ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسحاقی، سیدحسین، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : محبوبیت ائمه بقیع علیهمالسلام نزد اهل سنت/ حسین اسحاقی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۵۱ ص.
شابک : ۲۲۰۰۰ ریال978-964-540-189-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ دوم)
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۸ (فیپا).
يادداشت : چاپ دوم.
موضوع : ائمهاثناعشر -- نظراهل سنت
رده بندی کنگره : BP۳۶/۵/الف۵م۳ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۴۹۲۲۹
قرآن مجيد درباره اهلبيت(عليهم السلام) مىفرمايد:
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (1)
بر اساس روايات متواتر كه از طريق شيعه و سنّى نقل شده است «اهل بيت» و «عترت» عنوانى است كه به رسول اكرم(ص)، على(ع)، فاطمه(س)، حسن و حسين(عليهما السلام) اختصاص دارد.
براى نمونه در روايتى كه از امّسلمه نقل شده، آمده: رسول خدا با على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) در منزل من بودند، من براى آنان غذايى از گوشت و آرد پخته بودم، همگى از آن غذا خوردند و خوابيدند و بر روى آنان كساء يا قطيفهاى كشيده شده بود، رسول خدا(ص) فرمود:
«اللّهُمَّ هؤلاء أهل بيتي، أذهب عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهيراً (2)
بار خدايا اينان اهلبيت من هستند، زشتى و پليدى را از آنان دور ساز و ايشان را پاك و منزّه گردان».
اساساً، در جستجوى انسان كامل بودن، يك نياز فطرى است.
او مىخواهد معنويت، فضيلت و تقدس را به صورت عينى ببيند و لمس كند. آگاهى و پيروى از اهلبيت(عليهم السلام) به اين نياز پاسخ مىدهد. بودن با آنها حيات است و دورى از آنان تباهى. «خش الكنانى» مىگويد:
«سَمِعتُ اباذر يَقُولُ وَ هُوَ آخذ باب الكَعبَة: ايّهَا الناسُ مَن عَرَفَني فَانَا مَن عَرَفتُم وَ مَن انكَرَني فَانَا ابُوذَر سَمِعتُ رَسُولالله(ص) يَقُولُ: مَثَلُ أهل بَيتي كَمَثَلِ سَفينَة نُوح مَن رَكِبَها نَجى وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق (1)
ابوذر غفارى را ديدم در حالى كه درب خانه كعبه را گرفته بود، با صداى بلند فرياد مىزد: اى مردم من ابوذرم و از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: اهل بيت من همانند كشتى نوح است كه هر كس سوارش شد، نجات يافت و هر كس از آن رو گردانيد، غرق شد».
ابن عباس هم از قول رسول خدا(ص) اهل بيت(عليهم السلام) را مايه امن و امان مىشمارد و مىگويد: رسولالله فرمود:
«النُّجُومُ أَمانٌ لأَهلِ الأرضِ مِنَ الغَرَق وَ أهلُ بَيتي أمانٌ لأُمَّتي مِنَ الاختِلاف فَإذا خالَفَتها قَبيلَة مِنَ العَرَب اختَلَفُوا فَصادُوا
1) مستدرك الصحيحين، ج 2، ص 343 و ج 3، ص 150؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 168
حِزبُ ابليس (1)
همانگونه كه ستارگان اسباب امنيت اهل زمين از غرق شدن هستند اهل بيت من نيز مايه امان از اختلافند. پس هر قبيلهاى از عرب كه با اهلبيت من درافتد، دچار اختلاف شده به حزب شيطان مىپيوندد».
از امام سجاد(ع) نقل شده كه فرمودند: حسن بن على(عليهما السلام) در آن شبى كه پدرش به شهادت رسيد، خطبهاى ايراد فرمود و در آن فضايل اهلبيت(عليهم السلام) را برشمرد و فرمود: من از اهل بيتى هستم كه خداوند محبت و مودّت ايشان را بر مسلمانان واجب كرده به پيامبر دستور داده كه به مردم بگويد: من در برابر رسالتم از شما پاداشى جز محبت اهل بيتم نمىخواهم و هر كس به نيكى مبادرت كند ما بر نيكىاش مىافزاييم. پس چنگ زدن به نيكى همان محبت ما اهل بيت است. (2)
قرآن مجيد در آياتى نظير آيه تطهير، مودّت، مباهله و ... مقام و حقوق اهل بيت(عليهم السلام) را به مسلمانان گوشزد كرده است. در احاديث متواتر و قطعى هم مانند ثقلين، سفينه، امان، نيز جايگاه والاى اهلبيت(عليهم السلام) و وظايف مسلمانان در برابر آنها به روشنى ترسيم شده است.
محدثان، مفسران، متكلمان، فقيهان و در يك كلام، انديشمندان جهان اسلام و پيشوايان مذاهب، هميشه به شيوههاى گوناگون،
دلباختگى و ارادت خويش را به خاندان پاك پيامبر خاتم(ص) ابراز داشتهاند.
براى نمونه، امام شافعى در فضايل اهلبيت(عليهم السلام) مىگويد: مردم طاقت شنيدن مناقب و فضايل اهل بيت را ندارند و اگر مشاهده كنند كه يكى فضايل اهلبيت را ذكر مىنمايند مىگويند او رافضى است. سپس اشعارى به اين معنا سرود:
«زمانى كه در مجلسى ذكر على و فاطمه و حسن و حسين مىشود بعضى از دشمنان براى آن كه مردم را از ذكر آل محمد منصرف كنند سخن ديگرى به ميان مىآورند. يقين بدانيد كسى كه مانع ذكر اين خانواده شود سلقلق است. (1)آنها روايات بلند نقل مىكنند كه به وسيله آن مانع ذكر على و فرزندان او شوند و مىگويند: اى مردم از ذكر على و فرزندان او بگذريد كه اينها از سخنان رافضىهاست. من از مردمى كه دوستى فاطمه را رفض مىدانند به خدا پناه مىبرم. درود و صلوات پروردگار بر خاندان رسول خدا و لعنت و نفرين او بر اين نوع جاهليت باد كه دوستان آل محمد را رافضى مىنامند.
به من هم مىگويند رافضى هستى مىگويم، هرگز! رفض نه دين من و نه اعتقاد من است وليكن بدون شك بهترين امام و بهترين هادى را دوست مىدارم و اگر دوستى وصى پيامبر باشد، در اين صورت من از همه رافضىترم.» (2)
امام شافعى در شعر معروف خود مىسرايد:
يَكفيكُمُ مِن عظم الفخر انَّكُم من لم يُصَلِّ عليكُم لا صلاة لَهُ (1)
«همين افتخار بزرگ شما را بس كه هر كس در نمازش بر شما صلوات نفرستد، نمازش باطل است.»
ابن حجر هيثمى از پيامبر اكرم(ص) نقل مىكند: اگر كسى تمام عمر بين ركن و مقام به نماز و روزه مشغول باشد اما با بغض اهل بيت محمد(ص) از دنيا برود، وارد دوزخ مىشود. (2)
خطيب بغدادى از ابن عباس از رسول خدا(ص) روايت كرده است كه فرمود:
«اگر عبادت كنندهاى هزار سال بين ركن و مقام(مقدسترين مكان روى زمين)، خدا را عبادت كند تا همانند پوستى كهنه و فرسوده شود ولى با بغض و كينه اهل بيت محمد(ص) از دنيا برود، خداوند او را با صورت در آتش دوزخ سرازير مىكند.» (3)
جلالالدين سيوطى هم در تفسير الدرالمنثور ذيل آيه 23 سوره شورى از ابن عباس از رسولالله(ص) نقل مىكند:
«هر كس ما اهلبيت را دشمن بدارد، منافق است.» (4)
نكته پايانى اينكه، امّسلمه مىگويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود:
«هر گروهى كه براى ذكر فضايل محمد و آل محمد(عليهم السلام) جمع شوند، فرشتگانى از آسمان فرود مىآيند تا به آن گروه ملحق شوند و همسخن آنان گردند. وقتى متفرق مىشوند، فرشتگان عروج مىكنند و فرشتگان ديگرى كه آنها را ملاقات مىكنند مىگويند: به راستى ما بويى از شما استشمام مىكنيم كه تا كنون بويى خوشتر از آن به مشام نرسيده است. سپس مىگويند: با ما به نزد اينها فرود آييد. فرشتگانى كه بازگشتهاند مىگويند: آنها متفرّق شدند(شوق آن اجتماع سبب مىشود كه بگويند) با ما به مكانى كه در آن بودند، فرود آييد.» (1)
در اين گفتار برآنيم تا اوصاف و فضايل ائمه بقيع(عليهم السلام) را از ديدگاه اهل سنّت با استفاده از اندوختههاى پژوهشى حجج اسلام مرحوم داود الهامى، على اصغر رضوانى، على باقر شيخانى، مهدى لطفى، على اصغر قربانى، ابوالفضل هادى منش و ديگر محققان ارجمند بيان كنيم. اميد مىرود كه مورد استفاده مسافران ديار وحى و سرزمين اهل بيت(عليهم السلام) قرار گيرد. ان شاء الله
مؤلف
1) ينابيع المودة، شيخ سليمان البلخى قندوزى، ص 246، ط اسلامبول
پاى درس انسان كامل و نيكسيرتى نشستهايم تا رسم نيك بودن را بياموزيم. امام مجتبى(ع) نورى از آفتاب نبوى و پرتوى از خورشيد علوى است كه بر پيشانى تاريخ بشريت مىدرخشد. او در خانه وحى ديده به جهان گشود و در سايه مهر پيامبر رحمت(ص) و در دامان على(ع) و فاطمه زهرا(س) پرورش يافت. در دوران زندگانى با بركتش كوشيد تا راه حقيقت را بر پويندگان آن بنماياند و با گفتار و رفتارش راه و رسم زندگى را به همگان بياموزد و او عابدترين و زاهدترين مردمان زمان خويش بود و همواره از خوف خدا مىلرزيد و چهرهاش به سرخى مىگراييد. كرم و سخاوتش زبانزد همگان بود او در قلّه عزّت بود اما در برابر تهيدستان فروتنى مىنمود، در جنگها در ركاب پدر در خطّ مقدم بر قلب دشمن حمله مىكرد و شجاعتش بر دوست و دشمن آشكار مىگشت.
امام مجتبى(ع) سياستمدارى ژرفنگر و دورانديش بود كه چون بىيار و ياور گشت، سلاح صلح به دست گرفت و واقع بينانه و مدبّرانه ستيز با دشمن را ادامه داد تا دغلكارى و نقشههاى نفاق انگيز
معاويه را بر همگان هويدا سازد و بردبارى بود كه زخم زبانها را به جان خريد و با صبر سرخش فتنهها را خاموش كرد. در حقيقت تفاوت موضعگيرىهاى ائمه به شرايط زمانى آنان بازمىگردد والّا همه امامان در فضايل محورى، حقگرايى و حقيقتخواهى يكسانند.
آنچه در پى مىآيد، ابعاد گوناگون شخصيت سياسى، اجتماعى، فرهنگى، عبادى و ... امام مجتبى(ع) است كه از متون اهل سنّت نقل شده است. بىشك در منابع شيعى فضايل گرانسنگى براى حضرت بيان شده است امّا چون هدف ذكر فضايل و مناقب حضرت امام حسن(ع) از نگاه اهل سنت بوده به اين مقدار بسنده كرديم.
از آنچه مىآيد درمىيابيم كه اين بغض اسلام بود كه در حسن(ع) نهفت و در حسين(ع) به فرياد نشست. اين شالوده امامت بود كه در خون جگر حسن(ع) نطفه بست و در خون پيكر حسين(ع) به بلوغ رسيد. هر چند امام حسن(ع) تجسّم جهاد بود و در جنگها با يكّه تازىاش حيرتها مىآفريد و رشادت را از پدر به ارث برده بود اما اينك رسالت را در ميدان امامت تنها در صلح ممكن ديد و چه بزرگوارانه و پر شكيب آن را پذيرفت اما در نهايت اين سكوت صلح در غايت بر لبه شمشير نشست. او بزرگترين قدم اصلاحى را برداشت و در هنگامهاى كه فتنه و سلاح حاكم بود، درهاى مكتب اخلاق، محبت و اصلاح را گشود و مانند مصلحى كه جز به صلاح نمىانديشيد نام را به رضاى خدا فروخت. او صلح را در ابتداى راه انتخاب نكرد بلكه در انتهاى مبارزه با دشمن، پس از اينكه همسنگران را به آزمون گذاشت و با فتنهها و نيرنگها به مقابله
برخاست، سرانجام وظيفه ديد كه از نيروهاى اصلاح و ارشاد كمك گيرد و خشم مقدسش را مهار كند و صلح تحميلى را چون جهادى خاموش پذيرا باشد. بىترديد اگر معاهده امام حسن(ع) با معاويه نبود و محك آزمون در شكستن مفاد آن نمايان نمىشد، قيام امام حسين(ع) هم شكل نمىگرفت، مردم با نظاره به دو حادثه مهم ساباط و عاشورا، بيش از پيش به زشتى و پليدى چهره ملوّن امويان آگاه شدند و به حقيقتمدارى قيام امامان دست يافتند.
پيوند ازدواج على(ع) با فاطمه(س) در سال دوم هجرى اندكى بعد از جنگ بدر رخ داد. بر اين اساس ديدگاه بيشتر تاريخ نويسان صحيح مىباشد كه ولادت حسن مجتبى سبط اكبر نبوى را در نيمه رمضان سال سوم هجرى ثبت مىنمايند. (1)
حافظ بن عساكر از اصبغ بن نباته نقل كرده كه فاطمه(س) فرزندش حسن بن على را در نيمه ماه رمضان سال سوم ه. ق به دنيا آورد. (2)
پس از تولد حسن(ع) فاطمه(س) نوزاد را در پارچه حرير بهشتى پيچيده در دامن پدر مىنهد. رسولالله(ص) تسبيح و تهليل «سبحان الله» و «لا اله الا الله» مىگويد و خداى سبحان را بر اين
نعمت تمجيد مىنمايد. سپس در گوش راستش اذان و در گوش چپ وى اقامه قرائت مىنمايد. آنگاه از على(ع) مىخواهد براى كودك خويش نام برگزيند. على(ع) اظهار مىدارد من بر رسولالله(ص) در اين امر پيشى نمىگيرم. سپس جبرئيل فرود مىآيد، پارچهاى از حرير بهشتى كه در آن نام «حسن» نقش بسته، به حضرت هديه مىكند كه نام نوزاد را حسن بگذارد. حسن و حسين با عنوان «شبَّر و شُبَير» نام دو فرزند هارون پيامبر(ص) بودهاند كه در انجيل مسيح(ع) از آنها ياد شده است. اين دو نام تا آن زمان در ميان عرب پيشينه نداشتهاند. نخستين بار با رهنمون سروش غيبى براى فرزندان فاطمه(س) برگزيده مىشوند.
رسولالله(ص) بعد از نامگذارى، بيش از مقدار وزن موهاى سر نوزاد، «نقره» صدقه مىدهد و سر نوزاد را معطر و خوشبو مىكند. رسول الله(ص) زبان خويش را در كام كودك مىنهد و كام نوزاد را با بركات خويش قرين مىسازد. كودك زبان رسولالله(ص) را مىمكد.
در روز هفتم، رسولالله(ص) با دست مباركش براى كودك دو گوسفند(قوچ) عقيقه مىكند و يك ران گوسفند را همراه با يك دينار به قابله(ماما) هديه مىنمايد. (1)
امام مجتبى از تبار پاكان و از سلاله انبيا است. نسب وى از پدر و مادر به تبار انبيا پيوند دارد. همان كه در زيارتها مىخوانيم:
«كُنتَ
1) اسدالغابه، ج 2، ص 16
نُوراً فِي الاصلابِ الشّامِخَة وَ الارحامِ المُطَهَّرَه».
در متون اهل سنت آمده كه معاويه در حضور اشراف گفت: بهترين نسب از لحاظ خويشاوندى از آن كيست، مالك بن عجلان در پاسخ وى به حسن مجتبى اشاره كرد و گفت:
اين شخص پدرش على بن ابىطالب، مادرش فاطمه و دختر رسولالله(ص)، عمويش جعفر طيار، عمهاش هانى دختر ابوطالب، دائىاش قاسم پسر رسولخدا(ص)، خالهاش زينب دختر آن حضرت، جدّش رسولالله(ص)، جدّهاش خديجه ... آنگاه گفت: بنىهاشم از همه پاكتر و بخشدهترند، آيا چنين نيست معاويه؟ معاويه گفت چرا، اين چنين است. (1)
پدر و مادر امام حسن مجتبى در واقع فرشتگان و حوريان بهشتىاند كه به صورت انسان فروغ يافتهاند. بنابراين فرزندان آنان نيز بايد به زيباترين چهره و اندام و نيكوترين خُلق و خوى پديدار شوند و امام حسن(ع) نيز از اين امر مستثنى نبود. آمده است:
حسن از لحاظ اندام، زيباترين اندام، كه همگان را شيفته خويش مىنمود بهرهمند بود. اندامى متناسب، قدى ميانه(نه چندان بلند و نه كوتاه)، استخوانهاى درشت، ميان باريك، گردنى نقره فام، سيمگون، رخسارى سفيد اندكى مايل به سرخى، چشمانى مشكين، گونههايى متناسب، محاسنى انبوه، گيسوانى پرپشت و پيشانى وسيع و چهرهاى
1) انساب الاشراف، بلاذرى، ج 5، ص 37؛ المحاسن و المساوى، ص 83
درخشان و نورانى داشت. حسن مجتبى همانندترين فرد به رسول الله(ص) از جهت خَلق و خُلق بود. (1)
بخارى به سند خود از انس روايت كرده كه گفته است: هيچ كس شباهتش بيشتر از حسن بن على به رسول خدا(ص) نبود. (2)
عقبه بن حارث هم مىگويد: ابوبكر نماز خواند سپس از مسجد خارج شد و امام حسن را ديد كه با كودكان بازى مىكند او را گرفت و روى شانه خود قرار داد و گفت: پدرم فداى كسى كه شبيه پيامبر است نه شبيه پدرش على(ع) و على(ع) هم مىخنديد. (3)
انس و محبتى كه از جانب رسول الله(ص) نسبت به خاندان عترت پديدار است به واسطه شايستگى خاص آنان است. اين شايستگىها در ميان سخنان رسول الله(ص) به راحتى قابل دريافت است، ايشان درباره امام حسن(ع) مىفرمودند:
«اللّهُمَّ انّي احِبُّهُ فَأحِبْهُ (4)
بار خدايا من او را دوست مىدارم پس تو هم دوستش بدار».
گاهى مىفرمودند: خداوند به محبت آنان دستور مىدهد:
«اللّهُمَّ انّي احِبُّهُما فَأحَبهُما وَ أحِب مَن يُحِبُّهُما (1)
خداوندا من آن دو(حسن و حسين) را دوست دارم پس دوست بدار آنها را و كسانى كه آنها را دوست مىدارند.»
در روايتى ديگر فرمود:
«مَن احَبَّ الحَسَنَ وَ الحُسَين احْبَبْتُهُ وَ مَن احْبَبْتُهُ احَبَّهُ اللهُ وَ مَن احَبَّهُ اللهُ ادخَلَهُ جَنّاتَ النَّعيم وَ مَن ابغَضَهُما او بَغِيَ عَلَيهما ابغَضْتُهُ وَ مَن ابغَضتُهُ ابغَضَهُ اللهُ وَ مَن ابغَضَهُ اللهُ ادخَلَهُ جَهَنَّم وَ لَهُ عَذابٌ مُقيمٌ (2)
كسى كه حسن و حسين را دوست بدارد، دوستش دارم و كسى را كه من دوست بدارم خدا دوستش مىدارد و آن كس را كه خدا دوست بدارد وارد بهشت پر نعمت خواهد كرد و كسى كه آنان را دشمن بدارد و نسبت به آنان نافرمانى و ستم كند، دشمنش مىدارم و كسى را كه من، دشمن بدارم خداوند نيز او را دشمن مىدارد و هر كس را كه خداوند دشمن بدارد وارد جهنم مىكند و براى او عذاب جاودانى خواهد بود».
همچنين در روايتى ديگر مىفرمايد:
«مَن احَبَّني فَليُحِب هذَينِ يَعني الحَسَن وَ الحُسَين (3)
كسى كه مرا دوست دارد پس بايد اين دو فرزند(حسن و حسين) را دوست
داشته باشد».
اين نوع محبت نشان از عصمت و طهارت آنان و بيانگر حقمحورى آنان است. نشانه اين است كه آنان هيچ گاه از حق جدا نيستند و موضعگيرى آنان نيز حق است.
زبير مىگويد: رسول خدا(ص) حسن را مىبوسيد و او را به سينه خود مىفشرد و مىبوييد. در خدمتش مردى از انصار بود كه از عمل پيامبر(ص) تعجب كرد و گفت: من پسرى دارم كه به حد بلوغ رسيده و تاكنون او را نبوسيدهام. پيامبر اكرم(ص) فرمود: اين كه خداوند رحمت و عاطفه را از دل تو برگرفته، من چه گناهى دارم. (1)
طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى اهل سنت آمده، رسول خدا(ص) دو فرزند خود حسن و حسين(عليهما السلام) را به اين دعا تعويذ فرمود:
«اعيذُكُما بِكَلماتِ اللهِ التّامَةِ مِن كُلِّ شَيْطانٍ وَهامَّةٍ وَ مِنْ كُلِّ عَيْنٍ لامَّةٍ (2)
شما را پناه مىدهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشمزخمى».
و در روايت ديگرى است كه اين گونه فرمودند:
«اعيذُ كُما مِنْ عَيْنِ العايِنِ وَ نَفَسِ النّافِسِ (3)
شما را پناه مىدهم از چشمِ چشمزن و نَفَسِ نفس زن».
حضرت در تعبيرى از آنان به «ريحانه» نام مىبرد و مىفرمايد:
«الحَسَنُ وَ الحُسَينُ رَيحانَتاي مِنَ الدُّنيا (1)
حسن و حسين گلهاى خوشبوى من در دنيا هستند».
در خصوص امام مجتبى(ع) نيز آمده است:
«انَّهُ رَيحانَتي مِنَ الدُّنيا (2)
حسن گل خوشبوى من در دنياست».
رسول الله(ص) براى امام حسن(ع) جايگاهى بس رفيع قائل است و مىفرمايد:
«لَو كانَ العَقلُ رَجُلًا لَكانَ الحَسَن (3)
اگر عقل و تدبير مىتوانست به صورت يك انسان متمثّل شود همانند فرزندم حسن مىشد».
ابوهريره مىگويد: هر وقت حسن(ع) رامىبينم دو چشمم پر از اشك مىشود، براى اين كه رسول خدا(ص) روزى از خانه بيرون آمد و مرا در مسجد ديد دستم را گرفت و با هم به بازار بنىقينقاع آمديم، من همچنان در خدمتش بودم تا اينكه به مسجد بازگشتيم. آنگاه حسن(ع) با شتاب آمد و خود را در دامن پيامبر انداخت، دستش را در محاسن پيامبر(ص) فرو برد و پيامبر(ص) هم دهان وى را بوسيد و فرمود:
«خدايا من حسن را دوست مىدارم تو هم او را و كسى كه او را
دوست مىدارد، دوست بدار.» (1)
ابوهريره در واقعهاى ديگر مىگويد: در يكى از كوچههاى مدينه به اتفاق پيامبر گرامى(ص) مىرفتم، ناگهان برگشت و سه بار فرمود: طفل خردسال(من) كجاست؟ حسن بن على را بخوانيد. حسن بن على(ع) برخاست و پيش آمد و در گردنش، گردنبندى بود. پيامبر خدا(ص) با ديدنش فرمود:
«بارالها! به حقيقت، من او را دوست دارم. پس دوست بدار هر كس كه او را دوست دارد.» (2)
به واسطه همين برخوردها و محبت زايدالوصف رسول الله(ص) به امام حسن مجتبى(ع) است كه ابوهريره مىگويد: نزد من كسى محبوبتر از حسن ابن على نبود بعد از آنكه رسول خدا(ص) فرمود:
«بار خدايا من حسن را دوست دارم تو هم او را دوست دار و دوست دار كسى را كه او را دوست مىدارد.» (3)
عايشه هم از نحوه برخورد رسول الله(ص) با امام حسن(ع) به گونهاى ديگر ياد مىكند كه: پيامبر اكرم(ص) حسن(ع) را مىگرفت و به سينهاش مىچسباند سپس مىفرمود:
«خدايا اين پسر من است و من او را دوست مىدارم و تو هم او را
و كسانى كه او را دوست مىدارند، دوست بدار.» (1)
جابر بن عبدالله انصارى هم مىگويد رسول خدا(ص) فرمود:
«مَن سَرَّهُ ان يَنظُرَ الى سَيِّدِ شَبابِ اهلِ الجَنَّةِ فَليَنظُر الَى الحَسَنِ ابنِ عَلي (2)
هر كس دوست دارد تا به آقاى جوانان اهل بهشت نظر كند، بايد به حسن بن على نظر نمايد.»
اين دوران حضرت با دوران خانهنشينى اميرالمؤمنين همراه بود. امام مجتبى(ع) در اين سالها كاملًا در خدمت پدر بود و به آموزش قرآن و معارف دينى و كمك به پدر در كارهاى كشاورزى مشغول بود و هرگاه از طرف على(ع) مأموريتى مىيافت آن را به بهترين شكل انجام مىداد. براى نمونه مأموريت يافت تا براى اداى احترام به بزرگ مبارز اسلام و مسلمان پيشكسوت، حضرت اباذر، او را تا محل تبعيدش- ربذه- همراهى كند. (3)
همچنين گاهى از سوى پدر مأموريت مىيافت تا در جنگهايى كه در اين دوران واقع مىشد، حضور يابد. (4)
امام حسن مجتبى(ع) در سنين نوجوانى احاطه خاصى به علوم
قرآنى داشت. محمد بن طلحه شافعى مىنويسد مردى گفت: وارد مسجد مدينه شدم فردى را ديدم كه از رسول خدا(ص) حديث نقل مىكرد و مردم همگِرد او را گرفتهاند، من به آن مرد گفتم: به من خبر ده از معناى «شاهد» و «مشهود». (1)
آن مرد گفت: شاهد روز جمعه است و مشهود روز عرفه.
از او گذشتم و به مردِ ديگرى رسيدم كه او نيز از رسول خدا(ص) حديث مىگفت. من معناى شاهد و مشهود را از او پرسيدم، و او گفت: شاهد روز جمعه است و مشهود روز عيد قربان.
از آن دو گذشتم و به نوجوانى رسيدم كه «گِردى» صورتش همچون «گِردى» اشرفى طلا بود. او نيز از رسول خدا(ص) حديث نقل مىكرد، بدو گفتم: از شاهد و مشهود به من خبر بده.
آن نوجوان گفت: آرى، امّا شاهد محمد(ص) است و اما مشهود روز قيامت است.
مگر نشنيدهاى كه خداى تعالى درباره رسول خدا(ص) مىفرمايد:
إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (2)
و درباره قيامت مىفرمايد:
ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ (1)
در اين وقت من از برخى پرسيدم: مرد اول كه بود؟ گفتند: ابن عباس و از مرد دوم پرسيدم؟ گفتند او پسر عمر بود و نوجوان سوم را پرسيدم كيست گفتند: حسن بن على بن ابيطالب(عليهم السلام) و دنبالش گويد:
«فَكانَ قَوْلُ الحَسَنِ احْسَنِ (2)
و گفتار حسن(ع) بهتر و نيكوتر بود».
آنچه كه از منابع معتبر برمىآيد همسران حضرت عبارتند از: «خوله» كه دو فرزند پسر آورد يكى به نام «محمد الاكبر» و ديگرى «حسن». نام همسر ديگر حضرت، «ام كلثوم» دختر فضل بن عباس كه چهار فرزند به نامهاى «محمدالاصغر»، «جعفر»، «حمزه» و «فاطمه» را به دنيا آورد.
از «عقبه» معروف به «ام بشير» هم سه فرزند به نامهاى «زيد»، «ام الحسن»، «ام الخير» نصيب حضرت شد. نام همسر ديگر «جعده» دختر «اشعث بن قيس كندى» مىباشد كه از او نيز دو پسر به نامهاى «اسماعيل» و «يعقوب» داشت. از همسر ديگرى به نام «زينب» حضرت يك پسر داشتند كه نامش «عبدالله الاصغر» بود و از «ام الحق» هم فرزندى به نام «طلحه» داشت و امّا از كنيزى به نام «قيله» سه پسر به
نامهاى «قاسم»، «عبدالله» و «ابوبكر» داشتند كه هر سه در كربلا شهيد شدند.
از كنيز ديگر به نام «ظمياء» سه فرزند به نامهاى «حسين»، «عبدالرحمن» و «امسلمه» خداوند به وى عطا كرد. همچنين از كنيزى ديگر، پسرى به نام «عمر» متولد شد و از كنيزى به نام «صافيه» هم يك دختر به نام «ام عبدالرحمن» يا «ام عبدالله»، كه همين بانوى مكرمه مادر امام باقر(ع) مىباشد.
بر اين اساس فرزندان حضرت شانزده پسر و پنج دختر از شش همسر و چهار كنيز مىباشند. گرچه بعضى از منابع (1)تعداد همسران را بيش از اين دانستهاند.
جاى تعجب است كه برخى نويسندگان مغرض حتى تعداد همسران حضرت را به سيصد هم رسانده و معتقدند حضرت همسرانش را طلاق مىداده است! برخى اين نسبتها مانند هفتاد همسر از منقولات «ابوالحسن على بن عبدالله مداينى» است كه حتى برخى محققان اهل سنت نيز به نقلهاى وى اعتنا نمىكنند.
اين نقلها را منابع معتبر تأييد نمىكنند زيرا اين نسبتها با شأن و منزلت حضرت ناسازگار است و نشان از افراط در خواهشهاى نفسانى دارد. افزون بر اينكه طلاق از تنفرآميزترين حلالهاى خداست.
بنابراين چگونه امام مىتوانستند به چنين رفتارى گرايش داشته
1) انساب الاشراف، ج 3، ص 301
باشند. بايد دانست همانطور كه مسعودى مىنويسد اين نسبتها از جعليات و شايعات خلفاى عباسى است تا چهره و جايگاه بلند اهل بيت(عليهم السلام) را خدشهدار سازند. موج اين اتهامات ناروا از دوره خلافت منصور دوانيقى آغاز شد. او در سخنرانى خود، خطاب به مردم خراسان، با بىشرمى تمام بيان كرد كه اميرالمؤمنين على(ع) با انگيزه قدرتطلبى و زيادهخواهى دست به جنگهاى مختلف مىزد و تا اندازهاى افراط كرد كه يارانش او را كشتند! تا اين كه پسرش حسن روى كار آمد، او نيز پس از صلح با معاويه و بازگشت به مدينه آن قدر ازدواج كرد و طلاق داد كه در بستر خود از دنيا رفت. (1)
محمد بن حنفيه، پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع) بر مزار ايشان حاضر مىشد و با اندوه مىگفت: خداى تو را رحمت كند، اى ابامحمد، همانگونه كه زندگانىات سبب سربلندى و افتخار ما بود، شهادتت نيز به همان اندازه سنگين و كمرشكن بود. چه روح بزرگوارى داشتى و چه پر بركت بود آن بدن كه كفن او را در بر گرفت. آرى! چگونه چنين نباشد كه تو فرزند هدايت بودى و هم پيمان پرهيزكارى. در دامن اسلام پرورش يافته بودى و از سينه ايمان شير نوشيده بودى، تو آن همه پيشينه درخشان و مراتب بزرگ را به نام
1) مروج الذهب، ج 3، صص 309- 312
خود رقم زدى. (1)
سيوطى هم در تاريخ خود مىنويسد: «حسن بن على» داراى امتيازات اخلاقى و فضايل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى، بخشنده و مورد ستايش مردم بود. (2)
انس بن مالك مىگويد: حسن بن على شبيهترين مردم از نظر صورت به رسول خدا(ص) بود. (3)
ابوهريره هم مىگويد: كسى نزد من محبوبتر از حسن بن على نبود بعد از اينكه رسول خدا(ص) در حق او فرمود:
«اللّهُمَّ انّي احِبُّهُ فَاحِبهُ وَاحِب مَن يُحِبُّه (4)
خدايا من او را دوست دارم پس تو نيز او را و هر كس كه او را دوست دارد، دوست بدار».
جويره هم از صبر امام حسن(ع) سخن زيبايى دارد. وى مىگويد: هنگامى كه حسن(ع) از دنيا رحلت نمود مروان بر جنازه او گريست، حسين(ع) به او فرمود: آيا بر او مىگريى در حالى كه چه غصههايى را به او خوراندى! او گفت: من اين كارها را با كسى مىكردم كه از اين بردبارتر بود(در آن هنگام با دستش به كوه اشاره كرد). (5)
سخن ديگر را در اين رابطه از سعيد بن ابى سعيد مقبرى مىآوريم كه گفت: ما باابوهريره بوديم، حسن بن على بن ابى طالب بر ما وارد شد و سلام كرد ما جواب سلام او را داديم ولى ابوهريره از آمدن حضرت اطلاع پيدا نكرد. ما گفتيم: اى ابوهريره! اين حسن بن على است كه بر ما سلام نمود. ابوهريره خدمت او رسيده و عرض كرد: و عليك السّلام يا سيدى.
آنگاه گفت: از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: او سيد و آقا است. (1)
ابن حجر هيثمى هم مىگويد: حسن(ع) آقايى كريم، بردبار، زاهد، داراى سكينه و وقار و حشمت، اهل جود و مورد مدح و ستايش بود. (2)
درباره آن حضرت و برادرش حسين(ع) كه آن دو سيد جوانان اهل بهشت هستند زياده از سيصد روايت فقط در كتابهاى اهل سنت با تعبيرات مختلف و مضمون واحد از صحابه رسول خدا(ص)، مانند ابوسعيد خِدرى، حُذَيفه، ابوبكر، عمر بن خطاب، ابوهريره، عبدالله بن مسعود، جابر بن عبدالله، بَراء بن عازِب، ابن عباس و عايشه و ديگران روايت شده است. (1)
براى نمونه:
«الْحَسَنُ وَ الْحُسَين سَيّدِا شبابِ اهْلِ الجَنّه.» (2)
در برخى ديگر از روايات آمده كه رسول الله(ص) فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و اين مژده را به من داد:
«اتاني جَبْرئيلُ فَبَشَرَني انّ حَسَناً و حُسَيْناً سَيِّدا شَبابِ اهْلِ الجَنَّةِ
وَ ابُوهُما خَيرٌ مِنْهُما (1)
جبرئيل نزد من آمد و مرا مژده داد كه حسن و حسين آقاى جوانان اهل بهشت هستند وپدرشان بهتر از آنهاست».
و در حديثى ديگر مىفرمايد:
«مَنْ سَرَّهُ أن يَنْظُرَ الى سَيِّدِ شَبابِ اهْلِ الجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ الَى الحَسَنِ (2)
هر كه شاد و مسرور مىشود كه آقاى جوانان اهل بهشت را بنگرد به حسن نگاه كند».
چنان كه در روايتى ديگر دارد:
«لا تَسُبُّوا الْحَسَنَ وَ الحُسَينَ فَانّهُما سَيّدا شبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ مِن الاوَّلينَ وَ الآخِرينَ (3)
حسن و حسين را دشنام ندهيد كه آن دو آقايان جوانان اهل بهشت هستند از اولين و آخرين».
اهل سنت و ديگران از ابوبكر روايت كردهاند كه گويد: شنيدم از رسول خدا(ص) در حالى كه برفراز منبر بود و امام حسن(ع) در كنار او نشسته بود كه گاه به مردم نگاه مىكرد و گاه به فرزندش حسن(ع) و سپس مىفرمود:
«انّ ابني هذا سَيِّدٌ وَ لَعَلَّ اللهُ انْ يُصْلِحَ بِهِ ما بَيْنَ فِئَتَيْنِ
عَظيمَتَين (1)
اين پسرم «سيد و آقا» است و اميد است خداوند به وسيله او ميان دو گروه بزرگ را اصلاح كند».
ابن اثير جَزَرى به دنبال ذكر اين حديث مىگويد:
«وَ ايُّ شَرَفٍ اعْظَمُ مِنْ شَرَفِ مَنْ سَمّاهُ رَسُولُ اللهِ(ص) سَيِّداً (2)
چه شرفى بالاتر از شرافت كسى كه رسول خدا(ص) او را سيد و آقا بنامد».
هيثمى هم مىگويد: فاطمه(س) حسن و حسين را در هنگام بيمارى رسول خدا(ص)- همان بيمارى كه منجر به رحلت آن بزرگوار گرديد- نزد حضرت آورد و عرض كرد:
«هذانِ ابْناكَ فَوَرِّثْهُما شَيئاً؛
اين دو، پسران تو هستند، به آنها چيزى به ارث عطا فرما».
رسول خدا(ص) فرمود:
«امَّا الْحَسَنُ فَلَهُ ثَباتي و سَوْدَدي وَ امَّا الحُسَيْنُ فَانَّ لَهُ حَزامتي وَ جُودي (3)
اما به حسن ثبات و سيادت خود را بخشيدم و اما به حسين دورانديشى و جُود و بخشش دادم».
امام مجتبى(ع) انس فوق العادهاى به قرآن و تلاوت كتاب پروردگار داشت و رسم آن حضرت بودكه چون به بستر خواب
مىرفت، سوره مباركه كهف را تلاوت مىكرد و چون آيات بهشت و جهنم را تلاوت مىكرد، يا مىشنيد به شدّت مضطرب مىگشت و از خدا طلب بهشت مىنمود و از دوزخ به خدا پناه مىبرد و در هنگام تلاوت قرآن به اين آيه كه مىرسيد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مىفرمود: «لَبِيكَ اللّهُمَّ لَبِيْك» و از خود بىاختيار مىشد.
زمخشرى در كتاب «ربيع الابرار» روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حقٌ عَلى من ارادَ انْ يَدْخُلَ عَلى ذي العَرْشِ انْ يَتَغَيَّرَ لَوْنُهُ (1)
شايسته است كسى كه مىخواهد با خداوند روبرو شود، رنگ و رويش تغيير كند».
در هنگام مرگ، حضرت گريه مىكردند، امام حسين(ع) پرسيدند براى چه مىگرييد، امام(ع) در پاسخ فرمودند:
«يا اخي ما جَزَعي الّا انّي ادْخُل في امْرٍ لَمْ ادْخُل في مِثْلِه وَ ارى خَلْقاً مِنْ خَلْقِ اللهِ لَمْ ارَمِثْلَهُمْ قَطُّ (2)
برادر جان بىتابى من نيست جز براى آن كه در چيزى درآيم كه همانندش را نديده و داخل نشدهام و خلقى از خلقهاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام».
ابونعيم اصفهانى از حارث همدانى روايتى آورده كه حضرت اميرالمؤمنين(ع) درباره مروّت، سؤالهاى زيادى از فرزندش حسن بن على(ع) نمود و آن بزرگوار به تفصيل پاسخ داده است. (1)
امام(ع) از نوجوانى آثار نبوغ و دانش در وجودش مىدرخشيد. قاضى نعمان به سند خود از عباده بن صامت نقل مىكند كه: مرد بيابانگردى نزد ابوبكر آمد و به او گفت: من در حال احرام چند تخم از تخمهاى شترمرغ را پخته و خوردهام. اكنون بگو تكليف من چيست و چه چيزى بر من واجب است؟
ابوبكر نتوانست پاسخ او را بدهد و به او گفت: قضاوت در مسأله تو بر من مشكل است و او را به سوى عمر راهنمايى كرد، عمر نيز او را به عبدالرحمن معرفى كرد و او نيز در پاسخ مرد عرب درماند و چون همگى درمانده شدند آن مرد را به نزد اميرالمؤمنين راهنمايى كردند. شخص مزبور چون به نزد اميرالمؤمنين آمد حضرت به حسنين اشاره كرده فرمود:
«أيّ الغُلامَينِ شِئتَ؛
از اين دو پسر، از هر كدام خواستى سؤال كن.
حسن(ع) فرمود:
«يا اعرابي! ألَكَ ابِلٌ؛
اى مرد عرب! آيا شتر دارى؟»
1) حلية الاولياء، ج 6، ص 35
گفت: آرى.
فرمود: به عدد تخمهايى كه خوردهاى شترهاى ماده را با شترهاى نر جفتگيرى كن و هر عدد بچه شترى كه متولد شد به خانه خدا كه در آن حج بجاى آوردى، هديه كن.
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:
پسر جان! شتران گاهى بچه مىاندازند و گاهى هم بچه مرده به دنيا مىآورند.
حسن(ع) فرمود: پدر جان اگر شتران گاهى بچه مىاندازند و يا بچه مرده به دنيا مىآورند، تخم هم نيز گاهى فاسد و بىخاصيت مىشود.
در اين وقت حاضران صدايى شنيدند كه مىگفت:
«ايُّهَا النّاس انّ الَّذي فَهَّمَ هذَا الغُلامَ هُوَ الَّذي فَهَمَّهُ سُلَيمانَ بن داود (1)
اى مردم كسى كه به اين پسر فهمانيد همان كسى بود كه به سليمان فهمانيد».
ابن عباس مىگويد: گاو مادهاى از كنار حسن بن على(ع) گذشت، حسن(ع) فرمود:
«هذِهِ حُبلى بِعِجلَةٍ انثى لَها غُرَّة في جَبهَتها و رَأسُ ذَنبِها أَبيَض؛
اين گاو، گوساله مادهاى در شكم دارد، پيشانى سفيد، كه سر دمش نيز سفيد مىباشد».
به همراه قصاب به راه افتاديم تا گاو را كشت. گوساله را به همان
1) ذخاير العقبى، ص 82؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 342؛ تاريخ دمشق، ج 3، ص 42
ترتيب يافتيم كه حسن(ع) توصيف كرده بود.
پس به او عرضه داشتيم: مگر خداوند نمىفرمايد:
وَ يَعْلَمُ ما فِي الأَرْحامِ (1)
«و آنچه را كه در رحمهاى مادران است مىداند».
پس چگونه آن را دانستى؟ فرمود:
«انّا نَعلَمُ المَخزُونَ المَكتُومَ الَّذي لَم يَطَّلِع عَلَيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبيٌّ مُرسَلٌ غَير مُحَمَّد وَ ذُرّيتَهِ (2)
ما مخزون مكتوم را كه نه ملك مقرب از آن مطلع است و نه پيامبر مرسل، جز محمد و ذريه پاكيزهاش، مىدانيم».
يكى از ويژگىهاى برجسته امام، سخنورى ايشان بود. امام از كودكى اين ويژگى نيكو را دارا بودند و به زيبايى سخن مىگفت: «در نخستين روزهاى پس از رحلت پيامبر(ص) بود. امام حسن(ع) به مسجد آمد و ديد ابوبكر بالاى منبر پيامبر(ص) نشسته است و سخنرانى مىكند. امام حسن(ع) با همان لحن كودكانهاش، جملهاى كوتاه و پرمعنا گفت كه همگان را به شگفتى واداشت. او با صدايى رسا فرمود: پايين بيا! از منبر پدرم پايين بيا و بالاى منبر پدر خودت برو!
ابوبكر غافلگير شد و با شرمسارى پاسخ گفت: راست
مىگويى، به خدا كه اين منبر پدر توست نه منبر پدر من. (1)
معاويه با اينكه دشمن واقعى حضرت بود و سعى در پردهپوشى فضايل آن حضرت داشت با اين وجود درباره سخنورى امام حسن(ع) مىگفت: حسن تنها كسى است كه وقتى سخن مىگفت، آرزو مىكردم كه گفتارش را ادامه دهد. من درباره هيچ كسى چنين احساسى نداشتهام و هرگز كلمه تندى از او نشنيدم. (2)
در همين راستا، روزى به معاويه گفتند: حسن بن على را وادار كن تا با مردم سخن بگويد و كاستىهاى او بر مردم آشكار شود. معاويه رو به امام(ع) كرد و گفت: به منبر برو و ما را موعظه كن و حضرت بالاى منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند، فرمود:
اى مردم! هر كه مرا مىشناسد و هر كه نمىشناسد بداند من حسن فرزند على بن ابى طالب و فرزند فاطمه دختر رسول خدا هستم. من زاده بهترين آفريده خدايم. منم فرزند رسول خدا، آن كه دارنده همه نيكىها و معجزات و راهنمايىها بود. من فرزند اميرمؤمنانم. من آنم كه حقم را گرفتند. من و برادرم حسين مهتر جوانان بهشتيم. من فرزند ركن و مقامم، من پور مكه و منايم، من پسر مشعر و عرفاتم.
سخن شيواى حضرت هم چنان ادامه داشت تا آن جا كه معاويه ترسيد كلام او در دل مردم بنشيند. از همين رو، سخن او را قطع كرد و سبك سرانه پرسيد:
ابا محمد(اين سخن را فرو گذار) در توصيف رطب سخن بگو؟
امام با بزرگوارى تمام فرمود:
باد آن را مىروياند، گرما مىرساند و سرما خوش طعمش مىكند.
و دوباره سخن آغازين خود را ادامه داد:
من فرزند كسى هستم كه دعايش مستجاب بود. من فرزند شفاعتكننده مطاع هستم و ...
معاويه سخت به تكاپو افتاد و اين بار با تندى و عصبانيت سخن زيباى امام را قطع كرد. (1)
شجاعت، ميراث ماندگار على(ع) و امام مجتبى(ع) ميراثدار آن بزرگوار بود. على(ع) در تقويت اين روحيه در كودكانش به طور مستقيم دخالت مىكرد.
شمشيرزنى و مهارتهاى نظامى را از كودكى به آنان آموخت و پشتيبانى از حق و حقيقت را به آنان آموزش داد. اين روحيه سلحشورى به غايت در فرزندان على(ع) مشهود بود و دوست و دشمن بر آن معترف بودند. دشمنترين دشمنان امام حسن(ع) يعنى معاويه درباره دلاورىهايش مىگفت:
او فرزند كسى است كه هر كجا مىرفت، مرگ نيز همواره به
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 353
دنبالش بود.(كنايه از اين كه شجاع بود و از مرگ نمىهراسيد.) (1)
امام حسن(ع) فردى شجاع و با شهامت بود و ترس و بيمى به خود راه نمىداد. در ركاب پدر در خط مقدم مىجنگيد، از همگان پيشى مىگرفت و بر قلب سپاه دشمن مىزد. ابن ابى الحديد مىنويسد: آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه اميرمؤمنان در جنگ صفين از ياران خود خواست كه او و برادرش حسين بن على(ع) را از ادامه جنگ با دشمن باز دارند تا نسل پيامبر(ص) با كشته شدن اين دو شخصيت از بين نرود. (2)
امام(ع) از هنگام برومندى، حتى در زمان خلفا كه بسيارى از نبردها با اذن امام على(ع) صورت مىگرفت، همواره در جبهه نبرد شركت مىجست و يكى از فرماندهان سپاه اسلام به شمار مىرفت. (3)
با اين وصف، معاويه براى تثبيت موقعيت خود و براى آنكه وانمود كند كه امام مجتبى(ع) مطيع و پيرو اوست. به آن حضرت كه راه مدينه را در پيش گرفته بود، پيام فرستاد كه شورش حوثره را سركوب سازد و سپس به سفر خود ادامه دهد!
امام(ع) با شجاعت تمام در پاسخ او نوشت: من براى حفظ جان مسلمانان دست از سر تو برداشتم و اين باعث نمىشود كه از جانب تو با ديگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پيش از هر كس بايد با تو
بجنگم، چه مبارزه با تو از جنگ با خوارج لازمتر است. (1)
حضرت در تجهيز نيروها براى جنگ با دشمنان پدر بزرگوارش نيز نقش فعالى داشت. پيش از شروع جنگ جمل، به دستور پدر، همراه عمارياسر و تنى چند از ياران اميرمؤمنان(ع) وارد كوفه شد و مردم كوفه را جهت شركت در اين جهاد دعوت كرد. (2)
او وقتى وارد كوفه شد، هنوز «ابوموسى اشعرى» يكى از مهرههاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه اميرمؤمنان(ع) مخالفت نموده و از جنبش مسلمانان در جهت پشتيبانى از مبارزه آن حضرت با پيمانشكنان جلوگيرى مىكرد، با اين حال حسن بن على(ع) توانست به رغم كارشكنىهاى ابوموسى و همدستانش متجاوز از نه هزار نفر را از شهر كوفه به ميدان جنگ گسيل دارد. (3)
در تاريخ نمونههاى فراوانى از رشادت امام حسن مجتبى(ع) وجود دارد. در سال 26 هجرى در زمان عثمان كه افريقا به دست سپاه اسلام فتح شد از جمله فرماندهان سپاه، حسن و حسين(عليهما السلام) بودند، عبدالله بن ابىالسرح فرمانده سپاه از عثمان يارى طلبيد و عثمان حسن و حسين(عليهما السلام) و عبدالله بن زبير و عبدالله بن جعفر را به همراه سپاه اعزام نمود. (4)
و نيز در فتح طبرستان در سال 30 هجرى كه فرماندهى سپاه به عهده سعد بن عاص بود، حسن و حسين(عليهما السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمرو عاص از جمله فرماندهان سپاه اسلام بودند. (1)
امام(ع) نيز بعضاً ديگران را به شجاعت خود توجّه مىدادند، چنانچه در پاسخ به سليمان بن صُرد خُزاعى درباره صلح تحميلى با معاويه فرمودند:
«وَلَوْ كُنْتُ بِالْحَزْمِ في امْرِ الدُّنْيا و لِلدُّنيا اعْمَلُ و انْصِب ما كان مُعاويَةُ بِأَبأَسَ مني بَأساً وَ اشَدُّ شكميةً و لكان رَأيي غَيْرَ ما رَأَيْتُمْ وَلكِنّي اشْهِدُ بِاللهِ وَ ايّاكُمْ انّي لَمْ ارِد بِما رأيْتُمْ الّا حِقْن دِمائِكُمْ (2)
اگر من به دنيا مىانديشيدم و براى امور دنيوى كار مىكردم نه معاويه از من دليرتر بود و نه رامناشدنىتر و من در برابر او موضع ديگرى مىداشتم ليكن خدا شاهد است من خواستم خون شما را حفظ كنم».
از مدائنى نقل شده كه چون على(ع) از دنيا رفت عبدالله بن عبّاس به نزد مردم كوفه آمد و گفت: مردم اميرالمؤمنين(ع) از دنيا رفت، ولى جانشينى براى خود گذارده كه اگر خواهيد به نزد شما
بيايد و اگر نخواستيد باكى بر كسى نيست.
مردم گريستند و گفتند: ما آمادهايم تا به نزد ما آيد.
و چون امام حسن(ع) بيامد، براى مردم سخنرانى كرده و فرمود:
«ايُّهَا النّاس اتّقُوا اللهَ فَانّا امَراؤُكُمْ وَ اولِياؤُكُمْ وَ انّا اهْلُ الْبَيْتِ الَّذينَ قالَ اللهُ تَعالي فينا: انَّما يُريدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ و يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛
اى مردم از خدا بترسيد كه اميران شما و سرپرستان شما ما هستيم و ماييم «اهل بيت» و خاندانى كه خدا درباره ما فرمود: جز اين نيست كه خداوند اراده فرموده تا پليدى را از شما خاندان دور كند و به خوبى پاكيزهتان گرداند».
سپس مردم با آن حضرت بيعت كردند. (1)
وقتى معاويه از ماجراى بيعت آگاهى يافت، براى حفظ موقعيت خود خيلى زود وارد عمل شد و از مشاوران سياسى خود مانند عمرو عاص و قيس بن اشعث نظر خواست تا براى سست كردن پايههاى خلافت امام حسن(ع) تصميم بگيرند. خلافتى كه حتى يك هفته از روى كار آمدن آن نمىگذشت، آنها به اين نتيجه رسيدند كه اگر خلافت امام را از ميان نبرند همواره در نگرانى و نااميدى خواهند بود. (2)براى دستيابى به اين نيت پليد از سه عنصر تطميع، تهديد و شكنجه بهره گرفت. در كنار اين روشها از هجوم تبليغاتى گسترده بر عليه امام(ع) نيز استفاده كرد. او در راستاى تحقق نيت ناپاك خود،
دو تن از جاسوسان يكى از قبيله «حِمْير» و ديگرى از «بنىالقين» را به عراق فرستاد كه هر دو نفر آنها دستگير شدند، يكى از آنها در كوفه و ديگرى در بصره كشته شد.
امام هم نامهاى به معاويه نوشت: اى معاويه تو در پنهانى مردان را براى جاسوسى به سوى من مىفرستى، گويا خواهان جنگ هستى، ترديد در آن نيست. چشم به راه آن باش، به من خبر رسيده است كه تو از مرگ كسى خشنود شدهاى كه هيچ خردمندى بدان خشنود نشود. (1)
معاويه هم در نامهاى به امام انگيزه جنگطلبى خود را بيشتر هويدا مىكند: خداى بىهمتا را مىستايم كه دشمن شما و كشندگان خليفه(عثمان) است همان پروردگارى كه با عنايت خويش، مردى از بندگان خود را برانگيخت تا على بن ابى طالب را غافلگير كرده و بكشد و ياران او پراكنده گردند كه از طرف سركردگانشان نامههايى به دستم رسيده است كه از من براى خود و قبيلهشان امان خواستهاند. به همين جهت، به محض دريافت نامه من، با لشكرت و هر چه براى جنگ با من آماده كردهاى آماده جنگ باش كه انتقام خون خود را گرفتيد و به آرزويتان رسيديد. (2)
هر چند در اين نامه معاويه با مظلوم نمايى، امام(ع) را مسبب قتل عثمان وآغازگر جنگ معرفى مىكند، با اين حال حضرت پيشقدم
نبودند و با انگيزه خيرخواهى و اتمام حجت نامههاى ديگرى به معاويه نوشت:
راه مسالمتآميز پيش گير و سر تسليم فرود آور و درباره خلافت با كسى كه شايسته آن و از تو سزاوارتر است ستيزه مجوى، تا خدا آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند، اگر هم در خودسرى و جنگطلبى خود سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشكر انبوه به سوى تو خواهم آمد و با تو پيكار خواهم كرد تا خداوند ميان ما حكم كند كه او بهترين داوران است. (1)
در پاسخ اين نامه، معاويه با بىشرمى درصدد جلب نظر امام(ع) برآمد و نوشت:
سياستمدارى و تجربه من در خلافت بيشتر است. اين تويى كه بايد از من پيروى كنى. پس به فرمان من درآى تا من هم خلافت را پس از خود به تو واگذار كنم. از اين گذشته، هر چه در خزانه عراق يافت مىشود را به تو مىدهم، آنها را بردار و به هر كجا كه مىخواهى برو، اجازه نخواهم داد كه كسى بر تو حكومت كند و كارها نيز بدون دستور تو اجرا نخواهد شد. البته كارهايى كه منظور در آن، اطاعت خدا باشد، برابر خواست شما انجام مىگيرد. (2)
امام(ع) در پاسخ معاويه نگاشت: چون ستمكارى و زورگويى تو را ديدم، آن را لايق پاسخ ندانستم و به خدا پناه مىبرم. بيا و از
راستى و درستى پيروى كن كه من اهل آنم. (1)
پس از اين نامهنگارىها، هر دو تصميم به رويارويى نظامى گرفتند. امام براى تقويت روحيه نظامى سپاهيانش براى آنان سخنرانى كرد. در حالى كه عدم روحيه پيكارگرى و دفاع از حق در چشمانشان مىدرخشيد و ياران امام(ع) همچون عدى ابن حاتم از انفعال و سستى مردم به خشم آمده بودند. در هر حال، سپاه امام با دشوارى فراوان در ميدان نُخيله گرد آمدند، آنگاه امام حسن(ع) در ميان لشكر آمده و به سوى دير عبدالرحمان به پيش رفتند. تعداد نيروهاى امام را بيست هزار به فرماندهى عبيدالله بن عباس و نيز چهل هزار و گاهى پنجاه هزار شمردهاند و سپاه معاويه را شصت هزار نفر مىشمارند. (2)
امام(ع) سه روز در دير عبدالرحمان توقف نمود آنگاه عبيدالله را به همراه دوازده هزار نفر به سوى مسكن اعزام و خود نيز از آنجا حركت نموده به ساباط مىروند (3)تا بعداً به وى ملحق شود.
از سوى ديگر معاويه نيز در اراضى مسكن در قريهاى به نام «حيوضيه» فرود آمد. سپس با نيرنگ و تطميع درصدد فريب دادن فرمانده سپاه امام مجتبى(ع) برآمد و وى را چنين فريفت:
حسن بن على به من پيشنهاد صلح داده و كارِ خلافت را به من واگذار خواهد كرد، پس اگر هماكنون فرمانبردار من شوى و در تحتِ اطاعت من درآيى، رئيس و فرمانروا خواهى بود وگرنه در
زمانى فرمانبردار و مطيع من خواهى شد كه تو تابع باشى. بدان كه اگر اينك سر اطاعت فرو نهى و مطيع من شوى من هزار هزار درهم به تو خواهم داد كه نيمى از آن را نقداً به تو مىپردازم و نيم ديگر را هنگامى كه داخل كوفه شدم خواهم پرداخت، عبيدالله(به طمع مبلغ مزبور) شبانه از ميان لشكر خويش گريخت و به لشكر معاويه ملحق شد و او نيز بدآنچه وعده كرده بود عمل كرد و پانصد هزار درهم به او داد. (1)
ناگفته نماند دو پسر عبيدالله را «بسر بن ارطاه» يكى از فرماندهان خونخوار معاويه كشته بود. (2)
از اين رو جا داشت كه حداقل، خصومت او با معاويه كه قاتل اصلى فرزندانش بود، او را از اين عمل ننگين باز دارد امّا آن عنصر سست و بىلياقت با پيوستن به معاويه، نيروهاى امام مجتبى(ع) را درهم ريخت و خيانت بزرگى مرتكب شد.
در مقابل قيس بن سعد كه مردى شجاع و باايمان و نسبت به خاندان اميرمؤمنان(ع) بسيار باوفا بود، طبق دستور امام حسن(ع) فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و طى سخنان مهيجى كوشيد روحيه سربازان را تقويت كند. معاويه خواست او را نيز با پول بفريبد، ولى قيس فريب او را نخورد و همچنان در مقابل دشمنان اسلام ايستادگى كرد. (3)
معاويه از حيلهاى ديگر وارد شد چند نفر از افراد ظاهرالصلاح و مورد اعتماد مردم را پيش امام حسن(ع) در مدائن فرستاد تا پس از ملاقات با وى، جار بزنند كه خداوند به وسيله فرزند پيامبر(ص) فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على(ع) با معاويه صلح كرد و خون مردم را حفظ نمود. (1)
به نقلى ديگر، وقتى اين دسته، از خيمه امام(ع) درآمدند بلند بلند به گونهاى كه مردم مىشنيدند، به همديگر گفتند:
خدا را شكر كه امام صلح را پذيرفت و خدا به وسيله فرزند رسولش خون بىگناهان را حفظ كرد. (2)
اين دروغپردازىها، كار خود را كرد و مردم بر ضد امام شورش كردند، به خيمه آن حضرت حملهور شده و آنچه در خيمه بود به يغما بردند و درصدد قتل امام(ع) برآمدند، امام از مدائن راهى ساباط شد اما در بين راه يكى از خوارج كه قبلًا كمين كرده بود، ضربه سختى به امام(ع) وارد كرد. حال امام بر اثر جراحت رو به وخامت نهاد، در نتيجه معاويه بر اوضاع مسلط شد.
امام(ع) با اينكه بىوفايى و نفاق و دورويى ياران خود را ديد و اميد به پايدارى و مقاومت آنان در برابر دشمن را نداشت باز هم براى اتمام حجت سخنرانى كرد و فرمود: واى بر شما! به خدا سوگند معاويه هيچگاه و براى هيچ يك از شما به آنچه ضمانت كرده عمل
نخواهد كرد و من چنين پندارم اگر من دستم را در دست او گذارم و با او مسالمت كنم چنان نيست كه مرا به حال خود بگذارد تا به آيين جدّم عمل كنم و من قدرت دارم كه خداى عزّوجلّ را به خودم به تنهايى عبادت و پرستش كنم، ولى آينده شما را چنان مىبينم كه(با اين سستىها و نفاقها) پسرانتان بر دَرِ خانههاى پسران آنها ايستاده و از آنها نان و آبى كه(حق خود آنهاست) و خداوند براى آنها مقرر فرموده مطالبه مىكنند ولى آنها توجهى به خواسته ايشان نكرده و نان و آبى به ايشان نمىدهند، پس دورى و هلاكت بر ايشان و رفتارشان باد «و به زودى آنها كه ستم مىكنند خواهند دانست كه به چه جايگاهى باز خواهند گشت». (1)
امام باز هم سخنرانى ديگرى فرمود و به آنها گفت: روزى همراه ما بوديد كه دينتان پيشاپيش دنيايتان بود اما امروز برعكس عمل مىكنيد. آنگاه پيشنهاد صلح معاويه را به آنان عرضه كرد و فرمود:
معاويه ما را به چيزى خوانده كه نه در آن عزت و بزرگوارى است و نه انصاف، اكنون اگر طالب زندگى و حيات هستيد از او بپذيريم و اين خار را در ديده خود فرو برده و ديده را بر هم نهيم و اگر طالب مرگ(با عزّت و شرف) هستيد، ما جان خود را در راه رضاى خدا بذل كنيم و محاكمه با معاويه را به خداى يكتا واگذاريم؟ همگى فرياد زدند: ما طالب زندگى و حيات هستيم.
1) تاريخ طبرى، ج 4، ص 122؛ تذكرة الخواص، ص 112
پس ناگزير امام با شرايطى بسيار سخت، به صلح تن در داد. (1)
از جمله مواد صلحنامه اينكه خون شيعيان محترم بماند و به على(ع) دشنام ندهند. (2)
اما معاويه به مفاد صلح نامه عمل نكرد، به عنوان نمونه، مروان را حاكم مدينه گردانيد او روزگار را بر امام و يارانش تنگ گرفت و مروان حتى از رفت و آمد ياران آن حضرت به خانهاش، جلوگيرى كرد، لذا با اينكه حضرت ده سال در مدينه بودند، ياران كمتر توانستند از منبع علم و دانش آن عزيز بهره ببرند. به همين جهت روايات منقول از آن امام، اندك است. مروان حتى سعى داشت، در حضور امام(ع) نسبت به حضرت على(ع) بدگويى كند و هم گاهى برخى را واداشت كه به خود امام حسن(ع) توهين كنند. (3)
از ديگر مفاد صلح نامه اين بود كه امام(ع) حكومت را به معاويه واگذارد بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر(ص) و سيره خلفاى شايسته عمل كند. (4)
پس از معاويه حكومت متعلق به حسن(ع) است و اگر براى او حادثهاى پيش آمد متعلق به حسين(ع) مىباشد. (5)
هيچ كس را بر خطاهاى گذشتهاش مؤاخذه نكند و مردم عراق
را به كينههاى گذشته دستگير نكند. (1)
اصحاب على(ع) در هر نقطهاى كه هستند در امن و امان باشند و كسى از شيعيان على(ع) مورد آزار و اذيت واقع نشوند و ياران على(ع) بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمهاى بر آنان وارد نسازد و حقّ هر صاحب حقى بدو برسد و هر آنچه به دست اصحاب على(ع) است از آنان بازگرفته نشود (2)و ...
به نقل ابن قتيبه: عبدالله بن عامر فرستاده معاويه قيود و شروط حسن(ع) را به همان صورتى كه حضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد و معاويه همه آنها را به خط خود در ورقهاى نوشت و مهر كرد و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن فزود و همه سرانِ شام را بر آن گواه گرفت و آن را براى نماينده خود عبدالله بن عامر فرستاد و او آن را به حسن(ع) تسليم كرد. (3)
امّا معاويه به تدريج تمام تعهدات خود را به بوته فراموشى سپرد و هر آنچه خواست انجام داد. در مقابل، امام حسن(ع) با حفظ جان شيعيان و يارانش، خط ارتباط خود را با نسلهاى آينده محفوظ داشت، هر چند بزرگانى همچون حُجر بن عدى و مانند او را از دست داد. به گفته علماى اهل سنت، حُجر در مَرْج عَذْراء(از روستاهاى دمشق) به دستور معاويه و به وسيله دژخيمان او به شهادت رسيد كه
شهادت او موجى از اعتراضها را عليه معاويه برانگيخت و مورد اعتراض عايشه و ديگران قرار گرفت. (1)
در هر حال امام حسن(ع) با صلح خود، در پى آن بود تا پرده از چهره طاغيان بردارد، او در يك جهاد خاموش و آرام جان خود را فدا نمود تا گاه فرياد در كربلا فرارسيد. در حقيقت شهادت كربلاييان پيش از آنكه حسينى باشد، حسنى است.
مروان حكم كه هيچگاه از آزار آن بزرگوار فروگذار نمىكرد، به هنگام رحلت آن امام(ع) در تشييع جنازه شركت كرد، حضرت امام حسين(ع) فرمود: تو به هنگام حيات برادرم هر چه از دستت برآمد انجام دادى اما اينك در تشييع جنازه وى شركت كردى!
پاسخ داد: هر چه كردم، بر كسى بود كه حلم و بردباريش از اين كوه- اشاره به كوهى در مدينه- بيشتر بود. (2)
داستان مشهور مرد شامى كه در كتاب «مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعى» آمده و ديگران هم آن را نقل كردهاند كه، مردى از اهل شام مىگويد: من به مدينه رفتم و مردى را ديدم كه بر استرى سوار است كه زيباتر و خوش لباستر از او نديده بودم و مركبى هم بهتر از مركب او مشاهده نكرده بودم، من از آن مرد خوشم آمد و از
شخصى پرسيدم: اين مرد كيست؟ گفتند: حسن بن على بن ابيطالب است!
در اين هنگام سينهام پر از كينه شد و نسبت به على ابن ابيطالب رشك و حسد بردم كه فرزندى اين گونه داشته باشد، از اين رو به نزد او رفته و بدو گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟
فرمود: من پسر فرزند اويم.
من شروع كردم به دشنام دادن او و پدرش، چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من كرد و فرمود:
«احْسِبُك غَريباً؛
به گمانم تو غريب اين شهر هستى؟»
گفتم: آرى.
فرمود:
«فَانْ احْتَجْتَ الى مَنْزِلٍ انْزَلْناكَ اوْ الى مالٍ آسَيْناكَ اوْ الى حاجَةٍ عادَنّاك؛
اگر نيازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهيم و اگر نياز به مال دارى به تو بدهيم و اگر نياز ديگرى دارى كمكت كنيم؟»
مرد شامى مىگويد:
«فَانصَرَفتُ وَ ما عَلَى الأَرضِ احَدٌ احَبُّ الَيَّ مِنْهُ (1)
من از نزد آن حضرت رفتم در حالى كه احدى در روى زمين نزد من از وى محبوبتر نبود».
1) الكامل، ابوالعباس محمد بن يزيد المعروف بالمبرد، ج 1، ص 235، ط مصر؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 2، ص 68
گستره عفو و گذشت حضرت آن قدر پردامنه بود كه حتى قاتل او را هم در برگرفت به طورى كه مىفرمود: از چه مىخواهيد او را بكشيد؟ اگر آن كسى باشد كه من مىدانم، خشم و عذاب خداوند بيشتر از تو خواهد بود اگر هم او نباشد دوست ندارم كه به خاطر من، بىگناهى گرفتار شود. (1)
همچنين آمده است كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من.
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگين كنم!
امام(ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد و تو در راه خدا آزادى!
در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لَاغمَنَّ مَنْ امَرَكَ بِغَمّي؛
من نيز غمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى(يعنى شيطان)».
و به دنبال آن، او را آزاد كرد. (2)
ابن كثير از علماى اهل سنت روايت كرده كه امام(ع) غلام سياهى را ديد كه گِرده نانى پيش خود نهاده و لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد. امام(ع) كه آن منظره را ديد، بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد:
«انّي استحيي مِنْهُ ان آكُلَ وَ لا اطْعِمَهُ؛
من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم».
امام(ع) بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من برگردم!
سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد. (1)
قندوزى از نويسندگان اهل سنت هم از حضرت رضا(ع) روايت كرده كه امام حسن(ع) به جايگاه خلوتى رفت و لقمه نانى را آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به غلامش داد و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و غلام گفت:
«اكَلْتُها يا مَولاي؛
اى آقاى من، آن را خوردم!»
امام(ع) به او فرمود:
«انْتَ حُرٌّ لِوَجْهِ اللهِ؛
تو در راه خدا آزادى!»
1) البداية و النهايه، ج 8، ص 38؛ نورالابصار، ص 110؛ تاريخ بغداد، ج 6، ص 34
آنگاه فرمود: از جدّم رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود:
«مَنْ وَجَدَ لُقْمَةً فَمَسَحَها اوْ غَسَلَها ثُمَّ اكَلَها اعْتَقَهُ اللهُ تَعالى مِنَ النّارِ، فَلا اكُونُ انْ اسْتَعْبِدَ رَجُلًا اعْتَقَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ مِنَ النّارِ (1)
كسى كه لقمهاى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عزوجل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم».
در موردى ديگر زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در خدمت حسن بن على(ع) بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد. حسن بن على بدو گفت:
«انْتَ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللهِ؛
تو در راه خدا آزادى».
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و شما او را آزاد كردى؟ در پاسخ فرمود:
«هكَذا ادَّبَنَا اللهُ تَعالى اذا حُيّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِاحْسَن مِنْها و كانَ احْسَنُ مِنْها اعْتاقُها (2)
اين گونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد و بهتر از آن آزادى اوست».
همچنين محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم دُرَر السّمْطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع) داد كه در آنحاجت خود را نوشته بود.
امام بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود:
«حاجَتُكَ مَقْضِيَّة؛
حاجتت رواست».
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا؛ خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع) پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخْسى انْ يَسئَلَنِيَ اللهُ عَنْ ذُلِّ مَقامِهِ حَتّى اقْرَءَ رُقْعَتَهُ (1)
بيم آن دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد مؤاخذه قرار دهد».
در روايت ديگرى آمده كه مردى نزد عبدالله بن عمر رفت و از او- كه بر درب مسجد نشسته بود- درخواست بخششى كرد، عبدالله بن عمر دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن حاجتم را برآورده سازد!
عبدالله بن عمر به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده و گفت:
1) ربيع الابرار، ص 141
«دُونَكَ هؤلاء الفتيَةِ؛
به نزد اين جوانمردان برو».
آن مرد متوجه آنها شده و حاجت خود را به ايشان گفت. حسنين(عليهما السلام) به آن مرد رو كرده و گفتند:
«انّ المسألَةَ لا تَصْلحُ الّا في دينِ فادحٍ، او فَقرِ مُدقعٍ، او حمالة مُفْظعة؛
سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين يا فقيرى كه به خاك مذلّت نشاند يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد».
و آن مرد پاسخ داد: يكى از همين سه چيز است.
در اينجا بود كه امام حسن(ع) دستور دادند يكصد دينار به او دادند و امام حسين(ع) هم نود و نه دينار به او پرداخت چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع) عمل كرده باشد.
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عبدالله به عمر افتاد. او پرسيد: چه كردى؟ و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(عليهما السلام) را براى او بازگو كرد و عبدالله بن عمر با شگفتى گفت:
«مَنْ لَكَ بِمِثْلِ هؤلاءِ الفِتْية؟! اولئك مُطِمُوا العِلْمَ فَطماً و حازوا الخَيْرَ وَ الحِكْمَة (1)
چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند».
1) عيون الاخبار، ابن قتيبه، ج 3، ص 140
امام حسن بن على(ع) بر جمعى از فقرا عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكّههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
«هَلُمَّ يَابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ الَى الغَذاءِ؛
اى پسر دختر رسول خدا بفرما! صبحانه!»
امام(ع) پياده شد و اين آيه را خواند:
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ؛ «به راستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد».
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع) آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام نمود و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد و چون فراغت يافت فرمود:
«الْفَضْلُ لَهُمْ لأنَّهُمْ لَمْ يَجِدوا غَيْرَ ما اطْعَمُوني و نَحْنُ نَجِدُ اكْثَر مِنْهُ (1)
با اين همه، فضيلت و برترى از آنان است، زيرا آنان به غير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند، چيز ديگرى نداشتند ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!»
همچنين آمده است كه امام حسن(ع) در مكانى نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد امام(ع) به آن مرد فقير
1) الرسالة القشيريه، عبدالملك بن طلحة القشيرى نيشابورى، ص 77، ط مصر
خوشآمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انَّكَ جَلَسْتَ عَلى حين قِيامٍ مِنّا افَتَأْذَنُ بِالإِنْصرافُ؟؛
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟»
مرد فقير عرض كرد:
«نَعَمْ يَابْنَ رَسُولِ الله (1)
آرى اى پسر رسول خدا».
ابن صباغ مالكى در اين باره مىنويسد:
«الكَرَمُ وَالجُودُ غَريزَةٌ مَغرُوسَةٌ فيهِ (2)
كرم و جود، غريزهاى بود كه در آن حضرت كاشته شده بود».
سفره آن بزرگوار در صبح و ظهر و شام هميشه پهن بود، حاضر و مسافر و هر گرسنهاى بر خوان كرم آن كريم اهل بيت اطعام مىشدند.
روزى امام مجتبى(ع) به اتفاق برادرش امام حسين(ع) در باغهاى ابن عباس در كنار جويى نشسته بودند، غذايشان هم قرص نانى با نمك و شاخهاى سبز بود، غذاى خوبى هم آورده شد، امام مجتبى(ع) همان قرص نان و نمك را خورد و دستور داد غلامان و
كارگران را جمع كردند و غذاى خوب را آنان خوردند. (1)
آن بزرگوار اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرد. در طول عمر خود چندين بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خداوند داد. در منابع اهل سنت آمده: امام(ع) سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرد، نصف آن را براى خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا انفاق نمود، حتى نعلين و كفش خود را. (2)
درباره سخاوت امام(ع) روايات زيبايى وارد شده، در حديثى آمده كه امام حسن(ع) هيچ گاه سائلى را ردّ نكرد و در برابر درخواست او نه نگفت و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ گاه سائلى را ردّ نمىكنيد؟ پاسخ داد:
من سائلِ درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را ردّ كنم و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، مرا عادت داده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد و من نيز در برابر او عادت كردهام كه نعمتش را به مردم بدهم و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.
امام(ع) به دنبال اين گفتار دو بيت شعر خواند كه معناى آن
چنين است:
هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل و كسى كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد و از او چيزى درخواست شود. (1)
حسن بن على(ع) تمامى توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه، به كار مىگرفت و اموال فراوانى در راه خدا مىبخشيد. بزرگان اهل سنت از بخشش بىسابقه و انفاق بىنظير حضرت بسيار ياد مىكنند. در اكثر كتابهاى آنان آمده: حضرت مجتبى(ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا انفاق كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرد و نصف آن را براى خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد. (2)
ابن عباس با بيانى ديگر پرده از سخاوت و بخشندگى امام(ع) برمىدارد و مىگويد: من به هيچ چيز جز به اين كه در جوانى با پاى پياده به حج نرفتم، افسوس نخوردهام. حسن بن على(ع) 25 بار با پاى پياده به حج رفت در حالى كه مركبهاى خوب در جلو او كشيده مىشد. سه بار همه اموالش را با فقرا تقسيم كرد به طورى كه يك لنگه را مىداد و لنگه ديگر را نگه مىداشت. (3)
همچنين آوردهاند كه مردى نزد امام مجتبى(ع) آمد و ابراز نيازمندى كرد. امام(ع) براى اين كه كمك رو در رو نباشد تا سبب شرمندگى آن مرد نگردد فرمود: آنچه را مىخواهى در نامهاى بنويس و براى ما بفرست تا نيازت برآورده شود. آن مرد رفت و نيازهاى خود را در نامهاى براى امام فرستاد. حضرت نيز آن چه را خواسته بود برايش فرستاد. شخصى كه در آن جا حضور داشت. به امام(ع) عرض كرد: به راستى چه نامه پربركتى براى آن مرد بود! امام در پاسخ او فرمود:
بركت اين كار براى من بيشتر بود كه سبب شد شايستگى انجام اين كار نيك را بيابم، زيرا بخشش راستين آن است كه بدون درخواست شخص، نيازش را برآورى، ولى اگر آن چه را خواسته است، به او بدهى، در واقع قيمتى است كه براى آبرويش پرداختهاى. (1)
اين داستان هم در نوع خود قابل تأمل است: امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) و عبدالله بن جعفر به قصد انجام زيارت حج(خانه خدا) از مدينه حركت كردند. چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين ميان، به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند.
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنارِ خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد آن را
1) المحاسن و المساوى، بيهقى، ص 55
بدوشيد و شيرش را بنوشيد، آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و نوشيدند و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كند تا براى شما غذايى تهيه كنم.
در اين وقت يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبخ نمود. آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده رفتن شدند و به آن زن گفتند:
اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبّت تو را بدهيم!
آنها رفتند و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شد و او را سرزنش كرد و گفت: واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى، افرادى از قريش بودند.
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سِرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر درخانه امام حسن(ع) افتاد و در حالى كه امام(ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت. در اين وقت
امام حسن(ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد. غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع) بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه.
فرمود: من همان ميهمانِ تو در فلان روز هستم.
پيرزن گفت: پدر و مادرم به قربانت!
امام حسن(ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول، همه را به او داد و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد.
امام حسين(ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار به تو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار.
امام حسين(ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و عبدالله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(عليهما السلام) چقدر به تو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار.
عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم. (1)
1) الفصول المهمه، ج 2، ص 709؛ مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، ص 345؛ علموا اولادكم محبة آل بيت النبى، محمد عبده يمانى، ص 12
حُسن ختام اين قسمت را كلامى از ابنعساكر قرار مىدهيم كه گفت:
«انّ الحسن بن علي قاسم الله تعالى ما له مرّتين حتى تصدّق بفرد نعله (1)
حسن بن على دو بار اموالش را با خدا تقسيم نمود، حتّى يك لنگه از نعلينش را در راه خدا صدقه داد».
معاويه با شناختى كه از خاندان اشعث داشت نيرنگ خود را به كار گرفت و پيكى به جانب جعده فرستاد. پيك هم به جعده وعده داد اگر موفق به مسموم و شهيد نمودن امام مجتبى(ع) شود، وى را به عقد فرزندش يزيد درآورد! همچنين صد هزار درهم نقد نيز براى او ارسال مىكند.
پيك معاويه موفق به فريب جعده شد و او نيز امام مجتبى(ع) را با مسموم كردن آب آشاميدنى به شهادت رساند.
ابن قتيبه دينورى مىنويسد: هنگامى كه خبر شهادت امام مجتبى(ع) به معاويه رسيد، سجده شكر بجا آورد و تكبير گفت. (2)
البته در اين موضوع ترديدى نيست كه امام مجتبى(ع) چندين نوبت با دسيسههاى معاويه مسموم شدند و در نهايت با زهر به شهادت رسيد. منابع معتبر تاريخى به اين مهم توجه نمودهاند، يعقوبى مىنويسد: هنگامى كه لحظه رحلت حسن بن على(ع) رسيد، برادرش
حسين را فرا خواند و فرمود اين آخرين مرتبه و سه نوبت است كه من مسموم مىشوم و هيچگاه مانند اين نوبت مسموم نشده بودم. (1)
ابن اثير مىنويسد:
«و كان سبب موته انّ زوجته جعده بنت الاشعث بن قيس سقته السم (2)
علت مرگ حسن مجتبى اين بود كه همسرش جعده دختر اشعث بن قيس به وى سم نوشانيد».
قرطبى هم مىنويسد: حسن بن على توسط همسرش جعده دختر اشعث بن قيس مسموم شد و اين كار با دسيسه معاويه شكل گرفت كه در مورد خواستههاى وى، او را تطميع نمود و اموالى براى او فرستاد. (3)
دانشمندان ديگر اهل سنت هم مىنويسند: اين جنايت به دسيسه معاويه انجام شد كه جُعده را در برابر مالى كه به او داد به اين كار وادار كرد. (4)
البته معاويه به وعدههاى خود عمل نكرد. يكى از وعدهها اين بودكه او را به همسرى يزيد درآورد اما معاويه پس از شهادت امام حسن(ع)، وقتى جُعده درخواستِ انجام اين وعده را از او كرد، طبق روايت مسعودى به صورت مسخره و استهزاء بدو گفت: ما يزيد را
دوست داريم و اگر اين جهت نبود، ما به وعده خود وفا مىكرديم! (1)
از سوى ديگر امام(ع) راضى نشد نام كشنده خود را ذكر كند كه مبادا خون بىگناهى ريخته شود، در كتب اهل سنت آمده و شيخ مفيد هم از عمر بن اسحاق نقل كرده: من با حسن و حسين(عليهما السلام) در خانه بوديم. پس حسن(ع) براى تطهير رفت و چون بيرون آمد فرمود: بارها به من زهر دادند و هيچ گاه مانند اين بار نبود، همانا پارهاى از جگرم فتاد كه با چوبى كه همراهم بود آن را حركت دادم! حسين(ع) گفت: چه كسى تو را زهر داده! فرمود: از آن كس چه مىخواهى؟ آيا مىخواهى او را بكشى؟ اگر آن كسى باشد كه من مىدانم، خشم و عذاب خداوند بر او بيش از خشم و غضب توست و اگر او نباشد، من دوست ندارم بىگناهى به خاطر من گرفتار شود. (2)
ابونعيم و ابن جوزى و ديگر دانشمندان اهل سنت روايت كردهاند كه چون هنگام احتضار براى امام حسن(ع) فرا رسيد به اطرافيان خود فرمود:
«اخْرِجُوني الى صَحْنِ الدّارِ أنْظُرُ في مَلَكُوتِ السَّماء؛
مرا به صحن خانه ببريد تا در ملكوتِ آسمان نظر بيفكنم».
و چون آن حضرت را به صحن خانه آوردند، سر را به سوى آسمان بلند كرده، گفت:
«اللّهُمَّ انّي احْتَسِبُ عِنْدَكَ نَفْسي فَانَّها اعَزُّ الانْفُس عَلَيّ لَمْ اصَب بِمِثْلِها اللّهُمَّ آنِس صَرْعَتي و آنِس في الْقَبْرِ وَحدَتي (1)
خدايا من جانِ خود را به حساب تو مىدهم كه آن عزيزترين جانها نزدِ من است و من مانند آن را نيافتم، خدايا اين افتادنم و تنهاييم را در قبر براى من مأنوس كن».
حضرت، اصحاب و خاندان خويش را فراخواند و به آنها وصيت كرد. به امام حسين(ع) وصيت نمود اگر مانع نشدند، مرا در جوار رسول الله(ص) به خاك بسپار، ليكن اگر دشمن مانع شد، در قبرستان بقيع دفن نما. از خونريزى و پديدار شدن فتنه بپرهيز. (2)
در روايت اهل سنت آمده كه امام حسين(ع) بر جنازه نماز گزاردند و در كنار قبر جدهاش فاطمه بنت اسد به خاك سپردند. (3)
روايتى از اهل سنت نقل شده كه با مبناى تشيع- كه امام(ع) را جز امام بعد غسل و كفن نمىكند و نماز نمىخواند- سازگار نيست. در آن روايت آمده كه امام حسين(ع) به سعيد بن عاص(كه در آن وقت از طرفِ معاويه حاكم مدينه بود) دستور داد به بدن امام حسن(ع) نماز بخواند. (4)
در روايات بسيارى كه محدثين و مورخان اهل سنت نقل كردهاند: دو شهر مهم و مقدس حجاز، يعنى مكه و مدينه هفت روز
در رحلت امام حسن(ع) عزادارى كرده و كسب و كار خود را تعطيل نمودند و زنان بنىهاشم نيز يك ماهِ تمام مجالس عزادارى داشتند و تا يك سال نيز از پوشيدن لباس نو و استعمال زيورآلات خوددارى كردند. (1)
البته در دو شهر مهم عراق، يعنى كوفه و بصره نيز مردم به عزادارى پرداختند و در بصره اين خبر دردناك توسط عبدالله بن سلمه بن زياد بن ابيه كه در آن وقت حاكمِ آن شهر بود داده شد و او نيز حَكَمَ بن ابى العاص ثقفى را مأمور ابلاغ اين خبر به مردم شهر نمود و مردم شهر نيز با شنيدن آن مصيبت، عزادار شده و صداها را به گريه و شيون بلند كردند و كوفه هم با رسيدن خبرِ آن ضايعه مؤلمه يكپارچه گريه و شيون شد و شعراى اهل كوفه مانند سليمان بن قته و قيس بن عُمر در مرثيه آن حضرت اشعارى سرودند كه در كتابهاى تاريخى ثبت شده است. (2)
شهادت حضرت در 28 صفر سال پنجاه هجرى، چهل سال زندگى بعد از رسول الله(ص) در سن 47 سالگى رخ داده است.
«جَرَبْنا وَ جَرَّبَ المُجَرِّبُونَ فَلَمْ نَرَ شَيْئاً انْفَعَ وِجْداناً وَ لا اضَرَّ فِقْداناً مِنَ الصَّبْرِ تُداواى بِهِ الامُورُ وَ لا يُداوى هُوَ بِغَيْرِهِ (1)
ما و همه تجربهگران تجربه كردهاند و وجود چيزى را سودمندتر و فقدانش را زيان بارتر از صبر و بردبارى نديديم كه هر دردى با آن درمان شود، ولى چيزى نيست كه فقدان آن را درمان كند».
معاويه از حضرت امام حسن(ع) پرسيد: كرم چيست؟
امام(ع) پاسخ دادند:
«هُوَ التَّبَرُّعُ بِالْمَعْرُوفِ قَبْلَ السُّؤالِ وَ الرَّأْفَةُ بِالسّائِل مَعَ الْبَذْلِ (2)
بخشش به نيكى پيش از درخواست و مهر و رأفت نسبت به سائل به همراه بذل و بخشش».
جابر بن عبدالله مىگويد: شنيدم كه امام حسن(ع) فرمود:
«مَكارِمُ الاخْلاقِ عَشَرةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ اغطاءُ السّائل وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْمُكافاةُ بِالصَّنائع وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التّدَمُّمُ عَلَى الْجارِ وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبَ وَ قِرَى الضَّيْفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَياءُ (1)
مكارم اخلاق ده چيز است: راستگويى، صداقت در خضوع، بخشش به سائل، خوش خلقى، پاداش دادن به كارها، پيوند با خويشان، حمايت از همسايه، حقشناسى براى صاحب آن، مهمان نوازى و سرسلسله همه اينها شرم و حياست».
مردى از آن حضرت پرسيد: بهترين مردم كيست؟ امام(ع) فرمودند:
«من اشْرَكَ النّاس في عَيْشِهِ؛
كسى كه مردم را در زندگى خود شريك سازد».
مرد پرسيد: بدترين مردم كيست؟ فرمود:
«مَنْ لا يَعيشُ في عَيْشِهِ احَدٌ (2)
كسى كه در زندگى او ديگرى زندگى نكند».
امام(ع) فرمودند:
«هَلاكُ النّاسِ في ثلاثِ: الْكِبْرُ، الْحِرْص، الْحَسَد؛
الْكِبْرُ، بِهِ هَلاكُ الدّين وَ بِهِ لُعِنَ ابْليسُ
الْحِرْصُ، عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ اخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ
الْحَسَدُ، رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ (1)
؛ نابودى مردم در سه چيز است: تكبر، حرص و حسد؛
تكبر كه نابودى دين در آن است و به علت تكبّر بود كه ابليس، ملعون و دور از رحمت حق گرديد.
حرص، كه دشمن جان انسانى است و به همان خاطر، آدم از بهشت اخراج گرديد.
حسد، كه جلودار و راه بَرِ بدى است و به خاطر حسد بود كه قابيل هابيل را كشت».
من شما را از حال برادرى كه داشتم آگاه سازم كه از بزرگترين مردمان در پيش چشم من بود و مهمترين چيزى كه او را در چشم من بزرگ كرده بود، كوچك بودن دنيا در نزد او بود، او كسى بود كه از تسلّط و فرمانروايى شكمش بر او دور بود و چيزى را كه بدان دسترسى نداشت تناول نمىكرد و در چيزى كه بدان دست مىيافت زيادهروى نمىنمود و از تسلط و فرمانروايى شهوت جنسى بر او مبرّا
1) نورالابصار، شبلنجى، ص 110
بود و عقل و رأى خود را بدان جهت سبك نمىكرد و از تسلّط جاهلان نيز بيرون بود.
پس دست خود را جز با اطمينان به منفعت چيزى به سوى آن دراز نمىكرد، خشم نمىكرد و از چيزى آزرده نمىشد. هر وقت در كنار دانشمندان قرار مىگرفت به شنيدن حريصتر بود تا به سخن گفتن و بيشتر اوقات خاموش بود و چون لب به سخن مىگشود، سخن گويان ديگر را مقهور و شيفته خود مىكرد.
در دعوا و نزاعى شركت نمىجست و در جدالى وارد نمىشد و به دليلى(در دعوا) تلاش نمىكرد تا قاضى را ببيند، مىگفت هر چه را مىكرد و مىكرد كارى را كه نمىگفت، از روى تفضّل و بزرگوارى.
از برادران خود غفلت نمىورزيد و چيزى را بدون مشاركت آنها به خود اختصاص نمىداد.
تا جايى كه قابل معذرتخواهى بود كسى را در كارش سرزنش نمىكرد و چون دو كار برايش پيش مىآمد كه نمىدانست حق در كدام طرف هست با آن طرف كه به هواى نفس نزديكتر بود مخالفت مىكرد و آن را را ترك مىنمود. (1)
امام به مردى كه در محبت اهل بيت(عليهم السلام) غلوّ كرده و زياده از حدّ اظهار محبت به اين خانواده مىكرد فرمود: خدا را دوست بداريد و ما نيز اگر خدا را اطاعت كرديم، دوستمان بداريد و اگر خداى را
1) تاريخ بغداد، ج 12، ص 315؛ البداية و النهايه، ج 8، ص 39
نافرمانى كرديم، مبغوضمان بداريد.
آن مرد گفت: شما نزديكان رسول خدا(ص) و اهل بيت او هستيد!
امام(ع) در پاسخ فرمود:
«وَيْحَكُمْ لَوْ كانِ اللهُ نافِعاً بِقَرابَةٍ مِنْهُ بِغَيْرِ عَمَلٍ نَفَعَ بِذلِكَ مَنْ هُوَ اقْربُ الَيْه مِنّا اباهُ وَ امُّهُ وَ اللهِ انّي لأخافُ انْ يُضاعَفَ لِلْعاصِي مِنّا العَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ ارْجُو انْ يُؤتى المُحْسِنَ مِنّا اجْرَهُ مَرَّتين (1)
واى بر شما؛ اگر خداوند بدون عمل براى كسى سود و نفعى داشت براى كسى كه از نظر پدر و مادر از ما نزديكتر بود سودمند بود و به خدا سوگند من ترس آن را دارم كه عذاب نافرمانِ ما خاندان دو برابر گردد و اميد آن را دارم كه به نيكوكار ما نيز دو برابر پاداش دهند».
امام حسن(ع) فرمود:
«مَنْ ادام الاختلافِ الى الْمَسجِدِ اصابَ ثَمانِيَ خِصالٍ آيَةً مُحْكَمَةً وَ اخاً مُسْتَفاداً وَ عِلْماً مُسْتَطْرفاً وَ رَحْمَةً مُنْتَظِرَةً وَ كَلِمَةً تَدُلُّ عَلى هُدىً اوْ تَرْدَعَهُ عَنْ رِدى وَ تَرْكَ الذّنوبِ حَياءً اوْ خَشْيَةً (2)
كسى كه رفت و آمد به مساجد را ادامه دهد(و زياد به
مسجد رود) هشت فايده به او مىرسد، آيتى محكمه(و دليلى از قرآن براى رهنمود زندگى كه در آن ترديدى نباشد) و برادرى سودبخش، علم و دانشى تازه، رحمتى كه مورد انتظار باشد، سخن سودمندى كه راهنماى هدايتى باشد يا بازدارنده از نابودى و هلاكتى و ترك گناهان از روى شرم و حيا يا به خاطر ترس از خدا».
يكى از ائمه اثنى عشر كه مقبوليت ويژهاى در ميان انديشمندان اهل سنت دارد امام سجاد(ع) است برخى از صاحب نظران اهل سنت نيز آثار مستقلى درباره وى نگاشتهاند از جمله «اخبار على بن الحسين»، نوشته حافظ ابوبكر جعابى بغدادى، «زين العابدين»، نوشته احمد فهمى از نويسندگان معاصر مصرى، «زين العابدين»، نوشته دكتر عبدالحليم محمود، شيخ و مفتى جامع الازهر مصر، «زين العابدين على بن الحسين(ع)»، نوشته عبدالعزيز سيد الاهل.
علماى بزرگ اهل سنت درباره حضرت، سخنانى حاكى از عمق ارادت و مودّت دارند به طورى كه زُهرى از فقها و محدثان بزرگ مىگويد: هيچ شخصيت قرشى را برتر از على بن حسين نديدم. (1)
ابومحمد سعيد بن مسيب از فقهاى هفت گانه مدينه مىگويد: پرهيزكارتر از على بن حسين نديدم. (2)
حماد بن زيد هم مىگويد: على بن حسين برترين هاشمى بود
كه من او را درك كردم. (1)
مالك بن انس رييس فرقه مالكى مىگويد: على بن حسين در ميان اهل بيت رسول خدا(ص) بىنظير بود. (2)
از اين سخنان تحسين برانگيز فراوان است تنها به يك نمونه ديگر از محمد بن سعد كاتب الواقدى نويسنده كتاب «الطبقات الكبير» بسنده مىكنيم كه مىنويسد: على بن حسين زين العابدين، عالم و موثق و امين و از رسول خدا حديث بسيار روايت كرده است و در ميان اهل بيت نظير نداشت، موثق، مطمئن و كثير الحديث و بلند مرتبه بود. (3)
استاد عباس محمود العقاد جمله زيبايى درباره حضرت دارد و آن اينكه:
اين جوان بعد از جريان كربلا زندگى كرد تا اين كه بر قلبها مالك شد كما اين كه هشام بن عبدالملك بر بدنهاى مردم تسلّط داشت.
آنچه در نوشتار پيش رو مىآيد مختصرى است از ابعاد شخصيتى امام سجاد(ع) از نظر تبارشناسى، شخصيتشناسى، فعاليتهاى سياسى- اجتماعى و فرهنگى كه از منظر بزرگان اهل سنت فراهم آمده است كه اين فقط گوشهاى از شخصيت علمى و معنوى حضرت سجاد(ع) را بيان نموده است.
اميد آنكه در دنيا و آخرت مشمول عنايات و الطاف كريمانه خاندان وحى و نبوت قرار گيريم. ان شاء الله
بنا به گفته تاريخنگاران، تولد امام على بن الحسين(ع) روز پنجشنبه پنجم شعبان (1)سال 38 ه. ق در شهر مدينه بوده است. (2)مادرش را كنيزى آزاد شده مىدانند و درباره نژادش اختلاف دارند، عدهاى وى را سلامه يا سلافه يا غزاله دختر يزدگرد ساسانى ناميدهاند. (3)
برخى ديگر از وى به نام شهربانو يا شاه زنان نام بردهاند. (4)
كنيههاى آن حضرت متعددند، همچون: ابومحمد، ابوالحسن، ابوالحسين، ابوعبدالله. (5)و از القاب ايشان چنين ياد شده است: سيدالعابدين (6)، زين العابدين (7)، سجاد (8)، ذوالثفنات(داراى پيشانى پينه بسته)، منارالقانتين(مشعل شب زنده داران)، امين و زكى.
از نظر شمايل ظاهرى و پوشش، همواره با حنا و گياهى به نام كَتَم خضاب مىفرمود، جامهاى زردرنگ داشت كه روزهاى جمعه مىپوشيد و نيز دو جامه از جنس خز داشت كه يكى كوتاه و ديگرى جبهاى از همان جنس بود كه بر روى لباسهايش مىپوشيد. وقتى عمامه مىگذاشت، قسمتى از آن را در پشت سرش مىانداخت(و تحت الحنك مىكرد). (1)
همسر آن حضرت ام عبدالله فرزند امام حسن(ع) دختر عموى آن حضرت است (2)كه مادر امام محمد باقر(ع) مىباشد. از اين رو، امامان پس از آن حضرت نسبشان از طرف پدر به امام حسين(ع) و از طرف مادر به امام حسن مجتبى(ع) مىرسد.
تاريخنگاران در تعداد فرزندان آن حضرت اختلاف دارند ولى ابن سعد در طبقات خود، آنان را هفده تن مىداند كه از آن ميان ده تن پسر و هفت تن دخترند.
پسران: محمد(الباقر)، حسن، حسين، عبدالله، زيد، عمر، على، حسين اصغر، سليمان و قاسم.
دختران: خديجه، كلثوم، حسن(ام الحسن)، مليكه، عُلّيه(ام على)، ام الحسين و فاطمه.
سلام رسول خدا(ص) توسط جابر به محمد الباقر(ع) از فرزندان امام سجاد(ع) مشهور است.
پيامبر اكرم(ص) به جابر بن عبدالله انصارى فرمود: براى حسين بن على(ع) پسرى به دنيا مىآيد، هرگاه او را ديدى سلام مرا به او برسان
و بدان كه بعد از ديدن او عمر كوتاهى خواهى داشت. پس از اين ديدار، جابر بيش از ده روز عمر نكرد. (1)
از همين راوى آمده است كه جابر گفت: پيامبر(ص) به من فرمود: اى جابر! آگاه باش كه مهدى از فرزندان اوست. (2)
سفيان بن عيينه مىگويد، ابن زبير گفته است كه: ما نزد جابر بوديم كه على بن الحسين(ع) بر او وارد شد. جابر به او عرض كرد: من نزد رسول خدا(ص) بودم كه حسين(ع) بر او وارد شد. حضرت او را در بغل گرفته، بوسيد و در كنار خود نشاند، آن گاه فرمود:
«يُولَدُ لإبنِ هذا ابنٌ يُقالُ لَهُ: عَلي بن الحُسَين اذا كانَ يَومُ القيامَةِ نادى مُنادٍ مِن بَطنانِ العَرشِ لِيَقُم سَيِّد العابِدين، فَيَقُومُ هُوَ (3)
براى اين فرزندم، فرزندى متولد خواهد شد كه به او على بن الحسين گفته مىشود. هنگامى كه روز قيامت فرا رسد، منادى از جلو عرش ندا مىدهد: آقاى عبادتكنندگان برخيزد، آنگاه او بر مىخيزد».
على بن الحسين(ع) همچون پدر و اجداد بزرگوارش، شخصيتى والا داشت و همچون آنان انسانى كامل بود. ابعاد شخصيتى ايشان از مناظر گوناگون قابل بررسى است.
زهرى يكى از فقها و محدّثان بزرگ تابعى در مدينه كه ده تن از صحابه را درك كرده بود و علوم فقهاى هفتگانه اهل سنت را در ذهن و خاطر داشت و اهل سنت بيش از حدّ او را ستودهاند. (1)
او كه شيفته عظمت علمى و تقواى امام سجاد(ع) بود، درباره آن حضرت گفته است:
«ما رَأَيتُ أحداً أفقَهُ منْ زَينِ العابِدين (2)
كسى را داناتر از زينالعابدين نديدم».
او در سخنى ديگر مىگويد:
«كان اكْثَرُ مُجالَسَتي مَعَ عَليّ بنِ الحُسَين وَ ما رَأَيْتُ احَداً كانَ
أْفْقَهُ مِنْه (1)
بيشترين همنشينى من با على بن حسين بود، ولى هيچ كس را فقيهتر از وى نديدم».
مالك بن انس درباره حضرت مىگويد:
«لَم يَكُن في أهلِ بيَتِ رَسُولِ الله(ص) مِثل عَلي ابن الحُسَين (2)
على بن حسين در ميان اهل بيت رسول خدا
(ص)
بىنظير بود».
تجلى علوم ربانى حضرت را مىتوان در ميان محتواى گرانسنگ صحيفه سجاديه يافت.
صحيفه سجاديه، ميراث گرانقدر چهارمين پيشواى معصوم شيعيان، حضرت امام على بن الحسين(ع) است.
اين كتاب شريف، گنجينهاى گرانبها و سرمايهاى پربار و تحفهاى الهى است. در دوران امام چهارم زمامداران جور آشكارا به احكام اسلام دهنكجى مىكردند و جامعه را چنان به فساد آلوده كرده بودند كه قيام و اصلاح ناممكن شده بود، از اين رو امام سجاد(ع) براى انجام رسالت خود كه هدايت و تربيت انسانهاست با توسل به شيوه دعا و نيايش، از مكتب تشيع علوى پاسدارى كرد.
اين كتاب مشتمل بر 54 دعاست و افزون بر دعا و نيايش، درياى بىكرانى از علوم و معارف اسلامى در زمينههاى مختلف عقيدتى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى و تربيتى است. در ارج و مكانت آن اين بس كه آن را «اخت القرآن» يا «زبور آل محمد» خواندهاند.
در اهميت و ارزش دعاهاى صحيفه سجاديه همين بس كه علاوه بر شيعيان، اهل سنت نيز اين ادعيه را در كتابهاى خود آوردهاند. (1)و اين حاكى از آن است كه از اين دعاها به عنوان راهى به سوى خدا و رابطى ميان خلق و خالق بهرهها برده شده است.
صحيفه سجاديه به منزله يك دائرة المعارف علوم بشرى است، آن چه كه براى سعادت انسان لازم است در آن يافت مىشود كه اصول اعتقادات، احكام و فروعات دين، معارف توحيدى و عرفانى، اخلاقيات و مسائل اجتماعى و سياسى از آن جملهاند.
امام سجاد(ع) به منظور مقابله با افكار انحرافى عصر خويش به تبيين انديشه اصيل اسلامى پرداخت. امام(ع) در قالب دعا، ذات مطلق الهى را از هرگونه تشبّه به مخلوقات مبرّا دانسته و از هر نوع عيب و نقصى مبرّا مىدارد. حضرت در مناجات دوازدهم مىفرمايد:
«و عقلها از درك كنه جمالت عاجزند و ديدهها از نزديكى به انوار جمالت خسته و نابينا هستند و براى خلق به سوى معرفت تو راهى نيست، به جز ناتوانى از معرفتت».
امام در دعاى سى و پنجم از دريچهاى ديگر مىفرمايد:
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 178
«انَّكَ الواحِدُ الاحَدُ الصّمَدُ الَّذي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً احَدٌ (1)
حقا كه تويى يگانه يكتاى بىنياز، كسى كه نه زاده است و نه زاده شده و هيچ كس مانند و همتاى او نبوده است».
در ارتباط با اعتقاد به نبوت و امامت مىفرمايد:
«خدايا مرا از يكتاپرستان و مؤمنان و از تصديقكنندگان به پيامبرت و پيشوايانى كه فرمان برى از ايشان را واجب كردهاى، قرار بده از كسانى كه آن توحيد و ايمان و تصديق به وسيله ايشان و به دست آنان واقع مىگردد.» (2)
حضرت درباره معاد و وجود عالمى ديگر، كه در آن، افراد با ايمان و نيكوكار به جزاى اعمال خويش نايل مىآيند و كافران و ستمكاران به كيفر اعمال خويش مىرسند. در دعاى چهاردهم مىفرمايد:
«خدايا! اگر نيكى من نزد تو در تأخيرِ گرفتنِ حق من و به كيفر نرساندنِ ستم كننده بر من تا روز رستاخيز است، پس بر محمد و آل او درود فرست و مرا به نيت درست و صبر پايدار تأييد فرما».
امام سجاد(ع) در دعاهاى خويش مردم را به سوى خداوند و اجراى قوانين و احكام دين دعوت مىفرمايد. در مورد نماز در دعاى
چهل و چهارم فرموده:
«بارالها بر محمد و آل محمد رحمت فرست و ما را در اين ماه(ماه رمضان) بر اوقات نمازهاى پنجگانه و حدود آن كه تعيين كردهاى و واجبات آن را مقرر فرمودهاى و وظايف و شروط آن را مشخص ساختهاى و اوقات آن را معين نمودهاى، موفق بدار».
ايشان در مورد فريضه روزه در همان دعا مىفرمايد:
«و سپاس خدايى را كه يكى از راههاى احسان را ماه خود، ماه رمضان، ماه روزه و ماه اسلام و ... قرار داد. پس برترى آن را بر ساير ماهها به خاطر احترامهاى فراوان و فضايل نمايانى كه برايش قرار داد، آشكار ساخت. از اين رو، در اين ماه براى بزرگداشت، چيزهايى را كه در ماههاى ديگر حلال كرده است، حرام ساخت و براى گرامى داشتن آن، خوردنىها و نوشيدنىها را در آن منع فرمود و براى آن، وقت آشكارى قرارداد كه خداى بزرگ و ارجمند هرگز اجازه نمىدهد از آن وقت پيش انداخته شود و هرگز نمىپذيرد از آن وقت به تأخير افتد.»
حضرت زكات را جزء حقوقى مىداند كه خداوند براى اموال ثروتمندان قرار داده از اين رو در دعاى چهل و چهارم مىفرمايد:
«ما را در اين ماه موفق بدار تا اموالمان را از مظالم و حقوق ديگران خالص و پيراسته كنيم و با بيرون كردن زكاتها(زكات شتر، گاو، گوسفند و ...) آن را پاك سازيم.»
حضرت درباره حج و زيارت قبر رسول الله(ص) در دعاى بيست و سوم، تعليم مىفرمايد كه:
«خداوندا! بر من منت گذار برپايى حج و عمره و زيارت قبر پيامبرت(ص) را كه درود و رحمت و بركات تو بر او و بر خاندانش
باد و همچنين توفيق زيارت قبور آل پيغمبر(ص) را كه همواره بر ايشان سلام باد، مادامى كه مرا زنده باقى دارى در اين سال و هر سال ...»
دعاى حضرت درباره مسأله جهاد و مرزداران نيز مشهور است كه در دعاى بيست و هفتم به آن اشاره شده، فرازى از اين دعاى پرمغز عبارت است از:
«خداوندا! بر محمد و خاندانش رحمت فرست و مرزهاى مسلمانان را به عزّت خود استوار گردان، مرزبانان را به نيروى خود تقويت فرما، عطاياى ايشان را از فضل خود زياد كن.
بارالها! بر محمد و خاندانش درود فرست و عدّه ايشان را افزون فرما، اسلحههايشان را تيز و برّا نما، حوزهشان را حراست نما، نقاط حسّاس جبههشان را محكم كن ... آذوقهشان را برسان، مشكلاتشان را برطرف نما و با يارى خود تقويتشان فرما، به وسيله صبر و پايدارى مددشان كن و راه چاره را به آنان بياموز. پروردگارا! بدين وسيله، دشمنانشان را درهم شكن، چنگ و پنجه دشمن را از ايشان كوتاه كن. ميان دشمن و اسلحهاش جدايى بيفكن، استوارى و استحكام را از دل دشمن بردار و روحيهشان را ضعيف گردان، ميان آنان و زاد و توشهشان فاصله بينداز، آنان را در راههاىشان سرگردان نما ... شمارشان را كم كن، دلهايشان را از رعب و وحشت پر ساز و ...»
يكى از احكامى كه در عصر امام(ع) ناشناخته بود فريضه امر به معروف و نهى از منكر بود كه حضرت در احياى اين فريضه مىفرمايد:
«و ما را در اين روز و اين شب و همه روزهايمان براى انجام(كارهاى) نيك و ترك(كارهاى) بد و به پا داشتن امر به معروف و نهى از منكر موفق بدار». (1)
پرداختن به همه ابعاد صحيفه در اين وجيزه ميسور نيست، اما به عنوان آخرين نكته بايد گفت كه تولى و تبرى، بسيار مورد توجه حضرت بوده چنانكه فرمودهاند:
«مرا در حالى كه دوستدار دوستانت و دشمنِ دشمنانت هستم، بميران». (2)
احمد بن حجر هيثمى صاحب كتاب «الصواعق المحرقه فى الردّ على أهل البِدَع و الزندقه» مىگويد: زين العابدين جانشين پدرش در علم و زهد و عبادت بود و چون براى نماز وضو مىگرفت، رنگش زرد مىشد در اين باره از او سؤال شد فرمود: هيچ مىدانيد در مقابل چه كسى مىايستم. (3)
و گفتهاند: در شبانهروز هزار ركعت نماز مىخواند و گاهى از ترس خدا از هوش مىرفت. (4)
محمد بن عبدربه اندلسى مالكى، به حالات معنوى امام به هنگام نماز اشاره كرده مىنويسد: چون على ابن الحسين(ع) به نماز
مىايستاد لرزش شديدى او را فرا مىگرفت، علت آن از او سؤال شد فرمود: واى بر شما مگر نمىدانيد در برابر چه كسى ايستادهام؟ و با چه كسى قصد مناجات و راز و نياز دارم. (1)
و سخن سفيان بن عيينه در ارتباط با خلوص و بندگى حضرت شنيدنى است، وى مىگويد: على بن حسين به قصد حج راهى مكه شد، هنگامى كه احرام بست و بر مركب خود قرار گرفت، رنگش زرد شد و لرزه بر اندامش افتاد و نتوانست لبيك بگويد، به او گفته شد: چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: از آن مىترسم كه من لبيك بگويم و در جواب من گفته شود لا لبيك. (2)
آن حضرت به خاطر اين روحيه مثال زدنى به القابى همچون زين العابدين، سجاد، ذوالثفنات و سيدالعابدين مشهور شد. سبط ابن جوزى مىنويسد:
او پدر امامان و كنيهاش ابوالحسن و ملقب به زينالعابدين است كه رسول خدا(ص) وى را سيدالعابدين ناميد او ملقب به سجاد، زكى، امين و ذوالثفنات بود. (3)
اساساً امام در نزد بزرگان اهل سنت جايگاه ويژهاى دارد و هر يك با بيانى به مدح وى پرداختهاند، مالك ابن انس، پيشواى مذهب مالكى مىگويد:
به من خبر رسيده است كه او(على بن حسين) تا به هنگام مرگ،
در هر شبانهروز هزار ركعت نماز مىخواند و به جهت همين عبادتها او را زينالعابدين مىخواندند. (1)
ابن طلحه شافعى نيز با كلامى ديگر به تحسين حضرت پرداخته و گفته است:
اين است زين العابدين پيشواى زاهدان و سيد متقيان و امام مؤمنان. اخلاف او گواهى دهند كه او از سلاله رسول خدا(ص) است و طريق روشنش، مقام تقرب و نزديكىاش به خدا را ثابت مىكند و پينههاى پيشانىاش، بسيارى نماز و شب زندهدارىاش را مسجّل مىسازد و روگردانىاش از دنيا بيانگر زهد اوست. (2)
همه رفتارهاى حضرت، حاكى از حضورى پيوسته در برابر معبود داشت. امام باقر(ع) درباره پدر مىفرمايد: هيچگاه براى وضو گرفتن از كسى كمك نمىگرفت، بلكه همواره پيش از خواب، آب از چاه بيرون مىكشيد و در خمره مىريخت، وقتى براى نماز شب به پا مىخواست، نخست مسواك مىكرد، سپس وضو مىساخت و به نماز مىايستاد هر آنچه از نمازهاى مستحبى در روز از وى فوت شده بود، در شب به جاى مىآورد ولى به من مىفرمود: اى فرزندم! بر شما لازم نيست همچون من باشيد(و چنين نماز فراوان بخوانيد) بلكه براى كسى كه خود را به كار نيكى عادت داده لازم است بر آن مداومت كند. بدين جهت بود كه هرگز در سفر و حضر، نماز شب را
ترك نمىكرد. (1)
اسباط مىگويد: وارد مسجدى در كوفه شدم، ناگاه ديدم جوانى در حال سجده با خدا مناجات مىكند و مىگويد: چهرهام خاك آلود(در نهايت تذلل) براى خالقم سجده مىكنم و سزاوار اوست. جلوتر رفتم ديدم على بن الحسين، زين العابدين است، هنگام طلوع فجر، نزد وى رفتم و گفتم: اى فرزند رسول خدا خودت را به سختى مىاندازى و حال آنكه خداوند تو را به آنچه خود خواست، فضيلت بخشيده است. وقتى چنين سخنى گفتم، گريست، سپس حديثى از رسول خدا(ص) فرمود:
همه چشمها در روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه از خشيت خدا بگريد و چشمى كه در راه خدا و در جنگ نابينا شود و چشمى كه از محارم الهى چشم بپوشد و چشمى كه شب زندهدارى كند و آن را به روز رساند.
خداوند به چنين كسى نزد فرشتگان مباهات مىكند و مىفرمايد: بنگريد به بندهام كه روح او نزد من و بدن او در طاعت من است. بدنش را از رختخواب دور كرد، به جهت خوف و طمعى كه در رحمتم دارد. پس شما اى فرشتگان، گواهى دهيد كه او را بخشيدم. (2)
مناجاتهاى دلنشين آن حضرت زبانزد راهيان كوى دوست است. طاووس بن كيسان يمانى از زاهدان و عابدان معروف، مىگويد:
شبى در حجر اسماعيل بودم كه ديدم على بن الحسين(ع) به آنجا آمد. با خود گفتم او مردى صالح از اهل بيت نبوت است. بايد به راز و نيازهاى وى گوش فرا دهم تا ببينم چگونه نيايش مىكند. سپس ديدم كه تا صبح به نماز ايستاد و سرانجام به سجده رفت. در سجدهاش شنيدم كه مىگفت: پروردگارا! بنده ناچيزت به درگاه توست؛ نيازمند و درماندهات به درگاه توست. پروردگارا! گدايت به درگاه توست. پروردگارا! فقيرت به درگاه توست و از تو درخواست دارد.
(راوى مىگويد) در هيچ اندوهى اين دعا را نخواندم، مگر آنكه برطرف گرديد و گشايش حاصل شد. (1)
حسن بصرى اهل بصره و از مشاهير تابعين كه فيض ملاقات اكثر اصحاب رسول خدا(ص) را دريافته بود. وى نزد عامّه به زهد و تقوا معروف است و صوفيان نيز او را پرورده نبوت و خو گرفته فتوّت و كعبه علم و عمل و خلاصه حلم و ورع مىدانند. (2)
زهد و تقوا و شكوه و عظمت امام سجاد(ع) چنان چشم او را خيره كرده بود كه بىاختيار به پاى او بوسه مىزد.
در خانه كعبه امام سجاد(ع) را ديد كه به صورت ناشناس، اشعار زير را با سوز و گداز مىخواند و به شدت ناله مىكند. مضمون اشعار عبارتند از:
بينوايى خود را به تو باز مىگويم، مرا مورد عفو و بخشش خود قرار ده.
اى اميد من كه اندوه و سختى را از من دور مىكنى، همه گناهان مرا ببخش و حاجت مرا برآور.
در هر حاجتى به تو روى مىآورم، تو دستگير نيازمندان و هدف و مقصود منى.
با كارهاى زشت خود به تو روى آوردم، هيچ مخلوقى در جهان به اندازه من گناهكار نيست.
توشه راه من ناچيز است و مرا به مقصد نمىرساند، آيا بر كمى توشه بگريم يا بر دورى راهم؟!
آيا تو مرا با ستمگران در يك جا جمع مىكنى؟ پس طواف من به دور خانه تو و زيارت من چه مىشود؟!
اى نقطه پايان آرزوهاى من؛ آيا مرا به آتش خود مىسوزانى، پس اميد من به تو و ترس من از تو چه مىشود؟!
اى سرور من، از قبول توبهام بر من منت بگذار، كه تو پروردگار و عالِم به گفتار منى.
حسن بصرى مىگويد: نزديك شدم و با شناختن امام(ع) پايش را بوسيدم و گفتم: اى فرزند نبوت، اين مناجات و گريه از بهر چيست؟ با اين كه تو داخل اهل بيتى هستى كه خداوند درباره آنها فرموده است:
يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
فرمود: اى فرزند ابوالحسن اين سخنان را كنار بگذار، بهشت براى هر كس كه خدا را اطاعت كند، آفريده شده است گرچه بنده حبشى باشد و جهنم براى هر كس كه خدا را نافرمانى كند خلق شده هر چند آزاد مردى قرشى باشد.
مشابه همين ماجرا را در كلام اصمعى مىتوان يافت- به جهت آموزههاى بلند آن، به طور خلاصه ذكر مىشود- مىگويد: شبى در حال طواف دور خانه خدا جوانى را ديدم كه پرده كعبه را گرفته، مىگفت: اى آن كه در دل شب دعوت بىچاره را اجابت مىكند، اى برطرف كننده پريشانى و مصيبت و گرفتارى، نمايندگان تو در اطراف خانه تو خوابيدند و بيدار شدند ولى تو اى زنده پاينده، هرگز نمىخوابى، خدايا من تو را با غمهاى جانكاه و در نهايت پريشانى و نگرانى مىخوانم، به حرمت بيت و حرم به اشك چشمم رحم كن، اگر شخص سفيه و گستاخ به احسان تو اميدوار نباشد پس چه كسى بر گناهكاران احسان خواهد كرد؟ سپس به شدت گريه سرداده و اين اشعار را زمزمه كرد:
اى آن كه در هر نيازى مقصود تو هستى، از بىنوايى خود به تو شكوه مىكنم، به شكايت من رحم كن.
اى اميد من، تو اندوه مرا برطرف مىكنى، همه گناهان مرا ببخش و حاجتم را روا كن.
با اعمال زشت و پليد، به تو روى آوردم و در جهان هيچ بندهاى به اندازه من گناهكار نيست.
اى آخرين آرزوى من، آيا مرا به آتش مىسوزانى، پس اميد
من و سپس ترس من چه مىشود؟
عرض كردم بنده حقير شما اصمعى هستم. مولاى من، اين گريه و ناله از براى چيست؟ تو از اهل بيت نبوت و معدن رسالت هستى، آيا خداوند در قرآن نفرموده است: خداوند مىخواهد هر نوع رجس و آلايش را از شما خانواده نبوت بزدايد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند؟
فرمود: افسوس! افسوس! اى اصمعى، خداوند بهشت را براى كسى آفريده كه از او اطاعت كند ولو اين كه غلام سياه حبشى باشد و جهنم را براى كسى خلق كرده كه از او نافرمانى كند ولو اين كه آزاده قرشى باشد. مگر خداوند نفرموده: پس آنگاه كه صور قيامت دميده شود، ديگر نسب و خويشى در ميانشان نماند و كسى از كس ديگر سراغى نمىگيرد. پس در آن روز آنان كه اعمالشان وزين است، رستگار هستند و آنان كه اعمالشان سبك باشد، نفس خود را در زيان افكنده و در دوزخ مخلّد خواهند بود. (1)
1) المستطرف، ج 1، ص 129
براى پى بردن به مقام و شايستگى حضرت در امور سياسى، شنيدن سخن صاحب نظر برجسته حديثى، رجالى و مورخ معروف اهل سنت قابل تأمل است. شمس الدين محمد ذهبى درباره امام سجاد(ع) مىگويد:
جلالت شگفتانگيزى داشت و به خدا سوگند چنين جلالتى سزاوار او بود همچنين به جهت برترى نسب و بزرگى مقام والايش و علم و عبادت گرايىاش و برخوردارى از عقل كامل، به امامت و خلافت مسلمانان سزاوار بود. (1)
جاحظ كه از أدبا و فضلاى نامى عرب به شمار مىرود و در فصاحت و بلاغت پرآوازه است و در عثمانى بودن هم شهره است درباره محبوبيت امام سجاد(ع) مىگويد:
«لَم أرَ الخارجي في أمرِهِ إلّا كَالشيعي وَ لا العامي الّا كَالخاصي (2)
درباره على بن الحسين
(ع)
، خوارج مانند شيعيان و عوام مانند خواص داورى مىكنند».
ابن خلكان هم در مورد مقام و جايگاه امام(ع) در نزد مردم، قصيده فرزدق و عصبانيت هشام مىنويسد: به فرزدق يك جوانمردى و مكرمتى نسبت داده شده كه اميد است در اثر آن به بهشت برود و آن اين كه هشام بن عبدالملك در زمان پدرش براى انجام مناسك حج به
مكه آمد، طواف كرد و كوشيد خود را به حجرالأسود برساند و آن را استلام كند اما كثرت ازدحام جمعيت مانع شد.
آنگاه در مسجدالحرام منبرى براى او نصب كردند، بر بالاى منبر قرار گرفت و به حُجّاج نگاه مىكرد در حالى كه جمعى از اعيان شام دور او را گرفته بودند.
در اين هنگام حضرت زين العابدين على ابن الحسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام) نمايان شد، صورتش چندان نيكو بود كه در ميان مردم زيباتر از او ديده نمىشد و رايحه عطرآگين او فضا را پر كرده بود، عطرى از همه پاكيزهتر. پس شروع به طواف كرد، چون به حجرالاسود رسيد، مردم به ملاحظه هيبت و جلالت آن حضرت راه باز كردند تا حضرت به راحتى استلام حجر فرمود: هشام از ديدن اين منظره به غضب آمد و مردى از اهل شام چون اين عظمت و جلالت را ديد از هشام پرسيد: اين شخص كيست؟
هشام از جاه و جلال و هيبت او انديشيد و براى اين كه اهل شام آن حضرت را نشناسند، گفت: نمىشناسم.
فرزدق كه آنجا حاضر بود، گفت: من او را مىشناسم. آن مرد شامى گفت: اى ابوفراس او را معرفى كن و وى او را با سرودن قصيدهاى معرفى كرد.
مولا عبدالرحمان جامى كه در قرن نهم مىزيسته قصيده فرزدق را به فارسى ترجمه و به نظم درآورده است:
پور عبدالملك به نام هشام در حرم بود با اهالى شام
مىزد اندر طواف كعبه، قدم ليكن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست بهر نظاره، گوشهاى بنشست
ناگهان نخبه نبى و ولى زين عباد بن حسين بن
على در كساء بها و حلّه نور بر حريم حرم فكند عبور
هر طرفمىگذشتبهر طواف در صف خلق مىفتاد شكاف
زد قدم بهر استلام حجر گشتخالىزخلق، راه و گذر
شامى اى كرد از هشام سؤال كيست اين با چنينجمال وجلال
از جهالت در آن تعلّل كرد وز شناسايىاش، تجاهل كرد
گفت: نشناسمش، ندانم كيست مدنى يا يمانى يا مكّى است
بو فراس آن سخنور نادر بود در جمع شاميان حاضر
گفت: من مىشناسمش نيكو زو چه پرسى؟ به سوى منكنرو
آن كس است اينكه مكه و بطحا زمزم و بوقبيس و خيف و منا
حرم وحلّ و بيت و ركن و حطيم ناودان و مقام ابراهيم
مروه، مسعى، صفا، حجر عرفات طيبه، كوفه، كربلا و فرات
هر يك آمد به قدر او، عارف بر علوّ مقام او واقف
قره العين سيدالشهداست غنچه شاخ دوحه زهراست
ميوه باغ احمد مختار لاله راغ حيدر ك-- رار
چون كند جاى در ميان قريش رود از فخر تر زبان قريش
كه بدين سرور ستوده شيم به نهايت رسيد فضل و كرم
ذروه عزّتيست منزل او حامل دولت است محمل او
از چنين عزّ و دولت ظاهر هم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمكين خاتم الأنبياست نقش نگين
لايح از روى او فروغ هدى فايح از خوى او شميم وفا
طلعتش آفتاب روزافروز روشنايى فزاى و ظلمت سوز
جدّ او مصدر هدايت حق از چنان مصدرى شده مشتق
ز حيا نايدش پسنديده كه گشايد به روى كس ديده
خلق ازو نيز ديده خوابانند كز مهابت نگاه نتوانند
نيست بىسبقت تبسّم او خلق را طاقت تكلم او
در عرب در عجم بود مشهور كو مدانش مغفّلى مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور گر ضريرى نديد از آن چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاك بوم اگر زان نيافت بهره چه باك
بر نكو سيرتان و بدكاران دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم گر بريزد نمى نگردد كم
هست از آن معشر بلند آيين كه گذشتند ز اوج علّيين
حبّ ايشان دليل صدق و وفاق بغض ايشان نشان كفر و نفاق
قربشان پايه علوّ و جلال بُعدشان مايه عتوّ و ضلال
گر شمارند اهل تقوى را طالبان رضاى مولى را
اندر آن قوم مقتدا باشند و اندر آن خيل پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض سائلى من خيار اهل الأرض؟
به زبان كواكب و انجم هيچ لفظى نيايد الّا هُم
هم غيوث الندى اذا وهبوا هم ليوث الشرى اذا نهبوا
ذكرشان سابق است در افواه بر همه خلق بعد ذكر «الله»
سر هر نامه را رواج فزاى نام آنهاست بعد نام خداى
ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از يُمن نامشان رونق
هشام چون اين قصيده را شنيد، غضبناك شد و جايزه فرزدق را قطع و او را زندانى كرد. اين خبر به على بن حسين(ع) رسيد دوازده هزار درهم براى فرزدق فرستاد. فرزدق آن را رد كرده و پيغام داد كه من براى خدا او را مدح كردهام نه به خاطر صله، حضرت سجاد(ع) باز فرستاد و فرمود: ما از اهل بيتى هستيم كه وقتى چيزى به كسى ببخشيم باز نستانيم، فرزدق قبول كرد. (1)
امام سجاد(ع) در عرصه سياسى، از حادثه عاشورا براى اثبات حقانيت اهل بيت(عليهم السلام) بيشترين بهرهها را برد. در برخى منابع اهل سنت آمده است:
وقتى اسيران را بر دروازه ورودى شهر دمشق نگه داشته بودند،
1) وفيات الأعيان، ج 5، ص 147- 145
مردى از اهل شام برخاست و گفت:
سپاس خداى را كه شما را كشت و نابود ساخت.
على بن الحسين(ع)(با شجاعت برخاست و به او) گفت:
اى مرد آيا قرآن خواندهاى؟
آن مرد گفت: آرى!
فرمود: آيا سوره شورى را خواندهاى؟
گفت: چگونه ممكن است قرآن را تلاوت كرده و آن را نخوانده باشم.
پرسيد: آيا خواندهاى:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
آن مرد با شگفتى پرسيد: آيا شما همان نزديكان پيامبريد؟
على بن الحسين فرمود: آرى. (1)
امام به مدت بيست سال به هر بهانهاى از شهيدان مظلوم كربلا ياد مىكرد. وقتى از وى مىپرسيدند كه چرا چنين گريه مىكنيد؟
در پاسخ مىفرمود: ملامتم نكنيد، زيرا يعقوب تنها مدتى از فرزندش(يوسف) دور ماند و با اينكه مىدانست او نمرده است، ولى چنان از فراقش گريست كه دو چشم او كور شد. من چگونه نگريم با اينكه چهارده تن از خاندانم را در يك روز در بيابان كربلا با سر بريده ديدهام، آيا شما گمان مىبريد اندوه داغ آنان هرگز از دلم
1) الدرالمنثور، ج 7، ص 300؛ تفسير روح المعانى، ج 25، ص 29؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 118
بيرون مىرود. (1)
چنين بود كه حاكمان ستمگر همواره از ايشان احساس خطر مىكردند، بدين جهت چندين بار حضرت را در مدينه دستگير و با غل و زنجير به سوى شام نزد عبدالملك فرستادند.
ابن شهاب زهرى مىگويد: روزى كه عبدالملك ابن مروان، على بن الحسين(ع) را از مدينه به سوى شام مىبرد، وى را ديدم كه دست و پايش در غُل و زنجير بود و شمارى نگهبان بر او گماشته بودند، از نگهبانان براى سلام گفتن بر او اجازه خواستم به من اجازه دادند و بر او وارد شدم. وقتى على ابن الحسين(ع) را در آن وضعيت ديدم، گريهام گرفت و گفتم: دوست داشتم من در جايگاه شما بودم و شما سالم بوديد و در چنين وضعيتى نبوديد.
امام(ع) به من فرمود: اى زهرى! آيا گمان مىكنى آنچه از غل و زنجير در بدن و گردن من هست، مرا در بند متوقف مىكند. آنچه تو خواستهاى، اگر همان مىشد و به جاى من در غل و زنجير بودى و اين بلاها بر سر تو و مانند تو مىآمد، مرا به ياد عذاب خدا مىانداخت(زيرا چنان ضجه مىزديد و كم طاقتى مىكرديد كه مرا به ياد دوزخيان مىانداختيد) آن گاه ديدم على بن الحسين(ع) دو دستش را از زنجير و دو پايش را از بندها آزاد كرد و فرمود: با آن تا دو منزلى مدينه همراه نخواهد بود.
به گفته زهرى، هنوز چهار شب از دستگيرى و حركت آنان
1) تهذيب الكمال، ج 2، ص 399؛ تاريخ دمشق، ج 41، ص 386
نگذشته بود كه ديدم همان نگهبانان در پى او مىگشتند و گمان مىكردند كه وى در مدينه است! و او را نيافتند. من از آنان درباره على ابن الحسين(ع) پرسيدم و آنان گفتند: او به همراه ما(در غل و زنجير) بود و ما مراقبش بوديم و شب تا صبح بيدار بوديم ولى هنگام صبح در اتاق محل زندان وى، جز غل و زنجير چيزى نيافتيم.
زهرى مىگويد: پس از آن نزد عبدالملك ابن مروان رفته بودم. وقتى از حال على بن الحسين(ع) پرسيدم و من ماجرا را به او خبر دادم او گفت، همان شبى كه نگهبانان وى را نيافتند على بن الحسين(ع) نزد من آمد و به من گفت: چرا دست از من برنمىدارى، مرا با تو چه كار؟
گفتم: نزد من بمان.
گفت: دوست ندارم نزد تو باشم(و عالم دربارى گردم) و آن گاه خارج شد.
به خدا سوگند، از هيبت او تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.
گفتم: اى اميرالمؤمنين، على بن الحسين چنان كه تو مىپندارى نيست. بلكه او مشغول به خود است. عبدالملك گفت: چه نيكو شغلى است اينگونه به خود مشغول شدن. از اين رو، زهرى هرگاه اسم على ابن الحسين(ع) را بر زبان مىراند مىگريست و مىگفت: زينت عابدان. (1)
1) تاريخ دمشق، ج 41، ص 373؛ حلية الاولياء، ج 3، ص 126؛ المنتظم، ابن جوزى، ج 6، ص 331
ناگفته نماند كه عصر امام سجاد(ع) يكى از پراختناقترين دوران تاريخ اسلام بود كه شيعيان در آستانه فروپاشى تشكيلات خود بودند، امّا موضعگيرىهاى به جا و به موقع امام(ع) در برابر قيامها و شورشها تأثير به سزايى در ساماندهى تشكيلاتى شيعه داشت. در واقعه حرّه كه مربوط به قيام مردم مدينه در سال 63 ه. ق بود، چون قيام از ماهيت اصيل شيعى برخوردار نبود و در انتخاب رهبرى اين نهضت(عبدالله بن حنظله) با امام مشورت نشده بود و از سوى ديگر مركز قيام را شهر مدينه قرار دادند كه بيم هتك حرمت مدينه منوّره مىرفت، امام سجاد(ع) با اين ملاحظات از ابتدا در قيام شركت نكرد، ولى چون رهبران شورش افرادى مؤمن و صالح بودند و انتقادها و اعتراضهاى آنان به حاكميت يزيد به جا و كاملًا درست بود، حركت آنان را تخطئه نفرمود.
شورشيان به رهبرى عبدالله پسر حنظله، امويان و ياران و موالى آنها را كه تقريباً هزار نفر بودند، در خانه مروان بن حكم محاصره كردند و پس از آن، با خفت و خوارى و در حالى كه بچهها سنگسارشان مىكردند از شهر بيرون راندند. (1)
اما هنگامى كه خبر شورش مردم مدينه و اخراج امويان، به يزيد رسيد، مسلم بن عقبه مُرّى را با پنج هزار تن براى سركوبى نهضت به مدينه اعزام كرد و به وى گفت: به آنان سه روز مهلت بده، اگر تسليم نشدند، با آنان جنگ كن و وقتى پيروز شدى، سه روز هر چه دارند
1) الامامة و السياسه، ابن قتيبه دينورى، ص 230
(از اموال و اثايثه منزل و سلاح و طعام) همه را غارت كن و در اختيار سپاه بگذار. (1)
سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از پيروزى، جنايتى غيرقابل وصف به انجام رساندند و مسلم بن عقبه از مردم به عنوان برده يزيد بيعت گرفت. (2)
در ادامه آمده: مسلم از مردم مدينه اينگونه بيعت گرفت كه برده يزيد هستند و هر كس كه نپذيرفت كشته شد، جز على بن الحسين(ع) و على بن عبدالله ابن عباس. (3)
ابن ابى الحديد و ابن اثير گفتهاندكه مسلم از امام(ع) بيعت عادى گرفته است. (4)
امّا قيام توابين يك قيام سياسى براى به دست گرفتن حكومت نبود بلكه به خاطر ندامت شديد از عدم همراهى امام حسين(ع) در فاجعه كربلا اين انقلاب را شكل دادند و از محبان اهل بيت(عليهم السلام) بودند چنان كه عبيدالله بن عبدالله سخنگوى قيام در اين باره مىگفت: ما شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) و خونخواهى اهل بيتش و جنگ با قاسطين و مارقين فرا مىخوانيم. پس اگر در اين راه كشته شديم آن چه خداوند در جهان آخرت براى پاكان فراهم آورده بهتر است و اگر پيروز شديم حكومت و رهبرى جامعه را به اهل بيت پيامبر(ص)
باز مىگردانيم. (1)
بنابراين بىترديد اين قيام مورد تأييد امام(ع) بوده است. پس از شكست قيام مختار، ابوعبيده ثقفى، راه نيمه تمام آنان را پى گرفت. ياران مختار خانه به خانه دنبال قاتلين امام حسين(ع) مىگشتند، آنان را يافته، به نزد مختار مىآوردند و به قتل مىرساندند، از جمله آنها، شمر بن ذى الجوشن، خولى بن يزيد اصبحى، عمر بن سعد، حكيم بن طفيل(قاتل حضرت عباس(ع))، مُرّه بن منقذ عبدى(قاتل على اكبر(ع))، حرمله بن كامل(قاتل حضرت على اصغر(ع))، و مجدل بن سليم قطع كننده انگشت امام حسين(ع) بودند. (2)
در اين نهضت نيز امام(ع) به طور ضمنى و غير مستقيم همراه قيام بودند و زمانى كه سر عبيدالله و ديگر قاتلان را برايشان آوردند، حضرت سجده شكر به جا آوردند و براى مختار دعا و طلب خير نمودند.
اما در شورش عبدالله بن زبير، حضرت نظر موافقى نداشت. امام سجاد(ع) با توجه به ديدگاه خصمانه و كينهتوزانه و نيز اعمال ناشايست ابن زبير نسبت به بنىهاشم و اهل بيت(عليهم السلام) نه تنها شورش او را تأييد نكرد، بلكه از فتنه وى نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) و شيعيان بيم داشت و از آن اظهار نگرانى مىكرد. (3)
شورش عبدالله بن زبير، حركتى الهى نبود. ابن زبير به خاطر
مخالفت دايمى با اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) محبوبيت چندانى در بين مردم نداشت، چنان كه او مشوّق پدرش، در راهاندازى جنگ جمل و مخالفت با خلافت اميرالمؤمنين(ع) بود. امام على(ع) در اين باره فرمود: زبير همواره با ما اهل بيت بود تا زمانى كه پسر نامباركش، عبدالله پديد آمد. (1)
ابن زبير در مدّتى كه در حجاز حاكم بود، بنىهاشم و دوستداران آنان را مورد آزار و اذيت فراوان قرار داد. چنان كه محمد بن حنفيه و عبدالله بن عباس را به همراه 24 تن از بنىهاشم در مدخل چاه زمزم زندانى كرد و آنها را به بيعت با او يا سوختن در آتش مخير ساخت، كه در نهايت به وسيله فرستادگان مختار و با هجومى ناگهانى، نجات يافتند. (2)برادرش، مصعب بن زبير، شيعيان عراق را قتلعام كرد و حتى به زنان هم رحم نكرد. (3)
در زمان حضرت، شورشهاى پراكنده خوارج را نيز شاهديم، كه امام(ع) هيچ موضعگيرى خاصى بر ضد خوارج نداشت. آنان گروهى منحرف و داراى عقايد باطل بودند، به فرموده امام على(ع):
«بعد از من با خوارج نبرد نكنيد، زيرا كسى كه در جستجوى حق بوده و خطا كرده، مانند كسى نيست كه پى باطل بوده و آن را يافته است». (4)
امام نه درگيرىهاى آنان را تأييد و نه رد كرد. حضرت مهر تأييد بر شورش ابن اشعث كه در سال 80 هجرى اتفاق افتاد، نزد، زيرا يك حركت مكتبى براى احياى حاكميت حق نبود، بلكه شورشى عليه ظلم و ستم اموى بود. سپاهيان وى بيشتر عراقيانى بودند كه زير چكمههاى ظلم و ستم حجاج خُرد شده بودند و حقيقت اين درگيرى دو جبهه باطل بود و امام(ع) نيز دليلى بر حمايت از يك گروه نمىديد.
امام سجاد(ع) در خدمت به محرومان و درماندگان بسيار كوشا بود. ايشان مىفرمود:
من از خدايم شرم مىكنم كه برادرى از برادران(دينى) خود را ببينم كه نيازمند باشد و از خدا بخواهم كه به او بهشت ارزانى دارد، ولى خود، بخل ورزم و از مال دنيا او را محروم كنم؛ زيرا آن گاه كه روز قيامت شود، به من گفته مىشود: تو در دنيا براى مال و منال آن، بخيل بودى، اگر بهشت در دست تو بود، خيلى بخيلتر از اين بودى(و آن را به هيچ كس نمىدادى). (1)
از كرم و جود او اين كه هر روز در مدينه اطعام عمومى مىداد و مردم را هنگام ظهر به خانه خود دعوت مىكرد. (2)
حضرت در برآوردن نياز محرومان، دائماً در تلاش بود. ابونعيم
احمد بن عبدالله از اكابر و محدثان برجسته مىگويد:
«لَمّا ماتَ زَينُ العابدين(ع) فَغَسَلُوهُ جَعَلُوا يَنظُرُون الى آثارِ سَوادٍ في ظَهرِهِ وَ قالُوا: ما هذا؟ فقيل: كانَ يَحملُ جَربُ الدَقيقَ لَيلًا عَلى ظَهرِهِ يعطي فُقَراءَ اهلَ المَدينَه (1)
پس از رحلت امام
(ع)
به هنگام غسل آثار كوفتگى و سياهى بر پشتشان مشاهده كردند. گفتند: اين ها چيست؟ گفته شد آثار حمل كيسههاى آرد است كه شبانه براى فقراى اهل مدينه حمل مىنمودند».
بعد از شهادت آن حضرت، آثار كيسههاى بارى كه در شب براى بىنوايان مدينه حملكرد بر پشتش ديده مىشد.
در همين راستا محمد بن اسحاق مىگويد: عدهاى از مردم مدينه زندگى مىكردند ولى نمىدانستند هزينه زندگى آنها از كجا تأمين مىشود، هنگامى كه حضرت سجاد(ع) از دنيا رفتند، آنچه شبانگاهان بدانان مىرسيد قطع شد. (2)
باز هم در همين رابطه جلال الدين قزوينى شافعى معروف به خطيب دمشقى مىگويد: آن حضرت صدقه را در پنهانى مىداد و مىگفت:
«إنّ صَدَقَةَ السِّرّ تُطْفى غَضَبَ الرَّبّ (3)
صدقه پنهانى خشم خدا را فرو مىنشاند».
ابونعيم معروف به حافظ اصفهانى از امام باقر(ع) نقل كرده كه:
«انّ أباه عَلي بن الحُسَين قاسَمَ الله مالَهُ مَرَّتَين.»
امام باقر(ع) فرمود: پدرش على بن حسين مال خود را دوبار در راه خدا با فقرا تقسيم كرد. (1)
البته بخشش حضرت همراه با حفظ كرامت حاجتمندان و به دور از شائبه منتگذارى بود. گفتهاند: هرگاه به نيازمندى صدقهاى مىداد نخست آن را مىبوسيد، سپس مىفرمود: مرحبا به كسى كه(با گرفتن صدقه) توشه آخرتم را برايم حمل مىكند. (2)
در خبر ديگرى عبدالله بن داود از مردى به نام مستقيم نقل مىكند: نزد على بن الحسين(ع) بودم، هرگاه نيازمندى مىآمد به پا مىخاست و هنگام برآوردن حاجتش مىفرمود:
«إنَّ الصَّدَقَةَ تَقَعُ في يَدِ اللهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ في يَدِ السّائِلِ (3)
بىگمان، صدقه، پيش از آنكه در دست نيازمند قرار گيرد، در دست خداوند جاى مىگيرد».
حضرت رفع نياز محرومان را معامله با خداوند و وسيله فرو نشاندن خشم الهى مىدانست.
ابوحمزه ثمالى مىگويد: على بن الحسين(ع) شبها انبان نان به دوش مىكشيد و در دل تاريكى در پى نيازمندان مىگشت و
مىفرمود: صدقه دادن در تاريكى شب، خشم پروردگار را فرو مىنشاند. (1)
عمرو بن دينار مىگويد: محمد بن اسامه بن زيد در بستر بيمارى افتاده بود، على بن الحسين(ع) به عيادتش رفت. محمد شروع به گريستن كرد و على بن حسين(ع) پرسيد مشكلت چيست؟
او گفت: قرضى بر گردن من است.
على بن الحسين(ع) پرسيد: مقدارش چقدر است؟ گفت: چهارده هزار دينار.
امام(ع) فرمود: قرض تو بر عهده من، آنها را مىپردازم. (2)
سخن حافظ محمد بن يوسف الكنجى الشافعى هم شنيدنى است وى در وصف حضرت سجاد(ع) مىگويد:
«كانَ عابِداً وَفيّاً وَ جَواداً حَفيّا (3)
على بن الحسين
(ع)
عابد و بسيار باوفا، بخشنده و بسيار نوازشگر بود(و در پرسش از حال ديگران اصرار مىورزيد)».
حضرت همواره با بندگان خدا به فروتنى رفتار مىكرد و به شخصيت انسانى آنان احترام مىگذاشت چنانچه به حضرت اعتراض
شد كه چرا با اقوام پست همنشين مىشوى. (1)
«نافع» به آن حضرت مىگفت: تو قريش را(با همه شرافت و معروفيت) رها كرده و با غلامى از بنى عَدى(فرزند غلام عمر بن خطاب) همنشين مىگردى. (2)
اين برخوردها كه نشانگر فخرفروشىهاى جاهلى بود، نزد آن حضرت ناپسند بود او شخصيت افراد را نه در نژاد و نسب، بلكه در تقوا و دانش جستوجو مىكرد. اين در حالى بود كه، اعتراضكنندگان جز بر تفاخر جاهلى پاى نمىفشردند. مالك ابن انس پيشواى مذهب مالكى درباره اعتراض نافع مىگويد: نافع به خود مىنازيد امّا على بن الحسين(ع) شخصيتى بود كه در دين، فضيلت و برترى داشت. (3)
ابن تيميه حرّانى در «منهاج السنه» درباره امام(ع) نوشته است: امام على بن الحسين از نظر دين و دانش از بزرگان و سروران تابعان بود، يحيى بن سعيد گفته: او بهترين هاشمىاى بودكه در مدينه ديده بودم و محمد بن سعد مىگويد: وى ثقه، امين، داراى احاديث فراوان، بلند مرتبه و والا بود.
شيبه بن نعامه هم گفته: تعداد صد خانواده(از مستمندان) مدينه، تحت تكفّل و سرپرستى على بن الحسين بودند كه شبانه به آنان
رسيدگى مىكرد. فروتنى و صدقات نهانى او و فضايل ديگرش زبانزد همگان است. (1)
از جمله صفات پسنديده براى انسان به ويژه انسان كامل، بهرهمندى از صفت حلم و بردبارى و كنترل و حفظ خود در برابر رفتار نابخردانه ديگران است. عبدالغفار بن قاسم مىگويد: على بن الحسين(ع) در حال خارج شدن از مسجد بود كه مردى به وى دشنام داد، نوكران و دوستداران وى به آن مرد حملهور شدند، ولى على بن الحسين(ع) فرمود: رهايش كنيد، آن گاه خطاب به آن مرد فرمود: آنچه از ما بر تو پنهان مانده، بيشتر از آن چيزى است كه مىدانى. آيا حاجتى دارى كه آن را برايت برآورم؟
آن مرد شرمنده شد و به خود بازگشت. على ابن الحسين(ع) عباى سياهى را كه بر دوش داشت، به وى عطا كرد و به دستور حضرت هزار درهم نيز به او دادند.
پس از اين ماجرا آن مرد همواره مىگفت: گواهى مىدهم كه تو از فرزندان رسول خدايى (2)(يعنى كرامت اخلاقى را از وى به ارث بردهاى).
همچنين نوشتهاند كه مردى به حضرت ناسزا گفت، ولى ايشان خود را به نشنيدن زد و چيزى نفرمود. آن مرد وقتى بىاعتنايى وى را
ديد، گفت: با تو بودم! على بن الحسين(ع) نيز فرمود: من نيز گفتهات را ناديده گرفتم و چشمپوشى كردم. (1)
ابوبكر احمد بن الحسين البيهقى الشافعى مىگويد: يكى از كنيزان امام على بن الحسين(ع) به هنگامى كه آب روى دست امام براى گرفتن وضو مىريخت، ظرف آب از دستش افتاد و صورت آن بزرگوار را شكافت. امام(ع) از روى خشم سر بلند كرد. كنيز بلافاصله گفت: خداوند در قرآن مىفرمايد: وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ
امام(ع) فرمود: خشم خود را فرو بردم.
عرض كرد: وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
فرمود: تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد.
كنيز مجدداً گفت: وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
امام(ع) فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم. (2)
حقيقتاً امام خويشتندار و حليم بود و در اين رابطه موارد بسيارى منقول است، از آن جمله روايت شده است كه: مردى به امام سجاد(ع) ناسزا گفت و به وى افترا بست. حضرت به او فرمود: اگر آنچه گفتى در من باشد، پس به درگاه خدا توبه مىكنم و طلب آمرزش مىنمايم و اگر نباشد در اين صورت تو به من افترا بستى و خداوند تو را بيامرزد.
هنگامى كه مرد اين برخورد را از امام(ع) ديد، بلند شد و سر آن حضرت را بوسيد و گفت: فدايت شوم، تو آن طورى كه من گفتم
نيستى، پس مرا ببخش.
فرمود: خداوند تو را بيامرزد.
آن مرد گفت: خدا مىداند كه رسالت خويش را كجا قرار دهد و به امام گفت: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ (1)
». (2)
از عفو و گذشت حضرت فراوان آمده، از جمله ذهبى به نقل از ابويعقوب مدنى آورده است: براى حسن بن حسن از امام زين العابدين، كدورت و دلخورى پيش آمد. حسن پيش امام سجاد(ع) آمد و آن چه مىتوانست به آن بزرگوار ناسزا گفت و رفت و ايشان سكوت فرمودند: شب كه فرا رسيد، على ابنالحسين(ع) درِ خانه حسن را زدند، وقتى بيرون آمد، فرمودند: پسر عمو! اگر آن چه گفتى، راست گفتى، خدا از من درگذرد و اگر دروغ گفتى، از تو درگذرد. پس فرمودند: خداحافظ! حسن(كه چنين انتظارى از حضرت نداشت، شرمنده و ناراحت) در پى امام سجاد(ع) راه افتاد و آن قدر گريه كرد تا دل امام(ع) به حالش سوخت. (3)
اين واقعه نيز حكايت از صبر و حلم فراوان حضرت دارد، آمده است كه على بن الحسين(ع) در ميان جمعى نشسته بود. ناگهان صداى شيون و گريه از خانهاش به گوش رسيد. وى برخاست و به خانه خود رفت و پس از اندكى بازگشت. از ايشان پرسيدند: آيا كسى مرده بود؟
فرمود: آرى، آنان از وى عذر خواستند و از صبرش شگفتزده شدند، ولى امام(ع) در پاسخ آنان فرمود:
ما از خاندانى هستيم كه در آنچه مورد خوشايند ما باشد و خدا به ما بدهد مطيع اوييم و اگر ناخوشايند به ما برسد خداى را سپاس مىگزاريم. (1)
آن حضرت همواره مورد مدح و ستايش معاصرين و پس از آن بوده است. عبدالله بن عباس با جلالت شأن و سن بالايى كه داشت، از امام زينالعابدين(ع) تجليل مىنمود. هنگامى كه او را ملاقات مىكرد به جهت تعظيم برمىخاست و با صداى بلند مىگفت: مرحبا به حبيب حبيب. (2)
محمد بن مسلم قرشى زهرى يكى از بزرگان اهل سنت مىگويد: من در مدينه افضل از او درك نكردم. (3)
حماد بن زيد از فقهاى برجسته بصره مىگويد: على بن الحسين برترين هاشمى بود كه من او را درك كردهام. (4)
نافع بن جبير به گونهاى ديگر به ستايش ايشان مىپردازد و مىگويد: همانا تو سيد مردم و افضل آنانى. (5)
محمد بن ادريس شافعى ايشان را فقيهترين اهل مدينه مىداند. (1)
ابن صباغ مالكى مناقب او را بسيار و مزاياى او را مشهور مىشمارد. (2)
شيخ محمد ابوزهره مىگويد: زين العابدين فقيه بود، همانگونه كه محدّث بود، شباهتى به جدش على بن ابىطالب در قدرت و احاطه بر مسائل فقهى از تمام جوانب و فروعات مسائل داشت. (3)
و كلام آخر سخن شمسالدين ذهبى است كه مىگويد: براى او- حضرت سجاد(ع)- جلالت عجيبى است و به خدا سوگند كه او سزاوار چنين جلالتى است. او به جهت شرف و بزرگوارى و علم و كمال عقل، اهليت براى امامت عظمى داشت. (4)
در پرتو بندگى حق تعالى و اخلاص و كمال، آدمى به مقام ولايت تكوينى مىرسد و در پرتو چنين ولايتى، به اذن الهى به كراماتى نيز دست مىيابد، در اين ميان، امام چهارم(ع) مثال زدنى است. به آن جناب ذوالثفنات مىگفتند، چون از كثرت عبادت، بعضى از اندامش كه در حين سجود بر زمين مىسود پينه بسته بود. زين العابدينش مىگفتند، چون ظاهر و باطن و اقوال و افعال و خَلق و خُلق وى به حضرت رسول(ص) مانند بود.
از ايشان كراماتى نقل شده كه شاهدى بر دارا بودن مقام ولايت تكوينى امام(ع) است. يكى از اين موارد، ملاقات حضرت با خضر نبى(ع) است. خضر نبى(ع) ساليان طولانى پيش از پيامبر خاتم(ص) مىزيسته و تاكنون نيز زنده است. او مقام والايى در ولايت معنوى دارد و قرآن نيز به مقام آن حضرت اشاره دارد. (1)
ابوحمزه ثمالى، ماجراى ملاقات على بن الحسين(ع) و خضر
1) نك: كهف: 60- 82
نبى(ع) را چنين نقل مىكند: به در خانه على بن الحسين(ع) آمدم، ولى به دليل مناسب نبودن وقت، دوست نداشتم در را به صدا درآورم. از اين رو، پشت در خانه نشستم تا حضرت بيرون آمد. به او سلام كردم و دعايش نمودم. جواب سلام مرا داد و او نيز دعايم كرد. آن گاه با هم به راه افتاديم تا به ديوار باغ وى رسيديم. در آنجا به من فرمود: اى ابوحمزه! اين ديوار را مىبينى؟
گفتم: آرى اى فرزند رسول خدا.
فرمود: روزى به اين ديوار تكيه داده بودم در حالى كه غمگين بودم، ناگاه ديدم مردى خوشچهره و خوش لباس رو به رويم ايستاده است و به من نگاه مىكند. آن گاه به من گفت: اى على بن الحسين چرا تو را ناراحت مىبينم؟ آيا براى دنياست(كه ناراحتى ندارد، زيرا) روزى آن آماده است و نيكوكار و بدكردار از آن برخوردارند.
گفتم: بر آنچه تو مىگويى، ناراحت نيستم.
گفت: آيا بر آخرتى كه وعده درستى است و مالك قاهرى در آن حكم مىكند، ناراحتى؟
گفتم: بر اين موضوع نيز آن چنان كه تو مىگويى، ناراحت نيستم.
پرسيد: پس براى چه ناراحتى؟
گفتم: از فتنه فرزند زبير(كه جامعه را به آشوب كشيده) مىترسم؟
گفت: اى على، آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و به او ندهد؟
گفتم: نه. سپس آن مرد از ديدهام غايب شد و به من گفته شد: اى على! اين مرد خضر(نبى) بوده است.
در اين روايت نيامده است كه خضر چيزى به على ابن الحسين(ع) آموخت بلكه خضر(ع) مىدانست كه آن حضرت همچون او اسم اعظم مىداند. از اين رو، به او تسلى داد و فرمود كه دعا كند. (1)
نمونه ديگر، ماجراى بين ايشان و عبدالملك و حجاج است. از عبدالله زاهد نقل شده است كه وقتى عبدالملك بن مروان خلافت را بر عهده گرفت، نامهاى بدين مضمون به حجاج نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
از اميرالمؤمنين عبدالملك بن مروان به حجاج بن يوسف، اما بعد از ريختن خون فرزندان عبدالمطلب بپرهيز، زيرا خود شاهد بودم كه آل ابى سفيان به چنين كارى اقدام كردند(و خون آنان را ريختند) و اندكى بيش حكومتشان باقى نماند والسلام.
عبدالملك پس از نوشتن اين نامه آن را مهر و موم كرده و مخفيانه به سوى حجاج فرستاد و به او پيغام داد اين راز را مخفى بدارد، ولى اين راز براى على ابن الحسين(ع) مكاشفه شد، از اين رو در نامهاى به عبدالملك نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
از على بن الحسين به عبدالملك بن مروان، امير بر مؤمنان. اما
1) حلية الاولياء، ج 3، ص 125؛ مجمع الاحباب، ج 2، ص 183
بعد، تو در فلان روز از فلان ماه نامهاى به حجاج نسبت به ما فرزندان عبدالمطلب با چنين مضمونى نوشتى. خداوند نيز اين عمل تو را بىپاداش نمىگذارد. آن گاه نامه را در همان روز براى عبدالملك فرستاد. وقتى نامه ايشان به دست عبدالملك رسيد، دانست كه نامه على بن الحسين(ع) درست همان روزى نوشته شده كه وى به حجاج نامه داده بود. همچنين دريافت، درست همان روزى كه وى غلامش را به سوى حجاج فرستاده بود، در همان روز غلام على بن الحسين(ع) از مدينه به سوى او رهسپار شده است. از اين رو، بر درستى گفتار و بزرگى و صلاح على بن الحسين(ع) پى برد و غلام آن حضرت را گرامى داشت و هدايايى براى امام فرستاد. (1)
متأسفانه بسيارى از مردم ناآگاه، از امام چهارم به عنوان امام بيمار ياد مىكنند و با ذكر اين لقب در ذهن آنان شخصى رنجور و پژمرده تداعى مىشود، در حالى كه واقعيت غير از اين است. زيرا امام(ع) تنها در كربلا مدت كوتاهى بيمار بوده است و پس از آن بهبود يافته و در حدود 35 سال همچون ساير امامان از سلامت جسمى برخوردار بوده است. بىشك بيمارى موقت آن حضرت در آن حادثه، عنايت خداوندى بوده است تا بدين وسيله از وظيفه جهاد معذور گردد (2)و وجود مقدسش از خطر كشتار مزدوران يزيد محفوظ بماند و رشته
امامت امتداد يابد. محمد بن سعيد در اين رابطه مىنويسد: آن روز(عاشورا) كه على بن الحسين همراه پدرش بود، بيست و سه يا بيست و چهار سال داشت و هر كس بگويد كه او در آن زمان كوچك بوده و موى برنياورده بود، بىاساس است، بلكه او در آن روز بيمار بود و به همين جهت در جنگ شركت نكرد. (1)
آمده است كه پس از كشته شدن حسين ابن على(ع)، شمر به سوى على بن الحسين(ع) آمد و او بيمار بود و در بستر خوابيده بود. شمر گفت: اين را بكشيد. يكى از همراهان وى گفت: سبحان الله! آيا جوانى را كه بيمار است و در جنگ هم شركت نداشته بكشيم؟
در اين هنگام عمر بن سعد در رسيد و گفت: با اين زنان و اين بيمار كارى نداشته باشيد. (2)
بنابراين، بيمارى امام مصلحتى الهى براى حفظ حيات امام و ادامه الطاف بىشمار الهى در نصب امامت بود.
درباره سال شهادت امام زين العابدين(ع) اقوالى از مورخان وجود دارد كه در بين آنها سال نود و چهارم و نود و پنجم شهرت دارد.
ابن سعد در طبقات خود از امام جعفر بن محمد الصادق(ع) و او از پدرش امام باقر(ع) نقل مىكند كه على بن الحسين(ع) در
سال 94 ه. ق درگذشته و در آغاز 95 ه. ق در بقيع دفن شده است. ابن سعد پس از نقل كلام امام صادق(ع) مىگويد: اهل بيت او و اهل شهرش آگاهترند به آنكه او در چه سالى در گذشته است. بنابراين قول مشهور نيز همان سال 94 ه. ق است. (1)
درباره علت مرگ حضرت نيز اختلاف نظر وجود دارد، اما قول مشهور شيعه اين است كه آن بزرگوار به وسيله سمى كه عاملان وليد بن عبدالملك به حضرت خوراندند به شهادت رسيده و اين قول به وسيله برخى از عالمان اهل سنت نيز مورد تأييد قرار گرفته به طورى كه گفتهاند: آن بزرگوار به دست وليد بن عبدالملك مسموم شده است. (2)
شبراوى مىنويسد: حضرت سجاد(ع) در مدينه با سمّى كه به او خورانده شد از دنيا رحلت نمود. (3)
دكتر يمانى هم مىنويسد: على بن الحسين(ع) در دهه دوّم از ماه محرّم، سال 91 در مدينه منوره بعد از حدود 58 سال عمر از دنيا رحلت نمود و هنگامى كه خبر وفاتش به مردم رسيد قلوب همه براى او محزون شد، زبانها او را مدح و ثنا نموده و در سوگ او مرثيه سرودند ... (4)
از امام سجاد(ع) سخنان آموزندهاى در كتابهاى اهل سنت نقل شده است. به گزيدهاى از آنها اشاره مىشود:
ثروتمندترين مردم كسى است كه به آنچه خدا نصيب او كرده است، قانع باشد. (1)
فكر كردن، آيينهاى است كه مؤمن، نيكىها و بدىهاى خود را در آن مىبيند. (2)
كسى كه در سپاسگزارى بر تو پيشى مىگيرد، بند دوستى و محبت خويش را بر گردنت مىافكند. (3)
امام(ع) در اندرزى به فرزندش فرمود: اى فرزندم! در برابر گرفتارىها شكيبا باش و به حقوق ديگران تجاوز نكن(تا گرفتارىات را حل كنى)، در مقابل نيز براى حل گرفتارى برادر دينىات كارى نكن كه زيان آن براى تو بيشتر از سودى باشد كه به او مىرسد. (1)
از دست دادن دوستان صميمى موجب غريب شدن انسان است. (2)
چيزى همچون دعا كردن به هنگام بلا، براى بنده كارگشا نيست، زيرا هرگاه بلايى نازل شود، استجابت آن در پىاش مىآيد. (3)
ترك كننده امر به معروف و نهى از منكر، مانند كسى است كه قرآن را پشت سر نهاده و عامل به آن نيست، مگر كسى كه از امورى بپرهيزد و تقيه پيشه كند، گفته شد، تقيه چگونه است؟
فرمود:(شخص) از ستمكار سركش بترسد كه از حد گذراند و سركشى كند. (4)
به يقين، خداى تعالى، مؤمنِ گنه كارِ توبه كننده را دوست دارد. (1)
امام(ع) در توصيه به فرزندش امام محمدباقر(ع) مىفرمايد:
اى فرزندم! نيك بنگر كه با پنج گروه همراه و همسخن و دوست نباشى:
از دوستى با زشتكار بپرهيز، زيرا تو را به لقمه و كمتر از آن مىفروشد.
از دوستى با بخيل برحذر باش، زيرا در نهايت تنگدستى و نيازمندى تو را تنها مىگذارد و يارىات نمىرساند.
از دوستى و همنشينى با دروغگو بپرهيز كه وى همچون سراب است، هدفهاى دست يافتنى را دور مىنمايد و امور دست نيافتنى را آسان و نزديك نشان مىدهد.
از دوستى و همنشينى با نادان برحذر باش، زيرا وى به قصد سود رساندن بر تو زيان مىزند.
از همنشينى و دوستى با آن كه از خويشانش بريده است، برحذر باش، زيرا در سه جاى قرآن، مورد لعن و نفرين الهى قرار گرفته است. (2)
كسى كه بدون شناخت، از كسى تعريف و تمجيد مىكند، بعيد نيست كه نادانسته درباره بدى او نيز سخن گويد. (1)
از غيبت برحذر باش، كه غذاى مردان سگ صفت است. (2)
كسى كه علمش را از ديگران كتمان كند، يا براى آموختنش از آنان مزد بخواهد، هرگز از علم خود سود نخواهد برد. (3)
كسى كه مؤمنى را به عمد بكشد، كيفرش دوزخ است و در آن جاويد است. (4)
هرگاه بدنى بيمار نشود، طغيان مىكند و بدنى كه طغيان كند، خيرى در آن نيست. (5)
عبادت اگر از ترس خدا باشد، عبادت بردگان است و اگر به اميد رسيدن به پاداش باشد، عبادت تاجران است و اگر به خاطر سپاسگزارى به درگاه خدا باشد، عبادت آزادگان است. (1)
همسايگان خدا در خانهاش، كسانىاند كه براى خدا به ديدار يكديگر مىروند و براى خدا با يكديگر همنشينى مىكنند و مالشان را در راه خدا صرف و خرج مىكنند. (2)
كسى كه بلند بخندد از علم به دور ماند و كسى كه بلند بخندد، اندكى از عقل خود را از دست داده است. (3)
به زودى از همه شما فقط نامى باقى خواهد ماند، پس هر كس بتواند كارى كند كه نام نيكى از او بماند، بايد اين كار را انجام دهد. (4)
در شگفتم از آن كس كه از طعام به خاطر زيان آن مىپرهيزد، اما از گناه به خاطر زشتى آن نمىپرهيزد. (1)
آن كه علمى را نهان دارد يا بر آموختن آن چيزى بگيرد، هرگز او را سود ندهد. (2)
زندگى امام، آيينه تمامنماى زندگى انسانهاى كامل و متعالى است. از ويژگىهاى بارز امام، جامعيت اوست. توجه به علم او را از اخلاق و فضايل بازنمىدارد و روى آورى به معنويات و عبادت و بندگى، وى را از پرداختن به زندگى مادّى و روابط اجتماعى و اصلاح جامعه بازنمىدارد در حالى كه انسانهاى معمولى در بيشتر زمينهها گرفتار افراط و تفريط مىشوند. امام باقر(ع) در روزگار خود بزرگترين تأثير علمى و عملى را براى جامعه خويش داشت. جمع عالمان بر اين عقيده اتفاق دارند كه فقيهترين مردم در آغاز سلسله فقيهان شش نفرند و آن شش نفر از اصحاب و شاگردان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به شمار مىآيند.
محققان بر اين باورند كه امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) در حقيقت بنيانگذاران دانشگاه اهل بيت هستند كه حدود شش هزار دانشجو فارغ التحصيل داشتهاند. كتب و تأليفات دانشمندان و مورخان اهل سنت مانند طبرى، بلاذرى، سلامى، خطيب بغدادى، ابونعيم اصفهانى و كتبى مانند: موطأ مالك، سنن ابى داود، مسند ابى حنيفه، مسند
مروزى، تفسير نقاش، تفسير زمخشرى و مانند اينها سرشار از سخنان پر مغز پيشواى پنجم با عنوان قال محمد بن على و يا قال محمد الباقر است.
كتب شيعه نيز در نوع خود از سخنان و انديشههاى امام(ع) نشئت فراوان گرفته است. اصول اربعمائه همان رسالههاى چهارصدگانه شاگردان امام است كه در ميان محدثان شيعه به عنوان كتب اصول شناخته مىشود و چه بسا بيشتر محتويات كتب چهارگانه شيعه يعنى كافى، من لايحضره الفقيه، تهذيب و استبصار از همين رسالههاى اربعمائه گرفته شده باشد. (1)
علماى اهل سنت، امام باقر(ع) را از فقهاى مدينه مىشمارند و مىگويند: بدان جهت به او لقب باقر دادهاند كه علم را شكافت و اصول و خفاياى آن را آشكار نمود و به آن توسعه داد. معتقدند سخنان مفيد و متين در حكمت و مواعظ از ايشان رسيده، از آن جمله در نزد آنان منقول است كه: افراد با تقوى، كمهزينهترين و كمخرجترين و در عين حال پر فايدهترين مردم دنيا هستند و اگر چيزى را فراموش كنى آنها تو را بدان تذكّر مىدهند و اگر به ياد داشته باشى، كمكت مىكنند، از حق خدا زياد سخن مىگويند و برپادارنده امر الهى هستند و نيز مىفرمايد: دنيا را مانند منزلى بدان كه ساعتى در آن توقف كرده و سپس از آن كوچ مىكنى، يا مانند ثروتى بدان كه در خواب بدان رسيدهاى و وقتى بيدار مىشوى بهرهاى
1) سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 2، ص 202
از آن نمىبينى. (1)
آنچه كه در اين مختصر مىآيد اندكى از فضايل و مناقب امام باقر(ع) در منابع اهل سنت است كه تقديم رهپويان حضرتش مىگردد. اميد آنكه اين اندوختهها و مودّت به ائمه طاهرين(عليهم السلام) روزى به كارمان آيد كه:
لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (2)«در آن روز كه مال و فرزندان سودى نمىبخشد، مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد».
ابوجعفر، امام محمدباقر(ع) پنجمين آفتابى است كه بر افق امامت جاودانه درخشيد. امام باقر(ع) در سال 57 هجرى در شهر مدينه، ديده به جهان گشود (1)اما درباره روز ولادت ايشان بين تاريخنويسان اختلاف نظر وجود دارد، برخى آن را اوّل ماه رجب دانستهاند (2)ولى مشهور تاريخ نويسان، تاريخ ولادت ايشان را سوم ماه صفر مىدانند. (3)
امام سجاد(ع) اين فرزند خجسته فال را به پاسداشت نام و نياى بزرگوارش، حضرت ختمى مرتبت «محمد» ناميد. جابر بن عبدالله انصارى روايت مىكند كه، رسول خدا(ص) به من فرمود: تو يكى از فرزندان مرا درك خواهى كرد كه نام او همنام من است. او مىشكافد علم را شكافتنى و بدين جهت باقر لقب داده شده و معنى باقر شكافنده است. آن حضرت به «جابر» فرمود: چون او را ببينى سلام مرا به او برسان.
در صحيح مسلم از حضرت امام محمد بن على باقر(ع) آمده كه فرمودند: من با جماعتى نزد «جابر بن عبدالله انصارى» رفتم، او بسيار پير شده بود و چشمان او نابينا، از هر يك مىپرسيد كه تو چه كسى هستى؟ تا نوبت به من رسيد، پرسيد تو چه كسى هستى؟ گفتم: من محمد بن على بن الحسينام. بسيار خوشحال شد و گفت: خوشآمدى اى برادرزاده من و مرا نزد خود طلبيد و چون گره بر سينه من بود بازگشود و دست خود را بر سينه من گذاشت. گفتم مرا خبر ده از حج پيغمبر، پس حديث حج را تمام از براى من باز گفت، آن حديث بسيار طولانى است. (1)
محمد بن مسلم اين جريان را به گونهاى ديگر نقل مىكند كه: در كنار جابر بن عبدالله انصارى نشسته بوديم كه امام سجاد(ع) همراه فرزند خردسال خود وارد مجلس شد. امام سجاد(ع) به فرزندش فرمود: عمويت را ببوس، كودك به سوى جابر آمد و پيشانى او را بوسيد. جابر كه در آن روزگار بينايى خود را از دست داده و پير و فرتوت شده بود، پرسيد: اين كودك كيست؟
امام سجاد(ع) فرمود: او فرزندم محمد است.
جابر او را در آغوش كشيد و گفت: اى محمد، رسول خدا(ص) به تو سلام رسانيد.
حاضران(با تعجب) گفتند: از كجا اين سخن را مىگويى؟
جابر گفت: در خانه رسول خدا(ص) بودم، ايشان مشغول سرگرم
1) صحيح مسلم، ج 8، ص 170 و 196
كردن حسين(ع) بود. در اين هنگام، به من رو كرد و فرمود: اى جابر، فرزندم حسين(ع) داراى فرزندى خواهد شد كه نامش على(ع) است و على(ع) نيز صاحب فرزندى مىشود كه نامش محمد است، اگر او را ملاقات كردى، سلام مرا به او برسان و بدان كه پس از ديدار او به پايان زندگى نزديك شدهاى، محمد بن مسلم در ادامه مىگويد: سخن جابر تحقق يافت و پس از مدتى كوتاه از دنيا رفت. (1)
در متون ديگر اهل سنت آمده، جابر تا پيش از اين ديدار، همواره مىگفت: اى باقر، كجايى! تا روزى كه آن حضرت را ملاقات نمود ... (2)
امام محمد باقر(ع) از جانب پدر و مادر، به شجره پاكيزه نبوت منتهى مىگردد. او نخستين مولودى است كه در خاندان علويان از التقاى دو بحر امامت تولّد يافت.
پدر: على بن الحسين، زين العابدين.
مادر: امعبدالله، فاطمه دختر امام حسن مجتبى(ع). (3)
امام باقر(ع) مادر بزرگوار خويش را چنين توصيف كرده است: روزى مادرم كنار ديوارى نشسته بود، ناگهان ديوار ريزش كرد و در معرض ويرانى قرار گرفت، مادرم دست بر سينه نهاد و گفت: به حق مصطفى(ص) سوگند، اجازه فرو ريختن ندارى. ديوار بر جاى ماند تا
مادرم از آن جا دور شد، سپس ديوار فرو ريخت. (1)
از كتب اهل سنت براى امام باقر(ع) القاب متعددى نقل شده است. مانند: باقر.
ابن تيميه بنيانگذار مسلك وهابيت مىگويد: ابوجعفر محمد بن على از نخبگان اهل علم و دين است و بدان دليل كه شكافنده علوم اسلامى بود، باقر ناميده شده است. (2)
ابن خلكان هم در اين باره مىنويسد: ابوجعفر محمد بن زين العابدين ملقب به باقر يكى از ائمه دوازدهگانه در اعتقاد شيعه اماميه و پدر(امام) جعفر صادق(ع) مىباشد و باقر(ع) عالم بزرگ و سيد عظيمى بود و به اين جهت به او باقر گفته مىشد كه علم را شكافت و به آن توسعه داد. (3)
در منابع ديگر از لقب شاكر، هادى و امين هم نام برده شده است. (4)
در منابع تاريخى براى امام باقر(ع) دو همسر و دو ام ولد يعنى كنيزى كه از مولاى خود صاحب فرزند شده باشد، نام بردهاند. همسران عبارتند از: امّ فَرْوَه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر و
ام حكيم دختر اسيد بن مغيره ثقفى.
ولى شمار فرزندان امام را هفت تن برشمردهاند(پنج پسر و دو دختر) كه عبارتند از:
جعفر بن محمد صادق(ع)؛
عبدالله بن محمد كه او برادر تنى امام صادق(ع) و مادرشان ام فروه بود. (1)او يگانه برادر امام صادق(ع) است. مورخان وى را صاحب فضل و صلاح دانستهاند و متذكّر شدهاند كه فردى از بنىاميه به او سم خورانيد و او را به شهادت رسانيد. (2)
ابراهيم بن محمد از امّ حكيم؛
عبدالله بن محمد از ام حكيم؛
على بن محمد؛
زينب بنت محمد؛
ام سلمه.
البته بعضى از مورخان گفتهاند، امام باقر(ع) دو دختر نداشته است بلكه زينب و ام سلمه در حقيقت دو نام براى يك دختر است. (3)
برخى هم تنها شش فرزند براى امام باقر ذكر كردهاند و بر اين باورند كه امام باقر(ع) فرزندى به نام عبدالله نداشته است. (4)
پس از شهادت امام زين العابدين(ع)، حضرت باقر(ع) به امامت رسيد كه تاريخ آن را سال 95 هجرى يادآور شدهاند.
آن حضرت از نظر سنى بزرگترين فرزند پدرش نبوده است امّا براى تصدّى منصب امامت از ديگر برادران شايستگى بيشترى داشت و پدرش، پيرو فرمان رسول خدا(ع) او را به پيشوايى مردم منصوب كرد. ابن عباس روايت مىكند: روزى مردى يهودى درباره امامان پس از پيامبر اكرم(ص) از ايشان پرسيد: جانشينان شما كيستند؟
پيامبر اكرم(ص) پاسخ داد: جانشين من على(ع) فرزند ابوطالب و پس از او حسن(ع) و بعد حسين(ع) و در پى آن نُه امام از فرزندان حسين(ع) خواهند بود. آن گاه پيامبر اكرم(ص) نام يكايك آنان را بر زبان جارى كرد. (1)
امام باقر(ع) چهرهاى گندمگون و قامتى ميانه و معتدل داشت، در توصيف ايشان آمده كه شبيه رسول خدا(ص) بود و صفات اخلاقى رسول خدا(ص) در ايشان ديده مىشد (2)، بر انگشترى امام(ع) كلمه «العزه لله» نقش بسته بود. (3)
امام باقر(ع) همواره مشغول ذكر خدا بود و كلمه «لا اله الا الله» همواره بر زبانش جارى بود.
ابونعيم اصفهانى به هنگامى كه از امام باقر(ع) در كتابش نام مىبرد او را با اين صفات توصيف مىكند: حاضر، ذاكر، خاشع، صابر، ابوجعفر محمد بن على الباقر(ع). (1)
درباره خشوع فراوان آن امام در برابر خداوند، از «افلح» آزاد كرده امام باقر(ع) آمده كه: با محمد بن على به قصد حج بيرون شدم چون به مسجد درآمد به خانه خدا نگريست و با صداى بلند گريست.
عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت، مردم به شما مىنگرند، اى كاش اندكى صداى خود را پايين بياوريد.
امام(ع) به من فرمود: واى بر تو افلح! چرا نگريم؟! شايد خداى تعالى در اثر اين گريه، بر من به مهربانى بنگرد و فردا در پيشگاهش سرفراز و رستگار شوم.
1) حليةالاولياء، ص 289
افلح گويد: آنگاه امام طواف كرد و سپس آمد نزد مقام ركوع كرد، سپس سر از سجودش برداشت، ديدم كه پيشانى و صورت حضرت از بسيارى اشك، خيس شده است.
افلح مىافزايد: آن حضرت هرگاه مىخنديد مىفرمود: خداوندا بر من خشم مگير. (1)
فرزند بزرگوار محمد بن على(ع) در وصف اخلاص و عبادت پدرش چنين مىفرمايد: پدرم بسيار ذكر خدا مىگفت. من با او مىرفتم و او ذكر خدا مىگفت، با او غذا مىخوردم و او ذكر خدا مىگفت. با مردم سخن مىگفت، اما اين امر او را از ذكر خدا باز نمىداشت، زبانش را مىديدم كه به كامش مىچسبيد و با اين وصف پيوسته از گفتن ذكر «لا اله الا الله» باز نمىايستاد. ما را جمع مىكرد و به ما مىفرمود تا طلوع آفتاب ذكر خدا بگوييم و هر يك از ما را كه مىتوانست قرآن بخواند به تلاوت قرآن فرمان مىداد و هر كه نمىتوانست، مىفرمود، ذكر بگويد. (2)
امام صادق(ع) در ادامه درباره روحيه عبادى پدر مىفرمايد: من بستر پدرم را مىگستردم و انتظار مىكشيدم تا بيايد. چون او به بسترش مىآمد و مىخوابيد من نيز به سوى بستر خود مىرفتم. شبى او دير كرد و من به جستجويش به مسجد رفتم، مردم همه در خواب بودند، ناگهان پدرم را ديدم كه در مسجد به حال سجده است. در مسجد جز
او كس ديگرى نبود. نالهاش را مىشنيدم كه مىگفت: پيراستهاى اى پروردگارا، تو به حقيقت، پروردگار منى، از روى تعبد و بندگى تو را سجده مىكنم.
معبودا! كردار من اندك است پس تو خود آن را برايم دو چندان كن.
بارالها! مرا از شكنجهات در روزى كه بندگانت را برمىانگيزى، در امان نگاه دار و بر من نظر كن كه تو البته توبه پذير و مهربانى. (1)
عطار نيشابورى هم نقل مىكند كه: از يكى از خواص او پرسيدند كه او شب چون مىگذراند؟
گفت: چون از شب لختى برود او از اوراد فارغ شود و به آواز بلند گويد:
الهى و سيدى، شب درآمد و ولايت تصرّف ملوك به سرآمد و ستارگان ظاهر شدند و خلايق بخفتند و به نوم درها فرو بستند و پاسبانان برگماشتند و آنها كه بديشان حاجتى داشتند، فرو گذاشتند.
بار خدايا تو زنده و پاينده و بينندهاى. غنودن بر تو روا نيست و آن كه تو را بدين صفت نداند هيچ نعمت را مقرّ نيست. تو آن خداوندى كه ردّ سائل بر تو روا نباشد، آن كه دعا كند از مؤمنان بر درگاهت، سائل را باز ندارى.
بار خدايا چون مرگ و گور و حساب را ياد كنم، چگونه از دنيا بهره پس از تو خواهم از آن كه تو را دانم و از تو جويم از آن كه تو
1) حلية الاولياء، ص 301
را مىخواهم در حال مرگ بىبرگ و عيش.
اين را مىگفت و مىگريست، تا شبى او را كسى گفت: يا سيدى چند گريى؟
گفت: اى دوست؛ يعقوب را يك يوسف گم شده چنان بگريست كه چشمهايش سفيد شد، من ده كس از اجداد خود يعنى حسين(ع) و قبيله او را در كربلا گم كردهام از آن كى در فراق ايشان ديدهها سفيد كنم و اين مناجات به عربى بود و به غايت فصاحت. (1)
افلح از مواليان امام باقر(ع) مىگويد: با محمد بن على به حج مىرفتيم، چون حضرت وارد مسجدالحرام شد، به خانه خدا نظر كرد و با صداى بلند گريست. به او عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت! مردم شما را نظاره مىكنند، اگر كمى آهستهتر گريه كنيد بهتر است. حضرت فرمود: واى بر تو اى افلح! چرا گريه نكنم، شايد خداوند از اين گريه بر من نظر رحمت نمايد تا بتوانم فرداى قيامت توسط آن رستگار شوم. آنگاه دور خانه خدا طواف كرد و در كنار مقام به نماز ايستاد، ركوع به جاى آورد و چون سر از سجود برداشت، مشاهده كردم كه محل سجدهاش از اشكهاى چشمش مرطوب است. (2)
ابن عساكر هم از مدائنى نقل كرده كه گفت: در حالى كه محمد ابن على بن الحسين در آستانه كعبه ايستاده بود، شخصى اعرابى بر او وارد شد و به حضرت عرض كرد: آيا هنگامى كه خدا را عبادت
مىكنى مشاهده نمودهاى؟ حضرت و كسانى كه دور او بودند، سرها را به زير افكندند، آنگاه حضرت سر خود را بلند كرده و به او فرمود: من خدايى را كه نبينم عبادت نخواهم كرد.
عرض كرد: چگونه او را ديدهاى؟
حضرت فرمود: ديدهها با مشاهده چشمان او را نديده است، بلكه قلبها به حقايق ايمان، او را ديده است. خداوند به حواس درك نمىشود و به مردم قياس نمىگردد، به نشانهها معروف و به علامات توصيف شده است. در قضاوتش ظلم نمىكند. از اشيا جدا و اشيا نيز از او جدا است. هيچ چيز همانند او نيست. اين است آن خدايى كه به جز او خدايى نيست.
اعرابى گفت: خداوند داناتر است كه كجا رسالتش را قرار دهد. (1)
آن حضرت مهمترين اعمال را سه چيز مىدانستند:
الف: ياد خدا، هميشه و در همه حال.
ب: رعايت انصاف.
ج: همراهى و برابرى با برادران ايمانى در مسايل اقتصادى. (2)
حضرت مىفرمود: صاعقهها(آفات و زيانها) هم به مؤمنان اصابت مىكند و هم به غير مؤمنان و تنها در اين ميان كسانى از آسيبصاعقهها در امانند كه قلب و زبانشان به ياد خدا باشد. (3)
ابوحمزه ثمالى از امام باقر(ع) نقل مىكند: خداوند مىفرمايد: هرگاه بندهاى از بندگانم تمام توجه و همت خويش را به سوى من معطوف دارد، من بىنيازى را در جان و روحش قرار خواهم داد و فقر را از پيش چشمانش ريشه كن خواهم ساخت و كارهاى پراكندهاش را سامان مىدهم و برترين سودِ سودآوران را برايش در نظر مىگيرم. ولى هرگاه بندهام همت و توجه خود را به جانبى جز من معطوف دارد، او را به گرفتارىهاى درونش مبتلا مىكنم، فقر و تهيدستى چون جرثومهاى هماره در برابر چشمانش او را تهديد مىكند، كارهايش بىسر و سامان مىشود و ريسمانش را به گردن خودش مىافكنم تا به هر درّهاى كه كشيده شد، كشيده شود. (1)
حضرت در بيانى ديگر مىفرمايد: هيچ چشمى از خشيت و ابهّت الهى نگريد مگر اينكه خداوند، صورت آن گريه كننده را بر آتش حرام سازد و چنانچه قطرههاى اشك بر گونههايش جارى شود به صورتش درماندگى و ذلّت نقش نخواهد بست. هر چيز نزد خداوند پاداش خاصّى دارد جز گريه و قطرههاى اشك از بيم خدا، همانا خداوند به وسيله اين قطرهها، درياهايى از گناه را مىپوشاند و محو مىسازد. (2)
آوازه علوم و دانشهاى امام باقر(ع) چنان اقطار كشور اسلامى را پر كرده بود كه لقب باقرالعلوم يعنى گشاينده دريچههاى دانش و
شكافنده مشكلات علوم به خود گرفته بود.
ابن حجر هيثمى مىنويسد: محمدباقر(ع) به اندازهاى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بىبصيرت يا بدسيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وى را شكافنده و جامع علوم و برافرازنده پرچم دانش خواندهاند. (1)
عبدالله بن عطا هم كه يكى از شخصيتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام(ع) بود، مىگويد: من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و جمعى به اندازه محمد بن على(ع) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم. من حكم بن عتيبه را كه در علم و فقه مشهور آفاق بود، ديدم كه در خدمت محمد باقر مانند كودكى در برابر استاد عاليمقام، زانوى ادب بر زمين زده، شيفته و مجذوب كلام و شخصيت او گرديده بود. (2)
ذهبى درباره امام باقر(ع) جمله زيبايى دارد، او مىنويسد:
«كانَ أَحَدُ مَنْ جَمَعَ بَينَ العِلمِ وَ العَمَل وَالسُؤدَدِ وَ الشَّرَف وَالثِّقَةِ وَالرَّزانَة وَ كانَ أهلًا للِخِلافَه (3)
از كسانى است كه بين علم و عمل و آقايى و شرف و وثاقت و متانت جمع كرده و اهليت براى خلافت داشت».
ابوزهره هم بر مقام و مرجعيت علمى حضرت مهر تأييد مىنهد و مىگويد:
«كان يقصدُهُ مِن ائِمَةِ الفِقهِ وَالحَديثِ كَثيرُون (1)
از بزرگان فقه و حديث، خيلىها به قصد بهرهگيرى علمى پيش حضرتش مىآمدند».
فراوانى و گستردگى روايات امام در زمينههاى فقه، اعتقادات و علوم ديگر اسلامى، سبب شد تا محدثان اهل سنت نيز از آن حضرت نقل حديث نمايند. يكى از معروفترين آنها ابوحنيفه است. او با توجه به اين كه بيشتر احاديث وارده از طريق اهل سنت را نمىپذيرفت، روايات زيادى از طريق اهل بيت و به ويژه امام باقر(ع) نقل كرده است. (2)
به جرأت مىتوان گفت آن چه در زمينه تفسير، كلام، فتوا، احكام حلال و حرام از آن حضرت صادر شده در ميان ائمه طاهرين كم نظير است. حتى حاكمان وقت نيز نمىتوانستند منكر انوار علمى حضرتش باشند.
ابرش كلبى از هشام بن عبدالملك پرسيد: اين كيست كه مردم عراق او را در ميان گرفته و مشكلات علمى خود را از او مىپرسند؟
هشام گفت: اين پيامبر كوفه است، خود را پسر رسول خدا و شكافنده علم و مفسّر قرآن مىداند و در نقلى ديگر گفت: همان كسى
است كه اهل عراق شيفته او هستند. (1)
به راستى همان طور كه عبدالرحمان الشرقاوى مىگويد: امام باقر(ع) اعلم اهل زمان خود به قرآن و تفسير آن و حديث و فقه بود. (2)
در مورد نوآورىهاى امام(ع) نيز «حافظ ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهانى» مىنويسد: از جمله شخصيتهاى مورد استناد و اتكا در منابع حديثى، «ابوجعفر محمد بن على الباقر» است. او از خاندان نبوّت بود و ميان موقعيت والاى دينى و جايگاه رفيع اجتماعى جمع كرده و در زمينه رخدادها و مسائل مستحدثه و نيز موضوعات خطير و مهم صاحب نظر بود، در راستاى بندگى و عبادت خدا اشكها ريخت و از مِراء و درگيرىهاى لفظى و برترىجويانه ديگران را بازمىداشت. (3)
امام(ع) با گروههاى معتزله، خوارج و مرجئه كه در زمان ايشان فعاليت داشتند مناظرات متعددى انجام داد و عقايد نادرست آنان را با بيانى شيوا به همگان شناساند.
مقبوليت ايشان در نزد علماى مذاهب اربعه مشهور است به طورى كه «محمد بن عبدالفتاح الحنفى» بهترين تعبيرها را دارد: محمد بن على بن حسين بن ابىطالب(ع) است كه باقر ناميده شد. كلمه باقر در لغت به معناى شكافنده زمين به منظور آشكار ساختن گنجها و پنهانىهاى آن است. وى را از آن جهت باقر ناميدند كه گنجهاى
پنهان معارف و حقايق احكام و حكمت و لطايف را ظاهر مىساخت. اين نكتهاى است واضح كه جز بر كوردلان مخفى نخواهد بود. (1)
نكتهاى كه شايان توجه است و نبايد آن را از نظر دور داشت اين است كه بينش خاص امام باقر(ع) و ساير ائمه معصومين(عليهم السلام) درباره خلافت و وصايت و تفاوت آراى ايشان در مسائل شرعى و عقيدتى با مذاهب اهل سنت، خلفا و علماى زمان خويش، همواره از عواملى بوده است كه منكران امامت ايشان، شخصيت واقعى آنان را ناديده گرفته و با سكوت از كنار آن گذشتهاند، امّا با اين وصف مىبينيم كه مراتب عالى علمى و عملى امام باقر(ع) در حدّى بوده است كه حتى منكران مقام امامت و ولايت، با همه تلاشى كه در باطل ساختن بينش و عقايد اماميه به خرج مىدادهاند، از مدح و ستايش ايشان لب فرو نبسته و به علم و تقواى عالى آن حضرت اذعان داشتهاند.
شاگردان مكتب امام باقر(ع) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمى، بر فقها و علما و قضات غير شيعى برترى داشتند. از ميان اصحاب امام(ع) چند نفر بيش از ديگران شهرت داشتند و بيش از نيمى از احاديث امام باقر(ع) در جوامع احاديث شيعه از طريق آنها نقل شده است. كسانى مثل زراره بن اعين، معروف بن خربوز، بريد بن معاويه عجلى، ابوبصير اسدى، فضيل بن
1) جوهرة الكلام، سيدمحمود قراغولى بغدادى، حنفى، صص 135- 132
يسار و محمد ابن مسلم از آن جملهاند.
جابر بن يزيد جعفى يكى ديگر از شاگردان معروف بود كه وقتى از امام باقر(ع) حديث نقل مىكرد مىگفت: وصى اوصيا و وارث علم پيامبران، محمد بن على بن حسين(عليهم السلام) براى من چنين حديث فرمود. (1)
ابوحنيفه جابر را فردى بىنظير دانسته و گفته:
«لَيسَ عِندي في الكُوفَة في بابِهِ اكبَر مِنه (2)
از نظر من در كوفه، در نوع خودش، بزرگتر از او شخصيتى وجود نداشت».
امام سجاد(ع) در مناسبتهاى مختلف به امامت فرزندش محمد بن على تصريح مىفرمود: امام على ابن الحسين(ع) در بستر بيمارى و در آستانه وفات بود، فرزندانش محمد، حسن، عبدالله، عمر، زيد و حسين را به گرد خويش فراخواند و فرزندش محمد را وصى خود قرار داد و وى را باقر خواند و امور برادران را بر عهده او نهاد. (3)
دوران امامت امام(ع) با پنج تن از خلفاى اموى معاصر بود. با نگاهى گذرا به عصر امام باقر(ع) درمىيابيم كه پيش از توفان انقلابى كه به حكومت اموى، پس از وفات امام باقر(ع) پايان داد و منجر به روى كار آمدن عباسيان در روزگار امام صادق(ع) شد، سكوت و
آرامشى آكنده از خشم بر جامعه حكمفرما بوده است.
در روايت مفصّلى، امام(ع) درباره تحليل اوضاع سياسى شيعه و فشار خلفا از آغاز تا زمان آن حضرت فرمودهاند: ما اهل بيت از ستم قريش چه بر ما گذشت و شيعيان و دوستان ما از مردم چه ناملايماتى ديدند. زمانى كه رسول خدا(ص) رحلت كرد، اعلان فرمود كه به مردم از خودشان اولىتريم. اما قريش با كمك يكديگر اين امر را از محور آن خارج كردند، آنان براى رسيدن به حكومت با حق و اولويت ما به حكومت استدلال كردند، ولى حق ما را تصاحب نمودند. آنگاه حكومت در ميان قريش دست به دست گرديد تا اين كه دوباره به ما اهل بيت باز گرديد. ولى مردم بيعت ما را شكستند و عليه ما جنگ بپا كردند، به طورى كه اميرالمؤمنين تا هنگامى كه به درجه رفيع شهادت نائل آمد، در فراز و نشيب(تندباد حوادث) قرار گرفته بود و سپس با فرزندش امام حسن(ع) بيعت كرده و وعده وفادارى به او دادند اما به او نيز خيانت ورزيدند و پس از آن، ما به طور مداوم مورد تحقير و قهر و ستم قرار گرفتيم و از شهر و خانهمان رانده و از حقوقمان محروم شديم و مورد قتل و تهديد واقع شديم، به طورى كه امنيت جانى از خود و پيروان ما به كلى سلب شد و دروغگويان و منكران حق به خاطر دروغ و انكارشان، زمينه را مساعد و در سراسر كشور اسلامى به وسيله دروغ و انكارشان به سردمداران جور و ستم و قضات و كاردانان آنها تقرّب جسته و شروع به روايت احاديث دروغ و انتشار آن نمودند، آنها از زبان ما چيزهايى روايت كردند كه نه از زبان ما جارى شده بود و نه به محتواى آنها عمل نموده بوديم، با اين كار
مىخواستند ما را ميان مردم منفور كرده و تخم عداوت و كينه ما را در دل آنان بكارند.
اين سياستى بود كه پس از وفات امام حسن(ع) در زمان معاويه با شدت هر چه بيشتر دنبال مىشد. به دنبال اين تبليغات مسموم، همه جا به كشتار شيعيان پرداخته و با كوچكترين سوء ظنى دستها و پاهاى آنها را مىبريدند.
كسانى كه به دوستى و پيروى از ما معروف بودند راهى زندانها شدند. اموالشان به غارت رفت و خانههايشان ويران شد. اين روش تا روزگار «عبيدالله ابن زياد» روز به روز به شدت خود مىافزود تا آن كه حجّاج بن يوسف در كوفه روى كار آمد. او با انواع شكنجهها به كشتار شيعيان پرداخت و آنان را با هر سوءظن و اتهامى دستگير مىكرد، عرصه بر پيروان ما چنان تنگ شد و كار به جايى رسيد كه اگر كسى را با صفت «زنديق» يا «كافر» توصيف مىكردند، برايش بهتر از آن بود كه او را «شيعه» بخوانند، تا جايى كه كسانى كه به خير و صلاح معروف بودند و شايد هم واقعاً اشخاص پرهيزكار و راستگويى بودند، احاديث شگفتانگيزى در زمينه برترى برخى از حكام گذشته روايت كردند. چيزهايى كه نه خدا چيزى از آنها آفريده بود و نه چيزى از آنها به وقوع پيوسته بود. راويان بعدى حقانيت اين مطالب را باور داشتند زيرا اين نوع مطالب به كسانى نسبت داده شده بود كه به كذب و كم تقوايى معروف نبودند. (1)
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 11، ص 44؛ الامام الصادق، ابوزهره، صص 112- 111
اين روايت، تحليل امام باقر(ع) از وضع سياسى آن دوران و سختگيرىهاى خلفاى اموى نسبت به شيعيان را كه بيشتر آنها در عراق زندگى مىكردند، تشريح كرده است. البته در مكه و مدينه نيز شيعيانى بودند كه شمار آنها نسبت به شيعيان عراق بسيار كمتر بود.
عملكرد حكمرانان معاصر با امام(ع) قابل تأمل است. مروان بن حكم بيش از نه ماه خلافت نكرد و فقط توانست پسرش عبدالملك را وليعهد خويش كند. (1)او فردى بخيل و دنيادوست بود و از ريختن خون انسانها باكى نداشت، حكام او نيز به سان خودش خونريز بودند كه از آنان مىتوان حجاج بن يوسف ثقفى را نام برد.
عبدالملك پيش از رسيدن به خلافت، اهل قرائت قرآن بود، اما پس از رسيدن به خلافت از آن دست برداشت.
ابن ابى عايشه مىگويد: وقتى عبدالملك به خلافت رسيد قرآن را به گوشهاى انداخت و گفت: اين واپسين ديدار من با تو بود. (2)
زورگويى و ستمگرى و عدم روحيه انتقادپذيرى در او، جايى براى عدالت و انصاف باقى نگذاشته بود. وى پس از قتل عبدالله بن زبير- تنها رقيب سياسى خود در مدينه-، خطاب به مردم گفت: ... بدانيد ما آنچه بخواهيم بر شما تحميل مىكنيم و آگاه باشيد، به خدا قسم، آنچه با گردن عمرو بن سعيد كردم، با هر كسى كه راه او را در پيش گيرد خواهم كرد. به خدا سوگند، هر يك از شما پس از اين
سخنانم، مرا دعوت به پرهيزكارى خداوند نمايد گردنش را خواهم زد. (1)
عبدالملك در سال 65 ه. ق به خلافت رسيد و در سال 68 ه. ق مرد و در همان روز فرزندش وليد به خلافت رسيد. او جوانى بسيار بىادب و زورگو و گردنكش بود. (2)
وى در همان روزى كه پدرش مرد، به وصيت او عمل كرد، بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم! بر شما باد فرمانبردارى. هر كس از فرمان من سر باز زند و آهنگ مخالفت ساز كند، سرش را جدا خواهم كرد و هر كس كه عمرى را در خاموشى سپرى نمايد با اجل خويش خواهد مرد. (3)
او از فساد و تباهى باكى نداشت، تا آنجا كه درباره او گفتهاند: سوگند كه زمين از فساد و تباهى آكنده شد. (4)
وليد در نيمه جمادى الاول سال 96 مرد و همان روز را روز جانشينى برادرش سليمان نگاشتهاند، او فردى زبان باز، سخن پرداز و بسيار تجملگرا و اسراف كار بود و به تجملات پوشاك بسيار اهميت مىداد. (5)
وى در سال 99 هجرى درگذشت. امام باقر(ع) او را فردى ستمگر معرفى مىكرد و مىفرمود: سليمان فردى ستمگر و
زورگوست. (1)در دوره خلافت او شيعيان به شدت مراقبت مىشدند.
پس از او عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد. او كارگزاران زورگو را از كار بركنار كرد و افرادى نيكوكار و مردمدار را جانشين آنها نمود. ايام خلافت او هم بيش از دو سال به طول نينجاميد. (2)
از برجستهترين خدمات او بازگرداندن فدك به اهل بيت(عليهم السلام) و براندازى رسم نكوهيده دشنامگويى به حضرت على(ع) بود. (3)وى همچنين به سركوبى خوارج پرداخت.
بنا به قولى، امام باقر(ع) فرمود: او نجيب دودمان بنىاميه است. (4)
از جمع اين دو روايت برمىآيد كه او نسبت به خلفاى بنىاميه تفاوتهاى شگرفى داشت، اما در بازگردانيدن حق مسلّم اهل بيت(عليهم السلام) يعنى خلافت كوتاهى كرد و نتوانست رضايت امامان(عليهم السلام) را به دست آورد.
پس از عمر بن عبدالعزيز، يزيد بن عبدالملك كه جوانى زيرك و شهوتپرست بود و در تمام مدت خلافت عمر بن عبدالعزيز چهره فريبندهاى از خود به نمايش گذاشت تا جايى كه عمربن عبدالعزيز او را به وليعهدى برگزيد به خلافت رسيد. (5)
او تمام كارگزاران عمر بن عبدالعزيز را از كار بركنار و فرمان دستگيرى بزرگانى را كه عمر به مقامى گمارده بود، صادر كرد و
اموال آنان را مصادره و بسيارى را به دار آويخت. (1)
بيشتر اوقات او در شهوترانى و به راه انداختن مجالس عيش و نوش گذشت. خلافت او چهار سال طول كشيد. (2)پس از او، هشام بن عبدالملك به خلافت رسيد. او سياستمدارى زيرك بود و نسبت به دوستداران خاندان ولايت بسيار سختگير بود. هشام مردى بخيل، حسود، پرخاشگر، خشن و بىرحم و بدزبان بود. (3)در زمان او زيد بن على بن الحسين(ع) قيام كرد ولى به سختى سركوب شد و به شهادت رسيد. (4)
امام باقر(ع) نيز با نيرنگ همين حكمران ستمگر مسموم شد و به شهادت رسيد.
امام(ع) در پاسداشت جايگاه زيد فرمود: اين مرد بزرگِ خاندان من و باز پس گيرنده خون بزرگ رادمردان و دودمان من است. (5)
از جمله رهنمودهاى سياسى امام باقر(ع) به پيروان خود، جبههگيرى عليه حاكمان ستمگر و ساكت نبودن در برابر ظلمها و تجاوزهاى آنان است.
بيشترين تلاش امام صرف تربيت افراد كارآمد و نيروهاى متعهد و بيدارگر گرديد. ايشان از شيوههاى مبارزاتى، از نهادينه سازى روش تقيه به خوبى بهره گرفت.
حضرت در مقام عمل با نظر آن دسته كه گمان مىكردند ترك كامل نعمتهاى دنيوى ورع اسلامى و زهد است مقابله مىكرد، حكم بن عُيينه مىگويد: روزى خدمت ابوجعفر(ع) مشرف شدم او را در خانهاى تزيين شده وآراسته يافتم در حالى كه آن حضرت پيراهن مرطوبى بر تن داشت و روى آن، ملحفه رنگارنگى بر دوش انداخته بودند و رنگ ملحفه در دوششان اثر گذاشته بود، داشتم خانه و طرز تزيين آن را تماشا مىكردم كه آن حضرت مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: راجع به وضع اتاق چه فكر مىكنى؟
گفتم: حالا كه شما در اين وضعيت قرار گرفتهايد، من چه مىتوانم بگويم، اما بين ما، اين كار نوجوانان است.
فرمودند: اى حكم! از زينتهايى را كه خدا براى مردم اجازه داده و روزىهاى حلال او را چه كسى حرام كرده؟ اين كه مىبينى از همان قسمتى است كه خدا براى مردم حلال فرموده است و اما اين اتاق را كه مىبينى اتاق همسرم است و اتاق من همان است كه مىشناسى.
همچنين عدهاى فكر مىكردند تلاش براى معاش، كه نشانه فعاليت براى زندگى بهتر است، درست نيست.
محمد بن منكدر يكى از حفّاظ قرآن در عصر امام باقر(ع) در ضمن تمجيد از آن حضرت مىگويد: مىخواستم او را وعظ كنم كه او مرا موعظه فرمود.
سؤال كردند چگونه؟
گفت: روزى از مدينه بيرون آمدم و در صحرا محمد بن على بن الحسين(ع) را ديدم. او در حالى كه تنومند بود در كنار دو غلام سياه كار مىكرد، پيش خود گفتم: سبحان الله پيرمردى از قريش در چنين ساعتى با اين وضعيت براى به دست آوردن دنيا در تلاش است. بايد او را موعظه كنم! نزد او رفته و گفتم:
خداوند تو را حفظ كند، اگر در اين حالى كه هستى اجل تو برسد چه خواهى كرد!
فرمود: اگر در اين حالى كه هستم اجلم سررسد، در حالى كه در اطاعت خدا بودهام از دنيا رفتهام. من با كار كردنم، خودم و عيالم را از محتاج بودن به تو و به مردم حفظ مىكنم. وقتى از سر رسيدن اجل، هراسناك خواهم بود كه اجل مرا در حال نافرمانى خدا دريافته باشد.
گفتم: اى فرزند رسول خدا! راست فرمودى، من مىخواستم تو را موعظه كنم كه تو مرا موعظه فرمودى. (1)
حضرت حتى در انتخاب لباس براى خويش، عزّت و شرافت و زى شايسته را در نظر داشت، به طورى كه گاه لباس فاخر و تهيه شده از خز هم مىپوشيد. (2)
آن حضرت بسيار به قرآن عشق مىورزيد و بدان علاقه نشان مىداد و تحت تأثير آيات آن قرار مىگرفت.
ابان بن ميمون قداح گويد: ابوجعفر(ع) به من فرمود: قرآن بخوان؟
پرسيدم: از كدام سوره بخوانم؟
فرمود: از سوره نهم(توبه).
ابان مىگويد: آمدم كه حواس خود را بر آن سوره متمركز كنم آن حضرت فرمود: از سوره يونس بخوان.
ابان گويد: اين آيه را خواندم:
لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ (1)«براى كسانى كه ايمان آوردند نيكويى و زيادت است و هرگز بر رخسارشان گرد خجالت و ذلّت ننشيند».
امام(ع) با شنيدن اين آيه فرمود: بس است. آنگاه گفت: رسول خدا(ص) فرمود: شگفت نيست كه چه طور وقتى قرآن مىخوانم پير نمىشوم. (2)
او از كتاب پروردگارش، معارف دينى را الهام مىگرفت تا آنجا كه راويان را وامىداشت تا از وى درباره منشأ قرآنى گفتههايش سؤال كنند. ابوالجارود در اين باره ماجرايى نقل كرده است. وى مىگويد: ابوجعفر(ع) فرمود: چون درباره چيزى با شما سخن گفتم مرا از سرچشمه قرآنى آن بپرسيد. سپس فرمود: خداوند از قيل و قال و تباه شدن مال و بسيار سؤال كردن نهى فرموده است.
پرسيدند: اى فرزند رسول خدا اين مورد در كجاى قرآن آمده است.
فرمودند: خداوند عزّوجلّ در كتابش مىفرمايد:
لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ (1)«هيچ خيرى در بسيارى از نجواهاى آنان نيست».
و مىفرمايد:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً؛ (2)
«و اموالى كه خداوند شما را به نگهبانى آن گماشته به دست سفيهان ندهيد».
و نيز مىفرمايد:
لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ؛ (3)
«از چيزهايى مپرسيد كه چون براى شما آشكار شود، بدتان مىآيد و غمناك مىشويد».
امام به اندازهاى بر آيات قرآن تسلط داشت كه مالك بن اعين جهنى شاعر هم عصر امام درباره او سرود: اگر مردم درصدد جستوجوى علوم قرآن برآيند، بايد بدانند كه قريش بهترين داناى آن را دارند و اگر امام باقر(ع) در علوم قرآنى لب به سخن گشايد، فروع زيادى براى آن ترسيم مىكند. (4)
آن حضرت(ع) كاملًا به فرمان خداوند تسليم بود، يكى از اصحابش روايت مىكند كه عدهاى نزد ابوجعفر آمدند، مشاهده كردند فرزند آن حضرت بيمار و خود وى نيز ناراحت و اندوهگين است و آرام و قرار ندارد. ديداركنندگان گفتند: به خدا قسم اگر به وى مصيبتى رسد، مىترسيم از او چيزى ببينيم كه خوش نداريم. بعد از آن ديرى نپاييد كه صداى شيون و زارى از آن خانه بلند شد. در اين لحظه امام باقر(ع) با رويىگشاده و حالتى متفاوت با آنچه پيش از اين داشت، بر ديداركنندگان وارد شد. آنان عرض كردند: فدايت شويم ما از حالتى كه شما پيش از اين داشتيد، مىترسيديم(با مرگ اين كودك) حادثهاى پيش آيد كه موجب اندوه و ناراحتى ما شود.
امام(ع) به آنان پاسخ داد: ما مايليم كسانى كه به آنان علاقه داريم، سالم بمانند و بهبود يابند، اما هنگامى كه فرمان خدا جارى مىشود به آنچه كه او دوست مىدارد گردن مىنهيم. (1)
امام پنجم(ع) از انجام هيچ كردار صالحى فروگذار نمىكرد. در اين باره روايت جالبى از زبان يكى از اصحاب آن حضرت نقل شده است. راوى مىگويد: ابوجعفر(ع) در تشييع جنازه يكى از مردان قريش حاضر شد. من نيز با آن حضرت بودم «عطاء» هم بين آنان بود.
1) حليةالاولياء، ج 6، ص 301
ناگاه زنى فرياد زد. عطاء گفت: اى زن يا خاموش شو يا ما باز مىگرديم. اما زن خاموش نشد و در نتيجه عطاء بازگشت.
راوى مىگويد: به ابوجعفر(ع) گفتم: عطاء بازگشت.
امام پرسيد: چرا؟
گفتم: اين زن فرياد زد و عطاء به او گفت: يا خاموش شو يا ما بازمىگرديم و چون اين زن دست از فرياد برنداشت عطاء هم بازگشت.
امام(ع) فرمود: ما را به نزد آنها ببريد. اگر ما باطلى با حق ببينيم و حق را به باطل واگذاريم حق مسلمانان را ادا نكردهايم. چون بر جنازه نماز گزارده شد، صاحب عزا به ابوجعفر(ع) عرض كرد: بازگرد كه تو پاداش خود را گرفتى، خداوند تو را بيامرزد. تو نمىتوانى راه بروى. امّا آن حضرت باز هم از بازگشت خوددارى ورزيد.
به آن حضرت عرض كردم: صاحب عزا به شما اجازه بازگشت داد و من حاجتى دارم كه مىخواهم آن را از شما درخواست كنم.
آن حضرت پاسخ داد: من با جنازه مىروم، ما به اجازه او نرفتيم و به اجازه او هم باز نمىگرديم، بلكه اين فضل و پاداشى است كه ما آن را طلب كرده بوديم. انسان تا آن اندازه كه به دنبال جنازه مىرود پاداش آن را دريافت مىكند. (1)
1) حلية الاولياء، ص 301
معاشرت آن حضرت با برادران دينىاش در نهايت ادب و بزرگوارى بود. براى مثال، ابوعبيده از ادب امام باقر(ع) به هنگام سفر روايت مىكند: من رفيق راه ابوجعفر(ع) بودم. ابتدا من سوار مىشدم و سپس آن حضرت. پس چون هر دو بر پشت مركب سوار مىشديم، سلام مىكرد و احوال مىپرسيد، مانند كسى كه انگار تا اين لحظه دوستش را نديده بود و با من مصافحه مىكرد و به هنگام پايين آمدن، پيش از من فرود مىآمد و چون هر دو قرار مىيافتيم، سلام مىداد و احوالپرسى مىكرد، چنان كه گويى تازه دوستش را ديده است.
به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا كارى مىكنى كه پيشينيان ما چنين نكردهاند و اگر حتى يك بار هم اين كار را بكنند، بسيار است.
امام(ع) فرمود: آيا نمىدانى در مصافحه چه چيزى(نهفته) است؟ دو مؤمن كه به يكديگر برخورد مىكنند و يكى از آنها با ديگرى مصافحه مىكند گناهان آن دو فرو مىريزد چونان كه برگ از درخت مىريزد و خداوند تا زمانى كه آن دو از هم جدا شوند، به آن دو مىنگرد. (1)
آن حضرت در رفتار با مردم، نكوكار و عفيف و پاكدامن بود و مىفرمود: صلاح تمام زندگىها و معاشرتها يك پيمانه پر است كه
1) حليةالاولياء، ص 289
دو ثلث آن زيركى و يك ثلث آن تغافل است. (1)
رفتار آن حضرت با مستضعفان با نرمى و مهربانى همراه بود. فرزندش امام صادق(ع) در اين باره فرمودند: هنگامى كه كارى را تماماً به غلامان خود مىسپاريد و بر آنان سنگين مىآيد، با ايشان در بردن آن همكارى كنيد آن حضرت فرمود: پدرم امام باقر(ع) به خدمتكاران خود دستورى داد مثل شما پس مىنگريست اگر آن بار سنگين بود مىگفت بسم الله و و با آنان همكارى مىكرد و اگر سبك بود از آنان دور مىشد. (2)
اسود بن كثير مىگويد: نزد محمد بن على(امام باقر(ع)) از فقر و جفاى برادران شكايت نمودم. حضرت فرمود: بدبرادرى است كسى كه تو را در حال بىنيازى رعايت نموده و در حال فقر تو را رها مىنمايد. آنگاه به غلام خود دستور داد تا كيسهاى كه در آن هفتصد درهم بود آورد و به او فرمود: اين را خرج كن، هرگاه تمام كردى مرا خبر ده. (3)
ابوالفرج اصفهانى هم از ابوبكر حضرمى نقل مىكند كه گفت: براى كميت از(امام) ابى جعفر محمد بن على(ع) در ايام تشريق در سرزمين منا اجازه گرفتم تا بر حضرت وارد شود. حضرت فرمود: اى
كميت! در اين «ايام معلومات» ذكر خدا كن. كميت بار ديگر خواسته خود را تكرار كرد. حضرت بر او رقّت نمود و فرمود: اشعارت را قرائت كن، كميت قصيده خود را قرائت كرد تا به اينجا رسيد:
يصيب به الرامون عن قوس غيرهم فيا آخراً أسدى له الغى أوّل
حضرت دستان خود را به طرف آسمان بلند كرد و عرضه داشت: بار خدايا! كميت را مورد مغفرت خود قرار ده.
صاعد، غلام كميت مىگويد: روزى بر ابىجعفر محمد بن على وارد شديم، حضرت به ما هزار دينار و يك لباس داد. كميت به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند! من به جهت دنيا شما را دوست نداشتهام و اگر دنيا را مىخواستم نزد كسانى مىرفتم كه مال در دستان آنان است وليكن شما را به جهت آخرت دوست دارم، لباسى را كه با بدن مطهر شما تماس پيدا كرده، جهت تبرّك قبول مىكنم ولى مال را نمىپذيرم، لذا مال را رد كرده و لباس را پذيرفت. (1)
امام باقر(ع) دنيا را سراى گذر مىدانستند و از زرق و برق آن دورى مىنمودند. يكى از ياران حضرت به نام «جابر بن يزيد جُعفى» مىگويد: روزى محمد بن على(ع) به من فرمود: اى جابر، اندوهگينم و دلم گرفته است.
گفتم: اندوهتان به خاطر چيست؟
1) الأغانى، ج 15، ص 126
فرمود: اى جابر، كسى كه لذت شراب ناب الهى در دلش باشد، از غير خدا روى برتافته و دلش گرفتار او مىشود. اى جابر! مگر اين تحفه دنيا چيست، مگر دنيا جز مركبى كه بر آن سوار شوى يا لباسى كه مىپوشى و يا همسرى كه اختيار مىكنى، چيز ديگرى هم هست؟
اى جابر، خداجويان بر اين دنيا تكيه نمىكنند و به آن دل نمىبندند و خيال خود را از آخرت خوش نمىدارند. دلفريبىهاى دنيا، دل آنان را هرگز از ياد خدا باز نمىدارد، گوش آنان را بر ذكر خدا نمىبندد و زرق و برق دنيا چشمشان را از ديدن نور الهى كور نمىكند. از اين روست كه نيكان پاداش دريافت مىكنند و رستگار مىشوند. پس بكوش آنچه خدا نزد تو از دين و حكمتش به زينهار گذاشته پاس دارى. (1)
حضرت در كلامى شيوا و پرمايه فرمودند: دنيا را مانند كاروان سرايى فروگذار كه پيامبر(ص) فرموده: مَثَل من و دنيا مثل سوارى است كه ساعتى زير سايه درختى فرود مىآيد و برمىخيزد و از آنجا مىرود. (2)
هر چند امام(ع) داراى عائله زياد و زندگى سادهاى بود امّا ميان مردم به بخشندگى و كرامت مشهور بود همواره به نيازمندان احسان مىنمود. در بخششها، هميشه شأن و مرتبه افراد را در نظر مىگرفت و
به اندازهاى كمك مىكرد كه نه موجب اسراف و زيادهروى و نه سبب تحقير و پايين آمدن شأن او شود.
شدت علاقهمندى ايشان به دستگيرى محرومان، گاهى او را بر آن مىداشت كه به سان نياكان پاكش به نيازمندىهاى زندگى خود بىاعتنايى كند و تا جايى كه توان دارد به نيازمندان احسان نمايد.
عبدالعزيز سيدالأهل از علماى اهل سنت مىنويسد: اما از لحاظ علم، او علم را از عبادت گرانبهاتر و ارزندهتر مىدانست و اما از نظر زهد، نظرش درباره دنيا همان نظر جدش(ع) بود. اما از لحاظ جود و سخاوت با اين كه عائله زيادى داشت و از لحاظ امكانات مالى متوسط بود، ولى آن قدر سخاوتمند و بخشنده بود كه فقيرى را از فقر نجات مىداد و صدها و بلكه هزاران درهم احسان مىكرد و اگر شخص را مستحق زيادتر مىديد، هر چه در توان داشت، احسان مىنمود. (1)
امام باقر(ع) همواره توصيه مىنمود اگر نيازمندان به شما روى آوردند آنان را با بهترين نامها و عنوانها صدا بزنيد. (2)
او از فقهاى مدينه بود و بدان جهت او را باقر لقب دادند كه علم را شكافت و اصول و خفاياى آن را آشكار نمود و به آن توسعه داد او يكى از ائمه دوازدهگانه به اعتقاد اماميه است. (1)
به محمد بن على زين العابدين بن حسين(عليهم السلام) «باقر» گفته مىشود براى اين كه علم را شكافت و از راهى رسا به آن وارد شد. (2)
ابوجعفر محمد بن على(ع) فردى درست كردار و راستگو بود كه احاديث زيادى نيز از او روايت شده و هرگز كسانى كه از او روايت كردهاند با او به مجادله برنخاستند. (3)
ابوجعفر محمد بن على(ع) در برگيرنده دانش، رفتار نيكو، بزرگ منشى، انسانيت، راستگويى و متانت در رفتار بود و شايستگى جانشينى رسول خدا(ص) را داشت. او كسى بود كه علم را شكافت و با پنهان و آشكارش آشنا شد. او پيشوا، مجتهد، تالى كتاب خدا و بلندمرتبه بود، به او نيز ارادت داريم چرا كه صفات كمال را در او يافتهايم. (1)
ابوجعفر الباقر(ع) از تابعين ارجمند است و يكى از بزرگان علمى است كه برجستگى بسيارى از نظر رفتار، بزرگ منشى و شرف دارد. او يكى از پيشوايان دوازدهگانه شيعه است كه هيچ بزرگى در ارجمندى به او نمىرسد و بسيار فراتر از آنچه در گستره وهم و خيال بگنجد، جايگاه دارد. (2)
ابوجعفر الباقر(ع) پنجمين امام از پيشوايان دوازدهگانه اماميه است. او مردى پارسا و عابد بود و آرا و اقوال بسيارى از وى در زمينه تفسير قرآن و ديگر علوم در دست است. (3)
او محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب ابوجعفر الباقر(عليهم السلام) است كه از تابعين ارجمند و بسيار بلندمرتبه است و يكى از شخصيتهاى برجسته امت اسلامى در دانش و بزرگى به شمار مىآيد
و از جمله امامان دوازدهگانه شيعه مىباشد. (1)
ابوجعفر محمد الباقر بن على بن الحسين بن على بن ابىطالب(عليهم السلام) از دانشمندان مدينه بود و بسيارى چون ابوسعيد خُدرى و جابر از او روايت كردهاند. او را باقر مىناميدند، زيرا علم را شكافته بود، اصل آن را مىشناخت و با ناپيداى آن آشنا بود و هم او بود كه دامنه دانش را گسترش داد. (2)
او با كثرت عيال و متوسط الحال بودن در مال، معروف به فضل و احسان بود. (3)
از آن حضرت كرامات بسيار و خرق عادات بىشمار در كتب معتبر آمده است: از آن جمله ابوبصير روايت مىكند كه، نزديك ابوجعفر امام محمد باقر(ع) بودم و گفتم: شماييد وارثان رسول خدا؟
گفت: آرى.
گفتم: اكنون شما قادريد بر آن كه مردگان را زنده كنيد و آن كه داروى برص را بسازيد؟
گفت: آرى به فرمان خداى تعالى. آن گاه به من گفت: نزديك من بيا يا ابامحمد.
نزديك وى شدم، دست به روى چشم من ماليد، چشمم روشن گشت چنان كه آفتاب بديدم و زمين و خانهها و هر چه در آن خانه بود بديدم. آنگاه مرا گفت: دوست مىدارى كه همچنين باشى و تو را باشد آنچه مردمان را بود و بر تو بود آنچه بر ايشان بود روز قيامت، يا همچنان كورى كه بودى و تو را بود بهشت خالص؟
گفتم: همچنان شوم كه بودم. وى دست بر چشم بسود همچنان شدم كه بودم. (1)
ابن صباغ مالكى از يكى از اهل دانش و نيكوكارى نقل مىكند كه گفت: من بين مكه و مدينه بودم كه ناگهان شبحى را در بيابان مشاهده كردم كه گاهى ظاهر و در وقتى غايب مىشد، تا اينكه به من نزديك شد، دقت كردم ديدم نوجوانى هفت يا هشت ساله است. بر
1) نورالابصار، ص 168
من سلام نمود و من نيز جواب سلام او را دادم، گفتم: از كجا مىآيى اى نوجوان؟!
فرمود: از جانب خداوند.
عرض كردم: به كجا مىروى؟
فرمود: به سوى خداوند.
عرض كردم: زاد و توشه تو چيست؟
فرمود: تقوا.
عرض كردم: تو كيستى؟
فرمود: مردى از عرب.
عرض كردم از كدامين عرب؟
فرمود: از قريش.
عرض كردم: توضيح بده كه پسر چه كسى هستى؟ خداوند تو را عافيت دهد.
فرمود: من مردى هاشمى هستم.
گفتم: براى من معين كن.
فرمود: من مردى علوى هستم. آنگاه بعد از قرائت اشعارى فرمود: من ابوجعفر محمد بن على بن الحسين بن على بن ابىطالبم.
سپس نگاه كردم و كسى را نديدم و ندانستم كه به زمين فرو رفت و يا به آسمان پر كشيد. (1)
1) فصول المهمه، ص 220
بغض و كينه فرزندان اميه نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) تمام شدنى نبود و شعله آن كم و بيش مىشد. در دوره هشام بن عبدالملك اين كينهورزى شدت يافت و هشام براى عملى ساختن توطئه خود، از نيروهاى مورد اطمينان خويش بهره جست. او ابراهيم بن وليد را كه بعدها به خلافت رسيد، به استخدام گرفت و او نيز امام(ع) را با برنامهاى خائنانه به شهادت رسانيد. به طور مسلم اين واقعه در دوران خلافت هشام رخ داد، زيرا خلافت هشام از سال 105 تا سال 125 هجرى استمرار داشته و امام(ع) نيز در همين اثنا به شهادت رسيده است. در سال رحلت امام آراى متفاوتى وجود دارد بعضى آن را در سال 114 ق و دستهاى آن را در سال 117 ق (1)بعضى 115 ق (2)و برخى سال 118 ق (3)و عدهاى هم تاريخهاى ديگرى را نقل
كردهاند. هشام در كابوس خود قتل امام(ع) را مىديد و راه حل مناسبى براى اجراى آن مىجست تا به طور غيرمستقيم و پنهانى نقشه شوم خود را عملى كند. از اين رو، بعضى، هشام بن عبدالملك را عامل شهادت آن حضرت دانستهاند و بعضى ديگر ابراهيم بن وليد را مأمور اجراى نقشه مىشمارند. (1)
برخى نوشتهاند، هشام از مخالفت زيد بن حسن(كه بر سر ميراث پيامر(ص) با امام اختلاف داشت) بهره گرفت تا به وسيله او امام(ع) را به شهادت برساند و بدين ترتيب، قتل امام باقر(ع) را بر گردن او بيندازد.
از اين رو با طرح نقشهاى پليد اسبى را كه كه زين آن را با سمّ بسيار مهلكى آغشته شده بود توسط زيد بن حسن به امام هديه كرد. زيد اسب را به منزل امام(ع) برد و امام با ديدن او فرمود: واى بر تو اى زيد! چه سنگين است آنچه مىخواهى انجام دهى و آنچه(به عنوان هديه) در دست دارى ... آن گاه امام سوار بر اسب شد و سمّ به بدن امام راه يافت. پاهاى امام متورم شد و پس از سه روز به شهادت رسيد. (2)
گفته مىشود كه در زمان ابراهيم بن وليد بن عبدالملك او را سم دادند. (3)
همانطور كه گذشت در تاريخ شهادت امام اختلاف است، ولى
بيشتر منابع معتبر آن را هفتم ذىحجة سال 114 هجرى و سن شريف ايشان را به هنگام شهادت 58 سال نگاشتهاند.
ابن صباغ مالكى مىگويد: امام باقر(ع) وصيت نمود تا در لباسى كه در آن نماز به جاى مىآورده، كفن شود. و از فرزندش جعفر صادق(ع) روايت شده كه فرمود: در آن روزى كه پدرم از دنيا رحلت نمود، من نزدش بودم. حضرت به امورى در غسل و تكفين و دخول در قبرش وصيت نمود. (1)
امام باقر(ع) پس از شهادت، در قبرستان بقيع، كنار مرقد پدر بزرگوارش امام سجاد(ع) و عموى پدرش حسن بن على(ع) مدفون گرديد. (2)
درود خدا بر او باد روزى كه به دنيا آمد و روزى كه مسموم از دنيا رفت و آن روز كه برانگيخته خواهد شد.
كتابهاى معارف سرشار از كلمات گرانسنگ آن حضرت است. تنها پرتوى از آن سخنان نورانى را پيش روى خوانندگان مىنهيم.
آن حضرت فرمود: سخن پاك را از هر كس كه مىگويد، فراگيريد اگرچه خود بدان عمل نمىكند، زيرا خداوند مىفرمايد:
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ (1)«بندگانى كه سخنان را مىشنوند و از بهترين آن پيروى مىكنند، آنانند كسانى كه خدا هدايتشان كرده است».
«ايّاكُم وَالخُصُومَة فَانَّها تُفسِدُ القَلبَ وَتُورِثُ النِّفاق (2)
از خصومت و درگيرى بپرهيزيد زيرا اين خصومت قلب را فاسد و نفاق را به ارث مىگذارد».
حضرت درباره پرهيز از ستيز و خصومت عقيدتى در سخنى ديگر فرمودند:
«لا تُجالِسُوا اصحابَ الخُصُومات فَانَّهُمُ الَّذينَ يَخُوضُونَ في آياتِ الله (3)
با جدالگران و ستيزهجويان در مباحث عقيدتى، همنشين نشويد، زيرا اينان همان كسانى هستند كه در آيات الهى به ناروا سؤالتراشى كرده و ايراد مىگيرند».
حضرت به رسيدگى و مروّت نسبت به دوستان عنايت ويژهاى داشتند به طورى كه سلمى يكى از خدمتكاران خانه امام
باقر(ع) مىگويد:
«كان يدخل عليه اصحابه، فلا يخرجون من عنده حتى يطعمهم الطعام الطيب ويكسوهم الثياب الحسنه ويهب لهم الدنانير، فاقول له في ذلك ليقل منه فيقول: يا سلمى ما حسنة الدنيا الّا صلة الاخوان والمعارف وكان يصل بالخمسمأة (1)
برخى از دوستان و آشنايان امام باقر
(ع)
به ميهمانى آن حضرت مىآمدند و از نزد وى بيرون نمىشدند مگر اين كه بهترين غذاها را تناول كرده و چه بسا گاهى لباس و پول از آن گرامى دريافت مىكردند. سلمى مىگويد: گاهى من با امام در اين باره سخن مىگفتم كه مخارج خود را در اين زمينه كاهش دهند، امّا امام
(ع)
مىفرمود: اى سلمى! نيكى دنيا، رسيدگى به برادران و دوستان و آشنايان است و گاهى حضرت پانصد تا هزار درهم هديه مىداد».
«عن جابر- يعني الجعفي- قال: قال لي محمد بن عليّ: يا جابر! انّي لمحزن وانّي لمشتغل القلب. قلت ولم حزنك وشغل قلبك؟ قال يا جابر! انّه من دخل قلبه صافي خالص دين الله شغله عمّا سواه. يا جابر! ما الدنيا وما عسى ان تكون، هل هو الا مركب ركبته وأو ثوب لبسته أو امرئة اصبتها، يا جابر! ان المؤمنين لم يطمئنوا الى الدّنيا لبقاء فيها ولم يأمنوا قدوم الاخرة عليهم ولم
1) فصول المهمه، ص 197
يصمّهم عن ذكر الله ما سمعوا بآذانهم من الفتنه ولم يعمهم عن نورالله ما رأوا باعينهم من الزّينه ففازوا بثواب الابرار. إنّ اهل التقوى ايسر اهل الدّنيا مؤونة واكثرهم لك معونة. ان نسيت ذكروك وان ذكرت اعانوك، قوّالين بحقّ الله، قوّامين بأمر الله، قطعوا محبّتهم لمحبّة الله عزّوجلّ ونظروا الى الله عزّوجلّ والى محبته بقلوبهم وتوحشوا من الدنيا لطاعة مليكهم وعملوا انّ ذلك منظور اليهم من شأنهم فانزل الدنيا بمنزل نزلت به وارتحلت عنه أو كمال اصبته في منامك، فاستيقظت وليس معك منه شيء واحفظ الله
تعالى ما استرعاك من دينه وحكمته (1)جابر جعفى مىگويد: امام باقر(ع) به من فرمود: اى جابر! من در غم و اندوهم و قلبم نگران و پريشان است.
عرض كردم: اندوه و نگرانىتان براى چيست؟
امام(ع) فرمود: اى جابر! كسى كه دين خالص و ناب الهى در قلبش راه يافته باشد از غير خدا روى تافته و قلبش تنها متوجه خداوند است. مگر دنيا چيست و چه مىتواند باشد! آيا دنيا جز همين مركبى است كه بر آن سوار مىشوى يا لباسى است كه مىپوشى يا همسرى كه به او رسيدهاى!
اى جابر! مؤمنان دل به بقاى دنيا نبستهاند و خود را از قرار گرفتن در آستانه آخرت، ايمن نمىپندارند، فتنهها و نيرنگهاى دنيا، گوششان را از شنيدن ذكر خدا كر نكرده و جلوههاى زندگى دنيا، چشمشان را از ديدن نور الهى، كور نساخته است. از اين رو،
1) حلية الاولياء، ج 3، ص 182؛ مطالب السؤول، ص 80
پاداش نيكان را دريافت كرده و به رستگارى رسيدهاند.
همانا تقواپيشگان، از همه مردم دنيا كمخرجترند و در خدمت به ديگران از همه پيشتازتر و كوشاتر. اگر ارزشهاى الهى را از ياد ببرى، آنان تو را به ياد مىآورند و اگر به ياد خدا باشى تو را در اين راستا، يارى مىدهند، زبانشان همواره گوياى حقوق الهى است و تمامى وجودشان برپادارنده فرمانهاى خداست. با محبت حق، از هر محبّتى چشم پوشيدهاند و با قلبشان به خدا و محبّت او چشم دوختهاند. در راستاى اطاعت فرمانرواى هستى، با دنيا بيگانهاند(و براى دنيا به مخالفت با مالك و فرمانرواى جهان برنمىخيزند). مىدانند كه زندگى دنيا، يكى از مراحل حيات مستمر آنان است، بدين جهت دنيا را چونان منزلى در گذرگاه مىبينند كه لختى بر آن فرود آمده و ناگزير بايد از آن خارج شوند.
اهل تقوا، دنيا را همانند ثروتى مىدانند كه در خواب به چنگ آمده است و به گاه بيدارى، از آن ثروت، هيچ اثرى نباشد. پس بكوش! تا قوانين و ارزشهايى كه خداوند در پرتو دين در اختيارت نهاده، نگهبان باشى».
حضرت در كلامى ديگر در مورد عبادت و بندگى خدا مىفرمايد:
«ما عَبَدالله بِشَيءٍ افضَل مِن عِفَّةِ بَطنٍ وَفَرجٍ (1)
خداوند مورد عبادت و بندگى قرار نگرفته است به چيزى كه برتر و شريفتر از عفت شكم و شهوت باشد».
1) البدايه والنهايه، ج 9، ص 312
امام باقر(ع) به دعا و نيايش به عنوان رشته اتصال به خالق متعال و گرهگشاى مشكلات توجه ويژه داشتند و مىفرمودند:
«ما مِن شَيءٍ أَحَبّ الَى اللهِ عَزَّوَجَلّ مِن أَن يُسئَلَ وَما يُدفِعُ القَضاءَ الَّا الدُّعاء (1)
هيچ چيز به اندازه دعا و درخواست از خداوند مورد پسند او نيست و چيزى نمىتواند سرنوشت را تغيير دهد مگر دعا و تمنّا از درگاه الهى».
حضرت در سخنى ديگر مىفرمودند:
«نَدعُوا اللهَ فيما نُحِبُّ فَاذا وَقَعَ الَّذي نُكرِهُ لَم نُخالِف اللهَ عَزَّوَجَلَّ فيما احِبّ (2)
ما براى خواستههاى خويش و آنچه دوست داريم به درگاه خدا دعا مىكنيم و از او مىخواهيم ولى زمانى كه خلاف انتظار و آرزوى ما چيزى رخ داد، با خواست خداوند و انتخاب او مخالفت نمىكنيم».
امام باقر(ع) درباره ارج و اهميت علما مىفرمايد:
«وَاللهِ لَمَوْتُ عالِمٍ احَبُّ الى ابليسَ مِنْ مَوتِ سَبعينَ عابِداً (3)
به
خدا سوگند! مرگ يك عالم، نزد ابليس، از مرگ هفتاد عابد، دوست داشتنىتر است».
امام باقر(ع) همچنين در سخنى ديگر درباره حُسن خلق با برادران ايمانى مىفرمايد:
«مَن اعطَى الخُلقَ وَالرِفقَ فَقَد أعطَى الخَير كُلّه وَالرّاحَة وَحُسن حالِهِ في دُنياهُ وَآخِرَتِهِ وَمَن حَرُمَ الرِّفقَ وَالخُلقَ كانَ ذلكَ لَهُ سَبيلًا إلى كُلِّ شَرٍّ وَ بَليَّةٍ الّا مَن عَصَمَهُ اللهُ تَعالى (1)
به كسى كه اخلاق نيك و روحيه رفق و مدارا، عطا شده باشد در حقيقت همه ارزشها و آسايشها عطا شده است و وضع او در دنيا و آخرت نيك خواهد بود و آن كس كه از اخلاق نيك و روحيه مدارا محروم باشد، اين محروميت راهى است به سوى هر بدى و بلا مگر آنكه چنين فردى به امداد الهى از بدىها بازداشته شود».
حضرت درباره اهميت برادرى در سخنى به ياد ماندنى مىفرمايد:
«يُدخِلُ أَحَدكُم يَدَهُ في كُمِّ صاحِبِهِ فَيَأخُذُ ما يُريد؟ قالَ قُلنا لا. قالَ فَلَستُم بِاخوانٍ كَما تَزعَمُون (2)
آيا شما به گونهاى با هم يكدل هستيد كه يكى از شما دست در جيب دوست خود فرو برد و
آنچه لازم دارد، بردارد؟ حاضران گفتند: خير، ما اين چنين نيستيم. امام فرمود: پس شما آنگونه كه فكر مىكنيد برادر نيستيد».
حضرت در خصوص ردّ ادّعاى مهدويت كه بعضىها به وى نسبت داده بودند فرمود:
گمان مىكنند كه من مهدى موعودم، ولى من به پايان عمر خويش نزديكترم تا به آنچه ايشان مدعى هستند و مردم را به آن مىخوانند. (1)
و سخن آخر از امام باقر(ع) در اين بخش درباره نهى از كسالت و بىحوصلگى است. ايشان خطاب به فرزندشان مىفرمايد:
«يا بُنَيَّ! ايّاكَ وَالكَسَلَ وَالضَّجر فَانَّها مِفتاحُ كُلِّ شَرٍّ انَّكَ ان كَسَلتَ لَم تُؤَدِّ حَقاً وَان ضَجَرتَ لَم تَصبِر عَلى حَقّ (2)
فرزندم! بپرهيز از كسالت و بىحوصلگى، زيرا اين دو كليد هر شرّند. چه، اينكه اگر بىحال و سست باشى هيچ حقّى را ادا نخواهى كرد و اگر بىحوصله و كمطاقت و رنجور باشى بر هيچ حقى پايدار و شكيبا نخواهى بود».
امام صادق(ع) بيشترين نقش را در تبيين معارف اسلامى در زمينه حديث، فقه، كلام و تفسير و ... ايفا كرده است. آن بزرگوار به دليل شرايط اجتماعى- سياسى آن دوران، فعاليت اصلى خود را حول محور فعاليتهاى علمى- فرهنگى هدايت كرد.
امام صادق(ع) پيوسته اصحابش را به تفقه در دين فرا مىخواند. ايشان شاگردان بسيارى در علوم مختلف تربيت كردند.
از روشهاى امام(ع) جويا شدن از ديدگاههاى مخالفان و عامه، تشويق به جدال احسن و نهى از جدال غير احسن، تأكيد بر نوشتن احاديث و علوم، تأكيد بر بينش عقلى، برترى دادن دانش بر عبادت، توجه به درايت و فهم احاديث، نهى از نقل اسرائيليات، اجازه دادن براى برگزارى مناظره و تأكيد بر تخصص اصحاب، بهرهگيرى از روشهاى علمى رايج و نهى از قياس و مانند آن بود.
آن حضرت، در امور سياسى نيز به علت وجود خفقان و شدت عمل حاكمان، راه تقيه را در پيش گرفتند.
از آنجا كه اهل بيت(عليهم السلام) عِدل و هماهنگ با قرآن معرفى شدهاند، همه مسلمانان- شيعه و سنى-، براى اهل بيت(عليهم السلام) كه همان
عترت پيامبرند، احترام خاصى قائلند و بر اساس نص صريح قرآن، محبت و احترام به آنان را بر خود واجب مىدانند. از اين رو علماى بزرگ اهل سنت، اهل بيت(عليهم السلام) را در كتابهاى خود با القاب و اوصافى شايسته ستوده و از آنان به عنوان پيشوا ياد نمودهاند. امام صادق(ع) نيز به عنوان مرجع علمى و دينى، مقبوليت عمومى در بين اهل سنت دارد و بزرگانى همچون مالك بن انس، ابوحنيفه و ديگران از محضر ايشان فيض بردهاند. جاحظ يكى از علماى اهل سنت در مورد حضرت مىگويد: جهان از علم و فقه جعفر بن محمد سرشار شد. (1)
و ابوزهره نيز مىنويسد: علماى اسلام با تمام اختلاف نظرها و تعدد مشربهايشان، در فردى غير از امام صادق(ع) و علم او اتفاق نظر ندارند. (2)
احمد بن تيميه حرانى او را از برگزيدگان اهل علم و دين مىشمارد. (3)
و جاحظ به گونهاى ديگر بر اعلميت او صحه مىگذارد و مىگويد: جعفر بن محمد، آن كس است كه علم و فقهش دنيا را پر كرده است و گفته مىشود كه ابوحنيفه و سفيان ثورى از شاگردان او بودند و تلمّذ اين دو تن در اثبات عظمت علمى او كافى است. (4)
آنچه كه در پى مىآيد، مختصرى از ديدگاههاى اهل سنت نسبت به صادق آل محمد، امام ششم(ع) مىباشد كه با مراجعه به كتابها (1)فراهم آمده است و اين نشانگر نوعى باور مشترك به قداست و مقام شامخ اهل بيت عصمت و طهارت از منظر فريقين مىباشد. اميدواريم مورد استفاده زائران بقيع قرار گيرد. ان شاءالله ...
1) همچون امام صادق از ديدگاه اهل سنت(مهدى لطفى) و امامان اهل بيت در گفتار اهل سنت(داود الهامى) و فضايل اهل بيت از ديدگاه اهل سنت(على اصغر قربانى)
تاريخ نگاران اهل سنت درباره تاريخ ولادت امام صادق(ع) اختلاف كردهاند، ابن خلكان در وفيات الاعيان، ولادت آن حضرت را در هشتم رمضان سال 80 هجرى نقل كرده. (1)و بنابر قولى هم سال 83 ه. ق را در نظر گرفته است. (2)قول مشهور شيعه، ولادت حضرت در روز هفدهم ربيع الاول سال 83 ه. ق، مصادف با روز ولادت رسول خدا(ص) است.
مادر آن حضرت، بانوى جليله فاطمه مكنّى به امّفروه است كه دختر قاسم بن محمد بن ابىبكر است پدر بزرگوارش محمد، كنيهاش ابوجعفر و ملقب به باقر بود.
عالم معروف اهل سنت، احمد بن سنان در مورد پدر حضرت مىنويسد: او را بدان جهت «باقر» ناميدند كه علم را شكافت و گفتهاند براى اين ملقب به باقر گرديد، زيرا جابر بن عبدالله انصارى از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه به او فرمود: تو زنده مىمانى تا فرزندى از
فرزندان حسين(ع) را كه هم نام من است ديدار كنى، او علم را مىشكافد، آن گاه كه ديدارش كردى، سلام مرا به او برسان. (1)
بنا به گفته شهرستانى، فرزندان امام ده تن بودند به نامهاى اسماعيل، عبدالله و ام فروه كه مادرشان فاطمه دختر حسين بن على بن الحسين(ع) بود. امام موسى بن جعفر و اسحاق و محمد كه مادرشان ام ولد، بانويى جليل القدر بود. همچنين عباس، على، اسماء و فاطمه از ديگر فرزندان امام صادق(ع) بودند. اسماعيل پسر بزرگ و محبوب امام بود، امّا در زمان حيات امام رحلت كرد با اين حال، برخى پس از شهادت امام صادق(ع) امامت حضرت موسى بن جعفر را نپذيرفتند كه خود دو فرقه شدند، عدهاى قائل به زنده بودن اسماعيل و امامت او شدند و گروهى نيز فرزندش محمد بن اسماعيل را به عنوان امام برگزيدند. (2)
ناگفته نماند كه عبدالله ملقب به افطح هم پس از اسماعيل، بزرگترين فرزند امام صادق(ع) بود كه فرقه افطحيه يا فطحيه پيروان او و قائلان به امامت وى پس از امام صادق(ع) بودند، عبدالله هفتاد روز پس از وفات امام صادق(ع) از دنيا رفت. (3)
به هنگام درگيرى دو خاندان اموى و عباسى بر سر خلافت، فرصتى دست داد تا امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) بزرگترين مجمع علمى اهل بيت: را تشكيل دهند، در حالى كه قبل از اين، امويان درباره ائمه: بسيار سختگير بودند، به گونهاى كه تاريخنگاران و محدثان شيعه و سنى نقل كردهاند كه مالك بن انس از امام صادق روايتى نقل نمىكرد تا اينكه دولت بنىعباس سركار آمد. (1)
امام(ع) از اين فرصت به خوبى استفاده كرد به طورى كه جاحظ عالم مشهور اهل سنت در قرن سوم مىگويد: جعفر بن محمد كسى است كه علم و فقهش جهان را پر كرد (2)و ابن حجر هيثمى هم مىنويسد: مردم به اندازهاى از وى علوم نقل كردند كه در تمام جهان منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فرا گرفت. (3)
در توجه علما و دانشجويان به خانه حضرت هم نوشتهاند: جعفر
بن محمد كسى است كه دانشمندان به در خانهاش هجوم مىآوردند. (1)
مالك بن انس فقيه معروف مدينه و امام مذهب مالكى درباره امام صادق(ع) مىگويد: مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مىكردم، او را پيوسته در يكى از سه حالت ديدم: يا در حال نماز و يا در حال روزه و يا اين كه مشغول قرائت قرآن بود. مردى افضل و برتر از جعفر بن محمد صادق(ع) از نظر علم و عبادت و تقوا هرگز چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلبى خطور نكرده است. (2)
بزرگان اهل سنت، همچون ابوحنيفه براى شاگردى در محضر حضرت حاضر مىشدند و به اين مجالست افتخار مىكردند، آلوسى در «مختصر التحفه الاثنى عشريه» مىنويسد:
ابوحنيفه با آن عظمت و جايگاهى كه نزد اهل سنت دارد بر خود فخر مىكرد و با لسان فصيحى مىگفت:
«لَوْلا السَّنَتانِ لَهَلَكَ النُّعمانُ؛
اگر آن دو سال نبود، نعمان(ابوحنيفه) هلاك مىشد».
و منظورش از دو سال، دو سال شاگردى در محضر امام جعفر صادق بود.
برخى علما گفتهاند ابوحنيفه علم و طريقت را از امام صادق(ع) و پدر و عمويش زيد بن على بن حسين آموخته بود. (3)
ابوحنيفه معروف به امام اعظم در نزد اهل سنت در جاى ديگر مىگويد:
من هرگز فقيهتر از جعفر بن محمد نديدهام، چون منصور خليفه عباسى به اين حدود آمد، دنبال من فرستاد و گفت: مردم به جعفر بن محمد(ع) علاقهمند شدهاند، ميل دارم براى او مسائلى كه بسيار مشكل باشد، در نظر بگيرى من هم چهل مسأله از مسائل مشكل را جمعآورى كردم، بعد منصور كه در «حيره» بود به دنبال من فرستاد و به نزد او رفتم و داخل مجلس شدم، ديدم جعفر بن محمد طرف راست او نشسته است و چون نظرم به او افتاد هيبت جعفر بن محمد(ع) بيش از منصور وجودم را فرا گرفت و سلام كردم. منصور محلى را به من نشان داد نشستم. سپس رو به جعفر بن محمد(ع) كرد و گفت: يا اباعبدالله اين مرد «ابوحنيفه» است.
جعفر بن محمد(ع) فرمود: بلى او را مىشناسم.
سپس منصور به من گفت: اى ابوحنيفه از مسائلى كه دارى بر ابوعبدالله عرضه كن. من يك يك آن مسائل را طرح كردم و او جواب مىداد و مىفرمود: شما در اين مسأله اين طور مىگوييد و اهل مدينه اين طور، و ما اين طور مىگوييم، در بعضى از مسائل ممكن است تابع شما و در بعضى ديگر نظر اهل مدينه را بپذيريم و احياناً ممكن است مخالف نظر يكى از شما و اهل مدينه يا هر دو شويم.
من تمام آن چهل مسأله را طرح كردم و حتى يكى از آنها را بلا جواب نگذاشت. مگر نه آن است كه هر كس به اختلاف آراى مردم
آگاهتر است اعلم مردم است؟! (1)
كمال الدين محمد بن طلحه شافعى، از اكابر علماى شافعى به گونه ديگرى از فضايل علمى امام(ع) ياد مىكند و مىگويد: جعفر بن محمد از علماى اهل بيت و بزرگان آنها و داراى علوم بسيارى بود. عبادتش فراوان و اوراد و اذكار او دائم و زهد فوقالعادهاى داشت و قرآن زياد تلاوت فرموده و در معانى آن تتبع مىنمود و از درياى عميق كتاب الهى گوهرهاى گرانبهايى استخراج مىفرمود و عجائب آن را روشن مىساخت و اوقات خود را به انواع عبادت تقسيم كرده بود كه به وسيله آن از نفس خود حساب مىكشيد.
قيافه او انسان را به ياد آخرت مىانداخت و استماع كلامش انسان را در دنيا رو گردان مىنمود و پيروى از او موجب رفتن به بهشت مىگرديد و چهره نورانى او نشان مىداد كه او ذرّيه رسول خدا(ص) است.
مناقب و فضائل او قابل شمارش نبود و از وى روايات فراوانى نقل شده و جمع كثيرى از بزرگان امت مثل يحيى بن سعيد انصارى، ابن جريح، مالك بن انس، سفيان ثورى، ابن عيينه و ايوب سجستانى و غير اينها از علوم او بهرهها گرفتهاند. (2)
سخن ابن خلكان در مورد گستره دانش امام صادق(ع) شنيدنى است، وى مىگويد: او يكى از امامان دوازدهگانه در مذهب اماميه و از
بزرگان اهل بيت رسول خدا(ص) است. از آن جهت به او صادق مىگفتند كه گفتارش صادق بود و فضل و بزرگوارى او مشهورتر از آن است كه به بيان آيد، ابوموسى جابر ابن حيان طرطوسى شاگرد او بود. جابر بن حيان، كتابى تأليف كرده است مشتمل بر هزار ورق و پانصد رساله و اين رسالهها از تعليمات جعفر بن محمد صادق(ع) است. (1)
صاحب كتاب معروف ملل و نحل هم در همين رابطه مىگويد: دانش و آگاهى او در فرهنگ و مذهب فوقالعاده زياد بود او اطلاعات وسيعى در پيرامون مسائل حكمت داشت و از پرهيزكارى عظيمى برخوردار بود و از شهوات و هوسرانىها پرهيز داشت او مدت زيادى در مدينه اقامت گزيد و به شيعه كه از او پيروى مىكردند، بهره زيادى رسانيد و دوستانش را از سرچشمه علوم غيبى بهرهمند ساخت. پس از آن رهسپار عراق شد و مدتى در آنجا اقامت گزيد. (2)
سيد امير على هندى با اشاره به گسترش علم در زمان امام صادق(ع) مىنويسد:
شايان ذكر است كه رهبرى اين حركت فكرى را كه در حوزه علمى شكل گرفته بود، يكى از نوادههاى على بن ابى طالب(ع) به نام ابوجعفر صادق(ع) داشت، او پژوهشگرى فعّال و متفكّرى بزرگ بود و با علوم عصر خود به خوبى تبحّر و آشنايى داشت. او نخستين كسى
بود كه مدارس فلسفى مشهور در اسلام را تأسيس كرد.
در مجالس درس او، تنها كسانى كه بعدها مذاهب فقهى را تأسيس كردند، شركت نمىكردند، بلكه فلاسفه و طلاب حكمت و دانش از مناطق دوردست در آن حاضر مىشدند. حسن بصرى مؤسس مكتب فلسفى بصره و واصل بن عطا مؤسس مذهب معتزله از شاگردان او بودند و از زلال چشمه دانش او سيراب مىشدند. (1)
دكتر احمد امين مصرى مؤلف «ظهر الاسلام» هم به دامنه دانش امام(ع) اشاره كرده مىگويد: امام جعفر صادق(ع) وسعت علم و اطلاعش در ميان مردم بىنظير بود. از سال 83 تا سال 148 ه. ق زندگى كرد و به خاطر صدقش به «صادق» ملقب بود. (2)
استاد محمد ابوزهره مىنويسد: علماى اسلام با همه اختلاف طوايفشان، بر هيچ امرى همانند فضيلت و علم امام صادق(ع) اجماع نكردهاند. امامان اهل سنت آنان كه معاصر ايشان بودند از او اخذ علم نمودهاند. مالك و كسانى كه در طبقه او بودهاند همانند سفيان بن عيينه و سفيان ثورى و بسيارى ديگر از علما از او اخذ دانش كردهاند. ابوحنيفه با اينكه تقريباً هم سن او بوده است از او اخذ علم كرده و او را اعلم مردم دانسته است، زيرا آن حضرت اعلم مردم به اختلاف ميان آنان بود. و نيز جماعت بسيارى از تابعين از آن جمله: يحيى بن سعيد انصارى و ابان بن تغلب و ابوعمرو بن علا و بسيارى از امامان تابعين در فقه و حديث از او اخذ علم و حديث كردهاند.
امام صادق(ع) علم فيزيك و شيمى را تدريس كرده و لذا جابر ابن حيان شاگردش از او رسالههايى را نقل كرده است ... بالاتر از اين علوم، امام صادق(ع) آگاهى و علم به اخلاق و موجبات فساد آن داشته و اين علم، به جهت اشراق و معنويت روح و كثرت تجارب و التزام طريق حق، به او داده شده است. (1)
بىشك آن چه از فضايل، دانش و معنويت آن امام بزرگوار، از تاراج حوادث روزگار در امان مانده و به دست ما رسيده است. تنها اندكى از گنجينه عظيم فضايل و مناقب آنان است. علماى تمام مذاهب با همه تكثر و گرايش گوناگون، به اندازهاى كه بر علم و فضل امام صادق(ع) وحدت و اتفاق نظر دارند، در هيچ مسألهاى چنين اتفاقى ندارند. سلطان على قارى به نقل از «الامام الصادق والمذاهب الاربعه» مىنويسد: امامت و بزرگوارى او، اتفاقى است. (2)
اين جامعيت علمى حتى دشمنان را نيز به اعتراف واداشته به طورى كه منصور دوانيقى، دومين خليفه عباسى درباره حضرت مىگويد: جعفر بن محمد از كسانى است كه خداوند درباره او فرمود: سپس اين كتاب(آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم. او از كسانى است كه خداوند او را برگزيده و در سبقتگيرندگان در امور خير است. در هر دوره از خاندان نبوت حتماً يك محدث بايد باشد و جعفر بن محمد(ع) محدث زمان ما است. او رو به امام(ع) مىكرد و مىگفت: اى اباعبدالله ما هميشه از درياى علم
تو توشه برمىگيريم و به سوى تو مىآييم و چون نزديكتر مىشويم از كورى و بىبصيرتى خارج شده و تاريكىهاى ما به نور تو روشن مىگردد. (1)
مالك بن انس درباره روح تعبد و بندگى امام صادق(ع) مىگويد:
هرگاه نزد جعفر بن محمد مىآمدم متبسم بود و آنگاه كه نام مبارك پيامبر(ص) نزد او برده مىشد، رنگش دگرگون و به زردى يا سبزى مىگراييد، هرگز بدون وضو حديث از رسول خدا(ص) نقل نمىفرمود. درباره چيزى كه فائده نداشت، صحبت نمىكرد. او از عباد و زهادى بود كه از خدا مىترسند. (2)
به قدرى چهرهاش نورانى و باتقوا بود كه عمرو بن ابى المقدام مىگويد: هرگاه به محمد بن جعفر(ع) مىنگريستم يقين پيدا مىكردم كه او از نسل پيغمبران است. (3)
سخن ابن خلكان درباره امام صادق(ع) قابل تأمل است او مىگويد: سفيان بن سعيد الثورى گفته است: به خدمت جعفر بن محمد(ع)، شرفياب شدم به من فرمود: اى سفيان، هنگامى كه حزن و اندوه دامنگير تو شد «لا حَولَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللهِ العَلِيّ العَظيم» را زياد بگو
و اگر نعمت زياد برايت فراهم شد، ذكر «الحمدلله» را زياد كن و اگر روزيت به تأخير افتاد زياد استغفار كن. (1)
به قدرى غرق در عبادت بود كه به گفته عبدالرحمن بن الجوزى، مفسر، واعظ، محدث، حافظ و علامه مصر، درباره امام صادق(ع) مىگويد: جعفر ابن محمد اشتغال به عبادت، حبّ رياست را به بوته فراموشى سپرده بود. (2)
چنانچه احمد بن عبدالله ابونعيم معروف به حافظ اصفهانى هم در كلامى مشابه مىگويد:
يكى از آنها امام ناطق ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق(ع) است كه به عبادت و خشوع روى آورد و عزلت و كنارهگيرى را ترجيح داده و از رياست و اجتماع دورى گزيد. (3)
تقوا و پرهيزگارى صادق آل محمد(ص) از ديد بطرس بن بولس البستانى مسيحى، مؤلف دائرة المعارف نيز مورد توجه قرار گرفته و گفته است: جعفر بن محمد در سيرت خود اديبى پرهيزكار و ديندارى حكيم بود. (4)
حضرت پيوسته در طاعت خدا و عزّت را در طاعت و بندگى مىديد، همواره اين دعا را زير لب داشت كه:
«اللّهُمَّ اعِزَّني بِطاعَتِكَ؛
خدايا! مرا به طاعت خود عزيز گردان».
علماى معاصر اهل سنت نيز به اين مسأله توجه دارند، به طورى كه عبدالحليم جندى از عالمان معاصر اهل سنت از مالك بن انس روايت مىكند: يك سال با او حج به جا آوردم، وقتى سوار بر مركب، براى احرام مهيا شد، هرچند خواست لبيك بگويد، صدا در گلويش قطع شد و نزديك بود از مركب به زير افتد.
عرض كردم: اى پسر رسول خدا(ص)(در احرام) ناگزير نخست بايد لبيك بگويى.
فرمود: چگونه لبيك بگويم، مىترسم خداى عزوجل بفرمايد: «لا لَبّيكَ وَلا سَعْدَيْكَ». (1)
بنا به نقل ذهبى، امام صادق(ع) در جهت سپاسگزارى از نعمات الهى به سفيان تعليم فرمود كه:
اى سفيان! اگر خدا نعمتى بر تو بخشيد و تو بقا و دوام آن نعمت را دوست داشتى، بيشتر حمد و شكر خدا كن كه همانا خدا فرموده است: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ و هرگاه روزىات كم شد، بيشتر استغفار كن كه خدا فرموده است: اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ و هرگاه ناراحتى و غصهاى از سلطان و يا كس ديگرى داشتى بگو: «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا باللهِ» كه همانا اين ذكر، كليد گشايش و گنجى از گنجهاى بهشت است. (2)
منصور عباسى امام صادق(ع) را بزرگترين تهديد در برابر حكومت بنىعباس مىديد و از توجه مردم به ويژه شيعيان به حضرت صادق(ع) هراسان بود، از اين رو مىكوشيد به هر وسيلهاى، چهره علمى و معنوى امام صادق(ع) را تخريب كند. وقتى هم كه از تخريب چهره علمى حضرت نااميد شد، قصد جان حضرت را كرد. ابن عنبه مىنويسد: منصور بارها قصد كشتن حضرت را داشت ولى خداوند ايشان را(از گزند منصور) حفظ كرد. (1)
ابن صباغ مالكى نقل مىكند چون در سال 147 ه. ق منصور به مدينه آمد، به ربيع گفت: كسى بفرست تا جعفر بن محمد را هر چه سريعتر نزد ما بياورد، خدا مرا بكشد اگر او را نكشم. چون حضرت به حضور منصور تشريف آورد و چشم منصور به حضرت افتاد، سخنان تند و تهديدآميزى بر زبان راند و گفت: اى دشمن خدا! مردم عراق تو را به امامت برگزيدهاند و زكات خود را به سوى تو مىفرستند. (2)
با اين حال امام هيچ رعبى از منصور به دل نداشت، در تاريخ آمده است، روزى حضرت در حضور منصور دوانيقى بود، سپس مگسى بر صورت منصور نشست. منصور مگس را مىراند، ولى او باز مىگشت تا منصور آزرده خاطر شد، سپس به امام صادق(ع) رو كرد
و گفت: يا اباعبدالله به چه دليل و حكمتى خدا مگس را خلق كرده است؟
حضرت فرمود: «لِيُذلَّ بِهِ الْجَبابِرَةَ» تا به وسيله آن، متكبران و ستمگران را خوار كند. منصور چون اين سخن را شنيد، ساكت شد و چيزى نگفت. (1)
منصور خود را با امام(ع) و رسول خدا(ص) يكى مىدانست و روزى هم بىمهابا اين اعتقاد خود را بيان كرد و از امام صادق(ع) پرسيد: ما و شما نسبت به رسول خدا در يك رتبه هستيم.
حضرت با فراست پاسخ داد: اگر رسول خدا زنده بود و همسرى از شما برمىگزيد، جايز بود، امّا بر پيامبر جايز نبود از خانواده ما همسرى برگزيند، به اين دليل كه ما از پيامبر و او از ماست. (2)
در اوضاع و شرايط خاصى كه امام(ع) قرار داشت، قيام مسلحانه و علنى عليه حكومتهاى جائر و ستمگر معاصر خود را بىنتيجه مىديد چون به اندازه كافى عِدّه و عُدّه در اختيار نداشت، همان طور كه قيام زيد و نفس زكيه هم از همين ناحيه ضربه خورد. حضرت صادق(ع) در عين حال دستگاه حاكم را به رسميت نمىشناخت و ياران و نزديكان خود را از همسويى با آنان برحذر مىداشت. ايشان در ارزيابى حكومتها و عالمان زمان خود و پيش از آن مىفرمود:
همانا مردم پس از پيامبر، سنتهاى مردمان پيش از خود
(جاهليت) را در پيش گرفتند. پس دين خدا را تغيير دادند و آن را از اصل و مسير اصلى خود منحرف ساختند و چيزهايى بر آن افزودند و چيزهايى از آن كاستند و هر چه امروز از دين در دست مردم است همان صورت انحراف شده دين است و از دينِ نازل شده از سوى خدا چيزى در دست مردم نيست. (1)
خيرالدين زركلى از علماى اهل سنت درباره مواضع امام صادق(ع) در برابر خلفاى عباسى مىنويسد: او با خلفاى بنى عباس داستانهايى داشت و نسبت به آنها جدى بود و حق را آشكارا مىگفت. (2)
امام صادق(ع) در برابر قيام ابومسلم خراسانى، موضع منفى گرفت. چون متولّى اصلى اين قيام بنىعباس بودند و هدفى جز دستيابى به قدرت نداشتند. به نقل شهرستانى در ملل و نحل، ابومسلم پيش از بيعت با سفّاح، نامهاى خطاب به امام صادق(ع) نوشت و گفت: همانا من دعوت كردهام و مردم را از دوستى بنىاميه به دوستى اهل بيت فراخواندهام. اگر به اين دعوت رغبت دارى بر تو زياد نيست.
امام صادق(ع) نيز در پاسخ او فرمودند: تو از ياران من نيستى و زمان نيز زمان من نيست. (3)
امّا امام صادق(ع) با قيام زيد بن على در سال 122 ه. ق در زمان حكومت هشام بن عبدالملك به طور غيرمستقيم و ضمنى همراه بود،
به طورى كه در تاريخ آمده است، حضرت از ابوولاد كاهلى درباره زيد پرسيد و او گفت: او را در حالى كه مصلوب بود، ديدم، كسانى او را شماتت و افرادى نيز او را ستايش مىكردند. حضرت فرمود: ستايش كنندگان با او در بهشت و شماتت كنندگان، شريك خون او هستند. (1)
ناگفته نماند كه خود زيد هم به امامت امام صادق(ع) معتقد بود.
قيامى ديگر كه در عصر امام صادق(ع) اتفاق افتاد، قيام محمد نفس زكيه بود كه امام صادق(ع) از همان آغاز با قيامشان مخالف بود. به آنان گوشزد مىكرد كه شما به حكومت نمىرسيد و محمد كشته مىشود.
منابع تاريخى، ماجراى بيعت علويان و عباسيان را با محمد كه عبدالله او را به عنوان «قائم آل محمد» معرفى مىكرد، نوشتهاند.
به طور خلاصه اين كه، گروهى از بنىهاشم انجمنى در ابواء تشكيل دادند كه در آن ميان، چون سخن از حضور امام صادق(ع) به ميان آمد، عبدالله(پدر نفس زكيه) گفت: او را اينجا نمىخواهيم كه مبادا او كار را بر شما تباه كند(يعنى با قيام شما مخالفت كند).
امام در آن جمع حاضر شد و فرمود: اين كار را نكنيد، زيرا هنوز زمان آن(قيام مهدى موعود) نرسيده است آن گاه دست به شانه عبدالله بن حسن زد و فرمود: به خدا سوگند، منصب خلافت به تو و
1) نثرالدرّ، ج 1، ص 353
فرزندانت نخواهد رسيد، بلكه اين منصب بدانها(منظور ابن عباس) مىرسد و پسران تو كشته خواهند شد. (1)
حُسن خلق از فضايل ارزشمندى است كه در جلب دلها و رفعت مقام نزد خدا و مردم نقش به سزايى دارد. امام صادق(ع) نيز به مانند نياكان پاك خود از اين فضيلت اخلاقى بهره فراوان داشت. امام نسبت به همه مهربان بود و در برخورد با هر نژاد و تيرهاى، اعم از سياه و سفيد، عرب و عجم بسيار خوش برخورد بود. آمده است كه مردى سياه چهره ملازم حضرت بود، امام(ع) مدتى ايشان را نديد، پس روزى در جمع دوستان از حال او پرسوجو كرد. مردى با حالت تمسخر گفت: «انّه نَبْطّيٌّ» آن مرد نبطى يعنى عامى است. امام صادق(ع)(با آرامش و برخوردى متين) فرمود: اصل و شخصيت هر انسانى به عقل و حسب و دين و كرم و تقواى اوست و همه مردم(سياه و سفيد) يكسان هستند، پس آن مرد شرمگين شد. (2)
امام(ع) حتى در برابر حوادث بسيار بد با روى خوش برخورد مىكرد، وقايعى كه مىتواند هر انسان عادى را از حالت اعتدال خارج سازد، امّا او انسانى كامل و اسوه و الگوى رفتارى براى مردمان است، نمونه زير يكى از آنهاست، نقل كردهاند: مردى حجگزار وارد مدينه شد و خوابيده بود، چون بيدار شد، خيال كرد هميان او را دزديدهاند.
پس بيرون آمد و امام صادق(ع) را ديد. دست حضرت را گرفت و گفت: تو هميان مرا برداشتهاى!
حضرت بدون اينكه ناراحت شود، فرمود: چه چيزى داخل آن بود؟
آن مرد گفت: هزار دينار طلا در آن بود.
حضرت آن مرد را به خانه برد و هزار دينار به او بخشيد.
آن مرد به محل استراحت خود بازگشت و هميان را در آنجا يافت. بلافاصله به سوى امام صادق(ع) بازگشت و از حضرت عذرخواهى كرد و خواست هزار دينار را به حضرت برگرداند ولى امام نپذيرفت و فرمود: ما چيزى را كه دادهايم، پس نمىگيريم.
آن مرد پرسيد: اين آقا كيست؟
گفتند: امام جعفر صادق(ع). (1)
امام(ع) گاهى از سخنان طنزآلود در محاورات خويش بهره مىگرفت، چنانچه عبدالحى بن العماد الحنبلى مىگويد: آن حضرت از ابوحنيفه از حكم مُحرمى سؤال كرد كه چهار دندان رباعى گوزنى را(كه ميان ثنايا و انياب باشد) شكسته باشد.
ابوحنيفه گفت: جواب آن را نمىدانم.
حضرت صادق(ع) فرمود: تو نمىدانى كه گوزن دندان رباعى ندارد؟! (2)
علماى معاصر اهل سنت نيز به اين ويژگى رفتارى حضرت توجه نمودهاند. عبدالحليم جندى درباره سعه صدر و خُلق نيك حضرت مىنويسد: روزى امام صادق(ع)، عابرى را كه بر ايشان سلام نكرد، براى خوردن غذا دعوت كرد. حاضران از او پرسيدند: آيا سنت اين نبود كه آن مرد نخست سلام گويد و سپس به غذا دعوت شود.
حضرت پاسخ داد: اين فقه تنگنظرانه عراقى است ... بنابراين فقه امام «علوى» است كه با بخشش شروع مىشود و فقه عملى است، زيرا ابتكار عمل را در دست دارد و فقه اجتماعى است كه فرد بخشنده به گيرنده توجه دارد و فقه اسلامى و انسانى است كه سراسر آن احترام و بزرگوارى است. (1)
آن گاه كه انسان در مسير بندگى به حلال و حرام الهى پاىبند مىشود و از مسير تكليفپذيرى و اطاعت الهى خارج نمىشود در نزد خداوند مقام و منزلتى رفيع مىيابد و مستجاب الدعوه مىگردد.
نبهانى مىنويسد: امام جعفر صادق(ع) يكى از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) است، هرگاه ايشان به چيزى نياز داشت و مىگفت: خدايا! من نياز به فلان چيز دارم، هنوز كلامش تمام نشده بود كه آن چيز نزد حضرت حاضر بود، اين سخن را شعرانى گفته است. (2)
ابوالحارث الليث بن سعد امام اهل مصر بود او درباره استجابت دعاى حضرت چنين مىگويد: در سال 113 به حج مشرف شدم، چون نماز عصر را خواندم بالاى كوه «ابوقبيس» رفتم در آنجا مردى را ديدم نشسته دعا مىكند. آن قدر «يا رب» گفت كه نفسش قطع شد سپس چندان «اللهم يا حي» گفت تا نفسش بريد. سپس گفت: خدايا هوس انگور كردهام به من انگور برسان. خدايا لباسم كهنه شده مرا بپوشان. به خدا قسم هنوز كلامش تمام نشده بود كه ظرفى پر از انگور در مقابلش ديدم در صورتى كه در آن موقع در روى زمين انگور نبود و دو قطعه پارچه كه مثل آنها را در دنيا نديده بودم، يكى را لنگ كرد و ديگرى را به شانه انداخت، سپس آن لباس كه قبلًا داشت با خود برداشت و راهى «مسعى» شد در آنجا مردى با او ملاقات كرد و گفت: اى پسر دختر پيامبر مرا با لباسى كه خداوند تو را ارزانى داشته بپوشان، آن دو پارچه را به وى داد و من از او پرسيدم اين شخص كيست؟ گفت: جعفر بن محمد(ع). (1)
ابن حجر هيثمى هم در صواعق آورده كه: چون منصور به حج رفت، كسى از جعفر بن محمد(ع) نزد وى بدگويى كرد.(منصور، امام صادق(ع) را احضار كرد) امام(ع) به آن مرد گفت: آيا سوگند مىخورى؟ گفت: آرى و به خداى عظيم سوگند خورد كه آنچه گفته است، راست است. امام صادق(ع) به منصور فرمود: او بايد آن گونه كه من مىگويم، سوگند ياد كند. سپس حضرت فرمود بگو:
1) جامع كرامات الاولياء، ج 4، ص 5
«بَرِئتُ مِنْ حَوْلِ اللهِ وقُوَّتِهِ الْتَجَأْتُ الَى حَوْلي و قُوَّتي، لَقَدْ فَعَلَجَعْفَرُ كَذا و كَذا؛
اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم كه چنين كارى انجام داده راست نباشد، از ذمه حول و قدرت خدا خارج و به حول و قوت خود پناه بردهام».
مرد از تكرار سوگند سرباز زد، ولى سرانجام پذيرفت، هنوز سخنش تمام نشده بود كه همان جا مرد. پس منصور به حضرت گفت: اكنون مشكلى بر تو نيست و ساحت تو نزد ما مبراست و نزد ما، تو فردى مأمون از هر فتنهاى هستى، پس حضرت برگشت و در پى آن هديهاى به ايشان دادند. (1)
همچنين در مورد معلى بن خنيس كه از ياران و دوستان خالص امام صادق(ع) و وكيل آن حضرت بود، آمده است كه فردى به نام داود بن على بن عباس او را كشت و مال او را تصاحب كرد. خبر به امام صادق(ع) كه رسيد، پيوسته آن شب را مشغول نماز بود، چون وقت صبح شد، شنيدند حضرت مىگويد:
«يا ذَا الْقُوّةِ القَوِيَّة وَ يا ذَا المِحالِ الشَّديدِ و يا ذَا العِزَّةِ الّتي كُلُّ خَلْقِكَ لها ذَلِيلٌ اكْفِنا هذِهِ الطّاغِيةَ وَانْتَقِمْ لَنا مِنْهُ».
چيزى نگذشته بود كه صداى نالهاى بلند شد و در پى آن خبر رسيد كه داود مرد. (2)
دعاى امام صادق(ع) براى زنده كردن حيوان مرده به اذن خداوند متعال در كتب اهل سنت نيز شنيدنى است. در «احقاق الحق» اثر «عبدالفتاح بن محمد نعمان حنفى» آمده است: پيرزنى گاوى داشت كه مرده بود و براى از دست دادن آن پيوسته مىگريست. امام صادق(ع) از آنجا گذشت، فرمود: چرا گريه مىكنى؟
پيرزن گفت: گاوى داشتم كه خود و اولادم با شير آن زندگى مىكرديم، ولى مرده است.
حضرت فرمود: مىخواهى از خدا بخواهم آن را زنده كند؟
پيرزن گفت: مرا مسخره مىكنيد؟
پس حضرت دعا كرد و از خدا خواست آن را زنده كند، آنگاه پاى خود را به آن حيوان زد و حيوان زنده شد. (1)
واقعه ديگرى كه دعاى حضرت مستجاب شد زمانى بود كه سخن حكم بن عباس كلبى(شاعر بنىاميه) را درباره عمويش زيد شنيد، او گفته بود:
از خانواده شما، زيد را از شاخه درخت خرما، به دار آويختيم، هرگز هيچ مهدى كه بر شاخه درخت آويزان شود، نديده بوديم.
امام صادق(ع) با شنيدن اين سخنان، نفرين فرمود كه: پروردگارا سگى از سگهايت را بر وى مسلّط گردان، طولى نكشيد كه شيرى او را از هم دريد. (2)
فضل بن روزبهان از علماى اهل سنت مىگويد: آن حضرت، فريادرس و يارىكننده ضعيفان و عاجزان در پيشآمدها و بلاها بود و اين به رحم و عطوفت آن حضرت بر عاجزان اشاره دارد، چنان كه روايت كردهاند، هرگاه براى كسى حادثه يا گرفتارى پيش مىآمد، به جوار لطف و احسان آن حضرت در مدينه پناه مىبرد و از خوان نعمت آن حضرت بهره مىبرد، انگار كه شيعه اهل بيت است. (1)
احسان و بخشش در سلوك رفتارى حضرت معنايى عميق دارد كه در پرسش شقيق بلخى از آن حضرت درباره فتوت نمود مىيابد. او پرسيد، معناى فتوت در نزد شما چيست؟
حضرت فرمود: اگر بر ما عطا شود، ايثار مىكنيم و مىبخشيم و اگر عطا نشود، شكر مىكنيم. (2)
حضرت به همه احسان مىكرد و گناه افراد سبب نمىشد حاجت او را روا نكند، مىبخشيد و موعظه مىكرد. شقرانى كه فردى گناهكار و شرابخوار بود، مىگويد: گرفتار بودم و شفيعى نداشتم، سرگردان بودم كه ناگاه جعفر بن محمد را ديدم، گفتم: فدايت شوم من شقرانى هستم و حاجت خود را اظهار كردم. پس حضرت عطايى كرد و سپس فرمود: اى شقرانى! نيكى از همه خوب است و از تو
پسنديدهتر و زشتى از همه بد است و از تو بدتر، به خاطر مكانى كه نزد ما دارى. (1)
زمخشرى پس از نقل اين جريان مىنويسد: بنگريد امام چگونه احسان مىكند و حاجت شقرانى را روا مىكند و به او احترام مىگذارد، با اين كه از حال او آگاه بود، بنگريد چگونه او را موعظه مىكند، اين خلق و خو، همان خُلق و خوى پيامبران است. (2)
گفتار عبدالرحمن الشرقاوى هم در وصف امام صادق(ع) جالب توجه است او مىنويسد: مردم عصر آن حضرت در محبت و دوستى كسى مانند امام صادق(ع) توافق نداشتند و او در ميان مردم به اسم «جعفر صادق» شهرت داشت، زيرا ذاتش صاف، افق فكرش وسيع، ذهنش روشن، قلبش بزرگ، نازك بين، چهرهاش خندان و خوش صحبت و خوش برخورد بود و به كارهاى خير و نيكوكارى سبقت مىجست، پاكيزه و صادق الوعد و پرهيزكار و از عترت پاك رسول خدا(ص) بود و در چهرهاش شعاعى از نور نبوت مشاهده مىشد. با وجود گرفتارى زياد، مردم را به توحيد و اسلام، با حكمت و موعظه حسنه فرا مىخواند، او هرگز از حال مردم غافل نبود و همواره روى شانه خود كيسهاى پر از طعام و مال نهاده و در ميان مستمندان توزيع مىنمود، بدون اين كه آنها را شناسايى كند. (3)
عبدالعزيز سيدالأهل هم درباره ايشان مىنويسد: حدود سى سال
با پدرش امام باقر(ع) زندگى كرد و خود را با صفات نيكوى او آراست. از پدرش و جدش زينالعابدين(ع) آموخت كه فقرا را اطعام كند تا آنجا كه لقمه نانى براى اهل و عيال خود باقى نماند و بر آنان لباس بپوشاند تا آن حدّ كه براى عائله خود لباسى باقى نماند. (1)
در مورد سخاوت و احسان حضرت هياج بسطام مىگويد: امام جعفر بن محمد(ع) چنان اطعام مىفرمود كه حتى براى اهل و عيالش چيزى باقى نمىماند. (2)
حضرت در وصيتى به فرزندش فرمود: اى فرزند! اگر كسى از تو چيزى خواست، به او احسان كن. (3)
ديگر از موارد بخشش و احسان، در كتب اهل سنت، نوشته عبدالحليم جندى است، او مىگويد: عين زياد، نام مزرعهاى از آنِ امام صادق(ع) بود. او به كاركنانش دستور مىداد كه راهى به داخل باغ باز كنند تا مردم به درون آن راه يابند و از ميوههاى آن بخورند. هر روز ده سفره مىانداخت كه بر سر هر سفره، ده نفر مىنشست. هرگاه ده نفر برمىخاستند، ده تن ديگر به جاى آنها مىنشستند. هر يك از همسايگان كه به مزرعه نمىآمد، يك ظرف از آن خرماها را برايشان مىفرستاد. زمان برداشت محصول كه مىرسيد، پاداش كارگران را مىداد، آنچه بر جاى مانده بود، به دستور امام(ع) به مدينه برده
مىشد و ميان مردم تقسيم مىگرديد و به هر يك در خور حال وى چيزى مىرسيد. (1)
متعب مىگويد هنگامى كه طعام در مدينه كم شده بود، امام صادق(ع) به من فرمود: چه مقدار طعام داريم؟
گفتم به اندازهاى كه چندين ماه را كفايت كند.
امام(ع) فرمود: آن را به فروش رسان. گفتم در مدينه طعامى نيست. امام فرمود: آن را بفروش چون آن طعام را فروختم، امام فرمود: همانند مردم هر روز براى همان روز طعام تهيه كن. آن گاه فرمودند: اى متعب! خوراك عيال مرا نيمى از گندم و نيمى از جو قرار ده. خداوند مىداند كه من مىتوانم همه خوراكم را گندم قرار دهم ولى دوست دارم خداوند مرا ببيند كه در حسابرسى معاش زندگى به نيكى رفتار كردهام. (2)
امام صادق(ع) نسبت به فقراى اهل سنت هم توجه خاص داشت، معلى بن خنيس مىگويد: در شبى تاريك امام صادق(ع) به قصد سايبان بنىساعده خارج شد، من نيز او را دنبال كردم. در اين هنگام چيزى از(شانه) امام افتاد. پس گفت: بسم الله اللهم، خدايا، آن را به ما بازگردان.
معلى مىگويد: نزد او رفتم و سلام كردم.
فرمود: معلى هستى؟
گفتم: بلى، فدايت گردم.
امام صادق(ع) فرمود: اگر چيزى ديدى كه بر زمين افتاده است، به من بده و من خواستم آنچه را افتاده بود، جمع كنم و به ايشان بدهم: ديدم كيسهاى چرمى پر از نان است.
به امام صادق(ع) گفتم، فدايت شوم، اجازه دهيد كيسه را من حمل كنم.
امام(ع) فرمود: خير. من براى اين كار سزاوارتر از تو هستم.
معلى مىگويد: به راه ادامه داديم تا به سايبان بنىساعده رسيديم. عدهاى در آنجا خوابيده بودند. امام(ع) يكى دو نان زير پيراهن هر يكى از آنها مىگذاشت تا آنكه به تمامى آنان نان رسيد، در راه بازگشت به امام(ع) گفتم: فدايت شوم، آيا اين گروه، حق را مىشناسند؟
فرمود: اگر حق را مىشناختند، آنان را در نمك خود، شريك مىساختيم. (1)
رويدادهاى زندگانى امام ششم(ع) همچون مكتبى پرمعناست. او در برابر نعمتها شكور و در مقابل بلاها صبور بود. در تاريخ آمده، حضرت صادق(ع) فرزندى داشت كه پيش چشمان ايشان از دنيا رفت. پس حضرت گريست و در همان وقت نعمتهاى خداوند را به
1) الدمعة الساكبه، ج 6، ص 298
ى
اد آورد و فرمود:
«لَئِنْ اخَذْتَ لَقَدْ ابْقَيْتَ وَ لَئِنْ ابْتَلَيْتَ لَقَدْ عافَيْتَ؛
خداوندا! تو منزهى، اگر چيزى از ما گرفتى چيزهايى ديگر برايمان نگه داشتى، اگر مصيبتى دادى، عافيت نيز بخشيدى».
سپس كودك را نزد زنان برد و آنها را سوگند داد كه شيون نكنند، آن گاه فرزندش را براى خاكسپارى برد، در حالى كه مىگفت:
پاك و منزه است خدايى كه فرزندانمان را از ما مىستاند، ولى دوستى و محبت او در دل ما فزونى مىيابد، ما افرادى هستيم كه آنچه را دوست داريم از خدا مىطلبيم و او به ما عنايت مىكند، آنگاه كه به يكى از عزيزانمان مصيبتى رسيد، بدان رضايت مىدهيم. (1)
او مانند پدران با گذشتش، عفو و بخشش را در نهاد خود داشت و به گفته عبدالرحمن الشرقاوى: مردم را از انتقامجويى برحذر مىداشت و فضيلت عفو و گذشت را به آنها گوشزد مىكرد و قول جدش رسول خدا(ص) را يادآور مىشد كه:
«ما زادَ عَبدٌ بِالعَفوِ الّا عِزّاً (2)
در اثر عفو، عزّت انسان زياد مىشود».
عبدالحليم جندى درباره عفو و گذشت حضرت مىنويسد:
آن حضرت اعضاى خانوادهاش را از رفتن روى بلندى باز مىداشت. روزى امام صادق(ع) به خانه آمد، يكى از كنيزانش كه كودك او را نگهدارى مىكرد و با كودك بالاى نردبان رفته بود، تا چشمش به حضرت افتاد از خطايى كه كرده بود، هول شد و بدنش لرزيد و كودك از دستش به زمين افتاد و از دنيا رفت.
حضرت با چهرهاى برافروخته بيرون رفت و هنگامى كه سبب آن را از وى پرسيدند، فرمود: رنگ چهرهام به سبب مردن كودك نيست، بلكه بدين جهت است كه كنيزك از آمدن من به وحشت افتاد. پس از آن به كنيز فرمود: تو در راه خدا آزادى و از تو گذشتم. (1)
در واقعه ديگرى، محمد بن سنان مىگويد: مفضل ابن عمر گفت كه من روزى به هنگام عصر در مسجد پيامبر(ص) بين قبر و منبر نشسته بودم كه ابن ابى العوجا وارد شد، با او در زمينه مسائل اعتقادى به بحث پرداختيم و افكار شركآلود او مرا به شدت ناراحت ساخت. به او گفتم: اى دشمن خدا! آيا در دين خدا الحاد و كفرپيشه كردهاى؟ و بارى تعالى را كه خالق توست، انكار نمودهاى؟
ابن ابى العوجا پاسخ داد: اى شخص! اگر اهل كلام هستى با تو سخن گوييم، پس اگر دليلى بياورى از تو پيروى مىكنيم و اگر اهل كلام نيستى، پس سخنى براى تو نيست. اگر تو از ياران جعفر بن
1) الامام الصادق، ابوزهره، ص 151
محمد هستى كه او چنين با ما سخن نمىگويد و با ما به اين صورت مجادله نمىكند. او سخنان بيشترى از آنچه تو شنيدى مىشنود ولى در خطاب او فحش نيست و در جوابها تعدى نمىكند. همانا او بردبار و عاقل و باوقار است و بدخلقى بر او عارض نمىشود. (1)
آن طور كه عبدالحليم جندى مىگويد: حضرت صادق(ع) ظاهرى آراسته داشت، قامتش نه كوتاه بود و نه بلند، چهرهاى داشت كه به سان ماه مىدرخشيد، پوست او لطيف بود و موهايى مجعد و مشكين و پيشانى بلند داشت، لباسهايى را كه مورد رضاى جدش بود مىپوشيد. پيامبر اكرم(ع) فرموده بود: بدون اسراف و تكبر بخوريد و بياشاميد و بپوشيد. (2)
روزى سفيان ثورى حضرت صادق(ع) را ديد كه قبايى آراسته و زيبا پوشيده است. سفيان ثورى مىگويد: با تعجب به حضرت مىنگريستم، حضرت فرمود: اى ثورى! چه شده كه چنين با تعجب نگاه مىكنى؟ آيا از آنچه مىبينى، تعجب مىكنى؟
گفتم: اى فرزند رسول خدا! اين لباس، لباس شما و پدرانتان نيست.
حضرت فرمود: اى ثورى! آن زمان، زمان فقر و ندارى امت بود
و آنان به اقتضاى زمانشان لباس مىپوشيدند، ولى اين زمان، زمان نعمت است و نعمت به سوى امت روى آورده است. پس حضرت قباى رويين را كنار زد و قباى پشمى خشنى را كه زير لباسهايش پوشيده بود، نشان داد و فرمود: ما اين لباس خشن را براى خدا پوشيدهايم و لباس رويين و آراسته را براى شما. پس هر آنچه بر خدا باشد، پوشيده مىداريم و آنچه براى شما باشد، آشكارش مىكنيم. (1)
عبدالحليم جندى در ادامه مىنويسد:
امام صادق(ع) فرمود: آنگاه كه خداوند نعمتى را به كسى ارزانى مىدارد، دوست دارد آن نعمت را نزد او ببيند، زيرا خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد. همچنين مىفرمود: خداوند زيبايى و تجمل را دوست دارد و از فقر و فقرنمايى ناخرسند است.
همچنين فرمودند: مرد بايد لباس خويش را پاكيزه نگه دارد و از بوى خوش استفاده كند و خانه خويش را گچكارى و آستانه منزل خود را پاكيزه سازد. (2)
گروهى نقل كردهاند در راه مكه همراه جعفر بن محمد(ع) بوديم و زير نخل خشكيدهاى منزل كرديم. حضرت لبانش حركت مىكرد و دعايى مىخواند كه ما متوجه نمىشديم. سپس امام به نخل توجه كرد و فرمود: اى درخت! از آنچه خدا در تو نهاده است، بر ما اطعام كن.
در پى دعاى حضرت، نخل خشكيده، سبز و داراى خرما شد، سپس حضرت ما را دعوت كرد و فرمود: به نام خدا از آن بخوريد و ما از رطبى خورديم كه در عمرمان مانند آن نخورده بوديم.
در آنجا عربى عامى بود كه گفت: اين سِحر است.
حضرت فرمود: ما وارث پيامبران هستيم، دعا مىكنيم و خدا دعاى ما را مستجاب مىكند. اگر بخواهى و دعا كنم تو مسخ مىشوى.
مرد عرب گفت: آن را از خدا بخواه.
حضرت دعا كرد و مرد عرب به شمايل سگ درآمد. چون با آن حال نزد خانوادهاش رفت، خانوادهاش او را زدند و از خود راندند. آن مرد به سوى حضرت برگشت، در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود. حضرت بر او ترحم كرد و دعا نمود و آن مرد به حال اول برگشت. (1)
قندوزى در ينابيع الموده مىنويسد: شبى منصور، وزيرش را خواند و گفت: جعفر صادق را نزد من بياور تا او را بكشم! وزيرش گفت: او مردى است كه از دنيا روى گردانده و غرق در عبادت خداست. منصور گفت: آيا توبه امامت او قائل هستى؟ به خدا سوگند كه او امام تو و من و امام تمام خلايق است(ولى چه كنم) كه مُلك عقيم است.
وزير مىگويد: رفتم، امام صادق(ع) را در حال نماز ديدم. پس از پايان نماز گفتم: منصور تو را مىخواند. حضرت با من آمد. منصور به نوكرانش دستور داده بود كه هرگاه ديديد من كلاه از سرم برداشتم، جعفر بن محمد را بكشيد، ولى وقتى ما وارد شديم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق(ع) آمد. سپس حضرت را در صدر مجلس نشانيد و خود روبهروى حضرت دست به سينه خم شد و گفت: اى پسر پيامبر! حاجت خود را از من بخواه.
1) وسيلة النجاة، المولى محمد مبين الهندى، ص 358
حضرت فرمود: حاجت من اين است كه از من دست بردارى و مرا به اختيار خودم بگذارى كه من به عبادت با خدايم بپردازم.
منصور گفت: خواست تو برآورده است.
حضرت برگشت و منصور در هراس عجيبى بود و سپس به خواب رفت، من لحاف روى او انداختم. منصور گفته بود: اين جا باش تا من بيدار شوم. او به خواب سنگينى رفت، به گونهاى كه نمازهايش هم قضا شد. سپس بيدار شد و قضاى نمازهايش را خواند.
پرسيدم كه چه اتفاقى افتاد؟
گفت: چون جعفر صادق به خانهام وارد شد، اژدهاى بزرگى ديدم كه دهان باز كرده بود و يك طرف دهانش بر پايين تخت و طرف ديگرش بر بالاى آن بود و به زبان فصيح مىگفت: اگر آزارى به او برسانى، تو را همراه تخت مىبلعم. (1)
امام صادق(ع) در سال 148 ه. ق به ملكوت اعلى پيوست. شيعيان اعتقاد دارند كه منصور عباسى به وسيله سم حضرت را به شهادت رسانيده است. از علماى اهل سنت نيز گروهى با اين عقيده موافقند. ابن صباغ مالكى و شبراوى مىنويسند: گفتهاند حضرت توسط سَمّ، در زمان خلافت منصور از دنيا رفت. (2)
ابن حجر هم در الصواعق مىگويد، حضرت با سمّ از دنيا رفته است. (1)
مسعودى هم در مروج الذهب مسموم شدن آن حضرت را به عنوان يك احتمال مطرح مىكند. (2)
البته شهادت امام صادق(ع) مخالف روش و عادت منصور نبود بلكه او بارها امام(ع) را احضار و قصد شهادت ايشان را داشت.
از ميان اهل سنت، يعقوبى تأسف و اندوه منصور بر رحلت حضرت را گزارش داده و ابوزهره با تمسك به گفته يعقوبى منصور را از اين اتهام مبرا دانسته است، در حالى كه طبيعى است منصور عباسى نقش خود را در شهادت حضرت انكار و ظاهرى فريبنده بگيرد و خود را متأسف نشان دهد، مگر ما اين روش را در رفتار يزيد بن معاويه پس از شهادت امام حسين(ع) مشاهده نمىكنيم؟
ما برگزيدگان خدا، راه روشن به سوي خدا و صراط مستقيم هستيم. (1)
بالاترين مرتبه عقل پس از ايمان به خداى تعالى، محبت و مهرورزى به مردم است. (2)
نماز، عامل تقرب تقواپيشگان به درگاه ربوبى است. (3)
كسى كه بدون عمل، دعا مىكند، مانند كسى است كه مىخواهد بدون كمان تيراندازى كند. (4)
هر كس والدين خود را محزون كند، عاق والدين شده است. (1)
هر كس فتنهاى را ايجاد كند، عاقبت، طعمه فتنه مىشود. (2)
امام صادق(ع) از اميرالمؤمنين على(ع) نقل مىكند كه:
آگاه باشيد كه نيكان از عترت من و پاكان عترتم، در كوچكى، حليمترين و در بزرگى، عالمترين مردم هستند. آگاه باشيد ما خاندانى هستيم كه علم ما از علم خدا و حكم ما از حكم خداست.
آنچه مىگوييم سخن صادقى است كه شنيدهايم، پس اگر از آثار ما پيروى كنيد، به نور و بصيرت ما هدايت مىجوييد.
پرچم حق با ماست، هر كس از آن پيروى كند، به ما مىپيوندد و هر كس پيروى نكند، هلاك مىشود.
به وسيله ماست كه به آسايش دست مىيابيد و بندهاى خوارى را از گردن دور مىكنيد، خدا، بركت و رحمت خود را با ما شروع و به ما ختم كرد. (3)
از امام صادق(ع) در مقام و منزلت على(ع) سؤال شد، حضرت فرمود: مقام على(ع) چنان والاست كه هيچ كس را با او در آن مناقب شراكت نيست. (1)
مردى از بدى همسايهاش به امام صادق(ع) شكايت كرد، حضرت فرمود: صبر پيشه كن. آن مرد گفت: در اين صورت مردم مرا به خوارى نسبت مىدهند. حضرت دو بار فرمود: خوار كسى است كه ستم مىكند. (2)
امام صادق(ع) از اجدادشان و همگى از على(ع) روايت كردهاند كه پيامبر اعظم(ص) دست امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را گرفت و فرمود: هر كس اين دو فرزندم و پدر و مادرشان را دوست بدارد، در قيامت با من هم درجه است. (3)
اصل و ريشه انسان عقل اوست و حب او دينش و كرمش تقواى اوست و مردم در اين كه از آدم زاده شدهاند با يكديگر مساوى هستند. (2)
رأس خير تواضع است. به حضرت عرض شد: تواضع چيست؟ فرمود: اينكه در مجلس به مكانى پايينتر از شرفت راضى شوى و اينكه هر كس را مشاهده نمودى بر او سلام كنى و جدال را ترك كنى گرچه حق با تو باشد. (3)
هر كس عزّتى بدون عشيره و هيبتى بدون سلطنت مىخواهد بايد از بار ذلت معصيت خارج شده و در عزّت اطاعت وارد شود. (4)
حكمت تحريم ربا آن است كه مردم از كار خير بىبهره نشوند. (5)
هر كس با انسان بدكار مصاحبت كند سالم نمىماند و هر كس در مكان بد داخل شود متّهم مىشود و هر كس زبانش را مالك نباشد پشيمان مىگردد. (1)
دختران حسنات و پسران نعمتهاى الهىاند، بر حسنات ثواب داده مىشود و از نعمتها سؤال مىگردد. (2)
توشهاى بهتر از تقوا و چيزى بهتر از سكوت و دشمنى باضررتر از نادانى و دردى بىدرمانتر از دروغ نيست. (3)
سه عامل است كه خداوند توسط آنها عزّت مردم مسلمان را زياد مىكند:
گذشتن از كسى كه به او ظلم كرده است؛
بخشش بر كسى كه او را محروم ساخته است؛
صله رحم از كسى كه با او قطع رحم كرده است. (4)
قرآن
حرانى، ابن تيميه، منهاج السنة النبويه فى نقض كلامِ الشيعه والقدريه، چاپ مصر
يافعى، مرآة الجنان، بيروت، مؤسسه الاعلمى، الطبعه الثانيه
ذهبى، شمس الدين، تاريخ الاسلام، بيروت، دارالكتب، چاپ سوم
طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم، دلايل الإمامه، نجف، منشورات المطبعة الحيدريه
ابى يعقوب احمد، تاريخ يعقوبى، محمد ابراهيم آيتى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب
القندوزي الحنفي، سليمان بن ابراهيم، ينابيع الموده، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه
الهامى داود، امامان اهل بيت(عليهم السلام) در گفتار اهل سنت، انتشارات مكتب اسلام
الشافعى، كمال الدين محمد بن طلحه، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، بيروت، مؤسسه ام القرى للتحقيق والنشر
سيدالأهل، عبدالعزيز، جعفر بن الإمام الصادق، طبع مصر
مسعودى، اثبات الوصيه، نجف، المطبعه الحيدريه
ابن عساكر، ابوالقاسم على بن الحسن بن هبة الله الشافعي، تاريخ دمشق الكبير، بيروت، دارالاحياء التراث العربى
طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى، بيروت، اعلمى
المسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، بيروت، دارالاندلس
ابن اثير جزرى، عزالدين، اسدالغابه فى معرفة الصحابه، تهران، المكتبه الاسلاميه
شيخانى، على باقر، امام سجاد(ع) از ديدگاه اهل سنت، قم، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، بيروت، دارالفكر، چاپ اول
بخارى، محمد بن اسماعيل، صحيح بخارى، بيروت، دارالفكر
قربانى، على اصغر، فضايل اهل بيت از ديدگاه اهل سنت، مؤسسه اهل البيت
حاكم نيشابورى، محمد بن عبدالله، مستدرك الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه
لطفى، مهدى، امام صادق(ع) از ديدگاه اهل سنت، قم، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
طبرى، ابوجعفر احمد بن عبدالله مشهور به محب الدين،
ذخاير العقبى، مكتبة المحمديه، قم، از روي نسخه مكتبة القدسى، چاپ مصر
سيوطى شافعى، جلال الدين، تاريخ الخلفاء، حلب، دارالقلم العربى
حموينى، شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد، فرائد السمطين، بيروت، مؤسسه محمودى لطباعه والنشر
اصفهانى، ابونعيم احمد، حلية الاولياء، بيروت، دار احياء التراث العربى
هندى، متقى، كنزالعمال، بيروت، مؤسسه الرساله
هيثمى، نورالدين على بن ابىبكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بيروت، دارالكتب العلميه
ابن اثير، الكامل فى التاريخ، دارالكتب العلميه
ترمذى، محمد بن عيسى، سنن ترمذى، عبدالوهاب عبداللطيف، بيروت، دارالفكر
نسايى، خصايص، ط. حيدريه نجف
ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، بيروت، دار احياء التراث العربى
هيثمى، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، بيروت، مؤسسه الرساله
منجد، دكتر صلاح الدين، بين الخلفاء و الحلفاء، بيروت، درالكتاب الحديث
ابن ابى الحديد شافعى معتزلى، عبدالحميد بن هبه الله، شرح
نهج البلاغه، بيروت، دار احياء التراث
ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد، مقدمة تاريخ ابن خلدون، دار احياء التراث العربى، بيروت
دينورى ابن قتيبه، الامامة و السياسه، قاهره، مؤسسه الحلبى وشركاء للنشر والتوزيع
دينورى، ابوحنيفه، الاخبار الطوال، قاهره، دار احياء الكتب العربى
شافعى، ديوان شافعي، تحقيق دكتر عبدالمنعم خفاجى، دار ابن زيدون، بيروت
كنعان، قاضى محمد بن احمد كنعان، وفيات الاعيان والمشاهير، بيروت، مؤسسه المعارف
عطار نيشابورى، فريدالدين، تذكرة الاولياء، تهران، نشر جديد
نبهانى، جامع كرامات الاولياء، بيروت، دارالمعروفه
ابوزهره، محمد، الامام الصادق، مطبعه احمد على
ابن روزبهان، فضل، وسيلة الخادم الى المخدوم، تحقيق رسول جعفريان، چاپ كتابخانه آيه الله مرعشى
آلوسى بغدادى، تفسير روح المعانى، بيروت، دار احياء التراث العربى
ابن خلكان، احمد بن محمد، وفيات الاعيان، قاهره مكتبه النهضه
ترمانى دمشقى، احمد بن يوسف، اخبار الدول و آثار الأول، بيروت، عالم الكتب
ابن كثير، تفسير ابن كثير، منشورات دارالفكر
شبراوى شافعى، الامام عبدالله بن محمد، الاتحاف بحب الاشراف، دار نعمان
زمخشرى، ربيع الابرار، بغداد
طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الصغير، بيروت، دارالكتب العلميه
ابن عساكر دمشقى شافعى، حافظ، تاريخ دمشق، بيروت، مؤسسه المحمودى للطباعه والنشر
واقدى، محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دار صادر
شكرى آلوسى، محمود، مختصر التحفة الاثنى عشريه، چاپ تركيه
شهرستانى اشعرى، محمد بن عبدالكريم، ملل و نحل، قم، منشورات شريف رضى
طبرى، جامع البيان، تفسير طبرى، طبع هند
سيوطى شافعى، جلال الدين، تفسير الدر المنثور، بيروت، دار احياء التراث العربى
ذهبى، شمس الدين، تذكرة الحفاظ، هند، حيدرآباد دكن، نشر دائرة المعارف العثمانيه
ابن عبدربّه اندلسى مالكى، شهاب الدين احمد، العقد الفريد، بيروت، منشورات دار و مكتبه الهلال
ابن جوزى حنبلى، عبدالرحمن بن على، صفوة الصفوه، بيروت، دارالفكر، چاپ اول
نرى شافعى، يوسف كمال، تهذيب الكمال، مؤسسه الرساله
ذهبى، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان، سير اعلام النبلاء، بيروت، مؤسسه الرساله
القرطبى، يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، بيروت، دارالكتاب العلميه
ابن عنبه، جمال الدين احمد، عمدة الطالب فى انساب آل ابي طالب، نجف، مكتبه الحيدريه
راغب اصفهانى، محاضرات الادباء، افست قم، منشورات الرضى
ابوزهره، الامام ابوحنيفه، مصر، دار الفكر العربى
زركلى، خيرالدين، الاعلام، بيروت، دار العلم
آبى، ابوسعيد، نثرالدّر، مصر، الهيئه العامه المصريه للكتب
ابن عماد حنبلى، عبدالحى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، بيروت، دار احياء التراث العربى
جندى، عبدالحليم، الامام الصادق(ع)، قاهره
اصفهانى، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، ترجمه: سيدهاشم رسولى محلاتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ
عسقلانى، ابن حجر، تهذيب التهذيب، بيروت، دارالفكر
ابن كثير، البداية والنهايه، بيروت، دار احياء التراث العربى
شبلنجى شافعى، مؤمن بن حسن، نورالابصار فى مناقب آل بيت النبي المختار، بيروت، دارالفكر
خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتاب العربى
قندوزى حنفى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع الموده لذوى القربي، ايران، انتشارات اسوه
ابن قتيبه دينورى، عيون الاخبار، قاهره، المؤسسه المصريه العامه للتأليف والترجمه و الطباعه والنشر
ابن عساكر، ابوالقاسم على بن الحسين بن هبه الله شافعى، تاريخ ابن عساكر، دار احياء التراث العربى، بيروت
حميرى، ابوالعباس جعفر بن عبدالله، قرب الاسناد، تهران، مكتبه بُينوى الحديثه
ابن جوزى، جمال الدين ابى الفرج، المنتظم، بيروت، درالفكر
بيهقي، المحاسن والمساوى، مكتبة النهضة مصر
ابن اعثم كوفى، الفتوح، بيروت، دارالكتب العلميه
اصفهانى، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، نجف، منشورات الرضى وزاهدى
بلاذرى، فتوح البلدان، تحقيق صلاح الدين منجد، مصر
رضوانى، على اصغر، مرجعيت ديني اهل بيت(عليهم السلام) و پاسخ به شبهات، انتشارات مسجد مقدس جمكران