ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسحاقی، حسین، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : نسیم بیداری/ابوسجاد اسحاقی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۱۳۲ ص.؛۹ × ۱۹/۵سم.
شابک : ۹۰۰۰ ریال:978-964-540-133-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها.
رده بندی کنگره : BP۲۰۸/۶/الف۴۶ن۵ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۸۱۷۳۱
يكى از انگيزههاى تهاجم گسترده وهابيّت بر ضد مذهب اهل بيت عليهم السلام، هراس آنان از گسترش اين فرهنگ ناب و پوياست. مخالفان مكتب اهل بيت عليهم السلام هرگز تصور نمىكردند كه فرهنگ غنى شيعه بتواند دگرگونىهاى وسيعى را در سطح ايران و جهان به وجود آورد. به همين دليل، آنان موقعيت خود را در خطر مىبينند و براى حفظ آن به تلاشهاى گوناگونى دست مىزنند.
شيخ محمد مغراوى، يكى از نويسندگان مشهور وهابى مىنويسد:
«بعد انتشار المذهب الاثنى عشرى فى مشرق العالم الاسلامى فخفت على الشباب فى بلاد المغرب (1)با گسترش مذهب تشيع در ميان جوانهاى مشرق زمين بيم آن دارم كه اين فرهنگ در ميان جوانهاى مغرب زمين نيز گسترش يابد.»
دكتر ناصر قفارى، استاد دانشگاههاى مدينه هم مىنويسد:
«و قد تشيّع بسبب الجهود التى يبدلها شيوخ
1) مقدمه كتاب من سبَّ الصحابة و معاوية فأمّه هاوية، ص 4.
الاثنى عشريّه من شباب المسلمين و من يطالع كتاب" عنوان المجد فى تاريخ البصرة و نجد" يَهُولُه الأمر حيث يجدُ قبائل بأكملها قد تشيّعت (1)اخيراً شمار زيادى از اهل سنّت به طرف مذهب شيعه گرويدهاند و اگر كسى كتاب" عنوان المجد فى تاريخ البصرة و نجد" را مطالعه كند، به وحشت مىافتد كه چگونه برخى از قبايل عربى به صورت كامل، مذهب شيعه را پذيرفتهاند.»
بايد دانست ابن تيميّه و شاگردانش، مبارزه خود با تشيع را قرنها پيش با بهره گرفتن از حربه تكفير آغاز كرده بودند. با اين حال، با توجه به مخالفتهاى صريح علماى اهل سنّت و شيعه با روش آنان، در كار خود ناكام ماندند.
بعدها محمد بن عبدالوهّاب عقايد ابن تيميّه را به صورت فرقه و مذهب جديدى سامان تازهاى بخشيد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنت و مذهب شيعه تفاوت داشت.
محمد بن عبدالوهّاب، شيعيان را به جرم توسل به انبيا و اولياى الهى و مسائل ديگر، مشرك و بتپرست مىدانست. از اين رو، با تكفير شيعيان خون آنان را حلال و قتلشان را جايز اعلام كرد و اموال آنان را غنيمت جنگى شمرد. پيروان او به استناد همين فتوا، هزاران مسلمان بى گناه را به خاك و خون كشيدند و اين انديشه باطل امروزه
1) مقدمه أصول مذهب الشيعة الامامية الاثنى عشريّة، ج 1، ص 9.
نيز در گوشه و كنار جهان اسلام، انسانهاى بىشمارى را قربانى مىكند.
كشتار وهّابيان در عتبات عاليات چنان دهشتناك بود كه صلاحالدين مختار از پيروان وهابيت در اين باره مىنويسد:
«در سال 1216، امير سعود با لشكر انبوهى از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و ديگر نقاط به قصد عراق حركت كرد. در ماه ذى قعده به كربلا رسيد و تمام برج و باروى شهر را خراب كرد و بيشتر مردم را كه در كوچه و بازار بودند، به قتل رساند. نزديك ظهر با اموال و غنايم فراوان از شهر خارج شد. آن گاه خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقيّه را به نسبت هر پياده، يك سهم و هر سواره، دو سهم بين لشكريان تقسيم كرد.» (1)شيخ عثمان نجدى از تاريخ نگاران وهّابى نيز مىنويسد:
«وهابيان به صورت غافلگيرانه وارد كربلا شدند و بسيارى از اهل آنجا را در كوچه و بازار و خانهها كشتند. روى قبر حسين عليه السلام را خراب و آنچه در داخل قبّه بود، چپاول كردند و هر چه در شهر از اموال، اسلحه، لباس، فرش، طلا و قرآنهاى نفيس يافتند، ربودند. نزديك ظهر از
1) تاريخ المملكة السعودية، ج 3، ص 73.
شهر خارج شدند، در حالى كه قريب به دو هزار نفر از اهالى كربلا را كشته بودند. (1)به طور كلى، وهابيان در مدت نزديك به ده سال، چندين بار به شهر كربلا و نجف يورش بردند. (2)شايد بعضى چنين تصور كنند كه وهابيان فقط به مناطق شيعهنشين هجوم بردهاند، ولى نگاهى به علمكرد آنان در حجاز و شام روشن مىكند كه حتى مناطق سنىنشين نيز از يورش وحشيانه آنان در امان نبوده است.
جميل صدقى زهاوى درباره حمله وهابيان به طائف كه همانند خودشان از مذهب حنبلى پيروى مىكردند، مىنويسد:
«از زشتترين كارهاى وهّابيان در سال 1217، قتل عام مردم طائف است كه بر صغير و كبير رحم نكردند. طفل شيرخوار را بر روى سينه مادرش سر بريدند. جمعى را كه مشغول راگرفتن قرآن بودند، كشتند و حتى گروهى را كه در مسجد مشغول نماز بودند، به قتل رساندند و كتابهايى را كه در ميان آنها، تعدادى قرآن و نسخههايى از صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب حديث و فقه نيز بود، در كوچه و بازار افكندند و پايمال كردند. (3)وهابيان پس از قتل عام مردم طائف، در نامهاى به
علماى مكه، آنان را به آيين خود دعوت كردند. علماى مكه در كنار كعبه گرد آمدند تا به نامه وهابيان پاسخ گويند كه ناگهان جمعى از ستمديدگان طائف به مسجدالحرام آمدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بيان داشتند.
مردم سخت به وحشت افتادند، چنان كه گويى قيامت بر پا شده است. آن گاه علما و مفتيان مذاهب اربعه اهل سنّت كه از مكه مكرّمه و ديگر بلاد اسلامى براى اداى مناسك حج آمده بودند، به كفر وهابيان حكم كردند.
آنان در حكم خود بيان داشتند كه بر امير مكه واجب است به مقابله با وهابيان بشتابد و فتوا دادند كه بر مسلمانان واجب است تا در اين جهاد شركت كنند و در صورت كشته شدن، شهيد خواهند بود. (1)در شرايط كنونى وهابيت مىكوشد باورهاى شيعى را كه برگرفته از آموزههاى قرآنى و مكتب اهلبيت عليهم السلام است، هدف تبليغات مسموم خود قرار دهد. از اين رو، خود را در صف اهل سنّت جا مىزند تا تشيع را بخشى جدا افتاده از جهان اسلام معرفى كند و حتى مذهب اربعه اهل سنت را نيز براى مبارزه با تشيع با خود همراه سازد. اين در حالى است كه وهابيان، عقايدى متفاوت با آموزههاى اسلام دارند.
1) سيف الجهر المسلول على الاعداد، شاه فضل رسول قادرى، ص 2.
وهابيان با در پيش گرفتن سياست جداسازى شيعيان از اهل سنّت، به تدريج به مقابله با تك تك مذاهب شيعى و اهل سنت خواهند پرداخت. سوگمندانه بايد گفت علما و عوام و مذاهب نيز در دام توطئه وهابيون براى خردهگيرى و حمله به عقايد شيعه افتادهاند، غافل از اين كه پس از حمله به عقايد تشيع، نوبت به خود آنان خواهد رسيد؛ زيرا بين وهابيت و اهل سنّت اختلافات فاحشى وجود دارد.
اگر به مجموعه فتاواى علماى بزرگ وهابى بنگريم، درخواهيم يافت آنان، فرقههاى اسلامى را تكفير كرده و شرط ورود به وهابيت را تكفير همه مسلمانان دانستهاند.
آنان با حلال دانستن جان و مال و ناموس مسلمانان، كافران واقعى را برادران خود گرفته و با استفاده ابزارى از كلمه مقدس «جهاد» بىگناهان را كشتهاند و هنوز نيز در سرزمينهاى اسلامى، به اين رفتار ضد انسانى دست مىزنند. وهابيان گاهى بهشت را بهاى عمليات انتحارى مىدانند و با سوء استفاده از احساسات پاك نوجوانان، مسلمانان شيعه و سنى را از پير و جوان و زنان و كودكان بىگناه به خاك و خون مىكشند. در حقيقت، وهابيان، سنّتها را بدعت و بدعتها را سنّت مىشمارند.
آنچه در اين نوشتار مىآيد، در حقيقت، روشنگرى و شناسايى عقايد وهابيت و مخالفت ماهوى آموزههاى
اين فرقه ساختگى با عقايد اصيل اهل سنّت و تشيع است.
بايد دانست بخش جدا افتاده از جهان اسلام، وهابيت است، نه تشيع. اين سخن نيز نه ادعاى صرف است، بلكه به گواهى متون و سخنان و نظر علما و بزرگان اهل سنت و دلايل قرآنى و روايى است كه در پى خواهد آمد.
در اين نوشتار، اختلافات آشكار بين وهابيت و اهل سنت به تصوير كشده شده و پاسخ وهابيان از مكتوبات علماى اهل سنت داده شده است.
انديشمندان اهل سنّت با وهابيت همراه نيستند، بلكه در مقابل آنان قرار دارند و حتى به تكفير بنيانگذاران اين فرقه دست زدهاند.
آشنايى با اين نوشتار براى شيعيان به ويژه حجاج ارجمند، ضرورتى اجتنابناپذير است و بايد به طور جدى آن را مطالعه كرد تا به جز بر كنار ماندن از سمپاشى وهابيان، در ارشاد و راهنمايى ديگر همراهان سفر نيز مؤثر باشد.
در اين سالها ديده مىشود كه شمارى از عوامل وهابيت در اطراف و اكناف مدينه منوره و مكه معظمه با حاجيان ايرانى به بحث و جدل مىپردازند.
آنان مىكوشند در خيابان يا قبرستان بقيع يا صحن مسجدالنبى و اطراف مسجدالحرام، با مغالطههايى همچون تمسّك جستن به بعضى روايات ضعيف، يا تفسير به رأى آيات الهى و درست پنداشتن برداشت خود از آيات
و روايات، به دليل نزول قرآن به زبان عربى- يعنى زبان مادرى آنان- و دور دانستن ايرانيان از زبان قرآنى، تكليف مباحث عقيدتى را در راه يا در قبرستان بقيع تمام شده تلقى كنند!
اين سخنان سطحى و بىپايه تنها در افرادى اثرگذار است كه از مبانى مكتب تشيع، آگاهى درستى ندارند و مرعوب سخنان مبلّغان وهابى مىشوند. در مقابل، حجاج بصير و دانا مىدانند كه اين مسائل ريشهاى را بايد در جاى خود بررسى كرد.
عقل و تدبير ايجاب مىكند اين گونه بحثهاى تخصصى به اهل فن احاله شود. حجاج بايد با مراجعه به روحانى كاروان يا مسئولان فرهنگى بعثه، ابهامات خود را برطرف كنند.
همچنين بايد دانست كه شتابزدگى در داورى و نظر دادن بدون آگاهى و مشاوره با اهل فن شايسته نيست.
حجاج ارجمند بايد توجه داشته باشند اين نوشتار تنها براى آشنايى اجمالى با عقايد وهابيت و شبهههاى بىاساس آنان نگاشته شده است.
ردّ تفصيلى هر يك از شبههها به بررسى جدّىتر و تخصّصىتر نياز دارد كه بايد در جاى خود آن را نقد و بررسى كرد و اين موارد به عهده علماى اعلام و متخصصان فن است.
ناگفته نماند امروز وهابيان در جهان اسلام، جمعيّت اندكى دارند، ولى به دليل برخوردارى از پشتيبانى بىدريغ
بعضى قدرتهاى منطقهاى و جهانى كه اسلام را قطعه قطعه مىخواهند نه يكپارچه، با بهرهگيرى از امكانات مادى و تبليغى، به عوامل اثرگذارى تبديل شدهاند.
حتى گاهى ديده مىشود در بعضى مناطق جهان اسلام كه مسلمانان با مبانى اصيل مكتب اهل بيت عليهم السلام آشنايى كامل ندارند اهل سنت محوريت را به دست گرفتهاند.
يكى از شگردهاى وهابيان، استفاده تبليغى فراوان از موسم حج است كه در آن، صدها هزار حاجى مسلمان از سراسر دنيا در عربستان گرد مىآيند. وهابيان از اين موقعيّت به خوبى براى نشر افكار خود استفاده مىكنند و با گسيل داشتن مبلغان كه به زبانهاى مختلف سخن مىگويند، و اهداى كتاب و دعوت شخصيتهاى علمى به مراكز علمى خود، به تبليغ عقايد خود در ميان حاجيان مىپردازند.
به تازگى ديده شده است كه وهابيان در ميان حجاج ايرانى، كتابهاى فارسى متعددى را با محتواى ضدّ شيعى در شمارگان بالا به طور رايگان پخش مىكنند.
اين كتابها بسيار مرموزانه نوشته شده و درصدد تثبيت عقايد وهابيت و تخريب عقايد شيعه و ديگر مذاهب اسلامى است.
وهابيان براى ترويج عقايد خود از نشر كتاب بهره مىگيرند براى مثال تنها 000/ 321 نسخه كتاب براى مسموم كردن افكار مسلمانان، براى بوسنى آماده كرده و
فرستادهاند.
آنان براى ترويج عقايد خود از ساخت مساجد نيز استفاده ابزارى مىكنند. ساخت 104 مسجد در فيليپين، ساخت و ترميم 90 مسجد در بوسنى، كمك به 300 مسجد در بلژيك، ساخت 18 مسجد در كردستان و سهيم شدن در ساخت 1359 مسجد در جهان، از اقدامات ديگر آنان است.
همچنين آنان هر ساله مبلغانى را پس از گذراندن دورههاى آموزشى، براى فعاليت تبليغى به كشورهاى مختلف از جمله امارات متحده عربى، افغانستان، ايران، هند، نپال، موريتانى، بريتانيا، فرانسه، هلند، تاتارستان، آرژانتين، قزاقستان، كنيا، تايلند، سنگال، قرقيزستان، اوكراين، روسيه، چچن، آذربايجان و ...
گسيل مىدارند.
به راستى اگر همه اين هزينهها و نيروهاى انسانى در راه تقويت بنيه اسلام و انسجام اسلامى و مبارزه با دشمنان اسلام به كار مىرفت، نتايج مثبتى به همراه داشت.
به همين دليل، بايد پرسيد چه كسانى از پراكندگىِ جهان اسلام سود مىبرند. آيا زمان آن نرسيده است تا انديشمندان وهابيت به خود آيند و ببينند كه ره به كجا مىسپارند! «فَايْنَ تَذْهَبُونَ» (1)؟
مؤلف
1) تكوير، 26
ثانيهها را مىشمارم، ولى انگار پاى لنگ شده است.
چه قدر زمان به كندى مىگذرد. چرا انتظار به سر نمىآيد.
بارها و بارها حرم نبوى، ائمه بقيع عليهم السلام و منزلگاه دوست، مركز هستى را در صحيفه جانم به تماشا نشستهام، ولى اكنون كه قرار است به اين سفر معنوى بار يابم، حسّ و حال ديگرى دارم.
چگونه باور كنم كه بايد قبله ايمان را در مقابل ديدگانم ببينم و در هواى ملكوتى بيتاللَّه نفس بكشم. هنوز گام برداشتن در تربت پاك مدينةالنبى صلى الله عليه و آله را رؤيا مىبينم.
كوچه باغهايى كه زمانى جاى پاى بهترين انسانها را نقشينه جان خود كرده ا ست. يعنى زمان آن فرا رسيده تا مهمان پاكترين و كاملترين انسان از آغاز تا پايان خلقت گيتى باشم.
آيا گاه آن فرا رسيده است تا از پنجره مشبّك بقيع به آرامگاه ائمه بقيع خيره بمانم و آرام آرام، اشك شوق و غربت بر گونههايم جارى شود، ولى نه، انگار تا خانه دوست، فاصلهاى نيست. فقط چند روز ديگر مانده است.
مقدمات سفر را مرور مىكنم. از ساك و لباس و ديگر وسايل سفر، همه چيز را برداشتهام. چه خوب است كه
براى اطمينان بيشتر به افرادى مراجعه كنم كه پيشتر اين سفر روحانى را تجربه كردهاند. فكرى به ذهنم مىرسد.
بهتر است سراغ دوست شفيق و يار همراه و صاحب دلم بروم كه اين سفر روحانى را آزموده است و از او رهتوشه برچينم.
نزديك اذان مغرب است. آواى آسمانى كريمه قرآنى از بلندگوهاى مسجد شنيده مىشود و عاشقان اللَّه، سبكبال، با گامهايى استوار، به سوى خانه خدا در حركتند.
آنان با شنيدن دعوت به گفت و گو با خدا آن هم در خانه خود، از دنيا و دلمشغولىهاى آن دست شستهاند و چون شهابى جهنده، با هواهاى نفسانى و موانع بازدارنده پا گذاشته و ره به خانه دوست سپردهاند.
با خود مىگويم حتماً بايد درميان نمازگزاران باشد. او را در چند قدمىام حسّ مىكردم. وضو مىسازم.
طهارت وضو تا تار و پود وجودم نفوذ مىكند. انگار در شبستان درونم، چراغ معنويت روشن شده باشد.
ناگهان صدايى آشنا، ضربان قلبم را در قفس تنم دو چندان مىسازد. همان كلام هميشگى و صميمانه؛ سلام عليكم، چگونهاى مؤمن؟ با اشتياق به سوى محمد برمىگردم. انگار تمام دنيا را به من داده باشند. به راستى كه ديدار دوستان چه قدر آرامش بخش است. هر چند اشتياق زيادى به هم سخنى با او دارم، ولى حالش را مىشناسم و مىدانم در زمان عبادت و راز و نياز با خدا مىخواهد غريبهها وارد نشوند. در اين حال، سخن از دنيا و مافيها را نمىپسندد و مىخواهد به راه آسمان و ملكوت
توجه كند. من هم روحيه و منشش را مىپسندم.
او كسى است كه پيش از نماز، دل و جان را از عطر دلانگيز ذكر و مناجات و شميم روحبخش آيات الهى سرشار مىسازد. هر دو، كتاب آسمانى را با احترام برمىداريم. خالصانهترين بوسهها را نثارش مىكنيم و رو به قبله مىنشينيم.
خدايا، تا نام قبله مىآيد، دوباره تپش قلبم زياد مىشود. اصلًا دلم فرو مىريزد. باز هم پرِ پرواز مىيابم و در آسمان خيال سير مىكنم. با خود مىگويم بايد چنان بايستم كه با قبله هم سو باشم. اگر خدا بخواهد، به زودى، قبله مسلمانان جهان را لمس مىكنم آن هم از نزديك نزديك. اشك شوق بر گونههايم مىلغزد و گرمى آن را بر گونههايم حس مىكنم.
محمد كتاب آسمانى را گشوده است و با صدايى دلنشين، قرآن مىخواند. انگار سوره مؤمنون است:
«الَّذِينَ هُمْ فِى صَلَاتِهِمْ خشِعُونَ* وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ...» (1)
خدايا، تحفه آسمانى ام، كدام رشته نور و هدايت است. كتاب زندگى را مىگشايم و سوره نور نصيبم مىشود:
«رِجَالٌ لَّاتُلْهِيهِمْ تَجرَةٌ وَ لَابَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِيتَآءِ الزَّكَوةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصرُ» (2)
؛ پاك مردانى كه هيچ كسب و تجارتى، آنان را از ياد خدا و به پا
داشتن نماز و پرداختن زكات غافل نمىسازد و از روزى كه دل و ديدهها در آن روز حيران و مضطربند، ترسان و هراسانند.
غرق در آيات الهىام كه ناگهان نغمه ملكوتى اذان بر گنبد دوّار زمان مىپيچد. ترنّم آن، آدمى را به بى كران آسمانها مىبرد و نمازگزاران در صفى يگانه، برادرانه و همدلانه، به نماز و گفت و گو با ذات بىهمتا دل مىسپارند و معراج جان را تجربه مىكنند. به امامت صالحترين بندگان خدا، نماز را به پايان مىبريم و پس از تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام و دعاى فرج و دعاى هميشگى، نمازگزاران مانند دانههاى تسبيح از رشته جماعت جدا مىشوند و زمان گپى دوستانه فرا مىرسد. با آرامشى خاص، پس از نماز به گفتوگوهاى صميمانه مىنشينيم.
محمد رو به من گفت:
«چه سعادتى! مسافر ديار وحى شدى؟ مىدانى تا صاحبخانه نخواهد، كسى را مهمان نمىكند! خوب پس معلوم است خدا تو را دوست دارد! مقدمات سفر را فراهم كردى؟
گفتم: آرى.
گفت: چه كار كردى؟
گفتم: به توصيه دوستان و مجريان سفر حج، آن چه لازم بود، از لباس احرام و كتاب دعا و وسايل ديگر آماده كردم. حتى واكسيناسيون را هم انجام دادهام.
خنديد و گفت: معلوم است هنوز واكسن اصلى را
نزدهاى؟!
گفتم: واكسن اصلى يعنى چه؟
گفت: واكسن اعتقادى!
با تعجب گفتم: اين ديگه چه واكسنى است؟
گفت: تا زمانى كه آدمى در معرض سؤال قرار نگيرد و آزمايش نشود، از كمبودهاى دانستههاى خود آگاه نيست.
ببين «هادى! تا زمانى كه در ايرانيم و اطراف ما را برادرانى همفكر و همعقيده گرفتهاند، به نقيصههاى خود پى نمىبريم و حتى فكر مىكنيم به خوبى از درون مايههاى مكتب تشيع آگاهيم. پس هيچ وقت به صورت جدّى و استدلالى، به باورهاىمان نمىانديشيم و چون ضرورتها را احساس نمىكنيم، درباره آنها تحقيق نمىكنيم.
متأسفانه بعضى از افراد حتى حساب كوتاهىهاى خود را براى يادگيرى صحيح از مبانى و اصول حقه مكتب تشيع فراموش مىكنند و هنگام رو به رو شدن با پرسشهاى مغالطهآميز كه هر يك از آنها جوابهاى مستدل و منطقى دارند، روحيه خود را مىبازند. پس دچار ترديد و تزلزل مىشوند و پيش خود با شتابزدگى تصميم مىگيرند و فكر مىكنند كه نكند ما پاسخى برايشان نداشته باشيم. معمولًا كسانى هم كه اين جرقههاى پرسش را در ذهن زائران ايجاد مىكنند، به سراغ افرادى مىروند كه كمترين آگاهى را از مبانى مكتب تشيع ندارند و زود قافيه را مىبازند. وهابيان اگر با فردى آگاه رو به رو شوند و بازخورد او را ببينند، او را با خشونت مىرانند و مىگويند: شرك، كفر، بدعت، كذب، توقف نكن، برو، برو،
حج جاى بحث نيست برو مناسكت را بجا بيار و .... يكه خوردم. از درون احساس ضعف كردم. از بس كه در اشتياق زيارت بودم، از چنين مسئله مهمى غفلت كرده بودم. من چه چيزى از مكتب تشيع مىدانم؟ اگر در برابر پرسشهاى ريز و درشتى قرار بگيرم كه محمد مىگويد، چه بگويم. چه كسى مقصر است؟ چرا پايههاى دينى بعضىها آن گونه كه بايد و شايد، استحكام لازم را ندارد و با كوچكترين وزش پرسشى در هم مىريزد. حتماً مقصر اصلى منم.
خدايا، من چرا فقط شنونده معمولى بودم. چرا هيچگاه در پى تحقيق چند و چونى مذهبم برنيامدم. چرا آن اندازه كه در پى تحكيم امور دنيايى از قبيل تثبيت و به دست آوردن مسكن و ماشين بودم، به تحكيم اصول اعتقادىام نپرداختم.
غرق در افكارم بودم كه محمد گفت: بدجورى به هم ريختى مؤمن!
گفتم: محمد، چيزهايى به من گفتى كه هيچگاه فكرش را نكرده بودم.
به راستى اگر در برابر پرسشهاى آنان قرار بگيرم، چه پاسخى بدهم؟ تازه دوستان و همسفران هم انتظار دارند كه اطلاعات كاملترى نسبت به آنها داشته باشم. اصلًا مگه اونا چى مىپرسند؟ افسوس كه آدمى دير به ضعف خود پى مىبرد و فرصتى هم براى جبران نمىماند؟!
محمد گفت: در اين قسمت با تو هم عقيدهام كه، تا در فراز و فرودها قرار نگيريم، به نقاط ضعف و قوّت خود پى
نمىبريم. خوشا به حال آنان كه اين تلنگرها را از ياد نبرند و آن گاه كه فرصت لازم را يافتند، در پى اصلاح خويش باشند.
البته اينكه مىگويى فرصت نداريم، اشتباه است. هنوز نعمت عمر داريم و نور هدايت فرا راهمان روشن است ولى مشكل اينجاست كه متأسفانه ما از فرصتهاى طلايى بهره نمىگيريم و زود ضعفهاىمان را از ياد مىبريم و به كارهاى غير ضرورى مشغول مىشويم تا زمان ديگرى در موقعيت قرار گيريم و باز هم فرصت بخواهيم.
هادى! يك چيز خيلى مهم است و آن اينكه براى جبران ضعفها نبايد به انتظار فرداها نشست. بايد دم را غنيمت شمرد. از همين حالا بايد آغاز كرد. هنوز فرصت باقى است، مىتوان حداقلهاى لازم را براى سفر به دست آورد. هميشه جوينده يابنده است. بايد اهم و مهم كرد و به مسائل اساسىتر و پرسشهاى مهمتر بيانديشى.
پرسشهايى را كه در اولويت دوم و سوم قرار دارند، مىتوان در برنامههاى فردا قرار داد.
با خود انديشيدم كه محمد چه قدر متين و منطقى صحبت مىكند. به راستى كه دوستان خوب، بهترين نعمتهايند. پيش خودم از داشتن چنين همراهى، احساس غرور مىكردم.
پس به او گفتم: آقاى دكتر محمد! پس مىتوانى يك واكسن اعتقادى با دوز و مقدار پايين به من و همراهانم بزنى. اگر محتوياتش زياد باشد، پردههاى مغزم متورم مىشود. همان طور كه در واكسنهاى معمولى با دوز
اضافى هم ممكن است ورم بازوها پيش بيايد.
محمد خنديد و گفت: بذلهگويىهايت را فراموش نكردى هادى! خندهاش آرامش بيشترى به من بخشيد و گفتم: اى ناخداى امواج سهمگين پرسشها، كشتى وجودم را به ساحل امن و نجات هدايت كن! اين بار سكوت كرد و گفت: هادى، مسئله خيلى جدى است.
بايد بكوشيم مرواريدهاى درخشان آموزههاى قرآنى، روايى، تاريخى و ... را به دست بياوريم و با تمام وجود، آن را در اختيار ديگران قرار دهيم. اين آموزهها را بايد از اهلش بياموزيم. در قرآن مجيد آمده: «فَاسْئَلُوا أَهْلَ الذّكْرِ إِن كُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ» (1)
و در كريمه ديگر آمده:
«فَإِن تَنزَعْتُمْ فِى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ ذَ لِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا» (2)
؛ و چون در چيزى كارتان به گفت و گو و نزاع كشد، به حكم خدا و رسول بازگرديد. اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، اين كار براى شما بهتر و خوش عاقبتتر خواهد بود.
دوست عزيز، گاهى اشارهاى و كلامى از يك اهل فن، دريچههايى از نور و معرفت به روى آدمى مىگشايد كه سالها جست و جوى انفرادى، اين دستاورد را ندارد.
آنچه مرا به سوى اين عالمان و كتابهاى گرانسنگشان كشانيد، سكوت و حتى گاهى وازدگى
بعضى از همراهان سفر بود.
چه بسيار كسانى كه با شنيدن يك پرسش يا شبهه بدون اينكه كوچكترين اطلاعاتى از مبانى دينى خود داشته باشند، احساس ضعف مىكردند.
سپس آن گاه كه آن استاد معنوى كاروان، محقق و روحانى بيدار و آگاه با اشارهاى كوتاه از اطلاعات جامع خود، پاسخشان مىداد، دوباره نور اميد و باورمندى را در چهرهشان مىديدم.
به همين دليل، با خود فكر كردم با وجود اين همه شخصيتها و مراكز اعتقادى در جمهورى اسلامى ايران، چرا بايد اين قدر از مكتب خود بى خبر باشم؟ تازه بى خبرى و كوتاهى خود را هم به حساب كاستى مكتب تشيع مىگذاريم. چرا بايد من به عنوان يك سرباز مكتب تشيع، به علوم نورانى اهل بيت عليهم السلام تجهيز نشوم؟
با خود گفتم اگر آن روحانى با ما نبود، چه اتفاقى مىافتاد؟
از اين رو، پس از بازگشت از سفر حج، عزمم را جزم كردم و اطلاعات لازم را تا آنجا كه توانستم، از گوشه و كنار به دست آوردم و به بى ريشهگى و بى اساس بودن آن شبههها پى بردم.
نمىدانى چه قدر برايم لذّت بخش و افتخار آفرين است كه از فرزندان و پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام هستم و از پايههاى اعتقادى مستحكمى برخوردارم. مانند كوهى راسخم و چون بيدى نيستم كه به هر بادى بلرزم و به هر صدايى كه از گوشه و كنار مىشنوم، پاسخ مثبت دهم.
گفتم: محمد! من چند روز ديگر بايد رهسپار سفر معنوى حج شوم. تا امروز به اين مسأله مهم نينديشيده بودم. با صحبتهايت، به ضرورت تحقيق و تفحّص رسيدم. پس از بازگشت از سفر حج، حتماً به طور جدى اين امر را پىگيرى مىكنم، ولى الآن چه كمكى مىتوانى بكنى؟
گفت: فكر مىكنم بايد مانند بيمارى كه نياز به مسكن دارد، مهمترين پرسشهاى مطرح وهابيت را با هم بررسى كنيم و بررسى تفصيلى و تحليلى را به بازگشت تو از سفر موكول كنيم.
بايد بدانى وهابيان در سفر حج از گوشه و كنار، پرسشهايى را براى ترديدافكنى در اذهان حاجيان ايجاد مىكنند و جالب است كه ادعاى بازگشت به فرهنگ اصيل اسلامى را هم دارند، در حالى كه كار اصلىشان، مخدوش كردن مكتب اهل بيت عليهم السلام است. دشمنان اهل بيت عليهم السلام در اين مورد سرمايهگذارى بىسابقهاى كردهاند.
آنان عناصر معلوم الحال را در اطراف و اكناف حرم نبوى و قبرستان بقيع به كار مىگيرند تا به شبههافكنى ميان زائران بپردازند و كنار بيتاللَّه و حتى در مقام پاسخگويى نيز صداى حق و حقيت را خاموش كنند. امروزه آنان از نشر آثار فرهنگى به صورت مكتوب و الكترونيك به شدت سود مىبرند، به گونهاى كه تنها هشت ميليون نسخه از كتاب «الشيعه و التصحيح» در خرطوم، پايتخت سودان و دو ميليون در نقاط ديگر آن كشور چاپ و پخش كردهاند. افرادى كه در اين راستا فعالند، مىگويند هم اينك
چهل هزار پايگاه اينترنتى به تبليغ وهابيت مشغول است و تا كنون ده هزار عنوان كتاب و جزوه بر ضد تشيع در جهان منتشر شده است كه شمارگان برخى از آنها ميليونى است.
بايد بگويم مكتب سلفىگرى كه ريشه اصلى وهابيت است، ابتدا در قرن چهارم به دست احمد بن حنبل و سپس در قرن هشتم به وسيله ابن تيميّه حرّانى دمشقى حنبلى گسترش يافت. وى به دليل افكار انحرافىاش، چهار بار به زندان رفت و بزرگان اهل سنّت از مذاهب گوناگون نيز به او انتقاد داشتند و او را تكفير كردند. نظر علماى اهل سنت نيز در اين باره شنيدنى است:
1- تقى الدين السبكى: از بزرگان شافعى (1)
2- محمد بن محمد بن عثمان ذهبى: تاريخ نگار و رجال شناس بزرگ و مورد احترام اهل سنت و شاگرد ابن تيميّه كه رسالهاى به نام «بيان زغل العلم و الطلب» در ردّ وى نگاشته و با تأسف شديد درباره آرا و افكار ابن تيميّه سخن مىگويد. (2)3- ابن حجر هيتمى: ابن تيميّه را بندهاى مىداند كه خدا او را خوار و گمراه و كور كرده است. (3)4- قاضى القضاة تاجالدين السبكى: ابن تيميّه او را زيان زننده به علما مىداند و مىگويد: وى شاگردانش را به پرتگاه دوزخ برده است. (4)
5- علامه تقىالدين الحصنى: ابن تيميّه را انسانى مىداند كه در دلش بيمارى و انحراف و فتنهجويى است. (1)6- ابن حجر عسقلانى: شارح صحيح بخارى وى را امير حديث مىشناسد، به دادخواهى از احاديث و شخصيت امام على عليه السلام برخاسته است و درباره ابن تيميّه كه عفت كلام را رعايت نمىكند و به ردّ احاديث صحيح معروف مىپردازد، مىنويسد:
«وى بسيارى از احاديث معتبر را رد و در توهين و ناسزاگويى به افراد(مانند علامه حلى كه همعصر ابن تيميّه است و كنيه وى ابن مطهر است، ولى ابن تيميّه او را ابن متنجس مىخواند) آن قدر افراط مىكند كه در مواردى موجب تنقيص على ابن ابىطالب مىشود.» (2)7- آلوسى، صاحب تفسير نيز ابن تيميه را منحرف و همان ديدگاه ابن حجر را درباره افراطگرىهاى وى در ناسزاگويى مىآورد. (3)اينها را گفتم تا بدانى كه حساب وهابيت را از فرقههاى اهل سنت مانند شافعى، حنبلى، حنفى و مالكى جدا كنيم.
اين فرقه، تافتهاى جدابافته است كه با قرار دادن خود در صفوف اهل سنت، نه تنها خود به شيعه مىتازد، بلكه
وانمود مىكند همه دنياى اسلام و اهل سنت يك طرفند و مكتب تشيع در طرف ديگر.
اين در حالى است كه در واقع، خود وهابيت وصله نامبارك و ناچسب جهان اسلام است.
چگونه وهابيت مىتواند هماهنگ با مذاهب اربعه اهل سنت باشد، در حالى كه پافشارى ابن تيميّه بر موضع باطل خود در برابر حق سبب شد تا قضات هر چهار مذهب، حكم دستگيرى و زندان كردن او را صادر كنند.
به گفته ابن كثير، ابن تيميّه در روز پنجشنبه 22 رجب سال 720 ه. ق. به دليل صدور فتواهايى خارج از مبانى مذاهب اسلامى به دارالسعادة احضار شد. قضات هر چهار مذهب شافعى، حنبلى، حنفى و مالكى، او را نكوهش و به زندان محكوم كردند. او در دوم محرم 721 ه. ق. از زندان آزاد شد. با اين حال، سرانجام نيز در سال 728 ه. ق در زندان درگذشت. شوكانى مىگويد:
«پس از زندانى شدن ابن تيميه، بر اساس فتواى قاضى مالكى دمشقى كه حكم به كفر او داده بود، در دمشق ندا در دادند كه هر كس داراى عقايد ابن تيميّه باشد، خون و مالش حلال است.» (1)هادى: محمد مىتوانى كمى بيشتر درباره تاريخچه و چگونگى پيدايش اين فرقه توضيح بدهى؟
محمد: بهتر است نظر يكى از علما را برايت بگويم.
محمد بن ابوزهره مىنويسد:
1) محمد بن على الشوكانى، البدر الطالع، بيروت، درالمعرفة، ج 1، ص 67.
«مقصود از سلفيه كسانى هستند كه در قرن چهارم هجرى ظاهر شدند. آنان تابع احمد بن حنبل بودند و گمان مىكردند تمام آراىشان به احمد بن حنبل منتهى مىگردد؛ كسى كه عقيده سلف را زنده كرد و براى آن جهاد كرد. آن گاه در قرن هفتم هجرى شيخ الاسلام ابن تيميّه مردم را به اين روش دعوت كرد و با اضافه كردن مسائلى به آن، مردم عصرش را به تفكر واداشت. آن گاه در قرن دوازدهم آراى او در جزيرةالعرب به دست محمد بن عبدالوهاب احيا شد كه تا كنون وهابيان آن را زنده نگه داشتهاند.» (1)در حقيقت بايد گفت محمد بن عبدالوهاب، يكى از عالمان حنبلى قرن دوازدهم است كه مسلك وهابيت را پايهگذارى كرد و وهابيت از نام پدرش عبدالوهاب گرفته شده است. او در سال 1115 ه. ق. در شهر عُيينه واقع در صحراى نجد عربستان چشم به جهان گشود (2)و در سال 1206 ه. ق. ديده از جهان فرو بست. (3)پدرش، عبدالوهاب از عالمان حنبلى و مورد احترام مردم و قاضى شهر عيينه بود. محمد در آغاز از محضر جمعى از عالمان مكه و مدينه بهره برد، ولى در همان زمان، مطالبى بر زبان او جارى مىشد كه استادان و
علماى صالح نسبت به آينده او بدبين بودند. آنان پيشبينى مىكردند اين شخص گمراه در آينده مردم را نيز به گمراهى خواهد كشيد. وى در جوانى به مطالعه زندگينامه مدعيان نبوت مانند مسيلمه كذاب، سجاج، اسود عنسى و طليعه اسدى علاقه خاصى داشت. (1)اين مطالب نشان مىدهد كه او از همان آغاز، دنبال شهرت و مقام بود. به همين دليل، پدرش از او راضى نبود و پيوسته او را سرزنش مىكرد و مردم را از او برحذر مىداشت. حتى بردارش، سليمان بن عبدالوهاباز مخالفان سرسخت وى بود و سخنان او را باطل مىدانست. سليمان در ردّ انديشه برادرش كتابى نوشت كه اولين كتاب در ردّ وهابيت است.
گفتم: چه جالب! اگر اطلاعات بيشترى از اين شخصيت دارى، برايم بگو. ممنون مىشوم.
محمد: خوب گرفتى او شخصيت اثرگذارى بود، محمد بن عبدالوهاب بر اثر فشارهاى عالمان و استادان خود، سرزمين پدرىاش را ترك كرد و به بصره رفت. در آنجا با مستر همفر، جاسوس مشهور انگليسى آشنا شد. آرام آرام دوستى بين آنان پررنگتر شد تا جايى كه هميشه با هم غذا مىخوردند و در يك اتاق استيجارى كه اجاره بهاى آن را همفر مىپرداخت، زندگى مىكردند. همفر درباره چگونگى آشنايى خود با پسر عبدالوهاب مىنويسد:
1) كشف الارتياب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب، سيد محسن امين، ص 7.
«بعد از رسيدن به بصره، مدتى در مسجدى اقامت گزيدم و سپس به دنبال مكان مناسب و كار بودم. با نجارى قرار گذاشتم كه در دكان او كار كنم. نجار، مرد مهربان و شريفى بود و با من مانند فرزند خود رفتار مىكرد. اسمش، عبدالرضا، شيعه و ايرانى و از اهل خراسان بود كه در بصره مقيم شده بود. من از فرصت استفاده كردم و نزد او زبان فارسى آموختم. شيعيان و ايرانىهاى مقيم بصره هر روز، هنگام عصر، در دكان او اجتماع مىكردند و درباره امور اقتصادى و سياسى سخن مىگفتند. در بين جمعيتى كه در اين دكان رفت و آمد مىكردند، جوانى را در لباس طلاب علوم دينى ديدم كه لغات سه گانه(عربى، تركى و فارسى) را به خوبى مىدانست.
اسمش محمد بن عبدالوهاب بود؛ جوانى بلندپرواز و عصبانى كه با حكومت عثمانى سخت مخالف بود. جهت دوستى او با صاحب دكان(عبدالرضا) اين بود كه هر دو نسبت به دولت عثمانى بدبين بودند.
وى جوانى آزادى خواه بود و هيچگونه تعصبى در سنى گرى و شيعهگرى نداشت و به مذاهب چهارگانه هم چندان پاىبند نبود. مىگفت اين مذاهب را خدا نازل نكرده است.
خلاصه پس از مدتى آشنايى و مراوده با او، بدين نتيجه رسيدم كه محمد بن عبدالوهاب، فرد شايستهاى براى اجراى مقاصد بريتانيا در منطقه مىتواند باشد. او حس بى باكى و بلند پروازى،
جاهطلبى، غرور و دشمنى با علما و مراجع اسلام و رأى مستقل از نظر فهم از قرآن و حديث داشت و به هيچ يك از رهبران مذاهب، حتى نسبت به خلفاى چهارگانه هم اعتقاد و اعتنايى نداشت.
اين موارد از بزرگترين نقطه ضعفهاى او بود كه مىتوانست مورد استفاده ما قرار بگيرد و اين امكان را به وجود مىآورد كه از طريق او مأموريت خود را در اجتماع مسلمانان عملى كنيم.
بدين ترتيب، هر چه مىتوانستم، رابطهام را با پسر عبدالوهاب محكم كردم و همواره به او تلقين مىكردم كه اگر تو در زمان پيامبر بودى، آن حضرت حتماً تو را جانشين خود قرار مىداد.
همواره به او گوشزد مىكردم كه آرزومنديم خداوند به دست تو اسلام را تجديد كند و تو تنها نجات بخشى هستى كه مىتوانى اسلام را از اين سقوط و انحطاط خلاص كنى.» (1)در سال 1143 زمان بازگشت محمد بن عبدالوهاب به نجد بود كه بر اساس يك موافقتنامه سرّى بين انگليس و او مقرر شد با كمك مالى و نظامى اين اهداف به تدريج محقق شود. اين اهداف عبارت بود از:
1) وهابيت ايده استعمار، ص 70- 126 و مذاكرات مستر همفر، ص 27- 52.
برده فروشان، برده ساختن مردان و كنيز گرفتن زنان؛
نابود كردن «كعبه» به نام اينكه جزو آثار بتپرستى است و مانع شدن مردم از حج و تحريك عشاير و قبايل به غارت قافلههاى حجاج و كشتن آنان؛
كوشش براى ايجاد روح نافرمانى نسبت به خليفه عثمانى، تحريك مردم براى جنگيدن با او و تجهيز لشكرهايى براى اين منظور، مبارزه با شريفهاى حجاز با تمام وسايل ممكن و كاستن از نفوذ آنان؛
4- ويران ساختن قبهها و ضريحها و اماكن مقدسه و مورد احترام مسلمانان در مكه و مدينه و ديگر سرزمينهاى اسلامى به نام مبارزه با آثار بتپرستى و شرك و اهانت كردن به شخصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و خلفاى او و بزرگان اسلام؛
ايجاد هرج و مرج و آشوب و ترور در شهرهاى اسلامى؛
انتشار قرآنى با كاهشها و افزايشهاى دلخواه بر اساس احاديثى تحريف شده.
در طول اين سفر، همفر به عنوان غلام شيخ محمد، سايه به سايه همراه او بود و وى را براى اجراى دستورها تشويق مىكرد. وى دو سال مجدانه تلاش كرد تا اينكه وزارت مستعمرات بريتانيا يكى از گماشتگان خود به نام محمد بن سعود را به همكارى و پشتيبانى با محمد بن عبدالوهاب ملزم ساخت. (1)
1) خاطرات سياسى و تاريخى مستر همفر، ص 180- 188 و وهابيت ايده استعمار، ص 188- 197.
با درگدشت پدر محمد بن عبدالوهاب در سال 1153 ه. ق، وى دعوت خود را ابتدا ميان مردم حريمله آشكار ساخت كه نزديك بود خونش ريخته شود. ناچار به زادگاه خود عيينه بازگشت و خواستههاى خود را با امير آنجا، عثمان بن احمد بن معمر مطرح كرد. عثمان دعوتش را پذيرفت و براى استحكام پيمان، خواهر خود را به عقد وى درآورد. در آن عصر، در اطراف شهر عيينه پر از مساجد و زيارتگاههاى صحابه و اولياء اللَّه بود. از جمله قبر زيد بن خطاب- برادر عمر- كه مردم آن ديار به آن احترام مىگذاشتند. محمد بن عبدالوهاب با شمارى از سربازان عثمان بن معمر به آنجا حمله و آن را با خاك يكسان كرد.
در پى اعتراض و قيام مردم، عثمان بن معمر، شيخ عبدالوهاب را بيرون كرد و او در سال 1160 منطقه درعيه؛ يعنى زادگاه مسيلمه كذّاب را براى سكونت برگزيد.
او پس از ورود به درعيه، با محمد بن سعود، نياى خاندان سعودى و امير اين منطقه تماس گرفت و همانند پيمان امير عيينه را با وى منعقد كرد. ابن سعود دو شرط گذاشت: نخست اينكه پس از موفقيت و كشورگشايى، ما را ترك نكنى.
دوم اينكه در فصل رسيدن ميوهها، مالياتى را كه از مردم مىگيريم، تحريم نكنى.
عبدالوهاب گفت: تو را با ديگرى عوض نمىكنم و خدا در فتوحاتى كه نصيب ما مىكند، غنايمى قرار خواهد داد
كه تو را از اين ماليات ناچيز بىنياز مىسازد. (1)امير درعيه براى تحكيم روابط دو خانواده، دختر شيخ را به ازدواج فرزند خود، عبدالعزيز درآورد و بدين گونه پيوند خانوادگى ميان آن دو برقرار شد. اين رابطه تا كنون نيز در شعاع گستردهترى ادامه يافته است. (2)پس از اين پيمان، محمد بن عبدالوهاب به رؤساى قبايل و تمام مردم نجد نامه نوشت و آنها را به قبول مذهب تازه خود فرا خواند.
برخى پيروى كردند و گروهى نيز اعتنايى نكردند. پس شيخ با عنوان جهاد عليه كفر و شرك و بدعت گذاران، به كمك ابن سعود، لشكرى تشكيل داد و عليه مسلمانان قيام كرد. او با حمله به شهرها و روستاهاى مسلمان نشين، مردم را به خاك و خون كشيد و اموال آنها را به عنوان غنايم جنگى غارت كرد. (3)بدين ترتيب، فرقه وهابيت با حمله به كسانى شكل گرفت كه گوينده «لا اله الّا اللَّه و محمّد رسولاللَّه» بودند.
آنان براى تبرئه خود، به بهانههاى واهى همچون اعتقاد به توسل، شفاعت، زيارت، برپايى عزادارى، اعتقاد
به ارتداد صحابه، نذر، ازدواج موقت، رجعت، ساختن بنا بر قبور و مانند آن، شيعيان را از دين، خارج مىدانند و حكم به قتل آنان مىدهند.
همانطور كه گفتم اين فرافكنىها تنها براى منحرف كردن پيروان اهل سنت از توجه به عقايد باطل وهابيت است.
آنان مىكوشند با ايجاد بغض نسبت به شيعيان كه آنها را رافضى مىخوانند، در حال حاضر، خود را برادر خوانده اهل سنت قلمداد كنند.
هادى: باور كنيد اين مطالب براى من بسيار تازگى داشت به ويژه شخصيتشناسى محمد بن عبدالوهّاب، دستهاى پنهان دشمن و اختلاف بين مذاهب اربعه و وهابيت. فكر مىكردم وهابيت و اهل سنت در يك طرف قرار دارند، ولى نكتهاى كه اشاره كردى، آن هم عقايد خاص ابن تيميّه و وهابيت است. مىتوانى چند مورد از اختلافات اهل سنت را با فرقه وهابيت برايم بازگو كنى تا بتوانم تفاوتهاى آنها را واقعىتر درك كنم؟
بسيارى از حاجيان مثل شما فكر مىكنند. بايد دانست كه بين عقايد وهابيت و اهل سنت تفاوتهاى بسيارى وجود دارد همان طور كه مىدانى، در اين فرصت كم به صورت تفصيلى نمىتوان به آن پرداخت.
به چند مورد خاص اشاره مىكنم تا ان شاء اللَّه وقتى از سفر برگشتى، بيشتر با هم گپ بزنيم. شايد مهمترين اختلافنظرها در اين موارد باشد.
اول: از نظر وهابىها، هر گاه كسى شهادتين را بر زبان جارى كند، ولى بدان عمل نكند، ارزشى ندارد و چنين كسى كافر و مشرك است و خون و مال او حلال است. در مقابل، همه مسلمانان معتقدند كه هر كس شهادتين را بر
زبان جارى كند، مال و خونش محفوظ و محترم است. (1)دوم: وهابيان به اصل اجتهاد آزاد معتقد هستند و تقليد از مذاهب چهار گانه را لازم نمىدانند. و بر خلاف آن مذاهب اجتهاد مىكنند. آنان مىخواهند بر اساس برداشتهاى خود، مطالبى بگويند كه اگر به اصل اجتهاد متوسل شوند، امكان طرح اين نظريههاى تندروانه وجود ندارد. محمد بن اسماعيل صنعانى و يكى از بنيان گذاران مذهب وهابيت كه در دوره ابن عبدالوهاب مىزيست، در كتاب «تطهير الاعتقاد» مىنويسد:
«فقهاى مذاهب اربعه، اجتهاد بر خلاف آن مذاهب را جايز نمىشمارند، ولى اين سخنى است نادرست كه جز شخص جاهل و نادان لب به آن نمىگشايد.» (2)سوم: وهابىها با استدلال به ظاهر برخى آيات و روايات، جسم و جهت براى خداوند اثبات مىكنند و به رؤيت حسى خداوند قائلند. (3)در مقابل، علماى اهل سنت، اعتقاد به تجسم خدا و رؤيت حسى خداوند را جايز
نمىدانند. (1)چهارم: محمد بن عبدالوهاب معتقد بود همه اعمال مسلمانان به حد شرك رسيده است. از اين رو، مسلمانان سنى و شيعى را كه ديدگاههاى او را قبول نداشتند، تكفير مىكرد. اين در حالى است كه ائمه اهل سنت به ويژه ابوحنيفه، تكفير اهل قبله را جايز نمىشمارند.
پنجم: آنان فضايل انبيا و اولياى الهى را انكار مىكنند.
از نظر وهابىها نه عيسى بن مريم مىتواند بيمارى را با اذن خدا شفا دهد و نه آصف بن برخيا مىتواند تخت بلقيس را حاضر كند. و نه سليمان فهم و درك زبان مورچهها را دارد و نه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىتواند از آينده(غيب) خبر دهد. (2)ديگر مسلمانان با توجه به آيات قرآن كه در اين زمينهها وارد شده است، همه اين موارد را قبول دارند. (3)هادى: درباره مواردى كه ممكن است در طول سفر با آنها رو به رو شويم و با فرقه وهابيت، تفاوت نظر داريم كمى توضيح بده. در سخنرانىهاى داخل كاروان درباره مخالفت وهابيت با زيارت، نذر و توسل و شفاعت و عزادارى و ساخت بنا بر قبور چيزهايى شنيدهام.
درباره اين چيزها كمى بيشتر توضيح بده و بگو آيا ديگر مذاهب نيز با آنها هم عقيدهاند يا خير؟
محمد: خوب گفتى. اينها از مواردى است كه خواه ناخواه در مسير سفر با آن رو به رو مىشويد، ولى بدانيد كه اين مخالفت تنها از سوى وهابيان است و فرقههاى ديگر
با آن موافق نيستند. اگر به نظريهها و مكتوبات اهل سنت و فرقه افراطى وهابيت توجه كنيم، مىبينيم:
وهابيان زيارت قبر انبيا و اوليا و سفر به قصد زيارت قبور آن بزرگواران را حرام مىدانند، ولى مذاهب چهارگانه بالاترين ثواب را براى زيارت قبر نبى و مسافرت براى آن قائلند. (1)2. از نظر وهابىها، سوگند دادن خداوند به حق مقام اوليا حرام و موجب شرك است، ولى حنفىها و شافعىها اين امر را مكروه(نه حرام و نه شرك) مىدانند. (2)3. وهابىها نذر براى مردگان و اهل قبور و اوليا را شرك مىدانند، در حالى كه اهل سنت مىگويند اگر نذر براى بت نباشد، لازم الوفا است. (3)4. از نظر وهابيت، توسل، شفاعت، تبرّك جستن به پيامبر صلى الله عليه و آله، استغاثه و طلب حاجت از پيامبران و اوليا و جشن گرفتن ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جايز نيست، ولى تمام اهل سنت اينها را جايز مىدانند.
هادى: من شنيدم وهابىها خيلى زود به ديگر مسلمانان حكم تكفير مىدهند و عملشان را بدعت مىدانند. چرا اين كار را مىكنند و از نظر آنها چه چيزهايى بدعت است؟
محمد: در آيين وهابيت، هر چيزى كه با افكار آنان تطبيق نكند، آن را بدعت و شرك مىدانند و بىدرنگ حكم به تكفير مىدهند.
براى مثال:
«سجده بر تربت اوليا اگر به قصد تبرّك و تقرّب به اوليا باشد، شرك اكبر محسوب مىشود و اگر مقصود، تقرّب به خداوند متعال باشد، با اعتقاد به اين كه اين تربت همانند زمين مسجدالحرام و مسجدالنبى و مسجدالأقصى فضيلت دارد، بدعت در دين به شمار مىرود. (2)
«مراسم ميلاد پيامبر گرامى جايز نيست؛ چون بدعت در دين محسوب مىشود. رسول گرامى و خلفاى راشدين و صحابه حضرت و ديگر تابعين، چنين مراسمى انجام نمىدادهاند.» (1)3. برگزارى مراسم سوگوارى پيامبران و صالحان بدعت است.
فتواى هيئت دايم افتاى سعودى در پاسخ به پرسش درباره مراسم سوگوارى مىنويسد:
«مراسم سوگوارى براى پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين و شرك به حساب مىآيد.» (2)4. جشن تولد نوزادان و سالگرد ازدواج بدعت است.
شيخ عثيمين از نويسندگان و فعّالان گروه وهّابيّت مىنويسد:
«برپايى مراسم جشن تولد براى اطفال از عادات و سنّتهاى اسلامى نيست، بلكه از دشمنان به ارث برده شده است. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است هر كس همانند ديگران شود، از آنان محسوب مىگردد.» (3)
هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به پرسشى درباره مراسم جشن تولّد مىنويسد:
«و اعياد المواليد نوع من العبادات المحدثة فى دين اللَّه فلا يجوز عملها لأىّ من النّاس مهما كان مقامه أو دوره فى الحياة»؛ (1)
«جشن تولد(ولادت) بدعت در دين محسوب مىشود و براى هيچ فردى جايز نيست، هر چند از شخصيتهاى برجسته جامعه و داراى موقعيت ممتاز باشد.»
هيئت افتايى كه اين گونه سختگيرى مىكند، با كمال شگفتى در رابطه با برپايى مراسم جشنهاى دولتى مىنويسد:
«اگر مقصود از مراسم برگزارى عيد به خاطر مصلحت ملّت و تنظيم امور كشور صورت پذيرد، همانند هفته پليس و شروع سال تحصيلى و گردهمآيى كارمندان دولتى و امثال آنها كه قصد تقرّب و عبادت در آن نيست، مانعى ندارد و شامل نهى پيامبر- «من أحدث فى امرنا ما ليس منه فهو ردّ؛ هر كس در دستورهاى دينى
1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء، ج 3، ص 83، رقم 5289.
ما چيزى بيفزايد، مردود است»- نمىشود.» (1)خواننده محترم شايد بتواند ميان برگزارى مراسم ولادت ائمه يا جشن تولد و مانند آن با ديگر جشنهاى مراسم دولتى، كه هر دو بدون قصد تقرّب و عبادت انجام مىشود، تفاوتى بيابد، جز اين كه فعل اول را شيعيان انجام مىدهند.
شيخ صالح فوزان، عضو هيئت افتاى سعودى مىنويسد:
«رفت و آمد زياد كنار قبر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار مىآيد و همچنين دعا كردن به اين نيّت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، از بدعتها به حساب مىآيد. (2)6. دست كشيدن به پرده كعبه بدعت است.
شيخ عثيمين از مفتيان و علماى بزرگ سعودى مىنويسد:
«التبرّك بثوب الكعبة و التمسّح به من البدع لأنّ ذلك لم يرد عن النبى صلى الله عليه و آله (3)
؛ تبرّك جستن به پرده كعبه و دست كشيدن به آن بدعت به شمار
مىرود؛ چون از رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستورى در اين باره نرسيده است.»
لجنه دائم افتاى سعودى مىنويسد:
«لايجوز أن تهب ثواب ماصلّيت للميّت بل هو بدعة لأنّه لميثبت عن النبى صلى الله عليه و آله و لا عن الصحابة رضى اللَّه عنهم (1)
؛ هديه كردن ثواب نماز به ميّت بدعت است، چون از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اصحاب در اين باره چيزى نرسيده است.»
همچنين لجنه دائمى مىنويسد:
«لا يجوز إهدا الثواب للرسول صلى الله عليه و آله و لا ختم القرآن و لا غيره لأن السلف الصالح من الصحابة به رضى اللَّه عنهم و من بعدهم لم يفعلوا ذلك و العبادات توقيفيّة (2)
؛ همچنين اهداى ثواب و ختم قرآن براى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله جايز نيست؛ چون اصحاب پيامبر و ديگران چنين كارى نكردهاند.»
شيخ عثيمين از مفتيان و علماى بزرگ سعودى مىنويسد:
«اجتماع نزد مصيبت ديده و همچنين خواندن قرآن براى ميّت و توزيع خرما و گوشت از بدعتهايى است كه بايد از آن خوددارى كرد، چون اين كار سبب نوحهسرايى و گريه و حزن داغديدگان مىشود و تلخى مصيبت براى هميشه در قلب آنان مىماند. من اين گونه افراد را نصيحت مىكنم كه از اين كار دست بردارند و توبه كنند.» (1)9. قرائت قرآن و دعا به صورت دسته جمعى بدعت است:
لجنه دائم افتاى سعودى نوشته است:
«قرائت قرآن و همچنين خواندن دعا به صورت دسته جمعى پس از هر نماز بدعت است.» (2)10. آغاز كردن جلسات با آيات قرآن بدعت است.
شيخ عثيمين مىنويسد:
«إتّخاذ افتتاح الندوات و المحاضرات بآيات من القرآن دائماً كانّها سنّة مشروعة فهذا لاينبغى (3)
؛ آغاز كردن جلسات و سخنرانىها با آيات قرآن به صورت دائم در شرع وارد نشده است و شايسته نيست.»
بن باز مفتى اعظم سعودى مىنويسد:
«ذكر گفتن با تسبيح در شرع مطهّر وارد نشده است، بهتر است به جاى تسبيح، با انگشتان دست ذكر گفته شود.» (1)12. رفتن به غار حرا بدعت است.
لجنه دائم افتاى سعودى مىنويسد: رفتن به غار حرا از شعائر حج و آداب اسلامى به حساب نمىآيد، بلكه بدعت و از اسباب شرك است و بايد مردم را از اين كار باز داشت. (2)13. شهادت به كفر مسلمانان، شرط ورود به آيين وهابيت است.
احمد زينى دحلان، مفتى مكه مكرمه مىنويسد:
«اگر كسى به مذهب وهابيت درمىآمد و قبلًا حج واجب انجام داده بود، محمد بن عبدالوهاب به وى مىگفت: بايد دوباره به زيارت خانه خدا بروى؛ چون حج گذشته تو در حال شرك صورت گرفته است و به كسى كه مىخواست وارد كيش وهابيت بشود، مىگفت:
پس از شهادتين بايد گواهى دهى كه در گذشته كافر بودهاى و پدر و مادر تو نيز در حال كفر از دنيا رفتهاند.
همچنين بايد گواهى دهى كه علماى بزرگ گذشته، كافر مردهاند. اگر گواهى نمىداد، وى را مىكشتند.
او بر اين باور بود كه تمام مسلمانان در طول 12 قرن گذشته كافر بودهاند و هر كسى را كه از مكتب وهّابيّت پيروى نمىكرد، او را مشرك مىدانست و خون و مال او را مباح مىكرد.» (1)هادى: يك پرسش ساده دارم، بدعت با سنّت چه فرقى دارد؟
راستى بهتر نيست به وهابيان، اهل بدعت بگوييم چون بدعت خيلى جاها به كمك آنها آمده است.
هر چيز تازه و نوظهورى كه بدون سابقه انجام گيرد و در اصطلاح چيزى است كه به دين افزوده يا كاسته و به اسم دين تمام شود، در حقيقت، نوآورى در دين است در حالى كه دليل موجود از آن در شرع نباشد.
هادى: پس منظورشان از بدعت اين است كه ما چيزهايى به جز قرآن و سنّت را ملاك عمل قرار مىدهيم، در حالى كه به شدت به حديث ثقلين معتقد هستيم و جز قرآن و عترت، چيزى را نمىپذيريم.
1) الدّرر السنيّة، ج 1، ص 46؛ الفجر الصادق لجميل صدقى الزهاوى، ص 17.
انگار محمد چيزى به يادش آمده باشد، يك باره پرسيد: راستى «هادى» ساعت چند است؟ امشب قرار است كه يكى از متخصصانى كه درباره وهابيت تحقيق انجام داده است، در يك نشست اعتقادى درباره كليات عقايد فرقه وهابيت و بررسى شبهههاى آنها سخنرانى كند. نمىخواهم از اين همايش علمى محروم شويم. چون در اين جلسه ايشان بيشتر مطالبى را كه به شما گفتم عالمانهتر و مفصلتر بررسى مىكند. خوش به حالت شده هادى!
هادى: الان ساعت 7 بعد از ظهر است. چنان درباره مذاهب دقيق و زيبا صحبت كردى كه گذشت زمان را احساس نكردم. تازه داشتم لذّت مىبردم، بيشتر مطالبت براى من تازگى داشت، ولى آن جلسه كى برگزار مىشود؟
محمد: اين نشست مذهبى امشب بعد از نماز مغرب و عشا در «مؤسسه دينى ولايت» برگزار مىشود. سخنران اين جلسه، استاد فيّاض است كه واقعاً در اين زمينه كار كرده و سالها از متون دينى و بزرگان علمى رهتوشه برچيده است. اگر مايل باشى، مىتوانيم در آن جلسه شركت كنيم، تا بيشتر با عقايد وهابيت آشنا شويد. البته اگر كار مهمى نداريد؟
هادى: در كنار شما بودن و حضور در اين نشستهاى علمى، براى من از هر چيزى ديگرى مهمتر است.
محمد: همان طور كه گفتم، از امروز تلاش مىكنم به هر شكل ممكن، به تقويت پايههاى دينى و مذهبى خودم بپردازم و با ديدگاههاى مذاهب ديگر آشنا شوم تا هنگام
ضرورت بتوانم از عقايدم دفاع كنم و گاهى هم اگر بتوانم، مثل شما در روشنگرى ديگران مؤثر باشم، من با كمال ميل آمادهام. محمد و هادى از مسجد خارج مىشوند، ولى هادى آن قدر احساس سبكى مىكند كه تو گويى بر بال فرشتگان گام برمىدارد.
او در درون خود از اينكه ساعت اخير عمر خود را با اشتياق به بهرهگيرى از دانش و معرفت دوست خوبى چون محمد گذرانده است، احساس شادمانى مىكند. او خود را مديون دوستش مىبيند و از عمق جان برايش دعا مىكند.
اينك با كمك محمد دريچهاى نو از علم و معرفت به رويش گشوده شده است. هر دو به آرامى وارد مكان همايش مىشوند. جوانانى نورانى، با وقار و مصمم را در آنجا مشاهده مىكنند كه براى يادگيرى مبانى دينى و مذهبى با اشتياق، خود را آماده شنيدن مباحث علمى كردهاند. بعضى از آنها با محمد سلام و احوالپرسى مىكنند. هادى مىخواهد عقربههاى ساعت به سرعت نور حركت كنند تا هر چه زودتر اين ده دقيقه باقىمانده سپرى شود، ولى لحظات انتظار چه سخت مىگذرد.
ناگهان ترنّم صلوات فضاى نشست علمى را معطّر مىسازد و استاد فيّاض با تبسّمى ملكوتى و اداى ا حترام حاضران، سخنرانى خود را با نام و ياد خدا آغاز مىكند.
البته قرار نيست هر آنچه را استاد فرموده است، بنويسم، ولى آنچه من از جلسه به اندازه فهم و توانايىهاى علمىام، از عقايد وهابيت برداشت كردم، چنين بود. ايشان ابتدا درباره توحيد و شرك از منظر وهابيت سخن گفتند.
اساسىترين محورهاى اعتقادى وهابيت درباره توحيد و خداشناسى كه با ما شيعيان و اهل سنت تفاوت فاحش و اساسى دارند، عبارتند از:
ابن تيميه، با استدلال به ظاهر آيات و روايات رساله «عقيدة الحمويه» مىگويد:
«خداوند مىشنود. آگاه است. سخن مىگويد.
خشنود و غضبناك مىشود. مىخندد و روز قيامت در حال خنده بر بندگان خود تجلّى مىكند و هر شب هر طور كه بخواهد، به آسمان دنيا فرود مىآيد و مىگويد: آيا كسى هست كه مرا بخواند و من اجابتش كنم؟ آيا آمرزش خواهى هست كه او را ببخشم؟ آيا توبه كنندهاى هست كه توبه او را بپذيرم؟ خداوند اين كار را تا طلوع فجر انجام مىدهد. هر كس فرود آمدن خدا را بر آسمان دنيا انكار يا تأويل كند، بدعت گذار و گمراه است. (1)
1) العقيدة الحموية، ص 451.
ابن بطوطه از عالمان هم عصر ابن تيميّه هم مىگويد: «من در دمشق بودم، روز جمعه بود. ابن تيميّه در مسجد جامع اين شهر براى مردم موعظه مىكرد كه من نيز در مسجد حضور يافتم. وى در بين سخنانش گفت: خداوند همچنان كه من از پله اين منبر فرود مىآيم، به آسمان دنيا فرود مىآيد. اين بگفت و يك پله از منبر فرود آمد. چون اين سخن بر زبان جارى كرد، فقيهى مالكى به نام ابن الزهرا به او اعتراض و سخنش را انكار كرد.
سخنان ابن تيميّه را در نوشتهاى به اطلاع ملك ناصر رساندند. ملك ناصر فرمان داد ابن تيميّه را به زندان انداختند و او در زندن از دنيا رفت.» (1)وهابىها در پيروى از ابن تيميّه و با استدلال به ظاهر بعضى از آيات و روايات، براى بارى تعالى اعضا و جوارح اثبات مىكنند.
آلوسى از طرفداران سرسخت وهابيت مىگويد:
«وهابىها مىگويند: روز قيامت، خدا به صحراى محشر مىآيد؛ زيرا خود او فرموده است: «وَ جَآءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا» (2)
و خداوند به هر يك از آفريدههاى خود هر طور كه
بخواهد نزديك مىشود. همچنان كه فرموده است: «... وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (1)
آنان به موجب آيه «بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ» (2)
، دو دست و از ظاهر آيه «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا» (3)
، دو چشم و از آيه «فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (4)
، صورت و چهره براى خدا اثبات مىكنند! (5)يكى از نكتههايى كه از سخنرانى استاد فيّاض برداشت كردهام، اين بود كه ابن عبدالوهاب هم در كتاب التوحيد، براى اثبات انگشتان براى خدا، اين روايت را از ابن مسعود نقل مىكند:
«دانشمندى يهودى به حضور پيامبر عرض كرد:
اى محمد!(ما در كتابهاى خويش) دريافتيم كه(روز قيامت) خداوند تمام آسمانها را بر يك انگشت، زمينها را بر يك انگشت و درختها را بر يك انگشت، آب را بر يك انگشت، خاك را بر يك انگشت و ديگر آفريدهها را بر يك انگشت قرار مىدهد و مىفرمايد: تنها من پادشاهم.
پيامبر صلى الله عليه و آله با تصديق اين گفته خنديد، به گونهاى كه دندان مباركشان نمايان گشت.
سپس اين دو آيه مباركه را تلاوت فرمود: «وَ مَا
قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ى وَالْأَرْضُ جَمِيعًا» (1)
و خدا را آن چنان كه بايد، به بزرگى نشناختهاند و حال آنكه روز قيامت زمين يك سره در قبضه(قدرت) اوست. (2)وى پس از نقل روايتهاى متعدد براى اثبات اعضا و جهت براى خداوند از مجموع آن نتيجه مىگيرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتههاى دانشمند يهودى را با تبسم تأييد كرد و اين حديث بر اثبات دست براى خداوند صراحت دارد!» (3)البته محمد بن عبدالوهاب نظر خود را بر اساس ديدگاه اسلاف خود به ويژه ابن تيميّه پايهگذارى كرده است. يكى از مسائلى كه «ابن تيميّه»، بنيانگذار فكرى وهابيت به نشر آن پرداخت، جسمانيت خداوند متعال و اثبات لوازم جسمانيت مانند قرار گرفتن بر كرسى و خنديدن و راه رفتن و مانند اينها بود. وى مىگويد:
«در كتاب خدا و سنّت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين در گفتار سلف امّت(صحابه) و پيشوايان دينى نيامده است كه خداوند جسم نيست و صفات او از جسمانيت و عرض بودن منزّه است و انكار معنايى كه شرع و عقل آن را نفى نكرده، نوعى نادانى و گمراهى است!» (4)وى همچنين مىگويد:
«و ليس فى كتاب اللَّه و سنّة رسوله و لا قول احدٌ من سلف الأمة و ائمّتها أنّه ليس بجسم (5)
در كتاب خدا و سنّت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين در گفتار سلف امت(صحابه) و پيشوايان دينى نيامده است كه خداوند جسم نيست.»
استاد فيّاض فرمود:
«خداى وهابيت به عقيده ابن تيميّه در رساله عقيدة الحمويّة چنين است: خداوند مىخندد و روز قيامت در حال خنده بر بندگان خود تجلّى مىكند.» (1)
استاد بزرگوار از قول ابن تيميّه مىگويد:
«هر شب هر گونه كه بخواهد، به آسمان دنيا فرود مىآيد و مىگويد: آيا كسى هست كه مرا بخواند و من اجابتش كنم و آمرزش خواهى هست كه او را ببخشم ... خدا اين كار را تا طلوع فجر انجام مىدهد. وى پس از نقل اين مطلب مىنويسد:" فمن أنكر النّزول أو تأوّل فهو مبتدعٌ ضالٌّ"؛ هر كس فرود آمدن خدا را به آسمان دنيا انكار يا توجيه كند، بدعت گذار و
1) مجموعه الرسائل الكبرى، رساله يازدهم، ص 451.
گمراه است.» (1)
ابن تيميّه در كتاب «منهاج السنّة» كه در ردّ كتاب «منهاج الكرامة» علّامه حلّى نوشته است، مىنويسد:
«عموم منسوبين به اهل سنت براى اثبات رؤيت خدا اتفاق دارند و اجماع سلف بر اين است كه ذات احديّت را در آخرت، با چشم مىتواند ديد، ولى در دنيا نمىتوان ديد.» (2)
نكته ديگر در سخنان استاد اين بود كه از قول سيوطى در اين باره گفت:
«زنى خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد دعا كن خداوند مرا وارد بهشت سازد. رسول گرامى اسلام خدا را به عظمت ياد كرد و فرمود:
كرسى خداوند سراسر آسمان و زمين را فراگرفته است و هنگامى كه خداوند روى كرسى قرار مىگيرد، به دليل سنگينى حق، نالهاى همانند ناله بچه شتر از كرسى خارج مىشود.» (3)
«ابن قيّم» شاگرد ابن تيميّه مىنويسد:
«خداوند روى عرش مىنشيند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز در كنار او مىنشيند و اين همان مقام محمود و شايستهاى است كه قرآن وعده داده است.» (1)
لجنه افتاى سعودى درباره صفت هروله گفتهاند كه صفت هروله(دويدن) خدا در حديث قدسى كه بخارى و مسلم نقل كردهاند، آمده است. خداوند فرموده است:
«اگر بندهاى يك وجب به من نزديك شود، من يك ذراع(نيم متر) به او نزديك خواهم شد و اگر او يك ذراع به طرف من بيايد، من به قدر فاصله دو كف دست(بيش از يك متر) به او نزديك خواهم شد. اگر او قدم زنان به طرف من بيايد، من دوان دوان به طرف او خواهم رفت.» (2)استاد در ادامه گفت: اين نظريه بيشتر در ميان فرقه وهابيت ديده مىشود و بسيارى از علما و فرقههاى اهل سنت اين عقيده را نمىپذيرند و حتى آن را رد مىكنند.
همانگونه كه گفته شد، اين سخنان ابن تيميّه و وهابيت، مخالف كتاب و سنت است، ولى بعضى از اهل سنت با اين عقيده مخالفند. بيهقى از شخصيتهاى علمى اهل سنت مىگويد:
«احمد بن حنبل نظريه قائلين به جسمانيّت حق تعالى را باطل دانسته و گفته است: اسمها از
شريعت و لغت گرفته مىشود و اهل لغت كلمه «جسم» را در برابر چيزى كه قرار دادهاند، كه داراى طول، عرض، ارتفاع، تركيب و صورت باشد.
خداوند متعال از تمامى اينها منزّه است و شايسته نيست كه او را جسم بناميم؛ زيرا او از هر گونه معنا و مفهوم جسم، خارج است و در شريعت نيز اين لفظ وارد نگرديده است.
بنابراين، عقيده به جسمانيت باطل است.» (1)علماى ديگر اهل سنت مانند قرطبى پس از نقل سخنان ديگر عالمان درباره مجسمه مىگويد:
«و الصحيح القول بتكفيرهم، إذ لا فرق بينهم و بين عبّاد الأصنام والصور (2)
؛ قول صحيح اين است كه قائلين به جسمانيت حقل تعالى كافر هستند؛ زيرا ميان آنان و بتپرستان و چهرهپرستان تفاوتى نيست.»
نَوَوى از علماى بزرگ اهل سنت مىگويد:
«فَمِمَّنْ يُكَفّر من يجسّم تجسيماً صريحاً و من ينكر العلم بالجزئيّات (3)
؛ از جمله كسانى كه كفر آنان ثابت است، قائلين به جسمانيّت حق تعالى كسانى است كه علم به جزئيات او را
انكار مىكنند.»
عبدالقاهر بغدادى(متوفاى 429) از متكلمان بلند آوازه اهل سنت مىگويد:
«اهل سنت اجماع دارند كه خداوند متعال را نه مكانى در برگرفته است و نه زمانى بر وى مىگذرد. ذات اقدسش فراتر از زمان و مكان است، بر خلاف قول باطل شهاميّه و كراميّه كه مىگويند: ذات اقدس ربوبى با عرش در تماس است. امير مؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: خداوند، عرش را به خاطر قدرتنمايى آفريده، نه براى جايگاه خويش.» (1)ابن نجيم(متوفاى 970 ه. ق.) از فقيهان بزرگ اهل سنت مىگويد:
«والمشبّهة إن قال: انّ للَّهيداً أوْ رِجْلًا كما للعباد فهو كافر و إن قال: انّه جسم لا كالأجسام فهو مبتدع (2)
؛ مشبهه(آنان كه خداوند را به بندگان تشبيه مىكنند) اگر بگويند كه خداوند همانند بندگان دست و پا دارد، كافر هستند و اگر بگويند خداوند جسم دارد، ولى نه مانند اجسام، بدعتگذار است.»
نظريه مخالف علماى اهل سنّت در اين باره فراوان است. از آن ميان، سخن غزالى، عالم بلندآوازه اهل سنت
و شهرستانى را واپسين كلام قرار مىدهيم. غزالى مىگويد:
«اگر كسى به ذهنش خطور كند كه خداوند تعالى داراى جسمى هست كه از عضوهاى متعدد تشكيل يافته، بت پرست است؛ زيرا هر جسمى، مخلوق و آفريده شده است و به اجماع تمام علما و پيشوايان دينى در تمام زمانهاى پيش و نزديك، پرستش مخلوق، كفر و بت پرستى است.» (1)شهرستانى اين عقايد را برگرفته از اسرائيليات مىداند و در ملل و نحل مىنويسد:
«بسيارى از يهوديان كه به طرف اسلام كشيده شدند، احاديث متعددى را در جسمانيّت حق تعالى ساختند و وارد شريعت اسلامى كردند و تمامى احاديث تجسيم از تورات سرچشمه گرفته است.» (2)استاد فيّاض ادامه داد:
بايد به وهابيون گفت: چگونه قائل به تجسيم هستيد، در حالى كه «لَيْسَ كَمِثْلِهِى شَىْءٌ» (3)
و «وَ لَمْ يَكُن لَّهُ و كُفُوًا أَحَدُم» (4)
، «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (5)
، «اللَّهُ الصَّمَدُ» (6)
از آيات الهىاند و شما آن را انكار مىكنيد. بر اساس آراى شما بايد آن چه علماى اهل سنّت مانند امام حنبل؛ نووى، ابن نجيم، غرابى، حاكم نيشابورى و ذهبى و ديگران به آن شهادت دادهاند، خارج از سنت رسول اكرم صلى الله عليه و آله باشد.
آيا نظر شما درست است يا اهل سنت؟
وقتى با اصل اول عقايد اسلامى، اين قدر بين شما و اهل سنت فاصله وجود دارد، چه طور خود را از آنها مىدانيد، مگر نه اينكه ابن تيميّه، بنيانگذار فرقه وهابيت به دليل همين عقايد باطل و تجسيم، به زندان محكوم شد.
ابوالفداء در تاريخ خود در اين باره مىنويسد:
«استدعى تقى الدين أحمد بن تيميّه من دمشق الى مصر و عقد له مجلس و أمسك و أودع الاعتقال بسبب عقيدته فانّه كان يقول بالتجسيم (1)
؛ ابن تيميّه از دمشق به مصر احضار شد و پس از محاكمه، وى را دستگير و به سبب عقيدهاش زندانى كردند؛ زيرا معتقد بود خداوند متعال جسم دارد.»
همچنين بعضى از علماى شاخص اهل سنت مانند
1) تاريخ ابى الفداء، ج 2، ص 392.
ابن حجر عسقلانى و قاضى مالكى اعلام كردند: «فقد ثبت كفره؛ كفر ابن تيميه ثابت است.» (1)اينك قضاوت با شما- خواننده- است. چگونه عقيده كسى كه علماى اهل سنت به تكفير وى فتوا دادهاند، معيار تشخيص توحيد و شرك يا تعيين بدعت است؟
چگونه پيروانش مىتوانند به بهانههاى پوشالى مانند گرايش شيعيان به توسل، برپايى عزادارى، اعتقاد به تحريف قرآن و مانند آن، به پيروان نابترين عقيده كه بر گرفته از مكتب اهل بيت عليهم السلام است، تهمت كفر و شرك و بدعت بزنند؟
آيا سزاوار نيست كه فرقه وهابيت ابتدا كاستىهاى خود را برطرف كند و عقايد خود را دستكم با آموزههاى اهل سنت تطبيق دهد. به يقين، در اين صورت، به راحتى به ديگر فرقههاى اسلامى برچسب تكفير نخواهد زد. مطمئنّاً آنچه سبب شده است فرقه وهابيت چنين تصميمى بگيرد، همين ديدگاههاى نادرستى است كه ابن حنبل، ابن تيميّه و محمد بن عبدالوهاب به اين فرقه تزريق كردهاند.
چگونه مىتوان شيعيان را كه به اصول اساسى اسلام؛ يعنى اصول دين معتقدند، مشرك، بدعتگذار و كافر دانست. بى شك، استنباط فقهى وهابيان در ديدگاه اسلامى هيچ ريشهاى ندارد و از نظريههاى مطرود ابن تيميّه و محمد بن عبدالوهاب گرفته شده است.
سپس استاد فيّاض ادامه داد: البته مىتوان به موارد اختلافى يا عقايد سخيف وهابيت پرداخت. البته بنده مىخواهم به نكاتى بپردازم كه در ايام سفر حج بيشتر با
1) الدرر الكامنه، ج 1، ص 145.
آن درگيريد. همه شما خواه ناخواه به زيارت قبر نبىّ مكرم اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه مظلوم بقيع عليهم السلام مشرف مىشويد و در اين مورد عوامل تندرو فرقه وهابيت با برخوردهاى تند و زننده با شما رو به رو مىشوند. از اين رو، از ميان انبوه مشكلات فقهى و اعتقادى گروه وهابى به مسأله زيارت قبور خواهيم پرداخت.
يكى از عقايد وهابيان عادى جلوه دادن مقامات پيامبران و اولياى الهى و كاستن از جايگاه و مقام آنان است. از نظر ابن تيميّه، پيامبران و اولياى الهى پس از مرگ، كوچكترين تفاوتى با افراد عادى ندارند. به گفته وى: «لَيْسَ فى وجود القبور امانٌ؛ قبرها نمىتواند پناهى براى امت باشد.» (1)حتى وى مشاهده قبر پيامبر را نيز ممنوع مىدانست. (2)با بهرهگيرى از همين عقيده خاص است كه مأموران، اطراف قبر مطهّر نبوى حضور دارند و نمىگذارند كسى آن جا بايستد.
بر اساس ديدگاه ابن تيميه، هر گونه مسافرت به قصد زيارت قبور انبيا، صالحان و نذر كردن، سوگند خوردن و بوسيدن و مسح كردن مزار آنان حرام و مايه شرك است.
به نظر اين تيميّه، هر كس به قصد زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مسافرت كند و هدف اصلى سفر او، رفتن به مسجد آن حضرت نباشد، از اجماع مسلمانان مخالفت كرده و از شريعت سيدالمرسلين خارج است. (3)به نظر او، هر گونه زيارت قبور، چه قبر پيامبر و غير آن شرك و حرام است. (4)وى مىنويسد:
«مسح و بوسيدن هر قبرى و لو قبر پيامبران شرك است. (1)دست گذاشتن روى قبر پيامبر و بوسيدن قبر، جايز نيست و مخالف توحيد است.» (2)به دليل همين عقايد بدعتآميز، اهل سنت بر(ابن تيميّه) شوريدند. او بارها دستگير شد و به زندان افتاد و دهها كتاب بر ردّ انديشههاى وى نگاشته شد. با وجود اين همه مخالفتها، بعدها محمد بن عبدالوهاب به تأييد نظريه ابن تيميّه پرداخت و يكى از علماى آنان حتى ادعاى اجماع كرد و گفت:
«به اجماع علما، استلام(دست ماليدن) قبور انبيا و غير اينها(يعنى اوليا و ائمه معصومين عليهم السلام و مسح(تبرّك) آن و نماز خواندن و دعا كردن نزد اين قبور جايز نيست؛ زيرا اين عمل، شرك و عبادت بتهاست.» (3)به نظر او، عبدالوهاب هم مىگفت كه هر گونه نذر كردن براى غير خدا و پناه بردن و استغاثه به غير خدا و خواندن غير خدا شرك است. (4)توسل به ميت و طلب حاجت از او همان چيزى است كه بتپرستان در زمان جاهليت انجام مىدادند. (5)
محمد بن عبدالوهاب در نظريه ديگرى گفت:
«نماز خواندن در مساجدى كه بر قبور انبيا و صالحان بنا شده است، جايز نيست و بناى مسجد بر قبور حرام است.» (1)همين عقيده محمد بن عبدالوهاب پايهاى شد تا وهابيت براى تخريب بناى قبرهاى ائمه بقيع دست به كار شوند. حتى بعضى از آنها انديشه تخريب گنبد خضرا را در سر مىپروراندند كه اگر ترس از مسلمانان سراسر جهان اسلامى نبود، نه تنها از اين كار خوددارى نمىكردند، بلكه آن را بالاترين ثواب براى خود مىشمردند.
جاى سؤال است كه چرا وهابيون با توجه به خشم و اندوه فراوان شيعيان، دست به تخريب بقعههاى ائمه بقيع و ديگر ابنيه مذهبى زدند؟ شايد نظريه بعدى آنان، پاسخ اين پرسش را در دل خود داشته باشد.
يكى از باورهاى سلفىها و وهابيان، انكار فضايل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است كه در صحاح و مسانيد اهل سنت بر اين فضايل تأكيد شده است. با اين همه، ابن تيميّه در كتاب «منهاج السنّة»، احاديث مربوط به
1) محمد بن ابراهيم بن النعمان، الجامع الفريد، كتاب الزياره، ص 383.
فضايل و مناقب اميرالمؤمنين على عليه السلام و خاندان وى را كه بسيارى از محدثان به آنها تصريح كردهاند، بدون هيچ مدركى انكار مىكند و همه را مجعول مىداند. براى نمونه به باور وى:
الف: به اتفاق اهل علم نزول آيه «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو» (1)
درباره على عليه السلام دروغ است. (2)اين در حالى است كه بيش از 64 محدث و دانشمند مسلمان به نزول آن درباره امام على عليه السلام تصريح كردهاند. (3)ب: نزول آيه «قُل لَّآأَسَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» (4)
درباره خاندان رسالت دروغ است. (5)در حالى است كه بيش از 45 محدث و دانشمند مسلمان همين آيه را نقل كردهاند. (6)در پايان بخش اول سخنانم بايد بگويم كه بقاى مذهب وهابيت در مخالفت با اعتقادات تشيع به گونهاى و ديگر مسلمانان به روشهاى ديگر است.
مهمترين تكيهكلام وهابيان چهار چيز است:
1- كفر
2- شرك
3- كذب
4- بدعت
هر جا كه مسلمانان در پاسخ به آنها با تأكيد بر روايتى، استدلالشان را محكوم مىكنند، بى درنگ از واژه «كذب»
مدد مىگيرند.
محمد بن عبد الوهاب در رساله «كشف الشبهات» بارها مسلمانان را مشرك، كافر، بتپرست، مرتد، منافق، منكر توحيد، دشمن توحيد، دشمنان خدا، اهل باطل، نادان و شياطين خوانده است و تصريح كرده است كه مشركان زمان ما(مسلمانان) غليظتر از مشركان و بتپرستان گذشتهاند؛ چون مشركان گذشته در حال رفاه، شرك مىورزيدند و هنگام گرفتارى اخلاص مىورزيدند، ولى مشركان زمان ما در هر دو حالت به خدا شرك مىورزند. (1)در اينجا استاد فيّاض از حاضران براى حوصلهاى كه در شنيدن عقايد وهابيت و بررسى چند شبهه از آنها به خرج دادند سپاسگزارى كرد.
بخش اول سخنرانى استاد فيّاض به پايان رسيد و مجرى مراسم براى استراحتى كوتاه، حاضران را آزاد گذاشت. با اين حال، بيشتر افراد غرق در افكارشان بودند كه در محور سخنان ارزشمند استاد دور مىزد. آنان با يكديگر گفت و گويى آرام و صميمى داشتند. من هم مثل آنها در فكرهايم غوطهور بودم. سپس محمد كه حال مرا ديد، گفت: چه شده است هادى؟ بدجورى توى لاك خودت فرو رفتى.
گفتم: راستش تصميم گرفتم دو تا كار مهم انجام بدهم.
1) كشف الشبهات فى التوحيد، محمد بن عبدالوهاب، ص 23 و 24.
محمد گفت: چه كارى؟
گفتم: اول اين كه تصميم گرفتم تمام گفت و شنودهايم با شما و اين جلسه ارزشمند را مكتوب كنم و در اختيار ديگران قرار دهم. بنابراين، يك زحمت براى شما دارم و آن اينكه يادداشتهايتان را كه با تكيه به آنها اين مطالب ارزشمند را بيان كرديد، در اختيارم قرار دهيد. نوار سخنرانى استاد را هم پياده مىكنم. پيشنهاد ديگرى هم به استاد عزيز دارم كه در پايان نشست با ايشان در ميان مىگذارم.
محمد گفت: چه فكر خوبى است. نگارش يك متن مختصر براى حاجيان بسيار پسنديده است. امام على عليه السلام مىفرمايد: «العلم صيدٌ و الكتاب قيدٌ؛ علم مثل صيد است و نوشتن مانند بستن آن است.»
پيشنهاد ديگرتان چيست؟ گفتم: محمد! اگر اجازه بدهيد، آخر جلسه مىگويم. محمد خنديد و گفت: آن وقت با هم براى صرف نوشيدنى خنك مكان جلسه را ترك كرديم. نيم ساعت تنفس خيلى زود گذشت. حتى عدهاى زودتر از موعد مقرر به محل نشست بازگشتند.
گويا فكر مىكردند با دير رسيدن، از دريافتن نكتهاى باز مىمانند. من و محمد هم به حاضران پيوستيم.
استاد فيّاض با متانت و آرامشى خاص پشت تريبون قرار گرفت. موضوع جلسه ساعت دوم، نقد و بررسى مهمترين انديشههاى وهابيت مانند معيار توحيد و شرك، توسل و تبرّك جستن و زيارت قبور و
ساختن بنا بر قبور بود.
استاد فيّاض با توجه به محدوديت وقت، مباحث خود را در چند محور مطرح كرد. ايشان فرمود: پس از آشنايى بسيار مختصر، اينك زمان آن رسيده است تا با بعضى از شبهههاى وهابيت آشنا شويم. از اين رو، پيرامون چند موضوع مهم با شما سخن مىگويم:
همه مىدانيم كه يكى از مراتب توحيد، توحيد در عبادت است؛ يعنى عبادت و پرستش مخصوص خداست.
عبادت در لغت هم به معناى فروتنى و خاكسارى است. و در اصطلاح به معناى كرنش در برابر موجودى است كه او را اله، ربّ و خالق هستى مىدانيم. خالقى كه امور تكوينى(خلق) رزق، زنده كردن و ميراندن و امور تشريعى(قانون گذارى، شفاعت و مغفرت) همه به دست اوست.
بنابراين، عبادت براى كسى است كه اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت و قدرت مطلقه او داشته باشيم. اگر كرنش بدون اين قصد و اعتقاد باشد و تنها براى تعظيم و بزرگداشت باشد، در اين حالت، انسان خاضع، نه مشرك است و نه عملش، شركآميز. و همين نكته ظريف، اساسىترين تفاوت ميان وهابيت و شيعيان و ديگر فرقههاى اسلامى در مسأله توحيد عبادى است.
مسلمانان در تعريف توحيد عبادى مىگويند: «توحيد
عبارت است از منحصر دانستن خداوند سبحان به عبادت.» (1)آنگاه در تعريف عبادت مىگويند: «عبادت، نهايت خضوع و خاكسارى است و اين كلمه تنها در مورد خضوع براى خداوند به كار مىرود.» (2)بايد بدانيم كه تفاوت ما با وهابيان در اختلاط معناى لغوى و اصطلاحى عبادت است. آنان عبادت را به معناى لغوى؛ يعنى مطلق خضوع و خاكسارى گرفتهاند و با اين تعريف، دايره شرك از منظر آنان خيلى گسترده شده است.
بر اساس اين تعريف، آنان هر گونه زيارت قبور، توسل، شفاعت از پيامبران و اوليا را شرك مىشمارند و اصلًا به معناى اصطلاحى عبادت؛ يعنى اعتقاد به اولوهيت و ربوبيت كارى ندارند.
اين در حالى است كه شيعيان و ديگر فرقههاى اسلامى، نيّت عمل در عبادت را شرط درستى و نادرستى آن مىشمارند. اگر كرنش در دايره اعتقاد به الوهيت و استقلال نباشد، شرك نيست، بلكه نوعى تعظيم و تكريم است، مانند خضوع در مقابل اولياى الهى يا فرزند در برابر پدر. در كريمه قرآنى هم آمده است:
«وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَللِكَةِ اسْجُدُواْ لِأَدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّآ إِبْلِيسَ» (3)
؛ و(ياد كن) زمانى كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده و خضوع كنيد.» پس همگى سجده كرده، جز ابليس.
البته اين آيه، دليل محكمى است بر اينكه هر تعظيمى در برابر غير خدا، عبادت شمرده نمىشود. در آيه ديگرى آمده است:
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّواْ لَهُو سُجَّدًا وَ قَالَ يأَبَتِ هذَا تَأْوِيلُ رُءْيىَ» (1)
؛ پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى در مقابل او به سجده افتادند. گفت: پدر! اين تعبير خوابى است كه پيشتر ديدم.
در اين آيه هم صرف سجده كردن عبادت شمرده نشده است. همه مىدانيم كه اين سجده براى عبادت يوسف نبود؛ زيرا در ميان سجده كنندگان، حضرت يعقوب عليه السلام نيز حضور داشت كه در توحيد، با اخلاص بود.
همچنين اگر به يوسف سجده مىشود، خود او نيز به اين كار راضى نبود و آنان را از اين كار باز مىداشت.
از آنچه گذشت، درمىيابيم كه صرف خضوع، خاكسارى، تكريم و احترام به انبيا و اولياى الهى، عبادت نيست تا انجام دهنده آن را مشرك بدانيم.
اگر ابن تيميّه راه احتياط را در پيش مىگرفت و به كفر و شرك توسل جوينده حكم نمىكرد، امروزه وهابيت با پيروى از او، مسلمانان را تكفير نمىكردند و خون و مال و آبروى آنان را حلال نمىشمردند. آن هم به بهانه جرمى(!) كه خداوند آن را موجب خروج از دين و كافر
1) يوسف، 100.
شدن نمىداند، بلكه آن را حلال و جايز مىداند. چگونه مىتوان با تحكّم به افرادى نسبت كفر داد و از نيّت آنان پرده بر داشت و با مكابره نيتشان را از خودشان بهتر دريافت.
استاد فيّاض فرمود: از اين مسئله نقبى مىزنيم به توسل از نگاه شيعيان. در ادامه، براى آشنايى بيشتر آن را كالبد شكافى مىكنيم و خواهيم ديد كه توسل از منظر شيعه و اهل سنت پذيرفته شده است و تنها وهابيت با آن مخالفند.
توسل را به سه دسته مىتوان تقسيم كرد:
الف: توسل به اعمال صالح
جلال الدين سيوطى در ذيل آيه «يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجهِدُواْ فِى سَبِيلِهِ ى لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (1)
؛ اى مؤمنان، پرهيزكار باشيد و به سوى خداى بزرگ وسيله فراهم سازيد و در راه او مبارزه كنيد. باشد كه رستگار شويد، چنين روايت كرده است:
«عن قَتادة فى قوله تعالى «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ: قال: تقربوا إلى اللَّه بِطاعته و العمل بما يرضيه (2)
؛ قتاده در مورد آيه «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» مىگويد: با اطاعت خدا و عملى كه
مورد خشنودى وى باشد، به پروردگار نزديك شويد.»
ب: توسل به دعاى بندگان شايسته
خداوند در قرآن كريم از زبان برادران يوسف مىفرمايد:
«قَالُوا يأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا كُنَّا خطِينَ* قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ و هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» (1)
(فرزندان يعقوب به پدر خويش) گفتند: اى پدر، از خداى بزرگ بخشايش گناهان ما را بخواه كه ما در اشتباه به سر مىبرديم.(يعقوب) گفت: به زودى، از پروردگار خود براى شما بخشايش مىخواهم كه او بسيار آمرزنده و مهربان است.
از اين آيه به روشنى درمىيابيم كه فرزندان يعقوب به دعا و استغفار پدر خويش متوسل شدند و آن را وسيله بخشودگى خود دانستند. حضرت يعقوب نيز نه تنها به توسّل آنان اعتراض نكرد، بلكه به آنها وعده دعا و استغفار هم داد.
ج: توسل به شخصيتهاى معنوى آبرومند نزد خدا
احمد بن حنبل در مسند خود از عثمان بن حنيف چنين روايت مىكند:
«انَّ رَجُلًا ضريرَ الْبَصَرِ أتى النبى صلى الله عليه و آله فقال ادع
1) يوسف، 97- 98.
اللَّه أن يعافينى، قال إن شئت دعوت لك و ان شئت أخّرت ذاكَ فهو خير، فقال أدعه فأمره أن يتوضّأ فيحسن وضوئه فيصلى ركعتين و يدعو بهذا الدّعاء اللهمّ إنّى أسئلك و أتوجّه إليك بنبيّك محمد نبىّ الرّحمة يا محمّد إنّى توجّهت بك إلى ربّى فى حاجتى هذه، فتقضى لى اللهمّ شفعه فىّ. (1)
مردى نابينا نزد پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: از خدا بخواه تا مرا عافيت بخشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر مىخواهى دعا كنم و اگر مايل هستى، به تأخير مىاندازم و اين بهتر است.
مرد نابينا عرض كرد: دعا بفرما.
پيامبر گرامى او را فرمان داد تا وضو بگيرد و در وضوى خود دقت كند و دو ركعت نماز بگزارد و اين چنين دعا كند:
پروردگارا! من از تو درخواست مىكنم و به وسيله محمد، پيامبر رحمت به تو روى مىآورم.
اى محمّد، من در مورد نيازم به وسيله تو به پروردگار خويش متوجّه مىشوم تا حاجتم را برآورده فرمايى. خدايا! او را شفيع من گردان.
محدّثان در درستى اين روايت اتفاق نظر دارند.
محمد نسيب الرفاعى در كتاب التوصل الى حقيقة التوسّل مىنويسد:
«لا شكّ أن هذا الحديث صحيح و مشهور ... و
1) مسند احمد بن حنبل، ص 138.
قد ثبت فيه بلا شكّ و لا ريب ارتداد بصر الأعمى بدعاء رسول اللَّه صلى الله عليه و آله له (1)
؛ ترديدى نيست كه اين حديث، صحيح و مشهور است. در اين روايت ثابت شده است كه با دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بينايى آن مرد نابينا به وى بازگشت.»
از اين روايت برمىآيد كه توسّل به پيامبر گرامى براى برآورده شدن نياز به وسيله وى، جايز است. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد نابينا فرما داد تا آن گونه دعا كند و با وسيله قرار دادن پيامبر بين خود و خدا از پروردگار جهان درخواست كند. اين معنا همان توسّل به اولياى الهى و عزيزان درگاه خداوند است.
البته روايت ابوعبداللَّه بخارى در صحيح خود هم قابل توجه است و به مسأله توسل مقبوليت بيشترى مىبخشد:
«إنّ عمر بن الخطّاب رضى اللَّه عنه كان إذا تحطوا استسقى بالعباس بن عبدالمطلب فقال: اللّهم إنّا كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا فتسقينا و إنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا قال فيسقون. (2)
هرگاه قحطى رخ مىداد، عمر بن خطاب به وسيله عباس بن عبدالمطلب- عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله طلب باران مىكرد و مىگفت: خدايا، در زمان حيات پيامبر به او متوسل مىشديم و باران رحمت خود را بر ما نازل مىفرمود. اكنون
به عموى پيامبر به سوى تو متوسّل مىشويم تا ما را سيراب كنى و سيراب مىشدند.»
از منظر رهبر مذهب شافعى نيز اصل توسل پذيرفتنى است. شافعى نيز در اين دو بيتى، به اين حقيقت اشاره مىكند.
آل النّبىَّ ذريعتىهم إليه وسيلَتى أرجو بهم اعطى غداًبيدى اليمين صحيفتى (1)
خاندان پيامبر، وسيله من به سوى خدا هستند، اميدوارم كه به خاطر آنان، نامه عملم به دست راستم داده شود.
علماى ديگر اهل سنت نيز بر اين امر صحه گذاشتهاند. به دليل اهميت مسأله توسل، به چند مورد ديگر هم اشاره مىكنيم:
نورالدين سمهودى مىنويسد:
«استغاثه و شفاعت و توسل به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و جاه و بركت او نزد خداوند از كردار انبيا و سيره سلف صالح بوده و در هر زمانى انجام مىگرفته است؛ چه قبل از خلقت و چه بعد از آن. حتى در حيات دنيوى و در برزخ. هرگاه توسل به اعمال صحيح است، همان گونه كه در حديث غار آمده، توسل به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اولى است.» (2)
قسطلانى مىنويسد: «بر زائر رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوار است كه زياد دعا و تضرّع و استغاثه، طلب شفاعت و توسل به ذات پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله كند.» (1)الحاج ابوعبيد اللَّه عبدرى مالكى نيز مىنويسد:
«مردهاى كه به زيارتش مىرويم، اگر از كسانى باشد كه اميد بركت از او مىرود، بايد به او توسل جست و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در رأس آنها است.» (2)زينى دحلان مىنويسد: «هر كس كه ذكرهاى پيشينيان و دعاها و اوراد آنان را دنبال كند، در آنها مقدار زيادى از توسل به ذوات مقدسه مىيابد و كسى بر آنان ايراد نگرفت تا اين كه اين منكران(وهابيان) آمدند و اگر قرار باشد كه نمونههاى توسل را جمع كنيم، كتابى عظيم مىشود.» (3)دكتر عبدالملك سعدى نوشته است: هر گاه كسى بگويد: «اللّهم انّى توسلت إليك بجاه نبىّ أو صالح»، كسى نبايد در جواز آن شك كند؛ زيرا جاه همان ذات كسى نيست كه به او توسل شده، بلكه مكانت و مرتبه او نزد خداوند است و اين حاصل و خلاصه اعمال صالح او است.
خداوند متعال در مورد حضرت موسى عليه السلام مىفرمايد: «وَ كَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِيهًا»؛ (4)
و نزد خدا آبرومند بود. (5)
از اين نمونهها درمىيابيم كه ادّعاى شرك و بدعت شمردن توسل از ديدگاه وهابيان، تنها براى خود آنان پذيرفتنى است. و اهل سنت و شيعه به دليل مكابره وهابيت، اين امر را وانخواهند گذاشت. و اهل سنت و شيعه توسل را در لغت به معناى تقرب و نزديكى يا وسيله رسيدن به چيزى از روى اشتياق و ميل و رغبت مىدانند. (1)در اصطلاح نيز مىگويند: «اگر كسى موجود گرانمايهاى را براى رسيدن به اهداف و رسيدن به مقام قرب الهى ميان خود و خدا، وسيله قرار بدهد» (2)، آنان اين كار را توسل مىنامند و به آن عمل مىكنند. در مقابل، فرقه وهابيت به شدت با اين نظر مخالفت مىكنند.
از اساسىترين اشكال وهابيت به مسلمانان، متهم ساختن آنان به شرك به بهانه توسّل به رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و صالحان است.
ابن تيميّه، بنيانگذار مكتب وهابيت مىگويد:
«هر كس كنار قبر پيامبر يا يكى از افراد صالح بيايد و از آنان بخواهد كه بيمارى او را شفا دهد يا قرض او را ادا كند، مشرك است؛ زيرا هيچ كس جز خداوند، قدرت انجام چنين اعمالى را ندارد. پس واجب است چنين شخصى را به توبه وادار كند و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود.» (3)
محمد بن عبدالوهاب هم اعلام كرد:
«هركس به پيامبران و صالحان توسل جويد و آنان را شفيع خود سازد، خونش حلال و قتل آن جايز است.» (1)به گفته شيخ عبدالعزيز عبداللَّه آل شيخ، يكى از دلايل مخالفت وهابيان اين است كه ارتباط پيامبر پس از مرگ با اين دنيا قطع مىشود و ديگر بر هيچ كارى توانايى ندارد و حتى نمىتواند براى كسى دعا كند. بنابراين، از نظر عقلى توسل به عاجز باطل و شرك است. (2)اين در حالى است كه بسيارى از علماى اهل سنت، حيات پيامبران را پذيرفتهاند.
هيثمى از نويسندگان و دانشمندان مشهور اهل سنت در كتاب «مجمع الزوايد» از عبداللَّه بن مسعود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«زندگى و حيات من براى شما خير و بركت است؛ زيرا با همديگر گفت وگو مىكنيم. شما سخن مىگوييد و من هم با شما سخن مىگويم.
مرگ من هم براى شما بركت است؛ چون كارهاى شما بر من عرضه مىشود و هر كار
خوبى را كه ديدم، خدا را شكر مىكنم و براى هر كار ناپسندى از خدا آمرزش مىخواهم. (1)عبداللَّه مىگويد، اين حديث را بزّاز نقل كرده و راويان اين حديث همه ثقه هستند.
از اين روايت برمىآيد كه رابطه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حتى پس از مرگ با پيروانش برقرار است.
حتى در روايتى ديگر تصريح شده است كه بدن پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از بين نمىرود. به دليل اهميت مطلب، عين روايت را مىآوريم. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«فأكثروا علىّ من الصلاة فيه(يوم الجمعه) فإنّ صلاتكم معروضة علىّ. قالوا: يا رسول! و كيف تعرض صلاتنا عليك و قد أرمت؟ قال: انّ اللَّه حرَّمَ على الأرض أن تأكل أجساد الأنبياء. (2)
روز جمعه زياد بر من درود بفرستيد؛ زيرا درودهاى شما بر من عرضه مىشود.
پرسيدند: اى رسول خدا! بدن شما پس از مرگ مىپوسد. درودهاى ما چگونه به محضر شما مىرسد؟
فرمود: زمين به بدن پيامبران آسيب نمىرساند؛ زيرا خداوند، خوردن و نابودى بدنهاى آنان را بر زمين حرام فرموده است.»
حاكم نيشابورى پس از نقل اين حديث مىگويد: «هذا حديث صحيح.» (3)
ناگفته نماند كه بسيارى از علماى اهل سنت اين قضيّه را از مسلّمات شمرده و برخى از آنان كتاب مستقلّى نيز درباره زندگى پيامبران نگاشتهاند. براى مثال ابن حجر عسقلانى مىگويد:
«بيهقى كتابى بسيار زيبا درباره زندگى پيامبران پس از مرگ گردآورى كرده و اين حديث را از انس نقل كرده است كه «أنّ الأنبياء أحياء فى قبورهم يصلّون؛ پيامبران در درون قبر زندهاند و نماز مىخوانند.» (1)قسطلانى نيز مىگويد:
«شكى نيست كه زنده بودن پيامبران پس از مرگ امرى ثابت و روشن و جاودانه است و پيامبر ما چون برتر از همه پيامبران است، زندگى او پس از مرگ كاملتر از ديگر پيامبران خواهد بود.» (2)آن چه گفته شد، سخنان علماى اهل سنت در برابر وهابيت است. بايد بدانيم كه زندگى پس از مرگ صالحان و پاكان ريشه قرآنى دارد.
ادّعاى وهابيان در قطع ارتباط افراد پس از مرگ با زندگى دنيا صحيح نيست. خداوند به صراحت به زندگى
شهيدان پس از مرگ اشاره مىكند و مىفرمايد:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا م بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَلهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ ى وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ» (1)
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپنداريد، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است، شادمانند و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوستهاند، شادى مىكنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مىشوند. بر نعمت و فضل خدا و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمىگرداند، شادى مىكنند.
در اين آيات، بهرهمندى شهيدان از نعمتهاى الهى و خشنودى از آنچه به دست آوردهاند، دليل بر زندگى دوباره آنان است. به راستى چگونه مىتوان پذيرفت كسانى كه در راه دين به شهادت رسيدهاند، پس از شهادت زنده باشند، ولى پيامبر كه آورنده دين و پيشواى شهيدان است، زندگى پس از مرگ نداشته باشد.
همچنين در آيه ديگر بر زندگى سردمداران كفر و نفاق پس از مرگ تأكيد شده است:
«وَ حَاقَ بَالِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ* النَّارُ
1) آل عمران، 169- 171.
يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُواْ ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ» (1)
و فرعونيان را عذاب سخت فرو گرفت. هر صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند و روزى كه رستاخيز بر پا شود،(فرياد مىرسد كه) فرعونيان را در سختترين(انواع) عذاب درآوريد.
استغاثه به پيامبران در دوران زندگى آنان نيز ريشه قرآنى دارد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (2)
اگر آنان وقتى بر خود ستم كرده بودند، پيش تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز براى آنان آمرزش مىخواست، همانا خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
يكى از ادله علماى اهل سنت هم آيه شريفه «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (3)
است كه خداوند در آن مىفرمايد: «وسيلهاى براى تقرّب به سوى خداوند بجوييد.»
در مقابل، وهابيان معتقدند رفتگان از دنيا ناتوانند. پس نبايد به آنان توسل بجوييم. ما هم مىگوييم، توسل جستن به ناتوان حتى اگر زنده هم باشد، خلاف عقل
است، نه معيار شرك. با اين حال، اگر متوسل، معتقد باشد كسى نزد خداوند آبرو دارد و مىتواند براى قضاى حاجاتش، واسطه شود يا درخواست او را به اذن خداوند انجام دهد، شرك نيست.
مسلمانان معتقدند پيامبران و اولياى الهى هم به صورت مستقل و بدون استفاده از قدرت الهى نمىتوانند حاجتهاى مردم را برآورند؛ چون مؤثر اصلى تنها ذات احديت است.
مسلمانان اين اعتقاد را از كريمه قرآنى دريافتهاند آنجا كه حضرت عيسى عليه السلام، زنده كردن مردگان و شفايابى بيماران را به اجازه پروردگار مىداند و مىفرمايد:
«أَنّى أَخْلُقُ لَكُم مّنَ الطّينِ كَهَيَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرَما بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ» (1)
«من از گل چيزى به شكل پرنده مىسازم. سپس در آن مىدمم و به اجازه خدا پرنده مىشود. كور مادرزاد و مبتلايان به بيمارى پيسى را به اذن خدا شفا مىدهم و مردگان را به فرمان خدا زنده مىكنم.»
تمسّك و توسل شيعيان به پيامبر و اولياى الهى، به دليل استقلال آنان در برآوردن حاجت نيست. بسيارى از اهل سنت هم مانند شيعيان مىانديشند، چنانكه سمهودى شافعى هم در بيانى كوتاه به همين نكته اشاره
1) آل عمران، 49.
كرده است:
«گاهى توسل به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى گرفتن حاجت براى اين است كه چون او را وسيلهاى براى درخواست و شفيع نزد پروردگار قرار مىدهيم و او هم چون اين مقام را داراست، قدرت انجام دادن آن را دارد كه در حقيقت، درخواست از او به درخواست از خداوند برمىگردد، مثل اينكه كسى از پيامبر بخواهد در بهشت همنشين او باشد و قصدش اين باشد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سبب و وسيله همنشينى را فراهم كند.» (1)از آنچه گذشت، درمىيابيم كه با توجه به ريشههاى قرآنى، روايى و جواز توسل نزد علماى اهل سنت، توسل مجاز است. حتى نظر فقيهان حنابله هم بر جواز توسل است. براى مثال، ابن قدامه از فقيهان بزرگ حنبلى مىنويسد:
«مستحب است هنگام ورود به مسجد پيامبر، با پاى راست داخل شود. آن گاه نزد قبر حضرت بيايد و بگويد: اينك نزد تو آمدهام و از گناهان خويش استغفار مىكنم. پس تو را نزد خداوند متعال شفيع خود قرار مىدهم.» (2)با وجود تأييد شيعيان و بعضى از علماى اهل سنت كه
نظرياتشان گذشت و برخى ديگر كه در پى مىآيد، خواهيم ديد كه وهابيت در مخالفت با توسل تنهاست. شوكانى از فقيهان حنفى مىگويد:
«و يتوسّل إلى اللَّه بأنبيائه والصالحين (1)
؛ به واسطه پيامبران و صالحان بايد به خداوند توسل جست.»
بنابه نظريه زينى دحلان، مفتى مكه مكرّمه: «هر كس آثار گذشتگان را بجويد و دعاها و اوراد آنان را مطالعه كند، موارد زيادى از توسل آنان به انبياء و صالحان را خواهد يافت.» (2)سُبكى از دانشمندان بلندآوازه اهل سنت(متوفاى 756) هم مىنويسد:
«جواز توسل و درخواست شفاعت از رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى هر مسلمانى، روشن و واضح است و عمل پيامبران و سيره صالحان گذشته و علما و دانشمندان حتى عوام بر او گواهى مىدهد. هيچ آدم ديندارى اين كار را انكار نكرده و در هيچ زمان اين سخن باطل به گوش نرسيده است تا اين كه ابن تيميّه با سخنان باطل خود، قضيّه را بر افراد ضعيف و نادان مشتبه كرد و بدعتى را پايهگذارى كرد كه در هيچ عصرى سابقه نداشت.» (3)ابن تيميّه گفته است:
«هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم صلى الله عليه و آله انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است، سفر مىكنند، با اجماع مسلمانان مخالفت كرده و از شريعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خارج شده است. (1)زيارت قبر پيامبر يا غير او و غير خدا را خواندن و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام و شرك است.» (2)وهابيت پس از برداشت جمودگرايانه خود مبنى بر جواز نداشتن توسل بر قبور انبيا، در گام ديگر، به انكار فضايل اهل بيت عليهم السلام مىپردازند. ابن تيميّه آيه «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو» (3)
را در حق على عليه السلام انكار كرده است و مىگويد:
«بعضى از دروغگويان حديثى را جعل كرده و گفتهاند آيه «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو» در شأن على عليه السلام نازل شده است. آن هم هنگامى كه در نماز، انگشترش را به فقير صدقه داد. به اجماع اهل علم، اين مطلب دروغ است و دروغ بودن آن آشكار است.» (4)او اين نظريه را در حالى مىگويد كه بيش از 66 نفر از
محدّثان و دانشمندان اهل سنت بر نزول آيه در حق امام على عليه السلام مهر تأييد نهادهاند. (1)آلوسى از علماى بزرگ اهل سنت مىگويد:
«غالب الأخبارييّن على أن هذه الآية نزلت فى علىّ كرّم اللَّه وجهه؛ غالب اخبارىها معتقدند كه اين آيه درباره على بن ابىطالب عليه السلام نازل شده است.» (2)ابن تيميّه در قدم بعدى، موقعيت علمى حضرت على عليه السلام را انكار كرده و گفته است:
«على در هفده مورد دچار اشتباه شده است و با نصّ قرآن مخالفت كرده است كه يكى از آنها درباره عدّه زن شوهر مرده است كه طولانىترين زمان را تعيين كرده است.» (3)او حتى چنين مىنويسد:
«عثمان قد جمع القرآن كلّه بلا ريب و كان أحياناً يقرؤه فى ركعة واحدة و على قد اختلف فيه هل حفظ القرآن كلّهام لا. (4)
عثمان قرآن را جمع كرد و بعضى از اوقات تمام قرآن را در يك ركعت نماز قرائت مىكرد، ولى در اين كه على]« [تمام قرآن را حفظ بود يا
نه، اختلاف است.»
اين گونه نگاه به مقام شامخ على عليه السلام، ابن تيميه را وامىدارد تا به ستايش قاتل امام على عليه السلام؛ يعنى ابن ملجم مرادى بپردازد و بگويد:
«آن كسى كه على را كشت، اهل نماز و روزه بود و قرآن مىخواند و معتقد بود كه كشتن على مورد رضايت خدا و پيامبر است و اين كار را به خاطر به دست آوردن محبّت خدا و پيامبر انجام داد، اگر چه در اين عقيده دچار گمراهى شده بود.»
ابن تيميّه در حالى ابن ملجم را مدح مىكند كه بنا به روايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در كتابهاى مهم اهل سنت آمده، او را از شقىترين انسانها و در رديف پى كننده ناقه ثمود شمرده است. (1)ابن تيميّه براى ردّ فضايل على عليه السلام حتى به تمجيد از معاويه و يزيد هم پرداخته است:
«شيعه نمىتواند ايمان و عدالت على عليه السلام را ثابت كند؛ چون اگر به اسلام و هجرت و جهاد على كه به تواتر ثابت شده است، استدلال كند، خواهيم گفت كه اسلام معاويه و يزيد و خلفاى بنو اميّه و بنو عباس و همچنين نماز و روزه و جهاد آنان نيز به تواتر ثابت شده است.» (2)
استاد حسن سقاف از دانشمندان معاصر اردنى در كتاب خود مىنويسد:
«برخى از مردم به ابن تيميّه، شيخ الاسلام مىگويند وى ناصبى و دشمن اميرالمؤمنين على عليه السلام است و به ساحت حضرت صديقه طاهره جسارت كرده و مىگويد:" بأنّ فيها شعبةٌ من النفاق؛ در او(نستجير باللَّه) شعبهاى از نفاق وجود داشت.» (1)اين مخالفت و دشمنى با فضايل و مناقب اهل بيت عليهم السلام براى سرد كردن شيعيان و دوستداران اين خاندان از هماهنگى با مذاهب مختلف اهل سنت در عشقورزى نسبت به اهل بيت عليهم السلام است. آنها نيك مىدانند تا زمانى كه عشق به اهل بيت عليهم السلام و عمل به آموزههاى نورانى آنها در دستور كار پيروانشان قرار دارد، هيچ گاه زير بار پذيرش چنين عقايد سخيفى نخواهند رفت.
پس از بررسى مسأله توسل كه به حق مطالب ارزنده و قابل تأملى داشت، استاد فيّاض بحث زيارت قبور را پيش كشيد و گفت: چون فراوان ديده مىشود كه در ايام سفر حج، زائران با چشمى گريان به زيارت قبور پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام مىروند، شايسته است اين مسأله را به
1) التنبيه و الردّ على معتقد قدم العالم و الحدّ، ص 7.
دقت ارزيابى كنيم و رهتوشه لازم را براى رويارويى با ابهامزايى وهابيت در كنار اين مراقد شريف داشته باشيم.
استاد فرمود: يكى ديگر از اشكالهاى مهم وهابيت به ديگر مسلمانان، مسأله زيارت قبور است كه آن را حرام مىدانند. ابن تيميّه بنيانگذار تفكر وهابيت مىگويد:
«هر كس قبر پيامبر و غير او(از اوليا و صالحان) را زيارت كند، به غير خدا رو آورده و به خداوند شرك ورزيده است. پس اين عمل، حرام و شرك به خداوند است.» (1)همچنين وى در كتاب الجواب الباهر فى زوار المقابر مىگويد:
«زيارت قبور انبيا و اوليا و صالحين، بدعت و نامشروع است.» (2)مهمترين دليل وهابيان به حرمت زيارت قبور، روايت ابى هريره از رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه فرمود:
«شدّ رحال و بار سفر بستن جايز نيست مگر به سوى سه مسجد: مسجدالنبى، مسجدالحرام و مسجدالاقصى.» (3)بر اساس قول اهل سنت، اولين كسى كه از زيارت قبور نهى كرد، مروان حكم بود. حاكم نيشابورى(متوفاى 405 ه. ق.) از داود بن ابوصالح نقل مىكند:
«روزى مروان حكم ديد كه شخصى صورت
خود را بر قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گذاشته است. با شتاب به سوى او آمد و گردن او را گرفت، از جاى بلند كرد و گفت: مىدانى چه مىكنى؟
منظور وى اين بود كه چرا به زيارت سنگ و كلوخ آمدهاى؟
زائر كه ابوايوب انصارى از صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود، گفت: آرى خوب ميدانم كه چه مىكنم. من هرگز به زيارت سنگ نيامدهام، بلكه به زيارت پيامبر آمدهام. آنگاه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: بر دين خدا گريه نكنيد، اگر متوليانش اهل بودند و آن گاه كه نااهلان بر آن حكم راندند، برايش بگرييد.» (1)جالب است كه اين حديث را حاكم و ذهبى هر دو صحيح مىدانند. تقىالدين سبكى مىگويد: علما بر استحباب زيارت قبور اجماع كردهاند. (2)سمهودى مىگويد: بر اساس روايت صحيح زيارت قبور يك امر اجماعى است. (3)در مورد روايت ابوهريره دليل وهابيت بر حرمت سفر هم دو احتمال است.
اوّل اينكه مستثنى فيه «مسجدٌ من المساجد» باشد. در آن صورت، حرمت شدّ رحال براى زيارت قبر پيامبر نيست، زيرا قبر پيامبر مسجد نيست.
دوم اينكه اخذ به عموم روايت هم ممكن نيست؛ زيرا
لازمه آن حرمت هر نوع سفر است، اگرچه به قصد زيارت هم نباشد.
اساساً بايد دانست كه علماى مذاهب چهارگانه درباره تبرّك يا مسّ منبر و قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا قبور صالحين، نظر مثبت دارند. احمد بن حنبل، رييس مذهب حنبلى، رملى شافعى، محب الدين طبرى، ابوالصيف يمانى، زرقانى مالكى، غرامى شافعى و ديگران بر اين امر صحّه گذاشتهاند. براى مثال، عبداللَّه بن احمد بن حنبل مىگويد:
«از پدرم پرسيدم: مسّ منبر رسول اللَّه و تبرّك با مسّ آن و بوسيدن و يا مسّ و متبرّك شدن به قبر شريف و يا بوسيدن آن به قصد ثواب، چه حكمى دارد؟ پدرم گفت: هيچ اشكالى ندارد.» (1)رملى شافعى هم مىگويد: تبرّك به قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و يا عالم و يا اوليا جايز است و بوسيدن و استلام آن ايرادى ندارد. (2)از محبّ الدين طبرى شافعى هم رسيده است كه بوسيدن قبر و دست گذاشتن روى آن جايز است و سيره و عمل علما و صالحان بر آن است. (3)از نظر تاريخى هم ثابت شده است كه مردم از خاك پاك قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حضرت حمزه عليه السلام، بلكه از كل مدينه به عنوان تبرك برمىداشتند.
رواياتى نيز داريم كه تربت مدينه، شفاى هر دردى است. از جمله زركشى مىگويد: تربت قبر حمزه از منع برداشتن خاك حرمين استثنا شده است؛ زيرا اتفاق همگان بر جواز نقل آن براى معالجه صداع است. (1)سمهودى در اينباره مىنويسد: «روش صحابه و ديگران اين بود كه از خاك قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برمىداشتند.» (2)اكنون مىپرسيم چگونه ممكن است بدون مسافرت و رسيدن به قبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله چنين آثار مثبتى نصيب انسان شود؟ چگونه است كه امروز با وجود دلايل روايى و سيره صحابه، وهابيت به شدّت از شيعيان انتقاد مىكنند.
نظريه فرقههاى اهل سنت گواه و تاييد اين سنتها است.
ابن ادريس شافعى مىگويد: «زيارت قبور اشكالى ندارد، ولى هنگام زيارت قبور چيزى نگوييد كه موجب غضب پروردگار مىشود.» (3)از سخنان علماى اهل سنت، استحباب قبور هم برمىآيد، چنانكه حاكم نيشابورى مىگويد: «زيارت قبور سنت مستحب است.» (4)شيخ منصور على ناصف مىگويد: «نزد جمهور اهل سنت مستحب است.» (5)شيخ منصور على ناصف مىگويد: «نزد جمهور اهل
سنت زيارت قبور مستحب است.» (1)گذشته از تأييد نظر اهل سنت، نمونههاى رفتارى و عملكرد آنها از اين حكايت مىكند كه اهل سنت به جنازه يا قبر بزرگانشان تبرّك مىجستند. ابن سعد و ذهبى مىگويند:
«شخصى مقدارى از خاك قبر سعد بن معاذ را برداشت. سپس به آن نگاهى كرد. ناگهان آن را مشك يافت.» (2)ابونعيم اصفهانى و ابن حجر عسقلانى نيز مىگويند:
«حرّانى در سال 183 ه. ق. در روز هشتم ذى الحجه- يوم الترويه- كشته شد و مردم از خاك قبر او همانند مشك برمىداشتند و در لباس و پيراهن خود قرار مىدادند.» (3)محمد بن ادريس شافعى به قبر ابوحنيفه و احمد بن حنبل به قبر شافعى متوسل مىشدند. (4)ابن خلكان و ذهبى مىگويند: «مردم براى طلب باران به قبر ابن فورك اصفهانى(متوفاى 406 ه) متوسل مىشدند.» (5)بنابراين، آنچه مسلّم است، سنت مسلمانان به زيارت قبور پيامبران و صالحان و اوليا گواهى مىدهد. دلايل قرآنى و روايى نيز براى اثبات مدّعا وجود دارد.
براى مشروعيت زيارت قبور به ويژه قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مىتوان به آيه زير استشهاد كرد:
«وَلَا تُصَلّ عَلَى أَحَدٍ مّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلَا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِى إِنَّهُمْ كَفَرُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِى وَمَاتُوا وَهُمْ فسِقُونَ» (1)
«هرگز بر مرده هيچ يك از آنان(منافقان) نماز مگزار و بر قبر آنان(براى آمرزش خواهى) نايست. آنان به خدا و پيامبر او كفر ورزيده و در حالى كه فاسق و بدكارند، مردهاند.»
در اين آيه، خداوند براى كوبيدن شخصيت منافق به پيامبر دستور مىدهد كه هيچگاه بر جنازه هيچ يك از منافقان نماز نگزارد و بر قبر آنان نايستد. مفهوم اين سخن آن است كه اين كار درباره غير منافق(مؤمنان) خوب و شايسته است.
بايد دانست برخى از مفسران مانند بيضاوى و نويسنده روح البيان از اطلاق آيه «وَلَا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ» معناى گسترده آن؛ يعنى توقف هنگام دفن و پس از آن را برداشت كردهاند.
نكته قابل توجه اينكه سلام كردن، غير از زيارت كردن است. يكى از عالمان اهل سنت مىنويسد:
«پس از آنكه برترى و مشروعيت سلام گفتن بر
1) توبه، 84.
پيامبر در زمان حيات ايشان ثابت شد، پس از رحلت نيز ثابت خواهد بود؛ زيرا با ادله ديگر به اثبات رسيده است كه پيامبر پس از رحلت، زندگى برزخى دارد و سلام مردم را مىشنود و جواب مىگويد و اعمال مردم بر او عرضه مىشود.» (1)خداوند در آيه 64 سوره نساء مىفرمايد:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (2)
اگر آنان وقتى بر خود ستم كرده بودند، پيش تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز براى آنان آمرزش مىخواست، همانا خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتيد.
از اين رو، دانشمندان اسلامى از اين آيه، معناى عموم را فهميده و آن را شامل زندگى و مرگ پيامبر دانستهاند.
حتى گفتهاند مستحب است اين آيه كنار قبر آن حضرت تلاوت شود. (3)سبكى در شفاء السقام مىگويد:
اگرچه آيه مربوط به حال حيات پيامبر است ولى اين رتبه و مقامى است كه با موت حضرت قطع نمىشود. (4)
محمد بن حرب هلالى مىگويد:
«وارد مدينه شدم و به زيارت قبر پيامبر رفتم. آن را زيارت كردم و در برابر قبر شريف نشستم. در اين هنگام عربى آمده و گفت:
سلام بر تو اى رسول خدا. شنيدهام خداوند فرموده است: اگر آنان وقتى بر نفس خويش ستم كردند، به حضور تو برسند و توبه كنند و رسول خدا درباره آنان آمرزش بخواهد، خدا را توّاب و رحيم مىيابند.
اينك با پشيمانى و استغفار از گناه خويش آ مدم تا اين بنده گناهكار را در پيشگاه خداوند شفاعت كنى.
سپس گريه كرد و اشعارى را سرود و استغفار كرد.» (1)
روايات و احاديث بسيارى از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در تشويق به زيارت قبر شريف خود، پس از رحلتش، نقل شده است.
از جمله ايشان فرمود:
«مَنْ زار قَبْرى وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتى (2)
؛ هر كس مرا
زيارت كند، مشمول شفاعتم قرار مىگيرد.
رسول اللَّه درباره توصيه به زيارت قبور از لسان ابىذر غفارى مىفرمايد:
«زُرِ القُبُورَ تَذْكُرْ بِها الآخرة (1)
؛ قبرها را زيارت كن و به وسيله آن، مرگ را به ياد بياور.»
عايشه همسر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نيز از ايشان چنين نقل مىكند:
«انَّ رَسُولَ اللَّهِ رَخَّصَ فى زيارة الْقُبورِ (2)
؛ پيامبر خدا، زيارت قبور را اجازه داد.»
در كتابهاى ديگر اهل سنت نيز آمده است:
«فزوروُا القُبُورَ فَإنَّها تُذَكِّركُمْ الْمَوتُ (3)
؛ قبور را زيارت كنيد؛ زيرا زيارت قبرها، مرگ را به ياد مىآورد.»
در مورد زيارت قبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله احاديث فراوانى رسيده است. براى نمونه آمده است:
«مَنْ زارَنى بَعْدَ موتى كان كمن زارَنى فى حياتى (4)
؛ هر كس پس از مرگم، مرا زيارت كند، مانند اين است كه مرا در زندگى زيارت كرده است.»
«من جاءنى زائراً(لاتحْمِلُه) الّا زِيارتى كانَ حَقّاً
عَلىَّ أنْ أَكُونَ شَفيعاً يَوْمَ الْقِيامَة (1)
؛ هر كس به قصد زيارت به سوى من آيد، بر من است كه در روز قيامت، شفيع او باشم.»
ابن عدى از عبداللَّه بن عمر نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس حج خانه خدا را به جاى آورد، ولى مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است.» (2)قسطلانى مىگويد: «شايسته است كه زائر نزد قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زياد دعا و استغاثه كند و متوسل شود و شفاعت بخواهد و بى تابى كند و سزاوار است كه خداوند شفاعت پيامبر را در حق او بپذيرد.» (3)قاضى عياض هم مىگويد:
«زيارت قبر پيامبر سنت است و مسلمانان بر آن اجماع دارند. (4)سمهودى نيز مىگويد:
«هرگاه عبداللَّه بن عمر از سفرى بازمىگشت، نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد و به آن حضرت سلام مىداد.» (5)
بلال پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله به شام هجرت كرد.
شبى از شبها رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديد كه به او فرمود: اى بلال! اين چه جفايى است در حق ما كردى؟ آيا وقتش نشده است كه به زيارت ما بيايى؟
بلال سراسيمه از خواب بيدار شد و سوار بر مركب گرديد و به مدينه رسيد و به طور مستقيم بر سر قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. پس گريست و صورت خود را به قبر مبارك ماليد. (1)خود رسولاللَّه و ائمه هدى و صحابه به زيارت قبور مىرفتند. ابوهريره مىگويد:
«زار النّبىُّ قَبْرَ امِّهِ فَبَكى وَ أَبْكى مَن حَوْلَهُ وَ قالَ فَزوروا القبورَ فَإِنَّها تُذَكِّرُكُمْ الْمَوْتَ (2)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله قبر مادر خود را زيارت كرد و در كنار قبر او گريست و كسانى را كه دور او بودند، گرياند. و فرمود: قبرها را زيارت كنيد؛ زيرا زيارت آنها مايه يادآورى مرگ است.»
امام سجاد عليه السلام مىفرمود:
«فاطمه عليها السلام دختر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در هر روز جمعه به زيارت قبر عموى خود حمزه مىرفت و كنار قبر او نماز مىخواند و گريه مىكرد. (1)گفتهاند: فاطمه زهرا عليها السلام از تربت قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برداشت و بر چشمانش گذاشت و چند بيت شعر سرود. (2)نيز آمده است كه بلال حبشى خود را روى قبر شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انداخت و بدن خود را به قبر مىساييد. (3)نافع بن هلال مىگويد: بيش از صد بار ديدم كه عبداللَّه عمر به زيارت قبر پيامبر مىآمد و مىگفت: «السّلام على النّبى» (4)
عايشه همسر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هم مىگويد:
«پيامبر زيارت قبور را به من ياد داد و گفت:
پروردگارم دستور داد كه به بقيع بيايم و براى آنها آمرزش بخواهم. گفتم: يا رسولاللَّه، من چه بگويم؟ فرمود: بگو سلام بر اهل اين ديار از مؤمنان و مسلمانان. خدا گذشتگان از ما و بازماندگان از ما را رحمت كند! ما به همين زودى به شما ملحق مىشويم.» (5)(اين روايت، دليل بر جواز زيارت بانوان هم هست.)
همچنين گفتهاند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به زيارت قبر شهيدان و مؤمنان هم مشرف مىشد.
طلحة بن عبيداللَّه مىگويد:
«ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه براى زيارت قبور شهيدان خارج شديم. همين كه به منطقه «حرّ واقم» رسيديم، قبرهايى را ديديم. پس عرض كرديم: اى رسول خدا! آيا اين قبرهاى برادران ماست؟ فرمود اين قبرهاى اصحاب ماست و هنگامى كه به قبور شهيدان رسيديم، فرمود: اين قبرهاى برادران ماست.» (1)مسلم از عايشه نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آخر شب به طرف بقيع مىرفت و بر اهل بقيع اين گونه سلام مىكرد: «السلام عليكم دار قوم مؤمنين». (2)
ابن ابى شيبه هم نقل مىكند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر سال به زيارت قبر شهيدان احد مىآمد و به آنان اينگونه سلام مىكرد: «السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار» (3)
حتى محبالدين طبرى در مورد خليفه دوم، عمر بن خطاب گفتهاند كه در سفرى با عدهاى از اصحابش به حج رفت. در بين راه، پيرمردى به او استغاثه كرد. پس از بازگشت به آن محلّ، از احوال آن پيرمرد پرسيد. گفتند از دار دنيا رفته است. راوى مىگويد: عمر را ديديم كه با سرعت به طرف قبر او آمد و در آن جا نماز خواند. پس قبر را در بغل گرفت و گريه كرد. (4)همچنين آمده است كه محمد بن حنفيه پس از وفات امام حسن مجتبى عليه السلام بر سر قبر آن حضرت آمد. پس
بغض گلوى او را گرفت. آن گاه به سخن درآمد و آن حضرت را ستود. (1)ابوخلال، شيخ حنابله در عصر خود نيز مىگويد:
«هيچ مشكلى برايم پيدا نمىشد، مگر آن كه قصد زيارت قبر موسى بن جعفر عليه السلام را مىكردم و در آن جا به حضرت متوسل مىشدم و خداوند نيز مشكلم را آسان مىكرد.» (2)عسقلانى مىگويد: در زمان خلافت خليفه دوم، مردم گرفتار خشكسالى شدند. شخصى از اصحاب به قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله متوسل شد و گفت: يا رسولاللَّه: «اسْتَسْق لأُمَّتِكَ فَانَّهُمْ قَدْ هَلَكوا.» (3)
ابن حبّان(متوفاى 350 ه. ق.) در كتاب الثقات مىنويسد:
«بارها به زيارت قبر على بن موسى الرضا عليه السلام رفتم. در مدتى كه در توس بودم، هر وقت مشكلى بر من عارض مىشد، به زيارت قبر آن حضرت مىرفتم. و از خداوند مىخواستم كه مشكلم را برطرف كند و الحمد للَّهمشكلم بر طرف مىشد. اين معنا را مكرّر امتحان كردم و نتيجه گرفتم.» (4)در احوالات ابن خزيمه آمده است كه وى چنان در برابر بارگاه على بن موسى الرضا عليه السلام در توس تعظيم و
تواضع كرد كه همه همراهان وى درشگفت شدند. (1)علماى فريقين(شيعه و سنى) قصد كردن زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را حج دانستند و در برابر ابن تيميّه كه شبهه حرمت را مطرح كرد، به شدت موضع گرفتند. قسطلانى مىگويد:
«قول ابن تيميّه حيث منع زيارة قبر النبى صلى الله عليه و آله وَ هُوَ من أشبع المسائل المنقولة عنه (2)گفتار ابن تيميّه در منع زيارت قبر رسولاللَّه از بدترين مسائلى است كه از او نقل شده است.»
غزالى هم گفته است:
«هر كس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در حال حيات مىديد، متبرّك مىشد. پس از وفات ايشان نيز با زيارت حضرت، متبرّك خواهد شد و زيارت پيامبر جايز است.» (3)از آنچه گذشت درمىيابيم كه زيارت قبور نه تنها بدعت نيست، بلكه از سنّت و سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اصحاب و تابعين به شمار مىآيد و علماى اسلام بر آن اجماع دارند و فلسفه اين عمل را نيز بى اعتنايى به دنيا و ياد كردن سفر آخرت مىدانند. سپس استاد فيّاض گفتند، با توجه به حضور زنان در سفر حج، جا دارد كمى هم درباره زيارت زنان صحبت كنيم.
وهابيان زيارت قبور را براى مردان بدون شدّ رحال (1)اجازه مىدهند، ولى به زنان به طور مطلق اجازه زيارت قبرها را نمىدهند. اعضاى دايمى وهابيون در استفتاى خود مىگويند:
«زيارت قبور تنها براى مردان مشروع است. آن هم بدون شدّ رحال و در شهر خود، ولى براى زنان به طور مطلق مشروع نيست.» (2)ناگفته نماند كه وهابيت به دليل روايتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله از سه طريق ضعيف نقل شده است، زنها را از زيارت منع مىكنند، در حالى كه در طريق اوّل نقل روايت، ابن خثيم است كه به احاديث او احتجاج نمىشود. در آن حديث آمده است: «لَعَنَ اللَّهُ زائرات القُبُور.» (3)
در طريق دوم، باذان است كه او هم مورد احتجاج نيست. (4)در طريق سوم، عمر بن ابى سلمه است كه او هم ضعيف است. (5)بنابراين، به اين روايت نمىتوان عمل كرد.
در مقابل، رواياتى داريم كه همگى در مقابل اين روايت هستند، مانند:
«إنّ فاطِمَةَ كانَتْ تَزوُر قَبْرَ عَمِّها حَمْزَة كُلّ جُمُعَةٍ فَتُصَلّى وَ تَبكى عِنْدَهُ (1)
؛ فاطمه زهرا عليها السلام هر جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مىرفت و آنجا نماز مىخواند و گريه مىكرد.»
همچنين ابن أبى مليكه مىگويد:
«رَأَيْتُ عائِشَةَ تَزُورُ قَبْرَ أَخيها عَبْدُ الرَّحْمن وَماتَ بالْحُبشى وَ قُبر بمكة (2)
؛ عايشه به زيارت قبر برادرش، عبدالرحمان در مكه مىرفت. او در منطقهاى به نام حُبشى كه در نزديكى مكه است، مُرد و به مكه انتقال يافت.»
حديث بُريده، روايت ديگرى است كه در منابع اهل سنت آمده است كه حديث «لعن اللَّه زائرات القبور» را نسخ مىكند يا با آن معارض است، چنان كه حاكم نيشابورى و ذهبى به آن تصريح كردهاند. بُريده مىگويد:
«نَهى رَسوُل اللَّه صلى الله عليه و آله عَنْ زِيارَةِ القُبُورِ ثُمَّ أَمَرَ بِزِيارَتِها (3)
؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا زنان را از
زيارت قبور منع كرد، ولى بعدها دستور به زيارت زنان داد.»
ناگفته نماند كه حتى در پارهاى از موارد، علماى اهل سنت به استحباب زيارت قبور براى زنان هم فتوا دادهاند.
ابن عابدين مىگويد:
«هل تستحبُّ زيارة قبره للنساء؟ الصحيح: نعم بلا كراهة، بشروطها على ما صرّح به بعض العلماء أما على الأصحّ من مذهبنا و هو قول الكرخى و غيره: من أنّ الرّخصة فى زيارة القبور ثابتة للرجال والنساء جميعاً فلا إشكال و أما على غيره فذلك نقول بالاستحباب لاطلاق الأصحاب بل قيل واجبةٌ». (1)
«آيا زيارت قبور براى زنها استحباب دارد؟ آرى، هيچ كراهتى هم ندارد. البته بر اساس ضوابط و شرايطى كه بعضى از علما بدان اشاره كردهاند، صحيحتر نزد ما و كرخى و ديگران اين است كه جواز زيارت قبور براى مردان و زنان ثابت است و هيچ اشكالى در آن نيست، ولى بنابر غير مذهب و مبناى ما باز هم قائل به استحباب هستيم، چون اصحاب به طور مطلق به استحباب فتوا داده و ويژه مردها ندانستهاند، بلكه بعضى قائل به وجوب آن شدهاند.»
1) ردّ المختار، ج 2، ص 263: الم. اهب اللدنيّة، ج 3، ص 405.
استاد فياض گفت: گاهى در سفرها مشاهده مىشود كه مسافران در مقابر و امامزادهها در كنار قبور نماز مىخوانند كه وهابيان به شدت اعتراض مىكنند يا براى زيارت اماكن مقدسه مكه و مدينه مىروند و در كنار قبورى كه مسجد نباشد، نماز مىخوانند، لذا اين مسأله را هم بررسى مىكنيم.
بسيارى از علماى اهل سنت به جواز نماز خواندن در مقبرهها فتوا دادهاند كه مالك بن انس از جمله آنها است:
«كان مالك لايرى بأس بالصلاة فى المقابر و هو اذا صلّى فى المقبرة كانت القبور بين يديه و خلفه و عن يمينه و شماله؛ مالك مىگويد: نماز خواندن در قبرستان اشكال ندارد و چنين مىپنداشت كه اگر در اطراف نماز گزار قبرهايى باشد، باز هم مشكلى به نظر نمىرسد.
همچنين از مالك نقل شده است:
«لا بأس بالصلاة فى المقابر و قال بلغنى إنّ بعض اصحاب النبى كانوا يصلّون فى المقبرة (1)
؛ نماز خواندن در قبرستان اشكال ندارد. وارد شده كه بعضى از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در
1) المدونة الكبرى، ج 1، ص 90.
قبرستان، نماز مىخواندند.»
عبدالغنى نابلسى هم مىگويد:
«اگر قبرى، مسجد شود يا در راه واقع شود و يا قبر يكى از اولياى الهى باشد يا عالمى از محققان باشد براى تعظيم روان تابناك او- براى اعلام و آگاهى دادن به اينكه او يكى از اولياءاللَّه است- مىشود در آنجا نماز و دعا خواند، تا براى استجابت دعا مردم به او تبرّك جويند و دعا كنند؛ البته اين كار جايز است و منعى ندارد.» (1)بنابراين نمازگزاردن در كنار قبور اوليا و صالحان يا قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشكال ندارد.
آمده است كه فاطمه زهرا عليها السلام هر هفته- روز جمعه- كنار قبر حضرت حمزه حضور مىيافت و در آنجا نماز مىگزارد و گريه مىكرد. حاكم نيشابورى براى تأييد اين حديث گفته است كه راويان اين حديث همگى ثقه هستند. (2)ناگفته نماند كه سيره مسلمانان نيز بر اين امر استوار بوده است. براى مثال، ابن خلكان مىگويد:
«سيده نفيسه، دختر حسن بن زيد بن الحسن بن على عليه السلام در محلهاى به نام «درب السباع» به خاك سپرده شده و قبر او- در مصر- معروف به استجابت كننده دعا است و بسيار هم مجرّب است.» (3)
شافعى هم هميشه به زيارت قبر ابوحنيفه مىرفت و دو ركعت نماز مىگزارد. (1)درباره حديث «لَعَنَ اللَّهُ الْيَهُودَ اتَّخَذوا قُبُورَ انبيائِهِمْ مَساجِدَ» (2)
و حديث «اللَّهُمَّ لاتَجْعَلْ قَبْرى وَثَناً» (3)
بايد گفت: اولًا افرادى كه در سند اين حديث آمدهاند، يا ضعيفاند يا مجهول. براى مثال عبدالوارث نزد علماى رجال اهل سنت مردود است؛ چون قَدَرى مسلك بوده است. ابوصالح مردّد بين ضعاف و ثقات است. عبداللَّه بن عثمان نيز منكر حديث و ابن بهمان هم ناشناخته است.
پس حديث از نظر سند مشكل دارد. از سوى ديگر، حديث هيچ دلالتى بر حرمت نمازگزارى و دعا كردن در جوار قبور ندارد؛ زيرا به روايت كنيسه حبشه اشاره دارد كه هنگام مرگ فردى از صالحان خود، مسجدى بر روى قبرش بنا ميكردند و عكسهايى روى آن مىگذاشتند و به سوى آن عكسها و قبر سجده مىكردند. اين معنا به خواندن نماز براى خداوند و رو به كعبه ايستادن در كنار قبور صالحان ارتباطى ندارد. پس چگونه مىتوان از اين روايت، حكم به حرمت نماز در كنار قبور براى مسلمانان كرد؟
قرطبى در اين باره توضيح مىدهد كه:
نياكان آنان عكسهايى از مردگان خود ترسيم كردند تا به آن انس گيرند و به ياد افراد صالحشان باشند. همچنين تلاش كنند و در كنار قبرشان به عبادت خدا بپردازند، ولى بازماندگان آنها به اهداف نياكان خود جاهل بودند. شيطان هم وسوسه كرد و به آنان چنين القا كرد كه نياكان شما اين عكسها را مىپرستيدند و آن را تعظيم مىكردند. پس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مردم را از اين انحراف برحذر داشت.» (1)بيضاوى در ردّ رويه يهود و نصارى مىگويد:
«لمّا كانت اليهود و النصارى يسجدون القبور الأنبياء تعظيماً لشأنهم و يجعلونها قبلة يتوجّهون فى الصّلاة نحوها و اتّخذوها اوثاناً لعنهم النّبى صلى الله عليه و آله.» (2)
چون يهود و نصارا بر قبور پيامبران سجده مىكردند و آن را قبله- و جهت- نماز قرار مىدادند و همانند بت با آنان رفتار مىكردند، به لعن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دچار شدند.
بايد دانست اين مفهوم با زيارت قبر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين و اولياى الهى و نماز خواندن براى خداوند در آنجا هيچ ارتباطى ندارد. مسلمانان هر جا بخواهند نماز بخوانند، قبله آنان خانه خداست، نه قبور افراد. حتى در كنار قبر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نيز رو به قبله نماز مىگزارند.
از ديگر مسائلى كه جناب استاد بر آن تأكيد كرد، مسأله ساختن بنا روى قبور بود. ايشان در اين مورد گفتند: در قبرستان بقيع، حجاج با قبورى مسطح كه تنها سنگ كوچكى بر آن نهاده شده، روبهرو مىشوند و اين پرسش مهم در ذهنشان نقش مىبندد كه چرا وضعيت قبور به اين شكل درآمده است. بنابراين، جا دارد كمى در اين باره سخن بگوييم.
قسطلانى از علماى اهل سنت مىگويد:
«السنّة فى القبر تسطيحه و انّه لايجوز ترك هذه السنة لمجرّد انّها صارت شعاراً للروافض و انّه لامنافات بين التسطيح و حديث ابى هياج: لانّه لميُرَد تسويته بالأرض و انّما أراد تسطيحه جمعاً بين الأخبار». (1)
سنّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همان مسطح كردن قبر است و اين سنّت چون شعار پيروان مذهب شيعه شده است، جايز نيست كه رها شود و ميان مسطح كردن قبر و روايت أبى الهياج هيچ منافاتى نيست؛ زيرا منظور روايت، صاف كردن قبر و برابر كردن آن با زمين نيست، بلكه مراد، مسطح كردن در مقابل تسنيم است و اين معنا را از جمع ميان روايات به دست مىآوريم.
1) ارشاد السارى، ج 2، ص 468.
در صحيح مسلم نيز آمده كه دليلى بر حرمت اين كار، جز روايت ابى الهياج نيست. مسلم از يحيى بن مكى و ابوبكر بن ابى شيبه و زهير بن حرب از وكيع از سفيان از حبيب بن ابى ثابت از ابىوائل از ابى الهيّاج اسدى نقل مىكند كه على بن ابى طالب عليه السلام فرمود:
«تو را به مأموريتى مىفرستم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن فرستاد: اين كه هيچ تمثالى نيابى، مگر آن كه محو كنى و هيچ قبر مشرفى نيابى مگر آن كه مساوى سازى.» (1)اين روايت از نظر سند اشكال دارد؛ زيرا وكيع و حبيب ابن ابىثابت از راويان سند اين حديث هستند. اهل سنت درباره هر دو بحث دارند. در دلالت حديث نيز جاى بحث و گفت و گوست. (2)به طور كلى بايد دانست كه «و لا قبراً الّا سوّيته» به معناى تخريب بناى قبور نيست، بلكه به معناى مسطح كردن در مقابل تسنيم؛ يعنى بلند كردن قبر و بالا آوردن آن همانند كوهان شتر است.
يكى ديگر از دلايل جواز ساخت بنابر قبور، سيره و روش مسلمانان است. مسلمانان همواره روى قبرها بنا مىساختند كه از آن جمله به اين موارد مىتوان اشاره كرد:
بناى حجره شريف نبوى.
قبور ائمه بقيع كه وهابيان در سال 1345 ه. ق. آن را ويران كردند.
قبر ابراهيم فرزند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در خانه محمد بن زيد بن على كه وهابيان خراب كردند.
بناى مسجد روى قبر حمزه عليه السلام در اوايل قرن دوم هجرى كه وهابيان نابود كردند.
بناى قبر سعد بن معاذ كه اين قبر در خانه ابن افلح بود و در زمان عمر بن عبدالعزيز بر روى آن گنبد ساختند. (1)6. بنا بر روى قبر باهلى(سال 275 ه. ق) در بصره. (2)7. بنا بر روى قبر امير مؤمنان حضرت على بن ابىطالب عليه السلام در قرن دوم. (3)8. بنا بر روى قبر سلمان فارسى. (4)9. بنا بر روى قبر ابوعوانه(سال 316 ه. ق.) (5)10. عمر بن خطاب دستور داد تا خيمهاى روى قبر زينب دختر جحش زده شود و كسى او را نهى نكرد. (6)به طور كلى، سيره مسلمانان از شيعه و سنى بر اين است كه بر قبور بزرگان دين، حرم و بارگاه بسازند و اين سيره در تمام سرزمينهاى اسلامى همچنان ادامه دارد.
قبور ائمه اطهار: در نجف، كربلا، كاظمين، سامرا و مشهد؛ قبور بزرگان اهل سنت ابوحنيفه و عبدالقادر در بغداد و بخارى در سمرقند، شاهد اين مدعاست. تنها وهابيان هستند كه در حجاز با اين سيره مسلمانان به مخالفت
برخاستهاند. شايد مستند آنها روايتى است كه از مسلم نقل شده است:
«نَهى رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله أن يجصّص القبر و أن يعقد عليه و أن يبنى عليه». (1)
اين روايت نيز علاوه بر منافات داشتن با سيره قطعيّه مسلمانان، از نظر سند كاملًا مخدوش است؛ زيرا در سند آن، ابوالزبير محمد بن مسلم آمدى قرار گرفته است.
علماى رجال و حديث اهل سنت چون احمد بن حنبل و ابن عيينه و شعبه و ابوحاتم او را ضعيف مىدانند. (2)
همچنين در سند آن، حفص بن غياث است كه علماى رجال همچون يعقوب بن شيبه درباره او نظر منفى دارند. (3)بايد دانست باز در سند روايت، شخصى به نام ربيعه است كه ازدى و ابن أبى شيبه و ساجى درباره او تأمل دارند. (4)با اين مشكلاتى كه در روايت وجود دارد، باز هم ابن تيميّه مىگويد:
«مشاهدى كه بر روى قبر پيامبران و صالحان از عامه و اهل بيت بنا شده، همه از بدعتهاى حرامى است كه در دين اسلام وارد شده است.» (5)متأسفانه از زمان ابن تيميّه، بناها و گلدستهها از مظاهر شرك شناخته شده تا اين كه با روى كار آمدن آل
سعود، آنان به مخالفت آشكار با آن پرداختند و با پشتوانه فتوايى كه از علماى وهابى به دست آوردند، گنبد و بارگاهها و گلدستهها و بناهاى قبور را به جز بارگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ويران كردند. در ويران نكردن بارگاه پيامبر هم از خشم همگانى مسلمانان بيم داشتند.
اعضاى استفتاى دايمى وهابيان مىنويسند:
«بنا بر قبور ساختن، بدعت و منكرى است كه در آن، علوّ در تعظيم صاحب قبر و راهى به سوى شرك است. پس بر ولىّ امر مسلمانان يا نايب اوست كه بناهايى را كه روى قبور ساخته شده، ويران و آنها را با زمين يكسان سازد تا به طور عملى با اين بدعت مقابله و راه شرك بسته شود.» (1)بيشتر اين كارها براى مبارزه با مكتب تشيع است و وهابيان به پيروى از سلف خود، ابن تيميه آن را انجام مىدهند. وى مىگويد:
«شيعه مشاهدى را كه روى قبور ساختهاند، تعظيم مىكنند. شبيه مشركان در آنها اعتكاف مىكنند و براى آنها حج انجام مىدهند، همان گونه كه حجاج به سوى بيت عتيق حج انجام مىدهند.» (2)به راستى آيا بناى قبر در سيره شيعيان به دليلهاى پيش گفته ابن تيميه است يا اين كه بر اساس كريمه قرآنى از باب تعظيم شعائر الهى است؟ (3)
شعائر جمع شعيره به معناى دليل و علامت است.
شعائر اللَّه؛ امورى كه دليل و نشانه به سوى خداست. صفا، مروه و مشعر هم از نشانههايى است براى حركت به سوى توحيد و دين حنيف، از اين رو، محترمند.
شكى نيست كه وجود پيامبران و اوليا نيز از بزرگترين نشانههاى دين خداوند است. حال كه چنين است، حفظ آثار و قبورشان نيز ارشمند است.
همچنين قرآن كريم به صراحت، به مودّت و محبت اقرباى پيامبر اسلام دستور داده است، آن جا كه مىفرمايد:
«قُل لَّآأَسَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» (1)
؛ بگو: از شما پاداش نمىخواهم مگر مودّت ذوى القربى را.
آشكار است كه بناى بر قبور اقرباى پيامبر از مصداقهاى اظهار محبت و مودّت به اهل بيت: است.
آيا چنين عملكردهايى را در راستاى مبارزه با اهل بيت: نمىتوان تفسير كرد؟
مسأله آن گاه قابل تأمل مىشود كه بدانيم ابن تيميه، كسى است كه به شدت از بنى اميه به ويژه معاويه و يزيد دفاع مىكرد و كتابى در فضايل معاويه و يزيد نگاشت و براى آنها فضايلى دروغين برشمرد.
اين در حالى است كه ذهبى از احمد بن حنبل نقل مىكند كه هيچ روايتى در مورد فضايل معاويه صحيح نيست. (2)براى نمونه، اهل دمشق از نسايى خواستند كه در مدح
معاويه حديثى نقل كند. او در پاسخ گفت:
«من فضيلتى در حق او نمىدانم مگر آن كه پيامبر درباره او فرمود: خدا شكمت را سير نكند.» (1)حسن بصرى مىگويد:
«چند خصلت در معاويه بود كه يكى از آنها هم سبب عذاب است: خلافت را با زور و شمشير غصب كرد. فرزندش را كه مست و شرابخوار بود، به خلافت منصوب كرد. لباس حرير مىپوشيد. تنبور مىزد. ادعائى كه در مورد زياد كرد(او را پسر پدر خود خواند) و حجر بن عدى و يارانش را مظلومانه شهيد كرد.» (2)ابن تيميه به شدت از جنايتهاى يزيد بن معاويه دفاع مىكرد و با هر حيله و توجيهى درصدد پاك سازى شخصيت يزيد برآمد. براى نمونه نوشت:
«يزيد به كشتن حسين راضى نبود و حتى از اين امر اظهار نارضايتى كرد.» (3)اين در حالى است كه تفتازانى مىگويد:
«حق اين است كه رضايت يزيد به قتل حسين: و خوشحالى او از اين امر و اهانت به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله از جمله متواتر است و ما در كفر او شكّى نداريم. لعنت خدا بر او و بر انصار و اعوانش باد.» (4)ابن تيميه در جايى ديگر، به اسارت رفتن اهل بيت
امام حسين: را انكار كرده (1)و نوشته است:
«يزيد به كشتن حسين امر نكرد. سرها را نزد او نياوردند و با چوب بر دندانهاى حسين نزد، بلكه اين عبيداللَّه بن زياد بود كه اين كارها را انجام داد.» (2)ابن اثير از وى پرسيده است: پس چرا عبيداللَّه را از مقامش عزل نكرد (3)و حتى او را بر اين عمل توبيخ نكرد؟ (4)همه اين سخنان در حالى است كه در نقطه مقابل ابن تيميه، بنيانگذار وهابيت، علماى اهل سنت نظر ديگرى دارند و يزيد بن معاويه را به دليل شهادت امام حسين: و ديگر جنايتهايش به شدت سرزنش كردهاند.
آلوسى مىگويد:
«هر كسى بگويد: يزيد با اين كارش معصيت نكرده است و لعنش جايز نيست، بايد در شمار انصار يزيد قرار گيرد.» (5)تفتازانى نيز مىگويد:
«رضايت يزيد در كشتن حسين و خوشحالى او به آن و اهانت اهل بيت: از متواترات معنوى است.» (6)جاحظ مىگويد:
«جنايتهايى كه يزيد مرتكب آن شد، از قبيل
كشتن حسين، به اسارت بردن اهل بيتش، چوب زدن به دندانها و سر مبارك حضرت، ترساندن اهل مدينه و خراب كردن كعبه، همگى بر قساوت و غلظت و نفاق و خروج از ايمان دلالت دارد. پس او فاسق و ملعون است و هر كس كه از دشنام دادن ملعون جلوگيرى كند، خودش معلون است.» (1)در مخالفت پايهگذار مكتب وهابيت همين بس كه علامه زاهد كوثرى مىگويد:
«از كلمات او آثار بغض و دشمنى با على عليه السلام ظاهر مىشود.» (2)و حسن بن على سقّاف هم مىگويد:
«ابن تيميه كسى است كه او را" شيخالاسلام" مىنامند و گروهى نيز به كلماتش استدلال مىكنند، در حالى كه او ناصبى و دشمن على عليه السلام است و به فاطمه عليها السلام نسبت نفاق داده است.» (3)در حقيقت، منافق كسى است كه به فرموده امام على عليه السلام در صحيح مسلم، صحيح ترمذى و سنن ابن ماجه، بغض على عليه السلام را در دل داشته باشد. اميرالمؤمنين على عليه السلام مىفرمايد:
«قسم به كسى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، عهد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به من اين است كه دوست
ندارد مرا مگر مؤمن و دشمن ندارد مرا مگر منافق. (1)در اين جا استاد فياض با عذرخواهى از حاضران گفت:
هر چند مسائل فراوانى براى نقد و بررسى وجود دارد، ولى وقت جلسه بيش از اين گنجايش ندارد. از اين رو، براى امروز مباحث را كافى مىدانم و اميدوارم كه يك بار ديگر توفيق الهى شامل حال همه ما شود و در نشستى ديگر مباحث ديگر را بررسى كنيم. آن گاه رايحه دلانگيز صلوات فضاى جلسه را معطر ساخت. «اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ».
محمد: اصلًا گذشت زمان را احساس نكرديم. ساعت 30/ 10 دقيقه شب است. چه قدر خوب است كه عمر آدم در چنين جلساتى بگذرد.
هادى: عجب جلسه خوبى بود. يكى از بهترين روزهاى عمر من به شمار مىآيد. تا امروز اين قدر درباره عقايد وهابيان و شبهههاى آنها نمىدانستم. بايد از شما تشكر كنم كه مرا به چنين جلسهاى راهنمايى كرديد تا جدّىتر به اين مسائل فكر كنم.
محمد: راستى نگفتى پيشنهاد دومتان چه بود؟
هادى: از وقتى كه به ديدارت آمدم و با شنيدن صحبتهاى استاد فياض، به اجراى يك برنامه فرهنگى در كاروانها فكر مىكنم. به نظر من همه حجاج براى تشرف به سفر حج بايد واكسينه اعتقادى شوند و آمادگى لازم را براى رويارويى با شبههها پيدا كنند.
1) صحيح مسلم، ج 1، ص 120، ح 131، كتاب الايمان و صحيح ترمذى، ج 5، ص 601، ح 3736 و سنن ابن ماجه، ج 1، ص 42، ح 114
برنامهريزان فرهنگى حج بايد اين كار را انجام دهند ظاهراً روحانيان كاروان تا حدودى با شبههشناسى و عقايد مخالفان آشنا مىشوند تا پاسخگوى نيازهاى اوليه حجاج باشند، ولى به نظر من، بايد به اين كار تخصصىتر نگاه كرد.
لازم است در كنار آن، آموزش عقايدى كه براى مدير معنوى كاروان در نظر مىگيرند، هر كاروان، يك يا دو نشست تخصصى با تمام حجاج به فراخور مخاطبان در نظر بگيرند و از استادانى همچون استاد فيّاض نيز كه بهحمداللَّه تعدادشان كم نيست، استفاده كنند. حضور ايشان(استاد فياض) در ميان حجاج مشتاق و برپايى جلسه پرسش و پاسخ مىتواند بسيار مؤثر باشد. نظر شما چيست؟
محمد: بسيار خوب است. اين استادان مىدانند كه با مخاطبان خاص چگونه سخن بگويند و پيشاپيش آنها را براى پاسخگويى به پرسشهاى شبههآميز آماده سازند.
هادى: حالا كه نظر شما هم مثبت است، مىخواهم به روحانى و مدير كاروانمان تلفن كنم و از باب «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَات» (1)
، اگر خدا بخواهد، اولين نشست تخصصى را پيش از سفر حج برگزار كنيم و اگر خدا بخواهد، اولين كاروانى باشيم كه اين فكر را اجرا كنيم.
محمد: هادى جان! از تدبيرى كه به خرج مىدهيد و قبل از انجام اين كار، با روحانى و مدير كاروان هماهنگ مىكنيد، بسيار خوشحالم؛ چون در آن صورت، درصد اجراى موفق كار بالا مىرود.
هادى: پس اگر اجازه بدهيد، ابتدا به روحانى كاروان و
1) بقره، 148، مائده، 48
بعد هم با مدير محترم هماهنگ كنم. از نظر مديريت معنوى و اجرايى، هر دو اين بزرگواران در سطح بالايى هستند و بسيار مدبّر و مجرّبند، و هميشه از پيشنهادهاى خوب حجاج استقبال مىكنند. شايد براى جلب موافقت آقايان با برگزارى اين جلسه، با توجه به شناختى كه از آنها دارم، وقت زيادى لازم نباشد. بگذاريد تا فرصت باقى است و دوستان سرگرم صحبت با استاد فياض در پايان جلسه هستند، با آنها هماهنگ كنم و در آن صورت، از جناب فياض هم دعوت به عمل مىآوريم.
هادى(پس از هماهنگى با روحانى و مدير كاروان):
محمد نمىدانى چه قدر خوشحال شدند به ويژه روحانى مقرّر كاروان. ظاهراً آشنايى نسبى با استاد فياض هم داشتند و حتى شكسته نفسى فرمود و گفت بنده هم به چنين نشستهايى نياز دارم تا چه رسد به حجاج.
مدير كاروان هم با سعه صدر و بزرگوارى گفت اگر روحانى گرامى بپذيرند، بنده حرفى ندارم و با افتخار، مقدّمات برگزارى اين نشست را آماده مىكنم و تبليغات لازم و وسايل پذيرايى از حجاج را فراهم مىآوريم.
بنابراين، همه چيز آماده برگزارى يك سنّت حسنه؛ يعنى يك نشست تخصصى با عنوان آشنايى با عقايد وهابيت و اهل سنت است. نمىدانى محمد جان! از شادى در پوستم نمىگنجم. جوانان مشتاق در كاروان حج همه سراپا منتظر شنيدن سخنان استاد فياض خواهند بود و با ديد بازترى به اين سفر روحانى خواهند رفت.
محمد: ظاهراً صحبت مدعوين با جناب فياض در حال
تمام شدن است. بهتر است برويم خدمتشان و اگر مقدور بود از ايشان وقت بگيريم.(هر دو با هم پيش استاد مىرويم).
محمد: جناب استاد فياض، ايشان آقا هادى، دوست بنده و مسافر ديار وحى هستند، ايدهاى دارد كه مىخواهد خدمت شما عرض كند. هر چند خستهايد، ولى سعى مىكنيم مزاحمتمان كوتاه باشد.
استاد فياض: بسيار خوشوقتم(با هادى احوالپرسى مىكند)
ايدهتان چيست؟ منتظرم بشنوم.
هادى: استاد! بر خودم فرض مىدانم از باب «مَنْ عَلَّمَنى حَرْفَاً فَقَدْ صَيَّرَنى عَبْدَاً؛ هر كه كلمهاى به من ياد دهد، مرا بنده خود گردانيده است.» (1)از جناب عالى سپاسگزارى كنم. من احساس مىكنم كه مسافران حج به يك نشست تخصصى و ويژه با حضور استادانى همچون شما نياز داشته باشند تا براى رويارويى با شبههها و پرسشهاى وهابيت آمادگى پيدا كنند. اهميت كار هم وقتى بيشتر مىشود كه بگويم كاروان ما شامل جوانان مشتاق است.
استاد فياض: بحمد اللَّه هر كاروانى از نعمت داشتن يك مدير معنوى و روحانى فاضل برخوردار است. با وجود اين، چه ضرورتى به حضور بنده است؟
هادى: حضرت استاد! حضور يك استاد متخصص كه سالها در اين زمينه كار تحقيقى و تخصصى انجام داده و
1) اين جمله، از حديث معروف حضرت على عليه السلام گرفته شده استكه مىفرمايد: «مَنْ تَعَلَّمْتُ مِنْهُ حَرْفَاً صِرْتُ لَهُ عَبْدَاً»(عوالىاللئالى، ج 1، ص 292.
از نزديك با پيروان مذاهب مختلف برخورد كرده است، حتى مدتى را در مناطق ويژه سپرى كرده و كولهبارى از علم و تجربه آموخته، بسيار براى كاروانيان مغتنم است. در مورد اين جلسه هم با ايشان و مدير كاروانها هماهنگ شده است. آنان از ما مشتاقتر بودند.
استاد فياض: ببينم روحانى كاروان شما چه كسى است؟
هادى: جناب آقاى حقّانى هستند. ايشان الگوى علم و عمل براى همه ما بوده و هستند و در جلسههاى قبل از سفر حج، بسيار از ايشان سوده بردهايم.
استاد فياض: نسبت به ايشان مقدارى شناخت دارم.
شنيدهام درباره مهدويت تحقيقات زيادى انجام دادهاند.
يكى از تأليفاتشان را هم مطالعه كردم و استفاده خوبى بردم. بسيار مايلم ايشان را از نزديك ببينم. همين طور حضور در ميان جوانان را هم دوست دارم، به شرطى كه پيش از جلسه پرسش و پاسخ، جناب حقّانى يك بحث مهدويت را مطرح كنند.
هادى: حضرت استاد! بسيار ممنونم. ان شاء اللَّه بتوانيم به صورت مطلوب از ارمغان علمى شما براى سفر معنوىمان توشه برداريم. در مورد پيشنهادتان هم سعى مىكنيم با جناب حقانى صحبت كنيم و از هر دو شما بزرگوار بهره بگيريم.
براى انجام جلسه جنابعالى چه روزى فرصت داريد؟
استاد فياض(به برنامههاى خود نگاهى مىاندازد) و مىگويد: بعد از ظهر سه شنبه برنامهاى ندارم. بنابراين، مىتوانم خدمتتان باشم.
هادى: پس برنامه ما براى روز سه شنبه ساعت 3 بعد
از ظهر. اگر ممكن است شماره تماستان را هم جهت هماهنگى داشته باشيم، ممنون مىشويم.
هادى و محمد پس از دريافت شماره تماس از استاد فياض خداحافظى مىكنند و در بين راه، هادى از محمد هم دعوت مىكند كه در اين جلسه شركت كند و تا آنجا كه مىتواند، او را در ساماندهى اين حركت فرهنگى كمك كند. محمد هم به گرمى استقبال مىكند.
بىترديد، اين رخداد فرهنگى و استفاده از مطالب آن مىتواند رهتوشهاى گرانبها براى همه مسافران ديار وحى باشد. از اين رو، سفارش مىشود كه براى آشنايى با مسائلى كه در آن جلسه مطرح شد، جلد دوم اين نوشتار را نيز مطالعه كنيد و بر آشنايى خود از مذهب تشيع و ديگر مذاهب اسلامى بيفزاييد. همچنين اميد كه نگارنده مشمول رحمت و آمرزش بىپايان خداوند مهربان قرار گيرد.
در پايان، آرزو داريم زمانى فرا رسد كه همه مذاهب اسلامى، اختلاف سليقه را كنار نهند و چون بنيانى مرصوص در كنار هم باشند. چه قدر شيرين خواهد بود كه بررسى اختلافات كوچك فقهى و اعتقادى برعهده كارشناسان نهاده شود تا در فضايى آرام و علمى به حلّ و فصل آن بپردازند. در عوض، بايد كوشيد به مشتركات اصيل مذاهب اسلامى همچون توحيد، نبوت، معاد، نماز، حج و جهاد و مانند آن تأكيد شود تا به وحدت و همدلى بيشتر نزديك شويم و زمينه مناسبى براى سربلندى اسلام و مسلمانان فراهم آوريم. آن روز دير نيست كه شاهد كلمه توحيد و توحيد كلمه و پاىبندى به اصل اتّحاد
و انسجام اسلامى و وانهادن تفرقه و درگيرى و اختلافات داخلى جهان اسلام باشيم.
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه با توطئههاى دشمنان اسلام آشنا شويم؛ كسانى كه بقاى آنها به پر رنگ شدن اختلافات داخلى جهان اسلام وابسته است؟
پس بياييم يك بار ديگر وضعيت كنونى جهان ا سلام را مرور كنيم و ببينيم هر ساله چه تعداد از مسلمانان با مذاهب مختلف اسلامى با توطئه دشمنان در سراسر كشورهاى اسلامى از فلسطين، عراق، لبنان، افغانستان، چچن و بوسنى و ... از دست مىروند.
بايد دانست بسيارى از زيانهاى مادى و معنوى را خود مسلمانان به تحريك دشمنان بر پيكر اسلام وارد مىآورند و حتى دشمن متحمّل هزينه هم نمىشود.
دشمن براى دستيابى به اهداف شيطانى خود از بعضى مسلمانان استفاده ابزارى مىكند و بر اين بىتدبيرى و دنبالهروى بعضى از مسلمانان ساده لوح و متعصّب از آموزههاى خرافى پوزخند مىزند.
در جلد دوم اين نوشتار به بررسى پرسشهاى وهابيت براى دامن زدن به كشمكشهاى اعتقادى و شبههپراكنى ميان مذاهب اسلامى مىپردازيم. همين شبههها مقدمهاى براى عملياتهاى انتحارى و كشتارهاى وسيع است كه اكنون با طراحى دشمنان اسلام به ويژه استكبار جهانى، وهابيان در سراسر جهان اسلام به آن دست مىيازند.
به اميد بصيرت و بينايى هر چه بيشتر مسلمانان
ايام عزّت و سربلندىتان مستدام باد
الف) 20000 ب) 30000 ج) 40000
الف) تقىالدين السبكى و ابن حجر هيثمى ب) ابنحجر عسقلانى و آلوسى ج) همه موارد
الف) احمد بن حنبل ب) ابن تيميه ج) محمد بن عبدالوهاب
الف) كافر و مشرك است ب) خون و مال او حلال است ج) هر دو مورد
الف) ابن تيميه ب) محمد بن عبدالوهاب ج) محمد بن مسعود
الف) سجده بر تربت و قرآن بر ميّت ب) برگزارى جشن ميلاد و ذكر با تسبيح ج) هر دو
الف) شهادت به كفر اهل سنت ب) شهادت به كفر شيعيان ج) هر دو
الف) اعتقاد به جسمانيت خداوند و رؤيت حسى او ب) از عرش پايين آمدن خداوند در هر شب ج) هر دو مورد
الف) كسى كه به ذهنش خطور كند خداوند تعالى جسم دارد، بتپرست است ب) اگر كسى بگويد خداوند دست و پا دارد، كافر و بدعتگزار است ج) هيچ كدام
الف) كفر، شرك، كذب، بدعت ب) كفر و بدعت ج) بدعت
الف) دست گذاشتن روى قبر پيامبر و بوسيدن آن جايز نيست و مخالف توحيد است ب) هر گونه زيارت قبور، چه قبر پيامبر و غير آن شرك و حرام است ج) هر دو گزينه صحيح است
الف) نورالدين سمهودى- قسطلانى ب) بن باز ج) هيچكدام
الف) محمد بن عبدالوهاب ب) شيخ عبدالعزيز بن عبداللَّه آل شيخ ج) ابن تيميه
الف) ابن حجر عسقلانى ب) قسطلانى ج) هر دو
الف) متوسّل معتقد است كه كسى نزد خداوند آبرو دارد و مىتواند براى قضاى حاجتش واسطه شود ب) پيامبران و اوليا هم به صورت مستقيم و بدون استفاده از قدرت الهى، نمىتوانند حوايج انسانها را برآورده سازند ج) گزينه الف و ب درست است
الف) شافعىها ب) حنفىها ج) وهابيت
الف) احمد بن حنبل ب) حنفىها ج) وهابيت
الف) عايشه ب) خليفه دوم ج) عبداللَّه بن عمر
الف) ابوخلال شيخ حنابله ب) محمد بن حنفيه ج) ابن ابى شيبه
الف) حاكم نيشابورى و ذهبى ب) ابن عابدين ج) الف و ب
الف) مالك بن انس ب) عبدالغنى نابلسى ج) هر دو
الف) سيره و روش مسلمانان ب) مخدوش بودن روايات منهى ج) هر دو
الف) محمد بن عبدالوهاب- نسايى ب) ابن تيميه- احمد بن حنبل ج) محمد بن عبدالوهاب- حسن بصرى
الف) نسفى ب) ابن اثير ج) ابن تيميه
«رضايت يزيد به كشتن حسين و خوشحالى او به آن و اهانت اهل بيت عليهم السلام از متواترات معنوى است»
الف) آلوسى ب) جاحظ ج) تفتازانى
نام و نام خانوادگى ................ ................ ................ شماره شناسنامه ................ ................ ..
تاريخ تولد ................ ........ ميزان تحصيلات ................ ........
شمارهكاروان ................ ........ استان ................ ................ ...... شهرستان ................ .................
نشانى و تلفن ................ ................ ................ ................ ................ ................ ................ ................ ........
الف ب ج