ghaemiyeh.com
سرشناسه : پسندیده، عباس، ۱۳۴۸ -
عنوان و نام پدیدآور : هنر رضایت از زندگی/عباس پسندیده .
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ۳۸۳ ص.
فروست : مرکز تحقیقات دارالحدیث؛ ۱۰۸.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال (چاپ اول) ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: 964-493-086-X ؛ ۲۰۰۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ۳۸۰۰۰ ریال (چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: چاپ ششم: 978-964-493-086-7 ؛ ۵۰۰۰۰ریال(چاپ هشتم) ؛ ۹۰۰۰۰ ریال(چاپ یازدهم)
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Abbas Pasandidi Satisfaction with life.
یادداشت : چاپ اول و سوم: ۱۳۸۴.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ هشتم:۱۳۸۹.
یادداشت : چاپ یازدهم: ۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه : ص. [۳۶۳] - ۳۷۳ ؛ همچنین به صورت زیرنویس .
موضوع : راه و رسم زندگی (اسلام)
موضوع : موفقیت -- جنبههای مذهبی-- اسلام
موضوع : خوشبختی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع : اخلاق اسلامی
شناسه افزوده : موسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۲۵۸/پ۵ر۶ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۹۹۹۷۶
تكامل معنوى ، تقرّب به خدا و حيات وصفناپذير و جاويدان اخروى ، عالىترين هدف انسان در حيات خويش است كه البته بايد آن را به دست آورد . مهم اين است كه دنيا تنها بستر تحقّق اين هدف است و جز آن ، هيچ راهى براى رسيدن به آن هدفعالى ، وجود ندارد و در اين ميان «زندگى» ، همه آن چيزى است كه ما از دنيا در اختيار داريم و اساسا حيات اخروى ، جز با كنشها و واكنشهاى ما در پهنه پر پيچ و خم ، و پر راز و رمز زندگى شكل نمىگيرد . از اينرو دنيا و زندگى در آن ، بسى مهمتر از آن است كه در اذهان عمومى وجود دارد .
بىگمان ، موفّقيت در زندگى با رويكرد ياد شده ، در گروِ داشتن «سواد زندگى» و «مهارتهاى زندگى» است . بسيارى از ناكامىهاى زندگى ، به دليل برخوردار نبودن از دانش و مهارتهاى لازم براى زندگى است . كسانى كه از اين دانش و مهارت برخوردارند ، مىتوانند براى رسيدن به آن هدف متعالى ، اميدوار باشند .
با توجه به اهميتى كه اين موضوع در حيات انسانى دارد ، مورد توجّه ويژه دين بوده است . دقت در معارف دين ، نشان مىدهد كه متون دينى (قرآن و حديث) آموزههاى گرهگشا و كارآمد فراوانى در اين قلمرو دارند . معارف دين فقط در چارچوب عنوانهاى نامآشنايى همانند : احكام ، اخلاق ، اعتقادات ، تفسير و . . . خلاصه نمىشوند ؛ مهارتهاى زندگى و دانش لازم براى زندگى پربار ايمانى ، قلمرو بكر و ناشناختهاى است كه با همه اهميتش ، كمتر مورد پژوهش قرار گرفته است .
البته پژوهش در اين گونه موضوعات ، نيازمند روشى نو در بررسى و دقت كافى در فهم متون است .
هر چند متون دينى -
چنانچه خواهيد ديد - آموزههاى فراوانى در اين باره دارند ، اما در رفتار متديّنان و زندگى دينداران ، فقدان يا كمبود مهارتهاى زندگى ، محسوس است . از اين رو ، به جهت نيازى كه در اين قلمرو احساس شد ، طرح پژوهش در اين موضوع ، آماده و به اجرا گذاشته شد . هر چند نمىتوان ادعا كرد كه اين بررسى ، همه آموزههاى دين در اين گستره را شناسايى كرده و پژوهشى بى كم و كاست بوده ، اما با اين حال نمىتوان انكار كرد كه يافتههاى اين پژوهش ، فراتر از انتظار بود .
آنچه در اين اثر ، پيش روى شماست ، نگارشى كاربردى و غير تخصّصى از پژوهش ياد شده است كه براى استفاده عموم مردم ، تدوين شده است . در پى اين اثر ، مقدّمات لازم براى انجام دادن بررسىهاى تخصّصى و تدوين مجموعهاى علمى درباره مهارتهاى زندگى - بخصوص در بخش مهارتهاى مقابله با فشارهاى روانى - ، آماده شده كه اميدواريم ، به زودى شاهد نشر آن باشيم .
از گروه «تدوين دانشنامههاى حديثى» بهخاطر همكارى صميمانه در گردآورى متن مورد نياز اين پژوهش و همچنين از آقايان حجة الاسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى ، ناظر حديثشناس و دكتر باقر غبارى بناب ، ناظر روانشناس طرح تشكر و قدردانى مىشود و با توجه به نوپا بودن اين حركت ، از همه خوانندگان و صاحبنظران ، درخواست مىگردد تا با راهنمايىهاى سازنده و پيشنهادهاى كارگشاى خود ، اين واحد را در ارائه كارهاى مفيدتر و متقنتر يارى دهند .
واحد «حديث و علوم روانشناختى»
مركز تحقيقات دارالحديث
مقدّمه
زندگى ، در انديشه دينى ، مزرعه آخرت و خاستگاه رسيدن به كمال اُخروى است . گروهى به غلط ، دين را «زندگىستيز» مىدانند و گروهى به اشتباه ، «زندگىپرست» مىشوند و ممكن است آنانى كه از تفكر زندگىستيزى جدا مىشوند ، به دامان زندگىپرستى درافتند. دين نه زندگى ستيز است و نه زندگىپرست؛ بلكه دين ، زندگى را بستر تكامل و مقدمه آخرت مىداند . بنا بر آنچه گفتيم ، زندگى موفق ، زندگىاى است كه توأم با رضايت و خرسندى باشد . اگر زندگى ، بستر تكامل است ، رضامندى هم شرط موفقيت در زندگى است . كسانى مىتوانند به تكامل بينديشند كه با زندگى خود ، مشكل نداشته باشند. ميان «مشكل داشتن در زندگى» با «مشكل داشتن با زندگى» تفاوت وجود دارد . همه انسانها در زندگى مشكل دارند ؛ اما انسان موفق ، كسى است كه با زندگىاش مشكل نداشته باشد و اين يعنى رضامندى از زندگى . براى رسيدن به موفقيت بايد به رضامندى رسيد و كسب رضامندى ، مهارت خاصّ خود را مىطلبد. بدون مهارت ، نمىتوان به رضامندى دست يافت .
ضرورت مهارت
هر چند زندگى مقدمه آخرت است ، اما همين مقدمه ، چون بنيان تكامل است ، حساس و سرنوشتساز است . زندگى را نبايد دست كم گرفت و ساده انگاشت .
زندگىپرستى مطرود است ؛ اما بىخيالى و بىبرنامگى در زندگى نيز مطرود است . زندگى ، پيچيده و پر رمز و راز است لذا براى موفقيت در زندگى بايد «مهارت زندگى كردن» را آموخت. راز بسيارى از ناكامىها، ناكامى در مهارتهاى زندگى است . كسانى كه مهارت زندگى كردن را نمىدانند ، از زندگى خود نالان و ناراضىاند .
دين و مهارتهاى زندگى
خوشبختانه و البته بر خلاف تصوّر موجود دين ، آموزههاى فراوانى در حوزه مهارتهاى زندگى دارد؛ آموزههايى كه يا ديده نشدند و يا به درستى فهم نشدند. به جهت جايگاه مهمى كه رضامندى از زندگى در تكامل معنوى دارد ، اولياى دين آموزههاى فراوانى را به پيروان خود آموختهاند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در كنار تعاليم قدسى و ملكوتى خود ، مهارتهاى زندگى را به پيروان خود و حتى كسانى همانند امام على عليهالسلام ، ابوذر غفارى و ديگران مىآموزد. امام على عليهالسلام نيز مهارتهاى زندگى را به ياران خود مىآموختند. از بقيه معصومين عليهمالسلام نيز همين مسئله روايت شده است . حتى فراتر از اين ، در خلال اين تحقيق خواهيد ديد كه قرآن كريم نيز در اين زمينه آموزههاى مهمى دارد . بنابراين يكى از دغدغههاى دين رضامندى از زندگى و يكى از رسالتهاى آن آموزش مهارتهاى زندگى كردن به پيروان خويش است .
ضرورت پژوهش در اين حوزه
متأسفانه اين بخش از آموزههاى دين كمتر مورد توجّه واقع شده و يا اصلاً مورد توجّه قرار نگرفتهاند . برخى از اين آموزهها مورد بحث قرار گرفتهاند اما در جايگاه خود نبودهاند . اگر متون دينى و آموزههاى معصومين عليهمالسلام در جايگاه خود قرار نگيرند ، به درستى فهم نمىشوند وكاربرد آنها در زندگى شناخته نمىشود .
از سوى ديگر ، بحث مهارتهاى زندگى و شيوههاى رضامندى ، رونق زيادى در جامعه يافته و كتابهاى فروانى از روانشناسان غربى ترجمه شده و روانه بازار گشته
است . هر چند برخى آموزههاى آنان ، همان چيزهايى است كه صدها سال قبل ، معصومين عليهمالسلامنقل كردهاند ، اما برخى از آموزهها نيز متناسب با فرهنگ ما نيست . با توجّه به قابليتى كه متون دينى در اين زمينه دارند ، ضرورى است كه اين بخش از آموزههاى دين با نگرش جديد مورد پژوهش قرار گيرند و تعاليم آن به آموزههاى كاربردى تبديل شوند تا پيروان معصومين عليهمالسلام از آن بهرهمند شوند . بديهى است كه اگر مهارتهاى زندگى از پايگاه دين بيان شود ، هم تأثير بيشترى در مردم خواهد داشت و هم بيشتر مىتوان به آن اعتماد كرد . پژوهش حاضر كه با اين هدف انجام شد ، پس از شناسايى و طبقهبندى آموزههاى دين ، در قالب اين اثر تنظيم و به علاقمندان تقديم مىشود .
ويژگى مهارتهاى دينى
شيوههاى دين ، آميزهاى از شيوههاى شناختى ، عاطفى و رفتارى است. هم به نيازهاى مادى توجّه دارد و هم به نياز معنوى ، هم بعد شناخت و عقلانيت را در بر مىگيرد ، هم بعد عاطفه را و هم بعد رفتار را . از اين جهت نظريه دين واقعگرا است كه به همه جنبهها و نيازهاى انسان توجّه دارد و راه ارضاء و پاسخگويى صحيح به همه آنها را مىداند و به انسان معرفى كرده است . در آموزههاى بشرى يا همه نيازها به رسميت شناخته نمىشوند و يا براى پاسخگويى به نيازها آدرسهاى غلط داده مىشود . ويژگى آموزههاى دين ، هم جامعنگرى آن است و هم دقيق بودن و مطابق بودن پاسخهاى آن با واقعيتها .
در مثلث : «شناخت ، هيجان و رفتار» ، شناخت در رأس قرار دارد . انسان آن گونه كه مىانديشد ، هيجانى مىشود و دست به رفتار مىزند . بر همين اساس بعد شناخت از اهميت ويژهاى برخوردار است . امروز روشهاى درمان براى بيمارىهاى روانى ، مبتنى بر شناخت درمانى هستند. دانشمندان معتقدند اگر انديشه و فكر افراد تصحيح
شود ، احساسات و رفتارهاى آنان نيز اصلاح مىشود. تمايز روشنِ شناختى دين اين است كه واقعگرا است ، نه مبتنى بر توهم و تخيّل. همانگونه كه در فصل نخست كتاب آمده است ، انسان و جهان واقعيتهايى دارند كه اگر اين واقعيتها شناخته شوند ، هم احساسات ، اصلاح مىشوند و هم رفتارهاى ما . شناخت واقعگرا موجب واقعى شدن انتظارات مىگردد و در نتيجه احساسات انسان و رفتارهاى او نيز واقعى مىشوند. بر اساس پژوهش حاضر راهى را كه دين براى رسيدن به ارامش و رضامندى معرفي مىكند و شيوهاى را كه براى درمان بيمارىهاى روانى در عصر افسردگى ارائه مىدهد ، مىتوان «واقعيت درمانى شناختى» ناميد . اين روش متفاوت با روش واقعيت درمانى و روشهاى شناختى است . لذا اين شايستگى را دارد كه با تلاشهاى پژوهشگران به نظريهاى روانشناختى تبديل گردد .
باورهاى رضامندى
بخش اوّل كتاب به باورهايى اختصاص دارد كه در رضامندى افراد مؤثرند. فصل اوّل نقش شناخت و باورها را در تصحيح انتظارات و احساسات تبيين مىكند و فصول بعدى شناخت لازم در ابعاد مختلف زندگى را مورد بررسى قرار دادهاند. فصل دوم به اين مىپردازد كه اين جا دنيا است نه بهشت و نبايد از دنيا انتظار بهشت داشت . فصل سوم به اين حقيقت مىپردازد كه دنيا راحتْخانه نيست بلكه آميخته با دشوارىها و كش و قوسها است و نقش اين شناخت را در رضامندى بررسى مىكند . فصل چهارم به مسأله مهم معناى زندگى و نقش آن در پويايى زندگى مىپردازد و بر شناخت معناى صحيح زندگى تأكيد مىكند. فصل پنجم مسأله رزق و قوانين آن را مطرح و نقش شناخت صحيح قوانين را در آسايش روانى تبيين مىكند. فصل ششم به موضوع آرزو در زندگى مىپردازد و نقش مديريت آرزو را در رضامندى روشن
مىسازد. فصل هفتم موضوع دلبستگى به دنيا و تأثير آن در افزايش فشار روانى(1)را تبيين كرده و نقش شناخت صحيح دنيا در دلبسته نشدن به آن را بررسى و تأثير قطع دلبستگى را در افزايش آرامش و رضامندى از زندگى تبيين مىكند. فصل هشتم مسأله مهم مقايسه كردن زندگى را به بحث گذاشته و با طرح مقايسههاى مثبت و منفى ، بر نقش نوع شناخت در چگونگى مقايسه تأكيد مىورزد. و بالاخره در فصل نهم بر اين حقيقت تأكيد مىكند كه نارضايتى از زندگى معلول سخت گرفتن زندگى است نه سخت بودن آن .
زمينههاى رضامندى
گذشته از مهارتهاى شناختى ، زمينهها و امكاناتى نيز براى رضامندى لازم است كه در بخش دوم به آنها پرداخته شده است . فصل اوّل به امكانات خوشبختى اختصاص دارد كه در آن به نقش امورى همچون : كار ، هنر تدبير ، خانه و وسيله نقليه در رضامندى مىپردازد . فصل دوم به بسترهاى شادكامى پرداخته و به بررسى نقش : امنيت ، سلامت ، خواب و شوخطبعى در شادمانى اختصاص دارد ، و سرانجام ، فصل سوم ، به موضوع اُنس و نياز بشر به آن پرداخته و انس را در سه قلمرو دوستان ، خانواده و خدا به بحث گذاشته است .
مهارتهاى مقابله با تنيدگى
گذشته از شرايط عادى كه بحث آن در دو بخش پيشين گذشت ، فصل مهمى از زندگى را سختىها و گرفتارىهاى آن تشكيل مىدهد. اين ، يك واقعيت انكارناپذير است. شرط گذر سالم از دوران ناخوشايند ، برخوردارى از مهارتهاى خاص آن است كه
1) . در اين كتاب ، از «فشار روانى (اِسترس / stress)» ، با اصطلاح «تنيدگى» ياد مىشود .
در اين بخش مورد بررسى قرار گرفته است. فصل اوّل به ضرورت برخوردارى از مهارت مقابله با تنيدگى مىپردازد . فصل دوم به واقعيت سختىها مىپردازد و نقش شناخت واقعيتها را در مهار سختىها را تبيين مىكند. اين واقعيتها در چهار موضوع دنيا ، سختىها، معناى سختىها و مثبتها مورد بحث قرار گرفتهاند. از اين رو فصل دوم به دنياشناسى پرداخته و آن دسته از واقعيتها را كه در مهار تنيدگى نقش دارند ، طرح نموده است. فصل سوم به تفسير و ارزيابى ما از حوادث اختصاص دارد و نقش آن را در كنترل موقعيتهاى ناخوشايند تبيين كرده است . فصل چهارم به چيستى منشأ حوادث پرداخته و نقش اِسناد (نسبت دادن) امور به خداوند را در كاهش فشار روانى بررسى مىكند . فصل پنجم به تبيين معنادارى سختىها و نقش آن در كاهش فشار روانى پرداخته و از امورى چون : آزمون تكامل ، تطهير گناه و ترفيع درجه به عنوان معناى بلاها نام برده است. فصل ششم به بررسى نكات مثبت زندگى حين بلاها پرداخته و پس از تبيين نقش توجّه به آنها در كاهش فشار روانى ، از امورى همچون : تجربههاى خوشايند گذشته ، آينده خوشايند ، نعمتهاى حال و پاداش تحمل به عنوان نكات مثبت و اميد بخش ياد شدهاند. فصل هفتم به قدرتمند شدن در برابر حوادث و نقش آن در كاهش فشار روانى اختصاص دارد و مؤلّفههاى قدرت و عوامل اقتدار را برشمرده است . فصل هشتم ، لذّتجويى را عامل افزايش فشار روانى دانسته و از تعديل لذتجويى به عنوان راهى براى كاهش فشار روانى ياد كرده و نقش زهد و ياد مرگ را در تعديل ، بررسى نموده است . و بالاخره فصل نهم به بيان شيوههاى كوچكسازى سختىها با توجّه به واقعيتها پرداخته و از : يادآورى سختىهاى بزرگتر، توزيع تنيدگى بر گذر زمان به عنوان عوامل كوچك نمودن و قابل تحمل نمودن بلاها نام برده است .
در پايان ، بر خود لازم مىدانم از آية اللّه رى شهرى به خاطر فراهم آوردن فضاى پژوهشى در حوزه حديث ، قدردانى كنم . از برادر محترم جناب حجة الاسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى و جناب آقاى دكتر باقر غبارى نيز كه با نظرات كارشناسانه خود بر غنا و دقّت اين بحث افزودند ، تشكّر مىكنم . همچنين از خانوادهام كه صبورانه و بزرگوارانه مشكلات اين پژوهش را تحمل نمودند ، صميمانه سپاسگزارم .
بخش اوّل
باورهاى رضامندى
انسان و زندگى مفاهيمى هستند كه هرگز از يكديگر جدا نمىشوند . زندگى ، جزء جدايىناپذير انسان است و هيچ راه فرارى از آن نيست . پس انسان، تا هست، بايد زندگى كند . به بيان ديگر ، انسان، ميان دوراهى زندگى و عدم زندگى قرار ندارد . بدون ترديد، زندگى بايد كرد؛ اما مىتوان پرسيد: زندگى گوارا و لذّتبخش، كدام است؟ بشر در جستجوى خوشبختى است و در پى آن است كه به زندگى رضايتمندانه دست يابد . هيچ كس نيست كه بخواهد زندگىِ همراه با نارضايتى داشته باشد . رضايتخواهى، ويژگى فراگير تمامى انسانهاست . انسان، گمشدهاى به نام رضايت (احساس خوشبختى) دارد . دليل اين امر چيست؟
بستر كاميابى
رضامندى، بستر موفقيت و كاميابى است . هيچ انسان موفّقى نيست كه از هنر «رضايت از زندگى» برخوردار نباشد . بدون رضامندى، امكان پيشرفت و موفقيت وجود ندارد . انسانهاى موفّق كسانىاند كه با زندگى خود مشكلى ندارند . اشتباه نكنيد! نمىگويم «در زندگى» خود مشكلى ندارند ؛ بلكه مىگويم «با زندگى» خود مشكلى ندارند . مشكلْ داشتن در زندگى، يك چيز است و مشكل داشتن با زندگى، چيز ديگر . اتفاقا در بيشتر موارد، انسانهاى موفّق با مشكلات زيادى دست و پنجه
نرم كردهاند؛ اما احساس نارضايتى از زندگى نداشتند . مىتوان گفت: رضامندى از زندگى يكى از رازهاى ناشناخته زندگى انسانهاى موفّق است .
شما به زندگى پيامبران و اولياى الهى دقت كنيد ؛ بيشترين سختىها را تحمّل كردهاند و در عين حال، ناراضى و نااميد و ناتوان نبودهاند و به همين دليل است كه موفقترين انسانهاى تاريخ بشر نيز هستند . هنر رضايت از زندگى، بسترى آرام براى پيشرفت و زمينهاى مطمئن براى بناى كاخ موفقيت انسان فراهم مىآورد. پس هميشه به ياد داشته باشيم كه رضايت از زندگى، بستر موفقيتهاست و بدون آن، رسيدن به خوشبختى ، خيالى بيش نيست . انسانهاى موفق از عالم خيال به دنياى واقعيت قدم مىگذارند و با كشف قوانين زندگى ، كاخ موفقيت خويش را بنا مىكنند . اما سؤال اين است كه: رضايت چيست؟ و در كجا مىتوان آن را يافت؟
گمگشته ناشناخته
آيا تا به حال از خود پرسيدهايد كه: ماهيت «رضايت» چيست؟ انسان، در جستجوى رضايت از زندگى است؛ اما آيا به اين فكر كرده است كه رضايت چيست؟ و به دنبال چه چيزى مىگردد؟ و گمشدهاش كدام است؟ راز موفقيت در يافتن يك گمشده اين است كه بدانيم گمشده چيست . كسى كه نداند رضايت چيست، همانند كسى است كه در بيابانى گسترده و پهناور در تكاپو است، اما نمىداند به دنبال چيست . آيا او موفّق خواهد شد؟
پيامدهاى نشناختن رضايت
ناكامى، يكى از پيامدهاى وضعيتى است كه انسان نداند چه مىخواهد و در جستجوى چيست. كسى كه نداند اساسا بهدنبال چهچيزى بايد باشد ، چه بسا ممكن است گمشده خود را بارها و بارها ببيند و از كنار آن بگذرد، ولى آنرا نشناسد. تصوّر كنيد كه مادرى فرزند دلبند خويش را در كودكى گم كرده، اما هيچ نشانى از او ندارد و همچنين تصوّر كنيد كه فرزندى در جستجوى مادر خويش است، ولى او را تا به حال نديده و هيچ نشانى از وى در دست ندارد . اين دو، ممكن است بارها همديگر را ديده
باشند؛ اما يكديگر را نيافته باشند . «يافتن»، غير از «ديدن» است . شرطِ يافتن و پيدا كردن، «شناختن» است . كسى كه در پى خوشبختى و رسيدن به شادكامى و رضامندى است، بايد بداند دنبال چه چيزى مىگردد . اگر رضايت را نشناسد و نشانهاى از آن نداشته باشد ، هرچه تلاش كند، كمتر مىيابد و همين ناكامى، بر نارضايتىها و تنيدگىهاى(1)او مىافزايد .
پديده شگفتى است! كسى كه به سمت چيزى حركت مىكند، بايد بيشتر و بيشتر به آن نزديك شود ؛ اما اين كاوش ، جوينده را بيشتر و بيشتر دور مىكند و او را خسته و نااميد و رنجور مىسازد و اين همه، به خاطر اين است كه نمىداند در جستجوى چيست.
گذشته از ناكامى ، حيرت و سرگردانى نيز پيامد نشناختن ماهيت رضايت است . كسى كه مىكاود، اما نمىداند در اين پهنه هستى در جستجوى چيست ، حيران و سرگردان خواهد شد ، قدرت انتخاب را از دست خواهد داد و گمشده خويش را نخواهد يافت و همين امر، بر نارضايتى و تنيدگى او خواهد افزود . ناكامى و سرگردانى، موجب نااميدى و ناتوانى مىشود . كاوشگر ناكام و سرگردان ، نااميد و ناتوان مىشود ؛ نه آينده روشنى را براى خود تصوّر مىكند و نه توان حركتى در خود مىيابد . چنين كسى خسته و رنجور، در گوشهاى از كوچه پس كوچههاى زندگى بر زمين خواهد افتاد و هيچ شوكى، او را به زندگى برنخواهد گرداند .
شما چهطور؟ آيا مىدانيد رضايت چيست؟ آيا نشانههاى آن را مىشناسيد؟ آيا نشانى خوشبختى را مىدانيد؟ اگر مىخواهيد موفق شويد ، بهتر است نخست بدانيد رضايت چيست و اساسا به دنبال چه چيزى هستيد.
رضايت چيست؟ خوشبختى كجاست؟
بيست و دو سال داشتم و همان مسيرى را در زندگى دنبال كرده بودم كه
اجتماع براى رسيدن به خوشبختى ديكته مىكند . از دانشگاه، فارغ التحصيل
1) . تنيدگى : فشار روانى ، اِستِرِس (stress) .
شده بودم و در مقام مهندس شيمى در شركتى كار مىكردم و درآمد بالايى داشتم . چه چيز ديگرى مىخواستم؟ تمامى اجزاى خوشبختى را در اختيار داشتم ؛ ماشين ، ضبط صوت ، آپارتمان لوكس ، يكى دو دوستِ ... خوب . ديگر چه چيز مىتوانى بخواهى اى مرد جوان؟!
اما در زندگى هرگز تا به حال، آن اندازه، احساس تيرهروزى نكرده بودم . در اولين سال فارغ التحصيلى ، در همان زمانى كه در مقام مهندس شيمى در يك كمپانى كار مىكردم ، گرفتار بحران هويت و ارزشهاى زندگى شدم . هرچند تمام كارهايى را كه جامعه براى خوشبخت شدن، ديكته مىكند ، انجام داده بودم ، اما هيچ دليلى براى ادامه زندگى نمىيافتم ... .(1)
آنچه خوانديد شرح حال كسى است كه از همه امكانات خوشبختى برخوردار بوده ، اما احساس خوشبختى نمىكرده است . به راستى، چرا از زندگى خود راضى نبوده است؟ مگر خوشبختى چيزى جز اين است؟ آنچه وى دارد ، بسيارى افراد، آرزوى آن را دارند : تحصيلات عالى ، شغل خوب ، درآمد بالا ، برخوردارى از وسيله نقليه و مسكن شخصى و ... ؛ اما چرا احساس از رضايت زندگى ندارد؟ جالب اين جاست كه فرد مورد نظر تا وقتى به اين مرحله از زندگى نرسيده بود ، چنين احساس بدى نداشته است و شگفت اين كه وقتى به همه «امكانات خوشبختى» دست يافته ، از «احساس خوشبختى» برخوردار نيست . مگر امكانات خوشبختى ، احساس خوشبختى را به دنبال نمىآورد؟!
نمونههايى از اين دست، كم نيستند . بسيارى از افرادى كه به امكانات خوشبختى دست مىيابند ، احساس خوشبختى را تجربه نمىكنند و برعكس، بسيارى از كسانى كه فاقد امكانات خوشبختىاند ، از احساس رضايت از زندگى برخوردارند . به نظر مىرسد ميان تمكّن مالى و رضايت از زندگى، رابطه علّت و معلول برقرار نيست . گاهى زندگىهاى مرفّه ، از احساس رضايت از زندگى محروماند و گاهى زندگىهاى ساده، از رضايت از زندگى برخوردارند . كدام يك بهتر است : تمكّن مالى يا رضايت از زندگى؟
1) . روان شناسى شادى ، ص13 .
اكنون بهتر مىتوانيد به اين پرسش پاسخ دهيد كه: رضايت از زندگى، يعنى تمكّن مالى يا احساسى درونى است؟ نشانىِ رضايت از زندگى چيست؟ آيا يك واقعيت مادّىِ خارجى است كه بيرون از وجود ما قرار دارد و بايد آن را در مال ، موقعيت اجتماعى ، شغل ، مسكن ، اتومبيل و ... جستجو كرد؟ و يا اينكه رضايت از زندگى، يك احساس درونى است؟ آيا مىتوانيد سياههاى از تمكّنات مادى را ارائه دهيد كه در صورت برخوردارى از آنها مشكل رضايت از زندگى براى همه افراد حل شود؟
تصديق مىكنيد كه قضيه به اين شكل نيست . ممكن است دو نفر از نظر مالى در شرايطى مساوى قرار داشته باشند ، اما يكى «راضى» و ديگرى «ناراضى» باشد . حتّى ممكن است كسى كه در شرايط سختتر قرار دارد ، از زندگى خود راضى باشد ، اما كسى كه در شرايط بهترى قرار گرفته ، ناراضى باشد . اين تفاوتها نشان مىدهد كه رضايت از زندگى يك احساس درونى است و هر چند اين احساس، منقطع از دنياى خارج و واقعيتهاى بيرونى نبوده و مىتواند تحت تأثير آنها باشد ، اما وابسته به آن نيز نيست و اين امكان وجود دارد كه در بدترين شرايط نيز بتوان از زندگى، احساس رضايت داشت . اگر چنين است آيا فكر نمىكنيد براى رسيدن به احساس خوشبختى و رضايت از زندگى ، بايد بيشتر به «كنترل احساس و مديريت آن» پرداخت يا «تأمين امكانات مادى»؟
به نظر مىرسد به نشانههايى از احساس رضايت دست يافتهايم . البته من هم قبول دارم كه هنوز بايد بيشتر دانست تا به نشانهها و نشانى اين گمشده دست يافت . اگر يافتيم كه رضايت، يك احساس است و در وادى عواطف بايد آن را جستجو كرد ، سؤال اين است كه: سرچشمه احساسات انسان كجاست؟ و چه چيزهايى در شكلگيرى احساس نقش دارند؟
آنگونه كه مىانديشيم ، احساس مىكنيم
احساس ، ناشى از تفكر انسان است . احساسات و عواطف ما آن گونه شكل مىگيرند كه مىانديشيم . همه احساسات منفى و مثبت، نتيجه مستقيم افكارند . بدون داشتن
افكار غمگينانه نمىتوان احساس غم كرد ، يا بدون داشتن افكار خشمگينانه نمىتوان احساس خشم كرد، بدون داشتن افكار حاسدانه نمىتوان احساس حسادت كرد و بدون داشتن افكار افسرده ، نمىتوان احساس افسردگى كرد.(1)قرنها قبل ، اپيكور، فيلسوف يونان باستان گفت كه: «نگرش و برداشت انسانها از رويدادها بسى مهمتر و تعيينكنندهتر از خود رويدادها هستند».(2)اين ، سخنى است درست و منطقى . دليل آن را هم مىتوان در تفاوت واكنش افراد مختلف به يك رويداد، مشاهده كرد . معمولاً «ارزيابى» افراد مختلف از يك رويداد، يكسان نيست . اگر رويدادها به عنوان يك واقعيت خارجى، نقش تعيينكنندهاى مىداشتند ، نبايد ميان داورىها و ارزيابىهاى افراد مختلف ، تفاوتى وجود داشته باشد ؛ چون اصل رويداد، يكى بيش نبوده است . وقتى مىبينيم به تعداد افرادى كه يك رويداد را ديدهاند و يا توصيف آن را شنيدهاند، ارزيابىهاى متفاوتى هم وجود دارد ، به اين نكته پى مىبريم كه علت اين اختلاف، تفاوت در نگرشهاى افراد است.
ممكن است خيلىها معتقد باشند كه روحيه بد آنها ناشى از عوامل خارج از كنترل آنهاست . برخى افراد، روحيه بد خود را به هورمون و يا خواص ژنتيك خود نسبت مىدهند و به اعتقاد پارهاى ديگر ، اتّفاقات به ظاهر فراموش شده دوران كودكى، در ضمير ناخودآگاه آنها همچنان موجود است و از اين رو، روحيهشان اصطلاحا خراب است . در نظر جمعى ديگر ، روحيه بد، اگر ناشى از بيمارى يا دلسردى مربوط به زمان حال باشد و ربطى به دوران كودكى نداشته باشد، واقعبينانه است . پارهاى نيز روحيه خود را به وضع بد جهان ، اوضاع بد اقتصادى ، آب و هواى بد ، مالياتها، شلوغى خيابانها، و امكان بروز جنگ نسبت مىدهند . به اعتقاد آنها فلاكت و بدبختى چيزى نيست كه بتوان از آن گريخت .
هرچند هريك از اين موارد مىتوانند تأثيرگذار باشند ، اما اين نظريهپردازىها مبتنى بر اين باور است كه احساسات ما به دور از كنترل ما هستند! اگر مىخواهيد
احساس بهترى داشته باشيد، بايد بدانيد و درك كنيد كه به جاى حوادث و رويدادهاى بيرونى ، افكار و طرز تلقىهاى شما هستند كه احساسات شما را به وجود مىآورند .
دكتر ديويد برنز، پس از بيان نظريههاى متفاوت ياد شده ، چنين تصريح مىكند:
اگر مىخواهيد از روحيه بد نجات يابيد ، بايد قبل از هر چيز بدانيد هر احساس منفى، ناشى از انديشه منفىِ بخصوصى است . اندوه و افسردگى ، ناشى از تفكر از دست دادن و باختن هستند.(1)
اگر احساسات ما آن گونه شكل مىگيرند كه مىانديشيم ، مىتوان به راحتى نتيجه گرفت كه احساس رضامندى يا نارضايتى اززندگى ، ريشه در چگونگى تفكر ما دارد و اگر چنين است ، براى رسيدن به رضايت از زندگى بايد در تفكراتمان تجديد نظر كنيم . پس براى رسيدن به شادمانى و رضامندى، تهيه و تأمين امكانات فراوان، لازم نيست ؛ مىتوان با يك تغيير در تفكرات ، به آن دست يافت .
تفكر واقعگرا ، شرط رضامندى
مهمترين و بزرگترين رويداد بشر ، زندگى دنياست . زندگى در دنيا اولين تجربهاى است كه بشر به ياد دارد . ما از دوران جنينى هيچ به ياد نداريم ؛ اما از اين دنيا چيزهاى بسيارى به ياد مىآوريم . انسان، هستى و وجود خود را با زندگى در اين دنيا يافته است . هرچند زندگى دنيا ، تنها جزء حيات بشرى نيست، اما اولين تجربه به ياد مانده از هستى و وجود است . از سوى ديگر ، به تعبير پيامبر صلىاللهعليهوآله : «دنيا مزرعه آخرت
است»(2)و همه آينده جاويدان وى در اين جا رقم مىخورد . بنابراين، مهمترين رويداد بشر ، زندگى دنياست.
اگر چگونگى تفكر انسان ، نقش تعيين كنندهاى در احساس رضايت از زندگى دارد ، سؤال اين است كه چه تصوّرى از دنيا بايد داشته باشيم و زندگى را چگونه بايد ببينيم تا به رضامندى دست يابيم؟ براى رسيدن به يك احساس خوب از زندگى،
شايد بتوان دنيا را در «خيال» خود بسيار زيبا ، راحت و دوست داشتنى دانست و در پى آن، به يك احساس خوب و رضايتمندانه از زندگى دست يافت . اين نگرش، يك نگرش توهّمى و تخيّلى است و نمىتواند تأثير پايدار و ماندگارى داشته باشد و همانند مواد مخدّر يا داروهاى توهّمزاست كه براى مدتى ارتباط فرد را با خارج قطع كرده، در خيالات واهى، غوطهور مىسازد؛ اما پس از تمام شدن اثر دارو ، زندگى، بسيار سختتر از آنچه بود ، مىگردد .
راه رضايت از زندگى و راز شاد زيستن ، فرار از واقعيتها و روى آوردن به تخيّلات و توهّمات نيست ؛ بايد دنيا را آنگونه كه هست ، شناخت . نگرش انسان به دنيا بايد نگرشى واقعبينانه و هماهنگ با واقعيتهاى آن باشد . بنابراين، وقتى صحبت از تفكر و نقش آن در نشاط و شادابى زندگى به ميان مىآيد ، منظور، تخيّل مثبت از زندگى نيست . براى رسيدن به احساس شادمانى ، لازم نيست واقعيتهاى گاه سخت و تلخ زندگى را انكار كنيم . با تفكر واقعگرا نيز مىتوان به شادمانى و رضامندى رسيد و بلكه شايد تنها راه ممكن همين باشد . شايد بپرسيد كه: چگونه چنين چيزى ممكن است؟ در ادامه بحث، در اين باره بيشتر سخن به ميان مىآوريم.
هماهنگى انتظارات با واقعيتها
اگر نگرش انسان به زندگى، واقعگرايانه باشد ، انتظارات او از زندگى نيز واقعگرايانه خواهد بود و در پى آن ، احساس او از زندگى نيز واقعبينانه خواهد شد . شايد بتوان گفت كه «هماهنگى انتظارات با واقعيتها» كلانْ شرط شاد زيستن و رضايت از زندگى است . ناهماهنگى ميان انتظارات و واقعيتها، موجب دوگانگى شده ، تضادهاى بنيادينى به وجود مىآورد كه زيان آن ، جبرانناپذير است . هرگز از يك كودك نمىتوان انتظار بزرگسالى داشت و از يك بزرگسال نمىتوان انتظار كودكى داشت . از يك زن نمىتوان انتظار مرد بودن داشت و از يك مرد نمىتوان انتظار زن بودن داشت . از دانشآموز دبستانى نمىتوان انتظار پاسخگويى به سؤالات كنكور را داشت و يك دانشآموز پيش دانشگاهى، انتظار ندارد كه امتحان دبستان از او بگيرند
و ... . شرط موفقيت اين است كه انتظار ما از هر گروه ، مطابق شرايط و مقتضيات همان گروه باشد.
در بحث رضايت از زندگى نيز همينگونه است . رضايت از زندگى هنگامى شكل مىگيرد كه انتظار ما از زندگى ، واقعگرايانه باشد . بدون انتظار واقعگرايانه نمىتوان زندگى موفقى داشت . «ناكامى» ، پيامد ناهماهنگى ميان انتظارات و واقعيتهاست كه به افسردگى و نارضايتى تبديل مىشود . پس بايد انتظارى واقعگرايانه داشت و البته انتظار واقعگرايانه ، متوقّف است بر شناخت صحيح از زندگى و دنيايى كه در آن زندگى مىكنيم.
به بيان ديگر ، ما اكنون در اين دنيا زندگى مىكنيم و در هر مسئلهاى بايد اين واقعيت را مورد توجّه قرار دهيم كه دنيا قوانين خاص خود را دارد . اين قوانين ، توسط ما وضع نشده و به دلخواه ما نيز تغيير نخواهد كرد . پس بايد قوانين آن را به خوبى بشناسيم ، تا به موفقيت دست يابيم . به عنوان مثال ، قوانين فضا با قوانين زمين ،
متفاوت است . فضانوردان بدون توجّه به قوانين فضا نمىتوانند سفر موفّقى داشته باشند . ما نيز در اين دنيا زندگى مىكنيم و بديهى است كه موفقيت در اين زندگى و پشت سر گذاشتن سختىهاى آن ، بستگى به شناخت واقعى از دنيا دارد . اگر دنيا را با همه سختىهايى كه ممكن است داشته باشد ، آن گونه كه هست بشناسيم ، مىتوانيم به راحتى در آن زندگى كنيم . زندگى راحت ، در گرو شناخت دنياست . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر باره اين اصل مىفرمايد:
لَو تَعلَمونَ مِنَ الدُّنيا ما أعلَمُ لاَستَراحَت أنفُسُكُم مِنها .(1)
العمّال ، ج3 ، ص194 ، ح6130 .
اگر از دنيا آنچه را من مىدانم ، شما هم مىدانستيد ، جانهاى شما از آن ، احساس راحتى مىكرد .
با توضيحاتى كه داده شد ، اكنون بهتر مىتوان به عمق كلام امام على عليهالسلامدست
1) . شعب الايمان ، ج7 ، ص286 ، ح10330 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج3 ، ص728 ، ح6640 ؛ كنز
يافت . امام على عليهالسلام درباره نقش تعيينكننده و محورى «شناخت دنيا» مىفرمايد:
مَن عَرَفَ الدُّنيا ، لَم يَحزَن لِلبَلوى .(1)
هركس دنيا را بشناسد ، از بلاهاى آن اندوهگين نمىشود .
همچنين آن حضرت در كلام ديگرى مىفرمايد:
مَن عَرَفَ الدُّنيا لَم يَحزَن عَلى ما أصابَهُ .(2)
كسى كه دنيا را بشناسد ، به خاطر مصيبتهاى آن غمگين نمىشود .
مصيبتها و بلاها از زمينههاى بسيار مهم در نارضايتىاند . اندوه و افسردگى و نارضايتى ، از پيامدهاى بلاهاى زندگى به شمار مىروند و امام على عليهالسلام بر اين اصل تأكيد دارد كه اگر كسى دنيا را آن گونه كه هست بشناسد ، از سختىهاى آن ، اندوهگين و ناراضى نمىشود . حضرت نمىفرمايد كه دنيا بايد جاى خوشىها باشد و نمىفرمايد كه تصوّر كنيد دنيا پر از خوشى و راحتى است ، بلكه مىفرمايد اگر دنياشناسىتان واقعى باشد ، با وجود سختىها و با اقرار به وجود آنها ، باز هم احساس ناراحتى و نارضايتى به شما دست نخواهد داد . آموزههاى زندگىساز دين ، انسان را به گونهاى تربيت مىكند كه در اوج سختىها و در عمق گرفتارىها نيز نااميد و افسرده نخواهد شد.
تلازمى ميان سختى و ناخرسندى نيست
معمولاً اينگونه مىپنداريم كه شادمانى و رضامندى ، ضد سختى و گرفتارى است . آن جا كه سختى باشد ، شادى و رضامندى نيست و آن جا كه سختى نباشد ، شادى و رضامندى به وجود خواهد آمد ؛ اما اين، يك تصوّر نادرست است . هيچ تلازمى ميان اين دو ، برقرار نيست . سختى ، يك چيز است و ناخرسندى ، چيز ديگرى . در قرآن كريم آمده است : «حَمَلَتْهُ أُمُّهُو كُرْهًا».(3)كُره يعنى مشقت و سختى و كراهت يعنى
ناخرسندى. مادر ، در دوران باردارى ، فرزند خود را با مشقت و سختى حمل مىكند . اما سؤال اين است كه آيا اين كار ، همراه با ناخرسندى و نارضايتى است؟ ممكن است اين كار ، مشقت داشته باشد ، اما مادر با عشق ، رضايت و خرسندى تمام ، اين كار را انجام مىدهد . نبايد تصوّر كرد پيامد قطعى سختىها ، ناخرسندى و نارضايتى است و شادمانى و دشوارى ، قابل جمع نيستند ! انبيا و اولياى الهى بيشترين سختىها را در زندگى تجربه كردهاند؛ اما هرگز ناراضى و ناخرسند نبودند . سيدالشهدا عليهالسلام با وجود سختىها و همه دشوارىها ، راضى بود . برخى اين گونه تصوّر مىكنند كه گويا امام حسين عليهالسلام هيچ سختى و مشقتى را درك نكرده و يكپارچه ، راضى بوده است . تصوّر آنان اين است كه درك مشقّت و سختى يعنى نارضايتى! در حالىكه هيچ ملازمهاى ميان اين دو نيست . امام حسين عليهالسلامهمانند هر انسان ديگرى ، درد و رنجِ مبارزه و ضربت شمشير و نيزه را مىچشد ؛ اما ناراضى نيست . آن حضرت در عين اينكه بر بلاها صبور است، به آنچه خدا مقدّر كند نيز راضى است. هنگام خروج از مكه در خطبهاى خطاب به ياران خود مىفرمايد:
رِضَا اللّهِ رِضانا أهلَ البَيتِ ، نَصبِرُ عَلى بَلائِهِ .(1)
رضايت خدا رضايت ما اهل بيت است؛ بر بلاى او صبر مىكنيم.
و پس از ضربتهاى فراوان، در آخرين لحظات نيز اين گونه زمزمه مىكند:
صَبرا عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ لا إلهَ سِواكَ .(2)
صبر مىكنم بر قضاى تو ، اى پروردگار من! هيچ خدايى جز تو نيست.
و جالبتر اينكه هر چه فشارها بيشتر مىشود و تنهاتر مىگردد و به كشته شدن نزديكتر مىشود ، چهرهاش گشادهتر و با نشاطتر مىگردد.امام سجاد عليهالسلاممىفرمايد:
لَمَّا اشتَدَّتِ الأَمرُ بِالحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبى طالِبٍ عليهالسلام نَظَرَ إلَيهِ مَن كانَ مَعَهُ ، فَإِذا هُوَ بِخِلافِهِم لِأنَّهُم كُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ تَغَيَّرَ ألوانُهُم وَارتَعَدَت فَرائِصُهُم ووَجَبَت
قُلوبُهُم وكانَ الحُسَينُ عليهالسلاموبَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصائِصِهِ تُشرِقُ ألوانُهُم وتَهدَأُ جَوارِحُهُم وتَسكُنُ نُفوسُهُم فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ : اُنظُروا لا يُبالى بِالمَوتِ فَقالَ
لَهُمُ الحُسَينُ عليهالسلام : صَبرا بَنِي الكِرامِ فَمَا المَوتُ إلاّ قَنطَرَةٌ . . . .(1)
وقتى كارزار بر حسين بن على بن ابى طالب عليهماالسلام سخت شد، ياران او به وى نگريستند؛ اما او را در حالتى غير از آنچه خود بودند يافتند ، زيرا هر گاه كارزار شدت مىگرفت، رنگ آنان تغيير مىكرد و لرزه بر اندامشان مىافتاد و دل آنان مىلرزيد. ولى امام حسين عليهالسلام و ياران خاص او، رنگ چهرهشان برافروختهتر و اندامشان آرامتر و جانهايشان آسودهتر مىگشت. از اين رو آنان به يكديگر گفتند: «نگاه كنيد ، او از مرگ نمىترسد!». پس امام حسين عليهالسلام به آنان فرمود: «اى بزرگزادگان! بردبار باشيد كه مرگ ، چيزى جز يك پل نيست...».
پس مىتوان در ميان مشكلات و سختىها ، خرسند و شادمان بود و اين ، پديده شگفتى است! راز اين شگفتى در چيست؟ در فصلهاى بعدى ، از اين راز ، رمزگشايى خواهيم كرد و پرده از اين راز ، برخواهيم داشت . اكنون مهم اين است كه بدانيم رضايت از زندگى را با بازنگرى در تفكّرات و اصلاح آنها مىتوان به دست آورد . واقعى شدن تفكّرات ، به واقعى شدن انتظارات منجر مىشود و همين امر ، كلانْ شرط شاد زيستن و رضامندى از زندگى است.
بنابراين، غمگينى و تنيدگى ناشى از سختىها ، ريشه در ناآگاهى دارد . ناآگاهى ، موجب نارضايتى مىشود و نارضايتى ، موجب اندوه و حزن مىگردد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در تبيين رابطه ميان اين عناصر مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ بِحُكمِهِ وفَضلِهِ جَعَلَ الرَّوحَ وَالفَرَحَ فِي اليَقينِ وَالرِّضا ، وجَعَلَ الهَمَّ وَالحُزنَ فِي الشَّكِّ وَالسَّخَطِ .(2)
همانا خداوند با حكمت و فضل خودش ، آسايش و شادمانى را در يقين و
رضا قرار داده است و اندوه و حزن را در شك و نارضايتى .
باور به واقعيتهاى هستى ، موجب رضامندى مىگردد و رضامندى ، آسودگى و شادمانى را به دنبال دارد . پس مىتوان گفت كه يقين و باور ، بهترين دفعكننده اندوه است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
نِعمَ طارِدُ الهَمِّ اليَقينُ .(1)
بهترين دفعكننده اندوه ، يقين است .
1) . تحف العقول ، ص83 .
در راستاى آنچه گفتيم، بسيارى از متون دينى ، به تبيين ماهيت دنيا پرداختهاند. مأموريت تمام متونى كه درباره دنيا سخن راندهاند، آشنا كردن مردم با واقعيت دنياست . ما معمولاً با اين قبيل متون ، رو به رو مىشويم ، اما جايگاه آنها را به درستى
نمىشناسيم و به همين جهت ، بر روى ما تأثير نمىگذارند ؛ اما اگر بدانيم ، شناخت واقعيتهاى دنيا چه تأثيرى بر رضامندى انسان دارد ، متوجه خواهيم شد كه جايگاه اين قبيل متون و كاركرد آنها چه خواهد بود. در اين بحث مىخواهيم پاسخ اين سؤالات را بگيريم كه : دنيا چه جايگاهى در حيات انسانى دارد؟ ماهيت آن چيست؟ داراى چه ظرفيتهايى است؟ و نسبت ميان ما و اين دنيا چيست؟
هر چند زندگى انسان ، محدود به دنيا نيست ، اما اكنون در اين دنيا زندگى مىكنيم و شرط موفقيت در زندگى ، اين است كه شرايط زندگى در دنيا را درك كنيم . تصوّر شما از «دنيا» و «زندگى» چيست و چه انتظارى از آنها داريد؟ آيا تصوّرها و انتظارهاى شما مطابق واقع است؟ آيا دنيا را آنگونه كه مىخواهيد، تصوّر مىكنيد و يا آنگونه كه
هست ، مىبينيد؟ آيا تاكنون به اين پرسشها فكر كردهايد؟
1 . اين جا دنياست!
هميشه به ياد داشته باشيد كه اين جا دنياست ، بهشت نيست . افراد ناراضى معمولاً
كسانىاند كه از دنيا انتظار بهشت را دارند . مراد، اين ويژگى بهشت است كه هرچه انسان اراده كند ، محقّق مىشود؛(1)اما در دنيا اينگونه نيست . دنيا به جهت ماهيت و هدفى كه براى آن در نظر گرفته شده ، برنامه خاصى دارد كه انسان بايد خود را با آن تنظيم كند و انتظاراتش را با آن هماهنگ سازد . ما به دنيا نيامدهايم تا آنگونه كه مىخواهيم زندگى كنيم و آنطور كه دوست داريم ، آن را تنظيم نماييم ؛ بلكه به دنيا آمدهايم تا هنر و مهارت خود را در هماهنگ شدن با كش و قوسهاى زندگى نشان دهيم .
دنيا ، محل برگزارى آزمون بهشت است ، نه خود بهشت! هيچگاه يك دانشآموز ، سؤال امتحان را مطابق ميل خود تنظيم نمىكند ؛ بلكه با پاسخ دادن به سؤالاتِ از پيش تعيين شده ، به پيروزى در امتحان مىانديشد و در صورت موفّقيت ، شيرينى پيروزى و شادى آن را نصيب خود مىكند . كار يك دانشآموز در جلسه امتحان ، هماهنگ كردن پاسخهايش با سؤالات امتحان است . در هيچ امتحانى ، شخص امتحان شونده نمىتواند بگويد من فلان پاسخها را آماده كردهام و شما بايد طبق پاسخهاى آماده من ،
سؤالها را طراحى كنيد! چنين انتظارى نا به جاست . دانشآموز نمىتواند سؤالات را تعيين كند ؛ اما مىتواند با هماهنگ كردن پاسخهايش با سؤالات ، آينده خود را تعيين كند . تأمين آينده ، در حوزه رفتار دانشآموز است . اين جا ديگر معلّم ، نقشآفرين نيست . همانگونه كه دانشآموز نمىتواند نوع سؤالات را به معلّم ديكته كند ، معلّم نيز نمىتواند نتيجه دلخواه خود را به دانشآموز تحميل كند و بگويد به گونهاى پاسخ بده تا نمره مورد نظر من تأمين شود!
قصّه دنيا نيز به همين ترتيب است . ما معمولاً انتظار داريم برنامه دنيا (كه امتحانى بزرگ است) ، طبق خواسته ما تنظيم شود و هر چه مىخواهيم محقّق شود ؛ حال آنكه ، اين ، با واقعيت دنيا ناسازگار است . دنيا آزمون بزرگ زندگى است و تعيين
1) . قرآن كريم مىفرمايد : «لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِى مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَ--لِدُونَ» سوره انبياء ، آيه 102 ؛ «وَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِى أَنفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ » (سوره فصلت ، آيه 31) ؛ «وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنتُمْ فِيهَا خَ--لِدُونَ » (سوره زخرف ، آيه 71) .
برنامه آن از اختيار ما خارج است ؛ اما چگونگى پاسخ و واكنش ما ، در اختيارمان است .
اگر انسان از دنيا انتظار بهشت داشته باشد ، ميان انتظارات و واقعيتهاى زندگى ، ناهماهنگى به وجود خواهد آمد و اين ناهماهنگى ، به ناكامى مىانجامد و ناكامى ، فشار روانى و تنيدگى انسان را به شدت افزايش مىدهد و در نتيجه ، موجب احساس نارضايتى از زندگى مىگردد . اما اگر دنيا را آن گونه كه هست بشناسيم و بپذيريم و بر اساس شرايط موجود ، به برنامهريزى و فعّاليت بپردازيم ، مىتوانيم اميدوار باشيم كه به رضايت از زندگى دست يابيم . در بهشت ، آنچه را بخواهيم مىشود ؛ اما در دنيا آنچه را مىشود بايد خواست . اين ، يك اصل در احساس رضايت از زندگى است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
إذا لَم يَكُن ما تُريدُ ، فَأَرِد ما يَكونُ .(1)
هرگاه آنچه را خواستى نشد ، آنچه را شد ، بخواه .
موضوع بحث اين است : «بشر»ى كه در اين «دنيا» زندگى مىكند . بشر ، خواستههايى دارد و دنيا هم اقتضائاتى دارد . خواستههاى بشر ، بر محور دوست داشتن مىچرخد و آنچه «دوست داشتنى» است ، خواسته بشر مىگردد . اين ، يك اصل است . افراد در اين كه چه چيزى را دوست دارند ، متفاوتاند ؛ اما در اينكه آنچه را دوست دارند ، «مىخواهند» ، يكساناند . وقتى چيزى دوست داشتنى بود و خواسته بشر شد ، انتظار انسان اين است كه «محقَّق» شود . اما بنابر قانون اقتضائات دنيا ، برخى امور «ممكن»اند و برخى «ناممكن» . ما معمولاً در منطقه خواستههايمان ، كارى به امكان و عدم امكان نداريم ؛ براى ما آن چيزى مهم است كه دوست مىداريم . دوست داشتن ، پديدهاى روانى است كه هم مىتواند به امور ممكن تعلّق يابد و هم به امور ناممكن . بنابراين ، ما هر چيزى را مىتوانيم دوست داشته باشيم ؛ اما آيا هر چيزى ، امكان وقوع هم دارد؟ آيا هر آنچه دوست داشتنى است ، واقع شدنى هم
1) . غرر الحكم ، ح9007 .
هست؟ اگر كسى به هر دليلى ، دوست داشته باشد كه روز ، تاريك باشد و شب ، روشن ، آيا اين ، امكان دارد؟
به نظر مىرسد در اين فرايند ، جاى دو چيز با هم عوض شده است : «دوست داشتههاى ما» و «ممكنات زندگى» . ما انتظار داريم هر چه را دوست داريم ، واقع شود ؛ يعنى رتبه وقوع ، پس از علايق ما باشد ؛ اما واقعيت اين است كه ما بايد آنچه را
ممكن است و با اقتضائات زندگى هماهنگ است ، بخواهيم .
رتبه دوست داشتنها بايد پس از ممكنات و مقيّد به اقتضائات باشد . اين ، راه واقعى كردن انتظارات است . بنابراين ، ما بايد آنچه را ممكن است ، بخواهيم و اگر آنچه را خواستيم نشد ، دلگير و مأيوس نشويم . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
إذا لَم يَكُن ما تُريدُ ، فَلا تُبَل ما كنُتَ .(1)
هرگاه آنچه را خواستى نشد ، آنچه را هست ، سخت مگير .
إذا لَم يَكُن ما تُريدُ ، فَلا تُبَل كَيفَ كُنتَ.(2)
اگر آنچه را خواستى نشد ، اهميت نده كه چگونه هستى .
اگر انسان زندگى را سخت نگيرد و آنچه را هست بپذيرد ، اولاً توان واكنش مثبت را به دست مىآورد و ثانيا در يك آرامش خاصى زندگى خواهد كرد .
2 . دنيا گذرگاه موقّت است نه خانه دائم!
نسبت ميان ما و دنيا چيست؟ آيا براى همين دنيا آفريده شدهايم؟ آيا دنيا همه زندگى ما است؟ يك بار ديگر ، اين جمله را تكرار مىكنيم كه: آيا دنيا همه زندگى ما است؟ آيا زندگى انسانى يعنى همين دنيا و همه اين دنيا؟ نسبت ميان «انسان» و «دنيا» از چيزهايى است كه كمتر به آن فكر مىشود؛ اگر نگوييم هرگز به آن انديشيده نمىشود ! پاسخ اين دو پرسش چيست؟ ما چيستيم و براى چه چيزى آفريده شدهايم؟ و دنيا
چيست و براى چه آفريده شده است؟ اگر انسان را موجودى بدانيم كه دنيا ، انتهاى زندگى او باشد و بشر ، ظرف ديگرى براى زندگى نداشته باشد و اگر دنيا را جايگاهى بدانيم كه براى خود اصالت دارد و كمالش در فراهم بودن نعمتهايش باشد ، در آن صورت ، كاستىها و فقدانهايش بسيار دردناك و غير قابل تحمّل مىشود . زندگى هنگامى بىمعنا و غيرقابل تحمّل مىگردد كه براى انسان ، چيزى جز زندگى اين دنيا وجود نداشته باشد و دنيا همه ظرف زندگى او باشد ؛ اما آيا اين تصوّر ، با واقعيت هماهنگ است؟ تا چه اندازه ، تصوّر ما از خودمان و از دنيايى كه در آن زندگى مىكنيم ، با واقعيتهاى هستى مطابقت دارد؟ آيا تا به حال ، به اين فكر كردهايد كه تصوّرات ما بايد با واقعيتها هماهنگ باشد ، نه آن گونه كه دوست مىداريم؟ واقعيت دنيا چيست؟ آيا اصالت داشته و همه زندگى انسان است؟ واقعيت انسان چيست؟ آيا همه هستى او محدود به همين دنياست؟
نه دنيا همه هستى است و نه حيات انسان ، محدود به اين دنياست . دنيا نه تنها قطعهاى از حيات و بلكه مقدمه و زمينهساز حيات اصيل و پايدار بشر است و انسان ، نه تنها محدود به اين دنيا نيست بلكه دنيا و زندگى دنيوى او مزرعه آخرت است.(1)پس دنيا و زندگى دنيوى انسان اصالت ندارد و همه چيز انسان در آن ، تعريف و معنا نمىشود . ما اين جا به دنيا مىآييم ، امّا براى دنيا آفريده نشدهايم . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
فَفِى الدُّنيا حُيّيتُم ولِلآخِرَةِ خُلِقتُم .(2)
در دنيا حيات يافتيد و براى آخرت ، آفريده شديد .
دنيا نيز همه چيز هستى نيست و اين جا همه حيات انسان نيست . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
الدُّنيا خُلِقَت لِغَيرِها ولَم تُخلَق لِنَفسِها .(3)
دنيا براى غير آن آفريده شده ، و براى خودش آفريده نشده است .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز مىفرمايد:
إنَّكُم خُلِقتُم لِلآخِرَةِ وَالدُّنيا خُلِقَت لَكُم .(1)
به درستى كه شما براى آخرت آفريده شدهايد و دنيا براى شما آفريده شده است .
اگر زندگى انسان ، محدود به اين دنيا نيست و دنيا توقفگاهى براى حيات جاويد است ، پس كاستىهاى آن ، آزاردهنده و غير قابل تحمّل نخواهند بود . اگرسالنهاى انتظار بيمارستانها ، مطب پزشكان ، ايستگاههاى اتوبوس و... از وضع مناسبى برخوردار نباشند ، هر چند براى ما ناراحت كننده است ، اما قابل تحمّلاند ؛ چون اين اماكن ، محل دائمى زندگى انسانها نيستند . نامرتّبى و كثيفى خانه شخصى و محل دائمى زندگى و كار ، قابل تحمّل نيست ؛ اما كاستىهاى محلهاى موقّت را مىتوان تحمّل نمود . دنيا نيز همين گونه است . كسانى نمىتوانند كاستىها و سختىهاى دنيا را تحمّل كنند كه دنيا را همه چيز مىدانند و حيات ، براى آنها معنايى جز زندگى دنيا ندارد . اما اين ، مطابق واقع نيست . دنيا محل زندگى دائمى نيست . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إنَّ الدُّنيا مَنزِلُ قُلعَةٍ ولَيسَتِ بِدارِ نُجعَةٍ ، خَيرُها زَهيدٌ وشَرُّها عَتيدٌ ومُلكُها يُسلَبُ وعامِرُها يُخرَبُ .(2)
ص165 .
همانا دنيا منزلى است كه هر لحظه از آن بايد آماده كوچ باشى و جايگاه اقامت نيست. خوبى آن اندك و بدىاش آماده است و حكومتش رو به نيستى مىرود و آبادىاش ويران مىشود.
دنيا را بايد گذرگاه آخرت دانست ، نه خانه زندگى و قرارگاه حيات.(3)اگر به اين
1) . شعب الايمان ، ج7 ، ص360 ، ح10581 ؛ تنبيه الغافلين ، ص238 ، ح309 .
2) . غرر الحكم ، ح2274 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص145 ؛ ر . ك : نهج البلاغة ، خطبه 113 ؛ كشف المحجة ،
3) . ر . ك : نهج البلاغة ، حكمت 133 و خطبه 132 ؛ غرر الحكم ، ح2715 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص148 ؛ كمال الدين ، ج1، ص74 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص309 ، ح356 .
واقعيت ، واقف شويم و آن را باور كنيم ، كاستىها و سختىهاى آن را تحمّل خواهيم كرد ؛ چون موقّت و غير اصيل است . آنچه تحمّلناپذير است ، كاستىهاى سراى جاويد و اصيل است . پس براى اينكه راحت زندگى كنيم ، بهتر است خود را در دنيا اين گونه فرض كنيم:
يك . خود را ميهمانى بدانيد كه بايد از خانه ميزبان كوچ كند
نالهها و شكايتها مخصوص كسانى است كه دنيا را منزل هميشگى خود و مال را ملك خود مىدانند؛ تصوّرى كه مطابق واقع نيست. اما اگر انسان ، خود را مهمان بداند، به دنيا دل نمىبندد و ناملايمات آن آسان مىگردد و كوچ از آن ، راحت مىشود. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
كونوا فِي الدُّنيا أضيافا . . . تَبنونَ ما لا تَسكُنونَ ، وتَجمَعونَ ما لا تَأكُلونَ ، وتَأمُلونَ ما لا تُدرِكونَ .(1)
در دنيا مهمان باشيد... مىسازيد آنچه را ساكن نمىشويد و جمع مىكنيد آنچه را نمىخوريد و آرزو مىكنيد آنچه را به دست نمىآوريد.
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
إنَّ النّاسَ فِي الدُّنيا ضَيفٌ ، وما في أيديِهم عارِيةٌ ، وإنَّ الضَّيفَ راحِلٌ وإنَّ العارِيَةَ مَردودَةٌ .(2)
همانا مردم در دنيا مهماناند و آنچه در دستشان است ، امانت است و همانا مهمان ، كوچ كننده است و امانت ، بازگردانده مىشود.
هم او مىفرمايد:
ما أصبَحَ فِي الدُّنيا أحَدٌ إلاّ ضَيفا ومالُهُ عارِيَةٌ ، فَالضَّيفُ مُنطَلِقٌ وَالعارِيَةُ مُؤَدّاةٌ .(1)
هيچ كس در دنيا نيست مگر اين كه مهمان است و مال او امانت؛ پس مهمان مىرود و امانت ، برگردانده مىشود.
كسى كه در دنيا ، خود را «مهمان» و مال را «عاريه» بداند، نه نسبت به مدّت اقامت در دنيا نالان مىشود و نه نسبت به آنچه ندارد يا از دست داده ، شكايت مىكند.
دو . خود را غريب يا رهگذر بدانيد
ايدهآلنگرى انسان ، مربوط به جايى است كه وطن اصلى و اقامتگاه دائمى او باشد. ما از هر چيز نازيبا و ناخوشايندى ناراحت مىشويم؛ اما اگرمربوط به محل اقامت ما نباشد، تحمّل آن ، چندان مشكل نخواهد بود. اگر كسى به مسافرتى برود كه همراه با سختىها و ناخوشايندىهايى باشد، آنها آن را تحمّل خواهد كرد؛ چون آن جا وطن او نيست. وقتى تحمّل ناملايمات ناممكن مىشود كه در اقامتگاه دائمى خود با سختىها و ناملايمات روبهرو شويم. دنيايى كه در آن زندگى مىكنيم ، چگونه جايى است: اقامتگاه يا توقّفگاه؟ ما در اين دنيا چگونهايم : ساكن يا غريب و رهگذر؟ دنيا خانه دائمى ما نيست و ما نيز ساكنان هميشگى آن نيستيم. اين ، يكى از واقعيتهاى دنياست. پيامبر خدا در اين باره مىفرمايد:
كُن فِي الدُّنيا كَأَنَّكَ غَريبٌ أو عابِرُ سَبيلٍ ، وعُدَّ نَفسَكَ في أهلِ القُبورِ .(2)
در دنيا به گونهاى باش كه گويا نا آشنا يا رهگذر هستى و خودت را در زمره اهل قبور قرار ده.
اگر انسان ، خود را در اين دنيا غريب و نا آشنا و رهگذرى بداند كه لحظاتى را در
1) . الفردوس ، ج4 ، ص63 ، ح6197 .
2) . سنن الترمذى ، ج2 ، ص388 ؛ صحيح البخارى ، ج5 ، ص2358 ، ح6053 ؛ سنن ابن ماجة ، ج2 ، ص1378 ، ح4114 ؛ مسند ابن حنبل ، ج2 ، ص132 ، كنز العمّال ، ج3 ، ص194 ، ح6127 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص381 ، ح819 ؛ مشكاة الأنوار ، ص304 ؛ تنبيه الخواطر ، ج2 ، ص52 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص 99 ، ح85 .
آن سپرى مىكند، ناملايمات و سختىهاى آن را آزار دهنده نمىبيند. پس بياييم خودمان را رهگذر بدانيم تا راحتتر زندگى كنيم.
سه . دل از اين دنياى ناپايدار بركَنيد
اولاً درد و رنج و تحمّلناپذيرى سختىها ، سختىها مخصوص دل انسان است نه بدن ما. ثانيا دل را بايد در گرو چيزى قرار داد كه پايدار و پرفايده باشد. دنيا ناپايدار و
پرزيان است ؛ لذا شايسته دلبستگى نيست. آنچه پايدار و پرفايده است، آخرت و نعمتهاى بىپايان آن است. بنابراين ، اگر ما زمانى كه در اين دنيا هستيم، بتوانيم دل
خود را به آخرت پيوند زنيم، از ناملايمات دنيا بىتاب نمىشويم. دلى كه در گرو آخرت و نعمتهاى آن باشد، سختىهاى دنيا را هيچ مىبيند و اين گونه است كه در عين مشكلات ، آسوده زندگى مىكند. امام على عليهالسلام در باره اين روش مىفرمايد :
أخرِجوا مِنَ الدُّنيا قُلوبَكُم مِن قَبلِ أن تَخرُج مِنها أبدانُكُم فَفيهَا اختُبِرتُم ولِغَيرِها خُلِقتُم .(1)
دلهايتان را از اين دنيا خارج كنيد قبل از آن كه بدنهايتان از آن خارج شود. پس در دنيا آزمايش مىشويد و براى غير آن آفريده شدهايد.
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
كُن فِي الدُّنيا بِبَدَنِكَ وفِي الآخِرَةِ بِقَلبِكَ .(2)
در دنيا با بدنت باش و در آخرت با قلبت.
پس بياييد بدنهايمان را در اين دنيا قرار دهيم و دل را به سراى جاويد رهسپار كنيم تا آسودهتر زندگى كنيم.
چهار . دنيا را مثل يك خواب خوش بدانيد
دنيا زودگذر است و تا انسان ، چشم باز كند، خود را در سرايى مىبيند كه هيچ چيز از امور دنيايى در دست او نيست. از اين رو ، دنيا همانند يك خواب است. انسان خردمند ، نه به دست آوردن در خواب را واقعى مىداند و نه از دست دادن آن را؛ و چون چنين است، نه از به دست آوردن چيزى سرمست مىشود و نه به خاطر از دست دادن چيزى نالان مىگردد. توجّه به اين بعد از واقعيت ، چنين تأثير ژرفى در روح انسان بر جاى مىگذارد. به همين جهت ، امام صادق عليهالسلام به جابر مىفرمايد:
اِجعَلِ الدُّنيا مالاً أصَبتَهُ في مَنامِكَ ثُمَّ انتَبَهتَ ولَيسَ مَعَكَ مِنهُ شَيءٌ . هَل هُوَ إلاّ ثَوبٌ تَلبَسُهُ فَتُبلِيَهُ ، أو طَعامٌ يَعودُ بَعدُ إلى ما تَعلَمُ ؟ ! فَالعَجَبُ لِقَومٍ حُبِسَ أوَّلُهُم عَن آخِرِهِم ، ثُمَّ نودِيَ فيهِم بِالرَّحيلِ وهُم في غَفلَةٍ يَلعَبونَ .(1)
دنيا را همانند مالى قرار ده كه در خواب به دست آوردهاى و چون بيدار شدى ، چيزى از آن نمىيابى. آيا چيزى جز لباسى است كه مىپوشى و كهنه مىكنى؟ و يا غذايى كه مىدانى به چه تبديل مىشود؟! شگفتا از گروهى كه آغاز و فرجام آنان بسته شده و آواى كوچ ، در ميان آنان بلند است ، در حالى كه آنان در بىخبرى بازى مىكنند.
امام باقر عليهالسلامنيز به جابر مىفرمايد :
أنزِلِ الدُّنيا كَمَنزِلٍ نَزَلتَهُ ثُمَّ ارتَحَلتَ عَنهُ ، أو كَمالٍ وَجَدتَهُ في مَنامِكَ فَاستَيقَظتَ ولَيسَ مَعَكَ مِنهُ شَيءٌ ، إنّي إنَّما ضَرَبتُ لَكَ هذا مَثَلاً لِأَنَّها عِندَ أهلِ اللُّبِّ وَالعِلمِ بِاللّهِ كَفَيءِ الظَّلالِ.(2)
دنيا را همانند منزلى قرار ده كه در آن فرود آمدى ، سپس از آن كوچ كردى، يا همانند مالى قرار ده كه در خوابت آن را يافتهاى و چون بيدار شدى ، چيزى از
1) . تنبيه الخواطر ، ج2 ، ص30 .
2) . الكافى ، ج2 ، ص133 ، ح16 ؛ تنبيه الخواطر ، ج2 ، ص194 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص36 ، ح17 ؛ حلية الأولياء ، ج3 ص187 ؛ ر. ك: الأمالى ، طوسى ، ص296 ، ح582 ؛ الزهد ، حسين بن سعيد ، ص50 ، ح133 ؛ مشكاة الأنوار ، ص270 ؛ بشارة المصطفى ، ص189 ؛ الفضائل ، ص8 ؛ كشف الغمّة ، ج2 ، ص121 .
آن را با خود نديدى. همانا من اين را به عنوان مَثَل برايت نقل كردم؛ چون دنيا نزد اهل خِرَد و آگاه از خدا همانند سايه است.
در كلام ديگرى از امام صادق عليهالسلام چنين نقل شده كه آن حضرت مىفرمايد :
أنزِلِ الدُّنيا كَمَنزِلٍ نَزَلتَهُ فَارتَحَلتَ عَنهُ ، أو كَمالٍ أصَبتَهُ في مَنامِكَ فَاستَيقَظتَ ولَيسَ في يَدِكَ شَيءٌ مِنهُ . فَكَم مِن حَريصٍ عَلى أمرٍ قَد شَقِيَ بِهِ حينَ أتاهُ ، وكَم مِن تارِكٍ لِأَمرٍ قَد سَعِدَ بِهِ حينَ أتاهُ.(1)
دنيا را همانند منزلى قرار ده كه در آن فرود آمدى ، سپس از آن كوچ كردى، يا همانند مالى قرار ده كه در خوابت آن را يافتهاى و چون بيدار شدى ، چيزى از آن را در دست خود نديدى. چه بسا كسى كه نسبت به چيزى حريص بوده و چون آن را يافته ، بدبخت شده و چه بسا كسى كه چيزى را ترك كرده و چون به آن رسيده ، خوشبخت شده است.
پنج . دنيا را پلى بدانيد كه از آن مىگذريد و ديگر به آن بازنمىگرديد
كسى كه براى رفتن به يك سفر سياحتى يا زيارتى بايد از رودخانهاى گذر كند، همه توجّه خود را به پل متوجّه نمىسازد. نه ناملايمات پل ، او را رنج مىدهد و نه بناى ماندن روى پل را دارد. واقعيت اين است كه دنيا همانند پلى براى گذر به آخرت است. امام صادق عليهالسلام يكى از موعظههاى لقمان به فرزندش را اين چنين نقل مىكند :
اِجعَلِ الدُّنيا بِمَنزِلَةِ قَنطَرَةٍ عَلى نَهرٍ جُزتَ عَلَيها وتَرَكتَها ولَم تَرجِع إلَيها آخِرَ الدَّهرِ .(2)
دنيا را همانند پلى بر نهرى بدانيد كه از آن مىگذريد و آن را ترك مىكنيد و تا پايان روزگار ، ديگر به آن برنمىگرديد.
كسى كه به اين واقعيت واقف شود، چگونگى وضع ظاهرى دنيا براى او خيلى مهم نخواهد بود. اين ، يك اصل است. براى او مهم اين نيست كه پل چگونه است
و در روى پل ، چه بر او مىگذرد؛ مهم اين است كه بتواند از آن بگذرد و به مقصد برسد. اساسا به ظواهر و تزيينات امور موقّتى و يكبار مصرف، آن قدر اهميت داده نمىشود ؛ و لذا نه نبود آن مشكلساز مىشود و نه از دست دادن آن مسئلهساز.
شش . خود را مسافرى در اين دنيا بدانيد
سفر ، وسيله است نه هدف و زمان آن ، كوتاه است نه دائمى. از اين رو با اين كه سفر ، ناملايماتى دارد، اما براى رسيدن به مقصد و به جهت موقّتى بودن آن، تحمّل مىشود. اگر انسان ، دنيا را يك «سفر» و خود را «مسافر» آن بداند، سختىهاى آن ، او را بىتاب و رنجور نمىسازد. در اين باره ، كلام زيبايى از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهروايت شده كه با هم مرور مىكنيم:
قيلَ لِلنَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله : كَيفَ يَكونُ الرَّجُلُ فِي الدُّنيا؟
قالَ : مُتَشَمِّرا كَطالِبِ القافِلَةِ .
قيلَ : في كَمِ القَرارُ فيها؟
قالَ : كَقَدرِ المُتَخَلِّفِ عَنِ القافِلَةِ .
قيلَ : فَكَم ما بَينَ الدُّنيا وَالآخِرَةِ؟
قالَ : غَمضَةُ عَينٍ ؛ قالَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ : «كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُواْ إِلاَّ سَاعَةً مِّن نَّهَارِ»»(1).(2)
از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پرسيدند: انسان در دنيا چگونه است؟
فرمود: همانند جوينده قافلهاى كه دامن ، بالا زده است.
پرسيدند: چه قدر در اين دنيا اقامت دارد؟
فرمود: به اندازه كسى كه از قافله ، جامانده است.
پرسيدند: پس فاصله دنيا و آخرت چه قدر است؟
فرمود: يك چشم برهم زدن . خداوند عزوجل مىفرمايد: «آن روز پندارند كه گويا به جز ساعتى از روز ، درنگ نداشتهاند» .
امام على عليهالسلام نيز كلام زيبايى در اين باره دارد:
عِبادَ اللّه! اُوصيكُم بِالرَّفضِ لِهذِهِ الدُّنيَا التّارِكَةِ لَكُم وإن لَم تُحِبّوا تَركَها . . . فَإِنَّما مَثَلُكُم ومَثَلُها كَسَفرٍ سَلَكوا سَبيلاً فَكَأَنَّهُم قدَ قَطَعوهُ ، وأمّوا عَلَما فَكَأَنَّهُم قَد بَلَغوهُ .(1)
بندگان خدا! شما را به دل كندن از اين دنيا سفارش مىكنم ، كه شما را رها خواهد كرد ، هر چند شما مايل به ترك آن نباشيد... همانا مثل شما و مَثَل دنيا همانند مسافرانى است كه تا مقدارى راه رفتهاند ، گويا تمام آن را پيمودهاند و تا قصد رسيدن به نشانهاى (در ميان راه) را دارند ، گويا به آن رسيدهاند .
همچنين در سفارش آن حضرت به فرزندشان امام حسن عليهالسلام نيز آمده است:
يا بُنَيَّ إنّي قَد أنبَأتُكَ عَنِ الدُّنيا وحالِها وزَوالِها وَانتِقالِها ، وأنبَأتُكَ عَنِ الآخِرَةِ وما اُعِدَّ لأَهلِها فيها ، وضَرَبتُ لَكَ فيهِمَا الأَمثالَ ، لِتَعتَبِرَ بِها ، وتَحذُوَ عَلَيها . إنَّما مَثَلُ مَن خَبَرَ الدُّنيا كَمَثَلِ قَومٍ سَفرٍ نَبا بِهِم مَنزِلٌ جَديبٌ فَأَمّوا مَنزِلاً خَصيبا وجَنابا مَريعا ، فَاحتَمِلوا وَعثاءَ الطَّريقِ ، وفِراقَ الصَّديقِ ، وخُشونَةَ السَّفَرِ ،
وجُشوبَةَ المَطعَمِ ، لِيَأتوا سَعَةَ دارِهِم ، ومَنزِلَ قَرارِهِم ، فَلَيسَ يَجِدونَ لِشَيءٍ مِن ذلِكَ ألَما ، ولا يَرَونَ نَفَقَةً فيهِ مَغرَما ، ولا شَيءَ أحَبُّ إلَيهِم مِمّا قَرَّبَهُم مِن مَنزِلِهِم ، وأدناهُم مِن مَحَلَّتِهِم .(2)
اى فرزندم! همانا من تو را از دنيا و حالات آن و زوالش و دگرگونىاش آگاه
ساختم، و از آخرت و آنچه براى اهلش در آن مهيّا شده ، با خبر نمودم و در باره اين دو ، برايت مثالهايى زدم تا از آنها عبرت بگيرى و در راه صحيح ، گام نهى . مَثَل كسانى كه دنيا را خوب آزمودهاند ، همانند مسافرانى است كه در سرمنزلى بىآب و آبادى و پرمشقّت كه قابل ماندن نيست قرار گرفتهاند و قصد دارند تا به منزلى پرنعمت و به ناحيهاى كه در آن آسايش و راحتى است كوچ
نمايند . پس مشقتهاى راه و دورى دوستان و سختى سفر و ناگوارى غذاها را تحمّل كردند تا به خانه وسيع خويش و سرمنزل قرار و آسايش خويش درآيند و از هيچ يك از اين مشكلات، احساس درد نمىكنند و هزينههاى مصرف شده را خسارت نمىشمرند و هيچ چيز برايشان محبوبتر از آن چيزى نيست كه آنان را به منزلشان نزديكتر سازد و به محلشان برساند.
در اين بخش از كلام ، به خوبى روشن است كه شناخت واقعيت دنيا چه نقشى در به حركت درآوردن انسان به سوى آخرت دارد. همچنين مشخص مىشود كه شناخت مقصد و مقصود ، و عشق به آن ، چه نقش مهمّى در افزايش توان تحمّل و مقاومت در برابر سختىها و مشكلات دارد؛ به اندازهاى كه گويا هيچ درد و رنجى را نديده و هر چيزى كه او را به مقصدش برساند ، دوست داشتنى و شيرين است، هر چند سخت و تلخ باشد.
امام باقر عليهالسلام نيز مىفرمايد :
أهلُ الدُّنيا سَفرٌ يَحُلّونَ عَقدَ رِحالِهِم في غَيرِها.(1)
اهل دنيا مسافرانى هستند كه بند كولهبارشان را در غير آن ، باز مىكنند.
امام على عليهالسلام مىفرمايد :
أهلُ الدُّنيا كَركبٍ يُسارُ بِهِم وهُم نِيامٌ .(2)
اهل دنيا همانند سوارهاى هستند كه آنان را مىبرند در حالى كه خواباند.
و يا مىفرمايد:
إنَّ أهلَ الدُّنيا كَرَكبٍ ؛ بَيناهُم حَلّوا إذ صاحَ بِهِم سائِقُهُم فَارتَحَلوا.(3)
همانا اهل دنيا همانند سوارهاند؛ در حالى كه آنان بار گشودهاند، راهنما بانگ زند و آنان كوچ كنند.
1) . تحف العقول ، ص299 ؛ الأمالى ، مفيد ، ص18 ، ح5 ؛ بحار الأنوار ، ج78 ، ص179 ، ح59 ؛ البداية والنهاية ، ج9 ، ص282 .
2) . نهج البلاغة ، حكمت 64 ؛ تنبيه الخواطر ، ج1 ، ص77 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص128 ، ح131 .
3) . نهج البلاغة ، حكمت 415 ؛ مشكاة الأنوار ، ص268، ح1563 ؛ روضة الواعظين ، ج2، ص441 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص132 ، ح136 ؛ مطالب السؤول ، ص57 .
هفت . خود را همانند مستأجرى بدانيد كه بايد از خانه استيجارى كوچ كند
ناملايمات خانه غير دائمى و خانهاى كه ملك شخصى انسان نباشد نيز چندان بىتاب كننده نيست. خانه دائمى و ملكى ، بايد بى عيب و نقص و توأم با شادى و سرور باشد. كسانى از ناملايمات دنيا رنجور مىشوند كه آن را خانه خود و منزلگاه هميشگىشان پنداشتهاند و از اين واقعيت ، غافلاند كه خانه دنيا موقّتى است و ما هيچ مالكيتى نسبت به آن نداريم. كسانى كه به اين واقعيت توجّه دارند، در برابر سختىهاى آن ، بردبار و مقاوم مىشوند. به همين جهت ، امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد :
كُن فِي الدُّنيا كَساكِنِ دارٍ لَيسَت لَهُ ، إنَّما يَنتَظِرُ الرَّحيلَ .(1)
در دنيا همانند ساكن خانهاى باش كه مال او نبوده ، همانا منتظر كوچ است.
خلاصه سخن ، اين كه اگر انسان به واقعيت ناپايدارىِ دنيا باور داشته باشد و دنيا را آن گونه كه هست بشناسد، در برابر ناملايمات آن ، بىتابى نمىكند و فشارهاى روانى ، او را آزار نمىدهد. نارضايتىها و نالههاى ما به خاطر آن است كه به «واقعيت دنيا» واقف نيستيم.
3 . دنيا ناچيز است
يكى از علل بىتاب شدن در برابر سختىها اين است كه بهرههاى دنيا را بسيار زياد و مهم مىشمريم . اگر انسان ، چيزى را بسيار مهم بداند ، به خاطر به دست نياوردن و يا از دست دادن آن به شدّت غمين و اندوهگين مىگردد . شدت تنيدگى ، بسته به جايگاهى است كه شىء از دست رفته يا به دست نيامده ، نزد فرد دارد . كسى كه دنيا و بهرههاى دنيا را بزرگ بشمارد ، تحمّل فقدان آن را ندارد . اما اين تصوّر ، مطابق واقع نيست . قرآن كريم مىگويد :
قُلْ مَتَ-عُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْأَخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى.(2)
بگو كالاى دنيا اندك است و آخرت براى پرهيزكاران ، بهتر است .
اين آيه ، هنگامى نازل شد كه مردم در آستانه يك جنگ قرار گرفته بودند و به خاطر دشوارىها و تبعاتى كه جنگ دارد ، ناراضى بودند . خداوند متعال ، آنان را به قليل بودن متاع دنيا و بهتر بودن متاع آخرت متوجه مىسازد . بديهى است كه جنگ ، ويرانگر و زيانبار است ؛ اما اگر انسان به اين نكته توجّه كند كه آنچه از دنيا در دست
دارد ، چيز مهمى نيست ، در برابر فقدان و زيان ناشى از جنگ ، مقاوم خواهد شد . اين ، اختصاص به جنگ نداشته ، در همه جا كاربرد دارد .
اگر انسان به اين حقيقت توجّه كند كه آنچه را از دست داده يا به دست نياورده ، اندك بوده است ، دچار تنيدگى و فشار روانى نمىگردد . مهم اين نيست كه در واقع ، آن شىء ، كوچك است يا بزرگ ؛ مهم اين است كه ما آن را كوچك بدانيم يا بزرگ . اگر چيز مهمى مثل «دين» را از دست بدهيم ، ولى آن را ناچيز بشماريم ، به خاطر فقدان آن ، خيلى ناراحت نمىشويم ؛ اما اگر چيز بىارزشى را از دست داده باشيم ، ولى آن را مهم بشماريم ، به شدت ناراحت مىشويم . پس آنچه در تنيدگى و نارضايتى مهم است ، تصوّر ما است . براى كسب رضايت از زندگى و مهار تنيدگى، بهتر است تصوّرات خود را از نعمتهاى دنيا اصلاح كنيم و آنها را با واقعيت ، مطابقت نماييم .
4 . دنيا ناپايدار است
وقتى كشتى بخواهد در ساحل ، پهلو بگيرد ، لنگر مىاندازند و آن را به محلى محكم و ثابت مىبندند . آرام گرفتن كشتى ، در اين است كه به محلى ثابت ، پيوند بخورد . اگر كشتى را به چيزى ناپايدار و متغيّر ببندند ، آرام نخواهد گرفت . كشتى زندگى نيز همين گونه است . راز آرامش زندگى در اين است كه آن را به چيزى پايدار و ثابت ، پيوند زنيد . دلبستگى يعنى پيوند زدن . شما به چه چيزى دلبستگى داريد؟ اين را ساده نگيريد . آسايش زندگى در همين امور به ظاهر ساده است .
اگر مىخواهيد زندگى موفق و رضايتبخشى داشته باشيد ، بايد به چيزى و جايى دل ببنديد كه پايدار و تغييرناپذير باشد . به ياد داشته باشيد كه: «آنچه را نپايد ، دلبستگى نشايد» . پيش از آنكه به دنيا دل ببنديد به اين پرسش ، پاسخ دهيد كه : آيا
پايدار است يا ناپايدار؟ آيا هيچ به اين فكر كردهايد كه دنيا ناپايدار است؟ آيا مىدانيد يكى از واقعيتهاى دنيا ناپايدارى آن است ؟
موقعيت ناخوشايند ، معمولاً پس از حالت خوشايند ايجاد مىشود . هنگامى سختى و مصيبتى براى انسان فرا مىرسد كه قبل از آن در حالت سرور و خوشى به سر مىبرده است . انتقال از خوشى به ناخوشى شايد از مهمترين عوامل تنيدگى و فشار روانى باشد . اگر تصوّر كنيم كه حالت خوشى و راحتى وجود نداشته و سپس مصيبتى فرا رسد ، تلخى و دردناكى آن كمتر از وقتى است كه همان مصيبت ، پس از خوشى و سرمستى فرا رسد . در اين جا مصيبت ، يكى است ؛ اما آنچه آزاردهندگى مصيبت را در حالت دوم بيشتر مىكند ، انتقال از خوشى به ناخوشى و از نعمت به نقمت است . قرآن كريم درتوصيف اين حالت مىفرمايد:
وَ إِنَّ-آ إِذَآ أَذَقْنَا الاْءِنسَ-نَ مِنَّا رَحْمَةً فَرِحَ بِهَا وَ إِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةُم بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ فَإِنَّ الاْءِنسَ-نَ كَفُورٌ .(1)
و ما هنگامى كه به انسان نعمتى از جانب خود بچشانيم ، از آن ، خرسند مىشود و اگر به خاطر كردارشان بدى به آنها برسد ، [در آن حالت] همانا انسان كفرورز است .
در آيه ديگرى مىفرمايد :
وَ لَ-ل-ءِنْ أَذَقْنَا الاْءِنسَ-نَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَ-هَا مِنْهُ إِنَّهُو لَيَ-ٔوسٌ كَفُورٌ .(2)
و اگر به انسان ، رحمتى از جانب خود بچشانيم ، سپس آن را از او بگيريم ، همانا او نااميد و كفرورز است .
در آيه اوّل ، نعمت موجود ، سلب نمىشود ، بلكه نقمت ديگرى فرا مىرسد ؛ اما در آيه دوم ، نعمت موجود ، سلب مىشود . هر چه باشد مهم اين است كه انتقال از خوشى به ناخوشى ، آزارى دارد كه شايد بيشتر از آزار اصل نقمت باشد.
سرّ مطلب اين است كه فرد ، انتظار ناخوشى را ندارد و طبيعى است كه فرا رسيدن نقمت غير مترقّبه ، آزار و ناراحتى مضاعف دارد ؛ همان گونه كه نعمت غير مترقّبه ، خرسندى مضاعف دارد . اگر انسان ، انتظار نقمت و ناخوشى را داشته باشد ، به مراتب تنيدگى حاصل از آن ، كمتر خواهد بود . كسانى كه انتظار ناخوشى ندارند ، خواستار پايدار ماندن موقعيت خوشايند هستند . انسان چون راحتطلب است ، خواستار پايدار ماندن موقعيتهاى خوشايند است و پايدارخواهى خوشايندها ، ورود مصيبت و نقمت را غير منتظره مىگرداند . بنابراين ، بخش اعظم رنج و مصيبت ، مربوط به غير منتظره بودن آن است و غير منتظره بودن ناخوشىها ريشه در پايدار دانستن دنيا دارد . اما آيا واقعيت نيز همين است؟ آيا تصوّر ما و انتظار ما با واقعيت دنيا هماهنگ است؟ آيا دنيا و نعمتهاى آن پايدارند؟
هر چند دنيا از ميليونها و بلكه شايد ميلياردها سال قبل تاكنون حيات داشته ، و شايد ميليونها و بلكه ميلياردها سال ديگر نيز حيات داشته باشد ، اما براى ما آن قطعهاى از دنيا مهم است كه در آن زندگى مىكنيم . دنيا براى هر فرد ، مساوى با عمر اوست و اين عمر ، محدود و بلكه ناچيز است ؛ اما ما پايانناپذيرى عمر را چه نسبت به خودمان و چه نسبت به عزيزانمان انكار مىكنيم . از اينرو ، وقتى هنگام فقدان فرا رسد ، سخت ناراحت و غمين مىشويم .
درباره نعمتها و خوشىهاى دنيا نيز همين گونه است . هر چند هميشه دنيا پر از نعمت و سرور است ، اما آنچه براى ما مهم است ، خوشى و دارايى خود ماست و اين ، هميشه موجود نيست ؛ اما ما چون دوست داريم كه اين حالت ، پايدار باشد ، آن را پايدار مىدانيم! اگر خوب دقت شود مىبينيم كه ميل به «پايدار بودن» مطلوب ، به «پايدار دانستن» مطلوب تبديل مىشود و بديهى است كه ميان اين دو ، تفاوت زيادى وجود دارد ؛ پايدار خواستن كجا و پايدار بودن كجا؟!
كسانى كه به اين واقعيت باور داشته باشند و خوشى دنيا را ناپايدار بدانند ، ورود مصيبت ، برايشان غير منتظره نيست و از پيش ، آمادگى مقابله با آن را دارند . از اينرو ،
بخشى از متون دينى ، به آشكار ساختن اين واقعيت اختصاص دارند . امام على عليهالسلام در
توصيف ناپايدارى دنيا مىفرمايد:
دارٌ بِالبَلاءِ مَحفوفَةٌ وبِالغَدرِ مَعروفَةٌ ، لا تَدومُ أحوالُها ولا يَسلَمُ نُزّالُها . أحوالٌ مُختَلِفَةٌ وتاراتٌ مُتَصَرِّفَةٌ . . .(1)
[ دنيا] سرايى است به بلا آميخته و به نيرنگ ، شناخته شده . احوال آن ناپايدار است و ساكنان آن ، ايمن نيستند . احوالش گوناگون و حالاتش گذرنده است ... .
و در كلام ديگرى مىفرمايد :
إنَّ الدُّنيا سَريعَةُ التَّحَوُّلِ ، كَثيرَةُ التَّنَقُّلِ . . . فَأَحوالُها تَتَنَزَّلُ ونَعيمُها يَتَبَدَّلُ ورَخاؤُها يَتَنَقَّصُ ولَذّاتُها تَتَنَغَّصُ .(2)
حقيقتا دنيا تحوّلى شتابان و انتقالى فراوان دارد ... احوال آن ، تنزّل مىيابد و نعمتهاى آن ، تبديل مىشود و خوشايند آن ناقص است و لذّتهاى آن ، به اندوه مىگرايد .
در ادبيات دين از اين گونه مطالب ، فراوان است . اينها حقايق دنيا هستند . بخشى از متون دينى ، بيانگر ماهيت ناپايدار دنيا هستند . اگر دنيا ناپايدار است شايسته نيست انسان به آن دل ببندد .
پيامد دلبستگى به دنيا
دل بستن به دنياى ناپايدار ، به شدت، انسان را بالا و پايين مىبرد و آرامش زندگى را بر هم مىزند . گاهى به خاطر نگرانى از فرداى نامعلوم ، انسان را دچار «اضطراب» مىكند ، گاهى به خاطر گرفتارى وارد شده ، انسان را «اندوهگين» مىسازد و گاهى به خاطر گذشته ناموفق ، انسان را به «حسرت و افسوس» مىافكند . دلبسته دنيا ، آرزوها و انتظارات فراوانى از آن دارد؛ ولى چون دنيا ناپايدار و در حال دگرگونى است ، نمىتواند به آرزوها و انتظارات وى پاسخ مثبت دهد . لذا يا نگران آينده تلخى
است كه از آن گريزان است و يا اندوهگين بلايى است كه انتظار آن را نداشته است و يا افسوس گذشتهاى را مىخورد كه طبق انتظارات و خواستههايش نبوده است . همه اينها به خاطر دلبستگى به دنياست . دلبستگى به دنيا عامل نارضايتى از آن است. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
الرَّغبَةُ فِي الدُّنيا تُكثِرُ الهَمَّ وَالحُزنَ.(1)
دلبستگى به دنيا حزن و اندوه را مىافزايد .
و در كلام ديگرى مىفرمايد :
أنَا زَعيمٌ بِثَلاثٍ لِمَن أكَبَّ عَلَى الدُّنيا : بِفَقرٍ لا غِناءَ لَهُ وبِشُغلٍ لا فَراغَ لَهُ وبِهَمٍّ وحُزنٍ لاَانقِطاعَ لَهُ .(2)
من سه چيز را براى كسى كه دل به دنيا بسته است تضمين مىكنم : فقرى كه بىنيازى براى آن نيست ، گرفتارىاى كه آسودگى براى آن نيست و حزن و اندوهى كه پايان ندارد .
و در حديث ديگرى آورده كه آن حضرت مىفرمايد :
الرَّغبَةُ فِي الدُّنيا تُطيلُ الهَمَّ وَالحُزنَ .(3)
دلبستگى به دنيا اندوه و غم را طولانى مىگرداند .
امام صادق عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد :
الرَّغبَةُ فِي الدُّنيا تورِثُ الغَمَّ وَالحُزنَ .(4)
دلبستگى به دنيا ، غم و اندوه را به ارمغان مىآورد .
امام على عليهالسلام پيامد دلبستگى به دنيا را سه چيز مىشمرد : اندوه بىحاصل ، حرص ،
و آرزوى برآورده نشده :
مَن لَهِجَ قَلبُهُ بِحُبِّ الدُّنيا اِلتاطَ مِنها بِثَلاثٍ : هَمٍّ لا يُغنيهِ وحِرصٍ لا يَترُكُهُ وأمَلٍ لا يُدرِكُهُ .(1)
هر كس قلبش به دنيا دلبسته شود، به سه چيز مبتلا مىشود: انديشناكشدنى كه او را بىنياز نمىكند، حرصى كه او را رها نمىسازد ، و آرزويى كه به آن نمىرسد.
بنابراين ، محنت و رنج ، با دلبستگىِ به دنيا مقرون است.(2)پيام اين بخش از متون دينى - كه كم هم نيست - دنياستيزى و تشويق به گريز از زندگى نيست ؛ پيام آن ، روشن كردن ماهيت دلبستگى به دنيا و نقش آن در تخريب زندگى است . كسى كه از اين حقايق ، آگاهى داشته باشد ، براى آنكه راحت زندگى كند ، به دنيا دل نمىبندد .
دلبسته نباش؛ آسوده باش
براى رضايتبخش كردن زندگى ، لازم نيست دنيا را تغيير دهيم و يا دنياى ديگرى را آرزو كنيم و بيافرينيم . مىتوان در همين دنياى ناپايدار ، راحت زندگى كرد ؛ به شرط آنكه راه آن را بدانيم و يكى از راههاى آن ، دل نبستن به دنياست . در ادبيات دين براى
دلبسته نبودن به دنيا از واژه «زهد» استفاده مىشود . هرجا سخن از زهد است ، به معناى دلبسته نبودن به دنياست . دلبسته نبودن ، يكى از كليدهاى رضايت از زندگى است. امام على عليهالسلام در جملاتى پر معنا مىفرمايد :
ثَمَرَةُ الزُّهدِ الرّاحَةُ .(3)
ميوه زهد ، آسودگى است.
الرّاحَةُ فِي الزُّهدِ .(1)
آسودگى در زهد است.
الزُّهدُ فِي الدُّنيا الرّاحَةُ العُظمى.(2)
دلبسته نبودن به دنيا ، آسايش بزرگ است.
الزُّهدُ أفضَلُ الرّاحَتَينِ.(3)
زهد ، برترينِ دو راحتى است.
كسى كه مىخواهد راحت زندگى كند ، بايد دل از دنيا بركند. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
مَن أحَبَّ الرّاحَةَ فَليُؤثِرِ الزُّهدَ فِي الدُّنيا .(4)
كسى كه راحتى را دوست دارد ، بايد دلبسته نبودن به دنيا را برگزيند.
در روايات ، تصريح شده كه زهد ، مايه آسايش تن و روان انسان است. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
الزُّهدُ فِي الدُّنيا يُريحُ القَلبَ وَالبَدَنَ .(5)
دلبسته نبودن به دنيا ، جان و بدن را آسوده مىكند .
گذشته از اين ، چشيدن شيرينى ايمان نيز متوقّف بر دلبسته نبودن به دنياست. يكى از لذّتهاى زندگى ، چشيدن شيرينى ايمان است . كسانى كه از اين نعمت محروماند ، لذّت كاملى از زندگى نمىبرند . راه چشيدن شيرينى ايمان و لذّت بردن از
آن ، دلبسته نبودن به دنياست . امام صادق عليهالسلام در اين رابطه مىفرمايد :
حَرامٌ عَلى قُلوبِكُم أن تَعرِفَ حَلاوَةَ الإِيمانِ حَتّى تَزهَدَ فِي الدُّنيا .(1)
بر قلبهاى شما حرام است كه شيرينى ايمان را درك كند ، تا اينكه از دنيا دل بركند.
بنابراين ، آسايش تن و روان و لذّت ايمان ، در دلبسته نبودن به دنياست .(2)نمىتوان آرزوى زندگى راحت داشت و به راههاى آن بىاعتنا بود . راحتى زندگى را بايد از راههاى آن به دست آورد.
انسان ، موجودى است كمالگرا و هدفمند كه از بيهودگى، بىمعنايى و بىهدفى ، سخت گريزان است . بيهودگى و پوچى ، چنين موجودى را ارضا نمىكند و از اينرو اگر زندگى ، معنا و هدفى نداشته باشد ، زنده ماندن ، ارزشى نخواهد داشت ؛ هرچند تمامى امكانات زندگى فراهم باشد . علّت نارضايتى و سرد شدن زندگى، «ناكامى در رفاه» نيست . زندگى ساده و حتّى سخت را مىتوان دوست داشت و راضى بود ، به شرط آنكه معناى زندگى را درك كرده باشيم . آنچه موجب بنبست و نااميدى در زندگى مىشود ، «ناكامى در معناطلبى» است.
به بيان ديگر ، همان گونه كه انسان هم داراى «جسم» است هم «جان» ، زندگى نيز داراى دو بخش است : «مواد» زندگى و «معنا»ى زندگى . به نظر شما ناكامى در كدام يك از اين دو بعد ، خسارتبار است؟ ناكامى در مواد زندگى يا ناكامى در معناى زندگى؟ مواد زندگى ، تغييرپذير و نابودشدنى هستند؛ اما معناى زندگى، جاودانه ، پايدار و فناناپذير است ؛ همان گونه كه روح انسان ، فناناپذير است . امكان دارد روح از جهانى به جهان ديگر انتقال يابد ، اما نابود نمىشود . به ميزان اهميتى كه بُعد دوم
زندگى دارد ، كاميابى يا ناكامى در آن نيز اهميت مىيابد و تفاوت آن با بعد اوّل زندگى مشخص مىشود .
پيش از اين ، بخشى از خاطرات جوان بيست و دو سالهاى را برايتان نقل كرديم كه با وجود فراهم بودن تمام امكانات يك زندگى مرفه ، به ناگاه ، دچار بحران هويت
مىشود . اگر رفاه ، ستون فقرات خوشبختى است ، پس چرا او دچار نااميدى و سرگشتگى شده است؟ او خود مىگويد :
هرچند تمام كارهايى را كه جامعه براى خوشبخت شدن ديكته مىكند ، انجام داده بودم ، اما هيچ دليلى براى ادامه زندگى نمىيافتم . نمىدانستم چرا زندهام و چرا زنده بودنم مىتواند مهم باشد . زندگى هيچ معنايى برايم نداشت . اين بحران شك و پريشانى ، كم كم به تمامى جنبههاى زندگىام كشيده شد .
با خود فكر مىكردم ، آيا به راستى زندگى كاملاً نسبى است؟ آيا همهاش همين است؟ پنجاه - هشتاد سالى از خوشىها و ناخوشىهاى زودگذر[ استفاده كردن ] ، كار كردن ، خوابيدن ، خوردن ، لذّت بردن از خوشىهاى زمينى و همين ، و بعد انگار نه انگار كه روزى زنده بودهاى؟! اگر چنين است پس اصلاً چرا بايد زندگى كرد؟ چرا خودكشى نكرد و به همه اينها خاتمه نداد؟ چرا بايد براى زندگى بىهدف ، تلاش بيهوده كرد؟ چرا بايد خوب بود؟ چرا بايد به فكر سلامتى بود؟ اگر قرار باشد كه دير يا زود همه چيز با رود زندگى شسته و برده شود ، اصلاً چرا بايد تلاش كرد؟
هرچه مىگذشت ، همه چيز بيشتر غير قابل تحمّل مىشد و مرا به اين نتيجه مىرساند كه زندگى به راستى ارزش زيستن ندارد .(1)
اين ، نشاندهنده نقش مؤثر معنا در نشاط و شادابى زندگى است . آلپورت مىگويد:
امروزه در اروپا روانشناسان و روان پزشكان ، آشكارا از فرويد (كه ناكامى جنسى را علت ناراحتىهاى روانى مىداند) ، روى برگرداندهاند و به «هستى درمانى» روى آوردهاند كه مكتب «معنا درمانى» يكى از آنهاست.(2)
مسئله معنا چند حالت پيدا مىكند . يكى «فقدان معنا» است . اين حالت مخصوص كسانى است كه از آغاز ، معنايى براى حيات نمىيابند و زندگى را هيچ و پوچ مىدانند . اينان نمىدانند براى چه به دنيا آمدهاند و براى چه بايد زندگى كنند ؛ نه
آفرينش را هدفمند مىدانند و نه هدفى براى خويش دارند . بحران بىمعنايى براى چنين افرادى ، خيلى سريع و شديد شكل مىگيرد و پيامدهاى خود را بر آنان تحميل مىكند .
حالت دوم «ناتمام بودن معنا» است . اين وضعيت ، مخصوص كسانى است كه معنايى براى زندگى در نظر داشتهاند ، اما وقتى به آن مىرسند ، آن را بىارزشتر از آن
مىبينند كه به خاطرش زندگى كنند . اين وضعيت ، هنگامى پيش مىآيد كه معناى انتخاب شده ، توان توجيه به دنيا آمدن ، زنده ماندن و مردن را نداشته باشد . ممكن است برخى معناها در آغاز ، چنين نمايش دهند كه مىتوانند فلسفه مرگ و حيات را توجيه كنند ؛ ولى تا پايان راه ، دوام نياورند . گروه اوّل از آغاز ، نااميد و افسرده مىشوند و گروه دوم در نيمههاى حيات . معناهاى ناتمام در آغاز ، توليد حركت و نشاط مىكنند؛ اما پس از آشكار شدن بىارزشى آنها ، موجب نااميدى و سرخوردگى مىشوند . معناى زندگى بايد با ارزشتر از خود زندگى باشد ، چه رسد به يكى از اجزاى آن . آنچه مىخواهد فلسفه زندگى را توجيه كند ، بايد فراتر از زندگى و ارزشمندتر از آن باشد . حتى ارزش معادل نيز نمىتواند توجيه كننده حيات باشد . معناى زندگى ، شبيه يك «معامله» است . آنچه يك معامله را توجيهپذير مىسازد ، منفعت و سود آن است.
اگر معاملهاى ، زيانآور باشد و يا دست كم ، سودآور نباشد ، هيچ توجيهى براى انجام دادن آن وجود ندارد و هيچ انسان خردمندى به چنين معاملهاى دست نمىزند . هر كارى كه مىخواهد انجام شود بايد فايدهاى داشته باشد و گرنه انجام دادن آن ، بىمعناست . در بحث معناى زندگى نيز همين قاعده جريان دارد . معناى زندگى بايد ارزشى فراتر از خود زندگى داشته باشد . چيزى كه انسان ، حاضر است به خاطر آن زندگى كند و به خاطر آن تلاش كند و حتى بميرد ، بايد ارزشمندتر از زندگى باشد . در غير اين صورت، پديده «زيان زندگى» كه در ادبيات دين از آن به عنوان «خسران» ياد مىشود ، رخ مىدهد.
دنيا مقطعى از زندگى است كه به لحاظ زمانى ، بخش ناچيزى از حيات انسانى را
تشكيل مىدهد . بيش از چند سال در اين دنيا زندگى نمىكنيم و حيات جاويد ما در سراى ديگر است . به لحاظ ارزش نيز دنيا و هر آنچه در آن است ، ناچيز است . به خاطر انسان و در خدمت انسان آفريده شده و همچون ابزارى براى زندگى واقعى اوست . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
إنَّ الدُّنيا خُلِقَت لَكُم وأنتُم خُلِقتُم لِلآخِرَةِ.(1)
همانا دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت .
امام على عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد:
الدُّنيا خُلِقَت لِغَيرِها ولَم تُخلَق لِنَفسِها .(2)
دنيا براى جز خودش آفريده شده ، نه براى خودش .
و در كلام ديگرى چنين تصريح مىكند:
إنَّ اللّهَ سُبحانَهُ قَد جَعَلَ الدُّنيا لِما بَعدَها وَابتَلى فيها أهلَها لِيَعلَمَ أيُّهُم أحسَنُ عَمَلاً ولَسنا لِلدُّنيا خُلِقنا ولا بِالسَّعيِ فيها اُمِرنا.(3)
همانا خداوند سبحان ، دنيا را براى پس از آن آفريده و اهل دنيا را در آن مىآزمايد تا معلوم شود كه چه كسى نيك كردارتر است . ما براى دنيا آفريده نشدهايم و به كوشش در آن (براى به دست آوردن حطام دنيوى) مأمور نگشتهايم .
همچنين دنيا مزرعه آخرت دانسته شده و اين يعنى دنيا بستر حيات است ، نه هدف حيات . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
الدُّنيا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ .(4)
دنيا كشتزار آخرت است .
به همين جهت ، خداوند متعال ، دنيا را ناچيزتر از آن مىداند كه هدف تلاشهاى انسان باشد . قرآن كريم مىفرمايد:
«قُلْ مَتَ-عُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْأَخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى».(1)
بگو كالاى دنيا اندك است و آخرت براى آنان كه تقوا پيشه كنند بهتر است .
كسانى كه معناى زندگىشان دنياست ، با كسب دنيا خشنود مىشوند؛ همانند كودكى كه با دانهاى شكلات ، از شادى در پوست خود نمىگنجد . قرآن كريم درباره اين گروه مىفرمايد:
«وَ فَرِحُواْ بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ مَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا فِى الْأَخِرَةِ إِلاَّ مَتَ-عٌ».(2)
آنان به زندگى دنيا خشنودند و حال آنكه زندگى دنيا در برابر زندگى آخرت ، جز كالايى اندك نيست .
و خطاب به آنان كه در اين راه قدم برداشتهاند و براى حيات ، معنايى جز به دست آوردن بيشترين متاع دنيا نمىشناسند ، مىفرمايد:
«وَ مَآ أُوتِيتُم مِّن شَىْءٍ فَمَتَ-عُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ زِينَتُهَا وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى أَفَلاَ تَعْقِلُونَ».(3)
آنچه به شما داده شده ، كالاى زندگى دنيا و زينت آن است ، حال آنكه آنچه نزد خداوند است ، بهتر و پايدارتر است ، آيا نمىانديشيد؟
در اين جا باز مسئله مهم و اساسى «شناخت» رخ مىنمايد . آنچه مىخواهد معناى حيات باشد بايد دو ويژگى داشته باشد: يكى اينكه ارزشمند باشد (خير) و ديگرى اين كه پايدارتر و ماندنىتر باشد (أبقى) . آيا دنيا بهتر از خود انسان است؟ آيا دنيا بهتر
از آخرت است؟ آيا متاع دنيا بهتر از نعمتهاى بهشت است؟ آيا دنيا پايدارتر از آخرت است؟ آيا دنيا جاويد و ماندگار است؟ انسان خردمند كدام يك را بر مىگزيند؟
براى گروهى معناى حيات يعنى بهتر خوردن و بهتر پوشيدن و بيشتر لذّت بردن . رهآورد اين زندگى ، چيزى جز زباله و كود نيست . اين معنا از زندگى نمىتواند انسان كمال طلب را ارضا كند . از اينرو ، هر چه در دنيا بيشتر تلاش مىكند و هرچه بيشتر از
سرمايههايش در اين مسير استفاده مىكند ، كمتر به آنچه او را ارضا مىكند دست مىيابد و بيشتر از معناى واقعى زندگى دور مىسازد . از اينرو ، بر دامنه نارضايتىاش افزوده مىشود . حتى آنان كه به ثروت فراوان مىرسند ، چون نياز فطرىشان به معنايى ارزشمند برآورده نمىشود ، از درون ، گرفته و سرخوردهاند . به همين جهت ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
إنَّ لِلدُّنيا أبناءً ولِلآخِرَةِ أبناءً فَكونوا مِن أبناءِ الآخِرَةِ ولا تَكونوا مِن أبناءِ الدُّنيا .(1)
همانا براى دنيا فرزندانى است و براى آخرت ، فرزندانى . شما از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد .
همين معنا از امير مؤمنان امام على عليهالسلام نيز نقل شده است . ايشان پس از پايان جنگ جمل ، به مسجد جامعه كوفه وارد شدند و پس از اقامه دو ركعت نماز، در جمع استقبال كنندگان ، سخنرانى طولانىاى ايراد فرمودند كه در بخشى از آن ، ضمن برحذر داشتن از هواپرستى و آرزوهاى طولانى ، مىفرمايد :
لِكُلٍّ مِنهُما (الدُّنيا وَالآخِرَةِ) بَنونَ ، فَكونوا مِن أبناءِ الآخِرَةِ ولا تَكونوا مِن أبناءِ الدُّنيا ، فَإِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيَلحَقُ بِأَبيهِ يَومَ القِيامَةِ .(2)
دنيا و آخرت، هر يك فرزندانى دارند . بكوشيد از فرزندان آخرت باشيد نه دنيا؛ چرا كه در قيامت ، هر فرزندى به پدرش ملحق خواهد شد.
و اما حالت سوم ، دست يافتن به «معناى واقعى حيات» است . هر چيزى را مىتوان معناى زندگى قرار داد ؛ اما هر معنايى ، ارضا كننده و رضايتبخش نيست . در
بازار معانى ، انسان موفق ، كسى است كه انتخابگر خوبى باشد . اشتباه در انتخاب معنا ، موجب ناكامى مىگردد و ناكامى ، به نارضايتى ختم مىشود . براى كاميابى بايد انتخابگر خوبى بود و انتخاب خوب ، متوقّف بر شناخت صحيح است . همانگونه كه در بحث قبل و در توضيح آيه 26 سوره رعد اشاره شد ، در اين موضوع نيز «شناخت» نقش اوّل را بازى مىكند . تا زمانى كه معناى واقعى را از معناى بدلى تميز ندهيم ، انتخابگر معناى واقعى نيز نخواهيم بود . وقتى خدا ، معناى زندگى شد ، انسان به خاطر خدا زندگى مىكند ، به خاطر او تلاش مىكند و براى رسيدن به او همه سختىها را تحمّل مىكند.(1)وقتى خدا معناى زندگى شد ، انسان مىداند چرا زنده است و چرا بايد زندگى كند و سرانجامش چه خواهد شد . بدين سان ، از حيرت و سرگردانى در مىآيد و چون براى عالىترين و بلكه تنها مفهوم حيات زندگى مىكند ، بر خود مىبالد و احساس رضايت و خشنودى مىكند.
1) . آنچه در ادبيات دين تحت عنوان «فى سبيل اللّه» ، «للّه» ، «براى كسب رضايت خدا» و . . . آورده مىشود ، در همين راستا قابل تحليل است.
نگرانى از روزى
ترس از آينده و چگونگى تأمين «روزى»، يك نگرانى عمومى است . روزى ، يكى از نيازهاى اساسى انسان است و از اين رو ، معمولاً اين نگرانى وجود دارد كه آينده چه خواهد شد؟ آيا روزى فردا خواهد رسيد؟ و ... در اين حالت ، آينده ، تاريك و مبهم ارزيابى مىشود و به همراه آن ، اضطراب و نگرانى از فردا شكل مىگيرد . ترس و نگرانى اگر به اندازه باشد و از حدّ متعارف نگذرد ، عامل تحرّك براى كسب روزى است . انسان بىخيال ، براى كسب روزى تلاش نخواهد كرد و همين امر ، موجب بروز مشكلات فراوانى در زندگى وى خواهد شد . پس نگرانى به اندازه كم آن ، مفيد است ؛ اما اگر افزايش يابد و از حدّ معمول بگذرد ، به افزايش تنيدگى و فشار روانى منجر شده ، رضايت از زندگى را به مخاطره مىاندازد .
امام على عليهالسلام يكى از عوام هلاك كننده مردم را ترس از فقر مىداند.(1)بخل ورزيدن ، يكى از پيامدهاى اين ترس است . فرد ، تصوّر مىكند اگر از مال خود ببخشد ، فقير مىگردد و همين نگرانى ، موجب بخلورزى مىگردد ، غافل از اينكه با اين كار ، به
1) . «أهلك الناس اثنان : خوف الفقر و طلب الفخر ؛ دو چيز ، مردم را هلاك كرده است : ترس از فقر و فخرفروشى» الخصال ، ص68 ، ح102 .
سوى فقر ، شتاب كرده است؛(1)زيرا فرد بخيل ، گاهى به جهت ترس از فقير شدن ، به اندازه افراد فقير ، از آنچه دارد استفاده مىكند! اين يعنى شتاب به سوى فقر، و فقيرى در عين دارايى .
ترس از روزى آينده ، معلول ندارى يا كمدارى نيست . قرآن كريم مىفرمايد:
قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَآل-ءِنَ رَحْمَةِ رَبِّى إِذًا لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الاْءِنفَاقِ وَكَانَ الاْءِنسَ-نُ قَتُورًا .(2)
بگو : اگر مالك خزانههاى رحمت پروردگار من [نيز] مىبوديد ، باز هم امساك مىكرديد ، به جهت ترس از اين كه انفاق ، مايه فقر شود و البته انسان ، تنگنظر است .
معلوم مىشود كه ريشه اين ترس را در عوامل بيرونى نبايد جستجو كرد ؛ بلكه پديدهاى است روانى كه ريشه در شناخت دارد.
گذشته از بخل ورزيدن ، پديده شوم دختركشى نيز ريشه در ترس از روزى داشته است . خداوند متعال مىفرمايد :
وَ لاَ تَقْتُلُواْ أَوْلَ-دَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَ-قٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ .(3)
فرزندانتان را به جهت ترس از فقر نكشيد ؛ ما روزى آنها و شما را تأمين مىكنيم.
در فرهنگ جاهلى ، دختران را زنده به گور مىكردند ؛ چون آنها را مصرفكننده روزى مىدانستند و معتقد بودند اين كار ، موجب فقر و تنگدستى مىگردد! از اينرو ، هرگاه به آنان مژده دختر را مىدادند ، چهره آنها درهم مىرفت و به شدت ناراحت مىشدند.(4)خداوند به يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام فرزند دخترى داد و او ناراحت و غمگين بود . وقتى امام صادق عليهالسلاماو را در اين وضع ديدند ، علت را جويا شدند و
1) . امام على عليهالسلام : «من قبض يده مخافة الفقر فقد تعجل الفقر ؛ كسى كه به جهت ترس از فقر دست خود را ببندد ، به سوى فقر شتاب كرده است» غرر الحكم ، ح6566 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص430 .
2) . سوره اسراء ، آيه 100 .
3) . سوره اسراء ، آيه 31 .
4) . «وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِالْأُنثَى ظَ-لَّ وَجْهُهُو مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ» سوره نحل، آيه 58.
بعد از مطّلع شدن، به وى فرمودند : «چرا نگران هستى؟ سنگينى آن بر زمين است و روزى آن با خدا است».(1)
گاهى ترس از فقر ، آنچنان سنگين مىگردد كه انسان از فرزند دار شدن، ناراحت مىشود . به همين جهت است كه ترساندن از فقر ، يكى از شيوههاى شيطان است.(2)
خدا روزى را تضمين كرده است
اين ، در حالى است كه روزى انسان ، تأمين شده است .(3)خداوند متعال ، تضمين كرده است كه روزى انسان را در هر شرايطى تأمين مىكند . تأمينكننده روزى ، كسى است كه مالك آفرينش است ، و تضمينكننده آن ، كسى است كه مقتدر و شكستناپذير است . قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ .(4)
خداست روزى رسان ، و اوست دارنده نيرويى سختْ استوار .
وقتى انسان بداند روزىاش به دست صاحب قدرت است ، احساس اطمينان و آرامش مىكند . هيچ جنبندهاى در روى زمين نيست مگر آنكه روزىاش بر عهده خداست.(5)چه بسا جنبندگانى كه ياراى تحصيل روزى خويش ندارند و خدا روزى آنها را مىدهد . روزىِ انسان را نيز همين خدا تأمين مىكند.(6)هر جاندارى روزى خود
1) . الكافى، ج6، ص48، ح6.
2) . «الشَّيْطَ-نُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ» سوره بقره، آيه 268.
3) . تأمين بودن و تضمينى بودن روزى، به بحث كنترل اِسنادى نيز مربوط مىشود كه در آينده از آن سخن خواهيم گفت. ر. ك: بخش سوم / فصل چهارم : «كنترل اسنادى» ص270 .
4) . سوره ذاريات ، آيه 58 .
5) . «وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَ-بٍ مُّبِينٍ ؛ هيچ جنبندهاى در روى زمين نيست مگر آنكه روزىاش بر عهده خداست و موضع و مكان آن را مىداند . همه اينها در كتابى روشنگر لوح محفوظ آمده است» (سوره هود ، آيه 6) .
6) . «وَ كَأَيِّن مِّن دَآبَّةٍ لاَّ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَ إِيَّاكُمْ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ؛ چه بسيار جنبندگانى كه ياراى تحصيل روزى خويش را ندارند و خدا آنها را و شما را روزى مىدهد و او شنوا و داناست» سوره عنكبوت ، آيه 60 .
را دارد.(1)به مورچه بنگريد كه با آن همه كوچكى و ظرافت اندام (كه تقريبا به چشم نمىآيد)، روزىاش تضمين شده و به فراخور حالش ، روزى او مىرسد . خداوند منّان و بخشنده ، از او غافل نيست و او را محروم نساخته است؛ اگرچه در دل تختهسنگى سياه و خشك و يا در ميان صخرهاى سخت باشد.(2)و يا به پرندگانى مثل
كلاغ و عقاب و كبوتر و شترمرغ بنگريد كه خداوند ، روزى همه آنها را ضمانت كرده است.(3)اين نكات آموزنده ، نشان مىدهد كه نگران بودن براى روزى ، بىمورد است. از اين رو ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به ابن مسعود مىفرمايد :
يَابنَ مَسعودٍ ! لا تَهتَمَّ لِلرِّزقِ فَإِنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ : «وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا» وقالَ : «وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ »(4).(5)
اى ابن مسعود! براى روزى ، اندوه مخور؛ چرا كه خداوند متعال مىفرمايد : «هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر روزى آن با خداست» . و فرمود : «روزى شما و آنچه به شما وعده داده است ، در آسمان است».
وضع خود انسان نيز شگفتانگيز است . ما اكنون نگران روزى خود هستيم و حال آنكه سه مرحله پيش از آن وجود داشته كه بدون اطلاع ما خداوند روزى ما را رسانده است . لذا شايسته نيست اكنون نسبت به او سوءظن داشته باشيم . مرحله
1) . امام على عليهالسلام : «لكل ذى رمق قوت ؛ هر جاندارى روزى خود را دارد» الكافى، ج8، ص22، ح4.
2) . امام على عليهالسلام : «انظروا إلى النملة في صغر جثتها و لطافة هيئتها ، لا تكاد تنال بلحظ البصر النظر ... مكفول برزقها مرزوقة بوفقها ، لا يغفلها المنان و لا يحرمها الديان ولو في الصفا اليابس و الحجر الجامس ؛ به اين مورچه بنگريد كه با آن همه كوچكى و ظرافت اندام كه تقريبا به چشم نمىآيد ... روزىاش تضمين شده و به فراخور حالش روزى او مىرسد ؛ خداوند منّان و بخشنده ، از او غافل نيست و پروردگار جزادهنده ، او را نيز محروم نساخته است ، اگر چه در دل تخته سنگى سياه و خشك و يا در ميان صخرهاى باشد» (نهج البلاغة ، خطبه 185) .
3) . امام على عليهالسلام : «فهذا غراب و هذا عقاب و هذا همام و هذا نعام ، دعا كل طائر باسمه و كفل له برزقه ؛ اين كلاغ است و آن عقاب ، اين كبوتر است و آن شترمرغ . هر مرغى را به نامش خوانده و روزى او را ضمانت كرده است» نهج البلاغة ، خطبه 185 .
4) . سوره ذاريات ، آيه 22 .
5) . مكارم الأخلاق ، ج2 ، ص356 ، ح2660 .
نخست هنگامى است كه انسان در رحم مادر قرار دارد ؛ در جايگاهى آرام كه هيچ سرما و گرمايى او را نمىآزارد و خدا روزىاش را مىرساند . مرحله دوم ، دوران نوزادى است كه هرچند ناتوان است ، ولى غذاى او از شير مادر تأمين مىشود و كسى هست كه او را تر و خشك كند . و مرحله سوم ، دوران پس از شيرخوارگى است كه روزى او بدون تلاش، از دسترنج والدين تأمين مىگردد و مشمول مهربانى و دلسوزى آنان قرار مىگيرد ، حتّى او را بر خودشان مقدم مىدارند . اما همين انسان وقتى بزرگ و عاقل مىشود و براى خودش كار مىكند ، اوضاع بر او سخت مىشود و به خدا سوء ظن پيدا مىكند و حقوق مالىاى را كه بر عهدهاش است انكار مىكند و بر خود و عيالش سخت مىگيرد . اينها به خاطر ترس از تنگ شدن روزى و بدگمانى به خداوند متعال است.(1)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به دو تن از فرزندان خالد مىفرمايد:
لا تَأيَسا مِنَ الرِّزقِ ما تَهَزهَزَت رُؤوسُكُما ، فَإنَّ الإِنسانَ تَلِدُهُ اُمُّهُ أحمَرَ لَيسَ عَلَيهِ قِشرَةٌ ، ثُمَّ يَرزُقُهُ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ.(2)
تا وقتى سر شما حركت مىكند،(3)از روزى ، نااميد نباشيد؛ چه اينكه انسان را
مادرش سرخ و بدون پوست مىآفريند ، سپس خداوند عزّ وجلّ ، او را روزى مىدهد .
اگر خدا روزىرسان است ، يأس و نااميدى نسبت به روزىِ آينده ، بىمعناست .
1) . امام على عليهالسلام : «كان فيما وعظ به لقمان ابنه أن قال له : يا بنى ليعتبر من قصر يقينه و ضعفت نيته في طلب الرزق . ان اللّه تبارك و تعالى خلقه فى ثلاثة احوال من امره و آتاه رزقه و لم يكن له فى واحدة منها كسب ولا حيلة. ان اللّه تبارك و تعالى سيرزقه في حالة الرابعة . اما اوّل ذلك فانه كان في رحم أمه يرزقه هناك في قرار مكين حيث لا يؤذيه حرّ و لا برد . ثمّ اخرجه من ذلك و اجرى له رزقا من لبن امّه يكفيه به و يريبه و ينعشه من غير حول به و لا قوة . ثمّ فطم من ذلك فاجرى له رزقا من كسب أبويه برأفة و رحمة له من قلوبهما ، لا يملكان غير ذلك حتّى انهما يؤثرانه على انفسهما في احوال كثيرة . حتّى إذا كبر و عقل و اكتسب لنفسه ضاق به امره و ظن الظنون بربه و جحد الحقوق في ماله و قتر على نفسه و عياله مخافة اقتار رزق و سوء يقين بالخلف من اللّه تبارك و تعالى في العاجل و الآجل ، فبئس العبد هذا يا بني!» الخصال ، ج1، ص 122 ، ح114 ؛ قصص الانبياء ، ص197 ، ح249 .
2) . مسند ابن حنبل ، ج3 ، ص469 ؛ سنن ابن ماجة ، ج2 ، ص1394 ، ح4165 ؛ تنبيه الخواطر ، ج 1 ، ص168 .
3) . كنايه از زنده بودن است .
اگر باور كنيم ، راحت زندگى مىكنيم
آن گاه كه انسان از هيچ چيز آگاه نبود ، روزى او رسيد و زندگىاش تأمين شد . زندگى امروزش نيز مشمول همين قاعده است . واقعيتها تغيير نكردهاند پس آنچه موجب نگرانى مىگردد ، نگرشمان است و اشتباه نگرش ما در اين است كه واقعيتهاى روزى را نشناخته و به آنها باور نداريم . اين ، يك اصل است كه روزى انسان را خداوند تعيين كرده و هيچ كس نمىتواند مانع آن شود . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدرباره حقيقت ياد شده اين گونه اطمينان مىدهد كه:
لَو أنَّ جَميعَ الخَلائِقِ اجتَمَعوا عَلى أن يَصرِفوا عَنكَ شَيئا قَد قُدِّرَ لَكَ لَم يَستَطيعوا ولَو أنَّ جَميعَ الخَلائِقِ اجتَمَعوا عَلى أن يَصرِفوا إلَيكَ شَيئا لَم يُقَدَّر لَكَ لَم يَستَطيعوا .(1)
اگر همه آفرينش جمع گردند تا چيزى را كه براى تو مقدّر شده از تو برگردانند ، نمىتوانند و اگر همه آفرينش تا چيزى را كه براى تو مقدّر نشده به تو دهند ، نمىتوانند .
اين ، واقعيت نظام روزى است . اگر به اين واقعيت باور داشته باشيم ، راحت زندگى مىكنيم . اگر بدانيم روزى ما تعيين شده است و هيچ كس نمىتواند از آن بكاهد و هيچ قدرتى نمىتواند مانع آن شود ، آن گاه احساس راحتى مىكنيم و مىتوانيم از زندگى خود لذّت ببريم . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
مَن وَثِقَ بِأَنَّ ما قَدَّرَ اللّهُ لَهُ لَن يَفوتَهُ استَراحَ قَلبُهُ .(2)
كسى كه مطمئن باشد آنچه خدا براى او مقدر كرده ، فوت نمىشود ، دلش آرام مىگيرد .
اَبان بن حمران مىگويد : روزى كسى خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و عرض كرد: موعظهاى به من بياموز . حضرت به وى فرمود:
إن كانَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى قَد تَكَفَّلَ بِالرِّزقِ فَاهتِمامُكَ لِماذا؟!(1)
اگر خداوند تبارك و تعالى متكفّل روزى شده ، پس اندوه تو براى چيست؟!
اگر بپذيريم كه توصيههاى معصومان عليهمالسلام به تناسب نيازهاى مخاطبان بوده است ، مىتوان فهميد كه احتمالاً اين فرد از نگرانى روزى ، رنج مىبرده است و روش امام عليهالسلام براى كاهش فشار روانى وى ، اين بوده كه وى را به تأمين روزى و تضمين شدن آن توسط خداوند توجّه دادهاند. يادآورى اين حقيقت مىتواند نگرانىها را كاهش دهد و آرامش را به ارمغان آورد.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
الرِّزقُ يَطلُبُ العَبدَ أشَدَّ طَلَبا مِن أجَلِهِ .(2)
روزى در پى بنده است؛ پىجوتر از آن كه اجلش در پى اوست .
و بديهى است كه اگر انسان به اين نكته باور داشته باشد ، آرامش مىيابد . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
رِزقُكَ يَطلُبُكَ فَاستَرِح.(3)
روزى تو در پى توست ؛ پس آرام گير .
و در كلام ديگرى مىگويد :
رِزقُكَ يَطلُبُكَ فَأَرِح نَفسَكَ مِن طَلَبهِ.(4)
روزى تو در پى توست ؛ پس نفس خودت را در طلب روزى، آرام ساز .
آيه اوّل سوره حمد را بارها و بارها تكرار كردهايم ، ولى آيا به معنا و پيام آن
1) . كتاب من لايحضره الفقيه، ج4، ص392، ح5836 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص7 ، ح5 ؛ الخصال، ج2، ص45، ح55 .
2) . جامع الأخبار، ص108. همچنين پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «ان الرزق ليطلب العبد كما يطلبه اجله ؛ به درستى كه روزى در پى بنده است ؛ همان گونه كه اجلش در پى اوست» صحيح ابن حبان ، ج8 ، ص 31 ، ح3238 ؛ أعلام الدين، ص342 .
3) . المواعظ العدديّة ، ص56 .
4) . غرر الحكم ، ح9197.
توجهى داشتهايم؟ تفسير اين آيه شريفه را از حضرت على عليهالسلامپرسيدند . حضرت در تفسير «رب العالمين» فرمود :
رَبُّ العالَمينَ مالِكُهُم وخِالقُهُم وسائِقُ أرزاقِهِم إلَيهِم مِن حَيثُ يَعلَمونَ ومِن حَيثُ لا يَعلَمونَ ، فَالرِّزقُ مَقسومٌ وهُوَ يَأتِي ابنَ آدَمَ عَلى أيِّ سيرَةٍ سارَها مِنَ الدُّنيا ، لَيسَ تَقوى مُتَّقٍ بِزائِدِهِ ولا فُجورُ فاجِرٍ بِناقِصِهِ ، وبَينَهُ وبَينَهُ سِترٌ وهُوَ طالِبُهُ ، فَلَو أنَّ أحَدَكُم يَفِرُّ مِن رِزقِهِ لَطَلَبَهُ كَما يَطلُبُهُ المَوتُ.(1)
(رب العالمين) مالك آنهاست و آفريدگار آنهاست و سوقدهنده روزى آنها به سوى آنهاست ، از جايى كه مىشناسند و از جايى كه نمىشناسند . پس ، روزى تقسيم شده است و به فرزند آدم مىرسد ، بر هر روشى كه در دنيا داشته باشد ؛ نه تقواى تقواپيشگان ، آن را مىافزايد و نه فجور فاجران ، از آن مىكاهد . ميان او و روزى ، پردهاى است و روزى ، در پى انسان است . اگر كسى از شما از روزى خود فرار كند ، روزى ، در پى او خواهد شد ؛ همانگونه كه مرگ ، در پى اوست .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز مىفرمايد :
الرِّزقُ يَطلُبُ مَن لا يَطلُبُهُ .(2)
روزى [ حتى] در پى كسى است كه آن را طلب نمىكند .
اين آيات و روايات ، بيانگر واقعيت رزق و روزىاند . حال اگر انسان به اين واقعيتها آگاهى يابد و آنها را باور كند ، دريايى از آرامش و متانت را به ارمغان مىآورد ، تمام نگرانىها را برطرف مىسازد ، دل انسان را محكم و استوار مىگرداند و نسبت به تأمين شدن روزى خود ، مطمئن مىشود .
امام على عليهالسلام از كسانى است كه نقش اين شناخت را در رضايت از زندگى ، به خوبى مورد توجّه قرار داده است . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
كانَ أميرُ المُؤمِنينَ عليهالسلام كَثيرا ما يَقولُ : اِعلَموا عِلما يَقينا أنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَم يَجعَل
لِلعَبدِ وإنِ اشتَدَّ جَهدُهُ وعَظُمَت حيلَتُهُ وكَثُرَت مُكابَدَتُهُ أن يَسبِقَ ما سُمِّيَ لَهُ فِي الذِّكرِ الحَكيمِ ، ولَم يَحُل مِنَ العَبدِ في ضَعفِهِ وقِلَّةِ حيلَتِهِ أن يَبلُغَ ما سُمِّيَ لَهُ فِي الذِّكرِ الحَكيمِ . أيُّهَا النّاسُ إنَّهُ لَن يَزدادَ امرُؤٌ نَقيرا بِحِذقِهِ ولَم يَنتَقِصِ امرُؤٌ نَقيرا لِحُمقِهِ . فَالعالِمُ لِهذَا العامِلُ بِهِ أعظَمُ النّاسِ راحَةً في مَنفَعَتِهِ ، وَالعالِمُ لِهذَا التّارِكُ لَهُ أعظَمُ النّاسِ شُغُلاً في مَضَرَّتِهِ .(1)
امير المؤمنين عليهالسلام اين جمله را بسيار مىگفت : به يقين بدانيد كه خداوند - عزّ وجلّ - براى كسى كه به جد، تلاش مىكند و شگردهاى فراوان دارد و زحمت فراوان مىكشد ، اين امكان را قرار نداده كه از آنچه در لوح محفوظ براى او در نظر گرفته شده ، پيشى گيرد و مانع نشده تا بندهاى كه ناتوان و كمچاره است ، به آنچه براى او در لوح محفوظ در نظر گرفته شده ، برسد .
اى مردم! ذرهاى به رزق كسى به خاطر هوشمندىاش افزوده نمىشود و ذرهاى از رزق كسى به خاطر نادانىاش كاسته نمىشود . پس كسى كه به اين نكته آگاه باشد و به آن عمل كند ، آسودهترين مردم است و كسى كه اين را بداند و به آن عمل نكند، گرفتارترين مردم خواهد بود.
روزى ، بر گذر زمان ، توزيع شده است
انسان ، عمرى طولانى براى خود در نظر مىگيرد و سپس به اين مىانديشد كه چگونه بايد روزىاش را تأمين كند . اشتباه شناختى او در اين است كه مىپندارد ، روزى تمام عمر او بايد در حال حاضر وجود داشته باشد تا احساس آرامش كند و الا نگران آينده خواهد بود . فكر مىكند كه تأمين بودن روزى يعنى حاضر بودن تمام روزى در زمان حال! اين در حالى است كه تأمين بودن روزى انسان به معناى حاضر بودن آن در لحظه حال نيست . يكى ديگر از قوانين روزى ، اين است كه روزى ، «روز به روز» فرا مىرسد . اين قانون را پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين گونه بيان مىفرمايد :
1) . الكافى ، ج5 ، ص81 ، ح9 ؛ تهذيب الأحكام، ج6، ص322، ح4 ؛ نهج البلاغة ، حكمت 273 .
يا عَلِيُّ لا تَهتَمَّ لِرِزقِ غَدٍ ، فَإِنَّ كُلَّ غَدٍ يَأتي رِزقُهُ .(1)
اى على! اندوه روزى فردا را نخور كه هر فردايى ، روزى آن فرا مىرسد .
امام على عليهالسلاممىفرمايد:
مَنِ اهتَمَّ بِرِزقِ غَدٍ لَم يُفلِح أبَدا .(2)
هركس اندوه روزى فردا را داشته باشد ، هيچگاه رستگار نخواهد شد .
راه نجات از اين بحران ، باورداشتن به قانون روز به روز بودن روزى است . كسى كه مىداند روزى فردا ، فردا مىآيد ، از نبود آن در امروز ، نگران نمىگردد و آسوده ،
زندگى خواهد كرد .
يكى از علل نارضايتى از زندگى اين است كه انسان ، اندوه همه عمر را بر لحظه حال ، وارد مىسازد و همين امر ، سبب تحمّلناپذير شدن زمان حال مىگردد . لحظه حال ، توان تحمّل نگرانى تمام عمر را ندارد و كسانى كه نگرانى همه عمر را بر لحظه حال ، بار مىكنند ، بدون ترديد ، با فشار روانى فرسايندهاى درگير خواهند شد كه زندگى را به جهنّم تبديل مىكنند . از اين رو حضرت عيسى عليهالسلام مىگويد:
لا تَهتَمّوا بِرزقِ غَدٍ ، فَإِن يَكُن مِن آجالِكُم فَسَيَأتي فيهِ أرزاقُكُم مَعَ آجالِكُم ، وإن لَم يَكُن مِن آجالِكُم فَلا تَهتَمّوا آجالَ غَيرِكُم .(3)
اندوه روزى فردا را نخوريد ؛ زيرا اگر فردا جزء عمر شما باشد ، روزى شما همراه با عمر شما خواهد رسيد ، و اگر فردا جزء عمر شما نباشد ، پس اندوه فرداى ديگران را مخوريد .
با اين روحيه ، نگرانىها بر تمام عمر توزيع مىشود و از فشار آن كاسته مىگردد . مهمتر اينكه اين مطلب، بر يك واقعيت ، مبتنى است و آن ، قانون «تضمين روزى» براى انسان تلاشگر است. چون چنين قانونى وجود دارد، انسان تلاشگر ، نگران
آينده نخواهد بود و با توكّل بر خدا به تلاش خود ادامه مىدهد.
امام على عليهالسلام نيز بر همين اساس مىفرمايد:
... لا تَحمِل هَمَّ سَنَتِكَ عَلى هَمِّ يَومِكَ وكَفاكَ كُلَّ يَومٍ ما هُوَ فيهِ . فَإن تَكُنِ السَّنَةُ مِن عُمُرِكَ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ سَيَأتيكَ في كُلِّ غَدٍ بِجَديدِ ما قُسِمَ لَكَ ، وإن لَم تَكُنِ السَّنَةُ مِن عُمُرِكَ فَما تَصنَعُ بِغَمِّ وهَمِّ ما لَيسَ لَكَ .(1)
ص 50، ح21954 .
... اندوه سالت را بر اندوه امروزت بار نكن و براى هر روز ، آنچه در آن است تو را كفايت مىكند . پس اگر آن سال ، از عمر تو باشد ، خداوند عزّ وجلّ در هر فردايى آنچه را براى تو تقسيم كرده مىفرستد و اگر آن سال ، از عمر تو نباشد ، تو را چه كار با اندوه و غصه آنچه مال تو نيست!
حضرت ، نگرانى براى روزى را نفى نكرده ، بلكه مىفرمايد : «هر روز ، اندوه همان روز» . اينكه انسان در هر روز ، به فكر روزى همان روز باشد ، ناپسند و مشكلساز نيست ؛ مشكل از جايى آغاز مىشود كه اندوه همه آينده را بر امروز خود بار كنيم . پس اگر هر روز در انديشه همان روز باشيم ، نه از كار امروز باز مىمانيم و نه دچار تنيدگى و نارضايتى مىشويم.
نه سرمست ، نه مأيوس
انسان از به دست آوردن چيزهاى مثبت ، به شدت خرسند و از به دست نياوردن آنها غمگين مىشود . اگر نعمتى به صورت غير منتظره به دست ما برسد ، نه تنها خرسند، بلكه سرمست مىشويم ؛ چون انتظار آن را نداشتهايم و اگر چيزى را كه آرزوى داشتنش را مىداشتيم ، به دست نيايد ، نه تنها غمگين ، بلكه مأيوس مىشويم. سرّ آن در «غير منتظره بودن» است. در حالت اوّل ، احساس كاميابى مىكنيم و در حالت دوم، احساس ناكامى . كاميابى غيرمنتظره ، انسان را سرمست مىسازد و ناكامى غيرمنتظره ، موجب يأس مىگردد.
1) . كتاب من لا يحضره الفقيه، ج4، ص384، ح5834 ؛ نهج البلاغة، حكمت 379 ؛ وسائل الشيعة، ج17،
قانونِ روزى را مرور كنيد و دوباره به پديدهاى كه توضيح داديم ، بينديشيد . آيا هر دو وضعيتى كه بيان شد ، واقعا غير منتظرهاند يا ما آنها را غير منتظره ارزيابى كرديم؟ آيا واقعا بنا نبوده فلان نعمت به ما برسد يا ما فكر مىكرديم بنا نيست چنين نعمتى به
ما برسد؟ آيا واقعا قرار بوده كه فلان نعمت را به دست آوريم يا ما فكر مىكرديم بايد به دست ما برسد؟ اينكه ما چگونه مىانديشيم ، نقش بسيار مهمى در احساسات و روحيات ما دارد و اينكه چه پاسخى به اين موقعيتها بدهيم ، نقش بسيار مهمى در چگونگى واكنش روانى ما به موقعيتهاى ياد شده دارد .
قانون روزى ، پاسخ صحيح اين پرسشها را بيان مىكند . بر اساس اين قانون ، همه چيز با تقدير الهى تنظيم مىشود و هيچ چيز ، غيرمنتظره و اتّفاقى نيست . محروميت ما از فلان نعمت ، هميشگى نيست ؛ پس رسيدنش غيرمنتظره نخواهد بود . از اينرو ، سرمستى از رسيدن يك نعمت ، معنايى نخواهد داشت . همچنين برخوردار شدن ما از فلان نعمت ، قطعى نبوده ، پس به دست نياوردن آن نيز غيرمنتظره نيست . بنابراين ، به دست نياوردن يك نعمت نبايد موجب يأس شود. اگر خوشايندها غيرمنتظره نيستند ، پس غرور و سرمستى معنايى ندارد و اگر ناخوشايندها نيز غيرمنتظره نيستند ، پس نوميدى و افسردگى معنايى ندارد .
اگر انسان به تقدير الهى و به قانون روزى باور داشته باشد ، نه آنچنان سرمست مىشود كه به انحراف افتد و نه آنچنان غمگين مىشود كه دچار نااميدى و افسردگى گردد . حفظ تعادل ، در باور به آن قانون است و كليد رضايت از زندگى ، تعادل انسان در موقعيتهاى متفاوت بلكه متضاد است . اگر كسى به قانون يادشده ، باور داشته باشد ، نه به دست آوردن چيزى را غيرمنتظره مىداند و نه به دست نياوردن برخى چيزها را غير منتظره مىپندارد و در اين صورت ، نه سرمست و مغرور مىگردد و نه ناراضى و نالان . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
الشَّيءُ شَيئانِ : شَيءٌ قُصِرَ عَنّي لَم اُرزَقهُ فيما مَضى ولا أرجوهُ فيما بَقِيَ ، وشَيءٌ لا أنالُهُ دونَ وَقتِهِ ولَوِ استَعَنتُ عَلَيهِ بِقُوَّةِ السَّماواتِ وَالأَرضِ .(1)
1) . مستدرك سفينة البحار ، ج6 ، ص101 ؛ ميزان الحكمة ، ج1 ، ص612 .
امور دنيا بر دو گونه است : يكى چيزى كه به من نرسيده است ؛ نه در گذشته روزىام شده و نه در آينده اميد آن مىرود . و ديگرى چيزى كه پيش از وقتش به من نمىرسد ؛ هرچند قدرت آسمانها و زمين را به يارى بطلبم .
حضرت ، امور را در ابتدا بر دو قسم كردهاند: چيزهايى كه روزى ما نيستند و لذا نه در گذشته به ما رسيدهاند و نه در آينده خواهند رسيد . پس هرگز نبايد انتظار آنها را داشته باشيم . و چيزهاى ديگرى كه روزى ما هستند ، اما فقط در زمان تعيين شدهاش به ما مىرسند؛ و لذا فشار آوردن و تلاش كردن ، بيهوده است . آن گاه حضرت ، در ادامه حديث ، بر اساس اين واقعيت ، واكنش انسان را چنين بيان مىكند:
فَما أعجَبَ أمرَ هذَا الإِنسانِ ! يَسُرُّهُ دَركُ ما لَم يَكُن لِيَفوتَهُ ويَسوءُهُ فَوتُ ما لَم يَكُن لِيُدرِكَهُ .
چه شگفتانگيز است حال اين انسان! به دست آوردن چيزى او را خرسند مىكند كه بنا نبوده به او نرسد ، و به دست نياوردن چيزى ، او را ناخرسند مىكند كه بنا نبوده به او برسد .
آن گاه به تبيين واكنش صحيح پرداخته ، با تأكيد بر نقش شناخت و باور مىفرمايد:
ولَو أنَّهُ فَكَّرَ لَأَبصَرَ ولَعَلِمَ أنَّهُ مُدَبَّرٌ وَاقتَصَرَ عَلى ما تَيَسَّرَ ولَم يَتَعَرَّض لِما تَعَسَّرَ وَاستَراحَ قَلبَهُ مِمَّا استَوعَرَ ، فَبِأَيِّ هذَينِ اُفنِيَ عُمُري ؟ !
اگر او بينديشد ، بصيرت خواهد يافت و خواهد فهميد كه روزى ، تدبير شده است . پس بر آنچه ميسّر است اكتفا مىكند و متعرّض آنچه دشوار است نمىگردد و قلب او از تنيدگى آسوده مىگردد . پس به كدام يك از اين دو ، عمر خود را نابود سازم؟!
به راستى اگر واقعيت اين است كه هست ، به كدام يك از اين دو ، عمر خود را فنا كنيم ؛ چيزى كه روزى ما نبوده و نخواهد بود و چيزى كه روزى ماست و به وقت خود خواهد رسيد . اين باورِ متّكى بر واقعيتها، چه قدر به انسان آرامش مىدهد و چه قدر خيال انسان را راحت مىكند . اين همان چيزى است كه در فرهنگ دين از آن
به عنوان «زهد» ياد مىشود . پيش از اين گفتيم زاهد كسى است كه آسوده زندگى مىكند؛ چون با تكيه بر قانون الهى در روزى ، نه از رويكرد دنيا خرسند و سرمست مىشود و نه از رويگرد آن غمين و ناراحت .(1)
اين حالت ، تفسير همان آيه شريفه است كه مىفرمايد : «لِّكَيْلاَ تَأْسَوْاْ عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُواْ بِمَآ ءَاتَ-ل-كُمْ».(2)آرامش ، در بهرهمندى و ثروتمندى نيست ؛ آرامش ، پديدهاى روحى و روانى است كه رمز آن ، راضى بودن به تقدير الهى است . آن كس كه به تقدير الهى راضى باشد ، راحت زندگى مىكند .
حرص ، رنج بىحاصل
تصوّر انسان اين است كه براى راحتى زندگى ، فقط بايد امكانات بيشترى فراهم كرد و درآمد بيشترى داشت . بايد هرچه بيشتر بهرهمند شد ، تا لذّت زندگى را درك كرد . اين باور و تصوّر ، ميل به بيشتر داشتن و بيشتر خرج كردن و بيشتر بهرهمند شدن را در انسان برمىانگيزد . اين جاست كه حرص و طمع ، متولّد مىشود و انسان ، تمام توان خود را در اين راه به كار مىگيرد و چنين مىپندارد كه از اين رهگذر ، روزىِ بيشترى نصيب وى مىگردد . آيا حرص بيشتر ، موجب آسايش و آرامش بيشتر مىشود؟
هرچه انسان ، حريصتر شود ، به همان اندازه از آرامش ، دور شده است . راهى كه حريص مىپيمايد ، به وادى آرامش ختم نمىشود و نه تنها از آن برخوردار نمىگردد ، بلكه آن مقدارى را هم كه دارد از دست مىدهد . شخص حريص ، از جهت آرامش روحى و لذّت زندگى ، يك «محروم» محسوب مىشود . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
حُرِمَ الحَريصُ خَصلَتَينِ ولَزِمَتهُ خَصلَتانِ : حُرِمَ القَناعَةَ فَافتَقَدَ الرَّاحَةَ ، وحُرِمَ الرِّضى فَافتَقَدَ اليَقينَ .(3)
1) . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «و اما الزاهد ، فقد خرجت الاحزان و الافراح من قلبه ، فلا يفرح بشيء من الدنيا و لا يأسف على شيء منها فاته ، فهو مستريح ؛ اما زاهد ، به تحقيق ، حزن و فرح از قلب او خارج شده است ، و لذا نه به داشتن چيزى از دنيا مسرور مىشود و نه به خاطر از دست دادن چيزى افسوس مىخورد . از اينرو او در آسايش است» الكافى ، ج2 ، ص456 ، ح13 .
2) . سوره حديد، آيه 23.
3) . الخصال ، ج1، ص69 ، ح104 ؛ وسائل الشيعه، ج16، ص20، ح20856 .
حريص از دو چيز ، محروم مىشود و دو چيز ، گريبانگير او مىشود : از قناعت محروم مىشود ، پس به بىآسايشى مبتلا مىگردد و از رضايت ، محروم مىشود ، پس به بىيقينى مبتلا مىگردد .
شخص حريص ، نه آسايش دارد و نه به خداوند اعتماد دارد و اين ، به خاطر از دست دادن قناعت و رضايت از تقدير الهى است . شخص حريص به آنچه هست قانع نيست و از تقدير الهى ناراضى است . امام على عليهالسلام درباره تأثير ناخوشايند حرص بر زندگى مىفرمايد:
لا يَلقَى الحَريصُ مُستَريحا .(1)
حريص ، در حال استراحت ديده نشود .
شخص حريص ، تصوّر مىكند كه مىتواند با حرص ورزيدن و دست و پا زدن بيشتر ، بر روزى خود بيفزايد ؛ اما چون طبق قانون روزى ، همه چيز مشخّص و معيّن است، حرص او فايدهاى نخواهد داشت . بدين جهت ، از سويى خود را خسته كرده و از سوى ديگر ، ناكام شده است . شخص حريص ، انتظار دارد كه آنچه را مىخواهد به دست آورد و چون در اين كار موفق نمىشود ، بر ناراحتى و عصبانيت او افزوده مىشود . برآورده نشدن انتظارات ، احساس ناكامى را در پى دارد و احساس ناكامى ، موجب نارضايتى مىگردد . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
إنَّكَ مُدرِكٌ قَسمَكَ ومَضمونٌ رِزقُكَ ومُستَوفٍ ما كُتِبَ لَكَ ، فَأَرِح نَفسَكَ مِن شَقاءِ الحِرصِ ومَذَلَّةِ الطَّلَب وثِق بِاللّهِ وخَفِّض فِي المُكتَسَبِ .(2)
تو قسمت خود را مىيابى و روزى تو تضمين شده و آنچه را برايت مقدّر شده ، به طور كامل خواهى گرفت . پس جانت را از بدبختى حرص و ذلّت طلب كردن ، راحت ساز و به خدا اعتماد كن و در كسب روزى ، با وقار و آرامى عمل كن.
امام عسكرى عليهالسلام نيز مىفرمايد:
الأَرزاقُ المَكتوبَةُ لا تُنالُ بِالشَّرَهِ ولا تُدفَعُ بِالإِمساكِ عَنها.(1)
روزى معين شده به وسيله حرص حاصل نمىشود و به جهت امساك برنمىگردد.
همچنين پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در توصيههاى خود به ابوذر مىفرمايد:
يا أبا ذَرٍّ ! لا يُسبَقُ بَطيءٌ بِحَظِّهِ و لا يُدرِكُ حَريصٌ ما لَم يُقَدَّر لَهُ .(2)
اى ابوذر! شخص كُند ، از بهره خود عقب نمىافتد و شخص حريص ، آنچه را برايش مقدّر نشده ، به دست نمىآورد .
همين مطلب از امام صادق عليهالسلام نيز روايت شده است.(3)مهم اين است كه ريشه همه اينها در شناخت نادرست است والاّ كسى كه بداند خدا ضامن روزى است و آن را معين فرموده و حرص او بر ميزان تقديرش تأثيرى ندارد ، قطعا طمع نمىورزد . برخوردار نبودن از شناخت صحيح ، حرص را به دنبال دارد و حرص ، مايه رنج و عذاب بيشتر مىگردد و بدين سان ، آسايش و آرامش روانى از انسان سلب مىگردد و در اين صورت نمىتوان انتظار زندگى خوش و توأم با احساس رضايت داشت . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
إن كانَ الرِّزقُ مَقسوما فَالحِرصُ لِماذا؟!(4)
اگر روزى انسان تقسيم شده است ، پس حرص براى چيست؟
قناعت، كليد رضايت
تاكنون درباره روزى ، به چند نكته محورى پرداختهايم . اوّل اينكه روزى ،
بىصاحب نيست و كسى آن را تضمين كرده است كه هم خزانههاى آفرينش در دست اوست و هم قدرت برتر آفرينش و بلكه تنها قدرت آفرينش است ، لذا هم داراست و هم توانا.
دوم اينكه در تعيين روزى ، ملاك اساسى ، «مصلحت» فرد است . تضمين كننده روزى ، علاوه بر دارا و توانا بودن ، دانا و حكيم نيز هست . از اينرو ، آنچه را تعيين مىكند ، بر اساس مصلحت فرد است و نه چيز ديگر.
سوم اينكه حرص زدن و تلاش كردن بىحاصل ، تأثيرى در افزايش روزى نخواهد داشت و متانت ورزيدن و عفّت پيشه كردن نيز از آن نخواهد كاست . بر اساس آنچه بيان شد ، اكنون مىتوان مفهوم قناعت و تأثير آن در زندگى را بهتر فهميد .
قناعت ، كليد رضايت از زندگى است . شخص قانع براى كسب روزى تلاش مىكند ، ولى به آنچه خدا روزى او كرده ، بسنده مىكند . از اينرو ، نه معترض است و نه احساس ناكامى مىكند ؛ بدين جهت ، از زندگى خود احساس رضايت خواهد كرد .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد كه بر اوّلين در بهشت نوشته شده است : هر چيزى چارهاى دارد و چاره زندگى، چهار چيز است كه يكى از آنها قناعت است.(1)
تفاوت فرد قانع با فرد حريصِ ناراضى، در احساس آرامشى است كه فرد قانع ، از آن بهرهمند است و فرد حريص ، از آن محروم . نه حرص زدن حريص بر ميزان روزى او افزوده است و نه قناعت قانع ، روزى كمترى نصيب وى كرده است . پس اگر انسان به آنچه تعيين شده ، راضى باشد ، از نعمت آرامش نيز برخوردار خواهد شد ؛ چيزى كه فرد حريص از آن محروم است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
ألا و إنَّ لِكُلِّ امرِىًٔرِزقا هُوَ يَأتيهِ لا مَحالَةَ ، فَمَن رَضِيَ بِهِ بورِكَ لَهُ فيهِ و وَسِعَهُ و مَن لَم يَرضَ بِهِ لَم يُبارَك لَهُ فيهِ ولَم يَسَعهُ.(2)
آگاه باشيد كه براى هر كس ، روزىاى هست كه به ناچار به او مىرسد . پس
اگر كسى به آن راضى باشد ، مايه بركت او شده و نيازهايش را فرا مىگيرد ، و كسى كه به آن راضى نباشد ، مايه بركت او نشده و نيازهايش را فرا نمىگيرد .
از اينرو ، نياز انسان به قناعت ، بيشتر از نياز او به حرص و طمع است.(1)
؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 174 .
گواراترين زندگى ، از آنِ كسى است كه به روزى خدا قانع و از آن راضى باشد.(2)رسيدن به حيات طيّبه از آرزوهاى اهل ايمان است . مرحوم شريف رضى مىگويد : از امير المؤمنين عليهالسلام تفسير آيه شريف «فَلَنُحْيِيَنَّهُو حَيَوةً طَيِّبَةً»(3)را پرسيدند و ايشان در پاسخ فرمود :حيات طيّبه ، قناعت است.(4)
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه لقمان به فرزند خود گفت :
اِقنَع بِقَسمِ اللّهِ لَكَ يَصفُ عَيشُكَ .(5)
به آنچه خدا قسمت تو كرده ، قانع باش ، تا زندگىات باصفا شود .
كسى كه از تقدير الهى راضى است ، از مردم ، بىنياز است(6)و به غنا و بىنيازى واقعى دست مىيابد؛(7)زيرا اگر كسى به آنچه براى او بس است راضى باشد ، كمترين
1) . امام على عليهالسلام : «إنكم إلى القناعة بيسير الرزق أحوج منكم إلى اكتساب الحرص في الطلب ؛ شما به قناعت بر روزى كم ، نيازمندتر هستيد تا به دست آوردن حرص در طلب روزى» غرر الحكم ، ح 8985
2) . امام على عليهالسلام : «القناعة أهنأ عيش ؛ قناعت ، گواراترين زندگى است» غرر الحكم ، ح 9073 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص 23 ؛ «إن أهنأ الناس عيشا من كان بما قسم اللّه له راضيا ؛ همانا گواراترين زندگى ، از آن كسى است كه به آنچه خدا قسمت او كرده است راضى باشد » (غرر الحكم ، ح9077 ؛ عيون الحكم والمواعظ: ص 143) .
3) . سوره نحل ، آيه 97 .
4) . نهج البلاغة ، حكمت 229 .
5) . قصص الأنبياء ، ص195 ، ح244 .
6) . امام على عليهالسلام : «من قنع برزق اللّه استغنى عن الخلق ؛ هركه به روزى خدا قانع باشد ، از خلق خدا بىنياز مىگردد» غرر الحكم ، ح9057 ؛ عيون الحكم والمواعظ: ص 449 .
7) . امام على عليهالسلام : «ارض من الرزق بما قسم لك تعش غنيا ؛ به آن روزىاى كه خدا براى تو تقسيم كرده ، راضى باش تا غنى و بىنياز زندگى كنى» غرر الحكم ، ح9218؛ ر. ك: عيون الحكم والمواعظ، ص75 .
برخوردارى از دنيا او را كافى است ، و اگر كسى به آنچه او را بس است راضى نباشد ، هيچ چيز در دنيا براى او كافى نيست.(1)هيچ ثروتى به اندازه راضى بودن از روزى ، احساس فقر و نيازمندى انسان را از ميان نمىبرد.(2)كسى كه به حلال اندك ، راضى باشد ، سبكبار زندگى خواهد كرد.(3)
گاهى برخى افراد ، زندگى را بسيار سنگين و سخت ، احساس مىكنند و برخى ديگر ، آن را بسيار سبك مىيابند . قانع نبودن و حرص ورزيدن ، زندگى را سنگين و سخت جلوه مىدهد و قناعت ورزيدن ، زندگى را سبك مىكند . شخص قانع ، هرگز نسبت به آنچه ندارد ، محزون نمىشود.(4)اين جاست كه آسايش ، آرامش و راحتىِ زندگى تأمين مىگردد . راحتى زندگى ، در قناعت است(5)و انسان قانع ، از آسايش روانى برخوردار است.(6)در حقيقت ، كسى كه به آنچه براى او بس است ، بسنده كند ، به سوى راحتى و آسايش ، شتاب كرده(7)، آن را به چنگ آورده است(8)و در نتيجه ،
1) . امام على عليهالسلام : «من رضى من الدنيا بما يجزيه ، كان أيسر ما فيها يكفيه . ومن لم يرض من الدنيا بما يجزيه لم يكن فيها شيء يكفيه» (الكافى ، ج2 ، ص140 ، ح11 ؛ كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص418 ، ح5910 ؛ تحف العقول، ص207) .
2) . امام على عليهالسلام : «لا مال أذهب للفاقة من الرضا بالقوت ؛ هيچ مالى به اندازه راضى بودن از روزى، فقر را از ميان نمىبرد» كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص385 ، ح5834 ؛ نهج البلاغة ، حكمت 371 ؛ وسائل الشيعة، ج16، ص18 .
3) . امام صادق عليهالسلام : «مكتوب في التوراة : ابن آدم ... من رضى باليسير من الحلال خفت مؤنته ؛ در تورات نوشته شده است: اى فرزند آدم... كسى كه به اندك حلال راضى باشد ، بار او سبك خواهد بود» الكافى ، ج2 ، ص138 ، ح4 ؛ تحف العقول ، ص377 .
4) . امام على عليهالسلام : «من رضى برزق اللّه لم يحزن على ما فاته ؛ كسى كه به روزى خدا راضى باشد، به خاطر آنچه ندارد محزون نمىشود» نهج البلاغة ، حكمت 349 .
5) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «القناعة راحة ؛ قناعت ، مايه آسودگى است» أعلام الدين ، ص341 .
6) . امام على عليهالسلام : «المستريح من الناس القانع ؛ ازميان مردم ، انسان آسوده كسى است كه قانع باشد» غرر الحكم ، ح9072 .
7) . امام على عليهالسلام : «من اقتصر على الكفاف تعجّل الراحة» غرر الحكم ، ح9233 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص458 .
8) . امام على عليهالسلام : «من اقتصر على بلغة الكفاف فقد انتظم الراحة» (الكافى ، ج8 ، ص19 ، ح4 ؛ كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص385 ، ح 5834 ؛ نهج البلاغة ، حكمت 371 ؛ تحف العقول، ص93) .
زندگى ، مايه چشم روشنى او مىگردد.(1)پس زيبايى زندگى(2)و لذّت آن در «قناعت»
است.(3)
قناعت و تلاش
قناعت به معناى تنبلى و بىكارى نيست . وقتى در جايى سخن از قناعت و رضايت مىشود ، بلافاصله سؤال مىشود كه : يعنى نبايد تلاش كرد؟ نقش تلاش چه مىشود؟ قناعت و تلاش ، دو مقوله جدا از يكديگرند . «تلاش و تنبلى» در يك طبقه قرار مىگيرند و «قناعت و حرص» ورزيدن نيز در يك طبقه . انسان در مقام عمل ، يا تلاشگر است يا تنبل و در مقام احساس و روحيه ، يا قانع است و يا حريص . در اينكه انسان بايد تلاش كند ، شكّى نيست ؛ اما سخن اين است كه همراه با حرص باشد يا قناعت؟ امام على عليهالسلاممىفرمايد:
اُطلُبُوا الرِّزقَ فَإِنَّهُ مَضمونٌ لِطالِبِهِ .(4)
روزى را طلب كنيد ؛ زيرا روزى ،براى كسى كه آن را طلب كند ، تضمين شده است .
پس برقرار ساختن تساوى بين «قناعت» و «تنبلى» ، يك مغالطه است . خداوند ، روزى را تأمين كرده ، ولى انسان نيز وظيفهاى دارد . سدير مىگويد : به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : وظيفه انسان در طلب روزى چيست؟ حضرت فرمود:
إذا فَتَحتَ بابَكَ وبَسَطتَ بِساطَكَ فَقَد قَضَيتَ ما عَلَيكَ .(5)
1) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «من رضى بما رزقه اللّه قرت عينه» (الأمالى ، طوسى ، ص225 ، ح393 ؛ ر. ك: تحف العقول، ص40 ؛ مستدرك الوسائل، ج15، ص224، ح18067) .
2) . امام على عليهالسلام : «جمال العيش القناعة» غرر الحكم ، ح8990 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص222 .
3) . امام على عليهالسلام : «القناعة لذة العيش» تاريخ يعقوبى ، ج2 ، ص321 ؛ «أطيب العيش القناعة» (غرر الحكم ، ح 8982 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص113) .
4) . الإرشاد ، مفيد ، ج1 ، ص303 ؛ بحار الأنوار، ج77، ص423، ح40 .
5) . الكافى ، ج5 ، ص79 ، ح1 ؛ تهذيب الأحكام ، ج6 ، ص323 ، ح7 ؛ كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج3 ، ص 165 ، ح3607 .
وقتى درِ مغازهات را باز كردى و بساط خود را پهن نمودى ، آنچه را بر عهده توست انجام دادهاى.
بنابراين ، انسان بايد تلاش كند تا خداوند ، روزى را برساند و البته به آنچه رسيد ، قانع باشد و حرص نورزد.
بُخل ، دشمن آسايش زندگى
تفكرى كه دارايى و ثروت را منشأ خوشبختى مىداند ، از يك سو ، به طمع دچار مىشود تا مال بيشترى گرد آورد و از سوى ديگر ، به بخل روى مىآورد تا مال را مدّت بيشترى نزد
خود نگه دارد و از تلف شدن آن ، جلوگيرى كند و بدين وسيله ، از زندگى ، لذّت بيشترى ببرد ؛ اما آنچه اتفاق مىافتد چيز ديگرى است . شخص بخيل ، در حقيقت ، رنج و غم و فشار روانى را نزد خود پايدار مىگرداند . بخيل ، با هدف ثروتمندى بخل مىورزد ؛ ولى در حقيقت ، به سوى فقر مىشتابد.(1)امام على عليهالسلام مىفرمايد:
عَجِبتُ لِلبَخيلِ يَستَعجِلُ الفَقرَ الَّذي مِنهُ هَرَبَ ويَفوتُهُ الغِنَى الَّذي إيّاهُ طَلَبَ ، فَيَعيشُ فِي الدُّنيا عَيشَ الفُقَراءِ ويُحاسَبُ فِي الآخِرَةِ حِسابَ الأَغنِياءِ .(2)
در شگفتم از بخيل كه به سوى فقر و نادارىاى كه از آن گريزان است مىشتابد و توانگرى و ثروتى را كه در پى آن است از دست مىدهد . او در دنيا مانند تهىدستان به سر مىبرد و در آخرت ، همچون توانگران ، حسابرسى مىشود .
همچنين ، بخيل ، در اجتماع ، چيزى جز مذمّت ،(3)ننگ ،(4)ناسزا ،(5)دشمنى(6)
1) . امام على عليهالسلام : «البخيل متعجل الفقر» غرر الحكم ، ح6561 .
2) . نهج البلاغة ، حكمت 126 ؛ خصائص الأئمّة ، ص100 ؛ مشكاة الأنوار ، ص407 ؛ بحار الأنوار ، ج72 ، ص 199 ؛ ر. ك : غررالحكم، ح8373 و ح 6534 .
3) . امام على عليهالسلام : «البخيل مذموم» غرر الحكم ، ح6548 ؛ «البخل يكسب الذم» (همان ، ح6551) .
4) . امام على عليهالسلام : «البخل يكسب العار و يدخل النار» غرر الحكم ، ح6555 ؛ «البخل عار» (نهج البلاغة ، حكمت 3 ؛ تحف العقول ، ص202 ؛ مشكاة الأنوار ، ص407 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص307، ح 36) .
5) . امام على عليهالسلام : «بالبخل تكثر المسبة» غرر الحكم ، ح6570 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص187 .
6) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «البخيل مبغض في السماوات مبغض في الارض» الكافى ، ج4 ، ص39، ح3 ؛ وسائل الشيعه، ج21، ص544، ح27819 .
و خوارى(1)كسب نمىكند ؛ دوستان خود را از دست مىدهد(2)و اقوام و خويشاوندان ،
با او قطع رابطه مىكنند.(3)با اين وضعيت، آيا مىتوان پذيرفت كه راه بخل ، به وادى آرامش ختم مىشود؟ هرگز! بخل ، فشار روانى را افزايش مىدهد(4)و آسايش را از
انسان مىگيرد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
أقَلُّ النّاسِ راحَةً البَخيلُ .(5)
بخيل ، كمتر از هركسى آسايش دارد .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
لَيسَت لِلبَخيلِ راحَةٌ .(6)
الأنوار ، ج72 ، ص193، ح13 .
براى بخيل ، آسايشى وجود ندارد .
بخل بر مبناى اين انديشه اشتباه شكل مىگيرد كه راهى براى كسب ثروت بيشتر است . اين ، در حالى است كه بنابر قوانين روزى ، بخل ، هرگز نمىتواند بر ميزان مال بيفزايد . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
عَجِبتُ لِمَن يَبخَلُ بِالدُّنيا وهِيَ مُقبِلَةٌ عَلَيهِ ، أو يَبخَلُ بِها وهِيَ مُدبِرَةٌ عَنهُ فَلاَ الإِنفاقُ مَعَ الإِقبالِ يَضُرُّهُ ، ولاَ الإِمساكُ مَعَ الإِدبارِ يَنفَعُهُ .(7)
در شگفتم از كسى كه دنيا به او روى آورده و او بخل مىورزد ، يا دنيا از او روىگردان است و او بخل مىورزد ؛ زيرا در صورت رويكرد دنيا انفاق به او
1) . امام على عليهالسلام : «البخيل ذليل بين أعزته» غرر الحكم ، ح6554 ؛ ر. ك : عيون الحكم والمواعظ، ص30 .
2) . امام على عليهالسلام : «ليس لبخيل حبيب» (غرر الحكم ، ح6540 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص410) .
3) . امام صادق عليهالسلام : «لا يطمعن ... البخيل في صلة الرحم» الخصال ، ج2، ص434 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص 304، ح18 .
4) . امام على عليهالسلام : «ضاق صدر من ضاقت يده» المواعظ العددية ، ص58 .
5) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص394، ح5840 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص20، ح4 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص300، ح2 .
6) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص394، ح5838 ؛ الخصال ، ج1، ص271 ؛ تحف العقول، ص450 ؛ بحار
7) . الأمالى ، صدوق، ص169 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص300، ح3 .
(بخيل) زيانى نمىرساند و در صورت پشت كردن دنيا به او ، بخل ورزيدن به او سودى نمىرساند .
نكته ديگر ، اينكه بخيل ، مالك دارايى خود نيست ؛ در حقيقت ، او نگهبان اموال ورثه است . روزىِ انسان همان مقدارى است كه مصرف مىكند و نسبت به آنچه ذخيره مىكند ، خزانهدارى بيش نيست! زحمت «جمعآورى» و مشقّت «فقر» و عذاب «نگهدارى»، از آنِ بخيل است و استفاده آن ، از آنِ ديگران! آيا ارزش آن را دارد؟ امام على عليهالسلاممىفرمايد:
البَخيلُ يَبخَلُ عَلى نَفسِهِ بِاليَسيرِ مِن دُنياهُ ويَمسَحُ لِوُرّاثِهِ بِكُلِّها .(1)
بخيل ، مال را از خود دريغ مىدارد و به اندكى از دنيا بسنده مىكند و همه آن را به وارثانش مىبخشد .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
البَخيلُ خازِنٌ لِوَرَثَتِهِ .(2)
بخيل ، خزانهدار وارثان خود است .
پس اينكه افراد بخيل ، تصوّر مىكنند ثروتمندند ، توهّمى بيش نيست . او فقيرى است كه براى ديگران جمع مىكند و براى آنان خزانهدارى مىكند و خود ، بيش از حقوق ناچيزش چيز ديگرى دريافت نمىكند . آنچه واقعيت دارد اين است و آنچه او مىپندارد ، «توهّم» است.
نكته سوم ، اينكه ريشه بخل ، سوءظن به خداوند است . كسى كه بداند خداوند روزىرسان است و به آن اعتماد داشته باشد ، بخل نمىورزد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
السَّخِيُّ إنَّما يَجودُ مِن حُسنِ الظَّنِّ بِاللّهِ وَالبَخيلُ إنَّما يَبخَلُ مِن سوءِ الظَّنِّ بِاللّهِ .(3)
همانا سخاوتمند ، به خاطر اينكه به خدا حسن ظن دارد ، مىبخشد و همانا به خاطر اينكه به خدا سوءظن دارد ، بخل مىورزد .
امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد:
إنَّ البُخلَ وَالجُبنَ وَالحِرصَ غَرائِزُ شَتّى يَجمَعُها سوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ .(1)
به درستى كه بخل و ترس و حرص ، غريزههاى متفاوتى هستند كه وجه جمع آنها بدگمانى نسبت به خداوند است .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد :
مَنعُ المَوجودِ سوءُ ظَنٍّ بِالمَعبودِ .(2)
نبخشيدن آنچه هست ، بدگمانى به معبود است .
ترس از فقر ، انگيزه ديگرى براى بخل است . بخيل ، تصوّر مىكند كه خرج كردن مال ، موجب فقر او مىشود و لذا براى نگه دارى از مال ، رو به بخل مىآورد . امام كاظم عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
لا تُحَدِّثوا أنفُسَكُم بِفَقرٍ ولا بِطولِ عُمُرٍ فَإِنَّهُ مَن حَدَّثَ نَفسَهُ بِالفَقرِ بَخِلَ ومَن حَدَّثَها بِطولِ العُمُرِ يَحرِصُ .(3)
نه فقر را و نه طول عمر را به خود ، تلقين (حديث نفس) نكنيد ، كه هر كس فقر را به خود تلقين كند ، بخيل مىشود و هر كس طول عمر را به خود تلقين كند ، حرص مىورزد .
ترس از فقر ، وسوسه شيطان است و اميد به فضل خداوند ، الهام فرشتگان . قرآن كريم مىفرمايد:
الشَّيْطَ-نُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَآءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلاً
وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ .(1)
شيطان به شما وعده فقر مىدهد و شما را به فحشا فرا مىخواند ، و خداوند به شما وعده مغفرت و فضل مىدهد و خدا [ داراى فضلى ] گسترده و داناست.
امام صادق عليهالسلام وعده فقر و فراخواندن به معصيت را كار «شيطان» ، و فراخواندن به انفاق و نهى از معصيت را كار «فرشتگان» مىداند.(2)بديهى است كه وسوسههاى
شيطان ، واهى و خلاف واقع است . خزانههاى هستى در دست شيطان نيست كه تهديد او واقعى باشد و بتواند به آن عمل كند . خزانههاى هستى در اختيار خداوند است و او وعده داده كه انفاق را پاداشى فراوان دهد.(3)كسى كه به اين حقيقت ، آگاه باشد ، اهل بخل ورزيدن نخواهد بود . كليد مسائل ، در همين آگاهىهاست . براى اصلاح امور ، تغيير چندانى لازم نيست ؛ كافى است شناخت ما اصلاح شود . امام صادق عليهالسلام بر همين اساس مىفرمايد:
حَسبُ البَخيلِ مِن بُخلِهِ سوءُ الظَّنِّ بِرَبِّهِ ، مَن أيقَنَ بِالخَلَفِ جادَ بِالعَطِيَّةِ .(4)
ج2، ص53 ؛ نهج البلاغة ، حكمت 138 .
بخيل را همين بس كه به خداى خود ، بدگمان است . كسى كه به عوض دادن [خدا] يقين داشته باشد ، بذل و بخشش مىكند .
آگاهى از بركتدهى خداوند و ازدياد نعمت در برابر انفاق ، ترس از فقر را مىزدايد و انسان را اهل جود و سخاوت مىسازد . عوض دادن انفاق ، وعده خداوند است . قرآن كريم مىفرمايد:
قُلْ إِنَّ رَبِّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى وَ يَقْدِرُ لَهُو وَ مَآ أَنفَقْتُم مِّن شَىْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُو وَ هُوَ خَيْرُ الرَّ زِقِينَ .(5)
بگو در حقيقت ، پروردگار من است كه روزى را براى هركس از بندگانش كه
1) . سوره بقره ، آيه 268 .
2) . فقه القرآن ، ج1 ، ص233 ؛ التبيان فى تفسير القرآن ، ج2 ، ص347 ؛ مجمع البيان ، ج2 ، ص193 .
3) . ر . ك ، ميزان الحكمة ، ج13 ، ص6437 به بعد ، عنوان «الانفاق» .
4) . بحار الأنوار ، ج73 ، ص307 ؛ ر . ك: الكافى، ج4، ص2، ح4 ؛ الإختصاص، ص234 ؛ عيون أخبار الرضا عليهالسلام،
5) . سوره سبأ ، آيه 39 .
بخواهد گشايش مىدهد ، يا بر او تنگ مىگرداند ، و هرچه را انفاق كنيد ، او عوضش را مىدهد و او بهترين روزىدهندگان است .
تعبير «من ايقن بالخَلَف» كه در حديث شريف بود ، اشاره به اين آيه شريفه است . در اين آيه ، خداوند، نخست به رازق بودن خود پرداخته و سپس مسئله «انفاق» و «عوض دادن» را مطرح كرده است . يعنى عوضدادن را كسى وعده مىدهد كه روزى هم به دست اوست . اگر اين حقيقت ، مورد توجّه قرار گيرد ، تصوّر انسان از خداوند ، اصلاح مىگردد و ترس از فقر ، رخت برمىبندد و در نتيجه ، «بخل ورزيدن»، جاى خود را به «سخاوت» مىدهد و بدينسان ، آثار سوء بخل ، برطرف شده ، انسان ، احساس آسودگى مىكند .
همچنين اگر انسان به اين واقعيت ، آگاهى يابد كه آنچه را از سر بخل ذخيره مىكند ، مال او نيست و او مالكيتى بر آن ندارد و فقط خزانهدار آن است ، ديگر رنج و
عذاب آن را تحمّل نمىكند و آنچه را جمع كرده ، به مصرف خود و امور خير مىرساند و بدينسان ، هم زندگى بهترى مىيابد ، هم تنيدگى حاصل از بخل را برطرف مىكند و هم با كمك به ديگران ، به نشاط و شادمانى بيشترى دست مىيابد . اين جا نيز لازم است واقعيت بخل (كه خزانهدارى است) ، شناخته شود و اين تصوّر كه بخل ، مايه توسعه قلمرو مالكيت است ، اصلاح گردد . امام على عليهالسلام با توجّه دهى به
همين واقعيت ، به درمان بخل پرداخته ، مىفرمايد:
إيّاكَ وَالإِمساكَ فَإِنَّ ما أمسَكتَهُ فَوقَ قوتِ يَومِكَ كُنتَ فيهِ خازِنا لِغَيرِكَ.(1)
از بخل بپرهيز؛ زيرا آنچه را بيش از مصرف روزت نگه داشتهاى ، خزانهدار آن براى ديگرى هستى .
و سرانجام اينكه اگر انسان ، قوانين رزق را به خوبى بشناسد ، خواهد فهميد كه نه انفاق ، مال را كم مىكند و نه بخل ، آن را افزايش مىدهد ؛ بلكه بسط و قبض روزى ، به
دست خداوند متعال است و هيچ عامل ديگرى در آن دخيل نيست . رسيدن به اين شناخت نيز موجب برطرف شدن بخل مىشود.
1) . غرر الحكم ، ح8385 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص99 ؛ ر . ك : كفاية الأثر، ص226 .
خزانهدار ديگران نباشيم!
خوشبختى را در مال جُستن ، سبب مىشود كه انسانهاى محروم ، احساس بدبختى و تيرهروزى كنند و انسانهاى دارا براى افزايش خوشبختى خود ، به جمعآورى بيشتر مال بپردازند . در اين تصوّر ، ميزان خوشبختى افراد با مقدار مال و دارايىشان مشخص مىشود و چنين پنداشته مىشود كه انسانها هرچه بيشتر داشته باشند ، از زندگى خود ، راضىتر خواهند بود . بر همين اساس ، ذخيره اندك و يا بىذخيرگى موجب نگرانى و نارضايتى مىگردد.
ما مال را براى راحتى و خوشبختى خود مىخواهيم و واقعيت اين است كه فقط مقدار معيّنى از دارايى خود را مصرف مىكنيم و بقيه را براى ديگران نگه مىداريم . در حقيقت ، ما خزانهدار ديگران مىشويم . البته هركسى ممكن است مالى از خود برجاى بگذارد . برجاى گذاشتن مقدارى مال ، مشكلساز نيست ؛ مشكل آنجاست كه فرد ، همه عمر خود را صرف جمعآورى چيزى كند كه فقط مقدار كمى از آن را مصرف مىكند و بقيه آن نصيب كسانى مىشود كه بدون رنج ، صاحب ثروت مىشوند و از آن استفاده مىكنند و او در عالم برزخ ، حسرت مىخورد .
يكى از بزرگترين حسرتهاى روز قيامت ، حسرت كسى است كه اموالى را از راه باطل جمع مىكند و براى ورثه مىگذارد و آنان در راه خدا مصرف مىكنند و بهشتى مىشوند و او خود ، اهل دوزخ مىگردد . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
إنَّ أعظَمَ الحَسَراتِ يَومَ القِيامَةِ ، حَسرَةُ رَجُلٍ كَسَبَ مالاً في غَيرِ طاعَةِ اللّهِ فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنفَقَهُ في طاعَةِ اللّهِ فَدَخَلَ بِهِ الجَنَّةَ ودَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّارَ.(1)
بزرگترين حسرتها در روز قيامت ، حسرت كسى است كه از راه معصيت ، مالى را جمع كند و كسى آن را به ارث برد و در اطاعت خداوند انفاق كند و بدين وسيله ، او به بهشت رود و اولى به جهنم.
ابو عبدالرحمن مرى مىگويد : از على بن ابى طالب عليهالسلام شنيدم كه مىگفت:
ألا اُخبِرُكُم بِأَفضَلِ الحَسَراتِ ؟ ! رَجُلٌ جَمَعَ دِرهَما إلى دِرهَمٍ وقيراطا إلى
1) . نهج البلاغة ، حكمت 429 ؛ بحار الأنوار، ج103، ص12، ح57 .
قيراطٍ ، ثُمَّ ماتَ ووَرِثَهُ غَيرُهُ فَوَضَعَهُ في حَقَّهِ وأمسَكَهُ عَن حَقِّهِ.(1)
آيا شما را از بزرگترين حسرتها آگاه كنم؟ كسى كه درهم به درهم و قيراط به قيراط جمع مىكند ، سپس مىميرد و ديگرى آن را به ارث مىبرد و آن را در مسير حق قرار مىدهد و حال آنكه او آن را از مصرف در راه حق ، امساك كرده بود .
آيا داشتن چنين مالى مىتواند نشانه خوشبختى باشد؟ و آيا نداشتن آن ، نشانه نگونبختى است؟ آيا احساس نارضايتى از نداشتن چنين اموالى مىتواند منطقى و خردمندانه باشد؟
امام على عليهالسلام واقعيت امر را اين گونه بيان نموده است :
يَابنَ آدَمَ ! ما كَسَبتَ فَوقَ قوتِكَ فَأَنتَ فيهِ خازِنٌ لغَيرِكَ.(2)
اى فرزند آدم ! آنچه را كه بيش از مصرفت به دست آوردهاى، خزانهدار آن براى ديگرى هستى .
به راستى ، توجّه به اين واقعيت ، فشار روانى را كاهش و به انسان آرامش مىدهد و آرزوهاى دور و دراز را از بين مىبرد و انسان را نسبت به آنچه خداوند روزىاش كرده ، قانع و راضى مىگرداند .
امام على عليهالسلام از راه همين آگاهىدهى ، برخى افراد را كه به خاطر سختى زندگى ، دچار فشار روانى شده بودند ، درمان مىكرد . روزى كسى خدمت حضرت رسيد و از فقر و محروميت خود شكايت كرد . حضرت به وى فرمود :
اِعلَم أنَّ كُلَّ شَيءٍ تُصيبُهُ مِنَ الدُّنيا فَوقَ قوتِكَ ، فَإِنَّما أنتَ فيهِ خازِنٌ لِغَيرِكَ .(3)
به تحقيق بدان هر آنچه را كه بيش از مصرفت از دنيا به دستآورى، همانا خزانهدار آن براى ديگرى هستى .
زندگى بر مركب زمان ، سوار است و با گذر زمان ، پا به عرصه وجود مىگذارد . زمان نيز از يك منظر به سه بخش تقسيم مىشود : گذشته ، حال و آينده . زندگى پويا و پويايى زندگى اين است كه انسان ، نگاه به آينده داشته باشد . بدون نگاه به آينده ، چرخ
زندگى از حركت بازمىايستد . نگاه حسرتآميز به گذشته ، نوعى «واپسگرايى» است و نگاه به حال ، موجب «ايستايى» مىگردد .(1)آنچه به زندگى پويايى و تحرّك مىبخشد ، نگاه به آينده است كه از آن به «اميد» ياد مىكنيم . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
إنَّمَا الأَمَلُ رَحمَةٌ مِنَ اللّهِ لاُِمَّتي ، لَولاَ الأَمَلُ ما أرضَعَت اُمٌّ وَلَدا ولا غَرَسَ غارِسٌ شَجَرا .(2)
همانا آرزو ، رحمتى از جانب خدا براى امت من است . اگر آرزو نبود ، هيچ مادرى فرزندش را شير نمىداد و هيچ كشاورزى درخت نمىكاشت .
1) . زندگى در زمان حال ، معناى ديگرى دارد كه مثبت است و در بخش سوم ، فصل نهم ص357 بحث «توزيع تنيدگى بر گذر زمان» به آن خواهيم پرداخت . مراد از حال در اين جا ، اميد نداشتن به آينده و ايستايى است.
2) . تاريخ بغداد ، ج2 ، ص50 ؛ مسند الفردوس ، ج1 ، ص342 ، ح1369 ؛ أعلام الدين ، ص295 ؛ بحار الأنوار، ج77، ص295 .
شير ندادن فرزند يعنى انقطاع نسل ، و كشت نكردن درخت يعنى از ميان رفتن غذاى زندگى. تصوّر كنيد زندگى در اين وضعيت چه صورتى مىيابد . گويند روزى حضرت عيسى عليهالسلام به پيرمردى كه مشغول كشاورزى بود ، مىنگريست . حضرت عيسى عليهالسلام به خداوند عرض كرد : «خداوندا! اميد را از دل او برگير» . در اين هنگام ، پيرمرد ، بيل خود را به كنارى نهاد و روى زمين دراز كشيد . مدتى گذشت . حضرت عيسى به خداوند عرض كرد : «خداوندا! اميد را به دل او بازگردان» . ناگهان كشاورز پير برخاست و شروع به كار نمود . حضرت عيسى عليهالسلامنزديك رفت و ماجرا را از وى پرسيد . پيرمرد گفت : «مشغول كار كردن بودم كه با خود فكر كردم و گفتم : تا به كى مىخواهى كار كنى اى پيرمرد؟! از اين رو ، بيل را كنار گذاشتم و خوابيدم . كمى گذشت ، با خود گفتم : به خدا سوگند ، تا زنده هستى بايد زندگى كنى ! از اين رو ، برخاستم و بيل را دوباره به دست گرفتم».(1)
نقش اميد و نااميدى در اين جريان ، به خوبى مشهود است . همچنين گفتمان درونى انسانهاى اميدوار و نااميد نيز به خوبى روشن است . انسانهاى نااميد ، پيوسته بر اين تكيه مىكنند كه: تا كى بايد كار كرد؟ چرا بايد زندگى كرد؟ زندگى كردن چه فايدهاى دارد؟ زندگى براى اين گروه ، سرد ، تاريك ، بىروح ، تلخ و زجرآور خواهد بود . امّا كسانى كه از گوهر اميد برخوردارند ، مىگويند : تا انسان عمر دارد ،
بايد زندگى كند : «تا شقايق هست ، زندگى بايد كرد».
اين ، دو نگاه متفاوت به زندگى است . در نگاه دوم ، زندگى ، سرشار از نشاط ، تحرّك و پويايى است؛ به همين دليل ، انسان اميدوار ، از زندگى خود لذّت مىبرد.
آرزوهاى دراز
امّا هر چيزى حدّى دارد و اگر آن حد، حفظ نشود ، دو جنبه افراط و تفريط نيز پيدا مىكند . اميد نيز همينگونه است . جنبه تفريط آن ، «نااميدى» است كه مختصرى درباره آن صحبت شد ؛ اما جنبه افراطى نيز دارد كه در فرهنگ دين از آن به عنوان
1) . تنبيه الخواطر ، ج1 ، ص272 .
«آرزوهاى دور و دراز» ياد مىشود . آرزوى دور و دراز ، يعنى آرزوهايى كه از اندازه عمر انسان تجاوز مىكند و دنيا نيز ظرفيت برآوردن آن را ندارد .
گفتيم كه اميد براى آن است كه تا زنده هستيم زندگى كنيم ؛ يعنى قلمرو اميد را عمر تعيين مىكند ؛ اما عدهاى بر اين باورند كه به اندازه آرزوها بايد زنده بود و زندگى
كرد، آرزوهاى انسان نيز هيچ پايانى ندارد،(1)در حالى كه عمر انسان ، محدود است .(2)اين افراط در آرزوها ، خود يكى از عوامل نارضايتى از زندگى است . به همين جهت ، امام على عليهالسلام مىفرمايد :
مَن كَثُرَ مُناهُ قَلَّ رِضاهُ .(3)
هركس آرزوهايش زياد شود ، رضايت او كم مىشود.
ويژگى آرزوى دراز
آرزو كه مىتوانست موتور حركت انسان به سوى آينده باشد ، به عاملى جهت ركود و نارضايتى تبديل مىشود . دليل آن را مىتوان در چند چيز جستجو كرد كه به آنها اشاره مىگردد:
1 . دست نايافتنى بودن
عمر انسان و ظرفيت پاسخگويى دنيا به خواستههاى مادى او ، محدود است . اگر خواستهها و آرزوهاى انسان در همين قلمرو باشد ، دستيافتنى است و مشكلى پيش نخواهد آمد ؛ اما اگر از قلمرو عمر و ظرفيت دنيا فراتر رود ، بديهى است كه
1) . امام على عليهالسلام : «الآمال لا تنتهي» غرر الحكم ، ح7202؛ عيون الحكم والمواعظ، ص50 ؛ «الأمل لا غاية له» (غرر الحكم ، ح7204؛ عيون الحكم والمواعظ، ص30) ؛ «أبعد شيء الأمل» (غرر الحكم ، ح7211؛ عيون الحكم والمواعظ، ص113) ؛ امام رضا عليهالسلام : «أبعد الاشياء الامل» (جامع الأحاديث ، ص228) .
2) . امام على عليهالسلام : «انما الناس في نفس معدود و أمل ممدود و اجل محدود . فلابد للاجل أن يتناهى و للنفس ان يحصى و للامل أن ينقضى» ، شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ، ج20 ، ص281 ، ح223 ؛ ر. ك: الأمالى ، صدوق، ص108، ح5 ؛ بحار الأنوار، ج78، ص70 .
3) . غرر الحكم ، ح7304 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص424 .
دستنايافتنى خواهد شد. آرزوها، چون پايان ناپذيرند، دست نايافتنى هستند. به دست نياوردن خواستهها و تحقّق نيافتن آروزها نيز موجب احساس ناكامى مىگردد و احساس ناكامى ، از عوامل نارضايتى از زندگى است . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
حاصِلُ الأَمانِي الأَسَفُ .(1)
نتيجه آرزوها(ى دور و دراز) ، افسوس خوردن است.
در كلام ديگرى حضرت به نكتهاى ديگر اشاره مىكنند كه مىتواند دليل افسوس خوردن انسان باشد . اين نكته ، از دست رفتن و تلف شدن فرصتها و سرمايههاست:
حاصِلُ المُنَى الأَسَفُ وثَمَرَتُهُ التَّلَفُ .(2)
نتيجه آرزو ، افسوس خوردن است و ثمره آن ، تلف شدن.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
مَن طَلَبَ ما لا يَكونُ ضَيَّعَ مَطلَبَهُ .(3)
هركس آنچه را نمىشود طلب كند ، خواسته خود را ضايع كرده است.
2 . انتظار بىپايان
اميد و انتظار ، همراه يكديگرند . انسان اميدوار ، انتظار نيز دارد ؛ انتظار رسيدن به خواستهها و آرزوهايش . اگر انسان ، آرزويى دستنايافتنى داشته باشد، انتظار وى نيز انتظارى بىپايان و در نتيجه ، بىفايده خواهد بود . هرچند انتظار ، سخت است ، اما آنچه آن را تحمّلپذير و بلكه شيرين مىسازد ، پايان خوش آن است . حال اگر از پايان خوش خبرى نباشد ، بسيار تلخ و آزاردهنده خواهد بود و انتظار در آرزوهاى دور و دراز ، از اين قسم است ؛ چرا كه دست نايافتنىاند . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
اِعلَم يَقينا أنَّكَ لَن تَبلُغَ أمَلَكَ ولَن تَعدُوَ أجَلَكَ .(4)
به يقين بدان كه تو ، به آرزوهاى خود نمىرسى و از اجل خود فراتر نمىروى .
در اين جا حضرت، به محدود بودن عمر و دست نايافتنى بودن آرزوها اشاره نموده و در ادامه ، سؤال مىكند كه چرا آرزوهاى دست نايافتنى داريد:
ما لَكُم تُؤَمِّلونَ ما لا تُدرِكونَهُ ! وتَجمَعونَ ما لا تَأكُلونَهُ ! وتَبنونَ ما لا تَسكُنونَهُ !(1)
شما را چه شده كه آرزوى چيزهايى را داريد كه دست نايافتنىاند؟ و جمع مىكنيد آنچه را كه نمىخوريد؟! و مىسازيد آنچه را كه در آن ساكن نمىمانيد؟!
نكته محورى ، «دست نايافتنى بودن» است . انسان ، مال جمع مىكند تا استفاده نمايد و ساختمان مىسازد تا در آن ساكن باشد ؛ اما چه بسا مالهايى كه باقى ماندند و
صاحبان آنان رفتند و چه بسا ساختمانهايى كه پابرجا ماندند ، اما صاحبان آنان در خاك شدند . اين مسئله يكى از آزاردهندهترين پديدههاى زندگى است و به همين جهت ، بسيارى از افراد دارا و ثروتمند از زندگى خود راضى نيستند ؛ جمع مىكنند و سپس همه را مىگذارند و مىروند و فرصت استفاده از آن را نمىيابند و انتظاراتشان برآورده نمىشود. اگر آرزوها دستنايافتنىاند ، پس انتظار انسان نيز انتظارى طولانى و بىپايان خواهد بود . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
مَن أمَّلَ ما لا يُمكِنُ طالَ تَرَقُّبُهُ .(2)
هركه آنچه را ناممكن است آرزو كند ، انتظار او طولانى (و بىپايان) خواهد شد .
3 . نيرنگبازى آرزوها
دنيا به جهت ظاهر خيره كننده و ماهيت چرب و شيرينش ، فريبنده است و از اين رو ،
انسان را به آرزوهاى طولانى مىفريبد . آرزوهاى دور و دراز ، قرار است كه انسان را به كاميابىهاى بيشتر برسانند و انتظار اين است كه پايان اين راه ، كاميابى بيشتر و بهرهمندى بيشتر باشد ؛ اما چون در آن وارد شوى، نه تنها انسان را به كاميابىهاى بيشتر نمىرساند ، بلكه از همان اندازه معقول نيز محروم مىسازد . اين ، يك نيرنگ است و هيچ عهدشكنىاى در نيرنگبازى(1)و هيچ چيزى در دروغپردازى مانند «آرزو» نيست.(2)به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد :
اِتَّقُوا خِداعَ الآمالِ ، فَكَم مِن مُؤَمِّلِ يَومٍ لَم يُدرِكهُ ، وبانى بِناءٍ لَم يَسكُنهُ وجامِعِ مالٍ لَم يَأكُلهُ ، ولَعَلَّهُ مِن باطِلٍ جَمَعَهُ ومِن حَقٍّ مَنَعَهُ ، أصابَهُ حَراما وَاحتَمَلَ بِهِ آثاما .(3)
از خدعههاى آرزوها بپرهيزيد ؛ زيرا چه بسيارند كسانى كه آرزوى روزى را داشتند ، ولى به آن نرسيدند ، و كسانى كه بنايى را ساختند ، ولى ساكن آن نشدند ، و كسانى كه مالى را جمع كردند ، ولى از آن نخوردند و چه بسا اين مال را از راه باطل جمع كرده بودند و حق ديگران را نداده بودند ، به حرام ، گرفتار شدند و بار گناه را متحمّل گرديدند .
4 . ناكامى ، فرجام آرزوهاى دراز
يأس ، جنبه تفريطى اميد است و آرزوهاى دور و دراز ، جنبه افراطى آن و اين دو بايد در مقابل هم باشند . اما جالب اين جاست كه رهآورد آرزوهاى دور و دراز ، يأس و نااميدى است . به نظر مىرسد افراط در اميد ، يك حركت ارتجاعى را آغاز مىكند كه پايان آن ، نااميدى است . امام على عليهالسلام مىفرمايد :
إنَّ الدُّنيا حُلوَةٌ خَضِرَةٌ،تَفتِنُ النّاسَ بِالشَّهَواتِ وتُزَيِّنُ لَهُم بِعاجِلِها ، وَايمُ اللّهِ إنَّها لَتَغَرُّ مَن أمَّلَها وتُخلِفُ مَن رَجاها .(4)
همانا دنيا شيرين و زيباست ، مردم را با شهوات ، شيفته مىسازد و با
1) . امام على عليهالسلام: «لاغادر اخدع من الامل» غررالحكم، ح7251 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص533.
2) . امام على عليهالسلام: «لا شى اكذب من الامل» (غررالحكم، ح7240 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص533).
3) . غرر الحكم ، ح7247 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص91 .
4) . الكافى، ج8 ، ص256، ح368 ؛ بحار الأنوار، ج32، ص233، ح186.
پديدههاى ظاهرسازى مىكند . به خدا سوگند ، دنيا هركس را كه به آن آرزومند باشد فريب مىدهد و هركس را كه به آن اميد داشته باشد ، نااميد مىسازد .
از اين جهت ، مىتوان آرزوها را به «سراب» تشبيه كرد ؛ سرابى كه انسان را به دنبال خويش مىكشاند و در پايان ، وى را تشنهتر از قبل و نااميد و خسته رها مىكند . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
الأَمَلُ كَالسَّرابِ ، يَغَرُّ مَن رَآهُ ويُخلِفُ مَن رَجاهُ .(1)
آرزو مثل سراب است ؛ كسى را كه به آن نگاه كند ، مىفريبد و كسى را كه به آن اميد بندد ، نااميد مىسازد .
بديهى است چنين پديدهاى ، موجب تلخ كامى و آزردگى روحى مىگردد و در نتيجه رضايت از زندگى را به مخاطره مىاندازد . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
مَن أمَّلَ الرَّيَّ مِنَ السَّرابِ ، خابَ أمَلُهُ وماتَ بِعَطَشِهِ .(2)
هركس از سراب ، آرزوى سيراب شدن داشته باشد ، آرزويش نااميد مىشود و با تشنگى مىميرد .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
مَن سَعى في طَلَبِ السَّرابِ طالَ تَعَبُهُ وكَثُرَ عَطَشُهُ .(3)
هركه در پى سراب روان شود ، زحمت او طولانى گردد و تشنگىاش افزون شود .
و پر واضح است كه هر چه بر ميزان «آرزوها» افزوده شود، انسان به زحمات و سختىهاى بيشترى دچار مىگردد. چنانچه اميرمؤمنان عليهالسلام نيز به اين واقعيت نيز اشاره كردهاند:
مَن كَثُرَ مُناهُ كَثُرَ عَنائُهُ .(1)
هر كس آرزوهايش زياد شود، سختىهايش نيز زياد مىشود.
اين پديده ، بر حزن و اندوه انسان مىافزايد و در چنين وضعيتى ، ميزان رضايت از زندگى ، به شدّت كاهش مىيابد . انسان مىخواهد با گسترش دامنه آرزوهايش به زندگى بهترى دست يابد و درجه رضامندى خود را بالا برد ؛ اما غافل از اينكه اين كار ، نتيجهاى جز افزايش حزن و اندوه و نااميدى ندارد. امام على عليهالسلاممىفرمايد :
الأَمَلُ المُمَثَّلُ فِي اليَومِ غَدا أضَرَّكَ في وَجهَينِ : سَوَّفتَ بِهِ العَمَلَ وزِدتَ بِهِ فِي الهَمِّ وَالحُزنِ .(2)
آرزوى نمايانِ امروز، فردا از دو جهت به تو زيان مىرساند: به خاطر آن ، عمل [صالح] را به تأخير مىاندازى و به وسيله آن، بر انديشناكى و اندوه خود مىافزايى .
5 . كوچك سازى داشتهها
كسى كه صاحب آرزوهاى طولانى است ، همواره لذّت را در چيزى مىداند كه ندارد و به همين جهت ، از آنچه دارد بهرهمند نمىشود . چنين افرادى همواره از آنچه دارند ، نالان و
ناراضىاند و چيزهايى را آرزو مىكنند كه ندارند . مهم نيست كه چه دارند ، مهم آن است كه همواره آنچه را ندارند ، مايه خوشبختى مىدانند و وقتى به آنچه زمانى آرزويش را داشتند ، دست يافتند ، باز هم احساس بهرهمندى و خوشبختى نمىكنند و به آنچه در دور دستها وجود دارد ، مىانديشند .
براى احساس بهرهمندى ، داشتن فلان نعمت ، كافى نيست ؛ بايد انسان از وجود نعمت ، باخبر شود و از داشتن آن ، احساس بهرهمندى كند ، تا لذّت آن را بچشد . چه بسا نعمتهايى كه وجود دارند ، ولى كسى از وجود آنها خبر ندارد و يا از داشتن آنها لذّت نمىبرد . ناخشنودى بسيارى از كسانى كه از زندگى خود راضى نيستند ، نه به دليل ندارى
و محروميت ، بلكه به دليل ناچيز شمردن و اهميت ندادن به چيزهايى است كه دارند .
اگر روحيه فرد ، اين گونه باشد كه آنچه را دارد ناچيز مىشمارد و لذّت خود را در آن چيزى مىداند كه ندارد ، در اين صورت ، راه تحقّق رضايت از زندگى ، تأمين خواستهها و افزايش سطح زندگى نيست ؛ زيرا او به هر سطحى از زندگى كه برسد ، باز همين الگوى فكرى را دارد كه : «آنچه دارم ناچيز است و خوشبختى در چيزهاى بالاترى است كه ندارم» .
اين الگوى فكرى ، موجب پيدايش آرزوهاى دور و دراز مىگردد . به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
تَجَنَّبُوا المُنى فَإِنَّها تَذهَبُ بِبَهجَةِ نِعَمِ اللّهِ عِندَكُم وتُلزِمُ استِصغارَها لَدَيكُم وعَلى قِلَّةِ الشُّكرِ مِنكُم .(1)
از آرزوها(ى طولانى) بپرهيزيد زيرا نشاط آورى نعمتهاى الهى را كه داريد از ميان مىبرد و آنها را نزد شما كوچك مىسازد و شما را به كمسپاسى وامىدارد .
ناسپاسى يا كمسپاسى ، ويژگى كسانى است كه آرزوهاى طولانى دارند و از زندگى خود ناراضىاند ؛ زيرا آنان چيزى نمىبينند كه قابل سپاسگزارى باشد و آنچه را دارند ، بىاهميت مىدانند . آنان همواره احساس محروميت مىكنند و كسى براى اين احساس ، سپاسگزارى نمىكند . خلاصه اينكه ، صاحبان آرزوهاى دور و دراز ، همواره لذّت را در آينده و در آنچه ندارند مىبينند و از اينرو ، هيچ گاه به احساس خوشايندى از زندگى دست نمىيابند.
راه درمان
ريشه اين نابه هنجارى را بايد در «ضعف شناخت» جستجو كرد . آرزوهاى طولانى و زياد ، پديدهاى برخلاف واقعيتهاى زندگى است و آنچه خلاف واقعيتها باشد ، محال و دستنايافتنى است و اين ، ناشى از جهل و ضعف شناخت است . اين ، يك
1) . غرر الحكم ، ح7298 ؛ ر. ك: الكافى ، ج5، ص85 ، ح7 .
اصل است كه محال را آرزو كردن ، نشانه نادانى و جهالت است.امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
رَغبَتُكَ فِي المُستَحيلِ جَهلٌ .(1)
رغبت تو به آنچه محال است، جهالت است.
بنابراين ، اصلاح باورها و شناخت واقعيتها راه حل اين ناهنجارى است . بايد آرزوها را با واقعيتهاى زندگى ، هماهنگ ساخت . واقعيت زندگى ، اين است كه دنيا براى هركس ، چند روزى بيش نيست و انسان ، عمرى محدود دارد . كسى كه به اين واقعيت ، باور پيدا كند ، آرزوهايش كوتاه و واقعبينانه خواهد بود . امام على عليهالسلام مىفرمايد :
مَن أيقَنَ أنَّهُ يُفارِقُ الأَحبابَ ويَسكُنُ التُّرابَ ويُواجِهُ الحِسابَ ويَستَغني عَمّا خَلَّفَ ويَفتَقِرُ إلى ما قَدَّمَ ، كانَ حَرِيّا بِقَصرِ الأَمَلِ وطولِ العَمَلِ.(2)
كسى كه يقين داشته باشد ، از دوستان جدا مىشود و ساكن خاك مىگردد و با حساب ، رو به رو مىشود و از آنچه برجاى گذاشته ، بىنياز مىگردد و به آنچه از پيش فرستاده ، محتاج مىشود ، سزاوار است كه آرزوى خود را كوتاه و عمل خود را طولانى كند .
اگر انسان به پايانپذيرى عمر خود و به سرانجامى كه دارد بينديشد و به جايگاهى كه به سوى آن در حركت است فكر كند ، بدون ترديد ، از آرزوهاى ويرانگر ، بىزار مىگردد و فريب آنها را نخواهد خورد.(3)مهم اين است كه انسان در انديشه مرگ نيز
1) . غرر الحكم ، ح7218 ؛ عيون الحكم والواعظ، ص269 .
2) . كنز الفوائد ، كراجكى ، ج1 ، ص351 ؛ بحار الأنوار، ج73، ص167، ح31 ؛ ر.ك، شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد، ج20، ص268، ح107 .
3) . امام على عليهالسلام : «لو رأى العبد الاجل و مصيره ، لابغض الامل و غروره ؛ اگر بنده ، مرگ را و جايگاه آينده خود را بداند ، از آرزوها و فريب آنها بيزار مىشود» نهج البلاغة ، حكمت 334 ؛ «لو رأيتم الاجل و مسيره ، للهيتم عن الامل و غروره ؛ اگر مرگ و مسير خود را مىدانستيد ، از آرزوها و فريب آن ، دورى مىكرديد» (مشكاة الأنوار ، ص44 ؛ ر. ك: غررالحكم: ح7279)؛ «لو رأى العبد أجله و سرعته إليه لأبغض الأمل وترك طلب الدنيا ؛ اگر بنده ، مرگ خود را و شتاب آن را بداند ، از آرزوها بىزار گشته ، دنياخواهى را ترك مىكند» (الأمالى ، مفيد ، ص309 ، ح8 ؛ الأمالى ، طوسى : ص78) .
باشد.(1)كسى كه عمر خود را كوتاه و ناپايدار بداند ، از آرزوهاى طولانى ، دست خواهد كشيد.(2)بنابراين ، اين ، يك اصل اساسى است كه شناخت صحيح نسبت به زندگى ، عمر و مرگ ، موجب اصلاح آرزوهاى انسان مىگردد . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
لَو عُرِفَ الأَجَلُ ، قَصُرَ الأَمَلُ .(3)
اگر مرگ شناخته شود ، آرزو كوتاه مىگردد .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با اشاره به پايان پذيرى عمر و درك نكردن بسيارى از فرداها ، مىفرمايد كه توجّه به اين امر را موجب كوتاهى آرزوها و منطقى شدن آنها مىداند . حضرت مىفرمايد:
كَم مِن مُستَقبِلٍ يَوما لا يَستَكمِلُهُ ومُنتَظِرٍ غَدا لا يَبلُغُهُ . لَو نَظَرتُم إلَى الأَجَلِ ومَسيرِهِ لَأَبغَضتُمُ الأَمَلَ وغُرورَهُ .(4)
چه بسا كسانى كه به پيشواز روزى رفتند ، ولى آن را كامل نكردند و به انتظار فردايى بودند كه به آن نرسيدند! اگر شما به مرگ و مسير آن توجّه كنيد ، از آرزو و فريب آن بىزار مىگرديد .
و بر همين اساس ، امام سجاد عليهالسلام به فرزند مباركشان امام باقر عليهالسلام توصيه مىكنند و
مىفرمايند :
إيّاكَ وَالأَمَلَ الطَّويلَ ، فَكَم مِن مُؤَمِّلٍ أمَلاً لا يَبلُغُهُ وجامِعِ مالٍ لا يَأكُلُهُ .(5)
1) . امام على عليهالسلام : «من راقب أجله ، قصر أمله ؛ هركس مراقب اجل خود باشد ، آرزويش كوتاه مىشود» غرر الحكم ، ح3142 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص454 .
2) . امام على عليهالسلام : «من استقصر بقاءه و أجله ، قصر رجاؤه و أمله ؛ هركس باقى ماندن و زنده ماندنش را كوتاه بداند ، اميد و آرزوهايش كوتاه مىگردد» غرر الحكم ، ح3144 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص436 .
3) . الإرشاد ، مفيد ، ج1، ص300 .
4) . الفردوس ، ج3 ، ص304 ، ح4913 ؛ ر . ك: الأمالى ، طوسى، ص525 .
5) . كفاية الأثر ، ص240 ؛ بحار الأنوار، ج46، ص230، ح7 .
بپرهيز از آرزوهاى طولانى ؛ زيرا چه بسيارند آرزومندانى كه به آرزوى خود نرسيدند و مال اندوزانى كه آن را مصرف نكردند .
در چنين وضعيتى و با توجّه به اين واقعيتها، جاى شگفتى است كه كسى دچار آرزوهاى طولانى گردد.(1)براى ايمنى از آفت آرزوهاى طولانى و رسيدن به سلامت زندگى ، لازم است كه شناخت انسان از دنيا و عمرش مورد بازنگرى قرار گيرد و با واقعيتهاى زندگى هماهنگ شود .
1) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «عجبت لمؤمل دنيا والموت يطلبه ؛ درشگفتم از كسى كه آرزوى دنيا را دارد و حال آنكه مرگ ، در پى اوست!» الدعوات ، ص237 ، ح658 ؛ بحار الأنوار، ج82، ص172 .
مقايسه اجتماعى و نقش آن در تلخ و شيرين شدن زندگى
بشر به خاطر اجتماعى بودنش ، در جامعهاى زندگى مىكند كه همه افراد آن ، از يك سطح اجتماعى برابرى ، برخوردار نيستند . تفاوت سطح زندگىها يك «واقعيت اجتماعى» است . اين واقعيت ، پديده «مقايسه اجتماعى» را به وجود مىآورد . مقايسه اجتماعى يعنى : «سنجش موقعيت خود ، با وضعيت ديگران» . انسان ، مايل است خود را ارزيابى كند و موقعيت خود را در تفاوتهاى اجتماعى ، شناسايى نمايد . مقايسه اجتماعى ، ابزار اين ارزيابى است . دست كم يكى از راههايى كه ما در زندگى خود براى ارزيابى موقعيت خود به كار مىبريم ، مقايسه كردن خود با ديگران است . در اين مقايسه است كه انسان ، موقعيت اجتماعى و كاميابى زندگى خود را شناسايى مىكند . رهآورد اين مقايسه ، يا شادمانى و رضايت از زندگى ، همراه با اميد و پويايى است و يا ناخرسندى و نارضايتى از زندگى ، همراه با نااميدى و ناتوانى است.
انواع مقايسه
اينكه پيامد مقايسه اجتماعى ، رضايت از زندگى باشد يا نارضايتى از زندگى ، به نوع مقايسهاى كه انسان به كار مىبرد ، بستگى دارد . مقايسه اجتماعى ، انواعى دارد : مقايسه صعودى ، مقايسه نزولى و مقايسه هم سطح . به كسى كه ما خود را با او
مقايسه مىكنيم «هدف مقايسه» مىگويند . در يك مقايسه ، اگر هدف مقايسه ، در سطح بالاترى باشد ، مقايسه صعودى گفته مىشود و اگر در سطح پايينترى قرار گيرد ، مقايسه نزولى ناميده مىشود . مقايسه صعودى ، يعنى سنجش وضعيت خود با كسانى كه در موقعيت برترى قرار دارند و مقايسه نزولى ، يعنى سنجش وضعيت خود با كسانى كه در موقعيت پايينترى قرار دارند.
در اينكه بدانيم كدام يك از مقايسهها رضايت از زندگى را افزايش مىدهد و كدام مقايسه ، آن را مىكاهد ، بايد انواع موضوع يا زمينه مقايسه را نيز مورد توجّه قرار داد . زمينه مقايسه ، انواعى دارد ؛ گاهى مقايسه در «امور مادى» است و گاهى در «امور معنوى» و گاهى در «روابط اجتماعى»(1). آنچه به بحث ما مربوط مىشود مقايسه اجتماعى با موضوعيت امور مادى است كه بدان مىپردازيم .
اگر از مقايسه صعودى در امور مادى استفاده شود ، سطح رضايت از زندگى كاهش مىيابد كه مىتوان آن را «مقايسه كاهنده» ناميد . اگر از مقايسه نزولى استفاده شود ، سطح رضايت از زندگى افزايش مىيابد كه «مقايسه افزاينده» ناميده مىشود .
مهارت مقايسه كردن
روشن است كه مقايسه اجتماعى ، نقش حساسى در زندگى دارد و مىتواند به طور مستقيم ، بر سطح رضايت از زندگى تأثير بگذارد . در حقيقت ، شمشير دو لبهاى است كه هم مىتواند «آرامش» ببخشد و هم مىتواند «اضطراب» توليد كند ؛ هم مىتواند موجب «اميد» شود و هم موجب «نااميدى» ؛ هم مىتواند سبب «پويايى» شود و هم سبب «ايستايى» و سرانجام ، هم مىتواند موجب رضايت از زندگى گردد و هم موجب نارضايتى . بنابراين ، نمىتوان از كنار آن ساده گذشت . اين جا مسئله ديگرى رخ مىنمايد و آن ، «مهارت مقايسه كردن» است . سؤال اين است كه: ما بايد تابع
1) . در بحث «روابط اجتماعى» بدان خواهيم پرداخت . ر .ك : بخش دوم ، فصل سوم ص192 .
مقايسههايمان باشيم يا مقايسهها بايد تابع ما باشند؟ آيا بايد فرايند مقايسه كردن را آزاد و بدون برنامه گذاشت و تبعات آن را پذيرفت و يا بايد آن را تحت كنترل و مديريت درآورد و از پيامدهاى مثبت آن بهره برد؟
مقايسه كردن، خارج از اختيار ما نيست. ما مىتوانيم بر فرايند مقايسه كردن ، «تأثير گذار» باشيم و آن را «مديريت» كنيم. بنابراين ، با توجّه به حساسيت موضوع ، به
دست آوردن مهارت براى مقايسه اجتماعى ، يك ضرورت اجتنابناپذير است . بايد كاربرد هر مقايسه را به درستى شناخت و آن را در جاى خود به كار برد و از استفاده نابه جاى آن ، خوددارى كرد ، تا سطح رضايت از زندگى افزايش يابد و زندگى ، قرين موفقيت گردد و بشر از زندگى خود لذّت ببرد.
يك . مقايسه كاهنده
انسان به طور طبيعى در امور مادى از مقايسه صعودى استفاده كرده ، خود را با كسانى كه وضع مالى و مادى بهترى دارند مقايسه مىكند . نمونه اين مقايسه را درباره قارون مىتوان ديد . قارون از ثروت فراوانى برخوردار بود كه فقط كليد گنجهاى او را چند انسان نيرومند حمل مىكردند.(1)او زندگى اشرافى و خيرهكنندهاى داشت . مشاهده زندگى او ديگران را به مقايسه وامىداشت و آرزوى زندگى قارونى را در آنان به جوش مىآورد . قرآن كريم در بيان اين ماجرا مىفرمايد :
فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِى فِى زِينَتِهِى قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا يَ--لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَآ أُوتِىَ قَ-رُونُ إِنَّهُو لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ .(2)
(روزى قارون) با تمام زينت خود در برابر قومش ظاهر شد . آنها كه خواهان زندگى دنيا بودند گفتند : اى كاش همانند آنچه به قارون داده شده ، ما نيز داشتيم! به راستى كه او بهره عظيمى دارد .
طبق اين آيه شريفه ، كسانى از مقايسه صعودى استفاده مىكنند كه هدف آنان «دنياطلبى» است . پس ويژگى آنان «دنياخواهى» است (يريدون الحياة الدنيا). به همين جهت ، ارزيابىشان از دنيا نيز غير واقعى است؛ زيرا متاع دنيا اندك است؛(1)ولى اين گروه ، متاع دنيا را بسيار بزرگ مىبينند و به همين جهت ، آرزو مىكنند كه اى كاش از زندگى قارونى برخوردار مىبودند !
اما در طرف ديگر ، گروهى بودند كه هرچند قارون را ديدند ، ولى به مقايسه ، اقدام نكردند . خداوند از اين گروه ، تحت عنوان «الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ» ياد كرده ، در مقابل گروه اوّل كه از آنان با تعبير «الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا» ياد كرده است . پس ويژگى گروه دوم ، «خردمندى و فرزانگى» است. جالب اينجاست كه خداوند از افراد ، نامى نمىبرد و به طور سربسته هم نفرموده گروهى اين گونه بودند و گروهى آن گونه ؛ بلكه ويژگى هرگروه را (كه منشأ رفتارهاى آنان است) بيان كرده است . به هرحال ، واكنش گروه دوم ، گونه ديگرى بود . قرآن كريم مىفرمايد :
وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَ--لِحًا وَ لاَ يُلَقَّ-ل-هَآ إِلاَّ الصَّ-بِرُونَ .(2)
و آنان كه داراى دانش بودند گفتند : واى بر شما! ثواب الهى براى كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد بهتر است و جز صابران ، كسى به آن نمىرسد .
مقايسه صعودى ، پيامد طبيعى و تخلفناپذير تفاوت اجتماعى نيست . مىشود تفاوت عميق ، وجود داشته باشد ، اما مقايسه صعودى ، صورت نگيرد . مقايسه صعودى ، مشروط به تفاوت اجتماعى نيست؛ بلكه به ويژگىهاى افراد بستگى دارد . مقايسه صعودى ، زاييده «دنياخواهى» است؛ اما خردمندان و فرزانگان به چنين كارى دست نمىزنند؛ هرچند شاهد زندگى قارونى نيز باشند .
اين ، معجزه خردمندى است.(1)خردمندان مىدانند كه زندگى قارونى ، يك نعمت نيست . نعمت ، آن است كه پايدار و سودمند باشد . چيزى كه مايه معصيت است و زوالپذير ، نمىتواند نعمت باشد . از اين رو، گروه دوم ، خطاب به گروه اوّل گفتند: «پاداش الهى ، بهتر است» . گروه اوّل نيز وقتى عاقبت قارون را ديدند ، به اشتباه خود پى بردند . زمين ، دهان باز كرد و او را با همه دارايىاش بلعيد.(2)با مشاهده اين وضعيت ، كسانى كه تا ديروز آرزوى زندگى قارونى را داشتند ، گفتند :
وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْاْ مَكَانَهُو بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن
يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى وَ يَقْدِرُ لَوْلاَ أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَيْكَأَنَّهُو لاَ يُفْلِحُ الْكَ-فِرُونَ .(3)
و آنان كه ديروز آرزو مىكردند به جاى او باشند ، گفتند : واى بر ما! گويى خدا روزى را بر هر كس از بندگانش بخواهد گسترش مىدهد يا تنگ مىگيرد . اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را نيز به قعر زمين ، فرو مىبرد . اى واى! گويى كافران ، هرگز رستگار نمىشوند!
اين گونه نبود كه فقط گروه اوّل ، زندگى قارونى را مشاهده كرده باشد و گروه دوم ، آن را نديده باشد ؛ هردو گروه ديدند ؛ اما گروه اوّل ، مقايسه كرد و گروه دوم ، مقايسه ننمود . پس «مشاهده» ، منجر به مقايسه نمىشود . حلقه مفقود ، ميان مشاهده و مقايسه ، «چشم دوختن» است . هردو گروه ، در مشاهده يكساناند ؛ اما اگر اين مشاهده ، به چشم دوختن تبديل شود ، مقايسه را در پى خواهد داشت و چشم دوختن ، يعنى اهميت قائل شدن براى مورد مشاهده و مجذوب شدن .
چيزى كه مهم و عظيم ارزيابى شود ، نظرها را به خود جلب مىكند و چشمها را به
1) . فراتر از اين هم هست . آسيه ، همسر فرعون ، از يك زندگى اشرافى برخوردار بود ، ولى از آن دست كشيد و گفت : «رَبِّ ابْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ ...» سوره تحريم ، آيه 11 .
2) . «فَخَسَفْنَا بِهِى وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُو مِن فِئَةٍ يَنصُرُونَهُو مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُنتَصِرِينَ » سوره قصص ، آيه 81 .
3) . سوره قصص ، آيه 82 .
خود خيره مىنمايد . گروه اوّل ، زندگى قارونى را با عظمت مىدانست (إِنَّهُو لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ ) لذا به آن چشم دوخت ؛ اما گروه دوم كه چنين اهميتى را در آن زندگى نمىديد ، برايش شگفتانگيز نيز نبود ؛ به همين دليل ، به آن ، چشم نيز ندوخت . به همين جهت ، خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد :
وَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَ لُهُمْ وَأَوْلَ-دُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ أَن يُعَذِّبَهُم بِهَا فِى الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَ-فِرُونَ .(1)
اموال و فرزندان آنها تو را به شگفت نيندازد . همانا خداوند اراده كرده كه به وسيله آنها ، آنان را در دنيا عذاب كند و جان دهند در حالى كه كافرند .
اين آيه ، روى «شگفت زدگى» دست گذاشته است و مىخواهد كه مردم در مواجهه با زندگىهاى قارونى ، شگفتزده نشوند و براى اين كار ، ماهيت ثروتمندى آنان (كه وسيله عذاب آنها بود) را بيان نموده است . كسى كه بداند ماهيت مالهاى قارونى چيست ، از ديدن آنها شگفتزده نمىشود و آن گاه كه در شگفت نشد ، چشم نمىدوزد و چون چشم ندوخت ، به مقايسه صعودى نيز اقدام نمىكند . چشم ندوختن، كليد مقايسه صعودى نكردن است . از اينرو ، خداوند متعال خواسته است كه به زندگىهاى قارونى ، چشم ندوزيم :
وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِى أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقَى .(2)
و به آنچه گروههايى از آنان را از آن برخوردار كرديم ، چشم مدوز ؛ كه شكوفههاى زندگى دنيا هستند و روزى پروردگارت بهتر و پايدارتر است .
در اين آيه شريفه ، از اين قبيل اموال به عنوان «شكوفه» ياد شده است كه عمرى كوتاه و ناچيز دارد . در مقابل ، «رزق» خداوند ياد شده كه دو ويژگى دارد : «خير بودن» و «پايدار بودن» . اگر چنين است ، نعمتهاى دنيايى قارونها چيز ارزشمندى نيست
كه چشمها را به خود خيره كند و آن گاه كه چشمها خيره نشدند ، مقايسه صعودى نيز رخ نمىدهد ؛ چون در واقع ، رتبه بالاترى وجود ندارد تا آرزوى آن برده شود و اين گونه مىتوان به زندگى آرام و رضايتبخشى فكر كرد .
كاركرد روانى مقايسه صعودى
سؤال اين است كه مقايسه صعودى چه تأثير روانىاى دارد كه به نارضايتى منجر مىشود؟ مقايسه وضع خود با وضع كسانى كه در موقعيت برترى قرار دارند، سبب مىشود كه انسان آنچه را دارد، كوچك و ناچيز بشمارد. برترى ديگران ، مانع ديدن داشتههاى خود مىشود ، همانند خورشيد كه در روز ، مانع ديده شدن ماه و ستارگان مىشود و اين به معناى نبودن آنها نيست . ماه و ستارگان وجود دارند؛ اما نور خيره كننده خورشيد ، مانع ديده شدن نور ضعيفتر آنها مىگردد .
هركس ، داشتههايى دارد كه اگر به آنها توجّه كند ، زندگى برايش رضايتبخش خواهد بود . در زندگى ، چيزهاى فراوانى وجود دارند كه مىشود به خاطر آنها زندگى بانشاط و شادى داشت . مقايسه صعودى سبب مىشود كه انسان آنچه را در خود دارد ، نبيند و پيوسته حسرت زندگى ديگران را بخورد . در مقايسه صعودى ، انسان بر لب پنجره زندگىاش مىايستد؛ اما پشت به زندگى خود و رو به بيرون . آيا او آنچه را به آن پشت كرده ، خواهد ديد؟ بنابراين ، «ناچيز شمارى نعمتها» پديدهاى است كه از مقايسه صعودى ناشى مىشود . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
إيّاكُم أن تَمُدّوا أطرافَكُم إلى ما في أيدي أبناءِ الدُّنيا ، فَمَن مَدَّ طَرفَهُ إلى ذلِكَ طالَ حُزنُهُ ولَم يُشفَ غَيظُهُ واستَصغَرَ نِعمَةَ اللّهِ عِندَهُ فَيَقِلُّ شُكرُهُ
للّهِِ .(1)
بپرهيزيد از اينكه به آنچه در دست فرزندان دنياست ، چشم بدوزيد ؛ كه هركس به آن چشم بدوزد ؛ حزن او طولانى مىگردد و خشم او آرام نمىگيرد و نعمت الهى را كه نزد اوست ، كوچك مىشمرد و در نتيجه، سپاسگزارى او كاهش مىيابد.
1) . بحار الأنوار ، ج75 ، ص368 .
زندگى در اين دنيا براى هيچ كس كامل نيست . بدون شك ، زندگى «داشتهها» و «نداشتهها»ى فراوانى دارد . اگر انسان به داشتههاى خود توجّه كند و از آنها لذّت ببرد ، راحتتر مىتواند نداشتهها را تحمّل كند . اما اگر كسى داشتههاى خود را نبيند ،
زندگى را يكسره محروميت مىداند و در آن ، هيچ نقطه اميدى نمىيابد و همه زندگى ، يكپارچه براى او سختى و تلخى است و واقعا چنين زندگىاى را نمىتوان تحمّل كرد . لذا بردبارى نيز از ميان مىرود و فرد ، توان تحمّل سختىها را نخواهد داشت و اين گونه است كه مقايسه صعودى ، زندگى را به پرتگاه نارضايتى سوق مىدهد.
از سوى ديگر ، مقايسه صعودى ، سبب «بزرگنمايى» داشتههاى ديگران مىشود. كسى كه قد متوسّط دارد، در كنار كسى كه كوتاه قد است، بلند قد ارزيابى مىشود. مقايسه صعودى در مال و ثروت نيز موجب مىشود كه زندگى فرد، بيش از آنچه هست ارزيابى گردد (همانگونه كه آن گروه، زندگى قارون را يك بهرهمندى عظيم ، ارزيابى كردند).
آن كوچكشمارى و اين بزرگنمايى، با همديگر ، وضعيت بسيار سخت و آزاردهندهاى را به وجود مىآورند كه منجر به ناخرسندى و نارضايتى از زندگى مىگردد.
پيامدهاى مقايسه صعودى
مقايسه صعودى ، پيامدهايى دارد كه به طور مستقيم ، بر سطح رضايت از زندگى تأثير مىگذارد . اين پيامدها عبارتاند از:
1 . اندوه
يكى از اين پيامدها «حزن و اندوه» است . مقايسه صعودى ، شادى را از دلها مىربايد و لبخند را از لبها مىزدايد . از اينرو خداوند مىفرمايد :
وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِى أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ.(1)
1) . سوره حجر ، آيه 88 .
و به آنچه گروههايى از آنان را از آن برخوردار كرديم چشم مدوز و به خاطر آنچه دارند ، غمگين مباش .
حزن و اندوه ، رهآورد چشم دوختن و مقايسه كردن است . مقايسه صعودى ، كاستىها را نشان مىدهد و به دنبال آن ، موجب احساس محروميت مىشود و اين احساس نيز حزن و اندوه را به دنبال دارد .
2 . افسردگى
حزن و اندوه حتّى ممكن است تشديد شده ، به «افسردگى» منجر شود . هر حزنى را افسردگى نمىگويند ؛ اندوهى كه بىدليل ، شديد و طولانى باشد ، افسردگى را به همراه دارد . درباره بىدليل بودن اندوه حاصل از مقايسه صعودى صحبت كرديم و گفتيم كه آنچه قارونها دارند ، نعمت نيست ، بلكه وسيله عذاب آنهاست و لذا مايه برترى نيست ، تا انسان به خاطر نداشتن آن ، احساس محروميت كند . با اين حال، عدهاى به زندگىهاى قارونى ، چشم مىدوزند و دچار غم و اندوه مىگردند .
حزن كوتاه مدت نيز نشانه افسردگى نيست ، حتّى اگر شديد باشد . مثلاً هنگام از دست دادن عزيزى ، ممكن است بازمانده او به شدّت غمين و نالان شود ؛ اما كوتاه مدت باشد . اين ، افسردگى ناميده نمىشود . همچنين حزن معمولى و اندك نيز افسردگى نيست ؛ حتّى اگر طولانى باشد . حزنى انسان را افسرده مىكند كه شديد باشد و مجموعه اين عوامل ، موجب اختلال در زندگى شده ، نااميدى و ناتوانى را در پى داشته باشد . مقايسه صعودى ، يكى از عواملى است كه موجب طولانى شدن و شديد شدن اندوه مىگردد . امام باقر عليهالسلاممىفرمايد :
مَن أتبَعَ بَصَرَهُ ما في أيدِى النّاسِ ، طالَ هَمُّهُ ولَم يُشفَ غَيظُهُ.(1)
هركس به آنچه در دست ديگران است ، چشم بدوزد ، اندوه او طولانى گردد و خشم او آرام نگيرد .
1) . تفسير القمى، ج2، ص66 ؛ الزهد ، ابن مبارك ، ص47 .
در اين حديث ، به «طولانى شدن» حزن اشاره شده است . در حديث ديگرى ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به «شدت» حزن پرداخته ، مىفرمايد :
مَن رَمى بِنَظَرِهِ إلى ما في يَدِ غَيرِهِ ، كَثُرَ هَمُّهُ ولَم يُشفَ غَيظُهُ .(1)
كسى كه به آنچه در دست ديگران است ، چشم بيندازد ، اندوهش فراوان شود و خشم او آرام نگيرد .
بنابراين ، مقايسه صعودى ، منجر به حزن و اندوه مىشود و اين حزن ، ممكن است شديد و طولانى باشد . در چنين صورتى نمىتوان انتظار داشت كه انسان از زندگى خود راضى باشد و از آن لذّت ببرد .
3 . حسرت
پيامد ديگر مقايسه صعودى ، «حسرت» است . كسى كه مقايسه صعودى كرده باشد ، فهرست بلندى از نداشتهها را براى خود تهيه مىكند و به خاطر آنچه ندارد ، پيوسته افسوس مىخورد و كسى كه پيوسته چنين باشد ، همانند كسى است كه مىخواهد جان دهد . روزى جبرئيل بر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد و گفت : اى پيامبر خدا ، خداوند متعال بر تو سلام مىفرستد و مىگويد : بخوان :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِيمِ . «وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِى أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ» ...(2)
به نام خداوند بخشايشگر مهربان . و چشمان خود را مدوز به آنچه گروههايى از آنان را از آن بهرهمند ساختيم .
پس از نزول اين آيه شريف ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به كسى گفتند اين پيام را به گوش مردم برساند كه :
مَن لَم يَتَأَدَّب بِأَدَبِ اللّهِ تَقَطَّعَت نَفسُهُ عَلَى الدُّنيا حَسَراتٍ .(3)
هر كس با ادب الهى تربيت نشود ، از حسرت بر دنيا نفَسَش به شماره مىافتد .
زندگى در حال جان كندن ، چه مزهاى دارد؟ آيا كسى كه در چنين وضعيتى قرار دارد ، مىتواند احساس رضايت كند؟ اين احساس نارضايتى از كجا ناشى مىشود؟ مقايسه صعودى ، آن قدر زندگى را بر انسان سخت مىكند كه گويى انسان در حال جان كندن است و در اين شرايط نمىتوان زندگى آرام و لذّتبخشى را انتظار داشت.
4 . حسادت
پيامد ديگر مقايسه صعودى ، «حسادت» است . شايد كمى عجيب به نظر آيد ، ولى با آگاهى از فرايند حسادت خواهيد ديد كه ريشه برخى حسادتها ، مقايسه صعودى است . حسادت در جايى شكل مىگيرد كه برترى و فضيلتى در طرف مقابل باشد و اين يعنى مقايسه صعودى . اين را مىتوان در آيات قرآن نيز مشاهده كرد :
وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِى بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ ... وَسْ-ٔلُواْ اللَّهَ مِن فَضْلِهِى.(1)
و آرزو نكنيد آنچه را كه به وسيله آن خداوند برخى را بر برخى ديگر برترى داده است ... و از فضل خداوند درخواست كنيد .
در اين آيه شريفه ، صحبت از برترى برخى بر برخى ديگر است و معلوم مىشود عدهاى تمنّاى سلب نعمت از دارندگان و ملحق شدن آن را به خود داشتهاند كه خداوند ، آنان را از اين كار نهى كرده و فرموده به جاى اين كار ، از فضل خدا بخواهيد تا به شما هم داده شود . در آيه ديگرى نيز چنين آمده است:
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَ-ل-هُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِى.(2)
يا اينكه بر آنچه خداوند از فضل خود به مردم داده است ، حسادت مىورزند .
در اين آيه ، به خوبى روشن است كه حسادت ، در هنگام برترىِ يك نفر بر ديگرى
به وجود مىآيد و اين برترى ، هنگامى روشن مىشود كه مقايسهاى صورت گرفته باشد. فرايند شكلگيرى برخى از انواع حسادت ، به اين شكل است كه انسان ، برترى ديگران را مىبيند (مشاهده برترى) و به مقايسه وضع خود با او مىپردازد (مقايسه) . سپس به ارزيابى وضعيت خود مىپردازد (ارزيابى) . در اين ارزيابى ، فهرست كاستىهاى خود و دارايىهاى هدف مورد مقايسه به دست مىآيد كه نتيجه آن فرد در خود احساس كمبود مىكند (احساسِ محروميت) . در اين مرحله اگر فرد آرزو كند كه نعمت طرف مقايسه نابود شود ، فرد تمنّاى زوال نعمت فرد مورد مقايسه را مىكند و پديده حسادت شكل مىگيرد (تمنّاى زوال نعمت) . اين تمنّا ركن اساسى حسادت است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
الحاسِدُ الَّذي يَتَمَنّى زَوالَ النِّعمَةِ عَن صاحِبِها وإن لَم يَرُدَّها لِنَفسِهِ .(1)
حسود ، كسى است كه آرزو مىكند نعمت از صاحبش دور شود ، هرچند آن را براى خود نخواهد .
تمنّاى زوال نعمت ، ممكن است گاهى با بهرهمند شدن خود او از آن نعمت همراه باشد و گاهى ممكن است فقط آرزوى زوال نعمت از ديگرى را داشته باشد ، نه بهرهمند شدن خودش ، كه البته اين قسم دوم ، پستتر و زشتتر از حالت اوّل است.(2)
به هرحال ، همان گونه كه مشاهده كرديد ، پديده حسادت ، معلول يك مقايسه صعودى است . در حديثى كه از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است ، به خوبى رابطه ميان مقايسه صعودى و حسادت به چشم مىخورد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد كه خداوند
متعال به موسى بن عمران فرمود:
يَابنَ عِمرانَ لا تَحسُدَنَّ النّاسَ عَلى ما آتَيتُهُم مِن فَضلي ولا تَمُدَّنَ عَينَيكَ إلى ذلِكَ ولا تُتبِعهُ نَفسَكَ فَإِنَّ الحاسِدَ ساخِطٌ لِنِعَمي صادٌّ لِقَسمِيَ الَّذي قَسَمتُ بَينَ عِبادي .(3)
اى پسر عمران! نسبت به آنچه از فضلم به مردم دادهام ، حسادت نورز و
چشمهايت را به آن مدوز و نفْست را در پى آن ، روان مساز كه شخص حسود ، دشمن نعمت من و سدكننده روزىاى است كه من ميان بندگانم تقسيم كردهام.
انسان ، چشم به برترى ديگران مىدوزد و روح و روانش به دنبال آن كشيده مىشود و سپس نسبت به برترى فرد ، حسادت مىورزد ؛ غافل از اينكه برترى فرد ، روزى خداوند است كه نصيب او شده است و حسادت نسبت به آن ، از سويى به معناى دشمنى با نعمت خدادادى است و از سوى ديگر ، تلاش براى سد كردن راه ، نعمتى است كه خداوند ، روزى فرد قرار داده است .
در نقل ديگرى نيز آمده است كه خداوند به حضرت موسى فرموده است: اى موسى نسبت به كسى كه بالاتر از تو است حسادت نورز.(1)
به هر حال ، يكى از پيامدهاى مقايسه صعودى ، حسادت ورزيدن است و حسادت ، آثار زيانبارى دارد كه زندگى را تلخ و به جهنّم تبديل مىكند . شخص حسود ، پيش از هركسى به خود آسيب مىزند.(2)شادى ديگران باعث خشم و ناراحتى وى مىشود(3)و لذا همواره دچار غم و اندوه است ؛ از يك سو اندوه مشكلات خود را دارد و از سوى ديگر ، راحتى و آسايش ديگران ، او را غمگين مىسازد.(4)هيچ چيز جز مرگ يا نابودى نعمت ديگرى ، او را آرام
1) . الكافى ، ج8 ، ص45 ؛ أعلام الدين، ص220 .
2) . ر . ك : مصباح الشريعة ، ص33 . امام على عليهالسلام : «للّه در الحاسد ما أعدله بدأ بصاحبه فقتله ؛ آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! از صاحب خود آغاز كرده و او را مىكشد» إرشاد القلوب ، ج1 ، ص129 ؛ شرح نهج البلاغة ، ابن أبى الحديد، ج1، ص316 .
3) . امام على عليهالسلام : «يكفيك من الحاسد انه يغتم وقت سرورك ؛ از حسود براى تو همين بس كه هنگام شادى تو اندوهگين مىشود» كنز الفوائد ، كراجكى ، ج1 ، ص137 ؛ «يشفيك من حاسدك انه يغتاظ وقت سرورك ؛ آنچه تو را آرام مىسازد اين است كه حسود ، هنگام شادى تو خشمگين مىشود» (غرر الحكم ، ح6845) «الحاسد يفرح بالشرور و يغتم بالسرور ؛ حسود ، هنگام سختىها خوشحال مىشود و هنگام سرور ، غمگين مىگردد» (غرر الحكم ، ح6838) .
4) . امام على عليهالسلام : «انما يحزن الحسدة أبدا لانهم لا يحزنون لما ينزل بهم من الشر فقط ، بل و لما ينال الناس من الخير ؛ همانا حسودان ، همواره محزوناند ؛ زيرا آنان فقط از گرفتارىهاى خود محزون نمىشوند ، بلكه از راحتى ديگران نيز محزون مىگردند» شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد ، ج20 ، ص 332 .
نمىسازد.(1)شادى او اندك و كوتاه است و اندوه وى ، زياد و طولانى.(2)زيان حسادت چنان شديد است كه بر جسم نيز تأثير مىگذارد و آن را بيمار مىسازد.(3)در حقيقت، حسادت ، مركب رنج و عذاب است(4)و به همين جهت ، شخص حسود ، راحتى و آسايش ندارد(5)و از زندگى خود لذّت نمىبرد.(6)حسادت ، زندگى را تلخ مىكند؛(7)لذا
1) . امام على عليهالسلام : «الحاسد لا يشفيه إلاّ زوال النعمة ؛ جز نابودى نعمت ، چيز ديگرى حسود را آرام نمىكند» غرر الحكم ، ح6837 ؛ «لا يرضى الحسود عمن يحسده إلاّ بالموت او بزوال النعمة ؛ شخص حسود از كسى كه به او حسد ورزيده ، جز با مرگ يا زوال نعمت ، راضى نمىشود» (غرر الحكم ، ح6844) ؛ «لا يرضى عنك الحاسد حتّى يموت أحدكما ؛ حسود از تو راضى نمىشود تا اينكه يكى از شما دو نفر بميرد» (شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد ، ج20 ، ص281) .
2) . امام على عليهالسلام : «الحسود مغموم ؛ حسود غمگين است» غرر الحكم ، ح6789 ؛ «من كثر حسده طال كمده ؛ هركس حسادتش زياد شود ، اندوهش طولانى گردد» ؛ (غرر الحكم ، ح6825) «لا يوجد الحسود مسرورا ؛ حسود خوشحال ديده نمىشود» (غرر الحكم ، ح6852) ؛ «الحسود والحقود لا تدوم لهما مسرة ؛ خوشحالى شخص حسود و كينهاى ، تداوم ندارد» (غرر الحكم ، ح6851) .
3) . امام على عليهالسلام : «الحسد يذيب الجسد ؛ حسادت ، بدن را آب مىكند» غرر الحكم ، ح6832 ؛ «العجب من غفلة الحساد عن سلامة الاجساد ؛ شگفتا از غفلت حسودان از سلامتى بدنهايشان» (نهج البلاغة ، حكمت 225) .
4) . امام على عليهالسلام : «الحسد مطية التعب ؛ حسادت ، مركب رنج است» مطالب السؤول ، ص57 ؛ بحار الأنوار، ج78، ص13 .
5) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «اقل الناس راحة الحسود ؛ كم آسايشترين مردم ، شخص حسود است» روضة الواعظين ، ج2، ص424؛ امام على عليهالسلام : «ما أقل راحة الحسود ؛ چه اندك است آسايش حسود» (غرر الحكم ، ح6829) ؛ «لا راحة لحسود ؛ براى حسود ، هيچ آسايشى وجود ندارد» (غررالحكم ، ح6830)؛ امام صادق عليهالسلام : «لا يطمعن .. . الحسود في راحة القلب ؛ شخص حسود نبايد اميد به آسايش روحى داشته باشد» (الخصال ، ج2 ، ص434) .
6) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «أقل الناس لذة الحسود ؛ كم لذّتترين مردم ، شخص حسود است» (معانى الأخبار ، ص195 ؛ كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص394، ح5840 ؛ كنز الفوائد ، كراجكى ، ج1 ، ص 300) . امام صادق عليهالسلام : «لا لحسود لذة ؛ براى حسود ، هيچ لذتى نيست» (الخصال ، ج1 ، ص271 ؛ تحف العقول ، ص450) . امام على عليهالسلام : «ثلاث لا يهنأ لصاحبهن عيش : الحقد والحسد و سوء الخلق ؛ سه چيز است كه دارنده آنها زندگى لذّتبخشى ندارد : كينه ، حسادت و بدخلقى» (غرر الحكم ، ح6779) .
7) . امام على عليهالسلام : «الحسد ينكد العيش» غرر الحكم ، ح6826 ؛ «لا عيش أنكد من عيش الحسود والحقود ؛ هيچ زندگىاى دردناكتر از زندگى حسود و كينهاى نيست» غرر الحكم ، ح6828 .
شخص حسود ، بدترين زندگىها را دارد.(1)
ما همه خوشبختى را در دنيا و برخوردارى از مال و جمال و جاه مىدانيم و به خاطر آن ، اين همه رنج و عذاب را به وجود مىآوريم . در حقيقت ، براى تحقّق خوشبختى ، خوشبختى را قربانى مىكنيم و چون به آن نمىرسيم ، خوشبختىهاى بيشترى را قربانى مىكنيم . آنچه باقى مىماند ، چه خواهد بود؟ و تا كجا مىخواهيم اين راه را ادامه دهيم؟ انسان در جستجوى نعمت بيشتر است . اشتباه شخص حسود ، اين است كه بهرهمندى خود را در محروميت ديگرى معنا مىكند . امام على عليهالسلام مىفرمايد :
الحاسِدُ يَرى زَوالَ نِعمَتِكَ ، نِعمَةً عَلَيهِ .(2)
حسود چنين مىپندارد كه زوال نعمت تو ، نعمتى براى اوست.
غافل از آنكه نعمت به دست خداوند است و انسان بايد براى بهرهمند شدن ، رو به خدا آورد و از او درخواست كند . كدام يك بهتر است : آرزوى نابودى نعمت ديگران را داشتن (كه اين همه ، آثار زيانبخش دارد و تأثيرى هم بر طرف مقابل نمىگذارد)؟ يا رو به خدا آوردن و دست به دعا برداشتن و از خداوند (كه مالك آفرينش و خزانههاى آن است) ، درخواست كردن؟ امام سجاد عليهالسلام راه دوم را برمىگزيند . در دعاى بيست و دوم صحيفه سجاديه مىخوانيم:
اللّهُمَّ . . . ارزُقني سَلامَةَ الصَّدرِ مِنَ الحَسَدِ حَتّى لا أحسُدَ أحَدا مِن خَلقِكَ عَلى شَيءٍ مِن فَضلِكَ وحَتّى لا أرى نِعمَةً مِن نِعَمِكَ عَلى أحَدٍ مِن خَلقِكَ في دينٍ أو
دُنيا أو عافِيَةٍ أو تَقوىً أو سَعَةٍ أو رَخاءٍ . . . إلاّ رَجَوتُ لِنَفسي أفضَلَ ذلِكَ بِكَ ومِنكَ .
خداوندا ... سينهاى سالم از حسادت ، روزى من گردان تا نسبت به هيچ يك از مخلوقات تو ، به خاطر هيچ برترىاى كه تو به آنان دادهاى ، حسادت نورزم و
تا اينكه هيچ نعمت دينى يا دنيايى يا سلامتى يا تقوا يا گشودگى يا راحتى ... را كه به هر يك از بندگانت دادهاى نبينم ، مگر آنكه بهتر از آن را براى خودم به وسيله تو از تو آرزو كنم.
5 - 6 . ناسپاسى و بىتابى
دو پيامد ديگر مقايسه صعودى ، «ناسپاسى» و «بىتابى» است . ناسپاسى مربوط به نعمتهاست و بىتابى ، مربوط به سختىها. انسان موفّق ، كسى است كه از سويى از آنچه دارد ، آگاه بوده ، نسبت به آن ، شاكر باشد و از سوى ديگر ، نسبت به سختىها بردبار بوده ، از بىتابى كردن بپرهيزد . كسى كه شاكر نيست از آنچه دارد بىخبر است و يا آنچه را دارد نعمت نمىداند و لذا از آن ، لذّت نمىبرد و كسى هم كه بردبار نيست ، سختىها را تحمّل نمىكند و بىتاب مىگردد و همين امر ، مشكل او را افزايش مىدهد و در مجموع ، فقدان سپاسگزارى و بردبارى ، موجب نارضايتى از زندگى مىگردد .
ناسپاسى و بىتابى نيز ريشه در مقايسه صعودى دارند . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
مَن نَظَرَ . . . في دُنياهُ إلى مَن هُوَ فَوقَهُ فَأَسِفَ عَلى ما فاتَهُ ، لَم يَكتُبهُ اللّهُ شاكِرا و لا صابِرا .(1)
كسى كه ... در دنياى خود به كسى كه بالاتر از اوست نگاه كند و نسبت به آنچه ندارد افسوس خورد ، خداوند ، نه او را شاكر مىنويسد و نه بردبار.
سرّ مطلب ، همان است كه در بحث پيش بيان كرديم. مقايسه صعودى ، موجب كوچك شمارى داشتههاى خود و بزرگنمايى داشتههاى ديگران مىگردد. اين امر ، از يك سو سختى زندگى را افزايش ، و بردبارى را كاهش مىدهد و از سوى ديگر ، منجر به ناسپاسى مىگردد ؛ چون فرد در زندگى خود چيزى نمىبيند كه قابل سپاسگزارى باشد.
1) . كنز العمّال ، ج3 ، ص255 ، ح6423 ؛ ر. ك: معدن الجواهر، ص26 ؛ مستدرك الوسائل، ج12، ص172، ح13807 .
7 - 8 . نااميدى و ناتوانى
اندوه ، حسرت ، حسادت ، ناسپاسى و بىتابى در سختىها، پيامدهايى بودند كه براى مقايسه صعودى برشمرديم . وقتى كسى اندوهگين شود ، داشتههاى خود را نبيند ، حسرت زندگى ديگران را بخورد و بىتاب و ناشكيبا باشد ، دو پيامد ديگر هم به آنها اضافه مىشود . اين دو ، عبارتاند از : «نااميدى» و «ناتوانى» . شدت گرفتن مسئله ، سبب مىشود كه فرد از يك سو اميد خود به زندگى را از دست بدهد و از سوى ديگر ، ناتوان و درمانده گردد . مجموعه اين پيامدها موجب افسردگى مىگردد . بنابراين ، يكى از زمينههاى افسردگى را بايد در پديده مقايسه اجتماعى جستجو كرد .
9 . محروميت از چشيدن حلاوت ايمان
پيامد مهم ديگر مقايسه صعودى ، «محروميت از چشيدن شيرينى ايمان» است. مقايسه صعودى ، رابطه انسان با خدا را نيز بر هم مىزند. انسان را ناراضى، شاكى و طلبكار مىسازد و موجب سوء ظن به خداوند مىگردد. اين امور نمىگذارند شيرينى رابطه با خدا چشيده شود. ممكن است رابطه قطع نشود ، ولى رابطه شيرين و دلچسبى نباشد ؛ بلكه همراه با ترديد و ناخرسندى و بدگمانى باشد. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين باره مىفرمايد:
لا يَجِدُ الرَّجُلُ حَلاوَةَ الإِيمانِ حَتّى لايُبالِيَ مَن أكَلَ الدُّنيا .(1)
انسان ، شيرينى ايمان را نمىچشد تا اينكه اهميت ندهد دنيا به كام كيست.
نگاه خود را از زندگى ديگران برداريد و اهميت ندهيد كه دنيا دست كيست و ديگران چه دارند، تا بتوانيد از شيرينى ايمان و رابطه با خداوند متعال ، بهرهمند شويد. محروميت از چشيدن حلاوت ايمان ، پيامد نگاه كردن به زندگى انسانهاى مرفّه است.
1) . الكافى، ج2، ص128.
شيوه اصلاح
براى اصلاح يك پديده بايد همه جنبههاى آن را مورد توجّه قرار داد . هر پديدهاى سه جنبه دارد كه عبارتاند از : جنبه شناختى ، هيجانى و رفتارى . وقتى بناست كسى كارى را انجام دهد ، نسبت به آن، تصوّرى دارد كه اين كار چيست و چرا بايد انجام گيرد (جنبه شناختى) و احساسى خوب يا بد نسبت به آن دارد (جنبه هيجانى) و آن را انجام مىدهد (جنبه رفتارى) . مثلاً شخص دنياطلبى كه هم حريص است و هم بخيل ، كار او يك پشتوانه فكرى و استدلالى دارد و نسبت به آن ، احساس خوبى دارد و رفتارهاى مناسب آن را انجام مىدهد . يا شخص متكبّر كه خود را برتر از ديگران مىداند ، و از آن لذّت مىبرد و رفتارهاى متكبّرانه از وى سر مىزند .
پديده مقايسه اجتماعى نيز همين گونه است . اين كار ، يك پشتوانه شناختى دارد كه در فكر و انديشه انسان است ؛ هنگام مواجهه با زندگىهاى برتر ، هيجانى بروز مىكند كه مربوط به احساسات و عواطف مىشود ؛ و سرانجام ، رفتارى از فرد سر مىزند و كارى است كه انجام مىشود.
براى اصلاح اين پديده بايد هر سه جنبه را مورد توجّه قرار داد . جنبههاى سه گانه مقايسه صعودى بايد مديريت شوند و در مسير صحيح قرار گيرند . روشهاى سه گانه اصلاح مقايسه صعودى عبارتاند از : مديريت انديشه ، مديريت هيجان و مديريت رفتار.
علّت عمده مقايسه صعودى ، يله و رها بودن اين جنبههاى سه گانه است . كسانى دچار مقايسه صعودى مىشوند كه تسلّطى بر خود ندارند و جنبههاى مختلف آنها تحت يك برنامه صحيح و منطقى ، مديريت نمىشود . براى اصلاح اين امر بايد بر خود و جنبههاى سه گانه آن ، مسلط شد و آنها را تحت مديريت عقلانى قرار داد.(1)
1) . اين ، همان موضوعى است كه در ادبيات دين ، تحت عنوان «تسلّط هوا بر نفس» يا «تسلّط عقل بر نفس» بحث مىشود . نفس يا «خود» انسان ميان دو نيروى هوا و عقل قرار دارد و هر كدام پيروز شوند ، مديريت نفس را بر عهده مىگيرند . اگر هوا پيروز شود ، تمام جنبههاى انسان ، تحت مديريت او قرار مىگيرد ، انسان بر اساس هوا مىانديشد و بر اساس هوا احساس مىكند و بر اساس هوا رفتار مىكند ؛ اما اگر عقل پيروز شود ، انديشه خردمندانه پيدا مىكند ، عاطفه خردمندانه مىيابد و رفتار خردمندانه بروز مىيابد .
مديريت عقلانى يعنى : «مديريتى منطبق با واقعيتهاى هستى و قوانين آفرينش». براى اصلاح وضعيت بايد انديشه ، رفتار و هيجان را با معيارها و موازين عقل تنظيم كرد . اگر انديشه انسان بر اساس واقعيتهاى آفرينش تنظيم شود و عواطف و رفتارهاى او نيز در همين راستا بروز كند ، مقايسه صعودى رخت برمىبندد و پيامدهاى سوء آن زدوده مىشود و انسان به يك زندگى توأم با آسايش روانى، شادمانى و رضامندى دست مىيابد.
الف - مديريت انديشه
نگاه و نگرش انسان ، نقش تعيين كنندهاى بر ديگر جنبههاى رفتارى وى دارد . هيجانها و رفتارهاى انسان ، تحت تأثير نوع شناخت و نگرش او قرار دارند . ما آن گونه كه مىانديشيم ، واكنش نشان مىدهيم . واكنشهاى هيجانى و رفتارى ما تابع نگرش ماست . بنابراين ، مديريت انديشه ، ضرورتى اجتنابناپذير است و تغيير شناخت ، عمدهترين و اساسىترين عامل اصلاح است.
در بحثهاى پيشين ، دو نوع ارزيابى را در واكنش به زندگى قارونى مشاهده كرديم . دو ارزيابى متفاوت از يك پديده ، وجود داشت . علّت تفاوت ارزيابىها، نو ع نگرشهاى آنان بود . گروهى دنيامدار بودند و گروهى خدامدار . از گروه خدامداران تحت عنوان صاحبان علم و دانش ياد شده بود و اين دقيقا نشاندهنده نقش تعيينكننده شناخت است:
وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَ--لِحًا وَ لاَ يُلَقَّ-ل-هَآ إِلاَّ الصَّ-بِرُونَ .(1)
و آنان كه از دانشْ بهرهمند بودند ، گفتند : واى بر شما! پاداش خدا براى كسانى
1) . سوره قصص ، آيه 80 .
كه ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند ، بهتر است ، و [ البته] كسى جز بردباران به آن ، دست نمىيابد .
كسانى كه از دانش صحيح منطبق بر واقعيتهاى هستى ، برخوردارند ، زندگى قارونى را به هيچ نمىگيرند و ثواب الهى را بهتر از هر چيز ديگرى ارزيابى مىكنند ؛ اما كسانى كه به گونه ديگرى مىانديشند ، زندگى قارونى را بسيار با عظمت ارزيابى كردند و آرزو مىكردند كه زندگانى قارونى داشته باشند . آيا ارزيابى آنان صحيح و منطبق با واقع بود؟ در پايان ماجرا ، اينان خود به اشتباهشان اعتراف كردند . منشأ اين اشتباه چه بود؟ ريشه اشتباه در غير واقعى بودن شناخت و نگرش آنان بود . دنيا به وسيله شناخت ما تنظيم نمىشود . ما بايد با واقعيتها آشنا شويم و آنها را به درستى بشناسيم. ويژگى اينان اين بود كه دنيا را مطابق ميل خودشان تفسير مىكردند ؛ ولى گروه ديگر ، دنيا را آن گونه كه بود ، شناخت ، و تفسير خود را مطابق واقعيتها تنظيم كرد . اينكه چه چيزى ارزشمند است و چه چيزى بىارزش ، با ميل و خواست ما تعيين نمىشود . جعل ارزش اشياء ، به دست ما نيست . ارزشمندى و بىارزشى ، از امور ثابت و معين است . ما هستيم كه بايد آنچه را ارزشمند است بشناسيم و بجوييم . قرآن كريم ، متاع دنيا را با همه عظمتى كه براى آن تصوّر مىكنيم ، ناچيز معرفى مىكند:
قُلْ مَتَ-عُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَالْأَخِرَةُ خَيْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى.(1)
بگو كالاى دنيا اندك است و آخرت ، براى كسى كه تقوا پيشه كند بهتر است.
مهم اين است كه ارزشها را آن گونه كه هستند بشناسيم . در آن صورت ، به زندگىهاى قارونى خيره نمىشويم و حسرت نمىخوريم . امام صادق عليهالسلام در اين باره كلامى شوقانگيز دارد:
لو يَعلَمُ النّاسُ ما في فَضلِ مَعرِفَةِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ما مَدّوا أعيُنَهُم إلى ما مَتَّعَ اللّهُ بِهِ الأَعداءَ مِن زَهرَةِ الحَياةِ الدُّنيا ونَعيمِها ، وكانَت دُنياهُم أقَلَّ عِندَهُم مِمّا يَطَؤونَهُ
1) . سوره نساء ، آيه 77 .
بِأَرجُلِهِم ، ولَنُعِّموا بِمَعرِفَةِ اللّهِ جَلَّ وعَزَّ وتَلَذَّذوا بِها تَلَذُّذَ مَن لَم يَزَل في رَوضاتِ الجِنانِ مَعَ أولِياءِ اللّهِ .(1)
اگر مردم از آنچه در فضيلت معرفت خداست آگاه مىبودند ، به آنچه از شكوفههاى حيات دنيا و نعمتهاى آنكه خداوند به دشمنان داده ، چشم نمىدوختند ، و دنياى آنها از آنچه پا بر آن مىنهند ، كم ارزشتر مىبود ، و از [داشتن] معرفت خدا احساس بهرهمندى مىكردند و از آن لذّت مىبردند ؛ لذّت بردن كسى كه همواره در باغهاى بهشت با اولياى خداوند است .
ممكن است دينداران ، زندگى خود را با زندگى دشمنان مقايسه كنند و خيره زندگىهاى قارونى و اشرافى آنان شوند و در نتيجه ، احساس محروميت كنند . اين ، ممكن است به سست شدن پايههاى ديندارى و مقاومت آنان منجر شود . ريشه اين احساس محروميت ، اين است كه ارزش آنچه را دارند نمىدانند ؛ اگر مىدانستند ، چنين احساسى پيدا نمىكردند . نقش شناخت در اين جا به خوبى روشن است . ارزش كدام يك بيشتر است : معرفت خدا يا دنيا؟
امام صادق عليهالسلاممىفرمايد : اگر مردم از فضيلت معرفت خدا آگاه مىبودند زندگى خود را با آنان مقايسه نمىكردند . برتر بودن معرفت خدا يك واقعيت است ؛ اما اين واقعيت تا شناخته نشود ، تأثيرى در زندگى ما نخواهد داشت . شادمانى و آسودگى زندگى ما در اين است كه درباره ارزش دين و معرفت ، بيشتر بينديشيم و مطالعه كنيم.
پس اگر شناخت انسان نسبت به ارزش معرفت خداوند بيشتر شود ، دست به مقايسه صعودى نخواهد زد . پيامد ديگر آن ، اين است كه ارزيابى او نيز تصحيح شده ، واقعبينانه مىگردد . عدهاى زندگى قارونى را «بهرهمندى بزرگ» مىدانستند و در مقابل ، عدهاى ديگر ، پاداش الهى را برتر مىدانستند . سرّ تفاوت اين دو ارزيابى ،
در تفاوت شناختها و نگرشهاست . امام صادق عليهالسلامنيز مىفرمايد: اگر به ارزش واقعى معرفت خدا پى مىبردند ، دنياى دشمنان نزد آنان (از آنچه زيرپاى خود
1) . الكافى ، ج8 ، ص247 .
مىگذارند) ، كم ارزشتر مىبود!
به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله گفتند : زندگى تو را تأمين و ثروت فراوان به تو مىدهيم به شرط اينكه دست از حرفهايى كه مىزنى بردارى . حضرت فرمود : اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهيد ، دست از رسالتم برنمىدارم.(1)اين معجزه شناخت است . كسى كه ارزش دين و خدا را بداند ، آن را با تمام آفرينش عوض نمىكند ، تا چه رسد به اين كه زندگىهاى پر زرق و برق ، او را به خود مشغول كند . هميشه ممكن است اهل ايمان در برابر زندگىهاى اشرافى و قارونى دشمنان دين قرار بگيرند و اين مىتواند امنيت ديندارى را به مخاطره اندازد .
زمان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين مسئله وجود داشت و لذا آيه نازل شد كه به زندگى آنان چشم مدوزيد . اين مسئله ، در زمان امام صادق عليهالسلام نيز وجود داشته و حضرت درباره آن سخن گفتهاند . در زمان ما و هر زمان ديگرى نيز ممكن است اين مسئله وجود داشته باشد . مهم اين است كه چه چيزى مانع اين مقايسه ويرانگر و دردآور مىشود؟ امام صادق عليهالسلام آن را «شناختِ صحيح و واقعبينانه» مىداند.
نكته بعدى اين است كه اگر شناخت انسان اصلاح شود ، انسان از آنچه دارد احساس بهرهمندى مىكند . احساس بهرهمندى فقط متوقّف بر وجود نعمت نيست . چه بسا نعمتهايى كه احساس تنعّم و بهرهمندى را برنمىانگيزند .
براى احساس بهرهمندى ، عامل ديگرى نيز نياز است و آن «درك نعمت» است . اگر انسان آنچه را خداوند به وى داده است نعمت بداند و به ارزش آن پى ببرد ، احساس بهرهمندى به او دست خواهد داد . دينداران ، نعمت معرفت خدا را دارند ؛ اما به اين دليل ، احساس بهرهمندى ندارند و ممكن است احساس محروميت نيز پيدا كنند كه نمىدانند آنچه دارند چه قدر ارزشمند است . اگر ارزش آنچه دارند را بدانند ،
بدون شك ، به احساس بهرهمندى دست خواهند يافت . آگاه نبودن از ارزش يك
1) . بحار الأنوار، ج9، ص 143 ؛ السيرة النبوية، ج 1، ص 474.
چيز ، گاهى ممكن است سبب فراموش شدن آن شود (غفلت) . بنابراين ، لازمه احساس بهرهمندى ، آگاه بودن از ارزش آن است و اين ، به شناخت انسان برمىگردد.
نكته بعدى اين است كه اگر احساس بهرهمندى به وجود آمد ، به دنبال آن ، «لذّت بردن» نيز خواهد آمد . صِرف داشتن يك چيز ، لذّتبخش نيست ؛ هنگامى وجود چيزى لذّتبخش مىشود كه انسان ، احساس بهرهمندى پيدا كند . اكنون روشن مىشود كه چرا بعضى از انسانها از معرفت خدا لذّت نمىبرند . ما چون از ارزش آن آگاه نيستيم ، احساس بهرهمندى پيدا نمىكنيم و وقتى احساس بهرهمندى نداشتيم ، از آن ، لذّت نيز نمىبريم و بدينسان ، زندگى بر ما تلختر و تلختر مىشود و درجه رضايت از زندگى ، بيشتر و بيشتر ، پايين مىآيد.
نكته مهم ديگر اينكه دين ، طرفدار زندگى بدون لذّت نيست ؛ بلكه بهترين لذّتها را براى زندگى مىخواهد ؛ اما يك لذّت واقعى . لذّت بايد دو ويژگى داشته باشد : يكى اينكه پايدار و ماندگار باشد نه آنى و زودگذر . و ديگر اينكه پيامد منفى و
تبعات سوء نداشته باشد . لذّتهاى دنيوى ، نه پايدارند و نه بىزيان ؛ اما لذّتهاى معنوى ، هم پايدارند و هم بىزيان . زندگى با خدا ، زندگى بسيار لذّتبخشى است . شايد از بهترين لذّتها اين باشد كه انسان در مكانى بسيار زيبا و دلانگيز ، و در كنار دوستانى صميمى و مهربان به تفريح بپردازد و اين تفريح ، پايانى نداشته باشد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
... تَلَذُّذَ مَن لَم يَزَل في رَوضاتِ الجِنانِ مَعَ أولِياءِ اللّهِ .
لذّت معرفت خدا همانند لذّت كسى است كه در باغهاى بهشت در كنار اولياى الهى قرار دارد ، بدون اينكه پايانى داشته باشد .
بنابراين ، اصلىترين عامل اصلاح مقايسه صعودى ، اصلاح شناخت و واقعى كردن آن است . بايد با كمال شهامت پذيرفت كه دنياگرايان ، چيزهايى دارند و دينداران چيزهاى ديگرى . يكى از واقعيتهاى زندگى ، «تفاوت» است . هركسى در مسيرى كه قرار دارد ، از چيزهايى بهرهمند مىگردد و از چيزهاى ديگرى محروم . مثلاً يك معلّم ، چيزهاى بسيارى مىداند ؛ ولى ممكن است از مكانيكى، كشاورزى،
نقاشى، كفاشى و ... بىخبر باشد . اين ، هرگز عيب نيست . اين تفاوتها وجود دارند و بايد با كمال شهامت، آنها را پذيرفت . مهم اين است كه ارزش واقعى را درك كنيم . بديهى است كه فرزندان دنيا،(1)از نعمت دنيا بهرهمندند ؛ بايد ديد آنها از چه چيزى محروماند؟ قرآن كريم مىفرمايد:
مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْأَخِرَةِ نَزِدْ لَهُو فِى حَرْثِهِى وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِى مِنْهَا وَ مَا لَهُو فِى الْأَخِرَةِ مِن نَّصِيبٍ .(2)
و كسى كه كِشت اين دنيا را بخواهد ، از آن به او مىدهيم ؛ ولى در آخرت ، او را نصيبى نيست .
در اين جا بايد پذيرفت كه «فرزند دنيا» از «دنيا» بهرهمند است . در پذيرش اين مطلب ، هيچ ترسى نبايد به خود راه داد . اما بايد پذيرفت كه «فرزند دين» از نعمت «معرفت خدا» بهرهمند است ، هرچند از دنياى فرزندان دنيا بىبهره باشد . اين تفاوت را با كمال شهامت مىپذيريم ؛ همانگونه كه تفاوت ميان معلّم و كفّاش را پذيرفتيم .
دو راه وجود دارد : «دين» و «دنيا» و هر كدام بهرهمندىها و محروميتهاى خاص خود را دارد:
مَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِى مِنْهَا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الْأَخِرَةِ نُؤْتِهِى مِنْهَا .(3)
هركه پاداش اين دنيا را بخواهد ، از آن به او مىدهيم و هركه پاداش آن سراى را بخواهد ، از آن به او مىدهيم .
ترديدى نيست كه اهل دنيا در مقابل بهرهمندىهايى كه دارند ، محروميتهايى نيز در انتظار آنهاست . اهل دين نيز هرچند محروميتهايى دارند ، اما بهرهمندىهايى نيز نصيبشان مىشود . اين صحيح نيست كه در يك مقايسه غيرمنطقى ، «محروميت دنيايى اهل دين» را با «بهرهمندى دنيايى اهل دنيا» مقايسه كنيم و چشم بر
«محروميتهاى اهل دنيا» و «بهرهمندىهاى اهل دين» ببنديم .
يكى از علل فشار روانى اهل دين ، اين است كه بهرهمندى دنياگرايان را كامل و محروميت خود را نيز كامل ارزيابى مىكنند . اين احساس محروميت فراگير ، تنيدگى دينداران را به شدت افزايش مىدهد و حال آنكه اهل دين نيز بهرهمندىهاى فراوانى دارند كه قابل مقايسه با بهرهمندى اهل دنيا نيست . اگر اين غفلت ، به توجّه و شناخت تبديل شود ، مقايسه صعودى ، رخت برمىبندد و فشارهاى روانى كاهش مىيابد و زندگى دينى ، لذّت خود را نشان مىدهد و بدينسان ، درجه شادمانى و رضامندى افزايش مىيابد.
ب - مديريت هيجان
بخشى از وجود ما انسانها «هيجان» است كه هنگام مواجهه با پديدهها فعال مىشود و از خود ، واكنش نشان مىدهد . مديريت هيجان ، يكى از بخشهاى مهم دين است . «حب» و «بغض» از مسائل مهمى هستند كه دين ، توصيه فراوانى براى تنظيم آنها دارد . مسئله تولاّ و تبرّا (دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خدا) و اينكه حب و بغض بايد بر محور خدا تنظيم شوند ، بيانگر اصل «مديريت عواطف» هستند . واكنش هيجانى ، تابع نوع شناخت و نگرش است . مثلاً ماهيت مال حرام ، آتش است . كسى كه به اين واقعيت رسيده باشد و مال حرام را آتشين بداند ، از آن ، متنفّر و منزجز خواهد شد . تنفّر و انزجار ، واكنشهاى هيجانىاى هستند كه تابع نوع نگرش و شناخت فردند . اما اگر كسى به اين شناخت نرسيده باشد ، چنين واكنش هيجانىاى نيز نخواهد داشت . در بحث مقايسه صعودى نيز همين گونه است . ما هرگونه كه بينديشيم ، واكنش هيجانى نشان مىدهيم.
شايد اين سؤال پيش آيد : كه اگر چنين است ، ديگر نيازى به مديريت عواطف نيست و با كنترل فكر مىتوان هيجانها را نيز هدايت كرد ؟ در پاسخ بايد گفت : اين سخن ، درست است ، اما در مرحله گذر و تغيير ، لازم است همه اين جنبهها مهار و مديريت شوند . وقتى هيجان فرد نسبت به چيزى خو گرفته باشد ، تغيير آن به راحتى
انجام نمىگيرد و لذا نياز به مهار و مديريت دارد.
كسى كه مقايسه صعودى مىكند ، هنگام مشاهده زندگىهاى بهتر ، از زندگى ديگران خوشش مىآيد ، زندگى آنان او را شگفتزده مىكند ، افسوس و حسرت مىخورد و از زندگى خودش غمگين مىشود . اينها هيجانهاى منفىاى هستند كه هنگام مقايسه صعودى رخ مىدهند . در مديريت هيجانى بايد اين احساسات را كنترل كرد و به مرور ، آنها را زدود و تغيير داد.
يكى از بخشهاى وجود ما كه معمولاً تحت كنترل و مديريت ما نيست ، همين بخش «هيجان»هاست . هيجانها بدون نظارت و هدايت ما بروز مىكنند و ما را به دنبال خويش مىكشند و به جايى مىبرند كه آن را انتخاب نكردهايم . اگر در آغاز راه ،
هيجان خود را كنترل كنيم و به آن ، برنامه دهيم و مديريت خود را بر آن اعمال كنيم ، راهى كه مىرود و پيامدى كه خواهد داشت ، همان چيزى خواهد بود كه ما خواستهايم. كداميك بهتر است : در اختيار هيجانها بودن يا در اختيار گرفتن هيجانها؟
هيجانهاى منفى مقايسه صعودى ، به دو بخش كلّى تقسيم مىشوند : هيجانهاى مربوط به زندگى ديگران و هيجانهاى مربوط به زندگى خود .
از يك سو ، زندگى ديگران خيرهكننده است و ما را شگفتزده مىكنند و احساس خوبى نسبت به آنها پيدا مىكنيم؛ اما از سوى ديگر ، از زندگى خود غمگين مىشويم و دچار حسرت و افسوس مىگرديم . مديريت هيجانى بايد هر دو بخش را مورد توجّه قرار دهد و كنترل كند.
بنابر آنچه گفته شد ، يكى از مسائل اين است كه بايد حالت خوشايند دانستن زندگى ديگران و شگفتزده شدن را كنترل كرد . اين ، توصيه خداوند است كه مىفرمايد:
فَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَ لُهُمْ وَلآَ أَوْلَ-دُهُمْ ... .(1)
اموال و فرزندان آنان ، تو را شگفتزده نسازد ... .
1) . سوره توبه ، آيه 55 و 85 .
شايد در آغاز راه ، كمى مشكل باشد ؛ اما وقتى از زندگى ديگران شگفتزده شديد ، بلافاصله جلوى آن را بگيريد و تا آن جا كه مىتوانيد از ادامه آن جلوگيرى كنيد . هيجان شما بايد در اختيار شما باشد نه اينكه شما در اختيار آن باشيد . به خود بگوييد كه تو فقط بخشى از زندگى ديگران را مىبينى و از درون زندگىشان باخبر نيستى . اين ضرب المثل معروف را به ياد آور كه مىگويند : «مرغ همسايه ، غاز است» . همه زندگى ديگران اين نيست كه تو مىبينى . معلوم نيست بخشهاى ديگر زندگى آنان چگونه است و معلوم نيست «باطن اين ظاهر آراسته چيست ...» .
اين گونه يادآورىهاى منطقى ، به شما كمك مىكند كه هيجان افراطى و غيرواقعىتان را نسبت به زندگى ديگران اصلاح كنيد . با تداوم اين كار مىتوانيد هيجان خودتان را مهار كنيد . در آغاز راه كمى سخت است و شايد تصوّر كنيد هيچ كنترلى بر اوضاع نداريد و رشته همه چيز از دست شما در رفته است ، اما مقاومت داشته باشيد و ادامه دهيد كه آرام آرام مىتوانيد هيجان خودمختار خود را تحت كنترل درآوريد و به هرج و مرج احساسات و عواطف ، پايان دهيد.
بخش ديگر ، هيجانهاى مربوط به زندگى خود فرد است . كسى كه زندگى خود را با زندگىهاى بهتر مقايسه مىكند ، از زندگى خودش سرد ، دلگير و اندوهگين مىشود و دچار حسرت و افسوس مىشود . اين مقايسه ، مبتنى بر يك مقايسه منطقى و همهجانبه نيست . معمولاً نقطههاى مثبت زندگى ديگران را با نقاط منفى زندگى خود مقايسه مىكنيم و در هر دو سوى مقايسه ، افراط مىشود . نتيجه آن ، گذشته از شگفتزدگى نسبت به زندگى ديگران، غمگينى نسبت به زندگى خود است . براى رسيدن به زندگى بهتر بايد اين بخش هيجانها را نيز مديريت كرد . اين مطلب را مىتوان در اين آيه شريفه ديد كه خداوند مىفرمايد :
لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِى أَزْوَ جًا مِّنْهُمْ وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ ... .(1)
و به آنچه ، گروههايى از آنان را از آن بهرهمند ساختيم چشم مدوز و به خاطر آنچه آنان دارند ، غمگين مباش ... .
1) . سوره حجر ، آيه 88 .
در اين آيه ، غير از «چشم ندوختن» ، خواسته شده كه «غمگين» نيز نشويم و اين يعنى : «مهار هيجانى» . در بحث زندگى قارونى مشاهده كرديد كه گروهى از مردم ، آرزوى زندگى وى را داشتند ، اما در نهايت، خوشحال شدند كه آرزوشان برآورده نشد . در آغاز ، از زندگى خودشان غمگين بودند و در نهايت، خوشحال و خرسند شدند . قرآن كريم ، اين را براى داستانسرايى نياورده ؛ بلكه يك قانون است . زندگىهاى قارونى ، سرنوشتى اسفبار دارند .
توجّه به اين نكته مىتواند هم اكنون ، غمگينى ما را بزدايد و به خرسندى از وضع موجود برساند . بايد به خداوند اعتماد داشت تا حزن و حسرت انسان كاهش يابد . آنان كه در ماجراى قارون ، دچار حزن و حسرت نبودند ، كسانى بودند كه به خدا اعتماد داشتند و از آنچه روزىشان كرده بود ، راضى بودند . اعتماد به خدا و راضى بودن به تقدير او ، عامل مهمى در مديريت هيجانهاى منفى است . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
مَن رَضِىَ بِما قَسَمَ اللّهُ لَهُ ، لَم يَحزَن عَلى ما في يَدِ غَيرِهِ .(1)
كسى كه به آنچه خدا قسمتش كرده راضى باشد ، بر آنچه در دست ديگران است ، غمگين نمىشود .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
مَن رَضِىَ بِرِزقِ اللّهِ لَم يَأسَف عَلى ما في يَدِ غَيرَهِ .(2)
كسى كه به روزى خدا راضى باشد ، بر آنچه در دست ديگران است ، افسوس نمىخورد .
بنابراين ، كسى كه به تقدير الهى راضى باشد ، به خاطر آنچه ديگران دارند ، نه محزون مىشود و نه افسوس مىخورد.
همچنين يكى از كاركردهاى مقايسه صعودى ، كوچك شمارى داشتههاست كه در بحث كاركرد روانى مقايسه صعودى ، به آن اشاره شد . زندگى شما نقاط مثبت
فراوانى دارد كه مىتواند مايه خرسندى شما گردد ؛ اما وقتى مقايسه صعودى صورت مىگيرد ، اين نقاط مثبت ، ناچيز انگاشته شده و يا اساسا ديده نمىشوند و همين امر ،
باعث اندوه و حسرت انسان مىگردد . در اين جا مهارت «مثبتنگرى» لازم است. بايد خارج از قالب مقايسه صعودى ، به جستجوى نقاط مثبت زندگى خود بپردازيد . مطمئن باشيد چيزهاى فراوانى وجود دارند كه مىتوانند شما را خرسند كنند و به زندگى ، اميدوار سازند.(1)
كار ديگرى كه مىتواند به مديريت هيجان و كنترل اندوه و حسرت كمك كند ، استفاده از مقايسه نزولى است . مقايسه نزولى را در بحث آينده پى مىگيريم ، ولى با اين كار ، آنچه انسان دارد ، روشن مىشود و مايه خرسندى و آرامش مىگردد.
به هر حال ، مديريت هيجان ، يكى از عوامل مؤثر در رضايت از زندگى است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
طوبى لِمَن لَم يَشغَل قَلبَهُ بِما تَرى عَيناهُ ، ولَم يَنسَ ذِكرَ اللّهِ بِما تَسمَعُ اُذنُاهُ ، ولَم يَحزَن صَدرُهُ بِما اُعطِيَ غَيرَهُ .(2)
خوشا به حال كسى كه قلبش را به خاطر آنچه چشمهايش مىبيند ، مشغول نمىسازد و ياد خدا را به خاطر آنچه گوشهايش مىشنود ، فراموش نمىكند و سينهاش را به خاطر آنچه به ديگران داده شده ، غمگين نمىسازد !
كسى كه سينهاش را به خاطر زندگىهاى برتر ديگران محزون نسازد ، مىتواند انتظار خوشبختى براى خود داشته باشد و اين كار، با استفاده از مديريت هيجانى ، ممكن است.
ج - مديريت رفتار
تغيير رفتار خود ، عاملى است كه به اصلاح وضعيت فرد ، كمك مىكند . هر پديدهاى واكنشهاى رفتارى خاص خود را دارد . با جلوگيرى از آنها و با تغيير دادنشان
مىتوان ريشههاى پديده را هم اصلاح كرد . مثلاً براى درمان تكبّر ، گذشته از شيوههاى شناختى ، از شيوههاى رفتارى نيز استفاده شده است و از فرد ، خواسته شده تا كارهايى (مثل سلام كردن و ...) را كه به خاطر تكبّر ترك كرده ، انجام دهد.(1)انجام دادن رفتارهاى مخالف موضوع بيمارى روحى و روانى ، مىتواند به درمان آن كمك كند.
در بحث مقايسه صعودى نيز همين امر صادق است . مقايسه صعودى ، از «نگاه كردن و چشم دوختن» آغاز مىشود . برخى عادت دارند كه به دنبال زندگىهاى برتر و برترىهاى ديگران بگردند و به هرچه برترى است چشم بدوزند و با وضع خود مقايسه كنند . براى اصلاح مقايسه صعودى بايد اين رفتارها را تغيير داد . با اين تغيير مىتوان از پيامدهاى منفى مقايسه صعودى ، رهايى يافت و به زندگى بهتر و شادتر، اميدوار بود . به همين جهت ، در قرآن كريم آمده كه : «به زندگى ديگران چشم مدوزيد».(2)چشم ندوختن و نگاه كردن مىتواند كمك شايانى به حل مشكل كند . امام صادق عليهالسلام با استفاده از همين روش ، كسى را كه مشكلى داشت و خدمت ايشان رسيده بود ، راهنمايى كرد و به وى فرمود:
اِقنَع بِما قَسَمَ اللّهُ لَكَ ولا تَنظُر إلى ما عِندَ غَيرِكَ ولا تَتَمَنَّ ما لَستَ نائِلَهُ فَإِنَّهُ مَن قَنِعَ شَبِعَ ومَن لَم يَقنَع لَم يَشبَع .(3)
به آنچه خداوند براى تو تقسيم كرده ، قانع باش ، و به آنچه نزد ديگران است نگاه نكن ، و آنچه را نمىيابى آرزو مكن ؛ كه هركس قانع شد ، سير شد و هركس قانع نشد ، سير نشد .
فراتر از نگاه نكردن به زندگىهاى بهتر ، استفاده از مقايسه معكوس (يعنى مقايسه نزولى) است كه نقش بسيار مهمى در رضايت از زندگى دارد . مقايسه نزولى ، خود ، موضوع مستقلّى دارد كه در بحث آينده به آن خواهيم پرداخت ؛ ولى به طور خلاصه ،
مقايسه نزولى، داشتههاى انسان را آشكار مىكند و به انسان، احساس بهرهمندى و رضايت مىدهد.
مسئله ديگر ، تغيير ادبيات سخن گفتن است . يكى از ويژگىهاى مقايسه صعودى ، «اى كاش ...» گفتن است . براى تغيير در وضعيت خود و جلوگيرى از مقايسه صعودى ، بايد نوع سخن گفتن را تغيير داد . تصميم بگيريد كه ديگر در جملههايتان از «اى كاش» استفاده نكنيد . در آغاز راه ، تعداد آن را كاهش دهيد و سپس آن را به صفر برسانيد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهاز كسانى بود كه هيچ گاه ، در جملههايش «اى كاش ...» را بر زبان جارى نمىكرد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
لم يَكُن رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ لِشَيءٍ قَد مَضى : لَو كانَ غَيرُهُ .(1)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين گونه نبود كه وقتى چيزى مىگذشت ، بگويد : اى كاش به گونه ديگرى مىبود .
شما هم به ايشان اقتدا كنيد . راز موفقيت مردان خدا در همين چيزهاست . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله الگوى ما انسانهاست(2)و آنان كه به موفقيت خود علاقهمندند، مىتوانند با الگوگيرى از آن حضرت ، «اى كاش ...» را از زبان خود بزدايند تا آرام آرام ، طعم شيرين شادمانى و رضايت از زندگى را بچشند.
دو . مقايسه افزاينده
مقايسه نزولى يعنى نگاه كردن به زيردست و مقايسه زندگى خود با زندگى آنان . اين مقايسه اگر در امور مادى باشد ، تأثيرات بسيار خوبى بر زندگى افراد و بر روان آنان خواهد گذاشت . مقايسه نزولى ، يكى از عوامل شادكامى و رضامندى است ؛ به همين جهت ، يكى از توصيههاى دين به پيروان خود ، استفاده از مقايسه نزولى است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله وقتى مىخواهد كسى همانند ابوذر را تربيت كند ، به او توصيه مىكند كه از مقايسه صعودى پرهيز كرده، از مقايسه نزولى استفاده نمايد . او خود در اين باره
مىفرمايد:
أوصانى رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِسَبعٍ : أن أنظُرَ إلى مَن هُوَ دوني ، ولا أنظُرَ إلى مَن هُوَ فَوقي . . . .(1)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مرا به هفت چيز سفارش كرد : اينكه نگاه كنم به كسى كه پايينتر از من است و ننگرم به كسى كه بالاتر از من است ... .
و يا امام صادق عليهالسلام به حمران بن اعين مىفرمايد:
يا حُمرانُ ! انظُر إلى مَن هُوَ دونَكَ فِي المَقدُرَةِ ولا تَنظُر إلى مَن هُوَ فَوقَكَ فِي المَقدُرَةِ .(2)
اى حمران! نگاه كن به كسى كه در زندگى ، از تو پايينتر است ، و به كسى كه در زندگى ، از تو بالاتر است ننگر.
پس يكى از مهارتهاى لازم براى موفقيت در زندگى ، استفاده از مقايسه نزولى است . تفاوت زندگىها يك اصل و يك واقعيت انكارناپذير است . اگر انسان ، خود را با زندگىهاى بهتر مقايسه كند ، دچار تلخكامى و احساس ناكامى مىگردد و از زندگى خود لذّت نمىبرد . اما مقايسه نزولى ، احساس خوشايندى را به ارمغان مىآورد و به انسان ، آسودگى خاطر مىدهد .
همان گونه كه در بحث قبل اشاره شد ، يكى از امورى كه مىتواند انسان را از آسيب مقايسه صعودى برهاند و آن را تغيير دهد ، نگاه به زندگىهاى پايينتر است . نگاه به زندگىهاى بهتر ، پيامدهاى منفىاى دارد كه پيش از اين مطرح كرديم . اگر چنين اتفاقى افتاد ، يكى از بهترين مقابلهها استفاده از مقايسه نزولى است . اين روش ،
از آموزه اولياى دين است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد :
إذا نَظَرَ أحَدُكُم إلى مَن فُضِّلَ عَلَيهِ فِي المالِ وَالخَلقِ ، فَليَنظُر إلى ما هُوَ أسفَلُ مِنهُ .(3)
هرگاه يكى از شما به كسى نگاه كرد كه در مال و جمال از او برتر است ، به آنچه پايينتر از اوست نگاه كند .
نكته جالبى كه در اين حديث وجود دارد اين است كه هميشه مقايسه كردن در مال و ثروت نيست ؛ گاهى ممكن است كه انسان در جمال و زيبايى ، دست به مقايسه بزند. اين مسئله ، در ميان جوانان و بويژه در ميان دختران ، بيشتر مشاهده مىشود. مقايسه كردن خود با كسانى كه زيباترند، موجب غمگينى و رنجورى مىشود. اين نيز يك مقايسه صعودى است. در چنين مواردى با استفاده از مقايسه نزولى مىتوان اين احساس ناخوشايند را از خود دور ساخت.
همچنين ممكن است مقايسه صعودى در جمال، در يك زندگى خانوادگى شكل گيرد و كسى همسر خود را با همسر زيباترى (چه مرد باشد و چه زن) مقايسه كند. اين مقايسه (كه مىتواند در اثر ديدن خودِ فرد يا تصوير او شكل گيرد)، داورى او را تحت تأثير قرار داده ، و ادراك او را تغيير مىدهد. تحقيقات نشان داده اگر كسى قبل از داورى و ارزيابى كسى، فرد يا افراد جذابتر و زيباترى را ديده باشد، فرد مورد نظر با جذّابيت و زيبايى كمترى ارزيابى مىشود.(1)
همچنين تحقيق ديگرى ثابت كرده هنگامى كه مردان ، عكسهاى زنان بسيار زيبا را مىبينند، همسران مورد علاقه خود را با جذابيت كمترى ارزيابى مىكنند.(2)بنابراين، مقايسه صعودى، هم مىتواند در بُعد مالى باشد و هم در بعد جمال و زيبايى. در هر صورت ، براى كاستن از اثرات منفى آن، مىتوان از مقايسه نزولى استفاده كرد. امام باقر عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
إيّاكَ أن تُطمِحَ بَصَرَكَ إلى مَن هُوَ فَوقَكَ... فَإِن دَخَلَكَ مِن ذلِكَ شَيءٌ فَاذكُر عَيشَ رَسولِاللّهِ صلىاللهعليهوآله فَإِنَّما كانَ قوتُهُ الشَّعيرَ وحَلواهُ التَّمرَ ووَقودُهُ السَّعَفَ إذا وَجَدَهُ.(3)
بپرهيز از اينكه نگاه كنى به كسى كه برتر از توست ... پس اگر از اين كار [نگاه
به بالادست ]چيزى بر تو وارد شد ، به ياد آور زندگى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرا كه غذايش از جو و شيرينىاش خرما و هيزمش شاخههاى خشك شده نخل بود ، هرگاه يافت مىشد .
در اين كلام ، به خوبى روشن است كه راه مقابله با احساسات ناخوشايندى كه به علت مقايسه صعودى به وجود مىآيد ، استفاده از مقايسه نزولى است و جالب اين جاست كه هميشه لازم نيست زندگىهاى پاييندست ، از زندگىهاى زمان حال باشد ؛ بلكه مىتوان از زندگىهاى تاريخى نيز استفاده كرد ، همانند امام باقر عليهالسلامكه به زندگى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اشاره كردهاند. نكته آن اين است كه گاهى انسان ، تصوّر مىكند بد بودن وضع زندگى به خاطر پشت كردن خدا به انسان بوده ، نشانه نگونبختى است . بررسى زندگى افرادى همچون پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و ديگر اولياى دين ، اين تصوّر باطل را مىزدايد ؛ چون انسان مىبيند كسانى هم كه برترين انسانها بودهاند، از زندگىهاى معمولى و بلكه سخت ، برخوردار بودهاند و بدينسان ، آرام مىگيرد و از آن احساس ناخوشايند و آن تصوّر نادرست ، دور مىگردد.
كاركرد روانى مقايسه نزولى
مسئله مهمى كه بايد به آن پرداخت ، چگونگى كاركرد روانى مقايسه نزولى است . مقايسه نزولى ، توهّمزا نيست ؛ بلكه نقاط مثبت و اميدواركننده زندگى را كه زير سايه سياه مقايسه صعودى از ديدهها پنهان شده است ، هويدا مىكند . مقايسه نزولى ، از آن دست آموزههايى نيست كه مىگويد به خود تلقين كن ، وضع خوبى دارى و از بهترين زندگىها برخوردارى و در بهترين مكانها ساكن هستى و بهترين شغل و همسر را دارى و ... اينها توهّم خوشى است . آموزه دين ، نه مقايسه صعودى نااميد كننده را مىپذيرد و نه تلقينهاى توهّمزا را . آموزه دين ، مبتنى بر درك واقعيتها و شناخت نقاط مثبت موجود است ، نه توهّم وجود آنها . پرورش يافته دين ، نه با نااميدى زندگى مىكند و نه با تخيّل و توهم ؛ بلكه با واقعيتها زندگى مىكند و به آنچه دارد
مىانديشد .
هنر مقايسه نزولى ، اين است كه نقاط مثبت اميدواركننده زندگى را آشكار مىسازد و در برابر ديد فرد قرار مىدهد . اين ، كاركرد روانى مقايسه نزولى است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
اُنظُروا إلى مَن أسفَلَ مِنكُم ولا تَنظُروا إلى مَن هُوَ فَوقَكُم ، فَهُوَ أجدَرُ أن لا تَزدروا نِعمَةَ اللّهِ .(1)
به كسى كه پايينتر از شماست بنگريد و به آنچه بالاتر از شماست نگاه نكنيد ؛ كه اين كار ، براى آنكه نعمتهاى خدا را ناچيز نشمريد بهتر است .
كوچك شمارى نعمت ، كاركرد روانى مقايسه صعودى بود ؛ اما مقايسه نزولى ، از اين كار جلوگيرى كرده ، آنچه را هست نشان مىدهد . يك انسان متعادل ، با كمال شهامت مىپذيرد كه ممكن است ديگران چيزهايى داشته باشند كه او ندارد ؛ ولى در عين حال ، او چيزهاى بسيارى نيز دارد كه ديگران ندارند و انسان مىتواند به آنها دل خوش كند و اميدوارانه زندگى كند . ناديده گرفتن داشتهها و ناچيز شمردن آنها هنر نيست ؛ هنر ، آن است كه انسان حتّى با كوچكترين امكانات ، از روحيهاى قوى و بانشاط برخوردار باشد.
پيامدهاى مقايسه نزولى
1 . سپاسگزارى
سپاسگزارى ، متوقّف بر نعمتشناسى است . سپاس ، مربوط به نعمتهاست و سپاسگزارى هنگامى شكل مىگيرد كه نعمتى وجود داشته باشد و آن نعمت موجود ، شناخته شده باشد . مقايسه صعودى، نعمتها را ناچيز مىشمرد و لذا ناسپاسى را هم به دنبال دارد؛ اما مقايسه نزولى ، چون نعمتها را آشكار مىسازد ، موجب سپاسگزارى مىگردد . به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
وأكثِر أن تَنظُرَ إلى مَن فُضِّلتَ عَلَيهِ فَإِنَّ ذلِكَ مِن أبوابِ الشُّكرِ .(2)
و به كسانى كه بر آنها برترى داده شدهاى ، بسيار نگاه كن كه اين ، از دروازههاى شكر است.
يكى از شاخصههاى زندگى موفق ، «شكرگزارى» است ؛ چون معلوم مىشود در آن زندگى ، نعمتها و خوبىها ناشناخته نيستند و به آنها توجّه مىشود و راه شكر و سپاسگزارى ، استفاده از همين مقايسه نزولى است . مقايسه نزولى را به كار ببنديد تا آنچه را داريد ، بيابيد و از آن خرسند گرديد و شكر آن را به جاى آوريد . گاهى نعمتهاى فراوانى در درون زندگى ما و در كنار ما هستند ، ولى ما احساس بدبختى مىكنيم ؛ چون از وجود آنها خبر نداريم . بياييد اين نعمتهاى ناپيدا را بيابيم.
2 . افزونى نعمت
انسان ، خواستار افزايش بهرهمندى است و تمايل دارد كه زندگى خود را توسعه دهد . در اين راه ، يكى از اولين كارهايى كه صورت مىگيرد ، نارضايتى از وضع موجود و ناسپاسى نسبت به آن است . در همين مواقع است كه مقايسه صعودى به كار گرفته مىشود . معمولاً كسانى كه به فكر توسعه زندگى و افزايش بهرهمندى خود مىافتند ، از سويى به زندگىهاى بهتر و بالاتر نگاه مىكنند و با مقايسه زندگى خود با آنان، دچار نارضايتى و ناسپاسى مىشوند و از سوى ديگر ، راهكار طمع و بخل را براى رسيدن به خواسته خود برمىگزينند.
سؤال اين است كه قانون افزايش نعمت چيست؟ آيا راه انتخاب شده ، به همانجا كه مىخواهيم ختم مىشود؟ و يا اينكه راه افزايش بهرهمندى ، چيز ديگرى است؟
كتاب «قانون زندگى» ، راه افزايش نعمت را سپاسگزارى از نعمتهاى موجود مىداند.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
لَ-ل-ءِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَ-ل-ءِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ .(1)
1) . سوره ابراهيم، آيه 7.
اگر سپاسگزار باشيد ، حتما بر شما مىافزاييم و اگر ناسپاسى كنيد ، حقيقتا عذاب من شديد است .
براى رسيدن به خواستهها و موفّق شدن در زندگى ، هماهنگ بودن با واقعيتها و مطابق بودن راهها و روشها با قوانين هستى ، يك اصل خدشهناپذير است . ما نمىتوانيم پايان راهها را تعيين كنيم . هر راهى ، پايان خود را دارد و ما فقط انتخابكننده راهها هستيم . راه توسعه زندگى و افزايش نعمت نيز روشن است : سپاسگزارى از خداوند . هر راه ديگرى ، جز افزايش رنج و عذاب و تلف كردن سرمايه عمر و سلامتى، پيامد ديگرى ندارد.
پس بايد سپاسگزار بود و سپاسگزارى ، متوقف بر مقايسه نزولى است . بنابراين ، براى افزايش بهرهمندى بايد از مقايسه نزولى استفاده كرد . بر همين اساس ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
وَانظُر إلى مَن هُوَ دونَكَ فَتَكونَ لِأَنعُمِ اللّهِ شاكِرا ولِمَزيدِهِ مُستَوجِبا ولِجودِهِ ساكِنا .(1)
و به كسى كه پاييندست توست نگاه كن ، تا سپاسگزار نعمتهاى خدا باشى و شايسته افزايش او گردى و ساكن جود او شوى .
راه افزايش نعمت ، استفاده از مقايسه نزولى است . استفاده از مقايسه صعودى كه موجب ناسپاسى مىشود ، پايان خوشى ندارد . از آنچه هست ، سپاسگزارى مىكنيم تا خداوند ، نعمتش را افزايش دهد.
3 . قناعت كردن
قناعت يعنى راضى بودن به آن چه هست . كسى مىتواند قانع باشد كه با آنچه موجود است راضى باشد هنگامى انسان از چيزى راضى مىشود كه آن را «كافى» بداند . كفايت ، شرط رضايت است . نارضايتى به اين دليل است كه انسان آنچه را دارد ، كم
1) . مستدرك الوسائل، ج8 ، ص337.
دانسته و براى تأمين زندگى ، ناكافى مىشمرد.
يكى از عوامل اين پديده، مقايسه صعودى است. مقايسه صعودى ، احساس ناكافى بودن را به همراه مىآورد ؛ چون موجب ناچيز شمارى داشتهها مىگردد. اما مقايسه نزولى ، منجر به احساس كافى بودن مىشود ؛ چون داشتههاى زندگى را نمايان مىسازد. نمىگوييم مقايسه نزولى موجب مىشود كه انسان تصوّر كند بالاترين روزىها را دارد ؛ بلكه مقايسه نزولى ، اين احساس را به وجود مىآورد كه با همين مقدار هم مىتوان زندگى كرد؛ چون ديگرانى را ديده كه در وضع سختترى زندگى مىكنند.
بنابراين ، ثمره مقايسه نزولى ، نشان دادن كفايت روزى است و وقتى كفايت روزى خدا آشكار شد ، انسان به آنچه هست راضى مىشود و بدينسان ، قناعت شكل مىگيرد . قناعت يعنى بسنده كردن به آنچه هست و راه رسيدن به آن ، مقايسه نزولى است . پيش از اين ديديم كه امام صادق عليهالسلام به حمران فرمود كه در زندگى ، به پاييندست خود نگاه كن . در ادامه ، حضرت به پيامد اين مقايسه نزولى اشاره كرده و مىفرمايد:
فَإِنَّ ذلِكَ أقنَعُ لَكَ بِما قُسِمَ لَكَ وأحرى أن تَستَوجِبَ الزِّيادَةَ مِن رَبِّكَ .(1)
كه اين كار [مقايسه نزولى] تو را نسبت به آنچه برايت تقسيم شده ، قانعتر مىسازد و بهتر ، تو را شايسته زيادت پروردگارت مىكند .
همانگونه كه روشن است، قناعت ، احساس ناخرسندى و نارضايتى را از ميان مىبرد، نه تلاش و فعاليت را (در بحث روزى ، در اين باره بيشتر سخن خواهيم گفت). همچنين براى توسعه معقول و مشروع در زندگى، احساس «نياز به بيشتر» ، لازم است ؛ ولى اين موضوع ، منافاتى با قناعت ندارد. انسان مىتواند قانع باشد ، تا احساس نارضايتى نكند و مىتواند احساس نياز كند ، تا به تلاش معقول دست زند. مهم اين است كه بدانيم تلاش براى توسعه زندگى ، الزاما نبايد همراه با احساس ناخرسندى و نارضايتى باشد. هم مىتوان راضى بود و هم تلاشگر؛ همان گونه كه معصومان عليهمالسلام بودهاند. پس اين دو ، با هم قابل جمعاند.
1) . الكافى ، ج8 ، ص244 ؛ تحف العقول، ص360 ؛ علل الشرائع، ج2، ص559 .
4 . افزايش آستانه بردبارى
تحمّل و بردبارى ، ضرورت ديگرى براى موفقيت در زندگى است . كسى كه نتواند برخى كاستىها و كمبودهاى زندگى را تحمّل كند و به بىتابى روى آورد ، زندگى موفّقى نخواهد داشت . در بحث قبل ديديم كه مقايسه صعودى ، مايه بىتابى و ناصبورى انسان مىگردد و درجه رضايت از زندگى را كاهش مىدهد . در طرف مقابل ، مقايسه نزولى مىتواند تحمّل و بردبارى انسان را افزايش دهد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين حقيقت مىفرمايد:
مَن نَظَرَ . . . في دُنياهُ إلى مَن هُوَ دونَهُ فَحَمِدَ اللّهَ عَلى ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ عَلَيهِ ، كَتَبَهُ اللّهُ شاكِرا صابِرا .(1)
كسى كه ... در دنياى خود به پايينتر از خود نگاه كند و خدا را به خاطر برترىهايى كه به او داده ، ستايش كند ، خداوند ، او را سپاسگزار و بردبار مىنويسد .
وقتى انسان ، زندگىهاى پايينتر را ببيند ، از يك سو به آنچه دارد آگاهى مىيابد و به سپاس و ستايش خدا مىپردازد و از سوى ديگر ، متوجّه مىشود زندگى او آن قدر هم سخت و غير قابل تحمّل نيست . بدين ترتيب ، ناراحتى او كاهش مىيابد ، تنيدگى و فشار روانى او به حداقل مىرسد و توان تحمّل و بردبارى او افزايش مىيابد . مشاهده سختىهاى بزرگتر ديگران ، اندازه سختى خود را كوچك مىكند .
توان تحمّل نداشتن ، هميشه به دليل بزرگى سختى نيست ؛ بلكه به دليل بزرگشمارى آن است . مقايسه صعودى ، در اندازه سختى زندگى ، اغراق كرده ، آن را بيش از اندازه واقعىاش نشان مىدهد ؛ اما مقايسه نزولى ، آن را تعديل كرده ، به اندازه خودش و يا حتّى كوچكتر از آنچه هست ، كاهش مىدهد . اين كار، موازنه را به نفع صبر و بردبارى تغيير مىدهد و بدين وسيله ، امكان تحمّل را افزايش مىدهد.
1) . سنن الترمذى، ج4، ص74 .
بخش بسيارى از سخت شدن زندگى ، مربوط به «سختگيرى» ماست ، نه وجود مشكلات . گاهى وقتها آن قدر زندگى را سخت مىگيريم كه غير قابل تحمّل جلوه مىكند و حال آنكه واقعيت ، چيز ديگرى است . زندگى ، آن قدر هم كه مىپنداريم ، سخت و دشوار نيست . هميشه واقعيت ، تحمّلپذير است؛ اغراق كردن ما است كه شدت درجه دشوارى را بالا مىبرد . بنابراين ، يكى از كليدهاى رضايت از زندگى ، «راحت گرفتن زندگى» است . راحتى زندگى را بايد در خودمان جستجو كنيم . همواره ، راحتى زندگى به عوامل بيرونى نيست ؛ اين يك اصل است . فراگيرى اين اصل ، كمك فراوانى به آسايش زندگى مىكند . بخشى از اين اصل ، مربوط به «راحت گرفتن» زندگى است . زندگى را راحت بگيريد تا راحتْ زندگى كنيد . امام كاظم عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
أهينُوا الدُّنيا وتهاوَنوا بِها فَإِنَّها ما أهانَها قَومٌ إلاّ هَنَّأَهُمُ اللّهُ العَيشَ .(1)
دنيا را ناچيز بشمريد و آن را راحت بگيريد ؛ كه به تحقيق ، هيچ مردمى ، آن را راحت نگرفتند مگر آنكه خداوند ، زندگى را بر آنان گوارا نمود .
در اين حديث ، نخست به دو نكته اساسى اشاره شده : يكى «ناچيز شمردن» دنيا و
1) . أعلام الدين ، ص280 .
ديگرى «راحت گرفتن» آن . اهميت دادن بيش از اندازه به دنيا ، مقدمه سخت گرفتن آن است . چگونگى نگرش ما به دنيا ، نقش مهمى در رضايت از زندگى دارد . اگر دنيا را متاع بزرگ و حظّ عظيم بدانيم ، كمىها و كاستىهاى آن، دردآور و غير قابل تحمّل خواهد شد ؛ اما اگر دنيا را همانگونه كه هست ، ناچيز و پست بدانيم ، از كاستىهاى آن ، نالان و رنجور نمىشويم . متون فراوانى كه به تبيين ناچيز بودن دنيا پرداختهاند، همين مأموريت را داشتهاند.(1)دنيا را بايد آنگونه كه هست ، شناخت و سپس به اندازه خودش برايش اهميت قائل شد . اگر چنين اتفاقى بيفتد ، انسان ، دنيا را ديگر سخت نمىگيرد.
و نكته سوم حديث ، اين است كه: راحت گرفتن زندگى ، عامل مهمى در راحتى زندگىهاست . هميشه راحتى زندگى در امكانات آن نيست ؛ در راحت گرفتن زندگى هم است . كسى كه نتواند زندگى را راحت بگيرد ، لذّتى از زندگى نخواهد برد ، هر چند از امكانات خوبى برخوردار باشد. حتّى مىتوان گفت: او فقط زنده است ، زندگى نمىكند . امام صادق عليهالسلامپنج چيز را برمىشمرد كه در آسايش زندگى ، تأثير مهم دارد و بدون آنها عيش انسان ، ناقص مىگردد . چهار ويژگى اوّل ، عبارتاند از : سلامتى ، امنيت ، روزى وسيع و مونس موافق (همسر صالح ، فرزند صالح و همنشين صالح) . وقتى حضرت به ويژگى پنجم مىرسد، مىفرمايد : «اين ويژگى ، ديگر ويژگىها را پوشش مىدهد و آن ، راحت گرفتن زندگى است».(2)
يكى از جلوههاى راحت گرفتن زندگى ، اين است كه انسان ، آنچه را بىفايده است ، ترك كند . بسيارى از چيزهاى زندگى ، غير ضرورى و بىفايدهاند كه بدون آنها هم مىتوان زندگى كرد . كسانى كه تجربه كردهاند مىگويند : بدون چيزهاى بىفايده هم مىتوان زندگى كرد . سليمان بن داود عليهماالسلام ، كسى كه هر دو روى سكه زندگى را به خوبى ديده است ، حاصل تجربه خود را اين گونه بيان مىكند:
جَرَّبنَا العَيشَ لينَهُ وشَديدَهُ فَوَجَدناهُ يَكفي مِنهُ أدناهُ.(1)
نرم و سخت زندگى را تجربه كرديم و ديديم كه كمترين آن نيز كفايت مىكند .
هوسهاى زندگى ، از آزارهاى بزرگ زندگىاند. ما براى اينكه زندگى بهترى داشته باشيم ، هوسها و آرزوهاى زيادى در سر مىپرورانيم ؛ اما غافل از اينكه هوسهاى زندگى ، قربانگاههاى آسايش و آرامش زندگىاند. هرچه هوسهاى زندگى گسترش يابد ، تنيدگى و رنج زندگى نيز افزايش مىيابد . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
طَلَبتُ العَيشَ فَما وَجَدتُ إلاّ بِتَركِ الهَوى ، فَاترُكُوا الهَوى لِيَطيبَ عَيشُكُم .(2)
زندگى را جستجو كردم و آن را جز در ترك كردن هوس نديدم . پس هوس را ترك كنيد تا زندگىتان لذّتبخش گردد .
بنابراين ، براى رسيدن به يك زندگى لذّتبخش بايد دنيا را ناچيز شمرد و زندگى را راحت گرفت . زندگى را راحت بگيريد تا راحت زندگى كنيد . مطمئن باشيد همه چيز به دست خود شماست.
بخش دوم
زمينههاى رضامندى
مقدمه
در بخش نخست ، به باورهايى پرداختيم كه نقش مهمّى در رضامندى و شادكامى انسانها داشتند. بنياد آن بخش ، بر اين استوار بود كه ما آنگونه كه مىانديشيم زندگى مىكنيم و در حقيقت ، نوع نگرش و ارزيابىمان است كه تعيين كننده رضامندى يا نارضايتى ما از زندگى است. اگر شناخت ، نگرش و ارزيابى درستى از زندگى وجود نداشته باشد، وجود امكانات خوشبختى ، هيچ تأثيرى در رضامندى و شادمانى افراد نخواهد داشت. از اينرو ، اين بحث را به جهت اهمّيت فوقالعاده و نقش محورى آن ، مقدّم داشتيم؛ اما به هر حال ، عوامل ديگرى نيز وجود دارند كه زمينهساز رضامندىاند.
اهمّيت فوقالعاده مسائل شناختى، نبايد موجب ناديده گرفتن نقش ديگر عوامل شود. هر چند ، عوامل زمينهساز رضامندى ، به مهمّى مسائل شناختى نيستند ، اما غفلت از آنها نيز به مصلحت نيست. گاهى ممكن است فقدان يك قطعه كوچك و ناچيز، يك سيستم مهم و عظيم را ناكارآمد سازد. بنابراين ، توجّه به ديگر عوامل نيز به
اندازه خودشان مهم و تعيين كنندهاند. البته سبك زندگى ارائه شده از سوى دين به گونهاى است كه حتى با فقدان امكانات و زمينههاى غيرشناختى نيز مىتوان رضامندى را حفظ كرد؛ ولى اين بدان معنا نيست كه در شرايط عادى نيز مىتوان آنها را ناديده گرفت.
انسان نيازهايى دارد كه نمىتوان آنها را انكار كرد. تأمين نيازها به اندازه لازم ،
نقش مهمّى در شادمانى و رضامندى افراد دارد. در اين بخش ، به پارهاى از آنها اشاره خواهيم كرد. البته همانگونه كه در بخش نخست عمل كرديم، در اين بخش نيز زندگى را در شرايط عادى ، مورد بحث قرار مىدهيم و نيازمندىهايى را كه زمينهساز رضامندىاند بررسى مىكنيم.
آنچه مربوط به شرايط سخت و اضطرارى مىشود را در بخش سوم ، تحت عنوان «مهارتهاى مقابله با تنيدگى» مطرح خواهيم كرد . اكنون به عواملى خواهيم پرداخت كه زمينه رضامندى را مساعدتر مىكنند. خوشبختانه ، دين مبين اسلام ، به اين بُعد از زندگى نيز توجّه نموده ، آموزههاى قابل توجّهى دارد.
امكانات خوشبختى
1 . لذّت كار
يكى از جنبههاى زندگى ، «كار كردن» است . شما به كار كردن ، چگونه نگاه مىكنيد؟ ارزيابىتان از كار كردن چيست؟ آيا جزو كسانى هستيد كه كار را عامل رنج و سختى انسان مىدانند؟ آيا به نظر شما دنيا بدون زحمت كشيدن و كار كردن ، زيباتر و دلپذيرتر است؟ آيا كار را مزاحم راحتى و خوشبختى انسان مىدانيد؟
گروهى از انسانها خوشبختى را در اين مىدانند كه هروقت ، هرچه را خواستند ، آماده باشد و براى تهيه آن ، به صرف وقت و تحمّل رنج و زحمت ، نيازى نباشد . در اين ديدگاه نبايد ميان خواسته و تحقّق آن ، «فاصله زمانى» وجود داشته باشد . همچنين نبايد ميان اين دو ، حلقه گمشدهاى به نام «كار و تلاش» وجود داشته باشد . اين گروه ، نه حوصله تحمّل گذشت زمان را دارند و نه توان به زحمت انداختن تن را ؛ همه چيز بايد «فورا» و «بدون زحمت» به دست آيد.
اين تفكّر ، مخصوص كسانى است كه مىخواهند يك شبه ، ره صدساله را بپيمايند . اين مسئله ، بيشتر در ميان جوانان ديده مىشود . جوان امروز ، كار را زحمت زندگى مىداند و حال آنكه كار ، يكى از ارزشهاى زندگى است . زندگى زوجهاى جوانى كه تشكيل خانواده مىدهند ، از اين بُعد نيز آسيبپذير است .
از سوى ديگر ، گاهى تصوّر مىشود كه مسائل معنوى ، جاى كار و تلاش را
مىگيرند. اگر در بخش نخست گفته شد كه خداوند متعال ، روزى رسان است، پس نبايد تلاش كرد؛ اگر بايد قانع بود ، پس نبايد كار كرد؛ اگر بايد توكّل كرد، پس نبايد تلاش نمود و... تصحيح شناخت و كسب باورهاى لازم براى زندگى موفق (كه در بخش اوّل به آن پرداخته شد) به معناى كنار گذاشتن كار و تلاش نيست. به همين جهت ، دين، تأكيد زيادى بر كار و تلاش داشته و افراد را از توكّل منهاى كار ، بر حذر داشته است. حضرت على عليهالسلاممىفرمايد:
اِحذَر كُلَّ الحَذَرِ أن يَخدَعَكَ الشَّيطانُ فَيُمَثِّلَ لَكَ التَّوانِيَ في صورَةِ التَّوَكُّلِ ويورِثَكَ الهُوَينى بِالإِحالَةِ عَلَى القَدَرِ ، فَإِنَّ اللّهَ أمَرَ باِلتَّوَكُّلِ عِندَ انقِطاعِ الحِيَلِ وبِالتَّسليمِ لِلقَضاءِ بَعدَ الإعذارِ .(1)
به تمام معنا بپرهيز از اين كه شيطان ، تو را بفريبد و سستى را در چهره توكّل ، برايت نمايان سازد و تنبلى را به وسيله احاله به تقدير ، برايت به ارمغان آورد؛ همانا خداوند متعال ، هنگام فقدان چاره ، به توكّل فرمان داده و هنگام معذور بودن ، به تسليم بر قضا.
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله گروهى از كشاورزان را ديد كه از كار ، دست كشيدهاند. به آنان فرمود: «شما [ از] چه [ گروهى] هستيد؟» . گفتند: «ما اهل توكّل هستيم». حضرت به آنان فرمود: «نه، بلكه شما سربار ديگران هستيد».(2)
انس بن مالك مىگويد : روزى كسى از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: «شترم را ببندم و
توكّل كنم ، يا رها كنم و توكّل كنم؟». حضرت فرمود: «ببند و توكّل كن».(3)بايد با توكّل ،
زانوى شتر را بست.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
1) . شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد، ج20، ص306، ح504.
2) . رأى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قوما لا يزرعون . قال : «ما أنتم؟» . قالوا : نحن المتوكلون . قال : «لا بل أنتم المتَّكلون» مستدرك الوسائل، ج11، ص217، ح 12789.
3) . أنس بن مالك : قال رجل : يا رسول اللّه! أعقلها وأتوكل أو أطلقها وأتوكّل؟ قال : «إعقلها وتوكّل» (سنن الترمذى، ج4، ص77، ح2636 ؛ ر. ك: شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد، ج11، ص201 ؛ مشكاة الأنوار، ص319) .
اِعقِل راحِلَتَكَ وتَوَكَّل .(1)
زانوى شترت را ببند و توكّل كن.
بنابراين ، زندگى موفّق ، نه نصيب كسانى مىشود كه مايلاند يك شبه ، ره صد ساله را بپيمايند و نه نصيب كسانى مىگردد كه مىخواهند با نشستن و توكّل كردن، روزگار را بگذرانند. در كنار توكّل و اميد به خدا و باور به روزىرسان بودن خداوند، بايد «تلاش» نيز نمود.
نيازمندى انسان
بشر ، موجودى نيازمند است و يكى از لذّتهاى زندگى ، برآورده شدن نيازهاى وى است . از اينرو ، خداوند متعال ، آنچه را براى رفع نياز او لازم است ، در «طبيعت» قرار داده است . امام صادق عليهالسلام در اين باره به مُفضَّل بن عمر مىفرمايد:
يا مُفَضَّلُ! فَكِّر في هذِهِ الأَشياءِ الَّتي تَراها مَوجودَةً مُعَدَّةً فِي العالَمِ مِن مَآرِبِهِم، فَالتُّرابُ لِلبِناءِ، وَالحَديدُ لِلصَّناعاتِ، وَالخَشَبُ لِلسُّفُنِ وغَيرِها، وَالحِجارَةُ،
لِلأَرحاءِ وغَيرِها، وَالنُّحاسُ لِلأَواني، وَالذَّهَبُ وَالفِضَّةُ لِلمُعامَلَةِ، وَالجَوهَرُ
لِلذَّخيرَةِ، وَالحُبوبُ لِلغِذاءِ، وَالثِّمارُ لِلتَّفَكُّهِ، وَاللَّحمُ لِلمَأكَلِ ، وَالطّيبُ لِلتَّلَذُّذِ، وَالأَدوِيَةُ لِلتَّصحيحِ، وَالدَّوابُ لِلحُمولَةِ، وَالحَطَبُ لِلتَّوَقُّدِ، وَالرَّمادُ لِلكِلسِ،
وَالرَّملُ لِلأَرضِ، وكَم عَسى أن يُحصِيَ المُحصي مِن هذا وشِبهِهِ؛
اى مفضل! انديشه كن در چيزهايى كه مىبينى در عالم موجودات است و براى تأمين آينده انسان ، فراهم شده است . خاك براى ساخت و ساز ، آهن براى صنعت ، چوب براى كشتىسازى و ديگر كارها ، سنگ براى آسيا كردن و كارهاى ديگر ، مس براى ساختن ظروف ، طلا و نقره براى داد و ستد ، جواهر براى ذخيرهسازى ، حبوبات براى غذا ، محصول درختان براى ميوهخورى ، گوشت براى خوردن ، بوى خوش براى لذّت بردن ، داروها براى تأمين سلامتى ، چهارپايان براى حمل بار ، هيزم براى سوزاندن ، خاكستر براى
1) . الأمالى ، طوسى، ص193 ؛ الأمالى ، مفيد، ص 172 ؛ بحار الأنوار، ج71، ص137 .
ساخت ساروج ، و شن براى فرش كردن زمين و چيزهاى ديگرى كه مىتوان آنها را شماره كرد .(1)
كار و تأمين نيازها
گذشته از حكمت الهى در تأمين مواد لازم براى نيازهاى بشر ، نكته ديگر ، طبقهبندى نيازها از جهت ضرورت آن براى بقاى حيات است . هر چه نياز انسان به چيزى ، ضرورىتر و حياتىتر باشد ، خداوند ، دستيابى به آن را نيز آسانتر قرار داده است و هر چه از درجه ضرورت آن ، كاسته شود ، دستيابى به آن ، نياز به واسطه دارد . ضرورىترين نياز حيات ، «هوا» است ؛ از اينرو ، به فراوانى در طبيعت ، وجود داشته ، بدون هيچ واسطهاى قابل دستيابى است . كافى است تنفّسى صورت گيرد و هوا به بدن برسد .
پس از آن ، «آب» قرار دارد كه نسبت به هوا ، ضرورت كمترى دارد ؛ اما نسبت به خوراكىها از اهميت بيشترى برخوردار است . اين مطلب را مىتوان در ميزان تحمّل انسان ديد . شكيبايى انسان بر گرسنگى ، بيشتر از صبر او بر تشنگى است ؛ زيرا بدن انسان به آب ، بيشتر از غذا نيازمند است . گذشته از نوشيدن ، انسان در امورى همانند شستشوى لباس و ظروف ، سيراب كردن حيوانات و آبيارى مزارع نيز به آب نياز دارد .
به خاطر همين نيازهاى فراوان ، آب به راحتى در دسترس انسان قرار گرفت تا وى براى تحصيل آن ، در دشوارى و رنج نيفتد . اما تأمين ديگر نيازها ، مثل : خوراك ، پوشاك ، مسكن و ... جز با تلاش و كوشش به دست نمىآيد ، تا انسان به خاطر بىكارى و بطالت ، در مستى و فساد غوطهور نشود . همانگونه كه كودك بىكار ، به خود و خانوادهاش آسيب مىرساند ، انسان بىكار نيز بر اثر سرمستى و خوشحالى ، باعث زيان خود و نزديكانش مىگردد . اين حقيقت را مىتوان در زندگى كسانى كه در
1) . توحيد المفضل، ص85 ؛ بحار الأنوار ، ج3 ، ص86 .
رفاه و خوشى و بىنيازى ، بزرگ شدهاند، ديد.(1)
امام صادق عليهالسلام در اين باره به مفضل بن عمر مىفرمايد :
اِعتَبِر - يا مُفَضَّلُ - بِأَشياءَ خُلِقَت لِمَآرِبِ الإِنسانِ وما فيها مِنَ التَّدبيرِ . فَإِنَّهُ خُلِقَ لَهُ الحَبُّ لِطَعامِهِ وكُلِّفَ طَحنَهُ وعَجنَهُ وخُبزَهُ ، وخُلِقَ لَهُ الوَبَرُ لِكِسوَتِهِ فَكُلِّفَ نَدفَهُ وغَزلَهُ ونَسجَهُ ، وخُلِقَ لَهُ الشَّجَرُ فَكُلِّفَ غَرسَها وسَقيَها وَالقِيامَ عَلَيها ، وخُلِقَت لَهُ العَقاقيرُ لِأَدوِيَتِهِ فَكُلِّفَ لَقطَها وخَلطَها وصُنعَها ، وكَذلِكَ تَجِدُ سائِرَ الأشياءِ عَلى هذَا المِثالِ ؛
اى مفضل! از آفرينش و آمادهسازى حكيمانه و مدبّرانه اشيا براى رفع نياز انسان ، درس عبرت بگير . براى او غلاّت ، آفريده شده ، ولى او بايد آنها را آرد كند و آرد را خمير سازد و با آن ، نان بپزد . براى پوشاكش پشم آفريده شده ، ولى او بايد آن را بزند و بريسد و ببافد . براى او درخت آفريده شده ، ولى بايد آن را بكارد و آبيارى كند و مراقب آن باشد . داروها براى درمان بشر پديد آمدهاند ، ولى او بايد آنها را از زمين برگيرد و با مواد ديگر ، مخلوط كند و داروى شفابخش بسازد . ديگر اشيا را نيز همينگونه مىيابى .
سپس حضرت تأكيد مىكند :
فَانظُر كَيفَ كُفِيَ الخِلقَةُ الَّتي لَم يَكُن عِندَهُ فيها حيلَةٌ وتُرِكَ عَلَيهِ في كُلِّ شَيءٍ مِنَ الأَشياءِ مَوضِعُ عَمَلٍ وحَرَكَةٍ لِما لَهُ في ذلِكَ مِنَ الصَّلاحِ لِأنَّهُ لَو كُفِيَ هذا كُلُّهُ حَتّى لا يَكونَ لَهُ فِي الأَشياءِ مَوضِعُ شُغُلٍ وعَمَلٍ لِما حَمَلَتهُ الأَرضُ أشَرا وبَطَرا ولَبَلَغَ بِهِ كَذلِكَ إلى أن يَتَعاطى اُمورا فيها تَلَفُ نَفسِهِ ؛
بنگر كه چگونه تمام نيازهاى ضرورى انسان ، آفريده شده ، ولى انسان بايد براى دسترسى به آنها تلاش و حركت كند كه صلاح وى در اين است ؛ زيرا اگر همه اين نيازها را بدون تلاش و كوشش به دست مىآورد ، همواره در وادى سرمستى و طغيان سقوط مىكرد و چه بسا دست به اعمالى مىزد كه خود را نيز هلاك كند .(2)
بىكارى ، عاقبت خوبى ندارد. اگر يك زندگى در نهايت ، به تباهى و بدعاقبتى ختم شود ، نمىتوان آن را زندگى موفّق دانست . زندگى موفّق ، آن نيست كه اكنون در راحتى و خوشى باشيم ، ولى آيندهاى تلخ را رقم زنيم . زندگى موفّق ، آن است كه آينده خود را تضمين كرده باشيم . كدام يك بهتر است : خوشى ، راحتى و بىزحمتى امروز ، در برابر بدعاقبتى فردا؟ يا زندگى توأم با تلاش ، اما آتيهدار؟ كار و تلاش ،
برآورنده نياز و پسانداز خوشبختى براى فرداست . پس زندگى بىزحمت ، زندگى همراه با رضايت نيست.
كار و بهداشت روان
الف - شادابى
گذشته از تأثير كار در آتيهسازى ، از جهت روانشناختى نيز تأثيرات مهمّى در بهداشت روان دارد . كار كردن ، يكى از نيازهاى روانشناختى انسان است . شايد تعجّب كنيد و تصوّر نماييد كه كار كردن ، در زمره امور اقتصادى قرار مىگيرد ؛ اما واقعيّت اين است كه كار ، يكى از نيازهاى روحى و روانى انسان نيز هست . اگر كار نباشد ، نشاط و شادابى از ميان خواهد رفت و زندگى ، خستهكننده و ملالآور مىگردد . اگر كار ، يك نياز باشد كه هست ، برآورده نساختن آن ، موجب ناراحتىهاى روحى و روانى خواهد شد . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
لَو كُفِيَ النّاسُ كُلَّ ما يَحتاجونَ إلَيهِ لَما تَهَنَّؤوا بِالعَيشِ ولا وَجَدوا لَهُ لَذَّةً .(1)
اگر تمام نيازهاى انسان ، آماده بود ، زندگى برايش گوارا نبود و از آن ، هيچ لذّتى نمىبرد .
سپس حضرت ، با ذكر مثالى به توضيح بيشتر در اين زمينه پرداخته ، مىفرمايد :
ألا تَرى لَو أنَّ امرَءا نَزَلَ بِقَومٍ فَأَقام حينا بَلَغَ جَميعَ ما يَحتاجُ إلَيهِ مِن مَطعَمٍ
1) . توحيد المفضل، ص85 ؛ بحار الأنوار ، ج3 ، ص86 .
ومَشرَبٍ وخِدمَةٍ لَتَبَرَّمَ بِالفَراغِ ونازَعَتهُ نَفسُهُ إلَى التَّشاغُلِ بِشَيءٍ ؟ فَكَيفَ لَو كانَ طولُ عُمُرِهِ مَكفِيّا لا يَحتاجُ إلى شَيءٍ ! وكانَ مِن صَوابِ التَّدبيرِ فى هذِهِ
الأَشياءِ الَّتي خُلِقَت لِلإِنسانِ أن جُعِلَ لَهُ فيها مَوضِعُ شُغُلٍ لِكَيلا تَبَرَّمَهُ البِطالَةُ
ولِتَكُفَّهُ عَن تَعاطي ما لا يَنالُهُ ولا خَيرَ فيهِ إن نالَهُ ؛
آيا نمىبينى اگر كسى مدّتى ميهمان باشد و تمام نيازهاى خوراكى و نوشيدنى و كارى او را برآورده سازند ، هر آينه از بىكارى آزرده مىشود و نفسش با او به نزاع برمىخيزد كه بايد به كارى مشغول گردد . حال اگر نياز انسان در تمام عمر ، برآورده باشد و هيچ نيازى نداشته باشد ، چه خواهد شد؟! پس بهترين تدبير در آنچه براى انسان ، آفريده شده ، اين است كه جايى براى تلاش ، نيز قرار داده شود ، تا بىكارى ، او را به رنج نيندازد .(1)
بنابراين ، زندگى بدون كار ، ملالآور و خستهكننده است و كار و تلاش ، يكى از ارزشهاى مهم زندگى است.
ب - كار، تأمين روزى و آرامش
يكى از راههاى كسب آرامش ، تأمين بودن نيازها و عدم نگرانى براى به دست آوردن روزى است . انسان ، چون به روزى ، نيازمند است ، در صورتى كه تأمين نباشد ، نگران ، مضطرب و ناآرام خواهد شد . يكى از راههاى تأمين روزى ، كار و تلاش است . توكّل و اعتماد به خدا هرگز جاى كار را نمىگيرد . الگوى زندگى دينى ، عبادت بدون كار و تلاش نيست . برخى شايد تصوّر كنند ، در الگوى زندگى دينى ، كار و تلاش ، جايى نداشته ، به جاى آن ، توكّل قرار مىگيرد و در الگوى زندگى غيردينى ، كار ، براى تأمين روزى وجود دارد.
در زمان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هنگامى كه آيه شريفه «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُو مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ»(2)نازل شد گروهى درها را به روى خود بستند و رو به
عبادت آوردند و گفتند : ديگر روزى ما تأمين شد! وقتى اين خبر به گوش پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد ، آنان را خواست و به آنان فرمود : «چه چيزى شما را به اين كار
واداشت؟» گفتند: «اى پيامبر خدا! خدا روزى ما را به عهده گرفت و ما هم ، رو به عبادت آورديم!» حضرت به آنان فرمود : «هر كه چنين كند ، دعاى او مستجاب نمىشود . بر شما باد به طلب روزى!» .(1)
عمر بن يزيد ، به امام صادق عليهالسلام مىگويد : كسى گفت : حتما درون خانه خواهم نشست و نماز خواهم خواند و روزه خواهم گرفت و پروردگارم را عبادت مىكنم ؛ و اما روزىام خواهد رسيد! امام صادق عليهالسلامفرمود :
اين ، يكى از همان سه گروهى است كه دعايشان مستجاب نمىشود .(2)
همچنين در حديث ديگرى آمده كه حضرت فرمود :
أرَأَيتَ لَو أنَّ رَجُلاً دَخَلَ بَيتَهُ وأغلَقَ بابَهُ أكانَ يَسقُطُ عَلَيهِ شَيءٌ مِنَ السَّماءِ ؟
آيا گمان مىكنى اگر كسى داخل خانه خود شود و درِ آن را ببندد ، از آسمان ، چيزى بر او مىافتد؟(3)
روزى علاء بن كامل ، خدمت امام صادق عليهالسلام مىرسد و رو به روى حضرت مىنشيند و مىگويد : دعا كن كه خدا روزى خوبى به من دهد . حضرت به وى فرمود :
لا أدعو لَكَ ! اُطلُب كَما أمَرَكَ اللّهُ عَزَّوجَلَّ ؛
براى تو دعا نمىكنم ؛ روزى را طلب كن ، همان گونه كه خداوند ، تو را به آن فرمان داده است .(4)
1) . امام صادق عليهالسلام : «إنّ قوما من أصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله لما نزلت : «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُو مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ» أغلقوا الأبواب وأقبلوا على العبادة وقالوا : قد كفينا . فبلغ ذلك النبي صلىاللهعليهوآله فأرسل إليهم فقال : ما حملكم على ما صنعتم؟ قالوا: يا رسول اللّه! تكفَّل لنا بأرزاقنا فأقبلنا على العبادة! فقال : إنه من فعل ذلك لم يستجب له، عليكم بالطلب!» الكافى ، ج5 ، ص84 ، ح5 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج3، ص 192 ، ح3721 .
2) . عمر بن يزيد : قلت لأبى عبد اللّه عليهالسلام رجل قال : لأقعُدنّ في بيتى ولأصلّينّ ولأصومنّ ولأعبدنّ ربى، فأما رزقى فسيأتينى . فقال أبو عبد اللّه عليهالسلام : «هذا أحد الثلاثة الذين لا يستجاب لهم» الكافى ، ج5، ص77 ، ح1 ؛ تهذيب الاحكام، ج6، ص323 .
3) . الكافى ، ج5، ص78 ، ح2 .
4) . الكافى ، ج5، ص78، ح3 ؛ تهذيب الأحكام، ج6، ص323 .
در قرآن كريم ، خداوند مىفرمايد كه : پس از نماز ، به كسب روزى بپردازيد(1)و كسانى را كه چنين مىكنند مىستايد(2)و مىفرمايد : كه خداوند درياها را مسخّر شما قرار داد ، تا كشتىها را روى آن حركت دهيد و كسب روزى كنيد.(3)بنابراين ، تلاش
براى كسب روزى ، هيچ منافاتى با ديندارى و توكّل ندارد . وقتى كسى براى كسب روزى خداوند تلاش كند ، با كسب روزى ، آرامش مىيابد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين باره مىفرمايد:
إنَّ النَّفسَ إذا أحرَزَت قوتَهَا استَقَرَّت .(4)
به درستى كه هرگاه روزى انسان تأمين شود ، نفْس آرام مىگيرد .
سلمان فارسى ، تربيت شده پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است . امام باقر عليهالسلام از قول وى چنين
نقل مىفرمايد :
إنَّ النَّفسَ قد تَلتاثُ عَلى صاحِبِها إذا لَم يَكُن لَها مِنَ العَيشِ ما تَعتَمِدُ عَلَيهِ ، فَإِذا هِيَ أحرَزَت مَعيشَتَهَا اطمَأَنَّت .(5)
بدرستى كه نفْس ، وقتى چيزى در زندگى نداشته باشد كه بر آن تكيه كند ، با بىقرارى اصرار مىكند و آن گاه كه زندگىاش تأمين شود ، آرام مىگردد .
امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام تا قوت سالشان را تأمين نمىكردند ، چيز ديگرى خريدارى نمىكردند. امام رضا عليهالسلامدر تبيين تأثير اين امر مىفرمايد :
1) . «فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَوةُ فَانتَشِرُواْ فِى الْأَرْضِ وَ ابْتَغُواْ مِن فَضْلِ اللَّهِ ؛ پس هر گاه نماز تمام شد ، روى زمين ، پراكنده شويد و فضل خدا را طلب كنيد» سوره جمعه ، آيه 10 .
2) . «وَ ءَاخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِى الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ ؛ و گروه ديگرى كه در زمين حركت مىكنند و از فضل خدا طلب مىكنند». سوره مزمل ، آيه 20 .
3) . «اللَّهُ الَّذِى سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِى وَلِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِى ؛ همان خدايى كه دريا را در تسخير شما قرار داد ، تا به امر او كشتى را روى آن روان سازيد و از فضل او بهرهمند شويد». سوره جاثيه ، آيه 12 .
4) . الكافى ، ج5 ، ص89 ، ح2 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج3، ص166، ح3619 .
5) . الكافى، ج5، ص89 ، ح3 ؛ تحف العقول، ص351 .
إنَّ الإنسانَ إذا أدخَلَ طَعامَ سَنَتِهِ خَفَّ ظَهرُهُ وَاستَراحَ .(1)
هر گاه انسان ، روزى سالش تأمين باشد ، سبكبار گشته ، راحت مىگردد .
از آنچه گفتيم معلوم مىگردد كه تأمين بودن روزى ، نقش مؤثّرى در احساس آرامش دارد و اين ، جز از راه كار و تلاش به دست نمىآيد . با نشستن و دعا كردن ، روزى تأمين نمىگردد و آن گاه كه روزى ، تأمين نباشد ، انسان ناآرام مىشود و ناآرامى ، موجب نارضايتى مىگردد .
ج - كار و خودارزشمندى
با كار كردن ، نيازهاى زندگى انسان تأمين مىشود و بدين وسيله ، «استقلال زندگى» تأمين مىگردد . كسى كه با تلاش و زحمت خود ، زندگىاش را تأمين مىكند ، وابسته به ديگران نيست . تأمين نياز ، يك اصل در تداوم حيات است . حال اگر نيازهاى زندگى ، با كار و تلاش و به وسيله صاحب زندگى ، تأمين نگردد ، بايد از راه ديگرى به وسيله افراد ديگرى تأمين گردد و اين جاست كه وابستگى در زندگى شكل مىگيرد و زندگىهاى قارچگونه به وجود مىآيند .
اين پديده ، فقط تأثير اقتصادى ندارد . عميقترين و زيانبارترين تأثير خود را بر روح و روان فرد برجاى مىگذارد . سربار ديگران بودن ، مايه خوارى و ذلّت انسان مىگردد . در حقيقت ، كسى كه كار نمىكند ، با آبروى خويش معامله مىكند ؛ آبرو مىدهد و كالا مىخرد!(2). تجارت با آبرو ، مساوى است با خوار شدن نزد ديگران و از بين رفتن عزّت نفس .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهبه ابوذر توصيه مىكنند :
يا أبا ذَرٍّ ! إيّاكَ وَالسُّؤالَ فَإِنَّهُ ذُلٌّ حاضِرٌ ، وفَقرٌ تَتَعَجَّلُهُ ، وفيهِ حِسابٌ طَويلٌ يَومَ القِيامَةِ .(3)
اى ابوذر! از سؤال و گدايى بپرهيز كه حالت خواستن از مردم ، ذلّت حاضر است و فقرى است كه به سوى آن ، شتاب گرفتهاى.
امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد:
السُّؤالُ يُضعِفُ لِسانَ المُتَكَلِّمِ ويَكسِرُ قَلبَ الشُّجاعِ البَطَلِ ويوقِفُ الحُرَّ العَزيزَ مَوقِفَ العَبدِ الذَّليلِ ويُذهِبُ بَهاءَ الوَجهِ ويَمحَقُ الرِّزقَ .
خواستن از مردم ، زبان انسان را كُند مىكند و دل پهلوان شجاع را مىشكند و انسان آزاد سرافراز را به مقام بردگى تنزّل مىدهد و آبرو را مىبَرد و روزى را مىبُرد .(1)
ايشان حاجتخواهى از مردم را طوق ذلّت مىداند؛ بدين صورت كه عزّت را از عزّتمند ، و بزرگى را از بزرگزاده مىربايد.(2)امام باقر عليهالسلام حاجت خواهى از مردم را مايه سلب عزّت و از بين رفتن حيا مىداند.(3)
امام سجاد عليهالسلاممىفرمايد :
طَلَبُ الحَوائِجِ إلَى النّاسِ مَذَلَّةٌ لِلحَياةِ ، ومَذهَبَةٌ لِلحَياءِ ، وَاستِخفافٌ بِالوَقارِ .(4)
حاجتخواهى از مردم مايه ذلت زندگى مىشود و حيا را از ميان مىبرد و از وقار و شكوه آدمى مىكاهد.
از اينرو ، پديده «سربار ديگران بودن» يا «زندگى وابسته داشتن» به شدّت مورد نكوهش قرار گرفته است . عزّت نفس يا احساس خودارزشمندى ، يكى از اساسىترين نيازهاى روانى انسان است . طبيعى است كسى كه از اين نياز ، برخوردار نباشد ، نمىتواند احساس شادكامى و رضايتى از زندگى داشته باشد . يكى از
1) . غرر الحكم ، ح8183 ؛ ر. ك: عيون الحكم والمواعظ، ص20 .
2) . امام على عليهالسلام : «المسألة طوق المذلّة تسلب العزيز عزّه و الحسيب حسبه» ، غرر الحكم ، ح8185 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص65 .
3) . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد : «طلب الحوائج إلى الناس استلاب للعزة و مذهبة للحياء» (الكافى، ج2، ص148 ؛ بحار الأنوار ، ج75 ، ص110 ، ح 17) .
4) . تحف العقول ، ص279 .
مؤلّفههاى لذّت زندگى ، برخوردارى از احترام و اعتبار اجتماعى است . كسى كه از عزّت نفس، برخوردار نيست و احترام و اعتبار اجتماعى نيز ندارد ، احساس تلخ و تاريكى از زندگى خواهد داشت و همواره ، خود را موجودى نالايق مىبيند كه نمىتواند روى پاى خود بايستد و متّكى به خود باشد ؛ بلكه هميشه بايد وابسته به ديگران باشد . اين احساس ناتوانى و نالايقى ، لذّت استقلال و خودارزشمندى را از انسان مىگيرد و اين همه، ريشه در «بىكارى» و «تن به تلاش ندادن» دارد.
اما اگر انسان ، خود ، تأمين كننده نيازهاى زندگىاش باشد و روى پاى خود بايستد ، احساس لياقت ، توانمندى ، كارآمدى و ارزشمندى خواهد داشت و بدينسان ، مهمترين نياز روانى او (يعنى عزّت نفس) تأمين مىگردد و به احساس خوبى از زندگى دست مىيابد . به همين جهت ، در توصيههاى زندگىساز دين، به مسئله «استغنا از مردم» تأكيد فراوان شده است .
مسئله ديگر ، چشم طمع نداشتن به مال ديگران و قطع اميد از دست ديگران است . اميد نداشتن به آنچه در دست مردم است ، مايه عزّت انسان است.(1)چشمداشت به مال ديگران ، ذلّتآور،(2)و قطع اميد از آن ، مايه آزادگى(3)و آسودگى روانى(4)است . بزرگترين آسايش روانى ، در اين است كه انسان ، چشم طمع به مال ديگران ندوزد و منتظر كمك آنان نباشد؛(5)بلكه با تلاش و كوشش ، نيازهاى زندگى خويش را تأمين سازد و از اين رهگذر ، به عزّت نفس دست يابد و احساس خودارزشمندى در وى تقويت شود.
1) . امام باقر عليهالسلام : «اليأس مما في أيدي الناس عز المؤمنين» الكافى، ج2، ص 149 ؛ بحار الأنوار ، ج 96 ، ص 158 .
2) . امام على عليهالسلام : «الطمع يذل الامير» غرر الحكم ، ح7824 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص44 .
3) . امام على عليهالسلام : «اليأس حرّ» (غرر الحكم ، ح9236 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص34) ؛ «اليأس عتق مجدد» (غرر الحكم ، ح9242 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص42) .
4) . امام على عليهالسلام : «اليأس يريح النفس» (غرر الحكم ، ح9241 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص32) .
5) . امام صادق عليهالسلام : «أروح الروح اليأس من الناس» (الكافى، ج8 ، صص 243 ؛ تحف العقول، ص366 ؛ بحار الأنوار ، ج78 ، ص249 ، ح87) .
همه اينها به خاطر تأمين عزّت نفس و احساس خودارزشمندى است و يكى از عناصر مهم در اين موضوع ، كار و تلاش است . در فرهنگ دينى ، از كار كردن ، به عنوان «حركت به سمت عزّت» ياد شده كه نشانگر نقش كار در عزّت نفس افراد است . كسى به نام معلى بن خنيس مىگويد : روزى امام صادق عليهالسلام مرا ديدند كه دير هنگام به بازار مىرفتم . از اينرو به من فرمود :
اُغدُ إلى عِزِّكَ .(1)
صبح زود به سوى عزّت خودت حركت كن.
هشام بن احمر نيز مىگويد : امام كاظم عليهالسلام همواره به مصادف مىفرمود :
اُغدُ إلى عِزِّكَ - يَعنِي السّوقَ - .(2)
صبح زود به سوى عزّت خودت - يعنى بازار - حركت كن.
روزى امام صادق عليهالسلام در جمع برخى از ياران خود بودند و احوال كسى را پرسيدند و گفتند : «چرا فلانى به حج نمىرود؟». جواب دادند كه او تجارت را رها كرده و دارايى او كم شده است . حضرت كه تكيه زده بودند ، با شنيدن اين حرف ، راست نشستند و خطاب به حاضران فرمودند :
لا تَدَعُوا التِّجارَةَ فَتَهونُوا اتَّجِروا بارَكَ اللّهُ لَكُم .(3)
تجارت را رها نكنيد كه خوار مىشويد ؛ تجارت كنيد تا خدا به شما بركت دهد.
كار و تجارت ، سبب بىنيازى مىگردد و بدينسان ، عزّت فرد تأمين مىگردد . امام على عليهالسلاممىفرمايد :
تَعَرَّضوا لِلتِّجارَةِ فَإِنَّ فيها غِنىً لَكُم عَمّا في أيدِي النّاسِ .(4)
به تجارت بپردازيد كه مايه بىنيازى شما از چيزهايى است كه در دست مردم است.
كار و تلاش براى تأمين روزى ، يكى از عوامل مهم در تأمين عزّت نفس است و آن گاه كه عزّت نفس تأمين شد ، فرد ، به احساس خوبى از خود و زندگى دست مىيابد . بنابراين ، يكى از عوامل مهم در رضامندى از زندگى ، كار و تلاش است.
2 . هنر تدبير
همان طور كه پيش از اين گفتيم ، روزى، يكى از عمدهترين و فراگيرترين نيازمندىهاى انسان است كه آن را خداوند ، تأمين و تضمين كرده و تنها با كار و تلاش به دست مىآيد؛ اما اين ، براى خوشبختى و احساس لذّت از زندگى ، كافى نيست . تأمين روزى ، نيمى از ماجراست ؛ نيمه ديگر آن ، چگونگى استفاده انسان از روزى است . يكى از ضرورتهاى زندگى موفّق ، مهارت استفاده از روزى است . كسى كه اين مهارت را نداشته باشد ، هر اندازه مال و امكانات نيز در اختيار او قرار گيرد ، نمىتواند زندگى خوبى را سامان دهد و چه بسا افرادى كه با مال و امكانات اندك ، زندگى موفّق و سامان يافتهاى دارند .
سرّ اين تفاوت ، در مهارت چگونه استفاده كردن از نعمتهايى است كه خداوند در اختيار بشر قرار مىدهد . اين ، همان چيزى است كه در ادبيات دين از آن با نام «تدبير» ياد مىشود . براى اينكه زندگى موفّقى داشته باشيم و از آن لذّت ببريم ، بايد از
تدبير يا مهارت استفاده از منابع ، برخوردار باشيم . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
صَلاحُ العَيشِ التَّدبيرُ.(1)
سامان زندگى در تدبير است .
و در كلام ديگرى مىفرمايد :
قِوامُ العَيشِ حُسنُ التَّقديرِ ومِلاكُهُ حُسنُ التَّدبيرِ.(2)
قوام زندگى در نيكْ تقدير كردن است و ملاك آن ، نيكْ تدبير كردن.
اگر عنصر تدبير را از زندگى برگيريم ، همانند محصول ارزشمندى است كه آفت گرفته باشد . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
آفَةُ المَعاشِ سوءُ التَّدبيرِ .(1)
آفت زندگى ، بد تدبير كردن آن است .
فراوانى دارايى و امكانات، زندگى را نمىچرخاند . اين ، هنر تدبير و مديريت است كه به زندگى سامان مىدهد . اين ، يك اصل مهم است كه بد تدبير كردن ، كليد فقر است.(2)به همين جهت ، پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهتهديد نگران كننده براى آينده امت اسلامى را «سوء تدبير» مىداند. ايشان مىفرمايد:
ما أخافُ عَلى اُمَّتِيَ الفَقرَ ، ولكِنَ أخافُ عَلَيهِم سوءَ التَّدبيرِ.(3)
من براى امّتم از فقر نمىترسم ؛ ولى از سوء تدبير ترسانم.
كسانى در زندگى موفّقاند كه به اين اصل ، بيش از به دست آوردن روزى و مال اهمّيت دهند و اندازه موفّقيت به اندازه مهارت در تدبيرگرى آنهاست ، نه ميزان درآمد آنان . كسى كه مهارت تدبير نداشته باشد ، مال و ثروتى هم نخواهد داشت؛(4)چون وجود مال، كافى نيست . آنچه به مال اهميت مىدهد، چگونگى استفاده از آن است .
روزى ، نزد پادشاهى صحبت از فلان شمشير به ميان آمد كه دشمن را از وسط دو نيم مىكند . پادشاه، شمشير و صاحب آن را احضار كرد . وقتى شمشير را به دست گرفت ، آن را معمولى يافت و گفت : «چيزى در اين شمشير نمىبينم» . صاحب شمشير گفت : «آنچه به اين شمشير اهميت مىدهد ، بازوى من است نه تيغ آن!».
مال نيز همين گونه است ؛ آنچه مال را كارآمد مىسازد ، هنر تدبير است . درآمد
1) . غرر الحكم ، ح8087 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص182 .
2) . امام على عليهالسلام : «سوء التدبير مفتاح الفقر» غرر الحكم ، ح8090 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص284 .
3) . عوالى اللآلى، ج4، ص39.
4) . امام على عليهالسلام : «لا مال لمن لا تدبير له» (شرح نهج البلاغة ، ابن ابى الحديد ، ج 20 ، ص 371 ؛ ر . ك : الكافى، ج 5، ص 317) ؛ «لا غنى مع سوء تدبير» (غرر الحكم ، ح 8095 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 544) .
اندك همراه با حسن تدبير ، بهتر از درآمد زياد همراه با بىتدبيرى است . امام على عليهالسلام وقتى مهارتهاى زندگى را به فرزند خود آموزش مىدهد ، از اقتصاد زندگى نيز سخن مىگويد . ايشان به امام حسن عليهالسلاممىفرمايد:
حُسنُ التَّدبيرِ مَعَ الكَفافِ ، أكفى لَكَ مِنَ الكَثيرِ مَعَ الإِسرافِ .(1)
خوب تدبير كردن همراه با روزىِ به اندازه ، براى تو كارآمدتر از روزى زياد همراه با اسراف است .
امام على عليهالسلام در كلام ديگرى به نكته مهم ديگرى اشاره كرده ، مىفرمايد:
القَليلُ مَعَ التَّدبيرِ أبقى مِنَ الكَثيرِ مَعَ التَّبذيرِ .(2)
اندكِ همراه با تدبير ، پايدارتر از بسيار همراه با تبذير است .
يكى از ويژگىهاى مال ، «پايدارى» آن است . هرچه مال ، پايدارتر باشد ، بهره بيشترى به انسان مىدهد و رونق بيشترى به زندگى مىبخشد . شرط پايدارى مال نيز خوب تدبير كردن آن است . يك تدبير خوب، مىتواند مايه رشد مال شود و سوء تدبير ، مىتواند مال فراوان را نابود سازد . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
حُسنُ التَّدبيرِ يُنمي قَليلَ المالِ وسوءُ التَّدبيرِ يُفني كَثيرَهُ .(3)
حسن تدبير ، مال اندك را رشد مىدهد و سوء تدبير ، مال فراوان را نابود مىسازد .
از آنچه گفته شد ، مىتوان فهميد كه هميشه «فقر» ، زاييده ندارى و محروميت نيست ؛ بلكه زاييده نداشتن مهارت تدبير زندگى است . اگر مهارت تدبيرگرى ، وجود داشته باشد ، فقر ، راهى نخواهد داشت . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
لا فَقرَ مَعَ حُسنِ تَدبيرٍ .(4)
با وجود حسن تدبير ، فقر ، وجود نخواهد داشت .
اگر به اهميت تدبير ، خوب توجّه شده باشد ، معناى جمله آغازين (كه گفتيم دارايى و درآمد ، نيمى از ماجراست) ، به خوبى روشن مىشود . خداوند ، روزى مىدهد؛ اما اين نيمى از ماجراست ؛ نيمه ديگر آن، مهارت انسان در مصرف كردن آن است . بر همين اساس است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از تدبير و تقدير ، به عنوان نيمى از زندگى ياد كرده است:
التَّدبيرُ نِصفُ العَيشِ .(1)
تدبير كردن ، نيمى از زندگى است .
التَّقديرُ نِصفُ المَعيشَةِ .(2)
اندازه نگه داشتن ، نيمى از زندگى است .
امام على عليهالسلام نيز از تدبير به عنوان نيمى از مال مورد نياز ، ياد كرده است . اين تعبير امام ، نشان از اهميت بالاى اين عامل دارد:
التَّدبيرُ نِصفُ المَعونَةِ .(3)
تدبير كردن ، نيمى از مال مورد نياز است .
اگر روزى زندگى ، قانون خاصّى دارد و اگر قانون آن نيز همين است كه بيان شد ، معلوم مىشود كه انسان خردمند ، در انديشه تدبيرگرى خواهد بود ، نه كسب مال بيشتر . اگر سامان زندگى ، به تدبير كردن است ، انسان خردمند در انديشه ساماندهى زندگى خواهد بود . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
إنَّ مِن عَقلِ الرَّجُلِ استِصلاحَ مَعيشَتِهِ .(4)
به درستى كه از خردمندى مرد ، سامان دادن معيشت است .
امام صادق عليهالسلام بنيان زندگى صالحانه يك مسلمان را بر سه پايه ، استوار مىدانند كه يكى از آنها هنر «تدبير در زندگى» است و مهمتر اينكه اين اصل، در كنار اصل مهمّى مانند «تفقّه (ژرفكاوى)» در دين قرار گرفته است.(1)جالب اين است كه تدبير زندگى از نشانههاى ايمان و ديندارى است . شايد برخى ايمان را به جاى تدبير بگذارند و انسان با ايمان را از تدبيرگرى بىنياز بدانند ؛ اما از ديدگاه دين ، تدبير زندگى ، جزئى از
ديندارى فرد است . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
ومِنَ الدّينِ التَّدبيرُ فِي المَعيشَةِ .(2)
جزئى از دين ، تدبير زندگى است .
و در جاى ديگر ، يكى از نشانههاى اهل ايمان را «خوب تدبير كردن در زندگى»(3)بيان مىفرمايد .
امام باقر عليهالسلام نيز يكى از نشانههاى مؤمن را «خوب تدبير كردن در زندگى»(4)مىداند و در حديث ديگرى آن را از نشانههاى رشديافتگى بشر مىشمرد.(5)
بنابراين ، يكى از ضرورتهاى زندگى موفّق ، برخوردارى از مهارت تدبيرگرى زندگى است و تدبير زندگى ، يعنى برنامهريزى براى آنچه خداوند ، روزى انسان مىكند . خداوند بر اساس حكمت و مصلحت خود ، روزى انسان را مىرساند و اين انسان است كه بايد آنچه را خداوند داده است ، مديريت كند و به بهترين شكل ممكن ،
1) . امام صادق عليهالسلام: «لايصلح المرء المسلم الا ثلاثه: التفقّه فى الدين والصبر على النائبة و حسن التقدير فى المعيشه» الكافى، ج5، ص87 .
2) . الأمالى ، طوسى ، ص670 ؛ بحار الأنوار، ج71، ص349 .
3) . «المؤمن حسن المعونة ، خفيف المؤونة ، جيد التدبير لمعيشته» الكافى ، ج 2 ، ص 241 .
4) . «من علامات المؤمن ثلاث : حسن التقدير في المعيشة ، والصبر على النائبة ، والتفقه في الدين . و قال : ما خير في رجل لا يقتصد في معيشته ما يصلح لا لدنياه و لا لآخرته» تهذيب الأحكام ، ج 7 ، ص 236 ؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 66، ح 21999 .
5) . «الكمال كل الكمال التفقه في الدين والصبر على النائبة و تقدير المعيشة» (الكافى ، ج1 ، ص32 و ج5 ، ص87 ؛ تحف العقول ، ص292 ؛ ر. ك: الأمالى ، طوسى، ص666 ؛ تحف العقول، ص446) .
مصرف نمايد .
برخى از اصحاب امام صادق عليهالسلام نقل مىكنند كه گاهى حضرت ، غذاى خوبى به ما مىدادند و گاهى غذاى ساده . به ايشان عرض كرديم : اى كاش شما آيندهنگرى مىكرديد تا وضعتان متعادل گردد ! حضرت در پاسخ فرمود :
إنَّما نَتَدَبَّرُ بِأَمرِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ، فَإِذا وَسَّعَ عَلَينا وَسَّعنا وإذا قَتَّرَ عَلَينا قَتَّرنا .(1)
همانا ما به موازات خواست خداوند تدبير مىكنيم ؛ پس هر گاه كه بگشايد ، ما هم مىگشاييم و هر گاه كه بر ما تنگ گيرد ، ما هم تنگ مىگيريم .
وظيفه ما مديريت كردن منابعى است كه خداوند در اختيار ما مىگذارد و اينجاست كه انسان ، هنر خويش را به نمايش مىگذارد و در سايه آن ، زندگى خود را سامان مىدهد.
شايد بتوان يكى از بارزترين مؤلّفههاى تدبيرگرى را «ميانهروى» در زندگى دانست . در ادبيات دين ، مفاهيمى مثل: اسراف و تبذير ، در مقابل تدبيرگرى زندگى قرار گرفتهاند(2)و مفاهيمى مثل: تقدير و اقتصاد ، در كنار آن . «زيادهروى در مصرف» و «مصرف بىجا» نشانه بىتدبيرى است و «اندازهگيرى» و «ميانهروى» در مصرف ، نشانه حسن تدبير است . از اينرو ، همان گونه كه تدبيرگرى ، نيمى از زندگى دانسته شده است ، ميانهروى نيز نيمى از زندگى دانسته شده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
الاِقتِصادُ نِصفُ العَيشِ .(3)
ميانهروى ، نيمى از زندگى است .
و در كلام ديگرى با توضيح بيشترى مىفرمايد:
الاِقتِصادُ فِي النَّفَقَةِ نِصفُ العَيشِ .(4)
ميانه روى در خرج كردن ، نيمى از زندگى است.
امام على عليهالسلام ميانهروى و تدبيرگرى را نشانه خيرخواهى خداوند نسبت به انسان دانسته ، مىفرمايد:
إذا أرادَ اللّهُ بِعَبدٍ خَيرا ألهَمَهُ الاِقتِصادَ وحُسنَ التَّدبيرِ وجَنَّبَهُ سوءَ التَّدبيرِ وَالإِسرافَ .(1)
هر گاه خداوند ، خير بندهاى را بخواهد ، ميانهروى و حسن تدبير را به وى الهام مىكند و او را از بدتدبيرگرى و اسراف ، دور مىسازد .
اين كلام ، همبستگى ميانهروى با تدبيرگرى و تقابل اسراف با تدبيرگرى را به خوبى نشان مىدهد . در كلام ديگرى از حضرت نيز تبذير و تدبيرگرى در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند:
حُسنُ التَّدبيرِ وتَجَنُّبُ التَّبذيرِ مِن حُسنِ السِّياسَةِ .(2)
حُسن تدبير و دورى از تبذير ، از حُسن سياست است .
كسانى كه اهل تبذير و اسراف هستند ، به دليل فقدان تدبيرگرى ، معمولاً از عنصر رضامندى، كمتر برخوردارند ؛ زيرا اين حالت ، از يك سو همراه با زيادهخواهى و سيرىناپذيرى است و از سوى ديگر، موجب اتلاف منابع (روزى) مىگردد . همچنين اسراف و تبذير ، بركت را از مال مىبرد و عنايت خداوند، كاهش مىيابد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين زمينه مىفرمايد :
مَنِ اقتَصَدَ في مَعيشَتِهِ رَزَقَهُ اللّهُ ، ومَن بَذَّرَ حَرَمَهُ اللّهُ .(3)
هر كه در زندگىاش ميانهروى داشته باشد ، خداوند ، او را بهرهمند مىسازد و هر كه تبذير كند ، خداوند ، او را محروم مىسازد .
بريز و بپاش و خرج بىرويه، هر چند شايد ساعاتى ، مايه خوشى انسان گردد ، ولى تداوم نخواهد داشت . آيندهنگرى و رضامندى پايدار در تدبيرگرى ، اندازهگيرى و ميانهروى است . اين ، قانون زندگى است .
3 . خانه زندگى
يكى از نيازمندىهاى انسان ، «مكان» زندگى است . بشر ، به خانهاى نياز دارد تا در آن آرام گيرد . در ادبيات عرب ، از خانه ، به «مسكن» تعبير مىشود كه از ماده «سكن» به
معناى سكون و آرامش گرفته شده است.(1)خانه ، محل آرام گرفتن انسان پس از مدّتى تلاش و كوشش است .
امام صادق عليهالسلام يكى از عوامل آسايش انسان در دنيا را برخوردارى از خانهاى وسيع بيان كرده است.(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز از آن به عنوان نعمت دنيا ياد كرده است.(3)وقتى از امام كاظم عليهالسلامپرسيدند كه: لذّت زندگى دنيا در چيست؟ يكى از امورى را كه در پاسخ مطرح فرمودند ، «خانه وسيع» بود.(4)
درون مسجد الحرام ، حلقهاى از بنى هاشم تشكيل شده بود كه در آن ، عباس بن محمّد و ديگران حضور داشتند . امام كاظم عليهالسلام نيز در جمع آنان حضور داشت كه صحبت از زندگى دنيا به ميان آمد و هر يك درباره آن ، چيزى گفتند . حاضران ، نظر امام كاظم عليهالسلام را پرسيدند و ايشان از وسعت منزل به عنوان يكى از عوامل خوشبختى در زندگى ياد كردند.(5)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
مِن سَعادَةِ المَرءِ المُسلِمِ المَسكَنُ الواسِعُ .(6)
1) . الصحاح ، ج5 ، ص2136 ماده «سكن» ؛ لسان العرب ، ج13 ، ص211 ماده «سكن» .
2) . امام صادق عليهالسلام : «ثلاثة للمؤمن فيها راحة : دار واسعة تواري عورته و سوء حاله ... ؛ سه چيز ، مايه راحتى مؤمن است : خانه وسيعى كه خانواده او را فراگيرد و دگرگونى حال او را از مردم پنهان سازد» الكافى ، ج 6 ، ص525 ؛ الخصال ، ص159 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص610 .
3) . رسول خدا صلىاللهعليهوآله : «ثلاث من نعيم الدنيا : ... والمنزل الواسع ؛ سه چيز از نعمتهاى دنياست : ... و منزل بزرگ» كنز العمّال ، ج 3 ، ص 259 ؛ المطالب العالية ، ج 2 ، ص 155 .
4) . ر . ك : الكافى ، ج6 ، ص526 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص611 .
5) . ر . ك : المحاسن ، ج2 ، ص611 .
6) . الكافى ، ج6 ، ص526 ؛ الخصال ، ج1، ص183 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص611 ؛ ر . ك : قرب الاسناد ، ص37 ؛ الجعفريات ، ص99 . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «من سعادة المرء أن يتسع منزله ؛ از خوشبختى مرد ، آن است كه منزل او وسيع باشد» المحاسن ، ج2 ، ص610 . امام صادق عليهالسلام : «من السعادة سعة المنزل ؛ وسعت خانه ، از خوشبختى است» (الكافى ، ج6 ، ص525 ؛ مكارم الأخلاق ، ص 125 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص610) .
از خوشبختى انسان مسلمان ، اين است كه از خانهاى وسيع برخوردار باشد .
در جاى ديگرى ، حضرت از سه چيز به عنوان لذّت زندگى ياد كردهاند كه يكى از آنها وسعت خانه است.(1)امام على عليهالسلام از خانه وسيع به عنوان بهشت دنيايى ياد كرده و فرموده است:
المَنزِلُ البَهِيُّ أحَدُ الجَنَّتَينِ .(2)
منزل وسيع ، يكى از دو بهشت است .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد :
لِلمُؤمِنِ راحَةٌ في سَعَةِ المَنزِلِ .(3)
در وسعت خانه براى مؤمن ، آسايش نهاده شده است.
منزل كوچك نمىتواند آسايش انسان را تأمين كند . انتظارى كه از خانه مىرود ، اين است كه مايه راحتى و آسايش باشد و اين ، هنگامى محقّق مىشود كه فضاى كافى وجود داشته باشد . اگر فضاى خانه ، ناكافى باشد ، خود به عاملى براى نارضايتى تبديل مىشود . امام على عليهالسلام مىفرمايد :
مَن ضاقَت ساحَتُهُ قَلَّت راحَتُهُ .(4)
هر كه خانهاش كوچك باشد ، آسايش او اندك است .
امام باقر عليهالسلام نيز مىفرمايد:
مِن شَقاءِ العَيشِ ضيقُ المَنزلِ .(5)
1) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «العيش في ثلاثة : دار قوراء ... ؛ زندگى لذّتبخش در سه چيز است : خانه وسيع ...» كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص 361 ؛ الخصال ، ج1 ، ص125 ؛ امام كاظم عليهالسلام : «العيش السعة في المنازل والفضل في الخدم ؛ زندگى خوب يعنى وسيع بودن خانهها و برخوردارى از خدمتكاران» (الكافى ، ج6 ، ص526 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص611 ؛ مكارم الأخلاق ، ص125) .
2) . غرر الحكم ، ح11027 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص26 .
3) . المحاسن ، ج2 ، ص611 ؛ مكارم الأخلاق، ص125 .
4) . غرر الحكم ، ح5706 .
5) . الكافى ، ج6 ، ص526 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص611 .
كوچك بودن خانه ، از شقاوت زندگى است .
از اينرو ، امام على عليهالسلام از خانه كوچك ، به عنوان «كورى كوچك» ياد كرده ، فرموده است :
الدّارُ الضَّيِّقَةُ العَمَى الأَصغَرُ .(1)
خانه كوچك ، كورى كوچك است .
امام كاظم عليهالسلام براى يكى از موالى(2)خود ، خانهاى خريد و از او خواست كه به آن جا نقل مكان كند و فرمود : «خانه تو كوچك است» ؛ اما با كمال تعجب ، وى با اين بهانه كه اين خانه را پدرم برايم ساخته است ، از رفتن به منزل جديد اعلام امتناع كرد! و امام عليهالسلام در پاسخ وى فرمودند : «اگر پدر تو نابخردى كرده است ، تو هم بايد مثل او باشى؟!».(3)
خانهاى به اندازه نياز
وقتى صحبت از خانه وسيع مىشود ، اندازهاى دارد . مراد ، داشتن كاخ يا ساختن قصر نيست ؛ برخوردارى از خانهاى است كه به اندازه نياز و كفايت باشد . خانههاى اشرافى و قصرگونه ، رويه ديگرى از سكّه نارضايتى از زندگى است . همان گونه كه خانه كوچك ، موجب سلب آرامش و آسايش مىگردد ، خانههاى اشرافى نيز مايه سلب آرامش و آسايش مىگردند . آنچه مايه آرامش است ، خانهاى است كه به اندازه نياز خانواده باشد . البته ميزان نيازهاى واقعى در خانوادهها متفاوت است ؛ ولى مهم اين است كه خانه، به اندازه نياز باشد و نه بيشتر .
گاهى موارد ، خانه از كاركرد خود خارج مىشود و چهره ديگرى به خود مىگيرد . قرآن در بيان ويژگىهاى برخى تمدنهاى نابودشده ، مىفرمايد :
أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ ءَايَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ .(4)
آنان خانههايى بسيار مستحكم براى فخرفروشى مىساختند و اميد داشتند كه در آنها جاودان بمانند.
اين الگوى خانه سازى ، تمام هدف و معناى زندگى را تشكيل مىدهد و انسان را از امور بسيار مهمترى بازمىدارد و بدينسان ، مايه حسرت و افسوس وى مىگردد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدرباره اين گروه مىفرمايد:
تَبنونَ ما لا تَسكنُونُ وتَجمَعون ما لا تَأكُلونَ .(1)
بنا مىكنند آنچه را ساكن نمىشوند و جمع مىكنند آنچه را نمىخورند .
يكى از راههاى جلوگيرى از نارضايتىهاى آينده ، بسنده كردن به خانههاى متناسب با نياز است . از اينرو پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
لا تَبنوا ما لا تَسكُنونَ .(2)
بنا نكنيد آنچه را ساكن نمىشويد .
هم او مىفرمايد :
إذا أرادَ اللّهُ بِعَبدٍ هَوانا أنفَقَ مالَهُ فِي البُنيانِ .(3)
هرگاه خداوند متعال بخواهد كسى را خوار گرداند ، مال او را در ساختمانسازى مصرف مىكند.
در پارهاى موارد ، خانهسازى اشرافى و اسراف در ساختمانسازى ، وسيلهاى براى انتقام خداوند از مال حرام است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد :
إنَّ للّهِِ عَزَّ وجَلَّ بِقاعا تُسَمَّى المُنتَقِماتِ ؛ فَإِذا كَسَبَ الرَّجُلُ المالَ مِن حَرامٍ سَلَّطَ اللّهُ عَلَيهِ الماءَ وَالطّينَ ثُمَّ لا يُمتِعُهُ بِهِ .(4)
1) . مسند الشهاب ، ج1 ، ص345 ؛ كنز الفوائد ، ج1 ، ص344 ؛ أعلام الدين ، ص365 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص 81 .
2) . الكافى، ج2، ص48 ؛ الخصال، ج1، ص146 ؛ المحاسن، ج1، ص226.
3) . مستدرك الوسائل، ج3، ص455 ؛ المعجم الأوسط ، ج8 ، ص381 ؛ كنز العمّال ، ج3 ، ص44 ؛ ر . ك : الفردوس ، ج1 ، ص245 .
4) . الفردوس ، ج1 ، ص186 ؛ ر. ك: الكافى ، ج6 ، ص532 .
به درستى كه خداوند - عزّ وجلّ - بقعههايى در زمين دارد كه خانههاى انتقام ناميده مىشوند ؛ هرگاه كسى از راه حرام ، مالى به دست آورد ، خداوند ، آب و گل را بر آن مسلّط مىگرداند و آن گاه ، وى از آن بهره نمىبرد .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
مَن كَسَبَ مالاً مِن غَيرِ حِلِّهِ سَلَّطَ اللّهُ عَلَيهِ البِناءَ وَالماءَ وَالطّينَ .(1)
هركه از راه غير حلال ، مالى به دست آورد ، خداوند ، ساختمان و آب و گل را بر او مسلّط مىسازد .
از اينرو ، يكى از عذابهاى انسان ، ساختن بناهايى دانسته شده كه انسان از آنها استفادهاى نمىكند و روز قيامت ، وبال گردن اوست .(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين مطلب را به
خوبى تصريح مىكند :
مَن بَنى بِناءً أكثَرَ مِمّا يَحتاجُ إلَيهِ كانَ عَلَيهِ وَبالاً يَومَ القِيامَةِ .(3)
هر كه ساختمانى بيش از اندازه نيازش بسازد ، روز قيامت ، بار گرانى بر [ دوش] او خواهد بود .
و يا مىفرمايد:
مَن بَنى فَوقَ ما يَكفيهِ كُلِّفَ أن يَحمِلَهُ يَومَ القِيامَةِ عَلى عُنُقِهِ .(4)
هر كه بيش از حد كفايت ، خانهاى بسازد ، روز قيامت ، مجبورش مىكنند كه آن را بر گردن خود حمل كند .
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به اصحاب خود فرمودند:
1) . الكافى ، ج6 ، ص531 ؛ الخصال ، ج1، ص159 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص608 . نيز ، ر . ك : مكارم الأخلاق ، ص 127 .
2) . امام على عليهالسلام : «و من العناء ان المرء يجمع ما لا يأكل و يبنى ما لا يسكن . ثمّ يخرج إلى اللّه تعالى لا مالاً حمل و لا بناء نقل» نهج البلاغة ، خطبه 114 ؛ ر . ك : الأمالى ، طوسى ، ص443 ؛ تحف العقول ، ص218 .
3) . شعب الإيمان ، ج7 ، ص391 ؛ كنز العمّال ، ج15 ، ص406 .
4) . المعجم الكبير ، ج10 ، ص151، ح10287 ؛ كنز العمّال، ج15، ص406 ؛ حلية الأولياء ، ج8 ، ص246 ؛ ر. ك: المحاسن، ج2، ص608 .
مَن بَنى بُنيانا رِياءً وسُمعَةً ، حَمَلَهُ يَومَ القِيامَةِ مِنَ الأَرضِ السّابِعَةِ وهُوَ نارٌ تَشتَعِلُ ثُمَّ يُطَوَّقُ في عُنُقِهِ ويُلقى فِي النّارِ فَلا يَحبِسُهُ شَيءٌ مِنها دونَ قَعرِها إلاّ أن يَتوبَ .(1)
هر كه ساختمانى را به خاطر ديدن و شنيدن ديگران [ تحسين آنان] بنا كند ، روز قيامت ، آن را در حالى كه يكپارچه آتش سوزان است ، از زمين هفتم ، حمل مىكند . سپس همانند طوقى بر گردن او افكنده مىشود و به آتش دوزخ مىافتد و جز در قعر دوزخ ، جاى نمىگيرد ، مگر اين كه توبه كند .
حاضران پرسيدند : چگونه ساختمانى را براى ديدن و شنيدن ديگران مىسازد؟
حضرت در پاسخ فرمود:
يَبنى فَضلاً عَلى ما يَكفيهِ استِطالَةً مِنهُ عَلى جيرانِهِ ومُباهاةً لاِءِخوانِهِ .(2)
بيشتر از آنچه نياز دارد ، مىسازد تا بر همسايگانش برترى يابد و بر برادرانش فخرفروشى كند .
بنابراين ، در فرهنگ دين ، همان گونه كه نسبت به داشتن خانه وسيع ، تشويق شده است ، از ساختن خانههاى بيش از نياز نيز به شدّت نهى شده است.(3)داشتن خانههاى وسيع ، به معناى اسراف و اشرافيت در خانهسازى نيست . مراد از خانه وسيع ، خانهاى است كه همه نيازهاى منطقى و معمول و متعارفِ يك خانواده را به راحتى پاسخ بگويد.
دائمى نبودن خانهها
گذشته از كوچك بودن خانه ، «دائمى نبودن» آن از ديگر عوامل تنيدگى است .
1) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص11 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص426 ؛ ثواب الأعمال ، ص280 .
2) . همان جا .
3) . براى مطالعه بيشتر ر . ك : مسند ابى يعلى ، ج4 ، ص236 ؛ سنن أبى داوود ، ج4 ، ص360 ؛ الفردوس ، ج 3 ، ص357 ؛ مكارم الأخلاق ، ج1 ، ص275 و 276 ؛ الكافى ، ج6 ، ص531 ؛ المحاسن ، ج2 ، ص445 و 446 ؛ الطبقات الكبرى ، ج8 ، ص168 ؛ سنن ابن ماجة ، ج2 ، ص1393 ؛ مسند ابن حنبل ، ج4 ، ص439 ؛ تنبيه الخواطر ، ج1 ، ص71 .
اجارهنشينى و خانه به دوشى ، از نمونههاى اين عامل است . مسئله ثابت نبودن محلهاى سكونت نيز از همين قبيل است . برخى به دلايلى به طور مكرّر ، محل سكونت آنان تغيير مىكند . تافلر در كتاب «شوك آينده» از چيزى به نام «مرگ تداوم» ياد مىكند و مىگويد : زندگى امروز ، زندگى ناپايدارى است و انسانها پيوسته جابهجا مىشوند . وى در فصل پنجم كتابش تحت عنوان «خانه بدوشان جديد» مىنويسد :
هرگز در طول تاريخ ، فاصلهها و مسافتها تا به اين اندازه ، بىاهمّيت نبودهاند ... در تمام جوامعى كه سطح تكنولوژى (فنّاورى) آنها بالاست و بويژه در جوامعى كه من ، آنها را «مردم آينده» ناميدهام، نقل مكان و مسافرت و اسكان مجدّد خانوادهها به شكل طبيعت ثانوى درآمده است . چنانچه بخواهيم اين امر را مجسّم كنيم ، مىتوانيم بگوييم كه همانطور كه كلينكس و قوطى آب جو را پس از مصرف به دور مىافكنيم ، مكانها را نيز پس از استفاده به دور مىاندازيم . ما اكنون شاهد سقوط تاريخى و بىارزش شدن اهميت مكانها در زندگى بشر هستيم . ما اكنون نژاد جديدى از خانه بهدوشان را مىپرورانيم و نادرند كسانى كه گستردگى و اهميت مهاجرتها را دريابند .(1)
ناپايدار بودن محل سكونت ، آسيبهاى روانى فراوانى را به همراه دارد . تا زندگى آنان آرام مىگيرد ، بايد به فكر تغيير مكان و يافتن مكان جديد باشند و با هر تغيير مكان ، رشتههاى ارتباط با همسايهها از هم گسيخته مىشود و يا از اساس ، ارتباط قوى و مستحكمى برقرار نمىشود و اين ، به امنيت روانى افراد ، ضربه مىزند . بررسى آثار و پيامدهاى مكرّر تغيير مكان ، بحث ديگرى را مىطلبد و در اين جا نكته مهم اين است كه پديده ياشده ، موجب افزايش تنيدگىها و كاهش آسايش زندگىها مىگردد و بدينسان ، ميزان رضايت از زندگى را كاهش مىدهد . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
1) . شوك آينده ، ص75 .
مِن مُرِّ العَيشِ النُّقلَةُ مِن دارٍ إلى دارٍ .(1)
از تلخى زندگى ، انتقال از خانهاى به خانه ديگر است .
بنابراين ، برخوردارى از خانهاى ثابت كه دست كم ، مدّت زيادى تغيير نكند ، از عوامل رضايت از زندگى است.
4 . وسيله نقليه
زندگى ، همراه با حركت و نقل و انتقال است . براى تجارت بايد از نقطهاى به نقطه ديگرى حركت كرد و كالاى تجارت را حمل نمود . براى صله رحم بايد به سمت مكان استقرار آنان رفت . براى تفريح و استفاده از طبيعت ، بايد از جايى به جايى رفت . سكون و توقّف در يك نقطه جغرافيايى ، ناممكن است . هميشه ميان ما و مكانهايى كه به نوعى با آنها كار سر و داريم ، «فاصله» وجود دارد ؛ لذا انسان ، نياز به
وسيلهاى دارد تا اين فاصله را كم كند و مشقّت راه را اندك سازد . اين جاست كه وسيله نقليه و ضرورت آن معنا مىيابد . يكى از عوامل راحتى و آسايش زندگى ، برخوردارى از وسيلهاى مجهّز و آماده است . در گذشته كه وسايل نقليه موتورى وجود نداشتند ، حيواناتى همانند اسب ، اين مأموريت را بر عهده داشتند .
امام على عليهالسلام مىفرمايد:
المَركَبُ الهَنيءُ أحَدُ الرّاحَتَينِ .(2)
مركب راهوار ، يكى از دو راحتى است .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز يكى از عوامل راحتى زندگى را داشتن اسبى چابك مىداند.(3)
بسترهاى شادكامى
1 . امنيت و شادكامى
بستر لازم براى لذّت بردن از زندگى ، وجود «امنيت» است . بدون امنيت ، زندگى ، جلوهاى نخواهد داشت(1)؛ زيرا شيرينى آن به وسيله تلخى ترس از بين مىرود(2). پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
لا خَيرَ . . . فِي الوَطَنِ إلاّ مَعَ الأَمنِ وَالسُّرورِ .(3)
هيچ خيرى ... در وطن نيست ، مگر با امنيت و شادى .
در اين كلام ، امنيت و شادمانى در كنار يكديگر قرار گرفتهاند. امام على عليهالسلامرابطه ميان اين دو مفهوم را به خوبى بيان كرده ، فرموده است :
كُلُّ سُرورٍ يَحتاجُ إلى أمنٍ .(4)
هر شادى ، نياز به امنيت دارد .
1) . امام على عليهالسلام : «الخائف لا عيش له ؛ كسى كه مىترسد ، زندگى ندارد» غرر الحكم ، ح10259 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص30 .
2) . امام على عليهالسلام : «حلاوة الامن تنكدها مرارة الخوف و الحذر ؛ تلخى ترس و پروا ، شيرينى امنيت را از بين مىبرد» غرر الحكم ، ح10257 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص232 .
3) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص370 ؛ الإختصاص ، ص243 .
4) . مطالب السؤول ، ص50 ؛ بحار الأنوار، ج78، ص7 .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
رَفاهِيَةُ العَيشِ فِي الأَمنِ .(1)
رفاه زندگى در امنيت است .
بنابراين ، يكى از نعمتهاى دنيا برخوردارى از امنيت است(2)و به جهت جايگاهى كه دارد ، مىتوان آن را گواراترين نعمت دانست . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
لا نِعمَةَ أهنَأُ مِنَ الأَمنِ .(3)
هيچ نعمتى گواراتر از امنيت نيست .
از آن جا كه امنيت ، بستر لذّتهاست ، كمتر به چشم مىآيد و لذا جزو نعمتهاى ناشناخته است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
نِعمَتانِ مَكفورتانِ الأَمنُ وَالعافِيَةُ .(4)
دو نعمت ناسپاس شده ، امنيت و عافيتاند .
سپاسگزارى از خداوند ، عبادت كردن اوست . خداوند در سوره قريش ، به دو عامل براى عبادت كردن اشاره كرده است : يكى روزى دادن (كه بحث آن را پيش از اين مطرح كرديم) و ديگرى امنيت:
فَلْيَعْبُدُواْ رَبَّ هَ-ذَا الْبَيْتِ * الَّذِى أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَ ءَامَنَهُم مِّنْ خَوْفِم .(5)
پس بايد پروردگار اين خانه را عبادت كنند ، همان خدايى كه آنان را طعام داد و از ترس ، ايمنى بخشيد .
امنيت ، نه تنها ضرورت شادكامى و لذّتجويى است ، بلكه بستر بندگى خداوند نيز هست . در شرايط ترس و ناامنى ، امكان بندگى كردن نيز به شدّت كاهش مىيابد و
1) . غرر الحكم ، ح10253 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص271 .
2) . امام صادق عليهالسلام : «النعيم في الدنيا الامن و صحة الجسم ؛ نعمتهاى دنيا امنيت و سلامتى جسماند» معانى الأخبار ، ص408 .
3) . غرر الحكم ، ح10254 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص544 .
4) . الخصال ، ص34 ؛ بحار الأنوار، ج81 ، ص170 .
5) . سوره قريش ، آيه 3 و 4 .
لذا خداوند متعال ، امنيت را بسترساز عبادت و مقدّمه آن مىداند و مىفرمايد:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكُمْ وَ عَمِلُواْ الصَّ--لِحَ-تِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّنم بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِى لاَ يُشْرِكُونَ بِى شَيْ-ٔا .(1)
خداوند به كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، وعده داد كه آنان را در زمين به حاكميت رساند؛ همانگونه كه پيشينيان را نيز حاكم كرد و دينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا خواهد ساخت و ترسشان را به امنيت تبديل خواهد كرد ، تا او را عبادت كنند و هيچ شريكى براى او قرار ندهند .
و بر همين اساس بود كه وقتى حضرت ابراهيم عليهالسلام خانه خدا را بنا كرد ، از خداوند خواست كه آن جا را مكان امن ، قرار دهد . كعبه ، كانون عبوديت است و اين كانون ، بايد امن باشد تا بندگى خدا صورت پذيرد:
وَ إِذْ قَالَ إِبْرَ هِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَ-ذَا بَلَدًا ءَامِنًا.(2)
و آن گاه را به ياد آور كه ابراهيم گفت : پروردگارا! اين سرزمين را امن قرار ده .
بنابراين ، دنيا و آخرت انسان ، نيازمند برخوردارى از امنيت زندگى است . امنيت را مىتوان يكى از اساسىترين نيازهاى انسان دانست . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
ثَلاثَةُ أشياءَ يَحتاجُ النّاسُ طُرّا إلَيها : الأَمنُ وَالعَدلُ وَالخَصبُ .(3)
سه چيز است كه همه انسانها به آن نياز دارند : امنيت ، عدالت و آبادانى .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله يكى از رسالتهاى خود را برقرارى امنيت معرفى مىكند.(4)امام على عليهالسلامنيز يكى از دلايل نياز به حكومت را برقرارى امنيت مىداند تا مردم در سايه
آن ، راحت زندگى كنند:
لابُدَّ لِلنّاسِ مِن أميرٍ بَرٍّ أو فاجِرٍ ، يَعمَلُ في إمرَتِهِ المُؤمِنُ ويَستَمِتعُ فيهَا الكافِرُ ، ويُبَلِّغُ اللّهُ فيهَا الأَجَلَ ويُجمَعُ بِهِ الفَيءُ ويُقاتَلُ بِهِ العَدُوُّ وتَأمَنُ بِهِ السُّبُلُ ويُؤخَذُ بِهِ لِلضَّعيفِ مِنَ القَوِيِّ ، حَتّى يَستَريحَ بَرٌّ ويُستَراحُ مِن فاجِرٍ .(1)
مردم ، نياز به فرمانروا دارند ، چه نيكوكار باشد و چه فاجر ، تا در حكومت او اهل ايمان به كار خويش بپردازند و كافران ، بهره [دنيايى] ببرند و خداوند ، روزگار را به سرآورد و به وسيله او غنايم گردآورى شوند و با دشمن ، مبارزه شود و راهها امن گردد و حقّ ضعيف از قوى گرفته شود ، تا نيكوكاران ، راحت زندگى كنند و از دست بدكاران ، ايمن باشند.
اهميت نعمتِ فراموش شده امنيّت ، تا حدّى است كه روز قيامت ، نسبت به پاسخگويى در برابر آن، توجّه و اهتمام ويژهاى وجود دارد. امام باقر عليهالسلام ذيل آيه «ثُمَّ
لَتُسْ-ٔلُنَّ يَوْمَ-ل-ءِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(2)و در مقام تفسير نعمتهاى مورد سؤال در قيامت ، در ابتدا به نعمت پر ارزش امنيت اشاره مىكنند.(3)
امام زين العابدين عليهالسلام نيز براى طلب امنيت ، در مناجاتش مىگويد :
اللّهُمَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وأبدِلني . . . مِن مَرارَةِ خَوفِ الظّالِمينَ حَلاوَةَ الأَمَنَةِ .(4)
خداوندا! بر محمّد و خاندان او درود فرست و ... تلخى ترس از ظالمان را به شيرينى امنيت ، تبديل كن .
اللّهُمَ وأعطِنِي السَّعَةَ فِي الرِّزقِ وَالأَمنَ فِي الوَطَنِ .(5)
خداوندا! و به من ، وسعت روزى و امنيت سرزمين را عطا فرما .
... وَامنُن عَلَيَّ بِالصِّحَّةِ وَالأَمنِ وَالسَّلامَةِ في ديني وبَدَني .(1)
... و به وسيله تندرستى و امنيت و سلامتى دين و بدن ، بر من منت گذار .
2 . سلامت و لذّت
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: لذّت زندگى هنگامى قابل درك است كه انسان از نعمت سلامت ، برخوردار باشد.(2)تن بيمار ، زندگى را براى انسانْ تلخ مىكند . اگر سلامت، وجود نداشته باشد ، ثروتمندترين افراد نيز از زندگى خود لذّت نمىبرند . لذّت سلامت، از هر لذّتى برتر است . همه لذّتها هنگامى درك مىشوند كه انسان ، سالم باشد . صِرف برخوردار بودن از بالاترين مقام ، بهترين غذا ، شيكترين پوشاك ، باشكوهترين خانه ، جديدترين ماشين ، بهترين خانواده و ... لذّتآور نيست ؛ لذّت بايد احساس شود و اين ، هنگامى رخ مىدهد كه تن انسان ، سالم باشد . تن بيمار از درك لذّت و زيبايى ، ناتوان است . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
لا خَيرَ فِي الحَياةِ إلاّ مَعَ الصِّحَّةِ .(3)
هيچ خيرى در زندگى نيست ، مگر با سلامت .
لذّت زندگى هنگامى احساس مىشود كه انسان از عافيت و تندرستى برخوردار باشد . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
بِالعافِيَةِ توجَدُ لَذَّةُ الحَياةِ .(4)
به وسيله عافيت ، لذّت زندگى درك مىشود .
اگر همه امكانات ، فراهم باشد ، ولى سلامت وجود نداشته باشد ، لذّت انسان ،
1) . الصحيفة السجادية ، دعاى 23 .
2) . «خمس من لم تكن له فيه لم يتهن بالعيش : الصحة والامن والغنى والقناعة والانيس الموافق ؛ پنج چيز است كه اگر كسى نداشته باشد ، از زندگى لذّت نمىبرد : سلامتى ، امنيت ، بىنيازى ، قناعت و مونس همراه» (الأمالى ، صدوق ، ص291 ؛ المحاسن، ج1، ص9) .
3) . كتاب من لايحضره الفقيه، ج4، ص368 ؛ الإختصاص ، ص244 .
4) . غرر الحكم ، ح11155 ؛ عيون الحكم والمواعظ، 188 .
كامل نمىگردد:
بِالصِّحَّةِ تُستَكمَلُ اللَّذَّةُ .(1)
با وجود سلامت ، لذّتْ كامل مىشود .
مثلاً لذّت غذاى مطبوع ، هنگامى درك مىشود كه انسان ، سالم باشد:
بِصِحَّةِ المَزاجِ توجَدُ لَذَّةُ الطَّعمِ .(2)
با سلامت مزاج ، لذّت غذا درك مىشود .
بنا بر اين ، سلامت ، برترين نعمتهاست(3)و هيچ لذّتى گواراتر از عافيت نيست(4)؛ اما با اين حال ، يكى از نعمتهاى فراموش شده است . انسان ، ارزش سلامت خود را درك نمىكند و پيوسته از نداشتن امكانات، نالان است ، غافل از اينكه اگر نعمت سلامت نباشد ، هيچ چيز براى انسان ، لذّتبخش نخواهد بود .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از «سلامت» به عنوان يكى از نعمتهاى كفران شده ياد مىكند.(5)چه بسا هم اكنون ، قدر سلامت خود را درك نمىكنيم و در گذشته نيز آن هنگام كه از سلامت برخوردار بوديم ، قدر آن را ندانستيم . لذّت بردن از يك نعمت ، هنگامى رخ مىدهد كه انسان ، وجود آن را درك كند و به اهميت و ارزش آن پى برد . براى لذّت بردن از سلامت ، بايد قدر آن را شناخت و در نگهدارى آن كوشيد.
3 . لذّت خواب
زمان ، به دو قسمت شب و روز تقسيم شده است . روز ، براى تلاش و فعاليت و كسب روزى ، و شب، براى استراحت و برطرف كردن خستگى . اگر شب براى استراحت و
1) . غرر الحكم ، ح11156 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص186 .
2) . غرر الحكم ، ح11157 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص189 .
3) . امام على عليهالسلام: «الصحة أفضل النعم» غررالحكم، ح11148 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص23.
4) . امام على عليهالسلام «العافية أَهنى النعم» غررالحكم، ح11149 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص31 ؛ «الصحة أهنأ اللذتين» (غررالحكم، ح11151).
5) . «نعمتان مكفورتان: الأمن و العافية» (الخصال، ص 34 ؛ بحار الأنوار، ج 81، ص 170) .
رفع خستگى قرار داده نمىشد ، كار مداوم و خستگىهاى پياپى ، جسم انسان را فرسوده مىكرد .
همان گونه كه در بحث لذّت كار مطرح كرديم ، تلاش و فعاليت ، يكى از عوامل آرامش و بهداشت روان است؛ اما كار و تلاش مستمر هم ، موجب خستگى جسمانى و روانى مىگردد . از اينرو ، انسان در كنار كار ، به استراحت نيز نياز دارد . روز ، براى تلاش قرار داده شده و شب ، براى استراحت . خواب و استراحت اگر به درستى انجام شود ، نقش مؤثّرى در آرامش روانى انسانها دارد و در نتيجه ، بر ميزان رضايت از زندگى افراد خواهد افزود و نبايد به سادگى از كنار آن گذشت . خداوند در قرآن كريم خواب را مايه راحتى و آسايش معرفى كرده است :
وَ جَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا .(1)
و خواب شما را مايه آسايش و استراحت قرار داديم .
و در جاى ديگر قرآن كريم آمده است:
وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ لِبَاسًا وَ النَّوْمَ سُبَاتًا .(2)
و اوست كه شب را براى شما پوشش قرار داد و خواب را مايه راحتى .
شب ، همانند رواَندازى است كه انسان را در برمىگيرد و انسان ، چون به خواب مىرود ، آسوده مىگردد.
مرحوم علاّمه طباطبايى رحمهالله در تعريف «سُبات» مىگويد:
سبات به معناى راحتى و رها شدن است ؛ زيرا خواب ، باعث آرامش و آسودگى قواى جسمانى از خستگى و رنجى مىشود كه در هنگام بيدارى ، بر اثر تصرّفات نفس در بدن ، عارض مىشود .(3)
در جاى ديگر قرآن نيز به آرامبخش بودن شب ، اشاره شده است:
هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ لِتَسْكُنُواْ فِيهِ .(1)
او همان كسى است كه براى شما شب را قرار داد تا در آن ، آرامش يابيد .
و در آيه ديگرى چنين آمده است :
فَالِقُ الاْءِصْبَاحِ وَجَعَلَ الَّيْلَ سَكَنًا .(2)
او شكافنده صبح است و شب را مايه آرامش قرار داده است.
در همه اين آيات ، تأكيد شده بود كه در نظام هستى ، شب براى تأمين آرامش به وجود آمده است و اين كار ، به دست خداوند انجام شده و بشر ، هيچ دخالتى در آن ندارد.(3)در آيه ديگرى خداوند متعال ، اين را از رحمت خداوند دانسته است:
وَ مِن رَّحْمَتِهِى جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ وَ النَّهَارَ لِتَسْكُنُواْ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُواْ مِن فَضْلِهِى
وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ .(4)
و از رحمت او اين است كه شب و روز را براى شما قرار داد تا در آن، [شب] آرامش يابيد و [در روز،] از فضل او كسب كنيد و باشد كه سپاسگزار گرديد .
به راستى اگر اين رحمت الهى ، نصيب انسان نمىشد ، چه وضعيتى پيش مىآمد؟! زندگى بدون شب و خواب ، زندگى پر از درد و رنج و خستگى مىبود و در اين صورت ، صحبت از آرامش و رضايت از زندگى، بىمعنا مىگشت . خداوند متعال در اين باره مىفرمايد:
قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهَارَ سَرْمَدًا إِلَى يَوْمِ الْقِيَ-مَةِ مَنْ إِلَ-هٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُم بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ .(5)
بگو : آيا نمىانديشيد اگر خداوند ، روز را تا قيامت ، دائمى قرار مىداد ، چه خدايى غير از خداوند ، شب را براى شما مىآورد كه در آن آرامش يابيد؟ آيا بصيرت پيدا نمىكنيد؟!
امام صادق عليهالسلام به مفضل بن عمر مىفرمايد:
اى مفضل! در طلوع و غروب آفتاب ، به خاطر پديد آمدن و چرخش شب و روز ، انديشه كن . اگر طلوع خورشيد نبود ، كار جهانْ يكسره درهم مىشد و مردم ، قادر به زندگى و رسيدن به امور خود نبودند . دنيا تاريكستانى به زيان آنان بود و بدون نور ، زندگى ، گوارا نبود و از آن لذّت نمىبردند . نياز به طلوع خورشيد پيداست و به شرح بيش از اين ، نيازى نيست ؛ ولى در راز غروب خورشيد ، انديشه كن ! اگر غروب نبود ، مردم ، آرامش و قرار نداشتند ، حال آنكه اينان بيش از هر چيز ، به آرامش و استراحت جسم و جان و حواس و مهلت يافتن هاضمه براى هضم غذا و رساندن غذا به تمام اعضا نيازمندند .(1)
امام زين العابدين عليهالسلام نيز در بيان آثار آرامبخشى شب و خواب ، و نقش آن در لذّت بردن از زندگى مىفرمايد:
فَخَلَقَ لَهُمُ اللَّيلَ لِيَسكُنوا فيهِ مِن حَرَكاتِ التَّعَبِ ونَهَضاتِ النَّصَبِ وجَعَلَهُ لِباسا لِيَلبَسوا مِن راحَتِهِ ومَنامِهِ فَيَكونَ ذلِكَ لَهُم جَماما وقُوَّةً ولِيَنالوا بِهِ لَذَّةً وشَهوَةً . (2)
پس شب را براى آنان آفريد تا در آن از حركتهاى رنجآور و جنب و جوشهاى كار ، آرامش يابند و آسايش و خواب آن را لباسى قرار داد كه بپوشند تا براىشان مايه آسودگى و نيرومندى گردد و به لذّت و شهوت ، دست يابند .
حضرت ، شب و خواب را مايه آسايش روانى و نيرومندى جسمانى(3)قرار داده و همين ، نقش مؤثّرى در لذّت و رضايت از زندگى دارد . امام باقر عليهالسلامدرباره انسانهاى شب زنده دار و اهل عبادت مىفرمايد :
1) . توحيد المفضل، ص128 ؛ بحار الأنوار ، ج58 ، ص175 .
2) . الصحيفة السجادية ، ص39 ؛ مصباح المتهجّد ، ص245 ، ح361 ؛ بحار الأنوار، ج58، ص199 .
3) . در الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليهالسلام چنين روايت شده است : «إذا نعست فنم فان ذلك مصحة للبدن ؛ هر گاه چُرت به سراغ تو آمد ، بخواب كه مايه سلامتى بدن است» (فقه الرضا ، ص340 ؛ بحار الأنوار ، ج 62 ، ص261 ، ح5) .
لَعَلَّكَ تَرى أنَّ القَومَ لَم يَكونوا يَنامونَ . . . لابُدَّ لِهذَا البَدَنِ أن تُريحَهُ حَتّى يَخرُجَ نَفسُهُ ، فَإِذا خَرَجَ النَّفسُ استَراحَ البَدَنُ ورَجَعَتِ الرّوحُ فيهِ وفيهِ قُوَّةٌ عَلَى العَمَلِ . (1)
شايد تو مىپندارى كه اين گروه ، اهل خوابيدن نبودند؟ ... لازم است بدن را [به
وسيله خوابيدن ]آسوده سازى تا روح ، از آن خارج شود . هنگامى كه روح از بدن خارج شود ، بدن ، استراحت مىكند و روح ، در حالى برمىگردد كه بدن ، قدرت كار كردن دارد .
بنا بر اين ، يكى از عوامل آسايش زندگى ، «خواب» است.(2)خوابيدن بهاندازه و
بهموقع ، نقش مهمّى در رضايت از زندگى دارد . نبايد خواب و استراحت - خصوصا هنگام شب - را بىاهميت دانست . زندگى امروز ، خواب و استراحت ما را دچار اختلال كرده است . كم خوابى ، بدخوابى ، سر و صدا و ... از عواملى است كه موجب اختلال در خواب مىشود . با تنظيم خواب مىتوان از زندگى ، بهتر استفاده كرد و لذّت بيشترى از آن برد و بدين سان ، از زندگى ، احساس رضايت بيشترى داشت و شادتر زيست .
4 . شوخطبعى
يكى از زمينههاى شادكامى، خنده و شوخى است. مزاح و شوخى، فشار روانى انسان را مىكاهد و فضاى روان را صفا و نشاط مىبخشد. كسانى كه گرفته و عبوساند، روحى خسته و آزرده خواهند داشت. با كمى شوخطبعى و خنده مىتوان نشاط و شادكامى را براى انسان به ارمغان آورد.
امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
لابَأسَ بِالمُفاكَهَةِ يروحُ بِهَا الإِنسانُ عَن نَفسِهِ ويَخرُجُ عَن حَدِّ العَبوسِ .(3)
شوخى كردن ، اشكالى ندارد؛ انسان به وسيله آن ، نفسش را آسوده مىسازد و از حدّ گرفتگى و عبوس بودن خارج مىشود.
به وسيله شوخى و خنده مىتوان بار غم و اندوه را كاست. اين ، روشى است كه در پارهاى موارد ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از آن استفاده مىكردند. امام كاظم عليهالسلام نقل مىكند كه
روزى فردى اعرابى ، خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد و هديهاى به ايشان داد. سپس گفت: «پول هديه ما را بده!» . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين جمله ، شروع كرد به خنديدن. پس از آن ماجرا هرگاه آن حضرت ، اندوهگين مىشد، مىفرمود: «آن اعرابى چه كرد؟! اى كاش مىآمد» .(1)بنابراين يكى از راههاى كاهش اندوه، شوخى كردن و خنديدن است. وانگهى يادآورى خاطرات خندهآور نيز مفيد و تأثيرگذار است. ايمان و شوخ طبعى ، منافاتى با يكديگر ندارند. الگويى كه دين از زندگى ارائه مىدهد، خالى از اين قبيل امور نيست؛ بلكه برعكس، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله يكى از ويژگىهاى اهل ايمان را شوخ طبعى آنان مىداند:
المُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ ، وَالمُنافِقُ قَطِبٌ غَضِبٌ .(2)
با ورود اسلام به عنوان يك آيين زندگى به حجاز، برخى از اهل ايمان از امورى مثل خنديدن و مزاح كردن ، دورى مىنمودند و زندگى را فقط در نماز و روزه و مناجات خلاصه كرده بودند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهبا اين انحراف به مبارزه برخاسته و رعايت اعتدال را توصيه كردند و از آن جا كه آنان خود را پيرو حضرت مىدانستند ، حضرت مىفرمود:
إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثلُكُم اُمازِحُكُم .(3)
همانا من هم بشرى مثل شما هستم كه با شما شوخى مىكنم.
و در خطاب ديگرى مىفرمايد:
أما إنّى اُصَلّي وأنامُ ، وأصومُ واُفطِرُ ، وأضحَكُ وأبكي ، فَمَن رَغِبَ عَن مِنهاجي وسُنَّتي فَلَيسَ مِنّي .(1)
اما من، هم نماز مىخوانم و هم مىخوابم، هم روزه مىگيرم و هم [در روز] غذا مىخورم، هم مىخندم و هم گريه مىكنم. پس كسى كه از راه و روش من ، روى گرداند، از من نيست.
روزى امام صادق عليهالسلام از يونس شيبانى پرسيد: «وضع شوخطبعى در ميان شما چگونه است؟» . گفت: اندك است. حضرت فرمود:
فَلا تَفعَلوا ، فَإِنَّ المُداعَبَةَ مِن حُسنِ الخُلُقِ وإنَّكَ لَتُدخِلُ بِهَا السُّرورَ عَلى أخيكَ . (2)
اينگونه عمل نكنيد ؛ چرا كه شوخى كردن ، از خوش اخلاقى است و تو بدين وسيله ، برادر خود را شاد مىسازى.
در اين كلام ، دو نكته زيبا وجود دارد : يكى اينكه شوخى كردن ، يكى از مؤلّفههاى حُسن خلقى است كه دين بر آن تأكيد دارد و دوم اينكه اين كار ، مايه سرور و شادمانى ديگران مىشود و بدين وسيله ، اندوه آنان كاهش مىيابد. جالب اينكه امام صادق عليهالسلام در ادامه سخن به همين نكته اشاره كرده ، مىفرمايد :
ولَقَد كانَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يُداعِبُ الرَّجُلَ يُريدُ أن يَسُرَّهُ .(3)
و همانا سيره پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين بود كه با كسى شوخى مىكرد تا او را مسرور سازد.
در كنار همه فضايل حضرت، يكى از سيرههاى ايشان اين بود كه افراد غمگين را به وسيله شوخى كردن، شاد مىساخت. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
كانَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لَيَسُّرُ الرَّجُلَ مِن أصحابِهِ إذا رَآهُ مَغموما بِالمُداعَبَةِ وكانَ
يَقولُ : إنَّ اللّهَ يُبغِضُ المُعَبِّسَ في وَجهِ إخوانِهِ .(1)
سيره پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين بود كه وقتى يكى از اصحاب خود را غمگين مىديد، او را به وسيله شوخى كردن ، شاد مىكرد و مىفرمود: خداوند ، نفرت دارد از ترشرويى در چهره برادرش.
گذشته از اين كه خود انسان مىتواند با شوخطبعى بار فشارهاى روانى خود را كاهش دهد، ديگران نيز مىتوانند به وسيله شوخى كردن با او، بار غم و اندوه وى را بكاهند.
حدّ شوخى كردن
البته شوخى كردن ، مرزهايى دارد كه نبايد از آن تجاوز كرد. يكى اين است كه از مرز حق و صداقت خارج نشود. شوخى نبايد به باطل كشيده شود و يا آلوده به دروغ و... گردد. به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با تعجب عرض كردند : شما با ما شوخى مىكنيد؟ حضرت فرمود: «ولى جز حق نمىگويم».(2)
الأخلاق، ص21.
در جايى حضرت تصريح مىكند كه:
إنّي وإن داعَبتُكُم فَلا أقولُ إلاّ حَقّا . (3)
من اگر چه با شما شوخى مىكنم ، ولى جز حق نمىگويم.
مرز بعدى اين است كه شوخى نبايد به دشنام ، آلوده باشد. امام باقر عليهالسلاممىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يُحِبُّ المُداعِبَ فِي الجَماعَةِ بِلا رَفَثٍ .(4)
خداوند - عزوجل - كسى را كه در جمع ، بدون دشنام دادن ، شوخى مىكند، دوست مىدارد.
1) . مستدرك الوسائل، ج 8 ، ص321 ؛ كشف الريبه، ص82 ؛ سنن النّبى، ص128.
2) . سنن الترمذى، ج3، ص241، ح2058 ؛ تاريخ بغداد، ج3، ص117 ؛ تنبيه الخواطر، ج1، ص111 ؛ مكارم
3) . الجامع الصغير، ج1، ص402، ح2629 ؛ كنز العمّال، ج3، ص648 .
4) . الكافى، ج2، ص663، ح4 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج1، ص474، ح1372 ؛ المحاسن، ج1، ص293.
مرز سوم اينكه شوخى نبايد از راه تمسخر ديگران صورت گيرد. ممكن است برخى از راه برداشتن وسايل ديگران با آنان شوخى كنند و از راه ترساندن آنان، خودشان بخندند. در چند مورد نقل شده كه اصحاب پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهاينگونه شوخى كردند و حضرت ، ناراحت شده ، آنان را از اينگونه شوخى نمودن برحذر داشتند.(1)
مرز چهارم ، شوخى با نامحرم است. شوخى با نامحرم ، زمينه را براى گناه فراهم مىسازد؛ از اين رو بايد از آن پرهيز كرد. اگر هزينه يك شوخى، ارتكاب گناه باشد، ارزش آن را ندارد كه انجام شود. ابو بصير مىگويد : در كوفه به زنى قرآن مىآموختم .
روزى با وى شوخى كردم . وقتى خدمت امام باقر عليهالسلامرسيدم ، مرا سرزنش كردند و فرمودند : «ديگر اين كار را تكرار نكن».(2)
مرز پنجم ، كثرت شوخى و خنده است. هر چيزى و از جمله شوخى و خنده ، اگر از حدّ خود بگذرد، پيامدهاى ناگوارى خواهد داشت. قهقهه زدن و خنديدن زياد ، موجب قساوت قلب و مردن دل مىگردد و هيبت و وقار انسان را مىبرد.(3)
لذّت اُنس
تنهايى براى انسان، تلخ و آزاردهنده است . انسان، دوست دارد با ديگران باشد و با آنان رابطه برقرار كند . اين، يك نياز عاطفى است . انسان تنها، احساس خلأ مىكند ؛ احساس دردآورى كه هيچ چيز حتّى ثروت و شهرت و رياست، آن را پر نمىكند . رابرت بولتون در كتاب خود به نام «روانشناسى روابط انسانى»، بحثى دارد تحت عنوان «درد تنهايى». وى معتقد است كه امروزه بسيارى از افراد، آرزو مىكنند با ديگران رابطهاى صميمى داشته باشند ، ولى از آن محروماند . وى از قول يكى از روانپزشكان امريكا نقل مىكند كه در جامعه ما، عميقترين مشكل مردم، تنهايى و انزواست. وى بر اين باور است كه تنها بودن، دو نوع است: نخست، «عزلت» كه مىتواند تنهايى كامل، سازنده و مسرتبخشى باشد و دوم، «تنهايى» كه نوعى بىكسىِ دردآور، مرده و پوچ است و اين تنهايى حتى ممكن است در ميان جمعيت نيز روى دهد.(1)
امروز، در روابط اجتماعى، شاهد پديدهاى هستيم با عنوان «مجاورت بدون صميميت».(2)انسانها در كنار يكديگرند، اما محبّت و صميميت، در ميان آنان وجود ندارد. اُنس با ديگران، يكى از نيازهاى جدّى بشر است. ما نه براى تأمين نيازهاى
مادى زندگى ، بلكه براى تأمين نيازهاى عاطفىمان نياز به اُنس گرفتن با ديگران داريم. بنابراين، اُنس و صميميت، يكى از عوامل مهم در رضامندى و شادكامى است. در ادامه به برخى از قلمروهاى اين موضوع اشاره مىكنيم:
1 . در كنار دوستان
يكى از قلمروهاى اُنس و صميميت، «دوستان» هستند. وجود دوست ، انسان را از تنهايى، بيرون مىكند و به زندگى، نشاط مىبخشد. علّت بسيارى از نارضايتىها را بايد در فقدان روابط دوستانه جستجو كرد. نارضايتى درونى، هميشه معلول محروميت مالى و ناكامى در به دست آوردن رفاه نيست؛ ناكامى در صميميت و فقدان دوستان صميمى ، از عوامل مهم در نارضايتى و ناخرسندى است.
نياز انسان به اُنس و صميميت، با هيچ عامل ديگرى تأمين نمىشود. هر نيازى تأمين كننده خاص خود را دارد. نياز به اُنس و صميميت ، چيزى غير از نياز به مال و رفاه است؛ لذا اين بخش از نياز انسان حتّى با وجود امكانات فراوان نيز ارضا نمىشود .
ثروتمندان و مرفّهان تنها، از زندگى خود لذّت نمىبرند. يكى از لذّتهاى زندگى، معاشرت با دوستان است . كسانى كه ارتباط سالم و سازندهاى با دوستان خود دارند ، رضامندى بيشترى از زندگى دارند . البته اصل مهم در روابط با ديگران ، «همسانى» افراد است . لذّت دوستى هنگامى به وجود مىآيد كه انسان بتواند همانند خود را بيايد و با او رابطه برقرار كند . در غير اين صورت، رابطه با هر كسى نمىتواند رضايتبخش باشد؛ ولى به هر حال، اُنس با ديگران، يكى از نيازهاى انسان است . امام صادق عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
لِكُلِّ شَيءٍ شَيءٌ يَستَريحُ إلَيهِ ، وإنَّ المُؤمِنَ يَستَريحُ إلى أخيهِ المُؤمِنِ كَما يَستَريحُ الطَّيرُ إلى شَكلِهِ .(1)
براى هر چيزى ، چيز ديگرى است كه آسايش خود را در آن مىجويد و همانا
1) . الإختصاص ، ص30 ؛ مشكاة الأنوار ، ص104 ؛ عدة الداعى ، ص187 ؛ المؤمن ، ص39 .
مؤمن ، آسودگى خود را در برادر مؤمن خود مىيابد؛ همانگونه كه پرنده، آسودگى خود را در همانند خود مىيابد .
صِرف مجاورت و ارتباط بدون صميميت ، مايه خرسندى و خشنودى انسان نمىگردد . آنچه به يك ارتباط، معنا مىدهد و آن را لذّتبخش مىسازد ، ارتباط روحها و جانهاست و اين ارتباط، هنگامى به وجود مىآيد كه روحها، همافق و همفكر باشند.
وقتى از امام كاظم عليهالسلام درباره آن چه مايه برترى زندگى دنيا است پرسيدند ، حضرت در پاسخ فرمود : «وسيع بودن خانه و فراوان بودن دوستان».(1)آنچه معاشرت با دوستان را لذّتبخش مىسازد ، مونس بودن و همدم بودن است . اُنس ، نياز اساسى انسان است و اين ، چيزى است كه مىتواند در ارتباط دوستى، تجلّى پيدا كند .
امام صادق عليهالسلاماز پنج چيز به عنوان عوامل آسايش روانى و لذّتبخش زندگى ياد مىكند كه چهارمين آن «مونس موافق» است . از ايشان پرسيدند : مونس موافق چيست؟ حضرت در پاسخ فرمود : «همسر صالح ، فرزند صالح و همنشين صالح».(2)
اگر دوستان خوبى داريد، قدر آنان را بدانيد، رابطه با آنان را مستحكم كنيد ، از بودن با آنها لذّت ببريد ، به وجودشان افتخار كنيد، خدا را شكر كنيد و بدانيد كه اگر آنان نبودند ، زندگى بر شما سختتر مىشد . و اگر از اين نعمت ، محروم هستيد يا به اندازه كافى ، دوست صالح نداريد ، در توسعه آن بكوشيد و مطمئن باشيد كه بدين وسيله ، بخشى از ناراحتىها و نارضايتىهاى شما برطرف مىشود . علت برخى ناراحتىها محروميت از مال و جاه نيست ؛ نداشتن دوستان صالح و شايستهاى است كه همنشينى با آنها به انسان ، نشاط و آرامش مىدهد . با برقرارى ارتباط و يا توسعه آن
مىتوانيد بار غم و اندوه خود را كم كنيد و راحتتر زندگى كنيد . دوستان شما ثروتهايى هستند كه مىتوانند احساس خوشبختى را به شما برگردانند.
لذّت بىتو بودن
همان گونه كه گفتيم، رابطه با هر كسى لذّتبخش نيست . شرط اساسى لذّتبخش بودن يك ارتباط، هماهنگى روحى طرفين است . اگر اين هماهنگى ، وجود نداشته باشد ، رابطه ميان افراد ، لذّتبخش نبوده ، بلكه مايه رنج و عذاب خواهد شد و بر مشكلات روحى و روانى انسان مىافزايد . از اينرو ، نه تنها توسعه رابطه با چنين افرادى ، ثمربخش نخواهد بود ، بلكه بايد با آنان قطع رابطه كرد و يا ارتباط را به حداقل رساند . آن بخش از آموزههاى دين كه توصيه به دورى از مردم مىكند ، مربوط به چنين روابطى است . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
طَلَبتُ الرّاحَةَ فَما وَجَدتُ إلاّ بِتَركِ مُخالَطَةِ النّاسِ إلاّ لِقِوامِ عَيشِ الدُّنيَا ، اترُكُوا الدُّنيا ومُخالَطَةَ النّاسِ تَستَريحوا فِي الدّارَينِ وتَأمَنوا مِنَ العَذابِ .(1)
آسودگى را جستجو كردم و آن را نيافتم مگر در ترك ارتباط با مردم ، جز براى برقرار ماندن زندگى دنيا . دنيا و ارتباط با مردم را ترك كنيد تا در دو جهان ، آسوده باشيد و از عذاب الهى ، ايمن گرديد .
در شرايطى كه همه مردم، اهل دنيا شده باشند و انسانهاى صالح و امين و با ايمان ، همچون درّ گرانبها كمياب يا ناياب باشند ، بهترين روش براى ايمنى از شرّ صالحان ، به حداقل رساندن ارتباطهاى ناسالم اجتماعى است . از اين طريق ، انسان از شرّ اشرار ، راحت مىگردد و اين ، خود كمك بزرگى به آرامش زندگى بوده ، از به خطر افتادن آن ، جلوگيرى مىكند . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
قِلَّةُ الخُلطَةِ تَصونُ الدّينَ وتُريحُ مِن مُقارَبَةِ الأَشرارِ .(2)
كمى ارتباط ، مايه صيانت از دين است و انسان را از نزديكى با اشرار ، راحت مىسازد .
اينجاست كه تنهايى ، مايه راحتى و آسايش دينداران مىگردد . امام على عليهالسلام
مىفرمايد :
الاِنفِرادُ راحَةُ المُتَعَبِّدينَ .(1)
تنها بودن ، مايه آسايش عبادت كنندگان است .
بنابراين ، هر نوع توسعه رابطه ، مايه آسايش و آرامش نمىگردد . شرط لذّتبخش بودن رابطهها، شايستگى و ديندارى طرف رابطه است؛ در غير اين صورت ، رابطه ، مايه افزايش گرفتارىها و تنيدگىها مىشود . از اينرو ، گزينش دوست و انتخاب افراد شايسته براى ارتباط ، نقش مهمّى در رضامندى انسان از زندگى خواهد داشت.(2)
روابط اجتماعى و مهارتهاى ارتباطى
از آن جا كه انسان ، موجودى اجتماعى است و در كنار ديگران زندگى مىكند ، پديده زندگى اجتماعى شكل مىگيرد . زندگى اجتماعى نيز مسئله روابط اجتماعى را پديد مىآورد . روابط اجتماعى از مسائل مهمى است كه موفقيت در آن، نيازمند برخوردارى از مهارتهاى ارتباطى است. روابط اجتماعى را نبايد ساده انگاشت. بخش مهمى از ناكامىهاى زندگى ، به خاطر ناكامى در روابط اجتماعى است. كسى كه نتواند با ديگران رابطهاى صحيح و منطقى برقرار سازد، دچار تنشها، مشكلات و بلكه بحرانهاى زيادى خواهد شد كه بر كل زندگى او تأثير خواهد داشت و موجب نارضايتى و ناكامى وى مىگردد. كسى كه روابط صميمى نداشته باشد، زندگى خانوادگىاش از تعادل و نشاط برخوردار نبوده ، تعامل سازندهاى نيز ميان اعضاى خانواده برقرار نخواهد شد. در صحنه اجتماع نيز تعامل مثبت و سازندهاى با ديگران نخواهد داشت. در محيط كار نيز نمىتواند رابطه سالم و موفّقى با مديران، همكاران و زيردستان خود برقرار كند. از اين رو ، پيوسته در حال تنش و اضطراب است و همواره از فشار روانى رنج مىبرد. همين امر ، بر موقعيت اجتماعى او و بر كسب و كارش تأثير منفى بر جاى خواهد گذاشت.
بنابراين ، بخش مهمى از كاميابىهاى زندگى را بايد در رابطههاى موفّق جستجو كرد. بدون رابطهاى موفّق نمىتوان زندگى موفّق و توأم با شادكامى داشت. امروزه وسايل ارتباطى ، پيشرفت زيادى نموده ، بسيار گسترده شده است؛ اما انسانها نمىتوانند پيام خود را به قلب ديگرى برسانند. پديده «مجاورت بدون صميميت» از ويژگىهاى جوامع امروزى است. ما موفقيت چندانى در توسعه روابط اجتماعى كسب نكردهايم؛ علت آن را نيز بايد در «فقدان مهارتهاى ارتباطى» جستجو كرد. ما چون نمىدانيم چگونه بايد با
ديگران ارتباط برقرار كنيم، رابطهها را كاهش مىدهيم. كاهش رابطه و ناسالمى رابطهها ،
معلول برخوردار نبودن از مهارتهاى ارتباطى است.
امروزه يكى از ضرورتهاى جامعه ما، آموزش مهارتهاى ارتباطى است. اتفاقا بخش زيادى از متون دينى به مهارتهاى ارتباطى اختصاص دارد كه مغفول و محجور مانده است. اين بخش بايد توسط پژوهشگران ، مورد بررسى دقيق قرار گيرد و توسّط مبلّغان ، به آگاهى مردم رسانده شود و توسط نهادهاى آموزشى، آموزش داده شود. مهارتهاى ارتباطىاى كه از متون دينى ، قابل استخراجاند ، فراوان است. در اين مجال به عنوان نمونه ، فقط به برخى از آنها پرداخته مىشود و شما را به مطالعه بيشتر در اين زمينه دعوت مىكنيم.
مقايسه در روابط اجتماعى
ارتباطهاى اجتماعى - كه بخش مهمى از زندگى ما را تشكيل مىدهند - ، داراى مؤلّفههاى متعدّد و متنوّعى است . يكى از آنها پديده «مقايسه اجتماعى» است. مراد از مقايسه در روابط اجتماعى ، مقايسهاى است كه ميان شخصيت افراد (و نه زندگى آنان)(1)صورت مىگيرد و بر اساس آن به ارزيابى يكديگر مىپردازيم و كسى را خوب و ديگرى را بد مىشمريم . از آنجا كه مقايسه اجتماعى ، در روابط اجتماعى، نقش مهمى در رضايت از زندگى دارد ، لذا آن را مورد بررسى قرار داده ، برخى جنبههاى آن را مطرح مىكنيم.
1) . مقايسه اجتماعى در سطح زندگى ، بحث مستقلى دارد كه در جاى خود آمده ص98 و مىآيد (ص354) .
راهبردهاى مقايسه
مقايسه ، مقدمه ارزيابى است و نتيجه ارزيابى ، تعيين خوب و بد در دو طرف مقايسه است . نتيجه ارزيابى در مقايسه سطح زندگىها، تشخيص زندگى خوب از زندگى بد است ؛ اما نتيجه ارزيابى در مقايسه افراد ، خوب و بد دانستن افراد است.
مقايسه ، در روابط اجتماعى داراى دو راهبرد است : راهبرد «من بهتر از او هستم» و راهبرد «او بهتر از من است» . ارزيابى افراد ، ممكن است با يكى از اين دو راهبرد صورت گيرد . راهبرد اوّل، راهبرد «شيطان» است . وقتى از شيطان سؤال شد كه چرا بر آدم سجده نكردى ، گفت : «من از او بهترم»(1).
اما راهبرد دوم ، راهبرد «دين» است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
لا يَكونُ المُؤمِنُ عاقِلاً حَتّى يَجتَمِعَ فيهِ عَشرُ خِصالٍ : . . . وَالعاشِرَةُ ومَا العاشِرَةُ ؛ لا يَرى أحَدا إلاّ قالَ : هُوَ خَيرٌ مِنّي وَاتَّقى .(2)
شخص مؤمن ، عاقل نيست تا اينكه ده ويژگى در او جمع شود : ... و دهم و چه چيزى است دهمى ؟ هيچ كس را نمىبيند مگر اينكه مىگويد : او از من ، بهتر و باتقواتر است .
تعبير حضرت ، نشان از اهميت فوقالعاده دهمين ويژگى دارد . انس بن مالك - كه خادم پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهبوده ، - مىگويد: در سفارشاتى كه حضرت براى من داشتند فرمود :
يا بُنَيَّ إذا خَرَجتَ مِن أهلِكَ فَلا يَقَعنَّ بَصَرُكَ أحَدا مِن أهلِ القِبلَةِ إلاّ ظَنَنتَ أن لَهُ الفَضلَ عَلَيكَ .(3)
فرزندم! هر گاه از خانه خارج شدى ، چشم بر هيچ يك از اهل قبله مينداز ، مگر اينكه بپندارى او بر تو برترى دارد .
اين ، نشانه ادب اسلامى است . وقتى از امام حسين عليهالسلام پرسيدند : ادب چيست؟ به همين مطلب اشاره كرده ، فرمود:
هُوَ أن تَخرُجَ مِن بَيتِكَ فَلا تَلقى أحَدا إلاّ رَأَيتَ لَهُ الفَضلَ .(1)
ادب ، اين است كه از خانه كه خارج شدى ، هيچ كس را ملاقات نكنى مگر اينكه او را [ از خودت ]برتر بدانى .
راهبرد «من بهترم»
كسى كه در روابط اجتماعى از اين راهبرد استفاده مىكند ، خود را برتر از ديگران مىداند ؛ انتظار دارد همه به او احترام بگذارند ، ولى او براى ديگران حرمتى قائل نيست ؛ به ديگران سلام نمىكند ، ولى توقّع دارد كه ديگران به وى سلام كنند ؛ انتظار دارد همه در خدمت او باشند ، ولى خود را بالاتر از آن مىداند كه به ديگران كمك كند ؛ خون خود را رنگينتر از خون ديگران و آبروى خود را مهمتر از آبروى ديگران مىداند ؛ با غرور و نخوت ، راه مىرود و نگاه مىكند ؛ از بهترين پوششها و مركبها براى حفظ برترى خود استفاده مىكند و ... .
همه اينها در يك كلمه ، خلاصه مىشود و آن «تكبّر» است . راهبرد «من بهترم» به تكبّر ختم مىشود و تكبّر در يك مقايسه ، بروز پيدا مىكند . هنگام مقايسه در روابط اجتماعى ، اگر از اين راهبرد استفاده شود ، تكبّر توليد مىشود . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره مفهوم تكبّر مىفرمايد:
الكِبرُ أن ... تَغمِصَ النّاسَ فَلا تَرى أحَدا أفضَلَ مِنكَ.(2)
كِبر ، آن است كه ... مردم را كوچك بشمارى و در نتيجه ، هيچ كس را بهتر از خود نبينى .
و در كلام ديگرى به مسئله جان و آبرو اشاره كرده ، مىفرمايد:
الكِبرُ أن ... تَنظُرَ إلَى النّاسِ ولا تَرى أنَّ أحَدا عِرضُهُ كَعِرضِكَ ولا دَمُهُ
كَدَمِكَ . (1)
كِبر ، آن است كه ... به مردم بنگرى و نه آبروى كسى را همانند آبروى خود ببينى و نه خون او را همانند خون خود بدانى .
شيطان ، با تكيه بر همين راهبرد بود كه بر آدم ، سجده نكرد و در برابر خداوند گردنكشى نمود:
قَالَ يَ-إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ * قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُو مِن طِينٍ .(2)
گفت: اى ابليس! چه چيز ، تو را بازداشت كه بر آنچه من با دست خود آفريدهام سجده كنى؟ آيا تكبر ورزيدى يا از برترينها[ ! ] هستى؟ گفت : من بهتر از او هستم ؛ مرا از آتش آفريدى و او را از خاك .
كسى كه تكبّر بورزد ، در چشم مردم ، خوار و حقير مىگردد ، و محبّت و صفا را از بين مىبرد ... در اين صورت ، نمىتوان روابط رضايتبخشى را انتظار داشت . تكبّر ، لذّت روابط اجتماعى را از بين مىبرد و به تلخى ، تبديل مىكند.
راهبرد «او بهتر از من است»
مردم از جهت ارزشى ، به دو گروه «اخيار» و «اشرار» تقسيم مىشوند. كسى كه مقايسه مىشود ، نسبت به كسى كه دست به مقايسه مىزند، يا بهتر است و يا بدتر. اكنون مىخواهيم عملياتى شدن راهبرد «او از من، بهتر است» را در اين طبقهبندى بررسى كنيم . عملياتى شدن اين راهبرد ، در گروه اخيار ، به اين است كه برترى آنان را بپذيرد و در برابر آنان فروتنى كند . برترى ديگران ، همواره پذيرفته نمىشود . شايد در بسيارى از موارد ، برترى ديگران را مىبينيم ، اما آن را انكار مىكنيم . گام نخست ،
پذيرش برترى ديگران است و گام دوم ، فروتنى در برابر آنان است .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در ادامه حديثى كه راهبرد «او از من ، بهتر است» را مطرح كردند ،
مىفرمايد:
إنَّمَا النّاسُ رَجُلانِ : فَرَجُلٌ هُوَ خَيرٌ مِنهُ وَاتَّقى ، وآخَرُ هُوَ شَرٌّ مِنهُ وأدنى ، فَإِذا رَأى مَن هُوَ خَيرٌ مِنهُ وَاتَّقى ، تَواضَعَ لَهُ لِيَلحَقَ بِهِ .(1)
مردم دو دستهاند: گروهى از او بهتر و با تقواتر هستند و گروهى از او بدتر و پستتر هستند . پس هر گاه كسى را ببيند كه از او بهتر و باتقواتر است ، در برابر او تواضع مىكند تا به او ملحق شود .
نكته جالب توجّه ، پيامد فروتنى در برابر اخيار است . كسى كه در برابر اخيار ، فروتنى كند ، تكامل مىيابد و به آنان ملحق مىشود . تكبّر ، مكانيزمى براى جبران ضعف و خوارى است(2)اما راهى بىپايان و كارى بىنتيجه است . راه رسيدن به برترى و كمال ، فروتنى در برابر اخيار است . بهتر دانستن ديگران ، مايه تكامل و تعالى انسان مىگردد و هرگز به معناى خوار شدن نيست.
و هر گاه كسى را ببيند كه از او بدتر و پستتر است ، گويد : چه بسا خوبى او پنهان و شرّ او آشكار باشد ، و چه بسا عاقبت او ختم به خير شود.
روزى امام صادق عليهالسلام به يكى از ياران خود به نام حفص بن غياص فرمود:
مَن ذَهَبَ يَرى أنَّ لَهُ عَلَى الآخَرِ فَضلاً فَهُوَ مِنَ المُستَكبِرينَ .
هر كه بر اين باور باشد كه از ديگران برتر است، او در شمار مستكبران است.
حفص مىگويد به حضرت عرض كردم: اگر گنهكارى را ببيند و به سبب بىگناهى و پاكدامنى خود، خويشتن را از او برتر بداند چه؟ حضرت فرمود:
هَيهاتَ هَيهاتَ ! فَلَعَلَّهُ أن يَكونَ قَد غُفِرَ لَهُ ما أتى وأنتَ مَوقوفٌ مُحاسَبٌ ، أما تَلَوتَ قِصَّةَ سَحَرَةِ موسى عليهالسلام ؟ !(1)
هرگز ، هرگز! چه بسا كه او آمرزيده شود ، اما تو را براى حسابرسى نگه دارند . مگر داستان جادوگران موسى عليهالسلامرا نخواندهاى؟!
جادوگران زمان حضرت موسى عليهالسلام در صف فرعون بودند و به مقابله با پيامبر خدا برخاستند؛ اما پس از ديدن معجزه حضرت موسى عليهالسلام ايمان آوردند و با همين حال ، جان دادند. بنابراين ، نمىتوان حتى خود را از اهل گناه ، برتر دانست.
تصوّر كنيد اين الگوى ارتباطى (چه با اخيار و چه با اشرار) چه فضاى دلانگيزى را در قلمرو روابط اجتماعى ايجاد مىكند! و چه قدر روابط را لذّتبخش مىسازد! رضامندى از روابط اجتماعى را در كجا مىتوان يافت : در راهبرد «من از او بهترم» يا در راهبرد «او از من ، بهتر است»؟
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در پايان سخن خود ، درباره پيامد «راهبرد او از من ، بهتر است» مىفرمايد:
فَإِذا فَعَلَ ذلِكَ فَقَد عَلا مَجدُهُ وسادَ أهلَ زَمانِهِ .(2)
پس هر گاه چنين كند ، حقيقتا عظمت او بالاتر رود و آقاى اهل زمان خود
مىگردد.
درمان تكبّر در روابط اجتماعى
گاهى ممكن است به هر دليلى ، تكبّر در روابط اجتماعى شكل گيرد. براى درمان آن از روش مقايسه مىتوان استفاده كرد. مقايسه براى درمان ، مبتنى بر طبقهبندى سهگانه است كه از سن فرد مقابل ، به دست مىآيد. كسى كه خود را برتر از او دانستهايم، يا كوچكتر از ماست و يا بزرگتر و يا همسال. در هر گروه سنّى ، با تكيه بر حقيقتى مىتوان خودْبرتربينى را كنترل و درمان كرد. اين روش را امام سجاد عليهالسلام به خوبى بيان كردهاند. حضرت مىفرمايد:
وإن عَرَضَ لَكَ إبليسُ لَعَنَهُ اللّهُ بانَ لَكَ فَضلاً عَلى أحَدٍ مِن أهلِ القِبلَةِ فَانظُر إن كانَ أكبَرَ مِنكَ فَقُل : قَد سَبَقَني بِالإِيمانِ وَالعَمَلِ الصّالِحِ فَهُوَ خَيرٌ مِنّي .
اگر ابليس (كه لعنت خدا بر او باد) اين را به تو القا كرد كه بر كسى از اهل قبله ، برترى دارى ، پس نگاه كن ، اگر او بزرگتر از توست ، بگو : او در ايمان و عمل صالح ، بر من پيشى دارد؛ پس او بهتر از من است .
راهبرد شيطان ، برترى خود بر ديگرى است و اين اصل را به انسانها نيز القا مىكند . اگر كسى كه ما خود را نسبت به او بهتر مىدانيم ، بزرگتر از ما باشد ، زودتر از
ما ايمان آورده و عمل صالح بيشترى انجام داده است ؛ بنابراين ، از ما بهتر خواهد بود .
توجّه به سبقت گرفتن او در ايمان آوردن و بيشتر بودن عمل صالح او سبب مىشود كه او را بهتر از خود بدانيم .
و امّا درباره كسى كه كوچكتر از ماست مىفرمايد:
وإن كانَ أصغَرَ مِنكَ فَقُل : قَد سَبَقتُهُ بِالمَعاصي وَالذُنُّوبِ فَهُوَ خَيرٌ مِنّي .
و اگر او كوچكتر از توست ، بگو : من در گناه و معصيت ، بر او پيشى دارم ؛ پس او از من ، بهتر است .
در مواجهه با كوچكتر بايد به امكان گناه بيشتر خود توجّه كرد ، تا اصل «او بهتر از من است» عملياتى شود . فرد كوچكتر بايد به پيشتر بودن ايمان و بيشتر بودن عمل صالح ، توجّه كند ؛ اما خودِ كسى كه سن بيشترى دارد بايد به پيشتر بودن گناه خود
توجّه كند ، در غير اين صورت ، خود را بهتر خواهد دانست .
و امّا در برابر فرد همسال مىفرمايد:
وإن كانَ تِربَكَ فَقُلَ : أنَا عَلى يَقينٍ مِن ذَنبي وفي شَكٍّ مِن أمرِهِ فَمالي أدَعُ يَقيني لِشَكّي؟(1)
و اگر همسال توست ، بگو : من به گناه خود يقين دارم و در كار او شك دارم . پس چرا يقينم را به خاطر شكّم، رها كنم؟!
در اين صورت ، انسان ، هيچ كس را بد و گناهكار نمىداند ؛ بلكه آنان را بهتر و باايمانتر از خود مىشمرد و لذا با آنان روابط سالم و محترمانهاى برقرار خواهد كرد .
البته اين مسئله ، يكطرفه نيست؛ بلكه بايد به يك فرهنگ عمومى تبديل شود و همه افراد ، ديگران را از خودشان بهتر بدانند و در اين صورت ، روابطى سالم و فرحبخش ، شكل خواهد گرفت.
خانواده اجتماعى
مهارت ديگر، روش برخورد با طبقهبندى سنّى است. مردم از نظر سن ، در مقايسه با فرد ، به سه گروه بزرگتر ، كوچكتر و همسال تقسيم مىشوند . در برابر گروههاى سهگانه فوق، از راهبرد «خانواده اجتماعى» استفاده مىشود. در اين روش ، فرد، همه مردم را اعضاى خانواده خود مىداند. از اين رو ، كسانى را كه سن بيشترى دارند ، به جاى پدر خود و كسانى را كه سن كمترى دارند ، به جاى فرزند خود و كسانى را كه همسالِ او هستند ، به جاى برادر خود قرار مىدهد . اين روش ، نقش بسيار مهمى در كاهش ناراحتىهاى اجتماعى و افزايش آرامش در روابط اجتماعى دارد .
زُهْرى يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلاماست كه از وضع خوبى برخوردار بود و به همين جهت ، مورد حسادت قرار گرفت . روزى با حالتى گرفته و ناراحت ، خدمت امام سجاد عليهالسلامرسيد . حضرت به وى فرمود : «چرا غمگينى؟». گفت : «غمها و اندوههاى پى در پى است كه ريشه در رنجى دارد كه از طرف كسانى بر من وارد شده
1) . التفسير المنسوب إلى الامام العسكرى، ص25 ؛ الاحتجاج، ج2، ص319 ؛ بحار الأنوار، ج71، ص229 .
كه به نعمت من حسادت مىورزند و چشم طمع به مال من دارند و از طرف كسانى كه به آنها اميد داشتم و به آنها نيكى كرده بودم ، ولى اميدم را نااميد كردند» .
امام سجاد عليهالسلام به وى فرمود : «زبانت را نگه دار تا برادرانت باقى بمانند» .
اين ، خود ، يك روش است. كسانى كه زندگى موفّقى دارند، اگر موفّقيتهاى خود را براى ديگران بازگو كنند، ممكن است آتش حسادت آنها برافروخته شود. به همين جهت ، لب فرو بستن ، راهى براى ايمنى از حسادتها و دشمنىهايى است كه مىتواند روابط اجتماعى را تخريب كند.
به هر حال ، زُهْرى كه گويا متوجه كلام امام عليهالسلامنشده بود گفت : «من به نيكى با آنان سخن مىگويم» . امام عليهالسلامبه وى فرمود : «هرگز! هرگز! بپرهيز از اينكه به خاطر اين كار ، دچار خودپسندى شوى ...» . سپس حضرت ، راهكارى به وى آموخت كه روابط اجتماعى را رضايتبخش مىسازد:
يا زُهرِيُّ ! أما عَلَيكَ أن تَجعَلَ المُسلِمينَ مِنكَ بِمَنزِلَةِ أهلِ بَيتِكَ ، فَتَجعَلَ كَبيرَهُم بِمَنزِلَةِ والِدَكَ وتَجعَلَ صَغيرَهُم بِمَنزِلَةِ وَلَدِكَ وتَجعَلَ تِربَكَ مِنهُم بِمَنزِلَةِ أخيكَ ؛ فَأَيُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَظلِمَ ؟ وأيُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَدعُوَ عَلَيهِ ؟ وأيُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَهتِكَ سِترَهُ .(1)
اى زهرى! و اما بر عهده توست كه مسلمانان را به منزله خانواده خود قرار دهى ؛ پس بزرگ آنان را به منزله پدرت ، و كوچك آنان را به منزله فرزندت ، و همسال آنان را به منزله برادرت قرار مىدهى . در اين صورت، دوست دارى كداميك از آنان را مورد ستم قرار دهى؟ و دوست دارى كداميك از آنان را نفرين كنى؟ و دوست دارى آبروى كدام يك از آنان را ببرى؟
در اين كلام ، اصل «خانواده اجتماعى» به خوبى بيان شده است و به راستى ، كسى كه همه را جزو خانواده خود بداند ، حاضر نيست به او ستم كند و يا نفرين نمايد و يا آبرويش را بريزد . اين اصل ، افتخار آموزههاى دينى در بُعد اجتماعى است.
1) . التفسير المنسوب إلى الامام العسكرى، ص25 ؛ الاحتجاج ، ج2 ، ص319 ؛ بحار الأنوار، ج71، ص229 .
روش برخورد با تعريف و تمجيد
بخشى از تعامل ما با ديگران را مسئله تعريف و تمجيد از يك سو، و توهين و تحقير از سوى ديگر ، شامل مىشود. به همين منظور ، بخشى از مهارتهاى ارتباطى به چگونگى برخورد با اين پديدهها مربوط مىشود. ما بايد بدانيم چه واكنشى در برابر اين پديده از خود نشان دهيم.
در ادامه حديث قبل ، حضرت به مسئله تكريم در سطح جامعه اشاره كرده، راه رويارويى صحيح با آن را بيان مىدارد ، به گونهاى كه از ديگران طلبكار نباشيم و آنان را بهتر بدانيم . حضرت ، درباره تكريمهاى اجتماعى مىفرمايد:
وإن رَأَيتَ المُسلِمينَ يُعَظِّمونَكَ ويُوَقِّرونَكَ ويُبَجِّلونَكَ فَقُل : هذا فَضلٌ أخَذوا بِهِ .(1)
و اگر ديدى كه مسلمانان ، تو را بزرگ مىشمرند و حرمت مىنهند و گرامى مىدارند ، پس بگو : اين فضيلتى است كه به چنگ آوردهاند.
اينكه انسان ، تكريم ديگران را نشانه بزرگوارى خودشان بداند ، تأثير مهمّى در جلوگيرى از تكبّر داشته، اصل «او بهتر است» را پاس مىدارد . تكريم ديگران ، ممكن است راه تكبّر را بگشايد و انسان را به جايى ببرد كه خود را بهتر از ديگران بداند ؛ اما با استفاده از تكنيكى كه حضرت بيان داشتهاند، از اين آفت، جلوگيرى مىشود.
روش برخورد با توهين و تحقير
و اما در برابر توهينهاى ديگران چه بايد كرد؟ يكى از عوامل مهم در تنيدگى و نارضايتى ، آزارها و توهينهايى است كه ممكن است از سوى ديگران به انسان برسد . چگونه مىتوان اين وضعيت را تحمّل كرد؟ راه مقابله صحيح با آن چيست؟ امام سجاد عليهالسلامدر ادامه حديث ، به اين مطلب پرداخته ، مىفرمايد:
وإن رَأَيتَ مِنهُم جَفاءً وَانقِباضا عَنكَ فَقلُ : هذا لِذَنبٍ أحدَثتُهُ .
1) . همان جا .
و اگر از آنان آزار و دورى كردن ديدى ، بگو : اين ، به خاطر گناهى است كه انجام دادهام.
اگر انسان ، تكريم ديگران را به خودشان برگرداند و توهين آنها را نتيجه كردار خودش بداند ، همچنان ديگران را برتر از خود مىداند و بدينسان ، به روابط اجتماعى ، آسيبى وارد نمىشود . سلامت روابط اجتماعى در گرو اين اصل است كه : «او بهتر از من است» و سلامت روابط اجتماعى ، نقش مهمى در رضايت از زندگى خواهد داشت . امام سجاد عليهالسلامدر پايان ، به نقش اين نگرش در رضايت از زندگى و
لذّتبخش كردن حيات مىپردازد :
فَإِنَّكَ إذا فَعَلتَ ذلِكَ سَهّلَ اللّهُ عَلَيكَ عَيشَكَ وكَثَّرَ أصدِقاءَكَ وفَرِحتَ بِما يَكونُ مِن بِرِّهِم ولَم يَأسَف عَلى ما يَكونُ مِن جَفائِهِم .(1)
به تحقيق ، هر گاه چنين كردى ، خداوند ، زندگى را بر تو آسان مىكند و دوستانت را زياد مىگرداند و دشمنانت را اندك مىسازد و از نيكى آنان خرسند مىشوى و از بىمهرى آنان افسوس نمىخورى .
2 . گلستان خانواده
يك . همسر خوب
خداوند متعال ، انسان را كه آفريد ، تداوم نسل او را در خود او قرار داد . از اينرو ، موجوديت انسان را در دو جنس زن و مرد قرار داد و فيزيك بدن هر يك را به گونهاى آفريد كه با اين هدف ، سازگار باشد .(2)غريزه جنسى را نيز قرار داد تا زن و مرد به سوى
1) . التفسير المنسوب إلى الامام العسكرى، ص26 ؛ الاحتجاج ، ج2 ، ص320 ؛ بحار الأنوار، ج71، ص230 .
2) . از رواياتى كه در حرمت همجنسخواهى و حكمت دو جنس بودن انسان و تفاوتهاى آنان آمده ، معلوم مىشود كه موضوع بقاى نسل ، يكى از مسائل مهم در آفرينش دو جنسى انسان است . در آياتى از قرآن به زوجيت انسان اشاره شده سوره روم ، آيه 21 ؛ سوره شورا ، آيه 11 ؛ سوره فاطر ، آيه 11 و امام صادق عليهالسلام حكمت آن را در تداوم نسل مىداند (بحار الأنوار ، ج3 ، ص75) و فرزندان نيز دختر و پسر به دنيا مىآيند تا همين هدف ، تضمين شود و فيزيك هر يك از زن و مردم هم ، متناسب با همين هدف ، آفريده شده است (همان ، ص66) . از سوى ديگر ، همجنسخواهى ، به اين دليل ممنوع شده كه موجب قطع نسل مىشود (نهج البلاغة ، حكمت 252 ؛ الاحتجاج ، ج2 ، ص93 ؛ علل الشرائع ، ص547 ؛ بحار الأنوار ، ج10 ، ص181) . ر . ك : تفسير الميزان، ج2، ص211 و 213؛ و ج4، ص178 به بعد.
هم ، كششى داشته باشند تا نسل انسان ، تداوم يابد و الا چه بسا انسانها به خاطر راحتطلبى و مسئوليتگريزى ، از تشكيل خانواده ، خوددارى مىكردند.(1)از سوى ديگر ، در هر يك از دو جنس زن و مرد ، تفاوتهاى روانشناختى وجود دارد و ويژگىهاى روحى و عاطفى هر يك به گونهاى آفريده شده، كه با ديگرى ارضا مىشود.(2)
همه اين مسائل تكوينى ، موجب مىشود كه انسان به همسر ، نياز داشته باشد و اگر اين نياز ، برآورده نشود ، انسان ، آرامش نمىيابد . زمانى مىتوان به آرامش رسيد و از
زندگى ، لذّت برد كه اين بخش از نياز انسان نيز برآورده شده باشد ! برآورده شدن اين نياز ، موجب آرامش مىشود و بدين جهت است كه ازدواج، مايه آرامش دانسته شده است:
وَ مِنْ ءَايَ-تِهِى أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا لِّتَسْكُنُواْ إِلَيْهَا.(3)
1) . امام صادق عليهالسلام : «فكر يا مفضل في الافعال التي جعلت في الانسان من الطعم والنوم والجماع و ما دبر فيها ، فانه جعل لكل واحد منهما في الطباع محرك يقتضيه و يستحث به ... والشبق للجماع الذي فيه دوام النسل و بقاؤه ... ولو كان يتحرّك للجماع بالرغبة في الولد كان غير بعيد ان يفتر عنه حتّى يقل النسل او ينقطع فان من الناس من لا يرغب في الولد و لا يحفل به ؛ اى مفضل! بينديش در كارهايى كه در انسان قرار داده از قبيل خوردن ، خوابيدن و آميزش كردن و آنچه براى هر يك از اينها انديشيده است ؛ زيرا براى هر يك ، در طبيعت انسان ، محرّكى قرار داده تا آن را برانگيزاند ... و ميل جنسى ، موجب آميزش - كه مايه دوام و پايدارى نسل است - مىشود ... و اگر انگيزه آميزش ، فرزندخواهى مىبود ، بعيد نبود كه از آن ، چشمپوشى شود تا آن جا كه نسل ، كاهش يابد يا قطع شود ؛ زيرا برخى از انسانها رغبتى در فرزند ندارند و به آن، تن نمىدهند» توحيد المفضل، ص 75 ؛ بحار الأنوار ، ج 61 ، ص 255 .
2) . امام رضا عليهالسلام يكى از علتهاى تحريم همجنس خواهى را تفاوتهاى روانشناختى جنس مرد و زن مىداند كه مكمّل يكديگرند و اگر از يك جنس ، با هم ازدواج كرده يا رابطه داشته باشند ، اين نيازها برآورده نمىشود : «علة تحريم الذكران للذكران و الاناث للاناث ، لما ركب في الاناث و ما طبع عليه الذكران» عيون اخبار الرضا عليهالسلام، ج2، ص96 ؛ علل الشرائع ، ص547 .
3) . سوره روم ، آيه 21 .
و از نشانههاى خداوند ، اين است كه از خود شما برايتان همسرانى قرار داد تا بدانها آرامش يابيد .
و در جاى ديگر مىفرمايد:
هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا.(1)
او كسى است كه شما را از يك ماهيت آفريد و همسرش را از آن قرار داد ، تا بدان وسيله ، آرامش يابد .
امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد : خداوند ، همسر را مايه آرامش و اُنس قرار داده(2)تا انسان ، در كنار او آسايش يابد(3)و لذا امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: اگر كسى از همسر موافق و همراه ، محروم باشد ، ناآرام و حيران بوده ، زندگى او ناتمام خواهد بود.(4)
البته همسر خوب ، ويژگىهايى دارد كه در برخى روايات ، از آن به عنوان «همسر موافق»(5)، «همسر صالح»(6)و «همسرى كه پشتيبان انسان باشد»(7)ياد شده است . آسايش و راحتى زندگى ، فقط به داشتن همسرى زيبا و صاحب جاه و مال نيست . چه بسا همسرانى كه از عنصر مال و جاه و جمال برخوردارند ، اما كسى را خوشبخت نكردهاند. انسان خوشبخت ، كسى است كه همسرى شايسته ، همراه ، ياور و پشتيبان داشته باشد . خوشبختى در زندگى ، از آنِ همسرانى است كه ميان آنان «مودّت» و «رحمت» وجود داشته باشد(8)و اين مهم ، به وسيله مال و جاه و جمال به دست
1) . سوره اعراف ، آيه 189 .
2) . « ... ان اللّه عزّ وجلّ جعلها لك سكنا و اُنسا» (كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج2 ، ص621 ؛ الخصال ، ج2، ص567 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص368 ؛ مكارم الأخلاق ، ص419) .
3) . « ... ان اللّه جعلها سكنا و مستراحا و اُنسا و واقية» تحف العقول ، ص262 ؛ بحار الأنوار ، ج74 ، ص14 .
4) . الخصال ، ج1، ص284 ؛ مكارم الأخلاق ، ص199 ؛ بحار الأنوار ، ج74 ، ص186 .
5) . غرر الحكم ، ح9283 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص65 ؛ تحف العقول ، ص318 ؛ بحار الأنوار ، ج78 ، ص 231 .
6) . الخصال ، ص284 ؛ مكارم الأخلاق ، ص199 ؛ بحار الأنوار ، ج74 ، ص186 .
7) . بحار الأنوار ، ج74 ، ص364 و ج77 ، ص192 .
8) . « ... وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً ؛ و ميان شما مودّت و رحمت قرار داد» سوره روم ، آيه 21 .
نمىآيد . از اينرو ، دين اسلام ، توصيه كرده كه همسر خود را به خاطر مال و جاه و جمال ، انتخاب نكنيد كه اگر چنين شد ، خداوند ، شما را به همان عوامل، واگذار مىكند ؛ اما اگر به خاطر دين و ايمان ، با كسى ازدواج كرديد ، خداوند ، اين عوامل را
نيز به شما مىدهد.(1)
آنچه زندگى را شيرين و لذّتبخش مىكند ، مال و جمال نيست ؛ مودّت و رحمت است و اين دو ، در دست خداوند است و اوست كه ميان دلها انس و اُلفت برقرار مىكند و آن گاه كه چنين مىشود ، آن همسر، از هر چيزى براى انسان ، دوست داشتنىتر خواهد بود و اين ، يعنى داشتن يك زندگى شيرين ، لذّتبخش و همراه با آرامش و آسايش .
اضطراب از فقر
همان گونه كه ازدواج ، يكى از نيازهاى اساسى انسان و از عوامل شادكامى و احساس آرامش به شمار مىرود ، ازدواج نكردن نيز مىتواند عامل افزايش اضطراب و تنيدگى گردد و زندگى را سرد و تلخ گرداند . يكى از دلايل اصلى ازدواج نكردن ، نگرانى از تأمين مخارج زندگى است . هر چه سطح زندگىها بالاتر مىرود ، اين نگرانى نيز افزايش مىيابد و ميزان ازدواج ، كاهش مىيابد . تنيدگى حاصل از ازدواج نكردن ، از يك سو و نگرانى و اضطراب از فقر از سوى ديگر ، شرايط سخت و شكنندهاى را به وجود مىآورد و بهداشت روانى فرد را به شدّت ، تهديد مىكند.
پرسش ، اين است كه اين نگرانى و اضطراب ، تا چه اندازه واقعى است؟ آيا يك ترس منطقى است كه بايد از آن گريخت و يا يك توهّم است كه نبايد به آن اعتنا كرد؟ ترك كردن ازدواج ، به خاطر ترس از مخارج زندگى ، سوءظن به خداوند است . نبايد فراموش كنيم كه روزىرسان ، خداوند است ، نه ما . كسانى كه نگران و ترسان از تأمين مخارج زندگىاند ، تصوّر مىكنند كه خودشان روزىرسان زندگىاند؛ غافل از اينكه تأمين مخارج زندگى با خداوند است و لذا ترس از فقر ، يعنى سوء ظن داشتن به
1) . دعائم الاسلام ، ج2 ، ص196 ؛ تهذيب الأحكام ، ج7 ، ص399 ؛ المعجم الأوسط ، ج3 ، ص21 .
خداوند . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
مَن تَرَكَ التَّزويجَ مَخافَةَ العيلَةِ فَقَد أساءَ بِاللّهِ الظَّنَّ .(1)
هر كس به خاطر ترس از تأمين خانواده ، ازدواج را ترك كند ، به تحقيق ، نسبت به خداوند ، گمان بد برده است .
خداوند متعال به طور مشخص ، به مسئله ازدواج پرداخته و تصريح كرده است كه اگر همسران تازه ازدواج كرده، فقير باشند ، من از فضل خودم آنان را بىنياز خواهم كرد:
وَ أَنكِحُواْ الْأَيَ-مَى مِنكُمْ وَ الصَّ--لِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَآل-ءِكُمْ إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِى وَ اللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ .(2)
دختران و پسران بىهمسرتان را و غلامان و كنيزان شايستهتان را به ازدواج درآوريد . اگر فقير باشند ، خداوند ، آنان را از فضل خود ، بىنياز مىسازد و خداوند ، [ داراى فضلى ] گسترده و آگاه است.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با استناد به همين آيه ، خطاب به كسانى كه به دليل ترس از فقر ، ازدواج نمىكردند ، فرمود:
مَن تَرَكَ التَّزويجَ مَخافَةَ العيلَةِ فَقَد ساءَ ظَنُّهُ بِاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ ، إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَقولُ : « إِن يَكُونُواْ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ » . (3)
هر كس ازدواج را به خاطر ترس از تأمين عائله ، ترك كند ، به تحقيق گمان بد به خداوند - عزّ وجلّ - برده است . خداوند - عزّ وجلّ - مىفرمايد : اگر فقير باشند ، خداوند ، آنان را از فضل خود ، بىنياز مىسازد .
بنابراين ، مشكل ، يك مشكل حقيقى و اقتصادى نيست؛ بلكه يك توهّم و مشكلى اعتقادى است . براى حلّ مشكل ازدواج نكردن، نياز به داشتن مال فراوان نيست؛ بايد شناخت را تصحيح كرد و انديشهها را اصلاح نمود . واقعيتْ اين است كه خداوند
روزىرسان است ؛ واقعيتْ اين است كه خداوند ، تأمين روزى را تضمين كرده است ؛ واقعيتْ اين است كه در خصوص ازدواج ، وعده داده كه همسران جوان را بىنياز سازد .
اينها واقعيتهاى زندگىاند؛ اينها قوانين حاكم بر روزى بشرند . اما ما چگونه فكر مىكنيم؟ اولاً خودمان را روزىرسان مىدانيم و ثانيا مىگوييم بايد ثروت داشت و بعد ازدواج كرد؛ ولى خداوند مىگويد: اولاً من روزىرسان هستم و ثانيا ازدواج كنيد تا شما را بىنياز كنم .
اعتماد نداشتن به خداوند ، مشكل اصلى است و اين ، يك مشكل اقتصادى نيست ؛ يك مشكل شناختى و اعتقادى است . اگر شناختها اصلاح شود و انسان ، به خداوند اعتماد داشته باشد ، نگران مخارج زندگى نخواهد بود و انسان ، با رخت بربستن اين نگرانى و اضطراب ، از يك سو به احساس آرامش بيشترى دست مىيابد و از سوى ديگر ، با ازدواج كردن ، آن را تكميل مىكند و با تشكيل خانواده ، از صفاى زندگى لذّت مىبرد . ترس از فقر ، حيله شيطان است . قرآن كريم مىفرمايد:
الشَّيْطَ-نُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ .(1)
شيطان ، به شما وعده فقر مىدهد .
ولى خداوند ، وعده بىنيازى داده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد : هر كس بر
اساس اعتماد به خداوند، ازدواج كند ، اين حق بر عهده خداوند است كه او را يارى كند.(2)برخلاف آنچه تصوّر مىشود كه ازدواج كردن ، مايه سختتر شدن وضع مالى مىشود ، برعكس ، باعث توسعه مادى زندگى نيز مىگردد . اين ، يك قانون الهى است ؛ بايد به آن اعتماد داشت . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
اِتَّخِذُوا الأَهلَ فَإِنَّهُ أرزَقُ لَكُم .(3)
همسر بگيريد كه اين كار ، روزى شما را بيشتر مىكند .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
تَزَوَّجُوا النِّساءَ فَإِنَّهُن يَأتينَكُم بِالمالِ .(1)
با زنان ازدواج كنيد ؛ چرا كه آنان همراه مال مىآيند .
و يا مىفرمايد :
اِلتَمِسُوا الرِّزقَ بِالنِّكاحِ .(2)
روزى را به وسيله ازدواج كردن ، طلب كنيد .
اين ، يك واقعيت تجربه شده است كه ازدواج كردن ، مايه توسعه زندگى مىگردد . كسى خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد و از فقر ، به حضرت شكايت كرد . حضرت به وى فرمود : «ازدواج كن» و او ازدواج كرد و زندگىاش توسعه يافت(3).
در نمونه ديگرى امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه روزى ، يكى از جوانان انصار ، خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد و از فقر خود به حضرت شكايت كرد . حضرت به وى فرمود : «ازدواج كن» . جوان با خود گفت : «خجالت مىكشم پيش از ازدواج ، نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله برگردم» . در اين هنگام ، مردى از انصار به وى رسيد و گفت : «من دخترى دارم ...» . و بدينسان ، دخترش را به ازدواج آن جوان درآورد و پس از اين واقعه ، خداوند، زندگى او را توسعه داد .
جوان ، خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله رسيد و ماجرا را بازگو كرد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهنيز خطاب به جوانان فرمود : «اى جوانان! ازدواج كنيد».(4)
اين جوان به سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اعتماد كرد و در حالى كه فقير بود ، نه تنها از
ازدواج نترسيد ، بلكه ازدواج كرد و همين كار ، موجب توسعه زندگىاش گرديد . شايد قدرى بعيد به نظر آيد ؛ ظاهر امر نيز همين گونه است . بعيد به نظر مىرسد كه چنين چيزهايى واقعيت داشته باشد .
اسحاق بن عمار مىگويد : به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : آيا اين حديث واقعيت دارد كه جوانى از فقر، سه بار ، خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد و هر سه بار ، حضرت وى را به ازدواج كردن فراخواند؟! و حضرت فرمود : «آرى ، اين ، حقيقت دارد» . آن گاه فرمود:
الرِّزقُ مَعَ النِّساءِ وَالعِيالِ .(1)
روزى ، همراه با زن و فرزند است .
اصل اساسى و بنيادين ، اين است كه انسان بايد افكار و انديشههاى خود را اصلاح كند و آنها را با قوانين الهى و واقعيتهاى زندگى ، مطابق سازد . هماهنگ ساختن افكار با واقعيتها ، كليد طلايىِ راحت زيستن است:
چشمها را بايد شست،
جور ديگر بايد ديد .
دو . فرزند صالح
گفتيم كه علّت خلقت انسان ، در دو جنس زن و مرد ، و علّت وجود غريزه جنسى در آنها ، تداوم نسل است . فرزند ، محصول زندگى مشترك همسران است . اين محصول ، يكى ديگر از لذّتهاى زندگى است . كسانى كه از نعمت فرزند محروماند، خود را تنها مىيابند ؛ هر چند كه همسرى دارند و با دوستان و آشنايان و فاميل زندگى مىكنند . گويا فرزند داشتن ، يكى از نيازهاى عاطفى انسان است .
حضرت زكريا عليهالسلامكه از نعمت فرزند ، محروم بود ، از تنهايى به خداوند شكايت كرد و گفت:
1) . همان ، ص330 ؛ عوالى اللآلى، ج3، ص281 .
رَبِّ لاَ تَذَرْنِى فَرْدًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْوَ رِثِينَ .(1)
پروردگارا! مرا تنها مگذار و تو بهترين وارث هستى .
امام صادق عليهالسلام ، نداشتن فرزند را يكى از عوامل تنيدگى و نارضايتى از زندگى مىداند(2)و وجود آن را مايه اُنس در بىكسىها و آرامش در تنهايىها مىشمرد.(3)فرزند ، مايه روشنى چشم و شادابى قلب(4)و بركت زندگى(5)و ميوه دل(6)است . بوى فرزند ، از بوى بهشت است.(7)البته اين ، وقتى ارزشمندتر و لذّتبخشتر مىشود كه فرزند انسان ، فرزند صالح باشد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
مِن سَعادَةِ الرَّجُلِ الوَلَدُ الصّالِحُ .(8)
از خوشبختى مرد ، فرزند صالح است .
فرزند صالح را با هيچ ثروتى نمىتوان معاوضه كرد . شايد شما از ثروت ، برخوردار نباشيد ؛ اما اگر فرزندان صالح و شايستهاى داريد ، قدر آنها را بدانيد ، آنها را دوست بداريد ، تا لذّت وجود آنان را درك كنيد . تصوّر كنيد اگر فرزند ناصالح و
1) . سوره انبياء، آيه 89 .
2) . الخصال ، ج1، ص284 ؛ مكارم الأخلاق ، ص199 ؛ بحار الأنوار ، ج74 ، ص186 .
3) . «اللهم ... هب لى عاقبة صدق ذكورا و اناثا آنس بهم من الوحشة و اسكن اليهم من الوحدة» الكافى ، ج 6 ، ص 7 .
4) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «اطلبوا الولد و التمسوه فانه قرة العين و ريحانة القلب» الفردوس ، ج1 ، ص79 ؛ فتح البارى ، ج9 ، ص280 ؛ مكارم الأخلاق ، ص224 .
5) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «بيت لا صبيان فيه ، لا بركة فيه ؛ خانهاى كه فرزندى در آن نباشد ، بركت در آن نيست» (الفردوس ، ج5 ، ص359 ؛ كنز العمّال ، ج 16 ، ص274) .
6) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «الولد ثمرة القلب ؛ فرزند ، ميوه دل است» مسند ابى يعلى ، ج2 ، ص10 ؛ المستدرك على الصحيحين ، ج4 ، ص239 ؛ «لكل شجرة ثمرة و ثمرة القلب الولد ؛ هر درختى ميوهاى دارد و ميوه دل ، فرزند است» (الجامع الصغير ، ج1 ، ص369 ؛ الفردوس ، ج1 ، ص204 ؛ كنز العمّال ، ج16 ، ص 457) .
7) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «ريح الولد من ريح الجنة» (الجامع الصغير ، ج2 ، ص21 ؛ كنز العمّال ، ج16 ، ص274 ؛ روضة الواعظين، ج2، ص369) ؛ «الولد للوالد ريحانة من اللّه يشمها [ قسمها ]بين عباده» (عدة الداعى ، ص86) .
8) . الكافى ، ج6 ، ص3 ؛ عدة الداعى ، ص86 ؛ ر. ك: الجعفريات ، ص99 .
فاسدى مىداشتيد ، چه قدر حاضر بوديد خرج كنيد تا فرزندتان صالح و شايسته گردد؟
روزى كسى كه وضع چندان مناسبى نداشت ، به نوعى گلايه مىكرد . در لا به لاى صحبتهايش از فرزندان خود تعريف كرد كه تاكنون چه دامهايى كه شيطان براى آنان گسترده ، ولى آنان پاكى و عفّت خود را حفظ كردهاند. وقتى صحبت او به اين جا رسيد ، از او پرسيدم: اگر فرزندان شما نااهل و ناباب بودند، چه قدر حاضر بوديد بدهيد تا آنان ، به راه پاكى و عفاف برگردند؟ او به فكر فرو رفت و گفت : «هيچ قيمتى براى آن نمىتوان تعيين كرد» .
گفتم : پس چرا قدر اين ثروتهاى عظيم را نمىدانيد؟! انسان ، دوست دارد ثروت فراوانى داشته باشد، اما اگر يكى از فرزندانش ناباب شود ، حاضر است همه ثروتهاى خود را بدهد تا فرزندش صالح شود! اگر مال فراوان نداشته باشيم، ولى خداوند ، فرزند صالحى به ما داده باشد ، بايد بدانيم اين فرزند صالح ، ثروت گرانبها و ارزشمندى است كه نمىتوان قيمتى براى آن تعيين كرد . دارايى و برخوردارى فقط به مال نيست . چيزهاى بسيار ديگرى مثل همسر و فرزند صالح هم هستند كه جزو دارايىهاى زندگى محسوب مىشوند و ما زمانى از وجود آنها لذّت مىبريم كه قدر آنها را بدانيم . نعمت ناشناخته و پنهان ، لذّتى هم به ارمغان نمىآورد . ثروتهاى واقعى زندگى را بايد بشناسيم ، تا از وجود آنان لذّت ببريم.
برخى خانوادهها به دلايل پزشكى از داشتن فرزند ، محروماند ؛ اما برخى ديگر ، با تصميم خودشان از داشتن فرزند ، خوددارى مىكنند . اينان از تأمين زندگى فرزند نگراناند. يكى از انگيزههاى فرزنددار نشدن، نگرانى از تأمين روزى آنهاست و همين امر ، موجب افزايش فشار روانى مىگردد . از يك سو از داشتن فرزندى كه مىتواند مايه انس باشد ، محروماند و از سوى ديگر ، نگران وضعيت مالى خويشاند و از اينكه به اين دليل نمىتوانند فرزند داشته باشند ، در رنج به سر مىبرند . مجموعه اين عوامل ، زندگى تلخ و سردى را به وجود مىآورد.
ريشه اين نگرانى ، اطمينان نداشتن به خداوند است . بشر گاهى تصوّر مىكند كه
او روزىرسان است! و به اين دليل ، يا از داشتن فرزند ، نگران مىشود و يا از فرزنددار شدن ، جلوگيرى مىكند . بكر بن صالح مىگويد : به امام كاظم عليهالسلام نوشتم كه پنج سال است از فرزنددار شدن ، اجتناب كردهام و دليل آن ، اين است كه همسرم موافق نيست و مىگويد : ما چيزى نداريم و تربيت آنان مشكل است . نظر شما چيست؟ حضرت در جواب نوشتند:
اُطلُب فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَرزُقُهُم .(1)
فرزند بخواه كه خداوند - عزّ وجلّ - آنان را روزى مىدهد .
اگر انسان ، به قوانين روزى توجّه كند و بداند كه روزى به دست خداست ، چنين تصوّراتى به انديشه او راه نمىيابد و اين قدر ، خود را دچار رنج فرزند نداشتن و عذاب توان مالى نداشتن نمىكند .
عدهاى نيز پس از فرزنددار شدن ، ناراحت و غمين تنيده مىشوند و از زندگى خود لذّت نمىبرند . جالب اين جاست كه اگر فرزند آنان دختر باشد ، اين امر ، شدّت بيشترى مىيابد . اين افراد در دوران باردارى ، فشار روانى زيادى را تحمّل مىكنند و
با نگرانى خاصى آرزو مىكنند كه فرزندشان پسر باشد ، نه دختر! اين دوران براى آنان دوران دلهره و اضطراب شديد است .
وقتى همسر يحيى بن زكريا باردار شد ، وى نامهاى به امام كاظم عليهالسلاممىنويسد و از ايشان مىخواهد كه دعا كند خداوند ، فرزند پسر به وى دهد و حضرت در جواب وى مىنويسند : «چه بسا دخترى كه از پسر، بهتر است» .(2)حضرت بدين وسيله ، پاسخ منفى به درخواست وى مىدهند . روزى بشارتِ دختردار شدن به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله دادند . حضرت به چهره اصحاب خود نگريست و آثار ناخشنودى را در چهره آنان مشاهده نمود . در اين هنگام ، رو به آنان كرد و فرمود:
ما لَكُم ؟ رَيحانَةٌ أشَمُّها ورِزقُها عَلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ .(3)
شما را چه شده است؟ گلى است كه آن را مىبويم و روزى آن نيز بر خداوند - عزّ وجلّ - است .
اين ، نشان مىدهد كه نگرانى آنان به خاطر تأمين مالى فرزند دختر است . در نظر اين گروه ، فرزند دختر، مصرفكننده است و فرزند پسر ، درآمدزا . از اينرو از به دنيا آمدن فرزند دختر ، ناراحت مىشدند .
يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلامازدواج كرد . حضرت به وى فرمود : «چگونه بود؟» . گفت : «هر خيرى كه مردى از زنى مىبيند ، من هم ديدم؛ ولى او به من خيانت كرد!» حضرت پرسيد : «چه خيانتى؟». گفت : «فرزند دختر به دنيا آورد!». حضرت فرمود :
لَعَلَّكَ كَرِهتَها ، إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَقولُ : « ءَابَآؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًا » . (1)
گويا از دختر ، ناخشنود شدهاى . خداوند - عزّ وجلّ - مىگويد : پدران شما و فرزندان شما ، نمىدانيد كدام يك نفع بيشترى به شما مىرسانند .
حضرت بدين وسيله ، براى او روشن ساخت كه او نمىداند مصلحتش در چيست و آنچه خداوند انجام مىدهد ، بر اساس مصلحت بشر است و لذا جاى نگرانى و ناراحتى نيست.
يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام به نام سكونى مىگويد: روزى در حالى كه غمگين و ناراحت بودم خدمت امام صادق عليهالسلام رسيدم . حضرت پرسيد : «سكونى، ناراحتى تو از چيست؟». گفتم : فرزند دخترى برايم به دنيا آمده است . حضرت پاسخى به من داد كه مرا آرام و خوشحال كرد . فرمود:
يا سَكونِيُّ عَلَى الأَرضِ ثِقلُها وعَلَى اللّهِ رِزقُها ، تَعيشُ في غَيرِ أجَلِكَ وتَأكُلُ مِن غَيرِ رِزقِكَ .(2)
اى سكونى! سنگينى او (فرزند دختر) بر زمين است و روزى او بر عهده خداوند است . در غير عمر تو زندگى مىكند و از غير روزى تو مىخورد .
سكونى مىگويد : به خدا سوگند ، اين كلام ناراحتى را از من زدود و مرا خوشحال كرد . اگر به اين واقعيت توجّه شود كه فرزند ، نه از عمر انسان مىكاهد و نه از روزى انسان ، نگرانىها برطرف مىشود . امام صادق عليهالسلام به جارود بن منذر
مىفرمايد:
بَلَغَني أنَّهُ وُلِدَ لَكَ ابنَةٌ فَتُسخِطُها وما عَلَيكَ مِنها ؟ ! رَيحانَةٌ تَشَمُّها وقَد كُفيتَ رِزقَها وقَد كانَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أبَا البَناتِ .(1)
به من خبر رسيده كه براى تو فرزند دخترى متولّد شده و تو از آن ، خشمگين شدهاى. چه چيزى از او بر دوش توست؟ گلى است كه آن را مىبويى و از روزى آن نيز كفايت شدهاى و پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هم پدر دختران بود .
حضرت در اين كلام ، به سه نكته اشاره كردهاند: يكى جنبه مثبت دختر ، ديگرى تأمين بودن روزى آن و سوم اينكه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هم پدر دختران بوده است . اگر دختردار بودن ، ننگ مىبود ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نبايد دختر داشته باشد . پس دختر داشتن ، ننگ نيست و روزى آن نيز بر عهده خداوند است . از اينرو نبايد انسان ، ناراحت و غمگين گردد و بدين وسيله ، زندگى را بر خود و همسرش تلخ كند ؛ بلكه بايد از اين گل خدايى ، خرسند باشد و از زندگى خود لذّت ببرد.
3 . با خدا بودن
تا به حال به اين فكر كردهايد كه چرا «نى» مىنالد و ناله او حزن خاصى دارد؟ شعر معروف «بشنو از نى»، حقايق بسيارى را در بر دارد . ناله «نى» ، ناله جدايى و فراق است :
بشنو از نى چون شكايت مىكند
از جدايىها حكايت مىكند
ناله نى ، ناله غريبى و تنهايى است . خانه نى ، نيستان است و نى ، چون از خانه خود
1) . الكافى ، ج6 ، ص6 .
و از جمع نىها دور افتاده است ، نالان است:
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه نى ، مالامال از اشتياق وصل و بازگشت به اصل خويش است و از اينروست كه سوز فراق و اشتياق ديدار را در ناله آن مىتوان حس كرد:
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور مانْد از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش.(1)
مولوى ، اين تمثيل را براى تشريح وضعيت انسان بيان كرده است و چه تمثيل زيبايى : نى ، چون از اصل خويش دور افتاده است ، دلى آتش گرفته و آهى سوزان دارد ؛ انسان نيز چنين وضعيتى دارد . انسان از ديار خاك نيست . در برهوت ماديت و در اين خاكستان ، تنها و بىكس است ، سرگشته و حيران است ، دلش آرام ندارد و بهانه كسى را مىگيرد : «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» . ريشه انسان ، آن جايى است كه روح را در آن دميدند . روح انسان از هر چه باشد ، به همان چيز ، تمايل پيدا مىكند و فقط اين گونه است كه آرام مىگيرد . خداوند از روح خود در انسان دميده است : «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى»(2)و لذا تا به او وصل نشود ، آرام نمىگيرد . راز مناجات انسان و سوزناكى نالههاى عاشقانه او همين است ؛ اينها نالههايى از درد فراق و شوق وصال است.
يكى از نيازهاى اساسى انسان ، نياز به خداست . تا خدا در زندگى انسان نباشد ، آن زندگى ، بىمعنا خواهد بود ، و زندگى بىمعنا ، سرد و بىروح است . اگر همه امكانات ، فراهم باشد ، ولى خدا در زندگى نباشد ، زندگى ، خسته كننده و ملالآور خواهد بود؛ زيرا خداوند ، اصل و ريشه انسان است و قطع ارتباط با ريشه ، موجب پژمردگى و افسردگى مىشود . از اينروست كه خداوند مىفرمايد:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُو مَعِيشَةً ضَنكًا .(3)
و هر كس از ياد من روى گرداند ، زندگى سختى خواهد داشت .
خداوند ، بهترين مونس و همدم انسان است . با او انسان ، احساس آرامش مىكند . زندگى با خدا زندگى لذّتبخش و شادىآفرينى است . قرآن كريم مىفرمايد:
أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَ-ل-ءِنُّ الْقُلُوبُ .(1)
آگاه باشيد كه با ذكر خدا دلها آرام مىگيرد .
ياد خداوند ، سينهها را جلا مىدهد و به قلبها آرامش مىبخشد . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
ذِكرُ اللّهِ جِلاءُ الصُّدورِ وطُمأنينَةُ القُلوبِ .(2)
ياد خدا مايه جلاى سينهها و آرامش دلهاست .
كسانى كه در پى زندگى لذّتبخش هستند نبايد از ارتباط با خدا غافل شوند . نماز ، يكى از جلوههاى ذكر خداست.(3)از زندگى بدون نماز و دعا و مناجات نبايد انتظار يك آرامش واقعى و پايدار داشت . به واقعيتها بايد توجّه كرد . انسان ، موجودى است الهى كه روح خداوند را با خود دارد و روح ، اساس حيات انسانى است . اين روح جدا افتاده ، نياز به ارتباط با منبع خود دارد ؛ بدون اين ارتباط ، افسرده و پژمرده مىگردد .
اين ، واقعيتى است انكارناپذير كه بىتوجّهى به آن ، هيچ چيز را تغيير نمىدهد . ارتباط با خداوند ، شرينى زندگى است و كسى كه شيرينى ياد خدا را بچشد ، از او روىگردان نمىشود . امام سجاد عليهالسلامدر مناجات نهم از مناجات پانزدهگانه خود مىفرمايد :
مَن ذَا الَّذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنكَ بَدَلاً ، ومَن ذَا الَّذي آنَسَ بِقُربِكَ فَابتَغى عَنكَ حِوَلاً.(4)
كيست كه حلاوت محبّت تو را چشيد و ديگرى را به جاى تو برگزيد؟! و كيست كه نزد تو اُنس گرفت و روى از تو برگرفت؟!
به آسمان نيز سرى بزنيم و خدا را نيز به ياد آوريم . خداوند، بزرگترين و مهمترين نياز انسان است . بدون ارضاى اين نياز، نمىتوان به لذّت زندگى دست يافت . با خدا بودن ، عامل اساسى رضايت از زندگى است.
ضرورت مهارت براى مقابله با تنيدگى(1)
رضايت از زندگى ، مشروط به وجود نداشتن سختى و مشكل نيست ؛ در شرايط عادى نيز محتاج مهارتهايى براى رسيدن به رضايت از زندگى هستيم . به همين جهت ، در بخش نخست كتاب ، شرايط عادى زندگى را مورد توجّه قرار داديم و عوامل رضايت از زندگى را برشمرديم . روى ديگر سكّه زندگى ، سختىها و مشكلات آن است . سختى ، اجتنابناپذير است ؛ امّا ناكامى و شكست، سرنوشت حتمى دوران سختى نيست. آنچه موجب ناكامى مىگردد، فقدان مهارتهاى لازم براى مقابله با پديدههاى ناخوشايند است ، نه وقوع سختىها و گرفتار شدن انسانها . با برخوردارى از مهارتهاى مقابله با تنيدگى مىتوان دوران ناخوشايند را به سلامتى ، پشت سر گذاشت و حتّى از آن ، پلى به سوى موفّقيت بيشتر زد.
بنابراين ، يكى از ضرورتهاى زندگى، فرا گرفتن شيوههاى مقابله با سختىها و كسب مهارتهاى لازم براى گذر از دوران ناخوشايند است. زندگى موفّق ، از آنِ كسى است كه بتواند اين دوران را به خوبى ، پشت سر بگذارد از اين رو ، در ادامه ، مهارتهاى لازم براى گذر از اين سختىها را بيان خواهيم كرد.
1) . تنيدگى : فشار روانى ، اِسترس (stress) .
اجتنابناپذيرى مقابله
سختىها ، از واقعيتهاى غير قابل انكار زندگىاند و فشار روانى زيادى را بر انسان ، وارد مىسازند . هر موقعيت ناخوشايندى ، واكنشى از سوى ما به همراه دارد و اساسا يكى از فلسفههاى بروز مشكلات ، سنجش نوع واكنش انسان به اين موقعيتهاست . واكنش و موضعگيرى انسان به اين موقعيتها را «مقابله» مىنامند . بدون ترديد ، همه انسانها به موقعيتهاى ناخوشايند ، واكنش نشان مىدهند ؛ اما مهم اين است كه اين واكنش ، صحيح و خردمندانه باشد . ميزان موفّقيت انسان و سطح رضايت او از زندگى ، به شيوه مقابله او با سختىها بستگى دارد . هر مقابلهاى را نمىتوان صحيح و
كارآمد دانست . بنابراين بايد مهارتهاى لازم براى استفاده از مقابلههاى صحيح را فراگرفت و هنگام نياز ، آنها را به كار بست.
بىتابىكردن ، مقابله نادرست
فورىترين و شايد شايعترين واكنش در برابر حوادث ناخوشايند ، بىتابى كردن است . طبع اوّليه انسان، اين است كه در برابر ناخوشايندىهاى زندگى ، بىتاب مىگردد . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
إِنَّ الاْءِنسَ-نَ خُلِقَ هَلُوعًا إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا .(1)
همانا انسان ، حريص و بىتاب آفريده شده است ؛ هر گاه بدى به او برسد ، بىتاب مىشود .
بىتابى كردن ، روال عادى زندگى را تغيير داده ، تعادل انسان را بر هم مىزند . اين عدم تعادل ، ممكن است به دو شكلْ نمايان شود : يكى بروز رفتارهايى كه پيش از اين ، انجام نمىداده ، و ديگرى ترك رفتارها و كارهايى كه انجام مىداده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
إنَّ الجَزَعَ عَلَى المُصيبَةِ أن يَعمَلَ شَيئا لَم يَكُن يَعمَلُهُ أو يَترُكَ شَيئا كانَ يَعمَلُهُ.(2)
همانا بىتابى كردن بر مصيبت ، اين است كه كارى را انجام دهد كه انجام نمىداده و يا ترك كند چيزى را كه انجام مىداده است .
ناله و فريادْ سر دادن ، گريبان دريدن ، بر سر و صورت زدن ، مو پريشان كردن ، دست بر دست زدن يا بر ران خود زدن و امورى از اين دست ، رفتارهايى هستند كه در شرايط عادى ، انجام نمىگيرد ؛ ولى هنگام مصيبت ، از انسان ، سر مىزند.(1)
امام صادق عليهالسلام : «من أصيب بمصيبة فجاء عند تلك المصيبة بنائحة فقد كفرها» (الكافى ، ج6 ، ص432 ، ح11 ؛ مشكاة الأنوار ، ص433 ؛ بحار الأنوار ، ج82 ، ص103 ، ح49) .
امام على عليهالسلام : «نهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عن الرنة عند المصيبة و نهى عن النياحة و الاستماع اليها» . (كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ، ص5 ، ح4968 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص422 ؛ مكارم الأخلاق ، ص424) .
امام كاظم عليهالسلام : «من ضرب بيده على فخذه او ضرب بيد الواحدة على الاخرى عند المصيبة فقد احبط اجره» (تحف العقول ، ص403 ؛ بحار الأنوار ، ج78 ، ص326 ، ح4) .
كسى خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله رسيد و گفت : چه چيزى پاداش مصيبت را از بين مىبرد؟ حضرت فرمود : «تصفيق الرجل بيمينه على شماله والصبر عند الصدمة الاولى» (مسكّن الفؤاد ، ص48 ؛ بحار الأنوار ، ج82 ، ص93 ، ح45) .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «الضرب على الفخذ عند المصيبة يحبط الاجر و الصبر عند الصدمة الاولى يعظم الاجر» (تنبيه الغافلين ، ص260 ، ح348) .
از سوى ديگر ، كسل شدن ، اظهار ناتوانى كردن ، و دست روى دست گذاشتن و روال زندگى را رها كردن ، منشأ ترك كردن امورى است كه انسان در شرايط عادى ، آنها را انجام مىداده است.پديده ديگرى كه هنگام بىتابى ، رخ مىدهد «شكايت كردن» است . معمولاً وقتى حادثه ناخوشايندى رخ مىدهد ، انسان ، لب به شكايت مىگشايد . گاهى اين شكايت كردن ، با ناسزاگويى همراه مىشود ؛ هيچ حريمى نگاه داشته نمىشود و هر چه به زبان مىرسد ، گفته مىشود . اما كسى كه صبور و بردبار باشد ، اهل شكايت و ناسزا نيست .
جابر بن عبداللّه انصارى از امام باقر عليهالسلامپرسيد : «صبر جميل چيست؟» . حضرت ،
1) . جابر به امام باقر عليهالسلام مىگويد : «بىتابى كردن چيست؟». حضرت در پاسخ مىفرمايد : «أشد الجزع الصراخ بالويل و لطم الوجه و الصدر و جز الشعر من النواصى و من اقام النواحة فقد ترك الصبر و أخذ في غير طريقه» الكافى ، ج3 ، ص222 ، ح1 .
در پاسخ مىفرمايد:
فَذلِكَ صَبرٌ لَيسَ فيهِ شَكوىً إلَى النّاسِ .(1)
اين ، صبرى است كه در آن ، شكايت كردن به مردم نيست .
جبرئيل نيز همين نكته را در تفسير صبر براى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بيان مىكند.(2)البته شكايت كردن به خداوند، مانعى ندارد ؛ آنچه بد است ، شكايت كردن از خداست . شكايت از خدا ، به معناى «اعتراض» است و شكايت به خدا ، به منظور «استعانت» . شكايت كردن به مردم ، در حقيقت ، شكايت كردن از خداست . نبايد هنگام سختىها به ديگران شكايت كرد . شكايت به مردم ، چه تأثيرى خواهد داشت . بايد شكايت پيش كسى بُرد كه توان حل آن مشكل را داشته باشد . امام على عليهالسلامدرباره اين اصل
مىفرمايد :
اِجعَل شَكواكَ إلى من يَقدِرُ عَلى غِناكَ .(3)
شكايت خود را خطاب به كسى قرار ده كه قادر بر توانمند كردن تو باشد .
به همين جهت حضرت مىفرمايد:
إذا ضاقَ المُسلِمُ فَلا يَشكُوَنَّ رَبَّهُ عَزَّ وجَلَّ وَليَشتَكِ إلى رَبِّهِ الَّذي بِيَدِهِ مَقاليدُ الاُمورِ وتَدبيرُها .(4)
هر گاه مسلمان ، در تنگنا قرار گرفت ، نبايد از خداوند شكايت كند؛ بلكه بايد به پروردگارش كه زمام امور و تدبير آنها به دست اوست ، شكايت كند .
شكايتهاى پرخاشگرانه و همراه با ناسزاگويى ، از نشانههاى بىتابى است . جالب اينكه اين گونه شكايتها ، هيچ تأثيرى بر حلّ مشكل و بهبود وضعيت فرد ندارد . وقتى از امام جواد عليهالسلام درباره صبر جميل پرسيدند، حضرت فرمود : «چيزى است كه شكايت كردن ، در آن نيست» . سپس فرمود:
وما فِي الشَّكوى مِنَ الفَرَجِ ؟ ! فَإِنَّما هُوَ يُحزِنُ صَديقَكَ ويُفرِحُ عَدُوَّكَ .(1)
شكايت كردن ، چه تأثيرى در فَرَج دارد؟! همانا دوست را محزون مىكند و دشمن را شاد مىگرداند .
و اين ، چيزى جز اضافه كردن مشكلات و سختىها نيست.
پيامدهاى بىتابى كردن
ترديد نداشته باشيد كه بىتابى كردن ، كوچكترين تأثيرى در بهبود وضعيت شما نخواهد داشت . «سودمندى» يكى از اصول اساسى در رفتارهاى خردمندانه است . رفتار خردمندانه ، رفتارى است كه فايدهاى در بر دارد و نتيجه عاقلانهاى به دنبال دارد . ممكن است كه ما از بىتابى كردن ، به عنوان رفتار مقابلهاى استفاده كنيم ؛ ولى
بايد دانست كه مقابله مثبت و واكنش صحيح ، آن است كه شرايط موجود را بهبود بخشد و اوضاع را كنترل كند . اين ، در حالى است كه به وسيله بىتابى كردن ، آنچه از دست رفته ، باز نمىگردد و مصيبت وارد شده ، از بين نمىرود و احساسات و عواطف انسان ، كنترل نمىشود . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
الحُزنُ وَالجَزَعُ لا يَرُدّانِ الفائِتَ .(2)
غمگينى و بىتابى ، آنچه را از دست رفته ، باز نمىگردانند .
زانوى غمْ بغل كردن و بىتاب شدن ، هرگز نمىتواند سختى و گرفتارى را حذف كند و خوشايندى را بازگرداند. از آن جا كه درافتادن با سختىها تأثيرى در محو كردن سختىها ندارد ، مىتواند تأثير معكوس برجاى گذاشته ، حتّى بر ميزان تنيدگى و فشار روانى فرد نيز بيفزايد . ستيز با سختىها تلاش بىحاصل است و اين تلاش پيامدى جز رنج ندارد و رنج بىحاصل ، تنيدگىزاست . اگر تلاش انسان ، ثمربخش باشد ، رنج آن ، قابل تحمّل و بلكه شيرين خواهد بود ؛ اما اگر انسان ، تلاش خود را بىثمر ببيند ، رنج آن نيز تحمّلناپذير و آزاردهنده خواهد شد.
وانگهى كسى كه به جنگ با بلايا برمىخيزد ، «انتظار» پيروزى دارد و چون به هدف خود نمىرسد ، فشار روانى ، وى را در بر مىگيرد . برآورده نشدن انتظارات و احساس شكست ، خود ، عواملى براى افزايش تنيدگى خواهند بود . با اين حساب ، درافتادن با سختىها و بلاها ، نه تنها به رفع مشكل ، كمك نمىكند ، بلكه به رنج آن نيز
مىافزايد . ورود سختىها خود ، تنيدگىزاست و درافتادن با آنها ، افزاينده تنيدگى است، نه كاهنده آن! و ما به دنبال چه بوديم؟ كاهش تنيدگى يا افزايش آن؟! امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
الجَزَعُ يُعَظِّمُ المِحنَةَ .(1)
بىتابى كردن ، محنت را بزرگتر مىكند .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
بِكَثَرةِ الجَزَعِ تَعظُمُ الفَجيعَةُ .(2)
با زيادْ بىتابى كردن ، فاجعه ، بزرگتر مىشود .
همچنين ايشان تأكيد مىكند:
الجَزَعُ عِندَ المُصيبَةِ يَزيدُها وَالصَّبرُ عَلَيها يُبيدُها .(3)
بىتابى كردنِ هنگام مصيبت ، آن را مىافزايد و بردبارى بر آن ، آن را ريشهكن مىسازد .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
الجَزَعُ عِندَ البَلاءِ تَمامُ المِحنَةِ .(4)
بىتابى كردن هنگام بلا ، همه محنت است .
و نيز مىفرمايد:
الجَزَعُ عِندَ المُصيبَةِ أشَدُّ مِنَ المُصيبَةِ .(1)
بىتابى كردن هنگام مصيبت ، سختتر از خودِ مصيبت است .
هر چند صبر كردن ، دشوار است ، ولى دشوارتر از پيامدهاى بىتابى كردن نيست . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
الجَزَعُ أتعَبُ مِنَ الصَّبرِ .(2)
بىتابى كردن ، دشوارتر از بردبارى كردن است .
اين ، ويژگى بىتابى نمودن است و سرّ آن ، اين است كه بىتابى كردن نمىتواند تقدير را برگرداند . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
الجَزَعُ لا يَدفَعُ القَدَرَ ولكِن يُحبِطُ الأَجرَ .(3)
بىتابى كردن ، تقدير را برنمىگرداند ؛ ولى پاداش آن را از بين مىبرد .
به همين جهت ، كسى كه بىتاب شود ، فقط مصيبت خود را بزرگتر كرده است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
مَن جَزِعَ عَظُمَتَ مُصيبَتُهُ .(4)
كسى كه بىتابى كند ، مصيبتش بزرگتر مىگردد .
از اينروست كه امام على عليهالسلام مصيبت را براى شخص بىتاب ، دو برابر مىداند:
المُصيبَةُ واحِدَةٌ وإن جَزِعتَ صارَتِ اثنَتَينِ .(5)
مصيبت ، يكى است ، و اگر بىتابى كنى ، دو تا مىشود .
امام كاظم عليهالسلام نيز در اين رابطه مىفرمايد:
المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ ولِلجازِعِ اثنَتانِ .(6)
1) . غرر الحكم ، ح5623 .
2) . غرر الحكم ، ح5620 ؛ الدعوات ، ص167 ، ح464 ؛ المائة كلمة ، ح42 ؛ المناقب ، خوارزمى ، ص375 ، ح395 .
3) . غرر الحكم ، ح5625 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص21 .
4) . غرر الحكم ، ح5631 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص429 .
5) . غرر الحكم ، ح5624 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص26 .
6) . تحف العقول ، ص414 ؛ أعلام الدين ، ص414 ؛ الدرة الباهرة ، ص42 .
مصيبت براى شخص بردبار ، يكى است و براى شخص بىتاب ، دو تا .
و اگر بىتابى بر كسى چيره شود ، روى آسايش را نخواهد ديد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين باره مىفرمايد:
مَنِ استَولى عَلَيهِ الضَّجَرُ رَحَلَت عَنهُ الرّاحَةُ .(1)
كسى كه بىتابى و تنيدگى ، بر او چيره شود ، آسودگى ، از او رخت بربندد .
به همين جهت ، عقل ، حكم مىكند كه انسان، ناخوشايندِ اندك را تحمّل كند و با بىتابى كردن ، بر مشكلات خود نيفزايد . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
لا تَجزَعوا مِن قَليلِ ما أكرَهَكُم فَيوقِعَكُم ذلِكَ في كَثيرٍ مِمّا تَكرَهونَ .(2)
از ناخوشايند اندك ، بىتاب نشويد كه شما را در ناخوشايندىهاى بزرگتر ، گرفتار مىسازد .
گرفتارى انسان ، هر چه قدر بزرگ و سنگين باشد ، در مقابل فشار روانى ناشى از بىتابى كردن ، كوچك است . كسى كه تحمّل آن اندك را ندارد ، چگونه مىتواند پيامدهاى سختتر مصيبتِ بىتابى شده را تحمّل كند؟ به همين جهت ، امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
اِتَّقُوا اللّهَ وَاصبِروا فَإِنَّهُ مَن لَم يَصبِر أهلَكَهُ الجَزَعُ .(3)
از خدا پروا داشته باشيد و بردبارى كنيد كه هر كس صبر نكند ، بىتابى كردن ، او را هلاك سازد .
بردبارى ، بهترين مقابله
اگر بىتابى كردن ، نه تنها تأثيرى ندارد ، بلكه بر اندازه مصيبت مىافزايد ، پس بهترين مقابله با سختى ، تحمّل كردن و بردبارى ورزيدن است . امام على عليهالسلام
مىفرمايد:
الجَزَعُ عِندَ المُصيبَةِ يَزيدُها وَالصَّبرُ عَلَيها يُبيدُها .(1)
بىتابى كردن هنگام مصيبت ، آن را بيشتر مىكند و بردبارى كردن بر آن ، آن را از بين مىبرد .
پس راه كاهش تنيدگىِ حاصل از سختىها، صبر كردن است . صبر كردن ، موجب پايدار ماندن بلا نمىشود . سختىها ، نه با جَزَع كردن از ميان مىروند و نه با صبر كردن
باقى مىمانند . برخى تصوّر مىكنند، صبر كردن يعنى تثبيت كردن بلايى كه اگر صبر نكنيم ، خواهد رفت؟! اين تصوّر ، باطل است . آمد و رفت بلايا به دست جزع و صبر نيست . آنها فقط مىتوانند عوارض آن را بكاهند يا بيفزايند .
بردبارى كردن ، اندوه ناشى از بلا را كاهش مىدهد؛ از اينرو ، امام على عليهالسلامبراى كاستن از اندوه مصيبتها، صبر كردن را پيشنهاد مىكند:
اُطرُدوا وارِداتِ الهُمومِ بِعَزائِمِ الصَّبرِ وحُسنِ اليَقينِ .(2)
اندوههاى وارد شده را با عزم بر صبر كردن و حسن يقين ، دور كنيد .
همچنين حضرت در وصيّت خود به فرزندش محمّد حنفيه مىفرمايد:
ألقِ عَنكَ وارِداتِ الهُمومِ بِعَزائِمِ الصَّبرِ ، عَوِّد نَفسَكَ الصَّبرَ فَنِعمَ الخُلُقُ الصَّبرُ وَاحمِلها عَلى ما أصابَكَ مِن أحوالِ الدُّنيا وهُمومِها .(3)
اندوههاى وارد شده را به وسيله عزم بر صبر كردن ، از خود دور ساز . نَفْس خودت را به صبر كردن ، وعده ده كه صبر كردن ، خُلق و خوى خوبى است و آن را بر آنچه از احوال دنيا و اندوههاى آن به تو مىرسد ، متحمّل ساز .
نكته جالب توجّه اين حديث ، «خود را به صبرْ وعده دادن» است . اين كار ، در افزايش توان صبر ، تأثيرگذار است و صبر كردن ، عامل تخفيف رنجها و
محنتهاست . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
بِالصَّبرِ تَخِفُّ المِحنَةُ .(1)
با صبر كردن ، محنت ، تخفيف مىيابد .
هم او مىفرمايد :
مَن صَبَرَ هانَت مُصيبَتُهُ .(2)
كسى كه صبر كند ، مصيبت او ناچيز مىشود .
صبر ، همانند سپرى است كه از انسان در برابر حوادث سخت و تلخ ، محافظت مىكند . راه ايمنى از آسيبهاى حوادث روزگار ، پوشيدن زره صبر است . از اينرو ، امام على عليهالسلاممىفرمايد :
مَنِ ادَّرَعَ جُنَّةَ الصَّبرِ هانَت عَلَيهِ النَّوائِبُ .(3)
كسى كه زره صبر بپوشد ، حوادث روزگار ، بر او آسان مىشود .
در روايت ديگرى امام على عليهالسلام مىفرمايد :
إذا صَبَرتَ لِلمِحنَةِ فَلَلتَ حَدَّها .(4)
هرگاه در برابر محنت ، صبر كردى ، تيزى [ تير] آن را از بين بردهاى.
هنگام گرفتار شدن كسى ، دشمنان او خوشحال مىشوند و لب به شماتت مىگشايند . در چنين وضعيتى ، بىتابى كردن ، قطعا بر خرسندى آنها مىافزايد و در مقابل ، صبر كردن ، دشمنان را مأيوس و نااميد مىسازد . شماتت دشمنان ، يكى از عوامل مؤثر در تنيدگى است . انسان گرفتار ، نه تنها بايد با اصل مشكل ، دست و پنجه نرم كند ، بلكه بايد آزار دشمنان را نيز تحمّل كند . بردبارى كردن ، نه تنها تيزى اصل مشكل را مىكاهد ، بلكه نيش شماتت دشمنان را نيز دفع مىكند . از اينرو ، امام
على عليهالسلام مىفرمايد:
الصَّبرُ عَلَى المُصيبَةِ يَفُلُّ حَدَّ الشّامِتِ .(1)
بردبارى كردن بر مصيبت ، تيزى شماتتكننده را از بين مىبرد .
اگر بردبارى نباشد ، چگونه مصيبتها ناچيز و آسان مىشوند؟ در حقيقت ، مصيبت واقعى ، جايى است كه بردبارى نباشد . از اينرو ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
المُصيبَةُ بِالصَّبرِ أعظَمُ المُصيبَتَينِ .(2)
مصيبت فقدان صبر ، بزرگترين دو مصيبت است .
اگر صبر و بردبارى وجود داشته باشد ، هيچ حادثهاى مصيبت نخواهد بود :
لَيسَ مَعَ الصَّبرِ مُصيبَةٌ .(3)
با صبر كردن ، هيچ مصيبتى نخواهد بود .
و آن چنان تأثيرى دارد كه گويا هيچ مصيبتى وارد نشده است :
مَن صَبَرَ عَلَى النَّكبَةِ كَأَن لَم يُنكَب .(4)
كسى كه بر گرفتارىها صبر كند ، گويا گرفتار نشده است .
بنابراين ، بهترين واكنش در برابر سختىها و دشوارىهاى زندگى ، صبر كردن و بردبارى ورزيدن است.
صبر چيست؟
صبر يعنى مقاومت در برابر سختىها و از دست ندادن تاب و قرار. صبر، نيرويى است كُنشگر و پويا كه انسان را در برابر آنچه ناخوشايند اوست، توانمند مىسازد. هر مشكل و مصيبتى، به تناسب ناخوشايندىاش، روان انسان را در تنگنا قرار مىدهد و موجب بروز فشار روانى مىگردد. در برابر اينگونه پديدهها، اگر فرد ، توانمند و
مقاوم نباشد، عنان اختيار و تعادل خويش را از كف مىدهد و به رفتارهايى دست مىزند كه نه تنها به حلّ مشكل خود كمك نمىكند، بلكه بر اندازه رنج و درد آن نيز مىافزايد.
شكايت كردن، فرياد زدن، ناله كردن، سكون در جايى كه بايد تلاش كرد، حركت در جايى كه بايد ايستاد، سكوت در جايى كه بايد سخن گفت، سخن گفتن در جايى كه بايد سكوت كرد و امورى از اين دست، رفتار كسانى است كه توان تحمّل و بردبارى را ندارند. اين، ويژگى افراد ضعيف و ناتوان است؛ اما كسانى كه توان تحمّل سختىها و مشكلات را دارند، برخود ، مسلّط هستند و از تعادل ، خارج نمىشوند. اينان هنگام بروز يك مشكل ، به خوبى مىانديشند و به موقع و به اندازه ، اقدام مىكنند و از تحرّكات زيانآور و ايستايىهاى زيانبار ، پرهيز مىكنند. اينان، ناراحت مىشوند و مزّه درد و رنج را مىچشند؛ اما به زانو در نمىآيند.
همچنين افراد صبور كسانىاند كه علاوه بر توانمندى در تحمّل اين سختىها، از مهارتهاى لازم براى گذر از بحران نيز برخوردارند. انسان صبور مىداند كه چگونه از فشارهاى روانى بكاهد و بار شكننده آنها را تخليه كند. انسان صبور ، كسى نيست كه فقط مشكلات و ناراحتىهاى خود را بروز ندهد. صبر فقط به معناى درونريزى غمها و اندوهها نيست؛ صبر ، به معناى محبوس كردن دردها در سينه و سد كردن راه بروز آنها نيست . انسان صبور ، انبار دردها و اندوهها نيست؛ بلكه صبر يعنى مقاومت در برابر ضربههاى حوادث (بخصوص ضربههاى اوّليه) و مهارت در كاهش و به حداقل رساندن فشارهاى روانى حاصل از آنها. انسان صبور ، كسى است كه حوادث را خُرد مىكند و راه مقابله صحيح و منطقى با آنها را مىداند.
بنابراين ، نه صبر به معناى سكون و سكوت است و نه هر سكون و سكوتى نشانه بردبارى است. فرد صبور، نه به جنگ بىحاصل با سختىها برمىخيزد و نه در برابر آنها زمينگير مىشود؛ بلكه با مقاومت و بردبارى، واقعيتها را مىپذيرد و با جستجوى يك راه حل منطقى، به مديريت موقعيّت ناخوشايند مىپردازد.
نشانههاى صابران
براى صابران ، نشانههايى است كه به وسيله آنها مىتوان ميزان بردبارىشان را سنجيد . براى اينكه بدانيم بردبار هستيم يا نه ، بايد نشانههاى آن را بشناسيم . نشانههاى صبر عبارتاند از :
1 . ناتوان نشدن
يكى از پيامدهاى منفى مصيبتها ، ناتوان شدن و زمينگير شدن انسان است . كسى كه صبر نكند و بىتاب گردد ، احساس ناتوانى كرده ، دست از هر اقدام مثبتى برخواهد داشت ؛ اما صابران و بردباران ، دچار ضعف و كسالت نمىشوند . آنان احساس ناتوانى ، به خود راه نمىدهند و با قدرت و قوّت ، در برابر مشكلات مىايستند.
2 . بىتابى نكردن
كسانى كه صبر ندارند ، قرار خود را از دست داده ، بىتابى مىكنند . بىتاب شدن ، به دليل صبر نكردن است ؛ اما كسانى كه صبورند ، بىتابى نمىكنند و قرار خود را از دست نمىدهند.
3 . از خدا شكايت نكردن
كسانى كه توان تحمّل مصيبت را ندارند ، لب به شكايت از خدا مىگشايند و خدا را مقصّر مىدانند ؛ اما افراد صبور و بردبار كه موقعيّت تلخ پيش آمده را مهار كرده و تحت اختيار خود گرفتهاند، از خدا شكايت نمىكنند . ممكن است به خدا شكايت كنند ، اما هرگز از او شكايت نمىكنند . ميان «شكايت كردن از خدا» و «شكايت كردن به خدا» تفاوت وجود دارد .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره نشانههاى سهگانه ياد شده مىفرمايد:
عَلامَةُ الصّابِرِ في ثَلاثٍ : أوَّلُها أن لا يَكسَلَ ، وَالثّانِيَةُ أن لا يَضجَرَ وَالثّالِثَةُ أن لا يَشكُوَ مِن رَبِّهِ عَزَّ وجَلَّ . لِأَنَّهُ إذا كَسِلَ ضَيَّعَ الحَقَّ وإذا ضَجِرَ لَم يُؤَدِّ الشُّكرَ وإذا
شَكا مِن رَبَّهِ عَزَّ وجَلَّ فَقَد عَصاهُ .(1)
نشان شخص صابر ، سه چيز است : اوّل آنكه كسل نيست ، دوم آنكه بىتابى نمىكند ، و سوم آنكه از خداوند - عزّ وجلّ - شكايت نمىكند ؛ چه اينكه هر گاه او كسل شود ، حق را ضايع كرده است و هر گاه بىتاب گردد ، شكر را ادا نكرده است و هر گاه از خداوند - عزّ وجلّ - شكايت كند ، به تحقيق ، معصيت او را نموده است .
مقابله صحيح ، كدام است؟
از عوامل مهم و اساسى در بروز واكنشهاى صحيح ، برخوردارى از شناخت واقعگرايانه از سختىها و مشكلاتى است كه موجب تنيدگى مىگردند . بدون شناخت صحيح از سختىها نمىتوان «مقابله صحيح» را برنامهريزى كرد . برخوردارى از شناخت كافى ، ضرورت اقدام به هر كارى است . اين ، يك اصل اساسى است . هيچ كارى بدون داشتن شناخت كافى ، سامان نمىيابد . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسّائِرِ عَلى غَيرِ الطّريقِ ولا يَزيدُهُ سُرعَةُ السَّيرِ مِنَ الطَّريقِ إلاّ بُعدا .(2)
كسى كه بدون بينش ، عمل كند ، همچون كسى است كه بىراهه مىرود و هر چه تندتر رود ، از راه، دورتر مىافتد .
برخوردارى از بينش براى انتخاب راه صحيح ، از ضروريات زندگى موفّق است . بدون شناخت و آگاهى نمىتوان راه مناسبى را انتخاب نمود . گذشته از اين ، انتخاب صحيح هدف نيز نيازمند بينش است . بدون شناخت ، انسان ، به جاى «آب»، در پى «سراب» خواهد رفت . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسّائِرِ عَلى سَرابٍ بِقيعَةٍ لا تَزيدُهُ سُرعَةُ سَيرِهِ إلاّ بُعدا .(1)
كسى كه بدون بصيرتْ عمل كند ، مانند كسى است كه به دنبال سراب، بيابان را مىپيمايد و شتاب رفتنش ، او را دورتر مىسازد .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره خطر كارِ بدون آگاهى مىفرمايد:
مَن عَمِلَ عَلى غَيرِ عِلمٍ كانَ ما يُفسِدُ أكثَرَ مِمّا يُصلِحُ .(2)
هر كس بدون شناختْ عمل كند ، آنچه را خراب مىكند ، بيشتر از آن چيزى است كه درست مىكند .
بنابراين ، پيش از هر كارى بايد بُعد شناخت را تقويت يا اصلاح كرد . در بحث مقابلهها نيز همين گونه است . براى مقابله صحيح با سختىها، نخست بايد سختىها را به درستى بشناسيم . يكى از عوامل ناكامىهاى ما اين است كه شناخت درستى از سختىهاى زندگى نداريم . به راستى ، چه اندازه سختىها را آن گونه كه هستند ، مىشناسيم؟ تا چه اندازه ، تفسير و تعبير ما از سختىها و گرفتارىها، مطابق واقع است ؟ اگر بپذيريم كه واكنشها بايد با ماهيّت امور ، هماهنگ باشند ، تا چه اندازه ،
واكنشهاى ما در برابر سختىها با واقعيت سختىها هماهنگى دارد؟
ما گاه به خاطر واكنشهايى كه نشان مىدهيم ، بر مشكل خود مىافزاييم . مأموريت مقابلهها، كاهش تنيدگى و فشار روانىِ حاصل از سختىهاست ؛ اما در خيلى از موارد ، مقابلهها نه تنها تنيدگى ما را كاهش نمىدهند ، بلكه بر آن نيز مىافزايند . مثلاً گريه و زارى ، واكنش ما در برابر مصيبتها و گرفتارىهاست ؛ اما اين
واكنش ، به جاى اينكه كاهنده تنيدگى باشد ، افزاينده آن است.(3)انتخاب مقابلههاى افزاينده تنيدگى ، معلول ناآگاهى است ؛ ناآگاهى از ماهيّت سختىها و تأثير انواع
مقابلهها. اگر مفهوم واقعى سختىها و گرفتارىها شناخته شوند و تأثير هر مقابله ، به درستى آشكار گردد ، انتخاب مقابلههاى كارآمد ، آسان مىشود.
چگونه صبور باشيم؟
اگر بپذيريم كه بردبارى ورزيدن، «مقابله راهبردى» در موقعيّت ناخوشايند است، سؤال ، اين است كه چگونه مىتوان صبور بود؟ صبر و بردبارى ، يك اصل است؛ اما صبورى كردن، نياز به عوامل و شرايطى دارد كه در فصلهاى آينده ، به بررسى آن در منابع دينى (قرآن و حديث) خواهيم پرداخت .
پيش از اين ، درباره اهمّيت «واقعگرايى» و نقش «هماهنگى انتظارات با واقعيتها» سخن گفتيم(1)و در جاى جاى كتاب نيز بر عامل «شناخت» و نقش آن در تصحيح احساسات و رفتارهاى نابههنجار ، در مقابله با سختىها تأكيد ورزيديم. بر همين اساس ، يكى از عوامل مهم در افزايش توان بردبارى و يكى از مهارتهاى لازم براى مقابله با فشارهاى روانى، شناخت واقعيتهاى موجود درباره سختىها و گرفتارىهاست. از اين رو ، در مباحث ابتدايى اين بخش ، به اين موضوع خواهيم پرداخت و با استفاده از متون دينى (قرآن و حديث)، اطلاعات لازم در اين باره را در اختيار شما قرار خواهيم داد.
1 . دنيا محلّ سختىها
ما انسانها ، خواهان راحتى ، آسايش و كامجويى هستيم و از اين رو ، دنيا را محلّ برآورده شدن اين خواستهها مىدانيم و يا دستكم مىخواهيم كه چنين باشد . چون دنيا را محلّ راحتى مىپنداريم ، از رسيدن سختىها ، به شدّت ، آزرده و رنجور مىشويم ؛ چون دنيا را محلّ كاميابى مىپنداريم ، از ناكامىها و تحقّق نيافتن آرزوها به
شدّت، عصبانى مىشويم ؛ چون دنيا را محلّ جاودانگى مىدانيم ، مرگ خود و
1) . ر.ك: بخش اوّل، فصل يكم : «گم شده زندگى» ص15 .
عزيزانمان را يك فاجعه و خسارت بزرگ دانسته ، از آن ، ترسان و نالان و رنجور خواهيم شد ؛ و ... اما واقعيت چيست؟ آيا دنيا همين گونه است كه ما مىپنداريم؟
واقعيت ، اين است كه دنيا محلّ سختىها و بلاهاست ؛ البته اين سختىها و بلاها ، بىهدف و بىمعنا نيستند ؛ اين مطلب را در جاى خود بحث خواهيم كرد.(1)اكنون به اين نكته مىپردازيم كه دنيا محل راحتى و آسايش نيست . اين را بايد به عنوان يك واقعيت پذيرفت . انكار ما چيزى را تغيير نخواهد داد . دنيا به عنوان محلّ زندگى ما اقتضائاتى دارد كه خارج از اختيار ماست ؛ ما نه در تنظيم آن ، نقشى داريم و نه توان تغيير آن را داريم . دنيا ويژگىهايى دارد كه بر اساس حكمت و مصلحت الهى تنظيم شدهاند و خير و صلاح انسان نيز در آن است . كارى كه بايد انجام دهيم اين است كه شكل واقعى دنيا را بشناسيم و بپذيريم .
يكى از كليدهاى رضايت از زندگى ، اين جاست . بدانيد كه زندگى شما به عنوان يك واقعيت خارجى، آن قدر تلخ و گزنده نيست ؛ آنچه آن را تحمّلناپذير مىسازد ، تصوّرات و انتظاراتى است كه شما از دنيا و زندگى داشتهايد و اكنون آنها را برآورده شده نمىبينيد و لذا نالان و ناراضى هستيد . در حقيقت ، تصوّرات و انتظارات غير واقعبينانه شما مايه ناراحتى و نارضايتى شماست ، نه پديدههاى زندگى . لازم نيست براى رسيدن به رضايت از زندگى ، دنيا را تغيير دهيم ؛ بلكه با تغيير و اصلاح شناخت خود نسبت به دنيا مىتوانيم به رضامندى ، دست يابيم . قرآن كريم درباره واقعيت زندگى انسان در دنيا مىفرمايد :
لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَ-نَ فِى كَبَدٍ .(2)
به تحقيق ، ما انسان را در سختى آفريديم .
اساسا راحتى ، براى دنيا آفريده نشده و بديهى است كه طلب كردن آنچه وجود ندارد ، مايه رنج و عذاب مىشود . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقولُ : ... وُضِعَتِ الرّاحَةُ فِي الجَنَّةِ وَالنّاسُ يَطلُبونَها فِي الدُّنيا فَلا يَجِدونَها .(1)
همانا خداوند - عزّ وجلّ - مىفرمايد : ... من ، آسايش را در بهشت قرار دادم و مردم ، آن را در دنيا مىجويند و از اينرو ، آن را نمىيابند .
يافتن آنچه وجود ندارد ، به ناكامى منجر مىشود و احساس ناكامى ، موجب افسردگى و نارضايتى خواهد شد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در روايت ديگرى ، به جنبه ديگرى اشاره كرده ، مىفرمايد:
مَن طَلَبَ ما لَم يُخلَق ، أتعَبَ نَفسَهُ ولَم يُرزَق .(2)
هركس چيزى را طلب كند كه آفريده نشده ، خود را به زحمت انداخته و چيزى نصيب او نمىگردد .
اين ، يك اصل است و نياز به هيچ توضيحى ندارد ؛ اما سؤالْ اين است كه چه چيزى خلق نشده ، ولى مردم ، در پى آن هستند؟ در ادامه روايت آمده است :
قيلَ : يا رسولَ اللّهِ ! ومَا الَّذي لَم يُخلَق ؟ قالَ : الرّاحَةُ فِي الدُّنيا .(3)
گفته شده : اى پيامبر خدا! آنچه آفريده نشده ، چيست؟ فرمود : راحتى در دنيا.
انسان ، خواهان راحتى و آسايش است و لذا از دنيا انتظار راحتى و خوشى دارد ؛ حال آنكه چنين چيزى در دنيا وجود ندارد و همين خواسته ، مايه ناراحتى و نارضايتى وى را فراهم مىكند!
زُهْرى نقل مىكند كه : روزى امام سجاد عليهالسلامبه يكى از كسانى كه در مجلس ايشان حاضر بود ، رو كرد و فرمود :
اِتَّقِ اللّهَ وأجمِل فِي الطَّلَبِ ولا تَطلُب ما لَم يُخلَق ، فَإِنَّ مَن طَلَبَ ما لَم يُخلَق تَقَطَّعَت نَفسُهُ حَسَراتٍ ولَم يَنَل ما طَلَبَ .(4)
تقواى الهى داشته باش و در طلب كردن ، به زيبايى رفتار كن و آنچه را آفريده نشده ، طلب نكن ؛ زيرا كسى كه آنچه را آفريده نشده طلب كند ، جان او از حسرت ، به شماره مىافتد و به خواسته خود نمىرسد .
طلب و خواسته ، به معناى عام آن ، يكى از واقعيتهاى حيات انسانى است . ما در زندگى خود، خواستههاى متفاوتى داريم و براى به دست آوردن آنها تلاش مىكنيم . يكى از رموز موفّقيت ، اين است كه مهارت كافى در طلب و خواسته خود داشته باشيم . نبايد طلب و خواسته را ساده گرفت و اهمّيتى به آن نداد و هيچ برنامهاى براى آن نداشت .
طلب و خواسته ، يكى از فراگيرترين امور حيات بشرى است كه بايد مهارت لازم را درباره آن كسب كرد . آيا تا به حال ، به اين فكر كردهايد كه چه اطّلاعاتى در اين باره
داريد؟ و چه مهارتى در اين زمينه كسب كردهايد؟ در طلب كردن ، دو چيز مهم وجود دارد : يكى «موضوع طلب» و ديگرى «شيوه طلب كردن» . در هر دو قسمت بايد با معيار تقواى الهى حركت كرد تا به موفّقيت دست يابيم .
امام سجاد عليهالسلام ، نخست مسئله «تقوا» را سرلوحه سخن خود مطرح مىكند و سپس به «شيوه طلب كردن» پرداخته ، يادآور مىشود كه طلب كردن بايد به گونهاى زيبا توأم با عزّت و كرامت باشد . آن گاه به «موضوع طلب» پرداخته ، نكتههاى مهم و آموزندهاى را يادآور مىشوند .
نكته اوّل اينكه در طلب كردن بايد آنچه را وجود دارد ، طلب كرد ، نه آنچه را دوست مىداريم . طلبهاى ما بايد در دايره «امكانات» باشد . گاهى ممكن است خواستههاى انسان براساس «تمايلات» او باشد . خواسته مبتنى بر تمايلات ، با واقعيتها ناهماهنگ است و اين ناهماهنگى ، عامل ناكامى است . بنابراين ، براى واقعى كردن خواستهها بايد قلمرو امكانات را شناخت و دانست كه چه چيزى امكان وقوع دارد.
نكته دومى كه حضرت بيان مىدارد مربوط به پيامد طلب كردن امور ناممكن است . «حسرت» ، پيامد طلب كردن ناممكنهاست . كسى كه انتظاراتى دارد و به آنها
نرسيده است ، پيوسته حسرت و افسوس خواهد خورد ؛ افسوس تحقّق نيافتن خواستهها و از دست رفتن عمر و سرمايههاى زندگى . چنين افرادى، عمر و سرمايههاى برگشت ناپذير زندگى خود را در راه «هيچ و پوچ» هدر مىدهند و اين ، حسرتى بىپايان است .
پيامد دوم طلب كردن ناممكنها «ناكامى» است . چيزى كه آفريده نشده باشد ، «وجود» ندارد و آنچه وجود ندارد ، «دست نايافتنى» است . همانگونه كه پيش از اين گفتيم ، ما در منطقه خواستههايمان در بيشتر اوقات ، كارى به امكان و عدم امكان نداريم؛ براى ما مهم ، آن چيزى است كه دوست مىداريم و دوست داشتن ، پديدهاى روانى است كه هم مىتواند به امور ممكن تعلّق يابد و هم به امور ناممكن . بديهى است دوست داشتن ، به «خواسته» تبديل مىشود و توليد «انتظار» مىكند ؛ اما اگر ناممكن باشد محقَّق نمىشود و همين عدم تحقّق ، موجب ناكامى مىگردد . امام سجاد عليهالسلامدر ادامه در بيان علل ناكامى مىفرمايد:
وكَيفَ يَنالُ ما لَم يُخلَق .
و چگونه به دست مىآيد آنچه آفريده نشده است؟
در اين قسمت ، حضرت به يك اصل اشاره مىكند : اصل «دست نايافتنى بودن آنچه خلق نشده است» . اين اصل ، خيلى روشن و بديهى است و به نظر مىرسد كه هيچكس چنين انتظارى نخواهد داشت ؛ لذا بيان آن براى مخاطب امام ، تعجّب برانگيز بوده ، به همين جهت ، سؤال مىكند كه : «چگونه كسى آنچه را آفريده نشده، طلب مىكند؟» . حضرت در پاسخ وى مىفرمايد:
مَن طَلَبَ الغِنى وَالأَموالَ وَالسَّعَةَ فِي الدُّنيا ، فَإِنَّما يَطلُبُ ذلِكَ لِلرّاحَةِ ، وَالرّاحَةُ لَم تُخلَق فِي الدُّنيا ولا لِأَهلِ الدُّنيا ، إنَّما خُلِقَتِ الرّاحَةُ فِي الجَنَّةِ ولِأَهلِ الجَنَّةِ ، وَالتَّعَبُ والنَّصَبُ خُلِقا فِي الدُّنيا ولِأَهلِ الدُّنيا .
كسى كه غنا و مال و توسعه زندگى دنيوى را طلب مىكند ، در حقيقت ، اين را براى راحتى مىخواهد و حال آنكه راحتى در دنيا و براى اهل دنيا خلق نشده
است . همانا راحتى در بهشت و براى اهل بهشت آفريده شده و رنج و تلاش در دنيا و براى اهل دنيا آفريده شدهاند .
سپس حضرت در تبيين اينكه چرا حتى مال و ثروت ، موجب آسايش بشر نمىشود ، بيان روشنى دارد كه بدون هيچ توضيحى گوياست:
وما أُعطِيَ أحَدٌ مِنها جَفنَةٌ إلاّ اُعطِيَ مِنَ الحِرصِ مِثلَيها ومَن أصابَ مِنَ الدُّنيا أكثَرَ كانَ فيها أشَدَّ فَقرا لِأَنَّهُ يَفتَقِرُ إلَى النّاسِ فى حِفظِ أموالِهِ ، ويَفتَقِرُ إلى كُلِّ آلَةٍ مِن آلاتِ الدُّنيا فَلَيسَ في غِنَى الدُّنيا راحَةٌ ولكِنَّ الشَّيطانَ يُوسَوِسُ إلَى ابنِ آدَمَ أنَّ لَهُ فى جَمعِ ذلِكَ المالِ راحَةً وإنَّما يَسوقُهُ إلَى التَّعَبِ فِي الدُّنيا
وَالحِسابُ عَلَيهِ فِي الآخِرَةِ .(1)
و هيچ كس ، اندكى از آن را به دست نياورد ، مگر آنكه دو برابر آن حريص شد . و كسى كه از دنيا بيشتر به دست آورد ، بيشتر نيازمند مىگردد ؛ چون وى در حفظ اموال خود به مردم ، نيازمند مىشود و به هر ابزارى از ابزار دنيا نيازمند مىگردد . پس در ثروت دنيا راحتى و آسايش نيست؛ ولى شيطان ، آدميزاد را چنين وسوسه مىكند كه آسايش او در جمعآورى اين مال است و بدين طريق ، او را به رنج بيشتر در دنيا سوق مىدهد و در آخرت ، حساب خداوند به زيان اوست .
توسعه مال و ثروت ، دامنه حرص و نيازمندى را گسترش مىدهد! و اين ، نتيجهاى جز افزايش رنج ندارد . اين ، در حالى است كه مال را مهمترين و بلكه تنها عامل آسايش مىدانيم! اگر بدانيم دنيا جاى آسايش نيست ، راحت زندگى مىكنيم. تحمّلناپذيرى زندگى ، به خاطر اين است كه از آن ، انتظار راحتى و زندگى بدون سختى را داريم . اين انتظار، فضا را تنگ و سخت مىسازد .
همين واقعيت ، يكى از امورى است كه امام صادق عليهالسلام به اصحاب خود آموزش مىدهد تا زندگى بهترى داشته باشند. روزى حضرت ، خطاب به اصحاب
1) . الخصال ، ص64 ، ح95 ؛ بحار الأنوار ، ج73 ، ص92 ، ح69.
خود فرمود:
لا تَتَمَنَّوُا المُستَحيلَ .
چيزهاى محال را آرزو نكنيد.
اصحاب با تعجب پرسيدند: «چه كسى محال را آرزو مىكند؟» . حضرت با صراحت فرمود:
أنتُم ، ألَستُم تَمَنَّونَ الرّاحَةَ فِي الدُّنيا ؟
شما، آيا آرزوى آسودگى [مطلق] در دنيا نداريد؟
اصحاب گفتند : آرى. آن گاه حضرت فرمود:
الرّاحَةُ لِلمُؤمِنِ فِي الدُّنيا مُستَحيلَةٌ .(1)
آسودگى [ مطلق] در دنيا براى مؤمن ، محال است.
اگر انسان بداند دنيا جاى راحتى نيست ، راحتْ زندگى مىكند و از ناملايمات ، به تنگ نمىآيد . از اينرو ، بخش مهمى از متون دينى به آشنا كردن مردم با اين واقعيت ،
اختصاص دارد .
2 . سختىها اجتنابناپذيرند
اينكه چه تصوّرى از دنيا و سختىهاى آن داشته باشيم ، نقش بسيار مهمّى در مقابله با سختىها دارد . زمانى انسان از وقوع سختىها و ناملايمات ، به شدّت دچار تنيدگى و نارضايتى مىگردد كه انتظارش برآورده نشود و آنچه اتّفاق افتاده ، خلاف توقّع او بوده باشد . ما از يك ليوان چاى داغ ، توقّع يك نوشيدنى خنك و گوارا را نداريم و لذا از داغ بودن آن ، نالان و ناراحت نمىشويم ؛ بلكه اگر آن را سرد بيابيم ، معترض مىشويم ؛ چون انتظارى كه از چاى داريم ، برآورده نشده است .
همين مسئله در مورد يك ليوان شربت خنك نيز صدق مىكند . ملاك ، اين نيست كه هيچ چيز نبايد سرد باشد ، بلكه بايد دانست كه سردى و خنكى از چه چيزى انتظار
1) . بحار الأنوار، ج78، ص195، ح52.
مىرود و از چه چيزى انتظار نمىرود . همان ويژگى خنك بودن كه در چاى ، ايجاد ناراحتى مىكند ، در نوشابه ، مايه گوارايى و دلپذيرى است . پس ، از هر چيزى انتظار خاصى برده مىشود و اگر خلاف آن رخ دهد ، مايه عذاب و رنج خواهد شد .
در اين جا نيز همين نكته وجود دارد . آنچه تعيينكننده است ، انتظار ما از دنياست . انتظار اگر مطابق واقع باشد و با ماهيّت دنيا سازگار ، مايه نارضايتى نمىگردد . معمولاً كسانى كه به نارضايتى از زندگى مبتلا هستند ، تصوّر و انتظارشان از دنيا واقعگرايانه نيست . واقعيت ، اين است كه سختىها اجتناب ناپذيرند. انتظار زندگىِ بدون سختى، انتظارى غير واقعى است ؛ سختىها جزئى از زندگى ما هستند و انكار ما چيزى را تغيير نمىدهد. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
مَعَ كُلِّ فَرحَةٍ تَرحَةٌ .(1)
با هر خوشىاى، رنجى هست.
در آينده ، درباره علّت و فلسفه آن ، سخن خواهيم گفت.(2)اكنون ، بحث در
اجتنابناپذيرى سختىها و نقشى است كه آگاهى از اين واقعيت ، در كنترل موقعيّت دارد. قرآن كريم درباره اجتناب ناپذيرى سختىها مىفرمايد:
لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَ-نَ فِى كَبَدٍ .(3)
به تحقيق ، ما انسان را در سختى آفريديم .
شخصى از گرفتارى خود به امام صادق عليهالسلام پناه مىبرد. حضرت ، وى را به صبر دعوت مىكند . پس از مدتى سكوت ، به وى مىفرمايد: «از زندان كوفه برايم بگو كه چگونه جايى است؟» . وى گفت: «تنگ و متعفّن با زندانبانانى در بدترين حال!». حضرت به وى فرمود:
فَإِنَّما أنتَ فِي السِّجنِ فَتُريدُ أن تَكونَ فيهِ في سَعَةٍ ؟ أما عَلمتَ أنَّ الدُّنيا سِجنُ
المُؤمِنِ؟(1)
همانا تو اكنون در زندان هستى؛ آيا مىخواهى درون آن ، در گشايش باشى؟ آيا نمىدانى كه دنيا زندان مؤمن است؟
در اين بيان ، به واقعيت زندگى - كه همان سختىهاى آن است - اشاره شده است . حضرت ، با توجّه دادن آن شخص به اجتنابناپذيرى سختىهاى زندگى و با تصحيح انتظار وى از زندگى، توان مقاومت وى را بالا مىبرد و از فشار روانى وى مىكاهد.
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در توصيههاى آموزنده خود به امير مؤمنان عليهالسلامفرمود :
يا عَلِيُّ ! ما مِن دارٍ فيها فَرحَةٌ إلاّ يَتبَعُها تَرحَةٌ .(2)
اى على! هيچ خانهاى را خوشى فرا نمىگيرد ، مگر رنجى به دنبال خواهد داشت.
تحمّلناپذيرى حوادث ، به خاطر اين است كه از زندگى ، انتظار راحتى بدون سختى را داريم و اين، ريشه در غير واقعى بودن شناخت ما از دنيا دارد . آنچه مهارتهاى مقابله با سختىها را به وجود مىآورد و زندگى را تحمّلپذير مىسازد ، پذيرش اين واقعيت است كه سختىها اجتنابناپذيرند . اگر انسان بداند دنيا جاى راحتى نيست ، راحت زندگى مىكند و از ناملايمات ، به تنگ نمىآيد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد :
أيُّهَا النّاسُ ! هذِهِ دارُ تَرَحٍ لا دارُ فَرَحٍ ودارُ التِواءٍ لا دارُ استِواءٍ ، فَمَن عَرَفَها لَم يَفرَح لِرَجاءٍ ولَم يَحزَن لِشَقاءٍ.(3)
هان اى مردم! اين [دنيا] ، خانه رنج است ، نه خانه سرور ، و خانهاى است پيچيده ، نه خانهاى ساده ؛ از اين رو، هركس آن را بشناسد ، با برآورده شدن
آرزويى مسرور نمىشود و با ناكام شدن ، محزون نمىگردد .
در اين بيان نورانى ، حضرت ، نخست به معرّفى واقعيّت دنيا پرداختهاند و سپس به نقش شناخت و آگاهىيابى از اين واقعيت اشاره كرده ، فرمودهاند كه هماهنگى شناخت انسان با واقعيّت دنيا ، موجب مىگردد كه نه از خوشىهايش سرمست شويم و نه از ناخوشىهايش غمين و افسرده .
ميان اين دو واكنش نيز همبستگى وجود دارد . آنان كه از ناخوشىها شاكى و ناراضى مىشوند ، در خوشىها نيز سرمست و مغرور مىگردند و هردو واكنش ، ريشه در شناخت نادرست و ناهماهنگ از نظام هستى دارد . دنيا هم سختى دارد و هم خوشى. فقدان شناخت صحيح ، موجب دو نابه هنجارى مىشود : سرمستى در خوشىها و افسردگى در ناخوشىها.
اين حالت ، خود ، عاملى براى افزايش فشار روانى در سختىهاست . كسى كه در اوج مستى و غرور قرار دارد و انتظار ناخوشى نيز از دنيا ندارد ، وقتى با سختىهاى زندگى مواجه مىشود ، رنج او چند برابر مىگردد ؛ زيرا سختى ، خود ، رنجى دارد و انتظار ناخوشى نداشتن ، عامل ديگرى براى افزايش فشار روانى است و مواجه شدن با سختى به گاه غرور و سرمستى ، رنج موقعيت را به شدّت افزايش مىدهد ؛ ولى اگر انسان بپذيرد كه سختىها جزء اجتنابناپذير زندگىاند، بهتر مىتواند با آنها كنار آيد
و موقعيّت ناخوشايند را مديريت نمايد.
3 . سختىها برگشتناپذيرند
يكى از واقعيتهاى سختىها، «برگشتناپذيرى» آنهاست . همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، سختىها بر اساس تقدير الهى ، شكل مىگيرند و تقدير الهى بر اساس حكمت و مصلحت انسانها رقم مىخورد . از اينرو ، وقتى پديده ناخوشايندى فرا رسد ، تا مأموريت خود را انجام ندهد و به اهداف خود دست نيابد ، باز نخواهد گشت . سختى و گرفتارى ، به دستور ما نيامده است كه به دستور ما برگردد . اين را بايد با كمال شهامت بپذيريم كه ما نه در آمدن آنها اختيارى داشتهايم و نه رفتن آنها به اختيار
ماست ؛ آنچه به دست ماست ، «واكنش» ما به موقعيّت ناخوشايند است . هر سختىاى ، دورهاى دارد كه بايد به پايان رسد . ممكن است كوتاهى و بلندى اين دوره ، به تناسب شرايط افراد ، متفاوت باشد؛ اما اصل آن ، برگشتناپذير است . وقتى سختى و گرفتارى و مصيبتى فرا رسد ، بازگرداندن و حذف كردن آن ، ناممكن است .
با اين حال ، تلخى سختىها و سختىگريزى انسان به گونهاى است كه آدمى را به تلاش براى برگرداندن حادثه ناخوشايند و بازگشت به دوران خوشايند پيشين وامىدارد . همان گونه كه دوست داريم دوران خوشايند زندگى ، همواره وجود داشته باشد و هرگز پايان نيابد ، دوست داريم حادثههاى ناخوشايند نيز هرگز وجود نداشته باشند و هيچ گاه فرا نرسند . از اينرو ، هنگام مواجهه با يك پديده ناخوشايند ، بيشتر به حذف حادثه مىانديشيم تا مديريت آن ، و مايليم به سرعت ، وضعيت را به حالت سابق خود برگردانيم.
در چنين فضايى ، پديده «جنگ با سختىها» به وجود مىآيد . به ستيز با سختىها برمىخيزيم تا آنها را از صحنه روزگار ، حذف كنيم و شرايط را به وضعيت عادى برگردانيم . جزع كردن و شكايت كردن ، نشانه در افتادن با سختىهاست . اما تا چه اندازه ، اين اقدام ، تأثير مثبت خواهد داشت؟ و پيامدهاى آن ، چه خواهد بود ؟
پذيرش موقعيّت
همان گونه كه پيشتر از اين گفتيم ، شكايت كردن ، بىتابى نمودن و امورى از اين دست - كه نشانه ستيز با سختىهاست - ، هيچ تأثيرى در تغيير وضعيّت و تبديل آن از ناخوشايند به خوشايند نخواهد داشت . اگر درافتادن با سختىها و ستيز با بلاها ، نه تنها آنها را برنمىگرداند ، بلكه بر رنج و عذاب انسان مىافزايد ، پس بهتر است سختىها را به عنوان يك واقعيّت ، پذيرفت و موقعيّت ناخوشايند را مهار كرد و مديريت نمود .
برخورد حذفى ، نتيجه معكوس خواهد داد ؛ اما مديريت كردن موقعيتهاى ناخوشايند ، مىتواند به كاهش تنيدگى و گذر سالم از دوران ناخوشايند ، كمك كند .
پس براى حل مشكلات و كاهش تنيدگىها بايد آنها را پذيرفت و هنر مديريت تنيدگى را فرا گرفت . اين ، نيازى اساسى براى رسيدن به موفّقيت در زندگى است . امام على عليهالسلامبا تكيه بر اصل برگشتناپذيرى سختىها ، پذيرش موقعيّت را شرط گذر سالم از آن برمىشمرد :
إنَّ لِلنَّكَباتِ غاياتٍ لابُدَّ أن تَنتَهِيَ إلَيها ، فَإِذا حُكِمَ عَلى أحَدِكُم بِها فَليُطَأطِئ لَها ويَصبِر حَتّى يَجوزَ ، فَإِنَّ إعمالَ الحيلَةِ فيها عِندَ إقبالِها زائِدٌ في مَكروهِها .(1)
همانا گرفتارىها اهدافى دارند كه حتما بايد به آنها برسند . پس اگر كسى از شما را به آن ، مبتلا ساختند ، بايد آن را بپذيرد و صبر كند تا اينكه بگذرد؛ چرا كه چاره كردن آن به هنگام روى آوردنش ، افزاينده سختى آن است .
اين كلام ، به گونه ديگرى نيز نقل شده است و چنان پر مغز و راهگشاست كه احنف بن قيس مىگويد : بعد از سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله كلامى زيباتر از اين سخن اميرالمؤمنين عليهالسلامنشنيدم كه مىگويد:
إنَّ لِلنَّكَباتِ نِهاياتٍ لابُدَّ لِأَحَدٍ إذا نُكِبَ من أن يَنتَهِيَ إلَيها ، فَيَنبَغي لِلعاقِلِ إذا أصابَتهُ نَكبَةٌ أن يَنامَ لَها حَتّى تَنقَضِيَ مُدَّتُها فَإِنَّ في دَفعِها قَبلَ انقِضاءِ مُدَّتِها زِيادَةً في مَكروهِها .(2)
همانا براى سختىها پايانى است كه هر كس به آن دچار شود ، بايد به پايان آن برسد . پس براى انسان خردمند ، زيبنده است كه هر گاه گرفتارى به او رسيد ، كنار آن بيارامد تا زمان آن به سر آيد ؛ چرا كه دفع كردن آن ، پيش از سرآمدن زمان آن ، افزودن بر رنج آن است .
پذيرش موقعيّت ، نشانه خردمندى است و خردمند ، كار بيهوده نمىكند. سختىها چون برگشتناپذيرند ، درافتادن با آنها و ستيز كردن با آنها بىفايده و بلكه زيانآور خواهد بود . بنابراين ، خِرد، حكم مىكند كه انسان «در برابر سختىها»
نايستد ، بلكه «در كنار سختىها» قرار گيرد . قرار گرفتن «در كنار سختىها» امكان مديريت كردن و مهار نمودن سختىها را به وجود مىآورد ؛ بر خلاف بىتابى كردن و در برابر سختىها قرار گرفتن كه انسان را ناتوان مىسازد .
معاذ بن جبل يكى از اصحاب پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله است كه فرزند خود را از دست مىدهد و بىتاب مىگردد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نامهاى به وى مىنويسد و مصيبت فرزندش را به وى تسليت مىگويد . حضرت در بخشى از نامه ، به دو مسئله مهم اشاره مىفرمايد : يكى «اجتنابناپذيرى سختىها» است و ديگرى «برگشتناپذيرى سختىها» و بدينسان ، او را آرام مىسازند:
وَاعلَم أنَّ الجَزَعَ لا يَرُدُّ مَيتا ولا يَدفَعُ قَدَرا ، فَأَحسِنِ العَزاءَ وتَنَجَّزِ المَوعودَ فَلا يَذهَبَنَّ أسَفُكَ عَلى ما لازِمٌ لَكَ ولِجَميعِ الخَلقِ ، نازِلٌ بِقَدَرِهِ .(1)
و بدان كه بىتابى كردن ، نه مرده را برمىگرداند و نه تقدير را دفع مىكند . پس به نيكى ، عزادار باش و وعده الهى را قطعى بدان و نسبت به آنچه بر تو و بر همه مردمْ حتمى است و به تقدير الهى نازل شده ، تأسّف نخور .
بيمارى ، يكى از سختىهاى زندگى است كه پاداش فراوان براى آن ، قرار داده شده است ؛ اما مشروط به قبول و پذيرش آن است . يعنى هنگامى فرد بيمار، پاداش مىگيرد كه بيمارى را بپذيرد ، نه اينكه با آن درافتاده ، لب به شكايت بگشايد . امام صادق عليهالسلاممىفرمايد :
مَنِ اشتَكى لَيلَةً فَقَبِلَها بِقَبولِها وأدّى إلَى اللّهِ شُكرَها ، كانَت كَعِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً .(2)
هر كس شبى بيمار شود و آن را بپذيرد و شكر آن را به درگاه خدا به جاى آورد ، همانند شصت سال ، عبادت كردن است .
از حضرت پرسيدند : «پذيرفتن بيمارى يعنى چه؟» . حضرت در پاسخ مىفرمايد :
يَصبِرُ عَلَيها ولا يُخبِرُ بِما كانَ فيها فَإِذا أصبَحَ حَمِدَ اللّهَ عَلى ما كانَ .(3)
بر آن صبر مىكند و كسى را از آن بيمارى ، خبر نمىكند و چون صبح شود ، خداوند را به خاطر آن ، ستايش مىكند .
به خوبى روشن است كه پذيرفتن و قبول كردن ، يكى از مفاهيم مهمى است كه هنگام بروز سختىها بايد به آن ، توجّه كرد .
اشعث بن قيس ، برادرى داشت كه فوت كرد و او را عزادار ساخت . اميرالمؤمنين عليهالسلام به ملاقات او رفت و او را تسليت داد و در يكى از جملات ، به او فرمود :
إنَّكَ إن صَبَرتَ جَرى عَلَيكَ القَضاءُ وأنتَ مَحمودٌ وإن جَزِعتَ جَرى عَلَيكَ القَضاءُ وأنتَ مَذمومٌ .(1)
اگر صبر داشته باشى ، قضاى الهى بر تو مىگذرد ، در حالى كه تو ستايش مىشوى ؛ و اگر بىتابى كنى ، [باز هم ]قضاى الهى بر تو مىگذرد ، در حالى كه تو نكوهش مىشوى .
در اين كلام ، به «برگشتناپذيرى سختىها» استناد شده و چنين نتيجه گرفته شده كه بىتابى كردن و درافتادن با سختىها، نتيجهاى جز زيان ندارد.
فضيل بن ميسر نقل مىكند كه : روزى خدمت امام صادق عليهالسلام بوديم كه كسى آمد و از مصيبتى كه به آن دچار شده بود ، شكايت كرد . حضرت با استناد به همين اصل ، وى را راهنمايى فرمود:
أما إنَّكَ إن تَصبِر تُؤجَر وإلاّ تَصبِر يَمضي عَلَيكَ قَدَرُ اللّهِ الَّذي قُدِّرَ عَلَيكَ وأنتَ مَأزورٌ .(2)آگاه باش! همانا تو اگر صبر كنى ، پاداش مىبرى و اگر صبر نكنى ، آنچه كهس
1) . الكافى ، ج3 ، ص261 ، ح4 و ر . ك : تحف العقول ، ص209 . در نقل نهج البلاغة آمده كه اين جمله ، هنگام فوت پسر اشعث گفته شده است و ممكن است دو جريان متفاوت باشند . جمله نهج البلاغة ، كمى متفاوت است : «ان صبرت جرى عليك القدر و أنت مأجور ، و ان جزعت جرى عليك القدر و أنت مأزور» نهج البلاغة ، حكمت 291 ؛ ر . ك : جامع الأخبار ، شعيرى ، ص112 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج2 ، ص209 .
2) . الكافى ، ج3 ، ص225 ، ح10 ؛ مشكاة الأوار ، ص279 .
خداوند براى تو مقدّر ساخته ، بر تو مىگذرد ، در حالى كه تو گنهكارى .
شخص ديگرى به نام مهران مىگويد : به امام كاظم عليهالسلام نامهاى نوشتم و از بدهكارى و دگرگون شدن وضع خودم شكايت كردم . حضرت در جواب من چنين نوشت:
اِصبِر تُؤجَر فَإِنَّكَ إن لَم تَصبِر ، لَم تُؤجَر ولَم تَرُدَّ قَضاءَ اللّهِ .(1)
بردبار باش تا پاداش بگيرى ؛ چرا كه اگر بردبار نباشى ، نه پاداش مىگيرى و نه قضاى خدا را برگرداندهاى.
در همه اين احاديث ، روى اصل «برگشتناپذيرى» تكيه شده و بيان شده كه همان گونه كه آمدن آنها به اختيار ما نيست ، برطرف شدن آنها نيز به اختيار ما نخواهد بود.
پس بايد سختى را پذيرفت و در كنار آن قرار گرفت ، نه در برابر آن . اين ، يك اصل است . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
إذا أتَتكَ المِحَنُ فَاقعُد لَها فَإِنَّ قِيامَكَ فيها زِيادَةٌ لَها .(2)
هر گاه محنتى به تو رسيد ، در كنار آن بنشين ، كه ايستادن در برابر آن ، موجب افزايش [رنج ]آن مىگردد .
اگر چنين اتّفاقى بيفتد و انسان بتواند در كنار حوادث باشد ، نه در برابر آنها ، آن گاه مىتواند تصميم بگيرد كه چه بايد انجام دهد . منظور از پذيرش سختى ، تسليم شدن منفعلانه و زمينگير شدن نيست ؛ منظور ، پذيرش فعّال و پوياست . در اين نوع پذيرش ، فرد ، زمينگير و ناتوان نمىشود؛ بلكه بهترين مقابله را براى موقعيّت پيش آمده ، طرّاحى مىكند . شايد بتوان گفت بهترين بيان را در اين باره، امام على عليهالسلامدارند . حضرت در اين باره مىفرمايد:
إيّاكَ وَالجَزَعَ فَإنَّهُ يَقطَعُ الأَمَلَ ويُضَعِّفُ العَمَلَ ويورِثُ الهَمَّ . وَاعلَم أنَّ المَخرَجَ
في أمرَينِ ، ما كانَت فيهِ حيلَةٌ فَالاِحتِيالُ وما لَم تَكُن فيهِ حيلَةٌ فَالاِصطِبارُ .(1)
از بىتابى كردن بپرهيز كه اميد را قطع مىكند و كار كردن را تضعيف مىنمايد و اندوه را به ارمغان مىآورد . و بدان كه راه خروج [از تنيدگى] در دو چيز است : آنچه چاره دارد ، چاره كردن ، و آنچه چاره ندارد ، صبر كردن .
در بخش نخست حديث ، به پيامدهاى منفى بىتابى كردن و درافتادن با مشكل ، اشاره شده كه عبارت اند : نااميدى ، ناتوانى و غمگينى يا افسردگى . در بخش دوم حديث نيز الگوى يك مقابله فعّال و پويا ارائه شده كه عبارت است از: چارهانديشى يا بردبارى .
حوادث ، بر دو قسماند: يا «چارهپذير»ند و يا «چارهناپذير» . بهترين واكنش در حوادث چارهپذير (مثل بلاياى عمومى) ، دست زدن به اقدام مناسب است و بهترين واكنش در حوادث چارهناپذير (مثل فقدان عزيزان)، اين است كه با بردبارى و تحمّل ، دوره بحران را پشت سر بگذاريم .
امام على عليهالسلام در كلام ديگرى كه از ايشان نقل شده ، چنين مىفرمايد:
إذا نَزَلَ بِكَ مَكروهٌ فَانظُر ، فَإِن كانَ لَكَ حيلَةٌ فَلا تَعجِز وإن لَم يَكُن فيهِ حيلَةٌ فَلا تَجزَع .(2)
هر گاه حادثه ناخوشايندى به تو رسيد ، بينديش ؛ اگر چارهاى دارى ، ناتوان نباش و اگر چارهاى ندارد ، بىتابى نكن .
4 . سختىها پايانپذيرند
يكى از ويژگىهايى كه ممكن است برخى افراد ، در موقعيّت ناخوشايند داشتهباشند ، «پايدارپندارى سختىها» است . وقتى مشكلى به وجود مىآيد و حادثه تلخى رخ مىدهد ، تصوّر ما بر اين است كه ماندگار بوده و گويا هيچ گاه ، پايانى نخواهد داشت . در چنين موقعيّتى ، همه ما آينده را با مقياس حال ، ارزيابى مىكنيم . اگر افراد
مصيبتزده ، مورد سؤال قرار گيرند ، مشخص مىشود كه دستكم ، بسيارى از آنها توجّهى به پايانپذيرى سختىها ندارند و اين گروه ، همان كسانى خواهند بود كه توان تحمّل مصيبتها را ندارند .
اين پديده روانى ، ابتدا سختى را براى زمانى هم كه وجود ندارد ، تثبيت مىكند و سپس ، همه فشار آن در طول زمان را ، در زمان حال ، بر فردْ وارد مىسازد . اين حالت ، دو كاركرد منفى روانى دارد : يكى «تعميم بخشيدن ناخوشايندى به آينده» و ديگرى «جمع كردن اندوه در زمان حال» . در حالت اوّل، برخلاف واقع ، ذهن سختى را به زمانى كه فرا نرسيده و يا سختى در آن زمان ، وجود نخواهد داشت ، گسترش مىدهد كه به گسترش تنيدگى و فشار روانى ، منتهى مىشود . سپس همين تنيدگىِ گسترش يافته ، بر زمان حال نيز وارد مىشود ، به گونهاى كه گويا مصيبتى به بزرگى همه عمر، هم اكنون بر فرد ، وارد شده است .
اگر مصيبتى به اين عظمت نيز وجود داشته باشد ، مىتوان با توزيع تنيدگى آن بر طول زمان ، از فشار آن كاست . اما ذهن برخى افراد ، آن تنيدگى موهوم و گسترشيافته را يكجا در زمان حال ، بر فرد وارد مىسازد . بديهى است چنين وضعيتى ، فشار روانى موهوم و بزرگى را موجب مىشود كه تحمّل آن ، ناممكن مىگردد . اينها ، همه ناشى از پايدار دانستن سختىهاست . اما آيا واقعيّت همين است؟
«پايانپذيرى» ، يكى از اصول مسلّم و قطعى سختىهاست . ممكن است هم اكنون ، به يك سختى مبتلا باشيد ، اما تجربه زندگى نشان مىدهد سختىهاى فراوانى آمده و رفتهاند و هيچ يك ، باقى نماندهاند. مطمئن باشيد كه اين يكى نيز باقى نخواهد ماند . درست است كه سختىها برگشتناپذيرند ، اما پايانناپذير نيستند . برگشتناپذيرى را نبايد به پايانناپذيرى تفسير كرد . امام على عليهالسلاممىفرمايد:
إنَّ لِلمِحَنِ غاياتٍ ولِلغاياتِ نِهاياتٍ فَاصبِروا لَها حَتّى تَبلُغَ نِهاياتِها فَالتَّحَرُّكَ لَها قَبلَ انقِضائِها زِيادَةٌ لَها .(1)
1) . غرر الحكم ، ح1777 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص157 .
همانا براى سختىها اهدافى است و براى آن اهداف ، پايانى است . پس بر آنها بردبار باشيد تا به پايان برسند ؛ چرا كه حركت در برابر آنها پيشاز پايان يافتنشان ، افزاينده آنهاست .
سختىها را داراى آغازى بىپايان ندانيد . مطمئن باشيد آينده زندگىتان در تسخير سختى امروز نخواهد بود . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
إن بَقيتَ لَم يَبقَ الهَمُّ .(1)
اگر تو باقى بمانى ، اندوه ، باقى نخواهد ماند .
اگر دنيا ناپايدار است ، نه خوشى آن پايدار خواهد بود و نه ناخوشى آن . خوشى و ناخوشى، موقعيّتهاى متفاوتى هستند كه به دنبال يكديگر در حركتاند و انسان ، در هر بخشى از زندگى با يكى از آنها مواجه مىشود . همان گونه كه ناخوشى به دنبال خوشى است و نبايد از خوشايند زندگى ، سرمست شد ، ناخوشى نيز به دنبال خود ، خوشى را خواهد داشت و لذا نبايد نااميد و زمينگير شد .
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرو به روى ديوارى نشسته بودند كه سوراخى در آن بود . به سوراخ ديوار اشاره كرد و خطاب به ياران خود فرمود:
لَو جاءَ العُسرُ فَدَخَلَ هذَا الجُحرَ لَجاءَ اليُسرُ حَتّى يَدخُلَ عَلَيهِ فَيُخرِجَهُ .(2)
اگر سختى بيايد و داخل اين سوراخ شود ، هر آينه ، راحتى مىآيد تا اينكه وارد مىشود و آن را بيرون مىكند .
برخى مىگويند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پس از اين سخن ، اين آيه را تلاوت فرمود:
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا .(3)
همانا با سختى ، راحتى است ؛ پس همانا با سختى ، راحتى است .
بر پايه همين اصل است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
مَعَ كُلِّ تَرحَةٍ فَرحَةٌ .(4)
همراه هر دشوارىاى ، خوشحالى است .
و امام على عليهالسلام مىفرمايد:
لِكُلِّ ضيقٍ مَخرَجٌ .(1)
براى هر تنگنايى ، راه خروجى است .
انتظار گشايش
با توجّه به آنچه بيان شد ، مسئله «انتظار فرج» ، معنا مىيابد ؛ زيرا اگر سختىها پايانپذيرند ، پس بايد منتظر گشايش بود . انتظار گشايش ، نقش بسيار مهمّى در اميدوارى انسانها دارد . كسى كه سختىها را پايانناپذير بداند ، نااميد مىگردد و نااميدى ، عامل بسيار مهمّى در افزايش تنيدگى است . اما اگر به اصل پايانپذيرى سختىها توجّه شود ، انتظار گشايش ، شكل مىگيرد و همين امر ، موجب كاهش تنيدگى و فشار روانى مىگردد .
به همين جهت است كه انتظار گشايش ، مورد توجّه شديد اسلام است و از آن به عنوان عبادت(2)، برترين عبادت(3)، برترين جهاد(4)، برترين عمل(5)و محبوبترين كار نزد خداوند(6)، ياد شده است.(7)انتظار فرج ، به جهت دميدن روح اميدوارى ، خود ،
1) . غرر الحكم ، ح11093 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص401 .
2) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «انتظار الفرج عبادة» (الأمالى ، طوسى ، ص405 ؛ بحار الأنوار ، ج52 ، ص122 ؛ كشف الغمّة، ج2، ص101 ؛ الجامع الصغير ، ج1 ، ص416 ، ح2717) ؛ «انتظار الفرج من اللّه عبادة» (الدر المنثور ، ج6 ، ص99 ؛ الجامع الصغير ، ج1 ، ص417 ، ح2719) ؛ «انتظار الفرج بالصبر عبادة» (مسند الشهاب ، ج1 ، ص62 ، ح31 ؛ الدعوات ، ص41 ؛ بحار الأنوار ، ج52 ، ص145) .
3) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «افضل العبادة انتظار الفرج» كمال الدين ، ج1 ، ص287 ، ح6 ؛ سنن الترمذى ، ج5 ، ص 225 ؛ امام كاظم عليهالسلام : «افضل العبادة بعد المعرفة انتظار الفرج» (تحف العقول ، ص403) .
4) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «أفضل جهاد امتى انتظار الفرج» تحف العقول ، ص33 .
5) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله : «افضل اعمال امتى انتظار الفرج من اللّه» (كمال الدين ، ج2 ، ص644 ، ح3 ؛ صحيفة الإمام الرضا عليهالسلام ، ص54 ، ح62) ؛ امام على عليهالسلام : «أفضل عمل المؤمن انتظار الفرج» (تحف العقول ، ص79 ؛ ر. ك: المحاسن، ج1، ص291 ؛ الخصال ، ص 621) .
6) . «سئل امير المؤمنين عليهالسلام : ... اى الاعمال احب إلى اللّه عزّ وجلّ؟ قال : انتظار الفرج» كتاب من لايحضره الفقيه، ج4، ص383 ؛ معانى الأخبار ، ص 199 ، ح4 .
7) . انتظار فرج ، مفهومى وسيعتر از ظهور حضرت مهدىعج دارد و تنها يكى از مصداقهاى آن است .
فرج و گشايش به شمار مىرود . امام سجّاد مىفرمايد:
اِنتِظارُ الفَرَجِ مِن أعظَمِ الفَرَجِ .(1)
انتظار گشايش ، از بزرگترين گشايشهاست .
شايد بتوان نااميدى را بزرگترين تنيدگى و سختترينِ تنگنا دانست . از اينرو ، رسيدن به مرحله انتظار گشايش كه نشانه روح اميدوارى است ، خود ، بزرگترين گشايش به شمار خواهد رفت و به همين جهت، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
تَوَقُّعُ الفَرَجِ إحدَى الرَّاحَتَينِ .(2)
انتظار گشايش يكى از دو آسايش است .
يك آسايش ، رسيدن به دوران خوشايند است و آسايش ديگر ، خروج از تنگناى نااميدى و رسيدن به اميدوارى است كه با انتظار گشايش ، تأمين مىشود.
توجّه به موقّتى بودن سختىها و گشايش آينده ، توان تحمّل انسان را افزايش مىدهد و از شدّت تنيدگى مىكاهد و آن را تحمّلپذير مىسازد . به همين جهت ، معصومان عليهمالسلام با «توجّهدهى» به همين اصل ، افراد گرفتار را آرام مىساختند .
محمّد بن عجلان مىگويد : نزد امام صادق عليهالسلام بودم كه كسى از نيازمندى خود به حضرت شكايت كرد . حضرت در پاسخ وى فرمود:
اِصبِر فَإِنَّ اللّهَ سَيَجعَلُ لَكَ فَرَجا .(3)
بردبار باش كه به زودى ، خداوند ، فرج تو را خواهد رساند .
شخص ديگرى خدمت حضرت مىرسد و از ستم برادران و عموزادگانش شكايت مىكند . اين جا نيز حضرت وى را به گشايش آينده توجّه مىدهد و از وى
1) . الاحتجاج، ج2، ص317 ؛ كمال الدين، ج1، ص319 ؛ بحار الأنوار ، ج52 ، ص122 ، ح4 ؛ ر . ك : الغيبة ، نعمانى ، ص330، ح3 ؛ تفسير العياشى ، ج2 ، ص 138 ، ح50 .
2) . غرر الحكم ، ح7565 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص200 .
3) . الكافى ، ج2 ، ص250 ، ح6 ؛ المؤمن ، ص26 ، ح43 ؛ مشكاة الأنوار ، ص271 ؛ بحار الأنوار ، ج68 ، ص 219 ، ح9 .
مىخواهد كه بردبار باشد.(1)اين نيز مبتنى بر همان اصل است كه توجّه به پايانپذيرى سختىها و گشايش آينده ، توان تحمّل را افزايش و فشار روانى را كاهش مىدهد.
شدت بيشتر ، اميد بيشتر!
در بسيارى موارد ، ممكن است سختىها يك روند صعودى را بپيمايند . اين مسئله ، ممكن است به جهت افزايش شدّت حادثهها باشد و يا به جهت كاهش توان تحمّل . گاهى شدّت حادثهها افزايش مىيابند و گاهى چون توان ، كاهش مىيابد و انسان فرسوده مىگردد ، سختىها دشوارتر به نظر مىآيند . هر كدام كه باشد ، مهمْ اين است كه وقتى سختىها به نهايت خود برسند ، فرج آغاز مىشود و دوران خوشايند ، فرا مىرسد ؛ شبيه قلّه كوه كه وقتى به نهايت بلندى آن مىرسيم ، سراشيبى آن فرا مىرسد . به همين جهت ، هر چه سختىها بيشتر شوند ، در حقيقت ، به دوران خوشايند نيز نزديكتر شدهايم و اين ، مايه خرسندى و اميدوارى است . از سختتر شدن موقعيّت ، ناراحت نشويد كه نويد گشايش است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
عِندَ تَناهِي الشِّدَّةِ تَكونُ الفُرجَةُ وعِندَ تَضايُقِ حَلَقِ البَلاءِ يَكونُ الرَّخاءُ .(2)
هنگام اوج گرفتن سختىها، گشايش فرا مىرسد و هنگام تنگ شدن حلقههاى بلا ، دوران آسايش فرا مىرسد .
و يا مىفرمايد:
عِندَ انسِدادِ الفُرَجِ تَبدو مَطالِعُ الفَرَجِ .(3)
چون همه روزنهها بسته شود ، نشانههاى گشايش ، نمودار گردد .
بنابراين ، شدت گرفتن سختىها، نشانه نزديك شدن فرج است . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
أضيَقُ ما يَكونُ الحَرَجُ ، أقرَبُ ما يَكونُ الفَرَجُ .(1)
شديدترين زمان سختىها ، نزديكترين زمان فرج است .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
أقرَبُ ما يَكونُ الفَرَجُ عِندَ تَضايُقِ الاُمورِ .(2)
نزديكترين زمان به گشايش ، هنگامى است كه كارها ، تنگ آيد .
از امام صادق عليهالسلام نيز نقل شده كه مىفرمايد:
إذا اُضيفُ البَلاءُ إلَى البَلاءِ كانَ مِنَ البَلاءِ عافِيَةٌ .(3)
هر گاه بلا به بلا اضافه شود ، مايه عافيت از بلاست .
از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز چنين نقل شده است:
أضيَقُ الأَمرِ أدناهُ مِنَ الفَرَجِ .(4)
تنگترين كار ، نزديكترين آن به فرج است .
همه اين متون ، از اين اصلْ حكايت دارند كه هر چه گرفتارىها شديدتر و سختتر شوند ، زمان فرج ، نزديكتر شده است . وقتى بلاها به نهايت خود برسند ، تحمّل و بردبارى انسان نيز به پايان خود مىرسد . خداوند متعال ، توان بردبارى را همراه با گرفتارى مىفرستد(5)و آن گاه كه دوران شدّت ، رو به پايان مىرود ، توان بردبارى نيز رو به پايان مىرود . از اينرو، تاب شدن طاقت را مىتوان نشانه پايان يافتن دوران ناخوشايند دانست .
روزى زنى خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و گفت : «اى پسر پيامبر خدا ! پسرم به مسافرت رفته و غيبت او طولانى شده و اشتياقم به ديدن او شدت يافته است . برايم
دعا كن» . حضرت به وى فرمود : «بردبار باش» . زن رفت و بردبارى پيشه كرد . بعد از چند روز ، بازگشت و از وضع خود ، شكايت كرد و حضرت به وى فرمود : «بردبار باش» . او چنين كرد و براى مرتبه سوم ، بازگشت و از طولانى شدن غيبت فرزندش شكايت كرد . حضرت به وى فرمود : «آيا به تو نگفتم بردبار باش؟!» . زن به حضرت گفت : «اى پسر پيامبر خدا! تا چه اندازه صبر كنم . به خدا سوگند ، صبرم تمام شده» .
در اين هنگام ، حضرت به وى فرمود : «به منزل خود بازگرد كه خواهى ديد فرزندت از سفر برگشته است» .
زن رفت و با كمال تعجّب ، مشاهده كرد كه فرزندش از سفر برگشته است . نزد حضرت بازگشت و گفت : «اى پسر پيامبر خدا! بعد از پيامبر خدا ، وحى [بر تو ]نازل شده است؟» . حضرت فرمود:
لا ولكِنَّهُ قَد قالَ : عِندَ فَناءِ الصَّبرِ يَأتِي الفَرَجُ . فَلَمّا قُلتِ : قَد فَنِيَ الصَّبرُ عَرَفتُ أنَّ اللّهَ قَد فَرَّجَ عَنكِ بِقُدومِ وَلَدِكِ .(1)
نه ، ولى [پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله] گفته است : هنگام تمام شدن صبر ، فرج مىآيد . از اينرو ، وقتى گفتى : صبرم تمام شده ، دانستم كه خداوند با آمدن فرزندت ، فرج تو را رسانده است .
1) . إرشاد القلوب، ج1، ص150 ؛ وسائل الشيعة، ج15، ص264 .
هر موقعيّت ناخوشايندى، توسّط انسان ، ارزيابى مىگردد. اين ارزيابىها تأثير مستقيمى بر فشار روانىِ حاصل از موقعيّت دارد. اگر موقعيّت ناخوشايند را مثبتْ ارزيابى كنيم و يا داراى بار مثبت بدانيم، قابل تحمّل خواهد بود و اگر منفى ارزيابى كنيم، از كنترل ما خارج و غير قابل تحمّل مىگردد. در حقيقت ، ما آنگونه كه حوادث را تفسير مىكنيم، به آنها واكنش نشان مىدهيم.
به بيان ديگر، حوادث ، تعيين كننده نيستند؛ تفسير ما از موقعيّت ناخوشايند است كه در كاهش يا افزايش تنيدگى و فشار روانى ، تعيين كننده است. بنابراين، ما به وسيله تفسيرهايمان مىتوانيم موقعيّتهاى ناخوشايند را كنترل و مديريت كنيم. كنترل موقعيّتها در دست كسى است كه كنترل تفسيرها و ارزيابىهاى خود را در دست داشته باشد. به همين جهت ، در متون دينى ، تأكيد زيادى بر تفسير و ارزيابى صحيح از موقعيّتها شده است.
نكته مهم در ديدگاه دين، هماهنگى تفسيرها با واقعيّتهاست. دين، تفسير خيالى و غير واقعى را نمىپسندد؛ هر چند در ظاهر، كاهنده فشارهاى روانى باشد. واقعيّتگرايى در اين بعد نيز در آموزههاى دين مشاهده مىشود. متون دينى ، با بيان واقعيّتها، سعى دارند ارزيابىها و تفسيرهاى ما را واقعى سازند تا تأثيرى پايدار داشته باشند. در اين زمينه به چند نمونه اشاره مىكنيم :
مرگ ، نيستى يا پل بهشت؟
در روز عاشورا ، امام حسين عليهالسلام و ياران خاص ايشان از سخت شدن كار و شدّت يافتن نبرد، نه تنها هيچ هراسى به دل راه نمىدادند ، بلكه چهرهشان گشادهتر و بانشاطتر مىشد؛ اما گروه ديگرى بودند كه با شدّت يافتن جنگ و نزديك شدن زمان كشته شدن، هراسانتر مىشدند و به يكديگر مىگفتند: «ببينيد امام حسين عليهالسلامباكى از مرگ ندارد». اين جمله ، نشان مىدهد كه آنچه آنان را تحت فشار قرار داده بود، مرگ و كشته شدن بود و آنچه مرگ را براى آنان به يك عامل فشار روانى تبديل كرده بود، تفسير نادرست از آن بود. اما امام حسين عليهالسلام با ارائه تفسير واقعى از مرگ، آنان را نيز مقاوم و بردبار ساخت و از فشارهاى روانى ، آزاد كرد. آن حضرت به آنان فرمود:
صَبرا بَنِي الكِرامِ فَمَا المَوتُ إلاّ قَنطَرَةٌ تَعبُرُ بِكُم عَنِ البُؤسِ وَالضَّرّاءِ إلَى الجَنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدّائِمَةِ . فَأَيُّكُم يَكرَهُ أن يَنتَقِلَ مِن سِجنٍ إلى قَصرٍ ؟ ! وما هُوَ لِأَعدائِكُم إلاّ كَمَن يَنتَقِلُ مِن قَصرٍ إلى سِجنٍ وعَذابٍ .(1)
بردبار باشيد اى بزرگزادگان ، كه مرگ ، چيزى نيست جز پلى كه شما را از ناراحتى و سختى ، به باغهاى پهناور و نعمتهاى هميشگى منتقل مىسازد. پس كدام يك از شما دوست ندارد كه از زندان ، به قصر منتقل شود؟! ومرگ براى دشمنان شما چيزى نيست مگر همانند كسى كه از قصر ، به زندان و شكنجه ، منتقل مىشود.
از لابه لاى اين كلام نيز ، هم ناخرسندى آنان به دست مىآيد و هم نابردبارى آنان كه ريشه در تفسير نادرست از مرگ دارد. امام حسين عليهالسلام با درك اين مطلب، نگرش آنان به مرگ و ارزيابى آنان از كشته شدن را تصحيح كردند و بدين وسيله ، آنان نيز دليرانه جنگيدند و به شهادت رسيدند.
بنابراين نبايد نقش ارزيابىها را ناچيز انگاشت. اگر از مصيبتى رنج مىبريد و دچار فشار روانى شدهايد، حتماً ارزيابى خودتان از موقعيّت را كنترل كنيد و با مقياس
1) . بحار الأنوار، ج44، ص297 ؛ معانى الأخبار، ص288.
دين بسنجيد و اگر آن را نادرست يافتيد، به اصلاح آن، اقدام كنيد تا بتوانيد راحتتر ، مشكلات را پشت سر گذاشته ، سربلندْ بيرون آييد.
مصيبت، زشت يا زيبا؟
حضرت زينب عليهاالسلام اسوه صبر و مقاومت است. به نظر شما اين ضربالمثلِ بردبارى ، چگونه در برابر مشكلات و مصيبتها همچو شمع ، ايستاد ، ولى تسليم نشد؟ حضرت زينب عليهاالسلام نه تسليم دشمن شد و نه تسليم بلاها؛ بلكه دشمن و بلاها را به تسليم و خضوع در برابر خويش واداشت. يكى از رازهاى اين ايستادگى و بالندگى، ارزيابى درست و صحيح از موقعيّت بود. وقتى يزيد به حضرت زينب عليهاالسلامگفت : «چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادرت كرد؟» ، حضرت در پاسخ وى فرمود :
ما رَأَيتُ إلاّ جَميلاً .(1)
چيزى جز زيبايى نديدم .
سؤال يزيد، سؤال ارزيابى موقعيّت بود؛ اما انتظار نداشت كه چنين پاسخى از حضرت زينب عليهاالسلام بشنود. اين كه چرا موقعيّت ناخوشايند و حادثه تلخى همانند عاشورا، زيباست ، موضوعى است كه جاى بحث آن، اين جا نيست. آنچه در اين جا مهم است، نقش تعيين كننده «ارزيابى موقعيّت» در كاهش فشارهاى روانى و افزايش توان بردبارى است. آن كس كه در مسير خدا گام برمىدارد و فقط به تكليف خويش مىانديشد، هيچ پيشآمدى را نازيبا نمىبيند. بدون شك ، در واقع امر ، هيچ حادثهاى براى اهل ايمان ، تلخ و نازيبا نيست؛ اما اين، براى كاهش تنيدگى و افزايش بردبارى ، كافى نيست. آنچه بايد به اين واقعيّتْ اضافه شود تا شما را زينبوار ، مقاوم سازد، «توجّه» به اين واقعيّت ، و «باور» به آن است.
براى شمايى كه اهل ايمانيد، هيچ حادثه به ظاهر تلخى ، نازيبا نيست ؛ همان گونه كه براى اهل كفر ، هيچ موقعيّت به ظاهر شيرينى ، زيبا و مفيد نيست. آنچه شما نياز
1) . بحار الأنوار ، ج45 ، ص115 .
داريد اين است كه به اين واقعيّت ، باور پيدا كنيد. آن گاه خواهيد ديد كه چگونه مقاوم و بردبار مىشويد.
ما امانتداريم يا مالك؟!
فقدان و از دست دادن داشتهها از حوادث تلخى است كه موجب تنيدگى مىگردد . انسان به آنچه دارد، هم احساس تعلّق پيدا مىكند و هم نسبت به آنها دلبسته مىشود .
اگر حادثهاى رخ دهد و چيزى از كسى گرفته شود ، بديهى است كه احساس ما با احساس خود فرد ، بسيار متفاوت خواهد بود و حتّى ممكن است ديگران ، هيچ احساس ناخوشايندى از آن حادثه پيدا نكنند ؛ زيرا ديگران ، چيزى را از دست ندادهاند و صرفا به دليل اينكه فاميل يا دوستشان مصيبت ديده است ، ناراحت مىشوند . آنچه مصيبت فقدان (مال و عزيزان) را ناخوشايند مىسازد ، احساس تعلّق انسان ، نسبت به موضوع فقدان است .
در بسيارى موارد ، از دست دادن اموال و عزيزان ، همچون از دست دادن پارهاى از وجود انسان است . اين ، به جهت احساس مالكيتى است كه نسبت به آن داريم . جدا شدن از آنچه مال ماست و دلبسته آن هستيم ، تنشزا و دردناك است . بىتابى كردن و شكايت نمودنِ هنگام فقدان ، به اين دليل است كه تصوّر مىشود قدرتِ قاهرى ، چيزهايى را كه ما «مالك» آن بودهايم ، تصاحب كرده و يا نابود كرده است .
ما همان اندازه از مصيبت فقدان ، غمگين مىشويم كه كسى اموال ما را آتش زند و يا عزيزان ما را به قتل برساند . در نظر ما اين دو حالت ، يكسان هستند . چه عزيز ما فوت كند و يا كسى او را به قتل برساند ؛ در هر دو حالت ، چنين مىپنداريم كه به ناحق ، آنچه را مال ما بود ، از دست ما خارج ساختند و نابود كردند .
بسيارى از كسانى كه در مصيبتهاى فقدان ، بىتاب مىشوند و از خدا شكايت مىكنند ، چنين مىپندارند كه خداوند ، به زور ، آنچه را مال آنان و حق مسلّم آنان بوده ، از دستشان خارج كرده است ؛ كارى كه نبايد انجام مىداده است . اما آيا واقعيّت همين است كه ما تصوّر كردهايم؟ آيا تصوّر ما درباره دارايىهاى مالى و انسانى ،
مطابق واقع است؟ آيا آنچه از آنِ ما بوده ، از ما گرفتهاند و يا آنچه را به عنوان امانتْ نزد ما بوده است ، پس گرفتهاند؟
همه سخن ، اين جاست : «مال» بوده يا «امانت»؟ «گرفتهاند» يا «پس گرفتهاند»؟ «گرفتن» يعنى آنچه مال ما و ملك ما بوده است از مالكِ آن ، به ناحق گرفتهاند. اما «پس
گرفتن» يعنى گيرنده ، آنچه را مال خود او بوده و به عنوان امانت به ما سپرده بوده است ، بازپس گرفته است . واقعيّت ، اين است كه آنچه در زمين و آسمان است ، همه از آنِ خداوند متعال است و آنچه در دست ماست ، امانتى از جانب خداوند متعال است . به قول شاعر:
در حقيقت ، مالك اصلى خداست
اين امانت ، بهر روزى نزد ماست
امام على عليهالسلام مىفرمايد:
المالُ عارِيَةٌ .(1)
مال ، امانت است .
وقتى خداوند مىخواهد مؤمنان را به انفاقْ ترغيب كند ، مىفرمايد :
«يَ-أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَنفِقُواْ مِمَّا رَزَقْنَ-كُم» .(2)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از آنچه به شما روزى كردهايم انفاق كنيد .
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
المالُ مالُ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ جَعَلَهُ وَدائِعَ عِندَ خَلقِهِ ، وأمَرَهُم أن يَأكُلوا مِنهُ قَصدا ، ويَشرَبوا مِنهُ قَصدا . ويَلبَسوا مِنهُ قَصدا ويَنكَحوا مِنهُ قَصدا ، ويَركَبوا مِنهُ
قَصدا ، ويَعودوا بِما سِوى ذلِكَ عَلى فُقَراءِ المُؤمِنينَ ؛ فَمَن تَعَدّى ذلِكَ كانَ ما أكَلَهُ حَراما وما شَرِبَ مِنهُ حَراما و ما لَبِسَهُ مِنهُ حَراما وما نَكَحَهُ مِنهُ حَراما وما رَكِبَهُ مِنهُ حَراما .(3)
اموال ، از آنِ خداست و آنها را نزد آفريدگان خويش ، امانت نهاده است و
فرمانشان داده كه از آن ، با ميانهروى بخورند و با ميانهروى بنوشند و با ميانهروى بپوشند و با ميانهروى ازدواج كنند و با ميانهروى، بر وسيله نقليه سوار شوند و زيادى آن را به مؤمنان نيازمند ببخشند . هر كه از اين حد (اعتدال و ميانهروى) فراتر رود ، آنچه از آنْ مال مىخورد ، حرام است و آنچه مىنوشد ، حرام و آنچه مىپوشد ، حرام و آنچه به وسيله آن مال ، ازدواج مىكند ، حرام و آنچه سوار مىشود ، حرام است .
جمله «اين ، مالِ من است» ، شايعترين كلامى است كه ما درباره آنچه در اختيار داريم ، به كار مىبريم . اين ، ناشى از همان تصوّرى است كه نسبت به اموال دنيا داريم .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين پديده مىفرمايد:
يَقولُ ابنُ آدَمَ : مِلكى مِلكي ! ومالي مالي ! يا مِسكينُ ! أينَ كُنتَ حَيثُ كانَ المِلكُ ولَم تَكُن ؟ وهَل لَكَ إلاّ ما أكَلتَ فَأَفنَيتَ أو لَبِستَ فَأَبلَيتَ أو تَصَدَّقتَ
فَأبقَيتَ ؟ إمّا مَرحومٌ بِهِ وإمّا مُعاقَبٌ عَلَيهِ . فَاعقِل أن لا يَكونَ مالُ غَيرِكَ أحَبَّ إلَيكَ مِن مالِكَ .(1)
آدمى مىگويد : ملك من ملك من ، و مال من مال من . اى بينوا! كجا بودى زمانى كه ملك بود و تو نبودى؟ آيا مالِ تو جز همان مقدارى است كه مىخورى و از بين مىبرى يا مىپوشى و كهنه مىكنى يا صدقه مىدهى و [براى آخرتت ]باقى مىگذارى؟ كه به خاطر آن ، يا مشمول رحمت مىشوى و يا كيفر مىبينى؟ پس بينديش كه مال ديگرى را بيشتر از مال خودت دوست نداشته باشى!
در اين كلام شريف ، چند نكته اساسى وجود دارد . نكته اوّل اينكه ببينيم مال ، مقدّم بر ماست يا ما مقدّم بر مال هستيم؟ اگر پيش از آنكه ما وجود پيدا كنيم ، مال ،
وجود داشته باشد ، چگونه مىتوانيم آن را مال خود بدانيم؟ اگر مالِ ماست ، پيش از آن ، مال چه كسى بوده است؟ تأمّل در اين سخن مىتواند نشان دهد كه بشر ، مالك نيست . پيش از بشر ، مال ، وجود داشته و پس از او هم وجود خواهد داشت . پس
1) . مصباح الشريعة، ص82 ؛ بحار الأنوار ، ج71 ، ص356 ، ح17 .
ملكيت مال ، از آنِ كسى غير از بشر است.
نكته دوم اينكه چه چيزى مال بشر است؟ آنچه مىماند و ديگران ارث مىبرند؟ يا آنچه از آن استفاده مىكند؟ آنچه از مال بماند و به ديگران برسد ، مال ما نيست . انسان ،
چيزى از اين دنيا بيرون نمىبرد . پس آنچه را استفاده كرده ، مال او خواهد بود ، نه آنچه مصرف نمىكند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد :
يَقولُ العَبدُ : مالي مالي ! وإنَّما لَهُ مِن مالِهِ ثَلاثٌ : ما أكَلَ فَأَفنى ، أو لَبِسَ فَأَبلى ، أو أعطى فَاقتَنى ، ما سِوى ذلِكَ فَهُوَ ذاهِبٌ وتارِكُهُ لِلنّاسِ .(1)
بنده مىگويد : «مال من ، مال من است!» و حال آن كه تنها سه چيز از مالش براى اوست : آنچه خورده و از بين برده و يا پوشيده و پاره كرده و يا بخشيده و پايدار ساخته است . هر چيزى جز اين را براى مردم باقى مىگذارد و خودْ مىرود .
بنابراين ، آنچه مصرف نشده ، اگر از دست برود ، مال او نبوده است . آنچه مال اوست ، گرفتنى نيست و آنچه گرفته مىشود ، مال او نيست.
و نكته سوم ، اينكه اگر آنچه مصرف نشده ، مال ما نيست ، نبايد دلبسته آن شد و غم آن را خورد.
با توجّه به آنچه گفته شد ، بهترين كار ، اين است كه انسان ، مال را امانتى بداند كه بايد به صاحبش برگرداند ، و با اين اعتقاد كه از دست رفتن مال را «بازپسگيرى» بداند و گيرنده را مالك اصلى آن بداند ، ديگر به خاطر از دست رفتن مال ، ناراحت و غمگين نمىشود . زمانى انسان نسبت به مال ، غمگين مىگردد كه يا مال او را گرفته باشند و يا امانتى را كه دست او بوده ، كسى غير از مالك اصلى ، ستانده باشد ؛ اما اگر بدانيم مالك نيستيم ، بلكه امانتداريم و در اصل ، گيرنده مال ، صاحب آن است نه سارق و غاصب ، در اين صورت ، نسبت به از دست رفتن مال ، متأثّر و اندوهگين نمىشويم .
كسى لباس گرانقيمت امام جواد عليهالسلام را براى ايشان مىبُرد . در ميان راه، لباس را دزديدند . فرد ، نامهاى به حضرت نوشت و جريان را بازگو كرد . امام جواد عليهالسلام در
1) . مسند ابن حنبل، ج2، ص368 ؛ صحيح مسلم، ج 8 ، ص211 ؛ الترغيب والترهيب ، ج4 ، ص172 ، ح36 .
پاسخ وى ، به خط مبارك خودشان نوشتند :
إنَّ أنفُسَنا وأموالَنا مِن مَواهِبِ اللّهِ الهَنيئَةِ وعَواريهِ المُستَودَعَةِ ، يُمَتِّعُ بِما مَتَّعَ مِنها في سُرورٍ وغِبطَةٍ ويَأخُذُ ما أخَذَ مِنها في أجرٍ وحِسبَةٍ .(1)
همانا جانها و اموال ما از هديههاى گواراى الهى و امانتهاى به وديعه گذاشته اوست . ما را از آن، در موقعيّت سرور و غبطهآورى بهرهمند مىگرداند و آنچه را مىگيرد ، با اجر و پاداش مىگيرد .
اين كلام حضرت ، بيانگر يك واقعيّت است : امانت بودن آنچه ما داريم و باور حتمى به اين واقعيّت . پس از بيان اين واقعيّت مىفرمايد:
فَمنَ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلى صَبرِهِ ، حُبِطَ أجرُهُ ونَعوذُ بِاللّهِ مِن ذلِكَ .(2)
پس كسى كه بىتابىاش بر بردبارىاش چيره شود ، اجر او ساقط مىگردد و ما از اين ، به خدا پناه مىبريم .
در اين قسمت ، حضرت به واكنش ما نسبت به فقدان مال پرداخته و بيان مىدارد كه بىتابى كردن ، مايه خسران است ، نه از دست دادن مال ؛ چون مصيبت ، آن است كه انسان از پاداشِ فقدان ، محروم گردد.(3)
العقول، ص375 .
نكته مهم ديگرى كه در كلام حضرت مىتوان يافت، اين است كه امانتدار بودن انسان ، فقط نسبت به مال مصطلح نيست ، هر آنچه منتسب به انسان است ، در اين دايره قرار مىگيرد ، چه مال باشد ، چه جان باشد ، و چه فرزند و عيال باشد . كسانى كه
فرزندى را هم از دست مىدهند ، در حقيقت ، امانت خدا را پس دادهاند.
كسى از اصحاب پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرزند خود را از دست داد و بسيار بىتاب شد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نامه تسليتى براى وى فرستادند كه در بخشى از آن آمده است:
فَقَد بَلَغَني جَزَعُكَ عَلى وَلَدِكَ الَّذي قَضَى اللّهُ عَلَيهِ وإنَّما كانَ ابنُكَ مِن مَواهِبِ اللّهِ الهَنيئَةِ وعَواريهِ المُستَودَعَةِ عِندَكَ ، فَمَتَّعَكَ اللّهُ بِهِ إلى أجَلٍ وقَبَضَهُ لِوَقتٍ
مَعلومٍ فَإِنّا ِللّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ .(1)
پس به من ، خبر بىتابى تو نسبت به فرزندت كه خداوند [به مرگ او ]حكم كرده رسيده است . همانا فرزند تو از هديههاى گواراى خدا و از عاريههاى به وديعه گذاشته او نزد تو بود خداوند ، تا مدّتى تو را از آن بهرهمند ساخت و در وقتى كه مشخص شده بود ، او را ستاند . پس ما از خداييم و به سوى خدا بازمىگرديم .
در حقيقت ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با اشاره به امانت بودن فرزند ، وى را آرام ساخت و تسكين بخشيد . نكته مهم ديگرى كه در اين حديث وجود دارد ، به كاربردن جمله «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون» ، هنگام ورود مصيبت است . پايه شناختى اين جمله ، همان «از
خدا بودن» انسان است و اينكه او مالك هيچ چيز حتّى خودش نيست .
وقتى اشعث بن قيس ، برادر خود را از دست داد ، امام على عليهالسلام اين مصيبت را به وى تسليت گفت . اشعث در جواب ، جمله «إنّا للّه و إنّا إليه راجِعون» را بر زبان جارى ساخت . در اين هنگام ، حضرت به وى فرمود : «آيا مىدانى تأويل اين كلام چيست؟» . اشعث گفت : «نه ، تو اوج و منتهاى دانشى» . حضرت فرمود :
أمّا قَولُكَ : إنّا ِللّهِ فَإِقرارٌ مِنكَ بِالمُلكِ وأمّا قَولُكَ : وإنّا إلَيهِ راجِعونَ فَإِقرارٌ مِنكَ بِالهُلكِ .(2)
اينكه مىگويى : ما از خداييم ، اقرار به مالكيت و پادشاهى خداوند است و اينكه مىگويى : ما به سوى او باز مىگرديم ، اقرار تو به فانى شدنت است .
كسى كه اقرار به مالكيت خدا و نابودى غير او داشته باشد ، نسبت به فقدان ، مقاوم و بردبار خواهد بود ؛ چون نه خود را مالك مىدانسته و نه وجودش را دائمى و پايدار مىشمرده است . آنچه تنشزاست از دست دادن چيزى است كه مالك آن هستيم و يا آن را پايدار مىخواستيم و مىدانستيم ؛ اما اگر نه خود را مالك بدانيم و نه آنچه را داريم ، دائمى بپنداريم ، از دست دادن آن ، غير قابل تحمّل نخواهد بود . فرهنگ
امانت بودن مال ، انسان را در برابر ناملايمات ، مصونيت مىبخشد .
ابوطلحه ، از اصحاب پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله يكى از فرزندانش را بسيار دوست مىداشت . اين فرزند ، بيمار شد . همسر ابوطلحه ، وقتى ديد فوت فرزندش نزديك است ، ترسيد كه آسيبى به شوهرش برسد ؛ از اينرو، هنگام مغرب ، وى را به مسجد نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرستاد . پس از خروج او ، فرزند از دنيا رفت . مادرش او را در پارچهاى پيچيد و در گوشهاى از خانه پنهان ساخت . از ديگران نيز خواست كه هيچ خبرى به ابوطلحه ندهند . سپس غذاى خوشمزهاى آماده كرد و خود را بياراست .
وقتى ابوطلحه بازگشت ، سراغ فرزندش را گرفت . همسرش به او گفت كه حال او خوب است . ابوطلحه پرسيد : «آيا غذايى هست كه بخوريم؟». همسرش غذا را آورد و ... پس از آنكه ابوطلحه به آرامش رسيد ، همسرش به وى گفت : «آيا ناراحت مىشوى از اينكه وديعهاى را كه نزد ما بوده ، به صاحبش برگردانده باشيم؟».
ابو طلحه گفت : «سبحان اللّه ! نه» . همسرش گفت : «پسر تو نزد ما امانتى بود كه خداوند ، آن را پس گرفت» . ابوطلحه كه فرزندش را بسيار دوست مىداشت گفت : «پس من به بردبارى كردن ، شايستهتر از تو هستم» . سپس از جا برخاست و غسل كرد و دو ركعت نماز خواند و به سوى مسجد النبى صلىاللهعليهوآلهحركت كرد ...(1).
اين ، معجزه امانت دانستن فرزند است . مادرِ آن فرزند ، خود ، با تكيه بر همين منطق ، بردبارى كرد و وقتى همين منطق را به همسرش (يعنى پدر آن فرزند) منتقل ساخت ، او نيز بىقرار و بىتاب نشد ، با اينكه فرزندش را بسيار دوست مىداشت . اين ، نشاندهنده نقش شناخت در واكنشهاى انسان به حوادث تلخ و ناگوار است . شناخت منطقى و نگرش خردمندانه مىتواند موقعيّتهاى ناخوشايند را تحمّلپذير سازد و بدينسان ، از بروز فشارهاى روانى ، جلوگيرى نمايد.
1) . مسكّن الفؤاد ، ص67 ؛ بحار الأنوار ، ج82 ، ص 150 ، ح 1 .
اِسناد (نسبت) دادن يعنى تعيين اين كه منشأ امور ، چه كسى است و چه كسى هدايت و برنامهريزى كارها را در دست دارد. براى انسان ، خيلى مهم است كه بداند آنچه مىبيند، از چه منبعى صادر شده و به چه كسى منسوب است. اين كه چه كسى مورد اسناد است، نقش زيادى در كاهش يا افزايش فشارهاى روانى دارد. براى انسان ، خيلى مهم نيست كه چه اتفاق افتاده ؛ مهمتر از آن ، اين است كه بداند چه كسى اين كار را انجام داده است.
اگر كار واحدى از دو نفر - كه از جهت ارزش، براى انسان متفاوتاند - ، سر بزند، واكنشها يكسان نخواهد بود. ممكن است در برابر فرد كمارزش يا بىارزش ، برآشفته شويم، اما در برابر فرد دوم ، واكنشى نشان ندهيم ؛ بلكه شايد خرسند هم بشويم. اگر منشأ فعل، كسى باشد كه انسان به او اعتماد و اطمينان دارد، در برابر اقدامات او واكنش مثبت نشان خواهد داد. اين ، نشانگر نقش اِسناد در حوادث است .
حادثهها غيرمنتظره و تصادفى نيستند
بر همين اساس ، يكى از چيزهايى كه بر تلخى حوادث مىافزايد ، تصادفى پنداشتن و خارج از برنامه دانستن آنهاست . معمولاً هنگامى كه حادثه ناخوشايندى رخ مىدهد ، آن را تصادفى و خارج از قاعده مىدانيم و معتقديم نبايد چنين اتفاقى مىافتاد ؛ اما اگر
بدانيم سختىها و حادثهها بخشى از زندگىاند و همه اينها تحت يك برنامه منظّم و دقيقْ قرار دارند ، آن گاه ، واكنش ما متفاوت خواهد بود .
امام على عليهالسلامنامهاى به ابن عباس مىنويسد و در آن ، جملهاى بيان مىكند كه ابن عباس مىگويد : «بعد از سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از هيچ سخنى به اين اندازه ، بهرهمند نشدم!». جمله حضرت ، در توصيف همين حالت ياد شده انسان است . ايشان مىفرمايد:
أمّا بَعدُ ، فَإنَّ المَرءَ قَد يَسُرُّهُ دَركُ ما لَم يَكُن لِيَفوتَهُ ويَسوءُهُ فَوتُ ما لَم يَكُن لِيُدرِكَهُ .(1)
اما بعد ، پس همانا آدمى گاهى به دست آوردن چيزى ، او را خرسند مىسازد كه بنا نبوده به او نرسد ، و نداشتن چيزى ، او را ناراحت مىكند كه بنا نبوده به او برسد .
به خوبى روشن است كه «غير منتظره دانستن» پديدهها، موجب خرسندى يا ناخرسندى ما مىشوند ؛ چيزى كه با واقعيّت ، سازگارى ندارد . واقعيّت ، اين است كه همه چيز بر اساس تقدير الهى رقم مىخورد . تلخ و شيرين زندگى ، تحت برنامهاى منّظم ، هدفمند و حكيمانه قرار دارد . اگر انسان ، زندگى را به جاى اينكه يكپارچه شيرين بخواهد و يا يكپارچه تلخ ببيند ، تحت برنامهاى هوشمند و حكميانه بداند ، واكنش متفاوتى به خوشايند و ناخوشايند زندگى ابراز مىكند ؛ ديگر نه از آن سرمستىها خبرى خواهد بود و نه از آن بىتابىهاى طاقتفرسا و مأيوسكننده . وقتى بدانيم سختىهاى زندگى ، بر اساس مقدّرات خداوندى رخ داده كه رحيم ، عليم و حكيم است ، بدون شك ، اين باور ، تنيدگى و رنج مصيبت را كاهش مىدهد و موقعيّت ناخوشايند را تحمّلپذير مىسازد . وقتى مسلمانان صدر اسلام ، دچار بحران مىشدند ، منافقان ، خوشحال مىشدند و به آنان طعنه مىزدند . خداوند متعال براى تسكين آنان ، آنها را به مسئله تقدير الهى توجّه مىدهد و خطاب به رسول
1) . نهج البلاغة ، نامه 22 ؛ خصائص الأئمّة ، ص95 ؛ تحف العقول ، ص200 ؛ ر . ك : الكافى ، ج8 ، ص240 ح327 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص160 ؛ نهج البلاغة ، نامه 66 .
خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
قُل لَّن يُصِيبَنَآ إِلاَّ مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَ-ل-نَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ .(1)
بگو هيچ حادثهاى براى ما رخ نمىدهد ، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته است ؛ او مولاى ماست ، و مؤمنان بايد بر خدا توكّل كنند .
گاهى ممكن است تصوّر كنيم وارد شدن مصيبت ، به معناى خارج شدن ما از دايره ولايت و حمايت الهى است و لذا دچار ترس و نگرانى مىشويم ؛ اما اگر بدانيم كه خدا در همه حال ، مولاى ماست و آنچه اتّفاق افتاده ، خارج از كنترل و تصادفى نيست ، راحتتر مىتوانيم سختى را تحمّل كنيم . اين «توانايى»، بستگى به آن «دانايى» دارد.
در آيه ديگرى آمده است :
مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَن يُؤْمِنم بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُو وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ .(2)
هيچ مصيبتى وارد نمىشود مگر به اذن خداوند و هر كس به خدا ايمان آورد ، قلبش را هدايت مىكند و خداوند ، به هر چيزى آگاه است .
در آيه ديگرى خداوند متعال ، به مقدّر بودن حوادث اشاره مىكند و فايده آن را اين مىداند كه انسان ، نه از ناخوشىها غمگين مىشود و نه از خوشىها سرمست:
مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِى الْأَرْضِ وَ لاَ فِى أَنفُسِكُمْ إِلاَّ فِى كِتَ-بٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ إِنَّ ذَ لِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِّكَيْلاَ تَأْسَوْاْ عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُواْ بِمَآ
ءَاتَ-ل-كُمْ .(3)
هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْهاى شما [ به شما ]نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين [ كار ]بر خدا آسان است * تا
بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [ سبب ] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد .
باور به اين حقيقت ، نقش مهمّى در كاهش تنيدگىها و آسودگى زندگىها دارد . يكى از سختترين مصيبتهاى عالم ، مصيبت كربلا و كاروان اسيران است . وقتى كاروان اُسراى كربلا به شام و دربار يزيد رسيد ، يزيد ، به امام سجاد عليهالسلام رو كرد و با خواندن آيهاى(1)خواست بگويد اين حادثه ، كيفر اعمال خودتان بود ! امام سجاد عليهالسلامدر پاسخ وى فرمود:
كَلاّ ، ما فينا هذِهِ نَزَلَت ، وإنَّما نَزَلَت فينا : مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِى الْأَرْضِ وَ لاَ فِى أَنفُسِكُمْ إِلاَّ فِى كِتَ-بٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ إِنَّ ذَ لِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِّكَيْلاَ تَأْسَوْاْ عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُواْ بِمَآ ءَاتَ-ل-كُمْ .
هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْهاى شما [ به شما ]نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين [ كار ]بر خدا آسان است * تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [ سبب ] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد .
سپس حضرت با استناد به اين آيه فرمود :
فَنَحنُ الذَّينَ لا نَأسى عَلى ما فاتَنا مِن أمرِ الدُّنيا ولا نَفرَحُ بِما اُوتينا .(2)
پس ما آنانى هستيم كه بر آنچه از دنيا از دست دادهايم ، افسوس نمىخوريم و به خاطر آنچه به دست مىآوريم ، سرمست نمىشويم .
در اين كلام ، تأثير شگفتانگيز باورِ به تقدير الهى ، نمايان است . اين باور ، آن چنان تأثيرى دارد كه اسيران مصيبت زده كربلا را اين چنين مقاوم ، آرام و حتّى نسبت به ظالم ، پرخاشگر مىگرداند .
همين منطق را در كلام فاطمه صغرا در كوفه مىبينيم. وى حدود بيست سال سن
دارد و با آن همه سختى، مصيبت و داغى كه ديده است، در دربار فرد جلاّد و خونآشامى همچون عبيداللّه بن زياد ، مثل شير مىخروشد و عليه كوفيان و حاكم كوفه سخنرانى مىكند. راز اين ايستادگى، مقاومت و دليرى چيست؟ او خود در سخنانش پرده از اين راز برمىدارد و مىگويد:
فَلا تَدعُوَنَّكُم أنفُسَكُم إلَى الجَذَلِ بما أصَبتُم مِن دِمائِنا ونالَت أيديكُم مِن أموالِنا ، فَإِنَّ ما أصابَنا مِنَ المَصائِبِ الجَليلَةِ وَالرَّزايَا العَظيمةِ في كِتابٍ مِن قَبلِ أن نَبرَأَها ، إنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ ، لِكَيلا تَأسَوا عَلى ما فاتَكُم ولا تَفرَحوا بِما آتاكُم وَاللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُختالٍ فَخورٍ(1).(2)
بدون ترديد ، نبايد دلهايتان شما را به خاطر خونهايى كه از ما ريختيد و اموالى كه از ما به غارت برديد ، به خوشحالى و شادمانى فراخواند ؛ زيرا آن مصيبتهاى سخت و گرفتارىهاى بزرگى كه ما ديديم ، پيش از آن كه رخ دهد ، در كتابى (لوح محفوظ) ثبت بوده است و اين ، بر خداوندْ آسان است ؛ تا اين كه به خاطر آنچه از دست دادهايد ، تأسف مخوريد و به خاطر آنچه به دست مىآوريد، سرمست نشويد، و خداوند ، هيچ متكبّر فخر فروشى را دوست ندارد.
همچنين روزى امّ سلمه به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهعرض كرد كه : شما هر سال به بيمارىاى سخت دچار مىشويد؟! حضرت در پاسخ وى فرمود:
ما أصابَني شَيءٌ مِنها إلاّ وهُوَ مَكتوبٌ عَلَيَّ وآدَمُ في طينَتِهِ .(3)
هيچ مصيبتى به من نمىرسد مگر اينكه آن مصيبت ، وقتى آدم در حالت گل بود ، براى من نوشته شده است .
1) . قسمت پايانى كلام وى با استفاده از اين آيه شريفه بيان شده است: «مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِى الْأَرْضِ وَ لاَ فِى أَنفُسِكُمْ إِلاَّ فِى كِتَ-بٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ إِنَّ ذَ لِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِّكَيْلاَ تَأْسَوْاْ عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُواْ بِمَآ ءَاتَ-ل-كُمْ» سوره حديد ، آيه 22 - 23 .
2) . الملهوف على قتلى الطفوف، ص195.
3) . كنز العمّال ، ج1، ص109، ح504 .
وقتى بدانيم همه حوادث ، تحت يك برنامه منظّم و حكيمانه است ، احساس راحتى مىكنيم و رنج و دردمان كاهش مىيابد.
در برخى روايات ، توصيه شده است كه به خاطر آنچه از دست مىدهيد ، يا به دست نمىآوريد ، افسوس نخوريد . مثلاً امام على عليهالسلام در وصيّتشان به امام حسن و امام حسين عليهماالسلاممىفرمايد:
لا تَأسَفا عَلى شَيءٍ مِنها زُوِيَ عَنكُما .(1)
بر آنچه در دست شما نيست تأسّف مخوريد !
و يا امام سجاد عليهالسلام در دعاى خود از خداوند مىخواهد كه او را در همه حال ، ستايشگر خود قرار دهد ، تا نه رويكرد دنيا او را خرسند سازد و نه رويگرد آن ، او را محزون گرداند :
اللّهُمَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِهِ وَاجعَل ثَنائي عَلَيكَ ومَدحي إيّاكَ وحَمدي لَكَ في كُلِّ حالاتي حَتّى لا أفرَحَ بِما آتَيتَني مِنَ الدُّنيا ولا أحزَنَ عَلى ما مَنَعتَني فيها .(2)
خدايا ! بر محمد و آل او درود فرست، و ثناى من و مدح من و ستايش مرا در همه حال ، براى خودت قرار ده تا به خاطر آنچه به من دادهاى ، سرمست نشوم و به خاطر آنچه از من بازداشتهاى ، غمگين نشوم.
رسيدن به اين مرحله ، مستلزم داشتن باور به تقدير الهى است . كسى كه به اين باور برسد ، در برابر اين موقعيّتها آسيبناپذير مىشود . در حقيقت ، اين باور ، انسان را
در برابر ناخوشىها و خوشىهاى زندگى ، ايمن مىسازد كه از راه تأثيرناپذيرى از دو موقعيّت ياد شده ، حاصل مىشود . رسيدن به اين مرحله و ايمن شدن در برابر هر دو موقعيّت خوشايند و ناخوشايند ، آن چنان مهم است كه از آن به عنوان «حقيقت ايمان» ياد شده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
لِكُلِّ شَيءٍ حَقيقَةٌ ، ما بَلَغَ عَبدٌ حَقيقَةَ الإِيمانِ حَتّى يَعلَمَ أنَّ ما أصابَهُ لَم يَكُن
لِيُخطِئَهُ وما أخطَأَهُ لَم يَكُن لِيُصيبَهُ .(1)
هر چيزى حقيقتى دارد ؛ هيچ بندهاى به حقيقت ايمان نمىرسد تا اينكه بداند آنچه به او رسيده ، بنا نبوده كه نرسد ، و آنچه به او نرسيده ، بنا نبوده كه برسد .
و وقتى كسى به حقيقت ايمان رسيد ، آن گاه ، حلاوت و لذّت آن را مىچشد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
كانَ أميرُ المُؤمِنينَ عليهالسلام يَقولُ : لا يَجِدُ أحَدُكُم طَعمَ الإِيمانِ حَتّى يَعلَمَ أنَّ ما أصابَهُ لَم يَكُن لِيُخطِئَهُ وأنَّ ما أخطَأَهُ لَم يَكُن لِيُصيبَهُ وإنَّ الضّارَّ النّافِعَ هُوَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ .(2)
امير المؤمنين عليهالسلام همواره مىفرمود : هيچ يك از شما طعم ايمان را نمىچشد تا اينكه بداند آنچه به او رسيده ، بنا نبوده كه نرسد و آنچه به او نرسيده ، بنا نبوده كه برسد ، و اينكه زيانرسان و سودرسان ، فقط خداوند - عزّ وجلّ - است .
اين الگوى باور درباره خوشايند و ناخوشايند زندگى ، انسان را آسيبناپذير ساخته ، موجب ايمنى مىگردد ؛ همان گونه كه لقمان حكيم ، اين گونه بوده است . امام صادق عليهالسلامدرباره وى مىفرمايد:
لَم يَفرَح بِشَيءٍ إن أتاهُ مِن أمرِ الدُّنيا ولا حَزِنَ مِنها عَلى شَيءٍ قَطُّ .(3)
به هيچ چيز ، خوشحال نمىشد ، اگر از دنيا چيزى به او مىرسيد ، و به خاطر نداشتن هيچ چيزى از دنيا غمگين نمىشد .
اين ، اعجازِ باور به تقدير الهى است . باور به تقدير الهى ، انسان را از تأثير نوسانات شديد زندگى ، ايمن مىسازد و بدينسان ، آرامش و آسايش را به زندگى مىآورد . به همين جهت ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
مَن حَمَلَ الأمرَ عَلَى القَضاءِ استَراحَ .(4)
كسى كه امورش را بر تقديرْ بار كند ، آسوده مىگردد .
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
الإِيمانُ بِالقَدَرِ يُذهِبُ الهَمَّ وَالحُزنَ .(1)
باور به تقدير ، اندوه و حزن را [ از بين] مىبَرَد .
امام على عليهالسلام در تفسير آيه شريفه «وَ كَانَ تَحْتَهُو كَنزٌ لَّهُمَا»(2)مىفرمايد:
كانَ ذلِكَ الكَنزُ لَوحا مِن ذَهَبٍ فيهِ مَكتوبٌ : «بِسمِ اللّهِ [الرَّحمنِ الرَّحيمِ ]لا إلهَ إلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ ، عَجِبتُ لِمَن يَعلَمُ أنَّ المَوتَ حَقٌ كَيفَ يَفرَحُ؟ ! عَجِبتُ لِمَن يُؤمِنُ بِالقَدَرِ كَيفَ يَحزَنُ .(3)
آن گنج ، لوحى از طلا بود كه روى آن نوشته شده بود : به نام خداوند [بخشنده
مهربان] ! هيچ خدايى جز اللّه نيست ، محمّد ، فرستاده خداست ، در شگفتم از كسى كه مىداند مرگ ، حق است چرا ، خوشحال است؟! در شگفتم از كسى كه باور به تقدير دارد ، چرا محزون است؟!
اگر باور به تقدير الهى ، وجود داشته باشد ، جايى براى حزن و اندوه ، باقى نمىماند . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
إن كانَ كُلُّ شَيءٍ بِقَضاءٍ مِنَ اللّهِ وقَدَرِهِ فَالحُزنُ لِماذا ؟ !(4)
ج2، ص450.
اگر هر چيزى به قضا و قدر الهى است ، پس حزن و اندوه براى چيست؟!
از اينروست كه امام على عليهالسلام تكيه بر تقدير را بهترين عامل دفع اندوه مىداند:
نِعمَ الطّارِدُ لِلهَمِّ الاِتِّكالُ عَلَى القَدَرِ .(5)
بهترين دفعكننده غم و اندوه ، تكيه بر تقدير [الهى] است .
1) . مسند الشّهاب ، ج1، ص187 ؛ الفردوس ، ج1، ص113، ح384 ؛ كنز العمّال ، ج1، ص106 .
2) . اين آيه ، مربوط به جريان حضرت موسى و حضرت خضر است ؛ آن گاه كه خضر ، ديوارى را كه در حال خراب شدن بود ، تعمير كرد و در تبيين علّت آن ، آيه ياد شده را بيان كرد سوره كهف ، آيه 82 .
3) . معانى الأخبار ، ص200، ح1 ؛ الكافى ، ج2، ص59، ح9 ؛ تنبيه الخواطر ، ج2، ص184 .
4) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4، ص393، ح5836 ؛ التوحيد ، ص376 ؛ الأمالى ، صدوق، ص7 ؛ الخصال،
5) . غرر الحكم ، ح1850 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص493 .
هم او مىفرمايد :
الاِتّكالُ عَلَى القَضاءِ أروَحُ .(1)
تكيه بر قضا و قدر ، آسودهكنندهتر است .
بنابراين ، يكى از مقابلههاى مؤثّر و كارآمد در سختىها ، باور به اين واقعيّت است كه امور هستى و از جمله «زندگى» ما توسّط خداوند ، مقدّر مىشود ؛ خدايى كه هم حكيم است و هم عليم و جز به مصلحت انسان نمىانديشد.
روزىرسان ، خداست
پيش از اين ، به اين موضوع پرداختيم كه خداوند ، روزى ما را تأمين و تضمين مىكند و اگر ما به اين واقعيّت ، باور داشته باشيم، راحتتر زندگى مىكنيم.(2)ريشه مطلب ، در همين اِسناد است. ما وقتى بدانيم كه روزى ما دست خداست (همان خدايى كه آفريدگار ما و خدايى مهربان، حكيم و تواناست) آرام مىگيريم و به رسيدن روزى ، اطمينان مىيابيم.
در اين بحث نمىخواهيم مباحث روزى را بارديگر تكرار كنيم، بلكه بر اين سخنْ تكيه داريم كه كنترل اِسنادى در موضوع روزى ، مىتواند نقش كاهندگى براى فشارهاى روانى داشته باشد. گاهى مصيبت و سختى انسان مربوط به حوزه روزى مىگردد.
يكى از عواملى كه در كنار ديگر عوامل مىتواند به ما كمك نمايد ، تا فشارهاى روانى را تحمّل كنيم، مسئله اِسناد روزىرسانى به خداوند متعال است. وقتى انسان احساس كند روزىِ زندگى او پشتوانه محكمى همانند خداوند متعال دارد، آرام مىگيرد و نگرانى و اضطراب را از خود دور مىسازد و به كمك او مطمئن مىگردد.
فرد مستمندى كه بىكار بود ، براى رفع نياز خود ، از كسى تقاضاى كمك كرد . او كه نمىخواست كمك بىدليلى به او كرده باشد ، گفت : «سنگهاى داخل اين حياط را به فلان نقطه حياط ، منتقل كن» . شخص مستمند ، سنگها را جابهجا كرد و در پايان روز ، مزد خود را گرفت . فرداى آن روز ، به كارگر گفت : «سنگها را از اين نقطه ، به نقطه ديگر منتقل كن» و در پايان روز ، مزد او را داد . اين كار ، چند روز ادامه يافت تا
اينكه يك روز ، كارگر ، به شدّت ناراحت شد و گفت : «مرا به بازى گرفتهاى؟ كار من شده ، جابهجا كردن بىحاصل اين سنگها و ...» .
آنچه اين كارگر را برآشفت ، اين احساس بود كه كار او بىحاصل و بىفايده است . او مزد خود را مىگرفت ، ولى بىمعنايى كار ، او را بىتاب ساخت ، هر چند ، نظر صاحب كار كه مىخواست پولِ بىجهت به او نداده باشد ، قابل تقدير است ، اما به اين مهم ، توجّه نكرده بود كه احساس پوچ بودن و بىفايده بودن كار نيز براى انسان ، آزاردهنده است .
معناى سختىها را دريابيد
يكى از عوامل تنيدگى و فشار روانى ، احساس بىمعنا بودن حوادث است . اگر حادثههاى ناخوشايند زندگى ، بىمعنا و بىحاصلْ ارزيابى شوند ، قابل تحمّل
نخواهند بود . اگر انسان ، به معنادارى كارها باور داشته باشد ، هر چند دشوار و سخت باشند ، اما آنها را به خاطر معنايى كه دارند ، تحمّل خواهد كرد . ما در زندگى خود نياز
به چيزى داريم كه «به خاطر آن» سختىها را تحمّل كنيم . ناكامى در يافتن معنا ، از مهمترين عوامل تنشزاست . به همين جهت ، امروزه يكى از راههاى درمان بيمارىهاى روانى ، لوگوتراپى يا «معنا درمانى» است كه دكتر فرانكل ، بنيانگذار آن است .
دانشمندانى همچون فرويد ، «ناكامى در لذّتطلبى» را علّت بيمارىهاى روانى مىدانستند و ديگران مثل آدلر ، «ناكامى در قدرتطلبى» را دليل اصلى اين بيمارىها مىدانستند ؛ اما فرانكل ، معتقد است كه ناكامى در معنايابى ، علّت بيمارىهاى روانى است:
تلاش براى يافتن معنا در زندگى ، اساسىترين نيروى محرّك هر فرد در دوران زندگى اوست . به اين دليل ، من از معناجويى به عنوان نيرويى متضاد با «لذّتطلبى» كه روانكاوى فرويد بر آن استوار است ، و «قدرتطلبى» كه مورد تأكيد آدلر است ، سخن مىگويم .(1)
آلپورت درباره روش معنادرمانى مىگويد:
امروزه در اروپا روانشناسان و روانپزشكان ، آشكارا از فرويد ، روى برگرداندهاند و به «هستى درمانى»، روى آوردهاند كه مكتب «لوگوتراپى»، يكى از آنهاست .(2)
بايد هستى را شناخت . از اساسىترين و بنيادىترين اعتقادات دينى اين است كه جهان ، بر اساس حكمت الهى مىچرخد و هيچ حادثهاى بدون دليل و مصلحت نيست . مهمْ اين است كه حكمتها و مصلحتها را بشناسيم و اين يعنى «معناشناسى» . زندگى خوب و مثبت ، زندگىاى نيست كه سراسر لذّت بوده ، هيچ درد و رنجى در آن نباشد ؛ بلكه زندگى خوب ، آن است كه «معنا» داشته باشد . فرانكل
مىگويد:
يكى از اصول اساسى لوگوتراپى ، اين است كه توجّه انسانها را به اين مسئله جلب كند كه انگيزه و هدف اصلى زندگى ، گريز از درد و لذّت بردن نيست ؛ بلكه معناجويى زندگى است كه به زندگى ، مفهوم واقعى مىبخشد .(1)
هدف انسان از زندگى در اين دنيا چيست؟ ما چرا به اين دنيا آمدهايم؟
روزها فكر من ايناست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
ز كجا آمدهام ، آمدنم بهر چه بود؟
به كجا مىروم آخر ، ننمايى وطنم .(2)
اگر به فلسفه زندگى دست يابيم ، رنجهاى آن نيز معنا مىيابند و آنگاه ، آزاردهنده نخواهند بود . تأكيد بيش از اندازه بر لذّتطلبى و كامجويى ، خود ، از عوامل مهم در افزايش فشار روانى است .
به قول ضربالمثل ايرانى : «از قضا سركنگبين صفرا فزود» ، ما لذّت را براى راحتى مىخواهيم و همين لذّتگرايى ، به عاملى جهت افزايش فشارهاى روانى تبديل مىشود . دكتر اديت ويكوف جولسون ، استاد روانشناسى دانشگاه جورجيا در اين باره مىگويد:
فلسفه كنونى ما درباره بهداشت روان ، بر اين پايه استوار است كه مردم بايد شاد و خوشحال زندگى كنند و غم و اندوه ، نشانه ناسازگارى و عدم انطباق با زندگى است . اين اعتقاد و نظام ارزشها بايد خود را در برابر كسانى كه درد و رنجى اجتنابناپذير دارند ، مسئول بداند ؛ زيرا اين شيوه انديشه موجب مىشود كه افراد دردمند ، به خاطر اينكه شاد نيستند ، اندوهناكتر نيز بشوند .(3)
وى در جاى ديگرى مىنويسد:
شايد لوگوتراپى ، اين ويژگى بيمارگونه حاكم بر فرهنگ كنونى امريكا را باژگون كند ، تا كسانى كه قابل درمان نيستند و رنج مىبرند ، فرصتى بيابند به جاى اينكه از دردهاى خود بنالند ، به آنها ببالند ؛ زيرا اين گونه بيماران ، فعلاً نه تنها غمگين و اندوهناك اند ، بلكه بار اين اندوه را نيز به دوش مىكشند كه چرا شاد نيستند ؟(1)
اكنون بهتر مىتوان فهميد كه چرا دين ، مركز ثقل آموزههاى زندگىساز خود را لذّت قرار نداده است . لذّتمحورى - كه ويژگى فرهنگ مادّى بخصوص فرهنگ امريكايى است - ، جز اندوه بيشتر ، نتيجه ديگرى ندارد . آيا تا به حال ، فكر كردهايد كه
چرا مردان الهى از سختىها نمىنالند ، بلكه به آنها مىبالند؟ راز اين بالندگى چيست؟ آنان به جاى «لذّت» به «معنا» مىانديشند . ويكتور فرانكل با اشاره به اين حقيقت مىگويد:
گاهى در زندگى ، وضعى پيش مىآيد كه انسان از انجام دادن كارى محروم مىشود و يا كامياب نمىگردد ؛ ولى چيزى كه اجتنابناپذير و محوناشدنى است ، همانا رنج است . از اينرو اگر رنج را شجاعانه بپذيريم ، تا واپسين دم ، زندگى معنا خواهد داشت . پس به اين ترتيب ، مىتوان گفت كه معناى زندگى ، امرى مشروط نيست ؛ زيرا معناى زندگى مىتواند حتّى معناى بالقوه درد و رنج را نيز در بر گيرد .(2)
آرى ، اگر درد و رنج نيز معنا داشته باشند ، آزاردهنده نيستند . آنچه آزاردهنده است ، احساس بىمعنا بودن سختىهاست . كسانى تكاليف دينى را آزاردهنده مىدانند كه معناى آن را نمىشناسند و كسانى بلاها و امتحانات الهى را برنمىتابند كه
به معنادارى آنها واقف نيستند .
مرگ نيز اگر معنا داشته باشد ، دردآور نيست . اگر معناى مرگ «لقاء اللّه» باشد ،
چه چيزى شيرينتر از آن . چرا شهادت ، «طالب» دارد؟ ريشه شهادتطلبى ،
معنادارى مرگ در راه خداست . اگر مرگ، «در راه خدا» باشد ، خواهان دارد . «خدا» عالىترين معناى زندگى انسان است و هر چيزى كه در آن راستا باشد ، قابل تحمّل و بلكه شيرين است . مهمْ اين است كه معناى آن را دريابيم . راز پذيرفتن شهادتِ با آغوش باز را بايد در اينجا جستجو كرد. در جريان كربلا وقتى كاروان امام حسين عليهالسلام
بهمنزل ثعلبه رسيد، خواب سبكى ايشان را فراگرفت. امام عليهالسلام وقتى بيدار شد، فرمود:
سَمِعتُ هاتِفا يَقولُ : أنتُم تُسرِعونَ وَالمَنايا تُسرِعُ بِكُم إلَى الجَنَّةِ .
شنيدم هاتفى مىگويد: شما مىشتابيد و مرگ ، شما را به سوى بهشت مىشتاباند.
در اين هنگام ، حضرت على اكبر سؤالى كرد كه بسيار تأمل برانگيز است. ايشان پرسيد:
يا أبَه ! أفَلَسنا عَلَى الحَقِّ ؟
پدر جان! آيا ما بر حق نيستيم؟
اين سؤال ، يك پرسش معناشناسى است. اين جوان برومند ، به دنبال يافتن پاسخ ، براى حفظ جان خود نيست. پرسش او از معناى مرگ است. او مىخواهد بداند آيا كشته شدن او معناى ارزشمندى دارد يا نه؟ در جواب او امام حسين عليهالسلامفرمود:
بَلى يا بُنَيَّ وَالَّذي إلَيهِ مَرجِعُ العِبادِ .
آرى اى فرزندم ! به آن كسى سوگند كه بازگشت بندگان ، به سوى اوست.
جواب حضرت على اكبر ، شنيدنى است :
يا أبَه ! إذَن لا نُبالي بِالمَوتِ .(1)
پدر جان! در اين صورت ، از كشته شدن باكى نداريم.
وى وقتى مىبيند كشته شدن او معنا دارد (بر حق بودن)، از كشته شدن ، هيچ باكى
1) . بحار الأنوار، ج44، ص367.
به دل راه نمىدهد. اين نقش «معنا» در حوادث است كه حتى مرگ را آسان مىسازد.
ويكتور فرانكل ، ايثار و فداكارى را نيز معناى سختىها مىداند و مىگويد:
رنج ، وقتى معنايى چون گذشت و فداكارى يافت ، ديگر آزاردهنده نيست .(1)
اكنون ، راز تأكيد دين بر ايثار و گذشت ، بيشتر روشن مىشود . گذشتن از خود و مقدّم داشتن ديگران ، معنايى است كه هر سختى و رنجى را كه در راه دوست باشد ، تحمّلپذير مىسازد.
اين، معناى سختىها نيست
كسانى كه در سختىها و بلاها بىتاب مىشوند ، نه تنها موقعيّت ناخوشايند را بىمعنا مىدانند ، بلكه از آن ، ارزيابى منفى نيز دارند . معمولاً چنين افرادى ، سختىهاى زندگى را ناعادلانه ، بىدليل ، رنج بىحاصل ، مزاحم و بخصوص اهانتآميز ، ارزيابى مىكنند . در تصوّر اين افراد ، مال و ثروت ، نشانه «كرامت» است و محروميت ، نشانه «خوارى» . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
فَأَمَّا الاْءِنسَ-نُ إِذَا مَا ابْتَلَ-ل-هُ رَبُّهُو فَأَكْرَمَهُو وَ نَعَّمَهُو فَيَقُولُ رَبِّى أَكْرَمَنِ * وَ أَمَّآ إِذَا مَا ابْتَلَ-ل-هُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُو فَيَقُولُ رَبِّى أَهَ-نَنِ .(2)
و امّا انسان ، هنگامى كه پروردگارش او را بيازمايد ، و عزيزش داشته ، و نعمت فراوان به او دهد ، مىگويد : پروردگارم مرا گرامى داشته است . و امّا چون وى را بيازمايد و روزىاش را بر او تنگ گرداند ، گويد : پروردگارم مرا خوار كرده است .
آنچه موجب تشديد فشار روانى مىگردد ، همين ارزيابىهاست . در اين ارزيابىها، معناى بلاها منفى ارزيابى مىشوند و اين ارزيابى ، رنج موقعيّت ناخوشايند را مىافزايد . آيا اين ارزيابى ، صحيح است؟ آيا معناى بلاها خوار كردن انسان و دور شدن خدا از بنده است؟ امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
أتَرَى اللّهَ أعطى مَن أعطى مِن كَرامَتِهِ عَلَيهِ ومَنَعَ مَن مَنَعَ مِن هَوانٍ بِهِ عَلَيهِ ؟ ! كَلاّ !(1)
آيا مىپندارى خدا به هر كس چيزى داده ، از سر تكريم او بوده و از هر كس بازداشته ، از سر خوار كردن او بوده است؟! هرگز !
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايد كه خداوند متعال ، خود در اين باره چنين مىفرمايد:
إنّي لَم اُغنِ الغَنِيَّ لِكَرامَتِهِ بِهِ عَلَيَّ ولَم اُفقِرِ الفَقيرَ لِهَوانٍ بِهِ عَلَيَّ .(2)
من ، فرد غنى را به اين دليلْ دارا نكردهام كه نزد من گرامى است و فقير را به اين دليلْ محروم نكردهام كه نزد من ، خوار است .
پس معناى محروميتها و محنتها، خوارى و بىمقدارى نزد خداوند نيست . وقتى اين حقيقت براى انسان معلوم گردد ، ناراحتىها و اندوهها رخت برمىبندند و رضايت و شادى ، جاى آنها را مىگيرند . امام باقر عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إذا كانَ يَومُ القِيامَةِ أمَرَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى مُنادِيا يُنادي بَينَ يَدَيهِ : أينَ الفُقَراءُ ؟ فَيَقومُ عُنُقٌ مِنَ النّاسِ كَثيرٌ . فَيَقولُ : عِبادي ! فَيَقولونَ لَبَّيكَ رَبَّنا . فَيَقولُ : إنّي لَم اُفقِركُم لِهَوانٍ بِكُم عَلَيَّ ولكِنَّني إنَّمَا اختَرتُكُم لِمِثلِ هذَا اليَومِ ، تَصَفَّحوا وُجوهَ النّاسِ فَمَن صَنَعَ إلَيكُم مَعروفا لَم يَصنَعهُ إلاّ فِيَّ فَكافوهُ عَنّي بِالجَنَّةِ .(3)
وقتى روز قيامتْ فرا رسد ، خداوند - تبارك و تعالى - به منادى ، فرمان دهد كه ندا ده : فقيران كجايند؟ پس گروه زيادى از مردم برمىخيزند . پس خداوند مىگويد : بندگان من! و آنان مىگويند : لبيك ، اى پروردگار ما! خداوند مىفرمايد : من شما را به اين دليل كه نزد من ، بىارزش بوديد ، فقير نكردم و لكن من همانا شما را براى چنين روزى انتخاب كرده بودم . در ميان مردم ، جستجو كنيد و هر كس را كه به شما نيكى كرده و اين كار را فقط به خاطر من انجام داده است ، از جانب من ، به او پاداش بهشت دهيد .
اين ، يعنى مقام شفاعت . ثروتمندان ، از طريق شفاعت محرومان به بهشت مىروند ؛ پس فقر فقيران ، به دليل بىتوجّهى آنان به خداوند نبوده است.
امام صادق عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ لَيَعتَذِرُ إلى عَبدِهِ المُؤمِنِ المُحوجِ فِي الدُّنيا كَما يَعتَذِرُ الأَخُ إلى أخيهِ فَيَقولُ : وعِزَّتي وجَلالي ما أحوَجتُكَ فِي الدُّنيا مِن هَوانٍ بِكَ عَلَيَّ فَارفَع
هذَا السَّجفَ فَانظُر إلى ما عَوَّضتُكَ مِنَ الدُّنيا قالَ : فَيَرفَعُ فَيَقولُ : ما ضَرَّني ما مَنَعتَني مَعَ ما عَوَّضتَني .(1)
خداوند عز و جل از بنده باايمان نيازمند ، عذرخواهى مىكند ، همانند عذرخواهى برادرى از برادرش ، و مىگويد : به عزّت و جلالم سوگند ، در دنيا به اين دليلْ نيازمندت نكردم كه تو را خوار مىدانستم . اين پرده را بردار و به آنچه در عوض دنيا به تو دادهام بنگر . و او چون پرده را بردارد ، بگويد : با اين پاداشى كه دادهاى ، آنچه را كه از من ، منع كرده بودى به زيان من نبوده است .
چند لحظه به اين سؤال فكر كنيد كه شريفترين و عزيزترين بندگان خدا چه كسانى هستند؟... آن گاه ، به اين بينديشيد كه چه كسانى بيشترين سختى و رنج و مصيبت را در اين دنيا ديدهاند؟... چه پاسخى براى اين دو سؤال داريد؟ آيا اين گونه نيست كه انبيا و اولياى الهى ، برترى بندگان خدا هستند؟ آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله
شريفترين مخلوق در همه آفرينش نيست؟ و آيا هم او نيست كه بيشترين آزار و اذيتها را ديده است؟ او خود در اين باره مىفرمايد:
ما اُوذِيَ نبَِيٌّ مِثلَ ما اُوذيتُ .(2)
هيچ پيامبرى به اندازه من اذيت نشد.
آيا پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حضرت على عليهالسلام ، برترين مخلوق خدا نيست؟ و آيا هم او نيست كه اوّل مظلوم عالم است؟ آيا او همان كسى نيست كه مىگويد:
صَبَرتُ وفِي العَينِ قَذىً وفِي الحَلقِ شَجىً .(1)
استخوان در گلو و تيغ در چشم ، صبر كردم.
آيا او نبود كه در محراب عبادت ، فرقش را شكافتند؟ آيا هم او نبود كه پس از رحلت پيامبر خدا عليهالسلامبه خانهاش هجوم بردند و همسرش را كتك زدند و فرزندش را سقط كردند؟ آيا همسر او برترين زنان آفرينش نيست؟ مگر حضرت زهرا عليهاالسلام آن قدر اذيت نشد كه پس از رحلت پدر ، بيش از 75 يا 95 روز نتوانست زندگى كند؟
آيا فرزندش امام حسن عليهالسلام نبود كه آن همه ستم از مردم ديد و حتى درون خانهاش نيز امنيت نداشت و به دست همسرش مسموم شد؟ او همان كسى نبود كه جنازهاش را تير باران كردند و نگذاشتند در كنار جدّش به خاك سپرده شود؟ و آيا هم او نبود كه به برادرش فرمود: «هيچ روزى مثل روز تو نيست ، اى اباعبداللّه !»؟.
آيا امام حسين عليهالسلام نبود كه در روز عاشورا آن همه مصيبت ديد؟ آيا على اكبرش را پاره پاره نكردند؟ آيا حنجره طفل شيرخوارش را با تير سه شعبه ، هدف قرار ندادند؟ آيا برادر باوفايش حضرت ابوالفضل عليهالسلام را در مقابل ديدگانش با آن وضع فجيع ، به شهادت نرساندند؟ آيا برادرزادگان و اصحاب باوفايش را در مقابل ديدگانش به شهادت نرساندند؟ آيا خود او را به شهادت نرساندند؟ آيا سر از بدنش جدا نكردند؟ آيا بدنى را كه روزگارى روى دوش رسول خدا صلىاللهعليهوآله جاى داشت، زير سم ستوران ، لگدمال نكردند؟ آيا با آن وضع فجيع، خانوادهاش را به اسيرى نبردند؟ آيا كاروان اُسرا آنهمه سختى و رنج نكشيدند؟...
و آيا ديگر امامان معصوم عليهمالسلام بيشترين دردها و مصيبتها را نديدند؟ اگر بلا و مصيبت ، نشانه خوارى باشد، چگونه مصيبتها و بلاهايى كه بر سر شريفترين بندگان خدا آمده است را مىتوان توجيه كرد؟
همه اينها نشانگر آن است كه مصيبتها و گرفتارىها در نزد خداوند متعال ، به معناى خوارى و ذلّت نيست ؛ بلكه برعكس، «هركه در اين بزم ، مقرّبتر است - جام
1) . معانى الأخبار، ص361.
بلا بيشترش مىدهند» و به همين جهت است كه آن بزرگواران ، چنين مصيبتهاى
سخت و تلخى را تحمّل مىكردند.
معناى سختىها
پس بايد معناى سختىها و بلاها را دريابيم . اگر به اين معنا دست يافتيم ، آنها را زيانبار ارزيابى نمىكنيم ؛ بلكه به آنها عشق مىورزيم. معناى سختى چيست؟
1 . بلا ، آزمون تكامل
مهمترين معناى بلاها ، خاصيت «رشددهندگى» آنهاست . در حالت آسايش و راحتى ، قابليتهاى نهفته انسان ، پرورش نمىيابند . شهيد مطهرى در اين باره مىگويد:
زشتىها مقدّمه وجود زيبايىها و آفريننده و پديدآورنده آنها هستند . در شكم گرفتارىها و مصيبتها، نيكبختىها و سعادتها نهفته است .(1)
انسان ، موجودى است با قابليتها و استعدادهاى فراوان كه براى سعادت و بهْروزى بايد پرورش يابند و از قوّه ، به فعل تبديل شوند و در اين ميان ، آنچه زمينه اين مهم را فراهم مىسازد ، «سختى»ها و «مصيبت»هاست و كارگاهى كه چنين فعل و انفعالى در آن صورت مىگيرد ، «دنيا» است . اساسا فلسفه وجود دنيا ، پرورش استعدادهاى نهفته انسان است . اينكه دنيا مقدّمه آخرت است ، به همين معناست . آخرت (چه بهشت و چه جهنّم آن) ، محلّ بروز «قابليتهاى پرورشيافته» است . در آخرت ، جايى براى «قابليتهاى نهفته» نيست ؛ لذا دنيا خلق شده تا كارگاهى براى پرورش استعدادها و نمايان شدن قابليتها باشد و ابزار آن نيز امتحانات و ابتلائات است . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّل-هَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَل-هَا .(2)
سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد * سپس پليدكارى و
پرهيزگارىاش را به آن الهام كرد .
ديو شدن يا فرشته شدن انسان ، به اين است كه چگونه خود را بسازد:
قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّ-ل-هَا * وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّ-ل-هَا .(1)
كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد * و هر كه آلودهاش ساخت، قطعاً درباخت.
و آنچه زمينه اين مهم را فراهم مىآورد ، موقعيّتهاى تلخ و شيرينى است كه بشر را به واكنش مىكشانند .
به همين جهت ، قرآن كريم مىفرمايد:
لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَ-نَ فِى كَبَدٍ .(2)
همانا انسان را در رنج و سختى آفريديم.
شهيد مطهّرى در اين باره مىفرمايد:
اين خصوصيت ، مربوط به موجودات زنده ، بالأخص انسان است كه سختىها و گرفتارىها مقدّمه كمالها و پيشرفتهاست . ضربهها، جمادات را نابود مىسازد و از قدرت آنان مىكاهد ؛ ولى موجودات زنده را تحريك مىكند و نيرومند مىسازد . «بس زيادتها كه اندر نقصهاست» . مصيبتها و شدائد ، براى تكامل بشر ضرورت دارند . اگر محنتها و رنجها نباشند ، بشر تباه مىگردد ... آدمى بايد مشقّتها تحمّل كند و سختىها بكشد ، تا هستى لايق خود را بيابد . تضاد و كشمكش ، شلاّق تكامل است . موجودات زنده ، با اين شلاّق ، راه خود را به سوى كمال مىپيمايند .(3)
همه سخن در اين آيه شريف ، نهفته است:
الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَوةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً .(4)
[خدا] كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كداميك ، نيكوكارتر است .
فلسفه مرگ و حيات ، مشخّص شدن نيكوكارترين است . آفرينش دنيا نيز براى ظهور رفتارهاى نيك و بد است . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كَانَ عَرْشُهُو عَلَى الْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً .(1)
و او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و عرش او ، بر آبْ استوار است تا شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكارتر است .
آزمون محنت
دنيا و زندگى آن براى آزمودن است و آزمودن ، براى ساخت شخصيت انسانهاست . در اين زندگى ، گرفتارىهايى هست كه بشر را به واكنش وا مىدارد و چگونگى واكنش او موجب پرورش استعدادهاى نهفته مىشود . خداوند متعال مىفرمايد :
وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَىْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَ لِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَ تِ وَبَشِّرِ الصَّ-بِرِينَ .(2)
حتما شما را با چيزى از ترس و گرسنگى و آفت در مالها و جانها و ميوهها مىآزماييم و [در اين ميان ]به مردمان بردبار ، مژده بده .
بردبارى ، واكنش منطقى و مثبتى است كه انسانيت را مىپروراند و به همين جهت ، قابل مژده دادن است .
آزمون لذّت
امتحان دنيا فقط محدود به مشقّتها و رنجها نيست . لذّتها و خوشىها نيز براى آزمودن واكنش انسان هستند . قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
كُلُّ نَفْسٍ ذَآل-ءِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ .(3)
هر نَفْسى چشنده مرگ است و ما شما را با بدى و خوبى مىآزماييم و شما به
سوى ما بازمىگرديد .
در برخى از آيات ، از اين حقيقت ، با تعبير «حسنات و سيّئات»(1)ياده شده است . درباره لذّتها و زيبايىها قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً .(2)
ما آنچه را بر زمين است ، زينت آن قرار داديم تا آنان را بيازماييم كه كداميك نيكوكارترند .
لذّتها و زيبايىها نيز از اين جهت مىتوانند سخت و مشقّتآور باشند كه بايد انسان ، خود را در برابر آنها كنترل كند و از اسراف و تبذير و تَرَف و بَطَر بپرهيزد . آفت دوران خوشايند ، همين امورى است كه نام برده شد . طبيعت انسان به سمت اين امور ، تمايل دارد ؛ ولى اينها براى آينده بشر زيانبارند . از اينرو ، انسان بايد در برابر اين تمايل بايستد و از خواهشهاى نفسانى دست بكشد و اين كار ، سخت و دشوار است .
آزمون تكليف
اوامر و نواهى خداوند ، در همين فضا ، قابل تحليلاند . «اوامر (دستورها)» آن چيزهايى هستند كه به مصلحت انساناند و «نواهى (نهىها)» امورى هستند كه به زيان بشرند ؛ اما معمولاً دستورها مربوط به چيزهايى هستند كه مطابق ميل انسان نيستند و نهى شدهها ، مربوط به امورى هستند كه مطابق ميل انسان اند. انجام دادن چيزى كه ناخوشايند است (در اوامر) و ترك آنچه خوشايند است (در نواهى) ، سخت و مشقت زاست و به همين جهت ، «تكليف» ناميده مىشوند ؛ اما نبايد فراموش كرد كه اگر چه به ظاهرْ سخت است ، ولى برنامه تكامل و پيشرفت انسان است . شهيد مطهرى در اين باره مىگويد:
خدا براى تربيت و پرورش جان انسانها دو برنامه تشريعى و تكوينى دارد و
در هر برنامه ، شدائد و سختىها را گنجانيده است . در برنامه تشريعى ، عبادات را فرض كرده و در برنامه تكوينى ، مصائب را در سر راه بشر ، قرار داده است . روزه ، حج ، جهاد ، انفاق ، و نماز ، شدائدى است كه با تكليف ، ايجاد گرديدهاند و صبر و استقامت در انجام دادن آنها موجب تكميل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است . گرسنگى ، ترس ، تلفات مالى و جانى ، شدائدى است كه در تكوين ، پديدآورده شدهاند و به طور قهرى ، انسان را در بر مىگيرند .(1)
از آنچه گفتيم روشن مىشود كه بلاها و سختىها از هر نوع آن ، نه تنها بىمعنا و بىفايده نيستند ، بلكه ضرورت حيات انسانىاند . انسان ، بدون سختىها و كش و قوسهاى زندگى ، «هيچ» است . با اين حال ، آيا مىتوان سختىها و شدائد را بد و غيرمفيد دانست؟ بدون بلاها و امتحانها ، انسان ، همانند نهال بارور نشده و بذر جوانه نزدهاى مىماند كه پس از چندى نابود مىشود . سختىها بىمعنا نيستند ؛ پس نبايد از آنها دلگير شد ، بلكه بايد آنها را گرامى داشت . مولوى مىگويد:
گرچه دُردانه به هاون كوفتند
نور چشم و دل شد و رفع گزند
گندمى را زير خاك انداختند
پس ز خاكش خوشهها برساختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا
قيمتش افزون و نان شد جانْفزا
باز ، نان را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهمِ سودمند
باز ، آن جان ، چون كه محو عشق گشت
«يُعجب الزُرّاع» آمد بعد كِشت.(2)
سعدى نيز در جمله اشعار خود مىگويد:
كوتاهْ ديدگان ، همه راحت طلب كنند
عارف ، بلا ، كه راحت او در بلاى اوست
بگذار هر چه دارى و بگذر كه هيچ نيست
اين پنج روز عمر كه مرگ از قفاى اوست
هر آدمى كه كُشته شمشير عشق شد
گو غم مخور كه مُلك ابد ، خونبهاى اوست
از دست دوست ، هر چه ستانى شِكر بود
سعدى! رضاى خود مطلب ، چون رضاى اوست .(1)
نكته مهم اين است كه ماهيّت سختىها و بلاها شناخته شوند . اگر چنين اتّفاقى رخ دهد ، سختىها نيز شيرين مىشوند . مولوى در اين باره مىگويد:
چون صفا بيند ، بلا شيرين شود
خوش شود دارو ، چو صحّتبين شود .(2)
2 . بلا و تطهير گناهان
معناى دوم بلايا و شدائد ، پاك كردن گناهان و لغزشهاى انسان است . ممكن است انسان ، دچار لغزشهايى شده باشد كه پيامدهاى تلخى به دنبال آورد . ماندن آنها براى آخرت ، خيلى سخت است . اگر بتوان آنها را در اين دنيا تسويه كرد ، موقعيّت ممتازى است . اين كار ، به وسيله بلاها و شدائد صورت مىگيرد . بلاها غير از كاركرد تكاملىشان، كاركرد ديگرى نيز در زمينه پاك كردن نامه اعمال از رفتار ناصالح دارند .
كسى كه بلا مىبيند ، بخشى از گناهان او آمرزيده مىشود . امام باقر عليهالسلاممىفرمايد:
لَمّا نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ «مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِى» قالَ بَعضُ أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله : ما أشَدَّها مِن آيَةٍ ! فَقالَ لَهُم رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أما تَبتَلونَ في أموالِكُم وأنفُسِكُم وذَراريكُم ؟ قالوا : بَلى . قالَ : هذا مِمّا يَكتُبُ اللّهُ لَكُم بِهِ الحَسَناتِ
ويَمحو بِهِ السَّيِّئاتِ .(3)
وقتى اين آيه نازل شد كه «هر كس عمل بدى انجام دهد ، كيفر آن را مىبيند» بعضى از اصحاب پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهگفتند : آيهاى از اين سختتر نيست! پس
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود : آيا در اموال و جانها و خانوادهتان دچار مصيبت نمىشويد؟ گفتند : بله . حضرت فرمود : اين از آن چيزهايى است كه خداوند به وسيله آن ، براى شما حسنه مىنويسد و به وسيله آن ، بدىها را محو مىكند .
سختى بلا ، سختى پاكيزه شدن است و پاكيزگى ، ارزش سختىهاى آن را دارد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
ما يُصيبُ المُسلِمَ مِن نَصَبٍ ولا وَصَبٍ ولا هَمٍّ ولا حُزنٍ ولا أذىً ولا غَمٍّ حَتّى الشَّوكَةُ يُشاكُها إلاّ كَفَّرَ اللّهُ بِها مِن خَطاياهُ .(1)
هيچ درد و رنج و اندوه و حزن و غمى به مسلمان نمىرسد ، حتّى تيغى كه به پاى او مىرود ، مگر اينكه خداوند متعال ، گناهان وى را به خاطر آن مىآمرزد .
بلا ، سخت است ، ولى ميوهاى شيرين دارد . همانند كورهاى است كه
ناخالصىهاى انسان را از بين مىبرد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در تشبيه معنادارى مىفرمايد:
إنَّما مَثَلُ العَبدِ حينَ يُصيبُهُ الوَعكُ أوِ الحُمّى كَمَثَلِ حَديدَةٍ اُدخِلَتِ النّارَ فَيَذهَبُ خَبَثَها ويَبقى طيبُها .(2)
مَثَل بنده ، هنگامى كه دچار بيمارى شديد يا تب مىشود ، مَثَل آهنى است كه داخل آتش مىشود و در نتيجه ، ناخالصى آن زدوده مىشود و خالص آن ، باقى مىماند .
بالا رفتن عيار انسانيت توسّط بلاها صورت مىگيرد . به وسيله بلاها و گرفتارىها گناهان (كه ناخالصىهاى عيار انسانيتاند)، پاك مىشوند و گاه ، چه امور ناچيزى ، گناهان آدمى را مىشويند! امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
إنَّ المُؤمِنَ لَيُهَوَّلُ عَلَيهِ في نَومِهِ فَيُغفَرُ لَهُ ذُنوبُهُ وإنَّهُ لَيُمتَهَنُ في بَدَنِهِ فَيُغفَرُ لَهُ
ذُنوبُهُ . (1)
همانا مؤمن در خواب مىترسد و گناهانش آمرزيده مىشود و بدنش ضربه مىبيند و گناهانش آمرزيده مىگردد .
روزى امام صادق عليهالسلام به يونس بن يعقوب فرمود : «ملعون است ، ملعون است ، هر بدنى كه در هر چهل روز ، يك روزْ آسيب نبيند» . وقتى حضرت ديدند اين جمله براى يونس ، سنگين آمد ، به او فرمود :
يا يونُسُ ! إنَّ مِنَ البَلِيَّةِ الخَدشَةَ وَاللَّطمَةَ وَالعَثرَةَ وَالنَّكبَةَ وَالفَقرَ وَانِقطاعَ الشِّسعِ وأشباهَ ذلِكَ . يا يونُسُ إنَّ المُؤمِنَ أكرَمُ عَلَى اللّهِ تَعالى مِن أن يَمُرَّ عَلَيهِ أربَعون يَوما لا يُمَحَّصُ فيها مِن ذُنوبِهِ ولَو بِغَمٍّ يُصيبُهُ لا يَدري ما وَجهُهُ ، وإنَّ أحَدَكُم لَيَضَعُ الدَّراهِمَ بَينَ يَدَيهِ فَيَراها فَيَجِدُها ناقِصَةً فَيَغتَمُّ بِذلِكَ فَيَجِدُها سَواءً فَيَكونُ ذلِكَ حَطّا لِبَعضِ ذُنوبِهِ .(2)
اى يونس! از جمله بلايا خدشه خوردن ، لطمه ديدن ، لغزيدن، ناراحتى ، فقر ، پاره شدن بند كفش و چيزهايى از اين دست است . اى يونس! مؤمن نزد خداوند ، گرامىتر از آن است كه چهل روز بر او بگذرد و او را از گناهانش پاك نكند ؛ هر چند به اندوهى باشد كه دليل آن را نمىداند . گاهى كسى از شما درهمهايى را پيش روى خود مىگذارد ، اما ناگاه مىبيند كه كم شده است و به خاطر آن ، اندوهگين مىشود ؛ ولى دوباره مىبيند آنها درست هستند و اين [ترس] ، مايه پاك شدن بعضى گناهان او مىگردد .
جالب اين جاست كه بلاها و گرفتارىها نشانه گرامى بودن انسان نزد خداوند است . اين گونه نيست كه فرد مصيبتديده ، مطرود خداوند باشد و انسان صاحب نعمت ، محبوب خداوند . يكى از پيامبران ، به خداوند شكايت كرده ، مىگويد :
گاهى بندهاى از بندگانت به تو ايمان مىآورد و اهل طاعت مىشود ؛ ولى تو دنيا را از او برمىگردانى و بلا را به او وارد مىسازى . و گاهى بندهاى از
بندگانت به تو كفر مىورزد و اهل معصيت مىشود ؛ ولى تو بلا را از وى برمىگردانى و دنيا را نصيب او مىكنى!
پيامبر خدا مىفرمايد كه خداوند در ضمن پاسخ به او فرمود:
وأمّا عَبدِيَ المُؤمِنُ فَلَهُ سَيِّئاتٌ فَأَزوي عَنهُ الدُّنيا وأعرِضُ لَهُ ابتِلاءً حَتّى يَأتِيَني فَاُجزِيَهُ بِحَسَناتٍ . وأمّا عَبدِيَ الكافِرُ فَلَهُ حَسَناتٌ فَأَزوي عَنهُ البَلاءَ وأعرِض لَهُ الدُّنيا حَتّى يَأتِيَني فَاُجزِيَهُ بِسَيِّئاتِهِ .(1)
و اما بنده مؤمن من ، گناهانى داشت ؛ پس دنيا را از او برگرداندم و بلا را بر او
عرضه كردم ، تا نزد من آيد و او را با نيكىها پاداش دهم . و اما بنده كافرم حسناتى داشت ؛ پس بلا را از او گرداندم و دنيا را به او عرضه كردم ، تا نزد من آيد و او را به خاطر كارهاى ناپسندش كيفر دهم .
پس گرفتارىها نشانه خوارى و پشت كردن خدا به انسان نيست ؛ بلكه برعكس ، نشانه علاقه و محبّت خدا به انسان است . آنچه آزاردهنده است همين است كه انسان ، بلا را نشانه خوارى و اهانت بداند ؛ اما اگر به فوايد آن پى برد و بداند كه نشانه كرامت است ، نه اهانت ، آرام مىگيرد . آنچه بلاها را تحمّلناپذير مىسازد ، همين تصوّرات حاشيهاى است والاّ اصل مصيبت ، تحمّلپذير است .
معناى بلايا را دريابيد تا بدانيد كه بلا ، نشانه پشت كردن خدا به انسان نيست ؛ بلكه خدا به هر كس رو كند ، به وسيله بلاها يا گناهان ، او را پاك مىكند تا پاكيزه ، وارد بهشت و سراى آخرت شود . امام باقر عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ إذا كانَ مِن أمرِهِ أن يُكرِمَ عَبدا ولَهُ ذَنبٌ اِبتَلاهُ بِالسُّقمِ ، فَإِن لَم يَفعَل ذلِكَ لَهُ ، ابتَلاهُ بِالحاجَةِ ، فَإِن لَم يَفعَل بِهِ ذلِكَ ، شَدَّدَ عَلَيهِ المَوتَ لِيُكافِيَهُ بِذلِكَ الذَّنبِ . وإذا كانَ مِن أمرِهِ أن يُهينَ عَبدا ولَهُ عِندَهُ حَسَنَةٌ ، صَحَّحَ بَدَنَهُ ، فَإِنَ لَم يَفعَلَ بِهِ ذلِكَ وَسَّعَ عَلَيهِ في رِزقِهِ ، فَإِن هُوَ لَم يَفعَل ذلِكَ بِهِ ، هَوَّنَ عَلَيهِ
1) . المعجم الكبير ، ج12 ، ص117 ، ح12735 ؛ حلية الأولياء ، ج8 ، ص123 ؛ كنز العمّال ، ج3 ، ص755 ، ح 8662 .
المَوتَ لِيُكافِيَهُ بِتِلكَ الحَسَنَةِ . (1)
هر گاه اراده خداوند - عزّ وجلّ - اين باشد كه بندهاى را تكريم كند ، ولى او گناهى داشته باشد ، او را به بيمارى مبتلا مىسازد و اگر چنين نكند ، او را به نيازمندى مبتلا سازد ، و اگر چنين نكند ، مردن را بر او سخت گيرد تا بدين وسيله ، گناهش را كيفر دهد . و هر گاه ارادهاش اين باشد كه بندهاى را خوار گرداند و او حسنهاى داشته باشد ، سلامتى به او دهد ، و اگر چنين نكند ، روزىاش را گسترش دهد و اگر چنين نكند ، مردن را بر او آسان گيرد ، تا بدين وسيله ، حسنه او را پاداش دهد .
در زمان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله شخصى فوت كرد . كسى گفت : گوارايش باد ، مُرد و هيچ بيمار نشد! در اين هنگام ، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله فرمود :
وَيحَكَ ! وما يُدريكَ لَو أنَّ اللّهَ ابتَلاهُ بِمَرَضٍ يُكَفِّرُ بِهِ مِن سَيِّئاتِهِ .(2)
واى بر تو! تو چه مىدانى اگر خداوند ، او را به بيمارى مبتلا كرده بود ، به وسيله آن ، گناهانش را كيفر مىداد .
بلا براى مؤمن ، شيرين و پر فايده است ، هر چند ظاهرى تلخ داشته باشد . آن كسى كه بايد بلايا را بىمعنا بداند ، فرد بىايمان است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين حقيقت مىفرمايد:
إنَّ المُؤمِنَ إذا أصابَهُ السُّقمُ ثُمَّ أعفاهُ اللّهُ مِنهُ كانَ كَفّارَةً لِما مَضى مِن ذُنوبِهِ ومَوعِظَةً لَهُ فيما يَستَقبِلُ . وإنَّ المُنافِقَ إذا مَرِضَ ثُمَّ اُعفِيَ كانَ كَالبَعيرِ عَقَلَهُ أهلُهُ ثُمَّ أرسَلوهُ فَلَم يَدرِ لِمَ عَقَلوهُ ولَم يَدرِ لِمَ أرسَلوهُ .(3)
همانا مؤمن وقتى بيمار شود و سپس خداوند ، او را عافيت دهد ، كفاره گناهان گذشته و موعظهاى براى آيندهاش است ؛ ولى منافق ، وقتى بيمار شود و سپس عافيت يابد ، همانند شترى است كه صاحبش او را بسته و سپس او را باز كرده
است و او نمىداند چرا او را بستند و نمىداند چرا او را باز كردند .
كسانى نمىتوانند بلاها را تحمّل كنند كه پاسخى براى «چرا»ى بلايا ندارند . اگر انسان ، پاسخ آنها را بداند ، آرام مىگيرد و بىتابى نمىكند . همه سخن را امام صادق عليهالسلام
در اين جمله كوتاه ، خلاصه كرده است :
للّهِِ فِي السَّرّاءِ نِعمَةُ التَّفَضُّلِ وفِي الضَّرّاءِ نِعمَةُ التَّطَهُّرِ .(1)
خداوند در خوشىها ، نعمت تفضّل دارد و در سختىها ، نعمت پاك كردن .
از اينرو ، بلايا موضع شكايت و ناله نيستند ؛ بلكه موضع حمد و ستايشاند. امام على عليهالسلاممىفرمايد:
الحَمدُ للّهِِ الَّذي جَعَلَ تَمحيصَ ذُنوبِ شيعَتِنا فِي الدُّنيا بِمِحنَتِهِم لِتَسلَمَ بِها طاعاتُهُم ويَستَحِقّوا عَلَيها ثَوابَها .(2)
سپاس خدايى را كه محنتهاى شيعيان را مايه پاك شدن گناهان آنان در دنيا قرار داد ، تا طاعتهاى آنان سالم بماند و به خاطرش پاداش بگيرند .
و به همين دليل است كه صابران ، در بلاها خداوند را شكر مىكنند:
اللّهُمَ لَكَ الحَمدُ حَمدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِم .(3)
خداوندا ! سپاسْ تو را همانند سپاس كسانى كه در مصيبتها شكرگزار تو هستند .
3 . بلا و ترفيع درجه
معناى ديگر بلاها و سختىها، ترفيع درجه است . هميشه بلاها به معناى گنهكار بودن فرد نيست . گاهى خداوند براى اينكه درجه كسى را بالاتر ببرد ، او را مبتلا مىسازد .
اين جاست كه راز ابتلاى انبيا و اولياى الهى مشخص مىشود . بلاها براى آنان كه از مقام عصمتْ برخوردارند ، پاككننده نيست ؛ ترفيعدهنده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در
اين باره مىفرمايد:
إنَّ البَلاءَ لِلظّالِمِ أدَبا ولِلمُؤمِنِ امتِحانا ولِلأنبِياءِ دَرَجَةً ولِلأولِياءِ كَرامَةً .(1)
همانا بلا براى ظالم ، ادب كردن است و براى مؤمن ، امتحان و براى انبيا ، درجه و براى اوليا ، كرامت .
اين جا صحبت از گناه نيست ، بحث در اين است كه برخى از مقامهاى بهشت ، جز از اين طريق ، به دست نمىآيند .
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به شدّت بيمار شد به گونهاى كه از شدّت درد ، به خود مىپيچيد و مىناليد . عايشه كه از اين وضع ، در شگفت شده بود ، گفت : «اگر بعضى از ما اين كار را مىكرد ، به او خرده مىگرفتى؟». پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به او فرمود:
إنَّ الصّالِحينَ يُشَدَّدُ عَلَيهِم وإنَّهُ لا يُصيبُ مُؤمِنا نَكبَةٌ مِن شَوكَةٍ فَما فَوقَ ذلِكَ إلاّ حَطَّت بِهِ عَنهُ خَطيئَةً ورَفَعَ بِها دَرَجَةً .(2)
همانا بر صالحان ، سخت گرفته مىشود . به تحقيق ، رنجى به مؤمن نمىرسد ، از يك تيغ باشد تا بالاتر از آن ، مگر آنكه خطايى را از او پاك مىكند و او را درجهاى بالاتر مىبرد .
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در جمع عدّهاى از اصحاب خود نشسته بودند كه سؤالى را طرح كرده ، فرمود : «چه كسى دوست دارد كه همواره سالم باشد و بيمار نگردد؟» . همه گفتند : «ما اى پيامبر خدا» . آثار ناراحتى در چهره پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهآشكار شد و فرمود : «آيا دوست داريد مثل الاغ چموش ، خوشگذران باشيد؟!». گفتند : «اى پيامبر خدا ! نه» . حضرت فرمود : «آيا دوست نداريد كه از اصحاب بلا و اصحاب كفّارهدهنده باشيد؟». گفتند : «بله ، اى پيامبر خدا !». سپس حضرت چنين ادامه داد:
فَوَاللّهِ إنَّ اللّهَ لَيَبتَلِي المُؤمِنَ وما يَبتَليهِ إلاّ لِكَرامَتِهِ عَلَيهِ .
به خدا سوگند ، خداوند هر آينه مؤمن را مبتلا مىسازد و مبتلا نمىكند مگر به
خاطر اينكه نزد او ارزش دارد .
اين جمله حضرت ، آن توهّم را كه بلايا نشانه روى گرداندن خدا از بنده است ، نفى مىكند . بلاى خدا همانند تيغ جراحى است كه ظاهرى سخت و فايدهاى شيرين دارد . سپس حضرت فرمود:
وإنَّ لَهُ عِندَهُ مَنزِلَةً ما يَبلُغُها بِشَيءٍ مِن عَمَلِهِ دونَ أن يَنزِلَ بِهِ مِنَ البَلاءِ ما يَبلُغُ بِهِ تِلكَ المَنزِلَةَ .(1)
و همانا او نزد خدا مقامى دارد كه با چيزى از عملش به آن نمىرسد ، مگر آنكه بلايى به او رسد تا وى را به آن مقام برساند .
از سويى در قرآن كريم ، آيهاى هست كه مىگويد هر بلايى كه به انسانها برسد ، نتيجه كردار آنان است(2)و از سوى ديگر ، اهل بيت عليهمالسلام كه معصوم هم بودهاند ، بلاها و مصيبتهاى فراوانى ديدند . اين سؤال ، براى يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام پيش آمد كه آيا آنچه به حضرت على عليهالسلام و بعد از ايشان به فرزندانشان رسيد به خاطر اعمال خودشان بود ؛ در حالى كه آنان اهل بيت عصمت و طهارتاند؟ سؤال خود را با حضرت مطرح كرد و حضرت در پاسخ وى فرمود:
إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله كانَ يَتوبُ إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ويَستَغفِرُهُ في كُلِّ يَومٍ ولَيَلةٍ مِئَةَ مَرَّةٍ مِن غَيرِ ذَنبٍ . إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَخُصُّ أولِياءَهُ بِالمَصائِبِ لِيَأجُرَهُم مِن غَيرِ ذَنبٍ .(3)
همانا پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله همواره توبه مىكرد و در هر شبانه روز ، صدبار استغفار
مىكرد ، بدون اينكه گناهى داشته باشد . همانا خداوند - عزّ وجلّ - بلا را به اولياى خود اختصاص مىدهد ، بدون اينكه گناهى داشته باشند ، تا
1) . الطبقات الكبرى ، ج7 ، ص508 ؛ كنز العمّال، ج3، ص314 ؛ ر . ك : اسد الغابة ، ج1 ، ص304 ؛ مشكاة الأنوار ، ص301 ؛ إرشاد القلوب ، ص42 .
2) . «وَ مَآ أَصَ-بَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» . شورا : آيه 30
3) . الكافى ، ج2 ، ص450 ، ح2 ؛ معانى الأخبار ، ص384 ، ح15 ؛ بحار الأنوار ، ج44 ، ص276 ، ح4 ؛ تفسير القمّى، ج2، ص277 .
به آنان پاداش دهد .!
آگاهى از اين حقايق ، مصيبتها را تحمّلپذير و بلكه شيرين و خواستنى مىكند . بلا ، نه نشانه توهين ، بلكه نشانه توجّه خداوند است .
اگر با ديگرانش بود ميلى
چرا ظرف مرا بشكست ليلى؟
وانگهى ، بلاها و سختىها بدون فايده و بىمعنا نيستند . آن قدر اين معانى ، ارزشمندند كه مىتوان به راحتى ، هر سختى را تحمّل كرد.
البته اين نوع از بلاها اختصاص به معصومان ندارد . گاهى ممكن است اهل ايمان نيز به اين نوع بلاها مبتلا شوند با اينكه گناه هم داشته باشند . دليلش اين است كه برخى از مقامها جز از اين طريق به دست نمىآيند . صحبت در اين نيست كه فرد ، چه كرده كه بلا به او رسيده ، بلكه صحبت در اين است كه چه مىخواهد به دست آورد كه به اين بلا گرفتار شده است؟ امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إنَّ فِي الجَنَّةِ مَنزِلَةً لا يَبلُغُها عَبدٌ إلاّ بِالاِبتلاءِ في جَسَدِهِ .(1)
همانا در بهشت ، مقامى است كه هيچ بندهاى به آن نمىرسد ، مگر به وسيله مبتلا شدن در بدنش.
و در كلام ديگرى مىفرمايد:
إنَّهُ لَيَكونُ لِلعَبدِ مَنزِلَةٌ عِندَ اللّهِ فَما يَنالُها إلاّ بِإِحدى خَصلَتَينِ : إمّا بِذَهابِ مالِهِ أو بِبَلِيَّةٍ فى جَسَدِهِ .(2)
هر آينه ، گاهى بندهاى ، مقامى نزد خداوند دارد كه جز با يكى از اين دو به آن نمىرسد : يا از دست دادن مال يا با بلايى در بدن .
در اين حديث ، بلاى مالى نيز اضافه شده است . در حقيقت ، اين نوع بلاها براى اين افراد ، جبرانكننده كاستى اعمال صالح آنان است . گاهى خداوند ، مقامى براى بندهاى در نظر مىگيرد و اعمال او به اندازه آن مقام نيست . در اين جا خداوند به
وسيله بلاها و سختىها كاستىهاى عمل او را جبران مىكند . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ تَعالى لَيَكتُبُ لِلعَبدِ دَرَجَةَ العُليا فِي الجَنَّةِ فَلا يَبلُغُها عَمَلُهُ فَلا يَزالُ يَتَعَهَّدُ بِالبَلاءِ حَتّى يَبلُغَها .(1)
همانا خداوند متعال براى بنده ، درجه بالايى را در بهشت مىنويسد ، ولى عملش به آن اندازه نيست ؛ پس همواره در بلا قرار مىگيرد تا به آن برسد .
رنج اگر معناى ترفيع درجه و كسب مقامهاى برتر پيدا كند ، تحمّلپذير مىگردد.
1) . روضة الواعظين ، ج2، ص423 ؛ مشكاة الأنوار ، ص300 .
مثبتنگرى ، بر اين منطقْ استوار است كه توجّه فرد مصيبتديده را از مشكلات و سختىها به سمت خوبىها و زيبايىها معطوف سازد. در حقيقت ، مثبتنگرى روشى است براى بازگرداندن توجّه از ناخوشايندها به خوشايندها. در اين روش ، امورى كه مىتوانند فرحبخش و نشاطآور باشند، وارد فضاى روانى شخص مصيبديده مىشوند و بدين سان ، از شدّت درد و رنج وى كاسته مىشود.
مثبتنگرى، خيالپردازى يا واقعگرايى؟!
مراد از مثبتنگرى، تخيّل مثبت نيست. تخيّل مثبت ، چون پشتوانه واقعى ندارد، همانند يك فريب شكننده و كمتأثير است. روشى كه دين در اين باب توصيه مىكند ، مبتنى بر خيالپردازى نيست. مثبتنگرى دين ، مبتنى بر كشف واقعيّتهاى خوشايند است. دين نمىخواهد شما را به قصّهها ، زندگىها و شادىهاى خيالى سوق دهد و شما را با وعدههاى توخالى بفريبد ؛ دين ، بر آن است تا به شما كمك كند زيبايىهاى موجود در زندگىتان را كشف كنيد و در كنار همه مشكلات، آنها را نيز به حساب آوريد.
اين ، آن چيزى است كه مىتوان آن را «مثبتنگرى واقعگرا» ناميد. اين مثبتنگرى ، به معناى به وجود آوردن خيال خوشايند نيست ؛ بلكه به معناى شناخت خوشايند موجود است ولذا از آن به «مثبتشناسى» تعبير كرديم.
نكات مثبت زندگىتان را كشف كنيد
اگر زندگى را يكسره ، تلخى و سختى ببينيم ، آزاردهنده و غير قابل تحمّل خواهد شد . هنگام ورود يك مصيبت ، ناخوشايندى آن به گذشته ، آينده و تمام زواياى حال ، «تعميم» داده مىشود . در برخى موارد نيز ممكن است بر ناخوشايندى حال «تمركز» شود و به هيچ چيز ديگرى توجّه نگردد . با اين تعميم يا تمركز ، هيچ نقطه مثبتى براى انسانْ باقى نمىماند كه به آن ، دل خوش كند ، اميدوار بماند و مشكلات خود را پشت سر بگذارد .
«نااميدى» و «ناتوانى» ، از مهمترين پيامدهاى منفى اين وضعيت اند كه منجر به افزايش تنيدگى و افسردگى خواهند شد . اگر همراه ناملايمات ، خوشايندىهايى نيز وجود داشته باشند ، موقعيّت تنشزا «تعديل» مىشود . آنچه موقعيّت ناخوشايند را غير قابل تحمّل مىسازد ، اين است كه بلا، تنها جنبه موجود زندگى باشد و يا دانسته شود . در اين حالت ، انسان ، خود را در فضاى تاريك و تنگى حس خواهد كرد كه هيچ دريچه مثبتى براى تنفّس ندارد . ممكن است نقاط مثبت و اميدواركننده ، وجود داشته باشند ، اما درك نشوند و مورد توجّه قرار نگيرند .
آنچه به نقاط مثبت زندگى ، خاصيت آرامشبخشى مىدهد ، «درك» و توجّه به آنهاست . بنابراين ، در شرايطى كه انسان ، دچار حادثه مىگردد و بر ناخوشايندى تمركز مىكند و يا آن را تعميم مىدهد ، بهترين روش «تعديل موقعيّت تنيده» بر اساس مثبتشناسى است . در شرايط تنيدگى ، نقاط مثبت زيادى وجود دارند كه با توجّه به آنها مىتوان به تعديل تنيدگى و تخليه فشار روانى پرداخت ؛ مهم اين است كه اين نقاط مثبت ، شناسايى شده ، مورد توجّه قرار گيرند .
ما نه مىگوييم كه خيال كنيد هيچ مشكلى وجود ندارد و نه مىگوييم كه خيال كنيد در خوشى و راحتى زندگى مىكنيد ؛ اينها توهّمهايى بيش نيستند . ما شما را به تفكّر دعوت مىكنيم ؛ تفكّرى مبتنى بر پذيرش موقعيّت . با كمال شهامت بپذيريد كه دچار مشكل شدهايد ؛ اما بدانيد كه در زندگى شما نقاط مثبت بسيارى وجود دارد كه
مىتوانيد با تكيه بر آنها ، از سدّ مشكلات بگذريد .
بنابراين ، براى رسيدن به آرامش و حفظ تعادل روانى ، بايد به شناسايى و كشف نقاط مثبت زندگىتان بپردازيد . اين كار ، نيازمند «مهارت» است . تاكنون فقط به نقاط منفى ، توجّه مىكرديد ؛ امّا از هم اكنون تصميم بگيريد كه به نقاط مثبت هم توجّه كنيد . همين تصميم ، احساس خوشايندى در شما به وجود مىآورد و از بار سنگين فشار روانى مىكاهد .
ببينيد اگر به همه نقاط مثبتْ توجّه كنيد ، چه تأثير شگرفى در وجودتان برجاى خواهد گذاشت . شايد در آغاز راه ، پيدا كردن نقاط مثبت ، مشكل باشد ، ولى با كمى تمرين و كسب مهارت ، به موفقيّتهاى بزرگى دست خواهيد يافت . در ادامه بحث ، به قلمروهايى كه نقاط مثبت زندگىتان را مىتوانيد در آنها جستجو كنيد ، اشاره خواهيم كرد.
1 . تجربههاى مثبت پيشين را به ياد آوريد
در يك اردوى تابستانى ، عدهاى از دانشآموزان ، شركت داشتند . در يكى از روزها تأخير اتوبوس ، دانشآموزان را بىتاب ساخت . در اين جمع ، تنها يك نفر ، آرام نشسته بود و در اعتراض و جنجال ديگر دانشآموزان ، شركت نمىكرد . وقتى از او پرسيدند : تو چرا اعتراض نمىكنى؟ گفت : «تا امروز ، همه برنامهها مرتّب بوده است .
انصاف نيست كه به خاطر يك تأخير ، اعتراض كنيم» . اين ، نشان مىدهد كه اگر ناملايمات را در كنار خوشايندهاى ديگر ببينيم ، كوچك و تحمّلپذير خواهند بود .
يكى از پيامدهاى موقعيّت ناخوشايند ، تعميم ناخوشايندى به گذشته ، يا تمركز بر ناخوشايندى و نديدن گذشته خوشايند است . حالت اوّل ، به «ناخوشايند توسعهيافته» منجر مىشود و حالت دوم ، به «انقطاع از گذشته خوشايند و خوشايندهاى گذشته» . در هر دو صورت ، قابليت آرامشبخشى و اميدبخشى خوشايند گذشته از ميان مىرود و همه چيز و همه دورانها، ناخوشايند ديده مىشوند . اين بزرگنمايى ، بر فشار روانى شما مىافزايد و آن را غير قابل تحمّل
مىسازد .
اين ، در حالى است كه خوشايند گذشته يكى از منابع تقويت شما در برابر مشكلات است . اگر ناخوشايندى ، در كنار خوشايندهاى گذشته قرار گيرد ، از عظمت پوشالى آن كاسته مىشود . ديدن ناملايمات اندك ، از كسى كه خوبىهاى فراوان از او ديدهايم ، آزاردهنده و بىتابكننده نيست . چنين ناملايمتهايى در كنار ديگر خوشىها، ناپيدا و ناچيز مىشوند . كسانى كه از ورود يك حادثه ناخوشايند ، بىتاب مىشوند ، ديگر رويدادهاى خوشايند زندگى را نمىبينند .
به همين جهت ، يكى از روشهاى كاهش تنيدگى ، يادآورى نعمتها و خوشايندهاى پيشين است . بر اين اساس ، امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
لا خَيرَ في عَبدٍ شَكا مِن مِحنَةٍ تَقَدَّمَها آلافُ نِعمَةٍ واتَّبَعَها آلافُ راحَةٍ .(1)
هيچ خيرى نيست در آن بندهاى كه از گرفتارى خود شكايت مىكند و حال آنكه در گذشته ، هزاران نعمت داشته و هزاران راحتى در آينده ، به او خواهد رسيد .
پس همه چيز را تيره و تار نبينيد . به واقعيّتها توجّه كنيد ، خواهيد ديد كه در كنار آن همه نعمت ، رسيدن اين محنت ، غير قابل تحمّل و آزاردهنده نيست . يكى از تجار مدينه كه از وضع مالى خوبى برخوردار بود و با امام صادق عليهالسلاممراوده داشت ، روزگار وى دگرگون شد و به امام صادق عليهالسلام شكايت كرد . حضرت براى آرام ساختن وى فرمود:
ولا تَجزَع وإن أعسَرتَ يَوما
فَقَد أيسَرتَ في زَمَنٍ طَويلٍ .(2)
بىتابى نكن كه هر چند روزگارى چند تنگدست شدهاى، اما روزگارى طولانى در راحتى و آسايش بودهاى.
در انتهاى حديث قبل ، به خوشايندىِ آينده اشاره شده بود و در ادامه اين حديث
نيز به خوشايندى گذشته اشاره شده است كه آن را مستقلاً در بحث بعدى ، مطرح خواهيم ساخت . به هر حال ، مهمْ اين است كه توجّه به خوشايند گذشته و گذشته خوشايند ، تأثير فراوانى در كاهش فشار روانى دارد . البته نگرش به گذشته ، دو صورت دارد : يكى «نگاه حسرتآميز» به گذشته و ديگرى «نگاه شُكرآميز» به گذشته . آن نگاهى موجب كاهش فشار روانى مىگردد كه شُكرآور باشد . نگاه حسرتآميز ، نتيجهاى جز افزايش تنيدگى نخواهد داشت . پس به گذشته خوشايند خود توجّه كنيد و با خود بگوييد در كنار آن همه خوشى ، اين ناخوشايندى ، چيز مهمّى نيست ؛ مىتوان آن را تحمّل كرد.
2 . به خوشايندى آينده فكر كنيد
يكى ديگر از ويژگىهاى دوران سختى و بلا ، انقطاع از آينده و يا تعميم ناخوشايندى حال به آينده است . هنگام بلا، ممكن است شما همه عمر را لحظه حال بدانيد و اساسا آيندهاى را تصوّر نكنيد . گاهى نيز ممكن است آينده را قبول داشته باشيد ، ولى آن را با
مقياس حال بسنجيد و ناخوشايندى حال را به آينده نيز تعميم دهيد . هر دو حالت ياد شده ، موجب تمركز بر ناخوشايندى و بزرگ شمردن مصيبت مىشود كه ثمره آن ، افزايش تنيدگى و فشار روانى است . اين ، در حالى است كه آينده شما ، روشن و اميدواركننده است .
همان گونه كه پيش از اين گفتيم ، سختىها پايانپذيرند و فَرَج (گشايش) خواهد رسيد . توجّه به آينده روشن و خوشايند ، از عوامل مهم در كاهش تنيدگى و فشار روانى انسانهاست . توجّه به آينده روشن ، اميد و توان مقاومت شما را افزايش مىدهد و نشاط و شادابى را به ارمغان مىآورد . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلامدر ادامه سخن خود براى آرام كردن تاجر ورشكستهاى كه پيش از اين ، از او ياد كرديم ، از روش توجّهدهى به آينده نيز استفاده كرده ، مىفرمايد:
فَلا تَيأَس فَإِنَّ اليَأسَ كُفرٌ .
لَعَلَّ اللّهَ يُغني عَن قَليلٍ.(1)
1) . كشف الغمّة ، ج2 ، ص162 ؛ بحار الأنوار، ج78، ص203 .
نااميد نباشد كه نااميدى كفر است ، شايد خداوند ، تو را به زودى بىنياز كند .
در بيت اوّل ، صحبت از بىتابى نكردن بود و اين جا سخن از مأيوس نشدن . بىتابى كردن ، مربوط به زمان حال است و نااميدى ، مربوط به آينده . شخص مصيبتديده ، چون آيندهاى را نمىبيند و يا آن را تيره و تار مىبيند ، مأيوس و نااميد مىگردد و بديهى است اين نااميدى ، سطح تنيدگى را افزايش مىدهد ؛ اما توجّه به آينده روشن ، اين پيامد منفى را از ميان مىبرد و از فشار روانى انسان مىكاهد . به همين جهت ، امام صادق عليهالسلام براى رفع نااميدى ، او را به خوشايند آينده متوجّه مىسازد.
در حديث ديگرى نيز (كه پيش از اين بيان كرديم) آمده بود : «هيچ خيرى نيست در بندهاى كه از محنت امروز ، شكايت مىكند و حال آنكه هزاران خوشى در گذشته داشته و هزاران خوشى در آينده خواهد داشت» . قسمت پايانى حديث (هزاران خوشى در آينده) به اين بحث ، مربوط مىشود . توجّه به خوشايند آينده ، جايى براى شكايت و گلايه باقى نمىگذارد.
3 . نعمتهاى حال را دريابيد
هر چند مصيبت ، در زمان حالْ وارد شده و وجود دارد ، اما بدانيد كه ناخوشايندى ، همه جنبههاى حال را در بر نمىگيرد . حادثه ، در يك يا چند بُعد اتفاق مىافتد ؛ ولى ديگر ابعاد زمان حال ، از آن تهى است . ما نه تنها ناخوشايندى را به گذشته و آينده تعميم مىدهيم و خوشايند گذشته و آينده را به حساب نمىآوريم ، بلكه در زمان حال نيز ناخوشايندى يك بعد را به همه ابعادِ حال ، تعميم مىدهيم و يا اصلاً بُعد ديگرى را
به حساب نمىآوريم ؛ گويا جز اين حالت ، حالت ديگرى وجود ندارد ! بديهى است چنين وضعيتى موجب افزايش فشار روانى مىگردد . اين ، در حالى است كه ناخوشايندى ، فقط مربوط به برخى از ابعاد زمان حال است .
در كنار نكات منفىِ حال ، نكات مثبت ديگرى هم وجود دارد كه چه بسا بيشتر از منفىها باشد ؛ چرا به آنها نينديشيم ؟ نمىگويم خيال كنيد هيچ مشكلى نداريد ؛ ولى
مىگويم خيال هم نكنيد كه مصيبت ، همه ابعاد زندگىتان را فرا گرفته است . بپذيريد كه مشكل داريد ؛ ولى به چيزهاى بسيار ديگرى هم كه داريد ، توجّه كنيد و همه چيز را تيره و تار نبينيد . اين مهارت ، دايره ناخوشايندى را كاهش داده ، بر سطح رضايت از زندگى مىافزايد . بر همين اساس ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
إذا طَلَبتَ شَيئا مِنَ الدُّنيا فَزُوِيَ عَنكَ ، فَاذكُر ما خَصَّكَ اللّهُ بِهِ مِن دينِكَ وصَرَفَهُ عَن غَيرِكَ ، فَإِنَّ ذلِكَ أحرى أن تَستَحِقَّ بِما فاتَكَ .(1)
هر گاه چيزى از دنيا خواستى و از تو بازداشته شد ، به ياد آور دينت را كه خداوند ، به تو داده و از ديگران بازداشته است كه اين ، به جاى آنچه از دست دادهاى سزاوارتر است.
برخى از كسانى كه دچار مشكلات روحى و فشارهاى روانى بودند ، هنگامى كه به معصومان عليهمالسلام مراجعه مىكردند ، با همين روش ، درمان مىشدند . ابوهاشم جعفرى يكى از كسانى است كه به شدّت ، گرفتار مىشود و در تنگناى سختى قرار مىگيرد . خدمت امام هادى عليهالسلام مىرسد تا از وضع خود شكايت كند . او خود مىگويد : چون نزد حضرت نشستم ، به من فرمود:
يا أبا هاشِمٍ ! أيُّ نِعَمِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ عَلَيكَ تُريدُ أن تُؤَدِّيَ شُكرَها ؟ !
اى ابو هاشم ! كدام يك از نعمتهاى خداى - عزّ وجلّ - را مىخواهى سپاس گزارى؟!
مىگويد : سكوت كردم و ندانستم چه جوابى بدهم . حضرت ، خود ، آغاز به سخن كرد و فرمود:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجلَّ رَزَقَكَ الإِيمانَ فَحَرَّمَ بَدَنَكَ عَلَى النّارِ ، ورَزَقَكَ العافِيَةَ فَأَعانَكَ عَلَى الطّاعَةِ ، ورَزَقَكَ القُنوعَ فَصانَكَ عَنِ التَّبَذُّلِ .(2)
خداوند عزّ وجلّ ايمان را روزى تو ساخت و در نتيجه ، بدنت را بر آتش حرام
كرد و سلامتى را روزى تو ساخت ؛ پس تو را بر اطاعت خدا يارى كرد و قناعت را روزى تو كرد و تو را از ابتذال ، مصون داشت .
در اين بيان ، حضرت ، وى را به سه نعمت بزرگ توجّه مىدهد . قرار گرفتن مشكلات در كنار نكات مثبت دو پيامد دارد : يكى اينكه اندازه مشكلات را كوچك مىكند و ديگرى اينكه توجّه به نقاط مثبت ، موجب تلطيف فضاى روانى مىگردد . پس به نقاط مثبت زندگىتان بينديشيد تا مشكلات شما تحمّلپذير گردد و راحتتر زندگى كنيد.
4 . پاداش تحمّل را يادآورى كنيد
تاكنون از توان تحمّل و نعمتهاى گذشته ، آينده و حال ، به عنوان نقاط مثبت و اميدواركننده ياد كرديم . در اين بحث مىخواهيم درباره «پاداش» صحبت كنيم . فرق پاداش با موارد قبل ، اين است كه آن موارد ، نقاط مثبت موجود بودند ؛ ولى پاداش ، نقطه مثبتى است كه پس از رفتار شما به وجود خواهد آمد . اگر انسانِ تنيده ، در برابر مشكل پيش آمده ، واكنش مناسب نشان دهد و بردبارى بورزد ، در برابر اين رفتار منطقى خود ، پاداش خواهد گرفت .
صبر كردن و مشكلات را تحمّل نمودن ، بدون اجر و پاداش نيست . انجام دادن هر كارى بدون مزد ، غير قابل تحمّل است ؛ اما اگر كارها با اجر و پاداش ، همراه باشند ،
حتّى اگر سخت و طاقتفرسا باشند ، قابل تحمّل خواهند بود . پاداش ، منبع تقويتكنندهاى است كه توان انسان و انگيزه او را افزايش مىدهد . هر چه پاداش ، بزرگتر باشد ، اثر تقويتى آن نيز بيشتر خواهد بود.
حوادث ناخوشايند ، بدون پاداش و اجر نيستند . بخش عمدهاى از بىتابى شما ، به دليل بىتوجّهى به «پاداشدارى» مصيبتهاست . وقتى سختىها را بدون پاداشْ ارزيابى كنيد ، ميزان فشار روانى شما به شدّت افزايش مىيابد . در فرض عدم پاداش ، شما با موقعيّت آزاردهندهاى روبهرو هستيد كه خوشى و لذّت را از شما گرفته ، هيچ پاداش جبرانكنندهاى نداده است .
از بين رفتن خوشى ، ورود ناخوشى و عدم جبران ، از عوامل افزاينده فشار روانى محسوب مىشوند ؛ اما اگر مصيبتها پاداش داشته باشند و شما به پاداش داشتن آن توجّه پيدا كنيد ، از ميزان فشار روانىتان كاسته خواهد شد . بنابراين ، توجّه به پاداش ،
يكى از شيوههاى كاهش تنيدگى است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
لَو تَعلَمونَ ما ذُخِرَ لَكُم ، ما حَزِنتُم عَلى ما زُوِيَ عَنكُم .(1)
اگر آنچه را براى شما ذخيره شده ، مىشناختيد ، بر آنچه از شما گرفته شده ، غمگين نمىشُديد .
علّت بيان اجر صبر و بردبارى در متون دينى ، توجّهدهى مردم به پاداش آن است كه بيان آنها از حوصله اين بحث ، خارج است . مهمْ اين است كه اصل پاداشدارى سختىها را نبايد فراموش كرد يا دست كم گرفت . عبداللّه بن ابى يعفور ، به شدّت بيمار مىشود و از دردهاى خود به امام صادق عليهالسلام شكايت مىكند . حضرت در پاسخ وى مىفرمايد:
لَو يَعلَمُ المُؤمِنُ ما لَهُ مِنَ الأَجرِ فِي المَصائِبِ ، لَتَمَنّى أنَّهُ قُرِّضَ بِالمَقاريضِ .(2)
اگر فرد مؤمن مىدانست كه چه اجرى در مصيبتها دارد ، آرزو مىكرد كه با قيچى ، قطعه قطعه شود .
پاداش بردبارى ، آن قدر زياد است كه قطعه قطعه شدن را آسان و تحمّلپذير مىسازد . در اين حديث شريف ، نقش شناخت ، به خوبى روشن است .
ابن مسعود مىگويد : روزى در خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بوديم كه حضرت ، تبسّم فرمود . به ايشان عرض كردم : اى پيامبر خدا چه شد كه تبسّم كرديد؟ حضرت فرمود :
عَجِبتُ لِلمُؤمِنِ وجَزَعِهِ مِنَ السُّقمِ ، لَو يَعلَمُ ما لَهُ فِي السُّقمِ مِنَ الثَّوابِ لَأَحَبَّ أن لا يَزالَ سَقيما حَتّى يَلقى رَبَّهُ عَزَّ وجَلَّ .(3)
در شگفتم از بىتاب شدن مؤمن به خاطر بيمارى! اگر او مىدانست بيمارى چه پاداشى براى او دارد ، دوست مىداشت كه همواره بيمار باشد ، تا هنگامى كه پروردگارش را ملاقات كند .
در اين جا نيز بر نقش شناخت تأكيد شده است . پاداشهاى سنگين براى
بردبارى ، يك واقعيّت است . درك و شناخت آنها موجب تحمّلپذير شدن موقعيّتهاى بسيار سخت مىشود . به همين جهت ، معصومان عليهمالسلاماز همين راه ، مراجعان و مخاطبان خود را آرام مىكردند . امام على عليهالسلام به اشعث (كه داغدار يكى از عزيزان خود بود ،) چنين مىفرمايد:
يا أشعَثُ إن تَحزَن عَلَى ابنِكَ فَقَدِ استَحَقَّت ذلِكَ مِنكَ الرَّحِمُ ، وإن تَصبِر فَفِي اللّهِ مِن كُلِّ مُصيبَةٍ خَلَفٌ .(1)
اى اشعث! اگر بر فقدان فرزندت محزون شوى ، اين به دليل مقام پدرى ، از تو شايسته است و اگر صبر كنى ، پس خداوند در هر مصيبتى ، عوضى قرار مىدهد .
«نعمت جايگزين» از مسلّمات مصيبتهاست كه امام على عليهالسلام به وسيله توجّهدهى به آن ، سعى در آرام ساختن اشعث دارد . خود حضرت على عليهالسلاممصيبت فقدان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرا همين گونه تحمّل كرد . وقتى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرحلت فرمود ، امام على عليهالسلام
گفت :
إنّا للّهِِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ ، واى از مصيبتى كه هم نزديكان را در بر گرفت و هم مؤمنان را ، هرگز به مانند آن مصيبت نديده بودند .
وقتى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را دفن كردند ، ندايى از آسمان شنيده شد كه اهل بيت عليهمالسلامرا
تسليت مىداد . در بخشى از اين تسليت چنين آمده است:
إنَّ فِي اللّهِ خَلَفا مِن كُلِّ ذاهِبٍ وعَزاءً مِن كُلِّ مُصيبَةٍ ودَرَكا مِن كُلِّ ما فاتَ . فَبِاللّهِ ثِقوا وعَلَيهِ فَتَوَكَّلوا وإيّاهُ فَارجوا إنَّمَا المُصابُ مَن حُرِمَ الثَّوابَ .(2)
همانا خدا عوضى براى هر چيز از دست رفتهاى، و تسليتى براى هر مصيبتى و جبرانى براى هر چيز فوت شدهاى قرار داده است . پس به خداوند ، اعتماد كنيد و بر او توكّل نماييد و به او اميد داشته باشيد . همانا مصيبتديده ، كسى است كه از پاداش ، محروم گردد .
جمله پايانى ، تأمّل برانگيز است . مصيبت واقعى ، آن وقتى است كه انسان از پاداش آن محروم گردد . اگر انسان ، پاداش مصيبت را به دست آورد ، در حقيقت ، براى او نعمت است . امام على عليهالسلام مىفرمايد :
المِحنَةُ إذا تَلَقَّيتَ بِالرِّضا وَالصَّبرِ كانَت نِعمَةً دائِمَةً .(1)
اگر با محنتها ، با رضايت و بردبارى مواجه شوى ، نعمت ، پايدار خواهد بود .
ملاكْ اين است كه ما چه واكنشى به پديدهها نشان دهيم ؛ چه خوشايند و چه ناخوشايند . نعمت با ناسپاسى ، به نقمت تبديل مىشود و نقمت با بردبارى ، به نعمت تبديل مىشود . براى اهل ايمان ، مصيبت ، فرصتى است كه مىتوان آن را به نعمت ، تبديل كرد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ أنعَمَ عَلى قَومٍ فَلَم يَشكُروا فَصارَت عَلَيهِم وَبالاً ، وَابتَلى قَوما بِالمَصائِبِ فَصَبَروا فَصارَت عَلَيهِم نِعمَةٌ .(2)
خداوند - عزّ وجلّ - بر گروهى نعمت فرستاد و شكر نكردند ؛ پس مايه گرفتارى آنان شد . و گروهى را به مصيبتها مبتلا ساخت و آنان صبر كردند ؛ پس نعمتى براى آنان شد .
به همين جهت ، حضرت به يكى از اصحاب خود - كه گويا دچار مشكلى بوده - مىفرمايد :
يا إسحاقُ ! لا تَعُدَّنَّ مُصيبَةً اُعطيتَ عَلَيهَا الصَّبرَ واستَوجَبتَ عَلَيها مِنَ اللّهِ
عَزَّ وجَلَّ الثَّوابَ . إنَّمَا المُصيبَةُ الَّتي يُحرَمُ صاحِبُها أجرَها وثَوابَها إذا لَم يَصبِر عِندَ نُزولِها .(1)
اى اسحاق! آنچه را كه بردبارى بر آن ، نصيب تو شده و مستوجب پاداش از خداوند - عزّ وجلّ - گشتهاى، مصيبت نشمار . همانا مصيبت ، آن است كه فرد به خاطر بىصبرى ، از اجر و پاداش آن محروم شود .
توجّه به اين حقايق ، فشار روانى حاصل از بلاها و گرفتارىها را كاهش مىدهد و موقعيّتهاى سخت را تحمّلپذير مىسازد . فراموش نكنيد كه «مصيبتها كليد پاداشاند» .(2)
موقعيّت جديد
موقعيّت ناخوشايند، وضعيت جديدى است كه توان جديدى نيز مىطلبد. اگر اين توان ، تأمين نگردد، در مهار و كنترل موقعيّت ناخوشايند ، موفّق نخواهيد شد. بسيارى از ناكامىهاى ما در مهار تنيدگىها، ناشى از ناكامى در تقويت كردن توان روانى است. اگر بخواهيم با همان توان عادىاى كه در زندگى معمول خود داريم، با حوادث تلخ رو به رو شويم، طبيعى است كه ناكام خواهيم شد. برقرارى توازن ميان توان روانى و موقعيّت ناخوشايند، از اصول كاميابى در راه مهار و كنترل تنيدگىهاست . اگر از اين اصلْ غفلت شود، عمليات مهار با مشكل ، رو به رو مىشود و يا به ناكامى مىانجامد.
گذشته از آن كه موقعيّت جديد، توان جديد مىطلبد، توان موجود را نيز كاهش مىدهد. بروز غير منتظره حوادث تلخ، در بسيارى از موارد ، يكباره توان انسان را كاهش مىدهد. اين كاهش و آن نياز به توان بيشتر، موجب مىشود كه موازنه توان فرد در برابر فشارهاى روانى حاصل از حوادث تلخ، دچار مشكل شود. به همين جهت ، مسئله مهمّ قدرتمند شدن و مكانيزم(ساز و كار)هاى تأمين توان روانى اهميت مىيابد. در ادامه ، به بررسى عوامل اقتدار در برابر حوادث مىپردازيم:
همان گونه كه حوادث و پديدههاى زندگى ، تحت اختيار و تقدير الهى است، هم او توان بردبارى را نيز مىدهد. خداوند متعال ، هم حوادث را مقدّر مىكند و هم قدرت مقاومت در برابر آنها را به فرد مىدهد؛ ولى ما معمولاً از اين اقتدار خدادادى ، بىخبريم و به همين جهت ، از آن ، بهرهبردارى نيز نمىكنيم. انسان قدرتمندى كه از قدرت خودْ بىخبر است ، ناتوان است . احساس توانمندى ، بسته به وجود قدرت نيست ؛ بلكه به آگاهى ما از قدرت و باور ما به قدرتمندى ، بستگى دارد . بردبارى كردن ، يك توانمندى است . اين توانمندى هنگامى كارآيى دارد كه درك شود و به كار گرفته شود .
بسيارى از ما چون احساس مىكنيم توان صبر كردن نداريم ، بىتاب مىشويم . نااميدى و احساس ناتوانى، محصول ناآگاهى از «توان بردبارى»اند . خداوند متعال ، توان بردبارى را به انسان مىدهد . اين ما هستيم كه بايد از اين قابليت ، استفاده كنيم .
در اين باره ، چند نكته وجود دارد:
الف - موقعيّت جديد، توان جديد
هنگام وقوع بلا، توان بردبارى آن نيز به وجود مىآيد. تصوّر نكنيد كه توان شما همان توان سابق است و بلاى طاقت فرسايى بر توان عادى پيش ، اضافه شده است ، واقعيّتْ اين است كه با وقوع بلا و پيش آمدن موقعيّت جديد، توان مقاومت نيز توسعه مىيابد. موقعيّت جديد با نيروى جديد ، همراه است.
ب - تقدّم صبر بر بلا
نكته مهمتر اين كه پيش از وقوع بلا، توان صبر كردن به وجود مىآيد. نه تنها موقعيّت جديد، توان جديد را به همراه دارد، بلكه پيش از وقوع بلا، توان بردبارى نصيب فرد مىگردد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إنَّ الصَّبرَ وَالبَلاءَ يَستَبِقانِ إلَى المُؤمِنِ فَيَأتيهِ البَلاءُ وهُوَ صَبورٌ .(1)
همانا صبر و بلا به سوى مؤمن ، سبقت مىگيرند ؛ پس بلا به او مىرسد ، در حالى كه او صبور است .
در مسابقه ميان بلا و صبر ، صبر ، زودتر به انسان مىرسد . از اينرو، پيش از گرفتار شدن به بلا ، توان صبر كردن را يافتهايم. اين ، نقش مهمّى در آمادگى براى صبورى دارد ؛ پس مطمئن باشيد كه مىتوانيد تحمّل كنيد.
ج - موازنه صبر و بلا
جالبتر اينكه ميان صبر و بلا ، موازنه نيز برقرار است . نه تنها موقعيّت جديد، نيروى جديد نيز به همراه دارد و نه تنها توان صبر، پيش از بلا نصيب انسان مىگردد، بلكه ميان صبر و بلا ، موازنه برقرار است ؛ يعنى هر اندازه ، بلا بيشتر باشد ، صبر بيشترى نيز داده مىشود . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين موازنه مىفرمايد:
إنَّ الصَّبرَ يَأتي مِنَ اللّهِ عَلى قَدرِ البَلاءِ .(2)
همانا صبر ، به اندازه بلا از جانب خداوند مىآيد .
امام على عليهالسلام نيز در اين باره مىفرمايد:
يَنزِلُ الصَّبرُ عَلى قَدرِ المُصيبَةِ .(3)
صبر ، به اندازه مصيبت ، نازل مىشود .
پس فرقى نمىكند كه مصيبت وارد شده ، كوچك باشد يا بزرگ ؛ گرفتارى ، به هر اندازه كه باشد ، به همان اندازه نيز توان تحمّل آن داده مىشود . بنابراين ، نه كوچك بودن مشكلات ، حتما به معناى تحمّل كردن آن است و نه بزرگ بودن مشكلات ،
حتما به معناى قابل تحمّل نبودن آن است . چه بسا در جايى ، مشكل كوچكى كه در برابر آن صبر نشود ، و چه بسا در جايى ديگر ، مشكلات بزرگى كه تحمّل مىشوند . آنچه مهم است توان صبر است كه وجود دارد . پس ما هستيم كه بايد از اين توان بهره بگيريم .
وقتى انسان بداند توان مقاومت را دارد ، نور اميد در چشمان او برق خواهد زد و احساس قدرت خواهد كرد . در اين حالت ، هيچ مشكل بزرگى كه قابل تحمّل نباشد ، وجود نخواهد داشت . آن گاه كه توان تحمّل وجود داشته باشد و آن گاه كه اين توانْ درك گردد و شناخته شود ، همه سختىها كوچك و تحمّلپذير مىشوند . پس به جاى شكايت كردن و بىتابى نمودن ، به توانى كه داريد بينديشيد ؛ خواهيد ديد مشكلات كوچكتر از آن هستند كه شما را بىتاب سازند.
تكيه كردن بر يك منبع مطمئن قدرت، از عوامل بسيار مهم در افزايش مقاومت در برابر سختىهاست. كسى كه به يك منبع قدرت، اتّكال مىكند، قدرت او را به قدرت خود پيوند مىزند ؛ از اينرو ، بر توان خود مىافزايد و احساس اقتدار مىكند. از سوى ديگر ، با اعتماد به يك منبع قدرت، انسان ، تحت حمايت و حفاظت صاحب قدرت قرار مىگيرد و همين امر ، موجب تقويت روحى و روانى انسان مىگردد. اين اتّكال ، همان چيزى است كه در ادبيات دين ، از آن به عنوان «توكّل» ياد مىشود. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره نقش توكّل در افزايش اقتدار مىفرمايد:
مَن أحَبَّ أن يَكونَ أقوَى النّاسِ فَليَتَوَكَّل عَلَى اللّهِ .(1)
كسى كه دوست دارد قوىترين مردم باشد، پس، بايد به خداوند توكّل كند.
هر چه منبع قدرت، قوىتر و شكست ناپذيرتر باشد، فرد نيز قدرتمندتر و شكست ناپذيرتر مىگردد. خداوند ، قدرت مطلق است و لذا توكّل بر او نيز شما را قوىترين خواهد ساخت؛ چنانچه امير مؤمنان نيز بالاترين درجه ايمان را متعلّق به
1) . تحف العقول، ص2 ؛ جامع الأخبار، ص117 ؛ روضة الواعظين، ج2، ص426.
كسانى مىداند كه بيشترين توكّل را بر خداوند دارند.(1)اين، راه مطمئنى براى افزايش توان مقاومت است. وقتى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با وجود آن همه مشكلات، تنها ماند، خداوند متعال ، همين اصل را به او آموزش داد و فرمود:
فَإِن تَوَلَّوا فَقُل حَسبِيَ اللّهُ لا إلهَ الاّ هُوَ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ وهُوَ رَبُّ العَرشِ العَظيمِ .(2)
پس اگر آنان روى برگرداندند، تو بگو: مرا بس است آن خدايى كه هيچ خدايى جز او نيست، بر او توكّل مىكنم و او صاحب اختيار عرش عظيم است.
توكّل بر چنين منبع قدرتى، ناراحتىها و نگرانىها را از بين مىبرد؛ چرا كه ريشه آنها را از ميان برده است. عامل برخى فشارهاى روانى، احساس ضعف و ناتوانى در برابر مشكلات است و توكّل بر خدا ، ريشه اين احساس ناتوانى را از بين مىبَرد.
نمرود ، حضرت ابراهيم را در منجنيق گذاشت و به سوى آتشْ پرتاب كرد . ميان زمين و آسمان ، جبرئيل آمد و گفت : «آيا خواستهاى دارى؟» . حضرت گفت : «از تو نه! خدا مرا بس است و او بهترين وكيل است» . ميكائيل آمد و گفت : «خزانههاى آب و باران ، به دست من است ؛ اگر مىخواهى ، آتش را خاموش كنم» . فرمود : «نه» . جبرئيل گفت : «پس از خدا بخواه» . حضرت ابراهيم فرمود : «همين كه او مىداند من در چه حالى هستم ، كافى است!» .(3)
اگر انسان ، چنين تصوّرى از خدا داشته باشد و بر چنين خدايى توكّل كند ، در سختترين مشكلات ، آرام خواهد بود . اين ، يك مهارت شناختى است ؛ شناختى مبتنى بر واقعيّتها. توجّه به اين واقعيّت كه خداوند ، همواره با انسان است و در صورت نياز ، پاسخگو و اجابتكننده است ، نه تنها مانع فشار مضاعف مىشود ، بلكه سبب مىگردد كه انسان ، توان مقابله بيشترى بيابد . به همين جهت ، امام على عليهالسلام مىفرمايد:
مَن تَوَكَّلَ لَم يَهتَمَّ .(1)
هر كس توكّل كند، اندوهگين نمىشود.
قرآن كريم ، به صراحت از صبر و نماز ، به عنوان دو منبع مهم در كنترل استعانتى ياد كرده است :
اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّ-بِرِينَ .(2)
از صبر و نماز كمك بخواهيد كه خداوند ، با صابران است .
در تفسير اين آيه ، اشاره شده كه مراد از صبر، روزه است. هر چند بحث از روزه ، فرصت مناسب خود را مىخواهد ؛ ولى به اختصار مىتوان گفت كه با روزه گرفتن، توان مقاومت انسان افزايش مىيابد. انسان روزهدار ، به اختيار خود بسيارى از چيزهايى را كه براى او خوشايند است، ترك مىكند و رنج محروميت را بر خود هموار مىسازد. اين ، تمرينى است براى افزايش توان بردبارى. اضافه بر اين، توجّهات و عنايتهاى خداوند نيز نصيب انسان روزهدار مىگردد كه اين، خود بر توان مقاومت انسان مىافزايد.
از سوى ديگر، نماز ، برقرارى پيوند با خداست؛ خداوندى كه هم مهربان است هم مقتدر و هم شكستناپذير. ارتباط با چنين منبع رحمت و قدرتى، پشتوانه بسيار مهمّى به شمار مىرود كه انسان را همانند فولاد، مقاوم مىسازد. از اين روست كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هر گاه محزون مىگشت، به نماز پناه مىبرد و كمك مىگرفت. در سيره آن حضرت چنين آمده است:
كانَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إذا حَزَنَهُ أمرٌ فَزِعَ إلَى الصَّلاةِ .(3)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين گونه بود كه هر گاه چيزى او را محزون مىساخت، به نماز پناه مىبرد.
و در نقل ديگرى آمده است:
كانَ النَّبِيُّ إذا حَزَنَهُ أمرٌ اِستَعانَ بِالصَّومِ وَالصَّلاةِ .(1)
پيامبر اكرم اين گونه بود كه هر گاه چيزى ايشان را ناراحت مىساخت، از روزه و نماز كمك مىگرفت.
همين معنا در باره امير مؤمنان عليهالسلام نيز روايت شده است. ابو بصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام در اين باره فرمود:
كانَ عَلِيٌ عليهالسلام إذا هالَهُ شَيءٌ فَزِعَ إلَى الصَّلاةِ .
على عليهالسلام اين گونه بود كه هر گاه چيزى ايشان را نگران و هراسان مىكرد، به نماز پناه مىبرد.
سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:
وَ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ(2).(3)
و از صبر و نمازْ كمك بگيريد.
و به همين جهت ، امام حسين عليهالسلام شب عاشورا از دشمن مهلت گرفت. وقتى عصر تاسوعا دشمن خواست حمله را آغاز كند، امام حسين عليهالسلام به برادرش حضرت ابوالفضل عليهالسلامفرمود:
اِرجِع إلَيهِم فَإِنِ استَطَعتَ أن تُؤَخِّرَهُم إلى غُدوَةٍ وتَدفَعُهُم عِندَ العَشِيَّةِ لَعَلَّنا نُصَلّى لِرَبِّنَا اللَّيلَةَ ونَدعوهُ ونَستَغفِرُهُ فَهُوَ يَعلَمُ أنّي كُنتُ اُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وتِلاوَةَ كِتابِهِ .(4)
به سوى آنان بازگرد و اگر توانستى حمله آنان را تا فردا به تأخير بينداز و امشب ، آنان را دور ساز، باشد كه امشب را براى پروردگارمان نماز بخوانيم و دعا كنيم و استغفار نماييم . او خود مىداند كه من همواره اين گونه بودم كه
نماز را و تلاوت كتاب او را دوست مىداشتم.
در باره اصحاب آن حضرت نيز نقل شده است كه آن شب را به نماز و عبادت سپرى كردند:
وباتَ الحُسَينُ عليهالسلام وأصحابُهُ تِلكَ اللَّيلَةَ ولَهُم دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَحلِ مابَينَ راكِعٍ وساجِدٍ وقائِمٍ وقائِدٍ .(1)
و آن شب را امام حسين عليهالسلام و اصحابش بيتوته كردند ، در حالى كه زمزمهاى همانند زمزمه كندوى زنبور داشتند؛ گروهى در ركوع ، گروهى در سجود، گروهى ايستاده و گروهى نشسته.
اين گونه بود كه آنان در برابر سپاه مجهّز و فراوان دشمن ، ايستادگى كردند. به جهت نقش و اهمّيت فوقالعادهاى كه نماز در تقويت توان روحى انسان در برابر مشكلات دارد، امام صادق عليهالسلام در دستورالعملى چنين مىفرمايد:
اِتَّخِذ مَسجِدا في بَيتِكَ فَإِذا خِفتَ شَيئا فَالبَس ثَوبَينِ غَليظَينِ مِن أغلَظِ ثِيابِكَ وصَلِّ فيهِما ، ثُمَ اجثُ عَلى رُكبَتَيكَ فَاصرُخ إلَى اللّهِ وسَلهُ الجَنَّةَ وتَعَوَّذ بِاللّهِ مِن شَرِّ الَّذي تَخافُهُ وإيّاكَ أن يَسمَعَ اللّهُ مِنكَ كَلِمَةَ بَغيٍ وإن أعجَبَتكَ نَفسُكَ
وعَشيرَتُكَ .(2)
در خانهات محلى براى نماز قرار ده . پس هر گاه از چيزى هراسيدى، دو قطعه لباس از خشنترين لباسهايت را بپوش و با آنها نماز بخوان . سپس بنشين و به سوى خدا ناله كن و بهشت را از او بخواه و از شرّ آن چيزى كه از آن مىترسى به خدا پناه ببر و بپرهيز از اين كه خداوند ، كلمه جفايى از تو بشنود (نفرين نكن) هر چند ، آن كلمه براى تو و خانوادهات خوشايند باشد.
بنا بر اين ، راز اقتدار و ايستادگى را بايد در اين امور جستجو كرد. در برنامه زندگىِ انسان مؤمن، پنج نوبت نماز و سالى يك ماه روزه قرار داده شده كه انجام دادن آنها براى حيات بشر در حال عادى و براى يك وضعيّت حدّاقلى ، لازم است. غير از آن ،
نمازها و روزههاى مستحبّى قرار داده شده كه هر كس در شرايط اضطرارى قرار دارد و يا جوياى تعالى بيشتر است، با استفاده از آنها مىتواند قدرت و آرامش بيشترى يابد و يا در راه تكامل به پيش رود. اين تدبير دين براى چنين موقعيّتهايى است ؛ اما كمى بينديشيم و ببينيم ما در موقعيّتهاى اضطرارى زندگى چگونه عمل مىكنيم؟ عبادت و ارتباط با خداوند متعال افزايش مىيابد يا كاهش؟! بيشتر نماز مىخوانيم و يا آن اندك واجب را هم ترك كرده و يا در انجام دادن آن ، سستى مىكنيم؟
برخى افراد به محض اينكه با مشكلى رو به رو مىشوند، ارتباطشان با خدا ضعيفتر گشته ، از حدّاقل لازم براى تداوم حيات روحى نيز كمتر مىگردد! اين در حالى است كه در چنين شرايطى ، ما به ارتباط بيشتر براى تقويت و تسكين بيشتر نيازمنديم و به همين دليل است كه نه تنها مشكل خود را برطرف نكردهايم ، بلكه با كاهش ارتباط ، بر اندازه آن افزودهايم و توان عادى خود را نيز تضعيف كردهايم. كسى كه بيمار مىشود، بايد خود را تقويت كند تا توان مبارزه با بيمارى را بيابد. حال اگر كمتر از شرايط عادى ، خود را تقويت كند، طبيعى است كه نه تنها توان مبارزه با بيمارى را نمىيابد ، بلكه توان معمول خود را نيز از دست مىدهد و رو به ضعف مىگذارد.
خلاصه سخن ، اينكه يكى از امور لازم براى مقابله با تنيدگىها، تقويت توان روحى و روانى است كه نبايد از شيوهها و راهكارهاى آن غفلت كرد.
خداوند ، مهمترين و بزرگترين منبع حمايتكننده انسان است و همين امر ، به انسان ، اميد و قوّت قلب مىدهد . هنگام بروز سختىها و گرفتارىها ، انسان تصوّر مىكند كه از قلمرو حمايتى خداوند ، خارج شده است . ممكن است پنداشته شود كه خداوند ، انسان را در نقطهاى دورافتاده و در چنگال هزاران مشكلِ بىچاره ، رها كرده است . معمولاً تصوّرْ اين است كه خداوند ، هنگام خوشايندها ، حامى انسان است و نشانه آن ، لطفها و نعمتهايى است كه نصيب ما كرده است . از اينرو ، هنگامى كه حادثه تلخى برايمان رخ مىدهد و دچار مشكل مىشويم ، تصوّر مىكنيم كه خدا با ما
قهر كرده و حمايت خود را از ما برداشته است .
اين تصوّر ، احساس تنهايى و بىياورى را در پى دارد . كسى كه در مشكلات ، چنين تصوّرى از خدا دارد ، خود را با انبوهى از مشكلات ، تنها و بىياور مىبيند و اين احساس ، روح نااميدى را در پى دارد و همين امر ، بر اندازه تنيدگى و فشار روانى فرد مىافزايد .
سختىِ حوادث تلخ ، يك چيز است و احساس ناتوانى ، بىياورى و نااميدى ، چيزى . اگر انسانِ گرفتار ، خود را در پناه نيرو يا نيروهاى حمايتكننده بداند و احساس اميدوارى و توانمندى در او وجود داشته باشد ، مشكلات را خيلى راحتتر پشت سر مىگذارد و فشار دوچندانى را متحمّل نمىشود . سختى حوادث ، تحمّلپذيرند ؛ آنچه بر اندازه اين سختى مىافزايد ، احساسات جانبى حوادثاند كه غيرمنطقى و غيرواقعىاند .
يكى از مهارتهاى لازم اين است كه از بروز چنين احساساتى جلوگيرى شود و در صورت بروز ، نخست به برطرف كردن آن پرداخته شود . اگر مىخواهيد از آسيبهاى ويرانگر حوادث ، در امان باشيد ، بايد اين احساسات پيرامونى را كشف و مهار سازيد . راه ايمنى و مقاومسازى ، مهار و مديريت احساسهاى قارچگونهاى است كه در كنار حوادث اصلى مىرويند و توان روحى و روانى انسان را به شدّت كاهش مىدهند.
مهار و مديريت احساسهاى جانبى ، بسته به كنترل تصوّرات است . منشأ احساسات ناخوشايند ، تصوّرها و ارزيابىهاى انسان است و راه كنترل و مهار آنها نيز ، مهار و مديريت تصوّرات و ارزيابىهاست . آيا اين واقعيّت دارد كه خداوند ، فقط خداى دوران خوشايند است؟! آيا اين درست است كه خداوند فقط ياور انسانهاى مرفّه و بىدرد است؟! هرگز به اين مسائل نمىانديشيم . اصولاً تصوّرهاى ما ، هر چند منشأ احساسهاى ما هستند ، اما هرگز به چگونگى شكلگيرى آنها و درست يا نادرستى آنها نمىانديشيم! تصوّرات ما بدون نظر ما شكل مىگيرند و ما را اسير احساسهاى ناخوشايندِ برآمده از آن مىسازند .
ما هيچ كنترل و مديريتى بر تصوّرات و ارزيابىهاى خود نداريم و در حقيقت ، اين تصوّرات هستند كه ما را مديريت مىكنند و به همان مسيرى مىكشانند كه خود مىخواهند . تصوّر خارج بودن از قلمرو حمايتى خداوند ، ترس و اضطراب را به دنبال مىآورد . اگر هنگام سختىها خدا را دور و خارج از دسترس بدانيم ، مضطرب گشته ، بر تنيدگى ما افزوده مىشود . كودك ، به اين دليل جدا شدن از مادر را برنمىتابد كه تصوّر مىكند دور بودن مادر ، سبب مىشود كه ديگر پاسخگوى نيازهاى او نباشد . احساس تنهايى و بىياورى است كه كودك را مىآزارد . به مرور كه كودك بزرگ مىشود و درمىيابد كه هر گاه بخواهد ، مادر در كنار او خواهد بود ، عدم حضور فيزيكى مادر ، او را بىتاب نمىكند .
انسانهاى رشد يافته و داراى شناخت بالا نيز مىدانند كه خداوند ، همواره همراه انسان است و همين باور ، به انسان ، اميد و توان مىبخشد . وقتى انسان ، تصوّر كند خداوند دور نيست ، بلكه حاضر و ناظر است و او را مىبيند ، خواهد دانست كه هر گاه لازم باشد ، او به فريادش خواهد رسيد و يا اگر فرياد زند و كمك بخواهد ، كسى هست كه صدايش را بشنود و پاسخگوى او باشد . اين گونه است كه انسانهاى رشديافته ، در سختترين شرايط زندگى نيز آرام و مطمئناند .
هجرت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از مكه به مدينه ، يكى از پرخطرترين حوادث بوده است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با ابوبكر ، شبانه از مكّه خارج و روزْ هنگام ، درون غارى پنهان شدند .
مشركان قريش نيز با نيروهاى خود در جستجوى آنها تا درِ غار آمدند . موقعيّت خوفبرانگيزى بود . نگرانى و ترس ، بر ابوبكر غلبه كرده بود ؛ اما پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آرام
و مطمئن بود . ايشان براى آرام كردن ابوبكر ، به اين واقعيّت اشاره كردند كه خدا همراهمان است ، پس غمگين مباش:
إِذْ يَقُولُ لِصَ-حِبِهِى لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا .(1)
و آن گاه را به ياد آور كه او به همراه خود (ابوبكر) گفت : غمگين مباش كه خداوند با ماست .
1) . سوره توبه، آيه 40 .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در مسير تبليغ رسالت ، گاهى با مشكل رو به رو و دچار تنيدگى و اندوه شَديد مىشد . خداوند متعال براى آرام ساختن حضرت و افزايش توان ايشان براى بردبارى ، به اين نكته توجّه مىدهد كه من ، همراه شما هستم:
وَ اصْبِرْ وَ مَا صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاَ تَكُ فِى ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْكُرُونَ * إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَواْ وَّ الَّذِينَ هُم مُّحْسِنُونَ .(1)
و بردبار باش ، و بردبارى تو ، جز از جانب خداوند نيست ، و از [كار] آنان اندوهگين نباش و به خاطر مكارىهايشان تنيده نشو كه خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه سازند و كسانى كه نيكوكارند .
اين آيه شريف ، به خوبى نشان مىدهد كه خداوند با توجّهدهى به همراهىاش با اهل تقوا ، به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله توان بردبارى مىدهد و از بار اندوه و مشكلات ايشان مىكاهد . اين ، راه كاهش فشارهاى روانى است .
خداوند ، از همين راه ، تنيدگى افراد را مىكاهد و اهل ايمان ، با همين روش ، تحمّل سختىها را بر خود آسان مىساختند . آنان كه چون كوه در برابر مشكلات مقاوماند، روشها را مىدانند و از آنها به خوبى استفاده مىكنند . فكر مىكنيد سيدالشهدا عليهالسلام چگونه داغ پرپر شدن طفل شيرخوار را تحمّل كرد؟ وقتى تير ، حنجره طفل شيرخوار را كه در آغوش حضرت بود دريد ، حضرت ، او را به خواهرش زينب عليهاالسلام داد و دست زير گلوى طفل گرفت و خون او را به آسمان پاشيد و گفت :
هَوَّنَ عَلَيَّ ما نَزَلَ بي أنَّهُ بِعَينِ اللّهِ تَعالى .(2)
اينكه مصيبت وارد شده بر من ، در ديد خداوند است ، آن را بر من آسان كرد .
حضرت ، آسان شدن مصيبت را به ناظر بودن خداوند نسبت مىدهد . آن چيزى كه حضرت را آرام ساخت ، اين بود كه خداوند ، آنچه را مىگذرد ، مىبيند . انسان ، با دانستن اين مطلب ، احساس آرامش مىكند ؛ چون خدا را نزديك و در دسترس
مىداند و اين خدا ، توان حمايت از ما را دارد.
امام حسين عليهالسلام دعاى پرمعنايى دارد كه هنگام سختىها كارگشاست . دعا ، الفاظ پشت سر هم چيده شده نيست ؛ هر دعايى از يك منطق ، پيروى مىكند و آن منطق است كه دعا را مىآفريند . اين دعاى امام حسين عليهالسلامنيز منطبق بر اصل همراه بودن و ناظر بودن خداوند است . حضرت مىفرمايد :
يا عُدَّتي عِندَ شِدَّتي و يا غَوثي عِندَ كُربَتي ، فَاحرُسني بِعَينِكَ الَّتي لا تَنامُ وَاكفِني بِرُكنِكَ الَّذي لا يُرامُ .(1)
اى ساز و برگ من به هنگام سختىهاى من ! و اى فريادرس من به هنگام گرفتارىهاى من ! مرا با آن چشمت كه به خواب نمىرود ، حراست كن و مرا با آن سُتونت كه مورد هدف تيرها قرار نمىگيرد، كفايت كن.
در اين دعا ، اولاً حضرت ، خداوند را در سختىها كمككار و فريادرس مىداند ، نه دور و غير پاسخگو . ثانيا خدا را ناظرى مىداند كه هيچگاه به خواب نمىرود و اين ، يعنى اين كه ما همواره در ديد او هستيم و اگر مشكلى پيش آيد و كمكى نياز باشد ، او مطّلع گشته و اقدام مىكند . از اينرو، حضرت از چنين خدايى تقاضاى حراست و حمايت دارد . خداى فريادرس و كمككار ، و خداى همواره بيدار و ناظر ، در سختىها با ما خواهد بود و از ما حمايت خواهد كرد.
امام صادق عليهالسلام به دربار منصور خشمگين احضار شده بود ، ولى سالم از نزد او بيرون آمد . وقتى با شگفتى ، علت را پرسيدند ، حضرت فرمود : «دعاى جدّم امام حسين عليهالسلام را خواندم» . ربيع كه راوى اين جريان است مىگويد : «به خدا سوگند ، هيچ گاه در گرفتارىها اين دعا را نخواندم ، مگر اينكه مشكلم برطرف شد !» .
بنابراين ، براى رهايى از تنگناى فشارهاى روانى بايد اين مهارت شناختى را پيدا كنيم كه خدا ناظر است و هر آنچه بر ما نازل شود ، مىبيند . اين شناخت ، اين باور را به
ما مىدهد كه هيچ گاه از قلمرو حمايت خداوند ، بيرون نيستيم و بدين سان ، مشكلات ، آسانتر و توانمان در برابر سختىها ، بيشتر و اميدمان افزونتر مىگردد .
1) . روضة الواعظين ، ج1، ص208 ؛ كشف الغمة ، ج2 ، ص168 .
طبيعت لذّت ، اين است كه از درد و رنج ، گريزان است. به همين جهت ، اگر لذّتجويى ، ركن زندگى انسان گردد، تحمّل سختىها دشوار مىشود. سختىها اجتنابناپذيرند و لذا انسان لذّتطلب، در برابر آنها زمينگير مىشود و تنيدگى او مهارناپذير مىگردد. ما لذّت را براى راحتى مىخواهيم و همين لذّتگرايى ، به عاملى جهت افزايش فشارهاى روانى تبديل مىشود . دكتر اديت ويكوف جولسون ، استاد روانشناسى دانشگاه جورجيا در اين باره مىگويد:
فلسفه كنونى ما درباره بهداشت روان ، بر اين پايه استوار است كه مردم بايد شاد و خوشحال زندگى كنند و غم و اندوه ، نشانه ناسازگارى و عدم انطباق با زندگى است . اين اعتقاد و نظام ارزشها بايد خود را در برابر كسانى كه درد و رنجى اجتنابناپذير دارند ، مسئول بداند ؛ زيرا اين شيوه انديشه موجب مىشود كه افراد دردمند ، به خاطر اينكه شاد نيستند ، اندوهناكتر نيز بشوند .(1)
اكنون بهتر مىتوان فهميد كه چرا دين ، مركز ثقل آموزههاى زندگىساز خود را لذّت قرار نداده است ؟ لذّت محورى - كه ويژگى فرهنگ مادى بخصوص فرهنگ امريكايى است - نتيجهاى جز اندوه بيشتر ندارد .
1) . انسان در جستجوى معنا ، ص173 .
در اين ميان ، راه چاره اين است كه محوريت لذّتجويى از بين برود. انسان براى اين كه لذّت ببرد، بايد لذّتطلب نباشد! براى تعديل لذّتجويى ، راههايى وجود دارد : يكى «زهد و بىرغبتى» به دنياست و ديگرى «ياد مرگ» كه در ادامه به آن مىپردازيم:
الف - بىرغبتى به دنيا
لذّتجويى و پيامد آن
پيش از اين گفتيم كه «ناپايدارى دنيا»(1)و «اجتنابناپذيرى سختىها»(2)از واقعيّتهاى دنيايى هستند كه ما در آن زندگى مىكنيم ؛ اما انسان ، دنيا را مكان لذّتطلبى و كامجويى مىخواهد و اينجاست كه بار ديگر ، ناهماهنگى ميان واقعيّت دنيا و خواسته انسان پديد مىآيد. آيا تاكنون به اين نكته فكر كردهايد كه اين ناهماهنگى چه تأثيرى بر زندگى ما خواهد داشت؟ لذّتخواهى از دنياى ناپايدار و سختىگريزى ، موجب اضطراب ، اندوه و حسرت مىگردد . اضطراب يعنى «نگرانى فردا» ، اندوه يعنى «غم امروز» و حسرت يعنى «افسوس ديروز» . اگر انسان ، لذّتطلب شود ، نسبت به آينده ، نگران است و نسبت به مصيبت وارد شده ، غمگين مىگردد و نسبت به ديروز خود در آه و افسوس خواهد شد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
أنا زَعيمٌ بِثَلاثٍ لِمَن أكَبَّ عَلَى الدُّنيا ؛ فَقرٍ لا غَناءَ لَهُ ، وبِشُغُلٍ لا فَراغَ لَهُ ، وبِهَمٍّ
وحُزنٍ لاَ انقِطاعَ لَهُ .(3)
من سه چيز را براى كسى كه دلبسته دنياست تضمين مىكنم : فقرى كه بىنيازى ندارد ، و گرفتارىاى كه آسودگى ندارد و حزن و اندوهى كه پايان ندارد .
امام على عليهالسلام نيز درباره عواقب دنيادوستى مىفرمايد:
مَنِ استَشعَرَ الشَّغَفَ بِها مَلَأَت ضَميرَهُ أشجانا لَهُنَّ رَقصٌ عَلى سُوَيداءِ قَلبِهِ : هَمٌّ
يَشغَلُهُ ، وغَمٌّ يَحزُنُهُ ، كَذلِكَ حَتّى يُؤخَذَ بِكَظَمِهِ فَيُلقى بِالفَضاءِ مُنقَطِعا أبهَراهُ هَيِّنا عَلَى اللّه فَناؤُهُ وعَلَى الإِخوانِ إلقاؤُهُ .(1)
آن كس كه بدان شيفته شود ، درونش ازاندوههايى پر مىشود كه در عمق دلش پايكوبى مىكنند : اندوهى كه مشغولش مىسازد و غمى كه محزونش مىگرداند و پيوسته اين گونه است تا جانش بالا آيد و به گوشهاى درافتد و رگهاى حياتش قطع گردد و براى خدا نابودىاش و براى برادران ، افكندنش [ در قبر ] ، آسان باشد .
اين متون و اين تعبيرها با هدف محروم ساختن مردم از دنيا و يا ايجاد يك ترس موهوم نسبت به دنيا نيست . اينها بيانگر واقعيّتهاى دنيا هستند . ما بايد خرسند باشيم كه شخصيتهاى آگاهى همچون معصومان عليهمالسلامداريم كه به واقعيّتهاى امور آگاهاند و آنها را در اختيار ما قرار دادهاند. اگر از اين واقعيّتها آگاه نمىشديم ، چه مىشد؟!
در همين راستا امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
مَن تَعَلَّقَ قَلبُهُ بِالدُّنيا تَعَلَّقَ قَلبُهُ بِثَلاثِ خِصالٍ : هَمٍّ لا يَفنى وأمَلٍ لا يُدرَكُ ورَجاءٍ لا يُنالُ .(2)
هر كس دلبسته دنيا باشد ، دل او به سه چيز مبتلا مىشود : اندوهى كه پايانى ندارد ، آرزويى كه محقّق نمىشود و اميدى كه به دست نمىآيد .
دلبسته دنيا ، اميدها و آرزوهاى فراوانى خواهد داشت . در انديشه به دست آوردن اين آرزوها بودن ، خود ، اندوهآور است و چنين فردى ، آن گاه كه به خواستههايش نرسد نيز اندوهى صد چندان خواهد داشت . دنيا را مىخواهيم تا بارى از دوش ما بردارد و زندگى را راحتتر سازد ؛ اما اندوه و غم را مىافزايد . «از قضا سركَنگبين ،
صفرا فزود» . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
الرَّغبَةُ فِي الدُّنيا تُكثِرُ الهَمَّ وَالحُزنَ .(1)
ص19 تحف العقول ، ص358 ؛ بحار الأنوار ، ج73، ص91، ح65 .
رغبت به دنيا ، اندوه و حزن را مىافزايد .
دلْمشغولى و از دست دادن فراغت ، از پيامدهاى دلبستگى به دنياست كه موجب از بين رفتن آسايش انسان مىگردد . مال ، براى آوردن آسايش است يا بردن آسايش؟! پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهسفارشهاى فراوانى به ابوذر دارد . بخش قابل توجّهى از اين سفارشها مربوط به مهارتهاى لازم براى زندگى بهتر است ؛ البته زندگى بهترى كه مقدّمه آخرت قرار مىگيرد . در يكى از اين سفارشها به همين مسئله دلْمشغولى اشاره شده است :
إنَّ الدُّنيا مَشغَلَةٌ لِلقَلبِ وَالبَدَنِ .(2)
همانا دنيا مشغول كننده قلب و بدن است .
جالب اينكه دلبستگى به دنيا نه تنها آسودگى روان را مىزدايد ، آسودگى تن را نيز از بين مىبرد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين باره مىفرمايد:
الرَّغبَةُ فِي الدُّنيا تُتعِبُ البَدَنَ .(3)
به آن دل ببندد ، دل و تن خود را به رنج افكنده است إرشاد القلوب ، ج1، ص125 .
دلبستگى به دنيا بدن را به رنج مىاندازد .
امام على عليهالسلام رنج و عذاب را قرين دنيادوستى مىداند(4)و معتقد است دنياگرايان ،
1) . الخصال ، ج1، ص73، ح114 ؛ مشكاة الأنوار ، ص269 ؛ روضة الواعظين ، ج2، ص441 ؛ ارشاد القلوب ،
2) . الأمالى ، طوسى ، ص532 ح1162 ، مكارم الأخلاق ، ص463 ؛ بحار الأنوار ، ج77 ص81 ح 3 .
3) . الفردوس ، ج2 ص299 ح3364 . امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد : «و من رغب فيها تعب قلبه و بدنه ؛ هر كس
4) . «قرنت المحنة بحب الدنيا ؛ رنج با محبت دنيا ، قرين است» (غرر الحكم ، ح2455 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص369) ؛ «ثمرة الوله بالدنيا عظيم المحنة ؛ پيامد اشتياق به دنيا ، رنج بزرگ است» (غرر الحكم ، ح2450 ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص208) ؛ «من رغب فيها أتعبته و أشقته ؛ هركس بدان دل بندد ، او را به زحمت مىاندازد و بدبختش مىگرداند» (غرر الحكم ، ح2202 ، عيون الحكم والمواعظ ، ص456) ؛ «للمستحلي لذة الدنيا غصة ؛ اندوه ، براى كسى است كه لذّت دنيا را حلال بشمرد» (غرر الحكم ، ح2252 ، عيون الحكم والمواعظ ، ص404) .
دلى اندوهگين دارند ، هر چند ظاهرى شاد داشته باشند:
المُستَمتِعونَ
بِالدُّنيا تَبكي قُلوبُهُم وإن فَرِحوا ، ويَشتَدُّ مَقتُهُم لِأَنفُسِهِم وإنِ اغتُبِطوا بِبَعضِ ما منها رُزِقوا . الدُّنيا فانِيَةٌ لا بَقاءَ لَها وَالآخِرَةُ باقِيَةٌ لا فَناءَ لَها .(1)
بهرهجويان از دنيا ، دلهايشان مىگريد ، هر چند خوشحال باشند و دشمنى شَديد با خود دارند ، هر چند به خاطر برخى از آنچه روزىشان شده است ، مورد غبطه واقع شوند! دنيا فانى است ؛ دوامى براى آن نيست ، و آخرت ، باقى است ؛ فنايى ندارد .
در اين جا نيز باز ، صحبت از ناپايدارى دنياست . كسانى كه دلبسته دنياى ناپايدارند ، پيوسته به خاطر به دست آوردن آن ، دلْمشغول و اندوهگيناند و آن گاه كه
مال دنيا را از دست بدهند ، نالان و بىتاب مىشوند . «فقدان» ، يكى از حوادث زندگى است . كسانى زندگى موفّقى دارند كه بتوانند در برابر اين گونه مشكلات ، پُرتوان و مقاومْ ظاهر شوند . كسانى كه دلبسته دنيا باشند ، در برابر فقدان ، ناتوان و بىتاباند. دلبستگى به هر چيزى ، فراق و فقدان آن را غير قابل تحمّل مىسازد . چون دنيا ناپايداراست ، زمانى ، آنچه را مىخواهيم نداريم (فراق) و زمانى ، آنچه را دوست داريم از دست مىدهيم (فقدان) و در هر حال ، رنجور و نالان هستيم . در حديثى از امام كاظم عليهالسلام آمده كه حضرت عيسى عليهالسلام تأثير دلبستگى به دنيا را در موقعيّت فقدان ، اين گونه براى حواريون خود بيان مىكند:
إنَّ أجزَعَكُم عِندَ البَلاءِ لَأَشَدُّكُم حُبّا لِلدُّنيا ، وإنَّ أصبَرَكُم عَلَى البَلاءِ لَأَزهَدُكُم فِي الدُّنيا .(2)
همانا بىتابترين شما هنگام بلا ، دلبستهترين شما به دنياست و همانا بردبارترين شما بر بلا ، بىرغبتترين شما به دنياست .
گذشته از بىتابى هنگام فقدان ، افسوس خوردن پس از فقدان نيز از پيامدهاى
دلبستگى به دنياست . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
مَن كانَتِ الدُّنيا هِمَّتَهُ ، اشتَدَّت حَسرَتُهُ عِندَ فِراقِها .(1)
كسى كه دنيا همه همّت او باشد ، به خاطر حسرتِ هنگام فراق در سختترين وضعيت قرار مىگيرد .
امام صادق عليهالسلام نيز درباره رابطه حسرت خوردن با دلبستگى به دنيا مىفرمايد:
مَن كَثُرَ اشتِباكُهُ بِالدُّنيا ، كانَ أشَدَّ لِحَسرَتِهِ عِندَ فِراقِها .(2)
كسى كه دل در محبت دنيا تنيده باشد ، بهخاطر حسرتِ هنگام فراق در سختترين وضعيت قرار مىگيرد .
زاهد باش ، آسوده باش !
زهد يا بىرغبتى به دنيا به معناى نداشتن مال نيست ؛ بلكه به معناى دلبسته نبودن به دنياست. اگر دنيا ناپايدار و همراه با سختىهاست و اگر دلبسته شدن و لذّتخواهى از آن ، اين پيامدهاى تلخ را دارد ، پس نبايد به آن ، دل بست . به قول سعدى : «آنچه را نپايد ، دلبستگى نشايد» . اين همان چيزى است كه در ادبيات دين از آن به عنوان «زُهد» ياد مىشود . زهد ، مفهومى غريب و مظلوم است . مردم ، آن را زندگىسوز مىدانند ، در حالى كه بيشترين فايده را براى زندگى بشر دارد . زهد ، به معناى نداشتن و استفاده نكردن نيست ؛ بلكه يعنى دلبسته نبودن(3). كسى كه دلبسته دنيا نباشد، لذّت خود را در آن نمىجويد و به همين جهت ، بروز حوادث تلخ ، او را دچار تنش شديد نمىسازد.
1) . كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج4 ص382 ح5833 ؛ معانى الأخبار ، ص198 ح4 ؛ الأمالى ، طوسى ، ص435 ح974 ؛ الأمالى ، صدوق ، ص393 ؛ مشكاة الأنوار ، ص115 ؛ تنبيه الخواطر ، ج2 ص173 ؛ روضة الواعظين ، ج2، ص444 ؛ بحار الأنوار ، ج71، ص181 .
2) . الكافى ، ج2، ص320، ح16 ؛ عدة الداعى ، ص115 ؛ مشكاة الأنوار ، ص272 ؛ بحار الأنوار ، ج 73، ص 19، ح8 .
3) . به همين جهت ، در حديث جنود عقل و جهل ، «زهد» ، در برابر «رغبت» كه به معناى تمايل و دلبستگى است ، قرار دارد (ر . ك : الكافى ، ج1، ص21، ح14 ؛ الخصال ، ص589، ح13 ؛ علل الشرائع ، ص114، ح10 ؛ بحار الأنوار : ج 1، ص110، ح7 .)
كاركرد روانى زهد
نكته مهم ، چگونگى كاركرد دلبستگى نداشتن به دنيا در تأمين آسودگى زندگى است . زهد و دلبسته دنيا نبودن ، چه مىكند كه آسودگى روانى را به ارمغان مىآورد؟ راز آن ، اين است كه قطع دلبستگى از دنيا انسان را از فراز و فرود دنيا رها مىكند .
همان گونه كه در آغاز اين بحث گفتيم ، ناپايدارى دنيا و فراز و فرود آن ، فشار فراوانى را بر انسان وارد مىسازد ؛ اما اگر انسان ، رابطه عاطفى و روانى خود را با اين عامل پر
فراز و فرود ، قطع كند و دلبسته آن نباشد ، از فراز و فرود آن نيز رها گشته، مدام در تلاطم نخواهد بود ؛ هر چند از مواهب آن نيز بىبهره نخواهد شد.
چنين كسى از روىكرد دنيا خرسند و سرمست نخواهد شد و از روىگرد آن نيز غمگين و ناراحت نمىشود . انسانى كه سرمست از ظواهر دنياست ، هنگام بلا ، به شدّت اندوهگين و عصبانى مىشود ، به حدى كه ممكن است نااميد و ناتوان گردد . اين ، به خاطر دلبستگى به دنياست و اين جاست كه رضايت از زندگى ، ذبح مىشود ؛ اما اگر انسان ، دلبسته دنيا نباشد ، نه از آمدنش سرمست مىشود و نه از رفتنش اندوهگين مىگردد و بدين سان ، راحت و آسوده زندگى مىكند . امام على عليهالسلام در تبيين اين حقيقت مىفرمايد :
... أمَّا الزّاهِدُ فَقَد خَرَجَتِ الأَحزانُ والأَفراحُ مِن قَلبِهِ ، فَلا يَفرَحُ بِشَيءٍ مِنَ الدُّنيا و لا يَأسى عَلى شَيءٍ مِنها فاتَهُ ، فَهُوَ مُستريحٌ .(1)
... و اما زاهد ، پس حقيقتا غم و خرسندى از قلب او خارج شده است . از اين رو ، نه از به دست آوردن دنيا خرسند مىگردد و نه به خاطر از دست دادن آن ، اندوهگين مىشود . بدين جهت ، او آسوده است .
اين ، معجزه دلبسته نبودن به دنياى ناپايدار و متغيّر است . ما آسايش را در بهرهمندى بيشتر و بيشتر مىدانيم و لذا هيچ گاه به آن نمىرسيم ؛ اما آسايش و راحتى زندگى در اين است كه انسان در كنار تلاش و فعّاليت ، اهميت ندهد كه چه دارد و چه
1) . الكافى ، ج2 ، ص456 ؛ تنبيه الخواطر، ج2، ص161 .
ندارد ؛ به آنچه به دست مىآورد، بسنده كند و از آنچه نيست ، نالان و بىتاب نگردد . اگر مىخواهيد راحت زندگى كنيد تلاش كنيد، اما اهمّيت ندهيد كه چه داريد و چه نداريد ، چه مىخوريد و چه مىپوشيد !
شايد چيزهاى زيادى باشند كه از دست داده باشيم و يا به دست نياورده باشيم . اين امر مىتواند مايه حسرت و افسوس شود . حسرت خوردن ، نشانه دلبستگى به دنياست . كسى كه دلبستگى به دنيا را قطع كند ، مىتواند در اين شرايط ، به خوبى زندگى كند . مهمْ اين است كه زندگى خوبى داشته باشيم و زندگى خوب داشتن ، به اين است كه از آنچه گذشته است ، قطع اميد كنيم . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
مَنِ انقَطَعَ رَجاؤُهُ مِمّا فاتَ استَراحَ بَدَنُهُ ، ومَن رَضِيَ بِما رَزَقَهُ اللّهُ قَرَّت عَينُهُ .(1)
هركس اميدش را از آنچه از دست رفته ، قطع كند ، بدنش آسايش يابد ، و هركس از آنچه خداوند روزىاش كرده ، راضى باشد ، ديدهاش روشن مىشود .
فوايد بىرغبتى به دنيا
جزع كردن و بىتابى نمودن، مخصوص كسانى است كه كامجويى را محور حيات مىدانند ؛ اما كسى كه نسبت به دنيا زاهد و بىرغبت باشد، توان تحمّل و بردبارى او به
اندازه چشمگيرى افزايش مىيابد. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
مَن زَهِدَ فِي الدُّنيا هانَت عَلَيهِ المُصيباتُ .(2)
هر كس به دنيا بىرغبت گردد ، مصيبتها بر او آسان مىگردد .
امام على عليهالسلام نيز مىفرمايد:
مَن زَهِدَ هانَت عَلَيهِ المِحَنُ .(1)
كسى كه زهد ورزد ، محنتها بر او آسان مىشود .
راحتى و آسايش را بايد در اين امور جستجو كرد . ما خواهان آسايش و راحتى هستيم ، اما راه آن را نمىدانيم و يا از راه آن ، حركت نمىكنيم . آسايش زندگى ، در دلبسته نبودن به دنياست . كسى كه دلبسته دنيا نباشد ، نه كسب دنيا او را سرمست مىگرداند و نه از دست رفتن دنيا او را غمگين و افسرده مىگرداند . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
الزُّهدُ كُلُّهُ بَينَ كَلِمَتَينِ مِنَ القُرآنِ ، قالَ اللّهُ سُبحانَهُ : «لِكَيْلاَ تَأْسَوْاْ عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُواْ بِمَآ ءَاتَ-ل-كُمْ» ومَن لَم يَأسَ عَلَى الماضي ولَم يَفرَح بِالآتي ، فَقَد أخَذَ الزُّهدَ بِطَرَفَيهِ .(2)
زهد [مفهومى] ميان دو كلمه از قرآن است ، خداوند سبحان فرمود : «تا اينكه افسوس نخوريد بر آنچه از دست دادهايد و خرسند نگرديد به آنچه به دست مىآوريد» و كسى كه بر آنچه از دست داده ، افسوس نخورد و بر آنچه به دست آورده ، خرسند نگردد ، حقيقتا هر دو جانب زهد را به دست آورده است .
آمدن و رفتن مال دنيا ، ويژگى ناپايدارى آن است ؛ روزى مىآيد و روزى مىرود . كسى كه دلبسته دنيا باشد ، در حقيقت ، خود را به دنيا گره زده و در تلاطم امواج آن ،
سرگردان است ؛ اما اگر كسى دلبسته دنيا نباشد ، خود را از نوسانها و تلاطمهاى دنياى ناپايدار ، آزاده كرده است و لذا كش و قوسهاى آزاردهنده روانى نمىگردد .
ليوانى كه گرم باشد ، اگر درون آب سردْ فرو رود ، مىشكند و ليوان سرد ، اگر درون آب گرمْ فرو رود ، مىشكند . حكايت دلبسته به دنيا ، حكايت همين ليوان است
كه با سرد و گرم دنيا ، سرد و گرم مىشود و در اين بازى ، ناگاه مىشكند ؛ اما كسى كه دلبسته دنيا نيست ، سرد و گرم دنيا در او تأثير نمىگذارد و لذا شكسته نيز نمىشود .
آيا باز هم زهد ، مفهوم تلخى است؟!
دل كندن از دنيا مايه فراغت بال است . كسى كه دلبسته دنيا نباشد ، دل او به جاذبههاى دنيا مشغول نمىگردد . امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إنَّما أرادُوا الزُّهدَ فِي الدُّنيا لِتَفرُغَ قُلوبُهُمُ لِلآخِرَةِ .(1)
همانا [انبيا و اوصيا] زهد در دنيا را برگزيدند ، تا قلبهايشان براى آخرت ، فراغت يابد .
انسان ، اسير دلْمشغولىهاى خويش است و همواره به خاطر آنها انديشناك مىشود. روانى كه «آزاد» نباشد، «آزرده» مىگردد. روح و روان ما اسيرانى هستند كه به دست خود ما در بند شدهاند. اگر خواهان راحتى و آسودگى هستيم، بايد روح و روان خود را از تعلّقها و دلبستگىها آزاد كنيم. گسستن بندهاى تعلق، روح انسان را از زندانِ وابستگى به دنيا رها مىكند و روان انسان را آزاد مىسازد.
يكى از عوامل رضامندى و شادكامى، آزادى روان و فراغت بال است و اين ، همان چيزى است كه در زهد يافت مىشود. زهد ، روح انسان را از زندان تعلقات دنيا و روان انسان را از بند دلبستگى به دنيا آزاد مىسازد و اين آزادى ، مايه خرسندى و شادمانى انسان مىگردد. به همين جهت ، امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
طَلَبتُ الرّاحَةَ فَوَجَدتُها فِي الزُّهد .(2)
آسايش را جستجو كردم و آن را در بىرغبتى به دنيا يافتم .
پس كليد آسايش ، زهد است و اين كار ، فشارهاى روانى انسان را مىكاهد و او را در برابر مشكلات ، مقاوم مىگرداند . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
مَن أحَبَّ الرّاحَةَ فَليُؤثِرِ الزُّهدَ فِي الدُّنيا .(1)
كسى كه آسايش را دوست دارد ، پس بايد بىرغبتى به دنيا را برگزيند .
آسايش زندگى ، در زهد نهفته است(2)و بلكه زهد ، آسودگى بزرگ زندگى است(3)
كه مايه راحتى روح و بدن مىگردد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
الزُّهدُ فِي الدُّنيا يُريحُ القَلبَ وَالبَدَنَ .(4)
دلبسته نبودن به دنيا ، قلب و بدن را آسوده مىگرداند .
دلى كه از دنيا فراغت يافت ، حلاوت ايمان را مىچشد . ثمره دلبستگى به دنيا ، رنج و محنت است و ثمره دل نبستن به دنيا ، فراغت و حلاوت . كسى كه دلبسته دنيا باشد ، از شيرينى ايمان نيز محروم مىگردد و اين ، خود ، در افزايش تنيدگى مؤثّر است . محروميت از حلاوت ايمان ، مايه پژمردگى روان انسان مىگردد. ذائقه روان انسان ، نيازمند حلاوت ايمان است و با چشيدن آن ، احساس لذّت و نشاط مىكند.
علّت بسيارى از تنيدگىها را بايد در اين محروميتها دانست. هميشه ناكامى مادّى ، دليل نارضايى نيست ؛ ناكامى معنوى و محروميت روح از حلاوت ايمان نيز از عوامل مؤثّر نارضايى است و چنين وضعيتى ، معلول دلبستگى به دنياست ؛ اما كسى كه دلبسته دنيا نباشد ، حلاوت ايمان را مىچشد و اين ، خود ، در آسايش و آرامش زندگى تأثيرگذار است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
حَرامٌ عَلى قُلوبِكُم أن تَعرِفَ حَلاوَةَ الإيمانِ حَتّى تَزهَدَ فِي الدُّنيا .(5)
ص191 .
1) . غررالحكم، ح6080 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص434.
2) . امام على عليهالسلام: «الراحة فى الزهد» غررالحكم، ح6076 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص39 .
3) . امام على عليهالسلام: «الزهد فى الدنيا الراحة العظمى» غررالحكم، 6077 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص 47.
4) . الخصال، ج1، ص73 ؛ بحار الأنوار، ج73، ص91 .
5) . الكافى ، ج2، ص128، ح2 ؛ مشكاة الأنوار ، ص116 ؛ بحار الأنوار ، ج73، ص49، ح20 ؛ تنبيه الخواطر، ج2،
شيرينى ايمان ، بر قلبهاى شما حرام است ، تا اينكه نسبت به دنيا بىرغبت شويد .
كسانى كه دلبسته دنيا نيستند ، باكى ندارند كه چه چيزى از دنيا نصيب ديگران شده و دنيا به كام كيست ؛ زيرا همين امر ، سبب مىشود كه شيرينى ايمان را درك كنند . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
لا يَجِدُ الرَّجُلُ حَلاوَةَ الإِيمانِ في قَلبِهِ حَتّى لا يُبالِيَ مَن أكَلَ الدُّنيا .(1)
انسان ، در قلب خود ، شيرينى ايمان را نمىچشد ، تا اينكه باكى نداشته باشد كه دنيا به كام كيست .
دوست داريم شيرينى ايمان را بچشيم ، اما از آن محروميم و شايد تا به حال ، آن را تجربه نكرده يا كم تجربه كرده باشيم . زندگى را نيز دوست داريم و مىخواهيم از آن لذّت ببريم ، اما نمىدانيم چگونه؟ راه آن در قطع دلبستگى به دنيا و اهمّيت ندادن به
آن است . اهل ايمان ، به دنيا اهمّيت نمىدهند و لذا هم حلاوت ايمان را مىچشند و هم لذّت زندگى را . امام على عليهالسلام مىفرمايد:
لا يَكونُ الرَّجُلُ مُؤمِنا حَتّى لا يُبالِيَ بِماذا سَدَّ فَورَةَ جوعِهِ ولا بِأَيِّ ثَوبَيهِ ابتَذَلَ .(2)
انسان ، مؤمن نمىشود تا اينكه اهمّيت ندهد به چه وسيلهاى گرسنگىاش را برطرف مىسازد و كداميك از دو لباسش را [ نزد مردم ] پوشيده است.
دلبسته دنيا پيوسته ، انديشناك است كه دنيا به كام كيست و چه ميزان از دنيا دست فلانى و فلانى است و چه اندازه از دنيا نصيب او شده است . اين وضعيت ، تمام فضاى روانى و انرژى روانى او را به خود ، مشغول مىكند و از ايمان و معنويت ، غافل مىسازد. اين غفلت، محروميت از حلاوت ايمان را نيز به دنبال دارد.
همچنين دلبسته دنيا پيوسته ، خود را محروم و ديگران را برخوردار مىداند و اين
پديده را معلول اراده خداوند مىشمرد ؛ از اين رو ، نسبت به خداوند نيز بدگمان مىگردد و بديهى است كه اين بدگمانى ، سطح رابطهها را كاهش مىدهد ؛ اندازه و عمق معنويت اين افراد را پايين مىآورد و مهمتر از همه ، كيفيت خود را از دست مىدهد و لذا همان عبادت اندك نيز لذّتبخش نخواهد بود.
فقدان اين لذّت ، موجب ناكامى روان در ارضاى يكى از نيازهاى اصيلش گشته ، پيوسته ، پژمردهتر و پژمردهتر مىشود و همه اينها معلول دلبستگى به دنياست.
چگونه مىتوان به دنيا بىرغبت شد؟
مىخواهيم دلبسته دنيا نباشيم ، اما نمىدانيم چگونه مىتوان به اين مهم دست يافت . مهمترين و كارآمدترين عامل براى دل كندن از دنيا را بايد در قلمرو شناخت و انديشه جستجو كرد . شناخت ، در رأس همه امور است . انسان ، آن گونه كه مىانديشد ، زندگى مىكند . براى رسيدن به زهد بايد شناخت را تصحيح و تقويت كرد . اين ، يك اصل است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
لا تَزهَدَنَّ في شَيءٍ حَتّى تَعرِفَهُ .(1)
هرگز در چيزى زهد نمىورزى ، تا اينكه آن را بشناسى .
دل كندن از دنيا ، ميوه عقل و خرد است(2). كسى كه دنياى ناپايدار را آن گونه كه هست ، بشناسد ، بديهى است كه دل از دنيا مىكند . آيا كسى به يك چيز متعفّن ، دل مىبندد؟ آيا كسى به چيز بىفايده و پُرزحمت ،دل مىبندد؟ آيا كسى چيز پايدار را رها مىكند و
به چيز ناپايدار دل مىبندد؟ شناخت و آگاهى از حقيقت دنيا ، نقشى اساسى در اين زمينه دارد . امام كاظم عليهالسلام به هشام بن حكم مىفرمايد:
يا هِشامُ إنَّ العاقِلَ نَظَرَ إلَى الدُّنيا وإلى أهلِها فَعَلِمَ أنَّها لا تُنالُ إلاّ بِالمَشَقَّةِ ،
ونَظَرَ إلَى الآخِرَةِ فَعَلِمَ أنَّها لا تُنالُ إلاّ بِالمَشَقَّةِ ، فَطَلَبَ بِالمَشَقَّةِ أبقاهُما .(1)
اى هشام ! همانا عاقل ، به دنيا و اهل آن نگاه كرد و دانست كه دنيا جز با سختى به دست نمىآيد و به آخرتْ نگاه كرد و دانست جز با سختى به دست نمىآيد ؛ از اينرو ، با سختى ، آن چيزى را طلب كرد كه پايدارتر است .
شخص خردمند ، نخست بررسى مىكند ، سپس به آگاهى مىرسد ، آنگاه بر اساس شناخت خود ، پايدارترين را برمىگزيند . حضرت در ادامه مىفرمايد:
يا هِشامُ ، إنَّ العُقَلاءَ زَهِدوا فِي الدُّنيا ورَغِبوا فِي الآخِرَةِ ؛ لِأَنَّهُم عَلِموا أنَّ الدُّنيا
طالِبَةٌ مَطلوبَةٌ ، وَالآخِرَةَ طالِبَةٌ ومَطلوبَةٌ ، فَمَن طَلَبَ الآخِرَةَ طَلَبَتهُ الدُّنيا حَتّى يَستَوفِيَ مِنها رِزقَهُ ، ومَن طَلَبَ الدُّنيا طَلَبَتهُ الآخِرَةَ فَيَأتيهِ المَوتُ فَيُفسِدُ عَلَيهِ دُنياهُ وآخِرَتَهُ .(2)
اى هشام ! همانا خردمندان ، به دنيا زهد ورزيدند و به آخرتْ رغبت نمودند ؛ زيرا آنان دانستند كه دنيا طلبكننده طلب شده است و آخرت ، طلبكننده و طلب شده است . از اينرو ، كسى كه آخرت را طلب كند ، دنيا او را طلب مىكند ، تا اينكه روزىاش را از آن برگيرد و كسى كه دنيا را طلب كند ، آخرت ، او را طلب مىكند ؛ پس مرگ ، او را درمىيابد و دين و آخرت او را فاسد مىكند .
در اين كلام نيز ريشه دل كندن از دنيا در شناخت واقعى از دنيا دانسته شده است . به همين جهت ، برخى از آيات قرآن به آشكارسازى ماهيت واقعى دنيا پرداختهاند. خداوند متعال مىفرمايد :
اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرُم بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِى الْأَمْوَ لِ وَ الْأَوْلَ-دِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُو ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَل-هُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَ-مًا وَ فِى الْأَخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رِضْوَ نٌ وَ مَا
الْحَيَوةُ الدُّنْيَآ إِلاَّ مَتَ-عُ الْغُرُورِ .(1)
آيات و روايات درباره ماهيت دنيا فراواناند كه بررسى آنها در اين مجال ، امكانپذير نيست . شما مىتوانيد با مطالعه اين بخش از متون دينى، واقعيّت دنيا را بازشناسى كنيد ؛ اما مهم اين است كه آيا دنياى ناپايدارى كه يك فريب است ، مىتواند منبعى براى تعلّق و دلبستگى باشد؟
آنكه آگاه شود ، از دنيا مىگريزد. شخص خردمند ، از منبع تهديد فرار مىكند. بهترين واكنش به منبع تهديد، فرار است و فرار ، متوقّف بر آگاهى از تهديدآميز بودن موقعيّت است . كسى كه دشمن را دشمن ارزيايى كند ، از آنْ حذر مىكند ؛ اما كسى كه دشمن را دوستْ ارزيابى كند، به سوى او حركت مىكند و با او پيوند برقرار مىكند. پيوند با دشمن ، نتيجه ناآگاهى از ماهيت اوست و دورى از دشمن ، نتيجه آگاهى. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
العالِمُ هُوَ الهارِبُ مِنَ الدُّنيا لاَ الراغِبُ فيها ، لِأَنَّ عِلمَهُ دَلَّ عَلى أنَّهُ سَمٌّ قاتِلٌ
فَحَمَلَهُ عَنِ الهَرَبِ مِنَ الهَلَكَةِ .(2)
دانا، همان شخص گريزان از دنياست ، نه مشتاق آن؛ زيرا دانشش او را بر اين راهنمايى كرده كه دنيا سمّى كشنده است ؛ از اين رو ، او را به فرار از هلاكت واداشته است.
شدّت و ضعف حذر كردن يا پيوند زدن نيز به ميزان شناخت افراد از منبع تهديد بستگى دارد. هر چه شناخت ، دقيقتر و عميقتر باشد، فرار و حذر ، شديدتر خواهد بود و هر چه ناآگاهى ، بيشتر باشد، غفلت و دلبستگى به منبع تهديد ، بيشتر مىگردد.
در حقيقت ، انسانها به اندازه آگاهىشان از دنيا ، دل از دنيا مىكَنند و به اندازه جهلشان ، به آنْ دلبسته مىگردند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
في مُناجاةِ موسى عليهالسلام
: . . . يا موسى إنَّ عِبادِيَ الصّالِحينَ زَهِدوا فِي الدُّنيا
بِقَدرِ عِلمِهِم وسائِرُ الخَلقِ رَغِبوا فيها بِقَدرِ جَهلِهِم .(1)
در مناجات خدا با حضرت موسى آمده است: . . . اى موسى! همانا بندگان صالح من ، به اندازه آگاهىشان به دنيا بىرغبت شدند و ديگر آفريدههاى من ، به اندازه جهلشان مشتاق دنيا شدهاند.
بر همين اساس ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
لَو تَعلَمونَ مِنَ الدُّنيا ما أعلَمُ لاَستَراحَت أنفُسُكُم مِنها .(2)
اگر از دنيا آنچه را من مىدانستم ، مىدانستيد ، خودتان را از آن ، آسوده مىكرديد .
ثمره شناخت دنيا روىگردانى از آن است. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
ثَمَرَةُ المَعرِفَةِ العُزوفُ عن دارِ الفَناءِ .(3)
ميوه شناخت ، دل كندن از دار فناست.
حتّى شناخت اندك دنيا مىتواند زهد و بىرغبتى را به وجود آورد. امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
يَسيرُ المَعرِفَةِ يوجِبُ الزُّهدَ فِي الدُّنيا .(4)
معرفت اندك، موجب بىرغبتى به دنيا مىشود.
مهمْ اين است كه شناخت صحيح و واقعبينانهاى از دنيا داشته باشيم . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
مَن صَحَّت مَعرِفَتُهُ انصَرَفَت عَنِ العالَمِ الفاني نَفسُهُ وهِمَّتُهُ .(1)
هر كس معرفتش صحيح باشد، جان او و همّت او از دنياى فانى ، روىگردان مىشود.
شناختى درست است كه نقصانهاى آن را براى ما نمايان سازد(2)، نه اينكه ظاهر
فريبندهاش را هويدا كند . پس كسى كه دنيا را بشناسد ، شايسته است كه نسبت به آن بىرغبت گردد و روى گرداند. امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد :
يَنبَغي لِمَن عَرَفَ الدُّنيا أن يَزهَدَ فيها ويَعزِفَ عَنها .(3)
براى كسى كه دنيا را شناخته است، شايسته است كه نسبت به آن ، بىرغبت گردد و دل از آن بركَنَد.
شناخت آخرت نيز به زهدورزى انسان كمك مىكند . اگر انسان بداند آخرتى وجود دارد بىپايان ، با نعمتهاى فراوان ، بديهى است كه فريب ظاهر دنيا را نمىخورد و دلبسته آخرت مىگردد . براى بىرغبت شدن به دنيا و بىرغبت كردن به آن ، بايد رغبتِ جايگزين ارائه كرد . متونى كه به توصيف آخرت مىپردازند ، همين مأموريت را دارند . چگونه مىتوان انتظار داشت كسى كه ارزش آخرت را نمىداند ، نسبت به دنيا بىرغبت گردد؟!امام على عليهالسلاممىفرمايد :
كَيفَ يَزهَدُ فِي الدُّنيا مَن لا يَعرِفُ قَدرَ الآخِرَةِ .(4)
چگونه نسبت به دنيا بىرغبت مىشود كسى كه ارزش آخرت را نمىداند.
براى زاهد شدن نسبت به دنيا بايد آخرت و نعمتهاى آن را شناخت . نَفْس انسان بايد توجيه شود كه اگر دست از دنيا بكشد، چه چيزى نصيب او مىشود و اين امر ، در
سايه آخرتشناسى ، قابل تحقّق است. امام على عليهالسلام پس از آنكه بهشت را توصيف مىكند ، مىفرمايد :
فَلَو رَمَيتَ بِبَصَرِ قَلبِكَ نَحوَ ما يوصَفُ لَكَ مِنها ، لَعَزَفَت نَفسُكَ عَن بَدائِعِ ما اُخرِجَ إلَى الدُّنيا مِن شَهَواتِها ولَذّاتِها وزَخارِفِ مَناظِرِها .(1)
پس اگر چشم دلت را به آنچه از آن [بهشت] براى تو توصيف كردم ، بيندازى ، نَفْس تو از شهوتها و لذّتهاى بديع دنيا و مناظر زيباى آن ، روىگردان مىشود .
به بيان ديگر، اصل زهد ، رغبت به آن چيزهايى است كه نزد خداوند وجود دارد. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
أصلُ الزُّهدِ حُسنُ الرَّغبَةِ فيما عِندَ اللّهِ .(2)
ريشه زهد، رغبت نيكو داشتن است به آنچه نزد خداوند متعال است.
از اينرو ، شناخت آنها براى رسيدن به زهد و بهرهمندى از فوايد آن ، ضرورى است.
همه آنچه را كه در بحث شناختْ مطرح كرديم ، مىتوان در يك كلمه خلاصه كرد : «يقين» . زهد ، بستگى به ميزان يقين دارد . زهد انسان نسبت به آنچه فانى است ، بسته به اندازه يقين او به دنياى باقى است. امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد :
زُهدُ المَرءِ فيما يَفنى عَلى قَدرِ يَقينِهِ بِما يَبقى .(3)
بىرغبتى انسان به آنچه فانى مىشود، به اندازه يقين او به آن چيزهايى است كه باقى مىماند.
امام على عليهالسلامدر دو جمله مىفرمايد:
الزُّهدُ ثَمَرَةُ اليَقينِ .(4)
زهد ، ميوه يقين است .
هم او مىفرمايد :
أصلُ الزُّهدِ اليَقينُ وثَمَرَتُهُ السَّعادَةُ .(1)
ريشه زهد ، يقين است و ثمره آن ، خوشبختى است .
پس ميوه يقين ، زهد است و ميوه زهد ، سعادت و خوشبختى . براى رسيدن به خوشبختى بايد شناخت را تصحيح و تقويت كرد و به يقين رسيد.
گذشته از شناخت و يقين ، عامل ديگرى كه براى دل كندن از دنيا مفيد است ، به ياد دنيا نبودن است . اگر انسان ، پيوسته به فكر دنيا باشد ، توان مقاومت او كاهش مىيابد . براى تقويت مقاومت در برابر دنيا ، نبايد دل را مشغول آن كرد . اين ، يك اصل است كه انديشيدن به هر چيزى ، قدرت مقاومت در برابر آن را كاهش مىدهد . تصوّر كنيد روزه هستيد و بسيار گرسنه و تشنه شدهايد. در اين حالت ، اگر به خوراكىهاى خوشمزه و نوشيدنىهاى خنك بينديشيد ، بيشتر مىتوانيد مقاومت كنيد يا هنگامى كه حواس خود را پرت كردهايد و به چيزهاى ديگرى مىانديشيد؟
بديهى است كه در فرض دوم ، قدرت مقاومت بيشترى خواهيد داشت . در بحث دنيا نيز همين گونه است . انديشيدن به دنيا فرايند دل كندن از آن را سخت و دشوار مىسازد . به همين جهت ، امام على عليهالسلاممىفرمايد:
ذِكرُ الدُّنيا أدوَأُ الأَدواءِ .(2)
ياد دنيا بدترين دردهاست .
اما اگر انسان به فكر دنيا نباشد ، راحتتر مىتواند دل از دنيا بركند . به همين جهت ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايد:
لا تَشغَلوا قُلوبَكُم بِذِكرِ الدُّنيا .(3)
دل خود را به ياد دنيا مشغول نسازيد .
پس ذهن خود را به ذكر دنيا مشغول نسازيم ، تا راحت زندگى كنيم و با مشكلاتش كنار آييم . امام زين العابدين عليهالسلام درباره تأثير زهد در هموار ساختن تنيدگىها و سختىها مىفرمايد:
مَن زَهِدَ فِي الدُّنيا هانَت عَلَيهِ مَصائِبُها ولَم يَكرَهها .(1)
كسى كه به دنيا دل نبندد ، مصيبتهاى آن بر وى آسان مىگردد و آنها را ناخوش نمىداند .
ب - ياد مرگ
مرگ ، يكى از واقعيّتهاى زندگى است كه هيچ انسانى را از آن گريزى نيست . اين امر ، آنقدر مسلّم و قطعى است كه قرآن كريم از آن به عنوان «يقين» ياد كرده است ؛(2)
هر چند انسان ، با اين يقينى كه هيچ شكّى در آن نيست ، به گونهاى عمل مىكند كه گويا شكّى است كه هيچ يقينى در آن نيست! امام صادق عليهالسلاممىفرمايد:
ما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ يَقينا لا شَكَّ فيهِ ، أشبَهَ بِشَكِّ لا يَقينَ فيهِ مِنَ المَوتِ .(3)
خداوند - عزّ وجلّ - هيچ چيزى مانند مرگ نيافريده كه در عين آنكه يقينى است و هيچ شكّى در آن نيست ، چونان شكّى است كه در آن يقينى نباشد .
هر چند مرگ ، انتقال از خانهاى به خانه ديگرى(4)و تعويض لباس چرك و بدبو با لباس فاخر و خوشبو است(5)، اما به هر حال ، امرى است عظيم و خوفانگيز . مرگ ، نقطه عطف زندگى و تعيينكننده عاقبت انسان است . از اينرو ، يكى از گردنههاى
سخت و دشوار زندگى است.
سخن درباره حقيقت مرگ ، مجال ديگرى را مىطلبد . اكنون بحث در اين است كه توجّه به اين واقعيّتِ سخت و هولبرانگيز ، تأثير بسيار زيادى بر كاهش تنيدگىها و تخفيف مصيبتها دارد . ياد مرگ ، منهدمكننده لذّتهاست! اين شايد مهمترين توصيفى باشد كه در روايات ، بيشترين تأكيد را بر آن شاهد هستيم . يادآورى مرگ ، لذّتخواهى را در وجود انسان مىميراند . انسان ، از آن جهت كه لذّتطلب و راحتخواه است ، هنگام واجهه با سختىها و مشكلات ، دچار فشارهاى روانى سخت و گاه طاقتفرسا مىگردد ؛ اما يادآورى مرگ (اين هول برانگيزترين واقعه زندگى) ، هر حادثه تلخى را كوچك و تحمّلپذير مىسازد .
روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به حاضران فرمود : «همواره منهدم كننده لذّتها را ياد كنيد!» . حاضران پرسيدند : «اى پيامبر خدا! منهدمكننده لذّتها چيست؟!» . حضرت در پاسخ آنان فرمود :
المَوتُ ؛ فَإِنَّهُ مَن أكثَرَ ذِكرَ المَوتِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ ومَن سَلا عَنِ الشَّهَواتِ ، هانَت عَلَيهِ المُصيباتُ ومَن هانَت عَلَيهِ المُصيباتُ ، سارَعَ فِي الخَيراتِ .(1)
مرگ؛ همانا كسى كه زياد به ياد مرگ باشد ، از شهوتها جدا مىشود و كسى كه از شهوتها جدا شود ، مصيبتها بر او آسان مىگردد و كسى كه مصيبتها بر او آسان شد ، در خيرات ، شتاب مىگيرد .
تلخى حوادث ، به جهت لذّتجويى انسان است و آن گاه كه اين حس ، خاموش گردد ، تحمّل سختىها نيز آسان مىگردد.
امام على عليهالسلام نيز درباره نقش كاهندگى ياد مرگ مىفرمايد:
أكثِروا ذِكرَ المَوتِ ويَومِ خُروجِكُم مِنَ القُبورِ وقِيامِكُم بَينَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ تُهَوَّن عَلَيكُمُ المَصائِبُ .(2)
مرگ را و روز خروجتان از قبرها را و ايستادنتان در برابر خداوند عزّ وجلّ را زياد ياد كنيد كه مصيبتها را بر شما آسان مىگرداند .
ياد مرگ ، نه تنها مخدّر و نااميدكننده نيست ، بلكه يكى از عوامل مؤثّر در كاهش اضطرابها و نگرانىهاست . ياد مرگ ، انسان را نسبت به دنيا بىرغبت مىگرداند و اين امر ، موجب حفظ تعادل در زندگى مىشود . يك انسان متعادل ، نه در خوشايند زندگى ، به عيش و مستى مىپردازد و نه در ناخوشايند زندگى ، به جزع و بىتابى . براى رسيدن به اين نقطه تعادل ، راههايى وجود دارند كه يكى از مؤثرترين آنها «ياد مرگ» است . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر اين باره مىفرمايد:
أكثِروا ذِكرَ المَوتِ ، فَإِنَّهُ يُمَحِّصُ الذُّنوبَ ويُزَهِّدُ فِي الدُّنيا ، فَإِنَ ذَكَرتُموهُ عِندَ
الغِنى هَدَمَهُ وإن ذَكَرتُموهُ عِندَ الفَقرِ أرضاكُم بِعَيشِكُم .(1)
مرگ را زياد ياد كنيد ؛ چرا كه گناهان را مىزدايد و انسان را نسبت به دنيا بىرغبت مىكند . از اينرو ، اگر آن را هنگام دارايى ياد كنيد ، مُنهدمش مىگرداند و اگر آن را هنگام ندارى ، ياد كنيد ، شما را از زندگىتان راضى مىگرداند .
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ياد مرگ را كليد رضايت از زندگى در سختىها مىداند . اين هنر نيست كه انسان هنگام دارايى ، رضايتمند باشد ، مهم اين است كه انسان بتواند در سختىها رضايت از زندگى داشته باشد و اين از راه ياد مرگ حاصل مىشود . ياد مرگ ، سختىها را تحمّلپذير مىسازد . انسان اگر خود را همواره زنده بداند و زندگى را يك حركت مستمر بشمارد ، سخت بودن اين زندگى برايش غير قابل تحمّل خواهد بود . زندگىِ هميشگى بايد توأم با راحتى و آسايش باشد ؛ در غير اين صورت ، طاقتفرسا ، فرسوده كننده و نابودكننده مىگردد . وقتى انسان به ياد مرگ مىافتد ، زندگى دنيا را پايانپذير مىبيند و هولانگيز بودن آن ، لذّتجويى را خاموش مىسازد و بدينسان ، وضع موجود ، تحمّلپذير مىگردد .
در حقيقت ، ياد مرگ ، نقش مهاركننده و مديريتكننده دارد . اگر انسان در سختى باشد و به ياد مرگ افتد ، گشايشى براى او حاصل مىشود و احساس مىكند از آن
1) . الجامع الصغير ، ج1 ، ص208 ، ح1401 ؛ كنز العمّال ، ج15، ص543، ح42098 .
تنگنا خارج شده و زندگى ، تحمّلپذير گشته است و اگر انسان در ناز و نعمت باشد ، احساس آزادى و رهايى كرده ، مىپندارد كه ميدان جولان بسيارى دارد . در اين حالت اگر به ياد مرگ افتد ، آن دايره بىانتها تنگ مىشود و جلو افراطها گرفته مىشود و در
مجموع ، انسان ، در حالت تعادلْ باقى مىماند . اين ، كاركرد روانى ياد مرگ است ؛ پس ياد مرگ ، نقش مديريتكنندگى در خوشايند و ناخوشايند زندگى دارد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
أكثِروا مِن ذِكرِ هادِمِ اللَّذّاتِ فَإِنَّكُم إن كُنتُم في ضيقٍ وَسَّعَهُ عَلَكُيم فَرَضيتُم بِهِ فَاُثِبتُم وإن كُنتُم في غِنىً بَغَّضَهُ إلَيكُم فَجُدتُم بِهِ فَاُجِرتُم .(1)
منهدمكننده لذّتها را زياد ياد كنيد ؛ زيرا بىگمان اگر شما در تنگنا باشيد ، آن را براى شما مىگشايد . پس از آن ، رضايت پيدا مىكنيد و در نتيجه ، ثواب مىبريد . و اگر در غنا باشيد ، آن را مبغوض شما مىگرداند ؛ پس بخشنده مىشويد و در نتيجه ، پاداش مىگيريد .
و در كلام ديگرى از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله چنين نقل شده است:
أكثِروا ذِكرَ هادِمِ اللَّذّاتِ فَإِنَّهُ لَم يَذكُرهُ أحَدٌ في ضيقٍ مِنَ العَيشِ إلاّ وَسَّعَهُ عَلَيهِ و لا ذَكَرَهُ فِي سَعَةٍ إلاّ ضَيَّقَها .(2)
زياد به ياد منهدمكنندهخ لذّتها باشيد ؛ زيرا هيچ كس آن را در تنگناهاى زندگى به ياد نمىآورد ، مگر اينكه زندگى را بر او مىگشايد و هيچ گاه در گشايش ، آن را به ياد نمىآورد ، مگر آنكه آن را تنگ مىكند .
اين ، نقش مهاركنندگى ياد مرگ است كه دامنه افسار گسيخته رفاه را محدود مىسازد و حلقه تنگ سختىها را مىگشايد.(3)
راحت گرفتن دنيا از عواملى است كه سختىها را بر انسانْ هموار مىسازد . اگر زندگى را راحت بگيريم ، سختى آن ، تحمّلناپذير نخواهد بود و در اين ميان ، ياد
مرگ ، زندگى دنيايى را بر انسان آسان مىكند . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
مَن صَوَّرَ المَوتَ بَينَ عَينَيهِ هانَ أمرُ الدُّنيا عَلَيهِ .(1)
هر كه مرگ را در برابر چشمان خود تصوير كند ، كار دنيا بر او آسان مىگردد .
و در حديث ديگرى مىفرمايد:
ذِكرُ المَوتِ يُهَوِّنُ أسبابَ الدُّنيا .(2)
ياد مرگ ، اسباب دنيا را آسان مىگرداند .
اين ، يك قاعده است و بر همين اساس ، معصومان عليهمالسلامدر مقام تسكين ناراحتىهاى مردم ، آنان را به ياد مرگ فرا مىخواندند . ابوبصير از سختى زندگى ، رنج مىبرده است . وى خدمت امام صادق عليهالسلام مىرسد و از وسوسه و ناراحتى روحىاش به حضرت شكايت مىكند . امام صادق عليهالسلام به وى مىفرمايد:
يا أبا مُحَمَّدٍ اُذكُر تَقَطُّعَ أوصالِكَ فِي قَبرِكَ ورُجوعَ أحبابِكَ عَنكَ إذا دَفَنوكَ في حُفرَتِكَ وخُروجَ بَناتِ الماءِ مِن مِنخِرَيكَ وأكلَ الدّودِ لَحمَكَ ؛ فَإِنَّ ذلِكَ يُسَلّي
عَنكَ ما أنتَ فيهِ .(3)
اى ابومحمّد! به ياد آور جدا شدن بنْد بندت را، و بازگشت دوستانت را هنگامى كه تو را در قبر دفن كردند، و خارج شدن كرمها از بينىات، و خوردن كرمها گوشت بدنت را، كه اين آسان مىگرداند بر تو وضعيتى را كه در آن هستى.
ابوبصير مىگويد : «به خدا سوگند هيچ گاه مرگ را ياد نكردم مگر آنكه اندوهى را كه از امر دنيا داشتم ، تسكين يافت !» . اين روشى است كه هر گاه اندوه دنيا به انسان روى آورد ، مىتوان از آن استفاده كرد . در كلام ديگرى نقل شده كه امام صادق عليهالسلام به ابوبصير فرمود : «آيا محزون نمىشوى؟ آيا اندوهگين نمىشوى؟ آيا رنجور نمىگردى؟» . ابوبصير مىگويد : «به خدا سوگند آرى !» . حضرت به وى مىفرمايد:
فَإِذا كانَ ذلِكَ مِنكَ فَاذكُرِ المَوتَ ووَحدَتَكَ فِي قَبرِكَ وسَيَلانَ عَينَيكَ عَلى خَدَّيكَ وتَقَطُّعَ أوصالِكَ وأكلَ الدّودِ لَحمَكَ وبَلاكَ وَانقِطاعَكَ عَنِ الدُّنيا ؛ فَإِنَّ ذلِكَ يَحُثُّكَ عَلَى العَمَلِ ويَردَعُكَ عَن كَثيرٍ مِنَ الحِرصِ عَلَى الدُّنيا .(1)
هر گاه اينگونه شدى ، ياد كن مرگ را و تنهايىات در قبر را و جارى چشمها بر گونههايت را و از هم جدا شدن بندبندت را و خوردن كرمها از گوشت تنت را و جداشدنت از دنيا را ؛ كه اين ، تو را بر عمل وامىدارد و از بسيارى از حرصها بر دنيا بازمىدارد .
از شگفتىها اين است كه ياد مرگ ، زندگى را راحت مىسازد . اينكه آسايش زندگى در سايه ياد مرگ تحقّق يابد ، شگفتانگيز است و بايد آن را از مهندسىِ دقيق دين دانست . در همه جا ياد مرگ ، ويرانگر است ؛ اما در مكتب اهل بيت عليهمالسلامياد مرگ ، سازنده و آبادكننده است . از اينرو ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به يكى از انصار مدينه كه ظاهرا مشكلى داشته است ، چنين توصيه مىفرمايد:
اُوصيكَ بِذِكرِ المَوتِ ، فَإِنَّهُ يُسَلّيكَ عَن أمرِ الدُّنيا .(2)
تو را به ياد مرگ سفارش مىكنم كه تو را از امور [سخت] دنيا تسلّى مىدهد .
ياد مرگ ، رغبت به دنيا را - كه يكى از عوامل تنيدگىها و فشارهاى روانى است - كاهش مىدهد(3)و انسان را نسبت به آنچه هست ، راضى مىگرداند(4)و اگر انسان نسبت به اندك دنيا راضى شد ،(5)زندگى بر او آسان مىگردد و سختىها هموار مىشود . ياد مرگ ، دنيا را حقير و ناچيز مىسازد و دنياى ناچير ، هر چه كاستى داشته
1) . الأمالى ، صدوق ، ص345 ؛ بحار الأنوار، ج77، ص322 .
2) . دعائم الاسلام ، ج1 ، ص221 ؛ الجعفريات ، ص199 ؛ بحار الأنوار، ج82، ص167 .
3) . امام على عليهالسلام : «من اكثر من ذكر الموت ، قلت في الدنيا رغبته» غرر الحكم ، ح2651 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص438 .
4) . امام على عليهالسلام : «من اكثر من ذكر الموت ، رضى من الدنيا بالكفاف» غرر الحكم ، ح2650 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص440 .
5) . امام على عليهالسلام : «من اكثر من ذكر الموت ، رضي من الدنيا باليسير» (نهج البلاغة ، حكمت 349 ؛ كنز الفوائد ، كراجكى ، ج1 ، ص63 ؛ غررالحكم ، ح3128) .
باشد ، باز هم شايسته اندوه و غصّه نيست . مشكل اين است كه ما دنيا را بسيار بزرگ و مهم مىشمريم و در نتيجه ، كاستىهاى آن ، دردناك و غير قابل تحمّل مىگردد ؛ اما اگر دنيا را كوچك و ناچيز بشماريم ، مشكلات آن نيز خرد و ناچيز به چشم مىآيد .
كسى از اصحاب امام رضا عليهالسلام از وضع بد خود به ايشان شكايت مىكند . حضرت نخست او را به پايانپذيرى سختىها، و سپس به پاداش محروميتهاى دنيا توجّه مىدهد . او خود مىگويد : «آن گاه دنيا را در نظرم حقير و ناچيز كرد و فرمود : «چيست اين دنيا؟!» .(1)اگر انسان توجّه كند كه دنيا چيز مهمى نيست ، خواستهها و آرزوهاى او محدود مىشود و دردها و غصّههاى او تسكين مىيابد و كوچك كردن دنيا راههايى دارد كه «ياد مرگ» يكى از آنها است . نقل مىكنند كه در سوره صدم زبور آمده است :
مَن فَزِعَ نَفسُهُ بِالمَوتِ هانَت عَلَيهِ الدُّنيا .(2)
هر كه نفس خود را با [ياد] مرگْ بىتاب كند ، دنيا بر او ناچيز مىگردد .
پس هر گاه مشكلات بر شما هجوم آوَرْد ، مرگ را ياد كنيد كه شما را از تنگناى فشارهاى روانى نجات مىدهد.
هنر كوچك كردن سختىها را بياموزيم
شايد حوادثْ در واقع ، آنقدر بزرگ نباشند كه ما تصوّر مىكنيم . اگر انسان ، دنيا را بسيار مهم شمرده و آن را محلّ راحتى بداند ، سختىهاى آن بسيار بزرگ جلوه مىكند و تحمّل مصيبتهاى آن نيز بسيار دشوار مىگردد . مهمْ شمردن دنيا ، فقدانها و محروميتهاى آن را بسيار بزرگتر از آنچه هست ، نشان مىدهد و بدينسان ، فشار روانى حاصل از آن ، بسيار سنگين مىگردد .
يكى از عوامل موفّقيت در زندگى ، برخوردارى از «هنر كوچكسازى» سختىهاست . نخست بايد سختىها را كوچك كرد و سپس آنها را تحمّل نمود . اين كار ، موجب تحمّلپذيرى بيشتر سختىها مىگردد . اصل كوچكسازى ، نقش مهمّى در كاهش تنيدگىها دارد . براى كوچك كردن سختىها از روشهاى متعدّدى مىتوان استفاده كرد كه در ادامه به آنها مىپردازيم:
1 . يادآورى سختىهاى بزرگتر
فشار زياد يك حادثه را مىتوان از راه مقايسه نمودن آن با سختىهاى بزرگتر، كاهش داد . توجّه به سختىها و مصيبتهاى بزرگتر، اندازه سختى وارد شده را كوچك مىكند و همين امر ، موجب كاهش تنيدگى و فشار روانى مىگردد . با اين مقايسه مىتوان حوادث تلخ را به اندازه قابل تحمّل ، تبديل كرد . در برخى از متون حديثى ،
از اين روش ، براى كاهش فشار روانى استفاده شده است .
كسى خدمت امام صادق عليهالسلامرسيد و عرض كرد : مرا به چيزى سفارش كنيد . حضرت در خلال توصيههاى خود به وى فرمود:
وإذا اُصِبتَ بِمُصيبَةٍ فَاذكُر مُصابَكَ بِرَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فَإِنَّ النّاسَ لَم يُصابوا بِمِثلِهِ أبَدا ولَن يُصابوا بِمِثلِهِ أبَدا .(1)
و هر گاه به مصيبتى گرفتار شدى ، مصيبت [فقدان] پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را به ياد
آور كه مردم به مصيبتى همانند آن ، دچار نشدهاند و به مصيبتى همانند آن ، گرفتار نخواهند شد .
مصيبت فقدان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بزرگترين مصيبتهاست . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهخود در
اين باره مىفرمايد:
مَن اُصيبَ بِمُصيبَةٍ فَليَذكُر مُصيبَتَهُ فِيَّ فَإِنَّها أعظَمُ المَصائِبِ .(2)
هر كس به مصيبتى گرفتار شد ، مصيبت فقدان مرا بياد آورد ؛ چرا كه بزرگترين مصيبتهاست .
امام على عليهالسلام خود مىگويد كه ما با همين روش ، خود را آرام مىسازيم و مصيبتها را تحمّلپذير مىكنيم:
إنّا وَطَّنّا أنفُسَنا أن نَصبِرَ عَلى كُلِّ مُصيبَةٍ بَعدَ مُصابِنا بِرَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهفَإِنَّها أعظَمُ
المُصيبَةِ .(3)
ما نفس خود را بر اين حالت قرار دادهايم كه بعد از مصيبت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهبر هر مصيبتى بردبار باشيم ؛ چرا كه آن ، بزرگترين مصيبتهاست .
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام به شهادت رسيد و اين خبر را به امام حسين عليهالسلامدادند ، حضرت ، در ابتدا آن را بزرگترين مصيبت دانست و سپس عظمت مصيبت پيامبر
خدا صلىاللهعليهوآله را ياد كرد و آرامتر گرديد.(1)مقايسه مصيبت بزرگتر و يادآورى آن ، موجب كوچك شدن گرفتارىهاى انسان مىگردد و بدينسان ، قابل تحمّل مىگردد . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدرباره نقش اين مقايسه و يادآورى مىفرمايد:
مَن عَظُمَت عِندَهُ مُصيبَةٌ فَليَذكُر مُصيبَتَهُ بي فَإِنَّها سَتَهونُ عَلَيهِ .(2)
نزد هر كس مصيبتى بزرگ دانسته شد ، مصيبت مرا به ياد آورَد كه موجب كوچك شدن مصيبت او مىگردد .
اين مقايسه ، به مصيبت فقدان ، اختصاص ندارد ؛ در هر مصيبتى مىتوان به اين مقايسه دست زد و فشار سختىها را كاهش داد . امام باقر عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
إن اُصِبتَ بِمُصيبَةٍ في نَفسِكَ أو في مالِكَ أو في وَلَدِكَ ، فَاذكُر مُصابَكَ بِرَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فَإِنَّ الخَلائِقَ لَم يُصابوا بِمِثلِهِ قَطُّ .(3)
اگر به مصيبتى در خودت يا مالت يا فرزندت دچار شدى ، مصيبت فقدان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را به ياد آور كه مردم هرگز به مصيبتى همانند آن دچار نشدهاند .
انسان ، هنگام بلاها همانند كبك ، سر خود را در برفْ پنهان مىكند و تصوّر مىكند هيچ گرفتارىِ ديگرى وجود ندارد و هيچ مصيبتى بزرگتر از مصيبت او نيست و هيچ كس به اندازه او مصيبت نديده است! اگر انسان ، قدرى از لاك خود بيرون آيد و به فراتر از خود نيز نگاه اندازد ، خواهد ديد كه مصيبتهاى بزرگترى نيز وجود دارند . توجّه به اين مصيبتهاى بزرگتر مىتواند فشار روانى ما را كاهش دهد . فراموش نكنيد كه هيچ كس به اندازه خود شما نمىتواند به شما كمك كند .
ما نبايد به دشمنى براى خوشبختى و سعادت خود تبديل شويم . برخى با
1) . مرحوم كلينى چنين نقل مىكند : «لما اصيب امير المؤمنين عليهالسلام نعى الحسن إلى الحسين عليهماالسلام و هو بالمدائن ، فلما قرأ الكتاب قال : يا لها من مصيبة ما أعظمها ، مع ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال : من اصيب منكم بمصيبة فليذكر مصابه بىفانه لن يصاب بمصيبة أعظم منها ، و صدق صلىاللهعليهوآله» الكافى ، ج3 ، ص220 ، ح 3 .
2) . بحار الأنوار ، ج82 ، ص84 ، ح26 ؛ وسائل الشيعة ، ج3، ص268 .
3) . الكافى ، ج3 ، ص220 ح2 ؛ الأمالى ، طوسى، ص681 ؛ الأمالى ، مفيد، ص194 .
بزرگنمايى گرفتارىها ، رنج خود را مضاعف مىكنند . برخى نيز پيوسته بلاى خود را با بلاهاى كوچكتر مقايسه مىكنند و بدينسان ، تيشه به ريشه خود مىزنند . كسى كه به زندگىاش علاقهمند باشد ، به دنبال راههايى براى بهبود زندگى است ، نه سختتر كردن زندگى . پس اگر به زندگى خود علاقهمند هستيد ، فعّالانه در پى يافتن روشهايى براى كاهش تنيدگى و كوچكسازى مصيبتها باشيد كه يكى از آنها يادآورى سختىهاى بزرگتر است.
2 . توزيع تنيدگى بر گذر زمان
هنگام ورود سختى و بلا ، برخى افراد ، ناخوشايندى حال را به گذشته و آينده خود نيز تعميم مىدهند . اين افراد ، تمام ناخوشايندىهاى گذشته را زنده مىكنند و به هيچ نقطه مثبت آن نمىانديشند و همه «گذشته» را با مقياس «حال» مىسنجند . نسبت به آينده ، هيچ افق روشنى تصوّر نمىكنند و همه آينده را پر از رنج و بدبختى مىپندارند . سپس اندوه همه گذشته و حال و آينده را بر زمان حال ، بار مىكنند . در اين حالت ، احساس تلخ گذشته تمام شده و آينده نيامده ، بر زمان حال ، بار مىشود و بديهى است چنين فشار سنگين روانىاى ، خردكننده و شكننده خواهد بود.
اينْ در حالى است كه اندوه هر روز ، مخصوص همان روز است . اندوه گذشته ، زمان آن به سر آمده و شايسته نيست كه دوباره آن را زنده كنيم . نبايد ذهن واپسگرايانه داشت و به گذشته ناخوشايند بازگشت و اندوه آن را دوباره بر زمان حال ، وارد ساخت . ذهنهايى كه به صورت ارتجاعى ، اندوه گذشته را دوباره زنده مىكنند ، در حقيقت ، ممكن است گاهى رنج و غم يك حادثه ناخوشايند را بارها و بارها تجربه كنند!
دقّت كنيد ! رنج و عذاب هر حادثه ناخوشايند نبايد بيش از يك بار تجربه شود . براى هر حادثه ، يك دوره فشار روانى طبيعى است ؛ اما اگر اين دوره ، بارها و بارها تكرار شود ، غير طبيعى و غير قابل تحمّل است . حوادث تلخ به گونهاى تقدير مىشوند كه يك دوره فشار روانى حاصل از آن ، قابل تحمّل است ، اما اگر ما بدون
تكرار حادثه ، تجربه تلخ روانى آن را به دست خودمان تكرار كنيم ، بديهى است كه هم غير منطقى است و هم خارج از توان تحمّل ماست و اين گونه است كه زندگىها سخت و تلختر مىشوند.
نسبت به آينده نيز همين گونه است : اولاً نبايد همه آينده را با عينك حال ، تاريك و تلخ دانست . درست است كه بخشى از سختىهاى وارد شده ، در زمان آينده نيز ادامه مىيابند ، اما نبايد فراموش كرد كه در همه آينده ، تداوم نمىيابند . حوادث ،
پايانپذيرند و همه آينده را اشغال نمىكنند . ثانيا چه دليلى دارد كه تلخى تداوم حادثه در آينده را هم اكنون تجربه كنيم؟ اگر چه ممكن است بخشى از آينده نيز همانند حال ، ناخوشايند باشد ، اما هيچ دليلى ندارد كه ناخوشى آن را هم اكنون تجربه كرده ، بر خود تحميل كنيم . اندوه هر زمان را در زمان خودش تجربه خواهيم كرد ، نه در زمان حال.
بنابراين ، نه به گذشته بينديشيد و نه به آينده . يكى از علل ناكامىها و نارضايتىها اين است كه همه اندوه و رنج حوادث ناخوشايند را بر زمان حال ، وارد مىسازيم ؛ اما اگر رنج يك حادثه ناخوشايند و حتّى يك مصيبت بزرگ را بر گذر زمان توزيع كنيم ، تحمّلپذير خواهد بود .
هواپيمايى را تصوّر كنيد كه در طول حيات خود مىتواند ميليونها مسافر را جابه جا كند . اگر بنا باشد اين حجم عظيم مسافر را يك جا حمل كند ، بدون شك از عهده آن برنمىآيد ؛ اما اگر اين حجم را بر گذر زمان توزيع كنيم و هر روز ، تعدادى از
آنها را جابه جا كند ، بدون شك ، امكانپذير بوده ، به راحتى انجام خواهد شد .
رنج و فشار حاصل از سختىها نيز همينگونهاند. هنگام بروز سختىها، دنيا را جز لحظه حال نبينيد و فقط اندوه لحظه حال را داشته باشيد . اين كار از تمركز تمام تنيدگى يك حادثه ، در زمان حال جلوگيرى كرده ، آن را تحمّلپذير مىسازد . واقعيّت ، اين است كه زندگى جز لحظه حال نيست . زندگى ، نه گذشته است و نه آينده ؛ بلكه لحظه حال است . امام على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
أولا تَرى أنَّ الدُّنيا ساعَةٌ بَينَ ساعَتَينِ ؛ ساعَةٍ مَضَت وساعَةٍ بَقِيتَ وساعَةٍ
أنتَ فيها .(1)
آيا نمىبينى كه دنيا ساعتى بين دو ساعت است ؛ ساعتى كه گذشت و ساعتى كه نيامده و ساعتى كه تو اكنون در آن هستى .
بر اساس همين اصل، امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
اِصبِروا عَلَى الدُّنيا فَإنَّما هِيَ ساعَةٌ فَما مَضى مِنهُ فَلا تَجِدُ لَهُ ألَما ولا سُرورا وما لَم يَجِئ فَلا تَدرى ما هُوَ ؟ وإنَّما هِيَ ساعَتُكَ الَّتي أنتَ فيها .(2)
بر اين دنيا بردبار باشيد كه ساعتى بيش نيست . آنچه را كه گذشته ، نه رنج آن را درمىيابى و نه سرور آن را ، و آنچه را نيامده ، نمىدانى كه چيست؟ همانا دنيا همين ساعتى است كه اكنون در آن هستى .
همان گونه كه شما كار يك ماه و يك سال و يك عمر خود را لحظه به لحظه انجام مىدهيد ، رنج مصيبتها و گرفتارىها را نيز لحظه به لحظه تحمّل كنيد . تمام توان خود را براى تحمّل لحظه حال به كار ببنديد و به آينده نينديشيد . ممكن است درآمد كمى داشته باشيد و از اين بابت ، رنج ببريد . اگر مىخواهيد اين دوره را به خوبى پشت سر بگذاريد ، رنج و نگرانى آن را بر گذر زمان توزيع كنيد . امام على عليهالسلامدر اين باره مىفرمايد:
لا تُدخِل عَلَيكَ اليَومَ هَمَّ غَدٍ ، يَكفِي اليَومَ هَمُّهُ وغَدا داخِلٌ عَلَيكَ بِشُغُلِهِ ، إنَّكَ إن
حَمَلتَ عَلَى اليَومِ هَمَّ غَدٍ زِدتَ في حُزنِكَ وتَعَبِكَ .(3)
غم فردا را امروز بر خود وارد نساز ؛ اندوه امروز براى امروز ، كافى است و فردا با دلْمشغولىهاى خود فرامىرسد . تو اگر اندوه فردا را بر امروزْ بار كنى ، حزن و رنج خود را افزودهاى.
گاهى ممكن است اندوه فردايى را داشته باشيم كه اصلاً وجود نخواهد داشت . ما چه مىدانيم كه فردا جزوِ عمر ما هست يا نه؟ امام على عليهالسلام مىفرمايد:
لا تُحَمِّل عَلى يَومِكَ هَمَّ سَنَتِكَ ، كَفاكَ كُلَّ يَومٍ ما قُدِّرَ لَكَ فيهِ ، فَإِن تَكُنِ السَّنَةُ
مِن عُمُرِكَ فَإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ سَيَأتيكَ في كُلِّ غَدٍ بِجَديدِ ما قُسِمَ لَكَ وإن لَم تَكُنِ السَّنَةُ مِن عُمُرِكَ فَما هَمُّكَ بِما لَيسَ لَكَ ؟(1)
اندوه سال خود را بر امروز خود وارد نساز كه در هر روز ، آنچه براى تو مقدر شده ، كافى است . پس اگر فردا از عمر تو باشد ، خداوند سبحان در هر فردايى ، روزىِ جديد تو را به تو خواهد رساند و اگر از عمر تو نباشد ، چرا نسبت به چيزى اندوهگين مىشوى كه مال تو نيست ؟
در حديث قبل ، براى نفى اندوه فردا را خوردن ، محور بحثْ اين بود كه هر روز ، گرفتارىِ خود را دارد و در اين حديث ، محور بحثْ اين است كه شايد آينده از آن تو نباشد ؛ پس چرا اكنون اندوه فردايى را دارى كه ممكن است مال تو نباشد؟ همه اينها يك وجه مشترك دارند و آن اينكه بايد فشار روانى را بر گذر زمان توزيع كرد.
3 . آنچه بود و رفت ، مثل آنچه نبود
گاهى چيزى را از دست مىدهيم و بىتاب مىشويم و گاهى به خاطر آنچه مىخواستهايم و به دست نياوردهايم ، بىتاب مىشويم . از دست دادن داشتهها و به دست نياوردن خواستهها، هر دو از امورى هستند كه موجب تنيدگى و فشار روانى مىگردند . ما در زمان حال قرار داريم و در زمان حال ، يا چيزهايى داشتهايم و از دست دادهايم و يا چيزهايى مىخواستهايم و به دست نياوردهايم. با اين دو حالت چه بايد كرد؟
اين دو مسئله را مىتوان از هم جدا نمود و از هر يك ، براى تسكين ديگرى استفاده كرد . تصوّر كنيد كه چيزى را از دست دادهايد و اكنون فاقد آن هستيد و به خاطر آن ، غمگين و ناراحت هستيد . اكنون به چيز ديگرى نمىانديشيد ؛ مسئله تنشزاى شما از دست دادن چيزى است كه داشتهايد. در اين وضعيت مىتوانيد به اين بينديشيد كه خيلى چيزهاى ديگرى را هم نداريد . اگر بنا باشد براى «نداشتن» ،
1) . غرر الحكم ، ح9192 ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص520 ؛ ر. ك: نهج البلاغة، حكمت 379 .
ناراحت شويد ، خيلى چيزهاى ديگر هم هست كه نداريد و نسبت به آنها اكنون ناراحت نيستيد . پس وضعيت ناراحتكننده حال را با حالتى مقايسه كنيد كه ناراحتكننده نيست ؛ يعنى چيزهاى بسيارى كه نداريم و از بابت آن ناراحت نيستيم . امام على عليهالسلام همين روش را به فرزندش امام حسن عليهالسلام آموزش مىدهد و مىفرمايد :
إن كُنتَ جازِعا عَلى ما تَفَلَّتَ مِن يَدَيكَ ، فَاجزَع عَلى كُلِّ ما لَم يَصِل إلَيكَ .(1)
اگر بر آنچه از دست دادهاى بىتابى مىكنى ، پس بر هر آنچه كه به تو نرسيده نيز بىتابى كن .
اگر بنا باشد انسان براى هر آنچه در زمان حال ندارد ، بىتاب و افسرده گردد ، بايد براى همه آنچه كه به دست نياورده نيز بىتاب گردد . آنچه در مصيبت فقدان، ناراحتكننده است ، اين است كه چيزى را داشتهايم و با آن انس گرفته بوديم و اكنون از دست دادهايم. براى اينكه تحمّل فقدان ، راحتتر باشد ، بهتر است به «داشتن» آن نينديشيم و نبود آن را مثل نبود همه آن چيزهايى بدانيم كه با آنها انسى نداريم . اگر به
داشتن آن در سابق و انس و علاقهاى كه به آن داشتهايم، نينديشيم ، مصيبت فقدان در حد ديگر چيزهايى كه نداريم ، تنزّل خواهد كرد و فشار روانى آن كاهش مىيابد . پس اگر چيزى را از دست داديد ، فكر كنيد كه آن را نداشتهايد.
4 . آنچه به دست نيامد ، مثل آنچه بود و رفت
اما گاهى مسئله تنشزاى ما اين است كه به خواستههايمان نرسيدهايم. نرسيدن به آرزوها و خواستهها عامل ديگرى براى تنيدگى و فشارهاى روانى است . براى كاهش فشار روانى اين وضعيت ، مىتوان از موقعيّت ديگر استفاده كرد ؛ يعنى موقعيّتى كه چيزهايى را داشتهايم و از دست دادهايم . واقعيّت بيرونى اين است كه ما فاقد فلان چيز هستيم . مهم نيست كه به خواستهمان نرسيدهايم. نرسيدن به خواسته را نبايد مهم گرفت ، بلكه مسئله را روى «نبود» آن چيز متمركز كنيد و سپس اين نبود را با نبود چيزهايى كه داشتهايد و از دست دادهايد ، مقايسه نماييد و با خود بگوييد : «آنچه به
1) . نهج البلاغة ، نامه 31 ؛ غررالحكم، ح5628 ؛ تحف العقول، ص82 .
دست نياورديم ، مثل آن چيزهايى است كه داشتيم و از دست دادهايم. فكر مىكنيم اينها را هم از دست دادهايم» . خيلى از وقتها اين منيّت است كه مشكلزاست . صرف نداشتن خيلى چيزها تنشزا نيست ؛ اينكه خواسته من تحقّق نيافته ، دردناك است و اينكه آنچه را من داشتهام و مال من بوده از دست دادهام، دردناك است . حال اگر بياييم فقط به واقيت بيرونى نگاه كنيم كه نبود يك شىء است ، نه به خواستهاى كه داشتهايم و به آن نرسيدهايم ، در اين صورت مىتوان آن را با فقدان ، مقايسه كرد و گفت : «آنچه به دست نيامد ، مثل آنچه بود و رفت» . امام على عليهالسلامدر ادامه نامه خود به فرزندش به همين مطلب اشاره كرده ، مىفرمايد:
وَاستَدَلِّ عَلى ما لَم يَكُن بِما قَد كانَ فَإِنَّ الاُمورَ أشباهٌ .(1)
و بر آنچه به دست نيامد ، به وسيله آنچه بود [و رفت] استدلال كن ؛ چرا كه امور ، شبيه يكديگرند .
خيلى از چيزهايى را هم كه داشتهايم از دست دادهايم و اكنون نداريم . پس نبايد به خاطر به دست نياوردن چيزى ناراحت شويم كه اگر به دست آيد ، سرنوشتى مثل آنچه داشتهايم ، مىداشت .
1) . نهج البلاغة، نامه 31 ؛ تحف العقول، ص82 .
منابع و مآخذ
منابع و مآخذ
1 . الاحتجاج على أهل اللجاج ، أحمد بن على الطَبَرسى (م 620 ق ) ، تحقيق : إبراهيم البهادرى ومحمّد
هادى به ، مشهد :
مرتضى ، 1403
ق ، اوّل .
2
. الاختصاص ، المنسوب إلى محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق ) ،
تحقيق :
على أكبر الغفّارى ، قم : كنگره شيخ مفيد ، 1413 ق ، اول .
3
. الأدب المفرد ، محمّد بن إسماعيل البخارى (م 256 ق ) ، تحقيق : محمّد بن عبد القادر عطا ، بيروت :
دار الكتب العلميّة
.
4
. الإرشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)
(م 413 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام، قم ، كنگره شيخ مفيد ، 1413
ق ، اوّل .
5
. إرشاد القلوب ، الحسن بن محمّد الديلمى (م 711 ق ) ، قم : شريف رضى ، 1412 ق .
6
. اُسد الغابة فى معرفة الصحابة ، على بن أبى الكرم محمّد الشيبانى (ابن الأثير الجَزَرى)
(م 630
ق ) ،
تحقيق :
على محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بيروت : دار الكتب العلميّة 1415ق ، اوّل.
7
. أعلام الدين فى صفات المؤمنين ، الحسن بن محمّد الديلمى (م 711 ق ) ، تحقيق : مؤسسة
آل البيت عليهمالسلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، 1408ق ، اول .
8
. أعيان الشيعة ، السيّد محسن الأمين الحسينى العاملى الشقرائى (م 1371 ق ) ، به كوشش : السيّد
حسن الأمين ، بيروت :
دار التعارف ، 1403
ق ، پنجم.
9 . الإقبال بالأعمال الحسنة فى ما يعمل مرّة فى السنة : على بن موسى الحلّى (السيّد ابن طاووس)
(م 664
ق ) ، تهران : دارالكتب الاسلامية ، 1367ش ، اوّل.
10
. الأمالى ، محمّد بن الحسن الطوسى (م 460 ق ) ، تحقيق : مؤسسة البعثة ، قم :
دار الثقافة ، 1414
ق ،
اوّل.
11
. الأمالى ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : مؤسسة البعثة ، قم :
مؤسسة البعثة ، 1407
ق ، اوّل.
12
. الأمالى ، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق ) ، تحقيق : حسين
اُستاد ولى وعلى أكبر الغفّارى ، قم : كنگره شيخ مفيد ، 1413 ق ، اول .
13
. انسان در جستجوى معنا ، ويكتور فرانكل ، ترجمه مهين ميلانى و صالحيان ، تهران : دُرسا ،
1380ش ، يازدهم .
14
. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهمالسلام ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة
المجلسى)
(م 1111
ق ) ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1403 ق ، دوم .
15
. البداية والنهاية ، إسماعيل بن عمر الدمشقى (ابن كثير) (م 774 ق ) ، تحقيق : مكتبة المعارف ،
بيروت :
مكتبة المعارف .
16
. تاريخ بغداد أو مدينة السلام ، أحمد بن على الخطيب البغدادى (م 463 ق ) ، مدينه : المكتبة السلفيّة
.
17
. تاريخ دمشق ، على بن الحسن بن هبة اللّه
(ابن عساكر الدمشقى)
(م 571
ق ) ، تحقيق : على شيرى ،
بيروت :
دار الفكر ، 1415
ق ، اوّل.
. تاريخ مدينة دمشق = تاريخ دمشق .
18 . تاريخ اليعقوبى ، أحمد بن أبى يعقوب (ابن واضح اليعقوبى)
(م 284 ق ) ، بيروت : دار صادر .
19
. التبيان فى تفسير القرآن ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق) ، نجف : مكتبة
الأمين ، 1381ق .
20
. تحف العقول عن آل الرسول صلىاللهعليهوآله ، الحسن بن على الحرّانى (ابن شعبة) (م 381 ق ) ، تحقيق : على أكبر
الغفّارى ، قم :
مؤسسة النشر الإسلامى ، 1404 ق ، دوم .
21
. تذكرة الخواصّ (تذكرة خواصّ الاُمّة فى خصائص الأئمّة عليهمالسلام ) ، يوسف بن فُرغلى (سبط ابن الجوزى)
(م 654
ق ) ، به مقدمه : السيّد محمّد صادق بحر العلوم ، تهران : مكتبة نينوى الحديثة .
22 . الترغيب والترهيب من الحديث الشريف . لزكى الدين عبدالعظيم بن عبدالقوى المنذرى (ت 656 ق) ،
ضبط احاديثه وعلق عليه مصطفى محمد عمارة ، بيروت - دارالفكر ، 1408ق .
23
. تفسير العيّاشى ، محمّد بن مسعود السلمى السمرقندى (العيّاشى) (م 320 ق ) ، تحقيق : هاشم
الرسولى المحلاّتى ، تهران : المكتبة العلميّة ، 1380 ق ، اوّل .
. تفسير القرطبى = الجامع لأحكام القرآن .
24 . تفسير القمّى ، على بن إبراهيم القمّى (م 307 ق ) ، قم : دارالكتاب .
. تفسير مجمع البيان = مجمع البيان فىتفسير القرآن .
25 . التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري7 ، تحقيق ونشر : مدرسة الإمام المهدي - قم ، الطبعة الاُولى
1409 ه .
. تفسير الميزان = الميزان فى تفسير القرآن .
26 . التمحيص ، لأبي عليّ محمّد بن همام الاسكافي (ت 336 ه ) ، تحقيق ونشر : مدرسة الإمام
المهدي(عج) - قم .
27
. تنبيه الخواطر ونزهة النواظر (مجموعة ورّام) ، ورّام بن أبى فراس الحمدان (م 605 ق ) ، بيروت :
دار التعارف ودار صعب .
28
. تنبيه الغافلين ، نصر بن محمّد السمرقندى (م 372 ق ) ، تحقيق : يوسف على بديوى ، بيروت :
دار ابن كثير ، 1413
ق ، اوّل.
29
. التوحيد ، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : هاشم الحسينى
الطهرانى ، قم :
مؤسسة النشر الإسلامى ، 1398 ق ، اوّل.
30
. توحيد المفضل ، املاء الامام الصادق (ع) على المفضل بن عمر الجعفى ، علق عليه : كاظم المظفر ،
رياض :
مكتبة احمد عيسى الزواد ، 1403ق.
31
. تهذيب الأحكام فى شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق) ، قم :
انتشارات داورى ، 1969
م ، اوّل.
32
. ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، قم :
شريف رضى .
33 . جامع الأحاديث ، جعفر بن أحمد القمّى (ابن الرازى) (ق 4 ق) ، تحقيق : السيّد محمّد الحسينى
النيسابورى ، مشهد :
مؤسسة الطبع والنشر التابعة للحضرة الرضويّة المقدّسة ، 1413 ق ، اوّل.
34
. جامع الأخبار أو معارج اليقين فى اُصول الدين ، محمّد بن محمّد الشعيرى السبزوارى (ق 7 ق) ، قم :
شريف رضى ، 1363ش ، اوّل.
35
. الجامع الصغير فى أحاديث البشير النذير ، عبد الرحمان بن أبى بكر السيوطى (م 911 ق ) ، بيروت :
دار الفكر ، 1401
ق ، اوّل.
36
. الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبى) ، محمّد بن أحمد الأنصارى القرطبى (م 671 ق ) ، تحقيق :
محمّد عبد الرحمان المرعشلى ، بيروت : دار إحياء التراث العربى ، 1405 ق ، دوم .
37
. الجعفريّات (الأشعثيّات) ، محمّد بن محمّد بن الأشعث الكوفى (ق 4 ق ) ، تهران : مكتبة نينوى (طبع
شده در ضمن :
قرب الإسناد)
.
38
. الخصال ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، قم : مؤسسة النشر
الإسلامى ، 1414
ق ، چهارم .
39
. خصائص الأئمّة عليهمالسلام ، محمّد بن الحسين الموسوى (الشريف الرضى) (م 406 ق ) ، تحقيق : محمّد
هادى الأمينى ، مشهد : مجمع البحوث الإسلاميّة التابع للحضرة الرضويّة المقدّسة ، 1406 ق .
40
. حلية الأولياء وطبقات الأصفياء ، أحمد بن عبد اللّه الإصبهانى (أبو نعيم) (م 430 ق ) ، بيروت :
دار الكتاب العربى ، 1387 ق ، دوم .
41
. الدرّ المنثور فى التفسير المأثور ، عبد الرحمان بن أبى بكر السيوطى (م 911 ق ) ، بيروت : دار الفكر ،
1414 ق ، اوّل.
42
. دعائم الإسلام وذكر الحلال والحرام والقضايا والأحكام ، النعمان بن محمّد التميمى المغربى
(م 363
ق ) ، تحقيق : آصف بن على أصغر فيضى ، مصر :
دار المعارف ، 1389
ق ، سوم .
43
. الدعوات ، سعيد بن عبد اللّه
الراوندى (قطب الدين الراوندى)
(م 573
ق ) ، تحقيق : مؤسسة الإمام
المهدى (عج) ، قمّ : مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، 1407 ق ، اوّل.
44
. روان شناسى اجتماعى با نگرش به منابع اسلام ، گروه مؤلفان ، تهران : سمت - قم : مؤسسه پژوهشى
حوزه و دانشگاه ، 1382ش ، اول .
45 . روان
شناسى روابط انسانى ، رابرت بولتون ، ترجمه : حميدرضا سهرابى ، تهران : رشد ، 1381ش ،اول .
46
. روان شناسى شادى ، رابرت الياس نجمى ، ترجمه :
رؤيا منجم ، تهران :
علم ، 1382ش ، اول .
47
. روضة الواعظين ، محمّد بن الحسن الفتّال النيسابورى (م 508 ق ) ، قم : شريف رضى ، اوّل .
48
. رهايى از افسردگى ، مصطفى شوركى ، تهران :
ارجمند ، 1379ش ، اول .
49
. الزهد ، أحمد بن محمّد الشيبانى (م 241 ق ) ، بيروت : دار الكتب العلمية
.
50
. الزهد ، أبو عبد الرحمان بن عبد اللّه
بن مبارك الحنظلى المروزى (م 181 ق ) ، تحقيق : حبيب
الرحمان الأعظمى ، بيروت : دار الكتب العلميّة .
51
. السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى ، محمّد بن منصور الحلّى (م 598 ق ) ، تحقيق : مؤسسة النشر
الإسلامى ، قم :
مؤسسة النشر الإسلامى، 1410 ق ، دوم .
52
. سعد السعود ، على بن موسىالحلّى (ابن طاووس) (م 664 ق ) ، قم : مكتبة الشريف الرضى ،
1363 ش ، اوّل.
53
. سنن ابن ماجة ، محمّد بن يزيد القزوينى (ابن ماجة) (م 275 ق ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقى ،
بيروت :
دار إحياء التراث ، 1395
ق ، اوّل.
54
. سنن أبى داوود ، سليمان بن أشعثالسجستانى الأزدى (م 275 ق ) ، تحقيق : محمّد محيى الدين
عبد الحميد ، بيروت :
دار احياء السنة النبوية .
55
. سنن الترمذى (الجامع الصحيح) ، محمّد بن عيسى الترمذى (م 297 ق ) ، تحقيق : أحمد محمّد شاكر ،
بيروت :
دار إحياء التراث .
56
. سنن النبى ، السيّد محمّد حسين الطباطبايى (م1360ش) ، بيروت : مؤسسة البلاغ ، 1409ق.
57
. شادمانى پايدار ، ريچارد كارلسون ، برگردان :
ارمغان جزايرى ، تهران : نشر البرز ، 1377.
58
. شرح نهج البلاغة ، عبد الحميد بن محمّد المعتزلى (إبن أبى الحديد) (م 656 ق ) ، تحقيق : محمّد
أبوالفضل إبراهيم ، بيروت : دار إحياء التراث ، 1387 ق ، دوم .
59
. شُعب الإيمان ، أحمد بن الحسين البيهقى (م 458 ق ) ، تحقيق : محمّد السعيد بسيونى زغلول ،
بيروت :
دار الكتب العلميّة ، 1410 ق ، اوّل.
60
. شوك آينده ، الوين تافلر ، ترجمه :
حشمت الله كامرانى ، تهران : نشر سيمرغ ، 1374.
61 . الصحاح
تاج اللغة وصحاح العربيّة ، إسماعيل بن حمّاد الجوهرى (م 398 ق ) ، تحقيق : أحمد بن
عبد الغفور عطّار ، بيروت : دار العلم للملايين ، 1410
ق ، چهارم .
62
. صحيح ابن حبّان بترتيب ابن بلبان ، على بن بلبان الفارسى (م 739 ق ) ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط ،
بيروت :
مؤسسة الرسالة ، 1414
ق ، دوم .
63
. صحيح البخارى ، محمّد بن إسماعيل البخارى (م 256 ق ) ، تحقيق : مصطفى ديب البغا ، بيروت :
دارالفكر ، 1401
ق ، اول .
64
. صحيح مسلم ، مسلم بن الحجّاج القشيرى النيسابورى (م 261 ق ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقى ،
بيروت :
دار الفكر ، 1412
ق ، اوّل.
65
. صحيفة الإمام الرضا عليهالسلام ، المنسوب إلى الإمام الرضا عليهالسلام ، تحقيق : مؤسسة الإمام المهدى (عج) ، قم :
مؤسسة الإمام المهدى(عج) ، 1408 ق ، اوّل.
66
. الصحيفة السجّاديّة ، المنسوب إلى الإمام على بن الحسين عليهالسلام ، تصحيح : على أنصاريان ، دمشق :
المستشارية الثقافية للجمهوريّة الإسلاميّة الإيرانيّة ، 1405 ق .
67
. الطبقات الكبرى ، محمّد بن سعد (كاتب الواقدى) (م 230 ق ) ، بيروت : دار صادر .
68
. عدّة الداعى ونجاح الساعى ، أحمد بن محمّد الحلّى الأسدى (م 841 ق ) ، تحقيق : أحمد الموحّدى ،
تهران :
مكتبة وجدانى .
69
. علل الشرائع ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، بيروت : دار إحياء
التراث ، 1408
ق ، اوّل.
70
. عوالى اللآلى العزيزيّة فى الأحاديث الدينيّة ، محمّد بن على الأحسائى (ابن أبى جمهور) (م 940 ق ) ،
تحقيق :
مجتبى العراقى ، قم :
مطبعة سيّد الشهداء عليهالسلام ، 1403 ق ، اوّل.
71
. عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : السيّد
مهدى الحسينى اللاجوردى ، تهران : منشورات جهان .
72
. عيون الحكم والمواعظ ، على بن محمّد الليثى الواسطى (ق 6 ق ) ، تحقيق : حسين الحسنى
البيرجندى ، قم :
دار الحديث ، 1376
ش ، اوّل.
73
. عوالم العلوم والمعارف والاحوال . لعبدالله بن نور الله البحرانى (
) ، قم -
مدرسة الامام المهدى(ع) ،
1405ق .
74 . غرر
الحكم ودرر الكلم ، عبد الواحد الآمدى التميمى (م 550 ق ) ، تحقيق : مير جلال الدين محدّث
اُرمَوى ، قم : دفتر تبليغات اسلامى حوزه علمه قم ، 1366 ش ، اول .
75
. الغيبة ، محمّد بن إبراهيم الكاتب النعمانى (م 350 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، تهران : مكتبة
الصدوق .
76
. الغيبة ، محمّد بن الحسن الطوسى (م 460 ق ) ، تحقيق : عباد اللّه الطهرانى وعلى أحمد ناصح ، قم :
مؤسسة المعارف الإسلاميّة ، 1411 ق ، اوّل.
77
. فتح البارى شرح صحيح البخارى ، أحمد بن على العسقلانى (ابن حجر) (م 852 ق ) ، تحقيق :
عبد العزيز بن عبد اللّه بن باز ، بيروت : دار الفكر ، 1379 ق ، اوّل .
78
. الفردوس بمأثور الخطاب ، شيروية بن شهردار الديلمى الهمدانى (م 509 ق ) ، تحقيق : محمّد السعيد
بسيونى زغلول ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1406 ق
، اوّل.
79
. الفضائل ، شاذان بن جبرئيل القمّى (م 660 ق ) ، نجف : المطبعة الحيدريّة ،
1338 ق .
80
. فقه القرآن ، سعيد بن عبد اللّه
الراوندى (قطب الدين الراوندى)
(م 573
ق ) ، تحقيق : أحمد الحسينى ،
قم :
مكتبة آية اللّه
المرعشى النجفى ، 1397
ق ، اوّل.
81
. الفقه المنسوب للإمام الرضا عليهالسلام ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، مشهد : المؤتمر العالمى للإمام
الرضا عليهالسلام .
82
. قرب الإسناد ، عبداللّه بن جعفر الحِمْيرى القمّى (م بعد از 304 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ،
قم :
مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، 1413 ق ، اوّل.
83
. قصص الأنبياء ، سعيد بن عبد اللّه
(قطب الدين الراوندى)
(م 573
ق ) تحقيق : غلامرضا عرفانيان ،
مشهد :
مجمع البحوث الإسلاميّة التابع لمؤسسة الآستانة الرضويّة ، 1409 ق ، اوّل.
84
. كتاب من لا يحضره الفقيه ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق :
على أكبر الغفّارى ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، دوم .
85
. الكافى ، محمّد بنيعقوب الكلينى الرازى (م 329 ق ) ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، بيروت :
دار صعب
ودار التعارف ، 1401
ق ، چهارم .
86
. كشف الريبة عن احكام الغيبة ، زين الدين على العاملى (الشهيد الثانى) ، تهران : المكتبة المرتضوية .
87 . كشف
الغمّة فى معرفة الأئمّة ، على بن عيسى الإربلى (م 687 ق ) ، تصحيح : السيّد هاشم الرسولى
المحلاّتى ، بيروت : دار الكتاب ، 1401 ق ، اوّل.
88
. كشف المحجّة لثمرة المُهْجة ، على بن موسى الحلّى (ابن طاووس) (م 664 ق ) ، تحقيق : محمّد
الحسّون ، قم :
مكتب الإعلام الإسلامى ، 1412 ق ، اوّل.
89
. كفاية الأثر فى النصّ على الأئمّة الإثنى عشر ، على بن محمّد الخزّاز القمّى (ق 4 ق) ، تحقيق : السيّد
عبد اللطيف الحسينى الكوه كمرى ، قم : بيدار ، 1401 ق .
90
. كمال الدين وتمام النعمة ، محمّدبن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : على
أكبر الغفّارى ، قم :
مؤسسة النشر الإسلامى ، 1405 ق ، اوّل.
91
. كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال ، على المتّقى بن حسام الدين الهندى (م 975 ق ) ، تصحيح :
صفوة السقّا ، بيروت : مكتبة التراث الإسلامى ، 1397 ق ، اوّل.
92
. كنز الفوائد ، محمّد بن على الكراجكى الطرابلسى (م 449 ق ) ، به كوشش : عبد اللّه نعمة ، قم :
دار الذخائر ، 1410
ق ، اوّل.
93
. لسان العرب ، محمّدبن مكرم المصرى الأنصارى (ابن منظور) (م 711 ق ) ، بيروت : دار صادر ،
1410 ق ، اوّل.
94
. مائة كلمة للإمام أميرالمؤمنين على ، عمرو بن بحر الكنانى (الجاحظ) (م 255 ق) ، تحقيق : رياض
مصطفى العبداللّه
، دمشق :
دارالحكمة ، 1416
ق .
95
. مثنوى معنوى ، جلال الدين محمّد مولوى (م 672 ق) ، تصحيح : ناهيد فرشاد مهر ، تهران :
نشر
محمّد ، 1378ش .
96
. المحاسن ، أحمد بن محمّد البرقى (م 280 ق ) ، تحقيق : السيّد مهدى الرجائى ، قم :
المجمع العالمى
لأهل البيت عليهمالسلام ، 1413 ق ، اوّل.
97
. المحجّة البيضاء فى تهذيب الأحياء ، محمّدمحسن بن شاه مرتضى الفيض الكاشانى (م 1091 ق ) ، با
حاشيه :
على أكبر الغفارى ، قم : جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية ، 1383 ق .
98
. مجمع البيان فى تفسير القرآن (تفسير مجمع البيان) ، الفضل بن الحسن الطبرسى (أمين الإسلام)
(م 548
ق ) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولى المحلاّتى والسيّد فضل اللّه اليزدى الطباطبائى ، بيروت :
دار المعرفة ، 1408
ق ، دوم .
99
. مجموعه آثار شهيد مطهرى ، مرتضى مطهرى ، تهران : صدرا ، 1377.
100 . مستدرك سفينة البحار . للشيخ على النمازى الشاهرودى (ت 1363ق) ، تهران - مؤسسة البعثة ،
1409ق .
101
. المستدرك على الصحيحين ، محمّد بن عبد اللّه
الحاكم النيسابورى (م 405 ق ) ، تحقيق : مصطفى
عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، 1411 ق ، اوّل.
102
. مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل ، حسين النورى الطبرسى (م 1320 ق ) ، قم : مؤسسة آل
البيت عليهمالسلام ، 1407 ق ، اوّل.
103
. مسكّن الفؤاد ، زين الدين بن علىّ الجبعى العاملى (الشهيد الثانى) (م 965 ق) ، تحقيق: مؤسسة آل
البيت عليهمالسلام لإحياء التراث ، قم:
مؤسسة آل البيت ، 1412
ق ، دوم .
104
. المسند ، أحمد بن محمّد الشيبانى (ابن حنبل) (م 241 ق ) ، تحقيق : عبد اللّه محمّد الدرويش ،
بيروت :
دار الفكر ، 1414
ق ، دوم .
105
. مسند أبى يعلى الموصلى ، أحمد بن على بن المثنّى التميمى الموصلى (م 307 ق ) ، تحقيق : إرشاد
الحقّ الأثرى ، جدّه : دار القبلة ، 1408 ق ، اوّل.
106
. مسند الإمام زيد(مسند زيد) ، المنسوب إلى زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام(م 122 ق ) ، بيروت :
منشورات دار مكتبة الحياة ، 1966 م ، اوّل.
107
. مسند الشاميين ، سليمان بن احمد الطبرانى (م 360 ق) ، تحقيق: حمدى عبد المجيد السلفى ، بيروت:
مؤسسة الرسالة
.
108
. مسند الشهاب ، محمّد بن سلامة
(القاضى القضاعى)
(م 454
ق) ، بيروت : مؤسسة الرسالة .
109
. مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار ، على بن الحسن الطبرسى (ق 7 ق) ، تحقيق : مهدى هوشمند ، قم :
دار الحديث ، 1418
ق ، اوّل.
110
. مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة ، المنسوب إلى الإمام الصادق عليهالسلام ، شرح : عبد الرزّاق گيلانى ، تهران :
نشر صدوق ، 1407
ق ، سوم.
111
. مصباح المتهجّد ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق ) ، تحقيق : على أصغر
مرواريد ، بيروت :
مؤسسة فقه الشيعة ، 1411
ق ، اوّل.
112
. مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول ، محمّد بن طلحة الشافعى (م 654 ق ) ، قم : النسخة
المخطوطة فى مكتبة آية اللّه المرعشى .
113 . المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية ، أحمد بن على العسقلانى (ابن حجر) (م 852 ق ) ، تحقيق :
حبيب الرحمان الأعظمى ، بيروت : دار المعرفة ، 1414 ق ، اوّل.
114
. معانى الأخبار ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م 381 ق ) ، تحقيق : على أكبر
الغفّارى ، قم :
مؤسسة النشر الإسلامى ، 1361 ش ، اوّل.
115
. المعجم الأوسط ، سليمان بن أحمد اللخمى الطبرانى (م 360 ق ) ، تحقيق : طارق بن عوض اللّه
وعبد الحسن بن إبراهيم الحسينى ، قاهره : دار الحرمين ، 1415 ق .
116
. المعجم الصغير ، سليمان بن أحمد اللخمىالطبرانى (م 360 ق ) ، تحقيق : محمّد عثمان ، بيروت :
دار الفكر ، 1401
ق ، دوم .
117
. المعجم الكبير ، سليمان بن أحمد اللخمى الطبرانى (م 360 ق ) ، تحقيق : حمدى عبد المجيد السلفى ،
بيروت :
دار إحياءالتراث العربى ، 1404 ق ، دوم .
118
. معدن الجواهر و رياضة الخواطر ، محمّد بن على الكراجكى (م 449 ق) ، تحقيق: السيد أحمد
الحسينى ، تهران:
المكتبة المرتضوية ، 1394 ق ، دوم .
119
. مقتل الحسين ، موفق بن أحمد المكّى الخوارزمى، تحقيق : محمّد السماوى ، قم : مكتبة المفيد .
120
. مكارم الأخلاق ، الفضل بن الحسن الطبرسى (م 548 ق ) ، تحقيق : علاء آل جعفر ، قم :
مؤسسة
النشر الإسلامى ، 1414
ق ، اوّل.
121
. الملهوف على قتلى الطفوف ، على بن موسى الحلّى (السيّد ابن طاووس) (م 664 ق ) ، تحقيق : فارس
تبريزيان ، تهران :
دار الاُسوة ، 1414
ق ، اوّل.
122
. مناقب آل أبي طالب(المناقب لإبن شهرآشوب) ، محمّد بن على المازندرانى(ابن شهرآشوب)
(م 588 ق ) ، تصحيح : گروهى از علماى نجف ، نجف :
المكتبة الحيدريّة ، 1376 ق - 1956 م .
123
. المواعظ العدديّة ، على المشكينى الأردبيلى (معاصر) ، تحقيق : على الأحمدى الميانجى ، قم :
الهادى ،
1406 ق ، چهارم .
124
. الموطّأ ، مالك بن أنس (م 158 ق ) ، تحقيق : محمّد فؤاد عبد الباقى ، بيروت :
دار إحياء التراث العربى ،
1406 ق ، اوّل.
125
. المؤمن ، لحسين بن سعيد الكوفى الاهوازى (قرن 3ق) ،تحقيق ونشر : مدرسة الامام المهدى (ع) - قم ، 1404ق.
126 . ميزان الحكمة ، محمّد المحمّدى الرَّيشَهرى ، قم : دار الحديث ، 1416ق .
127
. الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى (م 1402 ق ) ، قم : إسماعيليان ، 1394 ق ،
سوم .
128
. نثر الدرّ ، منصور بن الحسين الآبى (م 421 ق ) ، تحقيق : محمّد على قرنة ، مصر :
الهيئة المصرية
العامة ، 1981
م ، اوّل .
129
. نهج البلاغة ، محمّد بن الحسين الموسوى (الشريف الرضى) (م 406 ق ) .تصحيح : محمّد عبده ،
بيروت :
مؤسسة الأعلمى .
130
. وسائل الشيعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملى (م 1104 ق ) ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، قم :
مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، 1409 ق ، اوّل.
131
. ينابيع المودّة لذوى القربى ، سليمان بن إبراهيم القُندوزى الحنفى (م 1294 ق ) ، تحقيق : على جمال
أشرف الحسينى ، تهران : دار الاُسوة ، 1416 ق ، اوّل.
فهرست مطالب
پيشگفتار ··· 5
مقدّمه ··· 7
ضرورت مهارت ··· 7
دين و مهارتهاى زندگى ··· 8
ضرورت پژوهش در اين حوزه ··· 8
ويژگى مهارتهاى دينى ··· 9
باورهاى رضامندى ··· 10
زمينههاى رضامندى ··· 11
مهارتهاى مقابله با تنيدگى ··· 11
بخش اوّل : باورهاى رضامندى
فصل يكم : گمشده زندگى ··· 15
بستر كاميابى ··· 15
گمگشته ناشناخته ··· 16
پيامدهاى نشناختن رضايت ··· 16
رضايت چيست؟ خوشبختى كجاست؟ ··· 17
آنگونه كه مىانديشيم ، احساس مىكنيم ··· 19
تفكر واقعگرا ، شرط رضامندى ··· 21
هماهنگى انتظارات با واقعيتها ··· 22
تلازمى ميان سختى و ناخرسندى نيست ··· 24
فصل دوم : واقعيتشناسى دنيا ··· 28
1 . اين جا دنياست! ··· 28
2 . دنيا گذرگاه موقّت است نه خانه دائم! ··· 31
يك . خود را ميهمانى بدانيد كه بايد از خانه ميزبان كوچ كند ··· 34
دو . خود را غريب يا رهگذر بدانيد ··· 35
سه . دل از اين دنياى ناپايدار بركَنيد ···
36
چهار . دنيا را مثل يك خواب خوش بدانيد ···
37
پنج . دنيا را پلى بدانيد كه از آن مىگذريد و ديگر به آن بازنمىگرديد ··· 38
شش . خود را مسافرى در اين دنيا بدانيد ···
39
هفت . خود را همانند مستأجرى بدانيد كه بايد از خانه استيجارى كوچ كند ··· 42
3 . دنيا ناچيز است ··· 42
4 . دنيا ناپايدار است ··· 43
پيامد دلبستگى به دنيا ··· 46
دلبسته نباش؛ آسوده باش ··· 48
فصل سوم : معناى زندگى ··· 51
فصل چهارم : روزىِ زندگى ··· 58
نگرانى از روزى ··· 58
خدا روزى را تضمين كرده است ··· 60
اگر باور كنيم ، راحت زندگى مىكنيم ··· 63
روزى ، بر گذر زمان ، توزيع شده است ··· 66
نه سرمست ، نه مأيوس ··· 68
حرص ، رنج بىحاصل ··· 71
قناعت، كليد رضايت ··· 73
قناعت و تلاش ··· 77
بُخل ، دشمن آسايش زندگى ··· 78
خزانهدار ديگران نباشيم! ··· 84
فصل پنجم : آرزوهاى زندگى ··· 86
آرزوهاى دراز ··· 87
ويژگى آرزوى دراز ··· 88
1 . دست نايافتنى بودن ··· 88
2 . انتظار بىپايان ··· 89
3 . نيرنگبازى آرزوها ··· 90
4 . ناكامى ، فرجام آرزوهاى دراز ··· 91
5 . كوچك سازى داشتهها ··· 93
راه درمان ··· 94
فصل ششم : مقايسه در زندگى ··· 98
مقايسه اجتماعى و نقش آن در تلخ و شيرين شدن زندگى ··· 98
انواع مقايسه ··· 98
مهارت مقايسه كردن ··· 99
يك . مقايسه كاهنده ··· 100
كاركرد روانى مقايسه صعودى ··· 104
پيامدهاى مقايسه صعودى ··· 105
1 . اندوه ··· 105
2 . افسردگى ··· 106
3 . حسرت ··· 107
4 . حسادت ··· 108
5 - 6 . ناسپاسى و بىتابى ··· 113
7 - 8 . نااميدى و ناتوانى ··· 114
9 . محروميت از چشيدن حلاوت ايمان ··· 114
شيوه اصلاح ··· 115
الف - مديريت انديشه ··· 116
ب - مديريت هيجان ··· 122
ج - مديريت رفتار ··· 126
دو . مقايسه افزاينده ··· 128
كاركرد روانى مقايسه نزولى ··· 131
پيامدهاى مقايسه نزولى ··· 132
1 . سپاسگزارى ··· 132
2 . افزونى نعمت ··· 133
3 . قناعت كردن ··· 134
4 . افزايش آستانه بردبارى ··· 136
فصل هفتم : سخت نگيريد ··· 137
بخش دوم : زمينههاى رضامندى
مقدمه ··· 143
فصل يكم : امكانات خوشبختى ··· 145
1 . لذّت كار ··· 145
نيازمندى انسان ··· 147
كار و تأمين نيازها ··· 148
كار و بهداشت روان ··· 150
الف - شادابى ··· 150
ب - كار، تأمين روزى و آرامش ··· 151
ج - كار و خودارزشمندى ··· 154
2 . هنر تدبير ··· 158
3 . خانه زندگى ··· 165
خانهاى به اندازه نياز ··· 167
دائمى نبودن خانهها ··· 170
4 . وسيله نقليه ··· 172
فصل دوم : بسترهاى شادكامى ··· 173
1 . امنيت و شادكامى ··· 173
2 . سلامت و لذّت ··· 177
3 . لذّت خواب ··· 178
4 . شوخطبعى ··· 182
حدّ شوخى كردن ··· 185
فصل سوم : لذّت اُنس ··· 187
1 . در كنار دوستان ··· 188
لذّت بىتو بودن ··· 190
روابط اجتماعى و مهارتهاى ارتباطى ··· 191
مقايسه در روابط اجتماعى ··· 192
راهبردهاى مقايسه ··· 193
راهبرد «من بهترم» ··· 194
راهبرد «او بهتر از من است» ··· 195
درمان تكبّر در روابط اجتماعى ··· 198
خانواده اجتماعى ··· 199
روش برخورد با تعريف و تمجيد ··· 201
روش برخورد با توهين و تحقير ··· 201
2 . گلستان خانواده ··· 202
يك . همسر خوب ··· 202
اضطراب از فقر ··· 205
دو . فرزند صالح ··· 209
3 . با خدا بودن ··· 214
بخش سوم : مهارتهاى مقابله با تنيدگى
فصل يكم : ضرورت مهارت براى مقابله با تنيدگى ··· 221
اجتنابناپذيرى مقابله ··· 222
بىتابىكردن ، مقابله نادرست ··· 222
پيامدهاى بىتابى كردن ··· 225
بردبارى ، بهترين مقابله ··· 228
صبر چيست؟ ··· 231
نشانههاى صابران ··· 233
1 . ناتوان نشدن ··· 233
2 . بىتابى نكردن ··· 233
3 . از خدا شكايت نكردن ··· 233
مقابله صحيح ، كدام است؟ ··· 234
چگونه صبور باشيم؟ ··· 236
فصل دوم : واقعيتشناسى سختىها ··· 237
1 . دنيا محلّ سختىها ··· 237
2 . سختىها اجتنابناپذيرند ··· 243
3 . سختىها برگشتناپذيرند ··· 246
پذيرش موقعيّت ··· 247
4 . سختىها پايانپذيرند ··· 252
انتظار گشايش ··· 255
شدت بيشتر ، اميد بيشتر! ··· 257
فصل سوم : كنترل تفسيرى ··· 260
مرگ ، نيستى يا پل بهشت؟ ··· 261
مصيبت، زشت يا زيبا؟ ··· 262
ما امانتداريم يا مالك؟! ··· 263
فصل چهارم : كنترل اِسنادى ··· 270
حادثهها غيرمنتظره و تصادفى نيستند ··· 270
روزىرسان ، خداست ··· 278
فصل پنجم : معناشناسى ··· 279
معناى سختىها را دريابيد ··· 279
اين، معناى سختىها نيست ··· 284
معناى سختىها ··· 288
1 . بلا ، آزمون تكامل ··· 288
آزمون محنت ··· 290
آزمون لذّت ··· 290
آزمون تكليف ··· 291
2 . بلا و تطهير گناهان ··· 293
3 . بلا و ترفيع درجه ··· 298
فصل ششم : مثبت شناسى ··· 303
مثبتنگرى، خيالپردازى يا واقعگرايى؟! ··· 303
نكات مثبت زندگىتان را كشف كنيد ··· 304
1 . تجربههاى مثبت پيشين را به ياد آوريد ··· 305
2 . به خوشايندى آينده فكر كنيد ··· 307
3 . نعمتهاى حال را دريابيد ··· 308
4 . پاداش تحمّل را يادآورى كنيد ··· 310
فصل هفتم : قدرتمند شدن ··· 315
موقعيّت جديد ··· 315
الف - موقعيّت جديد، توان جديد ··· 316
ب - تقدّم صبر بر بلا ··· 316
ج - موازنه صبر و بلا ··· 317
اعتماد به منبع قدرت ··· 318
استعانت از روزه و نماز ··· 320
خدا با شماست! ··· 323
فصل هشتم : تعديل لذّتجويى ··· 328
الف - بىرغبتى به دنيا ··· 329
لذّتجويى و پيامد آن ··· 329
زاهد باش ، آسوده باش ! ··· 333
كاركرد روانى زهد ··· 334
فوايد بىرغبتى به دنيا ··· 335
كاهش تنيدگى ··· 335
آسودگى خاطر ··· 337
چشيدن شيرينى ايمان ··· 338
چگونه مىتوان به دنيا بىرغبت شد؟ ··· 340
شناخت ماهيت دنيا ··· 340
شناخت آخرت ··· 344
به ياد دنيا نبودن ··· 346
ب - ياد مرگ ··· 347
فصل نهم : كوچكسازى سختىها ··· 354
هنر كوچك كردن سختىها را بياموزيم ··· 354
1 . يادآورى سختىهاى بزرگتر ··· 354
2 . توزيع تنيدگى بر گذر زمان ··· 357
3 . آنچه بود و رفت ، مثل آنچه نبود ··· 360
4 . آنچه به دست نيامد ، مثل آنچه بود و رفت ··· 361
منابع و مآخذ ··· 363
فهرست مطالب ··· 375