ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : ابن تيميه از ديدگاه اهل سنت/علي اصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشرمشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۳۷ص.
شابك : 978-964-540-291-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : ابنتيميه، احمدبن عبدالحليم، ۶۶۱ - ۷۲۸ق. -- نقد و تفسير
موضوع : كلام اهل سنت
رده بندي كنگره : BP۲۰۱/۶۵/الف۱۷ر۵۷ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۲۲۲۴۵
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص13
اسلام، مردم را به همبستگى ودورى از جدايى دعوت نموده است. قرآن كريم با بيان رهنمودهاى روشن، همه انسانها را به گرد آمدن بر محور توحيد سفارش مىكند وتفرقه وچند دستگى را عامل دورى از راه مستقيم دين مىداند آنجا كه مىفرمايد:
وَلاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ (انعام: 153)
از راههاى گوناگون پيروى نكنيد كه شما را از طريق حقّ باز مىدارد.
رسول گرامى اسلام (ص) نيز كه جز به عزّت وشوكت اسلام ومسلمانان وزيستن آنان براساس ارزشهاى والاى دين خدا نمىانديشيد، پيوسته از لزوم پايبندى به اصول ومبانى سخن گفته وامّت خود را از گرفتار شدن در دام دينسازان وبدعتگذاران بيم مىداد ونيز راه گريز از زيانهاى ناشى از تفرقه را گوشزد مىكرد.
اين همه سفارشها از آن رو بود كه پيروان آخرين دين
ص14
آسمانى، راه گذشتگان خود را نپويند وبسان آنان دچار فرقههاى متخاصم نگردند.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَلاتَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جآءَهُمُ الْبَيِّناتُ (آل عمران: 105)
مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند وبعد از آنكه دلايل روشن به آنها عرضه شد، گرفتار اختلاف گرديدند.
امّا ديرى نگذشت كه امّت اسلامى گرفتار انشعاب شد ومسلمانان به شاخههاى گوناگون تقسيم شدند وبرخلاف توصيههاى قرآن ورهنمودهاى پيامبر گرامى (ص) موج فرقهگرايى سراسر جامعه اسلامى را فرا گرفت.
رشد وگسترش فرقهگرايى واستمرار آن، شمارى از دانشمندان را به چارهانديشى فراخواند واين حقيقت را براى آنان آشكار كرد كه بايد از يك سو عوامل بدبينى وجدايى مسلمانان از يكديگر را نابود سازند واز سوى ديگر با كندوكاو بيشتر در منابع اصيل اسلامى در شناخت ارزشهاى اصيل دين بكوشند.
بديهى است كه اين هر دو گام مىتوانست ثمرات سودمندى را در پى داشته باشد وامت اسلامى را در صفوف به هم فشرده به مقابله با اسلامستيزان وبدخواهان فراخواند. امّا افسوس كه اين تلاش نافرجام ماند وبدخواهان به جاى همكارى وهميارى، بانگ تفرقه وجدايى سردادند وخواسته يا ناخواسته آب به آسياب دشمن ريختند وهمگام وهمنوا با بدخواهان به نفى وطرد مسلمانان وگسترش فرقهها برخاستند.
ص15
سلفيه، پديدهاى ناخواسته ونسبتاً نوخواسته است كه انحصارطلبانه، مدّعى مسلمانى است وهمه را جز خود كافر مىداند. فرقهاى خودخواه كه با به تن در كشيدن جامه انتساب به سلف صالح وبا ادّعاى وحدت با بنيان وحدت مخالف است.
سلفيه؛ يعنى همان كه بستر وهابيت است، مدعى است هيچ مذهبى وجود ندارد وبايد به عصر سلف؛ يعنى دوران صحابه، تابعين، وتابعينِ تابعين بازگشت واسلام بلامذهب را اختيار نمود. آنان دستى به اين دعوت بلند كرده و مىگويند: بياييد با كنار گذاشتن همه مذاهب به سوى يگانه شدن رويم، ولى با دستى ديگر شمشير تكفير را كشيده وبا حذف ديگران از جامعه اسلامى وراندن آنان به جمع كفار، جامعه را به چند دستگى مىكشانند.
واضح است كه دعوت مردم به كنار گذاشتن دستاوردهاى مذاهب كارى نشدنى است؛ زيرا پيروان مذاهب به سادگى از مذاهب خود دست برنمىدارند وبه سوى نقطهاى مجهول وتاريك كه سلفيه مدعى آن است نمىدوند، به ويژه آنكه در پشت اين دعوت به «بىمذهبى» نوعى مذهب نهفته، بلكه اين دعوت، خود نوعى مذهب است، آن هم مذهبى گرفتار چنگال جمود وتنگنظرى كه اسلام را به صورت دينى بىتحرك، بىروح، ناقص، ناتوان و بىجاذبه تصوير مىكند وبا احياى روح خشونت وتعصب، راه را بر هرگونه نزديك شدن به همديگر مىبندد وبه جاى آن فضايى از درگيرىها وبدبينىها را ايجاد مىكند ودست همگان را بهسوى شمشير پيكار مىكشاند.
ص16
از جمله كسانى كه در خنثى شدن تلاشهاى عالمان آگاه ومتعهّد براى ايجاد وحدت اسلامى نقش به سزايى داشتند، بايد از «سلفيون» وخلف ايشان «وهابيان» نام برد. ابنتيميه وشاگردان وپيروان مكتب او به بهانه طرح لزوم بازگشت به اسلام سلف، به بيان نظريات وعقايد سخيفى درباره مسائل گوناگون اسلامى- به ويژه در باب توحيد وشرك- پرداختند كه بر اساس اين نظريات، بسيارى از افكار واعمال مسلمانان زير سؤال مىرفت وشمار زيادى از يكتاپرستان از جرگه اسلام بيرون رانده مىشدند.
ابنتيميه وپيروان او مدّعى بودند كه براساس «اسلام سلف صالح» سخن مىگويند وانحرافاتى را كه در طول چند قرن پديد آمده، از رهگذر شناخت «سيره سلف صالح» از ميان برمىدارند؛ در حالى كه نيكوترين روش براى دريافت ارزشهاى اصيل اسلامى، بازگشت به قرآن وسنّت معصومين: است وآگاهى از اينكه آورنده دين چه روشى را ارائه كرده وكدامين دستورات را عرضه داشته است.
به همين جهت است كه دانشمندان دلسوز بايد با تلاش پيگير به نقد وبررسى افكار ابنتيميه پرداخته وبر همه مسلمانان آشكار كنند كه ديدگاههاى او نه تنها منطبق بر اسلام راستين نيست، بلكه با سيره سلف صالح نيز سازگارى ندارد.
آرى، روش ابنتيميه در برخورد با مسائل اسلامى ثمرهاى جز جدايى مسلمانان از يكديگر ونفى بسيارى از عقايد وآداب اسلامى نداشت، ولى رويارويى صريح دانشمندان
ص17
اسلامى با وى سبب شد كه اين حركت پس از مدتى كوتاه متوقّف گردد. در ميان شاگردان او تنها «ابن قيم جوزيه» بر تعاليم استاد خود پافشارى داشت وكتابهاى چندى در اين زمينه تأليف نمود. امّا در طول بيش از چهار قرن بعد از ابنتيميه، اين افكار وآرا چندان رونقى نيافت وبسيارى از آنها به فراموشى سپرده شد.
ص18
ص19
وهابيان براى ابن تيميه ارج و اعتبار خاصى قائل بوده و او را شيخالاسلام خود مىدانند و چنان وانمود مىكنند كه وى در نزد همه فرق اسلامى از جايگاه ويژهاى در دفاع از سنت برخوردار است و اين در حالى است كه از زمان خود ابن تيميه تا عصر حاضر همواره علماى اهل سنت به نقد انديشههاى وى پرداختهاند. اينك به بررسى اظهارنظرهاى آنان مىپردازيم:
ابن حجر درباره او مىگويد: «شديد الحطّ على ابن تيمية» (1)«او شديداً بر ابنتيميه حمله مىنمود».
1) الدرر الكامنة، ج 3، ص 29.
ص20
او كه از علماى هند بوده و سپس در دمشق ساكن شده داراى تصنيفات بسيارى در علم اصول فقه و كلام است.
ذهبى درباره او مىگويد:
العلامة الأوحد صفي الدين ... كان حسن الإعتقاد على مذهب السلف. (1)
علّامه نمونه صفى الدين ... او اعتقاد خوبى به مذهب سلف داشت.
تاج الدين سبكى در كتاب «طبقات الشافعية» مناظرهاى را از او با ابنتيميه ذكر كرده است. (2)
او فقيه و مفتى و محدث اهل سنت و مشهور به ابن المرحّل و ابنالوكيل و از امامان بزرگ شافعى به حساب مىآيد، تاج الدين سبكى درباره او مىگويد:
وله مع ابن تيمية المناظرات الحسنة و بها حصل عليه التعصب من اتباع ابن تيمية ... (3)
او با ابنتيميه مناظرات خوبى داشت و بدين جهت پيروان ابن تيميه بر عليه او تعصب ورزيدند.
ابن كثير كه شاگرد ابنتيميه است درباره او مىگويد:
ص21
وكان ينصب العداوة للشيخ تقي الدين ابن تيمية و يناظره في كثير من المحافل و المجالس. (1)
او با شيخ تقى الدين ابنتيميه عداوت داشته و با او در بسيارى از محافل و مجالس مناظره مىكرد.
او مفتى و امام اهل سنت بوده ابن قاضى شهبه درباره او مىگويد:
واشتغل و افتى و درس، و لمّا دخل ابن تيمية إلى مصر قام عليه و انكر مايقوله و آذاه. (2)
او مشغول به علم شده و فتوا و درس مىداد، و چون ابنتيميه وارد مصر شد بر ضد او به پا خواست و آنچه را مىگفت انكار كرده و او را آزار مىداد.
ذهبى درباره او مىگويد:
الإمام المفتي الزاهد نورالدين علي بن يعقوب بن جبرئيل ... وكان ديناً متعففاً، مطرحاً للتجمّل، نهّاء عن
المنكر حتّى نفاه السلطان بعد ان همّ بقطع لسانه، وكان قد وثب مرّة على الشيخ تقي الدين و نال منه. (3)
امام، مفتى، زاهد نورالدين على بن يعقوب بن جبرئيل ... او ديندار و عفيف بوده و از اهل تجمّل نبود، و بسيار نهى از منكر مىكرد تا
ص22
اينكه سلطان بعد از آنكه قصد بريدن زبانش را كرد او را تبعيد نمود. يك بار بر شيخ تقى الدين (ابنتيميه) حمله كرده و متعرّض او شد.
او كه امام و مفتى و قاضى القضاه در شام بوده و رياست مذهب شافعيه و تدريس و فتوا و مناظره به او رسيده از جمله كسانى است كه كتابى در ردّ ابنتيميه به نام «العمل المقبول فى زيارة الرسول» تأليف نموده است.(1)
او امام شافعيه و قاضى و فقيه در اين مذهب بوده ذهبى درباره او مىگويد:
وكان يبالغ في اذى ابن تيمية وجماعة، ويتمقت ويعجب بنفسه، ولكنّه يحبّ الله ورسوله ويؤذي المبتدعة وفيه ديانة وحسن معتقد. (2)
او زياد ابنتيميه و جماعه را اذيت مىكرد و از او غضبناك مىشد و بر رأى خود معجب بود، ولى خدا و رسولش را دوست داشت و بدعتگذاران را اذيت مىنمود و اهل ديانت و نيكى عقيده بود.
ص23
او درباره ابنتيميه مىنويسد:
... وقد تعبت في وزنه وفتشه حتى مللت في سنين متطاولة، فما وجدت أخرّه بين اهل مصر و الشام و مقتته نفوسهم وازدروا به وكذّبوه وكفّروه إلّا الكبر والعجب وفرط العزام في رئاسة المشيخة و الازدراء بالكبار ...(1)
... من بسيار در بررسى احوال او زحمت كشيدم و درباره او به اين نتيجه رسيدم كه علت كنار گذاشتن او بين اهل مصر و شام و تنفّر مردم از او و سرزنش و تكذيب و تكفير او به جهت تكبر و خودخواهى و شدت علاقه به رهبرى علما و توهين نسبت به بزرگان بوده است ....
او نيز درباره شخصى مىگويد:
فان برعت في الأصول وتوابعها من المنطق والحكمة والفلسفة وآراء الأوائل ومحاورات العقول، واعتصمت مع ذلك بالكتاب والسنة واصول السلف، ولفقت بين العقل والنقل، فما أظنّك في ذلك تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها، وقد رأيت ما آل امره إليه من الحطّ عليه والهجر والتضليل والتكفير والتكذيب بحق وبباطل ...(2)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حكمت و فلسفه و آراى متقدمين و بحثهاى عقلى نمونه بوده و در عين حال به قرآن و
ص24
سنت و اصول پيشينيان تمسك كرده و بين عقل و نقل جمع كردهاى، امّا گمان نمىكنم كه در اين امور به مرتبه ابنتيميه رسيده باشى و نه به خدا كه به مرتبه او نزديك نشوى، ولى ديدى كه عاقبتش به كجا انجاميد و چگونه پست و خوار و ذليل شد و او را تكفير كرده و به حق و باطل تكذيبش نمودند ...
شمسالدين محمد بن احمد ذهبى، متوفاى 748 ه. ق از بزرگان رجالى اهل سنت است. او كه شاگرد ابن تيميه بوده هنگامى كه مشاهده مىكند استادش درصدد تكفير و تفسيق مسلمانان است، درصدد نصيحت او برآمده و نكاتى را به او تذكر مىدهد. اين نصيحت نامه كه به نام «النصيحة الذهبية الى ابن تيمية» معروف است جداگانه با تحقيق چاپ شده است. اينك متن آن با ترجمه و تحقيق در اينجا آورده مىشود؛
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله على ذلّتي، يا ربّ ارحمني و أقلني عثرتي و احفظ على ايماني، و احزناه على قلة حزني، وا أسفاه على السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلى اخوان مؤمنين يعاونونني على البكاء، وا حزناه على فقد اناس كانوا مصابيح العلم و اهل التقوى و كنوز الخيرات. آه على وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تباً لمن شغله عيوب الناس عن عيبه، إلى كمترى القذاة في عين اخيك و تنسي الجذع في عينك؟ إلى كم تمدح نفسك و شقاشقك و عباراتك
ص25
و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمك بنهي الرسول (ص): (لاتذكروا موتاكم إلّا بخير؛
فانّهم قدأفضوا إلى ماقدموا) (1)، بلى اعرف انّك تقول لي لتنصر نفسك، انّما الوقيعة في هؤلاء الذين ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد (ص) و هو جهاد، بلي والله عرفوا خيراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شيئاً كثيراً ممّا لايعنيهم. و: (من حسن اسلام المرء تركه مالايعنيه). (2)
يا رجل! بالله عليك كفّ عنّا؛ فانّك محجاجٌ عليم اللسان لاتقرّ و لاتنام، اياكم و الأغلوطات في الدين. كره نبيّك (ص) المسائل وعابها و نهى عن كثرة السؤال و قال: (انّ اخوف ما اخاف على امّتي كل منافق عليم اللسان). (3)
و كثرة الكلام بغير دليل تقسي القلب إذا كان في الحلال و الحرام فكيف إذا كان في العبارات اليونسية و الفلاسفة و تلك الكفريات التي تعمي القلوب! والله قدصرنا ضحكة في الوجود. فإلي كم
تنبش دقائق الكفريات الفلسفية لنردّ عليها بعقولنا. يا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بكثرة استعمال السموم يُدْمِنُ عليها الجسم و تكمن والله في البدن. و اشوقاه إلى مجلس فيه تلاوة بتدبّر، و خشية بتذكر، و صمت بتفكّر. واهاً لمجلس يذكر فيه الأبرار. فعند ذكر الصالحين تنزل الرحمة، لا عند ذكر الصالحين يُذكرون بالإزدراء و اللعنة. كان سيف الحجاج و لسان ابن حزم شقيقين
ص26
واخَيْتَهما. بالله خلّونا من ذكر بدعة الخميس و اكل الحبوب، وجدوا في ذكر بدع كنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هي محض السنة و اساس التوحيد، و من لم يعرفها فهو كافر أو حمار، و من لم يكفّر فهو اكفر من فرعون. و تعد النصارى مثلنا. والله في القلوب شكوك ان سلم لك ايمانك بالشهادتين فانت سعيد.
يا خيبة من اتبعك فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسيّما إذا كان قليل العلم و الدين باطوليّاً
شهوانياً، لكنّه ينفعك و يجاهد عنك بيده و لسانه و في الباطن عدوّ لك بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعك إلّا قعيد مربوط خفيف العقل، او ناشف صالح عديم الفهم، فان لم تصدقني ففتّشهم وزنهم بالعدل.
يامسلم! اقدم حمار شهوتك لمدح نفسك، إلى كم تصادقها و تعادي الأخيار؟ إلى كم تصدقها و تزدري بالأبرار، إلى كم تعظمها و تصغر العباد، إلى متي تخالِلها و تمقت الزهاد، إلى متى تمدح كلامك بكيفية لاتمدح بها والله احاديث الصحيحين. يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منك بل في كل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الإهدار او بالتأويل و الإنكار.
أما آن لك ان ترعوي؟ أما حان لك ان تتوب و تنيب؟ أما انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل. بلي والله ما أذكر انّك تذكر الموت، بل تزدري بمن يذكر الموت، فما اظنّك تقبل على قولي و لاتُصغي إلى وعظي، بل لك همّة كبيرة في نقض هذه الورقة بمجلدات و تقطع لي أذناب الكلام، ولاتزال تنتصر حتّى اقول
ص27
لك و البتة سكتت.
فإذا كان هذا حالك عندي و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف يكون حالك عند اعدائك، و أعدائك والله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، كما انّ اوليائك فيهم فجرة و كذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
قد رضيت منك بأن تسبّني علانية و تنتفع بمقالتي سراً: (رحم الله امراً اهدى إلى عيوبي)، فانّي كثير العيوب، عزيز الذنوب، الويل لي ان أنا لا أتوب، و وافضيحتي من علّام الغيوب، و دوائي عفوالله و مسامحته و توفيقه و هدايته، و الحمدلله ربّ العالمين، و صلّى الله على سيّدنا محمّد خاتم النبيين و على إله و صحبه اجمعين.
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. ستايش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، اى پروردگار من! به من رحم كن و لغزشم را بپوشان و ايمان را برايم حفظ كن. واى از كمى حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گريستن يارى دهند، و چه قدر بر از دست دادن مردانى كه چراغهاى علم و اهل تقوا و گنجهاى خيرات بودهاند محزونم. آه كه چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم مىخورم. خوشا به حال كسى كه عيب خودش او را از عيوب مردم باز دارد، و بدا به حال كسى كه عيوب مردم او را از عيوب خودش باز دارد. تا به كى خاشاك را در چشم برادرت مىبينى ولى تنه درخت را در چشم مشاهده نمىكنى؟ تا به كى خود و گفتار و عبارات خود را مدح مىكنى و علما را
ص28
مذمت مىنمايى و به دنبال لغزشهاى مردم مىباشى در حالى كه مىدانى پيامبر (ص) از اين كار نهى كرده است آن جا كه مىفرمايد: (مردگان خود را جز به خير ياد نكنيد؛ زيرا آنان به آنچه كه پيش فرستاده بودند رسيدند).
آرى، مىدانم كه جواب مرا مىدهى تا خودت را يارى كنى، كه مصيبت در مورد كسانى است كه بويى از اسلام نبرده و از شريعت محمّد (ص) اطّلاعى ندارند، در حالى كه اين امر جهاد است. آرى، به خدا سوگند! مقدارى از خير را شناختند كه اگر بنده به آن عمل مىكرد پيروز مىشد ولى نسبت به بسيارى از امور كه خداوند از آنها نخواسته جاهل شدند. و در حديث است: (از خوبى اسلام انسان اين است كه چيزى را كه بىمعناست ترك كند).
اى مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار؛ زيرا تو اهل محاجّه مىباشى با زبانى گويا كه قرار نداشته و آرام ندارد، و بپرهيز از غلط كارى در دين. پيامبر (ص) از ورود در مسائلى كراهت داشت و عيب گرفت و از زياد سؤال كردن نهى كرد و فرمود: (بيشترين خوفم بر امتم از منافقى است كه زبان گويا دارد). و زياد حرف زدن بدون دليل قلب را مىميراند اگر در حلال و حرام باشد تا چه رسد به عبارات يونسيه و فلاسفه و اين كفرياتى كه قلب را كور مىكند.
به خدا سوگند كه ما در عالم وجود مضحكه شدهايم. پس تا به كى دقايق كفر يا فلسفى را نبش مىكنى تا با عقولمان آنها را ردّ كنيم. اى مرد! تو سمّهاى فلاسفه و مصنفات آنها را چندين مرتبه بلعيدهاى و با زياد استعمال كردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند
ص29
كه در بدن جاى مىگيرد. چه قدر مشتاق مجلسى هستم كه در آن قرآن با تدبر و خشيت با تذكر و سكوت، و با تفكر باشد. و چه مقدار مشتاق مجلسى هستم كه در آن ذكر نيكان باشد؛ چرا كه هنگام ياد صالحان بركت نازل مىشود، نه اينكه هنگام ذكر صالحان آنها را با خوارى و لعن ياد كنيم. در سابق شمشير حجاج و زبان ابن حزم مثل دو برادر بودند كه هر دو را با هم جمع كردى.
به خدا سوگند! ما را از ذكر بدعت خميس و خوردن حبوب رها كن. آنان را در ذكر بدعتهايى يافتند كه از اصل ضلالت بود، ولى الآن به عنوان سنت اصيل و اساس توحيد مطرح شده كه هر كس آن را نشناسد كافر يا الاغ است، و كسى كه تكفير نكند از فرعون كافرتر مىباشد و مسيحيان مثل ما به حساب مىآيند. به خدا سوگند! در قلبها شكهايى است كه اگر ايمانت با شهادتين براى تو سالم بماند تو به سعادت رسيدهاى. اى خسران بر كسى كه از تو پيروى كرده و در معرض كفر و از هم پاشيدن قرار گرفته است، خصوصاً در صورتى كه داراى علم و ايمان اندك با آرزوهاى دراز و شهوانى باشد، ولى چنين شخصى تو را نفع مىدهد و مىتواند از تو با دست و زبانش دفاع كند در حالى كه در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آيا بيشتر پيروانت افراد زمينگير و غيرمستقل و كمخرد يا افراد صالح بىفهم و شعور نيستند؟! اگر مرا تصديق نمىكنى تفتيش كن و آنها را با ترازوى عدالت وزن نما.
اى مسلمان! الاغ شهوتت را براى مدح خود پيش انداز، تا به كى با او به صداقت رفتار مىكنى و با نيكان دشمنى مىنمايى؟ و تا به كى او را تصديق مىكنى و به نيكان عيب وارد مىنمايى؟! و تا به كى
ص30
او را تعظيم كرده و بندگان خدا را كوچك مىكنى، تا به كى با او دوستى مىكنى ولى با افراد زاهد دشمنى مىنمايى؟! و تا به كى كلام و گفتار خود را مىستايى به حدى كه- به خدا سوگند- احاديث صحيحين را ستايش نمىكنى؟! اى كاش احاديث صحيحين از زبان تو در امان مىماند، بلكه در هر وقتى بر آنها با تضعيف كردن و ضربه زدن به آنها و با تأويل و انكار غضب مىكنى. آيا وقت آن نرسيده كه از اين كارها دست بردارى؟! آيا وقت آن نشده كه توبه كرده و بازگردى؟! آيا تو در دهه هفتاد خود نيستى كه وقت رفتنت نزديك است؟! آرى به ياد ندارم كه تو ياد مرگ كرده باشى، بلكه هركس كه ياد مرگ مىكرد تو او را سرزنش مىنمودى. گمان نمىكنم كه حرف مرا بپذيرى و به موعظهام گوش فرا دهى؛ زيرا تو همّت بلندى در نقض اين ورقه به چند جلد كتاب دارى و مرا از پيگيرى سخنانم باز مىدارى و دائماً از خود دفاع مىكنى تا به تو بگويم من ديگر ساكت شدم.
اگر وضعيت و حال تو نزد من كه برادر و دوست صميمى من هستى اين است چه رسد به حال تو نزد كسى كه از دشمنان تو به حساب مىآيد. و به خدا سوگند كه در ميان دشمنان تو افرادى صالح و عاقل و فاضل وجود دارند، همانگونه كه در ميان دوستانت افراد فاجر و دروغگو و جاهل و باطل و كور و گاو [نفهم] هستند.
من از تو راضى هستم كه مرا در ملأ عام ناسزاگويى ولى از گفتار من در خفا نفع ببرى، همانگونه كه در روايت آمده: (خدا رحمت
ص31
كند كسى را كه عيبهايم را به من هديه دهد). من داراى عيوب بسيارى هستم، واى بر من اگر توبه نكنم، واى از مفتضح شدنم از جانب خدايى كه علم غيب بسيار دارد، دواى من عفو و بخشش و گذشت و توفيق و هدايت خداست. و ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار عالميان است و درود خدا بر آقاى ما محمّد خاتم پيامبران و بر آل و تمام صحابه او.
نسخه خطى اين نصيحتنامه در «دارالكتب المصرية» قاهره، با شماره (18823 ب) به خط فقيه ابن قاضى شهبة، و به نقل از خط قاضى القضات برهان الدين معروف به ابن جماعه، از خط حافظ ابوسعيد علائى كه از خط ذهبى استنساخ كرده موجود است.
ابن قاضى شهبه، فقيه، مورّخ همان ابوبكر بن احمد بن محمّد بن عمر اسدى دمشقى شافعى است كه در سال 779 ه. ق در دمشق متولد شد. او متصدى فتوى و تدريس شده و در شهر خود و نيز بيتالمقدس حديث مىگفت. او داراى آثارى است از قبيل: «طبقات الفقهاء الشافعية»، «شرح منهاج الطالبين» نووى و ....(1)
و ابن جماعه، همان قاضى القضات، مفسّر، برهان الدين ابراهيم بن عبدالرحيم بن محمّد بن سعدالله بن جماعه است كه در مصر، سال 725 ه. ق متولد شده است. او در سفر به شام ملازم مزّى و ذهبى بوده و
1) ر. ك: شذرات الذهب، ج 7، ص 269.
ص32
از آن دو بسيار نقل كرده است، و سپس رياست علما به او منتقل شده و متولّى قضاوت در مصر و شام مىگردد. لذا در ترجمهاش او را فقيه محدث مفيد ... معرفى كردهاند. (1)
و حافظ ابوسعيد علائى همان فقيه اصولى ابوسعيد صلاح الدين خليل بن كيكلوى علائى دمشقى شافعى است كه در سال 694 ه. ق در دمشق متولد و از بسيارى از علما استفاده نموده است. او متولّى تدريس در مدارس مختلف دمشق و قدس مىشود، و علم حديث را در شام و مصر و حجاز فرا گرفته و اهل فتوا و تصنيف بوده است. (2)
از اين نصيحتنامه نسخهاى ديگر در «دار المكتبة الظاهرية» دمشق با شماره (1347) وجود دارد.
شبهه
برخى مىگويند: اين نصيحت نامه از ناحيه ذهبى به ابن تيميه صحت ندارد؛ زيرا ذهبى در كتابهاى خود استادش ابن تيميه را مدح و ستايش كرده است. وانگهى ابن قاضى شبهه از دشمنان او بوده است. لذا شهادت و گواهى او به وجود اين نصيحتنامه پذيرفتنى نيست.
پاسخ
اولًا: بعيد به نظر نمىرسد كه شخصى در ابتداى امر كسى را مدح
ص33
كند ولى با كارهاى خلافى كه از او مشاهده مىكند نظرش تغيير كرده و او را در آخر امر سرزنش نمايد. و مورد ذهبى نيز از اين قبيل است.
ثانياً: از ديگر عبارات ذهبى درباره ابن تيميه به دست مىآيد كه او درباره ابنتيميه تجديد نظر كرده و رأيش برگشته است.
ذهبى در رساله «بيان زغل العلم و الطلب» خطاب به شخصى مىنويسد:
فان برعتَ في الأصول و توابعها من المنطق و الحكمة و الفلسفة و آراء الأوائل و محاورات العقول و اعتصمتَ مع ذلك بالكتاب و السنة و اصول السلف، و لفقت بين العقل و النقل، فما اظنّك في ذلك تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها. و قد رأيت ما آل أمره اليه من الحطّ عليه و الهجر و التضليل و التكفير و التكذيب بحقّ و بباطل. فقد كان قبل انيدخل في هذه الصناعة منوّراً مضيئاً على مُحَيّاه سيماء السلف، ثم صار مظلماً مكسوفاً عليه قتمة عند خلائق من الناس، و دجّالا افّاكاً كافراً عند اعدائه ... (1)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حكمت و فلسفه و آراى پيشينيان و بحثهاى عقلى تخصص پيدا كردى و با اينها به قرآن و سنت و اصل سلف تمسك و اعتماد كردى و بين عقل و نقل تلفيق و جمع نمودى گمان نمىكنم كه در اين امور به رتبه ابن تيميه برسى يا به علم او نزديك شوى، و تو ديدى كه كار او به كجا كشيد و چگونه خوار شد و مطرود گشت و او را به حق و باطل به
1) بيان زغل العلم و الطلب، ص 23.
ص34
گمراهى و كفر و دروغ نسبت دادند. او قبل از آنكه در اين كار وارد شود مردى نورانى و روشن بود و سيماى سلف را در چهره داشت، ولى او نزد مردم تاريك و گرفته و بسته شد و نزد دشمنانش دجال و تهمت زننده و كافر شناخته گشت ...
حافظ ابن حجر عسقلانى از ذهبى نقل كرده كه درباره ابن تيميه گفته است:
وأنا لا اعتقد فيه عصمة، بل أنا مخالف له في مسائل اصلية و فرعية. (1)
من در حق او اعتقاد به عصمت ندارم، بلكه من مخالف او در مسائلى اصلى و فرعى مىباشم.
گويا اين نصيحت در وجود ابنتيميه در اواخر عمرش تأثير گذاشته است:
ذهبى در ترجمه اشعرى مىگويد:
رأيت للأشعري كلمة اعجبتني وهي ثابتة رواها البيهقي، سمعت أبا حازم العبدوي، سمعت زاهر بن احمد السرخسي يقول: لمّا قرب حضور أجل أبي الحسن الأشعري في داري ببغداد، دعاني فأتيته، فقال: أشهد علي انّي لا أكفر أحداً من أهل القبلة؛ لانّ الكل يشيرون إلى معبود واحد، وانّما هذه كلّه اختلاف العبارات.
قلت: وبنحو هذا ادين، وكذا كان شيخنا ابن تيمية في أواخر ايامه يقول: أنا لا اكفّر أحداً من الأمة، ويقول: قال النبي (ص): (لايحافظ على الوضوء إلّا مؤمن)، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم. (2)
ص35
از ابوالحسن اشعرى كلامى را مشاهده كردم كه مرا به تعجب واداشت و آن ثابت است و بيهقى آن را روايت كرده كه از ابوحازم عبدوى شنيدم كه گفت: از زاهر بن احمد سرخسى شنيدم كه مىگفت: چون هنگام وفات ابوالحسن اشعرى در خانه من در بغداد رسيد مرا فراخواند. نزد او رفتم، او گفت: بر من گواهى بده كه هيچ يك از اهل قبله را تكفير نمىكنم؛ زيرا تمام مسلمانان به يك معبود اشاره دارند گرچه عباراتشان مختلف است.
من مىگويم: نظر من هم همين است. و نيز شيخ ما ابنتيميه در اواخر عمرش مىگفت: من هرگز فردى از امت را تكفير نمىكنم. و مىگفت: پيامبر (ص) فرموده: (شخص مؤمن كسى است كه بر نمازش محافظت داشته باشد)؛ پس هر كس ملازم نمازهاى خود با وضو باشد او مسلمان است.
او درباره ابنتيميه مىگويد:
اعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (ص) إلى ربّه سبحانه وتعالى وجواز ذلك وحُسنه من الأمور المعلومة لكلّ ذي دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين وسير سلف الصالحين والعلماء والعوام من المسلمين، ولمينكر أحد ذلك
ص36
من أهل الأديان، ولا سمع به في زمن من الأزمان، حتّي جاء ابنتيمية فتكلّم في ذلك بكلام يُلبس فيه على الضعفاء الأغمار وابتدع مالم يسبق اليه في سائر الأعصار ... وحسبك انّ انكار ابنتيمية للاستغاثة والتوسل قول لم يقله عالم قبله وصار به بين أهل الإسلام مُثلة ...(1)
بدان كه جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و طلب شفاعت از پيامبر (ص) نزد پروردگار سبحان و بلندمرتبه، و جواز و حُسن آن از امور معلوم نزد هر صاحب دين بوده و معروف از فعل انبياء و مرسلين و سيره سلف صالح و علما و عوام از مسلمانان است، هيچ ديندارى آن را انكار نكرده و به گوش هيچ كس در هيچ زمانى نخورده است، تا آنكه ابنتيميه آمد و در اين باره سخنى گفت كه مطالب را براى عقول ضعيف و پوشيده مشكل ساخت و بدعتى گذاشت كه در هيچ عصرى سابقه نداشته است ... و بس است تو را كه انكار استغاثه و توسل از سوى ابنتيميه گفتارى است كه هيچ عالمى قبل از او آن را معتقد نشده است، امرى كه باعث شد تا بين اهل اسلام تفرقه و شكاف ايجاد شود ...
او در ردّ ابنتيميه در مسأله زيارت قبر پيامبر (ص) مىگويد:
ومن المعلوم انّ الزيارة بقصد التبرك والتعظيم لاتنتهي في التعظيم إلى درجة الربوبية ولاتزيد على ما نصّ عليه في القرآن والسنة وفعل الصحابة من تعظيمه في حياته وبعد وفاته، فكيف
1) شفاء السقام، تقى الدين سبكى، ص 171.
ص37
يتخيّل امتناعها. (1)
پُر واضح است كه زيارت به قصد تبرك و تعظيم منتهى به درجه ربوبيت نمىشود و زايد بر نصّ قرآن و سنت و فعل صحابه از تعظيم پيامبر (ص) در زمان حيات و بعد از وفات او نمىگردد، پس چگونه امتناع آن به خيال ابنتيميه رسيده است.
وى در كتاب «اعيان العصر و اعوان النصر» مىنويسد:
انفرد- ابنتيمية- بمسائل غريبة و رجّح فيها اقوالا ضعيفة، عند الجمهور معيبة كاد منها يقع في هوّة ...(2)
ابنتيميه به تنهايى معتقد به مسايل غريبى شده و در آن اقوال ضعيفى را برگزيده است كه نزد جمهور علما عيب به حساب مىآيد، مسايلى كه نزديك بود از آنها در لغزش و گمراهى بيفتد.
او درباره ابنتيميه مىگويد:
... وله مسائل غريبة انكر عليه فيها وحبس بسببها مباينة لمذهب أهل السنة، ومن اقبحها نهيه عن زيارة النبي عليه الصلاة والسّلام ... (3)
... او معتقد به مسايلى عجيب و غريب است كه علما آنها را انكار
ص38
كرده و به سبب آنها او را حبس نمودند؛ به جهت آنكه با مذهب اهل سنت مخالفت دارد، و قبيحترين آنها نهى او از زيارت پيامبر عليه الصلاة و السلام مىباشد ...
ابن قاضى شهبه درباره او مىگويد:
الشيخ الإمام القدوة العارف الفقيه العالم شيخ الحجاز عفيف الدين ...(1)
شيخ، امام، الگو، عارف، فقيه، عالم، شيخ حجاز، عفيف الدين ...
او نيز درباره يافعى از ابن رافع نقل كرده:
وله كلام في ذم ابنتيمية، ولذلك غمزه بعض من تعصب لابنتيمية من الحنابلة وغيرهم.(2)
او سخنى در مذمت ابنتيميه دارد و لذا برخى از حنابله وديگران كه نسبت به ابنتيميه تعصب دارند بر او حمله كردهاند.
او در كتاب «تحفة النظار فى غرائب الأمصار و عجائب الأسفار» مىگويد:
وكان بدمشق من كبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيمية كبير الشام، يتكلم في الفنون؛ إلّا انّ في عقله شيئاً ... وكنت إذ ذاك
ص39
بدمشق، فحضرته يوم الجمعة وهو يعظ الناس على منبر الجامع ويذكرهم، فكان من جملة كلامه أن قال: انّ الله ينزل إلى سماء الدنيا كنزولي هذا ونزل درجة من درج المنبر، فعارضه فقيه مالكي يعرف بابن الزهراء و انكر ما تكلم به، فقامت العامة إلى هذا الفقيه و ضربوه بالأيدي والنعال ضرباً كثيراً حتّى سقطت عمامته، وظهر على رأسه شاشية حرير، فانكروا عليه لباسها واحتملوه إلى دار عزالدين بن مسلم قاضي الحنابلة، فأمر بسجنه وعزره بعد ذلك. فانكر فقهاء المالكية والشافعية ما كان من تعزيره ...(1)
در دمشق از بزرگان فقيهان حنبلى شخصى بود به نام تقى الدين بن تيميه، از بزرگان شام كه در تمام علوم سخن مىگفت جز آنكه عقلش مشكل داشت ... من آن موقع در دمشق بودم و روز جمعه نزد او حاضر شدم در حالى كه مردم را بر روى منبر مسجد جامع موعظه مىكرد و آنها را تذكّر مىداد. از جمله كلماتش اين بود كه گفت: خداوند به آسمان دنيا فرود آيد آنگونه كه من مىآيم. اين را گفت و از پلّههاى منبر پايين آمد. يكى از فقيهان مالكى به نام ابن الزهراء به مناقشه با او برآمد و آنچه را گفته بود انكار نمود، مردم بر اين فقيه حمله كرده و او را با دستها و كفشهايشان بسيار كتك زدند به حدى كه عمامه از سرش افتاد و كلاه زير آن كه از جنس حرير بود نمايان شد و از او به جهت پوشيدن حرير انكار و اعتراض كردند و او (فقيه مالكى) را به خانه عزالدين بن مسلم
1) تحفة النظار فى غرائب الأمصار، ابن بطوطة، ص 52.
ص40
قاضى حنابله بردند. او دستور داد تا او را زندان كرده و بعد از آن شلاق بزنند. فقيهان مالكى و شافعى بر او به جهت اين عمل اعتراض كردند ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
انّ ابن تيمية الذي كان يوصف بانّه بحر من العلم، لايستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه من انّه زنديق مطلق. وسبب قوله ذلك انّه تتبع كلامه فلم يقف له على اعتقاد حتّى انّه في مواضع عديدة يكفر فرقة و يضلّلها، وفي آخر يعتقد ما قالته أو بعضه، مع انّ كتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة إلى الازدراء بالنبي (ص) والشيخين وتكفير عبدالله بن عباس و انّه من الملحدين، وجعل عبدالله بن عمر من المجرمين وانّه ضالّ مبتدع ... (1)
ابن تيميه، كسى كه به دريايى از علم توصيف مىشد، و غريب به نظر نمىرسد آنكه برخى از امامان او را به زنديق مطلق ياد كردهاند. و سبب اين گفتار درباره ابنتيميه اين است كه كلام او پيگيرى شده و به اين نتيجه رسيدهاند كه او كسى است كه در مواضع بسيارى فرقهاى را تكفير كرده و به گمراهى نسبت داده است، و به برخى ديگر نسبتهاى نارواى ديگرى داده است، در حالى كه كتابهاى او پر از اعتقاد به تشبيه و تجسيم و اهانت و تنقيص به
1) دفع شبه من شبه و تمرد، ص 343.
ص41
پيامبر (ص) و ابوبكر و عمر و تكفير عبدالله بن عباس است و اينكه او از كافران است و عبدالله بن عمر را از مجرمان و گمراهان و بدعتگزاران معرفى كرده است ...
و نيز درباره ابنتيميه مىگويد:
والحاصل انّه واتباعه من الغلاة في التشبيه والتجسيم والازدراء بالنبي (ص) وبغيض الشيخين، وبإنكار الأبدال الذين هم خلفوا الأنبياء، ولهم دواهي أخر لونطقوا بها لأحرقهم الناس في لحظة واحدة ... (1)
حاصل اينكه او و پيروانش از غاليان در تشبيه و تجسيم و اهانت به پيامبر (ص) و دشمنى با ابوبكر و عمر، و انكار شخصيتهايى كه جانشينان انبيا بودهاند، مىباشند كه داراى انگيزهها و اهداف ديگرى هستند، و اگر از اهداف خود سخن بگويند مردم آنان را در يك لحظه به آتش مىكشند ....
او همچنين در ردّ ابنتيميه مىنويسد:
لا أحد من الخلق أعظم بركة منه، ولا أوجب حقاً علينا منه، فالمعني الذي في زيارة قبره لايوجد في غيره، ولايقوم غيره مقامه، كما انّ المسجد الحرام لايقوم غيره مقامه، ومن ههنا شرع قصده بخصوصه، ويتعين، بخلاف غيره من القبور. (2)
هيچ يك از خلايق از پيامبر (ص) پربركتتر نبوده و او از همه كس بيشتر بر گردن ما حق دارد. لذا آثارى كه در زيارت قبر اوست در
ص42
غير او يافت نمىشود و كسى همانند او نمىگردد، همانگونه كه مسجدى همانند مسجدالحرام نمىباشد. بنابراين قصد سفر به سوى آن مشروع شده و متعين مىباشد به خلاف غير آن از قبرها.
همچنين مىگويد:
فزيارة قبره (ص) مستحبة بعينها؛ لما ثبت فيها من الأدلة الخاصة.(1)
پس زيارت قبر او به طور خصوص مستحب است به جهت ادله خاصى كه در آن مورد ثابت شده است.
او همچنين مىگويد:
أعلم انّه يجوز ويحسن التوسل والإستغاثة والتشفع بالنبي (ص) إلى ربّه ... ولم ينكر أحد ذلك من أهل الأديان ولاسمع به في زمن من الأزمان حتّى جاء ابن تيمية فتكلّم في ذلك بكلام يلبس فيه على الضعفاء. (2)
بدانكه توسل و استغاثه و استشفاع به پيامبر (ص) جايز بوده و نيكوست و هيچكس از اهل اديان اين امور را انكار نكرده و انكار آنها را در هيچ زمانى نشنيده است تا اينكه ابنتيميه آمد، و درباره آن سخنى گفت كه امر را بر عقول ضعيف كه بر روى آنها غبار نشسته، مشتبه ساخت، و چيزى را بدعت گذاشت كه در هيچ عصرى بر هيچكس مشتبه نبوده است.
وى در جاى ديگر مىنويسد:
هذا الرجل- يعني ابن تيمية- كنت رددت عليه في حياته في
ص43
انكاره السفر لزيارة المصطفى (ص) و في انكاره وقوع الطلاق إذا حلف به، ثم ظهر لي من حاله مايقتضي انّه ليس ممّن يعتمد عليه في نقل ينفرد به لمسارعته إلى النقل ... (1)
اين مرد را- يعنى ابنتيميه- من در زمان حياتش در مورد انكار سفر به جهت زيارت قبر مصطفى (ص) و انكار وقوع طلاق با قسم ردّ نمودم، آنگاه براى من درباره او روشن شد كه نمىتوان در نقلهاى او كه به تنهايى آورده اعتماد نمود؛ زيرا او كسى است كه در نقل مطالب سرعت به خرج داده است ...
همچنين در كتاب «الدرة المضية» مىنويسد:
امّا بعد، فانّه لمّا احدث ابن تيمية ما احدث في اصول العقائد ونقض من دعائم الإسلام والأركان والمعاقد، بعد ان كان مستتراً بتبعية الكتاب والسنة، مظهراً انّه داع إلى الحق هاد إلى الجنة، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، و شذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع ...(2)
اما بعد، چون ابنتيميه در اصول عقايد مطالبى را بدعت گذاشته و از پايههاى اسلام، اركان و مبانى را نقض كرده، بعد از آنكه خود را به عنوان پيرو كتاب و سنت معرفى كرده و اظهار مىكرد كه دعوتكننده به حق و هدايتكننده به بهشت است. لذا بدين جهت از پيروى خارج شده و داخل در عنوان بدعتگذار گشته و با مخالفت اجماع از جماعت مسلمانان خارج شده است ...
ص44
او درباره پيروان ابنتيميه مىگويد:
والرأي السخيف الذي أخذ به هؤلاء المبتدئة من التحاقه (ص) بالعدم، حاشاه من ذلك، يلزمه ان يقال: انّه ليس
رسول الله (ص) اليوم. (1)
و رأى ناشايستى كه اين افراد مبتدى اخذ كرده كه رسول خدا (ص) را ملحق به عدم مىكنند- كه رسول خدا (ص) از آن منزه است- لازمهاش آن است كه او امروز فرستاده خدا نباشد.
وى مىگويد:
بيان زندقة من قال: انّ روحه عليه الصلاة و السلام فنيت، وانّجسده صار تراباً، وبيان زيغ ابن تيمية وحزبه. (2)
بيان كفر كسى كه گفته: روح رسول خدا عليه الصلاة و السلام فانى شده و جسد او خاك گشته است، و بيان گمراهى ابنتيميه و حزب او.
او همچنين در ردّ ابنتيميه مىگويد:
فان هذا شأنه إذا وجد شيئاً لامساس فيه لما ابتدعه قال به وقبله ولم يطعن، وإذا وجد شيئاً على خلاف بدعته طعن فيه، وان اتفق علي صحته، ولايذكر شيئاً على خلاف هواه و ان اتفق على صحته ... (3)
او با اين وضعيتى كه دارد، چون چيزى را يابد كه با بدعتهاى خودش كه به آن معتقد شده منافاتى ندارد به آن قائل شده و قبول
ص45
مىنمايد و هرگز بر آن ايراد نمىگيرد، ولى هرگاه چيزى بر خلاف بدعتش بيابد در آن طعن مىزند گرچه بر صحت آن اتفاق باشد، و نيز چيزى را كه بر خلاف هواى نفس او باشد ذكر نمىكند گرچه بر صحت آن اتفاق است.
او نيز درباره ابنتيميه مىگويد:
وهذا شأنه إن وجد شيئاً يوافق هواه وخبث طويته ذكره و وسع الكلام فيه وزخرفه، و ان وجد شيئاً عليه اهمله أو حمله على محمل يعرف به أهل النقل حمله وتدليسه عند تأمله ... (1)
او وضعيتش اين چنين است كه هرگاه چيزى را كه مطابق هواى نفس و خبث طينتش باشد ذكر كرده و درباره آن قلمفرسايى نموده و زينت مىدهد، و اگر چيزى را بيابد كه بر ضدّ اوست آن را رها كرده يا بر چيزى حمل مىكند كه اهل نقل با تأمل در آن مىفهمند كه عوامفريبى نموده است ...
او كه قاضيالقضاة شافعيه بوده در جواب سؤالى درباره ابنتيميه مىگويد:
هذا الرجل المسؤول عنه في الإستفتاء كان عالماً متعبّداً، ولكنّه ضلّ في مسائل عديدة عن الطريق المستقيم و المنهج القويم ... (2)
اين مردى كه در اين استفتاء از او سوال شده، شخصى عالم و متعبّد
ص64
است ولى در مسايل بسيارى از راه راست و روش محكم گمراه شده است ...
او در ترجمه ابنتيميه در كتاب «الدرر الكامنة» مىگويد:
ثم نسب أصحابه إلى الغلو فيه واقتضى له ذلك العُجب بنفسه حتّى زهى على ابناء جنسه واستشعر انّه مجتهد، فصار يرد على صغير العلماء وكبيرهم، قديمهم وجديدهم، حتّى انتهى إلى عمر فخطاه في شيء، فبلغ ذلك الشيخ ابراهيم الرقي فأنكر عليه فذهب إليه واعتذر واستغفر وقال في حقّ على اخطأ في سبعة عشر شيئاً ... ومنهم من ينسبه إلى النفاق لقوله في علي ما تقدم، ولقوله: انّه كان مخذولا حيثما توجه.
وانّه حاول الخلافة مراراً فلم ينلها وانّما قاتل للرياسة لا للديانة، ولقوله: انّه كان يحبّ الرياسة و انّ عثمان كان يحبّ المال ... (1)
اصحابش در شأن ابنتيميه غلو كرده و اين باعث عجب در او شد تا اينكه خود را از ديگران و هم نوعانش بالاتر برد و خيال كرد كه مجتهد است. لذا درصدد ردّ بر كوچك و بزرگ، قديم و جديد از علما برآمد، و حتى كارش به جايى رسيد كه متعرض عمر شده و نسبت اشتباه در برخى از امور به او داد. پس خبر آن به شيخ ابراهيم رقى رسيد و بر او اعتراض نمود، ولى او به نزدش رفته و عذرخواهى كرد و استغفار نمود. او در حقّ على مىگويد: در هفده
1) الدرر الكامنة، ابن حجر عسقلانى، ج 1، ص 144.
ص47
مورد اشتباه كرده است ... برخى او را به نفاق نسبت دادهاند به جهت اين مطلبى كه در حق على گفته است و اينكه گفته على با كارهايش خوار شد، و اينكه او مكرر قصد خلافت كرد ولى به آن نرسيد، و براى رياست جنگيد نه ديانت، و اينكه او رياست را دوست مىداشت و عثمان مال را ...
وى همچنين در كتاب رجالى ديگر خود درباره ابنتيميه مىگويد:
لكنّه ردّ في ردّه كثيراً من الأحاديث الجياد التي لم يستحضر حالة التصنيف مظانّها، لانّه كان لاتساعه في الحفظ يتكل على ما في صدره و الإنسان عامد للنسيان. وكم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي ادته احياناً إلى تنقيص علي (ع). (1)
او در ردّيههايش بسيارى از احاديث خوب را از آنجا كه مصادر آنها را نديده بود رد كرده است؛ زيرا به جهت گستردگى حافظهاش بر آنچه در ذهنش بود اعتماد مىنمود، ولى انسان در معرض نسيان است. و چه بسيار مواردى را كه مبالغهاش در توهين كلام رافضى (ابن مطهر حلّى) او را به توهين على (ع) كشانده است.
سخاوى درباره او مىگويد:
وكان عالماً صالحاً ديّناً مصرحاً بالحطّ على الطائفية العربية بل واتباع ابن تيمية بحيث انّه قال مجيباً لمن سأله عن اعتقاده من المخالفين له: اعتقادي زيتونة مباركة لاغربية ابن عربي،
1) لسان الميزان، ج 6، ص 319.
ص48
ولاشرقية ابن تيمية ... (1)
او مردى عالم، صالح، و ديندار بوده و در تضعيف طائفيت عربى اهل صراحت لهجه بود؛ بلكه درباره پيروان ابنتيميه، كه در جواب سؤالى در مورد اعتقادش كه با او مخالف بوده مىگويد: اعتقاد من زيتون مباركى است كه نه غربى است مثل اعتقادات ابن عربى و نه شرقى مثل اعتقادات ابنتيميه ...
وى درباره ابنتيميه مىگويد:
وللشيخ تقي الدين بن تيمية هنا كلام شنيع عجيب يتضمّن منع شدّ الرحال للزيارة النبوية المحمّدية، وانّه ليس من القرب بل بضدّ ذلك، و ردّ عليه الشيخ تقي الدين السبكي في (شفاء السقام) فشفى صدور المؤمنين. (2)
شيخ تقى الدين ابنتيميه در اينجا كلام زشت و عجيبى دارد كه متضمّن منع سفر به جهت زيارت نبويه محمّديه است، و اينكه عمل زيارت موجب قرب به خدا نيست بلكه موجب دورى از خداست. لذا شيخ تقىالدين سبكى در «شفاء السقام» آن را ردّ كرده و دلهاى مؤمنين را شفا داده است.
در «المواهب اللدنية» نقل مىكند:
وقد روي انّ مالكاً لمّا سأله أبوجعفر المنصور العباسي: يا
ص49
أباعبدالله!
أأستقبل رسول الله (ص) و ادعو أم استقبل القبلة وأدعو؟ فقال له مالك: ولم تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك و وسيلة ابيك آدم (ع) إلى الله عزّوجلّ يوم القيامة. (1)
روايت شده كه چون ابوجعفر منصور عباسى از مالك سؤال كرد: اى اباعبدالله! آيا رو به رسول خدا (ص) نمايم و دعا كنم، يا رو به قبله دعا نمايم؟ مالك در جواب او گفت: چرا صورتت را از طرف حضرت برمىگردانى در حالى كه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم (ع) نزد خداى عزّوجلّ در روز قيامت است.
او در ردّ ابنتيميه كه اين قصّه را درباره مالك بن انس رد كرده مىگويد:
ولكن هذا الرجل- ابن تيمية- ابتدع له مذهباً وهو عدم تعظيم القبور، و انّها انّما تزار للترحم والإعتبار بشرط ان لايُشدّ إليها رحل، فصار كلّ ما خالفه عنده كالصائل لايبالي بمايدفعه، فإذا لم يجد له شبهة واهية يدفعه بها بزعمه، انتقل إلى دعوى انّه كذب على من نُسب إليه، مجازفة وعدم نصفه، وقد انصف من قال فيه: علمه أكبر من عقله ...(2)
ولى اين مرد- يعنى ابنتيميه- مذهبى را بدعت گذاشته است كه همان تعظيم نكردن قبرهاست، و اينكه تنها به جهت ترحّم و عبرت گرفتن بايد زيارت كرد به شرط آنكه به سوى آنها بار سفر بسته نشود. لذا تمام مخالفانش نزد او همانند كسى است كه حمله كرده و
ص50
باكى ندارد كه به چه وسيلهاى او را دفع مىكند. و چون- به گمان خود- شبهه سستى نداشته باشد تا به وسيله آن از خودش دفاع كند بىجهت و بدون انصاف به نسبت دادن به دروغ روى آورده است. و لذا منصفانه در حق او گفتهاند كه علمش از عقلش بيشتر است ...
وى درباره ابنتيميه مىگويد:
ابن تيمية عبد خذله الله واضلّه واعماه واصمه واذلّه، وبذلك صرح الأئمة الذين بينوا فساد احواله وكذب اقواله ... ومن أراد ذلك فعليه بمطالعة كلام الإمام المجتهد المتفق على امامته وجلالته وبلوغه مرتبة الإجتهاد أبي الحسن السبكي وولده التاج والشيخ الإمام العزّ بن عبدالسلام جماعة وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعية والمالكية والحنفية. ولم يقصر اعتراضه على متأخري الصوفية بل اعترض على مثل عمر بن خطاب وعلي بن أبيطالب (ع) كما سيأتي. والحاصل ان لايقام لكلامه وزن بل يرمي في كلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه انّه مبتدع ضالّ مضلّ جاهل غال، عامله الله بعدله و اجارنا مثل طريقته وعقيدته وفعله ... و اخبر عنه بعض السلف انّه ذكر علي بن أبيطالب (ع) في مجلس آخر فقال: انّ علياً اخطأ في اكثر من ثلاثمائة مكان، فياليت شعري من أين يحصل لك الصواب إذا اخطا على بزعمك ...(1)
1) الفتاوي الحديثية، ابن حجر، ص 144.
ص51
ابنتيميه بندهاى است كه خداوند او را خوار و گمراه و كور و كر و ذليل نموده است، و اين مطلبى است كه امامانى كه فساد احوال و دروغ اقوالش را بيان كردهاند به آن تصريح نمودهاند .... و كسى كه مىخواهد از آن اطلاع پيدا كند بر اوست كه به كلام امام مجتهد كه بر امامت و جلالتش و رسيدن به مرتبه اجتهادش اتفاق شده، يعنى ابوالحسن سبكى و فرزندش تاج و شيخ امام عزّ بن عبدالسلام جماعه و اهل عصرشان و غير آنان از علماى شافعى و مالكى و حنفى مراجعه كرده و نوشتههاى آنها را مطالعه كند. او كسى بود كه اعتراضش را بر متأخرين صوفيه محصور نكرد، بلكه بر امثال عمربن خطاب و على بن ابىطالب (ع) نيز همانگونه كه به آن اشاره خواهيم كرد اعتراض نمود. حاصل اينكه كلام او هيچ ارزشى ندارد بلكه با كمال تأسف به دور انداخته مىشود. و اعتقاد ما درباره او اين است كه او بدعتگذار و گمراه و گمراهكننده و جاهل و اهل غلو است. خداوند با او به عدالتش رفتار كند و ما را از مثل روش و عقيده و كردارش پناه دهد ... از برخى سلف خبر داده شده كه نزد او يادى از على بن ابىطالب (ع) شد، او گفت: سيصد مورد اشتباه كرده است. اى كاش مىدانستم كه از كجا صواب به دست تو رسيده است اگر به گمان تو على اشتباه كرده است ...
او همچنين مىنويسد:
واياك ان تصغي إلى ما كتب ابن تيمية و تلميذه ابن قيم الجوزية وغيرهما مِمَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ
ص52
بَعْدِ اللَّهِ. وكيف تجاوز هؤلاء الملحدون الحدود وتعدوا الرسول وخرقوا سياج الشريعة والحقيقة، فظنوا بذلك انّهم على هدى من ربّهم و ليسوا كذلك. (1)
بپرهيز از اينكه به نوشتههاى ابنتيميه و شاگردش ابن قيم جوزيه و ديگران گوش فرا دهى، كسانى كه خداى خود را هواى نفسشان قرار داده و آنها را با علمى كه دارند گمراه نموده و بر گوش و قلبشان مهر نهاده و بر چشمهايشان پرده انداخته است. پس چه كسى او را بعد از خدا هدايت خواهدكرد؟ و چگونه اين ملحدان از حدود تجاوز كرده و از دستورات پيامبر (ص) تعدّى نموده و لباس شريعت و حقيقت را پاره كردهاند و با اين كارشان گمان نمودهاند كه در راه هدايت پروردگارند در حالى كه چنين نيستند.
و نيز مىگويد:
ولا يُغتر بانكار ابن تيمية لسنّ زيارته (ص)؛ فانّه عبد اضلّه الله كما قال العز بن جماعة و اطال في الردّ عليه التقي السبكي في تصنيف مستقل ...(2)
كسى نبايد گول انكار ابنتيميه در مورد سنت بودن زيارت رسولخدا (ص) را بخورد؛ زيرا او بندهاى است كه خداوند او را گمراه كرده است، همانگونه كه عز بن جماعه گفته و در ردّ بر او تقى سبكى در كتاب مستقلى اطاله كلام داده است ...
ص53
او در جاى ديگر مىگويد:
من خرافات ابن تيمية التي لم يقلها عالم قبله وصار بها بين أهل الإسلام مُثله، انّه انكر الإستغاثة والتوسل به (ص). (1)
از جمله خرافات ابنتيميه كه هيچ عالمى قبل از او آن را معتقد نشده و به واسطه اعتقاد به آن در بين مسلمانان مورد سرزنش واقع شده اينكه او استغاثه و توسل به پيامبر (ص) را انكار نموده است.
او در ردّ ابنتيميه در تحريم سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) مىگويد:
وجه شمول الزيارة للسفر انّها تستدعي الإنتقال من مكان الزائر إلى مكان المزور، كلفظ المجيء الذي نصّت عليه الآية الكريمة ... وإذا كانت كل زيارة قربة كان كلّ سفر إليها قربة ... والقاعدة المتفق عليها انّ وسيلة القربة المتوقفة عليها قربة. (2)
دليل بر اينكه كلمه زيارت شامل سفر به جهت زيارت نيز مىشود اينكه كلمه «زيارت» مستلزم انتقال از مكان زائر به طرف مكان مزور است، مثل لفظ «مجىء» كه در آيه كريمه بر آن تصريح نموده است ... حال اگر هر زيارتى باعث تقرّب باشد هر سفرى به سوى زيارت نيز باعث تقرب خواهد بود ... و قاعدهاى كه همه بر آن اتفاق دارند اين است كه وسيله براى رسيدن به چيزى كه باعث تقرب به خداست، آن نيز موجب تقرّب است.
ص54
وى مىگويد:
ثمّ ظهر بعد ابن تيمية محمّد بن عبدالوهاب في القرن الثاني عشر، وتبع ابن تيمية وزاد عليه سخفاً وقبحاً، وهو رئيس الطائفةالوهابية قبحهم الله، وتبرأ منه اخوه الشيخ سليمان بن عبدالوهاب وكان من أهل العلم ... (1)
آنگاه بعد از ابنتيميه محمّد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم ظهور كرد كه بر سخافت و قبح عقايد او افزود، و او رئيس طائفه وهابيه است كه خداوند چهره آنان را قبيح گرداند. او كسى است كه برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب از او تبرّى جست كه مردى از اهل علم بود ...
وى مىگويد:
إنّي اعتقد في ابن تيمية وتلميذه ابن القيم وابنعبدالهادي انّهم من ائمة الدين وأكابر علماء المسلمين، وقد نفعوا الأمة المحمّدية بعلمهم نفعاً عظيماً و ان اساؤا غاية الاسائة في بدعة منع الزيارة والإستغاثة، واضرّوا بها الإسلام والمسلمين اضراراً عظيمة، واقسم بالله العظيم انّي قبل الإطلاع على كلامهم في هذا الباب في شئون النبي (ص) لم أكن اعتقد انّ مسلماً يجترئ على
1) السلفية الوهابية، ص 41.
ص55
ذلك وانّي منذ أشهر اتفكّر في ذكر عباراتهم فلا اتجاسر على ذكرها ولو للردّ عليها خوفاً من ان يكون سبباً في زيادة نشرها لشدة فظاعتها ... (1)
بدانكه من در مورد ابنتيميه و شاگردش ابنقيم و ابن عبدالهادى معتقدم كه از امامان دين و بزرگان علماى مسلمانان بودهاند كه امت محمّدى را با علم خود نفع عظيمى دادند، گرچه در بدعت منع زيارت و استغاثه نهايت اسائه ادب را نموده، و به اسلام و مسلمانان ضررهاى بزرگى وارد كردهاند. به خداى بزرگ قسم ياد مىكنم كه قبل از اطلاع پيدا كردن از كلام آنان در اين باب در شئون رسول خدا (ص)، گمان نمىكردم كه مسلمانى چنين جرأتى داشته باشد، و در مدت چند ماه در ذكر عبارات آنها تفكّر مىكردم و جرأت بر نقل آنها را نداشتم، گرچه براى ردّ كردن بر آنها؛ چون مىترسيدم سبب زيادى نشر آنها به جهت شدت افتضاح آنها شوم ...
او در ردّ ابنتيميه مىگويد:
والعجب انّك ترى امام المدافعين عن بيضة أهل التشبيه وشيخ إسلام أهل التجسيم ممّن سبقه من الكرامية وجهلة المحدثين الذين يحفظون وليس لهم فقه فيما يحفظون، أحمد بن عبدالحليم المعروف بابن تيمية، يرمى إمام الحرمين وحجة الإسلام الغزالي
1) شواهد الحق، يوسف نبهانى، ص 62.
ص56
بانّهما أشد كفراً من اليهود والنصارى ...(1)
عجيب اينكه تو امام مدافعان از حيثيت اهل تشبيه و شيخ اسلام اهل تجسيم از كراميه سابق و محدثان جاهل را مشاهده مىكنى كه حفظ حديث مىكنند در حالى كه در آن چه حفظ مىنمايند فهم و تأمل ندارند. او كه احمد بن عبدالحليم معروف به ابنتيميه است، امام الحرمين و حجت الاسلام غزالى را متهم مىسازد كه كفرشان از يهود و نصارا شديدتر است ...
وى مىگويد:
فقد نجمت في القرون الماضية بين أهل الإسلام بدع يهودية من القول بالتشبيه والتجسيم والجهة والمكان في حق الله تعالى، ممّا عملته أيدي أعداء الإسلام تنفيذاً لحقدهم عليه، ودخلت الغفلة على بعض أهل الإسلام ...
حتّى إذا كانت أوائل القرن الثامن أخذت هذه البدع تنتعش إلى أخوات لها لاتقل عنها خطراً على يد رجل يدعى أحمد بن عبدالحليم بن تيمية الحراني، فقام العلماء من أهل السنة والجماعة في دفعها حتّى لم يبق في عصره من يناصره إلّا من كان له غرض أو في قلبه مرض ... (2)
در قرنهاى پيشين بين اهل اسلام بدعتهايى يهودى از قبيل قول به
ص57
تشبيه و تجسيم و اعتقاد به جهت و مكان در حق خداى متعال وجود داشته كه از ساخته و پرداختههاى دشمنان اسلام بوده است، تا كينه خود را بر ضدّ اسلام محكم سازند، در حالى كه برخى از اهل اسلام از آنها غافل بودهاند ...
تا اوايل قرن هشتم كه اين بدعتها به صورت ديگرى شبيه آنها صورت به خود گرفت كه خطر آنها كمتر از كارهاى يهود نبوده است. اين كارها به دست فردى به نام احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى انجام گرفت، كه علماى اهل سنت و جماعت در مقابل آنها قيام كردند، به طورى كه در عصر او كسى باقى نماند تا او را يارى و نصرت كند مگر كسى كه داراى غرض بوده و يا در قلبش مرض بوده است ...
او درباره برخورد تند ابنتيميه با حضرت زهرا (س) مىگويد:
بعض ذلك ذكره في منهاج سنته (2/ 169) و ذكره بطريقة ملتوية عرجاء، وتظاهر في بعض تلك الجمل بمدحها و انّهاسيدة نساء العالمين، وليس وراء قوله (عامله الله بمايستحق) إلّا الطعن والذمّ!! وليس له مخرج عندنا من هذه الورطة، ولانقبل الدفاع عنه، وتأويل بعض كلماته هناك بأي وجه!! فهو ناصبي خبيث و مجسّم بغيض؛ شاء المخالفون أم أبوا. (1)
برخى از اين مطالب را در «منهاج السنة ج 2، ص 169» آورده و با
1) مجموع رسائل السقاف، ج 2، ص 737.
ص58
طريق پيچيده و متزلزل آن را ذكر كرده و در برخى از آن جملهها، حضرت را مدح نموده و اينكه او بهترين زنان عالم است، ولى هدف او از اين كلمات جز طعن و مذمت حضرت نيست. خداوند با او به آنچه مستحق است معامله كند. و براى او نزد ما راهى براى خروج از اين گرفتارش نيست و هرگز دفاع از او و تأويل برخى از كلماتش را به هيچ وجه نمىپذيريم؛ پس او شخصى ناصبى و خبيث است كه خداوند را جسم دانسته و عداوت دارد، مخالفان اين مطلب بخواهند يا نخواهند.
او كه از علماى شهر صيداى لبنان است چهار كتاب در ردّ ابنتيميه تأليف كرده كه يكى از آنها «كشف المين فى شرح الحرانى لحديث ابن حصين» است. او در مقدمه آن كتاب مىگويد:
فهذا كتاب اسميته (كشف المين) أي الكذب بيّنت فيه بهتان ابنتيمية الحراني وافترائه على العقل والنقل ... وذلك بعد اطلاعي المفصّل على كتبه كمجموع الفتاوى، و درء التعارض، ومنهاج السنة، والصفديّة وغيرها ممّا نقلنا بعض نصوصه فيها على قدم نوع العالم في كتاب (كشف الزلل) الذي فصّلنا فيه مذهبه ورددنا عليه ...(1)
اين كتاب را به اسم (كشف المين) يعنى دروغ ناميدم و در آن تهمت
1) مقدمه كتاب «كشف المين» طارق سعدى.
ص59
ابنتيميه حرّانى و نسبتهاى ناروايش را به عقل و نقل بيان كردم ... و اين بعد از اطلاع مفصل من از كتابهاى او همچون (مجموع الفتاوى) و (درء التعارض) و (منهاج السنة) و (الصفدية) و ديگر كتابهاى اوست كه برخى از نصوص آن را نقل كرديم و از آن جمله اعتقاد به قديم بودن نوع عالم در كتاب (كشف الزلل) است كه در آن به طور مفصّل مذهبش را تفصيل داده و آن را ردّ نمودهايم ...
وى همچنين درباره ابنتيميه مىگويد:
فاسأل الله تعالى كشف بصيرة اتباعه فضلا عن المغبونين والمغترين به إلى الحق، ليعرفوا مكانة هذا المبتدع على التحقيق، وانّه ليس إلّا مارق زنديق، ليس فيما انفرد فيه إلّا بدعة الضلالة وفُرقة الجماعة. (1)
از خداوند متعال مىخواهم كه چشم بصيرت به پيروان او دهد و آنان را به حق هدايت كند، تا چه رسد به كسانى كه مغبون شده و گول حرفهاى او را خوردند، تا جايگاه اين بدعتگذار را به خوبى بدانند و اينكه او جز فردى خارج شده از دين و كافر نيست، و در اعتقادات منفرد و شاذّش تنها بدعتگذار و گمراه بوده و از جماعت مفارقت كرده است.
او كه از محدثان معاصر اهل سنت است، درباره تضعيف ابنتيميه نسبت به روايات زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
1) خاتمه كتاب «كشف المين».
ص60
وهذا خطأ منه و تسرع. وخصومات ابن تيمية اوقعته في مثل هذه العبارات. وقد كتبت جزءاً في الأحاديث التي ينكرها في فضائل آل البيت:، وهي ثابتة في ردّه على الرافضي، وقد بلغ بابنتيمية الشطط في فضائل آل البيت إلى ان ضعف حديث «الموالاة» وهو متواتر. وقال عن حديث (أنت ولي كل مؤمن) كذب، (الردّ علي الرافضي 4/ 104) وهو على شرط مسلم، وأخرجه امامه أحمد بن حنبل في مسنده (4/ 437) و الطيالسي (829) و الترمذي (5/ 269)، و صحّحه ابن حبان (6929) والحاكم (3/ 110).
وقال عن حديث ابن عمر (ما كنّا نعرف المنافقين على عهد رسول الله (ص) إلّا ببغضهم علياً). قال (3/ 228): هذا الحديث لايستريب أهل المعرفة بالحديث انّه موضوع مكذوب.
وهو حديث صحيح. ففي صحيح مسلم (78) وغيره: انّه لعهد النبي الأمي (ص) إلّا يحبّني إلّا مؤمن ولايبغضني إلّا منافق.
وأخرج امامه أحمد بن حنبل في الفضائل (979) باسناد على شرط البخاري عن أبيسعيد الخدري، قال: انّما كنّا نعرف منافقي الأنصار ببغضهم علياً.
وفي مسند البزار (زوائده 3/ 169) باسناد حسن عن جابر قال: ما كنّا نعرف منافقينا معشر الأنصار إلّا ببغضهم لعلي.
وقال رجل لسلمان: ما اشدّ حبك لعلي؟ قال: سمعت نبي الله (ص) يقول: (من احبّه فقد احبّني). قال ابن تيمية (3/ 9): كذب.
قلت: بل صحيح لغيره، فله طريق حسن في المستدرك (3/ 130)، وآخر في المعجم الكبير للطبراني (23/ 380/ 901) عن ام سلمة،
ص61
قال عنه الهيثمي في المجمع (9/ 132): و اسناده حسن.
وحديث: (يا علي! حربي حربك وسلمي سلمك) قال ابن تيمية (2/ 300): (هذا كذب موضوع على رسول الله (ص) و ليس في شيء من كتب الحديث المعروفة، ولا روى باسناد معروف).
قلت: هذه جرأة وأخرجه امامه أحمد في فضائل الصحابة (1350)، وأخرجه الحاكم (3/ 149) من طريق الإمام احمد، وله شاهد حسن أخرجه الترمذي (5/ 699)، والحاكم (3/ 149) والطبراني (3/ 149).
حديث (إنّ الله أوحي إلى انّه يحبّ أربعة من أصحابي وأمرني بحبّهم. فقيل: من
هم يا رسول الله؟ قال: علي سيّدهم، وسلمان، والمقداد، وأبوذر).
قال ابن تيمية (3/ 173): ضعيف بل موضوع، وليس له اسناد يقوم به.
قلت: أخرجه امامه أحمد بن حنبل في المسند (5/ 351)، والترمذي (3718)، و ابن ماجه (149). وحسّنه الترمذي، وله شاهد ...(1)
و اين خطايى است از او و سرعتداشتن در تضعيف احاديث، و دشمنىهاى ابنتيميه او را در مثل اينگونه عبارات انداخته است، و من كتاب مستقلى را درباره احاديث فضايل اهل بيت: كه ابنتيميه آنها را انكار كرده نوشتهام، احاديثى كه همگى ثابتاند ولى او در مخالفت با رافضى- علامه حلّى- آنها را رد كرده است.
1) رفع المنارة لتخريج احاديث التوسل و الزيارة، ممدوح، صص 20- 21.
ص62
و كار ابنتيميه به جايى رسيده كه حرفهاى نامربوطى درباره فضايل آل بيت پيامبر (ص) زده است، به حدّى كه حديث «موالات» متواتر را تضعيف كرده است. و درباره حديث (انت ولى كل مؤمن) در كتاب (الردّ على الرافضى 4/ 104) گفته: دروغ است در حالى كه شرط صحت نزد مسلم را دارد، و امام او احمد بن حنبل آن را در مسندش (4/ 437) و طيالسى (829) و ترمذى (5/ 269) نقل كرده، و ابن حبان (6929) و حاكم (3/ 110) آن را تصحيح نمودهاند.
و درباره حديث ابن عمر (ما منافقان در عصر رسول خدا (ص) را تنها با بغض على مىشناختيم) گفته: در اين حديث اهل معرفت به حديث شك نكردهاند كه جعلى و دروغ است (3/ 228)، در حالى كه حديثى است صحيح؛ زيرا در صحيح مسلم (78) و ديگر كتابها آمده است كه حضرت على (ع) فرمود: (اين همان عهد پيامبر امّى است كه دوست ندارد مرا مگر مؤمن، و دشمن ندارد مرا مگر منافق).
و نيز امامش احمد بن حنبل در (الفضائل 979) با سندى كه شرط بخارى را دارد از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه گفت: (ما منافقان انصار را با بغض على مىشناختيم).
و در مسند بزار (زوائدش 3/ 169) با اسناد حسن از جابر نقل كرده كه گفت: (ما منافقان جماعت انصار را تنها با بغضشان نسبت به على مىشناختيم).
و مردى به سلمان گفت: چه چيز باعث شده كه تا اين اندازه على را
ص63
دوست دارى؟ او گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: (هر كس او را دوست بدارد به طور حتم مرا دوست داشته است).
ابنتيميه مىگويد: اين حديث دروغ است 3/ 9.
من مىگويم: بلكه اين حديث به جهت شواهد و متابعات آن صحيح مىباشد و براى آن طريق خوبى در مستدرك (3/ 130) است، و طريق ديگرى در (المعجم الكبير) طبرانى (23/ 380/ 901) از امسلمه مىباشد كه هيثمى در مجمع الزوائد (9/ 132) با سند حسن آورده است.
و حديث (اى على! جنگ با من، جنگ با تو و صلح با من، صلح با تو است) را ابنتيميه كذب دانسته كه به دروغ به پيامبر (ص) نسبت داده شده و در هيچ يك از كتابهاى معروف و نه به اسناد معروفى روايت شده. (2/ 300).
من مىگويم: اين جرأتى است از او، در حالى كه امامش احمد در (فضائل الصحابة) (1350) و حاكم (3/ 149) از طريق امام احمد تخريج كردهاند، و نيز شاهد خوبى دارد كه ترمذى (5/ 699) و حاكم (3/ 149) و طبرانى (3/ 149) براى آن نقل كردهاند. حديث: (همانا خداوند به من وحى نمود كه او چهار نفر از اصحابم را دوست دارد و مرا مأمور به محبت آنها كرده است. به حضرت گفته شد: آنان كيانند اى رسول خدا؟ حضرت فرمود: على كه سرور آنان است، و سلمان و مقداد و ابوذر). ابنتيميه (3/ 173) درباره آن مىگويد: ضعيف بلكه جعلى است، و سندى كه به آن قيام پيدا كند ندارد.
ص64
من مىگويم: اين حديث را امامش احمد بن حنبل در مسند (5/ 351) و ترمذى (3718) و ابن ماجه (149) نقل كرده و ترمذى آن را حسن شمرده و براى آن شاهدى است ...
ابن تغردى بردى درباره او مىگويد:
كان بارعاً في علوم شتّى وله اعتراضات على ابن تيمية في علم الكلام. (1)
او در علوم متعددى تخصص داشت و نيز اعتراضاتى را بر ابنتيميه در علم كلام وارد كرده است.
ابن حجر عسقلانى درباره او مىگويد:
ومن تصنيفاته: الردّ على ابن تيمية، وهو فيه منصف متأدب صحيح الباحث. (2)
از تصنيفات او، كتاب (الردّ على ابنتيميه) است كه در آن منصفانه و مؤدّبانه و به طور صحيح بحث كرده است.
او در «شرح كتاب الشفا» مىگويد:
وقد فرّط ابن تيمية من الحنابلة حيث حرّم السفر لزيارة
ص65
النبي (ص) ...(1)
ابنتيميه از حنابله كوتاهى كرده و سفر به جهت زيارت پيامبر (ص) را تحريم كرده است ...
او نيز مىگويد:
وقد افرط ابن تيمية من الحنابلة حيث حرّم السفر لزيارة النبي (ص)، كما افرط غيره، حيث قال: كون الزيارة قربة معلوم من الدين بالضرورة، وجاهده محكوم عليه بالكفر، ولعلّ الثاني أقرب إلى الصواب؛ لانّ تحريم ما أجمع العلماء فيه بالإستحباب يكون كفراً، لانّه فوق تحريم المباح المتفق عليه في هذا الباب. (2)
ابنتيميه از حنابله در تحريم سفر به جهت زيارت پيامبر (ص) افراط كرده است همانگونه كه غير او نيز افراط كرده آنجا كه گفته: زيارت از امور قربى است كه در دين ضرورى بودنش معلوم است و كسى كه آن را انكار كند كافر مىباشد، و شايد قول دوم به صواب نزديكتر باشد؛ زيرا تحريم عملى كه اجماع علما بر استحباب آن است كفر مىباشد؛ به جهت آنكه او فوق تحريم مباح است كه در اين باب اتفاقى است.
او مىگويد:
مسألة زيارة خير الأنام عليه الصلاة والسلام كلام ابنتيمية فيها
ص66
من أفاحش الكلام؛ فانّه يحرم السفر لزيارة قبر الرسول (ص) ويجعله معصية، و يحرم نفس زيارة القبر النبوي أيضاً ... (1)
كلام ابنتيميه در مسأله زيارت بهترين مردم- عليه الصلاة و السلام- در آن از زشتترين كلمات است؛ زيرا او سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) را تحريم كرده و آن را معصيت دانسته و نفس زيارت قبر پيامبر (ص) را نيز تحريم كرده است ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
كان يُسأل عن مقالات ابن تيمية التي انفرد بها فيجيب بما ظهر له من الخطأ، وينفر عنه قلبه إلى ان استحكم ذلك عليه، فصرّح بتبديعه ثم تكفيره، ثم صار يصرّح في مجلسه انّ من اطلق على ابنتيمية انّه شيخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق كافر ... (2)
از او درباره سخنان ابنتيميه كه منفرد به آن بوده سؤال مىشد و او جواب مىداند كه در آنها خطا و اشتباه كرده است. او قلبش از ابنتيميه متنفر بود تا اينكه بر اين امر استحكام يافت. لذا تصريح به بدعتگذارى او نمود و سپس او را تكفير كرد. و كار او به جايى رسيد كه در مجلسش تصريح كرد به اينكه هركس بر ابنتيميه لقب «شيخ الاسلام» را اطلاق كند با اين كارش كافر خواهد شد ...
ص67
او درباره ابنتيميه مىگويد:
انّه مسارع في تكفير من خالفه، سواء أقام الدليل على التكفير أم لم يقم عليه دليل، وأنّ كلّ من خالفه ولم ينقد إلى رأيه وقوله فماله إلى التكفير والتشهير والتحقير. (1)
او در تكفير مخالفانش سرعت به خرج مىداد چه بر تكفير او دليل اقامه كرده باشد يا خير، و اينكه هركس كه مخالف او شد وتسليم رأى و قولش نشد بازگشت او به تكفير و بدنامى و تحقير است.
او نيز درباره پيروان ابنتيميه مىگويد:
قد اعتقدوا انّ كلّ ما فيه اجلاله (ص) من قول أو فعل فهو شرك وعبادة له من قائله، فسجّلوه على أنفسهم للعالم الإسلامي انّهم موتورون منه (ص)، يسوءهم مافيه توقيره ويسرهم ما فيه انتهاك حرمته (ص).(2)
آنان معتقدند هر آنچه كه در آن از قول يا فعل، تجليل پيامبر (ص) است، شرك بوده و در حقيقت عبادت او به حساب مىآيد. آنان بر خود ثابت كرده و در عالم اسلامى خود را اينگونه معرفى كردهاند كه هرچه موجب تعظيم پيامبر (ص) باشد آنان را ناراحت نموده و هر آنچه كه باعث هتك حرمت آن حضرت شود آنان را مسرور مىنمايد.
ص68
در سؤالى كه از ايشان شده چنين آمده است:
ما قولكم في شدّ الرحال إلى سيد الكائنات عليه أفضل الصلوات والتحيّات وعلى آله وأصحابه، أي الأمرين أحبّ إليكم وأفضل لدى أكابركم وللزائر: هل ينوي وقت الإرتحال للزيارة زيارته (ع) أو ينوي المسجد أيضاً، وقد قال الوهابية انّ المسافر إلى المدينة لاينوي إلّا المسجد النبوى؟
نظر شما درباره سفر به جهت زيارت آقاى جهانيان بر او و بر آل و اصحابش بهترين صلوات و تحيات باد، چيست؟ كداميك از اين دو امر نزد شما بهتر و افضل است براى زيارتكننده: اينكه هنگام حركت به جهت زيارت نيت زيارت حضرت (ع) نمايد يا نيت مسجد را نيز بنمايد؛ زيرا وهابيان مىگويند: مسافر به سوى مدينه تنها بايد نيت مسجد نمايد؟
ايشان در جواب سؤال فوق مىنويسد:
عندنا وعند مشايخنا زيارة قبر سيد المرسلين (روحي فداه) من أعظم القربات وأهمّ المثوبات وانجح لنيل الدرجات، بل قريبة من الواجبات، و ان كان حصوله بشدّ الرحال وبذل المهج والأموال، وينوي وقت الإرتحال زيارته عليه الف الف تحية وسلام. ينوي معها زيارة مسجده (ص) وغيره من البقاع والمشاهد الشريفة بل الأولى ما قال العلامة الهمام ابن الهمام ان يجرّد النيّة لزيارة قبره عليه الصلاة و السلام ثم يحصل له إذا قدم زيارة
ص69
المسجد؛ لانّ في ذلك زيادة تعظيمه و اجلاله (ص). ويوافقه قوله (ص): من جاءني زائراً لاتحمله حاجة إلّا زيارتي كان حقاً على ان اكون شفيعاً له يوم القيامة. وكذا نقل عن العارف السامي الملّا جامي انّه افرز الزيارة عن الحجّ، وهو اقرب إلى مذهب المحبّين ... (1)
نزد ما و علماى ما زيارت قبر سيد رسولان- روحم به فداى او باد- از بزرگترين قربتها و مهمترين كارهايى است كه صواب داشته و براى رسيدن به درجات مفيد بلكه نزديك به واجبات است، گرچه دسترسى به آن همراه با بستن بار سفر و بذل خون دل و اموال باشد. و او بايد هنگام حركت، نيت زيارت قبر پيامبر (ص) كند- كه هزاران هزار درود و سلام بر او باد- و نيز همراه آن قصد زيارت مسجد او و ديگر بقعهها و مشاهد شريف را نمايد، بلكه سزاوارتر از آن چيزى است كه علّامه همام فرزند همام گفته كه بايد نيتش را براى زيارت قبر حضرت خالص گرداند، و چون به زيارت حضرت آمد مسجد را نيز زيارت نمايد؛ چرا كه در اين كار تعظيم و تجليل بيشترى نسبت به او بوده و با گفتار پيامبر (ص) موافق است كه فرمود: (هركس كه فقط به جهت زيارت من بيايد بر عهده من است كه در روز قيامت شفيع او گردم). و نيز از عارف بزرگوار ملّا جامى نقل شده كه زيارت را از حج جدا كرده است و اين به مذهب محبّان نزديكتر است ....
1) عقائد اهل السنة و الجماعة، سهارنفورى، صص 82- 83.
ص70
وى همچنين مىنويسد:
عندنا وعند مشايخنا يجوز التوسل في الدعوات بالأنبياء والصالحين من الأولياء والشهداء والصديقين في حياتهم وبعد وفاتهم؛ بان يقول في دعائه: أللّهم إنّي أتوسل إليك بفلان أن تجيب دعوتي وتقضي حاجتي إلى غير ذلك كما صرّح به شيخنا ومولانا الشاه محمّد اسحاق الدهلوي ...(1)
نزد ما و علماى ما توسّل به انبيا و صالحان از اوليا و شهدا و صديقين چه در زمان حيات آنها و چه در زمان مرگشان هنگام دعاها جايز است؛ به اينكه انسان در دعايش بگويد: بارخدايا! من فلان شخص را نزد تو وسيله قرار مىدهم تا دعايم را اجابت كنى و حاجتم را برآورى، همانگونه كه به اين مطلب شيخ ما و مولاى ما شاه محمّد اسحاق دهلوى تصريح كرده است ...
او درباره «حيات برزخى» مىگويد:
عندنا و عند مشايخنا، حضرة الرسالة (ص) حي في قبره الشريف وحياته دنيوية من غير تكليف، وهي مختصة به (ص) وبجميع الأنبياء صلوات الله عليهم و الشهداء لابرزخية كما هي حاصلة لسائر المؤمنين، بل جميع الناس، كما نصّ عليه العلامة السيوطي في رسالته (انباء الأذكياء بحياة الأنبياء)، حيث قال: قال الشيخ تقي الدين السبكي: حياة الأنبياء و الشهداء في القبر كحياتهم في الدنيا، ويشهد له صلاة موسى (ع) في قبره؛ فانّ الصلاة تستدعي جسداً
1) عقائد اهل السنة و الجماعة، صص 86- 87.
ص71
حياً ... فثبت بهذا انّ حياته دنيوية برزخية؛ لكونها في عالم البرزخ ...(1)
نزد ما و علماى ما رسول اكرم (ص) در قبر شريفشان زنده است و حيات او دنيوى است بدون آنكه تكليفى داشته باشد و اين مختص به وجود آن بزرگوار و تمام انبيا- صلوات الله عليهم- و شهداء است، نه آنكه حيات آنها همانند ساير مؤمنين بلكه تمام مردم برزخى باشد، همانگونه كه علامه «سيوطى» در رساله «انباء الأذكياء بحياة الأنبياء» بر آن تصريح كرده آنجا كه از قول تقى الدين سبكى نقل كرده كه گفت: زندگى انبيا و شهدا در قبر همانند زندگى آنان در دنياست، و شاهد آن نماز موسى (ع) در قبرش مىباشد؛ زيرا نماز خواندن مستلزم بدنى زنده است ... و به اين مطلب ثابت شد كه حيات پيامبر (ص) دنيوى برزخى است؛ زيرا كه در عالم برزخ مىباشد ...
او همچنين مىگويد:
... روى ابوحنيفة عن ابن عمر انّه قال: من السنة ان تأتي قبر رسول الله (ص)، فتستقبل القبر بوجهك ثم تقول: ألسلام عليك أيّها النبي ورحمة الله وبركاته ... (2)
... ابوحنيفه از ابنعمر نقل كرده كه گفت: از جمله سنتها آن است كه به زيارت قبر رسولخدا (ص) بيايى و رو به قبر او كنى آنگاه بگويى: سلام بر تو اى پيامبر و رحمت و بركات خدا بر تو باد ...
ص72
وى همچنين در پاسخ به سؤالى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
... اتباع محمّد بن عبدالوهاب الذين خرجوا من نجد وتغلبوا على الحرمين وكانوا ينتحلون مذهب الحنابلة، لكنّهم اعتقدوا انّهم هم المسلمون و انّ من خالف اعتقادهم مشركون واستباحوا بذلك قتل أهل السنة وقتل علماءهم حتّى كسّرالله شوكتهم ...(1)
پيروان محمّد بن عبدالوهاب كه از نجد خروج كرده و بر حرمين غلبه پيدا نمودند كسانى هستند كه مذهب حنابله را به خود نسبت دادند، ولى معتقدند كه تنها خودشان مسلمانند و هر كسى كه مخالف اعتقادشان است مشرك مىباشد، و از اين طريق كشتن اهلسنت و علماى اسلامى را جايز دانستهاند، تا اينكه خداوند شوكت آنان را خورد كرد ...
او كه شاگرد شاه محمّد اسحاق دهلوى است در ردّ عقيده وهابيان به حرمت مولودىخوانى مىگويد:
انّ ذكر الولادة الشريفة لسيّدنا رسولالله (ص) بروايات صحيحة في أوقات خالية عن وظائف العبادات الواجبات وبكيفيات لم تكن مخالفة عن طريقة الصحابة وأهل القرون الثلاثة المشهود لها بالخير وبالإعتقادات التي لم تكن موهمة بالشرك والبدعة وبالآداب التي لم تكن مخالفة عن سيرة الصحابة التي هي مصداق قوله (ص): (ما أنا عليه و اصحابي) وفي مجالس خالية عن
1) عقائد اهل السنة و الجماعة، ص 99.
ص73
المنكرات الشرعية، موجب للخير والبركة ...(1)
همانا ذكر ولادت شريف آقاى ما رسولخدا (ص) همراه با روايات صحيح، در اوقاتى كه خالى از وظايف عبادات واجب و با روشى كه مخالف روش صحابه و اهل سه قرن اول كه شهادت به خير آنها داده شده و همراه با اعتقاداتى كه موهم شرك و بدعت نباشد و نيز آدابى كه مخالف با سيره صحابه كه مصداق گفتار رسول خدا (ص) است كه فرمود: (آنچه من و اصحابم بر آن است) و نيز در مجالسى كه خالى از منكرات شرعى است، اين عمل موجب خير و بركت مىباشد ...
وى مىگويد:
ذكر ابن تيمية في كتابه (كتاب العرش و صفته): إنّ الله تعالى يجلس على الكرسي، وقد اخلى مكاناً يقعد فيه رسولالله (ص). (2)
ابنتيميه در كتابش به نام (كتاب العرش و صفته) ذكر كرده كه خداوند متعال بر روى كرسى مىنشيند و مكانى را به جهت نشستن رسول خدا (ص) خالى مىگذارد.
او كه مفتى كشور مصر است، درباره ابنتيميه مىگويد:
ولمّا ان تظاهر قوم في هذا العصر بتقليد ابن تيمية في عقائده
ص74
الكاسدة وتعضيد اقواله الفاسدة وبثّها بين العامة والخاصة، واستعانوا على ذلك بطبع كتابه المسمي بالواسطية ونشره، وقد اشتمل هذا الكتاب على كثير ممّا ابتدعه ابن تيمية مخالفاً في ذلك الكتاب والسنة وجماعة المسلمين، فأيقظوا فتنة كانت نائمة. (1)
وچون گروهى در اين عصر به تقليد ابنتيميه در عقايد بىرونقش تظاهر كرده و اقوال فاسدش را بين خاص و عام پراكنده نموده و در اين راه به طبع كتابش به نام (واسطيه) و نشر آن يارى جستند، كتابى كه مشتمل بر بسيارى از بدعتهاى ابنتيميه است كه در آنها با قرآن و سنت و جماعت مسلمانان به مخالفت پرداخته است. آنان فتنهاى را برپا كردند كه خاموش بوده است.
او نيز درباره ابنتيميه مىگويد:
الّف كتابه المسمّي ب- (الواسطية)، فقد ابتدع ماخرق به إجماع المسلمين وخالف فيه الكتاب والسنة الصريحة والسلف الصالح، واسترسل مع عقله الفاسد، وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ، فكان إِلهَهُ هَواهُ، ظنّاً منه انّ ما قاله حق وما هو بالحق، وانّما هو منكر من القول وزور.(2)
كتابش را كه به نام (الواسطيه) است تأليف نمود. او در آن كتاب بدعتهايى گذاشت كه با آن اجماع مسلمانان را پاره كرده و در آنها با كتاب و سنت صريح و سلف صالح به مخالفت پرداخت و با
ص75
عقل فاسد خود همراهى نمود. لذا خداوند او را با علمى كه داشت گمراه نمود، پس خداى او هواى نفسش بود؛ زيرا گمان مىكرد كه آنچه را گفته بر حق است در حالى كه چنين نبود، بلكه به طور حتم قول منكر و زور به حساب مىآمد.
و نيز مىگويد:
... تمالأ عليه أهل عصره ففسّقوه ويدعوه، بل كفّره كثير منهم ...(1)
... اهل عصرش بر او اتفاق كرده و او را به فسق و ادعاى باطل نسبت دادند، بلكه بسيارى از آنان او را تكفير نمودند ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
الشقي ابن تيمية، اجمع علماء عصره على ضلاله وحبسه، ونودي من كان على عقيدة ابن تيمية حلّ ماله ودمه.(2)
ابنتيميه شقى كسى است كه علماى عصرش بر گمراهى و حبسش اجماع نمودند و ندا داده شد كه هركس بر عقيده ابنتيميه است مال و خونش حلال است.
او درباره ابنتيميه مىگويد:
ابن تيمية فهو كبير الوهابيين، وما هو شيخ
ص76
الإسلام بل هو شيخ البدعة والآثام. وهو أوّل من تكلّم بجملة عقائدهم الفاسدة، وفي الحقيقة هو المحدث لهذه الفرقة الضالة، ثمّ خملت تذكرته وعقائده بين الناس إلى سنة سبعمائة وست وأربعين من ميلاد خير البشر عليه التحية والثناء. فبعد ذلك السنة في عهد السلطان محمودخان الثاني ببلاد العرب رجل يدعى بمحمّد بن عبدالوهاب من اليمن وأظهر العقائد الفاسدة التي كانت قد ماتت واندرست بموت ابن تيمية مقيداً مغلولا في بلاد الإسلام واستحدث شرعاً جديداً ... وسمّوا الوهابية بإسم كبيرهم محمّد بن عبدالوهاب. وكان ابن السعود كبير الوهابية ملحداً قد سوّلت له نفسه، فكان يقلق الحجاج ويزعج العباد ويقطع الطرق ... ومن ذلك الزمان زقّت جمعهم وشتّت شملهم وتفرقوا في البلاد وسمّوا بأهل الحديث، ولايليق لهم مالقبوا به، بل هم أهل البدعة والضلالة ... (1)
ابنتيميه، او بزرگ وهابيان است و او شيخ الاسلام نيست بلكه شيخ بدعت و گناهان مىباشد او اولين كسى است كه به تمام عقايد فاسد آنها سخن گفته است، و در حقيقت او ايجاد كننده اين فرقه گمراه است. آنگاه ياد و عقايد او بين مردم تا سال 746 از ميلاد پيامبر (ص) خاموش شد. سپس بعد از آن سال، در عصر سلطان محمود خان دوم در سرزمينهاى عرب مردى به نام محمّد بن عبدالوهاب از اهل يمن ظهور كرده و عقايد فاسدى را كه مرده بود و با مرگ ابنتيميه مندرس شده و در بلاد اسلام بسته و غل شده بوده را ظاهر كرد و شرع جديد احداث نمود ... وهابيت را به اسم بزرگشان محمّد
1) سيف الابرار المسلول على الفجار، ص 111.
ص77
بن عبدالوهاب ناميدند. ابنسعود از بزرگان وهابيت شخصى ملحد بود كه نفسش او را فريب داد و بر حجاج سخت مىگرفت و بندگان را آزار و اذيت مىنمود و راهها را بر مردم مىبست ... از آن زمان جمعيت آنان متفرق شده و اجتماعشان پراكنده شد و در شهرها پراكنده شدند. آنان خود را اهل حديث ناميدند در حالى كه لايق به اين اسم نبودند بلكه آنان اهل بدعت و گمراهىاند ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
ولو قلنا لم يبل الإسلام في الأدوار الأخيرة بمن هو اضرّ من ابنتيمية في تفريق كلمة المسلمين لَما كنّا مبالغين في ذلك، وهو سهل متسامح مع اليهود والنصارى يقول عن كتبهم انّها لمتحرف تحريفاً لفظياً فاكتسب بذلك إطراء المستشرقين له، شديد غليظ الحملات على فرق المسلمين لاسيما الشيعة ... ولولا شدّة ابن تيمية في ردّه على ابن المطهّر في منهاجه إلى ان بلغ به الأمر إلى أن يعترض لعلي بن أبيطالب على الوجه الذي تراه في أوائل الجزء الثالث منه بطريق يأباه كثير من أقحاح الخوارج مع توهين الأحاديث الجيدة في هذا السبيل ... (1)
اگر بگوييم كه اسلام در دورانهاى اخير به كسى مبتلا نشده كه ضررش از ابنتيميه در تفرقه بين مسلمانان بيشتر باشد، هرگز در اين امر مبالغه نكردهايم. او كسى بود كه به آسانى با يهود و نصارا
1) الاشفاق فى حكم الطلاق، ص 268
ص78
مسامحه داشت و درباره كتابهاى آنها مىگويد كه تحريف لفظى نشده است، لذا مستشرقان به آن توجه كردهاند. او مردى تندمزاج بوده و سرسختانه بر فرقههاى اسلامى على الخصوص شيعه حمله مىنمود ...
و اگر نبود شدّت ابنتيميه در ردّش بر ابن مطهّر در (منهاج السنة) به حدّى كه كار به جايى رسانده كه به على بن ابىطالب (ع) اعتراض نموده است، همانگونه كه در اوايل جزء سوم از آن كتاب مشاهده مىنمايى، و اين توهين به حدّى است كه بزرگان خوارج از آن ابا دارند، با توهين نسبت به احاديث خوبى كه در اين زمينه وارد شده است ...
او نيز درباره ابنتيميه مىگويد: «وقع الإتفاق على تضليله وتبديعه وزندقته» (1)«اتفاق امت بر گمراهى و بدعتگزارى و كفر اوست».
همچنين مىگويد:
ان كان ابن تيمية لايزال شيخالإسلام فعلى الإسلام سلام. (2)
اگر ابنتيميه تاكنون شيخ الاسلام است پس فاتحه اسلام خوانده شده است.
او در جاى ديگر مىگويد:
ومن احاط علماً بما نقلناه ... واستمر على مشايعته وعلى عدّه شيخ الإسلام فعليه مقت الله وغضبه.(3)
هر كس احاطه علمى به آنچه ما نقل كرديم پيدا كند ... و بر پيروى
ص79
از او و نامگذارى او به شيخ الاسلام اصرار ورزد، پس ناخشنودى و غضب خدا بر او باد.
همچنين مىگويد:
وقد جرى عمل الأمة على التوسل والزيارة إلى ان ابتدع انكار ذلك الحرّاني.(1)
امت اسلامى همچنان به توسل و زيارت قبر پيامبر (ص) عمل مىكرد تا اينكه حرّانى انكار آن را بدعت گذاشت.
او كه رئيس فرقه بريلويه هند است درباره ابنتيميه مىگويد: «انّ ابنتيمية كان يهذي جزافاً» (2)«همانا ابنتيميه بىمهابا هذيان مىگويد».
او نيز مىگويد: «ابن تيمية كان فاسد المذهب» (3)«ابنتيميه داراى مذهبى فاسد بوده است».
او كه يكى از ائمه فرقه بريلوى است درباره ابنتيميه مىگويد: «انّ ابنتيمية افسد نظم الشريعة»(4)«همانا ابنتيميه نظام شريعت را فاسد كرده است».
آنگاه كلامى را از يكى از علماى اهل سنت درباره ابنتيميه نقل
ص80
مىكند كه:
ابن تيمية عبد خذله الله واضلّه واعماه واصمّه واذلّه. وانّه مبتدع ضالّ ومضلّ وجاهل غال. (1)
ابنتيميه بندهاى بوده كه خداوند او را خوار و گمراه و كور و كر و ذليل كرده است. او مردى بدعتگذار، گمراه و گمراهكننده و جاهل و غالى است.
او داراى تأليفات و مصنفات بسيارى است ذهبى درباره او مىگويد: «... كان من كبار القائمين على الشيخ تقيالدين ابنتيمية» (2)«... او از بزرگان قيامكننده بر ضدّ شيخ تقىالدين ابنتيميه بوده است».
او كتابى را در ردّ ابنتيميه تصنيف كرده و اسم آن را «التحفة المختارة فى الردّ على منكر الزيارة» گذاشته است. (3)
او كه فقيه و قاضيالقضاة و محدث اهل سنت است در مقابل
ص81
ابنتيميه ايستاده و كتابى را به نام «المقالة المرضية فى الردّ على من ينكر الزيارةالمحمّدية» تأليف كرده است.(1)
ابن حجر عسقلانى درباره او مىگويد:
وكان كثير الحطّ على الشيخ ابن تيمية واتباعه وهو الذي عزّر الشهاب ابن مري وكان على طريقة الشيخ تقي الدين ...(2)
او بسيار بر ضدّ شيخ ابنتيميه و پيروانش اعتراض و حمله كرده است، و اوست كه شهاب بن مرى كه روش شيخ تقى الدين ابنتيميه را داشته، تأديب نموده است ...
او نيز در ردّ ابنتيميه مىگويد:
فانّه لمّا احدث ابن تيمية ما احدث في اصول العقائد و نقضَ من دعائم الإسلام الأركان والمعاقد، بعد ان كان مستتراً بتبعية الكتاب والسنة، مظهراً انّه داع إلى الحق هاد إلى الجنة، فخرج عن الإتّباع إلى الإبتداع، و شذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع. (3)
چون ابنتيميه در اصول عقايد بدعتهايى را ايجاد كرد و اركان و پايههاى اسلام را رشته رشته نمود بعد از آنكه خودش را در لباس تبعيت از كتاب و سنت پوشانده بود و اظهار كرد كه دعوتكننده به حق و هادى به بهشت است، لذا از پيروى خارج شد و داخل در بدعتگذارى شده و با مخالفت اجماع از جماعت مسلمانان خارج گشت.
ص82
وى درباره توسل مىگويد:
... ويسأل الله تعالى بجاهه في التوسل به؛ إذ هو محطّ جبال الأوزار واثقال الذنوب؛ لانّ بركة شفاعته وعظمها عند ربّه لايتعاظمها ذنب. ومن اعتقد خلاف ذلك فهو المحروم الذي طمس الله بصيرته واضلّ سريرته. ألم يسمع قوله تعالى: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ ....(1)
... و از خداوند متعال مىخواهد به جاه و مقام او در توسل به حضرت؛ زيرا اوست كه كوههايى از عيبها و سنگينىهاى گناهان را نابود مىكند؛ چرا كه بركت شفاعتش و عظمت او نزد پروردگارش هرگز هيچ گناهى با آن مقابله نمىكند. و كسى كه معتقد به خلاف آن شود از شفاعتش محروم است. او كسى است كه خداوند بصيرتش را گرفته و قلبش را گمراه كرده است. آيا نشنيدهاى گفتار خداى متعال را كه فرمود: (و اگر آنان كه به خود ظلم كردند نزد تو مىآمدند ...).
زرقانى بعد از نقل اين عبارت مىگويد: «ولعلّ مراده التعريض بابنتيمية» (2)«شايد مراد او اعتراض و طعن به ابنتيميه باشد».
او همچنين درباره ابنتيميه مىگويد:
ص83
وقد تجاسر ابن تيمية- عامله الله بعدله- و ادعى انّ السفر لزيارة النبي (ص) محرم بالإجماع و انّ الصلاة لاتقصر فيه لعصيان المسافر به، و انّ سائر الأحاديث الواردة في فضل الزيارة موضوعة، و اطال بذلك بما تمجه الأسماع وتنفر منه الطباع، وقد عاد شؤم كلامه عليه حتّى تجاوز إلى الجناب الأقدس المستحق لكلّ كمال انفس وحاول ماينافي العظمة والكمال بادعائه الجهة والتجسيم، وأظهر هذا الأمر على المنابر وشاع وذاع ذكره في الأصاغر والأكابر وخالف الأئمة في مسائل كثيرة واستدرك على الخلفاء الراشدين باعتراضات سخيفة حقيرة فسقط من عين اعيان علماء الأمة، وصار مُثلة بين العوام فضلا عن الأئمة، وتعقب العلماء كلماته الفاسدة وزيفوا حججه الكاسدة واظهروا عوار سقطاته وبيّنوا قبائح أوهامه وغلطاته، حتّى قال في حقه العز بن جماعة ان هو إلّا عبد اضلّه الله واغواه وألبسه رداء الخزي وأرداه ...(1)
ابنتيميه جسارت كرده- خدا با او به عدلش معامله كند- و ادعا نموده كه سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) به اجماع حرام است، و اينكه نماز با آن در سفر قصر نمىشود؛ چرا كه مسافر با چنين سفرى گناه كار مىشود، و اينكه تمام احاديثى كه در فضيلت زيارت وارد شده جعلى است. او در اين موضوع به حدّى اطاله كلام كرده كه گوشها را خسته مىكند و طبيعتها از آن تنفر دارد.
1) شواهد الحق، يوسف نهبانى، ص 15.
ص84
شومى كلامش از پيامبر (ص) تجاوز كرده و به جناب اقدس خداوند كه مستحق هر كمال است سرايت نموده است و معتقد به مطالبى است كه با عظمت و كمال او سازگارى ندارد؛ چرا كه او مدعى جهت و جسميت براى خداوند شده و آن را بر روى منبر اعلان كرده و شايع نموده و بين كوچك و بزرگ پخش كرده است، و با امامان در بسيارى از مسايل مخالفت نموده و بر خلفاى راشدين با اعتراضات پست و حقير طعن زده است. لذا از چشم بزرگان علماى امّت سقوط كرده و مورد مذمت عوام قرار گرفته است تا چه رسد به خواص. علما كلمات فاسد او را پيگيرى كرده و حجّتهاى باطل او را رد نموده و لغزشها و اوهام قبيح و غلطهايش را ظاهر كردهاند، به حدّى كه عزبن جماعه در حقش گفته: او بندهاى است كه خداوند او را گمراه كرده و از هدايت دور نموده و لباس خوارى را بر تنش نموده و او را نابود كرده است ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
بل بلغت العداوة من ابن تيمية إلى درجة المكابرة وانكار المحسوس، فصرح بكلّ جرأة ووقاحة ولؤم ونذالة ونفاق وجهالة انّه لم يصح في فضل علي (ع) حديث اصلا ... بل اضاف ابنتيمية إلى ذلك من قبيح القول في علي وآل بيته الأطهار، وما دلّ على انّه رأس المنافقين في عصره لقول النبي (ص) في الحديث الصحيح المخرج في صحيح مسلم مخاطباً لعلي (ع): (لايحبك إلّا
ص85
مؤمن ولايبغضك إلّا منافق)، كما الزم ابن تيمية بذلك أهل عصره وحكموا بنفاقه ... وكيف لايلزم بالنفاق مع نطقه- قبّحه الله- بما لاينطق به مومن في حق فاطمة سيدة نساء العالمين وحق زوجها أخي رسولالله (ص) وسيد المؤمنين، فقد قال في السيدة فاطمة البتول: انّ فيها شَبَها من المنافقين الذين وصفهم الله بقوله: فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ (1)، قال- لعنة الله عليه-: فكذلك فعلت هي إذ لم يعطها ابوبكر من ميراث والدها (ص) ... في امثال هذه المثالب التي لايجوز ان يتهم بها مطلق المؤمنين فضلا عن سادات الصحابة، فضلا عن أفضل الأمة بعد رسول الله (ص)، فقبّح الله ابن تيمية وأخزاه و جزاه بمايستحق، و قد فعل والحمدلله؛ إذ جعله امام كل ضالّ مضلّ بعده، و جعل كتبه هادية إلى الضلال، فما اقبل عليها احد و اعتنى بشأنها إلّا وصار امام ضلالة في عصره ...(2)
دشمنى ابنتيميه به حدّ جدل و انكار محسوس رسيده است؛ لذا با جرأت و وقاحت و پستى و نفاق و جهالت تصريح كرده كه در باب فضايل حضرت على (ع) حتّى يك حديث صحيح وجود ندارد ... بلكه ابنتيميه به آن گفتار قبيح در حق على و اهل بيت اطهارش اضافه كرده است، و نيز مطالبى دارد كه دلالت مىكند كه او از سردستههاى منافقان در عصرش مىباشد؛ چرا كه پيامبر (ص) در حديث صحيحى كه در صحيح مسلم خطاب به على (ع) آمده
ص86
مىفرمايد: (دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمن ندارد تو را مگر منافق). همانگونه كه علماى عصرش او را با اين مطالب محكوم كرده و حكم به نفاقش نمودهاند ... و چگونه محكوم به نفاق نباشد- خداوند او را قبيح گرداند- با اين گفتههايش كه هرگز مؤمنى در حق فاطمه بزرگ زنان عالم و در حقّ همسرش برادر رسولخدا (ص) و آقاى مؤمنان نمىگويد. او درباره خانم فاطمه بتول مىگويد: در او شباهتى به منافقان است، همان كه خداوند در گفتارش فرموده: (اگر از آن به آنها داده شود راضى مىشوند و اگر به آنها داده نشود ناگهان ناراحت مىگردند). ابنتيميه- كه لعنت خدا بر او باد- گفته: فاطمه اينگونه عمل كرده است؛ زمانى كه ابوبكر از ميراث پدرش (ص) به او نداد ... در امثال اين ناسزاها كه جايز نيست مطلق مؤمنان به آن متّهم گردند تا چه رسد به بزرگان صحابه و تا چه رسد به بهترين امت بعد از رسول خدا (ص)، پس خداوند ابنتيميه را قبيح گرداند و او را خوار نموده و جزا به آنچه سزاوارش مىباشد دهد كه به حمدالله چنين كرده است؛ چرا كه او را رهبر هر گمراه و گمراهكننده بعد از خود نموده و كتابهايش را موجب هدايت به گمراهى قرار داده است. لذا هيچ كس به او روى نياورده و به شأن او اعتنا ننموده، مگر آنكه خودش امام گمراهى در عصرش شده است ...
او درباره ابنتيميه مىگويد:
ويدلّ ايضاً على انّ علياً (ع) كان ميمون النقيبة، سعيد الحظّ، على
ص87
نقيض ما قال ابنتيمية في منهاجه عنه انّه كان مشئوماً مخذولا، وتلك كلمة فاجرة، تنبئ عمّا في قلب قائلها من حقد على وصي النبي (ص) واخيه. (1)
و دليل بر اينكه على (ع) انسانى خوب و باشرف بوده برخلاف آنچه كه ابنتيميه در «منهاج السنة» گفته كه حضرت مردى شوم و خوار بوده است، و اين گفتارى ناشايست است كه از قلب گوينده آن خبر مىدهد كه نسبت به على وصى پيامبر (ص) و برادرش (ع) كينه دارد.
او درباره ابنتيميه مىگويد:
... مطعون عليه في عقائد الإيمان، مثلوب بنقص العقل فضلا عن العرفان ...(2)
... او در عقايد مورد طعن و سرزنش واقع شده، و داراى نقصان عقل بوده است تا چه رسد به عرفان ...
او قاضى مالكيه و معاصر ابنتيميه بوده ابن حجر عسقلانى او را در ضمن علمايى برشمرده كه با عقايد ابنتيميه به مخالفت برخاستهاند. (3)
ص88
ابن تيميه نه تنها از سوى عالمان ساير مذاهب مورد نقد و تهاجم قرار گرفت، بلكه از سوى عالمان هممذهبش نيز مورد طرد و نقد قرار گرفت.
او معاصر ابنتيميه بوده، ابن حجر عسقلانى او را در ضمن علمايى برشمرده كه با نظريات ابنتيميه به مخالفت برخواستهاند(1)
شيخ ابوبكر حصنى شافعى درباره او مىگويد:
وكان الشيخ زين الدين بن رجب الحنبلي ممّن يعتقد كفر ابنتيمية، وله عليه الردّ. وكان يقول بأعلى صوته في بعض المجالس: معذور السبكي يعني في تكفيره. (2)
شيخ زين الدين بن رجب حنبلى از جمله كسانى بود كه ابنتيميه را كافر مىدانست و ردّى بر او نوشته است. لذا با بلندترين صدا در برخى مجالس مىگفت: سبكى در تكفير ابنتيميه صاحب حق است.
او درباره زيارت قبر پيامبر (ص) مىگويد:
وزيارة قبره سنة مأثورة مستحبة مجمع عليها، أي على كونها
ص89
سنة، ولاعبرة بمن خالف فيها كابن تيمية ... وأعلم انّ هذا الحديث هو الذي دعا ابن تيمية ومن تبعه كابن القيم إلى مقالته الشنيعة التي كفروه بها، وصنف فيها السبكي مصنفاً مستقلا وهي منعه من زيارة قبر النبي (ص) و شدّ الرحال اليه ... توهم انّه حمى جانب التوحيد بخرافات لاينبغي ذكرها؛ فانّها لاتصدر عن عاقل فضلا عن فاضل سامحه الله عزّوجلّ. (1)
و زيارت قبرش سنتى است كه در روايات به آن اشاره شده و مستحبى است كه مورد اجماع واقع شده است. و به كلام كسى چون ابنتيميه كه با اين مسأله مخالفت كرده اعتنايى نيست ...
و بدانكه اين حديث همان چيزى است كه ابنتيميه و پيروانش همچون ابن قيم را به گفتار زشتش كشانده كه به سبب آن او را تكفير كردهاند، و سبكى درباره آن كتاب مستقلى تصنيف كرده است، و آن عبارت است از منع زيارت قبر پيامبر (ص) و سفر براى آن ...
او گمان كرده با خرافاتى كه جاى ذكر آن نيست از جانب توحيد حمايت نموده است، خرافاتى كه از عاقل صادر نمىشود تا چه رسد به شخص فاضل. خداوند عزّوجلّ با او مسامحه كند و از او بگذرد.
و نيز در ردّ استدلال ابنتيميه به حديث: «لاتجعلوا قبري عيداً»، مىگويد: «لاحجة فيه ... فانّه نزعة شيطانية» (2)«حجت و دليلى در آن نيست ... چرا كه اين استدلال نزاعى شيطانى است».
ص90
روشنفكران و انديشمندان معاصر جهان عرب نيز در برابر انديشههاى تكفيرى ابن تيميه موضع گرفته و به نقد و ارزيابى افكار وى پرداختهاند كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود:
وى مىگويد:
وقد تتبعت كثيراً من أقوال مبتدعة هذا العصر فوجدت أكثر إستدلالهم بابن تيمية، فتتبعت بحول الله وقوّته كلام ابن تيمية فيما يقرب من أربعين الف صفحة أو يزيد فوجدته قد اخطأ اخطاء شنيعة في حق رسول الله (ص) وأهل بيته وصحابته، وأنت خبير انّ جناب رسول الله (ص) وأهل بيته اهمّ عندنا أجمعين من جناب ابن تيمية ... (1)
من بسيارى از اقوال بدعتگذاران اين عصر را پيگيرى كردم و مشاهده نمودم كه بيشتر استدلالهاى آنها به ابنتيميه است. لذا به حول و قوه خداوند حدود چهل هزار صفحه يا بيشتر از كلام ابنتيميه را پىجويى نمودم و فهميدم كه او اشتباهات زشتى در حق رسول خدا (ص) و اهل بيت و صحابه او داشته است، و تو مىدانى كه جناب رسول خدا (ص) و اهل بيتش نزد ما مسلمانان از جناب ابنتيميه مهمتر است ...
1) اخطاء ابن تيمية، دكتر محمود سيد صبيح، ص 6.
ص91
وى همچنين مىگويد:
ودرج المسلمون على تعظيم قرابة ونسب رسولالله (ص) حتّى خرج ابن تيمية في القرن الثامن الهجري وكان بينه وبين النبي (ص) وأهل بيته ثأراً، فما وجد من خصيصة من خصائصهم إلّا نفاها أو قلّلها أو صرف معناها فضلا عن سوء أدبه في التعبير والكلام عليهم ... وما وجد من أمر قد يختلط على العامة إلّا وتكلّم و زاده تخليطاً. وفي سبيل ذلك نفى ابن تيمية كثيراً جدّاً من خصائص النبي (ص) وفضله وفضائل أهل بيته.(1)
مسلمانان پلههاى تعظيم خويشاوندى و منسوبين رسول خدا (ص) را پيمودند تا اينكه ابنتيميه در قرن هشتم هجرى قمرى ظهور كرد. به جهت كينهاى كه بين او و پيامبر و اهل بيتش: وجود داشت، لذا هيچ خصوصيتى از خصوصيات آنها نبود جز آنكه آنها را نفى كرده يا از ارزش انداخت يا معناى آن را از حقيقتش منصرف ساخت، تا چه رسد به بىادبىهايى در تعبير و كلماتش كه بر ضدّ آنها به كار گرفت ... هيچ مسأله مورد مناقشهاى از عموم مردم نبود جز آنكه آنها را گرفته و دربارهاش سخن گفت و بر شبهات آن افزود. لذا ابنتيميه در اين راه بسيارى از خصوصيات و فضائل پيامبر (ص) و اهل بيتش را انكار نمود.
همچنين درباره ابنتيميه مىگويد:
وكان ابن تيمية احد جنود يزيد بن معاوية الذين استهتروا
1) اخطاء ابن تيمية، ص 69.
ص92
بفضيلة أهل البيت وانتقصوهم وقتلوا الإمام الحسين سيد شباب أهل الجنة أمام عينيه، وكم من مبغض لأهل البيت يريد قتل الحسين وأهل بيته حياً وبعد شهادته، ولايطيق سماع حتّى أسمائهم، فمابالكم بفضيلتهم. (1)
ابنتيميه يكى از لشكريان يزيد بن معاويه بود كه فضايل اهل بيت را سست و سبك نمودند درصدد برآمدند تا بر آنان نقص وارد كرده و امام حسين سيد جوانان اهل بهشت را در مقابل چشمان او كشتند. و چه بسيار از دشمنان اهل بيت كه درصدد برآمدند تا حسين (ع) و اهل بيت او را در زمان حيات و بعد از شهادتش به قتل برسانند، كه طاقت شنيدن اسمهاى آنان را ندارند تا چه رسد به اينكه فضيلت آنان را بشنوند.
او كه مدير دانشكده شريعت سوريه است، درباره ابنتيميه مىگويد:
وها قد رأينا انّ ابن تيمية لم يبال ان يخالف السلف كلّهم ممثّلين في أصحاب مالك وأحمد والشافعي وأبيحنيفة ...(2)
ما مشاهده كرديم كه ابنتيميه هيچ ابايى نداشت كه با تمام سلف از اصحاب مالك و احمد و شافعى و ابوحنيفه به مخالفت پردازد ...
همچنين مىگويد:
واعلم انّ زيارة مسجده و قبره (ص) من اعظم القربات إلى الله
ص93
عزّوجلّ، اجمع على ذلك جماهير المسلمين في كلّ عصر إلى يومنا هذا، لم يخالف في ذلك إلّا ابن تيمية غفرالله له، فقد ذهب إلى انّ زيارة قبره (ص) غير مشروعة ... (1)
بدانكه زيارت مسجد و قبر پيامبر (ص) از مهمترين وسايل تقرّب به سوى خداى عزّوجلّ است، و اين مطلبى است كه مورد اجماع تمام مسلمانان در هر عصر تا اين زمان مىباشد، و كسى به جز ابنتيميه با آن مخالفت نكرده است، خدا از گناهانش درگذرد، كه او معتقد است كه زيارت قبر پيامبر (ص) غيرمشروع مىباشد ...
او كه از علماى مكه مكرّمه است در كتاب «نقض قواعد التشبيه من اقوال السلف» مىگويد:
هذا الكتاب ردّ مختصر على أهمّ ما ورد من افكار وكذا المنطلقات التي بنيت عليها في الكتاب الموسوم بالعقيدة التدمرية والمنسوب للشيخ ابن تيمية، وكلّ يؤخذ من كلامه ويردّ، خاصة وانّ هذه الأفكار والآراء تعارض مايعتقده جمهور الأمة المعصومة، وهنا مكمن الخطر.(2)
اين كتاب ردّيه مختصرى است بر مهمترين افكار و مطالبى كه كتاب «العقيدة التدمرية» ابنتيميه بر آن بنا شده است، و تمام علما كلمات او را گرفته و بر او ردّ نوشتهاند، خصوصاً اينكه اين افكار و
ص94
آراء با رأى جمهور امت كه از عصمت برخوردار است معارضه دارد، و اين موضوع خطرناكى است.
همچنين در كتاب ديگرش در ردّ ابنتيميه مىگويد:
ولازم استحباب زيارة قبره (ص) استحباب شدّ الرحال اليها؛ لانّ زيارته للحاج بعد حجّه لاتمكن بدون شدّ الرحل، فهذا كالتصريح باستحباب شدّ الرحل لزيارته (ص).
وقد درج علماء الإسلام وفي مقدمتهم الحنابلة على هذا الفهم واتفقوا على جواز شدّ الرحال واستحباب زيارة قبر النبي (ص) إلى ان جاء ابن تيمية في القرن الثامن وخالف عامة المسلمين وقال: لاتستحب زيارة قبر النبي (ص) ...
وقد نقلنا اجماع المسلمين علي مشروعية زيارة قبر النبي (ص) في مختلف الأزمنة وانّه لم يخالف في ذلك غير ابن تيمية ومن تبعه، فهل من الحكمة ان نأخذ بقوله وفهمه للمسألة وندع اجماع أئمة المسلمين في عصور ما قبل ابن تيمية؟ مع انّ اجماعهم في عصر واحد حجة ملزمة، فضلا عن أقوال أكثر أئمة المسلمين بعد عصر ابن تيمية. (1)
لازمه استحباب زيارت قبر پيامبر (ص) مستحب بودن سفر به جهت زيارت است؛ زيرا زيارت قبر حضرت براى حاجى بعد از حجّش بدون سفر به جهت آن امكان ندارد، و اين به نوبه خود دلالت صريح بر استحباب سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) دارد.
1) كلمة هادئة في الزيارة و شدّ الرحال، دكتر عمر عبدالله كامل، ص 44.
ص95
و علماى اسلام و قبل از همه حنابله بر اين فهم تأكيد كرده و بر جواز سفر و استحباب زيارت قبر پيامبر (ص) اتفاق نظر دارند، تا اينكه ابنتيميه در قرن هشتم آمد و با عموم مسلمانان به مخالفت پرداخت و گفت: زيارت قبر پيامبر (ص) مستحب نيست ...
ما اجماع مسلمانان را بر مشروعيت زيارت قبر پيامبر (ص) در زمانهاى مختلف نقل كرديم و اينكه كسى در اين مسأله به جز ابنتيميه و پيروانش مخالفت نكرده است. آيا از حكمت است كه قول و فهم او را در اين مسأله اخذ كرده و اجماع ائمه مسلمانان را در عصرهاى قبل از ابنتيميه رها كنيم؟ با اينكه اجماع مسلمانان در يك عصر حجّت الزامى است تا چه رسد از اقوال بيشتر امامان مسلمانان بعد از عصر ابنتيميه.
او كه از علماى معروف اهل سنت در كويت است درباره ابنتيميه مىگويد:
رحم الله خصوم الشيخ ابن تيمية؛ فانّهم لما خرج على الإجماع في بعض آرائه، أقاموا له المناظرات الكثيرة المفتوحة في مصر ودمشق بحضور العلماء والوزراء وطلبة العلم ...(1)
خدا رحمت كند دشمنان ابنتيميه را كه چون از اجماع در برخى آرائش خارج شد با او مناظرات علنى در شهرها و خصوصاً دمشق در حضور علما و وزرا و طالبان علم برپا كردند ...
1) ادلة اهل السنة و الجماعة، ص 5.
ص96
او كه از علماى الأزهر مصر است در ردّ ابنتيميه مىگويد:
انّ لابن تيمية في مسألة زيارة قبر الرسول (ص) رأي شاذ وكلام كثير فيه تضارب وتناقض وتعميم وتهويل. ومن قرأ له (الجواب الباهر في زوار المقابر) أو (الردّ على الأخنائي) وقد طبع مؤخراً في (744) صفحة من القطع الكبير، أو قرأ له فتاواه أو ما نقله بعض تلاميذه عنه كابن عبدالهادي في (الصارم المنكي)، من قرأ ذلك كلّه يعرف مدي التشتت الموجود في كلام الرجل. وقد قام عليه علماء عصره في هذه المسألة وغيرها و ردّوا عليه ... (1)
براى ابنتيميه در مسأله زيارت قبر پيامبر (ص) رأى شاذ و گفتار بسيارى است كه در آن زد و خورد و تناقض و اغفال و هوچىگرى است. و كسى كه كتاب (الجواب الباهر فى زوار المقابر) و كتاب (الردّ على الأخنائى) را بخواند كه اخيراً در 744 صفحه در قطع بزرگ چاپ شده، و يا اينكه كتاب فتاواى او را قرائت كند يا آنچه را كه برخى از شاگردانش امثال ابن عبدالهادى در كتاب (الصارم المنكى) از او نقل كرده بخواند، مىداند كه چه قدر در كلام اين مرد تشتّط است. لذا علماى عصرش در اين مسأله و غير آن بر ضدّ او قيام كرده و بر او ردّ نوشتهاند ...
1) الإفهام و الإفحام، ص 150.
ص97
او كه از علماى معاصر اردن است، در ردّ ابنتيميه مىگويد:
وامّا عندنا فما كتبه واضح في مذهب الضلال ونصّ صريح في نصرة مذهب المجسمة والكرامية المبتدعة، ونحن في ردّنا عليه ونقضنا لكلامه لايتوقف هجومنا لصدّ افكاره وتوهّماته على موافقة الناس لنا، بل انّنا نعلم انّ كثيراً منهم على عينيه غشاوة، نرجو من الله تعالى ازالتها بماتقوم به من الردود والتنبيهات.(1)
امّا نزد ما، آنچه را كه او نوشته واضح است كه همگى آنها مذهب گمراهى و نصّ صريح در يارى مذهب اهل تجسيم و كراميه بدعت گذار است. و ما در ردّيه بر او و نقض كلامش تنها در هجوم خود به مقابله با افكار و توهمّات او بر موافقت مردم با ما توقف نمىكنيم، بلكه مىدانيم كه بسيارى از آنها بر روى چشمانشان پردهاى افكندهاند. لذا از خداوند متعال مىخواهيم كه آن را با ردّيهها و تنبيهاتى كه نوشته شد ازاله نمايد.
او در ردّ وهابيان مىگويد:
انّ شيخهم ابن تيمية قال عنه علامة زمانه علاء الدين البخاري: انّ ابن تيمية كافر، كما قاله علامة زمانه زين الدين الحنبلي انّه يعتقد كفر ابن تيمية، و يقول: انّ الإمام السبكي معذور بتكفير ابنتيمية؛ لانّه كفّر الأمة الإسلامية وشبّهها باليهود والنصارى في
1) نقض الرسالة التدمرية، سعيد فوده، ص 6.
ص98
تفسيره عند قوله تعالى: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ. وقال علماء المذهب: انّ كتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم لله تعالى. (1)
شيخ آنها ابنتيميه كسى است كه علّامه زمانش علاء الدين بخارى درباره او گفته: ابنتيميه به طور حتم كافر است، همانگونه كه علّامه زمانش زين الدين حنبلى معتقد به كفر ابنتيميه بود و مىگفت: امام سبكى در تكفير ابنتيميه معذور است؛ زيرا او كسى بود كه امت اسلامى را تكفير نموده و آنان را در تفسير آيه اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ به يهود و نصارا تشبيه كرده است. علماى مذهب گفتهاند: همانا ابنتيميه زنديق است؛ زيرا كتابهاى او پر از اعتقاد به تشبيه و تجسيم نسبت به خداوند متعال مىباشد.
او كه استاد فقه و اصول در دانشكده شريعت و دراسات اسلامى در كويت است در ضمن مقالهاى درباره بدعت نزد ابنتيميه مىگويد:
... الذي يراه كثير من المتطرفين المخالفين لأهل السنة والجماعة بمثابة المرجع الديني، الذي عصم الله كلامه من الخطأ، مع انّه ليس نبيّاً معصوماً كما انّ رأيه ليس هو رأي علماء الأمة جميعاً، حتّى نعتبره اجماعاً وحجة
شرعية ... (2)
ص99
ابن تيميه كسى است كه بسيارى از منحرفان مخالف با اهل سنت و جماعت او را به منزله مرجع دينى و كسى كه خداوند كلامش را از خطا مصون داشته است، به حساب آوردهاند! با اينكه او پيامبر معصوم نبوده است، همانگونه كه رأى او عقيده تمام علماى امت به حساب نمىآيد تا آن را اجماع به حساب آورده و حجّت شرعى بدانيم ...
او در تعليقه خود بر گفتار ذهبى درباره زيارت قبر پيامبر (ص) و ايستادن در كنار حجره او با حالت خوارى و تسليم مىگويد:
قصد المؤلّف بهذا الاستطراد الردّ علي شيخه ابن تيمية الذي يقول بعدم جواز شدّ الرحل لزيارة قبر النبي ... (1)
قصد مؤلّف از اين مطلب كه به طور ضمنى نقل كرده ردّ بر شيخش ابنتيميه است كه معتقد به عدم جواز سفر به جهت زيارت قبر پيامبر (ص) مىباشد ...
وى مىگويد:
الخلاف هو على التوسل بالميت الصالح ولم يكن يختلف على جوازه أحد من السلف إلى القرن السابع، حيث ابتدع ابن تيمية هذا الخلاف الفتان. (2)
ص100
اختلاف در توسل به ميت صالح است، و در جواز آن هيچيك از علماى سلف تا قرن هفتم اختلاف نكرده است تا اينكه ابنتيميه فتنهگر اين اختلاف را بدعت گذاشت.
وى مىگويد:
فانّه يحتج بالحديث الموضوع الذي يوافق هواه ويحاول ان يصحّحه، ويضعّف الأحاديث والأخبار الثابتة المتواترة التي تخالف رأيه وعقيدته ... وهذا لايستغرب صدوره من رجل بلغ سموم الفلاسفة ومصنفاتهم.(1)
اين وضعيت ابنتيميه است كه به حديث جعلى موافق با هواى نفسش احتجاج كرده و در صدد تصحيح آن برمىآيد، و در مقابل، احاديث و اخبارى را كه ثابت و متواتر است به جهت مخالفت با رأى و عقيدهاش آنها را تضعيف مىنمايد ... و اينگونه كارها از كسى كه سمهاى فلاسفه و مصنّفات آنها را بلعيده غريب نيست.
ابن تيميه نه تنها به وسيله علماى ساير مذاهب مورد نقد قرار گرفته، بلكه برخى از سلفيان معاصر نيز به نقد و ارزيابى آرا و انديشههاى وى پرداختهاند كه ذكر همه آنها در اين مجال نمىگنجد. از اين رو، به برخى از آنها مىپردازيم:
1) المقالات السنية، حبشى، ص 206.
ص101
او كه مدير كلّ اداره اوقاف و شئون اسلامى دبى است درباره ابنتيميه مىگويد:
وهذا ترك من ابن تيمية لمذهب السلف بالكلية، وادعاء عليهم بمذهب غير مذهبهم ودخول في مضايق وعره وشنائع أمور استبشعها العلماء واستبعدوها. وقد رأينا لهذا المخالف ومن شايعه الفاظاً شنيعة لم ترد في الكتاب والسنة ولم تنطق بها أحد من السلف، فأثبتوا الجسمية صراحة واثبتوا الجهة والحدّ والتحيز والحركة والصوت والإنتقال والكيف وغير ذلك من التجسيم الصريح. (1)
و اين مطلب در حقيقت عبارت است از اعراض ابنتيميه به طور كلّى نسبت به مذهب سلف و ادعاى او بر آنان به آوردن مذهبى غير از مذهب سلف، و وارد شدن در تنگناهايى بسيار پست و سخت. امورى كه علما آنها را زشت دانسته و از خود دور نمودهاند. و ما از اين مخالف و پيروان او الفاظى زشت ديديم كه در كتاب و سنت يافت نمىشود و هرگز فردى از سلف به آن نطق نكرده است. آنان جسميت را به صراحت ثابت كرده و نيز جهت و حدّ و مكان و حركت و صوت و انتقال و كيف و ديگر عوارض جسميت را بر او ثابت مىدانند.
او همچنين مىگويد:
1) تصحيح المفاهيم العقدية، دكتر عيسى حميرى، ص 131.
ص102
فالحاصل من هذا انّه يتبيّن لك انّ ابن تيمية عشوائي في فهمه ولايمشي على قاعدة مستقيمة بل يتبع مايبدو له إذا استطاع بذلك أن ينصر مذهبه.(1)
حاصل اين مطالب اينكه براى تو روشن شد كه ابنتيميه در فهمش هوايى است و مطابق قاعده مستقيم مشى نمىكند، بلكه آنچه كه موجب تأييد مذهبش مىباشد را تنها پيروى و متابعت مىنمايد.
حسن بن فرحان مالكى گرچه سلفى است وبه مذهب خود پاىبند ومتعصب است، ولى در كلمات وصحبتها وكتابهاى او افكارى پيدا مىشود كه دلالت بر آزاد انديشى وانصاف فى الجمله او دارد. اينك به نمونههايى از اينگونه افكار او اشاره مىكنيم:
او درباره سلفىهاى تندرو مىگويد:
... ويساعده على ذلك أيضاً انّ غلاة السنة لهم الصوت الأقوى داخل الوسط السنّي السلفي على وجه الخصوص، فلذلك لانستغرب هذه الانحسارات عن السنة إلى مذاهب أخرى ... وسيبقى الغلو السلفي من أكبر الأمور المساعدة على الإنتقال الحادّ إلى الشيعة مالم يسارع عقلاء السلفية بنقد الغلو داخل التيار السلفي نفسه، ذلك الغلو المتمثّل في كثرة الأحاديث الضعيفة والموضوعة الّتي نشدّ بها المذهب وكثرة التكفيرات المخالفة للمنهج السلفي، كتكفير أبيحنيفة والأحناف وتكفير
1) تصحيح المفاهيم العقدية، ص 135.
ص103
الشيعة والجهمية والمعتزلة. (1)
... تأييد اين مطلب اينكه غاليان اهلسنت صداى قوىترى در بين سنىهاى سلفى على الخصوص دارند. لذا اينگونه خروجها از مذهب اهلسنت به مذاهب ديگر را بدين جهت غريب نمىدانيم ... وزود است كه غلو سلفىها از بزرگترين امورى گردد كه باعث انتقال سريع اهلسنت به سوى شيعه شود، مگر آنكه عقلاء سلفى به فكر چاره برآمده وغلو وتندروى خود را از درون نقد كنند، غلوى كه در وجود احاديث ضعيف وجعلى براى تأييد مذهب وتكفير مخالفان مذهب وروش سلفى پديدار گشته است، همچون تكفير ابىحنيفه واحناف وتكفير شيعه وجهميه ومعتزله.
او درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
وكتاب التوحيد أو كتاب كشف الشبهات أو غيرهما من كتب الشيخ ورسائله انّما الّفها بشر يخطيء ويصيب ولم يؤلّفها ملك ولا رسول، فلذلك من الطبيعي جداً ان يخطئ ولا مانع شرعاً ولاعقلا من وقوع الأخطاء من الشيخ؛ سواء كانت كبيرة أو صغيرة، كثيرة أو قليلة، فقهية أو عقدية (ايمانية) ...(2)
كتاب (التوحيد) وكتاب (كشف الشبهات) يا غير اين دو از كتابها ورسالههاى شيخ را بشرى نوشته كه ممكن است خطا كند يا به واقع برسد، وآنها را فرشته يا رسول ننوشته است؛ لذا جداً طبيعى
ص104
به نظر مىرسد كه او خطا كند وشرعاً وعقلًا مانعى از وقوع خطاها از شيخ نيست؛ چه آن خطاها بزرگ باشد يا كوچك، زياد باشد يا كم، فقهى باشد يا عقيدتى وايمانى ...
او درباره دشمنى بزرگان وهابى با اهل بيت (ع) مىگويد:
ابنكثير كان فيه نصب إلى حدّ كبير، والذهبي إلى حدّما، امّا ابن تيمية إلى حدّ لا ينكره باحث منصف، فاشتهر عنه النصب وكتبه تشهد بذلك، ولذلك حاكمه علماء عصره على جملة أمور منها بغض علي، ولم يحاكموا غيره من الحنابلة، مع انّ فيهم نصباً ورثوه عن ابنبطة وابن حامد والبربهاري وابن أبييعلي وغيرهم. والتيار الشامي العثماني له أثر بالغ على الحياة العلمية عندنا في الخليج، وهذا من أسرار حساسيتنا من الثناء على الإمام علي أو الحسين، وميلنا الشديد لبنيامية، فتنبّه!! (1)
ابن كثير كسى كه تا حدود زيادى نصب وعداوت اهلبيت: را در دل داشت، وتا حدودى نيز ذهبى چنين بود. ولى ابنتيميه دشمنى او نسبت به اهلبيت آنقدر زياد بود كه بحثكننده منصف نمىتواند آن را انكار نمايد، لذا او مشهور به ناصبى بودن است وكتابهاى او نيز بر اين مطلب گواهى مىدهد، وبدين جهت علماى هم عصرش او را به جهت امورى از آن جمله بغض على (ع) محاكمه نمودند، با اينكه غير او از حنابله را محاكمه نكردند در حالى كه در آنان نيز نصب وعداوتى بود كه از ابن بطه وابن حامد
1) داعية وليس نبياً، صص 64 و 65.
ص105
وبربهارى وابن ابى يعلى وديگران به ارث برده بودند، ومدرسه شام كه عثمانى هستند اثر بسيارى بر حيات علمى ما در خليج گذاشته است، وبدين جهت است كه ما حسّاسيت فراوانى نسبت به مدح وثناى بر امام على يا حسين داشته وميل شديد به بنىاميه داريم، پس آگاه باش.
همچنين مىگويد:
ثمّ تتابع علماء الشام كابن تيمية وابن كثير وابن القيم- واشدّهم ابن تيمية- علي التوجس من فضائل علي واهل بيته، وتضعيف الأحاديث الصحيحة في فضلهم، مع المبالغة في مدح غيرهم!! وعلماء الشام- مع فضلهم- بشر لا ينجون من تأثير البيئة الشامية الّتي كانت اقوى من محاولات الإنصاف، خاصّة مع استئناس هؤلاء بالتراث الحنبلي ...(1)
سپس يكى پس از ديگرى علماى شام همچون ابنتيميه وابن كثير وابن قيم آمدند، كه شديدترين آنها در مخفى نمودن فضائل على واهل بيتش وتضعيف احاديث صحيح در فضائل آنان، ابنتيميه است، واين در حالى است كه در مدح ديگران شديداً مبالغه مىكنند. علماى شام با فضيلتى كه دارند بشرى هستند كه هرگز از تأثير محيط شام بىنصيب نبودهاند، محيطى كه از انصاف به دور بوده است. خصوصاً آنكه آنان با ميراث حنابله انس داشتهاند ...
وى مىگويد:
حُوكِمَ ابن تيمية في عصره علي بغض علي و اتّهمه مخالفوه من
1) داعية وليس نبياً، ص 176.
ص106
علماء عصره بالنفاق و اخطئوا في ذلك و اتّهموه بالنصب واصابوا في كثير من ذلك، لقوله: انّ علياً قاتل للرئاسة لاللديانة، و زعمه انّ اسلام على مشكّك فيه لصغر سنه و انّ تواتر إسلام معاوية ويزيد بن معاوية أعظم من تواتر إسلام علي!! و انّه كان مخذولا، وغير ذلك من الشناعات التي بقي منها مابقي في كتابه منهاج السنة. و ان لم تكن هذه الأقوال نصباً فليس في الدنيا نصب. (1)
ابنتيميه در عصرش به جهت دشمنى با على (ع) محاكمه شد و مخالفين از علماى عصرش او را متّهم به نفاق كردند، ولى در آن به خطا رفتند و او را متّهم به عداوت با اهل بيت: نمودند و در بسيارى از موارد به واقع رسيدند؛ چرا كه او مىگويد: على به جهت رياست جنگيد نه به جهت ديانت. و گمان او كه اسلام على مورد شك است؛ چرا كه كودكى كم سن بوده است، و تواتر اسلام معاويه و يزيد بن معاويه از تواتر اسلام على مهمتر است، و اينكه على خوار شده است، و ديگر كلمات زشت و پست كه در كتابش به نام «منهاج السنة» باقى مانده است. و اگر اين گفتهها نصب و دشمنى با حضرت على نباشد پس در دنيا دشمنى نيست.
او درباره حديث غدير مىگويد:
فمن العجيب حقاً ان يتجرأ شيخ الإسلام ابن تيمية على انكار
1) سلسلة الأحاديث الصحيحة، البانى، ج 5، ص 263.
ص107
هذا الحديث وتكذيبه في (منهاج السنة) كما فعل بالحديث المتقدم هناك ... (1)
حقّاً عجيب است كه شيخ الاسلام ابن تيميه جرأت كرده و اين حديث را در (منهاج السنة) انكار و تكذيب نموده است همانگونه كه با حديث پيشين چنين معاملهاى انجام داده است ...
همچنين درباره حديث غدير مىگويد:
فقد كان الدافع لتحرير الكلام على الحديث وبيان صحته انّني رأيت شيخ الإسلام ابن تيمية، قد ضعّف الشطر الأول من الحديث، وأمّا الشطر الآخر فزعم انّه كذب، وهذا من مبالغاته الناتجة في تقديري من تسرعه فيتضعيف الأحاديث قبل أن يجمع طرقها ويدقق النظر فيها. والله المستعان. (2)
جهت اطاله كلام درباره اين حديث و بيان صحت آن اين بود كه مشاهده كردم ابنتيميه را كه قسمت اول از اين حديث را تضعيف كرده و قسمت آخر را گمان نموده كه دروغ است، و اين كار به نظر من از مبالغات او در سرعت داشتن و عجلهكردن در تضعيف احاديث است قبل از آنكه طرق آن را جمع كرده و در آن دقت نظر كند. و خداوند كمككننده است.
وى درباره حديث ولايت بعد از تصحيح سند آن مىگويد:
هذا كلّه من بيان شيخ الإسلام وهو قوي متين كما ترى، فلا أدري بعد ذلك وجه تكذيبه للحديث إلّا التسرع والمبالغة في
ص108
الردّ على الشيعة، غفر الله لنا وله. (1)
اين به تمامه از بيان ابنتيميه بود واين بيان قوى ومتين است، ولى نمىدانم كه چرا او اين حديث را تكذيب كرده است وبه نظر من جهتى جز اين نداشته كه او در ردّ بر شيعه سرعت به خرج مىداده ومبالغه مىكرده است. خداوند از ما و از او بگذرد.
او مدتها در عربستان ودر مكّه مكرمه ساكن بوده ودر مسجدالحرام كرسى تدريس داشت وداراى تخصص در علم حديث وفقه وتاريخ بود وحدود سه سال است كه از دنيا رحلت كرده است. او كه عالمى سنّى بود، پرچم مخالفت با وهابيان را در كشور عربستان به دست گرفت وبا سخنان خود وكتابهايش به مقابله با انحرافات وهابيان پرداخت. بعد از انتشار كتابهايش در عربستان وسرتاسر جهان، وهابيان او را محاكمه كرده ومحكوم به اعدامش نمودند، ولى او ادّعا كرد كه حاضر است با بزرگان آنان بحث كند. وىبا بحثهاى فراوان با وهابيان آنان را محكوم كرد. بنابراين وهابيان مجبور شدند تا حكم خود را پس گرفته وادّعا كنند كه اختلاف ما با او اجتهادى است وبرداشتها مختلف است.
بدين جهت او را رها كرده، ولى درس وتدريس وشاگردانش را شديداً تحت نظر قرار دادند. او كتابهايى را در ردّ افكار ومبانى وعقايد وفتاواى وهابيان دارد كه انصافاً علمى وقابل استفاده است.
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ح 2223.
ص109
ايشان در كتاب «التحذير من المجازفة بالتكفير» مىنويسد:
لقد ابتلينا بجماعة تخصصت في توزيع الكفر والشرك واصدار الأحكام بالقاب وأوصاف لا يصحّ ولا يليق ان تُطلق على مسلم يشهد أن لا إله إلّا إلله وأنّ محمّداً رسولالله، كقول بعضهم فيمن يختلف في الرأي والمذهب معه: محرف ... دجّال ... مُشعوذ ... مبتدع ... وفي النهاية: مشرك ... وكافر ...
ولقد سمعنا كثيراً من السفهاء الذين ينسبون انفسهم إلى العقيدة يكيلون مثل هذه الألفاظ جُزافاً، ويزيد بعض جهلتهم بقوله: داعية الشرك والضلال في هذه الأزمان، ومجدّد ملّة عمرو بن لحّي المدعو بفلان ... هكذا نسمع بعض السفهاء يكيل مثل هذا السب والشتم وبمثل هذه الألفاظ القبيحة الّتي لا تصدر إلّا عن السوقة الذين لم يجيدوا اسلوب الدعوة وطريقة الأدب في النقاش ... (1)
ما به كسانى مبتلا شدهايم كه در توزيع كفر وشرك وصادر كردن احكام با القاب واوصاف غير صحيح تخصص دارند، اوصافى كه لايق مسلمان شهادتدهنده به توحيد ونبوّت پيامبر اسلام (ص) نيست، مثل اينكه برخى از آنان به افرادى كه مخالف خود در رأى ومذهب مىباشند عنوان: تحريفكننده ... دجال ... شعبدهباز ... بدعتگذار ... ودر آخر مشرك ... وكافر را اطلاق مىكنند ...
از بسيارى از سفيهانى كه خودشان را به عقيده نسبت مىدهند شنيدهايم كه چگونه امثال اينگونه الفاظ را جزافى وبه طور
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، محمد بن علوى مالكى، صص 8- 9.
ص110
گسترده، به كار مىبرند. وحتى برخى از آنها پا از اين فراتر نهاده وبر مخالف خود عنوان: (دعوتكننده به شرك وگمراهى در اين زمان، وتجديدكننده ملّت عمرو بن لحى آقاى فلانى ...) را به كار مىبرند ...
اينگونه از برخى سفيهان مىشنويم كه به صورت گسترده امثال اين دشنامها وفحشها والفاظ قبيح را به كار مىبرند، الفاظى كه تنها از افراد كوچه وبازار صادر مىشود، كسانى كه اسلوب وروش دعوت وطريقه ادب در مناقشه را به خوبى نمىدانند ...
او در مقدمه كتاب خود به نام «الزيارة النبوية بين الشرعية والبدعية» مىنويسد:
انّه قد ظهر في موسم الحجّ هذا العام (1419) كتاب أساء إلى المسلمين وكدّر عليهم صفوهم وهم في زيارة رسول الله (ص)، فكان أكبر ايذاء لهم وجرح لشعورهم، وهم حجاج زوار قاصدون وجه الله سبحانه وتعالى؛ إذ يقول هذا المتعدي: انّ زيارة رسول الله (ص) بعد موته مفسدة راجحة لا خير فيها، فأزعجنا هذا الإفتراء والتعدي وسوء الأدب علي مقام رسول الله (ص)، لذلك احببت ان اشارك بهذه الرسالة فيالدفاع عن مقام رسولالله (ص) والذبّ عنه، وهو اقل ما يقدمه الحبيب لحبيبه والمؤمن لنبيه، وهو ليس غلواً ممقوتاً ... (1)
در موسم حج امسال، سال 1419 كتابى از سوى وهابيان چاپ شد كه
1) الزيارة النبوية، ص 2.
ص111
در آن به مسلمانان اهانت شده و نيكان را منكدر نموده است، نيكانى كه در حال زيارت رسول خدا بودهاند. آنان بيشترين آزار و اهانت را به زائرانى داشتند كه تنها قصدشان خداوند سبحان و متعال بوده است. نويسنده متجاوز كتاب گفته كه زيارت رسول خدا بعد از مرگش داراى مفسده بوده و در آن خيرى نيست. اين اهانت و سركشى و سوء ادب بر مقام رسول خدا ما را به درد آورده است. لذا دوست داشتم تا با تأليف اين رساله در دفاع از مقام رسول خدا سهيم باشم. و اين كمترين كارى است كه مىتواند يك دوست نسبت به محبوبش و مؤمن نسبت به پيامبرش انجام دهد، و اين كار غلو ناپسند نيست ...
از كتابهاى محمّد بن علوى بر ضد وهابيان؛ عبارت است از:
الف) «مفاهيم يجب ان تصحح»؛
ب) «منهج السلف فى فهم النصوص»؛
ج) «الزيارة النبوية بين الشرعية والبدعية»؛
د) «الغلو»؛
ه) «شفاء الفؤاد بزيارة خير العباد»؛
و) «رسالة عن ادلة مشروعية المولد النبوى»؛
ز) تعليقه بر كتاب «المولد النبوى»، از «حافظ ابن بديع»؛
ح) تعليقه بر كتاب «المولد النبوى»، از «حافظ ملّا على قارى»؛
ط) «هو الله»؛
ى) «التحذير من المجازفة بالتكفير».
ص112
ص113
ادلة أهل السنة والجماعة، يوسف الرفاعي، چاپ پنجم، كويت، مكتبة دار القرآن الكريم، 1410 ه. ق.
الاشفاق في حكم الطلاق، محمد زاهد كوثرى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1425 ه. ق.
البدر الطالع، محمد بن على شوكانى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلمية، 1418 ه. ق
البرهان الجلي، احمد غمارى، چاپ اول، مصر، مطبعة السعادة، 1389 ه. ق.
تحفة النظار في غرائب الامصار وعجائب الاسفار، چاپ مصر، 1357 ه. ق.
تحفة النظار في غرائب الامصار،ابن بطوطه، چاپ اول، الشركة العالمية للكتاب، 1991 م.
7.تصحيح المفاهيم العقدية، عيسى حميرى، چاپ اول، مصر، دار السلام، 1419 ه. ق.
8.تطهير الفؤاد، محمد بخيت مطيعى، چاپ تركيه، 1397 ه. ق.
ص114
10.ذيل التاريخ الاسلام، ذهبى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العربى، 1424 ه. ق.
11.رفع الاصر عن قضاة مصر، ابن حجر، چاپ اول، مصر، مكتبة الخانجى، 1418 ه. ق.
12.سعادة الدارين في الرد علي الفريقين، ابراهيم سمنودى، چاپ اول، موريتانى، مكتبة الامام مالك، 1426 ه. ق.
13.سلسلة الاحاديث الصحيحة، ناصر الدين البانى، رياض، مكتبة المعارف، 1415 ه. ق.
14.السلفية (مرحلة زمنية)، بوطى، چاپ اول، بيروت، دار الفكر المعاصر، 1408.
15.سميرى الصالحين، عبدالله غمارى، چاپ اول، مصر، مكتبة القاهرة، 1388 ه. ق.
17.شرح الشفاء، ملا على قارى، چاپ اول، بيروت، دار الكتاب العلمية، 1421 ه. ق.
18.شرح المواهب اللدنية، زرقانى، چاپ اول، بيروت دار الكتب العلمية، 1417 ه. ق.
20.شواهد الحق، يوسف نبهانى، مصر، المكتبة التوفيقية.
21.طبقات الشافعية، سبكى، چاپ اول، دار الكتب العلمية، 1420 ه. ق.
22.غاية التبجيل، محمود سعيد بن ممدوح، چاپ اول، امارات، مكتبة الفقهية، 1425 ه. ق.
23.فرقان القرآن، سلامة قضاعى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
24.فضل الذاكرين والرد علي المنكرين، چاپ سوريه، 1391 ه. ق.
25.فقه السيرة النبوية، بوطى، بيروت، دار الفكر المعاصر، 1423 ه. ق.
ص115
26.قرائة فى كتب العقائد، حسن بن فرحان مالكى، چاپ اول، اردن، مركز الدراسات، 1421 ه. ق.
كلمة هادلة في الزيارة وشدالرحال، عمر عبدالله كامل، چاپ اول، دار المصطفى، 1426 ه. ق.
لسان الميزان، چاپ سوم، بيروت، موسسة الأعلمى، 1406 ه. ق.
29.مرآة الجنان، حيدرآباد دكن، 1339 ه. ق.
30.المواهب اللدنية، قسطلانى، چاپ دوم، بيروت، المكتب الإسلامى، 1425 ه. ق.
31.النجوم الزاهرة، ابن تعرى، مصر، وزارة الثقافة.
32.نقد الرسالة التدمرية، سعيد فودة، چاپ اول، دار الرازى، 1425 ه. ق.
33.نقض قواعد التشبيه، عمر عبدالله كامل، چاپ اول، دار المصطفى، 1426 ه. ق.