ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهريان، اميرمسعود، ۱۳۵۵ - ، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : امين قافله نور: برگزيده شعر معاصر مذهبي درستايش پيامبر اكرم صليالله عليه و آله/ تنظيم و گردآوري اميرمسعود طاهريان
مشخصات نشر : مشهد: شركت بهنشر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهري : ص ۱۳۲
فروست : (شركت بهنشر؛ ۴۷۴. برگزيده شعر معاصر مذهبي در ستايش پيامبر اكرم(ص)۱)
شابك : 964-333-726-x(دوره) ؛ 964-333-734-0
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۳۱] - ۱۳۲
عنوان ديگر : برگزيده شعر معاصر مذهبي در ستايش پيامبر اكرم(ص)
موضوع : محمد(ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- شعر
موضوع : شعر مذهبي -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
موضوع : شعر فارسي -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
شناسه افزوده : شركت بهنشر (انتشارات آستان قدس رضوي)
رده بندي كنگره : PIR۴۱۹۱/م۳۵ط۲
رده بندي ديويي : ۸فا۱/۶۲۰۸۳۵۱
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۳۷۹۵۶
(تقريظ) از ديرباز و از همان صدر اسلام، عاشقان خاندان رسالت و دوستداران حق و عدالت، پيوسته در اين انديشه بوده اند كه ارادت خود را به اهل طه و ياسين، به نوعى اظهار نمايند، زيرا كه اين خاندان را مهبط نور خداوندى و منزلگه وحى الهى مى دانسته اند و پيوسته، حق را در كردار و رفتار و گفتار آنان مىجستهاند، مدح اين خاندان گرامى را مايه سربلندى و گدائى در كوى آنان را پيرايه پادشاهى مىشمردند.
شاعران- كه عاطفىترين افراد در دريافت الهامات هنرىاند- خصوصا آنان كه مشمول امر ذكر اللّه كثيرا مىشوند، مدح پيامبر گرامى و ائمه اطهار را با ذوق آتش خير خود، در طى تاريخ زندگى و حيات خود مىسرودند و به آن افتخار مىكردند، زيرا كه با اين كار، خود را در سفينه اهل بيت به حساب مىآوردند و نجات و رستگارى را با چنگ زدن به اين كشتى نجات مىدانستند.
اين گروه با تشبه به كار خداوندى- كه اولين مداح رسول خدا، خداست- ديوان خود را عطر آگين مىنمودند و زمانى كه براى اين كار صرف مىكردند، بهترين زمان و ليلة القدر مىشناختند و به اعتبار اين كه مدح فضيلت، باعث فضيلت مىشود، به اين ستايش، مىباليدند. بعضى از اين شاعران، چون حسّان بن ثابت قروه انصارى در شعر عرب، خاقانى شروانى و امامى هروى در شعر
فارسى شاعر رسول خدا شناخته مىشدند اين يك خود را حسّان عجم مىشمرد و آن ديگر تخلص خود را به تبع امام بر حق، امامى مىگفت. در كنار اين شاعران گروهى ديگر با خوشه چينى از خرمن شعر شاعران گران مايه و براى اين كه در اين افتخار شركت نمايند به جمع آورى سفينههايى از شعر شاعران پاك دل و طوطيان سدره رسالت، پرداختند كه اجر تمامى آنها نيز كم از شاعران اشعار نيست.
كتاب حاضر مجموعهاى است از سرودههاى مذهبى معاصر، كه مشتاقان و دوستداران، با مطالعه آن لذّت و بهره معنوى كافى خواهند برد. سعى آقاى طاهريان در جمعآورى اين اثر مشكور باد!
دكتر رضا اشرف زاده
(مقدمه) اگر نگاهى به روند تاريخ ادبيات مذهبى در ايران بيفكنيم اين نكته روشن مىشود كه همواره ادبيات مذهبى در ارتباط با نوع حكومتها بوده است. تا قبل از دوره صفويه اقبال به شعر مذهبى و مذهبى سرايى كم بود و آنچه تا اين دوره مشاهده مىشود، به صورت نعت پيامبر (ص)، امام على (ع) و ديگر صحابى پيامبر و گاه كنايهوار از حادثه كربلا سخن گفتن است.
در عهد صفويه و با توجه به اقبال پادشاهان صفوى به مذهب تشيّع، ادبيات مذهبى مورد استقبال بيشتر قرار گرفت. محتشم كاشانى از جمله شاعران شاخص دوره صفوى است.
اين دور همچنان تا حضور نادرشاه در صحنه سياسى ايران ادامه داشت. با حضور نادرشاه در صحنه سياسى ايران و با توجه به سنّى مذهب بودن وى، شعر مذهبى رو به افول نهاد. امّا با شروع حكومت زنديه دوباره رشد كمّى شعر مذهبى از سر گرفته شد و تقريبا از زمان مشروطه به بعد پايگاهى قوى در نزد مردم يافت و با پيروزى انقلاب اسلامى تبديل به جريانى قوى در صحنه ادبيات شد. از بزرگترين شاعران مذهبى دوره مشروطه عمّان سامانى بود كه استوارى سخن پارسى را با پرداختهاى عالى و تازه از تاريخ مذهبى در هم آميخت و در شعر مذهبى اين دوره فرازهايى ژرف آفريد.
اين فراز و نشيب در شعر مذهبى باعث فراز و نشيب محتوايى آن نگرديد.
تغيير كاركرد شعر مذهبى از حالت شخصى به حالت اجتماعى در مشروطه به
وقوع پيوست، شعر مذهبى به عنوان موضع انتخاب شد و به عنوان حربهاى در مقابل شاعران به اصطلاح روشن فكر مطرح گشت. تا اين دوره بيشتر آثار مذهبى در قالبهاى قصيده، مثنوى، تركيب بند و ترجيع بند بود و در اين دوره غزل مذهبى مورد توجه بيشتر قرار گرفت. رويكرد دوباره به شعر مذهبى ناشى از پيروزى انقلاب اسلامى و شروع حاكميت مذهبى بر مردم و طرح جامعه شيعى به عنوان بزرگترين تغيير در جغرافياى تفكر و سياست اجتماعى، باعث تحوّل در ادبيات ايران و طرح بسيار قوى ادبيات مذهبى شد.
در اين دوره غزل مذهبى تقريبا فراگير شد و شعر مذهبى تحت تأثير تغييرات شعر آزاد و غير مذهبى متحول گشت. تغيير نگرش نسبت به شعر مذهبى از ديگر ره آوردهاى اين جريان فكرى بود. با نگاهى به سرچشمههاى حضور مذهب در ادبيات و تطبيق شعر گذشته با اين چشمهها، خواهيم ديد كه شعر مذهبى در چند حيطه به فعاليت بيشترى پرداخته است:
«1) با آوردن تلميح از قرآن و حديث شريف، سعى در بيان انديشه و موضعى را دارد.
با بهرهگيرى از سيره، زندگى و اخلاق پيامبر (ص) و ائمه (عليهم السلام) و بزرگان اسلام به موعظه مىپردازد.
با بيان حماسههاى دينى و قصص اسلامى، سير روايتگرى و تعليم را به پيش مىگيرد.
با طرح وقايع زندگانى پيامبر (ص) و ائمه (عليهم السلام) و بزرگان دين به صورت مدح يا مرثيه، ايجاد حسّ احترام و همدردى و تكريم نسبت به ايشان را در پى دارد.»
مضامين طرح شده در بسيارى از آثار، شعر ديروز را به سمت حكايت، موعظه و تعليم سوق مىداد. امّا در شعر امروز «اگر شاعر حكايت كند، تشريح نمايد و تعليم دهد، شعر نثر مىشود و شاعر قافيه را مىبازد. مخاطب جدّى
شعر امروز دوست دارد راهبرش داراى مقام تفكر و استوارى سخن باشد.
ديگر روايتگرى آن هم به صورت مرسوم آن- خواه پر رنگ و خواه كم رنگ آن- شايسته خواننده عميق و انديشمند نيست و اين حركتى است كه از زمان شروع آن مدت زيادى نمىگذرد.
در چشم مخاطب شعر امروز، شعر مذهبى عرصه تنگ مجاليها نيست.
ميدان تكرار در تكرار نيست. ادبيات مذهبى سرزمين دانايى در سرودن، توانايى در پرداخت مضامين انسانى است. جايگاه كشف و شهود است و شاعر در آن به مقام نائل مىشود. رسيد نگاه ذهن و زبان است. آنچه در جعبه جزمانديشى و سستگويى و تكرار در تكرار است، شعر مذهبى نيست.
شاعرانى كه آگاهانه مىسرايند، در سرزمين شعر مذهبى بلوغ مىيابند و اثبات آگاهانه گفتنشان بيش از پيش در آثار مذهبىشان نمود مىيابد.
از ديگر عوايد تغيير در جريان شعر مذهبى پس از انقلاب، پر رنگ شدن نقش آگاهى و بينش دينى در ادبيات مذهبى بود. نقش آگاهى از تاريخ و رسيدن به بينش دينى را كمتر كسى مىتواند در قوى بودن يك اثر ناديده بگيرد. اگر در گذشته شعر مذهبى در حيطه چند موضوع مىچرخيد و حتى فلسفه طرح آن مضامين هم روشن نبود، پس از انقلاب به يمن چند عامل بعضى از شاعران به فلسفه و بينش خاصى در مضامين دينى رسيدند. در وهله اول مطالعات دقيق و عميق كه در حوزه مفاهيم دينى داشتند، يارى رسان آنها بود. در وهله بعد حضور شخصيتهايى روشن بين كه در ارائه بينش مذهبى به جامعه از هيچ كوششى فروگذار نكردند، تعدادى از كلمات را كه از معناى حقيقىشان به دور افتاده بودند مورد باز آفرينى قرار دادند و اصالت بعضى از اصطلاحات را روشن ساخت. هم زمان با اين مورد حضور شخصيتى مانند استاد مرتضى مطهرى كه در پيرايش تاريخ مسائل دينى مؤثر بود؛ شخصيتى كه تمام همت او صرف زدودن بدعتها و ناروايىهايى كه بر تاريخ اسلام شده
بود، گشت.
اين تلاشها مورد توجه شاعران قرار گرفت و جريانى اصلاح طلب در شعر به وجود آمد كه از يك طرف سعى در باز آفرينى شخصيتهاى تحريف شده دينى نمودند و از طرف ديگر در دادن بينش دينى به جامعه و تغيير ساختار فكرى در حيطه ادبيات گام برداشتند. نتيجه نگرش تاريخى صحيح به واژهها و همراهى با اصالت آنها، در كنار پروراندن انديشه در پس استفاده از هر عنصر مذهبى، شعر را از حالت روايى و تك زمانى بودن به عرصه ادب فرازمانى كشاند و در آثار اين شاعران فرازهايى ژرف و استوار آفريد.
امّا در كنار تغيير در زبان و تصوير و افزايش آگاهى و تغيير كاركرد شعر مذهبى، هنوز در رسيدن به تكامل فكرى در آثار مذهبى راهى دراز فرارو داريم. هر واقعه تاريخى داراى دو ساحت ظاهرى و باطنى است. راهيابى به ساحت ظاهرى از طريق ديدن و شنيدن و خواندن صورت مىپذيرد و دستيابى به ساحت باطنى از راه كشف و شهود مىباشد. رسيدن به ديدگاه اشراقى نسبت به وقايع، شعور جارى امّا پنهان در حادثهها را تشكيل مىدهد و اين شعور است كه انسان را از رفتن به بيراهه نجات مىبخشد. واقعهاى مانند عاشورا را در نظر مىگيريم. «در كربلا سه عنصر حماسه، پيام و سوگ است»، در اين ميان سوگ نيز در دو قسمت تشخص مىيابد: قسمت اول در حيطه معنايى آثار و قسمت دوم در كاربردهاى واژه نگارى مىباشد. در حيطه معنايى مضامين مذهبى در راستاى سه اصل «گريه محورى»، «ازدحام طلبى» و «رضايت مندى عمومى» قرار گرفتند. در حيطه واژه نگارى گاه آگاهانه و گاه به سبب در مضيقه ماندن قافيه و رديف و اقتضاى وزن، صفات غير عالى مورد استفاده قرار گرفتند. به پيام واقعه پرداخته نشده و راز و رمزهاى حاضر در واقعه طرح نگرديد. همه موارد ذكر شده در اثر نرسيدن شاعر به ديدگاه اشراقى نسبت به وقايع مذهبى كه همان شعور شعر مذهبى را تشكيل مىدهد،
مىباشد. در ساير وقايع مذهبى هم وضع بدين منوال است و بعد از هزار و اندى سال از زندگى ائمه (عليهم السلام) هنوز ساحت ظاهرى وجود ائمه بر ساحت معنوى وجودشان در ادبيات رجحان دارد. اميد كه شكوهمندى شخصيت و ابعاد معنوى ائمه اطهار ادبيات ما را به سمت ناگفتههاى مورد نياز انسان معاصر رهنمون سازد.
دفتر حاضر جهت عرض ارادت به پيشگاه ائمه اطهار و آشنايى شما عزيزان با، اصل تلاش 25 ساله شاعران مسلمان ايران زمين تدوين يافته است.
اميدواريم اين تلاش بابى هر چند كوچك در اعتلاى صحيح شعر دينى باز گشايد و مقبول حضور شما واقع گردد.
امير مسعود طاهريان
نه جلوه بود و، نه رنگ اين رواق الوان را نه بر ستاره بر آورده چرخ دامان را
نه جويبار زمان در فراخناى مكان نه پرتويى به چراغ زمانه كيهان را
نه نيز هيچ فرود و، نه نيز هيچ فراز نه هيچ نقش پديد اين بلند ايوان را
حيات را پرو، بال تو را نه بر بسته ترانه سوخته، مضراب نغمه افشان را
درونِ پرده يكى راز بود پرده نشين به پرده، راه نه حاجب، نه نيز دربان را
نه نور بود و، نه ظلمت، نه جنبش و، نه سكون نه راز پنهان آگاه، راز پنهان را
وجود نغمگى و، نغمه بود و، چنگى و چنگ فرو گرفته نشيدِ هزار دستان را
نه نيز پردگى و پردهدار، نى پرده نه هيچ بود پديد و، نمود، امكان را
وجود يكسره تنهايى و، به تنهايى گرفته خلوت و، در پا كشيده دامان را
كسى نداند تا از چه رو، دگر سان كرد به گونه دگر آن شيوه دگر سان را
بدان زمان كه بيفروخته به دامن چرخ چراغ زهره و، قنديل تير و، كيوان را
نگارخانه تقدير بر نبسته هنوز برون زپرده تركيب، نقش انسان را
برون خراميد از لفظ معنى و، بنمود به آفرينِ محمّد، خداى سبحان را
درود باد و، سلام آن فروغ بينش را چراغ چشم دل و، شمع ديده جان را
جمال شاهد معنى، چراغِ كعبه دل لواى قبله توحيد، فرّ فرقان را
فتاد ولوله عفريت را، به هنگامه كه غنچه سحرى چاك زد گريبان را
طراز دامن شب را ز هر كران افروخت فراز خيمه روز، اختران تابان را
بهار بود و، طلوع بهار گلشن را بهشت بود و، فروغ بهشت رضوان را
بدان زمان كه بشنيده آن شگرف پيام ز انزواى حرا، وان كلام رخشان را
بسى گذشت و، بفرسود دامن صحرا چو آفتاب و، بسا دامن بيابان را
تموز و، سينه سوزان دشت و، تابش مهر نهيب ريگ روان، بيم باد و باران را
فرشته چون يله مىكرد گلّه در صحرا سرود گويان بردى نماز چوپان را
به جاى دامن مادر، بسا كه دامندشت گرفته تسليتِ آرزوى گريان را
يتيم بود و، نكوتر ز هر كسى مىديد غم نهفته به دل، از نگه يتيمان را
بسا كه ديد گرفتار و، در شگفتى ماند زبون محنت بند و، اسير زندان را
طراز دامن گوهر نشانِ حكمت بود چو مىگشود به گفتار، دُرجِ مرجان را
ستوده خرد و فضل، اگر چه در همه عمر نبرده ره به كتاب اندرو، دبستان را
چو گوى در خَم چوگان سپرد سر ناچار زمانه در كف او چون بديد چوگان را
به گوشمال فلك عدل او عنان بگشود ز برج هفتم اگر كژ گرفت ميزان را
ز هر گروه، به هر ملتى صلا در داد ز مردمى چو بگسترد هر كجا خوان را
به نيم حمله ديگر فرو گرفت و، گشود به غرب، كشور قيصر، به شرق، خاقان را
به هر شكوفه دميد از نسيم خاطر او شكوفه سحرى دامن گلستان را
ز هفت پرده معنى عروس معنى را كرشمه داد و، به هر هفت كرده برهان را
چه گلبنان دلاويز بوستان افروز زهى كرامت و اقبال، بوستانبان را
زهى صحابه گلشنسراى روضه او كه فيض بخش بهار آمدند بستان را
يكى به مدح على، «هل أتى على الانسان» كه قطب دايره عشق بود عرفان را
چنو دلير سوارى، كه در صفِ ناورد همى به مريخ اندر نشاند پيكان را
به موج خيز نبردش چه جاى موجِ سياه كه تيغ صاعقه در پنجه بود طوفان را
درود مر همه را، از مهاجر و انصار كِشان خداى عطا كرد فيض رحمان را
همان طريق كه پرورد در شريعت و دين يگانهاى چو اباذر به زهد و، سلمان را
پيمبرى كه پرند آور خدايى او به خون كفر دهد آب، نخل ايمان را
كجاست تا نگرد، سرگردان و سرگشته به زير سايه مژگان فتنه دوران را؟
كجاست تا نگرد خاتم سليمانى به دست اهرمن و، مسند سليمان را؟
كجاست آن كه ازو، جهل و ظلم لرزنده چنان كه اهرمن از بيم، فرّ يزدان را؟
كجاست تا نگرد اين چنين فتاده زبون به موج خيز بلا، ملت مسلمان را؟
چو بيشه ماند ز شيران تهى، شغال و گراز نشان دهند از اين گونه چنگ و دندان را
زمانه عرصه طفلان نى سوار آيد چو شهسواران خالى كنند ميدان را
شرف نيابد و آزادگى، اگر روزى به غير اين رمه بى كمال نامردم
كسى نبندد زين سان به خويش بهتان را كسى نبندد جز بى هنر به نزد عوام
ميانِ رسته گل، دسته مغيلان را چه بهرهاش ز نعيمى كه خود نصيب آيد
ازين پليد سيه كاسه، زهرِ مهمان را نه اجنبى است، كه نادانى اين بلا آورد
به روز ما، كه سيه باد روى، نادان را
مگر زياد برفته است ازين كژآموزى حديث حبّ وطن، مردم خراسان را؟
چه فتنهها كه به كار آورند و، بربايند حقوق كارگر و، دسترنج دهقان را
طليعه زن، كه فتند از بها، به يك شبگير چنان كه تابش مه، جامههاى كتّان را
همان حكايت بوم است و، عرصه سيمرغ بيانِ ناسره، آوردگاهِ تبيان را
طلوع دين تو روشنترين دليل حكيم چو آفتاب، غروب نفاق و عصيان را
به نيم حمله سپاه ظفر نمونِ تو باز عراق و پارس فرو گيرد و، سپاهان را
ز غرب نيل به اقصاى آندلس تا شام ز شرق هند به كشمير تا بدخشان را
اگر نه عدل تو بر جانشان نماندى و نام يهود رانده سرگشته پريشان را
يكى خرام برون زى نگارخانه دل چنان كه بزم گلستان، طلوع نيسان را
بهار دين تو پرورد سنبلستانى كه نوبهار نپرورد سنبلستان را
فلك قفا خورد و، فتنه را بياسايد به خاكپاى تو گر سر نسود فرمان را
چه بيم كشتى اسلام را ز موج بلا كه بازوان تو محور گرفت و، سكّان را؟
چنان كه باز پشيمان كند ز كرده خويش يهود سركش از كردهها پشيمان را
زمانه ديد فراوان زبون، بخت تو را اگر مجال فراوان دهد، فراوان را
همين اميد به دل هست، بو كه بينم باز به يمن دولت آغاز، فرّ پايان را
زهى مديح تو، كز نغمه در نشيد آرد بدين چكامه شيوا، روانِ حسّان را
كلاه گوشه به خورشيد بر، همى شكند زمانه طبع سخن گستر سخندان را
بَسَم همين قدر از مهر تو، كه خوار آورد ستايش تو، مديح فلان و بهمان را
مهرداد اوستا
سيماى محمد در آيينه شعر فارسى/ 40
هر چه گل آيينه، جمال محمّد آينه، حيرت كش خيال محمّد
از شب معراج مانده بر پر جبريل گرد بُراقِ سپيد يال محمّد
سبزىِّ باغ بهشت چيست اگر نيست رشته نخى از كنار شال محمّد
نغمه سراى كدام صبح سپيدند بلبلكان بر لب بلال محمّد؟
ما كه فروماندگان حلقه سيميم تا كه تواند رسد به دال محمّد
هر اثرى عاقبت اسير زوالى است جز اثر عشقِ لا يزال محمّد
يعنى «اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمّد»
حسن دلبرى
از كوير شب گل دميده باز خوشه خوشه نور سر كشيده باز
با قيام نور، جغدِ قاف غم از حيات خود دل بريده باز
آسمان پير چون شكوفهها پيرهن به تن بر دريده باز
ابر يائسه گشته باردار در رگ چمن خون دميده باز
«مريم» چمن، تاج گل به سر در بغل «مسيح» پروريده باز
پيش پاى شير، سر سپرده گرگ آهوى رمان، آرميده باز
روح سرمدى يا محمد است اين كه در وجود، جان دميده باز
در دل «احد» عشق بى شكيب شعر آفتاب آفريده باز
احد دهبزرگى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 45/ 21
و آن شب تا سحر غار حرا خورشيد باران بود زمان، دل بىقرار لحظه تكوين قرآن بود
سكوت لحظهها را مىشكست از آه خود، مردى كه در هر قطره اشك او غمى ديرين نمايان بود
امين مكه را مىگويم- آن نارفته مكتب را- يتيم خسته، آرى او كه چندين سال چوپان بود
هبل آن سو ميان كعبه در آشفته خوابى سرد و عزّى- غرق حيرت- از خدا بودن پشيمان بود
حضور عرشيان را در حريم خود حرا حس كرد كه «اقرا باسم ربك» يا محمّد! ذكر آنان بود
محمود شريفى
شهود سبز/ 26
زمين گهواره كابوسهاى تلخ انسان بود زمان چون كودكى در كوچههاى خواب حيران بود
خدا در ازدحام ناخدايان جهالت گم جهان در اضطراب و ترس در آغوش هذيان بود
صدا در كوچههاى گيج مىپيچيد بىحاصل سكوتى هرزه سرگردان صحرا و بيابان بود
نمىروييد در چشمى به جز ترديد و وهم و اشك يقين، تنها سرابى در شكارستان شيطان بود
شبى رؤياى دور آسمان در هيأت مردى به رغم فتنههاى پيش رو در خاك مهمان بود
جهان با نامش از رنگ و صدا سيراب شد آخر محمّد واپسين پيغمبر خورشيد و باران بود
سيد ضياء الدين شفيعى
روزنامه قدس- شماره 3583/ 11
به روى ساغر چشمش خطى مورّب داشت دو جام- جاى دو چشم- از نگه لبالب داشت
بديعتر ز ژكوند، از دريچه لبخند هزار موزه هنر بر كتيبه لب داشت
نه، آن حرير به دوشش نشسته، زلف نبود به روى شانه خود آبشارى از شب داشت
فداى آن صف مژگان كه در سيه مستى هميشه نوبت پيمانه را مرتّب داشت
چنان ز هُرم تنش سوخت رنگ احساسم كه نبض واژه به هر بيت شعر من تب داشت
بدان اميد كه خود را به نور بسپارد هميشه آينه را بهترين مخاطب داشت
دلم هوايى مرغى است در شبانه باغ كه تا سپيده به منقار درد، يا رب داشت
«امين» قافله نور بود و با خود نيز در آسمان رسالت هزار كوكب داشت
غلامرضا شكوهى
آهى بر باغ آينه/ 35
تا بر بسيط سبز چمن پا گذاشته است چشمش بهار را به تماشا گذاشته است
از بس كه دست برده در آغوش آسمان پا بر فراز گنبد مينا گذاشته است
مىبارد از طلوع نگاهش تبار صبح خورشيد را به سينه خود جا گذاشته است
تا مثل كوه ريشه دواند به عمق خاك يك عمر سر به دامن صحرا گذاشته است
دستى لطيف ساغر سرشار عشق را در هفت سين سفره دنيا گذاشته است
نورى «امين» نشسته به آغوش «آمنه» دريا قدم به ديده دريا گذاشته است
نورى كه از تبلور رخسار او دميد خورشيد را به خانه دلها گذاشته است
غلامرضا شكوهى
يك ساغر نگاه/ 13
«خورشيد» پر كشيد و فلك بىسپاه شد! مجروح تيغ صاعقهها قلب «ماه» شد!
چون نخل سر بريده پس از كوچ «آفتاب» آوار تيغ گردن هر بىگناه شد!
وقتى كه از قبيله ما «آفتاب» رفت تنديس روز مثل دل شب سياه شد!
او دسترنج عاطفهها بود و چون حباب بر صخرههاى حادثه موجى ز آه شد!
آن ظلمتى كه حاصل تزوير و كينه بود در پيش پاى يوسف انديشه، چاه شد!
صد آسمان ستاره حسرت ز ديده ريخت هر جا كه ذوالفقار على بىپناه شد!
آن بازوانِ سبز رسالت به عمق سرخ با ضرب تازيانه «شب» راه راه شد!
از گريههاى ممتد آن بىكرانِ نور آغوش آسمانى دريا نگاه شد!
غلامرضا شكوهى
يك ساغر نگاه/ 14
كسى كه ديگر خودِ خدا هم نيافريند مثال او را چو من حقيرى كجا تواند بيان نمايد خصال او را
خدا خودش هم نداشت باور كه كلك صنعش كند مصوّر قيامتى را كه جز به محشر كسى نبيند مثال او را
شبى كه ماهِ جمال احمد زشامِ تار حجاز سرزد خدا خودش هم به وجد آمد چو ديد ماه جمال او را
مهى كه بدرش مدام بدر است چو نور مطلق به شام قدر است نه مدح چيزى به او فزايد، نه ذم كند كم كمال او را
مباد كو را بخوانى از خاك، به خاطر او شد به پا افلاك بيا بخوان از حديث لولاك، شكوه جاه و جلال او را
چو ديد او را خداى مبرور، فراتر از آن كه داشت منظور به خاتميت نمود ممهور رسالت بىزوالِ او را
در آن دمى كه رسيد از يار، پيام «اقراء» در آن دل غار دلِ حرا شد چو كاسه تار طنين قال و مقال او را
هنوز قال و مقال او از گلوى گلدستهها بلند است هنوز هر جا مؤذنى هست به ياد آرد بلال او را
هنوز ما فوق معجزات است كلام او در تمام عالم هنوز از يكديگر ربايند چو قند سحر حلال او را
مگر حديث كساء و حوضش به قصد قربت نخوانده باشى كه سر سپرده نگشته باشى كتاب او را و آل او را
بر آن كه دارد خيال بدعت- چه در رسالت چه در امامت- سرود «قصرى» بخوان و بنما ز بيخِ راحت خيال او را
كيومرث عباسى قصرى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 40/ 81
اى منتهاى خلقت عالم از ابتدا! منظور از آفرينش آدم از ابتدا!
تنها تويى كه مقصد غايىّ خلقتى برپا شد از براى تو عالم از ابتدا
بىخلقت تو ختم نمىشد پيمبرى اى بر پيمبران همه، خاتم از ابتدا
از انبياء كه رفت به معراج غير تو؟ اى در حريم دوست تو محرم از ابتدا
اسم تو اعظم است و همان اسم اعظم است اى اسم اعظم تو معظّم از ابتدا
وقتى سروش نام تو را مژده خواست داد شكرانه گشته بود فراهم از ابتدا
آن مژده تا رسيد به كسرى، ز هم شكافت كاخى كه بود آن همه محكم از ابتدا
انگار انتظار تو را مىكشيد و بس سلمان تبار مملكت جم از ابتدا
هر جا لواى نام تواش زير پر گرفت گفتى كه خود نداشته پرچم از ابتدا
باطل به جز شكست علاجى دگر نداشت پيروزى تو بود مسلّم از ابتدا
«قصرى» كجا و مدح چو تو خاتمى كجا! بىجا در اين مقال زدم دم از ابتدا
كيومرث عباسى قصرى گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 40/ 25
بست از وفا جراحت دلهاى خسته را ترميم كرد آينههاى شكسته را
از چهره گرفته خورشيد پاك كرد با دستمال عاطفه، گرد نشسته را
پهناى آسمان حرا، شب عبور كرد از ارتفاع مكه طلوعِ خجسته را
اى آسمان! زمان نزول فرشتههاست پس باز كن تمامى درهاى بسته را
سيد فضل اللّه قدّسى
مشرق گلهاى فروزان/ 117
و انسان هر چه ايمان داشت پاى آب و نام گم شد زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد به زير دست و پاى اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چين زلفت، چين و غرناطه ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد
از آن روزى كه جانت را، اذانِ جبرئيل آكند خروش صورِ اسرافيل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحى امّا قصّهات شورى دگر دارد كه در طوفانِ نامت كشتى پيغمبران گم شد
شب ميلاد در چشم تو خورشيدى تبسّم كرد شب معراج زير پاى تو صد كهكشان گم شد
ببخش- اى محرمان در نقطه خال لبت حيران- خيال از تو گفتن داشتم، امّا زبان گم شد
عليرضا قزوه
شبلى و آتش/ 27
جذبه مهر تو آورد مرا بار دگر غير عشق تو نبودهست مرا كارِ دگر
هر كه را نيست به دل شورِ ولايت برود بفروشد دل بىمهر به بازار دگر
اين دلِ سوخته و ديده گريان مرا نيست جز دست كريم تو خريدار دگر
يا رسول اللّه! اى مرقد تو كعبه عشق بر لبم نيست به جز يادِ تو گفتار دگر
من كه عمرى است به درگاه تو سر مىسايم نروم از درِ اين خانه به دربار دگر
زائر كوى رسوليم، خدايا مپسند در ره عشق گزينيم جز او يار دگر
جواد محدثى
ناگهان بهار/ 99
رسيدى و پر و بال فرشتهها وا شد شب از كرانه هستى گذشت، فردا شد
لطيفهاى كه خدا پشت پرده پنهان داشت قيام كردى و در قامتت تماشا شد
تو آمدى و به يمن نگاه تازه تو خطوط مبهم و مخدوش عشق خوانا شد
به پيشواز تو هر ماسه قطرهاى روشن به پيشواز تو آن خاك تشنه دريا شد
چراغ معجزات گر چه تا ابد روشن دريغ آدمِ سرگشته بىتو تنها شد
مصطفى محدثى خراسانى
هزار پنجره وا شد در آن پگاه مقدس كه عشق در تو درخشيد از آن نگاهِ مقدس
دليل خلقت آدم! دوباره بار امانت و اشتباه ملائك در آن گناه مقدس
به پاس آينهوارى در آن ديار غبارى چقدر آه كشيدى، چقدر آهِ مقدس!
مسير سير و سلوكت مدار سير ملائك صراط سير نگاهت دو شاهراه مقدس
بهار بىتو چه دارد؟ اداى سبز طراوت و با تو: عشق، على (ع) را و چند ماهِ مقدس
نشد بلال تو باشم، بگو صداى كه باشم در اين غروب اذان همان سياهِ مقدس
فرشتهتر شدن اى دل هميشه قسمت ما نيست مگر به گوشه چشمى از آن نگاه مقدس
سيد اكبر مير جعفرى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 61/ 41
من كه از روز ازل در ذمه دين توام راز دار گفتگو بين حق و بين توام
بس كه در تورات و انجيلِ نگاهت رمزهاست تا ابد شوريده تفسير احدين توام
از چكاد قرب «اوادنى» چه گويم جز سكوت در شگفت از ارتفاع «قاب قوسين» توام
اى طفيل هستى تو هست بىمقدار ما بگذار از كوى وجودم، خاك نعلين توام
چون كليد اسمِ اعظم هست در دستان تو تو ظهور كل اسمايى و من عين توام
اعظم السادات مير سليمى
ماهنامه نيستان- شماره 23/ 9
نذر حضرت خديجه (سلام ا ... عليها) مقصدت كجاست اى پرنده، اى پرنده صبور
اى گشوده بال تا هميشه، اى هميشه در عبور سايه تو بر زلال آب سالهاست مىرود
روى دست موجها، روى دوش كوهى از بلور باورم نمىشود كه پر شكسته باشى و غمين
اين چنين كه مىروى و بال مىزنى به شوق و شور اى هزار و چارصد بهار فاصله، به هر بهار
مىكند هنوز هم مدينه قصّه تو را مرور كافران هنوز هم به شانه تو سنگ مىزنند
آه، اى رساتر از نسيم، اى لطيفتر ز نور اى گلى كه تا هميشه عطر خاطر محمّدى
مادر بهار! اوّلين يقين! قصيده شعور
تا هميشه جارى از فرازهاى سبز بىفرود مقصدت خداست، اى پرنده، اى پرنده صبور
سيميندخت وحيدى
موجهاى بىقرار/ 122
خاتون صحرا، آفتاب، آهسته مىپژمرد هر در به سمت گردبادى خسته وا مىشد
هر روز صدها آفتابِ نورس و نوپا در خاك مىخوابيد و خرمايى خدا مىشد
ماهى كه بىايمان به آب شور دريا بود هر روز راهِ رود را مىبست، سد مىكرد
انسان تمام عمر خود را پشت بر خورشيد مىرفت و دائم سايه خود را لگد مىكرد
كاخ غرور مردها هر شب بنا مىشد بر استخوان كتف سوسنهاى نابالغ
بر روى لبهاى زمين لبخند سرخى بود از گير و دار تيغ و گردنهاى نابالغ
پيشانى دريا- كه آب چشم ماهيهاست- آخر چروك افتاد و آخر موج پيدا شد
دريا و ماهى بار ديگر آشتى كردند هر بركه، هر گودالِ بىمقدار دريا شد
آمد كسى كه دستهايش وقف مردم بود آمد كسى كه نسبتى با عشق و طوفان داشت
در سينهاش يك دل، ولى از جنس تابستان در چشمهاى بالغش پيغام باران داشت
مىگفت: من خورشيد را در آستين دارم مىگفت: من آيينه اهل زمين هستم
اى دستهاى سر به زير و سرد، اى مردم من با زلاليهاى دريا همنشين هستم
هان اى شمايانى كه سيمرغيد و مىبينم در بالهاى بستهتان پرواز خوابيده
اى مكّه! اى درياى بىماهى، شب بىماه! آتشفشان با دهان باز خوابيده!
اى مردم! اى آوازهاى منتشر در باد در دستهاى من خدا لبخند خواهد زد
اى دشتهاى تشنه و با آب نامحرم يك گل شما را با خدا پيوند خواهد زد
محمود اكرامى
دريا تشنه است/ 81
دل چراغى از نسيم جستجو آه اگر با تو نمىشد روبهرو
آه اگر منظومه مبعث نبود هر چه بود آن گاه يك لوح كبود
آه اگر بعثت نمىشد، آه آه! من چه مىكردم گهِ طغيانِ راه
آه اگر لب وا نمىكردى به ناز من كجا و فرق مادون و فراز
تو جدا كردى مرا از آب و گل لحظههاى كال را از باغ دل
گر نمىشستى تو جرم روح من من نمىديدم «منِ» مشروح من
من نمىديدم كجا جا ماندهام در خود آيا يا «خدا» جا ماندهام
در دهان نور دارى تو نشست آسمان نور از دهانت خورده است
مهر تو مانع ز خاكستر شدن شعلهاى، آن شعله دائم به تن
هر سؤالى بىتو تيغ انتقام هر جوابى، زخم خونريز جذام
بر لب لبخند شيرينى تويى خرقه آئينه و چينى تويى
جاى تو در مؤمنستان دل است دل ز قران تو آن هوشيار مست
با تو از اعماق باورهاى پوچ ايل جانم مىكند هر لحظه كوچ
نام تو صد خلسه در راهى بلور فرصتى شفاف در بطن عبور
تا هلال فرع و بدر اصلها تو پرى از پل براى نسلها
اى تكلّم كرده در اوج حرا آه اگر لب وانمىكردى به جا!
عبد العظيم صاعدى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 52/ 97
بركند از آغوش مكّه خويش را مرد از خود به دور انداخت آن تشويش را مرد
خود را رهاند از بند مسمومِ شب شوم از شهوت سنگين مكّه- مرگ محتوم-
مرگ نشستن، سخت خشكيدن، فسردن مرگى به مرداب تحجّر دل سپردن
از حجم سنگين گناه بت پرستان مانند عنقا پر فرا بگشود: يكران
«بايد به راه افتاد»، اين را گفت و برخاست كامشب شب عشق و شب فرزند فرداست
شب در شكوه گامهايش غرق مىشد تا گام بر مىداشت رعد و برق مىشد
دل را كه در آغوش فردا مىكشانيد شوريدگى را آب دريا مىچشانيد
از بستر دلتنگ مكّه سوى صحرا پيمود بعد از كوچه اوج قلّهها را
شوق حضورى شعلهور مىگشت در او شور شگرفى گرمتر مىگشت در او
تا باز يابد مهبط وحى خدا را شوريده برمىداشت هر دم گامها را
غار حرا را بستر طوفان خود يافت حال نيايش جامه نوبر تنش بافت
لوح دلش آيينه شد فهم غزل را گل با شكفتن مىدهد سهم غزل را
بگشود پاى افزار و پا را بر زمين كوفت در گوش دريا رازهاى دلنشين گفت:
روح مرا لب تشنه در دريا رها كن! آيينهات را با دو چشمم آشنا كن
امشب بيا اى حضرت دريا خطر كن روح پر آشوب مرا لب تشنهتر كن
امشب بيا از آسمان فرمان بياور مزد عطشهاى مرا باران بياور
آتش بزن در خرمن روحم دگر بار دريا دلى فرما بر اين نوحم دگر بار
تفتيده خاك سبز ابراهيم پرور از شرق بطحا مىكشد بتخانهها سر
نى بر لب چوپان اين دشت و دمن نيست صحرا به جز جولانگه زاغ و زغن نيست
صندوق عهد از غيرت افتادهست، يا رب! موسى به تيه حيرت افتاده است، يا رب!
از رنج ابراهيم در آتش گلى نيست در خرمن يكتاپرستى سنبلى نيست
وادى بر آشفت و شب صحرا دگر شد هفت آسمان از اين تلاطم با خبر شد
گل كرد در جانش به رنگ آشنايى مزد نيايشهاى دوران جدايى
در تار و پودش حس سنگين آشيان كرد انسى به هم زد جلوهها در آسمان كرد
امشب هياهوى عجيبى در زمين است امشب زمين جولانگه روح الامين است
در بستر اين مكّه خاموش غوغاست آواز گرم جبرئيل از دور پيداست
اين كوه و دشت امشب چه رمز و راز دارند گويا ملايك نوبت پرواز دارند
روح الأمين پيچيده امشب كوه در كوه پاى از كمند غم رهانده مرد بشكوه
آشوب جان در برگرفته كهكشان را ذوق تغزّل رنگ بسته آسمان را
گم گشته كوه نور در شرق تجلّى مانند آن مردى كه شد غرق تجلّى
يا احمد «اقراء باسم ربك» را تو برخوان! آيينه را برگير اى آيينه گردان!
در تشنگى برخيز اى طوفانِ نفس مرد از جانب دريا تويى فرياد رس مرد
برخوان به مردى ذوالفقار و «هل أتى» را از بيشه شيران او شير خدا را
اى لايق لطف و تغزّلهاى شيرين شد خوشه چين خرمنِ تو ماه و پروين
اى احمد مرسل خدا را ياد كردى بىشير ديدى بيشه را فرياد كردى
از عرش چيدى سيب لبخند خدا را دريافتى فصل قشنگ كربلا را
بر حلقه در كوفتن اصرار كردى با چشم خود آيينه را بيدار كردى
با گامهاى استوار مرد بشكوه جست آخرين راز شگفت از سينه كوه
در صبغه توحيد باغ مكّه گل كرد صبح معطر جام خود را پر زمل كرد
جان زمين شد زنده از آن لطف سرمد تا سكه زد عرش برين با نام احمد
احمد هميشه يك صدا در آسمان است راز شگفت اين جهان و آن جهان است
اى در گليم عاشقى پيچيده ما را در آب و آتش سالها سنجيده ما را
اكنون كه بىتشويش دل را وام دادم گفتى كه: «در آتش برو» انجام دادم
در آب و آتش تا به گل پيوند خوردم ديرينه عهدى بستم و سوگند خوردم
در آب و آتش هر كه از جان مايه دادهست چون كوه، سر بر دامن دريا نهادهست
دريا عجب شورى درون سينه دارد شورى كه يك دوشيزه در آيينه دارد
انسان به لطف تو چراغ خود بر افروخت آيينه وش هفت آسمان را بر زمين دوخت
اى در گليم عاشقى پيچيده ما را در آب و آتش سالها سنجيده ما را
وقتى كه كاريز است جارى بر تن خاك سر مىكشد روح تغزّل از رگ تاك
در بيشه با حال تغزّل شب قشنگ است اين بيشه را گاهى شب گرگ و پلنگ است
سيد نادر احمدى
شهود سبز/ 51
نام تو را خواندم و شعرى سپيد در غزلستان خيالم دميد
در پى نام تو غزل مست مست آمد و در خلوت شعرم نشست
حرف تو را گفتم و گويى بهار با دل من داشته صدها قرار
نام تو آغاز شكوفايى است حرف تو لبريز ز گويايى است
پيش قدوم توافق خم شده سنگ پر از صحبت زمزم شده
بيد اگر خم شده مجنون توست لاله اگر سوخته دل خون توست
سرو اگر قامتى افراشته رايت سبز تو نگه داشته
گل چو به توصيف تو پرداخته گونهاش از شوق گل انداخته
آب ز حرف تو زلال آمده رود از اين زمزمه حال آمده
غنچه به عطر نفست باز شد فصل شكفتن ز تو آغاز شد
شعر اگر عاطفه آموخته چشم به لعل غزلت دوخته
آينه و آب زلال تواند در همه جا غرق خيال تواند
آب گرفته است ز رويت وضو آب به لطف تو پر از آبرو
هر چه بهار است ز لبخند توست هر چه شكفته است ز پيوند توست
بىتو سخن بود تغزّل نبود عاطفه و عشق و تخيّل نبود
بىتو سخنها همه بىبال بود سيب سبدهاى غزل كال بود
عشق و سخن را به هم آميختى صد غزل تازه در آن ريختى
حنجرهات تا غزل آغاز كرد بستهترين پنجره را باز كرد
نى همه جا از تو حكايت كند ساده صميمانه صدايت كند
بىتو صداى سخن دل نبود شعرِ تر و حافظ و بيدل نبود
پنجره تا سوى تو وا مىشود خانه پر از آينهها مىشود
دل به سخنهاى تو عاشقتر است روى شهيد تو شقايقتر است
آب به لبيك تو شد آبشار كوه تو را ديد كه دارد وقار
در تو زلالى است كه در آب نيست در تو حضورى است كه در ناب نيست
با تو پر از سرو شدم بارها بىتو زمين خوردم و تكرارها
سرو پر از قامت بالاى تو سبز پر از منطق والاى تو
بىتو دگر ياس و اقاقى نبود بويى از اين قافله باقى نبود
با تو من و عشق صميمى شديم يك شبه ياران قديمى شديم
اى دم گرم تو پر از حرف ناب از سخنت گرم شده آفتاب
سنگ به تسبيح تو لب باز كرد باز دم گرم تو اعجاز كرد
آن كه زبان داشت به حاشاى عشق چشم گشوده به تماشاى عشق
تازه شدم تا به تو دل باختم هر چه شدم تازه غزل ساختم
با تو بهارى است گل انگيزتر رود غزل خوانتر و لبريزتر
هر چه من و شعر قدم مىزنيم حرف تو را باز رقم مىزنيم
پرويز بيگى حبيب آبادى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 26/ 64
امشب زمين حرف بزرگى را به لب دارد امشب زمين خورشيد بر لبهاى شب دارد
امشب زمين حرفى به لب دارد غرور انگيز حرفى كه خواهد گفت و خواهد بود شور انگيز
حرفى كه شب از التهابش آب خواهد شد مثل شهابى از گلو پرتاب خواهد شد
از دور دست مكّه امشب در غبارى سرخ با كاروانى سبز مىآيد سوارى سرخ
دروازهها را مىگشايد آسمان مردى مىآيد از دروازه انسان جوانمردى
مردى مىآيد با گلِ خورشيد در دستش با يك كتاب آسمانى گل، به پيوستش
امشب زمين حرف بزرگى را به لب دارد امشب زمين خورشيد بر لبهاى شب دارد
امشب زمين با بىكران پيوند خواهد خورد بر پاى ابرى تيره امشب بند خواهد خورد
از سايه روشنها كسى رد مىشود امشب گل مىكند انسان و احمد مىشود امشب
در مكّه امشب مردم از خوبى خبر دارند در مكّه امشب بايد از گل پرده بردارند
در مكّه امشب يك چمن گل باز خواهد شد در مكّه امشب گل طنين انداز خواهد شد
امشب حرا- يعنى دهانى سنگى و خاموش- بر روى نوزاد صدا وا مىكند آغوش
امشب بلوغِ كوهِ نور آغاز مىيابد اين كوه امشب قلّهاش را باز مىيابد
او خواهد آمد در سياهى نور خواهد ريخت از دستهاى مكّه شب را دور خواهد ريخت
مردى كه آن سوى ستايش مىتواند بود مردى كه پيش از فرصتِ بودن «محمّد» بود
عليرضا سپاهى لائين
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 76/ 72
شب وادى امشب شب تشنهاىست شب اين سان نبودهست، اين تشنه كيست؟
شب امشب شعور است، بيدارى است شب از جان من تا خدا جارى است
شبى پشت دروازههاى طلوع چو شبنم پر از تازههاى طلوع
شبى از تبِ لاله سرشارتر ز چشمان خورشيد بيمارتر
شبى مثل گل پر ز بوى خدا شبى جرعه نوش از سبوى خدا
شبى از دلِ غنچه مرموزتر شبى از همه روزها روزتر
شبى بغض آيينهها در گلو شبى مانده در حسرت گفتگو
شب امشب شب مى فروشان مست شبِ وجد آيينه پوشان مست
شب امشب به سوى حرا مىرود به ديدار آيينهها مىرود
حرا بود و دل بود و شب بود و او شبى آتش افروز، تب بود و او
شب از نور لبريز، از نشوه پر شب از شور لبريز، از نشوه پر
حرا دامن از مكّيان چيده است دلش را به يك لاله بخشيده است
حرا سنگ، هم صحبت آيينهاش دلى مثل خورشيد در سينهاش
از اين دامنه دشت بىحاصل است به شعر و شراب و شتر شامل است
چه خاموش خواندم در اين شوره زار فراموش ماندم در اين شورهزار
جهنم در اين دشت اردو زدهست به صحرا شرار هياهو زده است
جهنم بر اين دشت باريده است گل آرزوى مرا چيده است
جهنم به رنگ دل و دشنه است به خون من و دوستان تشنه است
چه شبها كه از خيمه بيرون زديم به اردوى دشمن شبيخون زديم
سبكبال شمشيرها آختيم به بيگانه و آشنا تاختيم
من آن شمسِ رخشان چه دانم چه بود؟ دو بال درخشان چه دانم چه بود؟
دلم سخت ديوانه پر مىكشد به بتخانه كعبه سر مىكشد
خدايان چه خاموش خوابيدهاند غريب و فراموش خوابيدهاند
خدايان باران، خدايان جنگ خدايان شب پوش آيينه رنگ
خدايان خرما، خدايان چوب خدايان شاعر، خدايان خوب
خدايان خضوع مرا عاشقند سجود و ركوع مرا عاشقند
خدايان ز اعراب عاشقترند و از چشم مهتاب عاشقترند
چه مرموز و ساكت چه كم صحبتند تو گويى كه با خويش هم صحبتند
اگر چه دلم را نفهميدهاند و ليكن صميمانه خنديدهاند
چه عمرى كه بر پايشان ريختم چه شبها به اينان در آويختم
چه معصوم و سردند بيچارهاند مريضند، دردند، بيچارهاند
اسيرانه بر پايم افتادهاند به زير قدمهايم افتادهاند
گدايان ديرينه، اف بر شما! خدايان سنگينه، اف بر شما!
ز من شيره زندگى خوردهايد دلم را ندانم كجا بردهايد
شب امشب شب رويش رحمت است شب گل، شب دل، شب بعثت است
هلا عشق، اى آشناى قديم نديم من و سالهاى قديم
شب وادى امشب شب تشنهاىست شب اين سان نبودهست، اين تشنه كيست؟
فضاى بيابان دل آلود شد به مرز دو لبخند محدود شد
در اثناى روييدن فصل سبز دلم ماند و بوييدن فصل سبز
حرا از دل، از لاله لبريز شد و آماده فتح پاييز شد
كسانى كه از لات مىگفتهاند كنون زير پاى حرا خفتهاند
كسى التهاب حرا را نديد گل آفتاب حرا را نچيد
نديدند لرزيدن مكّه را و بيدار خوابيدن مكّه را
چو خورشيد يك لحظه چشم افق درخشيد يك لحظه چشم افق
به روى حرا كعبه لبخند زد دلش را به آيينه پيوند زد
چه حال آفرينند اين لحظهها تمامى يقينند اين لحظهها
گلستان نور است امشب حرا متين و صبور است امشب حرا
چنان نفحه زندگى مىدمد كه مرگ از حريم حرا مىرمد
زمين و زمان ميهمان حراست تمام جهان ميهمان حراست
حرا محفل باشكوهى ز عشق حرا ميهماندار كوهى ز عشق
در اثناى بوسيدن آفتاب حرا ماند و جانى پر از اضطراب
محمّد در اين بزم محض دعاست مهياى همصحبتى با خداست
چنان لحظهها با دلش محرمند كه گويى ز قبل آشناى همند
كران تا كران نور بود و خدا نبود اين حرا، طور بود و خدا
حرا مانده در التهابى عميق ميان دو درياى جوشان غريق
چو صحرا هواى رسيدن گرفت حرا بار ديگر تپيدن گرفت
از آن قاصد نور آمد درا «بخوان اى محمّد (ص) به نام خدا»
بخوان اى بهار، اى شكوفاترين ز گلهاى انديشه زيباترين
به نام خداوند هستى بخوان به مرگ بت و بت پرستى بخوان
دل من توان تماشا نداشت براى شنيدن دگر نا نداشت
من آغاز پرواز را ديدهام نهفتهترين راز را ديدهام
حرا جامه عشق پوشيده است و از خنده وحى نوشيده است
هادى سعيدى كياسرى
حرفى از جنس زمان/ 126
گلوى باديه هر لحظه تشنهتر مىگشت چو تاولى ز عطش از سراب بر مىگشت
هبل نشسته به تاراج بينوايىها منات و لات و عزى خسته از خدايىها
به روح باديه هر ناخدا خدايى داشت خداى باديه از ناخدا گدايى داشت
تو خواب بودى و خورشيد جمعه داد نويد كه با طليعه خورشيد زاده شد خورشيد
رسيد و پشت ابو جهل دشت جهل شكست بناى بتكده با يك اشاره سهل شكست
فقط نه هر چه بتى بود بر زمين افتاد كه بر جبين مداين هزار چين افتاد
نشست بر لب درياى ساوه تاولِ آب كه ديده است كه دريا بدل شود به سراب؟
سماوه با لبِ تشنه نويد آب شنيد نويد آب از آيينه سراب شنيد
مجوسيان همه بعد از هزار سال آتش به ماتمى كه چه شد مثل پارسال آتش؟
بيا به كومه وادى القرى طواف كنيم به ياد او سفر از قاف تا به قاف كنيم
كسى ز گستره آسمان به زير آمد رسول سبز تعهد چقدر دير آمد
كسى كه غار حرا خلوت حضورش بود هزار زخم زبان بر دل صبورش بود
كسى كه مهر نبوت به روى ناصيه داشت كه بود؟ خصمى هر ناخدا كه داعيه داشت
كسى كه پرچم «لولاك» بر جبينش بود جواز كشتن بتها در آستينش بود
پيمبرى كه به درگاه حق مقيم شود به يك اشاره دستش قمر دو نيم شود
نبى ز هيبت جبريل سوخت در تب عشق نوا رسيد: «بخوان اى رسول مكتب عشق!
بخوان به نام خدا اى پيام آور صبح! بخوان، هميشه بخوان، اى رسول دفتر صبح!»
نبى مخاطب «يا ايّها المدّثر» گشت رسول باديه مأمور «قم فانذر» گشت
بسيط باديه را زرمگاه ايمان كرد تمام هستى خود را فداى قرآن كرد
به كوه گفتم: از او استوارتر؟ گفت: او به موج گفتم: از او بىقرارتر؟ گفت: او
به ابر گفتم: از او چشم مهربانتر كيست؟ ز شرم صاعقه زد، هر كجا رسيد، گريست
تو اى حماسه راهى كه اولش كوچ است! زمان بدون حضورت تصوّرى پوچ است
بيا كه باديه لم داده بر تمامت جهل مگر به عزم تو افتد به خاك، قامت جهل
صداى سبز تو جارىست در ميان حرا بخوان، هميشه بخوان، اى ترانه خوانِ حرا!
به كوهسار دلت آبشار تنهايى است حكايتى به بلنداى شام يلدايىست
عصاى معجزه صد كليم در دستت كمند محكم عزمى عظيم در دستت
به يمن بعثت تو سقف آسمان وا شد حضور فوج ملايك ز غار پيدا شد
چو دست باديه در دست با سخاوت عطر تو آمدىّ و فضا پر شد از طراوت عطر
تو سر رسيدى و از عدل، پشت ظلم شكست به دستهاى تو مشت درشت ظلم شكست
ز حجم بسته كجا بىتو آب مىجوشيد؟ فقط سراب ز پشت سراب مىجوشيد
به بال معجزه معراج نور عادت توست كنار كوثر وحى خدا عبادت توست
مگر ز مشرق اشراق مىرسد سخت كه شطّ شوكت توحيد خفته در دهنت
حرا سكوت وداع تو را نمىپنداشت حضور نبض تو را جاودانه مىپنداشت
دل حرا شده از غصه تنگ مىگريد ببين ز داغ وداع تو سنگ مىگريد
تو در گلوى عطشناك جهل، ادراكى تو مثل آيه باران مقدسى، پاكى
به حرف حرف كلامت حضور تو پيداست در آيههاى تو عطر عبور تو پيداست
ز چشمه چشمه الهام هر چه نوشيدى به كام تشنه دلان مثل چشمه جوشيدى
زمين كه كشتهترين بغض بوسههاى تو بود چو فرشى از عطش بوسه زير پاى تو بود
سفير نام تو وقتى سفر كند با باد هميشه مىوزد از لابهلاى گلها باد
هميشه نام تو جارىست در صحارى عشق هماره با منى اى عطر يادگارى عشق!
بدان، به ذهن من اى ياد سبز بودن من! قلم قنارى گنگى است در سرودن من
بگو چگونه سرايد سراب، دريا را؟ مگر به واژه توان ريخت آب دريا را؟
تو اى رسول تعهد، رسالت موعود! قدوم مقدم پاكت مبارك و مسعود
خدا به دست تو داد، اى سخاوت آگاه! لواى «اشهد ان لا اله الا اللّه»
كنون كه نبض زمان در مسير هستى توست بگير دست دلم را، اسير هستى توست
غلامرضا شكوهى
آهى بر باغ آينه/ 13
الجمال اى عاشقان شبنم رسيد با مسيحاى سحر مريم رسيد
رو به مشرق، رو به آتش رو كنيد گرد دف چون عارفان هوهو كنيد
دف به ما شوق تلاطم مىدهد ما همه پيمانه، او خُم مىدهد
اى ملايك در ركابت كف زنان! مىروم تا مقدم تو دف زنان
اين كه مىآيد خداوند من است تاج لب بر فرق لبخند من است
اى گروه مؤمنان آمد ز راه موكب حق، مقدم پاكِ اله
گيسوانش ليلة القدر شما ابروانش مطلع البدر شما
اى زمين زين افتخار آگاه باش خاك نعلين رسول اللّه باش
عاشقان، در وصل خود شادى كنيد وز شهيدان رهش يادى كنيد
چون درآمد بر شما با غمزهها از جگر يادى كنيد از حمزهها
آن شهيدانى كه در بدر آمدند عشق را از ذيل تا صدر آمدند
در احد جاماندگان را ياد باد! آن به صحرا ماندگان را ياد باد!
صوفيان صفّه دار الصفا! اى مريضان طريقت! الشفا
هان نظر بر شوكت و جاهش كنيد نفس را قربانى راهش كنيد
اى نود برخيز و اين صد را ببين بژن و بالاى محمّد را ببين
يار مكتب ناشناس ماست اين غمزه آموز مدرّسهاست اين
اى دل آيينهها مسرور تو مجلس ما را مدرّس نور تو
بيدلى خواهم كه طنّازى كند بر رُخت آيينه افرازى كند
احمدا! نور خدا آوردهاى رو به خاكستان ما آوردهاى
احمدا! احرام ما در كار توست حج ما آيينه ديدار توست
احمدا! اوّل تويى، آخر تويى شهر بند بيكران را در تويى
تو مدينه علمى و حيدر در است پس كليد دانش تو حيدر است
گر چه بر نور تو در وا مىشود اول از حيدر تقاضا مىشود
احمدا! ذات تو و حيدر يكى است شهر با دروازه و با در يكى است
بحر حق جز بحر حيدر توف نيست سرّ مكنون بر خسان مكشوف نيست
كشتى مكنون به دست مصطفىست عقل منگ و هوش مست مصطفىست
احمدا! باغ برين مشتاق توست گل تبسم كرده اخلاق توست
احمدا! حق در تو حيرت كرده است يا تو را حق عكس غيرت كرده است
احمدا! امشب شب ميلاد توست جشن حيرت در جمال آباد توست
عارفان طوف وجودت مىكنند زاهدان از دم سجودت مىكنند
ذهنيانِ عرش در عين آمده ساكنانِ «قاب قوسين» آمده
مىرسند اجسام علوى روح روح روح عيسى، روح موسى، روح نوح
مىبرد بتهاى هر اقليم را شطّ وحدت، موج ابراهيم را
نورِ حق ابليس را رم مىدهد باغ حوّا عطرِ آدم مىدهد
احمد عزيزى
شرجى آواز/ 105
اى چمن جلوه خرامان تو گل اثرِ جنبش دامان تو
اى لب تو غنچه خود جوش ما جلوه تو مرتع آغوش ما
اى خم حيرت زدگان نام تو جام جنون گردش بادام تو
اى مژهات صورت چين در بغل آب حيا از تو جبين در بغل
اى دل مرغان نظر شطّ تو خضر زمين آبخور خط تو
اى زده جوش آينهها از دمت ناز پرى موج نشين يمت
اى رمه سرو، چمستان تو آهوى ما گِرد رمستان تو
اى كف پاى تو ز خونِ شهيد خاك نشين رهِ تو بايزيد
اى اثر خال تو در خون ما بست خيالات توافيون ما
اى ز تو هستى عدمستان شده از تو تخيّل صنمستان شده
اى خط ما باغ الف لام تو فطرت ما آب و گِل نام تو
اى اثر خوف تو در طور و نيل سوز جلال تو پرِ جبرئيل
اى به تو هستى مژه از هم شده شخص عدم از تو مجسم شده
بيد جنون زلفِ زمين بوس تو سرو به ذكر قد و قدّوس تو
اى درِ آيينه به مستى زده كوس عدم بر سر هستى زده
اى لب هر غنچه سؤال شما ساغر ما گردش حال شما
اى مزه چشم تو از خون ما خال شما حبّه افيون ما
اى ز لبت چشم عسل وا شده قند ز نام تو شكر خا شده
اى هنر آموز تو ديوار چين اى خط تو سايه خضر زمين
اى خط حيرت ز تو كوفى شده باطن ما از تو حروفى شده
چيست حرا؟ نبض سكوت لبت طور كجا؟ بر ملكوت لبت
اى صفتت سرمه گفتار ما خشيت گيسوى تو زنّار ما
اى لب هر موى تو صد شانه بيش نازكىات از پر پروانه بيش
كفر به خال لب تو مؤمن است واجب از آيينه تو ممكن است
اى دل ما ساغر تنزيه تو آينه ما گل تشبيه تو
اى پرى از عطر تو دامن زده شيشه ز تشبيه تو بشكن زده
اى اثر شعله تو دود ما از لب تو زخم نمك سود ما
چادر ليل است جهان، قيس كيست؟ پيش سليمان تو بلقيس كيست؟
اى به هواى تو دل آينه حيرت تو آب و گل آينه
اى دل ما جشن جمال شما آينه آبستن خال شما
اى لب تو حاكم كون تا يكون نافه تبديل جهان از تو خون
حسن تو امروز نظر مىزند ساعد سيمين تو زر مىزند
چشم صراحى شده تر از شما لخته خونى است جگر از شما
اى ورق وصف تو هر مذهبى ساغر تسبيح تو بر هر لبى
باده چشم تو چه صوفى نخورد سجده به خال تو چه شيخى نبرد؟
سايه عنقاى تو در دام ما جام خيال تو مِى خام ما
اى ورق حسن تو در دست گُل از مى عطر تو هوا مست گُل
ما همه حيراتىِ خال توييم زلف پريشان خيال توييم
چيست مىِ چشم تو جز جام ما خلوت تقديس تو بادام ما
هر كه به مژگان تو شد، تير خورد عارف ابروى تو شمشير خورد
كيست بهار، آينه آراى تو رنگ چه دارد اثر پاى تو؟
خطّ شما مرز رى و مرو شد نى لبك آه شما سرو شد
چاره حيرت زدگان بيدل است كار سرِ زلف شما مشكل است
چشم تو چون ماه به شط اوفتاد نسخه نرگس به غلط اوفتاد
گل زِ لب جوش تو مى خورده است لاله ز تمثيل تو پژمرده است
اى گلِ لاهوت تو ناسوت رنگ بر سر رفتار تو تابوت رنگ
گلشن آيات ز ذاتت پر است حنجره گل ز صفاتت پر است
باغ ز شوق تو بهارى شده از تو لب شاخه قنارى شده
همهمه جزء به كل مىرود وصف تو در مجلس گل مىرود
اى به تولّاى تو رقص جنون نيست لب لاى تو الّا به خون
اى به سر نونِ جهان كاف تو بند وجود و عدم از ناف تو
از لب تو طفل جنون شير خورد غيرت عشق تو به شمشير خورد
احمد عزيزى
ملكوت تكلم/ 25
شب بود و سايه بود و هيولاى ديو و دد تاريك بود صحن حرم، راه نور، سد
كولاك بود و پنجرههاى شكسته بود پيوند ما و آينه از هم گسسته بود
تنها صداى واهمه از دشت مىرسيد طوفان چه وهمناك و چه بد مست مىدويد
شب بود و ماندگارترين سايه روى ده نجواى شوم مردم دون پايه روى ده
در آن هواى تيره هويدا نبود دل پوسيده بود عاشق و شيدا نبود دل
در شهر صحبت از دل و آيينه جرم بود حتى سخن ز شنبه و آدينه جرم بود
محكوم بود هر كه دلِ تيرهگون نداشت محكوم بود هر كه نشان جنون نداشت
تاريك بود و راه به دريا نداشت دل يك لفظ پوچ بود و معنا نداشت دل
ناگه پس از كدورت آن شب سحر دميد از آسمان پيام و سروش و خبر رسيد
جبريل گفت: سيد و مولا محمد است يعنى امير و قايد دنيا محمد است
از رعد و برق حادثه بيدار شد زمين لرزيد كوه و غرق سپيدار شد زمين
آن روز صبح باغچه يك سر شكفته بود لبخند بر لبان ابوذر شكفته بود
در شرق رودخانه هلال است بنگريد بر بام كعبه صوت بلال است بنگريد
از دشت مىرسند سواران علم به دوش كاريز نور غلغله مىكرد در خروش
شب رفته بود و پنجرهها بازگشته بود صبح دگر به دهكده آغاز گشته بود
از خاك مىدمد گل زيباى ياسمن برپا شده است محفل شعرى به چشم من
حميد مبشر
مشرق گلهاى فروزان/ 99
غيرت عشق برآشفت، گل از سنگ شكفت صد افق رنگ بر اين گنبد بىرنگ شكفت
غيرت عشق نتابيد كه يكتا باشد يا كه خورشيد در اين معركه تنها باشد
حيرت آلوده شبى بود گرفتار فسون صبح شد، آينه لغزيد ز خورشيد برون
نيمه شب چشمه خورشيدِ ازل گل شده بود صبحدم آيهاى از آينه نازل شده بود
عرشيان زمزمه تابشِ سرمد كردند فرشيان آينه را ترجمه احمد كردند
عشق آتش شد و ما لايقِ تقطير شديم جلوهاى كرد و از آن آينه تكثير شديم
آب تا از جگرِ چشمه برآمد، گِل شد زاغ شوم آمد و طومار پدر باطل شد
سنگ، تشويش، اجل، شعله، سقوط، آيينه در سر انديب زمين كرد هبوط آيينه
بوى گل در نفس خاك مشوّش شده بود بعد از سنگ، دگر آينه سركش شده بود
زاغ آمد ز لب چشمه ربود آيينه اينك افتاده در اين گوشه كبود آيينه
اينك افتاده و از غربت خورشيد ملول اينك افتاده به رنگى كه ظلوم است و جهول
زاغ شوم آمد و منقار به سنگى زد و رفت خانه روح مرا نيش كلنگى زد و رفت
آمد از بالش شب تيغ و تبر را دزديد عشق مجروح من و خشم پدر را دزديد
پدرم خشم بلندى است كه فريادش سوخت سالها پيشتر از من دهِ آبادش سوخت
سالها پيشتر از من پدرم اسپى داشت كز تگش در نفسِ كوه و كمر گُل مىكاشت
گرگ و ميش سحرى اسب خطر زين مىبست زيب دوش از تب مرديش، تبر زين مىبست
اسپ شبرنگ پدر تا كه به رو مىافتاد باد در فاصله دشت به دو مىافتاد
«پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت» پدرم خشم بلندى است كه فريادش سوخت
پدرم گفت كه، شب بود و بيابان و تگرگ پاى از راه فرومانده و دل بسته به مرگ
شب گران بود در آن باديه شبگير شديم دست هم را نگرفتيم، به زنجير شديم
فرسخى بيش نپيموده و از پا مانديم يك يك از قافله عشق و سفر جا مانديم
طاقتم طاق شد و همت پايم خشكيد در شكاف نفس كوه، صدايم خشكيد
خشك و پژمرده كشيدم تن قهر آلوده تا رسيدم به لب چشمه زهر آلوده
چشمهاى، خار و خسِ دشت، به تيمار از او چشمهاى، ايل شقايق همه بيمار از او
سركشان طعمه خاك از پى هم را ديدم كاروانهاى هلاك از پى هم را ديدم
كركسان لاشه آتش نفسان در منقار تكهها از تن پروارِ كسان در منقار
اى بشر! چشم تو آيينه تشويش خداست سينهات معدنى از زمزمه و نور و صداست
يا بنى احمد! از اين مدفن شيطان برخيز از تنور هوس، اى سوخته دامان! برخيز
منبع شادى اين ناى و دهل اين جا نيست آخرين مرتبه حضرت گل اين جا نيست
گل در آن سوى خزان نقش و نگارى دارد بعدِ پرپر شدنش سبز بهارى دارد
مىرسد آب تو از چشمه و بستان دگر صبر كن بىگل رويش دو زمستان دگر
هان مگوييد كه آن آتشِ حسرت شده سرد هرگز آن ديو قسم خورده به ما رحم نكرد
زاغ، افسون شما كرد و شما خون كرديد گور كنديد و در آن آينه مدفون كرديد
پتكِ سنگى است، بترسيد كه سندان شكن است قوت جان نيست، يقين لقمه دندان شكن است
باز ديشب تبرى رفت به باغِ گل سرخ چه كسى رفت خدايا! به سراغ گل سرخ؟
چه كسى پشت درختان به كمين استادهست؟ نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ
عطسه زد باغ، ببيند! علف تب دارد نفس ديو، بر آشفته دماغ گل سرخ
نكند سرو و سپيدار عزادار شود دامن باد بگيرد به چراغ گل سرخ
ابر در پويش ناكام، چه در سر دارد؟ باز اين هرزه بدنام چه در سر دارد؟
گرد باد آمد و از باديه تشويق آورد باز اين ديو سيهچرده چه با خويش آورد؟
گرد باد آمد، كو مرد كه بفشارد پاى؟ گرد باد آمد؟ كو كوه كه بشناسد جاى؟
باز ديشب تبرى رفت به باغ گل سرخ نشود باز نشينيم به داغ گل سرخ
سيد ابو طالب مظفرى
گزيده ادبيات معاصر- مجموعه شعر 42/ 81
به مكّه شب همه شب را ستاره باريدهست شگفت واقعهاى تا كه يا كه نشنيدهست
خبر ز وادى نجوا دو واحه اين طرف است به چار سدره از آن سو قبيله معترف است
قراولان شفق تا سپيده برآنند تمام قافلههاى رسيده برآنند
سپيده «زيد بنى امر» هم قرابه من نزول كرد به اشفاق در خرابه من
نزول كرد چو بر خوانِ طائيان مهمان نزول «شيخ بنى سهم» بر بنو شيبان
فرود آمد از آن تيز گامِ تا زنده فرود آمدن امر بر «بنو كنده»
بهار و باغ مرا عطرِ ارغوان آورد مرا ز واقعه دوش ارمغان آورد
كه دوش جاى تو خالى كه جاى ياران بود كه مكّه شب همه شب را ستاره باران بود
شگفت واقعهاى تا كه يا كه نشنيدهست به مكّه شب همه شب را ستاره باريدهست
به سعد و نحس چه؟ تا باژگونه خواهد بود شگفت واقعهاى تا چگونه خواهد بود
چه فتنه را مى افلاك در كمان دارد فلك به قدح مقدّر چه در گمان دارد
در آمد آن كه دل از چار گوشه بردارم چهار روز و سه شب راهِ توشه بردارم
به بد مال ندارم غمِ مناقص را جهاز بر نهم آن بيسراك راقص را
سبك روان صبا را به تك چو سايه شوم به رنگ صبح سبق را به كوهپايه شوم
به كوهپايه دراز اهل شيوه كاهنهاىست كه سحر سامريان با دمش مداهنهاىست
مسخّرات فلك سخره هميشه اوست طلسم و زيج و عزايم كمينه پيشه اوست
رجاى واثقه دارم كه علق بگشايد كه خواب ديده بيدارِ خلق بگشايد
هلا سپيده! هلا صبحِ سكر نورانى! مگر عشيره خورشيد را بشورانى!
هزار رومى خنجر گذارِ جنگاور هزار خونىِ زرين كلاه گُندآور
هزار لورى سيمين كمان كمندافكن هزار نيزه و ريل هزار زوبين زن
هلا سپيده! هلا صبح سكر نورانى! مگر عشيره خورشيد را بشورانى
برآكه خواب ستاره صراحتى دارد شكسته مىگذرد شب، جراحتى دارد
چنان كه فارِس غسّان به تك به نحم زده است پلنگ زخمى شب را ستاره زخم زده است
منت به شيوه برادر كنايه مىگويم ز قول كاهنه كوهپايه مىگويم
شد آن كه جيش ملك روح را فرود آرند ز پشتِ زين، شب مجروح را فرود آرند
شگفت واقعهاى تا كه يا كه نشنيدهست به مكّه شب همه شب را ستاره را باريدهست
خبر ز وادى نجوا دو واحه اين طرف است به چار سدره از آن سو قبيله معترف است
طنين نور در افكنده در رگ شبِ گيج غريوِ بانگ يهود منجّم از تكِ زيج
كه هان بشارت موسى روايت تبشير هلا تلاوت رؤيا حلاوت تعبير
همان نشاط طلوع از دمِ دوباره صبح هلا ستاره احمد (ص)! هلا ستاره صبح!
به تيغ سرخ سحر رخنه در شب داجى طلوع آتش جاويد كوكب ناجى
على معلم
رجعت سرخ ستاره/ 69
محمّد ابتداى آشنايىست ازين آغاز، پايان جدايىست
نخستين حرفِ دل، در دفتر عشق امام عاشقان، پيغمبر عشق
چو عشق، از خُمّ نوشانوش مىداد خدا ساقى شد و، جامى به وى داد
به پيشانيش، عزّت بوسه مىداد شرف زان جبهه مىآيد فراياد
مبين دستى گر از پستى برون زد به پيشانىّ حق، سنگ جنون زد
شراب نور زان آيينه چون رُست خدا با خون خود، آيينه را شُست
كجايى اى نگار آسمانى؟ گُلِ خورشيدِ عشقِ جاودانى؟
دل من در هوايت مىزند پر هوايت آسمان و دل، كبوتر
سخن گو، تا جواب از سنگ آيد نظر كن تا گلو صد رنگ زايد
نگه بر سنگ كن، انسان برآور هزاران خور، ز چاهِ جان برآور
نگه كن، اى نگاهت خور، رُخت روز نگه بر خاك ره كن، گُل برافروز
نگه كن، تا «بلاهت» هوش گردد تنِ افسردگى، آغوش گردد
نگه بر خار كن، بستان برآور به جام انداز و تاكستان برآور
نگه بر كوه كردى، پرنيان شد به سنگ افكندى و آب روان شد
به من بنگر بمانم مات در مات شوم چون سايه و، افتم سر پات
نگه كن تا بمانم، هوش رفته تنم جان گشته وز تن پوش رفته
جهان تا به گُلِ روت آشنا شد عبير عشق پيدا در فضا شد
فضاى مكّه عطرى بيش دارد نفسهاى تو را در خويش دارد
تو بودى، كآدم از اين خاك برخاست فغان از سينه افلاك برخاست
كنار نوح، در طوفان، تو بودى تو از غرقاب، كشتى را ربودى
اگر موسى بديد از كوه، رويى تو با ذات خدا در گفتگويى
مسيحا، مردگان را زنده مىكرد محمّد زندگان را «بنده» مىكرد
محمّد زندگى بخش روانهاست محمّد زنده ساز جان جانهاست
رسول عاشقان، اى عشق سرمد امام راستان حقّ، محمّد
دلم بوى گل باغ تو دارد شقايق گون، دلم داغ تو دارد
من امشب جز محمّد هيچ بينم ازين معراج، برتر، چون گزينم؟
همه در آتشم، آتشفشانم محمّد سيرتم، احمد نشانم
گهر در گوهرم، جان در دلِ جان خروش اندر خروش، افغان در افغان
من اينك عين خونم، عين جوشم نپندارى كه «باخود» در خروشم
من اينك عشق اويم، عشق احمد رسول جان، حبيب حق، محمّد
من اينك احمدم، من نيستم من بكُش «من» را مگر خود كيستم من؟
مرا اين شور جاويدانه باقىست چه بتوان گفت وقتى يار ساقى است؟
دمادم مىدهد جامم، پياپى به يادش مىكشم خُم خُم ازين مى
نه من ديگر شناسم خويشتن را نه بتوانى كه يابى هيچ «من» را
دگر، من: هم مىام، هم خود سبويم دگر من: هم خودم، هم نيز اويم
بنوش از خُم احمد ساتگينى (1)كه در خود جلوه حق را ببينى
تو كز اين مى نخوردستى چه دانى؟ تو هشيارى، نه با من همزبانى
دلت با اين بهاران آشنا نيست در اين گلشن گياهى جز «و لا» نيست
1) ساتگين: پياله و قدح بزرگى كه در آن شراب مىنوشند. فرهنگ معين
دگر شيدايىام، پايان ندارد كه اين منزل جز او، مهمان ندارد
سيد على موسوى گرمارودى
سيماى محمد (ص) در آينه شعر فارسى/ 232
اى سخن از نام تو سنگين شده فطرتم از عشق تو رنگين شده
نام تو همخانه نام خدا سنگ ز نام تو شود موميا
اى سحر از پرتوى رويت سپيد از تو سحر سوى سپيدى چميد
گر نگهى سوى جهان افكنى شعله به سوداى جهان مىزنى
آينهدارِ نگهت آفتاب روى مه از چهر تو بگرفته آب
چشم تو بيند چو به خواب است نوش ماه چنين نرم چمد، بىخروش
سركشد آهسته ز كوه آفتاب تا نجهد چشم تو از ناز خواب
رويش هر سبزه ز گلخندهات وز نگه چشمِ درخشندهات
ياسمن از شرم تو سر پيش كرد مهر تو را ورد دل خويش كرد
عشق تو در جان شقايق نشست داغ شد و داغ زد و داغ بست
بوى رداى تو قرنفل گرفت رنگ رخ لاله تو، گُل گرفت
لاله ز عشق تو جگرسوز شد شعله گرفت و چمن افروز شد
چشم تو سرچشمه آزادگى اشك من آيينه دلدادگى
زهره به بزم تو به رامشگرى حلقه به گوش درِ تو مشترى
خوشه پروين فلك گوشهاى مانده ز تاك تو يكى خوشهاى
شام سيه گيسوى خود تافته بندِ سرِ موى تو را بافته
قبله شب گوشه ابروى توست چشم مهِ نو به خدا سوى توست
ابر گلابِ سحر انگيخته آب به سر پنجه تو ريخته
جسم زمين در ره تو خاك شد چون تو گذشتيش ز سر پاك شد
رود خروشنده روان شد ز خويش تا كه برد مژده تو پيش پيش
موج كشد پيكر خود تا كنار تا كه بروبد ز ركابت غبار
ابر گهربارِ بهاران تويى روشنىِ ديده ياران تويى
اى نفست جانِ همه كاينات بسته به تو رشته عمر و حيات
هر چه مرا بود تو را دادهام همچو كويرت به ره افتادهام
ما همه هر چند كه شرمندهايم از سرِ عشقِ تو چنين زندهايم
سيد على موسوى گرمارودى
دستچين/ 128
با ريگهاى رهگذر باد با بوتههاى خار
در خيمههاى خسته بخوانيد در دشتهاى تشنه
با اهل هر قبيله بگوييد: لات و منات و عزى را
ديگر عزيز و پاك مداريد اين مهر و ماه را مپرستيد
اينك ماهى دگر برآمد و خورشيد ديگرى!
آه اى امين آمنه، اى ايمان! بارى اگر دوباره در آيى
روى تو را خورشيدها چنان كه ببينند
گلهاى آفتاب پرست تو مىشوند اى آتش هزاره زرتشت
از معبد دهان تو خاموش!
اى امّى امين! ميلاد تو ولادت انسان است
شايد خود نيز اين حديث ندانى
با تو خدا به راز چه مىگفت؟ بارى تو خود اگر نه خدا گونه بودهاى
يارايى كلام خدا را نداشتى! گر بعثت تو سبب عصمت تو بود
آنك چگونه كودك عصمت را تا موسم بلوغ نبوت رساندى؟
ميلاد تو اگر نه همان بعثت تو بود! هان اى پرندههاى مهاجر
آنك پرندهاى كه به هجرت رفت بى آن كه آشيانه تهى ماند
آن شب مشام خالى بستر از بوى هجرت تن او پر بود
امّا به جاى او ايثار
زير عباى خوف و خطر خوابيد تا چشمهاى خويش فروبست
گفتى آيينه تمام نماى خدا شكست!
آه اى يتيم آمنه اى ايمان! دنيا يتيمِ آمدنت بود
دنيا يتيم رفتنت آمد! خيل فرشتگان
با حسرتى ز پاكى جبر آلود در اختيار پاك تو حيرانند
تو اسطورهاى ز نسل خدايانى؟
يا از تبار آدميانى؟ ترديد در تو نيست
در خويش بنگريم و ببينيم آيا خود از قبيله انسانيم؟
در وقت هر نماز من با خدا سخن ز تو بسيار گفتهام
بس مىكنم دگر كه تو را بايد تنها همان خدا بسرايد!
قيصر امين پور
تنفس صبح/ 51
غروبى سخت دلگير است و من، بنشستهام اين جا، كنار غار پرت و ساكتى، تنها
كه مىگويند: روزى، روزگارى، مهبط وحى خدا بودهست، و نام آن «حرى» بودهست.
و اين جا سرزمين كعبه و بطحاست ... و روز، از روزهاى حج پاك ما مسلمانهاست.
برون از غار: ز پيش روى و زير پاى من، تا هر كجا، سنگ و بيابان است.
هوا گرم است و تبدار است، امّا مىگرايد سوى سردى، سوى خاموشى. و خورشيد از پس يك روز تب، در بستر غرب افق، آهسته مىميرد.
و در اطراف من از هيچ سويى، ردّ پايى نيست. فضا خالى است
و ذهن خسته و تنهاى من، چون مرغ نوبالى، - كه هر دم شوق پروازى به دل دارد-
كنار غار، از هر سنگ، هر صخره پرد بر صخرهاى ديگر ...
و مىجويد به كاوشهاى پىگيرى، نشانيهاى مردى را - نشانيها كه شايد مانده بر جا، دير دير: از ساليانى پيش-
و من همراه مرغِ ذهنِ خود، در غار مىگردم. و پيدا مىكنم گويى نشانيها كه مىجويم:
همان است، اوست! كنار غار، اين جا، جاى پاى اوست، مىبينم
و مىبويم تو گويى بوى او را نيز ... همان است، اوست:
يتيم مكّه، چوپانك، جوانك نوجوانى از بنى هاشم و بازرگان راه مكّه و شامات
امين، آن راستين، آن پاكدل، آن مرد- و شوى برترين بانو: خديجه
نيز، آن كس كو سخن جز حق نمىگويد و غير از حق نمىجويد
و بتها را ستايشگر نمىباشد و اينك: اين همان مردِ ابَر مرد است
محمّد اوست پلاسى بر تن است او را
و مىبينم كه بنشسته است، چونان چون همان ايّام همان ايّام كاين ره راه بسا، بسيار مىپيمود
و شايد نازنين پايش ز سنگ راه مىفرسود ولى او همچنان هر روز مىآمد
و مىآمد ... و مىآمد
و تنها مىنشست اين جا غمان مكّه مشؤوم آن ايّام را با غار مىناليد
غم بىهمزمانيهاى خود را نيز ... و من، اكنون، به هر سنگى كه در اين غار مىبينم،
به روشنتر خطى مىخوانم آن فريادهاى خامش او را ... و اكنون نيز گويى آمدهست او ... آمدهست اين جا،
و مىگويد غم آن روزگاران را: «عجب شبهاى سنگينى!
همه بىنور! نه از بام فلك، قنديل اخترها بود آويز
نه اين جا- وادى گسترده دشت حجاز- از شعله نورى، سراغى هست. زمين تاريك تاريك است و برجِ آسمانها نيز
نه حتّى در همه «امّ القرى» يك روزن روشن تمام شهر بىنور است ...
نه تنها شب، كه اين جا روز هم بسيار شبرنگ است. فروغى هست اگر، از آتش جنگ است
فروزان مهر، اين جا سخت بىنور است، بىرنگ است. تو گويى راهِ خود را هرزه مىپويد
و نهر نور آن، زانسوى اين دنيا بود جارى مه، اندر گور شب خفته است و ناپيداست ... پيدا نيست.
سيه رگهاى شهر- اين كوچهها- از خون مه خاليست. در آنها مىدود چركاب تند و ننگ و بدنامى، بدانديشى
و در رگهاى مردم هم.
سيه بازارهاى «روسپى نامردمان» گرم است. تمام شهر گردابى است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز دنيا هم
و گويى قرن، قرن ننگ و بدنامى است. فضيلتها لجن آلود، انسانها سيه فكر و سيه كارند ...
و «انسان» نام اشرافى و زيبايى است از معنى تهى مانده ... محمّد گرم گفتارى غم آلود است.
و خود، ديرى است مرده، غار تاريك است و من چيزى نمىبينم
ولى گوشم به گفتار است ... و مىبينم: تو گويى رنگ غمگين كلامش را:
«خداى كعبه، اى يكتا! درودم را پذيرا باش، اى برتر
و بشنو آنچه مىگويم: پيام درد انسانهاى قرنم را، ز من بشنو
پيام تلخ دختر بچّگان خفته اندر گور پيام رنج انسانهاى زير بار، و زآزادگى مهجور
پيام آن كه افتادهست در گرداب و فريادش بلند است: «آى آدمها ...»
پيام من، پيام او، پيام ما ... محمّد غمگنانه نالهاى سر مىدهد، آن گاه مىگويد:
خداى كعبه، اى يكتا!
درون سينهها ياد تو متروك است و از بىدانشى و از بزهكارى:
مقام برترين مخلوق تو، انسان، بسى پايينتر از حدِ سگ و خوك است.
خداى كعبه، اى يكتا! فروغى جاودان بفرست، كاين شبها بسى تار است.
و دستِ اهرمنها سخت در كار است و دستى را به مهر از آستينى باز، بيرون كن
كه: بردارد به نيروى خدايى شايد، اين افتاده پرچمهاى انسان را فرو شويد نفاق و كينههاى كهنه از دلها
در اندازد به بام كهنه گيتى- بلند آواز برآرد نغمهاى همساز
فرو پيچد به هم، طومار قانونهاى جنگل را و مىگويد: اى انسانها!
فرا گردهم آييد و فراز آييد باز آييد
صدا بردارد انسان را و مىگويد: هاى، اى انسان!
برابر آفريدندت، برابر باش! وزين پس با برابرهاى خود، از جان برادر باش!
صدا بردارد اندر پارس، در ايران و با آن كفشگر گويد:
پسر را رو، به هر مكتب كه خواهى نه!
سپاهى زاده را با كفشگر: ديگر، تفاوتهاى خونى نيست سياهى و سپيدى نيز، حتّى، موجب نقص و فزونى نيست
خداى كعبه ... اى ... يكتا ... بدين هنگام،
كسى آهسته گويى چون نسيمى مىخزد در غار محمّد را صدا آهسته مىآيد فرود از اوج
و نجوا گونه مىگردد پس آن گه مىشود خاموش.
سكوتى ژرف و وهم آلود، ناگه چون درخت جادو اندر غار مىرويد. و شاخ و برگ خود را در فضاى قيرگونِ غار مىشويد
و من در فكر آنم كاين چه كس بود، از كجا آمد؟! كه ناگه اين صدا آمد!
«بخوان!» ... اما جوابى بر نمىخيزد محمّد سخت مبهوت است گويا، كاش مىديدم!
صدا با گرمترآوا و شيرينتر بيانى باز مىگويد: «بخوان!» ... اما محمّد همچنان خاموش
دل اندر سينه من باز مىماند ز كار خويش، گفتى مىروم از هوش زمان، در اضطراب و انتظار پاسخش، گويى فرو مىماند از رفتار-
و «هستى» مىسپارد گوش پس از لختى سكوت- امّا كه عمرى بود گويى- گفت:
«من خواندن نمىدانم» همان كس باز پاسخ داد:
«بخوان! [اينك] به نام پرورنده ايزدت كو آفرينندهست ...»
و او مىخواند، اما لحن آوايش ... به ديگر گونه آهنگ است
صدا گويى خدا رنگ است مىخواند! ...
«بخوان، [اينك] به نام پرورنده ايزدت، كه آفريننده است ...» درودى مىتراود از لبم بر او
درودى گرم غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است
و من بنشستهام اين جا، كنار غار پرت و ساكتى، تنها كه مىگويند روزى، روزگارى مهبط وحى خدا بودهست،
و نام آن «حرى» بودهست. و در اطراف من، از هيچ سويى ردّ پايى نيست
و دور من، صدايى نيست ...
سيد على موسوى گرمارودى
سيماى محمّد (ص) در آينه شعر فارسى/ 237
1- اكرامى، محمود: دريا تشنه است، چاپ اول، انتشارات انصار، 1376.
2- امين پور، قيصر: تنفس صبح، چاپ دوم، انتشارات حوزه هنرى سازمان تبليغات
اسلامى، 1364.
3- بيگى حبيب آبادى، پرويز: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 26)، انتشارات كتاب
نيستان، 1378.
4- تابش، قنبر على (گردآورى): مشرق گلهاى فروزان، چاپ اول، ناشر كتابخانه
تخصصى ادبيات، 1378.
5- ده بزرگى، احد: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 45)، انتشارات كتاب نيستان،
6- ...: روزنامه قدس، سال سيزدهم، شماره 3583.
7- سپاهى لائين، عليرضا: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 76)، چاپ اول،
انتشارات كتاب نيستان، 1378.
8- شاهرخى، محمود؛ كاشانى، مشفق: سيماى محمد (ص) در آينه شعر فارسى، چاپ دوم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374.
9- شكوهى، غلامرضا: آهى بر باغ آيينه، چاپ اول، انتشارات ضريح آفتاب، 1376.
10- ...: يك ساغر نگاه [بىتا، بىجا].
11- ...: شهود سبز (برگزيده شعر كنگره ششم طلاب)، به كوشش دبيرخانه كنگره سراسرى شعر وقفه طلاب، چاپ اول، انتشارات حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، 1378.
12- صاعدى، عبد العظيم: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 52)، چاپ اول، انتشارات نيستان، 1378.
13- عباسى قصرى، كيومرث: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 40)، چاپ اول، انتشارات نيستان، 1378.
14- عزيزى، احمد: شرجى آواز، چاپ اول، انتشارات برگ، 1368.
15- ...: ملكوت تكلم، چاپ اول، انتشارات روزنه، 1372.
16- قزوه، عليرضا: شبلى و آتش، چاپ اول، انتشارات اهل قلم، 1374.
17- گودرزى، يد الله (به كوشش): ناگهان بهار (مجموعه غزل شاعران حوزه علميه قم)، چاپ اول، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم، 1373.
18- ...: ماهنامه نيستان- شماره 23.
19- مظفرى، سيد ابو طالب: گزيده ادبيات معاصر، (مجموعه شعر 42)، چاپ اول، انتشارات نيستان، 1378.
20- معلم، على: رجعت سرخ ستاره، چاپ اول، انتشارات حوزه هنرى، 1360.
21- موسوى گرمارودى، سيد على: دستچين، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368.
22- مير جعفرى، سيد اكبر: گزيده ادبيات معاصر (مجموعه شعر 61)، چاپ اول، ناشر
كتاب نيستان، 1378.
23- مير جعفرى، سيد اكبر: حرفى از جنس زمان، چاپ دوم، ناشر قو، 1377.
24- وحيدى، سيميندخت: موجهاى بىقرار، چاپ اول، مؤسسه چاپ و انتشارات حديث، 1375.