ghaemiyeh.com
سرشناسه : مرادینسب، حسین، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پديدآور : ام سلمه صلیالله علیه وآله همسر گرامی رسول خدا/ حسین مرادینسب؛ [تهیه و تنظیم] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. مرکز تحقیقات حج.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۷۲ ص.؛ ۵/۹×۱۹ سم.
فروست : زنان اسوه؛ ۵.
شابک : ۶۰۰۰ ریال978-964-540-260-8 :
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : اسماء بنت یزید، - ۳۰؟ق.
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. مرکز تحقیقات حج
رده بندی کنگره : BP۵۲/۲ /الف۵۳م۴ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۰۵۶۱۷
شناخت و پيروى از اسوههاى دينى جايگاه مهمى در تعليم و تربيت اسلامى دارد و سعادت واقعى انسان و شرط پويايى جوامع بشرى در سايه شناخت و كارآمد كردن سيره اولياى الهى است. پر آشكار است كه سيره اولياى الهى به ويژه اهل بيت خاندان وحى (عليهم السلام) به عنوان متقنترين آموزههاى تربيتى و اساسىترين مؤلفه در فرهنگ اسلامى است. شناخت واقعيتهاى زندگى آنان و بهرهگيرى از روش و منش و رفتار و گفتارشان مىتواند زمينههاى تعالى و سعادت واقعى انسان را فراهم سازد، از اينرو پژوهش در آثار اولياى الهى به ويژه جستوجو در احوال خاندان پاك نبوت كه در دامان پر مهر آنان كاملترين انسانها پرورش يافتهاند به منظور الگوگيرى از آنان ضرورت انكارناپذير مراكز پژوهشى است.
گروه تاريخ و سيره مركز تحقيقات حج در راستاى
ايفاى رسالت خود براى ترويج فرهنگ اصيل اهلبيت (عليهم السلام) دست به انتشار شرح حال عدهاى از مردان و زنان انسانساز زده است كه از جمله آنان شرح حال حضرت ام سلمه (س) همسر گرامى رسول خدا (ص) است.
در پايان مركز تحقيقات حج بر خود لازم مىداند كه از نويسنده و پژوهشگر محترم حسين مرادىنسب، محقق گروه تاريخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر تلاش نمودهاند، سپاسگزارى نمايد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه تاريخ و سيره
تأثيرگذارى زنان در زمينههاى گوناگون در صدر تاريخ اسلام، موضوعى بسيار مهم است؛ زيرا برخى از آنان با نقشهاى مثبت يا منفى خود در جهتگيرى حاكميت و مردم مؤثر بوده و حتى برخى از آنان باعث فتنه و جنگ شدهاند كه نمونههاى آن در تاريخ فراوان است. اين نوشتار به تأثيرگذارى مثبت امسلمه، از همسران رسول خدا (ص) مىپردازد و الگويى پيش روى زنان جامعه امروز مىنهد و روشن خواهد ساخت كه با پيروى از قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) به مقام والاى معنويت و انسانيّت مىتوان دست يافت.
وى يكى از برترين همسران رسول خدا (ص) پس از حضرت خديجه (س) و از زنان بزرگوارى بود كه در عصر خود از فقهيان به شمار مىرفت. (1)او پس از رحلت رسول خدا (ص) در سال يازدهم هجرى قمرى، از حريم ولايت دفاع كرد و از همين روى نزد ائمه اطهار (عليهم السلام) از منزلت و جايگاه والايى برخودار شد.
امام صادق (ع) فرمود:
كتابهاى رسول خدا (ص) نزد على (ع) بود و هنگامى كه آن حضرت به عراق رفت، آنها را به امُسلمه سپرد و هنگامى كه على (ع) به شهادت رسيد، او آنها را به فرزندش امام حسن (ع) و آن امام بزرگوار آنها را به برادرش امام حسين (ع) داد و
1) سير اعلام النبلاء، محمد بن احمد ذهبى، ج 2، صص 202 و 203.
پس از او به امام سجاد و پس از آن امام بزرگوار به پدرم رسيد. (1)رسول خدا (ص) به خاطر رازدارى امّسلمه، وى را از شهادت امام حسين (ع) آگاه كرد و در قداست و عظمت اين بانوى بزرگ همين بس كه امام حسين (ع) نيز هنگام هجرت از مدينه به مكه در سال شصتم هجرى قمرى «ودايع امامت» را نزد آن بانو سپرد تا وى آنها را پس از شهادتش به فرزند بزرگوارش امام سجاد (ع) بدهد.
1) الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 235؛ بصائر الدرجات، محمد بن حسن الصفا، ص 182.
نام وى هند و نسبش به دختر ابواميّه (حذيفه يا سهل) (1)بنمغيرة بنعبدالله بنعمر، از تيره بنىمخزوم به قبيله قريش مىرسد. (2)برخى از مورخان نام او را رَمْلَه دانستهاند، اما اين نام نادر است و او بيشتر به كنيهاش، امّسلمه خوانده مىشود. (3)زمان تولد او را ده سال، پيش از بعثت رسول خدا (ص) مىتوان گمان زد؛ زيرا وى 84 سال عمر كرد و در سال 61 ه. ق درگذشت. (4)پدرش از بزرگان و بخشندگان عرب بود و از
همين روى به «زادالركب» ملقب شد. (1)مادرش عاتكه دختر عامر بن ربيعة از قبيله كنانه و خودش (2)دخترعمه عاتكهبنت عبدالمطلب و دخترعموى ابوجهل بود (3)و با ابوسلمه مخزومى؛ يعنى برادر رضاعى رسولخدا (ص) (4)ازدواج كرد.
امّسلمه و همسرش ابوسلمه همراه با برخى از ديگر مسلمانان كه شكنجه و آزار مشركان مكه را تاب مىآوردند، از نخستين كسانى بودند كه به فرمان پيامبر اكرم (ص) به حبشه رفتند (1)و در آنجا از آن دو فرزندانى به نامهاى زينب، سَلَمه، عُمَر، دُرَّه به دنيا آمدند. (2)زينب بعدها از فقيهان مدينه (3)و سَلَمه از واليان و ياوران حضرت على (ع) شد.
حبشه سرزمينى بود كه پيامبر اكرم (ص) آن را براى مسلمانان امن يافت. از اين رو، به مسلمانان فرمان داد به آنجا هجرت كنند تا از آزار مشركان مكه بركنار
باشند. امّسلمه مىگويد:
مشركان مكه بر نومسلمانان سخت مىگرفتند و پيامبر اكرم (ص) نيز نمىتوانست آنان را از آزار مشركان دور كند. از اينرو، به آنان فرمود در سرزمين حبشه پادشاهى است كه به كسى ظلم نمىكند. به آنجا برويد تا اينكه خداوند در كار شما گشايشى پديد آورد. (1)نخستين گروه از مسلمانان مانند امّسلمه و همسرش به حبشه كوچيدند. (2)وى درباره وضع سكونت مسلمانان در آنجا و توطئه نمايندگان قريش با درباريان و كشيشان و پشتيبانى نجاشى از مسلمانان گزارش بلندى عرضه كرده است:
«ما، در حبشه آسوده و بدون هراس از آزار مشركان و سخنان ناهنجار آنان مىزيستيم و به عبادت خداى مىپرداختيم، اما قريش كه از وضع ما آگاه شد و پس از جلسهاى در اين باره براى بازگرداندن ما، دو تن از مردان چالاك و زيرك خود را با هداياى گرانبهاى بسيارى كه ويژه مكه بود، مانند پوستهاى پر بهاى طائف به دربار نجاشى فرستاد و به هر يك از
درباريان او نيز هديه داد.
هدايا را عبدالله بن ابىربيعة و عمرو بنعاص به حبشه آوردند. سران قريش به آنان سفارش كرده بود پيش از اينكه نزد نجاشى بروند و با او سخن گويند، هداياى درباريان را بدهند و ماجرا را به آنان بگويند و با خود همراهشان كنند، آنگاه نزد نجاشى بروند و هداياى او را بدهند و پيش از سخنگفتن نجاشى با مهاجران از او بخواهند كه آنان را تسليم كند.
فرستادگان قريش به حبشه آمدند و پيش از اينكه نزد نجاشى بروند، هداياى درباريان را به صاحبانشان رساندند و به هر يك از آنها جداگانه گفتند: «داستان كار ما اين است كه گروهى از جوانان نادان و سفيهان قوم ما به تازگى از دينِ پدران خود دست كشيده و به دين تازهاى روى آوردهاند كه نه دين شما (مسيحيت) است و نه دين ما. آنان پنهانى از مكه فرار كرده و به حبشه نزد نجاشى آمدهاند. اكنون سران و بزرگان قريش ما را نزد پادشاه فرستادهاند تا آنان را به مكه بازگردانيم. از اينرو، هنگامى كه نزد پادشاه رفتيم، شما نيز ما را در اين باره كمك و نظر شاه را با ما همسو كنيد تا پيش از احضار مهاجران به دربار، آنان را به ما بسپرد؛ زيرا به مذاكره و احضار آنان نيازى
نيست و بزرگان قريش كه ما را براى برگرداندن آنان فرستادهاند، به وضع و ويژگىهاى آنان آشناتر و داناتر از شمايند».
درباريان نجاشى درباره كمك به نمايندگان قريش وعده دادند و سرانجام زمينه را براى ديدار آنان با شاه فراهم آوردند. نجاشى هداياى قريش را پذيرفت و از وضع آنان پرسيد! آنان گفتند: «اى پادشاه! گروهى از جوانان نادان ما از دين خود دست كشيده و دينى جز دين ما و شما برگزيده و از ترس ما در مكه نمانده و به كشور شما گريختهاند. اكنون بزرگان آنان؛ يعنى پدران و عموها و رؤساى عشيره و قبيلههايشان ما را نزد شما فرستادهاند تا آنان را نزد قريش بازگردانيم؛ زيرا قريش به وضع آنان آگاه است».
سكوت مجلس را فرا گرفت و عبدالله و عمرو بنعاص از اين نگران شدند كه نجاشى مهاجران را بخواهد و سخنانشان را بشنود. درباريان به كمك فرستادگان قريش آمدند و گفتند: «اى پادشاه! اين فرستادگان به راستى سخن گفتند و بزرگان قومِ آنان به وضعشان داناتر از مايند و كارشان نيز به دست آنان است؛ پس شايسته است كه آنان را به دست اين فرستادگان بسپارى تا به ديارشان بازگردانند و به
دست بزرگانشان بسپارند!»
نجاشى از اين سخنان خشمگين شد و گفت: «به خدا تا من ايشان را نبينم و سخنانشان را نشنوم، تسليمشان نخواهم كرد. آنان در پناه منند؛ پس بايد از آنان درباره سخنان اين دو نفر بپرسم، اگر سخن اين دو راست باشد، آنان را به اين دو مىسپارم وگرنه، از آنان دفاع خواهم كرد و تا هر زمان كه خواسته باشند، در سرزمين من در آسايش مىتوانند به سر برند».
پادشاه حبشه مهاجران را به مجلس خويش فراخواند. آنان در انجمنى درباره چگونگى سخن گفتن با نجاشى به مشورت پرداختند و سرانجام تصميم گرفتند كه از روى صدق سخن بگويند و فرمودههاى رسول خدا (ص) را بىكم و كاست باز گويند.
كشيشها پيرامون پادشاه نشسته و انجيلها را پيش روى خود باز كرده بودند، مهاجران يك يك در جاى خود قرار گرفتند. پادشاه به آنان گفت: «اين چه دينى است كه شما بدان گرويدهايد كه نه دين قوم و عشيره شما است و نه دين من و نه دين هيچ يك از ديگر ملتها؟»
جعفر بن ابىطالب گفت: «پادشاها! ما مردمى بوديم كه به وضع زمان جاهليت زندگى مىكرديم؛
بت [سنگى و چوبى] مىپرستيديم، گوشت مردار مىخورديم، به كارهاى زشت مىپرداختيم، پاس خانواده و ارحام خود را نگاه نمىداشتيم، با همسايگانمان بد رفتارى مىكرديم، نيرومندان به ضعيفان و ناتوانان زور مىگفتند و ....
اين وضع ما بود تا اينكه خداى بزرگ پيامبرى از ميان ما برگزيد؛ كسى كه نسبش را مىشناختيم و به راستى و امانتدارى و پاكدامنى او باور داشتيم. اين پيامبر گرامى، ما را به سوى خداى يگانه و عبادت و باور به يگانگى او فرا خواند و به ما گفت: دست از پرستش بتهاى سنگى و معبودهاى پدرانتان برداريد و به راستگويى و امانتدارى و صله رحم، نيكى به همسايه، خوددارى از محرمات، جلوگيرى از خونريزى و آدمكشى و پرهيز از فحشا، زورگويى، خوردن اموال يتيمان و متهم ساختن زنان پاكدامن و ... فرمان داد. ما كه با قهر و ستم و سختگيرى اينان روبهرو شديم و ديديم كه ما را از اجراى تكليفهاى دينى باز مىدارند، به كشور شما آمديم و از ميان همه پادشاهان دنيا، شما را برگزيديم و به عدالت شما پناه آورديم، بدين اميد كه در سايه عدل و داد شما، كسى به ما ستم نكند!»
جعفر بن ابىطالب ديگر سخن نگفت و سكوت كرد. نجاشى گفت: «آيا از گفتههاى پيغمبرتان چيزى به ياد دارى؟» جعفر گفت: آرى، نجاشى گفت: «بخوان! جعفر بخشى را از آغاز سوره «كهيعص» [مريم] خواند».
امّسلمه (راوى حديث) مىگويد: «نجاشى از شنيدن آيات قرآن چندان گريست كه قطرات اشك ريش و صورتش را فرا گرفت و كشيشان پيرامون او نيز چنان گريه مىكردند كه صفحههاى انجيلهاى پيشرويشان از اشك تر شد. سپس نجاشى به مهاجران روى كرد و گفت: «آنچه پيغمبر شما آورده، با آنچه عيسى بنمريم آورده است، هر دو از يك جا سرچشمه گرفتهاند. آسودهخاطر باشيد كه به خدا قسم هرگز شما را به اين دو نخواهم سپرد».
فرستادگان قريش نااميد از نزد نجاشى بيرون رفتند و بسيار غمگين مىنمودند. عمرو بنعاص رو به عبدالله بن ابىامَيّه گفت: «به خدا فردا بار ديگر نزد نجاشى مىروم و ريشه آنان را مىزنم!» عبدالله كه مرد دلسوز و مهربانى بود، به وى گفت: «نه! اين كار را نخواهيم كرد. اگرچه اينان در دينگزينى با ما مخالفت كردهاند، با ما پيوند خويشاوندى و بستگى خانوادگى
دارند». عمرو بنعاص گفت: «من چنين خواهم كرد؛ فردا نزد او مىروم و به او خبر مىدهم كه اينان معتقدند عيسى بنده خداست!»
فرداى آن روز عمرو بنعاص نزد نجاشى رفت و به او گفت: «پادشاه! اين نادانان درباره حضرت عيسى سخن شگفتى مىگويند. شما كسى را نزد آنان بفرستيد و نظرشان را در اين باره بپرسيد». فرستادهنجاشى نزد مهاجران آمد و پيام نجاشى را به آنان رساند. مهاجران كه تازه آسودهخاطر شده بودند، دوباره انديشيدند و گفتند كه درباره حضرت عيسى به نجاشى چه پاسخ دهيم؟ همه گفتند: «همان كه خداوند در قرآن فرموده است. هر چه بادا باد». چون نزد نجاشى آمدند وى رو به ايشان گفت: «شما درباره عيسى بنمريم چه مىگوييد؟»
جعفر بن ابىطالب گفت: «ما همان را گوييم كه پيامبرمان از سوى خداى بزرگ براى ما آورده است؛ يعنى ما معتقديم كه حضرت عيسى بنده و پيامبر و روح خدا و كلمه الهى فرستاده بر مريم بتول است».
نجاشى دست خود را به سوى چوبى روى زمين دراز كرد و آن را برداشت و گفت: «به خدا فاصله سخنى كه تو درباره عيسى گفتى با حقيقت، از درازاى
اين چوب نمىگذرد (سخن حق همين است)».
اين سخن نجاشى بر كشيشان سخت آمد. به يكديگر نگاه كردند و نجاشى كه متوجه نگاه آنان به يكديگر شده بود به آنان گفت: «اگرچه بر شما سخت است». سپس به مهاجران گفت: «شما با خاطر آسوده در هر جايى از حبشه برويد و بدانيد كه در پناهيد و كسى نمىتواند به شما آسيب برساند!» آنگاه به درباريانش گفت: «هداياى اين دو نفر را پس دهيد؛ چون ما را به آنها نيازى نيست». بنابراين، فرستادگان قريش شرمنده و دست خالى به مكه بازگشتند».
ام سلمه مىگويد: «پس از اينكه فرستادگان قريش به مكه بازگشتند، ما در آسايش و امنيت كامل زندگى مىكرديم». (1)امّسلمه و شوهرش و برخى از ديگر مسلمانان پس از مدتى سكونت در حبشه، به اميد اينكه مسلمانان مكه در آسايش و امنيت به سر مىبرند، بدانجا بازگشتند. اگرچه شمارى از آنان از پشتيبانى قبيله خود برخوردار و از آزار و اذيت مشركان بركنار بودند، بيشتر مسلمانان مكه پيوسته رنج و عذاب مىديدند تا اينكه رسول خدا (ص) در سال سيزدهم
1) سيره ابنهشام، صص 357- 361.
بعثت درباره هجرت به مدينه فرمان داد.
ابوسلمه نخستين كسى بود كه به دستور رسولخدا (ص) بدانجا هجرت كرد. او يك سال پيش از بيعت دوم عقبه، از حبشه به مكه بازگشت و از اسلام آوردن انصار در مدينه آگاه شد و به دليل بركنار ماندن شكنجه و آزار قريش به مدينه رفت.
امّسلمه همسر او نقل مىكند: «روزى كه شوهرم مىخواست به مدينه هجرت كند، شترش را آماده كرده، مرا و سپس فرزند خود سَلَمة را برآن سوار كرد و به راه افتاديم. هنگامى كه قبيله بنىمغيره چنين ديدند، مانع حركت من شدند و پس از درگيرى با ابوسلمه مرا از شتر پياده كردند و با فرزندم سَلَمة نزد خودشان بردند و ابوسلمه به تنهايى به سوى مدينه حركت كرد. از سوى ديگر بنو عبدالاسد قبيله ابوسلمة، نزد بنو مغيره آمدند و سلمه را خواستند و گفتند: ما نمىگذاريم سلمه كه نسبش از سوى پدر به ما مىرسد، نزد مادرش بماند. آنان پس از كشمكش فراوانى دست سَلَمه را گرفتند و با خود بردند و از اين رو، ميان من و شوهر و فرزندم جدايى افتاد.
زمان اين جدايى نزديك به يك سال بود و من در اين مدت هر صبح از خانه بيرون مىآمدم و در محله
ابطح مىنشستم و تا غروب براى شوهر و فرزندم مىگريستم. روزى يكى از عموزادگانم از آنجا گذشت و وضع اسفناك مرا ديد و نزد بنو مغيره رفت و به آنان گفت: اين چه رفتارى است كه ميان او، شوهر و فرزندش فاصله انداختهايد؟ اعتراض او موجب شد كه مرا (امّسلمه) آزاد كنند و بگويند: اگر بخواهى مىتوانى نزد شوهرت بروى.
بنو عبدالاسد نيز پس از آزادى من، فرزندم سَلَمه را به من بازگردانند و من سلمه را برداشتم و بر شتر نشستم و به سوى مدينه به راه افتادم.
كسى همراهم نبود و از اين رو، سفر كردن برايم سخت مىنمود، اما چارهاى نداشتم و با خود گفتم در راه با هركس كه برخوردم با او به مدينه مىروم. با فرزندم به تنعيم آمدم و در آنجا عثمان بنطلحه را ديدم. او به من گفت: اى دختر ابُو امَيّة كجا مىروى؟ گفتم: به مدينه نزد شوهرم. پرسيد: آيا كسى همراه توست؟ گفتم: جز خداى بزرگ و اين فرزندم سلمه، كسى با من نيست! عثمان با ديدن وضع من گفت: به خدا سوگند تو را رها نمىكنم. افسار شترم را گرفت و به سوى مدينه حركت كرد».
امّسلمه مىگويد: «به خدا تا آن روز با مردى
جوانمردتر و كريمتر از او سفر نكرده بودم؛ زيرا به هر منزلى كه مىرسيديم، شترم را مىخوابانيد و خود به كنارى مىرفت تا من از آن فرود آيم. آنگاه مىآمد و افسار شتر را مىگرفت و به درختى مىبست و سپس خود زير درخت ديگرى مىآسود و هنگام رفتن برمىخاست و شتر را آماده مىكرد و به نزد من مىآمد، شتر را مىخواباند و خود به كنارى مىرفت تا من سوار شوم و پس از اينكه سوار مىشدم، نزديك مىآمد و افسار شتر را مىگرفت و حركت مىكرد و بدين شيوه مرا تا مدينه برد.
هنگامى كه به دهكده «قبا» رسيديم، به من گفت: به سلامت وارد اين دهكده شو كه شوهرت ابوسلمه در اينجاست و خودش به مكه بازگشت. امّسلمه مىگفت: به خدا قسم در اسلام هيچ خانوادهاى به اندازه ما مصيبت نديد و من كريمتر از عثمان بنطلحه همسفرى نديدم». (1)ابوسلمه در سال دوم هجرت در مدينه جانشين رسول گرامى اسلام (ص) در غزوه «ذات العشيره» بود. (2)وى در غزوه احد شركت كرد و دستش آسيب
ديد (1)و ازاينرو، در سال چهارم هجرت به شهادت رسيد. امّسلمه هر ماه به منطقه احد مىرفت و بر شهيدان آنجا سلام مىكرد. (2)«شَمّاس» پسر عموى امّسلمه بود كه در جنگ بدر و احد شركت كرد و رسول خدا (ص) دربارهاش فرمود: شماس مانند سپر (جانفشان) بود؛ زيرا به هر سو نگاه مىكرد، شماس را مىديد كه با شمشير به جنگ و دفاع سرگرم است. شماس خود را سپر آن حضرت كرد تا اينكه به زمين افتاد و او را كه هنوز اندك جانى داشت، به مدينه به خانه عايشه بردند. امّسلمه اعتراض كرد كه پسر عموى مرا به خانه كس ديگرى مىبرند؟ آن حضرت فرمود: او را به خانه امّسلمه ببريد و «شَمّاس» را بدانجا بردند و او در همان خانه درگذشت. (3)
هنگامى كه ابوسلمه به شهادت رسيد، برخى از افراد درصدد بودند تا به خواستگارى امّسلمه بروند. ابوبكر و عمر نيز از خواستگاران وى بودند. آنان پس از اينكه عدّه وفات امّسلمه پايان يافت، از او خواستگارى كردند، اما او درخواست آنان را نپذيرفت. تا اينكه رسول خدا (ص) به خواستگارىاش آمد و او بدان حضرت پاسخ گفت. (1)صداق وى مالى به بهاى ده درهم بود. (2)وى درباره خواستگارى پيامبر (ص) از خودش چنين گزارش داده است:
هنگامى كه ابوسلمه زنده بود، روزى از نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت از پيامبر (ص) سخنى شنيدهام
و ازاينرو خشنودم. از او خواستم كه سخن آن حضرت را برايم بازگويد. وى گفت كه پيامبر فرمودند: هر مسلمانى كه مصيبتى مىبيند، كلمه استرجاع را بر زبان براند و بگويد:
اللَّهُمَّ أجِرْنِي فِى مُصِيبَتِي وَ اخْلُف لِي خَيراً مِنهُ. (1)خدايا در اين مصيبت مرا پاداش ده و به جاى از دست رفتهام بهتر از او را عنايت كن.
من سخن پيامبر اكرم (ص) را به خاطر سپردم تا آنگاه كه شوهرم به شهادت رسيد. سخنان او را به خاطر آوردم و با خود گفتم چگونه شوهرى بهتر از ابوسلمه برايم پيدا مىشود، هنگامى كه عدّهام پايان يافت.
روزى رسول خدا (ص) از من خواست كه به خانهام بيايد. من به دباغى پوستى سرگرم بودم. دستم را شستم و به آن حضرت براى ورود اجازه دادم. تشكى از چرم كه داخل آن ليف خرما بود براى او گستردم و حضرت روى آن نشست. سپس مرا براى خود خواستگارى كرد. به او گفتم:
يا رسولالله! ممكن است مرا به شما رغبتى
1) دعائم الاسلام، نعمان بن محمد المغربى، ج 1، ص 224.
نباشد؛ چون زنى غيرتمندم و مىترسم از من عملى سر بزند كه خداوند مرا عذاب كند. افزون بر اين عمرى بر من گذشته است و فرزندانى دارم.
رسول خدا (ص) فرمود:
من در درازاى عمر با تو يكسانم و در حقيقت بر من نيز عمرى گذشته است. فرزندان تو نيز فرزندان من به شمار مىروند. درباره غيرتت (كه تصور مىكنى بايد به شوهر قبلى خود پاىبند باشى و ازدواج نكنى) نيز از خداوند مىخواهم كه آن را از ميان ببرد. (1)
پس از اينكه حضرت چنين فرمود، من خواستگارى او را پذيرفتم و آن حضرت مرا به همسرى خود در آورد. آنگاه امّسلمه چنين گفت:
فَقَدْ أبدَلَنِياللهُ بِأبِيسَلَمَةَ خَيراً مِنهُ رَسُولَاللهِ. (2)به تحقيق خداوند به جاى ابوسلمه بهتر از او را كه رسول خدا باشد، جايگزين كرد.
امّسلمه پس از ازدواج با پيامبر اكرم (ص)، همواره در كنار آن حضرت بود و به همين دليل در بيشتر غزوات مانند خندق، مريسيع، صلح حديبيه، خيبر، فتح مكه و حنين شركت كرد. (1)هنگامى كه صلحنامه حديبيه نوشته شد، حضرت از ياران مُحْرِم خود خواست كه با قربانى كردن از احرام بيرون آيند و به آنان فرمود: «برخيزيد و شتران خود را قربانى كنيد سپس سرتان را بتراشيد»، اما كسى به سخن آن حضرت گوش نمىداد.
امّسلمه فرمان آن حضرت را شنيد و ديد كه برخى از افراد با فرمان ايشان مخالفت مىكنند و آن حضرت را غمگين ديد و به او گفت: «شما را چه
1) مغازى، ج 1، ص 447؛ ج 2، صص 464، 592، 709، 868.
شده است؟» رسولخدا (ص) فرمود:
اى امّسلمه! درشگفتم از كسانى كه به آنان مىگويم شترانتان را قربانى كنيد و سر خود را بتراشيد تا از احرام بيرون آييد و جامه خود را بپوشيد، اما آنان به سخنانم گوش فرانمىدهند.
امّسلمه گفت: «اى رسولخدا! اگر شما شتر خود را نحر كنيد، آنان نيز چنين خواهند كرد». (1)يكى از شروط صلحنامه اين بود كه اگر كسى از اصحاب محمد (ص) به سوى قريش پناه برد، نبايد به او بازگردانده شود، اما اگر كسى بدون اجازه ولىّ خود به محمد (ص) پيوست، وى بايد او را به مكه بازگرداند. مشكلى براى بازگرداندن مردان نبود، اما درباره زنان هيچ سخنى در متن صلحنامه وجود نداشت.
از اين روى يكى از زنان مكه به نام امكلثوم، دختر عقبة بن ابىمعيط پس از پيمان حديبيه به مدينه نزد امّسلمه آمد. امّسلمه از او پرسيد آيا به سوى خدا و رسولش هجرت كردهاى؟ وى پاسخ داد: آرى، اما مىترسم رسول خدا (ص)، مرا نيز همچون ابوبصير و ابوجندل به مشركان بازگرداند. اى امّسلمه! تو مىدانى كه زنان مانند مردان نيستند و خويشاوندانم در
1) مغازى، ج 2، ص 613؛ المصنّف، ابن ابى شيبه، ج 8، ص 516.
جستوجوى منند.
آنگاه امّسلمه، داستان آمدن امكلثوم را به مدينه براى رسول خدا باز گفت و آن حضرت فرمود: خداوند درباره زنان پيمان صلح حديبيه را با نزول آيه دهم سوره ممتحنه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ نقض كرده است. (1)
خداوند پس از پيروزى مسلمانان در غزوه خندق و شكست خوردن مشركان و حركت آنان به سوى مكه، به پيامبر اكرم (ص) وحى كرد كه به سبب خيانت يهوديان بنىقريظه به مسلمانان هنگام محاصره مدينه در غزوه خندق، به سوى آنان حركت كند. او سپاهيان خود را فرمان داد تا قلعههاى بنىقريظه را محاصره كنند و آنان را به تسليم شدن وادارند.
پس از يك ماه محاصره بنىقريظه و گفتوگوى رئيس قبيله با آنان، يهوديان سرانجام راضى شدند كه از پيامبر (ص) بخواهند ابولبابة بن عبدالمنذر را كه از اوسيان هم پيمان آنان در جاهليت به شمار مىرفت، به سوىشان بفرستد تا با او مشورت كنند. ابولبابه از سوى آن حضرت با آنان ديدار كرد و آنان از او
1) مغازى، ج 2، ص 630.
پرسيدند: «چه سرنوشتى در انتظار ماست؟ آيا به حكم رسول خدا (ص) گردن نهيم؟» ابولبابه گفت: «آرى»، اما با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه اگر تسليم شوند، كشته خواهند شد.
وى پس از خروج از قلعه يهوديان، به خطاى خود پىبرد و فهميد كه آنان به سبب گفته او تسليم نخواهند شد. از اين روى، مستقيم به مسجد پيامبر رفت و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و استغفار كرد تا خداوند از گناهش درگذرد.
رسول خدا (ص) در منزل امّسلمه بود كه خداوند توبه ابولبابه را پذيرفت و آن حضرت به امّسلمه فرمود به ابولبابه درباره پذيرفتهشدن توبهاش نويد دهد. امّسلمه نزد او رفت و در اينباره او را بشارت داد: (1)وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَىاللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (توبه: 102)
و گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند، اميد مىرود خداوند توبه آنها را بپذيرد. به يقين خداوند آمرزنده و مهربان است.
1) سيره ابنهشام، ج 2، ص 248.
پيماننامه صلح در سال ششم هجرى قمرى امضا شد. برخى از مواد اين پيماننامه ميان مشركان و رسولخدا (ص) چنين بود: «اگر كسى از مشركان به مسلمانان پناهنده شود، او را بايد بازگردانند، اما اگر كسى از مسلمانان به مشركان پناه بَرد، نزد مشركان خواهد ماند».
بر پايه اين ماده، ابوجندل، فرزند سهيل بنعمرو كه به مسلمانان پناه آورده بود، به مشركان بازگردانده شد. رسول خدا به مسلمانان فرمود: «اگر صبر كنيد، پيروز مىشويد».
ابوجندل با شمارى از ديگر مسلمانانِ در بند، از دست مشركان گريختند و در جايى پنهان شدند و به كاروان مال التجاره مشركان مكه حمله كردند و اموال آنان را به غنيمت گرفتند و كسانى را از آنان كشتند و اسير كردند. از اينرو، مشركان مكه به رسولخدا (ص) نامه نوشتند كه اين ماده از پيماننامه حذف شود و رسول خدا (ص) به مسلمانان گريزاننامه نوشت كه مشركان از اين ماده پيماننامه دست كشيدهاند و شما مىتوانيد به مدينه بازگرديد. رسولخدا (ص) به ابوبصير نوشت كه با اصحابش به مدينه بيايد. هنگامى كه نامه آن حضرت به دست وى رسيد، او در بستر احتضار
بود؛ نامه آن حضرت را خواند و از دنيا رفت، اما ياران او با هفتاد نفر كه وليد بنوليد بنمغيره نيز همراهشان بود به سوى مدينه آمدند و چون به ريگزارهاى مدينه وارد شدند، وليد از اسب به زمين افتاد و انگشت پايش شكست؛ چنانكه به پوستى بند بود. او در همان حال كه زخم خود را مىبست، بيتى را در خطاب به انگشت پايش خواند كه ترجمه آن چنين است: «تو انگشتى هستى كه در راه خدا خونآلود شدى، در راه خدا اين چيز مهمى نيست كه ديدهاى».
وليد بنوليد بنمغيره به مدينه آمد و بر اثر عفونت زخم پايش درگذشت. امّسلمه همسر رسول خدا (ص) به آن حضرت گفت: «اجازه دهيد كه من بر وليد بگريم و برايش عزادارى كنم». پيامبر (ص) فرمود: «چنين كن».
امّسلمه زنان را گرد آورد و براى آنان خوراكى فراهم كرد. اين دو بيت از اشعارى است كه او در سوگ وليد خواند: «اى چشم! بر وليد بنوليد بنمغيره گريه كن كه كسى همچون او براى عشيرهاى كافى بود». (1)
هنگامى كه پيامبر (ص) از گريستن بر وليد آگاه شد،
1) مغازى، ج 2، ص 629.
چنين فرمود: «مردم وليد را دوست خود گرفتهاند». (1)همچنين هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) براى رفتن به سوى تبوك فرمان داد، برخى از مسلمانانِ سُستايمان و منافقان به تبليغات دست زدند تا به بهانههاى گوناگون از شركت در اين غزوه خوددارى كنند و در مدينه بمانند. ماجراى اين افراد در سوره توبه آمده است. بارى، كسانى كه در غزوات شركت مىكردند و از پيامبر فرمان مىپذيرفتند نيز از روى بىاعتنايى به فرمان آن حضرت و به انگيزه دنياخواهى در اين جنگ شركت نكردند. از اين رو، رسول خدا (ص) پس از بازگشت سپاه از تبوك فرمان داد كه كسى با آنان سخن نگويد و آنان ناگزير به كوههاى پيرامون شهر پناهنده شدند و تنها خانوادههاى آنان برايشان غذا مىبردند تا اينكه خداوند توبه آنان را پذيرفت.
امّسلمه مىگويد:
رسولخدا (ص) به من خبر داد كه توبه كعب بنمالك و دوستش درباره سرپيچى از فرمانم و شركت نكردن در غزوه تبوك، پذيرفته شدهاست (2)و من به آنان بشارت دادم كه خداوند توبهشان را پذيرفته است.
بر پايه گزارشى، روزى رسول خدا (ص) حضرت على (ع) را گريان ديد و سبب گريهاش را پرسيد.
او فرمود: «مادرم چشم از اين جهان فرو بست».
رسول خدا (ص) از جايش برخاست و فرمود: «به خدا سوگند كه او در حق من مادرى كرد».
سپس امّسلمه را فرا خواند و فرمود: «اين بُرد و پيراهنم را بر او بپوشان و هنگامى كه از غسل دادن او دست كشيدى مرا آگاه كن».
حضرت بر او نماز خواند، حتى به درون قبرش رفت و مدتى در آنجا ماند؛ سپس فرمود: «اى فاطمه!» و پاسخ شنيد: «لبيك اى رسول خدا».
آن حضرت فرمود: «آيا يافتى آنچه را برايت
ضمانت كرده بودم؟» فرمود: «آرى، خداوند پاداش دنيا و آخرت را به تو بدهد». سپس رسول خدا (ص) دعا كرد كه قبرش گسترده و در روز قيامت با كفن محشور شود. (1)
1) الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندى، ج 1، ص 91.
هنگامى كه رسول خدا (ص) بيمار شد، در خانه امّسلمه به سر مىبرد (1)تا اينكه عايشه، بدانجا آمد و از امّسلمه و زنان ديگر پيامبر (ص) اجازه خواست تا آن حضرت را به خانه خود ببرد. (2)هنگامى كه حضرت به هوش آمد، چنين فرمود: «برادر و صاحبم را بخوانيد!» عايشه و حفصه، ابوبكر و عمر را خواستند، اما آن حضرت با آن دو كارى نداشت تا اينكه امّسلمه فرمود: «رسول خدا (ص) جز اميرمؤمنان كس ديگرى را نخواسته است». (3)
بر پايه گزارش ديگرى، امّسلمه مىگويد: «هنگامى كه حضرت در بستر بيمارى بود، چنين فرمود: دوست
و خليل مرا بخوانيد! عايشه، پدرش ابوبكر را خواست. هنگامى كه ابوبكر آمد، آن حضرت صورتش را پوشاند و فرمود: دوستم را بخوانيد و او حيرتزده بازگشت. حفصه كسى را به دنبال پدرش عُمر فرستاد و هنگامى كه او نزد آن حضرت آمد، حضرت صورتش را پوشاند و او نيز حيرتزده بازگشت تا اينكه حضرت فاطمه (س) كسى را به سوى على (ع) فرستاد و هنگامى كه على (ع) آمد، حضرت از جا برخاست و عبايش را بر روى ايشان كشاند. على (ع) فرمود كه آن حضرت هزار حديث به من آموخت كه هر حديث آن هزار باب است». (1)بر پايه روايتى، هنگامى كه رسول خدا (ص) بيمار و حالش بد شد، امّسلمه شيون كرد. (2)
امّسلمه پس از رحلت رسول خدا (ص) همواره از اهلبيت (عليهم السلام) دفاع مىكرد و از همين روى، آن سال از «عطا» (1)محروم شد. (2)عثمان در دوران خلافتش، عمار را زد و اين كار او، خشم و ناخشنودى امّسلمه را برانگيخت. (3)پس از قتل عثمان مردم با على (ع) بيعت كردند. امّسلمه در اينباره نقل كرده است كه:
پيامبر اكرم (ص) كتابى را به من داد و فرمود آن را بگير و نگاهدار و پس از مرگ من هنگامى كه ديدى كسى بالاى منبر رفت و اين كتاب را خواست، آن را به او بده.
امّسلمه مىگويد:
رسول خدا (ص) روحش به آسمان پرواز كرد و ابوبكر به منبر رفت و خطبه خواند و منتظر بودم كه آن را بخواهد. هنگامى كه او درگذشت، عمر و پس از او عثمان بر منبر رفتند و هيچ يك از آنان از من كتاب را نخواست تا اينكه اميرمؤمنان على (ع) بر منبر نشست و پس از خواندن خطبه، نزد من آمد و آن كتاب را از من خواست. از او پرسيدم در آن كتاب چيست؟ آن حضرت فرمود: هر چيزى كه فرزند آدم بدان نياز دارد. (1)آن حضرت پس از چندى به سوى كوفه حركت كرد. از اين رو، نامهها و سفارشهاى خود را نزد امّسلمه سپرد و او هنگامى كه امام حسن (ع) بازگشت، آنها را به وى داد. (2)عايشه از دشمنان خليفه سوم بود و براى كوچك كردنش او را «نعثل» (3)مىخواند، اما هنگامى كه مخالفان عثمان او را كشتند و او فهميد كه مردم با على (ع) بيعت كردهاند، فرياد برآورد كه عثمان مظلوم كشته شد. از
اين روى، طلحه و زبير را برانگيخت و آن دو را بر ضد اميرمؤمنان على (ع) به قيام و شورش واداشت. (1)بر پايه گزارشى آن دو در مكه به عايشه پيوستند و او را به جنگ با على (ع) برانگيختند. عايشه نزد امّسلمه، همسر رسول خدا (ص) آمد و گفت:
پسر عمو و شوهر خواهرم خبر دادهاند كه عثمان بىگناه كشته شد و بيشتر مردم از بيعت كردن با على (ع) ناخشنود بوده و گروهى از مردم بصره نيز با او مخالفت كردهاند؛ پس اگر تو با ما همراه شوى، شايد خدا امر امت محمد را به دست ما اصلاح كند. (2)امّسلمه كه از اجتماع آنان به قصد شورش بر ضد على (ع) آگاه شد، عايشه را نصيحت كرد و فرمود:
رسول خدا (ص) تو را از بيرون رفتن از شهر نهى كرد و فرمود: ستون دين با زنان قوام پيدا نمىكند؛ حميّت زنان فرو بستن ديدگان و پنهان داشتن بدنهايشان است. اگر رسول خدا (ص) تو را سرزنش كند، چه مىگويى. (3)
همانا خداوند اين كار را از من و تو برداشته است. چه مىگويى اگر رسول خدا (ص) در بيابان تو را سرزنش كند كه حجابى را پارهكردى كه خدا آن را بر تو نهاد و از سوى او بانگ زده مىشود كه اى امالمؤمنين در خانه بمان، اما طلحه و زبير نظر عايشه را تغيير دادند و او را به خروج از مكه وا داشتند. (1)
امّسلمه به عايشه گفت: «تو صداقت رسولخدا (ص) را درباره اميرمؤمنان (ع) شكستى و حرمت او را نگاه نداشتى».
وى هنگامى كه سفارشهاى خود را بىاثر ديد، نزد گروهى از مهاجران و انصار رفت و گفت:
شما در كشته شدن عثمان حاضر بوديد و كار آن دو مرد (طلحه و زبير) را مىدانيد. آن دو با على (ع) بيعت كردند و اكنون به گمان خود، خون عثمان را مىخواهند و قصد دارند كه همسر رسول خدا (ص) را با خود بيرون ببرند، اما رسول خدا (ص) از همه زنانش پيمان ستانده است كه در خانه خود بمانند. شما آگاهانه با بهترين فرد اين امت بيعت كرديد كه از آغاز شايسته اين مقام
1) تاريخيعقوبى، ج 2، صص 180- 181.
بود. رسولخدا (ص) هنگام ترك گفتن دنيا، بهتر و شايستهتر از او (على (ع)) نمىشناخت.
بسيارى از آنان پس از شنيدن سخنان وى، از طلحه و زبير كناره گرفتند. بار ديگر امّسلمه نزد عايشه رفت و او را نصيحت كرد و گفت:
نظرت را درباره عثمان مىدانم، او آب خواست و تو آب را از وى دريغ كردى، و اكنون مىگويى او مظلوم كشته شدهو مىخواهى با شايستهترين فرد كه از آغاز براى خلافت سزاوار بوده است، به نبرد بپردازى ...! من از هلاكت و رفتن تو به آتش جهنم مىترسم. به خدا سوگند كه خداوند فرزند ابوطالب را يارى خواهد كرد. (1)بر پايه گزارشى ديگر، هنگامى كه امّسلمه نصيحتهايش را بىاثر يافت، حضرت على (ع) را از انگيزه آنان آگاه كرد و گفت: «اين فرزندم عُمَر را كه از جانم شيرينتر است، به يارى تو مىفرستم». (2)حضرت، عُمَر را فرمانده چپ سپاه در جنگ جَمل خواند. (3)و بعدها به ولايت بحرين گمارد. (4)در ديگر
گزارشها آمده است كهامّسلمه فرزندانش عُمَر و سلمه را نزد آن حضرت آورد و عرض كرد:
هُما عَلَيكَ صَدَقَةٌ، لَو يَصلَحُ لِي الخُرُوج لَخَرَجتُ مَعَكَ. (1)اين دو [فرزندانم] فدايى شمايند اگر همراهى ما را مصلحت مىدانى با شما همراه مىشويم.
هنگامى كه اميرمؤمنان (ع) به سوى شام حركت كرد، نامهاى به عمربنابىسلمه در بحرين فرستاد و نوشت: «دوست مىداشتم كه در كنارم باشى؛ زيرا تو پشتيبان من در جهاد با دشمن و در برپايى ستون دين كوشايى». (2)امّسلمه در اعتراض به معاويه كه على (ع) را بر منبرها سبّ مىكرد، نامه تندى نوشت و گفت: «شهادت مىدهم كه خداوند، رسولش و او را دوست دارد». (3)
ابوعبدالله جدلى مىگويد: «نزد امّسلمه رفتم و او فرمود: على (ع) را دشنام مىگويى، اما رسول خدا (ص) او را دوست داشت؟!» (4)
در جايى ديگر روايت شده است كه امّسلمه به
وى گفت: «آيا رسول خدا (ص) را دشنام مىگويى؟» ابوعبدالله جدلى گفت: «پناه بر خدا!» امّسلمه گفت: «از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: هركس على (ع) را سبّ كند، مرا سبّ كرده است». (1)امّ سلمه هنگام خروج امام حسين (ع) از مدينه نزد آن حضرت رفت و گفت:
فرزندم! مرا با رفتنت به عراق محزون نكن؛ زيرا از جدّت رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين در عراق در سرزمين كربلا به شهادت خواهد رسيد.
امام حسين (ع) پاسخ داد:
اى مادر! به خدا سوگند كه مىدانم كشته خواهم شد و سرم از تنم جدا مىشود و خداوند چنين خواسته است كه خاندان و اهلبيتم در راه او اسير و فرزندانم شهيد شوند.
سپس حضرت جايگاه شهادتش را بهامّسلمه نشان داد و او بسيار گريست. (2)نقل شده است كه رسول خدا (ص) شيشهاى را به
امّسلمه سپرد كه در آن خاكى بود و فرمود:
انَّ جَبرَئيلَ اعلَمَنِي انَّ امَّتِى تَقتُلُ الحُسَينَ.
جبرئيل مرا خبر داده است كه امت من حسين را مىكشند.
امّسلمه گفت: آن حضرت آن خاك را به من داد و گفت:
اذا صارَت دماً عَبيطاً فَاعلَمِي انَّ الحُسَينَ قَد قُتِلَ.
هرگاه خون تازه گرديد، بدان كه حسين كشته شده است.
خاك نزد وى بود و چون آن هنگامه فرا رسيد، هر ساعتى به آن شيشه مىنگريست و چون آن خاك را خون ديد، فرياد برآورد: «اى حسين! اى پسر پيامبر خدا!» پس زنان از هر سو شيون برآوردند؛ شيونى كه تا آن هنگام در مدينه برنخاسته و هرگز مانند آن شنيده نشده بود. (1)
1) تاريخيعقوبى، ج 2، ص 246.
ديوار حياط خانههاى همسران رسول خدا (ص) از جمله امّ سلمه از خشت خام بود و خانههاى هر كدام حياط جداگانهاى داشت. هنگامى كه رسول خدا (ص) به جنگى رفته بود، پس از بارگشت، متوجه ديوارى شد كه با كاه خشتى بناء شده است. آن حضرت نخست به خانه امّسلمه آمد و فرمود: «اين ديوار جديد چيست؟» امّسلمه گفت: «اى رسول خدا خواستم از ديد مردم محفوظ باشم». حضرت فرمود: «اى امّسلمه بدترين چيزى كه اموال مسلمانان در آن راه خرج شود، ساختمان است» (1)يعنى انسان نبايد از بيت المال براى حفاظت از خودش استفاده كند.
1) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 388.
از امّ سلمه چنين نقل شده است كه گاهى پيراهن و ردا و ازار رسول خدا (ص) را با زعفران و ورس رنگ مىكردند و پيامبر (ص) آن را مىپوشيد و بيرون مىآمد. (1)
1) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 350.
ام سلمه روايات بسيارى از رسولخدا (ص)، حضرت فاطمه (س) و ابوسلمه نقل كردهاست. (1)مسند او 378 حديث دارد (2)و محدثان بسيارى از او حديث شنيده و نقل كردهاند. (3)وى گفته است كه آيه تطهير إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: 33) در منزل من نازل شده و در آنجا هفت نفر بودند: رسول خدا (ص)، جبريئل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن، حسين و من در كنار در اتاق ايستاده بودم و به حضرت گفتم: «ابى رسول خدا! آيا من هم از اين
خاندانم؟» حضرت فرمود: «تو از زنان پيامبرى؛ از اين خاندان (اهلبيت) نيستى». مرحوم صدوق مىفرمايد: «اهل بيت پنج نفرند و جبرئيل نفر ششم آنان است». (1)همچنين شأن نزول آيه تطهير و حديث كسا را از او چنين نقل كردهاند كه پيامبر (2)پس از نزول آيه تطهير، على و حسن و حسين و فاطمه (عليهم السلام) را در خانهامّسلمه زير كساى خود جاى داد سپس فرمود: «خدايا اينان اهلبيت منند». امّسلمه فرمود: «آيا من از خانواده شما نيستم؟» حضرت فرمود: «تو بر خيرى». (3)همچنين از او نقل شده است كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
عَلي بنُ ابيطالِبٍ وَ الائِمَّةُ مِن وُلدِهِ بَعدِى سادَةُ اهلِ الأرضِ وَ قادَةُ الغُرِّ المُحَجَّلينَ يَومَ القِيامَةِ. (4)على بن ابىطالب و فرزندانش (امامان بعد از وى) پس از من سروران روى زمين و پيشوايان روسفيدان در قيامت هستند.
زنى از انصار، اهلبيت را دوست مىداشت و آنان را بسيار ياد مىكرد. روزى عمر بنخطاب او را ديد و
گفت: «كجا مىروى اى پيرزنِ انصارى!» او گفت: «مىروم تا به آل محمد (ص) سلام كنم و دوباره با آنان عهد ببندم و حقوق آنان را ادا كنم». عمر به او گفت: «واى بر تو! براى آنان حقى بر عهده ما نيست و در زمان رسول خدا (ص) حقى براى آنان بود و امروز آن حق بر تو نيست».
از همين روى بازگشتم و نيامدم تا اينكه امّسلمه آمد و فرمود: «چرا امروز نيامدى؟» داستان ديدارم را با عمر برايش گفتم و آنچه را كه عمر درباره آنان گفته بود، به وى بازگفتم. امّسلمه فرمود: «اين دروغ است. حق آل محمد (ص) تا قيامت بر مسلمانان واجب، هميشگى و پابرجا است». (1)از وى همچنين رواياتى از پيامبر (ص) درباره غدير خم (2)، حديث «تَقتُلُ عَمّاراً الِفئَةُ الباغِيَةُ» (3)، اخبارى درباره حضرت مهدى (عج) (4)و اخبارى از آن حضرت درباره وقايع كربلا و شهادت امام حسين (ع) نقل شدهاست. (5)روايات بسيارى از امامان (عليهم السلام) از طريق
امّسلمه درباره امام حسين (ع) و شهادت او نيز نقل كردهاند.
جبرئيل شهادت امام حسين (ع) را به پيامبر (ص) در خانه امّسلمه خبر داد. حسين (ع) بدانجا آمد كه جبرئيل نزد پيامبر بود و فرمود: «امت تو، او را مىكشند». حضرت فرمود: «تربتى را نشان بده كه به خونش رنگين مىشود». جبرئيل مقدارى از آن تربت را برداشت كه ناگهان قرمز شد. (1)روزى امّسلمه در خواب رسول خدا (ص) را با چهرهاى غمگين ديد و حضرت به او فرمود: «من از كربلا و دفن شهدا مىآيم». او از خواب برخاست و خاك شيشه را خونين ديد و دانست كه حسين (ع) به شهادت رسيدهاست. (2)
وى نخستين كسى بود كه به سبب شهادت حضرت صدايش را به شيون در مدينه بلند كرد و ماجرا را براى زنان ديگر بازگفت و پس از او ديگر زنان نيز شيون كردند. (3)روايت كردهاند كه امام باقر (ع) فرمود: روزى
پيامبر (ص) در منزل امّسلمه بود و به او فرمود: «كسى را نزد من راه نده». حسين (ع) كه كودكى بيش نبود به آنجا آمد. امّسلمه نتوانست او را باز دارد و وى خود را به جدش (پيامبر) رساند. امّسلمه از پشت سر حسين (ع) به اتاق آن حضرت درآمد و ديد كه حسين (ع) بر سينه پيامبر (ص) نشسته است و پيامبر مىگريد و چيزى در دست دارد و آن را زير و رو مىكند.
سپس پيامبر (ص) به امّسلمه فرمود:
جبرئيل به من خبر داده است كه اين پسرم (حسين) كشته مىشود و اين خاك از مكان شهادت اوست. آن را همراه خود داشته باش و هرگاه به خون بدل شد، بدان كه حبيبم حسين (ع) به شهادت رسيده است.
امّسلمه گفت: «اى رسول خدا از خداوند بخواه تا اين سرنوشت را از او برگرداند». پيامبر (ص) فرمود:
چنين كردم؛ اما خداى- عزّوجلّ- وحى كرد كه او با شهادت به جايگاهى مىرسد كه هيچ مخلوقى بدانجا نخواهد رسيد و شفاعت شيعيانش را مىپذيرد. مهدى (عج) از فرزندان اوست. خوشا به حال كسى كه از دوستان و شيعيان حسين باشد به
خدا كه آنان در روز رستاخيز رستگارند. (1)امام حسين (ع)، كتابهاى علم اميرمؤمنان و ذخاير نبوت و ودايع امامت را به امّسلمه سپرد تا پس از شهادتش، او آنها را به امام سجاد (ع) بسپارد. (2)اين كار بر وثاقت و منزلت امّسلمه نزد اهلبيت (عليهم السلام) دلالت مىكند. حتى بنابر روايتى از امام صادق (ع)، رسولخدا (ص)، امّسلمه را درباره شأن و منزلت اميرمؤمنان (ع) شاهد گرفت و از حوادث آينده (پديد آمدن مارقين و قاسطين و ناكثين) آن حضرت را آگاه كرد. (3)
وى پس از ديگر زنان رسول گرامى اسلام (ص) (1)و در 84 سالگى (2)در سال 61 ه. ق درگذشت (3)و در بقيع دفن شد (4)و فرزندش سلمه و عمر، او را در قبر گذاشتند. (5)
زنان جامعه امروزى بايد بدانند كه قرآن برترين الگوىهاى بانوان را شناسانده است؛ زنانى كه در نخستين جامعه اسلامى مىزيستند با پيروى از قرآن و سنت رسول خدا (ص) توانستند به قلههاى رفيع معنويت گام نهند، امّسلمه، يكى از آنان است. وى از حريم ولايت دفاع كرد و نزد امامان معصوم (عليهم السلام) از منزلت ويژهاى برخوردار بود.
زنان مسلمان با پيروى از امّسلمه مىتوانند همچون او از حريم ولايت دفاع كنند و فرهنگ اصيل اسلام محمدى را در جامعه بگسترند. وى از زنانى بود كه فرزندان خود را به يارى امير مؤمنان فرستاد.
زن مسلمان همچون امّسلمه بايد از شوهر و فرزندان خود در راه هدفهاى مقدس الهى بگذرد و آنان را در برابر اسلام و اهلبيت (عليهم السلام) فدا كند. قبيله
امّسلمه مانع هجرت او به مدينه شده بودند و حتى فرزندش را از وى جدا كردند، اما او با پايدارى در راه هدف توانست بر دشمنان اسلام پيروز شود.
وى زنى با ايمان و باتقوا بود و از اين روى امامان به او اعتماد داشتند و همين اعتماد سبب شد كه امام حسين (ع) ودائع امامت را به او بسپارد تا وى آنها را پس از شهادتش به امام سجاد واگذارد. زنان اين روزگار نيز با ايمان و تقوا مىتوانند به رتبه بلندى از معرفت دست يابند تا چشمههاى حكمت به روى خود بگشايند.
عُمر دراز و با بركت امّسلمه سبب شد كه او امام حسين (ع) را ببيند و هنگام شهادت آن حضرت زنده باشد. او نخستين فردى بود كه در مدينه از شهادت وى آگاه شد و در اين باره شيون و ناله سر داد و تنها براى دفاع از مظلوميت اهلبيت كه حق مطلق بودند، به صحنه آمد و از قدرت و شوكت بنىاميه نهراسيد. زنان امروزى نيز بايد از حق دفاع كنند و از دشمن نهراسند و هرگز خود را به جلوههاى ماديات و دنيا واندهند و عمرشان را به چراگاه شيطان بدل نسازند به ويژه در اين عصر كه دشمن با فريبكارىها و زيباسازىها در پى آلوده كردن آنان و دور ساختنشان از قرآن و پيروى از سنت رسول خدا (ص) و امامان پاك نهاد (عليهم السلام) است.
الارشاد، محمد بن محمد نعمان (شيخ مفيد)، ترجمه: محمد باقر ساعدى خراسانى، تهران، كتابفروشى اسلاميه 1376 ه. ش.
اسدالغابه، على بن محمد بن اثير، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و ديگران، بيروت، دارالكتب العلميه.
اسماء الصحابة الرواة، ابنحزم، تحقيق: سيد كسروى حسين، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1412 ه. ق.
الاصابه فى تمييز الصحابه، احمدبن على بن حجر، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و ديگران، بيروت، دارالكتب العلميه.
امالى، محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، چاپ اول، مؤسسةالاعلمى للمطبوعات، 1400 ه. ق.
الامامة و السياسة، عبدالله بن مسلم بنقتيبه، تحقيق: على شيرى، چاپ اول، قم، انتشارات رضى، 1413 ه. ق.
انساب الاشراف، بلاذرى، تحقيق: سهيل ذكار و ...، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417 ه. ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
بصائر الدرجات الكبري، محمد بن الحسن صفار، تحقيق ميرزا محسن كوچه باغى، تهران، مؤسسة الاعلمى، 1404 ه. ق.
بلاغاتالنساء، ابنطيفور، قم، مكتبة بصيرتى.
تاريخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبى، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1410 ه. ق.
التاريخ الصغير، محمدبن اسماعيل بخارى، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ه. ق.
تاريخ الطبري، محمدبنجرير طبرى، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت.
التاريخ الكبير، محمدبن اسماعيل بخارى، بىجا، بىتا.
تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، بيروت، دار صادر.
التحرير الطاووسى، الشيخ حسن بن زيد الدين (صاحب المعالم).
تهذيب المقال فى تنقيح كتاب الرجال للنجاشى، محمدعلى ابطحى، چاپ دوم، قم، 1417 ه. ق.
الثاقب فى مناقب الائمه، محمد بن على بنحمزه طوسى، تحقيق نبيل رضا علوان، چاپ دوم، قم، انصاريان، 1412 ه. ق.
الجرح و التعديل، ابوحاتم رازى، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1271 ه. ق.
جمهرة انساب العرب، على بن احمد بن حزم، بيروت، دارالكتب العلميه.
الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندي، قم، مؤسسة الامام المهدي، بىتا.
الخصال، محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى.
دعائم الاسلام، قاضى نعمانبن محمد تحقيق: آصف بن على اصغر فيضى، دار المعارف، 1383.
دلايل الامامة، محمدبنجرير طبرى، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية، چاپ اول، قم، مؤسسة البعثة، 1413 ه. ق.
رجالابنابىداود، تقى الدين حسنبن علىبن داود، نجف، المطبعة الحيدرية، 1392 ه. ق.
سير اعلامالنبلاء، محمد بن احمد ذهبى، چاپ هفتم، بيروت، مؤسسةالرسالة، 1410 ه. ق.
السيرة النبويه، محمد بن اسحاق بنهشام، تحقيق: مصطفى السقا، قم، انتشارات ايران، 1363 ه. ش.
سيرت رسول الله، قاضى ابرقوه، تصحيح دكتر اصغر مهدوى، چاپ دوم، تهران، انتشارات خوارزمى، 1361 ه. ش.
شرح نهجالبلاغة، ابنابىالحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، انتشارات كتابخانه مرعشى نجفى، ناشر دار احياء الكتب العلميه.
الطبقات الكبري، محمد بنسعد، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ه. ق.
طرائف المقال فى معرفه طبقات الرجال، سيد على اصغر بروجردى، تحقيق: سيد مهدى رجائى، چاپ اول، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى، 1410 ه. ق.
العقد الفريد، ابنعبدربه، شرح و ضبط: احمد امين و احمد الزين، بيروت، دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق.
العوالم، الامام الحسين (ع)، عبدالله بحرانى، تحقيق: مدرسه الامام المهدي (عج)، چاپ اول، قم، چاپخانه امير، 1407 ه. ق.
الغارات، ابراهيم بن محمد ثقفى، انتشارات انجمن آثار ملى.
كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ترجمه: سيدجواد مصطفوى، تهران، دفتر نشر اهلالبيت (عليهم السلام).
كتاب الولاية، ابنعقده، كوشش: عبدالرزاق محمد حسين حرزالدين، چاپ اول، قم، انتشارات دليل، 1421 ه. ق.
المحبر، محمدبن حبيب بغدادى، بىجا، بىتا.
المستخرج من كتاب حل الاشكال، حسن بن زين الدين، تحقيق: فاضل جواهرى، قم، كتابخانه مرعشى نجفى، 1411 ه. ق
مسند ابويعلى، ابويعلى موصلى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطاء، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ه. ق.
مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دارصادر.
المصنف، عبدالله بن محمد بن ابى شيبه، تحقيق: سعيد محمد الحمام، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1409 ه. ق.
المعارف، عبداللهبن مسلم بنقتيبه، تحقيق: دكتر ثروة عكاشه، چاپ دوم، مصر، دارالمعارف.
معانى الاخبار، محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، تحقيق: على اكبر غفارى، چاپ اول، قم، انتشارات اسلامى، 1361 ه. ش.
معرفة الصحابة، ابونعيم، تحقيق عادليوسف الغرازى، چاپ اول، رياض، دارالوطن، 1419 ه. ق.
المغازي، واقدى، تحقيق: مارسدن جونس، چاپ سوم، بيروت، منشورات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه. ق.
المناقب، الموفقبن احمد مكى، تحقيق: مالك محمودى، چاپ دوم، قم، مؤسسة نشر اسلامى جامعه مدرسين، 1411 ه. ق.
وسائلالشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، تحقيق: عبدالرحيم ربانى شيرازى، چاپ ششم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412 ه. ق.