ghaemiyeh.com
سرشناسه : سبحانيتبريزي، جعفر، ۱۳۰۸ -
عنوان قراردادي : رحماء بينهمالتراجم بين آل بيتالنبي صليالله عليه و آله و سلم و بين بقيه الصحابه رضيالله عنهم اجمعين. شرح.
عنوان و نام پديدآور : نقد كتاب وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت با يكديگر/تاليف جعفر سبحاني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهري : ۱۸۷ ص.
شابك : ۶۰۰۰ ريال:964-540-022-8
يادداشت : فيپا
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : درويش، صالح، رحماء بينهم التراجم بين آلبيت النبي صلي الله عليه و آله و سلم و بين بقيهالصحابه رضيالله عنهم اجمعين -- نقد و تفسير.
موضوع : دوستي (اسلام).
موضوع : دوستي.
شناسه افزوده : درويش، صالح، رحماء بينهم التراجم بين آل بيت النبيصليالله عليه و آله و سلم و بين بقيهالصحابه رضي الله عنهم اجمعين. شرح.
رده بندي كنگره : BP۱۹۶/۶۵/د۴ر۳۰۴۲۲۵ ۱۳۸۵
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۶۵۲
شماره كتابشناسي ملي : م۸۵-۳۶۲۸۰
خداوند بزرگ، در قرآن كريم هر جا كه درباره وحدت و همدلى مسلمانان سخن گفته، كاملًا آن را ستوده و در اين راستا مسلمانان را برادران يكديگر خوانده است، (1) حتى به اخوّت لفظى و زبانى اكتفا نكرده و افراد را به رعايت حقوق يكديگر سفارش كرده است.
در مقابل، هر جا كه درباره تفرّق و دودستگى سخن گفته، آن را نكوهش كرده و عذابى براى امت اسلامى شمرده است. (2)
از نظر قرآن، (1) جامعه متضاد و ناهماهنگ، به سان انسانى است كه در درون چاه افتاده و مى 3 رود كه دچار خفگى شود.
روشن است كه حيات چنين فردى در گرو اين است كه به ريسمانى كه از بيرون چاه به سوى او فرستاده مى 3 شود، چنگ بزند و خود را نجات دهد. آن ريسمان حياتبخش در جامعه اسلامى، كه دچار آشفتگى افكار و ايده 3 ها گرديده، همانا چنگ زدن به مشتركات در عقايد و احكام و ناديده گرفتن نقاط اختلاف است؛ اختلافى كه به مرور زمان به خاطر دورى از كتاب و سنت، بروز نموده است.
بررسى آيات قرآن و سخنان پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يادآور دو نوع توحيد است كه هر يك متمم ديگرى است:
«كلمه توحيد»، اخلاص و كلمه «لااله الّا اللَّه» كه عصاره آن اعتقاد به وجود يك مبدأ در جهان است كه او خالق و ربّ و معبود است.
«توحيد كلمه» به معناى پيوستن نيروهاى كوچك مسلمان از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب كره خاكى است تا با پيوستن قدرت 3 هاى كوچك، قدرت بزرگى پديد آيد كه پرچم اسلام را به دوش كشيده و جهانيان را به سوى توحيد رهبرى نمايد.
ليكن متأسفانه در عصر حاضر برخى از مدعيان وحدت، از اين نام مقدس سوء استفاده كرده و با نشر كتابچههايى به عنوان «دعوت به يگانگى» به
اختلاف دامن مىزنند و آن را گسترش مىدهند. و براى رسيدن به اين هدف، از همه ابزارها بهره گرفته، و با نوشتن كتابهاى بىمايه و مالامال از فحش و ناسزا و افترا و دروغ، آب به آسياب دشمن مىريزند.
اين رساله مختصر در نقد كتاب «وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت با يكديگر» تأليف آقاى شيخ صالح درويش، قاضى دادگاههاى عمومى قطيف، به نگارش درآمده و به تحليل علمى مطالب آن كتاب پرداخته است.
اميد است اين اثر، چراغى فرا راه علاقمندان حقيقت باشد و نويسنده و مترجم آن كتاب را متنبّه ساخته، از دامن زدن به اختلافات بازدارد.
معاونت آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظم رهبرى
26/ 7/ 1385
حمد و ستايش از آن خداوند بزرگى است كه جهان و جهانيان را آفريد و هر موجودى را به شاهراه تكامل هدايت نمود و انسان را افزون بر هدايتهاى تكوينى، به وسيله پيامبران بزرگ و اوصياى بزرگوار آنان راهنمايى كرد.
درود بىپايان بر پيامبر بزرگ و عظيمالشأن، پيامبرى كه آيينش خاتم آيينها، كتابش، خاتم كتابهاى آسمانى و شريعتش پايانبخش تمام شريعتهاست.
درود بر خاندان رسالت، كه يادگار گرانقدر پيامبر و هم سنگ قرآناند، و پيامبر، مسلمانان را پيوسته بر تمسك به اين دو سفارش كرده و هر نوع جدايى از آن دو را مايه گمراهى دانسته است. (1)
درود خداوند بر آموزگار آسمانى، كه از چهارده قرن قبل، از طريق وحى الهى همگان را به «توحيد كلمه» فرا خواند و فرمود: واعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا (2) تو گويى امّت متفرّق و چند گروه، به سان انسان فروافتاده در دل چاه است كه بايد براى نجاتش ريسمان و يا طنابى به درون چاه فرستاده شود تا با چنگ زدن بر آن، از مهلكه نجات يابد.
روشن است كه امّت اسلامى امروز نيز مانند برخى زمانها دچار تفرقه و دو دستگى است. از اين رو، متفكران دلسوز علاقهمندند نوعى تقريب و نزديكى ميان مسلمانان پديد آورند. براى رسيدن به اين هدف و آرمان، دو ديدگاه وجود دارد:
همه گروهها در گروهى واحد ذوب شوند و عقيده و فرقه واحدى تشكيل دهند.
سران گروهها به مشتركات چنگ زنند و مسائل اختلاقى را به بحث و بررسى در مدارس و محافل علمى واگذار كنند و بدون پيشداورى، آنها را به دست پژوهش بسپارند.
بديهى است كه تحقّق ديدگاه نخست عملى نيست. كسانى كه با جوامع اسلامى آشنا هستند، مىدانند كه اين كار آرزويى بيش نيست و دعوت به «تذويب» دعوت به محال است. در حالى كه راه دوم، راهى عملى و رفتارى سنجيده است كه از سالهاى پيش در مصر و ايران آغاز گرديده و از سال 1327 ه. ق، مركزى در مصر با نام «دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية» تأسيس شده است. اين گروه دل سوخته تقريب، انديشههاى والاى خود را به وسيله مجلهاى با نام «رسالة الإسلام» منتشر مىساختند كه متأسفانه به علل سياسى متوقف شد وپس از
پيروزى انقلاب اسلامى در ايران بار ديگر مجلهاى با عنوان «رسالة التقريب» منتشر و دلباختگان تقريب مقالات ارزندهاى در رابطه با اهداف خود در آن مىنويسند.
در اين ميان متأسفانه گروهى با دعوت به سلفىگرى و تك روى تلاش مىكنند به اختلافات مذهبى دامن بزنند، و از اين طريق اختلافات را وسيعتر كرده و نوعى بدعت در دين پديد آوردهاند!
در حالى كه همگان بايد به دنبال كتاب و سنت باشند، كه سلف و خلف در برابر آن يكساناند.
شاهكار شيخ صالح درويش
آقاى شيخ صالح درويش قاضى دادگاه عمومى قطيف، تاكنون دو اثر با نامهاى:
منتشر كرده است كه دو اثر ياد شده با عنوانهاى:
حوار مع الشيخ صالح بن عبداللَّه الدرويش حول الصحبة والصحابة
حوار مع الشيخ صالح بن عبداللَّه الدرويش حول تأملات فى نهج البلاغة
به نقد كشيده شد و به دفتر ايشان ارسال گرديد، امّا متأسفانه تاكنون پاسخى از ايشان نرسيده است.
وى اخيراً كتابچه ديگرى به نام «وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت» منتشر كرده كه و در حرمين شريفين ميان زائران توزيع مىشود. اصل كتاب به قلم آقاى شيخ صالح درويش است و شخصى با نام عبداللَّه حيدرى آن را با ضميمه مقدمهاى، به فارسى برگردانده است.
به حكم آيه مباركه ادعُ إِلى سَبيلِ رَبّك بالحِكْمَة والموعِظَة الحَسَنَة وجادِلْهُمْ بِالّتي هِيَ أَحسن لازم ديدم به توضيح عناوينى كه در اين كتاب آمده است بپردازم.
البته اگر نويسنده و مترجم نقد ما بر كتاب «حول الصحبة والصحابة» را با دقت مىخواندند، بار ديگر به نشر و يا ترجمه اين كتاب نمىپرداختند؛ زيرا مهمترين نظريههاى آنان، در آنجا به روشنى نقد شده است.
چكيده مطالب كتاب
نويسنده پس از بيان مقدمهاى در فضايل اهل بيتعليهم السَّلام و درجات صحابه و افتخار همنشينى با پيامبر، يادآور مىشود كه اين دو گروه با هم كمال الفت و محبت را داشتهاند، به دو دليل:
نامگذارى فرزندان اهل بيت به نامهاى خلفا.
وجود ازدواج ميان صحابه و اهل بيتعليهم السَّلام.
و در ادامه نتيجه مىگيرد كه بايد حقوق اهل بيت و صحابه (هر دو) رعايت شود.
آن گاه اختلاف شيعه و سنى را در يك مطلب خلاصه مىكند و آن اظهار بيزارى از ظالمان (برخى صحابه) است كه شيعه بدان تظاهر مىكند و چون به دو دليلِ گذشته، ميان صحابه و اهل بيتعليهم السَّلام كمال الفت و شفقت بوده، بنابراين براى اظهار بيزارى، علت و وجهى وجود ندارد.
نويسنده اين كتاب در ظاهر مىخواهد فقط مسأله اظهار بيزارى را نفى كند، ولى در حقيقت به دنبال نفى اصل تشيّع است؛ زيرا تصور مىكند كه پايه و اساس تشيع، بيزارى جستن از برخى صحابه است.
در نقد اين مطلب، ابتدا محور اختلاف ميان شيعه و سنى را به تبيين مىكنيم تا روشن شود اختلاف ريشه اعتقادى و بنيادى دارد و بر پايه مطلبى به نام «اظهار برائت از برخى افراد» نيست.
در نقد اين مطلب، ابتدا:
محور اختلاف دو گروه
اين نوع بررسى (خلاصه كردنِ اختلاف در يك مسأله رفتارى) ناشى از عدم آگاهى از محور اختلاف ميان مسلمانان است؛ زيرا اختلاف در بيزارى جستن از چند تن از صحابه (نه همه و نه اغلب آنها) نيست تا اين مشكل از طريقى كه ارائه كردهاند حل شود، بلكه اختلاف بر سر يك مسأله اساسىِ كلامى و زيربنايى است و آن اين است كه مرجع سياسى و علمى پس از رحلت پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كيست؟ آيا رسول اللَّه چنين مرجعى را معرفى كرده و ديده از جهان فرو بسته است، يا امت را به حال خود واگذاشته و در اين مورد نه وحيى از
خداوند فرود آمده و نه تدبيرى از پيامبر صورت گرفته است؟
اكنون مىپرسيم:
آيا وجود ازدواج ميان اهل بيت و برخى از صحابه و يا نام گذارى برخى از فرزندان به نام برخى از خلفا، اين مشكل را حل مىكند؟
آيا اين اختلاف عميق با اين دو مطلب برطرف مىشود؟
اصولًا ميان مدّعى و برهان و دليل بايد ارتباط منطقى وجود داشته باشد تا با تأمل در محتواى دليل، مدعى ثابت شود.
شيعه معتقد است كه رهبرى امت پس از درگذشت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، در حديث غدير و حديث ثقلين و حديث سفينه، معين گرديده و مسلمانان بايد در اصول و فروع، پس از كتاب اللَّه و سنت صحيح پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، به آنان مراجعه نمايند، در حالى كه اهل سنت ادعا مىكنند كه پيامبر در اين مورد سكوت را برگزيده و امت اسلامى بايد براى خود حاكم و فرمانفرمايى اختيار كنند.
اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه كدام يك از اين دو نظريه صحيح است؟ جناب شيخ صالح، به دو دليل ادعاى دوم را صحيح مىداند:
ميان اهل بيت و برخى از صحابه، پيوند ازدواج انجام گرفته است.
برخى از فرزندان اهل بيت به نام برخى از خلفا نام گذارى شدهاند.
آيا چنين استدلالى درست است؟ و آيا رابطه منطقى ميان آن دو وجود دارد؟
نام كتاب (وحدت و شفقت) حاكى از علاقه نويسنده و مترجم به تقريب ميان دو فرقه است، امّا براى رسيدن به اين هدف، شايسته بود به مشتركات زيادى كه در ميان دو گروه وجود دارد اشاره مىكردند و مسائل اختلافى را به محافل علما مىسپردند، نه اين كه با دو مسأله تاريخى بر يك مسأله كلامى استدلال نمايند. افزون بر اين، در ادامه ثابت خواهيم كرد كه اين دو پديده تاريخى- با فرض صحت- نشانه همدلى اهل بيت با خلفا نبوده و مظلوميت اهل بيت از جانب كسانى كه از آنها ابراز بيزارى مىشود، از نظر تاريخى امرى قطعى و غير قابل انكار است.
اكنون پس از اين توضيحِ كلى درباره كتاب، به نقد مطالب آن مىپردازيم.
قم- جعفر سبحانى
مترجم، با الهام از كلمات جناب شيخ صالح، عامل تفرقه را اظهار بيزارى از برخى از صحابه مىداند و آن گاه در نكوهش اين عمل، به حديثى از صحيح بخارى استدلال مىكند كه در حديث قدسى آمده است: «مَنْ عادى لي وَلِيّاً فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالْحَربِ»؛ (1) «كسى كه با يكى از دوستان من دشمنى كند، من با او اعلان جنگ مىكنم.»
تحليل
جناب مترجم، به ذكر عامل سطحىِ تفرقه پرداخته و از بيان عامل حقيقى سر برتافته است. علت اصلى تفرقه، بيزارى از برخى صحابه نيست، بلكه در پس اين عامل سطحى، عوامل متعددى وجود دارد كه اين پديده را به وجود آورده است و شايسته است به آن ريشهها و علل واقعى بپردازيم.
اكنون برخى از علل تفرقه و دو دستگى ميان مسلمانان را يادآور مىشويم:
بخارى در صحيح خود، در شش مورد نقل مىكند كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در آخرين روزهاى زندگى خود، در حالى كه در بستر بيمارى آرميده بود فرمود: قلم و دوات و كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه تا ابد گمراه نشويد، درخواست پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با مخالفت برخى و موافقت برخى ديگر روبه رو شد. وقتى حاضرانِ در مجلس به نزاع و جدال پرداختند، پيامبر به همگان امر كرد كه مجلس را ترك كنند و فرمود: شايسته نيست در محضر پيامبر به نزاع و جدال بپردازيد. متن حديث بدين شرح است:
«لما اشتدّ بالنبيّ- صلّى اللَّه عليه و آله وسلّم- وجَعُهُ، قال: ائتُوني بِكِتاب أكْتُبُ لَكُمْ كِتاباً لا تِضِلُّوا بَعْدَهُ. قال عُمَرُ: إنَّ النَّبيّ غَلَبَهُ الْوَجَعُ، وَعِنْدَنا كِتابُ اللَّهِ حَسْبُنا، وَاخْتَلَفُوا وَكَثُر اللغْطُ، قال: قُوموا عَنّي وَلا يَنْبَغي عِنْدي التَّنازُع، قال ابن عباس: إنَّ الرَزيَّةَ كُلُّ الرزيّة ما حالَ بَيْنَ رَسُول اللَّه
وَبَيْن كِتابِهِ». (1)
«آنگاه كه بيمارى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شدت گرفت، فرمود: كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد.
عمر گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده و كتاب خدا نزد ما است و براى ما كافى است.
در اين هنگام حاضران در مجلس در امتثال امر پيامبر اختلاف كردند (برخى گفتند بياوريد، برخى ديگر مانع شدند) و سر و صدا زياد شد، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود:
برخيزيد و مجلس را ترك كنيد، شايسته نيست در حضور من به نزاع بپردازيد.
ابن عباس مىگويد: مصيبت بزرگ آنگاه دامن مسلمانان را گرفت كه پيامبر را از نگاشتن نامه بازداشتند».
اكنون بايد ديد ريشه اختلاف كجاست؟ اگر همان يك نفر و چند نفر با نوشتن نامهاى كه مايه هدايت امت بود مخالفت نمىكردند، دو دستگى در ميان مسلمانان رخ نمىداد.
شايسته بود نويسنده علاقهمند به تقريب، به جاى آن عامل سطحى، بر روى اين عامل واقعى تكيه كند و به سان ابن عباس به خاطر جلوگيرى از نگارش نامه اظهار تأسف نمايد و كسانى را كه در بستر بيمارى مايه آزار و اذيت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را فراهم آوردند، نكوهش كند؛ زيرا قرآن مجيد درباره كسانى كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را آزرده كنند چنين مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا والآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً. (1)
«آنان كه خدا و رسولش را آزار مىدهند، خدا از آنها در دو جهان بيزار بوده و براى آنان عذاب خواركنندهاى آماده ساخته است.»
زمانى هنوز پيكر پاك پيامبر خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بر روى زمين بود و عليعليه السَّلام و خاندان بنى هاشم مشغول تجهيز جنازه بودند، گروهى از انصار در سقيفه بنىساعده تشكيل جلسه دادند تا زمام رهبرى مسلمانان را به دست گيرند. وقتى ابوبكر و عمر از چنين نشستى آگاه شدند، بى آن كه ديگران را از جريان آگاه سازند، از جمعيت حاضر براى تجهيز
پيامبر جدا شدند و همراه ابوعبيده جراح، به سقيفه بنىساعده رفتند و پس از مدتى كشمكش و اختلاف، رييس قبيله اوس، براى عقب راندن قبيله خزرج- كه نزديك بود جريان به نفع آن تمام شود- بىدرنگ با ابوبكر بيعت كرد و همين سبب شد كه هر دو نفر به همراه جمعى كه با او بيعت كرده بودند، جلسه سقيفه را ترك كنند و در راه خود به مسجد، از مردم براى ابوبكر بيعت بگيرند.
آيا صحيح بود كه در غياب اهلبيت، و در رأس آنان اميرمؤمنان عليعليه السَّلام و خاندان بنىهاشم، با سياست بازى تعيين خليفه كنند و از اين طريق سنگ بناى تفرقه را در ميان مسلمانان پىريزى نمايند؟
راه صحيح و منطقى اين بود كه در آن مجلس، همگان را به شورايى دعوت كنند كه در آن سران صحابه؛ و پيشاپيش آنان اهل بيت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم حاضر شوند تا تكليف خلافت را معين كنند، در حالى كه آنان با فرصت طلبى و غافلگيرى، به بيعت گروهى اكتفا كردند و بعداً با وعده و وعيد از بقيه بيعت گرفتند و آنچه فراموش شد، اهل بيت پيامبر و در رأس آنان عليعليه السَّلام بود كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در مناسبتهاى متعددى- كه آخرين آنها غدير خم و در بازگشت از حجة الاسلام بود- وى را براى خلافت و امامت به امّت معرفى كرد.
اينها مطالبى است كه تاريخ، قطعيت آن را تأييد كرده و نيازى به ذكر مدارك نيست. با اين وجود، مدارك آن را در پاورقى يادآور مىشويم. (1)
نويسنده علل اختلاف و پديد آورندگان آن را ناديده گرفته و به يك مسأله فرعى، يعنى بيزارى از چند تن از صحابه كه نادرستى رفتار آنان ثابت شده، پرداخته است. حال آن كه اصولًا بيزارى از صحابه در كار نيست؛ زيرا ياران پيامبر از احترام خاصى برخوردارند، بلكه دايره اظهار بيزارى منحصر به معدود افرادى است كه از عدد انگشتان تجاوز نمىكنند.
حديثى كه به آن استدلال شده، درباره «ولىّ» سخن مىگويد و درباره آن جاى گفتگو نيست، ولى آيا كسانى كه مايه آزار پيامبر را فراهم آوردند- تا آنجا كه همسران پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از حركت اين گروه به اعتراض درآمدند- از اولياى خدا هستند تا مشمول اين حديث باشند؟
اختلاف و دو دستگى از روزى آغاز شد كه تنها يادگار پيامبر، فاطمه زهراعليها السَّلام، از حق مسلّم خود محروم گرديد؛ محروميتى كه در ميان هيچ ملتى سابقه ندارد و آن، محروميت دختر از ارث پدر بود! گويى همه فرزندان حق دارند از پدران خود ارث ببرند، جز دخت گرامى پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه بايد از اين حق طبيعى محروم شود!
بخارى، در كتاب «مغازى» به سندى از عايشه چنين نقل مىكند:
«فاطمه دخت پيامبر، كسى را نزد ابو بكر فرستاد تا سه چيز را برگرداند: الف) ميراث او از رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم. ب) فدك. ج) آنچه از خمس غنايم خيبر مانده بود.
ابوبكر در پاسخ گفت: از پيامبر شنيده است كه فرمود: «لا نُوَرثُ، ما تَرَكْناهُ صَدَقَةٌ»؛ «ما ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند، صدقه است و زندگى آل محمد از همين مال تأمين مىشود»، تا آنجا كه مىگويد: فاطمه از موضعگيرى منفى ابوبكر خشمگين شد. او را ترك كرد و ديگر با او سخن نگفت و پس از پيامبر شش ماه زنده بود.» (1)
وقتى فاطمهعليها السَّلام دنيا را وداع گفت، همسرش عليعليه السَّلام، او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را از درگذشت او آگاه نساخت و تا فاطمهعليها السَّلام زنده بود، عليعليه السَّلام با ابوبكر بيعت نكرد. (1)
گروهى از مهاجران در خانه زهراعليها السَّلام متحصن شده و خواهان خلافت عليعليه السَّلام بودند. خليفه وقت تصميم گرفت به هر نحو ممكن، اجتماع آنان را به هم زند و از آنان به اجبار بيعت بگيرد.
محدثان و تاريخ نگاران در بيان واقعه هتك حرمت حضرت زهراعليها السَّلام دو راه را پيش گرفتهاند: گروهى فقط تصميم خلافت را به هتك حرمت نقل كرده و از عملى شدن آن چيزى نگفتهاند، مانند بلاذرى در انساب الأشراف و طبرى در تاريخ. امّا گروه ديگر، به عملى شدن آن تهديد نيز اشاره كردهاند.
آنچه هر دو مورخ نقل كردهاند، بدين شرح است:
بَلاذُرى و تهديد خانه فاطمهعليها السَّلام
احمد بن يحيى، جابر بغدادى بلاذرى (متوفاى 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، رويداد تاريخى پيش گفته را در كتاب «انساب الاشراف» اين گونه نقل مىكند:
«إنّ أَبابَكْرَ أَرْسَلَ إِلى عَليّ يُريدُ البَيْعَةَ فَلَمْ يُبايِع، فَجاءَ عُمَرُ وَمَعَهُ فَتِيلَةٌ، فَتَلقته فاطِمَةُ عَلَى الْباب.
فَقالَتْ فاطِمَة: يابْنَ الْخَطاب، أَتُراك مُحَرقاً عَليَّ بابِي؟ قَالَ: نَعَمْ، وَذلِكَ أَقوى فِيما جاءَ بِهِ أَبُوك ...». (1)
«ابوبكر به دنبال على عليه السَّلام فرستاد تا از او بيعت بگيرد، امّا على عليه السَّلام از بيعت با او امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتشزا) حركت كرد و با فاطمه در مقابل در خانه روبرو شد. فاطمه گفت: اى فرزند خطاب، آيا در صدد سوزاندن خانه من هستى؟ عمر گفت: آرى، اين، بهترين كار، است، براى آنچه پدرت آورده است!»
محمد بن جرير طبرى (متوفاى 310)، فقيه و تاريخ نگار برجسته اهل سنت، در تاريخ خود، رويداد فجيع هتك حرمت خانه وحى را چنين بيان مىكند:
«أَتَى عُمَرُ بْنُ الْخَطّاب مَنْزِلَ عَليّ وَفِيهِ طَلْحَةُ وَالزُّبَيْرُ وَرِجالٌ مِنَ الْمُهاجِرينَ، فَقَالَ وَاللَّهِ لأُحُرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَى البَيْعَةِ، فَخَرَجَ عَلَيْهِ الزُّبَيرُ مُصلِتاً بِالسَّيْفِ فَعَثَرَ فَسَقَطَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ، فَوَثَبُوا عَلَيْهِ فَأَخَذُوه». (1)
«عمر بن خطاب به در خانه على آمد، در حالى كه طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرده، گفت: به خدا سوگند، خانه را به آتش مىكشم، مگر اين كه براى بيعت بيرون بياييد! زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشيرى بر دست داشت، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دست او بر زمين افتاد. در اين هنگام ديگران بر او هجوم آورده و شمشير را از دستش گرفتند.»
اين دو مورخ، تنها به نقل تهديد اكتفا كردهاند، ولى برخى به عملى شدن آن تصريح نمودهاند. براى نمونه، طبرانى در معجم خود مىنويسد: عبدالرحمان بن عوف در آخرين
لحظات زندگى ابوبكر بر او وارد شد. ابوبكر به وى گفت: اى كاش سه كار را انجام نداده بودم:
«فَأمّا الثَّلاثُ الّذي وَدَدْتُ أَنّي لَمْ أَفْعلَهُنَّ، ... فَوَدَدْتُ أَنّي لَمْ أَكُنْ كَشَفْتُ بَيْتَ فاطِمَة وَتركتُهُ». (1)
«امّا آن سه چيز كه آرزو مىكنم كاش انجام نداده بودم؛ ... و يكى خانه فاطمه است كه اى كاش هتك حرمت نمىكردم و رها مىكردم.»
مترجم در بخشى از كتاب با عنوان «سخنان طلايى»، دو مطلب از حضرت عليعليه السَّلام نقل مىكند:
به من خبر رسيده است كه گروهى مرا برتر از ابوبكر و عمر مىدانند. اگر كسى چنين ادعايى كند، دروغگو است و بايد حدا افترا بر او جارى گردد!
كسى را نبينم كه مرا بر ابوبكر و عمر برترى مىبخشد، مگر اين كه بر او حد افترا جارى مىكنم!
نظر مترجم را به نكات زير جلب مىكنم: (1)
الف) اين مطلب از كتاب «المُحلَّى» ابن حزم ظاهرى نقل شده كه آلوسى، مفسّر معروف در حق او مىگويد: «الضالّ المضلّ» (1)؛ «گمراه و گمراه كننده است» و ابن حجر در لسان الميزان، درباره او مىنويسد: «فتمالأ فقهاءُ مصرِهِ وأجمَعُوا على تضليله ...» (2)؛ «دانشمندان معاصر وى، بر ضد او قيام و بر گمراهى او اتفاق كردهاند ....»
آيا بر نقل چنين فردى مىتوان استناد كرد؟
ب) ابن حزم كسى است كه مىگويد:
«انّ عبد الرّحمن بن مُلجم لم يَقْتُل علياً إلّا متاوّلًا مُجتهداً مُقدِّراً انّه على صَواب وفي ذلك يَقُولُ عِمران بن حطان شاعرُ الصفرية:
يا ضربة من تقى ما أراد بها
إلّا ليبلغ عَن ذي العرش رضواناً» (3)
«عبدالرحمان بن ملجم على را نكشت، مگر اين كه پيشتر در اين مورد اجتهاد كرد و كشتن او را كار درست برشمرد؛ چنان كه عمران بن حطان، شاعر گروه صفريه از خوارج، در مدح ابن ملجم اين گونه سروده است:
به ياد ضربت آن فرد پرهيزگارى كه غرضى جز اخذ پاداش از صاحب عرش در آن نبود ...»
آيا شايسته است جناب مترجم كه ادعاى محبت و دوستى با اهل بيت دارد، بر كتاب چنين فردى كه در باطن ناصبى است، اعتماد كند؟!
ج) استاد جناب عالى، شيخ صالح، در همين كتاب كه شما آن را به فارسى برگرداندهايد، اصرار مىورزد كه نبايد به نقل ناقلان، قبل از بررسى سند اعتماد جست. آيا سند هر دو گفتار را در آن كتاب بررسى كردهايد و مىدانيد كه برخى از راويان مجهول و ناشناخته هستند و برخى ديگر كه شناخته شدهاند، قابل اعتماد نمىباشند؟ مانند:
حجاج بن دينار؛ كه برخى وى را توثيق كردهاند، ليكن ابوحاتم، رجالى معروف مىنويسد: لا يُحتجّ؛ به سخن او نمىتوان اعتماد كرد.
شهاب بن حراش؛ ابن حِبَّان در مورد وى گويد: به خاطر اشتباهات فراوانش نمىتوان بر نقل او اعتماد كرد.
ابومعشر؛ نسائى، دارقطنى و ابن المدينى او را ضعيف دانستهاند. بخارى مىگويد: و منكر الحديث است. (1)
آيا شايسته است گفتار بى اساس و بىاعتبار عدهاى را «سخنان طلايى» بناميم؟!
2
نويسنده كتاب، فصلى را به عنوان مقدمه با عنوان «يك نقطه مشترك» آورده و در آن، از پيامبر بزرگوار اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تجليل كرده است كه در آن جاى هيچ نوع گفتگو نيست، ولى گويا تجليل از پيامبر، مقدمه نقل مطلبى از دو عالم بزرگوار شيعه، يكى مرحوم كلينى در كافى (1) و ديگرى علامه مجلسى در بحار (2) است.
ايشان مدعى شدهاند كه اين دو عالم، در كتب مذكور مدعى شدهاند كه امامان شيعهعليهم السَّلام در علم و دانش برتر از پيامبر خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هستند.
تحليل
سبحان اللَّه! هرگز فكر نمىكردم كه دوست اهل قلم ما گرفتار چنين لغزشى شود! اكنون هر دو كتاب را از نظر مىگذارنيم:
مرحوم كلينى بابى با اين عنوان آورده است: «أنّ الأئمةعليهم السَّلام عِنْدَهم جميع الكتب التي نزلت من عند اللَّه وأنَّهم يَعرِفونها على اختلاف ألسنتها» (1)؛ «صحيح تمام كتابهايى كه از جانب خدا نازل شده، نزد ائمه هست و آنها را با آن زبانهايى كه نازل شده، مىدانند.»
آنگاه از امام هفتم موسى بن جعفرعليه السَّلام و ديگر ائمهعليهم السَّلام نقل مىكند كه از انجيل و تورات آگاه بودند.
از آغاز مطالب اين باب تا آخر آن، كوچكترين اشارهاى به برابرى علم امامان با پيامبر اسلامصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نشده است، چه رسد به اين كه- نعوذ باللَّه- مسأله برترى امامان بر پيامبر مطرح شود؛ زيرا ما معتقديم پيامبر گرامى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هم از تمام اين كتابها آگاه بود و خدا او را آگاه كرده است. آگاهى ائمه دليل بر ناآگاهى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيست و علوم امامان شيعه، پرتوى از علوم پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است و بارها تصريح كردهاند كه ما آنچه در سنت پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آمده را بازگو مىكنيم. و حتى در روايت نخست، امام موسى بن جعفرعليه السَّلام تصريح مىكند كه آگاهى ما از اين كتابها، به خاطر اين است كه از ذرّيه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم هستيم و اين علوم از پدرانمان و از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به ما ارث رسيده است.
علامه مجلسى در بحارالأنوار، در صفحهاى كه مؤلف به آن اشاره كرده، رواياتى نقل مىكند كه بايد در اصول و فروع به ائمه اهل بيتعليهم السَّلام مراجعه كرد. از امام صادقعليه السَّلام نقل مىكند كه فرمود: «إعْرِفُوا منازلَ شيعتِنا بقَدْرِ ما يُحسِنون من رواياتهم عنّا» (1)؛ «منزلت شيعه ما را به اندازه حديثى كه از ما فرا گرفتهاند، بشناسيد.»
در آن صفحه و در صفحات پيش و پس از آن، سخنى درباره موضوع علم پيامبر و امامان به ميان نيامده است، تا مسأله برابرى ميان علم آنان مطرح شود. در احاديث ياد شده در بحار نيز مجموع روايات حاكى از آن است كه ائمه اهل بيتعليهم السَّلام اصرار مىكردند كه معارف و احكام را از ما بگيريد نه از ديگران؛ زيرا مجموع دانشهاى ما مأخوذ از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است، در حالى كه برخى از افراد، نسبت به آنچه خدا در كتاب و پيامبر در سنت گفته است، خيانت كردهاند، اين كجا و مقايسه علم ائمه با پيامبر و برترى اولى بر دومى كجا؟ علت لغزش اين است كه جناب شيخ صالح به خاطر پرداختن به امور قضايى، فرصت مراجعه به منابع را ندارد و در اين مورد، به نوشتههاى بىمايه دشمنان شيعه اعتماد كرده است.
عقايد علماى شيعه در علم امامان
شيخ مفيد عقيده علماى شيعه درباره برترى ائمه بر پيامبران را چنين نقل مىكند:
گروهى معتقدند كه امامان، بر تمام پيامبران جز پيامبر اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم برترى دارند.
گروه ديگرى بر اين باورند كه آنان، از تمام پيامبران جز پيامبران اولوا العزم برترند.
گروه سوم مىگويند: پيامبران بر ائمه ما برترى دارند.
آنگاه خود او مىگويد: من در اين مسأله متوقفم. (1)
آيا بدون آگاهى، چنين افترا و نسبت ناروايى را به شيعه روا داشتن، جايز است؟!
اميرمؤمنان عليعليه السَّلام بعد از پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، از پاكترين انسانها است، به گواه آن كه پيامبر او را به منزله جان خود تلقى كرد و به ميدان مباهله برد و كلمه «أنفسنا» در آيه «مباهله» (1) ناظر به ايشان است، چنين انسانى كه از جانب مهاجرين و انصار براى رهبرى برگزيده شد، خشم معاويه را برانگيخت و با تحريك و تشويق طلحه و زبير براى قبضه كردن زمام خلافت، جنگ جمل و سپس جنگ صفين شعلهور گرديد، حتى معاويه به اين هم اكتفا نكرد، بلكه طى بخشنامهاى دستور داد شخصيت والايى مانند على در منابر نماز جمعه مورد لعن قرار گيرد.
مسلم در صحيح خود مىنويسد: معاويه با سعد وقاص درباره عليعليه السَّلام سخن گفت و از اين كه سعد، على را لعن نمىكند، در شگفت ماند. سعد در پاسخ گفت: على بن ابى طالب داراى سه فضيلت است كه اگر من يكى از آنها را داشتم آن را با شتران سرخ مو عوض نمىكردم:
در روز خيبر كه ابرهاى يأس و نوميدى بر لشكر اسلام سايه افكنده بود و فرماندهان يكى پس از ديگرى با شكست باز مىگشتند، پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسول او را دوست مىدارند، و او نيز خدا و رسول را دوست مىدارد. از ميدان نبرد برنمىگردد مگر اين كه قلعه خيبر را فتح مىكند. هر كسى به اين اميد بود كه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم پرچم را به دست او بدهد. ناگهان پيامبر، على را فرا خواند و او كه دچار درد چشم بود، با كرامت پيامبر بهبودى يافت و پرچم را به دست گرفت و خيبر را فتح كرد.
على در روز مباهله همراه پيامبر وارد ميدان شدند.
جناب معاويه! با اين سه فضيلت، چگونه على را لعن كنم؟! (1)
آيا فردى كه ولىّ خدا را تا اين حد دشمن بدارد و لعن او را بر منابر نماز جمعه جزو عبادات بشمارد، مىتواند مرد الهى باشد؟ متأسفانه شما در خطبههاى نماز جمعه از چنين فردى به «سيدنا معاويه!» تعبير مىكنيد.
من در اين جا سخن پيرامون علل و ريشههاى اختلاف را كوتاه مىسازم، كه علل و ريشهها بيش از اين است. اكنون مطالب فصل ديگرى از كتاب را نقد و بررسى مىكنيم.
مؤلف محترم، جناب آقاى شيخ صالح، تحت اين عنوان چنين مىنويسد: آرى منزلت
اهل بيت بسيار والا و فضايل آنان بىشمار است كه در آيات و روايات زيادى بيان گرديده و به تواتر رسيده است؛ اعم از اين كه حضرتش را ديده و با ايشان هم صحبت شده، يا اين كه نديده و (به شرط ايمان و تقوا) از آن ذريه طاهره بوده باشد.
اهل بيت دوگونه فضيلت دارند: 1. فضايلى كه مخصوص آنان است 2. فضايلى كه درباره عموم صحابه- رضوان اللَّه عليهم- آمده است. قطعاً آن عده از اهل بيت كه افتخار صحبت رسول اللَّه را داشته باشند، اوّلين كسانى خواهند بود كه اين فضايل شامل حالشان مىشود.
آنگاه نويسنده به بيان درجات صحابه پرداخته، مىنويسد: درجات آنها متفاوت است، بعضى مهاجر و بعضى از انصار هستند، بعضى قبل از فتح مكه ايمان آورده و بعضى بعد از آن، امّا از سوى خداوند به همه آنان وعده بهشت داده شده است، سپس با اين آيه بر عظمت آنان استدلال مىكند:
وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهارُ خَالِدينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ. (1)
«پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار، و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها نيز خشنود گشت و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغ 3 هايى براى آنان فراهم ساخت، كه نهرها از زير درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند، و اين است پيروزى بزرگ.»
تحليل
در اين جا نكاتى شايسته يادآورى است:
در عين اين كه فرزندان زهرا به خاطر انتساب به خاندان وحى، از احترامى خاص برخوردارند، ولى ترديدى نيست كه واژه «اهل بيت» در آيه مباركه إِنّما يُرِيدُ اللَّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجس أَهلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّركُمْ تَطْهِيراً: «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد»، از آن گروه خاصى است كه پيامبر گرامى صلَّى اللَّه عليه و
آله و سلَّم آنان را به شيوههاى خاصى بيان كرده است و هرگز شامل همسران پيامبر يا تمامى ذرّيّه حضرت رسول نيست.
روايات متضافر بلكه متواتر از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نشان مىدهد كه اين آيه، جز خود پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و ساكنان خانه فاطمه، احدى را شامل نمىشود و اين روايات را گروهى از صحابه از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل كردهاند كه برخى از آنها عبارتاند از: 1. ابوسعيد خدرى 2. انس بن مالك 3. ابواسحاق 4. واثلة بن اسقع 5.
ابوهريره 6. ابوالحمراء 7. سعد بن أبى وقاص 8. عايشه 9. ام سلمه 10. ابن عباس.
مضمون احاديث حاكى از آن است كه پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم براى شناساندن اهل بيت، دو كار معين انجام داده است كه هركدام در نوع خود قابل توجه است:
پروردگارا، پليدى را از آنان دور ساز!».
بنابر اين، پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم با اين دو عمل، مصاديق آيه را به روشنى تعيين كرده است. اكنون به صورت فشرده به ترجمه و نقل برخى از احاديث مىپردازيم:
قالَ رَسُوُل اللَّهِ صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «نُزِّلَتْ هذِهِ الآيَةُ فِىَّ وَفي عَلِيٍّ وَفاطِمَةَ وَحَسَنٍ وَحُسَيْنٍ».
رسول اللَّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: «اين آيه درباره من و على و فاطمه و حسن وحسين فرود آمده است».
خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شدند.
پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم حسنينعليمها السَّلام را در آغوش گرفت و عليعليه السَّلام در سمت راست پيامبر و دخت او در سمت چپش نشستند و هر پنج نفر مشغول خوردن غذايى شدند كه فاطمه دختر گرامى پيامبر آماده كرده و به حضور آن حضرت آورده بود. ناگهان فرشته وحى نازل شد و آيه تطهير را فرود آورد. در اين هنگام پيامبر كسايى را كه شبها آن را به روى خود مىكشيد، برداشت و همه را زير آن كسا قرار داد و دست خود را از زير كسا بيرون آورد و رو به آسمان گرفت و سه بار فرمود:
«الّلهُمَّ إِنَّ هؤُلاءِ أَهْلُ بَيْتي وَخاصَّتي فَاذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً».
من با شنيدن اين جمله، خواستم زير كِسا درآيم و مشمول چنين فضيلتى شوم، از اين جهت گوشه كسا را بالا زدم تا به آنان ملحق شوم، پيامبر آن را از دست من كشيد. گفتم: اى رسول خدا! آيا من از اهل بيت تو نيستم؟! پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم- بدون اين كه يكى از دو طرف قضيه را تصديق كند- فرمود:
«إنّكِ على خَيْرٍ إنَّكِ مِنْ أَزْواجِ النَّبِيّ». (1)
«تو زن نيكى هستى و از همسران پيامبرى».
بنابراين، نبايد مفهوم اهل بيت را كه خود پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آن را محدود كرده است، به صورت گسترده تفسير كرد. بنابراين، اطلاق واژه اهل بيت به غير اين پنج نفر، كاملًا بىمورد است.
بررسى استدلال بر مقامات صحابه
شگفت اينجاست كه ايشان اين فصل را با نام «فضائل اهل بيت» آورده، ليكن متأسفانه حتى يك روايت هم در فضيلت آنها نقل نكرده است. در مقابل، در همين فصل براى مقامات همه صحابه، به اين آيه استدلال كرده است:
وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تْحْتَهَا الأَنْهارُ خَالِدينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ. (1)
از نظر ايشان اين آيه در شأن همه صحابه وارد شده و به همه آنها وعده بهشت داده
شده و مورد خشنودى خدا قرار گرفتهاند، البته با اختلاف درجات.
مؤلف محترم مىخواهد با آيه وَالسَّابِقُونَ الأَوّلون ... بر طهارت و پاكى و بهشتى بودن همه صحابه استدلال كند، در حالى كه هرگز اين آيه مدعاى او را ثابت نمىكند، خواه همه صحابه بهشتى باشند يا نه؛ زيرا:
اوّلًا: آيه همه مهاجران و انصار را ستايش نمىكند، بلكه در صدد ستودن گروهى از آنان، به نام وَالسَّابِقُونَ الأَوّلون است. به گواه اين كه «مِنْ» در «مِنَ المُهاجِرين» «تبعيضيه» است و معنى آيه اين است: پيشگامان نخستين از مهاجر و انصار، نه همه مهاجر و انصار.
بنابراين، به پيشگامان نويد بهشت داده شده، نه همگان.
ثانياً: جمله بعدى، وعده بهشت را به گروهى مىدهد كه از پيشگامان به نيكى پيروى كرده باشند نه مطلقاً، چنان كه مىفرمايد: وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ حال اگر دليل قاطعى ثابت كرد كه از گروه دوم برخى از پيشنيان به نيكى پيروى نكردهاند، هرگز اين آيه با آن منافاتى نخواهد داشت.
نتيجه مىگيريم به دو گروه وعده بهشت داده شده است:
الف. پيشگامان از مهاجرين و انصار، نه همه مهاجرين و انصار.
ب. گروهى كه از آنها به نيكى پيروى كرده باشند.
ولى گروهى كه در پيروى، راه نيك را در پيش نگرفتهاند، آيه شامل حال آنها نمىشود.
چگونه ممكن است حضرتش با اين آيه به همگان جواز ورود به بهشت داده باشد؟
اكنون به آياتى مىپردازيم كه ثابت مىكند برخى از گروه دوم، از السابقون الأوّلون به نيكى پيروى نكردهاند.
خداوند وليد بن عقبه را فاسق خوانده و مىفرمايد: إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا (1)؛ «هرگاه فاسقى خبرى آورد درباره آن بررسى و تحقيق كنيد». گروهى از مفسران مىگويند مراد از اين فاسق، وليد است.
پيامبر گرامى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم خطبه نماز جمعه مىخواند كه ناگاه طبل
كاروان بازرگانى كه از شام وارد مدينه شده بود، به صدا درآمد، بيشتر كسانى كه پاى سخنرانى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم حاضر بودند، محل را ترك كردند، چنان كه آيه شريفه به آن اشاره مىكند:
وَإِذا رَأَوا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَتَرَكُوكَ قَائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقينَ. (2)
«هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مىشوند و به سوى آن مىروند و تو را ايستاده به حال خود رها مىكنند. بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترين روزى دهندگان است.»
بخارى (2) و مسلم (3) در صحيح خود نقل مىكنند كه پيامبر در حال خواندن خطبه بود كه كاروان تجارتى (دحيةبن خليفه) با صداى طبل وارد مدينه شد. اغلب نمازگزاران، محل نماز جمعه را ترك كردند و فقط دوازده نفر از آنان باقى ماندند.
آيا گروهى كه بر پيامبر چنين بىحرمتى روا بدارند، مصداق وَالّذينَ اتَّبعُوهُمْ بِإِحسان مىباشند؟
وَما كانَ لِنَبيّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ. (1)
«ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند و هر كس خيانت كند، روز رستاخيز آنچه را در آن خيانت كرده با خود (به صحنه محشر) مىآورد، سپس به هر كس آنچه فراهم كرده و (انجام داده) است به طور كامل داده مىشود، و به آنها ستم نخواهد شد.»
گويا حوله سرخ فامى در روز بدر گم شد. برخى گفتند شايد پيامبر آن را برداشته، خدا در اين مورد آيه فوق را نازل فرمود و پيامبر را از خيانت به امانت تنزيه نمود، آن گاه معلوم شد برخى از ياران او اين حوله را از سر عناد و دشمنى برداشتهاند. (1)
آيه حاكى از ادب و ايمان سست اين گروه به پيامبر است كه حتى او را نعوذ باللَّه به خيانت متهم مىكنند! سپس معلوم مىشود بعضى از بدرىها كه در شمار همين «السابقون
الأوّلون» بودهاند، در طول زندگى دچار انحرافاتى شدهاند.
در پايان يادآور مىشود هر نوع ستايش درباره هر گروهى، به معنى چراغ سبز در باقيمانده زندگى نيست، كه هر چه دلشان بخواهد انجام دهند، بلكه يك وعده است و حكم مقتضى را دارد، كه ممكن است با اعمال ناشايست، اثرش از بين برود، و وعده در صورتى قطعى مىشود كه شخص تا آخر عمر با پاكى زندگى كند و اگر در سراشيبى عمر دچار خلاف شد، اين آيات شامل حال او نمىشود.
چه بسا كسانى بودهاند كه در آغاز عمر به آنها آيات الهى عطا شد، ولى در پايان، پيرو شيطان شدند چنان كه مىفرمايد:
وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَاتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الغَاوينَ. (1)
«و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى (سرانجام) خود را از آن تهى ساخت و شيطان در پى او افتاد و از گمراهان شد».
حتى خدا به همين گروهى كه وعده بهشت داده، هشدار مىدهد كه اهانت به پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم سبب حبط اعمال آنها مىشود.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوتِ النَّبيّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَولِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ. (2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نبريد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مىكنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمىدانيد».
بنابراين هرگاه يكى از اين پيشتازان در اسلام يا آنان كه در پى ايشان آمدهاند، نسبت به پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم جسارتى كنند، اعمال پيشين آنان حبط شده و آن وعده الهى به خاطر اين عمل زشت، منتفى مىگردد.
چه نيكو مىگويد پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «وانّما الأعمال بالخواتيم». (1) «ارزش اعمال انسان، به پايان كار اوست». يعنى انسان نبايد به اعمال نيك خود در بخشى از عمر مغرور شود، بلكه بايد تا پايان عمر، طهارت و پاكى را حفظ كند.
جناب شيخ صالح با آوردن مطلبى تحت عنوان «پيام وحدت» از پراكندگى و دو دستگى امت اظهار تأسف كرده و يادآور مىشود كه اختلاف به سان سرطان كشندهاى به جان امّت اسلامى افتاده است. سپس مىگويد: بايد از گذشتگان درس بگيريم. اهل بيت پيامبر با ديگر صحابه با توجه به جنگهايى كه در ميان آنان در گرفت، باز هم با يكديگر رحيم و مهربان بودند و اين حقيقت انكار ناپذير است. سپس تحت عنوان «پيام وحدت» تأسف خود را از گروهى كه وقت گرانبهاى خود را در مسائل تاريخى صرف مىكنند ابراز نموده و مىافزايد: نتيجه اين عمل جز گسترده كردن دامنه اختلاف و تفرقه و عميق كردن دشمنى ميان مسلمانان چيز ديگرى نيست.
تحليل
آنچه نويسنده محترم در بخش نخست آورده، قابل توجه است. شكى نيست كه از اين اختلاف جز دشمنان اسلام كسى سود نمىبرد، ولى بايد ديد چه كسانى بر اختلاف دامن مىزنند؟
حضرت عالى در كشور سعودى زندگى مىكنيد و داراى مقام رسمى هستيد، هيچ مىدانيد كه دست كم در هر ماه مطالبى در ردّ عقيده شيعه نوشته شده و در حرمين شريفين توزيع مىشود و غالباً هزينههاى آنها را مقامات دولتى مىپردازند؟!
اخيراً بيشتر پاياننامهها در دانشگاههاى سعودى، مربوط به بيان عقايد شيعه و ردّ آنهاست؛ و كاش آنها در نقد عقايد شيعه، پيرو اصول علمى بودند و لااقل به پاسخهايى كه به برخى از اين رديّه ها داده شده توجه مىكردند و پس از مطالعه آن، دست به قلم مىبردند.
در كشورى كه شما زندگى مىكنيد، دانشجويى پايان نامه خود را به بيان عقايد شيعه اختصاص داده و آن را در سه جلد منتشر كرده است كه قسمت عمده آن دشنام و ناسزاگويى به اين گروه مىباشد؛ آن چنان وقيحانه نسبتهاى دروغ به شيعه داده است كه هر خوانندهاى را به تعجب وامىدارد؛ مثلًا مىگويد:
«خمينى نام خود را در اذان وارد كرده و هم اكنون جزو اذان شيعه شده است!» (1)
بىپايگى اين گفتار به سان گزاره معروفى است كه: خسن و خسين دختران مغاويه بودند!
بهتر است شما به جاى اين كه ما را نصيحت كنيد؛ قدرى به آنها پند دهيد، شيعه در مقام دفاع است و در برابر هجوم ناچار است از خود دفاع كند.
گذشته از اين، آيا شما به راستى معتقديد اهل بيت با صحابه جنگهايى داشته 3 اند، ولى با يكديگر رحيم و مهربان بودند؟! آيا اين دو جمله متناقض نيست؟ آيا مىشود گروهى خون گروه مقابل را بريزند و در عين حال با آنان رحيم و مهربان باشند؟
اين كه مىگوييد تاريخ نگارى و دامن زدن بر رويدادهاى پيشين، جز عميق كردن اختلاف نتيجهاى ندارد، قابل بررسى است. تاريخ نگارى به دو نوع است:
اگر واقعاً بررسى حوادث ديرين، گناه و عملى نابخشودنى است، پس كتابهاى تاريخ را از ميان برداريد و تدريس آن را تحريم كنيد.
ما نبايد از بررسى تاريخ گذشتگان بهراسيم. اگر واقعاً گذشتگان ما سلف صالح بودهاند، قلم به بيان فضايل آنها خواهد پرداخت، نه معايب آنها؛ امّا اگر پيشيينيان ما سلف ناصالح بودهاند، مسلماً نوك قلم رفتار ناشايست آنها را نشانه خواهد گرفت.
ما از همه اينها صرف نظر مىكنيم. اگر واقعاً بحثهاى تاريخى نتيجهاى جز تفرقه و دو دستگى ندارد، پس چرا جناب عالى و هم فكرانتان اين همه بحثهاى تاريخى مطرح كردهايد و بر اختلاف دامن زدهايد؟ برخى از كتابهايى كه با تقريظ و مقدمه جناب عالى منتشر شدهاند، به جز بحثهاى تاريخى يك جانبه، مطلب ديگرى در بر ندارد. (1)
نويسنده در مطلبى تحت عنوان «افتخار صحبت (مصاحبت)» آياتى را وارد بحث كرده و معتقد است اين آيات درباره صحابه پيامبر است. وى مىنويسد: يكى از مسؤوليتهاى پيامبر خدا تزكيه كسانى است كه به ايشان ايمان آوردهاند، در حالى كه امّى و ناخوان بود و خداوند آنان را با ايمان به پيامبر و مصاحبت نورانى حضرتش افتخار بخشيد، چنانكه مىفرمايد:
«او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مىخواند و آنها را تزكيه مىكند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مىآموزد و مسلّماً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
بررسى وتحليل
ترديدى نيست كه از وظايف پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم تزكيه و تعليم است و اين امر، تنها به پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم اختصاص ندارد بلكه تمام پيامبران براى تربيت انسانها و تعليم آنان برانگيخته شدهاند و پيامبر اسلام نيز يكى از آنهاست كه خدا او را در ميان گروهى درس ناخوانده برانگيخت تا آيات الهى را بر آنان بخواند و به تزكيه و تعليم آنان بپردازد.
در اين مسؤوليت خطير ترديدى نيست، ولى آيا همه كسانى كه در محضر آن حكيم بزرگ بودند، از آن سرچشمه معارف، به طور يكسان بهره بردهاند؟ آيه در اين باره سخنى نمىگويد. فرض كنيد رييس آموزش و پرورش استانى، به دانش آموزان پيام مىفرستد كه معلمان شما مشغول تعليم و تربيت شما هستند و شما به وسيله آنان مىتوانيد به مدارج عالى برسيد. آيا اين پيام دليل بر آن است كه همه دانش آموزان نمره قبولى گرفته و در پرورش و آموزش به مقام عالى رسيدهاند؟
شگفتا! اين آيه جز اين نمىگويد كه پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از سوى خدا مأمور است كه به تزكيه و تعليم امت امّى بپردازد، ولى آيا بر اين هم دلالت دارد كه همه كسانى كه
پيامبر براى تربيت آنها مبعوث شده بود، به كمال مطلوب رسيدهاند و از اعمال زشت دوران جاهلى دست برداشتهاند؟
عجيبتر اين كه در اين آيه مجموع امّيّين؛ يعنى عربهاى درس ناخوانده مطرحاند؛ خواه پيامبر را ديده باشند، يا از نعمت ديدار ايشان محروم باشند. اگر دلالت آيه را بر مدّعاى نويسنده قبول كنيم، بايد بگوييم همه امّيّين در شبه جزيره عربستان به چنين كمالى رسيدهاند، نه تنها صحابه!
شأن پيامبر خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بسان شأن پيامبران ديگر است. گروهى از نور آنان بهره گرفته و گروهى ديگر از آن بىبهره ماندهاند و بيشترين افراد را همين گروه دوم تشكيل مىدهند، چنان كه مىفرمايد: وَقَليلٌ مِنْ عِبادى الشَّكُور.
پيش داورى مؤلف درباره صحابه كه همگى لباس عدالت و تقوا بر تن كردهاند! سبب شده است وى به آيهاى استدلال كند كه ارتباطى به آنها ندارد، بلكه درباره عموم مسلمانان سخن مىگويد و به فرض ارتباط، بايد گفت مسؤوليت داشتن پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم گواه بر بهرهگيرى همگان از وجود آن حضرت نيست.
اكنون وقت آن رسيده كه دو آيه ديگر را كه نويسنده با ذكر آنها بر فضايل صحابه استدلال كرده است، مورد بررسى قرار دهيم:
«شما بهترين امتى هستيد كه در ميان انسانها آفريده شدهايد؛ (چه اين كه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد و اگر اهل كتاب، (به چنين برنامه و آيين درخشانى) ايمان آورند، براى آنها بهتر است! (ولى تنها) عدّه كمى از آنها با ايمانند؛ و بيشتر آنها فاسق مىباشند.
«همان گونه (كه قبله شما، قبله ميانه است) شما را نيز امت ميانه قرار داديم (در حدّ
اعتدال) تا بر مردم گواه باشيد؛ و پيامبر هم بر شما گواه است و ما، آن قبلهاى را كه پيشتر بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى را كه از پيامبر پيروى مىكنند، از آنها كه به جاهليّت بازمىگردند، باز شناسيم و مسلّماً اين حكم، جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده، دشوار بود (بدانيد كه نمازهاى شما، صحيح بوده است) و خدا هرگز ايمان / نماز شما را ضايع نمىگرداند؛ زيرا خداوند، نسبت به مردم، رحيم و مهربان است».
نويسنده پس از نقل و ترجمه دو آيه مىگويد: آياتى كه خداوند در مدح و ستايش و بيان صفات صحابه نازل كرده، بسيار است (گويا به همين مقدار بسنده شده است).
بررسى و تحليل
اصولًا فردى كه با آيهاى بر مدعاى خود استدلال مىكند، بايد كيفيت دلالت آيه را نيز بيان كند، ولى متأسفانه مؤلف به سان ديگر نويسندگان هم فكر خود، صفحات كتابش را با آيات قرآنى مزين نموده، بدون اين كه وجه دلالت آيات را بيان كند.
امّا آيه نخست، ناظر به فضيلت امت اسلامى است كه دو فريضه مهم امر به معروف و نهى از منكر به آنان داده شده و در نتيجه، بايد مردم را به كارهاى نيك امر كرده و از كارهاى زشت باز دارند. اين ويژگى مخصوص صحابه عصر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيست، بلكه وظيفه تمام امت اسلامى تا روز رستاخيز است.
آنچه مايه اشتباه نويسنده شده، وجود خطاب در فعل «كنتم» است. وى تصور كرده است كه اين خطاب، تنها به صحابه است، در حالى كه خطابات عام قرآنى به منزله خطابات مؤلفان و نويسندگان است كه هرگز فرد خاصى در آن منظور نيست؛ مثلًا وقتى نويسندهاى مىگويد:
خواننده گرامى! منظور او همه كسانى است كه كتاب او را به دست گرفته و مطالعه كنند و اين حقيقتى است كه علماى اصول بر آن تصريح كردهاند.
قرآن به روشنى تصريح مىكند كه اين قرآن مايه هدايت براى همه كسانى است كه به دست آنان برسد؛ آنجا كه مىفرمايد:
وَأُوحى إِليَّ هذا القرآن لأُنذركم بِهِ وَمَنْ بَلَغ. (1)
«اين قرآن بر من وحى شده تا شما را و هر كس را كه به او برسد، را با آن بيم دهم».
و در آيه ديگر مىفرمايد:
شَهْرُ رَمَضان الَّذِى أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرآنُ هُدىً لِلنّاس .... (1)
«ماه رمضان، ماهى است كه در آن قرآن براى هدايت مردم فرو فرستاده شده است».
درباره آيه دوم (بقره، 143)، بايد گفت كه آن نيز به سان آيه نخست، مربوط به امت اسلامى است، نه صحابه. قرآن از اين راه وارد مىشود و مىگويد: آيينى كه فرو فرستاده شده، آيين وسط است، آيين ميانهرو، ميان فزون طلبى يهوديت و رهبانيت مسيحيّت. بنابراين، كاملترين شرايع در اختيار امت اسلامى قرار داده شده تا بر ديگر امتها شاهد و گواه باشند.
در اين صورت، به حكم اين كه اين دين وسط، دين همگان تا روز رستاخيز است، خطاب نيز به صورت يك خطاب عمومى بر همگان است و اختصاصى به حاضران در عصر پيامبر خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم ندارد.
ابن كثير از مفسرانى است كه مورد پذيرش امثال جناب صالح درويش مىباشند. او در تفسير اين آيه مىگويد:
«وَ لَمّا جَعلَ اللَّهُ هذِهِ الأُمّةَ وَسطاً خَصّها بِأَكْمَلِ الشَّرائِعِ وَأَقْوَمِ الْمَناهِجِ وَأَوضَحِ المَذاهِبِ كَما قالَ: هُوَ اجْتَباكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج (1)». (2)
«از آنجا كه خداوند اين امت را امت ميانه رو قرار داده، كاملترين شرايع و روشنترين روشها و روشنترين آيينها را به آنان اختصاص داده است».
ما از مؤلف محترم و مترجم عزيز او خواهانيم كه در نگارش دقت بيشترى كرده، لااقل به يك تفسير مراجعه كنند و پيشداورى، آنان را بر چنين تحريفى برنيگيزد. اين نوع تفسيرها نوعى تحريف معنوى قرآن است كه صد در صد مذموم و نوعى تفسير به رأى خواهد بود.
مؤلف محترم در اين فصل، آياتى را وارد بحث مىكند كه بيانگر دو مطلب است:
آن گاه نتيجه مىگيرد كه همه امت اسلامى بايد به يكديگر مهر بورزند و طبعاً اهل بيت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه جزئى از صحابه نيز بودند، با بقيه اصحاب رؤوف و مهربان بودند.
اكنون آيات مذكور را از نظر مىگذرانيم:
«به يقين، رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رؤوف و مهربان است».
«محمدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهرباناند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است؛ اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است كه همانند زراعتى كه جوانههاى خود را خارج ساخته و به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است، زارعان را به شگفتى وامىدارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد! خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، وعده آمرزش و اجر عظيم داده است».
تحليل
درباره آيه نخست، يادآور مىشويم كه يكى از صفات پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم خُلق عظيم و سينه گشاده و روحيه مهربان آن حضرت بوده است و لذا با اين همه آزار و
اذيّتى كه قريش و ديگران بر او روا داشتند، درخواست عذاب نكرد، حتى از نظر قرآن، وجود پيامبر گرامى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، مانع از نزول عذاب است، چنان كه مىفرمايد:
وَما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ .... (1)
«شأن خدا نيست با آن كه در ميان آنان هستى، ايشان را عذاب كند ...».
شايسته همه مسلمانان اين است كه به يكديگر رؤوف و مهربان باشند، ولى سخن در جاى ديگر است و آن اين كه آيا مسلمانان عصر رسالت و يا پس از آن، همگان به آن حضرت اقتدا كرده و يا برخى مهربان و برخى ديگر دشمن يكديگر بودند؟
كتب معتبر تاريخى حاكى از آن است كه هر چند برخى نسبت به هم مهربان بودهاند، ولى گروه زيادى از آنان هم آتش افروزان جنگ و نبرد بودند. گروهى از صحابه و تابعان، خليفه وقت (عثمان) را در خانهاش كشتند، پس از كشته شدن عثمان، آتش فتنه در ميان آنان شعلهور شد، جنگ جمل با ده هزار و اندى كشته و جنگ صفين با متجاوز از پنجاه هزار كشته پايان پذيرفت. پس از آن، فتنه خوارج پيش آمد كه سالها راهزنان مسلمانان و آتش افروزان جنگ بودند.
صفحات تاريخ نشان مىدهد پس از پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم جنگ سرد ميان انصار و مهاجرين ادامه داشت و يكديگر را در اشعار و گفتار و ... نكوهش مىكردند.
درباره آيه دوم، دو مطلب را نبايد فراموش كرد:
احتمال نخست با تاريخ قطعى سازگار نيست؛ زيرا تاريخ حيات صحابه و پس از آن، دوران تابعان، پيوسته با جنگهاى خونين همراه بوده است. در اين صورت نمىتوان آيه را بيانگر حالات آنان دانست، بلكه ناچاريم احتمال دوم را در نظر بگيريم؛ يعنى شايسته يك جامعه اسلامى آن است كه افراد آن نسبت به يكديگر مهربان باشند. اتفاقاً خود نويسنده در صفحات قبل به اين حقيقت اعتراف كرده و آورده است:
«ما در اين جا اختصاراً درباره رحمت و شفقت ميان اهل بيت و ديگر صحابه آن حضرت سخن خواهيم گفت ... با توجه به جنگهايى كه ميان آنان درگرفت، باز هم با يكديگر رحيم و مهربان بودند.» (1)
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجراً عَظِيماً.
«خدا به برخى از آنان كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، بخشودگى و پاداش عظيم را وعده داده است».
بنابراين، آيه ياد شده در مدح كل صحابه نيست، بلكه در مدح گروهى از آنهاست. حال اين گروهِ مورد نظر قرآن چه كسانى هستند؟ بايد با مراجعه به تاريخ زندگى آنها شناخته شوند.
ما از ميان نزاعها و برخوردهاى صحابه با يكديگر به يك سند اكتفا مىكنيم كه در صحيح بخارى آمده و از سوى براردران اهل سنت قابل انكار نيست. در مسأله «إفك»، عداوت ديرينه سعد بن معاذ با سعد بن عباده به صورت روشن منعكس شده است، چندان كه در آن ماجرا نزديك بود دو قبيله خون يكديگر را بريزند.
پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فرمود: اى مسلمانان، چه كسى مرا درباره مردى كه اهل بيت مرا اذيت كرده، معذور مىشمارد؟
در اين هنگام سعد بن معاذ رييس اوسيان برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، هرگاه اين فرد از قبيله اوس باشد من تو را معذور مىشمارم و گردن او را مىزنم و اگر از برادران خزرج باشد، امر بفرماييد درباره او نيز همين كار را انجام دهم.
در اين هنگام سعد بن عباده كه رييس خزرجيان بود، از روى تعصّب، رو به سعد بن معاذ كرد و گفت: سوگند به خدا تو نمىتوانى فردى از خزرجيان را بكشى و چنين توانى در تو نيست.
در اين هنگام اسيد بن حضير، پسر عموى سعد بن معاذ، كه هر دو اوسى بودند،
برخاست و به سعد بن عباده گفت: دروغ مىگويى سوگند به خدا ما چنين فردى را اگر از خزرج باشد هم مىكشيم. تو منافقى و از منافقان دفاع مىكنى. در اين هنگام اعضاى هر دو قبيله به خروش آمدند و نزديك بود يكديگر را بكشند و پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه بالاى منبر ايستاده بود، هر دو گروه را كم كم آرام كرد و خاموش ساخت. (1)
آيا با يادآورى اين تاريخ روشن، باز مىتوانيم بگوييم آنان نسبت به يكديگر مهربان بودند؟
«وكسانى كه پس از آنان- مهاجرين و انصار- آمدند، مىگويند: پروردگارا! ما را و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهاى ما كينهاى به مؤمنان نگذار، پروردگارا! تو مهربان و بخشايندهاى.»
آيه مورد نظر نويسنده، يك دستور اسلامى است كه درباره مسلمانان پيشين بايد طلب مغفرت كنيم و از خدا بخواهيم كه در دل ما نسبت به آنان كينهاى قرار ندهد. شكى نيست اين دستور هم اكنون يك وظيفه عملى است، ولى آيا همگان را شامل مىشود، يا اين كه گروههايى كه عوامل لعن و بيزارى در زندگى خود فراهم آوردهاند، اصلًا در مصاديق جمله لاخواننا الَّذين سبقونا بالإِيمان داخل نمىباشند و بر فرض شمول اوليه، در ادامه اين گروه با دليل قطعى خارج شدهاند.
اكنون به نمونههايى از اين گروه اشاره مىكنيم:
إِنَّ الّذين يَرْمُونَ الْمُحْصَنات الغافِلات المُؤْمِنات لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَالآخِرَة وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ. (1)
«آنان كه زنان پاكدامن و بى خبر از هر آلودگى و مؤمن را متهم مىسازند در دنيا و آخرت از رحمت الهى دورند و عذاب بزرگى براى آنها خواهد بود- هر چند از صحابه پيامبر و يا تابعان باشند-.»
إِنَّ الّذين يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَالآخِرَة وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً. (1)
«آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را در دنيا و آخرت از رحمت خود دور ساخته و براى آنان عذاب خوار كنندهاى را مهيا ساخته است.»
إِنّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَالهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّناهُ لِلنّاسِ فِي الكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنَهُمُ اللَّه وَيَلْعَنَهُمُ اللاعِنُون. (2)
«كساى كه دلايل روشن و وسيلههاى هدايت را كه نازل كردهايم- پس از آن كه در كتاب براى مردم بيان نموديم- پنهان كنند، خدا آنها را لعنت مىكند و همه لعن كنندگان نيز آنها را لعن مىكنند.»
اين ها گروهى هستند كه در قرآن مورد لعن قرار گرفتهاند و در اين جهت ميان صحابه و تابعان و ديگران فرقى نيست، امّا كسانى كه در سنت مورد لعن قرار گرفتهاند، بيش از آن است كه در اين صفحات منعكس كنيم، وبه ذكر اندكى از آن اكتفا مىكنيم:
«لَعَنَ اللَّهَ آكلَ الربا وشاهدَه وكاتبَه»؛ «لعنت خدا بر رباخوار و گواه و نويسنده آن.»
«لَعَنَ اللَّه الخمرَ ولَعَنَ شاربَها وساقيها»؛ «لعنت خدا بر شراب و شرابخوار و ساقى.»
«لَعَنَ اللَّهَ الرّاشي والمُرتَشي في الحُكم»؛ «لعنت خدا بر رشوه ده و رشوه در قضاوت.»
«لَعَنَ اللَّه المتشبهينَ من الرجال بالنساء ...»؛ «لعنت خدا بر مردانى كه خود را به صورت زنان درآوردهاند.»
«لَعَنَ اللَّه من سَبَّ والديه ...»؛ «لعنت خدا بر كسى كه به والدين خود دشنام دهد.»
«لَعَنَ اللَّه من يُمثّل بالحِيوانِ ...»؛ «لعنت خدا بر كسى كه حيوانى را مثله كند ....» (1)
براى آشنايى با گروههايى كه پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم آنها را لعنت كرده است، به المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النبوى، ج 6، صص 122 و 123 مراجعه كنيد. براى اختصار از نقل آنها خوددارى مىشود.
بنابراين، آيه مورد نظر كه درخواست آمرزش براى گذشتگان را مطرح مىكند، يك اصل كلى است، ولى شامل گروههاى مذكور نمىشود، از ان رو نمىتوان با اين اصل كلى بر پاكى تك تك صحابه و تابعان استدلال كرد، مگر اين كه احراز شود هيچكدام از عوامل لعن و نكوهش در آنها نبوده است.
بنابراين مىتوان گفت تا زمانى كه نقطه ضعفى در حيات مسلمانى براى ما روشن نگردد، بايد براى او استغفار كنيم، مگر دلايل قطعى ايجاب كند كه بايد از او بيزارى جست.
به نامهاى خلفا
آنچه تاكنون از نويسنده محترم نقل و نقد شد، جنبه زمينه سازى داشت و ايشان با دو دليل بر وجود روابط حسنه ميان صحابه و اهل بيتعليهم السَّلام استدلال مىكند. نخستين دليل- به زعم نويسنده- آن است كه وى پس از بيان مطلبى درباره انتخاب نام نيك مىگويد: عليعليه السَّلام از فرط محبّتش به خلفاى سهگانه، نام آنان را بر سه تن از فرزندانش نهاد.
ابوبكر بن على كه با برادر بزرگوارش امام حسينعليه السَّلام در كربلا به شهادت رسيد.
عمر بن على كه او نيز در حماسه كربلا شركت كرد ولى با امام زين العابدين زنده به مدينه باز مىگردد.
عثمان بن على كه در كربلا به شهادت رسيد.
امام حسنعليه السَّلام سه تا از فرزندانش را (ابوبكر و عمر و طلحه) ناميد.
امام حسينعليه السَّلام فرزندش را عمر نام مىگذارد.
امام زين العابدينعليه السَّلام يكى از دخترانش را عايشه و يكى از پسرانش را عمر نام نهاد.
بررسى و تحليل
ما در اينجا پيرامون صحت و سقم اين نقلها بحث نمىكنيم؛ زيرا بحث اساسى ما صحت و سقم اين نامگذارىها نيست و برخى از آنها قابل خدشه و مناقشه است. آنچه مهم
است اين كه نظر نويسنده را به اين مطلب جلب مىكنيم كه اين نوع استدلال نسبت به مدعا بسيار واهى و بىپايه است؛ زيرا:
اوّلًا: نامهاى نوزادان بيشتر از جانب مادران انتخاب مىشد، نه از جانب پدران؛ و همسران اهل بيتعليهم السَّلام نه همگى، كه اندكى از آنان از بنىهاشم بودند، بنابراين بيشتر از غير بنىهاشم بودند و لذا انتخاب اين نوع اسامى از طرف مادران بوده است و امامان نيز در مقابل عمل انجام شده قرار مىگرفتند و داعى بر تغيير نام نمىديدند. اميرمؤمنان در رجز خود مىفرمايد:
أنا الذى سَمّتنى أُمّى حيدرة ضرغامُ آجامٍ وليثٌ قسورة
«من كسى هستم كه مادرم مرا حيدر نام نهاد. شير بيشههاى شجاعتم».
ثانياً: نامهاى ياد شده، تنها به سه نفر اختصاص نداشته و اين چنين نبوده كه در آن محيط، جز اين سه تن چنين نامى نداشته باشند، بلكه از نامهاى شايع و فراوان بوده و از سوى ديگر، در نامگذارى ملاك اين نبود كه چون خلفا چنين نامهايى داشتند، پس آنها نيز براى فرزندان خود نام ايشان را برگزيدند، بلكه به خاطر آن بود كه اين نامها، در ميان امت عربى از نامهاى شايع به شمار مىرفت، به گواه اين كه گروه كثيرى از صحابه پيامبر كه هم عصر خلفا بودند، نامهاى ابوبكر، عمر و عثمان را بر خود داشتند كه در اينجا به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم:
نام ابوبكر در ميان صحابه
ابوبكر بن شعوب ليثى
ابوبكرة ثقفى
ابوبكر عنسى
ابوبكر بن حفص (1)
نام عمر در ميان صحابه
عمر الاسلمى يا الجهنى
عمر الجمعى
عمر بن حكم السلمى
عمر بن سالم الخزاعى
عمر بن سراقة بن المعتمر
عمر بن سعد الأنمارى
عمر بن سعد السلمى
عمر بن سفيان بن عبدالاسد
عمر بن أبى سلمة بن عبدالاسد
عمر بن عامر السلمى
عمر بن عبيد اللَّه بن ابى زكريا
عمر بن عمرو الليثى
عمر بن عُمير بن عدى
عمر بن عوف النخعى
عمر بن خزيه
عمر بن اللاحق
عمر بن مالك بن عُتبة
عمر بن مالك بن عقبة
عمر بن مالك الأنصاري
عمر بن يزيد الخُزاعى
عمر بن معاوية الغاضرى
عمر اليمانى. (1)
نام عثمان در ميان صحابه
عثمان بن حنيف الأنصارى
عثمان بن ربيعه
عثمان بن شماس بن دُويد المخزومى
عثمان بن طلحه
عثمان بن أبى العاص
عثمان بن عامر
عثمان بن عبدالرحمن التيمى
عثمان بن عبد غنم
عثمان بن عبيداللَّه بن عثمان
عثمان بن عبيداللَّه الهدير
عثمان بن عثمان الثقفى
عثمان بن عثمان الشريد
عثمان بن عمرو الأنصارى
عثمان بن عمر
عثمان بن قيس بن ابى العاص
عثمان بن محمد بن طلحه
عثمان بن مظعون
عثمان بن معاذ القُرشى. (1)
نام عايشه در ميان زنان صحابى
عايشه بنت جرير بن عمرو
عايشه بنت سعد بن أبى وقاص الزهرية
عايشه بنت أبى سفيان بن الحارث بن زيد الانصاريه
عايشه بنت عبدالرحمن بن عتيك النضريه
عايشه بنت عمير بن الحارث بن ثعلبة الأنصارية
عايشة بنت قدامة بن مظعون القرشية الجمحية
عايشه بنت معاوية بن المغيرة بن أبي العاص بن أمية. (1)
نتيجه مىگيريم كه اين نامها از نامهاى فراگير و مشهور در ميان جامعه عرب بوده و نامهاى متداولى به شمار مىرفته است و خاندان رسالت نيز از اين نامهاى مشهور بهره مىگرفتند، بى آن كه ملاك در نامگذارى خلفاى سهگانه باشند. حتى كسانى كه اين نامها را بر خلفا نهادهاند، از همين شهرت فراگير استفاده كردهاند.
فرض كنيد اين اسامى فراگير نبوده و تقريباً اختصاص به آن چند نفر داشته است، ولى بايد توجه داشت كه زشت كارى يك فرد، نام او را ننگين نمىكند و ننگينى فرد ارتباطى به نام او ندارد، با اين شرط كه نامش زيبا باشد.
منفورترين شخص در ميان مسلمين عبدالرحمن بن ملجم است، ولى نام عبدالرحمن در رجال شيعه و سنّى بيش از آن است كه شمارش شود.
نام محمدرضا از نامهاى زيباست؛ مانند نام رضا كه از زيبايى خاصى برخوردارند، حال اگر چند نفر با اين نامها به كارهاى زشت دست زدند، سبب نمىشود كه ديگران از اين نامها بهره نگيرند.
جناب شيخ صالح! نمىتوان با دليل واهى و سست بر بىمهرىهايى كه برخى از صحابه نسبت به خاندان رسالت روا داشتهاند، پرده افكند. بهتر آن بود همين راهى را پيش مىگرفتيد كه به ما توصيه فرموديد و آن هم اين كه در اين جريانات تاريخى وارد نشويد و پرده از حقايق تلخ تاريخى برنيفكنيد.
در اين جا نخستين دليل نويسنده محترم بر وجود شفقت و مهربانى به پايان رسيد. در ادامه به بررسى و نقد دليل دوم او مىپردازيم.
نويسنده كتاب، جناب شيخ صالح درويش، دوست اهل قلم ما، در اهميت ازدواج و پيشينه مصاهرت در ميان عرب و خويشاوندى در اسلام، فصل گستردهاى گشوده كه نيازى به آن نبود. آنچه مهم است، دليل دوم او بر وجود صدق و صفا ميان اهل بيت و صحابه است و در اينجا آن را يادآور مىشويم:
تحليل
زندگانى خاندان رسالت و اهل بيت پيامبر، منظومهاى گسترده است كه نمىتوان در مورد جزئى از آن، بدون در نظر گرفتن ديگر حلقهها، قضاوت كرد. اين كار بسان آن است كه فردى در مجموع اعمال و مناسك حج، تنها طواف پيرامون خانه خدا را، كه از سنگ و گِل ساخته شده است، در نظر بگيرد و به تحليل آن بپردازد. مسلماً در چنين وضعيتى قضاوت غير آن خواهد بود كه انسان مجموع مناسك و شرايط و پيامدهاى آنها را در نظرمىگيرد و سپس قضاوت مىكند.
روشن است كه در ديدگاه نخست، عمل او يك كار غير عقلايى جلوه مىكند، در حالى كه در ديدگاه دوم، تشريع حج، به صورت يك عمل شاهكار و مظهر كنگره بزرگ اسلام تجلّى خواهد كرد.
ابن ابى العوجاء مادىگرا، معاصر امام صادقعليه السَّلام، با ديده نخست به طواف نگريست و طواف دور خانه را به كوبيدن خرمن به وسيله دامها تشبيه كرد و گفت: «إلى كَمْ تَدُوسُون هذَا الْبَيْدَرَ»؛ «تا كى اين خرمن را مىكوبيد؟!» (1)
بر اين اساس، بايد حيات خاندان پيامبر خدا را، از رحلت آن حضرت تا روزهايى كه اين ازدواج رخ داده، در نظر گرفت، در حالى كه شما از همه رويدادهاى تلخ، كه در سقيفه و پس از آن رخ داد، چشم مىپوشيد و خونهاى مقدسى را كه به وسيله پيمان شكنان و منحرفان و خوارج ريخته شد، ناديده مىگيريد و چشم خود را تنها به يك حلقه از صدها حلقه
مىدوزيد و آنگاه نتيجه مىگيريد كه «رابطه اهل بيت با صحابه كاملًا شفاف بوده است!»
ما، در گذشته اندكى پرده را بالا زديم، و به همان اندك اكتفا كرديم، زيرا هدف رفع شبهه است، نه دامن زدن به اختلاف و ايجاد دو دستگى.
اكنون بايد ببينيم كه اصلًا اين ازدواج رخ داده است يا نه؟ و به فرض آن كه رخ داده، چه وضعيتى بر آن حاكم بوده است؟ زيرا ازدواج، عمل و رفتارى است غير گويا و ممكن است شرايط و ابعادى داشته باشد كه ما از آن آگاه نيستيم. در اين صورت، نمىتوانيم بر يك رفتار سرپوشيده و پر از تناقضها و اختلافها تكيه كنيم و نتيجه بگيريم.
در اين جا، درباره دلايل كسانى كه اصل ازدواج را انكار مىكنند سخن نمىگوييم و فرض مىكنيم كه اين ازدواج رخ داده، ولى آيا اين پيوند، با توجه به مسائل پيرامونى آن، گواه بر شفقت ميان خاندان على و خليفه دوم است؟
اينك مطلب مورد ادعاى نويسنده را به تفصيل مورد بررسى قرار مىدهيم:
ازدواج با امّ كلثوم و انگيزه آن
در ظاهر انگيزه خليفه از ازدواج، حديثى بوده كه از پيامبر نقل كرده است:
«كُلُّ نَسَبٍ وَسَبَبٍ مُنْقَطعٌ يَومَ الْقِيامَةِ إِلّا نَسَبي وَسَبَبي». (1)
«هر گونه پيوندى؛ چه نسبى و چه سببى در روز قيامت از هم گسسته مىشود، جز پيوند با من، از طريق نسب يا سبب.»
خليفه آنگاه مىافزايد: من با پيامبر مدّتها زندگى كردهام. مىخواهم اين كار انجام بگيرد.
امّا چنين به نظر مىرسد كه در باطن، انگيزه ديگرى در كار بوده و آن اين كه از اين طريق مىخواست بر اعمال گذشته خود سرپوش بگذارد و با پيوند خويشاوندى، گذشته به فراموشى سپرده شود.
اصولًا در ميان عربها، به ويژه عشاير، ازدواج به منظور از مان بردن اختلافات و آثار خونريزى رايج بوده و اكنون نيز تا حدّى مرسوم است، كه پس از نزاعهاى ديرينه و دست اندازىهاى بزرگ، طرفين بر سر عقل آمده، از طريق ازدواج، گذشته را مىپوشانند.
چگونگى ازدواج و مراسم خواستگارى
آنگاه كه خواستگارى انجام شد، اميرمؤمنان به گونههاى مختلف عذر خواست تا اين وصلت انجام نگيرد:
الف. فرمود: دخترم كوچك است (فعلًا هنگام ازدواج او نيست).
خليفه پاسخ داد: «إنّكَ وَاللَّه ما بِكَ ذلِكَ وَلكِنْ قَدْ عَلِمْنا ما بِكَ»؛ «به خدا سوگند منظور تو آن نيست، ما مىدانيم هدف تو چيست. تو خواستى از اين كار جلوگيرى كنى.» (1)
ب. وقتى عمر بر خواستگارى اصرار كرد، حضرت عذر ديگرى آورد و گفت: من دخترانم را براى پسران برادرم جعفر نگه داشتهام. (1)
عمر پاسخ داد: اى على او را به ازدواج من درآور كه در روى زمين كسى بهتر از من با او رفتار نخواهد كرد. (2)
گويا خليفه در اينجا تعهد مىكند كه رفتارش با دختر على رفتار نيك باشد؛ زيرا خليفه به تندى و بدرفتارى با زنان مشهور بود.
ج. اميرمؤمنان به اين درخواست تن نداد و عذر سومى آورد و گفت: بايد اين مطلب را با خانواده و نزديكانم در ميان بگذارم. طرف مشورت سه نفر بودند: عقيل و حسنين. عقيل از اين پيشنهاد خشمگين شد و سخن جسارت آميزى به على گفت كه: هر چه زمان بگذرد، در كار خود از واقعيتها دور مىشوى، به خدا اگر اين كار صورت بگيرد، چنين و چنان مىشود و آنگاه پيامدهاى آن را برشمرد و از جاى خود برخاست و در حالى كه لباس خود را به زمين مىكشيد، مجلس را ترك كرد.
وقتى خبر مخالفت عقيل به خليفه رسيد، گفت: شگفتا! عقيل مرد نابخرد و نادانى است! (1)
حسنين نيز مانند عموى خود نظر منفى داشتند، امّا ادب را به طور كامل رعايت كرده، گفتند: او هم مانند زنان ديگر اختيار خود را دارد و خودش مىتواند همسرى براى خود انتخاب كند. (2)
وقتى عمر از اين رفت و آمدها نتيجه نگرفت، با عباس بن عبدالمطّلب عموى عليعليه
السَّلام ملاقات كرد و به او گفت:
«ما لي؟ أبي بأس؟ قال: وما ذلك؟ خطبت إلى ابن أخيك فردّني». ()
«من چه عيبى دارم؟ آيا در من مانعى هست؟ عباس متوجه نشد و گفت: موضوع چيست؟ (عمر گفت:) دختر برادر زادهات را خواستگارى كردهام، و پاسخ منفى شنيدهام.»
از اين جا تهديد را آغاز مىكند و مىگويد: «أَما وَاللَّه لأُعَوِّرَنَّ زَمْزَمَ، وَلا أَدَعُ لَكُمْ مَكْرَمة إلّا هَدَمْتُها وَلأُقِيمَنَّ عليه شَاهِدَيْنِ بِأَنَّهُ سَرِقَ وَلأُقَطِّعَنَّ يَمِينَهُ فَأَتاهُ الْعَبّاسُ فَأَخْبَرَهُ وَسَأَلَهُ أَنْ يَجْعَلَ الأَمْرِ إِلَيهِ فَجَعَلهُ إِلَيْهِ».
«به خدا سوگند زمزم را كور مىكنم- با توجه به اين كه آب دادن به حجاج به عهده عباس بود- و هيچ فضيلتى براى شما نمىگذارم مگر اين كه آن را نابود مىكنم، دو نفر را وامىدارم تا شهادت دهند كه برادرزادهات دزدى كرده است، و آنگاه دست او را قطع مىكنم!»
وقتى عباس اين سخنان را شنيد و با على در ميان گذاشت، از او خواست كه تزويج دخترش را به او واگذار كند. (1)
شكى نيست كه اين تهديد، كاملًا توخالى بود. عليعليه السَّلام مقام و منزلتى بالاتر از اين داشت كه بتوان او را به اين مسائل متهم كرد. ولى اين رفت و آمدها حاكى از اين است كه از طرف خليفه بر اين كار اصرار و از طرف بنىهاشم در برابر او مقاومت بود، و حضرت بنابر مصالحى به اين خواست خليفه تن داد.
داورى وجدان
تاريخ منحصر به نقل گفتار اين و آن نيست. در تحليل تاريخ بايد مسائل جانبى را نيز در نظر گرفت و آنگاه درباره آن قضاوت و داورى كرد.
با توجه به آنچه در كتابهاى فريقين آمده، ازدواج رخ داده و متصدى آن عموى امام، عباس بن عبدالمطلب بوده است، ولى سخن اين جا است كه آيا اين پيوند، با طيب خاطر انجام گرفته و يا فشارهايى از خارج و داخل در آن مؤثر بوده است؟
شما با يك محاسبه كوتاه و داورى وجدان مىتوانيد دريابيد كه اين ازدواج تا چه اندازه
با طيب نفس و ميل و رغبت انجام شده است؟
شكى نيست كه روابط خاندان رسالت با خليفه وقت كاملًا تيره و تار بود ويورش به خانه وحى و هتك حرمت دخت گرامى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم چيزى نيست كه بشود آن را انكار كرد.
عمر فردى خشن و تندخو بوده است. هنگامى كه خليفه پيشين او را نامزد خلافت كرد، گروهى از صحابه بر اين امر اعتراض كردند و گفتند: فرد خشن و تندخو را بر ما مسلط كردى؟!
طبرى مىنويسد: خليفه، نخست از دختر ابى بكر به نام «ام كلثوم» خواستگارى كرد ولى دختر ابى بكر به خاطر تندى اخلاق خليفه، دست رد بر سينه او زد. (1) سرانجام عايشه به عمرو بن العاص متوسل شد كه خليفه را از اين خواستگارى منصرف سازد و او نيز با سياست خاصى او را از ازدواج منصرف ساخت و گفت: تو فرد تندخويى هستى، احياناً با دختر ابوبكر بدرفتارى خواهى كرد، در اين صورت خانواده ابوبكر غمگين خواهند شد، چه بهتر كه از اين كار منصرف شوى. (1)
وجدان خود را قاضى و داور قرار دهيد، خانوادهاى كه از اين خواستگار دل خوشى ندارد و هنوز نالههاى مادر در گوش آنان طنين انداز است و از طرف ديگر خواستگار، فردى جوان و شاداب نيست، بلكه در بخش پايانى عمر خود قرار دارد و از نظر اخلاق و روحيات، انسان خشن و سختگيرى است، در اين شرايط كدام خانواده با طيب خاطر دسته گل خود را در طبق اخلاص نهاده، به چنين دامادى تقديم مىكند؟
يك خانواده هر چه هم از نظر فكرى و اقتصادى پايين باشد، تن به اين كار نمىدهد، چه رسد به خاندان امامت و نبوت. بنابراين نمىتوان اين ازدواج را نشانه حسن روابط دانست.
آنچه از منابع شيعى استنباط مىشود، تنها عقدى بوده و بس و روشن نيست كه مراسم ديگرى انجام گرفته باشد. حتى امام صادقعليه السَّلام مىفرمايد: روزى كه عمر بن خطاب درگذشت، اميرمؤمنان، دخترش امّكلثوم (س) را به خانه خود آورد. (1)
مسعودى مىنويسد: عمر از اين ازدواج طرفى نبست و داراى فرزند نشد. (2)
در كنار اين رخداد، بسيارى از مورخان و رجال نويسان مطالبى را متذكر شدهاند كه
هيچگاه قابل پذيرش نبوده و با كرامت و عفت خاندان رسالت سازگار نيست. از اين گذشته، اسانيد آنها نيز مخدوش و مردود است، و لذا ما از آوردن آنها خوددارى مىكنيم.
مترجم در پاورقى آورده است: طبق نقل طبرى (1)، اين ازدواج در سال هفده هجرى رخ داده است.
ولى نظر مترجم را به يك نكته جلب مىكنم و آن اين كه طبرى اين رويداد را از سيف بن عمر كه فردى كذاب و دروغ پرداز است (2) نقل مىكند. آفرين بر اين نوع تحليل!
امام صادقعليه السَّلام نوه ابوبكر
جناب درويش مىنويسد: امام جعفر صادقعليه السَّلام فرمودند: «ولدني أبو بكر مرّتين»؛ نسب من از دو طريق به ابى بكر مىرسد:
از جانب مادرم امّ فروه كه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است.
از طرف مادر امّ فروه كه مادر بزرگ من و او دختر عبدالرحمان بن ابىبكر است.
سپس مىگويد: اين جمله را كلينى در كافى و ابن عنبه در عمدة الطالب آورده است.
تحليل
انتظار ما از جناب صالح درويش اين است كه در نقل مصادر دقت كند و تا مطلبى را با چشم خود در كتابى نديده، به آن نسبت ندهد.
در حالى كه جمله مورد نظر او، «ولدني أبوبكر مرّتين» در كتاب كافى كلينى نيست، بلكه مؤلف كافى، خود نسبت حضرت را بيان مىكند و مىنويسد: مادرش امّ فروه دختر قاسم بن محمد و مادر امّ فروه اسماء بنت عبدالرحمان بن ابى بكر است. بدون اين كه اين مطلب را به امام صادقعليه السَّلام نسبت دهد و بدون اين كه حضرت به اين انتساب افتخار كند و بگويد «ولدني أبوبكر مرّتين».
ابن عنبه در كتاب «عمدة الطالب»، جمله مزبور را از امام صادقعليه السَّلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «ولدني أبوبكر مرّتين» (1) ولى هيچ سندى ارائه نمىدهد.
چگونه با حديث مرسل و بدون سند، مىتوان بر مطلبى استدلال كرد؟ همچنين اربلى در كشف الغمه از كتاب عبدالعزيز الأخضر الجنابذى (2)، كه يكى از علماى اهل سنت است،
نقل مىكند و مىگويد: «قالَ جعْفر: ولقَدْ ولَدني أبو بكر مَرّتين». (3)
اوّلًا ناقل حديث فردى سنى است و گفتار او در مقام «احتجاج»، براى شيعه حجت نيست.
وثانياً به فرض حجت بودن روايت كاملًا بى سند و در اصطلاح، حديث مرسل است و حديث مرسل و فاقد سند، فاقد حجيت و غير قابل احتجاج است. آيا مىتوان با يك حديث بى سند بر يك اصل عقيدتى استدلال كرد؟
شما نبردهاى خونين و كشمكشهاى روشن را كه بعد از سقيفه رخ داده، ناديده مىگيريد و به يك حديث بى اصل و اساس استدلال مىنماييد و مىخواهيد بر اين گذشته تلخ سرپوش بگذاريد؟! همان مطلبى كه به ما توصيه كرديد، كاش خود نيز به آن عمل مىكرديد و اصولًا وارد اين مسائل تاريخى نشده و شكاف را از اين عميقتر نمىكرديد.
نويسنده كتاب «وحدت و شفقت» در اين بخش، در زندگى صحابه و جهاد آنان، به طور گسترده سخن گفته و با آياتى كه بعداً به تحليل مفاد آنها مىپردازيم، بر مدعاى خويش استدلال كرده است. پيش از نقل آياتِ مورد نظر، نكاتى را متذكر مىشويم:
چنين افترا و تهمتى قرنها است كه بر افكار آنان حكومت كرده و پاك كردن چنين تهمت از اذهان، نياز به برنامهريزى دارد كه بايد به مرور زمان انجام گيرد.
عمار و جابر نيست؛ زيرا متجاوز از صد و پنجاه نفر از صحابه پيامبر از پيشكسوتان تشيع و پيشتازان آن بودند و با نقل اسامى آنان، سخن به درازا مىكشد. علاقهمندان مىتوانند براى آگاهى از اين اسامى و حالات آنان به دو كتاب مراجعه كنند. (1)
با اين وصف، اين افراد نا آگاه چگونه قلم به دست گرفته، تشيّع را به معناى سبّ صحابه معرفى مىكنند؟!
«اللّهمّ اغْفِرْ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالإِيمان».
چنين نويسندهاى مانند آن قاضى است كه از پروندهاى قطور، تنها آنچه نظر او را تأمين مىكند مطرح نمايد و در مورد برگهايى كه بر خلاف نظر اوست، سكوت كند. جناب شيخ صالح درويش قاضى دادگاه عمومى قطيف است. اميد است ان شاء اللَّه در دادگاه قطيف پروندهها را اين چنين بررسى نكند، بلكه همه برگها را مطالعه كرده و آنگاه در بارهاش تصميم بگيرد!
نقد كتاب وحدت و شفقت ؛ ؛ ص47
آياتى كه درباره ياران پيامبر آمده و به نوعى آنان را ستايش مىكند، يك ستايش جمعى است و ارتباطى به يكايك آنان ندارد. اگر فرمانده پادگانى مجموع زير دستهاى خود را به شجاعت و دلاورى توصيف كند، تعريف او مربوط به كسانى است كه در اين پادگان؛ از افسر، درجهدار و سرباز، زندگى مىكنند و اين مانع از آن نخواهد بود كه در ميان چند هزار
1) آيت الله شيخ جعفر سبحانى، نقد كتاب وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت با يكديگر، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 2، پاييز 1387.
نفر، چند نفرى نيز شايسته چنين تعريفى نباشند. آنچه مايه اشتباه است، اين است كه وى اين نوع آيات را مربوط به تك تك افراد دانسته نه مجموع آنها، وناخود آگاه قرآن را به تناقضگويى متهم ساخته است؛ زيرا همان قرآنى كه از ياران رسول خدا ستايش مىكند، از برخى ديگر نكوهش و ملامت كرده است كه نمونههايى از آنها را متذكر خواهيم شد.
با توجه به اين مقدمات، به دلايل نويسنده درباره «عدالت همه صحابه» و يا «وجود الفت ميان صحابه و اهل بيت» مىپردازيم:
آيه نخست:
... وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً .... (1)
«... و نعمت (بزرگ) خدا بر خود را به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و به بركت نعمت او برادر شديد ...؟!».
تحليل
شيوه نويسنده اين است كه آيات را مطرح مىكند، امّا درباره چگونگى دلالت آنها بر مدعاى خويش، سخن نمىگويد.
اين آيه در نهايت بيانگر آن است كه خداوند در سايه اسلام، ميان اوسيان و خزرجيان از انصار، صلح و صفا پديد آورد و به نزاعهاى صد ساله آنان پايان داد و آنها را برادران دينى يكديگر ساخت. همچنين ميان مهاجرين و انصار الفت ايجاد كرد و همگان برادران يك خانواده شدند.
مقصود نويسنده از طرح اين آيه چيست؟
آيا مقصود اين است كه آنان همگى تا پايان عمر به صورت انسانهاى عادل و پرهيزگار و پارسا باقى ماندند؟ از آيه چنين مطلبى برداشت نمىشود. به گواه اين كه همين افرادى كه خداوند به آنان نعمت برادرى بخشيد، در سالهاى هفتم و هشتم هجرت، در حالى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم خطبه جمعه مىخواند او را ترك كردند و به سوى كاروان تجارت شتافتند و به تعبير قرآن، تجارت و لهو را بر استماع خطبهها ترجيح دادند. (1)
و اگر مقصود اين است كه آنان تا پايان عمر دست برادرى به يكديگر دادند، اين نيز بر خلاف واقع است. همان گروه برادر! چه بسا خشم و غضب خود را نسبت به هم اظهار كرده و به ضرب و شتم يكديگر پرداختهاند و بلكه برخى از آنان در آينده زندگى خود، به جنگ و ستيز با يكديگر برخاسته و يكديگر را به قتل رساندند.
سعد وقاص والى كوفه بود، عثمان او را از ولايت عزل كرد و وليد بن عقبه را به جاى او معرفى كرد. عبداللَّهبن مسعود وقتى از جريان آگاهى يافت، حاضر نشد با «وليد» همكارى كند و كليدهاى بيت المال را، كه خزانهدار آن بود، به سوى او افكند و گفت: آيا شايسته است سعد وقاص عزل شود و وليد بن عقبه جاى او را بگيرد؟ «وليد» جريان را به عثمان گزارش كرد و گفت: عبداللَّه بن مسعود درباره تو بدگويى مىكند. عثمان فرمان داد او را روانه مدينه سازند.
آنگاه كه وارد مدينه شد، عثمان بالاى منبر خطبه مىخواند. وقتى از حضور عبداللَّهبن مسعود در مسجد آگاه شد دربارهاش چنين گفت:
«ألا إنّه قَدْ قدمتْ عليكم دويبةُ سوء، مَنْ يمشي على طعامِه، يقىءُ ويَسلَح».
«اى مردم، آگاه شويد، جانور ريز و نامطلوبى وارد مدينه شد، كسى كه در ميان غذاى خود راه مىرود استفراغ مىكند و فضله مىريزد!»
در اين هنگام ابن مسعود از دور فرياد زد: من چنين نيستم. من يار رسول اللَّه در روز بدر و بيعت رضوان بودم.
عايشه از حجره خود با صداى بلند گفت: عثمان! اين سخن را درباره يار پيامبر خدا مىگويى!؟
عثمان فرمان داد عبداللَّه را از مسجد بيرون كنند. يكى از كاركنان دربار عثمان، ابن مسعود را بر زمين كوبيد و دندههايش را شكست. (1)
اينان همان كسانى هستند كه خداوند ايشان را برادر يكديگر خواند و جناب شيخ صالح درويش مىپندارد كه همه آنان، تا پايان عمر پاسدار حقوق اخوّت دينى بودند.
و در اين ميان، تنها عبداللَّه بن مسعود نبود كه او را با ضرب و شتم از مسجد بيرون انداختند، بلكه عمار ياسر، (2) ابوذر و شخصيتهاى ديگر، به وسيله كاركنان عثمان مورد اهانت و ضرب و شتم واقع شدند و اخوت اسلامى، جاى خود را به عداوت و كينه داد!
برادر دينى بودن، دليل بر رعايت حقوق نيست
خداوند با آيه ياد شده، بر صحابه منت مىگذارد و مىفرمايد: شما در سايه اسلام برادران يكديگر شديد و در آيه ديگر همه مؤمنان را برادر يكديگر مىخواند و مىگويد:
إِنّما المُؤْمِنُونَ إِخْوَة (1)؛ ولى آيا همه مؤمنان به اين حكم الهى گردن نهادند و در طول چهارده قرن، هيچ جنگ و خونريزى در ميان آنان رخ نداد؟ قضاوت با خواننده گرامى است.
حكم الهى مسألهاى است، عملكرد مسلمانان مسأله ديگر؛ و چه بسا اين دو با يكديگر تفاوت بسيار پيدا كنند و به تعبير نويسندهاى: «الإسلام شيء، والمسلمون شيء آخر». جاى بسى شگفت است كه قاضى محكمه قطيف، از يك حكم تكليفى، وضع خارج را پيشبينى مىكند و مىگويد: چون در سايه اسلام برادران دينى شدند، پس به يكديگر تعرض نمىكردند و ستم روا نمىداشتند! در واقع نويسنده چشم خود را بر تاريخ قطعى و گفتههاى بزرگان همكيش خود مىبندد.
آيه دوم:
وَإِنْ يُريدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنينَ. (1)
«و اگر بخواهند تو را فريب دهند، خدا براى تو كافى است، او همان كسى است كه تو را با يارى خود و مؤمنان تقويت كرد.»
آيه سوم:
وَ الَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ انْفَقْتَ مَا فِي الأَرضِ جَميعاً ما الَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكنَّ اللَّهَ أَلَّف بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ. (2)
«و دلهاى آنها را با هم الفت داد! اگر تمام آنچه را كه در روى زمين است، صرف مىكردى كه ميان دلهاى آنان الفت دهى نمىتوانستى، ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد. او توانا و حكيم است!»
نويسنده، مضمون هر دو آيه را با هم تلفيق كرده و چنين نتيجه مىگيرد: خداوند متعال فضل خودش را بر پيامبرش و صحابه ياد مىآورد. فضل او چيست؟ تأييد و نصرت و يارى از جانب خودش به وسيله مؤمنين. كدام مؤمنين؟ كسانى كه خداوند در ميان دلهاى آنان الفت و
محبت انداخت، كه اگر پيامبر تمام آنچه در زمين از مال و ثروت وامكانات وجود دارد، به كار مىبست، هرگز نمىتوانست ميان دلهاى آنان الفت و محبت ايجاد كند (1).
تحليل
جاى ترديد نيست كه آيين اسلام وحدتى در دلهاى مردم آن زمان پديد آورد؛ زيرا همگان را به خداى واحد و روز جزا معتقد ساخت و بشر را مسؤول اعمال خويش معرفى كرد.
اين نوع وحدت فكرى و قلبى، سبب الفت و يگانگى شد و در جهاد با كفر او را يارى كردند. اين مطلبى نيست كه بر كسى پنهان بماند و با دو آيه كريمه بر آن استدلال شود.
سخن در جاى ديگر است، آيا آنان پس از رحلت پيامبر خدا به همان الفت و مهربانى باقى ماندند و يا اينكه آز و طمع در غنايم و مناصب، بر وحدت و الفت آنان ضربت محكمى وارد ساخت؟
اتفاقاً قرآن مجيد آنان را از چنين آيندهاى تلخ بيم مىدهد. گويا پيش بينى مىكند كه در آينده دچار چنين مشكلى خواهند شد؛ چنان كه مىفرمايد:
وَما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُول قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ على اعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيئاً وَسَيَجْزي اللَّهُ الشاكرينَ. (1)
«محمدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نيست مگر فرستاده خدا و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر كس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند و خداوند به زودى شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.»
اين آيه به روشنى بيان مىكند كه زمينه بازگشت به دوران جاهليت در ميان ياران او قابل انكار نبود و لذا قرآن هشدار مىدهد كه مبادا با وفات پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم و يا قتل او به دوران جاهليت بازگرديد. سپس يادآور مىشود كه عقبگرد افراد به چنين عصرى، به خود آنان ضرر مىزند، نه به خدا؛ و تلويحاً مىرساند كه در ميان ياران پيامبر خدا، مردان دلباخته به دين هستند كه با پايمردى تمام در راه دين ثابت مىمانند و خدا آنان را پاداش مىدهد.
بنابراين، دو آيه مورد نظر نويسنده، ناظر به عصر رسول اللَّه و آيه سوم ناظر به عصر پس
از رحلت آن حضرت است و اين دو با هم كوچكترين منافاتى ندارد و از نظر اصول تاريخى، نمىتوان حالت جمعى را در شرايطى، گواه بر حالت آن جمع در زمانهاى ديگر گرفت.
پس از درگذشت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بر اثر فتوحات، غنايم جنگى به مدينه سرازير گرديد و روح پارسايى و آخرتگرايى در بسيارى از ياران پيامبر به دنياگرايى و ثروت اندوزى تبديل شد؛ به گونهاى كه طلاهايى كه از عبدالرحمن بن عوف به عنوان ارثيه برجاى مانده بود، با تبر شكستند و ميان ورثه تقسيم كردند (1) ولى در همين احوال ابوذر غفارى، صحابى بزرگوار رسول خدا، در ربذه از تشنگى و گرسنگى و گرماى جان سوز، جان به جان آفرين سپرد.
شاهدى از گفتار پيامبر خدا
پيشتر گفتيم آنچه دو آيه مورد نظر او از آن حكايت مىكند، مربوط به عصر پيامبر خداست، ولى پس از رحلت آن حضرت، اوضاع دگرگون شد، و خود پيامبر نيز از اين جريان بيم داشت و گويا به نور الهى اين وضع را پيشبينى مىكرد كه ياران وى به خاطر كشمكش در امور دنيوى، خون يكديگر را خواهند ريخت، چنان كه فرمود:
«لا ترجِعُوا مِنْ بَعدي كُفّاراً يضربُ بَعضُكُمْ رِقابَ بَعض». (1)
«بعد از من در عداد كافران قرار نگيريد كه برخى گردن برخى ديگر را بزنند.»
پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از آينده دلخراش عمار ياسر گزارش مىكند، آنجا كه مىفرمايد:
«تقتلك الفئة الباغية»؛ «گروه ستمگر تو را مىكشند.» (2)
در رأس اين ستمگران، يكى از ياران پيامبر و به قول شما «سيدنا معاوية!» و فردى كه عمار را كشت يكى ديگر از صحابه حضرت به نام «ابو الغادية الجهنى» بود.
بنابراين، چگونه مىتوان گفت آن الفت و شفقت، در ميان صحابه پيامبر به صورت دست نخورده و ثابت باقى ماند؟ اگر واقعاً تمام صحابه پيامبر لباس عدالت بر تن كردند و گردى بر آنها ننشست، پس چرا در عصر عمربنخطاب، مغيرة بن شعبه (1) كه امير كوفه بود، به زنا متهم شد و سه نفر از شهود بر عمل زشت او شهادت دادند، وقتى نوبت به چهارمى رسيد با
لطايف الحيل او را از شهادت دادن باز داشتند؛ زيرا قاضى محكمه كه خود عمر بود گفت: مردى را نبينم كه خدا بر زبان او چيزى را جارى سازد كه فردى از مهاجران را رسوا كند. (2)
اينها نمونههاى كوچكى است از كارهاى زشت برخى از صحابه و نمونهاى از جدال و نزاع آنهاست و گردآورى همه اين مسائل كتاب جداگانهاى مىطلبد و هدف ما تنها ذكر چند نمونه است.
در بيان ميزان پرهيزگارى برخى از صحابه (نه همه آنها) همين بس كه نزديكى با همسر در ماه مبارك رمضان مطلقاً (شب و روز) حرام بود، ولى برخى از آنان تحريم الهى را ناديده گرفته و به خويش خيانت مىكردند، وحى الهى پس از گزارش خيانت آنان، تحريم را به روز منحصر كرد و تمتع را در شب آزاد اعلام نمود، چنان كه مىفرمايد:
أُحلّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَأَنْتُم لِباسٌ لَهُنّ عَلِمَ اللَّهُ أَنّكُمْ كُنْتُمْ تَختانُونَ أَنفسَكُمْ .... (1)
«آميزش با همسرانتان در شبِ روزهايى كه روزه مىگيريد، حلال است. آنها لباس شما هستند و شما هم لباس آنها خداوند مىدانست كه شما به خود خيانت مىكرديد (كار ممنوع را انجام مىداديد)».
برخى تصور مىكنند صحابه پيامبر، چه آنان كه نام و نشانشان در كتب رجال آمده و يا آنها كه نام و نشانشان به دست نيامده است، فرشته و يا مافوق انسانند و در طول مدت زندگى گردى بر دامن آنها ننشسته است. من به آنها سفارش مىكنم كه تاريخ زندگى افراد ذيل را مطالعه كنند:
ماعز اسلمى
حاتم بن ابى بلتعه.
حرقوص بن زهير سعدى كه در بيعت رضوان حضور داشت وبعداً رهبر خوارج شد.
حارث بن سويد بن صامت كه در غزوه بدر حضور داشت و در غزوه احد مسلمانى را به خاطر خونى كه در جاهليت ريخته شده بود، كشت.
عبداللَّه اخطل كه بعدها مرتد شد.
گروهى از صحابه كه در احد و حنين از جبهه جنگ گريختند.
عايشه و پارس كردن سگهاى منطقه حوأب بر شتر او
ابوالغادية الجهنى قاتل عمار.
بررسى زندگى آنان ثابت مىكند كه صحابه پيامبر، تافته جدا بافتهاى نبودند. آنان اين افتخار را داشتند كه نور الهى را ديده و همنشين پيامبر بودند، ولى هرگز همگى لباس عصمت و يا تقوا و عدالت نپوشيدند كه آنان را در طول عمر بيمه كند.
اصولًا در تاريخ هيچ ملتى چنين نيامده كه ياران يك پيامبر الهى، به مجرد رؤيت يا معاشرت مختصرى با او، به صورت يك انسان والا درآمده باشند.
آيه چهارم
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْواناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُون. (1)
«آن اموال فىء، خاص بينوايان هجرت كردهاى است كه از خانههايشان و اموالشان رانده شدهاند، در حالى كه از خداوند، فضل و خشنودى مىجويند و دين خدا و رسولش را يارى مىدهند. هم ايناناند كه راستگويند.»
جناب شيخ صالح در ذيل اين آيه مىنويسد:
«روشن است كه اين الفت و محبت و همدلى و صميميت، در اعماق دلهاى پر نور صحابه ريشه داشته است و هم چنان كه مىدانيد صفات والايى همچون ايثار و فداكارى و اخوت و برادرى، دوستى وصميميت، و پيوند پر عاطفه الفت و محبت همگى با آيات صحيح قرآن ثابت شده كه مجموعاً فضاى سرشار از محبت ميان صحابه را ترسيم مىكند ... در آيه گذشته اگر دقت كنيد مىبينيد كه در آن، اثبات محبت انصار با مهاجرين است.» (2)
تحليل
آنچه نويسنده در ذيل آيه آورده، كوچكترين ارتباطى به مضمون آيه ندارد و جز يك تفسير به رأى، چيز ديگرى نيست. خدا انسان را از پيامدهاى پيشداورى باز دارد كه چگونه براى اثبات مدعاى خود، به تحريف مفاد آيه پرداخته و چيزهايى را بيان مىكند كه در آيه اصلًا
وجود ندارد.
اكنون مضمون آيه را، با توجه به شأن نزول آن كه در تفاسير روايى آمده است، روشن مىكنيم:
پيامبر گرامى قبايل بنى نضير و بنى قينقاع را كه يهودى بودند، به خاطر توطئههايى كه بر ضد اسلام و مسلمين انجام مىدادند از مدينه بيرون راند؛ زيرا در يك قرارداد خصوصى با اين قبايل از آنها پيمان گرفت كه بر ضد اسلام و مسلمين توطئه نكنند، ولى آنان پيمان خود را شكستند و به توطئهچينى پرداختند. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم طبق پيمان آنها را از مدينه بيرون راند و زمينهاى آنان را ميان مهاجران تقسيم كرد. آنگاه كه نوبت به بنى قريظه رسيد، آنها نيز مانند دو قبيله پيشين پيمان شكنى كردند وبه حكم قاضى كه خود انتخاب كرده بود، محكوم به اعدام شدند و زمينهاى آنها نيز ميان مهاجران تقسيم شد. پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در اين تقسيم مهاجران را بر انصار مقدم داشت.
علت تقديم مهاجران بر انصار اين بود كه مهاجران از خانه و كاشانه خود بيرون رانده شدند و با فقر و تهيدستى در مدينه زندگى مىكردند، در حالى كه انصار داراى زمين و مكنت بودند. اين كار بر انصار سنگين آمد و تصور كردند كه پيامبر به خاطر رابطه خويشاوندى با مهاجران، آنان را بر انصار مقدم داشته است و لذا آيه براى روشن كردن ديدگاه پيامبر فرود آمد و فرمود: لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْواناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ.
بنابراين، اين آيه براى روشن كردن اذهان انصار است، نه براى اين كه ثابت كند ميان آنان كمال الفت و محبت و همدلى وجود داشته است. بنابر نقل طبرى، وقتى پيامبر اموال بنى النضير را ميان مهاجران تقسيم كرد، برخى از انصار درباره رفتار پيامبر سخن گفتند، خدا آنان را با اين آيات، مورد عتاب قرار داد. (1)
سيوطى نقل مىكند كه انصار به پيامبر گفتند: «اموال بنى النضير را ميان ما و برادران مهاجرمان به طور مساوى تقسيم كن ....» (2)
و لذا آيه بعدى براى ترميم قلوب انصار به مدح آنان پرداخته كه آنان نيز سهمى در پيشبرد اسلام داشتهاند و پيش از هجرت پيامبر، ايمان آورده و مدينه را براى ورود او و ديگران
آماده ساختهاند، سپس آنان را به امورى توصيف مىكند تا آنان را براى پذيرش اين اوصاف آماده سازد، آنجا كه مىفرمايد:
وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَالإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. (1)
«و كسانى كه در اين سرا (مدينه) و سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كردهاند، دوست مىدارند، در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمىكنند و آنها را بر خود مقدم مىدارند، هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند. كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شدهاند، رستگارند».
آيه دوم بيانگر سه مطلب است:
«انصار، مهاجران را دوست مىدارند.
در دل خود به آنچه به آنها داده شده، احساس نياز نمىكنند.
آنان را بر خويش مقدم مىدارند»؛
ولى در حقيقت اين «إخبار» نيست، بلكه «انشاء» و نوعى تكليف است؛ يعنى بايد چنين باشند. اين مطلب به سان اين است كه فردى به فرزند خود بگويد: «پسرم نماز مىخواند» او از نمازگزارى فرزندش خبر مىدهد، در حالى كه مقصود، تكليف او به نماز است.
علماى بلاغت معتقدند كه جمله خبريه، در دلالت بر الزام بالاتر از جمله انشائيه است.
بنابراين، آيه جنبه تربيتى دارد، نه هدف توصيفى؛ و لذا طبرى نقل مىكند كه خدا آنان را با اين آيات توبيخ مىكند، به ويژه كه لفظ «حاجت» در آيه به «حسد» تفسير شده است.
اين دو آيه و همچنين آيه بعدى (1) حاكى از وجود زمينههايى براى شكاف و اختلاف است كه همواره در جامعه مهاجر و انصار وجود داشته و وحى الهى پيوسته در صدد پر كردن اين شكافها و از بين بردن زمينههاى اختلاف بوده است.
اين ماجرا (اعتراض انصار بر رفتار پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در تقسيم غنايم و ترجيح قريش بر آنها) يك بار ديگر در غزوه حنين تكرار شد؛ زيرا پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و
سلَّم غنايم فراوانى را به ابوسفيان و امثال او داد. اين رفتار پيامبر مايه ناراحتى انصار شد. پيامبر گرامى از طريق مذاكره و دلجويى، كدورت آنان را برطرف كرد و فرمود:
«اى گروه انصار، چرا از مختصر مالى كه به قريش دادم تا آنها در اسلام استوار گردند و شماها را به اسلام خود واگذار نمودم؛ دلگير شديد؟ آيا راضى نيستيد كه ديگران شتر و گوسفند ببرند و شما پيامبر را همراه خود ببريد؟ به خدا سوگند اگر همه مردم به راهى بروند و انصار به راه ديگر، من راه انصار را انتخاب مىكنم». سپس براى انصار و فرزندان انصار طلب رحمت نمود.
سخنان پيامبر، آن چنان عواطف انصار را تحريك كرد كه همگى گريهكنان گفتند: اى پيامبر خدا! ما به قسمت خود راضى هستيم و كوچكترين گلهاى نداريم. (1)
داستانى جالب!
نويسنده در بخشى از كتاب خود آورده است: اكنون به داستان ذيل، كه على اردبيلى در كتاب «كشف الغمه» نقل كرده، توجه كنيد: از امام زين العابدين على بن الحسينعليمها السَّلام روايت است كه فرمود: «گروهى از مردم عراق خدمت حضرت آمدند و از ابوبكر و عثمان در محضر ايشان نكوهش كردند. وقتى صحبتشان تمام شد، حضرت سجاد عليه السَّلام فرمود:
ممكن است به من بگوييد كه آيا شما از مهاجرين اوّلين هستيد كه خداوند درباره آنان فرمود:
الّذينَ أُخرجوا من دِيارهم ...؟
گفتند: خير، سپس پرسيد: شما از آنها هستيد كه خداوند درباره ايشان فرمود: الّذين تبوؤا الدار والإيمان؟
گفتند: خير.
فرمود: پس وقتى اعتراف كرديد كه از دو گروه اوّل نيستيد، گواهى مىدهم از كسانى هم نيستيد كه خداوند درباره آنان فرمود:
وَالّذين جاءوا مِنْ بَعْدِهِم يَقُولونَ رَبَّنا اغْفِر لنا ولاخواننا ....
«آنان كه پس از ايشان آمدند، مىگويند: پروردگارا! ما را و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتهاند بيامرز.»
سپس فرمود: برخيزيد و از اينجا برويد!
تحليل
اوّلًا مؤلف كتاب كشف الغمه، على بن عيسى اربلى است نه على اردبيلى و اين حاكى از آن است كه مؤلف، شخصاً به كتاب مراجعه نكرده و مطلب را به نقل از ديگران آورده است.
با فرض اين كه كه وى به مصدر داستان مراجعه كرده و تبديل «اربلى» به اردبيلى غلط مطبعى است، بايد گفت كه مؤلف كشف الغمه خبر را از كتاب حلية الأولياء (1) در شرح حال امام سجادعليه السَّلام گرفته است و آن را با سندى از امام سجادعليه السَّلام نقل مىكند. اتفاقاً در سند آن ابراهيم بن قدامه جمحى است كه مىگويند: «مدنى لا يُعرف»، فرد مجهول و ناشناختهاى است حتى ذهبى از وى خبرى نقل مىكند و مىگويد: «وهو خبر منكر». (2)
آيا صحيح است با يك چنين خبرى كه از يك كتاب مخالف نقل شده، نه موافق؛ آن هم با سند انسان مجهول، بر عقيده و انديشهاى استدلال نمود؟!
شما ديگران را نصيحت مىكنيد كه به تاريخ مراجعه نكنند و اگر مراجعه كردند سند را ببينند، ولى خود به اين نصيحت عمل نمىكنيد.
ثانياً: سيوطى اين داستان را از ابن عمر، به دو صورت نقل مىكند؛ گاهى مىگويد:
عبداللَّه بن عمر شنيد كه مردى درباره مهاجران بدگويى مىكند؛ و گاهى مىگويد: ابن عمر شنيد مردى از عثمان بدگويى مىكند. او آيات سهگانه را به نحوى كه گذشت براى او تلاوت كرد. (1)
گويى داستان سرايى كه اين قصه را ساخته، گاهى آن را به حضرت سجاد و بار ديگر به عبداللَّه بن عمر نسبت داده است. (2)
گواهى از نهج البلاغه
مؤلف خطبهاى را از نهج البلاغه نقل كرده كه امام عليعليه السَّلام در آنجا ياران پيامبر خدا را چنين توصيف مىكند:
«لَقَدْ رَايْتُ أَصحابَ مُحَمّدٍصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فَما أرى أَحداً يُشْبههم مِنْكُمْ لَقَدْ كانُوا يُصْبِحُون شُعْثاً غُبراً وَقَدْ باتُوا سُجَّداً وَقِياماً يُراوِحُونَ بَيْنَ جِباهِهِمْ وَخُدُودِهِمْ يَقِفُونَ عَلى مِثل الجَمرِ مِنْ ذِكْر مَعادِهِمْ ....» (1)
«همانا ياران پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم را ديدم، كسى را نمىبينم كه همانند آنان باشد. روز را ژوليده مو و گردآلود به شب مىرسانند و شب را به نوبت در سجده يا قيام به سر مىبردند، گاه پيشانى بر زمين مىساييدند و گاه گونه بر خاك، از ياد معاد چنان ناآرام مىنمودند كه گويى بر پاره آتش ايستاده بودند ...».
تحليل
اوّلًا، بايد ديد آيا امام عليعليه السَّلام در مقام ستايش همه ياران پيامبر است و مىخواهد همه صحابه را، از پانزده هزار نفر شناخته شده تا صد هزار صحابى ناشناخته به عدالت توصيف كند، و يا درباره گروه خاصّى سخن مىگويد؟ يعنى «آنان كه روز را گردآلود به شب مىرساندند و شب نيز به نوبت در سجده يا قيام به سر مىبردند. گاه پيشانى بر زمين مىسودند و گاه گونه بر خاك. ياد معاد آنان را چنان ناآرام مىكرد كه گويى بر پاره آتش ايستادهاند!»
همگى مىدانيم اين خصايص و ويژگىها از آن برخى صحابه است نه همگان؛ زيرا قطعاً گروههاى زير را شامل نمىشود:
اعراب باديه نشين.
كسانى كه تا آخرين لحظه با پيامبر جنگيدند، آن گاه كه مغلوب شدند، پيامبر آنان را بخشيد و آزاد كرد.
. مرتدين و كسانى كه پس از رحلت پيامبر از دين برگشتند.
اين سه گروه تا آخر، عمر داراى چنين صفاتى نبودند.
شما اگر مايليد اين افراد را بشناسيد، ما اكنون نمونههايى از آن افراد مورد نظر امام را نام مىبريم:
مصعب بن عمير قرشى از قبيله بنى عبدالدار.
سعد بن معاذ انصارى، از اوسيان.
عبداللَّه بن رواحه انصارى، از خزرج.
جعفر بن ابى طالب از بنى هاشم.
عمار بن ياسر.
ابوذر غفارى.
مقداد بن اسود كندى
خبّاب بن ارت.
و مانند آنان، كه غالباً اصحاب صفه و فقيران جامعه بودند.
اميرمؤمنان درباره اين گروه سخن مىگويد، نه درباره يكايك صحابه، تا آن را سند تقوا و عدالت همه صحابه بدانيم.
ثانياً: ما نسبت به صحابه سخنى نداريم و يكى از تهمتهاى ناروا اين است كه شيعه را با ويژگى «دشنام» به صحابه معرفى مىكنند، بلكه ما معتقديم هر فردى كه با پيامبر مصاحبت داشته و نور وحى و نبوّت را از نزديك مشاهده كرده، به ويژه آنان كه در نبردهاى بدر و احد و احزاب، در ركاب پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم شمشير زدهاند، همگى محترماند.
ولى اين مقام و منزلت نبايد مانع از آن شود كه ما همه اعمال آنان را درست بدانيم و بر تمام رفتارهاى آنان صحّه بگذاريم، حتى آن جا كه آشكارا كارى بر خلاف شرع انجام دهند و يا خون پاكى را بريزند.
اگر امام زين العابدينعليه السَّلام در باره صحابه پيامبر دعا مىكند، گروه خاصّى را در نظر مىگيرد و مىفرمايد:
«اللّهُمَّ وَاصْحابُ مُحَمَّدٍ خاصَّةً الَّذِينَ أَحْسَنُوا الصَّحابَةَ وَالَّذِينَ أَبْلُوا الْبَلاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ». (1)
«پروردگارا! ياران محمدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به ويژه آنان كه با او به نيكى همنشينى كردهاند و در راه يارى او به خوبى امتحان دادهاند ....»
نتيجه اين كه نمىتوان با اين دعاها و ستايشها، لباس قداست بر دامن تك تك آنها پوشانيد و آنان را مافوق نقد و بررسى دانست، بلكه بايد گفت همنشينى با پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم زمينه ساز فضيلت و كرامت است، مشروط بر اين كه عمل خلافى از آنان سر نزند.
مقام صحابه بالاتر از مقام پيامبر نيست. خدا به پيامبر بزرگوارش چنين خطاب مىكند:
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُك وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرين. (1)
«اگر مشرك شوى، اعمال نيك تو باطل مىشود و از زيانكاران خواهى بود.»
مسلّماً پيامبر، معصوم از گناه و خطاست، ولى در عين حال، خدا با اين ضابطه به من و شما تفهيم مىكند كه نبايد افرادى را فوق انسانها بدانيم و همه كارهاى آنان را صحيح بشماريم.
شگفت اينجاست كه پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم مىفرمايد: «قاتل عمار در آتش است» و يكى از اصحاب پيامبر به نام ابوالغاديه جهنى او را مىكشد، به جاى اين كه او را اهل آتش بدانند، مىگويند:
«إنّه كان متأوّلًا وللمجتهد المخطئ أجر». (1)
«او حديث پيامبر را تأويل كرد و مجتهد به خطا رفته، اجر و پاداش دارد».
شگفتا! يك صحابى خون صحابى ديگر را مىريزد و او را اهل آتش مىداند، با اين حال از نظر شما پاداش هم مىگيرد.
تاكنون گوش جهانيان اين مطلب را نشنيده كه فردى عمداً انسان بىگناهى را بكشد و مدعى شود كه من او را مهدورالدم مىدانستم و لذا او را كشتم، بعد به او بگويند: دست شما درد نكند! اين هم پاداش تو.
و تنها ابوالغاديه جهنى چنين نبود، بلكه مانند او در ميان صحابه پيامبر كم نيستند، از باب نمونه:
مسلم بن عقبه اشجعى از ياران پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بود. (1) او وقتى از كشتار اهل مدينه فارغ شد سربازانش اموال مردم را سه بار غارت كردند. او به اين اكتفا نكرد و تصميم گرفت چنين بلايى را بر سر مردم مكه نيز بياورد؛ زيرا مردمِ اين دو شهر، زير بار حكومت امويان نمىرفتند. (2)
بسر بن ابى ارطاة، از اصحاب پيامبر خداست، او به دستور معاويه راهى يمن و حجاز شد و مأموريت يافت كسانى كه اطاعت عليعليه السَّلام را به گردن دارند، به سختى گوشمال دهد.
جرائمى را مرتكب شد كه ابن حجر مىگويد: بهتر است گفته نشود. يكى از جرائم او اين است كه: دو كودك عبيداللَّه بن عباس را، كه فرماندار على در يمن بود، سر بريد! (1)
گروههاى مختلف صحابه
جناب شيخ درويش از روى عاطفه سخن مىگويد، در حالى كه معتقد است آنان از نظر فضيلت و قداست داراى مراتب گوناگون هستند، ولى همگى در قداست و پاكى، مشتركاند.
وى اگر فرصت مىيافت و آيات مربوط به صحابه را مطالعه مىكرد، در اين انديشه تجديد نظر مىنمود؛ زيرا قرآن آنها را به گروههاى مختلف تقسيم كرده كه برخى از آنان به كلّى فاقد فضيلت بودند و حتى شخصيتى صنفى داشتند.
اكنون به اين گروهها، به صورت موجز اشاره مىكنيم. خوانندگان گرامى مىتوانند با مراجعه به تفسير آيات ياد شده در مورد آنان، شناخت بيشترى پيدا كنند:
منافقان شناخته شده. (1)
منافقان ناشناخته. (2)
مسلمانان بيمار دل. (3)
مسلمانان دهن بين. (4)
كسانى كه عمل شايسته و ناشايست را به هم آميختهاند. (5)
كسانى كه تا مرز ارتداد پيش رفتهاند. (6)
كسانى كه با پول، دل آنها به دست مىآيد. (7)
كسانى كه در ميدان نبرد در برابر كافران پا به فرار مىگذارند. (8)
افرادى كه فاسق و نافرمانند. (1)
كسانى كه اسرار پيامبر را فاش مىكنند. (2)
كسانى كه پيامبر را آزار مىرسانند. (3)
كسانى كه پيامبر را در حال خطبه نماز جمعه رها كردند و در پى لهو و تجارت رفتند. (4)
البته افراد نكوهش شده از صحابه در قرآن بيش از اينها است، ولى ما به همين دوازده گروه بسنده كرديم.
نتيجه اين كه صحابه پيامبر نيز به سان تابعان، فرشته يا مافوق انسان نبودند، بلكه همچون ديگر طبقات، در ميان آنان، صالحان و پاكان و انسانهاى وارستهاى بودند كه چه بسا اگر دعا مىكردند، رحمت خداوند نازل مىشد؛ و در عين حال در ميان آنان اين گروه دوازدهگانه نيز ديده مىشدند كه هرگز نمىتوان آنها را عادل و پارسا ناميد، ولى چون همگى نور خدا را ديده بودند، از احترامى برخوردارند، گرچه اين احترام نمىتواند توجيهگر كارهاى خلاف و نادرست برخى از آنها باشد.
از اين بحث گسترده نتيجه مىگيريم كه:
ياران پيامبر همگى از نظر تقوا و پيراستگى در يك درجه نبودند، بلكه در ميان آنان متقى و غير متقى وجود داشت. وجود گروههاى دوازدهگانه گواه بر گفتار ماست.
قرآن هرگز ما را از پژوهش درباره صحابه منع نكرده و اين كه اخيراً مىگويند ما نبايد در مورد كارهاى صحابه به بحث و بررسى بپردازيم، بر خلاف آموزههاى قرآن كريم است كه براى سرپوش نهادن بر اعمال ناصحيح گروهى از آنها مطرح مىشود. اگر واقعاً بحث و بررسى ممنوع بود، چرا قرآن از آنان با اين صفات متضاد ياد كرده است؟
از آن جا كه ما دين خود را از پيامبر و از طريق اين گروه مىگيريم، به حكم خرد بايد دقت بيشترى كنيم تا آن را از سرچشمه پاك و زلال به دست آوريم.
بر خلاف نظر عدهاى كه مىگويند تفحص از صحابه موجب سست شدن پايههاى دين مىگردد، به عكس اين كار موجب تقويت دين مىشود؛ زيرا پس از تحقيق روشن مىشود كه همه آنان يكسان نبودهاند و در ميان آنان، شايستگان و نخبگان گرانسنگى وجود دارند كه بايد دينمان را از آنان بگيريم.
اگر عذر پيشين صحيح باشد، بايد درباره تابعان نيز تحقيق نكنيم، چون ما دين خود را از طريق تابعان از صحابه گرفتهايم.
قرآن هرگز آنان را فوق انسان ندانسته و ما را از بحث و بررسى درباره آنها باز نداشته، بلكه در مواردى به بحث و بررسى امر كرده است؛ چنان كه درباره وليد بن عقبه، كه خبر نادرستى
درباره قبيله بنى المصطلق آورد، مىفرمايد:
إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَباءٍ فَتَبَيَّنُوا. (1)
«اگر فاسقى گزارشى را آورد، درباره آن تحقيق كنيد.»
نويسنده محترم، با ذكر عنوان فوق، تقريباً تا آخر كتاب، علاقهمندى خود را به اهل بيتعليهم السَّلام اظهار نموده و يادآور مىشود كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به ما دستور فرموده كه به ثقل اصغر يعنى اهل بيت، به سان ثقل اكبر يعنى قرآن، چنگ بزنيم، آنگاه درباره مفهوم اهل بيتعليهم السَّلام سخن مىگويد و اقوالى را درباره آل پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل مىكند و مىگويد: مراد بنىهاشم و بنى عبدالمطّلب است، سپس اضافه مىكند:
هيچ كتابى از كتب اعتقادى اهل سنت نيست، مگر آن كه در آن نسبت به اهل بيت ابراز موالات و مودت شده است و سفارش پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كه فرمودند: «اذكّرُكم اللَّه في أهلِ بَيتي أُذكّرُكُم اللَّه في أهلِ بَيتي». (1)
تحليل
در اين كه برادران اهل سنت، دوستداران اهل بيت هستند، حرفى نيست؛ زيرا محبت و مودّت آنان در قرآن و سنت وارد شده است. اكنون مىپرسيم: معناى مهر ورزيدن به آل رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم چيست؟
آيا مقصود تنها مهر قلبى و روانى است يا اين كه هدف از اين مودّت و محبّت برقرارى رابطه با آنان و پيروى از آنها در زندگى است؟ و به يك معنى اخذ معارف و احكام از آنهاست؛ زيرا در روايت مسلم، پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به هر دو سفارش مىكند: به ثقل اكبر و ثقل اصغر و از اين كه ثقل اصغر در كنار قرآن آمده، مقصود از سفارش به آنها بهرهگيرى هدايتى است، در اين صورت سؤال مىشود:
شما عزيزان كه ادعاى مهر و مودّت نسبت به آل رسول داريد، چه مقدار از معارف و احكام را از آنها برگرفتهايد؟
در صحيح بخارى حتى يك روايت از امام صادقعليه السَّلام نقل نشده، در حالى كه از عمران بن حطان خارجى روايت آورده است. شما به تمام فقيهان مكه و مدينه؛ از فقهاى هشتگانه مدينه گرفته تا اوزاعى و ابن ابى ليلى و غير آنها مراجعه كردهايد، حال چه مقدار حديث از آل رسول صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در سنن و صحاح منعكس است؟ از ابوهريره متجاوز از 5000 روايت نقل مىكنيد كه فقط پيامبر را حدود سه سال درك كرده است، ولى اميرمؤمنان، عليعليه السَّلام كه از دوران كودكى تا لحظه رحلت با پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بود، در مجموع صحاح و سنن، بيش از 500 روايت نياوردهايد!
اگر واقعاً در اين دوستى پا برجا و استواريد، مقدارى از آموزههاى اهل بيتعليهم السَّلام را در كتابها و سخنرانىهاى خود بياوريد!
در تمام كتابخانههاى مكه و مدينه، كتابى كه بيانگر احاديث و روايات اهل بيتعليهم السَّلام باشد، به چشم نمىخورد، اگر هم شخصى اهدا كند، به كراهت مىپذيرند در خزانههاى مخفى و دور از دسترس خواننده نگه مىدارند.
سخن ديگر درباره مفهوم اهل بيت است، كه از نظر شما همه بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را فرا مىگيرد، در اين جا، نظر شما را به اين نكته جلب مىكنيم كه اگر مقصود از اهل بيت بستگان پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم است، مسلّماً همگى بستگان پيامبر بودند و اگر مقصود اهل بيتى است كه در حديث ثقلين آمده؛ يعنى:
«إنّي تاركٌ فيكُمُ الثِّقلين، كتابَ اللَّه وعِتْرَتي أهل بَيتي ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا».
«مردم! من در ميان شما دو يادگار گرانبها مىگذارم، تا زمانى كه به آن دو چنگ بزنيد، گمراه نمىشويد.»
در اين روايت اهل بيت در كنار قرآن آمده است و به حكم اين كه همسنگ قرآن هستند، بايد مانند قرآن مايه هدايت و پيراسته از خطا باشند و مسلّماً همه بنى هاشم و بنى عبدالمطّلب از خطا معصوم نبوده و اشتباهاتى را مرتكب شدهاند.
در اين قسمت بايد سراغ رواياتى برويم كه اهل بيت را معنا مىكند و درگذشته يادآور
شديم كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم در خانه امّ سلمه عبايى بر دوش پنج تن افكند و فرمود: «اللّهم هؤلاءِ أهل بَيتي». حتى زمانى كه امّ سلمه خواست در زير عبا قرار گيرد، پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم او را از اين كار بازداشت.
گلايه دوستانه
جناب درويش از پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل مىكند كه آن حضرت شيوه درود بر خود را به يارانش آموخت و گفت به هنگام فرستادن درود بر من بگوييد: «اللّهمّ صلّ على محمّد وآل محمّد ...».
اكنون مىپرسيم چرا در تمام خطبههاى نماز جمعه و كتابهاى شما به هنگام فرستادن درود بر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم، آل محمد بر آن عطف نمىشود و همگان مىگويند ومىنويسند: «صلّى اللَّه عليه و سلم»؟!
و عجيب اين كه وقتى آل محمّد را در كنار حضرتش مىگويند، فوراً و «صحبه» را بر آن مىافزايند، در حالى كه در هيچ روايتى درود بر صحابه در كنار درود بر پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وارد نشده است.
در اين صورت صلوات رايج در خطبهها و كتابها يا ناقص يا بر خلاف چيزى است كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم به آن دستور داده است. پس كجاست آن محبت و مودّت شما نسبت به اهل بيتعليهم السَّلام و چرا در فكر اصلاح اين امور نيستيد؟
دوست صاحب قلم، شيخ صالح، در ادامه بخشى از حقوق اهل بيتعليهم السَّلام را برشمرده ولى استقصا نفرمودهاند. كسانى كه علاقهمندند حقوق اهل بيتعليهم السَّلام را از ديدگاه قرآن و سنت به دست آورند، به كتاب «مفاهيم القرآن»، ج 10، مراجعه كنند. در اين جا به مطالب اصلى آن اشاره مىشود:
ولايت و زمامدارى (مرجعيت سياسى).
اخذ دين از آنان (مرجعيت علمى).
اطاعت از آنان.
مودّت آنان.
صلوات بر آنان در تشهد.
پرداخت خمس به آنان.
پرداخت فيء به آنان.
تسليم انفال به آنان.
تحريم صدقه بر آنان.
ترفيع بيوت آنان.
يا
شهادت حضرت زهراعليها السَّلام
«عجيبتر اين كه اخيراً افسانه شهادت حضرت فاطمهعليها السَّلام را بافته و به آن پر و بال مىدهند، واقعاً خندهآور است و بعيد نيست كه عدهاى مؤمن و مخلص به اهل بيتعليهم السَّلام اين چرنديات را باور كنند. راستى حق هم دارند، وقتى كسى مطالعه نمىكند و به منابع دسترسى ندارد و با علما و روشنفكران طرف مقابل يا حداقل بىطرف آشنايى و رابطه ندارد، از كجا بداند كه اين داستانها و افسانهها مشتى دروغ است؟». (1)
تحليل
جناب درويش! بايد يادآور شوم كه شهادت حضرت زهرا عليها السَّلام حقيقت است و افسانه نيست و من بسيار خوشحال مىشدم اگر افسانه بود؛ زيرا به دخت گرامى پيامبر اين گونه هتك احترام نمىشد، ولى چه كنم كه تحقق اين آرزو عملى نيست و اين ماجرا حقيقت دارد؟
در ابتداى اين نوشتار، چكيده تاريخ جانگداز يورش به خانه وحى را در نخستين فصل تحت عنوان «عامل تفرقه چيست؟» آورديم، ديگر نيازى به آوردن متون عربى نيست، فقط به طور گذرا خلاصه همه را نقل مىكنيم.
بلاذرى در كتاب «انساب الاشراف» (2)، از هتك حرمت نام برده و آن را به روشنى بيان كردهاند. ما براى اختصار به ترجمه آنچه كه بلاذرى آورده است اكتفا مىكنيم.
«ابوبكر به دنبال على فرستاد تا بيعت كند، ولى او از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيد، سپس عمر همراه با فتيله آتشزا حركت كرد و با فاطمه در درگاه خانه روبه رو شد. فاطمه گفت: فرزند خطاب! آيا در صدد سوزاندن خانه من هستى؟ عمر گفت: آرى، اين كار در دينى كه پدرت آورده، استوارتر و بهتر است!»
از اين سند تاريخى، دو مطلب استفاده مىشود:
اخذ بيعت براى خليفه اوّل با تهديد و ارعاب صورت گرفته و آزادى و انتخابى در كار نبوده است. حال بايد پرسيد آيا اين نوع بيعت ارزشى دارد؟
سوزاندن خانه دخت گرامى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم براى دستگاه خلافت چندان مهم نبوده است.
علاوه بر «بلاذرى» كه ماجراى يورش به خانه وحى را ذكر كرده است، گروهى ديگر نيز آن را نقل كردهاند، با مراجعه به مداركى (1) كه در پاورقى مىآيد، روشن مىشود كه اين ماجرا، افسانه نوظهورى نيست، بلكه حقيقتى ديرين است.
در اين مدارك به روشنى آمده است كه عبدالرحمان بن عوف در بيمارى ابوبكر، از او عيادت كرد. ابوبكر پس از گفتگوى طولانى به عبدالرحمن گفت: آرزو مىكنم كه اى كاش سه كار را انجام نداده بودم و نيز اى كاش سه چيز را از پيامبر پرسيده بودم، آن سه كارى كه آرزو مىكنم اى كاش انجام نداده بودم يكى اين است كه اى كاش به خانه فاطمه بى احترامى نمىكردم و او را به حال خود مىگذاشتم، هر چند بستن در آن خانه نشانه جنگ بود ....
جناب شيخ صالح درويش! آنچه را كه شما افسانه مىخوانيد، شاعر معروف مصر حقيقت مىداند و آن را يكى از مفاخر عمر مىشمارد، شما چگونه آن را افسانه مىپنداريد؟!
محمد حافظ ابراهيم در قصيده عمريه خود (كه در مدح عمر سروده است)، تصميم خليفه بر هتك حرمت را از مفاخر او مىشمارد و در ضمن قصيده چنين مىگويد:
وقولةٍ لعليّ قالَها عُمَرَ
أكْرِمْ بِسامِعِها أَعْظِمْ بِمُلْقيها
سخنى كه عمر به عليعليه السَّلام گفت؛ چه شنوندهاى بزرگ و چه گويندهاى با عظمت داشت!
حرّقْتُ دارَكَ لا أُبقى عَليكَ بِها
إنْ لَمْ تُبايع وَبنتُ المُصطَفى فيها
خانهات را آتش مىزنم و تو را در آن زنده نمىگذارم، اگر بيعت نكنى، با اين كه مىدانم دختر پيامبر در آن است.
ما كانَ غيرُ أبي حفص يَفُوهُ بِها
أمامَ فارسِ عَدْنانٍ وَحَامِيها
جز عمر كسى نمىتوانست اين سخن را در برابرِ يكّه سوار عرب عدنانى و مدافع آنها به زبان آورد!؟
اين رويدادهاى تلخ و جانسوز، سبب شد كه فاطمه پس از پدر بزرگوارش چند صباحى بيش زنده نماند، و شربت شهادت بنوشد و با توجه به اين كه در قرون نخست قلم به دست اموىها و سپس عباسىها بود، مسلماً حقايقى در كار بوده ولى از ترس بازگو نكردهاند و همين مقدار كه در مداركِ ياد شده و غير آنها آمده، از معجزات تاريخ است.
عايشه و داستان مظلوميت زهراعليها السَّلام
صحيح بخارى از زبان عايشه درد دل زهرا را چنين توصيف مىكند:
فاطمهعليها السَّلام دخت گرامى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كسى را نزد ابوبكر فرستاد تا سه چيز را برگرداند:
ميراث او از رسول خداصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم.
فدك.
آنچه از خمس غنايم خيبر مانده بود.
ابوبكر در پاسخ گفت: از پيامبر شنيده است كه «لا نُوَرث ما تركناه صدقة ...»؛ «ما- پيامبران- ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه است و زندگى آل محمّدصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از همين مال تأمين مىشود ....»
تا اين كه مىگويد: «فاطمه از پاسخ ابوبكر خشمگين شد و او را ترك كرد و ديگر با او سخن نگفت و پس از پيامبر شش ماه زنده بود.» (1)
وقتى فاطمهعليها السَّلام درگذشت، شوهرش عليعليه السَّلام او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را از درگذشت او آگاه نساخت و تا فاطمه زنده بود، على با ابوبكر بيعت نكرد. (2)
حديث ياد شده حاكى است كه امام وهمسرش، مدت شش ماه از بيعت با او سرباز زدند. اگر خلافت ابوبكر شرعى وبه اصطلاح جامع شرايط بود، چرا فاطمه دختر گرامى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم جهان را در حالى كه بر او خشمگين بود، وداع كرد و همسرش نيز تا شش ماه با او دست بيعت نداد؟
جناب شيخ صالح تحت عنوان «دست نياز»، دو مطلب را يادآور مىشود:
چيزى را بر كلام خدا و رسول او مقدم نداريم.
نسبت به صحابه و اهل بيت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم كينهاى در دل نداشته باشيم.
اتفاقاً هر دو نياز او از سوى شيعيان تأمين شده و تنها خود او و همفكرانش هستند كه بايد در اين راه يارى و همراهى كنند.
ما هم مىگوييم:
يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَي اللَّه وَرَسُوله. (1)
«اى افراد با ايمان، بر خدا و پيامبر او سبقت نگيريد.»
ما نيز معتقديم:
وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرةُ مِنْ أَمْرِهِم .... (2)
«هيچ مرد و زن مسلمانى حق ندارند كه چون خدا و رسول در امرى داورى كنند، براى خود در كار خويش اختيارى جز پذيرش آن داشته باشند».
ولى بايد ببينيم قضاوت و داورى خدا چه بوده است؟
خدا و رسول او، تمسك به گفتار و رفتار اهل بيتعليهم السَّلام را مايه نجات و هدايت دانستهاند.
پيامبر خاندان رسالت را بهسان كشتى نوح شمرده است كه هر كس با آن همراه شود، نجات پيدا مىكند و آن كه از آن جدا شود، هلاك و گمراه مىگردد. (1)
لازم به يادآورى است كه نياز او از طريق عمل به همين دو سفارش تأمين مىشود؛ همچنان كه هيچ فرد شيعهاى نسبت به صحابه پيامبرصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم از آن جهت كه يار و ياور او بوده و او را كمك كردهاند، كينهاى در دل ندارد، ولى اين به آن معنا نيست كه آنها را فوق انسان و برتر از قانون الهى بدانيم و اگر قانون شكنى كردند، مهر سكوت بر لب و قلم بنهيم و در اين باره چيزى نگوييم و ننويسيم.
من در اين جا با دوست صاحب قلم خود، خداحافظى نموده، اندرزهاى دلسوزانه خود را به حضورشان تقديم مىكنم و از خداوند متعال براى خود و ايشان و همه دوستداران اهل بيتعليهم السَّلام آرزو و درخواست آمرزش دارم.
19 رمضان 1427 ه. ق.
برابر 21 مهرماه 1385
قم المشرفه
محدثان هر دو گروه (شيعى و سنى) اين حديث را از پيامبر گراميصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم نقل كردهاند كه «إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللَّهِ وَعِتْرَتي، ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً».
آل عمران: 102، «به ريسمان الهى چنگ زنيد و از هم جدا نشويد.»
صحيح بخارى، حديث 6502
صحيح بخارى، حديث 114. اين حديث در صحيح بخارى با شمارههاى 3053، 3168، 4431، 4433، 5669، 7366 نيز آمده است.
احزاب: 52
براى آگاهى از هرج و مرج در سقيفه و دشنامگويى برخى، به مدارك زير مراجعه شود: طبرى، ج 3، ص 201، حوادث سال 11؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 263، حوادث سال 11؛ تاريخ ابوالفداء، ج 1، ص 156؛ المواهب اللدنيه، ج 4، صص 544، 546 و ....
متن حديث چنين است: «فوجدتْ فاطمة على أبى بكر في ذلك، فهجرْته فلم تُكلّمه حتّى توّفيت» محقق صحيح بخارى، فعل «فوجدت» را به «غضبت» تفسير كرده است. بنابراين، فاطمه، جان به جان آفرين داد در حالى كه از خليفه وقت خشمگين بود.
همچنين بخارى در «باب مناقب قرابة رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم:
حديث 3714، نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «فاطمة بضعة منّي، فمن أغضبها، أغضبني».
صحيح بخارى، باب غزوه خيبر، حديث 4241
انساب الأشراف، ج 1، ص 586، ط دار معارف، قاهره.
تاريخ طبرى، ج 2، ص 443، چاپ بيروت.
طبرانى، المعجم الكبير، ج 1، ص 62، حديث 43، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى.
والأموال، ص 193، كامل مبرّد، ج 1، ص 11، مروج الذهب، ج 2، ص 301، عقد الفريد، ج 4، ص 93، تاريخ دمشق، ج 13، ص 122، تاريخ الإسلام، ج 3، ص 117، لسان الميزان، ج 4، ص 188 و ....
ابن حزم، المحلى، ج 11، ص 286
تفسير الالوسى، ج 21، ص 76
لسان الميزان، ج 4، ص 200
المحلى، ج 10، ص 482
ميزان الاعتدال، ج 1، ص 461، و ج 2، ص 281 و ج 4، ص 246
كافى، ج 1، ص 227
بحار، ج 2، ص 82
كافى، ج 1، ص 227
وسائل الشيعه، ج 27، ص 149
اوائل المقالات، صص 43 و 42
قُلْ تَعالَوا نَدْعُ أَبْنائَنا وَأَبْنائَكُمْ وَنِسائَنا وَنِسائكُمْ وَأَنُفُسَنا وَأَنفُسَكُمْ ... «بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را دعوت كنيم و شما زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود ...» (آل عمران: 61).
متن روايت: «قالَ امَرَ مُعاويَةُ بْنُ أبي سُفْيانَ سَعْداً فَقالَ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ ابا التُّرابِ فَقالَ امّا ما ذَكَرْتُ ثَلاثا قالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم فَلَنْ اسُبَّهُ لأنْ تَكُونَ لي واحِدَةٌ مِنْهُنَّ احَبُّ إِلَيَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يَقُولُ لَهُ خَلَّفَهُ في بَعْضِ مَغازهِ فَقالَ لَهُ عَليٌّ يا رَسُولَ اللَّهِ خَلَّفْتَني مَعَ النِّساءِ وَالصِّبْيانِ فَقالَ لَهُ رَسُولِ اللَّهِ صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم اما تَرضي أَنْ تَكُونَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلّا أنّهُ لا نُبُوَّةَ بَعْدي وَسَمِعْتهُ يَقُولُ يَوْمَ خَيْبَرَ لأُعْطِيَنَّ الرّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ قالَ فَتَطاوَلْنا لَها فَقالَ ادْعُوا لي علِيّاً فَأُتي بِهِ أَرْمَدَ فَبَصَقَ في عَيْنِهِ وَدَفَعَ الرّايَةَ إِلَيْهِ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآيَةُ فَقُلْ تَعَالَوا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ دَعا رَسُولُ اللَّهِ صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم عَلِيّاً وَفاطِمَةَ وَحَسَناً وَحُسَيْناً فَقالَ اللَّهُمَّ هؤلاءِ أَهْلي».
توبه: 100.
تفسير طبرى، ج 22، ص 5 تا 7؛ تفسير الدر المنثور، ج 5، صص 198 و 199
توبه: 100.
حجرات: 6.
جمعه: 11
صحيح بخارى، ج 1، ص 316، كتاب الجمعة.
صحيح مسلم، ج 2، ص 590، كتاب الجمعة.
آل عمران: 161
تفسير ابن كثير (ج 1، ص 421) مىنويسد: «وقد غَلَّ بعضُ أصحابِه».
اعراف: 175 2. حجرات: 2
صحيح بخارى، ج 4، ص 233، كتاب القدر، باب 5، حديث 6607
ناصر بن على بن القفارى، عقائد الشيعة الاثنا عشرية، عرض ونقد، ج 3، ص 1154
مانند «تأملات في نهج البلاغة» و «زواج عمر بن الخطاب من أمّ كلثوم بنت علي بن أبي طالب» تأليف ابى معاذ الاسماعيلى.
جمعه: 2
آل عمران: 110
بقره: 143
انعام: 19
بقره: 185
حج: 78 2. تفسير ابن كثير، ج 1، ص 190
توبه: 128
فتح: 29
انفال: 33
وحدت و شفقت، ص 17
فقال رسول اللَّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم وهو على المنبر: «يا معشر المسلمين من يعذرني من رجل قد بلغني أذاه في أهل بيتي فواللَّه ما علمت على أهلي الّا خيراً، ولقد ذكروا رجلًا ما علمت عليه الّا خيراً و ما كان يدخل على أهلي إلّا معي، فقام سعد بن معاذ الأنصاري، فقال: يا رسول اللَّه أنا أعذرك منه إن كان من الأوس ضربت عنقه وإن كان من اخواننا الخزرج أمرتنا ففعلنا أمرك قالت: فقام سعد بن عبادة وهو سيد الخزرج وكان قبل ذلك رجلًا صالحاً ولكن احتملته الحمية فقال سعد: كذب لعمر اللَّه لا نقتله ولا تقدر على قتله فقام اسيد بن حضيير وهم ابن عم سعد بن معاذ فقال لسعد بن عبادة: كذبت لعمر اللَّه لنقتلنه، فانّك منافق تجادل عن المنافقين فتثاور الحيان الأوس و الخزرج حتى هموا أن يقتتلوا ورسول اللَّهصلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم قائمة المنبر فلم يزل رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم يخفضهم حتى سكتوا وسكت».
حشر: 10
نور: 23
احزاب: 57 2. بقره: 159
فهرس مسند احمد، ج 2، ص 456، ماده «لعن»، و روايات همگى در مسند احمد آمده 3 اند.
الإصابة في تمييز الصحابه، ج 4، شمارههاى 143، 144، 151 و 155
اسدالغابه، ج 4، صص 82- 51
اسدالغابه، ج 3، صص 387- 371
الاصابة في تمييز الصحابه، ج 4، صص 351- 348
وحدت و شفقت، ص 53 تا 60
احتجاج طبرسى، ج 2، ص 207، نشر اسوه.
الطبقات الكبرى، ج 8، ص 463
الطبقات الكبرى، ج 8، ص 464؛ الذرية الطاهرة، ابى بشر دولابى (224- 360)، ص 155
الطبقات الكبرى، ج 8، ص 463؛ الاستيعاب، ج 4، ص 491؛ اسدالغابه، ج 5، ص 615؛ الاصابه، ج 4، ص 469
الطبقات الكبرى، ج 8، ص 463
1 و 2. مجمع الزوائد، ج 8، ص 271
كافى، ج 5، ص 346
كافى، ج 6، ص 115
تاريخ طبرى، ج 3، ص 270
تاريخ طبرى، ج 3، ص 270
كافى، ج 6، ص 115
مروج الذهب، ج 2، ص 321، چاپ دارالاندلس، مىگويد: عاصم، عبيداللَّه وزيد از يك مادر متولد شدهاند، در حالى كه ديگران مىگويند: زيد از ام كلثوم متولد شده است.
تاريخ طبرى، حوادث سال هفده، ج 3، ص 166، ط اعلمى.
تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 4، ص 297، چاپ هند، ابن حبان مىگويد: به بىدينى متهم است، المجروحات، ج 1، ص 345
عمدة الطالب: 195، ط نجف اشرف.
عبدالعزيز بن محمد بن المبارك الأخضر، حنبلى جنابذى سپس ساكن بغداد شد. در سال 524 متولد و در سال 611، درگذشته است (شذرات الذهب، ج 5، ص 46).
كشف الغمة، ص 374
ملل و نحل، ج 6، ص 90؛ در راه حقيقت، ص 23
آل عمران: 103
سوره جمعه: 11
انساب الاشراف، ج 6، ص 147؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، صص 163 و 183، حوادث سال 32
انساب الأشراف، ج 6، ص 161.
حجرات: 10
انفال: 62 2. انفال: 63
وحدت و شفقت، صص 81 و 82
طبقات ابن سعد، ج 3، ص 126؛ مروج الذهب، ج 2، ص 350؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 170؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 355؛ الرياض النضرة، ج 4، ص 272
صحيح بخارى، باب «الخطبة بمنى» حديث 1741
جامع الأُصول، ج 9، شماره 6580
سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 544، شماره 144. بخارى و ذهبى بر صحابى بودن وى تصريح كردهاند.
سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 28؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 207؛ كامل، ج 2، ص 228
بقره: 187
حشر: 8 2. وحدت و شفقت، صص 85- 83
تفسير طبرى، ج 28، ص 280.
الدر المنثور، ج 8، ص 106.
حشر: 9
وَالّذينَ جاؤوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلإِخْوانِنا الَّذينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ وَلا تَجْعَل في قُلُوبِنا غِلًّا للَّذِينَ آمَنُوا رَبّنا إِنّك رَؤوفٌ رَحِيم «همچنين كسانى كه بعد از آنها- مهاجران و انصار- آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما و برادرانمان را، كه در ايمان بر ما پيشى گرفتهاند، بيامرز.» حشر: 10.
سيره ابن هشام، ج 4، صص 143 و 144
حلية الأولياء، ج 1، ص 136، ترجمه على بن الحسين عليه السَّلام.
1 و 2. الدر المنثور، ج 8، ص 113
نهج البلاغه، خطبه 97
الصحيفة السجادية، ص 40
زمر: 65
اصابة، ج 3، ص 150، باب الكنى.
اصابه، شماره 7977
تاريخ طبرى، ج 4، ص 381، حوادث سال 64
تاريخ طبرى، ج 4، ص 170، حوادث سال 40؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 409، شماره 65
منافقون: 1
توبه: 101
احزاب: 12
توبه: 47
توبه: 102
اعراف: 154
توبه: 60
انفال: 15- 16
حجرات: 6
تحريم: 4- 1
احزاب: 57
جمعه: 11
حجرات: 6
صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل عليعليه السَّلام، ج 15، ص 188.
وحدت و شفقت، ص 108.
انساب الاشراف، ج 1، ص 586، چاپ دارمعارف، قاهره.
ابوعبيد، كتاب الاموال، ص 195؛ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 8، ص 27؛ ابن عبد ربّه، العقد الفريد، ج 4، ص 263؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 301؛ ابن عساكر، مختصر تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 222، چاپ دارالفكر؛ شمس الدين ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 117- 118 و ...
1 و 2. صحيح بخارى، باب غزوه خيبر، حديث 4241
1) آيت الله شيخ جعفر سبحانى، نقد كتاب وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت با يكديگر، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 2، پاييز 1387.