ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : رفتار وهابيان با مسلمانان/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۵۵ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-295-0
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : رفتار -- جنبههاي مذهبي -- اسلام
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵ر۷ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۲۴۶۰۳
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين
ص10
فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص11
وهابيان با عقايد تندى كه داشته و دارند در حقيقت پيرو اسلاف و پيشينيان خود از خشونتطلبها و تندروهاى سلفى و اهل حديث از عصر ظهور احمد بن حنبل به بعد هستند كه با مخالفان خود شديداً برخورد كرده و درصدد نابودى آنها بودهاند. اينك به بررسى سيره و روش بزرگان وهابيان از عصر احمد بن حنبل تاكنون مىپردازيم.
12
ص13
خداوند متعال در آيات بسيارى از تكفير و كشتن برادر مؤمن و مسلمان كه شهادتين را بر زبان جارى ساخته نهى كرده است:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً) (نساء: 93)
و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده مىسازد.
(مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً)(مائده: 32)
به همين جهت، بر بنىاسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است.
ص14
(وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً* وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً) (نساء: 29 و 30)
و خودكشى نكنيد! خداوند نسبت به شما مهربان است. و هر كس اين عمل را از روى تجاوز و ستم انجام دهد، بهزودى او را در آتشى وارد خواهيم ساخت؛ واين كار براى خدا آسان است.
بخارى به سندش از عبدالله بن عمر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
إِنَّ مِنْ وَرَطاتِ الأُمُورِ الَّتِي لا مُخْرَجَ لِمَنْ أَوْقَعَ نَفْسَهُ فِيها، سَفْكُ الدَّمِ الْحَرامِ بِغَيْرِ حِلّه. (1)
از جمله امورى كه انسان مبتلاى به آن را در گرفتارى و مصيبت مىاندازد و راه خلاصى براى آن نيست، ريختن بىجهت خون فرد محترم است.
و نيز عبدالله بن عمر از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
لَزَوالِ الدُّنيا أَهْوَنُ عِنْدَالله مِنْ قَتْلِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ. (2)
هر آينه نابودى دنيا نزد خداوند از كشتن مرد مسلمان آسانتر است.
و نيز عبدالله بن عمر از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
ص15
مَنْ أَعانَ عَلى قَتْلِ مُسْلِمٍ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ لَقِى اللهَ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَكتوبٌ عَلَى جِبْهَتهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ. (1)
كسى كه در كشتن مسلمانى با يك كلمه كمك كند خداوند را در روز قيامت ملاقات مىكند درحالىكه بر پيشانى او نوشتهشده است: او از رحمت خدا مأيوس است.
و ابو الدرداء مىگويد: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
كُلُّ ذَنْبٍ عَسى أَنْ يَغْفِرَهُ إِلَّا الرَّجُلَ يَمُوتُ مُشْرِكاً أَوْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً مُتَعَمّداً. (2)
هر گناهى را اميد است كه خداوند بيامرزد جز كسى كه در حال شرك از دنيا برود يا مؤمنى را از روى عمد به قتل رساند.
ابن حبان و بزار و ابويعلى با اسناد خالى از اشكال كه شاهدى از روايت معاذ بر آن است آنگونه كه طبرانى در «المعجم الكبير»، و ابنعساكر در «تبيين كذب المفترى» نقل كردهاند، از حذيفه نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) فرمود:
إِنَّ مِمّا أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ رَجُلًا قَرَأَ الْقُرآنَ حَتّى إِذا رُئيَتْ عَلَيْهِ بَهْجَتَهُ وَ كانَ رِدءاً لِلإِسْلامِ غَيّرَهُ اللهُ إِلى ما شاءَ، فَانْسَلَخَ مِنْهُ وَ نَبَذَهُ وَراءَ ظَهرِهِ، وَ خَرَجَ عَلى جارِهِ بالسّيفِ وَ رَماهُ بِالشِّرْكِ. قُلْتُ: يا رَسُولَ اللهِ! أَيُّهُما أَوْلى بِالشِّركِ: الرّامي أَم الْمَرْمِي؟ قالَ:
ص16
بَل الرّامي ... (1)
از امورى كه بر شما خوف دارم اين است كه مردى قرآن بخواند و چون سرورش به او نشان داده شود در حالى كه به نفع اسلام است خداوند او را به آنچه مىخواهد تغيير دهد، و لذا اسلام از او جدا شده و آن را پشت سر خود اندازد، و با شمشير بر همسايهاش خروج كرده و او را به شرك نسبت دهد. عرض كردم: اى رسول خدا! كداميك از آن دو سزاوارتر به شركاند؛ نسبتدهنده يا نسبتداده شده؟ حضرت فرمود: بلكه نسبتدهنده ...
وهابيان تنها عقيده خود را صحيح دانسته و ديگران را نه تنها نفى مىكنند بلكه مخالفان خود را تكفير كرده و درصدد براندازى و نابود كردن آنان مىباشند، در حالى كه عملكرد آنان خلاف قرآن كريم است؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لايَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ) (بقره: 113)
يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى (نزد خدا) ندارند، ومسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتى ندارند (و بر باطلند)؛ در حالى كه
1) الاحسان بترتيب صحيح ابن حبان، ج 1، ص 282؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 1، صص 187 و 188؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج 20، ص 88؛ تبيين كذب المفترى، ابن عساكر، ص 403.
ص17
هر دو دسته، كتاب آسمانى را مىخوانند (و بايد از اينگونه تعصبها بركنار باشند) افراد نادان (همچون مشركان) نيز، سخنى همانند سخن آنها داشتند! خداوند، روز قيامت، درباره آنچه در آن اختلاف داشتند، داورى مىكند.
از اين آيه استفاده مىشود كسانى كه مشتركاتى دارند نبايد يكديگر را نفى كرده و درصدد نابودى يكديگر برآيند. خصوصاً آنكه آيه فوق تصريح دارد بر اينكه افراد جاهل و نادانند كه اينگونه قضاوت مىكنند.
با مراجعه به روايات نبوى كه در اصح كتب اهل سنت آمده پى مىبريم كه پيامبر اكرم (ص) از ظهور وهابيان در ميان امّت خود پيشگويى كرده است.
بخارى در صحيح خود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
يَخْرُجُ اناسٌ مِنْ قِبَل الْمَشْرِقِ يَقْرَؤُون الْقُرآن لا يُجاوَزُ تَراقِيهِم، يَمْرَقُونَ مِنَ الدِّينِ كَما يَمْرَقُ السَّهمُ مِنَ الرَّمية، سِيماهُم التَّحْلِيق.(1)
مردمانى از طرف مشرق زمين خروج كنند كه قرآن مىخوانند، ولى از حنجرههاى آنان تجاوز نمىكند، آنان از دين خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىگردد، نشانه آنان تراشيدن سر است.
1) صحيح بخارى، كتاب التوحيد، باب 57.
ص18
قسطلانى مىگويد:
من قبل المشرق أي من جهة شرق المدينة كنجد و مابعدها. (1)
مقصود از طرف مشرق جهت شرق مدينه همانند سرزمين نجد و مابعد آن است.
زينى دحلان كه معاصر ظهور وهابيان بوده مىنويسد:
لا حاجة إلى التأليف في الردّ على الوهابية، بل يكفي في الرد عليهم قوله (ص): سيماهم التحليق؛ فانّه لم يفعله احد من المبتدئة غيرهم. (2)
احتياجى به تأليف كتاب در ردّ وهابيان نيست، بلكه در ردّ آنها كفايت مىكند گفتار رسول اكرم (ص) كه فرمود: نشانه آنان تراشيدن سر است؛ زيرا از بدعتگزاران كسى به جز وهابىها چنين نشانى ندارند.
احمد بن حنبل و بخارى و ديگران به سند خود از رسول خدا نقل كردهاند كه در مورد سرزمين نجد فرمود: «بها يطلع قرن الشيطان»(3)«در آن ديار، شاخ شيطان ظهور خواهد كرد».
علوى بن احمد حداد (م 1232 ه. ق) در اين باره مىگويد:
قد استنبط العلماء من مفهوم قول النبي (ص): (يطلع منها- أي من نجد- قرن الشيطان) معجزةً من معجزاته؛ لانّه أتى بالياء
ص19
للاستقبال؛ لانّ مسيلمة لعنه الله في حياته (ع) طلع، و ادعى النبوة و هلك في خلافة الصديق، و لم يطلع قرن الشيطان إلّا بعد الألف و المائة و الخمسين، و هو محمد بن عبدالوهاب رأس هذه البدعة و اسّها. (1)
علما از مفهوم قول پيامبر (ص) كه فرمود: از نجد شاخ شيطان ظهور مىكند استنباط معجزهاى از معجزاتش كردهاند؛ زيرا كه جمله را با (ياء) استقبال آورده است، چون كه مسيلمه- كه خداوند او را لعنت كند- در زمان حيات پيامبر (ص) ظهور كرده و ادعاى نبوت نمود و در زمان خلافت صدّيق هلاك شد و شاخ شيطان طلوع نكرد مگر بعد از هزار و صد و پنجاه سال، و او محمد بن عبدالوهاب كه سركرده اين بدعت و اساس آن بود.
او همچنين مىگويد:
واهمّ من ذلك كلّه ما ذكره النبي (ص) من الاحاديث الكثيرة المبيّنة لعلامات الخوارج، ممّا يبيّن انّ ابن عبدالوهاب و اتباعه منهم ككونهم من نجد، و كونهم من المشرق، و معلوم انّ نجد شرقي المدينة، و كون سيماهم التحليق، مع كونهم من المشرق. (2)
مهمتر از همه اينها چيزى است كه پيامبر (ص) از احاديث بسيار و روشن از علامات خوارج فرمود، چيزى كه روشن مىكند اينكه[محمد] بن عبدالوهاب و پيروان او از وهابيان مثل نجدىها و افرادى از شرق جزيرة العرب مىباشند، و نشانه آنها تراشيدن سر است و اينكه آنان از شرق جزيرة العرب مىباشند.
ص20
احمد زينى دحلان مفتى شافعيه كه در عصر ظهور محمد بن عبدالوهاب بوده درباره وهابيان مىگويد:
وكانوا يأمرون من اتبعهم ان يحلق رأسه، ولا يتركونه يفارق مجلسهم اذا تبعهم حتّى يحلقوا رأسه، ولم يقع مثل ذلك قطّ من احد من الفرق الضالة التي مضت قبلهم، فالحديث صريح فيهم. و كان السيد عبدالرحمن الأهول مفتي زبيد يقول: لايحتاج ان يؤلف احد تأليفاً للردّ علي ابن عبدالوهاب، بل يكفي من الردّ عليه قوله (ص): (سيماهم التحليق)؛ فانّه لم يفعله احد من المبتدعة غيرهم. (1)
آنان كسانى را كه پيروشان مىشدند دستور مىدادند تا سر خود را بتراشند و بعد از پيروى نمىگذاشتند از مجلسشان خارج شوند تا سرشان را بتراشند. و مثل اين كار از هيچ كس از فرقههاى گمراه از گذشتهها نرسيده است. پس اين حديث صريح است در بيان حال آنان. و سيد عبدالرحمان اهول مفتى زبيد مىگفت: احتياج نيست كسى تأليفى در ردّ محمد بن عبدالوهاب داشته باشد، بلكه در ردّ او كفايت مىكند همين كه پيامبر (ص) فرمود: (نشانه آنان تراشيدن سر است)؛ زيرا احدى از بدعتگزاران جز آنان چنين شعارى ندارند.
احمد بن محمد غمارى از علماى اهل سنت مغرب درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
ولمّا طلع قرن الشيطان بنجد في اواخر القرن الحادي عشر و
1) الدرر السنية فى الردّ على الوهابية، ص 54.
ص21
انتشرت فتنته، كانوا يحملون الاحاديث عليه و على اصحابه.(1)
و چون شاخ شيطان از سرزمين نجد در اواخر قرن يازدهم طلوع كرد و فتنه او منتشر شد، آنان احاديث را بر او (محمد بن عبدالوهاب) و پيروانشان حمل مىنمودند.
سليمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب در ردّ برادر خود مىنويسد:
وممّا يدلّ على بطلان مذهبكم ما في الصحيحين عن ابيهريرة عن النبي (ص) انّه قال: (رأس الكفر نحو المشرق) ... فلو علم انّ بلاد المشرق خصوصاً نجد بلاد مسيلمة انّها تصير دار الإيمان، وانّ الطائفة المنصورة تكون بها، و انّ الحرمين الشريفين و اليمن تكون بلاد كفر تعبد فيها الاوثان و تجب الهجرة منها، لأخبر بذلك و لدعي لاهل الشرق و لدعى على الحرمين و تبرأ منهم؛ إذ لم يكن إلّا ضدّ ذلك، فانّه (ص) عمّ المشرق و خصّ نجد بانّ منها يطلع قرن الشيطان.(2)
و از جمله امورى كه دلالت بر بطلان مذهب شما مىكند روايتى است كه در صحيح بخارى و مسلم از ابوهريره وارد شده كه پيامبر (ص) فرمود: (رأس كفر در طرف مشرق است) ... پس اگر او مىدانست كه بلاد مشرق خصوصاً «نجد» يعنى بلاد مسيلمه دارالايمان مىگردد و طائفه يارى شده در آن ديار است، و اينكه حرمين شريفين و يمن بلاد كفر است كه در آن بتها عبادت
ص22
مىگردد و بايد از آن هجرت نمود، به طور حتم به آن خبر مىداد و براى اهل شرق دعا كرده و براى [اهالى] حرمين نفرين نموده و از آنان تبرى مىجست؛ زيرا نبود مگر ضدّ آن، ولى آن حضرت (ص) به طور عموم مشرق را در نظر گرفته و به طور خصوص «نجد» را اراده نمود كه از آن منطقه شاخ شيطان ظهور خواهدكرد.
ص23
اسلاف وهابيان همانند وهابيان كنونى برخورد تندى با مسلمانانى كه با آنان هم عقيده نبودند، داشتند.
در كتاب «النهج الأحمد» درباره نحوه برخورد اسلاف وهابيان با مسلمانان مخالف خود چنين آمده است:
ذهبوا إلى محاربة من يخالفهم في بعض الآراء؛ سواء في ذلك المسائل الاصولية او المسائل الفروعية؛ مثل محاربتهم للأشاعرة و اعلام كفرهم و التهجم على علمائهم، فقد تعرضوا لأبي اسحاق الشيرازي الشافعي و كفّروه، و حملوا على ابن جرير الطبري صاحب التاريخ و التفسير و منعوا من دفنه لمّا مات، فكان ان دفن في داره ليلا. (1)
آنان به دنبال جنگ و ستيز با كسانى رفتند كه در برخى از آراء به مخالفت با آنها پرداختهاند؛ چه در مسايل اصولى يا مسايل فرعى، مثل جنگ و ستيز آنان با اشاعره و اعلام كفر آنان و هجوم بر علماى آنها. آنان متعرض ابواسحاق شيرازى شافعى شده و او را
1) النهج الأحمد، ج 1، ص 37.
ص24
تكفير نمودند و نيز بر ابن جرير طبرى صاحب تاريخ و تفسير حمله كرده و هنگامى كه وفات يافت از دفنش جلوگيرى نمودند. لذا او را شبانه در خانهاش دفن كردند.
همچنين در آن كتاب آمده است:
لقد احدث الحنابلة جفوة بالغة بينهم و بين سائر الفرق بسبب أسلوبهم في الدعوة، حيث الخشونة و العنف و الارهاب من ابرز سمات تحرّكاتهم الدعوية، بالاضافة إلى انتصارهم بالعوام والطبقات الدنيا من المجتمع، حيث يسود الجهل و الأميّة، ويصعب على أي عاقل فضلا عن المفكّر أو العالم ان يوصل بعض الحقائق إلى عقول هؤلاء العامة، أو ان يمدّ جسراً للتفاهم معهم و توضيح الأمر لهم، بشكل تستوعبه عقولهم البسيطة. و لقد كانت الحنابلة يدركون ذلك جيداً، و يستفيدون من العامة لتحقيق انتصارات مذهبية. (1)
حنابله خشونت زيادى را در مواجهه با ديگر فرقهها كه با آنها موافق نبودند به جهت اسلوب خاصشان در دعوت از خود نشان دادند؛ چرا كه خشونت و زور و تهديد از بارزترين نشانههاى تحركات دعوت آنان به حساب مىآمد. اضافه بر آن از عوام و طبقات فرومايه جامعه يارى جستند كه جهل و نادانى بر آنان حاكم بود، و بر هر عاقلى سخت بود تا چه رسد به متفكّر و عالم اينكه برخى از حقايق را به عقلهاى اين عوام برساند، يا اينكه پلى را براى رسيدن به تفاهم با آنان و روشن ساختن امور بكشد به نحوى كه عقول ساده آنان را در
1) النهج الأحمد، ج 1، ص 37.
ص25
برگيرد. حنابله اين مطلب را به خوبى درك مىكردند، و لذا براى رسيدن به اهداف مذهب خود از عوام مردم استفاده مىبردند.
در «العبر» ذهبى آمده است:
لقد كان ابن عقيل يتردّد على بعض شيوخ المعتزلة و يأخذ عنهم، و لمّا علم الحنابلة بذلك قيل: انّهم اطلعوا على كتب له فيها تعظيم للمعتزلة و ترحّم على الحلاج، طلبوه و ارادوا اذيته، فاختفى عنهم مخافة التنكيل به، لكن الرجل لم يستطع الاستمرار في الاختفاء، فكتب بخطّه كتاباً يقرّ على نفسه بالخطأ و يبرأ منه، و يعطي امام المسلمين الحقّ في التنكيل به اذا ظهر منه فيما بعد شيء مماثل لما كان عليه.(1)
ابن عقيل به نزد برخى از شيوخ معتزله رفت و آمد مىكرد و از آنان علم فرا مىگرفت، چون حنابله از اين امر آگاه شدند گفته شد كه آنان بر كتابهاى وى دسترسى پيدا كردند كه در آنها تعظيم معتزله و ترحّم بر حلّاج بود. او را خواسته و در صدد آزار او برآمدند. لذا او به جهت آنكه به دست آنها نيفتد از آنان مخفى شد، ولى نتوانست در اختفا دوام بياورد. از اين رو با خطّ خود نامهاى نوشته و به اشتباه خود اقرار نمود و از كارهايى كه انجام داده بود بيزارى جست، و به امام مسلمانان حق داد كه اگر كارهايى را كه انجام داده دوباره تكرار كرد او را مؤاخذه كند.
1) النهج الأحمد، ج 1، ص 37 به نقل از العبر، ذهبى، ج 2، ص 146.
ص26
ابناثير در حوادث سال 317 ه. ق درباره درگيرى حنابله با مخالفان مىنويسد:
وفيها وقعت فتنة عظيمة ببغداد بين اصحاب ابيبكر المروزي الحنبلي و بين غيرهم من العامة، و دخل كثير من الجند فيها، وسبب ذلك انّ اصحاب المروزي قالوا في تفسير قوله تعالى: (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) هو انّ الله يقعد النبي (ص) معه على العرش، و قالت الطائفة الأخرى: انّما هو الشفاعة. فوقعت الفتنة و اقتتلوا، فقتل بينهم قتلى كثيرة. (1)
در آن سال فتنه بزرگى در بغداد بين اصحاب ابوبكر مروزى حنبلى و بين ديگران از اهل سنت واقع شد، و بسيارى از لشكريان وارد اين معركه شدند، و منشأ آن اين بود كه اصحاب مروزى درباره تفسير آيه (اميد است كه پروردگارت تو را به مقام پسنديده برساند) گفتند: آن به اين نحو است كه خداوند پيامبرش را به همراه خود بر عرش مىنشاند. ولى طايفه ديگر گفتند: مقصود از آن شفاعت است، لذا فتنه درگرفت و كشت و كشتار شد و عده بسيارى در اين ميان به قتل رسيدند.
شيخ محمد ابوزهره در اين باره مىنويسد:
وفي سبيل دعوتهم يعنفون في القول، حتّى انّ اكثر الناس لينفرون منهم اشدّ النفور. (2)
و در راه دعوتشان حرفهاى زشتى مىزنند، به حدى كه بيشتر مردم از آنها نفرت دارند.
27
دكتر محمد عوض خطيب مىگويد:
انطلقت الوهابية من نظرة خاصة للإسلام على الحدّ الأقصى من التزمت و ضيق الأفق، مسيئة الظن بالمسلمين إلى درجة اعتبارهم بشكل مسبق مشركين و كافرين.(1)
وهابيان نظر خاصى نسبت به اسلام داشته و بسيار از حقيقت دور بوده و به افقى محصور نظاره مىكنند و نظرى تنگ دارند. آنان به مسلمانان سوءظن دارند تا حدى كه با پيشداورى آنان را مشرك و كافر مىدانند.
دكتر بوطى درباره آثار سلبى انتشار دعوت وهابيان در عالم مىگويد:
الأذي المتنوع البليغ الذي انحطّ في كيان المسلمين من جرّاء ظهور هذه الفتنة المبتدئة، فلقد اخذت تقارع وحدة المسلمين، و تسعى جاهدة إلى تبديد تألفهم و تحويل تعاونهم إلى تناحر و تناكر. و قد عرف الناس جميعاً انّه ما من بلدة أو قرية في أي من اطراف العالم الاسلامي إلّا و قد وصل اليها من هذا البلاد شضايا و اصابها من جرائه ما اصابها من خصام و فرقة وشتات ... كنت عند ما اسأل كلا منهم عن سير الدعوة الاسلامية في تلك الجهات، اسمع جواباً واحداً يطلقه كل من هؤلاء الإخوة على انفراد بمرارة وأسي، خلاصته: المشكلة الوحيدة عندنا هي الخلافات و الخصومات الطاحنة التي تثيرها بيننا جماعة السلفية ...(2)
آزار گسترده و متنوعى كه حيثيت مسلمانان از جانب ظهور اين فتنه بدعتگزار به خود ديده است، اين آزار نزديك است كه
ص28
وحدت مسلمانان را درهم شكسته و نهايت كوشش خود را به نابودى الفت و جايگزينى مشاجره و مقابله به جاى كمك به يكديگر بدهد. تمام مردم مىدانند كه هيچ شهر و قريهاى در اطراف عالم اسلامى نيست جز آنكه از ناحيه اين بلا گرفتارىها كشيده و دچار دشمنىها فرقهگرايىها و دودستگىها شده است ... من از هر مسلمانى كه درباره سير دعوت اسلامى در آن نواحى سؤال مىكردم يك جواب واحد مىشنيدم كه تمام آن برادران با تلخى و تأسف مىدادند، و خلاصه آن اين بود كه تنها مشكل نزد ما اختلافات و خصومتهايى است كه جماعت سلفىها در بين مسلمانان برمىانگيزند ....
ملّت مسلمان كه با الهام از رهنمودهاى حياتبخش اسلام توانسته بود پيوند اخوت در ميان خود ايجاد نمايد ودر پرتو كلمه توحيد وتوحيد كلمه در برابر تهاجم سنگين صليبيان وقساوتهاى ثنويان (مغول) ثابت واستوار بمانند، با كمال تأسف با ظهور مكتب سلفىگرى در قرن هفتم وحدتشان درهم شكست. وبا اتهام نادرست بدعت وشرك به مسلمانان توسط ابن تيميه، ضربات جبرانناپذيرى به صفوف به هم پيوسته آنان وارد شد و با كاستن از مقام انبيا واوليا، در خدمت دشمنان ديرينه اسلام درآمد.
در قرن دوازدهم هجرى قمرى محمّد بن عبدالوهاب مروج اصلى افكار وهابيت به پيروى از ابن تيميه مسلمانان را به جرم استغاثه به انبيا
ص29
واولياى الهى مشرك وبتپرست قلمداد كرد وفتوا بر تكفير آنان داد وخونشان را حلال وقتل آنان را جايز واموال آنان را جزء غنايم جنگى به حساب آورد ولذا هزاران مسلمان بىگناه را به خاك وخون كشيدند.
با مراجعه به تاريخ خوارج وبررسى حالات آنان روشن مىشود كه در موارد گوناگونى اين دو فرقه شبيه يكديگرند، كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
همانگونه كه خوارج آراى شاذ وخلاف مشهور داشتند؛ مثل قول به اينكه مرتكب گناه كبيره كافر است، وهّابيان نيز چنينند.
خوارج معتقدند مىتوان دار الاسلام را در صورتى كه ساكنان آن مرتكب گناه كبيره شوند، دارالحرب ناميد. وهابيان نيز اينگونهاند.
در سختگيرى در دين وجمود وتحجّر در فهم آن شبيه هم هستند؛ خوارج به كلمه «لا حكم إلّا لله» تمسك كرده وامامعلى (ع) را از حكم و خلافت خلع كردند، وهابيان نيز با ملاحظه برخى از آيات وعدم توجّه به بقيه، حكم به تكفير مسلمانان نمودند.
همانگونه كه خوارج از دين خارج شدند، وهابيان نيز با اعتقادات خرافى وباطل از دين خارج شدند. لذا در صحيح بخارى حديثى آمده است كه بر آنان قابل انطباق است:
بخارى به سند خود از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود:
مردانى از طرف مشرقزمين خروج مىكنند، آنان قرآن مىخوانند، ولى از گلوى آنان تجاوز نمىكند، از دين خارج
ص30
مىشوند؛ همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود. علامت آنان تراشيدن سر است.(1)
قسطلانى در ارشاد السارى (2)در شرح اين حديث مىگويد: «من قبل المشرق» يعنى از طرف شرق مدينه؛ مثل نجد ومانند آن.
مىدانيم كه نجد مركز وهابيان وموطن اصلى آنان بود كه از آنجا به ديگر شهرها منتشر شدند. وهمچنين تراشيدن موى سر وبلند گذاشتن ريش از شعارها ونشانههاى آنان است.
در احاديث در وصف خوارج مىخوانيم: «آنان اهل اسلام را مىكشند وبتپرستان را رها مىكنند».(3)اين عمل عيناً در وهابيان مشاهده مىشود.
عبدالله بن عمر در وصف خوارج مىگويد: «اينان آياتى را كه در شأن كفار نازل گشته مىگرفتند وبر مؤمنين حمل مىنمودند». اين عمل در وهابيان نيز هست.
ص31
وهابيان با افكار افراطى و تند و خشن نه تنها خود را بر حق دانسته و عقايد ديگران را باطل مىشمارند به اين حدّ اكتفا نكرده، بلكه حكم به كفر و قتل مخالفان خود داده و آن را در سطوح مختلف به اجرا مىگذارند؛ امرى كه مشكلات بسيارى را در جوامع اسلامى و سطح بينالملل ايجاد كرده و اسلام را مظهر خشونت معرفى نموده است، اينك به بررسى اين موضوع مىپردازيم.
اين منطقه محل ظهور و رشد و پاگرفتن وهابيت است. از اين رو لازم است نظرى به تاريخ آن داشته باشيم. اين سرزمين ناحيهاى وسيع از شبه جزيره عربستان است كه امروزه قسمتى از كشور عربستان سعودى را تشكيل مىدهد. كلمه «نجد» به معناى زمين مرتفع مىباشد كه چون سرزمين نجد از نواحى اطراف آن بلندتر است آن را به اين نام ناميدهاند. مركز شهر «نجد» رياض است كه هماكنون پايتخت مملكت سعودى است. شهرهاى معروف ديگر نجد عبارت است از دو شهر «عنيزه» و «بريده» از ناحيه «قصيم» و شهر «زلفى» از ناحيه «سدير» و شهر «شقراء»
ص32
از ناحيه «وشم» و شهر «درعيه» از ناحيه «عارض» و قراء قبائل «دواسر» و بسيارى از قريهها و نواحى ديگر.
«نجد» از جنوب به بلاد يمامه و احقاف و از شرق به عراق و احساء و قطيف و از شمال به صحراى شام و از غرب به ناحيه حجاز محدود مىباشد.(1)
اعراب سرزمين «نجد» از ديرزمان دشمن سرسخت قريش مشهورترين قبيله عربى در تاريخ بودهاند؛ خصومت و درگيرى بين اعراب «نجد» و قبايل منسوب به آن كه از قبيله «ربيعه» بودند با قريش كه منسوب به قبيله «مضر» مىباشند اساس تاريخ جزيرة العرب را بعد از ظهور اسلام تشكيل مىدهد و مىتوان تاريخ مسلمانان را از لابهلاى آن به دست آورد.
در ميان اين نزاعها و درگيرىها در بيشتر موارد قريش پيروز ميدان بود و لذا توانست دولتهاى اموى و عباسى و فاطمى را تشكيل دهد و قريش و اشراف كسانى بودند كه در معظم قرون وسطى بر «حجاز» حكمرانى مىكردند، و در تمام اين ايام اعراب منطقه «نجد» و قبايل آن ديار هميشه در صدد حمله به آنان بودند و از هر راه ممكن در صدد ضربه زدن به قريش و حاكمانشان برمىآمدند؛ گاهى در شكل دزدان راه درصدد غارت نمودن اموال قافلههاى حجاج بودند و به جهت دشمنى كه با حجاز و كعبه و اماكن مقدس آن ديار داشتند حجاج را آزار
1) تاريخ نجد، ص 9.
ص33
مىدادند و گاهى نيز در شكل دولتهاى مهاجر و متحرك دست به قتل و غارت زده و به اسم دين و شعائر دينى مردم را به خاك و خون مىكشيدند؛ همانگونه كه در حركت صاحب الزنج و قرامطه در گذشته و حركتهاى وهابىگرى و دولت آل سعود در عصر جديد پديد آمد، و دولت آل سعود بود كه در آخر بر حجاز و اشراف مكه كه منسوب به قريش و پيامبراكرم (ص) بودند پيروز شدند.
در منطقه «نجد» افراطىگرى و خشونتطلبى با حركت اهل ردّة و مرتدان بعد از ظهور اسلام اوج گرفت، و در دره حنيفه «مسيلمه كذّاب» مدعى نبوت ظهور كرده و «سجاح تميمى» نيز با او هم پيمان و هم قسم شد، و جالب توجه اينكه در همان دره بود كه محمّد بن عبدالوهاب صاحب دعوت وهابيت متولد شده و رشد و نمو نمود.
قرآن اعراب آن ديار را اينگونه معرفى مىكند:
(الأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللهُ) (توبه: 97)
باديهنشينان عرب، كفر ونفاقشان شديدتر است؛ وبه ناآگاهى از حدود واحكامى كه خدا بر پيامبرش نازل كرده، سزاوارترند.
و نيز درباره آنان مىفرمايد:
(قالَتِ الأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ) (حجرات: 14)
عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم بگو: شما ايمان
ص34
نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم، و امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است!
و چون پيامبر (ص) از دنيا رحلت نمود و ابوبكر خلافت مسلمانان را به دست گرفت اعراب آن منطقه بر او تمرد نموده و با حركتى جنگى با مركزيت منطقه «نجد» به «مدينه» هجوم بردند، و صحيح نيست كه مىگويند: ابوبكر با مرتدين جنگيد، بلكه صحيح آن است كه مرتدين بودند كه به جنگ با مسلمانان برخواستند.
بعد از آنكه حركت مرتدان آن منطقه با تمام مشقّات آن سركوب شد ابوبكر به جهت خلاصى از شرّ اعراب منطقه نجد، آنان را به منطقه شمال نجد كوچ داد كه در آن مناطق فتوحات عربى در عراق و سپس شامات و بعد ايران پديد آمد، و غالب لشكر اين فتوحات از قبايل نجد به سرپرستى قريش بود.
ص35
بعد از آنكه قبايل نجد كنار سرزمينهاى حاصلخيز عراق به نام «سواد» سكنى گزيدند به جهت آنكه با منطقه آنها نزديك بود در صدد تصاحب آن برآمدند، گرچه از ابتدا و قبل از اين مهاجرت چشم طمع به آن داشتند و حتى قبل از ظهور اسلام به مردم آن مناطق حمله مىكردند تا آن زمينها را از چنگ آنان به درآورند.
پس از روى كار آمدن حضرت على (ع) اعراب نجد داخل در لشكر آن حضرت شده و در آخر حكومتش با او درافتاده و جنگيدند، لذا خوارج ناميده شدند.
بعد از آن اعراب نجد با اسم خوارج پراكنده شدند و پرچم حكميت را با شعار «لا حكم الّا لله» برافراشته و مسلمانان عراق و ايران را به قتل رسانده و خونشان را مباح دانستند.
«ملطى» متوفى 377 ه. ق درباره طايفه اول از آنان مىنويسد:
انّهم كانوا يخرجون بسيوفهم في الأسواق حتّى يجتمع الناس على غفلة، فينادون (لا حكم إلّا لله) و يقتلون الناس بلا تمييز.(1)
آنان با شمشيرهاى خود در بازار حركت مىكردند و چون مردم از روى غفلت در مكانى جمع مىشدند شعار (لا حكم الّا لله) سر داده و بدون استثنا همه مردم را به قتل مىرساندند.
اعراب قبايل نجد بار ديگر نهضت و جنگى را شروع كردند و چون رنگ و بوى دينى را در دعوت على بن محمّد ديدند او را پيروى كرده و با جماعت زيادى از بردگان زنگى كه بعدها به «ثورة الزنج» مشهور شد به جنوب عراق حمله كرده و در مدت پانزده سال يعنى از سال 255 تا سال 270 ه. ق منطقه جنوب عراق را خراب نمودند و با زحمات بسيار آتش جنگ و كينهاى كه برافروخته بودند خاموش شد.
در اين حركت هنگامى كه وارد شهر «الابلة» از شهرهاى عراق در سال 256 ه. ق شدند سى هزار نفر از مردم آن شهر را به قتل رساندند، و سال بعد رهبر آنان بعد از آنكه به مردم بصره امان داد وارد آن شهر شد ولى پيمانش را شكست و اهالى آن شهر را به قتل رسانده و زنان و
1) التنبيه و الردّ، ملطي، ص 47.
ص36
اطفال را به اسارت گرفت و مسجد جامع شهر را به آتش كشيد، و در بين زنانى كه اسير كرده بود زنانى از اشراف بودند كه همگى را بين لشكريان تقسيم كرده و زنان شريفه علويه را در بين لشكريان به دو يا سه درهم مىفروختند و چون يكى از زنهاى اسير شده به «صاحب الزنج» پناه مىبرد تا او را آزاد كند يا او را از ظلم مولاى زنجىاش رهايى دهد به او مىگفت: «آن مرد مولاى تو و اولى به تو از ديگرى است». (1)
اعراب نجد بعد از مدتى قيام ديگرى را با اسم «قيام قرامطه» داشته و جنگها و خشونتهاى آنان به تمام عراق و شامات و حدود مصر كشيده شد، و حتى كعبه از دست آنان در امان نماند و خراب شد و بر قوم مغول در سياست زمين سوخته و كوچ دادن تمام مردمى كه بر شهرهاى آنها استيلا پيدا مىكردند، پيشى گرفتند. طبرى قصه جنايتها و فجايع آنها را در بين سالهاى 286 تا 302 ه. ق در تاريخش آورده است.
جنايات آنها در دو قرن بعد از طبرى نيز ادامه پيدا كرد تا اعراب منتفك بر آنان غلبه پيدا نمودند.
طبرى مىنويسد:
«صاحب الزنج» كه رهبر آنان بود غلامى را نزد خود براى كشتن اسيران مسلمانان نگاه داشته و به اين امر اختصاص داده بود، و اهالى «حماة» و «معرة النعمان» را اسير كرده و در آن دو منطقه زنان و اطفال را نيز به قتل رسانيد، و سپس به سوى شهر «بعلبك» حركت
1) تاريخ طبري، ج 9، صص 472- 481؛ مروج الذهب مسعودي، ج 4، ص 146.
ص37
كرد و تمام اهالى آن را كشت، و سپس به منطقه «سليمه» رفت و به آنان در ابتدا امان داد، مردم شهر درها را به روى او و لشكريانش باز كردند و چون وارد شهر شدند تمام بنىهاشم كه در آن شهر بودند را به قتل رسانيد و همه را كشت و از آن شهر خارج شد و تمام دهات اطراف را نيز با خاك يكسان نمود.
و جنايتى كه در مورد كعبه انجام داد و آن را تخريب نمود و حجاج را به قتل رسانيد و جسد آنان را در چاه زمزم انداخت و حجرالاسود را از جاى خود كند، از جمله امورى است كه در تاريخ به طور مستفيض نقل شده است، و تمام اين جنايات با رنگ و بوى دينى انجام گرفت كه حلال شمردن خون مسلمانان بود. (1)
بعد از قرامطه اعراب نجد به عادت خود يعنى راهزنى و غارت اموال حجاج و جنگ با آنان روى آوردند تا آنكه محمّد بن عبدالوهاب با دعوتش در بين مردم آن ديار ظهور كرد و با ابن سعود هم قسم شد، كه مهمترين بند پيمان ميان آن دو خونريزى و تخريب بود.
محمّد بن عبدالوهاب مسلمانانى را كه همعقيده او نبودند متهم به كفر كرد و خون آنان را حلال نموده و به ابن سعود اجازه داد تا به جنگ با آنان اقدام نمايد، و آن اتهام را مجوز دينى بر حمله و جنگ دانست، و اينگونه دولت اول سعودى تشكيل شد و دزدى و غارت و خونريزى در جزيرة العرب و حوالى خليج فارس و عراق و شام در گرفت تا آنكه
1) تاريخ طبري، ج 1، ص 71؛ نهاية الارب، نويري، ج 25، صص 195- 227.
ص38
دولت عثمانى مجبور شد تا از والى خود بر مصر «محمّد على پاشا» بر ضد آنان كمك بگيرد و با كمك آنان بود كه دولت سعودى شكست خورد و مركز آنان كه سرزمين «درعيه» بود در سال 1818 م تخريب شد.
كشتارهايى كه خوارج و صاحب الزنج و قرامطه- كه با رهبرى اعراب منطقه نجد داشتند- هرگز اختلافى با كشتارهاى وهابيان سعودى در نجد نداشت، و كشتارهاى آنان به عراق و شام و بيت الله الحرام و ديگر مناطق حجاز نيز كشيده شد، و بيشتر قربانيان آن جنگها از زنان و اطفال و پيرمردها بود.(1)
«حافظ وهبه» در خصوص وضع نجديان مقارن دعوت وهابيان مىنويسد:
عرب باديهنشين فكرى جز نهب و غارت و راهزنى نداشت و اين اعمال را از افتخارات خود مىدانست. بيچاره كسى كه در باديه ضعيف بود. زبان بدويان اين بود كه مال، مال خداست، يك روز از آن من است و روز ديگر از آن تو، صبح فقيرم، عصر ثروتمند.
كاروان تجارى در صورتى مىتوانست از منطقه بدويان سالم عبور كند كه به آنان عوارض مىپرداخت و يا افراد كاروان با يكى از بدويان دوست باشند.(2)
ص39
با توجه به صفات و عادات و اخلاقى كه عرب نجد داشت محمّد بن عبدالوهاب با مشكلاتى در ابتداى دعوتش روبرو شد ولى عواملى در موفقيت او دخالت داشت:
حمايت حاكم نجد: بعد از آنكه محمّد بن سعود- امير بخشى از نجد- به يارى او شتافت كارش رونق گرفت و رو به توسعه نهاد و اتباع فراوانى پيدا كرد.
محمّد بن عبدالوهاب جنگ با مخالفان خود را جهاد معرفى كرد و جزء اصول كار خود قرار داد؛ به اين نحو كه اتباع او به قبايل و نواحى ديگر حمله برند و پس از غلبه بر دشمنان اموال آنان را غارت و سرزمينشان را تصرف نمايند. باديهنشينان كه به اين امور عادت داشتند بدان روى آورده به ويژه كه اغلب آنان با يكديگر دشمن بودند.
محمّد بن عبدالوهاب مدعى دعوت به اسلام و سيره سلف صالح بود و وانمود مىكرد كه در صورت متابعت از او همانند صحابه پيامبر (ص) و تابعين خواهند بود.
او با سخنان خود اين احساس را در اعراب به وجود مىآورد كه تنها اوست كه موحد و مسلمان واقعى و اهل بهشت است و در صورتى كه در راه او كشته شوند و يا بكشند سعادت ابدى نصيبشان خواهد شد.
در آن زمان منطقه «نجد» نقطه دور افتادهاى بود كه كمتر كسى به آنجا مىرفت و به ندرت كسى از نجديان به خارج مسافرت مىنمود. ساكنان «نجد» مردمى بودند در حال بساطت و سادگى و بىخبرى از
ص40
همه جا و اذهانشان از آنچه در دنيا مىگذشت خالى بود و كمتر فكر و عقيدهاى به ذهنشان مىرسيد. طبيعى است كه چنين مردمى خيلى زود تحت تأثير تعليمات محمّد بن عبدالوهاب قرار گيرند و با تعصب از آن دفاع كنند و حتى از بذل جان خود در راه او دريغ ننمايند.
حالت خشونت و تندروى و افراطىگرى كه در وهابيان است همگى برگرفته از وطنشان «نجد» است كه مردم آن ديار در طول تاريخ خود به ارث گذاشتهاند. و حالت خشونتطلبى و تروريستى كه هماكنون نيز در آنها مشاهده مىشود در طول تاريخشان وجود داشته و آن را قانونمند كرده و به عالم منتشر كردهاند.
منطقه «نجد» منطقهاى است دور افتاده در صحرايى وسيع كه مردم آن تنها خود را مشاهده مىكردند و كارشان بستن راه بر قافلهها و قتل افراد قافله و غارت اموال آنان بود، و هرگاه فرصتى هم به دست مىآوردند و لشكرى تشكيل مىدادند درصدد حمله به قبايل و مناطق ديگر بر مىآمدند تا هم منطقه خود را گسترش دهند و هم بر اموال خود بيفزايند.
آنان درصدد ايجاد فرصتى مناسب بودند تا به كار آنها رنگ و بوى دينى دهد تا هم به اهداف سياسى و مادى خود برسند و هم بتوانند با ربط كارهايشان به دين و ديانت مردم را قانع كرده و بر اعتماد و اعتقادشان در اهدافى كه دارند بيفزايند؛ چرا كه قبل از آن همه جنگها و حملههاى آنان به قافلههاى حجاج و مناطق هم جوار جنبه بىدينى و
ص41
عِرق عربى و قومى داشت و اين نكتهاى است كه «ابن خلدون» در مقدمه تاريخش به آن اشاره كرده است. (1)
با مطالعه تاريخ «نجد» پى مىبريم كه مردم اين منطقه از قديم الايام اهل خشونت و افراطىگرى و تندروى و ترور بودهاند.
اينك به برخى از مصاديق آن در دورانهاى مختلف اشاره مىكنيم:
بعد از بررسى پيشينه تاريخى سرزمين نجد لازم است به تفصيل به بررسى ريشههاى فكرى تروريسم نزد نجدىهاى وهابى و پيروانشان بپردازيم:
قرآن كريم از كراهت و انزجار مشركان تجاوزگر نسبت به ديگران سخن به ميان آورده است، امرى كه به طور وضوح در وهابيت امروز مشاهده مىشود. اينك به برخى از آيات در اين زمينه درباره مشركان اشاره كرده و سپس به بررسى حال وهابيان مىپردازيم. خداوند متعال مىفرمايد:
(يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ
1) مقدمه ابن خلدون، صص 125- 127.
ص42
اللهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ) (بقره: 217)
از تو، در باره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىكنند؛ بگو: جنگ در آن، (گناهى) بزرگ است؛ ولى جلوگيرى از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) وكفر ورزيدن نسبت به او وهتك احترام مسجد الحرام، واخراج ساكنان آن، نزد خداوند مهمتر از آن است؛ وايجاد فتنه (و محيط نامساعد، كه مردم را به كفر، تشويق واز ايمان باز مىدارد) از قتل بالاتر است. ومشركان، پيوسته با شما مىجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند؛ و كسى كه از آيينش برگردد، ودر حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك (گذشته) او، در دنيا وآخرت، بر باد مىرود؛ وآنان اهل دوزخند؛ وهميشه در آن خواهند بود.
در اين آيه به عناد و سركشى و تمرد و تنفر و انزجار مشركان از ديگران پرداخته است، امرى كه در وهابيان به طور وضوح مشاهده مىكنيم.
همچنين مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ* قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ
ص43
مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ) (توبه: 23 و 24)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هرگاه پدران وبرادران شما، كفر را بر ايمان ترجيح دهند، آنها را ولى (و يار وياور وتكيهگاه) خود قرار ندهيد! وكسانى از شما كه آنان را ولى خود قرار دهند، ستمكارند! بگو: اگر پدران وفرزندان وبرادران وهمسران وطايفه شما، واموالى كه به دست آوردهايد، وتجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد، وخانههايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند وپيامبرش وجهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند؛ وخداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمىكند!
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ) (توبه: 30 و 38)
يهود گفتند: عزير پسر خداست! ونصارى گفتند: مسيح پسر خداست! اين سخنى است كه با زبان خود مىگويند، كه همانند گفتار كافران پيشين است؛ خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مىيابند؟! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا هنگامى كه به شما گفته مىشود: به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد! بر
ص44
زمين سنگينى مىكنيد (و سستى به خرج مىدهيد)؟! آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شدهايد؟! با اينكه متاع زندگى دنيا، در برابر آخرت، جز اندكى نيست!
همچنين مىفرمايد:
(وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ) (انفال: 40)
و اگر سرپيچى كنند، بدانيد همانا خداوند سرپرست شماست! چه سرپرست خوبى! وچه ياور خوبى.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الأَذَلِّينَ) (مجادله: 20)
كسانى كه با خدا ورسولش دشمنى مىكنند، آنها در زُمره ذليلترين افرادند.
و مىفرمايد:
(لا يَنْهاكُمُ اللهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ) (ممتحنة: 8)
خدا شما را از نيكى كردن ورعايت عدالت نسبت به كسانى كه در راه دين با شما پيكار نكردند واز خانه وديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند؛ چرا كه خداوند عدالتپيشگان را دوست دارد.
قرآن كريم در اين آيات سخن از انزجار و نفرت مشركان متجاوزى به ميان آورده كه مسلمانان را از سرزمين خود دور نموده و اموالشان را غارت كرده و آزارشان داده و به جهت آنكه دين جديدى غير از دين
ص45
آبائشان انتخاب كردهاند آنان را به قتل مىرسانند.
از اين آيات استفاده مىشود كه مقياس در كراهت و تنفر مشركان از موحدان، وجود روحيه تجاوز و تعدىگرى و ظلم آنان است، و اگر خداوند متعال جنگ با آنان را فرض كرده به جهت آن است كه جلوى تجاوز آنان گرفته شود.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ* الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ) (بقره: 190 و 194)
و در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد! واز حدّ تجاوز نكنيد، كه خدا تعدّىكنندگان را دوست نمىدارد! ماهِ حرام، در برابر ماهِ حرام! (اگر دشمنان، احترام آن را شكستند، ودر آن با شما جنگيدند، شما نيز حق داريد مقابله به مثل كنيد.) وتمام حرامها، (قابلِ) قصاص است. و (به طور كلّى) هر كس به شما تعدّى كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد! واز خدا بپرهيزيد (و زياده روى ننماييد)! وبدانيد خدا با پرهيزكاران است!
و سيره پيامبر گرامى اسلام (ص) نيز بر اين اساس؛ يعنى جلوگيرى از تجاوز و تعدىگرى مشركان بوده است، ولى سيرهاى كه بعد از پيامبر (ص) به توسط خلفاى اموى و عباسى ترسيم و تدوين شده غير از سيره آن حضرت بود. آنان روحيه تجاوزگرى داشته و از ديگران كه مخالفشان بود تنفر و انزجار داشته و با آنان در ستيز و مقابله بودند و همان سيره با
ص46
رويكرد خاص آن به محمّد بن عبدالوهاب در ضمن فقهى كه احمدبن حنبل در قرن سوم هجرى ترسيم كرد و ابن تيميه آن را محكم نمود منتقل شد.
محمّد بن عبدالوهاب چنين فقه تند و خشنى را به ارث برد و با طبيعت خشن نجدىها مخلوط نمود، و لذا وهابيت بر اساس نظرى و تطبيق عملى تندترين فكر و عقيدهاى گشت كه در جزيرة العرب بنيانگذارى شد. كراهت داشتن محمّد بن عبدالوهاب و تنفر او و حكم به كفر نمودنش تنها محصور در مسيحيان و يهوديان نبود و تنها آنان را مستحق قتل نمىدانست بلكه مسلمانانى كه وهابيت را نمىپذيرفتند را نيز مشرك مىناميد؛ چه كسانى كه داخل در جزيرة العرب بودند و چه افراد خارج از آن، به طور كلى فهم او از آيات شرك تنها در محدوده مخالفان او در مذهب و عقيده بود.
محمّدبن عبدالوهاب در كتاب «كشف الشبهات» مىگويد:
انّ الانسان لايستقيم له اسلام و لو وحّد الله و ترك الشرك إلّا بعداوة المشركين و التصريح لهم بالعداوة و البغض. (1)
انسان اسلامش استوار نمىگردد گرچه توحيد را قبول كرده و شرك را رها سازد مگر با عداوت و دشمنى نسبت به مشركان و تصريح كردن به اين دشمنى و بغض.
از اين عبارت به خوبى روشن مىگردد كه محمّد بن عبدالوهاب چگونه از مشركان بغض داشته و با آنان دشمنى دارد، اما جاى تعجب در اين است كه مطابق جملات ديگرش آيات شرك را بر مسلمانان مخالف
1) كشف الشبهات و 13 رساله ديگر ..
ص47
مذهب و عقيدهاش تطبيق مىكند. و نيز از اين جمله ارتباط بين كراهيت و تكفير ديگران به خوبى استفاده مىشود.
او در جاى ديگر مىگويد:
فالله الله يا اخواني! تمسكوا باصل دينكم و أوله و آخره و اسّه و رأسه شهادة ان لا إله إلّا الله و اعرفوا معناها و احبوها و احبوا اهلها و احبوا اخوانكم ولو كانوا بعيدين، و اكفروا بالطواغيت و عادوهم و ابغضوا من احبهم أو جادل عنهم، أولم يكفرهم ... (1)
خدا را خدا را اى برادران من! به اصل دينتان و اول و آخرش و اساس و رأسش يعنى شهادت به وحدانيت خدا تمسك كنيد و معناى آن را بشناسيد و آن را و اهلش را و برادرانتان را گرچه از شما دور مىباشند دوست بداريد، و به طاغوتها كفر ورزيد و آنان را دشمن بداريد و كسانى كه آنان را دوست دارند يا از آنان كناره
گرفته يا تكفيرشان نمىكنند را دشمن بداريد ...
اين عبارت گرچه فىنفسه مشكلى ندارد، ولى او درصدد تطبيق عناوين عبارت بعدى خود بر مسلمانانى است كه عقيده او را قبول ندارند.
در جاى ديگر به اين معنا يعنى ربط بين كراهيت و تكفير ديگران اشاره كرده و مىگويد:
فإذا قيل لك أيش دينك؟ فقل: ديني الإسلام و اصله و قواعده امران: الأول الأمر بعبادة الله وحده لاشريك له و التحريص على ذلك و الموالاة فيه، و تكفير من تركه. و الثاني الإنذار عن الشرك في عبادة الله و التغليظ في ذلك و المعاداة فيه و تكفير
1) رسالة تفسير كلمة التوحيد، ص 35.
ص48
من فعله. (1)
هرگاه به تو گفته شد دين تو چيست؟ بگو: دين من اسلام است و اصل و اركان آن دو چيز است: اول امر به عبادت خداى يكتا كه شريكى براى او نيست، و اصرار بر آن و طرح و دوستى در راه آن و تكفير كسى كه آن را رها كرده. و دوم: ترساندن از شرك در عبادت خدا و شدت به خرج دادن در آن و دشمنى در آن و تكفير هركس كه به خدا شرك بورزد.
او با اين عبارت درصدد تكفير مخالفان خود و انحصار ايمان در طرفداران عقايد خود مىباشد، امرى كه به آن اكتفا نشده درصدد اجراى حكم آن كه قتل مخالف باشد بر آمده است.
او همچنين درباره معناى «اكفروا بالطاغوت» مىنويسد:
ان تعتقد بطلان عبادة غير الله و تبغضها و تكفر اهلها و تعاديها. (2)
اينكه معتقد به بطلان عبادت غير خدا شوى و آن را دشمن داشته و اهلش را تكفير نموده و دشمن بدارى.
او درباره معناى ايمان مىگويد:
ان تعتقد انّ الله هو الاله المعبود وحده دون سواه، و تخلص جميع انواع العبادة كلّها لله، و تنفيها عن كل معبود سواه، و تحب أهل الإخلاص و تواليهم، و تبغض أهل الشرك وتعاديهم. (3)
اينكه معتقد شوى خداوند همان خداوندى است كه عبادت شده و يكتاست نه غير از او، و تمام انواع عبادت را تنها براى او بدانى، و
ص49
از هر معبودى غير از او نفى كنى، و اهل اخلاص را دوست داشته و طرح ولايت آنان را بريزى، و اهل شرك را دشمن داشته و به آنان عداوتورزى.
اين عبارت گرچه ظاهر بدى ندارد، ولى از عملكرد او و خطاب نامههاى او استفاده مىشود مخاطب او مسلمانانى است كه عقايد او را قبول نكردهاند. وى آنان را مشرك دانسته و عداوت با آنها را لازم مىداند.
يكى ديگر از ريشههاى تروريسم در انديشه وهابيت تعصب آنان نسبت به دريافتها و برداشتهاى شخصى محمد بن عبدالوهاب است؛ زيرا محمّد بن عبدالوهاب حكم به كفر مخالفان خود كرده و شهرهاى آنان را شهرهاى جنگى به شمار آورده است.
او مىگويد:
وانّ كلّهم يشهدون أن لا إله إلّا الله و أنّ محمداً رسول الله، و يصلون الجمعة و الجماعة، فلمّا اظهروا مخالفة الشريعة في اشياء دون ما نحن فيه اجمع العلماء على كفرهم و قتالهم، و انّ بلادهم بلاد حرب، و غزاهم المسلمون حتّى استنقذوا ما بأيديهم من بلاد المسلمين. (1)
با اينكه همه آنها به وحدانيت خدا شهادت مىدهند و اينكه محمّد فرستاده خداست، و نماز جمعه و جماعت مىخوانند. چون اظهار مخالفت شريعت در امورى كردند غير از آنچه ما در آن هستيم،
1) كشف الشبهات، ص 12.
ص50
علما اجماع بر كفر و قتال با آنان دارند، و اينكه شهرهاى آنها شهرهاى جنگى است، و مسلمانان بايد با آنان بجنگند تا آنچه را دارند از آنان بگيرند.
مقصود محمّد بن عبدالوهاب در اين باره از اجماع، علماى خود و همفكرانش مىباشند، وگرنه غالب علماى مسلمانان كه او آنها را تكفير كرده از مخالفانش به حساب مىآيند.
محمّد بن عبدالوهاب در تكفير مخالفان خود كار را به جايى رسانده كه كفر عصر خود را از كفر سابقين در عصر جاهليت شديدتر مىداند، و در اين باره مىگويد:
انّ شرك الجاهليين السابقين اخف من شرك اهل زماننا ..(1)
همانا شرك جاهلان سابق خفيفتر از شرك اهل زمان ما مىباشد ...
يكى ديگر از ريشههاى تروريسم در انديشه وهابيت قياس دعوت محمد بن عبدالوهاب با دعوت رسول گرامى اسلام است؛ زيرا مخالفان مرام محمد بن عبدالوهاب در نظرش كافر بوده و از ديدگاه او هركس كافر شد خونش هدر است و مالش براى ديگران مىشود و ناموسش بايد به اسارت برده شود. محمد بن عبدالوهاب در اسلوبش بين كلمه «كفار» و توصيف به «كسانى كه رسول خدا (ص) با آنان قتال نمود» را ربط مىداد تا كفر را مرتبط به حلال شمردن خون مخالفان خود بداند، و غزوات و
1) كشف الشبهات، ص 10؛ رساله اربع قواعد للدين، ص 39.
ص51
جنگهاى پيامبر (ص) را به اكراه در دين و به زور افراد را وارد در دينكردن تفسير مىنمود، با وجود آنكه كفر مطابق آيات قرآن و روايات مراتبى دارد كه برخى از آنها موجب كشتن نيست. وانگهى او نبايد خودش را به پيامبر (ص) قياس كرده و دست به جنگ بزند؛ زيرا اگر پيامبر (ص) دست به چنين كارى زد معصوم بوده و مأمور از جانب خدا بود، ولى او عصمت نداشته و اگر هر كس با چنين فكرى بر مذهب مخالفش قيام كند مسلمانى باقى نخواهد ماند.
محمّد بن عبدالوهاب در تلاش است تا اعمال مسلمانان را شبيه رفتار كفار و مشركان عصر جاهليت دانسته و آنان را بدتر از كفار عصر پيامبر (ص) بداند. وى درباره قاعده اول و سوم از چهار قاعدهاى كه نزد او بين مؤمنان و مشركان تمييز داده مىشود مىگويد:
ان تعلم انّ الكفار الذين قاتلهم رسول الله (ص) كانوا مقرّين بانّ الله هو الخالق الرازق المحيي المميت و ما أدخلهم ذلك إلى الإسلام ...
والقاعدة الثالثة: انّ النبي (ص) ظهر في اناس متفرقين في عبادتهم ... و قاتلهم النبي (ص) ... (1)
اينكه بدانى كفارى كه رسول خدا (ص) با آنان جنگيد اقرار به خالقيت و رازقيت و زندهكننده و گيرنده جان براى خداوند داشتند ولى اين اقرار آنان را داخل در اسلام ننمود ...
1) رسالة اربع قواعد، صص 37 و 38.
ص52
و قاعده سوم آن است كه پيامبر (ص) ميان افرادى مبعوث شد كه در عبادتشان تفرقه داشتند ... و پيامبر (ص) با آنان جنگيد ...
او همچنين در تفسير كلمه توحيد مىگويد:
ان تعرف انّ الكفار الذين قاتلهم رسول الله (ص) و قتلهم و اباح اموالهم و استحل نساءهم كانوا مقرين لله سبحانه و تعالى بتوحيد الربوبية، و هو انّه لايخلق و لايرزق و لايحيي و لايميت و لايدبر الأمور إلّا الله ... و مع هذا فلم يدخلهم ذلك في الإسلام و لم يحرم دماءهم ولا اموالهم، و لكن الذي كفرهم و احلّ دماءهم هو انّهم لم يشهدوا بتوحيد الألوهية ... و تمام هذا ان نعرف انّ المشركين الذين قاتلهم رسول الله محمد (ص) كانوا يدعون الصالحين فكفروا بهذا ... و هذا هو الكفر الذي قاتلهم عليه رسولالله (ص). (1)
اينكه بفهمى كفارى كه رسول خدا (ص) با آنان جنگيد و جانشان را گرفت و اموالشان را مباح كرد و زنانشان را حلال نمود براى خداوند سبحان و متعالى به توحيد ربوبيت اقرار داشتند، اينكه خلق نمىكند و روزى نمىرساند و زنده نمىكند و نمىميراند و امور را تدبير نمىكند، مگر خدا ... ولى در عين حال اين اعتقادات، آنان را داخل در اسلام ننمود و خون و اموالشان را محترم نشمرد، و آنچه كه باعث كفر آنان و حلال بودن خونشان گرديد اين بود كه گواهى به توحيد در الوهيت نمىدادند ... و تمام آن اين است كه بفهميم مشركانى كه رسول خدا محمّد (ص) آنان را به قتل رسانيد
1) رسالة تفسير كلمة التوحيد، ص 34.
ص53
صالحان را مىخواندند، و به اين طريق كافر شدند ... و اين همان كفرى است كه رسول خدا (ص) بر سر آن با مشركان جنگيد.
او همچنين مىگويد:
انّ الرجل إذا صدق رسول الله (ص) في شيء و كذبه في شيء فهو كافر، و كذلك كمن آمن ببعض القرآن و كفر ببعضه، و من اقرّ بذلك كله و جحد البعض فقد كفر بالاجماع، و حلّ دمه و ماله. و من صدق الرسول (ص) في كل شيء و انكر وجوب الصلاة فهو كافر حلال الدم بالإجماع. و من رفع رجلا إلى مرتبة النبي (ص) كفر و حل ماله و دمه، ولم تنفعه الشهادتان ولا الصلاة.(1)
همانا انسان هرگاه تصديق رسول خدا (ص) در موردى و تكذيب او در موردى ديگر كند او كافر است، و همچنين مثل كسى كه به برخى از آيات قرآن ايمان آورده و به برخى ديگر كفر ورزد. و هركس به تمام آن اقرار كرده و برخى را انكار نمايد به اجماع كافر شده و خون و مالش حلال مىگردد. و هركس رسول خدا (ص) را در تمام امور تصديق كند و وجوب نماز را انكار نمايد او كافر است و به اجماع خونش حلال مىباشد و هركس شخصى را به درجه پيامبر (ص) برساند كافر شده و مال و خونش حلال مىگردد و شهادتين و نماز به او نفعى نمىرساند.
كسانى كه در كلمات محمد بن عبدالوهاب تفحص و تحقيق كنند مىيابند كه او در بسيارى از موارد علاوه بر تكفير آشكار بهطور ضمنى
1) رسالة ستة مواضع منقولة من السيرة النبوية، صص 31 و 32.
ص54
نيز ديگران را تكفير كرده و در معرض قتل قرار داده است. لذا هر كس كتابهاى او را بخواند تندرو شده و تكفيرى مىشود.
حسن بن فرحان مالكى در كتاب «داعية و ليس نبياً» در نقد كلمات محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
وهذه من الدقائق التي لاينتبه لها من يقرأ العبارة، و هو لايعرف الدلالات الخفية لمثل هذه التنظيرات التي تهيئ القاري العادي لقبول تكفير المسلمين، و بمثل هذه النظريات اقنع الشيخ جموعاً ممّن لا علم لهم بخطورة التكفير ولا نظر لهم في العلوم، فاجتاحوا الجزيرة تكفيراً و تقتيلا. صحيح انّ البعض قد يقول: لو لم يكفرهم الشيخ محمد و يقاتلهم لما انتشر الإسلام الصحيح! و لبقينا في البدع و الخرافات إلى زماننا هذا! ... و هذا افتراض غيبي، و قد يعارض هذا القول آخر فيقول: انّ الإسلام انتشر في اغلب بلاد المسلمين بلا سيف؛ فمعظم افريقا و معظم آسيا و الإسلام في الغرب و الصين كان بلا سيف. فلو انّ الشيخ راسل العلماء و الاعيان لربما اهتدوا للايمان الصحيح بلا ضرر ولو تأخرت اجابتهم، هذا إن سلّمنا بانّ ما يدعو إليه خال من الشوائب و انّ ما عند علماء عصره باطل كلّه ليس فيه اختلاف ولا شبهة. ربّما لو تمّ هذا لسلمت الدعوة و اصحابها من تهمتين كبيرتين لهما مايصدقهما قولا و فعلا و هما التكفير و القتال. فقد ظلتا عائقا كبيراً من عوائق نجاح الدعوة الوهابية إلى اليوم، و قد جلبتا الضرر على المسلمين قبل غيرهم ضرراً لايزيله ماء البحار ...(1)
1) داعية و ليس نبياً، حسن بن فرحان مالكي، ص 36.
ص55
و اين از دقايقى است كه از آن آگاه نمىشود كسى كه عبارت را قرائت كند، در حالى كه دلالتهاى مخفى را نمىشناسد، دلالتهايى همانند اين تنظيرات كه خواننده عادى را آماده قبول تكفير مسلمانان مىنمايد. و به مثل اين نظريات است كه شيخ [محمد بن عبدالوهاب] جمعيتى را قانع كرده از افرادى كه آگاهى از خطر تكفير نداشته و در علوم صاحبنظر نيستند، لذا جزيره [عربستان] را با تكفير و كشتار خود در نور ديدند. اين نسبت صحيح است كه برخى مىگويند: اگر شيخ محمد آنان را تكفير نكرده و نمىكشت اسلام صحيح منتشر نمىشد! و ما در بدعتها و خرافات تا اين زمان باقى مىمانديم ... ولى اين فرض غيبى است، و با گفته برخى ديگر تعارض دارد كه مىگويند: اسلام در اغلب بلاد مسلمانان بدون شمشير انتشار يافته، كه از آن جمله بخش بزرگى از آفريقا و آسيا است، و نيز اسلام در غرب و چين بدون شمشير رواج پيدا كرده است. لذا اگر شيخ- محمد بن عبدالوهاب- با علما و شخصيتها مكاتبه مىكرد چه بسا به ايمان صحيح بدون هيچگونه ضررى هدايت مىيافتند، گرچه اجابت دعوت از آنان به تأخير مىافتاد. اين در صورتى است كه مسلّم بدانيم آنچه را او به آن دعوت كرده خالى از اشتباهات است و آنچه نزد علماى عصرش بوده همگى باطل بوده و در آن اختلاف و شبهه نيست. چه بسا اگر اين مطلب تمام شود دعوت و اصحاب آن از دو تهمت بزرگ كه بايد آن دو را بپذيرند سالم مىماند؛ يكى تكفير و ديگر جنگ. اين دو مشكل بزرگى در راه پيروزى دعوت وهابيت تا به امروز است، و اين دو ضررى بر مسلمانان قبل از ديگران داشته كه نمىتوان آن را با آب درياها محو كرد ...
ص56
بعد از نقل كلماتى از محمّد بن عبدالوهاب و ديگران به جمعبندى زير مىرسيم:
وهابيان و در رأس آنها محمّد بن عبدالوهاب از مخالفان خود در عقيده و مذهب كراهت شديد دارند و دشمن شديد آنها به حساب مىآيند.
محمّد بن عبدالوهاب مخالفان خود را در عقيده و مرام و مسلك و مذهب تكفير كرده و از دين خارج دانسته است.
محمّد بن عبدالوهاب مخالفان در عقيده خود را نه تنها كافر مىدانسته، بلكه حكم به قتل آنها كرده و مال و ناموس آنان را نيز حلال دانسته و درصدد پياده كردن اين احكام بوده و تا حدود زيادى نيز آنها را به اجرا گذاشته است. لذا مشاهده مىكنيم كه با همپيمانى آل سعود كه قوه مجريه او به حساب مىآمد به مخالفينش از هر آيين و مذهبى از مسلمانان حمله مىكرد و بعد از قتل آنان اموالشان را به غارت برده و نواميسشان را به اسارت مىكشيد.
نكته بسيار مهم و قابل توجه اينكه اين كار- يعنى دعوت با اكراه به اسلام- را حتى پيامبر (ص) نداشت، و برداشتى كه محمّد بن عبدالوهاب از اسلام داشت برداشتى بسيار خشن و افراطى بوده و ما در جاى خود به اثبات رسانديم كه تمام جنگهاى پيامبر (ص) يا دفاعى بوده و شروع كننده آنان مشركان بودند و يا اينكه به جهت آزاد گذاشتن مردم در پذيرفتن حق و حقيقت و دعوت به توحيد از دست معاندان سركش كه مانع از رسيدن حق به عموم مردم مىشدند بوده است،
ص57
و لذا كارى را كه محمّد بن عبدالوهاب مىكرد حتى پيامبران نيز نمىكردند.
هيچ كس غير از پيامبران و اوصياى آنان معصوم نيستند. لذا اين احتمال- لااقل- وجود دارد كه محمّد بن عبدالوهاب در فهم و عملكرد خود اشتباه كرده است، و اگر هركس مطالبى را كه مىفهمد به مرحله اجرا گذاشته و مخالفان خود را تكفير كرده و آنان را به قتل برساند و اموال و نواميسشان را به غارت برد ديگر انسانى در روى كره زمين نخواهد بود؛ زيرا فهم و برداشت افراد از دين مختلف است.
برخى از مطالبى را كه محمّد بن عبدالوهاب در مورد كليت و كبراى اعتقادات مىگويد مثل آنكه عبادت مخصوص خداست و ... مورد اتفاق عموم مسلمانان است و كسى در آن اختلاف ندارد، ولى بحث در مورد صغراى اين كبراى كلى است و آن اينكه اگر انسان از اولياى خدا بخواهد كه از خدا براى او حاجتش را تقاضا كنند چرا كه خداوند در دعايشان تأثير گذاشته است يا از آنها حاجتش را بخواهد كه به اذن خدا برآورده سازند شرك در عبادت به حساب نمىآيد.
لذا در قرآن مىفرمايد: (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ)؛ «وبراى گناه خود ومردان وزنان باايمان استغفار كن!» (محمد: 19)
همچنين مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب
ص58
آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
مطابق ادله و آيات بسيار در قرآن كريم كه در جاى خودش به آنها پرداختيم علت مذمت و سرزنش و تكفير مشركان در قرآن كريم آن بوده كه آنان نظر استقلالى براى اوليا يا بتها داشتند و تصرفات و كارهاى آنان را مستقل از اراده و مشيت خدا مىدانستند و اين مشكل اساسى آنان بوده است، همانگونه كه از لفظ شرك اين معنا استفاده مىشود؛ زيرا كه در معناى آن عرضيت نهفته است؛ يعنى آنان بتها را همتراز خدا مىدانستند و آنان را مىپرستيدند. لذا ربطى ندارد با اعتقادى كه موحدان به اوليا دارند كه نظر طوليت در افعال آنهاست و مىگويند اوليا به اذن خدا كار مىكنند.
مطابق برخى از آيات قرآن كريم مشركان شرك در خالقيت و ربوبيت داشتهاند و خدايان خود را در عرض خداوند واحد مىدانسته؛ چنانكه قرآن كريم درباره آنان مىفرمايد:
(أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ) (رعد: 16)
آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند بهخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، واين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟!
و نيز مىفرمايد:
(قُلْ أَ غَيْرَ اللهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِ شَيْءٍ) (انعام: 164)
بگو: آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟!
ص59
وهابيان در عملكرد خود و تكفير ديگران و اجراى احكام بر آنان به ادله امر به معروف و نهى از منكر تمسك مىكنند؛ در حالى كه از قرآن كريم استفاده مىشود كه خط قرمز امر به معروف و نهى از منكر، اختلاف و تفرقه در جامعه اسلامى است. لذا كسانى كه با نداشتن شرايط عمل به آن دو سبب ايجاد تفرقه و اختلاف در جامعه اسلامى مىشوند حق عمل به آن را ندارند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ) (آل عمران: 104 و 105)
بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، وامر به معروف ونهى از منكر كنند! و آنها همان رستگارانند. و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند واختلاف كردند؛ (آن هم) پس از آنكه نشانههاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد! و آنها عذاب عظيمى دارند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قالَ يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي* قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي) (طه: 92- 94)
(موسى) گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند از
ص60
من پيروى نكردى؟! آيا فرمان مرا عصيان نمودى؟! (هارون) گفت: اى فرزند مادرم! [اى برادر!] ريش وسر مرا مگير! من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى، وسفارش مرا به كار نبستى!
اين نكته قابل تأمل است كه گاهى تحت شرايط خاص مىتوان وحدت جامعه را شكست و آن در صورتى است كه جامعه بر باطل اتفاق كرده باشند و تشخيص آن با شخص معصوم است، همان كارى كه امام حسين (ع) با قيامش انجام داد.
وهابيان با اتهامات واهى به مسلمانان، آنان را تكفير كرده و هر جا مناسب يافتند دست به قتل و غارت مىزنند و در اين كارشان به سيره پيامبر (ص) استدلال مىكنند؛ در حالى كه از سيره و عملكرد پيامبر (ص) خلاف آن استفاده مىشود. اينك به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
أتيت رسول الله (ص) في وفد ثقيف فكنت معه في قبّة ... فجاء رجل فسارّه، فقال: اذهب فاقتله [ثم دعاه فرجع اليه] فقال: أليس يشهد ان لا إله إلّا الله، وانّي رسولالله؟ قال: [اجل] يشهد. فقال رسول الله (ص): ذره، ثمّ قال: امرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا: لاإله إلّا الله، فإن قالوها حرمت [علي] دماؤهم و اموالهم إلّا بحقّها. (1)
با كاروان ثقيف خدمت رسول خدا (ص) رسيدم و با او در زير گنبدى
1) سنن نسايي، ج 7، ص 81 80؛ سنن ابي ماجه، ح 3929؛ مسند احمد، ج 4، ص 8؛ سنن دارمي، ج 2، ص 218؛ سلسلة الاحاديث الصحيحة، الباني، ج 1، ص 695.
ص61
بودم ... مردى آمد و با او مخفيانه سخن گفت. حضرت فرمود: برو و او را بكش. سپس او را خواست و او نزد حضرت بازگشت و حضرت فرمود: آيا او شهادت به وحدانيت خدا و رسالت من مىدهد؟ او گفت: آرى شهادت مىدهد. رسول خدا (ص) فرمود: او را رها كن. آنگاه فرمود: من مأمور شدهام تا با مردم بجنگم تا بگويند: لا اله الّا الله، و چون چنين گفتند نزد من خونها و اموالشان محفوظ است جز به جايش.
أمرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا: لا إله إلّا الله، فإذا قالوها عصموا منّي دماءهم و اموالهم إلّا بحقّها. قيل: و ما حقّها؟ قال: زنا بعد احسان أو كفر بعد اسلام، أو قتل نفس فيقتل به. (1)
مأمور شدهام كه با مردم بجنگم تا بگويند: لا اله الّا الله، و چون چنين گفتند: خونها و اموال آنها جز به جايش محفوظ است. گفته شد: كجاست جايش؟ فرمود: زناى بعد از احسان يا كفر بعد از اسلام، يا كشتن انسان كه به خاطرش كشته مىشود.
لا يحلّ دم امرء مسلم يشهد أن لا إله إلّا الله، و انّي رسول الله إلّا باحدىثلاث: النفس بالنفس، و الثيّب الزاني، و المفارق لدينه التارك للجماعة. (2)
خون مسلمانى كه گواهى به وحدانيت خدا و رسالت من مىدهد
ص62
حلال نيست ريخته شود، مگر به يكى از سه كار: نفس در برابر نفس، و مرد زندار كه زنا كند، و كسى كه دينش را رها كرده و تارك جماعت شود.
انّ النبي (ص) بينما هو جالس بين ظهراني الناس، إذ جاءه رجل يستأذنه ان يُسارَّه، فسارَّه في قتل رجل من المنافقين، فجهر النبي (ص) بكلامه و قال: اليس يشهد أن لا إله إلّا الله؟ قال: بلى يا رسول الله ولا شهادة له. قال: اليس يشهد انّي رسول الله؟ قال: بلى يا رسول الله ولا شهادة له. قال: أليس يصلّي؟ قال: بلى يا رسول الله ولا صلاة له. فقال النبي (ص): اولئك الذين نهاني الله عن قتلهم.(1)
همانا پيامبر (ص) در حالى كه بين مردم نشسته بود ناگهان مردى آمد و از او خواست تا چيزى را مخفيانه به او بگويد، او در گوش حضرت درباره كشتن مردى از منافقين سخن گفت، پيامبر (ص) صداى خود را بلند كرده و فرمود: آيا او شهادت به وحدانيت خدا نمىدهد؟ گفت: آرى، اىرسول خدا (ص)! ولى شهادتش پذيرفته نيست. حضرت فرمود: آيا گواهى به رسالت من از جانب خدا نمىدهد؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! ولى گواهيش پذيرفته نيست. حضرت فرمود: آيا او نماز نمىخواند؟ او عرض كرد: آرى اى رسول خدا! ولى نمازش پذيرفته نيست. پيامبر (ص) فرمود: آنها كسانى هستند كه خداوند مرا از كشتنشان نهىكرده است.
1) مسند احمد، ج 5، ص 432، ح 23665 و 23666؛ صحيح ابن حبان، ج 13، ص 309.
ص63
بعث رسول الله (ص) سريّة، فأغارت على قوم، فشذ من القوم رجل و اتبعه رجل من السريّة مع السيف شاهره. فقال الشاذ من القوم: انّي مسلم. فلم ينظر إلى ما قال، فضربه فقتله. فنُمِي الحديث إلى رسول الله (ص) فقال فيه قولًا شديداً فاعرض. فبينما رسول الله يخطب إذ قال القاتل: و الله ما كان الذي قال إلّا تعوذاً من القتل، فاعرض عنه رسول الله (ص) و عمّن قبله من الناس و اخذ في خطبته. ثم قال: يا رسول الله! و الله ما قال الذي قال إلّا تعوذاً من القتل. فاعرض عنه و عمّن قبلَه من الناس و اخذ في خطبته ولميصبر. فقال الثالثة مثل ذلك، فاقبل عليه رسول الله (ص) تعرف المساءة في وجهه قال: انّ الله أبى عليّ الذي قتل مؤمناً. و في لفظ: انّ الله حرّم على ان اقتل مؤمناً. (1)
رسول خدا (ص) لشگرى را فرستاد و آنها بر قومى حمله كردند. يكى از افراد آن قوم فرار كرد، شخصى از لشكر او را با شمشيرى كه همراهش بود دنبال نمود و به روى او كشيد، آن شخص فراركننده گفت: من مسلمان هستم، ولى او به سخنانش توجهى نكرد و با شمشير او را به قتل رسانيد. خبر به رسول خدا (ص) رسيد، حضرت سخن تندى درباره او فرمود و از اين مطلب گذشت. در آن حال كه حضرت خطبه مىخواند آن شخص قاتل گفت: به خدا سوگند! آنچه را كه آن مرد گفته بود كه من مسلمانم به جهت فرار و نجات از كشته شدن
1) مسند احمد، ج 5، صص 288 و 289؛ صحيح ابن حبان، ح 5972؛ المصنف، ابن ابيشيبه، ج 10، صص 126 و 127.
ص64
بود. حضرت روى خود را از او و كسانى كه آن را قبول كرده بودند برگرداند و خطبهاش را ادامه داد. سپس فرمود: اى رسول خدا! به خدا سوگند! آنچه را كه گفت به جهت نجات از مرگ بود. باز پيامبر (ص) از او و كسانى كه آن را قبول كرده بودند اعراض كرد و خطبهاش را ادامه داد و براى شنيدن صبر نكرد. بار سوم آن قاتل همين جمله را تكرار كرد، پيامبر (ص) در حالى كه غضب و ناراحتى در چهرهاش نمايان بود رو به او كرد و فرمود: خداوند دستور داده تا با كسى كه مؤمنى را مىكشد مقابله كنم. و در روايت ديگر آمده است: همانا خداوند بر من حرام كرده كه مؤمنى را به قتل رسانم.
بعثنا رسول الله (ص) في سرية إلى إضم، فخرجت في نقر من المسلمين فيهم ابو قتادة الحارث بن ربعي، و مُحَلم بن جثامة بن قيس، فخرجنا حتّى إذا كنّا ببطن إضم مرّ بنا عامر بن الأضبط الأشجعي علىقعود له، معه مُتَيع له و وَطب من لبَن، فلمّا مرّ بنا سلّم علينا، فامسكنا عنه، و حمل عليه مُحَلم بن جثامة فقتله بشيء كان بينه و بينه، و اخذ بعيره و مُتَيعَه. فلمّا قدمنا علي رسول الله (ص) و اخبرناه الخبر قال: اقتلته بعد ان قال آمنت؟ و نزل فينا القرآن: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً). (1)
1) مسند احمد، ج 6، ص 11؛ اسباب النزول، واحدي، ص 174؛ در المنثور، سيوطي، ج 2، ص 633.
ص65
رسول خدا (ص) ما را با لشكرى به سوى قبيله «إضم» فرستاد. من با جماعتى از مسلمانان كه در بين آنها ابوقتاده حارث بن ربعى و مُحَلم بن جثامه بن قيس بود براى جنگ بيرون آمديم، و حركت كرده و چون به وسط قبيله «إضم» رسيديم عامر بن اضبط أشجعى با مركبش بر ما گذر نمود در حالى كه با او متاع كوچك و ظرفى از شير بود، و چون بر ما گذر كرد سلام نمود ولى ما جواب او را نداديم، و محلم بن جثامه بر او حملهور شد و او را به جهت اختلافهايى كه بينشان بود كشت و شتر و متاعش را برداشت. چون بر رسول خدا (ص) وارد شديم و خبر را به او رسانديم حضرت فرمود: آيا او را كشتى بعد از آنكه گفت: ايمان آوردم؟ و قرآن در ما نازل شده است: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد [و به سفرى براى جهاد مىرويد]، تحقيق كنيد! وبهخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا [و غنايمى] به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح واسلام مىكند نگوييد: «مسلمان نيستى»؛ زيرا غنيمتهاى فراوانى [براى شما] نزد خداست. شما قبلًا چنين (كافر) بوديد؛ وخداوند بر شما منّت نهاد [و هدايت شديد]. پس، [بهشكرانه اين نعمت بزرگ]، تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
انّ بين يدي الساعة لهرجاً. قلت: و ما الهرج؟ قال: [الكذب و] القتل. قلنا: اكثر ممّا يُقتل اليوم [من الكفار] قال: ليس بقتلكم الكفار، ولكن يقتل بعضكم بعضاً حتّى يقتل الرجل اخاه و ابنعمه و جاره. قالوا: سبحان الله! و معنا عقولنا [يومئذ] قال: لا؛ إلّا انّه ينزع
ص66
عقول اهل ذاك الزمان [و يخلف له هباء من الناس لاعقول لهم] حتّى يحسب اكثرهم انّهم على شيء و ليسوا علىشيء ...(1)
همانا قبل از قيامت هرج و مرج خواهد شد. عرض كردم: مقصود از آن چيست؟ حضرت فرمود: [دروغ] و قتل. عرض كردم: بيشتر از آنچه امروز از كفّار كشته مىشود؟ فرمود: مقصود من كشتن كافران نيست، ولى برخى از شما برخى ديگر را مىكشد، تا جايى كه فردى برادر و پسر عمو و همسايهاش را مىكشد. عرض كردند: منزه است خدا، آيا عقول ما [در آن روز] با ماست؟ حضرت فرمود: هرگز، جز آنكه عقول اهل آن زمان از بين مىرود [و به جاى آن كسانى پيدا مىشوند كه عقل ندارند] تا حدى كه بيشتر آنها گمان مىكنند كه چيزى هستند در حالى كه هيچ نمىباشند ...
ويل للعرب من شرّ قد اقترب، قد افلح من كفّ يده. (2)
واى بر عرب از شرّى كه نزديك شده، رستگار كسى است كه دست از شرّ نگه دارد.
مناوى در شرح جمله «افلح من كفّ يده» مىنويسد:
أي عن القتال و لسانه عن الكلام في الفتن؛ لكثرة الخطر. (3)
يعنى دست از كشتن، و زبانش را از سخن گفتن در فتنهها نگه داردبه جهت خطر بسيار آن زمان.
ص67
انّي فرطكم على الحوض، و انّي مكاثر بكم الأمم، فلا تقتتلنّ بعدي. (1)
من نظارهگر شما كنار حوض مىباشم و به زيادى شما بر ديگر امتها افتخار مىكنم، پس بعد از من دست به كشتار يكديگر نزنيد.
اجيبوا الداعي، ولا تردّوا الهدية، ولا تضربوا المسلمين. (2)
دعوتكننده را اجابت كنيد و هديه را ردّ ننماييد و مسلمانان را نزنيد.
حدّثنا اصحاب رسول الله (ص): انّهم كانوا يسيرون مع رسولالله (ص) في مسير، فنام رجل منهم، فانطلق بعضهم إلى نبل معه فاخذها، فلمّا استيقظ الرجل فزع، فضحك القوم، فقال: ما يضحككم؟ فقالوا: لا، لّا انّا اخذنا نبل هذا ففزع. فقال رسول الله (ص): لا يحلّ لمسلم ان يروّع مسلماً. (3)
اصحاب رسول خدا (ص) براى ما روايت كردهاند كه همراه او در مسيرى حركت مىكردند و مردى از ميان آنها خوابيد، برخى از آنها تير او را برداشت، و چون آن مرد بيدار شد ترسيد، و آنان
ص68
همگى خنديدند. حضرت فرمود: براى چه مىخنديد؟ گفتند: چيزى نيست، جز آنكه تير او را برداشتيم و او ترسيد. رسول خدا (ص) فرمود: جايز نيست بر مسلمان كه مسلمانى را بترساند.
لا يحلّ لمسلم ان يروّع مسلماً و ان كان هازلًا؛ كإشارة بسيف أو حديدة أو افعي أو اخذ متاعه، فيفزع لفقده؛ لما فيه من ادخال الأذى و الضرر عليه، و المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.(1)
بر مسلمان جايز نيست كه مسلمانى را بترساند گرچه به شوخى باشد، مثل اشاره با شمشير يا آهن يا افعى، يا آنكه مالش را بردارد، كه به خاطر از دست رفتنش بترسد؛ چرا كه در اين كارها اذيت و
ضرر وارد كردن بر اوست. و مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند.
اول ما يحاسب به العبد الصلاة، و اول ما يقضى بين الناس في الدماء.(2)
اول چيزى كه بنده به آن حساب كشيده مىشود نماز است، و اول چيزى كه بين مردم قضاوت مىشود خونهاست.
ص69
أتدرون ما المفلس؟ من يأتي يوم القيمة بصلاة و صيام و زكاة، و يأتي و قد شتم هذا، و قذف هذا، و أكل مال هذا، و سفل دم هذا، و ضرب هذا، فيعطى هذا من حسناته و هذا من حسناته، فان فنيت حسناته قبل ان يقضى ما عليه اخذ من خطاياهم فطرحت عليه، ثم طرح في النار. (1)
آيا مىدانيد مفلس كيست؟ كسىكه روز قيامت با نماز و روزه و زكات بيايد، در حالى كه كسى را دشنام يا نسبت ناروا داده است و مال كسى را خورده و خون كسى را ريخته و كسى را زده است، و لذا به اين و آن از حسناتش داده مىشود، و در صورتى كه حسناتش تمام شود قبل از آنكه حكمش به پايان رسد از گناهان آنان برداشته شده و بر دوش او گذاشته مىشود، آنگاه در دوزخ افكنده مىگردد (مفلس و درمانده واقعى چنين كسى است).
لا يسرق السارق حين يسرق و هو مؤمن، ولا يزني الزاني حين يزني و هو مؤمن، ولا يشرب الخمر حين يشربها و هو مؤمن ... ولا يقتل احدكم حين يقتل و هو مؤمن، فإياكم اياكم.(2)
دزد در حالى كه دزدى مىكند مؤمن نيست. و زناكار هنگامى كه زنا مىكند مؤمن نيست. و شرابخوار هنگامى كه شرب خمر مىكند مؤمن نيست ... يكى از شما هنگامى كه كسى از شما را مىكشد مؤمن نيست. پس بپرهيزيد، بپرهيزيد.
ص70
من جاء يعبد الله ولايشرك به شيئاً و يقيم الصلاة و يؤتيالزكاة و يجتنب الكبائر كان له الجنة. فسألوه عن الكبائر فقال: الاشراك بالله و قتل النفس المسلمة، و الفرار يوم الزحف. (1)
هركس روز قيامت محشور شود درحالىكه هيچگونه شركى به خدا نورزد و نماز به پا داشته و زكات دهد و از گناهان اجتناب نمايد بهشت بر او واجب است. از او درباره گناهان كبيره سؤال كردند فرمود: شركورزيدن به خدا و كشتن مسلمان و فرار از معركه جنگ.
لزوال الدنيا جميعاً اهون على الله عزّوجلّ من سفك دم مسلم بغير حق.(2)
هر آينه زايل شدن دنيا بر خداوند عزّوجلّ آسانتر است از ريختن خون مسلمان به ناحق.
لو اجتمع اهل السماء و الأرض على قتل رجل مؤمن لكبّهم الله فيالنار.(3)
اگر اهل آسمان و زمين بر كشتن مرد مؤمنى اجتماع كنند خداوند همه را به رو در آتش مىاندازد.
ص71
من صلّى الصبح فهو في ذمة الله، فلا تخفروا الله في عهده، فمن قتله طلبه الله
حتّى يكبّه في النار على وجهه. (1)
هر كس نماز صبح به جاى آورد در ذمه خداست، پس با عهد و پيمان خدا مقابله نكنيد، پس هر كس او را به قتل رساند خداوند به دنبال اوست تا او را به رو در آتش دوزخ اندازد.
من استطاع منكم ان لا يحول بينه و بين الجنة [و هو يرى بابها] ملء، كفّ من دم امرئ مسلم [يقول: لا إله إلّا الله] يهريقه [بغير حلّه] كانّما يذبح به دجاجة، كلّما تعرض باب من ابواب الجنة [حال بينه و بينه المقتول ينازع قاتله إلى ربّ العالمين]. (2)
هر كسى از شما مىخواهد كه بين او و بهشت چيزى فاصله نيفتد و درب آن را مشاهده كند بايد دست از [ريختن] خون مسلمانى كه لااله الّا الله مىگويد بردارد و آن را بىجا نريزد، آنگونه كه مرغ را سر مىبرند. هرگاه درى از درهاى بهشت به او نشان داده مىشود بين او و بين آن در، شخص مقتول حايل شده و با آن قاتل نزد پروردگار عالميان نزاع مىكند.
ألم يقل الله تعالي: (وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ) قال له سعد: قد قاتلنا حتّى لا تكون فتنة، و أنت و
ص72
اصحابك تريدون أن تقاتلوا حتّى تكون فتنة(1)
آيا خداوند متعال نفرمود: (با آنان بجنگيد تا فتنه نباشد و تمام دين براى خدا باشد)؟ سعد به او گفت: ما همراه حضرت (ص) جنگيديم تا فتنه نباشد، ولى تو و اصحابت مىخواهيد بجنگيد تا فتنه باشد.
لا يشير احدكم إلى أخيه بالسلاح، فانّه لا يدري احدكم لعلّ الشيطان ينزع في يده فيقع في حفرة من النار. (2)
هرگز كسى از شما به سوى برادرش اسلحه نكشد، چرا كه كسى از شما نمىداند شايد شيطان در دستان او ظاهر شده و مىخواهد او را به حفرهاى از دوزخ وارد كند.
انّ رجلًا أتاه فقال: ارأيت رجلًا قتل رجلًا متعمداً؟ قال ابن عباس: (فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً) قال: لقد انزلت في آخر ما انزل، ما نسخها شيء حتّى قبض رسول الله (ص)، و ما نزل وحي بعد رسول الله (ص). قال: ارأيت ان تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدى. قال ابن عباس: و انّي له التوبة و قد سمعت رسول الله (ص) يقول: ثكلته امه! رجل قتل رجلًا متعمداً يجيئ [المقتول] يوم القيامة، آخذاً قاتله بيمينه أو بيساره، و آخذاً رأسه بيمينه أو شماله، و تشخب أوداجه دماً في قبل العرش، يقول: يا ربّ سل عبدك فيما قتلني؟ فيقول الله
ص73
تعالى للقاتل: تعست و يذهب به إلى النار. (1)
همانا مردى نزد ابن عباس آمد و گفت: اگر كسى مردى را از روى عمد كشت حكم آن چيست؟ ابن عباس گفت: (جزاى آن جهنم است كه تا ابد در آن خواهد ماند و خداوند بر او غضب كرده و لعنتش خواهد نمود و براى او عذاب بزرگى آماده كرده است). اين آيه از آياتى است كه در آخر عمر حضرت بر او نازل شده و چيزى آن را نسخ نكرده تا رسول خدا (ص) از دنيا رحلت نموده و بعد از آن حضرت نيز وحى نازل نشده است (تا آن را نسخ نمايد). او سؤال كرد: به من بگو: اگر توبه كرد و ايمان آورد و عمل صالح به جاى آورد و هدايت پيدا كرد؟ ابن عباس گفت: چگونه توبهاش پذيرفته شود در حالى كه از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: مادرش به عزايش بنشيند، شخصى ديگرى را از روى عمد كشته، مقتول روز قيامت مىآيد و با دست راست يا چپ قاتلش را گرفته و سرش را نيز با دست راست يا چپ گرفته است، در حالى كه از رگهاى گردنش در كنار عرش الهى خون مىچكد و مىگويد: اى پروردگار من! از بندهات سؤال كن براى چه مرا به قتل رسانده است؟ خداوند متعال به قاتل مىفرمايد: بدا به حال تو، و او را به سوى آتش دوزخ مىبرند.
إذا التقى المسلمان بسيفهما فالقاتل و المقتول في النار. فقيل: يا رسول الله! هذا القاتل فما بال المقتول؟ قال: انّه كان حريصاً على
1) مسند احمد، ج 1، ص 240؛ سنن نسايي، ج 7، ص 85؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 297.
ص74
قتل صاحبه. (1)
هرگاه دو مسلمان با شمشير به جان هم افتادند قاتل و مقتول هر دو در آتش [دوزخند.] عرض شد: اى رسول خدا! حكم اين قاتل درست، ولى مقتول چه گناهى كرده است؟ حضرت فرمود: او نيز حريص بر كشتن طرف مقابل بوده است.
... فقام رجل غائر العينين، مُشرف الوجنتين، ناشز الجبهة، كث اللحية، محلوق الرأس، مشمرّ الأزار، فقال: يا رسول الله! اتق الله. قال: ويلك أو لست أحقّ أهل الأرض ان يتقي الله؟ قال: ثم ولّى الرجل. قال خالد بن الوليد: يا رسول الله! ألا نضرب عنقه؟ قال: لا، لعلّه ان يكون يصلّي. فقال خالد: و كم من مصلّ يقول بلسانه ما ليس في قلبه. قال رسول الله (ص): انّي لم اؤمر ان انقب عن قلوب الناس ولا اشق بطونهم. قال: ثم نظر إليه و هو مقفّ فقال: انّه يخرج من ضئضيء هذا قوم يتلون كتاب الله رطباً لايجاوز حناجرهم، يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية، و اظنه قال: لئن ادركتهم لأقتلنهم قتل ثمود. (2)
... مردى برخاست در حالى كه چشمانش فرو رفته، گونههايش بيرون زده، پيشانى برآمده، با محاسنى بسيار و سرى تراشيده و لنگ بسته بود، و گفت: اى رسول خدا! از خدا بترس. حضرت فرمود:
ص75
واى بر تو! آيا من سزاوارترين اهل زمين به خدا ترسى نيستم؟ ابوسعيد مىگويد: آن مرد پشت كرد. خالد بن وليد گفت: اى رسول خدا! آيا اجازه مىدهى گردنش را بزنم؟ حضرت فرمود: هرگز؛ زيرا شايد او نماز به جاى مىآورد. خالد گفت: چه بسيار نمازگزارانى كه به زبان چيزى مىگويند ولى در قلبشان آن چيز نيست. حضرت فرمود: من مأمور نيستم كه پيگيرى از آنچه در قلب مردم است نمايم يا سينههايشان را بشكافم. آنگاه حضرت به آن مرد نظر كرد در حالى كه او پشت نموده بود و فرمود: به طرفدارى اين مرد قومى خارج مىشوند كه كتاب خدا را به خوبى تلاوت مىكنند، ولى از حنجره آنان نمىگذرد و از اين دين خارج مىشوند آنگونه كه تير از كمان خارج مىشود. و گمان مىكنم كه گفت: اگر آنان را درك كنم همانند كشتن قوم ثمود آنان را به قتل مىرسانم.
من قال: لا إله إلّا الله و كفر بما يعبد من دون الله حرم ماله و دمه و حسابه على الله. (1)
هر كس بگويد: لا اله الّا الله و به آنچه از غير خدا پرستش مىشود كافر گردد مال و خونش حرام و حساب او بر خداست.
1) صحيح مسلم، ح 23.
ص76
بعثنا رسول الله (ص) إلى الحُرَقَة من جُهَيْنَة، فصبّحنا القوم فهزمناهم و لَحِقْتُ انا و رجل من الأنصار رجلا منهم، فلمّا غشيناه قال: لاإله إلّا الله، فكفّ عنه الأنصاري و طعنتُهُ برمحي حتّى قتلته. قال: فلمّا قدمنا بلغ ذلك النبي (ص) فقال لي: يا اسامة! اقتلته بعد ما قال: لا إله إلّا الله؟ قال: قلت: يا رسول الله! انّما كان متعوّذاً. قال: فقال: اقتلته بعد ما قال لا إله إلّا الله؟ قال: فما زال يكرّرها على حتّى تمنّيت انّي لم اكن اسلمت قبل ذلك اليوم. (1)
رسول خدا (ص) ما را به سوى منطقه حُرقه از جهينه فرستاد، و ما صبحگاه به آن قوم رسيديم و همه را تار و مار كرديم، و من و يكى از انصار مردى از آن قوم را دنبال نموديم و چون او را از هر طرف احاطه كرديم او گفت: لا اله الّا الله. مرد انصارى دست از او برداشت ولى من نيزه را به او زده و او را به قتل رساندم. و چون وارد مدينه شديم اين خبر به پيامبر (ص) رسيد. حضرت به من فرمود:
اى اسامه! آيا او را به قتل رساندى بعد از آنكه لا اله الّا الله گفت؟ عرض كردم: اى رسول خدا! او به جهت حفظ جان خود چنين گفت، باز حضرت فرمود: آيا او را به قتل رساندى بعد از آنكه لااله الّا اللهگفت؟ انس مىگويد: همينطور حضرت آن را بر من تكرار مىكرد تا اينكه آرزو كردم كه قبل از آن روز اسلام اختيار نكرده بودم.
اتيت رسول الله (ص) في وفد ثقيف فكنّا في قبّة، فقام من كان فيها
1) صحيح بخاري، ح 6872؛ صحيح مسلم، ح 96 و 159.
ص77
غيري و غير رسول الله (ص)، فجاء رجل فسارّه فقال: اذهب فاقتله. ثم قال: أليس يشهد ان لا إله إلّا الله؟ قال: بلى و لكنّه يقولها تعوّذاً. فقال: رُدّه. ثم قال: امرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا لاإله إلّا الله، فإذا قالوها حُرّمت على دماؤهم و اموالهم إلّا بحقّها. (1)
به نزد رسول خدا (ص) با جماعت «ثقيف» آمدم، و ما در زير سايبانى بوديم و هركس كه در آن بود برخواست به جز من و رسولخدا (ص). مردى آمد و درگوشى با پيامبر (ص) سخن گفت. حضرت فرمود: برو و او را به قتل برسان. سپس فرمود: آيا او شهادت به وحدانيت خدا مىدهد؟ او گفت: آرى ولى به جهت حفظ جانش چنين گواهى مىدهد. حضرت فرمود: او را رها كن. سپس فرمود: من مأمور شدهام با مردم بجنگم تا (لا اله الّا الله) بگويند، و چون چنين گفتند خونها و اموال آنان بر من محترم است مگر به حقش.
مقداد بن عمرو كندى مىگويد:
قلت: يا رسول الله! أرأيت ان لقيت رجلا من الكفار فاقتتلنا فضرب إحدى يدي بالسيف فقطعها، ثم لاذَ منّي بشجرة فقال: اسلمتُ لله أأقتله يا رسول الله بعد ان قالها؟ فقال رسول الله (ص)! لاتقتله. فقال: يا رسول الله! انّه قطع احدى يدي ثم قال ذلك بعد ما قطعها؟ فقال رسول الله! لاتقتله فان قتلته فانّه بمنزلتك قبل أن تقتله، و انك بمنزلته قبل أن يقول كلمته التي قال. (2)
عرض كردم: اى رسول خدا! به من خبر ده اگر شخصى از كفار را
ص78
ملاقات كردم و با هم به نبرد پرداختيم، و او با شمشير يكى از دستان مرا زد و قطع نمود، و سپس به درختى پناه برد و گفت: به خدا ايمان آوردم، آيا بعد از آن گفته او را به قتل برسانم؟ حضرت فرمود: او را نكش. مقداد گفت: اى رسول خدا! او يكى از دو دست مرا قطع نموده و بعد از قطع دستم اين جمله را گفته است؟ رسولخدا (ص) فرمود: او را به قتل نرسان. و اگر او را به قتل برسانى او به منزله توست قبل از آنكه او را بكشى، و تو به منزله او هستى قبل از آنكه كلمهاى را بگويد كه گفته است (يعنى اگر تو او را بعد از اختيار اسلام بكشى كافرى).
وهابيان فقط خود را مسلمان دانسته و ديگران كه مخالف با آنان هستند را از جماعت اسلام خارج مىنمايند، در حالى كه اين ديدگاه خلاف سيره پيامبر (ص) و بزرگان صدر اسلام است.
از ابن عباس نقل شده كه گفت:
مرّ رجل من بنيسُليم على نفر من اصحاب النبي (ص) و هو يسوق غنماً له، فسلّم عليهم، فقالوا: ما سلّم عليكم إلّا ليتعوّذ منكم، فعمدوا اليه فقتلوه و اخذوا غنمه، فأتوا بها النبي (ص)، فانزل الله عزّوجلّ: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَلاتَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً ...) (نساء: 94). (1)
مردى از [قبيله] بنىسُليمبر تعدادى از اصحاب پيامبر (ص) گذر كرد
1) مسند احمد، ح 2023 و 2462؛ صحيح بخاري، ح 4591، صحيح مسلم، ح 3025.
ص79
در حالى كه گوسفندى را با خود به همراه داشت، او بر آنان سلام كرد، آنان گفتند: بر شما سلام نكرده مگر به جهت آنكه از شما جانش را نجات دهد، لذا بر او حمله كرده و او را به قتل رسانده و گوسفندش را گرفته و آن را نزد پيامبر (ص) آوردند. خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد (و به سفرى براى جهاد مىرويد)، تحقيق كنيد! وبهخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح واسلام مىكند نگوييد: مسلمان نيستى ...
عثمان بن عفان از پيامبر (ص) نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
من مات و هو يعلم انّه لا إله إلّا الله دخل الجنة.(1)
هركس بميرد در حالى كه مىداند به جز خداوند خدايى نيست داخل بهشت مىشود.
عتبان بن مالك از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّ الله حرّم على النار من قال: لا إله إلّا الله يبتغي بذلك وجه الله عزّوجلّ. (2)
همانا خداوند بر آتش دوزخ حرام كرده كسى را كه بگويد: لا اله الّا الله و مقصودش تنها خداى عزّوجلّ باشد.
وهابيان به نظر خود حكم كرده و به اقرار افراد به شهادتين توجهى
ص80
نمىكنند؛ در حالى كه مطابق بسيارى از روايات صلاح و رستگارى با ذكر كلمه توحيد است و نبايد از عملكرد افراد در مورد اسلام تجسس نمود. ابن خزيمه در صحيح خود نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: «قولوا لا اله الّا الله تفلحوا» (1)«لا اله الّا الله بگوييد تا رستگار شويد».
در اين حديث رستگارى به گفتن كلمه توحيد وابسته شده است، كسى حق ندارد از مسلمانان كه شهادت به وحدانيت خدا مىدهند جستجو كرده و آنان را بيش از اين مؤاخذه كند.
ابن منذر در كتاب «الاجماع» و ديگران ادعاى اجماع كردهاند كه هركس بگويد:
اشهد ان لا إله إلّا الله و اشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله ... انّه مسلم. (2)
گواهى مىدهم كه خدايى جز خداوند نيست، و گواهى مىدهم كه محمد (ص) بنده و فرستاده اوست ... او مسلمان است.
ص81
وهابيان با توجه به برداشتهاى نادرست خود از اسلام در تاريخ خود پروندههاى سياهى داشتهاند. آنان با عموم مسلمانان به صورت كفار برخورد نموده و جان آنان را گرفته و اموالشان را به غارت بردند و ميراث فرهنگى آنان را به نابودى كشاندند كه به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
عثمان بن بشر نجدى وهابى در حوادث سال 1216 ه. ق مىنويسد:
وفيها سار سعود بالجيوش المنصورة و الخيل العتاق المشهورة من جميع حاضر نجد و باديها، و الجنوب و الحجاز و تهامة و غير ذلك و قصد ارض كربلا و نازل اهل بلد الحسين، و ذلك في ذي القعدة، فَحَشَد عليها المسلمون و تسوّروا جدرانها و دخلوها عنوة و قتلوا غالب اهلها في الأسواق و البيوت و هدموا القبة الموضوعة بزعم من اعتقد فيها على قبر الحسين و اخذوا ما في القبة و ما حولها، و اخذ النصيبة الّتي وضعوها على القبر و كانت مرصوفة بالزمرّد و الياقوت و الجواهر، و اخذوا جميع ما
ص82
وجدوا في البلد من انواع الأموال و السلاح و اللباس و الفرش و الذهب و الفضة و المصاحف الثمينة و غير ذلك ما يعجز عنه الحصر، ولم يلبثوا فيها إلّا ضحوة و خرجوا منها قرب الظهر بجميع تلك الأموال، و قُتل من اهلها قريب ألفي رجل.
ثمّ انّ سعوداً ارتحل منها على الماء المعروف بالأبيض المعروف، فجمع الغنائم و عزل أخماسها، و قسّم باقيها، للراجل سهم و للفارس سهمان، ثمّ ارتحل قافلا إلى وطنه.(1)
در آن سال سعود با لشكر پيروز و اسبهاى آزاد مشهور از تمام اطراف نجد و حوالى آن و جنوب و حجاز و تهامه و ديگر مكانها حركت كرده و قصد سرزمين كربلا نموده و وارد بر اهالى شهر
حسين شدند، و اين در ماه ذى قعده بود. مسلمانان آن شهر را محاصره كرده و از ديوارهاى آن بالا رفته و به زور وارد شهر شدند و بيشتر اهالى آن را در بازارها و خانهها كشته و گنبدى را كه به گمانشان بر روى قبر حسين نصب كرده بودند خراب كردند و آنچه را كه در آن قبه و حوالىاش بود برداشتند و نيز چيزى را كه بر روى قبر نصب شده و با زمرّد و ياقوت و جواهرات زينت شده بود با خود بردند و آنچه را در شهر از انواع اموال و اسلحه و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآنهاى نفيس و ديگر چيزهايى كه قابل شمارش نيست، همه را غارت نمودند و زياد در آنجا درنگ نكرده و حدود نزديك ظهر با تمام اموالى كه برداشته بودند آنجا را ترك نمودند و حدود دو هزار نفر از اهالى كربلا را به قتل رساندند.
1) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج 1، ص 217.
ص83
آنگاه سعود از آنجا به طرف آب معروفى به نام سفيد حركت كرده و غنائم را در آنجا جمع نموده و خمسش را كنار گذاشته و بقيه را بين لشكريان تقسيم نمودند به اين نحو كه به پياده يك سهم و سواره دو سهم داده شود، آنگاه قافله به طرف وطن خود حركت نمود.
امروزه نيز مفتيان وهابى عملًا در خدمت بيگانگان قرار گرفته و فتوا به حرمت ازدواج با شيعه ونجاست ذبيحه آنان وحرمت پرداخت زكات به فقراى شيعه داده و راه هرگونه وحدت را مسدود كردهاند.
شيخ عبدالله بن جبرين، يكى از علماى بزرگ وهابى وعضو دارالافتاى عربستان، در پاسخ به استفتايى درباره مجزى بودن پرداخت زكات وصدقات به فقراى شيعه مىگويد:
زكات نبايد به كافر وبدعتگذار پرداخت شود ورافضيان بدون شك كافرند ... لذا اگر صدقه به ايشان پرداخت شده باشد بايد اعاده شود؛ زيرا اين صدقه به كسى داده شده كه از آن براى كفر كمك مىگيرد ودر حال جنگ با اسلام وتسنّن است؛ پرداخت زكات به اين گروه حرام است.
گفته مىشود: وى فتواهاى ديگرى نيز بر ضدّ شيعه صادر كرده كه از جمله آن، مباح شمردن قتل شيعيان است. (1)
هيأت دائم افتاى سعودى در پاسخ به استفتايى در مورد ازدواج با شيعه مىنويسد:
لايجوز تزويج بنات أهل السنّة من أبنآء الشيعة ولا من الشيوعيين وإذا وقع النكاح فهو باطل، لأنّ المعروف عن الشيعة
1) برگزيده اخبار، شماره 16، مورخ 7/ 9/ 80، ص 13.
ص84
دعاء أهل البيت والإستغاثة بهم وذلك شرك أكبر (1)
ازدواج اهل سنّت با شيعه وكمونيست جايز نيست واگر چنان ازدواجى صورت گرفته، باطل است، چون عادت شيعه خواندن و طلبكردن و استغاثه به اهل بيت [عصمت وطهارت:] است واين بزرگترين شرك به شمار مىرود.
با اينكه اين گروه درباره ازدواج با يهودى ومسيحى پاسخ دادهاند:
يجوز للمسلم أن يتزوّج كتابيّة- يهوديّة أو نصرانيّة- إذا كانت محصنة وهي الحرّة العفيفة. (2)
ازدواج مسلمان با اهل كتاب؛ اعم از يهودى ونصرانى، در صورتى كه اهل فحشا نباشد، جايز است.
يا در كتابى كه در همين سالهاى اخير به نام «مسألة التقريب» منتشر شد، اولين پيششرط وحدت و تقريب با شيعه را اثبات مسلمان بودن شيعه دانستهاند.
بديهى است مادامى كه نگرش آنان به شيعه يك نگاه برون مذهبى است وبا تبعيت از ابن تيميه، شيعه را بدتر از يهود مىدانند ووجدان بشرى را زير پا نهاده وبا دشمنان قسم خورده اسلام همصدا گرديدهاند، چگونه مىشود به تقريب مذاهب اسلامى ووحدت مسلمانان دست يافت؟
علامه بغداد، جميل صدقى زهاوى مىنويسد:
ومن اعظم قبائح الوهابية اتباع ابن عبد الوهاب قتلهم الناس حين
ص85
دخلوا الطائف قتلا عاماً حتّى استأصلوا الكبير والصغير وأوَدوا بالمأمور والأمير، والشريف والوضيع وصاروا يذبحون على صدر الأم طفلها الرضيع ووجدوا جماعة يتدارسون القرآن فقتلوهم عن آخرهم، ولمّا أبادوا من في
البيوت جميعاً خرجوا إلى الحوانيت والمساجد وقتلوا من فيها و قتلوا الرجل في المسجد وهو راكع أو ساجد حتّى افنوا المسلمين في ذلك البلد ولم يبق فيه إلّا قدر نيف وعشرين رجلا قاتلوهم يومهم، ثمّ قاتلوهم في اليوم الثاني والثالث حتّى راسلوهم بالأمان مكراً وخديعة، فلمّا دخلوا عليهم واخذوا منهم السلاح قتلوهم جميعاً واخرجوا غيرهم أيضاً بالأمان و العهود إلي وادي (وجّ) وتركوهم هنالك في البرد والثلج حفاة عراة مكشوفي السوآت هم ونساؤهم من مخدرات المسلمين! ونهبوا الأموال والنقود والأثاث وطرحوا الكتب على البطاح وفي الأزقة والاسواق تعصف بها الرياح، وكان فيها كثير من المصاحف ومن نسخ البخاري ومسلم وبقية كتب الحديث والفقه وغير ذلك، تبلغ ألوفاً مؤلفة، فمكثت هذه الكتب اياماً وهم يطؤونها بأرجلهم ولا يستطيع أحد ان يرفع منها ورقة، ثمّ أخربوا البيوت وجعلوها قاعاً صفصفاً، وكان ذلك سنة 1217.(1)
از بزرگترين كارهاى قبيح وهابيان، همان پيروان محمّد بن عبدالوهاب اين بود كه هنگام وارد شدن شهر طائف مردم را به طور عموم كشته و به كوچك و بزرگ رحم ننمودند و قصد مأمور و امير و شريف و پست كرده و همگى را به طور يكسان از دم تيغ شمشير
1) الفجر الصادق فى الرد على الفرقة الوهابية المارقة، صص 19 و 20.
ص86
و نيزه گذراندند و حتى طفلهاى شيرخوار را بر سينههاى مادرشان سر مىبريدند، و عدهاى را كه مشغول فراگيرى قرآن بودند نيز به قتل رساندند. و چون هر كه را در خانه بود كوچ دادند به كاروانسراها و مساجد آورده و همه را به قتل رساندند. حتى كسانى كه در مسجد در حال ركوع يا سجود بودند را نيز كشتند، به حدى كه كسى به جز بيست و چند مرد از اهالى آن شهر باقى نماند و نحوه كشتن اينگونه بود كه در روز اوّل عدّهاى را به قتل رسانده و در روز دوم و سوم از راه مكر و خدعه به گروه ديگر امان دادند و چون بر آنها وارد شدند اسلحهها را از آنها گرفته و همگى را به قتل رساندند، و عدّهاى ديگر را تا وادى (وجّ) عهد و امان داده و در آنجا در سرما و برف برهنه و عريان و بدون هيچ لباسى مردها و زنها مسلمان را رها كرده و اموال و پولهاى نقد و اثاث منزل آنان را به غارت بردند، و حتى كتابها را در روى زمين و كوچه و بازار ريخته كه باد آنها را ورق ورق مىنمود. كتابهايى كه در بينشان قرآنها و از نسخههاى بخارى و مسلم و بقيه كتابهاى حديث و فقه و ديگر علوم وجود داشت كه به هزاران تأليف مىرسيد. اين كتابها تا چند روز روى زمين بود و
آنان بر روى كتابها راه مىرفتند و كسى جرأت نداشت ورقهاى از آنها را از زير پا بردارد. سپس خانهها را خراب كرده و با خاك يكسان نمودند. و اين عمل فجيع در سال 1217 به وقوع پيوست.
عثمان بن بشر نجدى وهابى مىنويسد:
ثمّ انّ سعوداً و المسلمين رحلوا من العتيق و نزلوا المغاسل
ص87
فاحرموا منها بعمرة، و دخل سعود مكة واستولى عليها و اعطى اهلها الأمان و بذل فيها من الصدقات و العطاء لأهلها شيئاً كثيراً. فلما فرغ سعود و المسلمون من الطواف والسعي فرّق اهلَ النواحي يهدمون القباب الّتي بنيت على القبور و المشاهد الشركية و كان في مكة من هذا النوع شيء كثير في اسفلها و أعلاها و وسطها و بيوتها، فاقام فيها اكثر من عشرين يوماً و لبث المسلمون في تلك القباب بضعة عشر يوماً يهدمون، يباكرون إلى هدمها كل يوم، و للواحد الأحد يتقرّبون، حتّى لم يبق في مكة شيئاً من تلك المشاهد و
القباب الّا أعدموها و جعلوها تراباً. (1)
آنگاه سعود و مسلمانان از عتيق حركت كرده و در مغاسل فرود آمدند و از آنجا احرام به عمره بستند. سعود وارد مكّه شد و بر آن سرزمين استيلا يافت و به آنان امان داده و به اهالى آن صدقات و عطاى بسيار نمود. و چون سعود و مسلمانان از طواف و سعى فارغ شدند افرادى را به اطراف فرستاد تا هر چه گنبد بر روى قبرها و مشاهد شركى- به تعبير او- است خراب كنند، و در مكّه از اين نوع در پايين و بالا و وسط و خانههاى آن، بسيار وجود داشت. در مكّه بيش از بيست روز توقف نمود و مسلمانان در آن مشاهد بيش از ده روز مشغول به خراب كردن بودند. آنان از اوّل صبح تا آخر روز بقعهها را خراب مىكردند و با اين عمل خود به خداوند يكتا تقرب مىجستند!! به حدّى كه در مكّه چيزى از اين مشاهد و گنبدها نماند جز آنكه همه را با خاك يكسان نمودند.
1) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج 1، ص 220.
ص88
وهابيان پس از تسلط كامل بر حجاز در سال 1344 ه. ق تمام آثار صحابه را در مدينه نابود كردند؛ آنان زادگاه امام حسن وامام حسين (ع) در مدينه، قبور شهداى بدر، بارگاه ائمه بقيع، امام حسن، امام سجاد، امام باقر وامام صادق:، وبيت الأحزانى كه امام على (ع) براى حضرت زهرا (س) بنا نهاده بود ومرقد مطهر فاطمه بنت اسد مادر اميرمؤمنان (ع) را با خاك يكسان نمودند.
عمر عبدالسلام نويسنده سنّى مذهب مىگويد:
در سفرى كه در جوانى به مكه مكرّمه براى اداى فريضه حجّ به سال 1395 ه. ق داشتم، در مدينه منوره كنار قبر پيامبر اكرم (ص) با صحنه بسيار عجيبى روبهرو شدم. ديدم كه وهابيان با انواع اهانتها با مسلمانان برخورد مىكنند ومسلمانان را كه ميهمانان خدا ورسولند با انواع فحش ودشنام از كنار قبر رسولخدا (ص) دور مىسازند. هر گاه زائر قصد اظهار محبّت به حضرت ونزديكشدن به ضريح رسولخدا (ص) وبوسيدن آن را داشت، او را با جمله «ابتعدوا ايّها المشركون»؛ «دور شويد اى مشركان» از ضريح دور مىساختند. از اين كردار بسيار ناراحت شدم، وبعد از مراجعه به تاريخ ديدم كه اين اعمال نشأت گرفته از افكار بزرگان وهابيان از قبيل ابن تيميه وديگران است ...(1)
1) مخالفة الوهابية للقرآن والسنّة، صص 3 و 4.
ص89
وهابيان با اين نوع برخورد چه هدفى را دنبال مىكنند؟ با دقت در رفتار آنان پى مىبريم كه آنان در ظاهر مدعىاند كه يك اصل مهمّى را دنبال مىكنند كه همان گسترش توحيد ومقابله با انواع شرك وبتپرستى است، ولى واقع امر وپشت قضيه حكايت از امر ديگرى دارد. واقع امر آن است كه آنها خواسته يا ناخواسته هدفى را دنبال مىكنند كه استعمار، خواهان آن است كه همان تفرقه بين مسلمانان وايجاد فتنهها وجنگها بين آنان است تا در اين ميان، دشمن سوء استفاده كرده، به مطامع شوم خود برسد. گروهى از محققين در تاريخ وهابيت اين هدف مخفى را به اثبات رسانده وتصريح نمودهاند كه اصل اين مذهب وتأسيس آن در جزيرةالعرب به امر مستقيم وزارت مستعمرات انگلستان بوده است؛ زيرا بهترين مذهبى كه مىتواند مطامع پليد آنان را تأمين نمايد، اين مذهب با همين نوع افكار، آن هم در جزيرة العرب است. (1)
با وجود آنكه عموم مسلمانان پى به خطر وجود يهود در بين بلاد مسلمانان برده و از آن آگاهى كامل دارند و اينكه يهود و پشت سر آنها غرب چه نقشههاى شومى بر ضد اسلام و مسلمانان كشيدهاند. با اين حال مشاهده مىكنيم كه مفتى اعظم وهابيان در زمان خود شيخ
1) ر. ك: أعمدة الاستعمار، خيرى حماد؛ تاريخ نجد، عبدالله فيلبى؛ مذاكرات حاييم وايزمن اوّلين رئيس وزراء اسرائيل؛ مذاكرات مستر همفر.
ص90
عبدالعزيز بن عبدالله بن باز فتوا به جواز صلح با يهود را داده است. و اين در حالى است كه وهابيان تمام توان خود را بر ضد شيعه به كار برده و برخى از علماى وهابى فتوا به جهاد بر ضدّ شيعه دادهاند.
عبدالعزيز بن باز مىگويد:
انّه يجب على المسلمين و على الدول الاسلامية و الأغنياء و المسؤولين ان يبذلوا جهودهم و وسعهم في جهاد اعداء الله اليهود او فيما تيسر من الصلح ان لم يتيسر الجهاد، صلحاً عادلا يحصل به للفلسطينيين اقامة دولتهم على ارضهم و سلامتهم من الأذي من عدوّ الله اليهود، مثلما صالح النبي اهل مكة، و اهل مكة في ذلك الوقت أكثر من اليهود الآن، و انّ المشركين و الوثنيين اكثر كفراً من اهل الكتاب، فقد اباح الله طعام اهل الكتاب و المحصنات من نسائهم، ولم يبح طعام الكفار من المشركين ولا نساءهم، و صالحهم النبي (ص) على وضع الحرب عشر سنين، يأمن فيها الناس و يكفّ بعضهم عن بعض، و كان في هذا الصلح خير عظيم للمسلمين و ان كان فيه غضاضة عليهم بعض الشيء، لكن رضيه النبي (ص) للمصلحة العامة. فإذا لم يتيسّر الاستيلاء على الكفرة و القضاء عليهم، فالصلح جائز لمصلحة المسلمين و امنهم و اعطائهم بعض الحقوق ... (1)
بر مسلمانان و دولتهاى اسلامى و ثروتمندان و مسئولان واجب است كه كوشش و وسع خود را در جهاد با دشمنان خدا يهود به كار گيرند، و اگر جهاد براى آنان ممكن نيست صلح
1) مجله البحوث الاسلامية، شماره 35، ص 24.
ص91
عادلانهاىكرده به طورى كه براى فلسطينىها برپايى و تشكيل دولت در سرزمينشان حاصل شود و از آزار دشمنان خدا يهود در امان باشند همانگونه كه پيامبر (ص) با اهل مكّه صلح كرد. اهل مكّه كه در آن زمان بيشتر از يهود الآن بود، و مشركان و بتپرستان، كفرشان از اهل كتاب بيشتر بود. خداوند غذاى اهل كتاب و زنان محصنه آنان را براى مسلمانان مباح گرداند، ولى طعام كفار از مشركان و زنان آنان را حلال نكرده است، و پيامبر (ص) با آنان بر ترك جنگ در مدت ده سال مصالحه نمود تا مردم در امان بوده و متعرض يكديگر نشوند. و در اين صلح خير عظيمى براى مسلمانان بود گرچه مشكلاتى هم براى آنان پديد آمد، ولى پيامبر (ص) به جهت مصلحت عمومى مسلمانان، به آن رضايت داد. لذا اگر استيلاى بر كفار و نابود كردن آنان ممكن نيست، به جهت مصلحت مسلمانان و در امان ماندن آنان و رسيدن به برخى از حقوقشان، صلح جايز است.
ولى سؤالى كه مطرح است اينكه آيا علماى وهابى به دفاع از مردم فلسطين اقدام عملى انجام دادهاند يا اينكه هميشه و در همهجا عقبنشينى كرده و ملّت فلسطين را تنها گذاشتهاند. غرب كه احتياج مبرمى به ذخاير نفتى مسلمانان دارد آيا حاكمان كشورهاى اسلامى به خاطر ملّت فلسطين از اين حربه اقتصادى كمك گرفته و آنها را تهديد به قطع ارسال نفت كردهاند؟ آيا اگر همه دولتهاى اسلامى يك پارچه شده و اختلافات را كنار مىگذاشتند نمىتوانستند در مقابل صهيونيستها بايستند؟ مگر نبود كه در جنگ 33 روزه حزب الله لبنان با اسرائيل،
ص92
حدود 2000 حزب اللهى توانست در مقابل اسرائيل ايستادگى كند و او را شكست دهد؟ آيا آنها تاكنون از موقعيت و امكانات خود بر ضد يهود استفاده كرده و امتحان نمودهاند؟ و يا ترسيده و هميشه عقبنشينى كردهايد، و يا در مواقع حساس از پشت به كسانى كه در مقابل اسرائيل ايستادهاند خنجر زدهاند؟!
شخصى كه از فلسطين به نزد محدث وهابى محمد ناصر الدين البانى آمده بود از او سؤالهايى نمود كه از جمله آنها اظهار شكايت و ناراحتى از وضعيت مردم ساكن در فلسطين بود و از او سؤال كرد كه وظيفه آنان چيست؟ او در پاسخ سؤالكننده گفت:
انّ مكة خير من الفلسطين، و انّ النبي (ص) لمّا لم يستطع اقامة الدين فيها هاجر منها، فعلي كل مسلم لايستطيع ان يقيم دينه في أي بقعة أن يتركها و ينتقل إلى بلدة يستطيع فيها ذلك. (1)
همانا مكه از فلسطين بهتر است و چون پيامبر (ص) نتوانست دين را در مكه پياده كند از آن ديار هجرت نمود و لذا بر هر مسلمانى كه نمىتواند دينش را در هر سرزمينى اقامه كند لازم است آنجا را ترك كرده و به سرزمين ديگرى وارد شود كه مىتواند در آنجا دينش را اقامه نمايد.
وهابيان نه تنها فتواى البانى را نقد نكردهاند، بلكه در صدد توجيه آن
1) السلفيون، و قضية الفلسطين فى واقعنا المعاصر، محمد كامل قصاب، محمد عزالدين قسام، ص 14 به نقل از او.
ص93
برآمده و بر علماى اهل سنت كه بر او ايراد گرفتهاند انتقاد نمودهاند و براى كلام البانى توجيهى كردهاند كه هر انسان عاقل و سياستمدارى پى به بطلان آن مىبرد.
محمد كامل قصاب و محمد عزالدين قسّام مشتركاً در كتاب «السلفيون و قضية فلسطين فى واقعنا المعاصر» بعد از نقل كلام البانى مىگويند:
نرتب فتوى الشيخ بأجزائها المتفرقة المؤتلفة في نقاط محددة:
الهجرة و الجهاد ماضيان إلى يوم القيامة.
ليست الفتيا موجهة إلى بلد بعينه، أو شعب بذاته.
و قد هاجر اشرف انسان و اعظمه محمد عليه الصلاة و السلام من اشرف بقعة و اعظمها، مكة المكرمة و كل انسان- منذ خلق الناس و إلى الساعة- دون محمد عليه الصلاة و السلام منزلة، و كل بقاع الارض دونها شرفاً و قدسية.
و تجب الهجرة حين لايجد المسلم مستقرّاً لدينه في ارض هو فيها امتحن في دينه، فلم يعد في وسعه اظهار ما كلّفه الله به من احكام شرعية، خشية ان يُفْتن في نفسه من بلاء يقع عليه أو مسِّ اذى يصيبه في بدنه فينقلب على عقبيه. و هذه النقطة هي مناط الحكم في فتوي الشيخ و المرتكز الاساس فيها- لو كانوا يعقلون- و بها يرتبط الحكم وجوداً و نفياً.(1)
ما فتواى شيخ با اجزاى متفرقه و مجتمع آن را در چند نقطه محدود مرتّب مىسازيم:
1) السلفيون و قضية فلسطين، صص 18 و 19.
ص94
هجرت و جهاد تا روز قيامت ثابت است.
فتوا مخصوص كشور و يا جمعيت خاصى نيست.
شريفترين و بزرگترين انسان يعنى محمد عليه الصلاة و السلام از بزرگترين و شريفترين مكانى كه مكه است هجرت نمود. و هر انسانى- از آن زمان كه مردم خلق شدهاند تاكنون- مرتبهاش پايينتر از محمد عليه الصلاة و السلام است و هر سرزمينى شرفش از شرف مكه پايينتر مىباشد.
هرگاه مسلمانى نتوانست دين خود را در سرزمينى استقرار بخشد، دينى كه با آن امتحان مىگردد، و نتوانست آنچه را كه به آن مكلف است از احكام شرعى اظهار نمايد؛ زيرا كه مىترسد تا بلايى بر خودش وارد گردد كه به آن عقب گرد نمايد هجرت بر او واجب است. و اين نقطه همان مناط حكم در فتواى شيخ و مركز اساسى در آن است اگر تعقل كنند، و مناط حكم همان چيزى است كه حكم وجوداً و عدماً بر آن مترتب است.
اولًا: هجرتى كه در كتب فقه مطرح است هجرت از بلاد كفر به دار اسلام مىباشد، در حالى كه در طول قرون متمادى فلسطين و بيت المقدس از بلاد اسلامى بوده كه به دست مسلمانان فتح شده و تا مدتها قبله اول مسلمانان بوده است، گرچه وجود اقوام و صاحبان اديان ديگر از قبيل مسيحيان و يهود در آن ديار قابل انكار نيست، ولى اين دليل نمىشود كه فلسطين را دار كفر به شمار آوريم.
ثانياً: سؤالكننده از البانى يك نفر است كه به طور خصوصى و
ص95
حضورى نزد او آمده و اين سؤال را از او كرده است و به طور قطع جواب او هم مربوط به همان قضيه فلسطين و فلسطينيان مىباشد.
ثالثاً: موضوع هجرت پيامبر (ص) از مكه به مدينه به طور كلّى با قضيه فلسطين فرق مىكند؛ زيرا خروج پيامبر (ص) از مكه مشكل سياسى نداشت. وانگهى پيامبر (ص) مىدانست كه در آيندهاى نه چندان دور به موطن خود با پيروزى باز خواهدگشت، ولى در مورد قصه فلسطين اين چنين نيست،
زيرا يهوديان صهيونيست با هدايت مستكبران از سرتاسر عالم آمدهاند تا در منطقه مهم خاورميانه پايگاهى براى غرب باشند و با اشغال كشور فلسطين و بيرون راندن مسلمانان از آن ديار براى خود كشورى مستقل ايجاد كرده و از اين نقطه هدف بزرگ خود را كه اشغال از نيل تا فرات است تحقق بخشند. و شكى نيست كه وجود يهوديان صهيونيست در اين منطقه به مانند غده سرطانى است كه مىتواند منطقه را به آشوب بكشد. لذا بر عموم فلسطينيان وظيفه است تا از وطن خود و قدس شريف دفاع كرده و مسلمانان ديگر نيز آنها را در اين امر مهم و به هر نحو ممكن يارى دهند. و به طور كلى مىتوان گفت كه اگر خيانت سياستمداران كشورهاى اسلامى و علماى دربارى مسلمانان نبود هرگز يهوديان صهيونيست نمىتوانستند به اهداف شوم خود نايل شوند.
شخصى درباره عمليات استشهادى يك فلسطينى كه منجر به كشته شدن تعدادى از صهيونيستها شد از محمد بن صالح العثيمين وهابى چنين سؤال كرد:
ص96
هل هذا الفعل منه يعتبر انتحاراً او يعتبر جهاداً؟ و ما نصيحتك في مثل هذه الحال، لانّنا اذا علمنا انّ هذا الامر محرّم لعلّنا نبلغه إلى اخواننا هناك وفقك الله؟
الجواب: هذا الشاب الذي وضع على نفسه اللباس الذي يقتل، او من يقتل نفسه، فلا شك انّه هو الذي تسبّب في قتل نفسه، و لايجوز مثل هذه الحال إلّا اذا كان في ذلك مصلحة كبيرة للإسلام، فلو كانت هناك مصلحة كبيرة و نفع عظيم للإسلام كان ذلك جائزاً. (1)
آيا اين كار را مىتوان عمليات انتحارى ناميد و يا در حكم جهاد است؟ و نصيحت شما در مثل اين حال چيست؟ چرا كه اگر بدانيم كه اين كار حرام است اميد است كه آن را به برادرانمان در آن ديار ابلاغ نماييم، خداوند تو را توفيق دهد.
جواب: اين جوانى كه لباس انتحارى به تن كرده و كشته مىشود اول كارى كه مىكند اينكه خودش را به قتل مىرساند، و شكى نيست كه او خودش سبب كشتهشدنش شده است. و مثل چنين كارى جايز نيست مگر اينكه در آن عمل مصلحت بزرگى براى اسلام باشد. و لذا اگر در آنجا مصلحت بزرگ و نفع عظيمى براى اسلام باشد آن عمل جايز مىباشد.
علماى اسلام همگى به جز وهابيان، فتوا به تحريم كوتاه آمدن از سرزمين فلسطين دادهاند. در فتوايى كه از آنان صادر شده و بسيارى از
1) السلفيون و قضية فلسطين، ص 58، از اللقاء الشهرى، رقم 20.
ص97
علماى اهل سنت آن را امضا كرده آمده است:
الحمدلله الّذي اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام إلى المسجدالأقصى، و الصلاة و السلام على من أسرى به إلى الأرض المبارك فيها للعالمين، قبلة المسلمين الأولى و أرض الأنبياء و مهبط الرسالات و أرض الجهاد و الرباط إلى يوم الدين و على آله الأخيار و صحبه الذين عطروا بدمائهم الزكية تلك الأرض الطيبة حتّى اقاموا بها الاسلام و رفعوا فيها رايته خفاقة عالية و طردوا منها اعداءه الذين دنسوا قدسه بالشرك و الكفر، و على الذين ورثوا هذا الديار فحافظوا على ميراث المسلمين و دافعوا عنه بأموالهم و انفسهم. و بعد، فانّ مهمّة علماء المسلمين و أهل الرأي فيهم ان يكونوا عصمة للمسلمين، و أنيبصروهم إذا احتارت بهم السبل و ادلهمّت عليهم الخطوب. و نحن الموقعين على هذه الوثيقة نعلن للمسلمين في هذه الظروف الصعبة، انّ اليهود هم اشدّ الناس عداوة للذين آمنوا، اغتصبوا فلسطين و اعتدوا على حرمات المسلمين فيها و
شدّدوا اهلها و دنسوا مقدساتها، و لن يقرّ لهم قرار حتّى يقضوا على دين المسلمين و ينهوا وجودهم و يتسلطوا عليهم في كل مكان.
ونحن نعلن بما اخذ الله علينا من عهد و ميثاق في بيان الحق انّ الجهاد هو السبيل الوحيد لتحرير فلسطين و انّه لا يجوز بحال من الأحوال الإعتراف لليهود بشبر من ارض فلسطين، و ليس لشخص او جهة ان تقرّ اليهود على ارض فلسطين او تتنازل لهم عن اي جزء منها او تعترف لهم باي حقّ فيها.
انّ هذا الاعتراف خيانة لله و الرسول و للأمانة الّتي و كّل إلى
ص98
المسلمين المحافظة عليها، و الله يقول: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاتَخُونُوا اللهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) و أي خيانة اكبر من بيع مقدسات المسلمين و التنازل عن بلاد المسلمين إلى اعداء الله و رسوله والمؤمنين.
انّنا نوقن بانّ فلسطين ارض اسلامية و ستبقي اسلامية، و سيحرّرها ابطال الاسلام من دنس اليهود كما حررها الفاتح صلاح الدين من دنس الصليبيين، و لتعلمنّ نبأه بعد حين. و صلّي الله على عبده و رسوله محمّد و على آله و صحبه و سلّم. (1)
حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالأقصى برد، و درود و سلام بر كسى كه به سرزمين مبارك براى عالميان برده شد، سرزمينى كه قبله اوّل مسلمانان و سرزمين پيامبران و محلّ فرود آمدن رسالتها و سرزمين جهاد و جنگ تا روز قيامت است، و نيز درود بر آل نيك و اصحاب او، كسانى كه با خونهاى پاك خود آن سرزمين پاك را معطر كردند تا بتوانند به واسطه آن اسلام را برپا دارند، آنان كه پرچم اسلام را در آن سرزمين، بلند آوازه كرده و دشمنان پيامبر (ص) را كه با شرك و كفر آن سرزمين را به نجاست كشانده بودند، دور كردند. و نيز درود بر كسانى كه آن سرزمين را به ارث برده و ميراث مسلمانان را محافظت كرده و با اموال و جانهاى خود از آن دفاع نمودند. و بعد، همانا موضوع مهم براى علماى مسلمانان و اهل
1) فتاوى علماء المسلمين بتحريم التنازل عن اىّ جزء من فلسطين، ص 25.
ص99
نظر از آنان اين است كه يكپارچگى مسلمانان را در نظر گرفته و هنگام حيرت و سرگردانى در تشخيص راهها، مردم را آگاه كنند. ما امضاكنندگان اين اطلاعيه به مسلمانان در اين موقعيت دشوار اعلام مىداريم كه يهود همان دشمنان قسم خورده مؤمنانند. آنان فلسطين را اشغال كرده و به نواميس مسلمانان تجاوز نموده و بر اهالى آن سخت گرفته و مقدسات آن سرزمين را اهانت كردهاند. آنان آرام نمىگيرند تا اينكه دين مسلمانان را نابود كرده و بر مسلمانان همه عالم سلطه يابند.
و از آنجا كه خداوند با ما عهد و پيمان در بيان حقّ بسته، اعلام مىداريم كه جهاد، تنها راه براى آزادى فلسطين است، و اينكه در هيچ حالتى جايز نيست كه حتى يك وجب از سرزمين فلسطين به يهود واگذار شود، و هيچ شخص حقيقى يا حقوقى حقّ ندارد تا با يهود در مورد سرزمين فلسطين معامله كرده يا به نفع آنها در بخشى از آن، كنار آمده يا به كمترين حقى براى آنها اعتراف نمايد.
اين اعتراف، خيانت به خدا و رسول بوده و با امانتى كه به مسلمانان واگذار شده و وظيفه دارند تا آن را حفظ نمايند، منافات دارد. خداوند متعال مىفرمايد: (اى مؤمنان! خدا و رسول را خيانت نكنيد، و با علم و آگاهى به امانتهاى خود خيانت نورزيد). و كدامين خيانت بزرگتر از فروش مقدسات مسلمانان و كوتاه آمدن از شهرهاى مسلمانان و تسليم آنها به دشمنان خدا و رسول و مؤمنان است؟
ما به يقين مىدانيم كه فلسطين سرزمينى اسلامى است و اسلامى خواهد ماند، و به زودى جوانمردان اسلام از شر يهود آن را آزاد خواهند كرد همانگونه كه صلاح الدين آن را از نجاست صليبيين
ص100
نجات داد، و زود است كه خبر آن را بعد از مدتى بشنويد. و درود و سلام خدا بر بنده و رسولش محمّد و آل و اصحاب او باد.
ذيل اين نامه را شصت و سه نفر از علماى معروف اهل سنت امضا كردهاند امثال: دكتر يوسف قرضاوى از مصر، شيخ محمّد غزالى از مصر، عمر سليمان اشقر از فلسطين، وهبه زحيلى از سوريه، محمّد عطا سيد احمد از سودان، ابراهيم زيد كيلانى از اردن، عجيل نثمى از كويت، شيخ احمد بن حمد خليلى از عُمان، فتحى يكن از لبنان، حكمتيار از افغانستان، محفوظ نحناح از الجزاير، محمّدامين سراج از تركيه، عبدالسلام هراس از مغرب، عبدالحليم وصى احمد از هند، طه جابر علوانى از عراق، قاضى حسين احمد از پاكستان و عدهاى ديگر از علماى اهل سنت.
حفظ تاريخ گذشتگان وصيانت از ميراث فرهنگى نياكان، نشانگر تمدن يك جامعه به شمار مىرود كه دولتها براى پاسدارى از آنها، ادارات ويژه تأسيس نموده وكارشناسان ماهر تربيت مىكنند ودر اين عرصه اجازه نمىدهند كه حتى يك سفال ويا كتيبه كوچك سنگى از بين برود.
شكّى نيست كه تمدن اسلامى تنها تمدن پيشتاز عصر خويش بود كه مسلمانان در پرتو تعاليم آسمانى خويش آن را پىريزى نمودند.
شكوفايى اين تمدن در قرن چهارم وپنجم هجرى قمرى به اوج خود رسيد وبه شهادت محققان غربى، نفوذ اين تمدن از طريق اندلس وجنگهاى صليبى به اروپا يكى از مهمترين علل شكوفايى ورنسانس غرب در قرون اخير به شمار مىرود.
ص101
آثار وابنيه مربوط به شخص پيامبر (ص) وياران باوفاى او جزيى از ميراث عمومى اين تمدن بزرگ بوده، حفظ وصيانت از آنها نشانه تقدير از بنيانگذاران اين فرهنگ وتمدن به شمار مىرود. اقدام به تخريب و نابودى
اين آثار، نشانه انحطاط فكرى و بىتوجهى به سازندگان و بنيانگذاران تاريخ وتمدن مىباشد كه در اثر مرور زمان، واقعيت تاريخ و اصالت دينىبه دست فراموشىسپرده مىشود. واز همه مهمتر، عامل ركود انگيزههاى فكرى ونابودى استعدادهاى درخشان در جامعه بشرى مىگردد.
با مراجعه به قرآن كريم روشن مىشود كه امتهاى پيشين به حفظ وصيانت از آثار پيامبران خود اهتمام مىورزيدند وبه آن تبرك مىجستند؛ همانند صندوقى كه در آن مواريث خاندان موسى وهارون قرار داشت وآن را در نبردها حمل مىكردند تا از طريق تبرك به آن بر دشمن پيروز گردند. خداوند متعال در اين زمينه مىفرمايد:
(وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ) (بقره: 248)
و پيامبرشان به آنها گفت: نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد را به سوى شما خواهد آورد [همان صندوقى كه] در آن آرامشى از پروردگار شما ويادگارهاى خاندان موسى وخاندان هارون قرار دارد.
جلالالدين سيوطى نقل مىكند كه وقتى رسول اكرم (ص) آيه شريفه (فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ) را در مسجد تلاوت نمود، فردى برخاست وپرسيد: «مقصود از اين خانهها چيست؟» پيامبر گرامى (ص) فرمود: «خانههاى پيامبران». در اين موقع ابوبكر برخاست وبه
ص102
خانه على وزهرا (ع) اشاره كرد وگفت:
«اى پيامبر خدا! اين خانه از همين خانههاست كه خدا رخصت بر رفعت ومنزلت آن داده است؟» حضرت فرمود: «آرى، بلكه از برترين آنها است». (1)
اين قضيه نشان مىدهد كه خانههاى پيامبران وصالحان، از اعتبار وجايگاه خاصّى برخوردار است وپيدا است كه اين منزلت ارتباط به جنبه مادى وخشت وگل وآجر آنها ندارد؛ بلكه اين ارزش به خاطر انسانهاى والايى است كه در آنجا سكونت گزيدهاند.
سير وسياحت در كشورهايى كه قبور انبيا واوليا: در آنها قرار دارد، نشان مىدهد كه پيروان پيامبران نسبت به حفظ قبور آنان وساختن بناهاى مجلّل بر روى آنها، اهتمام خاصى مىورزيدند، وسپاه اسلام نيز هنگام فتح شامات دست به تخريب قبور پيامبران نزدند، بلكه خادمان آنها را در مأموريت خود ابقا كردند. لذا اين بناها تا امروز محفوظ مانده وبراى مسلمانان، بلكه براى تمام موحّدان جهان جاذبه خاصى دارد.
اگر ساختن بنا بر قبور انبيا واوليا نشانه شرك بود، جا داشت فاتحان منصوب از سوى خلفا به تخريب ونابودى آن ابنيه مىپرداختند.
كتب تاريخى وسفرنامهها، گواه وجود صدها آرامگاه ومرقد با شكوه در سرزمين وحى وكشورهاى اسلامى است.
مسعودى مورخ معروف (م 345 ه. ق)، مشخصات كامل قبور ائمه بقيع واهلبيت را بيان نموده است. (2)
ابن جبير اندلسى جهانگرد معروف اواخر قرن ششم كه مشرق زمين
103
را سه بار زير پا نهاده است، در سفرنامه خود مشاهد انبيا وصالحان وائمه اهل بيت: را در مصر، مكه، مدينه، عراق وشام به تفصيل بيان داشته وويژگىهاى روضه ائمه بقيع وخصوصيات ضريح آنها را بيان نموده است. (1)
دردناكترين كارى كه وهابيت مرتكب شد وننگ آن براى ابد در پيشانى آنان باقى ماند، آتش زدن كتابخانه بزرگ «المكتبة العربية» بود كه بيش از 60 هزار عنوان كتاب گرانقدر كمنظير وبيش از 40 هزار نسخه خطّى منحصر به فرد داشت كه در ميان آنها برخى از آثار خطى دوران جاهليت وقرارداد يهوديان با كفار قريش بر ضد رسول اكرم (ص) وجود داشت، وهمچنين آثار خطّى حضرت على (ع) وابوبكر وعمر وخالد بن وليد وطارق بن زياد وبرخى از صحابه پيامبر گرامى (ص) وقرآن مجيد به خط عبدالله بن مسعود بود.
در همين كتابخانه انواع سلاحهاى رسول اكرم (ص) وبتهايى كه هنگام ظهور اسلام مورد پرستش بود؛ مانند «لات»، «عزّى»، «منات» و «هبل» وجود داشت.
ناصر السعيد از قول يكى از مورّخان نقل مىكند كه به هنگام تسلط وهابيان، آنان اين كتابخانه را به بهانه وجود كفريات در آن به آتش كشيدند وبه خاكستر تبديل كردند.(2)
ص104
عيسى بن عبدالله حميرى درباره منكران توسل به ذات اوليا يعنى وهابيان مىنويسد:
وقد ابتدأ ظهور هذا الخلاف في القرن السابع للهجرة، ثم زال بسبب تصدى علماء المسلمين آنذاك و قيامهم بالردّ عليهم بالحجة و البرهان على منكريه، ولكن رأيناه يظهر مرّة أخرى في عصرنا الحاضر، و ظهور هذا الامر في هذا العصر دليل على ضعف المسلمين، كما قال الامام الكوثري/، و لولا ذلك لتوقف سريعاً كما سبق و لتصدى له العلماء المعاصرون كما تصدىسلفهم سابقاً. (1)
ظهور اين خلاف در قرن هفتم هجرى شروع شد، آنگاه به سبب تصدى علماى مسلمانان در آن زمان و قيام آنان در ردّ بر آن گروه با اقامه حجت و برهان بر منكران زايل شد، ولى مشاهده كرديم كه بار ديگر در عصر حاضر ظاهر گرديد، و ظهور اين امر در اين عصر دليل بر ضعف مسلمانان است آنگونه كه امام كوثرى گفته است.
و اگر اين ضعف نبود سريعاً متوقف مىشد همانگونه كه قبلًا چنين شد، و علماى معاصر متصدى آن مىشدند همانگونه كه پيشينيان در سابق اينگونه كردند.
1) التأمل فى حقيقة التوسل، حميرى، ص 48.
ص105
اهلسنت در عقيده پيرو ابومنصور ماتريدى و ابوالحسن اشعرى هستند و اين مطلبى است كه بزرگان علماى احناف به آن اشاره كردهاند.
خليل احمد سهارنفورى يكى از علماى ديوبنديه در اينباره مىگويد:
انّا بحمد الله ومشايخنا وجميع طائفتنا مقلّدون للإمام ابيحنيفة في الفروع ومتبعون لأبي الحسن الأشعري وابيمنصور الماتريدي في العقيدة، منتسبون إلى الطرق الأربعة الصوفية العلية. (1)
ما- بحمدالله- و مشايخ ما و تمام طايفه ما در فروع پيرو امام ابوحنيفهايم و در عقيده از ابوالحسن اشعرى و ابومنصور ماتريدى پيروى مىكنيم و منتسب به چهار طريق صوفيه عالى هستيم.
ولى وهابيان شديداً با عقايد ابومنصور ماتريدى مخالفند. لذا كتابهايى در ردّ عقايد اين دو نوشتهاند.
اينك به نمونههايى از اين مخالفتها اشاره مىكنيم:
1) المهند على المضنّد، صص 29 و 30.
ص106
شمس سلفى مىگويد:
انّه لاشك في انّ العقيدة الماتريدية انّما حدثت في الإسلام في القرن الرابع زمن الإمام أبيمنصور الماتريدي (333 ه. ق)، ولميكن قبل ذلك وجود لهذه العقيدة فيخير القرون. فلا ريب في انّها عقيدة بدعية واهلها مبتدعون ... اعتقدت الماتريدية عقائد هي كفر صريح عند سلف هذه الأمة وائمة السنة ... وهذه الأمثلة حجج قاطعة ناصعة على انّ الماتريدية من فرق اهل البدع وليسوا باهل السنة المحضة ... (1)
شكى نيست كه عقيده ماتريديه در اسلام از قرن چهارم زمان امام ابومنصور ماتريدى (333 ه. ق) پديد آمد و قبل از آن زمان اثرى از اين عقيده در بهترين قرنها نبود. و شكى نيست كه آن عقيده عقيدهاى است بدعت گذاشته شده و اهل آن همگى بدعتگزارند ... و ماتريديه معتقد به عقايدى هستند كه همگى نزد گذشتگان اين امت و پيشوايان سنت، كفر صريح مىباشد ... و اين مثالها حجتهاى قطعى و روشنى است بر اينكه ماتريديه از فرقههاى بدعتگزارند و اهل سنت خالص نمىباشند ...
شمس سلفى مىگويد:
اعتنق الماتريدية عقائد خالفوا بسببها المعقول الصريح والمنقول
1) الماتريديه وموقفهم من الاسماء والصفات، ج 3، ص 342.
ص107
الصحيح والفطرة السليمة والاجماع بل اجماع جميع بنيآدم وحماقات لا تقرّها عقل ولا نقل ولا فطرة ولا اجتماع ولا لغة ولاعرف ...(1)
ماتريديه عقايدى را قبول كردهاند كه به سبب آنها با عقل صريح و نقل صحيح و فطرت سليم و اجماع، بلكه اجماع اولاد آدم مخالفت نمودهاند، و اين عقايد حماقاتى است كه عقل و نقل و فطرت و اجماع و لغت و عرف بر آن اقرار نمىكند ...
او درباره ابومنصور ماتريدى مىگويد:
وقد رأيت للامام ابي منصور الماتريدي تحريفاً عجيباً وتخريفاً غريباً لم اجده عند غيره من المعطلة- فيما اعلم- يندهش المسلم منه وترعد فرائصه ... (2)
من از امام ابومنصور ماتريدى تحريف عجيب و خرافه غريبى ديدم كه نزد ديگران از معطله- در آنچه مىدانم- يافت نكردهام، امرى كه مسلمان از آن به وحشت افتاده و بدنش مىلرزد ...
شمس سلفى در فصل مستقلى مىگويد:
في بيان خروج الماتريدية على احاديث النزول الصحيحة المحكمة المتواترة الصريحة ...(3)
ص108
در بيان خروج ماتريدىها بر احاديث نزول است كه به طور صحيح و محكم و متواتر و صريح نقل شده است ...
شمس سلفى به احناف ماتريدى نسبت مىدهد كه از گروه جهميه متأثر بوده و عقايد آنها تخيلى است.
او در اينباره مىگويد:
ولكن الحنفية الماتريدية لسبب تأثّرهم ببيئة الجهمية تخيّلوا من صفات الله تعالى ما يليق بالمخلوقين، فكان هذا هو الدافع لهم على التفويض او التأويل ... (1)
ولى حنفىهاى ماتريدى به جهت تأثيرپذيرى آنها از محيط جهميه درباره صفات خداى متعال چيزهايى را تخيل كردهاند كه لايق مخلوقات خدا است و اين باعث شده كه آنها به تفويض يا تأويل كشيده شوند ...
شمس سلفى وهابى درباره كوثرى مىگويد:
وقد علم اهل عصره انّ الكوثري نسيج وحده في الخيانة والتدليس والتلبيس والتحريف ... أمّا تعليقات الكوثري في الردّ على نونية الإمام ابن القيم فهي اغور كتاباته في الضلال والاضلال والتلبيس والخيانة والتحريف والشتائم لأئمة الاسلام ...(2)
ص109
معاصران او مىدانند كه كوثرى به تنهايى بر خيانت و تدليس و شيطنت و تحريف ساخته شده است ... امّا تعليقات كوثرى در ردّ بر نونيه امام ابن قيم، گمراهكنندهترين كتابهاى او در ضلالت و گمراهى و شيطنت و خيانت و تحريف و دشنام دادن به بزرگان اسلام به حساب مىآيد ...
و نيز درباره كوثرى مىگويد:
... فالكوثري في هذا الصدد قبوري محض، خرافي بحت، يجوز تحت ستار التوسل بناء القبب والمساجد على القبور، بل الصلاة اليها والاستغاثة بالاموات وغيرها من الشركيات ويطعن في حديث علي في هدم القبور المشرفة وحديث جابر في النهي عن تجصيص القبور. (1)
... پس كوثرى در اين مورد قبورى و خرافى محض است كه زير چتر توسل، ساختن قبهها و مساجد بر قبور را جايز مىداند، بلكه نماز خواندن به طرف آنها و استغاثه به اموات و ديگر امور شركى!! را جايز دانسته و در حديث علىدر مورد تخريب قبور مشرفه و حديث جابر در نهى از گچكارىكردن قبور، طعن وارد كرده است.
شمس سلفى مىگويد:
من المؤسف المحزن المبكي انّ كثيراً من عقائد الجهمية الأولى الخطيرة التي حكم لأجلها سلف هذه الأمة وائمة السنة على
1) الماتريدية وموقفهم من الاسماء والصفات الالهية، ج 1، صص 343 و 344.
110
هؤلاء الجهمية بالكفر والزندقة والالحاد، قد دخل على الحنفية الماتريدية والأشعرية الكلابية.(1)
از امور تأسفآميز كه باعث حزن و گريه مىشود اينكه بسيارى از عقايد مؤسسان فرقه جهميه كه پيشينيان اين امت و امامان سنت به جهت آنها به جهميه نسبت كفر و زندقه و الحاد دادهاند داخل افكار حنفىهاى ماتريدى و اشاعره كلابى شده است.
شمس سلفى مىگويد:
وقد بقي امر الماتريدية مستوراً على كثير من الناس انخدعوا بهم، وان لم يخف على المحققين من اهل السنة المحضة، المتنبهين لتلبيس الملبسين وتدليس المدلسين. (2)
امر ماتريديه بر بسيارى از مردم پوشيده مانده و لذا گول آنها را خوردهاند، گرچه بر محققان از اهل سنت خالص كه نسبت به تلبيس مغرضان و شبههپراكنى مشككان آگاهند، مخفى نمىباشد.
او مىگويد:
فيهم من يقول: انّ موسي (ع) لم يسمع كلام الله بل سمع صوتاً مخلوقاً في الشجرة إلى آخر تلك الحماقات الكلامية الماتريدية. (3)
ص111
در ميان آنان كسانى هستند كه مىگويند: موسى (ع) كلام خدا را نشنيده، بلكه صدايى را شنيده كه در درخت ايجاد شده است. تا آخر آن حماقتهاى كلامى ماتريديه.
شمس سلفى مىگويد:
انّ الماتريدية وزملاءهم الأشعرية فرقة مبتدعة كلامية مناهل القبلة، وليسوا من اهل السنة المحضة ... (1)
همانا ماتريديه و دوستانشان اشاعره فرقهاى بدعتگزار كلامى از اهل قبلهاند، و از اهل سنت خالص نمىباشند ...
او نسبت بطلان، خرافه و مخالفت صريح با قرآن و عقيده صحابه به عقيده اشعريه، ديوبنديه و كوثريه از ماتريديه مىدهد، آنجا كه مىگويد:
عقيدة الأشعرية والديوبندية والكوثرية من الماتريدية- انّ رسولالله (ص) حي في قبره حياة دنيوية- عقيدة باطلة خرافية مخالفة لصريح القرآن وعقيدة صحابة رسول الله (ص) ...(2)
عقيده اشاعره و ديوبنديه و كوثريه از ماتريديه كه رسولخدا (ص) در قبرش زنده است و حيات دنيوى دارد، عقيدهاى است باطل و خرافى و مخالف با صريح قرآن و عقيده صحابه پيامبر (ص) مىباشد ...
ص112
او ادعا مىكند كه ابن تيميه روى ماتريديه و اشاعره را سياه كرده است.
شمس سلفى در اينباره مىگويد:
ولقد أفحم شيخ الإسلام هؤلاء الماتريدية والأشعرية لما ادعوا انّ اثبات العلو والاستواء والنزول وغيرها يستلزم التشبيه ..(1)
شيخ الاسلام- ابن تيميه- روى اين ماتريديه و اشاعره را سياه كرده است آنجا كه ادعا كردهاند كه اثبات علوّ و استواء و نزول و ديگر صفات براى خداوند مستلزم تشبيه است ...
شمس سلفى ادعا مىكند كه تأويلات ماتريديه و اشاعره از يهود گرفته شده است.
او در اينباره مىگويد:
تأويلات الماتريدية وزملائهم الأشعرية مأخوذة عن شيوخهم المعتزلة ... عن طالوت اليهودي الذي هو اول من صنّف في القول بخلق التوراة وكان زنديقاً افشي الزندقة عن خاله، و أبيزوجه: لبيد بن الأعصم اليهودي الذي سحر النبي (ص) وكان يقول بخلق التوراة. (2)
تأويلات ماتريديه و دوستانشان اشاعره برگرفته از شيوخ معتزله و ... از طالوت يهودى است كه اول كسى به حساب مىآيد كه در قول به خلق تورات كتاب تصنيف كرده است، و او كافرى بود كه كفر را گسترش داد. و نيز برگرفته از دايى او و پدر همسرش
ص113
لبيد بن اعصم يهودى است كه پيامبر (ص) را سحر كرد و قائل به خلق تورات بود.
شمس سلفى در اينباره مىگويد:
امّا غلاة الديوبندية فلهم شعبتان:
الأولى: شعبة التربية والتبليغ وهي المعنية بجماعة التبليغ. فجماعة التبليغ كما انّهم ديوبندية اقحاح كذلك ماتريديه اجلاد، ويحملون افكاراً صوفية خطيرة وبدعاً قبورية كثيرة ...(1)
امّا غاليان ديوبنديه داراى دو شعبهاند: يكى شعبه تربيت و تبليغ كه مقصود از آن همان جماعت تبليغى است. پس جماعت تبليغى همانگونه كه ديوبندى متعصباند همچنين ماتريدى تند مىباشند و داراى افكار صوفى خطرناك و بدعتهاى قبورى بسيارى هستند ...
او مىگويد:
وقد ذكر شيخ جماعة التبليغ (شيخ الحديث محمّد زكريا) رحمهالله وسامحه قصة خرافة قبورية اخرى ... (2)
شيخ جماعت تبليغ، شيخ حديث محمّد زكريا، خداوند او را رحمت كرده و از او درگذرد، قصه خرافى قبورى ديگرى دارد ...
ص114
شمس مىگويد:
عند الديوبندية شيء كثير من التبركات البدعية؛ كالتبرك بالحجرة الشريفة والغلاف وتمور المدينة ونواها وتراب الحجرة. بل بقماش المدينة المنورة وثيابها، بل التبرك بالزيت المحروق وشربه للتبرك. والتبرك بقبره (ص) وموضع جلوسه وما مسّته يده وما مرت عليه قدمه وكذا المنبر. (1)
نزد ديوبنديه بسيارى از تبركات است كه بدعت به حساب مىآيد؛ همچون تبرك به حجره شريفه و غلاف و خرماهاى مدينه و هستههاى آن و خاك حجره، بلكه به قماش مدينه منوره و لباسهاى آن، بلكه تبرك به روغن سوخته شده و خوردن آن به جهت تبرك، و تبرك به قبر پيامبر (ص) و موضع نشستن حضرت و آنچه كه دست حضرت آن را مسّ كرده و يا قدم او از آنجا گذشته است و نيز منبر آن حضرت.
شمس سلفى مىگويد:
لقد نسجت الديوبندية عجائب الأساطير حول هذه الخرافة ...(2)
علماى ديوبنديه قصههاى عجيبى را درباره اين خرافه ساخته و بافتهاند ...
ص115
وى همچنين مىگويد:
انّ بدع الديوبندية وافكارهم القبورية والصوفية لاتدخل في نطاق الحصر.(1)
همانا بدعتهاى علماى ديوبند و افكار قبورى و صوفى آنها داخل در محدوده شمارش نمىشود.
او در اينباره مىگويد:
... والديوبندية ائمة في العلوم النقلية والعقلية، كما هم في قمة من الزهد والتأله، وهم خدموا الاسلام وحاربوا الشرك والبدع إلى حدّ كبير، غير انّهم حرّفوا الاحاديث إلى مذهبهم الحنفي الفقي والكلامي الماتريدي، كما يتّضح من كتبهم، وهم في غاية من التعصب للمذهب الحنفي والتقليد الأعمي حتّى جعلوا كثيراً من الأحاديث حنفية بالتأويلات الباطلة. كما انّهم ناصبوا العداء ل- (اهل السنة)
الذين يسميهم المغرضون باسم (الوهابية)، فيسبونهم أشنع السباب، وينبزونهم باشنع الألقاب ... وعند كثير منهم بدع قبورية كما يشهد عليهم كتابهم (المهند على المفند) ل- (الشيخ خليل احمد السهارنفوري) وهو اهمّ كتب الديوبندية وعليه توقيعات لكبار علمائهم ... (2)
... علماى ديوبنديه در علوم نقلى و عقلى امام مىباشند همانگونه كه در زهد و خداشناسى زبانزدند، آنان خدمتگزار اسلام بوده و با
ص116
شرك و بدعتها تا حدّ زيادى مقابله نمودند، ولى احاديث را طبق مذهب حنفى فقهى و كلامى ماتريدى خود تحريف كردند، همانگونه كه از كتابهاى آنها واضح مىشود. افكار آنان در نهايت تعصب نسبت به مذهب حنفى و تقليد كوركورانه است، به حدّى كه بسيارى از احاديث را با تأويلات باطل مطابق مذهب حنفى خود معنا كردهاند همانگونه كه آنان به اهلسنت كه مغرضان، آنها را (وهابى) ناميدهاند، دشمنى نموده و با شديدترين تعبيرات آنها را سبّ كرده و بدترين لقبها را مىدهند ... و نزد بسيارى از آنها داراى بدعتهاى قبورى، همانگونه كه كتاب (المهند على المفند) از شيخ خليل احمد سهارنفورى، شاهد بر اين مطالب مىباشد. كتابى كه از مهمترين كتابهاى ديوبنديه به حساب مىآيد و داراى تعليقاتى از بزرگان علماى ديوبنديه است ...
شمس سلفى درباره خليل احمد بن مجيد على هندى سهارنفورى صوفى ديوبندى (1346 ه. ق) از بزرگان ائمه ديوبنديه و صاحب كتاب «بذل المجهود فى شرح سنن ابى داود» مىگويد:
كان مع امامته وتفوقه في العلوم، شديد التعصب للمذهب الحنفي، صوفياً خرافياً، عنده كثير من بدعهم، كما كان عنده بدع قبورية ... وكان ايضاً شديد العداوة للحركة السلفية التي يسميها المغرضون «الوهابية»، بدليل كتابه الآتي ذكره «المهنّد على المفنّد»، وهو اوثق مصدر على الإطلاق في بيان عقائد الديوبندية. وعداوتهم للعقيدة السلفية، ومكتظ بالبدع الصوفية،
ص117
طافح بالخرافات القبورية والعقيدة الماتريدية. والكتاب عليه توقيعات وتقريظات من (65) عالماً من كبار علماء الديوبندية وغيرهم. واخيراً طبع من ترجمته إلى اللغة الأردية واضافة لبدع اخري. وهذا ممّا يلفت النظر إلى انّ القوم إلى الآن على ما كانوا عليه في غابر الزمان.(1)
او با رهبرى و برتريش در علوم، تعصب بسيارى نسبت به مذهب حنفيه داشته و صوفى خرافهپرست مىباشد كه داراى بسيارى از بدعتهاى آنان است، همانگونه كه نزد او بدعتهاى قبورىهاست ... او نيز دشمنى بسيارى نسبت به حركت سلفىها داشته است كه مغرضان آنها را (وهابى) مىنامند؛ به دليل كتابش (المهنّد على المفند) كه دربارهاش سخن خواهيم گفت. اين كتاب معتبرترين منبع در بيان عقايد ديوبنديه مىباشد. و دشمنى آنان با عقيده سلفيه واضح است. آنها داراى عقايدى هستند كه برگرفته از بدعتهاى صوفىها و پر از خرافات قبوريين و عقيده ماتريدى است. اين كتاب داراى امضاها و تقريضاتى از (65) عالم از بزرگان ديوبنديه و ديگران است، كه اخيراً به لغت اردو ترجمه شده و به آن بدعتهاى ديگرى نيز اضافه شده است. و اين مطلب قابل التفات و تأمل است كه بدانيم اين قوم تاكنون بر همان عقايدى هستند كه در زمانهاى پيشين داشتهاند.
وى ملقب به پيشواى زمانه نزد مدرسه ديوبنديه است و نزد بزرگان آن مكتب بسيار مورد تجليل و تكريم مىباشد، شمس وهابى سلفى
1) الماتريدية وموقفهم من الاسماء والصفات الالهية، ج 1، ص 338.
ص118
درباره او مىگويد:
... ومع جلالته وامامته في العلوم كان عدواً لدوداً للامام مجدد الدعوة محمّد بن عبدالوهاب التميمي (1206 ه. ق). فمن امثلة ذلك ما يقول في حق هذا الامام العظيم عدواناً وبهتاناً: امّا محمد بنعبدالوهاب النجدي، فانّه كان رجلًا بليداً قليل العلم، فكان يتسارع إلى الحكم بالكفر ... هذه حال امام العصر، فما بالك بمن دونه ...(1)
... او با جلالت قدر و پيشوايى در علوم، دشمن سرسخت امام مجدد دعوت، محمّد بن عبدالوهاب تميمى (1206 ه. ق) است. و از جمله مثالهاى آن اين است كه وى در مورد اين امام عظيم از روى دشمنى و بهتان مىگويد اين است كه محمّد بن عبدالوهاب نجدى مردى كند ذهن، داراى علمى اندك بوده و سريعاً حكم به كفر افراد مىكرده است ... اين حال پيشواى زمانهشان است تا چه رسد به افراد پايينتر از آنها ...
صلاح الدين مقبول احمد وهابى در كتاب «دعوة شيخ الاسلام ابنتيمية واثرها على الحركات الاسلامية المعاصرة» درباره رئيس اين فرقه مىگويد:
ومن ابرز هؤلاء العلماء لسادتهم الإنجليز المدعو: احمدرضا
1) الماتريدية وموقفهم من الاسماء والصفات الالهية، ج 1، ص 339.
ص119
البريلوي (1272- 1340 ه. ق) حامل لواء التكفير والتفريق بين المسلمين في شبه القارة الهندية ورأس الفرقة البريلوية. (1)
از بارزترين اين جيرهخواران رهبران انگليسى شخصى است به نام احمد رضا بريلوى (1272- 1340 ه. ق)، كه پرچمدار تكفير و تفرقه بين مسلمانان در شبه قاره هند و رهبر فرقه بريلويه است.
مقبول احمد مىگويد:
انحرفت البريلوية- وهي شريكة الديوبندية وجماعة التبليغ في المذهب الفقهي- تماماً عن الصراط المستقيم في الأمور العقائدية ...
وامّا التوسل بالأنبياء والصالحين، والاستغاثة بالأموات، والذبح لغير الله وتجصيص القبور واضاءة السرج عليها والتمسح بها والسجود لها، وتقديم النذور اليها، فهي- عندهم- من الأساسيات الدينية المفروغ منها التي لاتحتاج إلى مراجعة ... (2)
بريلويه كه شريك فرقه ديوبنديه و جماعت تبليغ در مذهب حنفى هستند، همگى از راه مستقيم در امور اعتقادى انحراف پيدا كردهاند ... و امّا توسل به انبيا و صالحان و استغاثه به اموات و ذبح براى غير خدا و گچكارى قبرها و روشن كردن چراغها بر قبرها و دست كشيدن و سجده و تقديم نذرها براى آنها- نزد بريلويه- از اساسيات دينى مسلّم به حساب مىآيد كه احتياج به مراجعه به مدارك ندارد ...
ص120
مقبول احمد در اين باره مىگويد:
كلام البريلوي هذا يكفي لفهم عقيدته التي يريد ان يربّي عليها طائفته. وبشاعة استدلاله بالكتاب والسنة على ترويج الشرك والوثنية بين المسلمين- بدون حياء- تشير إلى ما يكنّه من النوايا الخبيثة لاستئصال قواعد الإسلام الصلبة وهدم بنائه الشامخ وتشويه عقائده الصافية من اكدار الشرك والوثنية.(1)
اين كلام بريلوى براى فهم عقيده او كه مىخواهد بر آن، طائفهاش را تربيت كند كافى است. و زشتى استدلال او به قرآن و سنت بر ترويج شرك و بتپرستى بين مسلمانان- بدون هيچ حيائى- اشاره به نيتهاى خبيثى دارد كه آنها در دل خود دارند تا پايههاى محكم اسلام را قطع كرده و ساختمان شامخ آن را خراب نمايند و عقائد خالص از كدورتهاى شرك و بتپرستى را مشوّه جلوه دهند.
صلاح الدين مقبول احمد وهابى مىگويد:
وجد البريلوي- كما وجد غيره من أهل البدع والأهواء- هذه الدعوة المباركة إلى التوحيد الخالص اكبر عائق في سبيل نشر ضلالاتهم وامتصاص دماء المسلمين واموالهم ونهب ثرواتهم بالشعوذة والدجل والخديعة. (2)
بريلوى و ديگران از اهل بدعتها و هواهاى نفسانى، اين دعوت
ص121
مبارك به سوى توحيد خالص را بزرگترين مانع در راه انتشار گمراهىها و مكيدن خونهاى مسلمانان و اموال آنان و غارت ثروتهايشان از راه جادو و دغل و مكر و حيله، مىداند.
از آنجا كه گروه جماعت اسلامى از اهل سنت با وهابيان و عقايد آنها مخالفاند و بر ضد آنها كار كرده و تبليغ مىكنند و تأليف دارند لذا وهابيان شديداً آنها و افكارشان را مورد حمله قرار دادهاند كه از آن جمله شيخ وهابى نذير احمد كشميرى است كه كتابى را با نام «خلاصه دين الجماعة الاسلامية» بر ضد آنها تأليف كرده است. همچنين شيخ وهابى نزار ابراهيم عجمى نيز بر ضد آنها كتابى به نام «وقفات مع جماعة التبليغ الاسلامية» تأليف نموده است.
عبدالعزيز بن فيصل راجحى از علماى وهابى در كتاب «قمع الدجاجة» مىنويسد:
... فمعلوم تساهل الأحناف في قبول الأحاديث، فاحتجاجهم بالرأي غالب عليهم، حتّى اصبحوا لايعرفون إلّا به، فهم اهل الرأي و غيرهم أهل الأثر.
وابوحنيفة نفسه- مع امامته في الفقه- إلّا انّه لم يكن صاحب حديث، بل احاديثه القليلة التي رواها ضُعِّف لاجلها و رُدّت؛ لذا لم يخرج له الشيخان شيئاً قطّ، بل حتّى اهل السنن الأربع لميرووا له شيئاً، عدا حديث واحد عند النسائي، اختلف فيه: هل
ص122
المذكور في سنده ابوحنيفة النعمان بن ثابت أو غيره؟
ولا يكاد يسلم لأبيحنيفة حديث رواه؛ فان سلم منه هو لم يسلم من ضعف غيره، فأين المنهج المتشدّد؟! و ممّن اخذه؟! (1)
... معلوم است كه حنفىها در پذيرش احاديث تساهل دارند، و در غالب موارد به رأى خود استدلال مىكنند تا جايى كه به اين عنوان شناخته مىگردند، و لذا آنان اهل رأى و ديگران اهل حديثاند. و خود ابوحنيفه- با اينكه امام در فقه است- ولى صاحب حديث نيست، بلكه احاديث كمى هم كه روايت كرده بدين جهت تضعيف و رد شده است. لذا بخارى و مسلم هيچ روايتى از او نقل نكردهاند، بلكه حتى صاحبان چهار سنن از او هيچ روايتى نقل نكردهاند، به جز يك حديث نزد نسايى كه در آن هم اختلاف است كه آيا كسى كه در سند او به نام ابوحنيفه آمده نعمان بن ثابت است يا ديگرى؟! و هيچ حديثى كه ابوحنيفه روايت كرده سالم نمانده، و اگر هم از ناحيه او سالم مانده از ناحيه ديگر تضعيف شده و از ناحيه ديگران سالم نمانده است، پس كجاست روش حديثى محكم او و از چه كسى اخذ كرده است.
او در ردّ يكى از مدافعان ابوحنيفه چند دليل آورده و مىگويد:
احدها: انّ عبدالله بن الإمام احمد لم يقل في أبيحنيفة شيئاً، و انّما روي باسانيده مابلغه عن ائمة السلف
كمالك، و الاوزاعي، و الثوري، و ابن المبارك، و غيرهم، و هم ائمة عدول.
الثاني: انّ كلام بعض ائمة السلف الذين روي اقوالهم عبدالله بن احمد في ابيحنيفة: هم معاصرون لابيحنيفة، و ادري به ممّن
1) قمع الدجاجة، راجحى.
ص123
جاء بعده و تمذهب بمذهبه، فهم- رحمهم الله- محكَّمون لامحكومون، و مقدّمون لامتقدّمون.
الثالث: انّ الانكار المجرد ليس بحجة، و قد تكاثر و تتابع كلام السلف في ابيحنيفة، فلاينكر و لايردّ الّا بحجة و دليل. (1)
يكى از آنها اينكه عبدالله بن امام احمد در حق ابوحنيفه چيزى نگفته، و تنها به اسانيدش آنچه را روايت كرده كه از امامان سلف همچون مالك و اوزاعى و ثورى و ابن مبارك و ديگران كه از امامان عادلاند به او رسيده است.
دوم: اينكه كلام برخى از امامان سلف كه اقوالشان را عبدالله بن احمد درباره ابوحنيفه روايت كرده همگى معاصر با او هستند و از آيندگان و پيروان او نسبت به او داناترند، پس آنان- رحمهم الله- حاكمند و نه محكوم، و مقدمند و نه متأخر.
سوم: اينكه انكار مجرد حجّت نيست، و چه بسيار پيشينيان درباره ابوحنيفه سخن گفته و كسى انكار نكرده و ردّ نمىشود مگر به حجت و دليل.
او همچنين مىگويد:
انّ اباحنيفة ليس معصوماً حتّى نطعن في غيره من ائمة الإسلام، إذا جرحوه او تكلّموا فيه، بل الأقرب صحة كلامهم و امضاء قولهم، لو تعارض الأمران؛ اما عدالة أبيحنيفة او صوابهم.(2)
همانا ابوحنيفه معصوم نيست تا در غير او از امامان طعن زنيم، در
ص124
صورتى كه آنان او را جرح كرده و درباره او سخن گفته باشند، بلكه نزديكتر به حق صحت كلام آنان و امضاى گفتارشان است، در صورتى كه دو امر با يكديگر تعارض داشته باشد؛ يا عدالت ابوحنيفه يا به حق بودن آنان.
وهابيان علاوه بر حمله به ساير فرق اسلامى، حملات شديدى را عليه مكتب اهل بيت: ترتيب دادهاند. يكى از انگيزههاى تهاجم وسيع وهابيت بر ضدّ مذهب اهل بيت:، ترس ووحشت آنان از گسترش فرهنگ برخاسته از قرآن و عترت در ميان جوانان ودانشمندان تحصيل كرده واستقبال آنان از اين مكتب نورانى مطابق با سنّت راستين محمّدى (ص) است. به چند نمونه توجّه كنيد:
دكتر عصام العماد، فارغ التحصيل دانشگاه «الإمام محمّد بن سعود» در رياض وشاگرد بن باز (مفتى اعظم سعودى) وامام جماعت يكى از مساجد بزرگ صنعاء بود كه از مبلّغين وهابيت در يمن محسوب مىشد. وى كه كتابى نيز در اثبات كفر وشرك شيعه تحت عنوان «الصلة بين الإثنيعشرية وفرق الغلاة» نوشته است، با آشنايى با يكى از جوانهاى شيعه، با فرهنگ نورانى تشيع آشنا شد واز فرقه وهابيت دست كشيد وبه مذهب شيعه مشرّف گرديد
دكتر عصام در كتابى كه به همين مناسبت تأليف نموده، مىنويسد:
وكلّما نقرأ كتابات إخواننا الوهّابيّين نزداد يقيناً بأنّ المستقبل للمذهب الاثنى عشري؛ لأنّهم يتابعون حركة الانتشار السريعة
ص125
لهذا المذهب في وسط الوهّابيّين وغيرهم من المسلمين. (1)
و هر اندازه كه كتابهاى برادران خود از وهابيان را مىخوانيم، به يقينمان اضافه مىشود كه آينده براى مذهب دوازده امامى است؛ زيرا آنان به دنبال حركت سريع براى اين مذهب در بين وهابيان وديگر مسلمانان مىباشند.
آنگاه از قول شيخ عبدالله الغُنيمان استاد «الجامعة الإسلامية» در مدينة
منوّره نقل مىكند:
إنّ الوهّابيّين على يقين بأنّ المذهب (الاثنى عشر) هو الّذي سوف يجذبُ إليه كلّ أهل السنَّة وكلّ الوهّابيّين في المستقبل القريب. (2)
وهّابيان به يقين دريافتهاند، تنها مذهبى كه در آينده، اهل سنّت ووهّابيت را به طرف خود جذب خواهد كرد، همان مذهب شيعه امامى است.
آقاى شيخ ربيع بن محمّد، از نويسندگان بزرگ سعودى مىنويسد:
وممّا زاد عجبي من هذا الأمر أنّ إخواناً لنا ومنهم أبناء أحد العلماء الكبار المشهورين في مصر، ومنهم طلّاب علم طالما جلسوا معنا في حلقات العلم، ومنهم بعض الإخوان الّذين كنّا نُحْسن الظنَّ بهم؛ سلكوا هذا الدَرب، وهذا الاتّجاه الجديد هو (التشيّع)، وبطبيعة الحال أدركت منذ اللحظة الأولى أنّ هؤلاء الإخوة- كغيرهم في العالم الإسلامي- بهرتهم أضواء
ص126
الثورة الإيرانيّة. (1)
و از جمله امورى كه تعجبم را از اين جهت زياد كرده اين است كه برادرانى از ما واز آن جمله فرزندان يكى از علماى بزرگ ومشهور در مصر وهمچنين طالبان علمى كه مدتى طولانى با ما در حلقههاى علم مجالست داشتهاند، ونيز برخى از برادرانى كه ما حسن ظنّ به آنها داشتيم، اين راه وروش را دنبال كردهاند، واين راه جديد همان «تشيع» است. وبه طبيعت حال، من از اولين لحظه درك كردم كه اين برادران را همانند ديگر افراد در عالم اسلام، پرتوهاى چشمگير انقلاب ايران مبهوت كرده است.
شيخ محمّد مغراوى از ديگر نويسندگان مشهور وهّابى مىگويد:
بعد انتشار المذهب الإثنى عشري في مشرق العالم الإسلامي، خفت على الشباب في بلاد المغرب ... (2)
بعد از انتشار مذهب دوازده امامى در شرق عالم اسلامى، بر جوانان در كشورهاى مغرب ترسيدم ...
دكتر ناصر بن عبدالله بن على قفارى استاد دانشگاههاى مدينه مىنويسد:
وقد تشيّع بسبب الجهود الّتي يبذلها شيوخ الإثنى عشريّة من شباب المسلمين، ومن يطالع كتاب «عنوان المجد في تاريخ البصرة ونجد» يَهُولُه الأمر حيث يجدُ قبائل بأكملها قد تشيّعت.(3)
و به طور جزم به سبب كوششهايى كه بزرگان دوازده امامى انجام
ص127
دادهاند عدّهاى از جوانان مسلمان، شيعه شدهاند. وهر كسى كتاب «عنوان المجد فى تاريخ البصرة ونجد» را مطالعه كند، اين امر او را به وحشت مىاندازد كه برخى از قبايل، تماماً شيعه شدهاند.
جالبتر از اينها، سخن شيخ مجرى محمّد على محمّد نويسنده بزرگ وهّابى است كه مىگويد:
جاءني شابّ من أهل السنّة حيران، وسبب حيرته أنّه قد امتدت إليه أيدي الشيعة ... حتّى ظنّ المسكين أنّهم ملائكة الرحمة وفرسان الحقّ. (1)
يكى از جوانهاى اهل سنّت با حالت حيرت نزد من آمد. سبب حيرت او را جويا شدم، دريافتم كه دست شيعه به وى رسيده است ... اينكه جوان سنّى تصوّر كرده كه شيعيان، ملائكه رحمت وشير بيشه حق مىباشند.
1) انتصار الحق، صص 11 و 14.
ص128
ص129
كتابنامه
احقاق الحق، قاضى نور الدين تسترى، قم، منشورات مكتبة آيت الله مرعشى.
ارشاد السارى، قسطلانى، طبع دار الفكر، 1420.
اصول مذهب الشيعة، ناصر بن عبدالله بن على قفارى، چاپ عربستان.
الأعلام، زركلى، بيروت، دار العلم للملايين، 1999 م.
اعيان الشيعه، سيد محسن امين عاملى، بيروت، دار التعارف للمطبوعات.
امل الآمل، محمد بن حسن حر عاملى، نجف اشرف، مطبعة الآداب.
انباء العمر بابناء العمر،ابن حجر عسقلانى.
8.انتصار الحق، محمد على محمد، دار طيبة للنشر و التوزيع، 1418.
9.بحارالانوار، محمدتقى مجلسى، تهران، دار الكتب الاسلامية.
10.البداية والنهاية، ابن كثير دمشقى.
11.البدعة، ابن فوزان، رياض، دار العاصمة، 1412.
12.تاريخ ابن قاضى شهبه.
ص130
13.تاريخ نجد، سنت جون فيلبى، قاهره، مكتبة مدبولى.
14.تحفة العالم فى شرح خطبة المعالم، محمدتقى مجلسى.
15.التنيبه و الردّ، ملطى، تحقيق زاهد كوثرى.
16.داعية و ليس نبياً، حسن بن فرحان مالكى، چاپ اول، دار الرازى، 1425.
17.دعوت شيخ الاسلام ابن تيميه، صلاح الدين مقبول احمد.
18.سلسلة الاحاديث الصحيحة، ناصر الدين البانى، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع، 1415.
19.السلفية مرحلة زمنية، بوطى، دمشق، دارالفكر، 1417.
21.سنن نسائى، نسائى، دار الفكر، 1348.
شهداء الفضيلة، علامه امينى، قم، دار الشهاب.
الشهيد الاول فى المصادر العربية.
24.صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالفكر، 1401.
صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، بيروت، دار الفكر.
صفحات من تاريخ جزيرة العرب، محمد عوض خطيب، قم، مركز الغدير الدراسات الاسلامية.
عنوان المجد فى تاريخ جد، عثمان بن بشر نجدى حنبلى، رياض، دار الحبيب، 1420.
28.فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية و الافتاء، رياض، دارالوطن.
29.فتاوى علماء المسلمين بتحريم التنازل عن أى جزء من فلسطين، چاپ اردن.
فتاوى منار الاسلام، ابن عثيمين.
الفجر الصادق، جميل صدقى زهاوى، چاپ بغداد، 2004 م.
قمع الدجاجة، راجحى، چاپ اول، رياض، 1424.
كشف الشبهات، چاپ چهارم، چاپ قاهره، 1399.
ص131
34.الماتريدية و موقفهم من الاسماء و الصفات الالهية، شمس سلفى، چاپ دوم، رياض، 1419.
36.مجمع الزوائد، هيثمى، بيروت، دار الكتب العلمية.
37.مخالفة الوهابية للقرآن و السنة، عمر عبدالسلام، دار الهداية.
38.مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر.
39.معجم رجال الحديث، آيت الله خويى، قم، مؤسسه امام خويى.
40.مقالات الكوثرى، چاپ مصر.
41.المنهج الجديد و الصحيح فى الحوار مع الوهابيين، سيد عصام العماد.
42.المهند على المفند، خليل احمد سهارنفورى.
43.وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، تهران، دار الكتب الاسلامية.