ghaemiyeh.com
سرشناسه : کلیدار، عبدالجواد، ۱۸۹۰-۱۹۵۹م.
عنوان قراردادی : تاریخ کربلا و حائر الحسین علیهالسلام . فارسی.
عنوان و نام پديدآور : ترجمه تاریخ کربلا و حائر حسینی علیهالسلام / مولف عبدالجواد الکلیدار؛ مترجم مسلم صاحبی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۳۷۵ ص.
شابک : ۳۷۰۰۰ ریال : 978-964-540-248-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : زیارتگاههای اسلامی -- عراق -- کربلا
موضوع : تربت حسینی
موضوع : کربلا (عراق)
موضوع : کربلا (عراق) -- تاریخ
شناسه افزوده : صاحبی، مسلم، ۱۳۳۲ -، مترجم
رده بندی کنگره : DS۷۹/۹ /ک۴ک۸۳۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۹۵۶/۷۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۹۳۳۸۳
كربلا همواره با انوار آسمانى خود بر دلهاى پاك مىتابد و هميشه ايام نورافشان جان و جهانيان است. جاى جاى اين تربت مطهّر و قبههاى نورانى يادآور شهامت و شجاعت و ايثار و از خودگذشتگى نيكان روزگار است. آنان كه از شراب سر به مُهر رَحِيقٍ مَخْتُومٍ نوشيدند و سرزندگى و بالندگى را به همگان اهدا نمودند و آرامگاهشان مأمن و پناهگاه كسانى شد كه نردبان قرب را به سوى حضرت دوست مىجويند.
از آن ميان، حائر حسينى، عطر و بوى ديگرى دارد و در اين مكان دعاها به استجابت قريبتر است. در اينكه حائر را به كجا نام نهادهاند، آرا و نظريات متفاوتى بيان شده كه پژوهشگر ارجمند «دكتر عبدالجواد كليددار» آن را به تحقيق و تفحص نشسته و جناب آقاى «مسلم صاحبى» آن را با ترجمه وزين خود، گويا كرده و تحفه رهپويان كوى حسينى نموده است.
بعضى از نويسندگان بر اين باورند كه حائر مجموعه صحن مقدس است، گروهى ديگر محدوده گنبد برافراشته را حائر مىدانند، دسته سوم روضه منوره و ساختمانهاى اطراف آن، مثل رواقها، قتلگاه، خزانه و ... را حائر مىشمارند و حتى برخى از نظريهپردازان همه كربلا را حائر مىدانند. آنچه در فصول مختلف اين
پژوهش و ترجمه وزين آن آمده، كاوشى محققانه و بىطرفانه براى حقيقتيابى در نظريههاى گوناگون حائر و نحوه مرمت و بازسازى آن در گذر تاريخ و پيشآمدهاى مهم آن مىباشد.
اميد كه مورد استفاده اهل تحقيق و زائران كوى دوست قرار گيرد و روزى به كارمان آيد كه يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ.
انه ولى التوفيق
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين انّه خير ناصرٍ و معين
تقريظ كريمانه امام عالى مقام، شيخ محمدحسين آل كاشف الغطاء دامت بركاته
كتاب تاريخ كربلا، بىگمان از كتابهاى ارزشمند و از آثار جاودانه بهشمار مىرود و قطعاً شما با تأليف آن، حق ميهن و نياكان خود را ادا كرديد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر؛ سرور گرامى و محقّق روشنگر، جناب دكتر عبدالجواد كليدار!
سلام و دعاى مرا پذيرا باش! نامه شما و آن بخش از تأليف جديد خود «تاريخ كربلا» را كه فرستاديد، به دستم رسيد. خواستار تقريظ اينجانب، در كنار ساير تقريظنويسان مىباشيد. در حالى كه كتاب شما خود، توصيف خويش و بر خويشتن، رهنمون است و تحسين و شگفتى هر خوانندهاى را برمىانگيزد. مصداق اين بيت كه:
وإذا استطال الشىء قام بنفسه وصفات ضوء الشمس تذهب باطلا
هرگاه سايه به حالت عمود درآيد، روى پاى خودش مىايستد و آثار تابش خورشيد، كأن لميكن مىگردد!
اينجانب به جاى تقريظ و معرفى كتابتان، به شما تبريك و تهنيت مىگويم كه خداى متعال توفيق اين خدمت بزرگ را به شما ارزانى داشته است. خدمتى كه نه تنها شيعه جعفرى، بلكه تمام بشريّت را برخوردار مىسازد. ترديدى وجود ندارد كه اين كتاب، از كتابهاى ارزشمند و آثار ماندگار است و شما با تأليف آن، حق ميهن
و نياكان خود را ادا نموديد؛ چه اينكه شما، فرزند مخلص و پروريده صالح آنان مىباشيد.
آرى كتاب شما به تمامى، كاوش، كنكاش، امانت و متانت است؛ لذا از خداى متعال مىخواهم كه توفيق تكميل و اتمام آن را به شما عطا فرمايد. ما مشتاق اتمام آن مىباشيم، همچون اشتياق لب تشنه به آب. معذرت مىخواهم كه وضع مزاجىام بيشتر از اين، يارى نمىكند. خداى متعال شما را با دعاى پدر روحانىتان محافظت فرمايد.
مدرسه علميه آل كاشفالغطاء- نجف اشرف- اوّل شعبان 1368 هجرى
محمدحسين آل كاشفالغطاء
تقريظ علامه بزرگوار شيخ عبدالحسين امينى، صاحب كتاب «الغدير»
اين كتاب، گمشده فقيه، خواسته محدّث، هدف محقق، آرزوى دينداران و آرمان همه جوامع بشرى است.
جناب دكتر سيد عبدالجواد كليدار حائرى! عزيز يگانه! درود بر شما؛ با احترام فراوان، نامه گرامى و بخشى از كتاب ارزشمندتان «تاريخ كربلا و حائر امام حسين(ع)» را دريافت نمودم.
وقتى عنوان كتاب را خواندم- كه مشتمل بر آن همه فضيلت و ارجمندى است- لرزه بر اندامم افتاد و گفتم: سبحان الله! آيا يك نويسنده مىتواند، راجع به تاريخ كربلا و حائر آن، چيزى بنگارد؟ آيا يك محقّق قادر است، بار سنگين نگارش درباره حائر مقدّس را بر دوش كشد، حال آن كه عقلها در آن حيرانند و به حق، حائر(محلّ حيرت و سرگردانى) ناميده شده است؟ و آيا يك مورّخ متبحّر، توانايى آن را دارد كه پيرامون قبلهگاه سازشناپذيرى، كعبه شرف، مطاف فرشتگان، آوردگاه
عاشقان و ميدان مسابقه نامآوران مجد و عظمت، بال و پر گشايد؟
هر بار كه انديشهام، سراسيمه عنوانِ كتاب مىگشت، بىدرنگ آرام مىگرفت؛ در حالى كه با خود مىگفتم: خداى متعال، براى نبردها مردانى آفريده است!
بنابراين، جاى شگفتى نيست كه «اى جواد فضيلت!» در اين ميدان، جولان دهى؛ زيرا تو، زاده حائر و فرزند زمامدار آنى و تاخت و تاز در اين ميدان، راه و رسم خانواده و محيط تربيتى توست و كليدهاى شرف، در دستان شماست كه صاحب خانه به آنچه در آن است، آگاهتر است.
گويا تو، بدان جهت كه دل و جان امّت را متوجّه عظمت آن سرزمين مقدّس و اطمينان خاطر، نسبت به تقدّس آن و تقدّس صاحبش حسين سازش ناپذيرى و شهامت، حسين آقايى و شرافت، حسين بزرگى و عظمت، حسين حق و حقيقت و حسين روحانيّت و معنويّت، يافتى و بر گفتار قشرهاى مختلف، پيرامون بارگاه شرف- حائر- آگاه شدى؛ راجع به آن از ديدگاه فقه و حديث و لغت و تاريخ، داد سخن دادى. پس بهراستى حق حائر را شناختى و به حق، آموزنده آن مىباشى و به درستى، حق مطلب را در حقيقت حائر ادا كردى.
از همين رو، كتاب «تاريخ كربلا و حائر امام حسين(ع)»، همانند بارگاه ارزنده آن، گمشده فقيه، خواسته محدّث، هدف محقّق، آرزوى دينداران و در يك كلام، آرمان همه جوامع بشرى است؛ خداى متعال از جانب همگان، جزاى خيرتان دهد و شما را ذخيره تحقيق و تدقيق گرداند و «براى مثل اين(پاداش)، بايد عمل كنندگان عمل كنند».
درود و رحمت و بركات خداوند بر شما باد
دوستدار شما، عبدالحسين امينى نجفى
نجف- اوّل شعبان 1368 هجرى
تعيين تاريخ و تقريظ جعفر نقدى، عضو دادگاه تجديد نظر شيعه
آقاى جواد، بهترين كتاب را به ما هديه داده است:
لأهل الفضل بشرى فى كتاب به الارشاد أشرق والرشاد
لحائر كربلا تاريخ صدق مباحثه عليها الاعتماد
به حاز الجواد السبق حقا فجاد بما أفاد كما يراد
لمن رام الكمال أقول أرّخ «بخير الكتب جاد لنا جواد»
براى اهل فضل و كمال، مژده و بشارت است؛ كتابى كه خورشيد روشنگرى و راهنمايى، با آن تابيده است. كتابى كه تاريخ راستين حائر حسينى- كربلاست و جاى جاى آن، قابل اعتماد و اطمينان است. با تأليف اين كتاب، آقاى جواد، گوى سبقت را از ديگران ربوده و چنانكه خود مىخواسته، اثر مطلوبى پديد آورده است. براى كسى كه آهنگ كمال دارد، مىگويم تاريخ بگذار كه آقاى جواد، بهترين كتاب را به ما هديه داده است.
بخير الكتب جاد لنا جواد
14+ 81+ 8+ 453+ 812/ 1368
تقريظ استاد بزرگوار سيد محمّد رشيد مرتضى
و با اين كتاب گرانقدر، پرده برافكندى، و نقاب از روى حقيقت كشيدى!
و به راستى اين كتاب گرانقدر و اثر بزرگ جاودانه، به زودى مورد ارجگزارى طالبان حقايق تاريخى، در هر عصر و زمان قرار خواهد گرفت و نويسنده دانشمند و تواناى آن، در جستوجوى علمى جامع و تتبّع دقيق و آزاد و تحليل تاريخى وسيع
و گسترده، آن هم با اين روش هنرمندانه استوار، به اين درجه از كمال نرسيده است، مگر بعد از تلاش جستوجوگرانه و كوشش انديشمندانه و جدّ و جهد فراوان كه هنرمندان و دانشوران هر عصر و زمان، مورد تقدير قرار خواهند داد و در آن به ديده تكريم و اعجاب خواهند نگريست.
بىگمان نويسنده، ثابت كرده كه سواركار ماهرى است و از عهده مسابقه در ميادين علم و دانش، بهخوبى برمىآيد و از همين رو، برنده پيروزى است كه نمازگزار به گرد او نرسيده است و جاى شگفتى نيست. چه اينكه او، از چنان شهر مقدس اسلامى سخن مىگويد كه بايد در هر عصر و زمانى، بزرگترين شهر ناميده شود؛ زيرا اين شهر، مركز آمال و آرزوهاى دنياى اسلام و روزنه اميد تمام مسلمانان، براى خوشبختى و سعادت دنيا و آخرت است.
اين شهر، شهرى است كه همه ساله، صدها هزار زائر از سراسر جهان اسلام به سوى آن مىآيند و بر درهاى آن، معتكف مىشوند و براى بوسه زدن بر آستانش، هجوم مىبرند تا تعظيم و احترام خود را به قهرمانِ قهرمانان كه در سينه آن آرميده است، نثار كنند.
اى استاد بزرگوار! شما با تأليف اين كتاب شريف، پرده برافكندى و نقاب از روى حقايقى كه غفلت و سستى چندين نسل، از ديدهها و انديشهها پنهان ساخته بود، بركشيدى. اينك عظمت اين شهر مقدس، در برابر بينشها و بصيرتها، آشكار گشته و آرايههاى درخشانش، دلها و جانهاى بىشمارى را تسخير نموده و هوشها و خردها را به بند كشيده است. هميشه و در هر كار خيرى، موفق باشيد.
محمّد رشيد مرتضى
مقيم عراق
تقريظ علامه بزرگوار و نويسنده سرشناس، سيد محمدمهدى اصفهانى كاظمى(دام فضله)
البتّه اين كتاب، در آينده منبعى براى تاريخ و مرجعى براى نويسندگان هر دوره، خواهد بود.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر؛ سپاس و ستايش، مخصوص خداى جهانيان است و درود بر پيامبر ما و خاندان پاكش باد.
امّا بعد، مدّتها بود كه دوست داشتيم، دانشمندان صاحب نام شيعه، به تأليف تاريخ حرمهاى شريف «حائرى» و «غروى»- درود بر شرف دهنده آنها- اقدام كنند. چه اينكه راجع به آنها، كتاب شايسته توجه و تقديرى به رشته تحرير درنيامده بود تا اينكه خداى متعال، حائرىِ كوشا و متبحّر و محقّق آگاه و مورّخ توانا، استاد سيد عبدالجواد كليدار را به نگارش تاريخ حائر گمارد- و هم او، توفيق ادامه اين كار بزرگ را پيرامون تاريخ كربلا و حائر امام حسين(ع) به وى عطا فرمايد- و آن، همين كتاب است كه آن را با دقت مطالعه نموده، چنانش يافتيم كه نه، اندك توأم با كاستى و نه، بسيار همراه با خستگى است. حق مطلب را از هر جهت، با عباراتى روان و رسا، ادا كرده است؛ به گونهاى كه آن را طبعها مىپذيرند و گوشها با ميل و رغبت مىنيوشند. با اين توصيف، مىدانيم كه اين كتاب جناب دكتر كليدار، سيد و سرور ما، برترين كتاب در اين موضوع و بهترين تأليفى است كه در اين خصوص، پديد آمده است. البته جناب دكتر با تأليف خود، به جدّ بزرگوارشان امام حسين(ع) خدمت نموده است كه خداى متعال، پاداشِ تلاش و كوشش ايشان را از جانب جدّ بزرگوارش- درود خدا بر او باد- عطا فرمايد. اين كتابى است كه همگان، از آن بهرهمند خواهند شد و در آينده، منبعى براى تاريخ و مرجعى براى نويسندگان هر دوران، خواهد بود و همواره به دعاى برادر(ايمانى)، موفق باد.
كاظمين- 17 رجب سال 1368 هجرى- بنده محتاج به رحمت پروردگار خود
محمدمهدى موسوى اصفهانى كاظمى
معرفى كتاب و نويسنده آن
شكّى نيست كه كتاب «تاريخ كربلا»، نوشته محقّق ژرفانديش، مرحوم دكتر سيّد عبدالجواد كليدار آلطعمه در سال 1368 ه/ 1949 م برگرفته از ارزندهترين و جامعترين منابع مربوط به يك تحقيق منظّم و پيوسته، درباره تاريخ اين شهر و آثار دينى آن و فتنهها و محنتهايى است كه از سر وا كرده؛ همچنين اقداماتى كه زمامداران دين مبين اسلام و بزرگان آن، نسبت به عمران و آبادانى كربلا انجام دادهاند.
او البتّه بخشى از حوادث اين شهر را به نحو جامع و كامل و با استناد به معتبرترين منابع و مآخذ، مورد بررسى قرار داده، بسيارى از نقاط پيچيده تاريخى را از دوران بنىاميّه تا كنون، تشريح نموده است. هر كس به «تاريخ كربلا» مراجعه كند، آن را مرجعى غنى و سرشار، براى مجد و عظمت اين شهر فرهنگى و تاريخى معروف، در عرصههاى گوناگون فكرى و فرهنگى هر دوره، خواهد يافت.
دكتر سيد عبدالجواد، پسر سيد على كليدار، پسر سيد جواد كليدار آلطعمه، از نسل آل فائز موسوى است. او يكى از نويسندگان بنام و دانشمندان سرشناس عراق و از نوانديشانى بهشمار مىرود كه سنگ بناى تدوين تاريخ كربلا را نهاده است. او نهايت سعى خود را به كار بسته و حوادث بغرنج را تبيين نموده و بر آنها حاشيه زده است. همچنين سالهاى طولانى را در تحقيق و تتبّع سپرى كرده و خود را در مسير آموزش و فراگيرى به زحمت افكنده تا خواننده را از رنج مراجعه به منابع و جستوجوى آنها، بىنياز كند. او به بيشتر كشورهاى اسلامى سفر كرد و به كتابخانههاى آنها راه يافت و توفيق دسترسى به گفتار فقيهان و متكلّمان- كه در دهها منبع مورد مراجعه بىوقفه وى، راجع به اين شهر اصيل به رشته تحرير درآمده- حاصل نمود و در نتيجه، اين ميراث گرانبها را براى ما زنده كرد.
بايد اذعان كنم كه مرحوم دكتر سيد عبدالجواد، در تتبّع و تحقيق، الگو، و در حلّاجى و ريشهيابى، خلّاق و مبتكر بوده است.
آثار او از گنجينههاى دانش و انديشه به شمار مىرود؛ نام اين كتاب جناب دكتر، بىگمان بر زبانها افتاده و از هنگام انتشار آن تاكنون، آوازهاش در همه جا پيچيده و هر گزارشگر، يا مورّخ و يا محقّقى كه شهر كربلا را زيارت مىكند، سراغ آن را مىگيرد و چون افراد، به داشتن يك اثر فرهنگى پيرامون تاريخ حائر مقدّس نياز دارند، با اين كتاب آشنا مىشوند.
از آنجا كه نسخههاى چاپ اوّل آن تمام شده و در كتابفروشىها وجود ندارد، چارهاى جز تجديد چاپ آن، براى بار دوم و به صورتى بديع و زيبا نيست تا آسانتر به دست آيد و دلپذيرتر مورد مطالعه قرار گيرد. ترديدى وجود ندارد كه زنده كردن چنين كتاب نفيسى از ميراث مكتوب عربى، سزاوار ماندگارى و شايسته توجه و ارجگزارى است و ما به خواست خداى متعال، اميدواريم در آينده، كتابهاى خطى نويسنده را به زيور طبع بياراييم و به عرصه نور و روشنايى درآوريم.
مؤلف محترم جناب دكتر سيد عبدالجواد، در سال 1890 م در شهر كربلا به دنيا آمد. پدر مرحومش سيّد على آلطمعه، خدمتكار حرم امام حسين(ع) بود. او در هشت سالگى وارد مدرسه رشديّه بغداد شد و سپس تحصيلات خود را در بغداد به پايان رساند. در سال 1925 م، بار سفر به كشور فرانسه بست و از دانشگاه سوربن پاريس، دكتراى حقوق گرفت. از آنجا به كشور بلژيك رفت و از دانشگاه بروكسل، ليسانس علوم سياسى دريافت كرد و در سال 1929 م به بغداد مراجعت نمود و كرسى استادى دانشكده حقوق را به دست آورد؛ ولى طولى نكشيد كه از سمت خود به خاطر اصطكاك با «توفيق سُوَيْدى» استعفا كرد.
در سال 1933 م روزنامه «الاحرار» را منتشر ساخت كه انتشارش در آن زمان، خوشايند حكومت وقت نبود و دستور توقيفش را داد. در سال 1937 م بار ديگر، اقدام به انتشار «الاحرار» نمود و با چاپ يك مقاله خطرناك، تحت عنوان «تدبير شبانه» امتياز روزنامه را لغو كردند. اين اتفاق، در نيمه سال 1939 م روى داد و جريان محاكمه و بازداشت جناب دكتر، چند ماه به طول انجاميد تا بالاخره آزاد شد و از آن پس، مقالات تحقيقى، تاريخى و ادبى خود را در روزنامهها و مجلههاى عربى، همچون «العرفان»، «المرشد»، «الاعتدال»، «رساله الشرق» و ديگر نشريات به چاپ مىرساند.
سيرهنگاران و شرح حال نويسان در آثار خود، از جناب دكتر نام بردهاند؛ از جمله آنها، يكى جلد دوم كتاب «دراساتٌ ادبيّه» در شرح حال شاعران و اديبان كربلا، نوشته استاد «غالب الناهى» است و ديگرى، كتاب «الادب المعاصر فى كربلاء»، نوشته استاد «خضر عباس صالحى» مىباشد.
جناب دكتر در تاريخ 21 شعبان 1379 ه برابر با 27 كانون دوم (1)1959 م بدرود زندگى گفت و تشييع باشكوهى كه شايسته جايگاهش بود، از وى به عمل آمد و در حرم مقدّس ابوالفضل العباس(ع)، در آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد.
كربلا- رمضان سال 1386 ه
سلمان سيد هادى آل طمعه
1) اولين ماه شمسى عربى برابر با ژانويه. مترجم.
اهداى كتاب
به ميليونها انسان وارسته از امت اسلامى، در سراسر گيتى كه چشمهاى خود را همواره به جانب كربلا، قبلهگاه سازشناپذيرى و شهامت و الگوى برتر در شريعت اسلام، دوختهاند؛
آنان كه دلهاىشان جهت آگاهى از اوضاع و احوال و آثار و نشانههاى كربلا و تاريخ گذشته و حال آن، بال و پر مىزند؛
آنان كه جانهايشان، مشتاق ديدن كربلا و زيارت آن در يك روز از روزهاى زندگى است؛
اين كتاب خود را- با كمال پوزش و معذرت- تقديم مىكنم تا به ميل و رغبت باطنى آنها به مثل چنين اثرى، پاسخ گفته باشم و هر توفيقى از خداى متعال است.
رجب 1368 ه- مؤلف
در شريعت اسلام كربلا، قبلهگاه سازشناپذيرى و مكّه، قبلهگاه نماز است.
آنچه كربلا را كعبه دوم مسلمانان و قبلهگاه آزادگان و انديشمندان سراسر تاريخ اسلام تاكنون- بلكه تا هميشه تاريخ- قرار داده، وجود قبر شريف امام حسين(ع) در آن است؛ همان كسى كه خود و خانواده و بستگان خويش را در اين سرزمين و در راه اصول عاليه اسلام و نمونه والاى انسانيّت، فدا كرد. چنانكه استاد بزرگ شيخ عبدالله علائلى در كتاب خود «سمو المعنى فى سموّ الذات، أو اشعه من حيات الحسين(ع)» با ابيات زير آورده است:
فيا كربلا، كهف الاباء مجسما ويا كربلا، كهف البطوله والعلا
ويا كربلا، قد حزت نفسا نبيله وصيرت بعد اليوم رمزا إلى السما
ويا كربلا، قد صرت قبله كل ذى نفس تصاغر دون مبدئها الدّنا
ويا كربلا، قد حزت مجدا مؤثلا وحزت فخارا ينقضى دونه المدى
فخارا لعمرى سطرته ضحيه فكان لمعنى المجد أعظم مجتلى
فللمسلم الاسمى شعار مقدس هما قبلتان للصلاه وللابا (1)
اى كربلا! اى دژ مجسم سازشناپذيرى؛ و اى كربلا! اى دژ قهرمانى و سرفرازى؛ و
1) ر. ك: سموّ المعنى فى سموّ الذات او اشعهٌ من حيات الحسين 7، صص 126 و 127.
اى كربلا! به يقين شخص شريف و برجستهاى را در خود جاى دادى؛ و بعد از آن، رمز آسمان گرديدى. و اى كربلا! به قبلهگاه هر صاحب نفسى بدل شدى؛ كه هر چيزى، غير از خالق خود را خوار و كوچك مىشمارد. و اى كربلا! به مجد و عظمت شريف و اصيلى نايل گشتى؛ و به افتخارى دست يافتى كه هر آرزويى جز آن، حقير و كوچك است؛ افتخارى كه به جان خودم سوگند! با فدا شدن ترسيم گرديد؛ و مفهوم عظمت و بزرگى را به بهترين صورت، آشكار ساخت. بنابراين، براى مسلمانان فرهيخته، شعار مقدسى است؛ كه كعبه و كربلا، دو قبلهگاه نماز و سازشناپذيرى مىباشند.
كربلا همواره با پرتوهاى آسمانى خود، بر دنياى عربى و اسلامى نورافشانى كرده است و در نتيجه مسلمان قرآنپژوه، مبادى دينى خود و غير مسلمان، حركت در مسير درست زندگانى را از آن، الهام گرفته است. به همين جهت كربلا امروز- به تعبير محمود عقّاد- حرمى است كه مسلمانان براى عبرت و تذكار و غير مسلمانان، براى ديدار و تفكّر، زيارتش مىكنند. امّا اگر جايگاه شريف و جاودانهاش مدّ نظر قرار گيرد، سزاوار است زيارتگاه هر انسانى شود كه براى همنوعان خود، سهمى از قداست و بهرهاى از فضيلت قائل است؛ چه اينكه ما هيچ بقعهاى از بقعههاى زمين، جز كربلا را- بعد از شهادت امام حسين(ع)- سراغ نداريم كه نامش با تمجيد و ستايش بالابلند انسانيّت همراه باشد؛ بنابراين، هر صفتى از صفات برجسته كه انسان، بدانها انسان است و بدون آنها، جز حيوانى رها و بدون افسار محسوب نمىگردد، با يادكرد روزگار امام حسين(ع) در آن صحراى خشك و سوزان همراه است. (1)البته فاجعه طفّ، تأثير عميق خود را در دل و جان مسلمانان و غير آنها بر جاى
1) كتاب «ابوالشّهداء» نوشته محمود عقّاد مصرى، ص 154، چاپ مصر.
نهاد، تا جايى كه اين مصيبت عظمى، هر مصيبتى از مصائب گذشته و آينده تاريخ بشريت را تحتالشعاع قرار داده است؛ زيرا اين مصيبت، از محدوده سرزمينها و نژادها فراتر رفته، زمان و مكان را درنورديده و به صورتى درآمده كه اكنون مانند مصائب ديگر در چارچوب تنگ و باريك يك مكان يا يك زمان خاص نمىگنجد؛ بلكه به مثابه نور در فضا پراكنده شده و به موجى عالمگير و اثرگذار بدل گرديده و در هر عصر و زمان با پويش نيرومند خود، امّت اسلامى و غير مسلمانان را به طور يكسان، تحت تأثير قرار داده است. اين فاجعه تاريخى دردناك، به گفته «گيبون»، مورّخ مشهور انگليسى، دلهاى كسانى را كه از كمترين عاطفه و احساس برخوردارند و حتى كسانى را كه قساوت قلب دارند آكنده از اندوه ساخته است. گيبون مىگويد:
همانا مصيبت جانكاه و بىبديل امام حسين(ع)، با وجود سابقه و قدمت و تفاوت خاستگاهش، ناگزير عواطف و احساسات هر خوانندهاى را با كمترين احساس و حتى با قساوت قلب تحريك مىكند. (1)بنابراين شگفت نيست كه شهر كربلا، در ميان تمام شهرهاى مقدّس اسلامى، به تنهايى چنين شهرت عالمگيرى به دست آورد و عواطف ميليونها انسان را در هر عصر و زمانى متوجه خود سازد و حرم محترمى براى مسلمانها و غير آنها شود. در نتيجه مسلمانها، به منظور عبرت و تذكار و غير مسلمانها، به انگيزه ديدار و تفكّر، آن را زيارت مىكنند.
كربلا امروز، زيارتگاهى است كه خاص و عام از اقوام و قبيلههاى گوناگون، به زيارتش مىشتابند و تا وقتى دين اسلام، باقى است و خداپرستان و شيفتگان عدالت
1) سيد اميرعلى، تاريخ العرب، ترجمه رأفت رياض، ص 74.
و آزادگى در دنيا وجود دارند، كربلا چنين خواهد بود. با اينكه كربلا چنين قداستى دارد و از جايگاه بلند تاريخى برخوردار است و علاوه بر اين، از مراكز بزرگ دينى- اسلامى به شمار مىرود كه سالانه، حدود يك ميليون نفر از ملّتها و نژادهاى مختلف، براى عبرت و تذكار آن را زيارت مىكنند، با اين همه، كربلا و نشانههاى گذشته و حال آن در طول تاريخ، دستخوش اوضاع و احوال و رويدادهاى فراوانى قرار گرفته است. گرچه از تاريخ آن، جز مقدار اندك و ناچيزى كه در بعضى كتابها به طور ضمنى يا به صورت پاورقى درج شده، مطلب قابل توجّهى به ثبت نرسيده و نزديك است اين تاريخ بزرگ، به فراموشى سپرده شود.
از همه اينها گذشته، شئون عمومى كربلا، مورد چارهانديشى كافى قرار نگرفته است. چه اينكه در طول قرون گذشته، انگيزهاى براى گردآورى و پردازش اوضاع و احوال گوناگون آن در يك مجموعه، وجود نداشته تا خواننده را از گذشته و حال آن هر چند به طور مختصر، آگاه سازد. اين كمبود آشكار در تاريخ اين شهر مقدّس اسلامى طىّ سالهاى اخير، ما را بر آن داشت تا به اندازه توانمان، به جبران اين كمبود بپردازيم و مطالب تاريخى پراكنده اين شهر را از لابهلاى بعضى از كتابهاى خطى و كمياب و يا كتابهاى چاپ و منتشر شده، گردآورى نماييم و كتاب حاضر را به عنوان كمترين كار مورد نياز، پديد آوريم.
خواسته توأم با اصرار گروهى از فرهنگيان، بهترين مشوّق ما در تدوين و انتشار اين كتاب بوده است، بدون اينكه در اينجا، سختىهاى فراوان جستوجو، تجزيه و تحليل و آرايش و پيرايش مطالب كه پيش روى محقّق است از يك طرف و از سوى ديگر، چيره شدن بر اين سختىها را مورد اشاره قرار دهيم؛ جز يادآورى اين نكته كه مداومت، كار و تلاش بىوقفه در تحقيق و تتبّع، رسيدن به هدف را تا حدودى تضمين مىكنند.
با اين وجود، ادّعا نمىكنيم كه حقّ مطلب را ادا كردهايم. البته نه به خاطر كوتاهى در تلاش و جستوجو، بلكه به واسطه عدم دسترسى به بيشتر از آنچه تاكنون، ارائه دادهايم. شايد زمان به تنهايى، عهدهدار اتمام موضوع و اداى حقّ آن باشد؛ زيرا آنچه ما در اين مجال، از تاريخ گذشته و حال كربلا، پيشكش دنياى عرب و جهان اسلام نموديم، جز با تلاش فراوان و زحمت طاقتفرسا به دست نيامده است؛ زحمتى كه براى محقق يك تاريخ كه شريانهاى آن بريده شده و اجزاى آن، در كتابهاى قديم و جديد دور از دسترس، يا با قابليت دسترسى دشوار پراكنده گرديده، اجتنابناپذير است.
متأسفانه هر كس پيش از اين، پيرامون تاريخ كربلا مطلبى نگاشته، حائر و حَيْر را درهم آميخته و شهر كربلا و قبر مطهّر امام حسين(ع) را، يك چيز پنداشته و رشته كلام را، گاهى به شهر كربلا و زمانى ديگر به قبر مطهّر و از زاويه ديگر كشانيده؛ هر چند از اعمال اين روش نيز گريزى نداشته است؛ چه اينكه تاريخ كربلا، متمّم تاريخ حائر و برعكس، تاريخ حائر نيز مكمّل تاريخ كربلاست، جز اينكه ما ترجيح داديم، هر يك از شهر كربلا و قبر مطهّر امام حسين(ع) را در يك بخش مجزّا مورد بررسى قرار داده، پيدايش و تحوّلات گوناگون و در عين حال فراوان آنها را در طوالى قرون واعصار، دنبال كنيم. از اين رو، يك بخش مستقل تحت عنوان «تاريخ عمومى كربلا» را به شهر كربلا اختصاص داده، تاريخ اين شهر را از روزگاران گذشته تا فتح آن به دست مسلمانان و از فتح اسلامى كربلا تا واقعه عاشورا در سال 61 هجرى و بعد از آن تاريخ تا زمان حاضر، آورديم.
چنانكه بخش ديگرى را به طور مستقل، براى حائر كه همان حائر امام حسين(ع) و ضريح مطهّر آن حضرت است، در نظر گرفتيم و تحوّلات سترگ و تغييرات مهم آن، همچون خرابى و ويرانى و مرّمت و بازسازى به دست بنىعباس و
غير آنها از سلاطين و زمامداران دورههاى مختلف را كه براى آن پيش آمده است، جهت استفاده بهينه گردآورى نموديم و تقديم خوانندگان محترم مىكنيم.
اميدواريم كاستى مطلب و كوتاهى ما را خرده نگيرند و با تمام معلومات تاريخى خود كه پيرامون اين موضوع دارند، ما را يارى دهند تا در چاپهاى بعد، به نام خود آنها بر كتاب بيفزاييم و هر كمك و توفيقى، از آن خداى متعال است.
بحث و بررسى موضوع حائر، در حقيقت گفتوگو از مقدّسترين بقعه و بارگاه، در دين مبين اسلام است. همانجايى كه در شرافت و منزلت، با كعبه معظّمه برابرى مىكند و با نور هدايت و آزادگى، بر جاى جاى كشورهاى اسلامى از شرق تا غرب، فضيلت و برترى يافته است.
البتّه اگر حائر با كعبه، پهلو زده و در شرافت، بر آن پيشى گرفته است، از اين روست كه حائر، بارگاهى صد در صد اسلامى و از پيرايههاى جاهليّت، مبرّاست و پرستش بتها و حضور بتپرستان را در خود به ياد ندارد. علاوه بر اين، با خونى كه از خون پيامبر خداست، درآميخته و ذرّه ذرّه آن با گوشتى عجين گشته كه از گوشت آن حضرت است؛ چنانكه حديث وارده از طريق شيعه و سنّى، بر اين مطلب صراحت دارد.
بدون شك آنچه در بحث و بررسى تاريخى اين كتاب، راجع به حائر مقدّس و كربلا به دست خواهد آمد، در حقيقت چيزى جز نتيجه رويارويى ميان دو گروه(حقجو و مادّىگرا) در دوران جاهليّت نيست كه متأسفانه زبانههاى آن تا ظهور اسلام، امتداد يافته و در قالب فضيلت و رذيلت، نمايان گشته و كربلا و حائر را
پديد آورده است. البتّه كربلا از آغاز اسلام در منابع تاريخ و حديث، با نامهاى گوناگونى نظير: كربلا، غاضريّه، نينوا، عمورا، ساحل فرات و رود فرات، مطرح شده است. همچنين با نامهاى ماريه، نواويس، طفّ، طفّ فرات، قتلگاه امام حسين(ع)، حائر، حير و اسمهاى مختلف و فراوان ديگرى جز اينها، نامگذارى گرديده است. ولى مهمترين اسم، در ميان همه اين اسمها از نظر شريعت اسلام، «حائر» است؛ بهخاطر حرمت و قداستى كه اين واژه را دربرگرفته و نيز به واسطه اعمال و احكامى كه در فقه و حديث تا روزگار ما، بدان اختصاص يافته است و با اينكه اين اسم، از چنين موقعيّت و اهميّتى برخوردار است، از لحاظ لغوى و تاريخى و فقهى و روايى به طور همه جانبه، مورد بحث و بررسى قرار نگرفته است و اين، همان چيزى است كه ما در اين كتاب به طور گسترده، بدان خواهيم پرداخت. در اين خصوص، رأى و نظر محقّقين علوم دينى و روايى و اهللغت و مورّخين را گردآورى خواهيم نمود و برداشت محقّقانه از تجزيه و تحليل و پردازش اين آراء و نظريّات فراوان و گوناگون را تا دسترسى به هدف مورد نظر، دنبال و حقّ مطلب را تا حدودى و به اندازه وسع و توانمان، ادا خواهيم كرد.
آنچه از ظاهر امر به دست مىآيد، اين است كه نام «حائر»، بعد از اينكه در آغاز نامگذارى، واضح و آشكار بوده، به تدريج از بابت پيدايش خود، دستخوش پيچيدگى و ابهام شده است. سپس اين پيچيدگى و ابهام در معنى و موضوع حائر، پا به پاى زمان، جلو آمده و اين حقيقت با درآميختن نام حائر با اسم «حَيْر» در چند قرن اخير- كه به قول اهل لغت و در اصل مخفّف حائر است- آشكارتر گرديده است.
اين پيچيدگى در مورد نام حائر- چنانكه اكنون ملاحظه مىكنيم- و نيز آميختگى ميان حائر و حير كه گاهى كاربردى مرادف حائر دارد و زمانى ديگر، در
منابع تاريخى و حديثى، متفاوت با آن به كار مىرود، منجر به اشتباه بسيار در كاربرد حائر و درك و فهم معنى آن شده و بسيارى از شخصيتهاى بزرگ دينى، مورخين و واژهشناسان را به ترديد و دودلى افكنده است، به گونهاى كه امروزه، تحليل حائر و تفكيك مفهوم آن از حَير، از دشوارترين كارها در اين زمينه به شمار مىرود؛ زيرا شكّ و ترديدهاى بسيارى بر آن چيره شده است و به ويژه در چند قرن اخير به جاى افزايش تحليل و تفكيك مفهوم حائر و حير به نحو شايسته، به خاطر فاصله زمانى بيشتر با قرون آغازين، شكّ و ترديد پيرامون آن شدّت يافته است.
ما در فصلهاى آينده، تلاش خود را نسبت به تلفيق و هماهنگى ديدگاههاى مختلف پيرامون اين موضوع، تا رسيدن به نتيجه مطلوب به كار خواهيم بست و از خداى متعال، توفيق مسئلت مىكنيم.
اين بارگاه كه بزرگترين مصيبت تاريخ، در آن جريان يافته، بدانگونه كه تاريخ بازگو مىكند، نامهاى گوناگونى دارد. اين نامها، بدون هيچ تفاوت و امتيازى بر اين بارگاه اطلاق مىشود. چنانكه پيشتر گذشت، به اين بقعه غاضريّه، نينوا، ماريه، عمورا، نواويس، رود فرات، ساحل فرات، طفّ، طفّ فرات، حائر، حير، قتلگاه امام حسين(ع) و كربلا گفته شده است و اين اسم آخرى(كربلا)؛ جز يكى از اسمهاى فراوان و مختلف شمارش شده، چيز ديگرى نيست. اسمى است كه مانند اسمهاى ديگر از گذشتههاى دور بر اين سرزمين اطلاق شده؛ ولى به مرور زمان، شايع گرديده و بر سر زبانها افتاده و در عرف و تاريخ، رواج پيدا كرده است تا جايى كه در حال حاضر، اسم كربلا تنها نام بازمانده براى اين بقعه مباركه است و كسى، آن را جز با نام كربلا، نمىشناسد.
ظاهراً هيچ سرزمينى در سراسر عالم، همچون كربلا از اسمهاى فراوان، برخوردار نيست و نامهاى زياد براى يك بقعه، هر چند عرفاً و عادتاً امكان دارد و مانعى جهت آن وجود ندارد؛ امّا نامهاى گوناگون با اين كيفيّت و خصوصاً با اين فراوانى، براى يك سرزمين، ظاهراً دور از ذهن بوده، نيازمند بررسى سوابق و تأمّل و دقّت در
توجيه و استدلال مىباشد. از جمله اينكه برخى از اين اسمها فراگير بوده، منطقهاى گستردهتر از بقعه وبارگاه را شامل مىشود و تعداد ديگرى از اين اسمها، بخشهاى كوچكترى از منطقه را در برمىگيرد؛ چنانكه وضعيت در هر جايى، چنين است؛ و يا اينكه محدوده هر يك از اين بخشها، به خودى خود نامعلوم است و بعضى، در محدوده برخى ديگر قرار دارد، به نحوى كه اطلاق اسم هر يك بر ديگرى، بدون هيچ تفاوت و امتيازى رواست و با واقع و نفسالامر، تفاوتى ندارد.
البته براى محقّق، در نتيجه كاوش و بررسى تاريخى، آشكار مىگردد كه برخى از اين واژگان، اسماند؛ در حالى كه بعضى ديگر، صفت، و در اينجا، براى تعيين يك محلّ، اسم و صفت با هم درآميختهاند.
امّا حائر و حير، هر دو در شمار آن اسمهاى فراوان قرار دارند كه از آغاز، بر اين محل اطلاق شدهاند. حتى زمانى كاربرد اسم حائر، براى نسبت دادن به اين سرزمين از كربلا هم بيشتر رواج داشته و به كسى كه منسوب به اين سرزمين بوده، «حائرى» گفته شده است.
حائر در لغت، اسم فاعل از حار يحير حيراً و به معناى سرگردانى آب، هنگامى كه در جايى جمع شود و دور خود بچرخد، و نيز به معنى سرگردانى زمين به وسيله آب است، وقتى از آب پر و سرشار مىگردد. جمع حائر بنا به گفته مشهور، حوران و حيران مىباشد و آن، محلّى است كه برابر تعريف لغت شناسان، ميانه آن گود و محكم و لبههاى آن، بلند و مرتفع است. به عبارت ديگر، محلّ پستى است به شكل حوضى گود و عميق كه اطراف آن بلند و برآمده است و آب، به هنگام بارش باران يا سرريز زمينهاى كشاورزى، در آنجا، جمع مىشود.
اين محلّ، از آن جهت حائر ناميده شده كه وقتى باد بر سطح آن مىوزد، آبهايى كه درون آن محصور شده، به حركت درمىآيند و به شكل دايرههايى از
وسط، در پى يكديگر مىچرخند تا به كناره بركه مىرسند و آب موّاج در آنجا، متحيّر و سرگردان مىشود و گويا نمىداند، چگونه جريان پيدا كند و به حركت خود ادامه دهد و همين تحيّر و سرگردانى آب، ميان بركه و حركتش از وسط، به كنار و بازگشتش از كنار به وسط است كه نام حائر را به آن ارزانى داشته است. شايد كربلا يا بعضى از قسمتهاى آن، بهخاطر وجود پستىهايى كه آب باران در آنها جريان پيدا مىكرده، از قديم به اين اسم ناميده شده است.
بديهى است كه تاريخ، دروغ نمىگويد؛ زيرا هنوز اين قبيل پستىها در اطراف شهر كربلا، به ويژه در بخشهاى جنوبى به چشم مىخورد كه مردابهاى فراخى را شكل داده و شهردارى تا امروز نتوانسته آنها را بخشكاند يا از بين ببرد و جان هزاران انسان را كه هر ساله، قربانى امراض گوناگون عمومى و بيمارىهاى خانمانبرانداز كه منشأ همه آنها، همان مردابهاى زيانبار اطراف اين شهر مقدس است، نجات بدهد. (1)همه راويان و دانشمندان علم حديث و مورّخين و جغرافىدانان و لغتشناسان، بر نامگذارى كربلا به «حائر» به طور مطلق، اتّفاق نظر دارند و بنابر آنچه از ظاهر اخبار و روايات به دست مىآيد، كربلا از آغاز به اين نام، مشهور بوده است. در كتاب «الامم و الملوك» (2)طبرى، از آن به نام «حير» ياد شده است؛ در حالى كه حير نزد لغت شناسان، مخفّف لفظ حائر در زبان مردم است؛ مردم عادى كه به طور طبيعى، كوچك شدن نامها را مىپسندند. (3)
به گفته ياقوت حموى در «معجم البلدان»، همانا «حائر، قبر امام حسين بن على(ع) است». سپس به گفته خود، اضافه مىكند كه: «مردم، هنگامى كه شهر كربلا را در نظر مىگيرند، به آن حير مىگويند، بدون اينكه چيزى بر آن بيفزايند».
بنابراين، ياقوت حموى، ميان حائر و حير فرق مىگذارد؛ به اين صورت كه اولى(حائر) اخصّ است و بر قبر امام حسين(ع) و پيرامون آن اطلاق مىشود؛ در حالى كه دومى(حير) نام شهر كربلاست و البته ديدگاه ياقوت، درست است؛ با اين تفاوت كه نقل طبرى- همانگونه كه قبلًا بدان اشاره شد- دلالتى بر تفاوت ميان دو اسم حائر و حير ندارد.
صاحب «مصباح» نيز در كتاب خود از حدّ مشهور، تجاوز نكرده و گفته است: «حائر، مشهور است؛ گفتهاند، علّت نامگذارى حائر، اين است كه آب در آن سرگردان مىشود؛ يعنى به دور خود مىگردد». (1)ملاحظه مىشود كه فرهنگ «لسان العرب»، پس از تشريح كلمه حائر و نقل وجوه مختلفى كه مورّخين و جغرافىدانان، راجع به آن گفتهاند، مىنويسد:
و حائر، كربلاست و به يكى از وجوهى كه لغتشناسان در معنى حائر ذكر كردهاند، حائر ناميده شده است؛ مثل اينكه محلّ جمع شدن آب، مىباشد يا حوضى است كه در مسير آب باران قرار دارد.
او به همين اندازه بسنده كرده و در توجيه نامگذارى كربلا به اين نام، حتّى يك گام ديگر جلو نرفته و اين مسئله را با همه پيچيدگى و ابهامى كه دارد، رها كرده است.
شبيه به عبارت لسان العرب در غموض و ابهام، عبارتى است كه در صحاح اللغه
1) فيومى، مصباح المنير، ماده حير و حار.
آمده است: «حير با فتح حاء، همانند: حضيره و حمى است و از آن جمله است حير به كربلا».
در ماده حير از كتاب «تاج العروس»، به بيش از اين تصريح شده: «حائر، اسم محلّى است كه قتلگاه امام مظلوم و شهيد، اباعبدالله الحسين(ع) در آن قرار دارد» و اشاره مىكند به اينكه قبر آن حضرت در وسط حائر بوده و حائر بر آن احاطه دارد.
شبيه سخن صاحب تاجالعروس، گفته فيروزآبادى در كتاب قاموس است: «و حائر، جايى است كه قبر امام حسين(ع) در آن مىباشد». و نيز آنچه در كتاب «مراصد الاطلاع» آمده است كه: «حائر، جايى است كه قبر امام حسين(ع)، در آن واقع است؛ چه اينكه ميانه آن، گود و سخت و كنارههاى آن، برآمده و بلند است». (1)گفته طريحى در مجمعالبحرين، چقدر نزديك به اين مطلب است كه: «و در روايت، حائر نقل شده و آن در اصل، محلّ جمع شدن آب مىباشد و مقصود از آن، حائر امام حسين(ع) است و آن، محلّى است كه ديوار حرم- بر شرف دهندهاش درود- آن را دربرگرفته است».
البته «دائره المعارف الاسلاميه» در مادّه حائر/
hair
، هر دو واژه حائر و حير را به سبك صاحب معجمالبلدان چنانكه گذشت، نام كربلا دانسته است؛ ولى اخبار و رواياتى كه از ناحيه بزرگان دين وارد شده، حائر را گاهى به معنى كربلا و زمانى، جهت دلالت بر قبر مطهّر امام حسين(ع) به كار بردهاند. بنابراين در اين جهت كه كربلا را گاهى حائر و زمانى حير ناميدهاند- ميان اقوال گوناگون چنانكه قبلًا گفته شد- اختلافى وجود ندارد؛ جز اينكه منابع مورد استناد، به دو نكته اشاره مىكردند:
1) مراصد الاطلاع، ص 126.
با اينكه اين پرسشها اهميت تاريخى فراوانى دارد، همه منابع از جواب دادن به آنها ساكتاند و در نتيجه، ما اكنون دقيقاً نمىدانيم آيا عنوان حائر در اين مورد، چنانكه لغتشناسان مىگويند، صفت زمين و حالت طبيعى آن است، يا در حقيقت نام ساختمانى است كه در آغاز، پيرامون ضريح مقدّس بنا گرديده و حائر ناميده شده است؟ چه اينكه در حالت نخست، تاريخ نامگذارى حائر، ناگزير به قبل از قيام امام حسين(ع) و چه بسا به قبل از چيرگى اسلام بر اين سرزمين و به اعتبار حالت طبيعى آن در منطقه، بازگردد. البته اين مطلبى است كه تاكنون، دليلى بر آن اقامه نشده و به اثبات نرسيده است. بنا به حالت دوم، ناگزير تاريخ نامگذارى به بعد از شهادت امام حسين(ع) و در واقع، به زمان استقرار اوّلين ساختمان بر روى قبر مطهّر مربوط مىشود و اين مطلبى است كه در فصلهاى آينده، مورد توجه و بررسى ما قرار خواهد گرفت.
چنانكه پيداست نام حائر، تنها به قبر امام حسين(ع)، اختصاص ندارد و جاهاى زيادى به نام حائر ناميده شده كه از جمله آنها، به نقل صاحب معجمالبلدان (1)، «حائر مَلْهَمْ» در يمامه و «حائر حجّاج» (2)در بصره است.
صاحب لسانالعرب در معرفى حائر حجّاج گفته: «معروف و خشك است و آبى در آن وجود ندارد و بيشتر مردم كه طالب خلاصه و كوتاه شدن اسمها مىباشند، آن را حير مىنامند؛ همانگونه كه واژه عايشه را، عيشه مىگويند». (3)يكى ديگر از جاهايى كه حائر خوانده مىشود، به نقل دائره المعارف اسلامى- فرانسوى (4)، محلّه بزرگ پشت سامرّاست. اين حائر را، بلاذرى در تاريخ خود، فتوح البلدان آورده و گفته است: «سپس متوكّل در ماه ذيحجه سال 232 ه به خلافت رسيد و هارونى را، پايتخت خود قرار داد و كاخ بزرگى در آن بنا كرد و از پشت «حائر» سرّ من رأى، قطعاتى را كه معتصم تفكيك نموده بود، به مردم داد و
مردم به ساخت و ساز آنجا، پرداختند. از اين گذشته متوكّل، مسجد جامع بزرگى در آن منطقه ساخت و پول زيادى در آن، هزينه كرد و دستور داد مناره بلندى بر آن قرار دهند تا از يك طرف، صداى اذان در منطقه پيچيده، همگان را از وقت نماز مطّلع سازد و از سوى ديگر، از راههاى دور ديده شود و راهنماى مردم باشد؛ مردم نيز در اين مسجد گرد آمده، مسجد پيشين را رها كردند». (1)از آنچه گذشت و خصوصاً از محتواى دايره المعارف اسلامى به زبان فرانسوى، به دست مىآيد كه تنها كربلا، به نام حائر ناميده نشده است. دايره المعارف اسلامى- فرانسوى، ذيل ماده حائر آورده است: اين نام، در اصل به چندين محل اختصاص يافته كه يكى از آنها، «حائر حسينى» است و عبارت است از محوّطه مقدّسه قبر امام حسين(ع) در كربلا». (2)
اين روايت طبرى، به لحاظ تاريخى از اهميت فراوانى برخوردار است؛ چه اينكه در اين روايت، گواهى ارزشمندى در مورد پرستشگاه بودن كربلا از آغاز پيدايش آن در گذشتههاى دور، ارائه شده است؛ پرستشگاهى كه داراى خدمتكاران و مراقبان با ايمان بوده، هر يك وظايف مخصوصى داشتهاند و حقوق خود را از اوقاف كه توسط امّموسى، مادر مهدى خليفه عبّاسى به همين منظور تأسيس شده بود، دريافت مىكردهاند. اين روايت را كه دايرهالمعارف ياد شده نقل كرده، همان روايتى است كه طبرى در جلد دهم كتاب تاريخ خود- صفحه يكصدو هجده و ضمن نگارش رويدادهاى سال 193 هجرى- در دوران خلافت هارونالرشيد، آورده و گفته است:
على بن محمد به نقل از عبدالله گفت: قاسم بن يحيى با نقل روايتى، اظهار داشت:
هارون الرشيد، كسى را نزد «ابن داود» و خدمتكاران قبر امام حسين(ع) در حير فرستاد. راوى گفت: قاصد، آنان را آورد؛ حسن بن راشد به ابن داود نگاه كرد و گفت: تو را چه مىشود؟ ابن داود گفت: اين مرد- هارون الرشيد-، كسى را فرستاده و مرا احضار كرده و از او، بر جان خود بيمناكم. حسن بن راشد به او گفت: وقتى بر هارونالرشيد داخل شدى و از تو درباره كارت پرسيد، به او بگو: حسن بن راشد، اين مسئوليت را به من سپرده است. وقتى ابن داود، نزد هارونالرشيد رفت، همين سخن را گفت؛ هارون الرشيد اظهار داشت: شايسته نيست اين كار، از بىخردى حسن باشد! او را حاضر كنيد و چون حسن بن راشد آمد، خطاب به او گفت: به چه اجازهاى، اين مرد را به كار حير گماردى؟ حسن بن راشد گفت: رحمت خدا بر كسى كه وى را، بر كار حائر گمارده است. امّموسى به من دستور داد تا او را بر كار حير بگمارم و هر ماه، سى درهم به او بپردازم. هارونالرشيد گفت: او را به حير بازگردانيد و اجرتى كه امّموسى برايش مقرّر نموده، به وى بپردازيد. امّ موسى، دختر يزيد بن منصور (1)و مادر مهدى، خليفه عباسى است.
البته ما، اين روايت طبرى را كلمه به كلمه، نقل كرديم. به موجب اين سند تاريخى، روشن گرديد كه نام حير، بر خود شهر كربلا اطلاق مىشده است؛ همانگونه كه صاحب معجم البلدان، صحاح اللغه و غير آنها تصريح كردهاند. امّا حرم شريف مطابق اين روايت، به عنوان «قبر حسين بن على(ع)» ذكر شده و چنانكه پيداست، عنوان حير از قرن دوم هجرى، به مثابه عَلَم و نشانه كربلا مطرح گرديد و تا مدّتها بعد از آن؛ يعنى قرن هفتم و هشتم هجرى و شايد پس از آن نيز در ميان مردم، شايع و رايج بوده است. زيرا ياقوت حموى كه در قرن هفتم مىزيسته
1) يزيد بن منصور حميرى، از شاهان يمن بوده است.
و در سال 626 ه از دنيا رفته، در كتاب خود، معجمالبلدان- چنانكه پيشتر گذشت- حير را يكى از اسامى كربلا شمرده و نيز قبل از او، صاحب صحاح اللغه كه در قرن چهارم هجرى، زندگى مىكرده است.
همچنين از اين روايت، معلوم مىشود كه حائر در قرن دوم هجرى، نظاممند بوده و توليت و خدمتكاران ثابتى براى اداره امور خود داشته است. از جمله متولّيان امور حائر در آن زمان، ابن ابىداود كه ذكرش گذشت، بوده است. براى اوّلين بار در تاريخ اين آستانه مقدّسه، موقوفاتى مقرر گرديده كه صرف نگهدارى و حقوق خدمتكاران آن مىشده و از جمله آن موقوفات، اموالى بوده كه امّموسى، مادر مهدى خليفه عباسى، به اين امر اختصاص داده بود.
هنگامى كه خشم هارونالرشيد بر ابن ابىداود و ساير خدمتكاران قبر امام حسين(ع) را در حير- كه از اين روايت به دست مىآيد- در كنار رويدادهاى پس از آن قرار دهيم، درمىيابيم كه هارونالرشيد، گرچه به ظاهر، خشم خود را نسبت به آنها فرو برد و حقوقى را كه قبلًا، مادر مهدى عباسى براى آنها مقرّر كرده بود، تثبيت نمود؛ ليكن از همان هنگام به گواهى رويدادهاى بعدى، تصميم خطرناكى گرفت و شدّت خشم وكينهاش، نسبت به خاندان رسالت، او را به تخريب كربلا از پايه و اساس، وادار كرد. لذا در همان سال 193 ه كه سال آخر عمرش بود، دستور اكيد صادر كرد تا حائر حسينى، گنبد مطهّر آن و خانههاى اطراف را، ويران سازند و سدره را از ريشه بركنند و زمينها را شخم بزنند تا هيچ اثرى از قبر شريف، بر جاى نماند؛ چنانكه بسيارى از مورّخين و اهلحديث و از جمله شيخ طوسى(قدس سره)، در كتاب خود «امالى» نقل كردهاند.
مرحوم شيخ طوسى با سند خود از يحيى بن مغيره رازى، روايت كرده كه گفت:
نزد جرير بن عبدالحميد بودم كه مردى از اهالى عراق، بر او داخل شد. جرير از او،
راجع به خبرى كه ميان مردم شايع شده بود، پرسيد و او در جواب گفت: هارونالرشيد را ترك كردم، در حالى كه قبر امام حسين(ع) را شخم زد و دستور داد سدره را قطع كنند و سدره، قطع گرديد. پس جرير، هر دو دست خود را بالا برد و گفت: الله اكبر! در مورد سدره، حديثى از پيامبر خدا(ص) به ما رسيده كه سه بار فرمود: لعنت خدا بر كسى كه سدره را قطع كند؛ امّا معنى آن را تا الان نمىدانستيم؛ چه اينكه مقصود از قطع سدره، محو حرم امام حسين(ع) است تا كسى، محل قبر آن حضرت را نشناسد. (1)سيد محمد بن ابىطالب نيز در كتاب خود «تسليه المجالس»، روايت شيخ طوسى را تأييد نموده و گفته است:
و چنان بود كه بر قبر امام حسين(ع)، مسجدى ساخته بودند و همواره اين مسجد، در زمان بنىاميّه و بنىعبّاس تا خلافت هارونالرّشيد، برپا بود؛ امّا هارونالرشيد آن را خراب كرده و درخت سدرهاى را كه در جوارش روييده بود قطع نمود و محلّ قبر را شخم زد. (2)متوكّل، نرون عرب، نوه هارونالرشيد نيز از وى، پيروى نمود و قبر امام حسين(ع) و كربلا را در مدّت پانزده سال از دوران زمامداريش، چهار مرتبه تخريب كرد؛ چنانكه شرحش خواهد آمد.
با اينكه نام حير چنانكه از نظر گذشت تا قرنها بعد بر كربلا اطلاق مىشد؛ ولى اكنون به طور دقيق معلوم نيست كه اين كاربرد، از چه زمانى متروك گشته، يا در چه قرنى از قرون اخير، اين نام به طور كلّى به فراموشى سپرده شده و تنها نام حائر به لحاظ عرفى و تاريخى، جايگزين آن و نمودار شهر كربلا و قبر امام حسين(ع) با هم گرديده است. در حالى كه در جنوب شهر كربلا و در فاصلهاى نه چندان دور، جايى بهنام «حيره» وجود دارد كه لفظ آن و واژه حائر از يك ريشه، مشتق شده است و اين دو نام، همانگونه كه ملاحظه مىشود، هر دو از مصدر حير يا حيره گرفته شدهاند. از اين رو، هر دو نام حتّى در سبب نامگذارى، به ويژه با توجه به نزديكى هر دو محلّ، به يك اصل و ريشه بازمىگردند. بنابراين، آيا در اينجا رابطه تاريخى، يا جغرافيايى و يا رابطه ديگرى وجود دارد كه نام حائر و حير در كربلا و حيره در نجف را به يكديگر مربوط مىسازد؟ اين نكته از نكاتى است كه نمىتوان به طور قطع و يقين به آن اذعان نمود؛ چون هيچ سند و مدرك تاريخى كه بتوان در اين زمينه، چيزى از آنها به دست آورد، وجود ندارد.
با اين حال، مجاورت دو محلّ و نزديكى دو نام و بازگشت لغوى آن دو، به يك
اصل و ريشه، پژوهشگر را به پرسش از علّت و سبب آن وامىدارد، يا دستكم به پرسش از همنامى اين دو محلّ، سوق مىدهد و اينكه آيا اين همنامى، پديدهاى حقيقى و واقعى است، يا تنها يك تصادف و اتفاق.
به راستى بايد گفت نامگذارى حائر و حيره، خصوصاً حير و حيره، مايه تحيّر و سرگردانى است و جز اين، جاى هيچ پندار ديگرى وجود ندارد. ولى پژوهشگر تاريخ، نمىتواند ارتباط ميان اين دو نام را هر چند به صورت مجهول و مبهم، ناديده بگيرد. البته دايره المعارف اسلامى- فرانسوى، با بررسى تناسب و خويشاوندى ميان اين دو نام از نقطه نظر تاريخى، نسبت به تبيين آن تا حدودى اطلاعرسانى كرده و آورده است:
... بنا به گفته طبرى(1/ 745) (1)، بختالنّصر در نجف براى بازرگانان عرب كه در قلمرو حكومتش به تجارت مشغول بودند، حيرى به عنوان بازار محلى بنا كرد و ديوار اطراف آن را بالا برد و آنان را در آنجا گرد آورد. از اين بيان آشكار مىشود كه حائر، به معنى جاى محصور يا محلّى كه ديوارهاى اطرافش بلند و برآمده است، مىباشد و با اين حساب، شباهت كاملى ميان معنى حائر و نام حيره كه براى اوّلين بار به آن ناميده شده، وجود دارد.
دائرهالمعارف مذكور، سپس راجع به اصل كلمه حائر، به ديدگاه ديگرى اشاره كرده و گفته است:
اين احتمال وجود دارد كه كلمه حائر، واژه بيگانهاى باشد كه لباس عربى به تن كرده؛ ولى هيچ دليل و برهانى بر اين مدّعا، اقامه نكرده و اين ديدگاه تاكنون، مورد تأييد قرار نگرفته است.
1) اين مطلب با آنچه در ج 1، ص 291، چاپ مصر آمده، مغايرت دارد. بختالنصر، پادشاه كلدانىها بوده كه دولت جديد بابل را از سال 604 تا سال 561 قبل از ميلاد مسيح 7، تأسيس كرد.
اقدام بختالنصر در برابر عربها و ساخت و ساز حير براى آنها در تاريخ طبرى و معجمالبلدان، به طور مفصّل و مبسوط نقل شده است. صاحب معجمالبلدان، در اين خصوص مىگويد:
بىگمان در آغاز فرود آمدن عربها در سرزمين عراق و استقرار در آن سامان و انتخاب «حيره» و «انبار»، به عنوان محلّ سكونت و زندگى، خداى متعال به «يوحنّا» پسر اختيار، پسر رزبابل، پسر شائيل پسر يهودا، پسر يعقوب پيامبر(ع)، وحى فرمود كه نزد بختالنصر برود و به او دستور دهد تا با عربها كه خانههايشان، در و پيكر و چفت و بست ندارد، وارد جنگ شود و آنان را با سپاهيان خود، به محاصره در آورد؛ سپس مبارزان آنها را بكشد و مال و دارايى آنها را حلال و روا شمارد و او را از كفر ايشان به خداى متعال و پرستيدن معبودهايى، جز وى و دروغگو شمردن پيامبران و فرستادگانش، آگاه سازد ... لذا يوحنّا از سرزمين نجران، رهسپار بابل شد تا بر بختالنصر كه در آنجا بود، وارد شود و وحى الهى را برايش بازگو نمايد. اين ماجرا، در روزگار معد بن عدنان روى داد. راوى گفت: آنگاه بختالنصر، به بازرگانان عرب كه در قلمروش بودند، يورش برد و تمام كسانى را كه به دام افكند، در نجف گردآورى كرد و براى آنها، حيرى ساخت و برج و بارويش را استوار نمود. سپس آنها را در ميان حير، محصور كرد و نگهبانانى بر ايشان گمارد. (1)از اين روايت به دست مىآيد كه دشمنى يهود با قوم عَرب، ديرينه و پايدار بوده و به دورانهاى گذشته باز مىگردد؛ دورانى كه تمام توان خود را در جهت كيد و مكر عليه آنان به كار مىگرفتهاند.
گذشته از اين توجيه و تعليل در نامگذارى حيره كه از ماده حير گرفته شده،
1) تاريخ طبرى، ج 1، ص 291؛ معجم البلدان، صص 376 و 377.
صاحب معجمالبلدان، وجوه ديگرى را نيز آورده است. با توجه به آنچه از بيان معجمالبلدان، راجع به حير و استدلال وى در اثبات وجوه يادشده در نامگذارى حيره و همچنين استدلال دائره المعارف اسلامى- فرانسوى در اين خصوص از نظر گذشت، واژه حير- كه مخفّف حائر است- اصالتاً اسم نوعى ساختمان مخصوص، به صورت قلعه يا دژ است كه ديوارهاى بلند و مرتفع، از هر طرف آن را در برگرفته باشند؛ درست مثل همان ساختمانى كه بخت النصر به نام حير، براى بازرگانان عرب در قلمرو حكومت خود ساخت و ايشان را در ميان آن، محصور كرد.
با اين حساب، ما خواهيم توانست، شمهاى از رابطه نژادى، تاريخى و جغرافيايى حائر و حيره را استنباط كنيم و دريابيم كه اين نوع ساختمانها، در بخش جنوبى عراق و حاشيه كوير، از گذشته و به طور معمول به اين نامها خوانده مىشده است.
بنابراين، حيره را به خاطر وجود حير- كه همان ساختمان مخصوص است- در آن، حيره گفتهاند و قبر امام حسين(ع) و ساختمان محيط برآن را «حائر» ناميدهاند؛ البته نه به خاطر اينكه حائر، صفت طبيعى اين نقطه از زمين است و نه به اين جهت كه آب، در آن سرگردان مىشود و پيرامون خود مىچرخد، بلكه از اين رو حائر ناميده شده كه پيرامون قبر شريف، همچون حائر، ساختمان و ديوار بنا گرديده است.
بيشتر اوقات بحث و بررسى راجع به حائر، پيرامون اندازه و متراژ آن دور مىزند. امّا حائر از نظر لغوى و اصطلاحى چنانكه گذشت، به موقعيت جغرافيايى اين سرزمين، در روز وقوع حادثه يا قبل از آن، به هنگام نامگذارى اين بارگاه به اين نام و با توّجه به فراز و فرودهاى آن، به شكل حوضى عميق كه آب باران به سمت آن جارى مىشده، بستگى دارد و اين امر- با فرض درستى نامگذارى به اين صورت- امروزه به طور قطع و يقين، قابل اثبات نمىباشد. زيرا ساخت و سازهاى مكّرر و ويرانىهاى پياپى، در طول سالها و قرنها، تقريباً موجب تعديل فراز و فرودها و تساوى بخشهاى مختلف آن شده و تدريجاً و متناسب با ضرورت هندسى زمان، به پستى گراييده و پستىهاى آن، مرتفع شده و در نتيجه، نشانههاى سرزمينى كه بتوان توسط آنها، حدود جغرافيايى دقيق يا تقريبى حائر را تعيين كرد، به مرور زمان از بين رفته است. امروزه در كربلا، جز پستى، بلندىهاى اندك كه به طور كلّى، در معرض زوال تدريجى است، چيزى باقى نمانده است.
همانگونه كه قبلًا توضيح داديم، در خصوص تعيين حدود و مساحت حائر، ناگزيريم به اخبار و رواياتى مراجعه كنيم كه مورّخين و محدّثين از دوران نخست، نقل كردهاند و اين اخبار با وجود اختلافات بسيار- از نظرما- تنها مستندات تاريخى موثّق و مورد اعتماد، مىباشند كه محقق در مقام بررسى موضوعى- همانند موضوع مورد بررسى ما- چارهاى جز مراجعه به آنها ندارد. چه اينكه تنها آنها مىتوانند، حدود حائر را براى ما ترسيم كنند و مفهوم و مدلول تاريخى آن را در حدود عرف و عادت جارى در دورانهاى گذشته، تشريح نمايند.
خلاصه اين اخبار به قرار زير است: راويان حديث درمعرفى حائر، ميان حرم و حائر، تفاوت قائل شدهاند و اندازه حائر نزد ايشان، برابر آنچه از امام صادق(ع)، طىّ دو روايت نقل شده، بيست ذرع در بيست ذرع است؛ چنانكه در روايت عبدالله سنان از آن حضرت، آمده است: «قبر امام حسين(ع)، بيست ذرع در بيست ذرع از هرطرف و با فراز و فرود، بوستانى از بوستانهاى بهشت است» (1)يا بيست و پنج ذرع در بيست و پنج ذرع از هر طرف قبر مطّهر مىباشد؛ چنانكه در روايت ديگرى كه اسحاق بن عمار از امام صادق(ع) نقل كرده، آمده است:
جايگاه قبر حسين بن على(ع)، احترام آشكارى دارد؛ هر كس آن را بشناسد و در آن پناه گيرد، پناه داده مىشود. عرض كردم: فدايتان گردم! جاى آن را برايم، مشخص نماييد؛ حضرت فرمود: از محلّ كنونى قبر، به اندازه بيست و پنج ذرع از پايين پا و بيست و پنج ذرع از پيشرو و بيست و پنج ذرع از پشت سر و بيست و پنج ذرع از بالاى سر مىباشد؛ محل قبر آن حضرت از روزى كه به خاك سپرده
1) مزار بحارالانوار، ص 141؛ ابن قولويه، كامل الزيارات، ص 272؛ الحدائق الناضره، ج 3، ص 345.
شده، بوستانى از بوستانهاى بهشت است و نردبانى دارد كه اعمال زائرانش، از طريق آن به آسمان مىرود ... (1)مطابق دو روايت نقل شده، هرگاه يك ذرع را نيم متر يا نزديك به آن در نظر بگيريم، اندازه حائر در بيشترين متراژ ذكر شده، حدود ششصد و بيست و پنج متر مربع خواهد بود و اين مساحت، تقريباً با اندازهگيرى حدود حائر، توسط محمد بن احمد بن ادريس حلّى، متوفّاى سال 598 ه در كتاب «سرائر»، مطابقت دارد كه گفته است:
مقصود از حائر، محلّى است كه ديوارهاى حرم و مسجد، آن را در ميان گرفته است؛ چه اينكه حائر حقيقى، همين جاست و حائر در زبان عرب، مكان محصور و نفوذناپذيرى است كه آب، در ميان آن سرگردان مىشود و پيرامون خود مىچرخد. (2)
مطابق آنچه در اخبار و احاديث آمده، حرم از حائر بسيار گستردهتر است؛ زيرا شامل منطقه وسيعى با مركزيّت حائر است كه از هر طرف، يك فرسخ مىشود و حرم جمعاً، چهار فرسخ است كه قبر مطهر، در نقطه مركزى آن قرار دارد. چنانكه در روايت محمد بن اسماعيل با سند خود، از امام صادق(ع) آمده است: «احترام قبر امام حسين(ع)، يك فرسخ در يك فرسخ از چهار طرف آن مىباشد»؛ (3)يا به گفتهاى، چهار فرسخ در چهار فرسخ است و به موجب نقل ديگر، پنج فرسخ از
چهار طرف قبر مىباشد؛ چنانكه در روايت منصور بن عباس از امام صادق(ع)، آمده است كه فرمود: «حريم قبر امام حسين(ع)، پنج فرسخ از چهار طرف قبر است». (1)
ولى بعضى اين قول را ضعيف شمرده، براى نماز گزار در آن مانند اقامه نماز در غير حائر، قائل به نماز شكسته مىباشند.
به منظور تعيين حائر، جهت اقامه نماز به صورت كامل، به جز معتبر شمردن بيست و پنج ذراع از هر طرف قبر مطهر، بر اساس بالاترين ميزان اندازهگيرى، چارهاى وجود ندارد كه به محدوده ساختمان اصلى حائر، باز مىگردد و حائر با اين ويژگى، دقيقاً همان محدودهاى است كه ابن ادريس در قرن ششم هجرى، مطرح كرده و گفته است: «منظور از حائر، محلّى است كه ديوارهاى حرم و مسجد، آن را در ميان گرفته است».
ديوار پيرامون حائر در زمان ابن ادريس- كه در سال 598 ه از دنيا رفته-، همان ديوارى است كه ابومحمّد حسن، پسر مفضّل، پسر سهلان رامهرمزى وزير سلطانالدوله، پسر بويه ديلمى، در سال 407 ه (2)و بعد از آتشسوزى مهيبى كه بر اثر افتادن دو شمع بزرگ در حرم امام حسين(ع) روى داد، ساخته بود.
اين ديوار به گواهى شواهد و قرائن، بر شالوده ساختمانى كه عضدالدوله، فناخسرو، پسر بويه ديلمى در سال 372 ه ساخته بود، استوار گرديد و اين عمارت خود بر شالودهاى استوار بود كه در ساخت و سازهاى پيشين، توسط «داعىصغير» حاكم طبرستان بعد از برادرش «داعىكبير» در سال 283 ه و نيز بناى منتصر عباسى در سال 247 ه و عمارت دوران امين و مأمون، بعد از هارون الرشيد و بالاخره
ساختمان اصلى حائر مقدس، در اواخر قرن اوّل و اوائل قرن دوّم هجرى، پىريزى شده بود. بنابر آنچه گذشت، تعيين حدود حائر در هر صورت، به روزگار نخستين ساختمانى كه پيرامون قبر شريف و براى اوّلين بار ساخته شد و برابر مساحتى كه در روايات از امام صادق(ع) نقل شده است، باز مىگردد.
علاوه بر همه اينها، حائر بدانگونه كه اهل لغت گفتهاند و ابن ادريس در آخرين بررسى خود معرفى كرده كه عبارت است از «مكان محصور و نفوذناپذيرى كه آب، در آن سرگردان مىشود و پيرامون خود مىچرخد» يك اصطلاح فنّى معمارى، براى آن دوران به شمار مىرود؛ نه كمتر و نه بيشتر، و اين اصطلاح، صفت و خصوصيّت هر ساختمانى است كه بر فضايى احاطه داشته، آب درون آن، راهى به بيرون پيدا نكند و قهراً سرگردان شود و پيرامون خود بچرخد.
تفاوت محدوده حرم و حائر، نزد راويان اخبار و احاديث، ظاهراً از اينجا پديد آمده است كه حرم- همانگونه كه از نامش پيداست- منطقهاى است كه به خاطر قداستش، امنيّت دارد و مورد احترام مىباشد. چنانكه از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود: «حريم قبر امام حسين(ع)، يك فرسخ در يك فرسخ از چهار طرف قبر مىباشد» يا «حريم قبر امام حسين(ع)، پنج فرسخ از چهار طرف قبراست»، ولى اين منطقه گسترده در هر حال، بيرون از دايره شمول احكام حائر قرار دارد.
به بيان ديگر، حرم در اصل عبارت از زمينهايى است كه متراژ آن به چهار ميل در چهار ميل مىرسد و امام حسين(ع) هنگام ورود به كربلا، اين زمينها را از صاحبان آنها كه ساكن غاضرّيه و نينوا بودهاند، به مبلغ شصتهزار درهم خريدارى نمود و به آنان بخشيد به شرط اينكه زائران حضرت را به قبر شريفش راهنمايى و
سه روز از آنها پذيرايى نمايند. چنانكه محمد بن احمد بن داودقمى، در كتاب زيارات از خطبههاى سيّد رضىالدين، علىّ بن طاووس(قدس سره) روايت كرده و بهاء الدين محمد عاملى(قدس سره)، عين مطلب را در كتاب كشكول خود، به نقل از كتاب زيارات آورده كه متنش چنين است:
روايت شده كه امام حسين(ع)، زمينهاى اطراف محلّى كه قبر حضرت در آن قرار دارد، از مردم نينوا و غاضريّه، به مبلغ شصتهزار درهم خريدارى نمود و به آنها بخشيد و شرط كرد كه زائرانش را به قبر شريفش راهنمايى و آنان را به مدت سه روز مهمان كنند. (1)سپس در ادامه روايت، مساحت آن زمينها را به عنوان حرم امام حسين(ع)، بيان كرده و گفته است:
امام صادق(ع) فرمود: حرم امام حسين(ع) كه زمين آن را خريدارى كرده، چهار ميل در چهار ميل است كه براى فرزندان و مواليانش، حلال و براى ديگران و خصوصاً مخالفانشان، حرام و در آن خير و بركت است.
امّا علت حلال بودن زمينها، بر فرزندان و شيعيان امام حسين(ع)، بعد از آن بخشش اين است كه به نقل سيّد بن طاووس- كه ذكرش گذشت- مردم غاضريّه و نينوا، شرط امام حسين(ع) را رعايت نكردند. سيد بن طاووس(قدس سره)، به روايت محمّد بن داود استناد كرده و گفته است: «تصرّف در آن زمين با اينكه هبه بوده، حلال است، چون مردم غاضريّه و نينوا به شرط، وفا نكردند» و در ادامه افزوده است: «البته محمد بن احمد بن داود، در باب نوادر الزمان كتاب زيارات، بىوفايى مردم غاضريّه و نينوا به شرط امام حسين(ع) را نقل كرده است». (2)
يا اينكه حرم با رويكردى ديگر و از نگاه تحليلى گروهى تحليلگر، مجموعه منطقهاى است كه زمينهاى آن، در هم آميخته و خاكش با خون امام حسين(ع)، عجين گشته و در نتيجه، اين احترام و معنويت را به دست آورده است. اين، از آن روست كه آوردگاه امام حسين(ع) و جايى كه خون پاك آن حضرت ريخته شده، در وسط دايره حرم قرار داشته و ابتدا، خاك ميدان با اين خون پاك در آميخته، سپس ذرّات اين تربت بر اثر عوامل طبيعى، نظير باد و طوفان و باران و جويبارها و درگذر زمان، به اطراف اين منطقه در حالى كه ذراّت آن خون شريف و پاكيزه را به همراه داشته، پراكنده شده است و با مخلوط شدن ذرّات خون، با خاك سراسر آن منطقه دايره شكل، تمام منطقه- علىرغم اختلاف نظر در متراژ آن- به حرم امن و حريم قبر امام حسين(ع) مبدل گرديده و حرمت و قداست خاصّ خود را به دست آورده است؛ چه اينكه خاكش با تربت آوردگاه امام حسين(ع)، درآميخته و خون آن حضرت- چنانكه مىدانيم- مقدس است، چون از خون پيامبر خدا(ص) مىباشد. (1)به هر حال منشأ تفكيك ميان حرم و حائر، نزد راويان خبر و حديث، اصولًا به يك حقيقت تاريخى باز نمىگردد؛ بلكه به يك مسئله دينى- عبادى صرف، پيرامون نماز مسافر مربوط مىشود كه كجا بايد، نماز خود را شكسته به جاى آورد و كجا مخير ميان قصر و اتمام است.
البته مسئله اقامه نماز مسافر به صورت كامل، مربوط به چهار محّل است، دو محلّ آن، مكّه و مدينه است كه تقريباً به اتفاق آراء (2)، واجب است كه مسافر نماز خود را كامل به جاى آورد. وجوب اقامه نماز مسافر به صورت كامل در تمام بلدالحرام(مكه معظمه)، چه داخل مسجد الحرام و چه بيرون آن، بهخاطر آن است
كه سراسر شهر مكّه، حرم الهى است. سپس مسجد پيامبر اكرم(ص) در مدينه منوّره كه فقط شامل محدوده اصلى مسجد، در آغاز تأسيس آن به دست پيامبر خدا(ص) مىشود، نه آنچه بعدها با انگيزه توسعه مسجد، بدان اضافه شده است. (1)همين امر است كه بر تعلّق مكه به جميع امت اسلام، دلالت روشن و آشكار دارد؛ يعنى مكّه مكّرمه، وطن حقيقى هر فرد مسلمان مىباشد و هر مسلمانى در شهر مكّه، چنان است كه گويى در خانه خويش است و حكم مسافر بر وى جارى نمىشود تا ضرورتاً، نماز خود را شكسته اقامه نمايد. مسجد پيامبر اكرم(ص) در مدينه نيز همين حكم را دارد و گويا اين مكان مقدس با اين ويژگى، به همه افراد مسلمان در سراسر كره زمين، بدون هيچ تفاوت و اختلافى، تعلّق داشته، ملك آنان محسوب مىگردد.
همچنين مسافر، در دو جاى ديگر نيز مخّير است نماز خود را كامل يا شكسته (2)به جاى آورد كه عبارت است از: مسجد كوفه و حائر امام حسين(ع)؛ هرچند گفته شده كه بهتر است مسافر در اين دوجا، نماز خود را به صورت كامل اقامه نمايد.
آرى حلّ اين مسئله عبادى بوده كه فقهاى عظيمالشأن را واداشته تا در آثار و تأليفات خود، از حدّ و اندازه حائر و حقيقت آن، در پرتو رواياتى كه راجع به حائر وارد شده، بحث و گفتگو كنند؛ سعى و تلاشى كه حاكى از اهمّيت تعيين حدود حائر و اندازه آن به لحاظ تاريخى است.
تعهد و پاىبندى راويان خبر و حديث، در گزارش حدود و اندازه آن با دقّت و
توّجه هرچه تمامتر چنانكه قبلًا گفته شد نيز، صرفاً بهخاطر همين نكته عبادى در خصوص تخيير مسافر نمازگزار، ميان قصر و اتمام است كه مبادا از حدود حائر كه در زمان امام صادق(ع) تعيين شده بود، تجاوز نمايند.
از بحث و بررسىهاى گسترده آنان، آشكار مىشود كه ميان معنى حائر وحير، در آنچه به احكام حائر از جنبه شرعى مربوط مىگردد، اندكى آميختگى پيش آمده است. گويا اين آميختگى، ابتدا در ميان عوام پيدا شده و سپس در ذهن ديگران نفوذ كرده و تا اواخر قرن ششم هجرى و پيدايش ابن ادريس و تفكيك ميان حائر و حير- در كتاب الصلاه از «سرائر» در سال 588 ه كه گفته: «مقصود از حائر، محلّى است كه حرم را در برگرفته و نه محدوده ديوار شهر- باقى مانده است».
اين ماجرا، بيانگر اين حقيقت است كه مردم تا زمان ابن ادريس، ميان حائر و حير، يعنى ميان قبر مطهر و شهر كربلا، تفاوتى قائل نبودند و با آميختن آن دو به يكديگر، حير را مشمول احكام حائر مىدانستند كه تعيين حدود حائر توسط ابن ادريس، چنانكه گذشت، تفاوت آن دو را آشكار ساخت.
برخلاف آنچه از نظر گذشت، گاهى از بحث و بررسى دانشمندان متأخر، آشكار مىشود كه به هم در آميختن دو موضوع حرم و حائر و سپس فرض نوعى توسعه در حدود حائر، همواره ادامه داشته و شك و ترديد در مساحت آن دو، تا همين نزديكىها، بر ذهنها مستولى بوده است. زيرا علامه مجلسى(قدس سره) در قرن يازدهم هجرى، به گذشته بازگشته و همان موضوع(حدود حرم و حائر) را گستردهتر از قبل، مورد بحث و بررسى قرار داده است. او با نقل نظريات مختلف در جلد دهم دايره المعارف خود،(بحارالانوار)- كه تأليفش را در سال 1097 ه. تمام كرده- و
اثبات يك نوع توسعه در حائر، اين بررسى را به پايان برده و گفته است: «امّا حائر، به گفته بيشتر عالمان شيعه، حكم(تخيير) ظاهراً اختصاص به آن دارد».
شهيد اوّل در كتاب «ذكرى» (1)از شيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد، حكايت كرده كه او، در كتابى كه راجع به احكام سفر نوشته، به اختيار مسافر ميان قصر و اتمام در موارد چهارگانه، حتى حائر مقدس، فتوا داده است؛ چون حديثى كه به دست ما رسيده، حرم امام حسين(ع) را مطرح و اندازه آن را، پنج فرسخ، چهار فرسخ ويك فرسخ، تعيين كرده است.
شهيد اوّل گفته، تمام اين محدوده تا مسافت پنج فرسخى، حرم است؛ هرچند در فضيلت متفاوت است و بعيد نيست، اين چنين باشد؛ چه اينكه شيخ وكلينى، به سند ضعيفى از امام صادق(ع)، روايت كردهاند كه فرمود:
هرگاه به زيارت امام حسين(ع) آمدى، در ساحل فرات غسل كن و لباس پاكيزه خود را بپوش، سپس پابرهنه روانه شو كه تو، در حرمى از حرمهاى خدا و پيامبرش مىباشى ....
و در حديثى مرسل (2)، از آن حضرت نقل كردهاند كه فرمود: «حرم امام حسين(ع)، يك فرسخ از چهار طرف قبر شريف است». و در حديث ديگرى با سند ضعيف، روايت كردهاند كه فرمود:
حرم امام حسين(ع) چهار فرسخ، از چهار طرف قبر شريف او است و احتياط اين است كه نماز، در حائر، كامل اقامه گردد و در غير حائر، بايد شكسته به جاى آورده شود.
در خصوص اندازه حائر، ابن ادريس گفته است:
مقصود از حائر، محلى است كه در محدوده ديوارهاى حرم قرار دارد و مسجد، در ميان آن بنا شده است، نه محدوده ديوارهاى شهر؛ زيرا حائر حقيقى، همين جاست و حائر در زبان عرب، محلّ محصور و نفوذناپذيرى است كه آب، درآن سرگردان مىشود و راه به جايى نمىبرد. شيخ مفيد(قدس سره) نيز در كتاب «ارشاد» خود، در مقام بيان خاندان امام حسين(ع) كه با آن حضرت كشته شدند و حائر، آنان را در برگرفته، غير از ابوالفضل العباس(ع) كه در «مسنّاه» به شهادت رسيد، همين مطلب را آورده و بر ضرورت رعايت احتياط درآن، استدلال كرده است؛ ازاين رو كه فقط حائر،(در تخيير) مورد اتفاق نظر علماى دين مىباشد. (1)شهيد اوّل(قدس سره) فرموده است:
اين محلّ، جايى است كه وقتى متوكل، دستور بستن آب را به قبر امام حسين(ع) صادر كرد تا آن را از بين ببرد، آب در آن سرگردان شد و به قبر آن حضرت نرسيد.
من(مجلسى) مىگويم: بعضى نويسندگان، بر اين باورند كه حائر، مجموعه صحن مقدس است و گروهى ديگر، محدوده گنبد بر افراشته را، حائر مىدانند و دسته سوّم، روضه منوّره و ساختمانهاى اطراف آن، مثل رواقها، قتلگاه، خزانه و ... را حائر مىشمارند. ولى از نظر اينجانب، حائر مجموعه صحن قديم است؛ نه آنچه دولت فخيمه صفوّيه، بر آن افزوده است.
آنچه از روى شواهد و قرائن، به دست آورده و از بزرگان و معمرّين آن شهرهاى شريف و مقدس شنيدهايم، اين است كه صحن امام حسين(ع)، از جهت پيشرو(قبله) و سمت راست و سمت چپ، تغييرى نكرده؛ بلكه از پشت قبله بدان افزوده شده است و تمام قسمتهاى پَست و فرودست صحن و همه ساختمانهاى واقع
1) محمد بن ادريس حلى، كتاب السرائر، باب صلاه المسافر.
درآن، صحن قديم به حساب مىآيد و قسمتهاى بلند و برجسته صحن، جزو صحن قديم شمرده نمىشود. گويا علت رهاكردن صحن به دو صورت پست و بلند، براى تشخيص صحن جديد و قديم است و استدلالى هم كه از ابن ادريس نقل شده، منطبق بر اين مطلب است و در اينكه حائر، شامل اتاقهاى صحن از سه طرف توسعه نيافته بشود، اشكال است. ابنقولويه روايتى نيكو، به نقل از حسن بن عطيّه از امام صادق(ع)، نقل كرده كه فرمود:
وقتى داخل حير، و در برخى نسخهها، حائر شدى، چنين مىگويى و دعا را آورده؛ سپس كمى راه مىروى و هفت مرتبه، الله اكبر مىگويى؛ سپس مقابل قبر مطهر مىايستى و مىگويى ... تا اينكه فرمود: سپس اندكى راه مىروى و مىگويى ... تا اينكه باز فرمود: و دستهاى خود را بلند مىكنى و بر قبر مىگذارى. (1)اين روايت، دلالت مىكند بر اينكه وسعت حائر، بيشتر از روضه مقدسّه و ساختمانى است كه از سه طرف، متصل به آن است. حسين بن ثوير بن ابىفاخته، از امام صادق(ع) در آداب زيارت امام حسين(ع)، روايتى نقل كرده كه فرمود: «مىروى تا به ورودى حائر يا حير مىرسى؛ سپس به راه خود ادامه بده و از روبهروى حضرت داخل مىشوى». (2)ابوحمزه ثمالى، با سند معتبر از امام صادق(ع)، راجع به آداب زيارت امام حسين(ع)، روايت كرده كه فرمود:
سپس داخل حير يا حائر شو و چنين بگو ... تا اينكه فرمود: سپس اندكى راه برو و چنين بگو ... سپس گام بردار و قدمهاى خود را، كوتاه كن تا مقابل قبر مطهربرسى، آنگاه نزديك قبر مىشوى و مىگويى ... تا آخر حديث.
با اين حساب، اين اخبار و احاديث و نيز روايات ديگرى كه به خواست خداى متعال، در كتاب «مزار» خواهد آمد، بر توسعه و گسترش حائر مقدس، دلالت مىكنند. (1)خلاصه اين سخن، در جلد مزار بحارالانوار علامه مجلسى(قدس سره)، به شرح زير آمده است:
بدان كه گويش اصحاب در اندازه حائر، مختلف است. به گفته بعضى، حائر عبارت است از تمام آنچه ديوارهاى صحن، برآن احاطه دارد؛ لذا صحن شريف از چهار طرف و ساختمانهاى متصل به گنبد نورانى و مسجدى كه پشت ضريح مطهر قرار دارد، جزو حائر است. به نظر برخى ديگر، حائر عبارت است از فضايى كه در زير گنبد شريف قرار دارد و بس. به گفته گروهى، حائر عبارت از فضاى زير گنبد و ساختمانهاى متصل به آن، مانند مسجد، قتلگاه، خزانه و ...، ولى گفته نخست، قوىتر و قابل قبولتر است؛ زيرا اوّلًا، حائر در ميان ساكنان مشهد شريف كه آن را از پدرانشان گرفتهاند، با اين ويژگى شهرت دارد؛ ثانياً، ظاهر سخنان بيشتر اصحاب در اندازه حائر، همين است؛ مثلًا ابنادريس در كتاب سرائر گفته: مقصود از حائر، فضائى است كه ديوار حرم و مسجد، آن را در ميان گرفته است و در ادامه، اضافه كرده است كه: اصلًا مفهوم حقيقى حائر، همين است. چون حائر در زبان عرب، مكان محصور و نفوذناپذيرى است كه آب، در آن سرگردان مىشود و راه به جايى نمىبرد.
شهيد اوّل نيز در كتاب «ذكرى» نقل كرده است هنگامى كه متوكل عباسى، دستور بستن آب را به قبر امام حسين(ع) صادر كرد تا آن را نابود سازد؛ آب در اين موضع، متحيّر و سرگردان شد و به محّل قبر شريف نرسيد.
1) بحارالانوار، ج 18، ص 753، باب الصلوه.
سيد فرهيخته و بزرگوار، امير شرف الدين على- خداى متعال، روانش را شاد كند- كه در جوار حرم امير مؤمنان(ع)، ساكن است و از دانشمندان بزرگ شيعه به شمار مىرود، فرموده است:
من از سالخوردگان برجسته و محترم نجف اشرف، شنيدهام كه حائر، فضايى است كه از سمت قبله و دو طرفِ راست و چپ، محصور به ديوار بلند است؛ امّا اندازه حائر را از سمتِ پشت قبله نمىدانم. گويندگان، اظهار داشتند كه حد حائر را از پيشينيان خود شنيدهاند و اين پرسش كه آيا اتاقهاى صحن شريف، جزو حائر است يا خير، پاسخ روشنى ندارد. بعضى آن را جزو حائر ندانستهاند و خداى متعال مىداند كه جزو حائر به شمار مىرود يا نه؛ و بعيد نيست گفته شود، قسمتهاى گود صحن شريف، جزو حائر است و از سخنان اصحاب، شواهدى براين مدعا، دلالت دارد. (1)شيخ يوسف بحرانى در قرن دوازدهم هجرى، ظهور كرد و گفتههاى علّامه مجلسى(قدس سره) را راجع به نقل سخنان دانشمندان، پيرامون تعيين حدود و اندازه حائر، تكرار نمود و در يك جمعبندى اظهار داشت:
من [شيخ يوسف بحرانى] مىگويم: يكى از علماى نجف كه سالها در آنجا، ساكن است و اينجانب به او اطمينان دارم؛ هنگامى كه به آستانبوسى آن آستانه مقدّسه، تشرّف يافتم و با او، راجع به سخنان علّامه مجلسى در خصوص تغيير صحن، از سمت پشت قبله گفتوگو كردم، چنين فرمود: علت تغيير صحن از پشت قبله، اين است كه اين مسجد جامع باشكوهى كه هم اكنون، در پشت قبله صحن شريف وجود دارد، قبلًا نبوده و حدود دويست سال است، ساخته شده. موقعى كه اين مسجد را ساختند، ديوار صحن را عقب بردند تا مانند سه طرف
1) بحارالانوار، كتاب مزار، بخش تعيين حدود حائر، ص 142.
ديگر، توسعه و گسترش پيدا كند. بنابراين، آنچه استاد مذكور در مورد اندازه حائر شريف پذيرفته، تمام صحن است و منحصر، به فضاى گنبد نورانى نيست. به عبارت ديگر، صحن و ساختمانهاى متصل به آن، حائر محسوب مىگردد و بعضى روايات كه در مورد آداب زيارت وارد شده نيز بر اين گفته دلالت دارد؛ چنانكه در روايت طولانى صفوان و نيز اخبار و احاديثى مانند آنكه همگى، حاكى از گستردگى حدّ فاصل حائر و قبر شريفاند، آمده است و بيانگر افزايش مساحت حائر، بر روضه منوره و ساختمانهاى متصل به آن مىباشد. (1)از مجموع آنچه گفته شد، ميزان اختلاف در مسئله تعيين حدود حائر كه به مرور زمان، نزد متأخرين پيدا شده، آشكار مىگردد. به اين ترتيب، بعد از اينكه حدود حائر، نزد همگان و برحسب تعيين امام صادق(ع) در اوائل قرن دوم هجرى و ظاهراً، براساس ساختمانى به مساحت بيست يا بيست و پنج ذرع كه از هر طرف وجود داشته، روشن و آشكار بوده است؛ رفته رفته و با توسعه ساختمان و گسترش آن از اطراف، اندازه حائر مورد شكّ و ترديد قرار گرفته و كار به جايى رسيده كه در قرن يازدهم هجرى و دوران علّامه مجلسى(قدس سره) و معاصرين او- چنانكه ديديم- سخن از نوعى توسعه حائر به ميان آمده است.
علامه مجلسى(قدس سره)، اين اختلاف نظر را در مقدمه كتاب «المزار»، آشكار ساخته و در جلد هجدهم دايره المعارف بحارالانوار، تشريح نموده و به بيان مستندات اصحاب، راجع به اختيار مسافر، ميان قصر و اتمام نماز خود در موارد چهارگانه، حتى حائر مقدّس، بهخاطر ورود حديث در خصوص حرم امام حسين(ع)، پرداخته است؛ حال آنكه اين روايات، بر موضوع تعيين حدود حائر، انطباق ندارد؛ زيرا در خصوص آداب زيارت، شرف صدور يافته است. امّا از آنچه ابن ادريس نقل كرده،
1) الحدائق الناضره، ج 2، ص 345.
مساحت ساختمان روضه منوره و مسجد در آن زمان فهميده نمىشود؛ به علاوه كه اين ساختمان، بعد از ابن ادريس تا زمان علامه مجلسى(قدس سره)، چندين بار تغيير نموده و تجديد بنا شده است. نهايت مطلبى كه از گفته ابن ادريس به دست مىآيد، فرق ميان حائر مقدس و شهر كربلاست و اينكه ابوالفضل العبّاس(ع)، در خارج حائر به خاك سپرده شده است.
البته آنچه ابن ادريس، از شهيد اول(قدس سره) نقل كرده (1)كه آب در اين محّل- هنگامى كه متوكل عباسى، دستور بستن آب را به قبر امام حسين(ع) صادر كرد- دچار حيرت و سرگردانى شد، به عنوان دليل بر اثبات معنى مورد نظر خود از حائر كه محلّى، محصور و نفوذناپذير است و آب درآن، سرگردان مىشود و پيرامون خود مىچرخد، استدلالى ضعيف و نارساست؛ زيرا نامگذارى آنجا به حائر، به زمانى بالغ بر يك قرن، قبل از دوران متوكّل باز مىگردد.
علاوه بر اين، دقيقاً معلوم نيست منظور ابن ادريس از ديوار حائر، كدام ديوار است، يا اينكه سخن او را بايد بر كدام ديوار از ديوارهاى كنونى، منطبق ساخت؟ آيا مقصود او، ديوار صحن بيرونى است كه با وضع موجود، قطعاً بعد از ابن ادريس ايجاد شده است؛ يا مرادش، ديوار اطراف رواقها و ساختمان از داخل مىباشد؛ در صورتى كه نمىدانيم، رواقها و ساختمان در قرنهاى پنجم و ششم هجرى و دوران ابن ادريس، درهمين جاى كنونى بوده است يا خير؟ با اطلاع از اينكه تغيير بنا و توسعه آن بعد از ابن ادريس، قطعى و مسلّم است؛ يا اينكه منظور ابن ادريس، ديوار داخلى است كه در حال حاضر، حرم و مسجد را در ميان گرفته و او از آن به «المشهد و المسجد» تعبير نموده است با آگاهى از اينكه خود اين مسجد نيز حقيقتاً،
1) در متن چنين آمده است: ان ما نقله ابن ادريس عن الشهيد ... در حالى كه ابن ادريس مقدم بر شهيد اول است، لذا نمىتواند از شهيد اول مطلب نقل كند. بحارالانوار، ج 86، ص 88. مترجم
توسعه پيدا كرده، يا به گفته شيخ يوسف بحرانى (1)، اين ساختمان اصولًا در قرن دهم هجرى و در دوران صفوّيه، ايجاد شده و برابر شواهد تاريخى و ظاهر سخن وى، مقصود ابن ادريس، همين ديوار داخلى است كه طريحى در مجمع البحرين، بدان اشاره كرده است.
با وجود همه اينها، اندازهگيرى ابن ادريس، با عنايت به پيشينه و نزديكى او به قرن اوّل هجرى، از گفته كسانى كه بعد از وى آمدهاند، به پيروى شايستهتر است. چنانكه گفتار او را بپذيريم، حائر شامل بخشهايى از روضه منوره و قسمتى از مسجد كه از آن، به «المشهد» تعبير كرده است، نمىشود. با اين حساب، اندازهگيرى ابن ادريس، با مساحتى كه امام صادق(ع)، به ميزان بيست ذرع يا بيست و پنج ذرع، از چهار طرف قبر شريف تعيين فرموده و در بالاترين حدّ، ششصد و بيست و پنج متر مربع مىباشد، تقريباً منطبق است.
اين حقيقت كه ما در بررسى خود، بدان دست يافتيم، با آنچه علّامه مجلسى(قدس سره) از قول متأخرين نقل كرده است، فرق مىكند. ديدگاههايى كه مرحوم مجلسى در كتاب المزار و دايره المعارف بحارالانوار آورده، بر چهار قسم است:
اينكه اندازه حائر، محدوده گنبد افراشته و والاست؛ يعنى فضايى از روضه منوره كه زير گنبد قرار دارد، حائر است و اين ديدگاه، با اندكى مسامحه و چشمپوشى، برگفته ابن ادريس منطبق مىباشد.
اينكه روضه مقدّسه و ساختمانهاى قديمى اطراف آن، مانند رواقها، مسجد، قتلگاه، خزانه و ...، جزء حائر است. صاحبان اين ديدگاه، اندازه حائر را بر ديوار داخلى صحن كه اطراف رواقها و ساختمان موجود در وسط آن را فراگرفته، منطبق نمودهاند؛ در حالى كه مىدانند، ساختمانهاى پيوسته به روضه شريفه، تمامى به
1) به گفتار پيشين او، در زيارتش از عتبات مقدّسه، مراجعه شود.
مرور زمان ايجاد شده است.
اينكه حائر، تمام صحن مقدس است. صاحبان اين رأى و نظر، اندازهگيرى ابن ادريس را بر ديوار خارجى صحن شريف، انطباق مىدهند و در نتيجه، صحن از تمام اطراف، توأم با ساختمانهاى متصل به گنبد نورانى و مسجد پشت آن، حائر به شمار مىرود، با علم و آگاهى از اين حقيقت كه دوران اين مستحدثات وسيع و جديد، به قرن ششم هجرى نمىرسد؛ چه اينكه بعضى از آن، به دورانِ سلطان اويس جلايرى و پسرش سلطان احمد، در قرن هشتم هجرى و قسمتى ديگر، به دوران صفوّيه در قرن دهم و يازدهم هجرى و بخشى نيز به دوران قاجار، در قرن سيزدهم هجرى باز مىگردد.
اينكه حائر، مجموع صحن قديم است و اين، ديدگاه خود مجلسى است كه با آرا و نظريّات ياد شده، متفاوت است؛ چه اينكه او، اندازه حائر را، مجموع صحن قديم مىداند و آن را با دو تعديل، تبيين مىنمايد:
الف) او توسعه صحن در دوران صفوّيه، يعنى قسمت شمالى را از حدود حائر، خارج مىسازد؛ دليل مجلسى(قدس سره) بر اينكه همه صحن قديم جزو حائر است، شنيدههاى وى از بزرگان و سالخوردگان آن شهرهاى مشرّفه است كه گفتهاند: صحن، از سمت قبله و از طرف راست و چپ، تغيير نكرده؛ بلكه از سمت پشت قبله، توسعه يافته است. اين دليل- همانگونه كه ملاحظه مىشود-، واقعاً ضعيف است؛ چون به لحاظ واقعيّت و تاريخ، مغايرت دارد و دقيقاً به همان دليل كه بخش جديد، در سمت شمال از عنوان حائر جدا شده، بايد سه طرف ديگر نيز از عنوان حائر، خارج گردد؛ زيرا سه طرف ديگر صحن هم در روزگارانى، بعد از دوران نخست، ايجاد شده است.
ب) تعديل دوم مجلسى(قدس سره) اين است كه او، اتاقهاى پيرامون صحن از هر سه
طرف را كه از حائر شمردهاند، علىرغم اينكه اين اتاقها، داخل ديوار پيرامون صحن قرار دارند، جزو حائر نمىداند. گويا مجلسى(قدس سره) با اين سخن، تنها مكان بدون ديوار يا آنچه را به ديوار مربوط و متصل است، حائر تلقى كرده و هيچ دليلى هم براى اثبات گفته خود، نياورده است.
رواياتى كه مجلسى(قدس سره)، به نقل ابن قولويه از حسن بن عطيّه و ابن ابى فاخته و ابوحمزه ثمالى، جهت اثبات نوعى توسعه در حائر آورده، با موضوع بحث ما تناسب ندارد و اينجا، جاى نقل آنها نيست؛ چه اينكه تمام اين روايات و روايات ديگرى كه در تعيين حائر به اندازه بيست ذرع در بيست ذرع، يا بيست و پنج ذرع در بيست و پنج ذرع وارد شده، تمامى بهطور همزمان و از يك منبع؛ يعنى وجود نازنين امام صادق(ع)، روايت شده است. آيا مىتوان به بعضى از آنها، در مقابل بعضى ديگر كه نصّ صريح و آشكار در تعيين حائر به شمار مىروند، استدلال كرد؟
علاوه بر اين، برداشت و استدلال علامه مجلسى(قدس سره) از اين روايات، به منظور اثبات نوعى توسعه در حائر، از قبيل دستور امام به دوبار راه رفتن و قدم كوتاه برداشتن، بعد از ورود به حائر و نكتههاى ديگرى غير از اينها، به خودى خود دلالت بر توسعه و بزرگى جا و مكان ندارد؛ بلكه انجام چنين كارهايى، در يك محلّ محدود و كوچك نيز امكان پذير است.
تا اينجا براى قائلين به توسعه حائر، جز يك دليل باقى نمانده است؛ امّا آن را بر زبان نياورده، يا به حسب ظاهر بدان تصريح نكردهاند و آن دليل، اين است كه حائر، يك مفهومِ صددرصد انتزاعى دارد كه در دوران امام صادق(ع)، بيست ذرع در بيست ذرع، يا بيست و پنج ذرع در بيست و پنج ذرع تعيين شده است. همچنين در هر زمانى، به فراخور وسعت و گنجايش آن، مشخص مىگردد و بدينگونه حائر، ويژگى امتداد و انعطاف مىيابد و با توسعه ديوار پيرامون خود و ساخت و ساز
ساختمانهاى وابسته، گسترش پيدا مىكند و مساحت امروز آن، «ديوار بلند» ى است كه مجلسى(قدس سره) در كتاب المزار به نقل از امير شرف الدين على غروى، آورده است. امّا همانگونه كه اشاره شد، محقّقين به اين ديدگاه نپرداخته، بحث و بررسىهاى خود را بر محور شك و ترديد در اندازه حائر، دنبال كردهاند. ما نيز بحث و بررسى توسعه حائر را با اين گستردگى، جز به دو جهت دنبال نكرديم:
اينكه به تمام آنچه راجع به حائر، در لغت و تاريخ و فقه و حديث آمده اشراف و احاطه پيدا كنيم و حقّ آن را تا حدودى ادا نماييم.
اينكه به تبادل ديدگاه فقيهان پيشين و معاصر، به منظور دسترسى به يك نتيجه وضعى غير قابل تغيير، راجع به حائر و اندازه آن، به واسطه رابطه تنگاتنگى كه اين مسئله، با تاريخ بنا و تحولات و تغييرات و توسعه آن از آغاز تا امروز دارد، مبادرت ورزيم.
به علاوه، اين موضوع به خودى خود، چنين بحث و بررسى مبسوط و مفصّلى را مىطلبد. زيرا حائر حسينى به منزله حائر دينى بوده، در دل و جان مسلمانان، قداست دارد و با وجود ديدگاههاى گوناگونى كه از نظر گذشت، معاصرين از عمل به آنها خوددارى نموده، به قدر متيقّن (1)حائر بسنده كردهاند.
يكى از اين بزرگواران، شيخ جعفر شوشترى از برجستهترين فقيهان قرن سيزدهم هجرى است كه بعد از نقل كامل گفتههاى فقيهان شيعه، به گفتهاى كه روضه مقدّسه امام حسين(ع) و اندازه آن را حائر دانسته، اكتفا كرده است؛ چنانكه خواننده گرامى، ديدگاه وى را در پايان سخنان او كه در پى خواهد آمد، ملاحظه خواهد كرد:
فقهاى ما در مساحت حائر، اختلاف نظر دارند. ابن ادريس- گفتار او، قبلًا از نظر گذشت- و بعضى ديگر براين باورند كه حائر، مجموع صحن مقدس است؛ گروهى گنبد بلند و والا را حائر دانسته و دستهاى گفتهاند روضه منوّره و
1) آن اندازه كه مورد يقين و مورد اتقان است. مترجم.
ساختمانهاى قديمى اطراف آن، اعّم از رواقها، قتلگاه، خزانه و ... حائر است. علامه مجلسى(قدس سره) گفته است: نزد اين جانب، مشهور اين است كه مجموع صحن قديم، تا پيش از توسعه دولت صفوى، حائر مىباشد و براى اثبات ديدگاه خود، به اخبار و احاديثى استدلال كرده كه از جمله مىگويند: وقتى داخل حائر شدى، مىايستى و مىگويى ... سپس كمى راه مىروى و هفتمرتبه الله اكبر مىگويى؛ آنگاه مقابل قبر مطهر مىايستى و مىگويى ... تا اينكه گفته است: سپس كمى راه مىروى و مىگويى ... تا اينكه آورده است: آنگاه دستهاى خود را بلند مىكنى و بر قبر شريف مىگذارى و از اين قبيل روايات كه در آنها، دستور به دو مرتبه راه رفتن و قدمهاى كوتاه برداشتن بعد از ورود به حائر، به چشم مىخورد و بر نوعى توسعه در حائر، دلالت دارد و اين ديدگاه، قوى و استوار است و اصل مسئله اقامه نماز در آنجا، آن را تأييد مىكند كه خود حاكى از نوعى توسعه، در حائر مقدس مىباشد. امّا اندازه و آنچه در اين خصوص از منابع تاريخى و حديثى به دست ما رسيده، مبهم و نامعلوم است و احتياط اين است كه در اندازه حائر، به روضه مقدسه اكتفا نماييم. (1)چون اندازه حائر و نقل دقيق آن از ميان ديدگاههاى مختلف روشن نشده است، ازنظر آيت الله شيخ جعفر شوشترى، درستتر اين است كه بر مساحت مورد اتفاق همه كه عبارت از روضه مقدسه و همان داخل شبستان شريف است، اكتفا شود و اين سخن قهراً، به اصل تعيين اندازه حائر در دوران امام صادق(ع)، مربوط مىشود و بازگشتن به جاى اوّل است.
1) جعفر شوشترى، خصائص الحسينيه، صص 190 و 191.
مراد از حرم در اين بحث و بررسى، آنچه معمولًا «حرم امام حسين(ع)» ناميده مىشود و عبارت از داخل روضه مقدسه مىباشد، نيست؛ بلكه منظور از آن، مناطق اطراف قبر شريف است كه در روايات به عنوان حريم آن، مطرح شده و چنانكه از نظر گذشت، احترام خاص خود را دارد. اين منطقهها به لحاظ وسعت و مساحت، مختلف است و از دايره كوچك پيرامون قبر مطهر، شروع مىشود و شعاع آن، دايرهوار گسترش مىيابد تا به دايره بزرگى مىرسد كه تمامى سرزمين كربلا تا دوردست را شامل مىشود.
مساحت اين دايره، از بيست ذراع آغاز شده، تا بيست و پنج ذراع و يك فرسخى و چهار ميلى و چهار فرسخى و بالاخره تا پنج فرسخى از چهار طرف قبر مطهر، حسب روايات مختلف ادامه پيدا مىكند. گرچه بعضى از اين منطقهها، در بعضى ديگر داخل است، امّا همه منطقههاى حرم در فضيلت و شرف، با حائر برابر نيست؛ چه اينكه به موجب اخبار و احاديث فراوان، هر چه دايره حرم وسيعتر و گستردهتر شود و از مركز دايره و محيط حائر، دورتر گردد؛ قدر و منزلتش كاسته مىشود و
برعكس، هرچه به مركز دايره و محيط حائر نزديكتر باشد، حرمت و قداستش فزونى مىيابد.
علّامه مجلسى(قدس سره) در جلد المزار از دايره المعارف بحارالانوار، روايتى در همين راستا از كتاب «مصباح» نقل كرده كه چنين است:
علت اختلاف بيان روايات، اين است كه ترتيب فضيلت و شرف اين منطقهها را بيان مىكنند؛ بدينصورت كه دورترين آنها، پنج فرسخ و نزديكترين آنها تا قتلگاه، يك فرسخ مىباشد و شريفتر از يك فرسخ، بيست و پنج ذراع و شريفتر از آن، بيست ذراع و شريفتر از بيست ذراع، كمتر از آن مىباشد و اين، بيان متن حديث است و در كتاب «تهذيب» نيز مثل همين كلام، آمده است. (1)بنابراين، قاعده و ملاك فضيلت و شرف، ميان منطقههاى پيرامونى قبر مطهّر، به ترتيب وقوع آنها و بر اساس قاعده «الاقرب فالاقرب؛ هرچه نزديكتر، شريفتر» تا محلّ خاكسپارى امام حسين(ع) مىباشد. به همين جهت حائر كه محدوده بيست ذراع در بيست ذراع قبر مطهّر است، شريفترين قسمت در تمام منطقههاى حرم به شمار مىرود.
بىگمان در دين مبين اسلام، تنها تربت كربلا به اين شرافت، ممتاز گشته و هيچ قطعه ديگرى از كره زمين، چنين احترام بزرگ و با عظمتى را به دست نياورده است. شايد يكى از دلايل اين عظمت و بزرگى- چنانكه پيشتر گفته شد- مخلوط شدن خاك كربلا، به ذرات تربت قتلگاه امام حسين(ع) باشد كه خود به خون پاك آن حضرت عجين گشته است و در نتيجه، همه آن منطقهها به درجات متفاوت، تقدس يافتهاند؛ قداستى نسبى، حَسَبِ ترتيب منطقهها از نظر دورى و نزديكى، به مركز دايره در وسط حائر. لذا تمام اين منطقههاى گسترده، به عنوان حرم، حريم حائر كه
1) كتاب المزار از دايره المعارف بحارالانوار، ص 141.
منطقه كوچكى در اطراف قبر مطهر است، گرديدند. با اين حساب، تمام اين منطقهها به نام حرم، نامگذارى شدند؛ هر چند در فضيلت، متفاوت مىباشند.
شيخ و كلينى در همين خصوص از امام صادق(ع) روايت كردهاند كه فرمود:
هرگاه رهسپار زيارت امام حسين(ع) شدى، درساحل فرات غسل زيارت مىكنى و پيراهن پاك و نظيف خود را مىپوشى. سپس پابرهنه، حركت مىكنى؛ چه اينكه تو، در حرمى از حرمهاى خداى متعال وحرم پيامبر خدا(ص) هستى ... (1)با اين همه، علت محدود كردن حائر به يك دايره كوچك، در ميان آن منطقه وسيع و گسترده و علىرغم برخوردارى از چنين جايگاه مهّم و باعظمت دينى، چيست؟ چه اينكه حائر، بر اساس مفادّ روايات وارده، محدود و منحصر به دايره كوچكى است كه تمام آن، ظاهراً از محدوده اوّلين ساختمانى كه بر روى قبر امام حسين(ع)، بعد از شهادتش ساخته و علىرغم بازسازى و توسعه تدريجى، تا زمان امام صادق(ع) پابرجا بوده، فراتر نمىرود؛ روزگارى كه روايات فراوان و ازطرق گوناگون، در تعيين مساحت حائر مقدس به بيست ذراع در بيست ذراع، يا بيست و پنج ذراع در بيست و پنج ذراع، از آن حضرت نقل شده است.
تعيين حدود قبر شريف امام حسين(ع) كه روايات از آن گفتوگو مىكنند، به موجب تحليل تاريخى، محدوده ساختمانى است كه در آن روزگار، قبر امام حسين(ع) و اطراف آن را شامل مىشده است وگرنه، عقلانى نخواهد بود كه روايات، بر اساس يك خط فرضى موهوم، حدود حائر را تعيين كنند كه گاهى و به جهتى يا يا به جهاتى، بر محدوده ساختمان منطبق بوده و زمانى و از زاويه ديگر، بر آن انطباق نداشته است. از همينرو، گاهى داخل ساختمان و زمانى، بيرون از آن قرار مىگرفته است؛ چنانكه به هيچ وجه نمىتوان گفت در پىريزى بناى اوّليه، بعد
1) بحارالانوار، ج 18، ص 753.
ازواقعه عاشورا، تمام توسعههاى بعدى به منظور تأييد حرمت و قداست حائر كه روايات بدان اشاره دارند، مراعات شده است.
اين تحليل، آشكارا بر اين حقيقت دلالت مىكند كه هيچ رابطهاى ميان واژه «حائر» در اينجا و ميان مفهوم جغرافيايى آن، كه زمين پست و پايين مىباشد و برابر تعريف لغتشناسان، آب در آن سرگردان مىشود و به دور خود مىچرخد، وجود ندارد. علاوه بر اين، رواياتى از امامان معصوم(عليهم السلام) راجع به حائر وارد شده كه از آن، به الفاظ مختلفى تعبير فرمودهاند؛ الفاظى كه بر هر چيزى، جز مدلول جغرافيايى حائر دلالت مىكند؛ مثلًا ملاحظه مىشود كه اين روايات، گاهى از محلّ با عبارت «نزد قبر» و زمانى با عبارت «زير گنبد» و بار ديگر به «بوستان درخشان» تعبير كردهاند؛ چنانكه در روايتى از امام صادق(ع) مىخوانيم «قبر امام حسين(ع)، بيست ذراع در بيست ذراع، بوستانى از بوستانهاى بهشت است ...».
گاهى نيز از اين محل، به «مشهد شريف» تعبير كردهاند؛ همانگونه كه «حرم امام حسين(ع)» نيز گفته شده و منظور از آن، داخل روضه و اطراف قبر مطهر مىباشد و با حرم، به مفهومى كه قبلًا از نظر گذشت، تفاوت دارد. بالاخره از حائر، تعابير گوناگون ديگرى هم شده است. (1)آرى، ورود تعابير مختلف و تا اين اندازه زياد، جهت دلالت بريك محلّ با عنوان حائر، گوياى اين حقيقت است كه حائرخود، مدلول و مفهومى جز آنها ندارد و اين واژه، از لحاظ دلالت و معنى، يكى از همان تعابير لفظى و گوناگون به شمار مىرود.
خلاصه اينكه، دستاورد ما از بررسى اخبار و روايات در اين خصوص، اين است كه حائر، نام يك ساختمان است؛ همان ساختمانى كه براى نخستين بار بعد از واقعه
1) راجع به تعبيرهاى متعدد از حائر، ر. ك: الحدائق الناضره، ج 2، ص 346.
كربلا، بر روى قبر مطّهر امام حسين(ع)، ساخته شده و اين، نهايت چيزى است كه در نتيجه تحقيق و بررسى اين موضوع، نصيب محقق و پژوهشگر مىگردد.
سابقه نامگذارى اين محلّ به نام حائر، به قبل از اسلام كه سهل است، حتى به قبل از واقعه كربلا هم نمىرسد و بالاخره اينكه هيچ رابطهاى، ميان اسم حائر و خصوصيّت جغرافيايى زمين، وجود ندارد؛ زيرا هيچ دليلى به ويژه از نقطه نظر تاريخى، براى آن اقامه نشده است و علم لغت، شواهد و قرائن و نيز اخبار و احاديث، همگى در كنار يكديگر اين ديدگاه را تأييد مىكنند. چه اينكه حائر، به گفته «لسان العرب» عبارت است از: فضاى خانه يا مكانى كه يك چهار ديوارى، بر آن احاطه داشته باشد. لسان العرب آورده است:
مثلًا گفتهاند: اين خانه، حائر وسيعى دارد؛ در محاورات عمومى، حَيْر مىگويند كه اشتباه است و حائر كربلا نيز به اعتبار يكى از اين جهات، نامگذارى شده است. (1)صاحب «صحاح اللّغه»، نزديك به همين معنى را ذكر نموده و گفته است: «حَيْر با فتح(ح)، منطقه امن و حفاظت شده و حير در كربلا، از همين ماده مشتق گرديده است».
هرگاه واژه حائر را به لحاظ ريشه و اشتقاقات آن، مورد توجه قرار دهيم، ملاحظه مىكنيم كه حائر و حار به لحاظ لغوى، ازيك ماده وريشهاند و حائر عبارت است از مجموعه منازل و ساختمانهاى مسكونى، يا چنانكه لغتشناسان گفتهاند: عبارت است از: «هر محلّهاى كه خانههايش، نزديك به هم باشد».
لذا مشاهده مىشود كه حائر، در فرهنگ لغت و به ويژه در چنين موردى، اسم
1) لسان العرب، ج 5، صص 303- 304.
ساختمان است و نه چيز ديگر و اين، همان مطلبى است كه در نوشتههاى فرهيختگان دينى، آمده است؛ چه اينكه حائر امام حسين(ع)، به گفته طُريحى در «مجمع البحرين»، عبارت است از «محلّى كه ديوار روضه منوّره امام حسين(ع)، آن را در ميان گرفته است»، و گفته ابن ادريس حلّى، راجع به معرفى حائر در كتاب «سرائر» كه قبلًا از نظر گذشت، همينگونه است؛ يعنى اينكه «حائر، محدودهاى است كه ديوار مشهد و مسجد، آن را در ميان گرفته است».
پس از اينكه حائر مقدس را از جوانب مختلف، در فصلهاى گذشته مورد بحث و بررسى قرار داديم، جا دارد آغاز پيدايش اين نام در تاريخ اسلامى، جهت معرفى قبر امام حسين(ع) را شناسايى كنيم. بنابراين، موضوع بحث و بررسى ما در اين باب، همين تحقيق با روش تحليلى است؛ به اين صورت كه دورههاى مختلف تاريخى را يكى پس از ديگرى، مورد تجزيه و تحليل قرار مىدهيم؛ در حالى كه حائر و حير از نظر تاريخ وحديث، به گونهاى مرتب و پيوسته، موضوع بحث ما خواهد بود و اميدواريم به طور قطع و يقين، گمشده خود را پيدا كنيم.
در تاريخ و حديث؛ قبل از واقعه عاشورا يا همزمان با آن و يا حتى مدّت كوتاهى بعد ازآن، از كربلا با نام حائر ياد نشده است. زيرا روايات پيامبر اكرم(ص) كه از كشته شدن امام حسين(ع)، در سرزمين عراق خبر دادهاند، شامل هرنامى غير از حائر است.
بعضى از اين روايات، نامهاى كربلا، نينوا، طفّ، سرزمين طفّ، شط فرات و ساحل فرات را با خود دارند، امّا حتّى در يكى از آنها، نام حائر يا حير به چشم نمىخورد. اين در حالى است كه تمام نامهاى اين سرزمين، ضمن همين روايات
آمده است.
بعد از دوران پيامبر اكرم(ص) نيز اثرى از حائر، ديده نمىشود؛ مثلًا هنگامى كه اميرمؤمنان على(ع) در راه صفيّن، از كربلا عبور مىكند و با توقف و يادآورى شهادت امام حسين(ع) و يارانش در آن سرزمين، اشك مىريزد؛ نامى از حائر و حير، به ميان نمىآيد. اگر يك گام تاريخى ديگر برداريم و به واقعه عاشورا نزديك شويم، ملاحظه مىكنيم كه امام حسين(ع)، وقتى به حدود كربلا رسيد و نقطه به نقطه را در جستوجوى آن كاويد و نام يكايك آبادىهاى منطقه را، جويا شد و نينوا، غاضريّه، شفيه، عقر، كربلا و غير اينها را براى حضرت برشمردند؛ يادى از حائر و حير در شمار آن اسمهاى گوناگون، مطرح نگشت.
پس از آن و از تاريخ فرود آمدن امام حسين(ع) در كربلا؛ يعنى روز دوّم محرم سال 61 هجرى، تا روز دهم آن، كه روز عاشورا و مصادف با شهادت آن حضرت است، هيچ گونه يادى يا دستِكم اشارهاى، هر چند ظريف و غير ملموس به نام حائر، در ميان اخبار و احاديث مربوط به اين روزگار، صورت نگرفته است. از آن به بعد و از لحظه حركت اسيران و غارتشدگان خاندان امام حسين(ع)، از كربلا به كوفه و از كوفه به شام و سپس بازگشت آنان از شام به سوى مدينه و عبور ايشان، از سرزمين كربلا نيز ذكرى يا اشارهاى به نام حائر، به جاى كربلا و نيز در ميان تمام اخبار و احاديث مربوط به اين مدت از زمان، به چشم نمىخورد.
پس از آن نيز هرگاه ما ديدگان خود را از رويدادهاى تاريخى، به روايات دينى متوجه سازيم، خواهيم ديد كه اخبار واحاديثى كه از امام سجّاد و امام باقر(ع)، راجع به قبر امام حسين(ع) و فضيلت زيارت آن حضرت، يا موارد ديگر به دست ما رسيده، هيچ اشاره و ايمايى به نام حائر يا حير، در آنها نيامده است.
اكنون حوادث و رويدادهاى سال 114 هجرى قمرى؛ يعنى زمان شهادت
امام باقر(ع) را مرور مىكنيم؛ ولى هيچ گونه اثر و نشانهاى از نام حائر يا حير نمىبينيم. بنابراين، آغاز پيدايش نام حائر، چه وقت است؟!
تعيين زمان پيدايش واژه حائر يا حير، به طور دقيق امكان پذير نيست؛ هر چند ما با توجه به شواهد و قرائن، مىدانيم كه تا پيش از سال 114 ه مطرح نبوده است؛ ولى اگر حائر، ويژگى حالتى از زمين، يا چنان كه گمان مىرود، توصيف و تبيين گونهاى از آن به شمار مىرفت، شايسته بود آغاز پيدايش آن، به قبل از واقعه عاشورا و حتى قبل از ظهور اسلام و دورانى كه اين سرزمين، بيابانى بىحاصل و غير قابل سكونت بوده است، بازگردد و ياد و نامى از آن، در تاريخ و حديث ديده شود. حال آنكه مىدانيم نام و ياد حائر، جز در سالهاى بعد از دولت بنىاميّه، مطرح نشده است؛ آن هم در رواياتى مثل روايت حسين، نوه دخترى ابوحمزه ثمالى كه در آخر دولت بنىاميّه، قبر امام حسين(ع) را زيارت كرده- اين نام- آمده و از حائر با صراحت نام برده است. (1)همچنين در بعضى از روايات كه از امام صادق(ع)، در همان دوران، و قبل يا بعد از روايت فوقالذكر، راجع به فضيلت زيارت امام حسين(ع)، به دست ما رسيده است. البته نام حائر در تمام اين روايات، به چشم نمىخورد، بلكه تنها در بعضى از آنها، جهت تعيين محّل قبر مطهّر، مطرح گرديده است.
تمام آنچه از نظر گذشت، براين حقيقت دلالت دارد كه نام حائر براى كربلا، نامى قديمى و ديرينه نبوده، بلكه اسم جديدى مىباشد كه از پيشينه و شهرتى برخوردار نيست و هرگز پيوند آن، به قبل از اسلام، يا دوران پيامبر اكرم(ص)، يا
1) ر. ك: سيدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص 568؛ نزهه اهل الحرمين، صص 14 و 15؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 303؛ بحارالانور، ج 10، ص 300؛ كامل الزيارات، صص 111 و 112 و بخش حائر و توصيف آن در فصل اول اين كتاب.
هنگام واقعه عاشورا يا روزگار امام سجّاد و امام باقر(ع)- تا پايان قرن اوّل هجرى و اوائل قرن دوم، يعنى شهادت امام باقر(ع) در سال 114 هجرى- باز نمىگردد.
تعيين اين نام، براى اولين بار به منظور معرفى قبر امام حسين(ع)، در حدود سال 125 هجرى مطرح و آشكار شده است؛ چنانكه از گزارش حسين، نوه دخترى ثمالى كه قبلًا گفته شد و بعضى از روايات امام صادق(ع) فهميده مىشود و اين، همان چيزى است كه موجب پرسش، از علت پيدايش اين نام، براى كربلا در آن دوران گرديده است.
گاهى رسيدن به نتيجه قطعى، در ماجرايى كه هزار و دويست و چهل سال بر آن گذشته، آسان به نظر نمىرسد. ولى تاريخ، حقيقتى است كه نمىتوان از آن چشمپوشى كرد؛ چنانكه تاريخ نيز بعضاً از نشان دادن دلايل و قرائن لازم، مضايقه نمىكند. لذا هرگاه به صورت گسترده و با دقّت، به دوران امام صادق(ع) و رواياتى كه از آن حضرت نقل شده است، يا به طور كلّى و با رويكردى ديگر، اخبار و احاديث زمان آن بزرگوار را در خصوص موضوع مورد بحث بنگريم، خواهيم ديد كه دو نام حائر و حير، براى نخستين بار در اين دوران، پيدا شدهاند و هر يك از اين دو نام، تنها در اين زمان به منابع تاريخ و حديث راه يافته، رايج شده و شهرت پيدا كردهاند و به نامهاى گوناگون ديگر كه كربلا، تا آن هنگام به آنها خوانده مىشده، پيوستهاند. با اين همه نام حائر و حير در آغاز پيدايش- جز به صورت تدريجى و اندكاندك- براى تعيين كربلا و قبر امام حسين(ع)، كاربرد داشتهاند؛ چه اينكه اين دو نام، تنها در بعضى روايات كه در فضيلت زيارت امام حسين(ع) و تشويق و ترغيب به آن وارد شده است، به چشم مىخورند. (1)
1) ر. ك: روايات وارده از امام صادق 7 در «كامل الزيارات» ابن قولويه.
دليل اينكه نام حائر تا آن روزگار، ويژگى عَلَم و نشانه بودن را براى قبر امام حسين(ع) به طور قطع و يقين پيدا نكرده، بلكه اين خصوصيت را تقريباً بعد از ربع اوّل قرن دوم هجرى به دست آورده، گزارشى است كه به حسين، نوه دخترى ابوحمزه ثمالى مربوط مىشود. او حركت پياده خود از كوفه، به قصد زيارت امام حسين(ع) را گزارش كرده و طىّ آن چندين بار، به ذكر حائر و باب حائر به گونهاى طبيعى و مأنوس پرداخته است.
تاريخ نقل اين روايت- به موجب شواهد و قرائن- به بعد از ربع اوّل قرن دوّم هجرى؛ يعنى قبل از برچيده شدن دولت بنىاميه در سال 132 هجرى، باز مىگردد. بنابراين، سابقه پيدايش نام حائر و حير- همانگونه كه ملاحظه شد- به پيش از آغاز قرن دوّم نمىرسد، بلكه چه بسا از دستاوردهاى ربع اوّل اين قرن و بعد از شهادت امام باقر(ع)، در سال 114 ه باشد؛ زيرا اخبار و احاديث وارده تا اين تاريخ، از نام حائر وحير خالىاند. همچنين قبر مطهر امام حسين(ع)، با نام «حائر» معرفى نشده، مگر بعد از ساختن گنبد و سقف بر روى آن؛ و سپس محصور شدن اين ساختمان با ديوار بيرونى كه از همه اطراف، با ساختمان فاصله دارد و به شكل قلعه و دژ، درآمده است.
گويا منظور از ساختن ديوار خارجى، ظاهراً و در نگاه اوّل، محافظت و نگهدارى از ساختمان ميانى، در برابر حوادث و اتفاقات بيرونى و به ويژه هنگام شب بوده است، به گونهاى كه هيچ كس نتواند در آن آمد و شد داشته باشد، مگر از در اصلى آن و با گذشتن از حدّ فاصل ديوار تا حرم و بدينگونه، مراقبت از كسى كه داخل روضه مقدسه شده، يا از آن خارج مىگرديد، در شرايط سخت و حساس حاكميت ستمگرانه بنىاميّه، آسانتر صورت مىگرفت.
علّت نامگذارى كربلا به حائر- آنچه كه ظاهر قرائن و شواهد برآن دلالت مىكند- اين است كه در روزگاران قديم، به هر ساختمان عمومى كه به عنوان پناهگاه، يا محل گردهمايى و يا به هر دو منظور، مورد استفاده قرار مىگرفت، حائر اطلاق مىشد.
تاريخنويسان و جغرافىدانان، ساختمانهاى زيادى را به نام حائر و گاه به نام حير- چنانكه قبلًا از نظر گذشت- شمارش كردهاند. از جمله ابن جرير طبرى، در كتاب تاريخ خود آورده است كه بخت النصر پادشاه كلدانى، در شهر حيره، براى گردآورى بازرگانان عرب كه در قلمروش به داد و ستد مشغول بودند، «حيرى» همانند بازار محلّى ايجاد كرد.
در كربلا نيز وقتى برروى قبر شريف امام حسين(ع)، ساختمانى بنا كردند و پيرامون آن را از چهار طرف، ديوار كشيدند؛ نام حائر را بر آن نهادند؛ چون نام ديگرى زيبنده آن نبود.
زيرا ساختمان بنا شده- برابر ضوابط شرعى- نه مسجد بود كه مسجدش بنامند و نه، جامع بود كه جامعش بخوانند؛ لذا كاملًا طبيعى بود كه نامگذارى آن، با رعايت
شرايط زمانى و مكانى، صورت گيرد و به اين نام كه زمان آن- چنانكه گفته شد- به بعد از واقعه عاشورا و نه پيش از آن، باز مىگردد، نامگذارى شود.
شايد اطلاق چنين اسمى بر اين نوع از ساختمان، در آن زمان معمول و رايج بوده است. شايد هم با نامگذارى قبر امام حسين(ع)، به اين نام ساده و معمولى، در صدد بودهاند تا عظمت آن را در دوران بنىاميّه، پوشيده و مخفى نگاهدارند تا مبادا حساسّيت حسودان و كينهتوزان بىبصيرت بنىاميّه را برانگيزد و زائران آن، تحت فشار و مجازات شديد دولت بىرحم و مروّت آنان، در سراسر جهان اسلام قرار گيرند.
اين ساختمان، با اين شكل و صورت و ويژگىهايى كه دارد، همان ساختمانى است كه- به موجب اين بررسى و تحقيق- از آغازكار، حائر ناميده شده است؛ بررسى و تحقيقى كه استدلال و نتيجهگيرى بر اساس آن، نه تنها دور از واقعيت نيست، بلكه به حقيقت بسيار نزديك است. چه اينكه به گفته لسانالعرب در مثال «اين خانه، حائر وسيعى دارد»، منظور از حائر در اين مثال، حسب ظاهر، نمىتواند چيزى جز بناى پيرامون خانه باشد؛ يعنى ديوارى كه خانه را از هر طرف، در ميان گرفته است.
با اين مقايسه و تطبيق، معنى حائر با تعبير اهل لغت كه آن را «سطحى صاف با كنارههاى بلند و مرتفع مىدانند، كاملًا هماهنگ است؛ چون اين قبيل ساختمانهاى محصور به ديوار نيز سطحى صاف و اطرافى بلند و مرتفع دارند، به گونهاى كه اگر آب، در ميان آنها رها شود، به دليل بسته بودن اطراف، راه برون رفتى پيدا نمىكند. با اين حساب نام حائر در آن دوران، اصطلاحى فنى، مهندسى و معمارى براى هر ساختمانى تعيين گرديده كه از چهار طرف محصور به ديوار بود و در اصطلاح فنى، آب درآن سرگردان مىشد. به همين جهت، قبر امام حسين(ع) نيز حائر ناميده نشده،
مگر بعد از اينكه- به حسب ظاهر- از هر طرف محصور به ديوار گرديده است. بنابراين، حائر در عرف آن زمان، همان ديوارى است كه قبر مطهر را به عنوان حريم آن و حفاظ آرامگاه شريف از حوادث- چنانكه گفته شد- در ميان گرفته است. چه بسا داخل اين ديوار به عنوان استراحتگاه زائرين غيرمقيم، مورد استفاده قرار مىگرفته؛ چنانكه اين روش بعد از آن و تا كنون هم ادامه يافته است. براى اين منظور در ساختار عتبات مقدس عراق و ايران ديوارهاى اطراف روضه منوره را از خارج گسترش داده، دور تا دور ديوار از سمت داخل، اتاقهايى ايجاد مىنمايند.
گاهى مىتوان مصداق اين استدلال براى نام حائر را در گفتار بزرگان دين، مشاهده كرد؛ چنانكه ابن ادريس در كتاب «سرائر» گفته است: «حائر، عبارت است از محلى كه ديوار بارگاه و مسجد، آن را در ميان گرفته است».
سپس اين استعمال رفتهرفته، موجب شد كه نام حائر از باب اطلاق نام ظرف بر مظروف، ديوار و آنچه در داخل آن قرار دارد را شامل گردد و در نتيجه تمام اين مجموعه، تحت عنوان حائر شناسايى شود. اين مدعا از گفتار متأخرينى مانند طريحى كه در مجمع البحرين گفته است: «مراد از حائر، حائر امام حسين(ع) است كه عبارت است از آنچه ديوار بارگاه حسينى- بر شرف دهندهاش سلام و درود- در ميان گرفته است» نيز به دست مىآيد. به همين دليل، نام حائر- چنانكه پيشتر گفته شد-، جز در بعضى روايات كه از امام صادق(ع) صادر شده، آن هم به صورت مجمل و مختصر و با جملاتى كوتاه نيامده است. مانند «هرگاه داخل حائر شدى، سلام بده» يا «چنانكه هنگام ورود به حائر گفتى ...» كه در روايت سعد بن مسلم كوفى، يكى از اصحاب مورد اعتماد نقل شده است (1)يا مانند: «بنابراين، چون
1) كامل الزيارات، ص 219.
به در حائر رسيدى» در روايت ابوصامت (1)يا مانند جملاتى كه در رواياتى، همچون روايت ابوحمزه ثمالى آمده كه: «سپس داخل حائر مىشوى و در هنگام ورود، چنين مىگويى ... (2)سپس حركت مىكنى و گامهاى كوتاه برمىدارى تا مقابل قبر مطهر مىرسى ... (3)آنگاه از شبستان، بيرون مىروى و مقابل قبور شهيدان، مىايستى و به همه آنان اشاره مىكنى و چنين مىگويى ... (4)سپس در حائر، گردش مىكنى؛ در حالى كه چنين مىگويى ...». (5)اين فراز پايانى از زيارت بالا، به آداب زيارت امام حسين(ع)، اشاره دارد و مىگويد: وظيفه زائر است، بعد از طواف و زيارت قبر مطهر در داخل شبستان، از آن خارج شود و در برابر قبر شهيدان ايستاده با اشاره به همه آن گراميان، زيارت نامه ايشان را قرائت نمايد. سپس در حائر، طواف كند و دعاهاى وارده را بخواند. ضمن اينكه اين بخش از روايت، عقيده ما را در خصوص حائر، به عنوان مجموعه وسيعى كه تمام روضه مقدّسه و قبور شهيدان را، شامل مىشود و از چهار طرف بارگاه، از آن فاصله دارد، به گونهاى كه زائر مىتواند از داخل حائر، دورتادور بارگاه بچرخد، تأييد مىنمايد.
امروزه عادت بر اين است كه مجموعه ساختمان را گاهى «صحن امام حسين(ع)»، يا «حرم امام حسين(ع)» و زمانى «جامع امام حسين(ع)»، يا «مسجد امام حسين(ع)» و وقت ديگر «روضه حسين(ع)» و زمان ديگر «حضرت حسينى(ع)»، مىنامند و اينها همه، تعبيرهاى تازه و نوينى است كه به مرور زمان، پيدا شده و در
آغاز كار، مشهور و زبانزد نبوده است. از اين رو شيعيان در گذشته، اين مجموعه را تنها با نام «حائر امام حسين(ع)»، يا «حائر حسينى(ع)»، معرفى مىكردهاند؛ چنانكه گفتار اهل لغت و تاريخنويسان، حاكى از آن است؛ مثلًا صاحب معجم البلدان نوشته: «و حائر، قبر امام حسين بن على(ع) است» و در لسان العرب آمده: «و حائر، كربلاست»، يا صاحب صحاح اللغه آورده است: «و از مادّه حار يحير، حَيْر در سرزمين كربلاست» و گفتارهاى فراوان ديگر كه در اين زمينه، مطرح شده است.
آرى امروز بر خلاف آنچه، دوران خفقان بنىاميّه اقتضا مىكرد، در مقام بيان شكوه و عظمت قبر امام حسين(ع)، اوصاف و ويژگىهاى چشمگيرى كه به كار گرفته مىشود، بسيار است؛ لذا مرقد مطهر امام حسين(ع) و نيز مراقد مطهر ديگر امامان معصوم از بنىهاشم، در شهرهاى نجف، كاظمين و سامرّا، در زبان مردم و مكاتبات رسمى، با عنوان «اعتاب مقدسه» يا «عتبات عاليات»، مطرح مىشود. اين تعابير، اعلان و ابراز جايگاه والا و تكريم و احترام و عشق و علاقه شديدى است كه پيشوايان راه هدايت و حقيقت، به مرور زمان در دل تمام مسلمانان، پيدا كردهاند.
نام حائر، چند قرن متمادى، نشانه قبر مطهر سرور شهيدان بوده و در كتابهاى لغت، تاريخ و حديث هر قرن نيز آمده است؛ ولى اندكاندك رو به فراموشى نهاده تا اينكه در حال حاضر، نه تنها در كتابها ذكر چندانى از آن، به چشم نمىخورد، بلكه در زبان مردم نيز از رواج و رونق افتاده است. امّا سؤال اين است كه چرا واژه حائر، از رونق افتاده و چه زمانى، به طور كلّى فراموش شده است؟
شايد آخرين مرحله از كاربرد واژه حائر، نقل آن در مجمع البحرين طريحى و در قرن يازدهم هجرى باشد.
كربلا در گذشته، «حَيْر» ناميده مىشده است- چنانكه قبلًا از نظر گذشت- و حَيْر، هرچند به عقيده اهل لغت، مخفّف(كوچك شده) حائر است، مانند حرث و حارث، امّا واژه مخفف، معمولًا همان معناى واژه اصلى را مىدهد و هر كدام، بدون هيچ تفاوت و امتيازى، جانشين ديگرى مىشود؛ جز اينكه گويا عرف و تاريخ، در مورد كاربرد اين دو واژه، برخلاف قاعده رفتار كردهاند. چون اين دو، در دلالت و چگونگى اطلاق خود، با يكديگر متفاوتند و هر كدام به معنايى، غير از معناى ديگرى اختصاص يافتهاند؛ هر چند دلالت اصلى هر دو واژه، نزديك به يكديگر است. در واقع حير، حسب ظاهر و به لحاظ كاربرد تاريخ نويسان و جغرافىدانان، نام شهر كربلاست، در حالى كه حائر، اسم قبر امام حسين(ع) مىباشد.
صاحب معجم البلدان در همين خصوص گفته است: «حائر، قبر امام حسين بن على(ع) است، حال آنكه آنها(مردم)، وقتى شهر كربلا را در نظر مىگيرند، واژه حير را بدون احساس كم و كاستى، برزبان مىآورند».
اين سخن كه حَيْر، به خودى خود و بدون اينكه نياز به توضيحى داشته باشد، نام كربلاست، براين حقيقت دلالت مىكند كه واژگان حائر وحير، اگر چه از يك
ريشهاند و يكى از آن دو(حير)، مخفف ديگرى(حائر) است؛ ولى آن دو، كاربرد يكسان و دلالتِ همگونى ندارند. چه اينكه تفاوت آن دو واژه در دلالت، درست مانند تفاوت نامهاى كربلا و روضه امام حسين(ع) در حال حاضر است. بنابراين، چه بسا كسى آهنگ كربلا كند، بدون حرم امام حسين(ع) و يا به عكس.
كربلا- از قرار معلوم- به صفت حير متصف نشده، مگر بعد از شهر شدن و برخوردارى، از خانههاى مسكونى و بازار و بازارچه و فروشگاهها و صرّافىها، چنانكه اين مطلب، از خود واژه حير در مقايسه با بيان صاحب معجم البلدان، راجع به ساختن حير در ماجراى رفتار بختالنصر با بازرگانان عرب- كه هر كس از تجّار عرب را شناسائى نمود، گردآورد و در شهر نجف، حيرى ساخت و راههاى نفوذ آن را مسدود كرد و آنان را درون آن قرار داد- به دست مىآيد. و دايره المعارف اسلامى- فرانسوى نيز واژه حير را در اين مورد، همينگونه تفسير نموده كه بختالنّصر «در آنجا، براى بازرگانان عرب كه در كشورش سرگرم داد و ستد بودند، حَيْرى بنا كرد؛ يعنى جايى همانند بازارچه محلّى و آنها را در آنجا، گرد آورد. بنابراين، در معنى حير با اين توصيف و تعريف، آبادانى و سكونت نهفته و شهرى است داراى بازار و محلّ حضور و رفت و آمد مردم. اين مطلب، نقل صاحب معجم البلدان در سبب نامگذارى حير، به اينكه: «تبّع بزرگ، چون آهنگ خراسان كرد، سپاهيان ناتوانش را در آن مكان، جاى داد و به آنان گفت: در اينجا حَيْر كنيد؛ يعنى اقامت كنيد» را مورد تأييد قرار مىدهد.
به اين ترتيب در معنى حَيْر، اقامت و سكونت و هر چه به اين دو تعلق دارد، اعّم از زندگى، تمدّن و پايبندى به مرام شهروندى، وجود دارد و اين مدلول اصطلاحى و تاريخى واژه حَيْر، چقدر به معنى لغوى كه اهل لغت، در خصوص آن بيان كردهاند، نزديك است. آنان گفتهاند: «و حَيْر با فتح حاء، محلّ تجمع و گردهمايى، مكان امن
و حفاظت شده، بستان و ... و از همين قبيل است، حير در سرزمين كربلا» (1)، در تمام مفاهيم لغوى واژه حير، تمدن و تلاش و آبادانى و روح زندگى، فوران مىكند.
از زمانى كه نام «حير» بر كربلا اطلاق شده، ناگزير بايد با داشتن بازار و بازارچه، معمور و آباد بوده، مناسب سكونت و زندگانى باشد. لذا آغاز عمران و آبادى كربلا در گذشته، با داد و ستد و سكونت و زندگى، همچون يك شهر آباد و مترقى- بر حسب ظاهر- با شروع نام حير براى كربلا، همزمان است.
هرگاه ما درصدد آشنايى با آغاز آبادانى و عمران حقيقى و واقعى آن، برآييم و بخواهيم از شروع زندگى اجتماعى، اقتصادى و سياسى آن آگاه شويم، لازم است حدّاقل آغاز اطلاق نام حير بر كربلا را شناسايى كنيم. البته با اين سخن، نمىخواهيم هرگونه زندگى يا تلاش يا داد و ستد يا آبادانى كربلا قبل از نامگذارى آن به حير را انكار كنيم؛ بلكه منظور ما اين است كه كربلا از زمانى به صفت حير متصف گشت كه به شهر، تبديل گرديد؛ آن هم شهرى، مهمّ و در خور توجه، چه اينكه اخبار و احاديث، بيانگر اين حقيقتاند كه كربلا، در مدّت كوتاهى بعد از واقعه عاشورا:
اوّلًا، با توجه به موقعيّت دينى خود؛
ثانياً، به خاطر قرار داشتن در ميان مناطق حاصلخيز كشاورزى؛
ثالثاً، به دليل شهرت سريع و فراگيرى كه از توجه هر سمت و سويى براى زيارت به دست آورد، به صورت بار انداز كاروانها و محلّ داد و ستد بازرگانان درآمد.
و از جمله رواياتى كه راجع به رونق تجارى كربلا، كمى بعد از واقعه عاشورا وارد شده، روايت سبط بن جوزى از سدى است كه گفته است:
1) ر. ك: صحاح اللغه و فرهنگ لغتهاى ديگر.
در كربلا فرود آمديم، در حالى كه كالاى تجارت با خود داشتيم؛ پس به خانه مردى درآمديم و شام را نزد او خورديم و از كشته شدن امام حسين 7 گفتوگو كرديم و اينكه هيچ كس در ريختن خون آن حضرت شركت نداشت، مگر اينكه به زشتترين حالت مُرد [و به درك واصل شد]. در اين هنگام، مرد ميزبان گفت: شما چقدر دروغ مىگوييد! من خودم در ريختن خون حسين شركت داشتم و در شمار قاتلين او بودم و هيچ مشكلى برايم پيش نيامده است. وقتى شب به پايان رسيد، فرياد و فغان بلند شد. پرسيديم چه خبر شده است؟ در جواب ما گفتند: مرد صاحبخانه به تعمير و اصلاح چراغ پرداخت كه انگشتش آتش گرفت؛ سپس به تمام بدنش سرايت كرد و سوخت. سدى گفت: به خدا سوگند! او را ديدم، چنانكه خاكستر شده بود. (1)مفهوم اين بيان، اين است كه كربلا بعد از واقعه عاشورا، مناسب و شايسته حضور مردم و زندگانى و ساخت و ساز خانههاى مسكونى گرديد و ساكنين آن، به داد و ستد با بازرگانان پرداختند. همانگونه كه اخبار و احاديث ديگرى، حاكى از اين است كه در مدت كوتاهى بعد از واقعه عاشورا، افراد زيادى از شهرهاى مختلف، به كربلا كوچ كردند و قبر مطهر امام حسين(ع) در آن زمان آشكار و آباد بود و مردم، دسته دسته براى زيارت آن حضرت و عرض حاجت به پيشگاه خداى متعال، آمد و شد داشتند و معجزات فراوانى ازآن، نمايان مىگشت و همگان از مؤمن و فاسق، آنها را مشاهده مىكردند.
در نسخه اصلى كتاب نوادر، نوشته علىّ بن اسباط كه از ياران امام صادق(ع) به شمار مىرود، نقل شده است كه:
در همان سال 61 هجرى كه امام حسين(ع) به شهادت رسيد، زنان نابارور از
1) ر. ك: اعيان الشيعه، ج 4، ص 297.
شهرهاى اطراف تصميم گرفتند، قبر آن حضرت را زيارت كنند؛ تا اينكه حدود يكصد هزار زن بر قبر شريفش، گرد آمدند و بدان، توسّل جستند و همگى باردار شدند و فرزند، به دنيا آوردند. (1)از اين روايات آشكار مىشود كه آغاز عمران و آبادانى كربلا، بعد از واقعه عاشورا، چندان به طول نينجاميد؛ امّا سؤال اين است كه كى و از چه زمانى، به عنوان حَيْر شناخته شد؟
شايد نامگذارى كربلا به نام حير، همزمان با آغاز عمران و آبادانى آن باشد كه با توجه به حريم و حفاظ موجود در آن، عموم مردم، كربلا را حير ناميدهاند. سپس اين نام با آن همراه شد تا جايى كه در دوران نخستين تاريخ اسلام، عَلَمْ و نشانه كربلا گرديد و اين شهر، با آن نام شناخته مىشد. چه اينكه نام حير را نخستين بار، در اوايل قرن دوم هجرى و در روايات امام صادق(ع)، مشاهده مىكنيم و پيشتر هم ديديد كه طبرى، ضمن حوادث سال 193 هجرى؛ يعنى اواخر قرن دوّم از كربلا، با همين نام تعبير كرده است. ولى نام حير براى كربلا، مثل نام حائر براى بارگاه امام حسين(ع)، دوام چندانى نياورد و كاربرد آن، منتفى شد و به مرور زمان از بين رفت؛ زيرا بعد از قرن سوم و چهارم هجرى، ديگر يادى از آن نشده است.
1) نزهه اهل الحرمين، ص 14؛ خصائص الحسينيه، ص 160؛ بحارالانوار، ج 10، ص 244.
حائر، همانگونه كه هر محقق روشن بينى، در لابلاى اخبار و احاديث ملاحظه مىكند، يك ساختمان چهار ضلعى است كه هر ضلع آن، حدود بيست يا بيست و پنج متر (1)طول دارد. اين ساختمان، بر سطحى صاف بنا شده و به موجب اصول معمارى معمول و رايج، در بخش جنوبى كشور عراق و از بيم نفوذ آب به پايههاى آن، كمى بالاتر از سطح زمين قرار گرفته است و از چهار طرف، ديوارهاى بلند هندسى شكل و خوش تركيبى دارد كه از قسمت بيرونى با سيمان سفيد، برّاق شده است و از دور دست، در چشم هر بينندهاى مانند تخم شترمرغ، در وسط بيابان مىدرخشد.
اين ساختمان ساده و زيبا، پوشيده از سقف بوده، بر روى سقف آن، گنبدى قرار دارد و اين، اولين گنبد از مجموعه گنبدهاى مقدس جاودانه اسلامى است كه براى نخستين بار، در شمال شرقى جزيره العرب، ميان ساحل فرات و حاشيه بيابان، برافراشته شده است.
از وسط ديوارهاى حائر، دو دروازه گشوده شده است؛ يكى در سمت جنوب
1) در مورد حدود و مساحت حائر، به فصلهاى پيشين رجوع شود.
قرار دارد كه ورودى اصلى حائر مقدس است و موقعيّت خود را تا امروز حفظ كرده و ديگرى در سمت مشرق، واقع است و آن، درى است كه حائر حسينى(ع) را از جانب بارگاه برادرش، ابوالفضل العباس(ع) كه در ساحل رود فرات قرار دارد، به شهر [در زمان تأليف كتاب] متصّل مىنمايد.
اطراف هر يك از اين درهاى ورودى، با خطّ قديمى كوفى و نقشهاى برجسته آيات قرآن عظيم، تزئين شده است. شايد در ميان آنها؛ بلكه پيشاپيش آنها، آيه شريفهاى خطّاطى شده كه از فضيلت شهادت و جاودانگى شهيدان، سخن مىگويد:
()(آل عمران: 169)
هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند؛ بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
شايد از اين روست كه اين آيه كريمه، واقعاً و حقيقتاً مناسب چنين مقام و جايگاهى است.
پيشينيان در نوشتههاى خود، به منظور بهرهمندى بهتر و بيشتر ما، بعد از بيست و پنج سال اوّل قرن دوّم هجرى راجع به حائر و ويژگىهاى آن، مطالبى به يادگار گذاشتهاند و ما اكنون، هرچند از فاصله دور، مىتوانيم از آن تصورّى در ذهن خود داشته باشيم. از جمله اين مطالب، روايتى است كه به چند طريق از حسين، نوه دخترى ابوحمزه ثمالى از شيعيان برجسته و مورد اعتماد (1)، نقل شده كه گفته است:
1) ابوحمزه ثمالى در رديف اوّل، از موثقترين سرشناسان شيعه و از بزرگان علم حديث به شمار مىرود و در خدمت چهار امام معصوم: و راهنما بوده است. در معرّفى شخصيّت ابوحمزه، ما را همين بس است كه نقل شده امام باقر و امام صادق 8، در تمجيد و تجليل او فرمودهاند: ابوحمزه در زمان خود، همچون سلمان فارسى در روزگار خويش است. او در سال 150 هجرى، از دنيا رفته است.
در آخرين روزهاى دولت بنى اميّه، به منظور زيارت امام حسين(ع)، از كوفه بيرون رفتم تا به غاضريه رسيدم. وقتى مردم به خواب رفتند، غسل كردم؛ سپس رهسپار قبر مطهر شدم تا خود را، مقابل در حائر يافتم. مردى خوشسيما و معطّر با پيراهنى به سفيدى برف، بيرون آمد و گفت: بازگرد كه تو به خواستهات نمىرسى. لذا به ساحل فرات بازگشتم و در آنجا ماندم تا شب به نيمه رسيد. بار ديگر غسل كردم و روانه زيارت قبر مطهر شدم. چون به در حائر رسيدم، همان مرد بيرون آمد و گفت: آقا جان! تو به خواستهات نمىرسى. باز هم برگشتم و در آخر شب، مجدّداً غسل كردم و به جانب قبر مطهّر، حركت نمودم. هنگامى كه به در حائر رسيدم، همان آقا بيرون آمد و گفت: اى آقا! تو، به خواسته خود نمىرسى. به او عرض كردم: چرا به زيارت قبر فرزند پيامبر خدا(ص) و سرور جوانان اهل بهشت، نايل نمىشوم، در حالى كه پياده از كوفه آمدهام و امشب، شب جمعه است؟ بيم آن دارم كه شب را همينجا صبح كنم و مزدوران بنىاميّه، مرا به قتل برسانند. آن مرد، در جوابم گفت: بازگرد كه به خواسته خود، نمىرسى. با اصرار پرسيدم: چرا و به چه سبب به خواستهام نمىرسم؟ او، علت آن را ذكر كرد. سپس بازگشتم و به ساحل فرات آمدم و همانجا ماندم تا صبح، طلوع كرد. آنگاه غسل نمودم و روانه حائر شدم و به روضه منورّه درآمدم، در حالى كه هيچ كس آنجا نبود. نماز صبح را كنار قبر مطهر، به جاى آوردم و از آنجا، رهسپار كوفه گرديدم. (1)از اين روايت نيز مانند رواياتى كه بعد ازاين خواهد آمد، استفاده مىشود كه حائر مقدّس در بيست و پنج سال اوّل قرن دوم هجرى و چه بسا در قرن اول، آشكار، آباد، مشهور و زبانزد بوده و زائرين، از جاىجاى جهان اسلام، به زيارت آن
1) كامل الزيارات، صص 111 و 112؛ اقبال الاعمال، 568؛ بحارالانوار، ج 10، ص 300؛ نزهه اهل الحرمين، صص 14- 15؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 303.
مىآمدند و ساختمان و سقف و گنبد و مسجد (1)هم داشته و در نزديكى آن، درخت سدر بلندى بوده است؛ همان درخت سدرى كه هارون الرشيد، در پايان عمر خود به سال 193 هجرى و بعد از اينكه قبر مطهّر را ويران كرد و محلّ آن را شخم زد تا روضه منوره امام حسين(ع) را از بين ببرد وكسى از محلّ قبر آن حضرت آگاه نگردد، آن را قطع نمود.
حائر، همانگونه كه از اخبار و احاديث پيداست، نظام تعريف شدهاى داشته و مجموعهاى از مديران و خدمتكاران در آن خدمت مىكردهاند و هيچكس، بدون اجازه آنان داخل حائر نمىشده و همگى در نهايت پاكيزگى و عطرآگين و با لباسهاى يكدست و سفيدرنگ، به خدمت مشغول بودهاند و چنان بوده كه زائران، از راههاى نزديك و دور، به زيارت قبر امام حسين(ع)، مىشتافتند. بعضى از آنها، چنانكه از روايت قبلى فهميده مىشود، به خاطر ترس و دلهره از نگهبانان مسلّح بنىاميه، راه خود را پياده و خصوصاً در شبهاى جمعه مىپيمودند. چون در اطراف كربلا نگهبانانى گماشته بودند تا مانع ورود زائران شوند و كسانى را كه به چنگ آورند، تا سرحدّ مرگ، مجازات نمايند. (2)زائران دور از چشم آنها، در غاضريّه كه نزديك كربلا بود، فرود مىآمدند و مخفى مىشدند. امامان معصوم(عليهم السلام) و خصوصاً امام صادق(ع)، شيعيان خود را تشويق مىكردند كه زيارت حائر مقدس را رها نكنند و به آنان دستور مىدادند در نينوا يا غاضريّه توقف نمايند. روايت ابوحمزه ثمالى از امام صادق(ع)، بر اين مطلب دلالت دارد كه آن حضرت فرمود:
وقتى خواستى بازگردى، بعد از اتمام زيارت خود- كه بهتر است هر چه مىتوانى تكرار كنى- بايد توقفگاه تو، در نينوا يا غاضريّه باشد و هرگاه قصد زيارت كردى، غسل كن و در پايان زيارت وداع انجام بده. (1)بنابراين، زائرين بعد از غسل زيارت و در تاريكى شب، به صورت انفرادى يا گروهى از غاضريه يا نينوا، رهسپار زيارت قبر مطهّر امام حسين(ع)، مىشدند و قبل از طلوع آفتاب، از بيم مزدوران بنى اميّه، باز مىگشتند. همچنين روشن مىشود كه ساحل فرات در آن دوران، از الآن (2)به حائر نزديكتر بوده و طبيعتى زيبا و چشماندازى تازه و دلنواز داشته كه آدمى به آن، خو مىگرفته است.
و اين چشماندازى حائر از گذشتههاى دور و آغاز قرن دوم هجرى است؛ يعنى نزديك به چهل سال، بعد از واقعه عاشورا.
امامان معصوم(عليهم السلام) و نيز شيعه، به پيروى از آن بزرگواران در هر عصر و دورهاى، براى حائر مقدس و زيارت آن، اهمّيت فراوانى قائل بودند و مردم را به زيارت حائر، حتى اگر شده يكبار در طول زندگى، ترغيب، تشويق و تشجيع مىكردند. از اين روى براى اين زيارت، ثواب و پاداش فراوانى نزد خداى متعال برمىشمردند. البتّه روايات زيادى از امامان معصوم(عليهم السلام) و به طور عمده از امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام هادى(عليهم السلام)، در اين خصوص وارد شده است.
از جمله اين روايات، روايتى است كه در فضيلت كربلا و قداست آن از امام سجّاد حضرت على بن الحسين(ع)، نقل شده كه فرمودند: «خداى متعال زمين كربلا را، حرم امن مبارك قرار داد، پيش از اينكه زمين كعبه را حرم قرار دهد ...» (1)مثل اين روايت، حديثى است كه از ابوجعفر امام محمدباقر(ع)، نقل شده كه:
خداى متعال زمين كربلا را بيست و چهار هزار سال قبل از خانه كعبه آفريد و به آن قداست و فرخندگى عطا كرد؛ بنابراين، قبل از آفرينش آفريدگان، همچنان مقدس و مبارك بوده و همواره، چنين خواهد بود تا اينكه خداى متعال آن را
1) كامل الزيارات، ص 268.
برترين نقطه بهشت قرار دهد و بهترين اقامتگاهى كه اولياى خود را در آن ساكن گرداند. (1)اين قداست فوقالعاده كربلا، به واسطه قتلگاه امام حسين(ع) و خاكسپارى آن حضرت، در آن است؛ چنانكه در اين خصوص روايتى از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: «به يقين خداى متعال به خاطر فضيلت قبر امام حسين(ع)، كربلا را به عنوان حرم امن مبارك برگزيد، قبل از اينكه مكّه را حرم قرار دهد». (2)از اينرو، قتلگاه امام حسين(ع) و قبر آن بزرگوار، در اين سرزمين است كه اين شرافت عظيم دينى- اسلامى را به آن بخشيده و آن را بر ساير بقعههاى زمين، برترى داده است. روايات ديگرى نيز به بيان اين مطلب پرداختهاند، از جمله روايتى از امام صادق(ع)، راجع به اين فضيلت و برترى نقل شده كه فرمودند:
همانا خداى متعال، بعضى زمينها و آبها را بر برخى ديگر، برترى داد؛ لذا برخى، مباهات كردند و بعضى ديگر از حدّ خود، تجاوز نمودند و هيچ آب و سرزمينى نيست، مگر اينكه به جهت وانهادن تواضع و فروتنى در پيشگاه خداى متعال، مجازات شده است؛ تا جايى كه خداى متعال، بتپرستان را بر كعبه، مسلّط فرمود و آب شورى، روانه چاه زمزم ساخت تا مزّهاش فاسد گردد و زمين كربلا و آب فرات، اوّلين زمين و نخستين آبى (3)هستند كه خداى متعال، به آنها قداست
1) همان، ص 270.
2) همان، ص 267.
3) ياقوت حموى در معجم البلدان، ذيل كلمه «الفرات» با نقل روايتى از امام صادق 7 در فضيلت آب فرات، گفته است: «روايت شده كه ابو عبدالله، جعفر بن محمد الصادق 8 از آب فرات نوشيد؛ سپس نوشيد و نوشيد؛ بعد از آن حمد خدا به جاى آورد و فرمود: رودى كه بركتش چقدر زياد است و هرگاه مردم، از بركت آن آگاه بودند، هر آينه بر كناره آن ساخت و ساز مىكردند و اگر مداخله بعضى گناهكاران نبود، هيچ بيمارى در آن فرو نمىرفت، مگر اينكه بهبودى مىيافت. صاحب معجم، قبل از نقل اين روايت گفته است: فرات در اصل لغت عرب؛ گواراترين آبهاست؛ خداى متعال در آيه 53 سوره فرقان مىفرمايد:()؛ «اين يكى گوارا و شيرين و ديگرى شور و تلخ است».
بخشيده است. آرى خداى متعال به آن دو، فرخندگى و بركت عطا كرد و به زمين كربلا فرمود: آنچه خداى متعال تو را بدان فضيلت و برترى داده است، بازگو كن كه بىگمان زمينها و آبها، بريكديگر فخر و مباهات كردهاند. زمين كربلا عرضه داشت: من، زمين مقدس و مبارك خداى متعالم؛ در خاك و آب من، شفا است و افتخارى ندارد؛ بلكه فروتن و خاكسار آن كسى مىباشم كه اين ويژگىها را به من داده و هيچ فخر و مباهاتى برديگران ندارم؛ تنها و تنها شكرگزار خداى متعالم. به همين جهت، خداى متعال آن را محترم و گرامى شمرد و به واسطه فروتنى و سپاسگزاريش در پيشگاه خداى متعال، به وجود مقدس امام حسين(ع) و يارانش، بر حرمت و قداست كربلا افزود. سپس امام صادق(ع) فرمود: هركس در پيشگاه خداى متعال فروتنى نمايد، سربلندش مىكند و هر كس سركشى كند، خداى متعال پست و زبونش مىگرداند. (1)مانند اين روايات، راجع به قداست و فضيلت و برترى كربلا، بسيار زياد است. (2)حتى بعضى از آنها، از كربلا به عنوان «قبه الاسلام» تعبير كردهاند. اين تعبير، در روايتى از امام صادق(ع)، به نقل از پدرانش، از اميرمؤمنان على(ع)، آمده كه فرمود:
پيامبر خدا(ص) فرمودند: پسرم، در سرزمينى كه به آن كربلا گفته مىشود، مدفون مىگردد. آنجا بقعهاى است كه «قبه الاسلام»، در آن قرار دارد؛ همان حقيقتى كه
1) كامل الزيارات، ص 271.
2) از دكتر مصطفى جواد، عجيب است كه كربلا را به عنوان مقدسترين شهر، نزد شيعيان انكار كرده است؛ چه اينكه مسترلونكريك در صفحه 232 كتاب خود «اربعه قرون من تاريخ العراق» در اين مورد نوشته است: «تا اينكه هجوم وهابىها به كربلا و غارت آن شهر، به دست آنان كه مقدسترين و ثروتمندترين شهرهاى شيعيان است، فراگير شد» و دكتر ياد شده، بر نويسنده انگليسى خرده گرفته و گفته او را در پاورقى شماره 1 همان صفحه، با عبارت اين گفته نويسنده(مقدسترين شهرهاى شيعيان)، مورد اشكال است؛ زيرا مقدسترين شهر چنانكه معلوم است، نجف اشرف است.
خداى متعال، مؤمنان همراه نوح پيامبر(ع) را در قضيّه طوفان بدان خلاصى بخشيد. (1)امامان معصوم(عليهم السلام)، مردم را براى زيارت كربلا بر مىانگيختند و زيارت آن را به شيعيان خود، تأكيد مىكردند. امام باقر(ع) از فضيلت غاضريّه، در حالى كه منظور آن حضرت، كربلا بود سخن مىگفت؛ سپس بر وجوب زيارت كربلا، تأكيد مىكرد و مىفرمود: «قبرهاى ما را در غاضريّه زيارت كنيد». (2)امام صادق(ع) نيز همانند پدر بزرگوارشان بود و به شيعيان خود مىفرمود:
كربلا را زيارت كنيد و آن را، وامگذاريد كه كربلا، بهترين و گرامىترين فرزندان پيامبر خدا(ص) را در آغوش گرفته است. آگاه باشيد كه فرشتگان، كربلا را هزار سال پيش از آنكه جدّم حسين(ع)، در آن جاى گيرد، زيارت كردهاند و هيچ شبى سپرى نمىشود، مگر اينكه جبرئيل و ميكائيل، آن بزرگوار را زيارت مىكنند. پس كوشش كن اى يحيى!- يحيى راوى حديث است- كه از آن، غايب نباشى. (3)با صدور چنين رواياتى از اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)، برترى و قداست كربلا در دل و جان شيعيان نفوذ كرد و زائران را از همان آغاز، در دستههاى بزرگ به زيارت كربلا و جهت دست يافتن به پاداش و ثواب دنيا و آخرت، برانگيخت. لذا آنچه از جانب امامان معصوم(عليهم السلام)، در اين خصوص صادر شده، تنها اعلان يك خبر يا طرح يك فرضيّه نيست؛ بلكه بيان يك جريان حقيقى و واقعى و عقيدهاى ثابت و استوار و قضيه اسلام و ايمان قاطع و خدشهناپذير مىباشد. زيرا عمل امامان معصوم(عليهم السلام)، به مقتضاى اين روايات، حاكى از اين است كه اين روايتها، برآمده از
باورهاى حقيقى و واقعى است و صد البته، از شائبههاى نفسانى و منيّتهاى بشرى، به دور است. از اين قبيل روايات، روايتى است كه به چندين طريق به صورت مرفوع، از امام هادى(ع)، در حالى كه بيمار بوده به دست ما رسيده است.
ابوهاشم جعفرى گفته است:
امام هادى(ع) درحال بيمارى، من و محمّد بن حمزه را به حضور طلبيد. محمّد بن حمزه، پيش از من شرفياب شد و به من خبرداد كه آن حضرت، پيوسته مىفرمود: زائر به سوى حائر، روانه كنيد. به محمد بن حمزه گفتم: آيا عرض نكردى كه ابوهاشم، روانه حائر است؟ سپس خدمت امام هادى(ع)، رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم! خودم رهسپار حائرم؛ حضرت فرمود: در سخن من، تأمل كنيد؛ سپس افزود: به يقين سرّى از اسرار زيد بن على (1)، در محمّد نيست و من خوش ندارم، سخن مرا بشنود. ابوهاشم گفت: فرمايش امام، راجع به حائر را با على بن بلال (2)، در ميان گذاشتم و او گفت: با حائر، چه كار دارد! در حالى كه او، خود حائر است؟ پس به سامرّا بازگشتم و خدمت امام هادى(ع)، رسيدم و چون خواستم برخيزم، به من فرمود: بنشين. وقتى با حضرت تنها شديم، سخن على بن بلال را يادآورى كردم، آن حضرت به من فرمود: آگاه باش كه من به على بن بلال گفتم: پيامبر خدا(ص)، دور كعبه طواف مىكرد و حجر الاسود را مىبوسيد؛ در حالى كه احترام پيامبر اكرم(ص) و احترام هر انسان مؤمنى، از احترام كعبه به مراتب، بالاتر است و خداى متعال به آن حضرت دستور داد، در صحراى عرفات وقوف نمايد. همانا مكانهايى وجود دارد كه خداى متعال دوست دارد در آنها پرستيده شود. من نيز دوست دارم در آن مكانها، برايم دعا كنند و حائر، از اين قبيل مكانهاست. (3)
در نقل ديگرى از ابوهاشم، آمده كه گفت:
من و محمد بن حمزه، از امام هادى(ع) عيادت كرديم، در حالى كه بيمار بود. آن حضرت به ما فرمود: با هزينه من، گروهى را روانه حائر نماييد. وقتى از خدمتش خارج شديم، محمّد بن حمزه به من گفت: ما را به حائر حواله مىدهد، حال آنكه او خود به منزله كسى است كه در حائر حضور دارد؟ ابوهاشم گفت: خدمت حضرت بازگشتم و سخنان محمد بن حمزه را بازگو كردم؛ امام هادى(ع) فرمود: اين گونه نيست؛ همانا مكانهايى وجود دارد كه خداى متعال دوست دارد در آنها پرستش شود و حائر امام حسين(ع)، از آن مكانهاست. (1)ابوهاشم جعفرى، افزون برآنچه در دو حديث پيشين از نظر گذشت، گفته است:
خدمت امام هادى(ع) رسيدم، در حالى كه تبدار و مريض بود. آن حضرت به من فرمود: اى ابوهاشم! مردى از دوستان ما را به حائر بفرست تا برايم دعا كند و شفاى مرا از خداى متعال بخواهد، چون از نزد حضرت خارج شدم، به على بن بلال برخورد كردم و او را از سخنان حضرت، آگاه ساختم و از وى خواستم، همان مردى باشد كه روانه حائر مىشود. على بن بلال گفت: مطيع و فرمانبردارم، ولى به نظر من، آن حضرت از حائر برتر و گرامىتر است؛ زيرا به منزله كسى است كه در حائر، حضور دارد و دعاى آن بزرگوار در حقّ خودش، از دعاى من در حائر براى آن حضرت، بهتر و مؤثرتر است. سخنان على بن بلال را، به اطلاع امام هادى(ع) رساندم. آن حضرت به من فرمود: به على بن بلال بگو: پيامبر خدا(ص) از كعبه و حجرالاسود، برتر و گرامىتر بود، درحالى كه پيرامون كعبه، طواف مىكرد و به حجرالاسود، دست مىكشيد و به يقين خداى متعال را
1) همان.
بقعههايى است كه دوست دارد در آنها، خوانده شود و خواننده خود را پاسخ دهد و حائر از آن بقعههاست. (1)از تمام اين روايات، اهميّت والا و فوق العادهاى كه امامان معصوم(عليهم السلام)، براى حائر قائل بودند آشكار مىگردد. ديگر اينكه حائر، برترين و شريفترين قطعه زمين در سراسر جهان است؛ جا و مكانى كه خداى متعال دوست دارد، او را در آنجا بپرستند و صدايش كنند و البته جواب خواننده خود را در حائر مىدهد و امامان معصوم(عليهم السلام)، بدينسان عمل مىكردند.
1) همان.
قتل امام حسين(ع) و دفن آن حضرت در كربلا- آن بارگاه قدسى- با هدف اصلى حزب اموى در به انحراف كشاندن اسلام، سازگار نيفتاد. (1)زيرا حائر، در
1) از كارهاى زياد بنىاميّه و توطئههاى آنان براى وارونه ساختن دين مبين اسلام، يارى خواستن ابوسفيان از روميان و تحريك آنها بر ضدّ مسلمانان، در جنگ يرموك بود. عبدالله بن زبير با چشم خود ديد كه وقتى روميان به مسلمانان هجوم آوردند؛ ابوسفيان به آنها گفت: «بشتابيد، اى فرزندان نژاد زرد!» و چون مسلمانان ايشان را فرارى دادند، ابوسفيان اظهار داشت: «و فرزندان نژاد زرد، همان شاهان كشور روم هستند كه اثر قابل ذكرى از آنان باقى نمانده است(النزّاع و التخاصم مقريزى، ص 29).
حالى كه ميان ساحل فرات و حاشيه كوير و بر سر چهارسوى دنياى قديم، قرار داشت، پس از سرزمين حجاز و در قلب امپراطورى اسلام، به صورت مركز جديد دينى درآمد تا پرتو تابناك رسالت را از مدينه منوّره، به سراسر دنيا اعمّ از منطقه «هلال خصيب» و ايران و هند و قفقاز و تركستان و چين و ... بيفكند و شعاع آن را امتداد دهد. از سوى ديگر باعث شد تا كربلا و كعبه در كنار يكديگر، روياروى حزب فاسد اموى قرار گيرند و در نتيجه، مسلمانان راستين كه به آموزههاى پيامبر اعظم(ص) و آيين پايدار خود، وفا دارند، ولى از درك حقيقت اين رويارويى، عاجز و ناتوانند، به درك و دريافت درست آن نايل آيند.
حائر بعدها و در ابتداى قرن سوم هجرى، گامى وسيعتر از گذشته، به جانب گستره شرق دور برداشت و بارگاه امام رضا(ع) در خراسان و بر دروازههاى هند برپا شد تا اين پرتو تابناك را از خاستگاه آن؛ يعنى مدينه و كربلا به اطراف و نواحى گوناگون ديگر بيفشاند. بدينگونه هاشم قبّههاى طلايى و بلند و والاى خود را در سراسر دنياى آباد و پررونق، از سرزمين حجاز(مكه و مدينه) و كنارههاى رود فرات و دجله و رود نيل (1)و درياى سفيد و آسياى ميانه (2)و رود بردى در سرزمين شام (3)و از خراسان به سوى هند (4)و چين (5)، برافراشت و اميّه، با ويژگىهاى ستم و تجاوز و
1) عتبات مقدسه عراق و مسجد جامع رأس الحسين 7، در قاهره پايتخت مصر.
2) مسجد جامع رأس الحسين 7، در عسقلان از شهرهاى جنوب فلسطين.
3) قبر سيّده زينب كبرى دختر اميرمؤمنان 3 بيرون شهر دمشق و قبرهاى بانو سكينه و بانو فاطمه صغرى دختران امام حسين 7 و قبر بانو امّكلثوم، دختر امير مؤمنان 3 و مقام رئوس شهيدان كربلا كه 12 نفرند و تمامى در باب الصغير دمشق، قرار دارد. همچنين قبر حضرت رقيه، دختر امام حسين 3 در وسط شهر دمشق نزديك بازار بزرگ است.
4) قبر امام هشتم على بن موسى الرضا 7 در طوس(مشهد مقدس) مىباشد و در كشور هندوستان، حسينيههايى وجود دارد كه ماكت كوچكى از حرم و قبر مطهر امام حسين 7 است و حضرت را در آنها زيارت مىكنند.
5) در شمال كشور چين قبرهايى از رهبران شيعه و شاهان علوى ايشان، وجود دارد كه در كتاب «شيعه و پيروزى آن بر دولتهاى مسيحى در آسياى ميانه»، نوشته شرقشناس فرانسوى «الف، بلوشه»، معرفى شده است. اين كتاب، توسط نويسنده تاريخ كربلا به عربى ترجمه شده كه تاكنون به چاپ نرسيده است.
طرد و نفى و خفّت و خوارى و نكبت و نفرين، بر جاى ماند.
با اينكه اين حزب فاسد، مضمحل و نابود گشت، امّا پيامد انديشه و آثار آن تا امروز باقى مانده است. شايد در مطالبى كه از نظر گذشت، شمّهاى از سّر و راز روايت «قدّامه بن زائده» از امام سجّاد، حضرت على بن الحسين(ع)، به شرح زير و با ذكر تمام سند طولانى آن، منعكس شده باشد:
ابوعبدالله احمد بن محمّد بن عيّاش، به نقل از ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، به نقل از ابوعيسى عبيد الله بن فضل بن محمد بن هلال الطائى البصرى(قدس سره)، به نقل از ابوعثمان سعيد بن محمّد، به نقل از محمد بن سلام بن يسار(يا سيّار) كوفى، به نقل از احمد بن محمد الواسطى، به نقل از عيسى بن ابىشيبه القاضى، به نقل از نوح بن درّاج، به نقل از قدامه بن زائده از پدرش روايت كرده كه:
امام على بن الحسين(ع) فرمود: اى زائده! به من خبر رسيد كه تو گاهگاهى قبر اباعبدالله الحسين(ع) را زيارت مىكنى. عرض كردم: البته چنين است كه گفتهاند. حضرت فرمود: چرا چنين مىكنى؟ در حالى كه مقرّب درگاه سلطان هستى و او هيچ كس را در راه دوستى و عقيده به برترى ما و نقل فضائل و مناقب و حقوق واجب ما بر اين امت، تحمل نمىنمايد. عرض كردم: به خدا سوگند! جز به خاطر خداى متعال و پيامبر او، چنين نمىكنم و از خشم كسى باكم نيست و احساس ناخوشايندى از انجام اين كار ندارم. حضرت فرمود: به خدا سوگند! چنين است؟ عرض كردم: به خدا سوگند! اينگونه است. حضرت سه بار پرسيد و من نيز جوابم را سه مرتبه تكرار كردم.
آنگاه فرمود: مژده باد تو را! مژده باد تو را! مژده باد تو را. بنابراين، تو را از خبرى
آگاه سازم كه نزد من، در سويداى قلبم نهفته است. وقتى مصيبت جانسوز عاشورا، بر ما وارد شد و اباعبدالله الحسين(ع) و همراهان او، اعمّ از فرزندان و برادران و ساير خاندان و يارانش، كشته شدند و همسران و فرزندانش به اسارت در آمدند و ما را به جانب كوفه حركت دادند،(در قتلگاه) به كشتهها مىنگريستم كه عريان و بدون هيچ پوششى، برروى زمين افتادهاند. اين منظره بر من گران آمد و با تماشاى آن، به شدت مضطرب و پريشان شدم و نزديك بود، جان از تنم خارج گردد. عمهام زينب(س) دختر على(ع)، متوجه من شد و حال مرا دريافت و فرمود: تو را چه مىشود! اى يادگار جدّ و پدر و برادرم! مىبينم كه با جان خود، بازى مىكنى!
عرض كردم: چگونه بىتابىنكنم و بىصبر و قرار نباشم، در حالى كه مىبينم، پدرم و برادرانم و عموها و عموزادگانم و تمام خانوادهام، در خون خود آغشته و برهنه برخاك افتاده و غارت گرديدهاند؛ نه كفن برتن دارند و نه خاكسپارى شدهاند؛ نه كسى بر بالينشان مىرود و نه انسانى به آنان نزديك مىشود؛ گويا ايشان از مردم خزر و ديلماند. (1)عمهام زينب(س) گفت: آنچه مشاهده مىكنى، بىصبر و بىتابت نسازد كه به خدا سوگند! اين جريان هر آينه، پيمانى از پيامبر خدا(ص) براى جدّ و پدر و عموى تو بوده و به يقين خداى متعال از برخى از جوانان اين امت كه فراعنه روى زمين، آنها را نمىشناسند، حال آنكه در ميان اهل آسمانها زبانزدند، پيمان گرفته است كه اين بدنهاى پاره پاره و اعضاى پراكنده را گردآورى نموده، به خاك سپارند. آنان در اين سرزمين طفّ، پرچمى برروى قبر پدرت، سرور شهيدان برافرازند كه هرگز، اثرش كهنه نشود و باگذشت شبها و روزهاى بىشمار، از بين نرود و اين در حالى است كه پيشوايان كفر و ياران گمراهى، البته كوشش خود را به كار
1) مردم خزر و ديلم در آن زمان، كافر بودند. مترجم
خواهند برد؛ امّا تلاش و كوشش آنان، جز بر درخشش آن اثر و رفعت و بلندى آن امر، نخواهد افزود.
به عمّهام گفتم: اين پيمان چيست و اين خبر، كدام است؟ عمّهام گفت: آرى، امّايمن به من گفت: يك روز پيامبر اكرم(ص) از خانه فاطمه(س) ديدار فرمود. فاطمه زهرا(س) براى آن حضرت حريره(نوعى سوپ) ساخت و على(ع)، آن را با مقدارى خرما در سينى نهاد و خدمت حضرت آورد. سپس امّ ايمن ادامه داد، من نيز ظرفى از شير و كره، براى آن بزرگوار برده بودم؛ پيامبر خدا(ص) و على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) از آن حريره(سوپ) ميل كردند و از شير نوشيدند و بعد از آن از خرما و كره نيز نوش جان فرمودند.
آنگاه پيامبر خدا(ص) دست خود را شست در حالى كه على(ع) آب مىريخت. وقتى حضرت از شستن دست خود فارغ شد، بر صورتش دست كشيد و به على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام)، نگاه كرد؛ نگاهى كه حاكى از شادمانى و شعف در سيمايش بود. سپس گوشه چشمى، به آسمان افكند و اندكى طول كشيد. آنگاه رو به قبله نشسته، دستهاى خود را گشود و دعا كرد. سپس به سجده افتاد، در حالى كه گريه در گلويش گير كرده بود. سجده همراه با گريه را طول داد و ناگهان، فريادش بلند و اشكش جارى گشت. آنگاه سر از سجده برداشت و نگاهش را به زمين دوخت؛ درحالى كه مانند باران اشك مىريخت. فاطمه و على و حسن و حسين(عليهم السلام)، غمگين شدند و من نيز با آنان، بهخاطر تماشاى حالت پيامبر خدا(ص) غصّهدار شدم. همگى دوست داشتيم، علتّش را بپرسيم؛ امّا به طول انجاميد. سرانجام على و فاطمه(ع)، به حضرت عرض كردند: اى پيامبر خدا! چه چيز شما را به گريه واداشت؟ خداى متعال ديدگانتان را نگرياند كه البته دلهاى ما با تماشاى حال شما خون گرديد.
آن حضرت به على(ع) فرمود: اى على! در حضور شما چنان مسرور و شادمان شدم كه هرگز سابقه نداشت. همانا به شما مىنگريستم و شكر خداى را به جاى مىآوردم كه چنين نعمتى را به من ارزانى داشته است. ناگهان جبرئيل(ع)، فرود آمد و گفت: اى محمد! خداى متعال از آنچه در دل دارى، آگاه است و شادمانى تو را نسبت به برادرت على(ع) و دخترت فاطمه(س) و پسرانت حسن و حسين(ع) مىداند. پس نعمت خود را بر تو تمام، و بخشش خود را بر تو، گوارا فرموده كه ايشان و نسلشان و دوستان و پيروانشان را با تو در بهشت، جاى داده است. به ايشان همانند تو بخشش مىكند و همسان تو عطا مىفرمايد تا تو، خشنود شوى و فراتر از خشنودى و رضايتت؛ در مقابل، مصيبتهاى فراوانى را كه در دنيا به ايشان خواهد رسيد و ناملايماتى همچون مضروب شدن و به شدّت آزرده گشتن و به قتل رسيدن را- توسط كسانى كه از دين تو خارجاند؛ حال آنكه خود را از امّت تو مىشمارند و از خداى متعال و تو بيزارند- تحمّل خواهند كرد. قتلگاههايشان مختلف و قرارگاههاى آنان پررفت و آمد است و انتخابى نيكو از جانب خداى متعال، براى ايشان و براى تو در حق آنان است. تو نيز خداى متعال را بر اين انتخاب شكر و سپاس بگو و به قضاى او راضى باش؛ من نيز بهخاطر انتخاب نيكوى خداى متعال براى شما، شكر او را به جاى آوردم و به قضايش تن دادم.
سپس جبرئيل به من گفت: اى محمد! همانا برادرت(على(ع))، مظلوم و ستمديده است و بعد از تو، مغلوب امّتت مىگردد و از دشمنان، رنج و زحمت بسيار مىبيند و سرانجام كشته مىشود. او را بدترين فرزندان آدم بلكه بدترين آفريدگان، شقىترين فرد روى زمين، همتاى پِىْ كننده ناقه صالح پيامبر به قتل مىرساند؛ در شهر و ديارى كه به سوى آن، هجرت مىكند و آنجا، محل باليدن شيعيان او و شيعيان فرزندانش، مىباشد. در هر حال ابتلائات آنان در آنجا زياد و مصيبتهاى ايشان، بزرگ و سنگين خواهد بود و اين فرزندت- و با اشاره، امام حسين(ع) را
نشان مىداد- همراه گروهى از نوادگان و خاندانت و خوبان و نيكانى از امّتت، در حاشيه فرات و در سرزمينى كه به آن كربلا گفته مىشود، به قتل خواهند رسيد. از همين رو، رنج و محنتش براى دشمنان تو و دشمنان فرزندانت، در روزى كه رنج و محنتش پايان ندارد و حسرت و افسوسش به انجام نمىرسد، زياد است. آنجا، پاكيزهترين نقطه روى زمين است و بيشترين و بزرگترين احترام را داراست؛ از اين روى كه فرزند تو و خاندانش، درآن كشته مىشوند و آنجا، گوشهاى از بطحاى بهشت است.
بنابراين هرگاه آن روز كه فرزند تو و خاندانش در آن كشته مىشوند و(بازماندگان) در محاصره سپاهيان سران كفر و نفرين قرار مىگيرند، فرا رسد؛ سراسر زمين به لرزه در خواهد آمد و كوهها، كشيده خواهند شد؛ تكاپو و اضطراب آنها فزونى خواهد گرفت و درياها، با امواج خروشان خود، به تلاطم خواهند افتاد و آسمانها، اهل خود را به جوش و خروش خواهند افكند. چه اينكه براى مظلوميت تو و فرزندانت و بزرگى و عظمت اهانت به ساحت قدسى تو و تلافى خوبىهاى تو با بدى و زشتى، نسبت به فرزندان و خاندانت، خشمگين مىگردند و هيچ موجودى نخواهد بود، مگر اينكه از خداى متعال اجازه خواهد خواست، به يارى اهل بيت مظلوم و ستمكشيده تو بشتابد؛ همان كسانى كه بعد از تو، حجّت خدا برآفريدگان او مىباشند.
آنگاه خداى متعال مردمى را از امّتت كه كافران، آنها را نمىشناسند و هرگز باگفتار و كردار و حتّى با نيت خود، با آن قتل و كشتار همراه نبودهاند، برخواهد انگيخت كه بدنهاى ايشان را دفن مىكنند و بر روى قبر سرور و سالار شهيدان در آن ريگستان، نشانهاى قرار مىدهند كه راهنماى حقجويان و وسيله رستگارى مؤمنان گردد. و هر شب و روز، صد هزار فرشته از هريك از آسمانهاى هفتگانه، آن تربت پاك را در آغوش مىگيرند و بر صاحب قبر، درود مىفرستند و پيرامون
قبر، طواف مىكنند و در كنار آن، به ذكر تسبيح خداى متعال مشغولند و براى زائرانش، از خداى متعال مغفرت و آمرزش مىخواهند و نام كسانى از امّتت را كه به قصد تقرّب به پروردگار متعال و تقرّب به سوى تو، آن حضرت را زيارت مىكنند، ثبت مىنمايند.
ديرى نخواهد پاييد كه گروهى از آنان كه سزاوار خشم و نفرين خداوند گرديدهاند، تلاش خواهند كرد، قبر امام حسين(ع) را با خاك يكسان سازند و اثرى از آن، باقى نگذارند؛ امّا خداى متعال اين فرصت را، هرگز به آنان نخواهد داد.
سپس پيامبر خدا(ص) فرمود: اين بود آن چيزى كه مرا به گريه درآورد و اندوهگين كرد. عمهام زينب(س) گفت: وقتى ابن ملجم- نفرين خدا بر او باد- پدرم على(ع) را مضروب و مصدوم ساخت و نشانههاى مرگ را در او ديدم؛ به آن حضرت عرض كردم: پدرجان! امّ ايمن چنين و چنان گفته؛ دوست دارم سخنان او را، از زبان خودتان بشنوم. پدرم فرمود: دختر عزيزم! سخن، همان است كه امّ ايمن برايت گفته است و گويا من، تو و زنان خاندان تو را اسيران اين شهر و ديار مىبينم؛ خوار و خفيف؛ از چشمها افتاده و ترسان و بيمناك از اين مردم كه مبادا هر لحظه هجوم آورند و شما را زير دست و پاى خود بگيرند؛ ولى صبر و بردبارى، پيشه كنيد. سوگند به خدايى كه دانه شكافت و جنبنده را آفريد، در آن روز و بر روى كره زمين، براى خداى متعال جز شما و دوستان و شيعيان شما، دوستى وجود نخواهد داشت.
پيامبر خدا(ص) هنگام نقل اين حديث هرآينه افزود:
ابليس ملعون در آن روز، از شادى و شعف دستافشانى مىكند و در سراسر زمين و در ميان فرزندان و پيروان خود، پايكوبى مىنمايد و به آنها مىگويد: اى فرزندان! و اى گروه اغواگر! ما البته در مورد فرزندان آدم، به مقصود خود نايل
شديم و به هدف خويش، رسيديم و ميراث آتش را به آنان سپرديم، مگر كسى كه به دامن اين جماعت- اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)- چنگ بزند. بنابراين همّ و غمّ خود را صرف بدبين كردن مردم به ايشان، با ايجاد شكّ و ترديد كنيد و مردم را به دشمنى آنان، وا داريد و عليه ايشان و دوستانشان، بشورانيد تا پايههاى كفر و گمراهى را محكم و استوار سازيد و هيچ يك از فرزندان آدم از آتش دوزخ، نجات پيدا نكند.
البته ابليس كه بسيار دروغگو است اين حقيقت را به فرزندان و پيروانش، راست و درست گفته است. چه اينكه با دشمنى شما خاندان، هيچكار نيكى سودمند، و با دوستى و پيروى شما، هيچ گناهى جز گناهان كبيره، زيانبار نخواهد بود. زائده گفت: امام سجاد حضرت على بن الحسين(ع) بعد از نقل اين حديث به من فرمود: اين روايت را به يادگار داشته باش و بدان كه اگر مدت يك سال با يك كاروان شتر، به جستوجوى آن مىپرداختى، اندك و ناچيز بود. (1)از سخنان امام سجاد(ع) كه در مقدّمه اين حديث شريف به زائده فرمود: «تو مقّرب درگاه سلطان خويشى و او هيچ كس را در راه محبت و دوستى و نقل برترى و فضائل و مناقب ما، تحمل نمىكند ...» به دست مىآيد كه زائده، از كارگزاران درجه يك، يا از نزديكان دولت بنىاميّه بوده، اما در عينحال از شيعيان مخلص و راويان مورد اعتماد، به شمار مىرفته است.
اين زائده، زائده بن قدّامه ثقفى است و شيخ طوسى(قدس سره) در كتاب «رجال» خود، او را از ياران امام باقر(ع) برشمرده است. ابوعلى بن اسماعيل در كتاب «منتهى المقال، فى احوال الرجال» (2)خود از پسر قدّامه نقل كرده كه قدّامه، از ياران امام صادق(ع)
است. صاحب كتاب «تنقيح المقال» نيز در شرح حال قدّامه، چنين نوشته است:
ابن قولويه در كتاب «الكامل»، روايتى را به نقل از قدّامه بن زائده، به نقل از پدرش زائده با سند خويش از امام سجّاد حضرت على بن الحسين(ع) آورده كه در بردارنده امر امامت اهل بيت(عليهم السلام) بعد از واقعه كربلا نيز هست. متن اين روايت بر صحت و درستى آن دلالت دارد؛ همانگونه كه سندش گوياى عظمت و بزرگى و ايمان كامل راويان آن مىباشد؛ جز اينكه در متن حديث قدّامه با عنوان ثقفى معرفى نشده است. ولى به نظر مىرسد كه اين قدّامه همان قدّامه بن زائده ثقفى است؛ چون در ميان راويان شيعه، قدّامه بن زائده ديگرى وجود ندارد. (1)
1) مامقانى، تنقيح المقال، ج 2، ص 28.
در دوران بنى اميّه، راههاى كربلا از همه طرف در محاصره استحكامات نظامى مجهّز و محافظين و نگهبانان مسلّح و ورزيدهاى قرار داشت كه مانع رسيدن زائرين به آن مىشدند. زائرى كه با دستگاه بنىاميّه مخالفت مىكرد، بيشتر وقتها خود را در معرض شكنجههاى گوناگون و حتّى مجازات قتل و مرگ، قرار مىداد. از سويى ورود به حائر، بسيار سخت بود؛ زيرا نگهبانان، رفت و آمد در اطراف آن را با نهايت دقّت و سختگيرى، تحت نظر داشتند تا جايى كه هيچ كس از زائرين و واردين، از ديد آنها پنهان نبود؛ مگر اينكه از بيراههاى مانند غاضريه يا نينوا- چنانكه بعداً خواهيم ديد- داخل مىگشت.
همين ترس و وحشت از محافظين، مانع بزرگى بر سر راه رسيدن به حائر در روزگار گذشته به شمار مىرفت. علّت جلوگيرى از زيارت حائر، معلوم و كاملًا طبيعى بود، چه اينكه توجّه و هجوم مردم به زيارت قبر دستهگل پيامبر خدا(ص)، اصولًا با سياست دولت بنى اميّه مغايرت داشت و حتى موجوديت اين دولت فاسد را تهديد مىكرد. دولتى كه ديروز، مرتكب جرم سنگين جنگيدن با آن حضرت و
كشتن او شده بود؛ چگونه مىتوانست امروز، با زائران قبر شريفش به آسانى كنار بيايد؟ چون كنار آمدن با زيارت و زائر، به حقانيّت اين شهيد بزرگوار منجر مىگشت و آنها از مبارزه و پيكارى كه به رسوايى آنان و سقوط دولتشان مىانجاميد، به شدت پرهيز مىكردند. از همين رو، مانع ورود زائرين به حائر شده، نسبت به مردم با تمام قدرت و تهديد و مجازات شديد و گوناگون- به دست محافظينى كه به همين منظور در اطراف حائر گمارده بودند- سختگيرى مىكردند.
با اين وجود و علىرغم آن همه آزار و شكنجه، يا قتل و كشتارى كه پيش روى زائران وجود داشت، هرگز رشته پيوند و اتّصال ايشان با حائر مقدس پاره نشد و آنان، شبانه و با استفاده از تاريكى، به زيارت حائر مىشتافتند و قبل از طلوع آفتاب- چنانكه در روايت حسين، نوه دخترى ابوحمزه ثمالى در فصل اوّل همين بخش از نظر گذشت- به محلّ استقرار خود باز مىگشتند. گويا اين حال و روز، بيشتر از هفتاد سال ادامه داشت؛ يعنى از مدّت كوتاهى بعد از واقعه كربلا تا انقراض دولت بنى اميّه در سال 132 هجرى. چون رواياتى كه به دست ما رسيده است، چنانكه خواهيم ديد، همگى گوياى اين واقعيت مىباشند.
آرى حائر، در ميانه اين ميدان و در حالى كه محافظين بنى اميّه از هر طرف و با چشم بيدار، آن را به محاصره در آورده بودند، چون سرو سرفراز، قد برمىافراشت و آنگاه كه شب، چادر سياهى بر سرمىكشيد، نمادهاى پويا در سراسر حائر ديده مىشدند. اين نمادها، زائرانى بودند كه تكتك يا گروه گروه از شهرها و روستاهاى دور و نزديك مثل غاضريّه، نينوا و روستاهاى مجاور ديگر و نيز كوفه و غير آن، به زيارت حائر مىآمدند.
حائر هر شب، خصوصاً شبهاى جمعه، آكنده از زائرين و واردين مىگشت؛ در حالى كه بعضى مشغول گريه و زارى، جمعى در حال ركوع و سجده و گروهى
سرگرم آستان بوسى و وداع بودند. سيل سرشكشان، جارى بود؛ قطرات اشك، مجال دم زدن به آنان نمىداد و جا داشت بهخاطر ثواب وپاداش بزرگى كه خداى متعال، از اين زيارت براى ايشان مقرّر كرده، مورد رشك و غبطه قرار گيرند. سپس مشاهده مىشد كه همين حائر در روز و كمى قبل از طلوع آفتاب، پردههايش افكنده و درهايش بسته و چونان روزه دار تا شبانگاه، هيچ پذيرشى خواه براى ورود و خواه براى خروج، از داخل و خارج نداشت. زيرا دوباره از جانب محافظين كاملًا مسلّح كه همه چيز را زير نظر داشتند، تحت مراقبت شديد قرار مىگرفت، لذا هرگونه رابطهاى ميان حائر و غير آن، قطع مىگشت.
اين، حال و وضع عمومى حائر، در دوران بنىاميّه ظالم و ستمگراست كه از لابهلاى اخبار و روايات وارده، آشكار مىگردد. اگر چه فشار بنىاميّه، در پيشگيرى از زيارت حائر مقدس، هفتاد سال به طول انجاميد، با اين حال آنها نتوانستند كارى از پيش ببرند. چون از عهده عوامل طبيعى برنيامدند و حريف باورهاى دينى مردم و چنگ زدن آنها، به دامن اهل بيت پيامبر(ص) نشدند. بنابراين، هر چه جلوگيرى از زيارت، شدّت پيدا كرد، مقاومت و ايستادگى مردم نيز بيشتر شد. چه اينكه مقاومت فعّال در برابر آن قدرت كور و بىمنطق و آن گروه سركش، تنها سلاح و ابزارى بود كه مسلمانان در اختيار داشتند. به همين جهت، چه گردنهاى زيادى قطع شد و چه سرهايى كه از تن افتاد؛ و چه اعضا و جوارحى كه مُثله گشت و چه پيكرهايى كه به دار آويخته شد و چه بدنهايى كه زير سم اسبها، توتيا گرديد. با اين همه، زائران حائر مقدس به واسطه عقيده استوار در ژرفاى وجودشان، دست از زيارت برنداشتند.
امّا عوامل نيرومندى كه مردم را- آنگونه كه گفته شد و علىرغم وجود آن همه موانع بزرگ- عاشقانه به زيارت حائر مقدس وا مىداشت، زياد است كه مهمترين آنها به قرار زير مىباشد:
ايمان كامل و عقيده نيرومند دينى، به خاندان نبوّت و رسالت.
تشويق امامان معصوم و نيز ترغيب و تشجيع شيعيان به زيارت و دعا در حائر.
وجود پناهگاهى در نزديكى حائر، مانند نينوا و غاضريّه، جهت پنهان شدن واقامت مخفيانه زائران.
اين عوامل و ساير موارد همگى با هم يا هر يك به تنهايى، نقش فوق العادهاى در دلهاى مشتاق و بىقرار، نسبت به آسان شمردن زيارت و خطرپذيرى در چنين راه مقدّسى برجاى نهادند كه ما در ادامه، تأثير هركدام از اين عوامل را به طور جداگانه، بررسى مىكنيم.
بىگمان عقيده و باور مردم، به خاندان رسالت و جاىگير شدن اين باور به گواهى تاريخ، در ژرفاى دل و جان امت اسلامى، بزرگترين عامل استقرار حائر و پابرجايى شعائر و روى آوردن به زيارت آن از سراسر دنيا به شمار مىرود. صدالبته، روايات فراوان و نشانههاى بسيارى، دلالت دارد كه مردم از روز نخست، جهت زيارت و گرفتن حاجتهاى خود، آهنگ قبر مطهّر امام حسين(ع) كردهاند و معجزات آشكارى براى نيكان و بدكاران، پديد آمده است.
از جمله اين معجزات، روايتى است كه علىّ بن اسباط از ياران امام صادق(ع)، در كتاب «اصل النوادر» نقل كرده و علامه سيد حسن صدر، در كتاب خود «نزهه اهل الحرمين فى عماره المشهدين» آورده است كه:
در همان سالى كه امام حسين(ع) كشته شد، زنان نابارور از شهرهاى اطراف،
آهنگ قبر آن حضرت نمودند؛ تا اينكه حدود يكصد هزار زن، پيرامون قبر شريفش گرد آمده، به آن توسّل جستند و همگى باردار شدند و فرزند به دنيا آوردند. (1)بارى قبر مطهر امام حسين(ع)، زيارتگاه عموم مسلمانان و راز ماندگار قهرمانى و شعار پيوسته شهادت و كعبه آزادگان و انديشمندان شد؛ همان كسانى كه كاسه انديشهها و آمالشان وارونه گشته، اوضاع و احوال به آنان پشت كرده و يا روزگار بر وفق مرادشان نمىچرخيد. اينان چنان بودند كه قبر حضرتش را، قبلگاه خود ساختند و با تكرار نام و يادش، خو گرفتند و هدف و مرامش را گرامى داشتند. از جمله اين افراد، مصعب بن زبير، سليمان بن صرد خزاعى و قبل از آنها، عبدالله بن حرّجعفى، مختار [بن ابوعبيده] ثقفى و گروه زياد ديگرى كمى بعد از واقعه عاشورا كه در سال 61 هجرى اتفاق افتاد، بودند.
امامان معصوم(عليهم السلام) از زمان امام سجّاد، حضرت على بن الحسين(ع) به بعد، شيعيان و دوستان خود را، نسبت به زيارت حائر و دعا در آن محيط مقدس، تشويق مىكردند و به آنها جهت انجام اين كار، جرئت و جسارت مىدادند. لذا هرچه فشار و جلوگيرى دستگاه بنىاميّه بيشتر مىشد، تشويق و تشجيع امامان معصوم(عليهم السلام) نيز در خصوص زيارت و ثواب فراوان و پاداش بىشمار آن نزد پروردگار متعال، فزونى مىيافت. و چنان بود كه اين دو قدرت؛ يعنى قدرت سياسى بنى اميّه و قدرت دينى امامان معصوم(عليهم السلام)، همواره رو در روى يكديگر، مبارزه و پيكار مىكردند و سرانجام، پيروزى از آنِ قدرت دينى در شكستن اسباب و وسايل جلوگيرى بود كه در نتيجه
1) بحارالانوار، ج 10، ص 244؛ شيخ جعفر شوشترى، خصائص الحسين 7، ص 160.
تأثير فعّال دين، در دل و جان مردم به دست آمد. اين انگيزه و علاقه پيوسته نسبت به زيارت حائر، به مثابه مقاومتى فعال، در برابر جلوگيرى و ممانعت از آن(زيارت) به شمار مىرفت و بالاخره شيعه در نتيجه اين مقاومت، بر بزرگترين قدرت ترور و وحشت كه تاريخ تا آن زمان به خود ديده بود، فائق آمد.
محافل و مجالس امامان معصوم(عليهم السلام)، هيچگاه از ياد شهيد و فضائل شهادت و لعن و نفرين بر قاتلان شهيد، خالى نبود. در اين خصوص روايت قدّامه بن زائده ثقفى از امام سجّاد(ع)، در فصلهاى سابق از نظر گذشت. امام باقر(ع) نيز در قضيّه شهادت و تشويق به زيارت شهيدان، همچون پدر بزرگوارشان عمل مىكردند و سختىهاى زيارت را آسان مىشمردند و مىفرمودند: ثواب زيارت امام حسين(ع)، به ميزان خوف و بيم از آن است.
از جمله رواياتى كه در اين خصوص از آن حضرت نقل شده، روايتى طولانى است كه محمّد بن مسلم، از آن حضرت نقل كرده و گفته است:
امام باقر(ع) به من فرمود: آيا به زيارت قبر امام حسين(ع)، مىروى؟ عرض كردم: آرى، با ترس و بيم. حضرت فرمود: حتى اگر از اين، سختتر هم باشد، پاداش زيارت به ميزان ترس و بيم آن است و هر زائرى كه در زيارت امام حسين(ع)، بيمناك شود، خداى متعال او را از خوف و هراس روز قيامت- روزى كه مردم در برابر عظمت پروردگار جهانيان به پا مىخيزند- ايمن مىسازد و با مغفرت و آمرزش از زيارت باز مىگردد و فرشتگان، به او سلام مىدهند ... (1)سپس امام باقر(ع)، به شمارش پاداش زائر امام حسين(ع) در هر قدم كه بر مىدارد، مىپردازد.
در روايت سدير صيرفى كه از صرّافان بزرگ و بازرگانان كوفه در آن زمان بوده،
1) كامل الزيارات، ص 127، شماره 5.
به نقل از آن حضرت آمده است كه گفت:
خدمت امام باقر(ع) بوديم كه جوانى، از قبر امام حسين(ع) سخن به ميان آورد. امام باقر(ع) فرمود: هيچ بنده خدايى، به زيارت امام حسين(ع) نمىشتابد و در راه زيارت آن حضرت، قدمى برنمىدارد؛ مگر اينكه خداى متعال براى هر قدمش، حسنهاى در نامه عمل او مىنويسد و گناهى از آن محو مىكند. (1)گويا جلوگيرى از زيارت، در اوايل دوران امام صادق(ع) و در زمان خلافت هشام بن عبدالملك، سختتر شد. اين سختگيرى، به واسطه قيام زيدبن على بن الحسين(ع) و كشته شدن او، در سال 121 هجرى قمرى صورت گرفته. بعد از آن، علاوه بر جلوگيرى از زيارت- چنانكه از روايت مسمع بن عبدالملك بصرى فهميده مىشود- به قطع دست و پا و زبان زائرانى كه به چنگ مزدوران بنىاميّه مىافتادند نيز مبادرت مىكردند.
مسمع در اين خصوص گفته است:
امام صادق(ع) به من فرمود: اى مسمع! تو از مردم عراقى، آيا به زيارت قبر امام حسين(ع) مىروى؟ عرض كردم: نه، نمىروم؛ من در ميان مردم بصره، سرشناسم و هواداران خليفه جور، پيش ما زندگى مىكنند و دشمنان زيادى در ميان قبيلههاى گوناگون ناصبى و غير آنها داريم و از اينكه گزارش مرا به خليفه بدهند و او، مرا مُثله نمايد، در امان نيستم. امام صادق(ع) فرمود: آيا مصائبى را كه بر آن حضرت وارد كردهاند يادآورى نمىكنى؟ عرض كردم: آرى، ياد آورى مىكنم. فرمود: آيا با يادآورى مصيبتهاى آن حضرت، ناله و شيون سرمىدهى؟ عرض كردم: آرى، به خدا سوگند! و گريه مىكنم به گونهاى كه خانوادهام، اثر آن را در من مشاهده مىنمايند و از خورد و خوراك، باز مىمانم و نشانه آن، در سيمايم آشكار مىگردد.
1) همان، ص 134، شماره 7.
حضرت فرمود: خداى متعال برگريهات، رحمت آورد. آگاه باش كه تو، البته از كسانى هستى كه اهل ناله و زارى، براى ما مىباشند و در شادى ما شاد و در غم و اندوه ما، اندوهگين و براى ترس و بيم ما، خوفناك و در آسايش ما، آسودهاند. (1)اين ترس و بيم كه در عمق جان زائران نفوذ كرده، دلهاى آنان را آكنده بود، به زودى و با صدور روايات امام صادق(ع)، جاى خود را به آرامش و آسايش داد؛ رواياتى كه بر زيارت امام حسين(ع)، تأكيد داشت و شوق زيارت را جايگزين ترس شديد، از دستگاه مخوف بنى اميّه و مزدوران آنها نمود.
بعد از پخش و انتشار اين روايات، مردم با شيفتگى و اشتياق روز افزون، رهسپار زيارت مىشدند. اين روايات در سراسر جهان اسلام، بازتاب يافت و زبانها و قلمها، آنها را از شهرى به شهر ديگر منتقل مىكردند. در نتيجه همتها را برانگيخت و جانهاى شيفته را از راههاى دور و نزديك مثل اطراف و نواحى جزيره العرب و سرزمين ايران به زيارت گسيل داشت، در حالى كه لازم بود، رنجها و سختىهاى فراوانى را در اين راه، تحمل كنند و همواره تا مراجعت به وطن خود، ترسان و هراسان باشند. از جمله اين روايات، حديثى است كه ابن بكير ارجانى از مردم جنوب ايران از امام صادق(ع) نقل كرده و گفته است:
به آن حضرت عرض كردم: اينجانب در ارجان، ساكنم و همواره قلبم، بر سر زيارت قبر جدّ بزرگوارتان با من، در ستيز است. هنگامى كه به قصد زيارت از وطن خارج مىشوم، از خليفه و جاسوسان و مزدوران او، پيوسته در بيم و هراسم تا زمانى كه باز مىگردم. آن حضرت فرمود: اى پسر بكير! آيا دوست ندارى خداى متعال تو را در راه ما، ترسان ببيند؟ آيا نمىدانى، هركس به خاطر ما ترسان گردد، خداى متعال او را در سايه عرش خود، جاى مىدهد و امام حسين(ع)، هم سخنش
1) كامل الزيارات، ص 101، شماره 6.
مىشود و خداى متعال از ناله و زارى روز قيامت- روزى كه مردم، ناله و زارى مىكنند و فريادرسى ندارند- ايمنش مىگرداند؛ حتى اگر زائر ترسان ما، ناله و شيون كند، فرشتگان، آرامش و سكونش مىبخشند و با مژده و بشارت، قلبش را تسكين مىدهند. (1)كاملًا پيداست كه سختگيرى و مجازات، بعد از قيام جناب زيد، شدّت يافت و در حدّ مُثلهكردن زائرين و قطع دست و پاى آنها، يا ساير اعضا و جوارح آنان، باقى نماند و مجازات مرگ مخالفان نيز به منظور جلوگيرى از هرگونه رفت و آمدى، ميان حائر و جاى جاى دنياى اسلام، بر آن افزوده گشت. ولى در همين حال، رواياتى صادر گرديد كه دلهاى زائران را تلطيف نمود و پاداش زيارت را، معادل ترس و بيمى كه به دلها راه مىيافت و حتى بيشتر از آن، تعيين كرد. بدينگونه، هر مشكلى را براى زائران آسان نمود و راه مستقيم مبارزه با ظلم و ستم را به آنان نشان مىداد. اين، همان حقيقتى است كه صفوان جمّال از امام صادق(ع)، نقل كرده و گفته است:
عرض كردم: پاداش كسى كه نزد قبر او؛ يعنى امام حسين(ع)، به دستور سلطان جائر(خليفه ستمگر) كشته شود، چيست؟
حضرت فرمود: با اولين قطره خون او، همه گناهانش آمرزيده مىشود و فرشتگان، سرشتى را كه از آن آفريده شده، غسل مىدهند تا همچون پيامبران مخلص، خالص شود و ناخالصىهايى كه از گِل و لاى اهل كفر و فساد بدو آميخته، از وى زايل گردد و نيز قلب او را، شستوشو دهند و فراخ سازند و سرشار از ايمان كنند. در نتيجه با خداى خود ديدار مىكند، در حالى كه از تمام آميزههاى تن و دل، پيراسته و خالص است و شفاعت در حقّ خانواده و برادرانش را به او، عطا نمايند و
1) كامل الزيارات، ص 125 و 126، ش 2.
فرشتگان، عهده دار اقامه نماز بر وى شوند. (1)به اين ترتيب و با صدور امثال اين روايت از محضر مبارك امام صادق(ع)، آرام و قرار به دلهاى زائران بازگشت و جهاد در راه خدا را تا پاى مرگ بر آنان، آسان كرد.
اين وضع ناگوار و ترسناك، در تمام دوران خلافت ظالم و ستمگر بنى اميه بر حائر و زائران آن، سايه افكنده بود و زائران، همواره از جانب آنها در بيم و هراس بودند. اخبار و احاديث، در تشويق و ترغيب زيارت و بىتوجهى به موانع و مشكلات آن- هر چند بزرگ باشد- يكى پس از ديگرى صادر گرديد و بدينگونه ستيز و مبارزه، ميان قدرت سياسى حاكم از يك طرف و عقيده و ايمان راسخ و استوار از سوى ديگر، ادامه يافت.
بالاخره، قدرت ظاهرى و سياسى در اين ميدان و در برابر عقيده و ايمان، شكست خورد و متلاشى و نابود شد و پايههاى دولت غاصب بنىاميّه، با اين مقاومت فعّال و مؤثر در سال 132 هجرى؛ يعنى در ميانه دوران نسبتاً طولانى امام صادق(ع)، فرو ريخت. چون اين جهاد مستمرّ و خستگىناپذير، به بار نشست و كابوس بنىاميّه و دوران سرد و سياه آنها، سپرى گشت، ابرهاى تيره و تار وحشت از افق دنياى اسلام دستكم به طور موقّت، كنار رفت و كربلاى مظلوم و مقدس براى مدّت كوتاهى در دوران سفّاح و اوايل خلافت منصور دوانيقى، نفس تازه كرد و كارها، به مجراى عادى و طبيعى خود افتاد.
زائران از دور دستها، آزادانه، آسوده و راحت و به طور دلخواه، جهت برخوردارى از خير و بركت و گرفتن حاجت و سرانجام خوشى كه در زيارت حائر
1) كامل الزيارات، ص 165 و 166، ش 3.
ديده و تجربه كرده بودند، آهنگ كربلاى معلّا مىنمودند.
اين مطلب از گزارش موسى بن قاسم حضرمى، راجع به زيارت مردى از ديار يمن كه در اوايل خلافت منصور دوانيقى در سال 137 هجرى، به زيارت حائر آمده بود، به دست مىآيد. اينك شما و گزارش موسى بن قاسم در اين راستا كه گفته است:
امام صادق(ع) در آغاز خلافت ابوجعفر منصور دوانيقى به نجف آمد و اقامت گزيد و به من فرمود: اى موسى! برو كنار جادّه اصلى و همانجا، بمان و جادّه را نظاره كن كه به زودى، مردى از جانب كربلا به سوى تو خواهد آمد. وقتى نزديك تو رسيد؛ به او بگو يكى از فرزندان پيامبر خدا(ص) اينجاست و تو را فرا مىخواند و او را با خود بياور.
موسى گفت: به دستور آن حضرت به راه افتادم تا به جاده اصلى رسيدم. روز بسيار گرمى بود و من، همچنان برسرپا ايستاده، انتظار مىكشيدم تا اينكه خسته شدم و نزديك بود از فرمان حضرت، سرپيچى كنم و بازگردم كه ناگهان از دور، چيزى همانند شتر سوار، توجّهم را جلب كرد. يكريز او را مىنگريستم تا به نزديكم رسيد؛ به او گفتم: اى مرد مسافر! يكى از فرزندان پيامبر خدا(ص)، در اينجاست و تو را [به من معرفى كرده و] به حضور خود، فراخوانده است. مرد مسافر گفت: مرا نزد او ببر.
راوى گفت: او را تا نزديكى چادر بردم. آن مرد، شتر خود را همان جا خواباند كه حضرت، او را صدا زد و آن مرد مسافر، داخل چادر حضرت شد؛ من نزديك رفتم تا به ورودى چادر رسيدم و سخن آنان را مىشنيدم؛ ولى ايشان را نمىديدم. امام صادق(ع) پرسيد: از كجا مىآيى؟ مرد مسافر گفت: از آخر يمن؛ فرمود: از فلان محلى؟ مرد مسافر گفت: آرى، من اهل آنجايم؛ حضرت پرسيد: چرا به اينجا
آمدهاى؟ مرد مسافر گفت: براى زيارت امام حسين(ع)، آمدهام. امام صادق(ع) فرمود: بنابراين، به زيارت آمدهاى و هيچ انگيزه ديگرى ندارى؟ عرض كرد: به زيارت آمدهام و هيچ انگيزه ديگرى ندارم؛ غير از اينكه كنار قبر شريفش، نماز به جاى آورم؛ زيارتش كنم؛ سلامش دهم و به خانه خود، نزد خانوادهام بازگردم.
امام صادق(ع) به او فرمود: در ثواب زيارت آن حضرت، چه مىبينيد؟ مرد مسافر گفت: در زيارت امام حسين(ع)، بركت در جان و مال و همسر و فرزند و زندگى و نيز برآمدن حوائج خود را مىبينيم. رواى گفت: امام صادق(ع) فرمود: اى مرد يمنى! آيا در فضيلت زيارت آن حضرت، چيزى برآنچه شمردى نيفزايم؟ او گفت: بيفزاييد اى فرزند پيامبر خدا! حضرت فرمود: البّته زيارت امام حسين(ع)، معادل يك حجّ قبول و پاكيزه، همراه پيامبر خدا(ص) است؛ مرد يمنى ازاين فضيلت تعجّب كرد؛ امام صادق(ع) فرمود: آرى، به خدا سوگند! بلكه معادل دو حجّ كامل و پذيرفته شده و پاكيزه، همراه پيامبر خدا(ص) مىباشد و شگفتى مرد يمنى، بيشتر شد. پس همچنان امام صادق(ع) بر فضيلت زيارت امام حسين(ع)، اضافه مىكرد تا اينكه فرمود: زيارت امام حسين(ع)، معادل سى حجّ كامل و پذيرفته شده و پاكيزه، همراه پيامبر خدا(ص) است. (1)هر زائرى در آن زمان از وطن خود، سواره به زيارت حائر مىشتافت و زيارت، بيشتر نصيب افراد بىنياز و ثروتمند مىشد و طبقات متوسط و فقير، به دليل ناتوانى از تأمين هزينههاى آن، از زيارت و در نتيجه از گردهمايىهاى بزرگ دينى كه در كربلا و پيرامون قبر امام حسين(ع)، برگزار مىگرديد و زائران سراسر جهان اسلام از حال يكديگر آگاه مىشدند، محروم بودند.
شايد به خاطر حضور و مشاركت طبقات پايين در اين گردهمايىها و درك
1) كامل الزيارات، صص 162 و 163.
فيوضات فراگير آنها بوده است كه روايات پياپى، راجع به پاداش فراوان زيارت با پاى پياده و براى هر قدمى كه زائر بر مىدارد، صادر گرديد.
چنانكه حسين بن ثويربن ابى فاخته، نقل كرده و گفته است:
امام صادق(ع) فرمود: اى حسين! هركس به قصد زيارت امام حسين بن على(ع)، از خانه خود بيرون آيد، اگر پياده باشد، خداى متعال براى هر قدمى كه برمىدارد، يك حسنه در نامه عملش مىنويسد و يك گناه از آن پاك مىكند و چون داخل حائر شود، خداى متعال نام او را در شمار رستگاران برگزيده، ثبت مىنمايد و هنگامى كه اعمال خود، از زيارت و دعا و نماز را به پايان رسانيد، خداى متعال او را در زمره فائزين قرار مىدهد. (1)سپس ضريب افزايش پاداش و ثواب و كاهش گناهان، به موجب روايت جابر مكفوف به نقل از ابوصامت، به نسبت بسيار بيشترى بالا مىرود. او مىگويد:
از امام صادق(ع) شنيدم كه مىفرمود: هركس پياده، رهسپار قبر اباعبدالله الحسين(ع) شود، البته خداى متعال براى هر قدمى كه برمىدارد، هزار حسنه در نامه عملش مىنويسد و هزار گناه از آن محو مىكند و جايگاه او را هزار درجه بالا مىبرد. بنابراين، وقتى به رود فرات رسيدى، غسل كن و پاى خود را برهنه ساز و پابرهنه، راه برو؛ همچون راه رفتن بندگان خوار و ذليل، و چون به آستانه حائر رسيدى، چهار بار تكبير بگو. سپس كمى راه برو و چهار مرتبه، تكبير بگو. آنگاه بالاى سرحضرت بايست و بازچهار بار، تكبير بگو و سرانجام چهار ركعت نماز بگزار و حاجت خود را از خداى متعال، درخواست كن. (2)در آن دوران و به بركت اين روايات كه از امام صادق(ع)، صادر و منتشر شد و
در سرزمينهاى دور، توسط راويان حديث دهان به دهان چرخيد؛ حائر به مركز گردهمايى عمومى بدل گرديد. بهگونهاى كه در مناسبتهاى معيّن، طبقات مختلف اجتماعى، اعمّ از متموّلين و ثروتمندان و فقيران و تهيدستان به طور مساوى و برابر در حائر، حضور پيدا مىكردند و هر فرد مسلمان، تا حدّ امكان از زيارت حائر، فروگزار نمىكرد. تا جايى كه مىتوان گفت زيارت حائر به صورت عادت در آمد و در مناسبتهاى زيارتى و حتى در غير آنها، انجام مىشد.
صدور اين قبيل روايات، اثر عميق و فراوانى در توجيه و تشويق مؤمنان، براى عزيمت به كربلا برجاى نهاد. به گونهاى كه زائران، غذاها و خوردنىهاى لذيذ و خوشمزه و حلوا و شيرينى و جز آنها را، همراه خود مىبردند. گويى، جهت گردش و تفريح و وقتگذرانى به حائر مىرفتند.
در اين راستا، نهى شديدى صادر گرديد و «ابوالمضا» از اهالى رقّه، از توابع دمشق، نقل كرد كه امام صادق(ع) به او فرمود:
آيا به زيارت قبر اباعبدالله الحسين(ع)، مىرويد؟ عرض كردم: آرى. پرسيد: آيا خوراكى مخصوص با خود، مىبريد؟ عرض كردم: آرى. فرمود: امّا اگر به زيارت قبر پدران و مادرانتان مىرفتيد، چنين نمىكرديد؛ عرض كردم: پس چه غذائى بخوريم؟ فرمود: نان و شير. (1)مثل همين روايت است، حديثى كه به موجب آن، امام صادق(ع) فضل بن عمرو را با لحنى شديد، مورد خطاب قرار داد، در حالى كه به او مىفرمود:
زيارت كنيد، بهتر از ترك زيارت است و زيارت نكردن شما، بهتر از زيارت كردنتان است. فضل بن عمرو گفت: عرض كردم: كمرم را شكستيد. حضرت
1) كامل الزيارات، صص 129 و 130.
فرمود: به خدا سوگند! هر يك از شما، غمگين و غصهدار به فاتحه خوانى قبر پدرش مىرود؛ ولى با وسايل عيش و نوش به زيارت قبر امام حسين(ع)، شرفياب مىشويد؛ نه چنين است و زيارت شما، پذيرفته نيست مگر اينكه آن حضرت را پريشان و غبار آلود، زيارت نماييد. (1)صدور اين نهى شديد براى زائرين امام حسين(ع)، نسبت به اسباب و وسايل سفر و همراه بردن خوردنىهاى آنچنانى به حائر مقدس، موجب گرديد كه بعضى از شيعيان در صدد توجيه كار خود، در محضر امام صادق(ع) برآيند. از جمله محمّد بن مسلم كه خدمت حضرت رسيد و به منظور جلب نظر آن بزرگوار در اين خصوص، اظهار داشت، زائر در حركت به سوى حائر مقدس، همان نيازهايى را دارد كه حاجى، در سفر حجّ به آنها محتاج است؛ مانند زاد و توشه گوناگون و انواع و اقسام خوردنىها و نوشيدنىها.
امام صادق(ع) در جواب او، به نياز شديد زائر امام حسين(ع) به منش والاى اسلامى، نظير اخلاق نيكو، رفتار عالى و برجسته و اوصاف و خصال پسنديده كه مسلمان حقيقى را از غير حقيقى متمايز مىكند، اشاره فرمود.
محمّد بن مسلم مىگويد:
به امام صادق(ع) عرض كردم: وقتى به زيارت پدر بزرگوارتان مىرويم، آيا درسفر حجّ نيستيم؟ حضرت فرمود: آرى چنين است. عرض كردم: بنابراين ما هم به همان وسايلى كه مورد نياز حاجى است، نيازمنديم. حضرت فرمود: مثلًا چه چيزهايى؟ عرض كردم: وسايلى كه حاجى در سفر حجّ به آنها، محتاج است. حضرت فرمود: به خوشرفتارى با همراهان و كم سخن گفتن مگر در امر خير، و
1) همان، صص 130 و 131.
بسيار ذكر خدا گفتن و نظافت رخت و لباس و غسل، قبل از ورود به حائر و خضوع و خشوع [در همه حال] و بسيار نماز گزاردن و صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستادن و از دخل و تصرف در مال ديگران، خوددارى كردن و از نامحرم، چشم پوشيدن و از همراهان نيازمند، احوال پرسيدن و در صورت لزوم به آنان كمك رساندن و تقيّه و رازدارى دينى را- كه استوارى ايمان [هر مؤمنى] بدان بستگى دارد- سرمشق خود قرار دادن و پرهيز از هر آنچه منع شدهاى، و دورى از رفتار خصمانه و سوگند مكّرر و بگومگو كه ايمان مؤمن را از بين مىبرد. اگر چنين كردى، حجّ و عمرهات كامل خواهد شد و به واسطه هزينههاى سفر و دورى از خانواده خود و ميل و رغبت در آنچه بدان مايل و راغب شدهاى، شايسته و سزاوار آن خواهى گشت كه به فضل پروردگار با برخوردارى از رحمت و مغفرت باز گردى. (1)همچنين به امام صادق(ع)، خبر رسيد كه گروهى از زائران حائر مقدس در آنجا منزل مىكنند و چند شبانهروز مىمانند و در نتيجه زائران تازه وارد را در مضيقه و تنگنا قرار مىدهند. لذا حضرت دستور دادند كه زائران در حائر نمانند و بعد از زيارت حائر و درخواست حاجتهاى خود، از آنجا خارج شوند. چنانكه على بن حكم از امام صادق(ع)، نقل كرده كه فرمود:
هنگامى كه خواستى، امام حسين(ع) را زيارت كنى، رنجور و غمگين و دلتنگ و پريشان و غبار آلوده، آن حضرت را زيارت كن. چه اينكه امام حسين(ع) با حُزن و اندوه و دلتنگى و پريشانى و غبار آلوده و گرسنه و تشنه، كشته شد. سپس حاجات خود را درخواست نموده، بازگرد و آنجا را وطن خود قرار مده. (2)
با صدور اين قبيل اخبار و روايات كه از نيروى قانونگذارى آسمانى برخوردار است، امام صادق(ع) امور حائر مقدس را به بهترين وجه، سر و سامان داد. آن حضرت در دوران امامت نسبتاً طولانى خود، از سال 114 تا سال 148 هجرى كه مدّت 35 سال طول كشيد، توجّه عميق خود را به حائر و نظم و سامان بخشيدن به شئون مختلف و اوضاع و احوال آن، معطوف داشت؛ چه در مدينه يا كوفه بود، يا در خود حائر به سر مىبرد. زيرا در تمام اين مدّت، آشكارا و با هر وسيله ممكن با جوّ ترور و وحشت بنىاميّه، مقابله و در برابر قدرت كور آنان، ايستادگى كرد.
آن حضرت شيعيان را از راههاى دور و نزديك و به رغم وجود مشكلات و موانع و حتى خطر مرگ، به زيارت حائر مقدس برمىانگيخت و دل و جان آنان را از آلودگى و پليدى مىپيراست و وظيفه افراد و گروههاى رهسپار حائر را معيّن مىفرمود. ايشان به موجب شواهد و قرائن، از هيچ كوششى در مسير آراستن حائر مقدس و استحكام و توسعه آن- متناسب با اوضاع و احوال جارى و درحدّ توان و امكان- از قبيل تعيين بودجه به همين منظور، يا جهت پرداخت مقررّى مديران و خدمتكاران، يا كمك به فقيران و نيازمندان و در راه ماندگان، فروگزار نفرمود. بنابراين مىتوان ادّعا كرد كه در دوران امام صادق(ع)، هيچ برنامهاى، جز با دستور آن حضرت يا جلب نظر و موافقت آن بزرگوار، درباره حائر به اجرا در نيامده است.
يكى ديگر از عواملى كه زيارت و رفت و آمد زائران را آسان مىكرد، وجود نينوا و غاضريّه در كنار حائر بود، اين دو محلّ و به ويژه غاضريّه، بر سر راه قرار داشت و اين امكان را به زائران مىداد كه- در ظاهر- آن را هدف خود قرار دهند و در آنجا، فرود آيند و مدّتى استراحت كنند تا شكّ و شبهه مزدوران بنىاميه را از خود
دور سازند؛ سپس مخفيانه به زيارت حائر مقدّس، شرفياب شوند.
چه بسا، زائرين قبر امام حسين(ع) در تمام دوران سياه بنى اميّه، براى رهايى از جاسوسان و نگهبانان سختگير، چنين مىكردند كه البته چارهاى جز آن، نداشتند. روايات زيادى در تأييد اين شيوه و روش، به دست ما رسيده كه از جمله آنها، روايتى است كه ابوحمزه ثمالى از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
هرگاه خواستى بعد از فراغت از زيارت خود- كه تا مىتوانى، آن را تكرار كن- بازگردى، بايد توقفگاه تو، نينوا يا غاضريّه باشد. هر وقت، آهنگ زيارت كردى، غسل زيارت انجام بده و در پايان، زيارت وداع به جاى آور و بعد از زيارت وداع، مقابل حضرت بايست و خود را به قبر بچسبان و چنين بگو ... (1)گويا به همين جهت، روايات زيادى در فضيلت غاضريّه صادر شده كه از آن جمله، روايت امام صادق(ع) است كه فرمود: «غاضريّه، تربتى از بيت المقدس است». (2)چنانكه در رواياتى ديگر، از كربلا به عنوان غاضريّه تعبير شده است.
از امام محمدباقر(ع) در حالى كه شيعيان و دوستان خود را به زيارت حائر و استراحت در غاضريّه تشويق مىكند، نقل شده كه فرمود: «قبرهاى ما در غاضريّه را، زيارت كنيد». (3)غاضريّه در آغاز، روستايى آباد بود و در منطقه وسيعى از شمال شرقى كربلا قرار داشته است و آرامگاه ابوالفضل العباس(ع) كه در محل شهادت خود در كنار رود فرات به خاك سپرده شده، در مسير آن، واقع است. بنابراين، موقعيت غاضريّه- حسب ظاهر- در وسط باغستانهايى بوده كه در سمت راست رود حسينى، در
شمال شرقى شهر كربلا، ما بين «تل هيابى» و «مقام امام جعفر صادق(ع)» (1)و «اربع نهران»، قرار داشته و همواره به نام «غاضريّات»، زبانزد بوده است. غاضريّات، جمع غاضريّه و نام قديمى اين محّل است. در غاضريّه قديمى، گروهى از قبيله «بنى عامر» و گروهى از طايفه «بنىاسد»، سكونت داشتهاند.
نينوا نيز همانند غاضريّه، روستاى آبادى بوده و از شرق حائر تا جنوب شرقى آن، امتداد داشته است. در نوشتههاى تاريخى، از نينوا به خاطر كثرت رفت و آمد زائرين به آنجا، بيشتر از غاضريّه نام برده شده است. از اين دو سنگر و گذرگاه بود كه زائران در دوران وحشت و ترور، مخفيانه به حائر نفوذ مىكرده و سپس باز مىگشتهاند.
اين عوامل سهگانه؛ يعنى عقيده و ايمان استوار، تشويق و ترغيب زائران از سوى امامان معصوم(عليهم السلام) و مخفىگاههاى نينوا و غاضريّه، مهمترين عواملى بود كه شيعيان و دوستان اهل بيت(عليهم السلام) را در دوران نخستين، جهت زيارت حائر مقدس و استحكام نشانهها و اجراى شعائر اسلامى آن، يارى مىنموده است. علىرغم آنچه گذشت؛ يعنى فشار بنىاميه بر زائران و ايجاد جوّ ترور و وحشت، جا دارد هفتاد سالِ بعد از واقعه كربلا تا نابودى دولت بنىاميّه را كه بر حائر سپرى گشت، نسبت به دوران خلافت بنىعباس، از بهترين سالها شمرده شود. چه اينكه بنىاميه، اگرچه با امام حسين(ع) جنگيدند و آن حضرت را به شهادت رساندند؛ امّا به همين گناه كبيره، بسنده كردند و متعرض قبر مطهر آن بزرگوار نشدند. ظاهراً اقداماتى نظير گماشتن نگهبان و محافظين در اطراف آن، به منظور جلوگيرى از زائران و دور كردن آنان، با
1) اين مقام، به عنوان يك اثر يادگارى در جايگاهى از ساحل فرات كه امام صادق 7، قبل از زيارت حائر مقدس، در آنجا غسل زيارت مىنموده، ساخته شده است. اين مقام تاكنون كه اين سطور رقم مىخورد، همچنان پابرجاست. با آرزوى اينكه دست تقدير، نجات آن را از ويرانى و تخريب برنامهريزى شده باستانى و آثار غير باستانى كربلا به دست عبدالرسول خالصى كه جانشين طاهر القيسى، استاندار سابق كربلاست، رقم زند. اما اصطلاح «اربع نهران» به سبب علم بالغلبه(كثرت استعمال) است و همينگونه شهرت يافته است.
انگيزه پيشگيرى از شورشهاى داخلى و خطرات احتمالى كه به واسطه ازدحام جمعيت در حائر اتفاق مىافتاد- همچون قيامهاى عبيدالله بن حرّ جعفى، سليمان بن صرد خزاعى و ديگران- صورت گرفته است.
اين در حالى است كه بنى عباس، گويا به خاطر عدم مشاركت با بنىاميّه در ريختن خون پاك آن حضرت، قبر مطهرش را ويران ساختند و بارها در صدد محو آن برآمدند، تا جايى كه زبانها به ملامت آنان دراز گشت و شاعران، به هجو و بدگويى ايشان پرداختند. از جمله [برخى از آنان] سرودند:
لله ان كانت أميه قد أتت قتل ابن بنت نبيها مظلوما
فلقد أتاه بنو أبيه بمثله هذا لعمرك قبره مهدوما
أسفوا على أن لايكونوا شار كوا فى قتله فتتبعوه رميما
به خدا سوگند! اگر بنىاميّه، فرزند دختر پيامبر خود را مظلومانه سربريدند. به يقين، عموزادههاى او نيز چنان كردند. اين بار به جان تو سوگند! آرامگاهش را ويران ساختند. متأسف از اينكه با بنىاميّه، در كشتنش شريك نبودند. به كاويدن در آرامگاه و پارههاى پيكرش پرداختند.
شايد دليل عدم تعرض بنىاميّه به حائر مقدس و دست اندازى مكرّر بنى عباس به آن، اصولًا به موقعيت پايتخت و مركز حكومت، در هر دوره و دولت باز مىگردد. نبايد از نظر دور داشت كه دورى و نزديكى مركز حكومت هر يك از بنىاميّه و بنىعباس، نسبت به حائر مقدس، تأثير ژرف و عميقى بر مقدرات حائر داشته است. زيرا خلافت مستقر در شام، به واسطه دورى از اين بارگاه در دوران بنى اميّه، نمىتوانسته بر جريانات حائر و پيرامون آن، اشراف و احاطه داشته باشد؛ چنانكه بغداد در دوران بنىعباس و به خاطر نزديكى به حائر، از چنين اشراف و
احاطهاى، برخوردار بود.
همانگونه كه تصميمات اتخاذ شده در شام و بر ضد حائر، به علت دورى راه، اغلب اجرا نمىشد؛ برعكس دوران بنىعباس اين تصميمات، به دليل نزديكى حائر به مركز خلافت، سريعاً به اجرا درمىآمد. از همينرو، حائر در دوران بنى اميّه، دچار خرابى و ويرانى دوران بنى عباس، نگرديد. بايد اذعان كرد، نزديكى به بغداد كه مركز خلافت بنىعباس بود، علت اصلى دشمنى آنها با قبر امام حسين(ع) و حائر آن حضرت شمرده مىشود.
در دين حنيف اسلام به سرزمين كربلا، بيش از هر نقطه ديگرى از كره زمين، شرافت و امتياز داده شده است. لذا كربلا، سرزمين برگزيده خداوند، سرزمين مبارك و مقدس الهى، سرزمين فروتن و متواضع در پيشگاه خداى متعال شمرده شده است. همچنين حرم امنِ مبارك، حرمى از حرمهاى خداى متعال و پيامبر او(ص) و قبهالاسلام كه خداوند مؤمنان را همراه نوح پيامبر(ع) در ماجراى طوفان، به بركت آن نجات داد و از مكانهايى كه خداى متعال، دوست دارد در آنها پرستيده شود و بالاخره سرزمينى الهى كه تربتش شفابخش است (1)، خوانده شده است.
البته اين ويژگىها و نظاير آن، كه همگى به كربلا تعلق گرفته، به هيچ نقطه ديگرى از سراسر كره زمين، حتّى كعبه معظّمه- چنانكه از نظر خواهد گذشت- تعلق نگرفته است.
بىگمان بعد از واقعه عاشورا تا به امروز، مقايسه كربلا و كعبه بر زبان شاعران و
1) كامل الزيارات، صص 267 تا 272.
قلم نويسندگان، جارى شده و با شيوه و روشهاى گوناگون شعر و متن، راجع به اثبات شرافت و برترى كربلا بر كعبه و قداست سرزمين آن، بر سراسر كره زمين، داد سخن دادهاند.
اين سرزمين فرخنده در دين مبين اسلام، به اين شرافت و عظمت نايل نشده، مگر به بركت وجود امام حسين(ع). (1)چنانكه در روايتى، تصريح شده است: «و شرافتش را به واسطه فروتنى و سپاسگزارى در پيشگاه خداوند، به بركت وجود امام حسين(ع) و ياران آن حضرت، فزونى بخشيد». (2)رواياتى كه در فضيلت و قداست اين تربت، به دست ما رسيده، به روايات صادره از امامان معصوم(عليهم السلام) منحصر نمىشود. زيرا رواياتى از اين قبيل، در منابع ساير فرق اسلامى نيز به نقل از دانشمندان و محدثين آنان، مشهور و زبانزد است؛ مثلًا همين تربت است كه ابوريحان بيرونى در كتاب «الآثار الباقيه» خود، آن را «تربت فرخنده در كربلا» مىنامد. جلال الدين سيوطى نيز در كتاب «الخصائص الكبرى»، بيش از بيست روايت از راويان بزرگ و مورد اعتماد اهل سنّت، مانند حاكم نيشابورى، بيهقى، ابونعيم اصفهانى و ديگران، به نقل از «امّالفضل دختر حارث»، «امّسلمه» و «عايشه» همسران پيامبر(ص) و «انس بن مالك»، آورده و اكثراً از ابن عباس، امسلمه و انس بن مالك نقل شده كه راوى در بيشتر آنها، اظهار مىدارد:
خدمت رسول اكرم(ص) رسيدم، در حالى كه حضرت حسين(ع)، در آغوشش جاى داشت و اشك از ديدگانش جارى بود و خاك سرخى در دست مباركش داشت. راوى از خاك سرخى كه در دست آن حضرت بوده، پرسش مىكند و
حضرت در جوابش مىفرمايد: «جبرئيل بر من فرود آمد و خبر داد كه امّتم، همين فرزند مرا خواهند كشت و از تربت سرخش به من عطا كرد و آن، همين است كه اكنون در دست من است».
در همين روايت و در بعضى روايات ديگر آمده است كه: «آن حضرت، در سرزمين عراق كشته خواهد شد و اين خاك سرخ، تربت آن سرزمين است».
همچنين آن بزرگوار تربت سرخ را به همسرش امّسلمه سپرد و فرمود: «وقتى مشاهده كردى، اين تربت خون چكان است، بدان كه فرزندم حسين(ع) كشته شده است» و چنان بود كه امّ سلمه از آن محافظت مىكرد تا زمانى كه عاشوراى سال شهادت امام حسين(ع) فرارسيد، آن را خون چكان يافت و دانست كه امام حسين(ع)، به قتل رسيده است. (1)بنابراين، ميان مسلمانان مذاهب مختلف، در فضيلت كربلا و قداست تربت آن، اختلافى وجود ندارد. اگر تحريك برخى دروغگويان و مبلغان باطل، از جمله كسانى كه شيوه و روششان ياوهسرايى و راه و رسمشان تهمت و افتراست، نبود، در اين باب به بيان مطالبى به مراتب بيشتر از آنچه به موضوع اين بحث مربوط است، نمىپرداختيم. امّا توضيح و تشريح مطلب و روشن ساختن فكر و ذهن حقجويان و ردّ سخنان دروغ و دريدن پرده پندار باطل آنان را كه با حقيقت و واقعيّت، سازگارى ندارد، واجب و لازم ديديم.
عدّهاى نادان با انگيزههاى سياسى و منفعت شخصى، شبههاى بر ضدّ شيعه مطرح نموده، اقدام به نشر و گسترش آن كردند تا اينكه آن را حقيقى و واقعى جلوه داده، رفته رفته در ذهن افراد بىسواد، جايگير ساختند. اين شبهه به مرور زمان در ميان افراد جاهل و مستضعف به عقيدهاى استوار، بدل گشت و از جانب اينان به اروپائيان
1) كاشف الغطاء، الارض و التربه، ص 56.
سادهدل، سرايت كرد.
اين تهمتهاى بىپايه و اساس در نوشتههاى شرقشناسان بينوا كه از عقايد مسلمانان و اختلافات مذهبى ايشان، به كلّى دور و به غايت بىخبرند، بازتاب يافت و كار به جايى رسيد كه برخى از اين بيگانگان، به پرسوجوى اين مسئله از مراجع تقليد برجسته شيعيان كشور عراق، با انگيزه ثبت نتيجه و جواب در «دايره المعارف بريتانيا» مبادرت نمودند. (1)اكنون ملاحظه كنيد كه آثار و تبعات تبليغات گمراه كننده و زيانبار به كجا رسيده است. از همين رو، سنجيدن بيهودگى و رسوايى اين شبهه و ترديد، لازم و ضرورى به نظر مىرسد.
اين شبهه، عبارت از اين است كه بعضى از دشمنان و به اصطلاح رقيبان مذهب تشيّع، چنين وانمود كردهاند كه سجده شيعيان بر تربت(مهر) در نماز، بدعت است و نوآورى در دين محسوب مىگردد. در صورتى كه اين كار، بسيار ساده و توجيه آن نيز در نهايت سهولت و سادگى است و هيچ طعن و تمسخرى، نسبت به مهمترين مذهب از مذاهب اسلامى كه تمسك آن به اصول استوار دين اسلام و خاندان پيامبر اكرم(ص)، بيش از ديگران به اثبات رسيده است، موجب نمىگردد.
هنگامى كه ادعاى باطل اين مدّعيان لافزن و دروغپرداز، ريشه دوانيد و در ميان عوام، گسترش يافت و به مرور زمان، بارور شد و ميوههاى تازه داد؛ پيرايه ديگرى بر آن بستند و گفتند: بتپرستى است! و سجده بر تربت امام حسين(ع)، نوعى پرستيدن بت به شمار مىرود؛ بدون اينكه ميان سجده بر چيزى و سجده براى چيزى، تفاوت و امتياز قائل شوند. به همين جهت، تربت را قرص، لوح، سنگ و گِلِ فشرده، ناميدند و به منظور اثبات مدّعاى خود و تأييد گفتههاى واهى و
1) ر. ك: الارض و التربه الحسيّنيه، مقدمه.
بىاساسشان، اسمها و وصفهاى ديگرى هم بر آن نهادند.
ما در راستاى خدمت به حقّ و حقيقت و روشن ساختن افكار عموم مسلمانان كه با فتنهجويى سودجويان و فرصتطلبان در كار خود، فرو ماندهاند و نيز جهت راهنمايى شرقشناسانِ اروپايى كه فريفته گفتار اين هوسبازان گمراه شدهاند، لازم ديديم كه اين موضوع را از دو جهت تاريخى و دينى به سبب ارتباط با تربت امام حسين(ع) و قداست آن، مورد بررسى قرار دهيم. بنابراين، ابتدا قداست تربت در دين مبين اسلام و اختلاف نظر مذهب تشيّع با ديگر مذاهب در خصوص چيزهايى كه سجده بر آنها، جايز است يا چيزهايى كه سجده بر آنها، جايز نيست را مورد توجه قرار مىدهيم. سپس به بيان علت و دليل انتخاب تربت كربلا و رواياتى كه در اين زمينه، وارد شده و عمل امامان معصوم(عليهم السلام) به اين روايات، مىپردازيم. آنگاه راز سجده بر تربت امام حسين(ع) را از نظر دين حنيف، همراه با توضيح و تشريح تفاوت ميان سجده براى چيزى با سجده بر روى چيزى و رّد شبهه ياوهگويان، نسبت به مذهب تشيّع از جهت سجده بر تربت را از نظر مىگذرانيم.
از سوى ديگر خوى و خصلت مقدّس شمردن تربت و تبرّك جستن به آن را در دين مبين اسلام مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم.
همانا خوى و خصلت مقدّس شمردن تربت، خصلتى ريشهدار است و به دوران پيامبر اكرم(ص) و آغاز دعوت مردم به دين اسلام، توسط آن بزرگوار باز مىگردد. چنانكه از كتابهاى گوناگون اهل سنّت و به نقل از راويان آنها به دست مىآيد و هيچ روايتى از سوى راويان شيعه، در اين خصوص ملاحظه نشده است. لذا شيوه و
روش مقدّس شمردن تربت شهيدان راه خدا و تربت قبر پيامبر اكرم(ص) و تربت قبر بعضى از اصحاب آن حضرت و نيز شفا خواستن از آنها، راه و رسم رايج و معمول مسلمانان صدر اسلام بوده است.
ما، اين راه و رسم را در جامعه اسلامى، نخستين بار از سال سوّم هجرى؛ يعنى اندكى بعد از جنگ احُد كه حمزه سيدالشهدا به شهادت رسيد، ملاحظه مىكنيم و مىبينيم كه مسلمانان از تربت آن حضرت، براى شفاى بيمارى و درمان سردرد، بهره مىجستند. همچنين به خاك حرم پيامبر اكرم(ص) تبرك جسته، آن را به عنوان دارو به كار مىبردند، چنانكه برزنجى در كتابش «نزهه الناظرين فى تاريخ سيّد الأوّلين و الآخرين» به اين مطلب اتشاره كرده و ما آن را عيناً نقل مىكنيم:
لازم است بر كسى كه چيزى(از مدينه) خارج كرده، آن را به جاى خود بازگرداند و گناه او، جز با اين كار تا وقتى كه بر آن توانايى دارد، بخشيده نمىشود. آرى از اين قاعده، آنچه براى سفر مورد نياز است، استثنا شده؛ مانند ظرفهايى كه از خاك حرم ساخته شده، يا براى درمان مورد استفاده قرار مىگيرد؛ مثل خاك قبر حمزه سيدالشهدا(رضى الله عنه)، براى درمان سردرد و خاك قبر صهيب رومى(رضى الله عنه) (1)بدين جهت كه پيشينيان و معاصرين برجا به جايى آنها، اتفاق نظر دارند. (2)چون پيامبر اكرم(ص) رحلت فرمود، مسلمانان- به نقل سيّد نورالدين سمهودى شافعى در كتاب خود به نام «وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى»- برداشتن خاك قبر او را آغاز كردند. عبارت سمهودى چنين است:
و چنان بود كه مسلمانان از خاك قبر(پيامبر اكرم(ص)) برمىداشتند تا عايشه دستور
داد، ديوارى ساختند و از آن جلوگيرى كرد و در ديوار، پنجرهاى بود و مسلمانان از پنجره، خاك برمىداشتند كه باز دستور داد، پنجره را مسدود كردند. (1)ولى علّت جلوگيرى عايشه از برداشتن خاك را، روشن نكرده كه آيا بدين جهت بوده كه مالكيّت خانه، به وى تعلّق داشته است؟
البّته اين عادت و روش از حدّ تربت شهيدان و پيامبر اكرم(ص)، فراتر رفت و تربت بعضى اصحاب آن حضرت را هم در برگرفت. مسلمانان به تربت صهيب رومى نيز تبرّك جسته، آن را به عنوان دارو به كار مىبردند، چنانكه برزنجى در كتاب «نزهه الناظرين» بر مصرف دارويى تربت صهيب رومى، تصريح كرده، هر چند از علت توجه به تربت صهيب رومى، جداى از ديگران سخنى به ميان نياورده است.
كاملًا پيداست كه اين پديده در همين حدّ، باقى نماند و باگذشت زمان، ارتقا يافت و به جايى رسيد كه مسلمانان، به خاك پاى مردانِ برجسته نيز تبرّك مىجستند. از جمله اين موارد، نقل شيخ عبدالقادر فاكهى در كتاب خود، «حسن التوسّل فى زياره افضل الرسل» است كه به موجب آن شيخ بزرگوار امام سبكى، صورت خود را بر فرش و متكّاى خانه جديدى كه نواوى درآن استراحت كرده بود، نهاد تا بركت قدوم او را حس كند و فزونى شكوه و عظمتش را دريابد؛ چنانكه با گفتار خود، بدان اشاره كرده است:
وفى دار الحديث لطيف معنى على بسط لها أصبو وآوى
لعلى ان انال بحرّ وجهى مكانا مسه قدم النواوى
و در اقامتگاه جديد، معنى و مفهوم لطيفى وجود دارد، بر فرش و رختخوابى كه
1) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 385.
برآن، آرام و قرار دارم. باشد تا صورت خود را بسايم، بر جايى كه پاى نواوى برآن رسيده است. (1)سپس كار مقدّس شمردن بزرگان، به تدريج از تبرّك جستن به خاك پاى خود آنان گذشت و تبرّك جستن به خاك پاى مركبِ سوارى ايشان، رواج يافت. از اين قبيل موارد، نقل ابن خلّكان در شرح حال جلال الدوله، فرزند البارسلان سلجوقى است كه گفته:
شيخ ابواسحاق در مدّتى، كمتر از چهار ماه به بغداد بازگشت و در آنجا (2)به بحث و مناظره با امام الحرمين، پرداخت و چون تصميم به مراجعت از نيشابور گرفت، امام الحرمين براى خداحافظى بيرون آمد و ركاب او را گرفت تا ابواسحاق سوار شود. سپس در خراسان، جايگاه بزرگى يافت و مردم، خاك پاى مركبش را برمىداشتند و به آن تبرّك مىجستند. (3)از همه اين نقلها، معلوم مىشود كه راه و رسم مقدس شمردن تربت و در نتيجه، شفا خواستن از آن و تبرّك جستن به آن، اعمّ از تربت شهيدان و تربت پيامبر اكرم(ص) و خاك حرم، حتى مثل تربت صهيب رومى، نزد مسلمانان صدر اسلام معروف و مشهور بوده است؛ سپس تبرّك جستن به خاك پاى مردان برجسته و شفا خواستن از آن؛ همچون چهره ساييدن يا صورت نهادن، براى تيمّن و تبرّك و حتّى بسيار فروتر از اين، نظير تبرّك جستن به خاك پاى مركب سوارى آنان و مواردى غير از اينها، كارهايى است كه در دورههاى ميانى تاريخ اسلام و بعد از آن، معمول و مرسوم بوده است.
بنابراين، شگفتى ندارد كه مذهب تشيع، تربت امام حسين(ع) را با توجه به رواياتى كه راجع به آن، وارد شده و- هيچ روايتى در خصوص هيچ تربتى، غير از تربت رسول اكرم(ص) و حمزه سيدّالشهداء صادر نگرديده- پاكيزهتر از هر تربت ديگرى دانسته، مقدس بشمارد؛ در حالى كه بىگمان، تربت امام حسين(ع) از تربت رسول اكرم(ص) مىباشد.
عادت عموم مسلمانان در سجده كردن بر زمين، به حديث مشهور پيامبر اكرم(ص) باز مىگردد كه فرمود: «زمين براى من، سجدهگاه و پاك كننده، قرار داده شده است» (1)، لذا ملاك عمل شيعه و ديگران، همين حديث شريف است و بس.
با اين حال، دليل اختلاف نظر ميان شيعه و اهل سنّت در اين خصوص، چيست و چرا اين دو فرقه، در اين مسئله نيز همچون مسائل فرعى ديگر، اختلافنظر دارند؟ در حالى كه ديگران، سجده كردن بر هر چيزى را جايز دانسته، صحيح مىشمارند؛ ولى شيعيان سجده كردن بر غير زمين و رستنىهايى كه قابل خوردن و پوشيدن هستند و همچنين سجده كردن بر معادن را روا نمىشمارند و منشاء اين اختلاف نظر- حسب ظاهر- اختلاف فقهى، ميان شيعه و اهل سنّت در خصوص تفسير و توضيح الفاظ و كلمات حديث پيشين است كه اختلاف اين دو فرقه را در دو مورد كه منجر به اختلاف عملى، ميان آن دو شده است آشكار مىسازد. نخستين مورد، اختلاف نظر در مفهوم زمين و چيستى آن است و مورد دوّم، اختلاف نظر در محلّ سجده و پاكى آن. ما در ادامه، به تبيين و تشريح اين دو مورد، مىپردازيم:
1) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 240. مترجم.
يك- اختلاف نظر شيعه و اهل سنت، در معنى زمين و چيستى آن
اين اختلاف نظر، همان است كه جنگ و نزاع دينى يك فرقه از مسلمانان را عليه فرقه ديگر- كه هيچ كس، نمىتواند در درستى اسلام آنان، به هيچ وجه ترديد كند- برانگيخته است. اين مسئله به خودى خود، خيلى ساده است به گونهاى كه هرگاه به كودكى خردسال يا به بىسوادى ساده از هر نژاد و آئينى ارائه شود، به سرعت آن را مىفهمد و درستى و نادرستىاش را تشخيص مىدهد؛ چه رسد به خردمندان، فرهيختگان و وارستگان اهل درايت و بينش در مباحث دينى و اجتماعى.
از ديدگاه شيعه، مقصود از واژه «زمين» در اين حديث شريف، همان مفهوم لغوى آن است؛ يعنى همين زمين كه ما و هر انسان ديگرى، آن را درك مىكند و مىشناسد. به همين جهت، نزد شيعيان و مطابق آنچه از الفاظ و كلمات حديث فهميده مىشود، سجده كردن بر هر چيزى غير از زمين، صحيح نيست.
زمين از نظر اينان، همين «زمين» به استثناى مواد معدنى و هر چيزى كه از آن مىرويد، غير از مواد خوردنى و پوشيدنى است. چه اينكه مواد خوردنى و پوشيدنى و نيز مواد معدنى، در عنوان «زمين و خاك» قرار نمىگيرند؛ بنابراين، سجده كردن بر آنها، براى خداى متعال روا نيست. از همين رو در نظر شيعه، سجده كردن بر فرش و پارچه و لباس و نيز سجده كردن بر آهن و نقره و طلا و مس و معدنهاى ديگر و همچنين سجده كردن بر سنگهاى معدنى اعمّ از مرمر و گرانيت (1)و مانند آنها و بالاخره سجده كردن بردانهها و ميوهها و خوردنىهاى آدمى مثل حبوبات وگوشتهاكه اسم زمين بر آنها، اطلاق نمىشود و در مفهوم زمين جاى نمىگيرند،
1) در اينجا مقصود از سنگهاى معدنى، چيزهايى مانند عقيق، ياقوت و فيروزه است نه سنگهايى كه براى بنا و ساختمان به كار مىرود كه به اتفاق علماى شيعه سجده بر آنها جايز است؛ مانند سنگ مرمر و گرانيت. از آنجايى كه نويسنده از دانشمندان دانشگاهى است نه حوزهاى به اين مطلب توجه نداشته است.
جايز و روا شمرده نمىشود.
از آنجا كه درك و فهم مانند اين مسئله فقهى كه صورتهاى مختلفى دارد و جداكردن چيزهايى كه سجده كردن بر آنها صحيح است از غير آنها، براى بسيارى از مردم به ويژه مردمان عامى و بىسواد، آسان نيست، لذا به منظور رهايى از پيچيدگىهاى اين مسئله، صرفاً بر خاك به عنوان اينكه بهطور قطع و يقين زمين است، سجده مىنمايند. تا اينجا، نكتهاى كه موجب ملامت شيعه، نسبت به سجده كردن بر خاك شود- كه مطلوب آيه كريمه در مسئله تيمّم است كه مىفرمايد: «پس تيمم كنيد بر خاك پاكيزه»- به چشم نمىخورد.
مرحله دوّم از اين مسئله، اين است كه چون هميشه و در همه جا و خصوصاً در زندگى متمدّن امروزى، خاك در دسترس نيست و همراه بردن آن نيز به خاطر پراكنده شدن، امكانپذير نمىباشد، لذا لازم است قطعهاى از خاك به همين منظور، مهيّا گردد و همراه باشد و بهتر است از گل فشرده، فراهم آيد تا شكسته و پراكنده نشود و هنگام سجده كردن در پيشگاه خداى متعال، پيشانى برآن قرار گيرد. اين خاك، همان خاك مربّع، يا دايره، يا مستطيل شكل است كه مخالفان شيعه به قصد توهين و تمسخر، آنها را «قرصها و لوحها» مىنامند و در حقيقت، چيزى غير از خاك؛ يعنى همان صعيد طيّب به شمار نمىرود كه شيعه، آن را سجدهگاه خود قرار داده تا سجده او بر غير زمين، صورت نگيرد.
تعيين اين مهرها براى سجده، چيزى جز آسانسازى كار مردم عامى و بىسواد نيست، زيرا تشخيص چيزهايى كه سجده بر آنها جايز است، از چيزهايى كه سجده بر آنها روا نمىباشد، براى آنان سخت و دشوار است. با آگاهى از اين حقيقت كه شيعه، اين مهرها را مقدس نمىشمارد و چنانكه دشمنان مىپندارند، سجده كردن بر آنها را واجب و لازم نمىداند؛ بلكه شيعيان، نماز مىگزارند و در اين حال بر چيزى
كه مصداق زمين است؛ مانند چوبها، برگها و ليف خرما (1)سجده مىكنند، بدون اينكه تفاوتى، ميان آنها قائل باشند.
تا اينجا نيز در كاركرد شيعه، مطلبى كه موجب توبيخ و شماتت آنان گردد، ديده نمىشود، جز اينكه شيعيان با ديگران در مفهوم «زمين»، اختلاف نظر دارند (2)ديگران، سجده كردن بر هر چيزى را جايز مىدانند، درحالى كه شيعيان، سجده كردن بر فرشها، پارچهها، لباسها، مواد معدنى از قبيل آهن و مس و طلا و نقره، و نيز سنگها (3)، مثل مرمر و گرانيت و همچنين خاك پخته شده با آتش(آجر) و محصولات كشاورزى و ميوهها و خوردنىهاى آدمى، مانند حبوبات وگوشتها و بالاخره سجده كردن برچركها و امثال آن را، روا نمىشمارند، چه اينكه واژه زمين در عرف مردم و در فرهنگ لغت، بر آنها اطلاق نمىشود. اكنون قضاوت كنيد كه كدام فرقه- شيعه يا سنى-، به حقيقت و واقعيت نزديكتر است؟!
دو- اختلاف نظر شيعه و اهل سنّت در پاكى زمين و سجدهگاه
دومين اختلاف نظر شيعه و اهل سنّت، درباره سجدهگاه يا محلّ سجده است. ديدگاه شيعه در اين خصوص اين است كه محلّ سجده انسان نمازگزار، بايد پاك و پاكيزه باشد و در حديث شريف «جُعِلَتْ لِىَ ألأَرْضُ مَسْجِداً و طهوراً»؛ «زمين براى من، سجدگاه و پاككننده، قرار داده شده است.» از يك سو، واژه «مسجد» و از جانب ديگر، واژه «طهور» به عنوان صفت زمين بر اين مدّعا دلالت دارد. حال آنكه ديگران، پاكى محلّ ايستادن نمازگزار را لازم مىشمارند؛ امّا با كدامين قرينه و شاهد؟
به اين ترتيب، شيعيان در حال اقامه نماز به واسطه رواياتى كه از امامان معصوم(عليهم السلام)، رسيده است به پاكى و طهارت محلّ سجده و جايى كه پيشانى برآن ساييده مىشود، قائلند و به همين جهت، سجده كردن برگوشههاى عبا را كه معمولًا به زمين كشيده مىشود و احتمال ناپاكى آن وجود دارد، درست نمىدانند. ديگرانى كه قائل به پاكى و طهارت محلّ ايستادن نمازگزار مىباشند، پا نهادن برگوشههاى عبا در حال نماز را دقيقاً به همان دليل پيش گفته، جايز نمىشمارند. لذا شيعيان، يك قطعه خاك پاك و پاكيزه را جهت سجده كردن خويش برمىگزينند تا
اوّلًا. محلّ سجده ايشان، پاك و طاهر باشد.
ثانياً. سجده آنان برچيزى كه سجده كردن برآن جايز است و در مفهوم زمين مىگنجد و از نظر شريعت و لغت وعرف و عادت، زمين برآن دلالت مىكند صورت گيرد.
ما درصدديم كه اگر نيازى به روشن ساختن ذهن ديگران و ردّ اعتراضهاى گزافهگويان نباشد، از طرح اين مسائل، كريمانه چشمپوشى كنيم. زيرا محقق آگاه، قطعاً غافل از اين نيست كه مذهب و آيين شيعيان صد در صد منشأ و سرچشمه عربى دارد و مواليان از مردم فارس و ديگران كه از درك و فهم دلالتهاى الفاظ و مفاهيم شرعى آنها، ناتوان بودهاند، دخالتى در آن نداشتهاند. اين نكته، روشن است كه شيعيان، دين خود را از امامان معصوم(عليهم السلام) گرفتهاند و امامان معصوم(عليهم السلام)، فرزندان همان كسى هستند كه به فرموده خودش، فصيحترين گويندگان حرف «ضاد» است و فهم و درك امامان معصوم(عليهم السلام)، نسبت به شريعت و احكام، غير از فهم و درك ديگران، حتى غير از فهم و درك عرب زبانها، نسبت به آن مىباشد؛ زيرا امامان معصوم(عليهم السلام):
اوّلًا، خود از نژاد عرب هستند.
ثانياً، تشريع دين و احكام در خانه آنها، صورت گرفته است و دين و احكام دينى در حقيقت، ميراث آنان و دستاورد خرد و انديشه اين خاندان بزرگ و با عظمت است و تشريع دين به يقين، ميراث و دستاورد عقل و خرد هيچ خاندان عربى ديگرى، جز خاندان نبوّت و رسالت نيست.
با اين حساب، امامان معصوم(عليهم السلام) به مسائل نزول قرآن و تشريع احكام، از ديگران آشناترند. حتى بسيارى از اصحاب و ياران پيامبر اكرم(ص) علىرغم ارتباطشان با دوران نبوّت و نزديكى ايشان به آن حضرت، در مقايسه با هر يك از امامان شيعه و حتى آخرين آنها، از درك و فهم اسرار دين، عاجز و ناتوانند. زيرا تشريع، ميراث اين خاندان و فرايند عقل و خرد ايشان است و در مَثَلْ به اين مىماند كه مردم بلغارستان در مسئله تفسير و استنباط قانون، ميان مفسّر و كارشناس بلغارى در بلغارستان و مفسّر و كارشناس هر يك از كشورهاى تابعه و مستعمره خود، تفاوت قائلند.
بارى، مسلمانان زمانى در شريعت و احكام آن، دسته دسته شدند كه خلافت و زمامدارى، به دست مواليان افتاد و هريك از آنان، دين مبين اسلام را در آئينه انديشه شخصى خود، نگريست و منجر به اين دستهبندى و پراكندگى تلخ و ناخوشايند گرديد. سپس عدّهاى گمراه اغواگر، در آتش اين تفرقه و اختلاف دميدند و به آن، دامن زدند. اميد است كه اين اختلاف به وحدت و يگانگى، بازگردد و تفرقه از بين برود.
يك- تربت حمزه سيّدالشهدا در احد و مصيبت آن حضرت كه بر مسلمانان صدر اسلام وارد شد.
دو- تربت امام حسين(ع) در كربلا و مصيبت آن حضرت كه تمام اسلام را فراگرفت.
علّت انتخاب تربت از خاك كربلا، يا از تربت حائر امام حسين(ع)، رواياتى است كه در اين خصوص از امامان معصوم(عليهم السلام)، وارد شده است. ريشه اين عادت و روش به دوران پيامبر اكرم(ص) باز مىگردد؛ روزى كه در سال سوّم هجرى، نبرد دهشتناك احُد، ميان قبيله قريش از يك طرف و مسلمانان از سوى ديگر، روى داد و با كشته شدن حمزه بن عبدالمطلب، عموى پيامبر اكرم(ص) و برادر رضاعى آن حضرت- كه از بزرگترين حاميان او به شمار مىرفت- بزرگترين ركن اسلام، شكست. آن روز، مصيبت حضرت حمزه سيّدالشهدا بر پيامبر اكرم(ص) و عموم مسلمانان گران آمد، به ويژه كه هند جگرخوار- دختر عتبه و مادر معاويه بن ابىسفيان- آن شهيد بزرگوار را به صورت فجيع و دلخراشى مثله كرد؛ اعضا و جوارحش را بريد؛ سينهاش را شكافت و جگرش را، بيرون آورد و آن را به دندان كشيد. سپس اعضاى مثله شده او را قطعه قطعه كرد و آنها را، به صورت دستبند و خلخال، براى زينت و از روى توهين و تحقير حضرت حمزه، به دست و پاى خويش بست. او با اين كار خود، انتقام پدرش عتبه، سر سلسله كفر و شرك را گرفت كه در روز سرنوشت ساز بدر به دست حضرت حمزه، كشته شده بود.
به واسطه غم و اندوه فقدان آن بزرگوار و شدّت مصيبتش بر اسلام و مسلمين، پيامبر اكرم(ص) به زنان مسلمان دستور داد، براى آن حضرت مراسم سوگوارى برپا كنند و در ماتمش مرثيهسرايى نمايند. كار بزرگداشت حضرت حمزه، گسترش يافت و به جايى رسيد كه مسلمانان، خاك قبرش را بر مىداشتند و بدان، تبركّ مىجستند و هنگام سجده در پيشگاه خداى متعال، پيشانى برآن مىنهادند و از آن خاك، تسبيح درست مىكردند. در برخى روايات، صريحاً آمده است كه حضرت فاطمه(س)، چنين مىكرد و چه بسا آن بانوى بزرگوار، نخستين كسى باشد كه در ساختن مهر و تسبيح
ازتربت حضرت حمزه، پيشدستى نموده، مسلمانان ديگر نيز از آن حضرت پيروى كرده باشند.
وقتى حضرت حمزه در احُد به شهادت رسيد، به سيّدالشهدا ملقّب گرديد و نيز «اسدالله؛ شير خدا» و «اسد الرسول؛ شير پيامبر(ص)»، ناميده شد. اين مطلبى است كه علامه مجلسى(قدس سره)، متن آن را در كتاب «المزار» خود به نقل از «المزار الكبير» با سندآن، به نقل از ابراهيم بن محمد ثقفى، به نقل از پدرش از امام جعفر صادق(ع)، روايت كرده كه فرمود:
فاطمه دختر پيامبر خدا(ص)، نخ پشم تابيده شدهاى را به تعداد ذكر الله اكبر(34 عدد)، گره زده بود و آن را در دست مبارك خود مىچرخانيد و به تعداد گرهها، ذكر الله اكبر و سبحان الله مىگفت تا اينكه حضرت حمزه بن عبدالمطلب كشته شد. از آن پس از تربت حضرت حمزه، تسبيح درست كرد و مردم نيز از آن بانوى بزرگوار، پيروى نمودند. وقتى امام حسين(ع) به شهادت رسيد، توجّه مسلمانان به آن حضرت معطوف شد و از تربت آن بزرگوار، به خاطر برترى و مزيتّش [بر تربتهاى ديگر]، تسبيح درست كردند. (1)چنان بود كه لقب سيّدالشهدا در اسلام، به حمزه بن عبدالمطلب اختصاص داشت و مسلمانان بر خاك قبرآن بزرگوار، سجده مىكردند. امّا بعد از كشته شدن امام حسين(ع)، اين جايگاه بزرگ، چنانكه علامه بزرگوار كاشف الغطاء در كتاب «الارض و التّربه» نقل كرده، به آن حضرت منتقل گرديد.
نقل كاشف الغطاء(قدس سره) از اين قرار است: «حضرت حمزه(قدس سره)، در احُد به خاك سپرده شد و سيّدالشهدا ناميده گشت و بر خاك قبر آن حضرت، سجده مىنمودند. چون امام حسين(ع) كشته شد، آن بزرگوار به سيّدالشهدا، ملقّب گرديد و از آن پس،
1) مزار البحار، ص 126.
مسلمانان بر تربت آن حضرت، سجده مىكردند». (1)همانگونه كه ملاحظه مىشود، امتياز شهادت و قربانى شدن در راه اصول انسانى- اسلامى بلند و والا، در اين دو شاخه شاداب و خرّم از طايفه «بنىهاشم» منحصر گرديد و به ديگران نرسيد، بلكه فقط در دو شاخه از اين خاندان؛ يعنى در ميان فرزندان على و فاطمه(ع)، تسلسل يافته است.
برابر نقل احاديث و اخبار، كار شيعيان در مسئله سجده تا دوران امام صادق(ع)، چنان بود كه همواره «خمره» اى با محتواى مقدارى خاك آماده با خودشان همراه داشتند تا هنگام نماز بر خاك سجده كنند. اين روش ادامه داشت تا اينكه خمره، عملًا به قطعهاى خاك فشرده به صورت مهر، تغيير كرد تا از يك سو، از پارگى و پراكندگى در امان باشد و از جانب ديگر، نمازگزاران آسوده و راحت باشند. هنگامى كه پيشانى بر خاك ساييدن و سجدهكردن بر زمين، جهت نشان دادن خضوع و خشوع بهتر و بيشتر بنده در پيشگاه خداى متعال، واجب و لازم است، چرا بر خالصترين، پاكترين، بهترين، پاكيزهترين و مقدسترين خاك كره زمين كه تربت امام حسين(ع) است، صورت نگيرد؛ همان تربت پاك و مقدسى كه روايات فراوانى در فضيلت و برترى آن، صادرشده است.
آدمى در زندگى و براساس سنّت تكامل تدريجى، گام به گام به سمت و سوى كمال راه مىسپارد و در ميان موجودات، زيباترين و پسنديدهترين آنها را جستوجو مىكند. خاك حائر در ميان همه خاكها، برترين و پسنديدهترين آنهاست. اين خاك، از گِل سرخ پاك و پاكيزهاى است كه آب فرات، از بلنداى كوهها و ميانه دشتها با خود مىآورد و در دو طرف رود فرات، در سرزمين كربلا برجاى مىگذارد و در نتيجه با خاك پاك و پاكيزه كربلا مخلوط مىشود.
1) الارض و التربه الحسينيه، ص 49.
معمولًا، مهرهايى كه شيعيان در حال نماز، مورد استفاده قرار مىدهند و شكلهاى گوناگون و اندازههاى كوچك و بزرگ دارد، از همين گِلِ رسوب كرده در بستر رودخانه، ساخته مىشود. در هيچ كجاى اين كار، نكته عجيب و غريبى به چشم نمىخورد و انسان عاقل با آگاهى و اطلاع از اينكه به ندرت، اين مهرها از خاك قبر امام حسين(ع) ساخته مىشود، چيزى كه موجب سرزنش و ملامت، نسبت به كار شيعيان باشد پيدا نمىكند. بلكه بايد گفت: اصولًا ساختن مهر از خاك قبر مطهر، امكانپذير نيست؛ زيرا قبر مطهّر در ساختمان بزرگ و محكمى از سنگهاى معدنى نظير مرمر و ... قرار دارد.
چه بسا در سالهاى نخست، برداشتن مقدار كمى از خاك حائر يا حتى خاك اطراف نزديك قبر، ممكن و ميسّر بوده، امّا امروزه بايد آن را از محالات به حساب آورد و بىگمان، چنين ادعايى تهمت و افتراست و هيچ پرتوى از حقيقت، درآن وجود ندارد. اينكه گفته مىشود اين مهر، تربت قبر مطهر است، سخنى تقريبى است؛ به اين معنى كه اين مهر، از خاك كربلا مىباشد و چنين گفتهاى، صحيح و مطابق با واقع است.
اين كار در آغاز، بدين صورت بود كه خاك را از قبر مطهر يا از اطراف نزديك آن و خصوصاً از طرف سر مبارك آن حضرت برمىداشتند. اولين كسى كه بر اين تربت سجده كرد و آن را مورد استفاده قرار داد، امام زين العابدين(ع)، چهارمين امام از دوازده امام معصوم شيعه (1)بود كه بعد از خاكسپارى بدن شريف پدر بزرگوار خود و خاندان و ياران شهيد آن حضرت، مشتى خاك از قبر مطهر برداشت و آن را
1) الارض و التربه الحسينيه، ص 51.
در كيسه چرمى كوچكى(خمره)، قرار داد و آن را محكم بست و با آن، مهر و تسبيح درست كرد و تسبيح آن را هنگام ورود به مجلس يزيد در شهر شام، در دست مبارك خود داشت. يزيد ملعون از آن حضرت پرسيد: اين چيست كه در دست خود، مىگردانى؟ امام سجاد(ع)، روايتى از جدّ بزرگوارش، براى يزيد نقل فرمود كه خلاصه آن، چنين است:
هر كس هنگام صبح، اين تسبيح را در دست خود بگيرد و دعاى وارده را قرائت كند، همواره ثواب ذكر تسبيح برايش نوشته مىشود، هرچند زبانش گوياى آن نباشد.
چون امام زين العابدين(ع) و خاندان و همراهانش به مدينه بازگشتند، آن حضرت به تربت پدربزرگوارش تبرّك مىجست و برآن سجده مىكرد و بعضى از بيمارىهاى خانواده خود را با آن، درمان مىفرمود و اين كار، در ميان علويان و شيعيان و پيروان آنان، نشر و گسترش يافت. (1)از اين روايت، آشكار مىشود كه امام سجّاد(ع)، نخستين كسى بود كه براين تربت، نماز گزارد و امامان بعد از آن حضرت نيز به اين كار، مبادرت كردند. فرزند بزرگوارش امام باقر(ع)، پنجمين امام معصوم، كار پدر را دنبال كرد و ياران و شيعيان خود را به آن، تشويق نمود و فضيلت و بركت تربت امام حسين(ع) را با تلاش و كوشش فراوان، تبليغ و ترويج فرمود. (2)
استفاده از تربت در روزگار امام صادق(ع)، رونق بيشترى يافت و آن حضرت از فضيلت و قداست اين تربت، براى شيعيان خود كه در آن هنگام، فراوان گشته و در فنون مختلف و دانش و فرهنگ، سرآمد طوايف و فرق اسلامى بودند، بيشتر سخن
مىگفت و آنان را به تبرّك جستن به تربت و سجده كردن برآن، تشويق و ترغيب مىفرمود.
شيخ طوسى(قدس سره) در كتاب «المصباح المتهجد»، از معاويه بن عمّار نقل كرده كه گفت:
امام صادق(ع)، كيسهاى از حرير زرد به همراه داشت كه تربت امام حسين(ع)، در آن بود و چون وقت نماز فرا مىرسيد، آن را در سجّاده خود قرار مىداد و برآن سجده مىكرد و سپس مىفرمود: البته سجده كردن برتربت اباعبدالله الحسين(ع)، حجابهاى هفتگانه را مىشكافد. (1)امام صادق(ع)، در طول زندگى خود بر اين كار، مداومت داشت. صاحب كتاب «وسايل الشيعه» از ديلمى نقل كرده است كه گفت: «امام صادق(ع)، جهت فروتنى و خاكسارى در پيشگاه خداى متعال، جز بر تربت امام حسين(ع) سجده نمىكرد». (2)ديگر امامان معصوم از فرزندان امام صادق(عليهم السلام) نيز راه و روش آن حضرت را دنبال نموده، عواطف شيعيان خود را تحريك مىكردند و همّتهاى آنان را بر مىانگيختند و انگيزههاى ايشان را جهت سجده بر تربت امام حسين(ع) و پايبندى به آن، بالا مىبردند. از اين رو در اخبار و احاديث خويش، از ثواب بزرگ و پاداش فراوان كسى كه به تربت آن حضرت، تبرّك جويد و برآن مواظبت نمايد، ياد مىكردند.
شيعيان در هماره تاريخ تا به امروز بر مواظبت از تربت، پايبند بوده، به آن توجه فوقالعادهاى داشته و برايش اهمّيت فراوان قائل بودهاند. ظاهراً مدت زيادى سپرى
نگشت كه شيعيان از اين تربت، يا نهايتاً از تربت كربلا، مهرهايى براى نماز خود ساختند كه تاكنون، معمول و متعارف است.
ما، براى اين مهرهاى ساخته شده از تربت، سندى تاريخى داريم كه به اواسط نيمه دوم قرن سوم هجرى قمرى؛ يعنى دوران امام دوازدهم حضرت حجّه بن الحسن العسكرى(ع) باز مىگردد.
شيخ طبرسى در كتاب «احتجاج» خود از محمد بن عبدالله بن جعفر حميرى، نقل كرده كه او طى نامهاى به محضر حضرت ولىّ عصر(عج) از فضيلت سجده بر مهرى كه از گِلِ قبر مطهر ساخته شده، پرسيد. حضرت در جواب او نوشتند: «سجده كردن بر مهر تربت جايز و داراى فضيلت و برترى است». (1)
مثل همين روايت، حديثى از آن حضرت در فضيلت ذكر با تسبيح تربت، وارد شده و آن، روايت شيخ طوسى(قدس سره) در كتاب «التهذيب» به نقل از همان راوى؛ يعنى محمد بن عبدالله بن جعفر حميرى است كه گفت:
به محضر فقيه(امام عصر(عج)) نوشتم، آيا رواست مرد مؤمن با تسبيح گِل قبر مطهر امام حسين(ع)، ذكر بگويد و آيا در آن فضيلت و برترى است؟ حضرت جواب فرمودند و من نامه ايشان را خواندم و آن را بازنويسى كردم: با تسبيح تربت ذكر بگو كه ذكر گفتن با هيچ چيزى، بهتر و برتر از آن نيست ... (2)دستخطى كه در اين حديث شريف مورد اشاره قرار گرفته، همان دستخطى است كه در جواب نامههاى شيعيان يا ابلاغ دستورهاى خاصّ به آنان از ناحيه مقدسه؛ يعنى از جانب امام دوازدهم(عج) در زمان غيبت صغرى- چنانكه معلوم است-، صادر گرديده است.
امّا راز انتخاب تربت قبر مطهر، يا تربت حائر مقدس، يا نهايتاً تربت كربلاى معلّى، براى سجده كردن بر آن در نماز، علاوه بر رواياتى كه در فضيلت و قداست تربت وارد شده و افزون بر اينكه پاكترين، پاكيزهترين، خالصترين و مقدسترين تربت در ميان همه تربتهاست و اضافه بر اينكه سجده بر آن، موجب شكافتن حجابهاى هفتگانه مىشود- و بالاخره فراتر از تمام گفتهها و نگفتهها- شايد راز و رمز سجده كردن بر تربت با توجّه به جنبههاى روحى و عاطفى، اين است كه نمازگزار بر سكوى پرواز خود در اوقات پنجگانه نماز، مصيبت سنگينى را كه از كشته شدن شهيد، فرزند شهيد و پدر شهيدان به دست آن گروه ظالم و متجاوز، به دين مبين اسلام وارد شده به ياد مىآورد. از سوى ديگر مكر و حيله آنان را نسبت به اسلام و مسلمانان در دوران جاهليّت و حتى پس از گرويدن آنها به دين اسلام به خاطر مىآورد.
زيرا اين گروه ظالم و ستمگر در دوران جاهليت خود، مرتكب قتل حمزه سيّدالشهدا و مثله كردن آن حضرت به بدترين و زشتترين صورت گرديد و با كشتن آن بزرگوار، بزرگترين ركن اسلام را شكست. هدف آنان از كشتن حمزه سيّدالشهدا، قلع و قمع دعوت و رسالت الهى از پايه و اساس بود؛ لذا مسلمانان، تربت قبر او را به مثابه شعارى براى خود قرار دادند و به آن، تبرّك جستند و از آن(به اذن خداى متعال)، طلب شفا كردند تا ياد او را جاودان سازند.
وقتى اين گروه ياغى و متجاوز، به دين مبين اسلام گرويد، به كشتن امام حسين(ع) دست زد تا بنياد نبوّت و پيامبرى را بركند. زيرا آن روز، نبوت و پيامبرى، غير از حسين بن على(ع)، بازماندهاى نداشت. آنان مىپنداشتند با كشتن امام حسين(ع)، پيامبرى و دعوت اسلامى هر دو به طور همزمان از بين مىروند و چون
امام حسين(ع) از روى ستم و عداوت كشته شد، مسلمانان تربت قبر مطهر آن حضرت را شعار خود ساخته، در پيشگاه خداى متعال برآن سجده مىكنند. آنان با اين كار اين خاطره را كه نماز بعد از شهادت امام حسين(ع)، دستاورد قيام و قربانى شدن آن حضرت، خاندان و يارانش در ميدان شرف و عظمت در سرزمين كربلاست، زنده نگه مىدارند.
بنابراين، هرگاه نمازگزارى در شرق و غرب عالم و در پيشگاه خداى متعال براين تربت سجده مىكند، حجابهاى ضخيم هفتگانه مادى كه ميان او و حقيقت، فاصله انداخته است از پيش چشم سر و دلش، كنار مىرود، زيرا نماز، چيزى جز سكوى پرواز مؤمن از نقطه فرودين خاك تا آسمان حقيقت نيست.
از همين روى قتلگاه امام حسين(ع) در برابر نمازگزار، جلوهگر مىشود؛ به ياد مصيبتهاى آن حضرت مىافتد و مصيبت سنگينى را كه از شهادت آن بزرگوار به دست شورشيان كافر و طغيانگر بنى اميه، به اسلام وارد گشت در ذهن خود، ترسيم مىكند. آنگاه بر تربت پاك و مقدس آن امام شهيد، سجده شكر به جاى مىآورد كه اگر امام حسين(ع) و شهادت آن حضرت نبود، هيچكس از نعمت مسلمانى برخوردار نمىگرديد، زيرا نام و يادى از دين مبين اسلام بر روى كره زمين، باقى نمىماند.
يكى از استوانههاى علم و دانش اين روزگار، در خصوص راز سجده برتربت امام حسين(ع)، به همين ديدگاه پرداخته و گفته است:
و شايد يكى از اهداف بلند و والايى كه نمازگزار، هنگام گذاشتن پيشانى بر تربت امام حسين(ع) به خاطر مىآورد، رشادت آن حضرت جهت قربانى كردن خود و خاندان و اصحاب و ياران برگزيده خويش در راه عقيده توحيدى و نيز درهم شكستن نماد ظلم و ستم و فساد و تباهى و استبداد و استكبار بوده است. از آنجايى
كه سجده، بزرگترين ركن نماز به شمار مىرود و در حديث آمده است كه: «نزديكترين حالت بنده، نسبت به پروردگار خود، حال سجده است»، مناسب خواهد بود كه نمازگزار با گذاشتن پيشانى خود بر آن تربت پاكيزه، كسانى را به ياد آورد كه قربانى راه حق شدند و اندام نازنين آنان بر روى آن خاك افتاد، در حالى كه روح آن عزيزان به آسمان پَر مىكشيد و بدين ترتيب، خضوع و خشوع پيدا كند و همزمان با زمين و آسمان، هماهنگ گردد و اين دنياى فانى و سرمايه نابود شدنىاش را پست و كوچك شمارد. چه بسا مقصود از اين گفته كه «سجده كردن بر تربت، حجابهاى هفتگانه را مىشكافد»؛ چنانكه در حديث آمده است، همين باشد. (1)اين دانشمند، در جايى ديگر به امتيازات طبيعى اين سرزمين و موقعّيت و احترام آن، نزد امتهاى پيش از اسلام اشاره كرده و نوشته است:
... به يقين نامآورترين بقعه و بارگاه و بهترين و پاكيزهترين سرشتها و خوشبوترين خاكها، خاك كربلاست؛ همان خاك سرخ و پاكيزهاى كه قبل از ظهور اسلام، به عنوان آرامگاه و مركز پرستش خداى متعال و محلّ ويژه خاكسپارى امتهاى پيشين، مطرح بوده است. چنانكه سخنان امام حسين(ع) در يكى از خطبههاى مشهورشان، گوياى اين حقيقت است كه فرمود: «و گويا چنان است كه گرگهاى بيابان رگهاى مرا در ميان «نواويس» و «كربلا» جدا خواهند كرد». (2)همچنين اين دانشمند به چگونگى قدر و منزلت اين تربت كه با ضميمه شدن شرف حسينى بر شرافت ذاتىاش، ناگزير آن را شريفترين قطعه زمين قرار داده،
استدلال كرده و آورده است: «آيا اين، محض حقيقت و حقيقت محض نيست كه پاكترين بارگاه روى زمين، بارگاه و ضريح والاترين و گرامىترين شخصيّت جهانى باشد؟»
آرى گيتى همواره تكاپو دارد تا كاملترين فرد انسانى و جامعترين كمالاتى را كه مىتواند در طبيعت بشرى، ظهور و بروز پيدا كند و بالندهترين روح و روان را در قلمرو ملكوت و جبروت بيافريند. در اين راستا، نور واحدى پديدار كرد و آن را به دو نيمه، تقسيم نمود. سرور پيامبران، حضرت محمّد(ص) و سرور جانشينان، حضرت على(ع) سپس آن دو را بار ديگر، درهم آميخت و امام حسين(ع)، كانون آن دو نور و عصاره آن دو گوهر گرديد. چنانكه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «حسين(ع) از من است و من، از حسينم» و آنگاه گيتى، براى هميشه از زادن مثل و مانند آنان، عقيم و نابارور شد.
هرگاه، حق زمين است كه برآن، سجده شود و سجده بر غير زمين، روا نيست، آيا بهتر و شايستهتر نخواهد بود كه سجده بر روى برترين و پاكترين نقطه زمين كه عبارت از تربت حسينى است، صورت گيرد؟
راز اين برترى و پاكيزهترى نيز اين است كه اين تربت، والاترين ماده، پاكترين عنصر و خالصترين گوهر، برروى كره زمين است. چگونه چنين نباشد كه شرافت ذاتى آن، ضميمه پاكى عنصرىاش گشته است و چون به لحاظ جسم و جان و حقيقت و صورت، منطبق و هماهنگ گرديده، ناگزير شريفترين بقعه روى زمين شده است، همانگونه كه بعضى از نويسندگان برجسته معاصر (1)، صريحاً بيان كردهاند و بسيارى از احاديث و اخبار و شواهد و آثار، بر اين حقيقت گواهند.
1) مثل عبدالله علائلى در كتاب خود «سمّوالمعنى فى سموالذات ...» و محمود عقاد در كتاب «ابوالشهداء»، ص 154.
علامه بحرالعلوم(قدس سره) در منظومه فقهى مشهور خود و بيت معروف آن، همين مطلب را گوشزد كرده است: «از مقايسه كربلا و كعبه، بلندى جايگاه كربلا، آشكار شده است». (1)
مخالفان و خردهگيران بر شيعه درباره سجده بر تربت امام حسين(ع)- چنانكه معلوم است- از يك مسئله ساده دينى غافل بوده، فرق ميان سجده كردن براى چيزى و سجده كردن بر چيزى را تشخيص ندادهاند. شايد آگاهانه و به منظور فريفتن مردم عامى و بىسواد و تحريك آنان، جهت اظهار دشمنى با شيعه و ايجاد تفرقه و اختلاف در صف امت اسلامى، مطابق ميل خود، ميان دو حالت سجده براى چيزى و سجده بر چيزى، تفاوتى قائل نشدهاند.
البتّه صورت دوم، زشتتر و اسفبارتر از اين است كه جاهل به مسئله باشند. زيرا تجاهل(خود را به نادانى زدن) اينان، به شكاف صفوف به هم پيوسته و اختلاف كلمه، منتهى مىگردد؛ به ويژه با علم و آگاهى براين حقيقت كه سجده در هرحال، تنها از آن خداى متعال است، خواه بر خاك و خواه بر فرش و لباس و غير آن، صورت گيرد.
بنابراين، سجده در همه حال، مخصوص خداى يگانه و متعال است؛ با اين تفاوت كه سجده بر خاك، نسبت به فروتنى و خاكسارى در پيشگاه خداى متعال، گوياتر و رساتر است. چه اينكه سجده كردن بر خاك، واجب (2)و سجده بر غير آن، مستحبّ و تفاوت ميان واجب و مستحب در اعمال دينى، روشن و آشكار است.
روش امام صادق(ع) نيز چنان بود كه: «به منظور فروتنى و خاكسارى در پيشگاه خداى متعال فقط بر تربت امام حسين(ع) سجده مىكرد». (1)و چقدر زياد است، فضيلت سجده امام صادق(ع) بر تربتى كه جدّ بزرگوارش امام حسين(ع)، بر روى آن كشته شده است.
به هر حال آن حضرت، اين تربت را جهت سجده در پيشگاه خداى متعال، بر هر چيزى مقدم مىداشت؛ در حالى كه شكر گزار خداى متعال بود كه او را صابر و محتسب، پذيرفته است. در اين كار امام صادق(ع)، نهايت خاكسارى و خشنودى به چشم مىخورد و شيعيان نيز با صبورى و بردبارى و غم و اندوه فراوان، همچون امام صادق(ع) عمل مىكنند.
بنابراين، سجده، مخصوص خداى متعال است. آيا مىتوان گفت كه سجده كردن بر فرشهاى بافته شده، سجده كردن، براى فرشهاست؟ همچنين آيا مىتوان ادّعا كرد كه سجده كردن بر تربت امام حسين(ع)، سجده كردن براى امام حسين(ع) است. البته نه، زيرا امام حسين(ع)، معبود نيست و تنها، بندهاى از بندگان شايسته خداى معبود مىباشد؛ بلكه سجده بر تربت آن حضرت، سجده براى خداى يگانه قهّار است، نه سجده، براى چيزى ديگرى، آنگونه كه بيماردلان مىخواهند در ذهن مردم عامى و بىسواد، جايگير سازند. البته اگر اهل ايمان باشند، همين پاسخ كوبنده، آنان را كفايت مىكند.
اينك توجّه شما خواننده گرامى را به گفتار يكى از نخبگان دين و دانش در اين خصوص جلب مىكنيم كه گفته است:
و از سبكسرى و نادانى، يا تعصّب احمقانه بعضى از كينهورزان نسبت به شيعه اين است كه گفتهاند: تربتى كه شيعيان بر آن سجده مىكنند بت است!! اين در حالى
1) الارض والتربه الحسينيّه، ص 53 به نقل از «وسايل الشيعه» شيخ حرّ عاملى.
است كه شيعه، همواره فرياد مىزند و در گفتهها و نوشتههاى خود، آشكارا اعلام مىكند كه سجده كردن، جز براى خداى متعال روا نيست و سجده كردن بر تربت، سجده براى خداى متعال است و نه، سجده كردن براى تربت! ولى اين مسلمانان سست ايمان، گويا خوش ندارند كه ميان سجده بر چيزى و سجده براى چيزى، فرق بگذارند.
آرى بدون ترديد، سجده، مخصوص خداى متعال است؛ ولى [اين كار] بر زمينى مقدس و خاكى پاك و مطهر، صورت مىگيرد.
سجده فرشتگان نيز براى خداى متعال و به فرمان او، به منظور اداى احترام به آدم(ع) بود. آرى، سجده بر تربت امام حسين(ع) از گذشتههاى دور، شعار مخصوص و معروف شيعيان بوده، از آن مهرها مىساختند و در جيبهاى خود مىگذاشتند تا با آن، نماز به جاى آرند و نيز آنها را در مساجد، قرار مىدادند. هم اكنون هم مىتوان، آنها را در مساجد و عبادتگاههاى آنان، جستوجو و مشاهده كرد. چه بسا، بعضى از مردم عامى و بىسواد شيعه گمان كنند كه نماز، جز با سجده كردن بر تربت امام حسين(ع) درست نيست. (1)با اين همه، اين پندار كه شيعيان نسبت به سجده كردن بر تربت، متعهد و پايبند هستند، يا نماز را بدون سجده بر تربت صحيح نمىدانند، خطايى نابخشودنى است.
از جهاتى گفتار اين ياوهگويان چقدر به ادّعاى نابخردانه ضرورت حرام شمردن دستاوردهاى انسان از پيشرفت تدريجى به سمت و سوى كمال(مثل بلندگو)، شباهت دارد و اين، نهايت درك و فهم كسى است كه از زندگى و مقتضيات ضرورى و اجتنابناپذير آن، بىخبر است.
جالب اينجاست كه بعضى از اين فريبخوردگان، رهسپار نجف اشرف شدند و
1) الارض والتربه الحسينيّه، صص 47 و 48.
خدمت يكى از دانشمندان سرشناس رسيدند. در حال گفتوگو با وى از آن جناب، خواستار مهر تربتى شدند كه شيعيان در حال نماز برآن سجده مىكنند؛ آن هم به گمان دريافت معلوماتى كه آنها را نسبت به ياوهگويىهايشان بر ضد شيعه، يارى نمايد. ولى شيخ بزرگوار از نيّت آنان آگاه شد و جواب عملى بسيار ساده و در عين حال قانعكنندهاى به آنان داد؛ به اين صورت كه يك عدد مهر برداشت. ابتدا آن را بوسيد و بر پيشانى خود گذاشت و گفت: اين مهر را مورد احترام قرار مىدهم از آن رو كه هنگام سجده در پيشگاه خداى متعال، سجدهگاه(جاى پيشانى) است. سپس مهر را زير پاى خود شكست و گفت: به اين دليل كه قطعهاى از خاك است و نه چيز ديگر. در نتيجه پندار اين گروه باطل شد و در گِل فرو ماندند.
آرى به هيچ وجه، زيبنده نيست نام اين توطئهگران در صفوف امّت، مطرح شود.
پيش از اين نيز در حدود سالهاى 1922 يا 1923 ميلادى، مستر رايلى نماينده مستشار المعارف، از كربلا ديدارى داشت كه منشى وزارتخانه، او را همراهى نموده است. مستر رايلى كه مردى كنجكاو بوده و اين قبيل مسائل را پيگيرى مىكرده و به ويژه در بغداد، ذهن او را به بعضى مسائل، مشغول كرده بودند؛ وقتى در بازار كربلا قدم مىزده، به مغازهاى مىرسد كه مهر تربت به زائران مىفروخته است. با شگفتى و به گونهاى كه گويا نمىداند از منشى سؤال مىكند: اينها، چيست كه در اين مغازه به فروش مىرسد؟
منشى بىدرنگ جواب مىدهد: اينها، تربت كربلاست و مانند سنگريزههاى كليساى پطرس مقدس نزد شماست كه هر دانه آن، به مبلغ يك فرانك(معادل يك درهم) به زائران فروخته مىشود.
مستشار كه توقع اين پاسخ صريح و ناگهانى را نداشته، مىخندد و مىگويد: شما درست مىگوييد! ما نيز در اروپا، اين جور چيزها داريم و جاى شگفتى نيست؛ زيرا
هركس در شهر رم(پايتخت ايتاليا)، كليساى پطرس مقدس را زيارت مىكند، به قصد تيمّن و تبرّك و درخواست شفا، از سنگريزههاى آن، خريدارى مىنمايد.
از اين جريان معلوم مىشود كه چنين عادات و رسومى در مورد مقدس شمردن بعضى از اشياى مربوط به دين و آئين، در ميان همه امتها وجود داشته و دارد و هيچ امتى، از داشتن اين قبيل عادات و رسوم، خالى و مبرّا نيست. حتى مىتوان گفت كه نزد امتهاى متمدن و پيشرفته اروپايى، پيشتر و فراتر از اينها، ديده مىشود.
با اين حساب، گفتار كسانى كه از اهداف زندگى انسانى و ساختارهاى دينى آن به شدت فاصله گرفتهاند، چه ارزشى مىتواند داشته باشد! با همه اينها، نبايد ترديد كرد كه امثال اين ياوهگويان، با وجود برخوردارى از توانايى بالاى مغالطه و تظاهر به دين و ايمان، از اين قبيل حقايق علمى روشن و آشكار بىخبرند و تفاوت ميان سجده كردن براى چيزى و سجده كردن بر چيزى را تشخيص نمىدهند. اينان به يقين زرنگتر و زيركتر از اين حرفها به نظر مىرسند، امّا متأسفانه تعصّب كور، ميان ايشان و حقيقت فاصله افكنده است.
ترديدى وجود ندارد كه گراميداشت پيامبر اكرم(ص) و خاندان آن بزرگوار از سوى شيعه و خصوصاً احترام ويژه شيعيان، نسبت به امام حسين(ع) و سجده بر تربت آن حضرت در پيشگاه خداى متعال، خُرد و خفيف كردن بنىاميه و هواداران آنهاست. همين واقعيت است كه خشم آنان را برانگيخته و دلهاى ايشان را به درد آورده و از همين رو، عليه شيعه، فتنهجويى و جنگافروزى مىكنند كه چرا شيعيان در پيشگاه خداى متعال، بر تربت كسى كه بنىاميّه او را كشتهاند، سجده مىنمايند.
حال آنكه از ديدگاه اين فرومايگان، اصالت عربى و گوهر ايمان و گنجينه اسلام و حقيقت دين، فقط در بنى اميّه [- نفرين خدا بر آنها باد-] خلاصه مىشود. حتى
در بررسى و كنكاش بىطرفانه هم، برخى از اين گزافه گويان براين باورند كه بنىاميّه، برگزيده بشريّت و خلاصه هستى به شمار مىروند؛ چنانكه بارها به زبان آوردهاند كه: «عظمت و بزرگى بنى اميّه، رسالت آسمانى است». اين عنوان گزاف از جشنهاى «المعرى»، همواره به زواياى ذهن من آويخته و هيچ دليل و علتى، براى تهمتهاى واهى و باطل اينان، جز همين پندار نادرست پيدا نمىكنم.
نبايد از نظر دور داشت كه فعاليّت بنىاميّه در گوهر و ذات خود بر ضدّ بنى هاشم، چه در دوران جاهليّت و چه بعد از ظهور اسلام به شدّت مادّى و سودجويانه بود كه در هر دو مقطع تاريخى، حاميانى از ميان شهوتپرستان و طمعكاران داشته، فعاليّتهاى آزادىخواهانه را همواره در مقابل گزمههاى مادّىگرايان زياده خواه با شكست مواجه كرده است؛ لذا جا دارد انسان از هر چه مىبيند يا مىشنود، شگفت زده نشود!
حائر حسب آنچه از محتواى روايات و تاريخ به دست مىآيد، از اماكن دينى- عبادى ساده نيست كه تنها براى زيارت، مهيّا شده باشد تا زائر، هر وقت اراده كند و هر طور بخواهد، آن را بدون رعايت برنامهها و آداب مخصوص و معيّن زيارت نمايد. به همين جهت از آغاز تاريخ حائر، حقّ آن از قبيل تجليل و تقديس و گراميداشت، مدّنظر قرار گرفته و جايگاه والاى آن در شريعت اسلام، پذيرفته شده است. به گونهاى كه رعايت آداب حائر و توجه به مراسم شرفيابى به آن از جانب زيارتكننده، آن هم با دقت و عنايت تمام و كامل، از شرطهاى مهمّ و اساسى زيارت حائر است.
حائر حسينى(ع) و حرم مطهر آن بزرگوار، چنانكه در روايت آمده: «حرمى از حرمهاى خداى متعال و حرم پيامبر اكرم(ص) است»، (1)لذا از امامان معصوم(عليهم السلام)، رواياتى نقل شده كه همگى گوياى اين مطلباند و براى زيارت قهرمان اسلام، شهيد فرزند شهيد و پدر شهيدان و نيز براى زيارت آرامگاه جاودانه او، مناسكى همچون مناسك حجّ خانه خدا، قرار دادهاند. چه اينكه زائر در حضور آن بزرگوار،
1) كامل الزياره، ص 198.
در برابر يك شخصيّت بزرگ و باعظمت اسلامى، قرار گرفته است كه به موجب آيه كريمه()؛ «هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند؛ بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.»(آل عمران: 169) نمرده؛ بلكه زنده جاويد است.
كدام شهيد در پيشگاه خداى متعال، قدر و منزلتى عظيمتر و جايگاهى والاتر از حسين بن على(ع)، سرور شهيدان و پدر امامان پاك و معصوم و نيز از اصحاب و ياران با وفاى آن حضرت، دارد؟ البته اينان، شهيدانى هستند كه غير از شهداى بدر- همان كسانى كه جان خود را فداى تثبيت و استقرار پايههاى دعوت اسلام كردند- نظير و همتا ندارند.
مناسك و برنامههاى زيارت حائر مقدس به دو بخش تقسيم مىشود: يك بخش به خودسازى و پرورشجان و روان و آزادسازى آن، از قيد و بندهاى مادّى و تمايلات نفسانى و چنگ زدن به الگوهاى متعالى اسلام، اعمّ از كسب خُلق و خوى عالى و برجسته كه مسلمان حقيقى را از غير آن، ممتاز و مشخص مىسازد، مربوط مىشود. بخش دوم به چگونگى رفتن به سوى حائر، از لحظه خروج زائر از خانه خويش به قصد زيارت، تا هنگام ورود به كربلا و منطقهاى كه حائر مقدس در قلب آن قرار دارد و نيز از لحظه عبور از رود فرات، تا ورود به نينوا و غاضريّه و از غاضريّه تا رسيدن به حائر و از ورود به حائر، تا رسيدن به ضريح مطهر، ارتباط پيدا مىكند.
بخش نخست از برنامههاى زيارت حائر مقدس، همان مواردى است كه در روايت محمّد بن مسلم از امام صادق(ع)، آمده است. او مىگويد:
به امام صادق(ع)، عرض كردم: وقتى به زيارت پدر بزرگوارتان، شرفياب مىشويم، آيا رهسپار حجّ نيستيم؟ حضرت فرمود: آرى رهسپار حج مىباشيد؛ عرض كردم: بنابراين، ما هم به نيازمندىهاى حاجى، محتاجيم. حضرت فرمود: از
چه قبيل نيازمندىها؟ عرض كردم: همان چيزهايى كه حاجى، لازم دارد- در اينجا امام صادق(ع) به توضيح و تشريح نيازمندىهاى معنوى و روحانى زائر در سفر زيارت، پرداختند و فرمودند: در اين سفر [به اين موارد] نياز دارى؛ خوشرفتارى با همراهان و كمگويى، مگر در كار خير و زيادى ذكر و ياد خدا و پاكيزگى لباس و غسل، قبل از ورود به حائر، و خاضع و خاشع بودن و بسيار نمازگزاردن و صلوات بر محمد و آل محمد فرستادن، و از دخل و تصرف در مال ديگران خوددارى كردن، و چشم از نامحرم پوشاندن، و احوال همراهان خود را پرسيدن و به نيازمندان آنها كمك نمودن و تقيه كردن كه پايدارى دين و ايمان بدان بستگى دارد، و دورى جُستن از محرمات الهى، خصوصاً از سوگند دروغ و جدال بىمورد كه موجب كاستى ايمان مىشود. هرگاه چنين كردى، حجّ و عمرهات كامل خواهد بود و شايسته و سزاوار خواهى گشت تا به خواستهها و مطالبات خويش، در قبال هزينههايى كه پرداختى و دورى خانواده كه تحملّ كردى، از جانب كسى كه فرمانش را امتثال نمودى، برسى و با آمرزش گناهان و برخوردارى از رحمت و رضوان خداى متعال، به وطن خود باز گردى.
از اين روايت معلوم مىشود كه امامان معصوم(عليهم السلام)، براى حائر و زيارت آن و تأثير عميقى كه در پيرايش نفس از صفات رذيله و جلاى روح و روان و گسترش فضايل و كمالات اخلاقى اسلام در ميان گروههاى مختلف دارد، چه اندازه اهميت و عظمت قائلند. اين، از آن روست كه سرزمين حجاز(عربستان سعودى)، دستخوش هوا و هوسها شده و از دست پيروان اهل بيت عصمت و طهارت، خارج گشته است و اكنون جز همين خانه جديد و آباد(حرم امام حسين(ع)) به عنوان بزرگترين دانشگاه دينى- اسلامى، چيزى باقى نمانده است. بنابراين و با توجه به اين حقيقت انكار ناپذير، گفتار ياوهگويان چه قدر و قيمتى مىتواند داشته باشد.
بخش دوّم برنامههاى زيارت حائر مقدس مربوط به مراسم حضور در حائر و آداب زيارت آن است كه تمام آنها، در رواياتى به نقل از:
حسن بن عطيّه، ابوناب محاربى كوفى كه از شيعيان مورد اعتماد است؛
حسين بن ثوير بن ابىفاخته كه از بزرگان شيعه و معتمدين آنها به شمار مىرود؛
ابوحمزه ثمالى كه از معتمدين سرشناس شيعه و از استوانههاى نقل حديث و خدمتگزار چهار امام معصوم(عليهم السلام) بوده، آمده است.
در نكوداشت ابوحمزه ثمالى از امام باقر و امام صادق(ع)، روايت شده است كه: «ابوحمزه در روزگار خود، همچون سلمان در روزگار خويش است». ابوحمزه در سال 150 ه. ق و دو سال بعد از شهادت امام صادق(ع)، بدرود زندگى گفته است.
نظر به اينكه روايت ابوحمزه در ميان همه روايات، وظيفه زائر را در رعايت آداب و مراسم زيارت، كاملتر از بقيه بيان كرده است، به نقل آن در اين خصوص با ذكر سند، بسنده مىكنيم:
ابوعبدالرحمن، محمد بن احمد بن الحسين العسكرى و محمد بن الحسن، همگى به نقل از حسن بن علىّ بن مهزيار اهوازى، به نقل از پدرش علىّ بن مهزيار، به نقل از محمد بن ابىعمير، به نقل از محمد بن مروان، به نقل از ابوحمزه ثمالى روايت كردهاند كه گفت:
امام صادق(ع) فرمود: وقتى خواستى رهسپار قبر امام حسين(ع) شوى، روزهاى چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگير و چون خواستى از خانه خود خارج گردى، زن و فرزندانت را پيرامون خود، جمع كن و دعاى سفر بخوان و پيش از خارج شدن، غسل كن و در حال غسل، چنين و چنان بگو ...؛ هنگامى كه از خانه بيرون آمدى، چنين و چنان بگو و عطر مزن و سُرمه در چشم، مَكِشْ تا به رود فرات برسى و از سخن گفتن و شوخى و مزاح كردن خود بكاه و خداى متعال را
بسيار ياد كن.
در طول راه از شوخى و دشمنى ورزيدن، بپرهيز و در حال حركت، چه سواره و چه پياده، چنين بگو ... و هرگاه از چيزى بيمناك شدى، چنين بگو ... و چون به رود فرات رسيدى، قبل از عبور از آن، چنين بگو ... سپس از آن گذركن و چنين بگو ...، آنگاه به سرزمين نينوا مىرسى. سپس توشه خود را در آنجا بگذار و عطر مزن و سرمه در چشم مكش و تا در نينوا به سر مىبرى، از گوشت و غذاى گوشتى، استفاده مكن.
سپس به ساحل فرات و موازات درخت، كنار قبر مطهر برو و با وقار و طمأنينه، غسل كن و در حال غسل، چنين بگو ... سپس پاكترين جامهات را بپوش و چون پوشيدى چنين بگو ... آنگاه پابرهنه و با وقار و متانت، راه برو كه: «تو در حرمى از حرمهاى خداى متعال و پيامبر او مىباشى» (1)و وظيفه تو، گفتن ذكر الله اكبر و لا الهالا الله و صلوات فرستادن بر پيامبر اكرم(ص) و خاندان اوست ...
اكنون كمى راه برو و گامهاى كوتاه بردار وقتى بر تلّ زينبيّه ايستادى، صورت خود را به جانب قبر مطهر بگردان و چنين بگو ... پس دهگام به جلو بردار و در حال راه رفتن، سىمرتبه الله اكبر بگو. سپس كمى راه برو و متانت و وقار خود و ذكر الله اكبر و لا اله الّا الله و الحمدلله در ستايش و بزرگداشت خداى متعال و درود و صلوات بر پيامبر اكرم(ص) و خاندان او را ترك مكن و گامهاى كوتاه بردار. آنگاه چون به در غربى(پشت به مشرق) رسيدى، كنار در بايست و چنين بگو ...، پس كمى نزديكتر برو و چنين بگو ...، پس داخل حائر برو و همزمان، چنين بگو: «ألسلام على ملائكه الله الذين هم مقيمون فى هذا الحائر باذن ربهم، ألسلام على ملائكه الله الذين هم فى هذا الحائر يعملون ولامر الله مسلمون ...»؛ «درود و سلام بر
1) اين عبارت، در روايت ابن ابىفاخته آمده كه در صفحه 198 كتاب كامل الزيارات نقل شده است.
فرشتگان الهى، آنان كه به اذن پروردگار خود، در حائر اقامت دارند؛ درود و سلام بر فرشتگانى كه در حائر، فعاليّت مىكنند و تسليم فرمان خداى متعال مىباشند ...»
آنگاه راه برو و گامهاى كوتاه بردار تا مقابل قبر مطهر، برسى. قبله را در ميان شانههاى خود قرار ده و روبهروى آن حضرت بايست و چنين بگو ...، آنگاه گونه راست خود را بر قبر بگذار و چنين بگو ...، سپس گونه چپ خود را بر قبر، قرار بده و چنين بگو ...، سپس از پايين پا به بالاى سر، دور بزن و از بالاى سر به پايين پا بازگرد و دست خود را بر قبر بگذار و چنين بگو ...، آنگاه صورت خود را بر قبر بگذار، در حالى كه چنين مىگويى ...
اكنون به جانب قبر على بن الحسين(على اكبر) كه در پايين پاى امام حسين(ع)، قرار دارد برو و چون بر آن ايستادى، چنين بگو ...، سپس جلوى قبر مطهر برپاشنه پا، بنشين و دستهاى خود را برآن بگذار و چنين بگو ...، سپس گونه خود را بر قبر على اكبر(ع) بگذار و چنين بگو ...، آنگاه از پشت سر امام حسين(ع)، دور بزن تا بالاى سر على اكبر(ع) قرار بگيرى و در آنجا، دو ركعت نماز زيارت اقامه كن ...
اكنون مقابل قبر مطهر بر پاشنه پا مىنشينى در حالى كه چنين مىگوئى ...، پس از زير سقف، خارج مىشوى و مقابل قبر شهيدان، مىايستى و در حالى كه به همه آن عزيزان اشاره مىكنى، چنين مىگويى ...، سپس در ميان حائر دور بزن، در حالى كه چنين مىگويى ... (1)اين، موقعيّت حائر حسينى است و آنچه از نظر گذشت، برنامههاى حضور در آن و آداب زيارت حائر است؛ همانگونه كه امامان معصوم(عليهم السلام) از آغاز به منظور گراميداشت شعائر آن كه در واقع، گراميداشت شعائر والاى اسلامى است، تعيين فرمودهاند.
آيا از شگفتىهاى روزگار نيست كه با اين مركز بزرگِ خود آگاهى دينى و دانشگاه
1) كامل الزيارات، ص 222 تا 245.
عمومى و با عظمت، امروزه چنان برخورد مىشود كه هرگز، در خور مقام و موقعيّت والاى آن نيست! مهمترين آثار آن، اعمّ از مساجد و مراكز تجمّع مردم و مدرسههاى علوم دينى و حوزههاى درسى فراوان كه بيشتر آنها از آثار باستانى مهم و ارزشمند است- كه همچون ستارگان پيرامون ماه، گرداگرد حائر مقدس را از هر طرف احاطه كردهاند- ويران مىشود! آرى همه اين آثار باشكوه تاريخى و دينى، يكباره و به منظور توسعه خيابان اطراف حرم مطهر(كمربندى)، خراب و ويران مىگردد.
به جاى آنها، مغازههاى گوناگون، قهوهخانهها، ورزشگاهها و مراكز تفريحى و سرگرمى، ايجاد مىشود تا محل لهو و لعب مردم گردد كه در جشن و عروسىها با خودروهاى آنچنانى خود و در حالى كه دايره و تنبك مىزنند و دف و نى مىنوازند، پيرامون اين مركز بزرگ اسلامى به گردش درآيند؛ چنانكه حدود دو ماه است، وضع اينچنين مىباشد و در آينده نيز همينگونه خواهد بود.
سهل است كه توّجه اداره اوقاف عمومى، براين معطوف شده كه كليه زمينهاى اطراف حائر را در دو طرف خيابان جهت ساخت و ساز مغازه و تحت عنوان وقف عام، تصاحب نمايد و منطقه كربلا را در شمار موقوفات خود قرار دهد. بدينگونه، اين مركز شعور و خود آگاهىِ عظيم اسلامى- كه به موجب روايت محمد بن مسلم، انسان در آن به خوددارى از دخل و تصرف در مال ديگران وادار مىگردد- به جايى مىرسد كه املاك مردم و حقوق مسلّم آنان، محترم شمرده نمىشود و ناگهان، به منظور توسعه خيابان از شمال وجنوب و شرق و غرب و از هر طرف، ويران مىگردد. اين كار، بدون هيچ حساب و كتاب و يا معاوضه، و صرفاً به خواست و اراده مديران ادارى، صورت مىگيرد.
آرى، اين حائراست؛ مركز گردهمايى بزرگ اسلامى كه آداب زيارت و برنامههاى خاص خود را دارد و امروزه، چنين جايگاهى پيدا كرده است!
نظر به اينكه حائر امام حسين(ع)، از مراكز بزرگ دينى به شمار مىرود و اخبار و روايات به فضيلتش معترف بوده و از منزلت و جايگاهش آگاهى دادهاند و آن را در فرهنگ اسلامى به عنوان سوّمين حرم، بعد از مكّه و مدينه مطرح كردهاند و براى آن در پيشگاه خداى متعال، همان قدر و منزلت دو حرم مكّه و مدينه را قائل شدهاند؛ در نتيجه زيارتگاه عموم مسلمانان گرديد و آن را همانند خانه خدا، زيارت مىكنند.
با اين تفاوت كه خانه خدا در طول سال(موسم حج تمتّع)، فقط يك بار و حدّاكثر، توسط افراد مستطيع زيارت مىشود، در حالى كه حائر حسينى در طول سال، مىتواند توسط يك نفر بارها مورد زيارت قرار گيرد. اخبار و احاديث نيز تكرار زيارت آن حضرت را در طول زندگى مورد تشويق و سفارش، قرار دادهاند؛ چه اينكه ثواب زيارت آن حضرت در هر مرتبه، معادل يك حجّ يا بيشتر شمرده شده است.
زيارت حائر حسينى، دو بخش است: 1. زيارت عادى و معمولى؛ 2. زيارت رسمى و مخصوص.
زيارت عادى و معمولى حائر، آن است كه در هر زمانى و بدون هيچ محدوديتى،
زيارت مىشود و از همين رو، حائر حسينى در طول شب و روز، قبل از اذان صبح و قبل و بعد از ظهر و بعد از نماز عصر و قبل از مغرب و عشاء و بعد از آن، پذيراى زائران مىباشد. چه اينكه درهاى حائر در اين اوقات، به روى زائرين از اقوام و مليّتهاى مختلف، بدون استثنا و به طور مساوى در طول سال- در واقع از پيش از اذان صبح تا نيمه شب- گشوده است.
حائر حسينى، غير از اين قبيل زيارتهاى عادى و معمولى، در طول سال هشت مورد زيارت رسمى يا زيارت ويژه هم دارد كه شيعيان، در آن اوقات از سراسر جهان و از راههاى دور و نزديك، رهسپار آن مىگردند. در فضيلت زيارتهاى ويژه و فراگير، روايات زيادى از امامان معصوم(عليهم السلام)، به دست ما رسيده است. اين زيارتهاى رسمى، ويژه و فراگير ازآغاز سال هجرى قمرى به شرح زير است:
زيارت روز دهم ماه محرم كه به زيارت عاشورا، معروف است؛
زيارت اربعين و آن، روز بيستم ماه صفر است كه زيارت «باز گرداندن سر مبارك» نيز ناميده مىشود؛
زيارت اوّل ماه رجب؛
زيارت نيمه ماه رجب؛
زيارت نيمه ماه شعبان؛
زيارت شبهاى قدر 19، 21 و 23 ماه مبارك رمضان؛
زيارت امام حسين(ع) درعيد سعيد فطر؛
زيارت امام حسين(ع)، در روز عرفه و عيد سعيد قربان.
اين زيارتهاى هشتگانه، همگى از نظر هجوم زائران و توجّه آنان به زيارت كربلا از راههاى دور و نزديك، يكسان و برابر نيستند؛ بلكه بعضى، نسبت به برخى ديگر از اهميّت بيشترى برخوردارند. شركت زائران در بعضى از اين زيارتها كمتر
و در بعضى، بيشتر است تا جايى كه از چند برابر وقوف در مكه مكّرمه، فراتر مىرود؛ به گونهاى كه در اين شهر بزرگ و وسيع، جاى پا نهادن پيدا نمىشود.
كثرت جمعيّت خارقالعاده و اتفاقى در بعضى از اوقات سال، ظاهراً دستاويز حكومت قرار گرفته تا دست به توسعه خيابانهاى اطراف حرم بزند و به تخريب خانهها و املاك مردم تا مسافتهاى دور، و نيز حوزههاى علميّه و مساجد و مراكز دينى- عبادى و حتى آثار باستانى متعلق به حائر مقدس بپردازد.
با تخريب آنها، كربلا اكنون ديگر آن جايگاه بلند و والاى علمى را كه در طول ساليان گذشته و آرام آرام از رهگذر اقدامات زمامداران سابق، همچون دولت آل بويه در خلافت بنى عباس، دوران جلايريان و سپس حكومت صفويان و بالاخره قاجاريان در دوران اخير به دست آورده بود- كه همگى حائر مقدس را با آثار معمارى و مراكز علمى و مدرسههاى دينى- اسلامى، توسعه داده بودند- از دست داده است. چه اينكه تمام اين ابنيه و آثار، يكباره و به دست عبدالرسول خالصى كه پرچم كربلا را غصب كرده است، در ماههاى اول سال جارى و به بهانه سروسامان دادن به اوضاع و احوال حائر و تأمين رفاه زائران، در معرض چپاول و تخريب قرار گرفت.
در طول مدّت تخريب، هيچگونه توجهى به حفظ آثار باستانى ارزشمند، صورت نگرفت. گويا اين جماعت، به خانههايى از گِلْ زدهاند، نه آثار باستانى بسيار با ارزش. البته، ناتوانى در ارزيابى تاريخ و هنر، موجب اين اقدام نابخردانه شده است، زيرا- حسب ظاهر- توسعه خيابان با پرهيز از تحميل اين ضرر و زيان جبران ناپذير به حائر حسينى نيز امكانپذير بوده است. به اين صورت كه خيابان را به فاصله بيست متر از ديوار صحن مقدس، توسعه مىدادند تا هم گنجايش خيابان، بيشتر مىشد و مقصود، حاصل مىگرديد و هم متعلقات حائر مقدس، محفوظ مىماند.
جالب اينجاست وقتى كه از مجرى طرح پرسيديم چرا خيابان را از بعداز منطقه
مراكز دينى توسعه نداديد، چنانكه هم اكنون در خراسان، جريان دارد، در پاسخ ما گفتند: ايجاد خيابان در وسط مراكز دينى، آسانتر است! اين ديدگاه عالى و بلندى است كه پاسخى جز سكوت ندارد!
ولى آيا دولت و حكومت، كربلا را از اين وضعيت خارج خواهد ساخت و با ساختن مراكز علمى و مدارس دينى- اسلامى جديد، خسارت بزرگى را كه به حائر حسينى زده است جبران خواهد كرد؟! ما در حسن نيّت دولت ملّى خود، ترديدى نداريم و مىدانيم به زودى، نسبت به جبران خسارتهاى وارده اقدام خواهد كرد. زيرا براى امام حسين(ع) و حرم مطهر آن حضرت، تكريم و احترام فراوانى قائل است و براين دولت متين و موقّر، پوشيده نيست كه پديد آورندگان ماجراى كربلا، هيچ رابطه و پيوندى با كربلا و حتى با كسى كه كربلا را شرافت بخشيده است، نداشته و ندارند.
امّا گفتوگو راجع به زيارتهاى رسمى يا ويژه حائر مقدس بود كه به قرار زير است:
عبارت است از زيارت امام حسين(ع)، در روز دهم ماه محّرم هر سال. دهم محرم، روزى است كه آن حضرت و يارانِ بزرگوارش، در عرصه همين سرزمين و در سال 61 هجرى، كشته شدند. لذا زائران كربلا از روز اوّل ماه محّرم تا روز سيزدهم كه «روز سوّم امام(ع)»، محسوب مىشود به سبب رواياتى كه در فضيلت زيارت اين روز وارد شده، رهسپار زيارت مىگردند.
يكى از رواياتى كه در اين خصوص به دست ما رسيده، روايت جابر جعفى از شيعيان مورد اعتماد به نقل از امام صادق(ع) است كه فرمود: «هركس قبر امام حسين(ع) را در روز عاشورا، زيارت كند و شب را آنجا بيتوته، نمايد، مانند كسى
است كه در ركاب آن حضرت، شهيد شده است». (1)در روايتى ديگر، مداينى از امام صادق(ع)، نقل كرده كه حضرت فرمود: «هركس روز عاشورا، تشنگان را سيراب كند، همانند كسى است كه سپاه امام حسين(ع)، را سيراب نموده و با آن حضرت، شهيد شده است». (2)همچنين روايات ديگرى كه در خصوص فضيلت زيارت در اين روز، صادر گرديده است.
علت آن است كه زيارت كربلا در روز عاشورا، آشكار ساختن فداكارى شهيدان، يادآورى ماجراى شهادت ايشان و زنده نگاه داشتن دين مقدس اسلام است؛ بعد از اينكه آن گروه ظالم و متجاوز، در چنان روزى مرتكب آن پلشتىها و فجايع دل خراش گرديدند. به همين علّت، مردم فراوانى در كربلا، حضور پيدا مىكنند و مجالس و محافل زيادى، داير مىشود و در كربلا و ديگر شهرهاى مسلماننشين در سراسر جهان، مجالس عزا و سوگوارى برپا مىگردد تا جايى كه نقل شده، هندوها در كشور هندوستان از خوردن و آشاميدن، خوددارى مىكنند؛ ولى به ديگران، شيرينى و شربت مىدهند و به عشق شهيدان كربلا، داخل آتش مىروند. بارى جريانات روز عاشورا از شگفتانگيزترين، جريانات عالم آفرينش به شمار مىرود، هر چند فرصت سخنسرايى پيرامون آن وجود ندارد.
شامل زيارت امام حسين(ع)، در روز بيستم ماه صفر هر سال است و از بزرگترين زيارتهاى كربلا به شمار مىرود. چه اينكه در روز اربعين، صدها هزار زائر كه از راههاى دور و نزديك و از كشورهاى مختلف اسلامى، بار سفر بستهاند در
كربلا، گردهم مىآيند و عدّه بىشمارى به ويژه از شهرهاى گوناگون كشور عراق از شمال تا جنوب، با تشكيل دستههاى بزرگ عزادارى به نام «مواكب الانصار»؛ «كاروانهاى كمك و يارى» كه تعداد همراهان هر دسته از پانصد تا هزار نفر است، كربلا را زيارت مىكنند. هر دسته عزادارى با غم و اندوه عميقى كه در چهرهها آشكار است، آرام و متين و با سروپاى برهنه، بيرون مىآيند؛ در حالى كه به نشانه عزادارى، لباس سياه برتن دارند و اشك مىريزند و برسرو صورت خود مىزنند و به پيامبر اكرم(ص)، كشته شدن سبطش امام حسين(ع) را، تسليت و تعزيت مىگويند و آن را نشانه جور و جفاى امت، نسبت به آن حضرت مىشمارند. آنان پرچمهاى سياهى را كه علامت سوگوارى است و نام هر دسته و شهرى را كه دسته به آن تعلق دارد با خط قشنگ و خوانا بر آن نوشته شده است، پيشاپيش هر دسته به حركت در مىآورند.
اين حزن جانكاه و اندوه بزرگ و عميق فقدان شهيدان است كه در سينه احمدامين مصرى، نويسنده كتاب «فجر الاسلام» پيچيده و به فرياد دردناكى مبدّل گرديده است كه: «شيعيان، مذهب خود را با اندوهى عميق، رنگآميزى كردهاند». زيرا در ماجراى عاشورا چيزى جز رسوايى آشكار، براى دولت مقتدر بنىاميّه به چشم نمىخورد.
شيعيان مراسم بزرگ سوگوارى در روز اربعين را به دو جهت برگزار مىكنند:
الف) به عنوان رسيدن اهل بيت عصمت و طهارت به كربلا، در راه بازگشت به مدينه در چنين روزى؛ در حالى كه جابربن عبدالله انصارى و تنى چند از بنىهاشم، در ورود به كربلا و زيارت امام حسين(ع) در همين روز، بر آنان سبقت گرفته بودند.
ب) اينكه سر مبارك امام حسين(ع) به بدن شريفش منتقل شده و اين زيارت، به
نام زيارت «بازگشت سر به بدن» نيز نامگذارى شده است. شمار زائران كربلا در روز اربعين، حدود نيم ميليون(000/ 500) تا سه چهارم ميليون(000/ 750) نفر برآورد شده است. اين تعداد اخير را(000/ 750 نفر) روزنامه «الاخبار»، چاپ بغداد در تاريخ يكشنبه 23 صفر سال 1365 هجرى، برابر با 27/ 1/ 1946 ميلادى، تحت عنوان «روز اربعين در كربلا»، بالغ بر يك ميليون و پانصد و چهل و شش هزار(000/ 546/ 1) نفر اعلام كرد كه عدد فوقالعادهاى به نظر مىرسد. اين در حالى است كه شمار حجّاج بيت الله الحرام، در سالهاى فراوانى و ازدحام از يك سوّم اين جمعيّت هم كمتر است!
زيارت كربلا در اوّل ماه رجب نيز از زيارتهاى رسمى و اعلام شده است؛ ولى بيشتر جنبه محلّى دارد و عربهاى روستايى و چادرنشينان، همراه زائران خاصى از شهرنشينان، در آن روز امام حسين(ع) را زيارت مىكنند. در فضيلت اين زيارت از امام صادق(ع)، روايت شده است كه: «هركس امام حسين(ع) را در روز اوّل ماه رجب زيارت نمايد، البته خداى متعال او را مىآمرزد». (1)
اين زيارت نيز از زيارتهاى ويژه است. عدّه زيادى از اطراف واكناف عالم، امام حسين(ع) را در اين روز، زيارت مىكنند. رواياتى در تشويق و ترغيب شيعيان به زيارت آن حضرت در روز نيمه ماه رجب و مثل آن در نيمه ماه شعبان، وارد شده است؛ مانند روايتى كه ابونصر بزنطى از امام رضا(ع)، نقل كرده و گفته است: «از
1) كامل الزيارات، صص 172 و 182.
امام رضا(ع) پرسيدم: در چه ماهى، امام حسين(ع) را زيارت كنيم؟ آن حضرت فرمود: در نيمه ماه رجب و نيمه ماه شعبان». (1)
اين زيارت، بدون ترديد بزرگترين و مهمترين زيارت كربلا بوده، مقدم بر زيارتهاى ديگر است. چه اينكه در لابهلاى كتابها، بعضى دلايل و مستندات تاريخى به چشم مىخورد كه ما را به توّجه و اهتمام مردم در دوران نخست، به زيارت حائر مقدس در نيمه ماه شعبان، راهنمايى مىكند. اين زيارت تا امروز نيز از زيارتهايى است كه شمار زائران بسيارش، روز افزون مىباشد و هم در عدد و هم از نظر كيّفيت، نسبت به بعضى از زيارتهاى ديگر برترى دارد. به همين جهت زائران مشتاق از سراسر جهان اسلام و از دور و نزديك در نيمه شعبان، آهنگ زيارت امام حسين(ع) مىكنند. هرچند قبلًا به فضيلت زيارت آن حضرت در چنين روزى اشاره شد؛ امّا روايت صافى برقى از امام صادق(ع) نيز مشعر به آن است. امام صادق(ع) در اين روايت فرمود: «هركس امام حسين(ع) را سه سال پياپى، بدون فاصله ميان آنها در نيمه شعبان زيارت كند، خداى متعال گناهان او را مىآمرزد». (2)
زائران حائر مقدس در شبهاى 19، 21 و 23 ماه مبارك رمضان از سراسر دنيا، خصوصاً از شهرهاى مختلف عراق، زياد مىشوند و بعد از زيارت حائر مقدس، به زيارت نجف اشرف مىروند.
اين زيارت، از جمله زيارتهايى است كه عدّه زيادى و خصوصاً، خواصّ مردم در آن به زيارت حائر حسينى، نايل مىشوند.
اين زيارت، سرآغاز زيارتهاى مهّم است و محرم و صفر را به دنبال دارد. به همين جهت، افراد زيادى به ويژه از شهرهاى مختلف ايران، براى درك عرفه، رهسپار كربلا مىشوند تا بعد از زيارت عرفه، زيارت عاشورا و اربعين را درك نمايند. هر سه ماه ذيحجّه، محرم و صفر، مهمترين اوقات زيارت امام حسين(ع) است. از جمله رواياتى كه امامان معصوم در تشويق شيعيان به زيارت امام حسين(ع) در روز عرفه صادر فرمودهاند، روايت يعقوب بن عمّار از امام صادق(ع) است كه فرمود:
هركس درك عرفه در صحراى عرفات را از دست بدهد و روز عرفه، كنار قبر امام حسين(ع) باشد، چنان است كه عرفه در عرفات را از دست نداده است. همانا خداى متعال در كرم و بخشش و مغفرت و آمرزش، زائران قبر امام حسين(ع) را بر حاضرين در عرفات، مقدّم مىدارد. سپس فرمود: با زائران امام حسين(ع) همنشين مىشود و با آنان انس مىگيرد. (1)و اين موارد، خلاصهاى از اوقات مخصوص زيارت و زيارتهاى رسمىو اعلام شده حائر مقدس در طول سال است و بهخاطر اثر بخشى مستقيم و بالفعل اين زيارتها، در ابعاد فرهنگى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى و بالاخره شهرسازى، نيازمند توضيح و تشريح است كه به علت مجال اندك، به همين مقدار بسنده مىكنيم.
1) همان، ص 170.
از آنچه در فصلهاى پيشين از نظر گذشت، آشكار مىشود كه روى آوردن به حائر حسينى، بعد از واقعه كربلا و به واسطه عقيده و ايمان، روز به روز بيشتر شده و مردم از اقوام و مليّتهاى مختلف و از مناطق دور و نزديك به زيارت آن مىشتافتند. حائر مقدس، به سرعت به يكى از مراكز دينى- عبادى بدل گرديد و به صورت يكى از شهرهاى بزرگ اسلامى كه جايگاه عظيم و والايى در دل و جان مردم دارد، درآمد.
با توّجه به موقعيّت جغرافيايى و اقتصادى كربلا كه در ميان روستاهاى آباد و برخوردار، در ساحل رود فرات و حاشيه بيابان در ناحيه غربى منطقه «هلال الخصيب/ هلال حاصلخيز» واقع شده، به بار اندازى تبديل گرديد كه مركز رشد و رونق اقتصادى- تجارى، ميان شهرهاى مختلف اين بخش جنوبى در كشور عراق است كه ما پيشتر، در فصل «پژوهش در نام حير به لحاظ تاريخى» بدان اشاره كردهايم.
آنچه تا اينجا گفته شد، در خصوص روى آوردن مردم به حائر حسينى و رونق فعاليتهاى اقتصادى آن، بعد از واقعه عاشورا بود. امّا اكنون وقت آن است كه نخستين خانواده علوى را كه با جاذبه عقيده و ايمان و رابطه خويشاوندى و معنوى،
مجاور حائر حسينى شده است شناسايى كنيم.
اوّلين خانواده از سادات حسينى كه- حسب ظاهر- مقيم حائر شدهاند، خاندان ابراهيم مجاب هستند كه به ابراهيم ضرير كوفى، فرزند محمد عابد، فرزند امام موسى كاظم(ع)، مشهور است. بنابراين خاندان ابراهيم مجاب، نخستين كسانى هستند كه در حائر حسينى، سكونت اختيار كردند و هيچ كس از علويان در سكونت حائر، برآنان پيشى نگرفته است. زيرا دانشمندان نسبشناس، همگى محمد، فرزند ابراهيم را حائرى گفته و به حائر، نسبت مىدهند، حال آنكه شخص ابراهيم مجاب را با صفت كوفى، توصيف مىكنند و شايد خود ابراهيم مجاب نيز همراه پسرش محمد به حائر، كوچ كرده و از دنيا رفته و در حائر، به خاك سپرده شده است. زيرا اكنون، قبرى در گوشه شمال غربى رواق امام حسين(ع)، قرار دارد كه معروف به قبر اوست و ضريح زيبايى از جنس برنج، بر روى آن قرار گرفته است.
اين سخن كه ابراهيم مجاب در حائر دفن شده، مورد اتفاق همگان مىباشد و سيّد بزرگوار و نسبشناس، احمد بن على بن الحسين الحسينى در كتاب خود، «عمده الطالب فى انساب آل ابىطالب»، چنين نگاشته است:
و قبر ابراهيم مجاب در حائر حسينى، معروف و مشهور است و علّت ملقب شدن پدرش محمد به عابد، عبادت زياد او از قبيل روزه و نماز بود؛ چنانكه شيخ مفيد(قدس سره) در كتاب ارشاد و غير آن، نقل كرده است.
در اينجا برسر اينكه ابراهيم صاحب اين قبر، آيا همان فرزند محمد عابد است، يا اينكه او، ابراهيم المرتضى، فرزند امام كاظم(ع) مىباشد، اختلاف نظر وجود دارد. چه اينكه سيد بحرالعلوم در كتاب «الرّجالِ» ضمن شرح حال سيد مرتضى علمالهدى، چنين نوشته است:
ظاهراً قبر سيد مرتضى و قبر پدر و برادرش- رحمتاللهعليهم- در محلّ معروف به
ابراهيم مجاب، واقع است و اين ابراهيم، جدّ سيّد مرتضى و فرزند امام موسى كاظم(ع) و معاصر «ابوالسّرايا»، پادشاه يمن مىباشد و خداى متعال بهتر مىداند. (1)سند اين گفتار- حسب ظاهر-، مطلبى است كه در كتاب «عمده الطالب» از قول شيخ ابوالحسن عمرى آمده كه ابراهيم المرتضى، فرزند كوچك امام موسى كاظم(ع)، در دوران ابوالسرايا در يمن، قيام كرد. (2)ولى به گفته ابونصر بخارى، ابراهيم فرزند بزرگ امام موسى كاظم(ع)، در يمن قيام كرد و يكى از امامان زيدّيه به شمار مىرود كه فرزندى ندارد.
سيد بزرگوار جمال الدين احمد بن مهنّاى عبيدلى هم كه نسبشناس است بر همين باور بوده و در شجره نامه خود، ابراهيم مجاب را آورده و راجع به وى گفته است: «همانا او، دانشمندى عابد و زاهد بود. وى دستيار ابوالسرايا نيست؛ بلكه برادر بزرگش، دستيار ابوالسرايا بوده است». در ادامه، آورده است: «قبرى كه در شش ذرعى پشت سر امام حسين(ع) قرار دارد، قبر ابراهيم برادر كوچك مىباشد».
از اين گفتار روشن مىشود كه مقصود از قبر اين ابراهيم، قبر معروف به ابراهيم مجاب نيست؛ زيرا اوّلًا، قبر ابراهيم مجاب از شش ذرع، دورتر است. ثانياً، قبر ابراهيم مجاب، در شمال غرب قبر مطهّر و بالاى سر امام حسين(ع)، قرار دارد و گويا قبر شريف سيّد رضى و سيد مرتضى و قبر پدر مرحومشان در ايوان مقابل ضريح، پشت قبر مطهر و در شمال مسجد واقع است و امروزه، هيچ نشانى هم ندارد، با اين حساب، در فاصله تقريبى شش ذرعى از قبر امام حسين(ع) است.
خاندان ابراهيم مجاب كه در حائر، اقامت كردند به چند تيره و طايفه تقسيم شدند:
الف) خاندان ابوفائز؛ از نسل محمد حائرى، پسر ابراهيم مجاب به شرح زير: ابوفائز محمد، پسر محمد، پسر على، پسر ابوجعفر محمد حبر، پسر على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى، پسر ابراهيم مجاب.
ب) خاندان ابومزن؛ از نسل احمد بن محمد حائرى مذكور، به قرار زير: ابومزن على، پسر حسن، پسر محمد، پسر ابوجعفر محمّد، پسر على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى مورد نظر.
ج) خاندان رضىّ؛ از نسل هبه الله به اين شرح: هبه الله، پسر على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى مذكور.
د) خاندان اشراف؛ از نسل على بدين قرار: على، پسر هبه الله، پسر على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى مورد نظر.
ه) خاندان ابوحارث؛ از نسل محمد به اين ترتيب: محمّد، پسر هبه الله، پسر على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى مذكور.
اين پنج تيره و طايفه، همگى به على مجدور، پسر احمد، پسر محمد حائرى مىرسند و تمامى، مقيم حائر مىباشند. (1)
همچنين از خاندان ابراهيم مجاب در حائر حسينى، فرزندان ابومضيرند كه او، محمد پسر ابوتغلب، پسر محمد، پسر ابوفويزه على، پسر ابوطيب احمد، پسر حسن، پسر محمد حائرى نامبرده است وآنان، چند تيره به قرار زير مىباشند.
1) عمده الطالب، ص 193.
خاندان ابومضر؛ از نسل ابو مضر، پسر هبه الله، پسر ابو مضير مورد نظر.
خاندان حترش؛ از نسل حترش كه نامش محمد و پسر هبه الله، پسر محمد، پسر ابومضير ياد شده است.
خاندان ابوريه؛ از نسل حسين، پسر ابو مضر مورد نظر كه اين افراد همگى، در حائر به سر مىبرند؛ مگر شمار اندكى كه به غير حائر، منتقل شدهاند. و نيز خاندان معصوم كه از نسل معصوم، پسر ابوطيب احمد، پسر احمد، پسر حسن، پسر محمد حائرى و پسر ابراهيم مجاباند. اين ابوطيّب احمد، جدّ خاندان معصوم در حلّه و حائر حسينى است. (1)امّا خاندان زحيك كه جهانگرد مشهور، ابن بطوطه در ربع اوّل قرن هشتم هجرى در سفرنامه خود از آنها نام برده و گفته است:
مردم اين شهر، دو طايفهاند: يكى فرزندان زحيك و ديگرى فرزندان فائز و هميشه با يكديگر، در جنگ و ستيزند و همگى، شيعه و از نسل يك پدر مىباشند و بهخاطر جنگ و ستيز آنان، اين شهر ويران شده است. (2)زحيك يحيى، پسر منصور، پسر محمد، پسر ابو حارث محمد، پسر ابو محمد، پسر عبدالله، پسر ابو حرث محمد، پسر على مشهور به ابوالحسن ابن ديلميّه، پسر ابوطاهر عبدالله، پسر ابوالحسن محمد محدّث، پسر ابوطيّب طاهر، پسر حسين قطعى، پسر موسى دوم ابوسبحه، پسر ابراهيم المرتضى كوچك، پسر امام موسى كاظم(ع) مىباشد و نخستين كسى كه از ميان اينان در حائر سكونت اختيار كرد. ابومحمد عبدالله، پسر ابوحرث محمد نامبرده است كه ساكن كرخ بود و به حائر حسينى منتقل شد و نسل او در حائر حسينى از چهار مرد به شرح زير، پا گرفت:
اوّل: ابوحرث محمد مورد نظر كه خاندان زحيك، يحيى، پسر منصور، پسر محمّد، پسر ابوحارث محمّد نام برده از فرزندان او هستند.
دوّم: على حائرى؛ جدّ خاندان دخينه است، به اين شرح: جعفر، پسر حمزه، پسر جعفر دخينه، پسر احمد، پسر جعفر، پسر على حائرى ذكر شده.
سوّم: نفيس كه به نسلش، فرزندان نفيس گفته شده و ابن بطوطه از ميان آنها، سيد فاضل ابوعبدالله محمد، پسر ابوالقاسم، پسر نفيس حسينى كربلايى را كه در اروپا با لقب عراقى، شهرت يافته، نام برده است.
چهارم: ابوالسّعادات محمد كه به نسلش، خاندان ابوالسعادات گفته شده است و مقيم حائر مىباشند. (1)از موسوىهاى مقيم حائر، خاندان مليطاند و او محمّد، پسر مسلم، پسر موسى، پسر على پسر جعفر، پسر حسن ملحق، پسر موسى، پسر جعفر، پسر امام موسى كاظم(ع) است. حسن ملحق را از اين جهت ملحق گفتهاند كه به پدرش ملحق شده و نسبش، صحيح مىباشد و او برابر نقل صاحب كتاب عمده الطالب (2)، نياى خاندان مليط در حلّه و حائر حسينى است.
امّا كسانى كه از نسل حسين ذى الدمعه، پسر زيد شهيد، پسر امام زين العابدين(ع) در حائر بسر مىبرند، چند طايفه به شرح زيراند:
نسل او، تنها ابوطاهر محمد پا گرفت و رهسپار حائر گرديد و از نسل ابوطاهر، يكى ابوالحسن على، پسر محمد بود كه به فرزندانش بنو هنفاله(پسران هنفاله) مىگفتند.
پسران عيسى: ديگرى طاهر، پسر محمد بود كه فرزندانش بنو عيسى(پسران عيسى) ناميده مىشدند كه نسل او، تنها از عيسى پسر طاهر پاگرفت.
پسران مقرى: از همين خاندان، ابوعبدالله حسين مقرى، پسر محمّد، پسر عيسى مقرى، پسر محمد، پسر عيسى مورد نظر مىباشند كه به آنان بنو مقرى(پسران مقرى) مىگويند و همگى در حائر به سر مىبرند.
فرزندان طوغان: از اينان «بنو طوعان»؛(فرزندان طوغان) اند كه سيد بدرالدين حسن، پسر مخزوم، پسر ابوالقاسم طوعان، پسر عبدالله حسن مقرى، پسر محمّد، پسر عيسى نامبرده از ايشان است. (1)5. پسران ضنك: اما بنو ضنك(پسران ضنك) كه ضنك، پسر محمد، پسر حسن، پسرعلى، پسر حسن، پسر محمد، پسر حسين حسينى از نسل حسين ذى الدمعه، پسر زيد شهيد و مقيم حائرند. همچنين گفته شده است: فرزندان ضنك، محمدها از نسل محمد بن حنفيه، پسر امير مؤمنان على(ع) مىباشند؛ چنان كه در كتاب عمده الطالب آمده است. (2)6. فرزندان طورى، همچنين بنو طورى(فرزندان طورى) در حائر، اقامت دارند. طور، لقب ابوالعزّ(پدر عزّت) زيد است؛ او ملّقب است به طورى، پسر حسن، پسر ابوالخطاب زيد، پسر قاسم، پسر محمّد، پسر احمد، پسر ابراهيم، پسر محمد مطبقى، پسر عيسى، پسر محمد رئيس، پسر على، پسر عبدالله، پسر جعفر طيّار. (3)
به اين ترتيب، مجموع خاندانهاى علوىِ ساكن حائر، به بيست و دو خاندان مىرسند كه شانزده خاندان آنها از فرزندان امام كاظم(ع) هستند كه به شرح زير است:
آل اشراف؛ 5. آل ابى الحارث از نسل هبه الله على مجدور؛ 6. بنو ابى مضير؛ 7. آل بشير؛ 8. آل ابى مضر؛ 9. آل حترش؛ 10. آل ابوريه كه همگى از نسل حسن؛ پسر محمد حائرى، پسر ابراهيم مجاباند؛ 11. آل معصوم از نسل ابو طيّب احمد، پسر احمد، پسر حسن، پسر محمد حائرى، پسر ابراهيم مجاب؛ 12. آل زحيك؛ 13. آل دخينه؛ 14. بنونفيس؛ 15. آل ابى السعادات از نسل ابراهيم المرتضى كوچك، پسر امام موسى كاظم(ع) و ابراهيم اصغر كه عموى ابراهيم مجاب است؛ 16. آل مليط از نسل حسن، پسر موسى، پسر جعفر، پسر امام موسى كاظم(ع).
پنج طايفه ديگر عبارتند از: 1. بنو هنفاله؛ 2. بنوعيسى؛ 3. بنو مقرى؛ 4. بنو طوغان؛ 5. بنو ضنك از نسل حسين ذى الدمعه، پسر زيد شهيد، پسر امام سجّاد(ع).
ولى در مورد خاندان اخير(بنو ضنك)، اختلاف نظر وجود دارد. بعضى گفتهاند بنوضنك، محمدها از نسل محمّد بن حنفيّه، پسر اميرمؤمنان على(ع) مىباشند. يك خاندان نيز بهنام بنوطورى از نسل عبدالله، پسر جعفر طيّارند.
شجرهنامه نويسنده كتاب از ميان خاندانهاى سادات علوى كه نخستين بار در حائر حسينى، سكونت اختيار كردند به ابوفائز محمد، باز مىگردد. بنابراين، دكتر عبدالجواد كليدار، پسر سيد على كليدار، پسر سيد جواد كليدار (1)پسر سيد حسن،
1) سيد جواد كليدار در سال 1289 ه، عهده دار مديريت(كليددارى) حائر مقدس شد. بعد از او در سال 1306 ه، پسرش حاج سيد على كليدار كه در روز دوّم محرم سال 1318 ه از دنيا رفته، عهدهدار اين سمت گرديد. اين دومى؛ يعنى مرحوم سيدعلى، برابر نقل مورخين از بزرگان روزگار و برگزيدگان زمان خود بوده است، لذا چيزى را به مالكيت خويش در نياورد و تمام دارايى خود را هم بدون اينكه كسى آگاه شود، به بستگان، خدمتكاران و نيازمندان داد. وى شش فرزند پسر از خود به يادگار گذاشت.
پسر سيد سليمان، پسر سيد درويش، پسر سيد احمد، پسر سيد يحيى، پسر سيد خليفه، پسر سيد نعمت الله، پسر سيد طعمه سرپرست سادات- كه در سال 1025 ه. فدان ساده را وقف فرزندان ذكور خود كرد- پسر سيد علم الدين، پسر سيد طعمه(كه به فرزندان او، آل طعمه مىگويند)، پسرسيد شرف الدين، پسر سيد طعمه اوّل سرپرست سادات، پسر ابوجعفر احمد(ملقب به طراز)، پسر ضياءالدين يحيى، پسر ابوجعفر محمد، پسر سيد احمد الناظرلراس العين- كه در شفيثه، خاكسپارى شده و كنيهاش، ابوفراس و صاحب كشف وكرامات و قبرش زيارتگاه است- پسر ابوفائزمحمد، پسر ابوجعفر محمّد، پسر على غريق، پسر ابو جعفر محمّدحبر ملقب به خير العّمال(بهترين كارگزار)، پسر ابوالحسن على مجدور، پسر ابوعاتقه احمد- كه به فرزندانش، بنواحمد گفته مىشود- پسر محمد حائرى، پسر ابراهيم مجاب، پسر محمد عابد، پسر ابوابراهيم امام موسى كاظم(ع)، پسر امام جعفر صادق(ع)، پسر امام محمد باقر(ع)، پسر امام على بن الحسين سجّاد(ع)، پسر امام حسين شهيد(ع)، پسر امير مؤمنان امام على(ع)، پسر بتول عذرا فاطمه زهرا(س)، دخت محمّد رسول الله(ص)، پسر عبدالمطلّب، پسر هاشم، پسر عبدمناف، پسر قصىّ است.
آنچه اكنون توجّه به آن لازم به نظر مىرسد، اين است كه اين نسبت شريف را از ابوفائز محمد، پسر ابوجعفر به بالا- چنانكه گذشت- سيد بزرگوار و نسبشناس آگاه احمد، پسر على، پسر حسين حسينى در كتاب عمده الطالب خود، نقل كرده است. از ابافائز محمد نامبرده تا سيد نعمت الله، مورد توجه «ابن شدقم» در كتابش به نام «تحفهالازهار و زلال الانهار فى نسب اولاد ائمه الاطهار(عليهم السلام)» قرار گرفته است. همچنين از سيد نعمت الله به پايين در شجرهنامههاى خانوادگى، نزد همه خانوادهها وجود دارد.
خاندان سادات علوى در حائر فزونى يافت و مردان ايشان تا نيمه قرن چهارم
هجرى، بدانگونه كه از روايت سيّد بن طاووس به دست مىآيد، دو هزار و دويست(2200) تن بودهاند. اين تعداد در گزارش زيارت عضد الدوله ديلمى، در ماه جمادىالاوّل سال 371 ه از حائر مقدس و بذل و بخشش او به علويان و ديگران است كه در آن، آمده است:
... به طبقات مختلف مردم، بذل و بخشش نمود و مبلغى درهم در صندوق قرار داد و آنها را ميان سادات علوى تقسيم كرد كه به هر نفر، 32 درهم رسيد و شمار ايشان، دوهزار و دويست(2200) اسم بود و به مردم عادى و مجاورين حائر، ده هزار درهم عطا كرد. (1)از اين گزارش به دست مىآيد كه مردان علوى در آن زمان، به دوهزار و دويست تن مىرسيده است و هرگاه شمار بانوان و كودكان را هم همين تعداد يا بيشتر در نظر بگيريم، شمار علويان از زن و مرد بر پنج هزار تن، بالغ مىگردد. مبلغ پولى كه عضدالدوله در آن سفر به سادات علوى بخشيده است، حدود هفتاد هزار و چهارصد درهم برآورد مىشود؛ البته به استثناى بخششهاى ديگر از قبيل گندم، خرما و پوشاك كه بخششى، بسيار سخاوتمندانه و بىنظير بوده است. زيرا عضدالدوله در محبّت اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) و بزرگداشت شعائر آنان و نگهدارى از فرزندانشان، فانى بود.
1) السيد عبدالكريم بن طاووس، فرحه الغرى، ص 59.
اين ساختمان برجسته و باشكوهى كه امروزه بر روى مرقد مطهر امام حسين(ع) با نقشه بديع، زيبايى هندسى، وسعت عرصه و فضا، عظمت فونداسيون و اسكلت، محكمى شالوده و اساس، نفاست آرايهها و دقّت ساخت و ساز با وجود منارهها و گنبد طلايى ارزشمند و برجهاى بلند با ساعت زنگى مشاهده مىشود و الگوى ساخت و ساز عتبات مقدسه ديگر مراقد امامان معصوم و روشنگر از نژاد عرب (1)و از نسل هاشم بن عبد مناف و خاندان عصمت و طهارت در كشورهاى عراق و ايران، اعمّ از نجف و كاظمين و سامرّا و مشهد امام رضا(ع) در خراسان، قرار گرفته، در اصل به همان بناى سادهاى باز مىگردد كه براى اولين بار، بعد از واقعه عاشورا و خاكسپارى بدنهاى شهيدان به مثابه سقف يا شبيه به آن، بر قبر مطهر امام حسين(ع) بنا شده است. آن ساختمان سرپوشيده ساده، رفته رفته و باگذشت زمان و تأثيرپذيرى از عقيده و ايمان، دگرگون شد و به وسعت و زيبايى و دلنوازى و شكوه و عظمت
1) در اين كتاب به طور مكرّر آمده است كه امامان معصوم: از «نژاد عرب» مىباشند؛ اما اين افتخارى براى اعراب محسوب نمىگردد؛ بلكه مهم محبت اهل بيت پيامبر و پيروى از آن بزرگواران است كه خداى متعال به آن سفارش فرموده است
كنونى رسيده است؛ بعد از اينكه در دوران زمامداران سركش بنىاميه و بنىعباس، همچون منصور دوانيقى، هارونالرشيد و متوكل و در شرايط و موقعيتهاى گوناگون، بارها تخريب و ويران گرديده است.
هرگاه ما، نگاهى گذرا به آثار قديم و جديد كربلا بيفكنيم؛ يعنى از زمانى كه براى نخستين بار، ساختمان ساده و كوچكى بر روى قبر مطهر امام حسين(ع) ساخته شد، تا اكنون كه اين ساختمان بزرگ و باعظمت برروى آن قرار دارد، خواهيم ديد كه حائر مقدس باگذشت قرنها و پيدايش نسلها، بيشتر از هشت مرتبه ويران شده و تجديد بنا گرديده است. به اين صورت كه اين ساختمان، ابتدا به شكل ساده و كوچك بناگشته، سپس ويران گرديد و بزرگتر و با شكوهتر از قبل، تجديد بنا شد و بار ديگر دستهاى بازيگر، آن را ويران نمود. بدينگونه، ساخت و ساز و هدم و ويرانى بهطور پياپى و بيش از هشت نوبت، براى قبر مطهّر پيش آمده كه به بحث و بررسى آن، خواهيم پرداخت.
نخستين ساختمانى كه بعد از واقعه عاشورا بر قبر مطهر امام حسين(ع)، ساخته شد در دوران خلافت بنى اميّه بود. در اين دوران، ساختمانى مسقّف و توأم با مسجد، بر آن ساخته شد و داراى دو در بود كه يكى از آنها به سمت مشرق باز مىشد. دقيقاً مشخصّ نيست، چه كسى براى اولين بار بر روى قبر مطهر، اقدام به ساخت و ساز كرده است و هرچه در اين خصوص بر زبانها رفته، حدس و گمان است و بس.
بعضى گفتهاند طايفه «بنىاسد» كه امام حسين(ع) و ساير شهيدان را به خاك سپردهاند، بر تربت آنان مسجد ساختند. (1)ولى صاحب كتاب «كنزالمصائب» بر اين باور است كه مختار ثقفى، اقدام به ساخت و ساز بر روى قبر مطهر نمود و اطراف آن را آباد كرد. (2)امّا ما ديدگاه ديگرى داريم كه در كتاب خود به نام «تاريخ عمومى كربلا»، مطرح خواهيم ساخت.
بارى، ساختمان اوليّه در تمام دوران زمامدارى بنىاميه، برقرار بود و گزمهها، براى جلوگيرى از زيارت زائرانى كه رهسپار كربلا مىشدند، اطراف آن را به محاصره خود در آورده بودند. اين ساختمان و مسجد تا انقراض دولت بنىاميه و مدتى از خلافت بنىعباس، همچنان پايدار ماند و قبر مطهر امام حسين(ع) در تمام اين مدت از هرگونه بىحرمتى، در امان بود. زيرا دولت بنىعباس از يك سو، سرگرم استوارسازى پايههاى دولت خود شدند و از جانب ديگر به سركوب داعيانى پرداختند كه در همان آغاز از ميان بنى عباس به پا خواستند و خواستار بازگرداندن خلافت به صاحبان اصلى آن؛ يعنى خاندان پاك و مطهر پيامبر اكرم(ص) بودند.
با آگاهى از اين حقيقت كه خواستاران بازگشت خلافت به صاحبان اصلى آن، اهل خراسان بودند و بيشتر آنان- اگر نگوييم تمامشان- از ياران و هواداران سادات علوى به شمار مىرفتند. همين كه قدرت و سلطنت بنىعباس، استوار گشت و توان سركوبى شورشهاى داخلى و پيروزى قطعى بر دشمنان خود را به دست آوردند، دشمنى پنهان خود با فرزندان ابوطالب و شيعيان آنها را آرام آرام و نخستين بار در دوران سفاّح، آشكار ساختند.
سپس بهطور علنى در دوران منصور دوانيقى كشتار دستهجمعى بزرگان و سرشناسان از ذريّه امام حسن مجتبى(ع) شدّت يافت.
اين آتش كينه و دشمنى، براى مدتى در روزگار مهدى و هادى عباسى، فروكش كرد، امّا ناگهان در دوران هارون الرشيد، با تمام قوّت و شدت شعلهور شد و دامان سادات علوى را در هر جا و در هر شرايطى كه بودند، گرفت.
هارون الرشيد با بدترين و شديدترين وجه ممكن با آنان برخورد نمود و در نتيجه، سران آنان را به زندان افكند؛ به عزيزانشان، بىحرمتى روا داشت و بزرگان ايشان را مورد اهانت قرار داد. كينه شديد او نسبت به على(ع) و فرزندان آن
بزرگوار از زنده و مرده، وى را بر آن داشت تا در اواخر عمر ننگين خود، دستور دهد كربلا را ويران سازند؛ قبر امام حسين(ع) را شخم بزنند و درخت سدرى كه كنار قبر مطهر روييده و نشانه آن بود، قطع نمايند تا اثرى از قبر مطهر باقى نماند.
سيد محمد بن ابىطالب، اين مطلب را در كتاب تاريخى خود «تسليه المجالس»، نقل كرده و چنين نوشته است:
چنان بود كه بر قبر امام حسين(ع)، مسجدى ساخته بودند و اين مسجد در دوران بنىاميه و بنىعباس تا خلافت هارون الرشيد، همواره برپا بود. امّا هارونالرشيد، آن را خراب كرد و درخت سدرى را كه كنار قبر مطهر روييده بود قطع نمود و محلّ قبر را صاف و با زمين يكسان كرد. (1)با اين حساب، ماندگارى ساختمان اوّليه به سال 193 ه و دوران هارون الرشيد مىرسد.
1) اعيان الشيعه، ج 40، ص 304؛ نزهه اهل الحرمين، ص 16.
دومين ساختمانى كه برقبر مطهر امام حسين(ع) بعد از ويرانى ساختمان نخستين به دستور هارون الرشيد ساخته شد در سال 193 ه بود. اين ساختمان، مدّت چهل سال و تا خلافت متوكّل عباسى، نواده هارون الرشيد كه در كينهتوزى، نسبت به سادات علوى و نابودى كربلا از جدّ خود، پيشى گرفته بود، برقرار بود. چه بسا بانى ساختمان دوم، بعد از مرگ هارون الرشيد، چنانكه برخى پنداشتهاند، مأمون عباسى بوده است. زيرا او در دوران خلافت خود، نسبت به خاندان رسول الله(ص)، اظهار علاقه كرد (1)و به حقانيّت علويان، نسبت به خلافت و جانشينى پيامبر خدا(ص)، اعتراف نمود و امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا(ع) را به وليعهدى خويش برگزيد و لباسهاى سياه را كه شعار بنىعباس بود به پوششهاى سبز رنگ كه شعار علويان بود، مبدّل ساخت. شيعيان از اين دستور او، احساس آرامش كردند و نفس راحتى كشيدند و در سراسر دوران وى، زندگى نسبتاً آسوده و راحتى داشتند.
1) [بايد دانست اين اظهار علاقه و اقدامات وى در اين جهت، بر اساس دورويى و سياست بود تا بتواند از شورشهاى علويان جلوگيرى كند. به شهادت رساندن امام رضا 7 دليل محكمى بر تزوير و دورويى اوست].
شكى نيست كه در روزگار مأمون، محل قبر مطهر امام حسين(ع) شناسايى و براى حائر، ساختمان عظيمى بنا گرديد و تا سال 232 ه و نشستن جعفر متوكّل بر تخت خلافت برپا بود.
خلافت متوكّل عباسى با سختگيرى به شيعيان و طرد و نفى اجبارى آنان از شهر و ديارشان، آغاز گشت و طى پانزده سال، زمامدارى وى؛ يعنى از سال 232 ه تا سال 247 ه، چهار مرتبه دستور داد قبر مطهر امام حسين(ع) را خراب كنند و زمينش را شخم بزنند و اثرى از آن، برجاى نگذارند.
اوّلين بار در سال 232 ه و همزمان با شروع خلافتش بود؛ تنها به اين جهت كه زن آوازهخوان دستگاهش در ماه شعبان، به زيارت كربلا رفته بود. دومين بار در سال 236 ه، صورت گرفت. سومين مرتبه در سال بعد؛ يعنى سال 237 ه، واقع شد و چهارمين و آخرين بار در سال 247 ه، روى داد و بعد از آن، طولى نكشيد كه محافظين ترك او به خواسته فرزندش منتصر، او را به قتل رساندند كه مشروح آن در كتاب ما «تاريخ عمومى كربلا» خواهد آمد.
متوكّل در تمام مدّت زمامدارىاش، جاسوسانى را در اطراف كربلا گماشت تا زائرانى كه به زيارت قبر امام حسين(ع) مىآمدند، يا كسانى كه نشانى قبر مطهر را به زائران مىدادند، شناسايى كرده، تبعيد نمايند يا با بدترين و شديدترين وجه ممكن، مثل كشتن، به دارآويختن يا مثله كردن، مجازاتشان كنند. متوكّل عباسى به موقوفات حائر حسينى هم دستبرد زد و با مصادره اموال و دارايى خزينه حرم امام حسين(ع)، آنها را ميان لشكريان خود، تقسيم كرد و گفت: «قبر، نيازى به مال و ثروت ندارد.» (1)
1) ناسخ التواريخ، ج 6، ص 438.
شيعيان در دوران متوكّل، دچار مصيبت بزرگى شدند و تا زمان پسرش منتصر كه با محافظين ترك متوكّل در قتل پدرش، همراه شد، طعم آزادى را نچشيدند. محافظين ترك متوكّل در ماه شوّال سال 247 ه، او را كه مورّخين «نِرِون عرب» توصيف كردهاند، به قتل رساندند.
پسر متوكّل، جز از روى غيرت و حميّت، نسبت به خاندان پيامبر اكرم(عليهم السلام)، دست به خون پدرش نيالود. چه اينكه متوكّل به نقل ابن خلّكان و مورخين ديگر، بغض شديدى نسبت به على(ع) و فرزندان او، امام حسن و امام حسين(ع) داشت و كربلا و خانههاى آن و هرچه را به حرم امام حسين(ع)، مربوط مىشد، از پايه و اساس خراب كرد.
او دستور داد محل قبر امام حسين(ع) را شخم بزنند، بذرپاشى كنند و آب بر آن ببندند و مردم را از رفتن به كربلا و زيارت قبر مطهر، باز دارند. (1)آنچه منتصر را برابر نقل ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب»، براى كشتن «نِرِون عرب» (2)مصمّم نمود، اين است كه شنيد پدرش، نسبت به فاطمه زهرا(س) بدگويى مىكند. منتصر كه نتوانست تحمل كند، قتل پدرش را با عالِمى در ميان گذاشت. آن عالِم گفت: كشتن متوكّل، واجب است؛ ولى هركس پدر خود را به قتل برساند، عمرش كوتاه مىشود. منتصر عرض كرد: اگر با كشتن متوكّل، خدا را اطاعت مىكنم، باكى ندارم كه عمرم، كوتاه شود و تمام اين حوادث، در مدت دو روز اتفاق افتاد. (3)
ساختمان سوم، همان است كه منتصر عباسى با نشستن بر تخت خلافت، بعد از كشتن پدرش در سال 247 ه بناكرد. البته شدّت و مصيبت آن دوران، جز با قيام منتصر و قتل متوكّل برطرف نمىشد. منتصر بر عكس پدرش متوكّل، پرهيزكار، عادل، كريم و بخشنده، پاكدامن، امانتدار و شديداً خواستار تدارك و تأمين وسيله خوشبختى و رفاه امّت بود. به همين جهت، قبر مطهر امام حسين و امام على(ع) در كربلا و نجف را تجديد بنا كرد و موقوفات خاندان عصمت و طهارت را كه متوكّل، مصادره كرده بود، آزاد نمود. همانگونه كه از تعرّض به اهل ذمه، جلوگيرى كرد، ليكن از بخت بد و در حالى كه بيشتر از شش ماه از حكومتش نگذشته بود، از دنيا رفت. (1)منتصر در همان مدّت كوتاه زمامدارى خود، اشتباهات پدرش متوكّل را جبران كرد و به گواهى تاريخ، خدمات ارزنده و مهمّى، نسبت به خاندان پاك پيامبر اكرم(ص) و شيعيان آنها از قبيل: توجه نمودن به حائر حسينى و غرّى، محلّ دفن على(ع) و اهتمام به امور آنها و نيز عدم تعرّض به قبر امامان معصوم(ع) و به طور كلّى، قبر خاندان ابوطالب، مبذول داشت.
مسعودى در كتاب «مروج الذهب»، در همين رابطه آورده است:
1) سيد اميرعلى، تاريخ العرب، ص 248- 249.
خاندان ابوطالب(علويان)، قبل از زمامدارى منتصر عباسى در اندوه بزرگ و ترس و بيم جانكاه، نسبت به مال و جان خود بودند و از زيارت قبر امام حسين(ع) و غرى(قبر امام على(ع))، حتى از فاصله نزديكى مثل كوفه، منع شده بودند. همچنين از حضور شيعيان غير مجاور در اين زيارتگاهها جلوگيرى مىكردند؛ دستور متوكّل عباسى از سال 263 ه همين بود. متوكّل در اين سال(263 ه)، شخصى را كه به «ديزج» شهرت داشت، فرمان داد تا به جانب قبر امام حسين(ع) رفته، آن را ويران سازد و اثرش را از بين ببرد و زائرانش را مجازات نمايد.
سپس مسعودى در ادامه مىنويسد:
همواره وضع بر اين منوال بود تا اينكه منتصر در جاى متوكّل نشست و مردم را آزاد كرد و دستور داد از خاندان ابوطالب دست بردارند و با اخبار و گزارشهاى آنان، كارى نداشته باشند و از زيارت قبر امام حسين(ع) در حائر و نيز قبر ديگر افراد اين خاندان، جلوگيرى نكنند و فدك را به فرزندان امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) بازگردانند؛ خودش هم موقوفات سادات علوى را آزاد نمود و تعرض نسبت به شيعيان را ترك و آزار و اذيّت را از آنان دفع كرد ... (1)منتصر به واسطه علاقه شديدش نسبت به سادات علوى و خاندان ابوطالب، در تمام مدت حكومتش به آنان، نيكى كرد و مال و منال زيادى به ايشان بخشيد و زيارتگاهها را به حال سابقشان، بازگردانيد. در همين رابطه، دستور تجديد بناى حائر را بعد از اينكه متوكّل، چندين بار در دوران حكومتش ويران كرده بود، صادر نمود و براى اين مرقد شريف، برج و باروى بلندى ساخت تا راهنماى زائران باشد و مردم را به زيارت امام حسين(ع)، تشويق و ترغيب كرد. (2)آرى سومين ساختمان حائر مقدس امام حسين(ع)،
ساختمانى بود كه به فرمان منتصر عباسى در آغاز زمامدارىاش در سال 247 ه بنا گرديد.
چهارمين ساختمان حائر مقدس، در سال 283 ه، بنا گرديد. زيرا ساختمانى كه در دوران منتصر عباسى و در سال 247- 248 ه، بر روى قبر مطهر امام حسين(ع) ساخته شده بود، در ماه ذيحجه سال 273، يكباره فرو ريخت. گويا- حسب ظاهر- سقف ساختمان بهطور ناگهانى و بدون سابقه هشدار، بر سرزائران فرو مىريزد كه عده زيادى كشته مىشوند و گروهى نيز نجات پيدا مىكنند. چنانكه پيداست، اين رويداد در يك موسم زيارتى كربلا و هنگامى كه زائران فراوانى در حرم امام حسين(ع)، گرد آمده بودند؛ يعنى در زيارت عرفه كه به موجب روايات وارده امامان معصوم(عليهم السلام) از زيارتهاى ويژه كربلا به شمار مىرود، واقع شده است. بنابراين، اين حادثه بايد در روز نهم يا دهم ذيحجّه آن سال، اتفاق افتاده باشد، زيرا زائران در اين دو روز، خيلى زيادند.
از جمله كسانى كه در آن حادثه، حضور داشته و جان به سلامت برده، ابوعبدالله محمد، پسر عمران، پسر حجّاج است و چنانكه از سياق خبر پيداست، از سرشناسان كوفه بوده؛ چون پسر عمويش ابوالحسن على، پسر حسن، پسر حجّاج كه آخرين سند اين روايت به شمار مىرود، نقل كرده است كه:
با گروهى از بزرگان كوفه و از جمله عباس، پسر احمد عباسى در حضور پسر
عمويش ابوعبدالله محمد، پسر عمران، پسر حجاج نشسته و همگى آمده بودند تا سلامت اورا، تبريك و تهنيت بگويند. زيرا هنگام سقوط سقف حرم امام حسين(ع) در ذيحجه سال 273 ه، حضور داشته است. (1)اين تمام آن چيزى است كه ما، راجع به اين رويداد اسفبار به دست آوردهايم؛ بدون اينكه مطمئن باشيم اين اتفاق در مثل چنان زيارت عظيم و باشكوهى، طبيعى و معمولى بوده و به دور از دخل و تصرف هيئت حاكمه و تنها به دليل سستى پايهها و عيب و نقص بنيان، سقف ساختمان خود به خود فرو ريخته است!
شايد حكومت از قبل، نسبت به بروز و ظهور اين حادثه دلخراش، ايفاى نقش نموده و بسان حادثههاى مشابه و همگون در دوران منصور دوانيقى، هارون الرشيد و متوكّل عباسى كه به طور علنى و آشكار صورت مىگرفت؛ در اين دوران با اين شكل مرموز و پيچيده و در عين حال تازهتر و رسواتر از گذشته، همان سياست هدم و تخريب به اجرا درآمده است. زيرا همزمان با ويران سازى قبر مطهر، به كشتن بىگناهانى كه در چنين موقعى به زيارت امام حسين(ع)، آمده بودند نيز انجاميد.
البته جاى شگفتى نيست، زيرا اين شگردها و اقدامات از سياست حاكمه و روشهاى پيچيده و پنهان آن، كاملًا ساخته است! چگونه به كسى كه هيچ رابطهاى با خاندان عصمت و طهارت ندارد مىتوان اطمينان كرد! امروزه (2)نيز چه بسيار از
1) اعيان الشيعه، ج 3، در بيان تعمير و مرمت قبر اميرمؤمنان على 7 و ج 4، ص 305؛ نزهه اهل الحرمين، ص 20 به نقل از كتاب امان الاخطار وفرحه الغرى، ص 61.
2) منظور دو سال پيش، هنگام نگارش اين فصول و در روزگار طاهر القيسى(فرماندار كربلا) است كه با خودرأيى تمام در كار تعمير و مرمت داخل روضه مقدسه و پايههاى گنبد افراشته [و شايد در آرزوى گنج، مترجم]، دخالت مىكرد. چنانكه مردم در راه حائر مقدس، با ترس و لرز از آن، سخن مىگفتند. شگفت اينكه بيشتر متوليان كربلا، بعد از سال 1934 م، علاقه فراوانى نسبت به كار معمارى از خود نشان مىدهند؛ چنان كه گويى از مادر بنّا زاده شدهاند، نه مدير اداره. البته علاقه معمارى ايشان نيز جز در يك دايره تنگ و كوچك، بروز و ظهور نمىيابد و به همين دليل، ساير شئون ادارى از اين جهت كه عمر خدمت مدير ادارى كفاف نمىدهد، مهمل و معطل باقى مانده است؛ لذا در اين دو سال اخير از جنبههاى ادارى، اجتماعى، اقتصادى، بهداشت و درمان و غيره، هيچ پيشرفتى حاصل نشده است.
سستى و تزلزل پايههاى گنبد افراشته در جهت توجيه تراشيدن ديوارها و كاستن تكيهگاه آنها، گفتوگو مىكنند بدون اينكه بدانيم، چه توطئهاى در كاراست و فردا، چه اتفاقى خواهد افتاد؟!
بعد از فرو ريختن سقف حائر در سال 273 ه، حائر مقدس- حسب ظاهر- به مدّت ده سال، رو باز بود تا اينكه در سال 283 ه توسط محمد، ملقّب به داعى صغير، پسر زيد، پسرحسن، پسر محمد، پسر اسماعيل سنگ چين، پسر حسن رازدار، پسر زيد، پسر جواد، پسر امام حسن سبط(ع)، پسر امام على(ع)، پسر ابوطالب(ع) تجديد بنا شد.
اين محمد كه ملقّب به داعى صغير بود، بعد از برادرش حسن كه داعى كبير خوانده مىشد، مدت بيست سال (1)بر مازندران حكومت كرد و هم او بود كه در دوران معتضد عباسى به ساخت و ساز حرمهاى امام على(ع) در منطقه غرى(نجف اشرف) وامام حسين(ع) در حائر مقدس مبادرت نمود.
محمد پسر ابوطالب در كتاب خود «تسليه المجالس»، بعد از نقل بازسازى و تعمير حرمهاى مقدس در روزگار منتصر عباسى، در اين خصوص آورده است:
تا اينكه داعيان كبير و صغير، حسن و محمد پسران زيد، پسر حسن به حكومت رسيدند. سپس محمد دستور داد حرم امير مؤمنان على(ع) و حرم امام حسين(ع) را بازسازى كنند و بر روى آنها، سقف بزنند. (2)حسن كه به داعى كبير(دعوتكننده بزرگ به سوى دين اسلام) ملّقب شده بود،
توانست در ماههاى نخست نيمه دوم قرن سوّم هجرى، شهرهاى مازندران را از پيكره امپراطورى عباسى، جدا كند و دين مقدس اسلام را در ميان مردم، رواج دهد و خود را حكمران آن سامان، معرفى نمايد. (1)بعد از او، برادرش محمد كه داعى صغير(دعوتكننده كوچك) خوانده مىشد، مدتى حدود بيست سال بر جاى وى نشست و بر منطقه مازندران، حكومت كرد.
او در سالهاى پايانى حكومت خود، رابطهاش را با معتضد عباسى- كه از سال 278 ه تا سال 299 ه، منصب خلافت را غصب كرده بود- بهبود بخشيد و موافقت او را جهت بازسازى حرمين شريفين امام على(ع) و امام حسين(ع)، به دست آورد. آنگاه داعى صغير، كربلا و بعد از آن نجف اشرف را زيارت كرد و از شهرهاى ايران، مال و ثروت فراوانى براى ساخت و ساز آنها، فرستاد و براى حائر مقدس، گنبد بلند و مرتفعى با دو در، بنا كرد و در اطراف گنبد، دو سقف ايجاد نمود. سپس پيرامون حائر را ديوار كشيد و به ساخت و ساز خانههاى مسكونى در بيرون ديوار، مبادرت نمود و به ميزان تمكن و توان خود به ساكنين و مجاورين حرم مطهر، بذل و بخشش كرد.
محمّد پسر زيد درشكوه و عظمت ساختمان و زيبايى هندسى و استحكام شالوده و اساس بناى حائر، تلاش و كوشش فراوانى به كار برد. (2)شرح و تفصيل خبر داعى كبير و برادرش داعى صغير در كتابهاى «مدينه المعاجز» و «تحفه العالم»، چنين آمده است:
بىگمان محمّد، پسر زيد، پسر محمد، پسر اسماعيل سنگ چين، پسر حسن، پسر زيد، پسر امام حسن مجتبى(ع) كه معروف به داعى صغير است، در سال 273 ه و بعد از برادرش حسن، پسر زيد ملقّب به داعى كبير اوّل به حكومت مازندران
رسيد. داعى كبير در سال 250 ه در منطقه مازندران قيام كرد و در سال 270 ه از دنيا رفت. كتابهاى «الجامع فى الفقه» و «البيان» و «الحجّه فى الامامه»، نوشتههاى اوست و نسلى از وى پا نگرفت. بعد از داعى كبير، خواهرزادهاش ابوالحسين احمد، پسر محمد، پسر ابراهيم، پسر على، پسر عبدالرحمن شجرى، پسر قاسم، پسر حسن، پسر زيد، پسر امام حسن مجتبى(ع) جانشين او شد. در اين موقع، برادر داعى كبير محمد، پسر زيد در گرگان به سر مىبرد. وقتى خبر مرگ برادر و جانشينى خواهر زاده خود را شنيد، در سال 271 ه به جانب ابوالحسين، لشكركشى كرد و او را كشت و مازندران را به تصرف درآورد. او هفده سال و هفت ماه، بر مازندران حكومت نمود و سلطه خود را به شهرهاى مجاور، گسترانيد تا اينكه «رافع بن هرثمه» در نيشابور به نام او خطبه خواند. وقتى خبر اسارت عمرو ليث صفّارى را دريافت كرد، آهنگ تسخير خراسان نمود و با محمّد، پسر هارون سرخسى، فرمانده سپاه اسماعيل بن احمد سامانى كه براى مقابله با وى اعزام شده بود، مواجه گرديد و در بيرون شهر گرگان و در كنار قبر محمد معروف به ديباج، فرزند امام جعفر صادق(ع)، به دست اسماعيل بن احمد كشته شد.
داعى صغير مردى فاضل، دانشمند، ديندار و خوشرفتار بود. در هر صورت، اين محمد بر حرم مطهر امام حسين(ع)، گنبد بنا كرد و پيرامون حائر مقدس، ديوار كشيد. حتى گفتهاند، او نخستين كسى است كه قبر جدّش اميرمؤمنان على(ع) را آشكار ساخت و نيز او، همان كسى است كه امام صادق(ع)، راجع به او فرمود: روزگار به پايان نخواهد رسيد تا اينكه خداى متعال مردى را كه با كشته شدن، مورد آزمايش قرار خواهد گرفت، برانگيزد و براى حرم امام على(ع)، ديوارى با هفتاد طاق بنا كند. راوى گفت: خودم اين روايت را شنيدم، قبل از اينكه بنايى بر قبر اميرمؤمنان، ساخته شود. سپس محمد پسر زيد، آهنگ آن كرد و بر روى قبر مطهر ساختمان ساخت. آنگاه روزگار سپرى نگشت تا اينكه محمد با كشته شدن،
چهارمين تجديد بناى حرم امام حسين(ع) را عضدالدوله، فنا خسرو پسر ركنالدوله، پسر بويه ديلمى كه بعد از پدرش و در دوران «طائع»، پسر «مطيع» خليفه عباسى به حكومت بغداد رسيد، انجام داد.
روزگار عضدالدوله، چندان به طول نينجاميد؛ زيرا فقط پنج سال حكومت كرد و در سال 372 هجرى از دنيا رفت. عضدالدوله، كربلا و نجف را زيارت كرد و تجليل و احترام اين دو حرم شريف و ساخت و ساز و تعيين موقوفات، براى غرى و حائر را به نهايت رساند؛ به طورى كه او همه ساله به زيارت كربلا و نجف، مشرّف مىشد.
شهر كربلا در دوران عضدالدوله و به طوركلّى در دوران آل بويه، درخشيد و در ابعاد دينى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى، پيشرفت نمود؛ تجارتش، توسعه و گسترش يافت و كشاورزىاش، رونق گرفت و دانش و فرهنگش، رشد و نموّ پيدا
كرد و در تن و جانش، روح زندگى و طراوت و شادابى دميده شد. در نتيجه، دانشمندان بزرگ و شاعران و اديبان برجسته درآن، پديد آمدند و خود به يك مركز علمى- دينى پيشرفته و سرآمد، بدل گرديد.
ابن اثير در كتاب تاريخ خود، راجع به توصيف عضدالدوله و خدمات ارزنده او به حرمين شريفين مكّه و مدينه و مشهدين مقدسين حائر و غرى، سخنان مشروح و مفصلى گفته است.
اقدامات مهم عضدالدوله و كوششهاى ارزنده دينى- اسلامى او را، هرگز نمىتوان انكار كرد. چه اينكه او به ساختمان سازى، پيرامون حرم شريف حسينى در حائر پرداخت و گنبد آن را تعمير و مرمت نمود و رواقهاى موجود در اطراف حرم را احداث كرد. او در نماسازى رواقها و ضريح مطهر با چوب ساج (1)و پارچه حرير كوشيد و در اطراف حائر، خانهها و بازارچههايى ساخت و با احداث باروى بلندى پيرامون شهر كربلا، آن را به دژى نفوذ ناپذير تبديل نمود و امنيّت آن را به طور كامل برقرار كرد.
سپس جهت تأمين آب آشاميدنى ساكنان شهر و نور و روشنايى حائر مقدس همّت گماشت و در اين راستا با مهار آبهايى كه در سطح منطقه جارى بود، همه را به سمت شهر كربلا به جريان انداخت و موقوفاتى را به تأمين نور و روشنايى حائر مقدس، اختصاص داد. (2)بدينگونه و با ارادت خالصانه عضدالدوله به اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)، كربلا كه بر اثر سياست ظالمانه بنىعباس و شيوههاى مخرّب و ويرانگر آنان نسبت
به حائر مقدس، نفسهاى آخر را مىكشيد، زندگى دوبارهاى يافت.
شيخ بهايى در رساله خود به نام معرفه شهور السّنه(شناخت ماههاى سال) و در شرح ماه شوال، عضدالدوله را نام برده و ساختن بارگاه اميرمؤمنان على(ع) و بارگاه امام حسين(ع) توسط او را آورده و گفته است:
در هشتم ماه شوال، سلطان گرانمايه عضدالدوله ديلمى از دنيا رفت. اين اتفاق در سال 372 ه افتاد و او كه خدايش رحمت كند، شيعه راسخ و پايبندى بود. از جمله اقدامات وى، ساختن بارگاه اميرمؤمنان على(ع) و بارگاه امام حسين(ع) است. (1)گزارش يكى از زيارتهاى حائر مقدس و نجف اشرف از سوى عضدالدوله، در كتابهاى فرحه الغرى و تحفه العالم، چنين آمده است:
زيارت حرمهاى پاك و شريف غروى و حائرى از سوى عضدالدوله در ماه جمادى الاوّل سال 371 ه بود. ابتدا و چند روز مانده به پايان ماه جمادى الاوّل، داخل حرم آقا و مولاى ما، امام حسين(ع) شد و آن حضرت را زيارت كرد و به طبقات مختلف مردم، بذل و بخشش نمود. مبلغى نيز در صندوق حرم، قرار داد كه ميان سادات علوى، تقسيم شد و به هر كدام، 32 درهم رسيد كه تعداد آنان 2200 نفر بود. به مردم عادى و ساكنان آنجا، ده هزار درهم به علاوه يكصد هزار رطل(صد خروار) گندم و خرما و پانصد قطعه لباس بخشيد و به نگهبانان هم، هزار درهم داد.
او پنج روز مانده به پايان ماه جمادى الاوّل، از حائر مقدس، خارج شد و رهسپار كوفه گرديد. روز دوشنبه، دومين روز ورودش به كوفه به حرم امام على(ع)، مشرف شد و آن را زيارت كرد و مبلغى در صندوق حرم ريخت كه به هر يك از سادات علوى كه تعدادشان 1700 نفر بود، بيست و يك درهم رسيد. در ميان
1) همان.
حاضران و ساكنان نيز هزار و پانصد درهم، تقسيم نمود و هزار و پانصد درهم به زائران مسافر داد. به فقيهان و دانشمندان و نيز فقيران و مستمندان، سه هزار درهم و به حقوق بگيران حرم، اعمّ از خادمان و نگهبانان و دربانان، توسط ابوالحسن علوى و ابوالقاسم بن ابى عابد و مرحوم ابوبكربن سيّار، بذل و بخشش بسيار كرد. (1)در روزگار عضدالدوله، شخصى به نام «عمران پسر شاهين» در حائر، مبادرت به ساختن مسجد و رواقى كرد كه به «رواق عمران»، شهرت دارد. (2)عمران بن شاهين، اصالتاً از مردم جامده بود و مرتكب جرمى شد و از ترس سلطان، مجبور به فرار به منطقه بطحا گشته، رفته رفته، كارش درآن سامان، بالا گرفت و دولت مستقلى تشكيل داد. بعد از او نيز فرزندانش، قلمرو حكومت پدر را اداره كردند.
عمران بن شاهين در روزگار عضدالدوله، پرچم نافرمانى برافراشت و به حرم اميرمؤمنان على(ع)، پناه برد و عضدالدوله او را بخشيد. اين عمران، همان كسى است كه در حرمهاى شريف غروى و حائرى- درود خدا بر شرافت دهنده آنها- شبستان معروف به شبستان عمران را ساخت. (3)در خصوص انگيزه عمران، براى ساختن شبستان گفتهاند كه او در پيشگاه خداى متعال نذر كرد كه اگر از عقوبت رهايى يابد، در هريك از سه حرم شريف نجف و كربلا و كاظمين، مسجدى بنا كند و چون از مجازات رهايى يافت، هرسه مسجد را ساخت. مسجد نجف، متصل به شبستان حرم مطهر بوده است. سپس با صحن شريفى كه شاه عباس صفوى بنا كرد، از حرم جدا شد و هماكنون، دو در دارد؛ يك
درآن، موازى در طوسى است و در ديگر آن، در صحن قرار گرفته و كهنه و متروك شده است. اين مسجد در حال حاضر به نام مسجد عمران، شناخته مىشود. (1)
خدمات ارزنده زمامداران آل بويه به اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)، انكار ناپذير و فراموش نشدنى است و تاريخ، بهترين شاهد و گواه براين مدّعاست. آنان تا زنده بودند با اخلاص بىنظيرى به عتبات مقدّسه، خدمت كردند و پس از مردن نيز در جوار تربت امامان معصوم(عليهم السلام)، پناه گرفتند. بعضى از ايشان، خاك نجف را آرامگاه ابدى خود قرار دادند وبرخى ديگر، حائر مقدس را برگزيدند و آرامگاه خود را در ناحيه شرقى حرم امام حسين(ع) و جايى كه هم اكنون به واسطه جدا شدنش از صحن شريف، صحن كوچك ناميده مىشود، قرار دادند. اين صحن كوچك عبارت است از يك فضاى وسيع ماندگار قديمى، از دوران عباسى دوّم، و زينت بخش ديوارهاى بلند و مرتفعش، كاشىهاى ابتكارى و ماندگار است. آرايه سقفهاى داخلى آن، گچبرىهاى هنرى دلپذيرى است كه به صورت استوانههاى هندسى شكل، با زاويهها و ضلعهاى متنوّع و بههم درآميخته و بسيار ظريف و چشمنواز، در طول هر سقف آويخته است و تماماً با بهترين و زيباترين شكل هندسى و كاملًا هنرمندانه، با سنگ گرانيت و كاشى معرّق از نوع قديمى- كه ممتاز، كمياب و بسيار گرانبهاست- پوشيده شده است. زيرا اين ساختمان به طور كلى، دقيقاً به هزار سال قبل؛ يعنى از روزگار آل بويه تاكنون، باز مىگردد.
گچبرى سقفهاى داخل اين صحن كوچك، بسان گچبرىهاى موجود ديگر،
1) عبدالعزيز الجواهرى، آثار شيعه الاماميه، ص 127.
ولى بهتر و استوارتر از گچبرى برخى از سقفهاى داخلى صحن امام حسين(ع) است. اين بناى تاريخى و باشكوه، يا اين صحن كوچك- چنانكه امروزه گفته مىشود- از ناحيه غربى به صحن امام حسين(ع)، متصل است و ميان آندو، راهروى بزرگ و فراخى وجود دارد كه تقريباً با همان آرايه هنرى؛ امّا ازنوع بهتر و استوارتر آن و نيز با سنگ گرانيت و كاشى قديم، تزيين شده است؛ تحفههايى كه موزههاى دنيا، جهت به دست آوردن امثال آنها، بريكديگر سبقت مىگيرند.
اين صحن از سمت مشرق، برگذرگاهى واقع است كه از راههاى شمالى، شرقى و جنوبى، جدا مىشود و به بازار بزرگ در مركز شهر، منتهى مىگردد و دو دروازه دارد؛ يكى دروازه شمالى است كه امروزه «دَرِ صحن كوچك» ناميده مىشود و ديگرى دروازه شرقى است و «باب الصّافى» نام دارد. باب الصافى، منسوب به مقبرهاى در كنار آن است كه به خاندان سيد مهدى صافى از سادات برجسته و صاحب منصبان قديمى كربلا، مربوط مىشود و از اين ورودى، يا ورودى ديگر است كه زائر، معمولًا بعد از زيارت امام حسين(ع) به زيارت حرم ابوالفضل العباس، تشرف پيدا مىكند.
زمامداران آل بويه، اين قسمت از حائر مقدس را آرامگاه خود قرار دادهاند تا قبرهاى آنان در بينالحرمين، زير پاى زائران قرار گيرد. به همين جهت اين ساختمان فنى و مهندسى محكم و در عين حال چشم نواز را ساختهاند كه دركلّ، نماد هنرمندى و صنعت معمارى به شمار مىرود. اين ساختمان يكى از ماندگارترين آثار باستانى است كه به دوران خلافت بنىعباس در قرن چهارم و پنجم هجرى، مربوط مىشود و از ساختمانهاى متعلق به حائر مقدس است.
آرامگاه بيشتر زمامداران آل بويه، در زير زمين و در يك سرداب مرتّب و منظم در وسط ميدان، قرار گرفته است. مزار برخى ديگر در كنار دروازه اصلى- كه
دروازه شمالى ناميده مىشود- و در ميان دو اتاق بزرگ، و آراسته به بهترين و زيباترين آرايههاى قديمى، واقع شده است. ديوارهاى اين دو اتاق نيز از داخل و خارج با كاشى قديمى و زيبا، تزيين گرديده و بالاى سر هر مقبره، اتاق مخصوصى بنا شده است. در وسط هر اتاق، يك مناره قديمى ماندگار، برپا شده كه به روزگار آل بويه باز مىگردد.
همچنين در دو طرف دروازه شمالى اين ساختمان، دو مناره قديمى كه آيات كريمه قرآن مجيد با خط كوفى بر آنها، نقشبسته و منسوب به آل بويه است به چشم مىخورد. ولى متأسّفانه سَر اين دو مناره، گويا در تعميراتى كه اخيراً صورت گرفته، قطع شده است. اندازه منارهها در حال حاضر، از داخل ساختمان تا پشتبام است و هر كدام از سمت ميانى، پلكانى دارد كه به بالاى آن مىرود. در مناره غربى، ديدبانى تعبيه شده كه در آن روزگار كم آمد و شد، نگهبان آرامگاه در آنجا مىنشسته و از آن محافظت مىكرده است. اين ديدبانى، از مناره غربى تا پشت بام مقبره طباطبايى كنونى، از طريق پنجرههايى كه تا ورودى اين مقبره به كار رفته، امتداد داشته است.
آنچه گفته شد، توصيف جامع و كاملى از ساختمان آرامگاه زمامداران آل بويه بود كه هم اكنون در ناحيه شرقى حرم امام حسين(ع) و كنار در ورودى بازار كربلا، به چشم مىخورد و بخشى از حائر مقدس به شمار مىرود.
ولى آيا آل بويه با آن قدرت و شوكت و ثروت فراوانى كه داشتند، براى آرامگاه خود يا حرم امام حسين(ع)، موقوفاتى باقى نگذاشتند؟ [و اگر باقى گذاشتند] آن موقوفات كجاست؟ آيا آن موقوفات، جزو اموالى بوده كه سلطان مراد چهارم عثمانى، به هنگام فتح عراق درسال 1638 م از اموال و املاك و موقوفات شيعيان، مصادره كرده است؟ زيرا «مسترلونكريك» انگليسى در كتاب خود به نام چهار قرن
از تاريخ عراق، نوشته است:
سلطان مراد چهارم به مفتى يحيى، نوشت تا آرامگاه شيخ عبدالقادر گيلانى را بازسازى كند و موقوفات زيادى به آن اختصاص داد كه بيشتر آنها، از املاك شيعيان بود. (1)چه بسا كه «خان پاشاى بزرگ» نزديك صحن امام حسين(ع) و موقوفات «تكيه خالده» در بازار نجف و غير اينها نيز ازجمله اموالى است كه سلطان مراد چهارم از موقوفات عتبات مقدسه در كربلا و نجف، مصادره كرده است.
وگرنه عبدالقادر گيلانى و خالدبن وليد به چه مناسبت و چه موقوفاتى در عتبات مقدسه كربلا و نجف دارند. اكنون بايد پرسيد كه آن موقوفات، چه شده و چه برسرآنها، آمده است؟! مثل همين موقوفات، منارهاى از موقوفات حسينى است كه به «مناره عبد»، شهرت دارد و ظالمانه در سال 1354 ه ويران گرديد؛ بناى عظيم و باشكوهى كه نه تنها از پايه و اساس مادّى، بلكه از ژرفاى تاريخى استوار خود، قلع و قمع شد و تعمير و مرمت بناهاى ديگر، دستاويز ويرانى آن گشت.
البته چنين تعريف و توصيفى از آرامگاه زمامداران آل بويه و صحن كوچك و ساختمانهاى متعلق به حائر مقدس، به قبل از تخريب و ويرانى آنها مربوط مىشود. وگرنه، امروزه از عالم وجود زايل گشته، اثرى از آنها بر جاى نيست، مگر در ژرفاى دل و جانى كه نسبت به آثار باستانى كشور خود به عنوان افتخارات ملّى، عشق مىورزد. ما نيز نمونه چنين افتخاراتى را داشته و داريم و متأسفانه از آنها بىخبريم!
از عجايب روزگار در كشور عراق، اختلاف نظر شهردارىها- كه به ميل خود، آثار باستانى را منهدم مىسازند- با مديريّت آثار باستانى است كه نهايت كوشش
1) چهار قرن از تاريخ عراق، صص 79 و 80.
خود را به منظور حفظ و حراست از كوچكترين اثر تاريخى به كار مىگيرد تا اوّلًا، از آثار باستانى محافظت نمايد و ثانياً، مبلّغ و معرّف عراق در خارج كشور باشد. لذا اين يكى با جديب تمام از چارچوب دَرِ ساده «خانِپاشا» و شانه طاق «بازار عطاران» نگهدارى مىكند و ديگرى، ساختمانهاى تاريخى دوران بنىعبّاس را در شهر كربلا، يكى پس از ديگرى و بدون هيچ مانع و رادعى، از بين مىبرد!
اكنون جاى اين سؤال وجود دارد كه آيا دو كار ضد و نقيض در يك شهر و با دو انگيزه متفاوت، صورت مىگيرد، يا در دوشهر؟! به راستى اين كار، شگفتانگيز است و هيچ توجيه و تأويلى را بر نمىتابد!
چند روز قبل از ماه محّرم سال 1368 ه عبدالرسول خالصى به استاندارى كربلا، منصوب شد و روز چهارشنبه 22 محرم همان سال، برابر با 24/ 11/ 1948 م (1)، در آن زمستان سخت و موسم زيارتى امام حسين(ع)، بىدرنگ وارد عمل گرديد و آلات و ابزار تخريب و ويرانى را بر صحن كوچك حرم امام حسين(ع)، مسلط كرد و صحن كوچك و تمام آثار ارزشمند معمارى آن را در مدت دو يا سه روز، ويران و منهدم ساخت؛ گويى خانههايى از گِل را هدف گرفته بود، نه ساختمانهاى تاريخى و آثار باستانى ارزشمند را. ما خود شاهد اين ويرانى اسفبار بوديم و ديديم كه به خاطرآن، تمام نيروهاى دولتى، اعمّ از نظامى و انتظامى و كاركنان و معاونان و كارگران شهردارى، همه و همه را به كار گرفتند؛ راهها را از هر طرف بستند وعبور و مرور را
1) پيش از آن نيز همين فرد در روز دوشنبه 13 محرم الحرام سال 1368 ه برابر با 15/ 11/ 1948 م كه روز سوّم امام 7 و روز آمدن طايفه بنى اسد به كربلاست و انبوه زائران در آنجا گرد آمده بودند، به تخريب «مدرسه زينبيه» كه ازمراكز مهم دينى در حائر مقدس بود، دست زد. چنان كه در روز پنجشنبه 16 محرم سال 1368 ه برابر با 18/ 11/ 1948 م به تخريب و ويرانى مدرسه علميه «سردار حسن خان» كه بزرگترين موسسه آموزش دينى اسلامى بود و بسيارى از بزرگان و برجستگان دين و دانش دركربلا از آن فارغ التحصيل شده بودند، مبادرت كرد.
به كلّى، قطع كردند و با شتاب و سرعت شگفت آورى، كار تخريب را به انجام رسانيده؛ منارههاى آلبويه و توده ديوارهاى عريض را بر روى هم قرار دادند.
علت اين عجله و شتاب، آن بود كه برخى از رجال برجسته دينى در اعتراض به تخريب اين مراكز مهم، نماز جماعت را تعطيل كردند، ولى به معرفى به محاكم عرفى(دادگاههاى عمومى) تهديد شدند. چنانكه بعضى از كسانى هم كه برق خود را در اعتراض به اين اقدامات ويرانگر، قطع كرده بودند و تعدادشان به پنجاه خانوار مىرسيد؛ مورد چنين تهديدى قرار گرفتند.
گويى دادگاههاى عمومى به جاى محكوم ساختن رژيم غاصب صهيونيستى و نجات كشور اسلامى فلسطين از خطر، براى اين قبيل اقدامات پيش پا افتاده، تأسيس شدهاند! بارى، عده ديگرى را به تبعيد و اخراج از عراق، تهديد نمودند و با اين ترفندها، ساختمان عظيم و باشكوه حرم را بعد از هزار سال تمام، نابود كردند و آن را بخشى از خيابان، قرار دادند. در حالى كه خيابان مىتوانست، چند متر دورتر باشد و حائر مقدس نيز با متعلقاتش، نگهدارى شود.
متأسفانه كسى باور نمىكند كه باب تفاهم با دولت، بسته است، چه اينكه دولت بايد با شهروندان مهربان باشد و رفاه و آسايش آنان را در نظر بگيرد و جهت تحقّق خواستههاى ملّى و دينى ايشان، تلاش و كوشش به عمل آورد.
حائر مقدس، پيش از اين و با وجود صحن كوچك در ناحيه شرقى، در ورودى شايسته و درخورى، براى ورود و خروج بزرگان و صاحبمنصبان داشت. ولى اكنون در ورودى آن، كوچك و تاريك شده و چند پلّه به سمت پايين قرار گرفته است و گويى به سردابى در زيرزمين، منتهى مىگردد. در حالى كه آن ساختمان تاريخى و باشكوه، به فضاى بازى به مساحت 15 متر در 25 متر تبديل شده كه قبلًا از دو سوى شرقى به ميدان بزرگى مىرسيد و از شمال شرقى و جنوب شرقى اين
ميدان، خيابان على اكبر(ع) به سوى حرم ابوالفضل العباس(ع)، امتداد مىيافت و اكنون چنان است كه گويى اصلًا نبوده است.
خواننده گرامى مىداند كه اگر ما به نقل اين حوادث و رويدادها، مبادرت كرديم؛ صرفاً به دليل ارتباط تنگاتنگ آنها با حائر مقدس است و نيز رعايت صداقت و امانت در نقل تاريخ كه وظيفه قطعى و مسلّم مورّخ مىباشد.
پس از آتشسوزى حرم امام حسين(ع) در سال 407 ه ساختمان حائر مقدس در اوايل قرن پنجم، براى پنجمين بار تجديد بنا شد. زيرا ساختمانى كه عضدالدوله، پسر ركن الدوله بويه در حدود سالهاى 369 تا 370 ه بر قبر مطهر امام حسين(ع) بنا كرد، به پايان عمر خود رسيد و بر اثر قضا و قدر، يا به واسطه يك حادثه ناگهانى كه در حائر مقدس به وقوع پيوست، فرو ريخت.
شرح رويداد از اين قرار است كه در ماه ربيع الاوّل سال 407 ه وشب هنگام، آتشسوزى مهيب و وحشتناكى در داخل حرم مطهر، اتفاق افتاد كه ابتدا پردهها و آويزها را مشتعل ساخت و سپس به رواقها و حتى گنبد افراشته، سرايت كرد و همه ساختمان به جز بخش كوچكى از حرم و ديوارهاى بيرونى را طعمه خود نمود.
ابوالفرج بن جوزى، نزديكترين تاريخ نويس به اين رويداد، يك قرن و نيم بعد از آن، در كتاب تاريخ الملوك و الامم خود به توصيف اين حادثه و اسباب و علل ظاهرى آن پرداخته و نوشته است:
در ماه ربيع الاوّل سال 407 ه، حرم امام حسين(ع) و رواقهاى آن در آتش
سوخت و علت آن، اين بود كه خدمتكاران حرم، دو شمع بزرگ(لوستر مانند) را روشن كرده بودند. هنگام شب، اين دو شمع بزرگ بر روى فرش سقوط كرده، فرشها را به آتش مىكشند و آتش سوزى، گسترش پيدا مىكند. (1)سپس ابن اثير، اين رويداد را در كتاب تاريخ خود، راجع به حوادث سال 407 ه با شرح و تفصيل بيشترى آورده و گفته است:
در اين سال و در ماه ربيع الاوّل، گنبد حرم امام حسين(ع) و رواقهاى آن در آتش سوخت و دليل و علتش، آن بود كه دو شمع بزرگ در حرم، روشن كرده بودند. هنگام شب اين دو شمع روشن، برروى فرش سقوط مىكند و آتشسوزى، گسترش مىيابد. (2)اين آتشسوزى، يا در اواخر دهه اوّل يا اوايل دهه دوّم ماه ربيع الاوّل، در حائر مقدس اتفاق افتاد؛ كارى كه نمىتواند بدون دليل و علّت، صورت گرفته باشد. القادربالله عباسى در آن سالها كه دوران خلافت او به شمار مىرفت، از اين فتنهها و رويدادها در سراسر جهان اسلام، بركنار نبود؛ چنانكه ما در فصلهاى بعد به بحث و بررسى آن، خواهيم پرداخت.
وقتى در پرتو دسيسههاى القادر، رشته امنيت گسست و آسايش، متزلزل گشت، ناگزير منصب وزارت را به مردى مخلص و توانا و با تجربه و سياستمدار سپردند تا اوضاع و احوال آشفته و پريشان را به سامان آورد و امنيت و آسايش از دست رفته را برقرار سازد و آرام و قرار را به دلها و جانهاى بىقرار، بازگرداند. به همين جهت در روزهاى نخست ماه، بعد از اين رويدادهاى ناگوار(ربيع الثانى)، ابن سهلان رامهرمزى وزير سلطان الدوله بويه را به اين سمت، منصوب كردند؛
چنان كه ابن جوزى در تاريخ خود، آورده است:
در ماه ربيع الثانى، خلعت وزارت به دست سلطان الدوله، بر قامت ابومحمد، حسن پسر فضل رامهرمزى، پوشيده شد و او همان كسى است كه ديوار حائر حسينى را بنا كرد. (1)بنابراين، نخستين كسى كه در جهت جبران اشتباهات سياست ظالمانه حاكم، دستور داد براى حائر مقدس ديوار بسازند، ابن سهلان بود؛ چنانكه ابن جوزى و ابن كثير شامى (2)به صراحت، اعلام كردهاند. ديوارى كه به دستور ابن سهلان در همان سال، براى حائر ساخته شد، همان ديوارى است كه ابن ادريس در كتاب سرائر و هنگام تعيين حدود حائر در سال 588 ه از آن نام برده است.
ابن سهلان ديوار خارجى را احداث نمود و ساختمانى به مراتب بهتر از گذشته، بر قبر مطهر ساخت و اين، همان ساختمانى است كه ابن بطوطه در سفر خود به كربلا در سال 727 ه، آن را ديده و معرفى كرده است. علاوه بر اين، ابن سهلان هفت سال قبل از اقدام به ساختن ديوار حائر، اقدام به ساختن ديوار صحن اميرالمؤمنين على(ع) در نجف اشرف كرده بود. چنانكه ابن اثير در كتاب الكامل فى التاريخ خود، ضمن نقل رويدادهاى سال 400 ه آورده و گفته است:
در آن سال؛ يعنى سال 400 ه ابومحمد، پسر سهلان بيمار شد و مرضش، شدّت يافت؛ لذا نذر كرد كه اگر بهبود يابد، براى حرم امير مؤمنان على(ع)، ديوارى بنا كند و چون بهبود يافت، دستور ساختن ديوار را صادر كرد و ديوار در همان سال به پايان رسيد و مسئوليّت ساختن آن، برعهده ابواسحاق ارجانى بود. (3)
حال و روز كربلا درگذشته، اين چنين بود. امّا امروز، جوانان ما را وادار مىكنند كه هرگاه به مناصب دولتى دست يابند، بدون هيچ درنگ و ملاحظهاى، آثار و متعلقات حائر مقدس را ويران سازند!
همانا ابن كثير كه در البدايه و النهايه، آورده است:
حسن بن فضل بن سهلان، ابومحمد رامهرمزى، وزير سلطان الدوله و همان كسى كه ديوار حائر در حرم امام حسين(ع) را ساخت، در شعبان همان سال؛ يعنى سال 414 ه به قتل رسيد. (1)گويا مىخواهد بگويد كه علّت كشتن او، ساختن ديوار حائر مقدس بوده كه واقعاً، عجيب و شگفتانگيز است.
بيش از يك قرن بر ششمين ساختمان حائر، توسط ابن سهلان سپرى شد و خوشبختانه، هيچ اتفاق ناگوار و قابل توجهى، براى قبر مطهر روى نداد؛ مگر آنچه در سال 526 ه و در دوران المسترشد بالله عباسى به وقوع پيوست و چنان بود كه گويا سياست تهديد و ترور، بار ديگر و در اين روزگار، عودت كرده، بسيط زمين را براى شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)، تيره و تار ساخت.
المسترشد به خزانه حائر حسينى كه مملو از نذورات و هداياى نفيس و گرانبها بود، دستبرد زد و همچون متوكل عباسى، آنها را تصاحب كرد و قسمتى را به سپاهيانش بخشيد؛ در حالى كه مىگفت: قبر به خزانه و مال و ثروت، نيازى ندارد. او ظاهراً به دخل و تصرف در نذورات و موقوفات، اكتفا نمود و نسبت به حائر مقدس و قبر مطهر، دست درازى نكرد. (2)بايد گفت كه او در اين خصوص، از
ديگران برخورد و رفتار بهترى داشت.
در طول قرنهاى پنجم و ششم هجرى حادثهاى كه موجب تجديد بنا يا تعمير و مرمت ساختمان حائر مقدس شود، روى نداد، به جز دستبرد المسترشد عباسى به خزانه سرشار از نذورات و هداياى نفيس و گرانبها و غارت آنها در سال 526 ه كه قبلًا از نظر گذشت. بنابراين ساختمانى كه ابن سهلان، وزيرسلطان الدوله ديلمى در سال 407 ه در حائر مقدس بنا كرد تا روزگار ابوالعباس احمد الناصر لدين الله عباسى(575- 622) برقرار بود.
الناصر لدين الله- به گواهى تاريخ- زمامدارى نيرومند و توانا بوده و دوران زمامدارى نسبتاً طولانى و 47 ساله او، دوران رفاه و آسايش و پيشرفتهاى نظامى شمرده شده است. او ارتش قدرتمندى تشكيل داد و مورد تكريم و احترام بود و سلاطين همسايه وى از اقتدارش، حساب مىبردند. خلاصه اينكه در آن روزگار، صلح و آرامش برقرار بود و همگان در امنيّت و آسايش به سر مىبردند. (1)الناصرلدين الله، علاوه بر عظمت و بزرگى و خوى و خصلتهاى برجستهاى كه
1) تاريخ العرب، ص 328.
داشت، دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) و برخلاف نياكان و پيشينيان خود، شيعه آنان بود.
على بن انجب در اين خصوص آورده است:
چنان بود كه الناصرلدين الله پسر مستضيئى، اظهار تشيع مىكرد و برعكس نياكانش، تمايل به مذهب شيعه اماميه داشت و حرم امام موسى كاظم(ع) را براى هركس كه بدان پناهنده مىشد، محلّ امن و امان قرار داده بود. لذا مردم به منظور دست يافتن به خواستههاى خود، حلّ مشكلات خويش و عذر تقصير خطاهايى كه از ايشان سر مىزد، به آنجا پناه مىبردند. الناصر نيز خواستههاى آنان را تأمين مىكرد؛ مشكلاتشان را برطرف مىساخت و از جرم و گناهشان، چشمپوشى مىنمود. (1)كربلا و تمام عتبات مقدّسه در دوران الناصر، سرسبز و خرّم بود و زائران از اطراف و اكناف به زيارت آن، تشويق و ترغيب شدند. او در دوران نيم قرن زمامدارى نسبتاً طولانى خود، براى پيشرفت حائر همّت كرد و با اينكه ساختمان ابن سهلان وزير در اوايل قرن پنجم ه بر قبر مطهر امام حسين(ع)، نيازى به بازسازى و تجديد بنا نداشت، ولى الناصر با انگيزه ارادت و اخلاص در صدد برآمد تا بر شكوه و جلال آن بيفزايد. لذا به وزير توانمند خود «مؤيد الدين محمد مقدادى قمى» دستور داد تا نسبت به اصلاح امور حائر و تعمير و مرمت آن، متناسب با مقام و موقعيت و شأن و جايگاهى كه برازنده آن است، اقدام نمايد. وزير نيز در سال 620 ه و در اواخر زندگى الناصر به بازسازى قبر مطهر امام حسين(ع)، پرداخت و آن جايگاه رفيع و مقام بالا بلند را به بهترين وجه، بازسازى نمود و ديوارهاى حرم را از داخل با چوب براق و مقاوم ساج، آراست و با حرير راهراه و پرنيان، تزيين كرد.
او همچنين به انجام چنين اقداماتى در ديگر اعتاب مقدسه و از جمله سامرا،
1) على بن انجب، مختصر اخبار الخلفاء، ص 111.
مبادرت نمود و فرمان داد «سرداب غيبت» در آنجا، ساخته شد و در داخل سرداب، پنجرههاى چوبى از جنس آبنوس درجه يك يا از جنس ساج قرار داده، اين آيه شريفه را بر آنها، كندهكارى كردند:
()(شورى: 23)
بهنام خداوند بخشنده مهربان. بگو من هيچ پاداشى از شما براى رسالتم درخواست نمىكنم، جز دوستى نزديكانم(اهل بيتم) و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكىاش مىافزاييم؛ چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است.
او بر چهار چوب در ايوان سرداب غيبت، نام خود و تاريخ اتمام بنا را نوشت: «اين ساختمانى است كه آقا و مولاى ما، امامى كه اطاعت و فرمانبرداريش بر همه مردم واجب است، ابوالعباس احمد الناصر لدين الله، دستور ساخت آن را داد. بر چوب ساج داخل ايوان مذكور و بر پيشانى ديوار، چنين نقش كرد:
بِسم الله الرحمن الرحيم؛ محمد رسول الله، امير المؤمنين علىّ ولى الله، فاطمه، الحسن بن على، الحسين بن على، على بن الحسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، الحسن بن على، القائم بالحق(عليهم السلام). (1)درى كه در وسط پنجرههاى چوبى ايوان نصب شده، هماكنون وجود دارد و به قدرى تميز و سالم است كه گويى صنعتگران، همين الآن از ساختن آن فراغت يافتهاند. اين در، يكى از آثار هنرى و گرانبهاى اواخر دوران بنىعباس به شمار مىرود و همواره اصلاحات فراوان و افتخار آميز الناصر لدين الله در مشاهد مشرّفه را بازگو مىكند. بدينگونه تاريخ، نام نيك او راهمراه با تمجيد و ستايش، نسبت به
1) شيخ عباس قمى، الكنى و الألقاب، ج 3، ص 196.
كارهاى ارزندهاش در دل خود نگاه داشته است.
ساختمان آل بويه كه ابن سهلان، وزير سلطان الدوله ديلمى در سال 407 ه و بعد از آتشسوزى در حرم امام حسين(ع)، در حائر مقدس بنا كرد؛ همراه با تعمير و مرمّت و زيبا سازى مؤيدالدين محمّد مقدادى قمى، وزير الناصر لدين الله عباسى و به دستور وى، ظاهراً بيش از سيصد و شصت سال؛ يعنى در طول قرنهاى پنجم، ششم و هفتم تا اواخر قرن هشتم هجرى، صحيح و سالم و بدون هيچگونه صدمه و آسيبى، پايدار ماند و درنتيجه، سقوط امپراطورى عباسى و تشكيل دولت مغول، اعمّ از ايلخانى و جلايرى در كشور عراق را پشت سرگذاشت. اين ساختمان، همان است كه ابن بطوطه، طى زيارت خود از كربلا در سال 727 هجرى آن را در سفرنامهاش معرّفى نموده و گفته است:
سپس به شهر كربلا و آرمگاه امام حسين(ع)، رفتيم. كربلا، شهر كوچكى است و ديدنىهاى آن، نخلستانهاى خرمايى است كه با آب فرات، آبيارى مىشوند. حرم مطهّر در وسط آن قرار دارد و در جنب حرم، دانشگاه بزرگ و مهمانسراى مجهزّى به چشم مىخورد كه در آنجا از زائران، پذيرايى مىكنند. بر دَرِ حرم،
نگهبانان و خدمتكارانى گماشتهاند كه هيچ كس نمىتواند بدون اجازه آنها، داخل حرم شود و زائر هنگام ورود، عتبه شريفه و چهارچوب را(در ورودى) كه از جنس نقره است مىبوسد. بر روى ضريح، پوششهايى از طلا و نقره و بر درهاى ورودى، پردههايى از حرير آويخته است. مردم اين شهر، دو طايفهاند:
يكى فرزندان زحيك و ديگرى فرزندان فائز، و هميشه در حال جنگ و ستيزند و همگى، شيعه دوازده امامى و از نسل يك پدر مىباشند و به واسطه نزاع و درگيرى آنان، شهر كربلا پيشرفتى نكرده است. (1)ساختمان كنونى حرم امام حسين(ع)، چنان كه ميان مردم شهرت دارد، منسوب به آل بويه نيست. زيرا تاريخ احداث آن به سال 767 ه؛ يعنى قرن هشتم و بيش از سه قرن بعد از انقراض دولت آلبويه كه در سال 447 ه روى داده، باز مىگردد. بنابراين فاصله ميان تاريخ انقراض آل بويه تا زمان احداث ساختمان كنونى، بالغ بر سيصد و بيست سال مىباشد.
همچنين اين ساختمان، با بنىعباس هم نسبتى ندارد، چون كه انقراض دولت آنان در سال 656 ه و حدود يكصد و يازده سال، قبل از احداث اين بنا به وقوع پيوسته است.
ترديدى نيست كه اين ساختمان در دوران سلطان اويس، پسر شيخ حسن جلايرى به اتمام رسيده است. چه اينكه او ساخت و ساز مسجد و حرم را در سال 767 ه؛ يعنى چهل سال تمام، بعد از زيارت كربلا توسط ابن بطوطه به پايان برده است. سپس فرزندان سلطان اويس به نامهاى سلطان حسين و سلطان احمد، پس از او به توسعه و تكميل بناى حائر پرداختند.
تاريخ احداث اين ساختمان در آن سال، بر روى محلّى كه هم اكنون، نزد عموم
1) سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 139.
مردم به «نخله مريم» (1)معروف است و در جنوب غربى حرم امام حسين(ع) و پشت سر مطهر آن حضرت قرار دارد، نوشته شده است. اين نوشته را- چنان كه در كتاب تاريخ كربلا نقل شده- محمد پسر سليمان، پسر ورزير سليمانى به چشم خود ديده و تا سال 1216 ه نيز كه وهّابىهاى رذل و پليد به سركردگى «ابن سعود» به كربلا، حمله كردند و تا جايى كه مىتوانستند به نهب و غارت و تخريب و ويرانى آن، دست زدند و بيش از ده هزار آدم بىگناه، اعمّ از مردان بىسلاح و زنان و كودكان را كشتند، باقى بوده است. ولى عثمانىها در همان سال، اين نوشته را از محلّ خود برداشته، در روزگار خويش، اثرى از آن برجاى نگذاشتند.
ساختمانى كه سلطان اويس در حائر مقدس بنا كرد، ظاهراً به صورت اوليه خود باقى نماند؛ بلكه بارها توسط دولتمردان شيعه، عثمانىها و ديگران، بازسازى شد و به مرور زمان، توسعه پيدا كرد؛ چنانكه بعد از اين به نقل آنها، خواهيم پرداخت.
امّا علّت آمدن سلطان اويس جلايرى به عراق و تجديد بناى حائر مقدس اين است كه سلطان اويس، بعد از پدرش شيخ حسن- بنيانگذار سلسله جلايريّه كه پايتختش تبريز بود- به حكومت عراق و خراسان رسيد و غلام خود «اميرمرجان»- كه تاريخ حبيب السيّر از او، بدينگونه نام برده؛ امّا به «مرجان» شهرت دارد و مسجد جامع مرجان، واقع در اوّل بازار شورجه بغداد، متعلق به وى است- را به استاندارى بغداد گمارد. ولى مرجان تصميم گرفت، عراق را از حكومت مركزى جدا كند و از همين روى پرچم مخالفت برافراشت و از فرمانبردارى صاحب اختيار خود، سرپيچى كرد.
سلطان اويس نيز براى اينكه او را ادب كند و سرجاى خودش بنشاند، سپاه
1) طاهر القيسى، به واسطه دخالتهاى بيش از اندازه در امور روضه مقدسه و آثار و ساختمان آن، جهت نابودى محلّ تاريخى «نخله مريم» بسيار پافشارى كرد.
مجهّزى را به جانب عراق، گسيل داشت و چون به نزديك بغداد رسيد، مرجان به سبب پراكندگى ياران و هم پيمانانش، نتوانست مقاومت كند و چارهاى جز تسليم نداشت. ولى تسليم شدن او به سلطان اويس نيز به چيزى، جز كشته شدن او منتهى نمىگشت، لذا با ياران نزديك خود، مشورت كرد كه نظر آنان، پناهندگى به حرم امام حسين(ع) بود. به همين جهت، مرجان، همه چيز خود را برداشت و به كربلا گريخت. سلطان اويس نيز پيروزمندانه، وارد بغداد شد.
ابن كثير شامى، اين مطالب را عيناً، نقل كرده و گفته است:
و در اين ماه(شعبان سال 767 ه) خبر رسيد كه سلطان اويس، پسر شيخ حسن جلايرى پادشاه عراق و خراسان، بغداد را از مرجان سركش كه كارگزار وى در آنجا بود و از فرمان سلطان سرپيچى نمود، بازپس گرفت. زيرا او با سپاه گرانى، رهسپار بغداد گرديد و مرجان پا به فرار گذاشت و سلطان اويس، فاتحانه به بغداد درآمد و آن روز، ديدنى بود. (1)مرجان نيز با فرار از بغداد، به كربلا رفت و به حرم امام حسين(ع)، پناه برد و با مال و ثروت خود، به ساخت و ساز يك مناره تك در گوشه شرقى حائر- كه به «مناره عبد»، مشهور است- و يك مسجد در كنار آن، مبادرت كرد و املاك خود در بغداد، كربلا، رحاليّه، عين التمر و غير آن را وقف حرم امام حسين(ع) نمود تا در آمد آنها، صرف مناره و مسجد منسوب به وى گردد.
وقتى سلطان اويس از حقيقت كار مرجان، آگاه شد و دانست كه او، تمام دارايى خود را به حرم امام حسين(ع) بخشيده است، از مجازات او صرفنظر كرد و دستور داد، وى را حاضر كردند و مرجان را به خاطر كارهاى نيكش، مورد تكريم و احترام قرار داد و پست و مقامش را به او باز گرداند.
1) البدايه والنهايه، ج 14، ص 320.
ابنكثير شامى به دليل همزمانى با سلطان اويس و مرجان و آگاهى از حوادث و رويدادهاى آن زمان با ديدن و شنيدن- چه اينكه هفت سال بعد از آن حادثه، درگذشته است- اين مطلب را به صورت خلاصه و كوتاه، نقل كرده و گفته است:
پس از اينكه سلطان اويس، بغداد را از مرجان سركش پس گرفت، او را به حضور طلبيد و احترامش كرد و پست استاندارى را به وى، بازگرداند و هردو، همصدا شدند كه اصل فتنه، مربوط به سردار احمد، برادر وزير است. لذا سلطان اويس، سردار احمد را فراخواند و با يك ضربت، شكمش را دريد وبه يكى از فرماندهان خود دستور داد، او را به قتل برساند. (1)هنگامى كه سلطان اويس، اقدامات غلام خود(مرجان) نسبت به گراميداشت شعائر حائر مقدس و صرف مال و ثروت و وقف املاك خود، بر آن را مشاهده نمود و دريافت كه بايد خود در انجام اين كارها، پيشدستى مىكرده است- چنان كه پيشتر گفته شد- دست به كار تجديد بناى حائر مقدس گرديد. پسران او، سلطان حسين و سلطان احمد، كار پدر را در تكميل و توسعه ساختمان حائر دنبال كردند. با اين وجود مناره عبد در سال 1354 ه به واسطه دستاندازى به موقوفات فراوان آن، ناجوانمردانه ويران گرديد.
تمام اين مطلب، توسط علامه بزرگوار «شيخ محمّد سماوى»، يكى از دانشمندان سرشناس نجف اشرف در كتاب مجالى الطّف بارض الطّف به نظم درآمده است (2)كه ما از نقل آن، صرفنظر مىكنيم.
خرابى و ويرانى و دست درازى و غارت حائر مقدس، از سوى ستمگران و متجاوزان، ادامه يافت؛ همانگونه كه مرمّت و بازسازى آن، برابر نقل امام سجاد(ع) از جدّ بزرگوارشان پيامبر اكرم(ص) از جانب مسلمانان حقيقى و غيرتمند، پيگيرى و دنبال شد.
در روايت امام سجاد(ع) از پيامبر اكرم(ص)، آمده است:
و در سرزمين كربلا، نشانهاى براى قبر سيّد الشهدا(ع)، نصب مىشود كه اثرش، هرگز كهنه نخواهد شد و جايگاهش با گذشت شبها و روزها از ميان نخواهد رفت و هر آينه، پيشوايان كفر و رهروان گمراهى در جهت محو و نابودى آن، خواهند كوشيد؛ ولى تلاش و كوشش آنان، اثر حائر را آشكارتر و موقعيتش را برجستهتر خواهد ساخت. (1)همه كسانى كه شخصاً يا با واسطه در تخريب و ويرانى قبر سيد و سالار شهيدان و محو و نابودى آثار و پنهان ساختن نشانهها و يا كاستن از قدر و منزلت و يا كمرنگ كردن جلال و شكوه آن، تلاش نمودهاند، به موجب اين حديث شريف
1) كامل الزيارات، ج 1، ص 262.
نبوى، دو دستهاند: يك دسته، پيشوايان كفر و دسته دوم، رهروان گمراهى. به اين معنى كه كارگزاران و دستور دهندگان، پيشوايان كفر بوده و مجريان دستور، رهروان گمراهى، محسوب مىگردند؛ مسلمان باشند يا غير مسلمان!
بر قبر مطهر امام حسين(ع) از روز نخست، چند مرحله و مقطع سپرى شده است كه پيشوايان كفر و دنبالههاى آنان از رهروان گمراهى، جهت ويرانى قبر مطهر ريحانه رسول اكرم(ص) و نابودى آثار و ناپديد كردن همه، يا بعضى از نشانههاى آن كوشيدند؛ امّا هربار اثرش اشكارتر و شأن و مقامش برجستهتر گرديد.
شايد مقطعى كه بعد از حادثه عاشورا تا پايان زمامدارى بنىاميّه بر قبر مطهر امام حسين(ع) گذشت، بهترين دوران بود. زيرا بنىاميّه به حسب ظاهر، به جرم و جنايت زشت و وقيحانهاى كه در حق صاحب قبر روا داشتند [ديگر متعرض قبر مطهر شدند] اكتفا كردند! حتى عبدالملك بن مروان، ناگزير شد به كارگزار خود، حجّاج بن يوسف ثقفى كه «هلاكو» (1)ى روزگار خود بود، بنويسد! «مرا از كشتن آل ابوطالب(عليهم السلام)، دور نگاهدار؛ چه اينكه مرگ را ديدم كه از آل حرب(بنىاميّه) به واسطه ريختن خون ايشان، هراسان است؛ حجّاج نيز به خاطر ترس از زوال دولت بنى اميه و نه، ترسيدن از آفريدگار عزيز وگرامى از خون آل ابوطالب(عليهم السلام)، دورى كرد».
بارى بنى اميه به هر دليل، اعمّ از ترس زوال دولت خود، يا هر انگيزه ديگرى، متعرض قبر مطهر امام حسين(ع) نشدند. اما بنىعباس بعد از آنان، دست به تعرّض زدند. بنىاميه فقط با هر وسيله ممكن، از جمله، گماردن افراد مسلّح در اطراف كربلا، مانع آمد و شد زائران مىشدند و اگر به آنان دسترسى پيدا مىكردند، ايشان را
1) جعفر بن سيد محمد علوى، الحسين 7 و مواسم الادب، ج 1، ص 47.
با بدترين صورت به مجازات قتل، بريدن دست و پا و مثلهكردن مىرساندند.
با انقراض دولت بنى اميه و برپايى دولت بنى عباس، سختىها و مرارتهاى زائران كربلا، آغاز گشت. چون بنىعباس، تعرض و دست درازى به حائر مقدس را قانونى نمودند و نخستين كسانى بودند كه اين بدعت را گذاشتند؛ چنانكه پس از اين، مورد بحث و بررسى ما قرار خواهد گرفت.
اولين كسى كه از بنىعباس، بدعت دست درازى به حائر مقدس را پايهگذارى كرد، منصور دوانيقى بود. او در رأس همه كسانى است كه به حريم حائر مقدس و قبر مطهر تجاوز كردهاند.
وقتى قدرت و دولت بنىعباس، مستقر شد و آنها توانستند، جنبشهاى داخلى را سركوب و دشمنان اموى خود را قلع و قمع نمايند؛ اندك اندك دشمنى خود با آل ابوطالب(عليهم السلام) و پيروانشان را آشكار ساختند؛ همان دشمنى كه در آغاز كار و در روزگار سفّاح(مؤسّس دولت بنىعباس) پوشيده و پنهان بود.
روى كار آمدن منصور، بعد از برادرش و با زشتكارى معروف و مشهورى كه در حق مردان برجسته و سرشناس از نسل امام حسن(ع) روا داشت و آنان را با كشتار بىرحمانه، نيست و نابود كرد، اين دشمنى علنى شد و شدت يافت؛ آن هم به منظور رهايى از بيعتى كه براى محمد، پسر عبدالله، پسر حسن مثنّى؛ ملقّب به «نفس زكيّه» برگردن داشت. پس از اين، تجاوز و دستدرازى او از حريم زندهها گذشت و به مردگان، سرايت نمود. به همين جهت بغض و كينه وى، نسبت به سادات علوى و مفاخر و آثار ايشان، او را بر آن داشت تا به قبر مطهّر امام حسين(ع)، دستدرازى نمايد:
ساختمانى برفرازش، گنبدى افراشته همچنين، سقفى كه بودستى پناه زائران
رشك منصور دوانيقى سبب شد تا كه او بركَنَدْ اسُّ و اساس محكم اين ساختمان
(1)كار منصور دوانيقى، سرمشق جانشينان وى شد و هارون الرشيد و پس از او متوكّل، راه او را ادامه دادند. ظلم و ستم منصور دوانيقى و پردهدرىهاى او به جايى رسيد كه عالمان دينى به مقابله شديد با وى، برخاستند و دونفر از پيشوايان چهار مذهب زمان منصور به نامهاى «ابوحنيفه» و «مالك بن انس»، براى اهل مدينه فتوا دادند؛ بيعتى كه منصور دوانيقى براى خود گرفته، چون از روى رضا و رغبت نبوده و با زور و اجبار گرفته شده است، بيعت صحيح شرعى نيست. حتى ابوحنيفه از اين فراتر رفته و با جرأت و جسارت تمام، افزوده است: هرگاه منصور و امثال او، درصدد ساختن مسجدى برآيند و از وى(ابوحنيفه) بخواهند، آجرهاى آن را شمارش كند، هرگز دست به چنين كارى نمىزند؛ زيرا آنها فاسقاند و فاسق، صلاحيّت امامت و رهبرى ندارد.
اين فتوا در نظر بيشتر مفسرين با آنچه در قرآن كريم آمده، مطابقت دارد؛ آنجا كه خداى متعال به ابراهيم خليل(ع)، فرمود:()؛ «تو را امام و پيشواى مردم، قرار دادم.» حضرت ابراهيم(ع) پرسيد:()؛ «و از فرزندان من نيز؟»، خداى متعال فرمود:()؛ «پيمان من، ستمگران را شامل نمىشود!»(بقره: 124)
اين خبر به منصور دوانيقى رسيد و ابوحنيفه را دستگير كرد و به زندان افكند و آنقدر او را در زندان نگاه داشت تا از دنيا رفت؛ ابوحنيفه سختى و تلخى زندان را به خاطر اين فتوا كه به گفته علامه مجلسى(قدس سره) در كتاب
1) مجالى الطف، ص 29.
تذكره الأئمه (1)، موجب علاقه و محبت شيعيان گرديد، تحمل كرد. (2)اما مالك بن انس كه منصور به كارگزار خود، جعفر بن سليمان در مدينه دستور داد، هفتاد تازيانه به او بزند. سپس جعفر بن سليمان را به واسطه اجراى دستور، توبيخ كرد و وى نيز به عذرخواهى از مالك به خاطر كار خود، مبادرت نمود. (3)
از ميان بنىعباس بعد از منصور دوانيقى، هارون الرشيد در اواخر دوران خويش، قبر مطهر امام حسين(ع) را ويران ساخت. او ساختمان حائر را از بين برد و محلّ قبر مطهر را هموار كرد و درخت سدرى را كه نزد آن، روييده بود از ريشه بيرون آورد تا اثر قبر شريف را به كلّى محو و نابود نمايد.
با اينكه دوران وى، نويد بخش خير و بركت فراوان بود و سياست خود را همچون پدرش، مهدى عباسى با نرمش و ملاطفت و خوشرفتارى با بستگان خود و مهربانى با شيعيان اهل بيت(عليهم السلام)، آغاز كرد؛ امّا اين سياست، ديرى نپاييد و به سختگيرى بسيار بر ضد سادات علوى، بدل گشت. او امام موسى بن جعفر(ع) را به زندان افكند تا اينكه آن حضرت در سال 183 ه به شهادت رسيد. سپس با پيروى از سياست جدّ خود منصور دوانيقى، سادات علوى را در تنگنا قرار داد و امانى كه به يحيى بن عبدالله بن حسن مثنّى- كه در سال 176 ه در مازندران قيام كرد- داده بود را نقض نمود و او را بازداشت كرد و پس از آن، پسرش جعفر را كشت و پيمان خود با برمكيان را بر هم زد.
هارون در هفده سال نخست حاكميّت خود، در فاصله سالهاى 170 تا 187 ه، منويات خويش نسبت به حائر مقدس را ظاهراً به واسطه موانعى كه وجود داشت، آشكار نساخت؛ هرچند كه آنها را در اواخر خلافت خود علنى كرد.
هنگامى كه رشك و حسد هارون الرشيد، نسبت به سادات علوى و جايگاه والاى آنان در دل و جان مردم، خشم و كين او را برانگيخت و ديگر توجه مردم به كربلا و زيارت قبر مطهر امام حسين(ع) را بر نتافت و مشاهده نظم و سامان و اداره زيباى حرم امام حسين(ع) و عظمت و قداست آن بارگاه و عنايت كامل به شئون آن، از جانب مديران، خدمتكاران و نگهبانان، جان او را به لب رسانيد، دستور داد مدير ارشد حائر مقدس، «ابن ابى داود» را حاضر كنند تا مزد او را به خاطر خوش خدمتى به حرم امام حسين(ع) بپردازد.
چون او را به نزد وى آوردند، در حالى كه از خشم و غضب برخود مىلرزيد، پرسيد: چه انگيزهاى، تو را به حضور در حير وادار نموده است؟ ابن ابى داود، جواب داد: البته «حسن بن راشد»، مرا به حائر گمارده است. هارون الرشيد با شنيدن اين جواب، سرخود را خشم آگين تكان داد و گفت: چقدر ناگوار است كه اين كار، از ناسپاسىهاى حسن باشد! او را بياوريد.
وقتى حسن بن راشد را حاضر كردند، به او گفت: چرا اين مرد را در حير، گماردى؟ حسن بن راشد گفت: خدا رحمت كند، گمارنده او را در حير؛ امّ موسى (1)مرا وادار كرد كه او را در حير بگمارم و هر ماه، سىدرهم به وى بپردازم. در اين موقع، هارون الرشيد سكوت اختيار كرد و واكنشى نشان نداد؛ سپس اظهار داشت: او را به كار خود در حير، بازگردانيد و حقوقى را كه امّ موسى، برايش تعيين
1) امّ موسى، مادر مهدى خليفه عباسى است.
كرده به وى پرداخت نماييد. (1)چشمپوشى هارونالرشيد از ابن ابى داود، مدير ارشد حرم مقدس امام حسين(ع) در آن موقع و پذيرش ظاهرى خدمت او در حائر- همانگونه كه امّ موسى تعيين كرده بود- به گواهى حوادث بعدى، نشاندهنده تصميم او به خطرناكترين و در عين حال، ترسناكترين كار ممكن در آن لحظه بود. چه اينكه بغض و كينه بىاندازهاش، او را به ويرانى كربلا از پايه و اساس واداشت. به همين جهت دستور داد، گنبد افراشته و خانههاى اطراف حرم را تخريب و نابود سازند و درخت سدر را از ريشه درآورند و زمين حرم را شخم بزنند تا همانگونه كه بسيارى از مورخين و محدّثين، نوشتهاند با اين كار خود، ردّ و اثر قبر مطهّر را به كلّى از بين ببرد.
شيخ طوسى(قدس سره) در كتاب امالى با سند خود از «يحيى بن مغيره رازى»، نقل كرده است كه گفت:
نزد جرير بن عبدالحميد بودم كه مردى از اهالى عراق، داخل شد. جرير از او پرسيد: مردم چه مىگويند؟! او در جواب گفت: از رشيد جدا شدم، در حالى كه قبر امام حسين(ع) را با خاك، يكسان كرد و دستور داد، درخت سدر را قطع كنند و اين دستور، اجرا شد.
در اين هنگام جرير، دستهاى خود را به آسمان بلند كرد وگفت: الله اكبر! راجع به درخت سدر، روايتى از پيامبر خدا(ص) به ما رسيده كه آن حضرت فرمود: خداوند قطع كننده درخت سدر را لعنت كند و اين سخن را سهبار، تكرار فرمود. ولى ما تا الان منظور آن حضرت را نفهميده بوديم، زيرا قصد و غرض از قطع درخت سدر، تغيير جايگاه قبر امام حسين(ع) است تا مردم، به آن دسترسى پيدا
1) تاريخ طبرى، ج 10، ص 118. حسن بن راشد، از بزرگان شيعه است كه از امام صادق 7، نقل روايت نموده است.
نكنند. (1)مثل همين روايت است، روايتى كه سيد محمد بن ابىطالب در كتاب تسليه المجالس خود، نقل كرده و گفته است:
چنان بود كه بر قبر امام حسين(ع)، مسجدى ساخته شد و اين مسجد، بعد از دوران بنى اميه و در روزگار بنىعباس تا خلافت هارون الرشيد، همواره برقرار بود. امّا او، مسجد را خراب كرد و درخت سدرى را كه نزد آن روييده بود، قطع نمود و قبر امام حسين(ع) را با زمين يكسان كرد. (2)آنچه «محمد بن على»، مشهور به «طقطقى» در كتاب الفخرى نقل كرده، رذالتهاى هارونالرشيد نسبت به سادات علوى و حائر مقدس را مورد تأييد قرار مىدهد. متن الفخرى، چنين است:
هارون الرشيد از خداى متعال، بيم و هراسى نداشت و كردار زشت و ناپسند او با بزرگان و نام آوران خاندان على بن ابىطالب(ع)- در حالى كه ايشان فرزندان دختر پيامبر خدا(ص) بودند، آنهم بدون هيچ جرم و گناهى- گوياى اين است كه او از خداى متعال نمىترسيد. (3)در جلد دهم دايره المعارف بحارالانوار، ويرانى قبر مطهر امام حسين(ع) و شخم زدن و كوبيدن محلّ آن و محو و نابود ساختن اثرش به دست موسى بن عيسى بن موسى عباسى كارگزار هارونالرشيد در منطقه كوفه و به دستور او، به طور مشروح و مفصل، نقل شده است.
هارون الرشيد پس از ويرانى حائر مقدس، عمر زيادى نكرد، چه اينكه از بغداد، رهسپار «رى» شد و از آنجا، راهى خراسان گشت و در ميانه راه، دچار بيمارى گرديد و پزشك مخصوص وى، «جبرئيل بن بختيشوع» در معالجهاش، به خطا رفت و به همين دليل، بيمارىاش شدت يافت. هارون الرشيد به اشتباه طبيب خود پىبرد و تصميم گرفت در همان شبى كه از دنيا رفت با بدترين شيوه ممكن از وى، انتقام بگيرد و اعضا و جوارح او را پاره پاره نمايد؛ چنانكه اين كار را پيش از اين با «بشير بن ليث»، كرده بود. بنابراين، پسر بختيشوع را به حضور طلبيد؛ ولى او مهلت خواست و به هارون الرشيد گفت: تا فردا به من فرصت بدهيد و مطمئن باشيد كه تا صبح، بهبود خواهيد يافت. سپس جبرئيل بن بختيشوع در همان شب و پيشتر از آنكه به دست هارون الرشيد به قتل برسد، كار او را ساخت.
بدينگونه هارون الرشيد درهمان روز كه مصادف با روز شنبه، سوم جمادى الآخر سال 193 ه بود، مُرد و در همان جا به خاك سپرده شد. بعد از ده سال به كنار قبر مطهر على بن موسى الرضا(ع)، نواده همان امامى كه هارون الرشيد، قبلًا و در پايان عمر خود، قبر مطهرش را ويران كرد و محل آن را با خاك يكسان نمود، منتقل گرديد.
على بن موسى الرضا(ع)، كسى است كه هارون الرشيد در كنار تربت شريفش، علاوه بر ايمنى و حفاظت، شرافت بزرگى نيز به دست آورد. شرافتى كه نظير و مانندش را قبل از آن، هريك از ابوبكر و عمر در كنار تربت پيامبر اكرم(ص)، به دست آورده بودند و اين، پديده نو و تازهاى نيست؛ چه اينكه پيامبر اكرم(ص) و خاندان آن حضرت، پناهگاه روحانى و معنوى همه كسانى بودند كه در حال حيات به ايشان پناه مىبردند و نجاتبخش از حوادث روزگار براى كسانى كه به شرافت مجاورت آنان نايل شوند.
همين حقيقت است كه محمود عقاد مصرى، نويسنده بزرگ و نامدار معاصر را واداشته است تا بعد از گذشت دوازده قرن، با خلق يك محاكمه تاريخى زيبا و هنرى، ميان خود از يك طرف و روح هارون الرشيد از سوى ديگر به او بگويد:
گويا بازماندگان تو، بيمناك بودند كه مبادا، شيعيان على- درود خدا بر او باد- قبر تو را بشكافند؛ به همين جهت در كنار اين امام بزرگوار كه از فرزندان على(ع) است، تو را به خاك سپردند تا قبر تو، بعد از مرگت از شناخته شدن و مورد تحقير و توهين قرار گرفتن، در امان بماند.
اين از شگفتىهاى روزگار است كه نوباوههاى على(ع) به دستگاه طويل و عريض تو، پناه آورند و تو، آنان را در تنگنا قرار دهى، حال آنكه بستگان تو در جستوجوى جايى برآيند تا از تن بىجان صاحب آن دستگاه طويل و عريض، بعد از مرگش محافظت نمايد و آن را در آرامگاه يكى از همان پناهجويان بىآرام و قرارى كه از شرّ دستگاه ظالم و ستمگر تو، آواره شهرها مىباشند، بيابند! (1)درست است كه اين حقيقت از چشم نويسندگان معاصر، دور نمانده است؛ امّا مقايسه اين دو حالت متفاوت، مدّ نظر شاعران پيشين و حتى دوران خود هارون الرشيد نيز قرار داشته است. چنانكه شاعر مشهور دعبل خزاعى، وقتى از شهادت امام رضا(ع) آگاه مىشود، اين دو حالت متفاوت را در چند بيت به شرح زير، به تصوير مىكشد:
أربع بطوس على قبر الزكى به ان كنت تربع من دين على فطر
قبران فى طوس خير الناس كلهم و قبر شرهم هذا من العبر
ما ينفع الرجس من قبر الزكى وما على الزكى بقرب الرجس من خور
1) مجلّه الهلال، شماره اكتبر سال 1947 م، ص 25، مقاله «گفتگو با هارون الرشيد» نوشته استاد محمود العّقاد.
هيهات كل امرىء رهن بما كسبت له يداه فخذ ما شئت أو قذر
(1)در شهر طوس و برآرامگاه آن پاكيزه سرشت، درنگ كن. اگر به راستى بر ديانت فطرى، پايدارى. در شهر طوس، دو آرامگاه وجود دارد؛ يكى آرامگاه سرآمد همه مردم و ديگرى، آرامگاه بدترين مردم؛ اين البته مايه عبرت است. پليد و آلوده از مجاورت پاك سرشت، سودى نمىبرد و بر پاكسرشت نيز از همسايگى پليد و آلوده، عار و ننگى نخواهد بود. هيهات! هركس درگرو اعمال و رفتار خويش است و دستاوردش از آن اوست؛ بنابراين هرچه خواهى بردار و هرچه خواهى بگذار!
1) عيون اخبار الرضا 7، ص 360.
هنوز بيشتر از چهل سال از تخريب حائر مقدس به دست هارون الرشيد، نگذشته بود كه نوبت به نواده او، جعفر متوكل، پسر معتصم، پسر هارون الرشيد، رسيد و بار ديگر حائر مقدس، مورد تهديد و تخريب قرار گرفت.
او در مدّت پانزده سال زمامدارى خود، در مقاطع مختلف و با تأسّى به سيره و روش پيشينيان خويش مانند منصور و رشيد، چهار مرتبه قبر امام حسين(ع) را ويران كرد؛ محلّش را شخم زد و به زير كشت برد. به راستى كُنيه «نِرون عرب»، برازنده متوكل بود، زيرا بىرحمى، سنگدلى و بيدادگرى او به اوج خود رسيد. متلاشى شدن امپراطورى عباسى در دوران وى، آغاز گشت و فساد در اركان دولتش نفوذ كرد؛ در حالى كه او، سرگرم عيش و نوش و تسليم هوا و هوس خويش و دائم الخمر بود.
دوران خلافت وى، آميزهاى از ترس و ارعاب و فشار، بر اقشار مختلف امّت بود و آزادانديشان از كارهاى دولتى، دورى مىجستند. متوكّل بزرگان معتزله را به ژرفاى زندانها افكند و املاك و دارايى آنها را مصادره نمود. او از بددلى نسبت به علىّ بن ابىطالب(ع) و خاندان آن حضرت، كارش به جايى رسيد كه قبر امام حسين(ع) را ويران ساخت و دستور داد، محلّ آن را كشت كنند و آبيارى نمايند؛ همانگونه كه
مردم را از زيارت آن منع نمود و تهديد كرد كه هر كس از فرمانش سرپيچى نمايد، او را با انواع شكنجهها، مجازات مىكند. همچنين زمين فدك را كه به سادات علوى، بازگردانده بودند؛ مصادره كرد. (1)ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين خود از كردار متوكل، پرده برداشته و گفته است:
متوكل، نسبت به آل ابىطالب(عليهم السلام)، سختگير، تند و خشن، دقيق و حسّاس، حسود و كينه توز و مشكوك و بدگمان بود و اتفاقاً، وزير او «فتح بن خاقان» نيز در بدخواهى آنان، با متوكل همدلى و همزبانى داشت و بدرفتارى با آل ابىطالب(عليهم السلام) را مىپسنديد. به همين جهت، سختگيرى بر آنان را به حدّى رساند كه در ميان زمامداران بنىعباس پيش از او، سابقه نداشت. از جمله، قبر امام حسين(ع) را زير و رو كرد و آثار آن را، محو نمود و بر تمام راههاى ورود زائران، نگهبان گمارد تا هر زائرى را كه شناسايى كرده، نزد او ببرند تا وى را با قتل يا حبس يا اعمال شاقّه، مجازات نمايد. (2)ديگر تاريخنويسان نيز از ابراز خشم و نفرت نسبت به كارهاى متوكل، كوتاهى نكردهاند و هر يك از «طبرى» و «ابن اثير» در اين خصوص، گفتهاند:
متوكل چنان بود كه نسبت به على بن ابىطالب(ع) و خاندان گرامىاش كينه شديدى داشت و هرگاه به دوستدار على و خاندان وى(عليهم السلام) دست مىيافت، جان و مالش را مىستاند ... (3)
«ابوالفداء» در نقل حوادث سال 236 ه، همانند آن دو سخن گفته و آورده است:
«متوكّل، كينه شديدى نسبت به على بن ابيطالب و خاندان آن حضرت(عليهم السلام)، داشت». (1)اين بغض و كينه فراوان، او را به دشمنى با قبر امام حسين(ع)، برانگيخت؛ لذا در طول مدت زمامدارىاش از سال 233 تا 247 ه، چهار مرتبه دستور داد، آن را خراب و ويران كنند؛ آب برآن ببندند؛ آن را شخم بزنند و كشت و زرع نمايند.
[در اين بخش هر چهار دوره تخريب قبر مطهر امام حسين(ع) را جداگانه بررسى مىكنيم:]
ابوالفرج اصفهانى علت اين اقدام متوكل را در كتاب مقاتل الطالبيين، چنين نقل كرده است:
بعضى عشرتكدهها، زنان خدمتكار خود را نزد متوكل- پيش از آنكه به خلافت برسد- مىفرستادند تا در حال مستى، برايش آواز بخوانند. متوكل يك بار قاصدى فرستاد و آوازهخوان خود را احضار كرد؛ امّا عشرتكده بسته بود و سرپرستش نيز حضور نداشت و به زيارت قبر مطهر امام حسين(ع) رفته بود. چون خبر احضار متوكل به او رسيد، سراسيمه مراجعت كرد و بىدرنگ، آوازهخوان مورد نظر متوكل را نزد وى فرستاد.
متوكل از آوازهخوان پرسيد: عشرتكده تعطيل بود؛ شما كجا رفته بوديد؟ آوازهخوان جواب داد: سرپرست ما، رهسپار حجّ شد و ما نيز به همراهش رفتيم. از آنجا كه اين جريان، مصادف با ماه شعبان بود، متوكل سؤال كرد: در ماه شعبان، كجا حجّ گزارديد؟ كنيزك آوازهخوان، عرض كرد: به سوى قبر امام حسين(ع)!
1) تاريخ ابى الفداء، ج 2، رخدادهاى سال 236 ه.
با شنيدن اين سخن، متوكّل با عصبانيت از جا پريد و سريعاً سرپرست عشرتكده را احضار و از وى بازجويى كرد و املاك و دارايى او را مصادره نمود. سپس مردى از ياران خود به نام ديزج- يهودىزادهاى كه مسلمان شده بود- را به سوى قبر امام حسين(ع)، فرستاد و به او دستور داد، آنجا را پس از تخريب، شخم بزند؛ بذر بپاشد و آبيارى كند و تمام ساختمانهاى پيرامون آن را ويران سازد. ديزج نيز دستور متوكّل را اجرا كرد و با تخريب حائر و ساختمانهاى اطراف، حدود يكصد جريب زمين را شخم زد؛ امّا وقتى به قبر امام حسين(ع) رسيد؛ هيچ كس به آن دست نزد؛ لذا عدّهاى يهودى را فراخواند تا آن را ويران كنند.
سپس اطراف آن را آب انداخت و در تمام راههاى ورودى، به فاصله يكميل در يك ميل، نگهبان گماشت تا هر زائرى، آهنگ زيارت كند، بازداشتش نموده، او را نزد متوكل ببرند تا با قتل و زندان، مجازاتش كند. (1)از روايت ابوالفرج اصفهانى، پيداست كه:
نخستين ويرانى قبر مطهر امام حسين(ع)، در ماه شعبان سال 233 ه و آغاز خلافت متوكل، روى داده است.
هيچ مسلمانى، دست به تخريب آن نزده است.
ابراهيم ديزج كه ذاتاً يهودى بوده، عدهاى از يهوديان قوم خود را، جهت ويران ساختن قبر مطهر، گردآورى نموده است.
در اين مرحله، فقط يهوديان عهدهدار تخريب قبر مطهر امام حسين(ع) بودهاند.
ابراهيم ديزج به فرمان متوكل، به ويرانى قبر مطهر اكتفا نكرده؛ بلكه ساختمانهاى اطراف را نيز ويران ساخته است و در نتيجه، تمام كربلا را ويران نموده است.
1) مقاتل الطالبيّين، صص 203- 204.
بدينگونه، فجايع و جناياتى كه بنىعباس در راه رسيدن به شهوت و هواى نفس خود مرتكب شدهاند، آشكار مىشود. اين جريان تلخ و تأسف بار، نشانه، آن است كه اين اقدام ويرانگر در سال 233 ه و در اوايل خلافت متوكل، صورت گرفته؛ زيرا كنيزك آوازهخوان، قبل از خلافتش با وى مأنوس بوده است. متوكل در ماه ذيحجه سال 232 ه به خلافت رسيد و در ماه شعبان درپى او فرستاده ولى حضور نداشته است. اين ماه شعبان- همانگونه كه از روايت فهميده مىشود- نخستين شعبان، بعد از خلافت متوكل بوده است. آنچه سيّد محمّد بن ابىطالب حسينى در كتاب تسليه المجالس خود و بعد از نقل ساخت و ساز قبر مطهر در روزگار مأمون و غير او آورده، اين گفته را تأييد مىنمايد:
... تا اينكه خلافت، به متوكل عباسى رسيد. او دستور داد قبر مطهر امام حسين(ع) و ياران شهيد آن حضرت را، ويران كنند و محلّ آنها را شخم بزنند و در آنجا، آب جارى سازند. (1)
متوكّل كار زشت خود، نسبت به حائر مقدس را تكرار نمود و در سال 236 ه، دستور داد براى بار دوّم، آن را ويران سازند. از اين اقدام ناپسند، روشن مىشود كه قبر مطهر در طول مدتى كه از نخستين تخريب آن به دست متوكّل مىگذشت، تجديد بنا شده بود. همچنين مساجد و خانههاى اطراف آن نيز همچون گذشته،
1) اعيان الشيعه، ج 4، ص 305؛ بحارالانوار، ج 10، ص 170.
بازسازى شده بود؛ بدون اينكه تاريخ، به نام كسى كه در اين مدت كوتاه، اقدام به تجديد بناى آن كرده است، اشاره نمايد.
ولى ساختن يك ساختمان ساده، گوياى اين حقيقت است كه ساكنان كربلا، خود شخصاً مبادرت به تجديد بنا كردهاند. البته همه مورّخين، ويرانى دوم در سال 236 ه را به صورت روشن و آشكار، در كتابهاى خود نقل كردهاند و اين، حقيقتى است كه مىتواند دليل شدت و وسعت اين تخريب، نسبت به ويرانى مرحله پيش قرار گيرد.
اين واقعه را طبرى و ابن اثير ضمن بيان رويدادهاى همان سال، آورده و نوشتهاند:
در اين سال(236 ه)، متوكل دستور داد، قبر مطهر امام حسين(ع) و ساختمانهاى اطراف آن، اعمّ از مساجد و خانهها را ويران كنند و محلّ قبر مطهر را شخم بزنند و بذر بپاشند و آبيارى نمايند و مردم را از رفتن به زيارت آن حضرت، باز دارند.
به دنبال اين فرمان، رئيس شرطه طى اطلاعيهاى به سراسر منطقه، اعلام نمود كه از سه روز ديگر، هر كس را نزد قبر مطهر امام حسين(ع) بيابند، بازداشتش مىكنند و در زندان «باستيل»، به بندش مىكشند. در نتيجه، مردم از اطراف قبر مطهر، پراكنده شده از رفتن به زيارت آن حضرت، خوددارى كردند. كارگزاران متوكل، آن محلّ را با گاوآهن، شخم زدند و آنجا و پيرامون آن به زمين كشاورزى، تبديل گشت. (1)مسعودى نيز در كتاب مروج الذهب به نقل اين واقعه، پرداخته و چنين آورده است:
و در سال 236 ه، متوكل به شخصى معروف به «ذيريح» فرمان داد تا به سوى قبر مطهر امام حسين(ع)، برود و آن را ويران و زمينش را هموار و نشانش را از بين
1) تاريخ طبرى و ابن اثير، رويدادهاى سال 236 هجرى.
ببرد و هر كس را نزد آن بيابد، مجازات نمايد. لذا براى زائران قبر شريف، هر ارزشى خوار و بىمقدار شد و همگان از مجازات، ترسيدند و ذيريح، بيلى برداشت و بلندىهاى قبر مطهر را خراب كرد و در اين هنگام كارگران، در آن مشغول كار شدند. (1)و همينگونه است، آنچه «ابن خلكّان» در رابطه با اشعار «سامىِ» بلند آوازه با مطلع:
تالله ان كانت أميه قد أتت قتل ابن بنت نبيها مظلوما
به خدا سوگند! اگر بنىاميه، فرزند دختر پيامبر خود را مظلومانه، سربريدند ...
نقل كرده و آورده است:
متوكل قبر حسين بن علىّ بن ابىطالب(ع) را در سال 236 ه، ويران كرد. او نسبت به على(ع) و فرزندانش امام حسن و امام حسين(ع)، بغض و كينه شديدى داشت؛ لذا كربلا و هر چه متعلق به آن بود، از جمله خانههاى آن را از بنيان، ويران ساخت و دستور داد در محلّ قبر مطهّر، كشت و زرع كنند و آن را آبيارى نمايند و از رفتن مردم به زيارت قبر مطهر، جلوگيرى كرد. (2)محمد بن شاكر بن احمد كلبى مصرى نيز مثل ديگر مورخين در كتاب فواتالوفيات خود، نوشته است:
متوكّل در سال 236 ه، دستور تخريب قبر امام حسين(ع) و خانههاى اطراف آن و كشت و زرع در محلّ قبر مطهر را صادر نمود و مردم را از زيارت آن، منع كرد و آنجا، تبديل به بيابان گرديد و متوكّل به ناصبى(دشمنى خاندان پيامبر خدا(ص))
شهرت يافت و مسلمانان از اين بابت، رنجور و متأسف شدند و مردم بغداد به نام او بر ديوارهاى شهر، ناسزا نوشتند و شاعران، هجوش كردند. (1)ابوالفداء ملك المؤيد نيز ضمن نقل حوادث سال 236 ه، آورده است:
متوكل در اين سال، دستور تخريب قبر امام حسين(ع) و خانههاى اطراف آن را صادر كرد و مانع رفتن مردم، به زيارت آن حضرت گرديد. او بغض و كينه شديدى، نسبت به على بن ابيطالب و خاندان او(عليهم السلام) داشت. (2)آنچه از نظر گذشت، گواهى تنى چند از تاريخنويسان، نسبت به ويران ساختن قبر مطهر امام حسين(ع) به دستور متوكّل و براى بار دوّم در سال 236 ه، بود. ما در كتاب «تاريخ عمومى كربلا» از روزگاران گذشته تا فتح آن به دست مسلمانان و از آن هنگام تا زمان حال به توضيح و تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.
آتش خشم متوكل سركش و طغيانگر با دوبار ويران ساختن قبر مطهر ريحانه پيامبر اعظم(ص)، در مدّت كوتاه سالهاى 233 و 236 ه- چنانكه گذشت- فرو ننشست. به همين جهت در سال 237 ه و براى بار سوم، كار زشت خود را تكرار كرد. اين اقدام بسيار ناپسند، زمانى صورت گرفت كه به متوكّل خبر دادند، مردم عراق به منظور زيارت امام حسين(ع) در سرزمين نينوا، گرد آمدهاند و تعدادشان، بسيار زياد است. اين حقيقت را «تاج الدين عبدالوهاب» پسر تقى الدين سبكى در كتاب خود به نام طبقات الشافعيه و «القرمانى» در كتاب اخبار الدّول خويش و در ضمن نقل رويدادهاى سال 237 ه، آوردهاند كه:
متوكل دستور داد، قبر امام حسين(ع) و خانههاى اطراف آن را، ويران سازند و محلّ آنها را كشت و زرع نمايند و مردم را از زيارت آن، بازداشت و آنجا به دشت و صحرا، بدل گشت. لذا مسلمانان از اين كار متوكّل، رنجور و متأسف شدند و مردم بغداد، بر ديوارهاى شهر به نام او، ناسزا نوشتند و دعبل خزاعى و برخى ديگر از شاعران، به هجو و تمسخر وى پرداختند.
چند بيت زير از جمله شعرهايى است كه در هجو متوكل، سروده شده است:
تالله ان كانت أميه قد أتت قتل ابن بنت نبيها مظلوما
فلقد أتاه بنو ابيه بمثله هذا لعمرك قبره مهدوما
أسفوا على ان لايكونوا شاركوا فى قتله فتتبعوه رميما
به خدا سوگند! اگر بنى اميّه، فرزند دختر پيامبر خود را مظلومانه سربريدند، به يقين عموزادههاى او نيز چنان كردند. اين بار به جان تو سوگند! آرامگاهش را ويران ساختند، متأسف از اينكه با بنىاميّه، در كشتنش شريك نبودند، به كاويدن آرامگاه و پارههاى پيكرش پرداختند.
مخالفت عمومى جوامع اسلامى با متوكّل و كارهاى ظالمانه او، توهين و تحقير وى را به جايى رساند كه «على بن عباس رومى»، شاعرى كه به «ابن رومى» شهرت دارد، قصيدهاى بلند در نكوهش همه زمامداران بنى عباس سروده، ضمن فرو ريختن شعلههاى خشم خود برسرآنان، به مرثيهسرايى براى سادات علوى، پرداخته و به شكافتن قبر مطهر امام حسين(ع) به دست متوكّل، اشاره كرده است.
مطلع اين قصيده طولانى، از اين قرار است:
امامك فانظر أى نهجيك تنهج طريقان شتى مستقيم واعوج
پيش رويت را نظاره كن! به كدام راه مىروى؟ راه راست و مستقيم، يا راه كج و انحرافى؟! ...
سپس بنىعباس را مخاطب قرار داده، به مقايسه آنها با اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) مبادرت كرده و گفته است:
أفى الحق ان يمسوا خماصا وانتم يكاد اخوكم بطنه يتنعج
وتمشون مختالين فى حجراتكم ثقال الخطا اكفالكم تترجرج
وليدهم بادى الطوى و وليدكم من الريف ريان العظام خدلج
تذودونهم عن حوضهم بسلاحهم ويشرع فيه ارتبيل وابلج
و قد الجمتهم خيفه القتل منكم و فى القوم حاج فى الحيازيم حوج
و لم تقنعوا حتّى استثارت قبورهم كلابكم منها بهيم وديزج
آيا جز اين است كه اهل بيت(عليهم السلام) زاهدانه زندگى مىكنند، در حالى كه هريك از شما با شكمبارگى، پروار مىشويد! و با تكبّر و تبختر و گامهاى شمرده، شمرده رهسپار خانههايتان مىگرديد! نوباوه ايشان از گرسنگى [زاهدانه] جان مىسپارد و فرزند شما از رفاه و برخوردارى، فربه و داراى استخوانهاى ستبر است. آنان را با سلاح خودشان، از حق مسلمشان محروم نموديد، در حالى كه حق ايشان را به دشمنانشان، واگذاشتيد. بيم كشتار ناجوانمردانه شما، مُهرى است بر دهان ايشان، حال آنكه بسيارى از آنان، خار در چشم و استخوان در گلويند. به اينها بسنده نكرديد تا تربت ايشان را سگهاى شما، همچون «بهيم» و «ديزج» (1)كاويدند.
اين حال و هوا، گوياى آن است كه در اين مرحله متوكّل سركش و طغيانگر از يك طرف، تحت تأثير افكار عمومى و از سوى ديگر، رويارويى سپاهيانش با مقاومت شديد ساكنان كربلا و روستاهاى اطراف- چنانكه بسيارى از راويان و
1) ديزج، كلمهاى فارسى و به معنى الاغ سياه بينى و لقب ابراهيم ديزج است؛ همان كسى كه به دستور متوكلّ قبر امام حسين 7 را ويران كرد. او يهودى الاصل است.
تاريخنويسان، نقل كردهاند- توفيق مراحل قبلى را به دست نياورد.
شيخ طوسى(قدس سره) در كتاب امالى با سند خود از قاسم بن احمد، پسر معمّر اسدى كوفى كه از دانشمندان سيره(شرح حالنويسى) مىباشد، روايت كرده كه:
جعفر متوكّل، پسر معتصم عباسى با خبر شد كه مردم عراق، براى زيارت قبر مطهر امام حسين(ع) در سرزمين نينوا، گرد آمدهاند و گروه زيادى به كنار تربتش رسيدهاند. لذا يكى از فرماندهان خود را با سپاهيان بسيار، فرستاد تا زائران قبر مطهر امام حسين(ع) را متفرق كنند و مردم را از زيارت آن حضرت و گرد آمدن در اطراف قبر شريفش، باز دارند.
فرمانده متوكّل با سپاهيان خود، رهسپار منطقه شد تا فرمان متوكّل را اجرا كند، ولى مردم عراق، براو شوريدند و محاصرهاش نمودند و به وى گفتند: حتى اگر تا آخرين نفر هم كشته شويم، بازماندگان ما از زيارت امام حسين(ع)، دست نخواهند كشيد و بدينگونه، راز و رمز مقاومت جانانه خود را، آشكار ساختند. فرمانده متوكّل، عين جريان را طى نامهاى، گزارش داد. متوكّل نيز در جوابش نوشت، زائران را به حال خود رها كند و در حالى كه تظاهر به مأموريت جديد مىنمايد، راهى كوفه شده، به بغداد بازگردد. كار بر اين منوال، سپرى گشت تا سال 240 ه، فرا رسيد در حالى كه اين رويداد، به سال 237 ه مربوط مىشود. (1)از اين روايت نيز مانند گزارشهاى ابن سبكى و قرمانى، روشن مىشود كه فرمانده، دستور متوكّل را مبنى بر تخريب قبر مطهر امام حسين(ع) در سال 237 ه، اجرا كرده است؛ حقيقتى كه بر بازسازى ساختمان آن، بعد از ويرانى سال 236 ه چنانكه پيشتر گفته شد، دلالت مىكند.
1) شيخ طوسى، امالى، ص 209؛ بحارالانوار، ج 10، ص 296؛ ناسخ التواريخ، ج 6، ص 438؛ تظلّم الزهراء 3، صص 217- 218؛ شرح الشافيه، ص 208؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 287.
امّا به راستى، چه كسى اين ساختمان ويران را با سرعت و درآن مدّت كوتاه، تجديد كرده است؟ ناگزير بايد گفت: مردم عراق و خصوصاً ساكنان منطقه و كربلا، علىرغم سختگيرىهاى متوكّل، دست به اين كار زدهاند. البته متن روايت نيز گوياى اين حقيقت است كه مردم، علىرغم سختگيرى و فشار، به سوى قبر مطهر امام حسين(ع)، مىشتافتند و عدّه زيادى كنار قبر شريفش، گرد مىآمدند.
اين زائران، زمين خالى را زيارت نمىكردند؛ بلكه بدون ترديد، بارگاهى آباد و بازسازى شده را زيارت مىنمودند كه در همين مدّت اندك، تجديد بنا شده بود. همچنين از اين روايت، فهميده مىشود كه دستگاه متوكّل در نتيجه اصرار بر تخريب و نابودى حائر مقدس كربلا، سست و كم هيبت شده، قدرت و صلابت خود را ازدست داده بود. به گونهاى كه از اقدام ناپسند خود، به لرزه افتاد و قيام و اقدام ساكنان در مقابل سپاه حكومت و تهديد مقابله به مثل، متوكّل را مجبور به خويشتندارى؛ بلكه وادار به عقبنشينى كرد.
افشاگرىهاى «زيد مجنون» (1)، نسبت به متوكّل و كردار رسواى او، تأثير بسزايى بر عملكرد زمامدار سركش بنىعباس داشت، و به همين جهت تا مدّتها از دست درازى به قبر مطهر، بيمناك بود.
قبر مطهر امام حسين(ع) به مدّت ده سال از تعرض و دستبرد متوكّل، آسوده و در امان بود. اين آرامش، مَرهون افشاگرىهاى زيد مجنون بود كه با تقليد كردار زشت و ناپسند متوكّل، افكار عمومى را تحريك نمود و او را نسبت به كنترل خواستههاى خود، ناگزير ساخت. متوكّل حتى به خواسته زيد مجنون در خصوص
1) بحارالانوار، ج 10، ص 298. زيد مجنون فردى عالم، فاضل و اديب بود كه در مصر اقامت داشت.
بازسازى قبر مطهر امام حسين(ع) و آزاد گذاشتن زائران، جهت زيارت آن حضرت، گردن نهاد. زيد نيز از نزد او، خرسند و شادمان بيرون آمد و در هر كوى و برزن مىگرديد؛ در حالى كه با صداى رسا فرياد مىزد: هركه دارد هوس كرب و بلا بسم الله؛ زائر قبر مطهر امام حسين(ع)، براى هميشه آزاد است.
به همين جهت حائر مقدس در طول ده سال آخر حكومت متوكّل بدكردار، از دشمنىهاى او بركنار بود تا اينكه در سال 247 ه، بار ديگر- و به عنوان آخرين بار- به حائر دستدرازى كرد تا اينكه به دست فرزندش «منتصر» و با كمك نيروهاى تُرك تحت فرمانش شديداً به مجازات رسيد.
علت دستدرازى متوكل به حائر مقدس در سال 247 ه، اين بود كه به متوكّل خبر دادند، مردم عراق و خصوصاً اهل كوفه، براى زيارت امام حسين(ع)، رهسپار كربلا مىباشند و شمارشان بسيار زياد و بازار بزرگى نيز براى آنان، برپا شده است. لذا متوكّل، فرماندهاى با سپاهى بسيار، فرستاد تا جلوى زائران را بگيرد و دستور بيزارى جستن از زائران قبر امام حسين(ع) را در همه جا اعلام نمايد. بدينگونه قبر مطهر آن حضرت را شكافت؛ زمينش را شخم كرد و بذر پاشيد و مردم را از زيارت آن بزرگوار بازداشت. او آشكارا به جستوجوى آل ابىطالب(عليهم السلام) و شيعيان ايشان پرداخت، امّا پيش از آنكه به اهداف خود دست يابد، كشته شد. (1)اين رويداد در كتاب ناسخ التواريخ به شرح زير آمده است:
بار ديگر به متوكّل خبر دادند كه مردم عراق از قبايل مختلف و شهرهاى گوناگون به سرزمين نينوا، آمد و شد مىكنند و آنجا، همانند خانه خدا، مطاف آنها شده است و نزديك قبر مطهر، بازارهاى بزرگى برپا كردهاند. اين خبر، خشم او را
1) بحارالانوار، ج 10، ص 296؛ ابوفراس، شرح شافيه، ص 208؛ ناسخ التواريخ، ج 6، ص 438؛ نزهه اهل الحرمين، ص 18؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 287 و ...
برانگيخت و سپاهى به كربلا فرستاد تا قبر مطهر امام حسين(ع) را خراب كرده، شخم بزنند و بذر پاشى نمايند و هر كس از آل ابى طالب(عليهم السلام) و شيعيان آنها را يافتند، به قتل برسانند. ولى خداى متعال، شرّ او را به خودش باز گرداند و به دست پسرش منتصر، كشته شد. (1)شيخ طوسى در كتاب امالى، همانند اين خبر را با سند خويش از «عبدالله بن رابيه الطورى» نقل كرده كه گفت:
در سال 247 ه، حجّ گزاردم و در بازگشت از حجّ، داخل عراق شدم و با ترس و بيم از حكومت، امير مؤمنان على(ع) را زيارت كردم. سپس آهنگ زيارت قبر مطهر امام حسين(ع) نمودم، امّا زمين آن را هموار كرده و آب در آن به جريان انداخته بودند و با گاوآهن، شخم مىزدند. با چشم خود ديدم كه گاوآهن، زمين آن را مىشكافت و زمين نيز شكافته مىشد تا به محل قبر مطهر رسيدند و گاوها از راست و چپ به آن نزديك نمىشدند؛ حتى آنها را به شدّت مضروب كردند؛ امّا به هيچوجه و بدون هيچ مانعى، به قبر مطهر نزديك نشدند. به همين جهت نتوانستم، آن حضرت را زيارت كنم و رهسپار بغداد شدم؛ در حالى كه مىگفتم:
به خدا سوگند! اگر بنىاميّه فرزند
دختر پيامبر خود را سر بريدند ...
وقتى داخل بغداد شدم، شايعهاى به گوشم رسيد. پرسيدم: چه خبر شده؟ گفتند: پرنده با قتل جعفر متوكّل، سقوط كرد. از اين اتفاق، شگفتزده شدم و گفتم: خداوند! يك شب در مقابل يك شب! (2)آرى پسر متوكل منتصر، خون او را هدر دانست و با نيروهاى تُركزبان در
كشتنش، همصدا شد و او را بعد از آخرين تخريب قبر مطهر امام حسين(ع)، در شب چهارشنبه سوّم شواّل سال 247 ه، به قتل رساند.
ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين، كربلا و قبر مطهر و حال و روز زائران آن را به نقل از «محمد بن حسين اشنانى»، اينگونه توصيف كرده است:
بعد از يك بار زيارت در آن روزگار ترسناك، بار ديگر خطر زيارت را به جان خريدم؛ در حالى كه يكى از عطرفروشان نيز همراه من شد. لذا به قصد زيارت، روانه گشتيم؛ روزها، پنهان مىشديم و شبها راه مىسپرديم تا به منطقه غاضرّيه، رسيديم.
نيمه شب، حركت كرديم و از ميان دو نفر نگهبان مسلّح كه در خواب بودند، گذشتيم تا به حدود قبر مطهر رسيديم؛ ولى آن را نيافتيم. ناگزير سمت و سوى آن را اندازهگيرى كرده، به جستوجوى جهت آن مبادرت نموديم تا بدان رسيديم؛ در حالى كه صندوق نزديك آن، سوخته بود و بر قبر مطهر، آب بسته بودند؛ به گونهاى كه محلّ سنگ قبر در آب فرو رفته، به صورت خندق درآمده بود. پس آن حضرت را زيارت كرديم و مدتى آنجا مانديم و چنان بوى خوشى استشمام كرديم كه هرگز مانند آن را در خاطر نداشتيم.
به همسفر عطرفروشم گفتم: اين بوى خوش چيست؟ او جواب داد: نه! به خدا سوگند! هرگز مانند آن را استشمام نكردهام. سپس زيارت وداع خوانديم و پيرامون قبر مطهر، چند نشانه قرار داديم و چون متوكّل به قتل رسيد، با گروهى از طالبيين و شيعيان گرد آمده، به جانب قبر مطهر رفتيم و نشانهها را يافتيم و قبر را به حالت اوّل در آورديم. (1)در اين روايت، مشاهده مىشود كه گروه نجاتى، متشكّل از اين آزادگان مخلص
1) مقاتل الطالبيين، ص 204، شرح شافيه، ص 210.
در يارى حق، هرگاه در آن دوران تاريك و دشوار، فرصتى به دست مىآوردند، بىدرنگ و شتابان نشانههاى قبر مطهر را برپا كرده، به تجديد بناى آن مىپرداختند. به همين دليل، حائر مقدس در مقاطع مختلف شبيخون متوكّل در دوران خلافتش، هيچگاه براى مدّتى طولانى به صورت مخروبه و متروك، باقى نماند و آمد و شد زائرانش حتى يك لحظه هم قطع نشده است.
همانگونه كه از اين روايت پيداست، محلّ قبر مطهر نزد آنان مشهور بوده است و نشانههاى آن را بهطور مخفيانه و دست به دست، منتقل كردهاند.
با كمك و يارى اين آزادگان مخلص و ارادتمند نسبت به خاندان پاك پيامبر اكرم(ص) و غير ايشان، قبر مطهر تا امروز ازحوادث و دگرگونىهاى روزگار، مصون و محفوظ مانده است. به علاوه، اين آزادگان مخلص، تربتى را كه امام حسين(ع) در آن دفن شده مىشناختند و آن را با عطر دلانگيزى كه از آن استشمام مىكردند، از خاكهاى ديگر تميز و تشخيص مىدادند.
از همه اينها گذشته، روايات ديگرى كه به خواست خداى متعال، آنها را در كتاب تاريخ عمومى كربلا به طور مشروح و مفصّل خواهيم آورد، گوياى آن است كه آخرين اقدام متوكّل در تخريب قبر مطهر امام حسين(ع)، مصادف با نيمه شعبان سال 247 ه- كه موسم زيارت بوده و زائران زيادى در كربلا گرد آمده بودند- بوده است.
نام كسانى كه شخصاً و با دستور متوكّل، اقدام به تخريب قبر مطهر امام حسين(ع) كردهاند، برابر نقل اخبار و روايات به شرح زير است:
قوم خود، محلّ قبر مطهر را زير و رو كرد؛ شخم زد و سپس بر آن، آب بست. (1)2. در سال 236 ه: ذيريج و شايد همان ديزج پيش گفته است. چنانكه مسعودى در مروج الذهب نقل كرده و گويا در ذكر نام او هنگام نسخهبردارى، اشتباهى صورت گرفته و به ذيريح، تغيير يافته است. (2)3. در سال 237 ه: عمر بن فرج الرخجى؛ چنانكه در امالى شيخ طوسى(قدس سره) و بحارالانوار علامه مجلسى و شرح شافيه (3)، آمده است؛ ولى در شرح شافيه به جاى عمر بن فرج، عمر بن نوح درج شده كه احتمالًا اشتباه چاپى مىباشد.
1) مقاتل الطالبيين، صص 203 و 204.
2) مروج الذهب مسعوى، ج 2، صص 401 و 402.
3) امالى شيخ طوسى، ص 207؛ بحارالانوار، ج 10، ص 297؛ شرح شافيه، ص 208.
4) امالى شيخ طوسى، صص 207 و 208 و بحار الانوار ج 10، ص 296 و مناقب ابن شهر آشوب ج 2، ص 190 و ناسخ التواريخ ج 6، ص 437 و شرح شافيه، صص 208 و 209.
5) امالى شيخ طوسى، ص 207 وبحار الانوار ج 10، صص 295 و 296 و ناسخ التواريخ ج 6، ص 437.
منتصر با نشستن بر تخت خلافت در چهارم ماه شوال سال 247 ه بعد از كشته شدن متوكّل عباسى، بلافاصله دستور داد حائر را تجديد بنا كنند و چنانكه مشروح آن- در فصل «سوّمين تجديد بناى حائر»- از نظر گذشت در مدت شش ماهه خلافت او، كار بازسازى قبر مطهر به پايان رسيد؛ جز اينكه ساختمان منتصر، بيش از ربع قرن(25 سال) دوام نياورد و بار ديگر در ماه ذيحجّه سال 273 ه و در روزگار الموفق، پسر ديگر متوكّل، فرو ريخت و نابود شد.
اين رويداد به موجب قرائن و شواهد، حاكى از آن است كه همان سياست ظالمانه و خطّ و مشى خشن و بىرحمانهاى كه متوكّل در دوران خود، نسبت به قبر ريحانه رسول اكرم(ص) و زائران آن ترسيم كرده بود؛ در تمام اين مدت، هر چند با تغيير شيوه و روش يا دگرگونى شكل و عنوان، ادامه و استمرار يافت.
پيدايش اين حادثه ناگهانى و ناباورانه براى بارگاه امام حسين(ع)، در نيمه دوّم قرن سوّم هجرى، اهميت تاريخى خود را دارد. زيرا گواه ما، ميزان خشم وكينهاى است كه از شكوه و عظمت قبر مطهر امام حسين(ع) و حرمت و قداستى كه مسلمانان، براى آن قائل بودند، در دل بسيارى از زمامداران بنىعباس، بعد از هارون
الرشيد و متوكّل نفوذ يافته است. خصوصاً كه الموفق در اين مورد، همتاى پدر بوده، از ارتكاب اين قبيل جرائم، پروايى نداشته است؛ به همين جهت، تاريخ بر اين رويدادها پرده افكنده و به جزئيات آن، نپرداخته است و تنها، خلاصه اين رويداد- ضمن روايتى كه بيشتر راويان و محدثين آن را باسند خود از ابوالحسن، على بن الحسن الحجاج نقل كردهاند- آمده است:
آنها در منزل عمويش ابوعبدالله، محمد بن عمران بن الحجاج، همراه عدّهاى از بزرگان كوفه و با حضور عباس بن احمد عباسى، نشسته بودند. اينان همگى آمده بودند تا سلامتى محمد بن عمران را تبريك و تهنيت بگويند. زيرا او هنگام فروريختن سقف حرم مولايم امام حسين(ع) در ذيحجّه سال 273 ه، حضور داشته است. ولى در همان حال كه آنان نشسته بودند و گفتوگو مىكردند، ناگهان اسماعيل بن عيسى عباسى داخل مجلس شد. حاضران از هيبت او، سكوت اختيار نمودند و نشستن وى نيز به درازا كشيد. (1)اين، خلاصه جريانى مىباشد كه توسط گزارشگران، نقل شده است. امّا علل و عواملى كه موجب سقوط ناگهانى سقف بر سر زائران شده است، آن هم در چنان وقتى كه موسم زيارت بوده و زوّار فراوانى، داخل روضه منوره حضور داشتهاند در هيچ منبع و مأخذى نيامده و كريمانه! از آن، چشمپوشى شده و مخفى و مجهول مانده است. چه بسا، بسيارى از مسائل ديگر نيز همينگونه و به علت اينكه شرايط و موقعيّت سياسى- اجتماعى، فرصت اعلان به موقع آن را نمىدهد تا ابد، پوشيده و پنهان بماند و لذا امروزه، چيزى ازآن روشن و آشكار نباشد.
اكنون جاى اين سؤال وجود دارد كه آيا سقوط سقف حرم مطهر، حقيقتاً پديدهاى طبيعى بوده و رژيم حاكم هيچ دخالتى در آن نداشته يا همانند روزگاران
1) فرحه الغرى، ص 61؛ نزهه اهل الحرمين، ص 20؛ تاريخ كربلاى معلى، ص 14؛ اعيان الشيعه، ج 3، صص 588 و 589 و ج 4، ص 305؛ مجالى الطف، ص 39؛ بحارالانوار، ج 9، ص 679؛ شرح شافيه، ص 207.
منصور دوانيقى، هارون الرشيد و متوكّل كه آشكارا دست به چنين اقداماتى مىزدند، مخفيانه ولى به صورتى تازهتر و دردناكتر از مراحل قبلى، روى داده است! چه اينكه همزمان با ويرانى قبرمطهر، زائران بىگناهى را كه در اين موسم زيارتى امام حسين(ع) گرد آمده بودند به شهادت رسانده است. اين، نكته مهمى است كه محقق را در پذيرش طبيعى بودن حادثه، دچار ترديد مىكند.
نخستين فرضيه در خصوص طبيعى بودن رويداد، اين است كه به واسطه وجود عيب و نقص در پايههاى ساختمان روى داده باشد، امّا اين فرضيه با توجه به حقايق تاريخى، قابل اثبات به نظر نمىرسد. چه اينكه ساختمان تازهساز بوده و عمر آن در روز فرو ريختن در ماه ذيحجّه سال 273 ه از بيست و پنج سال، بيشتر نبوده؛ بنابراين، معقول نيست ساختمان نوسازى كه فقط بيست و پنج سال عمر دارد، خود به خود و به طور ناگهانى برسر زائران فرو ريزد، بدون اينكه پنهانى، طرحى در اندازند! يا مادهاى به آن تزريق كنند؛ مادهاى كه امروزه به نام «المائله للانهدام/ وسيله ويرانى» شهرت دارد و بسيارى از مشكلات بزرگ و حساس به آن باز مىگردد. (1)اگر به ادامه روايت پيش گفته با سند آن، از اسماعيل بن عيسى عباسى كه گفته است عمويش داود عباسى در همان هنگام و به صورت مخفيانه، درصدد تخريب قبر مطهر امير مؤمنان على(ع) بوده است، به ديد عبرت بنگريم، حقيقت فرو ريختن سقف بر سر زائران حرم امام حسين(ع) در نهم ذيحجه سال 273 ه و دوران الموفق، پسر متوكّل عباسى، و اين حقيقت كه او راه و رسم پدرانش را پيموده و اين رويداد به هيچ وجه، طبيعى نبوده، بلكه رژيم حاكم در پيدايش آن دست داشته است، روشن و آشكار خواهد شد. ما اين بررسى را در كتاب تاريخ عمومى كربلا به صورت مشروح و مفصل آوردهايم.
1) ويرانى مناره عبد در سال 1354، به وسيله مائله الانهدام، صورت گرفت.
حائر مقدس همانگونه كه به دست منصور دوانيقى، هارون الرشيد و متوكّل گرفتار خرابى و ويرانى گرديد و حتى متوكّل، اموال و دارايى آن را نيز غارت نمود، (1)اين اتفاق ناگوار، بارها و بارها براى حائر مقدس و اموال و دارايىهاى نفيس و گرانبهايش، پيش آمده است. از جمله، مردى از طايفه «بنىاسد» به نام ضبّه بن محمد اسدى، در سال 369 ه اموال حائر، اشياء گرانبهاى خزانه و موقوفات آن را به يغما برد. ضبّه بن محمد اسدى، خود را سركرده گروهى از دزدان و راهزنان مىپنداشت و «عين التمر» را مركز خود قرارداد. او همراه با گروهش از آنجا به غارت و چپاول مناطق اطراف و شبيخون به شهرها و راهها و كاروانها مىپرداخت، زيرا در دوران «الطائع بالله» عباسى(363- 381) در شهرها امنيّت و آسايش وجود نداشت.
امّا زمامدار آل بويه عضدالدوله ديلمى در همان سال(369) گروهى از سپاه خود را به عين التمر كه «شفاثه» كنونى است، به منظور تنبيه و سركوبى ضبّه گسيل داشت. او، غافلگيرانه به محاصره درآمد و ناگزير شد، اموال و دارايى و همسر و
1) ناسخ التواريخ، ج 6، ص 438، در باب مصادره اموال و خزانه حائر توسط متوكّل و تقسيم آن، ميان سپاهيان خود.
فرزندان خود را رها كند و پا به فرار گزارد تا خود را از لشكريان عضدالدوله، نجات دهد.
ابن اثير ضمن نقل حوادث سال 369 ه دركتاب تاريخ خود، به دزدىها و غارتگرىهاى اين گروه از حرم امام حسين(ع) و عقوبتى كه بدين خاطر ضبّه بدان گرفتار آمده، اشاره كرده و گفته است:
در اين سال(369)، عضدالدوله گروهى از سپاهيان خود را مخفيانه به عينالتمر فرستاد، در حالى كه ضبّه بن محمد اسدى در آنجا، مستقر شده و دزدى و راهزنى را پيشه خود كرده بود. ضبه، غافلگيرانه به محاصره درآمد و ناگزير، مال و ثروت و خانواده خود را رها كرد و از حلقه محاصره پا به فرار گذاشت و جان خود را نجات داد. سپاهيان عضدالدوله، عين التمر را تصرف كردند و مال و منال او را مصادره و خانوادهاش را اسير نمودند. ضبّه بن محمد اسدى، پيش از اين حرم امام حسين(ع) را غارت كرده بود و گويا به همين عقوبت، اينگونه مجازات گرديد. (1)اين خلاصهاى از نهب و غارت حائر مقدس، در سال 369 ه به دست ضبّه بن محمد اسدى، برابر نقل ابن اثير در كتاب تاريخ خود بود؛ بدون اينكه ما چيزى راجع به جزئيات سرقت و غارت حائر مقدس و خزانه آن به دست اين سارق و راهزن بدانيم و چه بسا كه ما در آينده، نسبت به توضيح و تشريح اين قضايا، بيش از گذشته با مشكل مواجه گرديم، جز اينكه ما با مقايسه رويدادها و سنجيدن بعضى با بعضى ديگر تا حدودى به تشخيص اين حقيقت خواهيم رسيد كه- ظاهراً- تنها به غارت حائر بسنده نشده و دست تعدّى سركشان به ساختمان حائر نيز رسيده و موجب تجديد بناى آن در همان سال گشته؛ چنانكه مشروح آن در فصل «پنجمين
1) الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 236، رويدادهاى سال 369 ه.
تجديد بناى حائر» توسط عضدالدوله، پسر ركن الدوله بويهاى از نظر گذشت.
ابن اثير، ضمن نقل حوادث آن سال با اشاره به اين مطلب، نوشته است:
در سال 369 هجرى، عضدالدوله راه بغداد به مكّه- خداى متعال شرافتش بخشد- را سامان داد و اقامه نماز را براى خانوادهها، شريفان و افراد ضعيف و ناتوانانى كه در مكه و مدينه سكونت دارند، آزاد كرد و همين كار را نسبت به حرمهاى مطهر امام على و امام حسين(ع) انجام داد.
شايد دستور عضدالدوله جهت تجديد بناى حائر در آن زمان، ضرورتى بود كه غارتگرىهاى ضبّه بن محمد اسدى و گروه متجاوز او، ايجاب كرده بودند.
در ماه ربيع الاوّل سال 407 ه و در دوران القادر بالله عباسى، آتش فتنه دنبالهدارى، سراسر كشورهاى اسلامى را فراگرفت و سرانجام جرقّه آن در ماه ربيع الاول سال 407 ه، به حرم امام حسين(ع) رسيد. آتش، ابتدا به فرشها و پردهها افتاد؛ سپس به رواقها و بخشهاى ديگر، سرايت كرد و آنگاه تا گنبد افراشته، زبانه كشيد و تمام ساختمان به علت اين آتشسوزى بسيار شديد، شبانه فرو ريخت و غير از ديوارهاى بيرونى و بخش كوچكى از حرم، ظاهراً چيزى باقى نماند.
خبر اين آتشسوزى در «تاريخ الملوك و الامم»، ابوالفرج بن جوزى و «الكامل فى التاريخ» ابن اثير جزرى، به اقتضاى موقعيّت، آمده است.
ابن جوزى نوشته است:
در ماه ربيع الاوّل سال 407 ه، حرم امام حسين(ع) و رواقهاى آن، در آتش سوخت و علت آن، چنان بوده است كه خدمتكاران، دو شمع بزرگ موجود را در شمعدانهاى آويخته از سقف، روشن كرده بودند؛ ولى در دل شب بر فرش سقوط
كرده، فرشها شعلهور مىگردد و آتش به قسمتهاى ديگر سرايت مىكند. (1)گفته ابن اثير نيز عيناً همچون سخن ابن جوزى است.
از اين دو نقل رسمى يا شبه رسمى؛ ولى متناسب با مقتضيات تاريخى آن دوران خفقان كه زير نظر حكومت يا با رضايت آن صورت گرفته، به دست مىآيد كه آتشسوزى به طور اتفاقى و بدون قصد و غرض، پيش آمده است. اما نگرش علمى به رويدادهاى سال 407 ه در سراسر جهان اسلام و در روزگار احمد القادر بالله عباسى نشان مىدهد كه درگيرىهاى مستبدّانه و خودخواهانه او، بر ضدّ آزادانديشى و تحريم آزادى براى مسلمانان و سختگيرى فراوان، نسبت به افكار و عقايد فرقه معتزله و كافر شمردن كسانى كه به اصول آنان، گردن نهند؛ سپس كافر شمردن فاطميان و ملعون دانستن آنان و ايجاد كينه و دشمنى ميان طوايف مختلف اسلامى از طريق فتاواى به اصطلاح دينى كه از فقيهان معلومالحال مىستانده، شهره و زبانزد بوده است. چه بسا پرتوى از حقيقت بر حادثه آتشسوزى حرم امام حسين(ع)، در ماه ربيع الاول سال 407 ه برافكند. به ويژه اگر رويدادهاى سال 407 ه از آغاز محرم همان سال، به طور پيوسته و پيش از آتشسوزى حرم امام حسين(ع) مدنظر قرار گيرد. همچنين اختلافاتى كه ميان فرقههاى گوناگون اسلامى در قارّه آفريقا و در دوران «المعزّ بن باديس» به وقوع پيوست و ابن اثير، آشكارا گفته كه شيعيان در سراسر آفريقا (2)، مورد هجوم و غارت قرار گرفتند و كشته و تارومار گرديدند و همينطور فتنههاى داخلىِ بعد از آتشسوزى حرم امام حسين(ع) كه بيش از ده روز به طول نيانجاميد.
اين حقيقتى است كه ابن جوزى و ابن اثير، آن را نقل كردهاند:
و در آن ماه- خود ربيع الاوّل- ميان شيعيان فتنه پيوسته و دامنگير، روى داد و حريم شيعيان و حتى زيديّه در «واسط»، غارت گرديد و آتش زده شد و چهرههاى برجسته و سرشناس شيعه و سادات علوى، متوارى شدند و آهنگ «على بن مزيد» كردند و از او، كمك و يارى خواستند. (1)از اينها گذشته، آيا شگفتآور نيست كه تمام رويدادهاى مشابه و به هم پيوسته آفريقا و واسط، در ماههاى نخست آن سال و در دوران القادر بالله و با خودكامگى ويرانگرش، صورت گيرد، ولى در عين حال، حادثه آتشسوزى حرم امام حسين(ع)، عادى و طبيعى و بدون هيچ دليل و علّتى، به قضا و قدر نسبت داده مىشود؟! با اينكه امثال و نظاير اين رويداد به طور همزمان در ساير مناطق، چنانكه خود گواه آنند، اتفاق افتاده است؛ چنانكه اين قضيه، فراگير شده و همه جا را بدون استثناء، در برگرفته است. همانطور كه به فاصله ده روز بعد از آتشسوزى حرم امام حسين(ع) و در بيستم ماه محرّم، حرم عسكرييّن در سامرا نيز دچار آتشسوزى گشت و دقيقاً در همان روز، مناطق مسكونى شيعيان در بغداد و در سمت و سوى «كرخ»، مانند محلّه «نهر طابق»، محلّه «دارالقطن» و بخشى از محلّه «باب البصره» آتش زده شد.
دسيسههاى القادر بالله، همچنان گسترش يافت و سرانجام به خانه خداى متعال و مسجد پيامبر اكرم(ص) و بيت المقدس رسيد. زيرا در همان روز و به طور همزمان، ركن يمانى كعبه معظمه آسيب ديد و ديوار مقابل قبر پيامبر اكرم(ص)، سقوط كرد و قبهالصخره در بيتالمقدس، فرو ريخت. (2)بر اثر اجراى دستورهاى فتنهانگيز و
دسيسههاى القادر بالله، اينگونه بلا و مصيبت گسترش پيدا كرد و پريشانى و نابسامانى، همزمان سراسر جوامع اسلامى را فرا گرفت.
القادر در طول چهل و دو سال زمامدارى طولانى خود از سال 381 تا سال 422 ه، كشورهاى اسلامى را بازيچه خود قرار داد؛ در آنها آتشافروزى كرد؛ خونهاى زيادى ريخت و خانهها و شهرها و حتى اماكن مقدسه و مشاهد مشرّفه را، ويران ساخت و مسلمانان تمام فرقهها را با پشتيبانى فقيهان معلومالحال، مورد تهديد و تطميع و تحت فشار، قرار داد و دورانى رقم زد كه از لحاظ سنگدلى و رسوايى، نِروُن عرب(متوكل) را روسفيد كرد.
القادر سياست ترور و وحشت خود را با فتنهانگيزى ميان فرقههاى اسلامى، پيش از ماه ذيحجه سال 389 ه (1)و نيز ماه محرم سال 390 ه آغاز كرد و در اواخر عمر خويش با تجديد فتنههاى بغداد، در سال 422 ه، كامل نمود.
ابن اثير مىگويد:
ساكنان باب البصره، به گروهى از مردم قم كه قصد زيارت امام على و امام حسين(عليهما السلام) را داشتند، اعتراض نموده، سه نفر از آنان را به قتل رساندند و از زيارت حرم امام موسى بن جعفر(عليهما السلام)، جلوگيرى كردند. (2)در همان هنگام كه القادر، سياست تفرقهافكنانه را در اين منطقه اجرا مىكرد، در بخش شرقى سرزمين اسلامى، سياستى متفاوت و در تقابل با اقدامات ويرانگر او جريان داشت. زيرا سلطان محمود غزنوى در سال 421 ه، بدون ترديد نهايت سعى و تلاش خود را جهت ساختن بنايى شايسته و باشكوه بر روى قبر امام على بن موسى الرضا(عليهما السلام)، امام هشتم شيعيان در شهر طوس، از توابع خراسان و نيز تشويق
زائران به زيارت آن حضرت و جلوگيرى از اذيت و آزار آنان به كار بست.
ابن اثير و ديگر مورخين، ضمن نقل رويدادهاى سال 421 ه، آوردهاند كه:
عينالدوله، محمود بن سبكتكين پادشاه غزنه در اين سال، بارگاه طوس را كه قبر مطهر امام على بن موسى الرضا(ع) در آن قرار دارد به طرز باشكوهى (1)تجديد بنا كرد؛ در حالى كه پدرش سبكتكين، آن را خراب كرده بود و چنان بود كه مردم طوس، زائران آن حضرت را اذيّت و آزار مىكردند؛ ولى سلطان محمود، آنان را از اين كار بازداشت. دليل كار او اين بود كه اميرمؤمنان على(ع) را در خواب ديد كه به او فرمود: تا كى بايد چنين باشد؟ و او متوجه شد كه منظور آن حضرت، مشهد است. لذا دستور بازسازى آن را صادر كرد. (2)
و از آنجا كه اوضاع و احوال، آشفته و پريشان و سررشته امنيّت و آسايش، به واسطه فتنهانگيزى ميان فرقهها و ويرانى اماكن مقدّسه و آتشافروزى در حرم امام حسين(ع) و حرم عسكريين(عليهما السلام) در سامرّا، گسسته بود؛ ناگزير پست وزارت
1) ساختمان حرم امام رضا 7، حقيقتاً از ابهت و عظمت زيادى برخوردار است. چه اينكه براى اداره امور آن، سيستم شاهانهاى نظير هيئت امنا، نظم و انضباط، پردهدارى، نگهبانى و كاركنان فعّال، بسان دربار سلاطين و پادشاهان، تعيين شده است. همچنين بخشهاى زياد و گوناگونى همچون مهمانخانه حضرت، موزه نگهدارى هدايا و نذورات گرانبها و كتابخانه عمومى با صدها هزار جلد كتاب كه آماده مطالعه و بهرهبردارى مىباشد ولى متأسفانه كمتر مورد استفاده قرار مىگيرد؛ چه اينكه از مديريّت متخصص و آشنا به اصول و برنامههاى اداره كتابخانههاى عمومى بىبهره است و اين بزرگترين عيب و نقص اين كتابخانه باعظمت مىباشد. برابر اطلاع ما، بخشى از كتابهاى خطى اين كتابخانه، سال گذشته مفقود شده، در حالى كه مديريت آن با فردى از خاندان قاجار شاهان پيشين كشور ايران بوده كه تخصصى در اين كار نداشته است؛ بلكه تنها به خاطر حمايت و مساعدت، يا به عنوان حق السكوت به اين سمت منصوب گرديده است؛ به همين جهت، مراجعين به خواسته خود نمىرسند و محقق به كارى جز مطالعه داستانهاى فارسى خرافى و بىپايه و اساس مانند: «اسكندرنامه»، «حسين كرد»، «مغول در ايران» و ... تشويق نمىشود. گويا مقصود از تشويق به مطالعه اين قبيل داستانهاى خيالى كه ذهن خواننده را به دوران قاجار نزديك مىكند، تحريك به شورش و بازگشت به حالت سابق است.
2) تاريخ ابن اثير، ج 9، ص 139.
را به ابن سهلان رامهرمزى واگذاردند تا اوضاع و احوال نابسامان را به سامان آورد؛ امنيّت از دست رفته را باز گرداند و سكون و آرامش را تأمين كند. آرى ابن جوزى نوشته است:
به خاطر اين اتفاقات ناگوار، در ماه ربيع الثانى خلعت وزارت از طرف سلطانالدوله بر قامت ابومحمد، حسن بن فضل رامهرمزى، پوشيده شد و او همان كسى است كه ديوار امام(ع) را ساخت. (1)
1) المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، ج 7، ص 282.
سياست ويرانى و تخريب و كشت و زرع و آتشافروزى با ابزار و آلات و آب و آتش نسبت به قبر امام حسين(ع) با پايان يافتن دوران سوّم زمامدارى بنىعباس تا مدتى فروكش كرد. ولى سياستى تازه و در مقايسه با گذشته، سبكتر و آرامتر و در حقيقت، دنبالهرو همان هدف نخستين و به منظور كاستن از جايگاه اين آستان مقدس، از طريق غارت دارايى حائر و ربودن خزانه و موقوفات آن و زدودن جلوههاى شكوه و عظمتش- كه در فرشها و پردههاى گرانبها و چراغهاى طلاكارى شده و خزانه سرشار از نذورات و هداياى نفيس و ارزشمند آن زمان نمودار بود- آغاز گرديد. المسترشد بالله پسر المستظهر عباسى، اين سياست جديد را در ربع اوّل قرن ششم ه، نسبت به حائر مقدس در پيش گرفت.
علّامه مجلسى(رحمه الله) در «بحارالانوار»، به نقل از «مناقب» ابن شهر آشوب آورده است:
المسترشد به دارايى حائر و كربلا، دستبرد زد و گفت: قبر، نيازى به خزانه ندارد و آنها را ميان سپاه خود تقسيم كرد؛ وقتى بيرون آمد، او و پسرش «راشد» كشته
شدند. (1)در زمامدارى المسترشد، زمين با همه فراخىاش براى شيعيان تنگ و كوچك شد. زيرا المسترشد اعلام كرد، در خزانه قبر هر اندازه دارايى و جواهرات، گرد آمده، برمىدارد و ميان لشكريان خود، قسمت مىكند و بر اين عقيده و باور است كه قبر، به خزانه احتياجى ندارد؛ هرچند نسبت به ساختمان، اقدام ناشايستى انجام نداد. (2)البته المسترشد در اين هنگام، مهيّاى تجهيز سپاه و گردآورى جنگاوران مىشد تا شورشهاى داخلى اواخر خلافت خود را كه در سال 525 ه و مدت كوتاهى بعد از مرگ سلطان محمود پديد آمده بود سركوب كند. به همين جهت، نياز شديدى به نقدينگى داشت، بنابراين به حائر مقدس دستبرد زد و اموال آن را مصادره نمود و در راه تحكيم پايههاى دولت خود، در جنگهايى كه بر ضد مسعود شاه، برادر سلجوق شاه به راه انداخته بود، در اواخر سال 526 ه هزينه كرد.
ميان دو طرف، نبردى درگرفت و جنگ به زيان المسترشد به پايان رسيد و او به اسارت دشمن درآمد و در حالى كه ميان چادر خود بود، ناگهان گروهى از باطنيه غافلگيرش كردند و او را كشتند و بعد از اينكه- برابر نقل پيشين-، اموال حائر مقدس را تصرف كرد، به هلاكت رسيد.
بعد از رويدادهاى مذكور در اوايل هر يك از دو قرن پنجم و ششم هجرى، از جمله آتشسوزى مهيب حرم امام حسين(ع) با دسيسه القادر بالله عباسى در سال 407 ه و دستبرد المسترشد به اموال حائر در سال 526 ه، مدت زيادى(حدود چهارصد و پنجاه سال) سپرى شد و به حسب ظاهر سوءقصدى نسبت به حائر صورت نگرفت و به حرم امام حسين(ع) در تمام اين مدّت، اهانت نشد، يا قربانى هوا و هوسهاى پست و پليد سياسى قرار نگرفت؛ بلكه برعكس در اين مدت نسبتاً طولانى به گواهى شواهد و قرائن، مورد تجليل و احترام فراوان سلاطين و زمامداران و طبقات مختلف مردم در سراسر جهان اسلام بود تا اينكه حادثههاى نيمه دوّم قرن نهم ه به دست «علىّ بن محمد بن فلاح»، معروف به مشعشعى پيش آمد.
در اوايل اين قرن دولتى عربى در جنوب عراق تأسيس شد كه تدريجاً قلمرو خود را گسترش داد و حويزه، اهواز، جزاير خليج فارس و بخشى از شهرهاى خوزستان را ضميمه خود كرد و بيش از دو قرن، يعنى از سال 808 ه كه توسط فلّاح بن محمد آل مشعشع(متوفّاى سال 854 ه) تأسيس گشت تا سال 1025 ه ادامه يافت. سپس قدرت ايشان كاسته شد و دستنشانده شاهان صفوى گرديدند.
برخى پنداشتهاند، آل مشعشع از ساداتند؛ ولى ما تاكنون به خاطر اختلاف نظر روشن و آشكار مورخين در نسبشان، به صحت و درستى اين پندار نرسيدهايم.
آل مشعشع، بر دو دستهاند: يك دسته، غُلاتاند (1)و دسته ديگر، متظاهر به مذهب تشيّعاند. نخستين فرد از آنان كه به سلطنت حُويزه- پيش از روييدن موى صورتش- رسيد فلّاح بود كه در كودكى، پدرش را از دست داد و شيخ احمد، پسر شيخ فهد حلّى با مادرش ازدواج كرد و تربيت او را برعهده گرفت.
فلّاح در سال 854 ه از دنيا رفت. (2)محمد پسر فلاح، از شاگردان شيخ بود؛ ولى ادعاى باطلى كرد و شيخ ناگزير، فتواى قتل او را صادر و خونش را به فرمانروا امير منصور بن قيان بن ادريس عبادى مباح اعلام نمود. لذا فرمانروا او را به بند كشيد تا به قتلش برساند، امّا او توانست با فريب و نيرنگ، خود را از مرگ نجات دهد. سپس بخت يارىاش كرد و در مدت كوتاهى عربهاى قبايل مختلف در اطرافش گرد آمدند. نخستين كسانى كه با او بيعت نمودند، «بنى سلامه» بودند. او اين رويداد را به فال نيك گرفت و آن را نشانه سلامتى و عافيت تلقّى كرد و سرانجام بر منطقه خوزستان تسلّط يافت و دست به كارهاى خطرناكى زد و جنگهاى زيادى (3)به راه انداخت؛ از جمله آنها هجوم به نجف اشرف و آتش زدن بارگاه امام على(ع) و تبديل آن به آشپزخانه براى مدت شش ماه بود.
علامه «ضامن بن شَدقم» در كتاب تحفه الأزهار نقل كرده است كه:
بر سراسر منطقه اهواز، از ساحل فرات تا حلّه، استيلا يافت و نيروهايش پانصد نفر بودند و از هيچ سلاحى استفاده نمىكردند؛ چون برخى «اسم» ها را به كار
مىبردند. او خود مذهب غُلاه(غلوّكنندگان نسبت به ائمه)، داشت و به عراق سفر نمود و پوشش دايره شكل بارگاه امام على(ع) را به آتش كشيد و آن را به مدت شش ماه، آشپزخانه قرار داد، زيرا مىگفت: «او(على(ع))، خداست و خداى متعال، فناناپذير است». (1)محمّد بن فلّاح، قيام و دعوت خود را نخستين بار در ماه رجب سال 844 ه آشكار كرد و در سال 866 يا 870 ه از دنيا رفت. (2)
على بن محمد در دوران حيات پدرش، سررشته امور را در دست گرفت و شخصاً رهبرى مردم را عهدهدار شد و آنان را به قبول ادعاى خويش، مبنى بر اينكه روح اميرمؤمنان على(ع)، در وى حلول كرده و آن حضرت زنده است، فراخواند.
او نيروهاى خود را شتابان به عراق برد و مشاهد مشرّفه را غارت نمود و نسبت به عتبات مقدسه، بىادبى و بىاحترامى كرد. پدرش در تربيت و ارشاد او، فرو ماند و همواره سلاطين و زمامداران در نامههايى كه ردّ و بدل مىشد، به كارهاى فرزندش استناد مىكردند، اما او اظهار عجز و درماندگى مىنمود.
از برخى نوشتههايش كه در ميان ياران او پخش و منتشر شده، آشكار مىگردد كه ادعاى «مهدويّت» كرده است. (3)او به همين اندازه اكتفا نكرده و چنانكه نقل مىكنند، ادعاى الوهيّت(خدايى) نيز نموده است.
على بن محمد به «مولى على»، شهرت داشت و در تبهكارى و گردنكشى، پا
جاى پاى پدر مىگذاشت و در قساوت قلب، سرآمد مردم زمان خود بود. بعضاً گفته شده در پايان كار خويش به ادعاهاى واهى پدرش بسنده نكرده و ادعاى خدايى نمود. او حجگزاران را در سال 858 ه و بدون هيچ واهمه و پروايى، در نجف اشرف به قتل رساند و اموال ايشان راغارت كرد. همچنين او در پايان عمر پدرش بر وى تسلط يافت و سررشته كارها را در دست گرفت و رهبرى آن گروه سركش و متجاوز را عهدهدار گرديد.
على بن محمد در دوران حيات پدرش به مشاهد مشرفه عراق شبيخون زد و هرچه در آنها بود به يغما برد و سنگدلى بىسابقهاى ابراز نمود. (1)گفته شده «مشعشعى» از كنيههاى على بن محمد بن فلاح است كه حكمران الجزاير و بصره بوده و در ماه صفرِ سال 858 ه حرمهاى مقدس نجف و كربلا را غارت نموده و مردم آنها را آشكارا به قتل رساند و بازماندگانشان را اسير كرده، به دارالحكومه خود در بصره يا الجزاير، انتقال داده است.
مشهور است كه دستهاى از مشعشعيان گمراه، شمشير مىخوردند، چنانكه در كتاب «رياض العلماء»، نقل شده است:
يكى از گروه اينان در روزگار ما خدمت سلطان رسيد و در حضور خدمتكاران او سخنى گفت و ندانستم، معنى اين سخن چيست. (2)على بن محمد، زندگانى خود را با همين شيوه و روش ادامه داد تا اينكه در سال 861 ه بر اثر اصابت يك تير در مخفىگاه خود در قلعه بهبهان، كشته شد و پس از گذشت سه سال از زمان دستدرازى به حائر مقدس، به سزاى اعمال زشت و ناپسند خود رسيد.
يادكرد ما از غاليانى كه شرف سيادت را، جز با زور و بهتان به خود نبستند- آن هم با اين شرح و تفصيل- صرفاً به منظور به تصوير كشيدن عواملى بود كه به آشفتگى و پريشانى اوضاع و احوال آن روز منتهى گشت و نيز رويدادهايى كه براى حائر مقدس و مشاهد مشرّفه از قبيل غارت، سرقت و ويرانى از يك جانب توسط محمد بن فلّاح در نجف اشرف و از سوى ديگر به دست پسرش على بن محمد در كربلا پيش آمد.
اگرچه بعد از اين هم به شرح و بسطى بيش از آنچه از نظر گذشت، راجع به كارهاى على بن محمد بن فلاح، همانند آنچه ضبّه بن محمد اسدى، قبل از وى انجام داد- مانند غارت اموال حائر و كشتن برقآساى عدّه زيادى از زائران و ساكنان و اسير كردن بازماندگان و انتقال آنان به مركز حكومت خود در الجزاير و بصره- دسترسى پيدا نخواهيم كرد؛ ولى مىتوانيم به موجب شواهد و قرائن تاريخى، ارزيابى كنيم كه خسارت حائر در اين مرحله، به مراتب بيشتر از سال 526 ه بوده است. زيرا حائر مقدس در اين مدّت زمان طولانى بعد از المسترشد تا سال 858 ه گسترش پيدا كرده، درآمد و موقوفاتش، فزونى يافت و خزانهاش از تحفههاى نفيس و چشمگير و هديههاى گرانقيمت كه سلاطين و زمامداران متأخر دولت بنى عباس، خصوصاً احمد الناصر بالله و نيز پادشاهان شيعه، همچون محمود غازان(694- 703 ه) و سلطان محمد خدابنده(703- 716 ه) و پسرش بهادرخان(716- 736 ه)؛ سپس سلطان اويس جلايرى(757- 775 ه) و فرزندانش، سلطان حسين(775- 784 ه) و سلطان احمد(784- 808 ه)، پيشكش كرده بودند، پُر و سرشار بوده است و هر كدام از سلاطين جلايرى مذكور، آثار بزرگ و باعظمتى براى حائر مقدس باقى گذاردهاند.
اين در حالى است كه بهره و نصيب شاهان «قره قويونلو»، اعم از «قرايوسف»(815- 827 ه) و فرزندانش اسكندر(827- 840 ه) و ميرزا جهانشاه(840- 872 ه)
و فرزند ميرزا جهانشاه، حسينعلى(872- 873 ه) در خدمت كردن به حائر و حفظ موقعيّت و جايگاه آن، هرگز كمتر از ديگران نبوده است و به همين خاطر، حائر در اين مقطع از قرن نهم هجرى از شكوه و عظمت فوقالعادهاى برخوردار و خزانه آن، آكنده از ثروتى بيكران، اعمّ از هداياى نفيس و فاخر و گرانبها و كمياب بوده است.
اين حقيقت تا حدودى، از توصيف و تبيين مكرّر شكوه و عظمت حائر، از سوى ابن بطوطه در سال 727 ه فهميده مىشود كه گفته است:
... و روضه مقدسه، داخل آن قرار دارد و بر روى آن، مدرسه بزرگى ساختهاند و يك سالن بزرگ پذيرايى كه از عموم مراجعين در آن پذيرايى مىشود و بر دَرِ روضه منوّره مراقبان و نگهبانان ايستادهاند و هيچ كس بدون اجازه آنان داخل روضه نمىرود. هنگام ورود، عتبه شريفه كه از جنس نقره است، بوسيده مىشود و بر ضريح مطهر، لوسترهاى طلا و نقره و بر درهاى ورود و خروج، پردههاى حرير آويخته است ...
البته زيارت كربلا توسط ابن بطوطه، به قبل از تشكيل دولت جلايريان بازمىگردد؛ همان كسانى كه در راه تعظيم و گراميداشت مشاهد مشرّفه و بالا بردن شأن و جايگاه آنها به ويژه نسبت به حائر مقدس در دوران سلطان اويس و فرزندانش، سلطان حسين و سلطان احمد و سپس در روزگار قرايوسف و فرزندان او، اسكندر و جهانشاه هر چيز نفيس و ارزشمندى را فدا كردند.
با اين وجود، توصيفى كه ابن بطوطه از كربلا در آغاز قرن هشتم هجرى ارائه كرده، از موقعيت آن در قرن نهم هجرى و روزى كه على بن محمد بن فلّاح بدان دستبرد زده، به مراتب كوچكتر به نظر مىرسد. كربلا بعد از زيارت ابن بطوطه، به ويژه در دوران سلطان اويس در سال 767 ه تجديد بنا شد و نيز مرجان، فرماندار بغداد موقوفات زيادى از اموال شخصى خود را- در شهرهاى بغداد، كربلا، عينالتمر و رحاليّه به مسجد جامع و مناره بزرگى كه همان موقع، براى حائر حسينى
ساخت- اختصاص داد. اين مناره در سال 1354 ه ظالمانه ويران گرديد و موقوفات آن كه خيلى زياد بود، چپاول شد.
از آنچه از نظر گذشت، ميزان حيف و ميل داشتههاى حائر مقدس به دست آن گروه ياغى و متجاوز، دانسته مىشود و نيز آشكار مىگردد كه اين حادثه در دوران ميرزا جهانشاه(840- 872 ه)، روى داده است.
در هر صورت، اين خسارت و حيف و ميل از نظر شدت و وسعت، از آنچه به دست مهاجمان وهابّى در سال 1216 ه نسبت به حائر صورت گرفت، به هيچوجه كمتر نبود. بدون ترديد آن ثروت عظيم و سرشارى كه در طول چهارصد سال از قرن ششم تا قرن نهم هجرى در خزانه حائر گرد آمده بود، به واسطه اين رويداد در كمتر از يك چشم برهم زدن به يغما رفت؛ همانگونه كه يك بار ديگر، ثروتى همانند آن ثروت عظيم و بىكران كه در طول چهار قرن(از قرن نهم تا اوايل قرن سيزدهم هجرى) انباشته شده بود، به دست گروه ياغى و متجاوز ديگرى كه در نادانى و تعصّب كور، همتاى گروه نخست بود، مسير غارت و يغما را درنورديد.
كارشناسان، غارت اموال و جواهرات و هداياى نفيس و گرانقيمت حائر را در سال 1216 ه به دست مهاجمان وهابى، بالغ بر دو ميليون دينار طلا، برآورد كردهاند كه ظاهراً، سهم و حصّه اين غارتگران از سهم و نصيب گروه گردنكش نخست، كمتر نبوده است.
در هر صورت آنچه مشعشعيون از حائر مقدس غارت كردند، بالغ بر دو ميليون دينار طلا بوده كه دقيقاً يا تقريباً به اندازه غارت وهابّىها بعد از چهار قرن مىباشد. زيرا آنچه غاليان و وهابىها در هر مرتبه، از حائر به يغما بردهاند؛ اموال و هداياى نفيسى بوده كه در طول چهار قرن در خزانه آن جمعآورى شده بود. بدينگونه كار غلات و وهّابىها در هر دو حالت يكسان است.
همانا بزرگترين فاجعه تاريخى كه بعد از واقعه عاشورا، براى كربلا پيش آمده، حمله و هجوم وهابىها به آن در سال 1216 ه است. فاجعهاى كه صداى آن، همواره در جوامع اسلامى و مجامع اروپايى مىپيچد و مورّخين، اعم از مسلمانان و مستشرقين، نسبت به زشتى و رسوايى آن حيرانند و از بازتاب آن در هنر شعر، خبر دادهاند.
آرى شعرا اين فاجعه زشت و كريه را در قصيدههاى طولانى به تصوير كشيده، زواياى دلخراش آن را با دقت هر چه بيشتر توصيف نموده و آن را عاشوراى ديگرى در دل تاريخ، برشمردهاند. ما نمىخواهيم در مورد اين فاجعه بزرگ، قبل از ديگران اظهارنظر كنيم. به همين جهت فرصت را در ابتدا به مورّخان اروپايى و بعد از آن به مورّخان مسلمان مىدهيم تا آن فاجعه عظيم و كشتار هولناك را توصيف و ترسيم كنند و ديدگاه خود را درباره آن ابراز دارند.
بنابراين، رشته كلام را نخست به «مستر استفان هميسلى لونكريك» انگليسى
مىسپاريم تا با صراحت لهجه و آزادگى مخصوص به خود در برابر تاريخ و افكار عمومى جهان، به ايراد سخن در اين محاكمه تاريخى بپردازد. اكنون به سخنان او در كتاب «چهار قرن از تاريخ عراق» گوش فرا دهيد كه چنين مىگويد:
عربهاى سرزمين نجد در عقيده و مذهب، با ديگر مسلمانان تا اواخر قرن دوازدهم هجرى اختلافى نداشتند تا اينكه آموزههاى جديد «محمد بن عبدالوهاب»، ميان آنان پخش و منتشر گرديد و با طبع اوليّه ايشان كه از تمدن بويى نبرده بودند و در تأمين نيازمندىهاى زندگى، به جنگ و خونريزى تكيه داشتند، موافق بود و از جانب فرمانده آنها(محمد بن سعود) نيز مورد استقبال قرار گرفت.
محمد بن عبدالوهاب، فارغالتحصيل دانشكده دينى بغداد بود و فرصتى به دست آورد تا ديدگاه بزرگان را نسبت به محل اقامت خود جلب نمايد.
او از بغداد به مدينه و سپس به عوينه در نجد منتقل شد و سرانجام، مجبور به فرار از آنجا گرديد و به محمد بن سعود امير «درعيّه» پناهنده گشت و از او خواست اجازه دهد نزدش اقامت نمايد. مدت دو سال آنجا ماند و بر انديشه محمد بن سعود تسلط يافت. در نتيجه، آن دو نفر، نيروهاى مادّى و معنوى خود را متحد ساختند كه از پيوستن آنها دولت بسيار كوچكى پديد آمد و افكار خود را پيروزمندانه، نشر و گسترش دادند. (1)امير محمد بن سعود در سال 1179 ه(1765 م) از دنيا رفت و عبدالعزيز بن سعود، جانشين او شد. هنوز سال 1189 ه(1775 م) فرا نرسيده بود كه عبدالعزيز، قدرت عظيمى در شبه جزيره به دست آورد و از همان زمان به عنوان امپراطور سعودى نجد با عقيده وهابى شناخته شد و از آن پس، جنگ و ستيزهاى دينى خود را از هر جهت گسترش داد.
1) چهار قرن از تاريخ عراق، ص 227.
البتّه عراق قبل از سال 1205 ه(1790 م) وجود همسايه جديد و بىثباتى را احساس مىكرد، (1)ولى اين همسايه بىثبات، بارها به عراق حمله كرد. حتى قرارداد صلحى هم كه در سال 1214 ه(1799 م) منعقد گشت، سودى نبخشيد؛ زيرا صلحى كه از يك طرف با تعصب خصمانه آميخته است و از جانب ديگر با عرف منطقه تعارض دارد، به ادامه و استمرارش اميدى نخواهد بود. لذا وهابىها به فاصله حدود يك سال، بعد از امضاى قرارداد صلح، در نزديكى نجد به حُجّاج «خزاعل» شبيخون زدند. در نوبتى ديگر و در همان محل، حُجّاج ايرانى مورد هجوم وهابىها قرار گرفتند. هنوز خبر نزديك شدن نيروهاى مهاجم به حوالى «شفاثه»، نرسيده بود كه وزير مختار انگليس در بغداد، سريعاً در نزديكى بغداد اردو زد. (2)
در اينجا، مستر لونكريك، مات و مبهوت از غارت زشت و كريه كربلاى مظلوم و خالى و بىدفاع، به توصيف آن پرداخته و گفته است:
علاوه بر اين، اين فاجعه بسيار بزرگ، مصداق(قابَ قَوَسَينِ او أدنى) به اندازه دو كمان يا نزديكتر» به شمار مىرفت و چنان بود كه بر نهايت بىرحمى و بىشرمى و حرص و طمع فرقهاى دلالت مىكرد و در عين حال به نام دين صورت گرفت!
در هر حال مهاجمان وهابى براى كارزار ويژه ماه ربيع به حركت درآمدند و وزير مختار انگليس به مأموريت هند اعزام شد. امّا هنوز بغداد را ترك نكرده بود كه خبر هجوم وهابىها را به كربلا و غارت آنكه مقدسترين و ثروتمندترين شهرهاى شيعيان به شمار مىرفت دريافت كرد.
سپس مستر لونكريك به توضيح و تشريح هجوم وهابىها به كربلا و غارت و
تخريب حائر مقدس پرداخته و گفته است:
خبر نزديك شدن وهابىها به كربلا شامگاه روز دوّم برج نيسان (1)سال 1801 م و هنگامى كه بيشتر ساكنان شهر، به زيارت نجف اشرف رفته بودند، منتشر شد. لذا حاضران در شهر با عجله و شتاب، درها را بستند. امّا وهابىها كه ششصد نفر پياده و چهارصد نفر سواره برآورد شدهاند، فرود آمدند و چادرهاى خود را برپا كردند و نيروهاى خود را به سه دسته تقسيم نمودند. آنان از زاويه يكى از زائرسراها در ناحيه «باب المخيّم»، روزنهاى در ديوار گشودند و به طور ناگهانى، داخل يك زائرسرا شدند و به نزديكترين دروازههاى شهر، حمله كردند و با گشودن ساده و راحت آن، داخل شهر شدند. ساكنان وحشت كردند و سراسيمه پا به فرار مىگذاشتند و نمىدانستند چه كارى انجام دهند.
وهابىهاى خشن، راه خود را به سوى روضه مقدسه گشودند و شروع به تخريب آن كرده، كليه آرايههاى معمارى نظير قضيب معدنى، كتيبههاى چوبى از جنس ساج و آيينههاى بزرگ را از جا كندند و هداياى نفيس و نذورات گرانبها، اعمّ از پيشكشهاى صاحبمنصبان و زمامداران و سلاطين و شاهان فارس را غارت نمودند و نيز طلاجات ديوارها و سقف را جدا ساختند و شمعدانىها و سجّادههاى فاخر و قيمتى و آويزهاى ارزشمند را برداشتند و درهاى كندهكارى شده و خلاصه هر وسيلهاى از اين قبيل را جمعآورى نموده، به بيرون حرم انتقال دادند. (2)سپس مستر لونكريك، پرونده هزاران زن و مرد و پير و جوان و كودك را كه قربانى وحشىگرىهاى مهاجمان شدهاند فراروى عدالت انسانى، گشوده و گفته است:
افزون بر اين كارها، حدود پنجاه نفر را نزديك ضريح و پانصد نفر را نيز بيرون
حرم و در صحن به قتل رساندند. اين مهاجمان وحشى در شهر هم، دست به فساد و تخريب زدند و به هر كسى رسيدند، او را بىرحمانه كشتند. همچنانكه به هر خانهاى، دستبرد زدند و به هيچ پير كهنسال يا كودك خردسالى، رحم نكردند و حرمت هيچ زن و مردى را نگاه نداشتند. از همين روى، هيچ جنبندهاى از كشتار وحشيانه يا اسارتشان در امان نماند.
بعضى شمار كشتهشدگان را، هزار نفر و برخى ديگر پنج برابر آن(پنج هزار نفر) برآورد كردهاند.
رسيدن وزير مختار انگليس به كربلا هم سودى نداشت؛ چه اينكه او نيروهاى تحت امر خود را در كربلا و حلّه و كفل، مستقر نمود و خزينه نجف اشرف را به بغداد، منتقل كرد؛ سپس به منظور حراست و نگهبانى از كربلا ديوار خاصى را در اطراف شهر كشيد و با اين حساب براى انتقام از كردار شنيع دشمن بىمنطق، اقدامى صورت نداد.
البته اقدام زشت و نكوهيده وهابىها، ضربه سنگين و كشندهاى براى «سليمان پاشا»، پاشاى بزرگ و فرماندار بغداد به شمار مىرفت كه در تمام عمرش، بىسابقه بود. ترس و پريشانى، سراسر تركيه و ايران را فراگرفت و به اين ترتيب، خود سرانِ وحشى سرزمين نجد به زادگاه خود، بازگشتند؛ در حالى كه شترانشان بار سنگينى از
هداياى نفيس و غيرقابل ارزيابى، حمل مىكردند. (1)بسيارى از مورّخان، اين رويداد دردناك را براى اين شهر مقدس اسلامى و برخوردار از امنيّت، به سانِ مسترلونكريك با شگفتى و زشتى و رسوايى توصيف نمودهاند.
در بيان آنان، همانند نقل لونكريك، ويرانى حائر مقدس و غارت شهر كربلا و كشتن هزاران انسان بىگناه، اعم از بزرگسالان، جوانان، كودكان، مردان و زنان، فراوان آمده است، مانند اعيان الشيعه (2)، تحفه العالم (3)، روضات الجنّات (4)و شهداء الفضيله (5)اثر گرانسنگ علامه شيخ عبدالحسين امينى و ديگر كتابهاى تاريخى كه اينك مجال ذكر تمام آنها نيست و به همين چند مورد جهت مراجعه بسنده مىشود. امّا توصيف و تشريح حيرتانگيز اين غارت شرمآور و آنچه از اموال و خزانه حائر مقدس و اسباب و وسايل روضه منوره ربودند و كارهاى ويرانگرى كه در آن، انجام دادند، به طور مشروح و مفصل در كتاب «تاريخ كربلاى معلى» به قرار زير آمده است:
«كربلاى معلّى، مدت مديدى بالغ بر سه قرن- بعد از غارت مشعشعىها در سال 858 ه تا غارت وهابىها در سال 1216 ه- با خاطرى آسوده، باقى ماند و در تمام اين مدت، پديدهاى كه صفاى ساكنان آن را تيره و تار نمايد، روى نداد تا اينكه سال 1216 ه فرا رسيد. امير سعود وهّابى، سپاه انبوهى مركب از بيست هزار شمشيرزن،
مهيّا ساخت و با محافظان و ساكنان كربلا، نبرد شديدى كرد؛ در حالى كه ديوار شهر، عبارت از يك لايه شاخههاى به هم پيوسته نخل، پشت سدّى از گل بود. مهاجمان وهابى در اين پيكار چنان جنايتى مرتكب شدند كه زبان از نقلش عاجز است تا جايى كه گفته شده، در يك شب بيست هزار نفر را كشتند. بعد از اينكه فرمانده سعودى به اهداف نظامى خود رسيد، به جانب خزانه قبر مطهر كه سرشار از اموال و هداياى نفيس بود، رفت و تمام آنها را غارت كرد. نقل شده كه او مُهر گنجى را گشود كه جمله «از زوّار جمعآورى شده است» بر روى آن نوشته شده بود. از جمله اموالى كه ربود، عبارت است از: يك لؤلؤ بزرگ، بيست عدد شمشير با روكش طلا و كندهكارى شده، سنگهاى قيمتى، ظرفهاى طلا و نقره، فيروزه، الماس و ذخاير نفيس و ارزشمند ديگر.
گفتهاند، از جمله موارد ديگرى كه سعود وهّابى غارت كرد، اسباب و اثاثيه حرم، فرشهاى آن، چهار هزار شال كشمير، دو هزار شمشير نقرهفام و تعداد زيادى انواع سلاحهاى ديگر بود. كربلا بعد از اين حادثه دلخراش، حزنانگيز و درخور مرثيهسرايى گشت. بعضى افراد كه از اين رويداد جان سالم به در برده بودند به كربلا بازگشتند و خرابىهاى آن را بازسازى نمودند و رفته رفته عمران و آبادى را به آن، باز گرداندند.
در اوايل قرن نوزدهم ميلادى، يكى از سلاطين هندوستان، كربلا را زيارت كرد و از وضعيت نابسامان آن، متأثر گرديد، لذا بازارهاى زيبايى براى كربلا ساخت و خانههاى وسيعى بنا كرد و گروهى از مصيبتديدگان را در آنها مستقر كرد. او براى جلوگيرى از هجوم دشمنان، ديوار محكمى پيرامون شهر ايجاد نمود و در اطراف آن، سنگر و پستهاى نگهبانى قرار داد و مطابق معمول زمان، ابزارآلات دفاعى نصب كرد؛ لذا دور از دسترس مهاجمان قرار گرفت و ضريب امنيتى آن، بالا رفت و
در نتيجه، ترقى و پيشرفت بدان روى آورد.
بارى ديدهها در اين فاجعه، خون گريست و دل مسلمانان سراسر جهان اسلام به درد آمد و تمام دنياى اسلام بر خود لرزيد. زيرا با اين رويداد جانخراش، مصيبتهاى كربلا و غم و اندوه عاشورا بار ديگر زنده گشت؛ چنانكه حاج محمدرضا أزرى شاعر متوفى به سال 1240 ه از آن چنين ياد كرده است:
ونادى به نادى الصلاح مؤرخا لقد عاودتنا اليوم ارزاء كربلا
و آواز داد بدان آوازدهنده خير، در حالى كه تعيين تاريخ مىكرد. هر آينه امروز، مصيبتها كربلا، براى ما تازه گرديد!
حتى مراكز دولتهاى اسلامى به نقل مستر لونكريك در كتاب تاريخ خود، شديداً به تكاپو افتادند. تهران و استانبول همزمان، تجاوز وهابىها را كاملًا زير نظر داشتند و ايران يك صدا، دفاع از كربلا و ضريح مقدس امام حسين(ع) را فرياد كرد. (1)اين مورخ به علت كشته شدن سركرده وهابىها به فاصله حدود يك سال از غارت گسترده اين شهر ايمن، اشاره كرده و گفته است:
مردم بر اين باورند كه كشته شدن عبدالعزيز بن سعود، آن پير فرتوت در سال 1218 ه(1803 م) با تحريك و تشويق پاشاى بغداد، صورت گرفت و قاتل، فردى به نام «مُلّا» و تبعه افغانستان و ساكن بغداد بود كه با كشتن او، انتقام فرزندان خود را كه در واقعه كربلا به قتل رسيده بودند گرفت. (2)صاحب كتاب مجالى الطف با سرودن چند بيت، غارت وهّابىها را اينگونه
توصيف كرده است:
فشد لا يثنى هواه الثانى ومزق الكتاب والمثانى
وهدم الشباك والرواقا واستلب الحلى والاعلاقا
وقتل النساء والاطفالا إذ لم يجد فى كربلا رجالا
لانهم زاروا الغدير قصدا فارخوه(بغدير) عدا(1216)
پس هجوم آورد و فطرت اوليه بر ميل ثانوىاش فائق نگشت و قرآن كريم و آيات شريفه آن را پاره كرد! و پنجرهها و شبستان را ويران ساخت و زيورها و آويزها را ربود! و زنان و كودكان را به قتل رساند! زيرا در شهر كربلا، مردى نيافت. آنان آهنگ(نجف و) زيارت غدير، كرده بودند. تاريخ اين غارت را(ب، غ، د، ى، ر/ 1216) تعيين نمودند.
تصويرى منحصر به فرد از تخريب اين اثر كه عبارت است از مناره مرجان و مشهور به مناره عبد- در سمت شمال شرقى صحن امام حسين(ع)- كه از آثار باستانى بزرگ و با عظمت است پيش روى خواننده قرار دارد. مناره سرفراز و استوارى كه در سال 1354 ه(1935 م) از بنيان كَنده شد؛ در حالى كه كارگرانى كلنگ به دست، مشاهده مىشدند كه مشغول تخريب قسمت فوقانى آن بودند.
اهميّت اين تصوير از جنبه تاريخى اين است كه انسان را به انديشه و تفكر، درباره گذشته وامىدارد؛ گذشتهاى كه پيش از اين، سند اطمينان بخشى از آن در اختيار نداشته، نمىدانستيم حائر مقدس در روزگاران گذشته و در دوران متوكل و غير او چگونه و به چه صورت ويران شده است. اين، ويژگى بارزِ اين تصوير منحصر به فرد در نوع خويش است. آنچه در پى مىآيد، مختصرى در خصوص معرفى مناره عبد و خلاصهاى از تاريخ ساخت و موقوفات و نيز تعمير آن در دوران شاه طهماسب صفوى است. همچنين بيان كوتاهى است در علل و اسباب تخريب آن و انديشه توسعه صحن شريف- از طرفى كه اين مناره، در آن واقع است- و
بالاخره اشعار شاعران در تأسف از تخريب و ويرانى آن.
صحن امام حسين(ع) و گنبد برافراشته آن تا سال 1354 ه با منارههاى سهگانه كه جلوه و آرايه حائر به شمار مىرفتند، مشخص مىگرديد. دو مناره در جلوى ساختمان حرم و يك مناره در انتهاى آن و در ناحيه شرقى صحن شريف، قرار داشتند. مناره سوّم و انتهايى، همان مناره باستانىِ پايدارى بود كه بر شكوه حائر مقدس و زيبايى چشمانداز آن، مىافزود. اين مناره همانگونه كه از تصوير چاپ شده در صفحه آخر كتاب، آشكار مىشود، در جانب شرقى صحن و متصل به ديوار آن، به فاصله بيست متر از زاويه شمال شرق، ساخته شده و در سمت چپ زائرى قرار دارد كه به حرم ابوالفضل العباس(ع) مىرود.
بلى تبقى محكم الاساس شمال من يمضى إلى العباس
قامت افراشتهاى كه با شالوده استوارش پايدار است و در شمال زائرى كه به سوى [حرم] عباس(ع)، مىرود، واقع شده است.
مناره عبد از تمام منارههاى موجود در عتبات مقدس كربلا، نجف، كاظمين و سامرّا بزرگتر و استوارتر بود و به لحاظ ارزش و جايگاه در ميان آثار باستانى عراق دومين اثر تاريخى بعد از «ملويه» و مسجد جامع متوكّل در سامرّا قرار داشت. قطر قاعده آن، حدود بيست متر بود و ارتفاع آن به چهل متر مىرسيد؛ در حالى كه با دو اثر بديع سنگ مرمر و كاشى قديمى كه وجود آنها امروزه در آثارِ باستانى عراق و ايران جداً كمياب است، نماكارى شده بود و دقيقاً معلوم نيست بعد از ويرانى آن در سال 1354 ه(1935 م) بر سر زخارف گرانبهاى آن چه آمد.
چنانكه پيشتر گفته شد، امير مرجان از طرف سلطان اويس جلايرى، به فرماندارى عراق رسيد. او كه غلام زرخريد سلطان اويس بود، پرچم سركشى و مخالفت برافراشت؛ لذا سلطان اويس، سپاه زيادى از تبريز گسيل داشت كه ياران مرجان را تارومار كردند. وقتى مرجان يكه و تنها ماند، به كربلا گريخت و به حرم امام حسين(ع)، پناه برد و اين مناره پايدار و مشهور به «مناره عبد» را با مسجد جامع متصل به آن، بنا كرد. او املاك خود را در بغداد و كربلا و عين التمر و رحاليّه و جز آنها وقف نمود تا درآمد آنها صرف مسجد و مناره گردد و تمام آنها عنوان موقوفات حسينى به خود گرفتند.
امّا خود مرجان در مسجد جامعى كه خود ساخت، معتكف شد و به امام حسين(ع) پناه برد. هنگامى كه اويس از ماجراى غلام خود مرجان مطلع شد، او را فراخواند و احترامش كرد و از خطا و تقصيرش درگذشت و به واسطه خدمات ارزندهاى كه در سال 767 ه به حائر مقدس كرده بود، او را به فرماندارى عراق بازگرداند و خود وى نيز نسبت به گراميداشت حائر مقدس، همت گماشت و در همان سال، اقدام به تجديد بناى آن كرد.
بعد از گذشت دو قرن از احداث مناره عبد به دست مرجان(فرماندار سابق عراق) اين مناره، به مرمّت و بازسازى نماى بيرونى نياز پيدا كرد. به همين جهت شاه طهماسب پسر شاه اسماعيل صفوى، دست كرم و بخشش گشود و در سال 982 ه ضمن انجام اصلاحات و تعميرات بنيادين در حائر مقدس و توسعه صحن شريف از سمت شمال، به اصلاح و تعمير اين مناره نيز پرداخت.
صحن امام حسين(ع)، حسب ظاهر به شكل صحن كاظمين(عليهما السلام)، تنها داراى سه
جهت شرقى، غربى و جنوبى بود و به گفته علامه مجلسى(قدس سره) شاه طهماسب صفوى بود كه جهت شمالى آن را احداث نمود. ايشان مىگويد:
آنچه نزد اينجانب آشكار و معتبر است، اين است كه حائر، عبارت از مجموع صحن قديم است، غير از آنچه در دولت شكوهمند صفوى كه خداى متعال پايههاى آن را استوار فرمايد، بر آن افزون شده است. آنچه از قراين و شواهد براى اينجانب(علامه مجلسى(قدس سره)) معلوم گشته و از بزرگان و معمرين آن شهرها شنيدهام، اين است كه صحن شريف، از سمت و سوى قبله و راست و چپ تغيير نيافته؛ بلكه از ناحيه پشت قبله، گسترش پيدا كرده است. (1)صاحب كتاب مجالى الطفّ در توصيف و تبيين تعمير و مرمّت مناره عبد، توسط شاه طهماسب، آورده است:
ثم تداعى ظاهر المناره للعبد واستدعى له عماره
فمد كفه لها طهماسب وعسرت بما لها يناسب
وارخت ما بين عجم وعرب «انكشت يار» تعنى «خنصر الاحب»
(2)سپس ظاهر مناره عبد، آسيب ديد و [با زبان بىزبانى] خواستار بازسازى شد، لذا شاه طهماسب دست [جود و كرم] گشود و آن را به طور شايسته، مرمّت كرد و در ميان عجم و عرب، تاريخگزارى شد. انگشت يار؛ يعنى خنصر الأحبّ. توضيح اينكه واژههاى انگشت يار و خنصر الاحب، به فارسى و عربى، حروف مشابهى دارند و برابر ابجد 982 مىشوند كه سال هجرى تعمير مناره عبد به دست شاه طهماسب صفوى است.
اين مناره تاريخى و استوار، شش قرن صحيح و سالم برپا بود و از روزى كه در سال 767 ه ساخته شد تا سال 1354 ه كه آخرين سال عمر آن، بر روى زمين و در صحن امام حسين(ع) بود از هر حادثهاى دور ماند. ولى در آن سال، كلنگ فتنه بر پيشانىاش فرود آمد و يكباره از بالاترين نقطه تا پايه و اساس آن در دل زمين، خراب و ويران گرديد. علت تخريب، آن بود كه گفتند كج شده و خطرناك است و بايد پيش از اينكه براى حائر مقدس، مشكلى ايجاد كند، ويران شود.
البته اين سخنى است كه از ديگران شنيدهايم، زيرا در آن زمان كه مصادف با تعطيلات تابستانى بود، خارج از عراق به سر مىبرديم و در همين مدت، آن را به كلّى ويران كردند و جز همين عكس كه در حال تخريب گرفته شده، چيزى از آن باقى نمانده است؛ امّا اينكه چه كسى و چرا گفته كه مناره، كج و مايل به ويرانى است، نمىدانيم. آيا به راستى با كج شدن در معرض ويرانى قرار گرفته و لازم بود براى رفع خطر تخريب شود و آيا از ريشه و پايه كج شده بود و جز با تخريب آن از اساس، خطرش برطرف نمىگشت؟ از پاسخ اين پرسشها، آگاه نيستيم! زيرا اينها از امور علمى و فنّى است و از ديدگاه ما راه صحيح هر تصميمى را علم و تكنيك تعيين مىكند و دانش و فن است كه مىتواند اعلام كند، آيا باقى ماندن مناره خطرآفرين بوده است يا خير؟ و آيا اين خطر، با فرض اينكه وجود داشته باشد، به ميزان انحناى رأس آن بوده يا تا ريشه و اساس آن در دل زمين، پيشرفت كرده بوده است؟
اينها، مسايل علمى و فنى است و هيچ كس نمىتواند در آنها خدشه وارد نمايد. چه بسا دانش و تخصص، ضرورت ويرانى آن را از ريشه مقرّر كرده است و چه كسى مىداند؟!
امّا سخنان مردم به نقل از يك متخصّص مصرى كه در آن تاريخ به عراق اعزام
شده بود تا به امور اوقاف رسيدگى كند و تصوير سندهاى اصلى را از استانبول دريافت نمايد و خطاى وى در جابهجايى موقوفات مناره عبد و مسجد جامع آن، جاى تأمل دارد. همچنين از همان زمان تاكنون، راجع به اقدامات اين متخصص كه باعث قلع و قمع اين مناره تاريخى و استوار از عالم وجود گرديد، گفتوگوهاى ديگرى بر سر زبانها افتاده است؛ هر چند امكان دسترسى به حقيقت اين گفتهها يا برداشتها، تاكنون فراهم نيامده است. جز اينكه مناره عبد و مسجد جامع آن، در دوران عثمانى و حتى در حال حاضر حقوقبگيران رسمى داشته و دارد؛ بنابراين، هزينه آنها از كجا تأمين مىشود؟ ما نمىدانيم.
به هر حال، اگر در اظهارات و گفتههاى روزانه مردم، پرتويى از حقيقت وجود داشته باشد، ناگزير بايد روشن شود وگرنه، همانند خود مناره از عالم وجود ناپديد مىگردد و غير از جايى كه در زاويه شمال شرق حائر مقدس، اشغال كرده بود و همچنان با رنگ و ويژگى كاشىهاى متفاوت، از دو طرف ديگر ممتاز و مشخص است، چيزى از آن باقى نخواهد ماند.
امروزه انديشه و تفكّر به ظاهر تازه و جديدى پيدا شده كه در واقع، كهنه و قديمى است و به پانزده سال پيش و روزى كه مناره عبد(اين اثر تاريخى) را ويران كردند باز مىگردد. اين انديشه به توسعه صحن مطهر از سمت مشرق، اشاره دارد تا دو ركن بارز در زاويه جنوب شرقى و زاويه شمال شرقى كه مناره عبد در آن قرار داشته است را بردارند. زيرا همچنان بر ديوار صحن، با تفاوت رنگ و كاشى جديد كه در محل آن نصب شده، با كاشى قديم كه در دو طرف آن به كار رفته، ردّ پايى بر جاى نهاده است. اگر اين دو ركن را كه امروزه به عنوان هدف اصلى مدنظر است
بردارند، هرگونه اثر و نشانه مناره مذكور به كلّى از بين مىرود و چنان مىشود كه گويى چنين چيزى در عالم وجود نبوده و هيچ كس آن را نديده است.
صاحب كتاب مجالى الطف، توجه خواننده را به اين نكته جلب كرده، مىگويد:
متصلا مع الجدار الغربى فى باب صحن السبط أو فى القرب
وربما يزال كالسبيل ان بنى الصحن على التعديل
(1)در حالى كه به ديوار غربى متصل است، كنار در صحن امام حسين(ع)، يا نزديك آن قرار دارد. چه بسا كه از بين برود و به راه عبور و مرور تبديل شود، هرگاه توسعه و تعديل صحن، عملى گردد. داستان مناره «كفل» همواره در ذهنها جاى دارد و هنوز مردم راجع به آن گفتوگو مىكنند. اين انديشه چنانكه در عبارت پيشين مورد اشاره قرار گرفت، انديشه جديد و تازهاى نيست و طرح و تصميم معروف و مشهورى است و گويا اكنون، زمان تحقق و اجراى آن فرا رسيده است. حتى برخى انديشمندان بر اين باورند كه خيابان اطراف صحن شريف هم زاييده همين ديده و انديشه است وگرنه دور كردن خيابان از مراكز دينى و مدارس علمى و آموزشى پيوسته به حائر مقدس، امكانپذير بود. بالاخره اين حقيقت كه آيا مناره عبد و مسجد جامع آن نيز موقوفاتى در اطراف صحن داشتهاند يا نه، پرسشى است كه پاسخ روشنى براى آن وجود ندارد.
هر بارگاهى از مشاهد مشرفه عراق با شكل هندسى مخصوص به خود، شناخته
1) كتاب مجالى الطف، ص 45.
مىشود. چنانكه مىتوان با مقايسه تصوير آنها اين واقعيت را ملاحظه نمود. در اين ميان بارگاه امام حسين(ع) با گنبد افراشته طلايى و منارههاى سه گانه آن، مشخص و ممتاز بوده و با ويرانى اين مناره(مناره عبد)، يكى از اركانِ حائر نابود شده است. همچنانكه ضريح مطهر و صحن شريف آن حضرت با شكل هندسى شش ضلعى از ساير مشاهد ممتاز و مجزّا مىگردد؛ چه اينكه ضريح مطهر داراى شش ضلع است؛ دو ضلع آن متعلق به فرزندان آن حضرت(على اكبر و على اصغر(عليهما السلام)) مىباشد؛ همانگونه كه خود صحن نيز متناسب با شكل هندسى ضريح مطهر، شش ضلعى است و مىتوان در تصوير شماره دو كتاب، آن را ملاحظه نمود. اين شكل، همان شكل هندسى مورد نظر است و چه بسا رازى از رازهاى دين حنيف در آن نهفته باشد.
بنابراين چرا مىخواهند به بهانه توسعه صحن شريف، آن دو را از ميان بردارند؟ و كاركنان ادارى با چه مجوزى در اين قبيل مسايل كه رابطه تنگاتنگى با عقايد مردم دارد، دخالت مىكنند؟
مردم با دلهره و اضطراب مىپرسند، علت مداخله زياد كاركنان ادارى در امور عتبات شيعه و مقدسات دينى ايشان، برخلاف مذاهب ديگر و به خصوص مداخله در عتبات مقدس كربلا از سال 1935 م تا روزگار طاهر القيسى و از آن زمان تا امروز، چيست؟ در حالى كه هر كس اظهارنظر كند با «به بيگارى كشيدن» «كشتن» و «تبعيد شدن»، مورد تهديد قرار مىگيرد!
گويا مردم اين ديار بايد پاسخگوى بىتدبيرى كسانى باشند كه با قدرت حاكم، رابطه دوستانه و نزديكى دارند. البته سوءتفاهم نشود كه ما خواهان اصلاح و نوآورى نيستيم، بلكه به نظر ما انجام اصلاحات در اين قبيل مسايل، حدّ و حدودى
دارد. همچنانكه اداره داخلى و ديدگاههاى اصلاحى آن از جهات مختلف نيز اهميّت خاص خود را داراست و مىدانيم كه دستگاه حاكم به وسيله القائات كارگزاران خود و نامههايى كه در راستاى منافع خويش به مقامات، مىنويسند يا موافقتهايى كه از ياران و دوستان وابسته به دستگاه، از طريق تأمين منافع مشترك به دست مىآورند، در جريان اين قبيل اقدامات قرار مىگيرند. كارگزاران حكومت در همه اين موارد، حقيقت را وارونه جلوه مىدهند و اشتباهى به گوش دستگاه مىرسانند.
اى كاش از مداخله در امور عتبات، مىكاستند و نيرو و نشاط خود را صرف خدمت به پرچم(خدمت به كشور) از جنبههاى گوناگون آن مىكردند كه خير و صلاح همگان در آن است، زيرا مداخلههاى آنان تاكنون، نتيجه خوبى نداشته است. البته نه از اين جهت كه خيرخواه نبودهاند، بلكه به خاطر عدم تخصص و صلاحيّت انجام كار؛ مثلًا يكى از نتايج مداخله طاهر القيسى، امروز و حسب گفته كارشناسان با بروز برخى مشكلات براى گنبد افراشته آشكار شده است. اكنون چه كسى پاسخگوى آن است؟
اين، داستان تازهاى است كه به روز شنبه 22 ماه رجب سال 1368 ه باز مىگردد؛ چگونه مقدمات كار فراهم مىشود و چه كسى در آينده، پاسخگوى اقداماتى است كه امروز صورت مىگيرد؟ به راستى چه كسى پاسخگوى آنها خواهد بود؟ ما آنچه لازم بود گفتيم و كار را به كسى وانهاديم كه اهميّت آن را احساس مىكند و بر رسول، جز ابلاغ پيام نيست.
به منظور اداى وظيفه خدمتگزارى به دستگاه حاكمه، ناگزير به علّت اين مداخله، اشاره مىكنيم. علت، اين است كه برخى از كارگزاران ادارى، با عَلَم كردن ماجراى كربلا از سال 1935 م آن را ديباچه ترّقى و پيشرفت ادارى و برنامه زندگى سياسى خود، قرار دادهاند و از قِبَلِ آن به پستهاى حساس و برجسته دولتى، رسيده و در
شمار «دوستان» درآمدهاند كه ديگران، گوش به فرمان آنها مىباشند. لذا كربلا از آن زمان در معرض ويرانى و تخريب و بىچيزى و محروميّت قرار گرفت تا زمامدارانش به پستهاى وزارت برسند و در نتيجه، فقر و نوميدى بهره كربلا، و رفاه و ثروتاندوزى و حكمرانى، نصيب آنان گرديد، در واقع كربلا، نردبان حزب و مَناصبى براى جاهطلبان گشت و چنان شد كه شاعر گفته است:
كعصفوره فى كف طفل يهينها تذوق مرار الموت والطفل يلعب
بسان يك گنجشك در دست كودكى كه او را خوار و كوچك مىشمارد و در حالى كه گنجشك، طعم تلخ مرگ را مىچشد، كودك سرگرم بازى خويش است.
آرى، كودك، بازى خود را مىكند و از درد و رنج گنجشك در مشت خويش، احساسى ندارد. با اينكه كربلا در دوران عثمانى و در زمان اشغال و حتى در دولت ملّى كنونى، مقدّس و مورد احترام بوده و هست؛ ولى متأسفانه جوانان محرومى كه به مال و ثروت و موقعيت و مقام، چشم دوخته بودند، كار آن را خوار و سبك شمردند.
آيا از شگفتىهاى روزگار در تاريخ حائر مقدس نيست كه فرماندار، گروهى را مركب از مديران حرمين شريفين و سرشناسان محلّ، تشكيل دهد و سپس آنان را از شهرى به شهر ديگر، گسيل دارد تا براى تعمير و مرمّت بارگاه امام حسين(ع) اعانه جمعآورى كنند؟!
اين كار، اهانت به اين بارگاه شريف و جسارت به دولت محترم است؛ زيرا كى و در چه زمانى، حكومت از آغاز پيدايش خود تا امروز، از تعمير و اصلاح عتبات مقدسه، چه از محلّ درآمد نفت يا ماليات يا موقوفات و يا غير اينها، كوتاهى كرده است. آيا تمام تعميراتى كه طى اين مدّت صورت گرفته، توسط حكومت نبوده است؟
بنابراين، اعزام هيئت و درخواست كمك و اعانه از اينجا و آنجا، براى چيست؟
معنى و مفهوم اين كار، اين است كه حكومت مركزى اقدامى انجام نداده يا نمىدهد و اين، تهمت و افترا و در حقيقت ناديده گرفتن خدمات و خوبىهاست؛ علاوه بر اين در كدام دوره تاريخى بازسازى عتبات مقدسه با كمك و اعانه صورت گرفته است؟
آيا سلاطين و زمامداران در هر دورهاى از تاريخ تا به امروز، به قصد تقرّب به خداى متعال و خدمت به ساحت مقدس امام حسين(ع)، اقدام به ساخت و ساز و تعمير و مرمّت بارگاه آن حضرت نكردهاند؟ اگر باور نداريد، اكنون اين كتاب در دسترس شماست و اين حقيقت را با استناد به منابع تاريخى بازگو مىنمايد.
استفاده از اين روشهاى نكوهيده و ناپسند، جهت تعمير و مرمّت صحن شريف امام حسين(ع)، بىحرمتى به كرامت حائر مقدس، و بىادبى و جسارت نسبت به حكومت ملّى و خدمتگزار است كه در رأس آن، عنصرى افتخارآفرين براى عراق و امت عربى قرار دارد، زيرا او از والاترين نسل و شريفترين دودمان در سراسر جهان عرب است. پس رحمت به كربلا و اينكه حائر مقدس را همان صدمههاى سنگينى كه در سال 1934 م بر آن وارد آوردند، بس است؛ صدماتى مخرّب و ويرانگر! و مىبينيم كه بعد از آن حتى يك وجب را آباد نكردند؛ بلكه ويرانى، هر روز ادامه يافت و ما هرگز مصلحتانديشى مهندسان شهردارى در مورد تخريب حائر را از ياد نمىبريم! فقط كافى است نيم نگاهى، به روزگار طاهر القيسى و عمليات تخريب روزانه شهر كربلا بيفكنيم! لازم به يادآورى است كه طرح اين قبيل مسائل از جانب ما، تنها و تنها از سر خيرخواهى و آگاهسازى مقامات و صاحب منصبان صورت مىگيرد.
با ويرانى مناره عبد، نقصى آشكار براى حائر و حسرت و افسوسى پايدار در دلهاى دوستداران تاريخ و هنر معمارى بر جاى ماند؛ همچنانكه ويرانى آن، يادآور مصائب گذشتهاى است كه به دست غاليان و وهابيان بر سر حائر آمد و دلها را به طپش و ديدهها را به گريه واداشت و شاعران را به مرثيهسرايى برانگيخت.
از جمله آنها مرثيهاى است كه به دوران ساخت و ساز حائر در سال 767 ه تعمير و مرمّت آن در سال 982 ه ويرانىاش در سال 1354 ه و سرانجام بركندن مناره عبد از جاى خود، اشاره دارد و آن را الگويى نمونه براى هر چيزى كه ويران مىشود و از عالم هستى محو و ناپديد مىگردد، برمىشمارد. در كتاب مجالى الطّف آمده است:
ثم بنى المسجد والمناره فاتتسبت للعبد ذى الاماره
وكان ذا فى السبع والستينا من بعد سبع قد خلت مئينا
ثم تداعى ظاهر المناره للعبد واستدعى له عماره
فمد كفه لها طهماسب وعمرت بما لها يناسب
وأخرت ما بين عجم وعرب «انكشت يار» تغنى «خصر الاحب»
سپس مسجد(جامع) و آن مناره ساخته شد و ساخت و ساز آن دو، به بنده صاحب حكومت و فرمان(مرجان) منسوب گشت. اين كار، در سال شصت و هفت، بعد از گذشت هفتصد سال انجام گرديد. سپس سيماى مناره عبد، فرسوده شد و خواستار تعمير و مرمّت گشت، لذا شاه طهماسب صفوى دست كرم گشود و آن را به صورت مناسبى مرمّت كرد. مردم عجم [فارس] در تعيين تاريخ آن گفتهاند: «انگشت يار» كه به معنى «خنصر الاحبّ» در ميان مردم عرب است.
در اينجا، بغض شاعر در ژرفاى وجودش مىتركد و بر زبانش جارى مىشود كه:
وهدمت مناره العبد فلم يبق لها من أثر ولا علم
لقولهم بأن عظمها وهن فى الاربع والخمسين من هذا الزمن
بلى تبقى محكم الاساس شمال من يمضى إلى العباس
متصلا من الجدار الغربى فى باب صحن السبط أو فى القرب
مناره عبد، ويران گشت و ديگر هيچ اثر و نشانهاى از آن بر جاى نيست؛ زيرا گفتند: ستونش به سستى گراييده. در سال 1354 از اين روزگار، ساختمانى كه با شالوده استوار، بر جا بود و در ناحيه شمالىِ كسى كه به زيارت حضرت عباس(ع) مىرفت، قرار داشت، در حالى كه به ديوار غربى متصل بود، كنار در ورودى صحن امام حسين(ع) يا نزديك آن.
آنگاه توجه خواننده را به اين حقيقت كه محل آن نيز در آينده نه چندان دور از بين خواهد رفت، جلب مىكند و مىگويد:
وربما يزال كالسبيل ان بنى الصحن على التعديل
و چه بسا(محلّ آن نيز) نابود و به راه عبور و مرور، تبديل شود، اگر درصدد توسعه و گسترش صحن شريف برآيند.
و سرانجام، مناره عبد را رمز و نماد هر چيزى كه از عالم وجود زوال مىپذيرد، برمىشمارد و اظهار مىدارد:
فنصبت بين سبيل أحمد ومأذن العبد فويق المسجد
فمأذن العبد عرفت حاله وأنه المناره المزاله
پس ميانه راهى كه كشيده شد، قرار گرفت، حال آنكه مناره عبد بر فراز مسجد بود. اكنون حال و روز مناره عبد را دانستى و آگاه شدى كه از بين رفته است.
گويا در نامگذارى اين مناره به «مناره عبد»، سرّ و رازى از نوع ساختار و پيشگويى آغاز و انجام آن نهفته است تا جايى كه گفتهاند: اين مناره، جادويى است، زيرا عاملان تخريب در پايه و اساس آن، دعا و تعويذ و چيزهايى از اين قبيل به دست آوردهاند. همچنين گفته شده كه مرجان، وقتى آن را ساخت، ايمنى ساخت و ساز را با دقّت هر چه تمامتر در آن رعايت كرد؛ چه اينكه همين مناره، او را از چنگال مرگ رهانيد و به همين جهت هر كس را به آن سوءقصد كند يا ويرانش سازد مورد لعنت و نفرين، قرار داده است؛ همانگونه كه شكافنده قبر «توت، عنج آمون» فرعون مصر باستان، مورد لعن او قرار گرفته و هيچ يك از كسانى كه در شكافتن گور وى شركت داشتند، از عقوبت رهايى نيافتند و هر كدام طعم تلخ نفرين او را چشيده، با مرگ شگفتانگيزى از دنيا رفتند.
اكنون بايد پرسيد كه چه كسى دچار لعن مرجان شد، خرابكننده مناره يا دستوردهنده آن؟ چنانكه نقل شده، گفتوگو پيرامون اين موضوع در سالهاى گذشته و در سرزمين شام، فراوان بوده است كه نمىخواهيم با نقل آنها، سخن را بيش از اين به درازا بكشيم. امّا شعرهايى در سوگ مناره عبد، سروده شده كه در بردارنده تعرض صريح و كنايى است و به خاطر اينكه ممكن است براى بعضى از افراد ناخوشايند باشد از نقل آنها خوددارى مىكنيم.
بعد از ويرانى مناره عبد، مردم همواره درباره آن گفتوگو كرده، از سرانجام آن پرسوجو مىنمايند. آنان مىگويند، اگر واقعاً اين مناره، كج شده و در معرض ويرانى قرار گرفته بود، چه مانعى براى تجديد بناى آن وجود داشت؛ چنانكه پيش
از آن، وقتى مناره غربى به همين علت ويران گرديد، نسبت به تجديد بناى آن، اقدام كردند. اين پرسش، بسيار بجا و پسنديده است؛ ولى ما براى آن پاسخى نداريم! چه اينكه دانش هر چيزى، نزد خداى متعال است.
ساختمانى كه امروزه بر قبر مطهر امام حسين(ع) قرار دارد، در اصل همان ساختمانى است كه سلطان اويس جلايرى، در سال 767 ه بنا كرد و بعد از او فرزندانش سلطان حسين و سلطان احمد در سال 786 ه آن را به پايان رساندهاند. بعد از آن، سلاطين و زمامداران چندى از ايران و عثمانى به منظور تقرب جستن به آستان مقدس و بهرهمندى بيشتر از سهم تعمير و اصلاح آن، بر يكديگر پيشى مىگرفتند و هر از چندى، يكى از آنان نسبت به تعمير و مرمّت يك بخش يا مجموعه قابل توجهى از حائر مقدس، به تناسب حال و وضع موجود اقدام مىكرد.
شاه اسماعيل صفوى، سرآمد زمامدارانى است كه بهره وافرى از تعمير حائر مقدس در اوايل قرن دهم هجرى نصيب خود كرد. زيرا امپراطورى نوپاى صفوى كه شاه اسماعيل ايجاد نمود، ظاهراً دستاورد انگيزه دينىِ استوار بر ايمان نيرومند شيعى و برخوردار، از فرهنگ و تمدن بود؛ چنانكه مستر لونكريك در كتاب چهار قرن از تاريخ عراق خود، گفته است كه مَثَلِ دولت صفويّه در اين سامان و برپايى آن در
ايران، همچون دولت فاطميان مصر است و با آن تفاوتى ندارد. (1)به موجب اين عِرْق دينى، شاه اسماعيل در براندازى حكومت تركمانان آق قويونلو در كشور عراق شتاب كرد و بغداد را در اواخر سال 1508 م(914 ه) تحت فرماندهى «حسين بك لاله» زير فرمان خود درآورد.
پيوستن عراق به قلمرو حاكميّت نوپاى شيعه- به گفته مستر لونكريك- شاه اسماعيل را به زيارت هر چه سريعتر عتبات مقدس عراق تشويق كرد، زيرا «هنوز سپاهيانش كاملًا در بغداد مستقر نشده بودند كه رهسپار زيارت ضريحهاى مقدس كربلا و نجف گرديد». (2)
به همين جهت، گروهى از مورخان، قيام امپراطورى صفوى و نبرد با تركها و تركمانان را شيوه جديدى از ناسيوناليسم عربى، بعد از گذشت چند قرن از خاموشى آن تلقى كردهاند، زيرا: «نسبت صفوىها به حضرت امام موسى كاظم(ع)، امام هفتم شيعيان مىرسد» (3)و از نژاد عرب اصيل به شمار مىروند. خدمات ارزنده آنان به مشاهد مشرّفه و امامان معصوم(عليهم السلام) و عكس آن، نسبت به اماكن ديگر از ديدگاه اينان(مورخان) محرّكى جز تعصب عربى محض و جانبدارانه كه در ژرفاى دل آنان نهفته بود نداشته است، لذا مىكوشيدند جامعه اسلامى را به صبغه عربى، رنگآميزى كنند. همچنانكه شاه اسماعيل در زيارت خود از عتبات مقدس كربلا و نجف، به تعميرات و اصلاحات لازم دست زد كه به عمران و آبادانى شهر كربلا منجر شد، «و در آنجا اصلاحاتى انجام داد كه از همان زمان «نهرشاه»، ناميده گشت و چون امام موسى كاظم(ع)، جدّ اعلاى خود را زيارت كرد، دستور داد پيرامون ضريح آن
بزرگوار، ساختمان باشكوهى احداث نمايند». (1)تاريخ حبيب السّير شمّهاى از گزارش زيارت كربلا، توسط شاه و خدمات ارزنده او نسبت به روضه مقدس حسينى و ساكنان و مجاوران آن را چنين آورده است:
بعد از اينكه بغداد فتح شد، شاه اسماعيل در تاريخ 25 جمادى الثانى سال 914 ه پيروزمندانه و در ميان هلهله و شادى و شعف ساكنان آن، وارد شهر گرديد و در روز دوّم، رهسپار كربلا و عازم عتبه مقدس حسينى شد. با ورود به كربلا، مراسم زيارت را با دقّت هر چه تمامتر به جاى آورد و شرايط تشرف را با نهايت ادب و احترام، رعايت نمود و عتبه مقدس را خاشعانه و عاشقانه بوسيد و در حالى كه با روح بلند و ملكوتى سرور و سالار شهيدان، راز و نياز مىكرد، گونههاى خود را بر خاك آن آستانه بلند و والا، ساييد و از خداى متعال ادامه و استمرار نصرت و يارى او را خواستار شد. سپس انواع هديه و بخشش را به مجاوران روضه منورّه، عطا كرد و ضريح مطهّر را با انواع پوششهاى حرير فاخر، داراى حاشيههاى زربافت از جنس طلا و نقره، پوشانيد و بر فراز آن دوازده لوستر از طلاى خالص آويخت كه هر كدام، چونان خورشيد در وسط روز، پرتوافشانى مىكرد.
همچنين روضه شريفه را با انواع فرشهاى دست بافت زيبا و ريزنقش، مفروش نمود و براى مديران آستان مقدس و خدمتكاران آن، پذيرايىهاى تشريفاتى و شاهانه ترتيب داد. اين پادشاه بزرگ علوى، يك شب كامل را از اوّل شب تا طلوع آفتاب در حائر مقدس، معتكف گشت، در حالى كه قبر جدّ بزرگوارش امام حسين(ع) را در آغوش گرفته بود.
صاحب تاريخ حبيب السّير در ادامه، به توصيف زيارت شاه از نجف اشرف و
1) چهار قرن از تاريخ عراق، ص 20؛ تاريخ جديد، ص 10.
كاظمين(عليهما السلام) و سامرّا، مىپردازد و مىنويسد:
وقتى به بغداد بازگشت، بار ديگر آهنگ تكريم و احترام و گراميداشت عتبات مقدس نمود و دستور داد براى هر يك از آنها «نقّاره خانه» بسازند و به رسم ديرينه قصرها و كاخهاى سلطنتى در بامدادان و شامگاهان با نواختن نقاره، آيين سلام و احترام ملوكانه، نسبت به آن مشاهد مشرفه را به اجرا درآورند؛ همانسان كه اكنون در حرم مطهر امام رضا(ع)، جريان دارد. سپس فرمان داد، استادان برجسته و خلّاق را در هنر خاتمكارى با نقش و نگار و كندهكارى در چوب از سراسر قلمرو خود، گرد آوردند و آنان را به ساختن شش صندوق خاتمكارى شده و آراسته به نقش و نگار «اسليمى» و «ختايى» به جاى صندوقهاى قديمى تربت پاك امامان معصوم(عليهم السلام) در كربلا و نجف و كاظمين(عليهما السلام) و سامرّا وادار نمود.
شاه اسماعيل هر چه در توان داشت، جهت تجليل و احترام عتبات مقدس به كار گرفت و در فاصله ميان زيارت اوّل وى از عراق و درگذشتش در سال 930 ه(1524 م)، عراق به اندازه عمر نيمى از يك نسل را در صلح و آرامش سپرى نمود؛ همانگونه كه وضعيت و اثرپذيرى عتبات مقدس، دينمدارى حكومت جديد را تأييد مىكرد. (1)حكومتى كه به دوران سياه استبداد، پايان داد، جز اينكه خيلى زود، ميان شاه اسماعيل و عثمانىها با نشستن سليم پاشا در سال 918 ه(1512 م) بر تخت سلطنت، كشمكش درگرفت. زيرا سليم پاشا، منش و كنش غير متعادل و ناهمگونى داشت و در عين حال كه متشخص و با فكر و فرهنگ به نظر مىرسيد، مستبّد و خودكامه هم بود؛ چنانكه گاهى زرنگ و زيرك و زمانى ديگر، كودن و احمق نشان مىداد.
به هر صورت، شكوه و عظمت دولت نوپاى شيعى، بر او گران آمد، چون اين
1) چهار قرن از تاريخ عراق، ص 20.
دولت آذرى نبود و پشتيبان اصيل دين مبين اسلام به شمار مىرفت. به همين جهت غلبه و سلطه مذهب تسنّن نخستين دستآويزى بود كه سليم پاشا براى اعلان جنگ به آن تمسّك جست ... و بدينگونه او چند ماه اول حكومت خود را با قتلعام شيعيان در هر كجا كه يافت مىشدند، تثبيت نمود. (1)در تمام اين جنگها، مذهب دستاويز كشورگشايى و استيلا قرار گرفت و سرانجام عراق در سال 941 ه(1534 م) به دست سلطان سليمان قانونى، پسر سليم پاشا فتح شد.
گويا صندوقى كه شاه اسماعيل دستور ساخت آن براى حائر مقدس را صادر كرد در سال 932 ه مهيّا گرديد؛ چنانكه نقل آن در صفحه 15 كتاب تاريخ كربلاى معلى آمده است. (2)
1) همان.
2) ليكن تاريخ صندوق نفيس خاتم كه هم اكنون بر قبر مطهر قرار دارد، به سال 1133 ه باز مىگردد كه نصب آن، مصادف با دوران شاه طهماسب صفوى بوده است. اين تاريخ در زاويه جنوب شرقى صندوق و مقابل در ضريح، به چشم مىخورد؛ در حالى كه با عاج سفيد، نوشته شده است. بازسازى آن در سال 1225 ه و در دولت قاجار صورت گرفته؛ چنان كه اين عبارت بر آن نقش بسته است: «بعد از اينكه دشمنان خدا در سال 1216 ه اين صندوق را شكستند، خان جان قاجار در سال 1225 ه اقدام به بازسازى آن كرد. نويسنده: صالح الكلكاوى»؛ زيرا وهّابىها اين صندوق را آتش زدند و درهم شكستند و معلوم نشد براى صندوقى كه شاه اسماعيل پيشكش كرده بود، چه اتفاقى افتاد.
عراق در سال 941 ه به تصرف سلطان سليمان قانونى درآمد؛ ولى او به علت اختلاف و دودستگى موجود در عراق، گرفتار ترس و بيم و شك و ترديد بود. به ويژه كه اين دودستگى تحت عنوان «دشمنان سلطنت» و «دوستداران شاه» از عتبات مقدس به گونهاى نافذ و اثرگذار، انعكاس مىيافت. لذا عراق به گواهى سه قرن بعدى، به عرصه طبيعى كشمكشهاى اين دو دسته رقيب، بدل گرديد. (1)از اين رو، سلطان سليمان، تمام توان خود را براى اثبات همدلى با عتبات مقدس، به كار گرفت و مطالبات عواطف و احساسات دينى را صميمانه، اجابت كرد و از آنجا كه پيشينيان او از سلسله صفويه، قدرت و نفوذ دينى فراوانى داشتند؛ لازم ديد كه در اين جهت، پايينتر از آنان قرار نگيرد. لذا با تجليل و گراميداشت حقيقى و واقعى، بارگاه مطهر امام موسى كاظم و امام محمد تقى(عليهما السلام) را زيارت كرد و دستور داد تا ساختمان مسجد جامع بزرگ كاظمين(عليهما السلام) را كه شاه اسماعيل صفوى، شروع كرده بود به اتمام برسانند. سپس موقوفات گرانبهايى
1) چهار قرن از تاريخ عراق، صص 30 و 31.
به منظور تحقّق اهداف دينى، اعمّ از اهداف شيعى و سنّى به طور مساوى اختصاص داد. (1)سياست دلجويى و جلب رضايت و خشنودى شاه در عراق در همين حدّ متوقف نگشت و بار ديگر توجّه او به زيارت عتبات مقدس در فرات ميانى و انجام اقداماتى، فراتر از آنچه زائر صفوى در دوران اخير انجام داده بود، معطوف گرديد. او مشاهده كرد كه شهر مقدس كربلا در منطقه حائر، دستخوش طغيان رود فرات است، (2)لذا با ايجاد سدّى كه همواره تا امروز «روف سليمانيّه» خوانده مىشود، اين شهر مقدس را از خطر غرق شدن رهانيد و دستور داد نهر حسينى را سروسامان دهند و با اصلاح آن، آبش جهت آبيارى باغات و زمينهاى كشاورزى مورد بهرهبردارى قرار گرفت.
اين كانال در زمينى واقع است كه همگان مىپنداشتند بلندتر از سطح نهر اصلى قرار دارد و به همين جهت آن را به عنوان معجزه به يكديگر، تبريك و تهنيت مىگفتند و امام حسين(ع) و شاه ترك، تمام شگفتىها و تمجيد و ستايشها را ميان خود قسمت كردند (3)و با اين خدمت بزرگ، آوازه سلطان در همه جا به نيكى پيچيد.
شرح زيارت عتبات مقدّس توسط سلطان سليمان در «تخفه العالم»، چنين آمده است:
سلطان سليمان عثمانى در 18 جمادى الاوّل سال 941 ه وارد بغداد شد و بارگاه امام
1) همان، ص 27؛ تاريخ جديد، ص 21. امّا موقوفاتى كه سلطان سليمان به عتبات اختصاص داد توسط سلطان مراد چهارم به فاصله يك قرن در سال 1638 م مصادره گرديد. همچنين سلطان مراد چهارم موقوفات اصلى عتبات مقدس را هم تصرف نمود و حسب ظاهر با ملك و املاكى كه از شيعيان گرفت، ضميمه اوقاف عمومى كرد. چهار قرن از تاريخ عراق، صص 79 و 80.
2) همان، ص 27.
3) تاريخ جديد، ص 21.
موسى كاظم و امام جواد(عليهما السلام) در پشت بغداد را زيارت نمود. سپس آهنگ زيارت دو بارگاه ملكوتى اميرمؤمنان على(ع) و امام حسين(ع)- به منظور يارى جستن از روح مطهر ايشان- كرد. هنگامى كه رهسپار نجف اشرف گرديد و چشمش از فاصله چهار فرسنگى به گنبد نورانى افتاد، از مركب خود فرود آمد. برخى از فرماندهان علّت آن را جويا شدند. شاه در جواب گفت: وقتى چشمم به گنبد نورانى افتاد، اعضا و جوارحم به لرزه درآمد به طورى كه نتوانستم بر روى مركب بمانم! عدهاى اظهار داشتند: راه تا نجف، دور است و شايد سلطان نتوانند آن را پياده، طى كنند. سلطان گفت: به كتاب خدا قرآن مجيد، تفأل مىزنم. چون قرآن كريم را گشودند، اين آيه آمد:(فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى)؛ «كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدّس «طوى» هستى»(طه: 12).
بنابراين سواره و پياده راه پيمود تا داخل روضه منوّره گرديد و با زبان حال، چنين گفت:
إذا نحن زرناها وجدنا نسيمها يفوح لنا كالعنبر المتنفس
ونمشى حفاتا فى ثراها تأدبا نرى اننا نمشى بواد مقدس
وقتى آن روضه منوره را زيارت كرديم، نسيم جانبخشش، بسان عنبر بر ما مىوزيد. زمينش را از روى ادب و احترام، پا برهنه پيموديم، چون مشاهده كرديم كه در وادى مقدس، راه مىسپاريم.
سپس داستان «مره بن قيس» را براى او، نقل كردند كه سلطان بىدرنگ، اين دو بيت را سرود:
تزاحم تيجان الملوك ببابه ويكثر عند الاستلام ازدحامها
إذا ما رأته من بعيد ترجلت وان هى لم تفعل ترجل هامها
تاج شاهان بر درش در ازدحام ازدحام افزون شود در استلام
تا ببيند گنبدش، افتد به زير ورنه مغزش مىشود خرد و خمير
از آنچه گفته شد به دست مىآيد كه قدرت و نفوذ و اثرگذارى عتبات مقدس
عراق، نسبت به ايجاد تعادل و توازن ميان كشورهاى شرق اسلامى چه اندازه بالا و فراوان بوده است و سلاطين و زمامداران چگونه در امور مهمى نظير استحكامبخشى پايههاى سلطنت و بنياد حكومت خود به آنها نزديك مىشدند و از آنها استمداد مىجستند و در آنها پناه مىگرفتند!
علاوه بر اين سلطان سليمان قانونى، قهرمان جنگها و كشورگشايىهايى بود كه سراسر اروپا را در مدت زمامدارى خود به خضوع و انعطاف واداشت و طومار كشورهاى اروپاى شرقى را در هم پيچيد و بر دروازه «فينا»، (1)مركز بزرگترين امپراطورى آن زمان، اردو زد و با اين حال چگونه و تا چه اندازه تلاش مىكرد تا به عتبات مقدس كربلا و نجف، نزديك شود و رضايت و خشنودى و محبّت و دوستى آنها را جلب نمايد. اكنون سؤال اين است كه اين قدرت و نفوذ معنوى كجا رفت و چه كسى آن را هدر داد؟!
سلطان در ازاى پاسداشت و خدماتى كه به عتبات مقدس و امامان معصوم(عليهم السلام) كرد؛ از قبيل فرود آمدن از اسب هنگام مشاهده گنبد نورانى از راه دور، پياده رفتن به نجف اشرف، بريدن زبان ياوهگويى كه داستان مره بن قيس را دروغ انگاشت و كشتن خيرهسرى كه وى را به عنوان خليفه حاضر، بر اميرمؤمنان على(ع)، ترجيح و برترى داد، خواستار تثبيت و تداوم حكومت خود بود.
آرى تمام اين پاسداشتها و خدمتها انجام نگرفت؛ مگر براى جلب توجه عمومى شيعيان و دست يافتن به علاقه و محبت عتبات مقدّسه در راستاى استقرار پايههاى حكومت خويش در عراق؛ عتبات مقدسى كه تأثير به سزايى در توازن منطقهاى شرق، داشت و چنان بود كه قدرت و توان نافذ و مؤثر از آنها مىتراويد (2)و
سرانجام، سلطنت و حكومت اين منطقه به ارتباط با آنها، بستگى داشت.
شاهان صفويّه، بعد از شاه اسماعيل هم سهم فراوان خود را در گراميداشت حائر و اصلاح شئون آن حفظ كردند و در فرصتهاى مختلف هر وقت ضرورتى پيش مىآمد اقدام مىكردند؛ چه هنگامى كه عراق در تصرف آنان بود و چه زمانى كه تحت سيطره عثمانى قرار داشت.
شاه طهماسب در مدّت 54 سال حكومت نسبتاً طولانى از سال 930 تا 984 ه بارها دست كرم و سخاوت گشود. از جمله كارهايى كه در حائر مقدس به دست او انجام گرفت، تجديدبناى مناره عبد در اواخر روزگار وى در سال 982 ه بود كه قبلًا از نظر گذشت و تاريخ اين تعمير را «انگشت يار» گفتهاند. تعميرات فراوان ديگر در داخل روضه مطهره و توسعه مسجد بزرگى كه هم اكنون در حرم شريف وجود دارد و ساختن رواق شمالى و نيز احداث قسمت شمالى صحن، از جمله كارهاى اوست؛ چنانكه علّامه مجلسى(قدس سره) در جلد هجدهم بحارالانوار، بدان اشاره كرده و گفته
است: «از نظر اينجانب، درستتر اين است كه حائر، مجموع صحن قديم است؛ نه آنچه در دولت فخيمه صفوّيه به آن، افزوده شده است». (1)مرحوم مجلسى آنگاه افزايش صحن در دولت صفوى را تعيين نموده و افزوده است: «صحن شريف از سمت قبله و از ناحيه شرق و غرب نسبت به گذشته تغييرى نيافته؛ بلكه از ناحيه پشت قبله توسعه پيدا كرده است». (2)
اگر آنچه را كه در كتاب الحدائق الناضره، نوشته شيخ يوسف بحرانى آمده است، مدنظر قرار دهيم، حقيقت آشكارتر مىشود. او مىگويد:
مسجد جامعى كه هم اكنون در پشت گنبد افراشته قرار دارد، قبلًا وجود نداشته و حدود دويست سال است كه ساخته شده است و پس از احداث آن، ديوار صحن را به انتهايش امتداد دادهاند تا صحن از اين طرف نيز مانند سه طرف ديگر توسعه يابد. (3)
اين در حالى است كه شيخ يوسف در سال 1186 ه بدرود زندگى گفته است و هرگاه مسجد و صحن شمالى، دويست سال قبل از زيارت شيخ يوسف و در اواخر زندگى او احداث شده باشند، دقيقاً مصادف با روزگار شاه طهماسب صفوى است.
بنابراين مسجد كنونى و رواق و صحنى كه در آن جهت قرار دارند، از مستحدثات شاه طهماسب ياد شده كه جداً بناى با عظمتى است و خزانه صفويان، مبلغ گزافى صرف آن نموده كه بر رابطه عميق آنان با مشاهد مشرّفه امامان معصوم(عليهم السلام)، دلالت دارد.
البته خدمات صفويان به همين اندازه، خلاصه نمىشود، زيرا آنان در هر فرصتى،
به خدمات ارزنده دست مىزدند؛ مثلًا شاه عباس كبير(996- 1038 ه) هنگام فتح بغداد در سال 1032 ه(1623 م) خدماتى به حائر مقدس ارائه داد كه در كتاب مجالى الطف با زبان شعر، اينگونه معرفى شده است:
ثم أتى العباس فى الاملاك فصير الصندوق فى شباك
وزين القبه بالكاشانى والبهو فى شأن يغيظ الشانى
ورق الرواق والصحن نظم واستجلب الفراش من صنع العجم
واطلق الكف بفضل وافر لسادن الروضه والمجاور
للاثنتين والثلاثين قفا الف فارخوه(بالحسن ضفا 1032)
(1)سپس شاه عباس، موقوفاتى از ملك و املاك آورد و صندوق روضه منوره را در ضريح مشبك، قرار داد و گنبد نورانى را با كاشى نفيس، زينت كرد و گنبد چنان جلوه و بهائى يافت كه دشمن را خشمگين ساخت و رواق و صحن را سروسامان بخشيد و براى آنها، فرشهاى دست بافت ايرانى تهيه كرد و دست خود را در بذل و بخشش به خدمتكاران حرم و ساكنان شهر كربلا گشود. اين خدمات، در سال سى و دو، بعد از هزار، صورت گرفت كه در تعيين تاريخ آن گفتهاند: «بالحسن ضفا؛ 1032 ه». شاه عباس، بسيار دَم از تشيّع مىزد؛ زيرا تركان عثمانى، مذهب تسنّن را دستآويز جنگ و ستيز خود قرار داده بودند.
سرجان ملكم انگليسى در كتاب تاريخ ايران خود مىنويسد: «شاه عباس كبير چند بار به زيارت امام رضا(ع)، مشرّف شد و يك مرتبه نيز او و تمام وزيران و
1) مجالى الطف، ص 42.
فرماندهانش مسافت اصفهان تا خراسان را به قصد زيارت، پياده طى كردند». (1)
مستر لونكريك نيز از توجه فراوان شاه عباس به حائر مقدس و خدمتكاران آن، سخن گفته و مىنويسد:
هرگاه شاه به اختلافات دو فرقه(شيعه و سنّى) مىانديشيد، ناخوشايندى دينى وى بيشتر مىشد تا اينكه گفتوگوهاى كليددار، توليت آستان قدس كربلا او را از انديشه نابودى اهل سنّت بازداشت. آرى اين سيّد- كليدار توليت آستان امام حسين(ع)- بدون هيچ مشكلى موفّق به حفظ حيات اهل تسنّن شهر بغداد شد و هنگام تقديم اسامى خدمتكاران، شمار زيادى از افراد سنّى مذهب را در رديف آنان جاى داد. (2)بدينگونه توليت حرم امام حسين(ع)، زندگى هزاران نفر از اهل سنّت را نجات داد كه مىرفت تا قتلشان واكنشى باشد به اقدام سلطان سليم عثمانى در سال 1512 م نسبت به قتل عام شيعيان، هر كجا كه در دسترس قرار گيرند (3)و يا جنايتى كه سلطان مراد چهارم در سال 1638 م با كشتن سى هزار شيعه از عجم و عرب و در يك زمان مرتكب شد و با اين كشتار اخير، عطش سلطان خونآشام، فرو نشست. (4)اين كشتار وحشتناك نژادپرستانه و تاريخى(كشتار شيعيان) جز با انگيزه تداوم و استمرار سياست جارى كه به موجب آن، مذهب دستاويز تحكيم پايههاى سلطنت و كشورگشايى گرديده بود، روى نداد.
نادرشاه افشار نيز كه بعد از صفويان، بر تخت پادشاهى ايران زمين نشست از
خدمت به عتبات مقدس، فروگذار نكرد. مىتوان گفت كه او از ديگران، سهم بيشترى داشت، زيرا نادرشاه هندوستان را فتح كرد و خزانههاى آن را كه سرشار از كالاى نفيس و ارزنده بود به ايران آورد و بخش عظيمى از آن را به عتبات مقدس و به ويژه به نجف اشرف بخشيد. خزانههايى كه به گفته سيد جمال الدين اسدآبادى در «العروه الوثقى»، انگليس همواره از آنها با تأسف و حسرت ياد مىكند كه چرا نادرشاه به فاصله كوتاهى از استعمار هند، توسط آنان به آنها دسترسى پيدا كرده است. سپس همسر نادرشاه كه دختر شاه سلطان حسين صفوى بود، در سال 1135 اقدام به تعمير و مرمّت مسجد حرم مطهّر نمود و چنانكه در تاريخ كربلاى معلّى و غير آن آمده در اين راه، مال و ثروت فراوانى هزينه كرد. (1)
1) ر. ك: تاريخ كربلاى معلى، ص 15.
دولت جديد ايران؛ يعنى قاجار در گراميداشت شعائر حائر، بهره فراوانى نصيب خود كرد. زيرا در دوران قاجار، اصلاحات مهم و بىسابقهاى صورت گرفت و دولت قاجار، براى اين منظور دست خود را به بذل و بخشش گشود.
حائر مقدس، اگرچه از آغاز چنانكه امروز نيز ملاحظه مىشود، ساختمان بزرگ و باشكوهى داشت؛ ولى گنبد افراشته و منارههاى آن با كاشىهاى نفيس و قديمى نماكارى شده بود و سمت غربى صحن شريف نيز به لحاظ وسعت و گسترش به اندازهاى كه هم اكنون ديده مىشود، نبود. در دوران قاجار گنبد نورانى و منارهها طلاكارى شد و صحن شريف از سمت غربى، توسعه يافت و مسجد جامعى هم در همين ناحيه غربى صحن شريف، احداث گرديد.
در اين دوره، اصلاحات گوناگون ديگرى نيز به انجام رسيد. در مدت كوتاهى- حدود شصت و پنج سال از دوران نخست دولت قاجاريّه- گنبد افراشته سه
مرتبه، طلاكارى شد. نخستين بار در اوايل تأسيس دولت قاجار و دوران بنيانگذار آن، سلطان محمدخان بود كه در اواخر زندگانى خود، دستور تذهيب گنبد را صادر كرد و در سال 1207 ه و ده سال پيش از غارت وهابىها، به اجرا درآمد. بار دوّم به فاصله كوتاهى از مرتبه نخست، بعد از محمّدخان و در روزگار فتحعلى شاه، طلاكارى صورت گرفت، زيرا تذهيب اول، سياه شده بود و مردم كربلا، طى نامهاى، موضوع را به اطلاع شاه رساندند و شاه دستور داد، خشتهاى طلاى كهنه و قديمى را بردارند و طلاى جديد را جايگزين سازند. خشتهاى طلاى قديمى نيز بعد از اصلاح و بازسازى جهت پوشش دو گنبد نورانى كاظمين(عليهما السلام) با طلا، مورد استفاده قرار گرفت. (1)البته بعد از نهب و غارت وهابىها، اصلاحات زيادى براى حائر مقدس به دست فتحعلى شاه قاجار و به همّت مرحوم شيخ جعفر آل كاشف الغطاء كه براى ملاقات با شاه، درباره تعمير حائر مقدس رهسپار تهران شده بود، انجام گرديد. سپس شيخ جعفر، سفرهاى تبليغى خود را به سراسر ايران گسترش داد تا مردم را جهت كمك به تعمير حائر، تشويق و ترغيب نمايد؛ چنانكه در كتاب مجالى الطف، اينگونه به نظم درآمده است:
فانتهض الشاه له فتح على وارخص التبر لغالى العمل
وانشأ الصندوق ساجا ورقى وجعل الشباك فيه ورقا
وألبس القبه ثوبا من ذهب وصدر ايوان على البهو انتصب
وعمر القبه بالكاشانى على أبى الفضل العظيم الشأن
وجد فى تجديد ما قد نهبا من الحسين واخيه المجتبى
1) سيد جعفر بحرالعلوم، تحفه العالم، ص 380.
وتم ذا فى الالف والمئتين ثم الثلاثين مع الثنتين
بهمه الكاشف للغطاء جعفر فى العلم وفى العطاء
فقد سعى قصدا إلى طهران وجد للحسين فى العمران
وطاف فى طريقه يحرض على البناء من لديه عرض (1)
بنابراين، فتحعلى شاه براى اصلاح حائر، دست به كار شد و طلاى زيادى براى كارى بزرگ، هزينه كرد و صندوق زيبايى از چوب ساج ساخت و آن را بديع و زيبا و مشبّك قرار داد و بر گنبد آن روكشى از طلا پوشانيد و بر سينه ايوان نيز طلاى ناب، اندود كرد و گنبد [حرم] ابوالفضل العباس(ع) را با كاشى نفيس، تعمير و مرمت نمود و در بازسازى ويرانىهاى وهابيان، كوشش به خرج داد. چه در حرم امام حسين(ع) و چه حرم برادر برگزيدهاش و كار اصلاح و بازسازى به پايان رسيد در سال هزار و دويست و سى و سه به همت شيخ جعفر كاشف الغطاء كه از دانش و بخشش، سرشار است و با تلاش و كوشش، آهنگ تهران نمود و براى تعمير و مرمت حرم جدش امام حسين(ع)، جديّت به خرج داد. و راه خود را به صورت چرخشى پى گرفت، در حالى كه با هر كس مواجه مىشد، او را به ساخت و ساز [حرم امام حسين(ع)] تشويق مىكرد.
پيش از اين تاريخ در سال 1220 ه(1805 م)، پسرش محمد على ميرزا- كه استاندار كرمانشاه تا مرز ميان ايران و عراق بود- بعد از تخريب حائر به دست وهابىها، افرادى را به تعمير و بازسازى آن واداشت و دستور داد هر چه سريعتر حرم امام حسين(ع) را تعمير و تزيين نمايند و چنانكه در كتاب تاريخ كربلاى
1) مجالى الطف، ص 43.
معلّى نقل شده، مبالغ زيادى به اين منظور هزينه كرد.
درهاى نقرهاى پيش روى ضريح مبارك كه در اين كتاب از آنها ياد شده، همان درهايى است كه متأسفانه با اصرار طاهر القيسى- كسى كه بسيار زياد و به صورت غير متعارف در شئون حائر دخالت مىكرد- از جاى خود برداشته شده است. طاهر القيسى با دخالتهاى بىاندازه خود در كارهاى حائر مقدس، تاريخ حائر و آثار آن را از بين برد و سرمشق روزانه تمام جانشينان خود شده است و آثار و ثمرات فعاليتها و اهداف او، اكنون نمايان گرديده است! ناگفته نماند كه در اين دوره از زمامدارى فتحعلى شاه، همسر او با هزينه خود به طلاكارى هر دو مناره حرم اقدام كرد.
و اما سوّمين مرحله از تذهيب گنبد افراشته، چنانكه بر روى كتيبههاى قسمت زيرين گنبد، روى پنجرههاى طلاكارى شده داخل حرم مطهّر و ضمن آيات كريمه قرآن مجيد پيرامون گنبد نورانى با خط طلا نوشته شده و نيز توسعه صحن از سمت غربى، همچنين ساخت و ساز مسجد جامع ناصرى بالاى سر مطهر؛ تمامى در دوران ناصرالدين شاه قاجار، جانشين فتحعلى شاه و در اوايل ربع آخر قرن سيزدهم هجرى، يعنى قبل از گذشت نود سال از تذهيب اول، انجام گرفته است.
ماجرا از اين قرار است كه شاه در سال 1276 ه، بزرگترين دانشمند ايرانى مرحوم «شيخ عبدالحسين طهرانى» را با اندوخته فراوان، رهسپار كربلا نمود تا نيازمندىهاى عتبات مقدسه اعمّ از اصلاح، تعمير و تجديدبنا را برطرف سازد؛ چنانكه خلاصه آن در كتاب تحفه العالم چنين آمده است:
در سال 1276 ه شيخ عبدالحسين طهرانى به دستور ناصرالدين شاه قاجار، به كربلا آمد و تذهيب گنبد امام حسين(ع) را تجديد نمود و ساختمان صحن شريف و ايوانهاى آن را با كاشى رنگى، تعمير و مرمّت كرد و آن را از بالاى سر مطهر،
توسعه داد.
چون اين اقدامات را به انجام رساند؛ در شهر كاظمين بيمار شد و از دنيا رفت و جنازه او به كربلا منتقل گرديد. (1)مرحوم شيخ عبدالحسين، دو سال قبل از زيارت عتبات مقدس توسط ناصرالدين شاه، در سال 1288 ه و در روزگار «مدحت پاشا» والى بغداد از دنيا رفت و در زاويه شمال غربى صحن مقدس در ناحيه شمال «باب سلطانيه» و در آرامگاه مخصوص خود، خاكسپارى شد و هم اكنون آرامگاه او در داخل صحن و همان جا موجود است. گفته شده كه وى مالك آرامگاه خويش است، اين مطالب در مجموعه ارزشمند مجالى الطف، ضمن چند بيت آمده است كه:
ثم أتى الناصر للدين فعم مشاهد القدس بفضل ونعم
وابتاع دورا ثم زاد الصحنا وزاد اعمارا وشاد مبنى
وأطلق الراحله بالانجاز على يدى عبدالحسين الرازى
لدى الثلاث والثمانين سنه والمئتين بعد ألف بينه
وزار بعد أربع للطف فوجد الشيخ وقد توفى
من بعد ما شيد كربلاءا وروضه الزورا وسامراءا
(2)سپس ناصرالدين شاه آمد و مشاهد مشرفه را با جود و بخشش خويش تعميم داد. خانههاى چندى خريدارى نمود و صحن را وسعت بخشيد و ساختمانها را افزود و شالودهها را استوار ساخت. دست را براى انجام كار، باز گذاشت. توسط شيخ عبدالحسين رازى طهرانى به تاريخ روشن و آشكار سال دويست و هشتاد و سه بعد از هزار و با گذشت چهار سال، طف را زيارت نمود ولى شيخ عبدالحسين را مرده
يافت. پس از اينكه كربلا و حرم كاظمين و سامرّا را ساخت.
اصلاحات ناصرالدين شاه، محدود و منحصر به حائر مقدس نبود؛ بلكه شامل كاظمين(عليهما السلام) و سامرّا نيز گرديد.
از جمله اصلاحات دوران قاجار، ساختن دوباره صندوق خاتم براى قبر مطهر امام حسين(ع) بود كه خان جان قاجار در سال 1225 ه به آن مبادرت كرد. زيرا وهّابىها در سال 1216 ه صندوق نفيس و ارزنده آن را شكسته و به آتش زدند. چنانكه قبلًا از نظر گذشت، نوشته آن را در صندوق جديد، مىتوان مشاهده كرد.
پس از اصلاحات مهمّى كه تا اواخر قرن سيزدهم هجرى و توسط دولت پيشين قاجار، در حائر مقدس و مشاهد مشرّفه صورت گرفت- و پيشتر بدان اشاره شد- موج مادّىگرايى در سراسر جهان و از جمله ايران و تركيه، خصوصاً بعد از اعلام قانون در سال 1908 م به راه افتاد و رفته رفته، زائران و خيرانديشان بزرگ در جهان اسلام، كاهش يافتند و اصلاحات مهمّ حائر مقدس از اوايل قرن چهاردهم هجرى تا بعد از نيمه آن، متوقف گرديد.
در طول اين مدّت، هيچ يك از سلاطين و زمامداران و رجال برجسته به منظور تجديد آثار و نشانهها و اصلاح امور عمومى و دينى حائر، اقدام شايسته و قابل ذكرى انجام ندادند تا اينكه خداى متعال بعد از نيمه قرن چهاردهم هجرى، فرزند صالح و شايستهاى از خاندان عصمت و طهارت(عليهم السلام) به نام سلطان سيد طاهر سيفالدين را برانگيخت.
سلطان سيد طاهر پس از سال 1355 ه، كربلا را زيارت كرد و شخصاً به وضعيّت حائر مقدّس، اشراف حاصل نمود و از نيازمندىهاى ساختمان و امور عمومى آن نظير
بازسازى، تعمير و ديگر اصلاحات لازم و ضرورى مطلع گشت و دست خود را جهت تجديد بناى حائر و گراميداشت نياكان بزرگوار خود با سخاوت و بخشش بىنظيرى گشود كه تاريخ، خدمات ارزنده او را جاودانه خواهد ساخت.
در اين ميان گويى مناره غربى حرم امام حسين(ع) به سيد طاهر خوش آمد گفت و نگاه ملتمسانهاى به وى افكند! سيّد بىدرنگ، خواسته او را اجابت كرد و دستور داد تا آن را تجديد بناكنند. در نهايت اين مناره را از پايه و اساس و به مراتب بهتر از گذشته، تجديد بنا نمودند. سپس پنجرههاى ضريح مقدس را تعويض كرد و نقرههاى ساخت هندوستان را در سال 1358 ه جايگزين نقرههاى قديمى نمود؛ چنانكه اكنون در حرم مطهّر، مشاهده مىشود. آنگاه بر خدمات ارزنده خود افزود و در سال 1360 ه به تذهيب هر دو مناره از پايين تا بالا پرداخت.
كارها و بخششهاى چشمگير او نسبت به حائر مقدس در كتاب مجالى الطفّ و ضمن چند بيت، اينگونه معرفى شده است:
ثم استمرت التجددات تقيمها الملوك والسادات
فجدد الشباك سيف الدين طاهر باللجين لا اللجين
وصاغ بالشباك عند الرأس وصب فيها ذهبا جديرا
من فضه قدرها تقديرا دائره منيره كالشمس
فانظر لها عليه وهى تحكى ترسا على درع بديع الشبك
اشاره منه إلى افتدائه بكل ما يمكن من أدائه
فلاح منها حبه الصريح وأرخوا «قد برج الضريح»
وجدد المناره المنقضه بالذهب الا بريز لا بالفضه
من بعد ما أستأصلها بالنقض من رأسها إلى تخوم الارض
ثم بناها محكما أساسها مرخما بدنها ورأسها
ودسر المعدن فوق البدن وأفرغ الا بريز فوق المعدن
حتى اجتلاها ذهبا مهذبا فذا وأرخوا «أنارت ذهبا»
(1)سپس تجديد بنا و ساخت و ساز ادامه يافت با اقدام زمامداران و سادات علوى. ضريح مشبك را سيف الدين تعويض كرد. شخصاً و نه دستهجمعى، با قطعات كوچك نقره. نزد سر مطهر، پنجرههايى ساخت دايره شكل و نورافشان چون خورشيد، از نقره فراوان و به مقدار كافى. در حالى كه طلاى خالص به نقره درآميخت. به آن بنگر در حالى كه از حفاظ فلزى و روزنههاى تازه و ابتكارى، حكايت مىكند. اشارهاى است از سيد طاهر، براى فدا كردن هر چيزى كه در قدرت و توان او باشد. دوستىِ بىچون و چراى سيّد از خدمات او، آشكار است و تاريخ آن را با «قد برج الضريح؛ 1358 ه» تعيين كردهاند و مناره شكسته را تجديد بنا كرد بعد از اينكه با شكسته شدن، كارش تمام بود. با طلاى خالص، نه با نقره از بالاترين نقطه تا ريشه آن در دل زمين. سپس آن را با شالودهاى استوار، ساخت. پيكر و سرش را از سنگ مرمر تراشيد و فلز را بر سراپايش اندود كرد؛ يعنى طلا را بر روى سنگ كشيد تا سراپا، طلاى خالص گردد و اين كار را با «أنارت ذهباً؛ 1360 ه» تاريخ نهادند. خدمات ارزنده سيد طاهر، يادآور اقدامات پيشين داعى صغير، محمد بن زيد بن حسن حسنى پادشاه طبرستان است كه ساختمان حائر مقدس را در سال 283 ه، تجديد بنا نمود و اين دو سيّد از خاندان پاك و عظيم الشأن علوى مىباشند.
1) مجالى الطف، صص 44 و 45.
اين متعلقات شامل مدرسهها و كتابخانهها و مراكز علمى- آموزشى و مساجد جامع بزرگ و تاريخى و آثار باستانى تا پيش از احداث خيابان در اطراف آن است.
كربلاى معلّى از مراكز بزرگ اسلامى است كه از هر دو جنبه دينى و علمى، به موقعيّت برجسته و ممتازى نايل شده است؛ يعنى همزمان با برخوردارى از جايگاه بلند و والاى دينى به مركز مهم علمى دست يافته است. زيرا از روز اوّل دينپژوهان و تشنگانِ حقيقت و كمال از فِرَق مختلف اسلامى، بدان روى آوردند و در نتيجه، مكاتب علمى و مدارس دينى تا سطوح بالا- و به مرور زمان- در آن پديدار گرديد.
سران دولتهاى اسلامى، اين تأسيسات را پيرامون حائر مقدس، ايجاد كردند و طولى نكشيد كه حائر مقدس، همچون ماه در هاله اين مراكز علمى، مدارس دينى و مساجد تاريخى قرار گرفت؛ چنانكه نيبور آلمانى دو قرن جلوتر و در سال 1769 م، هنگام زيارت كربلا، ضمن معرفى حرم امام حسين(ع) و مراكز دينى و علمى پيرامون آن در سفرنامه خود، آورده است: «اين جامع بزرگ در متراژ وسيعى واقع شده كه خانههاى علما و دانشمندان و بزرگان دين از چهار طرف، آن را در ميان گرفتهاند». (1)
1) سفرنامه نيبور، ج 2، ص 218.
امّا امروز نيبور آلمانى پيرامون حائر مقدس، جز خيابانى خالى كه گاه به تفرّجگاهى در اين مركز مقدس دينى و در اين محلّ خودآگاهى بزرگ اسلامى بدل مىشود، چيز ديگرى نخواهد يافت. آن مراكز دينى كه نيبور به آنها اشاره كرده بود و تا دو سال پيش، كربلا به آنها مىباليد، لقمه لذيذ و گواراى اين خيابان گرديد و هيچ نفعى براى حائر نداشت.
سزاوار نبود كه اين مجموعه، فداى آن شود، گذشته از اين كه احداث اين خيابان، ضرر و زيان جبرانناپذيرى به حائر مقدس و شهر كربلا و موقعيت والاى علمى آن، وارد كرد و اين مصيبت بزرگ از سال 1934 م، روزى كه انديشه تخريب و نابودى مناره عبد به بهانه انحناى اين اثر تاريخى پا گرفت، براى كربلا آغاز گشت و ما پيشتر به آن اشاره كرديم.
بدون ترديد آن مدارس بزرگ دينىِ متعلق به دينپژوهان، و مراكز علمى مربوط به شيفتگان علم و دانش و مساجد و جوامع تاريخى عمومى به عنوان شعائر اسلامى پيرامون حائر، همگى بيانگر شكوه وعظمت حائر مقدس و موقعيّت برجسته دينى و جايگاه والاى علمى آن به شمار مىرفتند.
بدون شك در دورههاى تاريخى گوناگون، دينپژوهان و فقيهان برجسته و متبحّرى از آنها فارغ التحصيل شدند؛ دانشمندان بزرگى كه آثار گرانسنگى در زمينه علوم دينى و قوانين و مقررات اسلامى از خود به يادگار گذاشتند و تا اين زمان نسبت به نشر و گسترش فرهنگ اسلامى اقدام نمودهاند و خدمات والا و ارزنده به دين و دانش را مديريت كردهاند؛ نظير آنچه دانشگاه الازهر كه مايه افتخار كشور مصر است، عهدهدار آن مىباشد.
نكته قابل توجهى كه ذهن هر فرد بااخلاصى را به خود مشغول كرده، اين است كه چرا دولت عراق درصدد تأسيس دانشگاهى مثل الازهر در نجف يا بغداد كه نياز
شديدى به آن وجود دارد، برنمىآيد. با فرض اينكه عذر و بهانهاى در ترك اين كار لازم و ضرورى در راستاى خدمت به فرهنگ دينى وجود داشته باشد، دليلى ندارد كه جهت تخريب و نابودى مدرسهها، كتابخانهها و جوامعى كه پيشينيان در كربلا ايجاد كردهاند، اقدام كند؛ آن هم به خاطر انگيزهها و اهداف بيهودهاى همچون احداث خيابان وسيع، به جاى آن تأسيسات علمى و دينى كه صحن امام حسين(ع) را در ميان گرفته بودند.
آرى، شهردارى تصميم گرفت و مؤسّسات و مراكز دينى مهمّ و مساجد جامع بزرگ و آثار تاريخى، هنرى و باستانى ارزشمند، فداى اين خيابان گرديد! آنچه به موجب اين اقدام ويرانگر در غرب حائر از ميان رفت، عبارت است از:
مدرسه زينبيّه: اين مدرسه با توجه به موقوفات آن، از مراكز مهم علمى به شمار مىرفت.
مسجد جامع بزرگ ناصرى.
مدرسه صدراعظم نورى: اين مدرسه، يكى از مهمترين مراكز علمى كربلا محسوب مىگرديد.
آنچه در شمال حائر فداى خيابان كمربندى گشت، به قرار زير است:
مسجد جامع رأس الحسين(ع): كه از روز اول در وسط اين جامع بزرگ و تاريخى، مقام خاطرهانگيز و ماندگارى برپا شد. زيرا سر مطهر امام حسين(ع) قبل از حركت به سوى كوفه در اين محل قرار داشته است و همه شيعيان براى اين مسجد جامع و اين مقام رأس الحسين(ع) كه نزد آنان در شمار مقدسات دينى است، اهميّت فراوانى قائل بودند.
مسجد جامع سردار حسن خان: اين مسجد، نمونه برجسته هنر معمارى و شاهكار هنرى شمرده مىشد.
شهر كربلا با اجراى اين پروژه و تخريب مدرسهها و مراكز علمى و دينى، اين امتياز خود را از دست داد؛ همانگونه كه زيبايى هنرى- تاريخى ماندگارش نيز از ميان رفت و در مقابل اين ضرر و زيان بزرگ فرهنگى و معنوى، چيزى عايدش نگشت؛ جز يك خيابان كمربندى كه فرنگىها و غير آنها، مىتوانند بدون گام زدن، پيرامون آن جولان دهند! آرى، تمام دستاورد پروژه همين است و لاغير! پيشتر گفتهايم كه از روز نخست، نصيب و قسمت كربلا تخريب و ويرانى بوده است.
توطئه و طرّاحى تخريب و نابودى متعلقات حائر مقدس، ظاهراً همواره بدون رضايت ساكنان شهر و بزرگان دين به اجرا درآمده است. از جمله موارد اعتراضى كه روزنامههاى گوناگون پايتخت به چاپ و نشر آن پرداختهاند، مطلبى است كه در روزنامه «النداء» چاپ بغداد آمده است:
ظهر ديروز، اين تلگراف را از كربلا دريافت كرديم: «روزنامه النداء بغداد! شهردارى كربلا تصميم گرفته است اطراف صحن شريف امام حسين(ع) را بدون هيچ ضرورت و الزامى ويران كند و آنها را به تصرف خود درآورد. اين، مصيبتى بزرگ و حادثهاى دردناك است كه موجب تأسف و تأثّر دل و جان همه مسلمانها مىشود؛ چه اينكه اين اقدام، موجب محو و نابودىِ آثار و اماكن دينى و اسلامى از يك طرف و از سوى ديگر، آوارگى و سرگردانى بينوايان و مستمندانى
كه خانه و كاشانه خود را از دست مىدهند، خواهد گشت. اينان در اين موقعيّت سخت و دشوار، پناهگاهى ندارند تا به آن پناه ببرند؛ بنابراين ما، شكايت خود را با صداى بلند به عرض مقام عالى سلطنت و به منظور دفع اين مصيبت بزرگ و صدور دستور جلوگيرى و چشمپوشى از اين انديشه فجيع مىرسانيم؛ در حالى كه به تخت سلطنت چنگ مىزنيم و از خاندان والا و شكوهمند هاشمى درخواست كمك مىكنيم- روزگار به كامتان باد».
هيئت علماى كربلا
محمد طباطبايى و ...
متولّى مدرسه سردار حسن خان نيز عرض حالى فرستاد و ملتمسانه درخواست كرد كه از تعرض به اين قبيل ساختمانهاى دينى- تاريخى، جلوگيرى شود. متن اين عرض حال، چنين است:
همانا شهردارى كربلا ويرانى مدرسه بزرگ دينى- تاريخى حسن خان را در دستور كار خود قرار داده و طلبههاى آن را پريشان ساخته است. با توجه به اينكه اينجانب متولّى آن مىباشم، از اولياى امر استدعا دارم تا دستور عدم تعرض به اين مدرسه را صادر كنند، در حالى كه تأييديه آيت الله قمى دام ظلّه و بيانات صريح و شفاف سرور ارجمند سيّد عبدالمهدى دام علاه را در خصوص تعرض نكردن به اين قبيل ساختمانهاى دينى و تاريخى اعلام مىدارم.
متولّى مدرسه سردار حسن خان
عباس طباطبايى
متولى مدرسه سردار حسن خان، طى اين عريضه به تلگراف آيت الله قمى و اعلام صريح سيّد عبدالمهدى در سخنانى كه روز پنجشنبه(28/ 3/ 1946 م) در مجلس اعيان ايراد كرده، اشاره نموده كه گفته است:
خيابانكشى شهرهاى قديمى بر اساس ساختار جديد و به شيوه امروزى، به دليل وجود مساجد و ساختمانهاى نفيس و باستانى كه شايسته محافظت و نگهدارى است، امكانپذير نيست و هرگاه بخواهيم شهرهايى متناسب با الگوهاى جديد بسازيم، بايد شهرهاى جديدى خارج از قلمرو شهرهاى قديمى بنا كنيم. (1)
سپس يكى از استوانههاى علم و دانش و شخصيتى معروف و سرشناس درخواست عمومى زير را صادر كرد:
اعلام عمومى
به نام خداوند بخشنده مهربان
بر اولياى امور- كه خداى متعال، آنها را به خيرانديشى و خدمتگزارى به عموم مردم موفق گرداند- پوشيده نيست كه ساكنان كربلا از اين حركت ناروا كه عبارت است از ويرانى خانهها و آوارگى و سرگردانى خود و خانوادههايشان در اين موقعيت دشوار، تقاضاى كمك و يارى مىكنند و شكايت دردمندانه خود را فرياد مىزنند. ترديدى نيست كه مسئولان امر به شكواييه آنان توجّه كرده، با ايشان مدارا مىنمايند و كار تخريب و ويرانى را كه ضرورت اجتنابناپذيرى هم ندارد به زمان ديگرى كه گشايش حاصل شود و معيشت آسانتر گردد، موكول مىنمايند. خداى متعال همگان را موفق گرداند. (2)در اينجا تلگرافها و شكواييههاى ديگرى وجود دارد كه ملتمسانه، جهت حفظ و نگهدارى حائر قديم و متعلقات دينى و علمى آن، درخواست كمك و يارى كردهاند؛ ولى نقل آنها، لازم به نظر نمىرسد. تنها اشاره به اين نكته، كافى است كه
اقدام شهردارى به اين كار و تخريب مراكز دينى و علمى، برخلاف ميل و رضايت بزرگان دين، علما و دانشمندان و ساكنان كربلا بوده است.
بارى ويرانى مراكز دينى و علمى كربلا، تأثير منفى زيادى بر روح و روان مردم بر جاى نهاد. با اين همه نمىتوان گفت كه برنامهريزى يا اجراى اين طرح، بدون تأييد بعضى افراد معلوم الحال كه بدان تمايل داشتهاند، صورت گرفته باشد. البته اين كار، براى آنان منافع چشمگيرى داشته كه سستى كردن در انجام آن را روا ندانستهاند.
بخشى از اين منافع مربوط به شهر كربلا و حوزه كارى آنان است و بخشى ديگر به منازل مسكونى ايشان مربوط مىشود. در واقع اجراى اين پروژه، آنها را از كوچه پسكوچههاى تنگ و باريك رها ساخته، به خيابان وسيع متصل مىنمايد تا به راحتى اتومبيل خود را به پاركينگ خانههاى خويش در «باب زينبيه» منتقل كنند و به سادگى تردد نمايند.
گروه ديگرى از اهالى كربلا كه به عنوان مثال در شهر كاظمين سكونت داشتند، در پىِ منافع ديگرى بودند. (1)به جز اين افراد، كسانى هم بودند كه پنهانى، اين طرح را مورد تأييد قرار داده، اجراى آن را تشويق مىنمودند و هر كدام، منافع خاص خود را دنبال مىكردند. هر چند بايد اذعان كرد كه نقش اصلى اين طرح ويرانگر را يك نفر برعهده داشت و كار تخريب و ويرانى را از پشت پرده هدايت و مديريت مىكرد، امّا دليل آن را كسى نمىداند.
1) بسيار شگفتانگيز است كه اين افراد جهت احداث اين خيابان و ويرانى و نابودى متعلقات حائر مقدس به خاطر منافع خاص خود، تلاش و كوشش به خرج دادند در حالى كه در شهر كاظمين از امتداد خيابان جسر تا در ورودى صحن شريف به خاطر حفاظت از منازل مسكونى خود كه به تازگى از طريق شركت در مزايده خرايدارى كرده بودند، جلوگيرى نمودند. بنگر كه تا چه اندازه، اين امور را بازيچه خود كردهاند!
ذيلًا نقشه حائر مقدس و مراكز پيرامونى آن، قبل از احداث خيابان كمربندى از نظر مىگذرد:
موقوفات مدرسه زينبيّه.
مدرسه بزرگ زينبيّه كه در ورودى آن، از داخل حائر مقدس بود، اين مدرسه و موقوفات آن در روز دوشنبه 13 محرم الحرام سال 1368 ه(15/ 11/ 1948 م) به دست عبدالرسول خالصى، منهدم گرديد.
مسجد جامع با شكوه ناصرى كه عبدالرسول خالصى در ماه ربيع الاول سال 1368 ه آن را خراب كرد.
مدرسه صدر اعظم نورى كه از مهمترين مدرسههاى دينى به شمار مىرفت و طاهر القيسى آن را ويران نمود.
مسجد جامع تاريخى و باشكوه رأس الحسين(ع).
مقام رأس الحسين(ع)، در وسط مسجد جامع كه به دست طاهر القيسى خراب گشت.
مسجد مدرسه بزرگ سردار حسن خان.
مدرسه باشكوه سردار حسن خان و موقوفات آن كه عبدالرسول خالصى در روز پنجشنبه 16 محرم الحرام سال 1368 ه(18/ 11/ 1948 م) منهدم ساخت.
9 و 10. منارههاى گورستان سلاطين آل بويه.
گورستان سلاطين آل بويه كه تمامى به دست عبدالرسول خالصى، در روز چهارشنبه 22 محرم الحرام سال 1368 ه(24/ 11/ 1948 م) ويران گرديد.
سرداب ورودى تاريخى و نفيس «باب قاضى الحاجات» كه ناگزير به زودى خراب خواهد شد.
ملحقات «تكيه بكداشيّه»، در حائر مقدس كه در روزگار عبدالرسول خالصى از بين رفت.
در فاصله حدود سيصد مترى شمال شرق حائر مقدس، بارگاه حضرت عباس(ع) قرار دارد؛ جايى در كنار رود فرات كه در همانجا به شهادت رسيد و در همان محلّ، بيرون حائر به خاك سپرده شد. بارگاه بزرگ و باعظمت آن حضرت به سبك و سياق بارگاه برادرش، امام حسين(ع) و بارگاه امامان شيعه(عليهم السلام) در ديگر عتبات مقدس، ساخته شد.
جريان شهادت آن بزرگوار چنان بود كه عباس(ع) به شريعه فرات رفت تا براى لبتشنگان حرم برادرش آب بياورد. وقتى مشك آب خود را پر كرد دشمنان او را محاصره نمودند؛ لذا حضرت با آنان جنگيد تا به شهادت رسيد و تا آخرين نفس از مشك آب نگهدارى نمود، شايد آن را به لبتشنگان حرم كه زنان و كودكان و طفل شيرخوار بودند، برساند.
عباس(ع) به شهادت رسيد، امّا ضربالمثل فداكارى و از خودگذشتگى شد. زيرا وقتى به آب فرات- در حالى كه خيلى تشنه بود- رسيد و خواست آب بنوشد، تشنگى برادرش حسين(ع) و خاندان او را به ياد آورد و از نوشيدن آب، پيش از
آنكه آنان آب بنوشند، صرفنظر كرد.
حضرت عباس(ع) جايگاه بلند و والا و موقعيّت بزرگ و برجستهاى دارد؛ زيرا برادرى وفادار براى امام حسين(ع) بود. به همين دليل، قبر مطهر آن بزرگوار به سبك و سياق قبر مطهر امام حسين(ع) و با همان بزرگى و عظمت ساخته شده است؛ آن حضرت به نقل شيخ مفيد(قدس سره) در كتاب «الارشاد» و ديگران در «مسناه»؛ «راه آب»، خاكسپارى شده است؛ جايى كه در آن روزگار، رود نينوا از شمال به جنوب جريان داشته و روستاى نينوا در امتداد ساحل آن واقع بوده است. شايد خيابانى كه امروزه «شارع العباس» ناميده مىشود، در آن هنگام محلّ جريان رود فرات محسوب مىگرديده است.
بارگاه قمر بنى هاشم(ع) در نهايت بزرگى و عظمت و متشكل از روضه باشكوه ساخته شده از سنگ مرمر است كه ضريح منوّر در وسط آن قرار دارد و شبستانها از چهار طرف، آن را در ميان گرفتهاند؛ درست مثل شبستانهاى حرم امام حسين(ع) كه ضريح مطهر را احاطه كردهاند. بر روى چهار ديوار محكم و استوار آن، گنبد بزرگى قرار گرفته كه با كاشىهاى زيبا و هنرمندانه پوشيده شده است. (1)پيشاپيش گنبد، دو مناره وجود دارد كه نماى آن دو، كاشى و قطعههاى كوچك سنگ مرمر رنگارنگ و فوقالعاده ظريف و چشمنواز در حدّ چينى يا فراتر از آن مىباشد. قسمت فوقانى منارهها تا بالاترين نقطه آنها با طلاى خالص اندود شده است و روبهروى منارهها بر فراز «باب القبله» برج بزرگى تعبيه گرديده كه يك ساعت بزرگ بر روى آن قرار دارد و صداى كوبنده زنگ آن در فضا مىپيچد و فضا را آكنده از ابهت و متانت مىسازد.
1) اين گنبد نورانى در حال حاضر طلاپوش است و نماى كاشى مربوط به زمان تأليف كتاب مىباشد.
اين ساختمان بزرگ و با عظمت بر روى سردابهاى زيرزمينى قرار گرفته كه زير آن، خالى است و هوا از داخل آن، جريان دارد و در نتيجه مانع از رسيدن رطوبت به ساختمان مىشود. برعكس حرم امام حسين(ع) كه ساختمان مستقيماً بر روى زمين بنا شده است.
حرم ابوالفضل العباس(ع) را از چهار طرف، صحنهاى زيبا با ساختار جديد و خوش تركيب با ديوارهاى بلند، در ميان گرفته است؛ با اين تفاوت كه حائر خيلى وسيعتر است و تمام مراحلى كه بر حائر مقدس گذشته، اعم از تخريب و ويرانى و نهب و غارت و تعمير و مرمّت، حسب ظاهر بر بارگاه عباس(ع) نيز گذشته است؛ چنانكه صاحب كتاب مجالى الطّف به اين مطلب اشاره كرده و آورده است:
وكل من شاد بناء السبط شاد بنا أخيه بين الرهط
فهو العفرناه الشديد الباس و من ترى كالضيغم العباس
(1)و هر كس حرم سبط(امام حسين(ع)) را ساخت، حرم برادرش عباس را هم ميان دشمن، بنا كرد. پسر او شجاع، نيرومند و سختگير است و چه كسى را مانند شير بيشه شجاعت، عباس مىتوان يافت. حضرت عباس(ع) در ميان مردم به هيبت و صلابت و سختگيرى، شهرت دارد و به همين جهت به ضيغم(شير بيشه) و غضنفر(شير بيشه) ملقب شده است و مردم از شيعيان گرفته تا فرقههاى اسلامى ديگر به زيارتش مىشتابند و هديهها و نذوراتى، بيشتر از روى بيم و اميد پيشكش مىنمايند. اين ترس و بيم از هيبت آن حضرت است؛ چنانكه هيچ كس به نام او سوگند دروغ ياد نمىكند و در اين
1) مجالى الطف، ص 45.
خصوص، رواياتى هم نقل شده است. اميدوارى به فضل و كرم آن بزرگوار، از آن جهت است كه حوايج آنان را برآورد! (1)
اينك اشعارى كه خطيب مشهور كاظمين، استاد سيد محمد حسين حيدرى نويسنده كتاب المعارف الحسينيّه در تقريظ كتاب تاريخ كربلا و حائر حسينى، سروده است از نظر مىگذرانيم:
لله نفس قد حوت بمقامها الرتب الرفيعه
فبنت على العيوق صر حا بالفضائل للشريعه
تلك المكارم للجواد اللو ذعى أتت وسيعه
أكرم به من كاتب شكر الاله له صنيعه
حاز السباق بوصفه الارض المقدسه المنيعه
خدم الحسين موضحا للناس أسرارا رفيعه
ان عدت الكتاب كان لجميعهم أبدا طليعه
فلنثره ود البديع لو أنه يحكى بديعه
ولسفره جاء البيان تذللا يهوى ربوعه
يا صاحب السفر الذى ضمنته غررا نصيعه
اعلم بأنى عاجز عن مدح سدتك الرفيعه
«للحائر» الميمون قد شيدت أسوارا منيعه
وأقمت نبراس الحقيقه للشهيد على الشريعه
بيراعك الخلاب قد سطرت آيات بديعه
1) نزد خداى متعال از آنان شفاعت كند تا حوايج آنان را برآورده سازد.
خذها اليك فانها مقطوعه جاءت مطيعه
عذرا فمثلى مدح مثلك شعره لن يستطيعه
پاداش جانى كه جايگاهش مراتب بلند و والايى را در بر گرفته، با خداى متعال است؛ پس براى شريعت، نردبان فضائلى ساخت كه سر به كهكشان مىسايد. به نويسندهاى اداى احترام كن كه شيوه و روش او شكرگزارى خدا است. كسى كه در معرفى پسر زمين مقدس و والاى، گوى سبقت از ديگران ربوده است. او در راه خدمت به امام حسين(ع) اسرارِ گرانبهايى را براى مردم، آشكار ساخته است. هرگاه نويسندگان، سرشمارى شوند، او پيشاپيش تمام آنان، قرار دارد.
متن نوشتارش، جديد و جذّاب است، هر چند محتواى آن نيز تازه و زيباست.
نطق و بيان خاضعانه، شيفتهتر و تازگى كتابش مىباشد. اى صاحب كتابى كه مشتمل بر گوهرهاى گرانبهاست! بدان كه من از ستايش خدمت ارزنده تو، عاجز و ناتوانم. تو براى حائر فرخنده و مبارك، ديوارهاى سر به فلك كشيده بنا كردى و پرچم حقيقت را بر تربت شهيد راه شريعت برافراشتى. براى نوآورى فريباى تو، آيات زيبا و دلپذيرى نگاشتم. بگيرشان! اينها پيشكش توست و تنها به تو تعلق دارد. مرا ببخش كه مثل من از ستايش چون تو با زبان شعر، البته عاجز و ناتوان است.
سخن علامه شيخ مرتضى خالصى در تقريظ كتاب تاريخ كربلا و حائر حسينى:
عبدالجواد آيه بينه ومعجزه
كنز خفى لم يزل يراعه قد ابرزه
لله ما ابدعه من قلم واحرزه
مفصلا تبيانه ولفظه ما اوجزه
ابدع ما اودع فى تأليفه وارتجزه
معدن علم كنزه سبحان من قد كنزه
أخرس سحبانا به وقس فيه أعجزه
اذاك سحر بابل أم سحر لفظ جوزه؟
افضل كل عمل ما كان منه احمزه (1)
آمن من فى عصره به لما قد احرزه
لذاك خروا سجدا لآيه والمعجزه
عبدالجواد نشانهاى آشكار و خود، يك معجزه است. خداوند، پاداش ابتكار كسى را كه از قلمش تراويده و به چنگش آورده است بدهد، در حالى كه محتوياتش، گسترده و لفظ آن كوتاه و اندك است، ودايع تأليف خود را در قالبى نو و بىسابقه ارائه كرده است. معدن علم و دانشى نهفته و پنهان، پاك و منزه است كسى كه آن را پنهان ساخته است. سحبان وائل، ضرب المثل فصاحت و بلاغت را با تأليف خود، الكن نمود و با سنجش و مقايسه شكستش داد. آيا اين اثر، سحر بابل است؟ يا سحر لفظ است كه از آن، فراتر رفته است؟! برترين همه كارها سختترين آنهاست. معاصرين او، به واسطه اثر وى و موقعيتى كه به دست آورده است، درامانند. به همين خاطر و در برابر نشانه الهى بودن و اعجاز آن، به سجده درآمدند.
بهترين شكر و سپاس خود را به محضر مبارك علماى اعلام و هدايتگران افكار عمومى كه در آسمان علم و ادب مىدرخشند، تقديم مىكنم؛ به كسانى كه براى
1) «افضل الاعمال احمزها». بحارالانوار، ج 67، ص 191.
كتاب «تاريخ كربلا و حائر امام حسين(ع)» با تراوشهاى قلم خود به صورت نظم و نثر، تقريظ نوشتند و اينجانب را از الطاف عاليه و اعتماد ارزنده خويش، برخوردار ساختند. آرى بيشترين سپاس و دلپذيرترين جملات تمجيد و ستايش من، پيشكش آنان باد.
پايان