ghaemiyeh.com
سرشناسه : كوثري، محمدزاهد، ۱۸۷۹ - ۱۹۵۲ م.
عنوان قراردادي : محقالتقول في مسالةالتوسل. فارسي
عنوان و نام پديدآور : پاسخ به پندارهاي توسل/ محمدزاهد الكوثري؛ مقدمه و تصحيح وهبيسليمان قاوجي؛ [ مترجم] مركز ترجمان ديني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۳۴ ص.
شابك : 978-964-540-303-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها -- احاديث اهل سنت
موضوع : توسل -- احاديث اهل سنت
شناسه افزوده : غاوجي، وهي سليمان، مقدمهنويس، مصحح
شناسه افزوده : مركز تخصصي ترجمان ديني
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ك۸۵م۳ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۳۲۷۳۰
وهابيت فرقهاى است كه قدمت آن به بيش از دو قرن نمىرسد، اما اين فرقه با تكيه بر ظواهر برخى آيات و روايات به بهانه مبارزه با شرك و كفر در مقابل همه مسلمانان ايستاده و آنان را به شرك و كفر متهم مىكنند.
امروزه اين فرقه مدعى دفاع از مسلمانان است و خود را تنها منادى اسلام واقعى مىخواند.
آنان مدعىاند كه همه مسلمانان طرفدار افكار و انديشههاى «ابنعبدالوهاب» و «ابنتيميه» اند و حال آنكه انديشمندان اسلامى و پيروان ساير فرق اهل سنت چنين ادعايى را نپذيرفته و ساليان متمادى با اين افكار انحرافي به مبارزه برخاستهاند.
آنچه در پيش روى حقيقتجويان است ترجمه «محق التقول في مسأله التوسل» از نگاشتههاى محمد زاهد الكوثرى از انديشمندان
اهلسنت در برابر وهابيت است. بديهى است كه ترجمه اينگونه آثار به معناى تأييد همه محتواى نوشته نبوده و چه بسا در برخى موارد با انديشه متكلمان شيعه در تعارض باشد.
اميد است اين سلسله آثار مقبول طبع بلند انديشهوران عرصه شناخت ملل و نحل قرار گرفته و راهى روشن فرا روى جستوجوگران حق و حقيقت قرار دهد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
محدث فقيه، علامه و مورخ منتقد محمد بن زاهد بن حسن حلمى كوثرى صبح روز سهشنبه 27 شوال سال 1296 ه. ق به هنگام اذان صبح در روستايى به نام «دوزجه» به دنيا آمد. نام «كوثرى» به دليل انتساب او به قبيلهاى از «چركس» به نام كوثر است. پس از آنكه روسها قفقاز را اشغال كردند، پدرش شيخ زاهد براى حفظ دينش و رهايى از ستم روسها از ديار خويش كوچ كرد و در روستايى نزديك پايتخت خلافت اسلامى (تركيه) ساكن شد. اين روستا در دورههاى بعد «دوزجه» (1)نام گرفت.
وى كه در خانه دين و دانش زاده شد، نزد پدرش شيخ زاهد شاگردى كرد و بيشترين بهره را از ايشان برد. پدرش در صد سالگى وفات يافت (1345 ق) و او توانست از عمر طولانى كه خدا به پدرش داده، استفاده فراوان كند. محمد زاهد كوثرى علاوه بر پدر، در زادگاه خود از استادان ديگرى نيز كسب فيض كرد.
1) در حال حاضر در تركيه استان «دوزجه» به مركزيت شهر «دوزجه» قرار دارد.
پانزده ساله بود كه به شهر «آستانه» آمد و در دارالحديث اقامت كرد. در آنجا در مسجد سلطان محمد فاتح نزد بسيارى به كسب دانش پرداخت. از جمله استادان او شيخ ابراهيم حفي الران (وفات: 1318 ق) و شيخ زينالعابدين الصونى (وفات: 1326 ق) بودند. وى در سال 1332 هجرى دانشآموخته شد. (1)
در سال 1325 هجرى زمانى كه بيست و نه سال داشت، پس از رسيدن به رتبه علمى، در دانشگاه فاتح به تدريس پرداخت و اين فعاليت را تا اوايل جنگ اول جهانى ادامه داد. وى تا آن زمان توانست مراتب علمى را طى كند و نماينده مجلس بزرگان عثمانى (وكيل المشيخة العثمانيه) شود. سمتى كه همتراز «شيخ الازهر» در مصر است.
وى در آن دوره به تأليف و نگارش كتاب پرداخت.
با نفوذ يهوديان «دونمه» (2)و ديگران (نصرانىها و ارمنىها) در ارتش اسلامى تركيه و نيز در حوزههاى تربيتى و مطبوعات و همچنين خريد عناصر ترك، علوم دينى را محدود و ستم نسبت به دانشمندان را آغاز كردند و سرانجام حكومت خلافت اسلامى را به فروپاشى كشاندند. بنياد اين خلافت عظيم به دست فردى يهودى به نام قرصو و ديگران از بين رفت.
1) براى مطالعه شرح زندگى استادان وى ر. ك: التحرير الوجيز فيما يبتغيه المستجيز.
2) Donmeh بر گروهى از يهوديان مهاجر كه در مناطقى نزديك به قلمرو حكومت عثمانى تركيه ساكن شدند و در ظاهر به اسلام گرويدند اطلاق مىشود. آنان پس از نفوذ در اركان امپراتورى عثمانى و به دست گرفتن پستهاى كليدى، نقش مهمى در تضعيف و براندازى امپراتورى عثمانى ايفا كردهاند. مترجم
مرحوم محمد زاهد كوثرى در برابر اين جريان از اسلام دفاع مىكرد. به همين دليل او را از سمت خود بركنار كردند و حكم به اعدام وى دادند. در نتيجه وى اين سرزمين را ترك كرد و بستگان و دارايى خود را رها كرد. در آن زمان حقوق ايشان ماهيانه 75 جنيه طلا بود.
وى در سال 1341 وارد مصر شد، اما كمتر از يك سال در آنجا ماند و از اين ديار به سرزمينى كه پدر ما ابراهيم (ع) به آن كوچ كرده بود (شام) هجرت كرد.
مرحوم كوثرى بار ديگر به مصر بازگشت و اين بار در قاهره سكنا گزيد؛ اما دوباره به شام سفر كرد و نزديك يك سال در آنجا ماند تا در اين مدت بتواند از نسخههاى خطى كتابخانه «ظاهريه» و ديگر منابع بهره ببرد. پس از اين دوره كوتاه اقامت در شام، به مصر بازگشت و تا پايان عمر در اين كشور زيست. وى در نوزدهم ذيقعده سال 1371 در سن هفتاد و پنج سالگى، در حالىكه هنوز از حواس پنجگانه و عقل و هوشيارى كامل برخوردار بود، جان به جانآفرين تسليم كرد.
شيخ محمد ابوزهره مىگويد: من در سالهاى اخير جز امام كوثرى دانشمندى نمىشناسم كه با مرگ او، جاى خالىاش پر نشود. ايشان ذخيره پيشينيان صالح و شايستهاى بود كه علم را مايه كسب روزى و ابزارى براى رسيدن به هدف قرار ندادند؛ بلكه دانش، هدف نهايى و بلندترين افق اين دانشمندان بوده است؛ چراكه براى مؤمن هدفي فراتر از
دانش دين وجود ندارد و قله بالاترى نيست كه دانشمند خود را به آن برساند. ايشان مصداق روايت «دانشمندان ميراثداران پيامبران مىباشند» (1)بود.
وى اين وراثت را براى خود مايه شرافت نمىدانست كه به مردم فخرفروشى كند و بر آنان چيره شود؛ بلكه اين وراثت را جهاد براى تبليغ اسلام، بيان حقايق آن و زدودن غبار پندارهاى نادرست از جوهره دين مىدانست، تا اين دين را روشن و ناب به مردم معرفي نمايد و مردم نيز در پرتو نور آن زندگى كنند و هدايت شوند. به اقتضاى اين ميراثدارى، دانشمند و عالم دينى بايد همچون پيامبران و رسولان به مجاهدت بپردازد و در سختىها و دشوارىها نيز همچون آن بزرگان، صبور و بردبار باشد. عالم بايد همچون پيامبران ناگوارىهايى را كه دعوتشوندگان به حق و هدايت بر وى تحميل مىكنند، بر خود هموار نمايد. پس اين ميراث پيامبران، فقط براى كسى كه حق آن را به خوبى ادا كند و به مقتضيات آن عمل نمايد، شرافتآور است. امام كوثرى نيز اينگونه بود. اين دانشمند بزرگوار، نه پيرو مذهبى جديد و نه مبلغ امرى نوپيدا و نه از شمار كسانى بود كه مردم آنها را مجدّد مىخوانند؛ بلكه ايشان از چنين افرادى بيزار بود و به جاى اينكه بدعتآور باشد، پيرو بود. اما با اين حال، ايشان مجدّد به معناى واقعى كلمه بود. چون نوگرايى برخلاف تصور مردم، كنار گذاشتن همه چيز و رد كردن عهد نبوت نيست؛ بلكه
1) «العُلَماءُ وَرَثَةُ الانبِياء».
نوگرايى به معناى رونقبخشى دوباره به دين و زدودن پيرايههاى آن مىباشد تا دين، با زلالى خود و آنگونه كه هست، براى مردم تبيين شود. از ويژگىهاى نوگرايى، جان بخشيدن به سنتها و ميراندن بدعتها و برپا كردن ستون دين در ميان مردم مىباشد.
ايشان در جاى ديگر مىفرمايند:
گواهى مىدهم كه فضايل و اوصاف بزرگان و دانشمندان را شنيدهام، اما در هيچ مورد مانند فضايل اين شيخ والامقام به خود نباليدم. چون ايشان براى كسانى كه نشان علمى اعطا مىكنند، خود نشان و افتخار هستند.
شيخ محمد اسماعيل عبده، واعظ قاهره درباره ايشان چنين مىگويد:
در روز يكشنبه، نوزدهم ذيقعده سال 1371 هجرى قمرى در كوى العباسيه مصر، دانشمندى جهانى، پژوهشگرى تيزهوش و محققى زبردست و بلندنظر، مفسرى نابغه و مناظرهكنندهاى كه هرگز كسى بر وى چيره نگشت، شمشيرى نهاده شده بر گردن ملحدان و فرقههاى گمراه، تواناترين فرد و بهترين يارىرسان سنت نبوى، برجستهترين مدافع باورهاى صحيح دينى و صاحب تأليفات ارزشمند و سودمند در هر علمى و همچنين فردى صاحبنظر در فنون و علوم مختلف به رحمت خدا پيوست. فردى كه رهبرى علوم سنت نبوى- به ويژه علوم جرح و تعديل، رجالشناسى، شرح زندگانى دانشمندان و دانش مربوط به فرقههاى اسلامى، خاستگاه اختلاف ميان آنها و دلايل تنوع و نيز تحولات اين فرقهها- را بر عهده داشت. اين فرد، علامه بزگوار حضرت استاد شيخ محمد زاهد بن حسن كوثرى، نماينده پيشين مجلس بزرگان عثمانيه است. ايشان فردى نرمخوى، بزرگوار و داراى تواضع علمى فراوان بود.
وى از انصاف ادبى برخوردار بود. گواهى مىدهم كه حُبّ و بُغض ايشان خدايى بود. وى كه از وقار و متانت علمى كمنظيرى بهره داشت، مىتوانست با مهارت خيرهكنندهاى بحث را اداره كند. اگر درباره مسئلهاى با وى گفتوگو مىشد، ابعاد پنهان و ابهامآميز آن را واكاوى مىكرد و با خبرگى خود، حقيقت امر را تشريح مىكرد. ايشان به دليل تبحر فراوان و آگاهى كامل به مسئله، شنونده را بهگونهاى مجذوب كلام خويش مىكرد كه شنونده، لحظهاى از گوش كردن به كلام ايشان غافل نمىشد. وى دلهاى حاضرين در مجلس را مجذوب سخنان و بيان شيواى خود مىكرد.
مرحوم كوثرى فردى خوشسيما، اهل معاشرت و چهرهاى گيرا داشت. نيكوسخن بود و به هنگام برخورد با ديگران گشادهرو بود. وى به هنگام سخن گفتن، چاپلوسى نمىكرد و بىمحابا سخن نمىگفت. وى در بيان حق، شجاع بود. در راه خداوند از سرزنشكنندگان نمىهراسيد؛ بلكه شجاعت وى در اين دوران بىنظير بود. وى در حوزه دانش عقلى و نقلى فردى امين و ثقه بود. (1)
علامه كوثرى در تأليف پيشرو بود. در زمانى كه در پايتخت خلافت اسلامى به سر مىبرد، 21 اثر از خود بر جاى گذاشت كه مهمترين آنها «المدخل لعلوم القرآن» بود. وى اين كتاب را بر ديگر آثارش ترجيح مىداد و به همراه برخى كتابهاى كمياب ديگر با خود مىبرد.
از جمله كتابهايى كه ايشان در اين دوره از زندگى خود نگاشتهاند، مىتوان به موارد زير اشاره كرد: نقدى بر كتاب «الضعفاء» اثر عقيلى،
1) برگرفته از مقدمه «مقالات الكوثرى»، گردآورنده: استاد احمد خيرى.
«التعقب الحثيث لما ينفيه ابنتيمية من الحديث» و «البحوث الوفيه في مفردات ابنتيمية». همه اين آثار خطى هستند و برخى نيز مفقود شدهاند. اين عالم مسلمان پس از هجرت خود 31 اثر به رشته تحرير درآورد كه اولين آنها در مصر با عنوان «دفع الريبة من تخبطات ابنقتيبة» بود. اين كتاب به صورت نسخه خطى است.
آثار ايشان در حوزه موضوعات مختلف اسلامى و به حسب نياز نگاشته شد و برخى از آنها در پاسخ به يك نويسنده، برخى در نقد يك ادعا يا در ابطال سخنى باطل تأليف شد. زمانى كه شيخ محمود شلتوت گمان كرد حضرت عيسى (ع) مرده و روحش به آسمان عروج كرده، وى در پاسخ به اين باور كه قاديانيه آن را باور داشتند، كتاب «نظرة عابرة في مزاعم من ينكر نزول عيسى (ع)» را نگاشت. اين كتاب به چاپ رسيده است. زمانى كه قاضى احمد شاكر كتابى با عنوان «نظام الطلاق» نگاشت و در آن مطالبى را آورد كه علما آنها را نادرست مىدانند، مرحوم كوثرى كتاب «الاشقاق على أحكام الطلاق» را نوشت. اين كتاب نيز چاپ شده است.
ابنابىشيبه در كتاب «المصنف» در صدد مخالفت با ابىحنيفه در نقل حديث بر آمد. (1)برخى از هندىها با كمك يكى از سرمايهداران عرب بخشى از اين كتاب را به چاپ رساندند. مرحوم كوثرى در پاسخ به اين ادعا كتابى با عنوان «النكت الطريفة في التحدث عن ردود ابنابىشيبة على ابىحنيفة» را تأليف كرد. اين اثر بهترين كتاب رجالى و برترين اثر
1) در صفحات بعد توضيحات بيشتر در رابطه با اين موضوع خواهد آمد. مترجم
علمى در زمينه روايت و جمع ميان روايتهاى مختلف است. نويسنده، اثر خود را با ادبياتى بىنظير نگاشته؛ به طورى كه بسيارى از دانشمندان كنونى از اين قلم بىبهرهاند. زمانى كه قرار شد كتاب «تاريخ بغداد»، اثر خطيب بغدادى منتشر شود، الازهر مرحوم كوثرى را مكلف كرد كه بر اين اثر تعليقه بزند؛ چرا كه در اين كتاب اظهارات نادرستى درباره ابوحنيفه بيان شده بود. وى همين كار را كرد و تعليق وى به همراه كتاب تاريخ بغداد با عنوان «السهم المصيب في كبد الخطيب» منتشر شد. وى پس از آن، كتاب مستقلى را با عنوان «تأنيب الخطيب على ما ساقه في ترجمة أبىحنيفة من الأكاذيب» در همين موضوع منتشر ساخت.
هنگامى كه فرقه «مشبهه» كتابهايى را چاپ كردند كه در آن صفتهاى ناشايستى به خداوند نسبت داده شده بود، (مانند نسبت دادن خوردن، آشاميدن، خسته شدن به خداوند) مرحوم كوثرى كتاب «فصل المقال في بحث اسطورة الأوعال» را به رشته تحرير درآورد. البته حافظ ابنعساكر نيز پيش از آن، كتاب «تبيان الوهم و التخليط فيما أخرجه ابوداود من حديث الأطيط» را در اين باره نوشته بود. زمانى كه «نونيةابنقيم» منتشر شد، وى كتاب «السيف الصقيل» را به همراه تعليقهاى از خود با نام «تبديد الظلام» منتشر ساخت. (1)نونية ابنقيم اثرى است كه در آن مطالبى به دور از شأن خداوند ذكر شده و خداوند را به مخلوقاتش تشبيه كرده بود.
1) نسخه چاپى.
شيخ معلمى كتابى با عنوان «طليعة التنكيل» نوشت و در اين كتاب مختصر تلاش كرد تا برخى مطالب كتاب «تأنيب الخطيب على ما ساقه في ترجمة ابىحنيفة من الأكاذيب» (اثر كوثرى) را اصلاح كند. كوثرى در پاسخ به آن، رسالهاى با عنوان «الترحيب بنقد التأنيب» را به شيوهاى علمى و دقيق نگاشت. (1)البته پس از آن، كتاب مختصر «طليعة التنكيل» ضخيمتر شد و در دو جلد به چاپ رسيد. در اين كتاب مطالب ناپسند و بدزبانى فراوان ديده مىشود. به نظر مىرسد اين سخنان از محقق معروف، شيخ معلمى باشد.
ايشان همچنين كتابهاى مختلفي نوشت. در كنار آن بر كتابهايى كه در صندوقخانهها خاك مىخورد يا نسخه خطى آنها موجود بود، تعليقاتى نگاشت. برخى از اين تعليقهها كوتاه و برخى مفصل بودند كه در مجموع، شصت مقدمه يا تعليقه از ايشان بر جاى مانده است. برخى از دانشمندان گرامى، اينها را در مجموعهاى مستقل گردآورى كردهاند.
تأليفات استاد به دو بخش اصلى تقسيم مىشود: تأليفات پيش از هجرت از آستانه وآنچه كه پس از مهاجرت نگاشته است.
بيشتر آنچه پيش از مهاجرت نوشته است، آثار خطى هستند. اما در بخش دوم آثار چنين نيست. از آثار بخش اول تنها از اثر «ارغام المريد»
1) اين اثر مرحوم كوثرى چاپ شده است.
آگاهيم. ايشان نسخههايى از اين كتاب را به شاگردانش هديه كرده است. در زير نام كتابها و آثار علمى ايشان بر اساس دستهبندى بالا مىآيد:
1) به اين دليل كه عنوان دقيق كتاب را به فارسى نمىدانستم، از ترجمه عنوان عربى خوددارى كردم. مترجم
2) عالمى با نام «محرم» شرحى بر شرح عبدالرحمان جامى بر كتاب «كافيه ابنحاجب» در موضوع نحو مىنگارد. ايشان در باب «ندبه در منصوبات» عبارتى مىنويسد. يكى از شاگردان شيخ را مىبيند كه چند سطر از اين شرح را حذف كرده تا معناى عبارت كتاب- از نظر او- درست شود. اما به اعتقاد ايشان بايد اين عبارت را حفظ كرد و آن را به گونهاى تأويل كرد تا عبارت با معنا شود. به همين دليل رسالهاى ده صفحهاى در اين باره نوشت.
3) در ساحل درياى سياه سرزمينى به نام «اوف» وجود دارد. اين منطقه به داشتن واعظان بسيار، شهرت دارد. يكى از اين واعظان به شهر سكونت استاد عزيمت كرد و در آنجا به وعظ و خطابه مشغول بود. اين واعظ در كار خود شهرت يافت. روزى استاد كوثرى در جلسه سخنرانى او حاظر شد. واعظ مشهور در اين جلسه كه بعد از ظهر برگزار شده بود، حمله تندى به صوفيه كرد. از آنجا كه مرحوم كوثرى در آن زمان از هواداران صوفيها بود، از اين جلسه خارج شد و به منزل خود رفت و تا پيش از ظهر روز بعد رسالهاى بيست صفحهاى نوشت. اين رساله در پاسخ به اظهارات واعظ بود. پيش از ظهر روز بعد كه اين رساله را به واعظ داد، زبان واعظ بند آمد و دست از بدگويى نسبت به صوفيه كشيد.
4) «تاريخ ابنكمال» معماگونه نوشته شده است. براى مثال وى مىگويد: در يك چهارم دوم سال سوم از دهه چهارم از يك سوم سوم ... رساله استاد كوثرى در واقع حلال معماهاى اين كتاب است. وى اين اثر را نگاشته تا معماهاى «تاريخ ابنكمال» را حل كند و براى شرح مقصود كتاب، جدولهايى ترسيم كرده است.
الصحف المنشرة في شرح الاصول العشرة لنجمالدين الطامة الكبرى (خطى)
ترويض القريحة بموازين الفكر الصحيحة في المنطق (1)(خطى)
قرة النواظر في آداب المناظر (2)(خطى)
النظم العتيد في توسل المريد (3)اين اثر در اواخر عمر وى و در شش صفحه چاپ شد.
ارغام المَريد في شرح النظم العتيد لتوسل المُريد. اين اثر در آستانه به سال 1328 قمرى در 114 صفحه و بدون فهرست و غلطگيرى (تصحيح) به چاپ رسيد.
إصعاد الراقى في المراقى (4)(خطى)
النقد الطامى على العقد النامى على شرح الجامى (5)(خطى)
1) در شرح حال استاد در كتاب «تأنيب الخطيب» به جاى كلمه «موازين» عبارت «بمناهج» آمده است؛ حال آنكه كوثرى نام كتاب را «بموازين» به من املا كرده است. زمانى كه از او سؤال كردم كدام عبارت درست است، گفت كه نمىتواند به طور قاطع بگويد. بيشترين چيزى كه به ياد مىآورد اين است كه اين ترجمه كتاب «معيار سداد» است. كتابى كه توسط جودت پاشا وزير در زمينه علم منطق به تركى نگاشته شده است.
2) اين كتاب، ترجمه كتاب «آداب سداد» است. كتاب «آداب سداد» را جودت پاشا درباره مناظره به تركى نگاشته است.
3) به سال 1318 ه. ق در 34 بيت تأليف كرد.
4) به سال 1320 ه. ق تأليف شد.
5) كتاب «العقد النامى» توسط شيخ محمد رحمى الكينى از دانشمندان آستانه در يك جلد نگاشته شد. اين كتاب تعليقى بر كتاب «الفوائد الضيائية، شرح الكافية لعبدالرحمان جامى» [در علم نحو] بود. اما استاد كوثرى اين اثر را نقد كرد و نام كتاب نقد خود را «النقد الطامى» گذاشت.
الفوائد الكافية في العروض والقافية. (1)اين كتاب به چاپ رسيده، اما نام مؤلف بر روى آن درج نشده.
تدريب الوصيف على قواعد التصريف (خطى)
تدريب الطلاب على قواعد الإعراب (خطى)
حنين المتفجع وأنين المتوجع، قصيدة في ويلات الحرب العظمى الأولى (چاپى)
إبداء وجوه التعدى في كامل ابنعدى (خطى)
نقد كتاب الضعفاء (2)(خطى)
التعقب الحثيث (3)لما ينفيه ابنتيمية من الحديث (خطى)
البحوث الوافية في مفردات ابنتيمية (خطى)
الروض الناظر الوردى في ترجمة الإمام الربانى السرهندى (وفات: 1034 ق). وى اين كتاب را در قسطمونى (4)تأليف كرد. اين تنها كتابى است كه به زبان تركى نگاشته است (خطى)
1) از صفحات قبلى اينگونه برداشت مىشود كه اين كتاب را در سانحهاى دريايى از دست داده است. مترجم
2) اين كتاب در پاسخ به ابنقتيبه و در اوايل اقامت ايشان در مصر نوشته شده است. اين كتاب پاسخى است به خدشههاى ابنقتيبه به ابوحنيفه و نيز پاسخى است به اقدام وى در نقل از كتب اهل كتاب. ابنقتيبه اعتقاد داشت تورات و انجيل صحيح و قابل استناد هستند.
3) پاسخ به نوشتههاى سيد محبالدين خطيب، در مجله «الزهراء».
الإشفاق على أحكام الطلاق. (1)چاپخانه «مجلة الاسلام» اين اثر را چاپ كرد. (104 صفحه).
بلوغ الأمانى في سيرة الإمام محمد بن الحسن الشيبانى. اين اثر بدون فهرست و تصحيح در 72 صفحه در ضمن رسالههاى كميابى كه خانجى چاپ مىكرد، انتشار يافت.
التحرير الوجيز فيما يبتغيه المستجيز. (2)اين كتاب در سال 1360 قمرى در 47 صفحه توسط چاپخانه «الأنوار» منتشر شد.
تأنيب الخطيب على ما ساقه في ترجمة ابىحنيفة من الأكاذيب. (3)اين اثر در سال 1361 قمرى به چاپ رسيد. حجم اين اثر (بدون مقدمه طولانى كه در شرح حال استاد كوثرى بر آن نگاشته شده) 200 صفحه است.
احقاق الحق بإبطال الباطل في مغيث الخلق (4). در سال 1360 قمرى
1) پاسخ به كتاب «نظام الطلاق»، اثر شيخ احمد شاكر.
2) اين كتاب نام استادان و شيوخ مرحوم كوثرى و استادان اساتيدش را آورده و شرح زندگى بسيارى از آنها را نيز ارائه كرده است. اين اثر در عين كوچكى، بسيار سودمند است.
3) اين كتاب براى پاسخ به افتراهاى خطيب بغدادى نوشته شده است. در بخش سيزدهم كتاب «تاريخ بغداد» به هنگام معرفي امام ابوحنيفه، خطيب بغدادى افتراهايى را در حق وى مطرح مىكند. علاوه بر اين، مرحوم كوثرى به آنچه در حق ابويوسف، محمد بن حسن و حسن بن زياد لؤلؤى مطرح شده، پاسخ مىدهد.
4) به اظهارات نادرست نوشته شده در كتاب «مغيث الخلق» پاسخ مىدهد؛ زيرا در صفحات يازدهم و دوازدهم اين كتاب مطالب ناروايى درباره حنفيها مطرح شده است.
چاپخانه الانوار اين اثر را در 66 صفحه به چاپ رساند.
أقوم المسالك في بحث رواية مالك عن ابىحنيفة و رواية ابىحنيفة عن مالك. اين اثر در آخر كتاب «إحقاق الحق» به چاپ رسيده است. (ص 67- 72)
تذهيب التاج اللجينى في ترجمة البدر العينى (وفات: 855 ق). وى شرح خود بر صحيح بخارى را تلخيص و در ابتداى اين كتاب چاپ كرده است.
الإهتمام بترجمة ابنالهمام (وفات: 861 ق). (چاپ نشده)
عتب المغترين بدجاجلة المعمرين (1)(خطى)
تحذير الخلف من مخازى أدعياء السلف (خطى)
قطرات الغيث من حياة الليث (وفات: 175 ق) (خطى)
الحاوى في سيرة الإمام ابىجعفر الطحاوى (وفات: 321 ق) اين كتاب در سال 1368 قمرى در چاپخانه الانوار در 43 صفحه به چاپ رسيد.
فصل المقال في بحث الأوعال. اين كتاب را در زمانهاى بعد «فصل المقال في تمحيص أحدوثة الأوعال» ناميد. (2)(خطى)
1) در اين كتاب به ادعاهاى رواج يافته ميان برخى از ثبت و ضبطكنندگان دربارة عمرهاى نجومى و چندصدساله پاسخ مىدهد. ايوبى اين كتاب را در سفر دوم شيخ به شام از وى به عاريت گرفت و نزد او ماند.
2) در اين كتاب به حديث خرافي مبنى بر اينكه حاملان عرش «قوچ» هستند، پاسخ داده مىشود. اين كتاب از نزديك به 12 سال پيش، در كشور مصر تنش ايجاد كرد.
البحوث السّنية عن بعض رجال أسانيد الطريقة الخلوتية (1)(خطى و چاپ شده).
نظرة عابرة في مزاعم من ينكر نزول عيسى (ع). چاپخانه امين عبدالرحمان، سال 1362 قمرى، 67 صفحه بدون تصحيحها.
نبراس المهتدى في اجتلاء أنباء العارف دمرداش المحمدى (وفات: 929 ق)، چاپخانه الانوار، 1364 ق، 31 صفحه.
النكت الطريفة في التحدث عن ردود ابنأبىشيبة على ابىحنيفة (2)، چاپخانه الانوار، سال 1365 ق، 273 صفحه.
رفع الاشتباه عن مسألتى كشف الرؤوس و لبس النعال في الصلاة. چاپ 1366 ق، 24 صفحه.
ترجمة العلامة محمد منيب العنتابى (3)(وفات: 1238 ق) (خطى)
من عبر التاريخ (4)ناشر: سيد عزت عطار، چاپ 1367 ق، 32 صفحه.
1) اين كتاب را در ربيع الثانى سال 1362 ه. ق و به دستور شيخ عبدالخالق بشراوى وفات: 1366 ه. ق نگاشت. در اين كتاب شرح حال سيزده شيخ خلوتى را در ده صفحه بزرگ نوشته است. اصل اين كتاب كه به دستخط خود ايشان است، نزد بنده است. يك نسخه كپى از آن را براى نويسنده ارسال كردهام.
2) ابنابىشيبه ادعا كرد كه ابوحنيفه در 125 مسئله از مسائل اصلى اجتهادى، با احاديث صحيح مخالفت كرده است. مرحوم كوثرى اين كتاب را نوشت تا با نقد و بررسى ادله دو طرف بتواند در زمينه تفاوت مدارك استنباطى فقيهان و نيز تحولات فقه اسلامى پرده از حقايق بسيارى بردارد.
3) اين كتاب را به درخواست بنده در رمضان 1367 ه. ق نگاشت.
4) دربارة هشت مسئله تاريخى بحث و بررسى مىكند.
حسن التقاضى في سيرة الإمام ابىيوسف القاضى (وفات: 182 ق) چاپخانه الأنوار، 1368 ق، 103 صفحه.
لمحات النظر في سيرة الإمام زفر (وفات: 158 ق) چاپخانه الانوار، 1368 ق، 30 صفحه.
الإمتاع بسيرة الإمامين الحسن بن زياد (وفات: 204 ق) و صاحبه محمد بن شجاع (وفات: 266 ق) چاپخانه الانوار، 1368 ق، 70 صفحه.
الترحيب بنقد التأنيب (1)ناشر: كتابخانه خانجى، 1369 ق، 52 صفحه.
محق التقول في مسألة التوسل (2)چاپخانه الانوار، 1369 ق، 18 صفحه.
تعطير الأنفاس بذكر سند ابنأركماس (3)، اين اثر در ضمن مجموعهاى چاپ شد. 1369 ق. چاپخانه الانوار، (صفحات 9 تا 11 اين مجموعه).
الإفصاح عن حكم الإكراه في الطلاق والنكاح، مجموعه
1) وى از تهديد به نقدى كه از سوى مؤلف كتاب «طليعة التنكيل» مطرح شده بود، استقبال كرد.
2) در اين كتاب اتهام شركورزى به توسلجويندگان به رسول خدا و خاندان پاكش را ردّ كرده و آنها را واسطه حقيقى ارتباط با خداوند مىداند.
3) اين كتاب را بنا به درخواست برادر فاضل حاج ابراهيم ختنى از دانشمندان مدينه منوره نگاشت. از آنجا كه نسخهاى از كتاب را نزد خود نگه نداشته بود، بنده يك نسخه از اصل كتاب را در مدينه كپى كردم و براى ايشان آوردم.
پيشين، صفحات 12 تا 16.
بنابراين مجموعه تأليفات اين دانشمند ارجمند 51 اثر است. (2)علاوه بر آنچه گفته شد، برخى از نوشتههاى كوثرى در ضمن كتابهاى تأليفي ايشان به مثابه تعليقه و حاشيه چاپ شده است. براى نمونه دو مورد را نام مىبرم:
لفت اللّحظ إلى ما في اللفظ. اين نوشتار تعليقه و مقدمهاى بر كتاب «الاختلاف في اللفظ و الردّ على الجهمية و المشبهة» اثر ابنقتيبه است. اين اثر را قدسى در چاپخانه سعادت در مصر در 86 صفحه (شامل فهرست) چاپ كرده است. (1349 ق)
تبديد الظلام المخيم من نونية ابنالقيم. اين اثر نيز مقدمه و تعليقه بر كتاب «السيف الصقيل في الرد على ابنزفيل للسبكى الكبير» است. چاپخانه سعادت، 1356 ق، 192 صفحه (بدون فهرست، تصحيح و سخن ناشر).
1) در اين اثر، به شيخ مصطفي صبرى توقادى پاسخ مىدهد. شيخ صبرى توقادى در حكومت عثمانى، سمت شيخالاسلام داشته است.
2) البته در اول طبقات ابنسعد، در شرح زندگى ايشان دو تأليف از ايشان نام برده شده: «تاريخ مذاهب الفقهاء وانتشارها» و نيز «تاريخ الفرق و تأثيرها على المجتمع». با توجه به اينكه استاد كوثرى اين دو اثر را براى من نام نبرده، من نمىدانم اين دو كتاب را در كجا نوشته است. از اينرو از ذكر آنها خوددارى كردم.
استاد كوثرى بر بيش از پنجاه كتاب سودمند، مقدمه و تعليقه نوشته است.
مقالات (1)
كوثرى در زمينههاى گوناگون مقالههاى فراوانى نوشته است. هر يك از اين مقالهها به مخاطبان خود، درسهاى سودمندى مىآموزد. اين مقالهها بيشتر در مجلههايى منتشر مىشدند كه با خط مشى مقالات همسو بودند. مجله «الاسلام» و پس از آن، مجله «الشرق العربى» بيشترين مقالات ايشان را منتشر كردهاند. برخى از شاگردان فاضل ايشان نيز اقدام به گردآورى مقالات در مجموعهاى جداگانه كردهاند و اين شرح زندگىنامه را در سرآغاز آن به چاپ رساندهاند. در اينجا يادآور مىشوم كه محمد زاهد كوثرى رسالههاى علمى فراوانى دارند كه به دليل پراكنده بودن در جهان، جمعآورى آنها آسان نيست. اين رسالهها در پاسخ به پرسشگران نگاشته و براىشان ارسال مىشد.
اين برگ زرين و پر افتخار از زندگى پربركت مردى است پارسا كه از اين دنيا دل كنده و به آخرت دل بسته بود. مردى كه همچون لباس سفيد و پاك از هرگونه لكه و تيرگى، خداوند او را از لغزشها مصون
داشت. اميدواريم خداوند روحش را شاد گرداند.يادآورى:
1) در برخى موارد به دليل ضرورت، با مراجعه به منابع، رواياتى را در پاورقى نقل كردهام.[مترجم]
مقدمه (1)
خداوند را سپاس مىگوييم. درود خدا بر رسولش و سرور ما حضرت محمد (ص)، خاندان و همه اصحاب ايشان.
طايفهاى از حشويه (2)تلاش مىكنند هر از گاهى تمام امت اسلامى
را به دليل زيارت قبور (3)و اينكه نيكان را واسطه درگاه خداوند قرار مىدهند، تكفير كنند؛ (4)گويا كه با توسل جستن به غير خدا و زيارت قبور، بتپرست شدهاند.
به همين دليل بر آن شدم تا آراى بزرگان معارف دينى درباره توسل (5)را بيان كنم؛ زيرا آنان متوليان تبيين مرز توحيد با شرك و بتپرستى هستند. در اين راستا ادلة نقلى بيان شده از سوى دانشمندان مسلمان را بيان خواهيم كرد تا حق را اثبات كنيم و نادانى پيروان آن را آشكار كنيم.
اميدواريم خداوند ما را در اين راه توفيق دهد.
1) عنوان عربى اين نوشتار «محق التقول في مسألة التوسل» است.
2) يكى از معانى واژه «حشا» در زبان عربى، «كنار» است. دليل نامگذارى اين گروه به حشويه به دو شكل نقل شده است: شيخ محمد زاهد كوثرى به نقل از مقدمه «تبيين كذب المفترين فيما نسب الى الامام الاشعرى» اثر ابنعساكر، ص 11، مىنويسد: حسن بصرى از بزرگان تابعين بود كه سالهاى پياپى در بصره به نشر دانش اهتمام داشت. بزرگان و فضلا به مجلس او رفتوآمد داشتند. گروهى از راويان اوباش صفت نيز وارد مجلس او مىشدند و سخنان ناپسندى مىگفتند. حسن بصرى مىگفت: آنان را به كنار مجلس حشا الحلقة ببريد. به اين دليل آنان را «حشويه» ناميدند. فرقههاى مجسمه و مشبهه از اين گروه بودند. همچنين در پاورقى تفسير «الجامع لأحكام القرآن» قرطبى، آمده است: حشويه طايفهاى از بدعتگران هستند كه به ظواهر تمسك جسته و قائل به عقايدى چون تجسيم [اعتقاد به جسم براى خداوند] و ... شدند ج 1، ص 55.
3) در صفحات آينده نيز خواهد آمد كه «ابنتيميه» معتقد بود هركس به قصد زيارت قبر رسول خدا سفر كند، گناه كرده است و به همين دليل نمازش شكسته نيست؛ زيرا اين سفر معصيت است. «ابنتيميه» اولين كسى است كه اين نظر را داد و به دليل همين به زندان افتاد و از سوى مردم و دانشمندان طرد و محكوم شد.
4) سخن درباره معناى توسل و حكم آن بيان خواهد شد.
5) منظور عقايدِ دانشمندانى است كه امت اسلامى آنها را پذيرفته و به آنان اعتماد كرده است. همان كسانى كه مردم احكام شريعت خود و سنت صحيح نبوى را از آنان گرفتهاند. در اين رساله شمارى از اين دانشمندان را نام خواهيم برد.
به يارى خداوند نگارش درباره توسل را شروع مىكنم. هرچند به دليل بحثهاى فراوان در اين باره و وجود ادله قاطع، تمايل نداشتم دراين باره سخن را دوباره آغاز كنم، اما اين موضوع به ابزارى براى مشرك ناميدن امت محمدى مبدل شده است. (1)
اولين كسى كه اين فتنه را به راه انداخت، هدفي جز مباح كردن اموال مسلمانان نداشت تا بتواند بهنام مشرك بودن مسلمانان خونشان را نيز بىحرمت گرداند (2)
اين امر قطعى است كه امت اسلامى توسل را در دوران پيامبر ص فراگرفته و به آن عمل كرده است. همچنين اين عمل در عصر صحابه و پس از آنان تا قرن هفتم ادامه داشته است. پس از آن نيز تا به امروز و در آينده ادامه خواهد يافت؛ زيرا توسل از مسائل فرعى اهل سنت است؛ همانگونه كه پيامبر ص نيز فرمودهاند كه خداوند هرگز امت رسول خويش را بر گمراهى هم انديشه نخواهد كرد. ترمذى و حاكم نيشابورى از ابنعمر روايت كردهاند: پيامبر ص فرمودند: «هرگز امت من بر گمراهى اتفاق نمىكنند.» ابوداود از ابومالك اشعرى نقل مىكند حديث مرفوع كه پيامبر ص مىفرمودند: «خداوند شما را از سه امر مصون نگه داشته است.» از جمله اين را فرمودند: [از اين عمل مصون داشته كه] شما بر گمراهى اتفاق نكنيد ر. ك: التلخيص الحبير، ج 3، ص 162.
1) اولين كسى كه توسل را بدعت دانست و در اين باره سخن گفت، شيخ احمد بن عبدالحليم بن تيميه است. وى در قرن هفتم هجرى قمرى مىزيست. در كتاب «الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة» اثر احمد بن حجر عسقلانى شرح زندگانى وى آمده است. در ج 1، ص 173 اين كتاب سال تولد ابنتيميه، 661 ه. ق و وفات او ذيقعده سال 728 اعلام شده است.
2) اين در حالى است كه به فرموده پيامبر اسلام، خداوند مجموعه امت اسلامى و اكثريت را از شرك مصون داشته است. در روايت آمده كه رسول خدا فرمودند: «شيطان از اينكه نمازگزاران جزيرة العرب او را بپرستند، نوميد شده است. اما [ميان آنان] تفرقهافكنى مىكند». اين روايت در صحيح مسلم، «كتاب المنافقين»، ص 50 نقل شده است. بيقهى پس از نقل اين روايت مىگويد: «منظور آن حضرت هم اصحاب خود و هم مسلمانان پس از اصحاب است.»، دلائل النبوة، ج 6، ص 363.
حال آنكه حشويه در دعوت به توحيد، بويى از صداقت نبردهاند.
در ردّ اين گروه براى انكار توسل، به قرآن، سنت و روش پيشينيان و نيز ادله عقلى استناد مىكنيم.
خداوند در سوره مباركه مائده مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده: 35)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و وسيلهاى براى تقرب به او بجوئيد و در راه او جهاد كنيد؛ باشد كه رستگار شويد.
آيه به طور عام، دستور به استفاده از وسيله براى تقرب به خداوند داده است (1). عموم اين آيه، حتى توسل به افراد و توسل به اعمال را نيز
شامل مىشود؛ بلكه بايد گفت در شريعت، هم توسل به افراد و هم توسل به اعمال به ذهن تبادر مىكند؛ اگرچه دروغگويان و شيادان غير از اين سخن را ترويج مىكنند. (2)
تفاوت گذاشتن ميان زنده و مرده براى توسل، فقط از سوى كسى مطرح مىشود كه به فناپذيرى روح باور داشته باشد. امرى كه به انكار رستاخيز مىانجامد. (3)
سيوطى در «بشرى الكثيب» اشعارى را سروده است. براى شرح اين ابيات ر. ك: «جمع التثبيت في شرح ابيات التثبيت»، محمد بن اسماعيل صنعانى، صص 152- 165. در اين شرح، روايات ارزشمندى در شرح ابيات آورده شده است.
همچنين اگر به اين تفاوت اعتقاد داشته باشيم، مستلزم انكار ادراكات جزئى از سوى روح پس از جداشدن از بدن است. امرى كه خود مساوى با انكار ادله شرعى در اين باره است. (4)همه مىپذيرند كه ارواح پس از مرگ، توان انجام كارهايى را دارند كه به هنگام ارتباط با بدن اين توانايى را ندارند؛ به طورى كه مىتوانند ارتشهاى فراوان و لشكرها را با شمار بسيار اندكى نيرو شكست دهند. پيامبر ص- همچنين ابوبكر و عمر- در خواب ديده شدهاند كه روح آنها لشكرهاى كفر و ظلم را شكست داده است؛ به طورى كه اين ارتشها در برابر شمار اندك مؤمنان و ضعف آنها شكست خوردهاند. كتاب الروح، صص 102 و 103.
اينكه توسل به افراد، از مصاديق «وسيله» در آيه بالاست، سخنى نادر يا فقط برگرفته از عموم لغوى نيست (5)بلكه از عمر نيز روايت شده است كه پس از توسل به عموى پيامبر (ص) براى طلب باران گفت: «به خدا سوگند كه اين [عباس] وسيله به درگاه خداوند است». (6)
اول: ترك يك امر، دلالت بر ممنوع بودن آن ندارد. در علم اصول تبيين شده كه ترك فعل هرگز نمىتواند دليل حكم شرعى قرار گيرد.
دوم: عمر مضطر بود. خداوند نيز مىفرمايد: أَمَّنْ يجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يكْشِفُ السُّوء؛ «يا [كيست] آن كس كه درمانده را- چون وى را بخواند- اجابت مىكند، و گرفتارى را برطرف مىگرداند». نمل: 62 بنابراين، توسل به عباس مناسبتر بود.
سوم: عمر با توسل به عباس، مىخواست به پيامبر ص اقتدا كند و عموى رسول خدا را تكريم كند. در «فتوح البلدان» بلاذرى آمده كه خود عمر به اين دليل تصريح كرده است.
چهارم: شايد عمر با اين كار در صدد تبيين جواز توسل به غير از پيامبر ص بوده است.
پنجم: عمر با توسل به عباس، بر آن بود تا جواز توسل به انسان داراى فضيلت، با وجود فرد بافضيلتتر را بيان كند؛ زيرا در آن جمع، افراد بافضيلتترى مانند على ع و عثمان بودند كه فضيلت آنان بيش از عباس بود.
ششم: توسل عمر به عباس در حقيقت، توسل به رسول خدا ص بود؛ زيرا توسل به عباس از سوى اصحاب به اين دليل بود كه او عموى پيامبر ص بود. اقتباس از كتاب اتحاف الاذكياء بجواز التوسل بالانبياء والاولياء، اثر محدث فقيه، شيخ عبدالله صديق غمارى، صص 35- 37.
1) در «القاموس المحيط» آمده است: وسيله و واسله، يعنى منزلت داشتن نزد سلطان. يعنى منزلت و مرتبه. «وسّل الى الله توسيلا»، يعنى كارى انجام داد كه با آن به او تقرب پيدا كرد. «توسل» نيز به همين معناست. در «تفسير قرطبى» وسيله به معناى نزديكى آمده است. اين معنا از ابووائل، حسن، مجاهد، سدى، قتادة، عطاء، ابنزيد و عبدالله بن كثير نقل شده است. وسيله بر وزن فعيله است. «توسلت اليه»، يعنى تقربت [تقرب جستم]. وسيله، تقربى است كه شايسته است به واسطه آن از خداوند خواسته شود. وسيله درجهاى از درجات بهشت است. ج 6، ص 159 شيخ ابوحامد بن مرزوق مىگويد: توسل يعنى تقرب. وسيله هر آن چيزى است كه براى رسيدن به مقصود به آن متوسل مىشويم. مفسران اين معنا را پذيرفتهاند. شيخ ابوحامد در اين رابطه از تفسير خطيب شربينى اينگونه نقل مىكند: از چيزى كه به آن توسل مىجوييد تا به خداوند تقرب پيدا كنيد و ثواب ببريد انجام عبادت و ترك معصيت را بخواهيد. زمخشرى در تفسير خود مىگويد: هر آنچه كه به آن توسل جسته مىشود؛ يعنى به آن تقرب صورت مىگيرد؛ مانند انجام كار درست، منزلت و ... به اين ترتيب، عام بودن معناى توسل و وسيله روشن مىشود. بر اين اساس آيه ياد شده، گفته مردم را نيز شامل مىشود كه «خداوندا! من به فلانى متوسل مىشوم». همچنين بيان عباراتى مانند «اى فلانى! برايم دعا كن» از افراد اين عموم به شمار مىرود؛ زيرا درخواست كردن از ديگرى براى دعا كردن نزد خداوند، وسيلهاى براى رفتن به درگاه بارى تعالى است؛ چون اين عمل مانند شفاعت است. همچنين احضار كسى كه به او متوسل مىشويم و خواستن از خداوند در حضور او، از ديگر مصاديق وسيله است؛ مانند احضار عباس بن عبدالمطلب از ديگر مصاديق وسيله، اين است كه ما فرد داراى منزلتى را بياوريم، بىآنكه دعايى صورت گيرد؛ بلكه اميد به يارى خداوند در جنگ، به لطف همراهى او داريم. بخارى نيز در صحيح خود به اين مطلب اشاره مىكند. وى عباراتى مىآورد كه دلالت دارد در جنگها از انسانهاى ضعيف كمك گرفته مىشود. وى رواياتى در اين زمينه آورده كه دلالت مىكند صرف حضور اين افراد، سبب يارى گرفتن است. مصداق ديگر وسيلهجويى اين است كه انسان به زيارت انسانهاى صالح برود تا بركت آنان به وى برسد متبرك شود. در همه اين موارد، هدف اصلى، خداوند است. مقصود اين است كه به واسطة وسيلهاى كه انتخاب شده به خداوند نزديك شويم. بنابراين چنين كارى بىاشكال است و پرستش وسيله كسى كه به او توسل صورت مىگيرد شمرده نمىشود. در بحث عبادت بيان شد كه به دنبال منزلت بودن، بدون اظهار خوارى در درگاه خداوند، عبادت نيست؛ زيرا اين حالت از آن خداوند است. براءة الحنيفيين، ج 1، ص 272
2) به زودى در اين باره سخن خواهيم گفت.
3) فخر رازى مىگويد: نفوس انسانها پس از فانى شدن جسم، از بين نمىرود. پيامبران، اوليا و حكما بر همين باورند. ر. ك: اصول الدين، فخر رازى، ص 20.
4) ابنقيم درباره روح مىنويسد: روح رها شده از اسارت تن و وابستگى به جسم از رفتار، قدرت، و سرعت عروج به سوى خدا و تحركى برخوردار است كه روح زندان در جسم انسان به دليل غرق شدن در شهوت و وابستگى به جسم، از آن برخوردار نيست. وقتى وضعيت روح در اين دنيا اينگونه باشد، بىترديد وقتى از اين جهان بيرون رود و قواى آن جمع شود، چگونه وضعيتى خواهد داشت؟ اين روح در زمان پيدايش خود، روحى عالى، بزرگ و داراى همت بلند بوده است. پس اين روح پس از جدا شدن از تن، وضعيت و فعل ديگرى خواهد داشت.
5) پيش از اين گفتيم كه توسل يعنى تقرب جستن. وسيله نيز به هر چيزى گويند كه انسان را به مقصود برساند.
6) اين روايت را ابنعبدالبر در «الاستيعاب» نقل كرده است. همچنين بخارى اين حديث را در صحيح كتاب الاستسقاء، از انس بن مالك نقل مىكند. انس مىگويد: در زمان عمر، خشكسالى شد. مردم به سوى مصلى رفتند [تا براى باريدن باران دعا كنند.] عمر گفت: [خدايا!] وقتى خشكسالى مىشد، به رسولت متوسل مىشديم و باران فرو مىفرستادى. اكنون به عموى پيامبر ص، عباس بن عبدالمطلب متوسل مىشويم؛ پس براى ما باران نازل فرما. انس مىگويد با اين دعا باران باريد. ابنتيميه و پيروان او از اين حديث برداشت كردهاند كه توسل عمر بيانگر عدم جواز توسل به رسول خدا پس از وفات ايشان است. اين برداشت به دلايلى نادرست است:
علاوه بر قرآن كريم، روايات نيز بيانگر جايز بودن توسل است. حديث عثمان بن حنيف از جمله رواياتى است كه مىتوان به آن استناد كرد. در اين حديث آمده: «يا مُحَمَّدَ! إنِّي تَوَجَّهتُ بِكَ إلى رَبِّي». (1)
عثمان بن حنيف مىگويد، ما از يكديگر جدا نشده بوديم و چندى سخن نگفته بوديم كه ديديم اين مرد با بينايى كامل بازگشت؛ گويا كه هيچ بيمارى در ديدگان او نبوده است. سنن ترمذى، ج 5، ص 229. اين روايت را ابنماجه نيز در كتاب «صلاة الحاجة» نقل كرده است. ابواسحاق مىگويد اين روايت صحيح است. ج 1، ص 442
حاكم نيشابورى اين روايت را با اندكى تفاوت در بخش دعا نقل كرده است. وى مىگويد: روايت طبق نظر بخارى، صحيح است. المستدرك، ج 1، ص 526 ذهبى نيز گفته است روايت با اين اضافه صحيح است: «اللّهُمَّ شَفّعنى في نَفسِى» و شفاعت مرا نيز درباره خودم پذيرا باش. ابنالسنى در «عمل اليوم واليلة»، ص 170 اين حديث را نقل كرده است. از ديگر محدثانى كه اين حديث را نقل كردهاند، بيهقى است.
رسول خداشيوه دعا كردن را به نابينا مىآموزد. به موجب مفاد اين حديث، پيامبر (ص) براى شفا يافتن نابينا، توسل به غير خدا نزد پروردگار را تبيين مىكند. اگر كسى در پى دست كشيدن از ظاهر روايت و بيان معناى ديگرى براى آن باشد، به دليل هواى نفس، روايت را تحريف كرده است.
نمىتوان گفت در اين روايت نيامده كه حاجت نابينا به دليل دعاى رسولخدا (ص) يا دعاى خودش برآورده شد. پس نمىتوانيم به اين روايت استناد كنيم (2)زيرا استدلال ما اين نيست كه بينا شدن فرد به دليل دعاى پيامبر (ص) يا دعاى خودش بوده؛ بلكه ما به نص دعا استناد مىكنيم كه از رسول خدا نقل شده و ايشان ياد دادهاند كه براى برآورده شدن حاجت، فرد نابينا به ايشان متوسل شود. گروهى از حافظان حديث به صحيح بودن روايت تصريح كردهاند. در حديث فاطمه بنت اسد نيز اين عبارت ديده مىشود: «
بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَ الأنبِياءِ الَّذِينَ مِن قَبلِي». (3)راويان اين حديث به جز
1) متن كامل حديث را ترمذى اينگونه نقل مىكند: عثمان بن حنيف مىگويد: مردى كور نزد پيامبر ص آمد و گفت: برايم دعا كن تا خدا مرا شفا دهد. رسول خدا به او دستور دادند وضو بگيرد، سپس اين دعا را بخواند: «خداوندا از تو مىخواهم كه به واسطه پيامبرت، رسول رحمت به درگاهت آمدهام. يا محمد! در حاجتى كه دارم، به واسطه تو به درگاه خدا روى آوردهام تا برآورده شود. خدايا! شفاعت او از من را بپذير».
2) اين توجيه را هم يكى از علماى سلف نگفته و از ظاهر اين عبارت، چنين مطلبى برداشت نمىشود؛ اين درحالى است كه ترمذى عبارت را اينگونه نقل مىكند: «پيامبر به او دستور داد تا وضو بگيرد و آن دعا را بخواند». در روايت ابنابىخثيمه آمده كه رسول خدا پس از ياد دادن اين دعا به فرد نابينا گفت: «اگر باز حاجتى داشتى، مانند همين عمل را انجام بده». بنابراين، توسل به فرد نزد خداوند، در غير از اين حالت نيز جايز است. در ادامه روايت بيان خواهيم كرد كه مردى نيازمند نزد عثمان بن عفان رفته بود، ولى حاجت او برآورده نمىشد، عثمان بنحنيف به او گفت وضو بگير و دو ركعت نماز به جاى آور و دعا كن. او نيز همين كار را كرد و خواستهاش برآورده شد.
3) طبرانى اين روايت را در «المعجم الكبير» و «المعجم الأوسط» نقل مىكند. انس بن مالك مىگويد: وقتى فاطمه بنت اسد مادر حضرت على ع درگذشت، رسول خدا آمد و بر بالين او نشست و فرمود مادرم! خدا تو را رحمت كند. پس از مادرم، تو برايم مادرى كردى. خودت گرسنه مىماندى تا سير شوم. خود نمىپوشيدى تا من بپوشم. از بوى خوش براى خود، پرهيز مىكردى تا به من غذا بدهى. با اين عمل، رضاى خدا و روز قيامت را مىخواستى». آنگاه دستور داد تا آن بانوى گرامى را غسل دهند. وقتى سه بار آب ريخت و نوبت به آب و كافور رسيد، آن حضرت با دست خود اين كار را انجام داد. سپس پيراهنش را از تن بيرون آورد و به فاطمه بنت اسد پوشانيد و او را با جامهاى كه بر رويش بود كفن كرد. سپس از اسامة بن زيد، عمر بن خطاب، ابوايوب انصارى و غلام سياهى خواست كه قبر را بكنند. آنها نيز قبر را آماده كردند. وقتى به لحد رسيد، رسول خدا با دستان خويش آن را كند و خاكش را با دستان خويش بيرون ريخت. سپس حضرت محمد ص وارد قبر شد و در آن خوابيد و آنگاه فرمود: «اى خدايى كه زنده مىكند و مىميراند و خود زنده هميشگى هستى! به حق پيامبرت و پيامبران پيش از من، مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و قبرش را وسعت بخش كه تو بخشندهترين بخشايندگان هستى» سپس چهار بار تكبير گرفت و پيكر فاطمه بنت اسد را به همراه عباس بن عبدالمطلب و ابوبكر در قبر نهاد.
رَوح بن صلاح، همگى ثقه هستند. درباره روح بن صلاح نيز حاكم نيشابورى مىگويد: «او ثقه قابل اعتماد است». (1)ابنحبان نيز او را از شمار
افراد ثقه قرار داده است. (2)در اين روايت تصريح شده كه در مسأله توسل، ميان مرده و زنده تفاوتى نيست. (3)
از بيهقى رسالهاى با نام «حياة الانبياء» چاپ شده است. در صورت تمايل مىتوانيد به اين رساله مراجعه كنيد.
اين روايت به صراحت توسل به منزلت انبيا را درست مىداند. در حديث ابوسعيد خدرى آمده است: «اللّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيكَ». (4)متن كامل روايت اينگونه است: ابنماجه از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه گفت: رسول خدا فرمودند: هركس از خانه خود براى نماز خارج شود و بگويد خدايا به حق كسانى كه بر تو حق دارند و به حق گامهايم، من نه براى معصيت و نافرمانى و نه براى ريا و كسب شهرت خارج نشدم. من براى پروا از ناخرسندىات و براى به دست آوردن رضايت تو خارج شدم. پس از تو مىخواهم مرا از آتش نگهدارى و گناهانم را بيامرزى. فقط تويى كه آمرزنده گناهانى. هركس اين را بخواند، خدا به او روى مىكند و هفتاد هزار فرشته برايش طلب آمرزش مىكنند.
منظور از «به حقى كه درخواستكنندگان دارند»، احترام و كرامت آنان است؛ زيرا كسانى كه خالصانه دستان خود را به سوى خدا بلند مىكنند، از حرمت و كرامت برخوردارند و ثواب فراوان مىبرند؛ وگرنه كسى حقى بر خداوند ندارد. هموست كه صاحب فضل و عظمت ازلى و ابدى است. اين باور اهل سنت است و حديث بخارى و ديگر روايات در باب «حَقُّ العِبادِ عَلَى اللهِ» حق بندگان بر خداوند را چنين تأويل مىكنند: «آنچه كه خداوند به فضل و كرم خود به آنها عطا مىكند»؛ زيرا عطاى هيچ چيز بر خداوند واجب نيست. «قُل انَّ الفَضلَ بِيدِ اللهِ»؛ بگو فضل به دست خداست.
در اين روايت، بهمسلمانان- چه مرده و چهزنده- توسل صورت گرفته است. ابنموفق تنها كسى نيست كه از ابن مرزوق روايت كرده باشد؛ بلكه ابنمرزوق از رجال صحيح مسلم نيز هست. ترمذى چند روايت نقل شده از عطيه را حسن دانسته است. در آينده در اين باره بيشتر سخن خواهيم گفت.
سيره همه امت، نسلى پس از ديگرى، بر توسل به انبيا وصالحان- مرده يا زنده- بوده است. (5)
از ديگر روايات اين بخش، توسل عمر به عموى رسول خداست كه در آن گفت: «ما به عموى پيامبرت توسل مىجوييم». اين روايت تصريح مىكند كه صحابه به يكديگر توسل مىكردند. در اين روايت، توسل به شخص عباس صورت گرفته و اين سخن براى انشاى توسل به شخص است؛ زيرا اين عبارت فايده اخبارى ندارد؛ چراكه خداوند به اين امور آگاه است. پس اين جمله براى انشاى توسل به شخص بيان شده است. (6)
1) حافظ، نور الدين هيثمى در «مجمع الزوائد» مىگويد رجال راوى اين حديث به جز روح بن صلاح، همگى ثقه هستند. ابنحبان و حاكم نيز وى را ثقه دانستهاند. البته وى راوى ضعيفي است. شيخ عبدالله صديق غمارى مىگويد ابنعدى «روح بن صلاح مصرى» را در ميان راويان ضعيف نام برده است. دار قطنى مىگويد: وى فردى ضعيف است، اما ابنحبان او را از ثقات نام برده است. حاكم او را ثقه قابل اعتماد مىداند. از عبارات آنان كه وى را تضعيف كردهاند، چنين برداشت مىشود كه ضعيف دانستن اين راوى با قاطعيت بيان نشده است. آنان كه با كتب فن حديث آشنايى دارند، مشاهده مىكنند هيثمى نيز عباراتى آورده كه بيانگر خفيف بودن ضعف رَوح بن صلاح است. بنابراين، حديث بالا از مرتبه حديث حسن، پايينتر نيست؛ بلكه اگر نظر ابنحبان درباره روح بن صلاح را بپذيريم، اين روايت صحيح است. ر. ك: إتحاف الاذكياء، ص 20 ابنعبدالبر نيز اين روايت را از ابنعباس نقل كرده؛ چنانكه ابنابىشيبه به نقل از جابر اين روايت را ذكر مىكند. ديلمى و ابونعيم نيز از ديگر كسانى هستند كه روايت را نقل كردهاند. پس اين حديث به طرق گوناگون نقل شده است و يكديگر را تقويت مىكنند. ر. ك: مفاهيم يجب ان تصحح، ص 151؛ والاستدراك، ص 332؛ همچنين كتاب «التوسل» اثر شيخ يوسف دجوى در «مقالات و فتاوى، ج 1، ص 155».
2) ابنحبان از طبقهاى است كه ذهبى نيز در آن است. در رساله «ذكر من يعتمد قوله في الجرح والتعديل» آمده است: اگر يكى از افراد اين طبقه كسى را توثيق كردند، سخن او را بىترديد بپذير.
3) پيش از اين درباره تصرفات روح پس از جدا شدن از تن سخن گفتيم. در روايت صحيحى وارد شده كه رسول خدا ص شب معراج حضرت موسى ع را ديد كه بر بالاى تپهاى سرخ رنگ نماز مىخواند. وقتى براى هر شبانه روز، پنجاه مرتبه نماز واجب شد، وى بارها نزد پيامبر ص آمد تا اينكه پنج مرتبه شد. حضرت آدم و ابراهيم و ديگر پيامبران را نيز مشاهده كرد و با آنان سخن گفت.
4) خدايا به حقى كه همه درخواستكنندگان از تو دارند [مسلمانان]، مىخواهم.
5) ر. ك: كتاب «مفاهيم يجب أن تصحح». نويسنده در اين كتاب ارزشمند، نام برخى از دانشمندان برجسته مانند حاكم و بيهقى و ديگران را نقل مىكند.
6) يعنى در اينجا خبر از توسل نمىدهد؛ بلكه بيانگر انشاى توسل است. دليل اين سخن نيز عبارت نقل شده از عمر است كه مىگويد ما به عموى پيامبر خويش توسل مىجوييم.
در اين روايت، عبارت «به پيامبر (ص) توسل مىكرديم» نيز تصريح مىكند كه صحابه توسل مىكردند؛ در صورتى كه اگر عباراتى مانند «فلان كار را مىكرديم» به نقل از صحابه بيايد، اگر بپذيريم اين سخن به زمان پيش از بيان سخن بازمىگردد (1)، معناى عبارت اين مىشود كه صحابه در زمان حيات پيامبر (ص) به ايشان متوسل مىشدند و اين عمل پس از وفات ايشان نيز تا سال «خاكسترى» (2)ادامه يافت.
بنابراين، تأويل اين حديث و محدود كردن آن به توسل در زمان حضور پيامبر (ص) و پيش از وفات ايشان، نادرست و تحريف نص روايت است. اين
تأويل بدون دليل پذيرفته نيست. (3)
ممكن است گفته شود، عمر پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام به جاى توسل به ايشان، به عموى آن حضرت كه زنده بود، توسل پيدا كرد؛ بنابراين، توسل به انبيا پس از مرگشان جايز نيست. اما اين سخن درست نيست؛ زيرا اين اجتهاد به رأى است و چيزى به عمر نسبت داده مىشود كه حتى به ذهن وى خطور نكرده؛ چه رسد كه بخواهد آن را تبيين كند. (4)بنابراين، سنت صحيح را با رأى نمىتوان انكار كرد. (5)
1) امام نووى در «التقريب» مىگويد: اگر يكى از صحابه بگويد: «كنا نقول كذا يا نفعل كذا»؛ يعنى [فلان كار را مىكرديم يا فلان سخن را مىگفتيم اگر اين سخن را به زمان رسول خدا متصل نكرد، در واقع اين سخن، يك امر فردى است و حديث موقوف است. اما اگر به زمان رسول خدا ملحق كند، اين حديث مرفوع است. اسماعيلى حالت دوم را نيز حديث موقوف مىداند؛ اما نظر اول صحيح است. همچنين اگر حديثى نقل شود كه صحابه بگويند: ما در زمان حيات رسول خدا ص و در حالى كه ايشان در ميان ما يا پيرامون ما بود، فلان عمل را انجام مىداديم و آن را نادرست نمىدانستيم، يا گفته شود كه صحابه در زمان حيات رسول خدا فلان سخن را مىگفتند يا انجام مىدادند و آن را بىاشكال مىدانستند، همه اين نوع روايتها مرفوع هستند. سخن مغيره نيز اين نوع روايات است: اصحاب رسول خدا ص در خانه ايشان را با ناخن مىزدند. المدخل عن تدريب الراوى، بيهقى، ج 1، صص 185 و 186.
2) در سال هجدهم هجرى، در زمان خلافت عمر بن خطاب، خشكسالى سرزمين عرب را فراگرفت. اين سال به «عام الرماده» موسوم شد. ر. ك: «الموسوعة العربية العالمية»، ذيل مدخل عمر بن خطاب. البته همانگونه كه در متن كتاب مطالعه مىفرماييد، برخى زمان اين خشكسالى را سال هفدهم هجرى ذكر كردهاند. مترجم
3) در آينده، ادله اثبات توسل به پيامبر ص پس از وفات ايشان را بيان خواهيم كرد. ر. ك: براءة الحنيفيين، ج 1، صص 258- 268. در اين اثر رواياتى وجود دارد كه بيانگر درستى توسل به ايشان، پيش از خلقت آن حضرت و در زمان حيات و پس از مرگ پيامبر ص و در روز رستاخير هستند.
4) در صفحات پيش، احتمالات ششگانه درباره دلالت اين حديث را به نقل از «اتحاف الاذكياء» مطرح و تبيين كرديم كه تنها يك احتمال صحيح است.
5) زيرا خداوند آگاهتر از رأيى است كه بر دليل يا شبه دليل مبتنى نيست. ازاينرو اين رأى قابل اعتنا نيست. به ويژه اگر در روايت يا دليل ديگرى اين رأى ابطال شود و پاسخ آن بيان شده باشد. در محل بحث، توسل به پيامبر ص پس از وفات ايشان مطرح است كه در روايات ديگر ثابت شده است. دكتر محمد علوى مالكى مىگويد اگر كسى از سخن عمر برداشت كند كه وى به اين دليل كه عباس بن عبدالمطلب زنده است و پيامبر ص مرده، به عموى رسول خدا متوسل شد، بايد گفت وهم و خيال او بر قدرت ادراكش غلبه كرده، يا آنكه به دليل تعصب، فهم درست را انكار كرده است؛ زيرا دليل توسل عمر به عموى پيامبر ص، قرابتى بود كه به رسول خدا داشت. در سخن عمر كه «ما به عموى پيامبرمان متوسل مىشويم، پس بر ما باران فرو بفرست» به روشنى تبيين مىكند كه وى با اين سخن، به رسول خدا متوسل شده است. بنابراين اگر كسى اعتقاد داشته باشد كه توسل به زنده جايز است، اما با ا ين حال، مسلمانان را به شرك متهم سازد، از راه مستقيم فاصله گرفته است؛ زيرا اگر توسل، شرك به شمار مىرفت، توسل به زنده نيز جايز نبود. مگر نه اين است كه اعتقاد به ربوبيت وغير خدا و شايسته پرستش بودن غير خدا- چه پيامبر، چه پادشاه و ...- شرك است؛ چه در زمان حيات و چه پس از مرگ، اين عمل شرك و كفر به شمار مىرود؟ [بنابراين اگر توسل به مرده شرك باشد، توسل به زنده نيز شرك است؛ حال آنكه توسل به معناى پرستش و اعتقاد به وجود شأن ربوبيت براى غير خدا نيست]. آيا تاكنون شنيدهايد كه كسى اعتقاد به ربوبيت غير خدا را در صورتى جايز بداند كه او زنده باشد و در غير اين صورت شرك بداند؟ در گذشته بيان شد كه وسيله قرار دادن فرد آبرومندى نزد خداوند، در واقع عبادت و بندگى آن فرد نيست. اگر كسى به ربوبيت آن فرد اعتقاد پيدا كند، همچون بتپرستان شرك ورزيده است؛ اما در غير اين صورت، او را نزد خدا وسيله قرار داده است و به امر خداوند آيه 35 سوره مائده عمل كرده است. بنابر اين او عبادت خداوند را انجام داده است. مفاهيم يجب ان تصحح، ص 160
فعل عمر بر اين دلالت نمىكند كه توسل به پيامبر (ص) فقط در زمان حيات ايشان جايز بوده است؛ بلكه بيانگر جواز توسل به نزديكان رسول خداست. در كتاب «الاستيعاب» ابنعبدالبرّ دليل توسل عمر به عموى رسول خدا براى طلب باران بيان شده است. در اين اثر آمده است:
در سال هفدهم هجرى، در زمان عمر بن خطاب خشكسالى همه جا را فراگرفت. كعب خطاب به عمر گفت: وقتى چنين وضعيتى براى بنىاسرائيل به وجود مىآمد، از بستگان پيامبران خويش طلب باران مىكردند. عمر [با خود] گفت: عموى رسول خدا در ميان ما هست. او سيد و آقاى بنىهاشم است. پس آهنگ او كرد و نزد او شِكوِه كرد. (1)
بنابراين روشن مىشود دليل مراجعه عمر به عباس بن عبدالمطلب از اين جهت نبود كه رسول خدا (ص) درگذشته است و صداى توسلجويان را نمىشود يا نزد خداوند منزلت ندارد. هركس چنين اعتقادى داشته باشد،
1) الاستيعاب، ج 3، ص 98.
بهتانزده است.
مالك الدار نقل مىكند پس از ظهور قحطى در زمان عمر، بلال بن حارث يكى از صحابى رسول خدا نزد آرامگاه پيامبر (ص) آمد و گفت:
اى رسول خدا! از خداوند براى امت خويش طلب باران كن. آنان هلاك شدهاند. پيامبر (ص) به خواب وى آمد و گفت: نزد عمر برو و به او سلام برسان و بگو كه باران خواهد باريد. (1)
اين روايت تصريح مىكند كه صحابه رسول خدا پس از وفات ايشان نيز به آن حضرت متوسل مىشدند. (2)در «فتح البارى» اين روايت ذكر شده و آن را ابنابىشيبه با سند صحيح نقل كرده است. (3)
علاوه بر حديث پيشين، عمل عثمان بن حنيف نيز دليل بر جواز توسل
به پيامبر (ص) پس از وفات ايشان است؛ همانگونه كه در گذشته بيان شد، عثمان بن حنيف به فرد نيازمندى كه عثمان بن عفان حاجت او را برآورده نمىساخت، آموخت كه وضو بگيرد و به پيامبر (ص) متوسل شود. اين توسل در زمانى بود كه آن حضرت از دنيا رفته بودند. هيچ كس نيز با عمل عثمان بن حنيف مخالفت نكرده است. (4)اين روايت را طبرانى صحيح مىداند و ابوالحسن هيثمى در «مجمع الزوائد» آن را پذيرفته است.
محدث بزرگ، محمد عابد سِندى در بخشى خاص، احاديث و روايات اين باب را به طور كامل جمعآورى كرده است. (5)
1) اين روايت را ابنابىشيبه با سند صحيح به گفته صاحب فتح البارى از ابوصالح سمان از مالكالدار خزانهدار عمر نقل مىكند. متن كامل روايت اين است كه مالكالدار نقل مىكند: در زمان عمر خشكسالى شد. مردى نزد قبر پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا! براى امت خود نزد خداوند طلب باران كن. اين امت هلاك شدند. رسول خدا ص به خواب او آمد و فرمود: «پيش عمر برو و به او بگو كه باران خواهد آمد و سيراب مىشويد. به او بگو: به سراغ آن فرد خردمند برو. وقتى او آنچه را در خواب ديده بود، براى عمر تعريف كرد، عمر گريست و گفت: خدايا! از من كارى خواسته اند كه از انجام آن ناتوان شدهام!. فتح البارى، ج 2، ص 495
2) بىترديد اين عمل بلال بن حارث در توسل به پيامبر ص بدعتى شرك آميز نبود؛ زيرا عمر وقتى از اين موضوع آگاه شد، نه تنها با آن مخالفت نكرد، بلكه گريست و گفت: «خدايا! از من كارى خواستهاند كه از آن ناتوان شدهام». از سوى ديگر مىدانيم كه عمر در عمل به حق تا چه اندازه سختگير بود.
3) فتح البارى، ج 2، ص 495.
4) طبرانى و بيهقى از ابو امامة بن سهل بن حنيف روايت مىكنند كه مردى مدام براى حاجتى نزد عثمان بن عفان مىآمد؛ اما عثمان به وى توجه نمىكرد و فراموش مىكرد و خواستهاش را برآورده نمىكرد. اين مرد عثمان بن حنيف را ديد و به او شكوه كرد. عثمان بن حنيف گفت: ظرف ابىرا بياور و وضو بساز. سپس به مسجد برو و دو ركعت نماز بگزار. آنگاه بگو: «اللّهُمَّ إنِّى أسألُكَ وَأتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِينا مُحَمَّدٍ نَبِى الرَّحمَةِ، يا مُحَمَّد إنِّى أتَوَجَّهُ بِكِ إلى رَبِّى فيقضى حاجَتى». آنگاه حاجت خود را بگو. آن مرد نيز همين كار را كرد. سپس نزد عثمان بن عفان آمد و دربان، او را نزد عثمان بن عفان برد و او را كنار خود نشاند. سپس عثمان از او پرسيد چه حاجتى دارى؟ او نيز خواستهاش را گفت و عثمان برايش برآورده كرد. پس از آنكه از نزد عثمان خارج شد، ابنحنيف را ديد و به او گفت: خداوند بهترين پاداش را به تو بدهد. تا قبل از سفارش تو، عثمان به حاجت من توجهى نمىكرد. عثمان بن حنيف به او گفت: به خدا سوگند اين را خودم نگفتهام. من در محضر رسول خدا بودم كه مردى نابينا آمد و از اين مشكل اظهار ناراحتى كرد و ادامه حديث طبق آنچه قبلًا نقل شد.
5) محدث و حافظ [روايات]، فقيه برجسته، پارسا و پرهيزكار محمد عابد بن شيخ احمد بن شيخالاسلام محمد مراد بن يعقوب انصارى خزرجى سندى زادگاه او سند هندوستان است. وى حنفي مذهب و پيرو طريقت نقشبنديه و از نوادگان ابويعقوب انصارى است. از تأليفات ايشان «المواهب اللطيفة من مسند ابىحنيفه» است كه در آن فقط روايات موسى بن زكريا حصكفي را نقل و بر اساس ابواب فقه چينش كرده است. وى در اين اثر شواهد فراوانى براى احاديث آورده و منبع هر روايت را نيز بيان كرده است. «رسالة في جواز الاستغاثة والتوسل وصدور الخوارق من الاولياء المقبورين» اثر ديگر ايشان است. وى برخلاف ديگران كه فقط نقل قولهاى علماى متأخر را در كرامت اولياى الهى را بيان مىكنند، امرى كه مخالفان براى آن ارزشى قائل نيستند اقدام به بيان مستندات تاريخى كرده است. اين رساله از بهترين نوشتهها در اينباره است. شيخ محمد عابد سندى در روز دوشنبه هجدهم ربيع الاول سال 1257 ه. ق وفات يافت و در بقيع، روبهروى قبر عثمان دفن شد. اقتباس از فهرس الفهارس ومعجم المعاجم والشيخات والمسلسلات، اثر ابنعبدالكبير كتانى، ج 2، صص 720- 722.
سيره امت اسلامى در هر دورهاى نشانگر جواز توسل است كه به دليل پرهيز از طولانى شدن بحث، از ذكر آنها خوددارى مىكنيم. يادآورى اين نكته شايسته است كه در اين باره كتابهايى نگاشته شده است. (1)
شيخ يوسف دجوى در اين باره مىگويد: جواز توسل و نيكويى اين عمل براى هر ديندارى آشكار است. گويا كه روى آوردن به درگاه خدا با توسل جستن به پيامبران، اوليا و مقربان درگاهش امرى فطرى است كه در نهاد انسان قرار گرفته است. به همين دليل پيروان پيامبران در هر زمانى به آن پيامبر توسل مىكردند. در روز قيامت نيز مردم به سوى انبيا مىروند تا به دليل منزلتى كه دارند، برايشان شفاعت كنند؛ هرچند خداوند از رگ گردن نيز به انسانها نزديكتر است. توسل به پيامبر ص پيش و پس از وجود آن حضرت در دنيا و نيز پس از مرگ ايشان، در برزخ و به هنگام محشور شدن در عرصه قيامت، امرى ثابت شده است. شيخ يوسف دجوى در ادامه، ادله اثباتكننده اين موضوع را به تفصيل ارائه مىدهد. ر. ك: مقالات و فتاوى، ج 1، ص 152
در مناسك امام احمد بن حنبل روايتى از ابوبكر مروزى نقل شده كه بيان مىكند با توسل به پيامبر (ص)، به درگاه خداوند روى مىآورد. (2)
بسيار شگفتآور است كه برخى با پيروى از هواى نفس و براى دنياطلبى توسل را نمىپذيرند. شيخ حامد الفقى در تعليق عبارت نقل شده از «كشف القناع» مىگويد: «منظور امام احمد توسل به اعمال شايستهاى است كه فرد صالح انجام داده و توسل به پيروى او از رسول خداست؛ نه اعمالى كه انسانهاى بدعتگذار و غرق در درياى غفلت انجام مىدهند.» ر. ك: براءة الحنيفيين، ج 1، ص 28. آيا شيخ حامد الفقى از غيب آگاه است و مىداند كه در دل امام احمد چه گذشته؟ يا آنكه از روى حدس و گمان سخن گفته است؟
شيخ مالكى مىگويد: در برخى جاها ابنتيميه جواز توسل به پيامبر ص را اثبات كرده است. وى ميان حيات و مرگ و حضور يا عدم حضور رسول خدا براى توسل تفاوت نگذاشته است. در «الفتاوى الكبرى» ج 1، ص 105 از امام احمد و عزالدين بن عبدالسلام جواز توسل به پيامبر ص نقل شده است. در جاى ديگر مىگويد به همين دليل امام احمد بن حنبل در مناسك خود كه براى همنشين خود ابوبكر مروزى نوشته، توسل به پيامبر ص را جايز دانسته است. اما ديگر دانشمندان گفتهاند آنچه در روايات آمده، سوگند دادن خداوند به پيامبر است. هرچند سوگند دادن خدا به بندهاش جايز نيست؛ اما به نقلى امام احمد اين كار را جايز دانسته است. به همين دليل، معتقد به جواز توسل به پيامبر ص شده است ج 1، ص 140. اما در پاسخ به اين سخن مىگوييم: در آينده رواياتى مىآوريم كه روشن مىشود ميان اين دو سخن كه «خدايا به رسولت از تو مىخواهم» با «خدايا تو را به رسولت سوگند مىدهم و از تو مىخواهم» تفاوت بسيارى وجود دارد.
ابوالوفاءبن عقيل از بزرگان حنابله در «التذكره» شيوه توسل به رسول خدا را به طور مفصل آورده است. ما اين شيوه را در تكمله بر «السيف الصقيل» ذكر كردهايم. (3)در ابتداى كتاب «تاريخ الخطيب» با سند صحيح نقل شده كه امام شافعى به ابوحنيفه توسل جسته است.
حافظ عبدالغنى مقدسى براى شفا يافتن از جوشهاى چركينى كه پزشكان از درمانش ناتوان شده بودند، به قبر احمد بن حنبل متوسل شد. اين حكايت در «الحكايات المنثورة» اثر حافظ ضياء مقدسى نقل شده است. اين كتاب در كتابخانه ظاهريه دمشق به دستخط نويسنده وجود دارد.
اكنون كه سخنان بزرگان را نقل كرديم، مخالفان توسل بايد پاسخ دهند آيا اين بزرگان دين، مردهپرست بودهاند؟!
1) از جمله «مصباح الظلام» كه مصنف آن را در پايان اين رساله نام برده است. همچنين كتاب «شواهد الحق في الاستغاثة بسيد الخلق» اثر علامه شيخ يوسف نبهانى.
2) ابنمفلح در ج 1، ص 595 كتاب «الفروع» مىگويد: توسل به انسان صالح جايز است. گفته مىشود توسل مستحب است. احمد بن حنبل در مناسك كه درباره مروزى نوشته مىگويد: در دعا به پيامبر ص توسل صورت مىگيرد. در «المستوعب» و كتابهاى ديگر، توسل به پيامبر ص را بهطور قاطع پذيرفته است. در «كشف القناع» مىگويد عمر بن خطاب براى طلب باران به عباس بن عبدالمطلب متوسل شد. معاويه نيز يك بار به يزيد بن اسود و بار ديگر به ضحاك متوسل شد بر اساس گفته موفق و شارح. سامرى و صاحب «التخليص» مىگويند توسل جستن به علما، پرهيزكاران و بزرگان براى طلب باران اشكال ندارد. صاحب «المذهب» مىگويد: جايز است انسان به فردى صالح متوسل شود. گفته مىشود اين كار مستحب است.
3) السيف الصقيل، ص 158.
4) امام على بن محمد الرازى فخر الدين 543- 606 ه. ق مفسر و متكلم، فقيهى اصولى، حكيم، اديب و شاعرى است كه پيروان فرقه مجسمه به او ناسزا مىگفتند و آزارش مىدادند؛ به طورى كه گفته مىشود او را مسموم كردند. وى در هرات وفات يافت. ر. ك: معجم المؤلفين، كحاله، ج 11، ص 79 و طبقات الشافعيه، سبكى، ج 5، ص 35 و وفيات الاعيان، ج 1، ص 600 و ايضاح المكنون، ج 6، ص 107.
5) سعدالدين مسعود تفتازانى، دانشمند مسلمان كه در علوم صرف، نحو، منطق، معانى و بيان، فقه و اصول دين و اصول فقه و ... صاحبنظر بود. ر. ك: الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة، سخاوى، ج 4، ص 350؛ مفتاح السعاده، طاش كبرىزاده، ج 1، ص 165؛ ايضاح المكنون، ج 6، ص 429. ولادت او به سال 722 و وفات ايشان 792 ه. ق گزارش شده است.
علامه سيد شريف جرجانى (1)و ديگر دانشمندان آگاه به اصول دين كه مرجع امور اصول دين هستند، تصريح كردهاند كه توسل به انبياى الهى و انسانهاى صالح- چه زنده و چه مرده- جايز است. چه كسى جرأت مىكند اتهام مردهپرستى و مناديان شركورزى را به چنين بزرگانى نسبت دهد كه خود، تبيينكننده اصول دين و بيانكننده معناى ايمان و كفر، توحيد و شرك و دين ناب هستند؟ (2)
از ديدگاه آنان، مددجويى از مسبب الاسباب است، به پارهاى از سخنانشان اشاره مىشود.
فخر رازى در تفسير خود مىگويد:
ارواح انسانها كه از علقههاى جسمانى رهانيده شده و شور پيوستن به جهان ملكوت دارد، پس از جدا شدن از تاريكى جسم، به دنياى ملائك و منزلگاههاى قدسى وارد مىشود. اين ارواح مىتوانند در اين جهان نيز اثر بگذارند؛ زيرا آنان مدبر برخى امور هستند. مگر نه اين است كه انسان در خواب، استاد خودش را مىبيند و درباره مسئلهاى مىپرسد و استاد
نيز وى را در خواب راهنمايى مىكند؟ (3)
ابنقيم در «كتاب الروح» مىگويد: روح رها شده از اسارت تن و وابستگى به جسم، از رفتار، قدرت، و سرعت عروج به سوى خدا و تحركى برخوردار است كه روح زندانى در جسم انسان، به دليل غرق شدن در شهوت و وابستگى به جسم از آن برخوردار نيست. وقتى وضعيت روح در اين دنيا اينگونه باشد، بىترديد وقتى از اين جهان بيرون رود و قواى آن جمع شود، چگونه وضعيتى خواهد داشت؟ اين روح در زمان پيدايش خود، روحى عالى، بزرگ و داراى همت بلند بوده است. پس اين روح پس از جدا شدن از تن، وضعيت وفعل ديگرى خواهد داشت.
همه مىپذيرند كه ارواح پس از مرگ، توان انجام كارهايى را دارند كه به هنگام ارتباط با بدن، اين توانايى را ندارند؛ به طورى كه مىتوانند ارتشهاى فراوان و لشكرها را با شمار بسيار اندكى نيرو شكست دهند. پيامبر ص با ابوبكر و عمر در خواب ديده شدهاند كه روح آنها لشكرهاى كفر و ظلم را شكست داده است؛ به طورى كه اين ارتشها در برابر شمار اندك مؤمنان و ضعف آنها شكست خوردهاند. صص 101 و 102؛ همچنين ر. ك: تفسير قرطبى، ج 19، ص 194.
امام ابوبكر مقرى مىگويد: من به همراه طبرانى و ابوالشيخ در حرم رسول خدا بوديم. هر يك در حال خويش بوديم و گرسنگى در ما اثر گذاشته بود، تا نماز عشا صبر كرديم. آنگاه نزد قبر رسول اكرم آمدم و عرض كردم: اى رسول خدا! گرسنهام. همين را گفتم و رفتم. ابوالقاسم به من گفت همينجا بنشين، يا مىميريم يا برايمان غذا مىرسد. ابوبكر مقرى مىگويد: من و ابوالشيخ برخاستيم. اما طبرانى نشسته بود و به چيزى خيره شده بود. ناگهان ديديم كه سيدى در را زد. دو غلام نيز به همراه او بودند كه هر يك سبدى پر از غذا در دست داشتند. ما نشستيم و از اين غذا خورديم. گمان مىكرديم بقيه غذا را با خود خواهند برد؛ اما غلام غذا را گذاشت و بازگشت. وقتى دست از خوردن كشيديم، اين سيد به ما گفت: اى قوم! به رسول خدا شكوه كردهايد؟ من در خواب ايشان را ديدم كه به من دستور دادند براى شما غذا بياورم. ر. ك: وفاء الوفاء، نور الدين سمهودى، ج 4، ص 1380. در اين كتاب داستانهاى ديگرى نيز نقل شده است.
1) علامه سيد على بن محمد بن على جرجانى حنفي، مشهور به سيد شريف 740- 816 ه. ق. وى در دانشهاى مختلف تبحر داشت. از تأليفات فراوان ايشان مىتوان به «شرح التذكرة النصيرية في الهيئة»، اشاره كرد. ر. ك: الفوائد البهية في ترام الحنفية، شيخ عبدالحى اللكنوى، ص 125؛ الضوء اللامع، ج 5، ص 328؛ معجم المؤلفين و ايضاح المكنون، ج 5، ص 727.
2) بىترديد هر دانشى بزرگانى دارد. كمتر اتفاق مىافتد كه انسان در هر حرفهاى صاحب نظر بشود. براى مثال ر. ك: تلبيس ابليس اثر ابنجوزى. وى در اين اثر از كسانى ياد مىكند كه در دانش حديث، از علم فراوانى بهرهمند هستند، اما به علوم ديگر آگاه نيستند. اين امرى طبيعى است؛ چراكه كمال مطلق فقط از آن خداوند سبحان است.
3) ثابت بن قيس در نبرد يمامه به شهادت رسيد. وى زره گرانقيمتى بر تن داشت. يكى از مسلمانان وقتى از كنار پيكر او مىگذشت، زره را از تنش جدا كرد و با خود برد. يكى ديگر از مسلمانان در خواب ثابت بن قيس را ديد كه به او مىگويد: من به تو يك سفارش مىكنم. مبادا كه بگويى اين خواب است كه مىبينم و به آن عمل نكنى. وقتى كشته شدم، يكى از مسلمانان زرهام را برداشت. منزل او در نقطه دورى است. در كنار خيمهاش اسبى نيرومند است كه به اينسو و آنسو مىرود، ولى افسار به گردنش بسته است. زره را زير ظرفي سفالين پنهان كرده است. روى اين ظرف را نيز كجاوهاى قرار داده است. تو پيش خالد برو و به او بگو كسى را بفرستد تا زره را بگيرد. وقتى به مدينه آمدى، نزد ابوبكر برو و به او بگو من به فلان فرد و ... بدهكارم همه بدهكارىهايش را برشمرد فلان برده من آزاد است و ... مسلمانى كه اين خواب را ديده بود، نزد خالد آمد و ماجرا را تعريف كرد. خالد نيز فردى را اعزام كرد تا زره را بياورند. اين جريان براى ابوبكر خليفه وقت نقل شد و او نيز اين وصيت را قابل اجرا دانست ... مىگويد ما به جز ثابت بن قيس كسى را نمىشناسيم كه وصيت پس از مرگش نافذ شده باشد. ابوعمر اين روايت را در «الاستيعاب» به نقل از تفسير قرطبى، ج 16، ص 305 آورده است.
فخر رازى در «المطالب العالية من العلم الالهى» (1)كه از برجستهترين آثار ايشان در اصول دين است، چنين مىگويد:
چه بسا انسان پدر و مادرش را در خواب ببيند و درباره مسائلى از آنان بپرسد. آنان نيز پاسخهاى درستى به او بدهند. چه بسا كه نقطهاى را در خواب به او نشان دهند كه در آنجا چيزى دفن شده و هيچ كس از آن خبر ندارد ... زمانى كه من كودك بودم، در اوايل تحصيل، كتاب «حوادث لا أول لها» (2)
شيخ شعيب مىگويد: سخن ابنتيميه درباره حلول حوادث بر خداوند حلولگرايى مستند به قرآن و سنت نيست؛ چنانكه هيچ يك از صحابه بر اين عقيده نبودهاند. دليل اين سخن همان است كه دارمى سجزى در ص 121 كتاب «النقض» آورده است: «نمىپذيريم كه همه مفعولها [امور انجام شده] مخلوق هستند. ما اجماع داريم كه حركت، نزول، قدم زدن، هروله و استيلاى بر عرش [على العرش استوى] و آسمان امورى قديم هستند [نه حادث]».
بايد گفت اين سخن بسيار شگفتآور است كه چيزى «مفعول» [پديدار گشته] باشد، اما در همين حال آفريده شده نباشد! وى حركت حسى، نزول و ... را براى خداوند ثابت مىداند و مدعى است همه اتفاق نظر دارند كه اين امور قديم هستند، نه حادث. آيا قابل تصور است كه امرى اول و آخر براى او وجود داشته باشد اما قديم باشد؟ يا اينكه معقولتر اين است كه بر آسمان و عرش استيلا صورت گيرد، بدون اينكه عرش و آسمان قديم باشند؟ بنابراين حكم، ادعاى قديم بودن عرش يا آسمان قدمت شخصى يا نوعى نزد اهل حقيقت بىپايه است. ر. ك: «مقالات الكوثرى»، ص 285.
در پاسخ مىگويم خداوند تعالى مىفرمايد: «اللهُ خالِقُ كُلِّ شَىء» [خدا آفريننده همه چيز است]. آسمان و عرش نيز آفريده خداوند هستند. خداوند اين شيخ بزرگوار را يارى كرد و از همنشينى با حلولگرايان مصون داشت؛ اما وى نتوانست سخن باطل آنان را به طور قاطع رد كند. وى مىگويد: «كاش ابنتيميه اين سخن را نگفته باشد». اين عبارت در مختصرى كه بر «شرح العقيدة الطحاوية» اثر ابنابى العز التيمى نگاشته، آورده است.
بهترين استدلال بر ابطال رأى به حلولگرايى، استدلالى است كه حضرت ابراهيم ع در پاسخ به پرستش غير خدا ستاره، ماه و خورشيد داد. در قرآن استدلالهاى آن حضرت بيان شده است: فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الآفِلين ... فَلَمّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يهْدِنى رَبِّى لأكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّالِّينَ ... فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنىِ بَرِىءٌ مِّمَّا تُشرِكُون؛ «امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: غروبكنندگان را دوست ندارم! ... امّا هنگامى كه آن هم غروب كرد، گفت: «اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند، مسلّماً از گروه گمراهان خواهم بود ... و هنگامى كه افول كرد، گفت: اى قوم من! من از آنچه [براى خدا] شريك مىسازيد، بيزارم». انعام: 76- 78 بنابراين تغييرپذيرى از حالتى به حالت ديگر، شأن مخلوق است، نه شأن خالق. در «شرح العقيدة الطحاوية» آمده: «حلول حادث در خداوند تعالى در علم كلام سخنى نكوهيده است. در قرآن و سنت مطلبى در اثبات يا ابطال اين سخن ديده نمىشود.» شيخ شعيب الأرناؤوط در تعليق خود بر اين عبارت مىنويسد: عموم متكلمان اشعرىها، ماتريديه، معتزله و فلاسفه مسلمان اتفاق نظر دارند كه امور حادث، بر خداوند حلول نمىكند. كراميه فرقهاى از مجسمه كه شيخ آنان محمد بن كرام است معتقد به قيام حوادث به ذات خويش شدهاند. كراميه بين حادث و محدَث تفاوت گزاردهاند. حادث امرى است كه به ذات خود قائم است؛ مانند امور متعلق به مشيت خداوند. محدَث امرى است كه خداوند آن را خلق مىكند و از ذات او جداست. ابنتيميه در جايز دانستن قيام امور حادث به ذات خويش پيرو اين گروه است. مؤلف، كلام مبسوط در «منهاج السنه» را به طور مختصر بيان كرده است. وى در دفاع از اين مذهب در برابر متكلمان و فلاسفه مخالف اين رأى، راه مبالغهآميزى را دنبال كرده و مدعى است كه مذهب پيشوايان پيشين نيز همين بوده است. استناد او به سخن امام احمد بن حنبل و ديگران است. وى مىگويد اگر كلام خداوند- كه حقيقتى قائم به اوست- متعلق مشيت و اختيار قرار گيرد، اين دلالت بر جواز قائم بودن امور حادث، به ذات خود دارد؛ زيرا آنچه كه متعلق مشيت و اختيار قرار مىگيرد، قطعاً حادث است. وى سرانجام نتيجه مىگيرد كه كلام خداوند از نظر جنس، قديم است و از حيث افراد، حادث. همچنين فعل و اراده ايشان و ديگر صفات غير لازم ذات نيز اينگونه هستند. از آنجا كه اين سخن مستلزم تسلسل و دور است، ابنتيميه آن را درباره گذشته و آينده جايز دانسته است. وى ادعا مىكند كه چنين تسلسلى باطل نيست. شمارى از علما نظر وى شيخ الاسلام تيميه را انحراف از راه درست دانسته و آن را انكار كردهاند. به اعتقاد آنان، ممكن نيست كه معتقد به قديم بودن جنس صفات و افعال شويم و در عين حال، افراد آن را حادث بدانيم. مگر جنس يك چيز غير از افراد اوست؟ مگر نه اين است كه كلى، از جزئىها تشكيل مىشود؟ پس اگر چنين است و تكتك جزئىهاى يك شىء حادث باشند، چگونه مىتوان گفت كه كلى قديم است؟ ص 69، چاپ دمشق. اما شيخ شعيب در چاپ «شرح العقيدة الطحاوية» كه با تعليق خود او و دكتر عبدالله تركى، رئيس دانشگاه الامام سعود منتشر شده، اين تعليق و ديگر تعليقهاى مانند بالا را حذف كرده است.
ابن حجر در كتاب «الفتح البارى» در باب «و كان عرشه على الماء و هو رب العرش العظيم» بخشى از دو آيه را با ظرافت خاصى كنار هم چيده تا به كسانى كه خيال كردهاند طبق روايت «كان الله و لم يكن شىء قبله و كان عرشه على الماء» عرش از ازل با خدا بوده است، پاسخ دهد ج 11، ص 405. مقلد ابنتيميه يعنى ابنقيم در «نونيه» سخنى مىگويد كه تقريباً مخالف سخن ابنتيميه است. حقيقت اين است كه عرش قبلا وجود داشته است؛ زيرا موقع كتابت، اركان داشته است؛ يعنى عرش قبل از قلم بوده است.
همچنين ر. ك: «السلفيه»، شيخ دكتر محمد سعيد رمضان البوطى، ص 164 به بعد.
را مىخواندم. پدرم را در خواب ديدم. وى به من گفت: بهترينادله اين است كه گفته شود حركت، انتقال از حالتى به حالت ديگر است. حركت به جهت ماهيتى كه دارد، اقتضا مىكند كه مسبوق به غير باشد. ازل بودن، با مسبوق به غير بودن، منافات دارد. پس لازم مىآيد كه جمع ميان اين دو محال باشد. (3)
1) كتاب هفتم، گفتار سوم، فصل دهم.
2) ابنتيميه در «منهاج السنه» مىگويد: اينكه چيزى در اين دنيا ازلى باشد، امرى محال است؛ اما مىتواند نوعى حوادث دائمى و پيوسته وجود داشته باشد. از وى مىپرسيم مگر مىتوان وجود نوع را بدون فردى از افراد آن تصور كرد؟ شبهه ابنتيميه در اين باره كه برگرفته از آراى فلاسفه است، دستاويزى براى مخالفت با علماى مسلمان شده است. اين همانى است كه ابنحجر در «الفتح» بيان كرده است: فرموده پيامبر ص «كانَ اللهُ وَلَم يكُن شَىءٌ قَبلُه» در بحث آغاز آفرينش به اين صورت نقل شد: «ولم يكن شىء غيره» در روايت ابو معاويه به اين شكل نقل شده: «كانَ اللهُ قَبلَ كُلِّ شَىء»؛ به اين معنا كه خداوند وجود داشته، اما هيچ چيز غير از او نبوده است. اين بهترين پاسخ به كسانى است كه معتقد به وجود امور حادثى هستند كه در عين حدوث، براى آنها اول و آغازى وجود نداشته است. اين از ناپسندترين سخنان نسبت داده شده به ابنتيميه است. بنده سخنى از وى ديدهام كه روايت نقل شده در اين باب را به روايت ديگرى ارجاع داده است؛ حال آنكه جمع بين دو روايت اقتضا مىكند اين روايت را بر روايتى كه در باب «آغاز آفرينش» آمده، حمل كنيم، نه برعكس. همه اتفاق نظر دارند كه ترجيح يك روايت بر ديگرى، در مرحله پس از جمع ميان آن دو قرار دارد. [الجَمعُ مَهما امكَن اولى مِنَ الطَّرح] ج 13، ص 410. علاوه بر اين، شيخ حسن السقاف در «التنبيه و الرد على معتقد قدم العالم و الحدّ» ص 6 در اين باره سخن گفته است.
3) يعنى محال است امور حادث كه مخلوق هستند، بر ذات ازلى و قديم حلول كنند؛ زيرا معناى ازلى بودن ذات بارى تعالى اين است كه مسبوق به چيزى نيست. معناى حادث نيز اين است كه پس از آنكه نبوده، هست شده است؛ پس چگونه ممكن است در قديم خداوند حلول كند؟ بنابراين خداوند غنى و حى قيوم، به حادث و مكان بىنياز است؛ زيرا در صورت نيازمندى، فقير و ناقص خواهد بود؛ حال آنكه خداوند بىنياز و حميد است.
سپس مصنف مىگويد: «ظاهر اين است كه اين وجه بهتر از همه وجوهى است كه پيشتر در اين باره گفته شده است».
فخر رازى همچنين در فصل هجدهم از گفتار سوم كه درباره بيان چگونگى بهره بردن از زيارت قبور و مردگان است، مىگويد: «ملك محمد بن سالم بن حسين غورى- كه از انسانهاى نيكسيرت و خوشروش بود و به علما تمايل فراوانى داشت و همنشينى با اهل دين و خرد را دوست مىداشت- درباره اين مسئله [بهره بردن از زيارت قبور] از من سؤال كرده است. من هم برايش رسالهاى در اين باره نوشتهام. خلاصه آن مطالب را در اينجا مىنويسم (1): براى اين بحث چند مقدمه
وجود دارد: اول، ما ثابت كرديم كه نفوس بشرى پس از مرگ جسم، زنده و باقى هستند. اين روح جدا شده از تن از برخى جنبهها بسيار نيرومندتر از روح متعلق به جسم است. دليل قوى بودن روح از برخى جنبهها اين است كه وقتى روح از بدن جدا مىشود، پرده از جلوى آن برداشته مىشود و عالم غيب برايش آشكار مىشود و از اسرار منازل آخرت آگاه مىگردد.
همچنين دانشهايى كه پيش از اين استدلالى و قابل قبول بودند، اكنون به دانشهايى قطعى و يقينى تبديل مىشوند؛ زيرا تا پيش از جدا شدن از تن، اسير جسم و حجاب جسمانى بوده است. با از بين رفتن
1) حيات برزخى، نه مثالى يا خيالى، بلكه حياتى حقيقى است و فقط خداوند است كه از حقيقت آن آگاه است. حديث قليب [انداختن جنازههاى كفار قريش در چاههاى بدر] كه در صحيحين آمده و نيز حديث بخارى كه وقتى بنده را در قبر مىگذارند و اطرافيان با او وداع مىكنند، به طورى كه صداى كفشهايشان را مىشنوند دو فرشته مىآيند و او را مىنشانند. براى مثال چند روايت در اينجا نقل مىشود. عبدالرزاق از ابوهريره نقل مىكند كه او با فرد ديگرى كه همراهش بود، از كنار قبرى گذشتند. ابوهريره گفت: سلام كن. همراه ابوهريره پرسيد به اين قبر سلام كنم؟ ابوهريره گفت: اگر تو را روزگارى در دنيا ديده باشد، اكنون تو را مىشناسد ج 2، ص 557. از ابنتيميه درباره اينكه آيا مردگان از زيارت آنها توسط زندهها آگاه مىشوند و آيا از مردههاى ديگرى كه از خويشان هستند خبر دارند، سؤال شد؛ پاسخ داد: بله، در آثار اسلامى ثابت شده است كه آنان يكديگر را مىبينند و از يكديگر مىپرسند. همچنين طبق روايت ابنمبارك از ايوب انصارى اعمال زندگان بر مردهها عرضه مىشود. در اين روايت آمده است: «وقتى روح مؤمن از تنش جدا مىشود، بندگان صاحب رحمت به زيارت او مىآيند؛ همانگونه كه در دنيا بشر را مىبينند. آنها از او مىپرسند و برخى به برخى ديگر مىگويند: ببينيد برادرتان را كه راحت شد. او در رنج فراوان به سر مىبرد. آن افراد به سوى او مىآيند و مىپرسند فلان شخص چه كرد؟ فلان بانو چه كار كرد؟ آيا ازدواج كرد؟ ...» درباره آگاهى و علم مرده از زندگان، وقتى كه به سراغش مىآيند و بر مرده سلام مىكنند، حديثى از ابنعباس نقل شده است. وى مىگويد رسول خدا فرمود: «هر كس كه از كنار قبر برادر مؤمن خويش كه در دنيا همديگر را مىشناختهاند، عبور كند و به او سلام دهد، او نيز او را مىشناسد و پاسخ سلام او را مىدهد.» ابنمبارك مىگويد اين روايت را عبدالحق صاحب كتاب «الاحكام» صحيح مىداند. برگرفته از مفاهيم يجب ان تصحح، ص 249 به نقل از فتاواى ابنتيميه، ج 24، ص 331. ر. ك: التذكرة في احوال الموتى و الآخرة، ابوعبدالله محمد قرطبى، ج 1، ص 145. فتح البارى نيز به نقل از عايشه مىآورد كه ثابت شده مردگان نيز مىشنوند زاد المسلم، ج 4، ص 504 احمد بن حنبل اين روايت را نقل كرده و حسن دانسته است.
مانع جسم، اين روح تجلى پيدا مىكند و نورافشانى دارد. به اين ترتيب روح جدا شده از تن، به نوعى كمال مىرسد، اما روح همراه با جسم از بعد ديگرى قوىتر است؛ زيرا اين روح هنوز براى به دست آوردن، ابزار دارد. اين روح با بهرهمندى از توان جسم و از راه انديشههاى گوناگون و نگاههاى پياپى، هر روز دانشى جديد را به دست مىآورد؛ امرى كه براى روح جداى از تن ممكن نيست. دوم، تعلق روح به جسم، شبيه عشق شديد و دوست داشتن فراوان است.
به اين دليل هر آنچه را كه در دنيا مىخواسته و براى به دست آوردنش تلاش مىكرده، براى ايجاد رفاه و آسايش اين تن بوده است. وقتى انسان مىميرد و روح از بدن جدا مىشود، اين علاقه از بين نمىرود و عشق جان به جسم، همچنان باقى است. ارواح پس از جدا شدن از بدن همچنان ميل شديد به اجسام را در خود حفظ مىكنند؛ چراكه ما پذيرفتيم نفوس ناطق، توانايى ادراك جزئيات را دارند و اين ادراك پس از مرگ نيز باقى است. پس از بيان اين مقدمهها مىگوييم: وقتى انسان نزد آرامگاه انسانى صاحب نفس قوى، جوهر كمال و بهرهمند از تأثير فراوان برود و مدتى درنگ كند، روحش از اين مرده اثر مىپذيرد- پيش از اين بيان شد كه نفس اين مرده همچنان به اين خاك تعلق خاطر دارد- بنابراين، فرد زائر با نفس اين مرده ملاقات مىكند؛ زيرا هر دو در اين مكان حضور دارند. گويا كه اين دو روح، آينههايى صيقليافته هستند كه روبهروى هم قرار گرفته و پرتو يكى در آينه ديگرى بازتاب دارد.
هر امرى، اعم از معارف استدلالى و علوم اكتسابى و اخلاق نيكو (خضوع، راضى به قضاى الهى بودن و ...) كه در زيارتكننده قبر وجود دارد، پرتوى از نور آن به روح مرده منتقل مىشود. از سوى ديگر، نور علوم كامل و تابان موجود در روح مرده در روح زيارت كننده قبر بازتاب پيدا مىكند.
به اين ترتيب، اين زيارت موجب دستيابى به منافع فراوان و روشن شدن روح زائر قبر و روح صاحب قبر مىگردد. دليل اصلى تشريع زيارت قبور نيز همين است. (1)
سبكى مىگويد: زيارت قبر پيامبر ص براى قصدهاى چهارگانه بالاست. هيچ كس در اين مقام مانند ايشان نيست. اقتباس با دخل و تصرف اندك از وفاء الوفاء بأخيار المصطفي، ج 4، ص 1362.
اگرچه بعيد نيست اين دو روح به اسرارى دقيقتر1) شيخ نور الدين سمهودى به نقل از «شفاء السقام» امام سبكى مىآورد: ممكن است زيارت اهل قبور به قصد دعا كردن براى مردگان باشد؛. همانگونه كه زيارت اهل بقيع نيز ثابت شده است. ممكن است براى تبرك جستن از صاحبان قبورى باشد كه از انسانهاى صالح و نيك روزگار بودهاند. ابومحمد شامساحى مالكى مىگويد: قصد بهرهمندى از مرده بدعت است؛ مگر در مورد زيارت قبر رسول خدا ص و قبور پيامبران ديگر:. سبكى مىگويد: سخن ابومحمد درباره پيامبر ص درست است؛ اما اينكه موارد ديگر را بدعت دانسته، قابل درنگ است. از حافظ زين الدين حسينى دمياطى نقل مىكند كه زيارت قبور پيامبران و صحابه، تابعين و دانشمندان و ديگر پيامبران به منظور تبرك، كارى معروف است. امام غزالى مىگويد: «هر كس كه ديدن او در زمان زنده بودنش تبرك بوده، رفتن به زيارت قبرش نيز تبرك است و جايز است كه براى اين منظور انسان سفر كند.» ممكن است زيارت براى اداى حق صاحب قبر باشد. از پيامبر ص روايت شده كه فرمودند: «بهترين چيز براى مردهاى كه در خاك آرميده، اين است كه محبوبش در دنيا به زيارت قبر او بيايد.» همچنين بقى بن مخلد از محمد بن نعمان از پدرش نقل مىكند: حديث مرفوع كسى كه هر جمعه قبر پدر و مادرش يا يكى از اين دو را زيارت كند، او را در شمار نيكان ثبت مىكنند. اگرچه در دنيا مورد نفرين و عاق والدين باشد.
و پيچيدهتر از آنچه بيان شد، دست يابند. بىترديد خداوند است كه نسبت به همه امور دانش كامل دارد».
مشاهده مىكنيم طبق آنچه گفته شد، امام فخر رازى براى زيارتكننده قبر و صاحب آن قبر، معتقد به بهرهمندى آنان از يكديگر است.
علامه محقق سعد تفتازانى در «شرح المقاصد» كه از مهمترين كتابهاى اصول دين است، در پاسخ به فلاسفه مىگويد:
اگر ادراك جزئيات از نگاه فلاسفه، مشروط به حصول صورت و آلات است، به هنگام جدا شدن نفس و از بين رفتن اين ابزارها بايد گفت اين نفس به دليل از بين رفتن شرط، قادر به ادراك جزئيات نيست؛ زيرا وقتى شرط از ميان رفت، مشروط نيز محقق نمىشود. اما ديدگاه ما اين است كه اين ابزار، شرط ادراك جزئيات از سوى نفس نيستند. چه به اين دليل كه صورت، نه در نفس و نه در حس حاصل نمىشود، و چه به اين دليل كه تصور صورت جزئى در نفس غير ممكن نيست؛ بلكه از ظاهر قواعد اسلامى چنين برداشت مىشود كه نفس انسان پس از جدايى از تن، داراى ادراكات جزئى است. اين نفس مىتواند از برخى امور زندگان باخبر شود؛ به ويژه كسانى كه ميان آنان و فرد مرده، در دنيا رابطه آشنايى وجود داشته است. بنابراين زندهها از زيارت قبور بهرهمند مىشوند. آنان مىتوانند براى برطرف گرديدن غم خود و بهرهمند شدن از خير و نيكى، از نفوس انسانهاى نيكى كه از اين دنيا رفتهاند، كمك بخواهند؛ زيرا وابستگىهاى نفس انسانى به تن و خاكى كه در آن آرميده، تمام
نمىشود. وقتى انسان زندهاى به زيارت او مىآيد، ميان نفس انسان زنده و مرده، ملاقات صورت مىگيرد و از آن فيض مىبرد. (1)
ديدگاه اين دانشمند بزرگ درباره زيارت قبور، در عبارات بالا به روشنى بيان شده است. آيا ايشان نيز مرز توحيد و شرك را نمىداند؟ نفرين بر كسى كه اينگونه گمان كند!
تفتازانى همچنين مىگويد:
به طور كلى، مسئله وقوع كرامت از سوى اولياى خداوند، به مثابه معجزات پيامبران دانسته شده. انكار كرامت از سوى پيروان هواى نفس و بدعتگذاران شگفتى ندارد؛ زيرا آنان هرگز اين كرامتها را در خود مشاهده نكرده و از رهبرانشان نيز سراغ ندارند؛ رهبرانى كه خيال مىكنند از بهرهاى برخوردارند با سعى و تلاشى كه از خود در انجام امور عبادى و خوددارى از ارتكاب گناه نشان مىدهند. به همين دليل، اولياى الهى و صاحبان كرامت (2)
هرچند خوارج بسيار عبادت مىكردند؛ اما به دليل بدگمانى آنها نسبت به مسلمانان و باطل و گمراه دانستن ديگر مسلمانان، خداوند عبادت آنها را نپذيرفت. پيامبر ص درباره آنها مىفرمايد: «گروهى تازه به دوران رسيده و سبك عقل پديد مىآيند و سخنان بهترين مخلوق خدا، پيامبر اكرم را مىگويند، قرآن مىخوانند ولى از حلقومشان فراتر نمىرود و از دين همانند تيرى كه از كمان بيرون رود، خارج مىشوند.» به نقل از بخارى
را نكوهش و گوشت آنها را مىجوند [كنايه از بدگويى1) شرح المقاصد، ج 2، ص 32.
2) كرامت، امرى خارق عادت است كه خداوند آن را توسط يكى از انسانهاى صالح آشكار مىسازد. وجود كرامت در قرآن و سنت امرى ثابت شده است. پيشينيان و سلف صالح تا به امروز نيز همين باور را داشته و دارند. شايد بهترين تأليف از شيخ محدث و اصولى عبدالله صديق غمارى باشد كه درباره كرامت در يك جلد كتاب، به اين مسئله پرداخته است. كتاب او با عنوان «الحجج و البينات في اثبات الكرامات» منتشر شده است. شيخ يوسف نبهانى نيز كتابى دو جلدى با عنوان «جامع كرامات الاولياء» نگاشته و در آن كرامات بسيارى از انسانهاى صالح را نقل كرده است.
و ترور شخصيت اولياى الهى است]. آنها را جاهل و صوفي نسب و در شمار بدعتگذاران قرار مىدهند. به درستى كه اينان مصداق ضربالمثل مشهور هستند كه «به آنان ناسزا گفتم و آنان هم شتر را دزديدند». (1)آنان نفهميدهاند كه مبناى اين امر، صفاى باطن و زلالى سيرت و نيز پيروى از طريقت و برگزيدن حقيقت است.
آنچه نقل كرديم، سخن دانشمندى بزرگوار است كه با وجود ارتباط نداشتن با تصوف، درباره افراد داراى كرامت چنين سخن مىگويد. اين سخنان براى كسانى كه خون برگزيدگان امت را به آسانى مىريزند، مايه عبرت است.
علامه جرجانى در آغازه حاشيه خود بر «المطالع» به هنگام تبيين دليل درود فرستادن بر پيامبر و خاندان ايشان از نگاه شارح و نيز دليل نياز به توسل به آنان براى كسب فيض مىگويد:
اگر اشكال شود كه توسل به ايشان وقتى قابل تصور است كه زنده باشند، اما اگر روح آنها از تن جدا شد، اين توسل بىمعناست زيرا دليل مقتضى اين مقام وجود ندارد، پاسخ ما اين خواهد بود كه رسول اعظم و خاندان ايشان روزگارى به بدن تعلق داشتند، اما با همتى والا به دنبال رساندن
1) اين ضربالمثل بر پايه حكايتى معروف است كه ساربانى به چرانيدن شترها سرگرم بود. دزدان به او حمله كردند و شترها را دزديدند. او هيچ واكنشى نشان نداد؛ بلكه به بالاى تپهاى رفت و به دزدها دشنام مىداد. سپس ساربان نزد صاحب شترها آمد و گفت: «آنان شترها را دزديدند و من هم تا توانستم به آنها ناسزا گفتم.» مترجم
نفوس ناقص به كمال بودند. اما اثر اين عمل در آنان باقى است. به همين دليل زيارت مرقد آنان از اين روست كه پرتوهاى نور آنان به زائرانشان بهره و فيض برساند؛ امرى كه افراد داراى بصيرت آن را مشاهده مىكنند. (1)
از آنچه گذشت معلوم شد كه كتاب و سنت و عمل امت اسلامى در طول زمان و سخن پيشوايان علم كلام در اين مسئله با هم در توافقند و كسى كه بعد از اين عناد ورزد، از راه مستقيم منحرف است.
1) منظور از افراد داراى بصيرت كسانى هستند كه حقايق را با ژرفنگرى و بصيرت مىبينند و در مسير همين حقايق گام مىنهند. اينان از راه حقايق منحرف نمىشوند و به دنبال غير حقيقت نيز نمىروند. از نگاه صاحبان بصيرت، حقيقت اصلى، بندگى خداوند و پذيرش احكام اوست. آنان سعادت را در همين مىبينند؛ حال آنكه شيفتگان و فريفتگان دنيا حقيقت را در جاى ديگرى مىجويند.
پس از آنكه در فصل پيش بيان كرديم قرآن، سنت، سيره امت اسلامى و نيز سخن پيشوايان حوزه عقايد، توسل را جايز مىدانند، اكنون برآنيم تا روايات و آثار نقل شده را به تفصيل بيان كنيم.
در گذشته، به آيه 35 سوره مباركه مائده (1)اشاره كرديم. گفتيم كه به موجب اين آيه، توسل به افراد و اعمال از نگاه شرع مطلوب است؛ زيرا «وسيله» در اين آيه شمول دارد. بيان كرديم كه اين شمول به دليل برداشت ما يا عموم لغوى نيست؛ بلكه رواياتى را نيز به عنوان پشتوانه موضوع نقل كرديم. از جمله روايتى است كه «ابنعبدالبر»، نگارنده «الاستيعاب» نقل كرده، مبنى بر اينكه عمر پس از طلب باران با توسل به عباس بن عبدالمطلب و استجابت اين دعا گفت: «به خدا! او وسيله
1) يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا في سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد و وسيلهاى براى تقرب به او بجوئيد و در راه او جهاد كنيد؛ باشد كه رستگار شويد». مائده: 35
به سوى خداوند است و نزد او منزلت دارد». (1)
همچنين در «فتح البارى» از «الانساب» زبير بن بكار نقل شده كه عمر گفت: «او (يعنى عباس) را وسيله توجه به سوى خداوند قرار دهيد». (2)
اين سخن به معناى درخواست دعا از عباس نيست؛ زيرا عمر از او درخواست دعا كرده بود و او نيز براى دعا واسطه شد. پس از درخواست عمر براى دعا و اقدام عباس به دعا اين عبارت از عمر صادر شد كه فقط يك معنا دارد: «به عباس توسل بجوييد»؛ همانگونه كه عمر نيز چنين كرد. اما افسوس كه هواى نفس انسان را كور و كر مىكند.
در «فتح البارى» آمده:
سخن عمر كه آنان به او توسل مىجستند، دلالت ندارد كه آنان از او [عباس] خواستهاند تا براى آنان طلب باران كند؛ زيرا احتمال دارد كه آنان در هر دو حالت با شفيع قرار دادن پيامبر (ص) از خدا باران درخواست كردند. (3)
ابن رشيد در «الترجمه»، باب «سؤال الناس الامام الاستسقاء» مىگويد: «سخن اين دو حافظ روايت، باطلكننده پندار كسانى است
1) فتح البارى، ج 2، ص 519.
2) در اين روايت است كه عمر براى مردم سخنرانى كرد و گفت رابطه رسول خدا ص با عموى خود رابطة فرزند و پدرى بود. پس اى مردم! به رسول خدا اقتدا كنيد و عمويش را وسيلهاى براى ارتباط با خدا قرار دهيد. فتح البارى، ج 2، صص 398- 399. ابنحجر در «الفتح» مىگويد: از داستان عباس استفاده مىشود كه شفاعت طلبيدن از اهل خير و راستى و خاندان نبوت، مستحب است. اتحاف الاذكياء، ص 16.
3) فتح البارى، ج 2، ص 337.
كه گمان مىكنند توسل به پيامبر (ص) يعنى درخواست از ايشان براى دعا كردن است. (1)مفهوم دعا كجا و توسل كجا؟ بله، ممكن است فردى كه به او توسل صورت مىگيرد، براى توسل جوينده دعا كند، اما اين معناى شرعى يا لغوى توسل نيست. بغوى و ديگر مفسران در ذيل آيه وَكانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ؛ «و پيش از اين، به خود نويد پيروزى بر كافران مىدادند [كه با كمك آن، بر دشمنان پيروز گردند]. با اين همه، هنگامى كه اين كتاب و پيامبرى را كه از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند». (بقره: 89) گفتهاند كه وقتى دشمن به يهوديان حمله مىكرد يا امرى آنان را غمگين مىساخت، اينگونه دعا مىكردند: خدايا! به پيامبر مبعوث در
1) دعاى نقل شده در حديث فرد نابينا به اين صورت است كه نابينا مستقيماً خداوند را مخاطب قرار مىدهد و از او شفا مىطلبد. در اين حديث، نابينا از پيامبر ص درخواست دعا نمىكند؛ بلكه اين دعاى نابينايى است كه رسول خدا به او دستور داد اينگونه دعا كند. به او دستور نداد كه از فرد ديگرى طلب دعا كند. در اين حديث نيامده كه پيامبر ص براى نابينا دعا كرد. روايت حماد بن سلمه از ابوجعفر از عمارة بن خزيمه به نقل از عثمان بن حنيف نيز اين را تأييد مىكند زيرا در اين روايت عبارتى است كه اضافه دارد: «اگر باز حاجتى داشتى، مانند همين كار را بكن». از اين عبارت استفاده مىشود كه فرد نابينا خدا را با توسل به پيامبر خوانده است، اين قسمت را فردى ثقه يعنى حماد نقل كرده است. اين بخش از روايت، با اصل حديث منافات ندارد؛ بنابر اين همانگونه كه حديثشناسان مىگويند، اين قسمت اضافه نيز پذيرفته است. اين بخش از دعا تصريح مىكند كه دعاى مأثور، رقيهاى عام است. اين دعا درخواست نابينا از خداوند است، نه درخواست از پيامبر ص براى دعا كردن. ر. ك: هداية المتخبطين، شيخ على بن يحيى علوى، ص 11.
آخرالزمان كه ويژگى او را در تورات مىيابيم، ما را بر دشمنان پيروز گردان. با اين دعا يهوديان پيروزى كسب مىكردند. (1)سيوطى در تفسير «الدر المنثور» روايات اين موضوع را برشمرده است. (2)
از ديگر آياتى كه جواز توسل را اثبات مىكند، آيه 64 سوره نساء است:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
اما برخى اين آيه را به زمان حيات پيامبر (ص) اختصاص مىدهند. اين تخصيص بىپايه و به دليل هواى نفس است. (3)دليلى نداريم كه اين آيه
1) معالم التنزيل في تفسير القرآن، بغوى، ج 1، ص 142. همچنين ابوحيان در البحر المحيط، ج 1، ص 303؛ زمخشرى در كشاف، ج 1، ص 81؛ ابو نعيم در دلائل النبوة، ص 45 نيز همين روايت را نقل كردهاند. ابنقيم در «بدائع الفوائد» مىگويد: يهوديان در دوران جاهليت با همسايگان عرب خود مىجنگيدند و براى پيروزى بر آنان از رسول خدا- پيش از ظهور ايشان- طلب يارى مىكردند و پيروز مىشدند.
2) الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور، ج 1، ص 88.
3) اهل سنت دعاى نابينا را توسل او به جايگاه رسول خدا مىدانند. از نگاه اهل سنت، عمل به اين حديث چه در زمان حيات رسول خدا و چه پس از مرگ ايشان، تفاوتى ندارد؛ زيرا اين منزلت باقى است. اين برداشت درستى از روايت است؛ چنانكه پس از اين بيان خواهيم كرد، عثمان بن حنيف كه راوى حديث است، پس از رحلت رسول خدا نيز به اين حديث عمل مىكرد. برخى از سلف نيز همينگونه عمل مىكردند. از ابنبحر كه از تابعان است، نقل شده امام جعفر صادق ع و امام احمد بن حنبل نيز به پيامبر ص توسل جستهاند. ابن ابىالدنيا اين روايت را نقل كرده است. يكى از نوادگان عباس به نام حمزة بن قاسم نيز كه از رجال ثقه است، به جد خود عباس بن عبدالمطلب متوسل مىشود و باران مىبارد. ابنجوزى در «المنتظم» مىگويد: توسل جستن، مذهب اهل سنت است. ر. ك: هداية المتخبطين، ص 15. دكتر عبداللطيف صالح فرفور در كتاب خود با عنوان «الجامع في اصول الفقه الوجيز في اصول استنباط الاحكام في الشريعة الاسلامية» مىگويد: حكم مطلق اين است كه تا زمانى كه دليل صريح يا دلالتى بر مقيد بودن آن اقامه نشود، مطلق خواهد بود. اما حكم مقيد اين است كه بر اساس تقييد آن عمل شود. معناى عبارت اين است كه اگر خطاب به طور مطلق باشد، حمل بر اطلاق آن مىشود؛ اما اگر مقيد بيايد، حمل بر تقييدش مىشود ج 1، ص 85. ر. ك: مختصر ابنكثير در ذيل آيه پيش گفته. ايشان اين آيه را مقيد به حيات رسول خدا در اين دنيا ندانسته است ج 1، ص 410. نيز ر. ك: تفسير الجامع لأحكام القرآن، ج 5، ص 365.
مقيد به زمان حيات مبارك رسول خدا باشد؛ بلكه فقهاى مذاهب [چهارگانه]، از جمله حنبلىها بر اين باورند كه آيه فوق زمان پس از رحلت رسول گرامى اسلام را نيز شامل مىشود؛ زيرا پيامبران در قبر نيز زنده هستند. (1)
پيش از اين در تكملهاى كه بر «الرد على نونية ابنقيم» (2)نگاشتيم، به نقل از كتاب «التذكرة» ابىالوفاء بن عقيل كه از بزرگان متقدم حنابله است، گفتيم كه حنبلىها چگونه به هنگام زيارت قبر رسول خدا، به ايشان متوسل مىشوند. در اين دعا آيه پيش گفته ذكر شده و به اين شكل به پيامبر (ص) توسل صورت مىگيرد. روايت عُتبى با قلمفرسايى قابل خدشه نيست. (3)
يا خيرَ من دُفنتْ بالقاعِ اعْظَمُهُ نَفْسِى الفِداءُ لِقَبْرٍ أَنْتَ سَاكِنُهُ فطابَ مِن طيبهنّ القاعُ و الأكمُ فيهِ العَفَافُ وَفيه الجُودُ وَالكَرَمُ اى بهترين كسى كه در اين زمين آرميدهاى. اين زمين و خاك از پاكى او پاكى گرفته است.
جانم فداى قبرى كه تو در آن قرار گرفتهاى. در اين قبر عفاف، بخشش و كرم وجود دارد ..
اعرابى پس از خواندن اين شعر، از كنار قبر رفت. من به خواب رفتم و در خواب رسول خدا را ديدم كه فرمودند: اى عتبى! نزد اعرابى برو و بشارت بده كه خداوند او را آمرزيده است. مختصر ابنكثير، ج 1، ص 409. امام نووى در باب ششم الايضاح، ص 498 و نيز ابنقدامه در المغنى، ج 3، ص 556 اين روايت را نقل كردهاند. نووى در «المجموع» مستحب بودن سخن گفتن با رسول خدا را به هنگامى كه روبهروى قبر آن حضرت قرار مىگيريم، چنين تبيين مىكند: «سپس زائر به موضع اول خود و روبهروى رسول خدا بازمىگردد و براى خود به آن حضرت متوسل مىشود و با شفيع قرار دادن ايشان نزد خداوند به درگاه او سبحانه و تعالى روى مىكند.» ماوردى و قاضى ابوطيب و ديگر اصحاب ما شافعىها از عتبى اين روايت را نقل كردهاند و آن را نيكو دانستهاند. سپس روايت عتبى را نقل مىكند. ج 8، ص 274
1) ابو يعلى و بزاز اين روايت را نقل كردهاند. رجال ابو يعلى نيز ثقه هستند. در فيض القدير شرح الجامع الصغير آمده است: ابويعلى از انس بن مالك اين روايت را نقل كرده و اين حديث صحيح است. ج 3، ص 184. شيخ عبدالله غمارى در اين رابطه مىگويد منظور اين است كه آيه وَلَوْ انَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا انْفُسَهُمْ دليل بر جواز توسل به رسول خدا و شفاعت طلبيدن از ايشان در ديگر حالات است؛ زيرا ايشان در قبر خود زندهاند و رزق و روزى مىگيرند. اعمال امتش بر او عرضه مىگردد و ايشان براى آنان دعا و استغفار مىكنند. جواز توسل به كسانى كه اين مزيت و فضيلت براىشان ثابت بشود، به جواز توسل به رسول خدا ملحق مىشود. كسانى مانند شهدا، دانشمندان عامل و اولياى پرهيزگار و .... اتحاف الاذكياء، ص 16
2) السيف الصقيل في الرد على ابنزفيل، تقى الدين سبكى وفات: 756 كه در آن به «نونيه» ابنقيم پاسخ داده مىشود. «تكملة الرد على نونية ابنالقيم»، شيخ محمد زاهد كوثرى نيز در پى اين اثر آمده است.
3) قرطبى مىگويد: ابوصادق از على ع نقل مىكند كه گفت: پس از آنكه سه روز از دفن رسول خدا ص به دست ما مىگذشت فردى اعرابى آمد و خود را بر روى قبر رسول خدا انداخت و خاك آن را بر سر خود مىريخت. آن اعرابى مىگفت: اى رسول خدا! ما سخن تو را شنيديم و به خدا و تو آگاه شديم. درباره تو نازل شده كه وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحيماً نساء: 64. من به خود ستم كرده و آمدهام تا برايم طلب آمرزش كنى. از قبر ندايى آمد كه «آمرزيده شدى» معناى لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحيماً اين است كه خداوند توبه آنان را مىپذيرد. تواب و رحيم مفعول هستند. ج 5، ص 265 ابنكثير و گروهى ديگر، از جمله شيخ ابو منصور صباغ در كتاب «الشامل» اين حكايت مشهور را با اختلاف اندكى از عتبى نقل مىكنند. عتبى مىگويد: نزد قبر پيامبر ص نشسته بودم كه فردى اعرابى آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله! شنيدم كه خداوند مىفرمايد: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحيماً نساء: 64 من اكنون براى طلب آمرزش از گناهانم آمدهام. سپس اين شعر را سرود:
اكنون پيرامون برخى از روايتهاى نقل شده در باب توسل، با تفصيل بيشترى سخن مىگوييم.
اللّهُمَّ إنّا كُنّا نَتَوَسَّلُ إلَيكَ بِنَبِيّنا فَتَسقينا وَ إنّا نَتَوَسَّلُ إلَيكَ بِعَمِّ نَبِيّنا فَاسقِنا، قالَ فَيسقَون. (1)
خدايا! ما به رسولت متوسل مىشديم و باران فرو مىفرستادى؛ اكنون به
1) صحيح بخارى، كتاب الاستسقاء. نيز ر. ك: الفتح، ج 2، ص 501.
عموى پيامبر (ص) [عباس بن عبدالمطلب] متوسل مىشويم؛ پس براى ما باران نازل فرما. [انس مىگويد]: با خواندن اين دعا، باران باريد.
در اين روايت به يك انسان توسل شده است. اين ادعا كه در عبارت «به عموى پيامبر (ص)» كلمه دعا به عنوان مضاف «عموى پيامبر» حذف است، سخنى بىپايه و بدون هرگونه دليلى است. همچنين توسل نجستن عمر به پيامبر (ص)- به دليل وفات ايشان- و متوسل شدن به عموى آن حضرت، دليل بر جواز توسل به انسان زنده است؛ ادعايى كه به ذهن عمر خطور نكرده است؛ بلكه اين حديث دلالت مىكند كه توسل به انسان بافضيلت، در صورت وجود فردى بافضيلتتر جايز است. حتى بايد گفت توسل با لفظ «به عموى پيامبر (ص)» در واقع، توسل به نسبت و رابطه خويشى عباس به رسول خداست و نيز به دليل منزلتى است كه نزد رسول گرامى ما داشته است. بنابراين چنين عملى توسل به خود رسول خدا نيز هست. واژه «كنّا» (1)فقط به زمان پيامبر (ص) اختصاص ندارد؛ بلكه علاوه بر زمان آن حضرت، پس از وفات ايشان تا عام الرماده را نيز شامل مىشود. مقيد كردن بدون وجود دليل، بىاساس است. (2)
بخارى نقل مىكند كه عبدالله بن عمر نيز اين شعر ابوطالب را مىخواند:
وَأَبْيضُ يسْتَسْقَي الْغَمَامُ بِوَجْهِه ثِمَالُ الْيتَامَى عِصْمَةٌ لِلأَرَامِل (1)
البته در «فتح البارى» آمده است كه رسول خدا (ص) درخواست سرودن اين شعر را كرد. (2)
سأل الإمام وقد تتابع جدبنا عم النبى وصنو والده الذى أحيا الإله به البلاد فأصبحت فسقى الغمام بغرّة العباس ورث النبى بذاك دون الناس مخضرّة الأجناب بعد اليأس خشكسالى ما را فرا گرفته بود. امام درخواست كرد و ابرها به بركت روى عباس باران فرو ريختند؛ عباس كه عموى پيامبر ص و برادر پدرش است. كسى كه پيامبر ص از او ارث برد. خداوند به بركت او اين سرزمين را زنده كرد و پس از نوميدى به سرزمينى سرسبز مبدل گشت.
ر. ك: دلائل النبوة، بيهقى، ج 6، ص 147.
بر اساس اين شعر و نيز شعر حسان كه «ابر به دليل سيماى خوش عباس باران فرو ريخت» همگى دلالت مىكنند كه به منزلت و جايگاه عباس نزد خداوند تبارك و تعالى توسل صورت گرفته، تا باران ببارد. (3)1) سفيدرويى كه مردم به بركت روى او طلب باران مىكنند، و فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است. صحيح بخارى، ج 2، ص 15.
2) الاستيعاب، ج 3، ص 99. در ديوان حسان آمده است:
3) در الاستيعاب، ج 3، ص 100 آمده است: زهرى مىگويد اصحاب رسول خدا ص از فضيلت عباس آگاه بودند و از او درخواست مشورت مىكردند و از نظر او بهره مىبردند. همچنين عمر با توسل به عباس، طلب باران كرد.
رسول خدا براى باريدن باران دعا كرد. در طبقات ابنسعد و «الاصابة» (1)آمده است كه مالك الدار در واقع مالك بن عياض (برده عمر) بود. وى سمت خزانهدارى عمر را بر عهده داشت. اطرافيان عمر و سپس عثمان او را مسئول توزيع اموال قرار دادند. به همين دليل به مالك الدار مشهور شد. در كتاب «معارف» ابنقتيبه آمده: مالك بن الدار از بردگان عمربن خطاب است. عمر او را مسئول خزانه كرد و او نيز اموال را ميان مردم تقسيم مىكرد. (2)
متن روايت به اين شكل است: در زمان عمر خشكسالى شد. مردى كنار قبر پيامبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! براى امت خود نزد خداوند طلب باران كن. اين امت هلاك شدند. رسول خدا (ص) به خواب او آمد و فرمود: «پيش عمر برو و به او بگو كه باران مىآيد و سيراب مىشويد». (3)
گواه سخن ما در اين روايت، درخواست فرد از پيامبر (ص) براى طلب باران است؛ درحالىكه ايشان در عالم برزخ به سر مىبرند. همچنين آن حضرت از خداوند طلب باران مىكند. آگاه بودن رسول خدا به خواسته كسانى كه [پس از رحلت ايشان] به او مراجعه مىكنند، از سوى هيچ يك از صحابه ردّ نشده است. (4)
در نهاية الآمال نيز در شرح حديث «عرضه اعمال» شيخ عبدالله الصديق غمارى درباره صحيح بودن روايت سخن گفته است. وى شمارى از محدثان، از جمله نووى و ابنحجر را نام برده كه حديث را صحيح دانستها ند. همچنين كتابهاى الفتح، ج 11، ص 385 و فيض القدير، شرح الجامع الصغير، ج 3، ص 401 نام محدثان ديگرى را آوردهاند كه آنان نيز حديث را صحيح دانستهاند. بنابراين، حديث بالا صحيح است و تضعيف روايت از سوى برخى معاصرين قابل اعتنا نيست.
شيخ عبدالله الصديق در «إتحاف الأذكياء» در اين باره مىگويد: اين حديث از بيست طريق نقل شده كه بيش از شش طريق آن را در «الرد المحكم المتين» آوردهام. ديگر طرق در كتاب الإلمام بما تواتر من حديثه 7، ص 25 اثر حافظ سيد احمد به طور كامل نقل شده است. امام سخاوى درباره عرضه اعمال امت رسول خدا به ايشان در عالم برزخ و رسيدن صلواتهاى فرستاده شده به ايشان مىگويد، اين مسئله اجماعى است. وى در ذيل رواياتى كه در اين باره است، مىگويد: از اين احاديث چنين برداشت مىشود كه آن حضرت هميشه زنده است؛ زيرا محال است كسى كه شب و روز بر او سلام مىكنيم، وجود نداشته باشد. ما ايمان داريم كه ايشان زندهاند و در قبر روزى دارند و پيكر ايشان نيز از بين نمىرود. اين مسئله اجماعى است. حتى برخى گفتهاند كه جسد دانشمندان و شهيدان نيز از بين نمىرود. درباره چند عالم و شهيد گفته مىشود كه [به دلايلى] جسد آنها آشكار شده و مشخص گرديده كه اين اجساد سالم هستند. بىترديد مقام پيامبران بالاتر از شهدا و عالمان دين است.
ابن حزم نيز در «المحلى» ادعاى اجماع كرده است. به همين دليل علما مىگويند آيه 64 سوره نساء، افاده عموم مىكند. داستان آن مرد اعرابى كه پس از سه روز از دفن رسول خدا بر سر قبر ايشان آمد، دليل بر عام بودن اين آيه است. در روايت است كه وقتى اين مرد بر سر قبر رسول خدا حاضر شد، گفت: اى رسول خدا! شما از خدا گرفتى و ما از شما آنچه فرمودى و نيز سخنان خدا را حفظ كردهام؛ از جمله آياتى كه در قرآن كريم خداوند بر تو نازل كرد: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً نساء: 64. من به خود ستم كرده و آمدهام تا برايم طلب آمرزش كنى. از قبر ندايى آمد كه گفت: آمرزيده شدى. ر. ك: الرد المحكم المتين، شيخ عبدالله الصديق. صاحب اين كتاب مىگويد، عرضه اعمال بر پيامبر ص به گونه اجمالى است، نه اينكه ايشان به همه اعمال به طور جزئى و يكايك آنها آگاه باشند. ص 52. همچنين ر. ك: براءة الحنيفيين، علامه ابوحامد بن مرزوق، ج 1، ص 285.
1) ابنسعد، ج 5، ص 12؛ الاصابه في تاريخه، ج 7، ص 92.
2) شيخ يوسف سقاف مىگويد اجماع است كه مالك الدار ثقه است. عمر و عثمان او را عادل و ثقه مىدانستند و به او اعتماد كردند. به همين دليل بيت المال را به او سپردند. آنان فقط به انسان ثقه و عادل و دقيق مسئوليت مىدهند. ابنحجر در «الاصابه» در بيان شرح حال او، به اين امر تصريح كرده است. وى اين مطلب را از امام محدثين، على بن مدينى نقل كرده است. همچنين همه صحابهاى كه در زمان عثمان بودند او را توثيق كردهاند؛ بلكه حافظ تصريح كرده كه مالك الدار پيامبر را درك كرده است، پس او صحابى كم سن است. به اين ترتيب او را ثقه مىداند و ادعاى اتفاق نظر در اين مسئله مىكند. همچنين چهار تن از افراد ثقه از او روايت نقل مىكنند. وى تصريح مىكند كه در تاريخ بخارى، مالك الدار فردى شناخته شده و مورد اعتماد اوست. ابنسعد در طبقات، ج 5، ص 12 اين مسئله را مطرح كرده است. همچنين در كتاب «الباهر» اين موضوع را به تفصيل مورد بررسى قرار دادم و بيان كردم كه تضعيف مالك الدار توسط برخى از معاصرين و بيان اينكه عدالت او معروف نيست، اشتباه و بلكه جهالت و وارونه كردن حقيقت است. لذا اين حديث بىترديد اثبات مىكند كه صحابه زمان عمر و نيز خود عمر اجماع داشتند كه استغاثه به پيامبر ص كارى جايز است. توسل جستن ما نيز اقتدا كردن به صحابه است الإغاثة بأدلة الاستغاثه. همچنين ر. ك: الارشاد، خليلى، صص 42- 48.
3) ادامه روايت به اين شكل است: پيش عمر برو و به او بگو كه باران مىآيد و به او بگو: «به سراغ آن فرد خردمند برو». وقتى او آنچه را در خواب ديده بود، براى عمر تعريف كرد، عمر گريست و گفت: «خدايا! از من كارى خواستهاند كه از انجام آن ناتوان شدهام». در الفتوح نقل شده فردى كه اين خواب را ديد، بلال بن حارث مزنى بود. ر. ك: براءة الحنيفيين، ج 1، ص 276. در اين اثر مطلب به طور كافي و وافي آمده است.
4) از ابنمسعود روايت است كه رسول خدا فرمودند: «حيات من براى شما خير است. با من سخن مىگوييد و من هم پاسخ شما را مىدهم. وفات من نيز براى شما خير است. اعمال شما را بر من عرضه مىكنند. اگر در آنها نيكى ديدم، كه خدا را سپاس گويم، اما بدىها را كه ببينم، براى شما طلب آمرزش مىكنم». اين روايت كه در كشف الاستار عن زوائد البزار، ج 1، ص 397 نقل شده به گفته هيثمى، ج 9، ص 24 راويانش صحيح مىباشد. سيوطى در الخصائص الكبرى، ج 2، ص 281 سند اين روايت را صحيح مىداند. دو حافظ روايت، يعنى الزين و فرزندش ولى الدين در طرح التثريب، ج 3، ص 297 سند روايت را نيكو دانستهاند ..
اين حديث را بخارى در تاريخ خود از ابوصالح ذكوان به طور خلاصه نقل كرده است. ابنابىخيثمه نيز اين حديث را به طور مفصل آورده است. (1)
ابن ابىشيبه نيز با سند صحيح اين روايت را نقل كرده است. ابنحجر در الفتح (2)اين روايت را از ابىصالح سمان از مالك الدار نقل مىكند و مىگويد: به گفته سيف در كتاب «الفتوح» كسى كه در خواب پيامبر (ص) را ديد، يكى از صحابه به نام بلال بن حارث مزنى بود.
آنچه گفته شد، به روشنى نشان مىدهد كه صحابه رسول خدا نيز پس از وفات آن حضرت، به وى متوسل مىشدند و طلب باران مىكردند. با اينكه اين خبر به ديگر صحابه نيز رسيده، اما هيچ كس با آن مخالفت نكرده است. از سوى ديگر خبر رفتار امير مؤمنان [عمر] ميان همه منتشر مىگشت. بنابراين دهان مخالفان توسل بسته مىشود.
اللّهُمَّ إنِّي أسألُكَ وَ أتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِيّ الرَّحمَةِ، يا مُحَمّد إنّي تَوَجَّهتُ بِكَ إلى رَبّي في حاجَتي ... (3)
پيش از اين در پاورقى به طور كامل درباره اين روايت سخن گفتيم؛ از جمله اينكه عبارت «اگر حاجت ديگرى داشتى، باز همين عمل را انجام بده» با سند صحيح نقل شده است. ر. ك: ارغام المبتدع الغبى، شيخ عبدالله الصديق، ص 17.
1) الاصابه، ج 2، ص 495؛ ابنخيثمه حافظ روايت و حجت احمدبن ابىخيثمه فردى است كه دارقطنى او را ثقه و امين مىداند. ر. ك: سير اعلام النبلاء، ج 11، ص 492.
2) الفتح، ج 2، ص 338.
3) خدايا! من به واسطه پيامبرت كه رسول رحمت است، از تو مىخواهم و به درگاهت آمدهام. اى محمد! به واسطه تو به درگاه خدا مىروم تا حاجتى كه دارم برآورده شود.
در روايت، توسل به رسول خدا و منزلت ايشان صورت گرفته است؛ چنانكه در غياب ايشان، او را ندا مىدهد.
اين روايت را بخارى در «تاريخ البخارى» نقل كرده است. ترمذى در اواخر ادعيه كتاب «الجامع» (1)و ابنماجه در «سنن»، باب «نماز حاجت»، نسائى در «عمل اليوم و الليلة»، ابونعيم در «معرفة الصحابة»، بيهقى در دلائل النبوة و ديگران از جمله حديثشناسانى هستند كه اين روايت را صحيح مىدانند. هرچند روايت بالا در اين منابع با اندكى اختلاف نقل شده، اما همگى در اين بخش از روايت كه محل استدلال ما مىباشد، اتفاق نظر دارند. گروهى از حافظان حديث كه شمار آنان نزديك به پانزده نفر است، اين حديث را صحيح دانستهاند. به جز متأخرين آنها مىتوان از اين گروه به اين افراد اشاره كرد: ترمذى، ابنحبان، حاكم نيشابورى، طبرانى، ابونعيم، بيهقى و منذرى. (2)
ترمذى اين روايت را با سلسله سندش به اين صورت نقل مىكند: محمود بن غيلان به نقل از عثمان بن عمر، به نقل از شعبة، از ابوجعفر
1) ابواسحاق مىگويد: اين حديث صحيح است. ج 1، ص 442، دلائل النبوه، ج 6، ص 166 و حاكم نيشابورى نيز در «الدعاء» آن را صحيح دانسته و گفته آن دو بخارى و مسلم در كتاب صحيح بخارى و مسلم اين روايت را نقل نكردهاند. ذهبى نيز گفته اين روايت از شرايطى كه بخارى و مسلم حديث را صحيح مىداند، برخوردار است پس روايت فوق صحيح است. ج 1، ص 313.
2) ر. ك: مفاهيم يجب أن تصحح، ص 136 و 137.
از عُمارة بن خزيمة بن ثابت، از عثمان بن حنيف. سپس مىگويد اين حديث حسن و صحيح است؛ اما آن را تنها از طريق ابوجعفر (خطمى) (1)مىشناسيم».
بنابر آنچه از كتابهاى معروف رجالى (خطى و چاپى) برداشت مىشود، به نظر مىرسد ابوجعفر كه اين روايت را از عماره و از شيوخ شعبه نقل مىكند، همان عمير بن يزيد خطمى بصرى (مدنى تبار) است. (2)
ابو جعفر رازى (م 160 ق) كه از شيوخ شعبه است، هرگز عماره را درك نكرده است؛ زيرا عماره در سال 105 هجرى درگذشت و سفر او به حجاز تقريباً نه سال پس از مرگ عماره بوده است. شعبه، در ثبت و ضبط روايت، فردى دقيق است. (3)البته طبرانى و ديگران براى اين حديث طرق ديگرى را نيز بيان كردهاند. در سند اين طرق تصريح مىشود كه
1) در برخى نسخههاى چاپى، به جاى «خطمى» نوشته شده: «غير از ابوجعفر خطمى است.» در برخى ديگر آمده: «او ابوجعفر خطمى نيست.» البته اين عبارت را نسخهبرداران افزودهاند؛ زيرا رويه ترمذى اين نيست كه عبارتى را بنويسد، ولى درباره آن توضيح ندهد.
2) ابنحجر مىگويد او مقيم بصره و از شش سالگى راستگو صدوق بوده است. ص 432. ابنمعين در تاريخ خود مىگويد: مروان غزارى از ابو جعفر خطمى شنيده است كه ... تاريخ ابنمعين، ج 2، ص 457.
3) ابنحجر مىگويد: شعبه فردى ثقه، حافظ حديث و متقن است. ثورى مىگويد: او در زمينه دانش حديث، امير مؤمنان است. وى اولين كسى است كه در عراق به دنبال بررسى رجال بود و از سنت دفاع كرد. وى فردى پارسا و از طبقه هفتم راويان به شمار مىآيد. القريب، ص 266.
اتفاق نظر وجود دارد خطمى ثقه است. سند طبرانى درباره اين حديث در «شفاء السقام» بيان شده است. (1)
رجال سند ترمذى همگى ثقه هستند. دليل اينكه گفته اين روايت ناآشناست، اين است كه عثمان بن عمر به تنهايى از شعبه نقل مىكند و ابوجعفر نيز به تنهايى از عماره اين حديث را نقل كرده است. بىترديد اين دو راوى به اتفاق حديثشناسان، ثقه هستند. روايات صحيحى كه يكى از راويان به تنهايى آن را نقل كرده، كم نيست؛ مانند روايت «إنَّمَا الأعمالُ بِالنِّيّاتِ». (2)دليل اينكه حديث را حسن مىداند، تعدد طرقى است كه پس از ابوجعفر و عثمان بن عمر مشاهده مىشود. (3)صحيح دانستن اين روايت نيز، به اعتبار كامل بودن ويژگىهاى صحت در راويان حديث است.
1) شفاء السقام، سبكى، ص 14 به بعد.
2) سيوطى در تدريب الراوى، ج 1، صص 237 و 238 مىگويد: حديث «الأعمالُ بِالنِّيات»، فقط يك طريق صحيح دارد و آن حديث عمر است. در جاى ديگر مىگويد: بزار در مسند خود مىگويد: اين روايت به نقل از رسول خدا، تنها از طريق عمر درست است. از عمر نيز تنها از طريق علقمه و از علقمه نيز تنها از طريق حديث محمد و از محمد نيز تنها از طريق حديث يحيى صحيح است.
3) ترمذى در آخر كتاب «العلل» به اين مسئله پرداخته است. ابو عيسى مىگويد آنچه در اين كتاب حديث حسن ناميده شده، از نظر ما حديثى است كه در سلسله سند آن هيچ يك از راويان به دروغ متهم نباشند و حديث نيز شاذ و استثنا نباشد. همچنين از طريقى ديگر نقل شده باشد. حديثى كه اين شرايط را داشته باشد، از نظر ما حسن است. التقييد و الايضاح، شرح مقدمة ابنالصلاح، حافظ عراقى، ص 32.
ابو عبدالله مقدسى مىگويد: اين حديث صحيح است. همچنين ابنتيميه مىگويد نقل روايت به تنهايى توسط او علمآور است؛ حال آنكه روايت روح بن عباده از شعبه را نقل نكرده است. اين اسنادى صحيح و بيانگر اين است كه او به تنهايى از عثمان بن عمر نقل نكرده است. مفاهيم يجب أن تصحح، ص 137 به نقل از التوسل و الوسيله، ص 101.
من مىگويم: شيخ حمدى سلفي، تعليقنويس بر «المعجم» مىگويد كه در صحت حديث مرفوع ترديدى نيست؛ بلكه ترديد ما در داستانى است كه براى اثبات توسل بدعتآميز به آن استدلال مىشود؛ همانگونه كه طبرانى نيز مىگويد اين داستان را شبيب به تنهايى نقل كرده است. احاديث نقل شده از شبيب نيز به دو شرط بىاشكال است: اول اينكه روايت به واسطه فرزندش احمد از او نقل شده باشد؛ دوم: روايت را شبيب از يونس بن زيد نقل كند ... سپس ادامه مىدهد: شيخ ما محمد ناصرالدين البانى مىگويد: اگر چه عون ضعيف است، اما روايت او بهتر از روايت شبيب است؛ زيرا با روايت شعبه و حماد بن سلمه از ابو جعفر خطمى موافق است.
مىگويم: اما صاحب المستدرك در ج 1، ص 526 مىگويد: گفته شبيب قابل اعتماد است؛ زيرا او فردى ثقه و امين است. البانى اين مطلب را كتمان كرده است؛ در حالىكه وى مخالفان خود را متهم كرده هر آنچه را كه به نفعشان نيست، كتمان مىكنند. شيخ عبدالله مىگويد: به دلايل زير، سخن شيخ حمدى و شيخ او، سخنى انحرافي و فريبكارانه است:
اول: اين داستان را بيهقى در دلايل النبوه، ج 6، صص 166- 168 نقل كرده است. او روايت را از طريق يعقوب بن سفيان، از احمد بن شبيب بن سعيد، از پدرش، از روح بن قاسم، از ابىجعفر خطمى، از ابوأمامة بن سهل بن حنيف، از عمويش عثمان بن حنيف نقل مىكند كه مردى نزد عثمان بن عفان مىرفت تا خواستهاش را اجابت كند ... تا پايان روايت. يعقوب بن سفيان، فردى حافظ حديث، پيشوا و ثقه است و حتى فراتر از ثقه است. اين اسناد صحيح است. بنابراين، داستان نقل شده نيز بسيار صحيح است. منذرى نيز در الترغيب، ج 1، ص 606 و هيثمى در مجمع الزوائد، ج 2، ص 279 با صحت اين داستان موافقت كردهاند؛ بلكه طبرانى در المعجم الصغير، ج 1، ص 307 و نيز الروض الدانى و ديگران از كسانى هستند كه با صحيح بودن اين داستان موافق مىباشند.
دوم: احمد بن شبيب از رجال بخارى است. بخارى در صحيح خود و نيز در «الادب المفرد» از او روايت كرده است. مدينى نيز از او نقل كرده است. پدرش شبيب نيز از رجال بخارى است؛ به طورى كه در دو كتاب «الصحيح» و «الادب المفرد» از او نيز حديث نقل كرده است. بنابراين آشكار مىشود كه در صحت روايات شبيب، شرط نيست كه راوى آن يونس بن يزيد باشد.
علاوه بر اين، مقدم شمردن روايت عون كه فردى ضعيف است، بر روايت كسى كه روايت او را بسيارى پذيرفتهاند، نوعى ديگر از فريبكارى است؛ زيرا حاكم وقتى حديث فرد نابينا را به طور ناقص از طريق عون نقل مىكند، مىگويد: شبيب بن سعيد حَبَطى، از روح بن قاسم مطالبى را به متن و نيز سند اين روايت افزوده است. البته سخن شبيب پذيرفتهتر است؛ زيرا او امين و ثقه است. مىبينيم كه حاكم نيشابورى نيز نظر حديثشناسان و دانشمندان اصول را كه- نقل عبارات زائد يك روايت از سوى فردى ثقه، پذيرفته است و روايت كسى كه آن را نقل كرده، بر كسى كه ناقص نقل كرده حجت است- تأييد و تقرير مىكند. البانى نيز سخن حاكم را ديده، اما از آن خوشش نيامده پس بىتفاوت از كنار آن گذشته و از روى لجاجت و خيانتورزى روايت عون راوى ضعيف را ترجيح داده است.
سوم: ممكن است گفته شود داستانى كه نقل شده، برداشت يكى از صحابه است؛ اما حقيقت اين است كه عثمان بن حنيف در راهنمايى مرد براى توسل، در پى اجراى دستورى بود كه از پيامبر اسلام شنيده بود؛ امرى كه در حديث نابينا نيز آمده است.
چهارم: فرض كنيم كه اين داستان ضعيف است و روايت ابنابى خيثمه داراى اشكال است، اما باز همين براى ما كافي است؛ زيرا رسول خدا وقتى به نابينا ياد مىدهد كه چگونه توسل پيدا كند، دلالت دارد كه توسل در همه موارد صحيح است و جايز نيست كه گفته شود توسل، نوعى بدعت است؛ چنانكه تخصيص آن به زمان حيات پيامبر ص نيز صحيح نيست. اگر كسى قائل به اين تخصيص شود، او بدعت گذارده است؛ زيرا حديث صحيح را تعطيل و عمل به آن را باطل قلمداد كرده است. چنين كارى نيز حرام است. نقل با تلخيص، صص 13- 19. همچنين ر. ك: هداية المتخبطين، صص 29- 40. مراجعه به اين كتاب توصيه مىشود، زيرا مطالب آن بسيار سودمند است.
محلاستشهاد ما در اين حديث اين است كه فرد صحابى، از حديث ياد شده چنين برداشت كرده كه دعاى حاجت، اختصاصى به زمان پيامبر (ص) ندارد. به همين دليل پس از وفات آن حضرت، به ايشان متوسل شده و او را خطاب قرار داده است. همچنين اين كار در ميان صحابه رايج بوده است.
1) طبرانى در المعجم الكبير، ج 9، ص 17 از طريق ابنوهب، از شيب، از روح بن قاسم، از ابىجعفر خطمى مدنى، از ابو امامة بن سهل بن حنيف، از عمويش عثمان بن حنيف روايت مىكند كه مردى براى خواستهاى نزد عثمان بن عفان مىآمد. اما عثمان به وى توجهى نمىكرد و خواستهاش را برآورده نمىساخت. اين مرد عثمان بن حنيف را ديد و به او شكوه كرد. عثمان بن حنيف گفت: وضو بساز و سپس به مسجد برو و دو ركعت نماز بگزار. آنگاه بگو: «الَلّهُمَّ إنّى أسألُكَ وَأتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِينا مُحَمَّدٍ نَبِى الرَحمَةِ، يا مُحَمَّد إنّى أتَوَجَّهُ بَكَ إلى رَبّى فَتَقضى حاجَتى» و حاجت خود را بگو. سپس با من بيا تا برويم. آن مرد نيز همين كار را كرد. سپس نزد عثمان بن عفان آمد و دربان او را نزد عثمان بن عفان برد و او را بر روى حصير نشاند. آنگاه عثمان از او پرسيد چه حاجتى دارى؟ او نيز خواستهاش را گفت و عثمان برايش برآورده كرد. عثمان بن عفان به او گفت تا به اين لحظه فراموش كرده بودم كه چه حاجتى دارى. اگر حاجتى داشتى، باز هم نزد ما بيا. پس از آنكه آن مرد از نزد عثمان آمد، در راه عثمان بن حنيف را ديد و به او گفت: خداوند بهترين پاداش را به تو بدهد! تا زمانى كه راجع به من با او سخن نگفته بودى، عثمان به حاجت من توجهى نمىكرد. عثمان بن حنيف به او گفت: به خدا سوگند سفارش تو را به او نكردم، بلكه من در محضر رسول خدا بودم كه مردى نابينا آمد و از نابينايىاش اظهار ناراحتى كرد سپس حكايت آن فرد نابينا را كه خداوند چشمانش را به او باز گردانيد به طور كامل برايش گفت.
مالكى مىگويد: اين روايت را طبرانى صحيح دانسته است. اين حديث را شعبه از ابىجعفر نقل كرده است. نام ابو جعفر، عمير بن يزيد است كه فردى ثقه بوده و عثمان بن عمر به واسطه او از شعبه روايت كرده است.
اين حديث را «طبرانى» در «المعجم الكبير» نقل كرده و پس از بيان آن از طرق مشخص، روايت را تصحيح مىكند. «ابوالحسن هيثمى» نيز آن را در «مجمع الزوائد» (1)نقل كرده و به آن اذعان كرده است. پيش از وى نيز منذرى در «الترغيب و الترهيب» و نيز پيش از او، «ابوالحسن مقدسى» روايت را پذيرفتهاند. «ابونعيم» در «المعرفة» و «بيهقى» نيز از دو طريق اين روايت را نقل كردهاند. سلسله سند هر دو طريقى كه بيهقى روايت را نقل كرده، صحيح مىباشد.
از ديگر روايات در اين حوزه، حديث فاطمه بنت اسد مىباشد. در اين روايت عين سخن رسول خدا (ص) ديده مىشود كه فرمودند: «بِحَقِّ نَبِيّكَ وَ الأنبِياءِ مِن قَبلي» (2)اين روايت را «ابنحبان» (3)و «حاكم نيشابورى» صحيح دانسته است. «طبرانى» در دو كتاب خود يعنى «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» اين روايت را به سند رَوح بن صلاح نقل كرده است. ابنحبان و حاكم نيز رَوح بن صلاح را توثيق كردهاند. به گفته هيثمى در «المجمع» رجال ديگر اين روايت نيز صحيح هستند. در اين روايت توسل به انبيايى شده كه دار فانى را وداع گفتهاند.
حديث عمر نيز از ديگر رواياتى است كه جواز توسل را اثبات مىكند. وى از پيامبر (ص) نقل مىكند كه «وقتى حضرت آدم (ع) ترك اولى را
مرتكب شد، به خدا عرض كرد: خدايا! به حق محمد از تو مىخواهم كه مرا بيامرزى». (4)
حاكم نيشابورى مىگويد: سند اين حديث صحيح است. اما ذهبى به او پاسخ داده كه اين حديث جعلى است. ج 2، ص 615. شيخ عبدالله صديق مىگويد: حقيقت اين است كه اين حديث نه صحيح است و نه جعلى؛ بلكه اين روايت ضعيف است. همانگونه كه بيهقى نيز در «دلايل النبوة» تصريح كرده است. من عبارت اين عالم را در كتابم با نام «الرد المحكم المتين» آورده و از شش جهت به آن پاسخ دادهام. شواهد درستى اين حديث را نيز بيان كردهام. در اين كتاب، با استناد به يكى از شواهد، مرتبه اين حديث را حسن دانستهام؛ زيرا ابنبشر روايتى را با سند قوى از ميسرة الفجر نقل كرده است. در اين روايت از پيامبر ص مىپرسد: اى رسول خدا! از كى نبى الله بودهاى؟ پيامبر ص مىفرمايد: «وقتى خداوند زمين را آفريد و بر آسمان سلطه خود را گستراند و هفت آسمان را برپا كرد و عرش را آفريد، آنگاه بر ساق عرش نوشت: «محمد رسول الله خاتم الأنبياء». همچنين خداوند بهشتى را كه آدم و حوا را در آن قرار داد، خلق كرد و نام من را بر دروازههاى آن، رواقها، گنبدها و خيمههاى آن نوشت. در آن زمان آدم در حالت بين روح و جسم قرار داشت. وقتى خدا او را زنده كرد، آدم به عرش نگاه كرد و نام مرا ديد. خداوند به او خبر داد كه او [محمد] سرور فرزندان توست. وقتى كه شيطان آنها را فريب داد، آدم و حوا توبه كردند و نام مرا نزد خداوند شفيع خود قرار دادند.» بيهقى در «دلايل النبوة» روايت كرده و شيخ الاسلام بلقينى در فتاواى خود و نيز قسطلانى در المواهب، ج 1، ص 62 نقل كرده است. همچنين ر. ك: المجمع، ج 8، ص 253. ابنتيميه اين روايت را به نقل از ابو الفرج بن جوزى از ميسرة الفجر نقل كرده است. آنگاه از ابو نعيم نقل مىكند كه وى در كتاب «دلايل النبوة» با سند خود اين روايت را نقل مىكند كه رسول خدا فرمودند: «وقتى آدم مرتكب اشتباه شد ...». سپس ابنتيميه مىگويد: اين حديث، روايت پيشين را تأييد مىكند. اين دو مانند تفسير احاديث صحيح هستند. ر. ك: مفاهيم يجب أن تصحح، صص 129- 133، به نقل از فتاواى ابنتيميه، ج 2، ص 150.
حاكم نيشابورى اين روايت را در «المستدرك» نقل1) مجمع الزوائد، ج 2، ص 279؛ الترغيب والترهيب، ج 1، ص 606؛ بيهقى، ج 6، ص 166 به بعد.
2) در صفحات پيشين اين كتاب متن كامل روايت را ذكر كردهايم.
3) ابنحبان و حاكم نيشابورى، روح بن صلاح را توثيق كردهاند. التوسل بالأنبياء و مجمع الزوائد.
4) حاكم نيشابورى در «المستدرك» اين روايت را به نقل از عمر اينگونه نقل مىكند: وقتى حضرت آدم ع آن ترك اولى را مرتكب شد، به خداوند عرض كرد كه از تو مىخواهم به حق محمد مرا ببخشى. خداوند به او فرمود: محمد را كه هنوز نيافريدهام؛ چگونه او را مىشناسى؟ حضرت آدم عرض كرد: وقتى مرا خلق كردى و از روح خود در من دميدى، سرم را بالا آوردم و ديدم كه بر ستونهاى عرش نوشته شده «لا اله الا الله محمد رسول الله». دانستم نام كسى را كه بيش از همه دوست مىدارى، در كنار نام خود آوردهاى. خداوند فرمود: [درست گفتى] او نزد من محبوبترين آفريدههاست. حال كه به حق او متوسل شدى، تو را بخشيدم؛ اگر محمد نبود تو را نمىآفريدم.
مىكند و مىگويد: سند اين حديث، صحيح است. اين اولين حديثى است كه به عبدالرحمن بن زيد بن اسلم گفتهام.
سبكى نيز در «شفاء السقام» سند اين روايت را بيان كرده است. طبرانى در «المعجم الاوسط» و «المعجم الصغير» روايت را آورده و در سندى كه ذكر مىكند، افرادى هستند كه به دروغگويى متهم نيستند، اما به وهم و خيال متهمند. برخى احاديث ديگر او نيز اينگونه گزينش مىشود. همين كار را حاكم انجام داده و معتقد است اين روايت را مالكبن انس پذيرفته است. وى مىگويد: ابنحميد از مالك نقل مىكند كه به منصور دوانيقى گفته است: «... وَ هُوَ وَسيلَتُكَ وَ وَسيلَةُ آدَم عَلَيهِ السَّلام». (1)
ابن حجر مىگويد: عبدالرحمان بن زيد بن اسلم فردى ضعيف و غير موثق و از راويان طبقه هشتم است ص 340. امير مؤمنان منصور دوانيقى در مسجد رسول خدا ص با مالك بن انس مناظره مىكرد. مالك به او گفت: اى امير مؤمنان! در اين مسجد صدايت را بلند نكن؛ زيرا خداوند به گروهى رسم ادب را آموخته: يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِى وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْل؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد [و فرياد نزنيد]». حجرات: 2 همچنانكه گروهى را اينگونه ستوده است: إِنَّ الَّذِينَ يغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللهِ اوْلَئكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ عَظِيم؛ «آنها كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه مىكنند، همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است». حجرات: 3 در آيه ديگر، گروهى را نكوهش كرده و فرموده است: إِنَّ الَّذِينَ ينَادُونَكَ مِن وَرَاءِ الحُجُرَاتِ اكْثَرُهُمْ لا يعْقِلُون؛ « ولى كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مىزنند، بيشترشان نمىفهمند». حجرات: 4 حرمت پيكر رسول خدا نيز مانند حرمت رسول خدا در زمان حيات ايشان است. وقتى ابو جعفر منصور ديد كه خوار شده است، خطاب به مالك گفت: اى ابا عبدالله! رو به قبله بايستم يا رو به رسول خدا ص؟ مالك به او پاسخ داد: چرا از او روى بگردانى، حال آنكه ايشان در روز قيامت وسيله تو و وسيله پدرت آدم عليه السلام براى روى آوردن به درگاه خداست؟ رو به قبر ايشان نما و از او طلب شفاعت كن تا شفاعت او نزد خداوند پذيرفته شود. خداوند مىفرمايد: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً؛ «و اگر گناهكاران هنگامى كه به خود ستم مىكردند و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند». نساء: 64
زرقانى در شرح خود بر «المواهب اللدنية»، ج 8، ص 314 مىگويد: اين روايت را ابوالحسن على بن فهر در كتاب خود با عنوان «فضائل مالك» نقل كرده است. حافظ ابوالفضل عياض از طرق اين روايت است. وى در «الشفا» اين حكايت را به سندى نقل مىكند كه اشكالى ندارد؛ بلكه گفته مىشود سندش صحيح است. بنابراين به چه دليل اين روايت دروغ است، در حالىكه در ميان راويان آن، كذاب يا جعل كنندهاى وجود ندارد. به نقل از براءة الحنيفيين، ج 1، ص 228 به بعد. شيخ عبدالله صديق پس از بيان مطالبى مىگويد: «حقيقت اين است كه اين حكايت ضعيف است. مالكىها به مقتضاى اين روايت عمل كرده و معتقد به جواز توسل به پيامبر ص شدهاند. هيچ يك از مالكىها حتى معتقد به مكروه بودن اين عمل نيست؛ چه برسد به حرمت توسل جستن. در كتاب «الرد المحكم المتين» سخن ابنحاج، صاحب «المدخل»، امام قاسم عقبانى، امام ابنعرفه، عشار الشار مساحى و ديگر علما و بزرگان مالكى را نقل كردهام. الإتحافات، ص 39
1) ايشان [رسول خدا] وسيله تو و وسيله حضرت آدم ع بوده و هست.
با توجه به اذعان امام مالك به درستى اين روايت و احتجاج به آن،
اتهام «وهم» و «اهل ضبط نبودن» عبدالرحمان از بين مىرود؛ كسى كه متهمكنندگان او به وهم و بىدقتى، از مالك پيروى مىكنند. از سوى ديگر همه روايات نقل شده از سوى عبدالرحمان بن زيد ردّ نمىشود.
شافعى نيز در دوكتاب «الأم» و «المسند» خود به برخى از روايات او در اثبات احكام دين استناد مىكند. بنابراين صحيح دانستن روايت گفته شده از سوى حاكم نيشابورى امرى نادرست نيست؛ بلكه بايد گفت كارى درست است؛ مگر نزد كسى كه از شنيدن فضايل رسول خدا (ص) سينهاش تنگى كند.
دربارة پاسخ مالك به منصور بايد يادآور شويم كه قاضى عياض اين روايت را در «الشفا بتعريف حقوق المصطفي» با سند خوب نقل كرده است. «ابنحميدى» كه در ميان سلسله سند روايت ديده مىشود، به احتمال بسيار، محمد بن حميد رازى است؛ اما نظر سبكى اين نيست. (1)هرچند «شمس بن عبدالهادى» با نقل سخن همه كسانى كه عليه رازى مطلبى گفتهاند و نياوردن سخن كسانى كه از او تمجيد كردهاند (2)،
1) ابنحجر درباره ابنحميد مىگويد: او حافظ حديث و ضعيف است. ابنمعين مىگويد: رأى او نيكو و از راويان طبقه دهم است. به سال چهل و هشت وفات يافت. التقريب، ص 475. خليلى در «الارشاد» مىگويد: وى از محدثان بزرگ و حافظ حديث و دانشمند اين حوزه است. وى وارد بغداد شد. ج 1، ص 669.
2) شيخ عبدالحى كتانى در شرح زندگانى ابنتيميه و آنچه درباره او گفته مىشود، چنين مىگويد: تقى الدين سبكى و كمال بن زملكانى درباره مسئله توسل، به نمايندگى از او سخن گفتهاند. ابنعبدالهادى حنبلى به سبكى پاسخ داده است. او جرح را بيان مىكند، اما از تعديل غفلت مىورزد. وى تندروى كرده است. گروهى، از جمله محمد بن علان صديقى مكى دانشمند اهل حجاز در قرن يازدهم، در دفاع از سبكى به عبدالهادى حنبلى پاسخ مىدهد. محمد بن علان صديقى مكى اين پاسخ را در كتاب «المبرد المكى في رد الصارم المنكى» مطرح كرده است. همچنين ابراهيم بن عثمان سمنودى مصرى نيز در كتاب «نصرة الامام السبكى برد الصارم المنكى» و ابنحجر در «الاناره بطرق حديث الزياره» در صدد پاسخ به او برآمدهاند. ر. ك: «فتح البارى» و «المواهب اللدنية» و شرح المواهب. فهرس الفهارس، ج 1، ص 277 نيز ر. ك: الاغاثة بألة الاستغاثه، صص 9 و 10.
تلاش كرده تا او را چهرهاى منفي معرفي كند، اما واقعيت اين است كه رازى اينگونه نيست.
شمس بن عبدالهادى يكى از سه جوانى است كه با ابنتيميه در ارتباط بودند و فريب خوردند. وى درباره ادلهاى كه بر ضدّ شيخ او آورده مىشود، جرح را نقل مىكند، اما از تعديل چشم مىپوشد.
محمد بن حميد، از ابوداود، ترمذى، ابنماجه، احمد بن حنبل و يحيى بن معين نقل كرده است.
«ابنابىخيثمه» مىگويد: «ابنمعين» درباره او سؤال مىكند و او پاسخ مىدهد: محمد بن حميد فردى ثقه و بىاشكال است و رازى زيرك است. احمد [بن حنبل] درباره او مىگويد: مادامى كه محمد بن حميد زنده است پرچم ردّ و ايراد افراشته است او از كسانى است كه صاغانى و ذهلى از وى تمجيد كردهاند. «خليلى» در «الارشاد» مىگويد: وى حافظ حديث و در اين زمينه دانشمند بود. احمد و يحيى نيز از او رضايت داشتند. «بخارى» مىگويد: جاى تأمل است. (1)در اين روايت كسى مانند او متهم [به كذب و ...] نيست. وى به سال 248 هجرى در كهنسالى وفات يافت. در
1) درباره اين مسئله مطالبى نقل مىشود؛ سپس مىگويد: گويا كه او درباره خود، زيادهروى كرده است. ج 1، ص 69.
زمان فوت مالك، او بيش از پانزده سال داشت؛ حال آنكه آنان در مسند امام خود، روايت يك كودك پنج ساله را مىپذيرند. (1)همانگونه كه «خطيب بغدادى» در تاريخ خود مىگويد: «يعقوب بناسحاق» بىاشكال است. (2)«ابوالحسن عبدالله بن محمد بن منتاب» از برجستهترين اصحاب اسماعيل قاضى بود كه مقتدر او را در حدود سال سيصد هجرى به سمت قاضى مدينه منوره منصوب كرد. او غير ثقه نبود؛ بلكه از برجستهترين دانشمندانى بود كه مىتوانست قضاوت مدينه منوره را در آن زمان بر عهده گيرد.
«محمد بن احمد بن فرج» از همنشينان و صحابى او بوده است. «سمعانى» در «النساب» به هنگام بيان الجزايرى، او را توثيق كرده است. «ابناثير» نيز در «اللباب» توثيق او را امضا كرده است.
«ابوالحسن فهرى» ثقه و اهل ثبت است. «ذهبى» در «العبر» شرح حال او را بيان كرده است.
«ابندلهاث» از شيوخ ثقه «ابنعبدالبرّ» مىباشد. «ابنبشكوال» شرح حال او را در «صله» (3)آورده است. ابنعبدالهادى از پذيرش اين روايت خوددارى مىكند؛ زيرا وى شذوذات خود ابنتيميه را فقط مىفهمد و
1) در «تقريب النواوى» آمده است: قاضى عياض نقل مىكند كه اهل فن كمترين سن لازم براى نقل روايت را پنج سالگى دانستهاند. وى گفته است كه رويه نيز همين بوده است. تدريب الراوى شرح تقريب النواوى، ج 2، ص 50.
2) وى از حافظان قرآن و آگاه به شمار آيات آن بود. او فراوان حج مىگزارد. تاريخ الخطيب، ج 14، ص 276.
3) چاپ مادريد.
لمس مىكند. «ابنمنتاب» با نقل اين خبر خواسته تا به اظهارات شيخ خود، «اسماعيل قاضى مالكى» در «مبسوط» پاسخ دهد. اسماعيل قاضى مخالف روايتهايى است كه «ابنوهب» از «مالك» نقل كرده است. اسماعيل اهل عراق است و بىترديد اهل مصر و مدينه، بيش از عراقىها به مسائل مالك آشنا هستند. اسماعيل در نقل قول از مالك، سلسله سند را نياورده؛ بلكه به طور مرسل آن را بيان كرده است؛ اما از آنجا كه او نيز پيرو هواى نفس «ابنعبدالهادى» است، برخلاف اينجا، روايت را بدون سؤال از سند آن مىپذيرد. وى او را تمجيد مىكند و از نظر او نيازى به ذكر سند نيست؛ گويا كه سخن «داود اصفهانى» را درباره او نشنيده است. از سوى ديگر روايتهاى فراوان ديگرى نيز درباره توسل حضرت آدم (ع) به حضرت محمد (ص) وجود دارد كه يكديگر را تقويت مىكنند. با توجه به اينكه روايات پيشين براى اهل انصاف كفايت مىكند، از ذكر اين روايات خوددارى كرديم. (1)
1) از جمله روايت ابنمنذر در تفسير خود است. وى به نقل از محمد بن على بن حسين بن على: مىگويد: وقتى آدم آن ترك اولى را مرتكب شد، بسيار اندوهگين گشت و پيشيمان گرديد، جبرئيل ع نزد او آمد و گفت: اى آدم! مىخواهى تو را به دروازه توبهاى راهنمايى كنم كه خداوند توبه تو را به خاطر او مىپذيرد؟ آدم گفت: بله. جبرئيل گفت: در مقامى كه با خدا مناجات مىكنى، بايست و او را مدح و ستايش كن. حضرت آدم پرسيد، چه بگويم؟ جبرئيل پاسخ داد: بگو «لا اله الا الله ...»، و به او آموخت كه بگويد: «اللّهُمَّ إنّى أسألُكَ بِجاهِ مُحَمِّدٍ عَبدِكَ وَ كَرامَتِهِ عَلَيكَ أن تَغفِرَ لِى خَطيئَتى ...»؛ « [خدايا به منزلت بندهات محمد و نيز به آبرويى كه نزد تو دارد، از تو مىخواهم از من درگذرى.]» ر. ك: الدر المنثور في التفسير بالمأثور، سيوطى، ج 1، ص 60. محمد بن على، همان ابوجعفر امام باقر 7 ع است كه از تابعين ثقه و از سروران و بزرگان تابعين به شمار مىرود. صاحبان صحاح ششگانه از وى روايت كردهاند. وى از جابر و ابو سعيد و ديگران روايت مىكند. ابوبكر آجرى نيز در كتاب «الشريعه» با سند ابوجعفر باقر اين روايت را نقل مىكند. در روايت ابوبكر آجرى اين عبارت ديده مىشود: «اللّهُمَّ إنِّى أسألُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ عَلَيكَ ...»؛ «خدايا به حق محمد بر تو، از تو مىخواهم ...».
در «سنن ابنماجه» در باب «المشى الى الصلاة» از ابوسعيد خدرى نقل شده است: «هركس به قصد نماز از خانهاش بيرون بيايد، آنگاه بگويد: «
اللّهُمَّ! إنِّي أسألُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيكَ ...». (1)
«شهاب بوصيرى» در «مصباح الزجاج في زوائد ابنماجه» مىگويد: راويان اين حديث ضعيف هستند. «عطيه» يا همان «عوفي»، «فضيل بن مرزوق» و «فضل بن موفق» (2)[پسر دايى «ابنعيينه» است. «ابوحاتم» مىگويد: او فردى صالح و در نقل حديث، ضعيف است. فقط ابوحاتم وى را تضعيف كرده و دليل اين جرح و خدشه را نيز بيان نكرده است. اما «بستى» او را توثيق نموده است]. همگى ضعيف هستند.
اما «ابنخزيمه» در «الصحيح» خود از طريقى كه «فضيل بن مرزوق» در آن است، روايت نقل كرده است. بنابراين از نگاه «ابنخزيمه»، اين روايت
1) خدايا! به حقى [آبرويى] كه درخواست كنندگان بر تو دارند، از تو مىخواهم. پيش از اين در تعليقات اين گفتار، متن كامل روايت نقل شد. به همين دليل در اينجا به همين بخش از روايت بسنده مىكنيم.
2) شيخ محمد زاهد مىگويد: ابوحاتم فضيل بن موفق را فردى ضعيف معرفي كرده و به غير از او كسى فضيل بن موفق را تضعيف نكرده است. دليل تضعيف را نيز بيان نكرده است. حتى بستى او را توثيق كرده است. ابنحجر نيز درباره او گفته كه فردى صدوق راستگو است كه دچار توهم بوده است. گفته مىشود كه او شيعه است. التقريب، ص 448.
صحيح است.
«رزين» اين روايت را نقل كرده است. «احمد بن منيع» در «المسند» خود اين روايت را به همراه سندش نقل مىكند و در سند آن مىآورد: «يزيد بن هارون» به نقل از فضيل بن مرزوق مىگويد .... «علاء الدين مُغُلطاى» در «العلام شرح سنن ابنماجه» مىگويد: اين روايت را «ابونعيم الفضل (ابن دُكين)» در كتاب «صلاة» از فضيل بن مرزوق، از «عطيه»، از «ابوسعيد خدرى» به صورت موقوف نقل مىكند. (1)
«عطيه» تنها كسى نيست كه از خدرى روايت نقل كرده؛ بلكه «ابوالصديق» نيز در روايت «عبدالحكم بن ذكوان» به نقل از خدرى روايت
1) ابنحجر مىگويد: كسى كه اتهام تدليس و فريبكارى به عطيه زد، مشخص نيست. نه وضعيت او و نه نام او شناخته شده نيست. بنابراين چنين خدشهاى وارد نيست. در «هداية المتخبطين» ص 60 نيز همين مطلب آمده است. ابنقيم مىگويد: عطيه عوفي است. اگرچه اهل حديث او را ضعيف دانستهاند، اما حديث او را نقل كردهاند. در سنن از او روايت نقل كردهاند. نويسنده كتاب «الإملاء» نيز مىگويد: ابو داود از او رواياتى نقل كرده و درباره اين روايتها سكوت مىكند. به عبارت ديگر، اين احاديث درست هستند. ترمذى نيز چند حديث صحيح از او نقل كرده است. منظور از سنن، همان سنن ابوداود، سنن ترمذى، سنن نسائى و سنن ابنماجه است. نويسندگان اين سنن، در واقع آثار خود را منبع احكام دين قرار دادهاند و عمل به مطالب آن را درست مىدانند. اين سنن در واقع بر مسندها و معجمها از نظر اعتبار مقدم مىباشد؛ زيرا صاحبان مسانيد و معاجم آنچه را كه مىيابند، روايت مىكنند. منبع پيشين. ابنحجر در «التهذيب» پس از نام بردن از بزرگانى كه او را تضعيف كردهاند، مىگويد: ابنسعد مىگويد او فردى ثقه بوده است؛ ان شاء الله. ابنابوحاتم نيز مىگويد حديث او نوشته مىشود. مفرق، ج 7، ص 201.
نقل مىكند. «ابنحبان» او را ثقه مىداند؛ هرچند «ابوالفرج اصفهانى» در «علل» او را مخدوش مىداند.
از سوى ديگر «ابنسنى» در كتاب «عمل اليوم و الليلة» (1)اين روايت را با سندى ديگر نقل مىكند. «وازع» از كسانى است كه در اين سلسله سند ديده مىشود. اين حديث را «وازع» از «بلال» نقل مىكند؛ اما در اين سند «عطيه»، «مرزوق» و «ابنموفق» ديده نمىشود. در اين كتاب عبارت با كمى اختلاف به اين صورت نقل شده است: «اللهم بحق السائلين عليك». بنابراين مشخص مىشود كه اين روايت را فقط عطيه، ابنمرزوق و ابنموفق نقل نكردهاند. با فرض ضعيف بودن اين سه راوى، باز در سند روايت خدشهاى وارد نيست.
وانگهى! يزيد بن هارون شيخ و استاد «احمد بن منيع» نيز اين حديث را از ابنموفق، از ابنمرزوق نقل مىكند. فضل بن دكين و ابنفضيل و همچنين سليمان بن حبان و ديگران نيز چنين كردهاند.
در عطيه نيز خدشهاى نيست؛ زيرا ترمذى چند حديث حسن از او نقل كرده است. «ابنمعين» نيز او را فردى صالح مىداند. «ابنسعد» درباره او مىگويد: «ان شاءالله كه او فردى ثقه است». همچنين «ابنعدى» درباره او مىگويد: «روايات درستى از او نقل شده است». (2)پس از تصريح بر نام
«خدرى» و به ويژه پس از «متابعت» (1)
حديث شاهد عبارت است از روايتى كه با حديثى ديگر از نظر معنا مشابه يا يكسان است. در اين روايت، صحابى نيز بيش از يك نفر است. ذكر اين روايت نيز استشهاد ناميده مىشود. ص 64. شيخ على در پاسخ به ألبانى كه حديث عطيه را ضعيف دانسته مىگويد: اين حديث را احمد و ابنماجه و ابنخزيمه در «التوحيد» نقل كردهاند. اين خزيمه از كسانى است كه روايت را صحيح مىداند. ابونعيم نيز در كتاب «الصلاة» خود و ديگران اين حديث را صحيح مىدانند. سپس مىگويد: بنابراين حافظ ابنحجر تنها كسى نيست كه اين حديث را صحيح دانسته است؛ زيرا ابنخزيمه در صحيح خود و پيش از وى ابنابى حاتم و حافظ عبدالغنى مقدسى صاحب «الكمال» روايت را نقل كردهاند. حافظ شرف الدين عبدالمؤمن دمياطى در «المتجر المربح» و حافظ ابوالحسن شيخ المنذرى نيز كسان ديگرى هستند كه روايت را نقل كردهاند. اشرف دمياطى درباره شيخ المنذرى مىگويد: من حافظتر از او نديدهام. ابوالفضل عبدالرحيم عراقى و ابنحجر نيز اين حديث را نقل كردهاند. اين هفت نفر روايت را نقل كردهاند ... به اين ترتيب دانستيم كه عطيه از نظر حافظان روايت، فردى پذيرفته و مورد تأييد است. به اين ترتيب از راه شنيدن، بر درستى راوى تصريح شده است و سخن البانى درباره تدليس وى باطل مىشود. همچنين خلط صورت گرفته در سخن ابنحبان درباره روايت غير صحيح ردّ مىشود. نويسنده در ادامه مىگويد: همچنين تدليس راوى در اين روايت نيز از بين مىرود؛ زيرا ابنماجه اين روايت را در سنن خود آورده و گفته كه از ابوسعيد خدرى نقل كرده است. اين مطلب در نسخه چاپى سنن ابنماجه موجود است. مغلطاى در شرح خود بر اين كتاب روايى نسخه خطى متن اين روايت را با لفظ «عن ابىسعيد» آورده است. با توجه به تصريح ابنماجه به نام «خدرى» اين گمان كه نام ديگرى منظور است، از بين مىرود. اما فرض اين امر نيز يك دروغ محض است و فقط افراد جاعل اين سخن را مىگويند. بنابراين خداوند عطيه را از اين امور مصون داشته است.
نگارنده در ادامه مىگويد: تنها كسى كه روايت عطيه را موقوف مىداند، يك راوى است و آن حافظ ابونعيم است. اما كسانى كه روايت او را مرفوع دانستهاند، حافظ كبير يزيد بن هارون و سه تن ديگر يعنى عبدالله بن صالح عجلى، محمد بن عزوان و ابوخالد بن احمر هستند كه اين سه نفر ثقه هستند. فضل بن موفق نيز پنجمين فردى است كه اين روايت را مرفوع دانسته است. او كه نامش در سلسله سند اين روايت در سنن ابنماجه آمده، فردى ضعيف است. ابوصديق ناجى نيز اين روايت را شاهد و مرفوع مىداند. وى روايت را از ابوسعيد به شكل مرفوع نقل مىكند. بنابراين چگونه مىتوان گفت آشفتگى و اضطراب در سند روايت وجود دارد؟ بلكه بايد گفت ادعاى اضطراب در سند با ظهور مرفوع بودن روايت دليل اين مطلب است كه استاد به دنبال حقيقت نبوده است. حافظ ابنابى حاتم توقف درباره اين روايت را ترجيح داده؛ زيرا اين حديث فقط به روايت عبدالله بن صالح، مرفوع است. عبدالله بن صالح نيز فردى ثقه و غير حافظ است. از سوى ديگر ابو نعيم نيز روايت را موقوف دانسته كه رتبه او نيز حافظ است. بنابراين قول به وقف را ترجيح داده است. براى مطالعه كاملتر مطلب ر. ك: هداية المتخبطين، صص 59- 76.
احتمال فريبكارى و تدليس از بينمىرود.
«مسلم» توثيق «ابنمرزوق» را ترجيح داده است و به همين دليل در صحيح خود از او نقل حديث كرده است. با توجه به اينكه اين حديث از طريق بلال نقل شده، رتبه آن پايين نمىآيد؛ اگرچه ممكن است از ميزان احتجاج به آن كاسته شود. بلكه درباره اين روايت بايد گفت يا صحيح است يا حسن. دليل اين سخن نيز شاهدها و متابعتهاى فراوانى است كه به آنها اشاره كرديم.
گفته مىشود در جايى كه تعارض پيش آيد و هر دو طرف در يك
1) در كتاب «قفو الاثر في صفوة علوم الاثر» متابعت اينگونه معنا شده است: متابعت اين است كه وقتى گمان برده مىشود عبارات يك روايت يا معناى آن فقط از طريق يك راوى نقل شده است- اگرچه اين راوى يكى از صحابه باشد- آن روايت توسط فردى ديگر با طريقى ديگر نيز نقل مىشود. البته در اين پىگيرى «وحدت صحابى» شرط است. دنبال كننده اين روايت را «متابِع» و نيز «تابع» گويند.
سطح باشند، در اينجا جرح بر تعديل، و تعديل بر ضعف مقدم است. اما پاسخ اين است كه اين سخن بايد اثبات شود (1)وگرنه اين اصل در اينجا به كار نمىآيد. بنابراين بدعتگران نمىتوانند با تكيه بر اين اصل، احاديثى را انكار كنند كه رجال آن را كارشناسان و خبرگان اين حوزه توثيق كردهاند.
دو تن از حافظان حديث، رتبه اين حديث را «حسن» دانستهاند: «عراقى» در «تخريج احاديث الإحياء» و ابنحجر در «امالى الاذكار».
در اين حديث، به عموم و نيز خواص مسلمانان توسل شده است. آمدن حرف «باء» بر سر يكى از دو مفعول «أسألك» در سؤال استعلامى مطرح است؛ مانند آيه شريفه قرآن الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً (2)
ابن جبير نيز مىگويد خبير «الله» است. تفسير قرطبى، ج 13، ص 63. مجاهد مىگويد: «ما أخبرتك من شىء فهو كما أخبرتك»؛ «آنچه كه تو را بدان آگاه كردهام، همان است». شمس بن عطيه مىگويد: «هذا القرآن خبير به»؛ «اين قرآن به آن آگاه است». مختصر ابنكثير، ج 2، ص 637.
(و به1) احمد مىگويد: هر راوى كه عدالت او ثابت شود، جرح او پذيرفته نيست؛ مگر اينكه اين جرح با چيزى ثابت شود كه احتمال غير جرح وارد نباشد. سبكى مىگويد معناى اينكه جرح مقدم است، درباره جايى است كه تعارض ميان جرح و تعديل باشد. اما اگر دو روايت دچار تعارض شدند و راهى براى ترجيح نيست، جرح را مقدم مىشماريم؛ زيرا علم ما به جرح بيش از تعديل مىشود. تعارض اين دو نيز در واقع يكسان شدن گمان [نه علم] بر دو روايت است. شأن تعارض نيز همين است. وى در «جمع الجوامع» مىگويد: در صورتى كه شمار افراد مطرحكننده جرح، بيش از تعديلكنندهها باشد، اجماع در اين است كه جرح بر تعديل مقدم است. جمع الجوامع، امام تقى الدين السبكى، تعليق شيخ عبدالفتاح ابوغدة، ص 51.
2) زجاج مىگويد: معناى آيه اين است كه از او بخواه. اين معنا را زباندانان بيان كرده و گفتهاند كه حرف باء به معناى حرف «عن» مىباشد؛ مانند آيه اول سوره معارج. على بن سليمان مىگويد معناى آيه اين است كه سوال خود را فقط از او بپرس كه او خبير به امور است.
تدبير جهان پرداخت، او خداوند) رحمان است؛ از او بخواه كه از همه چيز آگاه است. (فرقان: 59) و نيز آيه سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. (معارج: 1) (1)
در سؤال «استعطائى» هرگز «باء» بر سر مفعول نمىآيد؛ مگر بر سر كسى كه به آن توسل جسته مىشود. در اين باره دعاهاى نقل شده بسيارند. (2)
روايت ديگر در اين زمينه را ابوداود و نسائى از ابوموسى اشعرى نقل مىكنند كه وقتى پيامبر ص از قومى بيم داشت، چنين دعا مىفرمود: «اللّهُمَّ إنّا نَجعَلُكَ في نُحورِهِم وَنَعُوذُ بِكَ مِن شُرُورِهِم». ترمذى نيز روايتى حسن نقل مىكند كه معاذ بن جبل از پيامبر ص نقل مىكند كه مىفرمود: «اللّهُمَّ اكفِنِى بِحلالِكَ عَن حَرامِكَ وَ اغنِنى بِفَضلِكَ عَمَّن سِواك».
وانگهى نمىتوان تصور كرد كه باء در اينجا بر سر مفعول دومآمده است؛ زيرا چنين تصورى باطل و خروج از قواعد نحوى است. معناى كلمه «حق» اجابت كردن نيست؛ بلكه آن چيزى است كه انسانهاى درخواست كننده و متضرع، از فضل خداوند استحقاق دارند. (3)
پس اينكه «بحق السائلين» را سؤالى از روى هذيان بدانيم، به ويژه باتوجه به عطفي كه در حديث به اين عبارت وجود دارد (4)و نيز بگوييم در سياق حديث عبارتى نيست كه در آن خواستهاى ديده شود، همه اين سخنان بسيار خندهدار و موجب شگفتى و حيرت است؛ زيرا در روايت آمده كه «أن تُعيذَني مِنَ النّار». وقتى يك فعل براى تأكيد تكرار مىشود، مفعول يكى از اين افعال براى هر دو فعل منظور مىشود. حتى اگر تكرار افعال از روى تأكيد
1) قرطبى مىگويد: حرف باء مىتواند به معناى «عن» باشد. سوال نيز به معناى دعاست؛ يعنى دعا كردن براى نزول عذاب خداوند. اين معنا را ابنعباس و ديگران گفتهاند. ج 18، ص 287. ابنكثير مىگويد: معنا اين است كه فرد درخواست كننده، طلب نزول سريعتر عذاب را مطرح كرد. سپس مىگويد: نسائى درباره اين آيه چنين گفته است: منظور، نضر بن حارث است. اين مطلب را عوفي از ابنعباس نقل مىكند. اين درخواست عذاب خداوند است؛ حال آنكه بر آنان فرود آمده است. مختصر ابنكثير، ج 3، ص 547.
2) ابوداود روايت مىكند: از عايشه نقل مىشود كه وقتى رسول خدا ص شب هنگام از خواب بيدار مىشد، اين عبارت را مىگفت: «لا إلهَ إلّا أنتَ سُبحانَكَ اللّهُمَّ استَغفِرُكَ لِذَنبى وَ أسألُكَ رَحمَتَكَ اللّهُمَّ زِدنى عِلماً وَ لاتُزِغ قَلبى بَعدَ إذ هَدَيتَنى وَهَب لِى مِن لَدُنكَ رَحمَةً إنَّكَ أنتَ الوَهّاب».
3) در گذشته به اين معنا اشاره كرديم. شيخ على مىگويد: اين كرامت همان چيزى است كه خداوند به اصحاب غار [سه تن كه صخرهاى در غار را به رويشان بست و آنها با دعا و بيان يكى از اعمال صالح خود، از خدا طلب گشايش كردند] عطا فرمود. آنان به كرامت اعمال صالح خود متوسل شدند. توسل آنها به اعمالى بود كه در گذشته انجام داده بودند، نه اعمالى كه در غار انجام دادند. الهدايه، ص 76.
4) متن كامل حديث اينگونه است: «حدثنا محمد بن سعيد بن يزيد بن إبراهيم التسترى، ثنا الفضل بن الموفق أبو الجهم، ثنا فضيل بن مرزوق، عن عطية، عن ابىسعيد الخدرى، قال: قال رسول الله مَن خَرَجَ مِن بَيتِهِ إلَى الصَّلاةِ فَقال: اللّهُمَّ إنِّى أسألُكَ بِحَقِّ السّائلِينَ عَلَيكَ، وَأسألُكَ بِحَقِّ مَمشاى هذا. فَإنّى لَم أخرُج أشَراً وَلا بَطَراً وَلا رياءً ولا سُمعَةً. وَخَرَجتُ اتّقاءَ سَخَطِكَ وَابتِغاءَ مَرضاتِكَ. فَأسألُكَ أن تُعيذَنى مِنَ النّارِ وَأن تَغفِرَ لِى ذُنُوبى. إنَّه لا يغفِرُ الذُّنُوبَ إلّا أنتَ أقبَلَ اللهُ عَلَيهِ بِوَجهِهِ، وَاستَغفَرَ لَهُ سَبعُونَ ألفَ مَلَكٍ». سنن ابنماجه، محمد بن يزيد قزوينى، ج 1، ص 256.
نباشد، تنازع مطرح مىشود. در نتيجه، قيد براى هر دو فعل معتبر است. (1)اما كسانى كه تلاش مىكنند توسل را با اين تصور باطل كنند كه توسل نيز سوگند خوردن به غير خداوند است، در واقع تلاش كردهاند تا به رسول خدا (ص) پاسخ دهند؛ زيرا ايشان شيوههاى توسل را به ما آموخته است. يكى از اين شيوهها، توسل به افراد است. بنابراين توسل، با سوگند تفاوت بسيارى دارد.
1) تنازع اين است كه دو عامل به يك معمول بازگردد؛ مانند: «ضربتُ و أكرمتُ زيداً». در واقع هر دو فعل ضربتُ و أكرمتُ درباره زيد است. شرح ألفيه ابنمالك، ج 2، ص 92. ابنتيميه مىگويد: نزاع بر سر اين است كه با توسل به انبيا از خدا درخواست مىشود يا اينكه به آنها سوگند ياد مىشود؟ ميان سؤال درخواست كردن و اقسام سوگند دادن تفاوت است؛ زيرا انسان سائل، فردى متضرع و ذليل است و به ابزارى چنگ مىزند كه متناسب با اجابت كردن باشد. قاعدة جليلة في التوسل و الوسيلة، ص 65. اما نظر بنده اين است كه سوگند دادن خداوند نيز امرى ثابت و درست است. بخارى، مسلم، احمد و ديگران روايت كردهاند كه پيامبر ص فرمودند: «إنّ مِن عِبادِاللهِ مَن لَو أقسمَ عَلَى الله عَزَّوَجَلَّ لأبَرَّهُ»؛ «بندگان خداوند اگر خداوند را سوگند دهند، خدا حاجت آنان را برآورده مىسازد». همچنين احمد، مسلم و ديگران روايت كردهاند: «رَبَّ اشعث أغبر مدفوع بالأبواب لو أقسم على الله لأبره». در جاى ديگر مسلم، بخارى و ديگران روايت كردهاند كه رسول خدا فرمود: «ألا أخبركم بأهل الجنة؟ كُلُّ ضَعيفٍ مُستَضعَفٍ لَو أقسَمَ عَلَى اللهِ لأبَرَّهُ ألا أخبِرُكُم بأهلِ النّارِ؟ كُلُّ عُتُلٍّ جَوّاظٍ مُتِكَبِّر». بنابراين همه بر جايز بودن سوگند دادن خداوند اتفاق نظر دارند. ر. ك: براءة الحنيفيين، ج 1، ص 282. بىترديد توسل، با سوگند دادن خداوند تفاوت مىكند. بنابراين پيروان ابنتيميه دليلى براى مخالفت با مباح بودن توسل- كه نظر ابنتيميه نيز مباح بودن آن است- در دست ندارند؛ بلكه بايد آنان جايز بودن سوگند دادن خداوند به انسانهاى آبرومند و داراى جايگاه را نيز جايز بدانند.
در اينجا شايسته است مقدارى درباره استغاثه و استعانه نيز توضيح دهيم؛ هرچند همه در يك راستا هستند.
در حديث شفاعت كه بخارى نقل كرده، آمده است كه مردم در روز قيامت به حضرت آدم، سپس موسى و به حضرت محمد (ص) متوسل مىشوند. (1)
اگر ما بر اين باوريم كه پيامبران در قبرهاى خود زنده هستند- كه سخنى حق است- و همچنين آنان كرامتى كه در اين دنيا داشتهاند، پس از مرگ نيز همراه آنان است، پس استغاثه به آنان چه مانعى دارد؟ زيرا استغاثه يعنى درخواست كمك از كسى كه توانايى كمكرسانى دارد. اين عمل به معناى درخواست دعا از كسى است كه مالك دعاست [يعنى خداوند]. بنابراين با گفتن «اى خدا! به جاه و منزلت پيامبر ص به من كمك كن» هيچ خدشهاى به ايمان و باور ما وارد نمىآيد. بزار از ابنعباس نقل مىكند كه رسول خدا فرمودند: «إنّ للهِ مَلائِكَةً في الأرضِ يكتُبُونَ ما يسقُطُ مِن وَرَقِ الشَّجَرِ فَإذا اصابَت احَدُكُم عَرجَة- بأرضِ فَلاةٍ- فينادِ يا عِبادَ اللهِ أعينُونى» ابنحجر اين روايت را حسن دانسته است. شرح الاذكار، ابنعلان الصديقى، ج 5، ص 151. سخاوى در شرح «الابتهاج» نيز اين روايت را حسن مىداند. هيثمى در مجمع الزوائد، ج 10، ص 132 نيز مىگويد: رجال اين حديث ثقه هستند. ابنتيميه اين حديث را در الكلم الطيب نقل مىكند. بنابراين ابنتيميه نيز اين روايت را نيكو مىدانسته كه در الكلم الطيب نقل كرده است. شيخ ناصر در تعليق بر آن مىنويسد: روايت ضعيف است. وى در جاى ديگر مىگويد: اين روايت حسن است و روايت را موقوف بر ابنعباس مىداند. سپس مىافزايد: شايد او اين روايت را از اهل كتاب اقتباس كرده باشد.
به راستى آيا مىتوان چنين گمانى به ابنعباس داشت كه شرك را از اهل كتاب بگيرد و براى امت اسلام روايت كند؟ آنگاه علماى مسلمان و در رأس آن، احمد بن حنبل نيز آن را بپذيرند و به آن عمل كنند؟!
طبرانى و ابو يعلى در مسند و نيز ابنسنى در «عمل اليوم والليله» از عبدالله بن مسعود نقل مىكنند كه رسول خدا ص فرمود: «اذا انفَلَتَت دابّة أحَدكُم بِأرضِ فَلاةٍ فَلينادِ يا عَبدَالله احبِسُوا عَلَى يا عَبدَالله احبِسُوا عَلَى فَإنَّ للهِ في الأرضِ حاضِراً سَيحبسُهُ عَلَيكُم». در روايت ديگرى كه طبرانى در «المعجم الكبير» نقل كرده آمده است: «إذا أضَلَّ أحَدكُم شَيئاً أو أرادَ أحَدكُم غَوثاً وَ هُوَ بِأرضٍ لَيسَ بِها أنيسٌ فَليقُل يا عِبادَاللهِ أغيثُونى فَإنَّ للهِ عباداً لا نَراهُم». طبرانى پس از نقل اين حديث مىگويد اين امر تجربه شده است. امام نووى به نقل از برخى شيوخ خود نيز همين مطلب را مىآورد. ر. ك: المنتقى المختار من كتاب الأذكار، شيخ محمد على صابونى، ص 208. همچنين ر. ك: إتحاف الأذكياء، صص 29- 31.
اين روايت بر جواز استغاثه در توسل دلالت دارد.برخى در اثبات نادرستى استغاثه، به حديثى استناد مىكنند كه طبرانى نقل مىكند. در اين حديث عبارت «لايستَغاث بى» آمده است. خدشهاى كه به اين سند وارد است، وجود «ابنلهيعة» در سلسله سند آن است كه شرح حال اين راوى را در «الاشفاق» (2)
طبرانى از عبادة بن صامت نقل مىكند كه در زمان پيامبر ص منافقى مؤمنان را آزار مىداد. ابوبكر خطاب به ديگران گفت بلند شويد برويم نزد پيامبر ص و از ايشان كمك بخواهيم. رسول خدا فرمود: «أنَّهُ لايستَغاثُ بى وَ إنَّما يستَغاثُ بِالله»؛ «بايد از خدا كمك خواست نه از من». شيخ عبدالله الصديق مىگويد اين حديث در واقع درصدد بيان ناروايى استغاثه در امورى است كه فرد توان آن را ندارد؛ همانگونه كه ابنتيميه نيز بيان كرده است.
اما همانگونه كه در كتاب «الرد المحكم المتين» نيز بيان كردهام، اين روايت ضعيف است.
شيخ ابوحامد مىگويد: بنابر فرض صحيح بودن حديث، در دلالت آن دو معنا احتمال دارد:
اول: پيامبر ص به دستور خداوند حكم كرده بود كه احكام مسلمانى بر منافقان نيز جارى است. از سوى ديگر ادب درخواست كردن اقتضا مىكند انسان چيزى را درخواست كند كه طرف مقابل توان انجامش را داشته باشد؛ چنانكه در درخواست از خداوند نيز چيزى را طلب مىكنيم كه در حوزه قدرت ذات بارى تعالى باشد. بنابراين نبايد از پيامبر ص درخواستى كرد كه او نمىتواند به آن پاسخ دهد.
دوم: فرمايش پيامبر ص از جهت توجه دادن افراد به فاعل حقيقى است؛ همانگونه كه مىفرمايد: «ما أنَا حَمَلتُكُم وَلكِنَّ اللهَ حَمَلَكُم» [من به شما مركب ندادم؛ بلكه خداوند به شما مركب عطا كرد و شما را بر شتر سوار كرد]. در واقع رسول اكرم مىفرمايد كه حتى وقتى از من طلب يارى شود، در واقع خداوند است كه مورد استغاثه قرار مىگيرد. در سنت و احاديث، مانند اين روايت را فراوان مىبينيم كه رسول خدا در صدد بيان حقيقت امر هستند. قرآن نيز وقتى مىفرمايد: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ «وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مىداديد!» نحل: 32 عمل انسان را به اكتساب كننده آن پيوند داده است. اما پيامبر ص مىفرمايد: «لَن يدخِلَ أحَداً مِنكُم الجَنَّةَ عَمَلُه»؛ «هيچ يك از شما را اعمالش به بهشت نمىبرد». شيخ ابوحامد در ادامه مىگويد: به طور كلى لفظ «استغاثه» نسبت به كسى كه از او يارى مىخواهيم، در واقع يا از روى خلق و ايجاد و يا از روى تسبب و كسب مىباشد. چنين مسئلهاى نيز پذيرفته شده و در لغت و نيز در شريعت امرى جايز است. براءة الحنيفيين، صص 269 و 270 با دخل و تصرف.
بيان كردهايم. بنابراين،1) استغاثه يعنى درخواست غوث و كمك. در قرآن كريم اين واژه به كار رفته است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذى مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذى مِنْ عَدُوِّه؛ «آن كه از پيروان او بود، در برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود». قصص: 15 قرطبى در تفسير خود استغاثه را اينگونه معنا مىكند: يعنى درخواست كمك و يارى كرد. آيه پنجم سوره حمد «اياك نستعين» نيز يعنى يارى، كمك و توفيق را از تو طلب مىكنيم. قرطبى، ج 1، ص 145. رسول خدا مىفرمايد: «إنَّ الشَّمسَ تَدنُو يومَ القيامَةِ حَتّى يبلُغَ العَرَقُ نِصفَ الاذُن ... فَبَيناهُم كَذلِكَ استَغاثُوا بِآدَمَ ثُمَّ بِمُوسى ثُمِ بِمُحَمَّدٍ فيشفَعُ لِيقضى بَينَ الخَلقِ». بخارى اين روايت را به طور كامل در كتاب «زكات» آورده است. فتح البارى، ج 3، ص 338. شيخ حسن سقاف در اين باره مىگويد: اين روايت تصريح دارد بر جواز استغاثه به غير خداوند، در امرى كه گشايش در آن فقط به دست خداست. همه ما باور داريم كه رسول خدا ص بندهاى از بندگان خداست و در روز قيامت، ملك در دست ايشان نيست؛ زيرا خداوند مىفرمايد: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار؛ «حكومت امروز براى كيست؟ براى خداوند يكتاى قهّار است!» غافر: 16 استغاثه مردم در روز قيامت كه مرز ميان شرك و ايمان آشكار است، به ويژه استغاثه از حضرت آدم كه مىداند نمىتواند اين كار را بكند و نيز به پيامبران پس از ايشان، از بزرگترين، قاطعترين و درستترين دلايل جواز استغاثه به غير خداوند است. حتى اگر در استغاثه، كسى كه استغاثه مىكند، سودى نبرد. بنابراين برخلاف گمان برخى، اين استغاثه شرك يا كفر به شمار نمىرود؛ بلكه اين عمل نزد خداوند و جايى كه همه مخلوقات نظارهگر هستند، حقيقت دارد. الإغاثة بأدلة الاستعانة، صص 11 و 12.
2) الاشفاق على احكام الطلاق في الرد على «نظام الطلاق» للقاضى احمد شاكر. نويسنده كتاب «نظام الطلاق» پس از نگاشتن اين اثر [كه در آن نسبت به احكام طلاق در اسلام شبهاتى مطرح كرده است]، به دانش حديث روى مىآورد و پس از اهتمام فراوان به احاديث رسول گرامى اسلام، يكى از حديثشناسان برجسته مىشود. به اين ترتيب از گفتههاى كتابش روى گردانده است.
اين حديث نمىتواند در تعارض با حديث صحيحى قرار گيرد كه پيش از اين بيان شد. (1)
اينكه پيامبر (ص) در روايتى ديگر مىفرمايند: «وَ إذَا استَعنتَ فَاستَعِن بِاللهِ» (2)به اين معناست كه به هنگام يارى خواستن از هر كسى، از خداوند يارى بخواه و خداوند را مدّ نظر قرار بده. در اين صورت، روايت را حمل بر معناى حقيقى آن كردهايم.
نبايد انسان مسلمان به هنگام يارى خواستن و تمسك به هر ابزارى، مسبّب الاسباب را فراموش كند. عمر نيز وقتى به عباس متوسل شد و
از او طلب باران كرد، خداوند را فراموش نكرد و گفت: «اللَّهُمَّ فَاسقِنا». اين همان ادب اسلامى است.
اما اگر حديث را اينگونه معنا نكنيم، دچار مجازگويى خواهيم شد. از سوى ديگر آيات و روايات فراوانى با اين معناى مجازى در تعارض قرار مىگيرند كه بيان آن مبحثى طولانى است. (3)
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللهِ؛ « اما هيچ كس نمىتواند ايمان بياورد، جز به فرمان خدا و توفيق و يارى و هدايت او!» يونس: 100
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ؛ «اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد، بلكه خداوند آنها را كشت». انفال: 17
اما با اين وجود، قرآن كريم افعال را به اسباب ظاهرى آنها نيز نسبت مىدهد تا مسلمان از اين اسباب غافل نشوند؛ هرچند مسببات اين اسباب را خدا به وجود مىآورد. در سوره ذاريات مىخوانيم:
إِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتين؛ «خداوند روزىدهنده و صاحب قوّت و قدرت است!» ذاريات: 58،
وَ مَنْ يقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها؛ «و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است، در حالى كه جاودانه در آن مىماند». نساء: 93
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوت؛ «سپس به فرمان خدا، آنها سپاه دشمن را به هزيمت واداشتند. و داود نوجوان نيرومند و شجاعى كه در لشكر طالوت بود، جالوت را كشت». بقره: 251
وَ إِنْ يكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر؛ «نزديك است كافران هنگامى كه آيات قرآن را مىشنوند، با چشمزخم خود تو را از بين ببرند». قلم: 51
گمان نمىكنيم پس از آيه ده سوره مباركه انفال كسى منكر اسباب باشد. خداوند در اين آيه به مسلمانان دستور مىدهد: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة؛ «هر نيرويى در توان داريد، براى مقابله با آنها [دشمنان]، آماده سازيد!» انفال: 10 همچنين در سوره «ملك» به اسباب اشاره شده است: هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ ذَلُولًا؛ «او كسى است كه زمين را براى شما رام كرد». ملك: 15 اما اگر اين حديث را از روى جهل و قصور بر معناى مجازى آن حمل كنيم، بايد كمكخواهى از مردم را ممنوع بدانيم؛ حال آنكه انسان وقتى بيمار مىشود، به پزشك مراجعه مىكند. انسان براى خريد روزى خويش از تاجر كمك مىخواهد.؛ چنانكه براى تعمير خودروى خود از مكانيك كمك مىطلبد. همچنين وى براى كسب روزى به كار و فعاليت مىپردازد و .... طبق روايت مسلم، رسول خدا ص مىفرمايد: «... بندهاى كه به يارى برادرش مىرود، خدا نيز او را يارى مىكند». حتى خداوند به يارىرسانى به يكديگر فرمان داده است: وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الإِثْمِ وَ الْعُدْوان؛ «و همواره در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد! و هرگز در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد!» مائده: 2
1) پيش از اين، احاديث صحيحى را از بخارى و غير او درباره توسل و استغاثه نقل كرديم.
2) وقتى يارى مىخواهى، از خداوند طلب يارى كن.
3) خداوند آفريننده همه چيز است. او هرآنچه را بخواهد انجام مىدهد. در اين هستى هيچ چيز خارج از اراده او اتفاق نمىافتد: وَ اللهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُون؛ «با اينكه خداوند، هم شما را آفريده و هم بتهايى كه مىسازيد!» صافات: 96 قرآن كريم در آيات ديگر نيز به دنبال عمق بخشيدن به اين معناست. براى مثال چند آيه را مىآوريم: قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يكادُونَ يفْقَهُونَ حَديثا؛ «بگو: همه اينها از ناحيه خداست؛ پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!» نساء: 78
افزون بر اين، در اين روايت واژه «اذا»؛ «وقتى» به معناى «كلّما»؛ «هر زمانى كه» نيست؛ بلكه از صيغههاى «اهمال» در سخن گفتن است. به همين دليل، خصم هرگز نمىتواند به اين روايت استناد كند. از سوى ديگر در روايت، ضمير مفرد مخاطب به كار رفته است. [نمىتوان حكم اين روايت را به عموم سرايت داد؛ بلكه اين روايت درباره خواص است] براى خواص، از جمله ابنعباس نيكوست كه به هنگام كمك خواستن، از مسبب الاسباب يارى بخواهند.
آيه پنجم سوره مباركه حمد در مقام عبادت و هدايت است. اين نكته را از سياق آيات پيش و پس از آن مىتوان دريافت. بنابراين در آيه ياد شده، مناجات با خداوند مطرح است و در آن، تعطيل كردن اسباب مادى
دنيايى ديده نمىشود. (1)
دوست ما علامه محقق استاد بزرگ «شيخ محمد حسنين العدوى المالكى» (2)در اين باره تأليفات ارزندهاى دارد. وى در دفع شبهههاى پيروان ابنتيميه درباره توسل چند كتاب نگاشته است تا با بيان شيوا و پژوهش شامخ خود، موضوع توسل را به خوبى تبيين كند. همه اهل علم اتفاق
1) ابنكثير در ذيل آيه إياكَ نَعبُدُ وَ إياكَ نَستَعِين مىگويد: «عبادت» در لغت برگرفته از واژه «ذلت» فرمانبردارى و تسليم شدن است. وقتى گفته مىشود «طريق معبد» راه هموار و «بعير معبد» شتر راهوار و آرام رو يعنى «مذلل» فرمانبردار و غير سركش. در اصطلاح شرع عبارت است از چيزى كه كمال محبت، خضوع و خشوع را در خود جمع كرده است. بنابراين، هرگونه دعايى، عبادت نيست؛ چنانكه هركس از مردهاى چيزى خواست، به عبادت او نپرداخته است. درخواست از زنده نيز به معناى عبادت او نيست؛ زيرا دعا با محبت و خضوع تلازم ندارد. در آيه شريفه، مفعول بر فعل مقدم شده و تكرار گرديده است. دليل اين امر، افادة حصر و اهتمام بر عبادت خداوند است؛ به اين معنا كه جز تو هيچ كس را نمىپرستيم و جز به تو توكل نمىكنيم. اين همان كمال طاعت و بندگى است. بازگشت همه دين به اين دو معناست؛ زيرا اولى به معناى نفس شرك و برائتجويى از اين عمل است. دومى نيز برائتجويى از هرگونه قدرتى به جز قدرت خداوند است. إياكَ نَستَعِين به معناى تفويض امور به خداوند عزّوجلّ است. مختصر ابنكثير، ج 1، ص 22. همچنين ر. ك: تفسير قرطبى، ج 1، ص 145. شيخ ابوحامد مىگويد: «عبادت» واژهاى براى بالاترين اندازه خضوع و خشوع با شرط وجود نيت تقرب است. اين واژه براى كسى به كار مىرود كه نهايت تعظيم در برابر او مدّ نظر است و در اصطلاح شرع به معناى امتثال امر خداوند است همانگونه كه فرمان داده، از اين حيث كه اين فرمان خداست. به اين شرط كه امتثال امر، با مبادرت به انجام كار و با كمال حب، خضوع و تعظيم همراه باشد. براءة الحنيفيين، ص 124 به بعد، با كمى دخل و تصرف.
2) محمد حسنين العدوى المالكى، يكى از اعضاى جمعيت علماى برجسته الازهر است كه تأليفات بسيارى از خود به جاى گذاشته است.
نظر دارند كه جايگاه اين دانشمند، بالاتر از شيوخ و بزرگان مخالف توسل است.
محدث بزرگوار «عبدالحى لكنوى» در كتاب «تذكرة الراشد» (1)بيش از ديگران به تبيين مفصل ادلّه قدرت ادراك مردگان و توان آنان در شنيدن سخن زندهها پرداخته است. بنابراين، در وجود ادراك براى مردگان شك و ترديدى نيست. در اينجا فقط اشارهاى به دليل مخالفان مىكنيم كه به آيه 22 سوره فاطر استناد مىكنند؛ حال آنكه محققان درباره آيه: وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ؛ «و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى!» (فاطر: 22) مىگويند: اين آيه درباره مشركان نازل شده است؛ نه اينكه عدم ادراك مردگان را اثبات كند. (2)
پيش از اين حديث، سخن گفتن پيامبر ص با مردگان جنگ بدر را آورديم. همچنين گفتيم كه مردگان صداى زائران خويش را مىشنوند. درباره انبيا بايد گفت كه آنان در قبرهاىشان زنده هستند و بىترديد سخن ما را مىشنوند. نمىتوان ميان زنده بودن رسول خدا در كره خاكى و حيات ايشان در عالم برزخ، تفاوت گذاشت و گفتيم كه اين سخن نادرستى است. يهوديان ميان حيات رسول خدا در دنيا و رحلت ايشان تفاوت قائل بودند و به اين ترتيب مىخواستند رسولخدا را خوار سازند. حضرت على فردى را كه در مجلس ايشان به خواركردن پيامبر ص اقدام كرد، كشت. وقتى كه يهوديان درصدد اين كار برآمدند، دانشمندان برجسته در برابر آنان ايستادند و سخنان آنان را با دلايل نقلى و عقلى، استحسان شرعى و عرفي باطل كردند. آنان يهوديان را تازيانه زدند و سر از تن برخى ديگر جدا كردند و آنان را از بين بردند. ر. ك: براءة الحنيفيين، ج 2، ص 23.
اين موضوع در كتاب گفته شده، به شيوه پژوهشى بررسى شده است. بنابراين نبايد به مغالطههاى اين افراد توجه كرد.
1) تذكرة الراشد بردّ تبصرة النافذ يكى از 107 اثر علمى به جاى مانده از علامه و حجت علمى و عملى خدا بر بندگان، شيخ عبدالحى لكنوى است. تولد: 1264 ق وفات: 1304 ق شرح حال اين دانشمند در مقدمه كتاب ارزندة ايشان «الرافع و التكميل» تحقيق شيخ عبدالفتاح ابوغده آمده است. همچنين شيخ عبدالحى حسينى كه از معاصران اين دانشمند است، در كتاب «نزهة الخواطر» زندگينامه وى را آورده است. وى در كتاب «الحديث» امور متفرقه ارزشمندى را جمعآورى كرده كه براى جويندگان دانش سودمند است. شيخ عبدالفتاح ابوغده تحقيق و تعليق ارزشمندى بر كتاب نگاشته است.
2) قرطبى در تفسير آيه وَ مَا يسْتَوِى الأَحْياءُ وَ لا الأَمْوَاتُ إِنَّ اللهَ يسْمِعُ مَن يشَاءُ وَ مَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن في الْقُبُورِ؛ «و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند؛ خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مىرساند، و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى!» فاطر 22 مىفرمايد: مَن في الْقُبُورِ يعنى كفارى كه كفرورزى آنان موجب مرگ دلهاىشان شده است؛ به اين معنا كه تو نمىتوانى سخن خود را به هركس كه دلش مرده است، برسانى؛ همانگونه كه به مرده واقعى نمىتوانى برسانى. در آيه بعد مىفرمايد: إِنْ أنتَ إِلَّا نَذِير؛ «تو فقط انذاركنندهاى»، اگر ايمان نياورند، نگران نباش و وظيفهات را انجام ده؛ يعنى تو رسول هشدار دهندهاى و وظيفهاى جز ابلاغ رسالت و هشدار ندارى. هدايت فقط به دست خداوند است و ذرهاى از هدايت به دست تو نيست. ج 14، ص 240. ابنكثير در ذيل آيه 22 سورة فاطر مىگويد: يعنى همانگونه كه مردگان پس از مرگ و وارد شدن به قبرهاى خويش كه با حالت كفر و دعوت به كفر مردهاند، بهرهاى نمىبرند، كسانى كه به دليل شركورزيدن به خداوند، بر دل آنان مهر شقاوت زده، تو [اى پيامبر] چارهاى براى هدايت آنان ندارى و نمىتوانى آنان را هدايت كنى. در آيه بعد إِنْ أنتَ إِلَّا نَذِير يعنى فقط ابلاغ و انذار به دست توست و خداوند است كه هر كه را خواهد، گمراه و هر كه را خواهد، هدايت مىكند. مختصر ابنكثير، ج 3، ص 145. شيخ محمد على صابونى كه خدمات ارزندهاى به قرآن كريم دارد، مىگويد: وَ مَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن في الْقُبُورِ يعنى خداوند دعوت حق را به هر كس بخواهد مىرساند و ايمان را در دلش جاى مىدهد و سينهاش را به سوى اسلام گشوده مىكند. تو اى محمد! نمىتوانى اين دعوت را به گوش اين كفار فرو كنى؛ زيرا دلهاى آنان مرده است؛ در نتيجه درك و شعور در آنها نيست. ابنجوزى مىگويد: منظور آيه از كسانى كه در قبر هستند، همان كفار است. خداوند آنان را به مردگان تشبيه كرده است. صفوة التفاسير، ج 2، ص 573؛ تفسير ابنجوزى، ج 6، ص 488.
با روايتهاى گفته شده و آثار نقل شده، آشكار مىشود كه مخالفان توسل به انبيا، اولياى الهى و صالحان- چه زنده و چه مرده آنان- هيچ دليلى براى سخن خود ندارند. پس اينكه مسلمانان را به دليل توسلجستن به آنان متهم به شرك كنند، چيزى جز بىخردى نيست و ضرر آن به خود تكذيبكننده باز مىگردد.
البته اگر كسانى از عوام در رعايت آداب زيارت و توسل راه اشتباهى را مىپيمايند، وظيفه خواص است كه با نرمخويى آنان را به راه راست رهنمون سازند. (1)
كوتاه سخن آنكه استغاثهكنندگان معتقدند خداوند به اولياى خود موهبتهايى عطا كرده كه ديگران از آن محرومند. اين نيز امرى جايز است و نمىتوان با آن مخالفت كرد. آنان مىگويند استغاثهكنندگان درباره اوليا و مردگان معتقد به الوهيت شدهاند؛ در حالى كه هيچ كس چنين باورى ندارد؛ بلكه كسانى اين اتهام را مطرح مىكنند كه از روى كينه و ستم به مسلمانان بدگمان هستند. فرض كنيم كه اين عمل استغاثهكنندگان مشكوك است، آيا مىتوان به دليل وجود اين شك و ترديد در رفتار، حكم كفر آنان و جواز كشتن آنها را صادر كرد؟ مقالات و فتاوا، ص 261.
شيخ محمد زاهد كوثرى مىگويد: اگر شيوة زيارت كردن برخى از عوام يا توسل آنها، با بدعت آميخته شود، وظيفه عالم است كه او را با نرمخويى به راه سنت راهنمايى كند؛ نه اينكه او را مشرك بداند و حكم به هدر بودن جان و مال وى را صادر كند. مقالات الكوثرى، ص 376.
1) بله، بايد با مسلمانان نرمخو و به آنان خوشگمان بود. بخارى نقل مىكند كه رسول خدا ص فرمودند: «مَن صَلّى صَلاتَنا وَ أسلَمَ وَ استَقبَلَ قِبلَتَنا وَ أكَلَ ذَبيحَتَنا فَذلِكَ المُسلم لَهُ ذِمّةُ الله وَ رَسُولِهِ فَلا تُخفِرُوا الله في ذِمَّتِهَ»؛ «هر كس نماز ما را بخواند، مسلمان شود و رو به قبله ما بايستد و از ذبايح ما بخورد، او مسلمان است و در پناه خدا و رسولش قرار دارد. بنابراين به كسى كه در پناه خداست، خيانت نكنيد». كسانى كه از رسول خدا ص و صالحان طلب آمرزش، بهشت و شفا مىكنند، مسلمان هستند، ولى در روش خود اشتباه مىكنند. نه اينكه در توحيد دچار لغزش شده باشند؛ زيرا منظور آنان شفيع قرار دادن فرد نزد خداوند است. گويا كه مىگويد: اى رسول خدا! از خدا مىخواهم مرا بيامرزد و رحمتش را بر من ارزانى دارد. از او مىخواهم كه حاجتم را برآورده سازد و من را شفا بدهد. من براى اين امور تو را نزد خدا وسيله قرار مىدهم. صحابه از پيامبر ص هم چيزهايى مىخواستند كه آن حضرت مىتوانست و هم امورى را درخواست مىكردند كه خارج از شأن پيامبر ص بود. آن حضرت نيز آنها را راهنمايى، ارشاد و نصيحت مىفرمودند. خادم آن حضرت از رسول خدا درخواست كرد كه او را از بهشتىها بگرداند. اما رسول خدا اين خواسته را رد نكرد؛ بلكه به او گفت: « [براى اينكه تو را از بهشتيان بگردانم] مرا با سجده فراوان يارى كن». اين روايت در صحيح مسلم آمده است. هرچند رسول خدا توان برآورده كردن اين خواسته را نداشت، اما از روى مجاز اينگونه فرمودند. بنابر اين در توحيد خادم رسول گرامى اسلام خدشه اى وارد نيست. وظيفه عالمان دين اين است كه معارف دين را با حكمت و موعظه حسنه آموزش بدهند. نمىتوان مسلمانانى را كه از روى جهالت يا غفلت از مفهوم عمل خويش، در بيراهه گام برمىدارند، مشرك ناميد و آيات قرآن درباره مشركان را بر اين افراد منطبق دانست. اگر كسى اين كار را بكند، دين را نشناخته است. شيخ يوسف دجوى چه نيكو گفته است: نمىدانم چگونه به دليل استغاثه كردن و مانند آن، ديگران را تكفير مىكنند. اگر استغاثه كننده به مرده، حاجت خود را از خدا بخواهد و در اين راستا كرامت و جايگاه مرده را نزد خدا واسطه قرار دهد، آشكار است كه عمل او درست است. اما در صورتى كه اعتقاد دارد خداوند به مرده قدرتى همچون قدرت فرشتگان داده تا خواسته او را اجابت كند، باز نمىتوان گفت كه مرده را خدا دانسته است. حتى اگر فرض كنيم سخن ما نادرست باشد، باز نمىتوان گفت اين فرد كفر ورزيده يا دچار شرك شده است. نهايت امر مىتوان گفت كسى كه از مرده طلب يارى مىكند، مانند كسى است كه از فرد عاجزى يارى طلبيده است و نمىداند كه وى قادر به انجام كارى نيست. با اين وجود، هيچ كس نمىتواند بگويد اين يارىطلبى از روى جهل، شرك است؛ حال آنكه صدور فعل از سوى ارواح و نيز وجود موهبت و كرامت براى پيامبران و اولياى الهى با ادله قطعى به اثبات رسيده است.
سيره امت اسلامى بر اين بوده كه به مردگان متوسل مىشدند و به زيارت قبور مىرفتند تا اينكه ابنتيميه بدعت نهاد و اين سيره را انكار كرد. اهل علم نيز نيرنگ او را با گرفتن جانش پاسخ دادند؛ اما فتنه او از سوى جاهلان ادامه يافته است.
«آلوسى» و فرزندش كه در تفسير پدر دخل و تصرف كرده، دچار برخى اشتباهات شدهاند كه ادلّه، پاسخ اين پدر و پسر را مىدهد. آنان به دليل سرايت شبهات از نزديكان و برخى اساتيد خود نگران بودند كه اينجا مجال بيان آن نيست. (1)
صاحب «تفسير روح المعانى» در ادامه مىگويد: [پس از بيان حكم توسل به مقام رسول خدا] پاسخ دو مسئله باقى مانده كه يكى از آنها حكم توسل به مقام غير پيامبر ص است. اگر كسى كه به او توسل مىشود، از كسانى باشد كه به طور قطع و يقين نزد خدا داراى مقام و منزلت است، اين توسل نيز بىاشكال است؛ مانند توسل به كسى كه صالح بودنش يقينى است. نويسنده اين تفسير در جاى ديگر مىگويد: پس از بيان اين امور، من توسل به رسول خدا- خواه زنده و خواه مرده- در درگاه حضرت حق را بىاشكال مىدانم. روح المعانى، ج 6، صص 124- 128.
براى آگاهى از سيره امت اسلامى در مسئله توسل به رسول خدا (ص) بايد به كتاب «مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام» (2)
همچنين در اين باره مىتوان به فصل سوم كتاب «وفاء الوفاء» سمهودى مراجعه كرد. اين نويسنده پس از اختصاص دو فصل اول و دوم به زيارت رسول خدا، در فصل سوم توسل به آن حضرت را مطرح مىكند. در اين فصل، روايات فراوانى درباره توسل به پيامبر ص- چه زنده و چه مرده باشد- را نقل مىكند، تا از استغاثه كننده به رسول خدا نيز دفاع كند. از جمله اينكه در اين فصل از كتاب آمده: حافظ ابوالقاسم ابنعساكر در تاريخ مدينة دمشق، ج 4، صص 1371- 1382 از ابوالقسام ثابت بن احمد بغدادى نقل مىكند: او مردى را در مدينه ديد كه در كنار قبر رسول خدا براى نماز صبح اذان مىگفت و در اذان عبارت «الصلاة خير من النوم»؛ «نماز بهتر از خواب است» را خواند. در اين لحظه، يكى از خادمان مسجد آمد و به او سيلى زد. اين مرد گريست و عرض كرد: اى رسول خدا! آيا بايد در محضر شما با من اينگونه رفتار شود؟ در اين هنگام خادم مسجد كه به او سيلى زده بود، فلج شد. آنگاه خادم را به خانه بردند، اما سه روز پس از اين واقعه مرد.
دليل قلمفرسايى در مسئله توسل همان است كه شيخ على علوى بيان كرده است: ما در زمانى قرار گرفتهايم كه سرزنش توسل جوينده، بسيار شده و مخالفان توسل مورد سرزنش قرار نمىگيرند. در اين زمانه كسى كه توسل مىجويد، آبرويش را مىريزند و او را به بدعت و شركورزى متهم مىسازند. به همين دليل، به مخالفان توسل پاسخ مىدهيم. مخاطب اين نوشتار كسانى هستند كه مخالف توسل مىباشند. ما از برادران خود مىخواهيم با خواندن اين سطور آگاه شوند كه مسئله توسل به انسانهاى صالح و داراى كرامت، برخلاف ادعاى آنان از مسائل اصول اعتقادى نيست؛ چنانكه برخلاف گفته اين استاد از خود راضى، توسل از مسائل عقيدتى نيست؛ بلكه توسل مسئلهاى فرعى است كه نزاع دربارة آن، ميان عالمان دين وجود دارد. همانگونه كه علامه ابنتيميه در اينجا تصريح مىكند: [توسل] مسئلهاى فرعى است كه اگر كسى معتقد به جواز يا عدم جواز آن شد، نبايد درصدد پاسخ به او بر آمد؛ بلكه بايد گفت مسئله توسل، موضوعى ساده است و در آن بدعت يا كفرورزى مطرح نيست؛ چنانكه مجادله و ستيزهجويى راه ندارد و هر يك از دو طرف، در راهى كه مىروند- چه مجتهد و چه مقلد- از اجر برخوردارند. آنانى كه درست اجتهاد كردهاند، دو اجر و براى كسانى كه اشتباه كردهاند نيز يك اجر در نظر گرفته مىشود. هداية المتخبطين، ص 97. ما عبارات ابنتيميه را درباره توسل به عنوان مسئلهاى فرعى نقل كرديم. همچنين سخن محمد بن عبدالوهاب در اين زمينه را نقل نموديم.
تكفير مسلمانان، بسيار خطرناك است. حضرت على خوارجى را كه بر او خروج كرده بودند و آن حضرت را كافر مىدانستند، تكفير نكرد؛ بلكه درباره آنان گفت «برادران ما كه بر ما شوريدهاند». مىدانيم كه على اهل حق، علم و شرف و خليفه چهارم مسلمانان بود كه از سوى اهل حلّ و عقد بزرگان و معتمدان براى خلافت برگزيده شده بود.
دليل اينگونه برخورد با خوارج، اين بود كه احكام مرتد بسيار شديد است و مسلمانان بايد به آن عمل كنند. با مرتد نبايد معامله كرد و عقود بسته شده با مرتد نيز نافذ نيست. همسر گزيدن از ميان مرتدان هم جايز نمىباشد. مرتد نبايد در ديار اسلام بماند. اگر حاكم شرع نيز او را دستگير كند، ابتدا اسلام را به او عرضه مىكند و پيشنهاد مسلمان شدن مىدهد. در صورتىكه اسلام را نپذيرفت، كشته مىشود. همسرش از او گرفته مىشود، پس از مرگ نيز بر او نماز خوانده نمىشود و مسلمانان از او ارث نمىبرند. جاى او در گورستان مسلمانان نيست و بايد در جاى ديگرى دفن شود و .... رسول خدا ص مىفرمايد: «هر كس به برادرش بگويد «اى كافر»، اين لقب به يكى از آنان بازمىگردد. يعنى در صورتى كه واقعيت را گفته، به برادرش بازمىگردد و در صورتى كه خلاف حقيقت باشد «كافر» به خود گوينده اين لفظ برمىگردد.»
توصيه من به برادرانى كه در مسائل اختلافي عقيدتى، به ويژه وقتى با آيات قرآن مواجه مىشوند، اين است كه همچون پيشينيان و سلف صالح، آيات كتاب خدا را تفسير كنيد. اينگونه نباشد كه به دليل مخالفت ظاهرى گروهى از مسلمانان با امت اسلامى يا به دليل جهل، آيات مربوط به كفار و مشركان را بر اين شمار منطبق بدانيد؛ زيرا- پناه مىبريم به خدا- كه اين كار تحريف معنوى قرآن كريم و دور شدن از حق است. با اين كار، از نصّ آيات قرآن دور مىشويد و مرتكب گناه خواهيد شد. بلكه حتى بايد گفت كتاب خدا را تفسير به رأى مىكنيد. مصداق آيه وَ ما يؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُون؛ «و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند، جز اينكه [با او چيزى را] شريك مىگيرند». يوسف: 106 فقط مشركان هستند، نه مسلمانانى كه متوسل مىشوند. پناه مىبريم به خدا از اين سخن.
توصيه مىكنم كه آراى خود را به عالمان مختلف همنظر و مخالف با نظر خود عرضه كنيد. خرد انسان در تضارب آراست كه رشد پيدا مىكند و شكوفا مىشود. با اين كار در جهت پيمودن راه درست تلاش كردهايد. عوام و دانشمندان بايد در اين مسائل اختلافي از شيوههاى علمى پيروى كنند و در صورت ضرورت، از قدرت حاكم استفاده كنند تا جلوى اختلاف نظرها گرفته شود. همانگونه كه به پزشك ناآگاه اجازه درمان بيماران داده نمىشود، خداوند نيز در قرآن، تكليف عوام را مشخص كرده كه به كارشناسان و اهل علم مراجعه كنند: فَسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون؛ «اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد». نحل: 43
نوشته امام
1) آلوسى در تفسير آيه 35 سوره مائده يا أيهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَة پس از انكار مسئله توسل تصريح مىكند كه توسل به مقام و منزلت پيامبر ص نزد خداوند درست است. در ادامه مىگويد: بله، توسل به حرمت و منزلت را از هيچ يك از صحابه سراغ نداريم. شايد دليل اين كار جلوگيرى از ايجاذ ذهنيت نادرست ميان مردم بوده است؛ زيرا مدت چندانى از ترك توسل به بتها نمىگذشت. برخى از پيشوايان ظاهرى پس از صحابه نيز به شيوه اصحاب رسول خدا اقتدا كردند و همين رويه دنبال شد. طبق آنچه در منابع روايى معتبر آمده، پيامبر ص از ويران كردن خانه خدا و بنيان كردن آن بر اساس پايههاى بنا شده از سوى حضرت ابراهيم ع خوددارى كرد. دليل اين خوددارى، تازهمسلمان بودن مردم بود. آنچه بيان شد، براى فرار از وارد كردن اتهام گمراهى به مردم بود؛ زيرا برخى توسل به مقام و منزلت رسول خدا ص را گمراهى مىدانند.
2) بيهقى در «شعب الايمان» و ابنعساكر با سندى صحيح كه حتى آلبانى هم آن را صحيح مىداند، از عبدالله بن احمد، از پدرش احمد نقل مىكنند كه عبدالله مىگويد: از پدرم احمد شنيدم كه گفت: من پنج حج انجام دادهام. دو حج را با مركب و سه حج را پياده رفتهام. در يكى از سفرهاى حج كه پياده عازم بودم، راه را گم كردم. آنگاه گفتم: اى بندگان خدا! ما را به سوى جاده راهنمايى كنيد. پى در پى اين گفته را تكرار مىكردم تا راه را پيدا نمودم و در مسير حركت به سوى مكه قرار گرفتم. اين داستان را ابنمفلح، شاگرد ابنتيميه در كتاب «الآداب الشرعية» نقل كرده است. اين داستان بيان مىكند كه كمك خواستن از غير خداوند شرك نيست؛ مگر اينكه فرد استغاثه كننده، براى غير خدا قدرت سود و زيان رساندن- در عرض اراده خداوند- قائل باشد. حافظ ابو بكر بن مقرى در «مسند اصبهان» مىگويد: من به همراه طبرانى و ابوالشيخ در مدينه بوديم. وقت ما نيز كم بود. آن روز را ادامه داديم تا اينكه وقت نماز عشاء فرا رسيد. آنگاه نزد قبر رسول اكرم آمدم و عرض كردم: اى رسول خدا! گرسنهام. همين را گفتم و رفتم. ابوالقاسم به من گفت همينجا بنشين، چه بميريم و چه برايمان غذا برسد. ابوبكر مقرى مىگويد: من و ابوالشيخ برخاستيم. اما طبرانى نشسته بود. ناگهان ديديم كه سيدى در را زد. دو غلام نيز به همراه او بودند كه هر يك سبدى پر از غذا در دست داشتند. ما نشستيم و از اين غذا خورديم. گمان مىكرديم بقيه غذا را با خود خواهند برد، اما غلام غذا را گذاشت و بازگشت. وقتى دست از خوردن كشيديم، اين سيد به ما گفت: اى قوم! به رسول خدا شكوه كردهايد؟ من در خواب ايشان را ديدم كه به من دستور دادند براى شما غذا بياورم. اين حكايت را حافظ سخاوى در «القول البديع» نقل مىكند. ابنمقرى، طبرانى و ابوالشيخ هر سه از حافظان برجسته و شناخته شده حديث هستند.
«ابوعبدالله نعمان بن محمد بن موسى تلمسانى مالكى» (م 683 ق) مراجعه شود. اين كتاب در دار الكتبالمصرية نگهدارى مىشود. اين اثر براى پويندگان راه حقيقت كافي است.
در «فتح باب العناية شرح النقاية» (1)آمده است: گفتن عبارت «أَسأَلُكَ بِمَعقِدِ العِزِّ مِن عَرشِك» (2)به هنگام دعا كردن حرام است. در
1) اثر علامه على بن سلطان محمد قارى وفات: 1014 ه. ق.
2) يعنى خداوندا! تو را به منزلگاههاى عزتى كه در عرش توست، از تو مىخواهم. اين عبارت در منابع روايى شيعه آمده است. براى مثال در من لايحضره الفقيه، ج 1، صص 555 و 556 اينگونه نقل شده است: «وَ في رِوَايةِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ قَالَ تَقُولُ في آخِرِ سَجْدَةٍ مِنْ صَلاةِ جَعْفَرِ بْنِ ابىطَالِبٍ: يا مَنْ لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْوَقَارَ يا مَنْ تَعَطَّفَ بِالْمَجْدِ وَ تَكَرَّمَ بِهِ يا مَنْ لا ينْبَغِى التَّسْبِيحُ إِلَّا لَهُ يا مَنْ احْصى كُلَّ شَىءٍ عِلْمُهُ يا ذَا النِّعْمَةِ وَ الطَّوْلِ يا ذَا الْمَنِّ وَ الْفَضْلِ يا ذَا الْقُدْرَةِ وَ الْكَرَمِ اسْالُكَ بِمَعَاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِكَ وَ مُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ وَ بِاسْمِكَ الأعْظَمِ الأعْلَى وَ كَلِمَاتِكَ التَّامَّاتِ انْ تُصَلِّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ انْ تَفْعَلَ بِى كَذَا وَ كَذَا». مترجم.
برخى نقلها به جاى معقد، واژه «مقعد» (1)آمده است. اما بنابر اتفاق نظر عالمان دين، اينگونه دعا كردن جايز نيست؛ زيرا حمل اين معنا بر خداوند تبارك و تعالى محال است؛ زيرا اين توهم پيش مىآيد كه عزت به عرش متعلق است. از آنجا كه عرش حادث است، آنچه به امر حادث متعلق مىشود، آن نيز حادث است؛ حال آنكه خداوند منزه است و عزت او به امر حادث تعلق نمىگيرد. عزت خداوند همچون ذات او و ديگر صفات ربوبى امرى قديم است. از ابويوسف نقل شده كه بر زبان جارى كردن اين دعا بىاشكال است. فقيه گرامى ابوليث نيز همين نظر را پذيرفته است.
برخى گفتهاند در دعا كردن نبايد گفت: به حق فلان پيامبر يا ولى خدا، يا به حق مشعرالحرام، يا بيت الحرام، و بيان اين الفاظ در دعا حرام است؛ زيرا آفريدههاى خداوند، حقى بر خدا ندارند تا به اين حق متوسل شويم. اما ممكن است گفته شود كه آفريدهها بر خداوند حق وجوبى ندارند؛ اما خداى بزرگ از روى فضل و كرم خود، اين حق را براى برخى از آفريدههاى خود قرار داده است. همچنين ممكن است معناى حق در اين عبارات، حرمت و عظمت باشد. در نتيجه از باب وسيله بودن اين آفريدهها، از آنها براى يارى گرفتن خداوند استفاده مىشود؛ همانگونه كه قرآن كريم نيز استفاده از اين وسيله را تأييد مىكند: وَابْتَغُوا إِلَيهِ الْوَسيلَةَ؛ «و وسيلهاى براى تقرب به او بجوييد!» (مائده: 35)
1) نشستنگاه، منزلگاه.
در «الحصن الحصين» توسل به انبيا و اولياى الهى از آداب دعاكردن شمرده شده است. در اين كتاب دعايى مأثور نقل شده كه [به هنگام گام برداشتن براى رفتن به مسجد با اين عبارت دعا كنيم]: «اللّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيكَ وَ بِحَقِّ مَمشايَ إلَيكَ فَإنِّي لَم أَخرُج أَشَراً وَ لا بَطَراً ...». (1)
در كتاب «بدايع الصنايع»، اثر علامه فقيه «علاءالدين ابوبكر بن مسعود كاشانى» كه به «ملك العلماء» لقب يافته است (م 587 ق) آمده است: مكروه است كه در دعا بگوييم به حق پيامبران و به حق فلان از تو مىخواهم؛ زيرا هيچ كس حقى بر خداوند تبارك و تعالى ندارد. همچنين مكروه است بگوييم خدايا به منزلگاههاى عزّت تو در عرش از تو مىخواهم. از «ابويوسف» نقل شده كه به دليل آمدن اين عبارت در روايت نقل شده از رسول خدا (ص)، دعا كردن با اين الفاظ جايز است. از رسول گرامى اسلام نقل شده كه در دعاى خود مىفرمودند:
اللّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ بِمَعاقد العِزِّ مِن عَرشِكَ وَ مُنتَهَى الرَّحمَةِ مِن كِتابِكَ وَ بِاسمِكَ الأَعظَمِ وَ مَجْدِكَ الأعلى وَ كَلَماتِكَ التّامَّةِ. (2)
ظاهر روايت به گونهاى است كه اين لفظ موجب ايجاد توهم تشبيه مىشود؛ زيرا عرش از آفريدههاى خداوند است. بنابراين، محال است كه عزت خداوند وابسته به امرى آفريده شده باشد. با توجه به
اينكه اين روايت، حديث واحد است، در صورتى كه توهم تشبيه را در ذهن پديد آورد، شايستهتر اين است كه از عمل كردن به آن دست بشوييم». (1)
علامه اصولى و فقيه بزرگوار «كمال الدين بن همام» مىگويد:
گفتن عبارت «إنِّي أَسأَلُكَ بِمَعاقد العِزِّ مِن عَرشِكَ» در دعا مكروه است. وى به توضيح اين سخن مىپردازند كه ما آن را از ابنعابدين نقل خواهيم كرد. (2)
علامه محدث و فقيه اصولى، بدر الدين عينى، شارح «صحيح بخارى» مىگويد: گفتن «به حق فلان يا به حق انبيا و رسولان» در دعا مكروه است؛ زيرا هيچ آفريدهاى بر خداوند حق ندارد. گفتن «به حق مشعرالحرام» نيز همينگونه است؛ هرچند اين امر ميان مردم به عادت تبديل شده است. با گفتن اين الفاظ گمان مىشود كه مخلوق بر خالق حق دارد. وى در ادامه مىگويد: ابنجوزى حديث «إنِّي أَسأَلُكَ بِمَعاقد العِزِّ مِن عَرشِكَ» را در شمار روايات جعلى قرار داده است. (3)
فقيه اصولى و سرآمد محققان «محمد بن عابدين» مىگويد: گفتن «بِحَقِّ رُسُلِكَ وَ أَنبِيائِكَ وَ أَولِيائِكَ أَو بِحَقِّ البَيتِ» مكروه است؛ زيرا آفريدهها بر خداوند حقى ندارند. اما اگر كسى بگويد: «
بحق الله يا بالله
أن تفعل كذا» (1)واجب نيست آن كار را انجام دهد؛ هرچند انجام دادنش بهتر است. ابنعابدين مىگويد: گفتن «به حق رسولانت مكروه است؛ زيرا مخلوق بر خالق حقى ندارد. ممكن است گفته شود هيچ كس از روى وجوب، حقى بر خداوند ندارد، اما خداوند براى برخى آفريدهها از روى فضل و كرم خويش حقى قرار داده است. همچنين ممكن است منظور از حق، همان حرمت و عظمت باشد. در نتيجه از باب وسيله بودن اين آفريدهها، از آنها براى رفتن به محضر خداوند استفاده مىشود؛ همانگونه كه قرآن كريم نيز استفاده از اين وسيلهها را تأييد مىكند: وَابْتَغُوا إِلَيهِ الْوَسيلَةَ؛ «وسيلهاى براى تقرب به او بجوييد!» (مائده: 35)
در «الحصن الحصين» توسل به انبيا و اولياى الهى از آداب دعا كردن برشمرده شده است. در اين كتاب، دعايى مأثور نقل شده كه [به هنگام گام برداشتن براى رفتن به مسجد با اين عبارت دعا كنيم]:
اللّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيكَ وَ بِحَقِّ مَمشايَ إلَيكَ فَإنّي لَم أَخرُج أَشَراً وَ لا بَطَراً ... (2)
احتمال دارد منظور از اين عبارت حقى باشد كه اين آفريدهها بر ما دارند؛ مانند حق ايمان داشتن و احترام گزاردن به آنها. در «يعقوبيه» آمده كه احتمال دارد «حق» مصدر باشد، نه صفت مشبهه. در نتيجه، معناى عبارت چنين مىشود: «به حقيقت رسولت ...». در اين صورت بيان اين عبارت بىاشكال است. به عبارت ديگر، معناى اين الفاظ اين است
كه به حقيقت بودن آنها، نه داراى حق بودن آنها متوسل مىشويم. اما اين احتمالات به دليل آن چيزى است كه از ظاهر لفظ در ذهن ما متبادر مىشود. همانگونه كه در گذشته گفتيم به صرف وجود ايهام در عبارات، نمىتوان حكم ممنوع بودن به كارگيرى اين الفاظ را صادر كرد.
بنابراين تعارضى با احاديث واحد، پيش نمىآيد. پيشوايان و بزرگان، حكم ممنوع بودن به كارگيرى اين عبارات را به اين سبب بيان كردهاند كه هنگام به كارگيرى اين الفاظ، معانى ياد شده، مدّ نظر باشند. همچنين صدور حكم ممنوعيت به اين دليل است كه در اين عبارات، ايهام وجود دارد و به غير خداوند سوگند ياد مىشود. ابنعابدين در ادامه اين دعا را نقل مىكند: «
اللّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ وَ أَتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِيّكَ نَبِيّ الرَّحمَةِ
». «عزّ بن عبدالسلام» مىگويد: شايسته است اين امر منحصر در پيامبر (ص) باشد و خدا را به غير پيامبر (ص) سوگند ندهيم. بهتر است اين را از ويژگىهاى رسول خدا بدانيم. سبكى مىگويد: توسل به رسول گرامى اسلام نيكوست. به جز ابنتيميه، هيچ كس از علماى سلف و خلف، با اين امر مخالفت نكرده است. ابنتيميه بدعتى آورد كه هيچ دانشمندى پيش از او بر اين نظر نبوده است.
اما علامه «ابنامير حاج»، ادعاى اختصاصى بودن اين امر براى پيامبر (ص) را نمىپذيرد (1)و در اين رابطه به تفصيل سخن گفته است. (2)
با بيان بالا مشخص شد كه امام ابوحنيفه كدام نوع توسل را مكروه مىداند و به كدام ادله شرعى استناد مىكند. اينگونه نيست كه خداوند نسبت به بندهاى از بندگان خود مسئول باشد. هيچ كس بر خداى تبارك و تعالى حق ندارد. خداوند از سوى بندگانش زير نظر نيست و نبايد در امور خود به بندگان پاسخگو باشد.
ابوحنيفه رفتن به درگاه خدا با توسل به يكى از نامهاى خداوند را مكروه نمىداند و آن را انكار نمىكند؛ همانگونه كه نقل شده رسولخدا (ص) صداى فردى را شنيد كه مىگفت:
خدايا! من گواهى مىدهم كه تو خداى يكتا هستى و جز تو خدايى نيست؛ تو بىنياز هستى؛ نه زاييده و نه زادهاى و هيچكس همتاى تو نيست. من به اين گواهى از تو مىخواهم ...
آن حضرت فرمود:
با توسل به اسم اعظم خدا، از او درخواست كردهاى؛ اسمى كه اگر با توسل به آن، از خدا خواسته شود، او عطا مىكند و اگر با توسل به آن دعا شود، اجابت مىكند.
«ترمذى» اين روايت را حَسَن مىداند. در «مسند احمد» نيز اين روايت نقل شده است. «ابنسنى» روايت را اينگونه نقل مىكند:
خدايا! من بنده تو و پسر بنده و كنيز تو هستم. پيشانى من به دست توست. حكم تو بر من اجرا مىشود و قضاوت و داورى تو عدل است. به هر نامى كه خود را ناميدهاى يا هر نامى از نامهايت كه در قرآن نازل كردهاى يا به يكى از خلق خود ياد دادهاى يا علم غيب را به آن
اختصاص دادهاى، از تو مىخواهم كه قرآن را بهار دل من، نور سينهام و جلاى غم و موجب زدودن اندوه از من قرار دهى.
فردى كه دعاى اين مرد را مىشنيد گفت: «اى رسول خدا! كسى كه اين عبارات را بلد نباشد، زيان ديده است». رسول خدا (ص) نيز فرمود:
بله، همين طور است. اين عبارات را بگوييد و ياد بدهيد؛ زيرا هركس اين عبارات را بگويد و به عبارات آن متوسل شود، خداوند غم و اندوه را از او بيرون مىكند و گشايش را برايش طولانى مىگرداند.
حديث بخارى در توسل سه نفر به اعمال خود، در غارى كه صخرهاى در غار را به روى آنها بست و امكان بيرون آمدن برايشان نبود نيز پيش از اين بيان شد.
همچنين در گذشته داستان فرد نابينايى را بيان كرديم كه رسولخدا (ص) به او ياد داد چگونه دعا كند تا شفا يابد. او نيز همين كار را كرد و خدا بينايىاش را به او بازگرداند. «عثمان بن حنيف» نيز يكى از اصحاب است كه اين دعا را به فردى حاجتمند ياد داد. او نيز با عمل كردن به اين دعا، حاجت خود را از خليفه سوم عثمان گرفت. بنابراين، توسل درخواست از كسى نيست كه به او متوسل مىشويم؛ بلكه درخواست از خداوند بزرگ است.
شگفت اينكه فردى با تحصيلات دكترى، رسالهاى درباره عقايد ائمه چهارگانه نوشته و اين تعبير را به كار مىبرد: «اعقتاد او در باب توحيد و بيان توسل شرعى و ابطال توسل بدعت آميز!»
برخى از مردم بىشرمانه مىگويند توسل به رسول خدا (ص) پس از وفات
ايشان شرك است!
پيشينيان صالح و بزرگان دين چيزى به عنوان توسل شركآميز يا بدعتآميز سراغ نداشتند؛ بلكه آنها نوعى توسل را مكروه مىدانستند؛ به اين معنا كه در منابع دينى، اين نوع توسل نقل شده است، اما دليل آن ضعيف است يا با دليل قوىتر در تعارض است. در رساله و تعليق من بر اين مسئله معناى توسل و مشروع بودن آن به خوبى تبيين مىشود.
همچنين در صفحات پيشين آورديم كه توسل، به انسانهاى صالح نيز صورت مىگيرد. حديث توسل عمر به عباس كه در «صحيح بخارى» نقل شده، در همين راستاست.
إتحاف الأذكياء بجواز التوسل بالأنبياء والأولياء، عبدالله الصديق الغمارى.
إرغام المبتدع الغبى، عبدالله الصديق.
الإغاثة بأدلة الاستغاثة، حسن السقاف.
برائة الحنيفيين (دو جلدى)، حامد بن مرزوق.
تفسير القرآن العظيم، اسماعيل بن عمرو بن كثير دمشقى.
الجامع لأحكام القرآن، قرطبى.
الروح، ابوبكر بن قيم الجوزية.
صفوة التفاسير، محمد على الصابونى.
الصواعق الالهية، سليمان بن عبدالوهاب.
مفاهيم يجب أن تصحح، محمد علوى المالكى.
مقالات الدجوى، يوسف بن احمد الدجوى.
مقالات الكوثرى، محمد بن حسن زاهد كوثرى.
موقف أئمة الحركة السلفية من التصوف والصوفية، عبدالحفيظ بن ملك عبدالحق مكى.
هداية المتخبطين، نقد و تعليق بر رساله محمد ناصرالدين ألبانى با عنوان «التوسل و انواعه»، على بن محمد بن يحيى العلوى.