ghaemiyeh.com
سرشناسه : هاديمنش، ابوالفضل، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : سفير سعادت/ ابولفضل هاديمنش.
مشخصات نشر : تهران : مشعر ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۹۵ص.
شابك : ۷۰۰۰ريال : 978-964-540-216-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه : ص. [۹۱] - ۹۵.
موضوع : مسلمبن عقيل، -۶۰ق.-- سرگذشتنامه
موضوع : حسينبن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق -- اصحاب
رده بندي كنگره : BP۴۲/۴/ م۵ ھ۲ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۳۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۹۴۴۵۷۰
سعادت واقعى انسان و شرط پويايى جوامع بشرى در سايه شناخت و كارآمد كردن سيره اولياى الهى است.
پرآشكار است كه سيره اولياى الهى به ويژه اهل بيت خاندان وحى به عنوان متقنترين آموزههاى تربيتى و اساسىترين مؤلفه در فرهنگ اسلامى است. شناخت واقعيتهاى زندگى آنان و بهرهگيرى از روش و منش و رفتار و گفتارشان مىتواند زمينههاى تعالى و سعادت واقعى انسان را فراهم سازد، از اين رو پژوهش در آثار اولياى الهى به ويژه جستوجو در احوال خاندان پاك نبوت به منظور الگوگيرى از آنان ضرورت انكارناپذير مراكز پژوهشى است.
گروه تاريخ مركز تحقيقات حج در راستاى ايفاى رسالت خود براى ترويج فرهنگ اصيل اهل بيت عليهم السلام دست به انتشار شرح حال عدهاى از مردان و زنان انسانساز زده است كه از جمله آنان شرح حال سرباز
فداكار اسلام، سفير و پيشاهنگ نهضت هميشه جاويد عاشورا، مسلم بنعقيل عليه السلام است. اميد است روح بزرگ و خودساخته اين مجاهد شهيد به عنوان مجسمه والاى ارزشهاى دينى، همواره چراغ راه حقپويان قرار گيرد.
در پايان مركز تحقيقات لازم مىداند كه از تلاشهاى بىشائبه پژوهشگر محترم و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين آثار تلاش كردند، سپاسگزارى و پنجره ديدگان خود را به سوى رهنمودهاى سودمند بگشايد.
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
مسلم بنعقيل عليه السلام از شخصيتهاى سرشناس تاريخ اسلام است كه در قيام شكوهمند عاشورا نقش مهمى ايفا كرد. او از پى دعوت كوفيان، از سوى امام حسين عليه السلام مأموريت يافت شهر كوفه را به كانون انقلاب حسينى تبديل نمايد، اما اندكى پس از ورود مسلم بنعقيل عليه السلام به كوفه و فعاليت او در راستاى جلب و جذب منابع مالى و انسانى براى آمادهسازى قيام امام، عبيداللَّه به كوفه وارد شد و موفق شد با ايجاد جنگ روانى و برقرار ساختن فضاى رعب و وحشت، بيعت كوفيان را با سفير امام سست نموده و آنان را از گرد او پراكنده سازد.
تبليغات سوء عبيداللَّه، تأثير فراوانى بر كوفيان گذاشت و در جلوگيرى از يارىرسانى آنان به فرستاده امام مؤثر واقع شد. مسلم عليه السلام، تنها شده و با بيعتشكنى كوفيان مواجه گرديد و پس از مدتى دستگير و در برابر چشمان حيرتزده كوفيان، گردن زده شد. عبيداللَّه سر او
را براى اظهار لياقت و ابراز وفادارى براى يزيد در شام فرستاد.
بدين ترتيب قيام مسلم بنعقيل عليه السلام در كوفه با شهادت او و برخى چهرههاى سرشناس قيام به پايان رسيد.
1
برگهاى كتاب كهن تاريخ ورق خورد و در صفحهاى مبهم، تولد كودكى از تبار «آل ابوطالب» را نشان داد. خانه، خانه عقيل، فرزند دوم ابوطالب بود.
صداى نخستين گريه نوزاد، در سكوت شب و آرامش پنجرهها پيچيد. فرزندى ديگر به شمار فرزندان عقيل افزوده شد و سرزمين حجاز گهواره نوزاد خجسته ديگرى از نوادگان «فاطمه بنت اسد عليها السلام» گرديد.
نوزاد، مسلم ناميده شد؛ نامى زيبنده براى يك مسلمان كه هر صبح و شام رو به كعبه، سجده مىآورد.
ابوطالب، عموى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه نام اصلىاش عبد مناف بنعبدالمطلب بود، (1)چهار پسر به نامهاى
1) شيخ عباس قمى، الكنى و الألقاب، ج 1، ص 108
طالب، عقيل، جعفر و على عليه السلام داشت.(1)عقيل ده سال از طالب كوچكتر و ده سال از جعفر بزرگتر بود.(2)عقيل مردى عائلهمند بود و فرزندان زيادى داشت. كنيه او «ابا يزيد» بوده و وى را بدان مىخواندند. (3)عقيل، مردى آگاه بود و در بين قريش فردى سرشناس و محترم به شمار مىآمد كه بهره كاملى از دانش انساب داشت. قبايل و بزرگان عرب را به نيكى مىشناخت و از حسب و نسب آنان آگاه بود. از اينرو، پس از گذشت مدتى از شهادت فاطمه زهرا عليها السلام امام على عليه السلام از او خواست كه از بين قبايل عرب، زنى پاكدامن از طايفهاى نجيب و وارسته برگزيند تا براى او پسرانى شجاع به دنيا آورد.
روزها براى او در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله گليمى مىگستردند و او بر آن مىنشست و به پرسشهاى مردم در مورد نسبها، جنگها و ... پاسخ مىداد. (4)
مسلم، زاييده بانويى سترگ و پاكدامن از سرزمين «نَبط» و خاندان «آل فرزندا» بود. (5)
نام دقيق مادر حضرت مسلم عليه السلام در تاريخ نيامده است و اخبار پراكندهاى در مورد نام و هويت او وارد شده است. برخى بر اين باور هستند كه او كنيزى بوده كه عقيل او را از شام خريدارى نموده است (1)و نام او را «حُلَيّة» (2)، برخى او را «علية» (3)و برخى ديگر او را «حلبة» (4)خواندهاند و طبيعى است كه اختلاف در نام او، ناشى از تصحيف است.
مسلم عليه السلام از هنگامى كه چشم گشود، خود را در آغوش گلستان عترت ديد و از كودكى با محبت آنان رشد نمود. عموهايى داشت چون جعفر طيّار عليه السلام و حيدر كرّار عليه السلام و عمو زادگانى چون حسن عليه السلام و حسين عليه السلام، مهتران اهل بهشت. آنان برترين مربيان او بودند. پدرش دانشمند قريش بود، اما چون زبانى بُرنده و سخنى توفنده در بيان بدىهاى خاندان عاص و اميه داشت، همواره مورد عتاب قريشيان
بود. (1)از گفتن حقايق واهمه نداشت. خارى در چشم دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش بود و فرزندانش را بر آن بزرگ كرد. پيكارگر راه خدا بود. در جنگها شركت مىكرد و تا پاى جان شمشير زد. تاريخ به ياد دارد در جنگ «حُنَين»، آنگاه كه دشمن بر مسلمانان سخت گرفت، چگونه عقيل به همراه برادرش على عليه السلام و عمويش عباس تا واپسين لحظههاى جنگ پيشروى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شمشير زد و از جان او پاسدارى نمود. (2)به گفته برخى، او در جنگ «خيبر» و «موته» نيز شركت جسته بود. (3)مسلم عليه السلام در دامان چنين پدرى بزرگ شد و از همان اوان كودكى و نوجوانى، راه و رسم ولايتمدارى را فرا گرفت و در محضر سه امام معصوم عليه السلام درس آموخت.
«زنان پاك از آن مردان پاكاند». (4)مسلم عليه السلام در دامان پرمهر عموى بزرگوار خويش، اميرالمؤمنين عليه السلام
پرورش يافته بود. امام، مسلم عليه السلام را شايسته دامادى خويش مىبيند و مسلم عليه السلام افتخار مىيابد كه با رقية عليها السلام دختر اميرالمؤمنين عليه السلام(1)ازدواج نمايد.(2)اين ازدواج، سبب نزديك شدن بيشتر مسلم عليه السلام به خاندان عصمت گرديد و زمينههاى رشد و بالندگى بيشترى را در او فراهم نمود.
در نام و تعداد فرزندان حضرت مسلم عليه السلام، اختلاف فاحشى در منابع مربوط به تاريخنگارى و نسبشناسى به چشم مىخورد؛ به گونهاى كه تعداد فرزندان ايشان را بين دو تا چهارده فرزند برشمردهاند.
در منابع كهن، به اختلاف، نام چهار يا پنج يا هفت تن از آنها برده شده است كه عبارتاند از:
عبداللَّه، محمد(3)، على (4)، مسلم (5)، حميده (6)(عاتكه)، ابراهيم (7)و عبدالرحمن. (8)
1) مقاتل الطالبيين، ص 62.
2) بنابر گزارش برخى ديگر از منابع تاريخى، مسلم عليه السلام با امكلثوم، دختر امام على عليه السلام ازدواج نموده است. ر. ك: احمد بنعلى الحسنى، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، ص 32
3) مقاتل الطالبيين، ص 62
4) جمل من أنساب الاشراف، ج 2، ص 328
5) المعارف، ص 204
6) عمدة الطالب، ص 32
7) الموفق بناحمد المكى الخوارزمى، مقتل الحسين، ج 2، ص 54
8) تاريخ خليفة بنخياط، ص 145
حضرت مسلم عليه السلام از جمله شخصيتهاى برجسته تاريخ اسلام است كه در آستانه قيام جاويد عاشورا دست به حركتى بزرگ زد. نيكو و به جاست نيم نگاهى به ويژگىهاى اخلاقى او انداخته شود.
شجاعت، ميراث بنىهاشم است؛ گنجينهاى پايا كه دست به دست در بين آنها مىگشت و نسل به نسل تداوم مىيافت. از شجاعت مسلم عليه السلام بسيار نوشتهاند و اين جمله در منابع كهن چند بار تكرار شده است كه «مسلم عليه السلام در بين فرزندان عقيل شجاعترين بود».(1)حضور در جنگهاى مختلف- كه به طور كامل بدان پرداخته خواهد شد- از سنين نوجوانى برترين سند شجاعت اوست. درباره او سرودهاند: «او از شيران بيشه، شجاعتر بود». (2)نويسنده ديگرى در بيان شجاعت او مىنويسد:
مسلم بنعقيل عليه السلام مانند شير بود و آن چنان قدرت داشت كه اگر مىخواست، مىتوانست مردى را بگيرد و بر پشت بام اندازد. (3)
نمونهاى از شجاعت مسلم را مىتوان در رزم با سربازان عبيداللَّه مشاهده كرد؛ آنگاه كه دشمن از يورش بىامان او آسيب پذيرفت از عبيداللَّه بنزياد درخواست نيروى كمكى نمود. عبيداللَّه در پاسخ گفته بود:
من شما را براى جنگ با يك نفر فرستادهام تا او را دستگير كنيد، اما شما از من نيروى كمكى مىخواهيد! تعداد زيادى از سربازان خود را فرستادهام و سرباز ديگرى نمانده. شما لشكر مرا كمرشكن كرديد. (1)آنان در پاسخ گفته بودند:
اى امير! آيا نمىدانى كه ما را به سوى شيرى هُژَبر و غُرّان و شمشيرى ستبر و برّان كه در دست پهلوانى سترگ است و از برترين خاندان مىباشد، فرستادهاى؟! (2)عبيداللَّه به قدرى از جنگآورى مسلم عليه السلام شگفتزده شده بود كه گويا لشكرى به كوفه حمله كرده است. ترس دشمن از رزم برادرزاده على عليه السلام، پرده از كابوسى هولناك بر ديدگانشان انداخت كه ناگزير دست به نيرنگ آلودند تا بتوانند او را دستگير نمايند.
مسلم عليه السلام، اين ويژگى را از پدرش به يادگار داشت. عقيل هرگز در بيان حقايق كوتاه نمىآمد و بىپرده واقعيت را مىگفت كه اين خود نوعى شجاعت به شمار مىآيد. درباره او نوشتهاند: «عقيل، حاضر جوابترين مردم در پاسخ دادن و شيوا سخنترين آنان بود». (1)بگو مگوهاى او با معاويه در تاريخ معروف است كه ذكر نمونهاى از آن خالى از لطف نيست.
روزى عقيل نزد معاويه آمد و عمرو عاص خواست براى خندانيدن معاويه با او شوخى كند. وقتى عقيل وارد شد، عمرو عاص به استقبال رفت و گفت: «مرحبا به كسى كه عمويش ابولهب است». عقيل پاسخ داد: «و مرحبا به كسى كه عمهاش حمالة الحطب است و در گردنش طنابى از ليف خرماست». معاويه كه از شنيدن نام عمه بدكاره خود شرم داشت، سخن را عوض كرد و پرسيد: «درباره ابولهب نظرت چيست؟» پاسخ داد: «وقتى به جهنم رفتى سراغ او را بگير. او را همآغوش عمهات امّ جميل، دختر پدر بزرگت، حرب بنامية خواهى يافت». معاويه سر به زير انداخت و هيچ نگفت. (2)
مسلم عليه السلام نيز توشهاى غنى از سخنورى به ارث برده بود.
در باب صراحت لهجه مسلم آوردهاند آنگاه كه قاتل مسلم عليه السلام او را به شهادت رسانيد و نزد عبيداللَّه بازگشت، عبيداللَّه از او پرسيد: «آيا او را كشتى؟» پاسخ داد: «آرى!» عبيداللَّه كه از برندگى زبان مسلم عليه السلام در تبيين حق آگاه بود، پرسيد: «وقتى او را بر بام دارالاماره مىبردى چيزى نگفت؟» پاسخ داد: «حمد خدا مىگفت و ... من [كه در جنگ ضربهاى از شمشير او خورده بودم]، گفتم: سپاس خدايى را كه قصاص مرا از تو گرفت. سپس ضربهاى به او زدم كه كارى نيفتاد. او را آماده كردم تا ضربه ديگرى به او بزنم. در چشمانم نگريست و گفت: اى بنده دنيا! آيا اين ضربه كه زدى به جاى يك ضربهاى كه خوردى نبود؟
من پرسش او را بىپاسخ گذاشتم و با ضربهاى محكم او را كشتم.» عبيداللَّه سرى تكان داد و گفت: [عجب!] هنگام مرگ هم سرفرازى!» (1)و در اين انديشه كه چگونه تيغ زبان حقگوى مسلم عليه السلام كارىتر و برندهتر از سلاح آنهاست، سكوت كرد.
1) ابوجعفر محمد بنجرير بنيزيد الطبرى، تاريخ الطبرى، ج 5، ص 378
2
دوران امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دوران درخشانى براى مسلم بنعقيل عليه السلام به شمار مىآيد. در دوران امامت امام، جنگهاى بزرگ و خونينى چون «جمل»، «صفين» و «نهروان» درگرفت. آنچه از حضور چشمگير مسلم بنعقيل عليه السلام در تاريخ ذكر شده است، مربوط به جنگ صفين مىباشد. اين جنگ در ذىالحجة سال 37 هجرى روى داد و ماهها به طول انجاميد.(1)امام جنگ را در ماه محرم متوقف كرد و در شب اول ماه صفر، لشكر خود را با آرايشى جديد آماده نمود. پيش از آغاز نبرد، امام طبق سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله، ابتدا لشكر معاويه را به پيروى از حق دعوت نمودند و حجت را بر آنان تمام كرد، اما همان گونه كه پيشبينى مىكردند،
1) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 49
سخنانشان در آنها هيچ اثرى نگذاشت. در اين هنگام، امام به سوى سپاه خود برگشتند و آرايش نظامى جديد خود را در دور دوم جنگ پياده نمودند. در اين چينش نظامى، امام فرزندان برومند خود، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام، عبداللَّه بن جعفر و مسلم بنعقيل عليه السلام، دو داماد خويش را بر فرماندهى ميمنه (جناح راست سپاه) گمارد. (1)حضور مسلم بنعقيل عليه السلام در اين جنگ و فرماندهى جناح راست لشكر، آن هم دوشادوش دو امام معصوم، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام نمايانگر شخصيت ممتاز اوست.
دوران امامت امام مجتبى عليه السلام بسيار كوتاه بود. برخى آن را دو ماه(2)و برخى ديگر آن را شش ماه (3)دانستهاند. اين دوران، با صلح امام با معاويه به پايان رسيد و امام براى حفظ مصالح مسلمانان بهطور رسمى از حكومت كناره گرفت و معاويه به خلافت رسيد.
مسلم عليه السلام در اين دوران نيز از ياران و نزديكان امام مجتبى عليه السلام محسوب مىشد. (4)
مسلم عليه السلام در اين دوران به دليل پيروى از امام و سكوت امام مجتبى عليه السلام و انزواى سياسى ايشان حركتى ننمود و سكوت اختيار كرد. ازاينرو، در فاصله سالهاى چهل تا شصت هجرى؛ يعنى از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام تا آستانه قيام حسينى عليه السلام، آگاهى زيادى از او نداريم.
3
هنگامى كه امام مجتبى عليه السلام به شهادت مىرسد، جماعتى از كوفيان در خانه سليمان بنصُرَد خُزاعى جمع مىشوند و براى عرض تسليت و كسب تكليف، براى امام حسين عليه السلام، نامهاى با اين مضمون مىنويسند:
اما بعد، شيعيان شما كه اينجايند، مشتاق شما هستند و جانهايشان هواى تو دارد. آنان هيچ كس را با تو همسنگ نمىدانند و همگى به درست بودن صلاحديد برادرتان در كنارهگيرى از جنگ پى بردهاند و نيز مىدانند كه شما نسبت به دوستان، مهربان و نسبت به دشمنان، سختگير هستيد. اكنون اگر دوست دارى كه خلافت را در دست گيريد، به سوى ما بيا كه ما جان خود را براى فداكارى در راه شما، تا دم مرگ آماده ساختهايم. (1)
1) الأخبار الطّوال، ص 223
امام آنان را دعوت به صبر نمود و نوشت:
از پروردگار مىخواهم آنچه را كه برادرم انجام داد، مورد قبول خود قرار دهد، اما من امروز چنين انديشهاى ندارم؛ پس درنگ كنيد و در خانههايتان بمانيد و تا هنگامى كه معاويه زنده است، آنچه در سينه داريد، پنهان كنيد و از اينكه مورد بدگمانى آنان قرار بگيريد، بپرهيزيد. پس اگر چنين شد و براى او پيشآمدى رخ داد و من نيز زنده بودم، رأى خود و تكليف شما را برايتان خواهم نوشت. والسّلام. (1)سالها گذشت و شيعيان در انزوا و سختى به سر بردند تا اينكه معاويه در نيمه رجب سال شصت هجرى(2)؛ آنگاه كه 82 سال داشت، از دنيا رفت و پسرش يزيد به خلافت رسيد. (3)
با انتشار خبر مرگ معاويه و هجرت امام از مدينه به مكه، شيعيان براى كسب تكليف به امام نامه نوشتند. از جمله آنها، شيعيان امام در كوفه بودند. آنها دوباره در
خانه سليمان بنصرد خزاعى جمع شدند.
قرار گذاشتند براى امام نامه بنويسند و ايشان را از آمادگى خود براى قيام آگاه سازند. نخستين نامه را سليمان بنصرد و تنى چند از بزرگان كوفه نوشتند.
بخشى از نامه آنها بدين شرح است:
به نام خداوند بخشايشگر مهرورز.
به حسين بنعلى عليه السلام از سليمان بنصرد، مسيّب نجيبة، رُفاعة بنشداد بجلى، حبيب بنمظاهر و تعدادى از شيعيان و مسلمانان كوفه.
درود خدا بر شما باد! ما به شكرانه وجود شما، خداى يكتا را سپاس مىگوييم و او را شكر مىگزاريم كه دشمن ستمكار شما [معاويه] را هلاك گردانيد .... ما [در كوفه] رهبر و پيشوايى نداريم؛ پس به سوى ما بيا كه اميد است خدا به واسطه تو، ما را بر كانون حق گرد آورد.
اين نامه توسط عبداللَّه بنمسمع هَمْدانى و عبداللَّه بنوال، به سوى مكه فرستاده شد و در دهم رمضان به دست امام رسيد. (1)
پس از ارسال نخستين نامه كه در دهم رمضان به دست امام رسيد، سيل مكاتبات با امام آغاز شد؛ به
1) الارشاد، ج 2، ص 34؛ الاخبار الطوال، ج 2، ص 34
گونهاى كه دو روز پس از وصول اولين نامه، تعداد 53 نامه ديگر به دست امام رسيد. برخى تعداد اين نامهها را تا 150 نامه نيز برشمردهاند. (1)هنوز دو روز از ارسال سِرى دوم نامهها نگذشته بود كه نامههاى ديگرى نيز به امام نوشته مىشود. در اين ميان افرادى محافظهكار و فرصتطلب، دست به قلم بردند و نامه نوشتند. آنانكه بهشدت از دگرگونى اوضاع و از بين رفتن موقعيت خود هراسان بودند، تلاش نمودند با نگاشتن اين نوع نامهها، خويشتن را جزو هواداران امام جا بزنند.
كوفيان در فاصله دو ماه، بالغ بر دوازده هزار نامه براى امام نوشتند(2)كه گاه در يك روز ششصد نامه به دست ايشان مىرسيد. (3)
كثرت نامهها و پافشارى كوفيان مبنى بر شتاب ورزيدن امام براى آمدن به كوفه، باعث تصميمگيرى شتابزده نگرديد. بدين منظور امام با حفظ جنبههاى
1) مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 89؛ مقتل الحسين للخوارزمى، ج 1، ص 195
2) الموسوى الزنجانى، وسيلة الدارين فى انصار الحسين، ص 32؛ مقتل الحسينبحرالعلوم، ص 151؛ الشيخمحمد السماوى، ابصارالعين فى انصار الحسين، ص 4
3) السيد محسن الامين العاملى، اعيان الشيعة، ج 4، ص 159؛ على بنطاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ص 35؛ مقتل الحسين بحرالعلوم، ص 151
امنيتى، از دادن پاسخ نهايى دورى گزيد و در چنين شرايط حساسى از اينكه خود شخصاً به طرف كوفه حركت نمايد، پرهيز نمود و صلاح را در آن ديد تا ابتدا فردى امين را از جانب خود به سوى آنان بفرستد تا از دعوت و پشتيبانى آنان مطمئن گردد. امام حسين عليه السلام، عموزاده خود مسلم بنعقيل عليه السلام را به عنوان سفير خود برگزيد تا به سوى كوفيان برود. (1)امام نخست نامهاى به اهل كوفه نوشت كه در آن آمده بود:
به نام پروردگار بخشايشگر مهرورز.
از حسين بنعلى عليه السلام به مؤمنين و مسلمانان كوفه.
امّا بعد، هانى [بنهانى] و سعيد [بنعبداللَّه حنفى]، نامههاى شما را به من رساندند و اين دو آخرين فرستادگان شما بودند. من همه آنچه داستان كردهايد و يادآور شدهايد، دانستم. سخن شما بيشتر اين بود كه براى ما امام و پيشوايى نيست و من هم اكنون برادرم و پسر عمويم و فرد مورد اطمينان و وثوق خود و خاندانم، مسلم بنعقيل عليه السلام را به سوى شما مىفرستم تا اگر مسلم عليه السلام براى من نوشت كه رأى و انديشه گروه شما و خردمندان و دانايانتان همانند سخن فرستادگان شما و آنچه من در نامههايتان خواندم، مىباشد، به
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص 347؛ عمدة الطالب، ص 158؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 215
خواست خدا به سوى شما مىآيم. به جان خويش سوگند! امام و پيشوا كسى است كه با كتاب خدا حكم كند، به عدالت به پاخيزد، حق دين را ادا كند و خود را در آنچه مربوط به خداست، نگهدارى نمايد و پرهيزگارى باشد. والسلام. (1)آنگاه مسلم عليه السلام را فراخواند و پس از توجيه او، نامه را تسليم وى كرد و قيس بنمسهّر صيداوى و عمارة بنعبداللَّه سَلُّولى و عبداللَّه و عبدالرحمن، پسران شداد ارحبى را با او همراه نمود. سپس آنان را به رعايت پرهيزگارى پروردگار دعوت كرد و گوشزد نمود كه در كوفه تلاش كنند امر بيعت گرفتن از مردم را مخفيانه و به دور از چشم مأموران حكومتى انجام داده و نيز با مردم مدارا نمايند تا آنگاه كه از حمايت كوفيان مطمئن شدند، به سرعت امام را در جريان كار قرار دهند. سپس آنان را روانه كوفه ساخت. (2)
مسلم عليه السلام، حكم مأموريت خود را از امام ستاند و در نيمه ماه رمضان سال شصت هجرى (3)به انگيزه بيعت
ستادن از مردم كوفه، مخفيانه از مكه خارج شد. (1)مسلم عليه السلام و همراهانش به سوى مدينه حركت كردند.
وقتى به مدينه رسيدند، ابتدا به مسجد النبى صلى الله عليه و آله رفته و پس از نماز و دعا، با برخى نزديكان خود خداحافظى كردند. آنگاه از قبيله قيس، دو نفر راهبلَد انتخاب كردند تا بتوانند به وسيله آنان از راهى مخفيانه خود را به كوفه برسانند. (2)
4
مسلم عليه السلام در پنجم شوال سال شصت هجرى به كوفه رسيد (1)و براى رعايت تدابير امنيتى، به طور مخفيانه وارد شهر شد.(2)او پس از ورود به كوفه به خانه مختار ابوعبيده ثقفى رفت.(3)پس از مدتى شيعيان نزد او آمدند و استقبال گرمى از وى نمودند. مسلم عليه السلام، نامه مولاى خود امام حسين عليه السلام را براى آنان خواند.
كوفيان، سراپا گوش شده و با اشتياق به نامه امام گوش مىدادند. اشك در چشمان همگى آنان حلقه زده بود.
پس از اتمام نامه، مردى از قبيله بنىهمْدان به نام عابس بنابىشبيب شاكرى كه بعدها در كربلا به شهادت رسيد، از جايش برخاست و پس از خوشآمدگويى دوباره به
مسلم عليه السلام، اذعان داشت:
من در مورد ديگران نمىخواهم سخنى بگويم و از سوى آنها به تو وعده دروغين نمىدهم؛ زيرا از آنچه در دل آنهاست، آگاهى ندارم. مىخواهم از آنچه در دل خودم هست، تو را باخبر سازم. به خدا سوگند اگر مرا فرا بخوانيد، به دعوتتان پاسخ مىگويم و دوشادوش شما با دشمنتان مىجنگم و با شمشيرم در حمايت از شما بر مىخيزم تا پروردگار خويش را ديدار كنم و در اين كارم، جز از خداى خويش پاداشى نمىخواهم.
پس از او، حبيب بنمظاهر، پير سربلند عاشورا ايستاد و رو كرد به عابس و گفت: «خداى تو را رحمت كناد كه آنچه در دل داشتى، با بيانى شيوا و كوتاه بيان كردى». سپس رو به مسلم عليه السلام گفت: «و من نيز به پروردگارى كه جز او، ديگرى را شايستگى پرستش نيست بر همين كه او گفت، استوار هستم». سپس پيش آمدند و با مسلم عليه السلام بيعت كردند. به دنبال آن، حاضران نيز با مسلم عليه السلام همپيمان شدند. (1)با شنيدن خبر رسيدن فرستاده امام حسين عليه السلام به كوفه، مشتاقان به سوى خانه مختار هجوم آوردند و كمكم خبر، بين تعدادى از شيعيان انتشار يافت و بيعت با
1) الفتوح، ج 5، ص 57
مسلم عليه السلام شروع شد و در اندك زمانى، تعداد بىشمارى به او گرويدند؛ به گونهاى كه در روزهاى نخستين حضور مسلم عليه السلام در كوفه، هجده هزار نفر به گونه حضورى و غيرحضورى، با سفير امام بيعت نمودند. (1)
مسلم عليه السلام براى تسريع در كار بيعت گيرى و استفاده هر چه بيشتر از وقت، با سران قبايل ديدار كرد و آنان را مأمور به بيعت گرفتن از افراد تحت نفوذشان كرد تا اين كار سريعتر انجام شود.(2)
پس از استقرار مسلم عليه السلام در كوفه، مردم هدايا و كمكهاى زيادى براى وى آوردند، اما او هرگز چيزى از آن را براى خود برنمىداشت (3)و همه آن را براى زمينهسازى قيام مىاندوخت. در اين برهه، لازم بود تا مسلم عليه السلام به عنوان نماينده امام در كوفه، به اين كمكها سامانى بدهد.
بدين منظور او، ابوثمامه صائدى را كه بعدها در كربلا
به شهادت رسيد، متولى اين كار كرد. او اين كمكها را جمعآورى مىكرد تا در صورت لزوم از آنها براى پيشبرد اهداف قيام استفاده شود. در اين مسئوليت، هانى بنعروة نيز او را يارى مىداد. (1)
مسلم عليه السلام با بيعت گرفتن از تعداد بسيارى از كوفيان، قواى نظامى لازم را تا حدى كه ممكن بود، گرد آورد و در گام دوم براى تجهيز افرادى كه بيعت نموده بودند، به خريد سلاح مشغول شد. او توانست با كمكهايى كه از طريق مردم جمعآورى كرده بود، اين كار را عملى سازد.
او ابوثمامه و هانى را به لحاظ زُبدگىشان در اسلحهشناسى، مأمور خريدن اسب و اسلحه نمود.(2)مسلم عليه السلام، سلاحها را بين چند خانه تقسيم و جاسازى مىنمود تا مأموران و خبرچينان، از اجتماع آن همه اسلحه حساس نشده و به شيعيان مشكوك نشوند. (3)
مسلم عليه السلام از اين طريق توانست تعداد قابل توجهى اسب و سلاح خريدارى كند.
در زمان ورود مسلم به كوفه، نعمان بنبشير فرماندار كوفه بود. آن گونه كه نوشتهاند، او مردى بردبار و مسالمتجوى بود(1)و بيشتر به دنبال سازش بود. (2)وقتى خبر زمينهسازى كوفيان براى قيام امام حسين عليه السلام به گوشش رسيد، گفته بود: «فرزند دُخت رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد ما، بهتر از فرزند دختر بحدل (يزيد) است». (3)روزى يكى از هواخواهان امويان نزد نعمان بنبشير رفته و به خاطر عدم تحرك او در سركوبى مسلم عليه السلام، به او گفت: «تو هم ضعيفى و هم ضعيفنما كه اين چنين ولايت كوفه را تباه نمودى». نعمان پاسخ داد: «اينكه ضعيف باشم، ولى از پروردگار خويش پيروى نمايم، بهتر از آن است كه در سركشى و طغيان نسبت به خداى خود، قوى باشم. من كسى نيستم كه پردهاى را كه خدا پوشانيده، بدَرم». (4)او براى ترساندن كوفيان از مخالفت و قيام و نيز راضى نمودن هواخواهان خاندان اميه كه از سازشكارى او به تنگ آمده بودند، راه مسجد كوفه را در پيش گرفت
و بالاى منبر رفت و مردم را به اطاعت از حكومت و پرهيز از فتنهجويى فراخواند. (1)
پس از سخنرانى نعمان بنبشير در مسجد كوفه، برخى از هواخواهان بنىاميه مانند عمر سعد و محمد بناشعث، از فرجام سازشكارى و مسالمتجويى نعمان در هراس افتادند. از اينرو، وقايع كوفه را طى مكاتباتى به اطلاع حكومت مركزى شام رسانيدند و يزيد را از بىكفايتى نعمان در سركوب مخالفان آگاه ساختند. (2)يزيد كه از همه جا بىخبر بود، پس از آگاهى از اخبار كوفه برآشفته و پريشان شد. او كه جوانى سبكسر و ناپخته بود، هيچ اقدامى را بهتر از سركوبى سريع و شديد بيعتكنندگان با مسلم بنعقيل عليه السلام نديد. او براى اين كار با مشاور خود، سرجون مسيحى مشورت كرد.
سرجون كه پيشتر در دربار معاويه خدمت مىكرد، از وى پرسيد: «اگر معاويه زنده بود، از او مىپذيرفتى؟» يزيد پاسخ داد: «آرى!» سرجون گفت: «پس، از من نيز بپذير كه كسى جز عبيداللَّه بنزياد، درخور اين كار
نيست. او را فرماندار كوفه كن».
عبيداللَّه در اين هنگام فرماندار بصره بود. يزيد ضمن نامهاى، فرماندارى كوفه را نيز به او سپرد و نعمان را از ولايت كوفه عزل كرد.
او به عبيداللَّه نوشت:
اما بعد، پيروان من در كوفه برايم نامهاى نوشتهاند مبنى بر اينكه پسر عقيل در كوفه به جمعآورى سپاه مشغول شده تا در ميان مسلمانان اختلاف بيندازد. چون نامه مرا خواندى، رهسپار كوفه شو و پسر عقيل را همچون درّى كه در ميان خاك گم شده باشد، جستوجو و پيدا كن و او را در بند نما و يا بكش و يا از شهر بيرون كن.
سپس نامه را به مسلم بنعمرو باهلى داد تا به او برساند. (1)
مسلم بنعمرو باهلى، نامه يزيد را به عبيداللَّه رساند.
عبيداللَّه از سپرده شدن فرماندارى كوفه به او، بسيار ذوقزده و خوشحال شد و تصميم گرفت فرداى همان روز خود را به كوفه برساند. (2)
عبيداللَّه تلاش زيادى كرد تا پيش از آنكه امام وارد كوفه شود، زمام امور را در آنجا به دست گيرد. (1)اگرچه مىدانست در بصره، عده زيادى هواخواه امام هستند، ولى ترجيح داد آنها را واگذاشته و خود را با چند نفرى كه همراهش بودند، زودتر به كوفه برساند.
عبيداللَّه پيش از ورود به شهر، دست به نيرنگى پليد زد. او عمامهاى سياه بر سر گذاشت و صورت خود را پوشانيد و خود را به نوعى شبيه هاشميان كرد تا همگان خيال كنند او امام حسين عليه السلام است كه به كوفه آمده. (2)وقتى عبيداللَّه گام در شهر نهاد، دستهاى از مردم به استقبالش آمدند و گرد او جمع شدند و به او سلام كردند.
آنان مىگفتند: «خوش آمدى اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله.
درود بر تو باد!» رفته رفته جمعيت بيشتر مىشد.
عبيداللَّه سرعت خود را براى رسيدن به قصر دارالاماره بيشتر مىكرد.
سربازان نيز شك نداشتند كه او امام حسين عليه السلام است.
از اينرو، به او سلام كردند و احترام نمودند، ولى عبيداللَّه با هيچ يك از آنها سخنى نگفت. سر و صداى سربازان و
سلام و خوشآمدگويىهاى آنها به گوش نعمان بنبشير رسيد. او دربهاى ورودى كاخ را بست و بالاى بالكُن رفت و پشت در را نگريست. او نيز فكر مىكرد امام حسين عليه السلام به كوفه آمده و خطاب به عبيداللَّه گفت:
تو را به خدا سوگند مىدهم به سوى ديگر برو كه من امانت (امارت) خويش را تسليم تو نمىكنم و به كشتنت هم حاجتى ندارم.
عبيداللَّه سر او فرياد كشيد: «در را بگشاى كه اميدوارم خدا بر تو گشايش قرار ندهد».
نعمان بختبرگشته، به ناچار در را گشود و عبيداللَّه جستى زد و وارد كاخ شد و در را از پشت به روى مردم سرگردان بست. (1)پس از ورود عبيداللَّه به كوفه، در حالى كه چند روزى از ورودش سپرى نشده بود، اعلام كرد تا جارچيان مردم را به مسجد فرا خواندند. او بالاى منبر نشست و گفت:
اميرالمؤمنين (يزيد) مرا بر شهر شما و مرزهاى شما و بهرههايتان از بيتالمال فرمانروا ساخته و به من دستور داده با ستمديدگان با انصاف رفتار كنم و به محرومين بخشش نمايم و به آنان كه گوش شنوا دارند و پيروى از دستورات نمايند، مانند پدرى مهربان نيكى كنم. اما تازيانه و شمشير (شكنجه و قتل) من، براى كسانى كه از دستورات سر باز زنند، آماده است.
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص 358- 360؛ الارشاد، ج 2، ص 41
پس بايد هر كس بر خود بترسد و مواظب [رفتار] خود باشد. بدانيد اين راستى و درستى است كه انسان را نجات مىدهد.
آنگاه از منبر پايين آمد. (1)نعمان بنبشير نيز با ديدن وضع موجود، بار سفر بست و دست از پا درازتر به وطن خود (شام) بازگشت. (2)
5
عبيداللَّه با در پيش گرفتن سياست ايجاد رعب و وحشت، فضاى سنگين و خفقانزدهاى براى كوفه حاكم نمود.
در اين مقطع، مسلم بنعقيل عليه السلام تصميم گرفت كه محل استقرار خود را تغيير دهد؛ چرا كه در جريان بيعتگيرى از مردم و ديدار با بزرگان و سران كوفه، محل اختفاى او شناسايى شده بود. به همين دليل او شبهنگام، محل اقامت خود را كه خانه مختار بود، ترك نمود و به خانه يكى ديگر از بزرگان كوفه، به نام هانى بنعروه رفت. (1)هانى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و شيعيان راستين اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه در جنگهاى گوناگونى، شانه به شانه على عليه السلام در دفاع از حق شمشير زده بود. ميدان
1) الارشاد، ج 2، ص 42؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 348
كارزار جمل، صفين و نهروان، رشادتهاى بسيارى از او بر لوح سينه دارد.
هنگامى كه مسلم عليه السلام مقرّ خود را تغيير داد و به خانه هانى بنعروه آمد، بهتر ديد رويدادهاى اخير كوفه را به اطلاع امام برساند و امام را از انتصاب عبيداللَّه بنزياد به فرماندارى كوفه آگاه نمايد.
از اينرو، طى نامهاى به امام نوشت:
قافلهسالار هرگز به كاروانيان خود دروغ نمىگويد.
هجده هزار نفر از كوفيان با من بيعت كردهاند. وقتى نامهام به دست شما رسيد، در آمدنِ خود شتاب كنيد؛ زيرا در اينجا، دل بيشتر مردم با شماست و كسى به خاندان معاويه علاقه و عقيدهاى ندارد. (1)اين نامه، 28 روز پيش از شهادت مسلم عليه السلام توسط او نوشته شد. (2)پسر عقيل نامه خود را به عابس بنابى شبيب شاكرى داد تا هر چه زودتر آن را به دست امام برساند. (3)
در نخستين روزهاى استقرار مسلم عليه السلام در خانه هانى
بنعروه، اتفاق مهمى افتاد. ماجرا از اين قرار بود كه روزى شريك بناعور كه او نيز مهمان هانى بنعروه بود و به همراه مسلم عليه السلام در خانه او به سر مىبرد، بيمار شد و در بستر افتاد. شريك بناعور از دوستان قديم هانى و از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام در بصره بود.(1)هنگامى كه شريك در بستر بيمارى افتاد، عبيداللَّه كسى را نزد او فرستاد و گفت براى عيادت به ديدار او خواهد آمد.
شريك، اين فرصت را بسيار مناسب ديد تا عبيداللَّه را هنگام عيادت به قتل برساند. از اينرو، به مسلم عليه السلام گفت:
امشب عبيداللَّه به عيادت من مىآيد. وقتى كنار من نشست به او حمله كن و او را به قتل برسان، آنگاه به دارالاماره كوفه برو و زمام امور را به دست گير! با كشته شدن او تو ديگر مشكلى در كوفه نخواهى داشت. من نيز اگر از اين بيمارى جان به در بردم، به بصره خواهم رفت و آنجا را براى تو سامان خواهم داد. اگر اين كار را بكنى، ديگر نيازى به جنگ نخواهى داشت.
شبهنگام، پيش از ورود عبيداللَّه به خانه هانى، دوباره شريك بناعور به مسلم گفت: «مبادا اين فرصت را از دست بدهى»، اما هانى چندان از اين نقشه راضى نبود. او گفت: «خوش ندارم كه خون عبيداللَّه در خانه من
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص 359؛ الارشاد، ج 2، ص 40
ريخته شود».
سرانجام عبيداللَّه به همراه نديمش، مهران وارد خانه هانى شد. مسلم عليه السلام نيز مسلح شد و به پَستوى خانه رفت و در كمين فرصتى مناسب نشست. عبيداللَّه در كنار بالين شريك نشست و با او مشغول صحبت شد. در اين لحظه شريك براى اشاره به مسلم عليه السلام گفت: «به من آب بدهيد».
زنى، ظرفى آب پر كرد تا براى شريك ببرد، اما با ديدن مسلم عليه السلام كه دست بر قبضه شمشير برده بود، يكّه خورد و بازگشت.
شريك بار ديگر گفت: «به من آب بدهيد» و باز تكرار كرد. او كه دليل درنگ مسلم عليه السلام را نمىدانست، گفت:
«واى بر شما! به من آب بدهيد؛ حتى اگر موجب مرگم شود».
عبيداللَّه كه منظور شريك را از اين جملات نمىفهميد، از هانى پرسيد: «منظورش چيست؟ آيا دارد هذيان مىگويد؟» هانى گفت: «آرى! از پيش از غروب تا كنون هذيان مىگويد».
در اين هنگام، مهران به جريان مشكوك شد و به عبيداللَّه اشاره كرد كه برويم. عبيداللَّه برخاست برود كه شريك گفت: «اى امير! اندكى ديگر بنشين مىخواهم با تو وصيت كنم». عبيداللَّه گفت: «دوباره پيش تو خواهم آمد» و مهران او را با عجله بيرون برد و به او گفت: «به
خدا قسم كه قصد جانت را داشتند». (1)عبيداللَّه با شنيدن اين سخن، چندان خشمگين شد كه گفت: «به خدا سوگند بر جنازه احدى از مردم عراق نماز نخواهم گذاشت». (2)
شريك از اينكه نقشهاش پياده نشده بود، بسيار نارحت گرديد. وقتى مسلم عليه السلام از پستوى خانه بيرون آمد، شريك با ناراحتى از او پرسيد: «چرا او را نكشتى؟» اينجا بود كه مسلم عليه السلام، ايمان و پاىبندى خود را به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان داد و گفت:
به دو دليل؛ نخست اينكه من ميهمان هانى بودم و اين كار خوشايند او نبود. دوم آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل فرموده: «انَّ الْإِيمانَ قَيَّدَ الْفَتْكَ فَلا يَفْتِكُ مُؤْمِنٌ»؛ «ايمان مانع حمله غافلگيركننده است و مؤمن، ديگرى را با غافلگيرى نمىكشد».
شريك، آه حسرتى از خيال بر باد رفته كشيد و گفت:
«اما به خدا قسم، اگر او را مىكشتى، يك كافر، فاسق، سركش و پردهدر را كشته بودى».(3)شريك بناعور، سه روز بعد از دنيا رفت و عبيداللَّه بر جنازه او نماز خواند و او را به خاك سپردند. (4)
نقشه قتل عبيداللَّه، تأثير روانى فراوانى بر او گذاشته بود و سبب شد او شمشير را براى سركوبى مسلم عليه السلام از رو ببندد. از اينرو، تمام روز را به اين مسأله فكر مىكرد كه چگونه مسلم عليه السلام را بدون مواجهه با مردم كوفه به دام بيندازد. وى غلامى به نام مَعقِل داشت كه امين او محسوب مىشد و از اهالى شام بود. عبيداللَّه، سه هزار سكه نقره به او داد و به گفت:
اين سكهها را بگير و در پى يافتن مسلم عليه السلام باش تا راهى به مخفىگاه او بيابى. اين كار را با نهايت دقت و حوصله انجام بده و عجله نكن.
معقل سكهها را گرفت، اما نمىدانست اين كار را بايستى از كجا شروع كند. ناخواسته به سمت مسجد كوفه به راه افتاد. وقتى وارد شد، مردى را مشغول نماز و نيايش ديد. با خود گفت: «حتماً اين مرد از شيعيان است؛ چون آنها بسيار نماز مىگزارند». سپس در گوشهاى نشست و منتظر شد تا نماز او تمام شود.
آنگاه پيش او رفت و در كنارش نشست و گفت:
فدايت شوم! من مردى شامى از قبيله ذو الكلاع (1)
1) نام قبيلهاى شيعه كه در حُمص منطقهاى در شام سكونت دارند
هستم. خداوند دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را به من ارزانى داشته است. به كوفه آمدهام تا اين سه هزار درهم را به مردى از اين خاندان برسانم كه به تازگى وارد كوفه شده است و مردم را به سوى حسين بنعلى عليه السلام فرا مىخواند. اگر جاى او را بلدى، مرا نزد او ببر تا اين مال را به او بپردازم.
مرد شيعه، نگاهى به چهره و سر و وضع معقل كرد و پرسيد: «چطور از بين اين همه مردم كوفه نزد من آمدهاى؟» پاسخ داد: «زيرا چهره تو را نيكو يافتم و دانستم از شيعيان هستى و اميدوار شدم كه از دوستداران آنان باشى». مرد سرى تكان داد و گفت:
«آرى! درست پنداشتهاى من از برادران تو و از شيعيان هستم و نامم مسلم بنعوسجه(1)است. از ديدار تو خشنود شدم. مسلم بنعوسجه به او وعده داد: «امروز را برو و فردا صبح به خانه من بيا تا تو را نزد مسلم بنعقيل عليه السلام ببرم». برق شادى از چشم معقل بر جهيد و خوشحال از جا برخاست و بازگشت.
فرداى آن روز به خانه مسلم بنعوسجه رفت و به اتفاق او راه خانه هانى بنعروه را در پيش گرفتند. وارد خانه شدند و معقل نزد مسلم عليه السلام رفت. ابتدا با او بيعت
1) مسلم بنعوسجه، از بزرگان كوفه و قاريان مشهور قرآن و از دوست داران اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه در جنگ جمل، صفين و نهران شركت جست و در قيام عاشورا به شهادت رسيد
كرد و سپس سه هزار درهم را به او داد. از آن پس، او هر روز به ديدار مسلم عليه السلام مىرفت و تمام روز را پيش او به سر مىبرد. او ملاقاتهاى مسلم عليه السلام را زير نظر مىگرفت و چون شب مىشد، مخفيانه نزد عبيداللَّه مىرفت و اخبار و اسرار او را فاش مىساخت. بدين ترتيب عبيداللَّه از مخفىگاه فرستاده امام آگاه شد و افراد مورد تماس او را شناسايى نمود. (1)
عبيداللَّه هنگامى كه دريافت مسلم بنعقيل عليه السلام در خانه هانى به سر مىبَرد، تصميم گرفت هانى را با شيوه مسالمتآميزى به سوى خود جذب كند. از اينرو، روزى از برخى سران كوفه پرسيد: «چرا هانى بنعروه نزد ما نمىآيد و ما كمتر او را مىبينيم؟» گفتند: «گويا بيمار است». محمد بناشعث، منافق سرشناس كوفه به همراه عمرو بنحجاج زبيدى و اسماء بنخارجه، به خانه هانى رفتند و ديدند هانى در آستانه درب خانهاش نشسته. از او پرسيدند: «چرا به ديدار امير نمىروى؟» هانى پاسخ داد: «بيمارى مانع شد به ديدار امير بروم».
سپس با پافشارى و سوگند دادن هانى، او را سوار بر
1) الاخبار الطوال، ص 236؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 360؛ مقتل الحسين للخوارزمى، ج 1، ص 201
مركب كردند و نزد عبيداللَّه بردند.(1)عبيداللَّه با عصبانيت داخل قصر قدم مىزد. او با ديدن هانى گفت: «با پاى خود به سوى مرگ آمدى».
سپس از او پرسيد: «مسلم عليه السلام كجاست؟» هانى گفت:
«من چيزى نمىدانم». آنگاه عبيداللَّه، معقل را كه سه هزار درهم به او داده بود تا به خانه هانى راه يابد صدا زد.
وقتى او آمد، از هانى پرسيد: «آيا اين مرد را مىشناسى؟» هانى فهميد كه عبيداللَّه از طريق معقل، از مخفىگاه مسلم عليه السلام آگاهى يافته است. پاسخ داد:
به خدا سوگند كه من او را به خانهام دعوت نكردهام. او به من پناه آورده است و در خانه من مهمان مىباشد.
اگر بخواهى، مىتوانم چيزى نزد تو گرو بگذارم و به خانهام روم و به او بگويم از خانه من بيرون برود.
هانى مىخواست با اين كار مسلم عليه السلام را فرارى بدهد، اما عبيداللَّه گفت: «نه به خدا سوگند. از پيش من نمىروى مگر اينكه او را نزد من بياورى». هانى پاسخ داد: «به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهم كرد. آيا مهمانم را با دست خود نزد تو آورم تا تو او را بكشى؟!»
مسلم بنعمرو باهلى كه در مجلس حضور داشت، براى حل مشاجره، هانى را به گوشهاى كشيد و گفت: «تو را به خدا خود را به كشتن مده و قوم و قبيلهات را به
1) الارشاد، ج 2، ص 44؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 364
گرفتارى دچار مكن!»
پافشارى مسلم بنعمرو سودى نرساند. وقتى عبيداللَّه وساطت او را بىنتيجه ديد، فرياد زد: «به خدا كه بايد مسلم عليه السلام را نزد من بياورى و الّا گردنت را مىزنم».
هانى پوزخندى زد و گفت: «در اين صورت شمشيرهاى بُرنده، گرد قصرت خواهند درخشيد». عبيداللَّه، دندان بر هم ساييد و گفت: «بدبخت! مرا از برق شمشير مىترسانى؟! او را نزديكتر بياوريد». او را جلو بردند و عبيداللَّه با شمشير باريكى كه در دست داشت، آن قدر به صورت هانى زد كه بينى و پيشانىاش غرق خون شد.
آنگاه دست و پاى هانى را بستند و بر زمينش كشيدند و به اتاق ديگر بردند. عبيداللَّه فرياد زد: «نگهبانى بر او بگماريد».
بدين ترتيب، هانى با دسيسه و بدون حمايت قبيلهاش از خانه بيرون كشيده شده و در دارالاماره زندانى شد. (1)
1) الارشاد، ج 2، ص 45؛ اعيان الشيعة، ج 1، ص 591؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 365
6
در كوفه شايع شد كه هانى كشته شده است. اين شايعه توسط عمرو بنحجاج زبيدى صورت گرفت. وى قبيله مذحج را برشوراند و آنان با شمشيرهاى برهنه، كاخ عبيداللَّه را محاصره نمودند. خيل گستردهاى از شمشيرزنان مذحجى، جمع شده بودند.
عمرو بنحجاج، از بيرون كاخ فرياد زد:
من عمرو بنحجاج هستم و اينان جنگجويان قبيله مذحجند. ما كه از پيروى خليفه دست بر نداشتهايم و از گروه مسلمانان جدا نشدهايم؛ [چرا بايستى هانى بنعروه كشته شود؟].
عبيداللَّه سر و صداى شمشيرزنان مذحج را شنيد و گفت: «آيا اين قبيله مذحج است كه بر در قصر من آمده؟» سپس رو كرد به شريح قاضى و گفت:
نزد هانى برو و ببين آيا هنوز زنده است. سپس بيرون برو و بگو او را براى پرسوجو نگه داشتهايم و آرامشان كن.
شريح به بازداشتگاه هانى آمد. هانى وقتى شريح را ديد گفت: «اى شريح! از خدا بترس. عبيداللَّه مرا خواهد كشت»، ولى شريح در پاسخ گفت: « [اما من هنوز] تو را زنده مىبينم». هانى پاسخ داد: «آرى، ولى مرا با اين وضع زنده مىبينى! به قبيلهام بگو اينها مىخواهند مرا بكشند».
شريح اعتنايى نكرد و نزد امير بازگشت و گفت:
«هانى زنده است، اما زخمهاى بدى برداشته». عبيداللَّه لبخندى تلخ بر چهره انداخت و به طعنه گفت: « [مگر] عيبى دارد كه اميرى رعيت خود را شكنجه كند؟!» و قهقههاى زد؛ سپس به شريح دستور داد به مذجحيان بگويد: بزرگشان زنده است. شريح به همراه يك سرباز بيرون رفت و فرياد زد:
اين سبُكسرىها و حماقتها چيست؟ عبيداللَّه، هانى را براى پارهاى پرسوجو به قصر خود آورده. او زنده است. برويد و مايه دردسر خود و يارانتان نشويد.
گويا جمعيت منتظر شنيدن همين يك جمله بود.
عمرو بنحجاج و شمشيرزنان، از اينكه هانى زنده است،
خدا را سپاس گفتند و شمشيرها را غلاف كرده و بىدرنگ پراكنده شدند. (1)
اندكى بعد كه آبها از آسياب افتاد و سر و صداها فروكش كرد، عبيداللَّه تصميم گرفت براى مردم كوفه سخنرانى كند، اما همچنان از شورش مردم كوفه و خروج مسلم عليه السلام بيم داشت. به همين خاطر با تعداد قابل توجهى سرباز، از قصر خود خارج شد و برخى چهرههاى سرشناس كوفه را هم گرد آورد تا بيشتر به هدف خود نزديك شود.
مردم در مسجد كوفه جمع شدند و عبيداللَّه بالاى منبر رفت و با لحنى بين قدرت و اضطراب گفت:
اى مردم! از شما مىخواهم از خدا و پيشوايان خويش پيروى كنيد و در بين امت تفرقه نيندازيد كه خود را به كشتن مىدهيد و خوار و آواره مىگرديد كه پيشينيان گفتهاند: برادر تو كسى است كه به تو راست بگويد و اگر تو را ترساند، وظيفهاش را در قبال تو به خوبى انجام داده است.
سخنش بدينجا رسيده بود كه نگهبانى سراسيمه از درب خرمافروشان، داخل مسجد دويد و فرياد كشيد:
1) الارشاد، ج 2، ص 49؛ تاريخ الطبرى، ج 5، صص 361، 367؛ مقتل الحسين بحرالعلوم، ص 229
«مسلم بنعقيل عليه السلام به ما حمله كرده». عبيداللَّه با ترس از منبر پايين جَست و با شتاب تمام به سوى قصر رفت و درها را به روى خود بست. (1)شايد اين پرسش پيش آيد كه جريان دستگيرى و شكنجه هانى را چه كسى به مسلم عليه السلام اطلاع داد و او چگونه توانست با اين سرعت، افراد خود را تجهيز و ساماندهى نمايد و به رويارويى بپردازد.
عبداللَّه بنحازم گويد:
من فرستاده مسلم بنعقيل عليه السلام بودم و مأموريت داشتم خود را به قصر برسانم و از اوضاع آگاهى يافته و او را باخبر سازم. من سوار اسب خود شدم و به قصر آمدم و باخبر شدم هانى بنعروه را پس از شكنجه به زندان انداختهاند. من نخستين كسى بودم كه رويدادهاى قصر را به مسلم عليه السلام اطلاع دادم. مسلم بنعقيل عليه السلام به من دستور داد فوراً افراد را كه حدود چهار هزار نفر بودند و در خانههاى اطراف خانه هانى سكونت داشتند و برخى در كوچه و بازار بودند، خبر كنم. سپس به جارچى خود فرمود تا مردم را با شعار «يا مَنْصُورُ أَمِتْ»(2)؛ «اى منصور بميران»، جمع كنم. من نيز با اين
شعار به جمع كردن افراد خويش پرداختم. مردم با شنيدن اين شعار چون آهنى تفتيده از كوره بيرون مىآمدند.(1)سپاه مسلم بنعقيل عليه السلام، بالغ بر چهار هزار نفر جنگجوى مسلح بود. او ابتدا، گُردان سواره خود را گسيل داشت و به فرمانده آنان، عبدالرحمن بنكريز گفت: «شما پيش بتازيد و ما پشت سر شما خواهيم آمد» و به فرماندهان پيادهنظام خود دستور داد پشت سرِ گردان سواره، آرايش بگيرند و به سوى دارالاماره حركت كنند.
سپاهى عظيم كه به گواهى تاريخ بالغ بر هجده هزار نفر شده بود، راه قصر دارالاماره را آرام آرام در پيش گرفت. (2)
عبيداللَّه با ديدن انبوه سپاهيان مسلم عليه السلام، بسيار وحشتزده شد و دست و پاى خود را گم كرد. از اينرو، شتاب زده، كُثَير بنشهاب را كه از افراد سرشناس قبيله مذحج بود، فرا خواند و به او دستور داد با همراهى چند
تن از افراد با نفوذ، ميان سپاهيان رفته و آنان را از عواقب سوء سركشى و طغيان نسبت به حكومت بترساند و به هر ترتيبى كه ممكن است، آنان را از گرد مسلم بنعقيل عليه السلام پراكنده نمايند.
كثير بنشهاب به همراه عدهاى از افراد سرشناس، بيرون آمدند و آنچه را عبيداللَّه گفته بود، به گوش مردم رساندند. آنان پيوسته به مردم مىگفتند:
لشكر شام در راه است و به كوفه مىآيد. هر كس به خانهاش بازگردد، از بخششهاى بسيار امير برخوردار خواهد شد و هر كس بماند، به سرانجام دردناكى دچار مىشود و گناهكاران و سركشان، به سزاى خود خواهند رسيد.
عدهاى از بزرگان دستنشانده كوفه نيز از بالاى پشتبام، مردم را به پايان دادن آشوب و پراكنده شدن دعوت مىكردند. از گفتههاى آنان بيم در دل كوفيان افتاد.
زن بود كه بيرون مىدويد و دست پسر يا شوهر خود را مىگرفت و به خانه مىبرد و مىگفت: «بيا برويم! اين جماعت كه هستند، مسلم عليه السلام را بس است» و مرد بود كه بيرون مىشتافت و دست فرزند و برادر خود را مىگرفت و مىگفت: «فرداست كه لشكر شام سر برسد.
تو را با جنگ و آشوب چهكار؟! بيا و دنبال كارت برو!» (1)
1) الارشاد، ج 2، ص 53؛ مقاتلالطالبيين، ص 67؛ تاريخالطبرى، ج 5، ص 381
عبيداللَّه كه هرگز در خواب هم نمىديد به چنين سادگى نقشهاش عملى شود، سرمست و خوشحال، پراكنده شدن سپاهيان را تماشا مىكرد. نوشتهاند:
از آن سپاه انبوهى كه مسلم بنعقيل عليه السلام گرد آورده بود، رفته رفته كاسته شد و تا هنگام غروب آفتاب، جز پانصد نفر سرباز، نيرويى براى او باقى نمانده بود. شب فرا رسيد و مسلم عليه السلام با باقىمانده سپاه خود براى اقامه نماز جماعت به سوى مسجد به راه افتاد. در بين راه نيز عده ديگرى پراكنده شدند. مسلم عليه السلام به مسجد رسيد.
وارد شد و به نماز مغرب ايستاد؛ در حالى كه فقط سى نفر مانده بود. نمازش تمام شد و از جا برخاست كه بيرون رود و هنگامى كه به درب مسجد رسيد، ده نفر باقى بود و هنگامى كه از مسجد خارج شد، حتى يك نفر هم با او نمانده بود كه لااقل راه را نشان او بدهد و او را به سوى خانهاى راهنمايى كند و يا اگر دشمنى به او حمله كرد از او دفاع نمايد. (1)
به راستى چه شهرى است اين كوفه؟! يك روز براى
1) همان
پيوستن با كسى، سر و دست مىشكنند و شام به خانههايشان مىروند و در به رويش مىبندند. عمليات جنگ روانىاى كه عبيداللَّه عليه مسلم عليه السلام شروع كرده بود، بسيار زودتر از آنچه خود مىانديشيد، كارگر افتاد.
همه به خانههايشان خزيدند و سكوت سنگينى بر شهر خيمه زد. غبار مرگ بر شهر نشسته بود و مسلم عليه السلام، تك و تنها ماند و بىهدف در كوچههاى شهر به راه افتاد و نمىدانست كجا برود.(1)شايد پرسيده شود مسلم عليه السلام ياران راستين و فداييان حقيقى نيز داشت؛ چرا به خانه آنان نرفت؟ پاسخ روشن است. مسلم عليه السلام بيم آن داشت كه خانه هر كدام از شيعيان واقعى و انقلابيون راستين برود، او نيز به سرنوشت هانى دچار گردد.
مسلم عليه السلام در مدت اقامت خود در كوفه، دو پناهگاه عوض كرده بود؛ ابتدا در خانه مختار اقامت گزيد و پس از آن در خانه هانى بنعروه و اينك بىهدف در كوچههاى محله كِنْده گام برمىداشت تا آنكه خسته و تشنه شد. به ديوار خانهاى تكيه كرد كه از آن بوى على عليه السلام به مشام مىرسيد. زنى به نام طوعه در آستانه درب خانهاش ايستاده بود و آمدن پسرش بلال را انتظار مىكشيد.
1) تاريخ الطبرى، ج 5، ص 371؛ الفتوح، ج 5، ص 88؛ الارشاد، ج 2، ص 53
او نيز تا ساعاتى پيش، براى حمايت از مسلم بنعقيل عليه السلام به سپاه او پيوسته بود و مادرش با شنيدن شايعات حمله لشكر شام، دلنگران شده و جلوى در خانه چشم به راه او بود.
مسلم عليه السلام به طوعه سلام كرد و از او ظرفى آب خواست. طوعه رفت و با كاسهاى آب برگشت و آب را به مسلم عليه السلام داد. مسلم عليه السلام آب را نوشيد و براى رفع خستگى از پيادهروى زياد، همانجا نشست.
طوعه، ظرف آب را به داخل برد و بازگشت و ديد هنوز او نشسته است. به او گفت: «آيا آب نخوردى [پس چرا هنوز نشستهاى؟]». فرمود: «آرى خوردم». طوعه گفت: «پس برخيز و نزد زن و بچهات برو!» مسلم عليه السلام سر به زير انداخت و هيچ نگفت.
بار ديگر طوعه سخنش را تكرار كرد و جوابى نشنيد.
براى بار سوم گفت:
سبحاناللَّه! برخيز بنده خدا! خدا به تو سلامتى دهد. نزد زن و بچهات برو! نشستن تو اينجا صلاح نيست. راضى نيستم كنار خانه من بنشينى.
مسلم عليه السلام برخاست و گفت:
اى زن! من در اين شهر، خانه و خويشى ندارم. آيا مىتوانى به من احسان بنمايى؟ شايد بتوانم روزى پاداش اين لطف تو را بدهم.
طوعه پرسيد: «اى بنده خدا! من چه كمكى مىتوانم به تو بكنم؟» فرمود: «من مسلم بنعقيل عليه السلام هستم. اين مردم، مرا فريب دادند و به من دروغ گفتند و مرا آواره نمودهاند».
طوعه كه از دوستداران اميرالمؤمنين عليه السلام بود، با شنيدن نام مسلم عليه السلام دلش لرزيد و با آهنگى حزنآلود پرسيد: «تو مسلم بنعقيل عليه السلام هستى؟» مسلم عليه السلام سر تكان داد و گفت: «آرى». طوعه خوشحال از اينكه سفير امام به او پناه آورده است، با اشتياق گفت: «داخل شو!» او وارد خانه شد و طوعه با شتاب، فرشى آورد و اتاقى را برايش فرش نمود و به مرتب كردن اتاق پرداخت. سپس سراسيمه و خوشحال به مطبخ خانه رفت و سريع شام آماده نمود و به اطاق آورد و پيش روى او گذاشت، اما مسلم عليه السلام غرق در انديشههاى خود بود و شام نخورد.
اندگى گذشت و بلال، پسر طوعه به خانه بازگشت و وضع خانه را گونهاى ديگر ديد. رفت و آمد زياد طوعه به اتاق مسلم عليه السلام، تعجب بلال را برانگيخت. از مادرش پرسيد: «چه شده! در اين اتاق چه خبر است كه اين قدر بدانجا مىروى و بيرون مىآيى؟»
طوعه با بىميلى پاسخ داد: «از اين پرسش درگذر! سر بر كار خويش گير پسر جان!» بلال اصرار كرد و گفت: «به خدا بايد به من بگويى»، اما باز هم طوعه از
پاسخ كناره گرفت.
بلال دستبردار نبود و هر آن كنجكاوىاش بيشتر مىشد. طوعه كه ديد راهى جز پاسخ دادن به او ندارد گفت: «فرزندم! [به تو مىگويم، اما] مبادا كسى را از آن باخبر سازى!» بلال قول داد كه از موضوع با كسى سخنى نگويد.
طوعه او را سوگندها داد و بلال نيز قسم ياد كرد كه راز را پوشيده دارد. طوعه جريان را بازگو نمود و بلال آرام گرفت و دم فروبست و به بستر خود رفت و خوابيد. (1)
موقعيت عبيداللَّه در اجراى نقشه ننگين و شومش، به او اعتماد به نفس زيادى داد. او تصميم گرفت از فضاى وحشتى كه در كوفه حاكم كرده بود، سود ببرد و هر چه زودتر براى دستگيرى سفير امام كه با طناب پوسيده مردم كوفه در چاه رفته بود، اقدام نمايد.
اما همچنان در دل عبيداللَّه، ترس بود. او آگاه شد كه مسلم عليه السلام به همراه پانصد تن از انقلابيون كوفه براى اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد رفته است. به اين دليل وقتى كه سر و صداى مردم خوابيد و همگى متفرق شدند،
1) الارشاد، ج 2، ص 55؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 372
دستور داد سربازان به بام مسجد بروند و ببينند در مسجد چه خبر است. تعدادى سرباز بالاى مسجد رفتند و چند دستههاى نى را آتش زده و در صحن مسجد انداختند.
تعدادى ديگر، چراغهايى را سر طناب بسته و آنها را آرام آرام از سقف داخل مسجد نمودند تا اگر ياران مسلم عليه السلام در تاريكىهاى زواياى مسجد پنهان شدهاند، ديده شوند. آنان هيچ كس را در مسجد نيافتند. به عبيداللَّه اطلاع دادند كه هيچ كس در مسجد نيست. او تصميم گرفت به مسجد برود و دوباره نماز مغرب و عشا را برپا دارد و تير خلاص را بزند. وى را از درب سدّه كه اختفا و امنيت بيشترى داشت وارد مسجد كردند. او دستور داد در شهر جار بزنند:
همگان بايستى نماز مغرب و عشاى امشب را در مسجد بخوانند و هر كس نيايد، خونش بر گردن خودش است.
مردم كه تازه به خانههاى خود رفته بودند، شتابزده تجهيزات نظامى خود را باز كرده و زرهها را از تن بيرون آوردند و عبا بر دوش گرفته و براى اقامه نماز به مسجد آمدند. جمعيت زيادى در مسجد جمع شد. پس از نماز، عبيداللَّه بر منبر نشست و سخن را با ناسزا به مسلم بنعقيل عليه السلام آغاز كرد.
او گفت: «اى مردم! ديديد كه پسر نادان و بىخرد
عقيل چه كرد و چگونه بين مردم اختلاف و تفرقه انداخت». او در سخنرانى خود هرگز مردم كوفه را مؤاخذه نكرد و اصلًا به روى خود نياورد اين نمازگزارانى كه در مسجد پاى سخنان او نشستهاند، همان كسانى هستند كه چند لحظه پيش برايش شمشير از رو بسته بودند. او قصد داشت بهنحوى مردم را طرفدار خود و مخالف با مسلم بنعقيل عليه السلام معرفى نمايد تا بتواند از هميارى آنان سود جويد.
او وقتى ترس و دلهره مردم را از چشمانشان خواند، اندكى خشونت در لحن خود ريخت و با گردنفرازى بيشترى گفت:
كسى كه مسلم عليه السلام در خانهاش پيدا شود، از پيمان من بيرون است و هر كس او را نزد ما بياورد، خونبهاى او را به وى جايزه خواهم داد. اى بندگان خدا! تقوا پيشه كنيد و فرمانبردار باشيد و با دست خود، خويشتن را در معرض هلاكت قرار ندهيد. (1)
انتشار خبر جايزه دستگيرى مسلم بنعقيل عليه السلام، بسيارى از مردم كوفه را به تكاپوى شگرفى انداخت، اما كسى نمىدانست مسلم عليه السلام در كجا به سر مىبرد، جز دو
1) الارشاد، ج 2، ص 56؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 373
نفر؛ طوعه و پسرش بلال.
سحرگاه شبى كه مسلم عليه السلام به خانه طوعه آمده بود، بلال از خانه خارج شد و به سراغ دوستش عبدالرحمن، پسر محمد بناشعث رفت و به او اطلاع داد كه مسلم عليه السلام در منزل آنان به سر مىبرد. عبدالرحمن نيز بىدرنگ به قصر آمد و جريان را به پدرش كه در حضور عبيداللَّه بود گزارش نمود. او ديد پدرش كنار عبيداللَّه نشسته است.
رفت و در گوش او آنچه را شنيده بود، گفت. محمد بناشعث نيز خبر را به اطلاع عبيداللَّه رساند. عبيداللَّه با چوبى كه در دستش بود، به پهلوى محمد بناشعث فرو كرد و گفت: «برخيز! برخيز و همين الان او را نزد من بياور». سپس به پيك دربار خود گفت:
به سرعت نزد عمرو بنحريث كه در مسجد مستقر است برو و بگو شصت يا هفتاد سرباز را با محمد بناشعث همراه سازد كه همگى از قبيله قيس باشند. (1)
1) الارشاد، ج 2، ص 56؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 373
7
مسلم عليه السلام در خانه طوعه بر سجاده مناجات خويش نشسته بود و تعقيبات نماز صبح خود را به جاى مىآورد. صداى شيهه اسبان و سر و صداى سربازان عبيداللَّه كه خانه را محاصره كرده بودند، توجه او را جلب نمود. سريع از جاى خود برخاست و لباس رزم پوشيد.
طوعه، سراسيمه نزد او آمد. مسلم عليه السلام با قلبى مالامال از آرامش به او فرمود:
اى طوعه! تو با لطفى كه در حق من نمودى، از شفاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله بهرهمند گشتى. دوش در خواب عمويم، على عليه السلام را ديدم. آغوش به رويم گشوده بود و فرمود: فردا مهمان ما خواهى بود. (1)اشك، مجال از طوعه ستانده بود و با حسرت، مهمان
1) كامل بهائى، ج 2، ص 275؛ نفس المهموم، ص 108
يكشبه خود را تماشا مىكرد. مسلم عليه السلام، تيغ از ميان كشيد و از اتاق بيرون آمد. چند تن از سربازان به داخل خانه هجوم آوردند. مسلم عليه السلام به آنان حمله كرد و آنان را از خانه بيرون راند. سربازان براى بيرون كشيدن او، بالاى ديوارها و بامهاى خانههاى اطراف رفتند و دستههاى نى را آتش زده و بر سر و روى مسلم عليه السلام انداختند و سنگ بارانش نمودند. مسلم عليه السلام با ديدن ناجوانمردى آنان گفت:
آيا اين همه تلاش براى كشتن پسر عقيل است؟
اى نفس! بيرون برو به سوى مرگى كه از آن گريزى نيست.
سپس از خانه خارج شد و شروع به جنگ با دشمن نمود. (1)جنگ، به كوچههاى كوفه كشيده شد. مسلم عليه السلام با تمام توان مىجنگيد. پس از ساعتى جنگ، تعداد زيادى از سربازان محمد بناشعث به هلاكت رسيدند و او پيكى را براى درخواست نيروى كمكى به قصر فرستاد. عبيداللَّه كه از چگونگى نبرد مسلم عليه السلام اطلاعى نداشت، با تعجب پاسخ فرستاد: «مگر من شما را به جنگ بيش از يك نفر فرستادهام كه اينگونه افراد تو تار و مار شدهاند؟» محمد بناشعث به پيك خود گفت به
1) مقاتل الطالبيين، ص 69؛ نفس المهموم، ص 108
امير خبر برساند:
تو خيال مىكنى مرا به جنگ يك بقّال از بقّالهاى كوفه فرستادهاى يا به جنگ يك فروشنده دورهگرد از حيره؟ مگر نمىدانى تو مرا به نبرد با شيرى نر، گسيل داشتهاى و شمشيرى برنده كه در دست پهلوانى سترگ از برترين خاندان است! (1)و تعدادى نيروى كمكى براى او فرستاد.
محمد بناشعث كه مىديد نمىتواند با جنگ رويارو، او را از پاى درآورد، دوباره دستور داد عدهاى بالاى بامها رفته و دستههاى نى را آتش زده و بر سر او بيندازند.
عدهاى نيز از بالا به او سنگ پرتاب مىكردند. پس از ساعتى ديگر نبرد، مسلم عليه السلام خسته و تشنه شد و به ديوارى تكيه كرد. محمد بناشعث، با ديدن خستگى او از فرصت استفاده كرد و گفت: «تو در امانى. خود را به كشتن مده!» مسلم عليه السلام گفت: «به راستى؟» گفت: «آرى».
تعدادى ديگر نيز تأييد كردند.
سربازان به اشاره فرمانده خود، از فرصت استفاده نموده و شمشير را از دستش گرفتند. سپس مركبى آورده و او را دست بسته سوار بر آن كردند. (2)
مسلم عليه السلام، خسته و زخمى از جنگى نابرابر، به قصر عبيداللَّه آورده شد. جنگ طاقتفرساى او، سبب تشنگى زيادش شده بود. كنار درب ورودى قصر، خمره آب سردى نهاده بودند. مسلم عليه السلام نگاهى به آب كرد و فرمود:
«مقدارى آب به من بدهيد».
عمرو بنحريث، به غلام خود اشاره كرد ظرف آبى به او بدهد. غلام كاسهاى آب پر كرد و به دست مسلم عليه السلام داد.
در جريان جنگ شمشيرى به دهان مسلم عليه السلام خورده بود كه لبش را دريده و دندانهاى پيشيناش را خرد كرده بود. مسلم عليه السلام كاسه آب را بر لبان خود گذاشت كه بياشامد، اما ظرف آب پر از خون شد و آب نجس گرديد و نتوانست آن را بنوشد. او آب را بر زمين ريخت و فرمود: «خدا را شكر! اگر اين آب روزى من بود، از آن مىخوردم، [اما گويا قسمت است تشنه باشم]».
اندكى بعد، دربان قصر بيرون آمد و اجازه ورود داد.
عمرو بنحريث، مسلم بنعمرو باهلى، كثير بنشهاب و عمارة بنابىمعيط، به راه افتادند و مسلم عليه السلام را وارد قصر كردند.(1)
1) الارشاد، ج 2، ص 60؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 375؛ الامامة والسياسة، ج 2، ص 5
ابتدا محمد بناشعث وارد شد و به امير سلام كرد و گفت كه به مسلم عليه السلام امان داده و او را به قصر آورده است.
عبيداللَّه كه بر تخت خود لميده بود، سر او فرياد كشيد:
به تو چه مربوط است كه به كسى امان بدهى؟ تو را نفرستادم كه به او امان دهى. تو را روانه كردم كه او را نزد من بياورى!
ابناشعث، سر پايين انداخت و ساكت شد. ديگران، مسلم عليه السلام را جلو راندند و با ديدن غضب عبيداللَّه به او گفتند به امير سلام دهد، اما مسلم عليه السلام هيچ نگفت.
يكى از حاضران به او گفت: «چرا به امير سلام نمىگويى؟» پاسخ داد:
اگر امير [اين قدر جفاپيشه است كه] كمر به قتل من بسته، ديگر چه سلامى؟ اما اگر هم مىخواهد از خون من بگذرد كه سلام بر او بسيار خواهد بود.
عبيداللَّه غُرّيد و گفت: «به جان خويش سوگند كه تو را خواهم كشت». مسلم عليه السلام نيز بدون هيچگونه ترس و زارى، با آرامشى شگرف گفت: «پس من آماده وصيت هستم». امير پذيرفت كه او وصيت بنمايد.
مسلم عليه السلام نگاهى به حاضران در كاخ انداخت و عمر بنسعد را در گوشهاى ديد. به او فرمود: «اى عمر! ما با هم رابطه خويشاوندى داريم. من مىخواهم با تو وصيتى
محرمانه بنمايم كه بايد آن را پوشيده دارى». عمر سعد احساس خطر كرد و ترسيد كه سابقهاش در نزد امير مخدوش شود. از اينرو، از شنيدن وصيت او سرباز زد و به كنارى رفت و نشست. عبيداللَّه با چهرهاى حق بهجانب و لحنى ترحمآميز به عمر سعد گفت: «چرا از پذيرفتن و عمل نمودن به وصيت پسر عمويت كناره مىگيرى؟» او برخاست و نزد مسلم عليه السلام رفت.
مسلم او را به كنارى كشيد تا به او وصيت كند، اما عبيداللَّه هر دوى آنها را زير نظر داشت. مسلم عليه السلام گفت:
[اى عمر سعد!] من قرضى هفتصد درهمى دارم.
شمشير و زره مرا بفروش و آن را بپرداز. [وصيت دوم من اين است كه پس از كشته شدنم]، بدن مرا از عبيداللَّه بگير و به خاك بسپار و ديگر اينكه كسى را نزد حسين بنعلى عليه السلام بفرست و او را از آمدن به اين شهر باز دار؛ زيرا من به او نامه نوشتهام كه مردم كوفه در پشتيبانى از او آمادهاند. فكر مىكنم او هم اكنون در راه آمدن به كوفه باشد.
عمر سعد براى اينكه چهرهاش نزد عبيداللَّه خدشهدار نشود، بىدرنگ گفت: «اى امير! مىدانى او به من چه وصيت مىكند ...» و تمام اسرار و وصيتهاى مسلم عليه السلام را فاش ساخت.
مسلم عليه السلام هرگز نمىپنداشت كه عمر سعد تا اين
اندازه خائن و دستنشانده باشد. او فكر مىكرد عمر سعد حداقل رابطه خويش و قومى را حفظ مىكند.
عبيداللَّه كنايهآميزانه به عمر گفت:
كسى كه به او اعتماد شده، نبايد خيانت كند. البته گاه به خائنان نيز اعتماد مىشود، اما آنچه او در مورد دارايىها و قرضهايش گفته، تو بنابر وصيت او هر چه مىخواهى مىتوانى انجام دهى و اختيار دارى و اما در مورد حسين عليه السلام [بايد بگويم] اگر او قصد [حكومت و رياست و جان] ما را نداشته باشد، ما نيز كارى به او نخواهيم داشت، ولى اگر چنين خيالى داشته باشد، هرگز از او نخواهيم گذشت و نيز در مورد جسد مسلم عليه السلام، [بايستى بگويم] هيچ شفاعتى از كسى پذيرفته نيست. من او را خواهم كشت و هر چه بخواهم با مرده او خواهم كرد. (1)
پس از وصيت مسلم عليه السلام، مناظرهاى بين او و عبيداللَّه درگرفت. در ابتدا او رو كرد به مسلم عليه السلام و گفت:
اى پسر عقيل! اين مردم در كنار هم زندگى مىكردند و اختلافى بينشان نبود، اما تو در ميان آنها پراكندگى
1) الارشاد، ج 2، ص 61؛ مقاتل الطالبيين، ص 70؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 376
و دودستگى ايجاد كردى و آنان را به جان هم انداختى.
مسلم عليه السلام پاسخ داد:
من هرگز براى ايجاد تفرقه بدينجا نيامدهام، بلكه وقتى مردم اين شهر ديدند پدر تو، خوبان اين شهر را كشت و خونها بريخت و همانند رفتار پادشاهان ستمگر و كافر با آنان رفتار كرد، من مأموريت يافتم به سوى اين مردم بيايم و آنان را به پيروى از كتاب خدا دعوت كنم.
عبيداللَّه، زيرچشمى نگاهى به حاضران انداخت و ديد تأييد سخنان نماينده امام در سيمايشان ديده مىشود. ترسيد سخنان او در دل آنها اثر كند و نقشههاى او را نقش بر آب سازد. بدين منظور به مسلم عليه السلام تهمت زد و گفت:
تو را چه به اين كارها؟ چرا آن روزگارى كه در مدينه شراب مىنوشيدى، به فكر اين نبودى كه مردم را به پيروى از كلام خدا فرا بخوانى؟
مسلم عليه السلام در چشمان او نگريست و فرمود:
من شراب مىخوردهام؟! خود و خداى خود مىدانى كه دروغ مىگويى و ياوه مىبافى. من هرگز چنين نكردهام، بلكه تو بيشتر به خوردن شراب متهم هستى. شايستهتر به اين كار كسى است كه چون سگ،
زبان به خون مسلمانان تر مىكند و ريختن خون مردم بىگناه را حلال مىانگارد.(1)
عبيداللَّه دانست كه هر قدر بحث با او را ادامه دهد، به رسوايى خود و يزيديان بيشتر دامن زده است. بدين جهت بدون اينكه اجازه دهد مسلم عليه السلام سخن ديگرى بگويد، پس از دشنام دادن بسيار، دستور داد او را به قتل برسانند.
او براى اين كار، بكير بنحمران را انتخاب نمود؛ زيرا در ماجراى جنگ مسلم عليه السلام با افراد عبيداللَّه، بكير ضربهاى از مسلم عليه السلام خورده بود و كينه بيشترى از او به دل داشت. عبيداللَّه نيز او را به همين دليل انتخاب كرد تا در كشتن او رحم و عطوفت كمترى از خود نشان دهد.
بكير را فراخواند و به او گفت: «او را بالاى قصر ببر و خود تو [كه از او ضربهاى خوردهاى]، گردن او را بزن».(2)بكير، با دلى آكنده از كينه، مسلم عليه السلام را بالاى بام قصر برد. مردم، پايين دارالاماره جمع شده بودند و بالا را مىنگريستند. بكير، ابتدا مسلم عليه السلام، را به مردم نشان داد.
مسلم عليه السلام، پيوسته ذكر خدا مىگفت و استغفار مىكرد و مىگفت:
بار پرورگارا! خود ميان ما و مردمى كه فريبمان دادند و به ما نيرنگ زدند و دست از يارى ما كشيدند داورى كن.
بكير او را گردن زد و ابتدا سر و سپس بدنش را به پايين دارالاماره در ميان تجمع مردم انداخت (1)و كبوتر جانش از قفس خسته تن تا بر دوست به پرواز در آمد.
بكير در حالى كه خون از شمشيرش مىچكيد، نزد عبيداللَّه آمد. امير از او پرسيد: «مسلم عليه السلام در واپسين لحظه چيزى نگفت؟» بكير پاسخ داد:
هنگامى كه او را بالا مىبردم، ذكر خدا مىگفت.
وقتى خواستم گردنش را بزنم، به او گفتم: نزديكتر بيا! سپاس خدا را كه مرا به گرفتن انتقام خود از تو موفق نمود. سپس شمشيرم را بالا بردم و ضربه محكمى به او زدم. شمشير من به كتفش خورد، ولى چندان كارى نشد. او بر زمين افتاد. دوباره او را بلند كردم تا ضربه ديگرى به او بزنم كه به من گفت: اى بيچاره! من به تو يك ضربه زده بودم كه تو آن را به من وارد ساختى و براى قصاص انتقام خود را ستاندى [آيا چيز ديگرى هم هست كه مىخواهى به خاطر آن
1) الارشاد، ج 2، ص 65؛ مروج الذهب، ج 3، ص 69
ضربهاى ديگر به من بزنى؟]، اما من توجه نكردم و گردنش را زدم.
عبيداللَّه در انديشه فرو رفت و گفت: «عجب! هنگام مرگ نيز سرفرازى»(1).
اين حادثه در روز چهارشنبه، برابر با نهم ذىالحجه سال شصت هجرى روى داد.(2)
امام حسين عليه السلام در منزلگاه «ذَرود» به سر مىبرد كه ديد مردى از جانب عراق مىآيد، اما او با ديدن كاروان امام حسين عليه السلام راه خود را كج كرد تا امام او را نبيند. امام توقف نمود و به عبداللَّه بنسليم و مذرى بنمشعل كه هر دو كوفى بودند، فرمود تا نزد او بروند و از او در مورد رويدادهاى كوفه بپرسند. آن دو به سوى او تاختند و به او رسيدند و سلام كردند. از او پرسيدند: نامش چيست و از كدام قبيله است؟ مرد كوفى پاسخ داد: نامش بكير بنمثعبة و از قبيله اسد است. آن دو گفتند: «ما نيز از قبيله اسد هستيم». سپس به او گفتند: «از رويدادهاى شهرى كه از آن بيرون مىآيى (كوفه) به ما خبر ده». مرد كوفى گفت:
«در كوفه بودم كه ديدم مسلم بنعقيل عليه السلام و هانى بنعروه را كشتهاند و آنها را با پايشان در كوچه و بازار مىكشند».
مرد كوفى خداحافظى كرد و رفت و آن دو رفتند تا در منزلگاه «ثعلبية» به امام رسيدند.
خدمت امام رسيدند و سلام كردند. امام سلامشان را پاسخ گفت. گفتند: «خداوند شما را رحمت كند! خبرى داريم. آن را آشكارا بگوييم يا پنهانى؟» امام نگاهى به ياران خود كرد و فرمود: «در بين ما رازى نيست [و همگى محرم راز هم هستيم]». آنان گفتند: «آن سوار را كه ديديم، از قبيله ما و مردى راستگو بود. او به ما خبر داد مسلم بنعقيل عليه السلام را كشتهاند و بدنش را در كوچه و بازار بر زمين كشيدهاند». امام سرش را پايين انداخت و فرمود:
«انّا للَّهو انّا اليه راجعون» و چند بار كلمه استرجاع را بر زبان جارى ساخت.
آن دو گفتند: «شما را به خدا سوگند مىدهيم كه جان خود و خاندان خود را به خطر نياندازيد و از همينجا بازگرديد كه در كوفه هيچ يار و ياورى نداريد. ما [حتى] مىترسيم آنان بر ضد شما باشند». (1)امام با شنيدن خبر شهادت پسر عموى با وفاى خود، مسلم بنعقيل عليه السلام، ابتدا برادران مسلم عليه السلام را فراخواند و به آنان فرمود كه خاندان عقيل با شهادت مسلم عليه السلام دِين
1) الاخبار الطوال، ص 246؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 397.
خود را نسبت به امام خويش ادا كردند و از آنان خواست كه بازگردند، اما برادران عقيل با چشمانى اشكبار عرض كردند: «به خدا سوگند كه هرگز باز نمىگرديم تا اينكه يا انتقام خويش را بستانيم و يا در راه تو به شهادت برسيم».
امام نگاهى مهربان به آنان نمود و فرمود: «پس از اينان، ديگر در زندگى لطفى نيست» و همگان دانستند امام قصد بازگشتن ندارد و سر رفتن به كوفه و ادامه قيام خود دارد. (1)
1) الارشاد، ج 2، ص 76؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 398
8
حرم شريف حضرت مسلم عليه السلام، در قسمت شرقى مسجد كوفه واقع شده است. بالاى ضريح، گنبدى قرار دارد كه سطح بيرونى آن كاشىكارى شده است.
حرم حضرت مسلم عليه السلام چندين بار مرمت و بازسازى و توسعه پيدا كرده است كه عبارتند از:
در سفرنامه ثيبور آمده از روى كتيبهاى كه بالاى مرقد مسلم بنعقيل عليه السلام و هانى بنعروه قرار داشته، فهميده مىشود محمد بنمحمود رازى و ابوالمحاسن بناحمد شيرازى در سال 681 هجرى آن را بنا كردهاند.
در سال 1380 قمرى، صحن اطراف ضريح مسلم بنعقيل عليه السلام و قبر هانىبنعروه توسعه يافته و
رواقهايى در آن ساخته شد؛ بهطورى كه هر دو مرقد را يك ديوار احاطه كرد.
همو آورده است سيّده عادله خاتون، دختر احمد پاشا ابنالحاج حسن پاشا و همسر سليمان پاشا، ديوارهاى مسجد كوفه در قسمت شمال غربى را از محل اموال خاص خودش بنا كرده است. در كتاب المراقد آمده شيخ طعمه كوفى، رئيس نگهبانان حرم، قطعههاى ضريح ديگرى را كه متعلق به قبر حضرت مسلم عليه السلام بوده، نشان داده كه تاريخ ساخت آن، به سال 1055 هجرى باز مىگردد و آن طور كه در يكى از كنارههاى ضريح نوشته شده، زن بزرگوارى به نام امّ آغاخان، آن را ساخته و وقف كرده است.
در ربيعالاول سال 1232 هجرى، نوّاب حافظ محمد عبدالحى خان، حرم را تجديد بنا كرد. تاريخ تجديد بناى حرم در ضمن اشعارى كه بيت آخرش «هى باب حطة فادخلوها سجّداً» مىباشد، آمده است كه به حروف ابجد، 1232 (همان سال تجديد بنا) مىشود. مرحوم حكيم، دستور داد تا براى مرقد حضرت عباس عليه السلام و مسلم عليه السلام و قاسم بنموسى بنجعفر و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد كوفه، ضريحهايى ساخته شود.
در سال 1384 هجرى، حاج محمد رشاد مرزه، بناى مرقد و صحن را بازسازى كرد. در سال 1387 هجرى، حاج محمد حسين رفيع بهبهانى كويتى به دستور مرحوم حكيم، گنبد را طلاكارى كرد (1)كه هم اكنون نيز زيارتگاه عاشقان و شيفتگان شهيدان كربلاست.
الحَمدُ لِلّهِ الْمَلِكِ الْحَقِّ الْمُبِينِ الْمُتصاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبابِرةُ الطّاغِين المُعْتَرِفِ بِرُبُوبِيَّتِهِ جَمِيعُ اهلِ السَّماواتِ وَ الْارَضِينَ المُقِرِّ بِتَوحِيدِهِ سايِرُ الْخَلْقِ اجْمَعِينَ صَلَّى اللَّهُ عَلى سَيِّدِنَا الْانامِ وَ اهْلِ بَيْتِ الْكِرامِ صَلاةً تَقَرُّ بِها أَعْيُنُهُمْ وَيَرْغَمُ بِها انْفُ شانِئِهمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ اجمَعِينَ سَلامُ اللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ، وَ سَلامُ مَلائِكَتِهِ المُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيائِهِ الْمُرسَلِينَ وَ أَئِمَّتِه الْمُنْتَجَبِينَ وَ عِبادِهِ الصّالِحِينَ وَ جَمِيعِ الشُّهَدآءِ وَ الصِّدِّيقِينَ وَالزّاكِياتِ الطَّيِّباتِ فِيَما تَغْتَدِى وَ تَرُوحُ عَلَيْكَ يا مُسْلِمَ بْنَ عَقِيلِ بْنِ أَبِى طالِبٍ وَ رَحمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ أَشهَدُ أَنَّكَ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ قُتِلْتَ عَلى مِنْهاجِ الْمُجاهِدِينَ فِى سَبِيلِهِ حَتّى لَقِيتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَنكَ راضٍ وَ أَشهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفسَكَ فِى نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتّى آتاكَ
1) محمد حسين الحسينى الجلالى، مزارات اهل البيت و تاريخها، ص 56
الْيَقِينَ أَشهَدُ لَكَ بِالتَّسلِيمِ وَ الْوَفآءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله الْمُرسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعالِمِ وَ الوَصِىِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزاكَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَينِ أَفْضَلَ الْجَزآءِ بِما صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ اعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنِ افْتَرى عَلَيْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرمَتِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ بايَعَكَ وَ غَشَّكَ وَ خَذَلَكَ وَ أَسلَمَكَ وَ مَنْ أَلَبَّ عَلَيْكَ وَ لَمْ يُعِنْكَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى جَعَلَ النّارَ مَثْواهُمْ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ أَشهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ مَظْلوُماً وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَكُمْ ما وَعَدَكُمْ جِئْتُكَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّكُمْ مُسَلِّماً لَكُمْ تابِعاً لِسُنَّتِكُمْ وَ نُصْرَتِى لَكُم مُعَدَّةٌ حَتّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ فَمَعكُمْ مَعَكمْ لا مَعَ عَدُوِّكُم صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْكُم وَ عَلى أَرْواحِكُمْ وَ أَجْسادِكُمْ وَ شاهِدِكُمْ وَ غائِبِكُمْ وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُم بِالْأَيْدِى وَ الْأَلْسُنِ.
ستايش مخصوص پروردگار، مالك [روز جزا و] بر حق و روشنگر است كه گردنكشان سركش، در برابر بزرگى او كوچك و ناچيزند و تمام آفريدگان در آسمانها و زمين، به ربوبيتش اعتراف دارند و همه مخلوقات به يكتايىاش اقرار دارند و درود خدا بر سرور تمامى بشر و بر خاندان بزرگوارش؛ درودى كه چشمانشان بدان روشن شود و بينى بدگويانشان بدان
به خاك ماليده شود. سلام خداى بلندمرتبه و سترگ و سلام فرشتگان مقرب و پيامبران فرستاده و پيشوايان برگزيدهاش و بندگان نيك و همه شهدا و راستگويان و پاكيزكان و پاكان، بر تو اى مسلم بنعقيل بنابىطالب!
شهادت مىدهم كه نماز بر پا داشتى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر نمودى و در راه خدا جهاد راستين كردى و چون مجاهدان در راه خدا كشته شدى و خداوند بلندمرتبهات را ديدار كردى؛ در حالى كه از تو خشنود بود. شهادت مىدهم كه به پيمان خدا پاىبند بودى و جان خود را در راه يارى حجت خدا و پسر حجت خدا هديه كردى تا اينكه به درجه يقين نائل آمدى. در مورد تو شهادت مىدهم به تسليم [در برابر خدا] و وفا و خيرخواهى براى جانشين رسول خدا و نوه برگزيده او كه راهنماى عالم و تبليغكننده [دين] و مظلوم بود. پس خدا، پاداش نيكو تو را دهد در مورد آنچه براى پيامبر خدا، اميرالمؤمنين، حسن و حسين انجام دادى؛ بلكه بهترين پاداش را. خدا جايگاهت را نيكو گرداند و پروردگار لعنت كند كسى كه تو را كشت و او كه فرمان به كشتن تو داد. خداوند لعنت كند كسانى را كه به تو ظلم كردند و به تو تهمت زدند و حق تو را نشناختند و خوارت نمودند. خدا لعنت كند كسانى كه آنان را در اين راه يارى كردند و فريبت دادند و تو را خوار ساختند و تسليمت نمودند و خدا لعنت كند آنانى كه تو را شناختند، اما ياريت ننمودند. سپاس خدايى را كه آتش جهنم را جايگاه آنان كرد و
چه بد جايگاهى است.
شهادت مىدهم كه تو مظلوم كشته شدى و خدا به آنچه به شما وعده داده بود عمل كرد. براى زيارت تو آمدهام؛ در حالى كه حق شما را مىشناسم، تسليم شمايم و پيرو طريقه شمايم و يارىام براى شما آماده است تا خداوند حكم كند كه او بهترين حكمكنندگان است. پس با شمايم؛ با شما، نه با دشمنتان.
درود خدا بر شما و بر ارواح شما و بدنهايتان و حاضر شما و غايب شما باد! خداوند بكشد آنان را كه با دست و زبان خود شما را كشتند!
پس از آن دو ركعت نماز در طرف سر به جا مىآورد و به ايشان هديه مىكند و مىگويد:
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تَدَعْ لِى فِى هذَا الْمَكانِ الْمُكرَّمِ وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً إِلّا غَفَرْتَهُ وَ لا هَمّاً الّا فَرَّجْتَهُ وَ لا مَرَضاً الّا شَفَيْتَهُ وَ لا عَيْباً الّا سَتَرْتَهُ وَ لا رِزْقاً الّا بَسَطْتَهُ وَ لا خَوفاً الّا آمَنْتَهُ وَ لا شَمْلًا الّا جَمَعْتَهُ وَ لا غائِباً الّا حَفِظْتَهُ وَ أَدْنَيْتَهُ وَ لا حاجَةً مِنْ حَوائِجِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَكَ فِيها رِضىً وَ لِىَ فِيها صَلاحٌ الّا قَضَيتَها يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ.
پروردگارا بر محمد و خاندان او درود فرست و مرا در اين مكان گرامى و زيارتگاه بزرگ به خودم وامگذار؛ مگر اينكه همه گناهانم را بخشيده باشى و اندوهم را زدوده باشى و بيمارىام را سلامتى داده باشى و عيبم را پوشانيده باشى و روزىام را گسترش داده باشى و هراسم را ايمنى بخشيده باشى
و پراكندگىام را گردآورى و شخص غائب را نگاهدارش باشى و ديدارش را نزديك كنى و نيازهاى دنيا و آخرتم را كه خشنودى تو و صلاح من در آن است، مرتفع ساخته باشى. اى مهربانترين مهرورزان. (1)
1) مفاتيح الجنان، زيارت مسلم بنعقيل
*. قرآن كريم.
*. نهجالبلاغه (دشتى).
ابناثير الجزرى، على بنمحمد، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار الكتاب العربية، چاپ دوم، 1387 ه. ق.
ابناعثم الكوفى، احمد، الفتوح، حيدر آباد هند، دائرة المعارف العثمانية، چاپ اول، 1391 ه. ق.
ابنسعد، محمد، الحسين عليه السلام، بيروت، مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، چاپ اول، 1415 ه. ق.
ابنشهر آشوب السروى المازندرانى، محمد بنعلى، مناقب آل ابىطالب عليهم السلام، بىجا، انتشارات ذوىالقربى، چاپ اول، 1421 ه. ق.
ابنطاووس، على بنموسى، اللهوف على قتلى الطفوف، تهران، انتشارات جهان، بىتا.
ابنعنبة الحسنى، احمد بنعلى، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب عليهم السلام، قم، انتشارات الرضى، چاپ دوّم، 1961 م.
ابنقتيبه الدينورى، عبداللَّه بنمسلم، الامامة و السياسة، بىجا، مؤسسة الحلبى و شركاء، بىتا.
ابنقتيبه الدينورى، عبداللَّه بنمسلم، المعارف، مصر، مطبعةالاسلاميه الأزهر، چاپ اول، 1934 م.
ابننما الحلى، جعفر بنمحمد، مثير الاحزان، تهران، دار الخلافة، چاپ سنگى، 1318 ه. ق.
الاصبهانى، على بنالحسين، مقاتل الطالبيين، نجف، المطبعة الحيدرية، چاپ دوم، 1965 م.
الامين العاملى، السيد محسن، اعيان الشيعة، دمشق، بىنا، 1356 ه. ق.
البلاذرى، احمد بنيحيى، جمل من أنساب الاشراف، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1417 ه. ق.
البيهقى، على بنابى القاسم، لباب الأنساب، قم، مكتبة آيت اللَّه المرعشى النجفى، چاپ اول، 1410 ه. ق.
الحسينى الجلالى، محمد حسين، مزارات اهل البيت و تاريخها، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ سوم، 1415 ه. ق.
الحموى الرومى، ياقوت بنعبداللَّه، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، 1399 ه. ق.
سفير سعادت ؛ ؛ ص92
. الدينورى، احمد بنداود، الأخبار الطّوال، مصر، مطبعة السعادة، چاپ اول، 1330 ه. ق.
اول، 1406 ه. ق.
الشيخ المفيد، محمد بنمحمد، الارشاد، تهران، انتشارات علميه الاسلامية، بىتا.
الطبرى، احمد بنعبداللَّه، ذخائر العقبى، قاهرة، مكتبة القدسى، 1356 ه. ق.
الطبرى، الحسن بنعلى، كامل بهائى، بىجا، مكتبة المرتضويه، بىتا.
الطبرى، محمد بنجرير، تاريخ الطبرى، مصر، دارالمعارف، چاپ دوم، بىتا.
العبيدلى، محمد بنابىجعفر، تهذيب الأنساب و نهاية الأعقاب، قم، مكتبة آيت اللَّه المرعشى النجفى، چاپ اول، 1413 ه. ق.
القمى، الشيخ عباس، الكنى و الألقاب، تهران، انتشارات كتابخانه صدر، چاپ پنجم، 1368 ه. ش.
القمى، الشيخ عباس، نفس المهموم، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، بىتا.
الليثى العصفرى، خليفة بنخياط، تاريخ خليفة بنخياط، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ه. ق.
المامقانى، الشيخ عبد اللَّه، تنقيح المقال، نجف، مكتبة المرتضوية، 1352 ه. ق.
المجلسى، محمدباقر، بحارالأنوار، بيروت، مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1403 ه. ق.
المسعودى، على بنالحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهارم، 1370 ه. ش.
المكى الخوارزمى، الموفق بناحمد، مقتل الحسين عليه السلام، قم، مكتبة المفيد، بىتا.
الموسوى الزنجانى، وسيلة الدارين فى انصار الحسين عليه السلام، بيروت، مؤسسة الاعلمى، چاپ اول، 1395 ه. ق.
الموسوى المقرم، عبدالرزاق، الشهيد مسلم بنعقيل عليه السلام، بيروت، دار الفردوس، چاپ اول، 1408 ه. ق.
الموسوى المقرم، عبدالرزاق، مقتل الحسين عليه السلام المقرم، قم، مكتبة بصيرتى، چاپ پنجم، 1394 ه. ق.
النويرى، احمد بنعبدالوهاب، نهاية الارب فى فنون الادب، قاهرة، مكتبة العربية، 1395 ه. ق.
الواقدى، محمد بنعمر، فتوح الشام، اسكندرية، دار ابنخلدون، بىتا.
اليعقوبى، احمد بنابىيعقوب، تاريخ اليعقوبى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بىتا.
بحرالعلوم، محمد تقى، مقتل الحسين عليه السلام، بيروت، دار الزهراء، چاپ دوم، 1405 ه. ق.
خواندامير، تاريخ حبيب السّير، تهران، كتابفروشى خيام، چاپ دوم، 1353 ه. ش.
سبط بن الجوزى، يوسف بنعبد الرحمان، تذكرة الخواص، تهران، مكتبة نينوى الحديثه، بىچا، بىتا.
عابدين، محمد على، مبعوث الحسين عليه السلام، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1408 ه. ق.
كمرهاى، ميرزا خليل، مسلم بنعقيل عليه السلام، تهران، كتابخانه سقراط، چاپ اول، 1328 [؟].