ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبسی، نجمالدین، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پديدآور : فرقهای برای تفرقه بررسی پیشینه فکری و سیاسی جریان وهابیت/ نجمالدین طبسی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۲۰ ص.؛ ۱۹×۵/۱۹ سم.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال978-964-540-073-4:
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : وهابیه.
رده بندی کنگره : BP۲۰۷/۶/ط۲ف۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۱۶
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۷۲۱۸۷
الحمد لله ربّ العالمين والصلاة والسلام على محمّد وآله الطاهرين، سيما الإمام المهدى روحى فداه.
نوشته حاضر ضمن سلسله بحثهايى است كه در سال 1416 ق.(دوازده سال قبل) در حوزه «الرسول الأكرم» بيروت به زبان عربى تدريس مىشد وطلاب محترم حوزه را از خطر وهّابيت و افكار منحرف ابنتيميه و جريان سلفىگرى برحذر مىداشت. پيش از نقد عقايد آنان، به تاريخچه ابنتيميه و ابنوهاب ونقش آنان در ايجاد اختلاف و درگيرى بين امّت واحده اسلامى و از هم پاشيدن صفوف مسلمين پرداخته شده، تا همگان بدانندكه امروز چه كسانى به نام دين و مذهب، خنجر بر پيكره دين مىزنند و كارى را كه يهود(عليهم لعان الله) و استعمارگران نمىتوانند به آن دست يابند، متأسفانه اين گروه و حزب، به آسانى آن را به دست آورده و نتايج آن را تقديم دشمنان اسلام مىكنند.
اين جزوه هر چند كوتاه و مختصر است، ولى مىتواند در فهم مقصود و رساندن پيام، نقش مؤثرى داشته باشد.
در پايان آرزومنديم خداوند عزّ وجل، اسلام و امت اسلامى را از شرّ بدخواهان و دسيسه منافقان حفظ گرداند.
ضمناً از جناب حجة الاسلام داداش زاده كه در ترجمه اين درسها تلاش و كوشش فراوان داشته و از حجةالاسلام شيخ محمدباقر پورامينى- كه در ملاحظات و تذكرات ارزنده خويش به غنا و محتواى آن افزودهاند- كمال تشكر و تقدير را دارم.
قم- طبسى
4 مرداد 1386 برابر با 11 رجب 1428 ق.
احمدبن عبدالحليم حرانى دمشقى، معروف به ابن تيميه در سال 661 ق.(5 سال پس از سقوط خلافت بنىعباس توسط هولاكو در بغداد) در حرّان (1)كه كانون فرقه صابئه بود، ديده به جهان گشود. دوران كودكى و نوجوانى خود را در آن ديار سپرى كرد و به سبب هجوم قوم وحشى تاتار، مجبور شد به همراه خانواده خود، در سال 667 ق. از زادگاه خويش كوچ كرده، به دمشق بگريزد. آغازتحصيل او در علوم مذهبى، فقه حنبلى بود و نخستين استاد وى، پدرش بود.
1) حرّان از توابع شام است.
ساكنان حماة از ابنتيميه پرسيدند كه نظر بزرگانِ از صالحين در مورد آيات صفات، مثل:(الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى) (1)و نيز(اسْتَوى إِلَى السَّماءِ) (2)و همچنين فرموده رسول گرامى(ص):
«إنَّ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ بَيْنَ إِصْبَعَيْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَنِ»
و «
يَضَعُ الجَبّار قَدَمَهُ في النّار ...»
چيست؟ پاسخى كه به اين پرسش داد، تصريح بر جسم بودن خداوند عزّوجلّ داشت؛ انتشار پاسخ ابن تيميه در آن ناحيه غوغايى به راه انداخت و از آن پس(از سال 698 ق.) وى به واسطه دادن فتاوا و ارائه تفسيرهاى غلط از آيات قرآن، شهرت يافت.
ابن كثير مىگويد: گروهى از فقها بر ضدّ او برخاسته، از جلالالدين حنفى، قاضى وقت، محاكمه وى را خواستار شدند. قاضى ابن تيميه را احضار كرد؛ ولى وى از حضور در محكمه سر باز زد.
بعدها به دليل آن عقيده انحرافى كه در پاسخ اهل حماة از خود بروز داده بود،- در شهر-، به نام «حمويه» خوانده شد. (3)
وى همواره با اظهار نظر، برخلاف آراى مشهور و
رايج بين مسلمانان، موجب تشويش اذهان و آشفتگى در عقايد و باورهاى مردم مىشد تا اين كه در سال 705 ق. بحثى ميان او و چند تن از قضات درگرفت كه در نهايت منجر به تبعيد وى به مصرگرديد ... سپس در سال 706 ق. امير سيفالدين سلار، نايب مصر، سه نفر از قضات فرقه شافعى، مالكى و حنبلى و نيز سه تن از فقها را كه نامشان باجى، جزرى و نموارى بود، احضار كرد تا در مورد ابن تيميه، تصميمگيرى نمايند. همگى رأى به آزادى او دادند تا شايد دست از عقايد خود بردارد؛ امّا طولى نكشيد كه در سال 707 ق. ابن عطاء بر ضدّ او مطالبى ابراز داشت و قاضى بدرالدين را وادار كرد تا حكم كند به اينكه سخنان ابن تيميه نهايت بىادبى نسبت به ساحت پيامبر(ص) است؛ از اين رو به حبس او دستور داد و وى مدت يك سال(تا سال 708 ق.) در مصر بازداشت بود. سپس به اسكندريه تبعيد شد. ولى همچنان بر انحراف خود اصرار داشت و دست از فتاواى شگفتانگيز خود برنمىداشت. بدين سبب وى را در قلعهاى در دمشق زندانى كردند ... و وى را از نوشتن مطالب و مطالعه كتب منع نمودند و تمام كتابهايى كه نزدش بود، برداشتند و هيچگونه ابزار نوشتن در اختيار او قرار ندادند و سرانجام در سال 728 ق. درگذشت. (1)
1) المنهلالصافى، ص 340
در مورد شخصيت ابن تيميه مىتوان گفت:
او شخصيتى واقعبين نبود و به مسائلى كه مسلمانان در آن دوران سخت بدان توجه داشتند و براى آنها حساس بود، اهميتى قائل نمىشد؛ زيرا در دورانى كه مسلمين بيش از هر چيز ديگر نياز شديد به وحدت داشتند، وى با افشاندن بذر فتنه و درگيرى، اوضاع مردم را هرازچند گاهى متشنّج مىكرد و بخش وسيعى از توان حكومت و قضات را- كه مىبايست صرف دفاع در برابر كفار شود- به خود مشغول مىكرد و با تشويش افكار و نشر عقايد باطل آنها را هدر مىداد.
نظرات ابن تيميه برخلاف آراى مشهور بود كه بر آن اتفاق داشتند؛ بهطورى كه بسيارى از قضات و فقها با نظر وى از در مخاصمه درآمدند.
وى قائل به تجسيم و تشبيه و جهت داشتن خداوند عزّوجلّ بود.
او به استغاثه به رسول الله اعتقاد نداشت و حرمت زيارت قبور انبيا و صالحين را ترويج مىكرد.
در زمان حيات ابن تيميه و بعد از او، علماى بسيارى پرده از افكار انحرافىاش برداشتند و در اين ميان نقد علماى
معاصر او از اهميت بسيارى برخودار است.
بعد از مدتى ابن تيميه زندانى و بر ضدّ او روشنگرىها و تبليغات وسيعى انجام گرفت. (1)
امّا بعد، آنچه كه مرا بر آن داشت تا اين كتاب را بنويسم، مسألهاى است كه در اين مدت به وقوع
1) الطبقات الشافعية الكبرى، ج 9، ص 164
پيوست و آن اين است كه بعضى در صدد برآمدهاند و مطالبى در اثبات جهت داشتن خداوند عزّوجلّ نوشتهاند و هر كسى كه در اين زمينه مطالعهاى نداشته باشد و به وسائل معرفت، مسلّح نباشد و نيز مستبصر به نور حكمت نباشد، فريفته آن سخنان مىگردد. لذا بر آن شدم تا عقيده اهل سنّت و اهل جماعت را بيان كرده، فساد مطالب او(ابن تيميه) را روشن نمايم، در حالى كه او هر آن چه را كه خود ادّعا كرد، اولين كسى بود كه به نقض آن پرداخت و هر قاعدهاى را كه مطرح نمود، خود دست به تخريب آن زد. (1)
قاضى القضاة كمالالدين الزملكانى(م. 733 ق.)؛ به گفته سبكى، وى پيشوا، علّامه و اهل مناظره بود (2)و در دو مسأله طلاق و زيارت به ردّ بر عقايد ابن تيميه پرداخته است.
حافظ شمسالدين ذهبى،(متوفاى 748 ق.)؛ وى در نامه بلند و پندآموزش به ابن تيميه چنين مىنويسد:
تا چه اندازه استخوان در چشم برادر مؤمن خود مىبينى در حالى كه فراموش كردهاى آن تنه درختى را كه در چشم خوددارى! تا چه مقدار به ستودن از خود مىپردازى؟ تا چه اندازه سخنان و بدبختىهايت، تو را به ورطه سيه روزى كشانده؟
تا چه مقدار به مذمت علما مىپردازى و به دنبال عيوب مردم هستى؟ در حالى كه خودت آگاه به اين نهى پيامبر خدا(ص) هستى كه فرمود: مردگان خود را جز به خير ياد نكنيد. بله من مىدانم كه تو در مقام دفاع از خود برآمده، چنين توجيه مىكنى با كسانى بايد به نبرد برخاست كه بويى از اسلام نبردهاند و آشناى به آن چه كه رسول مكرّم بر آن مبعوث گرديده نيستند و اين جهاد است و از بسيارى از چيزهايى كه به واسطه عمل به آن، آدمى را به رستگارى مىرساند ... بىخبراند.
نيكو بودن اسلام شخص به اين است كه چيزهاى غير مهم را رها سازد. اى مرد، به خدا قسم، بر ماست كه تو را باز داريم؛ چرا كه تو بحث كنندهاى چرب زبان هستى و هيچگاه آرام و قرار ندارى. از اين همه اشتباهات در دين بپرهيز كه رسول خدا(ص)، از طرح چنين مسائلى بيزار است. آن حضرت از كثرت سؤال نهى كردند و فرمود: همانا مخوفترين چيزى كه بر امتم از آن بيمناك هستم، منافق چرب زبان در ميان امتم است.
سخن زياد در آنجايى كه مرتبط با حلال و حرام باشد و لغزش در آن نباشد، قساوت قلب مىآورد. پس چگونه خواهد بود سرانجامِ سخن زياد در مباحث فلسفى كه ارتباطى به حرام و حلال ندارد؟
اين سخنان فلاسفه دروغهايى است كه قلب را مىميراند. به خدا سوگند- با اين سخنان تو، دستمايه خنده براى ديگران شدهايم. تا كى
مىخواهى دقايق كفريات فلاسفه را بيرون آورى و به عقايد خود ضميمه كنى؟ ما با همين عقول خود به ردّ آن كفريات مىپردازيم. اى مرد، افكار آلوده و مسموم فلاسفه و نيز كتابهاى آنها به تو رسيده است- كه چنان سخنان را بر زبان مىرانى- بدان كه غوطهور شدن در افكار مسموم، باعث مىگردد تا جسم به آن خو گرفته، در نهان آن جا بگيرد. دريغا از يك مجلسِ قرآن كه تلاوتش به همراه تدبّر و خشيتش به همراه ياد خدا وند- عزوجل- و سكوتش به همراه تفكر باشد! افسوس از يك مجلسى كه در آن يادى از ابرار شود؛ چرا كه ياد انسانهاى صالح در مجالس، باعث مىشود كه رحمت خداوند بر اهل آن مجلس نازل گردد. اما در مجالسى كه تشكيل مىگردد، اگر نام صالحان برده شود، از آنها با لعن و نفرت ياد مىشود. امّا تو شمشير حجاج بنيوسف و زبان ابنحزم را دو برادر مىدانى كه با آن دو، دوستى مىورزى. اى شكست خورده، هر كس از تو پيروى كند، خود را در معرض كفر و فروپاشى دينش قرار داده است؛ بويژه اگر اين افراد كه از تو تبعيت مىكنند انسانهايى با علم اندك باشند كه دين را براى ارضاى شهوت خود پذيرفتهاند. گر چه اين اشخاص با سخنان تو، متأثر مىشوند و با دست و زبان خود از تو دفاع مىكنند، اماهمين اشخاص در باطن از دشمنان تو هستند.
آيا مگر نه اين است كه اكثر پيروان تو، انسانهايى
ناتوان، دست بسته و سبك عقل يا آدمهايى بىسوادند؟ اگر پيروان صالحى داشته باشى، آنها هم انسانهايى خشك و بىفهم هستند. پس تو اگر سخن مرا تصديق نمىكنى، خودت درباره آنها جستجو كن و اعمال و افكارشان را با ترازوى عدل بسنج.
اى مسلمان، اسب شهوتت را براى مدح خود، پيش بياور كه تا چه اندازه نفس خود را تصديق مىكنى و با آن دوستى مىورزى و خوبان را دشمن مىشمارى؟
چه اندازه با نفس خود دوستى مىورزى و نيكان را خوار مىشمارى؟
تا چه اندازه نفس خود را بزرگ مىشمارى و عبادت كنندگان را كوچك مىنگرى! تا كى با نفس خود دوستانه برخورد مىكنى و كار زهّاد را زشت مىشمارى؟
تا كى مىخواهى كلامت را با كيفيتى ستايش كنى؟ به خدا قسم، باهمان كيفيت احاديث صحيحين را مدح نمىكنى. اى كاش احاديث صحيحين از دست تو سالم مىماند! چرا كه هر وقت اراده نمودى، احاديث صحيحين را با برچسب تضعيف و موهوم يا با تأويل و انكار، تغيير دادهاى. آيا وقت آن نرسيده كه از سخنان و افكارت دست بردارى؟
آيا وقت آن نرسيده كه توبه و انابه به درگاه حق بنمايى؟
آيا به سن 70 نرسيدهاى كه كوچيدن از اين دنيا براى تو نزديك است؟
به خدا قسم من مرگ را به تو يادآورى نمىنمايم. بلكه تو از كسى كه مرگ را به يادت مىاندازد، نفرت مىورزى. بنابراين، گمان نمىكنم گفتار مرا قبول كنى و به نصيحت من گوش فرا دهى. بلكه در تو همّت بزرگى مىبينم كه براى نقد سخنان من، چندين جلد كتاب بنويسى. و همين امر مانع از آن مىشود كه سخنان خود را به پايان برسانم. نصرت تو به اين است كه هر آن چه تو مىگويى، من آن را قبول كنم و يا ساكت بشوم.
امّا در هر صورت، حال تو نزد من معلوم است و من دلسوزانه و از روى محبّت به نصيحت تو پرداختم. وقتى حال تو نزد من اين گونه است، پس نزد دشمنانت چگونه خواهد بود؟ در حالى كه در ميان دشمنان تو انسانهايى صالح و عاقل و اهل فضل مشاهده مىكنم، همچنان كه در ميان دوستان تو، انسانهايى فاسق، دروغگو، جاهل، حيوان صفت و ... مىبينم. اگر تو در روز روشن مرا ناسزا گويى، باز من از تو رضايت دارم؛ امّا از تو ميخواهم كه درباره گفتارم در خفا فكر كنى و از آن بهرهمند شوى.
خداوند رحمت كند كسى را كه عيوب مرا به من ميگويد .... (1)
1) تكلمة الصيف الصقيل كوثرى، ص 190؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 38
5- يافعى؛ او در كتاب مرآةالجنان در ترجمه ابن تيميه گويد: ... ابن تيميه مسائل عجيب و غريبى بيان نمود كه اين نوع از مسائل با مذهب اهل سنّت مباينت دارد. از زشتترين مطالبىكه وى عنوان نمود، نهى از زيارت قبر نبى مكرّم اسلام است. (1)
وى در ادامه گويد: ابن تيميه از متأخرين حنابله است كه مشروعيت اين طايفه را زير سؤال برده است. او آن قدر در استدلالهاى خود حرفهاى گزافى زده كه گوشها از شنيدن آن ابا داشته، سرشت آدمى از آن نفرت مىورزند. اما من مىگويم: او كيست تا به نظرات او توجه نمود و يا در چيزى از امور دينى به گفتار او تكيه كرد؟ مگر او همان كسى نيست كه از سوى يكى از پيشوايان گذشته- كه به بررسى سخنان فاسد او پرداخته و دلايل او را به نقد كشيده و زشتىهاى اوهام او را ظاهر ساخته- مورد مذمت قرار گرفته است. اين شخص كه عز بن جماعه نام دارد در مورد ابن تيميه مىگويد: او بندهاى است كه خداوند عزّوجلّ او را ذليل و گمراه ساخته، لباس خوارى بر تن او پوشانيده است. و چنان بر مسند تهمت و كذب بر ديگران تكيه زد كه جز خفّت و بىآبرويى و حرمان نتيجه ديگرى براى او نداشت. (1)
1) فرقانالقرآن، ص 132
همو حضرت فاطمه را متهم به نفاق كرده است. و معتقد به تشبيه- و بدعتهاى ديگر است و خداوند عزّوجلّ نيز او را به سزاى كار خويش رسانيد و بدعتگذاران بعد از او، متأسفانه دست پروردگان او مىباشند. (1)
وَكَانَ فِي عَقلِهِ شَيء»؛ ى
عنى ابن تيميه اختلالات ذهنى و مشكل عقلى داشته ... روزى در جلسه درس او شركت كردم، شنيدم كه مىگفت: همانگونه كه من از منبر پايين مىآيم خداوند نيز از آسمان به زمين مىآيد. (2)
ضرورت دين جزو قربات مىدانند و منكران را كافر مىشمارند. وى در ادامه مىگويد: اينكه زيارت پيامبر قرب به خداوند عزّوجلّ مىآورد، از ضروريات دين است. و انكار كننده آن محكوم به كفر است. شايد همين دومى به صحت نزديكتر باشد. چون تحريم آنچهكه علما بر استحبابش اجماع نمودهاند، از مصاديق كفر است؛ چرا كه تحريم يك امر مستحب بالاتر از تحريم يك امر مباحى است كه در اين مسأله بر اباحه آن اتفاق نظر صورت گرفته است. (1)
11- النبهانى(م. 1350 ق.)؛ او در كتاب شواهد الحق مىگويد: افزون بر محكوم شدن ابن تيميه از سوى علماى اهل سنّت، آن هم به خاطر خطرهاى فاحش و فتاواى شاذّ در مسائل دينى كه به موجب آن با اجماع مسلمين مخصوصاً امورى كه مربوط به پيامبر(ص) بود، به مخالفت برخاست، اين سخن به اثبات رسيده كه علماى مذاهب چهارگانه همگى بر ردّ بدعتهاى ابن تيميه اتفاق نظر دارند كه بعضى از اين علما به صحت آن چه كه او نقل مىكند، ترديد نشان دادهاند؛ همچنان كه بعضى ديگر از علما در عقل وى تشكيك نمودهاند.
1) درةالجحال فى اسماء الرجال امر، ج 1، ص 30
از زشتترين مسائلى است كه از وى نقل شده است. (1)
تنها كسى كه به ترويج افكار و اوهام او پرداخت، شاگردش ابن قيم جوزى است كه اشارهاى مختصر در مورد افكار و اقوال او بيان مىگردد:
وى محمدبن ابىبكر زرعى حنبلى(م. 751 ق.)، معروف به ابن قيم (2)و از شاگردان ابن تيميه است كه از افكار شاذ استادش؛ چه در زمان حيات و چه بعد از فوت او، تقليد كوركورانه مىكرد. او گر چه مناظراتى شبيه به استدلال دارد، ليكن استدلالهاى او، در واقع از آن دست ترديدهايى بود كه اظهار مىداشت و به عبارت ديگر، او تكرار كننده همان سخنان جنجالى و منتشر كننده اقوال شاذّ استاد خويش بود. او در اين شبه استدلالهاى خود، به دنبال تلطيف سخنان بىپرده و خشن ابن تيميه بوده تا با ظاهرى دلنشين، كسانى را كه افكار ضعيفى داشتند، بفريبد.
بهطور خلاصه، او عمرش را فناى سخنان بيهوده ابن تيميه كرد وگفتار غير واقعى وغير منطقى استاد خويش را، حيلهگرانه، امرى دينى و واقعى ارائه نمود.
به اين نظريات توجه كنيد:
ابن قيم در علم حديث و نيز در بعضى از رجال حديث، بسى رنج برد و به تحصيل علم فقه هم پرداخت ... مدتى هم به خاطر اين كه بار سفر بستن براى زيارت قبر ابراهيم خليل(ع) را ناروا شمرد، محبوس گرديد. (1)
او چنان حبّ ابن تيميه را در سينه داشت كه چشم بسته، تمام سخنانش را پذيرفت و حتّى به تأييد آن پرداخت. از نمونه تأييدهاى وى، تهذيب كتب استادش و نشر افكار او بود ... ابن قيم به همراه استاد خود دستگير شد و خوار و خفيف گرديد و با شلّاق، هر دو را كتك زدند و سپس بر روى شتر، در شهر گردانيدند. وقتى ابن تيميه درگذشت، بارها به سبب فتاواى ابن تيميه مورد امتحان قرار گرفت. لذا همواره از طرف علماى عصرش نكوهش ميشد و آسيب ميديد. همچنان كه علما هم از دست او بدون آسيب نمىماندند. (2)
از ويژگىهاى ابن قيم اين بود كه وى علاقه زيادى
به جمعآورى كتب گوناگون داشت. او آن قدر كتاب جمعآورى كرد كه وقتى از دنيا رفت، فرزندانش تا مدتهاى مديد، مشغول فروش كتابهاى پدر بودند. اين غير از آن كتبى است كه ورثه براى خود كنار گذاشته بودند. گفتنى است، بيشتر اين كتابها، از سخنان استاد محبوبش بود. (1)
ادعاهاى ابن تيميه و شاگردش ابن قيم، در آثار آنان فراوان است؛ به نمونههاى ذيل توجه كنيد:
الف: شرك دانستن هر طلب و درخواست
مراد آيات قرآن در نهى از خواندن غير خداوند، چيست؟
وهابيت، با پيروى ازابن تيميه، براىتأييد گفتار خود، به آياتى تمسّك مىكنند؛ بدون آنكه در مفاد و مصداق آيات تفكر اندكى كرده باشند؛ از اين رو، خواندن انسانهاى صالح و طلب يارى از آنان را شرك تلقّى مىكنند و دليلشان اين است كه خداوند در قرآن مجيد، خواندن بتها توسط مشركين را، شرك ناميده است.
نمونههايى از آيات مورد تمسّك وهابيت به قرار
1) البداية و النهايه، ج 14، ص 2
ذيل است:
؛ همانا مساجد از آن خداوند است. پس با خدا ديگرى را مخوانيد.
لَهُ دَعْوَة الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْء (2)دعوت حق از آن اوست و كسانى را كه مشركان غير از خدا مىخوانند، هرگز به دعوت آنها پاسخ نمىگويند.
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ (3)
؛ همانا آنان را كه به جاى خدا مىخوانيد، بندگانى مانند خود شما هستند.
؛ كسانى را كه جز او(خدا) است مىخوانيد، حتى مالك پوست نازك هسته خرما هم نيستند.
بگو، كسانى را كه به جاى او(معبود خود) مىپنداريد، بخوانيد، آنها نه مىتوانند از شما دفع زيان كنند و نه آنكه(بلايى را از
شما) بگردانند.
؛ كسانى را كه ايشان مىخوانند، خودشان وسيلهاى براى تقرّب به پروردگار مىجويند.
7.(وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ) (2)و جز خدا، چيزى را مخواه كه نه سودى به تو مىرساند و نه زيانى.
؛ چه كسى گمراهتر از كسى است كه معبودى غير از خدا را مىخواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمىگويد.
وهابيان، با كمال وقاحت، اينگونه آيات را بر مسلمانانى تطبيق مىدهند كه اعتقادشان در مورد انبيا و صالحان، چيزى جز اين نيست كه آنان بندگان مقرّب خدا هستند و دعاهايشان مستجاب مىشود و به حاجت انسانِ نيازمند، به اذن خداوند پاسخ مىدهند.
در پاسخ آنها بايد گفت:
اوّلًا: مصاديق اين آيات مشركان هستند، به خاطر اعتقاد به ربوبيت بتها و اينكه آنها بدون اذن خداوند
سبحان مىتوانند بهطورمستقل مشكلى را برطرف كنند و يا تغييرى در آن ايجاد نمايند و يا به يارى كسى بشتابند!
حال اين عقيده كجا و عقيده مسلمين كجا؟ مسلمان موحّدى انبيا و انسانهاى صالح را بندگان برجسته خداوند مىداند و نيز معتقد است كه آنها از دستور خداوند تعالى سرپيچى نمىكنند و هر آنچه كه خداى سبحان فرمان دهد انجام مىدهند.
ثانياً: مراد از دعا در اين آيات، فقط دعا به معناى ندا نيست، بلكه نوع خاصى از دعا است كه به معناى عبادت است. شاهد اين مطلب آن است كه خداوند بين دعا به معناى ندا و دعا به معناى عبادت، در يك آيه جمع نموده است:(وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ) (1)پروردگار شما گفته است: مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم. كسانى كه از عبادت من تكبر مىورزند به زودى با ذلت، وارد دوزخ مىشوند.
و نيز امام زينالعابدين(ع) مىفرمايد:
«فَسَمَّيْتَ دُعَاءَكَ عِبَادَة، وَ تَرْكَهُ اسْتِكْبَاراً، وَ تَوَعَّدْتَ عَلَى تَرْكِهِ دُخُولَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ (2)
؛ پس نيايش و دعا را عبادت و ترك آن را كبر و خودخواهى ناميدى و بر ترك دعا به
دخول دوزخ با ذلت و خوارى تهديد فرمودى».
و نيز در روايت آمده است:
«الدُّعَاء مُخُّ الْعِبَادَة» (1).
مراد از دعا در اين جا، قسمتى از دعا است؛ دعايى كه مقرون به الوهيت مدعو به نحوى از اتحاد باشد.
ثالثاً: منظور از نهى در اين آيات، اين است كه شما مدعو را به اندازه رتبه خداوند بالا نبريد؛ به عبارت ديگر، هدف از نفى دعوت و خواندن غير خدا، دعوتهاى ملازم با عبادت و پرستش است كه از اعتقاد به الوهيت سرچشمه مىگيرد. شاهد اين مطلب، كلام خداوند عزّوجلّ است كه فرمود:(
وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً
) (2)
؛ و همانا مساجد از آنِ خداست، پس هيچكس را با خدا نخوانيد.
لذا اساس عبادت مشركان ناشى از همين امر بود. خداوند سبحان در اين زمينه مىفرمايد:(
وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً
) (3)يعنى آنها براى خدا همتايانى قرار دادند تا مردم را از راه او منحرف و گمراه سازند.(
إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ
) (4)چون شما را با پروردگار عالميان برابر مىشمرديم.
ب: مرز بندى بين شيعه و سنى
ابن تيميه معتقد است براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و مرزبندى بين شيعه و سنى، سزاوار است كه از مستحبات وسنتهاى ثابت پيامبر اكرم(ص) دست برداشته و آن را كنار بزنيم.
او مىافزايد: اگر امرى مستحبى جزو شعار شيعه شود و به آن عمل كنند، مناسب است- پيروان ابن تيميه- به آن مستحب عمل نكنند؛ زيرا به عقيده وى مصلحت تفرقهاندازى و مرز بندى براى تشخيص و شناخت شيعه از سنى و تمييز از همديگر، از مصلحت عمل به مستحبات و سنت ثابت شده در شرع اسلام، برتر و اولى است!
آنجا كه مىگويد:
«ومن هنا ذهب من الفقهاء، إلى ترك بعض المستحبات إذا صارت شعاراً لهم- أى الشيعة- فإنّه وإن لم يكن الترك واجباً لذلك، ولكن فى إظهار ذلك مشابهة لهم، فلا يتميز السنى من الرافضى، ومصلحة التميز عنهم لأجل هجرانهم ومخالفتهم أعظم من مصلحة هذا المستحب». (1)
آيا عمل كردن شيعه و پايبندى آنان به سنتها و مستحباتشرعى، نقطه ضعف وضدارزششمرده مىشود!؟
1) منهاج السنه، ج 2، ص 143
آيا همين اقرار ابن تيميه، دليل بر ارزشى بودن راه و روش شيعه نيست؟!
آيا پيروى مذهبى- كه ابن تيميه با آنان مخالف و دشمن است- از يك حكم مستحبى، سبب مىشود كه به آن حكم عمل نشود و بايد آن را كنار زد؟
حال خود قضاوت كنيد كه پيرو سنت پيامبر كيست؟ آنكه به سنت پايبند است- تا جايى كه آن را شعار خود قرار داده، يا آنكه سنت را كنار مىگذارد تا شبيه عاملان به سنت نشود؟!
ج: نفى استغاثه به پيامبر(ص)
ابن تيميه، استغاثه به پيامبر خدا(ص) يا هر نبى و انسان صالحى را شرك دانسته و حكم اعدام براى استغاثه كنندگان صادر كرده و ايشان را مهدور الدم مىشمارد.
او مىگويد:
«من يأتى إلى قبر نبى أو صالح ويسأله حاجته ويستنجده مثل أن يسأله أن يزيل مرضه أو يقضى دينه، أو نحو ذلك ممّا لا يقدر عليه إلّا الله، فهذا شرك صريح يجب أن يستتاب صاحبه، فإن تاب وإلّا قتل.» (1)
گويا ايشان از صدر اسلام تا به امروز، از سيره مسلمانان نسبت به استغاثه به قبر شريف پيامبر(ص) و اوليا
1) زيارة القبور والاستنجاد بالمقبور، ص 156
و افراد مورد توجه طوايف مسلمين اطلاع ندارد و يا اينكه اطلاع دارد، ولى تفكر و نظريات او خارج از سيره مسلمين بوده و نظرى است شاذّ.
گويا او موارد ذيل را نديده و از آنها آگاهى ندارد:
استغاثه يكى از مسلمانان- با راهنمايى عثمان بن حنيف صحابى-، به قبر پيامبر خدا(ص) براى رفع گرفتارى (1).
استغاثه مردم مدينه به قبر پيامبر(ص) به امر و اشاره عايشه براى نزول باران (2).
استغاثه يكى از صحابه به قبر پيامبر(ص) در زمان خليفه دوم (3).
استغاثه ابو على خلال حنبلى به قبر امام كاظم(ع) (4).
استغاثه شافعى(محمد بن ادريس) به قبر ابوحنيفه (5).
استغاثه اهل سمرقند به قبر بخارى (6).
گويا ابن تيميه حتى فتاواى بزرگان اهل سنت،
همانند قيروانى مالكى(م. 737 ق.) (7)را نديده و از آن
1) مسند احمد، ج 4، ص 138؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 569؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 441
2) سنن دارمى، ج 1، ص 56؛ سبل الهدى والرشاد، ج 12، ص 347
3) فتح البارى، ج 2، ص 577؛ وفاء الوفا، ج 4، ص 1372
4) تاريخ بغداد، ج 1، ص 120
5) خلاصة الكلام، ص 252
6) طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 234
7) المدخل فى رسالة زيارة القبور، ج 1، ص 257؛ نيز ر. ك. به: الغدير، ج 5، ص 111
آگاهى ندارد و يا همه را مشرك و واجب القتل و مهدور الدم مىشمارد!
گويا پيروان اين حزب و گروه نيز از فتاواى بزرگان اهل سنت در جواز استغاثه به پيامبر(ص) همانند قسطلانى (1)و شيخ سلامه عزامى (2)و دهها نفر ديگر از آنان بىاطلاع بوده، يا حكم اعدام آنها را نيز صادر كردهاند!
براى توضيح و آگاهى بيشتر از انحراف ابن تيميه و تضاد فكر و انديشه او با مسلمانان، مىتوانيد به كتاب «روافد الإيمان إلى عقائد الإسلام» (3)و يا ترجمه آن «رويكرد عقلانى بر باورهاى وهابيت» رجوع كنيد.
افكار و پندارهاى ابن تيميه با مرگ او و شاگردش ابن قيم، به بوته فراموشى سپرده شده بود، تا اينكه اين آرا توسط فردى به نام محمدبن عبدالوهاب از زاويه انزوا و گمنامى درآمد.
محمدبن عبدالوهاب در سال 1111 يا 1115 ق. در شهر عُيينه، از توابع نجد ديده به جهان گشود. وى بيش از 90 سال عمر كرد و در سال 1207 ق. درگذشت. ابتداى رشد و نموّش، در زادگاهش عيينه بود. در همانجا بود كه فقه حنبلى را از علماى حنابله آموخت؛ سپس براى تكميل معلومات، رهسپار مدينه منوّره شد و در آن شهر به تحصيل فقه و حديث پرداخت.
احمد امين مصرى مىگويد: «وى سفرى به مدينه كرد، سپس به مدت چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد، يك سال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد. اندك زمانى نيز رحل اقامت در اصفهان و قم افكند. پس از آن پرده از روى عقايد انحرافى خود برداشت و مردم را به آن دعوت نمود» (1).
امام على(ع) مىفرمايند: «كسى چيزى را از ديگران مخفى نميكند مگر اينكه آن امر پنهان در اثر اشتباهى، بر زبان آن شخص ظاهر مىشود و چهرهاش آن را نمايان مىكند». لذا علما دريافته بودند كه ابن عبدالوهاب خود به گمراهى رفته و اگر به تبليغ بپردازد، گروهى را به گمراهى مىكشاند. نخستين كسانى كه به گمراهى او پى برده و مردم را از وى بر حذر داشتند و به شدت با عقايدش به مخالفت برخاستند، پدرش عبدالوهاب و برادرش شيخ سليمانبن عبدالوهاب بودند و حتى برادرش شيخ سليمان كتابى در ردّ بدعتهاى محمدبن عبدالوهاب نوشت.
در سال 1139 ق. پدرش عبد الوهّاب، از عيينه به حريمله كوچ كرد و باقىمانده عمر خود را در همان شهر سپرى كرد تا اينكه در سال 1143 ق. از دنيا رفت.
1) زعماء الاصلاح فى العصر الحديث، ص 10
عبدالوهاب از فرزندش محمّد رضايت نداشت و هميشه او را از عقايدش نهى مىكرد.
ميرزا ابوطالب اصفهانى- كه از معاصران ابن عبدالوهّاب است، در مورد وى مىگويد: محمدبن عبدالوهّاب علاقه فراوانى به مطالعه اخبار كسانى داشت كه مدّعى نبوت بودند؛ مانند مسيلمه كذّاب و سجاح و اسود عنسى و طليحه اسدى و .... (1)
محمد بن عبدالوهّاب، تا زمانى كه پدرش در قيد حيات بود، كمتر سخن مىگفت. ولى پس از درگذشت پدر، پرده از روى عقايد خويش برداشت. تبليغات محمدبن عبدالوهّاب در شهر حريمله، افكار عمومى را متشنّج ساخت؛ بهگونهاى كه بعضى از مردم آن شهر، كمر به قتل او بستند. از اين رو، وى از آن ديار گريخت و به زادگاهش عيينه پناهنده شد. در عيينه با حاكم وقت، عثمانبن مَعْمَر تماس گرفت و دعوت جديد خود را با او
1) سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 317. طليحه يكى از صحابه بود. وى در سال 9 هجرى اسلام آورد و سپس مرتد شد و به طائفه آل جفنه(در شام) ملحق گرديد و دوباره در زمان عمر به اسلام بازگشت و به حج آمد. عمر به او گفت: تو را دوست ندارم چون تو دو نفر از نيروهاى اطلاعات- عملياتى به نام عكاشه بن محصن و ثابت بن اقرم را به قتل رساندى- سرانجام او در جنگ نهاوند كشته شد.
در ميان نهاد و ميان او و حاكم، پيمانى برقرار گرديد و قرار شد كه حاكم از او پشتيبانى كند.
پيمان منعقد شده به اين صورت بود كه عثمان بن مَعمر، محمد بن عبدالوهّاب را در آشكار نمودن دعوت و انتشار عقايدش آزاد بگذارد و در مقابل، محمد بن عبدالوهّاب به هر ترتيبى كه ممكن است، وى را بر نواحى نجد مسلّط كند؛ چرا كه در آن زمان نجد به شش امارت تقسيم مىشد كه يكى از آنها، امارت عيينه بود. براى استحكام اين روابط، عثمان بن مَعمر خواهرش را به تزويج محمد بن عبدالوهاب درآورد. بدين ترتيب ابن عبدالوهاب براى دنيا، دين را تسخير نمود و حاكم نيز بر منطقه نجد مسلّط گرديد.
امّا اين پيمان چندان طول نكشيد؛ چرا كه به دستور ابن عبدالوهاب، قبر زيدبن خطاب (1)تخريب شد و شهر به تشنج و التهاب كشيده شد. خبر دعوت محمد بن عبدالوهّاب و اعمالى كه او صورت داده بود، به سليمان الحميدى، امير احساء و قطيف رسيد. وى نامهاى براى عثمانبن مَعمر نوشت و دستور داد ابن عبدالوهاب را به قتل برساند.
1) زيد بن خطاب، برادر عمر بن خطاب و از او بزرگتر بود و قبل از او اسلام آورد. ظاهراً در تمامى جنگهاى پيامبر 6 شركت كرده است. وى در سال 12 هجرى، در جنگ يمامه به همراه 600 نفر از اصحاب پيامبر 6 كشته شد؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 298
صاحب كتاب تاريخ نجد، عبدالله فيلبى مىنويسد:
«قرار بر اين شد كه عثمانبن مَعمر از ميهمانش(محمد بن عبدالوهّاب) خلاصى جويد، لذا از وى خواست هر مكانى را كه خود دوست دارد انتخاب كرده، به همان جا رود. نتيجهاش اين شد كه وى درعيه را براى رحل اقامت مناسب ديد. عثمانبن معمر شخصى به نام فريد را به همراه محمد بن عبدالوهّاب روانه ساخت و او را موظف كرد تا در بين راه وى را از پاى درآورد. ليكن فريد، سُستى به خرج داد و ابن عبدالوهاب را ترور نكرد، بلكه بدون اينكه هيچ آزارى به او برساند، به عُيينه بازگشت.»
علاوه بر آن، صاحب كشفالارتياب، به نقل از سيد محمود شكرى مىنويسد: ابن عبدالوهاب در سال 1160 ق. به سوى درعيه حركت كرد و درعيه همان بلادى است كه مسيلمه كذّاب در آن مىزيست.
محمد بن عبدالوهّاب در سال 1160 ق. وارد درعيه شد. امير آن شهر، محمد بن سعود بود. او دعوت خود را با حاكم درعيه در ميان نهاد و هر دو پيمان بستند كه رشته دعوت از آنِ محمدبن عبدالوهاب و زمام حكومت در دست محمدبن سعود باشد؛ از اين رو، همان پيشنهاديكه
به عثمانبن مَعمر داده بود، با ابن سعود در ميان گذاشت و بدين ترتيب رشته اتحاد ميان اين دو نفر منعقد گرديد.
راويان مىگويند، امير محمدبن سعود با ابن عبدالوهاب بر جهاد در راه خدا(!) بيعت نمود ... در حالى كه اين دو تن هيچ شهرى از شهرهاى كفار؛ چه در شرق و چه در غرب را فتح نكردهاند و اين- به اصطلاح- جهادشان، بر ضد مسلمانان بود؛ همان مسلمانانى كه از اطاعت ابن سعود سرباز زدند. به همين دليل ابن سعود به ابن عبدالوهاب گفت: تو را بشارت مىدهم به پيروزى و جهاد با كسانى كه مخالف توحيد هستند، امّا مىخواهم با تو، دو شرط داشته باشم:
وقتى كه ما تو را يارى كرديم و خداوند فتح و پيروزى را نصيب ما و شما نمود، مىترسم كه تو از ميان ما كوچ كرده، به جاى ما، غير ما را يارى كنى لذا محمد بن عبدالوهّاب با او عهد و پيمان بست كه چنين كارى را انجام ندهد.
من خواهان آنم كه از اهل دُرعيه به هنگام برداشت محصول، مالى درخواست كنم، ولى مىترسم كه تو مانع شوى. ابن عبدالوهاب گفت: شايد خداوند فتوحاتى نصيب ما كند كه در اثر آن، غنايم زيادى به دست آورى و آن، بيش از آنچه باشد كه از
اهل درعيه خواهانى. (1)
محمد بن سعود براى استحكام اين روابط، يكى از دختران محمد بن عبدالوهّاب را براى فرزندش عبدالعزيز به همسرى گرفت.
محمدجواد مغنيه در كتاب هذه هى الوهابيه مىنويسد:
بعد از آنكه محمد بن عبدالوهّاب احساس قدرت كرد، ياران خود را گرد آورد و آنها را براى جهاد تحريك و آماده نمود و به شهرهاى اطراف- كه مسلمين در آن مىزيستند- نامه نوشت كه دعوتش را قبول كنند و به اطاعت او درآيند. او از كسانى كه به اطاعت او درمىآمدند 10/ 1(يك دهم) احشام و اموالشان را مىستاند و هركس كه با او از در مخالفت برمىخاست، با يارانش به جنگ با او مىپرداخت. اوكه به قتل نفس خو گرفته بود، اموال مردم را به تاراج مىبرد و اطفال و زنان را به اسيرى مىكشاند و شعارش اين بود كه به وهابيت بگرويد وگرنه براى شما قتل و براى زنانتان بيوه شدن و براى فرزندانتان يتيمى را به دنبال دارد.
اين است اساس و مبدأ وهابيت كه به خاطر هيچ مصلحتى حاضر نبودند از عقايد خود تنزل كنند و به
1) محاضرات فى تاريخ الدولة السعوديه، صص 13 و 14
همين دليل بود كه با ابن مَعمر معاهده بست ... او براى پيشبرد اهداف خود، حاضر بود با هر قدرتى همپيمان شود.
عبداللَّه فيلبى در تاريخ نجد مىگويد: «ابن عبدالوهاب مبادى فريضه مقدس جهاد را در مغز شاگردانش تزريق نمود و بدينسان بسيارى از شاگردانش مقدسترين تعاليم استادشان را در جهاد يافتند؛ زيرا جهاد امرى است كه عرب به آن خو گرفته بود- البته منظور وى از عادت عرب، قتل نفس و تاراج اموال است- محمد بن عبدالوهّاب، خمس غنيمت را به خزانه مركزى، به همان ترتيبى كه امير سعود و وى تفاهم كرده بودند، اختصاص داد و در قبالش، استيلاى شيخ محمد بر شؤون بلاد، بعد از يك يا دو سال، فراهم گرديد.» (1)
شايد تعجّبآور باشد اگر بشنويم كه استحكام وهابيت به همين شعارى بود كه مطرح مىكردند و حتى آوازه وهابيت از ابتدا تا عصر حاضر با همين شعار بالا گرفت و بنيان آن ريخته شد. محمد بن سعود در آن زمان و
1) ابن عابدين كه معاصر فتنه وهابيت بود، در سال 1252 ق. درگذشت. او در كتاب خود به نام الرد المُحتار در باب جهاد البغاة مىنويسد: مطلب الوهابيه خوارج زماننا.
روزگارى كه با ابن عبدالوهّاب همپيمان گرديد، به سختى حكومت مىكرد و ابن سعود آنقدر از نظر مالى متمكن نبود كه بتواند معيشت شاگردان خاص ابن عبدالوهاب را تأمين كند. اما بعد از جنگهاى اوليه، سيلى از غنائم روانه شهرگرديد؛ بهگونهاى كه اين غنائم را طبق احكام خودشان عادلانه تقسيم كردند! كه خمس اموال غارت شده از مسلمانان را ابن سعود برداشت و بقيه به نسبت هر پياده نظام يك سهم و هر سوارهنظام دو سهم، بين افراد لشكر تقسيم گرديد. تمسّك به عقايد وهابى، مىتوانست افراد را ثروتمند سازد؛ چرا كه آنها با جنگهايى كه صورت مىدادند، به زعم خودشان اموال مشركان! را برمىداشتند و به مسلمانان- واقعى به نظر آنها، كه همگى پيرو آيين وهابيت بودند!- مىسپردند.
عثمان بن مَعمر كه از قدرت ابن سعود بيمناك شد، دختر خود را به همسرى يكى از پسران ابن سعود درآورد. اما آن كينهاى كه بين ابن عبدالوهاب و امير عثمان بود، پايانى نداشت و علتش- همچنانكه گذشت- اين بود كه عثمان بن مَعمر، ابن عبدالوهاب را از شهر راند و سرانجام همينكينه باعث شد كه ابنعبدالوهاب شخصى را مأمور كند تا عثمان را به قتل برساند. لذا عثمان در حالى كه در محراب نماز بود، به قتل رسيد.
در كتاب «تاريخ نجد»- كه توسط وهابيون منتشر شده-، آمده است: عثمان بن مَعمر، مشرك و كافر بود.
وقتى كه مسلمين بركفر او اطلاع يافتند، پيمان بستند تا بعد از نماز جمعه او را به قتل برسانند. لذا در ماه رجب سال 1163 ق. يعنى در ماههاى حرام، در حالى كه عثمان در محراب مسجد بود، او را به قتل رساندند. سه روز بعد از كشته شدن عثمان، محمدبن عبدالوهاب به عيينه آمد و به جاى عثمان شخصى به نام مشارى بن مَعمر را كه از ياران ابن عبدالوهاب بود، بر آن شهر گمارد.
مهاجمان بهدستور حكومت وقت و ابن عبدالوهاب به شهر يورش بردند و آن را تخريب و تمام ديوارهايش را ويران ساختند. چاههاى آب را پر ساختند. درختان را آتش زدند و به ناموس مسلمين دستدرازى كردند. شكمهاى زنان حامله را دريدند. دستان اطفال معصوم را بريدند و تمامى آنها را با آتشسوزاندند. هر آنچه در خانهها از پارچههاى رنگارنگ و زينتآلات يافتند، ربودند و بالأخره تمامى مردان شهر را به قتل رساندند و شهر عيينه از آن سال(1163 ق.) تا به امروز مخروبه است.
وهّابيت مجوّز چنين جناياتى را گفتار ابن عبدالوهاب مىدانستند؛ چرا كه او گفته بود: خداوند سبحان غضب خود را بر شهر عيينه و اهل آن سرازير كرد و براى اينكه آنان را از گناهانشان پاك كند، همه را نابود ساخت و اين غضب خداوند- عزّوجلّ- بر اهالى شهر، به خاطر گفتار شرك آلودى بود كه حاكم عيينه؛ يعنى
عثمان بن مَعمر بر زبان راند و آن اين بود كه شخصى نزد عثمان آمد و گفت: ملخها به شهر ما حمله كردهاند و ما مىترسيم كه زراعت را بخورند. عثمان در پاسخ با طعنه گفت: ما مرغانى را براى مقابله با ملخها مىفرستيم تا آنها را بخورند. به خاطر اين كه عثمان ملخها را به سُخره گرفت، خداوند سبحان بر شهر و مردم آن غضب نمود! و اين مسأله نشانى از نشانههاى خداوند است كه جايز نيست ملخها را به مسخره گرفتن و خداوند هم ملخها را به شهر فرستاد و اهل آن را نابود كرد!
وقتى سعودىها بر حاكم عيينه چيره شدند، در صدد بر آمدند قلمرو خود را گسترش دهند. لذا به بلاد اسلامى تعرض كردند. به همين دليل به تقويت قواى خود پرداختند و در ابتدا لشكرِ خود را مجهّز به 7 گروه شترسوار نمودند. آنچه كه روشن است اينكه، اين لشكر مجهّز و جنگجويان شترسوار، هيچگاه در بلاد كفار و مشركان به جهاد نپرداختند و قلمرو به اصطلاح جهاد مقدسشان، خصوص بلاد مسلمانان بوده است. همانانى كه لا إله إلا اللَّه ... محمّد رسولاللَّه بر زبان داشتند.
وقتى ابن عبدالوهاب قدرت و سيطره خود را مسلّم ديد، به اهل نجد- كه همگى مسلمان و سنى بودند- نامهاى نوشت و از آنها خواست به مذهب توحيد داخل شوند، امّا گروهى چون سخن ابن عبدالوهاب را ناروا
شمردند، از دستورش سرپيچى كردند و گروه ديگر از ترس به اطاعت او درآمدند. وى اهالى درعيه را به جنگ و قتال فرمان ميداد و آنان هم به دستورش عمل مىكردند و با ساير مسلمين به جنگ مىپرداختند. او بارها به جنگ با اهالى نجد و احساء پرداخت كه توانست بعضى از اين مردم را به اجبار مطيع خود گرداند و بعضى ديگر هم از روى رغبت، به اطاعت او در آمدند. سرانجام اين جنگها آن شد كه تمام امارات نجد با زور و غلبه به دست آل سعود افتاد. (1)
از سنتهايى كه وهابيت از خود به جاى گذاشت، قتل و خونريزى است و ابن عبدالوهاب با شعارهاى خود به همين امر دامن زد. او گفت:
«لا عدل و لا سِلم و لا رحمة و لا إنسانية و لا حياة و لا شئ أبداً إلّا الوهابيّة أو السيف
؛ هيچ عدلى و هيچ صلحى و هيچ رحمتى و انسانيتى نيست و هيچ زندگى و چيزى در بوته وجود نيست، مگر در سايه وهابيت يا شمشير.»
و محمد بن عبدالوهاب بايد بداند كه مسؤول تمام اين مسلمانكُشىها و بدعتها است و ما را همين گفتار برادر وى؛ شيخ سليمان بن عبدالوهاب، بس است كه گفت:
1) كشفالارتياب، ص 13
«فأنتم تكفرون بأقل القيل و القال. بل تكفرون بما تظنّون أنتم انّه كفر، بل تكفرون بصريح الإسلام، بل تكفرون من توقف عن تكفير من كفرتموه ... (1)ى
عنى شما با كمترين حرف مردم را تكفير مىكنيد، بلكه به گمان و احتمال، كافر بودن آنان را تكفير مىكنيد، بلكه آنهايى كه مسلمان هستند را كافر مىدانيد. اگر مردم با شما درباره كسى كه او را كافر خواندهايد، همفكر نشوند آنها را نيز كافر مىدانيد!
حركت خشونت بار و انحرافى محمّد بن عبدالوهاب و جريان حامى او، سبب شدكه برخى از نزديكانش، از حمايت وى دست بردارند و به افشاى چهره او بپردازند؛ به دو نمونه زير دقت كنيد:
سَلام على نجد و من حلّ فى نجد
وان كان تسليمى على البُعد لا يجدى
1) الصواعق الالهيه، ص 27
درود بر نجد و كسى كه در آن قرار دارد، هر چند درود من از اين راه دور سودى ندارد.
ولى او هنگاميكه خبرهاى ناگوارى از قتل و غارت وهابيان شنيد، از سروده خويش پشيمان شد و قصيدهاى نو در پشيمانى از تأييد وهابيان سرود كه با اين بيت آغاز مىشد:
رجعتُ عن القول الذى قلت فى النجدى
و قد صحَّ لى عنه خلاف الذى عندى
من از گفتار پيشين خود در حق آن مرد نجدى بازگشتم؛ زيرا خلاف آنچه كه درباره وى مىپنداشتم، برايم ثابت شد.
از امير محمدبن اسماعيل (1)نقل شده كه وى در شرح قصيده فوق- كه آن را «محو الحوبة فى شرح ابيات التوبه» ناميد- گفته است: وقتى قصيده اوّلم، كه در مدح ابن عبدالوهاب بود، به نجد رسيد، در صفر سال 1170 ق. شخصى كه خود را شيخ مربد بن احمد تميمى معرفى كرد، نزد من آمد. او به همراه خود كتابهايى از ابن تيميه و شاگردش ابنقيم- كه با خطّ خود، آنها را استنساخ كرده بود- داشت. اين شخص در شوال همان سال به وطن خود(نجد) بازگشت و مشخص شد كه او از
1) او نويسنده كتاب سبل السلام در شرح بلوغ المرام عسقلانى است و در سال 1182 ق. درگذشت.
شاگردان ابن عبدالوهاب است، لذا من قصيده دوم خود را، كه بازگشت از قصيده اوّل بود، به او دادم. البته علتش آن بود كه قبل از آمدن شيخ مربد، شخصى به نام عبدالرحمان نجدى، كه فردى فاضل بود، نزد من آمد و از حالات محمد بن عبدالوهاب برايم گفت. من آن حالات را زشت و ناپسند دانستم. او براى من بازگو كرد كه چگونه ابن عبدالوهاب فتوا به خونريزى و غارت اموال مسلمين، ولو با مكر و حيله مىدهد و نيز به تكفير امّت هدايت شده پرداخته است. من چندان از سخنان عبدالرحمان نجدى اطمينان نداشتم تا اينكه با شيخ مربد- كه فردى مشهور بود- برخورد نمودم. به همراه او تعدادى از نامههاى شيخ محمد بن عبدالوهاب، كه در آن به تكفير امّت اسلام پرداخته و دستور به قتل و غارت آنها داده و شيخ مربد آنها را جمعآورى كرده بود، به چشم مىخورد. از همان جا بود كه آن حالات و ويژگيهايى را كه عبدالرحمان نجدى از ابن عبدالوهاب نقل نمود، برايم يقين گرديد و دانستم كه شيخ محمد چيزى اندك از شريعت مىداند و يا آن مقدار هم كه مىداند، در آن دقتنظر ندارد؛ چرا كه او استادى قوى نداشت تا او را به راه راست هدايت كند و علوم نافعه به او بياموزد. او فقط برخى از كتبى كه ابن تيميه و شاگردش ابن قيم تأليف كرده بودند، خوانده بود و همان مطالب را چشم بسته قبول
كرده و تقليدى كُوركورانه از آنها داشت و حال آنكه ابن تيميه و شاگردش تقليد را حرام مىدانستند. (1)
سيد محسن امين مىگويد: «همين گفتار امير محمدبن اسماعيل دلالت دارد كه او از سخنانى كه به نفع وهابيت گفته بود، برگشته است و شايد رجوع او بعد از تأليف رساله «تطهير الاعتقاد عن ادران الالحاد» بوده است؛ چرا كه آن رساله در مفسدهانگيزى كمتر از نوشتههاى ديگر ابن عبدالوهاب نيست.» (2)
«پس همانا امروز مردم به كسى مبتلا شدهاند كه گفتار خود را منتسب به كتاب و سنّت مىداند و گمان مىكند كه از علوم كتاب و سنّت بهرهبردارى مىكند. او در برداشتهاى غلط از كتاب و سنت، اهميتى نمىدهد كه كسى با او مخالفت كند. هنگامى كه از او درخواست مىشود كه كلامش را بر اهل علم عرضه بدارد، ابا مىكند و زير بار نمىرود؛ بلكه مردم را مجبور مىكند تا به صراحت گفتارش يا به مفهوم آن عمل نمايند. هر كس كه با او به مخالفت برخيزد، تكفيرش مىكند. اين روش و مرام او است. وى شخصيتى است كه حتى يك ويژگى از
خصلتهاى اهل اجتهاد را ندارد. به خدا سوگند در او اين يك خصلت نيست. به خدا قسم 10/ 1(يك دهم) اين خصلت هم نيست ... انّا للَّه ... امت اسلام همه داراى يك زبان هستند. عقيدهاى واحد دارند؛ امّا او همه را كافر و جاهل مىداند.
پروردگارا! اين گمراه را هدايت كن و او را به راه حقيقت بازگردان ...»
وى در ادامه مىگويد: «امورى كه باعث گرديد محمّدبن عبدالوهاب مسلمانان را تكفير كند، قبل از احمدبن حنبل و ساير پيشوايان مسلمين بوده است؛ بهطورىكه بلاد اسلام پر از اينگونه امور بود و از هيچ يك از رهبران مسلمين؛ حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى نقل نشده كه بهواسطه اين امر به تكفير مسلمين بپردازند و يا آنها را مرتد بخوانند و يا دستور به جهاد با آنها دهند و يا بلاد مسلمين را بلاد شرك و اهل آن را كافر حربى خوانند. در حالى كه شما به سادگى چنين اقوالى را به زبان مىرانيد. شما كسانى را كه اين امور را انجام مىدهند و در واقع كافر نيستند، تكفير مىكنيد و اين امور از 800 سال پيش تا كنون بوده است و هيچ يك از علماى اسلام نگفتهاند كه با انجام فلان كار، شخصِ مسلمان كافر مىشود و من گمان نمىكنم كه فرد عاقلى، چنان سخنى به زبان براند. امّا به خدا قسم لازمه سخنان شما اين است
كه امت اسلام، از علما و امرا و مردمان عادى بعد از زمان احمد، كافر و مرتد گرديدهاند. فانّا للَّه ... و انسان تأسف مىخورد كه اين حرف عوامانه را از شما مىشنود. چگونه است كه حجت شرعى تنها براى شما اقامه گرديد و شما عالم به آن هستيد يعنى كه قبل از شما، كسى معرفت درستى از دين اسلام نداشت! (1)
افكار انحرافى ابن عبدالوهاب را در نمونههاى ذيل مىتوان جست:
زينى دحلان مىگويد: «محمدبن عبدالوهاب، روز جمعهاى، در مسجد درعيه، خطبه خواند و در آن خطبه گفت: هر كس به پيامبر(ص) توسل جويد، كافر است. برادرش شيخ سليمان، كه مخالف افكار و اقوال محمّد بود؛ هنگامى كه در يكى از روزها ملاقاتى ميان آن دو برادر صورت گرفت، شيخ سليمان به برادرش محمد گفت: محمد! در نظر تو، اركان دين اسلام چندتا است؟ محمد پاسخ داد: پنجتا. شيخ سليمان گفت: ولى تو اركان اسلام را شش مىدانى كه ششمين آن اين است: «هركس از تو پيروى نكند، مسلمان نيست.»
شخص ديگرى از محمدبن عبدالوهاب پرسيد:
1) الصواعق الالهية، ص 4
خداوند در هر شب از شبهاى ماه رمضان، چه تعداد از مسلمانان را آزاد ميكند و از عذاب مىرهاند؟ شيخ محمد گفت: در هر شب ماه رمضان 100 هزار نفر را آزاد مىكند و در آخرين شب ماه رمضان به اندازه تمام اين شبها كه آزاد كرد، از آتش مىرهاند و آزاد مىكند. آن شخص گفت: كسانيكه از تو پيروى مىكنند، به اندازه 10/ 1(يك دهم) آنچه تو گفتى، نيستند.
اينهايى را كه خداوند عزّوجلّ آزاد مىكند، همه مسلماناند، در حالى كه تو فقط كسانى را كه از تو پيروى مىكنند مسلمان مىدانى و معتقد به كفر ديگر مسلمانانى. محمد بن عبدالوهاب از جواب اين شخص شگفتزده شد و سكوت اختيار كرد. (1)
شهادت بده كه تو مشرك بودى و شهادت بده كه پدر و مادر تو مشرك بودند و نيز شهادت بده فلانى و
1) الدرر السنية فى الرد على الوهابية، ص 39
فلانى- كه منظورش بزرگان از اهل علم بوده و از دنيا رفتند- از كافران هستند؛ اگر شخصى به اين موارد شهادت مىداد، قبول مىكرد تا داخل در مذهبش شود.
او با صراحت، به تكفير امت، از صدراسلام تا سال 600 ق. مىپرداخت و هر كس را كه از او پيروى نمىكرد تكفير مىنمود، اگر چه آن شخص از پرهيزگارترين مسلمانان بود و خلاصه سخن اينكه: همگى را مشرك مىناميد و خون و اموالشان را مباح مىدانست و ايمان را در پيروان خود، احتكار مىكرد (1).
1) الدرر السنية فى الردّ على الوهابية، ص 39؛ الفجرالصادق، ص 17
مخالف با مطالب بى محتواى او بود، به شعلههاى آتش سپرد. (1)
زينى دحلان مىنويسد: «وهابيان در زمان دولت شريف مسعود بن سعيد(1165 ق.) 30 نفر از علماى خود را نزد وى فرستادند. شريف به علماى حرمين دستور داد با آن 30 تن مناظره كنند. علماى حرمين به مناظره نشستند، بعد از مناظره، متوجه فساد عقيده ايشان شدند؛ لذا حاكم شرع نامهاى مبنى بر كفر آنان نوشت و دستور به حبسشان داد. لذا برخى از آنها دستگير و زندانى شدند و عدّهاى هم فرار كردند. (2)
در زمان دولت شريف احمد(1195 ق.) امير درعيه بعضى از علماى خود را نزد شريف احمد فرستاد. علماى مكه به مناظره با آنها پرداختند و كفر آنها را ثابت كردند، لذا به آنها اجازه حج داده نشد. (3)
هنگامى كه مردم از زيارت قبر پيامبر خدا(ص) منع گرديدند، گروهى از مردمان احساء تحمّل نكرده، براى زيارت قبر آن حضرت به مدينه حركت كردند. خبر حركت مردم، به وهابيون رسيد و از طرفى اين گروه مىبايست در هنگام مراجعت، از درعيه عبور مىكردند. وقتى وارد درعيه شدند، آنان را دستگير و محاسنشان را تراشيدند و وارونه
سوار بر مركبشان كردند و تا احساء به همين گونه بردند (1).
ابن عبدالوهاب درباره مسلمانان عقيدهاى خاص و انحرافى دارد. او در كتابهاى خود مىگويد:
، «بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد يا چه كسى مالك و خالق گوش و چشمهاست ... به زودى در پاسخ مىگويند: خدا، بگو پس چرا تقوا پيشه نمىكنيد و از خدا نمىترسيد؟».
(وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى) (1)«و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند دليلشان اين بود كه اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند.»
اين نوعى مغالطه و وارونه جلوه دادن حقايق است؛ زيرا پيامبر(ص) با آنها بدان جهتكه بتها را شفيع قرار مىدهند نجنگيد، بلكه از آن رو جنگيد كه اولًا: بتها را معبود خود قرار مىدهند و ثانياً از آنها طلب شفاعت مىكنند.
به يقين، پيامبرخدا(ص) بر قومى مبعوث گرديد كه معبودهاى گوناگونى داشتند؛ بعضى فرشتگان را عبادت مىكردند و بعضى ديگر انبيا را مورد پرستش قرار مىدادند. بعضى درختان و سنگها، برخى ديگر خورشيد و ماه را مىپرستيدند؛ امّا پيامبر(ص) با همه اينها به جنگ برخاست و فرقى ميان آنها نگذاشت.
مشركان زمان ما، شركشان پررنگتر از شرك مشركان صدر اسلام است؛ زيرا آنها در ناز و نعمت
1) زمر: 3
مشرك بودند و در سختى موحّد، اما مشركان امروز در هر دو حالت مشركاند. خداوند فرموده: فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ (1)
؛ «هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مىخوانند و غير او را فراموش مىكنند اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مىشوند.» و مقصودش عموم مسلمين است؛ چرا كه اينها در سختىها و در ناز و نعمت به پيامبر(ص) توسل مىجويند و به همين خاطر شركشان غليظتر از شرك مشركان صدر اسلام است.
سخن ابن عبدالوهاب باطل است؛ زيرا ميان مسلمانان و كسانى كه بتها را مىپرستند، تفاوت بسيار است؛ معبود مسلمانان خداست و بس و توجه و توسّلشان به پيامبر(ص) به اين جهت است كه آنحضرت چون عظمتى نزد خداوند دارد، برايشان دعا كرده، نزد خداوند عزّوجلّ شفيع آنها باشد. اين عمل مسلمين كجا و عمل بندگان طاغوت، كه به پرستش بتان مىپردازند و خداوند را معبود خود قرار نمىدهند، كجا!؛ از اينرو، سخن پسر عبدالوهاب مغالطهاى است كه نمونهاش بسيار است؛ مثلًا گفته است: «خداوند، پيامبر(ص) را به سوى مردمى فرستاد كه زياد عبادتش مىكردند و در راه خدا صدقه مىدادند.
1) عنكبوت: 65
امّا اين افراد بعضى از مخلوقات را بين خود و خداوند قرار داده، مىگويند: هدف ما از اين عمل، تقرّب به خداوند است و مىخواهيم اينها را شفيع خود نزد خدا قرار دهيم».
ابن عبدالوهاب، اشكال خود را متمركز در «واسطه» كرده و واسطه قرار دادن نزد خداوند را شرك مىداند. در حالى كه؛ اوّلًا: مشركان مخلوقات را پرستش مىكردند.
ثانياً: آنها را واسطه در نظر مىگرفتند. لذا آنچهكه ممنوع است، عبادت غير خدا است، نه صرف واسطه قرار دادن و محمد بن عبدالوهاب در تشخيص ملاك شرك، به خطا رفته است؛ چرا كه مسلمانان تنها خدا را ميپرستند و واسطه را براى تقرّب و شفاعت قرار مىدهند.
از ديگر شعارهاى وهابيان، تكفير مسلمان است. شاهد اين مطلب گفتارى از آلوسى، صاحب كتاب تاريخ نجد است.
آلوسى از چهرههاى مورد تأييد وهابيت، در مورد سعودبن عبدالعزيز مطالبى آورده، در ادامه مىنويسد:
«سعود با لشكريان خود توانست بزرگان و رؤساى عرب را وادار به تسليم كند. او مردم را از انجام فريضه حج بازمىداشت و بر سلطان وقت ميشوريد و در تكفير
مخالفان خود غلوّ مىكرد و در بعضى از احكام به شدت سختگيرى و اكثر امور دين را حمل بر ظواهر مىكرد وحال آنكه انصاف، برگزيدن راه ميانه و كاستن از سختگيرىهايى بود كه علماى نجد انجام مىدادند؛ مانند جهاد فى سبيل الله شمردنِ غارت اموال مسلمين و ايجاد مانع براى مردم در انجام اعمال حج و نيز گرفتن جلوى تساهلى كه مردم عراق و شامات و ... داشتند (1).
البته وهابيان در اين اواخر، تغيير سياست داده، آشكارا به تكفير مسلمين نمىپردازند و تهمت تكفير در نوشتههايشان كمتر ديده مىشود، ولى در مورد شيعه همچنان شيوه تكفير و تهمت را آشكارا بهكار مىبرند. انصافى را كه آلوسى مدعى آن است، در كجا مىتوان يافت؟ آيا كشتار و تجاوزى را كه وهابيت در كربلا و نجف به راه انداختند، مىتوان فراموش كرد؟ (2)
ابن عبدالوهاب ادامه دهنده افكار ابن تيميه بوده ولى در اين ميان ابن تيميه موفقيتى كسب نكرد و نتوانست با افكار خود در بين مسلمانان جا باز كند، اما محمدبن عبدالوهاب توانست به موفقيت دست يابد. دليلش آن بود كه ابن تيميه
افكار خود را در زمانى عرضه كرد كه در ميان مردم، انبوهى از علماى اسلام مىزيستند و مردم از نظر فكرى درجايگاه مناسبى قرار داشتند، از اين رو، تضاد ميان افكار علما و نظريات ابن تيميه باعث شد كه علما با براهين قاطع و مستدل، افكارش را به بوته نقد كشانند و بطلان نظرياتش را آشكار سازند؛ اما پسر عبدالوهّاب زمانى افكار و نظرياتش را عرضه كردكه آن منطقه مملوّ از افراد بىسواد و جاهل بودكه حتى مبادى اوليه اسلام را نمىدانستند و از سويى ابن عبدالوهاب به وسيله خاندان سعودى حمايت و يارى مىشد.
الرهاوى مينويسد:
«وقتى ابن عبدالوهاب متوجه شد كه عموم بلاد نجد، از دنياى تمدن و پيشرفت به دور هستند و همچنان از نظر مادى ساده زيست و از نظر فكرى مستضعفاند و در همان سادگى فطرى به سر مىبرند و جهالت بر آنان غلبه يافته و هيچگونه اطلاعى از علوم عقليه ندارند، تمام تلاش خود را صرف كرد تا به طريقى در دلهاى اين مردم ساده، نفوذ كند و بذرهاى نفاق و فساد را در دل آنها بكارد و اين آرزويى بود كه از گذشتههاى دور در دل داشت. او توانست از جهل و بىسوادى مردم استفاده كند و به برترى برسد و از سادگى مردم سوء استفاده كرده، خود را مجدّد دين، مجتهد در احكام دين، معرفى نمود و با اين حربه به تكفير تمام طوايف مسلمين پرداخت و همه را مشرك و
حتى كفرشان را بدتر و شديدتر از كفر و شرك مشركان صدر اسلام دانست. او آياتى از قرآن را كه درباره مشركان نازل شده بود، حمل بر مسلمينى كرد كه به زيارت قبر پيامبرشان مىرفتند و آن حضرت را نزد خداوند شفيع خود قرار مىدادند.» (1)
كتابهايى كه در ردّ افكار محمدبن عبدالوهاب نگاشته شده، بسيار است؛ علماى اهل سنت تقريباً 40 كتاب در ردّ افكار محمدبن عبدالوهاب نوشتهاند كه از جمله آنها مىتوان به آثارى كه در پى ميآيد، اشاره كرد:
مقدمه استادش محمدبن سليمان الكردى الشافعى كه تقريظى است بر رساله سليمان بن عبدالوهاب. در اين مقدمه به گمراهى و خروج ابن عبدالوهاب از دين اشاره شده است. همچنانكه استاد ديگرش، محمد حياة السندى و پدرش؛ يعنى عبدالوهاب، بدان اشاره كردهاند.
تجريد سيف الجهاد لمدّعى الاجتهاد؛ اثر استاد وى، عبدالله بن اللطيف الشافعى.
الصواعق و الرعود؛ تأليف عفيف الدين عبدالله الحنبلى (2).
تهكم المقلدين بمن ادّعى تجديدالدين؛ از محمد بن عبدالرحمن بن عقالق حنبلى. وى در اين كتاب همه آن مسائلى را كه از بدعتهاى ابن عبدالوهاب بود، متعرض گرديد و هر يك از اين مسائل را به شيواترين وجه پاسخ داد.
رساله احمدبن على القبانى؛ فصول اين كتاب، بر ردّ معتقدات ابن عبدالوهاب و بهچالش كشاندن نظريات انحرافى او كفايت مىكند.
المقالات الوفية فى الردّ على الوهابية؛ تأليف شيخ حسن قزبك.
الأقوال المرضية فى الردّ على الوهابية؛ از شيخ عطاء الكسم الدمشقى.
الصارم الهندى فى عنق النجدى؛ اثر شيخ عطاء المكى.
رساله للشيخ؛ عبدالله بن عيسى المويسى.
رسالهاى از شيخ احمد مصرى احسائى.
السيوف الصقال فى اعناق من انكر على الأولياء بعد الانتقال؛ از يكى از علماى بيتالمقدس.
الانتصار للأولياء الأبرار؛ اثر طاهر سنبل الحنفى.
مصباح الأنام و جلاء الظلام فى ردّ شبه البدعى النجدى التى أضل بها العوام: اثر سيد علوى بن حداد.
قصيدهاى از شيخ ابن غلبون الليبى رد قصيده
صنعانى
سلامى على اهل الاصابة و الرشد
و ليس على نجد وَ مَنْ حلّ فى نجد.
الدررالسنيه فى الردّ على الوهابية؛ اثر مفتى مكه، احمد زينى دحلان.
شواهد الحق فى التوسل بسيد الخلق؛ اثر شيخ يوسف النبهانى.
اظهار العقوق ممّن منع التوسل بالنبى و الولى الصدوق؛ تأليف شيخ المشرفى المالكى.
رساله فى جواز التوسل؛ از شيخ مهدى الوازنانى، مفتى فاس.
جلال الحق فى كشف احوال اشرار الخلق؛ شيخ ابراهيم الحلمى القادرى.
النقول الشرعية فى الردّ على الوهابية؛ اثر حسن شيخ الحنبلى.
السيف الباتر لعنق المنكر على الأكابر؛ از سيد علوى بن احمد.
تحريض الأغبياء على الاستغاثة بالأنبياء و الأولياء؛ تأليف عبداللَّه بن ابراهيم ميرغنى.
گفتنى است، آثار اماميه نيز، كه در ردّ انحرافات ابن عبدالوهاب نگاشته شده، متعدد است و مىتوان به چند مورد آن، براى نمونه اشاره كرد:
الآيات البينّات فى قمع البدع و الضلالات؛ اثر محمدحسين كاشف الغطاء.
الآيات الجليه فى ردّ شبهات الوهابية؛ مرتضى كاشف الغطاء.
إزاحة الوسوسه عن تقبيل الأعتاب المقدسة؛ از شيخ عبدالله المامقانى.
البراهين الجلية فى دفع شبه الوها؛ اثر محمدحسن القزوينى.
دعوى الهدى إلى الورع فى الأفعال و الفتوى؛ از شيخ جواد البلاغى.
الردّ على الوهابية؛ محمدعلى الغروى.
الرد على الوهابية؛ سيدحسن الصدر.
كشف الارتياب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب؛ السيد محسن الأمين.
المواسم و المراسم؛ جعفر مرتضى عاملى.
هذه هى الوهابية؛ محمدجواد المغنيه.
التبرك؛ اثر على احمدى ميانجى.
مع الوهابيين فى خططهم و عقائدهم؛ اثر استاد جعفر سبحانى.
الوهابية فى الميزان؛ از استاد جعفر سبحانى.
روافد الإيمان إلى عقائد الإسلام؛ از نجم الدين طبسى.
پيشتر گفته شدكه آل سعود و در رأس آن، محمدبن سعود، از حاميان ابن عبدالوهاب بودند و اين به سبب پيمانى بودكه بين محمدبن عبدالوهاب و آنها منعقد گرديد و همچنان پايدار است. ليكن وسعت دعوت وهابيون متوقف بر شناخت صحيح از حيات قبيله آلسعود و اعمالى است كه مرتكب شدند و نيز خونريزى و ويرانىهايى است كه به بار آوردند. اعمالى كه وهابيون مرتكب شدند، برخاسته از حركتى دينى نبوده، بلكه ناشى از تعصبات قبيلهاى بوده كه در پوشش دين و شعار ترك شرك، آن فجايع را انجام دادند.
مورّخان، تاريخ سعودى را به سه دوره تقسيم كردهاند:
دوره اوّل از سال 1137 تا 1233 ق.
دوره دوم از سال 1240 تا 1309 ق.
دوره سوم از سال 1319 تا عصر حاضر.
اين دوره از زمان محمدبن سعود، همپيمان ابن عبدالوهاب آغاز مىشود. ميان محمدبن سعود و حاكم عيينه برخوردهايى به وجود ميآيد كه حاكم عيينه از سلطه آلسعود هراسناك ميگردد؛ از اين رو، پيمانى با ثرمده و ابن سويط منعقد مىكند، اما در همين ميان، عثمان بن مَعْمَر، حاكم عيينه غافلگيرانه به قتل مىرسد و نقش آل مَعْمر خاتمه مييابد و شهر عيينه به قلمرو حكومت ابن سعود ملحق مىشود.
زينى دحلان مينويسد: «شروع كار ابن عبدالوهاب در شرق و در سال 1143 ق. بود و در سال 1150 ق. در منطقه نجد و اطراف آن كارش بالا گرفت. وى به يارى امير درعيه(محمدبن سعود) پرداخت؛ چرا كه با اين وسيله توانست وسعت نفوذش را تا مكه بكشاند و قبل از اين
توانسته بود اهالى درعيه و حوالى آن را به اطاعت از خود درآورد. بسيارى از سرشناسان عرب، دسته دسته و قبيله قبيله، مطيع او گرديدند. با اينكه همگى به وى پيوستند، امّا از صحرانشينان بيمناك بود، لذا در برخورد با آنها هميشه مىگفت: من شما را به توحيد و ترك شرك دعوت مىكنم. با سوءاستفاده از جهالت صحرانشينان و عدم اطلاع آنها از امور دينى، با سخنانى فريبنده، خود را در دل اين مردم جا مىكرد و هميشه به آنها مىگفت:
«همانا من شما را به دين دعوت مىكنم و همه كسانى كه زير اين آسمان هستند، مطلقاً مشركاند و هركس مشركى را به قتل برساند، بهشت نصيبش خواهد شد!»
مردم با سخنان فريبنده ابن عبدالوهاب، تبعيت از او را پذيرفتند و با همين شعارها دلشان را خوش كرده بودند. گويا ابن عبدالوهاب- العياذبالله- مانند پيامبر در ميان مردم بود؛ چرا كه اين مردم هرآنچهكه او مىگفت، مىگرفتند و رها نمىكردند. پيروان وى وقتى مسلمانى را مىكشتند، مالش را به يغما مىبردند و خمس مال را به رييس حكومت وقت مىدادند و بقيه را در ميان خود تقسيم مىكردند و رفتار اين مردم همان رفتار ابن عبدالوهاب بود و آنچه كه خواسته ابن عبدالوهاب بود، انجام مىدادند و امير نجد نيز حامى او بود كه با اين حمايتها، امارت او وسعت گرفت.
ابن سعود 30 تن از علماى خود را به عنوان انجام مناسك حجّ، به مكه فرستاد و هدفش دعوت مردم به وهابيت بود. مردم مكه از دعوت ابن عبدالوهاب در نجد اطلاع داشتند، ولى اهدافشان را نمىدانستند كه چه در سر مىپرورانند. وقتى اين گروه به مكه رسيدند، امير مكه آنان را دعوت به مناظره كرد و با انجام مناظره، پرده از عقايد انحرافى خود برداشتند. امير دستور دستگيرى آنها را داد كه بعضى از اين 30 تن دستگير و محبوس شدند و بقيه گريختند.
حاكم رياض، كه دهام بن دواس نام داشت، از سرسختترين دشمنان وهابيت بود، بهطورىكه حدود 27 سال، ميان رياض و درعيه، جنگهاى خونين رخ داد و در اين ميان، دو برادر محمدبن سعود با نامهاى «فيصل» و «سعود» كشته شدند. در سال 1178 ميان جوانان قبيله بنويام- كه از اهالى نجران بودند- و دو قبيله عجمان و بنى خالد، پيمانى منعقد گرديد؛ آنان همقسم شدند تا فتنه وهابيت را از بين ببرند؛ از اين رو، با هم قرار گذاشتند جوانان بنويام به رهبرى سيدحسن بن هبه الله از طرف نجران به درعيه حمله كنند و قبيله بنيخالد و عجمان به رهبرى شخصى كه خالدى نام داشت، از طرف احساء به درعيه يورش
ببرند. آنان وعده گذاشتند حركتشان بهگونهاى طراحى شود كه در روز معينى همگى به اطراف درعيه رسيده باشند، اما در اين ميان قواى جوانان بنويام زودتر از موعد به درعيه رسيدند و توانستند لشكر ابن سعود را تارومار كنند. ابن سعود پس از اين شكست، پنهان شد امّا ابن عبدالوهاب با خدعه و نيرنگ توانست جان به در ببرد. وى، پرچم صلح در دست گرفت و شرط كرد كه اگر جنگجويان نجران وارد شهر نشوند و در همان محل درگيرى باقى بمانند و اسرا را تحويل دهند، وى و حاكم سعودى متعهّد مىگردند دهها هزار سكه طلا جهت خساراتى كه لشكر نجران متحمّل گرديده، بپردازند و قواى وهابى نيز از منطقه درعيه تجاوز نكرده، در همانجا مستقر باشند. وقتى لشكر خالدى كه داراى جنگجويان مسلّح زيادى بود و بسيارى از نجدىها هم لشكر را همراهى مىكردند، به ميدان جنگ رسيدند، متوجه صلح گرديدند. لذا آنها هم به اين پيمان راضى شدند. پس از اين صلح بود كه ابن سعود به خاطر صدمات روحى در سال 1179 ق. در گذشت.
بعد از درگذشت ابن سعود، پسر او عبدالعزيز بن محمدبن سعود، با دخالت ابن عبدالوهاب جاى پدر را
گرفت. او داماد ابن عبدالوهاب بود و همچون پدرش بسيار سفاك و خونآشام بود كه پارهاى از جنايات او را يادآور مىشويم:
قواى حكومت به جانب احساء حركت كرد و در بين راه، هر آنچه از اموال مسلمين را به چنگ آورد، تاراج كرد و هر مقاومتى كه در بين راه، در مقابلشان صورت گرفت، با بىرحمى تمام سركوب كردند، حتى به نخلستانها هم رحم نكرده، همه را نابود ساختند و بدين ترتيب احساء تسليم گرديد.
در سال 1796 م. اهالى آن تصميم بر رهايى از سلطه وهابيون گرفتند ولى با نيروهاى قوى و مجهّز سعودى مواجه شده، مجدداً سركوب گرديدند.
ابن بشر درباره چگونگى تسليم اهالى احساء مىنويسد:
امير نجد بعد از نماز صبح، حركت خود را به احساء آغاز كرد. وقتى كه لشكريان به نزديكى احساء رسيدند، نيروهاى مسلح بر روى ركاب اسبان ايستاده، به يك باره با تفنگهاى خود شليك كردند. اين عمل باعث گرديد بسيارى از زنان حامله، سقط جنين نمايند ... شهر اشغال گرديد و بعد از اشغال، امير نجد وارد شهر شده، چند ماهى در آنجا اقامت نمود. او هر كسى را كه اراده
مىكرد، به قتل مىرساند، يا از احساء اخراج مىكرد و يا به زندان مىانداخت و هر آنچه مىخواست به تاراج مىبرد و خانهها را تخريب مىكرد؛
«وضرب عليهم ألوفاً من الدراهم و قبضها منهم و ذلك لما تكرّر منهم من نقض العهد و منابذةالمسلمين و أكثر منها القتل ...» ى
عنى هزاران درهم جزيه و ماليات بر آنان تحميل كرد و دريافت نمود. چون اينان پيمانشكنى كردند، پس بسيارى از آنان را به قتل رسانيد. وقتى ابن سعود قصد كوچ كردن از احساء را داشت، بسيارى از بزرگان و رؤساى آن ديار را به همراه خود به درعيه برد و آنها را در اين شهر اسكان داد و به جاى خود در احساء شخصى به نام ناجم را كه از طرفدارانش بود، گُمارد (1).
در سال 1216 ق. سعودبن عبدالعزيز با قشون بسيارى متشكل از مردم نجد، به قصد عراق حركت كرد. وقتى به شهر كربلا رسيد، آنجا را محاصره نمود. بعد از وارد شدن به شهر، به قتلعام مردم پرداختند و به خزانه حرم امام حسين(ع) دست برد زده، ضريح آن حضرت را شكستند و اموال فراوان و اشياى نفيس آن را به غارت بردند.
1) عنوان المجد، ج 1، ص 105
آية الله سيد جواد عاملى، كه خود شاهد حوادث و از مدافعان شهر نجف اشرف بوده، مىگويد: «امير نجد در سال 1216 ق. به بارگاه امام حسين(ع) تجاوز نمود و اموال آن را به غارت برد. نيروهايش مردان، زنان و كودكان را به قتل رسانده، اموالشان را به غارت بردند و به قبر حضرت امام حسين(ع) جسارت نموده و بقعه را تخريبكردند، سپس بر مكه مكرمه و مدينه منوره متعرض شدند و هر آنچه كه خواستند در قبرستان بقيع انجام دادند و فقط قبر پيامبر خدا(ص) از دست آنان مصون ماند.» (1)
كورانسيز در وصف جنايات وهابىها مىگويد:
«عادت شيعيان اين بودكه در روز عيد غدير خم، جشنهايى بر پا مىكردند؛ لذا همگى براى اقامه جشن عيد به نجف اشرف مىآمدند. به همين دليل شهرهاى شيعهنشين عراق، بهخصوصكربلا، خالى از سكنه مىشد. وهابيها از اين فرصت استفاده كردند و در غياب مدافعان، به شهر حمله بردند. در شهركه فقط افراد ضعيف و سالخورده باقى مانده بودند، توسط سپاه 12 هزار نفرى وهابيون به قتل رسيدند و هيچ كس در اين جنايت زنده نماند؛ بهطوريكه تعداد كشته شدگان در يك روز به 3 هزار نفر رسيد» (2)
فيلبى در تاريخ نجد مى نويسد: امير نجد با لشكر پدر خود بهكربلا حمله كرد وبعد ازمحاصره شهر، وارد شهرگرديد. سپس ضريح امام حسين(ع) را ويران نموده و جواهرات آن را غارت كردند و هر آنچه از اشياى قيمتى در شهر وجود داشت، به تاراج بردند. ممكن است تصوّر شود كه وهابيون تنها بلاد شيعهنشين را مورد تاخت و تاز خود قرار مىدادند، ولى اين تصوّر به هيچوجه درست نيست زيرا آنها، كليه مناطق مسلماننشين حجاز، عراق و شام را آماج حملات خود قرار مىدادند كه تاريخ در اين مورد از هجوم وحشيانه آنان گزارشهايى را ثبت نموده است.
نويسنده كتاب مذكور، فردى انگليسى الأصل، به نام «سنت جون سَره» است و وى مدت زيادى در نجد به سر برده و روابط خوبى با سعودىها داشت.
در اواخر سال 1217 ق. وهابيون بر حجاز دستدرازى نموده، بعضى نواحى آن را غارت كردند سپس به طائف تاختند. اميرِ طائف، كه شريف غالب بود، بهدفاع از شهر برخاست. ليكن درجنگ شكستخورد وبه طائف برگشت و خانهاش را آتش زد و سپس به مكه گريخت.
وهابىها كه ظرف سه روز توانستند با قهر و غلبه وارد شهر شوند، بعد از ورودشان به شهر، به قتلعام مردان پرداختند و زنها و بچهها را به اسارت بردند و اين روش وهابيون بوده است كه وقتى چيره مىشدند، اين خشونت و سياست وحشيانه را اعمال مىكردند. لازم به ذكر است كه قبر ابن عباس(ره) از تجاوز آنان در امان نماند. (1)
زينى دحلان مىنويسد: لشكريان سعودى در ذىقعده 1217 ق. وارد شهر شده، به قتلعام مردم پرداختند. آنان به صغير و كبير رحم نكردند؛ طفل شيرخوار را روى سينه مادر سر بريدند. گروهى از اهالى طائف، كه بهخاطر ترس از هجوم وهابيان، از شهر خارج شده و پا به فرار گذاشته بودند سواران لشكر سعودى آنها را تعقيب كرده و اكثرشان را به قتل رساندند. وارد خانهها شده، كسانى را كه در خانهها بودند كشتند و چون در خانهها كسى باقى نماند، به دكانها و مساجد رفته، هركه را در آنجا يافتند كشتند. بعد از آن، تمام اموال غارت شده را از شهر خارج و همه را در يكجا جمع كردند كه كثرت مقدار آن به مانند كوهى جلب توجه مىكرد. سپس خمس اين اموال تاراج شده را به امير سعود دادند و بقيه را در ميان خود تقسيم كردند، ولى كتابها را كه در ميان
1) اخبار الحجاز و نجد فى تاريخ الجبرتى، ص 93
آن تعدادى مصحف شريف و كتب حديث و فقه بود، در كوچه و بازار ريختند.
در سال 1217 ق. وهابيها تصميم گرفتند بر مكه مكرمه استيلا يابند؛ بدين منظور، ارتشى را در اوّل ماههاى حرام(كه حتى اعراب جاهلى، جنگ در اين ماهها را حرام مىدانستند) براى حمله مهيا كردند. خبر اين توطئه زمانى منتشر شد كه مردم مشغول انجام فريضه حجّ بودند. در ميان حجاج، امام مسقط، سلطان بن سعيد و نقباى وى و نيز امرايى از مصر و شام و ... حضور داشتند. شريف غالب(امير مكه) از آنها كمك خواست، امّا جوابى نشنيد. از اين رو خود، مردم را بعد از اتمام مناسك حجّ به جهاد عليه وهابيان فراخواند، امّا مردم اعتنايى به او نكرده، با دلايل واهى، براى دفاع، از خود سستى نشان دادند. شريف غالب مجبور شد، به همراه يارانش با خزائن و ذخاير مالى، از مكه فرار كند. در اين ميان بسيارى از مردم مكّه به جده گريختند. امير نجد با لشكرش در روز دهم ماه محرم وارد مكه گرديد، بدون اينكه مردم مقاومتى از خود نشان دهند. او همان جناياتى را كه نسبت به اهل طائف روا داشت، با مردم مكه نيز انجام داد. (1)علماى مكه
1) تاريخ الجبرتى، ص 93
را مجبور كرد تا عقايد ابن عبدالوهاب را بپذيرند و كتابهاى او را تدريس نمايند و نيز مسلمين ساير مناطق را از انجام حج و عمره منع كرد و ارتباط بين اهالى مكه و مدينه را قطع نمود؛ به انگيزه اينكه كمكى از طرف مدينه به اهل مكه نرسد و يا تجارتيكه بين اين دو شهر بود، از رونق بيفتد. (1)
وهابيان بعد از استيلا بر مكه، بسيارى از ضريحها و قبورىكه داراى گنبد و بارگاه بود و مسلمانان براى احترام و اكرام به صاحب قبر، آن را بنا كرده بودند، تخريب كردند و همين اعمال را با قبور مدينه نمودند و در ظرف سه روز تمام آثار اسلامى را از بين بردند. (2)
شريف غالب به همراه شريف پاشا، حاكم جدّه متّحد شده و به اردوگاه وهابيون كه در اطراف مكه بود، يورش بردند و با طرفداران آنها كه از قبايل مجاور مكه بودند، به مبارزه پرداختند كه نتيجهاش زمينگير شدن وهابىها در آن مناطق بود. بدين ترتيب به دليل فجايعى كه وهابيون به بار آوردند، شكست سختى از سوى اين دو حاكم خوردند.
جبران شاميه، از نويسندگان وهابى مىنويسد: شيعيان از ماجراى كربلا و فجايعىكه وهابيت در آن شهر انجام داد، مصيبت زده و دردمند بودند؛ لذا بعد از دو سال توانستند انتقام خود را از امير نجد بگيرند. ماجرا بدين شكل بود كه عبدالعزيز در سال 1218 ق. در مسجد مشغول نماز بود كه با خدعهاى به قتل رسيد.
فيلبى مىنويسد: قاتل، خود را در پوشش درويشى درآورد و به شهر درعيه رفت و چند روز در آن شهر، پشت سر عبدالعزيز نماز خواند. در يكى از روزها كه عبدالعزيز مشغول نماز بود، ناگهان خود را روى او انداخت و با چاقويى، شكمش را دريد و با شتاب به جاى اوّل خود برگشت. مردم كه وى را شناختند، دستگيرش كرده، كشتند. (1)
ابن بشر مىگويد: قتل عبدالعزيز، امير درعيه، ضربه جديدى بر پيكره وهابيت بود. وى در پاييز سال 1803 م. در مسجد، به دست درويشى ناشناخته، كه مىگفتند اسمش عثمان و كردىالأصل و ساكن يكى از روستاهاى شهر موصل عراق بود، به قتل رسيد. اين درويش به صورت ميهمان وارد شهر شد و در مسجد، هنگامى كه
1) آل سعود ماضيهم و مستقبلهم، ص 64
عبدالعزيز به سجده رفت، به او حمله كرد و به قتل رسانيد. او در صف سوم نماز جاى گرفته بود كه با استفاده از يك خنجر، شكم عبدالعزيز را پاره كرد و سپس برادر عبدالعزيز را زخمىكرد. بعضى از گزارشها حاكى از آن است كه قاتل فردى شيعه بوده كه در ماجراى كربلا تمام افراد خانوادهاش به دست وهابيون كشته شده بودند. (1)
شريف غالب بيش از پانزده سال با عبدالعزيز جنگيد و در نهايت، صفحه پر فراز و فرود زندگى عبدالعزيز، با مرگش پايان پذيرفت.
وى با حكم امراى سعودى وهابى، حكومت را به دست گرفت. در ابتداى كار، به شهرهاى بصره و الزبير حمله برد و دست به قتل مردم و تاراج اموال و اسارت زنان و اطفال آن شهر زد. وى قبر طلحه و زبير را ويران نمود. جنگها و غارتهاى او، آن قدر هولناك بود كه حتى امراى قبل از او، دست به چنين اعمالى نزدند كه به نمونههايى از آن فجايع اشاره مىگردد:
در سال 1219 ق. لشكر وهابى با دوازده هزار جنگجو جده را محاصره كردند و از
1) تاريخ العربية السعودية، ص 54
آنجا كه شريف مكه مىدانست وهابيون در استيلا بر جدّه موفق نمىشوند، آشكارا به جمعآورى نيرو براى به دست گرفتن امور مكه پرداخت. لشكر سعودى از محاصره جدّه چيزى عايدش نشد و مدافعان جدّه توانستند ضربات محكمى بر آنها وارد كنند و مهاجمان را يكى پس از ديگرى به هلاكت برسانند.
سپاه وهابى بر اثر عدم موفقيت در جنگ، به پركردن چاهها و قنوات پرداخته، در ميان راه، طوايف اعراب را قتل عام كردند. حاصل اين جنگ، شكست سپاه وهابى به دست ارتش شريف غالب بود؛ چرا كه شريف غالب لشكرى به رهبرى شريف حسين براى انتقام از وهابيون آماده ساخت. سپاهيان مجهّز در منطقه الليث بر وهابيون هجوم بردند و بسيارى از آنها را به قتل رسانيدند. در اين ميان شريف حسين هم به قتل رسيد. شريف غالب جنگ را پى گرفت و سرانجام ضربات مهلكى بر سپاه وهابى وارد آورد و بسيارى از رؤساى آنها را به قتل رسانيد و براى عبرت وهابىها، بسيارى از آنها را از دروازه شهر به دار آويخت. (1)
زينى دحلان مينويسد:
«در اواخر ذيقعده 1220 ق. وهابيها با لشكرى وارد مكه شدند؛ از سوى ديگر مدينه منوره را نيز به اشغال
1) كشفالارتياب، صص 25 و 26
در آوردند. در اين شهر، خانه وحى را غارت كرده، اموال آن رابه تاراج بردند و اعمال زشتى در اين شهر مرتكب گرديدند. بعد از اين فجايع، اميرى را بر شهر مدينه مسلط نمودند كه نامش مبارك مزيان بود.
حكومت وهابيون در اين شهر، هفت سال طول كشيد. آنان مانع از آن مىشدند تا حجاج شامى و مصرى با شتران وارد مكه شوند ... براى خانه كعبه، پردهاى از جنس عبا دوختند و مردم را مجبور كردند تا از عقايدشان پيروى كنند وگنبدهايىكه بر روى قبور اوليا بود، ويران نمودند. دولت عثمانى به خاطر جنگ با دول غربى و نيز به خاطر ضعف از درون، نمىتوانست جلوى اعمال وهابيان را بگيرد». (1)
جبران شاميه، نويسنده وهابى مىنويسد: سعودبن عبدالعزيز، مدينه منوره را محاصره كرد و همان اعمالى را كه در طائف و مكه انجام داد، بر سر مدينه و اهل آن آورد.
سيدجواد عاملى مىگويد: «در شب نهم از ماه صفرسال 11221 ق. قبل از طلوع صبح، در حاليكه مردم در خواب بودند، وهابيون به شهر نجف حمله كردند و بر بالاى ديوارهاى شهر رفته، آن را به محاصره خود درآوردند؛ امّا كرامات عظيمى از امام
1) مفتاحالكرامة، ج 5، ص 512
على(ع) ظاهر شدكه بسيارى از وهابيون به قتل رسيدند و مفتضحانه گريختند و خدا را بر اين امر شاكريم». (1)
وى در ادامه مىگويد: «سعودبن عبدالعزيز در ماه جمادىالآخر سال 1223 ق. با لشكرى از مردمان نجد، كه نزديك به 20 هزار جنگجو و يا بيشتر بودند، به شهر نجف حمله كرد، او تهديد كرد كه قصد دارد در يك عمليات غافلگيرانه، شهر نجف را به همراه اهالىاش منهدم كند. ما تهديدش را جدى گرفته، همگى به طرف ديوار شهر رفتيم.
سپاه وهابى شبانه به نجف رسيد، ما هم با احتياط به آنها نگاه مىكرديم؛ به طورىكه تمام ديوار شهر را با تفنگها و توپها، محافظت نموديم. لشكر سعودى كارى از پيش نبرد و به طرف حلّه رفت كه با مقاومت مردم آنجا روبهروگرديدند. سپس بهكربلا حمله نمود و در حالىكه مردم در خواب بودند، بر آنان تاخت. حاصل كار اين شدكه هر يك از طرفين تلفاتى دادند و لشكريان وهابى شكست خورده، بازگشتند. اما بعد از مدتى دوباره به عراق يورش برده، خونهاى زيادى ريختند و ما مدتى
1) بايد توجه داشت هجوم وهابيون به بلاد اسلامى، مصادف با جنگهاى دولتهاى غربى با دولت عثمانى بود و عجيب اينكه: فتنهاى كه ابن تيميه برپا كرد نيز مصادف با هجوم لشكر صليبى به بلاد اسلامى بود كه جنگهاى سختى ميان دو طرف برپا گرديد.
از ترس، درس و بحث را ترك كرديم .... «
لا حول و لا قوّة ...»
بعد از اين ماجرا، وى بر مكه و مدينه مستولى گرديد و به مدت دو سال از فريضه حج ممانعت نمود و نمىدانيم عاقبت چه مىشود». (1)
آن چه از تاريخ به دست مىآيد، اين است كه به مدت 7 سال، مانع از انجام حجّ مردم عراق شدند. شامىها سه سال و مصرىها 2 سال محروم بودند، از آن سالها به بعد معلوم و مشخص نيست كه آيا باز هم مانع شدند يا خير ...
در سال 1223 ق. فرزند او، امير حجاز به بلاد حوران حمله كرد و اموال مردم را به تاراج برد و زراعت كشاورزان را به آتش كشيد و مردمان را به قتل رسانده، زنان و فرزندانشان را به اسارت گرفت و منازل آنها را ويران نمود. (2)
صلاحالدين مختار مىگويد: «در ششم ربيعالاول سال 1225 ق. اميرسعود با 8 هزار تن از جنگجويان خود به ديار شام حمله كرد. به او خبر دادند كه عشاير سوريه از قبيله: غنزه و بنىصخر و ... در نَقَره شام مستقر شدهاند، وقتى كه او به شام رسيد هيچ يك از اين افراد را نديد؛ از اينرو به همراه يارانش به حوران حمله كرد و به شهرهاى
دساكر و بصره نيز يورش برد و اموال آنجا را به يغما برد. اهالى اين مناطق از ترس هجوم وهابىها به نواحى و اطراف شهر گريختند. بعد از آن اميرسعود به قصر مزريب حمله برد، ولى مقاومت مردم مانع از پيشروى آنان شد؛ سپس شبانه به بصره تاخت و از آنجا، در حالى كه غنايم زيادى به چنگ آورده بود، به شهر خود بازگشت».
سيدجواد عاملى مىگويد:
در سال 1225، اعرابى از قبيله عنيزه كه معتقد به وهابيت بودند و شعارهاى آنها را تكرار مىكردند، به نجف اشرف و مشهد امام حسين(ع) حمله كردند و در بين راه، به راهزنى پرداختند و زائران امام حسين(ع) را، كه از زيارت قبر آن حضرت در ماه شعبان برمىگشتند، غارت نمودند؛ جمعى از اين زوار را به قتل رساندند كه بيشتر كشته شدگان، عجمها(ايرانيان) بودند كه تعدادشان 150 نفر بود و البته كمتر از اين هم گفتهاند و بقيه اين افراد، عرب بودند. اكثر زائران در حلّه ماندند و توان بازگشت به نجف را نداشتند و بعضى ديگر به حسكه رفتند و الآن كه من اين مطالب را مىنويسم در محاصره هستيم و مهاجمان دست از محاصره برنداشتهاند و نيروهاى آنان از كوفه تا دو فرسخى يا بيشتر با مشهد امام حسين(ع) فاصله دارند.» (1)
1) مفتاح الكرامة، ج 7، ص 653
تعصب كوركورانه وهابيان به جايى رسيد كه تجارت با مردمان ديگر را قطع كردند و از سال 1229 ق. تجارت با شام و عراق را حرام اعلام نمودند. (1)و هر تاجرى را كه در بين راه مىيافتند، اموالش را هدر دانسته، با او معامله اهل كتاب نموده، مصادرهاش مىكردند. (2)
ز: هجوم والى مصر و شكست وهابيان؛ در سال 1226 ق. على پاشا والى مصر، سپاهى را به فرماندهى فرزندش طوسون، براى پاكسازى حجاز از لوث وجود وهابيون به آنجا فرستاد. در هجوم اوليه نبردى بين دو گروه درگرفت كه نتيجهاى نداشت؛ اما در حمله دوم توانست قواى وهابى را تار و مار كند. او بر مكه و مدينه مستولى گرديد و قصد آن را داشت كه به نجد حمله ببرد و آنجا را فتح كند كه موفق نشد.
ابن بشر مىگويد: مصرىها در سال 1227 ق. به سرحدّات نجد رسيدند و از طرفى لشكر طوسون كه با پيشروىهاى خود مدينه را از لوث وجود وهابيون پاك كرد، بسيارى از عربهاى جهينه به او پيوستند و به جنگ با نجدىها آماده شدند؛ لذا نجد را محاصره كرده، آب را بر آنها بستند. شهر هفت هزار سكنه داشت و مصرىها با ورود به شهر به قتل عام پرداختند كه چهار هزار نفر از
آنها كشته شدند. (1)بعد از آن، طوسون به كمك شريف غالب، بدون هيچ خونريزى، در سال 1229 ق. بر مكه و طائف مسلّط گرديد.
مرحوم مغنيه مىنويسد:
«سعودبن عبدالعزيز هيأتى به نام امر به معروف تشكيل داد. كار اصلى اين گروه آن بود كه در اوقات نماز به بازار مىرفتند و مردم را به اداى نماز اوّل وقت ترغيب مىكردند. اين روش از آن زمان تا حال ادامه دارد كه به خيابانها مىروند و كسانى را كه با ريش تراشيده از خانه بيرون مىآيند، مورد ضرب و شتم قرار مىدهند و يا كسى كه بخواهد قبر رسول اكرم(ص) را يا قبر امامى از ائمه بقيع: را مسح نمايد و موارد ديگر- كه با عقايد وهابيون هماهنگ نيست- ممانعت مىكنند و حتى با كسانى كه بهطورعلنى دخانيات مصرف مىكنند، گرچه از كشورهاى ديگرآمده باشند، برخورد كرده و آنها را كتك مىزنند. (2)
در سال 1229 ق. سعود در حالى كه 68 سال سن داشت، درگذشت و حكومتش از سال 1218 تا 1229 ق. طول كشيد و با مرگش، پرونده دنيايىاش- كه مملوّ از قتل عام مسلمين و تاراج اموال آنها بود- بسته شد.
وى از سال 1229 تا 1234 ق. حكومت كرد. با عبدالله بن محمد درگيرى داشت و اين دو در حال كشمكش با يكديگر بودند؛ لذا فرصت آن را پيدا نكردند تا روش پدران خود را دنبال كنند.
در همين سال، پاشا لشكرهاى زيادى از ناحيه قنفذه، از راه خشكى و دريا به نواحى تحت حكومتِ وهابيون گسيل داشت و توانست بر آن نواحى سيطره پيدا كند كه بسيارى از وهابيون از ترس گريختند. پاشا در سال 1230 ق. به طائف برگشت و بين او و وهابيون جنگهاى خونينى درگرفت كه به شكست قواى وهابى منتهى گشت و شهرهاى تربه، بيشه و رينه به دست سپاه پاشا افتاد؛ جمع كثيرى از وهابيون به قتل رسيدند و اهالى آن خلع سلاح شدند. پاشا سپس بر عسير تسلّط يافت و آخرين مقاومت وهابىها را درهم كوبيد، بعد از آن، به مكه آمد و از آنجا به قاهره بازگشت. (1)
«در سال 1217 ق. زمانى به كربلا هجوم بردند كه اكثر ساكنان آن به زيارت نجفاشرف رفته بودند.
1) آل سعود ماضيهم و مستقبلهم، ص 68
وهابىها با 12 هزار نفر به فرماندهى امير سعود به كربلا حمله برد و بيش از سه هزار نفر از ساكنان آن را سر بريدند و خانهها و بازارها و اشياى حرم مطهر را غارت كرده، حتى كاشىهاى طلا را از روى ديوارها كنده و سپس ضريح امام حسين(ع) را ويران كردند.» (1)
به نقل ديگر: وهابيان در اين حمله پنج هزار نفر از ساكنان كربلا را كشته، ده هزار نفر را نيز مجروح كردند.
و به نقل ديگر در سال 1216 ق، امير سعود وهابى با نيرويى حدود بيست هزار نفر به كربلا يورش برده، در يك شب بيست هزار نفر را به قتل رسانيد. (2)
كار آنان هرگز قابل توصيف و بيان نيست و در تاريخ از اين هجوم، بهعنوان سنگينترين و وحشيانهترين حملات به سرزمين و مردم عراق ياد شده است.
درباره دفاع مردم در برابر وهابيهاچنين نقل شده است:
دفاع كنند. و جالب اين است كه فرماندهى اين دفاع مقدس با آية الله العظمى شيخ جعفر كاشف الغطا بود. شخص ايشان در اين نبرد شركت كردند و جمعى از علما نيز حضور داشتند. (1)
دفاع شهرهاى جنوب: در سال 1221 ق. وهابىها از چندين محور، از جمله محور نجف، به عراق حملهور شدند، ولى ساكنان شهرها از شهر زبير تا سماوه با همكارى و كمك عشاير همپيمان خود، به دفاع برخاستند و تجاوزات سفاكان وهابى را به راحتى دفع كردند. ولى خطر شديد متوجه نجف اشرف شده بود، بهطورىكه در آستانه ورود به شهر، ناگهان با ضد حمله مردم نجف اشرف روبه رو شده، شكست سختى را متحمل گرديدند.
البته حملات پى در پى وهابيان به نجف و استمرار آن باعث تشكل مردم و اهالى نجف شده بود؛ بهگونهاى كه به گروهها و احزاب منسجم و منظمى درآمدند و به قصد دفاع از شهر مقدس و دور كردن خطر وهابيت، كاملًا متشكل شدند.
در سال 1234 ق. محمدعلى پاشا، لشكرى را به
1) ماضى النجف و حاضرها، ص 231
رهبرى فرزندش ابراهيم پاشا به حجاز فرستاد تا بر لانه فساد؛ يعنى درعيه مستولى شود. ابراهيم پاشا با لشكر مجهّزش وارد مكه شد و از آنجا به طرف درعيه حركت نمود. وى تمام اراضى مكه را كه وهابيون با ظلم و ستم به دست آورده بودند، از آنها باز پسگرفت، بدون اين كه مقاومتى در برابرش صورت گيرد. وى نيز دست به قتل عام وسيع وهابيون زد و بسيارى از آنها را به اسارت گرفت و غنايم زياد و با ارزشى به دست آورد. (1)
سپس در سال 1234 ق. به يكى از شهرهايى كه در اختيار وهابيون بود، حمله برد و امير آنجا را دستگير كرد و سپس بر شقراء- كه حاكمش عبداللهبن سعود بود- مسلّط گرديد و حاكم از ترس، شبانه به درعيه گريخت. (2)
ابراهيم پاشا در ادامه فتوحات خود، به بزرگترين شهر وهابىها دست يافت و با فتح اين شهر، ديگر فاصله چندانى با درعيه نداشت. (3)او با تمام نيروهايش به درعيه يورش برد و قسمتى از آن شهر را در اختيار گرفت و بقيه شهر را به محاصره درآورد.
جبران شاميه مىنويسد: محاصره درعيه 15 ماه طول كشيد و همچنان كمكها به ابراهيم پاشا از مصر و بصره و
مدينه و ... ادامه داشت. (1)
تا مادامى كه اين كمكها استمرار داشت، قبايلى كه او را يارى مىكردند و در لشكرش حضور داشتند، باقى ماندند. اواخر محاصره بود كه عبدالله بن سعود تسليم ابراهيم پاشا گرديد، ابراهيم پاشا او را به عنوان اسير و با ذلّت به قاهره و سپس به دستانه فرستاد. در قاهره او را در بازارها گردانيدند و بعد به دارش كشيدند. در جنگ درعيه بسيارى از سران آل سعود و آل شيخ جان باختند و بسيارى هم به مصر تبعيد شدند و بدين وسيله بساط اوّلين دولت وهابى برچيده شد. (2)
ابراهيم پاشا در درعيه هفت ماه رحل اقامت گزيد و بعد از آن، دستور به ويرانى اين شهر داد كه تبديل به شهر مردگان شد. سعودىها نيز در اين ميان بيست تن از نزديكان شيخ؛ از جمله سه تن از برادران را از دست دادند. ابراهيم پاشا به قاهره و دستانه نامه نوشت كه در اين زد و خوردها 14 هزار نفر از وهابيون به قتل رسيدند و شش هزار نفر آنان اسير گرديدند و در ميان غنائم به دست آمده، شصت حلقه توپ وجود دارد. (3)
د: شكست و شادى؛ بعد از شكست آنان، در قاهره
جشنهاى باشكوهى برگزار گرديد؛ توپها شليك شد و مردم به آتشبازى پرداختند و فتحعلى شاه قاجار، پادشاه ايران، نامهاى به محمدعلى پاشا نوشت و از او به خاطر سركوب وهابيون قدردانى كرد. (1)
مرحوم مغنيه مىنويسد: «ابراهيم پاشا دست به طغيان زد و شهرى از شهرهاى وهابى نبود كه از دست لشكريان وى سالم بماند. وى اموال خاندان سعود و خاندان محمدبن عبدالوهاب را مصادر كرد و بسيارى از سران و زنان و اطفالشان را مجبور به جلاى از وطن نمود و بسيارى را هم به مصر تبعيد ساخت و اين سزاى جنايت وهابىها و خيانتى بود كه در حقّ خدا و قرآن و پيامبر و سنت مرتكب گرديدند؛ و هر ظالمى به ظالمتر از خودش گرفتار مىگردد.» (2)
بعد از سقوط درعيه به دست ابراهيم پاشا و فرار جمع زيادى از وهابيون، با مرگ ابراهيم پاشا، فرارىها به شهر بازگشتند. از جمله كسانى كه دوباره به شهر آمدند، عمربن عبدالعزيز، تركى برادرزاده عبدالعزيز و مشارىبن سعود بودند.
اين افراد دست به تعمير خرابيهاى شهر زدند و بدين ترتيب بسيارى از اهالى آن دوباره بازگشتند. مصرىها از سلطه دوباره وهابىها نگران شدند؛ از اينرو لشكرى به فرماندهى حسين بيگ ترتيب دادند و به درعيه هجوم آوردند و حاكم آن را كه مشارى بود، دستگير نموده، او را تحت الحفظ به مصر فرستادند. اما وى در ميان راه از دنيا رفت و بقيه افرادش گريختند و به قلعه رياض پناه بردند. حسين بيگ سه روز آنجا را محاصره كرد. از طرفى چون آذوقهشان تمام شده بود، از حسين بيگ امان خواستند. حسين بيگ به آنها امان داد، در نتيجه همگى، به غير از تركى كه شبانه از قلعه فرار كرد، خارج شدند و دست بسته به مصر رفتند.
مدتى طولانى در مناطق جنوب، مخفيانه زندگى مىكرد و هر از چند گاهى به صحراى نجد مىرفت و اعراب باديهنشين را به آيين وهابيت فرا ميخواند. وى با زنى از خاندان تدمر ازدواج كردكه ثمره اين ازدواج فرزند پسرى به نام جلوى شد.
تركى 30 تن از اعراب را پيرامون خود گرد آورد و بدين وسيله ساير قبايل را نيز مطيع خود ساخت. در جريان قيام مردم قصيم بر ضدّ مصريها، كه مجبور شدند از حجاز به تدريج خارج شوند، تركى از اين فرصت استفاده كرد و
در منطقه رياض بر لشكر مصرى تاخت و آنجا را به تصرف خود درآورد. از همانجا بودكه بهتوسعه حكومت خود پرداخت و به مناطق ديگر دستاندازى كرد. بعد از آنكه مصريها منطقه نجد را ترك كردند، بعضى از مناطق قصيم هم به حكم تركى، ضميمه حكومت وى گرديد. لذا مىتوان گفت كه او اولين امير وهابى سعودى در دوره دوم حكومت بودكه به واسطه او، امارت از فرزندان عبدالعزيزبن سعودبن محمدبن سعود به فرزندان عبداللهبن سعود رسيد؛ اما مشارىبن عبدالرحمانبن مشارىبن سعود، به همراه يارانشكه از قبيله قحطان بودند، دست به شورش و مخالفت با امير تركى زدند و از اينكه حكومت از نسل عبدالعزيز خارج گردد، ناراضى بودند. بنابراين، مشارى به حيلهاى، تركى را به قتل رساند و خود، حكومت را به دست گرفت.
شاميه مىنويسد: با كشته شدن تركىبن عبدالله، توسط پسر عمهاش، مشارىبن عبدالرحمن، حكومت او نيز به آخر رسيد و مشارى با غلبه بر ديگران، حاكم ششم گرديد. حكومت مشارى 40 روز بيشتر طول نكشيد؛ چرا كه فيصل فرزند تركى با لشكرى مجهز و با كمك عبدالله و عبيدالله، كه از آلرشيد و از شيوخ حائل محسوب مىشدند، با سرعت به طرف رياض حركت كرد. سپس
بر مدينه مستولى شد و مشارى را دستگير و اعدام نمود. بعد از اين جريان، فيصل حاكم هفتم سعودىها گرديد.
وى بعد از پدرش حاكم گرديد، ليكن محمدعلى پاشا به وى فرصت حكومت كردن نداد؛ چون پاشا لشكرى را به نجد فرستاد و در ميان لشكر، خالدبن سعود كه از جمله تبعيد شدگان به مصر بود، قرار داشت. لشكر بر پايتخت مسلط گرديد و فيصل مجبور به فرار شد، امّا فرارش فايده نداشت و سرانجام دستگير و به مصر تبعيد گرديد، مصريها هم به جاى فيصل، خالدبن سعود را بر حكومت رياض و مناطق اطراف منصوب كردند.
وى در قاهره محاكمهگرديد، اما محمدعلى پاشا او را تبرئه كرد و بهجاى خود درجزيزهالعرب منصوب نمود. خالد يارانى داشت كه مىگفتند نبايد حكومت از اولاد سعود كبير به اولاد عبدالله بن محمد برسد. در اين عقيده بسيارى از قبايل رياض نظر موافق داشتند؛ بدين ترتيب حكومت به فرزندان سعود كبير رسيد و خالدبن سعود، هشتمين حاكم آنان گرديدكه امارتش دوسال دوام يافت.
وى با سپاهىكه نجدى بودند، به خالدبن سعود حمله كرد. خالد توان مقابله با سپاه او را نيافت و ناگزير به مكه
گريخت و در همان جا درگذشت. وقتى خبر اين جريان به فيصل- كه در مصر محبوس بود- رسيد و دانست كه عبدالله قدرت را به دست گرفته و خالد نيز فرار كرده، با حيلهاى از مصر گريخت و خود را به قصيم رساند و جمع بسيارى هم او را يارى نمودند. با كمكهاى اهالى عنيزه توانست ابن ثنيان را در رياض شكست دهد و وى را دستگير و حبس كند. سرانجام نيز او را در سال 1258 ق. بهقتل رسانيد.
حدود 20 سال حكومت وهابى با او بود. ليكن دولت عثمانى تصميم به جنگ با فيصل، امير رياضگرفت. دولت مركزى عثمانى لشكرى را به فرماندهى شريف محمدبن عون، امير مكه به قصيم فرستاد و اهالى قصيم را به اطاعت دولت مركزى درآورد. سرانجامِ كار، اين شد كه صلحى با اهالى قصيم منعقد گرديد كه در مقابل، قصيمىها بايد 10 هزار ريال پرداخت نمايند. بدين ترتيب شريف با لشكر خود به قرارگاه برگشت و فيصل هم به تعهّد خود عمل كرد و هر سال 10 هزار ريال بر طبق عهدنامه پرداخت مىنمود. اين امر همچنان ادامه داشت تا اينكه فيصل فلج و كور گرديد. او با همين مرض در سال 1282 ق. درگذشت و به جاى خود عبدالله را از ميان چهار فرزندش به حكومت منصوب نمود كه همين امر باعث
درگيرى ميان برادران گرديد.
بعد از آن كه عبدالله از طرف پدرش به حكومت رسيد، يكى از برادرانش، كه سعود نام داشت، بر ضدّ او شوريد. اين جنگها تا آنجا كشيده شد كه به ضعف حكومت وهابى و استقلال بعضى از مناطق منجر گرديد و تركها بر احسا و قطيف مسلط شدند.
اين درگيرىها به خانواده آل سعود كشانده شد و عبدالله با پشتيبانى تركها، مناطقى را اشغال نمود و سعود را از رياض راند و خود در سال 1282 ق. به رياض بازگشت. اين بازگشت زمانى اتفاق افتاد كه مردم در قحطى شديد به سر مىبردند و حتى مردار الاغ را مىخوردند و پوستهاى بزغاله را آتش مىزدند و براى خوردن مىساييدند و نيز استخوانهاى حيوانات را مىشكستند و آرد كرده، مىخوردند. اگر چه اين مردمان با جنگ و خونريزى نمردند، ولى گرسنگى آنها را از بين برد. (1)
در جدال بين دو برادر؛ يعنى عبدالله وسعود، افراد زيادى كشته شدند. عبدالله از طرف تركها حمايت مىشد و سعود هم از انگليسىها مواد غذايى ميگرفت و اين
1) تاريخ نجدالحديث، ص 99
كمكها حتى بعد از پيروزى سعود، از سوى انگليسىها، ادامه داشت و سرانجام، او در سال 1290 ق. وارد رياض شد و در سال 1291 ق. درگذشت. اما عبدالله و برادرش محمد، رياض را ترك كردند و در نزديكى كويت در صحراى قحطان ساكن شدند و تا مدتها در امور حكومت دخالت نكردند.
بعد از سعود، امر حكومت به دست برادرش عبدالرحمان افتاد. او با برادرش سعود، ميانه خوبى داشت. بههمين جهت بود كه حكومت به دست او افتاد؛ امّا با برادر ديگرش؛ يعنى محمد، درگيرى داشت و محمد نيز با عبدالله روابط حسنهاى برقرار كرده بود. اين دو برادر توافق كردند حكومت را از دست عبدالرحمان بگيرند و هر كدام از محمد و عبدالله- كه بزرگترند- امر حكومت را به دست گيرند و چون عبدالله بزرگتر بود، طبيعى بود كه حكومت را او در اختيار بگيرد. به همين منظور، عبدالله كه در صحراى قحطان ساكن بود، از سال 1293 تا 1305 ق. به تدريج بازگشت. امّا ديگر، فرزندان سعود رضايت نداشتند تا عموى بزرگشان عبدالله، حكومت را در دست بگيرد. بنابراين، به عنوان اعتراض از رياض خارج و در منطقهاى به نام خرج مستقر شدند و برادران؛ محمد، عبدالله و عبدالرحمان، جبههاى واحد به رهبرى عبدالله بر
ضدّ فرزندان سعود تشكيل دادند. فرزندان سعود چند هفته مقاومت كردند اما با حمله عبدالله، همگى گريختند و بار ديگر عبدالله وارد رياض شد و در آنجا ماند. او در سال 1305 ق. از دنيا رفت.
بعد از درگذشت عبدالله، نزاع ميان عبدالرحمان و فرزندان سعود بار ديگر آغاز شد و از سويى قبايل نجد به رهبرى محمدبن رشيد- كه وهابى نبودند و با عثمانىهاى حنفى پيمان داشتند- به موفقيتهايى دست يافتند. فرزندان سعود از ناحيه قبايل حمايت مالى و نظامى مىشدند و بدين ترتيب عبدالرحمان مجبور به فرار از نجد شد و به احسا و سپس به كويت و از آنجا نزد قبايل بنىمره، در نزديكى منطقه ربعالخالى رفت. بعد از درنگى اندك، راهى قطر شد و از آنجا به كويت رفت و در آنجا رحل اقامت گزيد. امير كويت، شيخ محمدبن الصباح، براى عبدالرحمان حقوق ماهيانه قرار داد و بعد از آن دولت عثمانى، ماهيانه 60 ليره عثمانى به او اختصاص داد، اما چندى نگذشتكه دولتكويت حقوق ماهيانهرا قطعكرد و ازآن پس، عبدالرحمان درسختى وفقر زيست، تا اينكه دوران دوم حكومت وهابى با مرگ وى پايان يافت.
تاريخ نويسان گفتهاند:
«إنّ الوهابية فقدت صيتها وبريقها لما توسّعت فوق طاقتها فانهزمت، وهكذا خسروا الأرض والحركة الوهابية»؛ زمانى وهابيت همه چيز خود را از دست داد كه نفوذ و گسترش آن بيش از تحمّل و طاقت خود بود، لذا زمين و نفوذ را از دست داد.»
در مباحث گذشته آورديمكه عبدالرحمانبن فيصل، كارش نگرفت (1)و سرانجام مجبور شد به همراه خانوادهاش به كويت پناهنده شود. يكى از فرزندان وى به نام عبدالعزيز، كه در آن زمان ده سال داشت و در ميان مردم كويت رشد يافته بود و هفت سال از دوران زندگياش مصادف بود با ارتباط ودوستى پدرش عبدالرحمان و مبارك، امير كويت، روزى نزد شيخ مبارك آمد و به او گفت: قصد دارم سرزمين نجد را از چنگ ابن رشيد درآورم. آيا در اين امر مرا يار مىدهى؟ شيخ جواب مثبت داد؛ از اين رو دويست ريال و 30 تفنگ و 40 شتر در اختيار او گذاشت. وى از ميان بستگان خود به جمعآورى نيرو پرداخت كه برادر و پسر عمويش، عبدالله بن جلوى او را يارى نمودند. اين افراد كه نزديك به 40 نفر بودند،
1) العلاقات بين نجد و الكويت، ص 68
به نواحى رياض رسيدند و با فريب نگهبانان شهر، وارد رياض شدند و حاكم آن را كشته، سربازانش را مجبور به تسليم كردند. بعد از آن كه از پيروزى خود مطمئن شدند، ناصربن سعود را به سوى شيخ مبارك، امير كويت، فرستادند تا بشارت فتح وپيروزى را بهاو بدهد و در ضمن، درخواست كمك از وى نمايد. با محكم شدن حكومت در رياض و قلع و قمع مخالفين، ديوارى اطراف شهر رياض كشيدند و شيخ مبارك هم از او حمايت مىكرد. عبدالعزيز در حالى كه 22 سال سن داشت به حكومت رسيد و پدرش را مشاور خود و پيشواى مسلمين منطقه گردانيد. از جمله كارهاى او مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
دولت عثمانى از طريق شيخ مبارك، حاكم كويت، با عبدالعزيز تماس گرفت و از او خواست تا پدرش را براى مذاكره با والى بصره به آن ديار بفرستد. لذا پيمانى در سال 1322 ق. بين دو طرف منعقد گرديد كه باعث سيطره تام عبدالعزيز بر مناطق تحت نفوذش گرديد. البته عثمانىها با او شرط كردند كه عبدالعزيز بايد به عنوان يك حاكم از سوى عثمانى در آنجا امارت داشته باشد و از طرفى عثمانىها ملزم گرديدند كه نگذارند آل رشيد در اداره شؤون حكومتى آل سعود، دخالت كند.
عبدالعزيز در سال 1328 ق. با مأمور رسمى دولت انگلستان در كويت- كه نامش ويليام شكسپير بود- سه بار مذاكره كرد. وى نظرش را به اين صورت با مأمور دولتى انگلستان ابراز نمودكه: الآن وقت مناسبى است تا نجد و احساء براى هميشه از سيطره عثمانىها رهايى يابد. نظر نماينده انگليس هم، موافق نظر عبدالعزيز بود؛ از اينرو معاهدهاى با هم منعقد كردند كه بعد از آن انگليس بايد از دخالت در شؤون داخلى شبه جزيره عربستان بپرهيزد و عبدالعزيز هم متعهد گرديد در صورتىكه قصد حمله به شهرهاى ديگر را داشته باشد، قبل از آن، با ملكه انگلستان، مشورت نمايد (1)و هر چه آنان دستور دادند، عملكند. همچنين سعود ملزم گرديد كه از هرگونه تماس يا اتحاد يا معاهدهاى با هر حكومت يا دولتى غير از دولت انگستان، خوددارى كند و امير نجد نبايد در اين امر كوتاهى از خود نشان دهد و حق ندارد عقد اجاره يا رهنى يا مثل آن با دولتهاى ديگر ببندد. و نيز حق ندارد هيچگونه امتيازى از طرف خود به دولتى از دول اجنبى يا سران دولت اجنبى، بدون موافقت با حكومت بريتانيا بدهد.
ابن سعود مثل پدرش متعهّد شدكه از هرگونه تجاوز و حمله به اراضى كويت و بحرين و اراضى شيوخ قطر و
1) كشفالارتياب، ص 48
عمان و سواحل آن، خوددارى كند؛ چرا كه تمام اين شيوخ تحت حمايت دولت انگلستان مىباشند و با دولت انگلستان معاهده دارند و جالب اينكه در هيچ جايى از اين معاهده مشخص نشده كه حدود عربى نجد كجاست. بالأخره با اين معاهده، نجد و توابع آن تحت الحماية انگليس خوانده شد و اين خود سياستى بود از سوى دولت استعمارگر انگلستان تا بر بخش اعظم خاورميانه تسلّط پيدا كند و در اين امر هم موفّق گرديد، بهطورىكه بعد از جنگ جهانى اوّل بر جزيرةالعرب مستولى شد. در قبال تعهّد سعود، بريتانيا در سال 1332 ق. متعهّد شد ماهيانه مبلغ 5 هزار استرلين به همراه ادواتى مانند مسلسل و تفنگ به سعود تحويل دهد.
وى در سال 1362 ق. ضمن خطبهاى كه در مكه خواند، گفت: نبايد فراموشكرد كه هركس در قبال عمليكه بندگان انجام مىدهند، از آنها سپاسگزارى ننمايد، در حقيقت خداوند را شكر ننموده است.
سپس شروع كرد به تمجيد از انگلستان به خاطر كمكهايى كه به او كرده است و نيز به خاطر ايجاد امنيت راهها كه سفر حجاج براى انجام فريضه حج ونيز ازاينكه اسباب معيشت را براى مردمان فراهم نموده و مردم در رفاه قرار گرفتهاند، قدردانى نمود و در پايانگفت: به يقين برخورد بريتانيا با ما، از گذشته تا حال، برخوردى پاك و شايسته بوده است.
مرحوم مغنيه مىنويسد:
كوچك وبزرگ مىدانند كه انگليس و همپيمانهاى او و اصولًا هر دولت استعمارگر، محال است كه كارى را به قصد خير و براى انسانيت انجام دهند و اگر مىبينى كه شهر يا شهرهايى، پر از كالاهاى آنان است، اين وسيلهاى براى تحت نفوذ قرار دادن بازار مسلمين مىباشد تا با تسلّط بر مايحتاج مردم، بر مقدّرات آنان دست يابند. استعمار در جايى كه منافعش اقتضا مىكند، حاضر است خون انسانها را بريزد. (1)
در آن برهه از زمان كه عبدالعزيز با انگليسىها روابط حسنه برقرار كرد، تغيير و تحوّلات اوضاع جهانى به نفع وى تمام شد؛ چرا كه بعد از پايان جنگ جهانى اوّل و تسليم تركان عثمانى وتقسيم آلمان، نقش تركان در جزيرةالعرب پايان گرفت و از آن پس دولت انگلستان تمام شؤون اين جزيره را در اختيار گرفت. از آنجا كه بريتانيا اهداف خود را با حمايت از عبدالعزيز بهتر به دست مىآورد، پيمانى را كه با هاشميها بسته بود و به آنان قول داده بود كه در شمال حجاز، برايشان يك دولت بزرگ تشكيل دهند، خيانت نمود. دليل خيانت آن بود كه عبدالعزيز با هاشميها ضدّيّت داشت و از طرفى عبدالعزيز مناطق حائل و حجاز
1) هذه هى الوهابية، ص 135
و عسير (1)را اشغال كرده بود و سياستى زيركانه از خود نشان مىداد.
وهابيون در سال 1340 ق. به عربهاى منطقه الفرع، كه از قبيله حرب بودهاند، يورش برده، پارچهها و فرشهاى گرانقيمت را غارت نمودند. عربهاى منطقه الفرع هم دست به سلاح برده، به دنبال مهاجمان روان گرديدند و هر آنچه از اموال كه ربوده شده بود، از آنها باز پسگرفتند و جمعى از وهابيون را به قتل رسانده، بقيه پا به فرارگذاشتند. از آنجا كه بين اهالى منطقه الفرع و مردمان نجد روابط تجارى برقرار بود و هر ساله نجدىها براى خريد خرما به اين منطقه مىآمدند، با به وجود آمدن چنين جريانى، ديگر نجدىها براى خريد خرما نيامدند كه اين خود ضربهاى به اقتصاد منطقه الفرع زد. (2)
در 1341 ق. وهابيون با گروهى از حجاج يمنى برخورد كردند. از آنجا كه اين حجاج همگى مسلح بودند، وهابيها به دروغ به آنها امان دادند و همه را خلع سلاح كرده، در راه حجاج را همراهى نمودند. ليكن هنگامى كه به دامنه كوه رسيدند، سپاه
وهابى به بالاى كوه رفت و در حاليكه حجاج يمنى در زير كوه مستقر بودند، به ناگاه بر آنان تاختند و بر سرشان سنگ ريختند و با گلولههاى آتشين همگى را- كه 1000 نفر بودند- به قتل رساندند و در اين ميان فقط دو نفر زنده ماندند كه فرار كرده و ماجرا را گزارش دادند. (1)
و: حمله به طائف؛ در سال 1342 ق. وهابيون به حجاز حمله كردند و شهر طائف را محاصره نموده، وارد شهر شدند و به قتل عام مردان و زنان و كودكان پرداختند. سفّاكان وهابى حدود 2000 نفر از اهالى طائف را كه در ميان آنها علما و صلحا نيز بودند، به قتل رسانيدند و اموال اين مردم مسلمان را به غارت بردند. شرح وقايع و جناياتى كه آنها در اين شهر مرتكب شدهاند، آن قدر هولناك است كه تن آدمى را مىلرزاند. حتى وقتى اين فجايع را براى عبدالعزيزبن سعود بازگو كردند، او وقوع چنين حادثهاى را تقبيح نكرد، بلكه فقط اين سخن پيامبر گرامى(ص) را- كه در مورد عمل زشت خالدبن وليد در روز فتح مكه فرموده بود- به عنوان عذر بيان كرد:
«اللهمّ إنّي أبرأ إليك ممّا صنع خالد». (2)
پس از آنكه عبدالعزيز، بر طائف چيره شد، ديگر در مناطق حجاز مشكلى نمىديد. اما در حمله نظامى به مكه، از خود تعلّل نشان داد و منتظر نظر انگليسىها بود كه
او را از ادامه حملات نظامىاش منع مىكردند. امّا سياست بريتانيا ناگهان تغيير نمود و در صدد برآمد كه ملك حسين و فرزندان او را كنار بگذارد. به همين خاطر حاكم نجد وسيلهاى براى اجراى سياستهاى انگلستان(كوبيدن عرب توسط يك فرد عرب)، گرديد و انگلستان با ادامه عمليات او موافقت نمود.
گروهى از وهابيون در سال 1343 ق. بر اعرابىكه در شرق اردن در امنيت به سر مىبردند، حمله كردند و در امّالعمد و نواحى آن بسيارى را به قتل رسانده، اموالشان را تاراج كردند. امّا چندان نتوانستند دوام بياورند و با تلفاتى كه داده بودند، برگشتند؛ اما تجهيزات و هواپيماهايى كه انگليسىها در اختيار عبدالعزيز قرار داده بودند و خودشان هم در جنگ، با نفراتشان او را يارى مىدادند، به معركه برگشتند و در حالىكه در حمله اوّل 300 تن از ياران خود را از دست داده بودند به قتل و كشتار پرداختند.
اين واقعه در سال 1343 ق. اتفاق افتاد. گمان ملك حسين اين بود كه به زودى انگليسىها براى نجات مكه از دست وهابيون وارد اين شهر مىشوند. به همين دليل نامهاى به كنسولگرى بريتانيا در جدّه نوشت و يادآورى كردكه در مكه حالت هرج و مرج وجود دارد. كنسولگرى بريتانيا بعد از هماهنگى با دولت مركزى خود، در جواب نوشت: حكومت بريتانيا سياستى مبنى بر عدم دخالت در امور دينيه اتخاذ نموده است، لذا از ما نخواهيد
در هر نزاعى كه مربوط به اماكن مذهبى اسلام است مداخله نماييم.
ناجىالأصيل نماينده ملك حسين در لندن نامهاى به وزارت خارجه بريتانيا نوشت و در آن نامه بيان نمود كه طبق معاهده، لازم است بريتانيا از وضعيت هرج و مرجى كه وهابيون در اماكن مقدس بهبار آوردهاند، دخالت كنند و آنها را از مناطقى چون طائف اخراج كنند. جوابىكه به اين نماينده داده شد اين بود كه بريتانيا نمىخواهد خود را در زد وخوردهايىكه بين اميران مستقلّ عرب در املاك مقدّس اسلامى رخ مىدهد، وارد نمايد.
بريتانيا اهرمهاى زيادى براى فشار بر ملك حسين و خاندان هاشمى به كار گرفت تا با وهابيت كنار بيايد؛ از جمله اهرمهاى فشار، قطع كمكهاى مالى بود؛ بهطورىكه خاندان وى از پرداخت ماهيانه شرطهها(پليس) و لشكريان عاجز ماندند (1)و وضعيت طورى شدكه ملك حسين نتوانست تحمّل نمايد؛ از اينرو بزرگان حجاز از جمله اشراف مكه و علماى دين و نيز بزرگان تجار را در جدّه جمع كرد. آنها قرار بر اين گذاشتند كه براى خوشايند ابن عبدالعزيز، ملك حسين از حكومت خلعگردد و بالأخره راضى شد به نفع فرزندش در سال 1343 ق. از سلطنت كنارهگيرى كند و حكومت را به فرزندش بسپارد.
1) آل سعود ماضيهم و مستقبلهم، ص 135
پس از سه روز، وى با اموالش به جدّه فرستاده شده، امّا بريتانيا بر حضورش در جده سخت گرفت و به او نامه نوشت و در ضمن به او هشدار داد تا شهر را ترك كرده، از دستورهاى عبدالعزيز سرپيچى نكند. لذا با اجبار به مدينه منوّره، مسافرت نمود و اندكى بعد، آن شهر را ترك و به طرف قبرس حركت كرد و در همان جا ماند تا اين كه در سال 1931 م. درگذشت. جنازه وى به اردن منتقل و در مسجدى كه الأقصى نام داشت، دفنگرديد. (1)
بعد ازآنكه ملك حسين و فرزندش از مكه خارج شدند و به جده رفتند، وهابيون بدون هيچگونه جنگ و خونريزى، وارد مكه شدند و خانه ملك حسين را غارتكرده، بر تمامى اموال و دارايى وى مسلّط شدند.
بعد از به دست گرفتن امور مكه، جنگى ميان وهابيون و ملك على- كه در جده متحصن شده بود- درگرفت و به خاطر همين جنگ، آن سال مراسم حج تعطيل گرديد. وهابيون خالدبن لوى را به عنوان حاكم مكه برگزيدند و سپس اهالى مكه را مجبور كردند كه در هر روز نماز را در پنج وقت به جماعت برگزار كنند؛ مردم را از استعمال دخانيات منع نمودند و نيز مردم را از برگزارى جشنى كه در سالروز ولادت آن حضرت(ص) برپا مىكردند، ممنوع كرده، از زيارت قبور، جلوگيرى
1) آل سعود ماضيهم ومستقبلهم، ص 135
مىكردند و هر كس برخلاف دستورات آنها، عمل مىكرد، به زندان افتاده، جريمههاى مالى از آنها دريافت مىكردند.
وقتى كه عبدالعزيز وارد مكه شد، به ديدار لشكريان رفت. از سويى نيز جلسهاى با علما برپا كرد و آنها را مجبور نمود تا نيروهاى وهابى را كه از دست پروردههاى ابن عبدالوهاب بودند، به رسميت بشناسند. وى در زمان جنگ با ملك على مىگفت: همانا من به حجاز آمدم تا شما مردم را از دست اشراف نجات دهم. در هر حال نيامدهام تا حكومتى برپا كنم و مال و اموالى به دست بياورم. من تابع رأى عموم مسلمين هستم.
البته اين سخنِ عبدالعزيز حيلهاى بود كه معمولًا حاكمان ظالم از اين روش براى نيرنگ به مسلمين استفاده مىكنند؛ به طورى كه وقتى اسراييل(خذلهم الله تعالى) در سال 1967 م. اراضى فلسطين را اشغال نمود، رهبرانش همين سخنان را بر زبان جارى مىنمودند.
ابن عبدالعزيز پس از استقرار حكومتش، شروع به تخريب آثار اسلامى در مكه و جدّه و مدينه نمود؛ به طورى كه در مكه، گنبد عبدالمطلب و ابىطالب و امالمؤمنين خديجه 3 و نيز محل تولد پيامبر اكرم(ص) و فاطمه زهرا(ع) را ويران نمود و وقتى وارد شهر جدّه گرديد، گنبدى كه بر روى قبر حوّا(ع)
قرار داشت، خراب كرد. او حتّى در تمام شهرهاى حجاز كه بر روى قبرها بناهاى گنبدى شكل داشت، همين اعمال را انجام داد. و در زمانى كه مدينه را محاصره نمود، مسجد حمزه را با خاك يكسان كرد.
على الوردى مىگويد:
«بقيع مقبره اهالى مدينه در زمان رسول خدا(ص) و بعد از آن حضرت بوده است كه در آن عباس و خليفه عثمان و زنان پيامبر(ص) و جمع كثيرى از صحابه و تابعين به خاك آرميده بودهاند و نيز چهار تن از امامان معصوم(امام حسن، امام سجاد، امام باقر و امام صادق(ع)) دفن گرديدهاند و شيعيان بر روى اين قبور مبارك، ضريح باشكوهى كه با ضرايح معروف در عراق و ايران شباهت داشت، ساختند. تمام اين قبور، تا چهار ماه اوّل كه عبدالعزيز بر جزيرةالعرب مسلط شد، آباد بودند و از آنجا كه ابن سعود ادامه كار خود را همراهى وهابيون مىديد و بدون آنان نمىتوانست مشروعيت خود را حفظ كند، به ناچار در ماه رمضان 1342 بزرگ علماى نجد را كه عبداللهبن بُليهد بود، به مدينه فرستاد تا زمينه انهدام قبور مدينه را فراهم نمايد. وى وقتى به مدينه رسيد، تمام علما را جمع كرد و سؤالِ از پيش طراحى شده را بر علماى مدينه عرضه داشت و گفت: علماى مدينه منوّره درباره ساختن بنا بر قبور و مسجد قرار دادن آن چه مىگويند؟ آيا جايز است يا نه؟ اگر جايز نيست و به شدّت در اسلام
ممنوع است، آيا تخريب و ويران كردن و جلوگيرى از گزاردن نماز در كنار آن لازم و واجب است يا نه؟ و اگر در زمين وقفى مانند بقيع كه با قبه و ساختمان بر روى قبور مانع از استفاده از قسمتهايى شده است كه روى آن قرار گرفته، آيا اين كار غصب قسمتى از وقف نيست كه هر چه زودتر بايد رفع گردد تا ظلم از بين برود؟ و آن چه را كه جهّال دركنار اين ضرايح انجام دهند، از قبيل مسح ضرايح و خواندن صاحبان قبور به همراه خداوند و تقرب جستن با نذر و ذبح و نيز روشن كردن چراغ بر روى قبور، آيا جايز است يا نيست؟ و نيز آنچه را كه مردم در كنار خانه پيامبر(ص) انجام مىدهند، مثل: دعا و گريه و طواف دور خانه پيامبر و بوسيدن و مسح نمودن و آن چه كه در مسجد انجام مىدهند از قبيل: ترحيم و تذكير بين اذان و اقامه و اعمالى كه قبل از فجر در روز جمعه به جا مىآورند، آيا مشروع هست يا نيست؟ و ...
علماى مدينه جوابى را كه خوشايند ابنسعود بود، عرضه كردند. به دنبال فتاواى علماى مدينه، قبور شهر مدينه، بهخصوص بقيع ويران گرديد. اين حادثه اسفبار، در جهان اسلام، مخصوصاً در بلاد شيعهنشين با اعتراض عمومى روبه رو شد. علما درسهاى خود را تعطيل كرده، بازارىها مغازههاى خود را بستند و اجتماعات عظيمى تشكيل شد و به سوگ نشستند. و تلگرافهايى به سران و علماى جهان اسلام مخابره و اعمال آل سعود را محكوم نمودند.
علىالوردى مىگويد: روزنامههاى عراق مقالاتى را در محكوم كردن اعمال ابن سعود، منتشر نمودند.
روزنامه العراق در سر مقاله خود نوشت: كار تمام شد و ابن بُليهد با فتواى خود، بزرگترين خدمت را در حق ابن سعود نمود. و فتواى صادره از او همانند تيرى است كه جگر عالم اسلام را هدف قرار داد و آن را به شدت دردناك نمود. در اين روزنامه مقالهاى به قلم اسماعيل آل ياسين از كاظمين، منتشر گرديد كه نوشته بود:
اى مسلمين، اين چه خفقانى است كه در آن گرفتار شدهايد. اين چه سُستى است كه شما را وادار به سكوت نموده و در مقابل قضاياى زشت و زنندهاى كه آن ياغى در بلاد اسلامى انجام مىدهد و دل هر مسلمانى را به درد مىآورد، عكسالعمل نشان نمىدهيد.
محمّد گيلانى نقيب اشراف بغداد، بعد از انتقاد از عملكرد وهابيون نسبت به تخريب قبور مىگويد:
ساختن بناى گنبدى شكل بر روى قبور، مخالفت با سنّت نبوى نيست؛ چون پيامبر اكرم(ص)، در حجره عايشه دفن گرديد. اين حجره داراى ديوارها و نيز سقفى شبيه گنبد است. و در ادامه گفت:
بوسيدن ضريحها، از باب بوسيدن شخصى است كه محبوب است و هيچ گونه منعى از آن در اسلام نرسيده است.
سيد صدرالدين صدر مىگويد: قسم به جانم، يقيناً هول و هراسناكى فاجعه بقيع، گرد پيرى بر سر طفل شيرخوار مىنشاند و اين فجايع ابتداى مصيبت است كه آرام گرفتن نسبت به آن درست نيست. آيا مسلمانان نبايد براى رضاى خداوند، حقوق باقى مانده انسانهاى هادى و شفيع را رعايت كنند؟
گفتنى است كه جريان بقيع و تخريب آن توسط وهابيون در شوّال سال 1343 ق. اتفاق افتاد. (1)
بعد از آن كه عبدالعزيز با تأييد دولت بريتانيا، حكومت را در دست گرفت و شريف حسين و فرزندش را از حجاز تبعيد نمود و حكومت نجد و حجاز را در اختيار گرفت، بين او و يارانش- كه تاريخ نام آنها راگروه الاخوان ثبت كرده- برخورد جدّى رخ داد و آن، مسأله تفسير فلسفه وهابيت بود. عبدالعزيز با كفّار(دولت بريتانيا) روابط دوستانه داشت و نيز در مسائل دينى اهل تساهل بود و ... القابى از قبيل: السلطان، الملك، ... براى خود در نظر مىگرفت كه مورد نكوهش بعضى از يارانش مىشد و نيز سبيل خود را بلند مىكرد، سربندى به سر مىبست.
فرزند خود را براى ديدار از مصر و نيز معالجه به آن ديار فرستاد؛ چرا كه بلاد مصر از نظر الاخوان، بلاد كفار شمرده مىشد و همچنين فرزند ديگرش فيصل را براى
1) لمحات اجتماعيه، ص 305
ديدار از كشورهاى اروپايى به فرنگ فرستاد، براى جنگ، از ماشينها و تجهيزات مخابراتى كه از ساختههاى اروپايىها بود، استفاده مىكرد. همه اينها بدعتهايى بود كه الاخوان او را بدان متهم مىكردند. الاخوان معتقد بود كه عبدالعزيز بايد به دولتهاى همسايه مثل عراق و اردن حمله برد و كشورهايشان را جهت انتشار آيين وهابيت اشغال كند.
صاحب كتاب تاريخ نجد مىگويد: الاخوان عبدالعزيز را مشكل ديگرى براى خود مىديدند؛ از اين رو عليه او طغيان كرده، مردم را نيز مجبور به شورش مىكردند. الاخوان به راحتى با كسانى كه از آنها تبعيت نمىكردند، جنگيده، آنها را تكفير كرده، مال و اموالشان را به يغما مىبردند و به باديهنشينهايى كه يارىشان نمىكردند، مىگفتند: تو اى باديهنشين، مشرك هستى و خون و مالت هدر مىباشد. از اعمال و جناياتشان چنان ترسى در دل مردم پديد آمده بود كه مردم احساس امنيت نمىكردند.
صاحب
تاريخ المملكة العربيّة السعوديّه
مىنويسد: الاخوان مخالف علم و تكنولوژى بودند و هرگونه صنعت جديد را شرك و كفر قلمداد مىكردند؛ مثلًا در مورد تلفن، تلگراف، ماشين، ساعت و آهنربا مىگفتند: اينها سحرى هست كه شيطان انجام مىدهد، از به كارگيرى اين وسايل و انتشار آن جلوگيرى كرده، بدين ترتيب مانع
پيشرفت و تمدن مىشدند و كشور را عقب نگه مىداشتند.
در سال 1345 ق. رؤساى معارضين به رهبرى فيصل الدرويش در منطقه الغطغط جمع شدند و مواردى را كه با عبدالعزيز تفاهم نداشتند، يادآورى نمودند، از جمله:
سفر پسر سعود به مصر،
سفر فرزند ديگرش(فيصل) به لندن،
به كارگيرى تلگراف، تلفن و ماشينآلات،
خطر تجارت با كويت؛ چرا كه مردمانش كافرند و مبانى وهابيت را قبول ندارند،
منع قبايل اردنى و عراقى از چراندن گوسفندانشان در اراضى مسلمين،
مخالفت با دولت درباره تسامح با خوارج(شيعيان!) در احساء و قطيف.
عبدالعزيز يا مىبايست آنها را به اسلام هدايت مىكرد و يا آنها را به قتل مىرساند. عبدالعزيز براى حل اين مشكل، جلسهاى تشكيل داد و تمام اعضاى معارضين به جز سلطانبن بجاد را دعوت نمود. ابنبجاد حاكم حجاز بود و اصرار بر حضور نداشتن در اين جلسه داشت و دليلش اين بود كه اطمينانى به عبدالعزيز و سخنان وى نداشت؛ به خصوص بعد از اين كه ابن بجاد او را تحريم و تكفير و عزل كرد.
در سال 1346 ق. در عراق مذاكراتى مبنى بر استقرار سربازخانه و تجهيز نظاميان به وسايل مخابراتى و زرهپوشها، در نزديكى مرزهاى نجد، صورت گرفت تا بر نقل و انتقالات نظامى صحرانشينان نجد، نظارت داشته، از هرگونه تحريكات نظامى عليه ديگر كشورها جلوگيرى نمايند. در اثناى مذاكرات، به ناگاه الاخوان به سربازخانه حمله كردند و حدود 20 نفر از آنان را كشتند. حملات آنان بر عشاير عراق و قتل و غارت مردم، ادامه داشت.
در اين ميان هواپيماهاى انگليسى به اصرار حاكم عراق به پرواز درآمدند و اعلاميههايى جهت هشدار به الاخوان، پخش كردند. امّا اين گروه به هشدار انگليسىها توجهى نكردند و هواپيماهاى بريتانيايى با بمبهاى خود، جماعت الاخوان را تار و مار كردند. سركوبى الاخوان، ابن سعود را بين تسليم و يا مذاكره قرار داد؛ لذا مذاكره با دولت بريتانيا را برگزيد. ابن سعود سپس معارضين را دعوت نموده و در اجتماع آنها اظهار داشت كه براى جنگ با بريتانيا نياز به نيرو و قدرت كافى است كه متأسفانه در اختيار نداريم.
الاخوان، تبليغات خود را بر ضدّ حكومت گسترش داد. در همه جا اعلام مىكرد كه حكومت مىخواهد اساس دين را ويران نمايد و با كفار روابط دوستانه دارد.
اينها در حالى كه پنج هزار نفر بودند، شروع به تهاجم بر عشاير نمودند. در سال 1349 ق. لشكرى به استعداد پانزده هزار نفر از عشاير تشكيل شد و به نبرد با الاخوان پرداخت و سرانجام اين گروه متحمّل شكست شدند. از جمله عوامل شكست الاخوان اين بود كه علما همگى با عبدالعزيز همدست بودند. همين سبب ضعف جنبش الاخوان گرديد و حماسه دينى آنها را كمرنگ جلوه داد.
بعد از آن كه لشكر عثمانى شكست خورد و از هم پاشيد، عبدالعزيز از بقاياى سربازان عرب عثمانى، لشكرى جديد تشكيل داد كه مجهّز به ماشينها و سيستم مخابراتى بود و نيز مدارس جديدى در نجد تأسيس كرد. علماى نجد با اعمال او مخالفت كرده، صداى اعتراض خود را به تمام شهرها رساندند. آنها مىگفتند: آموزش و تعليم و تدريس دروس جغرافيا و رسم و نقاشى و همچنين تدريس و يادگيرى لغات بيگانه در مدراس جايز نيست.
آنان سينما، نور افكن و هواپيما را قبول نداشتند و مىگفتند كه مسافران هواپيماها، پروردگارشان را تهديد مىكنند ...
ملك عبدالعزيز با گروهى از انگليسىها در قصر خود نشسته بودند كه مؤذن شروع به اذان گفتن نمود. امام جماعت به نماز ايستاد و نماز
جماعت برپا گرديد. امام جماعت اين آيه را خواند: وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذينَ ظَلَمُوا ... عبدالعزيز به طرف امام جماعت حمله برد و او را كتك زد و گفت: اى خبيث، تو را به سياست چه كار؟ آيه ديگر پيدا نمىشد كه بخوانى؟!
پس از آن كه بر جنبش الاخوان، غلبه كرد و مخالفت بزرگان را فرو نشانيد، در سال 1348 ق. دچار بحران اقتصادى سنگينى شد، به طورى كه حجّاج در آن سال به چهل هزار نفر تقليل پيدا كردند و ساكنان حجاز دچار گرسنگى شدند و از حجاج يارى طلبيدند تا كمكى به آنها كنند. آنان از مازاد غذاى حجاج و نيز از پوست ميوهها، براى ادامه حيات استفاده مىنمودند.
عبدالله فيلبى مىنويسد:
اضطراب و پريشانى بر ملك عبدالعزيز غلبه نمود، به طورى كه در يكى از روزها پرده از اين اضطراب برداشته، گفت: ما با فاجعه اقتصادى مواجهيم به طورى كه تمام بلاد را در برگرفته است.
وى گويد: من به عبدالعزيز گفتم: شهر تو مملوّ از گنجهاى مدفون از قبيل نفت و طلاست و تو عاجز هستى از اين كه آن گنجها را بيرون آورى و از طرفى به ديگران هم اجازه نمىدهى تا از طرف تو به اكتشاف بپردازند. عبدالعزيز در جواب گفت: اگر من كسى را پيدا كنم كه
يك ميليون جنيه(واحد پول مصر) بياورد، من هم هر آن چه او از امتيازات در بلاد من مىخواهد، به او مىدهم.
از زمانى كه غرب دريافت كه در مناطق نجد گنجهاى مخفى از قبيل نفت و ... نهفته است، شروع به رقابت براى كسب امتياز حفارى نمودند. به طورى كه دو شركت عمده براى كسب امتياز حفارى وجود داشت: يكى شركت آمريكايى و ديگرى شركت بريتانيايى، كه نهايتاً شركت آمريكايى موفق به كسب امتياز در سال 1353 ق. گرديد. بدين ترتيب بين مستر ملتون نماينده شركت آمريكايى و شيخ عبدالله سلمان، نماينده حكومت سعودى در اين زمينه پيمانى منعقد گرديد. (1)
كسب امتياز نفتى براى آمريكا قدم اول براى سيطره بر منابع عظيم ثروت در شبه جزيزه عربستان بوده است. بعد از آن، آمريكا نفوذ خود را كمكم وسعت بخشيد؛ به طورى كه تمام منابع و ثروت عربستان را در دست گرفت كه تا امروز ادامه دارد.
الوردى مىگويد: عبدالعزيز كثيرالازواج بود كه نمونهاش در عصر ما يافت نمىشود، بهطورىكه دختر بچههاى او 45 نفر بودند حال معلوم نبود
1) الوريدى، ص 351
كه دختران جوانش چند نفر بودند و در زمان مرگش بيش از 300 پسر و نوه داشت ....
خانوادهاش جزو طبقه ممتاز اجتماعى بودند و اعمالشان فوق قانون بود. در اثر ثروتى كه از پول نفت نصيبشان گرديد، غرق در خوشگذرانى و شهوات بودند.
در سال 1367 ق. پير و سالخورده و بيمار گرديد و ديگر نمىتوانست حركت كند. به ناچار با صندلى متحرك(چرخ دار) جابه جا مىشد و فرسودگى او را از پاى درآورده بود و نمىتوانست چيزى را تشخيص دهد و چندان رغبتى براى كارهاى حكومتى در خود نمىديد. سرانجام در سال 1372 ق. در حالى كه 77 سال سنّ داشت، درگذشت. و پادشاهى به سعود رسيد و فيصل را وليعهد خود نمود. (1)
پس از او نيز تا كنون ساير پسرانش بر مسند حكومت عربستان تكيه
زدند.
1) آل سعود، ماضيهم و مستقبلهم، ص 166.