ghaemiyeh.com
سرشناسه : طباطبائی، سیدمحمدحسین، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰.
عنوان قراردادی : نهایهالحكمه. فارسی
عنوان و نام پدیدآور : نهایت فلسفه: ترجمه نهایهالحكمه / محمدحسین طباطبائی؛ مترجم مهدی تدین؛ به كوشش هادی خسروشاهی.
مشخصات نشر : قم: بوستان كتاب قم(انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۵۳۶ ص.
فروست : بوستان كتاب قم؛ ۱۶۱۱. فلسفه اسلامی؛ ۸۰. فلسفه و عرفان؛ ۱۵۵.
كتابهای علامه طباطبائی؛ ۱۱.
شابك : ۷۰۰۰۰ ریال : 9789645489340
یادداشت : ص. ع. به انگلیسی:Muhammad-husayn Tabatabai. The utmost of philosophy (the translation of nihayat al-hikmah) .
یادداشت : كتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : فلسفه اسلامی
شناسه افزوده : تدین، مهدی، ۱۳۱۷ - ، مترجم
شناسه افزوده : خسروشاهی، هادی، ۱۳۱۷ - ، مصحح
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان كتاب قم
رده بندی كنگره : BBR۱۳۹۲ /ن۹۰۲ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۱۸۹/۱
شماره كتابشناسی ملی : ۱۵۱۸۷۵۹
گفتارى در تعريف فلسفه(1)
در زبانهاى اروپايى لفظ متافيزيك، به معنى ما بعد الطبيعه، از ديرباز بر همين نوع از معرفت اطلاق شده است. نكته قابل ملاحظه اين است كه در اثر يك تقسيمبندى و نامگذارى ساده، كلمه متافيزيك در قرون اخير دچار سرنوشت خاصى شده است. بدين معنى كه چون در مجموعههاى اوليّهاى كه شاگردان ارسطو از آثار وى گرد آوردهاند، ابتدا مبحث طبيعيات و بعد از آن مباحث مربوط به الهيات و امور عامّه( مسائل وجود) درج شده است، در اعصار بعد، امور عامّه يا بخش فلسفه اولى را متافيزيك، يعنى آنچه پس از فيزيك( طبيعيات) قرار دارد، ناميدهاند.
اين نامگذارى باعث شده است كه فلسفه اولى به معنى ما بعد الطبيعه ناميده شود و در قرون بعد، بهويژه در عصر تجديد حيات فكرى اروپا( رنسانس) لفظ متافيزيك را بر فلسفهاى اطلاق كنند كه درباره عوالم ماوراء الطبيعه و موجودات غير محسوس و احياناً موهوم سخن مىگويد.
بر اين اساس بعضى از غافلان، متافيزيك را بهعنوان فلسفهاى كهنه و ارتجاعى معرفى كرده، بدون آنكه بر ماهيت موضوع واقف باشند آن را با ايدآليسم و سوفسطىگرى در يك رديف قرار دادهاند.
حال آنكه موضوع فلسفه اولى يا متافيزيك، مطلق وجود است و مسائل و قوانين آن از چنان عموميت و كلّيّتى برخوردار است كه هيچ علمى و هيچ موضوعى و هيچ موجودى از دايره اصول و قواعد آن خارج نتواند بود، زيرا هيچ چيز از دايره وجود بيرون نيست
ما موجوداتى حقيقى هستيم و در پيرامون ما چيزهاى ديگرى هم هست كه با ما در فعل و انفعال و تأثير و تأثرند. در اين، جاى هيچگونه ترديدى نيست.
1) مراد از فلسفه در اينجا فلسفه اولى يا متافيزيك(Metaphisics ) است كه آن را فلسفه الهى( در مقابل طبيعى) و الهيّات عام يا امور عامّه( در مقابل الهيات به معنى الاخصّ) نيز گويند.
هوايى وجود دارد كه تنفس مىكنيم، غذايى هست كه مىخوريم، مكانى هست كه در آن سكونت مىكنيم، زمينى هست كه بر روى آن از جايى به جايى مىرويم، خورشيدى هست كه از نور و گرمى آن بهرهمند مىشويم و ستارگانى كه توسط آنها جهتيابى مىكنيم و بسيارى چيزهاى ديگر از گياهان و جانوران.
همچنين چيزهايى هست كه مىبينيم و چيزهايى كه مىشنويم و چيزهايى كه بو و طعم آنها را احساس مىكنيم و امور ديگرى از اين قبيل.
امورى نيز وجود دارد كه بدان ميل مىكنيم و چيزهايى كه از آن مىگريزيم، چيزهايى كه دوست داريم و چيزهايى كه مورد نفرت و كينه ماست. چيزهايى كه بدان اميد بستهايم و چيزهايى كه از آن مىترسيم، چيزهايى كه به منظور استقرار در جايى يا انتقال از جايى به جايى يا حصول لذتى يا پرهيز از رنجى يا رهايى از ناملايمى يا براى مقاصد ديگرى از همين قبيل، مورد توجه و خواست ما قرار مىگيرد.(1)
فيلسوف فقيد علامه طباطبائى رحمه الله، مانند ديگر فلاسفه اسلامى، اثبات واقعيت خارجى را از بديهيات اوليه بهشمار آورده و آن را نيازمند به استدلال ندانستهاند؛ مسئله را به فطرت سليم انسانى واگذار كرده تنها با ذكر انواع و اقسامى از موجودات اذهان را متوجه واقعيت هستى نمودهاند.
بنابراين در فلسفه اولى، بهويژه آنچه در ميان مسلمين متداول بوده و هست، ثبوت واقعيت هستى يكى از اصول متعارفه محسوب است و اساساً، اثبات واقعيت مرزى است كه فلسفه را از سفسطه جدا مىكند، زيرا فلسفه درست از نقطهاى آغاز مىشود كه واقعيت هستى بهعنوان يك اصل مسلم از پيش پذيرفته شده باشد و وسوسه ترديد يا انكار واقعيت كه همان سفسطه است در كار نباشد.
در مكاتب فلسفى اروپا در چند قرن اخير بيشتر اهتمام فلاسفه صرف اثبات واقعيت هستى و دفع تشكيكات سوفسطائيان شده است، اما بسيارى از اين فيلسوفان واقعيتگرا، خود نيز در تحليل مسئله« علم» و شناختشناسى در ورطه سفسطه افتادهاند.
بيشتر اين فيلسوفان بدان دليل كه ادراكات انسان از طريق حوّاس حاصل مىشود و حواس انسان ناقص و محدود و در برخى از موارد خطاكار است، منكر آن شدهاند كه آنچه انسان از جهان خارج بهعنوان علم و معرفت كسب مىكند مطابق با واقع باشد؛ و بدين ترتيب، ايدآليسم، در اشكال گوناگون بر افكار فلاسفه قرن هجدهم و نوزدهم اروپا سايه مىافكند بهطورى كه حتى مخالفان آن نيز خواه ناخواه در مسائل آن درگير مىشوند.
ماترياليسم بهطور اعمّ و ماترياليسم ديالكتيك بهطور اخصّ بازتابى است از پندارگرايى و آشفتگىهاى فلسفى غرب كه در اواسط قرن نوزدهم نضج گرفته است. بنيانگذاران ماترياليسم ديالكتيك بيشتر همّ خود را صرف دفع و ردّ ايدآليسم كرده و در نوشتههاى خود لبه تيز انتقاد را متوجه افكار ايشان ساختهاند.
اما پس از آنكه اين مكتب بهصورت ايدئولوژى حزبى درمىآيد، نويسندگان طرفدار آن براى مبارزه با مخالفان خود اعم از فلسفى و مذهبى، برچسب ايدآليسم را دانسته و ندانسته بر همه مكتبهاى فلسفى و اديان و مذاهب مىزنند و از جمله، متافيزيك را بهعنوان فلسفهاى كه از ماوراء طبيعت سخن مىگويد معرفى كرده و همواره در رديف مكاتب پندارگرا قرار دادهاند، اما بايد توجه كرد كه متافيزيك بهعنوان دانشى كه از« وجودشناسى» بحث مىكند نمىتواند مورد انكار قرار گيرد
1) تذكار مؤلّف رحمه الله در مورد موجود بودن ما و اشياء گوناگون، شايد براى كسانى كه با فلسفه و مكاتب متعدد آن آشنايى ندارند مايه تعجّب و از مقوله توضيح واضحات باشد، اما شگفتتر از آن، اين است كه بسيارى از انديشمندان جهان در اعصار قديم و جديد، واقعيت و هستى را انكار كردهاند( سوفسطىها) و برخى ديگر نسبت به اين مسئله كه: آيا چيزى وجود دارد؟ دچار ترديد شدهاند( شكاكان) و عده كثيرى از فلاسفه جهان و نامآوران انديشه بشرى، در قرون اخير، با آنكه انكار واقعيت هستى را ظاهراً كنار گذاشتهاند، در اين امر كه: آيا علم انسان به واقعيت، امكان دارد يا نه؟ دچار ترديد گرديدهاند( ايدآليستها و ذهنگرايان افراطى). برخى نيز شناخت حقيقت يا علم مطابق با واقع را بهكلى محال دانستهاند( آگنوستى سيستها). وجه مشترك همه اين مكاتب آن است كه شناخت واقعيت را مورد انكار يا ترديد قرار دادهاند.
همه اين گونه امور، كه نسبت به آنها آگاهى داريم، و شايد بسيارى چيزهاى ديگر كه از آنها آگاه نيستيم، غيرواقعى و پوچ و باطل نيست، بلكه وجود حقيقى و واقعيت و ثبوت جدّى دارد.
هرگز چيزى بهسوى چيزى ميل نمىكند مگر آنكه وجود عينى و واقعيت خارجى داشته باشد و يا منتهى به موجودى واقعى گردد، نه سراب باطل و پندار گزاف.
پس ما نبايد ترديد كنيم كه وجودى هست و نمىتوانيم واقعيت هستى را انكار كنيم مگر آنكه از در مكابره درآييم و حق را زير پا بگذاريم و در واقعيت شك كنيم، و بديهى است كه اگر كسى از چنين ترديدى سخن بگويد صرفاً جنبه لفظى خواهد داشت.
بنابراين هر يك از ما يا هر موجود ذى شعور ديگرى كه در اين جهان هست، خود را موجود واقعى مىداند كه داراى آثار واقعى است، و با هيچ چيز ديگرى جز از آنرو كه آن هم از واقعيت برخوردار است تماس برقرار نمىكند.
البته ترديد نيست كه ما در عين آنكه نسبت به واقعيت هستى يقين داريم نبايد در اين امر به خود ترديد راه دهيم كه در بسيارى از موارد دچار خطا مىشويم و مثلًا، چيزى را كه وجود ندارد موجود، و يا چيزى را كه وجود دارد معدوم مىپنداريم.
چنانكه انسانهاى پيش از ما چيزهايى را موجود مىپنداشتند و به امورى اعتقاد داشتند كه ما امروز منكر آنها هستيم و به نقيض آن معتقديم، و ناگزير يكى از آن دو بايد باطل باشد.(1)
يكى از مسائلى كه همچنان بهعنوان موضوع اساسى فلسفه برقرار ماند اين بود كه دست آوردهاى علوم گوناگون مىتواند بهعنوان موادّ اوليه شناخت كلى مورد استفاده قرار گيرد و جهان هستى را در دستگاهى قانونمند توجيه كند. اين تقريباً همان موضوعى است كه بهعنوان تنها موضوع فلسفه اولى مورد پذيرش واقع شد- هستى و قوانين و خواص آن. توضيح اينكه اگر فيزيك از خواص ماده و شيمى از ماهيت و تركيبات آن و رياضى از كميات و مقادير و فيزيولوژى از طرز كار و وظايف اعضا سخن مىگويد و خلاصه هر علمى گوشهاى از حقيقت جهان را بر ما روشن مىسازد، آيا تركيب اين نتايج- به علت وجه مشتركى كه در هستى با يكديگر دارند- براى شناخت قوانين كلّى وجود، امرى الزامى نيست؟ و اگر هست آيا اينگونه معرفت همان فلسفه متافيزيك- با تعريف درست آن- نخواهد بود؟
مسئله ديگر اينكه ارزش معلومات بشرى را تحت كداميك از دانشهاى متداول مىتوان بررسى كرد؟ زيرا تحقيق در ميزان واقعنمايى علوم و پردهبردارى آن از واقعيات خارجى، امرى است كه در زمانهاى پيش جزء دانش كلى- فلسفه- بوده و اكنون نيز موضوع هيچ دانش ديگرى قرار نمىگيرد، زيرا حاصل هر علم مشتى معلومات است، اما خود معلومات و علم چيست و آيا با آنچه در واقعيت امر هست انطباق دارد يا نه؟ آيا علم در ذهن انسان، وجود تبعى و ظلى دارد يا وجود حقيقى؟ آيا آنچه در ذهن قرار مىگيرد عين واقعيت خارجى است يا شبيه و حكايتى از آن است؟ حقيقت چيست؟ نسبى است يا مطلق؟ منشأ علم چيست؟ تجربه است يا عقل فطرى؟ و صدها مسئله ديگر كه نه فيزيك به حل آنها كمكى مىكند و نه شيمى و نه حتى فيزيولوژى و روانشناسى، و نه هيچ علم تجربى ديگر. ليكن چنانكه گفته شد دستآوردهاى اين علوم مىتواند قضاياى مقدماتى شناخت فلسفى را فراهم سازد و بهعنوان صغراى قياس در برهانهاى عقلى قرار گيرد. بدين ترتيب قسمت عمده تحقيقات فلسفى عصر جديد حول مسئله شناخت تمركز يافت و هر چند آشفتگى و مكتبهاى عجيب و غريبى در فلسفه ايجاد كرد، اما در زمينه منطق و روشهاى تحقيق و تنظيم متدولوژى كمكهاى شايانى به فرهنگ انسانى نمود.
بايد توجه داشت كه مسائل مربوط به شناختشناسى، در فلسفه اولى بهويژه در بين مسلمين و بالاخص در مكتب فلسفى ملاصدرا و حكمت متعاليه او، جايگاه خاصّى دارد و از اهميت بسيارى برخوردار است، ليكن نه بهعنوان موضوعى مستقل، بلكه در ضمن مسائل ديگرى مورد بحث واقع شده است. چنانكه حتى بسيارى از مشكلات و نقاط تاريك كه در مسئله شناخت، براى انديشمندان مغرب زمين لاينحل مانده است، توسّط ملاصدرا و پيروان او، با اصول و ضوابط خاص فلسفى وى حل و فصل گرديده است كه بخشى از آن را در همين كتاب( مبحث وجود ذهنى و اتحاد عاقل و معقول) مطالعه خواهيد كرد
1) پس از تجديد حيات علمى اروپا، پيشرفتهاى قابل ملاحظهاى در زمينه علوم تجربى حاصل آمد و آنچه قبلًا بهعنوان فلسفه، افكار بشريت را تحت سلطه خود قرار داده بود، هم از جهت ارزش و هم از حيث روش تحقيق مورد ترديد واقع شد و برخى بر آن شدند كه آيا با تقسيم موضوعات علمى در بين رشتههاى مختلف علوم، اساساً چيزى بهعنوان موضوع، براى فلسفه باقى مىماند يا نه؟ سرانجام اين بحثها بدانجا كشيد كه برخى از مسائل، خارج از حيطه همه علوم است و آنها را مىتوان بهعنوان مسائل فلسفى شناخت.
همچنين اشتباهاتى را كه هر روز مرتكب مىشويم و چيزهايى را موجود مىپنداريم كه وجود ندارد يا از چيزهايى نفى وجود مىكنيم كه در حقيقت وجود دارد و بعداً متوجه مىشويم كه در حكم خود راه خطا رفتهايم.
بنابراين، بحث و كاوش براى تشخيص آنچه وجود دارد از آنچه وجود ندارد و تعيين خواص و احوال موجود واقعى به نحوى كه هرگونه شكّى را از بين ببرد ضرورى است و تنها با چنين پژوهشى مىتوان موجود واقعى را از غيرواقعى باز شناخت.(1)
اما همين سخن كه بهصورت يك قانون اظهار مىگردد كه« هر علمى كه از طريق حس و تجربه به دست نيايد باطل است» خود از طريق كداميك از حواسّ يا در چه آزمايشگاهى مورد احساس و تجربه واقع شده است؟ سخن ايشان در واقع اين است كه بحث از اشياء و امور واقعيتدار و موجود، سخنى است علمى و منطقى و مفيد، ليكن بحث در اينكه واقعيت چيست و موجود به چه معنى است و وجود اساساً چه مشخصاتى دارد، امرى غيرلازم و ناسودمند است. اما در عمل، هر انسان متفكرى به اين مسئله توجه دارد كه اثبات وجود و عدم اشياء اساسىترين مسئلهاى است كه بحثها و كاوشهاى بشرى بهطور عمده حول آن مىچرخد، زيرا اگر مباحث وجود و عدم زائد است، به چه دليل آن همه تلاش و كوشش و تبليغ در رد يا قبول امور گوناگون صورت گرفته و مىگيرد؟ مگر مسئله جز اين است كه يك فرد يا گروه چيزى را اثبات مىكند و ديگران نفى و بالعكس. آيا بحث و جدالهاى علمى و فلسفى ميان مكاتب گوناگون بر سر آن نيست كه گروهى مىگويند فلان چيز هست و گروهى ديگر مىگويند نيست؟ آيا خصوصيات هستى واقعى از هستى اعتبارى يا پندارى در چه دانشى جز فلسفه مشخص مىشود؟ درست است كه هر بخش از جهان هستى موضوع يكى از رشتههاى علوم واقع شده است و نتايج علمى و نظرى خود را به دنبال داشته و دارد، اما نبايد تصور كرد كه علوم مىتوانند جاى فلسفه را بگيرند، چون فلسفه نگرشى ديگر به جهان هستى است. فيزيك و شيمى قوانين مربوط به حوزه عمل خود را كشف مىكنند، اما ماهيت و ميزان قطعيّت و ارزش معرفتى اين قوانين را در فيزيك و شيمى نمىتوان تعيين كرد، و اگر دانشمندى به اين كار بپردازد، حتماً بر اساس قوانين فلسفه متافيزيك عمل خواهد كرد، نه به كمك وسايل آزمايشگاهى. يعنى نوع معرفت فلسفى جوابگوى سؤالات او خواهد بود و او ناگزير است براى دستيابى به واقعيت مسائل از قوانين متافيزيك استفاده كند و اين بدان معنى نيست كه فلسفه را بهجاى فيزيك و يا فيزيك را بهجاى فلسفه قرار بدهد. پس اثبات وجود يا خواص موجود مطلق( نه يك موجود ويژه) پيش از تحقيق در ذات و ماهيت اشياء و امور قرار دارد، چون هر چيزى قبل از آنكه« آن چيز» باشد وجود دارد و پيش از آنكه بپرسيم چيست؟ مىپرسيم هست يا نه؟ آنچه گفته شد مربوط به كسانى است كه در زمينههاى علمى و فلسفى، لااقل ضوابط منطقى سخن را رعايت مىكنند و قول و عمل ايشان مطابق يكديگر است وگرنه آن گروه از مدعيان كه فرق علم و فلسفه را ندانسته، سخن فلسفى را بهعنوان تجربه علمى جا مىزنند، و يا امورى را اثبات مىكنند كه هيچگاه از طريق حس و تجربه قابل اثبات نيست و با اين وصف خود را طرفدار علم، آن هم علم مبتنى بر مشاهده و آزمايش معرفى مىكنند، نه اهل فلسفهاند و نه طرفدار علم.
اين نكته قابل توجه است كه فلسفه هرگاه در استنباطات خود راه خطا رفته است غالباً در همان مواردى است كه مقدمات برهانى خود را بر اساس قضاياى نادرستى استوار كرده است كه علوم در اختيارش گذاشتهاند، زيرا چنانكه گفتيم قضاياى مقدماتى برهانهاى فلسفى گاه ممكن است از قضاياى علمى گرفته شود.
به همين دليل فلاسفهاى كه در بخش طبيعيات حكمت نظرى براهين خود را بر اساس« مشهورات» و بهطور كلّى قضاياى غيربديهى و اولى مبتنى ساختهاند همواره به نتايج نادرستى رسيدهاند، اما خطاى آنها آن بوده است كه قضيه علمى مشهورى را در قياس برهانى خود بهكار گرفته، آن را در حكم بديهيات اولى پنداشتهاند.
روش تحقيق فلسفى استدلال است، كه از بين اقسام آن صرفاً قياس برهانى بهكار گرفته مىشود و چنانكه پس از اين بيان خواهد شد قياس برهانى مبتنى بر قضاياى بديهى و ضرورى و اولى است. اين نوع قياس از استوارترين انواع قياس است كه نتايج حاصل از آن قطعى و يقينى است؛ مگر آنكه قضاياى مقدماتى آن بهجاى قضاياى اولى و ضرورى، اشتباهاً و يا از روى مسامحه، از مظنونات و مشهورات و متواترات گرفته شده باشد. از اينجا معلوم مىشود كه علم بدون فلسفه ابتر است و فلسفه بدون علم عقيم است
1) صرفنظر از كسانى كه فلسفه اولى يا متافيزيك را علم مربوط به امور و عوالم ماوراء الطبيعه تصور كردهاند و گذشته از دانشمندانى كه پس از استقلال و انشعاب علوم از دانش كلى( فلسفه) آن را شير بىيال و دم و اشكم دانستند، عدهاى نيز بر آنند كه فلسفه متافيزيك گرچه در مورد قوانين و خواص كلّى وجود بحث و تحقيق مىكند، اما ثمرات آن در قبال علوم و معارف تجربى ناچيز است و هيچ گرهى به وسيله آن گشوده نمىشود، زيرا اثبات وجود موضوعات علوم كه جزء شاهكارهاى فلسفه اولى شمرده مىشود، كارى است زائد و بىثمر. تا موضوعى ثابت نباشد، مورد تحقيق و مشاهده و آزمايش قرار نمىگيرد و اگر هم موجود نباشد اصلًا مورد تحقيق قرار نخواهد گرفت، زيرا درباره موضوع معدوم، پژوهش و تحقيق معنى نخواهد داشت. به عبارت ديگر وجود و عدم اشياء و موضوعات، از طريق حس و تجربه معيّن مىگردد و پس از اثبات وجود، كار علم آغاز مىشود. بنابراين با وجود علوم متنوع كه هر يك گوشهاى از جهان هستى را مورد شناسايى قرار مىدهد، به چنين فلسفهاى احتياج نيست. چنانكه ملاحظه مىشود مبناى اين طرز تفكر، اصل تساوى وجود با ماده است، خواه گوينده آن ماترياليست باشد و خواه ايدآليست، زيرا اگر وجود و عدم اشياء تنها از طريق حواسّ اثبات يا نفى شود طبعاً آنچه در شرايط خاصّ و يا به كمك وسايل آزمايشگاهى قابل ادراك است موجود، و مابقى معدوم خواهد بود. يعنى تنها محسوسات موجوديت خواهند داشت، آن هم به تناسب پيشرفت علم و وسائل و ابزار آن، زيرا محسوسات نيز ابعادى نامتناهى دارند و شناخت جهان مادى نيز راه درازى در پيش دارد، چه رسد به آنچه غيرمادى است.
به عبارت ديگر، بحثى كه در آن تنها برهان بهكار گرفته مىشود، زيرا از ميان انواع قياس، قياس برهانى است كه منتج نتايج يقينى است و يقين، خود عبارت است از اعتقادى كه از ميان ساير اعتقادات واقعيت را بر انسان مكشوف سازد.
چون روش بحث و تحقيق در فلسفه اينچنين است، براى ما فقط اين امكان وجود خواهد داشت كه بر اساس آن استنتاج كنيم كه اين چيز موجود است و آن ديگرى موجود نيست، وگرنه بحث از امور جزئى از وسع ما خارج است، زيرا برهان در امور جزئى و متغيّر و بىثبات جارى نيست. به همين دليل در اين نوع بحث،
موجود بهطور كلى مورد بررسى قرار مىگيرد و موجود مطلق از آن جهت كه كلّى است موضوع تحقيق واقع مىشود. و از آنجا كه ممكن نيست موجود به صفات و حالاتى وصف شود كه آن صفات و حالات خود وجود نداشته باشد، از اين جهت، صفات و حالاتى كه در بحث برهانى براى موجود مطلق بهكار مىبريم ناچار منحصر به امورى است كه حكم آنها با موجود عام يكى است، مانند: خارجيت مطلق، وحدت عام، فعليت كلى، كه مساوى با موجود مطلقند. و يا احوالى كه اخصّ از موجود مطلق است ليكن هرگاه با مقابل آن بر روى هم در نظر گرفته شود مساوى با موجود مطلق است. چنانكه گوييم: موجود يا خارجى است و يا ذهنى. يا بگوييم: موجود يا واحد است يا كثير يا بالقوه است يا بالفعل كه همه از امورى است كه از موجوديت مطلق خارج نيست.(1)
ما مجموعه اينگونه مباحث را فلسفه مىناميم.
از آنچه گذشت چند مطلب روشن شد كه عبارتند از:
شايد تصور شود كه وجود موضوع از بديهيات است، اما چنين نيست، زيرا نحوه وجود موضوع بايد در فلسفه معين شود. چه، بسيارى از موضوعات سالها بلكه قرنها بهعنوان يك موجود حقيقى مورد بحث واقع مىشود و درباره آن احكام گوناگون صادر مىكنند، اما بعداً مشخص مىشود كه موضوعى با آن مشخصات وجود نداشته است. اين اشكال بيشتر در مورد موضوعاتى پيش مىآيد كه قابل آزمايش و تجربه در آزمايشگاه علوم تجربى نيست.
كسانى كه سالهاست جامعه انسانى را بهعنوان يك واحد حقيقى از موجودات پنداشتهاند و درباره حركت و تكامل و زندگى و قوت و ضعف آن درست مانند يك موجود زنده سخن مىگويند، يعنى همه فلاسفه جامعه و تاريخ، نيز كسانى كه تاريخ را بهعنوان يك موجود واحد حقيقى متحرك و متكامل پنداشته، براى زندگى و حركت و حتى آينده آن از حيث غايت تعيين تكليف مىكنند، اگر از ابتدا نحوه وجود جامعه و تاريخ را، يعنى معنى واحد حقيقى و واحد اعتبارى را در فلسفه آموخته بودند هيچگاه در سخنان خود اينچنين خطاهاى فاحشى مرتكب نمىشدند.
همچنين كسانى كه معنى تناقض را نمىدانند و اجتماع هستى و نيستى يك شىء واحد را امكانپذير بلكه ضرورى مىدانند، اگر از مبانى فلسفه اطلاعى داشتند به اين خطاها دچار نمىشدند.
اگر در طبقهبندىهايى كه توسط بعضى از فلاسفه دورههاى اخير نسبت به علوم و معارف بشرى صورت گرفته است توجه شود اين نكته به خوبى روشن خواهد شد كه براى حفظ وحدت معرفت بشرى كه خود ناشى از اشتراك وجود و وحدت ذاتى آن است، بايد علوم و معارف را از كلّى به جزئى طبقهبندى كرد؛ و بديهى است كه مرتبه هر علم در اين طبقهبندى، متناسب با ميزان كليّت يا جزئيت موضوع آن علم خواهد بود. چنانكه در طبقهبندىهاى معروف مشاهده مىشود، علوم و معارف بشرى بر حسب كليّت متنازل طبقهبندى گرديده است، بدين معنى كه آنچه كلىتر و عامتر است در بالا و آنچه جزئىتر و خاصتر است در مراتب پايينتر، به ترتيب، قرار گرفته است.
اگوست كنت در طبقهبندى خود، كليّت و عموميت را با بساطت در رابطه مستقيم دانسته، در ترتيب متنازل از كلى به جزئى و از بسيط به مركب سير نموده؛ از رياضيات به هيأت و از هيأت به فيزيك و از فيزيك به شيمى تنازل كرده است.
هربرت اسپنسر در طبقهبندى او تجديدنظر كرده، اصلاحاتى را پيشنهاد نموده است. پيشنهاد او بسيار منطقى و دقيق است. وى علوم انتزاعى را كه مستقيماً با ماده سر و كار ندارند كلّىتر و عامتر از ديگر علوم دانسته، از اينرو، منطق و رياضيات را در طبقه اول و مكانيك و فيزيك و شيمى را در مرتبه دوم و ... قرار داده است.
در اين تقسيمبندى نيز سير صعودى به سمت بساطت و كليّت است( البته هيچيك از اين طبقهبندىها جامع و مانع نيست).
با توجه به اينكه از وجود، عامتر و بسيطتر هيچ چيز متصور نتواند بود، طبعاً در هر نوع طبقهبندى كه از معارف بشرى صورت مىگيرد، علم وجود، يعنى فلسفه اولى، كه موضوع آن عامترين و بسيطترين موضوع است در رأس طبقهبندى قرار خواهد گرفت.
انگيزه اصلى فلاسفه در طبقهبندى علوم آن بوده است كه وحدتى ميان شعب گوناگون علم برقرار كنند تا تقسيم و تشعُب معارف بشرى مانع از يك برداشت كلّى و فراگير از جهان هستى و حقيقت واحد آن نشود.
اين بينش وحدانى را پيشرفتهاى اخير علمى نيز هر روز بيش از پيش تأييد كردهاند.
قوانين علوم در سير طبيعى خود، هر روز به وحدتى كه بشر فطرتاً در جهان هستى مىيابد نزديكتر مىشود و سرانجام همه قوانين در قوانين كلّى وجود خلاصه مىگردد كه از وحدت و بساطت محض برخوردار است.
بديهى است كه كلىترين قوانين، قوانين وجود يا موجود بهطور مطلق است. از اينرو فلسفه اولى كه فوق همه معارف و علوم است، همواره در طول تاريخ انديشه بشرى، به كشف و استنتاج چنين قوانينى پرداخته، بهويژه در ميان مسلمين كه با عنوان« علم اعلى» گرامىترين نوع معرفت بوده است
1) منظور مؤلف رحمه الله اين است كه چون هر صفتى كه به وجود مطلق نسبت داده شود خود يكى از موجودات است كه آن نيز در بطن موجود مطلق است و از طرفى توصيف موجود مطلق با اوصاف و احوال غيرموجود امكانپذير نيست، از اينرو روش كار در فلسفه آن است كه موجود مطلق را با احوالى وصف كنند كه حكم آن با موجود مطلق يكى باشد. اين احوال هر چند از جهت مفهوم با موجود مطلق متفاوتند ليكن از حيث مصداق با آن مساوى هستند، و يا اگر وصف به صورت قضاياى مردد المحمول است، جمع اطراف ترديد مساوى با موجود مطلق است. چنانكه گوييم: موجود يا خارجى است و يا ذهنى كه خارجى و ذهنى بر روى هم همان موجود مطلق است
2) موضوع هر يك از رشتههاى علوم يكى از موجودات است و از اين جهت، كليّه قوانين موجود مطلق بر آنجارى است و اگر موضوع آن از قوانين موجود مطلق تبعيت نكند معدوم است و علم و تحقيق به معدوم تعلق نمىگيرد. از اين جهت است كه علوم در ثبوت موضوع خود نيازمند فلسفهاند، اما فلسفه در ثبوت موضوع به هيچ علمى نياز ندارد.
موضوع هر علم در حيطه قوانين فلسفى و طبقهبندىهاى خاص آن مشخص مىشود، زيرا حد و رسم وجودى هر موجود در فلسفه تعيين مىشود؛ فلسفه اثبات مىكند كه موضوع علم خاصّى اساساً وجود دارد يا نه؟
موضوع فلسفه موجود عام است كه علم بدان ضرورى است، زيرا تصور آن بديهى و اولى است و تصديق به وجود آن نيز ضرورى است، زيرا خود عين موجوديت است.(1)
اهل منطق علم را به دو قسم تقسيم كردهاند، علم ضرورى و علم مكتسب.
علم ضرورى آن است كه حصول آن محتاج به دليل و تأمّل فكرى نباشد. بر اين اساس قضايايى كه تصديق آنها براى ذهن نيازى به اثبات و استدلال ندارد، ضروريّات يا قضاياى ضروريّه ناميده مىشوند.
قضاياى ضرورى شش قسم است:
اوليات و آن قضايايى است كه بالذّات و بدون احتياج به تصور امرى ديگر مورد تصديق عقل قرار گيرد؛ يعنى كافى است ذهن انسان، موضوع و محمول و نسبت حكميّه را تصور كند و بدان علم يقينى حاصل نمايد. اينگونه قضايا را بديهيات نيز گويند.
مشاهدات يا محسوسات، كه علم بدان از راه حس و مشاهده حاصل مىشود.
مجرّبات، كه علم بدان از راه تجربه براى انسان حاصل مىشود.
حدسيّات، كه بر اساس حدس صائب كه خود نوعى از تجربه است حاصل مىگردد.
متواترات، كه علم حاصل از آن ناشى از كثرت اخبار است.
فطريّات يا قضايايى كه حد وسط به همراه موضوع و محمول در ذهن حاضر است.
در كليه اقسام ششگانه علم بديهى يا قضاياى ضرورى براى حصول يقين احتياج به دليل نيست و اينگونه قضايا هستند كه در هر نوع قياس برهانى ماده قياس قرار مىگيرند و از آنها علم قطعى و جازم حاصل مىگردد.( براى اطلاع بيشتر به كتب منطق رجوع شود)
1) توضيح در باب قضاياى بديهى و اولى.
اينگونه اوصاف با آنچه در برابر آن قرار دارد، از نوع قضاياى مردد المحمول است(1)و اطراف ترديد بر روى هم مساوى با موجوديت عامّ است. مانند اينكه گوييم:
هر موجودى يا بالفعل است يا بالقوه. اكثر مسائل در فلسفه بهصورت تقسيم جريان مىيابد، مانند تقسيم موجود به واجب و ممكن و تقسيم ممكن به جوهر و عرض و
1) قضاياى مردّد المحمول قضايايى است كه در آنها نسبت هر يك از دو يا چند محمول براى موضوع مورد ترديدباشد، اين نوع قضايا جزء اقسام قضاياى منفصله بهشمار مىرود. اينگونه قضايا از تقسيم موضوع به دو يا چند چيز به وجود مىآيد و مىتوان هر يك از آنها را جداگانه بر موضوع حمل كرد و چند قضيّه مستقل به وجود آورد، چنانكه در مثال متن كتاب ملاحظه گرديد. مثلًا هر موجود يا بالفعل است يا بالقوه، كه اصل آن اين است كه موجود تقسيم مىشود به بالفعل و بالقوه و مىتوان گفت: وجود بالفعل است و وجود بالقوه است. يا گوييم: حيوان يا انسان است يا اسب يا سگ( و يا هر حيوان ديگر) كه عكس آن چند قضيه حمليّه است بدين ترتيب: انسان حيوان است، اسب حيوان است، سگ حيوان است، و غيره
تقسيم جوهر به مجرّد و مادى و تقسيم مجرّد به عقل و نفس و بر همين قياس در ساير مسائل.
واجب موجود است و ممكن موجود است، در معنى چنان است كه گفته شود: وجود، واجب است و ممكن. و يا اگر بگوييم: وجوب يا بالذّات است و يا بالغير، به اين معنى است كه موجود واجب منقسم مىشود به واجب ذاتى و واجب غيرى.
بنابراين فلسفه بهعنوان ابزارى براى دستيابى به مقاصد ديگر بهكار نمىرود، چنانكه علوم و فنون آلى (مانند منطق و طب و نحو و غيره) همه براى غاياتى جز ذات خود آموخته مىشوند؛ در عين حال فوائد بسيارى بر آن مترتب است.(2)
1) چنانكه ملاحظه مىشود جريان اينگونه تقسيمات كه از يك قضيّه بر حسب آن مىتوان قضاياى متعددىاستخراج كرد، بر اساس« عكس حمل» است.
عكس در قضايا آن است كه، جاى موضوع و محمول( در قضاياى حمليّه) و مقدم و تالى( در قضاياى شرطيه) با يكديگر تعويض شود، به شرط آنكه كيفيت( سلب و ايجاب) قضيّه بر حال خود باقى باشد؛ در اين صورت قضيه معكوس نيز صادق خواهد بود. البته، نوع قضيّه معكوس بر حسب نوع قضيه اصلى متفاوت خواهد بود، چنانكه عكس قضيه موجبه كليّه، موجبه جزئيه است. قضيه: هر انسانى حيوان است، بهصورت موجبه جزئيه منعكس مىشود، يعنى: بعضى از حيوان انسان است.( براى اطلاع بيشتر به كتب منطق رجوع شود)
2) منظور اين است كه چون هيچ چيز در آن سوى« وجود» تحقّق ندارد، شناخت وجود و خواص آن نمىتواند به منظور وسيله دستيابى به ماوراء آن مورد توجه پژوهشگران قرار گيرد. چه، هر چيز بهعنوان غايت و مقصود فلسفه فرض شود، خود در حيطه وجود خواهد بود نه خارج از آن. بسيارى از علوم و فنون ديگر چنين خاصيتى را ندارند. مثلًا منطق براى جلوگيرى از تخطّى فكر آموخته مىشود و طب براى حفظ تعادل و صحت بدن و نحو براى درست سخن گفتن و ... ليكن فلسفه صرفاً براى فلسفه است، يعنى شناخت فلسفى خود غايت و هدف است. معرفت فلسفى بىفايده نيست بلكه خود بهعنوان فايده مورد توجه و هدف پژوهشگران است، تنها تفاوت آن با ساير علوم و معارف بشرى در آن است كه هدف و مقصود در ساير فنون، خارج از آن است و در فلسفه، خود آن، وگرنه فوائدى كه در شناخت فلسفى وجود دارد بر هيچكس پوشيده نيست. البته اين مطلب در مورد فلسفه اولى، يا فلسفه الهى به معنى الاعم صادق است كه از وجود و خواص آن بحث مىكند، ليكن اگر فلسفه بهطور مطلق مورد نظر باشد كه مرادف با حكمت است، ديگر چنين ويژگى را نخواهد داشت، زيرا در آن معنى همه شاخههاى حكمت نظرى و حكمت عملى را شامل مىشود و در آن صورت همه علوم و فنون در دايره آن قرار خواهد گرفت. با اين حال، حكما غايت آموختن حكمت نظرى را استكمال نفس انسانى از راه تشبّه به نظام وجود دانستهاند كه بر اساس آن، انسان جهانى عقلانى مشابه جهان عينى مىگردد، و غايت حكمت عملى را عمل خير و تقويت نفس در فرمانروايى بر بدن ذكر كردهاند.( رجوع شود به مقدمه اسفار اربعه، ج اول)
اما برهان «انّ» (انّى): در منطق به تحقيق رسيده است كه شناخت بر مبناى دستيابى از طريق معلول بر علت، مفيد يقين نخواهد بود. پس براى بحث فلسفى جز برهان «انّ» كه مبتنى بر ملازمات عام باشد، يعنى رسيدن از طريق يكى از دو امر متلازم به ديگرى، راهى باقى نمىماند.(1)
1) برهان دوگونه است: برهان انّى و برهان لمّى. برهان إنّى آن است كه در آن از معلول به علت استدلال مىكنند، يعنى سير جريان استدلال از جانب معلول بهسوى علت است، و برهان لمّى عكس آن است، يعنى استدلال از علت به معلول است. چنانكه در متن گفته شده، در فلسفه اولى از آن جهت كه موضوع آن« وجود» است و ماوراى وجود، چيزى كه بهعنوان علت وجود شناخته شود تحقّق ندارد، پس« وجود» معلول علتى نيست تا از طريق شناخت علت، شناخت آن ميسر باشد. بنابراين برهان لِمّى در شناخت وجود و خواص آن كاربرد ندارد. برهان« إنّ» نيز تنها وقتى مفيد يقين است كه مقدّمات آن بر ضروريّات باشد و سير استدلال از طريق تلازم صورت گيرد. دو امر را وقتى متلازم گويند كه ذهن از يكى بدون واسطه به ديگرى دست يابد، يعنى با تصديق حكم در يك قضيّه به تصديق حكم يا احكام ديگرى ناگزير گردد. برهان« انّ» كه در آن از معلول بر وجود علت استدلال مىشود، كمتر مفيد علم يقينى تواند بود. در علوم تجربى اين مسئله به خوبى مشهود است؛ چنانكه اگر علت امرى شناخته نشود علم قاطع به دست نمىآيد. مثلًا، اگر در بدن بيمارى، سلولهاى سرطانى مشاهده گردد شناخت بيمارى و كلّيّه معاليل و عوارض آن به خوبى ميسّر و قطعى است، ليكن اگر از طريق پريدگى رنگ و لاغرى جسم و تب و ضعف و امثال آن بر شناخت نوع بيمارى استدلال شود، چه بسا علت بيمارى ناشناخته بماند و يا علت آن، عامل ديگرى معرفى گردد. از اينرو در بين حكما اين سخن بهصورت يك اصل مسلّم، متداول است كه: علم حقيقى علم به علل است و تا علت شناخته نشود، علم كامل نخواهد بود.
وجود از لحاظ مفهوم، مشترك معنوى است، زيرا بر آنچه كه قابل حمل است به يك معنى حمل مىگردد.(1)
مشترك لفظى، الفاظى را گويند كه داراى معانى گوناگونند، مانند لفظ« شير» كه حيوان درنده و مايع آشاميدنى و شير آب از معانى آن است.
بحث بر سر اين مسئله است كه لفظ وجود جزء كداميك از اين دو نوع است؟ يعنى وقتى مىگوييم انسان وجود دارد، خدا وجود دارد، و يا وجود را از چيزى نفى كرده و مىگوييم اجتماع نقيضين يا اجتماع ضدين وجود ندارد، در تمامى اين استعمالات، لفظ وجود به يك معنى بهكار مىرود يا آنكه وجودى كه در مورد انسان بهكار مىبريم به يك معنى و وجودى كه مثلًا براى خدا بهكار مىبريم به يك معنى ديگر است؟
چنانكه در متن بيان شده وجود مشترك معنوى است و در تمام موارد و در ارتباط با هر چه باشد به يك معنى است
اين مسئله با رجوع به ذهن در هنگامى كه وجود را بر چيزى حمل و يا از آن سلب مىكنيم به خوبى روشن مىشود. مثلًا وقتى كه مىگوييم:انسان موجود است، گياه موجود است، خورشيد موجود است، و يا وقتى كه مىگوييم اجتماع نقيضين موجود نيست، اجتماع ضدّين موجود نيست، در همه اينگونه موارد وجود داراى يك مفهوم است.
1) مشترك معنوى بر الفاظى اطلاق مىشود كه در همه موارد استعمال، يك معنى و مفهوم بيشتر نداشته باشند مانندلفظ انسان، اسب و علم.
صدرالمتألهين قدس سره چه خوب گفته است كه «اشتراك معنوى وجود در بين كليّه ماهيات، نزديك به اوليات است».(1)
بنابراين، آنچه بعضى گفتهاند كه «وجود مشترك لفظى است و در هر ماهيتى به معنى همان ماهيت بهكار مىرود» سخن بىمايهاى بيش نيست. نادرستى آن از آنجاست كه در صورت صحّت، هليّات بسيطه بىمعنى و بدون فايده خواهد بود، چنانكه گوييم: واجب موجود است، ممكن موجود است، جوهر موجود است و عرض موجود است.(2)
اگر اين سخن را بپذيريم بايد قضاياى هليّه بسيطه را بىمعنى و پوچ بدانيم، حال آنكه چنين نيست.
هليّات بسيطه به قضايايى اطلاق مىشود كه محمول در آن« وجود» باشد و در مقابل آن هليّات مركبّه است كه محمول در آن چيزى جز وجود است.
هل بسيطه از آنرو گفته مىشود كه سؤال از بود و نبود شىء است، يعنى قبل از آنكه از ماهيت و شخصيت و ساير جنبههاى شىء سؤال شود، ابتدا بايد وجود و عدم آن معيّن شود. چون در ابتدا سؤال مىكنيم: آيا انسان وجود دارد، آيا خدا وجود دارد؟ پس از آن از ماهيت سؤال مىكنيم كه انسان چيست؟ خدا چيست؟ پاسخ سؤالات مذكور را بهصورت خبرى، هل بسيطه گويند. يعنى قضايايى مانند، انسان موجود است، خدا موجود است را هليّات بسيطه نامند. هليات مركبّه مانند انسان عالم است، جهان حادث است و غيره. قدما گفتهاند كه مفهوم وجود در هل بسيطه مفاد« كان تامّه» است و در هل مركبّه مفاد« كان ناقصه». در هل بسيطه خبر يا سؤال، از وجود و ثبوت موضوع است، و در هل مركّبه خبر يا سؤال از ثبوت چيزى است براى موضوع.
مؤلف رحمه الله از قول كسانى كه وجود را در ماهيات مختلف به معانى متفاوت پنداشتهاند گويد، اگر معنى وجود در هر ماهيت با آن ماهيت يكى باشد، بايد قضايايى كه در آنها وجود بر ماهيت حمل مىشود بىمعنى باشد. يعنى مفهوم: انسان موجود است يا انسان هست، مساوى باشد با« انسان انسان»، زيرا به زعم ايشان، بودن انسان يعنى همان انسان بودن انسان.
كسانى كه در قديم و جديد به اشتراك لفظى وجود معتقد بودهاند( از قدما بنابر مشهور در بين حكما و متكلمين ابوالحسن اشعرى پيشواى فرقه اشعريه و ابوالحسين بصرى را از قائلان اشتراك لفظى وجود شمردهاند) بين دوگونه« بودن»، يكى وجود نفسى و ديگرى وجود رابط و رابطى، فرق نگذاشتهاند. يعنى ميان« بودن انسان» و« انسان بودن» يا« بودن كتاب» و« كتاب بودن» تفاوتى احساس نكردهاند.
بديهى است كه مفهوم هر ماهيت با وجود آن متفاوت است و هليّات بسيطه كه از« وجود» ماهيات سؤال مىكند هيچگاه بىمعنى و پوچ نيست
اضافه بر آنكه انسان با وجود علم به ماهيت يك چيز، در وجود1) اوليات قضايايى را گويند كه در تصديق آنها، ذهن انسان نيازمند هيچگونه دليل و حتى واسطهاى نباشد و آن را بارزترين قسم از اقسام ششگانه قضاياى ضرورى مىشمارند، زيرا پنج قسم ديگر آن، هر يك در تصديق به چيزى از قبيل حس و تجربه و سماع و جز آن نيازمند است. ليكن اوليات به هيچ چيز جز اجزاء قضيه، و تصور آنها، نيازمند نيست. بنابر قول ملاصدرا، مشترك معنوى بودن وجود جزء اوليات است( به تقريب)، زيرا تصديق آن نيازى به دليل ندارد.( رجوع شود به پاورقى ص 22)
2) هرگاه وجود را مشترك لفظى بدانيم، معنى آن اين خواهد بود كه وجود در هر ماهيت به معنى همان ماهيتباشد، يعنى وقتى مىگوييم: انسان وجود دارد يا، انسان هست، معنى« وجود دارد» و« هست» با انسان يكى است، يعنى بين انسانيّت انسان و بودن او فرقى وجود ندارد.
و عدم آن ترديد مىكند؛ چنانكه گوييم: آيا «اتفاق» وجود دارد يا نه؟
همچنين، مىتوان در ماهيت چيزى با جزم به موجود بودن آن ترديد كرد، چنانكه گوييم: آيا نفس موجود انسانى جوهر است يا عرض؟
بديهى است كه ترديد ميان دو چيز و جزم نسبت به يكى از آنها، حكايت از مغايرت آن دو دارد.(1)قول ديگرى كه در بىمايگى، دست كمى از آنچه ذكر شد ندارد، آن است كه بعضى گفتهاند: «مفهوم وجود، مشترك لفظى ميان واجب و ممكن است».(2)
مؤلّف رحمه الله در برهانى كه در ردّ اين قول آورده است گويد: ما وقتى كه مىگوييم واجب متعال موجود است، از دو حال بيرون نيست؛ يا معنايى را اراده مىكنيم يا نه. اگر معنايى براى وجود او قائل نباشيم، اين« تعطيل» است و ما از معطِلّه خواهيم بود و اگر معنايى در نظر داشته باشيم يا آن معنى همان است كه از وجود ممكنات اراده مىكنيم يا معنايى است متناقض با آن معنى. حال اگر نقيض آن را براى واجب متعال اثبات كنيم، در واقع عدم را براى او اثبات كردهايم، يعنى از وى نفى وجود كردهايم. پس راهى نمىماند جز آنكه همان معنى را كه براى وجود ممكنات اراده مىكنيم براى واجب نيز اراده كنيم و اين مطلوب ماست.
اما دليل اينكه« اگر معنى را غير آنچه در مورد ممكنات بهكار مىرود فرض كنيم حتماً نقيض آن خواهد بود» اين است كه چيزى از دائره وجود خارج نيست و خارج از آن و غير آن تنها عدم است كه نقيض وجود است
1) وقتى كه مىگوييم: آيا نفس انسانى جوهر است يا عرض؟ و يا گوييم: آيا افلاك و كواكب مجردند يا مادى؟ نسبت به وجود نفس يا ستارگان يقين جازم داريم و ترديد ما تنها در ماهيت آنها است. حال كه مىتوان نسبت به وجود يقين داشت و نسبت به ماهيت ترديد كرد، مسلم مىشود كه بين وجود و ماهيت دوگانگى وجود دارد و هر يك داراى مفهوم مستقلى است
2) بعضى از حكما و متكلّمين پس از آنكه اشتراك معنوى وجود را در بين ممكنات قبول كردهاند و پذيرفتهاند كه وجود در مورد همه ماهيات ممكن به يك معنى است، گفتهاند: اگر وجود واجب متعال نيز در اين معنى مشترك باشد، فرق ميان واجب و ممكن از بين مىرود. از اينرو وجود را ميان واجب و ممكن مشترك لفظى دانستهاند، بدين معنى كه وجود در ممكن يك معنى دارد و در واجب تعالى معنى ديگر.
اين قول نيز از آن جهت مردود است كه ما از حمل وجود بر واجب، يا معنايى را اراده مىكنيم يا نمىكنيم. شقّ دوم موجب تعطيل است،(1)اما در صورت اول، يا همان معنايى را از وجود در نظر داريم كه در حمل بر ممكنات اراده مىكنيم و يا نقيض آن را. اگر نقيض آن را اراده كنيم، با اثبات وجود براى واجب، در واقع وجود را از وى نفى كردهايم، اما اگر همان معنى اول را اراده مىكنيم، اشتراك معنوى وجود لازمه آن است و اين مطلوب ما است.
و چنانكه (بعضى از اهل تحقيق)(2)ذكر كردهاند، حقيقت آن است كه، قول به اشتراك لفظى وجود ناشى از خلط ميان مفهوم و مصداق است و البته بايد توجه داشت كه حكم مغايرت در مصداق وجود جارى است نه در مفهوم.(3)
وجود اصيل است نه ماهيت، بدين معنى كه وجود آن حقيقت عينى است كه بهعنوان واقعيت خارجى موجودات، تحقّق ندارد.
ما، پس از برطرف ساختن شكّ و سفسطه و اثبات آن چيزى كه واقعيت اشياء را
1) تعطيل از اصطلاحات كلامى است به معنى سلب هرگونه صفتى، حتى صفت وجود از ذات بارىتعالى. معطّلهكسانى بودهاند كه نسبت هر صفت را از ذات واجب( بيشتر براى پرهيز از تشبيه و تجسيم ذات حق به ممكنات و مخلوقات) نفى كردهاند
2) مقصود از بعض اهل تحقيق، فيلسوف بزرگ، حاج ملا هادى سبزوارى است. ر. ك: شرح غررالفرائد، ص 49
3) منظور از اينكه« قائلان به اشتراك لفظى وجود بين ممكن و واجب، ميان مفهوم و مصداق خلط كردهاند» آن است كه، وجود از حيث« مفهوم» در همه موجودات اعم از واجب و ممكن مشترك است نه از حيث« مصداق»، زيرا مصداق وجود در ذات واجب با مصداق آن در ممكنات فرق بسيار دارد. اين مطلب در مباحث بعدى روشنتر خواهد شد
تحقّق مىبخشد- يعنى وجود- اول چيزى كه در برخورد با اشياء متوجه مىشويم آن است كه آنها مختلف و متمايز از يكديگرند، در عين آنكه همه در ردّ قول سوفسطائيان، مبنى بر انكار واقعيت، اشتراك دارند، و مىبينيم كه انسانى وجود دارد، اسبى وجود دارد، خورشيدى وجود دارد و ...
هر يك از اشياء واقعيتدار و موجود، داراى ماهيتى است كه سبب تمايز آن از ديگر اشياء است و همه داراى وجودى هستند كه در همه به يك معنى و مشترك است؛ پس ماهيت غير از وجود است، زيرا آنچه اختصاصى است نمىتواند مشترك هم باشد.
همچنين، ماهيت ذاتاً از اينكه وجود بر آن حمل گردد، يا از آن سلب شود، بىتفات است؛ در صورتى كه اگر ماهيت عين وجود باشد سلب آن از خودش امكانپذير نيست، زيرا سلب شىء از نفس آن، محال است.(1)
در همه اشياء يك حقيقت عينى واحد بهطور مشترك وجود دارد كه واقعيت يا وجود نام دارد و علاوه بر اين حقيقت، هر شىء بهطور جداگانه وجه تمايز و خصوصيتى دارد كه آن را از اشياء ديگر متمايز مىكند و آن« ماهيت» است، و چون واقعيت شىء يكى بيش نيست، با برهان ثابت مىشود كه اصالت از آن وجود است
پس حيثيت ماهوى اشياء غير از حيثيت وجودى آنهاست. و چون هر يك از اشياء داراى يك واقعيت بيش نيست، تنها يكى از دو حيثيّت وجود و ماهيت بايد واقعيت شىء را متحقّق سازد، و مراد از اصالت همين معنى است، و حيثيّت ديگر امرى اعتبارى و منتزع از آن حيثيت اصيل خواهد بود و نسبت دادن واقعيت بدان عرضى است.
حال، از آنجا كه هر چيز هنگامى واقعيت خواهد يافت كه وجود بر آن حمل گردد و به وجود متّصف شود، پس وجود است كه واقعيت شىء را تشكيل مىدهد و
1) خلاصه اين بحث آن است كه هر چيزى در ذهن ما داراى دو مفهوم است، يكى آنچه واقعيت خارجى شىء بدان مربوط است و حقيقتى است كه عدم را از ذات شىء طرد كرده و آن را موجود گردانيده است، و مفهوم دوم آنچه در جواب سؤال: آن چيست؟ گفته مىشود.
اصالت از آنِ وجود است.
اما ماهيت كه در حال اتّصاف به وجود داراى واقعيت است و با سلب وجود از آن، واقعيتش باطل مىگردد، ذاتاً غيراصيل است و اصالت آن صرفاً بستگى به وجود دارد.(1)
توضيح اينكه، اگر وجود اصيل باشد و واقعيت خارجى هر چيز بستگى بدان داشته باشد و ماهيات تنها نمودى از وجود باشند، لازم مىآيد كه وجود خود موجود باشد، و اگر وجود خود موجود باشد بايد وجود ديگرى بر آن عارض شده باشد، چنانكه هر ماهيت وقتى موجود مىشود كه وجود بر آن عارض گردد، و وجود ديگر نيز اگر خود موجود باشد احتياج به وجود ديگرى خواهد داشت و اين موجب تسلسل وجودهاى نامحدود خواهد شد.
پاسخ اين اشكال چنانكه در متن كتاب آمده است آن است كه وجود به ذات خود تحقق خارجى و واقعى دارد و براى موجود بودن نيازى به وجود ديگر ندارد؛ همچنانكه همه اشياء به واسطه نور، ظاهر و قابل رؤيت است، اما نور در ظهور خود محتاج به نور ديگرى جز ذات خود نيست
حاصل سخن اينكه، وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى، يعنى وجود به ذات خود موجود است و ماهيت به واسطه وجود موجود است. حكماء مشاء بر اين قول رفتهاند.
بدين ترتيب، ايرادى كه بر اصالت وجود وارد كردهاند كه «اگر وجود عينى واقعيت عينى داشته باشد در آن صورت موجود خواهد بود- چون حصول در بين اعيان، همان وجود است- و در نتيجه براى آن وجود وجودى ديگر لازم خواهد شد تا توسط آن كسب موجوديّت نمايد و براى وجود ديگر نيز وجودى ديگر لازم مىآيد و منتهى به تسلسل مىشود» مرتفع خواهد شد.
اشكال از آن جهت وارد نيست كه: وجود، موجود است، اما به ذات خود موجوديت دارد نه به واسطه وجود ديگرى كه بر آن عارض گردد. يعنى وجود، خود عين موجوديت است، برخلاف ماهيت كه حيثيت ذات آن غير از وجود است.
1) لازمه اصالت وجود و اعتباريت ماهيت آن است كه وجود خود موجود باشد، و اين اشكالى است كه بر اصالت وجود وارد كردهاند.
اما اينكه گفتهاند «موجود در عرف لغت، بر ذاتى اطلاق مىشود كه وجود بر آن عارض شده باشد و بنابراين وجود غير از موجود است»، به فرض صحّت دعوى، مسئلهاى مربوط به قواعد وضعى لغت، و يا كثرت استعمال است، در حالى كه حقايق هستى از چگونگى كاربرد الفاظ پيروى نمىكند و چنانچه گذشت «وجود» حقيقتى عينى است كه ثبوت ذاتى دارد.(1)
اما حقيقت اين است كه وجود موجود كننده ذوات ديگر است و خود بالذات موجود است
.بهمن يار در كتاب التحصيل(2)گويد: حقيقت وجود، عينيّت خارجى داشتن است، پس چگونه چيزى كه ذاتاً چنين است جزء اعيان خارجى نباشد ..
اشكال ديگرى كه بر اصالت وجود وارد كردهاند اين است كه «اگر وجود به ذات خود موجود باشد لازمه آن اين است كه همه وجودهاى امكانى واجب بالذات باشند، زيرا اگر وجود به ذات خود موجود باشد مستلزم آن است كه سلب آن از ذاتش ممتنع گردد، چون هيچ چيز از نفس خود قابل سلب نيست، و ما از واجب بالذات جز اين معنى را اراده نمىكنيم كه: واجب آن است كه عدم آن ذاتاً محال باشد.»
جواب اشكال آن است كه: ملاك آنكه چيزى واجب بالذّات باشد اين نيست كه وجودش عين ذاتش باشد، بلكه آن است كه وجود مقتضاى ذاتش باشد به وجهى كه در وجودش نيازمند به غير نباشد. هر وجود امكانى در عين آنكه به ذات خود موجود است، در وجود به غير خود نيازمند است و رشحهاى از فيض او، همچون معنى حرفى كه مفهوم آنها جز با قيام به غير تمام نيست. پس از اين در مورد اين مطلب
1) علاوه بر آنكه موجود از حيث حقيقت خارجى به چيزى اطلاق مىشود كه داراى وجود باشد، يعنى داراى دو جزء باشد، يكى ذات و ماهيت خاصّ و ديگرى وجود كه بر آن ذات عارض شده است، از حيث لغت نيز موجود بر چيزى اطلاق مىشود كه متصّف به صفت وجود باشد. بر اين اساس، اگر وجود، خود بخواهد موجود باشد على القاعده بايد متصّف به وجود ديگرى گردد يعنى وجود ديگرى بر آن عارض شود.
2) ابوالحسن بهمنيار بن مرزبان( متوفى در 458 ه. ق) از شاگردان مبرّز ابوعلى سينا و از فلاسفه بزرگ ايران است. كتاب معروف او در منطق و طبيعيّات و الهيات، التحصيل است و كتاب مباحثات ابوعلى پاسخ سؤالات اوست
توضيحات بيشترى خواهيم داد.
صدرالمتألهين در اسفار گويد: «معنى وجود واجب بالذّات آن است كه وجود، مقتضاى ذات اوست بدون نياز به فاعل و قابل، و معنى تحقّق وجود به نفس خود، آن است كه وجود هنگامى كه تحصل پيدا مىكند يا به ذات خود موجود شده است، چنانكه واجب متعال، و يا به فعل فاعلى، ليكن در هر دو حالت براى تحقق نياز به وجود ديگرى ندارد».(1)
اشكال اين است كه اگر وجود به خود موجود باشد، همه چيز واجبالوجود خواهد بود و ديگر بحث از واجب و غير آن معنى نخواهد داشت، زيرا چيزى كه به خود موجود است، واجبالوجود است. پاسخ مؤلّف و سخن منقول از ملاصدرا اين است كه ما در هر موجود به دو جنبه بايد توجه داشته باشيم، يكى وجود داشتن يعنى موجود بودن و ديگرى وجود يافتن به معنى موجود شدن. آنچه مربوط به جنبه اول است، در واجب و ممكن به نفس وجود است يعنى وجود در هر حال چه در واجب و چه در ممكن به خود موجود است، اما در اينكه وجود داراى فاعل و جاعل هست يا نه؟ پاسخ اين است كه، وجود در واجب بالذات مقتضاى ذات است و در واجب بالغير، يعنى ممكنات، به اقتضاى فاعل و استعداد قابل( پذيرنده) است
اشكال ديگرى هم بر اصالت وجود وارد شده است مبنى بر اينكه: اگر وجود به ذات خود موجود باشد و ماهيت به غير خود، يعنى به وجود، در آن صورت مفهوم وجود مشترك خواهد بود ميان آنچه وجودش «بنفسه» است و آنچه وجودش «بغيره» است. پس فرض اصلى كه: وجود مشترك معنوى است، نه مشترك لفظى، نقض مىشود.
دفع اشكال بدين وجه است كه ايشان بين مفهوم و مصداق خلط كردهاند، چون اختلاف مذكور در مصداق است و نه در مفهوم.(2)
در اينجا براى روشن شدن مطلب همين اندازه كافى است كه: اختلاف ميان اقسام وجود كه فوقاً ذكر شد در مفهوم نيست بلكه در مصداق است؛ چنانكه مؤلف رحمه الله در پاسخ اشكال تنها به يادآورى همين نكته بسنده كرده است. منظور از خلط ميان مفهوم و مصداق در اين مورد آن است كه مصداق واقعى وجود در خارج از ذهن داراى مراتب متفاوتى است كه از وجوب و اطلاق و عدم تناهى آغاز و به امكان و تقيّد و هممرزى با عدم ختم مىشود و در اين ميان مراتب نامتناهى است. بنابراين اختلاف بين وجود بنفسه و وجود بغيره، اختلاف مفهومى نيست كه از اشتراك وجود ميان آن دو، مشترك معنوى بودن وجود نقض شود.
حكما و متكلّمين غالباً در مسئله وجود بين مفهوم و مصداق خلط كردهاند و تا عصر فيلسوف بزرگ اسلام، صدرالمتألّهين، مسائل مربوط به وجود و ماهيت و بسيارى از مسائل اساسى فلسفه روشن و منقح نبوده و عدم تشخيص مرز مفهوم و مصداق در مسائل وجود، مشكلات بسيارى را در ميان فلاسفه ايجاد كرده بود، بهطورى كه مىتوان بسيارى از مباحث مربوط به اصالت وجود يا ماهيت را در دو مكتب مشاء و اشراق، ناشى از آن دانست، چنانكه ملاصدرا خود در چندين موضع از اسفار و آثار ديگر خود يادآور شده است. تا هنگامى كه مسئله اصالت و عينيت حقيقت وجود و موجوديت ذاتى آن درك نشود، هيچيك از مسائل فلسفى، چنانكه بايد، درك نخواهدشد. اختلاف ميان واجب و ممكن و وجود نفسى و غيرى و امثال آن، همه به مسئله« تشكيك» باز مىگردد كه در مباحث آينده روشن خواهد شد، ان شاءاللَّه
بنابر آنچه گفته شد، قول به اصالت ماهيت كه منسوب به حكماى اشراقى است از اساس باطل خواهد بود. اشراقيّون برآنند كه ماهيت اصيل است هرگاه چنان باشد كه بتوان وجود را از آن انتزاع كرد، گرچه خود ماهيت ذاتاً امرى اعتبارى است و وجود منتزع از آن نيز مفهومى اعتبارى است.
البته اين قولى است نامقبول، زيرا چگونه ممكن است ماهيتى اعتبارى با انتزاع مفهوم اعتبارى وجود از آن، اصالت يابد و حقيقتى عينى و واقعى گردد؟ اين انقلاب است و محال بودن آن بر همه كس روشن است.(1)
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب حكمة الاشراق، ص 64 تحت عنوان« حكومة، فى الاعتبارات العقلية» و كتاب تلويحات، تلويح اول، فى ذاته، ص 33، نيز رجوع شود به اسفار، جلد اول، تحت عنوان« اشكالات و تفصيلات» ص 54، و شرح منظومه سبزوارى و حواشى هيدجى و آملى در مبحث اصالت وجود بر آن كتاب
1) حكماى اشراق، بهويژه سرسلسله اشراقيّون اسلام، شيخ شهاب الدين يحيى بن حبش سهروردى مقتول( م 587 ه. ق) با آنكه سخن او در مورد نور و انوار و تشكيك در مراتب آن و بسيارى از مسائل مهم فلسفى با اصالت و وحدت و تشكيك وجود كه بعداً توسط صدرالمتألّهين محمد بن ابراهيم شيرازى( م 1050 ه. ق) اثبات شد، بسيار نزديك و در بسيارى موارد يكسان است، به اصالت ماهيت معتقد است. ليكن بيان او بيشتر مردّد و مضطرب و گاه متناقض است و گويى تنها مسئلهاى كه او را از قبول اصالت وجود باز داشته، همان است كه در همين فصل مطرح گرديد، مبنى بر اينكه: اگر وجود بالذات موجود باشد، بايد توسط وجود ديگرى موجود شود و آن وجود نيز به همين نحو و كار به تسلسل و محال مىانجامد. در صورتى كه خود، نور را« الظاهر بذاته و المظهر لغيره» مىداند و به قول ملاصدرا« قول به اصالت ماهيت اساساً با مسئله اشراق سازگارى ندارد».
قول دوانى(1)
كتاب معروف وى به فارسى اخلاق جلالى است كه اصل آن كتاب اخلاق ناصرى خواجه نصيرالدين بوده است. وى به فارسى نيز شعر مىگفته و وفائى تخلّص داشته است. او معاصر با سلسله آق قويونلو و قراقويونلو بوده است
نيز مبنى بر اينكه «در واجبالوجود، وجود اصيل است و در ممكنات ماهيت» درست نتواند بود.او نظريه خود را چنين توجيه كرده است «وجود، چنانكه ذوق متألهين(2)اقتضا مىكند، حقيقتى است عينى و شخصى كه همان ذات واجب متعال است و ماهيات امكانى، به واسطه نوعى انتساب كه بدان حقيقت عينى دارند، اصالت يافتهاند. پس اطلاق «موجود» به واجب تعالى بدان معنى است كه او عين وجود است و اطلاق «موجود» بر ممكن بدين معنى است كه منتسب به وجود (يعنى ذات واجب) هستند».
بطلان قول او از آن جهت است كه، اگر اين انتساب مورد بحث باعث عروض حقيقتى عينى در ماهيات شود، خود، همان وجود است، زيرا براى ماهيتى كه اصالت يافته است دو حيثيّت بيشتر وجود ندارد، يكى ماهيت و ديگرى وجود، حال اگر اصالت به ماهيت داده نشود به وجود داده خواهد شد، اما اگر پس از انتساب، ماهيت
1) جلالالدّين محمد دوّانى از دانشمندان و متكلّمان قرن نهم هجرى( 830- 907)، نزديك به سى تأليف در منطقو كلام و حكمت و تفسير بدو منسوب است. بيشتر آراء فلسفى او در دو حاشيه معروف قديم و جديد اوست بر شرح تجريد قوشچى، و دو حاشيه به نام تنوير المطالع( قديم و جديد) بر شرح صدرالدين دشتكى بر شرح مطالع الانوار سراجالدين ارموى( 594- 682 ه. ق).
2) نظريهاى در بين حكماى بعد از دوّانى معروف است كه آن را منسوب به ذوق المتألهين( عرفاى اسلامى وصوفيه) دانستهاند، و چنانكه بدان اشاره شد، آن نظريه اين است كه وجود در واجبالوجود اصالت دارد، اما در ماهيات ممكنه اصالت ندارد، بلكه ماهيات به واسطه نسبتى كه با وجود يافته و بهرهاى( حصهاى) كه از آن دريافت داشتهاند اصالت دارند، اما اصالت آنها در واقع نسبت آنها به وجود واجب است
همچنان به حال اول خود باقى بماند و از انتسابى كه به وجود واجب يافته است چيزى بر او افزوده نشود، اصالت يافتن آن به صرف انتساب، انقلاب و محال است.
مسائلى كه بر اصالت وجود و اعتباريت ماهيت مترتب مىشود عبارت است از:
اما اينكه وجود حيثيت تقييدى ماهيت است، بدين معنى است كه بر ماهيت در مرتبه ذات( يعنى با حيثيت اطلاقى، كه نه موجود است و نه معدوم) هيچ چيز حمل نمىشود، و چنانكه در متن تصريح شده است حتى لوازم ذاتى آن به قيد ثبوت و وجود بر آن قابل حمل است، زيرا ثبوت شىء براى شىء، فرع ثبوت خود آن شىء است.
ر. ك: اسفار، ج اول، ص 92 و حواشى سبزوارى بر آن
است در هر حمل ماهوى، زيرا ماهيت فى نفسه باطل و زائل است و از خود هيچ ندارد و ثبوت ذات و خواص ذاتى آن هم به واسطه وجود است.بنابراين، ماهيت گرچه به اعتبار عقل: من حيث هى مفهومى است نه موجود و نه معدوم، ليكن سلب وجود از آن فقط به اعتبار عقلى است. معنى اين اعتبار عقلى آن است كه وجود از حدّ(2)
حدّ تام، تعريفى است كه در آن جنس قريب با فصل قريب بهكار رود. چنانكه در تعريف انسان، حيوان بهعنوان جنس قريب و ناطق بهعنوان فصل قريب بهكار مىرود؛ و گوييم انسان حيوان ناطق است. براى اطلاع بيشتر به كتابهاى منطق رجوع شود
ماهيت خارج است، و اين امر منافاتى با حمل وجود از خارج و1) منظور از اينكه« وجود حيثيت تقييدى است در هر حمل ماهوى» آن است كه چون ماهيت امرى اعتبارى استو از خود هيچ ندارد، هيچگونه حملى بر آن، بدون آنكه وجودى برايش فرض گردد امكانپذير نيست. بنابراين هرگونه حملى بر ماهيت موكول به مقيد ساختن آن به قيد نوعى وجود و ثبوت است، اعم از وجود ذهنى و وجود خارجى.
هر چيز هرگاه تنها از حيث ذات و من حيث هو، با اطلاق ذات در نظر گرفته شود، حيثيت آن را اطلاقى گويند چنانكه گوييم:« الماهية من حيث هى لاموجودة و لامعدومة» كه در آن حيثيت ماهيت، اطلاق از هر قيد و علت و جهت است و تنها مرتبه ذات آن مورد نظر است. گاه نيز حيثيت جنبه تعليل حكم را دارد. چنانكه گوييم:« الانسان من حيث هو متعجب ضاحك» كه انسان داراى حيثيتى است( تعجب) كه حكم( به ضحك) را تعليل مىكند يعنى علت حكم را بيان مىكند.
2) منظور از« حدّ» در جمله« وجود از حدّ آن خارج است» حدّ منطقى ماهيت است. در اصطلاح منطقى حدّ عبارتاست از تعريف شىء به ذاتيات آن، كه كاملترين قسم از اقسام تعريف است و در فلسفه هرگاه سخن از حدّ بهطور مطلق پيش آيد( به جز معنى لغوى آن) منظور همان تعريف منطقى است. تعاريف ديگر عبارت است از: حدّ ناقص، رسم تام، رسم ناقص، شرح اسم يا تعريف لفظى.
عروض آن بر ماهيت ندارد و ماهيت در هر حال و به هر كيفيتى فرض شود، داراى نوعى ثبوت خواهد بود.(1)
لوازم ذاتى ماهيت نيز، مانند مفهوم ماهيت كه عارض بر هر ماهيتى است و يا زوجيّت كه عارض بر ماهيت «چهار» است و امثال آن، همه به واسطه وجود براى ماهيت ثابت مىشود، نه به ذات ماهيت. با اين بيان معلوم مىشود كه لوازم ماهيت لوازم دو وجود ذهنى و خارجى است، همچنان كه دَوّانى گفته است. لازم وجود ذهنى، مانند نوعيّت براى انسان، و لازم وجود خارجى مانند سردى براى برف. نيز محمولات غيرلازم، مانند «نوشتن» براى انسان، به واسطه وجود بر ماهيت حمل مىگردد و از اينجا معلوم مىشود كه «وجود» از لوازم خارجى ذات ماهيت است.(2)
مؤلّف رحمه الله متذكر مىگردد كه لوازم ذاتى ماهيت هم، مانند زوجيّت براى عدد چهار، به واسطه وجود بر ماهيت حمل مىشود، چنانكه گوييم: عدد چهار زوج است، اگر وجود و ثبوت از چهار منتفى گردد همين حمل نيز ميسر نخواهد بود. سپس با استناد به قول علّامه دوّانى گويد، اساساً لوازم ماهيت كلًّا لوازم وجود است، اعم از وجود ذهنى يا خارجى. چنانكه نوعيّت از لوازم وجود ذهنى انسان است و سردى از لوازم وجود خارجى برف و عرضيات غيرلازم نيز همه به واسطه وجود بر ماهيت حمل مىشود. حقيقت آن است كه وجود خود از لوازم ماهيت است و خارج از ذات آن؛ يعنى لازمه ماهيت، وجود است، ليكن مأخوذ در حدّ آن نيست، زيرا چنانكه گفته شد لوازم از ذات شىء تفكيكناپذير است ليكن مأخوذ در حدّ آن نيست؛ ماهيت از خود هيچ ندارد و همه چيز از وجود است.
در اين مورد توضيح بيشتر در بحث ماهيت خواهد آمد
1) سلب وجود از ماهيت، تنها به اعتبار عقلى است، يعنى آنچه درباره وجود و ماهيت گفته مىشود نبايد اين تصور را ايجاد كند كه در جهان دو چيز هست كه از تركيب آنها« موجود» حاصل مىشود، بلكه ماهيت و وجود يكى بيش نيست و در عالم واقع، حقيقت آن دو يك واحد است، اما ذهن انسان مىتواند هر موجود را به دو عنصر ذهنى تقسيم كند كه يكى ذات و ماهيت شىء است و ديگرى وجود و هستى آن، و پس از اين تقسيم است كه متوجه مىشود يكى از اين دو بايد واقعيت خارجى داشته باشد، وگرنه از تركيب دو مفهوم هيچگاه موجود واقعى به وجود نمىآيد. برهان قطعى اثبات مىكند كه آنچه واقعيت شىء بدان مربوط است« وجود» است و آنچه جنبه اعتبارى دارد ماهيت است، اما حقيقت ماهيت و وجود در خارج يكى بيش نيست و ماهيت هيچگاه منفك از وجود، خواه ذهنى و خواه خارجى، نتواند بود
2) لازم و لازمه و جمع آن لوازم، صفات و احوالى است كه از شىء تفكيكناپذير باشد ليكن در حدّ ماهيت شىء، واقع نشود، چه، آنچه داخل در حدّ ماهيات باشد اصطلاحاً« ذاتى» ناميده مىشود كه به چهار خاصّه از عرضيات متمايز است: 1. ثبوت آن ضرورى است، 2. از علت بىنياز است، 3. بر ماهيت تقدم جوهرى دارد، 4. حمل بين آن و ماهيت، حمل اولى است.
از اينجا معلوم مىشود كه «وجود» مساوق شخصيت(1)
در مسائل وجود، مساوقه وجود با شخصيّت و يا شيئيّت مطرح است و اين از اهمّ مسائل مكتب اصالت وجود است و مقصود از آن، اين است كه تخصّص يا استقلال و تمايز و هويت خاص داشتن، مربوط به ماهيت شىء نيست، بلكه برخاسته از وجود خاص آن است. مساوقه وجود با شيئيت نيز بدان معنى است كه بر ماهيت، شىء اطلاق نتوان كرد مگر آنگاه كه وجود بر آن عارض شده باشد. خلاصه سخن اينكه: شخصيّت و شيئيت با اختلاف مفهومى كه با وجود دارند از جهت مصداق همان وجودند و مصداق آنها وجود است و ماهيت در اين زمينه نقشى ندارد
است و نيز روشن مىگردد كه «وجود» مثل و مانند ندارد، زيرا همانند هر چيز آن است كه در ماهيت نوع با آن چيز1) مساوقه در اصطلاح اهل حكمت و كلام عبارت است از مساوات و اتّحاد دو چيز در مفهوم و يا اختلاف درمفهوم و اتحاد در مصداق.
شريك باشد و «وجود» ماهيت نوعى ندارد. همچنين ثابت مىشود كه «وجود» ضد ندارد، زيرا چنانكه پس از اين خواهد آمد، ضدين دو امر وجوديند كه متعاقباً بر يك موضوع درآيند و تحت يك جنس قريب واقع باشند و اختلاف آنها در حدّ نهايت باشد،(1)
درباره ضدين و نقيضين پس از اين در فصل تقابل سخن گفته خواهد شد
اما «وجود» نه داراى موضوع است و نه داراى جنس و نه با چيزى اختلاف دارد.(2)اما وجود كه يك واقعيت خارجى و حقيقت عينى است كه به ذات خود وجود دارد، نه كلّى است و نه جزئى؛ نه نوع دارد و نه جنس كه تحت آن درآيد و نه خود نوع يا جنس است كه وجودهاى جزئى تحت آن درآيند، نه جوهر است و نه عرض و بنابراين نه منطبق است بر چيزى و نه صادق در شخصى و نه مشترك ميان افراد خود.
بايد توجه داشت كه آنچه بر شخص و فرد و مصداق معين صدق نمىكند، عين و حقيقت وجود است نه مفهوم آن. درك اين مسئله از اهمّ مسائل است، بدين معنى كه« وجود» مانند ساير اعيان، داراى مفهوم مستقلى است كه همچون ديگر مفاهيم بر مصاديق خود صادق و بين موجودات مشترك است، اما مصاديقِ وجود عينى، مراتب نامتناهى آن است كه هر ماهيتى مبين مرتبهاى از آن است. اين مطالب با بيان مسئله تشكيك ذاتى وجود روشن خواهد شد.
پس، چنانكه ملاحظه شد، وجود داراى نوع نيست كه بر افراد متفقالحقيقه صدق كند از اينرو همنوع و مشابه ندارد و منحصر به فرد است و هيچ چيز مانند آن نيست، زيرا لازمه همانندى، قرار گرفتن تحت يك نوع است.
وجود، ضدّ نيز ندارد، زيرا چيزى با چيزى ضد تواند بود كه با هم تحت يك جنس قريب واقع باشند، و حال آنكه وجود جنس ندارد، نقيض وجود، عدم است و عدم را نبايد ضد وجود پنداشت، زيرا چنانكه گفته شد ضدين دو امر وجوديند، اما عدم، نبودن وجود است نه آنكه خود حقيقت و ثبوتى داشته باشد
1) منظور از اينكه ضدّين دو امر وجودى است آن است كه مانند تناقض يك طرف آن عدمى نيست، بلكه هر دووجود دارند، مانند سياهى و سفيدى كه در يك زمان بر يك موضوع درآيند، يعنى يك شىء در آن واحد هم سياه باشد و هم سفيد، و هر دو تحت جنس قريب( رنگ) قرار دارند و بين آنها از حيث رنگ، اختلاف در حد نهايى است؛ و اگر اختلاف در حد نهايت نباشد آنها را ضدين نتوان گفت مثلًا رنگ زرد و آبى ضدين محسوب نمىشوند بلكه مختلفينند.
2) صفات و احوالى كه بر ماهيت عارض مىگردد بر وجود جارى نيست. آنچه از قبيل كلى و جزئى و نوع و جنس و فصل و جوهر و عرض و كمّ و كيف و اعراض ديگر به اشياء و مفاهيم نسبت داده مىشود، همه اوصاف ماهيت است و هيچيك بر وجود قابل حمل نيست، زيرا اگر به يك« مفهوم» كلى اطلاق مىشود، از آن جهت است كه بر جزئيات انطباق مىيابد و يا اگر« نوع» گفته مىشود از آن جهت است كه بر افراد خود صدق مىكند و يا اگر فرد باشد تحت نوع درمىآيد، يا اگر نوع باشد تحت جنس. بهطور كلى اينگونه اوصاف كه در متن بدان اشاره شده است به واسطه صدق و انطباق ماهيات بر مصاديق خود و يا اندراج آن تحت ماهيتهاى ديگر، بر آنها جارى است.
بدين ترتيب معلوم مىگردد كه وجود جزء ندارد، يعنى از حيث ذات بسيط است.
هر صفت و حكمى كه به وجود داده شود و هر امرى كه بر آن حمل گردد، چيزى خارج از آن نتواند بود، زيرا هر چه خارج از وجود قرار گيرد معدوم و باطل است و تحقق خارجى نخواهد داشت.
موجود از جهت اتّصاف به وجود دوگونه است؛ موجود بالذات و موجود بالعرض. موجود بالذات نفس وجود است، يعنى وجود عين موجوديت او است.
موجود بالعرض، ماهيات موجوداند، زيرا ماهيت آنها عين وجود نيست بلكه موجود به واسطه وجود است.
با اين حال، مغايرت ميان وجود و ماهيت، جنبه ذهنى و عقلى دارد و اين منافاتى با
اتحاد وجود و ماهيت در خارج و در ذهن ندارد. ما يك حقيقت واحد بيش نداريم و آن هم وجود است، زيرا اصالت از آنِ وجود است و ماهيت اعتبارى است.
بنابر آنچه گذشت، وجود توسط ماهيات گوناگون، نوعى اختلاف مىيابد بدون آنكه چيزى بر آن افزوده شود. اين است معنى سخن آنان كه گفتهاند: ماهيات، انحاء وجوداند.
اختلاف و تمايز بين ماهيات موجود نسبت به يكديگر و نيز اختلاف آثار آنها با يكديگر، همگى ناشى از همين اختلاف در انحاء وجود است، و اين است معنى آن سخن كه گفتهاند: ماهيات، حدود وجوداند.
پس در واقع، هر ماهيت موجود، حدّى است كه وجودش از آن حد تجاوز نمىكند و لازمه آن سلبهايى است كه به عدد كليّه ماهيتهاى موجود در خارج.
مثلًا، ماهيت انسان موجود، حدّى است براى وجود او كه وجودش از آن حدّ فراتر نمىرود و به حريم وجودى ساير ماهيات، تجاوز نمىكند و از همين جهت است، كه او اسب ياگاو يا درخت و يا سنگ يا ماهيت موجود ديگرى، غير از انسان نيست.(1)
بر اين اساس لازمه هر ماهيت كه وجود را به حدّ خاصى محدود مىكند آن است كه همه ماهيات ديگر از حدّ آن سلب شود. بدين معنى كه مثلًا ماهيت انسان حدّى براى وجود ايجاد مىكند كه وجود محدود در آن حدّ، ديگر اسب يا گاو يا شىء ديگرى از موجودات نيست. پس انسان، يعنى وجود محدود به حدود ماهيت انسان، و اسب يعنى وجود محدود به ماهيت اسب
1) منظور از عبارت« لازمه آن سلبهايى است به عدد كليّه ماهيتهاى موجود ...» آن است كه چنانكه گفته شد هر ماهيت حدّى است كه وجود را به خود محدود مىسازد. وجود مطلق است و نامتناهى و ماهيات حدود و قيود آن است. وجود در انسان به ماهيت انسان محدود مىشود و در اسب به ماهيت اسب و در سنگ به ماهيت سنگ.
2) لفظ ثبوت در مواردى كه مرادف با وجود و حصول و امثال آن بهكار مىرود، اعم از وجود خارجى و وجود ذهنىو تقرّر نفس الامرى است كه هر يك مرتبه خاصّى از وجود است( هر يك از اين مراتب در جاى خود توضيح داده خواهد شد. در معنى نفس الامر و تعريف آنكه در متن آمده است دقت شود)
خارج و نه در ذهن مطابقى ثابت ندارند، نوعى ثبوت تبعى هست كه تابع موجودات حقيقى است.(1)
اما در تصديقاتى كه موضوع در هيچيك از ظروف خارج و ذهن تحقق ندارد و باز هم ذهن انسان به صدق حكم گواهى مىدهد و قضيه را تصديق مىكند نه تكذيب، مسئله چه شكلى دارد؟
در چنين مواردى، عقل، اضطراراً به تبع وجود يا ماهيت موجود، نوعى ثبوت و تحقق براى معانى و امور معدوم فرض مىكند. پس به هر حال تصديق در ظرف وجود و ثبوت صورت مىگيرد و نه در عدم و بطلان
توضيح اينكه: بعضى از تصديقات درست، مطابقى در خارج دارند، مانند: انسان موجود است يا انسان نويسنده است. و مطابق بعضى از آنها در ذهن موجود است، مانند انسان نوع است، يا حيوان جنس است.
دسته سوم از تصديقات درست عبارت است از تصديق قضايايى كه مطابق آن نه در خارج باشد و نه در ذهن، چنانكه گوييم: عدم علت، علتِ عدم معلول است. كه عدم يك چيز جز بطلان و نيستى آن نيست و نه در خارج تحقق دارد و نه در ذهن؛ آثار وجودى آن نيز در هيچيك از دو ظرف ذهن و خارج وجود نخواهد داشت.(2)
از اينگونه قضايا به قضاياى مطابق با «نفس الامر» تعبير مىكنند، زيرا هنگامى كه عقل تصديق كند كه وجود علت، علت وجود معلول است، ناگزير تصديق خواهد كرد كه هرگاه علت منتفى گردد معلول نيز منتفى خواهد شد؛ يعنى عدم علت، موجب
1) هنگامى كه قضيهاى مورد تصديق واقع مىشود، در حقيقت نسبت حكميّه موجود بين موضوع و محمول مورد تصديق قرار مىگيرد و تحقق آن حكم در ظرفى از وجود و ثبوت امكانپذير است. حال اگر وجود در ظرف خارج نباشد در ذهن خواهد بود و اگر در ذهن نباشد حتماً بايد ذهن براى آن نوعى وجود يا ثبوت به تبع وجود خارجى موجود ديگرى كه با آن رابطهاى ويژه دارد، جعل يا فرض كند. مثلًا در قضيه انسان موجود است، انسان در ظرف خارج از ذهن وجود دارد و در قضيه انسان نوع است، انسان در ذهن داراى صفت نوعيّت است.
2) منظور از عبارت« آثار وجودى آن نيز در ذهن و خارج تحقق نخواهد داشت» اين است كه آنچه وجود و ثبوت نداشته باشد، آثار و خواص وجودى نيز نخواهد داشت. آثار وجود خارجى، افعال و صفات و كيفيات شىء در خارج است و آثار وجود ذهنى نيز معانى و مفاهيم تبعى آن است. بنابراين چيزى مانند عدم علت، چگونه مىتواند علت امرى واقع شود؟ مؤلف رحمه الله بدان پاسخ داده است
عدم معلول خواهد شد، حال آنكه براى عدم، مصداق واقعى در خارج يا در ذهن تحققپذير نيست، زيرا هر چه در خارج يا در ذهن تحقق داشته باشد داراى وجود خواهد بود.
با توجه به مباحث قبل، مسلّم مىشود كه آنچه اصالت دارد، وجود است و بس و هر حكم حقيقى متعلق به وجود است.
اما از آنجا كه ماهيات، ظهور وجود در اذهان است، عقل اضطراراً و توسّعاً براى ماهيت نيز وجودى اعتبار كرده و بر آن حمل نموده است و بدين ترتيب وجود و ثبوت هم بر وجود و هم بر ماهيت حمل مىشود و هم بر احكام آنها.
سپس، عقل باز هم از روى ناچارى توسّعى يافته، براى هر مفهومى كه به تبع وجود يا ماهيت تعقل كرده ثبوت و تحقق مطلق قائل گرديده و بر آن حمل كرده است؛ چنانكه مفهوم عدم، ماهيت، قوه و فعل را اعتبار كرده و احكام مربوط به هر يك را مورد تصديق قرار مىدهد.
ظرفى را كه عقل انسان براى مطلق تحقق و ثبوت به معنى اخير فرض كرده است نفس الامر نامند كه همه قضاياى ذهنى و خارجى را و آنچه مورد تصديق عقل است و در ذهن و خارج مطابقى ندارد شامل مىشود.
اما امور نفس الامرى از لوازم عقلى ماهيات است و تقرّر آن بر اساس تقرّر ماهيات است. اين مطلب پس از اين تكميل خواهد شد؛ ان شاءاللَّه تعالى.
گفتهاند كه منظور از امر در كلمه نفس الامر، عالَم امر است كه عقل كلّى است و در آن، صور تمامى معقولات موجود است و مراد از مطابقت قضيه با نفس الامر، مطابقت آن با صورت موجود در عقل كلى است.
اما اين سخن درست نيست، زيرا آن صورت موجود در عقل كلّى نيز مطابقى را در وراى خود اقتضا مىكند.
همچنين گفتهاند: مقصود از نفس الامر، نفس شىء است و اين از مقوله وضع اسم
ظاهر بهجاى ضمير است. مثلًا وقتى گفته مىشود، عدم در نفس الامر باطل الذات است، يعنى عدم در نفس خود باطل و زائل است.
اين سخن هم مورد ايراد است، زيرا آنچه مطابقى در خارج و ذهن ندارد، اساساً نفسى هم نتواند داشت كه خود و احكامش با آن مطابقت يابد.
قولى به معتزله منسوب است كه بر اساس آن، ماهيات امكانى معدوم، داراى نوعى شيئيت هستند. اينان بين عدم و وجود، واسطهاى قائلاند كه آن را «حال» ناميده و در تعريف آن گفتهاند: حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم، مثل ضاحكيت و كاتبيّت براى انسان. لكن واسطه بين نفى و اثبات را رد مىكنند و مىگويند كه منفى همان محال است و ثابت همان واجب است و ممكن هم دو قسم است، ممكن موجود و ممكن معدوم، و حال چيزى است كه نه موجود است و نه معدوم.
عقل صريح اينگونه آراء را باطل مىداند. اين حرفها به وضع اصطلاح نزديكتر است تا به نظريات علمى و صرفنظر كردن از طرح و ردّ آن، شايستهتر است.(2)
بدين معنى كه انسان نمىتواند عدم مطلق را تصور كند- همچنان كه وجود حقيقى را نمىتواند تصور كند- و اگر انسان در ذهن خود تصور كند كه همه موجودات معدوم شدهاند و يا از ابتدا همه آنچه وجود دارد معدوم بوده است، باز هم موجودات معدوم شده را در نظر دارد، نه عدم همه چيز را، زيرا عدم چيزى نيست تا اينكه تصورى در ذهن يا حقيقتى در خارج داشته باشد. متأسفانه امروز نيز بعضى عدم را با فضاى خالى از اشياء يكى مىپندارند
1) رجوع شود به پاورقى شماره 1، ص 39
2) قول معتزله با همه سخافتى كه دارد و به گفته مؤلف رحمه الله ارزش بحث و ردّ نيز ندارد، ناشى از بىخردى و ديوانگى نيست، بلكه ناشى از يك مسئله بغرنج علمى و فلسفى است كه در مسائل مختلف موجب اشكال و باعث اظهار اينگونه آراء مىگردد و آن تصور عدم است، اعم از عدم زمانى و غيرزمانى.
از حقيقت خود نيست، اعمّ از اينكه آن شىء مفروض سبب تام باشد يا ناقص. اين از آنرو است كه تنها، وجود اصالت و واقعيت دارد و مابقى هر چه هست باطل است.
البته ايرادى ندارد كه بعضى از مراتب وجود متوقف بر بعض ديگر باشد، مثل وجودات امكانى كه متوقف بر وجود واجبند يا توقف برخى از ممكنات بر برخى ديگر. اين امر منافى با نامعلول بودن وجود حقيقى نيست.
از همين جا معلوم مىشود كه برهان «لمّى» در فلسفه الهى كاربرد ندارد، زيرا بحث آن درباره موجود از حيث وجود است.(1)
رجوع شود به پاورقى 1، ص 25
اما وجود ذهنى از آن حيث كه عدم را از خود طرد مىكند وجود خارجى است و آثار بر آن مترتب است، ليكن در قياس با مصداق خارجى آن، وجود ذهنى بدون آثار خارجى به حساب مىآيد.
از آنچه گذشت، روشن شد كه حقيقت وجود، مانند ماهيات موجود در خارج، داراى صورت عقلى نيست و نيز معلوم شد كه نسبت مفهوم وجود به وجودهاى خارجى، از قبيل نسبت ماهيات كلّى بر افراد خارجى خود نيست.
همچنين معلوم گرديد كه مفهوم، وقتى ماهيت خواهد بود كه داراى فردى
1) پيش از اين گفته شد كه برهان لمّى شناخت موضوع از طريق علت است و استدلال بر وجود معلول از طريق علت آن صورت مىپذيرد، اماچون موضوع فلسفه الهى موجود مطلق است و در وراى وجود جز عدم و بطلان محض چيزى نيست، بنابراين نمىتوان چيزى را بهعنوان سبب تام يا ناقص وجود تصور كرد. پس برهان« لمّ» در فلسفه الهى كاربرد ندارد.
2) انقلاب در اصطلاح اهل حكمت عبارت است از تبديل چيزى به چيزى ديگر بدون دليل و علت كه البته امرى است محال
خارجى باشد كه آن را قوام بخشد و آثار آن ماهيت بر او مترتب شود.(1)
اوّلًا: وجود يعنى واقعيت عينى، و واقعيت عينى يعنى آنچه منشأ آثار خارجى است؛ بنابراين حقيقت وجود همان حيثيّت ترتب آثار است، زيرا آثار هنگامى بر شىء مترتب است كه وجود داشته باشد. ثانياً: حقيقتى با اين ويژگى، خود عين خارجيّت است، نه آنكه در خارج خارجى باشد و در ذهن، ذهنى. آثار خارجى داشتن يعنى خارجى بودن و چيزى كه نفس خارجيّت ذات آن را تشكيل مىدهد هرگز نمىتواند از ذات خود بيرون آيد و به چيزى غيرخارجى بدل گردد و مثلًا به موجودى ذهنى تبديل شود. ثالثاً: وجود ذهنى كه آثار خارجى بر آن مترتّب نيست، از آن حيث كه عدم را از خود طرد مىكند، داراى آثار است و از اينرو آن را وجود خارجى مىدانيم؛ ليكن در مقايسه با واقعيت خارجى مصداق آن، وجود ذهنى است. رابعاً: با توجه به آنچه گفته شد، حقيقت وجود صورت ذهنى ندارد و نمىتوان صورتى را بهعنوان صورت وجود، در ذهن تصور كرد. خامساً: وجود، يك مفهوم كلّى از مقوله كليات خمس نيست و مثلًا، نوع يا جنس نيست كه نسبت آن به وجودات ممكن، نسبت كلّى به جزئى و امثال آن باشد، بلكه چنانكه پس از اين خواهد آمد، وجود ممكنات جنبه ظلّى دارد. سادساً: هر مفهومى كه در ذهن انسان به وجود مىآيد، هنگامى نام ماهيت بر آن اطلاق مىشود كه ما به ازاء خارجى داشته باشد، يعنى فرد واقعى آن در خارج موجود باشد، از اينرو مفهوم وجود حقيقى، ماهيت آن نيست
فصل سوم: وجود: حقيقتى مشكّك(2)است
شك نيست كه هويات عينى خارجى به دوگونه كثرت متّصف مىشوند، يكى از آن جهت كه اين اسب است و آن انسان است و آن ديگر درخت و امثال آن، و ديگرى
1) خلاصه آنچه در ذيل شماره دهم آمده است از اين قرار است:
2) تشكيك در لغت به معنى در شك انداختن است و مشكّكّ اسم فاعل آن است. در اصطلاح منطق مشكّك بر كلّىاى اطلاق مىشود كه دلالت آن بر افراد و مصاديق خود بهطور يكسان نباشد بلكه معنى آن در بعضى مصداقها شديدتر و در برخى ضعيفتر يا در برخى مقدّم و در برخى مؤخّر باشد. چنانكه نور بر همه مراتب شدت و ضعف مصاديق خود مانند نور شمع و نور چراغ و نور ماه و نور خورشيد دلالت دارد در حالى كه اختلاف آنها از حيث شدت و ضعف بسيار است. مقابل كلّى مشكّك، كلّى متواطىء قرار دارد كه دلالت معنى آن بر مصاديق يكسان است. چنانكه اسب و درخت و انسان بر مصداقهاى خود بهطور يكنواخت دلالت دارند، و مثلًا انسانى از انسانى انسانتر يا درختى درختتر، يا اسبى اسبتر از ديگرى نيست. جود در فلسفه ملاصدرا حقيقتى است واحد و داراى مراتب شدت و ضعف و تقدم و تأخّر، و لفظ كلّى وجود نيز داراى چنين حالتى است. از اينرو وجود را حقيقت مشكِّك، گويند
از آن جهت كه اين بالفعل است و آن بالقوّه و يا اين واحد است و آن كثير و يا اين حادث است و آن قديم و اين ممكن است و آن واجب و غيره.
از آنچه در فصل قبل گذشت ثابت شد كه كثرت از جهت اول، يعنى كثرت ماهوى، در خارج به عرض وجود، موجوديّت يافته است و وجود به عرض ماهيت به كثرت اتّصاف مىيابد، زيرا وجود اصيل و ماهيت اعتبارى است.
اما كثرت از جهت دوم، از طريق انقسامات نفس وجود عارض آن مىشود، مانند تقسيم آن به واجب و ممكن يا به واحد و كثير يا به بالفعل و بالقوّه و جز آن.
در فصل پيش گفته شد كه وجود بسيط است و جز آن هيچ نيست. از اين مطلب چنين برمىآيد كه كثرت به معنى دوم از مقومات وجود و در ذات آن است و خارج از آن يا جزء آن نيست، چه، حقيقت بسيط وجود، جزء ندارد و خارج از آن نيز جز عدم نيست.
بنابراين وجود داراى كثرتى فى نفسه است، اما آيا جهت وحدتى هست كه اين كثرت بدان باز گردد بدون آنكه با اين رجوع از بين برود؟ يعنى وجود، حقيقتى باشد در عين وحدت كثير و در عين كثرت واحد، و به عبارت ديگر، آيا وجود حقيقت مشكّك داراى مراتب مختلف است كه ما به الامتياز در هر مرتبه از آن عين ما به الاشتراك با مراتب ديگر باشد؟ آنچنان كه به «فهلويّون»(1)
متكلّمان از آن نظر با وحدت وجود مخالفند كه وجود را بين واجب و ممكن و به بيان مذهبى ميان خالق و مخلوق يكسان و مشترك مىداند و دعوىهاى جهّال متصوّفه نيز اين كجبينى را قوّت مىبخشد.
اما حكماى مشّاء بيشتر از آن جهت با وحدت وجود مخالف بودهاند كه وجود را هم در ماهيات موجود متكثّر يافتهاند و هم از حيث ذات، يعنى از همان دو جهت كه در متن كتاب حاضر مطرح شده است.
صدرالمتألّهين و پيروان او كه وارثان حكمت مشّاء و اشراق بودهاند، از سرچشمههاى زلال عرفان نيز سيراب گشتهاند و وجود را به واسطه ماهيات ممكن، متكثّر بالعرض دانستهاند، و از نظر تقسيمات ذاتى، كثرت آن را به تشكيك ذاتى باز گرداندهاند، كه حاصل آن، وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است.
فهلويّون، پيش از شيخ اشراق، به تشكيك در حقيقت وجود( نور) قائل بودهاند. منظور از فهلويّون، حكماى ايران باستان و احياناً متكلّمان مذهب زرتشت است كه حكمت شيخ اشراق مقتبس از ايشان است
منسوب است، يا آنكه1) مسئله وحدت وجود، كه در ميان عرفا حقيقتى است با پشتوانه شهود عرفانى، در بين حكماى اسلام از ديدگاهبرهانى و از نظر متكلّمان، از ديدگاه معتقدات مذهبى، همواره غير قابل توجيه، و متنازعٌفيه بوده است. ليكن در حكمت صدرالمتألّهين، كه حكمت متعاليهاش ناميدهاند، شهود عرفانى و برهان منطقى دست در آغوش يكديگر داده و در دايره تعليم وحى، مسئله را فيصله داده است.
جهت وحدتى در كار نيست و وجودات، حقايق متعدد متباينند كه از حيث ذات، با يكديگر اختلاف دارند و هر يك به تمام ذات، از ديگرى متمايز است نه به يك جزء يا به واسطه امرى خارجى؟ چنانكه به حكماى «مشّاء» منسوب است.
حقّ آن است كه وجود حقيقتى است در عين وحدت كثير، و در عين كثرت واحد، زيرا ما از تمامى مراتب و مصاديق آن مفهوم عام بديهى وجود را انتزاع مىكنيم و ممكن نيست كه مفهوم واحدى از مصاديق مختلف انتزاع گردد بدون آنكه جهت وحدتى در ميان آنها باشد.
با اين بيان، روشن مىشود كه وجود، حقيقتى مشكّك و داراى مراتب گوناگون است، چنانكه آن را به نور تشبيه كردهاند. ذهن انسان به آسانى ادراك مىكند كه نور يك حقيقت واحد است، داراى مراتب مختلف از شدّت و ضعف. چنانكه نور قوىّ و نور متوسّط و نور ضعيف داريم و اين، بدان معنى نيست كه نور قوّى، علاوه بر نوريّت، چيز زائدى هم دارد، و يا نور ضعيف، نسبت به نور قوىّ، چيزى از حقيقت نور كم دارد و يا با چيزى به نام ظلمت، آميخته است. هيچيك از مراتب مختلف نور نسبت به مرتبه ديگر، نه چيزى افزون دارد و نه چيزى كم. بلكه نور در هر مرتبه خاصّ از مراتب شدّت و ضعف كه در نظر گرفته شود، حقيقت بسيطى است كه نه از اجزاء تأليف يافته و نه ضميمهاى بدان افزوده شده كه بتوان آن را وجه امتياز يك مرتبه نسبت به مراتب ديگر دانست، بلكه هر مرتبه به نفس ذات از ديگر مراتب ممتاز
است.
بنابراين، نور حقيقت واحد و بسيطى است كه در عين وحدت كثير و در عين كثرت واحد است. به همين ترتيب وجود نيز حقيقت واحدى است داراى مراتب مختلف، از شدت و ضعف و تقدّم و تأخّر و علوّ و دنوّ و غيره.(1)
از آنچه گذشت، مسائلى نتيجه مىشود كه از آن جمله است:
تمايز بين مرتبهاى از وجود با مرتبه ديگر، مربوط به ذات بسيط آن است كه در آن، وجه اشتراك و وجه امتياز يكى است، اما اين مطلب با اين منافات ندارد كه عقل انسانى تمايز وجودى را به جهت كثرت نسبت دهد و اشتراك و سنخيّت مراتب را با يكديگر، به جهت وحدت وجود منسوب كند.
در بين مراتب وجود به سبب اختلافى كه ناشى از شدت و ضعف مراتب نسبت به يكديگر است اطلاق و تقييد وجود دارد.
بدين معنى كه هرگاه دو مرتبه از مراتب وجود را، يكى قوّى و يكى ضعيف، در نظر بگيريم، لامحاله بين آن دو مقايسه و اضافهاى صورت مىگيرد، و مرتبه ضعيف را فاقد بخشى از كمال موجود در مرتبه شديد مىيابيم. ليكن كمال موجود در مرتبه ضعيف، كلًّا در مرتبه شديد وجود دارد.
پس، مرتبه ضعيف گويى از داشتن و نداشتن تأليف يافته است؛ يعنى، ذات آن مقيّد به قيد نداشتن بخشى از كمال موجود در مرتبه شديد است؛ و يا مىتوان گفت مرتبه ضعيف محدود است، اما مرتبه شديد نسبت بدان مطلق و غيرمحدود است.
حال اگر مرتبهاى بالاتر از مرتبه شديد را در نظر گيريم، نسبت مرتبه شديد به
1) بايد توجه داشت كه تشبيه وجود به نور مادى صرفاً به منظور تفهيم مطلب و ارائه مثال است وگرنه، تفاوت ميان نور ظاهرى و وجود، بسيار است. در بساطت نور و عدم تأليف آن از اجزاء، و نفى بيشى و كمى از مراتب گوناگون آن، دانش امروزى را حرفها است. ليكن تشبيه وجود به آن، تنها از حيث ذو مراتب بودن يك حقيقت است كه وجه مشترك نور و وجود است، و وجه شبه در تشبيه مذكور
شديدتر كه فوق آن است، عيناً مانند نسبت مرتبه مادون آن است بدان، و مرتبه شديد نسبت به مرتبه مافوق خود، محدود و مقيّد مىگردد، در حالى كه نسبت به مادون خود مطلق بود.
بدين ترتيب در همه مراتب صعودى، اين اطلاق و تقييد نسبى وجود دارد تا آنگاه كه به مرتبهاى برسيم كه فوق آن ديگر مرتبهاى نباشد. بديهى است كه آن مرتبه مطلق خواهد بود و به هيچ حدّى، جز بىحدّى نتواند بود.(1)و(2)
اما در مفهوم، هنگامى كه وجود را بر چيزى حمل مىكنيم، يعنى در هليّات بسيطه كه محمول، وجود است مانند قضيّه: انسان موجود است، محمول، وجود مطلق است ليكن پس از حمل، مقيد به حدود ماهيت موضوع مىشود. در هليّات مركّبه وجود موضوع مقيّد به قيد محمول مىگردد، چنانكه وقتى گوييم: انسان نويسنده است. وجود نويسندگى را براى موضوع اثبات كردهايم نه وجود مطلق را.
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به شرح غررالفرائد و حواشى هيدجى و آملى، ص 69
مسئله برعكس اين خواهد بود اگر مرتبه ضعيف را گرفته با مرتبه ضعيفتر بسنجيم و ضعيفتر را با ضعيفتر از آن، تا برسيم به مرتبهاى كه از حيث كمال و فعليت در حدى است كه جز عدم فعليت هيچگونه فعليتى ندارد، يعنى ضعيفترين مرتبه وجود.
1) چون حدّ به معنى سلب است، نفى حدّ در حكم سلب سلب و به معنى ايجاب خواهد بود، بنابراين مفهوم آن، محوضت و صرافت وجود است. مؤلّف رحمه الله
2) مسئله اطلاق و تقييد، هم در حقيقت عينى وجود مصداق دارد و هم در مفهوم آن. در وجود عينى، چنانكه در متن كتاب گفته شده، عالىترين مرتبه آن، مطلق است و مقيّد به هيچ قيدى نبوده نامتناهى است و ديگر مراتب به نسبت قرب و بعد آن از مرتبه اعلى، مقيّد و محدود خواهند بود تا در نازلترين مرتبه كه جز قوه براى آن فعليتى وجود ندارد. چنانكه در الهيّات خاصّه ذكر آن خواهد آمد، مرتبه اعلى واجبالوجود و مبدأ هستى و مرتبه ادنى، مادّه اوليه( هيولى) است. حركت اشتدادى و سير تكاملى همه مراتب وجود بهسوى ذروه كمال و مرتبه اعلى است. حركت در جهان مادى در حقيقت از قوه به فعل درآمدن است و ماده كه قوّه محض است همواره با حركت خويش هستى خود را فعليت مىبخشد. رجوع همه به اوست در عين آنكه از صدر تا ذيل وجود يك حقيقت واحد بيش نيست. هو الاول والآخر والظّاهر والباطن.
قيودى است، مگر مرتبه اعلاى آنكه حدّش بىحدى است.
بديهى است كه اينگونه حدود كه ملازم سلبها و فقدانها و عدمهاست و به مراتب وجود نسبت داده مىشود از تنگى مجال تعبير است و گرنه وجود، حقيقتى است اصيل و بسيط كه عدم نقيض آن است، و محال است كه عدم بتواند در ميان مراتب نقيض خود، يعنى وجود، رخنه كند.(1)
دخول عدم و فقدان در مراتب محدود وجود، و عدم دخول آن در مرتبه اعلى كه نتيجه آن صرافت و بساطت وجود در آن مرتبه است، نوعى تركيب و عدم تركيب (بساطت) را در مورد حقيقت وجود ايجاب مىكند كه با تركيب و بساطت اصطلاحى كه عبارت است از تركيب و بساطت از حيث اجزاء خارجى يا عقلى و يا وهمى متفاوت است.(2)
از اينرو مؤلف رحمه الله در اين مورد متذكر مىشود كه، هرگاه از اينگونه تعبيرات درباره وجود پيش مىآيد آن را بر معانى ديگرى بايد حمل كرد، چه، تركيب و بساطت يا فقدان و عدم در مراتب وجود با آنچه در موارد ديگر بهكار مىرود، فرق بسيار دارد و استفاده از اين تعابير از روى ناچارى است.
در اينجا، يعنى در مورد وجود، تنگنا و گشايش بدان معنى است كه مراتب وجود نسبت به مراتب بالاتر يا پايينتر و در مقايسه با مرتبه اعلى و ادنى، بر كمال بيشتر يا كمتر اشتمال دارند، نه آنكه چيزى بهعنوان عدم در ذات آنها راه يافته است
1) اگر گفته شود كه وجود در مرتبه اعلى نيز مقيّد است نه مطلق، زيرا آن مرتبه را با قيد بىحدّى مقيّد ساختهايم، در پاسخ، چنانكه در پاورقى از قول مؤلّف آمده است گوييم: چون حدّ در اينجا به معنى سلب كمال و سلب اطلاق و عدم تناهى است سلب حدّ به جز سلب سلب يا نفى نفى معنى ديگرى نخواهد داشت و آن ايجاب است يعنى بساطت و صرافت وجود در مرتبه اعلى
2) هنگامى كه سخن از شدّت و ضعف و نقصان و كمال و يا وجدان و فقدان در مراتب وجود- به جز مرتبه اعلى- به ميان مىآيد و حدود و قيودى براى وجود اثبات مىگردد، لازمه آن بر حسب ظاهر آن است كه وجود در مراتب مادون مرتبه اعلى با عدم در هم مىآميزد و يا عدم در ميان مراتب وجود رخنه مىكند، اما اين توهّم ناشى از اصالت دادن به عدم است و صحيح نيست، زيرا چنانكه مىدانيم وجود، بسيط است، نه جزء دارد و نه جزء چيزى است و نه شائبه تركيب و تأليف در آن وجود دارد؛ همه اصالت و واقعيت از آنِ وجود است و عدم هيچ نيست جز نبودن وجود، و اختلاط و تركيب و انضمام و امثال آن، بين وجود و عدم در حكم اجتماع نقيضين است.
مراتب وجود هر اندازه بهسوى پايين تنزّل يابد، حدود آن بيشتر و عرصه آن تنگتر مىشود، و هر قدر بهسوى بالا ارتقاء يابد و به مرتبه اعلى نزديكتر شود حدود آن كمتر و وجود آن وسيعتر مىگردد تا به مرتبهاى برسد كه از آن بالاتر نباشد و آن مرتبه اعلى، مشتمل بر همه كمالات وجودى و بىحد و مطلق و نامتناهى است.(1)
وجود، از حيث شدت و ضعف، داراى دو كرانه است و اين اقتضاى قول به تشكيك در حقيقت وجود است.
وجود از جهت وسعت و گسترشى كه دارد سه خصوصيت پيدا مىكند، يكى از لحاظ ذات و حقيقت بسيط خود، و يكى از لحاظ مرتبهاى كه در ميان مراتب مختلف دارد كه در آن ما به الامتياز و ما به الاشتراك يكى است، و سومين وجه تشخّص آن از لحاظ ماهيتى است كه منبعث از آن و محدودكننده آن است.
بديهى است كه خصوصيتهاى اول و دوم، ذاتى وجود است، ليكن تشخّص سوم به عرض ماهيات عارض وجود مىگردد.(2)
ملخّص مطلب اين است كه وجود كه حقيقتِ اصيل و واحد و بسيط و متفرّد و بالذّات متشخّص است، بايد مانند هر موجود شخصى ديگر داراى علائم تشخّص باشد، و چنين نيز هست؛ چنانكه هر وجود، يكى از آن لحاظ كه ذات بسيط و حقيقت اصيل واجب است داراى تشخّص است و يكى از لحاظ مرتبهاى از شدت و ضعف و كمال و نقصان كه از آن برخوردار است و يكى نيز از لحاظ ماهيتى كه دارد و در حكم موضوع آن است.
معلوم است كه تخصّص به دو وجه اول از خصوصيات ذاتى وجود است و تخصّص به وجه سوم به واسطه ماهياتى است كه عارض وجود مىشوند.
پس هر وجود، از آن جهت كه حقيقتى است عينى، واجب، بسيط و اصيل يك تخصّص دارد، و از آن جهت كه مرتبه خاصّى از مراتب مختلف شدّت و ضعف و كمال و نقصان است يك تخصص و از آن جهت كه شىء بخصوص و ماهيت خاصى است تخصصى ديگر دارد و در اين تخصصات هيچگونه جنس و نوع و فصل عارض وجود نمىشود مگر آنچه از جانب ماهيات بر وجود عارض شود.
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 44
1) مقصود از تعبيراتى نظير تنگنا و گشايش در مراتب وجود، اشتمال آن بر كمال بيشتر يا كمتر است. مؤلّف رحمه الله
2) منظور از آنچه در بند ششم آمده آن است كه وجود در حقيقت سهگونه تشخص دارد، ليكن، چون حقيقت وجود يكى است و ماهيات و تشخّصات متعدد و گوناگون در يك ذات واحد تحقق يافته است، اطلاق تشخصّ بر آن بدان معنى كه در مورد موجودات بهكار مىرود درست نيست. مؤلّف رحمه الله نيز به پيروى از صدرالمتألّهين بهجاى تشخّص در جنبههاى سهگانه وجود، لفظ« تخصّص» را بهكار برده است.
چنانكه پيش از اين گفته شد، عدم شيئيتى ندارد و عين بطلان و نيستى است.(1)
با اين همه برخى براى موجودات حادث كه در مقطع خاصّى از زمان پديدار مىشوند، قبل از حدوث، نوعى وجود در ظرف عدم قائل شدهاند، و گروهى ديگر، مكان خالى يا فضا را با عدم يكسان پنداشته، و براى آن وجود قائلاند. در اين فصل مسائل مربوط به عدم و كيفيت ثبوت آن روشن گرديده است.
اما در مقابل اين سؤال كه، اگر عدم داراى ذات نيست و هيچگونه تمايزى در آن وجود ندارد، چگونه خواص و آثارى براى عدمها قائل مىشويم و بين آنها تمايز برقرار مىكنيم؟ پاسخ آن است كه، عدم با اضافه به وجود از عدم ديگر تمايز مىيابد نه بهطور مطلق و مستقل
از اين اصل، مطالبى استنباط مىشود كه از آن جمله است:
البته ممكن است كه عدم به وجود اضافه گردد و بهرهاى از وجود بيابد و بدين طريق، نوعى تمايز پيدا كند، چنانكه عدم را به بينايى يا شنوايى اضافه مىكنيم و عدم بينايى، كه در معنى، همان كورى است، از عدم شنوايى، كه كرى است متمايز مىشود، و يا عدم زيد و عدم عمرو كه از يكديگر تمايز دارند.
1) بحث از مسائل وجود ناگزير پاى عدم را نيز به ميدان مىكشد، زيرا عدم نقيض وجود است و هر جا وجود در ميان نباشد، حتماً عدم خواهد بود. ليكن وجود كه با اصالت و واقعيت خود هيچگونه تصويرى در ذهن انسان ندارد و كنه حقيقت آن غير قابل ادراك است، عدم به طريق اولى در ذهن انسان تصويرى نتواند داشت، زيرا عدم از هيچگونه ذات و تحقق و ثبوت برخوردار نيست.
از طريق همين اضافه است كه عقل، عليت و معلوليت را همچنانكه به وجود نسبت مىدهد به عدم نيز نسبت مىدهد، چنانكه گوييم: عدم علت، علت عدم معلول است، كه در اين مثال عدم را به علت و به معلول اضافه كرده، دو عدم را از يكديگر متمايز ساخته سپس عدم معلول را موقوف بر عدم علت كردهايم؛ به همان نحو كه وجود معلول متوقف بر وجود علت است. البته اينگونه بيان نوعى تعبير مجازى است كه حقيقت آن اشاره به متوقف بودن دو وجود بر يكديگر است.
آنچه در مورد عدم مضاف گفته شد در مورد عدم مقيّد به هر نوع قيدى نيز صادق است، مانند عدم زمانى، عدم ذاتى، عدم ازلى. در همه اينها ابتدا مفهوم عدم تصور مىشود و براى آن مصداقى مانند مفاهيم ديگر در نظر گرفته مىشود، سپس آن مفهوم را به قيدى مقيّد ساخته و بدين ترتيب مصداق آن متميّز مىگردد و پس از تمايز از غير، به واسطه ثبوتى كه براى آن فرض شده است احكام مقتضى بر آن جارى مىشود.
بدين ترتيب، عقل مىتواند عدم عدم را در مقابل عدم، همانند عدم در مقابل وجود تعقل كند.
بنابر آنچه گفته شد، اشكالى كه بر اعتبار عقلى عدمِ عدم وارد كردهاند منتفى است.
اشكال اين است كه: عدم مضاف به عدم، نوعى از عدم است و چون عدم مضافٌ اليه را رفع مىكند بايد با آن تقابل تناقض داشته باشد و اين محال است، زيرا دو چيز ممكن نيست هم از يك نوع باشند و هم متناقض با يكديگر.(1)
پاسخ اشكال را مؤلف رحمه الله از قول صدرالمتألّهين نقل كرده است
1) اشكال مورد بحث اين است كه: اگر عدم، از هيچگونه ذات و هويتى برخوردار نيست و در آن تمايزى وجود ندارد، به فرض آنكه با اضافه آن به وجود يا مقيد ساختن آن به قيدى وجودى، بتوان براى آن نوعى ثبوت تصور كرد، ليكن هنگامى كه عدم را به عدم اضافه مىكنيم چگونه مىتوانيم از اضافه دو امر باطل الذّات ناثابت، كه نه مضاف آن از ذات و تحقّقى برخوردار است و نه مضافٌاليه آن، تصويرى ذهنى و مطابق با واقع برداشت كنيم؟ در حالى كه عدم مضاف به سبب اضافه، نوعى از عدم محسوب است و با اضافه به عدم مضافٌ اليه، آن را رفع و نفى مىكند. چگونه يك نوع از عدم مىتواند جنس خود را كه نيستى و بطلان محض است مرتفع سازد و با آن متناقض نباشد و اگر با آن تقابل تناقض دارد چگونه از يك نوع بهشمار مىروند؟
پاسخ اين اشكال چنانكه صدرالمتألّهين گفته است اين است كه: در اضافه عدم به عدم، جهت در دو طرف اضافه مختلف است، يعنى عدم مضاف چون داراى مفهومى اخص از عدم مطلق است، نوعى از عدم بهشمار مىرود و عدم مضافٌ اليه چون از ثبوت ذهنى مفروضى برخوردار است، عدم مضاف مىتواند آن را به منزله يك نقيض، مرتفع كند.
بدين ترتيب اشكال ديگرى نيز برطرف خواهد شد كه گفتهاند قضيه: معدوم مطلق مخبرٌعنه نيست، با خود متناقض است، زيرا با آنكه از عدم اخبار از معدوم مطلق سخن مىگويد، خود از معدوم مطلق خبر مىدهد.
دفع اين اشكال نيز چنين است كه معدوم مطلق از آنرو كه نيستى و بطلان محض است قابل اخبار نيست و از آنرو كه مفهوم آن در ذهن از نوعى ثبوت برخوردار است مىتوان از آن خبر داد به اينكه مخبرٌعنه نيست.
بنابراين دو جهت با يكديگر مختلف است و به تعبير ديگر، معدوم مطلق به حمل شائع مخبرٌعنه نيست ليكن به حمل اولى از آن خبر داده مىشود كه مخبرٌعنه نيست.(1)
توضيح اينكه: صدرالمتألّهين براى صحّت تناقض علاوه بر هشت وحدت معروف كه از شرايط تناقض است.( وحدت موضوع و محمول و زمان و اضافه و مكان و شرط و جزء و كل و قوه و فعل) به وحدت ديگرى نيز قائل است كه آن را وحدت حمل يا وحدت جهت حمل ناميده است و شرايط تناقض دو قضيه را، نُه شرط دانسته است.
منظور از وحدت حمل آن است كه دو قضيه وقتى مىتوانند متناقض باشند كه حمل در هر دوى آنها به يك صورت منعقد شده باشد. حمل دوگونه است، حمل اولى ذاتى و حمل شايع صناعى.
حمل اولى عبارت از حملى است كه موضوع و محمول از حيث مفهوم با يكديگر متحدند. در قضايايى كه محمول عين موضوع باشد، حمل از نوع اولى است چنانكه گوييم: انسان انسان است، عدم عدم است، اجتماع نقيضين، اجتماع نقيضين است. آن را از آن جهت اوّلى ذاتى گويند كه اوّلًا: تصديق چنان قضيهاى از اوليات است و ثانياً: حمل ذات موضوع بر خود موضوع است بدون اختلاف در مفهوم.
حمل شايع صناعى آن است كه موضوع و محمول در وجود متّحد و در مفهوم مختلف باشند. وجه تسميه آن اين است كه اينگونه حمل در علوم و فنون مورد استفاده و مفيد فايده است. چه اساساً حمل عبارت است از بيان اتّحاد بين موضوع و محمول و اين بيان وقتى مفيد خواهد بود كه ميان آن دو، جهت اختلافى نيز موجود باشد، يعنى مفهوم محمول با مفهوم موضوع يكسان نباشد. چنانكه گوييم: انسان حيوان است و يا، انسان نويسنده است.
به اصل مطلب باز گرديم. چنانكه در متن كتاب آمده است، بعضى از قضايا به حمل اولى صادق است، اما به حمل شايع صادق نيست و بالعكس.
مثلًا، وقتى مىگوييم معدوم مطلق مخبرٌعنه نيست، براى معدوم مطلق مفهومى ذهنى وجود دارد كه از آن مىتوان خبر داد، نه آنكه معدوم در ذهن نيز نامفهوم و ناثابت باشد، اما چون معدوم، مصداق خارجى ندارد و بطلان محض است نمىتوان از آن خبر داد. بنابراين قضيه معدوم مطلق مخبرٌعنه نيست، ظاهراً از آن جهت با خود تناقض دارد كه در عين آنكه از مخبرٌعنه نبودن آن خبر مىدهد خود اين مطلب خبرى است از آن؛ ليكن مخبرٌعنه نبودن آن به حمل شايع است نه به حمل اولى، زيرا از حيث ثبوت ذهنى، مىتوان از آن خبر داد. اصل قضيّه چنين است: معدوم مطلق در ذهن ثابت است پس مخبرٌعنه است، و معدوم مطلق موجود واقعى نيست پس مخبرٌعنه نيست. اين دو قضيه هر چند به ظاهر متناقض است ليكن به جهت اختلاف حمل، تناقض آنها منتفى مىگردد.
بايد توجه داشت كه ذهن انسان براى امور معدوم و ممتنع، مانند معدوم مطلق و شريك بارىتعالى و اجتماع و ارتفاع نقيضين و امثال آن مفاهيمى تصور مىكند و آنها را موضوع احكام مقتضى قرار داده، قضايايى ترتيب مىدهد.
موضوع اين قضايا هر چند وجود ندارد ليكن از آن نظر كه مفهوم عقلى است و مىتوان به آن، شىء يا ممكن، يا عرض و كيف نفسانى و علم و امثال آن اطلاق كرد از نوعى ثبوت برخوردار است و حمل احكام مناسب بر آن از اين نظر امكانپذير است، اما بدان اعتبار كه اينگونه موضوعات، عناوين امور باطل و بى واقعيت است، هيچگونه حكمى بر آن قابل حمل نيست. بنابراين تناقض ظاهرى موجود در اين قضايا به واسطه اختلاف حمل مرتفع مىشود
1) منظور از اختلاف جهت، اختلاف حمل است نه جهات سهگانه قضايا كه وجوب و امتناع و امكان باشد، چه، آنگونه اختلاف جهت از شرايط صحّت تناقض است.
بدين ترتيب، شبهه تناقض از بسيارى قضاياى ظاهراً متناقض برطرف مىشود.
مثلًا گوييم: جزئى جزئى است، در عين حال كه خود امرى كلّى است و مصاديق بسيار دارد. و يا مىگوييم: اجتماع نقيضين محال است، و در عين حال اجتماع نقيضين در ذهن ما ممكن و موجود است، يا اينكه گوييم: شىء، يا در ذهن ثابت است و يا ناثابت، در حالى كه ناثابت نيز در ذهن ثابت است، چون معقول و موجود به وجود ذهنى
است.
بنابر آنچه گفته شد، جزئى به حمل اولى جزئى است و به حمل شايع كلّى و صادق بر موارد متعدد است؛ اجتماع نقيضين نيز به حمل اولى ممكن و به حمل شايع محال است؛ ناثابت در ذهن به حمل اولى ناثابت است و به حمل شايع ثابت.(1)
مثلًا، جزئى، از آن نظر كه مفهومى است صادق بر همه مصاديق خود، يعنى بر همه جزئىها، جزئى نتواند بود بلكه كلّى است، ليكن هرگاه نظر به حمل ذات آن بر خودش باشد جزئى است.
همچنين تشكيل قضيه با مفاهيمى از قبيل، نامفهوم، ناممكن، ناموجود، ناثابت، عدم عدم، حرف، و امثال آنها، همه به حمل اولى صادق و به حمل شايع كاذب هستند.
نامفهوم و ناممكن و ناثابت، از آن نظر كه در ذهن قرار دارند و مفهوم و معناى آنها براى گوينده و شنونده مشخص و ثابت است، مفهوم و ممكن و ثابتاند( يعنى به حمل شايع صناعى، يا حمل متعارف) ليكن وقتى ذات هر يك از آنها بر خودش حمل شود( يعنى حمل اولى ذاتى باشد) نامفهوم نامفهوم است و ناممكن، ناممكن و ناثابت ناثابت.
« حرف» هم از حيث مفهوم، تنها به حمل اولى ذاتى، حرف است، ليكن به حمل متعارف اسم است، زيرا لفظىِ است دالّ بر معنى خاصّ خود با مصاديق متعدد.
در مورد اجتماع نقيضين، گفته مىشود كه اگر محال است، چگونه در ذهن، اجتماع دو نقيض صورت پذيرفته است؟ در اينجا نيز بايد به دوگونه حمل توجه داشت، اجتماع نقيضين به حمل اولى ذاتى، يعنى حمل مفهوم آن بر خود، امرى ممكن است، ليكن مصداق خارجى ندارد و به حمل متعارف محال است. هر امر محالى مىتواند از حيث مفهوم در ذهن موجود باشد، و در آن صورت، از ممكنات خواهد بود و حمل آن بر خودش صادق و جايز است.
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 292
هويت عينى هر يك از موجودات خارجى همان وجود آن است، زيرا چنانكه پيش از اين گفته شد وجود اصيل است و هويت عينى ذاتاً از انطباق بر مصداقهاى
1) در كليّه مثالهاى مذكور در متن كتاب، با قضايايى سر و كار داريم كه حمل يك محمول واحد، هم بر موضوع خود صادق است و هم كاذب و مواردى نيز وجود دارد كه حمل يك مفهوم واحد بر نفس خود هم صادق است و هم كاذب، كه همه اينگونه موارد به جهت اختلاف اين دو نوع حمل است( حمل اولى ذاتى و حمل شايع صناعى).
متعدّد ابا دارد، چه، هويت عينى يعنى تشخّص برخاسته از ذات وجود است. حال اگر براى يك موجود دو وجود فرض شود، هويت عينى آن بايد بيش از يكى باشد، در حالى كه هر موجود داراى يك هويت بيش نيست، پس تكرّر وجود محال است.
همچنين، محال است كه دو موجود از هر جهت يكسان باشند، زيرا لازمه فرض دو موجود همانند، آن است كه ميان آنها تمايزى موجود باشد، و فرض همانندى همه جانبه آن است كه وجه تمايزى بين آن دو نباشد و اين اجتماع نقيضين و محال است.
بدين ترتيب محال است كه يك موجود با بيش از يك وجود يافت شود، اعم از اينكه آن دو وجود در يك زمان و بدون فاصله زمانى و راه يافتن عدم در ميان آنها تحقق يابند و يا آنكه در دو زمان باشد و عدم در ميان آن دو درآيد، زيرا در هر دو صورت محذور به حال خود باقى است؛ يعنى، از هر جهت عين يكديگر بودن با دوگانگى سازگار نيست.
اما اينكه بعضى گفتهاند: «وجود دوم از آن جهت كه مسبوق به عدم بعد از وجود است، از وجود اول متمايز مىشود برخلاف وجود اول كه چنين صفتى را دارا نيست، و همين امر كافى است كه دوگانگى وجود اول و دوم را توجيه كند و در عين حال آن دو عين يكديگر باشند، چون تميّز وجود دوم به عدم است» درست نتواند بود، زيرا عدم، بطلان محض است، نه كثرت در آن معنى دارد و نه تميّز و نه ذاتى دارد كه متّصف به عدم باشد تا پس از رفع صفت عدم از آن ذات، وجود جاى آن را بگيرد.
چنانكه پيش از اين نيز گفته شد، تميّز و تكثّر عدم، تنها به كمك عقل صورت مىپذيرد، آن هم از طريق اضافه عدم به ملكه، كه در آن صورت، عدم به عدد ملكههاى مضافٌ اليه، متكثّر مىشود.(1)
نكتهاى كه تذكر آن در اينجا لازم است آن است كه، عدم از آن جهت كه نقيض وجود و محض بطلان است و داراى هيچگونه ذات و مصداق خارجى نيست بالطبع نمىتواند محكوم يا محكومٌعليه حكمى واقع شود مگر در رابطه با وجود و در اضافه يا قيد وجودى. از اينرو عدم در اضافه به وجود، و يا ملكه، تعدّد و تميّز مىيابد، يعنى در رابطه با چيزى كه هست و يا چيزى كه شأن آن بودن است مانند، عدم زيد، يا عدم بينايى كه همان كورى است در موجودى كه بايد بينا باشد
1) ملكه يا قُنيه در اصطلاح حكما و منطقيّون، عبارت است از داشتن چيزى مشروط به آنكه دارنده شايستگى ذاتى داشتن آن چيز را داشته باشد. تقابل عدم و ملكه يكى از اقسام معروف تقابل است كه در جاى خود از آن سخن گفته خواهد شد.
اما اينكه شىء، مسبوق به عدم باشد يا بعداً عدم بر آن وارد شود يا به تعبير ديگر از قبل و بعد توسّط عدم احاطه شده باشد، در حقيقت چيزى جز اختصاص وجود آن به ظرفى از ظروف واقعى و قصور آن از گسترش بر ديگر ظروف موجودات خارجى نتواند بود؛ و هرگز بدين معنى نيست كه شىء داراى وجودى واقع در يكى از ظروف باشد و در مقابل، عدم داراى تقررى پردامنه و فراگير باشد كه بر ساير ظروف گسترش داشته، احياناً بر قلمرو وجود نيز دست اندازى كند و آن را كنار زده، بر جايش قرار گيرد. چنين پندارى اصالت دادن به عدم در برابر وجود و مستلزم اجتماع نقيضين است.
خلاصه اينكه، تميّز وجود دوم، امرى وهمى است كه موجب هيچگونه تميّز حقيقى نخواهد شد و به فرض كه موجب تميّزى هم باشد با حصول جدايى و امتياز بين دو وجود، عينيّت و يكسان بودن منتفى مىشود.(1)
از جمله آن مسائل اين است كه آيا وجود مىتواند به عدم باز گردد و دو مرتبه موجود شود؟ و اگر نمىتواند پس مسئله معاد، در اديان و مذاهب چگونه توجيه خواهد شد.
پاسخ حكما اين است كه« المعدوم لايعاد» نه آنچه معدوم شد باز خواهد گشت و نه يك موجود در يك زمان دو موجود تواند داشت و نه در دو زمان، يعنى با فاصله زمانى بين دو وجود، و نه طبعاً دو شىء كه از هر جهت با يكديگر يكسان باشند وجود خواهند داشت، زيرا همين كه دويى تحقق يابد، حتماً وجه تمايزى در كار خواهد بود و در آن صورت همانندى كامل منتفى خواهد شد.
در مورد مسئله رستاخيز، عقل و نقل حكايت از تغيير نشأه و تبديل مرتبهاى از وجود به مرتبه ديگر دارد. اعاده معدوم در كار نيست، زيرا اساساً وجود عينى حقيقى هرگز عدم نمىشود كه نيازى به اعاده و بازگشت آن باشد. كسانى كه معاد را اعاده معدوم پنداشتهاند در مورد تكرّر وجود و امكان تكرار آن به استدلالاتى سست متوسّل شدهاند غافل از آنكه وجود كائنات تجليّات ذات واحد واجب است و عدم را در آن راه نيست.
از جمله آنها يكى همين تميّز به عدم است كه مؤلّف رحمه الله در ردّ آن الزاماً پارهاى از احكام عدم را گوشزد كرده و عدم امكان تميّز به« عدم» را اثبات نموده است.
احتجاج مدّعى آن است كه دو وجود، يعنى وجود اول و وجودى كه پس از مدّتى دوباره پيدا مىشود از هر جهت همسان و عين هم است و در واقع همان است نه وجودى ديگر، اما اينكه باز هم دويى در كار است و با همه همانندى نمىتوان گفت كه يك وجود است و دويى در كار نيست از آنرو است كه وجود دوم مسبوق به عدم بعد از وجود است و تنها وجه تمايز آن از وجود اول، يعنى آنچه يگانگى را به دو گانگى بدل مىسازد، تنها همين مسبوقيت به عدم است.
توضيح مؤلّف رحمه الله در اين مورد به حدّ كافى روشن و اقناعكننده است كه مىگويد: اگر عدم، موجب امتياز وجود دوم از وجود اول باشد پس دو وجود در كار خواهد بود و همه بحث بر سر آن است كه يك وجود، عيناً تكرار شود.
اما اينكه عدم موجب امتياز گردد، خود امرى باطل و تحققناپذير است، زيرا عدم خود داراى ذات نيست، و اگر در موجودى عدم راه يابد حتماً بهصورت عدم ملكه است و نقص موجود از جهت نداشتن جزئى از وجود تامّ يا عضوى از اعضاء، تنها وسيله تميز عدم و تمايز موجود ناقص از كامل است. در هيچ حال عدم نمىتواند مفهوم متمايزى داشته باشد مگر در اضافه به وجود و ملكه
1) اصولًا بحث از تكرّر وجود و احتجاج در ردّ و اثبات آن در بين حكما و متكلّمين، بالذّات مورد توجه نبوده، بلكه اهميّت آن از جهت لوازم آن است، يعنى مسائلى كه بر نفى يا قبول آن مترتّب مىشود.
اين مطلب هم درست نيست كه بعضى گفتهاند: «به چه دليل جايز نباشد كه بهوجود آورنده هستى، چيزى را به وجود آورد، سپس آن را معدوم سازد و پس از مدّتى آن را بر مبناى صورت علميّهاى كه از آن نزد او و يا نزد موجودات علوى است دوباره ايجاد كند و وحدت را بر اساس علم خويش محفوظ دارد».
بطلان اين سخن از آنرو است كه وجود دوم به هر نحو كه فرض شود، عاقبت وجودى خواهد بود كه پس از وجود اول قرار دارد و غيريت آن نسبت به وجود اول به همين دليل كه بعد از وجود اول واقع شده، از ضروريات عقلى است و غيريت و عينيّت به هيچوجه قابل جمع نيست.
اين توضيحات در واقع همان مسئلهاى است كه چكيده آن در يك جمله توسط
حكماى پيشين نقل شده است كه «اعادة المعدوم بعينه محال»، باز گرداندن معدوم بعينه امكانپذير نيست.
شيخالرئيس، ابوعلى سينا، امتناع بازگشت عين معدوم را از ضروريّات دانسته است، اما با اين حال براى اثبات آن، برهانهايى اقامه كردهاند كه جنبه تنبيهى دارد. از جمله اينكه:
اگر يك موجود بتواند در يك زمان معدوم و در زمان ديگر عيناً موجود گردد لازمهاش آن است كه عدم در بين شىء و نفس آن راه يابد و اين محال است، زيرا مستلزم آن است كه وجود شىء در دو زمان باشد و ميان آن دو عدم درآيد.(1)
بنابراين همه احكامى كه بر عدم و معدوم جارى مىگردد، بر مفهوم ساخته ذهن است و از آن تجاوز نمىكند، پس مفهوم عدم، عدم وجود است نه آنكه خود داراى حقيقتى خارجى يا حتى صورت ذهنى مستقل باشد و در مقابل وجود، اعم از ذهنى و خارجى قرار گيرد.
اما اينكه مشاهده مىشود موجودات حادث، در يك زمان معدومند و در يك زمان موجود و باز در زمان ديگر معدوم مىشوند، حقيقت آن اين است كه هر موجود در ظرف خاصّ و شرايط مناسب كه علل و اسباب آن ايجاب كند از مبدأ وجود، وجود مىيابد و عدم آن در زمان قبل و بعد به علت محدوديت وجود آن به ظروف خاص زمان و مكان و جهات و ابعاد و امثال آن و عدم استمرار وجود و گسترش آن بر سر تا سر وعاء وجود است.
در حالى كه وجود، حقيقتى عينى و واقعى است و اگر عدم نيز مانند وجود داراى مفهوم خاص است از حيث مصداق خارجى با آن مخالف است، زيرا عدم، ذات و حقيت ندارد كه در برابر وجود قرار گيرد و يا ضدّ وجود باشد، وجود ضدّ و مثل ندارد و واحد حقيقى است و ماهيات و قوالب مشهود، مظاهر تجليّات آن حقيقت واحد است
همينطور اگر بازگشت عين يك چيز پس از نابودى جايز باشد، ايجاد مثل آن نيز ابتدائاً جايز خواهد بود كه قبلًا گفته شد محال است.
محال بودن آن از آن جهت است كه، آن موجود از عدم باز گشته، بايد از هر جهت
1) پيش از اين گفته شد كه عدم داراى ذات و ماهيت و وجود نيست كه بتواند با ذات وجود تركيب يا آميزش يابد بلكه ذهن انسان است كه مىتواند براى عدم و معدوم مفهوم خاصّى اختراع كند و معنى بطلان و نيستى را بر آن حمل نمايد. با اين حال آن مفهوم، اعم از آنكه از عدم مطلق در مقابل وجود مطلق، يا عدم خاصّ در مقابل وجود خاصّ باشد، يك مفهوم مستقل نيست، بلكه در رابطه با وجود و از طريق اضافه به ملكات است.
همانند موجود اول باشد، و اگر وجود آن از طريق ايجاد دوباره امكانپذير باشد ايجاد آن همزمان با وجود اول نيز ممكن خواهد بود. چون حكم امثال نفياً و اثباتاً يكى است.
اما اينكه به چه دليل دو موجود همانند و از هر جهت متماثل محال است، آن است كه اگر وجه تمايزى ميان دو «مِثل» نباشد آن دو يك موجود خواهند بود و همين كه دويى برقرار باشد، معنى آن اين است كه يكى از ديگرى متمايز است.
استدلال ديگر اين است كه بازگشت عين معدوم مستلزم آن است كه موجودِ دوباره به وجود آمده، در صفت نخستين بودن نيز با وجود نخستين يكسان باشد، زيرا يكى بودن، ايجاب مىكند كه دو موجود در همه صفات و مشخصات، حتى زمان هم يكسان باشند و در آن صورت، بازگشتى در كار نتواند بود، زيرا معنى ابتدا و بازگشت يكى خواهد شد.
ديگر اينكه اگر بازگشت عين معدوم جايز باشد، تعداد بازگشتها را نمىتوان به هيچ عددى محدود كرد، زيرا تفاوتى بين بازگشت اول و دوم و سوم تا بىنهايت وجود نخواهد داشت، به همان نحو كه تفاوتى بين بازگشت اول و دوم و سوم نخواهد بود. در صورتى كه تعيّن عدد از لوازم موجود خاصّ و متشخّص است.
گروهى از متكلّمان، از آنرو كه مسئله معاد را در شرايع حقه، بازگشت معدوم پنداشتهاند، به جواز و امكان آن نظر داده، چنين استدلال كردهاند كه:
اگر بازگشت معدوم بعينه محال باشد، يا به جهت ماهيت آن است و يا يكى از لوازم ماهيت آن، و اگر چنين مىبود، آن موجود از ابتدا نيز به وجود نمىآمد، و اگر محال بودن آن از جهت امرى خارج از ذات موجود باشد با برطرف ساختن آن مانع، امتناع نيز برطرف خواهد شد.
اين استدلال نيز باطل است، زيرا امتناع تحقّق لازمه وجود آن است نه لازمه ماهيت آن.
اما آنچه در اديان اسلامى در مورد حشر و معاد آمده است، انتقال از يك نشئه به نشئه ديگر است و ايجاد پس از اعدام نيست.
موجود دوگونه است، يكى آنكه وجودش در خود (فى نفسه) است و آن را وجود مستقل يا نفسى و يا محمولى مىناميم، ديگرى آنكه وجودش در غير خود (فى غيره) است و آن را وجود رابط مىگوييم.
توضيح اينكه: قضاياى خارجى كه از حيث موضوع و محمول با خارج انطباق دارند، مانند: زيد ايستاده است و يا، انسان خندان(1)است و همچنين مركّبات تقييدى(2)
لفظ مركّب ناقص، يا تقييدى است يا غيرتقييدى. مركب تقييدى آن است كه يك جزء از تركيب قيد جزء ديگر واقع گردد و آن را از اطلاق خارج كند كه خود بر دو گونه است: اضافى و وصفى.
مركّب تقييدى اضافى آن است كه بين دو جزء تركيب اضافه برقرار باشد و يك جزء مضاف و جزء ديگر مضافٌاليه واقع شود. مانند دو مثال متن، ايستادن زيد و خنديدن انسان.
مركب تقييدى و صفتى آن است كه يك جزء از تركيب، صفت جزء ديگر باشد. بنابراين كليّه تركيبات اضافى و وصفى كه مشتمل بر دو جزء مضاف و مضافٌاليه، و صفت و موصوف هستند، جزء مركبات تقييدى بهشمار مىروند
1) در زبان فارسى از ريشه« خنده» اسم فاعل يعنى« خندنده» كمتر بهكار رفته و بهجاى آن غالباً حالت فاعلى« خندان» متداول است، ليكن خندان را نمىتوان بهجاى ضاحك كه در مثال متن« الانسان ضاحك» آمده است، قرار داد، زيرا معنى صفت حاليّه با صفت مشبّهه و آنچه در معنى صفت مشبّهه بهكار مىرود، متفاوت است
2) لفظ يا مفرد است يا مركّب و مركّب يا تامّ است و يا ناقص.
كه از اين قضايا مىتوان استخراج كرد، مانند، ايستادن زيد و خنديدن انسان، در همه اينها، بين موضوع و محمول يا مضاف و مضافٌاليه امرى يافت مىشود كه آن را نسبت يا ربط مىناميم كه نه در موضوع تنها يافت مىشود و نه در محمول تنها، و نه در بين موضوع و چيزى جز محمول و نه بين محمول و چيزى جز موضوع؛ پس بايد امرى وراى موضوع و محمول باشد.(1)
در بعضى از زبانها، لفظى كه دلالت بر نسبت يا رابطه مىكند محذوف است؛ مانند زبان عربى كه در قضايايى همچون« زيدٌ قائمٌ» و« الانسان ضاحكٌ» براى بيان رابطه لفظ جداگانهاى وجود ندارد. ليكن در بعضى ديگر از زبانها لفظ خاصّى كه دلالت بر نسبت بين موضوع و محمول دارد، به صورت يكى از مشتقّات فعل بودن در كنار دو جزء ديگر درمىآيد، از اينرو آن را كلمه وجودى ناميدهاند.
در زبان فارسى كلمه« است» مبيّن نسبت بين موضوع و محمول و مسند و مسنداليه است. در قضيه زيد ايستاده است، و يا على شجاع است، وجود رابط، وجود همين نسبت بين موضوع و محمول است.
بايد توجه داشت كه همچنان كه در آثار حكماى اسلامى و اهل منطق تصريح شده است، فعل رابط اعم از آنكه در لفظ بيايد يا حذف شود، مُفاد كان ناقصه است. در فارسى كلمه« است» غالباً مبيّن مضمون كان ناقصه، و كلمه« هست» مبيّن كان تامّه است؛ چنانكه گوييم: در بازار ميوه هست، نان هست، كه هست، همان كان تامه است، اما وقتى مىگوييم: بازار تعطيل است، ميوه كمياب است، است، معنى كان ناقصه است
از طرفى، جدايى آن از موضوع و محمول چنان نيست كه بتوان آن را در كنار آن دو، موجود سومى فرض كرد؛ و اگر چنين بود آن نيز به رابطى نياز داشت كه آن را به موضوع ربط دهد و رابط ديگرى كه آن را به محمول مرتبط سازد و در نتيجه، سه جزء قضيه و تركيب به پنج مىرسيد و آن پنج جزء نيز به چهار رابط ديگر نيازمند بود و تعداد اجزاء به نُه مىرسيد و اين تصاعد همچنان تا بىنهايت ادامه مىيافت، در عين حال كه بين دو حدّ محصور است، و البته اين محال است.(2)
البته بايد توجه داشت كه حصر بىنهايت در بين دو حدّ هنگامى محال است كه اجزاء، وجود بالفعل داشته باشند نه بالقوه
1) مقصود از رابط ميان موضوع و محمول همان است كه در مباحث لفظى قضايا و در دستور زبان به عنوان رابطه جمله اسميّه از آن ياد مىشود؛ يعنى آنچه ميان موضوع و محمول و بين مسند و مسندٌاليه، ارتباط برقرار مىسازد و موضوع و محمول را در وجود با يكديگر متّحد مىكند.
2) محال بودن آن از اين جهت است كه بين محصور بودن در ميان دو مرز، و بىنهايت بودن بالفعل اجزاء، تناقض خواهد بود، زيرا اگر نسبت يا رابط بين موضوع و محمول داراى وجود مستقل باشد براى ربط آن به دو طرف قضيه دو رابط ديگر لازم است و اين سه رابط و دو جزء اصلى قضيّه كه جمعاً پنج جزء مىشوند براى ربط به يكديگر به چهار رابط ديگر نيازمند خواهند بود و اين تصاعد به تسلسل منتهى مىشود و تا بىنهايت پيش مىرود، در صورتى كه محصور شدن بىنهايت در ميان دو طرف، محال است.
پس، نسبت يا رابط، در طرفين قضيه و تركيب موجود و قائم به آنها است؛ يعنى خارج از آن دو نيست در عين حال كه نه عين آنها و نه جزئى از آنهاست و نه قابل انفصال از طرفين است. در صورتى كه هيچيك از دو طرف قضيه و تركيب از حيث وجود داراى چنين وضعى نيست.
بدين ترتيب مىبينيم كه وجود بعضى از امور، فى نفسه است و آن را وجود مستقل مىناميم و وجود بعضى فى غيره است كه آن را وجود رابط مىگوييم.
همچنين، معلوم شد كه معنى قرار گرفتن نسبت ميان دو طرف، آن است كه وجودش قائم به طرفين و رابط بين آنها باشد.(1)
اما مؤلّف رحمه الله در اينجا، تنها اثبات وجود رابط را بهعنوان نمونه و مثالى طرح كرده و به اين امر اكتفا نموده است تا در مباحث بعدى در طرح اين مسئله كه برخى از وجودات عين ربط و محض نسبتاند، و وجودشان از ديگرى و در ديگرى و به ديگرى است، جاى ايرادى باقى نماند، اما بحث مستوفاى آن را به مباحث مربوط به علت و معلول حوالت داده است و در آنجا اثبات خواهد شد كه وجود همه ممكنات وجود رابط غير مستقل است.
از اينرو بايد توجه داشت كه توضيحات و مسائل مطروحه اين فصل و مثالها و نمونههاى ارائه شده در آن مربوط به كلّ مسئله، يعنى وجود رابط به معنى اعم است، نه رابطه ميان موضوع و محمول. ربطى بودن وجود همه ماهيات امكانى يكى از مهمترين مسائل در فلسفه صدرايى است كه اصالت و وحدت وجود، بدون درك صحيح آن امكانپذير نخواهد بود
1) پيش از ورود در مسائل و مباحثى كه به وجود رابط و رابطى اختصاص دارد تذكر اين مطلب لازم است كه اثبات وجود رابط يعنى وجود غيرمستقل و فى غيره، در فلسفه الهى بهويژه در مكتب ملاصدرا، در حكم مقدمهاى است براى اثبات اين مطلب كه: وجود كليّه ممكنات و ماهيات موجوده، از نوع وجود رابط است و كليّه موجودات از حيث وجود، نسبت به ذات واجب، عين ربط و محضِ نسبتاند و هيچ چيز جز ذات واجب متعال داراى وجود مستقل به معنى حقيقى كلمه نيست.
از آنچه گفته شد مسائلى نتيجه مىشود كه از آن جمله است:
بنابراين وعاء وجودى طرفين، وعاء وجودى نسبت رابط نيز خواهد بود، يعنى نسبت خارجى بين طرفين خارجى و نسبت ذهنى بين طرفين ذهنى تحقق خواهد يافت. پس وجود نسبت، هم سنخ وجود طرفين است و بالعكس.
اما در قضايايى مانند انسان نويسنده است يا انسان حيوان است، انسان و نويسنده و انسان و حيوان از جهت مفهوم اختلاف دارند و هر يك داراى مفهوم مستقلى متفاوت با مفهوم ديگرى است، ليكن حمل يكى بر ديگرى به جهت وحدتى است كه از حيث وجود بين آنها برقرار است و عامل وحدت همان نسبت يا وجود رابط است كه قائم بر دو طرف قضيه است و مستقل از آن دو نيست
1) اصولًا مفاد هرگونه حملى بيان اتحاد ميان موضوع و محمول است؛ ليكن بايد توجه داشت كه ملاك در حمل اولى ذاتى، اتّحاد مفهومى بين موضوع و محمول و در حمل شائع صناعى، اتحاد وجودى است.
يعنى در حمل اولى، موضوع و محمول در مفهوم يكى بيش نيست، اما در حمل شائع مفهوم محمول با مفهوم موضوع غالباً تفاوت دارد ليكن وجود آن دو يكى است. مثلًا در قضيّه انسان انسان است يا معدوم معدوم است، يا اجتماع نقيضين اجتماع نقيضين است، كه در قضيّه اول موضوع، وجود خارجى دارد و در دو مثال ديگر وجود خارجى ندارد، مفاد آنها، اتحاد مفهوم موضوع و محمول است، وگرنه از جنبه وجودى، معدوم يا اجتماع نقيضين بطلان محض است و اتّحاد وجودى آنها نه در ذهن تحققّپذير است( به حمل شائع) و نه در خارج.
در قضايايى كه حمل در آن از نوع حمل اولى است. مانند انسان انسان است، و نيز در هليّات بسيطه مانند انسان هست، وجود رابط فقط به اعتبار ذهن تحققّ دارد نه در خارج، چون وجود نسبت بين شىء و خودش بىمعنى است.
رابط عدمى قابل تحقّق نيست، زيرا در عدم شيئيّت و تميّز وجود ندارد. لازمه اين سخن آن است كه در قضاياى موجبه، كه يكى از طرفين يا هر دو عدم است، مانند زيد معدوم است و شريك بارى معدوم است، رابط عدمى نباشد؛ پس در اينگونه قضايا نيز وجود رابط بر حسب اعتبار ذهنى است.(1)
اكنون اين مسئله مطرح است كه آيا وجود رابط در هرگونه حمل و بين هر موضوع و محمول و هر نوع قضيّهاى تحقّق دارد؟
چنانكه مؤلّف رحمه الله در متن كتاب تصريح نموده و شرح مستوفاى آن در اسفار صدرالمتألّهين آمده است، در هليّات بسيطه مانند انسان هست يا خدا موجود است، و در قضايايى كه حمل از نوع حمل اولى است مانند، انسان انسان است، و در قضايايى كه موضوع يا محمول و يا هر دو عدم است- اگر قضيه موجبه باشد- وجود رابط در بين موضوع و محمول تحقق ندارد.
در مورد هليّات بسيطه و قضايايى كه حمل در آنها اولى است، عقل به صراحت حكم مىكند كه بين موجود و نفس آن يا بين موجود و وجود آن هيچ چيز واسطه نمىشود.
اما در قضايايى كه موضوع و محمول عدم باشد، مانند زيد معدوم است يا شريك بارى معدوم است، ظاهراً بايد رابط نيز عدمى باشد، زيرا وجود رابط قائم به طرفين قضيه است، اما در اين موارد موضوع و محمول معدوم است و خود وجود ندارد تا چه رسد كه وجود ديگرى قائم بر آن باشد. عدم، شيئيت و ذات و ماهيت ندارد تا تصور رابط عدمى از آن امكانپذير باشد. پس در همه اين موارد وجود رابط تحقّق ندارد و اگر به ظاهر وجود دارد، تنها به حسب اعتبار ذهنى است. رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 325 وجود رابط و رابطى
1) بنابر آنچه در متن گذشت آنچه موجب وحدت بين موضوع و محمول مىشود، وجود رابط است كه به علت قائم بودن آن بر وجود طرفين قضيه و نيز به سبب وحدت شخصى، اتحاد بين موضوع و محمول را ايجاب مىكند.
آيا اختلاف وجود رابط و وجود مستقل، اختلاف نوعى است؟ يعنى آيا وجود رابط كه داراى معنى تعلّقى است مىتواند از آن حالت خارج شود و معنى مستقل پيدا كند و با توجهى كه مستقلًّا بدان مىشود از معنى «حرفى» بيرون آيد و وجود مستقلى گردد، يا چنين امرى امكانپذير نيست؟
حقيقت اين است كه اختلاف وجود رابط و وجود مستقل از حيث نوع نيست و چنانكه در مباحث مربوط به علت و معلول خواهد آمد، نياز معلول به علت در ذات آن است و لازمه آن اين است كه معلول، خود عين نياز به علت و ذات آن قائم بر وجود علت باشد و بدون آن مستقل نباشد. مقتضاى اين امر آن خواهد بود كه وجود هر معلول اعم از آنكه جوهر باشد يا عرض، در قياس با وجود علت خود رابط باشد، و چون بدون علت در نظر گرفته شود در قياس با خود يا جزئى از آن با جزء ديگرش، جوهر يا عرض و موجود فى نفسه باشد.
بنابراين اختلاف وجود رابط و وجود مستقل، اختلاف نوعى نيست، بدان نحو كه مفهوم غيرمستقلى كه از وجود رابط انتزاع مىشود، به مفهوم مستقل قبل تبديل نباشد.(1)
اما بايد توجه داشت، بين آنچه وجودش فى نفسه و مستقل است، با آنچه وجودش همچون وجود حروف- از، در، بر( من، فى، على)- باشد كه معنى مستقل ندارند تفاوت و تباعد بيش از حدّ تصور است.
قبلًا يادآورى شد كه بحث در اينجا از وجود رابط به معنى اعم است كه همه ممكنات را در بر مىگيرد نه فقط نسبت موضوع و محمول را. بحث مفصّل اين مطلب پس از اين خواهد آمد
1) اختلاف ميان وجود رابط و وجود مستقل( فى نفسه) به حدّى است كه برخى آن دو را از دو نوع متمايز دانستهاند، اما از آنجا كه در وجود، نوع و جنس و جوهر و عرض و امثال آن بىمعنى است و از طرفى با همه تكثراتى كه در ماهيات و در مراتب ذات وجود مشاهده مىشود، وجود يكى بيش نيست. اختلاف بين وجود رابط و وجود مستقل هر قدر بسيار باشد، نمىتوان اختلاف آنها را« نوعى» دانست. وجود رابط اگر در قياس با ذات خود در نظر گرفته شود، مستقل خواهد بود.
بر آنچه گفته شد مسائلى متفرع مىگردد كه از آن جمله است:
بر اين اساس، همه جوهرها و عرضها با حدود خاص خود، تنها در قياس با خود و يا در قياس بعضى با بعض ديگر، ماهيات جوهرى و عرضى بهشمار مىروند، ليكن در قياس با مبدأ اول و واجب متعال، جز روابط وجودى، چيزى نيستند؛ و اگر فى نفسه مورد نظر قرار گيرند با قطع نظر از وجود آنها، نه رابط خواهد بود و نه مستقل.(1)
بنابراين مفهوم منتزع از وجود رابط مفهوم مستقلّى نتواند بود، زيرا تنوّع از وجودى است كه قائم به نفس نيست و وجودش متعلّق به ديگرى است و از اين جهت است كه وجود رابط ماهيت ندارد.
گذشته از اين، ماهيات نيز اعم از جوهرى و عرضى، هرگاه به تنهايى و با قطع نظر از وجود مورد نظر قرار گيرند، جز ابهام چيزى با خود ندارند و در قياس با مبدأ وجود است كه مىتوان آنها را روابط و نسب وجودى به حساب آورد. ماهيات اگر با صرفنظر از وجود در نظر گرفته شوند، همان وجود رابطى را نيز نخواهند داشت و هر مفهوم با قطع نظر از وجودى كه بدان وابسته است، نه رابط تواند بود و نه مستقلّ، چه اينها عناوين وجود است.
پس از اين در مبحث ماهيات، به تفصيل گفته خواهد شد كه ماهيت در حدّ ذات نه موجود است و نه معدوم، بلكه با هر دو نسبت مساوى دارد و اين صفت است كه در اصطلاح اهل حكمت به« امكان خاصّ» معروف است
1) منظور اين است كه هر مفهوم كه در ذهن انسان حاصل مىشود اگر منتزع از وجود مستقلّى باشد آن مفهوم نيز استقلال خواهد داشت و مفهوم مستقل منتزع از وجود مستقلّ، همان ماهيت است.
2) هرگاه وجود معلول در قياس با علت وجودى آن، وجود رابط باشد، همه موجودات از آن جهت كه معلول هستند نسبت به ذات واجب متعال كه علةالعلل و مبدأ فيّاض وجود است، روابط و نسب و اضافات خواهند بود. البته اينگونه وجود رابط تنها قائم بر يك طرف يعنى علت خود است و طرف ديگرى در كار نيست؛ و فرق آن با نسبت بين موضوع و محمول از حيث وجود در همين است كه نسبت بين علت و معلول قائم بر يك طرف است( يعنى علت) و در موضوع و محمول قائم بر دو طرف است
و موجود «لغيره».
مقصود از اينكه وجود چيزى «لغيره» باشد، آن است كه وجود مستقل آن، يعنى همان وجودى كه عدم را از خود طرد مىكند، در عين حال عدم ديگرى را نيز از شىء ديگرى طرد كند؛ البته نه طرد عدم از ماهيت شىء ديگر، چون در آن صورت لازم مىآيد كه يك موجود واحد داراى دو ماهيت باشد، كه محال است. بلكه عدم زائد بر ماهيت و ذات آن را كه بين آنها نوعى مقارنه برقرار است طرد مىكند، مانند «علم» كه علاوه بر طرد عدم از ماهيت خود در عين حال جهل را، كه خود، گونهاى از عدم است، از موضوع خود طرد مىكند.
دليل بر تحقّق چنين وجود، يعنى وجود «لغيره» وجود اعراض است كه هر يك علاوه بر طرد عدم از ماهيت خود، عدم زائدى را هم از موضوع خود طرد مىكند؛ و نيز «صور منطبعه نوعيّه» كه حصول آنها در ماده به نحوى است كه نه تنها عدم را از ذات و ماهيت خود، بلكه نقصى جوهرى را نيز از موضوع و محلّ خود طرد مىكند تا بدان واسطه به كمال برسد. مراد از وجود «لغيره» يا وجود «ناعت» همين است.
در مقابل اينگونه وجود، وجود «لنفسه» است كه عدم را فقط از ماهيت خود طرد مىكند، مانند همه انواع تامّه جوهريّه، مثل انسان و اسب و غيره.(1)
1) در اين فصل، بحث از وجود ناعت( لغيره) و بيان فرق ميان وجود« لنفسه» و« لغيره» است. پس از آنكه معلوم شد. وجود يا مستقل( فى نفسه) است و يا رابط( فى غيره)، مؤلّف رحمه الله به بيان وجود فى نفسه پرداخته و آن را به دو قسم تقسيم كرده است. در تعريف وجود« لغيره»، كه آن را وجود« ناعت» نيز گويند، و فرق آن با وجود« لنفسه» گويد: وجود ناعت علاوه بر آنكه عدم را از ذات خود طرد مىكند عدم ديگرى را نيز از موضوع خود طرد مىكند. البته در تعريف و بيان فرق دوگونه وجود، سخنان ديگرى گفته شده و صدرالمتألهين به ردّ و ابرام بسيارى از اقوال پرداخته تا حكماى مكتب او با در نظر گرفتن همه جوانب به چنين تعريفاتى دست يافتهاند. توضيح اينكه وجود موجودات همه به يك نحو نيست. برخى از موجودات، اساساً استقلال وجودى ندارند و مفهوم مستقل و ماهيتى نيز از آنها در ذهن حاصل نمىشود، مانند همان نسبتى كه ميان موضوع و محمول وجود دارد و شرح آن گذشت. گروهى ديگر از موجودات مفهوم مستقل و ماهيت مستقل دارند و بالطبع وجود آنها فى نفسه و مستقل است، ليكن هيچگاه خارج از موضوع، خارجى ندارند. مانند اعراض و صور نوعيّه مادى. وجود اعراض، اعم از كم و كيف و اين و متى و غيره، در عين استقلال با وجود جواهر مانند انواع حيوان و جماد و نبات و غيره فرق دارد. مثلًا سياهى با چوب از حيث وجود متفاوت است، زيرا وجود سياهى خارج از جسم، در خارج تحقّقپذير نيست، ليكن چوب و سنگ و آهن و انسان، چنان نيست. حال در تعريف و فرق اين دوگونه وجود اگر گفته شود سياهى بدون موضوع يعنى جسم سياه مفهوم مستقل ندارد( چنانكه برخى گفتهاند) درست نيست، زيرا ما مفهوم و ماهيت سياهى را خارج از موضوع آن تعقّل مىكنيم و براى آن وجود خارجى قائليم. و اگر گفته شود وجود ناعت يعنى امثال سياهى وجود مستقل ندارند و وجودشان در موجودات ديگر است لازمه آن آن است كه مفهوم مستقل نيز نداشته باشند، و پيداست كه بين وجود رابط با وجودهايى مانند سياهى يا« علم» يا« شجاعت» كه از نوع وجود ناعت هستند، از حيث استقلال و عدم استقلال وجود و ماهيت فرق بسيار است. بنابراين مؤلّف رحمه الله با حذف بسيارى از تفصيلات، فرق وجود« لنفسه» و« لغيره» يا ناعت را در اين دانسته است كه وجود« لنفسه» تنها عدم را از ذات خود طرد مىكند، يعنى يك عدم را طرد مىكند و آن عدم ذات خود است، ليكن وجود« لغيره» علاوه بر طرد عدم از ذات خود يك عدم ديگر را كه بين ذات آن با آن عدم نوعى تقارن يا تقابل ناقص وجود دارد نيز طرد مىكند. شايد اين تنها تعريف جامع و مانع باشد. صور نوعيّه نيز مانند اعراض داراى وجود« ناعت» است، البته با قيد صفت« منطبعه»، زيرا انطباع از ويژگىهاى صور مادى است و در غيرماده، انطباع معنى ندارد. پس صورت آهن يا چوب يا هر جسم ديگرى كه هويت موجود بدان بستگى دارد نيز مانند اعراض، علاوه بر طرد عدم از خود، عدم ديگرى را كه مايه نقصان ماده است از مادّه موضوع خود طرد مىكند
با اين بيان روشن شد كه وجود فى نفسه دو قسم است، يكى آنچه وجودش «لنفسه» است و ديگرى آنچه وجودش «لغيره» است.
همچنين معلوم شد كه وجود اعراض از شئون وجود جواهرى است كه موضوع
آنها واقع مىشود و صور منطبعه نيز داراى وجودى مباين با وجود موادّ خود نيست.
همچنين روشن شد كه مفاهيم منتزع از وجودهاى ناعت (لغيره) كه اوصاف موضوعات خود هستند، نه ماهيت آن موضوعاتند و نه ماهيت وجودهاى ناعت؛ و اين از آن جهت است كه مفهوم منتزع از وجود، وقتى ماهيت آن خواهد بود كه وجود منتزعٌعنه، عدم را از نفس خود طرد كند، حال آنكه وجود «لغيره» عدم را از نفس خود طرد نمىكند.(1)
بنابراين مفهومى كه از وجود لغيره انتزاع مىشود نمىتواند ماهيت آن وجود باشد، زيرا چنانكه قبلًا گفته شد يك مفهوم، هنگامى ماهيت وجودى تواند بود كه آن وجود فى نفسه باشد و عدم را از خود طرد كند و استقلال وجود، مستلزم استقلال مفهوم منتزع از آن است. پس وجود لغيره داراى ماهيت نيست بلكه اگر اعراض و صور داراى ماهيت و مفهوم مستقل هستند از وجود مستقل و لنفسه آنهاست و وجود نامستقل و لغيره از آن جهت كه متعلّق به وجود ديگر است، داراى ماهيت نيست.
پس مفهوم سياهى و امثال آن نه ماهيت جسم سياه يا موضوع خود است و نه بدون وجود جسم نامفهوم است و نه ماهيت آن، عين ماهيت جسم موضوع است؛ بلكه چون مثل هر وجود مستقلّ ديگر عدم را از خود طرد مىكند، داراى ماهيت است( كه همان مفهوم مستقل سياهى است) ليكن از آن حيث كه جسم را سياه مىكند، نه عدم خود را طرد مىكند و نه عدم را از ماهيت جسم موضوع طرد مىكند، بلكه عدم صفت سياه بودن را از آن طرد مىكند كه صفتى است خارج از ذات جسم. يعنى وجود ناعت نيز مانند وجود رابط داراى ماهيت نيست.
تبصره. در بين حكما و متكلّمين، بهويژه معاصرين ملاصدرا، معمولًا بهجاى وجود ناعت اصطلاح وجود رابطى متداول بوده، ليكن در بسيارى از موارد رابطى و رابط را خلط كرده، گاه، يكى را بهجاى ديگرى بهكار بردهاند. در ادوار بعد نيز حكماى بنام، همچون حاج ملاهادى سبزوارى آن اصطلاح را بهكار برده، و با پيروى از دو استاد بزرگ، ميرداماد و ملاصدرا، توجه به تفاوت آنها را گوشزد كرده است.
بنابراين اگر در اين كتاب يا در ديگر كتب فلسفى، اصطلاح وجود رابطى بهكار رفته باشد، منظور از آن وجود ناعت( لغيره) است و نبايد با وجود رابط اشتباه شود
براى مثال، وجود سياهى- وجود فى نفسه آن- عدم را از نفس سياهى طرد مىكند، پس سياهى ماهيت آن است، اما اين وجود از آن جهت كه جسم را سياه مىكند، نه عدم
1) حاصل سخن اين است كه وجود لغيره يا ناعت، وجودى است كه در عين استقلال در مفهوميّت از آن ديگرى است. يعنى يك موجود مانند علم يا سياهى، داراى دو وجود جداگانه نيست كه لازمه آن دارا بودن دو ماهيت باشد، بلكه همان وجود فى نفسه آن، لغيره است و از شئون وجود ديگرى است كه آن وجود ديگر، لنفسه است.
را از سياهى طرد مىكند و نه از ماهيت جسم سياه، بلكه عدم را از صفتى طرد مىكند كه جسم بدان- به عنوان يك صفت خارج از ذات- اتّصاف مىيابد.(1)
وجود يا رابط است( فى غيره)، و يا مستقلّ( فى نفسه) كه آن را وجود نفسى يا محمولى نيز گويند. وجود فى نفسه يا لنفسه است يا لغيره، كه وجود لغيره را وجود ناعت يا رابطى نيز گويند. اعراض و صور مادى از اين قسمند.
وجود لنفسه نيز يا« بنفسه» است، مانند واجب متعال، و يا« بغيره» مانند وجود همه جواهر و انواع موجودات جوهرى، همچون درخت و انسان و سنگ و آتش و عقل و نفس و غيره.
بنابر تقسيمات فوق، واجب متعال داراى سه نفسيّت است يعنى وجود او فى نفسه و لنفسه و بنفسه است.
نمايش تصوير جواهر يعنى موجودات جوهرى، داراى دو نفسيّت است. فى نفسه و لنفسه، اما بغيرهاند، چون معلول علل وجودى خود هستند.
اعراض و صور انطباعى تنها داراى يك نفسيّت است يعنى وجودشان فى نفسه است، اما لغيره و بغيره.
در وجود رابط كه ضعيفترين مرتبه وجود است هيچ نفسيّتى از آنچه در سه مرتبه وجودى فوقالذكر گفته شد وجود ندارد، زيرا مانند معانى« حرفى» از استقلال مفهوم برخوردار نيست و بالذات مورد تعقّل نتواند بود.
اين تقسيم با آن منافات ندارد كه در مكتب صدرالمتألّهين، وجود همه چيز جز واجب متعال در قياس با علت و مبدأ وجود، وجود رابط باشد، و نه حتى رابطى. براى اطّلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج اول و شرح؛ غررالفرائد و حواشى هيدجى و آملى و شرح هداية، ملاصدرا، مبحث وجود رابطى.
1) در خاتمه اين مبحث براى مزيد اطّلاع، چكيده آنچه در متن كتاب آمده، يا در منابع ديگر در اين باره گفتهاند، درج مىگردد.
در ميان حكما چنين معروف است كه ماهيات موجود در خارج، علاوه بر وجود خارجى كه مستلزم آثار خارجى است، وجود ديگرى نيز در ذهن انسان دارند كه فاقد آثار خارجى است ليكن آثار ديگرى كه ويژه وجود ذهنى است بر آن مترتب است.
اين نحوه وجود را وجود ذهنى مىنامند كه حقيقت آن، علم ما به ماهيات اشياء است.(1)
در قرون اخير با آنكه علوم گوناگون يكى پس از ديگرى از دانش كلّى فلسفه استقلال يافتهاند، مسئله« علم» همچنان بهعنوان اساسىترين موضوع فلسفه باقى ماند و كوشش و كاوش پژوهندگان جهان علم و معرفت عصر جديد را به خود اختصاص داد و مبحث« شناختشناسى» جايگزين بسيارى از مباحث فلسفى و شبه فلسفى شد.
در اينجا سه مسئله اساسى مطرح است: اول اينكه اگر هرگونه ثبوت يا حصول و هر قسم بودنى در جهان هستى، خود گونهاى از« وجود» به معنى اعمّ باشد، علم انسان يا آنچه در ذهن و عقل ما قرار مىگيرد و ما بر اساس آن با جهان خارج ارتباط برقرار مىكنيم چگونه موجودى است و از چه نوع وجودى برخوردار است؟ به عبارت ديگر اگر آنچه را كه ما علم يا معلومات يا دانش و يا معقول يا مفهوم خود مىدانيم، چيزى است كه وجود دارد، بايد مانند هر موجود ديگرى از جنبههاى گوناگون مورد مطالعه قرار گيرد و ماهيت و ذات آن شناخته شود و از ديدگاه فلسفه عالى و وجودشناسى، معلوم شود كه آيا علم نيز به همان وجودى موجود است كه خود انسان يا مغز و جسم او، يا نحوه ديگرى از وجود دارد؟
بديهى است كه شناخت علم از اين ديدگاه، كار فلسفه وجودشناسى و يكى از مباحث مهمّ آن است و اكثر حكماى الهى و فلاسفه اسلامى در آثار فلسفى خويش، غالباً مبحثى را بدان اختصاص دادهاند.
آنچه در اين فصل از كتاب حاضر آمده است چكيده آراء و نظرياتى است كه از ديرباز تا عصر مؤلّف رحمه الله در اين باره اظهار شده و مشتمل بر آراء و نظريات جديد نيز هست.
اما مسئله دوم كه مربوط به ميزان واقعنمايى علم و ارزش معلومات بشرى از ديدگاه معرفتشناسى( نه سود و زيان و خير و شرّ و امثال آن) مىشود، تابعى است از مسئله اول، يعنى موكول مىشود به چگونگى ذات و ماهيت علم و چگونگى وجود آن، كه بسيارى از مباحث آن در فلسفه قديم مطرح بوده و در عصر جديد با اهميّت بيشترى مورد نظر پژوهندگان حقيقت قرار گرفته است.
مسئله سوم، كيفيت حصول علم است كه از فيزيولوژى مغز و اعصاب و روانشناسى تجربى و قوانين يادگيرى و علوم ديگر مدد مىگيرد، و تجربيّات پاولوف و تحقيقات روانشناسى يادگيرى جديد بيشتر مربوط به اين زمينه است.
چنانكه در پاورقىهاى مقدمه كتاب اشاره شده است، عمده نزاع ماترياليسم و ايدآليسم و رئاليسم و ساير مكاتب بر سر همين مسئله و يا غيرمستقيم ناشى از نوع برداشت از اين مسئله است
بعضى از حكما وجود ذهنى را انكار كرده و گفتهاند: علم، عبارت از نوعى1) مسئله« علم» و ماهيت آن و چگونگى حصول و ميزان واقعنمايى آن از ديرباز يكى از مهمترين مسائل فلسفىبوده و همواره انديشمندان جهان را به خود مشغول داشته است.
اضافه نفسانى به معلوم خارجى است. گروهى ديگر گفتهاند: آنچه در هنگام علم به اشياء در ذهن حاصل مىگردد، اشباحى- تصاوير و عكسهايى- است كه از اشياء خارجى حكايت مىكند، همچنان كه عكس و تمثال از صاحب خود حكايت مىكند، هر چند كه آن دو از حيث ماهيت با هم مباينت دارند (اين نظريّه اغلب فلاسفه قديم است).
گروهى ديگر علم را از مقوله شبح و تصوير، ليكن بدون محاكات دانستهاند. بدين معنى كه اشباح و تصاوير عيناً از ماهيات خارجى حكايت نمىكند بلكه نفس انسان از روى خطا، صورت و شبحى را به چيزى تخصيص مىدهد. البته اين خطاى ذهن همواره يكنواخت و منظّم است چنانكه اختلالى در فعل و انفعالات انسان در زندگى پيش نمىآورد.
مثلًا، اگر فرض كنيم كه شخصى هميشه سرخى را بهصورت سبزى ببيند، همواره
نيز آثار سرخى را بر آن سبزى مترتّب خواهد كرد.(1)
اين نظريه در مورد امور مرئى و اشياء قابل رؤيت يا مبصرات، صرفنظر از اشكالاتى كه در كيفيت حصول آن در ذهن وجود دارد، تا حدى قابل تصور است و مىتواند اشخاص سادهانديش را قانع كند، ليكن همه امور از قبيل مبصرات نيست.
صورت ذهنى مسموعات و ملموسات و ساير مدركات چگونه است؟ مثلًا حرارت، برودت، يا مهر و خشم و امثال آن داراى چگونه تصويرى در ذهن انسان است؟ هزاران موجود مادى و معنوى براى هر انسان قابل ادراك و تعقّل است كه هر يك از مقوله جداگانهاى است و تصاوير آنها نمىتواند مانند عكس و تمثال مشابه و متناسب با شىء مورد تعقّل باشد.
اين اشكالات كه تنها به جزء كوچكى از آن اشاره شد، موجب گرديده است كه عدهاى، مسئله محاكات را كنار گذاشته و معقولات انسان را علائم و نشانههاى رمزى، يا اشباح غيرمحالى بدانند.
يعنى، صورتهاى ذهنى بدون آنكه شباهت و تناسبى با موضوع خارجى داشته باشد، در عين آنكه از حيث ماهيت و صورت و اندازه و امثال آن مناسبتى با شىء خارجى ندارد، انسان به خطا هر يك از آنها را به موجودى اختصاص مىدهد، و آن را صورت ذهنى شىء معينى تصور مىكند.
اما اين دو نظريه در يك امر، اشتراك دارند و آن اين است كه اشباح و تصاوير و عكسها و نشانههاى محاكى و غيرمحاكى، از حيث ماهيت با شىء معلوم خارجى تفاوت دارند و عين واقعيات خارجى نيستند، بلكه امورى هستند كه نفس انسان به توسّط آنها به اشياء خارجى پى مىبرد، و مشكل اصلى، كيفيت همين تفسير و تخصيص است
دليل بر وجود ذهنى آن است كه ما چيزهايى را كه در خارج وجود دارد، مانند انسان و اسب و جز آن، در ذهن خود بهصورت كلّى و خالص تصور مىكنيم و بر اساس آن صورت ذهنى، احكامى بر آنها جارى مىسازيم و هرگز در اين امر ترديد نداريم كه صورت انسان و اسب و غيره در نفس و ذهن ما از نوعى وجود و ثبوت برخوردار است و احكامى كه بر آنها روا مىداريم به استناد همين وجود است.
پس، شىء در ذهن به وجودى موجود است و چون در خارج بدين نحو موجود نيست و مشخصات ديگرى دارد، از جمله آنكه موجود در خارج داراى شخصيّت است و آميخته با اشياء و احوال ديگر، بنابراين بايد در نفس انسان ظرف وجودى
1) فرق ميان دو نظريه اشباح محاكى و غيرمحاكى آن است كه طرفداران نظريه اول معتقدند كه صورت ذهنى واقعيات خارجى مشابه و متناسب با واقعيت است و درست مانند عكس، صاحب عكس را، مىنماياند.
ديگرى باشد كه موجود در آن عارى از آثار خارجى است، و آن ذهن است.(1)
آنچه در آن ترديد نيست اين است كه علم ما با معلوم خارجى قابل تطبيق است( صرفنظر از موارد استثنايى خطاى حواسّ و ادراك) و اگر در اين امر دچار ترديد شويم، در ورطه سفسطه و ايدآليسم خواهيم افتاد، زيرا سوفسطائيان و شكّاكان و ايدآليستهاى افراطى نيز بر آنند كه چون عين اشياء خارجى به ذهن درنمىآيد و علم ما از طريق حواس ناقص و خطاكار حاصل مىشود، هيچ دليلى وجود ندارد كه آنچه ما از جهان خارج مىدانيم با واقعيت تطبيق كند.
پس در اينكه علم ما مطابق با جهان خارج است ترديد روا نيست، اما انسان يا درخت يا هر شىء ديگر كه معلوم انسان واقع مىشود، آيا عيناً به ذهن ما داخل مىگردد؟ اگر جواب مثبت باشد معنى آن اين است كه اشياء با همه آثار خارجى از وزن و حجم و ماده و ساير مشخصات، به ذهن انسان درآيد، كه البته امرى محال است و اگر جواب منفى باشد، يعنى گفته شود كه آنچه به ذهن درآيد عين اشياء خارجى نيست بلكه اشباح محاكى يا غيرمحاكى است كه از حيث ماهيت با معلوم خارجى تفاوت دارد و انسان از طريق تاثّرات خاص روانى و ذهنى به خارج علم پيدا مىكند، در آن صورت، سخن سوفسطائيان را ناخودآگاهانه تكرار كردهايم، چون مبناى اصلى قول ايشان، اختلاف ماهيت علم و معلوم است.
با در نظر گرفتن اين مطالب و بسيارى نكات ديگر كه ذكر آن در اين پاورقىها نمىگنجد، حكماى الهى برآنند كه نفس انسان به سبب كمالى كه از جهت مرتبه وجودى داراست، مىتواند به ماهيات خارجى وجود ديگرى ببخشد كه از حيث ماهيت عين واقعيات خارجى باشد ليكن از حيث وجود، عارى از آثار وجود خارجى.
بنابراين وجود ماهيات در ذهن انسان، به گونهاى است كه از هر جهت با وجود خارجى يكسان است، اما آثار خارجى را به همراه ندارد. ذهن انسان قادر است مفاهيمى ايجاد كند كه وجود خارجى ندارد، همچون مفاهيم متعلق به امور معدوم و مفهوم خود عدم، و در مراتب كمال و قدرت نفسانى، حتى قادر است به ماهيتى وجود خارجى ببخشد. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 276
همچنين ما مىتوانيم امور عدمى را كه اساساً وجود خارجى ندارند تصور كنيم، مانند عدم مطلق، معدوم مطلق، اجتماع نقيضين و ساير محالات. آنها در ذهن ما از نوعى ثبوت برخوردارند، زيرا آنها را با اوصاف و احكام ثبوتى وصف مىكنيم. مثلًا آنها را از غير، جدا و متمايز مىسازيم و بر حضورشان نزد خودمان پس از غيبت
1) اينجا بحث بر سر آن نيست كه مفاهيم و قضايا چگونه در ذهن انسان حاصل مىشود، تا آراء مربوط به اصالت عقل و اصالت تجربه يا مُثُل افلاطونى و امثال آن مطرح گردد، بلكه مسئله آن است كه علم پس از حصول موجودى از موجودات جهان هستى بهشمار مىرود يا نه؟ و اگر پاسخ مثبت است، آيا علم، عين معلوم خارجى است يا نه؟
حكم مىكنيم، و چون اينگونه ثبوت در خارج از وجود انسان نيست پس بىترديد در ذهن است.
در اين نيز ترديدى نيست كه تمامى معقولات ما از يك سنخ ثبوت برخوردارند.
بنابراين، اشياء همچنان كه در خارج وجودى دارند كه آثار خارجى خود را به همراه دارد، در ذهن انسان نيز وجودى دارند كه هر چند آن آثار خارجى را ندارد ليكن آثار ديگرى كه خاصّ وجود ذهنى است بر آن وجود مترتّب است.
حال اگر آنچه كه از اشياء خارجى دريافت مىكنيم، عيناً همان موجودات عينى خارجى باشد- چنانكه طرفداران نظريه اضافه معتقدند- هرگز امكان ندارد چيزى را كه وجود خارجى ندارد تعقل كنيم، مانند عدم و معدوم و امثال آن، و از آن گذشته خطاى در علم نيز بىمعنى بود.(1)
اين نظريه از آن جهت كه خالى از اختلاف ماهيت علم و معلوم است، از دو نظريّه اشباح محاكى و غيرمحاكى كاملتر است، زيرا در آن دو نظر اشباح مرموزى بهعنوان واقعيات خارجى معلوم ذهن واقع مىشوند كه از حيث ذات و ماهيت به هيچوجه با اشياء واقعى قابل قياس نيست، اما نظريه اضافه بر آن است كه نفس و موجود به نحوى به يكديگر اضافه مىشوند كه حضور معلوم براى عالِم محقّق مىگردد، بدون آنكه معلوم تغيير ماهيت دهد و يا چيزى غير از ذات آن در نفس حاضر شود.
اما، اين عقيده نيز به دلائلى باطل است؛ از جمله آنكه اگر علم از راه اضافه نفس به موجود تحقّق يابد، ديگر امور عدمى و محال و معدوم براى انسان قابل ادراك نخواهد بود، زيرا اضافه نفس به عدم كه نه وجود دارد و نه ذات، و نيستى و بطلان محض است، صورتپذير نخواهد بود.
همچنين، بنابر قول مؤلّف رحمه الله بر اساس قول به اضافه، خطاى در علم نيز كه امرى است مسلّم و اجتنابناپذير بىمعنى خواهد بود، زيرا اگر علم، عين معلوم خارجى باشد كه براى نفس انسان حاضر شده است، خطاى علم چگونه صورتپذير خواهد شد؟ چه اگر فرض كنيم كه نفس بهجاى يك موجود به موجود ديگرى اضافه شود، در آن صورت، موجود دوم معلوم او خواهد بود و از معلوم اصلى، هيچ صورتى به ذهن نيامده است.
پس، از آنجا كه ما همواره در علوم خود تجديدنظر مىكنيم و به خطاهايى برمىخوريم، و يا در علوم پيشينيان خود هر روز خطاى جديدى را كشف مىكنيم، نمىتوان پذيرفت كه علم عين معلوم خارجى باشد
همينطور اگر بپذيريم كه علم ما و آنچه در ذهن قرار مىگيرد، شبحى است از
1) طرفداران نظريه اضافه نفسانى معتقدند كه علم عبارت از عين معلوم خارجى است، اما نه بدان معنى كه شىء خارجى به ذهن درآيد، بلكه نفس انسانى بر شىء معلوم اضافه مىگردد و حضور آن را با خود ادراك مىكند.
شىء خارجى، ديگر نمىتوان گفت علوم ما عين اشياء خارج است؛ و اگر عينيّت علم و معلوم از ميان برخيزد سفسطه لازم مىآيد، زيرا در آن صورت همه علوم ما منتفى است.
گذشته از اين، عمل انتقال از حاكى (يعنى شبح ذهنى) به محكىّ (يعنى معلوم خارجى) مستلزم آن است كه ما قبلًا محكى را شناخته باشيم، در صورتى كه فرض بر اين است كه ما علم خود را از طريق حاكى به دست مىآوريم.(1)
بديهى است كه اگر علم ما به يك شىء عين آن نباشد، مثلًا انسان و درخت و اسب موجود در ذهن ما، همان انسان و درخت و اسب موجود در خارج نباشد و ذهن و قواى ادراكى ما از روى رموزى كه دريافت كرده است تفسير و توجيهى در اختيار ما قرار دهد و ما نام آن را علم بگذاريم، در آن صورت همه ردّ و انكارهاى سوفسطائيان و ترديدهاى شكاكان و وسوسههاى ايدآليستها و اگنوستىسيستها را درباره واقعيت هستى بايد بپذيريم.
گذشته از اين، اگر ما از طريق يك رمز يا شبح ذهنى خاصّ به معلوم ويژهاى علم حاصل مىكنيم، بايد قبلًا آن معلوم خارجى را شناخته باشيم تا از طريق رمز، به واقعيت خارجى آن معرفت پيدا كنيم. يعنى همه واقعيات خارجى بايد براى ما معلوم باشد تا از راه اشباح و تصاوير حاصل در ذهن، آنها را باز شناسيم وگرنه از كجا خواهيم دانست كه فلان شبح حكايت از چه معلومى دارد.
شايان ذكر است كه نظريّه اشباح كم و بيش همان نظريهاى است كه امروزه متداول و مورد قبول اكثر اهل دانش، بهويژه پيروان مكتب مادى است.
آنچه دانش امروزى در اختيار ما قرار مىدهد آن است كه انسان از طريق حوّاس مختلف با جهان خارج تماس برقرار كرده، هر حسّ نوع خاصّى از محسوسات را به وسيله سلولهاى عصبى به مراكز ويژهاى در مغز منتقل مىكند، و البته آنچه منتقل مىشود انرژى و امواج است نه ماده. سپس مغز انسان با فعل و انفعالاتى كه بر روى آن دريافتهها به عمل مىآورد و با مقايسههايى كه در بين اجزاء آنها برقرار مىكند و يا بر حسب شدّت و ضعف و كمّ و كيف امواج دريافتى، ابعاد و اندازهها و ديگر خصوصيات معلوم خارجى را نيز مشخص مىكند، و بدين وسيله علم به يك شىء يا امر خارجى براى انسان حاصل مىشود و هيچ نيازى به طرح مسائل ديگر از قبيل وجود ذهنى نيست.
بايد دانست كه نقش حواسّ و ارزش آنها هيچگاه مورد ترديد حكماى الهى نبوده و تأثير حواسّ در حصول علم را از امور بديهى دانستهاند. البته تحقيق در كم و كيف آن، طبعاً كار علماء و متخصصين است. نقش حواس در حصول علم از نظر فلاسفه اسلام به حدّى است كه در بين ايشان اين جمله بهصورت يك اصل علمى و فلسفى رائج است كه« مَنْ فَقَد حِسّاً، فَقَدَ عِلماً» يعنى هر كس يك حسّ را از دست بدهد يك علم را فاقد است. اگر كسى حس بينايى خود را از دست دهد، در زمينه مبصرات ديگر علمى به دست نخواهد آورد، چنانكه كور مادرزاد از مبصرات چيزى نمىداند.
اما پس از پذيرش نتايج تحقيقات دانشمندان، مشكل اصلى همچنان بر جاست، زيرا اين تحقيقات، پيش از اين نيز تا حدّى انجام شده است.
مشكل اين است كه آيا پس از اعمال و فعل و انفعالات حوّاس و اعصاب و مغز، آنچه سرانجام در مغز و مراكز ادراكى حاصل مىآيد علم است؟ يا آنكه پس از اين همه تأثير و تأثر، آنچه در مغز حاصل مىشود، نشانهاى است و تصويرى و نقشى كه انسان به وسيله آن به ماهيت و ذات موجود خارجى پى مىبرد؟
آنچه به حسّ و عيان بر هيچكس پوشيده نيست اين است كه هر يك از ما در هنگام احساس و ادراك يك شىء، مثلًا درخت موجود در باغچه حياط همان درخت را احساس مىكنيم و پس از ختم عمل بينايى، همان درخت را تخيّل مىكنيم، و در هنگام تعقّل درخت نيز درخت واقعى موجود در خارج را در ذهن داريم. يعنى ما از طريق آنچه به وسيله حواسّ به ضميرمان راه يافته است به موجود خارجى علم پيدا مىكنيم، و آنچه از راه اعصاب و حواس به مغز راه يافته است، خود فى نفسه، معلوم ما نيست، زيرا مثلًا ما درخت موجود در باغچه يا درخت كلّى را در ذهن داريم، در صورتى كه آنچه به مغز درآمده است، موجى عصبى و رمزى محاكى و شبحى بازگوكننده شىء خارجى است. مسئله اصلى، و انگيزه اظهار نظرهاى فلسفى گوناگون درباره علم، همين است كه چگونه ماهيت و ذات حقيقى اشياء در ذهن انسان حضور مىيابد و انسان در حقيقت آن، يقين مىكند در حالى كه آنچه از طريق حواس به مغز وارد مىشود، شىء واقعى و عين معلوم خارجى نيست.
پس بايد نفس انسان پس از حصول آن نقوش و علائم و رموز، بتواند آن را به موجودات واقعى تبديل كند، زيرا علم انسان به اشياء خارج از حواسّ و مغز تعلق دارد و امواج و رموز و نقوش مستقيماً معلوم انسان نيست. به عبارت ديگر بايد كيفيت امر چنين باشد: نفس انسان به كمك يافتههاى حوّاس مىتواند ماهيت و ذات شىء مورد احساس و ادراك را در خود وجود ديگرى ببخشد كه از هر حيث با موجود خارجى يكسان است، جز آنكه، آثار خارجى را به همراه ندارد.
يعنى ماهيات موجود در خارج در نشأه ديگرى در عالم نفس انسانى به وجود ديگرى كه نام آن را وجود ذهنى نهادهاند موجود مىشود.
توضيح بيشتر اينكه، از ديدگاه علمى حدّاقل بايد اين امر را پذيرفت كه كار حوّاس، تبديل وجود خارجى به امواج عصبى است، مانند فرستندههاى راديو و تلويزيون كه اصوات و تصاوير را به امواج راديو تلويزيونى تبديل مىكند، و مغز انسان در حكم گيرندههاى راديو و تلويزيون است كه آن امواج و تصاوير را دوباره تبديل به صور و اصوات مىنمايد، اما عقل انسان با ماهياتى كه وجود دوباره يافته، سر و كار دارد نه با اصوات و تصاوير، زيرا انسان در هنگام تعقّل، ذات واقعى شىء را درمىيابد نه عكس و تصوير و نشانه و شبح آن را. حواس و اعصاب و مغز انسان، تنها صوت و تصوير را منتقل نمىكند بلكه بو و طعم و نرمى و درشتى و سردى و گرمى و همه خواص ظاهرى و باطنى را به نفس انسان انتقال مىدهد و عقل پس از طىّ مراحل احساس و تخيّل و توهّم و تجريد و تعميم و ديگر فعاليتهاى ذهنى، با ذات واقعى و ماهيت حقيقى شىء معلوم آشنا مىشود و لذا علم او نسبت به موجودى مانند درخت، مطابق با واقع و عين آن است
1) پيش از اين گفته شد كه در عقيده به شبح اعمّ از محاكى و غيرمحاكى، عينيّت علم و معلوم منتفى است، زيرا آنچه به ذهن درمىآيد، عين شىء خارجى نبوده بلكه نوعى تصوير يا نشانه و رمز از معلوم خارجى است.
اگر بگوييم همه علم ما در كشف واقعيات بر خطاست، سفسطه لازم مىآيد و گذشته از سفسطه مستلزم تناقض است، زيرا اگر همه علم ما بر خطا باشد، همين بر خطا بودن علم نيز خطا خواهد بود و اگر تنها اين علم درست باشد ثابت مىشود كه بخشى از علم مىتواند درست باشد و اگر خطا بودن علم صحيح نباشد، طرف ديگر، يعنى درست بودن آن ثابت مىشود.
پس معلوم شد كه ماهيات، در ذهن داراى وجودى هستند كه آثار خارجى بر آن مترتّب نيست و در خارج داراى وجودى هستند كه آثار بر آن مترتّب است، بنابراين، وجود دوگونه است، وجود خارجى و وجود ذهنى.
از آنچه گذشت مسائلى به اثبات رسيد كه از آن جمله است:
براى مثال، انسان كه در خارج جوهر و جسم و نامى و حساس و متحرك به اراده و ناطق است، در ذهن نه ماهيت موجود بدون موضوع (يعنى جوهر) است و نه داراى ابعاد سهگانه (يعنى جسم) و نه داراى هيچيك از آنچه در حد انسان خارجى وجود دارد. بلكه تنها مفاهيم اجناس و فصول موجود در حدّ انسان را داراست و هيچيك از آثار خارجى انسان، يعنى كمالات اوليه و ثانويه(1)
كمالات ثانويه صفات و خصوصيات ديگر انسان است كه اگر در كسى، يكى يا بعضى از آن نباشد، در انسانيتش خللى ايجاد نمىشود. پس مىتوان گفت، كمالات اوليّه موجب تماميّت ذات و كمالات ثانويه موجب تماميت صفات شىء است
وى بر آن مترتب نيست؛ در حالى كه1) كمالات اوليّه بر ذاتيات شىء اطلاق مىشود، يعنى آنچه در حدّ آن واقع است و تحقّق شىء به وجود آنهابستگى دارد و با فقدان يكى از آنها، شىء ديگر آن شىء نخواهد بود. مثلًا در انسان، جوهر و جسم و نامى و حساس و متحرك به اراده و ناطق از كمالات اوليه است. چه اگر يكى از اين امور در او نباشد، انسانيت انسان مختل مىگردد.
معنى اندراج تحت يك مقوله آن است كه آثار خارجى آن مقوله بر وى مترتب باشد.
چه، اگر تنها انطباق مفهوم با يك مقوله، جهت اندراج تحت آن كافى باشد، خود مقوله نيز تحت خود قرار خواهد گرفت و با حمل خود بر نفس، فردى از مقوله خود خواهد شد. و اين است معنى قول حكيمان كه: جوهر ذهنى به حمل اولّى جوهر است نه به حمل شائع.
اما اين كه علماى منطق، افراد را به ذهنى و خارجى تقسيم كردهاند از روى مسامحه و براى سهولت امر تعليم بوده است.(1)
مؤلّف رحمه الله نظريه خويش را بر اساس تعليمات مكتب ملاصدرا چنين اظهار مىدارد كه: موجود ذهنى تحت مقوله خود در خارج واقع نمىشود، يعنى جواهر و اعراض در ذهن، تنها مفاهيم خود را حفظ مىكنند و آثار خارجى خود را از دست مىدهند. جوهر ذهنى به صرف اينكه از حيث مفهوم با جوهر خارجى يكسان است، از مقوله جوهر محسوب نمىشود، زيرا اگر انطباق مفهوم براى اندراج تحت مقوله كافى باشد، با حمل هر مقوله بر خود، آن مقوله مىتواند فردى از خود باشد. مثلًا وقتى مىگوييم، جوهر جوهر است معنى آن اين است كه جوهر خود فردى است از مقوله جوهر.
يعنى، جوهر چيزى است مانند ماده و صورت و عقل و نفس. پس اگر به جوهر ذهنى جوهر اطلاق شود، به حمل اولى است نه به حمل شائع. يعنى در قضيّه جوهر ذهنى جوهر است، مفهوم جوهر را بر خودش حمل مىكنيم كه نتيجه آن اتحاد مفهومى موضوع و محمول است كه قبلًا در اين مورد توضيح كافى داده شده است.
بنابراين اگر خورشيد يا ماه يا موجود مشخص ديگرى در ذهن قرار بگيرد، نمىتوان آن را فردى از موجود خارجى به حساب آورد، زيرا آن موجود در ذهن، از اجناس و فصول موجود خارجى، تنها مفهوم آن را داراست و اينكه در بين منطقيّون، سخن از فرد ذهنى و فرد خارجى متداول است، از روى مسامحه است و معنى آن اين نيست كه خورشيد ذهنى نيز، يكى از مصاديق مفهوم كلّى خورشيد است.
تبصره: توجه به اين نكته لازم است كه آنچه در مورد وجود ذهنى ماهيات يعنى علم انسان به حقايق موجودات در اين فصل گفته شد، مربوط به امور كلّى است، زيرا اصولًا« علم» بر كلّيّات اطلاق مىشود و جزئيّات هيچگاه فى نفسه موضوع علم نيست. مثلًا يك حركت معين يا رنگ يك شىء يا حرارت يك جسم مخصوص موضوع علم نيست، بلكه موضوع علوم كليات است، مثل حركت بهطور مطلق، يا حرارت يا رنگ يا ماده يا انسان و امثال آن.
بنابراين در مراحل مختلف ادراك، از صورت محسوس و صورت تخيّلى و توهمى شىء به علم تعبير نمىشود، زيرا احساس، همواره جنبه جزئى دارد و محسوس هميشه داراى تشخّص است.
پپس هنگامى كه چيزى را توسّط يكى از حوّاس احساس مىكنيم، صورت حسّى آن، موجود به وجود ذهنى نيست بلكه جنبه ظلّى دارد و تابع شىء خارجى است، اما پس از آنكه اين انسان و آن انسان و زيد و عمرو و غيره از مراحل احساس و تخيّل گذشت و مفهوم كلّى انسان به ذهن درآمد، آن انسان كلّى است كه موجود به وجود ذهنى است. يعنى« علم» به محتواى ذهن و عقل اطلاق مىشود نه احساس و تخيّل هر چند كه تعيين مرز آنها مشكل است
1) بحث در اين است كه اگر موجود ذهنى يا علم انسان عين معلوم يعنى موجود خارجى باشد، لازمه آن اين است كه مقولات دهگانه جوهر و كم و كيف و غيره در ذهن نيز مانند خارج باشد. يعنى، جوهر ذهنى نيز مانند جوهر خارجى جوهر باشد و اعراض نيز به همين ترتيب. اين مبحث در مسئله علم يكى از مباحث مفصّل و مورد نزاع بين اهل حكمت است.
با اين توضيح، بسيارى از اشكالاتى كه بر وجود ذهنى وارد كردهاند برطرف مىگردد. اشكال اول: بنا بر قول به وجود ذهنى، ذاتيات اشياء در ذهن بر حال خود باقى و محفوظ مىماند، پس بايد هنگامى كه ما جوهرى را تعقّل مىكنيم- نظر به حفظ ذاتيات- آن جوهر در ذهن ما نيز جوهر باشد، در حالى كه جوهر ذهنى چون قائم به نفس انسانى است عرض است، زيرا عرض بر موضوع خود قائم است. نتيجه آن مىشود كه شىء معقول هم جوهر باشد و هم عرض، و اين محال است.
پاسخ اين اشكال آن است كه، محال وقتى است كه يك شىء واحد به حمل شائع هم جوهر باشد و هم عرض، حال آنكه جوهر معقول به حمل اولى جوهر است و به حمل شائع عرض و اين محال نيست.
اشكال دوم: لازمه قبول وجود ذهنى آن است كه جوهر معقول نظر به حفظ ذاتيات آن در ذهن، جوهر باشد، حال آنكه از نظر حكما، علم از كيفيّات نفسانى است. يعنى
جوهر معقول، تحت مقوله «كيف» اندراج مىيابد و اين محال و موجب تناقض در ذات شىء است، زيرا مقولات از حيث ذات با يكديگر تباين كلّى دارند.
همچنين اگر ما چيزى از مقوله «كم» را تعقّل كنيم، صورت معقول آن، هم تحت مقوله «كم» در خواهد آمد و هم تحت مقوله «كيف» و اين محال است.
همينطور اگر يكى از كيفيات بصرى (مانند رنگ و شكل و جز آن) را تعقل كنيم، تحت دو نوع از كيف اندراج خواهد يافت، يكى كيف محسوس و ديگرى كيف نفسانى.
پاسخ اين اشكال نيز اين است كه، همه اين معقولات به حمل شائع، كيف نفسانى و مندرج تحت آنند، ليكن به حمل اولى بر ذات خود حمل مىشوند و اين، اندراج تحت مقولهاى نيست.
اشكال سوم: لازمه وجود ذهنى آن است كه نفس انسان، گرم و سرد و مثلث و مربّع و همه اضداد باشد، زيرا ما وقتى يك چيز را سرد يا گرم يا مربع يا مثلّث مىدانيم، كه اينگونه معانى در آن حاصل شود، و چون اين معانى در ذهن حاصل مىشود، پس بايد ذهن بدان اتّصاف يابد.
پاسخ اين اشكال آن است كه وجود شىء وقتى لغيره يا ناعت است كه حمل آن بر منعوت يا وجود غير، از نوع حمل شائع باشد، حال آنكه حرارت و برودت و امثال آن در ذهن به حمل اولى است.(1)
اما حرارت موجود در ذهن، به حمل اولى حرارت است، يعنى تنها مفهوم حرارت را داراست نه حقيقت آن را
اشكال چهارم: لازمه وجود ذهنى آن است كه يك شىء واحد، هم كلّى باشد و هم جزئى و اين باطل است. بدين معنى كه انسان معقول، مثلًا، از آن جهت كه بر
1) قبلًا درباره وجود ناعت( لغيره) گفتيم وجودى است كه وجود ديگر را به صفت يا حالتى متّصف مىكند و در آن تحقّق مىيابد، مانند همه اعراض و صور مادى؛ و ملاك اينگونه وجود آن است كه بين آن و منعوت، حمل از نوع حمل شائع باشد. مثلًا سردى و گرمى، سياهى، تربيع و امثال آن، بر موصوف و منعوت خود به حمل شائع قابل حمل است، چنانك گوييم، آب سرد است، هوا گرم است، ذغال سياه است و شكل مربع است.
انسانهاى بسيار صدق مىكند كلّى است، ليكن از آن جهت كه موجودى است در ذهن يك شخص و قائم بر يك نفس واحد شخصى (بدان وسيله از غيرمتمايز مىيابد) و جزئى است؛ پس انسان معقول، هم كلّى و هم جزئى است.
پاسخ آن است كه در اين مورد تقابلى در كار نيست، زيرا جهت در دو قضيه مختلف است. انسان معقول، از جهت قياس با خارج كلّى است و از آن حيث كه كيف نفسانى قائم به نفس انسان است بدون قياس با خارج، جزئى است.
اشكال پنجم: ما، محالات ذاتى مانند شريك بارىتعالى و اجتماع نقيضين و سلب شىء از نفس خود را تصور مىكنيم، و اگر بر مبناى قول به وجود ذهنى، اشياء به ذات خود در ذهن ما حاصل گردد، لازمه آن، اين خواهد بود كه محالات ذاتى داراى وجود و ثبوت باشد.
پاسخ آن است كه آنچه در ذهن ما قرار مىگيرد مفاهيم اينگونه امور است به حمل اولى نه مصاديق آن به حمل شائع. يعنى شريك بارى در ذهن ما به حمل اولى، شريك بارى است وگرنه به حمل شائع، ممكن و كيف نفسانى و معلول و مخلوق بارى تعالى است.(1)
پس بايد، اجتماع نقيضين و ساير محالات در ذهن موجود باشد و البته چنين نيز هست.
اما اين مطلب براى بسيارى اين اشكال را ايجاد كرده است كه اگر مثلًا اجتماع نقيضين در ذهن وجود دارد پس وجود و تحقّق آن در خارج محال است و در ذهن نه فقط ممكن بلكه واجب است،( زيرا پس از اين خواهد آمد كه هيچ چيز تا واجب نباشد موجود نمىشود و چون اجتماع نقيضين در ذهن وجود دارد پس واجب است).
در اينگونه موارد غالباً بين مفهوم و مصداق خلط مىكنند؛ چون مصداق محالات عقلى، مانند شريك بارى و اجتماع نقيضين و ارتفاع آن، در ذهن نيز صورتپذير نيست، بلكه آنچه در ذهن است شريك بارى است به حمل اولى، يعنى حمل مفهوم بر خود، نه به حمل شايع. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به درّة التّاج، ص 77، بخش منطق
1) وقتى گفته مىشود، اجتماع نقيضين، و شريك بارىتعالى، ممتنعالوجود است، و از طرفى از شىء معدوم و ممتنع خبر نمىتوان داد، اين سؤال پيش مىآيد كه همين خبر« از ممتنع و معدوم خبر نمىتوان داد» خبر از چيست؟
آنچه وجود خارجى حقيقى دارد، مانند ماهيات منتزع از وجودهاى خارجى، و آنچه وجود خارجى حقيقى ندارد، ذهن براى آن نوعى وجود تقدير مىكند، مانند مفاهيم غيرماهوى كه ذهن انسان به كمك معقولات خود مىسازد. مثلًا، براى عدم مفهومى تصور كرده، براى آن ثبوتى در نظر مىگيرد و با آن مفهوم حكايت از اينگونه ثبوت مىكند.
خلاصه آنكه، خصيصه ذاتى وجود ذهنى آن است كه از وراء خود حكايت كند بدون آنكه آثار مترتب بر وجود خارجى بر آن مترتّب باشد؛ و اين امر منافاتى با آن ندارد كه آثار خاصّ وجود ذهنى بر آن ترتب يابد، يعنى از آن حيث كه داراى ماهيتى «كيفى» است، آثار خاص خود را دارد.
همچنين، منافى با آن نيست كه- بنا بر آنچه پس از اين خواهد آمد- صور علميّه، مطلقاً مجرّة از ماده باشد، زيرا ترتّب آثار كيف نفسانى يا تجرّد از ماده، مربوط به وجود نفى نفسه صور علميّه است، اما حكايت از ماوراء خود داشتن و عارى از آثار خارجى بودن، مربوط به وجود آن در قياس با خارج است، يعنى از آن جهت كه وجود ذهنى فلان ماهيت خارجى است.
بدين ترتيب، اين اشكال نيز از وجود ذهنى برطرف مىگردد كه گفتهاند: ما زمين را با تمام وسعت، با دشتها و كوهها و بيابانها و آنچه در اطراف آن است از آسمان بىكران و ستارگان و اجرام فلكى را با ابعاد و فواصل عريض و طويل تصور مىكنيم، در صورتى كه حصول اين مقادير و اندازههاى بزرگ در ذهن و انطباع آن در اندامهاى عصبى و مغز، در حكم قرار دادن شىء بزرگتر در ظرف كوچكتر است و طبعاً امرى است محال.
اما پاسخى را كه به آن دادهاند، مبنى بر اينكه: محلّى كه صور در آن انطباع مىيابد به بىنهايت قابل تقسيم است دليل قانعكننده درستى نيست، زيرا كف دست، هر چند به بىنهايت قابل انقسام باشد، باز هم ظرفيت گنجايش كوه را نخواهد داشت.
پاسخ درست در دفع اشكال آن است كه: صور علميّه جزئى- چنانكه پس از اين خواهد آمد- غيرمادى، بلكه مجرّد از نوع تجرّد مثالى است كه در آن آثار ماده، از ابعاد و اشكال و رنگها، همه هست، اما خود ماده نيست، انطباع از ويژگىهاى ماده است و در مجرّدات، انطباع صورتپذير نيست.
با اين توضيح، اشكال ديگرى نيز مرتفع مىشود و آن اين است كه احساس و تخيّل بنا بر آنچه علماء طبيعى گفتهاند بدين ترتيب حاصل مىشود كه صور اشياء با خصوصيات و نسبتهاى خارجى خود در اندامهاى حسّى وارد گرديده، به مغز انتقال مىيابد؛ سپس مغز در آن صورتها بر حسب نوع و طبيعتى كه دارند تصرفاتى به عمل مىآورد، آنگاه انسان از طريق مقايسه بين اجزاء صورت ذهنى، به خصوصيات و ابعاد و مقادير و اشكال آن در خارج پى مىبرد.
واضح است كه اين صورتها با همه ويژگىهايى كه دارد در مادّه مغز انطباع مىيابد و طبعاً با ماهيات خارجى مباينت دارد. بنابراين، وجود ذهنى و حضور ماهيات خارجى در ذهن، وجهى ندارد.(1)
توضيح اينكه، انطباع يا نقش بستن دادههاى حسى به وسيله اعصاب در سلولهاى مغز( هر چند كم و كيف آن هنوز براى دانشمندان روشن نيست) حكايت از آن دارد كه انسان براى پى بردن به ماهيات واقعى اشياء خارج، بر حسب معيارهاى خاصّى كه در مغز تعبيه شده است، صورتهاى منطبع در مغز را به حقيقتى مطابق با واقع خارجى تبديل مىكند.
يعنى انسان در پس آن صور و نقوش، به تفسير و تبديل آنها مبادرت كرده، پس از آنكه ذات و ماهيت شىء با تمام خصوصيات خارجى حاصل شد، آن را به مخزونات علم خويش مىافزايد. اين ادراكات تا به مرحله كامل با ماهيات خارجى نرسيده باشد، علم نخواهد بود.
آيا مرحله تبديل و تطبيق صور و نقوش مغز به ذوات و ماهيات خارجى، مهمترين بخش علم ادراك نيست؟ و آيا معنى اين سخن جز اين است كه انسان از دادههاى حوّاس و فعل و انفعالات مغز، بهعنوان وسيلهاى براى وجود بخشيدن به ماهيات معلوم استفاده مىكند؟ و سرانجام آيا اين همان وجود ذهنى نيست؟
از اينها گذشته آيا همه اين امور بهطور دقيق و منظّم با اشراف و اشعار انسان صورت نمىپذيرد و آيا نقش انسان كه در پس همه اين وقايع قرار دارد، چيزى غير از حواسّ و مغز و اعصاب نيست؟
1) در توجيهى كه بر اساس علوم طبيعى و تحقيقات علمى جديد از چگونگى حصول علم به عمل آمده و خلاصه آن در متن حاضر درج گرديده است، علاوه بر اقرار ضمنى به وجود ذهنى، اقرار به تجرّد نفس نيز وجود دارد. هر چند كه ظاهراً اين نظريه در مقابل نظريّات متافيزيكى مربوط به مسئله علم و ساير مسائل روانى اقرار مىگيرد.
اين اشكال بدين ترتيب مرتفع مىشود كه: آنچه از فعل و انفعال مادى در مورد حصول علم به جزئيات گفتهاند قبول و بهجاى خود درست است، ليكن آن صورتهاى منقوش در مغز، خود بالاصاله معلوم انسان نيست، بلكه امورى مادى است كه نفس انسان براى حضور ماهيات خارجى در صور مثالى مجرّد از ماده آنها را فراهم مىآورد- چنانكه پس از اين در مورد تجرّد علم بيان خواهد شد.
گذشته از اين، قبلًا گفته شد كه مغايرت صور مورد احساس و تخيّل با ماهيات و اشياء خارجى مربوط به آنها، از سفسطه خالى نيست.
همچنين امورى كه ذات آنها عين بطلان و فقدان آثار است، مثل عدم مطلق و آنچه بدو باز مىگردد، به ذهن در نخواهد آمد.
پس حقيقت وجود و هر چه حيثيت وجود را دارا باشد، و نيز عدم، و آنچه داراى
چنان حيثيّتى باشد، ممكن نيست كه به ذهن درآيد.
معنى سخن حكيمان كه گفتهاند: «محالات ذاتى، صورت صحيحى در ذهن ندارند» همين است. در مباحث عقل و عاقل و معقول، چگونگى انتزاع مفهوم وجود و اوصاف آن و نيز عدم و آنچه بدان مربوط است بيان خواهد شد، ان شاءاللَّه.
مقصود اصلى در اين مبحث، تقسيم «موجود» به واجب و ممكن و بحث از ويژگىهاى آنها است و سخن درباره ممتنع و خصوصيات آن تبعى است.
مباحث اين مرحله در هشت فصل است:
هر مفهومى را كه در نظر بگيريم و وجود را بدان نسبت دهيم از سه حال خارج نيست، يا وجود براى آن ضرورى است كه آن را «وجوب» گوييم، يا نفى وجود از آن ضرورى است (يعنى عدم آن ضرورى است) كه آن را «امتناع» ناميم، و يا نه وجود براى آن ضرورى است و نه عدم، كه آن را «امكان» اصطلاح كردهايم.
اما اين حالت كه براى يك مفهوم هم وجود ضرورى باشد و هم عدم، غيرمعقول است. بنابراين، هر مفهومى مفروضى يا واجب است يا ممتنع و يا ممكن، و اين يك قضيه منفصله حقيقيّه است كه از دو تقسيم دائر بين نفى و اثبات، حاصل شده است.
بدين ترتيب كه در تقسيم اول گوييم: هر مفهوم مفروضى يا وجود برايش ضرورى است يا نه. و در تقسيم دوم گوييم: مفهومى كه وجودش ضرورى نيست، يا
عدم برايش ضرورى است، يا نه.
قسم اول را واجب و قسم دوم را ممتنع و قسم سوم را ممكن گوييم.(1)
اوّلًا: علماى منطق قضايا را از حيث تأليف به دو دسته تقسيم كردهاند، قضاياى حمليّه و قضاياى شرطيّه.
قضاياى شرطيّه نيز دوگونه است، متّصله و منفصله. قضيه منفصله آن است كه بين اجزاء آن جدايى و عناد باشد كه در فارسى، حرف« يا» براى بيان اين جدايى بهكار مىرود. مانند، اين عدد يا زوج است يا فرد. آن مثلث يا متساوىالسّاقين است يا متساوىالاضلاع. اين قسم خود بر سهگونه است، منفصله حقيقيه و منفصله مانعة الجمع و منفصله مانعةالخلوّ.
اما منفصله حقيقيّه آن است كه در آن تقدّم و تالى نه قابل اجتماع باشد و نه قابل ارتفاع، و در حقيقت قضيّهاى است كه جدايى اجزاى آن به سبب وجود تناقض در بين آنهاست، زيرا عدم و اجتماع و ارتفاع بين دو چيزتنها در حالت تناقض قابل تعقل است. چنانكه گوييم عدد يا زوج است يا فرد، كه ممكن نيست هم زوج باشد هم فرد و يا نه زوج باشد و نه فرد. يعنى هم مانعة الجمع است و هم مانعة الخلوّ.
ثانياً: بايد توجه داشت كه در قضيه مورد بحث ما، سه جزء وجود دارد چنانكه گوييم، هر مفهوم مفروض يا واجب است يا ممتنع و يا ممكن، در صورتى كه در قضاياى منفصله حقيقيه چنانكه ذكر شد بين اجزاء قضيه تناقض وجود دارد و در تناقض دو طرف سلب و ايجاب وجود دارد و جزء سومى قابل تصور نيست. پس قضايايى كه داراى بيش از دو طرف تناقض است، يعنى قضاياى منفصله حقيقهاى كه داراى بيش از دو جزء است چگونه قضايايى است؟
مثلًا مىگوييم، زاويه يا قائمه است يا منفرجه يا حادّه، و نيز مثلّث يا متساوىالاضلاع است يا متساوىالساقين يا مختلفة الاضلاع.
اينگونه قضايا، كه نمونههاى آن نيز بسيار است، در آثار متأخران مبهم است، اما در آثار استادان پيشين از جمله در منطق اشارات بوعلى و شرح امام فخر رازى بر آن، مورد بحث قرار گرفته. خواجه نصيرالدّين طوسى در ردّ اعتراضات رازى و تأييد سخن شيخالرئيس مطالبى ايراد كرده كه مربوط به همين مبحث است و قطبالدين رازى نيز در تكميل مطالب خواجه نكاتى ذكر كرده است. حاصل از آن مباحث، تا آنجا كه به بحث ما مربوط مىگردد، اين است كه:
در هر قضيّه منفصله حقيقيه، دو قضيّه وجود دارد كه حكم آنها با يكديگر متناقض است، و اگر دو طرف سلب و ايجاب در آن با ادات مشخص نشده، از آن جهت است كه بهجاى طرف سلبى آن كلمه ديگرى قرار گرفته است.
چنانكه گوييم اين عدد يا زوج است يا فرد. كه در بين زوج و فرد تناقض وجود دارد ليكن تناقض، چنانكه تعريف شده است، تقابل سلب و ايجاب است و در اين قضيه ظاهراً سلب و ايجابى مشاهده نمىشود.
اما، حقيقت اين است كه قضيّه، اين عدد يا زوج است يا فرد، در اصل چنين است: اين عدد يا زوج است يا زوج نيست، ليكن بهجاى عددى كه زوج نيست مىتوان عدد فرد را گذاشت. يا مانند، انسان يا عاقل است يا ديوانه، كه در اصل چنين است: انسان يا عاقل است يا عاقل نيست، كه بهجاى طرف سلبى، تعبير ديوانه گذاشته شده است.
حال اگر تقسيم بين نفى و اثبات در طرف نفى صورت گيرد و تا هر جا كه ضرورت دارد ادامه پيدا كند بر اجزاء منفصله به ازاء هر تقسيم يك جزء ديگر افزوده مىشود.
چنانكه گوييم: مثلّث يا قائمالزاويه است يا قائمالزاويه نيست، و مثلّثى كه قائمالزاويه نيست يا متساوىالاضلاع است يا متساوىالاضلاع نيست؛ مثلث غير متساوىالاضلاع يا متساوىالساقين است يا مختلفة الاضلاع و حاصل آن چنين مىشود كه، مثلث يا قائمالزاويه است، يا متساوىالاضلاع يا متساوىالساقين يا مختلفة الاضلاع( البته مثلث قائمالزاويه و مختلفةالاضلاع و نيز متساوىالساقين مانعةالجمع نيست).
اينك باز مىگرديم به قضيّه مورد بحث در متن كتاب. هر مفهوم مفروضى يا واجب است يا ممتنع و يا ممكن، در اصل چنين است: هر مفهوم مفروضى، يا وجودش ضرورى است يا ضرورى نيست. هر مفهومى كه وجودش ضرورى نيست، يا عدمش ضرورى است يا ضرورى نيست. هر مفهومى كه وجودش ضرورى نيست، يا عدمش ضرورى است يا عدمش ضرورى نيست. كه در آن بهجاى آنچه وجودش ضرورى است« واجب» و بهجاى آنچه عدمش ضرورى است« ممتنع» و بهجاى آنچه نه وجودش ضرورى است و نه عدمش« ممكن» گذاشته شده است و قضيه بدين صورت خلاصه شده كه، هر مفهوم يا واجب است يا ممتنع يا ممكن.
هر چند كه اسلوب كار در اين پاورقىها اختصار است ليكن توضيح نسبةً مفصّل اين مطلب به جهت مغشوش بودن آن در كتب متأخران لازم بهنظر رسيد، بهويژه آنكه در ضمن آن نكات متعدّدى هست كه در جاى جاى متن، توجه بدان ضرورى است
آنچه از اين1) كيفيت استخراج موادّ يا جهات سهگانه قضايا، وجوب و امتناع و امكان، از يك قضيه منفصله حقيقيه و انحصارآن در اين سه ماده به شرح زير است:
تقسيمات در تعريف موادّ سهگانه به دست مىآيد بدين شرح است:
وجوب چيزى، يعنى آنكه وجودش ضرورى است، و امتناع چيزى، يعنى اينكه عدمش ضرورى است و امكان چيزى، يعنى اينكه نه وجودش ضرورى است و نه عدمش.
بنابراين «واجب» آن است كه واجب باشد و «ممتنع» آن است كه عدمش واجب باشد و «ممكن» آن است كه نه وجودش واجب باشد و نه عدمش.
البته، همه اين تعريفات جنبه لفظى دارد و از مقوله شرح اسم است(1)
بهطور كلّى براى دانستن حقيقت هر چيز، پنجگونه سؤال مطرح است. 1. سؤال از معنى لفظ، مثلًا خلأ يعنى چه؟ 2. سؤال از بود و نبود شىء، به هل بسيطه؛ آيا خلأ وجود دارد؟ 3. سؤال از ذات و ماهيت واقعى شىء؛ خلأ چيست، چگونه ماهيت و ذاتى دارد؟ 4. سؤال از احوال شىء به هل مركبه؛ خلأ، مادى است يا مجرّد ذهنى است يا خارجى؟ و امثال آن. 5. سؤال از علت شىء، و برهان براى اثبات آن.
رجوع شود به حواشى و تعليقات غررالفرائد حكيم سبزوارى ص 206- 205
و فايده آن،1) تعريف يا لفظى است و يا حقيقى. تعريف لفظى عبارت است از تبديل يك لفظ به لفظ ديگرى كه براى شنوندهآشناتر از لفظ اول است و مراد از لفظ را معين مىكند. تعريف حقيقى آن است كه صورت واقعى و ذات و ماهيت شىء را آن چنانكه در خارج وجود دارد، باز نمايد. برخى، بين تعريف لفظى و شرح اسم فرقى قائل نشده، آن دو را يكى دانستهاند، اما اهل تحقيق، شرح اسم را قسمى از تعريف حقيقى شمردهاند. بدين ترتيب كه: تعريف را ابتدا به لفظى و حقيقى تقسيم كرده، سپس حقيقى را به شرح اسم و تعريف به حقيقت ذات منقسم ساختهاند. تعريف لفظى آن است كه تنها مدلول لفظ را تعيين كند، و از آن دانسته شود كه اين لفظ در ازاء آن معنى است. اما تعريف حقيقى آن است كه صورت شىء را تعيين نمايد، حال اگر كُنه حقيقت آن را مشخص كرد،« حدّ» آن است و اگر تنها آن را از يك جهت معرّفى كرد به آن« اسم» گفته مىشود؛ و اگر حد و رسم مقتبس از وجود خارجى شىء بود، آن را تعريف حقيقى گويند. ليكن اگر وجود خارجى شىء معلوم نيست و يا اصلًا وجود خارجى ندارد؛ آن تعريف ولو به حد و رسم باشد، شرح الاسم ناميده مىشود. يعنى شرح اسم به شرح ماهيت مفهوم اسم گفته مىشود نه به شرح مفهوم اسم، زيرا معنى دوم همان تعريف لفظى است.
يادآورى و جلب دقت و توجه است و هيچيك تعريف حقيقى مواد سهگانه نيست.
اين بدان سبب است كه ضرورى بودن و ضرورى نبودن، از معانى بديهى اولى است و نيازى به اثبات ندارد، چون خود به خود قابل شناخت است و در نفس انسان مستقيم و بدون واسطه نقش مىبندد، بدانسان كه نه تنها خود معلوم ذهن است، بلكه امور ديگر نيز به وسيله آن باز شناخته مىشود.(1)
اما اينكه تصورات و تصديقات اولى و بديهى چگونه در ذهن انسان حاصل مىگردد، مربوط به مبحث شناختشناسى يا بحث از ماهيت علم و كيفيت حصول آن است و در مبحث عقل و عاقل و معقول مطرح خواهد شد.
لازم به تذكر است كه نظريّات گوناگونى در اين مورد اظهار شده و مكاتب متعددى بر حسب كيفيت برخورد با اين مسئله بهوجود آمده است.
گروهى عقل انسان را فطرتاً قادر به درك مفاهيم مىدانند و طرفدار« عقل تكوينى» هستند. گروه ديگر تجربه را پايه و اساس هرگونه علمى، اعم از آنكه تصور صرف باشد يا تصديق، دانستهاند. بخشى از مباحث فلسفى در بين طرفداران اصالت عقل و طرفداران اصالت تجربه و برخى از منازعات ايشان بر سر همين مسئله است
1) تصور مفهوم موادّ سهگانه از جمله علومى است كه بدون واسطه براى ذهن حاصل مىشود. وجوب و امتناع و امكان نيز مانند وجود داراى مفهومى است كه شناخت آن براى ذهن جنبه بديهى و اولى دارد. يعنى علم بدان، موقوف بر علم ديگرى نيست.
از اينرو كسانى كه در صدد تعريف حقيقى آن برآمدهاند، اكثر تعريفات ايشان، متضمن «دَور» است.(1)چنانكه ممكن را چنين تعريف كردهاند: ممكن، امرى است كه ممتنع نباشد. يا در تعريف واجب گفتهاند: واجب آن است كه فرض عدم آن مستلزم محال باشد، يا اينكه، فرض عدم آن محال باشد. و محال را تعريف كردهاند به اينكه:
آنچه واجب است كه نباشد. و تعريفات ديگرى از اين قبيل.
آنچه در اين فنّ (فلسفه اولى) كه موضوع آن موجود از حيث وجود است مقصود اول محسوب مىشود، وجوب و امكان است كه دو وصفند، و هر موجود از حيث نسبتى كه وجودش با آنها دارد به يكى از اين دو موصوف مىگردد.(2)
مسئله اصلى كه به دنيال مباحث مربوط به وجود و موجود و اصالت يا عدم اصالت يا اشتراك و عدم اشتراك و يا ذهنى و خارجى بودن يا فى نفسه و فى غيره بودن وجود، ناگزير به ذهن هر پژوهشگرى، خطور مىكند در درجه اول اين است كه آيا همه چيز مىتواند وجود داشته باشد؟ آيا چيزى متصف به محال و ممتنعالوجود بودن مىشود؟ آيا هر چيز كه فعلًا وجود دارد يا در گذشته وجود داشته است يا در آينده احتمالًا بهوجود خواهد آمد، ضرورىالوجود است، يعنى نبودنش ممكن نيست؟ آيا هر چه هست حتماً بايد باشد، و سلب وجود از آن در عقل هم امكانپذير نيست، يا آنكه بعضى از موجودات چنيناند و بعضى ديگر هم مىتوانند وجود داشته باشند و هم ممكن بود كه وجود نداشته باشند.
براى پاسخ به اينگونه سؤالات ذهن انسان هر مفهوم را اعم از آنكه وجود خارجى داشته باشد يا نه، به دو قسم وجود و عدم كه سومى ندارند تقسيم مىكند، و چنانكه ذكر آن در پاورقى شماره 1 از همين مرحله گذشت به اين نتيجه مىرسد كه هر مفهومى كه در نظر گرفته شود چه در جهان وجود داشته باشد و چه از ساختههاى ذهن انسان باشد، از سه حالت بيرون نتواند بود، يا ضرورىالوجود است و سلب وجود از آن ممكن نيست( واجب)، يا ضرورىالعدم است و وجودش ممكن نيست( ممتنع)، يا در ميان وجود و عدم قرار دارد و بايد علل و عواملى وجود آن را ايجاب كند وگرنه خود فى حدّ ذاته نه موجود است و نه معدوم، هم وجودش امكان دارد و هم عدمش، بسته به آنكه علل وجود وجودش را اقتضا بكند يا نه، و آن را« ممكن» گويند.
چون بحث فلسفى درباره موجود است، بنابراين ممتنع كه وصفى عدمى است و موصوف آن وجود خارجى ندارد موضوع بحث نيست مگر به نحو تبعى.
اما واجب و ممكن دو وصف ثبوتى است و هر موجود از يكى از اين دو وصف خالى نتواند بود. يعنى هر موجود يا واجبالوجود است يا ممكنالوجود، ليكن ممتنعالوجود ديگر وصف موجود نتواند بود بلكه وصف مفهوم ذهنى است كه تحقق خارجى ندارد و به حمل اولى در ذهن ثابت است نه به حمل شائع.
اينكه توجه به اين نكته كه از اهمّ مسائل فلسفى و از امّهات مباحث منطقى است ضرورت دارد و آن اينكه: وجوب و امتناع و امكان، تنها در قضايايى كه محمول در آنها« وجود» است مطرح نيست، بلكه در هر موردى كه چيزى بر چيز حمل گردد يعنى بين دو شىء( ذهنى يا خارجى) اسنادى برقرار باشد، يكى از وجوب و امتناع و امكان، جهت وجودى آن را تعيين مىكند، اعم از آنكه در ضمن قضيّه تصريح شود يا نه. در اين حال آن را جهت و قضيّه را موجّهه گويند و اگر اين موادّ را در واقع و نفس الامر و در نظر گيرند آنها را موادّ و يكى از آنها را ماده قضيّه نامند. مثلًا وقتى مىگوييم انسان نويسنده است، يا اسناد يا به امكان است يا به وجوب، يا وقتى مىگوييم غول موجود نيست، يا به ضرورت مىگوييم يا به امكان( ضرورت براى نفى، همان امتناع است و براى اثبات، همان وجوب) يعنى يا نظرمان اين است كه نويسندگى ضرورى انسان است يا آنكه انسان ممكن است نويسنده باشد و ممكن است نباشد.
اما آنچه در نظر ما است يا در ضمن قضيه ذكر مىكنيم، مانند انسان ضرورتاً نويسنده است يا ضرورتاً انسان خواننده است و نه امكاناً حيوان است، همواره با واقعيت و نفس الامر مطابقت ندارد. چنانكه در مثالهاى ياد شده، نه انسان ضرورتاً خواننده است و نه امكاناً حيوان است، بلكه ضرورتاً حيوان است و امكاناً خواننده. بنابراين ضرورت و امكان را از لحاظ قضيه و لفظ و فحواى آن، جهات قضيّه گويند و از آن لحاظ كه در واقع و نفس الامر است موادّ نامند.
بنابراين، موادّ سهگانه وجوب و امتناع و امكان، هر چند در اصل اختصاص به وجود دارد، اما در همه قضايا بايد مورد توجه قرار گيرد. دليل آن نيز اين است كه هيچ قضيهاى بدون وجود، قابل تعقّل نيست. حال اگر محمول چيزى جز وجود باشد، وجود رابط بين دو طرف موضوع و محمول در هر قضيهاى موجود است. و از اينرو برخى از حكما جهات را به وجود رابط اختصاص دادهاند، چنانكه شيخالرئيس در منطق اشارات مواد سهگانه را جهات وجودى نسبت موجود بين موضوع و محمول ندانسته است.
( براى اطلاع بيشتر رجوع شود به منطق اشارات، النهج الرابع، ص 141)
اينك پس از توضيحات فوق، توجه به اين مطلب لازم است كه جهات سهگانه قضايا در بحث فلسفى، از حيث وجودشناسى مطرح مىگردد و ذكر احوال و اختصاصات قضايا اختصاص به علم منطق دارد.
در اينجا با توجه به متن كتاب، سخن در اين است كه آيا مادّه امكان مىتواند بهعنوان يك وصف ثابت براى ممكن بهشمار آيد؟ چه، در امتناع و وجوب اين ترديد بهوجود نمىآيد، زيرا امتناع وصف چيزى است كه هرگز موجود نمىشود و وجوب نيز وصف چيزى است كه وجودش ضرورى است، ليكن امكان بهعنوان وصف چيزى كه نه وجودش ضرورى است و نه عدمش، آيا جنبه وجودى تواند داشت؟ يعنى چنين وصفى آيا تحقّق خارجى دارد؟
اين اشكال در متن بدين نحو تقرير شده است كه اولًا: چگونه از دو صفت سلبى( لاضرورى الوجود و لاضرورى العدم) يك صفت ثابت يا وجودى به وجود مىآيد؟ ثانياً: به فرض كه قبول كنيم كه يك سلب بيشتر نيست ليكن سلب از دو ضرورت است، با اين حال، اين سلب از نوع سلب تحصيلى است، نه ايجاب عدولى.( سلب تحصيلى و ايجاب عدولى در پاورقى بعدى توضيح داده شده است)
1) « دَور» عبارت از توقف يك شىء بر چيزى است كه خود متوقف بر شىء اول است. اگر شناخت ممكن موكولبه شناخت واجب باشد و شناخت واجب نيز موكول به شناخت ممكن باشد، دور لازم مىآيد و تعريف، حقيقى نخواهد بود. بطلان دور از آن جهت است كه مستلزم تقدّم شىء بر نفس است
2) براى اينكه روشن شود به چه دليل موجودات را به واجب و ممتنع و ممكن تقسيم مىكنند و يا چه فايدهاى از اين تقسيم عايد فيلسوف مىگردد، توجه به اين توضيح ضرورى است.
بنابراين، سخن كسانى كه امكان را، همچنان كه وجوب وصف ثابت واجب است، وصف ثابت ممكن نمىشناسند، قابل قبول نيست. چه، گفتهاند: چنانكه از تقسيم مذكور برمىآيد امكان عبارت است از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم و اينجا دو سلب هست، هر چند كه گاهى از آن، به سلب ضرورتين تعبير كردهاند، و اين دو سلب را چگونه مىتوان به منزله يك صفت واحد براى ممكن، محسوب داشت؟
حتى اگر بپذيريم كه آن دو در حقيقت يك سلب باشد ناشى از دو ضرورت، ليكن چنانكه در تقسيم مشاهده مىشود سلب تحصيلى است نه ايجاب عدولى،(1)
گاه مىتوان لفظى بدون ادات نفى بهجاى محمول معدوله قرار داد، چنانكه به جاى قضيه زيد نابينا است، گوييم زيد كور است، و بهجاى جهان ناپايدار است، گوييم جهان، متغيّر يا فانى است و چنانكه ملاحظه مىشود در اينگونه قضايا، محمول سلبى و عدمى به موضوع اسناد داده مىشود، يعنى براى موضوع اثبات مىشود.
اما سلب تحصيلى در قضاياى سالبه محصّله است كه محمول بهوسيله يكى از ادات سلب، از موضوع سلب مىگردد. چنانكه گوييم زيد بينا نيست، جهان ثابت نيست.
در زبان فارسى تشخيص قضاياى سالبه محصّله از معدوله موجبه به آسانى امكانپذير است. يعنى هرگاه حرف سلب بر سر فعل وجودى يا رابطه( است) درآيد قضيه سالبه است واگر بر سر محمول درآيد، و رابطه مثبت باشد معدوله است، اما در زبان عربى و كتب منطق قديم كه يا خود عربى است يا مأخوذ از منابع و مأخذ عربى، غالباً بر سر تشخيص آن، دچار اشكال شدهاند.
اينك باز گرديم به متن كتاب. در اشكال مذكور، يكى از دلايل اشكالكننده آن است كه سلب در« امكان»( آنچه نه وجودش ضرورى است و نه عدمش) سلب تحصيلى است، و حال آنكه براى اتّصاف يك شىء يه وصفى سلبى بايد آن را بهصورت موجبه معدوله بهكار برد، زيرا سلب تحصيلى را بهعنوان وصف ثابت يك شىء، نمىتوان گرفت. حال آنكه ما امكان را وصف ثابت ممكن فرض كردهايم.
پاسخ مؤلّف به اين اشكال آن است كه قضيه معدوله در صورتى كه موضوع آن موجود باشد با سالبه محصّله به يك معنى است. مثلًا مىتوان گفت زيد موجود، نابينا است، و نيز مىتوان گفت زيد موجود، بينا نيست، اما زيد معدوم را نمىتوان گفت كه نابيناست. و يا درست است كه گفته شود عنقا علفخوار نيست، اما نمىتوان گفت عنقا غيرعلفخوار است. سرّ مطلب در اين است كه محمول معدوله براى موضوع اثبات مىشود و در اثبات چيزى براى چيزى، لازم است كه موضوع موجود باشد، چنانكه گفتهاند« اثبات الشىء للشىء فرع اثبات المثبت له»، اما در سلب شىء از شىء اثبات مثبتٌله، يعنى موضوع، شرط نيست، حال آنكه در سالبه محصّله نسبت محمول از موضوع سلب مىشود.
و چون صفت« امكان» براى موضوع موجود اثبات مىگردد چه بهصورت سلب تحصيلى باشد و چه بهصورت ايجاب عدولى، معنى آن يكى خواهد بود، يعنى هنگامى كه مىگوييم، بعضى از موجودات ضرورى الوجود و العدم نيستند، معنى آن با قضيه، بعضى از موجودات غير ضرورى الوجود و العدم هستند، فرقى نخواهد داشت.
گذشته از اين، سلب در« امكان» يعنى در ضرورة الوجود و العدم، از نوع عدم مضاف است و داراى نوعى ثبوت است هر چند كه در وهله اول، مانند همه اعدام مضاف، سلب تحصيلى بهنظر مىآيد.
( براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اساس الاقتباس، ص 101 و 102 و منطق اشارات، ص 129)
بنابراين،1) سلب تحصيلى و ايجاب عدولى از اصطلاحات منطقى است؛ بدين شرح كه: در قضاياى حمليّه، هرگاه حرفسلب جزء محمول درآيد و با آن تركيب شود آن قضيه را معدوله يا معدولة المحمول گويند، مانند: زيد نابينا است. يا جهان ناپايداراست. چنانكه در مثالهاى ياد شده ظاهر است، اينگونه قضايا گر چه در معنى متضمن سلب است ليكن چون ادات سلب از وضع خود عدول كرده و با كلمه ديگر تركيب شده است آنها را جزء قضاياى سالبه بهشمار نمىآورند.
اتّصاف ممكن بدان در خارج چه معنى دارد؟ زيرا اتّصاف به عدول صورتپذير است نه به تحصيل.(1)و به همين دليل، هنگام برشمردن خواص امكان، از اين صفت و
1) اتّصاف، به عدول امكانپذير است نه به تحصيل. بدين معنى كه وقتى چيزى را به عنوان صفت چيزى بهكارمىبريم، چه در تركيب تام خبرى و چه تركيب تقييدى، هرگاه آنچه صفت يا مسند واقع مىشود، جنبه سلبى داشته باشد، بايد ادات سلب با صفت تركيب شود وگرنه معنى اتّصاف از آن افاده نخواهد شد. مثال: در تركيب خبرى مىگوييم، روح، غيرمادى است. و در تركيب تقييدى مىگوييم، روح غيرمادى. در هر دو تركيب، غيرمادى صفت روح است، حال اگر بهصورت تحصيلى گفته شود: روح مادى نيست، اتّصافى صورت نگرفته، بلكه تنها خبرى داده شده است. بنابراين اوصاف سلبى، تنها به طريق عدول ممكن است وصف موضوع خود قرار گيرند
لاضرورة وجود و عدم تعبير مىكنند و مثلًا مىگويند: امكان از لوازم لاينفكّ ماهيت، و علت نياز ممكن به علت، و تساوى نسبت ماهيت به وجود و عدم، و لا ضرورة وجود و عدم است.
پاسخ اشكال اين است كه: قضيهاى كه محمول آن معدوله باشد، اگر موضوع آن وجود داشته باشد از حيث مضمون و معنى با سالبه محصّله فرقى ندارد. مثلًا در قضيه: بعضى از موجودات، غير ضرورى الوجود و العدم هستند و يا قضيه: ماهيت از حيث ذات، غير ضرورى الوجود و العدم است، در هر دو، موضوع، موجود است.
بنابراين سلب تحصيلى و ايجاب عدولى در مورد امكان يكى است.
اما سلبى كه در امكان وجود دارد، از يك طرف با ضرورت نسبت دارد و از طرف ديگر با موضوع- موضوعى كه دو ضرورت از وى سلب شده است- و به سبب همين نسبت از بطلان محض و عدم صرف خارج گرديده، به عدم مضاف تبديل شده و از اعدام ديگر تمايز يافته است. يعنى بدين وسيله داراى بهرهاى از وجود شده كه طبعاً داراى آثار خاص خويش است؛ هر چند كه عقل انسان در وهله اول آن را بهصورت سلب تحصيلى مىيابد؛ چنانكه در مورد «كورى» كه عدم مضاف است نيز عقل بدواً آن را سلب تحصيلى مىپندارد.
از آنچه گفته شد، مسائلى نتيجه مىشود كه از آن جمله است:
بنابراين هر امر ممكنى داراى ماهيت است و به همين دليل است كه حكما گفتهاند:
هر ممكن، زوج تركيبى است از ماهيت و وجود.
اما اطلاق ممكن بر وجود غير واجب بالذّات و آن را «وجود امكانى» ناميدن، اصطلاح ديگر و استعمال ديگرى است از امكان و وجوب كه امكان در اين اصطلاح به معنى فقر ذاتى و وجوب به معنى بىنيازى ذاتى استعمال مىشود و غرض از آن، سلب ضرورت وجود و عدم يا تساوى نسبت ممكن به وجود و عدم نيست، زيرا اينگونه اوصاف در مورد «وجود» معقول نيست.(1)
در اينجا مؤلّف رحمه الله يادآور مىگردد كه در اصطلاح اهل حكمت و همچنين در بين عرفا، ممكن بر كليّه وجودات اطلاق مىشود( بهجز واجب متعال) بهطورى كه اغلب، لفظ ممكنات را بهجاى كائنات و موجودات بهكار مىبرند، اما بايد توجه داشت كه اين استعمال با معنى اصطلاحى مذكور در اين فصل به كلى متفاوت است و اطلاق امكان بر وجود، به منظور بيان فقر ذاتى ماسوىاللَّه، و وجوب به معناى بىنيازى مطلق واجب تعالى است، نه به معناى لاضرورة الوجود و العدم و يا ضرورت وجود. چنانكه گفته شد« امكان» و صفت ممكن، اختصاص به ماهيت دارد، و آنچه وجود دارد، نفس وجود است، به وصف« امكان» متّصف نتواند شد
لازم بودن امكان براى ماهيت بدين معنى است كه فرض ماهيت به تنهايى كافى است كه آن را متّصف به امكان بيابيم و به امر ديگرى نياز نيست. بديهى است كه اين معنى با لزوم اصطلاحى فرق دارد، چه، در لزوم مصطلح، ملزوم، علت مقتضى براى
در اينجا اختصاص يافتن صفت امكان به ماهيات مطرح است، و اينكه وصف امكان از ماهيت جدايىپذير نيست. چه، اگر ماهيت بتواند از امكان خالى باشد، بايد در هنگام خالى بودن يا واجب باشد و يا ممتنع، كه واجب حتماً موجود است و ممتنع، معدوم. حال آنكه ماهيت نه موجود است و نه معدوم، پس خالى از آن نتواند بود
تحقق لازم و الحاق آن است؛ در صورتى كه، در مورد ماهيت هيچگونه اقتضايى نفياً و اثباتاً معنى ندارد.(1)
اما بحث از لوازم در مورد ماهيت شىء مبحث ديگرى است كه مربوط مىشود به محمولات ذاتى و عرضى شىء، كه آنچه مأخوذ در حدّ ماهيت است« ذاتى» و آنچه خارج از حدّ آن است« عرضى» مىنامند.
لوزام، بهطور كلّى، صفات و احوالى است كه جدايى آن از موضوع ممكن نباشد؛ چنانكه زوجيّت از چهار و جسميّت از حيوان و حيوانيّت از انسان؛ و آن سه قسم است:
بنابراين، لازم بودن «امكان» بدين معنى نيست كه تحقّق سلب دو ضرورت در مرتبه ذات ماهيت، حكم مىكند كه امكان، ذاتى ماهيت باشد، زيرا نادرستى آن ظاهر است.(2)
مؤلّف رحمه الله، در سطور بعد، دليل ذاتى نبودن« امكان» را نسبت به ماهيت، همين ويژگى اخير، يعنى قابل حمل نبودن امكان بر ماهيت به طريق حمل اولى ذكر كرده است و گويد: حمل بين ذاتى و ذى الذاتى حمل اولى است؛ چنانكه حيوانيت و جسميّت ذاتى انسان است و مىتوان گفت انسان حيوان است و انسان جسم است به حمل اولى كه ملاك آن اتّحاد مفهومى است، اما نمىتوان گفت ماهيت ممكن است، به حمل اولى؛ يعنى مفهوم ماهيت با ممكن، يكى فرض شود
اما حقيقت اين است كه يك محمول وقتى داخل در ذات موضوع است كه حمل بين آنها حمل اولى باشد، كه ملاك آن اتحاد مفهومى است، نه حمل شائع كه ملاك آن اتحاد وجودى است. در صورتى كه امكان و ديگر لوازم ماهيت به حمل شائع بر آن
1) لازم و ملزوم چنانكه مؤلّف رحمه الله متذكر شده است، اصطلاحى است در مبحث علت و معلول كه در آن، ملزوم علت وجودى و مقتضى لازم است و يا تحقّق ملزوم، تحقق لازم امرى اجتنابناپذير است.
2) در اينجا سخن در اين است كه آيا« امكان» از لوازم ذاتى ماهيت است يا نه؟ اگر ذاتى ماهيت باشد بايد تصور ماهيت در ذهن بدون تصور« امكان» علمى نباشد، حال آنكه چنين نيست، زيرا ذاتى چهار ويژگى دارد كه ثبوت آنها در« امكان» مسلّم نيست. آن چهار ويژگى عبارت است از:
حمل مىگردد.
امتناع كه جنبه وجودى ندارد و موضوع آن معدوم است، اما درباره« امكان» بحث بسيارى در آثار حكماى الهى صورت گرفته است كه چون امكان سلب دو ضرورت وجود و عدم از موضوع خود است، آيا مىتواند تحقّق خارجى داشته باشد؟ پاسخ مؤلّف رحمه الله به تبعيت از اساتيد سلف بهويژه صدرالمتألّهين آن است كه امكان نيز تحقّق خارجى دارد و همچون اعدامِ مضاف، از نوعى ثبوت برخوردار است و در خارج مىتواند وصف موضوع خود يعنى ماهيات خارجى واقع گردد.
بنابراين« امكان» نه وجود مستقل و لنفسه دارد كه در خارج بدون موضوع، ثابت و موجود باشد و نه صرفاً از اعتبارات ذهنى است كه هيچگونه صورتى در خارج نداشته باشد. بلكه يك صفت عدمى است از نوع اعدام مضاف كه مىتواند به همراه موضوع خود تحقق خارجى يابد؛ يعنى وجودش همچون وجودات ناعت و رابطى كه قبلًا ذكر آن گذشت وابسته به غير است
اما اينكه «امكان» به وجود موضوع خود در اعيان موجود است به اين دليل است كه با واجب، كه ضرورت تحقق خارجى آن بهعنوان وصف ثابت موضوع خود محرز و مسلّم است، قسم يك تقسيم واقع گرديده و «امكان» نيز بايد وصف ثابت موضوع خود باشد، زيرا معنى آن جز سلب ضرورت نيست.
بنابراين چون «امكان» واقع در تقسيمى است كه بايد موضوع تقسيم به هر يك از اقسام خود متّصف باشد، پس آن نيز وصف ثابت براى موضوع خود خواهد بود كه البته آن وصف جنبه عدمى دارد و همچون ديگر اعدام مضاف مىتواند وصف
1) بحث دائر بين حكما بر سر اين است كه مواد سهگانه، وجوب و امتناع و امكان، صرفاً مفاهيم اعتبارى و ذهنى است يا آنكه تحقق خارجى نيز دارد.
در مورد وجوب و امتناع بحثى نيست كه بهعنوان دو صفت براى موضوع خود بهكار مىرود. وجوب كه ضرورت وجود است، صفت ثابت موضوع خود قرار مىگيرد و در تحقق خارجى آن شكّى نيست، چه ضرورت وجود امرى است واقعى و در خارج نيز مانند ذهن، محقّق است.
موضوع خود قرار گيرد و به وجود آن وجود يابد و آثارى كه بر آن مترتب خواهد بود در حقيقت سلب آثار وجوب است و آثار وجوب فىالجمله عبارت است از صرافت وجود، بساطت آن و بىنيازى از غير و امثال آن.(1)
بنابراين« امكان» وصف ثابت موجود خارجى است و آثار وجود خارجى آن( كه جنبه عدمى دارد و مانند ساير اعدام مضاف، بهرهاى از وجود دارد) همين آثار وجوب را نداشتن، و از بساطت و صرافت و به خود موجود بودن و از هر جهت كامل و بىنقص بودن و امثال اين صفات و آثار، بىبهره است و هر چه به صفت امكان موصوف گردد، در وجود و كمالات وجودى ناقص است.
\s\iُ سيهرويى ز ممكن در دو عالم\z جدا هرگز نشد واللَّه اعلم\z\E\E
با اين بيان ثابت شد كه «امكان» نه از اعتبارات عقلى محض است كه در خارج و در ذهن نامتحقق باشد، و نه داراى وجود مستقل غيروابسته است. چه، ضرورت وجود، امرى است كه ظرف تحقّق آن خارج است و آثار خارجى خود را به همراه دارد.
بنابراين، امكان، چنانكه گفته شد، معنى عدمى واحدى است مشترك بين ماهيات و ثابت به ثبوت فى نفسه آنها و حقيقت آن عبارت است از سلب دو ضرورت؛ و وجود مستقل غيروابسته در مورد موجودات عدمى معنى ندارد.
گذشته از اين، اگر امكان داراى وجود غيروابسته خارجى باشد، ناگزير يا بايد واجب بالذات باشد- كه بطلان آن ضرورى عقل است- و يا ممكن باشد كه آن هم از حدّ ثبوت ماهيت خارج است؛ چه، ثبوت فى نفسه ماهيت براى آن كافى نيست. پس لازم است كه معلول امر ديگرى باشد، و امكان به غير- چنانكه به زودى خواهد آمد-
1) منظور از اينكه« امكان و ضرورت، قسيم يك تقسيماند، و تقسيم به نوعى است كه اقتضا دارد مقسم به هر يك از اقسام متّصف گردد» اين است كه ما براى دستيابى به مبدأ هر يك از مواد، يك مفهوم فرضى را نسبت به وجود و عدم تقسيم كرديم، و نتيجه تقسيم چنين به دست آمد، ضرورى الوجود، ضرورى العدم، لاضرورى الوجود و العدم. و هر چيزى كه موضوع اين تقسيم باشد، متّصف به هر سه صفت تواند بود، جز اينكه اگر موجود باشد به ضرورى العدم وصف نمىشود. پس موجود دوگونه است، ضرورى الوجود( واجب) و لا ضرورى الوجود والعدم( ممكن)، و چون موجود به واجب كه يكى از دو قسمت حاصل از تقسيم است وصف مىشود، به قسمت ديگر نيز كه قسيم واجب است بايد وصف شود. يعنى، موجود يا واجب است و يا ممكن.
امرى است محال.
با اين حال براى اثبات وجود مستقل خارجى امكان، استدلالهايى كردهاند، كه بهترين آنها اين است كه: اگر «ممكن» با وجود مستقل در خارج ممكن نباشد يا واجب خواهد بود و يا ممتنع، و در آن صورت، ممكن يا ضرورى الوجود خواهد بود و يا ضرورى العدم و اين محال است.
پاسخ آن اين است كه اتّصاف به يك وصف در خارج، مستلزم آن نيست كه آن وصف داراى وجود مستقل غيروابسته (لنفسه) باشد، بلكه كافى است كه به وجود موصوف خود موجود باشد؛ و امكان از معقولات ثانويه فلسفى است كه در ذهن عارض موضوع خود مىشود، ليكن اتّصاف بدان در خارج است و به وجود موضوع خود در خارج موجود است.(1)
معقولات اوليّه و ثانويه. معقولات اوليّه به صفات و عوارضى اطلاق مىشود كه هم عروض صفت و هم اتّصاف موضوع بدان در خارج از ذهن تحقق يابد، مانند سياهى، سردى، نرمى كه هم خارج از ذهن بر موضوع خود عارض مىشود و هم موضوع در خارج بدان وصف اتصاف مىيابد.
اما معقولات ثانويه دوگونه است، يك قسم را منطقى و يك قسم را فلسفى اصطلاح كردهاند.
معقولات ثانويه منطقى اوصاف و عوارضى است كه هم عروض آن بر موضوع در ذهن صورت مىگيرد و هم اتّصاف موضوع بدان جنبه ذهنى دارد. مثلًا گوييم، حيوان ناطق معرّف انسان است. كه در آن، صفت« معرفيّت» در ذهن عارض حيوان ناطق شده و حيوان ناطق نيز در ذهن متّصف به اين صفت است وگرنه در خارج، نه حيوان ناطق با صفت معرفيّت همراه است و نه چنين صفتى بر او عارض مىشود. بيشتر موضوعات در مسائل منطق از نوع معقولات ثانوى است، مثل نوعيّت، جنسيّت، ذاتيّت، عرضيت و قضيه و قياس و امثال آن، و از آن جهت معقول ثانى ناميده مىشوند كه تعقّل آنها پس از تعقّل معروض است.
معقولات ثانويه فلسفى اوصافى است كه عروض آن بر موضوع در عقل صورت مىگيرد ليكن اتّصاف شىء بدان صفت در خارج است. مانند صفت ابوّت( پدرى) كه هر چند در خارج چيزى بهعنوان پدرى وجود ندارد ليكن اتّصاف يك انسان بدان، در خارج از ذهن است.
حال بايد توجه داشت كه« امكان» از معقولات ثانويه فلسفى است كه عروض آن بر موضوع در ذهن و اتّصاف ماهيات بدان، خارجى است
1) اشكال مدّعى آن است كه اگر امكان در خارج ممكن نباشد و به خود مستقلى بدون موضوع متحقّق نگردد، پس بايد يا واجب باشد يا ممتنع، كه شدنى نيست. پيداست كه او مىپندارد هرگونه اتّصافى كه در خارج صورت مىپذيرد بايد هم موضوع و هم صفت داراى وجود مستقل باشد، و نمىتواند كه معقولات ثانويه فلسفى، در ذهن عارض موضوع مىشود ليكن اتّصاف بدان امرى است خارجى. وصف با وجود موصوف موجود است و با عدم وجود آن در خارج، جنبه ذهنى دارد.
از آنچه گذشت، روشن شد كه «امكان» نيز مانند وجود، داراى معنى و مفهوم مشترك و واحد است.
ضرورت را به چهار قسم منحصر دانستهاند:
در آثار بعضى از حكما، دوگونه ضرورت ديگر نيز ذكر كردهاند، يكى ضرورت به شرط محمول است، و ضرورت وقتى را نيز به وقتى معين و غيرمعين تقسيم كردهاند، اما ضرورت به شرط محمول در ضمن معانى امكان، پس از اين خواهد آمد
ضرورت ازلى، آن است كه محمول، ذاتاً ضرورى موضوع باشد بدون هيچگونه قيد و شرط، و در آن حتى وجود موضوع نيز شرط نيست. اين ضرورت تنها در صورتى تحقق مىيابد كه موضوع، وجود محض قائم به خود باشد و آن را نه شائبه عدم و نه ماهيتى محدود سازد كه مصداق آن وجود واجب تعالى است و صفات وى كه همه عين ذات اوست.
ضرورت ذاتى، آن است كه محمول ذاتاً ضرورى موضوع باشد ليكن مشروط به وجود و دوام موضوع؛ چنانكه گوييم هر انسانى حيوان است. چه، حيوانيت صفت
1) پس از آنكه موادّ سهگانه و جهات قضايا بيان گرديد مؤلّف رحمه الله طبق يك سنّت متّبع در تنظيم و تنسيق مطالب به پيروى از حكماى سلف، به بيان اقسام ضرورت و به دنبال آن استعمالات گوناگون امكان پرداخته است.
چنانكه توضيح آن گذشت، نسبت هر محمول به موضوع خود يا ضرورى است( اعم از ضرورى منفى يعنى ممتنع، و ضرورى مثبت يعنى واجب) و يا ممكن. حال بايد ديد ضرورت به چه معانى و در چه موارد و به چند قسم تحقق خارجى دارد.
ضرورى انسان و از وى انفكاكناپذير است، ليكن تا وقتى كه انسان وجود دارد، و چنانچه شرط وجود برداشته شود نه حيوان خواهد ماند و نه انسان كه حملى صورت گيرد.
ضرورت وصفى، آن است كه محمول از جهت صفتى كه موضوع دارد براى آن ضرورى باشد؛ چنانكه گوييم: هر نويسندهاى در هنگام نويسندگى، انگشتانش متحرك است، كه حركت انگشتان ضرورى نويسنده است مشروط به وجود صفت نويسندگى در او.
ضرورت وقتى، آن است كه محمول ضرورى موضوع باشد ليكن در وقت معيّن كه از حيث معنى با ضرورت وصفى چندان فرقى ندارد.(1)
حال توجه به اين مطلب لازم است كه اوّلًا: در همه قضايا، چه جهت لفظاً ذكر شود و چه ذكر نشود، جهت وجود دارد.
ثانياً: در كليّه قضاياى علمى، جهت ضرورت است، چنانكه گوييم: زواياى داخلى يك مثلث مساوى با دو قائمه است، زمين كروى است، فلز در اثر حرارت منبسط مىشود و غيره
امكان بدان معنى كه در اين فصل گفته شد، يكى از جهات سهگانه قضايا است كه هيچ قضيهاى خالى از يكى از آن سه نتواند بود؛ ليكن در زبان مردم، امكان غالباً به معنى سلب ضرورت از جانب مخالف بهكار مىرود كه لازمه آن سلب امتناع از جانب موافق است. در قضيه موجبه كه جانب موافق آن ضرورى است مانند: نويسنده انگشتانش متحرك است به امكان؛ و در قضيه موجبه كه جانب موافق ضرورى نيست
1) پيش از اين درباره جهات در قضايا گفتيم كه هرگاه ضرورت و امكان، لفظاً در قضيّه قيد شود آن قضيّه را موجّهه گويند. چنانكه گوييم: هر انسانى ضرورتاً حيوان است يا، ممكن است انسان حيوان باشد. در كتب منطق براى حفظ جنبه خبرى قضيه غالباً لفظ امكان و ضرورت را، قبل يا بعد از قضيه ذكر مىكنند. مانند انسان حيوان است بالضروره، و يا انسان نويسنده است به امكان. اينگونه قضايا را موجّهه گويند و اگر ضرورت و امكان ذكر نشود قضيه را مطلقه نامند.
مانند: انسان انگشتانش متحرّك است به امكان؛ و در قضيه سالبه كه جانب موافق ممتنع است (يعنى سلب محمول ضرورى است) مانند: نويسنده انگشتانش ساكن نيست به امكان؛ و در قضيه سالبه كه سلب ضرورى نيست، مانند: انسان انگشتانش ساكن نيست به امكان.
چنانكه در اين مثالها ملاحظه مىشود، امكان بدين معنى، اعمّ از امكان به معنى ياد شده و وجوب و امتناع است، البته در استعمال نه در مفهوم، زيرا در بين جهات سهگانه وجه جامعى نيست.(1)
بنابراين جانب مخالف در قضيّه موجبه، سلب حكم است و در قضيّه سالبه اثبات حكم. حال، منظور از اينكه در استعمال عام، امكان به معنى اسب ضرورت از جانب مخالف بهكار مىرود بدين معنى است كه مثلًا وقتى مىگوييم: ممكن است انسان به كهكشانها سفر كند يا ممكن است در ستاره زحل موجودات زنده باشد و امثال آن، بدين معنى است كه جانب مخالف اين قضايا ضرورى نيست و جانب موافق نيز ممتنع نيست. بنابراين« ممكن است در زحل موجودات زنده باشد» يعنى نبودن موجود زنده در زحل امرى واجب و ضرورى نيست و بودن آن نيز محال نيست.
و اين معنى از امكان، غير از امكان اصطلاحى است كه صفت ماهيات و از مواد سهگانه است و مفاد آن سلب ضرورت وجود و عدم از موضوع است.
از اينرو امكان به معنى اصطلاحى را امكان خاصّ و امكان به معنى متداول در بين مردم را امكان عام ناميدهاند.
چنانكه ملاحظه مىگردد، در چهار قضيه كه بهعنوان نمونه موارد استعمال امكان عام ذكر شده است، امكان، در مورد قضاياى ضرورى و ممكن و ممتنع بهكار رفته است؛ بدين شرح:
نويسنده انگشتانش متحرك است، به امكان. يا به بيان غيراصطلاحى به جاى، به امكان ممكن است مىگذاريم و مثلًا مىگوييم: ممكن است نويسنده انگشتانش متحرك باشد. در حالى كه حركت انگشتان شخص نويسنده، ضرورى است.
ممكن است انسان انگشتانش متحرك باشد، كه حركت انگشتان انسان ممكن است و ضرورى نيست.
ممكن است نويسنده انگشتانش ساكن نباشد، كه جانب موافق يعنى ساكن نبودن انگشتان، ضرورى است( ممتنع).
ممكن است انسان انگشتانش ساكن نباشد، كه ساكن نبودن انگشتان انسان ضرورى نيست.
امكان در اين موارد جهت قضيه است ليكن با امكان اصطلاحى نبايد اشتباه شود، زيرا در قضيهاى كه جهت آن امكان خاص است، ثبوت محمول براى موضوع، ممكن است باشد و ممكن است نباشد، در صورتى كه در امكان عام همواره جانب مخالف قضيه غيرضرورى است و جانب موافق غيرممتنع است، اعم از آنكه محمول براى موضوع ضرورى باشد يا ممكن يا ممتنع.
بنابراين در اصطلاح اهل حكمت، امكان خاص به معنى سلب ضرورت از دو طرف موافق و مخالف قضيه، و امكان عام به معنى سلب ضرورت از جانب مخالف، كه لازمه آن سلب امتناع از جانب موافق است مىباشد. امكان ديگرى نيز در متن آمده كه آن را امكان اخصّ گفتهاند و عبارت است از سلب همه اقسام ضرورت از طرفين موافق و مخالف مانند: انسان نويسنده است، به امكان
1) مقصود از جانب موافق در قضيه همان كيفيتى است كه صورت قضيّه حاكى از آن است، مثلًا در قضيه: انسان حيوان است، جانب موافق حيوان بودن انسان است و جانب مخالف حيوان نبودن او، و در قضيّه: انسان اسب نيست، جانب موافق اسب نبودن است و جانب مخالف اسب بودن.
اما اهل حكمت امكان را تنها در معنى سلب ضرورت از دو طرف استعمال كرده، آن را امكان خاصّ يا خاصّى نام دادهاند و امكان مستعمل در زبان عامه را امكان عام يا عامى نام نهادهاند.
گاهى نيز امكان به معنى سلب ضرورتهاى ذاتى و وصفى و وقتى بهكار مىرود و اين مورد اخصّ از امكان خاصّ است و به همين دليل آن را امكان اخصّ ناميدهاند.
مانند: انسان نويسنده است، به امكان (انسان ممكن است نويسنده باشد) كه ماهيت انسانى نه ذاتاً مستوجب نويسندگى است و نه از جهت وصف يا وقت خاصّى كه در صورت قضيّه قيد شده باشد.
گاهى هم امكان به معنى سلب همه ضرورتها حتى ضرورت به شرط محمول(1)
ضرورى به شرط محمول را از آن جهت وجوب لاحق گويند كه هر ماهيت موجود، در ميان دو وجوب قرار دارد يكى وجوبى كه اقتضاى وجود آن را كرده است و ديگرى وجوبى كه پس از وجود يافتن بدان متصف گرديده است، زيرا هنگامى كه چيزى موجود باشد، از حيث وجود، واجب است نه ممكن و نه ممتنع
بهكار مىرود. اين استعمال در مواردى است كه امرى به زمان آينده اختصاص داشته باشد و در آن ايجاب و سلب هم معيّن نشده باشد، بهطورى كه ضرورت از حيث1) در پاورقى شماره 1، ص 107، ضمن توضيح اقسام ضرورت، از ضرورت به شرط محمول نام برده شد. ضرورت به شرط محمول، يعنى اينكه در هر قضيهاى، تا هنگامى كه محمول براى موضوع ثابت است، حكم قضيّه ضرورى است. اينگونه ضرورت است كه از آن به وجوب لاحق تعبير مىكنند، مثلًا وقتى مىگوييم، انسان حيوان است. مادام كه حيوانيت براى انسان ثابت باشد، ثبوت آن ضرورى است نه ممكن.
محمول نيز نفياً و اثباتاً از آن مسلوب باشد. اينگونه برداشت، به جهت سادهنگرى عامى است كه جهل نسبت به حوادث آينده از ويژگىهاى آن است، زيرا از علل و اسباب حوادث آگاهى ندارد، وگرنه براى هر امر مفروضى يا وجود تحقّق دارد يا عدم و در نتيجه يا واجب است يا ممتنع.(1)
گاه نيز امكان به معنى امكان استعدادى استعمال مىشود، يعنى بهصورت يك وصف وجودى از كيفيّات مادى كه ماده به واسطه آن فعليتهاى گوناگون مىپذيرد.
فرق بين آن و امكان خاص آن است كه اين امكان نسبت به فعليت، شدّت و ضعف و قرب و بُعد مىپذيرد و با فعليت يافتن شىء، آن وصف زائل مىشود؛ برخلاف امكان خاصّ كه يك معنى عقلى است كه شدت و ضعف و قرب و بُعد در آن معنى ندارد و موضوع آن ماهيت است و از آن جدايى نمىپذيرد، اعم از آنكه ماهيت موجود باشد يا معدوم.
گاهى «امكان» در مورد يك شىء به اين معنى بهكار مىرود كه فرض وقوع آن مستلزم امر محالى نيست و آن را امكان وقوعى نامند.
گاهى هم از امكان، معنى وابستگى وجودى معلول به علت اراده مىشود، يعنى فقر و نياز ذاتى معلول در وجود خود به علت، كه ذات واجب جل و علا است.
اينگونه امكان را امكان فقرى يا وجودى مىنامند در برابر امكان به معنى خاصّ كه امكان ماهوى است.(2)
امكان وقوعى نيز وقتى است كه تنها امتناع را از جانب موافق سلب كنيم. مثلًا گوييم، ممكن است انسان به دوران بدويت برگردد، يعنى چنين امرى محال نيست. اين معنى به امكان عام بسيار نزديك است جز آن كه در امكان عام ضرورت از جانب مخالف سلب مىشود و لازمه آن سلب امتناع از جانب موافق است و در امكان وقوعى، توجه بيشتر به سلب امتناع از جانب موافق است.
امكان فقرى يا وجودى پيش از اين ذكر شد و يادآور شديم كه« امكان» و« ممكن» هنگامى كه به وجود اشياء نسبت داده شود منظور فقر ذاتى همه موجودات است به ذات واجب يا همه معاليل به علةالعلل. بنابراين اينگونه امكان بهكلى با امكان عام و خاص و اخص و استقبالى و استعدادى و وقوعى متفاوت است
1) اينگونه امكان را« امكان استقبالى» گويند، و مربوط است به امورى كه در آينده امكان تحقّق آن باشد و در زمان حال، معلوم نيست كه وجود خواهد يافت يا نه و آنچه حال آن معلوم باشد از معنى آن خارج است، چنانكه گوييم: جمعه آينده هوا بارانى است و يا سال آينده خشكسالى است. كه معمولًا لفظ امكان را نيز بهصورت ممكن است يا امكان دارد در اول جمله قرار مىدهيم و رابطه را التزامى مىكنيم
2) در اينجا سخن از سه مورد ديگر از موارد استعمال امكان است. يكى امكان استعدادى، كه امكان در معنى استعداد بهكار مىرود و چنانكه در متن آمده است، استعداد صفت وجودى و از كيفيّات مادى است، مانند امكان انسان شدن نطفه. امكان استعدادى داراى مراتبى است واقعى خارج از عقل چنانكه اين امكان در مراحل مختلف دوران جنينى بيشتر و به فعليت نزديكتر مىگردد و مثلًا علقه از حيث امكان به انسان نزديكتر است. به هر حال هنگامى كه گفته مىشود، نطفه امكان انسان بودن دارد، معنى اين امكان با موارد قبلى متفاوت است.
يادآورى: جهات سهگانه ياد شده تنها به قضايايى كه محمول در آنها وجود است اختصاص ندارد بلكه با هر محمولى كه به موضوعى نسبت داده شود همراه است؛ ليكن در فلسفه جز آنچه به وجود و عوارض ذاتى آن مربوط گردد از موادّ سهگانه بحثى به ميان نمىآيد، زيرا موضوع فلسفه، موجود از حيث وجود است.
هر يك از مواد سهگانه وجوب، امتناع، امكان، يا ذاتى است يا غيرى (بالغير) و يا در قياس با غير، جز اينكه امكان غيرى وجود ندارد.(1)
الف)
واجب بالذّات
واجب بالغير
واجب در قياس با غير
ب)
ممتنع بالذات
ممتنع بالغير
ممتنع در قياس با غير
ج)
ممكن بالذات
ممكن بالغير
ممكن در قياس با غير.
از اين وجوه نُهگانه يك وجه محال است كه آن امكان بالغير است چنانكه مؤلّف رحمه الله در ابتداى اين فصل يادآور شده و در ضمن متن نيز دليل آن را ذكر كرده است.
بنابراين نسبت وجود به هر موجود از يكى از هشت حالت مذكور خالى نتواند بود. بايد توجه داشت كه امكان در مباحث فلسفى كه در رديف وجوب و امتناع قرار مىگيرد، همان امكان خاصّ اصطلاحى است
1) پس از آنكه معانى و موارد استعمال وجوب و امتناع و امكان روشن شد( وجوب و امتناع هر دو تحت عنوان ضرورت قرار گرفته، يكى ضرورت وجود و ديگرى ضرورت عدم و قبلًا در چند مورد اين نكته يادآورى شده است) اينك بحث در اين است كه هر يك از اين مواد، يا بالذّات است يا بالغير يا در قياس با غير؛ بنابراين جمعاً نُه وجه حاصل مىشود.
منظور از ذاتى (بالذّات) در مورد مواد سهگانه آن است كه وضع ذات شىء با قطع نظر از هر چه خارج از آن است براى اتّصاف به يكى از موادّ كافى باشد؛ و منظور از غيرى (بالغير) آن است كه وضع ذات به تنهايى در انصاف شىء به يكى از موادّ كفايت نكند، بلكه امرى خارج از ذات، آن صفت را اقتضا كند؛ و منظور از «در قياس با غير» آن است كه اتّصاف شىء به يكى از موادّ، نظر به قياس آن با امرى خارج از ذات وى و به استدعاى غير باشد كه اعمّ از «اقتضاء» است.(1)
وجوب بالذّات مانند ضرورت وجود براى ذات واجب متعال كه صرفاً از جانب ذات او است.
وجوب بالغير مانند، ضرورت وجود ممكن، كه به اقتضاى وجود علت تامّه آن است (همچون وجود همه ماهيات موجود).
امتناع بالذات مانند ضرورت عدم محالات ذاتى كه بالذّات قبول وجود نمىكند، همچون اجتماع نقيضين و ارتفاع آن و سلب چيزى از خود.
امتناع بالغير مانند ضرورت عدم ممكن كه از ناحيه عدم علت عارض آن مىشود.
1) در مورد اقتضاء و استدعاء رجوع شود به پاورقى 1، ص 115
امكان بالذّات آن است كه چيزى ذاتاً و با قطع نظر از هر چه جز آن است، ضرورت وجود و ضرورت عدم از آن سلب شده باشد (مانند همه ماهيات در مرتبه ذات).
اما امكان بالغير محال است- چنانكه قبلًا بدان اشاره شد- و اين از آن جهت است كه اگر امكان بالغير از ناحيه علت مقتضى خارج از شىء بر آن عارض شده باشد، آن شىء بايد بالذات و با قطع نظر از غير يا واجب باشد يا ممتنع و يا ممكن، چه، هيچ چيز در وجود، خالى از اين سه ماده نيست. واجب و ممتنع كه نتواند بود، چون مستلزم انقلاب و محال است (يعنى محال است كه چيزى از وجوب و امتناع به ممكن بالغير منقلب شود) در حالت سوم يعنى امكان بالذّات، يا چنان است كه اگر فرضاً علت خارج از ذات را حذف كنيم، شىء باز همچنان در حالت امكان باقى مىماند، كه در آن صورت وجود غير بىتأثير است و وجود و عدم آن مساوى است، حال آنكه فرض بر آن است كه شىء خارجى، علت امكان باشد و اگر بر حالت امكان باقى نماند، معلوم مىشود كه ممكن بالذّات نبوده است و اين نيز خلاف فرض است.
اين در صورتى است كه امكان بالذّات و امكان بالغير يك امكان باشد يعنى يك امكان واحد هم بالذّات و هم بالغير.
اما اگر دو امكان فرض شود، يكى بالذّات و ديگرى بالغير، معنى آن اين است كه يك شىء از يك حيثيت و در يك وجود داراى دو امكان است كه بطلان آن واضح است؛ چنانكه دو وجود براى شى تحققپذير نيست.
گذشته از اين، فرض امكان بالغير، متضمن فرض علت موجبه خارجى براى امكان است و اين در حقيقت ارتفاع نقيضين است. به اين دليل كه هر عامل غيرى كه امكان را ايجاب كند، با توجه به اينكه امكان، سلب ضرورت وجود و عدم است، بايد هم علت موجبه وجود و هم علت موجبه عدم را رفع نمايد و علت موجبه عدم يعنى عدم علت موجبه وجود. بنابراين علت موجبه امكان بايد هم وجود علت موجبه وجود را رفع كند و هم عدم آن را و اين ارتفاع نقيضين است.
وجوب در قياس با غير، مانند وجوب علت، در قياس بامعلول خود، زيرا هر معلول به واسطه وجود خود، وجود علت را «استدعاء» دارد؛ همچنين وجوب معلول در قياس با علت تامّه خود، چون هر علت به وجود خود وجود معلول را «اقتضاء» مىكند.(1)
پس از ذكر اين نكته به تفاوت بين اقتضاء و استدعاء و استدعاء اعمّ پرداخته گوييم: از آنجا كه هر نوع نياز و درخواست و اقتضاء، منشأ و دليل جداگانهاى دارد بايد در لفظ بين آنها تفاوت رعايت گردد.
اقتضاء در موردى بهكار مىرود كه امر مقتضى، نسبت به مقتضا جنبه فاعلى داشته باشد و در ايجاد آن مؤثر باشد؛ چنانكه علت، مقتضى وجود معلول است و بنابراين وجود معلول با وجود علت واجب است. احتياج در موردى بهكار مىرود كه وجود چيزى بدون وجود امر ديگرى ممكن نباشد چنانكه وجود معلول محتاج به وجود علت است.
استدعاء، در مواردى بهكار مىرود كه نه اقتضاى عِلّى در كار است و نه احتياج معلولى، چنانكه هر يك از دو معلول كه داراى علت واحدى باشند وجود ديگرى را درخواست مىكند، بدون آنكه يكى نسبت به ديگرى علت يا معلول باشد؛ همچنين است دو امر متضايف.
حال اگر استدعاء را به همه معانى مذكور بهكار بريم قيد اعمّ به دنبال آن درآيد تا شامل اقتضاء و حاجت و درخواست و ديگر معانى از اين قبيل گردد و در آن صورت آن را استدعاء اعمّ گويند.
بديهى است كه بحث اصلى و كاربرد اين اصطلاحات، در مسئله وجوب در قياس با غير است و توجه به اين امر لازم است كه در همه موارد استعمال استدعاء اعمّ، وجود مستدعا واجب است. بدين معنى كه به علت اقتضاى علت معلول خود را، وجود معلول واجب است، و به جهت حاجت معلول به علت، وجود علت واجب است و به سبب درخواست يكى از متضايفين ديگرى را، وجود ديگرى واجب است
همچنين، وجوب يكى از دو امر متضايف(2)
تضايف خود يكى از اقسام تقابل است كه بحث آن در اين كتاب مطرح خواهد شد، ليكن در اين مبحث صرفاً از جهت وجوب قياسى هر يك از طرفين متضايف نسبت به ديگرى بدان اشاره شده، بدين معنى كه وجود هر يك از دو طرف، وجود ديگرى را واجب مىسازد
نسبت به ديگرى، كه هرگاه يكى1) در كتب فلسفى از جمله در كتاب حاضر، به جهت دقت بسيار كه لازمه مباحث فلسفى است هر لفظ و هر اصطلاح دقيقاً در حدّ معنى موضوعٌله بهكار رفته و رعايت امانت به ميزانى است كه هيچگاه لفظى بهجاى لفظى كه با آن اندك اختلافى در معنى و استعمال داشته باشد بهكار نمىرود. بسيارى از خلط مبحثهايى كه در آثار جديد فلسفى، بهويژه ترجمهها و خوشهچينىهاى پراكنده از متون غيرفارسى، مشاهده مىگردد، به واسطه عدول از حدود امانت علمى و فلسفى است و بخش عمده آن مربوط مىشود به معادلهاى نامعادل و عدم تميز بين معادل و مترادف.
2) دو چيز را وقتى متضايف گويند كه تعقّل يكى بدون تعقّل ديگرى ممكن نباشد؛ يعنى« اضافه» صفت ثابت هريك از متضايفين باشد و هر يك از طرفين متقابل بدون ديگرى قابل تصور نگردد. چنانكه بالا و پايين، چپ و راست، پيش و پس، و پدر و فرزند و امثال آن، هر يك بدون ديگرى قابل تعقل نيست.
موجود باشد وجود ديگرى نيز واجب است.
ضابطه اينگونه وجوب آن است كه بين مقيس و مقيسٌاليه رابطه علت و معلوليت برقرار باشد و يا هر دو معلول يك علت واحد باشند، زيرا اگر رابطه عليت در كار نباشد توقف يكى بر ديگرى معنى نخواهد داشت و در نتيجه، وجود يكى به سبب وجود ديگرى واجب نخواهد شد.
امتناع در قياس با غير، مانند ممتنع بودن وجود علت تامّه در قياس با عدم معلول به طريق «استدعاء»؛ نيز مانند ممتنع بودن وجود معلول در قياس با علت به طريق «اقتضاء» و مانند ممتنع بودن يكى از متضايفين در قياس با عدم طرف ديگر و يا عدم يكى در قياس با وجود طرف ديگر.
امكان در قياس با غير، وصف چيزى است كه با آنچه نه استدعاى وجود آن را دارد و نه عدم آن را، قياس گردد. ضابطه اينگونه امكان آن است كه بين مقيس و مقيسٌاليه رابطه عليت و معلوليت نباشد و نيز آن دو، معلول علت واحدى نباشند.
البته، امكان به قياس در بين دو موجود، معقول نيست، زيرا شىء يا خود واجب بالذّات است كه با ممكن مورد قياس واقع مىشود و يا ممكن است و در قياس با واجب قرار مىگيرد كه در بين آنها رابطه عليت و معلوليت برقرار است و يا ممكنى در قياس با ممكنى واقع مىشود كه آن نيز به واجب بالذات منتهى مىگردد.(1)
چنانكه مؤلّف رحمه الله يادآور شده است ضابطه اينگونه امكان آن است كه بين دو جانب قياس، رابطه عليت و معلوليت نباشد، زيرا اگر بين آنها چنين رابطهاى برقرار باشد، يكى واجب بالذات و يكى واجب بالغير خواهد بود و قبلًا در متن آمده است كه ضابطه وجوب در قياس با غير، وجود رابطه عليت و معلوليت است.
حال، چون ضابطه امكان در قياس با غير، عدم وجود رابطه عليت و معلوليت و معلول يك علت نبودن دو جانب قياس است، طبعاً موجود ممكن در قياس با غير نيز مانند ممكن بالغير تحققپذير نخواهد بود، زيرا آنچه مقيس واقع مىشود يا خود واجب بالذّات است كه با ممكن مقايسه مىشود يا برعكس. چون موجودات از اين دو حال بيرون نيستند، يا واجب و يا ممكن( ممتنع هم وجود خارجى ندارد) و بين واجب و ممكن رابطه عليت برقرار است.
پس اينكه در متن آمده است كه امكان در قياس با غير بين دو موجود تحققپذير نيست، به اين دليل است كه بين آنها رابطه عليت برقرار است، يعنى اگر دو ممكن در قياس با يكديگر قرار گيرند و يكى از آنها درخواست امكان براى ديگرى داشته باشد، استدعاى آن از طريق وجودش خواهد بود كه تا واجب نباشد موجود نمىشود
1) در ابتداى اين فصل گفته شد كه« امكان بالغير» تحققپذير نيست و در جاى خود با ادلّه متقن به اثبات رسيد. در اينجا سخن از« امكان در قياس با غير» است، يعنى چيزى قياس شود با آنچه نه وجود آن را ضرورى مىسازد و نه عدم آن را. اينگونه امكان نيز در بين دو موجود قابل تحقق نيست.
اما اگر واجب بالذّات را با واجب بالذات ديگرى بهطور فرضى قياس كنيم، هر يك نسبت به ذات يا مخلوقات واجب ديگر «ممكن» خواهد بود. اينگونه امكان بدان شرط تحقق مىيابد كه هيچگونه رابطه علّى و معلولى بين دو واجب و مخلوقات آنها برقرار نباشد و طبعاً معلول علت واحدى نيز نباشند.
همچنين اگر دو ممتنع بالذّات، با يكديگر و يا با ممتنع ديگرى كه لازمه آنهاست قياس گردند، امكان بالقياس قابل تصور خواهد بود. و يا اگر واجب بالذّات با ممكن معدومى قياس شود، از آن جهت كه عدم آن به علت عدم بعض شرايط وجودى بوده، در واقع معلولِ عدمِ علت تامّهاى است كه واجب بالذات فرضاً جزئى از آن علت است و بالنتيجه وجود شىء معدوم را ايجاب نكرده است. در آن صورت، واجب بالذّات و ممكن معدوم، در قياس با يكديگر، ممكن خواهند بود.(1)
حال اگر در مورد اخير، يعنى قياس واجب بالذات با ممكن معدوم دقت كنيم خواهيم ديد كه آن قياس ماهيت يا مفهومى است كه امكان وجود براى آن بوده، ليكن هنوز به سبب فراهم نبودن شرايط يعنى تكميل نشدن علت تامّه در بوته عدم باقى مانده است، و چون واجب بالذّات جزئى از علت تامّه فرضى آن است، پس ماهيت معدوم نه وجود واجب بالذات را استدعا داشته است و نه عدم آن را. واجب بالذات نيز، اگر وجود آن را ضرورى مىساخت، آن ماهيت معدوم، موجود مىگرديد، و چون نه موجود آن را اقتضا كرده و نه عدم آن را، آن معدوم در قياس با واجب، در حد امكان باقى مانده است
1) در كليّه مواردى كه براى امكان در قياس با غير در متن ذكر شده طبق تعريف، بايد يكى از دو طرف قياس، يعنى مقيس و مقيسٌاليه، نه وجود ديگرى را« استدعاء» كند و نه عدم آن را، چون امكان عبارت است از تساوى نسبت ماهيت با وجود و عدم.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
اولًا: واجب بالذّات، واجب به غير و ممتنع به غير نتواند بود و همچنين، ممتنع بالذّات، ممتنع به غير و واجب به غير نخواهد شد. نيز ثابت گرديد كه هر واجب به غيرى «ممكن» و هر ممتنع به غيرى نيز «ممكن» است.
ثانياً: اگر دو واجب بالذّات فرض شود، هيچيك از آنها مستلزم وجوب يا امتناع ديگرى نخواهد بود، زيرا اين امر در ميان دو شىء، هنگامى تحقّقپذير است كه يكى علت ديگرى باشد يا هر دو معلول علت ثالثى باشند، حال آنكه معلوليت در واجب بالذات معنى ندارد.
اين مسئله با توجه به مطالبى كه قبلًا در اين مورد بيان گرديد، روشن مىشود.
پيش از اين گفتيم كه «امكان» از لوازم ماهيت است، بنابراين هر ماهيتى «ممكن» است. عكس(1)اين قضيّه چنين مىشود: هر چه «ممكن» نباشد داراى ماهيت نيست.
بالنّتيجه، واجب بالذات ماهيتى زائد بر وجود واجب خويش ندارد.
با اين حال، برهانهايى براى اثبات اين مطلب اقامه كردهاند كه بهترين آنها بدين شرح است: اگر واجب بالذّات، غير از وجود خاصّ خود، ماهيتى نيز داشته باشد، وجود او زائد بر آن ماهيت و عرضى خواهد بود و هر امر عرضى احتياج به علت
1) در مورد عكس در قضايا، رجوع شود به پاورقى شماره 9 مقدمه
دارد؛ و در آن صورت وجود واجب، معلول خواهد بود. حال، وجود او يا معلول ماهيت آن است و يا معلول امرى ديگر.
شقّ دوم درست نتواند بود، زيرا واجب بالذّات بودن با معلول غير بودن سازگار نيست. وجه اول نيز كه معلوليت او نسبت به ماهيت خود باشد، لازمهاش آن است كه ماهيت او در وجود، بر وجود وى مقدّم باشد، زيرا تقدم علت بر معلول در وجود، امرى است واجب. حال اگر اين وجود متقدّم، عيناً همان وجود متأخّر باشد، تقدّم شىء بر نفس خود لازم مىآيد كه باطل است و اگر غير از وجود متأخّر باشد، لازمه آن است كه يك ماهيت، داراى بيش از يك وجود باشد، كه در مباحث قبل، محال بودن آن به اثبات رسيد؛ به علاوه، اشكال در مورد وجود متقدّم نيز بر همين حال باقى خواهد بود و كار به تسلسل خواهد كشيد.(1)
در مورد عدم تكرّر وجود رجوع شود به مرحله يكم فصل پنجم
بر اين استدلال، اعتراض كردهاند كه:
به چه دليل در واجبالوجود، ماهيت به تنهايى نمىتواند علت مقتضى وجود باشد، در حالى كه تقدّم آن از نوع تقدّم ماهوى است، همچنان كه اجزاء ماهيت علل قوام ماهيت است و بر آن، در ماهيت متقدّم است نه در وجود.(2)
پاسخ اين اشكال اين است كه: ضرورت تقدّم علت بر معلول به اين معنى است كه معلول در نحوه وجود و ثبوت خود، متوقف بر علت باشد، و بنابراين تقدّم علت در همان نحوه ثبوت معلول است ليكن با شدّت بيشتر؛ حال اگر ثبوت معلول وجود
1) تسلسل از آن جهت پيش خواهد آمد كه اگر ماهيت او در وجود، متقدم بر وجود او باشد، آن وجود نيز بايد مؤخر از ماهيت باشد و اگر تعداد وجودها تا بىنهايت پيش برود، در مسئله، تغييرى حاصل نخواهد شد.
2) پس از اين در مباحث ماهيت، كيفيت تقدّم و عليت اجزاء و ذاتيات ماهيت بر آن بيان خواهد شد. آنچه در اينجا مطرح است اين است كه تقدّم اجزاء بر ماهيت يا تقدّم ماهيت بر لوازم خود، جنبه ذهنى دارد، و اين غير از تقدّم علت بر معلول است كه امرى است مربوط به وجود خارجى؛ ديگر آنكه وجود معلول در علت، شديدتر و كاملتر است اعم از آنكه وجود خارجى باشد يا ذهنى
خارجى بود، تقدّم علت بر آن در وجود خارجى است و اگر ثبوت ذهنى بود در وجود ذهنى است.
حال، چون وجود واجب بالذّات وجود خارجى حقيقى است، اگر ماهيت وى علت موجبه وجود او باشد بايد در وجود خارجى بر وجود او متقدم باشد نه در ثبوت ماهوى، پس محذور همچنان برجا است.(1)
درست است كه هر علتى بر معلول خود تقدّم دارد ليكن اين تقدم، تقدم در نحوه ثبوت و وجود است و ظرف وجود يا نحوه ثبوت علت و معلول بايد يكسان باشد. يعنى معلول اگر وجود خارجى دارد، علت نيز بايد در وجود خارجى بر آن متقدم باشد و اگر ثبوت آن جنبه ذهنى دارد، علت نيز بايد در ذهن بر آن متقدم باشد.
پس در مورد ذات واجب كه وجود صرف حقيقى و خارجى است، اگر علتى متقدم باشد، بايد در خارج از ذهن تحقق يابد، در صورتى كه، ماهيت بدون وجود خارجى، ثبوت ذهنى دارد و شايسته اينگونه عليت نيست
دليل ديگر، هر ماهيتى كه در نظر گرفته شود، عقل انسان جايز مىداند كه علاوه بر افراد موجودى كه از آن وجود يافته است، افراد ديگرى به تعداد بىنهايت دارا باشد.
پس هر فردى كه از آن موجود نشده باشد به سبب امتناعى است كه از ناحيه غير بر آن عارض گرديده است، چون اگر امتناع وجود آن از ناحيه ذات خود بود، حتى يك فرد هم از آن ماهيت تحقّق نمىيافت.
اكنون اگر موجودى كه براى او ماهيت فرض شده است واجب بالذات باشد، ماهيتى كلّى خواهد بود كه علاوه بر افراد موجود آن، افراد معدومى هم دارد كه وجودشان جايز است، ليكن وجود آنها به سبب عامل ديگرى خارج از ذات ماهيت، ممتنع گرديده است. و پيداست كه امتناع بالغير، با وجوب بالذات جمع نمىشود، و پيش از اين گفته شد كه: هر واجب بالغير و هر ممتنع بالغيرى، ممكن است.
بنابراين، واجب بالذات، ماهيتى وراى وجود خاصّ خود ندارد.
بر اين استدلال اعتراض كردهاند كه به چه دليل جايز نيست كه واجب بالذات
1) مؤلّف رحمه الله در ردّ اشكال، اقوال گوناگون و مفصّل شيخالرئيس و امام فخر رازى و خواجه طوسى و صدرالمتألّهين را به بهترين وجه، در سه سطر خلاصه كرده و بر حساسترين نكته انگشت نهاده است. بدين ترتيب كه:
داراى نوعى حقيقت وجودى باشد كه نه زائد بر ذات، بلكه عين ذات او باشد؛ آنگاه عقل آن را تحليل كند به يك وجود و يك امر جزئى شخصى غيركلّى كه معروض وجود واقع شود، بهعنوان ماهيت او.
پاسخ اشكال اين است كه «تشخّص» امرى است مربوط به وجود و نه چيزى جز آن، و اين حقيقتى است انكارناپذير، چنانكه پس از اين در مباحث ماهيت خواهد آمد.(1)
بنابراين، تحليل ذات واجب به وجود و يك حقيقت جزئى شخصى امكانپذير نيست مگر آنكه آن حقيقت، ماهيتى كلّى باشد و هيچ معنايى نمىتواند معروض وجود واقع شود مگر آنكه كلّى باشد و هر ماهيت كلّى، قابل انطباق بر افراد بسيار است، در صورتى كه ذات واجب، متشخّص و متفرّد است
از آنچه گذشت روشن شد كه واجب بالذات حقيقتى است وجودى كه هيچ ماهيتى آن را محدود نمىسازد؛ به ذات خود واجبالوجود است بدون آنكه نيازمند به حيثيتى تعليلى يا تقييدى باشد و معنى ضرورت ازلى همين است.
در مرحله نخست از همين كتاب ثابت شد كه وجود، حقيقتى عينى و مشكِكّ و داراى مراتب گوناگون است. هر مرتبهاى از مراتب آن داراى كمال وجودى مرتبه پايينتر است و آن را قوام مىبخشد و خود قائم بر مرتبه مافوق است، در حالى كه بخشى از كمال وجودى آن مرتبه را فاقد است و اين فقدان نقص و نياز است؛ مگر عالىترين مرتبه وجود كه داراى همه كمالات وجودى است و هيچ كمبود و نقصى در او نيست. كليه مراتب قائم به او، و او جز بر ذات خود بر چيزى قائم نيست.
اكنون بنا بر قول به تشكيك، حقيقت ذات واجب بر عالىترين مرتبه از مراتب وجود انطباق مىيابد، يعنى آن مرتبهاى كه فوق همه مراتب است و بالاى آن هيچ
1) منظور اين است كه« ماهيت» يك امر كلّى است و كلّى هنگامى تشخّص و تعيّن مىيابد كه وجود بر آن عارض گردد، شخصيت يعنى آنچه كلّى را جزئى و شخصى مىسازد و آن را از حالت انطباق بر افراد و مصاديق متعدّد خارج ساخته، به يك شخص معيّن، محدود مىكند. اين وصف تنها هنگامى عارض« كلّى» مىگردد كه وجود بر ماهيت كلّى عارض شود.
مرتبهاى نيست و در حيّز وجود، هيچ چيز قابل تصور نيست كه او فاقد آن باشد. نه در ذات او نقصان راه دارد و نه عدم و نه نياز، تا مقيّد به قيدى يا محدود به حدى گردد.
صفات سلبيّهاى كه بدان ذات مقدّس نسبت داده مىشود نيز در حقيقت سلب سلب و نفى نقصان و نياز است كه با ايجاب يكى است.(1)
در مورد اينكه گفته شد ذات واجب واجد همه مراتب و شئون وجودى است و فاقد هيچ چيز نيست، اگر ايراد شود كه: سلب بسيارى از صفات و احوال از او، ناقص اين حكم است چون ما براى ذات واجب بسيارى از صفات سلبيه قائل هستيم و مثلًا گوييم: ذات بارىتعالى جسم نيست، در زمان نيست، حجم ندارد، مركب نيست، حدّ ندارد، ماهيت ندارد، اعضاء و جوارح ندارد و امثال اينگونه صفات سلبى يا سلب بسيارى از افعال، مانند او ظلم نمىكند، او خلف وعده نمىكند، او پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند و غيره.
اينگونه نداشتنها و نبودنها كه به او نسبت داده مىشود با اين سخن كه: او فاقد هيچ چيز نيست، چگونه سازگار است؟
چنانكه ملاحظه گرديد، مؤلّف رحمه الله گويد همه صفات سلبيه منسوب به ذات مقدس واجبالوجود، از نوع سلب سلب است، بدين معنى كه وقتى مثلًا مىگوييم، خداوند داخل در محدوده زمان نيست، صفت كمالى و وجودى خاصى را از او سلب نكردهايم بلكه چند صفت سلبى را از او سلب كردهايم. بدين معنى كه اگر خداوند محدود به زمان باشد از مرتبه اطلاق و نامتناهى بودن خارج مىشود كه آن صفت سلبى است و به علاوه اگر زمان بر او بگذرد معنى آن متحرك بودن اوست و اگر متحرك باشد جسم خواهد بود و اگر جسم باشد داراى ابعاد خواهد بود و اگر داراى ابعاد باشد مانند همه اجسام ديگر در محدودهاى از فضا محصور خواهد بود و در آن صورت اثبات همه صفات براى او بدون اعضاء و حواس امكان نخواهد داشت، و در نتيجه با اثبات يك صفت، ذات مقدّس نامتناهى تا حدّ يك مخلوق كوچك تنزّل خواهد كرد.
بنابراين، صفات سلبيه او همه سلب سلب است كه حقيقت آن به ايجاب باز مىگردد. اما سلب ماهيت از ذات واجبالوجود، از بسيارى جهات، مشكل است و صرفنظر از دشوارىهايى كه از جنبه فلسفى و برهانى دارد، تصور وجود بدون ماهيت امرى است مشكل و اين امر نه در مورد وجود واجب بلكه در حقيقت عينى وجود نيز بر همين حال است، هر چند هر دو يك وجود بيش نيست.
ليكن بايد توجه داشت كه ماهيات، حدود وجود و انحاء آن است و مرحله واجب حد ندارد، و حقيقت اين سخن براى همه كس قابل درك نيست، جز با رياضات عقلى
1) در مرحله يكم، معنى تشكيك در حقيقت وجود روشن شد. در اينجا سخن از اين است كه اگر آنچه در جهان وجود دارد همه از يك وجود برخوردارند، توحيد و تنزيه ذات واجب از شوائب تشبيه و تجسيم چگونه امكانپذير خواهد بود؟ پاسخ آن چنين داده شده است: عالىترين مرتبه از مراتب وجود، كه بر حسب براهين مندرج در متن، از هر قيد و شرط و حد و ماهيتى آزاد است و قوام همه مراتب وجود به وجود اوست و همه كمالات وجودى و بهطور كلّى همه وجود از اوست، همان ذات مقدّس آفريدگار است و ديگر مراتب وجود يعنى ماسوى اللَّه همه پرتو وجود او و قائم به ذات اوست و در عين حال از وجود او خارج نيست.
با توجه به آنچه گفته شد، بخشى از اعتراضات گوناگون كه بر نظريه «نفى ماهيت از ذات واجب» وارد ساختهاند منتفى است.
از جمله آن اعتراضات يكى اين است كه: واجب بالذات، حقيقتى است كه با حقيقت هيچ چيز ديگر برابر نيست، زيرا همه حقايق ديگر مقتضى امكان است، در حالى كه حقيقت او با امكان منافات دارد، ليكن ذات واجب، در وجود، با همه موجودات ديگر برابر است، پس بايد حقيقت او چيزى غير از وجود او باشد وگرنه همه ممكنات واجبالوجود خواهند بود.
اعتراض ديگر اينكه: اگر وجود واجب بالذات مجرّد از ماهيت باشد و چنين صفتى ناشى از ذات او باشد لازمه آن اين خواهد بود كه هر ممكنى واجب باشد، زيرا وجود در هر دو مشترك است كه البته اين امرى است محال. و اگر اين صفت ناشى از ذات نيست بلكه از ناحيه غير است، نياز به غيرلازم مىآيد كه خود مستلزم امكان است و با فرض وجوب ذات سازگار نيست.
اعتراض ديگر اينكه: واجب بالذّات سرچشمه وجود براى ممكنات است، حال با فرض مجرّد بودن او از ماهيت، اگر صرفاً ذات او مبدأ وجود باشد، بايد ديگر وجودات نيز مبدأ وجود باشند (چون وجود در واجب و ممكن مشترك است). يعنى هر وجود ممكنى علت وجود خود بلكه علت وجود علل وجودى خود نيز باشد، كه البته محال است. و اگر مبدأيت او ناشى از وجود او باشد همراه با قيد تجرّد، تركيب مبدأ اول بلكه عدم آن لازم مىآيد، زيرا يك جزء آن، يعنى تجرّد، جنبه عدمى دارد. و اگر مشروط به تجرّد باشد نيز بايد هر وجودى مبدأ كل وجود باشد، و اگر مشاهده مىشود كه از اين حكم تخطّى كردهاند آن را بايد معلول فقدان شرط تجرّد دانست.
اعتراض ديگر اينكه: اگر واجب بالذات همين «بودن در خارج» يعنى بودن مطلق باشد، لازمه آن اين است كه هر موجودى واجب باشد، و اگر بودن مقيّد به تجرّد از ماهيت باشد، مركّب بودن واجب بالذّات لازم مىآيد، با در نظر گرفتن اين مطلب كه تجرّد يك معنى عدمى است و صلاحيّت آنكه جزئى از واجب باشد در آن نيست؛ و اگر همان «بودن» باشد به شرط تجرّد، در آن صورت بالذّات نخواهد بود. و اگر چيزى غير از «بودن» در خارج باشد، هرگاه مغاير با «بودن» باشد، موجود نخواهد بود، زيرا بدون «بودن» چيزى موجود نخواهد شد و اگر «بودن» جزئى از او باشد تركيب لازم مىآيد و همه اين موارد باطل است. ليكن اگر «بودن» امرى خارج از واجب بالذات باشد، در نتيجه وجود او خارج از حقيقت او خواهد بود و اين مطلوب است؛(1)و اعتراضاتى ديگر از همين قبيل.
اعتراضات مذكور هيچيك وارد نيست، به اين دليل كه وجود مورد نظر ايشان با مفهوم عام بديهى وجود است كه يك معنى عقلى اعتبارى است و با وجود مورد بحث در واجب بالذّات، كه حقيقت عينى خاصّ واجبى است؛ فرق دارد، و يا آنكه مقصود از آن طبيعت كلى مشترك متواطى است كه بر همه مصاديق خود بهطور مساوى صدق مىكند كه آن نيز درست نيست، زيرا وجود حقيقتى مشكّك و داراى مراتب مختلف است و عالىترين مرتبه آن به ذات واجب اختصاص دارد.
از آن گذشته، تجرّد از ماهيت هم يك وصف عدمى نيست، بلكه به معنى نفى حدّ است كه در حقيقت سلب سلب، يعنى ايجاب است.(2)
گاه نيز وجود را بهصورت يك طبيعت كلّى يا مفهوم و ماهيتى كه بر جميع مصاديق خود به يك نحو صدق مىكند بهكار مىبرند، مانند همه مفاهيم كلّى متواطى ديگر، مثل ماهيت انسان و ماهيت كتاب كه صدق آن بر همه مصاديق بهطور يكنواخت است. ليكن چنانكه قبلًا اثبات گرديد، طبيعت وجود، كلّى مشكّك است و صدق آن بر مصداقها به تساوى نيست. يعنى مانند مفهوم انسان نيست كه همه انسانهاى مصداق آن در انسانيّت مساوى باشند، بلكه مانند نور است كه مصداقهاى آن، مانند نور ماه و نور خورشيد و نور شمع به درجات مختلفند.
چنانكه ملاحظه گرديد در اعتراضات مذكور در متن، يا وجود را همان مفهوم اعتبارى،« بودن» يا موجوديت تصور كردهاند و يا طبيعتى كلّى كه بر همه مصاديق يكسان صدق مىكند كه هيچيك درست نيست.
به علاوه، تجرد از ماهيت، يعنى ماهيت نداشتن را يك صفت عدمى پنداشتهاند كه موجب نقصان ذات واجب و نقض وجوب اوست، در حالى كه هرگونه نداشتنى مايه نقصان و سلب وجوب نيست، و چنانكه در مورد صفات سلبيه گفته شد( پاورقى ص 122) داشتن بسيارى از صفات براى ذات واجب موجب حد و قيد است و نداشتن آن با ذات بىحدّ سازگار است. ماهيت به معنى حدّ وجود است و سلب آن يعنى نفى حدّ، و وجود است و سلب آن يعنى نفى حدّ، و سلب سلب، ايجاب است، چنانكه گويى زيد نابينا نيست، يعنى بيناست
1) منظور اين است كه اگر براى واجب بالذّات، حقيقتى غير از وجود ثابت گردد، مطلوب، كه ماهيت داشتن ذاتواجب است، ثابت مىگردد
2) پيش از اين كراراً به اين مطلب تصريح شده است كه وجود حقيقتى است عينى كه عدم را طرد و نفى مىكند و بسيارى از اشتباهات فلسفى ناشى از اين است كه معنى اعتبارى و عقلى وجود را با نفس وجود يكى فرض مىكنند، در حالى كه آنچه تحقّق خارجى دارد و در جهات هستى اصيل و واقعى است همين وجود است. معنى وجود كه از آن به« بودن» و موجوديت و امثال آن تعبير مىشود، امرى است ذهنى و اعتبارى و جزء مفاهيم ذهنى است.
از آنچه گذشت روشن شد كه ضرورت وجود براى ذات واجب ضرورت ازلى است نه وصفى و نه ذاتى، زيرا چنانكه قبلًا اشاره شد، ضرورت اقسامى دارد، يكى ضرورت ازلى كه عبارت است از ضرورت ثبوت محمول صرفاً به جهت ذات موضوع، بدون هيچگونه قيد و شرط ديگر، چنانكه گوييم: واجب بالذات ضرورتاً موجود است.
ديگرى ضرورت ذاتى است كه عبارت است از ثبوت محمول براى ذات موضوع همراه با وجود، اعم از اينكه ذات موضوع علت وجودى محمول باشد، چنانكه گوييم: هر مثلث سه زاويهاش مساوى با دو قائمه است (بالضرورة)، كه ماهيت مثلث خود علت تساوى زواياى سهگانه آن با دو قائمه است مادام كه مثلث وجود داشته باشد؛ يا ذات موضوع علت ثبوت محمول نباشد چنانكه گوييم: هر انسانى ضرورتاً انسان است يا حيوان است يا ناطق است، زيرا ثبوت شىء براى نفس خود به معنى
عدم انفكاك آن از نفس خود است در حال وجود، بدون آنكه ذات شىء علت ثبوت خود باشد.
ديگرى ضرورت وصفى است كه عبارت است از ضرورت ثبوت محمول براى موضوع به جهت وصفى كه موضوع بدان متّصف است همراه با وجود آن وصف و موضوع، چنانكه گوييم: هر نويسندهاى انگشتانش ضرورتاً متحرك است، مادام كه در حال نوشتن باشد.
صدرالمتألّهين رحمه الله گويد: «مقصود از اين سخن آن است كه در واجبالوجود هيچگونه جهت امكانى نيست، بنابراين آنچه براى او ممكن باشد (به امكان عام) او را واجب خواهد بود.
از فروع اين خاصيّت اين است كه واجبالوجود حالت منتظره ندارد. اصل مذكور خاصه اصلى ذات واجب است و نداشتن حالت منتظر از فروع آن اصل است، نه چنانكه برخى پنداشتهاند، تنها از خواص انحصارى ذات واجب باشد، زيرا مفارقات نورى نيز حالت منتظره ندارند. چه، اگر موجود مفارق نيز نسبت به صفت يا حالتى كمالى كه امكان حصول آن باشد داراى حالت انتظار باشد، در آن صورت تحقق امكان استعدادى در ذات او مسلّم خواهد شد و در نتيجه داراى حركت و تجسّم و كدورت و ساير خواص كه لازمه ماديت است خواهد بود كه البته با نوريّت مفارقات سازگارى ندارد.»(1)
بديهى است كه آنچه وقوع و تحقّق آن مورد انتظار باشد امرى است زمانى، و زمان لازمه حركت و حركت لازمه جسميّت است و آنچه از مفارقات باشد يعنى مجرّد از ماده باشد از ماده و خواص آن منزه است و بالنتيجه واجب بالذات و ساير مجرّدات و مفارقات نورى هيچيك داراى حالت منتظر نتوانند بود.
اما اين توجيه چنانكه مؤلّف رحمه الله از قول ملاصدرا نيز نقل كرده است چندان دقيق و كامل نيست، زيرا اختصاص به واجب بالذات ندارد و مفارقات را نيز در بر مىگيرد و نداشتن حالت منتظر را نمىتوان به ذات واجب نسبت داد. پس بايد اصل كلّىترى باشد كه اين خاصّه را هم شامل باشد.
صدرالمتألهين رحمه الله آن اصل را وجوب همهجانبه ذات واجب قرار داده كه مختص اوست و خاصّه عدم حالت منتظر را از فروع آن اصل محسوب داشته است.
بنابراين اصل وجوب همهجانبه ذات واجب و تنزّه او از جهات امكانى است كه يكى از فروع آن نداشتن حالت منتظر است.
رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 122
1) اصل مسئله اين است كه آيا ذات واجب نسبت به امرى در حال انتظار هست يا نه، و يا صفت و حالتى مورد انتظار- منتظر به فتح ظاء- براى او واقع مىشود يا نه؟
دليل بر درستى اصل مذكور آن است كه اگر واجب بالذات كه منزّه از ماهيت است نسبت به صفتى از صفات كمالى داراى جهت امكانى باشد، معنى آن اين است كه ذات او فاقد آن صفت است و استقرار عدم آن صفت در ذات او مستلزم تركيب وى از وجود و عدم خواهد بود؛ لازمه تركيب هم نياز است و لازمه نياز، امكان، در حالى كه فرض بر واجب بودن اوست.
دليل ديگر. اگر ذات واجب براى وجوب صفتى از صفات كمال كه اتصاف او بدان امكانپذير است كافى نباشد، طبعاً در اتصاف بدان صفت، محتاج امرى خارج از خود خواهد بود.
در اين حال اگر ما ذات واجب را به تنهايى و بدون در نظر گرفتن آن عامل خارجى در نظر بگيريم از دو حال بيرون نيست، يا با وجود آن صفت، واجب است كه در آن صورت عليت امر خارجى لغو خواهد بود، حال آنكه ما آن را علت آن صفت فرض كرديم؛ يا با عدم آن صفت واجب خواهد بود كه در آن صورت نيز عليت غير، منتفى است.
بر اين استدلال ايراد كردهاند كه در نظر نگرفتن علت بر حسب اعتبار عقلى، با تحقّق آن در واقع امر منافات ندارد؛ چنانكه در نظر گرفتن ماهيت آن چنانكه هست و
خالى ساختن آن از وجود و عدم و علت موجبه آنها بر حسب اعتبار عقلى، منافاتى با آن ندارد كه در خارج يا موجود باشد و يا معدوم و علت آن نيز حاصل باشد.
در پاسخ گوييم: اين سخن قياس معالفارق است، زيرا حيثيت ماهيت با آنچه واقعى است فرق دارد؛ ماهيت را مىتوان در عقل از وجود و عدم و علت موجبه آن دو خالى دانست، ليكن وجود عينى را نمىتوان چنين فرض كرد، زيرا حيثيت آن همان واقعيت داشتن است؛ بنابراين اعتبار عقلى آن تهى از همه شرايط و علل و ساير روابط، امكانپذير نخواهد بود.(1)
دليل ياد شده را بدين وجه نيز مىتوان بيان كرد: عدم كفايت ذات واجب، براى واجب بودن صفتى از صفات كمال او، مستلزم نياز به غير است كه آن غير علت موجبه آن صفت باشد و لازمه آن اين است كه ذات واجب، واجب به غير باشد نه واجب بالذّات كه البته محال است.
اشكالى هم بر اصل مسئله وارد كردهاند مبنى بر اينكه: نسب و اضافاتى كه در رابطه با افعال ذات واجب بر او عارض مىگردد، اصل وجوب همه جانبه ذات واجب را نقض مىكند، زيرا معلولهاى وجود واجب، همه ممكن و حادثاند و هر اضافه نسبتى طبعاً به دو طرف علت و معلول قائم است و بنابراين در امكان، تابع معلول خواهد بود. مثل افعال آفريدن و روزى دادن و زنده ساختن و ميراندن و امثال آن كه نسبتى به واجب و نسبتى به معلول خود دارد.
پاسخ آن است كه اين نسب و اضافات و صفاتى كه از آنها حاصل مىشود- چنانكه
1) منظور اين است كه در استدلال فوقالذكر، سخن از اعتبار عقلى وجود واجب است كه وجود عينى خارجى است و مانند ماهيت نيست كه بتوان آن را بدون وجود يا عدم در نظر آورد، نيز مانند ماهيت نيست كه خود در حد ذات نه موجود باشد و نه معدوم و در حد استواء بين وجود و عدم قرار گيرد و تمايل آن به سمت يكى از آن دو مستلزم علت باشد و بر حسب عقل بتوان آن را خالى از وجود و عدم اعتبار كرد، هر چند كه در خارج خالى از يكى از آنها نباشد
بيان آن پس از اين خواهد آمد- همه، معانى منتزع از مقام فعلند، نه منتزع از مقام ذات.
البته درست است كه اين نسب و اضافات با ذات متعال ارتباط واقعى دارد و صفات مأخوذ از آنها براى ذات او واجب است و صفت آفرينندگى و رزّاقى و امثال آن صفات واجب او است، اما بايد مرجع آن را اضافه اشراقى دانست كه در مباحث آينده به خواست خداوند بيان خواهد شد.(1)
اشكالى كه در متن ذكر آن گذشت حاكى از اين است كه صفات و احوالى كه بر اثر برقرارى نسبت و اضافه بين ذات واجب و مخلوقات و معلولات او، از طريق افعالى مانند زنده كردن و روزى دادن و غيره بر ذات وى عارض مىشود، و مثلًا گوييم، او زندهكننده انسان است و يا روزىدهنده جانوران است، اصل مورد بحث را نقض مىكند، زيرا اضافه و نسبت دو طرف دارد و در اينجا يك طرف معلول و مخلوق است و جهت امكانى دارد، پس بعضى از صفات او امكانى است.
پاسخ مؤلّف رحمه الله اين است كه اوّلًا: اينها صفات فعل است نه صفات ذات و ثانياً: اضافه او اضافه اشراقى است
از آنچه گذشت روشن شد كه:
اوّلًا: واجب بالذّات وجود محض است و ماهيت ندارد، عدم را در او راه نيست و تمام كمالات وجودى را داراست.
ثانياً: او يگانه است، يگانگى صِرف، كه آن را «وحدت حقّه» گويند، بدين معنى كه اگر چيزى ثانى وى فرض شود، خواهناخواه داراى جنبهاى از كمال است كه ذات متعال فاقد آن خواهد بود و لازمه آن تركيب ذات اوست از وجود و عدم، و ناگزير از صرافت وجود خارج خواهد شد، حال آنكه فرض بر آن است كه او وجود صرف است.
پس او در ذات پاك خويش چنان است كه هر چيز كه ثانى او فرض گردد همان ذات نخستين خواهد بود و اين است معنى سخن ايشان كه «انّه واحدٌ لا بالعدد»، او يگانه است، اما نه از حيث عدد.
ثالثاً: ذات واجب بسيط است؛ نه در عقل براى ذات او جزئى تصور توان كرد و نه
1) اصل مورد بحث، ذات واجب است از همه جهات، و مفاد آن اين است كه« امكان» در ذات واجب راه ندارد.
در خارج، و اگر داراى جزء باشد از صرافت و محوضت خارج خواهد بود.
رابعاً: آنچه منشأ انتزاع وجوبش ذات واجب است، منشأ انتزاع وجودش نيز همان ذات واجب است. لازمه اين سخن آن است كه هر يك از صفات او كه همه واجب است عين صفت ديگر، و همه يك باره عين ذات مقدس او باشد.
خامساً: وجوب يكى از شئون ذاتى وجود واجبى است و مانند وحدت از ذات او خارج نيست و مفاد آن شدت وجود و صرافت آن است كه درست در نقطه مقابل مطلق عدم قرار دارد و آن را طرد و نقض مىكند و هيچگاه عدم را در آن راه نيست.
وجود امكانى نيز گرچه مناقض عدم است و آن را طرد مىكند، ليكن چون نسبت به علت خود كه واجب بالذات است، با واسطهيابى واسطه، وجود رابط است و قائم بر علت خود و استقلال آن به وجهى نيست كه بدون انضمام آن به علت، بتوان حكمى بر او جارى كرد. از اينرو وجوب آن ناشى از ايجاب علت آن است كه واجب بالذّات است و اوست كه از عدم اباء دارد و با انضمام به وجود امكانى معلول، عدم را از آن طرد مىكند.
پيش از اين گفته شد كه ماهيت در ذات خود نه موجود است و نه معدوم و نه چيزى ديگر، و ضرورت وجود و عدم، هر دو از وى به سلب تحصيلى سلب شده است و اين همان «امكان» است.
بنابراين، ماهيت در عقل نسبت به وجود و عدم در حدّ استواء است و بدين سبب براى عقل جاى ترديد باقى نمىماند كه گرايش ماهيت به يكى از دو جانب وجود يا عدم از ناحيه خودش نتواند بود، زيرا نسبت آن به هر دو جانب يكسان است؛ از طرفى هم تلبّس به وجود يا عدم بدون علت امكانپذير نيست، پس، امرى وراء ماهيت بايد كه آن را از حدّ استواء خارج سازد و يكى از دو جانب وجود يا عدم را بر ديگرى
مرجّح نمايد و آن علت است.
ترجيح جانب وجود از ناحيه علت، تحقق نمىيابد مگر هنگامى كه وجود را واجب كند، زيرا اگر وجود ماهيت واجب نگردد همچنان جائز الطرفين باقى خواهد ماند و سؤال اصلى نيز به حال اول برجا خواهد بود كه: به چه دليل با آنكه عدم نيز براى آن جايز بود، وجود يافت؟
بنابراين، علت، هيچگاه ماهيتى را وجود نخواهد بخشيد مگر آن گاه كه قبل از ايجاد، وجود معلول را واجب ساخته باشد.
كلام در علت عدم، و آنچه موجب امتناع معلول مىشود، نظير كلام در باب علت وجود و واجب كردن معلول است.
پس علت وجود در عليت خود كامل نخواهد بود مگر هنگامى كه وجود را ايجاب كند و علت عدم نيز تمام نخواهد بود مگر آنگاه كه وجود معلول را ممتنع سازد. بر اين اساس، شىء تا واجب نباشد موجود نمىشود و تا ممتنع نباشد معدوم نمىشود.
اما اينكه بعضى گفتهاند: «اگر وجود معلول واجب باشد مستلزم آن خواهد بود كه علت همواره موجَب- به فتح جيم- باشد يعنى مختار نباشد و لازمه آن آن است كه واجب متعال موجَب و غيرمختار باشد كه البته چنين صفتى در مورد او محال است» بدين ترتيب ابطال مىگردد كه:
وجوبى كه معلول بدان ملبّس مىگردد، وجوب غيرى (بالغير) است و اين وجوب از وجود معلول انتزاع مىشود نه از چيز ديگر، و محال است كه معلول در وجود علت خود مؤثر باشد، علتى كه معلول، قائم بر آن و متأخّر از آن و مترتب بر وجود آن است.(1)
از اينرو براى رهايى از اين تنگنا؛ مسئله اولويت را بهجاى وجوب پيش كشيده گفتند وجود و عدم براى ماهيات هيچگاه به درجه وجوب نمىرسد، بلكه تنها اولويت وجود و عدم در كار است. براى برخى از ماهيات وجود اولى است و براى برخى ديگر عدم.
پاسخ اين شبهات چنانكه در متن آمده اين است كه اوّلًا: درست است كه همه موجودات بنا بر اصل مذكور واجبالوجود هستند ليكن وجوب آنها وجوب غيرى است و قبلًا گفتهايم كه وجوب معلول از جانب علت است در حالى كه وجوب ذات واجب، وجوب بالذّات است. ثانياً: هيچيك از اقسام اولويّت ماهيت را از حدّ استواء بين وجود و عدم خارج نتواند كرد و رجحان يكى از دو جانب بلا مرجّح خواهد ماند
1) اين اصل كه:« تا چيزى واجب نباشد موجود نمىشود» براى متكلّمان اشكال بزرگى ايجاد كرده است، زيرا مفاد اين اصل آن است كه موجودات كلًّا واجبالوجود هستند، چه، اگر واجب نباشند موجود نمىشوند. اين معنى صرفنظر از مفسده شرك و كثرت واجب و امثال آن، مستلزم آن است كه فاعل و موجد هستى موجَب( به فتح جيم) باشد نه موجِب( به كسر جيم)، زيرا اگر وجود معلول، واجب باشد علت و فاعل در ايجاد آن مختار و آزاد نيست بلكه وجوب او فاعل را مجبور به ايجاد مىكند و بدين ترتيب فاعل هستى موجب مىگردد.
بنابر آنچه گفته شده بطلان نظريه «اولويت» با همه اقسامى كه براى آن قائل شدهاند آشكار مىگردد. توضيح اينكه، گروهى از متكلّمين به گمان آنكه اتّصاف ممكن به وجوب، در انتخاب يكى از دو جانب وجود و عدم، مستلزم آن خواهد بود كه واجب متعال كه مبدأ ايجاد است فاعل موجَب باشد و اين امر نسبت به ذات مقدّس او محال است، مسئله «اولويت» را طرح كرده و گفتهاند: ماهيت پيش از آنكه از حدّ امكان خارج شود و به يكى از دو جانب وجود و عدم درآيد يكى از دو جانب وجود و عدم براى آن «اولويت» دارد، ليكن اين اولويت نه در حدى است كه ماهيت را به يكى از دو جانب برساند. بنابراين ماهيات موجود آنهايى هستند كه وجودشان اولويت داشته است و ماهيات معدوم آنهايى هستند كه عدم برايشان اولى بوده است، بدون آنكه براى هيچيك وجوبى در كار باشد.
براى اولويّت تقسيماتى قائل شده، آن را به اولويت ذاتى و غيرذاتى تقسيم كردهاند.
اولويت ذاتى آن است كه ماهيت، بالذات آن را اقتضا دارد و از آن جدايىناپذير است و اولويت غيرذاتى آن است كه يك علت خارجى آن را اقتضا كند. هر يك از اين دو قسم نيز يا براى وقوع معلول كافى است و يا غيركافى.
از بعضى متكلّمان پيشين نقل شده است كه اولويّت وجود را در برخى از موجودات معتبر دانسته و علامت آن را شدّت و قوّت و كثرت وجود در آنها پنداشتهاند، از آنرو كه در موجود شدن داراى شرايط كمترى هستند؛ و براى برخى ديگر از موجودات عدم را اولى دانسته، نشانه آن را ضعف و اقليّت وجود، يا شرايط بيشتر براى وقوع دانستهاند.
از بعضى نيز نقل شده است كه اولويت را تنها در جانب عدم، و آن هم نسبت به برخى از موجودات معتبر دانستهاند. بعضى ديگر اولويت عدم را براى همه موجودات معتبر دانستهاند بدان سبب كه عدم از حيث وقوع آسانتر از وجود است.
اين بود پارهاى از آراء ايشان درباره اولويت، با اختلافاتى كه در اقوال آنها مشاهده مىشود.
بنابر آنچه گفته شد، بنيان قول به اولويّت از اساس نادرست است، زيرا وجود اولويت در يكى از دو جانب وجود و عدم، جواز وقوع طرف ديگر را لغو نمىكند و پس از تحقّق طرف اولى، با جايز بودن وقوع طرف ديگر، اين سؤال همچنان باقى است كه: به چه دليل با وجود امكان هر دو جانب، اين يا آن جانب واقع شد؟ و اگر اولويتها تا بىنهايت پيش برود اين سؤال بر جا است مگر آنگاه كه طرف اولى تعيّن يابد و جواز از طرف ديگر قطع گردد، و اين همان وجوب است.
گذشته از اين، در نظريه اولويّت، ضرورت توقف ماهيات ممكن در وجود و عدم خود بر علت باطل خواهد بود، زيرا بنا بر قول به اولويّت، جايز خواهد بود كه با وجود اولويّت در جانب راجح و با حضور علت تامّه آن، جانب مرجوح نيز به وقوع پيوندد، و قبلًا گفته شد كه وقوع جانب مرجوح بدون علت خواهد بود كه البته محال است.
حكما را در ردّ اين عقايد سخنان ديگرى هست كه به طرق مختلف بطلان آن را نشان دادهاند و ما پس از روشن شدن مطلب از ايراد آن خوددارى كرديم.
اما اينكه گفتهاند وجوب غيرى، يعنى وجوب معلول، مستلزم آن است كه علت «موجَب» باشد، باطل است، زيرا چنانكه گفته شد، اين وجوب، انتزاعى عقلى از وجود معلول است و زائد بر وجود آن نيست، و ثابت است كه معلول با تمام حقيقت خود متفرّع از علت خويش است و ذاتاً قائم بر علت و متأخّر از آن است و آنچه در وجود چنين باشد، معقول نيست كه در علت خود تأثير كند و فعلى در آن انجام دهد.
از فروع اين مسئله، يكى آن است كه هرگاه در قضيهاى «جهت»، اولويت باشد، ديگر آن قضيّه برهانى نتواند بود، زيرا ما دو جهت در قضايا بيشتر نداريم يكى ضرورت و ديگرى امكان، جز اينكه معنى را به نوعى تشكيك تأويل كنيم.(1)
اما به فرض آنكه اولويت را در مورد بعضى از موجودات بپذيريم، معنى آن اين است كه آن موجودات در همان حال كه موجود هستند نيز وجودشان ضرورى نيست و تنها وجود، براى آنها اولى از عدم است و مىتوانند كه معدوم هم باشند. اين سخن حاكى از آن است كه وجود علت موجبه در وجود ماهيت معلول، نقشى ندارد و طرف ديگر در هر حال امكان وقوع را به همراه خود دارد. نتيجه اين كلام، ابطال عليت است. چه، اگر جانب مرجوح نيز جايزالوقوع باشد، ديگر علت چه تأثيرى در ضرورت يا عدم ضرورت وجود خواهد داشت.
اگر« اولويت» بهجاى ضرورت و امكان، جهت قضيّه قرار گيرد ديگر آن قضيّه برهانى نتواند بود، زيرا حمل يك محمول بر موضوع يا به ضرورت است يا به امكان و اگر تكليف بين اين دو مردد باشد و با وقوع يكى وقوع طرف ديگر نيز جايز باشد، قطعيت از بين مىرود. مگر آنكه اولويت را به معنى شدت و ضعف وجود بگيريم. در آن صورت مىتوان قضايايى را كه جهت در آنها اولويّت است به تشكيك حمل كرد، چنانكه مؤلّف رحمه الله گويد. بدين معنى كه: وقتى گوييم جسم و صورت هر دو وجود دارند، ليكن وجود در جسم اولويت دارد، اما در صورت مثلًا عدم اولويت دارد، منظور آن است كه وجود در جسم شديدتر از وجود در صوت است، و اين بدان معنى است كه چيزى در ميان وجود و عدم مطلق، در نوسان باشد و بدون آنكه يك جانب ضرورت يابد، ماهيت بدان متلبّس گردد.
پس وجود در موجود ممكن هر قدر هم ضعيف باشد تا به حدّ ضرورت نرسيده باشد موجود نخواهد بود و اگر عدم براى آن ضرورى نباشد معدوم نخواهد بود و اگر هيچيك ضرورت نيابد عقلًا در حد امكان باقى خواهد ماند هر چند كه در جهان خارج هيچ ماهيتى بدون وجود يا عدم يافت نگردد
1) بنابر قول به اولويّت، لازم نخواهد بود كه ماهيت قبل از آنكه موجود گردد، وجودش واجب باشد و قبل از آنكه معدوم گردد عدمش ضرورى باشد، بلكه ماهيت همواره بين وجود و عدم در حد امكان است، منتها بعضى از ماهيات بر حسب ذات، يا عوامل خارجى نسبت به وجود يا عدم، اولويّت دارند، اما چنانكه در متن گفته شد، ضرورت وجود و عدم از جانب علت وجود و علت عدم تعيين مىشود و ذات ماهيت هيچگونه گرايشى نسبت به يكى از دو جانب ندارد.
آنچه در مورد وجوب وجود براى ماهيت گفته شد، وجوب بالغير است كه سابق بر وجود و منتزع از آن است.
اما در اينجا وجوب ديگرى نيز هست كه پس از وجود يافتن ماهيت موجود، بدان ملحق مىگردد كه آن را اصطلاحاً «ضرورت به شرط محمول» گويند.
بدين معنى كه اگر ممكن باشد كه ماهيت موجود در حين موجوديت عدم بر آن طارى گردد و وجود را از آن طرد كند، اجتماع نقيضين پيش خواهد آمد كه محال است. پس بايد تا هنگامى كه چيزى وجود دارد وجودش ضرورى باشد و اين وجوب غير از وجوب سابق است كه از ناحيه علت موجبه براى ماهيت موجود اثبات گرديد.(1)
خلاصه سخن در مورد دو وجوب سابق و لاحق اين است كه ماهيت موجود يك بار از آن جهت كه علت تامه موجبه، وجودش را ضرورى ساخته است واجبالوجود است و يك بار نيز از آن جهت كه متلبّس به وجود است، تا هنگامى كه وجود دارد و با وجود خود عدم را از خويش طرد مىكند واجبالوجود است.
ضرورت اول را مىتوان ضرورت به شرط موضوع ناميد و در مقابل آن، اين ضرورت را ضرورت به شرط محمول. بدين ترتيب، يك ضرورت از حيث انتساب وجود به علت بر ماهيت طارى مىگردد و يك ضرورت نيز از حيث اتصاف به وجود، و هر دو وجوب، وجوب غيرى است
در مورد امتناع نيز مسئله بر همين منوال است. يعنى ماهيت موجود در ميان دو وجوب پوشيده شده است و ماهيت معدوم نيز در ميان دو امتناع سابق و لاحق واقع گرديده است.
بايد دانست كه وجوب لاحق نيز وجوب بالغير است همچنان كه وجوب سابق بالغير بود. اين از آن جهت است كه اين وجوب نيز منتزع از وجود ماهيت است، با اين
1) پيش از اين در ضمن بيان اقسام ضرورت، ضرورت به شرط محمول را نيز احتمالًا تعريف كرديم، در اينجا با توجه به آنچه در متن آمده است مقصود از آن بهتر روشن مىشود.
تفاوت كه وجوب سابق از جهت انتساب وجود ماهيت به وجود علت بود و اين وجوب از جهت اتّصاف ماهيت به وجود است.
نياز ممكن به علت يعنى اينكه هر ممكنى براى آنكه موجود باشد يا معدوم نيازمند علتى است خارج از ماهيت خود، و اين از ضروريّات اوليّهاى است كه تصديق بدان، به چيزى بيش از تصور موضوع و محمول نيست.
ما همين كه ماهيت را در نظر آوريم كه ممكنى است كه نسبت آن به وجود و عدم مساوى است و رجحان يكى از دو جانب و تلبّس ماهيت بدان، متوقف بر امرى است بيرون از ماهيت، بىدرنگ تصديق خواهيم كرد كه اتّصاف ممكن به يكى از دو وصف وجود و عدم، معلول امر ديگرى است غير از ماهيت كه آن را «علت» مىناميم. اين حكمى است كه هيچ عقل سالمى در صحّت آن ترديد نخواهد كرد.
اما اگر كسى جايز بداند كه «ممكن» به يكى از دو جانب وجود و عدم متلبّس گردد و اين امر نه از جانب ذات ماهيت باشد و نه از ناحيه علت خارجى، از فطرت انسانيّت خارج است.
اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه آيا علت نياز ممكن به علت، امكان است يا حدوث؟
گروهى از متكلّمين علت نياز را حدوث دانستهاند، ليكن حقيقت آن است كه امكان علت است، چنانكه حكما گفتهاند و بر صحّت آن چنين استدلال كردهاند:
ماهيت اگر موجود باشد وجودش ضرورى خواهد بود و اگر معدوم باشد عدمش ضرورى خواهد بود و اين دو ضرورت به شرط محمول است و ضرورت ملاك بىنيازى از علت و سبب است. در صورتى كه مىدانيم حدوث، عبارت است از «بودن پس از نبودن» يعنى در پى يكديگر در آمدن آن دو ضرورت ياد شده، و چنانكه گفته
شد ضرورت حكايت از بىنيازى دارد؛ بنابراين ماهيت تا با امكان در نظر گرفته نشود همچنان بىنياز از علت خوهد بود و نياز تحقق نخواهد يافت و نيازمندى به علت نيز جز به وسيله علت تحقّق نخواهد يافت و جز امكان علتى براى آن وجود ندارد.
دليل ديگر. حدوث كه عبارت باشد از وجود مسبوق به عدم، صفت خاصّ وجود است و بنابراين مسبوق به وجود معلول است، زيرا موصوف بر صفت تقدّم دارد.
وجود نيز خود مسبوق به ايجاد علت است و ايجاد هم مسبوق به وجوب معلول است و وجوب خود مسبوق به ايجاب علت است و ايجاب علت مسبوق به نياز معلول است و نياز معلول مسبوق به امكان آن است، چه اگر ممكن نباشد يا واجب خوهد بود و يا ممتنع، و وجوب و امتناع مناط بىنيازى از علت است. حال اگر حدوث، علت نياز باشد و با توجه به اينكه تقدّم علت بر معلول امرى است ناگزير، حدوث بايد چندين مرتبه مقدّم بر نفس خود باشد، كه البته محال است.
بنابراين علت نياز ممكن به علت، همان امكان است، زيرا چيزى كه صلاحيّت عليت داشته باشد، پيش از آن نيست و نياز همواره با امكان همراه است، چه ممكن موجود باشد و چه معدوم.
اين استدلال، عليت حدوث را بهطور كلّى و همهجانبه نفى مىكند، يعنى، خواه حدوث به تنهايى علت نياز باشد و خواه حدوث در معيّت امكان، و خواه حدوث علت فرض شود و امكان شرط، و خواه امكان علت باشد و حدوث شرط، و خواه عدم حدوث مانع عليت فرض شود، هيچيك از اين احتمالات صحيح نخواهد بود.(1)
آيا موجودات به جز واجب بالذّات، از آن جهت كه حادث هستند محتاج به علت هستند؟ يا از آن جهت كه متّصف به امكانند محتاج به علت هستند و به عبارت دقيقتر علت نياز ممكنات به علت، امكان است يا حدوث؟
بعضى از متكلّمين بدون دقت كافى در معنى حدوث، آن را علت محسوب داشتهاند، ليكن چنانكه در دو دليل مذكور در متن ملاحظه مىشود، حدوث، وصف وجود مسبوق به عدم است و وجود در هر امر حادث و ممكنى، معلول است پس نياز به علت چندين مرتبه( چنانكه در متن تشريح شده است) پيش از معلول قرار دارد و اين مستلزم تقدم شىء بر نفى خويش است آن هم نه بلاواسطه بلكه با چندين واسطه كه هر يك از آن وسائط نيز مقدم بر معلول است. البته بيشتر توجه متكلّمين در اثبات عليت حدوث بدين سبب است كه مىپندارند اگر حادث بودن شىء علت نياز به علت نباشد، بعضى از ممكنات مىتوانند قديم باشند، و قديم زمانى احتياج به علت نخواهد داشت
1) پس از آنكه اثبات گرديد ممكن براى تلبّس به وجود يا عدم نيازمند علتى است خارج از ماهيت و تا وجود و عدمش ضرورى نباشد موجود و معدوم نمىگردد، اين سؤال مطرح شد كه نياز به علت در هر امر ممكنى، خود معلول چيست؟
براى نفى عليت امكان، استدلالهايى هم آوردهاند از جمله اينكه: اگر مناط حاجت به علت، امكان باشد نه حدوث، جايز است كه قديم زمانى وجود داشته باشد واين محال است، زيرا:
قديم زمانى يعنى آنچه مسبوق به عدم زمانى نيست و از آن جهت كه وجودش مداوم است عدم را در آن راه نيست تا براى رفع آن و افاضه وجود بر آن نيازمند علت باشد، بلكه دوام هستى، وى را از علت بىنياز مىسازد.
البته، استدلال متكلّمان درست نيست، زيرا موضوع نياز، ماهيت است، آن هم از آن جهت كه ممكن است نه از آن جهت كه موجود است؛ و ماهيت وصف امكان را هميشه به همراه خود دارد، خواه وجودش دائم باشد و خواه حادث.
بنابراين، ماهيت يك موجود قديم هم مانند ماهيت موجودات حادث نيازمند علت است، و وجود دائم نيز مانند وجود حادث از فيضان وجود علت است.
اما ماهيت موجود از آن جهت كه متّصف به وجود است، داراى ضرورت به شرط محمول است و ضرورت مناط بىنيازى از علت است، بدين معنى كه موجود مادام كه موجود است نيازمند به علتى كه دوباره او را وجود بخشد نخواهد بود.
گذشته از اين، مقصود ايشان از حدوثى كه علت نياز، يا يكى از شرايط نياز به
علت، بهشمار آوردهاند، حدوث زمانى است كه عبارت است از وجود مسبوق به عدم زمانى، ليكن آنچه گفتهاند با خود زمان نقض مىگردد، زيرا مسبوق بودن زمان به عدم زمانى بىمعنى است.(1)
بنابراين، شرط نياز به علت براى ممكنات، حدوث زمانى نتواند بود بلكه همان امكان است كه صفت ثابت هر ماهيت است چه موجود باشد و چه معدوم، چه حادث باشد و چه قديم، و براى گريز از قديم بودن برخى موجودات، اثبات عليت حدوث مشكل را حل نمىكند و از آن گذشته قدم زمانى موجب استغناى از علت نمىشود. مانعى نيست كه برخى از ممكنات قديم زمانى باشند. شرح مفصلتر مسئله در مبحث قوه و فعل خواهد آمد
به علاوه اثبات زمان پيش از هر ماهيت امكانى، در حقيقت، اثبات حركت است كه زمان را ترسيم مىكند؛ و اثبات حركت اثبات شىء متحرّك است كه حركت بر آن قائم باشد و اثبات حركت، اثبات جسم و اثبات ماده و صورت است.
پس هرگاه براى ماهيت ممكنى، وجود فرض شود، بايد پيش از آن قطعهاى از زمان باشد و هرگاه قطعهاى از زمان فرض شود بايد ماهيت ممكنى باشد، پس زمان مسبوق به عدم زمانى نتواند بود.(2)
بعضى از ايشان در مقابل بيان فوقالذكر چنين پاسخ دادهاند كه: زمان امرى
1) چنانكه مؤلّف رحمه الله متذكر شده است، مقصود ايشان از حدوث، حدوث زمانى است؛ يعنى ايشان معتقدند كه هر امر حادثى در بخشى از زمان به وجود مىآيد و زمان همچون بستر ممتدى است كه ممكنات در آن حدوث مىيابند و مانند ظرفى است كه بدون مظروف هم بر جاى خود باقى است و قبل و بعد از هر موجود بايد بخشى از زمان قرار داشته باشد، در صورتى كه اگر چنين مىبود، زمان نيز كه خود امر ممكنى است، بايد مسبوق به زمان باشد و اين معقول نيست.
2) در مباحث قوه و فعل، اقسام حدوث و تقدّم و تأخّر و نيز ماهيت زمان مورد بررسى و تحقيق واقع خواهد شد. آنچه تذكر آن در اينجا لازم است اين است كه حدوث و قدم تنها يك مسئله مربوط به زمان نيست و اگر كسى تصور كند( همچنان كه پيش از ميرداماد و ملاصدرا بسيارى از متكلّمان و حكما تصور كردهاند و فلاسفه متأخّر نيز غالباً چنين پنداشتهاند) كه هر پديدهاى در جهان هستى مسبوق به عدم زمانى است، يعنى پيش از آن زمانى بوده و آن شىء نبوده است، اشتباه محض است، زيرا زمان خود امرى است واقعى و ماهيتى است ممكن و مسبوق به زمان نتواند بود
اعتبارى و وهمى است و قديم بودن آن اشكالى ايجاد نمىكند، زيرا شيئى موهوم و عارى از واقعيت است.
حال آنكه ايشان با اين سخن، بقاى عقيده خود را ويران ساختهاند، زيرا نسبت عليت به حدوث زمانى دادن و زمان را موهوم دانستن فرق بين حادث و قديم را بر مىدارد و آنها را يكى مىكند.
برخى ديگر گفتهاند: زمان مفهومى است متنزع از وجود واجب متعال و اشكالى در قديم بودن آن نيست، زيرا مربوط به ذات مبدأ اول است.
اين سخن نيز نادرست است، زيرا زمان امرى است ذاتاً متغيّر و انتزاع آن از ذات واجب بالذات مستلزم عروض تغيير به ذات اوست، تعالى و تقدس.
در پاسخ اين مطلب نيز چنين گفتهاند: جايز است كه معنى متنزع از يك شىء از هر جهت با مصداق خود تطبيق نكند.
در پاسخ گوييم: اگر مباينت مفهوم منتزع با مصداق منتزعٌعنه جايز باشد، گرفتار سفسطه خواهيم شد، زيرا اگر مفهوم با مصداق مطابق نباشد هيچگونه تصديقى درست نخواهد بود و بنيان علم از اساس ويران خواهد شد.
يادآورى. در مباحث مربوط به «عدم» گفته شد كه: عدم بطلان محض است و داراى شيئيّت و تمايز نيست، جز آنكه عقل در مواقع لزوم آن را به وجود اضافه مىكند و از اين راه در ذهن نوعى ثبوت پيدا مىكند و بهرهاى از وجود مىيابد و بدين ترتيب عدمى از عدم ديگر متمايز مىشود. چنانكه عدم بينايى از عدم شنوايى متمايز است و عدم انسان از عدم اسب، آنگاه عقل احكامى را كه ضرورى بداند بر آن جارى مىسازد و همه اينگونه احكام در حقيقت، تثبيت ما به ازاء وجودى آنهاست.(1)
1) مقصود اين است كه، احكامى كه بر عدم مضاف جارى مىگردد، اولًا: به سبب آن است كه از طريق اضافه به وجود، نوعى ثبوت ذهنى يافتهاند و براى آنها مفاهيم مستقلّ و متمايزى حاصل شده است، و ثانياً: از آن جهت است كه هر حكمى بر يك امر عدمى جارى شود با توجه به ظرف وجودى آن است كه معنى پيدا مىكند وگرنه عدم، هيچ است و هيچ مصداقى در ذهن و در خارج ندارد و در آن تمايز نيست. بنابراين« عدم» تنها وقتى قابل تصور و معنىدار خواهد بود كه به وجود و ملكه اضافه شود، يعنى عدم يك شىء باشد، و عدم مطلق يعنى عدم وجود مطلق. پس همچنان كه تصور عدم، بدون اضافه آن به وجود ممكن نيست، احكامى كه بر آن جارى مىكنيم و مىگوييم كه عدم بينايى باعث محروميت از علم به مبصرات است يا عدم علت، علت عدم معلول است و امثال آن، نيز با توجه به وجود است، يعنى در دو مثال مذكور توجه به بينايى و به وجود علت و وجود معلول است وگرنه عدم صرف قابل اخبار نيست
از اين قبيل است حكمى كه عقل درباره حاجت ممكن به علت، در تلبّس به عدم مىكند كه آن علت در واقع، عدم علت وجود است.
بدين طريق كه عقل، هنگامى كه ماهيت را- كه نه موجود است و نه معدوم- تصور مىكند و نسبت وجود و عدم را بدان مىسنجد، در مىيابد كه تحصّل آن ماهيت، توسّط وجود، موقوف بر علتى است كه وجود دارد. آنگاه ذهن بلافاصله به اين معنى دست مىيابد كه اگر علت يافت نشود ماهيت معلول، موجود نمىشود، و به دنبال آن اين حكم كلّى را مىسازد كه ماهيت ممكن چون در حد استواء بين وجود و عدم قرار دارد براى آنكه موجود يا معدوم باشد احتياج به مرجّح دارد و آن مرجّح است كه اتّصاف به يكى از دو جانب را ترجيح داده است و طبعاً، مرجّح وجود، وجود علت است و مرجّح عدم، عدم وجود علت. يعنى اگر علت موجده منتفى گردد ماهيت معلول به وجود نمىآيد و حقيقت اين سخن اين است كه وجود ماهيت ممكن متوقف بر وجود علت آن است.
از آنجا كه نياز ممكن به علت از ناحيه امكان است و امكان صفت جدايىناپذير ماهيت است- چنانكه پيش از اين گفته شد- و ماهيت در مدت بقاء ممكن نيز با آن همراه است و تنها اختصاص به حدوث ندارد، پس ممكن در حدوث و بقاء خود
همواره محتاج به علت فياض است، تا وجود را بر او افاضه كند.
دليل ديگر. هويت عينى هر چيز؛ وجود خاصّ آن است و ماهيت امرى است اعتبارى كه از وجود خاصّ شىء انتزاع مىشود- چنانكه در جاى خود بيان شد.
وجود هر امر ممكن معلولى، وجود رابط است كه متعلق به علت خود، و در ذات، قائم به او است و بدون علت، استقلال وجودى ندارد و از اين وضع، هيچگاه خارج نمىشود؛ چنانكه شرح آن به خواست خداوند، از اين پس خواهد آمد.
بنابراين، حال ممكن، از حيث احتياج به علت در حدوث و بقاء يكى است و نياز همواره با او همراه است.
فرق اين دو استدلال در اين است كه اولى مطلوب را از طريق امكان ماهوى (امكان خاص) كه تساوى ماهيت نسبت به وجود و عدم است ثابت مىكند و استدلال دوم از طريق امكان وجودى، كه عبارت است از فقر و نياز ذاتى وجود هر معلول به علت موجده بود.(1)
هرگاه امتناع بالذات به معنى ضرورت عدم چيزى باشد، در آن حال طبعاً مقابل وجوب بالذّات خواهد بود، زيرا وجوب بالذات يعنى ضرورت وجود براى ذات يك شىء؛ پس همه احكام مربوط به ممتنع بالذّات، مقابل احكام واجب بالذّات خواهد بود.
صدرالمتألّهين در اسفار گفته است كه عقل انسان همچنان كه نمىتواند حقيقت
1) پيش از اين در مبحث معانى و استعمالات مختلف امكان، اشاره شد كه امكان، با اينكه از صفات و احوال ماهيت است و در كليّه معانى و موارد استعمال، از ويژگىهاى ماهيت بهشمار مىرود، با اين حال گاه آن را بر وجود نيز حمل كرده، از آن معنى فقر و نياز وجودى معلول به علت را اراده مىكنند. بدين ترتيب ممكن يعنى موجودى كه وجودش وابسته و متعلق به علت فياض است، و به عبارت ديگر، وجود رابط دارد
ذات واجب را به سبب نامتناهى بودن عظمت و مجد و كبرياى بىحدّ و غايت او تعقل نمايد، عدم را نيز به سبب بطلان محض و نقصان و ناچيزى نمىتواند تصور كند و چنانكه پيش از اين به اثبات رسيد، واجب بالذات واجب بالغير نتواند بود، پس ممتنع بالذات نيز ممتنع بالغير نخواهد بود.
بنابراين همانطور كه يك امر واحد داراى دو وجوب نتواند بود- اعم از آنكه يكى بالذّات و ديگرى بالغير يا هر دو بالذّات و يا بالغير باشد- همانطور نيز يك امر واحد داراى دو امتناع نتواند بود. سپس مىگويد:
«پس روشن شد كه از واجب و ممتنع، تنها آنچه بالغير باشد ممكن بالذات نيز هست و هر چيز كه مستلزم ممتنع بالذّات باشد خود نيز ممتنع خواهد بود، ليكن تنها از آن جهت كه مستلزم «ممتنع» است؛ نه از همه جهات، چون مىتواند از جهت ديگرى «ممكن باشد». مثلًا نامتناهى بودن جسم از حيث ابعاد، مسلتزم يك ممتنع بالذات است وآن نامحصور بودن شىء محصور است، كه حقيقت آن اين است كه چيزى هم عين خود باشد و هم غير خود، كه البته اين محال بالذّات است و نامتناهى بودن جسم، محال بالغير است و ناچار بايد از جهتى غير از جهت علاقهاى كه با ممتنع بالذات دارد «ممكن» باشد؛ همچنان كه در مورد امورى كه مستلزم واجب بالذات است گفته شد.
در آنجا گفتيم كه معلول موجود از جهت ماهيت خود، صفت امكان دارد ليكن از جهت وجود خود كه واجب بالغير است مسلتزم وجود واجب بالذات است (در اينجا نيز نامتناهى بودن جسم از جهت تعلّقى كه به ممتنع بالذات دارد ممتنع است و از جهت ماهيت خود ممكن خواهد بود، چون فرض بر اين است كه ابعاد در كمّ متّصل متناهى است يا به عبارت خود ديگر ابعاد فضا متناهى است، چنانكه در مقوله كم ذكر خواهد شد).
حاصل سخن اينكه، همانطور كه استلزام در وجود مبتنى بر رابطه علّيت و
معلوليت بين او امر متلازم است، استلزام در عدم وامتناع نيز خالى از ارتباط و تعلّق بين لازم و ملزوم نيست.
نيز، همچنان كه بين دو واجب بالذّات فرضى، علاقه لزومى نبوده، بلكه همراهى آنها با يكديگر امرى اتّفاقى است، بين دو ممتنع بالذات نيز تلازم وجود ندارد بلكه بايد يكى ممتنع بالذّات باشد و ديگرى ممتنع بالغير كه ممتنع بالغير چنانكه گفته شد ناگزير، ممكن بالذات خواهد بود.
با اين بيان، فرق بين شرطى لزومى و شرطى اتفاقى روشن مىشود. بدين معنى كه در شرطى لزومى، صدق تالى در نفى و اثبات، تابع صدق مقدّم است، زيرا بين آنها ارتباطى ذاتى برقرار است و در شرطى اتّفاقى با آنكه صدق تالى تابع صدق مقدّم است و قضيّه از هر جهت مانند قضيّه لزومى است ليكن بين مقدم و تالى آن رابطه لزومى نيست بلكه بر حسب اتفاق يا مناسبات غيرذاتى از پى يكديگر در آمدهاند.(1)
قضاياى شرطيهاى كه بين مقدم و تالى آنها رابطه علت و معلولى و سبب و مسبّبى برقرار باشد، شرطيه لزوميّه ناميده مىشود و آنچه در برهان منطقى باارزش است و بر اساس آن مىتوان حقايق را استنباط كرد همان قضاياى شرطيه لزوميه است. مانند، اگر خورشيد برآمده باشد روز است، يا اگر خورشيد غروب كرده باشد شب است، كه صدق روز بودن يا شب بودن مشروط به طلوع يا غروب آفتاب است و رابطه آنها بر اساس عليت و معلوليت است. چه، طلوع آفتاب باعث وجود روز و غروب آن باعث تحقق شب خواهد بود.
اما قضايايى كه بين مقدّم و تالى آن رابطه علت و معلولى برقرار نباشد شرطيه اتفاقيه ناميده مىشود هر چند كه صدق تالى مشروط به صدق مقدم باشد.
شرطى بودن اينگونه قضايا جنبه مجازى دارد، زيرا هيچگونه تلازم حقيقى ميان مقدم و تالى برقرار نيست، چنانكه گوييم: اگر ابن سينا فيلسوف بزرگى است، مولوى عارف گرانمايهاى است، يا اگر كار زحمت دارد، بىكارى مفسدهانگيز است.
آنچه در متن از قول صدرالمتألهين نقل شده، حاكى از اين است كه هرگاه بين دو ممتنع بالذّات يا دو واجب بالذات( به فرض تحقّق) تلازمى برقرار گردد، از نوع اتّفاقى است نه لزومى، زيرا بين آن دو رابطه علت و معلولى برقرار نيست. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج اول، ص 236
بنابراين، آنچه ميان عامه اهل جدل متداول است كه هرگاه كسى در هنگام مناظره،
1) در منطق قضاياى شرطيه را بر حسب نوع رابطه تالى و مقدّم به دو دسته تقسيم كردهاند، به شرح زير:
امر محالى را فرض مىكند تا محال ديگرى را به طريق برهان خلف يا برهان مستقيم اثبات كند. مىگويند: «فرض محال، نقيض مدعاى تو را ثابت مىكند، چون لازمه امر محال، محال ديگرى است» به هيچوجه منطقى نيست، زيرا امر محال مسلتزم هر محالى نيست بلكه تنها مستلزم محالى است كه اگر موجود گردد با ملزوم خود، رابطه سبب و مسببّى خواهد داشت.
حال اگر گفته شود: ممتنع بالذات چيزى نيست جز آنچه عقل انسان فرض مىكند و از ممتنع بودن آن خبر مىدهد، پس چه معنى دارد كه بگوييم عقل قدرت تعقّل آن را ندارد؟
در پاسخ گوييم: منظور از آن سخن اين است كه ممتنع بالذات، حقيقت عينى ندارد تا موضوع علم انسان واقع گردد. حتى آنچه را ممتنع بالذات فرض مىكنيم و بر آن حكم مىكنيم كه ممتنع بالذّات است، حمل امتناع بر آن به حمل اولى است وگرنه به حمل شائع صورت عمليّهاى است ممكن و موجود در ذهن.
چنانكه در مورد قضيّه ظاهراً متناقض «معدوم مطلق خبرٌعنه نيست» گفته شد، در اين قضيه از يك طرف اخبار از معدوم مطلق نفى مىشود و در عين حال خود همين «مخبرٌعنه نيست» اخبارى است از معدوم مطلق. گفتيم كه نفى اخبار از معدوم مطلق، به حمل شائع است، زيرا معدوم مطلق شيئيّت ندارد تا از آن خبر داده شود، ليكن اينگونه اخبار از معدوم مطلق صرفاً به حمل اولى است كه به وجود ذهنى موجود است.
اگر گفته شود اين مطلب درست نيست كه: بين دو ممتنع بالذات جز تقارن اتفاقى رابطه ديگرى وجود ندارد، زير آن دسته از معانى كه عقل به امتناع آن بر واجب بالذات حكم مىكند (مانند شريك و ماهيت و تركيب و غيره) بايد كلًّا صفاتى باشد كه براى ذات واجب متعال ممتنع بالّذات بهشمار آيد، چه اگر ممتنع بالغير باشد براى او ممكن بالذات خواهد بود-/ چنانكه گفته شد-/ و صفت امكانى در ذات واجب راه
ندارد، چون واجبالوجود از همه جهات واجبالوجود است.
با اين حال برهانهايى كه براى نفى اين صفات ممتنع بهكار مىرود، برهانهاى «انّى» است و چنانكه در اول اين كتاب گفته شد، اينگونه برهان بر اساس ملازمههاى عام استوار است و طبعاً نتايج آن، با مقدّمات خود رابطه لزومى دارد. بدين سبب بايد همه اين صفات ممتنع، معلول ديگرى و ممتنع بالغير باشد، در صورتى كه گفته شد اينگونه صفات ممتنع بالذات هستند، و اين خلاف فرض است.
پاسخ اشكال اين است كه، صفات ممتنعى كه براهين انّى از واجب بالذّات نفى مىكند، كلًا به نفى وجوب ذاتى باز مىگردد كه عين ذات واجب است. بنابراين همه اين صفات از حيث مصداقى كه براى آنها در نظر گرفته شده است، يكى بيش نيستند، هر چند كه از حيث مفهوم با يكديگر اختلاف دارند. همچنان كه صفات ثبوتيه واجب بالذّات از حيث مصداق عين وجود واجبند، در عين آنكه در مفهوم مختلف و متكثرند.
بنابراين، جدا نبودن اين صفات از يكديگر و سلوك برهانى كه از يكى به ديگرى در آنها صورت مىگيرد به واسطه وحدتى است كه در مصداق دارند هر چند كه سير برهان بهصورت تلازم آنها بر حسب مفهوم باشد؛ چنانكه مسئله در مورد صفات ثبوتيه نيز بر همين منوال است. در آنجا نيز تعبيرات از اينگونه است كه مثلًا، وجوب ذاتى از ناحيه ذات و به اقتضاء ذات است در صورتى كه اقتضاء و عليت بين شىء و خودش. معقول نيست و معنى سخن آنان كه گفتهاند: دليل بر وجود حق و مبدع هستى، بيانى است شبيه به برهانى لِمّى، همين است كه گفته شد.(1)
مؤلّف رحمه الله در پاسخ اين اشكال گويد: همه اين صفات از حيث مصداق يكى هستند و مصداق آنها نفى وجوب ذاتى از ذات واجب است، همچنان كه صفات ثبوتيّه ذات واجب نيز از حيث مصداق يكى است و آن وجود خاصّ ذات واجب است. بنابراين سير برهان از حيث بيان بر اساس ملازمه بين صفات و شبيه به برهان انّى است، اما حقيقت آن برهان لِمّى است كه در آن از طريق اثبات علت، معلول اثبات مىشود. از اين جهت است كه حكماى الهى گفتهاند: برهان در اثبات ذات و صفات بارىتعالى، نوعى برهان لِمّى است، هر چند كه در فلسفه الهى برهان انّى جارى است
1) اشكال اين است كه، اگر بين امور ممتنع بالذات، هيچگونه تلازمى برقرار نباشد، معنى آن اين خواهد بود كه بين آنها رابطه علت و معلولى از هيچ جهت وجود ندارد در صورتى كه ما صفات ممتنع بالذّات درباره واجب بالذّات را( مانند شريك و تركيب ذات و ماهيت داشتن و امثال آن) از طريق برهان« انّى» از ذات واجب نفى مىكنيم، و قبلًا گفته شد كه در برهان« ان» سير استدلال از طريق ملازمات عام است و ملازمه جز ميان امورى كه رابطه علت و معلولى داشته باشند برقرار نخواهد بود. بنابراين بايد بين صفات ممتنع ذات واجب رابطه علت و معلولى برقرار باشد تا بتوان از طريق برهان« انّى» به نفى آن صفات از ذات واجب دست يافت.
بنابراين، امتناع ماهيت بر وجود حق را، كه از طريق امتناع امكان بر ذات متعال بيان كرديم، و خود امتناع امكان نسبت به ذات متعال، هر دو به بطلان وجوب ذاتى باز مىگردد كه بر ذات متعال ممتنع است، و عقل انسان آن را با عرضه كردن وجوب ذاتى كه منتزع از عين ذات واجب است تعقّل مىكند.
بايد دانست، همچنان كه ملازمه بين دو ممتع بالّذات امكانپذير نيست، ممكن نيز نمىتواند مستلزم ممتنع بالذّات باشد، زيرا تحقّق ملزوم ممكن با امتناع ذاتى لازم، مستلزم آن خواهد بود كه ملزوم بدون لازم تحقّق يابد و اين منافى با ملازمه مفروض بين ملزوم و لازم است.
بر اين سخن ايراد گرفتهاند كه: عدم معلول اول كه امرى است ممكن، مستلزم عدم واجب بالذّات است كه امرى است ممتنع بالذّات. بنابراين، ممكن مىتواند مستلزم ممتنع بالذات باشد و عكس آن نيز درست است، چنانكه عدم واجب نيز مستلزم عدم معلول اول است.
پاسخ اين اشكال چنين است كه: مقصود از ممكن، ماهيت است كه به وجود و عدم نسبت مساوى دارد و واضح است كه ماهيت به هيچ چيز وراى ذات خود ارتباط ندارد و ثبوت ذات آن نيز براى خود به حمل اولى است، بنابراين ماهيت معلول اول با واجب بالذات هيچگونه ارتباطى ندارد.
البته وجود معلول اول به وجود واجب مرتبط است و وجوب آن نيز به وجوب او و عدم آن هم عقلًا به عدم او مرتبط است ليكن عدم معلول اول ممتنع است، زيرا عدم علت واجب، ممتنع است و هيچيك از اين دو «ممكن» به معنى تساوى نسبت بين وجود و عدم نيست.(1)
اشكال كردهاند كه در عالم هستى آنچه معلول اول ذات واجب است، مىتواند معدوم باشد و عدم اين معلول، كه امرى است ممكن، مستلزم آن است كه واجب بالذات نيز معدوم باشد كه عدم او امرى است ممتنع و اصل فوق كه: ممكن نمىتواند مستلزم ممتنع بالذات باشد، نقض مىشود.
پاسخ آن چنانكه در متن روشن است اين است كه ارتباط بين معلول اول و ذات واجب ارتباط وجودى است و بحث از امكان به ماهيت مربوط مىشود كه با وراى خود هيچگونه ارتباطى ندارد، يعنى ايشان بين امكان وجودى و امكان ماهوى خلط كردهاند
اما اينكه وجود ممكن را به امكان متّصف كردهاند، منظور از آن، امكان به معنى فقر و تعلّق ذاتى است كه وجود ماهيت نسبت به وجود علت خود دارد، و اين غير از امكان به معنى تساوى نسبت ماهيت به وجود و عدم است. بنابراين در اشكال مزبور مغالطهاى صورت گرفته، بدين ترتيب كه امكان وجودى را بهجاى امكان ماهوى قرار دادهاند.
در مباحث گذشته روشن شد كه وجود و امتناع و امكان كيفياتى است براى نسبتهاى موجود در قضايا و هيچ قضيّهاى از يكى از اين سه ماده خالى نتواند بود و نيز معلوم شد كه وجوب و امكان دو امر وجودى است كه قضاياى موجّهه به وسيله آنها با خارج مطابقت تام مىيابد.
بنابراين، وجوب و امكان در خارج به وجود موضوعات خود موجود هستند نه
1) اصل مسئله چنانكه در متن واضح است آن است كه ممكن نمىتواند مستلزم ممتنع بالذات باشد، چون اگر ممكن( ملزوم) تحقق يابد، بايد« لازم» آن نيز تحقق يابد، زيرا لازم از ملزوم انفكاكناپذير است، و حال كه لازم، ممتنع بالذّات فرض شده است پس بايد« ملزوم» بدون لازم متحقق گردد و اين محال است.
آنكه داراى وجود مستقّل جداگانهاى باشند، زيرا اين دو از شئون وجودى موجود مطلق بهشمار مىروند، مانند وحدت و كثرت و حدوث و قدم و ديگر معانى فلسفى كه در فلسفه مورد بحث است. بدين معنى كه اتصاف بدان در خارج و عروض آن بر موضوع در ذهن صورت مىپذيرد و همينگونه معانى است كه به معقولات ثانويه فلسفى موسوم است،(1)اما امتناع، يك امر عدمى است (يعنى تنها امور معدوم بدان اتصاف مىيابند و هيچ امر موجودى ممتنع نتواند بود).
همه آنچه گفته شد در مواردى است كه عقل، ماهيات و مفاهيم را موضوع احكام قرار دهد، اما هرگاه وجود عينى، موضوع وجوب و امكان واقع گردد- از آنرو كه اصالت از آن وجود است- در آن صورت وجوب به معنى نهايت شدت وجود است به نحوى كه قائم به ذات مستقلّ از غير باشد و امكان به معنى فقر ذاتى و تعلق به غير است كه موجود بدون غير، استقلال وجودى نتواند داشت چنانكه موجود ماهيات بدينگونه است. در اين نوع استعمال، وجوب و امكان دو خاصّه وجودى است كه از وجود جدايىپذير نخواهد بود.(2)
ماهيت به معنى آنچه در جواب «آن چيست؟» واقع مىشود، چون در حدّ ذات هم مىتواند موجود باشد و هم مىتواند معدوم باشد، بنابراين خود ذاتاً نه موجود است و نه معدوم، يعنى موجود و ناموجود هيچيك در حدّ ذات ماهيت نيست، هر چند كه در خارج خالى از اتّصاف به يكى از دو جانب- وجود يا عدم- نباشد؛ ليكن آن بهعنوان يك صفت خارج از ذات است. به عبارت ديگر، ماهيت به حمل اولى نه موجود است و نه ناموجود هر چند كه بر حسب حمل شائع يا موجود است و يا ناموجود.
منظور حكما از اينكه: رفع و نفى وجود و عدم از ذات ماهيت، در حكم ارتفاع نقيضين از مرتبه ذات است، همان است كه گفته شد.
ارتفاع نقيضين از مرتبه ذات ماهيت محال نيست، بلكه محال ارتفاع نقيضين از كلّ واقع و همه مراتب آن است. بدين معنى كه نقيض وجود مأخوذ در حدّ ذات، عدم مأخوذ در حدّ ذات نيست بلكه عدم وجود مأخوذ در حدّ ذات است بدان نحو كه حدّ ذات كه مرتبه مورد نظر است، قيد وجود باشد نه قيد عدم، يعنى نفى به تقيّد تعلّق گيرد نه آنكه نفى، مقيّد به مرتبه ذات باشد.
از اينرو گفتهاند: هرگاه از ماهيت، به دو طرف نقيضين سؤال شود، لازم است كه
هر دو طرف در پاسخ سلب گردد با قيد اينكه سلب بر حيثيّت مقدّم داشته شود تا سلب مقيّد را افاده نمايد نه سلبى را كه مقيد است. بنابراين وقتى پرسيده شود كه: آيا ماهيت آنچنان كه هست، موجود است يا معدوم؟ بايد چنين پاسخ داده شود كه:
ماهيت در حدّ ذات خود نه موجود است و نه ناموجود، تا اين معنى را افاده كند كه هيچيك از وجود و عدم در حدّ ذات ماهيت در نظر گرفته نشده است.(1)
اين مطلب بدان معنى است كه در مرتبه ذات ماهيت ارتفاع نقيضين صورت پذيرفته است، در حالى كه ارتفاع و اجتماع نقيضين از امور محال است و در هيچ مورد استثناپذير نيست.
توضيح مؤلّف رحمه الله همان توضيحى است كه صدرالمتألّهين در اين مورد داده است و از حيث لفظ نيز مطابق با قول ملاصدرا در اسفار است. او مىگويد: محال بودن ارتفاع نقيضين وقتى است كه وجود و عدم را از كليّه مراتب يك امر بهطور كامل نفى كنيم و مثلًا بگوييم: انسان نه وجود دارد و نه وجود ندارد، يا، ماهيت نه موجود است و نه معدوم، كه البته درست نخواهد بود، زيرا انسان يا ماهيت، در واقع و در جهان هستى يا وجود دارند و يا وجود ندارند. اگر وجود دارند، معدوم نيستند و اگر وجود ندارند موجود نيستند. بنابراين نه موجود و نه معدوم و يا هم موجود و هم معدوم، از محالات ذاتى است( البته با در نظر گرفتن همه شرايط در تقابل سلب و ايجاب يعنى تناقض، چنانكه شرح آن در مبحث تقابل خواهد آمد) و اجتماع و ارتفاع آن دو محال است.
اما رفع و سلب وجود و عدم هر دو، از يكى از مراتب واقعيت يك شىء آن هم مرتبه ذات و ماهيت محال نيست، زيرا مقصود از اين ارتفاع نقيضين، آن است كه وجود و عدم هيچيك نه ذات ماهيت است و نه جزئى از ذات آن. از اينرو بايد سلب وجود و عدم از مرتبه ذات ماهيت باشد به نحوى كه ماهيت به حمل اولى ذاتى نه موجود باشد و نه معدوم، ليكن به حمل شائع كه در رابطه با حقيقت خارجى است، ناگزير يا موجود است و يا معدوم.
از اين جهت است كه تأكيد مؤلف رحمه الله همچون صدر الحكماء بر اين است كه بايد وجود مقيّد به مرتبه ذات رفع گردد، نه آنكه رفع وجود، مقيد به مرتبه باشد؛ و منظور از سلب مقيّد يا رفع مقيد همين است تا مبادا با سلب وجود، عدم در مرتبه ذات جايگزين شود و با سلب عدم وجود در ذات قرار گيرد. مثلًا گوييم: انسان از آن حيث كه انسان است نه موجود است و نه ناموجود، و قيد حيثيت بايد طورى در رابطه با حرف سلب قرار گيرد كه معلوم شود مقصود از جمله يا قضيّه مذكور سلب وجود و عدم از مرتبه ذات ماهيت است.
بدين معنى كه انسانيت انسان و ماهيت او، در مرتبه ذات نه موجود است و نه ناموجود، بلكه اگر در خارج موجود يا معدوم است براى علت وجود و عدم آن بايد به دنبال امر ديگرى رفت كه خارج از ذات او و بر او عارض شده است.
عبارت« تا سلب مقيّد را افاده كند نه سلبى را كه مقيّد است» كه در آثار حكيمان بدين صورت آمده است« ليفيد سلب المقيّد لا السلب المقيد» و يا« رفع المقيد دون الرفع المقيد»، بدين معنى است كه وجود يا عدمى كه در مرتبه ذات نفى و سلب مىشود در گفتن و يا نوشتن چنان تقرير شود كه نفى يكى اثبات ديگرى را افاده نكند. مثلًا اگر گفته شود انسان از حيث مرتبه ذات موجود نيست، بدان معنى تلقّى نشود كه انسان در مرتبه ذات ناموجود است. و نيز اگر گفته شود: انسان در مرتبه ذات ناموجود است، نقيض آن( انسان در مرتبه ذات ناموجود نيست) را افاده نكند؛ بلكه بهصورت ارتفاع نقيضين، وجود و عدم وجود مأخوذ در مرتبه ذات با هم رفع شود، و مرتبه ذات قيدى باشد براى وجود مقيّد به مرتبه ذات و سلب و رفع به آن تعلّق گيرد، نه آنكه رفع و سلب، خود مقيد به مرتبه ذات ماهيت باشد و چنين گفته شود: انسان در مرتبه ذات نه موجود است و نه ناموجود. تا هر دو طرف نقيض رفع شود. براى توضيح بيشتر رجوع شود به اسفار، ج 2، ص 3 و حواشى حكيم سبزوارى و مؤلف رحمه الله و غررالفرائد و حواشى آملى، ص 465
1) وقتى ماهيت در حدّ ذات نه موجود باشد و نه معدوم معنى آن اين خواهد بود كه در مرتبه ذات ماهيت، هيچيك از دو طرف وجود و عدم مأخوذ نيست و ماهيت هر چند كه در واقع و نفس امر يا موجود است و يا معدوم ليكن وجود و عدم در حدّ ذات آن تحقّق ندارد، بلكه صفتى است كه بر آن عارض شده است.
ساير معانى متقابل نيز مانند وجود و عدم از مرتبه ذات ماهيت خارج است حتى آن معانى كه جزء لوازم ماهيت بهشمار مىرود. بنابراين ماهيت از حيث ماهيت بودن نه واحد است و نه كثير، نه كلّى است و نه جزئى و نه هيچيك از معانى متقابل ديگر، چنانكه عدد چهار در حدّ ذات نه زوج است و نه فرد.
ماهيت از نظر خصوصياتى كه با آن همراه مىگردد در ذهن انسان سهگونه اعتبار (1)
اعتبارات سهگانه ماهيت بدين معناست كه انسان هر ماهيت را در ذهن و در خارج با چه خصوصياتى در نظر مىآورد؟ مثلًا ماهيت انسان در ذهن انسان و در مواردى كه مفهوم انسان بهطور كلّى مورد توجه است چند اعتبار دارد:
اولين اعتبار كه آن را ماهيت مأخوذ به شرط شىء يا مخلوطه گويند اين است كه ماهيت انسان با تمام صفات و حالات و خصوصياتى كه يك انسان معيّن، مثلًا زيد، دارد در نظر گرفته شود و بر زيد اطلاق شود. يعنى هنگامى كه مىگوييم زيد انسان است، انسان را با تمام خصوصياتى كه در يك فرد خاص دارد در نظر گرفتهايم. پس ماهيت به شرط خصوصيات موجود در مصاديق خود را، به شرط شىء و مخلوطه گويند.
دومين اعتبار ماهيت آن است كه بدون خصوصيات و لواحق در نظر گرفته شود و هيچ خصوصيتى از وحدت و كثرت و كليّت و جزئيّت و ساير لواحق و خواص به همراه آن نباشد، بلكه صرف تصور ماهيت است مشروط به آنكه هيچ معناى اضافى با آن نباشد.
حال اگر بر ماهيتى كه اين چنين تصور شده است معنايى افزوده شود، آن معنى زائد بر ماهيت خواهد بود نه عين آن و نه داخل در ذات آن. چنانكه اگر بر حيوان معنى ناطق افزوده شود، از دو عنصر حيوان و ناطق تركيبى به وجود مىآيد كه حيوان جزء آن تركيب خواهد بود و ناطق زائد بر آن و نمىتوان آن تركيب را با حيوان يكى تصور كرد. يعنى نمىتوان حيوان را بر حيوان ناطق كه بدين اعتبار تصور شده است حمل كرد و گفت حيوان ناطق حيوان است.
در اين حالت، حيوان متصور به شرط لا ماده است.
گاه، ماهيت كلّى چنان تصور مىشود كه شرط وحدت معنى با آن نيست و بنابراين جايز است كه معانى ديگر با آن باشد يا نباشد و شرط بودن و نبودن لواحق در تصور قيد نشده؛ يعنى ماهيت بهطور مطلق در نظر گرفته شده است. ماهيتى كه اين چنين تصور شده باشد اگر هر معنايى بر آن افزوده شود، بر مجموع متشكل از آن و معنى زائد قابل حمل است. چنانكه مثلًا حيوان مأخوذ لا بشرط شىء اگر ناطق بر آن افزوده شود، مىتوان گفت حيوان ناطق حيوان است؛ و اگر در اين حالت ماهيت متصور به طريق لا بشرط، متحصّل نباشد و در ابهام خود باقى باشد براى تحصّل نيازمند مخصِّص و مقسّمى است كه آن را تحصّل بخشد؛ مثلًا، حيوان لا بشرط، يعنى حيوانى كه بهطور مبهم بر اسب و انسان و گاو و گوسفند و غيره دلالت دارد و مفهوم آن بهطور روشن حاصل نيست وليكن با افزودن معنايى از قبيل، ناطق يا صامت، شاخدار يا شيردهنده و امثال آن، متحصّل مىگردد، در اين صورت ماهيت اصلى را« جنس» و معنى زايد بر آن را« فصل» گويند و ماهيت متخصّص به فصل را« نوع» نامند. پس جنس، ماهيت مأخوذ لا بشرط است و فصل معنى محصّل آن است كه موجب تقسيم ماهيت مبهم به ماهيات متحصّل مىگردد و حيوان را به حيوان ناطق( انسان) و اسب و گوسفند و غيره تقسيم مىكند به طورى كه دقيقاً معنى حيوان را از ابهام خارج مىسازد.
اصطلاح تحصّل در مقابل ابهام است. چنانكه ذكر شد ماهيت مأخوذ به طريق لا بشرط، يا مبهم است و معلوم نيست كه معنى روشن آن كداميك از چندين حقيقت است، چنانكه حيوان در تصور لا بشرط بر انواع حيوانات مختلف دلالت دارد، و يا جسم لا بشرط بر صدها و هزارها جسم دلالت دارد و براى خروج از اين ابهام محتاج به مخصّص است. ليكن برخى از ماهيات براى تحصّل و خروج از ابهام احتياج به مخصّص يا معنى زائد ندارند مانند انواع بسايط، يا انواع منحصر به فرد؛ اولى مثل ماده( هيولى) و دومى مثل خورشيد، كه بدون فصل معنى آن متحصّل است.
حال اگر ماهيت به شرط تقارن با لواحق تصور شود، يعنى صورت ذهنى آن همراه با معانى زائد باشد، مثل حيوان ناطق، در آن صورت ماهيت را به شرط شىء گويند، و چنين ماهيتى عين نوع يعنى انسان است و با عوارض زائد بر فصل، فردى خواهد بود از افراد نوع. مانند اين مرد يا آن زن، كه علاوه بر فصل عوارض ديگرى بر جنس افزوده شده است.
ماهيت متصور به شرط لا شىء را« مجرّده» و لا بشرط شىء را« مطلقه» و بشرط شىء را« مخلوطه» نامند و آن ماهيت كلّى را كه مقسم اين اقسام است كلّى طبيعى يا لا بشرط مقسمى گويند، در مقابل ماهيت قسمى كه يكى از اقسام سهگانه آن است.
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج 2، ص 16 و منطق اشارات، ص 76، و شرح منظومه، ص 131 و حواشى آن از هيدجى و آملى، ص 472
1) اعتبارات سهگانه ماهيت هم از نظر علماى منطق حائز اهميّت است و هم از نظر حكما و فلاسفه. منطقيان از آنجهت متعرض اين موضوع شدهاند كه مفاهيم كلّى از حيث دلالت بر مصاديق خارجى يكسان نيستند و در تقسيم كليات به نوع و جنس و فصل و اعراض خاصّه و عامّه به چگونگى اعتبارات ذهنى و عقلى ماهيات كلّى و صدق آن بر مصاديق خارجى و تفاوتهاى آنها در اعتبارات سهگانه نيازمندند.
دارد كه عبارتند از: ماهيت مأخوذ بشرط شىء، ماهيت مأخوذ بشرط لا، ماهيت مأخوذ لابشرط.
ماهيت مأخوذ بشرط شىء آن است كه ماهيت همراه با همه خصوصيات آن در نظر گرفته شود و بر مجموعه آن خصوصيات صدق كند، چنانكه ماهيت انسان را مشروط به آنكه مثلًا با خصوصيات زيد باشد در نظر گرفته بر او منطبق كنيم.
ماهيت بشرط لا، و آن هنگامى است كه ماهيت بدون خصوصيات و به تنهايى در نظر گرفته شود و اين به دو صورت ممكن است، يكى اينكه صرفاً ذات ماهيت به تنهايى در نظر گرفته شود و از هر چيز ديگر جز ذات آن صرفنظر گردد و اين وجه همان است كه بهعنوان ماهيت بشرط لا در مباحث ماهيت مورد توجه است.
وجه ديگر آن است كه ماهيت به تنهايى در نظر گرفته بشود ليكن بدان صورت كه اگر معناى ديگرى بدان الحاق شد زائد بر آن باشد و داخل در ذات آن قرار نگيرد، يعنى براى آن امر زائد موضوع قرار گيرد، اما محمول آن واقع نشود.
ماهيت به شرط شىء را مخلوطه و بشرط لا را مجرّده و لا بشرط را مطلقه نيز گويند.
آنچه موضوع اين اعتبارات است، همان ماهيت است كه كلّى طبيعى است و لا بشرط مقْسَمى ناميده مىشود و در خارج وجود دارد، زيرا حداقل يكى از اقسام آن يعنى «مخلوطه» در خارج موجود است.
آنچه از ماهيت كلى در يك فرد موجود است، غير از آن است كه در فرد ديگرى وجود دارد. اين اختلاف اختلاف عددى است وگرنه كلّى در افراد خارجى بهطور يكسان وجود دارد؛ چون اگر اختلاف غيرعددى باشد، واحد، به كثرت متّصف خواهد شد كه محال است. به علاوه يك شىء واحد متصف به صفات متقابل خواهد گرديد كه آن نيز محال است. اين است معنى سخن حكما كه گفتهاند نسبت ماهيت كلى به افراد، مانند نسبت پدران متعدد به فرزندان متعدد است، نه مثل نسبت يك پدر به فرزندان متعدّد.
بنابراين كثرت ماهيت كلّى به واسطه كثرت افراد آن در خارج است وگرنه در ذهن، كلى، واحد مشترك بين افراد است.(1)
مؤلّف رحمه الله به پيروى از حكيم بزرگ، استاد سَلَف خود صدرالمتألّهين بر آن است كه ماهيت كلى به تبع وجود افراد خود در خارج موجود است نه بهطور مستقل، و ثانياً: كثرت آن در خارج به واسطه كثرت افراد است و با هر يك از افراد خود در خارج وجود دارد، ليكن در ذهن به وصف كليّت و اشتراك واحد است و به وجود ذهنى موجود است. رجوع شود به اسفار، ج 2، ص 8
شك نيست كه ماهيتى كه داراى افراد متعدّد است بر هر يك از افراد خود صدق
1) اين بحث از آنجا ناشى شده كه برخى گفتهاند ماهيت كلّى در خارج به عدد افراد موجود، متعدد است و برخى ديگر گفتهاند، ماهيت در خارج واحد است، و نيز برخى گفتهاند ماهيت تنها در ذهن وجود دارد و در خارج موجود نيست و برخى به وجود آن در خارج نيز قائل شدهاند.
مىكند و بر آن قابل حمل است.
بدين معنى كه ماهيت موجود در ذهن، هر بار كه يكى از افراد آن به ذهن درآيد و بر آن عرضه گردد با آن متّحد خواهد بود و اين همانى حاصل خواهد شد. همين خاصيّت است كه كليّت ناميده مىشود و منظور از اشتراك افراد در ماهيت همين است.
بنابراين، صدق ماهيت بر افراد متعدّد، با توجه به نفس ماهيت، مانع عقلى ندارد، اعم از آنكه در خارج داراى افراد متعدد باشد يا نباشد.
پس «كليّت» يك خاصّه ذهنى است كه در ذهن عارض ماهيت مىشود، زيرا وجود خارجى همواره با شخصيّت و فرديّت همراه است (اصولًا وجود خارجى با شخصيّت موجود يكى است) و اشتراك در امر متشخّص ممكن نيست.
بنابراين كليّت يكى از لوازم وجود ذهنى ماهيت است، چنانكه شخصيّت نيز از لوازم وجود خارجى است.
اما اين سخن درست نيست كه گفتهاند: «كليّت و جزئيّت ناشى از نحوه ادراك است، يعنى، حسّ از آنجا كه در ادراك تواناتر است اشياء را بهطور كامل درك مىكند بهطورى كه هر يك از اشياء ديگر ممتاز و مشخص مىسازد، ليكن عقل چون در ادراك ناتوان است آن را بهطورى نامشخص درك مىكند بهطورى كه شىء مدرَك عقلى(1)بين امور متعدّد مردّد مىماند، و از اين لحاظ است كه بر امور متعدد قبول انطباق مىكند. همچون شبحى كه از دور ديده شود و قابل تمييز و تشخيص كامل نباشد و به روشنى نتوان دانست كه زيد است يا عمرو يا چوبى در زمين كاشته و يا شىء ديگرى است، در حالى كه يكى از اين موارد احتمال بيش نيست. يا مانند سكه سائيده شدهاى كه بين سكههاى گوناگون مردد باشد و نتوان دانست كه كدام است،
1) مدركات عقلى همواره امورى كلّى است، و مىتوان گفت« كليات» مدركات عقلى است. بنابراين هيچ امر فردىشخصى و جزئى با عقل ادراك نمىشود، اما مدركات حسّ و خيال، امور جزئى و شخصى هستند
حال آنكه تنها، يكى از آنها است».
دليل نادرستى قول ايشان آن است كه اگر چنين مىبود، ماهيت كلّى يك مصداق بيش نداشت و همه قضاياى كلّى كاذب بود. و قضايايى نظير: هر ممكنى داراى علت است و هر چهارى زوج است و هر كثيرى مؤلّف از آحاد است، درست نبود، در حالى كه در صحت اين قضايا ترديد نيست.
بنابراين، حق آن است كه كليّت و جزئيت دو «لازم» از لوازم ماهياتند، كليّت لازمه وجود ذهنى و جزئيّت لازمه وجود خارجى است.
همچنين اينكه گفتهاند: «ماهيت موجود در ذهن، جزئى و شخصى است، درست مانند ماهيت موجود در خارج، زيرا ماهيت در يك ذهن خاصّ و قائم بر يك نفس جزئى است، و مثلًا، ماهيت انسان كه در ذهن زيد موجود است غير از ماهيت انسان موجود در ذهن عمرو است و نيز ماهيتى كه امروز در ذهن زيد است غير از ماهيتى است كه ديروز در ذهن او بود.» نيز نادرست است، به دليل آنكه:
ماهيت معقول از اين لحاظ كه موجودى است قائم بر نفس، شخصى و جزئى و ناعت آن محسوب است و نيز از آن جهت كه كيفيتى از كيفيّات نفسانى و از كمالات نفس است جزء موجودات خارجى بهشمار مىرود و از آن نظر مورد بحث ما نيست، بلكه سخن ما درباره ماهيت از جهت وجود ذهنى آن است كه آثار خارجى بر آن مترتّب نيست و ماهيت از اين نظر، از صدق بر مصاديق متعدّد ابائى ندارد.(1)
مسئله اين است كه ماهيت كلّى چگونه در ذهن حاصل مىشود، و انسان كه همواره با امور جزئى و شخصى سر و كار دارد چگونه مىتواند به شناخت ماهيات كلى نائل آيد؟ انسان در خارج همواره اين انسان يا آن انسان يا على و حسن و اشخاص ديگر را مىبيند و با حواسّ و قواى ادراكى وجود و ماهيت آنها را ادراك مىكند، اما مفهوم كلّى انسان را چگونه درمىيابد و ساير كليات اعم از نوع و جنس و فصل و اعراض كلّى به چه نحو در عقل نقش مىبندد، و آيا كليّت و جزئيّت ساخته قواى ادراكى، و يا از خواص و لوازم ماهيات است؟
چنانكه ملاحظه گرديد برخى معتقدند كه اصولًا كلّى وجود ندارد، نه در ذهن و نه در خارج و اگر عقل انسان مفاهيم را بهصورت كلّى درمىيابد از آن جهت است كه قدرت ادراك عقل ضعيف است، اما چون قدرت ادراك در حواسّ نيرومند است، اشياء و امور را به همان صورت كه موجود هستند يعنى بهصورت جزئى و شخصى درمىيابد، ليكن عقل از آن لحاظ كه معلوم خود را در ميان چند چيز محتمل مىيابد، آن را بهصورت كلّى ادراك مىكند.
چنانكه مؤلّف رحمه الله پاسخ داده، اگر اين چنين مىبود، هر ماهيت يك مصداق بيش نداشت، يعنى مثلًا مفهوم كلّى انسان فقط بر يك فرد صدق مىكرد نه بر همه افراد انسان، و در آن صورت همه قضاياى كليّه كه تمامى مسائل در علوم مختلف در آن قالب بيان شده و مىشود، باطل و كاذب بود. و قضايايى نظير: هر معلول به علت نياز دارد و هر جسم فضايى را اشغال كرده است و هر مثلث سه زاويه دارد و هر فلز در اثر حرارت منبسط مىشود، و هر جسم متناسب با جرم خود داراى جاذبه است و صدها و هزارها مسئله علمى و فلسفى كه بهصورت قضاياى كلّى اظهار مىشود همه قضاياى كاذبه خواهد بود كه البته اين خلاف ضرورت عقل است.
پس چون اين قضايا صادق است،« كلّى» و« جزئى» محصول قدرت و ضعف حسّ و عقل نيست، بلكه بايد حقيقت آن را در خود ماهيت جستجو كرد، اما معنى كليّت و جزئيّت داخل در ذات ماهيت نيز نمىشود، چه، قبلًا گفته شد كه كليّت لازمه وجود ذهنى و جزئيّت لازمه وجود خارجى ماهيات است.
در خارج همه چيز بهصورت جزئى و شخصى است، و ملاك تشخّص وجود خارجى است و مدركات حوّاس و صور موجود در قوّه متخيله انسان نيز جزئى است، ليكن مدركات عقل و معقولات جنبه كلّى دارد
1) يكى از مباحث مهم فلسفى كه بر حسب برداشت متفكّران عصر جديد از امّهات مسائل در علمالمعرفة يا شناختشناسى است و در آثار قديم نيز بخش مهمّى از فلسفه و منطق بدان اختصاص يافته، همين مسئله كليات يا مفاهيم كلّى است كه ماهيات كلى بخشى از آن به شمار مىرود.
اما، تمايز اشياء مشترك در يك معنى كلّى از يكديگر به يكى از امور سه گانه زير است:
اگر چند چيز در يك امر عَرَضى خارج از حدّ ذات اشتراك داشته باشند، تمايز آنها از يكديگر به تمام ذات است، چنانكه دو نوع از دو مقوله مختلف از مقولات عرضى، در معنى عرضيت مشتركند و از حيث ذات از يكديگر متمايزند.
اگر چند چيز در يك امر ذاتى مشترك باشند دو صورت دارد، اگر در بخشى از ذات مشترك باشند آن بخش ذاتى مشترك، ناگزير جنس خواهد بود و در آن صورت تمايز آن چيزها به فصل است كه بخشى ديگر از ذات را تشكيل مىدهد، مانند انسان و اسب كه در حيوانيّت اشتراك دارند ليكن به وسيله نطق و صهيل (شيهه) از يكديگر
متمايز مىشوند.
برخى، بر اين سه قسم تمايز قسم چهارمى نيز افزودهاند كه عبارت است از تمايز به تمام و نقص و شدّت و ضعف در معنى و طبيعت مشترك بين آنها، يعنى تشكيك؛ ليكن حقيقت آن است كه ماهيت فى نفسه تشكيكپذير نيست بلكه تشكيك تنها در وجود متحقّق است.
آنچه گفته شد درباره «كليّت» بود كه از خواص ذهنى ماهيت است، اما جزئيت عبارت است از عدم امكان شركت در شىء، كه آن را شخصيت نيز گويند. حق آن است كه جزئيت و شخصيت از وجود است و به ماهيت ربطى ندارد، چنانكه حكيم فارابى بر اين عقيده بوده و صدرالمتألّهين رحمه الله نيز از وى تبعيت كرده است.
صدرالمتألهين رحمه الله در اسفار گويد: «حقيقت اين است كه تشخّص يك چيز، بدان معنى كه شركت در آن صرفاً بر حسب تصور آن چيز، غيرممكن باشد، به امرى ديگر سواى ماهيت شىء بستگى دارد و آن است كه ذاتاً تصور اشتراك را منع مىكند.
شخصيّت يعنى آنچه مانع از اشتراك است و آنچه چنين صفتى را در شىء ايجاب مىكند در حقيقت هيچ نيست جز وجود آن شىء، و چنانكه معلم ثانى اظهار داشته، هر وجودى ذاتاً داراى تشخّص است و اگر از وجود خاصّ يك شىء صرفنظر شود، عقل انسان به هيچوجه اشتراك در آن را ممتنع نمىداند، ولو آنكه هزار «مخصّص» بر آن افزوده شود.
پس «امتياز» در واقع غير از تشخّص است، زيرا امتياز يك چيز امرى است نسبى كه از قياس آن با اشياء ديگر حاصل مىگردد كه در يك امر كلّى با هم شريك هستند.
در صورتى كه تشخّص خاصّهاى است كه شىء فى نفسه آن را دارا است، چنانكه اگر
شىء هيچگونه شريكى نداشته باشد، به صرف داشتن تشخص از هرگونه مخصّص و مميّزى بىنياز خواهد بود.
البته ممكن است كه از طريق تميّز، استعداد تشخّص براى يك چيز فراهم شود؛ چنانكه انواع كثيرالافراد مادى را مىبينيم كه تا ماده از حيث استعداد براى به وجود آمدن يك فرد از آنها آماده نباشد، وجود آن از مبدأ اعلى افاضه نمىشود.»(1)
بحث اصلى در كتب حكما در اين است كه اين دو صفت چگونه بر ماهيات اشياء عارض مىگردد؟ قبلًا گفته شد كه ماهيت تنها در ذهن به وصف كليّت موجود است و در خارج هيچ ماهيتى كلّى نيست و همه ماهيات ممكنه در خارج جزئى و شخصى هستند. يعنى در خارج، انسان كلّى نداريم بلكه، على داريم و حسن و احمد و اين مرد و آن زن.
اما در اين جا موضوع مورد بحث اين است كه چگونه يك چيز شخصيّت مىيابد و جزئى مىشود، زيرا چنانكه مىدانيم همه ماهيات« كلّى» هستند و عقلًا بر افراد كثير قابل انطباق مىباشند، پس آنچه معنى كلّى انسان يا اسب يا كتاب را به معنى جزئى و شخصى اين مرد يا آن اسب و يا كتاب حاضر تبديل مىكند چيست؟
بعضى گفتهاند، هنگامى كه اعراض نُهگانه از كم و كيف و اين و غيره بر ماهيت كلّى عارض گردد آن را جزئى و شخصى مىسازد. برخى ديگر گفتهاند اعراض اينْ و متى و وضع باعث تشخّص يك چيز است، و بعضى ديگر ماده را عامل تشخّص دانستهاند و امثال آن.
اما آنچه حق است و مؤلف رحمه الله به پيروى از اساتيد مسلم حكمت انتخاب كرده است همان قول حكيم فارابى و صدرالمتألهين است كه: وجود شىء آن را متشخّص مىسازد و ماهيت، مادام كه در ذهن است كلّى است و آن كلّى عقلى نيز از انتزاع جزئيّات خارجى حاصل شده است. پس شىء تا« وجود» نيابد متشخّص نمىشود ولو آنكه هزار معنى ديگر بدان افزوده شود، زيرا ممكن است يك ماهيت را با اعراض و مميّزات و فصول و معانى مخصِّص به تشخص نزديك ساخت، اما تا وجود نيابد شخصى نمىشود. رجوع شود به اسفار، ج 2، ص 8- 15
از آنچه گذشت روشن مىگردد كه: اولًا: اعراض «مشخص» كه شخصيت اشياء را بدان نسبت مىدهند- و بنا بر ظاهر سخن ايشان همه اعراض را شامل مىشود- و يا وضع و اين و متى كه بعضى آنها را عوامل تشخّص دانستهاند و يا زمان، كه به نظر بعض ديگر عامل منحصر به فرد «تشخّص» شناخته شده است و همچنين «ماده» كه بعضى ديگر آن را مشخص اصلى دانستهاند، همه از نشانههاى تشخّص و از لوازم آن
1) چنانكه از مباحث اين فصل روشن شد، كليّت خاصّهاى است كه امرى را عقلًا قابل اشتراك مىسازد و جزئيّت يا شخصيّت خاصّهاى است كه يك شىء را عقلًا ممتنعالاشتراك مىكند.
است نه از عوامل آن.
ثانياً: اينكه بعضى گفتهاند: مشخص شىء فاعل نزديك آن است يعنى همان علت وجودى شىء، و يا اينكه برخى ديگر گفتهاند مشخص همان فاعل كلّ هستى يعنى واجب متعال است كه وجود همه از افاضه اوست؛ و يا آنچه بعضى گفتهاند كه تشخّص عرض، از ناحيه موضوع آن است؛ هر يك از اين اقوال خالى از حقيقتى نيست، جز آنكه در همه آنها تشخص به سبب بعيد اسناد داده شده در حالى كه سبب قريب كه بايد تشخّص بدان نسبت داده شود «وجود» شىء است، زيرا وجود عينى خاصّ هر چيز، ذاتاً اشتراك را ممتنع مىسازد، چون خود بالذّات متشخّص است و ماهيت به واسطه آن تشخّص مىيابد.
اما فاعل يا موضوع، در تشخّص دخالت دارند به دليل آنكه اين دو از علل وجود شىء بهشمار مىروند، در حالى كه نزديكتر از آنها براى تشخّص، وجود خاصّ شىء است، همچنان كه گفته شد.
ثالثاً: جزئى بودن معلوم محسوس در ذهن، از ناحيه خود آن بهعنوان يك مفهوم ذهنى نبوده، بلكه از جهت اتّصالى است كه از راه حسّ با خارج دارد و انسان نيز آگاهى دارد كه آن معلوم اثرى از عين خارجى است.
همچنين، جزئى بودن صُور خيالى به واسطه اتصال تخيّل به حسّ است و نيز صور خيالى جزئى كه از راه حسّ به ذهن سپرده شده و در موقع مقتضى در پيش ذهن حضور مىيابد و يا صورى كه ذهن از تركيب صورتهاى ذخيره شده موجود در نزد خود مىسازد نيز از آن جهت جزئى است كه با حس و به تبع آن با عين خارجى در اتّصال است.(1)
1) كليه معلومات انسان كه از طريق حسّ ادراك مىشود، پيش از آنكه عقل از آنها ماهيات كلّى انتزاع كند، جزئى و شخصى است؛ صور موجود در حافظه نيز اگر از طريق حسّ ادراك شده باشد جزئى و شخصى است و صورى كه انسان از تركيب صورتهاى موجود در حافظه به وجود مىآورد هم، جزئى و شخصى است. حال مؤلف رحمه الله متذكر مىگردد كه جزئى بودن آنها از آن جهت كه مفهومى ذهنى هستند نبوده، بلكه از جهت پيوندى است كه با حس و جهان خارج دارند و الّا مفهوم ذهنى از كليّت خارج نيست و هر مفهوم ذهنى كه با حس و خارج قطع رابطه كند ناگزير« كلّى» است
از مفاهيمى كه در ماهيات مورد توجه عقل قرار مىگيرد، آنچه داخل در حدود ماهيات باشد و با رفع آن، ماهيات نيز منتفى گردد، «ذاتيّات» ناميده مىشود و جز آن هر چه بر ماهيات حمل گردد و خارج از حدود آن باشد مانند نويسنده براى انسان يا راه رونده براى حيوان، «عرضيّات» نام دارد.
عَرَضى دوگونه است، يكى آن دسته از صفات و احوال كه حمل آن بر موضوع يا انتزاع آن، از طريق انضمام باشد و آن را «محمول به ضميمه» نامند مانند، صفت «گرم» كه انتزاع آن از شىء و حمل آن بر جسم موقوف بر انضمام حرارت بر جسم است؛ ليكن اگر انتزاع و حمل آن متوقف بر انضمام چيزى بر موضوع نباشد، آن را عَرضى «خارج المحمول» گويند مانند، عالى و سافل.
اين خلاصهاى است از آنچه در بين اهل اين فن مشهور است و ما پيش از اين گفتيم كه اعراض از مراتب وجود جواهرند.
ذاتى از عَرَضى به واسطه خواص خود كه از لوازم ذاتى بودن آن است متمايز مىگردد كه آن خواص عبارتند از:
ذاتى براى ماهيت (ذى الذاتى) ضرورى الثبوت است، زيرا ثبوت شىء براى نفس خود ضرورى است (يعنى ذاتى از ذى الذاتى انفكاكپذير نيست).
ذاتى از سبب بىنياز است، يعنى ايجادكننده ذاتى، همان علت موجده ذى الذاتى است، زيرا در واقع اين دو يكى هستند.
پيش از اين روشن شد كه حمل بين ذات و اجزاء آن حمل اولى است و بنابراين اشكالى كه بر تقدم اجزاء ماهيت بر آن وارد كردهاند درست نيست. اشكال وارده اين است كه در هر كل، مجموع اجزاء در واقع همان كل است. پس، تقدم مجموع اجزاء بر كل به معنى تقدم شىء بر نفس خود و محال است.
اشكال از آن جهت وارد نيست كه ذاتى خواه اعم باشد، مثل جنس، و خواه اخصّ باشد، مثل فصل، عين ذات خواهد بود و حمل بين آنها حمل اولى است، و اينكه جنس و فصل را اجزاء ماهيت ناميدهاند صرفاً براى آن است كه در حدّ ماهيت قرار دارند.(2)
اينك جنس و فصل كه هر دو نسبت به ماهيت« نوع» ذاتى بهشمار مىروند و داخل در حدّ نوع هستند، هر دو بر نوع قابل حمل به طريق حمل اولى مىباشند، بدين معنى كه حقيقت آنها يكى است. مثلًا مىتوان گفت، انسان حيوان است و انسان ناطق است و عكس آن نيز جارى است. بعض حيوان انسان است و بعض حيوان ناطق است.
چنانكه در پاورقى قبل اشاره شد، يكى از اقسام تقدم، تقدم به تجوهر است و معنى آن اين است كه براى تصور ماهيت انسان مثلًا، جنس و فصل آن حيوان و ناطق است قبلًا بايد تصور گردد، و اين بدان معنى نيست كه ما براى تصور انسان قبلًا مجبور به احساس و ادراك حيوان و ناطق باشيم. چه مسلّماً اگر انسان ادراك نشود، حيوان و ناطق كه جنس و فصل اوست نيز معنى نخواهد داشت؛ بلكه مقصود آن است كه ماهيت انسان در عقل نيز مانند خارج از حيوان و ناطق تشكيل مىشود و بنابراين، دو عنصر ذاتى ماهيت انسان كه جنس و فصل اوست بر ماهيت انسان تقدم دارد و چنانكه گفته شد، تقدم جزء بر كل يا اجزاء بهطور كلى بر كلّ، از مقوله تقدم شىء بر نفس نيست، زيرا اجزاء، بدان اعتبار كه اجزاء هستند ولو آنكه بهطور مجموع هم تصور شوند، با كلّ متشكل از آنها در عقل يكى نخواهند بود
1) تقدّم يا سبق داراى اقسامى است كه يكى از آنها را سبق به ماهيت يا سبق به تجوهر گويند.
سبق به تجوهر بدين معنى است كه علل قوام ماهيت در ذات و جوهر ذات ماهيت- نه در وجود خارجى يا خارج از ذات ماهيت- بر آن تقدم دارد، چنانكه جنس و فصل بر نوع متقدم است. وقتى گوييم انسان، حيوان ناطق است، ماهيت حيوان و ناطق كه تشكيلدهنده ماهيت انسان است بر او تقدم دارد. ر. ك: مباحث سبق و لحوق، همين كتاب
2) جنس در كليّت از آن جهت اعم است كه انواع مختلف را در بر مىگيرد و فصل تنها يك نوع متمايز مىسازد، از اينرو جنس اعم و فصل اخصّ است.
گذشته از اين، در تقدم اجزاء بر كل اشكالى وجود ندارد، زيرا اجزاء بى تجمع بر كل تقدم دارند و بين دوگونه اعتبار مغايرت وجود دارد (اعتبار كلّ بهعنوان يك واحد و اعتبار مجموعهاى از اجزاء متعدد).
ماهيت تامّهاى كه آثار حقيقى ويژه خود را داشته باشد «نوع» ناميده مىشود، مانند:
انسان، اسب، گوسفند.
در منطق بيان شده است كه برخى از معانى ذاتى انواع كه جزء حدود آنهاست، در بين چند نوع، مشترك است، مانند حيوان كه بين انسان و اسب و گوسفند و غيره مورد اشتراك است.
برخى ديگر از معانى ذاتى تنها به يك نوع اختصاص دارد، مانند ناطق كه فقط مختص به انسان است.
ذاتى مشترك بين چند نوع را «جنس»، و ذاتى اختصاصى هر نوع را «فصل» نامند.
جنس و فصل دو گونهاند: جنس قريب، جنس بعيد و فصل قريب و فصل بعيد.
همچنين جنس و نوع در يك تقسيم هر يك سه گونهاند: جنس و نوع عالى و متوسط و سافل، و هر يك از اين اقسام در كتب منطق در جاى خود توضيح داده شده است.
اكنون اگر براى مثال، معنى حيوان را كه در بيش از يك نوع موجود است در نظر بگيريم و آن را چنين تعقل كنيم «جوهر جسم نامى حساس متحرك به اراده» مىتوانيم آن را مستقلًا و به تنهايى با همين معنى چنان در نظر آوريم كه هر معنى ديگرى كه بدان اضافه شود زائد بر آن باشد و در متن ذات آن داخل نشود بلكه خارج از آن قرار گيرد؛ مانند ناطق كه خارج از معنى مذكور و زائد بر آن است. يعنى آن معنى
كه ما از حيوان تعقل كردهايم با معناى جديد مغايرت دارد و همچنين با مفهوم مجموع آن دو يعنى حيوان و ناطق بر روى هم نيز مغايرت دارد و معنى ياد شده را نمىتوان بر معنى زائد نيز حمل كرد.
بدين ترتيب درمىيابيم كه مفهوم معقول از حيوان در اين نحوه تعقّل ماهيت، غير از مفهوم حيوان ناطق و غير از ناطق به تنهايى است.
معنايى كه بدين صورت از يك ماهيت تعقل گردد نسبت به معنى زائدى كه با آن همراه مىگردد «ماده» بهشمار مىرود و نسبت به مجموع آن دو، يعنى ماهيت و معنى زائد، علت مادى به حساب مىآيد.(1)
در اينجا مقصود اصلى از بيان اعتبارات ماهيت روشن مىشود. بدين معنى كه ماهيت حيوان اگر جدا از هر مفهوم زائد ديگر در نظر گرفته شود نسبت به معنى زائد بر آن ماده است و نسبت به مجموعه حاصل از آن و مفهوم زائد، علتمادى است. معنى زائد نيز نسبت به آن ماهيت كه دراينجا ماده محسوب است، صورت بهشمار خواهد رفت.
حال پس از تشكيل ماهيت انسان از دو جزء ماده و صورت( حيوان و ناطق)، حيوان علت مادى و ناطق علت صورى يا شريك علت به حساب مىآيد، زيرا در تشكيل ماهيت انسان، اين عناصر ذاتى در حكم علل صورى و مادىاند
اما اگر معنى حيوان را در مقايسه با انواع حيوان در نظر بگيريم كه همه در معنى حيوانيت اشتراك دارند، مثلًا مفهوم حيوان را چيزى تصور كنيم كه هم مىتواند انسان باشد و هم اسب و هم گوسفند و چيزهاى ديگر از انواع حيوان، در اين صورت، مفهوم مورد تعقّل از حيوان، ناقص و مبهم و غيرمتحصّل خواهد بود تا آنگاه كه «فصل» خاصّ يكى از انواع بر آن افزوده شود و آن را بهصورت ماهيت تام متحصل درآورد. چنانكه مثلًا فصل انسان كه «ناطق» است بر «حيوان» افزوده گردد و «حيوان ناطق» يعنى نوع انسان حاصل شود.(2)
1) ماهيتى كه به ترتيب مذكور تعقّل شود، همان ماهيت مأخوذ به شرط لا است كه قبلًا ذكر آن گذشت.
2) ماهيتى كه بدين نحو تعقّل شود، يعنى بين چند نوع مشترك باشد و با فصل خاصّ يك نوع از ابهام بيرون آيد و پيش از پيوستن« فصل» در بين چند نوع بهطور مبهم و مردّد تصور شود، اصطلاحاً مأخوذ به نحو لا بشرط ناميده مىشود
در اين تركيب، ذاتى مشتركٌفيه (حيوان) جنس و آنچه آن را از ابهام خارج سازد (ناطق) فصل ناميده مىشود.
اين دوگونه اعتبار عقلى كه در مورد جزء مشترك ذكر شد، يعنى اعتبار به شرط لا و لا بشرط در مورد جزء اختصاصى نيز جارى است. بنابراين، جزء اختصاصى هرگاه به اعتبار به شرط لا تصور گردد «صورت» جزء ديگر و علتِ مجموع مركّب از دو جزء خواهد بود و در اين صورت قابل حمل بر جزء ديگر يا بر مجموع آنها نيست. و هرگاه لا بشرط تعقّل گردد «فصل» خواهد بود كه جنس را متحصّل مىسازد و مفهوم نوع را كامل مىكند و بر آن قابل حمل به حمل اولى ذاتى است.
بدين ترتيب روشن شد كه به حسب تحليل عقلى همواره در ماهيات، جزء اعم كه همان جنس باشد به وسيله جزء اخصّ يعنى فصل، قوام مىيابد.
صدرالمتألهين در اسفار، چگونگى قوام جنس بر فصل را بدين نحو بيان كرده است:
«اينكه گفته مىشود جنس قائم بر فصل است بر حسب وجود خارجى نيست، زيرا جنس و فصل در خارج يك وجود بيشتر دارا نيستند و دو امر كه در يك ظرف متّحد باشند ممكن نيست كه يكى از آن دو در وجود، قائم بر ديگرى باشد؛ بلكه در ذهن ماهيت نوعى به دو جزء عقلى قابل تجزيه و تحليل است و عقلًا بايد يكى از دو جزء تشكيلدهنده ماهيت واحد، علت جزء ديگر باشد، زيرا يكى از آنها به ديگرى نيازمند است. آنچه مىتواند مورد احتياج و علت واقع شود جزء فصلى است، زيرا جزء جنسى ممكن نيست علت جزء فصلى باشد، چون لازمه آن اين خواهد بود كه فصول مختلف و متقابل را يكجا به همراه داشته باشد، يعنى يك شىء واحد، در عين وحدت، مختلف و متقابل نيز باشد كه امرى است محال.
از اينرو، راهى نمىماند جز اينكه جزء فصلى را علت جزء جنسى و تقسيمكننده طبيعت مطلق جنسى، و نيز علت آن بخشى كه از مفهوم مشترك جنس، بهره نوع
مىشود، و جزئى از مركّب حاصل از آن و بهره مذكور بدانيم» (اسفار، ج 2، ص 29- 30).
اگر اشكال شود كه: هرگاه فصل علت جنس باشد چگونه مىتواند تقسيمكننده آن محسوب شود؟ و اگر تنها، علت آن بخش از جنس باشد كه بهره نوع است و فصل بدان اختصاص دارد، نيز درست نخواهد بود، زيرا بايد ابتدا «تخصّص» فرض شود تا بتوان فصل را علت آن دانست، ليكن وقتى تخصّص، متحقّق گردد (يعنى بهره خاص از جنس براى فصل مشخص گردد) ديگر احتياجى به علت نخواهد بود چون در آن صورت تخصّص به وجود آمده است و نياز به عليت فصل منتفى است.
در پاسخ گوييم: خصوصيتى كه جنس مبهم به واسطه آن بهره خاصّ نوع مىشود، از ناحيه تحصّل وجودى آن است و آن خود معلول فصل است و علت طبعاً از حيث وجود بر معلول خود تقدّم دارد. بنابراين تخصّص به وسيله «فصل» حاصل مىشود و به واسطه «فصل» است كه جنس تقسيم به انواع مىشود و تخصّص مىيابد، وگرنه جنس در ذات خود داراى هيچگونه تخصّصى نيست و در اينكه چند فصل علت يك ماهيت جنسى واحد باشد اشكالى وجود ندارد، زيرا جنس يك واحد تام نيست.
حال اگر گفته شود: تحصّلى كه جنس به واسطه آن موجود مىشود، تحصّل آن به وجود فردى است، كه تا جنس وجود فردى خارجى نيابد، تحصّل، تام نخواهد بود و هيچيك از شئون وجودى را دارا نخواهد شد، پس فصل را علت و وجود جنس شمردن به چه معنى است؟
در پاسخ گوييم: مقصود از تحصّل جنس به وسيله فصل، ثبوت صورت عقلانى آن است كه بهعنوان يك ماهيت نوعى تام در ذهن حاصل شود، در صورتى كه آنچه از طريق وجود فردى خارجى براى آن حاصل مىشود آن است كه ماهيت تامّ نوعى چنان تحقق يابد كه آثار خارجى بر آن مترتّب باشد.
بنابراين آنچه از ناحيه «فصل» به دست مىآيد، اين است كه ماهيت مبهم جنسى
متحصل گردد و بهصورت ماهيت تام نوعى درآيد، و آنچه از ناحيه وجود فردى حاصل مىگردد، اين است كه ماهيت تام نوعى تحقق يابد و بهصورت يك حقيقت خارجى درآيد كه كليّه آثار خارجى را به همراه داشته باشد.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
جنس همان نوع است ليكن بهطور مبهم، و فصل همان نوع است به طرز مُحصل، و نوع، ماهيت تامّ است بدون توجه به ابهام و تحصيل.
هر يك از جنس و فصل، بر نوع قابل حمل است (حمل اولى)، اما نسبت بين جنس و فصل با يكديگر چنين است: جنس براى فصل عرض عام است و فصل براى جنس عرض خاصّ يا خاصّه و حمل بين آنها حمل شائع است.
در يك ماهيت نوعى واحد بيش از يك جنس در يك مرتبه واحد تحقّقپذير نيست، همچنين تحقّق بيش از يك فصل در يك مرتبه واحد در يك ماهيت تامّ نوعى امكان ندارد، زيرا مستلزم آن خواهد بود كه يك شىء واحد متعدد باشد كه امرى است محال.
جنس و ماده در ذات يكى بيش نيستند ليكن بر حسب اعتبار عقلى مختلفند.
بنابراين، ماده هرگاه لا بشرط در نظر گرفته شود «جنس» خواهد بود و جنس، هرگاه به شرط لا در نظر گرفته شود ماده. فصل نيز با «صورت» در ذات يكى است و اختلاف آنها بر حسب اعتبار عقلى است، پس فصل مأخوذ به شرط لا، صورت است و صورت مأخوذ لا بشرط، فصل خواهد بود.
اين مطلب در جواهر مركّب مادى(1)ظاهر است چون ماده و صورت در آنها وجود خارجى دارد و مىتوان معنى ماده و صورت را تعقل كرد و هر يك را به نحو لا بشرط در نظر آورد، آنگاه يكى جنس و ديگرى فصل خواهد بود.
1) مقصود از« مركّب» مركب از ماده و صورت است نه مركب از چند عنصر ساده به نحوى كه در شيمى مطرحاست، بنابراين همه موجودات مادى اعم از عناصر ساده و مركب را شامل مىشود
اما «اعراض» كه بسايط خارجى است و از ماده و صورت تركيب نشده است و ما به الامتياز و ما به الاشتراك در آنها يكى است، جنس و فصل حقيقى ندارد. ليكن عقل، در آنها مواردى از اشتراك و اختصاص يافته، آن را بهعنوان اجناس و فصول اعتبار مىكند و هرگاه آن اجناس و فصول اعتبارى را به شرط لا در نظر بگيرد در حكم ماده و صورت عقلى آن اعراض خواهد بود. در مورد جواهر مجرّده نيز امر بر همين منوال است.
فصل در اصطلاح اهل حكمت به دو معنى بهكار مىرود:
يكى به معنى خصوصىترين و معروفترين لوازمى كه بر نوع عارض مىشود.
اين را از آن جهت فصل مىشمارند و بهجاى فصول حقيقى، داخل حدود ماهيات قرار مىدهند كه دستيابى به فصول حقيقى كه قوامدهنده انواع است به دشوارى ميسّر مىگردد و يا آنكه در لغت، اسمى كه بر فصل حقيقى «دلالت مطابقى»(1)
دلالت مطابقه آن است كه لفظ بر تمام موضوعٌله خود دلالت كند و بين لفظ و معنى يا دالّ و مدلول مطابقت كامل برقرار باشد
داشته باشد يافت نمىشود.مثلًا ناطق، كه بهعنوان فصل دو نوع انسان بهكار مىرود از دو حال بيرون نيست، يا منظور از نطق سخن گفتن است كه بدين معنى جزء «كيفيّات مسموعه»(2)
كيفيّات محسوس بر حسب تعداد حواس، بر پنج قسم است. مسموعات و مبصرات، مذوقات و ملموسات و مشمومات، و چنانكه در مرحله بعد گفته خواهد شد، قوام وجودى اعراض به جواهر است نه به عكس. بنابراين اگر نطق را سخن گفتن بدانيم« كيف مسموع» خواهد بود و اگر آن را به معنى قدرت درك كليات بدانيم نيز از كيفيّات نفسانى خواهد بود و در هر دو حالت، عرض و از مقوله كيف است و نمىتواند قوامدهنده نوع باشد
خواهد بود. بااينكه منظور از آن ادراك كليات است كه در آن صورت نيز از «كيفيّات نفسانى» است و كيفيت از هرگونه كه باشد جزء اعراض است و اعراض هيچگاه قوامدهنده جواهر نخواهد بود. اينگونه فصول را فصول منطقى گويند.
ديگر اينكه فصل، بر معنايى اطلاق مىشود كه در حقيقت جنس را تحصّل و نوع را قوام مىبخشد. فصل بدين معنى مبدأ و مبناى فصل منطقى است؛ چنانكه مثلًا، داراى نفس ناطقه بودن را فصل انسان بدانيم كه در اين صورت، آن را «فصل اشتقاقى» گويند.
حال بايد دانست كه تماميّت نوع به آخرين فصل آن بستگى دارد، زيرا فصل اخير است كه جنس را تحصّل مىبخشد و آن را به ماهيت تام نوع بدل مىكند. بنابراين حقيقتى كه در اجناس و فصول ديگر بهصورت مبهم است در فصل اخير به وجه محصّل موجود مىباشد.(1)
بنابراين نوعيّت نوع بستگى كامل به فصل اخير دارد و از آنجا كه صورت در هر ماهيت همان فصل به شرط لا و ماده همان جنس به شرط لا مىباشد، مطلب فوق را چنين نيز مىتوان توجيه كرد كه چون شيئيت شىء به صورت است و ماده تنها حامل صورت شىء است، پس هرگاه« فصل» كه صورت لا بشرط است موجود باشد، از ساير اجناس و فصول واقع در حدّ ماهيت نوع، بىنيازى حاصل است؛ چه در تعريف صورت گفتهاند: صورةالشىء هى ماهيته التى بها هو هو و مادّته هى حاصل صورته.
ر. ك: اسفار، ج 2، ص 32 و 35
نتيجهاى كه از اين مطلب حاصل مىشود آن است كه نوعيّت نوع در فصل اخير
1) مقصود از اينكه« فصل اخير تمام حقيقت نوع است» اين است كه از ميان اجناس و فصولى كه جزء لوازم ذاتى ماهيت نوعى است و در حدّ آن قرار دارد فصل اخير است كه نوعيّت نوع را قوام مىبخشد و ساير اجناس و فصول، شرايط و لوازم مقدماتى فصل اخير بهشمار مىرود. مثلًا در انسان، صورت امتدادى و داراى ابعاد سهگانه بودن، جسميت او را قوام مىبخشد، و تغذيه و نموّ و توليدمثل نامى بودن او را؛ و حسّاس و متحرك به اراده بودن، حيوانيّت او را تحقّق مىبخشد، اما ناطق بودن يا داراى نفس ناطقه بودن كه فصل اخير اوست، انسانيّت را قوام مىدهد و كليّه فصول قبلى در حكم اسباب و شرايط آن است.
محفوظ است ولو آنكه بعضى از فصول موجود در حدّ آن دگرگون شود. پس اگر صورت نوع كه همان فصل به شرط لا است از مادّه آن كه جنس به شرط لا مىباشد جدا و مجرّد گردد، حقيقت نوع در مركّبات مادى با صورت تنها، محفوظ خواهد بود.
چنانكه مثلًا، نفس انسان كه صورت انسان است اگر از بدن جدا گردد حقيقت نوعى انسان را با خود همراه خواهد داشت.
همچنين فصل برخلاف نوع، تحت جنس خود اندراج نمىيابد؛ يعنى جنس چنانكه در حدّ نوع واقع مىشود در حدّ فصل قرار نمىگيرد. بنابراين فصول جواهر نمىتواند از مقوله جوهر باشد و اين از آن جهت است كه اگر فصل، تحت جنس خود درآيد همچنان محتاج به فصلى خواهد بود كه آن را قوام بخشد و آن فصل نيز همين نياز را خواهد داشت و كار به تسلسل مىكشد و فصول بىنهايت در پى هم درمىآيد و در هر فصل، انواع نامتناهى تحقق مىيابد و براى هر نوع نيز جنسى لازم مىآيد و اين عقلًا ناممكن است.(1)
گذشته از اين، اگر فصل تحت جنس خود مندرج گردد لازمه آن اين است كه آن دو عين يكديگر باشند و حمل بين آنها حمل اولى باشد و در آن صورت ديگر جنس نمىتواند براى فصل، عرض عام باشد و فصل نيز براى جنس عرض خاصّ.(2)
1) منظور از اينكه« فصل تحت جنس خود اندراج نمىيابد» اين است كه فصل مقسّم يك جنس، حتماً بايد از حيث مقوله، با آن جنس مختلف باشد چنانكه اگر جنس، جوهر باشد فصل بايد از اعراض باشد نه از جواهر. دليل آن هم واضح است، زيرا چنانكه در متن ذكر شده است اگر فصل نيز جوهر باشد و تحت جنس خود مندرج گردد از ابهام خارج نخواهد شد و خود به فصلى نياز خواهد داشت تا آن را تحصّل بخشد و در مورد فصل دوم و سوم تا بىنهايت، امر بر همين منوال خواهد بود
2) قبلًا گفته شد( ص 169) كه حمل بين جنس و فصل، حمل شائع است نه اولى، يعنى آنها از حيث مفهوم يكى نيستند تا بتوان گفت مثلًا، حيوان همان ناطق است و بالعكس، اما مىتوان آنها را به حمل شائع بر يكديگر حمل كرد و گفت: هر ناطق حيوان است و برخى از حيوان ناطق است و در اينگونه حمل، جنس اگر بر فصل حمل شود براى آن عرض عام است و فصل اگر بر جنس حمل شود خاصّه آن است
اين مطلب، منافاتى با آن ندارد كه بين جنس و فصل مقسّم آن، حمل واقع شود، چنانكه گوييم: هر ناطقى حيوان است و بعض از حيوان ناطق است، زيرا اين حمل از نوع حمل شائع است كه بين عرض عام و خاصّ صورت گرفته، چنانكه قبلًا گفته شد، بلكه آنچه نفى كرديم وقوع حمل اولى ميان جنس و فصل است. پس جوهر را براى مثال، مىتوان بر كليّه فصول مقسّم آن حمل كرد بدون آنكه فصول از حيث مقوله تحت آن مندرج گردد و جنس، جزئى از ماهيت آن باشد.
اكنون اگر كسى اعتراض كند كه: عدم دخول فصل تحت جنس خود با تقسيم جوهر به عقل و نفس و هيولى و صورت جسميّه و جسم منافات دارد، زيرا صورت جسميّه و نفس از انواع جوهر بهشمار آمدهاند و لازمه آنكه يك چيز، نوعى از مقولهاى باشد آن است كه بتواند تحت آن مقوله درآيد؛ و مىدانيم كه صورت جسميّه فصل جسم است، مأخوذ به شرط لا، و اگر خود نوعى از جوهر باشد بايد فصل جوهرى، تحت جنس جوهر درآيد و جوهر در حدّ ماهيت آن واقع شود.
عين اين اعتراض در مورد نفس نيز وارد است. چون نفس را نوعى از جوهر شمردهاند و بر اساس برهان عقلى هم ثابت كردهاند كه نفس انسانى جوهر مجرّدى است كه پس از مفارقت بدن باقى خواهد بود و همين نفس ناطقه كه صورت انسان است هرگاه به شرط لا در نظر گرفته شود فصل ماهيت انسانى خواهد بود.
در پاسخ گوييم: اختلاف حكم مفاهيم به اختلاف اعتبار عقلى آنها بستگى دارد.
قبلًا در مبحث وجود لنفسه و لغيره گفتيم كه ماهيت شىء از وجود فى نفسه آن انتزاع مىيابد، اما هرگاه وجود آن براى غير در نظر گرفته شود، بدين اعتبار ماهيتى از آن انتزاع نتوان كرد هر چند كه وجود لغيره آن، عين وجود فى نفسه باشد.
اينك بايد توجه داشت كه فصل مفهومى است مضاف نسبت به جنس و حيثيّت فصل اين است كه مميّز ذاتى نوع باشد و وجود آن براى جنس در نظر گرفته شود،
بنابراين از آن نظر كه فصل است داراى ماهيتى نخواهد بود.(1)
پاسخ مؤلّف اين است كه حكم مفاهيم ذهنى و ماهيات كلّى، به خلاف موجودات شخصى و جزئى خارجى، به نوع اعتبار عقلى آنها بستگى دارد. چنانكه اگر وجودى براى غير در نظر گرفته شود، براى وجود لغيره آن، ماهيتى در نظر نمىتوان گرفت بلكه ماهيت تنها از وجود فى نفسه انتزاع مىيابد. و چون« فصل» داراى وجود لغيره است، يعنى وجودش براى جنس است از اين نظر ماهيتى ندارد كه تحت جنس درآيد، و ماهيت آن، منتزع از وجود مستقل آن است. و چنانكه در مبحث وجود لغيره و لنفسه گفته شد وجود ناعت از آن حيث كه براى موضوع غيرى است داراى ماهيت نمىباشد، بنابراين نفس يا صورت جسميّه از آن حيث كه بدن يا جسم را قوام مىدهند و در آن حلول كردهاند داراى ماهيت جوهرى نيستند؛ بلكه از آن حيث كه نفس، قائم به ذات و مجرّد از ماده داراى وجود و بقاء است و صورت جسمى نيز از آن حيث كه مأخوذ به شرط لا مىباشد، نمىتوانند از مقوله مادّه خود باشند و تحت جنس خود درآيند
منظور حكما از اينكه گفتهاند: «لازمه اينكه جنس براى فصل عرض عام باشد و فصل براى جنس عرض خاصّ، آن است كه فصول جواهر از مقوله جوهر نباشد، يعنى تحت معنى جواهر درنيايد آنچنان كه انواع تحت جنس خود اندراج مىيابند. و اندراج آن تحت جنس خود، از نوع اندراج ملزومات تحت لوازمى(2)است كه داخل در ماهيت آن نباشد» همين مطلب است كه گفته شد.
بنابراين، صورت جسميّه از آن جهت كه مقوّم ماده است، چون نسبت به ماده، مأخوذ به شرط لا مىباشد بين آن و مادّه خود حمل اولى برقرار نخواهد بود و تحت جنس آن نيز در نخواهد آمد، زيرا اگر تحت جنس درآيد ناگزير، نوع خواهد بود و ميان آن و جنس، حمل اولى و عينيّت برقرار خواهد شد و اين خلاف فرض
1) خلاصه اشكال و پاسخ آن اين است كه: از يك طرف گفتهاند فصل از حيث مقوله تحت جنس خود درنمىآيد و از طرف ديگر، در تقسيم جوهر، صورت جسميّه و نفس را دو قسم از جوهر شمردهاند. در حالى كه صورة جسميّه نسبت به جسم و نفس ناطقه نسبت به بدن انسان در حكم صورت هستند و هرگاه به شرط لا در نظر گرفته شوند، فصل جسم و انسانيت خواهند بود و بدين ترتيب فصل تحت جنس خود درمىآيد و حكم اصلى ابطال مىشود.
2) منظور از« لوازم» در اينجا، عرضيّات است در مقابل ذاتيات، يعنى مفاهيمى كه لاينفك از ماهيت شىء استليكن داخل در حدّ ماهيت آن نيست چنانكه با رفع آن، ماهيت مرتفع نمىشود
است، هر چند كه بين آن دو به سبب وجود تركيب اتّحادى ميان ماده و صورت، حمل شائع تحقق دارد.
البته از آنرو كه صورت، همه حقيقت ذات و ماهيت نوع است- چنانكه در تعريف صورت گرفتهاند آنچه شىء، بالفعل بدان شيئيّت يافته است (ما به الشىء هو هو بالفعل)- مىتوان فصول جواهر را جواهر دانست، زيرا عين حقيقت و فعليت نوع مىباشند، ليكن اين بدان معنى نيست كه فصل تحت جنس خود درآيند بدان نحو كه در حدّ آنها واقع شود و بين آن دو حمل اولى برقرار باشد.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه فصل از معانى بسيط است و از جنس و فصل تركيب نيافته، بلكه صرفاً مميّز ذاتى نوع است.
صور مادى كه ذاتاً مادى و همراه با ماده است، در وجود خارجى از بسائط است و از ماده و صورت تركيب نيافته و در عقل نيز مركّب از جنس و فصل نمىباشد، زيرا اگر فصل خود داراى جنس و فصل باشد فصل ديگر نيز جنس و فصل ديگرى را ايجاب مىكند و سلسله اجناس و فصول به بىنهايت مىكشد و به ازاء هر جنس و فصل، يك نوع لازم مىآيد و بالنتيجه يك فصل واحد، انواع بىنهايت مىگردد.
نفس مجرّد نيز بدان اعتبار كه فصل نوع انسانى است داراى حيثيّت وجود ناعتى مىباشد و پيش از اين گفته شد كه وجود ناعتى ماهيت ندارد، اما از حيث مجرّد بودن داراى وجود لنفسه و نيز وجود فى نفسه است و از اين حيث تمام حقيقت نوع را تشكيل مىدهد و بنابراين مفهوم جوهر بر آن صدق مىكند و نوعى از جوهر محسوب مىشود كه بدين اعتبار صورت نخواهد بود، بلكه جزء صورى جوهر بهشمار مىرود و وجود آن براى ماده منافاتى با اين مسئله ندارد، زيرا تعلّق آن به ماده
1) لوازم ذاتى يا ذاتيات( يعنى مفاهيمى كه داخل در حد ماهيت است و ماهيت با ارتفاع آنها منتفى مىگردد) بر ماهيت به طريق اولى قابل حمل است. يعنى اجناس و فصول واقع در حدّ ماهيت نوع، بر آن به حمل اولى حمل مىشود، ليكن چنانكه گفته شد حمل بين جنس و فصل حمل اولى نيست بلكه حمل شائع است
در مقام فعل است نه ذات، يعنى نفس در فعل خود مادى است نه در ذات خود.(1)
اين بيان بر مبناى قول حكماى مشّاء است كه نفس مجرّد را در حدوث و بقاء امرى روحانى مىدانند، اما بر اساس اين عقيده كه نفس در حدوث جسمانى باشد و در بقاء روحانى، (طبق عقيده ملاصدرا) نفس ابتدا از ماده تجرّد مىيابد و بعد از تجرّد در فعل خود به ماده تعلّق دارد و سپس در فعل نيز با مفارقت از بدن به مرتبه تجرّد مىرسد.
نوع، ماهيت تامّهاى است كه در وجود داراى آثار خاصّى باشد و بر دو قسم حقيقى و اضافى تقسيم مىشود.
نوع حقيقى آن است كه ترتّب آثار خارجى بر آن تنها متوقف بر وجود خارجى باشد، يعنى وجود خارجى كه آن را بهعنوان يك فرد خاصّ تشخّص مىبخشد براى ترتّبِ آثار خاصّ آن كافى است، مانند انسان، اما نوع اضافى آن است كه ترتبّ آثار خارجى بر آن نيازمند يك يا چند فصل باشد، و در اين صورت نسبت به انواع مادون خود جنس است، هر چند كه نظر به تماميّت آن «نوع» مىباشد، مانند همه انواع عالى و متوسّط. مثل جسم كه خود نسبت به جوهر، نوع عالى است و در عين حال جنس انواع نباتى و جمادى و حيوانى است. و نيز مانند حيوان كه نوع متوسّط از جوهر است و براى انسان و ساير انواع حيوانات جنس مىباشد.
1) با ذكر اين مطلب كه نفس از حيث اينكه صورت انسان است تحت مقوله جوهر اندراج نمىيابد بلكه از حيث وجود فى نفسه و لنفسه كه از لوازم تجرد ذاتى است از مقوله جوهر محسوب مىشود، اشكال ديگرى باقى مىماند و آن اينكه اگر نفس متعلّق به بدن باشد، معنى آن اين خواهد بود كه نفس ذاتاً محتاج به جسم است و بدون آن قوام ندارد، و بنابراين داراى وجود لنفسه بودن و جوهريت آن نقض مىگردد. از اينرو مؤلّف رحمه الله بدين اشكال مقدّر پاسخ داده، گويد: نفس در فعل محتاج به بدن است نه در ذات، و به علاوه، پس از مفارقت بدن در فعل نيز استقلال و تجرّد مىيابد
وجود خارجى اجزاء ماهيت نوعيّه در خارج يك وجود بيش نيست كه همان وجود نوع باشد، زيرا حمل بين هر يك از اجزاء و نوع، حمل اولى است و نوع يك وجود بيش ندارد، اما در ذهن، بين اجزاء ماهيت از حيث ابهام و تحصّل، مغايرت وجود دارد و از اينرو جنس و فصل نسبت به يكديگر عرضى مىباشند چنانكه گفته شد.(1)
اما در ذهن انسان، ثبوت و وجود جنس و فصل واقع در حد ماهيت، يكى نيست؛ بلكه چنانكه پيش از اين گفته شد، وجود جنس با ابهام همراه است و بين انواع متردّد است. ليكن فصل، متحصّل است يعنى در ثبوت ذهنى تمام و كامل است، يعنى، جنس نوع مبهم است و فصل، نوع محصّل
به همين جهت است كه حكما گفتهاند: در مركّبات حقيقى كه همان انواع مادى باشد، حتماً بايد بين اجزاء تشكيلدهنده شىء فقر و نياز نسبت به يكديگر برقرار باشد تا از ارتباط و اتّحاذ آنها يك حقيقت واحد به وجود آيد و بعضى اين امر را از ضروريّات دانستهاند.
مركّب حقيقى از غيرحقيقى، با اين ويژگى متمايز مىگردد كه، در مركّبات حقيقى از در هم آميختن اجزاء امر ديگرى حاصل مىگردد كه داراى آثار جديدى است غير از آثار اجزاء تشكيلدهنده آن، به خلاف مركبات اعتبارى كه آثار وجودى زائد بر آثار اجزاء در آن موجود نيست. چنانكه مثلًا يك لشكر مركّب از افراد يا يك خانه مركّب
1) مقصود از اجزاء ماهيت، اجناس و فصول واقع در حدّ آن است. مثلًا ماهيت انسان عبارت است از جوهر، جسم، نامى، حسّاس، متحرّك به اراده ناطق، كه جوهر مقوله است و جسم نوع عالى و مابقى فصول مشترك و ناطق فصل خاصّ انسان است. هر يك از اجناس و فصول بر انسان قابل حمل است به حمل اولى چنانكه گوييم: انسان جوهر است، انسان جسم است، انسان نامى است، حسّاس است، محترك به اراده است، ناطق است. و كافى است نوع انسان وجود يابد( وجود يك فرد از آن كافى است) تا همه اجناس و فصول وجود يابند. منظور از اينكه« همه اجزاء ماهيت به وجود واحد نوع موجود است» آن است كه با وجود يافتن ماهيت نوعى، همه اجزاء واقع در حدّ ماهيت نوع وجود مىيابند و مثلًا همين كه يك فرد انسان تشخّص يافت و به وجود خارجى موجود شد، جوهر و جسم و نامى و حسّاس و متحرّك به اراده و ناطق و هر جنس و فصل ديگرى كه در ماهيت نوعى انسان ملحوظ است با موجود شدن انسان وجود خواهد يافت، نه آنكه هر يك به وجود ديگرى غير از وجود نوع موجود باشند.
از خشت و گچ و غيره، داراى اثر تازهاى وراى آثار اجزاء خود نمىباشد.(1)
از اينجا مىتوان دانست كه نظريه بعضى از حكما مبنى بر اينكه تركيب ميان ماده و صورت از نوع تركيب اتّحادى است نه انضمامى، صحيحتر است چنانكه پس از اين خواهد آمد؛ ان شاء اللَّه.
ماهيات نوعيّه دو گونهاند: يكى انواعى كه داراى افراد متعدّد هستند، مانند انواع مادى كه نحوهاى تعلّق به ماده دارند مثل انسان يا هر يك از عناصر.
قسم ديگر انواعى است كه وجود آنها منحصر در يك فرد است، مانند انواع مجرّدى كه به ماده در ذات و نه در فعل تعلّقى ندارند، مثل عقل.
بيان برهانى اين مطلب كه انواع مادى كثيرالافرادند و انواع مجرّد هر يك داراى يك فرد بيش نيستند اين است كه: كثرت، يا تمام ذات ماهيت نوعيه است يا بخشى از آن و يا خارج از آن است، ولى از لوازم آن و يا عرض مفارق آن است.
در سه صورت اول، ممكن نيست كه يك فرد هم از ماهيت نوعيّه تحقّق خارجى يابد، زيرا هرگاه فردى از آن تحقّق يابد، بايد كثير باشد نه واحد(2)و هر كثيرى از آحاد تشكيل مىشود و هر واحدى چنانكه گفته شد كثير خواهد بود و باز هم هر كثيرى مؤلّف از آحاد است و بدين ترتيب كار تا بىنهايت ادامه خواهد يافت و هرگز به واحد نخواهد رسيد و بنابراين فردى از نوع تحقّق نخواهد يافت و اين خلاف
1) فرق بين مركّبات حقيقى و مركّبات اعتبارى بر حسب مشاهدات و تجارب علمى نيز همان است كه در متن ذكر شده است. چنانكه مركبات اعتبارى را در علم شيمى، اساساً از جمله مركّبات بهشمار نمىآورند، و بديهى است كه شىء حاصل از تركيب شيميايى چند عنصر غير از شىء حاصل از تجمّع و تأليف و آميزش چند چيز است
2) يك فرد از آن بدين جهت كثير خواهد بود كه چنانكه گفته شد، يا كثرت تمام ماهيت آن است و يا بخشى ازماهيت آنكه در اين دو صورت ذاتاً كثير است و هر فرد از آن با كثرت همراه خواهد بود چون كثرت داخل در ذات آن است؛ يا اينكه كثرت از اعراض لازم ماهيت است كه در اين حالت نيز مانند دو حالت اول، هر فرد آن داراى كثرت خواهد بود، زيرا لوازم، احوال و صفاتى است كه از ذات شىء قابل تفكيك نباشد پس در اين حالت نيز كثرت لازمه ذات و ماهيت آن است. بنابراين تنها در صورتى كه كثرت بهعنوان عرض مفارق بر ماهيت عارض شود، آن ماهيت مىتواند كثيرالافراد باشد كه چنانكه گفته شد مادى بودن لازمه آن است
فرض كثرت است.
اما بر اساس صورت چهارم مسئله كه كثرت بهعنوان عرض مفارق(1)ماهيت نوعيّه باشد، با انضمام و عدم انضمام آن به ماهيت، كثرت به وجود مىآيد.
عروض كثرت يا هرگونه عرض مفارقى، مسبوق به امكانى است كه حامل آن امكان، ماده است. بنابراين بايد نوع معروض آن مادى باشد،(2)پس هر نوع كثيرالافراد مادى خواهد بود. و عكس نقيض(3)آن چنين است كه: هر نوع مجرّدى منحصر در يك فرد است و اين مطلوب ما است.
1) منطقيان، عرض را بهطور كلى بر دو قسم تقسيم كردهاند: عرض لازم و عرض مفارق. عرض لازم نيز با لازم وجود خارجى است مانند سوزندگى براى آتش و يا لازم وجود ذهنى است مانند: كليّت كه در ذهن عارض انسان مىشود و نوعيّت و جنسيّت كه عارض كليات مىشود. لازم ماهيت آن است كه در ذهن و در خارج عارض ماهيت باشد و به هيچ حال از آن منفك نگردد، چنانكه زوجيت براى چهار و فرديّت براى پنج. عرض لازم را به لازم بيّن و لازم غير بيّن نيز تقسيم كردهاند. عرض مفارق آن است كه تفكيك آن از ماهيت امكانپذير باشد، مانند بيمارى يا شادمانى براى انسان كه جدايى آنها از انسان ممكن است. عرض مفارق را نيز دو قسم دانستهاند: مفارق دائم و غيردائم. اين تقسيمات بر كليّه اعراض عام و خاص جارى است. در اينجا براى سهولت درك مطلب و هم به مناسبت ذكر نوع و جنس و فصل نكتهاى به اختصار ذكر شد. براى تفصيل بيشتر به كتب منطق رجوع شود.
2) در مباحث وجوب و امكان روشن شد كه وجود حالت منتظره يا امكان عروض صفات و حالات از خارج ذات بر شىء، اختصاص به ماديات دارد، زيراواجبالوجود داراى جهت امكانى نيست و مجرّدات غيرمادى نيز حالت انفعالى و حركت و بهطور كلى امكان استعدادى ندارند تا عروض صفتى را ممكن سازد. بنابراين عرض مفارق هنگامى عارض شىء مىشود كه معروض آن مادى باشد و امكان عروض در وى به سبب ماديّت موجود باشد. پس چون كثرت فقط بهعنوان يك عرض مفارق مىتواند عارض موضوع شود و عرض مفارق نيز جز بر موضوع مادى عارض نمىشود پس هر ماهيت كثيرالافرادى مادى است.
3) عكس نقيض اين قضيه كه« هر نوع كثيرالافراد، مادى است» چنين حاصل مىشود كه مقابل محمول را موضوع كنند و مقابل موضوع را محمول، مشروط به بقاى كيف و صدق. يعنى بهجاى كثيرالافراد، منحصر به فرد و بهجاى مادى، غيرمادى قرار داده، سپس جاى موضوع و محمول را عوض كرده، گوييم: هر نوع غيرمادى( مجرّد) منحصر به فرد است. رجوع شود به اساس الاقتباس، ص 169.
مقولات بر اجناس عاليهاى اطلاق مىشود كه با تحليل ذهنى، همه ماهيات بدانها منتهى مىگردد. اين مرحله داراى بيست و يك فصل است.
شك نيست كه هر موجود ممكن داراى ماهيتى است كه ذات شىء را تشكيل مىدهد و نسبت آن به وجود و عدم مساوى است و در جواب «آن چيست؟» گفته مىشود.
در ماهيات، معانى اشتراكى و اختصاصى وجود دارد كه همان اجناس و فصول باشد و در بين اجناس برخى اعم و برخى اخصّ است؛ يعنى در ترتيب متصاعد، از اخصّ به اعم سير مىكند. پس ناگزير سلسله اجناس بايد به جنسى منتهى گردد كه بالاتر از آن جنس ديگرى نباشد، زيرا سير تصاعدى اجناس نمىتواند تا بىنهايت ادامه يابد؛ چه، در آن صورت مستلزم اين خواهد بود كه اجزاء ذاتى يك ماهيت ممكن نامتناهى باشد و تعقّل ماهيت هيچ چيز با تمام ذاتيات آن ممكن نشود.
گذشته از اين، اجناس هرگاه به شرط لا مورد تعقل واقع گردد موادّ خارجى يا ذهنى ماهيت بهشمار مىآيد، و ماده يكى از علل قوام شىء است كه بايد متناهى باشد،
چنانكه پس از اين خواهد آمد.
بنابراين، فوق همه اجناس، اجناسى هست كه بالاتر از آنها جنسى نيست و آنها را مقولات مىنامند.
بدين ترتيب روشن مىشود كه:
اوّلًا: مقولات از بسايطند و از جنس و فصل تركيب نيافتهاند، وگرنه بايد بالاتر از آن جنسى وجود داشته باشد كه اين خلاف فرض است.
ثانياً: مقولات از حيث ذات، بايد بهكلّى با يكديگر متباين باشند، در غير اين صورت بايد بين آنها امر ذاتى مشتركى وجود داشته باشد كه همان جنس است و بالنتيجه بالاتر از آنها، جنسى قرار خواهد داشت كه اين نيز خلاف فرض است.
ثالثاً: يك ماهيت واحد تحت بيش از يك مقوله درنمىآيد، بنابراين يك شىء نمىتواند هم جوهر باشد و هم «كم» و يا هم «كم» باشد و هم كيف و غيره. از اين اصل چنين نتيجه مىگيريم كه هر معنايى كه در بيش از يك مقوله قرار گيرد، اساساً از جنس هيچ مقولهاى نتواند بود، زيرا اگر چيزى در دو يا چند مقوله داخل گردد بايد از دو يا چند جنس متباين باشد كه امرى است محال. مثلًا، كليّه مفاهيمى كه هم بر واجب و هم بر ممكن صدق مىكند، تحت هيچ مقولهاى درنمىآيد؛ چنانكه پيش از اين بدان اشاره شد.
رابعاً: ماهياتبسيطه، مانند فصول جوهرى و انواع منحصر در يك فرد- اگر وجود داشته باشد- از مقولات خارج است. اين مطلب قبلًا در مبحث ماهيت نيز گفته شد.
خامساً: وجود واجب و وجود ممتنع از مقولات خارج است، زيرا هيچيك از آنها داراى ماهيت نيست و مقولات چنانكه ذكر شد ماهيات جنسيّهاند.(1)
ممتنعالوجود نيز اساساً معدوم است و معدوم هيچ ندارد، پس ماهيت هم ندارد. بدين ترتيب ثابت مىشود كه واجب و ممتنع تحت هيچ مقولهاى درنمىآيد، زيرا مقولات اجناس عاليهاند و اجناس از ماهيت كلّى بهشمار مىروند و هر چه ماهيت ندارد تحت هيچ مقولهاى در نخواهد آمد
1) پيش از اين در مبحثى تحت عنوان« واجبالوجود از همه جهات واجبالوجود است» ثابت گرديد كه واجبالوجود داراى ماهيت نيست، زيرا ماهيت، موضوع و امكان است و در واجب بالذات جهت امكانى وجود ندارد.
حكماى مشّاء كليّه مقولات را ده مقوله دانستهاند كه عبارتند از: جوهر، كم، كيف، وضع، اين، مَتى، جِده، اضافه، فعل (انْ يفعل) و انفعال (ان ينفعل).
نظريّه ايشان در دهگانه بودن مقولات، مبتنى بر استقراء است وگرنه برهانى بر آن اقامه نشده است كه عقلًا ثابت كند غير از مقولات ياد شده، مقوله ديگرى كه اعمّ از همه يا بعض از آنها باشد وجود نتواند داشت.
البته مفهوم ماهيت يا شىء يا موجود و امثال آنكه بر همه مقولات صادق است، و نيز مفهوم عَرَض و هيأت و حال و امثال آنكه بر نُه مقوله ديگر- غير از جوهر- صدق مىكند و يا «هيأت نسبى» كه بر هفت مقوله اخير از ده مقوله فوقالذكر صدق مىكند (هفت مقوله اخير از وضع تا انفعال را اعراض نسبى گويند) همه اينها مفاهيم عامّى است كه از نحوه وجود ماهيات انتزاع يافته و خارج از سنخ ماهيت است.
ماهيت شىء ذات آن است كه در پاسخ ما هو، يعنى آن چيست؟ گفته مىشود. و شىء تا وجود نداشته باشد هويت نخواهد داشت و شيئيت شىء است كه وجود دارد، اگر چيزى شيئيّت نداشته باشد موجود نيست.
عرَضيّت شىء نيز بدين معنى است كه وجود آن قائم به غير است و معنى هيأت و حال هم قريب به همين معنى است.
نسبيّت شىء هم بدين معنى است كه وجود آن، فى غيره است و خارج از غير نتواند بود. همه اين مفاهيم، منتزع از نحوه وجود است و بر بيش از يك مقوله قابل حمل است، پس نمىتواند جزء مقولات بهشمار آيد.(1)
1) بحث بر سر اين است كه آيا فوق مقولات دهگانه معروف كه در متن ذكر شده است مقوله ديگرى اعمّ از آنها يافت نمىشود؟ بعضى تصور كردهاند كه اگر ترتيب تصاعدى اجناس را دنبال كنيم، بالاتر از مقولات ياد شده به مفاهيمى مىرسيم از قبيل: موجود، شىء، ماهيت كه بر همه آنها صدق مىكند، پس مىتوان همه مقولات را يكى دانست. يا بعضى از مفاهيم مانند عرضيت يا هيأت و حال و نسبيت كه بر گروهى از مقولات صادق است و تعداد مقولات را كاهش مىدهد. پاسخ اين است كه اينگونه مفاهيم از چگونگى وجود اشياء انتزاع يافته و از سنخ ماهيت نيست. چون مقصود از شمارش يا حصر مقولات آن است كه معلوم شود كه ماهيات كلّى را به چند دسته مىتوان تقسيم كرد و هر دسته تحت كدام جنس قرار مىگيرد كه بالاتر از آن جنس ديگرى متصور نباشد. پس از بررسى ماهيات به اين نتيجه خواهيم رسيد كه همه آنها تحت ده عنوان قرار دارند كه مقولات عشر ناميده مىشود. يعنى با مطالعه در احوال و خصوصيات هر چيز و استقصاء در اجناس و فصول گوناگون آن، سرانجام به مقولات دهگانه فوق خواهيم رسيد. مثلًا اگر در مدادى كه روى ميز يا در دست داريد دقت كنيد، امثال اين خصوصيات را خواهيم يافت. جسم است، به رنگ قرمز است، استوانهاى شكل است، به طرز افقى قرار گرفته است، طول آن 15 و قطر آن يك سانتىمتر است، در دست نويسنده متحرك خواهد بود، در اين تاريخ و ساعت بخصوص موجود است، از مواد چوب و زغال ساخته شده است، به طرز خاصّى در بين انگشتان انسان قرار مىگيرد، عمل نوشتن را به وسيله آن مىتوان انجام داد و غيره. حال اگر همه آنچه ذكر شد و بسيارى ديگر از آنچه را كه مىتوان ذكر كرد تحت اجناس خود دستهبندى كنيم، خواهيم ديد كه بخشى از آن مربوط به ماهيات قائم به ذات آن است، مثل جسم بودن و چوب بودن و غيره كه كلًا تحت عنوان جوهر قرار مىگيرد، و بقيه آنچه مربوط به رنگ و شكل و امثال آن است تحت عنوان كيف و بخشى مربوط به اندازهها و ابعاد است كه تحت عنوان كم قرار مىگيرد و بقيّه تحت عنوان وضع و ايْن و اضافه و نسبت و غيره
بعضى از حكما برآنند كه تعداد مقولات چهار است، چون مقولات نسبى را يك مقوله بهشمار آوردهاند، بدين ترتيب مقولات عبارت خواهد بود از: جوهر، كم، كيف، نسبت.
ليكن با بيانى كه گذشت بطلان اين قول آشكار است، يعنى «نسبت» داراى مفهوم ماهوى نيست بلكه مفهومى است منتزع از نحوه وجود، و اگر تنها عموميّت داشتن مفهوم را ملاك مقوله بودن آن فرض كنيم، بايد همه مقولات را زير دو عنوان جوهر و عرض قرار دهيم، چون مفهوم عرض بر همه مقولات غير از جوهر صدق مىكند؛ بلكه مىتوانيم همه را يك مقوله بدانيم، مثل ماهيت يا شىء.
شيخ اشراق، بر آن است كه عدد مقولات پنج است: جوهر، كم، كيف، نسبت، حركت، كه البته همه ايرادات قبل بر اين قول هم وارد است؛ اضافه بر اينكه حركت،
مفهومى است منتزع از نحوه وجود. يعنى عبارت است از مفهومى كه از وجود سيال غيرثابت غير قارّ در ذهن حاصل مىشود و نمىتوان آن را جزء مقولات بهشمار آورد.
ماهيت در تقسيم اوليّه، دوگونه است. يكى ماهيتى كه در وجود خارجى خود به موضوع مستغنى از آن، نيازمند نباشد. اينگونه ماهيت را جوهر گويند.
قسم دوم ماهيتى است كه در وجود خارجى خود به موضوع مستغنى از آن نيازمند باشد، اينگونه ماهيات را مقولات نُهگانه عرضى گويند.
پس جوهر، ماهيتى است كه چون در خارج موجود گردد در موضوع بىنياز از آن، موجود نشود.
اين تعريف مبتنى بر وصف لازم شىء است و مؤلّف از جنس و فصل نيست و حدّ جوهر تلقّى نمىشود، چون در مورد عالىترين جنس، سخن از جنس و فصل و تعريف به حدّ مؤلّف از آنها بىمعنى است.
در تعريف عرض نيز وضع بر همين منوال است. عرض ماهيتى است كه چون در خارج وجود يابد در موضوعى بىنياز از آن موجود مىگردد؛ اين هم تعريف به وصف لازم وجود مقولات نُهگانه عرضى است و تعريف به حدّ نيست.
اما به هر حال تعريف فوق در مورد جوهر و عرض، جامع و مانع است هر چند كه تعريف به حدّ بهشمار نمىآيد.
اينكه در تعريف جوهر گوييم: «ماهيتى است» براى آن است كه همه ماهيات را شامل گردد و واجب بالذات از تعريف خارج شود، زيرا واجب، وجود صرف است و ماهيت ندارد، و اينكه ماهيت را در تعريف مقيّد به وجود خارجى مىكنيم براى آن است كه معلوم شود، تعريف مربوط به جوهرى است كه به حمل شائع جوهر است، زيرا اگر مفهوم جوهر به وجود خارجى موجود نگردد ماهيت آن حقيقى و همراه با
آثار خارجى نخواهد بود و با اين قيد، جواهر ذهنى كه به حمل اولى جوهر بهشمار مىآيند از تعريف خارج مىشود.
بنابراين اگر يك مفهوم به حمل اولى بر خود صادق باشد مستلزم آن نخواهد بود كه تحت خود درآيد.
مقيّد كردن موضوع به مستغنى: بودن از آن، براى آن است كه موضوع را به صفت لازم آن تعريف كرده باشيم؛ به اينكه موضوع، موجود قائم به خود و موجود لنفسه است. يعنى جوهر موجودى است كه وجودش مانند اعراض، لغيره يا در موضوع نيست، بلكه لنفسه است.
اما اينكه گفتهاند «مقيّد ساختن موضوع به بىنيازى، براى آن است كه صور جوهرى كه حالّ در مادهاند داخل در تعريف شود، چون اينگونه صورتها هر چند كه در موضوع موجود مىشوند ليكن موضوع از آنها بىنياز نيست، بلكه نيازمند است» درست نيست.(1)
اما درباره مقيد كردن موضوع به بىنياز بودن از ماهيت جوهر و عرض، بايد گفت كه اين قيد براى جوهر و عرض در وجود خارجى معتبر است، اما جواهر يا اصلًا در موضوع نيست، مانند عقول، يا در موضوعى است كه آن موضوع در قوام خود نيازمند جوهر است مانند صور نوعيّه كه در عناصر مادى است و قوام ماده به آن است و مستغنى از آن نيست
دليل آن اين است كه صور جوهرى در حقيقت ماهيات بسيطهاى است كه نه تحت
1) چنانكه ملاحظه گرديد، مقولات دهگانه گرچه جزء مفاهيم و ماهيات كليّهاند ليكن شناخت حقيقت آنها و يافتن تعريف جامع و مانع براى هر يك هنگامى ميسّر است كه وضع آنها را در وجود خارجى بررسى كنيم. در خارج، برخى از موجودات قائم به ذات خود نيستند و احتياج به موضوع دارند. يعنى در نحوه وجود، داراى وجود لنفسه نيستند بلكه داراى وجود لغيرهاند، اينها را اعراض گويند. جوهر، برعكس اعراض، داراى موضوع بدان معنى نيست؛ يعنى داراى وجود لنفسه است و قائم به خود، و در عالم خارج براى موجود شدن نيازمند موضوع نيست. پس وجود جوهر و عرض قابل انكار نيست، اما اينكه اعراض خود مراتبى از وجود جوهراند و حقيقت همه جواهر اعم از مادى يا مجرّد، وجود صرف واحد است مبحث ديگرى است. نيز، بحث در تعداد و افزايش و كاهش شماره مقولات و تحقيق در صحت و سقم آنچه در اين باره گفتهاند، بابى است مفتوح بر روى همه كس.
مقوله جوهر درمىآيد و نه داراى جنس است، چنانكه در مرحله ماهيت بدان اشاره شد.
وجود دو حقيقت جوهر و عرض در خارج از امور ضرورى است، زيرا اگر كسى منكر وجود جوهر گردد، ناخودآگاه به جوهر بودن اعراض قائل شده است، در حالى كه برخى از اعراض، از جمله اعراض نسبى، بدون ترديد وجود عرضى دارند.
جوهر نسبت به آن دسته از ماهيات نوعيّهاى كه بر آنها صدق مىكند، جنس بهشمار مىآيد؛ چون آنها را قوام مىبخشد و در حدّ ماهيات آنها درمىآيد، زيرا ماهيات عرضى در وجود خارجى خود نيازمند موضوعى هستند كه آن موضوع، خود بدانها نيازمند نباشد و اين امر مستلزم وجود ماهيتى است كه ذاتاً بتواند موضوع اعراض قرار گيرد بدون آنكه در وجود به اعراض نيازمند باشد؛ در غير اين صورت، سلسله نياز تا بىنهايت پيش مىرود و هيچ ماهيتى تقرر پيدا نمىكند.
اما اينكه بعضى براى اثبات جنسيّت جوهر نسبت به ماهيات مادون آن چنين استدلال كردهاند كه: «موضوع نداشتن جوهر، وصف مشترك لازمى است براى همه ماهيات جوهرى، بدون در نظر گرفتن امرى خارج از آنها. حال اگر جوهر، جنس آن ماهيات نباشد بلكه از لوازم وجودى آنها محسوب گردد، با توجه به اينكه ماهيات با يكديگر متباين هستند، مستلزم آن خواهد بود كه يك مفهوم واحد از مصداقهاى متعدّد و متباين انتزاع يابد و اين محال است. پس بايد بين اين ماهيات متعدّد و متباين، ماهيتى جامع باشد كه لازمه وجودى آن «موضوع نداشتن» است».
البته چنين استدلالى درست نتواند بود، زيرا وصف «موضوع نداشتن» مفهومى است منتزع از سنخ وجود ماهيات جوهرى و خود از ماهيات نيست؛ همچنان كه «موضوع داشتن» كه وصف واحد لازمى است براى مقولات عرضى نُهگانه، نيز معنى واحدى است كه از سنخ وجود اعراض انتزاع يافته است.
حال اگر مفهوم واحد بودن اين وصف منتزع از جواهر، مستلزم آن باشد كه بين
ماهيات جوهرى جامع ماهوى به حساب آيد، بايد مفهوم واحد بودن وصف منتزع از مقولات عرضى نُهگانه نيز مستلزم آن باشد كه اين وصف هم، جامع ماهوى در مقولات عرضى باشد. يعنى جنس آنها بهشمار آيد كه در نتيجه تعداد مقولات به دو مقوله جوهر و عرض منحصر مىشد و همه ماهيات به اين دو مقوله منتهى مىگشت.(1)
اما حقّ اين است كه جوهر از آن جهت نسبت به ماهيات مادون خود جنس بهشمار مىرود كه نيازمندى عرض به موضوعى كه قائم بر آن باشد مستلزم ثبوت ماهيتى است قائم به خود.(2)
منظور مؤلّف رحمه الله از اين توضيح، آن است كه انتزاع يك مفهوم واحد از ماهيتهاى متعدد هنگامى ممكن خواهد بود كه با يكديگر متباين نباشند و مفهوم مشتركى كه ماهيات متعدد را تحت خود مىآورد همان جنسيّت است. لذا جوهر، جنس ماهيات مادون خود است، و مفهوم واحد مشترك همان وجود لنفسه داشتن است
از مسائل فرعى اين اصل، يكى آن است كه يك چيز واحد نمىتواند هم جوهر و هم عرض باشد، با توجه به اينكه جوهر واقع در موضوع نيست و عرض واقع در موضوع است و اين دو وصف در يك شىء واحد قابل جمع نيست.
گفتهاند كه جوهر يا در محلّى واقع است يا نه. جوهر واقع در محلّ، صورت مادى
1) حاصل استدلال مذكور و ردّ آن اين است كه، صِرف انتزاع يك مفهوم واحد از چند ماهيت، دليل آن نيست كه آن مفهوم، جنس ماهيات مذكور به آن شمار آيد، زيرا بسيارى از مفهومهاى مشترك در بين ماهيات، از نحوه وجود آنها انتزاع يافته است. و از سنخ اجناس نيست. جنس بايد مفهوم ماهوى داشته باشد و بين ماهياتى كه تحت آن قرار دارد، جامع ماهوى باشد، يعنى همه را در مفهوم ماهوى واحدى مشترك سازد
2) مؤلّف رحمه الله در توضيح اين مطلب نكتهاى را در پاورقى يادآور گرديده است بدين شرح:« ناعت يا لغيره بودن وجود عرض، يك معنى سلبى است كه ماهيت عرضى نسبت بدان، هيچگونه اقتضايى ندارد. ليكن وجود جوهر، وجود لنفسه و قائم به خود، يعنى قائم بر ماهيت خود است و اين، يك معنى ايجابى است كه ماهيت، آن را مانند ساير لوازم خود« اقتضا» مىكند؛ و معنى واحد، هيچگاه از ماهيات متباين انتزاع نمىيابد وگرنه چنانكه قبلًا گفته شد، سلسله نيازمندى تا بىنهايت ادامه مىيافت.»
است. و جوهرى كه در محلّ نباشد يا خود محلّ چيزى است كه بدان قائم گردد يا نه.
جوهرى كه محلّ شىء ديگر باشد، هيولى است. و آنچه محلّ چيزى نباشد از دو حال بيرون نيست يا آنكه مركب از هيولى و صورت است يا مركب از آن دو نيست. آنچه مركب از هيولى و صورت باشد جسم است. و آنچه مركب از آن دو نباشد، يا نسبت به جسم داراى علاقه انفعالى است يا نه. آنچه نسبت به جسم علاقه انفعالى دارد، نفس، و آنچه علاقه انفعالى ندارد، عقل است.
پس اقسام اوليه جوهر پنج است. صورت مادى، هيولى، جسم، نفس، عقل.
البته اين تقسيم، يك تقسيمبندى عقلى دائر بين نفى و اثبات نيست، زيرا مثلًا، جوهر مركّب از جوهر حالّ و جوهر محلّ بر حسب احتمال عقل، منحصر به جسم تنها نيست و جايز است در عالم وجود، جوهر مادى مركبى باشد، كه از ماده و صورتى غير از صورت جسميّه تركيب يافته باشد. ليكن حكما بر اساس استقراء، نوع مادى اول را به جسم منحصر دانستهاند.
از اين گذشته، چنانكه پيش از اين گفته شد، صورت جوهرى، مندرج تحت مقوله جوهر نيست هر چند كه جوهر بهعنوان يك «لازم خارجى» بر آن صدق مىكند.
صدرالمتألهين رحمه الله در اسفار پس از ذكر اين تقسيمات گويد: «بهتر آن است كه تقسيم مذكور بدين نحو تقرير شود: جوهر اگر قبول ابعاد سهگانه كند «جسم» است و اگر قبول ابعاد نكند هرگاه جزئى از جسم باشد و جسم بدان فعليت يابد، اعم از آنكه جزء در جنس آن واقع باشد يا در نوع آن «صورت» است كه يا صورت امتدادى است و يا صورت طبيعى و هرگاه جزئى از جسم باشد و جسم بدان بالقوّه باشد «ماده» است، و اگر جزئى از جسم نباشد ليكن در آن به طريق مباشرت تصرف داشته باشد «نفس» است و اگر تصرف در جسم نداشته باشد «عقل» است». (اسفار، ج 4، ص 234)
سپس در مورد مزيّت اين تقسيم بر تقسيم بندى پيشين گويد «اين، به جهت آن است كه بر اساس تحقيقات ما، جوهر نفسانى انسان، خود نسبت بهصورت ادراكى او
«ماده» است و از تركيب نفس با آن، جوهر ديگرى متحقّق مىگردد، كه آن جوهر از انواع محصّلى است كه وجود ديگرى دارد غير از وجود طبيعى انواع محصّل طبيعى.»
البته اشكالى كه بر تقسيم اول وارد بود بر اين نيز وارد است. علاوه بر اين، عطف صور طبيعى بر صور امتدادى با توجه به اينكه صور طبيعى متأخّر از صور نوعيّه آن است، تقسيم را از اولى بودن خارج مىسازد.
به هر حال، آنچه براى ما مهمّ است در درجه اول اين است كه حقيقت جسم و دو جزء آن يعنى ماده و صورت جسميّه را باز شناسيم، اما در مورد نفس، بحث اساسى را به علمالنفس وا مىگذاريم، گرچه حقيقت آن تا اندازهاى در مباحث «قوه و فعل» و «عاقل و معقول» روشن خواهد شد.
در مورد عقل و بحث در حقيقت آن نيز در مبحث الهيّات به معنى اخصّ سخن به ميان خواهد آمد هر چند در دو مرحله قوه و فعل و عاقل و معقول نيز تا حدّى از آن سخن خواهيم گفت. ان شاء اللَّه تعالى.(1)
ماده، جوهر حامل قوه است و صورت جسميّه جوهر فعليتدهنده ماده است كه آن را با اتصال جوهرى از قوه به فعل درمىآورد، و جسم، جوهر ممتد در جهات سه گانه است.
نكتهاى كه در اين مبحث توسّط مؤلّف مكرّراً يادآورى شده اين است كه صورت جسميّه با آنكه جزء جواهر منظور گرديده است. از مقوله جوهر نيست، زيرا صورت همان فصل مأخوذ به شرط لا است و فصول جواهر چنانكه در متن به تفصيل بيان شد از مقوله جواهر نيست هر چند كه جوهر در مفهوم بر آنها صدق مىكند.
نفس نيز در موجوداتى كه داراى نفس هستند در حكم صورت است و صورت همان فصل به شرط لا است، بنابراين نفس نيز به اعتبار صورت بودن براى نوع انسان، از مقوله جوهر نيست. ليكن چنانكه از قول ملاصدرا نقل شد از آنرو كه حقيقت مجرّدى است و در واقع مادهاى است براى صورت كمالى ادراكى نوع انسان، جوهر محسوب است.
در اصطلاح اهل حكمت، صورت را اعم از صورت جسمى يا صورت نوعى، جوهر« حالّ» گويند و ماده يا هيولى را جوهر« محلّ» و جسم را مركب از دو جوهر حالّ و محلّ مىشناسند، و نفس را جوهرى كه نه حالّ است و نه محلّ و نه مركب از آن دو، بلكه مجرّد از ماده است، اما در فعل خود نوعى تعلّق به جسم دارد. عقل جوهرى است كه نه حالّ است و نه محلّ و نه مركب از آن دو و نه نسبت به جسم تعلّق تدبيرى دارد، بلكه از همه اينها مجرّد است، اما نسبت به ماده و صورت و عالم جسمانى و نفسانى، توجه تكميلى دارد و كمال هر موجود كه نيل به غايات وجودى اوست توسط عقل صورت مىپذيرد.
نكته ديگر اينكه: صورت جسميه و صورت نوعيّه هر چند هر دو حالّ در محلّ، يعنى در موضوعى هستند كه خود در قوام نيازمند آنها است. ليكن محلّ صورتِ جسميه، ماده است و محل صورت نوعيّه، جسم است
1) در تقسيمات جوهر، گرچه هيچيك از دوگونه تقسيم مذكور در متن مبتنى بر برهان عقلى نيست و صرفاً نتيجه استقراء است، حاصل سخن يكى است و آن عبارت از اين است كه: جوهر، يعنى ماهيتى كه در وجود خارجى قائم به ذات است و نيازى به موضوع ندارد، پنجگونه است. ماده و صورت و جسم و نفس و عقل.
در وجود جسم بهعنوان جوهرى كه در آن سه خط متقاطع عمود بر هم قابل فرض باشد، به هيچوجه ترديد روا نيست؛ خطوط سهگانه در بعضى اجسام بالفعل موجود است و در برخى ديگر مانند كره و استوانه بالقوه است.
حواسّ انسان كه سرچشمه همه دانشهاى اوست گرچه از درك جوهر عاجز است و تنها احوال و اوصاف عرضى اجسام را ادراك مىكند، ليكن، تجارب گوناگون او را بدين حقيقت رهبرى كرده است كه، ميان سطوح و حدود جسم را جوهرى با ابعاد سهگانه پُر ساخته است.
آنچه را حسّ، از اين جوهر ممتد در جهات سهگانه در مىيابد آن است كه اين جوهر، واحد به هم پيوستهاى است كه بالفعل قابل تقسيم است و در حسّ انسان، مجموعهاى از اجزاء جدا از يكديگر نيست.
اين، چيزى است كه حواس انسان از جوهر درمىيابد، اما اينكه حقيقت جوهر جسم چيست؟ مطلبى است كه حكما در آن با يكديگر اختلاف دارند. اقوال معروف در اين باره به شرح زير است:
تعداد اجزاء، متناهى است (جمهور متكلّمين).
جسم مركب از اجزاء است ليكن عدد اجزاء برخلاف نظريّه اول، نامتناهى است (اين قول منسوب به نظّام متكلّم معروف است).(1)
جسم مركب از اجزاء سخت و ريز و غير قابل انقسام است كه از فرط كوچكى و سختى عملًا تقسيمپذير نيست ليكن در عقل و وهم قابل قسمت است و عدد اجزاء، بالفعل متناهى است (قول منسوب به ذيمقراطيس).(2)
جسم، جوهر متّصل واحدى است، چنانكه در حسّ نيز چنين است و تقسيم آن به اجزاء متناهى، امكانپذير است (منسوب به شهرستانى).(3)
جسم، جوهر بسيطى است كه حقيقت آن، چيزى جز انفعال و امتداد جوهرى نيست و در خارج و در عقل و وهم قابل تقسيم است (منسوب به افلاطون الهى).(4)
جسم، مركب است از جوهر و عرض، كه همان جوهر است و جسميّت تعليمى، كه همان امتداد كمى باشد در جهات سهگانه (منسوب به شيخ اشراق).
جسم، مركب از دو جوهر است، يكى ماده كه قوّه هر فعليتى است و ديگرى اتّصال جوهرى كه صورت آن است. صورت، همان اتّصال و امتداد جوهرى است كه تا بىنهايت قبول تقسيم مىكند و با دو عرض مختلف (مثل سفيدى و سياهى) و يا با ابزارهاى برنده قابل تقسيم است. و آنگاه كه تقسيم آن به سبب كوچكى و سختى
1) نَظّام، ابواسحق ابراهيم بن سيّار بن هانى از متكلّمان بزرگ معتزلى قرن دوم هجرى( متوفى حدود 200 ه. ق) وى از جانشينان واصل بن عطا مؤسس فرقه معتزله است و در تاريخ تفكر اسلامى مقام والايى دارد
2) ذيمقراطيس/ دموكريتDemocrite معروف به فيلسوف خندان در قرن پنجم قبل از ميلاد مىزيست و نظريه جزء لايتجزّىatome از اوست
3) شهرستانى، ابوالفتح محمد بن ابوالقاسم، عبدالكريم( متوفى 548 ه. ق) از دانشمندان معروف و متكلّمان فرقه اشعرى، آثار معروف او الملل والنحل، نهاية الاقدام و المصارعه، وى در فنون ادب و وعظ و تذكير نيز به نام است
4) افلاطون، فيلسوف بزرگ يونانى، شاگرد مبرّز سقراط و استاد ارسطو بود( ولادت 427 ه. ق و وفات 347 ق. م) او را حكيم الهى نامند و نزد فلاسفه اسلامى مقام والايى دارد. نظريه مُثل او معروف است و در سياست و اخلاق آثار گرانقدرى از وى باقى است
امكانپذير نباشد، و هم به تقسيم آن مىپردازد و هرگاه وهم نيز به سبب خردى اجزاء ديگر قادر به تقسيم نباشد عقل، بهصورت كلّى، نسبت به تقسيم آن، چنين حكم مىكند كه هر بار كه جزئى تقسيم گردد، جزء جديد حتماً داراى حجمى است و كرانهاى دارد و بالنتيجه باز قابل تقسيم خواهد بود تا بىنهايت و هيچگاه بر اثر تقسيمات متوالى، جسم معدوم نمىشود. (اين قول ارسطو و حكماى بزرگ اسلام است).(1)
آنچه گفته شد اقوالى است كه درباره ماهيت جوهر موسوم به جسم به ما رسيده است و در هر يك از آنها يك يا چند وجه خطا وجود دارد كه ذيلًا بدان اشاره مىشود.
قول متكلّمين مبنى بر اينكه، جسم مركب است از اجزاء لايتجزى و ابزارهاى بُرنده در هنگام قطع جسم از فواصل موجود بين اجزاء مىگذرد و اجزاء داراى تعداد متناهى است، اين اشكال را دارد كه هرگاه يك جزء داراى حجم باشد، حتماً داراى بيش از يك جانب خواهد بود و ضرورتاً قابل تقسيم عقلى است هر چند كه تقسيم عملى يا وهمى آن به سبب خُردى مفرط، امكانپذير نباشد. و اگر داراى حجم نباشد، ممكن نيست كه از اجتماع آنها جسم داراى حجم تحقّق يابد.
همچنين، فرض مىكنيم كه يك جزء لايتجزى در بين دو جزء ديگر قرار گرفته باشد، حال اگر جزء وسط، مانع از تماس دو جزء طرفين گردد، قابل قسمت خواهد بود زيرا هر يك از طرفين با جانبى از آن برخورد دارد كه غير از جانب طرف ديگر است؛ و اگر مانع از تماس آن دو نشد، وجود و عدم جزء وسط مساوى خواهد بود و اين حكم در مورد هر جزء ديگر نيز صادق خواهد بود، و در نتيجه وجود و عدم آنها يكسان خواهد شد كه چنين چيزى به ضرورت عقلى باطل است.
1) ارسطو يا ارسطوطاليس، فيلسوف نامدار يونانى( 322- 388 ق. م) كه در همه فنون حكمت آثارى از وى باقى است( جز رياضى). وى در فرهنگ اسلامى به معلم اول معروف است و تأثير آثار و انديشههاى او در فنون مختلف معارف اسلامى از هر متفكّرى بيشتر بوده است، مكتب فلسفى او به فلسفه مشاء شهرت يافته است
نيز، يك جزء لايتجزى را بر روى دو جزء ديگر فرض مىكنيم، بهطورى كه درست بر روى محلّ تماس آن دو قرار گرفته باشد. حال، اگر يك قسمت يا تمام آن با هر دو اجزاء ديگر تماس پيدا كند، قابل تجزيه و تقسيم خواهد بود و اگر تنها با يكى از آن دو تماس حاصل كند، معلوم مىشود كه در محل برخورد آنها قرار ندارد و اين خلاف فرض است، و اگر تمام يا بخشى از آن، تنها با بخشى از دو جزء ديگر تماس يابد نيز قابل تجزيه و تقسيم است و بقيه اجزاء نيز همين وضع را خواهند داشت.
در ابطال نظريه «جزء لايتجزّى» برهانهاى فراوان ديگرى آوردهاند كه در كتابهاى اهل نظر مسطور است و در اينجا به همين دو وجه بسنده كرديم.
قول دوم كه به نظّام منسوب است، حاكى از اين است كه جسم مركب است از اجزاء خرد كه تعداد آنها بىنهايت است.
بر اين قول علاوه بر اشكال فوق، اشكالى ديگرى وارد است و آن اينكه: تعداد نامتناهى اجزاء، اگر هر جزء داراى حجمى باشد، موجب مىشود كه جسم حاصل از اجتماع آنها، داراى حجم نامتناهى باشد و اين محال است.
قول سوم كه به ذيمقراطيس منسوب است گويد: جسم از اجزاء خُرد و سختى تشكيل شده است كه عملًا در خارج قابل تجزيه و تقسيم نيست، هر چند كه وهم و عقل بتواند آن را تقسيم كند.
اشكال اين نظريه آن است كه اين اجزاء طبعاً جوهر داراى حجم هستند و هر جزء جسمى خواهد بود داراى اتصال جوهرى و اجسام محسوس از تجمع و تأليف آنها تشكيل يافته است. پس آنچه را اين نظريه ثابت مىكند آن است كه، اجسام اوليّهاى وجود دارد كه مبدأ اجسام محسوس است.
علاوه بر اين، در نظريه مذكور، چيزى كه هيولى را نفى كند و تركيب جسم را از ماده و صورت جسميّه ابطال نمايد به چشم نمىخورد و در واقع، منتهى به اثبات صورت جسميّه براى اجسام ذرّى اوليّه مىگردد كه اجسام محسوس از آنها تأليف
يافته است و در تجزيه نيز باز بدانها مىرسد.(1)
بنابراين، نظريّه اتمى ذيمقراطيس و پيروان او در عصر جديد( بهويژه قبل از شكافته شدن اتم و تجزيه آن به اجزاء ريزتر) نمىتواند مستمسكى براى ردّ نظريه ماده و صورت قرار گيرد
قول چهارم منسوب به شهرستانى است، و مىگويد كه جسم همچنان كه در حسّ متصل واحدى است در حقيقت نيز چنين است ليكن اجزاء آن متناهى است.
اشكال اين قول آن است كه لازمه متناهى بودن اجزاء، توقف تقسيم است بر حسب عقل، و اين امر به حكم عقل باطل است.
قول پنجم كه منسوب به افلاطون است اين بود كه جسم جوهر بسيطى است كه همان اتصال جوهرى است و تا بىنهايت قابل قسمت است.
اشكال اين قول آن است كه جسم، چنانكه پس از اين اثبات خواهد شد، بدون هيولى تحققپذير نيست و هيولى ضرورى جسم است.
گذشته از اين، محسوس بودن اتّصال جوهرى در اجسام محسوس، جاى بحث است و پس از اين درباره آن سخن گفته خواهد شد. ان شاءاللَّه تعالى.
قول ششم منسوب به شيخ اشراق است كه گويد: جسم از جوهر و عرض تركيب يافته، كه جوهر آن «ماده» و عرض آن «جسم تعليمى» است كه از انواع كمّ متّصل است.(2)
كم متّصل و منفصل و قارّ و غير قارّ نيز در مبحث« كم» مورد بحث واقع خواهد شد
1) حاصل اشكال مؤلّف بر نظريّه ذيمقراطيس كه در عين حال بهترين نظريّه قديمى درباره ماهيت جسم است و با نظريّات علمى در مورد اتم، بيشتر از اقوال ديگر تطبيق دارد- هر چند كه اتم نيز لايتجزى نيست- آن است كه نظريّه او بر فرض صحّت كامل، اين مطلب را اثبات مىكند كه هر جسم بزرگ از اجسام ريز تشكيل شده است، در حالى كه بحث در اين است كه جسم اعم از بزرگ يا كوچك، اتم، يا غير اتم، بسيط است يا مركب از ماده و صورت جسميه. طبق نظريّه ذيمقراطيس مبدأ جسم اتم است، اما اين اتم، آيا از ماده و صورت جسميّه تركيب يافته است يا نه؟ مطلبى است كه بايد اثبات شود و مؤلّف رحمه الله در فصول بعد به اثبات آن خواهد پرداخت.
2) منظور از جسم تعليمى، داراى ابعاد سهگانه بودن است و پس از اين در مقوله« كم» از آن سخن به ميان خواهد آمد.
اشكال اين قول نيز آن است كه اوّلًا: چگونه عرض مىتواند جوهر را قوام بخشد و چگونه يك ماهيت حقيقى مىتواند از دو مقوله جوهر و كم تركيب شود در حالى كه مقولات ذاتاً با يكديگر تباين دارند.
ثانياً: «كم» عرض است و احتياج به موضوع دارد، و آن امتداد مقدارى، كه طول و عرض و ارتفاع جسم بدان تعيّن مىيابد «كمّ» است كه نياز به موضوعى دارد تا در آن حلول كند و اگر در موضوع آن نوعى اتّصال موجود نباشد كه بدان قبول تعيّن نمايد، عرض «كم» بر آن عارض نمىشود و در آن حلول نمىكند. چنانكه اگر مقدارى موم را به شكل كره، سپس به شكل استوانه، سپس به شكل مخروط، سپس مكعب و غيره درآوريم، اشكال را متغيّر و متبدّل مىيابيم ليكن پاره موم بر صورت اتّصال خود باقى است و در اشكال مختلف همچنان محفوظ است.
بنابراين دو اتّصال در اينجا وجود دارد، يكى مبهم و غيرمتعيّن است و اگر نباشد، موم وجود نخواهد داشت، ديگرى اتصال و امتداد متعيّن و محسوسى كه اگر نباشد، جسم موم زائل نمىشود. اتصال اول، صورت جسم است، و اتّصال دوم عرضى است كه بر جسم درمىآيد و جسم از حيث اين عرض است كه قبول انقسام مىكند، اما از جهت اتّصال ذاتى مبهم- اتّصال اول- تنها داراى اين امكان است كه در آن ابعاد سهگانه فرض گردد.
شيخالرئيس در شفا گويد: «... پس جسميّت در حقيقت عبارت است از صورت اتصالى كه قبول ابعاد سهگانه كند، و اين معنى، غير از مقدار و غير از جسميّت تعليمى است، زيرا مثلًا، اين جسم خاصّ از آن جهت كه داراى صورت جسمى است با جسم ديگر مخالف نيست، بلكه مخالفت آن در بزرگتر يا كوچكتر بودن يا نسبت تساوى داشتن يا عاد و معدود بودن يا مشاركت و مباين بودن آن با جسم ديگر، از آنرو است كه جسم داراى مقدار است يا جزئى از آن «عادّ» است و اين اعتبار، غير از جسميّت است كه ذكر آن گذشت.» (شفا، ص 64، چاپ مصر.)
خلاصه اينكه، امتداد كمّى عرضى را داخل در ماهيت جوهر دانستن در عين نادرستى، اتصال جوهرى و امتداد عرضى- يعنى جسم تعليمى- را با هم خلط كردن است.
قول هفتم كه منسوب به ارسطو است و بنابر آن، جسم مركب است از هيولى و صورت جسميّه كه همان اتّصال جوهرى محسوس در اجسام است و اين صورت جسميّه همان حيثيتى است كه فرض امتدادات سهگانه را در شىء، امكانپذير مىسازد و به اجزاء نامتناهى قابل قسمت است.
پس از اين به اثبات هيولى خواهيم پرداخت، و صورت جسميّه كه اتصال جوهرى جسم است همان است كه قريباً ذكر آن گذشت.
اشكالى كه بر اين قول وارد است اين است كه: در اين مسئله كه جسم مركّب است از ماده و اتّصالى جوهرى كه تا بىنهايت قابل تقسيم است ايرادى نيست، ليكن دليلى وجود ندارد كه جسم، واقعاً داراى چنان اتصالى جوهرى باشد كه به حسّ درمىآيد، زيرا خطاى حواسّ قابل انكار نيست.
دانشمندان علوم طبيعى، طى تحقيقات دقيق و آزمايشهاى فنى خود، اخيراً كشف كردهاند كه اجسام از ذرّاتى تشكيل شده كه خالى از جرم نيست و در ميان ذرات، فواصلى وجود دارد كه چندين برابر قطر هر ذرّه است.
از اينرو بايد نظريّه فوق (اتصال جوهرى جسم) با اجسام ذرّى كه دانشمندان بهعنوان مبدأ اجسام محسوس كشف و اثبات كردهاند، انطباق يابد و از اين پس وجود جسم به معنى مذكور، اصل موضوع در فلسفه قرار گيرد.
البته، اگر آنچه گفتهاند مسلّم گردد كه: ماده- يعنى همان اجسام ذرّى نخستين- قابل تبديل به انرژى است و اساساً، ماده از تراكم انرژى به وجود آمده است، بايد در مباحث فلسفى، انرژى را نوعى عالى از جوهر دانست كه پيش از جسم قرار دارد و پس از آن مباحث گوناگون مربوط به آن را طورى ترتيب داد كه با اين وضع سازگار باشد. جاى تأمّل است!
جسم، از آن حيث كه امتدادات سهگانه در آن قابل فرض مىباشد، امرى بالفعل است و از آن جهت كه امكان وجود كمالات ديگر در آن وجود دارد، اعم از كمالات اوليّه كه صورت نوعيّه ناميده مىشود و جوهر را كمال مىبخشد، و كمالات ثانويّه يعنى اعراض خارج از جوهر، امرى است بالقوّه، و مىدانيم كه فعليت غير از قوه است. فعليت با وجدان تحقق مىيابد و قوه همواره ملازم با فقدان است. پس آنچه ذاتاً قبول اينگونه كمالات اوليّه و ثانويه را مىكند و با آن اتّحاد وجودى مىيابد، صورت اتصالى كه امرى بالفعل است نتواند بود، زيرا اتصال جوهرى، تنها همان اتّصال جوهرى است و نه چيز ديگر، در صورتى كه حيثيت كمالات لاحق بر جسم و امكان عروض آنها امرى است غير از اتّصال جوهرى و خارج از آن است.
بنابراين، جسم گذشته از اتّصال جوهرى داراى جزء ديگرى است كه حيثيت ذات آن اين است كه صورتهاى گوناگون و اعراض را قبول مىكند و اين جزء هيولى يا ماده ناميده مىشود.
پس روشن شد كه جسم از دو جزء جوهرى تركيب يافته است:
ماده كه حقيقت وجودى آن عبارت است از پذيرفتن صور متعلّق به جسم و اعراض متعلق به آن.
صورت جسميّه (يا امتداد جوهرى).
ماده، جوهرى است كه قبول صور و اعراض جسمانى مىكند و امتداد جوهرى صورت آن است. اين درست نيست كه كسى بگويد: صور و اعراض حادثى كه بر اجسام درمىآيد مسبوق به امكان و استعداد و آمادگى محلّ براى پذيرش آنها است و هر قدر وقوع «ممكن» نزديكتر گردد استعداد محل شدت و اختصاص بيشترى مىيابد تا به مرحله استعداد تام مىرسد و «ممكن» با افاضه فاعل وجود مىيابد. پس
چه مانعى دارد كه قبول را به جسم، كه همان اتّصال جوهرى است و استعداد بهصورت عرضى قائم به آن است نسبت دهيم بدون آنكه نيازمند به اثبات «استعداد و قبول جوهرى» براى جسم باشيم؟
گذشته از اين، قبول و استعداد، مفهومى عرضى و قائم به غير است و صلاحيّت آن را ندارد كه حقيقتى جوهرى باشد.
علاوه بر اينها، ضرورت عقلى است كه استعداد با تحقّق مستعدٌ له، از بين برود.
حال اگر هيولى، همان استعداد جوهرى و جزئى از جسم باشد، با تحقّق جسم، منتفى مىگردد و بالنتيجه جسم نيز به واسطه از بين رفتن يكى از دو جزئش نابود مىشود و اين خلاف واقع است.
در دفع اين شبهات گوييم: هرگاه جسم را همان اتّصال جوهرى تنها بدانيم، مغايرتى كه بين صورت جوهرى و صور نوعيّه وجود دارد مانع از آن خواهد شد كه جسم، موضوع استعداد و قبول آن صور واقع شود، بلكه نيازمند به چيز ديگرى است كه از اتّحاد با صور گوناگون اجسام متنوّع، ابائى نداشته باشد و ذاتاً پذيرنده آن صورتها باشد و استعدادات خاصّى كه بين آنها و صورتهاى ممكن واسطه است، تعينات قبول ذاتىِ آن باشد.
پس نسبت استعدادهاى متعيّن گوناگون به آن استعداد مبهمى كه در ذات ماده نهفته است، همچون نسبت اجسام تعليمى و امتدادات مقدارى- يعنى تعيّنات امتداد و اتصال جوهرى- به اتصال جوهرى است.
همچنين، اگر جسم همان اتصال جوهرى باشد و در عين حال، از امور حادث مسبوق به امكان باشد، بايد حامل امكانِ ذات خود نيز باشد، يعنى از حيث زمان بر خود متقدم باشد.(1)
شيخ اشراق نيز ماده را مىپذيرد ليكن صورت جوهرى كه همان اتصال جوهرى باشد از نظر او مردود است و بر آن است كه جسم از ماده و جسم تعليمى تشكيل يافته است. يعنى ماده جوهر است و جسم تعليمى( صورت امتدادى جسم مانند مكعب و استوانه و كره و غيره) عرض، و صورت جسم همان شكل هندسى است كه بر ماده عارض گرديده است. خلاصه آنكه به عقيده او، اتصال و امتداد سهجانبه جسم، حالتى است عرضى نسبت بدان و نمىتواند جوهر باشد.
مؤلّف در طرح و دفع اشكالات، نظر به اقوال ايشان دارد. اغلب حكماى اسلامى در اين مبحث به تفصيل سخن گفتهاند. مؤلّف رحمه الله نيز عصارهاى از اقوال ايشان را آورده و با اختصار هر چه تمامتر به ردّ عقايد مخالفين پرداخته است. او خود بر آن است كه صورت جسميّه غير از جسم تعليمى است و نيز آنچه قبول صور مىكند غير از اتصال جوهرى است
1) چنانكه قبلًا ملاحظه شد، افلاطون و پيروان او جسم را حقيقتى بسيط مىدانستند كه همان اتصال جوهرى است؛ يعنى اتصال جوهرى به تنهايى جسم است. بنابراين وجود هيولى يا مادّه اوليّه را انكار مىكنند.
اما اينكه گفتهاند: مفهوم قبول، يك معنى عَرضى قائم به غير است و معنى ندارد كه ماده را ذاتاً همان «قبول» بدانيم و نفس قبول را جوهر بگوييم.
گوييم: بحث ما در اينجا حقيقى است و آنچه از طريق برهان اثبات گردد، مورد قبول و اتّباع ما است نه مفاهيم لغوى الفاظ و معانى عرفى آن.
اما اينكه گفتهاند: استعداد، به محض تحقّق و فعليت يافتن مستعدٌله يا مقوّى عليه از بين مىرود، جاى انكار نيست؛ ليكن بايد توجه داشت كه ماده ذاتاً براى همه چيز قوه است بدون آنكه براى صورت خاصّى تعيّن يافته باشد و تعيّن خاصّى كه اين قوه مىيابد تا مقوى عليه را متعيّن سازد، عرضى است كه موضوع آن ماده است. بديهى است كه با فعليت يافتن ممكن مقوّى عليه، قوه و استعداد خاصّ منتفى مىشود و ماده همچنان به حال خود، كه قوه بودن براى هر ممكنى است، باقى مىماند.
خلاصه اينكه اگر منظور اشكال كننده از اينكه گويد: استعداد با فعليت يافتن ممكن مستعدٌله باطل مىشود، آن است كه استعداد ماده بهطور مطلق باطل مىگردد، چنين چيزى درست نيست. و اگر مقصود او، استعداد خاصّى باشد كه عَرض قائم به ماده است، سخنى است بهجاى خود صحيح ليكن بطلان ماده از آن نتيجه نمىشود.(1)
ثانياً: هنگامى كه چيزى از قوه به فعل درمىآيد استعداد خاصى است كه براى تحقق شىء بخصوصى در آن وجود دارد به محض به فعل درآمدن آن، باطل و معدوم مىشود، يعنى با تحقق فعلى مستعدٌله، استعداد از بين مىرود. حال اگر ماده يا هيولى قوه و استعداد است براى صورت، بايد با فعليت يافتن صورت جسميّه، ماده از بين برود.
مؤلّف در پاسخ مىگويد: ماده، تنها براى صورت جسميّه قوه و استعداد نيست، بلكه قوّه همه چيز است. حال اگر قوه مطلق وى براى صورت ويژهاى تعيّن يافت، اين تعيّن خاص عارض بر ماده شده و با فعليت يافتن آن صورت، اين استعداد خاص متعين نيز از بين مىرود، اما قوه بودن ماده براى صور ممكنه ديگر همچنان به حال اول خود باقى مىماند.
در اين مورد براى مزيد فايده به نكته ظريف ديگرى اشاره مىشود و آن اينكه در ابتداى مبحث جوهر، ضمن بيان تقسيمات اوليّه مقولات گفته شد كه اينگونه تقسيمات محصول استقراء است نه برهان، و از اين لحاظ تقسيم را، اعم از آنچه حكماى پيشين گفتهاند يا آنچه ملاصدرا آورده است، نمىتوان تقسيم اوليّه دانست.( مقصود از تقسيم اولى، ضرورى و بديهى بودن آن در عقل است). يكى از دلائلى كه مؤلف رحمه الله براى اثبات استقرائى بودن يا به عبارت ديگر، اولى و برهانى نبودن تقسيم، بدان استناد كرد، اين بود كه: جايز است كه در عالم وجود، جوهرى مادى يافت شود كه از ماده و صورتى غير از صورت جسميّه تركيب« شده» باشد وليكن حكماى پيشين بر حسب استقراء در موجودات شناخته شده، تنها نوع مادى را جسم دانستهاند.
در اينجا نيز براى ردّ اشكال ياد شده، چنانكه ملاحظه شد، گويد: با فعليت يافتن يك صورت از صور ممكنه كه همان صورت جسميّه- اتصال و امتداد جوهرى- باشد، ماده مطلقاً از قوه به فعل درنمىآيد بلكه تنها، استعداد متعيّن مربوط بهصورت جسميّه است كه پس از تحقّق صورت جسميّه منتفى مىگردد، وگرنه هيولى همچنان كه قوه و استعداد هرگونه صورتى است به حال خود باقى و برقرار است.
نتيجه اين نظريه، اجمالًا اين است كه چه بسا صورتهاى ديگر، غير از صورت جسميّه بر هيولى درآيد( مقصود از صورتهاى ديگر، صور جوهريه است مانند صورت جسميّه نه صور نوعيّه كه بر جسم عارض مىشود) و از تركيب هيولى با آن صور، جواهرى ديگر، سواى عالم جسمانى با موجوداتى ويژه هر يك از آن جواهر، موجود باشد كه فعلًا دست انديشه از شناخت آن كوتاه است
1) چنانكه در متن ملاحظه شد، يكى از اشكالات وارد بر نظريه« هيولى و صورت جسميّه» كه مورد قبول اغلب حكماى اسلام از جمله مؤلّف رحمه الله است اين بود كه اگر هيولى، صرف قبول و استعداد يا قوّه هر چيز باشد، اوّلًا: چگونه يك مفهوم عرضى مانند قوه بودن، استعداد بودن و قبول بودن را مىتوان بهعنوان يك جوهر كه مبدأ و مبناى همه جهان مادى است پذيرفت.
اگر گفته شود: اثبات وجود ماده از طريق مغايرت قوه و فعل- كه در اين مبحث بيان شد- با نفس انسانى نقض مىشود، زيرا نفس، بسيط و مجرّد از ماده است و در عين حال آثار بالقوّهاى همچون اراده و تصور و غيره نيز دارد و بنابراين، از حيث ذات مجرّد خود امرى بالفعل است و از حيث كمالات ثانويّه امرى بالقوه است. پس اگر
جايز باشد كه نفس در عين بساطت هم بالقوّه باشد و هم بالفعل، در مورد جسم نيز جايز خواهد بود كه گفته شود جسم، هم بالقوّه است و هم بالفعل، و نيازى نيست كه مركب از ماده و صورت باشد.
گوييم: نفس در ذات و فعل، مجرّد تام از ماده نيست، بلكه در فعل متعلّق به ماده است. بنابراين نفس از حيث تجرّدى كه دارد بالفعل است ليكن از حيث تعلّقى كه به ماده دارد بالقوّه است.
نيز نشايد گفت: استدلال مذكور از جهت ديگرى هم با نفس انسانى نقض مىشود و آن اين است كه گفتهاند نفس انسانى در مرتبه عقل، نسبت به معقولات مجرّد، ماده بهشمار مىرود و در عين حال كه مجرّد است، با تعقّل هر معقول مجردى، خود آن معقول مىگردد.
گوييم: خروج نفس مجرّد از قوه به فعل، هنگامى كه با مجرّدات عقلى يكى پس از ديگرى متّحد مىشود، از باب حركت معروف، كه از كمالات اوليّه موجود بالقوّه است نتواند بود وگرنه مستلزم وجود قوه و استعداد و تغيّر زمانى خواهد بود كه هيچيك در مورد موجود مجرّد كه فعليت تامّ دارد و عارى از هر قوهاى است معنى ندارد.
بلكه، مقصود از ماده بودن نفس براى صور معقول، اشتداد و تكامل وجود مجرّد آن است از طريق اتّحاد با مرتبه عقلى كه فوق مرتبه آن است بدون تغيّر و زمان، كه اين اتحاد و اشتداد از راه افاضه مرتبه بالاتر صورت مىگيرد و افاضه آن نيز شرط افاضه مرتبه بالاتر از آن، بر آن است.
خلاصه اينكه، ماده بودن نفس براى صور مجرد معقول، با ماديّت به معنايى كه در عالم جسمانى هست، از حيث نوع تفاوت دارد و بايد توجه داشت كه خواص ماده جسمانى در آنجا وجود ندارد.
نيز، اگر گفته شود: اين استدلال با خود ماده نقض مىشود، زيرا ماده فى نفسه جوهرى است كه بالفعل وجود دارد و قوّه قبول صور و اعراض را نيز دارد و لازمه
اين امر آن است كه ماده داراى صورتى باشد تا بدان فعليت يابد و مادهاى تا بدان بالقوّه باشد و در مورد مادّه ماده نيز همين حكم جارى است تا بىنهايت، و از اينجا معلوم مىشود كه مشتمل بر قوه و فعل بودن، مستلزم تركيب جسم از ماده و صورت نيست.
پاسخ اين، چنانكه شيخالرئيس گفته بدين ترتيب است: درست است كه ماده متضمّن قوه و فعل است ليكن قوه آن عين فعليت آن و فعليت آن، عين قوه آن است، يعنى ماده ذاتاً قوه محض براى اشياء ممكن است و فعليتى جز همين ندارد كه قوه اشياء است.
همچنين اگر گفته شود، اين دليل با عقل نيز نقض مىشود، زيرا عقل در مادون خود مؤثر و از مافوق خود متأثر است، پس در آن دو جهت وجود دارد يكى فعل و ديگرى انفعال. و اگر فعليت به صورت، و قوه به ماده بستگى داشته باشد، لازمه آن اين است كه عقل از ماده و صورت تركيب يافته باشد.
گوييم: انفعال و قبولى كه در مورد عقل گفته مىشود غير از انفعال و قبولى است كه در مورد اجسام از آن بحث مىشود. انفعال و قبول وجود، كه عقل نسبت به مافوق خود دارد چيزى جز وجود آن نيست كه از عقل فوق بر آن افاضه مىشود، بدون آنكه قوه و استعدادى در آن باشد كه آن را براى فعليت آماده سازد. اين، عقل انسان است كه براى عقل، ماهيتى فرض مىكند و آن را قابل وجود و عدم مىپندارد، و تلبّس آن را به وجود، قبول و انفعال نام مىنهد. ليكن بايد دانست كه قبول نيز مانند انفعال داراى دو معنى است يكى قوه و استعداد، و ديگرى فيضان وجود شىء. و آنچه مستلزم مركّب بودن عقل از ماده و صورت است، قبول به معنى قوه و استعداد است نه فيضان وجود.
يعنى فعليت و قبول و انفعال در عقل يك چيز است.
ماده از آن جهت بدون صورت نتواند بود كه در ذات و جوهر، قوّه محض است و
هيچ بهرهاى از فعليت در آن نيست و تنها فعليت آن، فعليت نداشتن است. و ضرورى عقل است كه وجود، با فعليت كه در نقطه مقابل قوه قرار دارد همراه است، بدين معنى كه ماده در وجود خود نيازمند به موجود بالفعل محصّلالوجودى است تا با آن متّحد شود و با تحصّل آن، متحصّل گردد و اين همان چيزى است كه صورت ناميده مىشود.
همچنين، اگر ماده مجرّد از صورت يافت شود بايستى داراى فعليت وجودى باشد، حال آنكه مىدانيم ماده قوّه محض است براى هر چيز، و اجتماع قوه و فعل در يك ذات محال است.
حال، چون ماده در وجود، قائم به صورت است، بايد صورت نسبت بدان داراى جهت فاعلى باشد، ليكن فاعليّت صورت نسبت به ماده تامّ نتواند بود، زيرا بر ماده، صور گوناگونى درمىآيد و يك معلول واحد بيش از يك علت نتواند داشت.(1)بنابراين، ماده داراى فاعلى است برتر از ماده و موجودات مادى كه وجود آن را حفظ مىكند و با صورتهاى گوناگونى كه براى آن به وجود مىآورد، آن را فعليت مىبخشد. پس صورت، شريك علت است براى ماده، نه علت تام آن.
اگر گفته شود: ماده بر حسب آنچه گفتهاند داراى وحدت عددى است و صورت داراى وحدت عام است و واحد عددى از حيث وجود، قوىتر از واحد عام است و لازمه علت بودن صورت نسبت به ماده اين خواهد بود كه آنچه از حيث وجود ضعيفتر است فاعل و آنچه قوىتر است معلول باشد و اين محال است.
گوييم: ماده، هر چند كه واحد عددى است، اما بايد دانست كه وحدت آن به سبب
1) چون ماده در تحصّل نيازمند صورت است و اگر صورت نباشد ماده فعليت نخواهد يافت، پس صورت بايدعلت فاعلى ماده باشد. ليكن چون بر ماده صور گوناگون درمىآيد، بايد ماده نسبت به همه صور ممكنه معلول باشد، و از آنجا كه هر معلول يك علت بيشتر نتواند داشت، بايد صورت را جزئى از علت و شريك آن دانست نه علت تام وجودى ماده، پس فاعل اصلى خارج از ماده و صورت و مفارق از آنها است
ابهام وجودى، و قوه بودن محض، ضعيف است. در حالى كه وحدت صورت كه شريك علت محسوب است، متكى به وحدت علت فاعلى مفارق است.
چگونگى حفظ و نگهدارى ماده به وسيله صورت، توسّط علت مفارق، چنان است كه براى جلوگيرى از انهدام يك سقف و حفظ آن، مرتباً ستونى را بهجاى ستونى، در زير آن نصب كنند.
پس از اين، در مباحث حركت جوهرى، روشن خواهد شد كه چگونه صورتهاى گوناگون و متعدد، بهطور پى در پى، بر ماده درمىآيد.
از آنچه گذشت معلوم شد كه هرگونه فعليت و تحصّلى كه بر ماده عارض گردد به واسطه صورت است، زيرا صورت است كه داراى فعليت و تحصّل است و شريك علت فاعلى ماده مىباشد. نيز، صورت از جهت وجودى متقدّم بر ماده است هر چند كه ماده بر آن تقدّم زمانى دارد.(1)
اكنون مىپردازيم به صورت جسميّه تا ثابت كنيم كه آن نيز از ماده جدايىپذير نيست. گوييم: جسم از هر نوعى كه باشد، خالى از عوارض مفارق، مانند حركات گوناگون و كم و كيف و وضع و اين و غيره نخواهد بود. صورتهاى نوعيه نيز بهطور پى در پى بر آن درخواهد آمد و بديهى است كه اين اعراض و صور گوناگون براى آنكه بتواند بر جسم درآيد بايد مسبوق به امكان و استعدادى باشد كه حامل آن جز ماده نتواند بود، پس جسم جز در ماده، تحقق نخواهد يافت و جسميّت بدون ماده ممكن نيست.
همچنين، جسم از آن نظر كه جوهرى است قابل ابعاد سهگانه، طبيعت نوعى تام
1) در مباحث مربوط به تقدّم و تأخّر و اقسام سبق و لحوق، فرق ميان تقدم وجودى و تقدم زمانى روشن خواهد شد. آنچه در اينجا ذكرش ضرورى است آن است كه، صورت در وجود بر ماده مقدم است، زيرا نسبت بدان جنبه فاعلى دارد و علت در وجود مقدّم بر معلول است، ليكن در زمان، كه موضوع با واسطه آن ماده است، ماده بر صورت تقدم دارد
واحدى است، هر چند كه انواع متعددى تحت آن قرار دارد. و از اين لحاظ مانند مفهوم جوهر نيست كه جز ماهيت جنسى، حكمى نداشته و هر حكمى كه بر آن رود در واقع حكم انواع مندرج تحت آن باشد. و چون جسم، يك طبيعت نوعى است، در ذات و طبيعت خود از دو حالت بيرون نتواند بود، يا از ماده بىنياز است و به هيچوجه احتياجى بدان ندارد و يا نيازمند ماده است.
اگر ذاتاً از ماده بىنياز باشد، محال است كه در ماده حلول كند، زيرا حلول، عين فقر و نياز است و ما چون مىبينيم كه اجسامى در ماده حلول كرده است پى مىبريم كه از آن بىنياز نيست، و اگر ذاتاً به ماده نيازمند باشد، حلول و نياز براى هر جسم لازم مىآيد.
اگر گفته شود: به چه دليل نشايد گفت كه، جسم در ذات خود از ماده بىنياز است، چون ممكن است در بعضى اجسام مقارنهاى بين آن و ماده رخ داده باشد، چنانكه اعراض مفارق بر طبايع نوعى عارض مىشود و علت آن نيز مىتواند امرى خارجى باشد.
گوييم: همراه شدن جسم و ماده چنانكه گفتيم بهصورت حلول است و به عبارت ديگر، وجود جسم با حلول در ماده از نوع وجود ناعت (رابطى) خواهد بود. و هرگاه گفته شود: نياز ماده به جسم، معلول امرى خارجى است، معنى آن اين خواهد بود كه، وجود ذاتاً بىنياز جسم، كه وجود لنفسه بوده است پس از حلول، به وجود لغيره تبديل شده است و اين از امور محال است.(1)
حال اگر گفته شود كه اين احتياج، ذاتى صورت نيست بلكه عروض جسم بر ماده، جنبه عرضى دارد، مؤلّف رحمه الله چنين پاسخ مىدهد كه: جسم در ماده حلول كرده است و اگر به سبب نياز بهطور عرضى در ماده حلول كرده باشد معنى آن اين است كه وجود لنفسه جسم توسط عاملى خارجى به وجود لغيره تبديل شده كه امرى است محال، يعنى وجود لنفسه نمىتواند به وجود لغيره تبديل شود
1) چنانكه ملاحظه گرديد، مادّه اوليّه يا هيولى نيازمند بهصورت جسميه است و صورت جسميّه نيز نيازمند هيولى، و هيچيك بدون ديگرى تحصّل نمىيابد. هيولى چون قوه و استعداد محض است براى فعليت يافتن محتاج به صورت است و صورت نيز از آنجا كه به تنهايى نمىتواند موضوع اعراض و صور نوعيّه گردد و امكان عروض اينها جز در ماده نيست از اينرو محتاج به ماده است؛ و جسم جوهر واحدى است مركب از دو جوهر ماده و صورت جسميّه.
بايد دانست كه، گرچه اين مسئله در مورد تجرّد صورت جسميّه طرح و اثبات گرديده ليكن، دليل مذكور در مورد هرگونه صورتى كه موضوع اعراض و صور كمالى واقع گردد، جارى خواهد بود.
پس از اين در بحث از حركت جوهرى روشن خواهد شد كه جوهر مادى در صور گوناگون خود حركت خواهد كرد تا به مرحلهاى از فعليت برسد كه ديگر هيچگونه قوهاى با آن نباشد و اين امر با لبس بعد از لبس، ميسّر است نه با خلع و لبس.(1)
بنابراين تبدّل صورتهاى گوناگون در اجسام و موجودات مادى بهصورت لبس بعد از لبس است، يعنى صور متبدل به وجود واحد سيّالى موجود است و جوهر مادى در آنها حركت مىكند و اين حركت ماده در صور گوناگون، همان حركت جوهرى است كه بحث آن پس از اين خواهد آمد. بنابرانى صور مختلف بهطور اتّصالى و با يك وجود واحد براى ماده وجود دارد، و هر يك از صورتها حدّ خاصّى است از آن حركت جوهرى ماده
بنابراين، مجرّد شدن صورت مادى از ماده تا هنگامى محال خواهد بود كه حركت در كار باشد و پس از پايان حركت و رسيدن به فعليت محض، تجرّد صورت محال نخواهد بود.
اين مطلب را سخن شيخالرئيس و صدرالمتألّهين نيز تأييد مىكند كه گفتهاند: ماده داخل در حدّ جسم نيست، آنچنان كه اجناس در حدّ انواع خود قرار دارند. يعنى در ماهيت جسم كه جوهرى است قابل ابعاد سهگانه، خبرى از ماده نيست كه خود جوهرى است كه قوّه اشياء در آن است، ليكن جسم در حدّ جسم نامى قرار دارد و جسم نامى در حدّ حيوان و حيوان در حدّ انسان.
1) منظور اين است كه تبدل صور گوناگون ماده بدان صورت نيست كه صورتى از بين برود و از ماده خلع شود و ماده پس از آن بهصورت جديدى متلبّس گردد، زيرا اگر كون و فسادى در صور باشد لازمه آن اين خواهد بود كه ماده نيز با خلع هر صورت معدوم گردد، چون قبلًا ثابت شد كه صورت شريك علت وجودى ماده است.
صدرالمتألهين مسئله را چنين تبيين مىكند: اگر ماده داخل در ماهيت جسم مىبود، مىبايست همچون امور ذاتى ديگر، بيّن الثبوت باشد، زيرا در آن صورت يك امر ذاتى بهشمار مىآيد، در صورتى كه ما براى اثبات ماده در جسم به برهان و استدلال متوسل مىشويم و در بدو امر در وجود آن ترديد داريم، حال آنكه ذاتيات نيازى به برهان ندارند.(1)
خارج دانستن ماده از ماهيت جسم منافاتى با متحد بودن آن دو از حيث وجود، نخواهد داشت- با آنكه اتّحاد ماده با صورت جسميّه، اجتماع دو موجود بالقوه و بالفعل نيز هست- دليل عدم منافات آنها اين است كه مسئله اتحاد و اجتماع مورد دعوى، در وجود است نه در ماهيت.
لازمه اين امر آن است كه اگر موجودى از موجودات مادى، از ماده مجرّد گردد، مستلزم انقلاب نخواهد بود هر چند كه حدّ آن موجود تغيير يابد، چون ماده در حقيقت از لوازم وجود موجودات مادى است، نه جزئى از ماهيت آنها.
در بين اجسام اختلافى آشكار وجود دارد، چنانكه بر هر يك مفاهيم خاصّى صدق مىكند كه از آن جدايىپذير نيست. بهطورى كه نمىتوان جسمى تصور كرد، بدون آنكه مفهومى از مفاهيم عنصر، مركب معدنى، درخت يا حيوان يا جز اينها بر آن صدق نكند.
وجود اينگونه مفاهيم تفكيكناپذير در جسم نشانه آن است كه قوام ذاتى جسم بستگى به اين مفاهيم دارد. از آنجا كه هر يك از اين مفاهيم اخصّ از مفهوم جسم
1) قبلًا تحت عنوان مفاهيم ذاتى و عرضى، گفته شد كه يكى از مشخصات امور ذاتى، يعنى آنچه داخل در ماهيت شىء قرار مىگيرد آن است كه بيّن الثبوت است، بدين معنى كه وجود آن احتياج به استدلال ندارد بلكه روشن و بديهى است، مانند اجناس و فصول داخل در ماهيت انسان همچون جسم، نامى، حيوان، ناطق و غيره
است، معلوم مىشود كه قوام جوهر ذات جسم، طورى بر اين مفاهيم متوقف است كه از انضمام هر يك به جسم، نوع خاصّى حاصل مىگردد، و چون جز جوهر چيزى نمىتواند جوهر را قوام بخشد، پس صور نوعيّه از مقوله جوهر است.
اگر گفته شود: اين مسئله مسلّم نيست كه جوهر را جز جوهر قوام نمىبخشد، زيرا بسيارى از اشياء را مىشناسيم كه وقتى از ماهيت آنها پرسش مىشود در جواب مىگوييم: جوهر، ليكن پس از افزودن يك يا چند عرض بر آن، جواب سؤال آن چيست؟ تغيير مىكند. مانند آهن كه جوهر است ليكن اگر آن را بهصورت شمشير درآورند، يعنى هيأتى عرضى بر آن بيفزايند، سپس از ماهيت آن سؤال شود، ديگر پاسخ سؤال آن چيست؟ آهن نخواهد بود؛ و يا مانند سنگ و گل كه دو جوهرند و هرگاه بنايى از آنها ساخته شود و از ماهيت آن بنا سؤال شود، جواب آن خانه و امثال آن خواهد بود و نه سنگ و گل كه جوهرند، در صورتى كه جز هيأتهاى عرضى چيزى بر جواهر افزوده نشده است.
گوييم: در اين اشكال، بين مركّبات حقيقى و مركبات اعتبارى خلط شده است.
مركّب حقيقى آن است كه پس از تركيب اجزاء هويت واحدى حاصل كند غير از هويت اجزاء، و داراى آثارى گردد غير از آثار اجزاء تشكيل دهنده آن، مانند مواليد (موجودات مركّبى مثل حيوانات و نباتات و غيره) كه از عناصر تركيب يافتهاند.
مركّب اعتبارى آن است كه با تركيب اجزاء، هويت واحدى به وجود نيايد و اثر تازهاى جز همان آثار اوليّه اجزاء در آن نباشد، مانند شمشير و خانه و ديگر مصنوعات.
خلاصه آنكه، در مركبات اعتبارى چيزى خارج از ذات اجزاء وجود ندارد و آنچه از تركيب جوهر و عرض حاصل مىشود نه جوهر است و نه عرض. بنابراين ماهيت خاصّى جدا از اجزاء خود ندارد تا در جواب سؤال: آن چيست؟ گفته شود: جوهر است و يا عرض است. اين از آن جهت است كه مقولات به تمام ذات با يكديگر تباين
دارند و هيچ ماهيتى از بيش از يك مقوله حاصل نتواند شد.(1)
اشكالكننده مىگويد: اعراض نيز ممكن است جوهر را قوام بخشد و ماهيت جديدى از تركيب آنها حاصل گردد، چنانكه آهن با هيأت عرضى خاصى كه بدان داده مىشود ماهيت ديگرى مىيابد و مثلًا شمشير مىشود.
در اينجا به او پاسخ داده مىشود كه از تركيب جوهر و عرض هيچگاه ماهيت جديدى حاصل نمىشود، چون ماهيت به مفهومى اطلاق مىشود كه در وجود خارجى آثار خاصى داشته باشد و اگر از اجزاء متعدد تشكيل مىشود، داراى يك هويت واحد باشد و در وجود خارجى داراى آثارى باشد غير از آثار اجزا. چنانكه حيوان مثلًا، گرچه از اجزاء عناصر گوناگون تركيب يافته است ليكن هويتى دارد غير از هويت آب و خاك و نمك و امثال آنكه اجزاء اوست.
پس صور نوعيّه به صورتهايى اطلاق مىشود كه بر مركبات حقيقى درمىآيد نه مجموعه اجزاء غيرمتحد يا مركبات اعتبارى
نيز، نتوان گفت: جوهر بودن صور نوعيّه، با اين سخن منافات دارد كه گفتهاند:
فصول جواهر تحت جنس جوهر درنمىآيد.
زيرا خواهيم گفت: چنانكه در مبحث ماهيت به وضوح تمام گفته شد، معنى جوهر بودن فصول جواهر- كه اين فصول همان صور نوعيّه مأخوذ به شرط لا مىباشد- آن است كه جنس جوهر بر آن به وجهى صدق مىكند كه عرض عام بر خاصّه (عرض خاصّ)، چون در واقع صور نوعيّه مقوّمات انواع هستند كه بر جنس عارض مىشوند.
دليل ديگر: ما اجسام را بر حسب آثار و عوارض لازم و مفارقى كه در آنهاست، مختلف مىيابيم و بديهى است كه هر يك از اين اجسام آثار خاصّى دارد كه در ديگرى يافت نمىشود، پس بايد براى اختصاص آثار هر جسم، مخصّصى در آن موجود باشد.
متخصّص يا چيزى كه منشأ اثر خاصّ در هر جسم است نمىتواند همان جسميّت
1) موضوع اصلى مورد بحث در اين فصل، اثبات جوهريّت صور نوعيّه است و اساس استدلال مؤلّف رحمه الله بر اين است كه چون قوام هر جسم بهصورت نوعى آن است و جز جوهر نمىتواند موجب قوام جوهر باشد پس صور نوعيّه جوهرند.
مشترك بين اجسام باشد، زيرا جسميّت در همه اجسام وجود دارد و منشأ اثر خاص نتواند بود. مادّه مشترك نيز ممكن نيست منشأ اثر خاص يك جسم باشد چون ماده اساساً فعليت و اقتضاء چيزى را ندارد و تنها قبول و استعداد است. موجود مفارقى نيز نتواند بود چون مفارقات با همه اجسام نسبت مساوى دارند و مخصّص نتوانند بود. نيز، اعراض لاحق بر جسم (كه خود عين آثار خاصّ هر جسم است) نمىتواند مخصّص جسم به آثار خاص آن باشد تا مثلًا يك اثر را مختص به اثر ديگر بدانيم، زيرا اثر ديگر نيز همين وضع را خواهد داشت و به دور و تسلسل منجر خواهد شد؛ يا آنكه به چيزى كه در درون جوهر جسم منشأ اثر خاص است منتهى خواهد شد، كه حالت اخير مطلوب ماست. يعنى، آثار خاصّ هر جسم ناشى از چيزى است كه خارج از جوهر جسم نبوده، قوام دهنده جوهر آن است و مقوّم جوهر نيز جز جوهر نتواند بود و چون اين مقوّم جوهرى اخصّ از جسم مطلق است پس بايد همان صورت جوهريّه نوعيّه باشد.
بنابراين اجسام مختلف داراى صور نوعيّه جوهريّهاند كه در هر نوع سرچشمه آثار مختص بدان نوعند. اگر گفته شود: در هر فردى از افراد هر نوع جسمانى هم آثار مختص و عوارض شخصى وجود دارد كه آن را در فردى ديگر از افراد آن نوع نتوان يافت، و بنابر آنچه گفته شد، بايد بر اساس همين استدلالى كه جوهريت صور نوعيّه را اثبات كرد صور ديگرى به نام صور شخصيّه نيز اثبات شود كه مقوّم ماهيت نوع باشد.
گوييم: اعراضى كه «اعراض مشخص» ناميده مىشود، در واقع لوازم تشخص است نه مُشخِّص، زيرا- چنانكه پيش از اين نيز گفته شده است- تشخّص به وجود است نه چيزى ديگر، و تشخّص اعراض نيز منوط به تشخص موضوعات آنها است، زيرا عام بودن عرض قائم بر موضوع شخصى معنى ندارد.
اعراضى كه بالفعل عارض فرد گرديده است از مبدأ طبيعت نوعيّه آن سرچشمه
مىگيرد و طبيعت نوعيّه است كه اقتضاى اعراض گوناگون از كم و كيف و وضع و غيره را دارد و اسباب خارجى اتفاقى است كه اينگونه اعراض مورد اقتضاى طبيعت نوعيّه را به فرد تخصيص مىدهد و با تغيير و دگرگونى اسباب و شرايط خارجى، فرد از حالتى عرضى به حالت ديگرى از همان نوع يا از جنس آن منتقل مىشود.(1)
اصولًا در آثار فلسفى هنگامى كه موضوع ماده و جسم مورد تحقيق و بحث قرار مىگيرد مباحث فلسفى با مباحث علمى در هم مىآميزد و نه تنها خوانندگان اينگونه آثار بلكه فلاسفه نيز غالباً در ورطه اين نوع خلط مبحثها فرو مىروند و اين در هم آميختگى هم در آثار فلاسفه اسلامى مشهود است و هم در آثار فلاسفه غيراسلامى.
وقتى سؤال شود كه: جسم چيست؟ ماده چيست؟ استدلالات فلسفى و توجيهات برهانى در برابر پاسخهايى كه علوم فيزيك و شيمى به اين سؤالات مىدهد، رنگ مىبازد، بهويژه آنكه پيشرفتهاى شگرف اين دانشها در سالهاى اخير، امر را بر بسيارى از اهل دانش مشتبه ساخته است كه آيا با كشفيّات علمى و تحقيقات خدشهناپذير دانشمندان در شناخت اجسام و موجودات مادى، ديگر مسئلهاى باقى مانده است كه خارج از حيطه علم فيزيك و شيمى يا ديگر علوم باشد و فلاسفه باز هم مانند گذشته بتوانند با روشهاى خاصّ خود بدان پاسخ دهند؟
بر اهل اطلاع پوشيده نيست كه فلسفه همواره مسائل خود را داشته و دارد و علم نيز مسائل خود را، هر چند كه شناخت و معرفت انسان سرانجام به يك واحد تجزيهناپذير منتهى گردد.
از اهمّ مسائلى كه در اين مبحث در متن كتاب مطرح گرديده و مؤلّف رحمه الله در چهارچوب مكتب فلسفى خويش- كه فلسفه زنده اسلامى است- بدان پاسخ داده، آن است كه نوعيّت انواع مختلف موجودات مادى به چه چيز يا چيزهايى بستگى دارد. مثلًا آهن يا آب و يا اكسيژن كه هر يك داراى ماهيت خاص و آثار ويژهاى است، اختلاف موجود بين آنها به چه اصلى باز مىگردد، يا آنكه آثار خاص هر يك ناشى از كداميك از جنبههاى موجودى آن است.
آنچه در بدو امر به نظر هر كس مىرسد آن است كه اعراض، بهويژه كم و وضع- با توجه به شيمى و فيزيك و تركيب اجسام از اتمها- در تشكيل و تكوين نوعيّت خاص اجسام دخالت تام دارد. بدين معنى كه هر جسم از تعدادى ذره تشكيل يافته كه نسبت كمّى خاصى بين ذرّات در ذات آن جسم برقرار است. مثلًا آب از دو اتم هيدروژن و يك اتم اكسيژن تركيب يافته و در اجسام آلى علاوه بر كربن و اكسيژن و هيدروژن كه به نسبت كمّى خاصى در هر مولكول وجود دارد، وضع يا چگونگى قرار گرفتن آنها نسبت به يكديگر نيز در نوعيّت خاصّ جسم مدخليّت دارد كه تفصيل آن در كتب شيمى مسطور است.
در اجسام و عناصر ساده نيز عين همين وضعيّت برقرار است، منتها نسبت كمّى و وضعى در ميان ذرات زير اتمى- الكترون و پروتون و نوترون و احياناً ذرات ديگرى كه ساختمان درونى اتمها را تشكيل مىدهد- برقرار است، اعم از آنكه نسبتها بين عدد ذرات باشد يا وزن يا ديگر عوارض مادى.
با توجه به اين نكات- كه تفصيل بيشتر آن را مجال نيست- دليل آنكه بسيارى از اهل نظر نوعيّت انواع مختلف موجودات مادى را ناشى از كميّت مىدانند و برخلاف گفته مؤلّف رحمه الله عوارض كمى و وضعى را از عوامل قوامدهنده ماهيات محسوب مىدارند همين است كه علوم تجربى به صراحت مىگويد نوعيّت جسم بستگى به كميّت مولكولها( در اجسام مركب) و كميّت اتمها( در اجسام ساده) و ذرات زير اتمى( در اتم) دارد.
اما چنانكه مؤلّف رحمه الله از ديدگاه فلسفى به مسئله توجه داشته است، اعراض لاحق بر جسم اعم از كم و كيف و وضع از شئون جوهر جسماند و وجودشان قائم به وجود جسم است و اگر جسم نباشد هيچيك از اين عوارض وجود نخواهد داشت. پس خواص خود جسم چگونه مىتواند ماهيت نوعى آن را تكوين كند و اگر عوارض، هر يك بر ديگرى قائم باشد سرانجام بايد به امرى داخل در ذات جسم منتهى گردد، و اگر گفته شود ماهيت نوعى اجسام اساساً به عوارض خاص آنها بستگى دارد، يعنى هر نوع تشكيل شده است از مادّه اوليّه- كه دانش امروز بهويژه فيزيك جديد همه نظريات پيشين حتى نظريّه اتمى را درباره آن به بنبست كشانده است و فعلًا هيچ تعريفى از ماهيت آن به دست نمىدهد- به اضافه تعدادى خواص و عوارض كه از خارج بر آن وارد مىگردد، مسئله به مراتب مشكلتر و نقاط ضعف آن بيشتر مىشود، زيرا بديهى است كه همه عوارض و خواص جسم ناشى از خود ماهيت جسم است و كيفيت و كميت و غيره براى مادّه اوليّه- كه هنوز جسميت نيافته است- معنى ندارد و علاوه بر آن، اعراض وجود مستقل ندارند و وجود آنها چنانكه گفته شد قائم بر جسم است.
به عبارت ديگر، هر ماهيت نوعى خاصّ داراى آثار و خواص ويژهاى است. حال اگر آن آثار و خواص ويژه ناشى از مادّه اوليّه باشد، ماده اوليّه در همه اجسام مشترك است و نمىتواند پيش از آنكه جسميت يابد داراى خاصيّتى باشد و اين هم در فلسفه- كه ماده، قوّه محض تعريف شده و هم در فيزيك كه انرژى متراكم يا امواج و غيره دانسته شده است- مسلم است كه ماده قبل از تلبّس بهصورت جسم داراى آثار و عوارض نتواند بود و اگر باشد آن را ماده نمىدانيم بلكه همان جسم خواهد بود.
تذكر اين مطلب بىفايده نيست كه در نوشتههاى بعضى از پيروان مكاتب مادى اواخر قرن نوزدهم- كه از پيشرفتهاى فيزيك جديد و آنچه پس از پيدايش نظريّه« نسبيّت» در آن علم و نيز در فلسفه به وقوع پيوسته است بىبهره بودهاند- همواره تعريف ماده را با تعريف جسم خلط كردهاند و براى ماده همان خواصى را قائل شدهاند كه در مورد جسم مصداق دارد و بهويژه پيروان مكتب ماترياليسم ديالكتيك، ماركس و انگلس، غالباً جسم و ماده را در جاى يكديگر بهكار بردهاند( اين مطلب در آثار ترجمه شده ايشان عموميت دارد) و به همين جهت است كه براى آن خواص ذاتى و عرضى، از قبيل كم و كيف و وضع و اين و غيره قائل شدهاند. در صورتى كه اينها از خصوصيات اجسام است و اگر جسم تا آنجا تجزيه شود كه ديگر داراى كم و كيف و وضع نباشد، ديگر نمىتوان ماهيت نوعى خاصّى بدان نسبت داد.
بنابراين با همه پيشرفتهاى علمى، مباحث فلسفى همچنان به قوّت خود باقى است و مسائل پيچيدهاى در همين زمينه در فلسفه جديد مطرح است كه بدون توجه به فيزيك نسبيّت و رياضيات جديد و خلاصه آنچه پس از پيدايش مكتب ماترياليسم ديالكتيك قرن نوزدهم در قرن بيستم كشف شده است، قابل حل نيست
1) در اين مبحث فلسفى مسائلى بسيار مهم مطرح است كه در مكاتب فلسفى مغرب زمين در دو قرن اخير بيش از هر چيز توجه فلاسفه را به خود معطوف داشته است.
ص: 214
چون صورت نوعيّه مقوّم مادّه ثانيه خود، يعنى جسم است و جسم، خود مؤلّف از ماده و صورت جسميّه است، و ثابت گرديد كه صورت جسميّه براى مادّه اوليّه شريك علت است، پس صورت نوعيّه نيز علت فاعلى جسم است و بر آن تقدّم وجودى دارد.
از اين اصل دو مسئله ديگر متفرّع مىگردد، يكى اينكه: وجود از آن صورت نوعيّه است و صورت جسميّه بهصورت نوعيّه، و هيولاى اولى به وجود فعلى صورت جسميّه، موجود مىشوند.
دوم اينكه: صور نوعيّه، جسميّت را در اثناى تبدّل صورت با خود نگاه نمىدارد بلكه با هر صورت نوعيّه، جسميّت به وجود مىآيد و هنگامى كه بهصورت ديگرى مخالف با صورت نوعيّه اول، تبدل يافت، جسميّت اول از بين مىرود و جسميّت ديگرى به تبع حدوث صورت نوعيّه جديد، حادث مىشود.
پيش از اين گفته شد كه عَرض عبارت است از ماهيتى كه وجودش در خارج نيازمند موضوع باشد (موضوعى كه از وجود عرض بىنياز است) و عرضيت، خود نسبت به نه مقوله عرضى كه اجناس عاليهاند و بالاتر از آنها جنسى نيست، به منزله عرض عام است؛ از اين جهت هرگونه تعريفى كه براى هر يك از مقولات آوردهاند
تعريف به خاصّه بوده نه حدّ حقيقى كه مركب از جنس و فصل است.
فارابى و ابنسينا «كم» را چنين تعريف كردهاند: كم، عرضى است كه ذاتاً جزئى از آن بتواند آن را «عادّ» باشد.(1)و اين بهترين تعريفى است كه براى كم آوردهاند.
اما تعريف كم به «عرضى كه قبول انقسام كند» اين اشكال را دارد كه تعريف به اخصّ است، زيرا قبول قسمت به كم متّصل اختصاص دارد وليكن كم منفصل خود بالفعل داراى اجزاء است. تعريف آن به «عرضى كه قبول مساوات كند» نيز تعريف دَورى است، زيرا مساوات، چيزى جز يكى بودن كم نيست.
در هر حال، آنچه تعريفهاى سهگانه فوقالذكر در بر دارد سه خاصّه اصلى كم است كه عبارتند از: عادّ داشتن (قابل شمارش بالذات بودن به وسيله يك جزء از خود)، ديگرى، قبول انقسام و سه ديگر مساوات.
كم در تقسيم اوليّه بر دو قسم است، متّصل و منفصل، كم متّصل آن است كه بتوان در آن اجزايى فرض كرد كه داراى حدود مشترك باشند. حد مشترك يعنى جزئى كه هم بتواند ابتداى يك جزء محسوب شود و هم انتهاى آن جزء ديگر، چنانكه خطّ را اگر به سه قسمت فرض كنيم قسمت وسط را مىتوان ابتداى هر دو قسمت طرفين يا انتهاى آن دو به حساب آورد و خط را داراى دو قسمت دانست.(2)
1) در كم منفصل يعنى عدد، براى همه اعداد عادّ است و دو براى چهار و سه براى نُه الخ. كم متّصل ذاتاً داراى اجزاء است و هر جزئى از آن مىتواند براى آن عادّ باشد چنانكه در سطح، يك سانتىمتر و يا دسىمتر يا متر مربع يا كوچكتر و يا بزرگتر از آن، آن را عادّ مىكند، چنانكه اگر عادّ را يكى پس از ديگرى از كمّ متصل يا منفصل بكاهيم، چيزى باقى نمىماند
2) بر روى خط، هر نقطه مفروضى حد مشترك است و بر روى سطح هر خط مفروضى و بر روى جسم تعليمى هر سطح مفروضى جزء مشترك تواند بود؛ يعنى مىتواند جزئى از هر يك از قسمتهاى طرفين( در خط و سطح) و اطراف خود در اجسام چند سطحى باشد
در تعريف كم متّصل گفتهاند آن است كه قابليّت انقسام تا بىنهايت را داشته باشد؛ كه البته كم منفصل برخلاف آن است. كم منفصل، يعنى عدد، خود از تكرار واحد به وجود مىآيد بنابراين بالفعل داراى اجزاء است و بين آنها حد مشتركى وجود ندارد، زيرا مثلًا، عدد پنج اگر به دو قسمت دو و سه تقسيم شود، هرگاه بين آن دو حد مشتركى از خود پنج فرض شود، عدد چهار خواهد شد و اگر از خارج حد مشتركى در آن وارد شود عدد شش خواهد شد.
كم متصلّ خود دوگونه است، قارّ و غير قارّ.
كم متّصل قارّ آن است كه اجزاء آن ثابت و بالفعل مجتمع باشد، مانند سطح، و غير قارّ آن است كه اجزاء مفروض آن بالفعل مجتمع نباشد، مانند زمان، كه هر جزء بالفعل آن قوّه جزء بعدى است و اجتماع آنها بالفعل امكانپذير نيست، زيرا فعليت و قوه يك شىء با هم جمع نمىشود.
كم متصلّ قارّ، سهگونه است: جسم تعليمى كه در جهات سهگانه طول و عرض و عمق قابل تقسيم است، و سطح كه در دو جهت طول و عرض قابل تقسيم است، و خط كه تنها در يك جهت قابليّت انقسام دارد.
كممنفصل، يعنى عدد، در خارج وجود دارد و از ضروريات عقلى است، اما وجود كممتّصل غير قارّ، يعنى زمان، را پس از اين در مباحث قوه و فعل به اثبات خواهيم رساند.
از كم متّصل قار، جسم تعليمى و سطح وجود خارجى دارد، زيرا در خارج اجسام طبيعى متعيّن و جدا از يكديگر وجود دارد كه لازمه تعيّن آنها جسم تعليمى است و لازمه تناهى جسم تعليمى سطح است.
اما خطّ در خارج در صورتى وجود دارد كه اجسامى داراى سطوح متقاطع وجود داشته باشد، مانند مكعّب و مخروط و هرم و امثال آن.(1)
1) علت اينكه وجود خطّ و انواع آن را مشروط به وجود اجسام تعليمى منظّم دانسته آن است كه اجسام طبيعى هيچگاه به صورت مكعب و كره و مخروط كامل در خارج يافت نمىشود و وجود خط نيز موقوف به وجود چنين اجسامى است
هر مرتبه از مراتب بىنهايت عدد، نوعى خاصّ محسوب است كه با ساير مراتب مباينت دارد، چون هر عدد داراى خواص ويژهاى است كه از آن تجاوز نمىكند.
در مورد زمان بايد دانست كه يك نوع بيش نيست هر چند كه معروض آن انواع حركات جوهرى و عرضى است. دليل آن هم اين است كه بين زمانهاى متعدد «عادّ مشترك» وجود دارد.
اجسام تعليمى كه بين آنها عاد مشترك وجود ندارد مثل كره و مخروط و مكعب و غيره، هر يك نوع خاصى است؛ همچنين سطوحى كه عاد مشترك ندارند مانند سطح مستوى و مقعّر و محدّب، و خطوطى كه عاد مشترك ندارند (اگر وجود داشته باشد) مانند خط مستقيم و انواع قوسها هر يك نوع خاصى است.
اما اجسام و سطوح و خطوط غيرمنظّم هر يك نوع خاصى نيست بلكه مركب از انواع مختلف است.
چنانكه قبلًا اشاره شد، از جمله ويژگىهاى كم، مساوات و تفاوت و قسمتپذيرى خارجى است كه در عدد بالفعل متحقّق است و در اقسام ديگر كم، در عقل و وهم تحقق مىپذيرد.
ديگر از ويژگىهاى مهمّ كم، وجود واحدى است از كم كه آن را عادّ مىكند (مثل واحدهاى طول و سطح و حجم، متر و مترمربع و متر مكعب و اجزاء و اضعاف آنها در كم متّصل قارّ، و واحد عددى يعنى يك، براى كم منفصل يعنى كليّه اعداد طبيعى و غيره).
احكام ديگرى نيز در مورد كمّ گفتهاند كه از آن جمله است:
كم منفصل- عدد- در ماديّات و مجرّدات هر دو وجود دارد، اما كم متصل غير قار يعنى زمان تنها به ماديّات اختصاص دارد. كم متصل قار- جسم تعليمى و سطح و خط- نيز از عوارض ماده است مگر آنكه عالم مثال، يعنى عالم مقدارى مجرد از ماده كه همه خواص ماده را با خود دارد، جز خود ماده را (و عدهاى از حكماى الهى از جمله شخص مؤلّف، آن را اثبات كردهاند) ثابت باشد.
در عدد، تضادّ وجود ندارد، زيرا از شروط تضاد، وجود حداكثر خلاف بين دو طرف آن است، در حالى كه ميان دو عدد، نهايت خلاف وجود ندارد، زيرا هر دو مرتبهاى كه از عدد فرض كنيم با افزودن يك بر آن از آنچه هست بيشتر مىشود و غايتى در كار نيست.
اما، اين احتجاج كه چون هر مرتبه از عدد متقوّم بر عدد پيشين است و ضدين ممكن نيست بر يكديگر تقوّم داشته باشند پس در عدد تضاد وجود ندارد، چندان معتبر نتواند بود، زيرا اگر مراتب عدد بر اعداد پيشين خود قائم باشند، مراتب مادون هر عدد در قوام بخشيدن آن مساوىاند. چنانكه عدد ده را مثلًا مىتوان مركّب از نُه و يك، يا هشت و دو و يا هفت و سه يا شش و چهار يا پنج و پنج فرض كرد و تخصيص يكى از اين موارد بهعنوان جزء قوامدهنده آن، ترجيح بلامرجّح و باطل است، اما اينكه در اصطلاح رياضى گفته مىشود ده، مجموع هشت و دو است، معناى آن اين است كه مرتبه آن مساوى با آن دو مرتبه عدد است نه آنكه آن مرتبه كه يك نوع از عدد است عين آن دو مرتبه باشد كه دو نوع خاصّ از عدداند.
مسئله عدم وجود تضاد در كم متصل نيز بر همين منوال است. يعنى جسم تعليمى با سطح و خط و نيز سطح با خط تضاد نخواهد داشت، زيرا يك موضوع واحدى كه دو صفت بر وى بهطور متعاقب عارض گردد و همچنين غايت
خلاف ميان آنها برقرار باشد- كه از شرايط اصلى تضاد است- در كم متّصل وجود ندارد.
در كم، تشكيك به شدت و ضعف وجود ندارد و اين مطلبى ضرورى يا نزديك به ضرورى است، اما تشكيك به بيشى و كمى در كم وجود دارد. چنانكه يك خط مىتواند در طول از خط ديگرى بيشتر باشد كه البته اين هنگامى است كه وجود آنها با يكديگر مقايسه شود نه آنكه در ماهيت آنها تشكيك باشد، سطح و جسم تعليمى نيز همين حكم را دارند.
گفتهاند ابعاد (طول و عرض و عمق محسوس در موجودات مادى) متناهى هستند و براى اثبات تناهى آن استدلالهايى كردهاند كه بارزترين استدلال ايشان چنين است:
يك خط نامتناهى در يكى از جهات فرض كرده، و كرهاى كه خطى از مركز آن گذشته و آن خط نيز نامتناهى و موازى با خطّ اول است فرض مىكنيم به نحوى كه هرگاه كره را به سمت خط مفروض به چرخش درآوريم (طبق هندسه اقليدسى) خطى كه از مركز كره گذشته است خط مزبور را قطع خواهد كرد و از حالت موازات خارج خواهد شد. در اين صورت بايد بر روى خط نامتناهى اول، نقطهاى باشد كه اولين برخورد دو خط در آن نقطه صورت گرفته باشد ليكن چنين امرى محال است، زيرا هر نقطهاى را بهعنوان اولين نقطه برخورد در نظر بگيريم بايد فوق آن نقطه ديگرى باشد كه قبلًا در آن تلاقى كرده باشند و هيچگاه به آخر نخواهد رسيد.(1)
اين برهان كه به نام برهان تُرس( سپر) معروف است در عين حال كه ساده مىنمايد، ردّ يا تأييد آن كار آسانى نيست.
چنانكه در شكل الف ملاحظه مىشود، خط خطى است نامتناهى و خط از مركز كره به موازات آن كشيده شده، كه آن نيز فرضاً نامتناهى است. اكنون كره را حول محور آن طورى حركت مىدهيم كه خط خط را در نقطهاى مانند قطع كند.
اكنون اگر نقطه تلاقى دو خط يعنى را اولين نقطه برخورد دو خط تصور كنيم و يا هر نقطه ديگرى كه بالاتر از آن باشد اولين نقطه برخورد دو خط نامتناهى فرض شود، لازمه آن اين است كه خط خط را در بىنهايت نقطه قبل از نقطه قطع كرده باشد و بدين ترتيب هر نقطه ديگرى بالاتر از آن را اولين نقطه تلاقى فرض كنيم بايد قبل از آن نقطه تلاقى ديگرى باشد و بنابراين به نقطه فرضى نخواهد رسيد.
البته اين برهان هنگامى درست خواهد بود كه خطوط نامتناهى بالفعل وجود داشته باشد كه چنين چيزى ممكن نيست.
حال اگر چرخش كره آن قدر در همان جهت قبلى ادامه يابد تا در جانب انتهايى خط از آخرين نقطه تلاقى خارج شود و باز به حالت موازات درآيد نيز هيچگاه به آخرين نقطه نخواهد رسيد، زيرا خط بىنهايت است
1) نتيجه استدلال فوق اين است كه چون هر نقطهاى بهعنوان اولين نقطه تلاقى دو خط فرض شود قبل از آن نقطه ديگرى و قبل از آن نيز تا بىنهايت نقاط ديگرى بايد قطع گردد، پس دو خط هيچگاه از حالت توازى بيرون نخواهد آمد و حركت مستدير محال خواهد بود. اين مسئله را به طرز ديگرى نيز تقرير كردهاند.
براى اثبات متناهى بودن و ردّ نامتناهى بودن ابعاد، استدلالهاى ديگرى نيز آوردهاند كه از آن جمله است برهان سُلّمى و برهان تطبيق و جز آنها.(1)
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به اسفار، ج 4، ص 23
1) قطعاً آنچه در برهان سُلمَى و برهان تطبيق مطرح گرديده و استنتاجى كه از آنها براى اثبات عدم تناهى ابعاد به عمل آمده است، ناشى از عدم درك مسائل مربوط به بىنهايتها در علم رياضى است كه پيشرفت آن در دو قرن اخير صورت گرفته است و حكما و رياضىدانان پيشين از مباحث مفصلى كه در مورد بىنهايتها مطرح است بىاطلاع بودهاند. بطلان برهان تطبيق و سُلّمى، امروز روشن است.
است، محال است و در مبحث «ايْن» از آن سخن خواهيم گفت.
در مورد عدد غيرمتناهى؛ اطلاق كل و مجموع و نسبتهاى كسرى مانند نصف و ثلث و مربع و غيره بىمعنى است و اگر اين معانى مصداق پيدا كند عدد متناهى خواهد بود.
در تعريف كيف گفتهاند: عرضى است كه ذاتاً قبول قسمت و نسبت نكند.
با قيد «عرض» واجب بالذات و جوهر را خارج ساختهاند و با قيد «عدم قبول قسمت» كم را و با قيد «عدم قبول نيست» مقولات هفتگانه نسبى را و با قيد «ذاتاً» انقسامها و نسبتهايى را كه بهطور عرضى بر آن وارد مىشود از تعريف خارج كردهاند.
صدرالمتألّهين گويد: «از آنجا كه مقولات، اجناس عاليهاى هستند كه بالاتر از آنها
1) قبلًا در چند مورد دو اصطلاح منطقى عدول و سلب تحصيلى توضيح داده شده است. در اينجا مقصود مؤلّف اين است كه در تعبير از عدد بىنهايت در مورد معروض و معدود موجود، نبايد سخن در قالب قضاياى معدولةالمحمول باشد و مثلًا گفته شود: عدد انسانهاى موجود نامتناهى است، يا تعداد ستارگان آسمان نامتناهى است، بلكه همواره بايد بهصورت سلب تحصيلى بهكار رود. يعنى ادات نفى جزء محمول نباشد بلكه نسبت محمول را از موضوع سلب كند، چنانكه گوييم: سلسله اعداد متناهى نيست، و اين بدان جهت است كه هيچ سلسلهاى و هيچ كثرتى در عالم وجود، نامتناهى بالفعل نتواند بود بلكه همه بالقوهاند
جنسى نيست، امكان آنكه در تعريف آنها حدّ بهكار رود (مشتمل بر جنس و فصل) وجود ندارد. از اينرو تعريفات متداول مقولات، همواره، رسمهاى ناقص است(1)كه تنها در آن به خاصّه اكتفا گرديده تا باعث تمييز گردد، اما در مورد كيف همان خاصّه لازم و شاملى كه همه كيفيات را در بر گيرد نيز يافت نمىشود، جز اينكه بگوييم:
عرضيت و مغايرت آن با كم و اعراض نسبى تنها خاصه شناخت شده آن است و سرانجام آن را چنين تعريف كنيم: كيف عرضى است كه با كم و اعراض نسبى مغايرت دارد.
تعريف مذكور، در واقع تعريف شىء به معرّفى است كه در شناخت و عدم شناخت با موضوع تعريف يكسان است (در حالى كه معرّف بايد اعرف و اجلى از معَرّف باشد). علت اين امر هم آن است كه هيچيك از مقولات (اجناس عاليه) شناختهتر و روشنتر از ديگرى نيست (تا از طريق همانندى يا مغايرت با يكديگر شناخته شوند) و اگر چنين امرى امكانپذير بود در مورد ساير مقولات نيز بهكار مىرفت. بلكه اينگونه تعريف در مورد مقولات نسبى اولويت داشت، زيرا امور نسبى جز با تعريف و شناخت معروضهاشان كه خود از مقوله كيفيات هستند شناخته نمىشوند. از اينرو در تعريف از ذكر مغايرت آن با كم و اعراض نسبى عدول كرده به دنبال خاصهاى رفتهاند كه اجلى از اين باشد.(2)
لازم به تذكر است كه از نظر صدرالمتألّهين و پيروان مكتب او بالاخص استاد مؤلّف رحمه الله اعراض از شئون جواهرند و بحث از امور عرضى به نحوى كه در حكمت قديم متداول بوده است، نهتنها درتعريف، بلكه در ساير مباحث ناقص و در برخى موارد نادرست است. ر. ك: اسفار، ج 4، ص 60
1) تعريف جامع و مانع منطقى تعريف به حدّ است كه مركب باشد از جنس قريب و فصل قريب( حدّ تام) و ياجنس بعيد و فصل قريب( حدّ ناقص) و در صورتى كه ميسّر نباشد به جنس قريب و خاصّه( رسم تام) يا جنس بعيد و خاصّه( رسم ناقص) اكتفا مىشود. ليكن در مورد مقولات كه اجناس عاليهاند و جنس و فصل قريب و حتى بعيد براى آنها قابل تصور نيست طبعاً هرگونه تعريفى از آنها تعريف به حدّ نخواهد بود و چون اساساً جنسى بالاتر از مقولات نيست تعريف آنها تنها بهصورت رسم ناقص است كه از طريق خاصّه يا عرض خاصّ به شناخت موضوع دست توان يافت و البته اينگونه تعريف در نهايت نقصان خواهد بود
2) اين مطلب از جلد چهارم اسفار صدرالمتألّهين ذيل« الفن الثانى فى مقولة الكيف» نقل شده است كه ملاصدرا به دنبال آن تعاريف ديگرى را در مورد كيف از قول حكماى پيشين آورده و پس از نقد و تحليل هر يك، موارد ضعف آنها را نشان داده است. مؤلّف رحمه الله در اينجا تنها مقدمه قول وى را نقل كردهاند.
كيف در تقسيم اوليّه به چهار قسم كلى منقسم مىشود كه عبارتند از: كيفيّات محسوس، كيفيّات نفسانى، كيفيّات مختص به كميّات و كيفيّات استعدادى. مبناى اين تقسيم و حصر، استقراء است.
خاصّه اينگونه كيفيّات اين است كه در فعل خود ديگرى را همانند خود مىكنند، مثل حرارت كه آنچه در كنارش قرار گيرد نيز گرم مىشود و يا سياهى كه شبح يا تصوير خود را بر چشم مىاندازد.
كيفيّات محسوس منقسم مىگردد به مبصرات، مسموعات، مذوقات، مشمومات و ملموسات.
همچنين گفتهاند رنگ، كيفيتى خيالى است كه خارج از حس وجود ندارد مانند هاله و قوس قزح و جز آنكه در نتيجه اختلاط هوا با اجسام شفاف يا انعكاس آنها در يكديگر حاصل مىشود.
اما نور، بىنياز از تعريف است و بسا آن را اين چنين تعريف كردهاند؛ آنچه خود پيداست و پيدايى چيزهاى ديگر بدوست (الظاهر بذاته المظهر لغيره) كه البته بايد مراد از «اظهار نور اجسام ديگر را» تنها ظاهر ساختن در چشم باشد وگرنه اظهار، بهصورت مطلق خاصّه وجود است و بس.
به هر حال، معروف در مذهب حكما آن است كه نور كيفيت قابل ابصارى است كه در اجسام نورانى، بالذات و در اجسام ديگر به مقابله با جسم نيّر، بدون انتقال از نيّر به مستنير، وجود دارد و مقابل آن تاريكى است و تقابل نور و ظلمت از نوع تقابل عدم و ملكه است.(1)
اما مشكل اصلى در مسئله نور از ديدگاه حكماى پيشين، همان جوهر بودن يا نبودن آن بوده است و سرعت خارج از حدّ تصور نور( 000/ 300 كيلومتر در ثانيه) مانع از آن بوده است كه جسميّت يا جوهريّتى براى آن قائل شوند. از طرفى مبحث امواج با وسعت و اهميتى كه در فيزيك جديد دارد براى ايشان ناشناخته بوده است.
بسيارى از مسائل مربوط به نور در عصر جديد و در قرن بيستم كشف گرديد و امروزه موضوع عمده فيزيك جديد، نور و موج و حركت و ذرّه است كه در حكمت قديم هيچيك به مفهوم امروزى آن، شناخته نبود.
اما حقيقت را نبايد كتمان كرد كه سخن حكماى پيشين در مورد نور همواره با ترديد و احتمال همراه بوده و تشتت اقوال ايشان خود حكايت از سرگردانى آنان دارد
همچنين گفتهاند: نور، جوهرى جسمانى است. نيز گفتهاند: نور همان ظهور رنگ است.
صوت كيفيتى است كه از بر هم كوفتن دو جسم يا بركندن چيزى حاصل مىشود و هوا را متموّج مىسازد و اين تموّج هواى مجاور پرده صماخ را نيز متموّج مىكند تا صوت از طريق تأثر آن احساس شود. البته، صوت خود تموّج هوا يا كوفتن و بركندن نيست، نيز نبايد صوت را امرى خيالى و تنها موجود در حسّ تصور كرد كه در خارج
1) يكى از اقسام تقابل، تقابل عدم و ملكه است كه عبارت است از تقابل بين دو امر كه وجود يكى عدم ديگرى باشد در يك موضوع قابل. مثل كورى و بينايى و نور و ظلمت كه كورى همان عدم بينايى است و ظلمت، عدم نور است، در حيوان كه قابليت بينايى دارد و جسم كه قابليّت مرئى بودن دارد.
وجود واقعى ندارد.
مذوقات، يعنى مزههاى محسوس از اجسام كه توسط حس ذائقه ادراك مىشود. مزههاى بسيط را چنين برشمردهاند: تندى، شورى، تلخى، چربى، شيرينى، تَفَه (مثل نان و گوشت كه نه شيرين و نه ترش است و نه تلخ و نه شور) زُمختى (عفوصت) قبض (گسى) ترشى و آنچه جز اين مزهها است از تركيب اين نُه طعم است.
مشمومات، كه انواع بوها را شامل مىشود و توسّط حسّ شامّه ادراك مىگردد، اما براى بوهايى كه احساس مىكنيم اسمگذارى نشده است تا آنها را باز شناسيم، جز اينكه هر يك از بوها را به موضوع خود اضافه كرده، بدين طريق هر بو را مشخص نماييم؛ مانند بوى مشك، بوى گل سرخ و غيره. يا اينكه بوها را از نظر موافقت با طبع يا مخالفت با آن از هم متمايز سازيم چنانكه گوييم بوى خوش، بوى گند؛ و يا از طريق نسبتى كه با مزهها دارند چنانكه گوييم بوى ترش، بوى شيرين و همه اينها، چنانكه شيخالرئيس گفته است دلالت بر ضعف حسّ شامّه انسان دارد.
ملموسات، انواع كيفيّات محسوس است كه از راه حسّ لامسه ادراك مىشود.
بسائط ملموسات را دوازده دانستهاند بدين شرح: گرمى، سردى، نم، خشكى، نرمى، درشتى، چسبندگى، سختى، ترى، سنگينى و سبكى؛ و بعضى: صافى (لغزندگى) و زبرى و شُلى و سفتى را نيز از اين جمله شمردهاند، اما قول معروف آن است كه اينها مركبند.
كيفياتى را مىشناسيم كه به واسطه كميّات عارض اجسام مىشود، يعنى در درجه اول كم بدان اتّصاف مىيابد و سپس جسم به سبب كميّتى كه دارا مىباشد بدان متّصف مىگردد؛ مانند خميدگى در خط و يا زوج بودن در عدد.
اينگونه كيفيات سه قسم است: 1. شكل و زاويه، 2. كيفياتى كه عارض كم متصّل مىشود، مانند خميدگى و راستى و تحدّب و تقعّر كه بر خط و سطح و جسم تعليمى درمىآيد، 3. كيفياتى كه اختصاصاً عارض عدد مىگردد، مانند زوج بودن و فرد بودن، تربيع و جذر و كعب و غيره.
بعضى از اهل فن، نوع چهارمى بر سه قسم مذكور افزودهاند به نام «خلقت» كه مراد آنان تركيبى از شكل و رنگ است؛ و البته درست نيست، زيرا وحدت حقيقى كه داراى ماهيت حقيقى باشد در اين كيفيت خاص وجود ندارد، بلكه از مركّبات اعتبارى است و چنانچه داراى ماهيتى مىبود، بايستى تحت كيفيّات بصرى و كيفيّات مخصوص به كميّات هر دو درآيد، در حالى كه آنها دو جنس متباين هستند و اين امرى است محال.
شكل از كيفيّات بهشمار مىآيد، زيرا حدّ كيف بر آن صادق است. شكل، امرى است غير از سطح و جسم و حدود محيط بر آن دو؛ همچنين بر مجموعه سطح و حدود نيز اطلاق نمىشود، بلكه هيأت حاصله از سطح و جسم است كه حدود خاصى آن را احاطه كرده است.
زاويه هيأت حاصل از احاطه ناقص دو يا چند حدّ است كه در يك حدّ با يكديگر تلاقى كنند. همچون زواياى مسطّحه كه حاصل از احاطه دو خط است كه در نقطه زاويه با هم تلاقى كردهاند و زاويه مجسّمه كه از احاطه سطح مخروط در انتهاى نقطه رأس حاصل شده است، و زاويه مكعب كه از احاطه سه سطح به وجود آمده است.
اينكه زاويه از مقوله كيف است نه كم، به همان توجيهى است كه در مورد شكل گفته شد. شيخالرئيس روا داشته است كه هيأت حاصل از برخورد دو سطح در مكعب و امثال آن، زاويه ناميده شود، زيرا خواص زاويه بر آن قابل انطباق است.
اما اينكه استقامت و استدارت را دو نوع متخالف و متباين مىدانيم از آن جهت است كه اگر يك نوع واحد بودند تخالف آنها عرضى بود، نه ذاتى و يا لازمه ذات، و عقل روا مىداشت كه وصف استقامت از خط مستقيم زايل شود و خط همچنان باقى بماند سپس به مستدير وصف گردد كه اين محال است، زيرا خط نهايت سطح است چنانكه سطح هم نهايت جسم است و ممكن نيست صفت نهايت بدون تغيير حال ذى النهايه (سطح و جسم) تغيير يابد. بنابراين اگر در سطح از طريق انبساط و امتداد در جهات تغييرى حاصل نشود، حال خط در استقامت و استدارت تغيير نمىيابد.
جسم نيز هرگاه از حيث امتداد و انبساط در جهات تغيير يابد باطل مىگردد (جسم تعليمى) و نتيجتاً سطح كه نهايت آن است زائل مىشود و به تبع آن، خَط كه نهايت سطح است نيز زوال مىپذيرد و چون معروض برداشته شود و معروض ديگرى به وجود آيد عارض نيز بدل مىشود.
حال چون ممكن نيست كه با زائل شدن خط مستقيم استقامت باقى بماند، معلوم
مىشود كه استقامت، فصل يا لازمه فصل خط مستقيم است. بنابراين مستقيم و مستدير در نوع مغاير يكديگرند. نيز سطح مستوى و غيرمستوى از حيث نوع مخالف يكديگرند و سطوح غيرمستوى و اجسام تعليمى نيز با يكديگر مغايرت نوعى دارند.
از نتايج متفرعه اين اصول يكى اين است كه ميان مستدير و مستقيم تضاد وجود ندارد، زيرا بهطور متعاقب بر يك موضوع درنمىآيند و خلاف بين آن دو نيز در حدّ نهايت نيست. همچنين بين خط و سطح، سطح و جسم تعليمى و نيز بين سطوح و اجسام تعليمى با يكديگر تضادى وجود ندارد.
ديگر اينكه اختلاف بين مستدير و مستقيم مبتنى بر شدت و ضعفِ تشكيكى نيست بدان نحو كه شديد مشتمل بر ضعيف باشد با چيزى افزون بر آن، زيرا مستدير متضمن مستقيم نيست و بالعكس.
ديگر صفات اعداد از قبيل تربيع و تجذير و تكعيب هم از كيفيّات عارض بر كميّات است. با تأمل در آنچه گذشت معلوم مىشود كه در بين كيفيات و احوال عدد تضاد وجود ندارد، چون اساساً موضوع مشتركى كه زوجيّت و فرديت بهطور
متعاقب بر آن درآيد موجود نيست و شرط تضاد، وجود چنين حالتى است.
ديگر اينكه در اينگونه احوال عارض بر عدد، تشكيك به شدت و ضعف و به زيادت و نقصان نيست. بنابراين، همچنان كه مقوس يا مستدير بودن، جز با بطلان موضوع و وجود موضوع ديگر تبدل نمىيابد زوجيّت نيز به زوجيتِ زوج زوج، تبديل نمىشود مگر با بطلان موضوع كه همان معدود آن باشد و وجود موضوع ديگرى غير از آنكه از حيث عدد با آن فرق دارد و بدين ترتيب زوجيتى كه عرض است باطل مىشود و زوجيت ديگرى جاى آن مىنشيند و در اين معنى تشكيك وجود ندارد.
ديگر اينكه با توجه به مطالب ياد شده كيفيّات مختص به كميّات در ماديّات و مجردات مثالى هر دو تحقق مىيابد، البته در صورتى كه عالم مثال مجرّد باشد.
معنى جامع بين اينگونه كيفيّات كه در حكم نوع نسبت به همه مصاديق و به منزله جنس نسبت به انواع خاصّ آن باشد عبارت است از استعداد شديد جسمانى نسبت به امرى خارجى، يعنى كيفيتى در جسم كه به واسطه آن حدوث امرى از خارج ترجُّح مىيابد، و اين بر دو نوع است: يكى استعداد شديد فعلپذيرى و ديگرى استعداد شديد فعلناپذيرى؛ اولى مانند مِمراضيّت و نرمى و دومى مانند مَصاحيّت و سختى.(1)
بعضى بر اين دو نوع مذكور، نوع سومى نيز افزودهاند كه عبارت است از استعداد شديد نسبت به فعل، مانند استعداد كشتىگيرى و امثال آن، اما شيخالرئيس آن را مردود دانسته و صدرالمتألّهين نيز به تبع او در اسفار گويد: «در اينكه استعداد
1) مِمراض يعنى كسى كه بدنش براى پذيرش هر بيمارى مستعد باشد و مَصاحّ به عكس اين معنى است، يعنى كسى كه بدنش به آسانى بيمار نمىشود، كه بهعنوان دو كيفيت استعدادى و دو عرض جسمانى در اغلب آثار حكما ذكر شده است
فعلپذيرى و فعلناپذيرى از نوع كيف استعدادى است، خلافى نيست ليكن قوه و استعداد نسبت به فعل از برخى از اين نوع محسوب داشته و شيخالرئيس آن را بيرون از اين كيف دانسته، حق نيز چنين است، آنچنان كه ذيلًا گفته آيد:
هرگاه بخواهيم معنى جامعى كه دو قسم مورد انفاق را در بر گيرد بهطور خلاصه بيان كنيم گوييم: كيفيتى است كه به واسطه آن يكى از دو جانب پذيرش و عدم پذيرش در جسم موضوع، يعنى پذيرنده، رجحان مىيابد، اما اينكه استعداد بر انجام فعل براى دخول تحت اين نوع از عرض، صلاحيّت ندارد- چنانكه ابن سينا گفته- به اين دليل است: اولًا: بايد به يك اصل كلّى بهعنوان مقدّمه توجه داشت كه جهات فعل همواره از لوازم ذات است، زيرا هر ذاتى داراى حقيقتى است كه اقتضاى اثرى خاص دارد و در شرايطى كه مانعى بر سر راه آن نباشد و با طبيعت خود رها شود آن اثر را فعليت مىبخشد و در اين امر به قوّه زائدى نيازمند نيست؛ و هرگاه قوهاى اضافى براى آن فرض گردد، ذات شىء نسبت بدان قوّه اضافى فاعل نخواهد بود بلكه پذيرنده آن خواهد بود. در آن صورت اگر ذات و قوّه مزبور بر روى هم در نظر گرفته شود شىء ثالثى خواهد بود و اگر فعلى را اقتضا كند، آن فعل بدون آنكه مستلزم قوه و استعدادى در شىء باشد، لازمه ذات آن خواهد بود. بنابراين اگر استعداد فاعليّت را براى اشياء فرض كنيم، ابتدا بايد قوه و استعداد انفعالى را در آن اثبات نماييم تا فاعليّت وى تامّ گردد و بدين ترتيب درمىيابيم كه آن استعداد مورد نظر در حقيقت براى فاعليّت شىء نبوده، بلكه براى انفعال آن بوده است. پس براى فاعليّت استعدادى لازم نيست و استعداد براى انفعال، بالذات و براى فاعليّت عرضى است.
با اين بيان برهانى، ثابت شد كه براى فاعليّت شىء قوه و استعدادى نيست و تنها براى انفعال يا آماده شدن شىء براى پذيرش چيزى كه قبلًا استعداد پذيرش آن را نداشته است، قوه و استعداد لازم است.»
اما در مورد خود استعداد گفتهاند كه از مقوله اضافه است، زيرا جز در بين دو چيز،
مستعدّ و مستعدٌّله، قابل تعقل نيست، از اينرو خود نوعى از كيف نتواند بود. بعضى نيز گفتهاند كه از مقوله كيف است، اما كيفى كه اضافه لازمه آن است، مانند علم كه از كيفيّات نفسانى است و اضافه لازمه آن است، زيرا علم بين دو طرف موضوع و متعلّق، يعنى عالم و معلوم، تحقق مىيابد و نيز مانند قدرت و اراده.
كيفيت نفسانى، چنانكه شيخالرئيس گفته است بهطور كلّى كيفيتى است كه تعلّق به اجسام ندارد.(1)
اينگونه كيفيت، اگر در نفس زودگذر و نااستوار باشد آن را «حال» گويند و اگر راسخ و پابرجا باشد آن را «مَلَكه» نامند. چون نسبت بين حال و ملكه نسبت ضعف و شدّت است و چون معمولًا دو مرتبه شدت و ضعف را دو نوع مختلف مىشمارند لازمه آن اين است كه حال و ملكه را دو نوع مختلف و مغاير با هم بدانيم.
كيفيّات نفسانى فراوان است، اما در اين مبحث غالباً آنچه را از اهميّت بيشتر برخوردار است ذكر كردهاند كه از آن جمله است:
اراده. ملاصدرا در اسفار گويد: «چنين به نظر مىرسد كه معنى اراده در عقل روشن باشد و با معنى ديگرى مشتبه نشود ليكن تعبير از آن به وجهى كه تصور حقيقت آن را ميسّر سازد دشوار است.
اراده با ميل و شهوت كاملًا فرق دارد چنانكه معنى مخالف آن، كراهت نيز با نفرت متفاوت است. چون بسيار اتفاق مىافتد كه انسان اراده چيزى مىكند كه نمىخواهد، چنانكه داروى بدمزه نافع را مىخورد و گاه نيز چيزى را كه بدان ميل و اشتها دارد
1) منظور شيخالرئيس و به تبع او مؤلّف رحمه الله آن است كه اينگونه كيفيّات تنها در جانداران وجود دارد و در آنها نيز مربوط به جنبههاى جسمانى نيست بلكه صرفاً به نفس مربوط مىشود كه مادى نيست، ليكن تعلق بدان دارد و متصرّف در آن است
اراده نمىكند، چنانكه خوراك لذيذ و مضر را.» (اسفار، ج 4، ص 113.)
با اين توضيح به خوبى معلوم مىشود كه اراده با شوق شديد نيز كه بعضى آنها را يكى دانستهاند، فرق دارد.
ملخّص گفتار در اين مبحث به نحوى كه معنى اراده را بهعنوان كيفيتى كه اعمال فاعل مختار مبتنى بر آن است روشن نمايد اين است كه:
بر اساس اصول و ضوابط عقلى، هر يك از انواع جوهرى، خود منشأ همه افعالى است كه از وى صدور مىيابد و كمالات ثانويه موجودات، همين افعال است.
بنابراين، نفس انسانى كه صورت جوهرى مجرّد و از جهت فعل متعلّق به ماده است، خود علت فاعلى افعالى است كه از وى صادر مىگردد. ليكن نفس يك مبدأ علمى است بدين معنى كه فعلى از وى صدور نمىيابد مگر آنگاه كه آن را بهعنوان كمال ثانوى خود از ساير افعال باز شناسد، و از اينرو است كه قبل از فعل، نيازمند به تصور فعل و تصديق به كمال بودن آن است.
پس از تصور فعل، هرگاه تصديق به كمال بودن آن، جزء ضروريات عقلى و يا ملكه نفس باشد بدون درنگ از اراده به فعل درمىآيد. چنانكه متكلّم در هنگام سخن گفتن الفاظ را يكى پس از ديگرى بدون تأنى ادا مىكند و اگر بخواهد براى هر كلمه تأمل كند به لكنت زبان و قطع كلام دچار مىشود. ليكن هرگاه تصديق بدان ضرورى و از پيش تعيينشده نباشد، نفس فاعل به انديشه و بررسى آن مىپردازد تا مرجّح فعل يا بيابد و اگر توفيق يافت و كمال بودن آن برايش محرز شد مرحله بعدى به دنبال آن متحقّق مىشود.
بدين ترتيب پس از آنكه صورت علمى تصديق به كمال بودن فعل در نفس پيدا شد، شوق نسبت بدان به وجود مىآيد كه در حكم كمال ثانى و معلول آن صورت علمى است. سپس به دنبال شوق، اراده درمىآيد كه هر چند حقيقت آن در تعبير نمىگنجد، اما وجود آن را از پس شوق مىتوان در شخصى ملاحظه كرد كه اراده فعلى
را كرده است و از انجام آن ناتوان مانده، نمىداند كه نمىتواند، يعنى اراده فعل را دارد، اما توان آن را ندارد.(1)پس از اراده قوه عامله يعنى نيروى محرّك عضلات در كار مىآيد و عضلات را به حركت درمىآورد كه همان فعل است.
بنابراين، مبادى فعل ارادى در انسان عبارت است از علم و شوق و اراده و نيروى عامل و محرّك و اين چيزى است كه در افعال ارادى خود به وضوح مىيابيم و با دقت در احوال جانداران ديگر معلوم مىشود كه آنها نيز در افعال ارادى خود داراى چنين حالاتى هستند.
از آنچه گذشت معلوم مىشد كه:
اولًا: مبدأ فاعليّت در افعال ارادى انسان، نفس انسانى است و او فاعل علمى است نسبت به افعالى كه كمالات ثانويّه اوست و علم، متمّم فاعليّت است و به وسيله آن كمال حيوان از غيركمال متميّز مىگردد. از پس علم، شوق درمىآيد بدون آنكه خود متوقف بر شوق يا اراده قبلى ديگرى باشد، و به دنبال شوق اراده درمىآيد كه بر اراده ديگرى متوقف نيست وگرنه آن نيز لزوماً متوقف بر اراده ديگرى بود و به تسلسل منتهى مىشد.
بنابراين، اينكه بعضى اراده را علت فاعلى فعل دانستهاند درست نيست چه، اراده و شوقى كه پيش از آن است از لوازم علم است كه خود، متمّم فاعليّت فاعل است.
ثانياً: آن دسته از افعال انسان كه علم در صدور آن دخالت دارد بيرون از افعال ارادى فاعل نيست حتى افعال جبرى، و پس از اين، در بحث از اقسام فاعل بدان اشاره خواهد شد.
1) منظور مؤلّف رحمه الله اين است كه وقتى كسى با شوق فراوان اراده فعلى را مىكند در حالى كه عاجز از انجام آناست، درمىيابيم كه بلافاصله پس از شوق مفرط، فعل نيست بلكه كيفيتى ديگر به نام اراده وجود دارد. يعنى علاوه بر شوق كه ميل طبيعى نسبت به فعل است، اراده كه ميل اختيارى است هم وجود دارد. پس اراده قطعيّت عزم و تصميم است نسبت به فعل و اين غير از شوق شديد است. ر. ك. اسفار، ج 4، ص 113
ثالثاً: ملاك اختيارى بودن فعل آن است كه نسبت انسان به فعل و ترك آن متساوى باشد، اگرچه با نظر به فاعليّت تام انسان تحقّق فعل ضرورى باشد.
قدرت، يكى ديگر از كيفيّات نفسانى است و آن حالتى است در موجود زنده كه به واسطه وجود آن، صدور فعل ارادى از وى هرگاه بخواهد، و عدم صدور آن هرگاه نخواهد، امكانپذير خواهد بود. حالت مقابل قدرت، عجز است.
اما در مورد واجبالوجود، از آنجا كه ذات او از همه جهات واجبالوجود است قدرت او به معنى مبدئيت اوست نسبت به همه چيزها و فاعليّت ذاتى او نسبت به همه افعال و چون اين حالت عين ذات اوست پس نمىتواند داراى ماهيت باشد و وجود محض است.
ديگر از كيفيّات نفسانى- چنانكه گفتهاند- علم است كه مقصود از آن علم حصولى ذهنى است از آنرو كه قائم بر نفس است به همان نحو كه عرض بر موضوع خود قائم است، و حدّ كيف بر علم بدين معنى صدق مىكند، اما علم حضور عبارت است از حضور معلوم با وجود خارجىاش نزد عالم، و وجود، نه جوهر است و نه عرض.
علمى كه از مقوله كيف بهشمار مىرود به موجودات ذى نَفْس اختصاص دارد.
موجودات مجرّد از ماده، يعنى مفارقات، چنانكه قبلًا گفته شد، علمشان حضورى است نه حصولى. با توجه به اينكه علوم حصولى كه در معلولهاى آنها موجود است، همگى نزد ايشان حضور دارد و به طريق اولى خود معاليل نيز چون اثر صنع مفارقات است براى ايشان حاضر است.
خُلق نيز يكى ديگر از كيفيات نفسانى است كه در تعريف آن بايد گفت: خلق ملكهاى نفسانى است كه به واسطه آن صدور افعال از موجود زنده به آسانى و بدون درنگ و تأمل انجام مىپذيرد. بر چنين حالتى خلق اطلاق نتوان كرد مگر آن گاه كه عقل عملى و منشأ افعال ارادى باشد و اين با قدرت فرق دارد، زيرا نسبت قدرت به فعل و ترك آن متساوى است، در حالى كه خُلق جز با فعل نسبتى ندارد. همچنين،
نبايد خُلق را با خود فعل يكى پنداشت- هر چند كه آن را گهگاه بر فعل اطلاق مىكنند- زيرا خُلق آن حالت ثابت و راسخ نفسانى است كه فعل مبتنى بر آن است.
خلق داراى شاخههاى متعدد و اقسام بسيار است بهطورى كه شمارش و ترتيب آنها چنانكه بايد ميسّر نيست. ليكن اصول اخلاق انسانى با توجه به انگيزهها و نيروهاى محرّك او بهسوى افعال، سه اصل است:
شهوت و نيروهاى مربوط به آنكه انسان را بهسوى خير و جلب چيزهاى سودمند و سازگار با طبع وى برمىانگيزد.
غضب، كه برانگيزنده انسان به دفع شرّ و چيزهاى زيانآور و ناسازگار است.
عقل، كه انسان را بهسوى سعادت رهبرى مىكند و از شرّ و بدبختى او را باز مىدارد.
ملكهاى كه در مشتهيات و خواستهاى نفس عمل مىكند (شهوت) اگر در فعلى كه در خور اوست چنانكه بايد، حدّ اعتدال را مرعى دارد «عفّت» ناميده مىشود، و اگر به جانب افراط منحرف گردد به آن «شرَه» و اگر بهسوى تفريط گرايد «خمود» گفته مىشود. ملكه عامل در دفع شرور و آفات (غضب) نيز اگر جانب اعتدال را ملازم گشت «شجاعت» ناميده مىشود و اگر به افراط گرائيد «تهوّر» و اگر به جانب تفريط فرو افتاد «جُبن» خواهد بود. ملكه حاكم در خير و شرّ و سود و زيان (عقل عملى) نيز اگر حد وسط و اعتدال را مرعى داشت و به آنچه شايسته است بدان نحو كه بايد پرداخت، «حكمت» ناميده مىشود و اگر از اعتدال به افراط گرائيد. «جربزه»(1)و اگر به تفريط نزول كرد «غباوت» خواهد بود.
هيأتى كه از اجتماع سه ملكه مذكور (شجاعت و عفّت و حكمت) حاصل مىشود و نسبت به هر يك از آنها، در حكم مزاج نسبت به آميزههاى مختلف است و اثر
1) جربزه معرّب گُربز و گربزى است به معنى بدجنسى و زرنگى بيش از حد لزوم كه مقابل آن غباوت يا كودنىقرار مىگيرد كه اولى جانب افراط در عقل عملى و دومى جانب تفريط آن است
وجوديش اين است كه حق هر يك از قواى نفسانى را چنانكه بايد و شايد ادا نمايد، هرگاه در خط اعتدال باشد «عدالت» ناميده مىشود و اگر از آن حد به جانب افراط گرايش يابد «ظلم» و اگر به جانب تفريط گرايد «انظلام» (ظلمپذيرى و ستمكشى) خواهد بود.
حد وسط اين ملكههاى اخلاقى كه اصول اخلاق انسانى محسوب مىشوند و نيز خلقهاى متفرع از آنها، جزء فضائل ستوده است و دو طرف آنها كه همان جوانب افراط و تفريط باشد جزء رذائل و صفات نكوهيده محسوب مىشود كه بحث و بررسى اينگونه فضائل و رذائل، خارج از موضوع اين كتاب است.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
اوّلًا: خُلق، تنها در عالم انسانى موجوديت و حقيقت دارد و در جاندارانى كه توسط افعال ارادى به كمال شايسته وجود خود دست مىيابند. بنابراين، موجودات مفارق داراى خلق نيستند، چون نه عقل عملى دارند و نه تكامل ارادى.
ثانياً: هر يك از اين خُلقها كه از مقوله كيفيات نفسانى است هرگاه بهصورت ملكه راسخ در نفس باشد در مقابل آن «حالى» از همان كيفيت وجود دارد؛ مانند شهوت و غضب و خوف و فزع و حزن و همّ و خجل و فرح و سرور و غم و جز آنها، كه بحث از علل و اسباب هر يك را بايد در طب جستجو كرد و اصلاح و تدبير آنها را به نحوى كه با سعادت بشرى سازگار باشد در علم اخلاق.
ديگر از كيفيات نفسانى لذّت و الَم است. لذّت چنانكه تعريف كردهاند عبارت است از: ادراك ملائم از آنرو كه ملائم است و الم؛ ادراك منافى از آنرو كه منافى است(1).
1) تعريف لذّت و الَم نيز مانند ساير كيفيات نفسانى دشوار است، زيرا اينگونه احوال با آنكه براى انسان به علم حضورى معلوم و شناخته شده است، اما تعبير از آنها در قالب تعاريف منطقى آسان نيست. لذّت عين ادراك امر ملائم وسازگار بانفس است واين ادراك باشناخت شىء لذيذ تفاوتدارد
لذت و الم را از آن جهت جزء كيفيات نفسانى دانستهاند كه ماهيت آنها از سنخ ادراك است و مىتوان آنها را بر حسب اقسام ادراك تقسيم كرد. بنابراين همچنان كه ادراك، حسّى و خيالى و عقلى است لذّت نيز حسّى است مانند ادراك شيرينى از راه ذائقه و بوى خوش از راه شامّه؛ و خيالى است مانند ادراك صورتهاى لذتبخشى كه در ذهن از امور لذتبخش حسّى موجود است؛ و عقلى است مانند لذاتى كه از دريافت بعضى كمالات عقلى ادراك مىكنيم.
لذّات عقلى از دو قسم ديگر قوىتر و شديدتر است، زيرا مجرّد از ماديّات و بادوام است. الم حسّى و خيالى و عقلى، مخالف لذّت در هر يك از مراتب مذكور است.
لذّت از هر قسم كه باشد امرى وجودى است در صورتى كه الم جنبه عدمى دارد و تقابل آنها با يكديگر تقابل عدم و ملكه است.
هرگاه ايراد شود كه: مىدانيم الم ذاتاً شرّ است و در آن ترديد نيست، اما چون در تعريف آن گفته شد كه «الم، ادراك منافى است» پس بايد امرى وجودى باشد، زيرا ادراك خود يك امر وجودى است. بنابراين قول حكما به اينكه: شرّ چيزى جز عدم نيست، ابطال مىگردد.
در پاسخ گوييم: وجود هر چيز، عبارت است از خود آن چيز اعم از آنكه ذهنى باشد يا خارجى. پس حضور هر امر عدمى نزد ادراككننده، چيزى جز نفس آن امر عدمى نتواند بود، چون وجود و ماهيت و علم و معلوم متحدّند. بنابراين، الم موجود در ظرف ادراك (حس و خيال و عقل) مصداق الم خواهد بود در عين حال كه امرى عدمى و شرّ بالذات است.(1)
1) ممكن است براى ايراد كننده، چنين پاسخى كافى نباشد، زيرا در مباحث مربوط به عدم گفته شد كه عدم داراى هيچگونه ذات و ماهيتى نيست و در اينجا به استناد اينكه در ذهن وجود دارد آن را موجود و داراى مصداق واقعى معرفى مىكند. براى رفع اين اشكال ذكر اين نكته لازم است كه يكى از مهمترين دلائل حكماى پيشين بر وجود ذهنى، وجود همينگونه مفاهيم در ذهن بوده كه در خارج هيچ مصداقى براى آنها متصور نيست، ليكن در ذهن حضور دارند، يعنى امر عدمى موجود در ظرف ادراك، خود مصداق مفهوم خويش است
يادآورى. آنچه در مورد كيف و احكام و خواص آن گفته شد، مطالبى است كه از حكماى پيشين بازمانده است، اما در دوران اخير دانشمندان علوم طبيعى در اين باره تحقيقات عميقى به عمل آورده و در آنچه پيشينيان كيف مىناميدهاند، حقايق جديد و جالب توجهى كشف كردهاند و بر پژوهشگران انديشمند است كه بدانها مراجعه نمايند و در بحثهاى خويش آراء ايشان را مورد توجه قرار دهند.(1)
از جمله چنانكه مؤلّف رحمه الله خود بدان توجه داشتهاند بعضى از آنچه بهعنوان كيفيّات و تحت مقوله كيف قرار داده شده است، بر اساس تحقيقات علمى جديد نه فقط كيف محسوب نمىشود بلكه اطلاق عرض نيز بر آنها طبق اصول و تعاريف فلسفه قديم هم صحيح نتواند بود، بهويژه آنچه در فلسفه سنّتى تحت عنوان كيفيّات حسّى واقع شده است.
در فيزيك جديد، حقيقت بسيارى از اعراض كيفى فلسفه قديم مانند نور، رنگها، حرارت و برودت، طعم، بو، صوت و غيره روشن گرديده و نه تنها جوهريّت، بلكه جسميّت بيشتر آنها به ثبوت رسيده است، بنابراين وجود آنها در موضوع بدان معنى نيست كه صرفاً به معنى وصف و حال شىء در تصور آيند، بلكه معيّت آنها با موضوع مانند معيّت اجزاء يك كلّ با يكديگر است. چنانكه رابطه نور و جسم نيّر، با رابطه برگ و شاخ با درخت، چندان تفاوتى ندارد، زيرا نور ذرّاتى است مادى كه برخلاف نظر پيشينيان از نيّر به اطراف تموّج مىيابد و از جايى به جايى منتقل مىشود. پس عمدهترين خاصّه عرض كه عدم امكان نقل باشد، در مورد آن درست نخواهد بود.
بسيارى از مسائل را نيز، فيزيولوژى اعصاب و كشفيّات جديد در مورد ساختمان عصبى و مغز انسان در ارتباط با محسوسات حل كرده است كه طبق توصيه مؤلّف رحمه الله بايد مورد توجه كامل قرار گيرد
در اين فصل پنج مبحث وجود دارد:
1) اصولًا، تقسيمبندى ماهيات تحت اجناس عاليه دهگانه يا مقولات عشر، كه از مأثورات حكماى مشّاء و از مواريث فلسفه ارسطويى است با آنكه در طول تاريخ فلسفه، اصلاحها و تجديدنظرهايى در آن صورت گرفته و تعاريف جوهر و مقولات نُهگانه عرضى در طىّ زمان تغييرات و تحولاتى يافته است، اما در فلسفه جديد، اينگونه تقسيمبندى از اساس مورد ترديد و انتقاد واقع شده است.
معنى نسبيت در اين مقولات اين است كه اينگونه اعراض بر هيأتهايى اطلاق مىشود كه به واسطه وجود نسبتهاى خاصّ موضوع، بر آن عارض مىگردند.
بنابراين نبايد اين مقولات را عين نسبتهاى وجودى بين اشياء تصور كرد. چنانكه در مبحث وجود رابط و مستقلّ روشن شد كه نسبت داراى وجود رابط است يعنى وجودش در ديگرى و از ديگرى است و استقلال وجودى ندارد تا بر هر چيزى حمل شود يا چيزى بر آن حمل گردد، و بالنتيجه داراى ماهيت نيست، زيرا ماهيت در پا سخ «آن چيست؟» واقع مىشود و اين در مورد نسبت صادق نيست، در حالى كه، مقولات ماهيات جنسى هستند. بنابراين، نسبت نه مقوله است و نه تحت مقولهاى درمىآيد.
از اين گذشته، نسبت در برخى از اين مقولات متكرّر است، مانند مقوله اضافه، در صورتى كه مكرّر بودن در مورد ماهيت، بىمعنى است.
در مقوله اضافه تكرار نسبت وجود دارد و در مقوله وضع، تعدّد نسبت؛ چنانكه نسبت بعض از اجزاء با بعض ديگر و نسبت مجموع اجزاء با خارج و بسيارى نسبتهاى ديگر وجود دارد.
پس روشن شد كه مقوله نسبى، هيأتى است كه از نسبت موجود در شىء بر آن عارض مىشود.(1)
1) خلاصه اين بحث آن است كه از نسبت اشياء به اشياء و امور ديگر صفات و احوالى در آنها به وجود مىآيد كه آنها را اعراض نسبى يا مقولات نسبى بايد ناميد، نه خود آن نسبتها را. چنانكه مثلًا، از نسبت جسم به مكان و زمان هيأت اين و متى براى جسم حاصل مىشود كه آن هيأت نه خود مكان يا زمان است و نه نسبت بين جسم و زمان و مكان، بلكه از برقرارى نسبت بين آن دو، اين حالت عرضى براى جسم به وجود مىآيد
در برادر چنين است: نسبت برادر در برادرى به برادر خود كه او نيز در برادرى با اين برادر نسبت دارد.
پس نسبت موجود در مقوله اضافه متكرّر است، و فرق مقوله اضافه با نسبت بهطور مطلق همين است كه وجود نسبت يكى است، اما قائم بر دو طرف است، در صورتى كه در مقوله اضافه، نسبت براى هر يك از طرفين اضافه، تكرار مىشود و نسبتى كه هر يك از دو طرف اضافه با طرف ديگر دارد غير از نسبتى است كه آن با اين دارد، و در عين حال با يكديگر تلازم دارند و تفكيك آنها نه در خارج امكانپذير است و نه در ذهن.(1)
آنچه در تعريف اضافه گفته شد حدّ منطقى نيست و اين نكته در مورد تعاريف ديگر اعراض هم ذكر شد. بنابراين اين تعريف نيز «رسم» است، آن هم رسمى كه معلوم نيست اعرف و اجلى از معرّف باشد. شايد اگر در تعريف اضافه، يكى از نمونهها و مثالهاى آن را، همراه با كلمه اضافه بياوريم، ادراك آن براى عقل از هر تعريف ديگرى رساتر باشد. از اينرو دليلى براى اطاله بحث آن وجود ندارد و نقض و ابرام قيودى كه در اين تعريف و تعريفهاى ديگر آوردهاند لازم نيست.
اضافه گاه به خود مقوله اضافه اطلاق مىگردد و در آن حال «اضافه حقيقى» خوانده مىشود و گاه به موضوع مقوله اطلاق مىشود و يا بر موضع و عرض با هم، كه در اين دو صورت آن را «مضاف مشهورى» گويند؛ چون بيشتر چنين تصور مىكنند كه مضاف به اين مثلًا، همان انسان متلبّس به بُنوّت است، در حالى كه تعلّق به دو
1) توضيح مؤلّف رحمه الله براى روشن شدن اين مطلب است كه لفظ اضافه بر مواردى كه يك نسبت بين دو طرف برقرار است نيز اطلاق مىشود، چنانكه در قيام زيد، يا كتاب زيد يا حيوان ناطق يا انسان كاتب نيز نسبتى وجود دارد كه آن را اضافه مىگويند( نسبت موجود در كليّه مركّبات تقييدى اعم از آنچه در نحو اضافه خوانده مىشود مانند قيام زيد يا صفت و موصوف مانند انسان كاتب)، اما مقوله اضافه كه جزء اعراض نُهگانه است هيأت حاصل از نسبتى است كه بين دو طرف مكرر باشد، مثل برادرى و پدرى و بالايى و پايينى
طرف، لازمه اضافه حقيقى است.(1)
در اينكه وجود اضافه چگونه وجودى است بايد دانست كه عقل انسان از دو موضوع كه داراى نسبت متكرّر و متلازم با يكديگرند وصف ناعتى را انتزاع مىكند بدون آنكه چيزى بر آنها بيفزايد. بنابراين، اين وصف، موجود به وجود موضوع خويش است و وجود مستقلّ جداگانهاى ندارد.
ملاصدرا در اسفار پس از ذكر مطالبى در اين مورد گويد: «مضاف از جهت مضاف بودن معنى بسيطى است كه در خارج وجود مستقلّ منفرد ندارد، بلكه وجود آن وابسته به چيزهايى است كه از حيث وجود چنانند كه با شىء ديگرى مورد مقايسه قرار مىگيرند. مثلًا وجود آسمان ذاتاً از مقوله وجود جواهر است ليكن از حيث وجود چنان است كه وقتى با زمين مورد مقايسه واقع مىشود معنى بالايى در عقل انسان بهصورت اضافه ادراك مىگردد.»(2)
برخى چنين تصور كردهاند كه اضافه به معنى مقولى آن از مفاهيم ساخته ذهن و از مقولات ثانوى منطقى است كه خارج از ذهن هيچگونه ثبوتى ندارد؛ و برخى بهعكس، براى اضافات وجود مستقل قائل شدهاند. اينكه اينگونه معانى مانند ابوّت و بنوّت، بالايى و پايينى و نزديكى و دورى در خارج موجود است، اما موجود به وجود موضوع خود يا از معقولات ثانوى فلسفى است نه منطقى، رأى ملاصدرا و مؤلّف رحمه الله است. ر. ك: اسفار، ج 4، ص 204
1) مقصود اين است كه اضافه حقيقى همان نفس مقوله اضافه است با تعريفى كه شد. مثلًا ابوّت يا بُنوّت را بايد مضاف به معنى حقيقى و اصطلاح خاص فلسفى است، ليكن مردم غالباً اضافه و مضاف را بر موضوع اين مقوله اطلاق مىكنند. مثلًا بهجاى آنكه فرزندى( بنوّت) را مضاف بدانند، ابن يا فرزند را كه انسان موصوف به فرزندى است مضاف مىشمارند؛ يعنى موضوع مقوله را به تنهايى يا همراه با عَرض مضاف مىنامند و اين را در اصطلاح حكمت« مضاف مشهورى» گويند و چنانكه ظاهر است در اينگونه اطلاق، تكرّر نسبت بين دو جانب ملحوظ نيست
2) مبحث نسب و اضافات يكى از مباحث مهم فلسفى است كه نه فقط در فلسفه قديم تحت عناوين وجود رابط و اضافه و امثال آن مورد بحث واقع شده، بلكه در فلسفه دوران معاصر نيز از مسائل عمده فلسفه است.
بر اين حكم اعتراض كردهاند كه كليّت ندارد و با تقدم و تأخّر اجزاء زمان نقض مىشود. چون دو جزء متقدّم و متأخّر زمان مضاف بر يكديگرند و در عين حال وجود يكى از آنها همواره با عدم ديگرى همراه است. همچنين، با علم ما به برخى از امور كه در آينده تحقق خواهد يافت نيز نقض مىگردد، زيرا علم ما هم اكنون موجود است حال آنكه معلوم ما وجود خارجى ندارد. و مىدانيم كه علم و معلوم نيز با هم مضافند.
به اولين مورد چنين پاسخ داده مىشود كه معيّت اجزاء زمان با يكديگر بهطور «آنى» نيست، يعنى دو جزء از زمان در يك آن واحد موجود نيستند، بلكه معيّت آنها در اتصال يكپارچه و تدريجى وجود آنها است كه در آن معيّت اجزاء، عين تقدم و تأخّر است، چنانكه وحدت عدد خود عين كثرت آن است.(1)
اما در پاسخ دومين نقض چنين گفته شده است كه در علم، اضافه بين علم و صورت حاضر از معلوم در ذهن عالم برقرار است. يعنى معلوم بالذّات، صورت
1) هر عدد در عين وحدت كثير است و در عين كثرت از حيث وجود واحد است- چنانكه در مبحث كم گفته شد. مثلًا عدد چهار يا پنج يا ده و يا هزار در عين آنكه هر يك، يك عدد واحد است، اما مشتمل بر واحدهاى متعدّد است( يك يا واحد، اصل و مبناى اعداد است، اما بر حسب تعريف خودش عدد نيست، چون انقسام بالفعل ندارد). اجزاء زمان نيز گرچه در يك آن وجود ندارند، اما تقدم و تأخّر، نحوه وجود آن است و در عين معيّت متقدّم و متأخّرند. يعنى معيّت آنها در يك آن نيست بلكه در اتصال وجود تدريجى واحدى است كه اجزاء آن در عين تقدّم و تأخر دارا مىباشند
حاضر از معلوم نزد عالم است و عين خارجى، معلوم بالعرض است و امور مربوط به زمان آينده با صورت خود در ذهن عالم معلوم بالذّات است هر چند كه عين خارجى آنكه معلوم بالعرض است موجود نباشد.
گذشته از اين، علم خود عين معلوم است و حقيقت آن در مرحله عاقل و معقول اين كتاب به خواست خداوند روشن خواهد شد.
دو طرف اضافه علاوه بر تكافؤ در وجود و عدم و قوه و فعل، در عموم و خصوص نيز متكافىء هستند. مثلًا اگر ابوّت به معنى عام منظور باشد طرف مقابل آن (نبوّت) نيز به معنى عام خواهد بود و اگر به معنى شخصى باشد با بنوّت شخصى متضايف خواهد بود.
خاصّه مهمّ مقوله اضافه اين است كه بر كليّه مقولات دهگانه از جمله بر خود، عارض مىشود. عروض آن بر جوهر مانند پدر و فرزند، در كم متّصل مانند بزرگ و كوچك، در كم منفصل مانند بسيار و اندك، در كيف مانند گرمتر و سردتر، در خود اضافه مانند نزديكتر و دورتر، در ايْن مانند بالا و پايين، در متى مانند قديمتر و جديدتر، در وضع مانند راستتر و خميدهتر، در جده مانند پوشيدهتر و عريانتر، در فعل مانند تيزتر و برندهتر و در انفعال مانند گرماپذيرتر.
متشاكلة الاطراف، اضافهاى است كه طرفين آن يكسان باشد مثل برادر و برادر و همسايه و همسايه، و مختلفة الاطراف آن است كه طرفين اضافه يكى نباشد مانند پدر و فرزند و بالا و پايين.(1)
1) تكرار نسبت در اضافه نبايد با يكسان بودن طرفين اضافه مشتبه شود، زيرا چنانكه در متن آمده، چه طرفين اضافه يكسان باشد و چه مختلف، نسبت موجود بين آنها مكرّر است. بدين معنى كه، ابوّت، هنگامى جنبه مقولى دارد كه نسبت به بنوّت در نظر گرفته شود كه آن بنوّت نيز با ابوّت نسبت جداگانهاى دارد. همين امر عيناً در اضافه متشاكلة الاطراف وجود دارد با اين تفاوت كه در اين نوع اضافه دو طرف در حقيقت يكسانند، مانند اضافه بين دو برادر كه اگر اولى با دومى نسبت برادرى دارد دومى نيز با اولى نسبت برادرى دارد، يا دو همسايه، وقتى يكى همسايه ديگرى باشد آن ديگرى نيز همسايه اولى است با آنكه نسبت همسايگى هر يك جدا از نسبت ديگرى است. در اضافه مختلفة الاطراف كه طرفين يكسان نيستند، مانند پدر و فرزند، باز هم نسبت موجود بين آنها مكرر است، يعنى نسبت پدرى وقتى ثابت است كه نسبت فرزندى موجود باشد
اضافه همچنين به خارجى و ذهنى منقسم مىشود؛ خارجى مانند پدر و فرزند و ذهنى مانند كلّى و جزئى و اعمّ و اخصّ.
ايْن، هيأتى است كه عارض جسم مىشود به واسطه نسبتى كه با مَكان دارد. مكان خود با صفات و خواص شناخته شده، امرى است بديهى، يعنى همان چيزى كه انتقال جسم از آن و به آن صورت مىگيرد و جسم در آن سكون مىيابد و داراى وضع است، يعنى مىتوان بدان اشاره كرد كه اينجا يا آنجا است، و داراى مقدار و قابل اندازهگيرى است و نصف و ثلث و ربع دارد و چنان است كه دو جسم در يكى از آن نمىگنجد.
صدرالمتألهين رحمه الله گويد: «همه كسانى كه در مسئله مكان نزاع داشتهاند بر سر چهار نشانه فوقالذكر توافق كردهاند تا نزاع ايشان صرفاً لفظى نباشد ليكن آراء ايشان درباره حقيقتِ مكان مختلف است» (اسفار، ج 4، ص 39).
درباره حقيقت مكان پنج قول مختلف اظهار شده است بدين شرح:
مكان، همان هيولاى جسم است.
مكان صورت جسم است.
مكان، سطحى است از جسم كه با شىء متمكّن تلاقى كند، خواه سطح حاوى باشد يا محوى.
مكان سطح درونى جسم حاوى است كه مماس بر سطح بيرونى جسم محوى
است و اين قول معلم اول (ارسطو) است و فارابى و ابن سينا از وى تبعيّت كردهاند.
علاوه بر پنج قول ياد شده، قول ششم رأى كسانى است كه از بنياد منكر حقيقت مكان شدهاند، اما چون نشانههاى چهارگانه مكان كه پيشتر ذكر شد امورى است بدبهى و غير قابل انكار؛ بر منكران مكان لازم است كه همه آنها را به مقوله وضع ارجاع كنند، زيرا جوهر و مقولات ديگر بر آن قابل انطباق نيست.(1)
در مقوله وضع نيز اين اشكال هست كه: بسيار اتفاق مىافتد كه جسم از مكانى به مكانى منتقل مىشود و در جوهر و ساير اعراض آن كمترين تغييرى به وجود نمىآيد و اين ثابت مىكند كه مكان چيزى است غير از جوهر و ساير اعراض، حتى وضع. و گاه نيز همه اعراض و احوال آن تغيير مىكند و در مكان خود باقى است.
از آراء و اقوال ياد شده، هيولى يا صورت بودن مكان به هيچوجه با امارات چهارگانه مكان قابل انطباق نيست، زيرا مكان با حركت، طلب يا ترك مىشود در حالى كه هيولى و صورت چنين نيست.
همچنين، جسم مركّب را مىتوان به هيولى نسبت(2)داد و مثلًا مىتوان گفت: درب
1) منظور اين است كه اگر كسى مكان را انكار كند، بايد ويژگىهاى مربوط به آن، مانند« آنچه انتقال از آن و به آن تحقق مىيابد» يا« داراى وضع بودن» و نيز« داراى مقدار بودن» و بهطور كلى امارات چهارگانه مورد توافق متنازعان را كلًا مربوط به مقوله وضع بداند. يعنى در انتقال تغيير وضع صورت مىگيرد و يا آنچه قابل اندازهگيرى است وضع است الخ، چون با جوهر و اعراض ديگر قابل انطباق نيست، اما اين اوصاف با وضع نيز قابل انطباق نيست چون ممكن است جسم در همه مقولات تغيير يابد حتى وضع- كه نسبت اجزاء جسم با يكديگر و با خارج است- اما مكانش تغيير نكند. پس مكان غير از همه آنهاست
2) مقصود از هيولى يا ماده در اينجا مادّه ثانويه است وگرنه مادّه اوليّه جسم را به نام چوب و آهن، كه در متن آمدهاست، نمىتوان ناميد، زيرا اينگونه اشياء از انواع جسم است نه هيولاى اولى كه خود جز قوه و استعداد نيست
چوبين يا درى از آهن، در صورتى كه منسوب به مكان نيست.
بنابراين از بين اقوال مختلف آنچه قابل اعتنا است، يكى همان نظريه سطح و ديگرى بُعد جوهرى مجرّد از ماده است كه از دو گروه طرفداران اين دو نظريه مشاجرات و احتجاجات مفصّلى در كتب عمده حكمت مسطور است.
مهمترين ايرادى كه بر نظريه سطح وارد است آن است كه: اگر امكان، سطح (حاوى يا محوى) باشد، لازمه آن اين خواهد بود كه يك شىء در يك زمان واحد هم ساكن و هم متحرّك باشد. چنانكه مثلًا ماهى ساكن در آب جارى و مرغ ساكن در هوا به هنگام وزش باد، چون سطح جسم حاوى آنها هر لحظه متبدّل مىشود، بايد متحرك باشند در صورتى كه سكون آنها را در جاى خود به چشم مىبينيم.(1)
همچنين، مكان را به پُر بودن و تهى بودن وصف مىكنيم و اين صفت در مورد بُعد درست است نه سطح.
اما، مهمترين اشكال وارد بر قول به بعد جوهرى مجرّد آن است كه لازمه آن تداخل دو مقدار خواهد بود كه امرى است محال، زيرا معنى اين نظريه اين است كه جسم داراى مقدار كه ابعادش در سه جهت ممتد است، عيناً در مقدار مشخص ديگرى حلول كرده و دو مقدار به يك مقدار شخصى معيّن تبديل شده است كه امتناع
1) چون در حركت بهويژه حركت انتقالى، مكان جسم است كه تغيير و تبديل مىيابد و نه چيز ديگر، پس اگر مكان جسم، سطح درونى جسم محيط يا حاوى بر شىء و تماس آن با سطح محوى باشد، چنانكه رأى حكماى مشاء است، و يا سطح خارجى جسم محوى مماس بر سطح داخلى حاوى باشد، چنانكه رأى گروه ديگرى از ايشان است، پس بايد به هر تقدير هرگونه تبديل در سطح حاوى يا محوى موجب حركت بلكه عين حركت شىء متمكّن باشد. در آن صورت ماهيى كه در آب جارى در جاى خود ايستاده است بايد در عين سكون متحرّك باشد، البته اين مطلب بدان معنى نيست كه حركت آن به حسّ ادراك شود بلكه منظور حركت واقعى است و نبايد تصور شود كه يك جسم در يك حال فقط يك حركت دارد، زيرا يك جسم مىتواند بر روى زمين مثلًا، ساكن باشد و در عين حال با حركت زمين بر گرد محور خود و حركت آن بر گرد خورشيد و حركت منظومه خورشيدى در مدار كهكشانى خود و شايد چندين حركت ديگر، متحرك باشد، اما هيچيك از حركات مزبور تغيير مكان حقيقى نيست
آن بر كسى پوشيده نيست. جز اينكه براى توجيه جو از آن، علت امتناع را هيولى با مقدار يا صورت با مقدار يا هر دو را با هم مانع تداخل دو مقدار بدانيم.(1)
در اينجا توجه به چند نكته ضرورى است. اوّلًا: اينكه كليّه مباحث مربوط به مكان يا حيّز طبيعى در آثار حكماى پيشين- چنانكه مؤلّف رحمه الله نيز از مطالب كتاب حذف كرده- كلًا باطل است و كشف جاذبه عمومى و قوانين مربوط به آن جايى براى طرح مسائل بدان شكل باقى نگذاشته است.
ثانياً: مهمترين مسئله در امر مكان، درك چگونگى وجود بُعد بدون ماده است و اين مشكل است كه كليّه مسائل مربوط به خلأ و ملأ را در فلسفه قديم به وجود آورده است. در اعصار جديد نيز مباحث مربوط به ابعاد فضا و وجود فضاى خالى از موجود و امثال آنكه در فيزيك جديد و غالباً در مباحث مربوط به حركت مطرح مىگردد، همه حاكى از غموض مسئله است. تناهى و عدم تناهى ابعاد نيز به نحوى با همين مسئله ارتباط مىيابد كه حلّ آن را بايد در فيزيك جستجو كرد
روشن شد كه ايْنْ، هيأت حاصل از نسبت شىء به مكان است و سخن در اينكه هيأت حاصل از نسبت است نه خود نسبت، به همان ترتيبى است كه در مورد اضافه گفته شد.
اين بر دو قسم تقسيم مىشود، ايْن حقيقى و ايْن غيرحقيقى. حقيقى هيأتى است حاصل از بودن جسم در مكان خاصّ خود كه هيچ چيز ديگر با آن در همان مكان نمىگنجد، مانند آب در كوزه. ايْن غيرحقيقى چنان است كه گوييم: فلان كس در خانه است، كه خانه تنها به وسيله وى اشغال نشده، بلكه چيزهاى ديگرى هم در آن مىگنجد، و از اين نوع مكان فراتر آنكه گوييم: فلان كس در شهر يا در كشور و ... است. البته اين تقسيمبندى جنبه حقيقى و فلسفى به معنى خاصّ ندارد، بلكه تقسيمى است كه در ايْن به معنى متداول در عُرف عام صورت گرفته است.
تقسيم ديگرى نظير اين، آن است كه ايْن را به جنسى و نوعى و شخصى تقسيم كردهاند. ايْن جنسى عبارت از در مكان بودن است بهطور مطلق؛ ايْن نوعى، در هوا
1) چنانكه مؤلّف رحمه الله خود متذكر گرديده، نه به احتمال ضعيف بلكه به ظن قوى، مانع از تداخل دو مقدار شخصى و تبديل آن به يك مقدار، جسميت يا هيولى و يا صورت تواند بود، و اگر بُعد مجرد از ماده وجود داشته باشد، مانع از تداخل دو مقدار نخواهد بود، و طرفداران اين نظريه قيد كردهاند كه مكان بعد جوهرى مجرّد از ماده است.
بودن (يا در آب بودن و امثال آن)؛ و ايْن شخصى عبارت است از بودن يك شخص معيّن در مكان حقيقى خود در وقتى معيّن.
متى عبارت است از هيأتى كه شىء را به واسطه نسبتى كه با زمان دارد عارض مىشود، و چنانكه پس از اين خواهد آمد، هر حركتى از آنرو كه داراى وجود سيّال تدريجى است، مقدار غير قارّ خاصّى دارد كه با مقدار و امتداد غير قار هرگونه حركت ديگرى مغاير است.
بنابراين، هر حركت واحدى يك زمان مخصوص به خود دارد (واحد هم در حركت و هم در زمان، واحد به عدد است نه واحد نوعى و جنسى و جز آن) ليكن چون همه زمانها با يكديگر قابل انطباق و مقايسهاند، ما براى تعيين مقدار حركات، زمان حركت يوميّه را بهعنوان زمان مستمرّ عام برگزيده، زمانها و حركات ديگر را با آن مىسنجيم و نسبتهاى موجود بين آنها را از جهت تقدّم و تأخر و درازى و كوتاهى معيّن مىكنيم.(1)
پس هر رويدادى در عالم به جهت نسبتى كه با زمان دارد داراى هيأتى است كه آن را متى گوييم.
سخن در مورد متى تقريباً مانند ايْن است. در اينجا نيز، متى هرگاه خاصّ يك حركت باشد كه ديگرى در آن نگنجد، آن را متى حقيقى گويند و هرگاه حركت
1) توجه به اين مسئله كه هر حركت زمان خاصّى دارد و زمان متعارف بين مردم روى زمين كه مقدار حركت يوميّه است جنبه اطلاق ندارد، از جانب حكماى اسلام، بسيار در خور اهميّت است؛ خواه حركت يوميّه، و زمان كه مقدار امتداد آن حركت است، از گردش افلاك بر گرد زمين باشد( بنا بر هيأت قديم) يا گردش زمين بر گرد خود، اما قبول انطباق همه حركات و زمانهايشان بر زمان حركت يوميّه، مربوط مىشود به مسئله نسبيت در فيزيك جديد، و اجمالًا به اثبات رسيده است كه طول يك واحد از زمان ما، در حركات گوناگون با سرعتهاى مختلف در فضا- زمان، يكسان نيست
ديگرى نيز در زمان آن قرار گيرد آن را متى غيرحقيقى گويند. چنانكه گوييم: فلان حادثه در ساعت پنج يا روز جمعه، ماه خرداد، سال ... قرن ... اتفاق افتاد. فرق بارز ميان ايْن و متى از جنبه مورد بحث اين است كه يك زمان واحد قابل اشتراك و انطباق با حركات بسيار است، ليكن ايْن خاص يك جسم جز همان جسم را شامل نتواند شد.
تقسيم ديگرى در مورد مَتى بر حسب اقسام حوادث زمانى است. حوادث زمانى يا داراى وجود تدريجى است كه با خود زمان انطباق مىيابد و يا داراى وجود آنى است كه به كرانه زمان منسوب مىشود، مانند همه اقسام اتّصال و انفصال و تماس كه بين دو يا چند چيز برقرار شود.(1)
بر اين اساس متى نيز يا تدريجى خواهد بود و يا آنى
در تقسيم ديگر، متى يا ذاتى است و يا عَرضى. ذاتى آن است كه خود حركات منطبق بر زمان را عارض مىگردد و متى عرضى مربوط به متحرّكهاست، كه از طريق حركات خاصّ خود بر زمان انطباق مىيابد وگرنه شىء متحرّك از جهت ذات داراى متى نخواهد بود. البته بايد توجه داشت كه اين رأى آن گروه از حكماست كه به حركت جوهرى قائل نيستند، اما بر حسب نظريه حركت جوهرى، چنانكه پس از اين مىآيد، فرقى بين حركت و متحرك در متى نيست.(2)
بر اين اساس، حركت در كيف و كم و ايْن و وضع و جوهر، پنج قسم متى، ايجاب مىكند كه هر يك به همان نام مقوله محل و موضوع خود خوانده مىشود
1) در اين تقسيمبندى از آنجا كه حوادث جهان دوگونه بيشتر نيست، يا تدريجى الوجود و يا آنى الوجود، يعنى يك دسته حوادث در طول زمان و منطبق با آن اتفاق مىافتد، و هر بخش از آن منطبق با بخشى از زمان است و يك دسته ديگر در طرف زمان يعنى در مرز و كرانه آن، چون بر خود زمان قابل انطباق نيست، و آنى است و قابل تقسيم نيست، مانند برخورد دو شىء يا گسستن و يا تماس بين اشياء. قسم ديگر حوادث تدريجى است، مانند همه حوادث غير آنى.
2) به نظر حكماى پيش از ملاصدرا، حركت تنها در بعضى از مقولات دهگانه واقع مىشود، كه متفقٌعليه آن، كيف و كم و اين و وضع است. در مورد حركت در جوهر بين حكما اختلاف است؛ تا قبل از ملاصدرا حكيمى كه قائل به حركت جوهرى باشد شناخته نيست و ملاصدرا اولين متفكرى است كه حركت در جوهر را با استدلال روشن و بيان صريح اثبات كرده است. البته كسانى به حركت جوهرى قائل بودهاند، اما در توجيه و اثبات آن ناتوان ماندهاند.
متى را بر حسب مقولاتى كه حركت در آنها واقع مىشود نيز تقسيم كردهاند.
وَضْع، هيأتى است كه شىء را به واسطه نسبت اجزاء آن با يكديگر و مجموعه آن با خارج حاصل مىگردد. مانند حالت ايستادن و نشستن و بر پشت خفتن و بر روى خفتن، براى انسان.
وضع دوگونه است: طبيعى و غيرطبيعى، وضع طبيعى مانند استقرار درخت بر روى ريشه و ساقه خود، وضع غيرطبيعى مانند وضع ساكن خانه نسبت به خانه.
وضع را در تقسيم ديگر به دو قسم، بالقوه و بالفعل نيز منقسم كردهاند.
مشهور در بين اهل فن اين است كه در مقوله وضع، تضاد و تشكيك به شدت و ضعف وجود دارد. مثال براى تضاد، وضع انسان است كه در حالت عادى ايستاده باشد پاهايش بر روى زمين و سرش بهسوى آسمان، در قياس با هنگامى كه سرش بر زمين و پاهايش به طرف آسمان باشد كه اين دو وضع دو امر وجودى است كه متعاقباً بر يك موضوع واحد عارض گشته، بدون آنكه بين آنها اجتماع برقرار گردد و غايت خلاف نيز بين دو وضع وجود دارد. همچنين دو وضع به پشت بر زمين دراز كشيدن و بر روى دراز كشيدن، دو حالت متضاد است.
شدّت و ضعف در وضع نيز مانند راستتر بودن و يا خميدهتر بودن، در مقايسه با حالت راست و خميده.
البته در وجود غايت خلاف بين دو وضع و تصوير آن در ذهن تا حدى ابهام وجود دارد و جاى تأمل است.(1)
1) منظور مؤلّف رحمه الله از وجود ابهام و خفاء در ثبوت عايت خلاف، اين است كه در مسئله تضادّ، چنانكه در متن نيز اشاره شده شروطى لازم است كه همه ظاهراً در نمونههايى كه براى تضاد دو وضع آورده شد وجود دارد. يعنى تعاقب دو امر وجودى بر يك موضوع واحد و عدم اجتماع آنها با يكديگر در موضوع و وجود غايت خلاف بين دو امر وجودى كه در اينجا دو وضع است، اما آيا واقعاً مىتوان اختلاف دو وضع بر پشت خفتن را با بر روى خفتن يا بر سر ايستادن را با بر پاى ايستادن در حد غايت دانست؟
يادآورى: وضع، علاوه بر معنى مقولى ياد شده، داراى دو معنى ديگر نيز هست:
هرگاه يك شىء، قابل اشاره حسّى باشد، آن را داراى وضع گويند، و اشاره بنا بر قول ابن سينا در كتاب شفا، عبارت است از: تعيين جهت شىء كه در كدام جهت از جهات عالم است. پس بدين معنى هر جسم و هر امر جسمانى داراى وضع خواهد بود و از جمله نقطه نيز برخلاف وحدت، وضع خواهد داشت.(1)
وضع به معنايى اخص از معنى اول هم بهكار رفته، و آن قابل اشاره دانستن كمّ (متصلّ) و تعيين جهت آن در بين جهات عالم و تعيين جهت اجزاء آن نسبت به يكديگر است، اما مناقشه وسيعى در اين مسئله وجود دارد كه خطّ و سطح و جسم تعليمى بدون وابستگى و تعلّق به ماده، داراى ايْن نيست كه بتوان بدان اشاره كرد و جهت آن را مشخص ساخت و تنها اتّصال كمّى آنها براى قبول اشاره حسّى كافى نخواهد بود مگر آنگاه كه همراه با ماده باشد.
البته صورتهاى مجرّد كم در خيال و نيز صور عقلى كميّات ياد شده در عقل، داراى قابليت اشاره خيالى و عقلى تواند بود.(2)
1) مقصود از اينكه نقطه برخلاف وحدت، داراى وضع به معنى مذكور است، اين است كه در تعريف وحدت گفتهاند: وحدت به معنى عدم قبول انقسام است و مفهوم وحدت خود عين عدم انقسام است- چنانكه در مرحله وحدت و كثرت همين كتاب تفصيل آن خواهد آمد. از طرفى در مورد نقطه نيز، مفهوم عدم انقسام وجود دارد و نقطه نيز غير قابل تقسيم به اجزاء است و از اين لحاظ با وحدت هممعنى است. ليكن بين نقطه و وحدت تفاوت بسيار است. حال بايد ديد كه تفاوت نقطه و وحدت در چيست؟ پاسخ اين سؤال همان است كه در متن آمده، بدين تعبير كه نقطه علاوه بر صفت عدم انقسام، قابليت اشاره حسّى را نيز دارد و به عبارت ديگر داراى وضع به معنى خاصّ مذكور در متن است، اما وحدت قابل اشاره و داراى وضع نيست
2) مسئله اين است كه تعيين جهت كميات متّصل بدون آنكه با ماده همراه باشد چگونه امكانپذير است؟ مثلًا چگونه مىتوان يك خط يا سطح يا حجم خاصّى را مجرّد از ماده در يكى از جهات شرق و غرب يا بالا و پايين فضا مورد اشاره قرار داد؟ اين مسئله در مبحث مكان نيز مشكلاتى دارد كه تحت عنوان خلأ و ملأ از آن سخن گفتهاند
جده كه آن را مِلك هم گويند، هيأتى است حاصل از احاطه چيزى بر چيزى بدان نحو كه شىء محيط با انتقال محاط منتقل گردد و آنچه موضوع اين مقوله قرار مىگيرد، همان شىء محاط است.
احاطه گاه تامّ است همچون احاطه پوست بر حيوان، و گاه ناقص است مانند:
احاطه پيراهن يا كفش و يا انگشترى بر انسان.
جده را به طبيعى و غيرطبيعى تقسيم كردهاند؛ طبيعى مانند مثال اول (احاطه پوست بر حيوان) و غيرطبيعى مانند امثله ديگر.
صدرالمتألّهين در اسفار گويد: «ملك كه از آن به مقوله «لَه» نيز تعبير مىشود، دوگونه است: طبيعى، مانند داراى قوا بودنِ نفس و اعتبارى خارجى مانند اسب داشتن زيد. و اين قسم دوم در حقيقت چيزى غير از ملك است و از اين مقوله نتواند بود بلكه آن را بايد از مقوله مضاف دانست». (اسفار، ج 4، ص 223)
اما حق اين است كه آنچه بهعنوان ملك حقيقى در مثالهايى نظير داراى قوا بودن نفس، ذكر كردهاند در واقع يك نوع حيثيت وجودى است كه قيام چيزى را به چيزى افاده مىكند كه يكى در ديگرى به هر نحو كه بخواهد تصرّف مىنمايد و اين چيزى است جدا از معنى مقولى جده.
بنابراين آنچه را بهعنوان ملك اعتبارى ذكر كردهاند از قبيل اسب داشتن زيد، خود همان ملك حقيقى است و با مقوله اضافه فرق بارز دارد. در مرحله عاقل و معقول
بدين بحث اشاره خواهد شد.(1)
حاصل سخن اينكه، ابهام اين مطلب در آثار عربى بهويژه ترجمههاى كتب يونانى بيشتر به واسطه نبودن فعل« داشتن» در زبان عربى است وگرنه در فارسى هرگاه گفته شود، على كلاه دارد و حسن كفش دارد و خروس تاج دارد، مفهوم مقوله را مىتوان از مصدر« داشتن» به خوبى درك كرد. رجوع شود به منطق صورى، ص 172. جلد اول، دكتر محمد خوانسارى، مقاله سودمند ايشان در اين باره
فعل عبارت است از هيأتى غير قار كه در شىء مؤثّر در هنگام تأثير حاصل است.
نظير حالت گرمكنندگى در شىء گرمكننده در هنگام گرم كردن و سردكنندگى در شىء سردكننده در هنگام سرد كردن. انفعال نيز، هيأتى غير قارّ است كه شىء متأثّر را در هنگام تأثّر حاصل است. چنانكه سردشوندگى در شىء سردشونده در هنگام سرد شدن و گرمشوندگى شىء گرمشونده در هنگام گرم شدن.
از خواص اين دو مقوله يكى اين است كه عارض بر مقولات ديگر، مثل كم و كيف و وضع و جز آنها نيز مىگردد چنانكه در مثالهاى ياد شده مشاهده مىشود.
ديگر اينكه معروض اين مقوله از حيث اينگونه معروضيّت، هيچگاه خالى از حركت نيست و از اينرو دو مقوله مورد بحث را بهجاى فعل و انفعال، انْ يفعل و انْ ينفعل گويند كه حركت و تدرّج در آنها ظاهر باشد، زيرا فعل و انفعال در مورد تأثير و تأثّرهاى دفعى و غيرتدريجى نيز بهكار مىرود.
خلاصه اينكه اين دو مقوله بر معروضهايى عارض مىشود كه داراى حركت باشد چنانكه در اسفار گويد: «و بدان كه وجود هر يك از اين دو مقوله در خارج، عين جريان بهسوى مرتبهاى نيست، زيرا اين عيناً معنى حركت است. همچنين، وجود آنها
1) مقوله جده يا ملك در آثار حكماى اسلامى غالباً مبهم و مشوّش است و گويى تصوير ذهنى درستى از آن نداشتهاند، اما هيچيك، مگر شيخالرئيس ابوعلى سينا، از شجاعت و صراحت برخوردار نبوده و به اين قصور اعتراف نكرده است.
غير از وجود مقولاتى است كه تحريك و تحرّك در آنها واقع مىگردد مانند كيف همچون سياهى، و كم همچون مقدار جسم نامى يا وضع مانند نشستن و ايستادن و جز آن.
بلكه وجود اين دو مقوله عبارت است از وجود يكى از مقولات موضوع حركت- مثل كم و كيف و وضع- در هنگامى كه در حال تأثير يا تأثّر است. بنابراين سياهى يا گرمى از آن حيث كه سياهى و گرمى است از مقوله كيف است، اما از آن حيث كه به تدريج از آن امر تدريجى ديگرى حاصل مىشود يا از امر تدريجى ديگر حصول مىيابد، از مقوله انْ يفعل و انْ ينفعل بهشمار مىآيد.
اما، نفس سير تدريجى، يعنى خروج از قوه به فعل خواه در فاعل و خواه در منفعل، خود عين حركت است و نه چيزى جز آن. بدين ترتيب نحوه ثبوت و عرضيت اين دو مفهوم ثابت گرديد» (اسفار، ج 4، ص 225).
بعضى در وجود دو مقوله فعل و انفعال اشكال كردهاند كه، اثربخشى هرگز نمىتواند وصف ثابت شىء و زائد بر ذات مؤثّر باشد، زيرا در آن حالت، آن تأثير خود به تأثير ديگرى نيازمند خواهد بود و تأثير ديگر نيز به تأثيرى تا سلسله به بىنهايت كشيده شود، در حالى كه تأثير عملًا بين دو مرز مؤثّر و متأثّر محصور است.
همين اشكال را در مورد تأثّر كردهاند كه تأثّر نمىتواند وصفى زائد بر ذات متأثر باشد، چه اگر پذيرش اثر، زائد بر ذات پذيرنده باشد طبعاً به پذيرش ديگرى محتاج خواهد بود و آن به همين نحو تا بىنهايت؛ در صورتى كه تأثر هم محصور در ميان متأثّر و مؤثّر است. بنابراين تأثير و تأثّر چه دفعى باشد و چه تدريجى دو وصف عدمى است كه وجود خارجى ندارد.
در دفع اشكال فوق گوييم: اگر چنانچه وصف مفروض به وجود مستقل و منحازى موجود باشد البته به تأثير خاصّ ديگرى نياز خواهد داشت، اما هنگامى كه ثبوت آن تابع امرى ديگر است، جعل آن عين جعل متبوعش خواهد بود. بدين معنى
كه تأثير و تأثّر تدريجى خود موجود به ايجاد كيف، مثلًا سياهى است كه در سياهكننده و سياهشونده وجود دارد و هيچ دليلى بر وجود يك چيز، نيرومندتر از آن نيست كه مفهوم آن، بر مصداقى از اعيان خارجى در قضيّه خارجيهاى صدق نمايد.(1)
1) در پايان مبحث مقولات يادآورى اين نكته لازم است كه مؤلّف رحمه الله درباره هر يك از مقولات دهگانه چكيدهاى از اقوال متفكّران گذشته را بر حسب شيوه سنّتى كتب حكمت، كه مسائل و مباحث آن غالباً از پيش مشخص شده است نقل كرده، حداكثر مىتوان گفت كه معقولترين و مستدلترين قول را در هر باب برگزيده است، اما از آنجا كه مباحث حكمت مشاء با اشراق و عرفان و وحدت و تشكيك ذاتى وجود در حكمت صدرا و پيروانش انطباق كامل نمىيابد و اين حقيقت در اسفار هم به خوبى آشكار است، حلّ دقيق مسائل مربوط به مقولات را بايد در چهارچوب فلسفه وحدت و اصالت وجود و حركت جوهريّه ملاصدرا جستجو كرد. از اينرو قول ملاصدرا و مؤلّف اين كتاب، كلًاّ در مورد اعراض- كه نه مقوله عرضى را شامل مىگردد- مبنى بر اينكه« ان الاعراض من شئون الجواهر» بايد پايه و اساس تحقيق قرار گيرد و با اين اصل كلّى بسيارى از مباحث مربوط به نحوه وجود هر يك از مقولات و نقض و ابرامهاى مكرّر اقوال، زائد خواهد بود.
موجود دوگونه است، واحد و كثير؛ يعنى هر موجودى از اين دو بيرون نيست يا واحد است و يا كثير.
حقيقت امر اين است كه دو مفهوم وحدت و كثرت از مفاهيم عام است كه تصور آن جزء ضروريّات عقلى است و نياز به تعريف ندارد، همچون وجوب و امكان. از اينرو هر تعريفى كه براى وحدت و كثرت ذكر كردهاند خالى از دَور باطل و يا تعريف شىء به نفس خود نيست. چنانكه گفتهاند واحد آن است كه از آن جهت كه بدان واحد گفته مىشود انقسام نپذيرد. در اين تعريف، مفهوم انقسام، كه همان كثرت است، در تعريف واحد بهكار گرفته شده، صرفنظر از آنكه خود واحد در تعريف واحد بهكار رفته است.
تعريف كثير نيز به «مجموعهاى از واحدها» بر همين منوال است، زيرا در تعريف آن وحدت بهكار رفته است در حالى كه كثرت خود در حدّ واحد بهكار گرفته شد و اين دَور است و باطل. اضافه بر آنكه كثير را به مجموعه تعريف كرده كه خود با كثير در مفهوم يكى است.
بنابراين تعاريفى كه از وحدت و كثرت به عمل آوردهاند همه تعريف لفظى است
و مقصود از آن روشن ساختن معنى و تشخيص آنها از ميان معانى موجود در ذهن است.
پس، واحد آن است كه از آن حيث كه منقسم نيست، انقسام نپذيرد. قيد حيثيت به خاطر آن است كه واحد غيرحقيقى، كه از بعضى جهات قابل انقسام است، در آن مندرج گردد؛ و كثير آن است كه از آن حيث كه منقسم است انقسام يابد.(1)
حاصل سخن اينكه، موجود بر دو قسم تقسيم مىشود، واحد و كثير و اين دو قسم با يكديگر متباينند.
گفتهاند وحدت با وجود مساوقت دارد، يعنى، هر موجودى از حيث موجوديّت، واحد است، بهطورى كه حتى كثرت موجود نيز از آن حيث كه موجود است، كثرتى واحد است. گواه اين مطلب آن است كه عدد بر كثرات نيز عارض مىشود در حالى كه عدد از آحاد تشكيل شده است. چنانكه گوييم: يك كثرت، دو كثرت، سه كثرت و يك دَه، دو دَه، سه دَه و غيره.
شايد اين توهّم پيش آيد كه منقسم بودن موجود به واحد و كثير، با مساوق بودن موجود و واحد، منافات دارد، چون كثير از همان حيث كه كثير است موجود است، زيرا انقسام در آن متحقق است و كثير از آن حيث كه كثير است، واحد نتواند بود. پس نتيجه آنكه قسمتى از موجود واحد نيست، و اين مطلب با اين اصل تناقض دارد كه گويند: هر موجودى واحد است.
پاسخ اين اشكال آن است كه واحد داراى دو اعتبار است. يكى اعتبار آن فى نفسه و
1) قيد حيثيت، در اغلب قضايا به همراه موضوع بهكار مىرود، زيرا هر مفهوم داراى حيثيات تعليلى و تقييدى گوناگون است و هر حكمى بهطور اطلاق بر آن صادق نيست. از اينرو عبارت« من حيث هو» در بيشتر قضاياى فلسفى كه مفهومى بر ذاتى حمل مىگردد موضوع را مقيّد به جهت خاص مورد نظر مىسازد
بدون قياس مصاديقش با يكديگر، كه بدين اعتبار، مساوق با موجود خواهد بود و مصاديق آن، اعم از واحد و كثير را نيز در بر مىگيرد.
اعتبار ديگر واحد، به قياس مصاديق آن با يكديگر است كه در اين قياس، برخى از مصاديق آن واجد چنان معنى عدم انقسامى نخواهد بود كه در برخى ديگر از مصاديق آن وجود دارد. چنانكه در عدد دَه آن معنى عدم انقسامى كه در واحد هست، يافت نمىشود، هر چند كه در مقايسه با دهها داراى آن معنى خواهد بود.
بنابراين، كثيرى كه واحد نيست آن است كه مورد قياس قرار گرفته است، كه در مقابل آن، واحد به اعتبار دوم است، اما واحد به اعتبار اول هر دو قسم واحد و كثير را در بر مىگيرد.
همانند اين تقسيم را در مورد مطلق موجود نيز داشتيم، بدين ترتيب: موجود يا بالقوّه است و يا بالفعل كه در عين حال موجود بالفعل مساوق با مطلق موجود است.
همچنين، وجود تقسيم مىشود به ذهنى و خارجى. در حالى كه وجود خارجى كه آثار بر آن مترتّب باشد مساوق با مطلق وجود است. همه اينها اختلافات تشكيكى است كه در حقيقت مشكّك وجود نهفته است.
نظير اين توهّم آن است كه بعضى پنداشتهاند وحدت از معانى انتزاعى عقلى است كه در خارج حقيقت ندارد، چه اگر داراى حقيقتى خارجى بود آن نيز به وحدتى نياز داشت و آن وحدت هم به وحدتى ديگر تا بىنهايت، و تسلسل لازم مىآمد.
اما دفع اشكال چنين است كه گوييم وحدت عين ذات وحدت است. يعنى، حقيقت وحدت، واحد به ذات خويش است چنانكه در مورد وجود هم گفته شد كه وجود موجود به ذات خويش است و نيازى به وجود زائد بر ذات آن نيست.(1)
تفصيلى كه صدرالمتألّهين در اسفار و توضيحاتى كه مؤلّف رحمه الله چه در حواشى خود بر اسفار و چه در اين كتاب آورده همه به منظور حلّ اين نكته ظاهراً متناقض است.
مسئله اين است كه هيچ چيز به اعتبار موجود بودن داراى كثرت نيست و هر آنچه از حيث وجود در نظر گرفته شود، به صفت وحدت متّصف است. بنابراين دو گونه وحدت هست، يكى وحدت عام كه مساوق با وجود است و كثرتى در مقابل آن نيست، و ديگرى وحدت خاصّ كه صفت بعضى از مصاديق وجود و واحد به معنى عام و مطلق است و در مقابل آن كثرت قرار دارد كه صفت بعضى ديگر از مصاديق موجودِ واحد است.
بنابراين وحدت هنگامى در مقابل كثرت قرار دارد كه مصاديق موجود(/ واحد) با يكديگر مقايسه شود. آنگاه آنچه از مصاديق داراى صفت وحدتى كه در بعضى مصاديق ديگر هست، نباشد، آن را كثير گوييم.
پس غرض از دو اعتبار واحد يكى واحد به وحدت عام و ديگرى واحد در قياس با كثير از جهت صدق است
1) چنانكه ملاحظه گرديد در مسئله وحدت و كثرت يك اشكال تناقضگونه وجود دارد كه اغلب مباحث حكما پيرامون آن بوده و هست. مشكل آن است كه از يك سو موجود مطلق به دو قسم متباين و مغاير تقسيم مىشود، يك قسم واحد و يك قسم كثير؛ يعنى موجود بهطور كلى يا واحد است يا كثير. از سوى ديگر گفته مىشود كه وحدت با وجود مساوقت دارد، يعنى حقيقت وحدت و حقيقت وجود گرچه از حيث مفهوم يكى نيست، اما در ثبوت عينى، وجود، همان وحدت و وحدت، همان وجود است و موجود با واحد يكى است.« كل موجودٍ فهو واحد» هر موجودى واحد است.
واحد دوگونه است، حقيقى و غيرحقيقى.
واحد حقيقى موجودى است كه وحدت بدون واسطه بر ذات آن عارض شود، مانند انسان واحد، و واحد غيرحقيقى آن است كه وحدت با واسطه امر ديگرى بر آن عارض گردد همچون انسان و اسب كه در حيوان با يكديگر وحدت دارند. واحد غيرحقيقى سرانجام به واحد حقيقى منتهى مىشود.
واحد حقيقى خود دوگونه است: واحد به وحدت حقّه و واحد به وحدت غيرحقه. اولى، ذاتى است كه خود عين وحدت است و نه متّصف به وحدت، يعنى آنچه در آن به هيچ تعبير دوگانگى و تكرّر نباشد، كه در اين حالت واحد و وحدت يك چيز بيش نخواهد بود. دومى، مانند انسان واحد.
واحد به وحدت غير حقّه نيز خود دوگونه است، واحد خاصّ و واحد عام. واحد خاصّ، همان واحد عددى است كه با تكرّر آن عدد ساخته مىشود، و واحد عام مانند
نوع واحد و جنس واحد.
واحد خاصّ يا واحد به عدد نيز دو قسم است. يا ذات متّصف به وحدت عددى از جهت طبيعت نير غير قابل نقسام است، همچنان كه از حيث صفت وحدت چنين است و يا ذات متّصف به وحدت، طبيعتاً قابل انقسام است. قسم اول خود بر دوگونه است، يا همان مفهوم وحدت و انقسامناپذيرى است و يا چيزى غير از مفهوم وحدت است.
آنچه غير از مفهوم وحدت باشد (يعنى، ذات متّصف به وحدت كه خود نيز همچون صفت وحدتش تقسيمناپذير است و ضمناً مفهوم وحدت هم نيست) يا وضعى است، مانند نقطه، و يا غيروضعى همچون مفارفات. امور غيروضعى- مفارقات- يا از وجهى به ماده تعلّق دارد، مانند نفس كه در فعل خود متعلق به ماده است و يا به ماده تعلّق ندارد همچون عقل.
قسم دوم از واحد به عدد، يعنى ذات متّصف به وحدت كه برخلاف قسم اول طبيعتاً قبول انقسام مىكند، نيز دوگونه است. يكى آنچه بالذّات قبول انقسام مىكند همچون مقدار واحد، و ديگر آنچه به عرض مقادير و كمّيات قبول انقسام مىكند مانند يك جسم از اجسام طبيعى كه از جهت مقدار قابل انقسام است.
واحد عام نيز يا عام مفهومى است و يا عام از جهت سعه وجودى.
واحد عام مفهومى، يا واحد جنسى است مانند حيوان و يا نوعى است مانند انسان و يا عرضى است مانند خندان و راه رونده و غيره، و واحد به معنى سعه وجودى مانند وجود منبسط.(1)
اصطلاح وجود منبسط، در بين اهل عرفان و حكمت، بيشتر از اين جهت مورد توجه است كه مرتبه وجودى غير واجب از مرتبه اعلى كه وجوب و وحدت صرف است ممتاز گردد.
وجود منبسط در عين حال كه واحد است داراى مراتب مختلف كمال و نقص و شدت و ضعف است. نقص منسوب به مراتب وجود نيز صرفاً مبيّن عدم كمال و محدوديّت مرتبه وجودى است وگرنه در وجود، نقص و عدم راه ندارد.
وحدت وجود منبسط را واحد به عموم گويند با قيد سعه وجودى، يعنى عموميت آن مانند جنس و فصل نيست بلكه از حيث گستردگى دامنه وجود است
1) منظور از وجود منبسط، وجودى است كه كليّه كائنات علوى و سفلى بدان موجودند و در عين وحدت، در بر گيرنده همه موجودات در سراسر هستى است. اين وجود منبسط در زبان عرفا، مشهور به نَفَس الرّحمان است، كه نسبت به وجود ذات واجب متعال جنبه ظلّى دارد.
اما، واحد غيرحقيقى، يعنى واحدى كه وحدت با واسطه غير بر آن عارض شده باشد، مانند اتّحاد زيد و عمرو در انسان و وحدت انسان و اسب در حيوان.
واحد غيرحقيقى بر حسب اختلاف جهت وحدت داراى نامهاى گوناگون است.
از جمله، اتحاد در نوع را «تماثل» گويند و اتّحاد در جنس را «تجانس» و اتّحاد در كيف را «تشابه» و اتحاد در كم را «تساوى» و اتحاد در وضع را «توازى» و تطابق نامند.
وجود هر يك از اقسام واحد و اينكه وحدت بر اقسام گوناگون خود به طريق تشكيك صدق مىكند، با اندك تأمّلى معلوم خواهد بود.
هوهويت (اين همانى) از عوارض وحدت است همچنان كه غيريّت (اين نه آنى) از عوارض كثرت است.
هوهويت، يعنى اتّحاد از يك جهت و اختلاف از جهت ديگر، و لازمه اين امر آن است كه حمل بين دو چيز مختلف كه از يك جنبه با يكديگر اتحاد دارند، صحيح باشد، هرچند كه حمل بر حسب عرف عام، تنها به برخى از اقسام اتّحاد اختصاص يافته است.(1)
1) اصولًا بحث از وحدت و كثرت بهعنوان يك مسئله فلسفى بيشتر از جهت يك امر اساسى ديگر، يعنى همان هوهويّة يا حمل است. صرفنظر از مباحث مفصّلى كه در شرح اين مسئله و فرق بين حمل و هوهويّة در كتب معتبر آمده است، حمل بين دو چيز هنگامى صحيح خواهدبود كه آن دو چيز لااقل در يك جهت با يكديگر متحد باشند. بر اين اساس، برخلاف عرف معمول، كه حمل را تنها به دو نوع از اتّحاد، اختصاص داده است، حمل بين همه چيزهاى مختلف كه در يك جهت متحدند، درست است و مثلًا مىتوان گفت: انسان اسب است و يا زيد عمرو است و يا آهن چوب است، زيرا اولى در حيوان و دومى در انسان و سومى در جسم با يكديگر اتحاد دارند، اما با اينكه اين حكم با همين كليّت و شمول صحيح است، حمل را فقط به دوگونه اتّحاد اختصاص دادهاند يكى بين هر دو چيز كه از حيث مفهوم متحد باشند و ديگرى هر دو چيز كه در وجود يكى باشند هر چند كه در مفهوم در بين آنها اختلاف باشد و شرح آن در همين فصل از كتاب خواهد آمد
بر اين اصل كه «حمل بين هر دو چيز مختلف، اما از جهتى متّحد، صحيح باشد» اعتراض كردهاند بدين ترتيب كه اگر اين حكم كليّت داشته باشد لازمه آن اين خواهد بود كه در هر واحد متّصل مقدارى (واحدى از طول يا سطح و يا حجم) كه بالقوّه داراى اجزاء بسيار و موجود به يك وجود بالفعل است، حمل هر جزء بر جزء ديگر يا بر كل آن درست باشد و مثلًا بتوان گفت: اين نيمه ذراع همان نيمه ديگر است، يا اين نيمه آن، تمامى آن است، يا تمامى آن نصف آن است، در صورتى كه اينگونه حمل ضرورتاً باطل است.
صدرالمتألّهين رحمه الله در پاسخ اعتراض مذكور چنين گفته است: «يك واحد متّصل تا آنگاه كه در ذهن و يا در خارج به يكى از اقسام تقسيم، منقسم نشده باشد، هيچگونه كثرتى در آن تحقق نخواهد داشت و بنابراين شرط حمل كه عبارت است از وحدت در يك جهت و كثرت در جهت ديگر، متحقّق نخواهد بود و حملى صورت نخواهد گرفت. و هرگاه به يكى از اقسام تقسيم به اجزاء و بخشها منقسم شد، در آن صورت هويت يگانه آن باطل مىگردد و اتّصال وحدانى كه جهت وحدت است از بين مىرود و شرط حمل نيز، كه همان كثرت در يك جهت و وحدت در جهت ديگر است باطل مىگردد و در آن صورت، حمل تحقق نخواهد يافت.»(1)
پاسخ ملاصدرا به اين اعتراض آن است كه: در واحد متصل مقدارى تا تقسيم صورت نگرفته و بالفعل به اجزاء تقسيم نشده باشد جهت كثرت وجود نخواهد داشت پس حمل جزئى بر جزء ديگر درست نخواهدبود و هرگاه به اجزاء بالفعل تقسيم شود، ديگر وحدت اتصالى و وجود وحدانى نخواهد داشت و جهت وحدت از بين خواهد رفت
1) هنگامى كه صحّت حمل بين دو چيز موكول مىگردد به اختلاف از جهتى و اتحاد از جهتى ديگر بين آنها، يا به عبارت ديگر، وجود وحدت و كثرت مجامع در آن دو، اعتراضكنندهاى- چنانكه در متن ملاحظه شد- اين حكم كلّى را بدين ترتيب نقض مىكند كه: در يك واحد مقدارى متّصل، مانند يك متر از طول يا يك متر مربع از سطح، از آن جهت كه اجزاء بسيار موجود است، كثرت وجود دارد و از آن جهت كه داراى يك وجود متصل واحد است وحدت وجود دارد و بر اين اساس بايد هر بخش آن بر بخش ديگر يا بر كل آن و بالعكس قابل حمل باشد و بتوان گفت: نيم متر يك متر است و يا اين نيم متر همان نيم متر ديگر است.
پس روشن شد كه بين هر دو امر مختلف كه در يك جهت اختلاف و كثرت داشته باشند و از يك جهت وحدت، و اتحاد آنها با اختلاف جمع باشد، ميان آن دو، حمل تحقق خواهد يافت. ليكن عرف عام- چنانكه قبلًا اشاره شد- حمل را به دو مورد از اتّحاد و اختلاف منحصر ساخته است:
گاه نيز يك شىء را بر خود حمل مىكنند تا فرض سلب آن از خود و مغايرتش با خودش برطرف گردد، مانند آنكه گويند: انسان انسان است، و از آنجا كه اينگونه حمل در وجود عينى نيز معتبر است، بهتر است كه بهعنوان اتحاد ذاتى موضوع و محمول شناخته گردد. چنين حملى، حمل اولى ذاتى ناميده مىشود.(1)
1) اولى از آن جهت ناميده مىشود كه از ضروريات اوليّه است كه تصديق آن به مجرّد تصور موضوع و محمول حاصل است، و ذاتى از آن جهت ناميده مىشود كه در اين نوع قضيه، محمول، ذات موضوع است
چنانكه گوييم زيد انسان است و يا پنبه سپيد است و يا شخص خندان، شگفتزده است. اين حمل را حمل شايع صناعى نامند.(1)
در اينجا نكتهاى هست كه توجه بدان ضرورى است و آن اينكه: در مباحث مربوط به وجود گفته شد كه وجود دو قسم است، وجود فى نفسه و وجود فى غيره، و وجود فى نفسه نيز منقسم مىشود به وجود لنفسه و وجود لغيره. وجود لغيره همان وجود نعتى است و نيز گفته شد كه محال است دو ماهيت با يك وجود نفسى موجود گردد، يعنى يك وجود واحد، عدم را از دو ماهيت متباين طرد كند، زيرا اين امر در حكم وحدت كثير است و عقلًا ممتنع است.
با توجه به اين نكات روشن مىگردد كه: حمل كه عبارت است از اتّحاد دو امر مختلف در يك جهت، هيچگاه بين دو وجود مختلف نفسى تحقق نمىيابد، بلكه تحقق آن در وجود نعتى است بدين ترتيب كه يكى از دو امر مختلف بايد ناعت باشد و ديگرى منعوت، به عبارت ديگر، يكى از دو جزء، ذات است با وجود نفسى (فى نفسه) خود، و ديگرى وصف است با وجود نفسى خود، و هر دو در وجود نعتى، كه آن نعت به ذات مىبخشد، اتحاد مىيابند. اين همان معنى است كه در بين اهل منطق گويند: قضيه به دو عقد تجزيه مىشود، يكى عقد وضع كه در آن جز ذات چيزى معتبر نيست و هر چه در عقد وضع باشد صرفاً عنوانى است كه به ذات اشاره دارد، و ديگرى عقد حمل كه در آن تنها وصف معتبر است.
در اينجا نوع ديگرى از حمل وجود دارد كه حكيم آن را حمل حقيقت و رقيقت مىنامد و مبتنى بر اتحاد موضوع و محمول است در اصل وجود و اختلاف آن دو در
1) شائع از آنرو ناميده مىشود كه در محاورات متداول بين مردم بهكار مىرود و صناعى از آن جهت كه در علوم و فنون و صناعات، استعمال دارد
كمال و نقص. آنچه اينگونه حمل افاده مىكند عبارت است از ثبوت وجود ناقص در كامل به نحوى شريفتر و برتر و اشتمال مرتبه عالى وجود بر كمالات مراتب مادون خود.(1)
حمل دوگونه است:
حمل هوهو يا مواطات، كه در آن محمول بدون در نظر گرفتن امرى زائد، رأساً بر موضوع حمل مىشود، مانند: انسان ضاحك است.
حمل ذى هو يا اشتقاق كه در آن ثبوت محمول براى موضوع متوقف بر اعتبار امرى زائد مانند اشتقاق و ذو و امثال آن است. چنانكه در حمل عدل بر زيد گوييم:
زيد عدل است، يعنى ذو عدل يا عادل است.
همچنين، حمل را به بتّى و غيربتّى تقسيم مىكنند. حمل بتّى آن است كه موضوع آن داراى افراد محقّق واقعى باشد كه عنوان موضوع بر آنها صدق كند چنانكه گوييم:
انسان نويسنده است يا نويسنده انگشتانش متحرك است. و غيربتّى آن است كه موضوع آن داراى افراد مقتدّر و غيرمحقّق باشد، چنانكه گوييم: معدوم مطلق مخبرٌعنه نيست. و يا، اجتماع نقيضين محال است.
همچنين، حمل به بسيط و مركب تقسيم مىشود كه آنها را هليه بسيطه و هليه
1) چون در هرگونه حملى اتّحاد موضوع و محمول مقصود اصلى است اعم از آنكه اتّحاد مفهومى مورد نظر باشد مانند حمل اولى ذاتى، يا اتحاد وجودى مانند حمل شائع صناعى، يك نوع حمل ديگر باقى مىماند كه خاصّ وجود است و اين را حكماى وحدت وجودى مانند ملاصدرا و پيروان او به اقسام حمل اضافه كردهاند كه در آن نه وحدت مفهوم و نه وحدت وجود موضوع و محمول در وجود نعتى مورد نظر است، بلكه، هوهويت بين وجود موضوع و محمول با توجه به اختلاف مرتبه وجودى آن دو مورد توجه است. يعنى در عين وحدت در اصل وجود، اختلاف به شدت و ضعف وجودى بين موضوع و محمول به حال خود باقى است و آن را حمل حقيقة و رقيقة گويند
مركّبه گويند. هليه بسيطه آن است كه محمول آن وجود موضوع باشد چنانكه گوييم انسان موجود است. و هليه مركّبه آن است كه محمول در آن، اثرى از آثار يا يكى از عرضيّات موضوع باشد، چنانكه گوييم: انسان خندان است. از هليّات مركّبه ثبوت چيزى براى چيزى افاده مىشود، حال آنكه هليّات بسيطه صرفاً دلالت بر ثبوت شىء دارد.
بدين ترتيب اشكالى كه توسّط بعضى از صاحبنظران بر كليّت قاعده «فرعيّت» وارد شده است دفع مىگردد. قاعده فرعيّت اين است كه: ثبوت چيزى براى چيزى فرع ثبوت مثبتٌله است.
اشكال مورد بحث اين است كه وقتى مىگوييم: ماهيت موجود است، طبق قاعده فرعيّت، ثبوت وجود براى ماهيت فرع ثبوت ماهيت است و اگر ماهيت داراى ثبوت ديگرى باشد آن ثبوت نيز فرع ثبوت قبلى ماهيت خواهد بود و اين سلسله تا بىنهايت ادامه مىيابد كه بطلان آن ظاهر است.
جواب اين اشكال بر اساس آنچه قبلًا گفته شد، اين است كه اين قضيّه (ماهيت موجود است) هليه بسيطه است و هليه بسيطه، تنها دلالت بر ثبوت شىء دارد نه ثبوت شىء براى شىء، تا وجود و ثبوت ديگرى را قبل از وجود ماهيت اقتضا كند.
بعضى تسليم اشكال فوقالذكر شده و گفتهاند كه: قاعده فرعيّت را بايد به قاعده استلزام تبديل كرد بدين ترتيب: ثبوت چيزى براى چيزى مستلزم وجود آن چيز است حتى اگر ثبوت آن چيز (موضوع) لازمه همين ثبوت (ثبوت محمول) باشد و بر اين اساس ثبوت وجود براى ماهيت مستلزم ثبوت ماهيت است به اقتضاى همين ثبوت.
از اين بدتر قول ديگرى است مبنى بر اينكه اين قاعده توسّط ثبوت وجود براى ماهيت مخصّص گرديده، است (يعنى از كليّت خارج شده است و بر اين مورد تعميم
نمىيابد.)(1)
از دو قول مردود، اولى منقول از محقق دوانى است و دومى از امام فخر رازى و پاسخ متن از صدرالمتألّهين است
در فصل پيشين گفته شد كه غيريّت از عوارض كثرت است و بر دو قسم تقسيم مىشود، غيريّت ذاتى و غيريّت غيرذاتى.
غيريّت ذاتى آن است كه دو چيز يكديگر را ذاتاً دفع كنند به نحوى كه اجتماع آنها ممكن نباشد، همچون غيريّت وجود و عدم و اين قسم از غيريّت را تقابل گويند.
در تعريف تقابل گفتهاند: امتناع اجتماع دو چيز در يك محل و در يك زمان از يك جهت است. در اين تعريف عدم امكان اجتماع دو چيز دلالت بر غيريّت ذاتى آنها دارد و منظور از محل واحد، موضوع است بهطور مطلق، هر چند صِرفاً فرض عقلى باشد، تا تقابل سلب و ايجاب را نيز شامل گردد.(2)چون در تقابل سلب و ايجاب (تناقض) متن قضيّه خود در حكم موضوع است. قيد «جهت واحد» در تعريف، براى آن است كه اجتماع امور متقابل در يك محل و يك زمان از دو جهت مختلف، از
1) قاعده فرعيّت يكى از قواعد اساسى در علوم عقلى است و بنياد قضايا كلًّا بر آن است، زيرا تا چيزى خود ابتداءً اثبات نگردد وجود و ثبوت چيز ديگرى براى آن عقلًا امكانپذير نيست. پس وقتى گفته مىشود انسان حيوان است يا جهان حادث است يا زيد انسان است، موضوع بايد ابتدا ثابت باشد تا محمول نيز براى آن ثبوت يابد، اما در قضاياى هل بسيطه كه فقط حاوى ثبوت يك چيز است و نه چيزى براى چيزى، ثبوت موضوع از قبل لازم نمىآيد، زيرا موضوع به وجود كه محمول قضيه است ثبوت مىيابد.
2) در تقابلهاى تضاد و تضايف و عدم و ملكه، موضوع و محل واحد مشخص است، ليكن در تقابل سلب وايجاب كه يك طرف آن وجود و طرف ديگر عدم است موضوع مشخصى وجود ندارد تا اجتماع در آن محال باشد، اما با اندكى تأمّل معلوم مىشود كه در هر قضيهاى كه اينگونه تقابل برقرار گردد متن همان قضيّه بهعنوان موضوع واحد براى طرفين تقابل محسوب است. مثلًا قضيّه زيد عالم است با زيد عالم نيست، متناقض است، اما موضوع واحد سلب و ايجاب صرفاً يكى از همين دو قضيّه است نه هر قضيه. چنانكه، زيد عالم نيست با زيد حيوان است، تناقض ندارد و تناقض آن فقط در قضيهاى است كه به سلب يا ايجاب محمول تصريح شده است
تعريف خارج گردد؛ چنانكه زيد مىتواند پدر عمرو باشد و پسر بكر.(1)قيد «وحدت زمان» براى آن است كه تقابلهاى زمانى را شامل گردد و بر اين اساس عروض دو ضد در يك موضوع ليكن در دو زمان مختلف تعريف مذكور را نقض نمىكند.(2)
تعريف تقابل بدان نحو كه ذكر شد، با امتناع اجتماع دو موجود همانند (مثلين)- چنانكه در مبحث عدم تكرر وجود گفته شد- نقض نمىگردد و كسى نمىتواند اعتراض كند كه در مثلين، تقابل ذاتى بدان نحو كه ماهيت نوعى مشترك يكى از دو مثل به ذات خود ديگرى را دفع نمايد، تحقق ندارد؛ چون امتناع اجتماع مثلين از جهت امتناع تكرر وجود است چنانكه گفته شد.(3)
همچنين، امتناع اجتماع نقيضين لازم و عين ملزوم نيز تعريف مذكور را نقض نمىكند، زيرا معاندت موجود بين نقيضين لازم و عين ملزوم به جهت تقابلى است كه بين لازم و نقيض آن وجود دارد، بنابراين امتناع اجتماع ملزوم با نقيض لازم خود، عرضى است نه ذاتى.(4)
غيريت غيرذاتى آن است كه دو چيز، نه از جهت ذات بلكه به علل ديگر مجتمع
1) پدر و پسر با يكديگر تقابل تضايف دارند وليكن اجتماع آنها در يك شخص امكانپذير است، مانند مثال متن. ازاينرو قيد جهت واحد را به تعريف افزودهاند تا معلوم شود كه يك مرد از جهتى كه پدر است نمىتواند پسر باشد
2) دو ضد مىتوانند بر يك موضوع واحد درآيند ليكن در دو زمان، آنچه ممتنع است اجتماع آنها در زمان واحد است
3) چون ملاك تقابل بين دو شىء، ممتنع بودن اجتماع آنها است و تقابل، خود غيريت ذاتى دو چيز است، ممكن است گفته شود: اجتماع مِثلين( دو موجود از هر جهت يكسان) نيز محال است در صورتى كه آنها نه غيريّت دارند و نه تقابل. از اينرو، مؤلّف رحمه الله توضيح مىدهد كه عدم اجتماع دو مثل به علت محال بودن تكرّر وجود است و ربطى به ماهيات آنها ندارد. رجوع شود به مبحث« تكرر در وجود نيست» همين كتاب
4) چون مبناى تقابل را مغايرت ذاتى دو چيز معرفى كرد، و بين نقيض لازم و عين ملزوم تقابل وجود دارد بدون آنكه بين آنها مغايرت ذاتى باشد، مثلًا: لازمه حركت جسم حرارت است و عدم حرارت با حركت متناقض است، در صورتى كه عدم حرارت ذاتاً مغاير با حركت نيست، از اين جهت گويد: امتناع اجتماع نقيض لازم و عين ملزوم عرضى است، نه ذاتى. ر. ك. اسفار، ج 2، ص 104
نباشند چنانكه شيرينى و سياهى كه يكى در قند است و ديگرى در زغال و از هم بيگانهاند؛ اين را «خلاف» يا غيريّت بر حسب تشخّص و تعدّد گويند.
تقابل چهارگونه است، تقابل تناقض و تقابل عدم و ملكه و تقابل تصايف و تقابل تضاد و بهتر است در تنظيم اقسام آن گفته شود: تقابل يا چنان است كه يكى از طرفين عدم ديگرى است يا نه، در صورت اول يا موضوع قابلى در كار است، كه آن را تقابل عدم و ملكه گويند يا موضوع قابل در كار نيست مانند ايجاب و سلب كه آن را تقابل تناقض گويند.
در صورت دوم- كه يك طرف عدم ديگرى نباشد- و دو طرف دو امر وجودى باشند يا چنان است كه تعقّل يكى جز با تعقّل و قياس با ديگرى ممكن نيست كه آن را تضايف گويند مانند بالا و پايين و يا نه، كه تقابل تضاد است.
تناقض همان تقابل ايجاب و سلب است چنانكه گوييم زيد سفيد است و زيد سفيد نيست و يا بين مفردات خارج از قضايا، مانند انسان و ناانسان، كورى و ناكورى، معدوم و نامعدوم.
دو طرف نقيض نه با هم صادق هستند و نه كاذب، و به عبارت ديگر، نه اجتماع مىپذيرند و نه ارتفاع. بنابراين، اساس تناقض يك قضيه منفصله حقيقيه است بدين نحو: يا ايجاب صادق است و يا سلب.
پس، تناقض در حقيقت بين ايجاب و سلب است و اين سخن با تحقق تناقض در ميان مفردات منافاتى ندارد. چون هر مفهومى كه مستقلًا در نظر بگيريم و سپس معنى نفى را بر آن بيفزاييم بين آن دو مفهوم تناقض تحقق مىيابد، مانند انسان و ناانسان، اسب و نااسب. چون همين قدر كه دو مفهوم متناقص انسان و ناانسان را در نظر آوريم بدون ترديد آنها را متقابل مىيابيم و هر يك ديگرى را به همان نحو دفع و طرد مىكند
كه آن ديگرى. انسان لاانسان را طرد مىكند و لاانسان انسان را. بديهى است كه اگر ثبوت و وجود در طرف انسان در نظر نباشد لاانسان را طرد نمىكند و با آن متناقض نمىشود، بنابراين انسان و لاانسان از آنرو كه با يكديگر تناقض دارند كه در معنى، وجود انسان و عدم انسان منظور نظر واقع هستند و اين تقدير درست نتواند بود مگر آنكه قيام وجود را به انسان و عدم را به لاانسان اعتبار كنيم. پس انسان و لاانسان از آن جهت با يكديگر تناقض دارند كه هر طرف به يك قضيّه هل بسيطه قابل تحليل است:
انسان موجود است و انسان موجود نيست.
همين توجيه در مورد دو مفهوم متناقض ايستادن زيد و نايستادن زيد نيز جارى است. چون در اينجا هم منظور، وجود ايستادن براى زيد و عدم ايستادن براى زيد است و به دو هليه مركّبه تحليل مىشود: زيد ايستاده است و زيد ناايستاده است.
پس، تقابل تناقض در حقيقت بين ايجاب و سلب است و به عبارت ديگر، بين وجود و عدم. جز اينكه- چنانكه در مبحث عاقل و معقول خواهد آمد ان شاءاللَّه- عقل ابتدا مفهوم وجود را بهصورت معنى حرفى در قضايا مىيابد، سپس آن را بهصورت مستقل تعقل مىكند و به معنى اسمى تبديل مىنمايد و از حالت رابط خارج مىسازد و نظير همين فعاليّت ذهنى را بر روى عدم انجام مىدهد و همينگونه تصوير را از عدم مىنگارد. بنابراين تقابل تناقض اولًا: و ذاتاً بين ايجاب و سلب است و در مورد جز آنها عرضى است.
پس آنچه در بعضى كتابها تناقض را تنها بين قضايا محقق دانسته و نه مفردات، مانند اين عبارت خواجه در تجريد: «تقابل سلب و ايجاب به قول و عقد باز مىگردد» منظور وى سلب و ايجاب منضم به مضمون قضيّه بوده است.
همچنين اينكه بعضى گفتهاند: نقيض هر چيز، رفع آن است. منظور ايشان از رفع، طرد ذاتى بوده است، چنانكه در تقابل سلب و ايجاب هر يك ديگرى را ذاتاً طرد و
رفع مىكند.(1)
شرحى كه در متن ملاحظه شد در عين اثبات تناقض در مفردات، مرجع مفردات متناقض را به قضاياى مقدّر منوط ساخته است و در حقيقت سخن خواجه نصير طوسى در تجريد به عبارتى كه در متن عيناً نقل شد حاكى از همين مطلب است و اگر او به اين مطلب توجه نداشت بهجاى ارجاع به قول و عقد صرفاً به قضايا ارجاع مىكرد، زيرا عقد عبارت است از انعقاد قضيه در ذهن.
لازم به تذكر است كه آنچه در مورد تناقض در آثار ماترياليستها بهويژه ديالكتيسينهاى قرن نوزدهم و بيستم آمده است و اجتماع متناقضين را ممكن و حتى مسلّم پنداشتهاند همه ناشى از آن است كه اوّلًا: فرق بين غيريت ذاتى را با غيرذاتى ندانسته و هر دوگانگى و بيگانگى را به تقابل تناقض يا تضاد حواله دادهاند و ثانياً: مثالهاى ايشان هيچيك با ضوابط اقسام چهارگانه تقابل انطباق نمىيابد. و ثالثاً: بين تضاد و تناقض خلط مبحث كردهاند و رابعاً: بدون توجه به دو طرف داشتن تقابل، سخن از تضاد در يك واحد به ميان آوردهاند. خامساً: دو طرف تضاد، چنانكه از نوشتههاى ايشان استنباط مىشود بهجاى آنكه با يكديگر مغايرت ذاتى داشته باشد هر دو در كنار هم وجود دارند و بر يكديگر نيرو وارد مىكنند و از نيروى آنها حركت ايجاد مىشود، و بسيارى مطالب حكيمانه و علمى و فلسفى ديگر!
اما كسانى كه معنى رفع و طرد را با نفى و سلب يكى پنداشته، صريحاً نقيض انسان را لاانسان و نقيض لاانسان را لالاانسان ذكر كرده، انسان را لازم نقيض دانسته، نه خود نقيض نسبت به لاانسان، در واقع، تقابل تناقض را كه امر دو جانبه و تعاند متقابل است به يك جانب واحد منحصر ساختهاند كه بطلان آن ضرورى است.(2)
يكى از مسائل مهم كه در مورد تناقض بايد دانست آن است كه تقابل تناقض تنها در ذهن تحقق دارد و در لفظ نيز بهصورت مجاز واقع مىشود، نه در خارج، زيرا
1) توضيحات نسبتاً مفصل مؤلّف رحمه الله در اثبات تحقق تناقض بين مفردات به جهت آن است كه بيشتر حكما و اهلمنطق اينگونه تقابل را تنها در قضايا واقع دانستهاند و برخى ديگر كوشيدهاند كه وجود آن را در بين مفردات نيز اثبات كنند.
2) بعضى از حكما و متكلّمين چنين پنداشتهاند كه نقيض هر چيز سلب و نفى آن است و ندانستهاند كه رفع يك شىء با سلب آن يكى نيست. دو امر متناقض چنانند كه هر يك ديگرى را طرد مىكند بهطورى كه اگر يكى باشد ديگرى نخواهد بود و اگر يكى نباشد ديگرى خواهد بود، يعنى اگر نقيض انسان لاانسان است بايد نقيض لاانسان، انسان باشد نه لالاانسان بدان نحو كه تناقض و تعاند بين لاانسان و انسان حذف شود و تقابل بهصورت يكطرفه جريان يابد
تقابل عبارت است از نسبتى كه بر دو طرف قائم باشد، و در تقابل تناقض همواره يكى از طرفين عدم است و عدم يك اعتبار عقلى بيش نيست و در خارج مصداق واقعى ندارد. اين برخلاف تقابل عدم و ملكه است كه در آن عدم به امرى موجود اضافه شده و حظّى از وجود يافته است و نسبت تقابل در آن قائم بر دو طرف موجود است.
ديگر از احكام تناقض، عدم امكان وقوع واسطه بين دو طرف متقابل آن است.
بنابراين در عالم وجود هيچ چيز يافت نمىشود كه يكى از دو جانب نقيض بر آن صدق نكند، چنانكه هر چيزى در نظر گرفته شود، يا زيد است و يا زيد نيست، يا سپيد است و يا سپيد نيست، يا انسان است يا انسان نيست ... الخ، يعنى هر دو نقيضى كه در نظر گرفته شود همه اشياء عالم را در بر مىگيرد.(1)
ديگر از احكام تناقض اين است كه دو طرف نقيض با هم دروغ يا راست نتواند بود، همواره يكى صادق است و يكى كاذب، بهصورت قضيّه منفصله حقيقيه كه يا ايجاب صادق است و يا سلب. اين قضيّه، از قضاياى بديهى اولى است كه صدق كليّه قضاياى ضرورى و نظرى و فرضى بر آن متوقف است چنانكه هيچگاه قضيه چهار زوج است، صادق نخواهد بود مگر آنگاه كه قضيّه چهار زوج نيست كاذب باشد و بالعكس. همچنين، اين سخن كه: جهان حادث است صادق نخواهد بود مگر آنگاه كه: عالم حادث نيست، كاذب باشد.
از اينرو قضيّه «اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است» را «اوُلى الاوائل» يعنى اولىترين قضاياى اوليّه ناميدهاند.
بنابراين ترديد در صحّت و صدق اين قضيّه منفصله حقيقيه، دانش بشرى را از بنياد متزلزل مىكند و هر قضيّه ديگرى را مشكوك مىسازد، زيرا علم به صدق هيچ
1) منظور اين است كه هر تناقضى اشياء جهان را كلًّا بين نفى و اثبات تقسيم مىكند بهطورى كه هيچ چيز بين دو طرف باقى نمىماند. هر امر مفروضى يا كتاب است يا كتاب نيست، يا قلم است يا قلم نيست و آنچه كتاب نيست و قلم نيست همه موجودات عالم غير از قلم و كتاب، يعنى همه اشياء را در بر مىگيرد
قضيّهاى تحقق نمىيابد مگر آنگاه كه نقيض آن كاذب باشد و شك در صدق اين قضيّه منفصله حقيقى، شك در كذب نقيض آن را ايجاب مىكند و اگر كذب نقيض هم مورد ترديد واقع شود صدق نقيض آن نيز مشكوك خواهد بود و اگر در صدق آن نيز ترديد روا باشد، زوال و فساد علم، از اصل و اساس حتمى خواهد بود. اين مخالف با فطرت انسانى است و شكّى كه سوفسطى از آن دم مىزند، يك دعوى لفظى بيش نيست و پس از اين درباره آن به تفصيل سخن خواهيم گفت.(1)
تقابل عدم و ملكه كه آن را عدم و قنبه نيز گويند، عبارت است از تقابلى كه بين يك امر وجودى و عدم آن امر در موضوعى برقرار شود كه آن موضوع شايستگى اتّصاف بدان امر را دارا باشد. مانند كورى و بينايى كه در واقع همان بود و نبود چشم است در موضوعى كه بايد داراى چشم باشد.
در اينكه موضوع اينگونه تقابل، طبيعت شخصى باشد يا نوعى و يا جنسى تفاوتى نيست و در هر سه حالت تقابل عدم و ملكه قابل تحقق است، زيرا طبيعت جنسى و همچنين طبيعت نوعى مىتوانند موضوع اوصاف افراد خود واقع شوند همچنان كه فرد نيز به وصف نوع و جنس خود متصف مىشود.
بنابراين بىچشم بودن عقرب (بنا بر عقيده عوام) همان كورى و عدم ملكه است،
1) اصل عدم تناقض و امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين، مبناى معرفت بشرى است و به نحوى كه در متن كتاب تقرير يافته، از بديهىترين قضاياى اوليّه است، كه ترديد و تزلزل در آن در طول تاريخ بشرى تنها به گروهى از سوفسطائيان منسوب است، آن هم نه آنكه اجتماع نقيضين را ممكن بدانند بلكه نسبت به دو طرف نقيض در هر قضيهاى بىتفاوت بودند. خورشيد هست و خورشيد نيست براى ايشان علىالسّويه و تقريباً به يك معنى بوده است، و بديهى است كه اگر بنيان اين اصل كه فطرتاً مورد تصديق انسان است مورد ترديد قرار گيرد، همه علوم و معارف بشرى با جهل مساوى خواهد بود. حتى قضيّه: اجتماع نقيضين ممكن است هم، تبديل به اجتماع نقيضين ممكن نيست، خواهد شد
چون جنس آن حيوان است و شأن حيوان، بينا بودن است، ولو آنكه طبيعت نوعى عقرب بدان متّصف نباشد. همچنين، ريش نداشتن و امردى انسان، قبل از دوران بلوغ، عدم ملكه است، زيرا طبيعت نوعى انسان شايسته داشتن ريش است هر چند كه گروه نابالغى بدان صفت متصف نباشد و تقابل عدم و ملكه در اين موارد نيز حقيقى است.
گاه در تقابل عدم و ملكه وقت را شرط قرار مىدهند بدين معنى كه عدم حتماً بايد در وقت ملكه باشد و بر اين اساس، امرد بودن انسان پيش از بلوغ، عدم و ملكه نخواهد بود و نيز، چشم نداشتن عقرب را كورى نتوان گفت، و اين را تقابل عدم و ملكه مشهورى نامند.
اين تقسيمبندى، در حكم نوعى اصطلاح است و با اين بيان، مواردى كه موضوع، جنس و فصل باشد از تقابل عدم و ملكه خارج نمىماند؛ با توجه به اين مطلب كه اگر اين موارد جزو تقابل مزبور قرار نگيرد تحت هيچيك از اقسام سهگانه ديگر هم قرار نخواهد گرفت و تقابل هم از اين چهار قسم بيرون نيست.(1)
چنانكه در تقسيم كلّى تقابل گفته شد، تقابل تضايف بين دو امر وجودى تحقّق مىيابد كه تعقّل يكى بدون تعقّل ديگرى ممكن نباشد و آن دو امر با يكديگر نسبتى دو جانبه داشته باشند كه تا يكى تعقل نشود تصور ديگرى امكانپذير نگردد. دليل عدم اجتماع آنها در يك امر از يك جهت واحد، آن است كه يك چيز واحد نمىتواند
1) توضيحات مؤلّف رحمه الله درباره موضوع تقابل عدم و ملكه بيشتر به منظور ردّ قول كسانى است كه شايستگى دارا بودن ملكه را تنها در خود موضوع منحصر ساخته و صلاحيت طبيعت نوعى و جنسى را ناديده گرفته و گفتهاند مثلًا، وقتى مىتوان به كسى بىريش گفت كه مرد باشد و فاقد ريش، پس انسان را بدين صفت نتوان خواند و بنابراين در انسان بهطور مطلق ريش داشتن و نداشتن، تقابل عدم و ملكه نيست، ليكن نظر مؤلّف درستتر است
با خود نسبت متقابل برقرار كند.(1)
بر اين مطلب كه تضايف از اقسام تقابل باشد اعتراض كرده و گفتهاند تقابل بهطور كلى از هر قسم كه باشد خود از اقسام تضايف است، زيرا هر دو امرى كه با يكديگر متقابل باشند متضايف نيز خواهند بود، بنابراين تضايف را از اقسام تقابل شمردن مانند چيزى را قسمى از خود دانستن است.
در پاسخ آن گوييم: وقتى گفته مىشود تقابل قسمى از تضايف است منظور آن است كه مفهوم تقابل يكى از مصاديق تضايف است و هنگامى كه مىگوييم تضايف از اقسام تقابل است منظور آن است كه مصداق تضايف يكى از اقسام تقابل و جزء مصاديق آن است. پس آنچه قسمى از تضايف به حساب مىآيد مفهوم تقابل است و آنچه قسيم تضايف شمرده مىشود مصداق آن است. بسيار پيش مىآيد كه يك مفهوم ذهنى، فرد يا مصداقى از مفهوم مقابل خود باشد مانند مفهوم جزئى كه هم فردى است از كلى و هم مقابل كلى است، به دو اعتبار.
از احكام تضايف- چنانكه در مقوله اضافه بدان اشاره شد- آن است كه طرفين متضايف در وجود و عدم و قوه و فعل متكافىء هستند. يعنى اگر يكى از طرفين موجود باشد ديگرى هم ضرورتاً وجود خواهد داشت و اگر يكى معدوم باشد ديگرى هم معدوم است و همچنين در حالت قوه و فعل، و لازمه اين حكم آن است
1) هرگاه دو امر نسبت به هم مضاف باشند، يعنى تقابل تضايف داشته باشند، اجتماعشان در يك موضوع واحد از يك جهت واحد محال خواهد بود. معنى اضافه در مبحث اضافه بهعنوان يكى از مقولات عرضى گفته شد، در اينجا سخن از تقابل دو طرف اضافه است. مثلًا در اضافه پدرى و فرزندى، اگر كسى پدر كسى باشد فرزند همان كس نتواند بود ليكن مىتواند فرزند شخص ثالثى باشد. پس منظور از قيد« جهت واحد» براى پيشگيرى از اشتباه كسانى كه مىگويند: اجتماع طرفين متقابل در يك موضوع ممكن است، و نمونههايى نظير، احمد هم پسر است و هم پدر، كره ماه هم بالاست و هم پايين و امثال آن را ذكر مىكنند؛ در صورتى كه احمد اگر پسر على باشد بايد پدر حسن باشد، پدرى و پسرى در او از يك جهت نيست، و يا ماه اگر بالاست نسبت به كسانى كه آن را بالاى سر خود مىبينند بالاست نه نسبت به مردم نيمكره مقابل، و بنابراين از يك جهت واحد بالا و پايين نيست
كه هيچيك از طرفين تضايف بر ديگرى تقدم خارجى يا ذهنى نتواند داشت.
چنانكه در تقسيم تقابل گفته شد، تقابل تضاد بين دو امر وجودى برقرار است كه بر يكديگر مضاف نباشند و در زمان واحد و در محل واحد اجتماع آنها ممكن نباشد.
در آنچه از حكماى دوره باستان منقول است، در تعريف تضاد به همين اندازه اكتفا شده است و بنا بر تعريف مذكور، وقوع تضادّ در بين جواهر نيز جايز است و اطراف تضاد مىتواند از دو بيشتر باشد.
حكماى مشّاء (در عصر اسلام) بر آنچه مستقيماً حاصل از تقسيم سابق الذكر است قيود ديگرى افزودهاند و بنا بر تعريف ايشان تضاد عبارت است از: تقابل دو امر وجودى غيرمتضايف كه متعاقباً بر موضوع واحدى درآيند و آن دو امر داخل در تحت يك جنس قريب باشند و بين آن دو، خلاف در حدّ نهايت باشد.
بنا بر تعريف مشّائين، تضادّ منحصراً در بين دو نوع از انواع اخير واقع در تحت يك جنس قريب از اعراض كه خلاف بين آنها در حد نهايت باشد واقع مىشود. به علاوه، وقوع تضاد در بين بيش از دو طرف ممكن نيست.
بيان مطلب اينكه: هر ماهيتى از ماهيات، بلكه هر مفهومى از مفاهيم ذاتاً با مفاهيم ديگر متفاوت است و طبعاً از آنها جداست و اين اختلاف را تضادّ نمىگويند هر چند كه سلب غير در مورد آن صدق كند. نيز هر نوع تامّ خارجى و آثار خارجى آن از نوع ديگر و آثار آن مجزّاست و با هر چيزى جز خود مباين است و هرگز مفهوم يكى بر ديگرى چنان صدق نمىكند كه وجود خاصّ يكى كه عدم را از ذات خويش طرد مىكند، عيناً، عدم را از ذات ديگرى طرد كند، اما اين غيريت و اختلاف را تقابل و تضاد نمىگويند. پس تضاد عبارت است از:
تقابل بين دو امر وجودى كه هر يك از آنها به ذات ماهيت خود ماهيت ديگرى را
طرد كند و از اجتماع با آن در وجود ابا داشته باشد.
لازمه اين بيان اين است كه اوّلًا: بايد امر ثالثى در كار باشد تا آن دو براى آن وجود يابند و با آن متّحد گردند. آنچه يك امر وجودى مىتواند براى آن موجود باشد و با آن متّحد گردد، مطلق موضوع است اعم از آنكه محلّ جوهر باشد يا موضوع عرض، ليكن جواهر را تضاد نيست- چنانكه خواهد آمد- پس بايد تضاد در بين دو عرض باشد كه داراى يك موضوع واحدند.
ثانياً: طرفين تضادّ بايد دو نوع باشند و هر يك ديگرى را با فصل خود كه نوعيت وى بدان منوط است طرد كند، و فصل هيچگاه فصل ديگر را طرد نمىكند مگر آنگاه كه هر دو مقسّم(1)يك جنس واحد باشند و به عبارت ديگر دو نوع واقع در تحت يك جنس واحد و آن نيز جنس قريب باشد.
اين اعتراض وارد نيست كه: فصل چون جزئى از ماهيت است در حكم از خود استقلال ندارد و هر حكمى كه هست از آنِ نوع است، زيرا فصل عين نوع است بهطور محصّل، و حكم آن عيناً حكم نوع است.
از اينها گذشته، تضاد در بين مقولات دهگانه كه اجناس عاليهاند به وقوع نمىپيوندد، زيرا چند مقوله ممكن است در يك محل واحد جمع گردد چنانكه، كم و كيف و ساير اعراض در يك جوهر واحد جسمانى جمع مىگردد. نيز، بعضى از اجناس واقع تحت يكى از مقولات با بعض ديگر كه تحت مقوله ديگرى واقع هستند بر يك جوهر و موضوع واحد عارض مىشوند و به همين ترتيب اجتماع بعض انواع واقع در تحت اجناس با بعض ديگر امكانپذير است.
1) در مباحث مربوط به نوع و جنس و فصل گفته شد كه جنس به وسيله فصول به انواع تقسيم مىشود و فصل درواقع نوع است و حقيقت هر نوع فصل اخير آن است. چنانكه ناطق در مورد انسان فصل اخير است و تمام انسانيت انسان بدان بستگى دارد و اين است معنى مقسّم بودن فصل نسبت به جنس؛ هر جنس را ممكن است فصول متعدّدى تقسيم كنند
پس تضاد بر اساس استقراء، تنها بين دو نوع واقع در تحت يك جنس قريب از مقولات عرضى مانند سياهى و سپيدى كه از كيفيات بصرى است و تهوّر و جبن كه از كيفيّات نفسانى است به وقوع مىپيوندد.
اما قيد «غايت خلاف» در بين دو طرف متّضاد از آنجا ناشى مىشود كه، در بين هر دو امر متضاد امور نسبى ديگرى قرار دارند. مثلًا، بين سياهى و سفيدى رنگهاى زردى، سرخى، سبزى و غيره وجود دارد كه هر يك نسبت به سياهى از سفيدى محسوب مىشود و نسبت به سفيدى از سياهى، و مانند، تهور و جبن كه بين آن دو شجاعت واقع است. از اينرو تضاد را در دو حد نهايى مراتب در نظر گرفته، غايت خلاف و بُعد بين طرفين را شرط تضادّ قرار دادهاند.
از اينجا بود كه تضاد بين جواهر را نفى كردند، چون در جوهر، امور نسبى در مقايسه با دو طرف و يا دونوع متباعد كه در دو طرف قرار گيرند و در بين آنها غايت خلاف باشد، وجود ندارد.
ديگر از احكام تضادّ اين است كه در بين بيش از دو طرف واقع نمىشود، چون تضادّ نوعى از تقابل است و تقابل، نسبت واحدى است و يك نسبت واحد در ميان بيش از دو طرف تحققپذير نيست و دو طرفه بودن، حكمى است كه در مورد همه اقسام تقابل محقق است.
صدرالمتألّهين رحمه الله در اسفار گويد: «يكى از احكام تضاد بنا بر آنچه در مورد غايت خلاف و تباعد گفتيم، آن است كه هر شىء واحد يك ضد واحد بيشتر ندارد، چون ضدّ هر چيز آن چيزى است كه از وجودش عدم طرف ديگر لازم آيد. حال بايد ديد هرگاه يك چيز واحد داراى اضداد متعدد باشد، ضديّت آنها با شىء از يك جهت واحد است و يا از جهات متعدّد. اگر همه اضداد از يك جهت با شىء مخالف باشند همه آنها يك چيز بيشتر نتوانند بود و در واقع يك ضد بيشتر در كار نخواهد بود پس فرض وجود اضداد متعدد باطل است.
حال اگر مخالفت آن اضداد متعدد با شىء از جهات متعدد باشد، معلوم است كه آن شىء داراى يك حقيقت بسيط نيست و از اجزاء تشكيل شده است. مثل انسان كه با يك شىء بسيار گرم از آن جهت كه بدنش سرد است ضديّت دارد و با سرد از جهتى كه گرم است، و به همين ترتيب با بسيارى از چيزها تضادّ خواهد داشت چون خود داراى جهات گوناگون است.
بنابراين تضادّ حقيقى در بين گرمى و سردى و سياهى و سفيدى است كه هر يك داراى يك ضد بيشتر نيست، اما تضاد بين گرم و سرد و سياه و سفيد، عرضى است.
(اسفار، ج 2، ص 114).
ديگر از احكام دو متّضاد آن است كه بهطور متعاقب بر موضوع واحدى درآيند، چون غايت خلاف بين آن دو معتبر است، و يك يا چند واسطه كه هر يك نسبت به يكى از طرفين، از طرف ديگر بهشمار مىآيد در بين آن دو وجود دارد. و موضوع هيچگاه از هر دو خالى نخواهد بود اعم از آنكه نسبت به موضوع، به طرز عاريتى باشند كه يكى پس از ديگرى بر آن عارض شوند يا يكى از دو ضدّ لازم وجود موضوع باشد، مانند سفيدى براى برف و سياهى براى قير.
ديگر اينكه موضوعى كه دو ضد متعاقباً بر آن وارد مىشوند بايد واحد شخصى باشد نه واحد عمومى، زيرا وجود دو ضد در دو موضوع از يك نوع و يك جنس امكانپذير است.
در مورد اختلاف و تعاندى كه بين واحد و كثير هست، بين حكما اختلافنظر وجود دارد. بدين معنى كه چون واحد و كثير نيز از يك جهت در يك موضوع جمع نمىشوند، آيا مىتوان آنها را متقابل دانست و اختلاف آنها را غيريّت ذاتى محسوب داشت يا نه؟ و اگر آنها با يكديگر تقابل دارند، آيا تقابل آنها يكى از اقسام چهارگانه ياد
شده است يا اينكه خود قسم پنجمى از تقابل است. و اگر يكى از اقسام چهارگانه معروف است، آيا تقابل آنها، تقابل تضايف است يا تقابل تضادّ، و هر يك از احتمالات مذكور معتقدانى دارد كه شرح آن در كتب مفصّل اين موضوع آمده است.
اما حقّ آن است كه اختلاف واحد و كثير به هيچوجه از مقوله تقابل اصطلاحى نيست، زيرا اساس تقابل مصطلح، بر غيريّت ذاتى است كه هر يك از طرفين، به ذات خود ديگرى را طرد و دفع مىكند و محال است كه اختلاف و تمانع ذاتى به اتحاد و الفت بيانجامد، در حالى كه واحد و كثير داراى اين چنين غيريتى نيستند. چون واحد و كثير دو قسمى هستند كه مطلق موجود بدانها تقسيم مىشود و قبلًا گفته شد كه وحدت با وجود مساوقت دارد. يعنى هر موجود از حيث موجود بودن يكى بيش نيست، همچنان كه هر واحدى از آن حيث كه واحد است موجود است. بنابراين واحد و كثير هر يك مصداق واحد خواهد بود، يعنى ما به الاختلاف بين واحد و كثير به ما به الاتحاد باز مىگردد و اين خاصيّت از خواص تشكيك است نه تقابل.
پس وحدت و كثرت از شئون تشكيك در وجود است و به واسطه آنها، وجود به واحد و كثير تقسيم مىشود و در عين حال، واحد مساوق با مطلق موجود است، چنانكه وجود به خارجى و ذهنى تقسيم مىشود و در عين حال وجود خارجى مساوق با مطلق وجود است؛ نيز وجود به بالقوّه و بالفعل تقسيم مىشود در حالى كه وجود بالفعل مساوق با مطلق وجود است (يعنى در مفهوم مختلف و در وجود خارجى و مصداق عينى متحدند).
از اينها گذشته، هيچيك از اقسام چهارگانه تقابل با خواصى كه براى هر يك ذكر شد بر واحد و كثير منطبق نمىشود. چنانكه در نقيضين و عدم و ملكه يكى از طرفين عدم ديگرى است، حال آنكه واحد و كثير دو امر وجودى هستند. در تضايف نيز دو طرف متضايف، در وجود و عدم و قوه و فعل متكافئند در صورتى كه واحد و كثير با يكديگر متكافىء نيستند. در تقابل تضادّ نيز بين طرفين غايت خلاف معتبر است، اما
در بين واحد و كثير غايت خلاف نيست، زيرا هر كثير عددى كه با واحد عددى مقابل گرفته شود، با آن در غايت خلاف نخواهد بود و اعداد افزونتر از آن، كه از عدد يك بسيار دورتر باشند همواره وجود دارد، چون عدد بىنهايت است.
بنابراين واحد و كثير جزء هيچيك از تقابلهاى چهارگانه نتواند بود و چون اقسام تقابل محصور در همان چهار نوع است، در بين واحد و كثير، اساساً تقابلى وجود ندارد.(1)
1) چنانكه در مباحث اين مرحله از كتاب روشن شد در هيچيك از اقسام تقابل، اجتماع متقابلين امكانپذير نيست. حال اگر در مواردى دو چيز بر حسب ظاهر متضاد يا متضايف با يكديگر، اجتماع داشته باشند بايد آنها را خارج از مقوله تقابل دانست. مثلًا، وقتى مىگويند ممكن نيست كه يك چيز هم سياه باشد و هم سفيد، منظورشان از يك، تمامى سطح آن شىء است كه در معنى يك نهفته است نه آنكه جسمى كه قسمتى از آن سياه و قسمتى سفيد است بهعنوان نمونه اجتماع ضدّين تصور شود و يا آنچه سفيدى آن كدر است و به سياهى مىزند، اجتماع ضدّين پنداشته شود. در طبيعت و اجتماع و پديدههاى مختلف آن نيز نبايد دو امر موجود را كه مثلًا در خواص اجتماعى يا فيزيكى و شيميايى مخالف با يكديگر و يا خنثىكننده آثار و خواص يكديگرند متضادّ و يا نوعى ديگر از اقسام تقابل دانست. طبيعت مادى محل برخورد و تزاحم و تدافع عوامل گوناگون است و ماده و جسم دائماً در حال حركت و تغيّر است و صور گوناگون تحت شرايط مناسب بر ماده درمىآيد و يا آن را ترك مىكند، اما اينگونه موارد اساساً از مقوله تقابل نيست. اختلاف بين الكترون با بار منفى و پروتون با بار مثبت، در هيچيك از اقسام تقابل داخل نيست. اختلاف فقير و غنى و كارگر و سرمايهدار و امثال آن در جامعه از نوع تقابل تضادّ يا عدم و ملكه نيست. البته اگر مسئله صحيح بررسى شود و موضوع تضادّ جاى يكى از طرفين تضادّ قرار نگيرد بحث از وجود تضاد در اين موارد درست خواهد بود. مثلًا، فقر و غنا دو امر متضادند و در يك انسان قابل جمع نيستند و در يك اجتماع واحد نيز از يك جهت واحد قابل جمع نيستند. وگرنه فقير و غنى در يك اطاق يا اتومبيل و حتى در آغوش يكديگر قابل اجتماع هستند، پس محال، اجتماع دو ضد در يك موضوع است و اين مطلب كه يكى از ضدين حتماً بايد ديگرى را از ميدان خارج كند، از عدم اجتماع ضدين بهتر استخراج مىشود تا از اجتماع آنها.
پيش از اين گفته شد كه ماهيت در حدّ ذات، نه موجود است و نه معدوم، يعنى با وجود و عدم نسبت متساوى دارد و بنابراين در رجحان يكى از دو جانب وجود و عدم محتاج به عاملى خارج از ذات خويش است.
بديهى است كه ترجّح يكى از دو طرف، بدون هيچگونه مرجّح، نه در ذات ماهيت و نه در خارج از آن، امرى است كه عقل صريح آن را محال مىداند.
چنانكه قبلًا دانسته شد، وقتى گفته مىشود: ماهيت در عدم خود نيز به غيرمحتاج است، نوعى مجاز بهكار مىرود و مقصود حقيقى اين است كه هرگاه آن عامل غير كه ماهيت در وجود خود بدان نيازمند است نابود گردد، ماهيت نيز معدوم خواهد شد.
چون وجود اين بر آن غير، متوقف است و پيداست كه اينگونه توقف، بر وجود غير است زيرا معدوم، شيئيّت و ذات ندارد.
حال، آن وجودى را كه چيزى در وجود، بر آن متوقف است «علت» مىناميم و شىء متوقف را «معلول» آن.
اينك بايد ديد آنچه مجعول علت است و اثرى كه از علت در معلول نهاده مىشود، وجود معلول است يا ماهيت آن و يا نفس صيرورت، يعنى موجود شدن ماهيت.
ماهيت محال است مجعول علت باشد زيرا پيش از اين به اثبات رسيد كه آن، امرى اعتبارى است، حال آنكه معلول از علت خود اثرى اصيل دريافت مىكند. به علاوه، علّيّت و معلوليت يك رابطه عينى خاص است كه ميان علت و معلول آن برقرار است و اگر جز اين باشد هر چيزى مىتواند علت هر چيز باشد و يا معلول هر چيز، در صورتى كه مىدانيم ماهيت ذاتاً هيچ رابطهاى با غير خود ندارد.
«صيرورت» نيز محال است كه مجعول باشد زيرا در آن صورت بايد اثر عينى اصيل را «صيرورت» دانست، حال آنكه «صيرورت» امرى نسبى است و قائم بر دو طرف، يعنى بر وجود و ماهيت كه با فرض اصالت «صيرورت» هر دو اعتبارى خواهند بود و محال است كه يك امر عينى اصيل، قائم بر دو طرف اعتبارى باشد. و چون مجعول نه ماهيت تواند بود و نه صيرورت، وجهى نمىماند جز آنكه وجود را مجعول علت بدانيم و اين همان چيزى است كه در صدد اثبات آن بوديم.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
علت و معلول وجود دارد؛
هر ممكنى معلول است؛
عليت و معلوليت يك رابطه وجودى است ميان علت و معلول و اين رابطه بين وجود معلول و وجود علت برقرار است، هر چند كه گاهى نسبت فقر و نياز و توقف را به ماهيت مىدهند؛
بنابراين، محل فقر و نياز در اصل، وجود معلول است و نياز ماهيت به تبع آن معنى پيدا مىكند.
از اينجا معلوم مىشود كه وجود معلول در قياس با علت خود، وجود رابط موجود در غير است و با نظر به ماهيتى كه دارد و عدم را از آن طرد مىكند در حكم وجود فى نفسه است، اعم از آنكه بنا به اقتضاى حال ماهيتش، وجود فى نفسه جوهرى باشد يا عرضى.
علت دو قسم است: علت تامه و علت ناقصه.
علت تامّه آن است كه همه آنچه را وجود معلول بر آن متوقف است در بر داشته باشد بهطورى كه جز تحقق معلول چيزى باقى نماند.
علت ناقصه آن است كه تنها برخى را از آنچه وجود معلول بر آن متوقف است در بر گيرد، نه همه را.
فرق ميان علت تامّه و علت ناقصه آن است كه با وجود علت تامه وجود معلول لازم مىآيد و از عدم آن، عدم معلول- چنانكه پس از اين شرح آن خواهد آمد- ليكن با وجود علت ناقصه، وجود معلول لازم نمىآيد، زيرا معلول علاوه بر آن، بر چيزهاى ديگر نيز متوقف است، اما، عدم آن مستلزم عدم معلول است.
در هر حال بايد توجه داشت كه عدم علت، اعم از تامّه يا ناقصه، علت تامّه عدم معلول است. در تقسيمى ديگر، علت را به واحد و كثير منقسم ساختهاند، زيرا معلول از لوازم علت بهشمار مىرود و ممكن است علاوه بر ملزوم و علت امور ديگرى را در بر گيرد (مانند گرما كه ممكن است از آتش يا اصطكاك يا خورشيد باشد).
همچنين، علت را به بسيط و مركب نيز تقسيم كردهاند. بسيط آن است كه داراى جزء نباشد و مركب برخلاف آن. بسيط ممكن است از حيث وجود خارجى بسيط باشد همچون: عقل و اعراض، و يا ممكن است در ذهن بسيط باشد مانند آنچه داراى تركيب خارجى از ماده و صورت نباشد و يا عقلا از جنس و فصل مركب نباشد.
بسيطترين بسايط آن است كه در آن تركيب وجود و ماهيت هم نباشد، كه جز واجب متعال نتواند بود.
همچنين علت را به قريب و بعيد تقسيم كردهاند؛ علت قريب آن است كه بين آن و معلول واسطهاى نباشد و بعيد آن است كه بين آن و معلولش امر ثالثى واسطه باشد مانند علت علت.
همچنين، علت را به داخلى و خارجى تقسيم كردهاند. علت داخلى، همچون ماده و صورت در تركيبات مادى كه شىء نسبت به ماده بالقوّه است و نسبت بهصورت بالفعل، و آنها را علل قوام نيز گويند.
علت خارجى، فاعل و غايت را گويند. فاعل آن است كه معلول از آن صدور مىيابد و غايت آن است كه معلول براى آن صادر مىشود. فاعل و غايت را علل وجود نيز گويند و بيان آن پس از اين خواهد آمد.
همچنين علت را به علل حقيقى و مُعِدّات تقسيم كردهاند. مُعِدّات امورى را گويند كه مادّه معلول را براى افاضه فاعل آماده مىكنند، همچون سپرى شدن لحظات زمان، كه ماده را به حدوث حوادث زمانى نزديك مىسازد.
بايد توجه داشت وجوبى كه در اينجا از آن بحث مىشود وجوب در قياس با غير است و با وجوب غيرى كه قبلًا (در بيان قاعده الشىء مالم يجب لم يوجد) مطرح شد، تفاوت دارد.(1)
1) رجوع شود به فصل دوم مرحله چهارم، وجوب در قياس و وجوب غيرى( بالغير). همچنين به فصل چهارم مرحله چهارم، شىء تا واجب نگردد موجود نمىشود
در مورد اينكه وجود معلول با وجود علت تامّه آن واجب است گوييم: هرگاه وجود معلول با وجود علت تامّهاش واجب نباشد، طبعاً عدم آن جايز خواهد بود.
حال اگر فرض كنيم كه معلول با وجود علت تامّهاش معدوم باشد بايد علت عدم آن را كه همان عدم علت است متحقق بدانيم. آنگاه علت وجود و علت عدم هر دو با هم متحقق خواهد بود كه اجتماع نقيضين و محال است، و اگر علت عدم آن متحقق نباشد و با اين حال معدوم باشد نيز، عدم بدون علت تحقق خواهد داشت كه اين هم محال است.
به بيان ديگر، اگر عدم معلول با عدم علت آن واجب نباشد، وجودش جايز خواهد بود. حال اگر فرض كنيم معلول با تحقّق علت عدمش كه همان عدم علت است وجود داشته باشد، يا در همان حال علت وجودش نيز وجود خواهد داشت، كه در آن صورت اجتماع نقيضين خواهد بود بين علت وجود و علت عدم كه همان عدم علت باشد، و اگر علت وجود موجود نباشد، لازمه آن اين خواهد بود كه معلول با عدم وجود علت خود موجود باشد كه اين نيز محال است.
برهان ديگر. لازمه متوقف بودن وجود معلول بر وجود علت آن است كه وجود معلول با عدم وجود علت ممتنع باشد. به تعبير ديگر، هرگاه عدم علت، علت موجبه عدم معلول باشد و اين معلول كه خود همان عدم معلول است بر علت موجبه خويش كه همان عدم علت است متوقف باشد، لازمه آن اين است كه با منتفى بودن علت، تحقّق معلول ممتنع گردد و معنى اين سخن اين است كه وجود معلول با وجود علت، واجب است.
اينك اگر گفته شود نياز ممكن به مرجّح و متوقف بودن وجود آن بر وجود علت تامّه، صرفاً مستلزم وجود علت تامّه است در هر زمان يا هر ظرفى از ظروف وجود، اما لزوم معيّت علت و معلول در وجود ضرورى نخواهد بود. بنابراين به چه دليلى جايز نباشد كه علت موجود باشد و مستلزم وجود معلول، اما معلول در هنگامى
موجود گردد كه علت از بين رفته باشد. يعنى معلول، پس از مدتى كه از معدوم شدن علت گذشته است در وجود آيد. يا بالعكس، علت تامّه موجود باشد و معلول نباشد، سپس علت، وجود معلول را ايجاب كند و آن را موجود گرداند و اين مطلب در مورد علل تامّه كه فاعل مختارند صادق است.
در پاسخ گوييم راه رفتن عدم در ميان وجود علت تامّه و معلول آن به هر نحوى كه فرض شود امكانپذير نيست، چون پيش از اين گفته شد كه توقف وجود معلول بر علت بر اساس يك رابطه وجودى عينى است كه وجود معلول به سبب چنين رابطهاى، وجود رابط خواهد بود كه بر وجود مستقل علت تامّه قائم است.
بنابراين فرض وجود معلول و عدم وجود علت آن در ظرفى از ظروف، بدين معنى خواهد بود كه وجود رابط موجود باشد و وجود مستقلى، كه رابط بر آن قائم است، نباشد، كه چنين امرى ممكن نيست. همچنين فرض وجود علت در يك ظرف بدون وجود معلول بدين معنى است كه وجود مستقل و مقوّمى بالفعل باشد، اما رابطى بر آن قائم نباشد كه اين نيز خلف آشكار است.
اما درباره اختيار، بعضى از متفكران چنين پنداشتهاند كه فاعل مختار، مثلًا انسان، نسبت به افعال اختيارى خود در حكم علتى است كه با فعل و ترك آن نسبت مساوى دارد و بنابراين مىتواند هر يك را بخواهد ترجيح دهد بدون آنكه ايجابى در كار باشد، زيرا تساوى نسبت با ايجاب سازگار نيست.
اين تصور درست نيست، زيرا انسان بهعنوان فاعل مختار علت تامّه افعال خود نيست، بلكه علت ناقصه است و علل ناقصه ديگرى نيز با او در تحقق يك فعل همراه است؛ همچون ماده و حضور آن و همزمان بودن حضور آن با فعل و تندرستى اندامهاى بدن و ساير نيروهاى جسمى و روانى و فرمانبردارى آنها از نفس و انگيزه لازم براى انجام فعل و اراده و بسيارى امور ديگر كه هرگاه همگى يكجا جمع گردد علت تامّه تحقّق مىيابد و به همراه آن، وقوع فعل واجب مىگردد.
پس نفس انسان به تنهايى جزئى از اجزاء علت تامّه است و نسبت فعل به او در حدّ امكان است نه وجوب، و سخن ما در مورد ايجاب علت تامّه است نه هر علت.(1)
گذشته از اين، هرگاه نسبت فاعل مختار به فعل و عدم آن مساوى باشد خود به خود رابطه عليت نفى شده است و لازمه آن اين خواهد بود كه هر چيزى علت هر چيز باشد و يا هر چيز معلول هر چيز ديگر بدون وجود يك رابطه اصيل و سنخيت بين علت و معلول.
در اينجا ممكن است گفته شود به فرض، كه انسان فاعل مختار، علت تامّه فعل خود نباشد، ذات واجب عز اسمه كه هم فاعل مختار است و هم علت تامّه همه چيزهاى ديگر، و بنابراين وجود كل عالم با وجود او واجب مىگردد، پس حدوث زمانى جهان بىمعنى است.(2)
به همين سبب، گروهى بر آن شدند كه فعل فاعل مختار، نيازى به مرجّح ندارد، و
1) در مسئله اختيار كه يكى از مسائل فلسفه بوده و هست و كمترين مكتب فلسفى را مىتوان يافت كه متعرض بحث اختيار نشده باشد، توجه به اين مطلب كه صِرف اختيار، دليل آن نيست كه انسان علت تامّه فعل خود باشد بلكه او فقط يك جزء از دهها و صدها جزئى است كه براى تحقق علت تامه يك فعل ضرورت دارد و هنگامى كه گفته مىشود به محض تحقق علت تامه، وقوع فعل يا وجود معلول حتمى است و ميان علت تامّه و معلول آن فاصله زمانى وجود ندارد، اين دعوى كه انسان علت افعال خويش است و با اين حال تمام افعال او با او موجود نيست بلكه هر كارى را بخواهد امروز مىكند و برخى را فردا و برخى را اصلًا انجام نمىدهد و بر اين اساس وجود معلول با وجود علت ضرورى نخواهد بود، چنانكه گفته شد ادعائى بيش نيست. چون بحث بر سر وجوب وجود معلول با وجود علت تامّه آن است نه هر علتى. و از آنجا كه انسان علت تامّه فعل خود نيست، با وجود او« فعل» واجب نمىشود و چنانكه در متن ذكر شد، عوامل و شرايط و امور بسيار ديگرى علاوه بر انسان بايد با هم جمع گردد تا فعلى وجود يابد و انسان علت ناقصه است و اگر از صد عامل يكى كم باشد، باز هم علت، ناقصه است و وجود معلول واجب نخواهد بود
2) منظور اين است كه اگر به محض وجود علت تامّه وجود معلول واجب باشد، چون وجود حقتعالى بهعنوان علت تامّه همه عالم، قديم است و حادث نيست، پس بايد كلّ هستى ماسوى اللَّه نيز قديم باشد نه حادث در زمان. بر اين اساس يكى از دو ادعا نقض مىشود، بدين معنى كه يا جهان حادث نيست و يا وجود معلول با وجود علت تامّهاش واجب نيست. پاسخ درست را در سطور بعد از قول مؤلّف رحمه الله مىخوانيد
برخى ديگر گفتند اراده خود ذاتاً مرجّح است و با وجود اراده به مرجّح ديگرى حاجت نيست.
گروهى نيز گفتند، واجب متعال بر همه معلومات عالِم است بنابراين آنچه را ممكن باشد يعنى وقوعش امكانپذير باشد انجام مىدهد و آنچه را بداند كه محال است و واقعشدنى نيست انجام نمىدهد.
بعضى هم بر آن شدند كه افعال الهى تابع مصالح است هر چند كه ما آن مصلحتها را درنيابيم. بنابراين هر كارى كه در وقت خاصى به صلاح است كه انجام شود و اگر انجام نشود آن مصلحت از دست خواهد رفت، آن را در همان وقت انجام مىدهد نه در وقت ديگر.
در دفع اين اشكال و رفع توهّمات حول آن گوييم: معنى فاعل مختار بودن حقتعالى اين است كه وراى ذات او هيچ چيز كه او را بر كارى اجبار كند يا به ترك آن وادار نمايد، وجود ندارد. بنابراين جز او هيچ چيز كارى را بر او واجب نمىكند، زيرا اگر چيزى فرض شود كه ذات واجب را ملزم و موجَب نمايد، آن چيز از دو حال بيرون نتواند بود، يا معلولى از معاليل و فعلى از افعال اوست و يا نه. اگر معلول او نباشد بايد واجبالوجود ديگرى باشد و يا فعلى از افعال واجبالوجود ديگر، كه بر اساس ادله توحيد، چيزى جز ذات يگانه واجب و افعال او در دار وجود نيست.
اما شق ديگر نيز محال است، كه چيزى از افعال و معلولى از ذات واجب، امرى را بر او واجب سازد، زيرا اين حكم مستلزم آن است كه معلول با وجود غيرمستقل و قائم بر علت خود، كه در عين حال متأخر از علت نيز هست، در وجود علت خود از وى كسب فيض هستى مىكند تأثير داشته باشد، و اين محال است.
بنابراين، مختار بودن واجب متعال در فعل خويش، منافاتى با اين ندارد كه فعل صادر از نفس خود را واجب گرداند و ايجاب او فعل خويش را، با مختار بودنش در
انجام آن منافى نيست.(1)
اما درباره اين مطلب كه جهان و هر چه در آن است جز ذات واجب، حادث زمانى است، بايد گفت: معنى حدوث زمانى اين است كه وجود چيزى مسبوق به عدم آن در قطعهاى از زمان باشد، بنابراين حدوث عالم بدين معنى است كه پيش از وجود عالم بايد قطعهاى از زمان يافت شود كه عالم در آن نباشد و جز واجب متعال خبرى از چيزى نباشد. حال آنكه اين تصور كه خدا باشد و زمان و هيچ چيز ديگر نباشد خطاست، زيرا زمان خود موجود ممكن معلولى است از مخلوقات و افعال واجب متعال، كه طبيعت آن از مقوله كميّات است و بنابراين جزئى است از عالم. پس اين سخن كه: جهان كه زمان خود جزئى از آن است حادث زمانى باشد و مسبوق به عدم زمانى، سخنى بىمعنى خواهد بود، چون خارج از زمان، قطعه قبلى زمان وجود ندارد (قبلًا گفته شده است كه زمان مقدار حركت است و حركت تنها در ماده است پس زمان بدون ماده معنى ندارد و بنابراين قبل از جهان مادى زمان وجود ندارد).
عدهاى از ايشان كه متوجه اين اشكال شدهاند، راهى براى بيرون رفتن از بنبست، جز اين نيافتهاند كه بگويند زمان امرى وهمى و اعتبارى است و وجود واقعى ندارد.
اين سخن از نظر برهان و عقل مردود است و از طرفى با اعتبارى و وهمى دانستن زمان، اصل مدّعا را كه حدوث زمانى باشد، امرى غيرحقيقى و وهمى مىسازد و اين خلاف نظر مدعى است.
بعضى ديگر، اشكال را چنين دفع كردهاند كه زمان حقيقتى است منتزع از ذات واجب متعال از آن حيث كه باقى است. اين سخن نيز مردود است، زيرا لازمه آن تغيير
1) مقصود اين است كه گرچه فعل بارىتعالى و كليّه آنچه در وجود است و يا كلّ عالم، معلول حقتعالى است و او علت تامّه آن، و بر اين اساس وجود همه ماسوى اللَّه واجب است، اما واجب بودن عالم و آنچه در آن است چون معلول و فعل اوست چيزى را بر او واجب نمىكند. پس او خود فعل صادر از خويش را واجب مىسازد و اين وجوب با مختار بودن وى منافات ندارد و فاعل از فعل خود موجَب نمىشود
در ذات واجب است، چون منتزع بايد عين منتزعٌمنه باشد و از طرفى، تغيير ذاتى زمان جاى بحث نيست.
براى خروج از اين تنگنا نيز گفتهاند مفاهيم انتزاعى ممكن است از جهت صدق و تطبيق بر مصاديق با منتزعٌعنه خود مخالف باشند. اين سخن بىشك مردود است چه اگر مغايرت منتزع با منتزعٌعنه جايز باشد، لازمه آن سفسطه است و علم و معرفت از اساس باطل مىشود. از اين گذشته در اين اعتراف، بطلان اصل دعوى نيز نهفته است.
بعضى(1)نيز گفتهاند فاعل مختار مىتواند بين دو امر متساوى، يكى را انتخاب كند بدون اينكه مرجّحى در كار باشد و يكى از دو طرف بر ديگرى رجحان داده شود؛ و مثل زدهاند به شخصى كه از حيوان درندهاى گريزان است و در پيش او دو راه كاملًا يكسان قرار دارد و آن شخص يكى از دو راه را براى فرار اختيار مىكند بدون آنكه مرجّحى در كار باشد.
اين دعوى هم بدون دليل است و پيش از اين به برهان ثابت گشت كه هر امر ممكنى كه بين دو جانب متساوى باشد براى اختيار يكى از جانبين به مرجّح نيازمند است. حال اگر گفته شود مرجّح همان اراده فاعل است و در مثال مذكور اراده آن شخص مرجّح يك جانب است، گوييم: مسئله اختيار بدون مرجّح، در مثال مذكور امرى است باطل، زيرا اگر براى او دو راه متساوى باشد و هيچيك داراى مرجّح نباشد، آن شخص در جاى خود مىايستد و اصلًا حركت نمىكند.
از اين گذشته اگر ترجّح بلا مرجّح در مورد امور ممكنه جايز باشد، راه اثبات صانع
1) براى اينكه روشن شود چرا با تجويز مغايرت بين منتزع و منتزعٌمنه سفسطه پيش مىآيد، توضيح اين مطلبلازم است كه همه مفاهيم و ماهيات از واقعيات عينى و وجودات خارجى انتزاع مىگردد و ما در ذهن و عقل خويش، از اشياء و اعيان جز مفاهيم چيزى دريافت نمىكنيم. بنابراين علم ما به جهان خارج از مفاهيم منتزع از اشياء تشكيل مىشود، و معتقديم كه با واقعيت مطابقت دارد و همه جنگ و نزاع بين فيلسوف و سوفسطى بر سر همين مسئله است و سوفسطى بر آن است كه علم ما با واقع مطابقت ندارد
تعالى و تقدّس مسدود مىگردد (در حالى كه اشكال خصم بيشتر از جنبه كلامى و اعتقادى است).
همچنين، اين قول كه اراده خود ذاتاً مرجّح است و به توسط اراده يكى از افعال متساوى تعيين مىشود بدون آنكه نيازى به مرجّح ديگر باشد؛ مردود است، چون اراده اگر فعلى را ترجيح دهد صرفاً از طريق تعلّق بدان خواهد بود، در صورتى كه اصل تعلّق اراده، بدون ترجّح يكى از امور متساوى، ممتنع است. و اينكه ترجيح يكى از افعال متساوى از خواص اراده دانسته شود خود دعوى بىمأخذى است، زيرا اراده از صفات نفسانى علمى است كه جز در اضافه با متعلق خود كه علم سابق بر آن، آن را مرجّح ساخته است تحقّق خارجى ندارد. بنابراين تا هنگامى كه علم پيش از اراده، متعلّق اراده را مرجّح نساخته باشد، ارادهاى تحقق نخواهد داشت تا فعلى بدان ترجّح يابد.(1)
اما اينكه بعضى گفتهاند: «حقتعالى بر همه دانستنىها عالم است و هر چه را بداند شدنى است انجام مىدهد و هر چه را بداند ناشدنى است انجام نمىدهد، و به عبارت ديگر، آنچه را بداند كه ممكنالوقوع است و محال نيست، انجام مىدهد». نيز مردود است، زيرا امكان، لازم ماهيت است و ماهيت در انتزاع متوقف بر تحقق يافتن وجود است و وجود هر چيز بر ترجيح مرجّح توقف دارد. بنابراين علم به امكان، چندين مرتبه متأخّرتر از مرجّح است و خود نمىتواند مرجّح باشد.
همچنين قول كسانى كه گفتهاند: «افعال حقتعالى خالى از مصلحت نيست هر چند كه ما از آن مصالح بىاطلاع باشيم و بنابراين او هر چه را كه مصلحتى در وقت
1) پيش از اين مبحث كيفيات نفسانى، در بحث از اراده و عمل ارادى گفته شد كه در فاعل علمى يعنى موجودى كه داراى نفس و حيات باشد، براى انجام يك فعل ارادى ابتدا علم به كمال بودن فعل و سپس شوق و خيزش بهسوى آن و پس از آن اراده و بعد از اراده حركت نيروهاى محركه لازم است. پس ترجيح فعل با علم است كه قبل از اراده است. ر. ك: فصل هفتم و يازدهم مرحله هشتم
معيّنى در بر دارد و اگر در آن وقت به فعل درنيايد آن مصلحت فوت مىشود، آن را تا همان وقت خاصّ به تأخير مىاندازد» نيز مردود است، زيرا علاوه بر آنكه اشكال قول قبلى در آن وجود دارد اين ايراد نيز بر آن وارد است كه مصلحت مفروضى كه به وقت خاصى مربوط مىشود نسبت به هر فعلى از افعال حقتعالى و به هر نحوى كه فرض شود داراى ماهيتى ممكن خواهد بود نه واجب و نه ممتنع. بنابراين، مصلحت هم مانند افعال واجد مصلحت، فعل او محسوب است. يعنى هر چه جز ذات اوست، اعم از مصالح و امور واجد مصالح، فعل اوست و از صفت امكان عارى نيست و طبعاً، از علت مرجّح كه همان علت تامّه است بىنياز نتواند بود؛ و از ممكنات كه بگذرى، جز واجب متعال چيزى وجود ندارد. بنابراين علت تامّهاى كه همه افعال را ايجاب مىكند، اوست و مرجّحى جز او نيست.
البته بايد توجه داشت كه چون جهان از اجزاء تركيب يافته است و بعضى با بعض ديگر نسبت وجودى دارد، مانعى نيست كه وجود بعضى از اجزاء در حكم مرجّح باشد براى وجود بعض ديگر، ليكن همگى علل و مرجّحات به يك سبب واحد منتهى مىشود كه نه سببى و نه مرجّحى سواى او وجود تواند داشت و او واجب متعال عزّ اسمه است.
حاصل آنچه گفته شد اين است كه وجود معلول با وجود علت تامّهاش واجب است و بعض كسانى كه ايجاب علت تامّه را نسبت به معلول مسلّم ديده و ناگزير از قبول آن شدهاند، براى توجيه مطلب بر آن رفتهاند كه علت تامّه عالم هستى اراده واجب متعال است نه ذات او،(1)و اين بىپايهترين قولى است كه در اين مقام اظهار
1) از آن جهت بهجاى ذات متعال، اراده او را علت دانستهاند كه به نظر ايشان اگر ذات او علت باشد حدوث زمانىعالم نقص مىگردد. ليكن چنانكه قبلًا گفته شده حدوث عالم، زمانى نيست بدان معنى كه پيش از وجود آن قطعهاى از زمان، خالى از عالم وجود داشته باشد و اشكالى در آنكه جهان قديم زمانى باشد وجود ندارد، زيرا زمان نيز خود حادث است و بنابراين جهان نيز در هر حال حادث خواهد بود
كردهاند، زيرا اگر منظور از اراده، اراده ذاتى باشد، صفات ذات متعال عين ذات او است و در اين صورت عليت اراده، همان عليت ذات خواهد بود بدون تفاوت. در حالى كه قائل اين رأى، بين آن دو فرق گذاشته، يكى را قبول و ديگرى را رد كرده است، و اگر منظور، اراده فعلى باشد كه يكى از صفات فعل و خارج از ذات حقتعالى است، در آن صورت، اراده يكى از ممكنات خواهد بود كه بيرون از عالم وجود قرار داده شده است و ممكن ديگرى كه همين جهان هستى باشد از وجود آن استنتاج مىگردد، كه اين نيز مشكلى را در مورد ضرورت مرجّح حل نمىكند.
تا اينجا بحث درباره وجوب وجود معلول، با موجود بودن علت تامّه بود. اكنون مىپردازيم به مسئله وجوب وجود علت، در صورت وجود داشتن معلول.
هرگاه وجود علت با موجود بودن معلول، واجب نباشد ناگزير ممكن خواهد بود، زيرا امتناع آن با اندك توجهى منتفى است. و اگر وجود علت ممكن باشد، جايز العدم نيز خواهد بود، در حالى كه معلول موجودى است كه در وجود خود قائم بر علت است و اگر معلول موجود باشد و علت معدوم، وجود معلول بدون علت خواهد شد و محال است.
اكنون اگر گفته شود كه معلول در حدوث به علت نيازمند است نه در بقا و بنابراين جايز خواهد بود كه علت پس از به وجود آمدن معلول، معدوم گردد و معلول همچنان باقى بماند. گوييم، اين دعوى مبتنى بر عقيده بعضى از متفكران است كه گفتهاند: نياز معلول به علت در حدوث است نه در بقا. پس اگر معلول توسط علت ايجاد شد ديگر بدان نيازمند نخواهد بود و مثل زدهاند به بنّا و ساختمان، كه بنّا علت وجودى ساختمان است ليكن همين كه كار ساختمان به پايان رسيد، ديگر براى ماندن بر سر پاى خود، نيازى به بنّا ندارد و اگر بنّا بميرد، زيانى به ساختمان نمىرسد.
البته اين قول مردود است، زيرا حاجت هر ممكنى به علت به سبب امكان است كه از خواص و لوازم ماهيت بهشمار مىآيد و ماهيت است كه براى گرايش بهسوى
وجود يا عدم احتياج به علت دارد. صفت امكان نيز از ماهيت تفكيكپذير نيست، چه در حدوث و چه در بقا. از اينرو وجود علت در حالت بقا نيز، همچون حالت حدوث، واجب است.
از اين گذشته، چنانكه پيشتر گفته شد، وجود معلول نسبت به علت وجود رابط است و بدون علت استقلال وجودى ندارد چون قائم بر وجود علت است؛ و اگر در بقاى خود بىنياز از علت باشد، بايد داراى وجود مستقل باشد كه نيست.
برهان ديگر. صدرالمتألّهين قدس سره در اسفار گويد: «و اين- يعنى علت نياز ممكن به علت را حدوث دانستن- نيز باطل است، زيرا اگر ما حدوث را عقلًا تجزيه و تحليل كنيم، به عدم سابق و وجود لاحق و درآمدن وجود پس از عدم، سپس جستجو كنيم تا كداميك از اين سه عامل ياد شده، علت نياز به فاعل و علت تواند بود در آن صورت درخواهيم يافت كه علت نياز، امر چهارمى است كه با اين سه مغايرت دارد.
عدم سابق چون نفى و بطلان است شايسته عليت نيست؛ وجود پس از عدم نيز خود نيازمند به ايجاد است و ايجاد آن خود مسبوق به نياز به وجود است كه آن وجود متوقف بر علت حاجت به علت است. بنابراين اگر وجود، علت نياز به علت باشد لازمه آن توقف شىء بر نفس خويش خواهد بود با چند واسطه.
حدوث نيز خود نيازمند به وجود است، زيرا حدوث، كيفيت و صفتى است از صفات وجود، و نياز وجود به علت نياز را روشن كرديم. پس اگر حدوث علت افتقار و نياز به علت باشد، تقدم آن بر نفس به چندين مرتبه لازم خواهد آمد. بنابراين علت نياز ممكن به علت، چيزى خارج از عدم و وجود و حدوث است و آن امكانى است كه ماهيت دارد». (اسفار، ج 2، ص 203)
از آنچه گذشت اين پندار نيز كه توسط بعضى اظهار شده است مبنى بر اينكه:
فعل، هنگامى معنى خواهد داشت كه پيش از آن معدوم باشد و مقصود ايشان از پيشى عدم، پيشى زمانى است و حاصل اين سخن اين است كه معلول چون فعل علت
فاعلى خويش است بايد حادث زمانى باشد و دليل ايشان اين است كه اگر چيزى دائماً موجود باشد، نياز به علت براى آن معنى نخواهد داشت و لازمه اين سخن آن است كه، معلول با وجود علت تامّهاش مىتواند موجود نباشد.(1)
ايشان چون پنداشتهاند حدوث جهان احتياج به فاعل دارد و اگر جهان حادث نباشد. نيازمند فاعل هم نخواهد بود، چنين توجيهات ناصوابى كردهاند.
مؤلّف با استشهاد به سخنان ملاصدرا و با ظرافت خاصّ خود اين مسائل را به مناسبتهاى مختلف به وضوح پاسخ داده است. چكيده بحثها اين است كه اوّلًا: حدوث، علت احتياج ممكنات به علت نيست. يعنى چنان نيست كه اگر چيزى حادث نباشد فاعل نخواهد، زيرا علت نياز به فاعل و علت و مرجّح، امكان ماهيت است كه به وجود و عدم نسبت مساوى دارد.
ثانياً: آنچه موجود باشد اگر واجبالوجود نباشد ممكن خواهد بود و در وجود احتياج به فاعل و علت خواهد داشت و اين احتياج نه فقط براى موجود شدن( حدوث) است بلكه براى وجود چه در يك لحظه و چه براى هميشه، چه قديم و چه حادث، اين نياز برقرار است، زيرا اين نياز لازم ماهيت است و هيچ چيز جز واجب بالذات بدون ماهيت نيست. پس نياز همواره با ممكنات همراه است و در هر لحظهاى كه علت نباشد وجود آن ماهيت منتفى مىشود( البته براى موجودات جهان، كون و فساد از طريق علل ناقصه متعدد صورت مىگيرد و عدم در كار نيست).
ثالثاً: حدوث فقط يك نوع و آن هم حدوث زمانى نيست و اين مسئله از مهمترين مسائل فلسفى است كه فلاسفه جديد غرب غالباً از توجه بدان غافل بوده، به گمراهى افتادهاند. بدين معنى كه وقتى مىگويند فلان چيز حادث است، مثلًا عالم حادث است، همه اذهان به اين سو مىرود كه امتدادى از زمان، از ازل بىآغاز تا ابد بىپايان، وجود دارد و حدوث يعنى در يك نقطه از اين امتداد، چيزى به وجود آيد، و چون بىآغاز است پس قبل از وجود هر چيزى، زمانى طولانى بلكه از طرف آغاز نامتناهى يافت مىشود كه در آن، آن شىء به خصوص نبوده است. كل عالم نيز چون حادث است پيش از آن، خدا بوده است و زمان و ديگر هيچ، و پس از اراده خداوندى جهان به وجود آمده در حالى كه پيش از آن زمان درازى خالى از جهان بوده است.
اينگونه تصورات از آنجا ناشى شده كه نوع رابطه علت را با معلول ندانستهاند. در مورد خود زمان نينديشيدهاند كه زمان خود امرى است حادث. به چه دليل وجود آن را ابتدا مفروض گرفته، براى چگونگى بقيّه حادثات به دنبال علت مىگردند؟ غافل از آنكه جهان حادث است، اما حادث زمانى نيست.
بنابراين اقسام حدوث- حدوث زمانى و حدوث ذاتى و دهرى- را طبق تحقيقات حكماى بزرگ اسلام بهويژه ميرداماد و ملاصدرا و شاگردان و پيروان ايشان از جمله آراء مؤلّف رحمه الله را در اين مورد بايد مورد توجه قرار داد. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب قبسات ميرداماد و جلد دوم اسفار و مرحله چهارم اين كتاب فصل هفتم و هشتم
1) چنانكه در خلال مباحث اين فصل ملاحظه گرديد مسئله عمده اين است كه با وجود علت تامّه معلول، و با وجود معلول، وجود علت واجب خواهد بود. از مهمترين اشكالاتى كه بر اين قانون قطعى خدشهناپذير گرفتهاند، چنانكه قبلًا نيز اشاره شد، اصطكاك اين حكم با حدوث عالم است. بدين معنى كه اگر وجود معلول با وجود علت و وجود فعل با وجود فاعل و وجود اثر با وجود مؤثّر و ترجّح وجود يا عدم چيزى با وجود مرجّح واجب باشد و از طرفى همه معاليل و افعال و آثار وجودى و كلّ عالم هستى حادث باشد( حادث زمانى) و از طرف ديگر وجود واجب متعال بهعنوان علت تامّه و فاعل مطلق و مرجّح اصلى و علت العلل، ازلى و ابدى باشد، مسئله وجوب وجود معلول با وجود علت ايجاب مىكند كه عالم ازلى و ابدى باشد نه حادث زمانى.
دفع اشكال فوق بدين ترتيب است كه گوييم: علت نيازمندى ممكنات به علت، امكان است كه همواره با ماهيت همراه است، خواه وجود ماهيت موقّت باشد و خواه دائم. در نياز ماهيت به علت، دوام و عدم دوام آن اثرى ندارد.
از اينها گذشته وجود معلول نسبت به علت، وجود رابط است، زيرا قائم بر علت است و بدون آن استقلال ندارد، و محال است كه از وجود مقوّم و علت خود بىنياز گردد، خواه وجودش دائم باشد و خواه منقطع.
به علاوه، لازمه اين قول آن است كه زمان را از جرگه ممكنات خارج بدانيم كه قبلًا بطلان آن به اثبات رسيده است.
مقصود از «واحد» امر بسيطى است كه در ذات آن اجزاء و جهات متعدد نباشد.
بنابراين علت واحد يعنى علت بسيطى كه با ذات بسيط خود علت است و معلول واحد نيز امرى است كه با ذات بسيط خود معلول است. پس واحد در اينجا در مقابل كثيرى بهكار مىرود كه داراى آحاد و اجزاء متباين است و داراى يك جهت واحد نيستند.
بيان مسئله بدين ترتيب است كه، آنچه وجود معلول از آن سرچشمه مىگيرد
وجود علت است كه اصل هستى و نفس ذات علت باشد. پس علت، آن وجودى است كه معلول از آن صدور مىيابد با قطع نظر از هر چيز ديگر، و لازم است كه ميان علت و معلول سنخيّت ذاتى وجود داشته باشد تا به واسطه آن سنخيّت، صدور معلول خاصّى به علت خاصّى اختصاص يابد؛ در غير اين صورت هر چيزى مىتواند معلول هر چيز و يا علت هر چيزى باشد.
حال اگر از يك علت كه در ذات آن جز يك جهت وجود ندارد معلولهاى متعددى كه داراى جهات گوناگونند و در يك جهت واحد متحد نمىشوند صدور يابد، مستلزم آن خواهد بود كه در ذات علت جهات متعدد و مختلف وجود داشته باشد، در صورتى كه فرض ما بر بساطت ذات علت بود و اين خلاف فرض است. پس از واحد جز واحد صادر نمىشود و مطلوب همين است.
بر اين مطلب اعتراض كردهاند كه اگر از واحد جز يك معلول صادر نشود قدرت حقتعالى در آفرينش مخلوقات محدود خواهد شد و او ديگر قدرت خلق و جعل بيش از يكى را نخواهد داشت، در صورتى كه قدرت مطلقه او درجاى خود به اثبات رسيده است و عين ذات او است، تعالى و تقدس.
در پاسخ گوييم مسئله از طريق برهان ثابت است و قدرت به محال تعلّق نمىگيرد، زيرا محال بطلان و نيستى محض است و شيئيّتى ندارد كه متعلّق قدرت قرار گيرد بنابراين قدرت حقتعالى به حال اطلاق خود باقى است و هر موجودى يا بلاواسطه معلول اوست و يا معلولِ معلول اوست، و معلولِ معلول، معلول حقيقى است.
از آنچه ذكر آن گذشت مسائلى متفرّع مىشود:
به كثير استناد داده مىشود مانند هيولى كه وحدتش عددى است و وجودش به علت مفارقى مستند است كه وجود آن را با صورتهايى قوام مىبخشد كه يكى پس از ديگرى بر آن مىپوشاند، و قبلًا آراء حكما را در اين باره نقل كرديم. يا آنكه علت كثير، داراى يك جهت وحدت است و وجود معلول بدان استناد داده مىشود، و يا آنكه كثير، مركب از اجزاء است و معلول يا فعل صادره از آن تنها معلول يك جزء است ليكن به خود مركب نسبت داده مىشود.
يك معلول واحد نمىتواند فعل علتهاى متعدّد باشد، خواه آن علتها در عرض يكديگر و با هم مؤثّر باشند كه در آن صورت ذات واحد كه داراى يك جهت بيش نيست بايد متعدد الجهات باشد كه موجب تناقض است، و خواه علتها يكى پس از ديگرى بر آن متوارد شوند كه آن نيز مستلزم جهات متعدد در يك ذات است.
هرگاه از يك علت واحد معاليل متعدد صادر گردد بايد در آن علت واحد، جهت كثرتى باشد. به عبارت ديگر بايد مركب از اجزا باشد تا كثرت معلول به جهت كثرت استناد داده شود نه به جهت وحدت مفروضى كه مركب دارا مىباشد. مانند يك فرد انسان كه از او افعال متعدد در وجود مىآيد كه هر يك از مقوله جداگانهاى است و با هم تباين ذاتى دارند.
دَور عبارت است از توقف وجود شىء بر چيزى كه آن چيز خود در وجود، متوقف بر شىء نخستين باشد، كه يا بدون واسطه است چنانكه مثلًا «الف» در وجود متوقف بر «ب» باشد و «ب» متوقف بر «الف»، و يا با واسطه چنانكه «الف» متوقف بر «ب» باشد و «ب» بر «ج» و «ج» بر «الف».
دور بدون واسطه را دور مصرّح، و با واسطه را دور مضمر گويند.
محال بودن دَور از امور تقريباً بديهى است، زيرا مستلزم تقدم شىء بر نفس
خويش است كه از محالات عقلى است.
اما تسلسل آن است كه يك شىء موجود مترتّب بر شىء موجود ديگرى باشد و آن شىء ديگر بر شىء سوم و آن بر چهارم تا بىنهايت؛ خواه سلسله آن از دو طرف بىنهايت باشد چنانكه قبل از هر قبل، قبلى باشد و بعد از هر بعد، بعدى، و يا آنكه تنها در يك جهت بىنهايت باشد، اما در هر حال شرط اصلى براى تسلسل آن است كه همه اجزاء آن بالفعل موجود و در وجود مجتمع باشند و در بين اجزاء ترتّب يكى بر ديگرى برقرار باشد.
تسلسل در علل يعنى مترتب بودن يك معلول بر علت خود و ترتّب علت بر علت علت و علت علت بر علت ديگر و بدين ترتيب تا بىنهايت.
تسلسل در سلسله علل محال است و از جمله برهانهايى كه بر آن اقامه شده از اين قرار است:
وجود معلول نسبت به علت خود وجود رابط است، زيرا قوام آن جز بر علت نيست و علت، وجود مستقلّى است كه معلول را موجوديت مىبخشد- همچنان كه پيش از اين گفته شد. حال اگر علت نيز معلول امر ثالثى باشد و آن نيز معلول ديگرى، هيچيك از علل نسبت به علت قبلى وجود مستقل نخواهد داشت. پس اگر سلسله علل كه همگى معلول هستند تا بىنهايت ادامه يابد و به يك علت غيرمعلول مستقل غيررابط منتهى نگردد، هيچيك از اجزاء سلسله وجود و تحقّق پيدا نخواهد كرد، زيرا محال است كه وجود رابط بدون وجود مستقل باشد.
اين برهان كه به برهان طرف و وسط معروف است از شيخالرئيس ابوعلى سينا در
كتاب شفا است: اگر معلولى را فرض كنيم و براى آن علتى را در نظر بگيريم و براى آن علت نيز علتى فرض كنيم، سپس اين سلسله را از جهت نسبتى كه اجزاء سهگانه آن با يكديگر دارند مورد توجه قرار دهيم خواهيم ديد كه علتِ علت، علت مطلق و علت اولى است براى آن دو جزء ديگر، و آن دو، نسبت بدان معلول بهشمار مىروند هر چند كه در اين جهت با هم اختلاف دارند كه يكى از آن دو معلول بلاواسطه است و ديگرى معلول باواسطه؛ و هيچيك، نه جزء وسط و نه معلول آخرين مانند علت اول نيستند، زيرا فرد ميانى كه علت بلاواسطه معلول آخر است، تنها علت يك معلول است و آخرين معلول، اصلًا علت هيچ معلولى نيست.
پس هر يك از سه جزء سلسله خاصيّت ويژهاى دارد. خاصيّت طرف معلول آن است كه علت هيچ چيز نيست، و خاصيّت طرف ديگر آن است كه علت همه اجزاء ديگر است، و خاصيّت جزء ميانى آن است كه علت يك طرف و معلول طرف ديگر است (منظور از طرف، آخرين جزء از دو سر سلسله است). حال اگر در وسط دو طرف بيش از يك جزء باشد نيز وضع همه آنها بر همين منوال است و نيز اگر سلسله را نامتناهى فرض كنيم باز هم وضع دو طرف و اجزاء وسط بر حال خود باقى است.
يعنى از دو جزء طرفين يكى علت همه و يكى معلول صِرف خواهد بود و اجزاء وسط به هر تعداد كه باشد در حكم يك جزء است كه نسبت به يك طرف معلول و نسبت به طرف ديگر علت است. اكنون اگر سلسله را بىنهايت فرض كنيم تمامى افراد آن نسبت به جزء آخرين، علت خواهند بود و در عين حال كل سلسله معلول خواهد بود چون هر يك از اجزاء سلسله، معلول است، و كل از حيث وجود متعلق به اجزاء است. همچنين، كل سلسله نسبت به معلول آخرين، در حكم علت است و اين حكم هر قدر اجزاء سلسله كم يا زياد شود بر حال خود باقى خواهد بود.
حال اگر سلسله به جايى منتهى نگردد و در جهت علل، طرفى نداشته باشد، سلسلهاى از علل موجود خواهد بود كه در بين اجزاء آن يك علت غيرمعلول وجود
ندارد. يعنى كل سلسله نامتناهى در حكم جزء وسط خواهد بود، و طرف، كه علت اولى و علت تمامى سلسله است، وجود نخواهد داشت و اين محال است.
برهانى است استوار و مختصر معروف به برهان «اسدّ اخصر» منسوب به ابونصر فارابى بدين قرار:
هرگاه افراد يك سلسله موجود بالفعل و نامتناهى، هر يك در وجود خود نيازمند به وجود ديگرى وراى خود باشد، كلّ آن سلسله بىنهايت نيز در وجود نخواهد آمد مگر آنگاه كه موجودى وراى آن باشد. حال به حكم عقل، از كجاى اين سلسله، موجودى مىتواند وجود داشته باشد تا موجودى بعد از آن در وجود آيد.(1)
با توجه به اين مطلب از برهان فارابى مىتوان بطلان تسلسل در علل را استنتاج كرد، زيرا كل سلسله علل و معاليل نامتناهى موجود فرض شده است و نمىتوان جز اين باشد، زيرا از علت بالقوه معلول بالفعل به وجود نمىآيد. پس چون هر فردى از سلسله در وجود متوقف بر موجود قبلى است بايد قبل از كلّ سلسله نيز موجودى باشد
برهانهاى ديگرى نيز در جهت بطلان تسلسل اقامه كردهاند كه غالب آنها خالى از مناقشه نيست.
برخى از حكما شرط صحت حكم محال بودن تسلسل را در همه برهانهايى كه اقامه شده است دو چيز دانستهاند: اجتماع بالفعل اجزاء سلسله در جهت بىنهايت و ترتّب آنها بر يكديگر. اقتضاى اين امر آن است كه تسلسل علل در جهت تصاعدى
1) شرط تسلسل چنانكه در ابتداى اين فصل گفته شد وجود بالفعل سلسله و اجزاء آن است و اگر چيزى از آن بالقوه باشد تسلسل محال نخواهد بود. اصولًا هر كميّت نامتناهى بالقوه موجود است، اما نامتناهى موجود بالفعل معنى ندارد.
محال باشد، يعنى جهتى كه علل تا بىنهايت بر يكديگر مترتب مىشوند، نه در جهت تنازل كه معلولى بر علت خود مترتب گردد سپس معلول معلول بر معلول و به همين ترتيب تا بىنهايت.
فرق ميان دو جهت مذكور اين است كه همه علل وجود در مرتبه وجود معلول جمع است و بر آن احاطه دارد، و تقدّم علل بر معلول از طريق تحليل عقلى متصور است، اما معلولات برخلاف آنچه در مورد علل گفته شد در مرتبه وجود علتهاى خود تحقق ندارند.
بنابراين، سير تصاعدى سلسله مستلزم اجتماع علل موجود بالفعل و مترتّب بر يكديگر است در مرتبه معلولى كه سلسله را از آن آغاز مىكنيم. در حالى كه در سير نزولى، معلولات متنازل، در مرتبه علت اولى كه سلسله فرضاً از آن آغاز مىگردد مجتمع نيست.
بايد توجه داشت كه دو برهان منقول از ابن سينا و فارابى هم در صورت تصاعدى صادق است و هم در صورت تنازلى، مشروط بر آنكه سلسله مورد بحث از علل تامّه تأليف يافته باشد. ليكن در مورد علل ناقصه دو برهان ياد شده فقط در صورتى نتيجهبخش است كه سلسله تصاعدى باشد، زيرا وجود علت ناقصه با وجود معلول واجب است، اما در سلسله متنازل، دو برهان فوق از آن نظر جارى نيست كه وجود معلول با وجود علت ناقصه واجب نيست.
بنابراين كسانى كه معيار محال بودن تسلسل را، اجتماع اجزاء نامتناهى سلسله در يك جزء از آن دانسته و گفتهاند: «اين حالت، تنها در صورتى صحيح است كه سلسله، متصاعد باشد نه متنازل» قابل قبول نتواند بود.(1)
1) مؤلّف رحمه الله در اين سخنان، اشاره به مطالب اسفار در اين زمينه دارد و مطالب اين فصل از كتاب چكيدهاى از مبحث علت و معلول اسفار است. ملاصدرا مسئله مورد بحث را كه آيا براهين مربوط به بطلان تسلسل در دو جهت تنازل و تصاعد هر دو درست است و يا آنكه فقط در جهت تصاعد علل درست است ليكن در تنازل بهسوى معلول اخير درست نيست، با جرح و تعديلى از قول استاد خود ميرداماد نقل كرده، خود در زمينه صحت و سقم شقوق آن اظهار نظر دقيقى نكرده است، اما مرحوم حكيم سبزواى در حواشى خود بر اسفار و مؤلّف رحمه الله، بر قول او اعتراض كرده و گفتهاند اگر سلسله از علل تامّه تشكيل شده باشد، هم در صورت تصاعد جارى است و هم تنازل و برهانهاى ياد شده هر دو جهت را ابطال مىكند. ليكن اگر سلسله فقط از علل ناقصه باشد تنها در صورت تصاعد درست است و براهين مذكور صحّت آن را در جهت تنازل اثبات نمىكند. دليل آن هم اين است كه كليّه علل از تامّه و ناقصه در مرتبه وجود معلول لازم الوجود است، اما وجود معلول فقط با وجود علت تامّه واجب است و با علت ناقصه واجب نيست. ر. ك؛ اسفار، ج 2، ص 167
پيش از اين گفته شد كه تسلسل تنها هنگامى محال است كه اجزاء سلسله بالفعل موجود و در وجود مجتمع باشند و هر يك بر ديگرى مترتّب باشد. بنابراين اگر وجود بعضى از اجزا بالقوه باشد، مانند بسيارى از مراتب عدد، در آن صورت تسلسل محال نخواهد بود، زيرا عدد تا هر جا كه موجود باشد همواره متناهى است.
همچنين، اگر اجزاء بالفعل باشند، اما در وجود مجتمع نباشند، چنانكه بعضى از آنها با وجود بعض ديگر معدوم باشند و بالعكس، در اين صورت هم تسلسل محال نخواهد بود؛ همچون حوادث زمانى جهان. دليل آن نيز مانند مورد قبل آن است كه آنچه از حوادث با هم موجود است قطعاً متناهى است (ليكن پيدايش حوادث و پديدهها در آينده حد و مرز مشخصى ندارد و نامتناهى است).
همينطور اگر بالفعل موجود باشند و در وجود مجتمع، ليكن بين آنها ترتّب برقرار نباشد، يعنى وجود آنها متوالياً بر يكديگر متوقف نباشد، تسلسل در سلسله آنها محال نيست؛ مانند تعداد نامتناهى از موجوداتى كه ميان آنها هيچگونه رابطه علت و معلولى برقرار نباشد.
معنى اينكه در موارد ياد شده تسلسل محال نيست، آن است كه وقتى يكى از سه شرط (وجود بالفعل اجزاء و ترتّب، و اجتماع در وجود) حاصل نباشد، يك سلسله
واحد نامتناهى موجود نخواهد بود تا براهين مربوط به استحاله تسلسل بر آن جارى گردد (نه آنكه سلسله موجودات نامتناهى بالفعل، تحققپذير باشد).
اقتضاى برهانهايى كه براى محال بودن تسلسل اقامه شد اين است كه تسلسل در همه اقسام علت، از علت فاعلى و غائى و مادى و صورى محال است؛ همچنان كه در مورد علت تامّه بطلان آن به اثبات رسيد. دليل آنكه در همه اين موارد حكم امتناع جارى است آن است كه امتداد ترتّب يا به عبارت ديگر توقف وجودى اجزاء بر يكديگر در تمامى اقسام علل ياد شده تا بىنهايت برقرار است.
از آنچه گفته شد، محال بودن تسلسل در اجزاء ماهيت نيز اثبات مىشود. يعنى در ماهيت نيز محال است كه براى جنس، جنس ديگرى و براى آن نيز ديگرى، تا بىنهايت سلسله اجناس ادامه يابد؛ و يا هر فصل داراى فصلى باشد و آن نيز فصلى ديگر تا بىنهايت، زيرا جنس و فصل همان ماده و صورت هستند كه به اعتبار لا بشرط در نظر گرفته شدهاند.(1)
حال از آنجا كه تسلسل در علل چهارگانه، از جمله مادى و صورى محال است، پس در جنس و فصل هم محال است
از اين گذشته، اگر اجزاء تشكيل دهنده يك ماهيت نامتناهى باشد تعقّل چنان ماهيتى امكانپذير نخواهد شد.
پيش از اين گفتيم كه ماهيت ممكن براى موجود شدن نيازمند مرجّحى است كه
1) قبلًا در مبحث اعتبارات ماهيت گفته شد كه جنس و فصل مأخوذ به شرط لا همان ماده و صورت است و ماده و صورت مأخوذ لا بشرط جنس و فصل است.
وجود آن را بر عدم ترجيح دهد. ترديد نيست كه شأن مرجّح نسبت به وجود ممكن، با شأن ماهيت نسبت به وجود متفاوت است. بدين معنى كه مرجّح يا كلًّا و يا حداقل جزئى از آن، نسبت به وجود ممكن جنبه افاضه و بخشيدن دارد و اين را فعل مىناميم يا چيزى نزديك به معنى فعل. ليكن، ماهيت جنبه گرفتن و پذيرفتن دارد و اين را قبول يا چيزى نزديك به آن نام مىدهيم؛ و محال است كه ماهيت نسبت به وجود، شأن مرجّح را داشته باشد. يعنى فاعليّت و اثربخشى و افاضه هيچگاه شأن ماهيت نيست، زيرا اگر چنين شأنى مىداشت هيچگاه در وجود محتاج به مرجّح نبود. همچنين مرجّح نيز محال است شأن ماهيت را كه قبول و اثرپذيرى است دارا باشد، و نيز از محالات است كه «فعل» و «قبول» در يك جا متّحد گردد، زيرا شأن قبول با فقدان ملازمت دارد و شأن فعل با وجدان همراه است.
تفاوت بين فعل و قبول در مرجّح و ماهيت با اندك توجهى در حوادث و پديدههاى مادى، به وضوح قابل درك است. چنانكه مىتوان مشاهده كرد، ماده توسط علتهاى مختلف براى دريافت صورتهايى كه فاقد آنهاست به حركت درمىآيد و آنها را يكى پس از ديگرى قبول مىكند، در صورتى كه اگر فاقد نبود، امكان قبول نداشت.
بنابراين «قبول»، با «نداشتن» ملازمت دارد و شأن علل و مرجّحات، فعل خاصّ متناسب با ذات آنهاست كه با «داشتن» ملازم است.
بر اساس آنچه گفته شد، يك امر حادث مادى، در وجود خود نيازمند به علتى است كه آن را به فعل درآورد و آن را «علت فاعلى» مىناميم؛ و علتى كه آن را قبول كند كه آن را «علت مادى» مىگوييم. پس از اين اثبات خواهيم كرد كه در عالم وجود، ماهيات ممكن مجرّد از مادهاى نيز هست كه به سبب امكانى كه با آن همراه است به علت مرجّح و فاعل نياز دارد. ليكن چون مجرّد از ماده است به علت مادى نيازمند نيست.
بنابراين هيچ وجود ممكنى، اعم از مادى يا مجرّد، از علت فاعلى بىنياز نيست.
پس كسانى كه همه علل را، منحصر در علت مادى دانسته، علت فاعلى را نفى كردهاند، در واقع اثبات فعل بدون فاعل نمودهاند كه خطايى آشكار است.(1)
طول زمان و تعدّد خارج از حد تصور حوادث و تنوع حركات و تغييرات و تحولات زايد الوصف مادى نيز- كه مستمسك برخى از طرفداران اصالت ماده است- مشكلى را حل نمىكند، زيرا اگر سلسله علل فاعلى باز هم به ماده باز گردد مستلزم دَور باطل خواهد بود و به عبارت ديگر، مستلزم تقدّم شىء بر نفس خود؛ و اگر سلسله تا بىنهايت ادامه يابد و علل و معاليل به جايى منتهى نشود، مستلزم تسلسل خواهد بود كه طبق براهين عقلى كه سه برهان آن در همين فصل از كتاب ذكر شد، از محالات عقلى است، زيرا وجود سلسله معلول بدون علت و سلسله وسط بودن طرف و وجود سلسله موجودات رابط بدون وجود مستقل و مقوّم غيرممكن است.
چيزى كه هيچ عقلى جز از راه مكابره و عناد انكار نتواند كرد، آن است كه اگر قانون علت و معلول مورد قبول باشد و هر پديدهاى معلول علل و عوامل خارجى و داخلى باشد، كل عالم هستى به عنوان يك پديده نيز مستلزم وجود علت است كه البته خود جهان يا جزئى از آن نتواند بود.
اما اينكه محرّك اصلى كه همان علت فاعلى است با تعبيرى ديگر، از برخورد اضداد در درون پديدهها حاصل شود خود جاى بحث مفصّل است، اما در يك جمله مىتوان گفت چنان نظريهاى حاكى از آن است كه هر ضدى با حركتِ خود در برابر ضد ديگر عمل مىكند، در صورتى كه بحث ما بر سر علت حركت است و نيز آن نظريه مستلزم دوگانگى هر واحد است، در صورتى كه ما در كار يك واحد آن درماندهايم
فاعل اقسامى دارد كه برخى آن را بر هشت قسم دانستهاند و كيفيت تقسيم آن برحسب ضبط ايشان بدين قرار است:
فاعل يا نسبت به فعل خود علم دارد و علم او در فعلش مؤثر است يا نه. اگرعلم به فعل خود ندارد، يا فعلش ملائم طبع او است، كه در آن صورت آن را فاعل به
1) اساس ماترياليسم اعم از ديالكتيك و غير آن، بر نفى علت فاعلى است هر چند كه به ظاهر تنها علت فاعلى خارج از ماده را نفى مىكنند، ليكن بين اين دوگونه تعبير اختلافى نيست، زيرا چنان چه علل فاعلى موجود در طبيعت و جهان هستى خود ماده فرض شود و همه نيروها به ماده باز گردد، مشكل ديگرى پيش مىآيد كه اتحاد فاعل و قابل است، يعنى چيزى به نام ماده، هم فاعل حوادث و پديدههاست و هم قابل، كه طبق براهين ياد شده در همين فصل از كتاب، محال است.
طبع (طبيعى) گويند و يا فعل ملايم طبعش نيست كه آن را فاعل به قَسر (قَسرى) نامند.
اما اگر بر فعل خود عالم است و علم در فعلش مدخليّت دارد يا فعل بر وفق اراده او نيست كه در آن صورت او را فاعل به جبر (جبرى) گويند، و يا بر وفق اراده او است؛ در آن صورت يا علم او به فعل در مرتبه فعل و عين فعل اوست كه او را فاعل به رضا گويند، و يا علم او به فعل، قبل از فعل اوست كه در اين صورت يا فعل او مقرون به داعى يا انگيزه خارجى است كه او را فاعل به قصد گويند، و يا مقرون به داعى خارجى زائد بر ذات فاعل نيست بلكه خود علم، منشأ صدور معلول است. اگر علم فاعل زائد بر ذات وى باشد، او را فاعل به عنايت گويند و اگر زائد بر ذات نباشد بلكه عين ذات باشد، او را فاعل به تجلّى گويند.
اكنون، فاعل به هر كيفيتى كه فرض شود، اگر خود و فعلش منسوب به فاعل ديگرى باشد او را فاعل به تسخير گويند. بنابراين فاعل بر هشت قسم است:
اول، فاعل به طبع و آن فاعلى است كه بر فعل خود علم و آگاهى ندارد و در عين حال فعل با طبعش سازگار است، مانند نفس انسان و حيوان كه نسبت به افعال حياتى بدن و قواى جسمانى، فاعل به علم نيست و افعال وى از روى طبع است نه علم.
دوم، فاعل به قسر، كه نه بر فعل خود عالم است و نه فعل با طبعش موافقت دارد، مانند نفس نسبت به افعال بدنى در حال بيمارى كه افعال وى به علت نيروهاى ديگر، كه ناشى از بيمارى است از مسير طبيعى خود منحرف گردد و به طرز ديگرى عمل كند.
سوم، فاعل به جبر و آن فاعلى است كه نسبت به فعل خود علم و آگاهى دارد ليكن فعل به اراده او نيست؛ مانند انسان كه بر انجام آنچه نمىخواهد مجبورش كنند.
چهارم، فاعل به رضا، و آن فاعلى است كه فعل مورد اراده اوست و اراده او ناشى از علم است و علم تفصيلى او بر فعل، عين فعل است و قبل از فعل، علم او اجمالى
است و آن علم اجمالى از طريق علم او بر ذات خود حاصل است كه معلول و فعل ناشى از ذات را نيز در بر مىگيرد. چنانكه انسان صورتهاى خيالى را مىسازد و علم تفصيلى او به صورتها، خود همان فعليت يافتن آنهاست در حالى كه قبل از علم تفصيلى و فعليت صور خيالى، همه آنها در علم اجمالى انسان، از طريق علم او بر ذات فعّال خويش معلوم است؛ و نيز مانند فاعليّت حقتعالى نسبت به مخلوقات عالم، بر حسب عقيده اشراقيون.
پنجم، فاعل به قصد و آن فاعلى است كه نسبت به فعل خود علم و اراده دارد و علم او نيز قبل از فعل، تفصيلى است و ناشى از انگيزه و داعى خارجى و زائد بر ذات است؛ مانند انسان در افعال اختيارى خود و نيز مانند واجب متعال بر حسب قول متكلّمين.
ششم، فاعل به عنايت، و آن فاعلى است كه بر فعل خود علم قبلى دارد و علم وى زائد بر ذات اوست، و همان صورت علميّه، خود منشأ صدور فعل است نه عامل زائد ديگرى. چنانكه انسان، هرگاه بر سر ديوار يا درختى تصور سقوط كند، فرو خواهد افتاد؛ همچنين، حقتعالى موجودات را به مجرّد علم بر آنها ايجاد مىكند، چنانكه عقيده مشائون است.
هفتم، فاعل به تجلّى و آن فاعلى است كه بر فعل خود علم تفصيلى دارد كه عين علم اجمالى او بر ذات خويش است، چنانكه نفس مجرّد انسانى، كه صورت اخير نوع انسان است و در عين بساطت مبدأ همه كمالات ثانويه نوع خويش است و چون نسبت به آنها جنبه علميّت دارد در ذات خود واجد همه آن كمالات است و علم وى به ذات خود در واقع علم به تفاصيل كمالات خويش است هرچند كه از يكديگر متمايز نباشند؛ و مانندواجب متعال بنابر آنچه پس از اين خواهيم گفت كه علم اجمالى او بر اشياء عين كشف تفصيلى است.
هشتم، فاعل به تسخير و آن فاعلى است كه خود و فعلش، از آن فاعل ديگرى باشد
و او در فعل خود مسخّر فاعل ديگر باشد. چنانكه قواى طبيعى و نباتى و حيوانى در انسان، مسخّر نفس اوست و مانند همه علل هستى كه در تسخير واجب متعال است.
اينكه فاعل به جبر و فاعل به عنايت دو نوع متباين از فاعل به قصد باشند جاى بحث است. توضيح اينكه ما همه اعمال مربوط به يك نوع از انواع موجودات را، كه بهعنوان كمالات ثانويه آن مشهور است، به نفس ذات نوع نسبت مىدهيم. يعنى هر نوع، خود علت فاعلى افعال و كمالات ثانويه خويش است و از اين جهت كليّه انواع مورد مشاهده ما دو گونهاند: يكى انواعى كه افعالشان به مقتضاى طبع است و علم در آن هيچگونه نقشى ندارد، مانند عناصر؛ ديگرى آن دسته از انواع، كه علم در صدور افعالشان مدخليّت تام دارد، مانند انسان.
همين قسم دوم است كه به علم مجهّز شده تا از ميان افعال، آنچه را مايه كمال اوست تمييز دهد و به انجام آن مبادرت كند و آنچه را كمال او نيست ترك گويد.
چنانكه كودك هر چه به دستش آيد به دهان مىبرد، آنگاه اگر براى خوردن مناسب بود، مانند ميوه، آن را مىخورد وگرنه آن را دور مىاندازد.
بنابراين وساطت علم در ميان فاعل و فعل صرفاً به خاطر تشخيص افعال كمالى از غير آن است. از اينرو علم و تصديقى كه در بين فاعل و فعل، واسطه واقع مىشود اگر از علوم حضورى و يا ناشى از ملكات نفسانى باشد و تصديق آن محتاج به تأمل و انديشه نباشد، فعل بىدرنگ توسط فاعل اراده مىشود و به انجام مىرسد؛ ليكن اگر كمال بودن فعل مورد ترديد باشد و تصديق آن نياز به تفكّر و تروّى داشته باشد، فاعل علمى شروع مىكند به تطبيق يك يك عناوين و اوصاف كمالى معلوم خود بر آن فعل مردّد، تا اگر سرانجام كمال بودن فعل مورد تصديق قرار گرفت آن را انجام دهد وگرنه ترك گويد.
اين ميل و انعطاف به يكى از دو طرف فعل و ترك است كه ما آن را «اختيار» مىناميم و فعل صادر از آن را فعل اختيارى مىگوييم.
بنابراين، فعل هر فاعل علمى مختارى متوقف بر آن است كه تصديق به كمال بودن و وجوب تحقّق آن در فاعل محرز باشد و طرف ديگر، يعنى ترك آن، عدم كمال و غيرواجب شمرده شود.
حال اگر چنين تصديقى، بدون نياز به تفكّر و بررسى خواص و لوازم فعل، بلافاصله براى فاعل فراهم بود بىدرنگ به انجام آن مبادرت مىكند و اگر فراهم نبود به تفكّر و تروّى مىپردازد تا به وسيله آن، رجحان و وجوب فعل، يا مرجوحيّت و عدم وجوب آن را در ترك فعل مشخص كند. در اين فرقى نيست كه رجحان فعل و عدم رجحان ترك، ناشى از طبيعت موضوع باشد يا از اجبار و اكراه عامل جبر كنندهاى. چنانكه، اگر كسى در كنار ديوار شكستهاى كه در حال فرو ريختن است نشسته باشد، به محض دريافت، از بيم جان، خويشتن را از ديوار دور مىسازد؛ به همين نحو اگر كسى براى استراحت در سايه ديوارى نشسته باشد و شخصى به تهديد، وى را اجبار نمايد كه از آنجا برخيزد وگرنه ديوار را بر سر او خراب خواهد كرد، و او از بيم جان كنار ديوار را ترك گويد، با اينكه منشأ تصديق در آنها متفاوت است، فعل در هر دو صورت، ارادى است و تصديق نيز يكسان است.
از اينجا معلوم مىشود كه فعل اجبارى و فعل اختيارى از حيث وجود خارجى، دو نوع متمايز از فعل نيستند تا بتوان فاعل به جبر را نوع مقابل فاعل به قصد دانست.
بنابراين حداكثر نقش عامل اجبار كننده آن است كه فعل را يك طرفه مىسازد، يعنى فاعل مجبور را با فعلى مواجه مىكند كه جز انجام آن راه ديگرى ندارد، چنانكه در مورد افعالى كه طبعاً يكطرفهاند نيز وضع بر همين منوال است.(1)
1) بحث مؤلّف رحمه الله براى اثبات اين مسئله است كه فعل اختيارى و فعل اجبارى هر دو از مقوله افعال ارادى است و فاعل به قصد را نبايد قسم مقابل فاعل به جبر پنداشت. تنها تفاوت موجود بين اين دو آن است كه در فاعل به جبر جز طرف فعل، وجه ديگرى وجود ندارد، درست مانند مواردى كه انسان در مقابل امرى قرار مىگيرد كه انجام آن ضرورى است. چنانكه شخصى كه در پاى ديوار لرزان نشسته است و ترس از فرو افتادن آن وى را ناگزير مىسازد كه از آنجا برخيزد، برخاستن او فعلى جبرى است و با كسى كه جبّارى او را تهديد كرده است كه اگر از كنار ديوار برنخيزد آن را بر سرش خراب خواهد كرد و او جبراً از جاى خود برمىخيزد، در نفس عمل هيچ تفاوتى ندارد. پس اينكه فاعل به قصد را در مقابل فاعل به جبر قرار مىدهند خطاى محض است، بلكه تفاوت اين دو در كيفيت حصول تصديق به وجوب فعل است
نبايد از نظر دور داشت كه خردمندان همواره در قوانين و سنن اجتماعى براى حفظ مصالح جامعه و مراعات قوانين آن، ميان فعل اختيارى و اجبارى فرق گذاشتهاند تا ستايش و نكوهش و ثواب و عقاب مردم در ازاء سنن جاريه اجتماع در جاى خود قرار گيرد.
پس، تقسيم فعل به اختيارى و جبرى، تقسيمى است اعتبارى نه حقيقى.(1)
به همين ترتيب فاعل به عنايت نيز از نوع فاعل به قصد است نه نوعى متمايز از آن، زيرا مثلًا تصور سقوط در كسى كه بر جاى بلند ايستاده و ترس ناشى از آن تصور باعث سقوط وى مىگردد در حقيقت با همان تصور در كسى كه ايستادن در چنان شرايطى، به سبب تمرين و تكرار براى وى امرى عادى است، مانند بنّايى كه بر سر ديوارهاى بلند و بناهاى مرتفع به آسانى حركت مىكند، علم واحد و يكسانى است.
بدين معنى كه شخصى كه بر سر ديوار بلند ايستاده است مىداند كه ممكن است در جاى خود بماند و سقوط نكند و ايمن باشد، و يا سقوط كند و هلاك شود. جز اينكه آن شخص كه خوف و هراس بر او مستولى شده و شدت ترس و اضطراب سراپاى او را فرا گرفته است تنها به تصور سقوط مىپردازد و در نتيجه فرو مىافتد و
1) آنچه در مورد يكسان بودن فعل اختيارى و اجبارى از حيث وجود خارجى فعل بيان گرديد، شايد اين شبهه را ايجاد كند كه تفاوت بارزى كه بين فاعل و فعل اختيارى از يك طرف و فاعل و فعل جبرى از طرف ديگر وجود دارد امرى بديهى است و انكار آن مكابرهاى بيش نيست، گوييم: اين تفاوت هنگامى مطرح مىشود كه برحسب قوانين و عرف اجتماعى، به ارزيابى دوگونه فعل و دوگونه فاعل پرداخته شود و پيداست كه در جامعه هر فعلى ارزش خاصى دارد، بعض افعال در خور ستايش و برخى در خور نكوهشاند. در اينجاست كه فاعل مجبور با فاعل مختار از يكديگر متمايز مىشوند، بنابراين تفاوت آن دو، اعتبارى است
آن كس كه ايستادن برايش امرى عادى است هر دو جانب قضيّه را تصور مىكند و بدون ترس و هراس جانب بر جاى ماندن و عدم سقوط را تصور مىكند و در نتيجه بر سر ديوار مىماند.
اما اينكه اينگونه فعل به عنايت، فاقد غايت عقلايى و مصلحتآميز است، موجب آن نمىشود كه آن را مطلقاً خالى از داعى بدانيم، زيرا داعى اعم از آن است، و پس از اين در مبحث «لعب و عبث» از آن سخن خواهيم گفت.
پيش از اين گفته شد كه قانون عليت و معلوليت در كليّه موجودات عالم مساوى است و هيچ موجودى نمىتوان يافت كه از اين سه حالت بيرون باشد: يا علت است و معلول نيست يا معلول است و علت نيست و يا معلول چيزى و علت چيزى ديگر است.
همچنين گفته شد كه سلسله علل به علتى منتهى مىگردد كه خود، معلول نباشدو آن ذات واجب متعال است. نيز گفته شد كه واجب متعال واحد به وحدت حقّه است كه هيچ دوگانگى و چندگانگى در وى نيست و هر چه جز او است فى نفسه ممكن است و در انتساب به او واجب. نيز گفتيم كه هيچ معلولى از علت فاعلى بىنياز نتواند بود چنانكه از علت تامّه نيز بىنياز نتواند بود، پس ذات بارىتعالى علت تامّه همه چيز است در عين حال كه علت فاعلى همه نيز اوست.
نيز گفته شد عليت در وجود يعنى اثر وجودى جاعل، و اينكه وجود معلول نسبت به علت خود رابط است و قائم بر او است، و وجود علت نسبت به معلول خود، وجود مستقل و قوامدهنده است. پس هر حكمى كه به معلول نسبت داده مىشود در واقع از علت است و به واسطه وجود علت.
بنابراين، تنها خداى متعال فاعل مستقل و مبدأ موجودات است و در ايجاد و
عليت خود نسبت به همه، قائم به ذات خويش است، و او است موثّر به معنى حقيقى كلمه، و هيچ چيز جز او در وجود مؤثّر نيست، زيرا هيچ چيز ديگرى استقلال وجودى، كه ملاك عليت و ايجاد است ندارد. استقلال همه موجودات نسبى است و همه علل فاعلى وجود در واقع معدّات و عوامل كمكى به حساب مىآيد كه معلول را به منبع فيض مبدأ اول نزديك مىسازند.
آنچه گفته شد، تنها از جنبه اصالت و تحقق وجود بود كه با همه مراتب خود در موجودات عالم متحقق و سارى است، اما نظر به ماهيات جوهرى و عرضى كه عقل اعتبار مىكند و متلبّس به وجود و داراى استقلال هستند، حقتعالى علتى است كه همه علل به او منتهى مىگردد. يعنى هر چه بدون واسطه بدو منتهى شود او علت آن است، و هر چه با واسطه بدو منتهى گردد او علت علت است نسبت بدان، و علت علت هر چيز، علت آن چيز محسوب است، پس حقتعالى فاعل همه چيز است و تمامى علل در تسخير او است.
اينكه فاعل از حيث وجود قوىتر و شديدتر از فعل خويش است از آنرو است كه فعل، كه معلول او است، نسبت به او در حكم رابط است و قائم بر وجود اوست و فاعل داراى استقلال است و قوامدهنده فعل و محيط بر آن. معنى شديدتر و قوىتر نيز جز اينكه گفته شد نيست و اين حكم در مورد علت تامّه و فاعل مؤثّر، هر دو جارى است. (اسفار، ج 2، ص 187).
صدرالمتألّهين رحمه الله مسئله را از بديهيات انگاشته، گويد: بداهت عقل حكم مىكند كه علت مؤثّر ذاتاً از معلول خود قوىتر باشد ليكن در ساير علل مسئله بدين بداهت نيست.
اما اينكه فاعل بر فعل خود از جهت وجود متقدّم باشد هم از امور فطرى است،
زيرا وجود فعل متوقف بر وجود فاعل است و تا فاعل موجود نباشد فعل وجود نخواهد يافت. اين حكم نه فقط در مورد علت فاعلى بلكه در مورد علت تامّه و ساير علل نيز جارى است.
پس، اينكه در تقدم علت تامّه بر معلول آن اشكال كرده و گفتهاند: «علت تامّه در معيّت معلول است، زيرا ماده و صورت كه از اجزاء علت تامهاند به همراه معلول، بلكه خود معلول هستند و اگر بر معلول متقدم باشند، تقدّم شىء بر نفس خويش لازم مىآيد» اشكال بىموردى است، زيرا چنانكه در جاى خود گفته شد، ماده براى مجموعه ماده و صورت كه شىء مركب مادى است علت مادى به حساب مىآيد، صورت نيز علت صورى مجموع ماده و صورت است، اما مجموع حاصل از ماده و صورت در عين اجتماع علت هيچ چيز نخواهد بود.
بنابراين هر يك از ماده و صورت علت متقدّم بر معلول است و مجموع آن دو، معلول متأخّر، و اشكال مردود است.
اينكه گفتهاند: آنچه متقدم است آحاد است و آنچه متأخّر است مجموع به شرط اجتماع است، همان معنى است كه فوقاً ذكر شد.
مشهور در بين حكماى پيشين آن است كه جايز نيست يك شىء واحد از آن حيث كه واحد است هم فاعل باشد و هم قابل. با قيد حيثيّت، آن دسته از انواع مادى را كه با صور خود فاعل و مؤثّرند و با ماده خود قابل و متأثّر، از حكم مزبور خارج ساختهاند چنانكه مثلًا، آتش با صورت خود حرارت توليد مىكند، اما حرارت را با مادّه خود مىپذيرد.
حكماى متأخّر به عكس ايشان، جايز دانستهاند كه چيزى هم فاعل باشد و هم قابل. حقيقت مسئله آن است كه بايد بين آنچه قبول در آن به معنى انفعال و استكمال
وجود خارجى است و آنچه قبول در آن به معنى اتّصاف و انتزاع از ذات شىء بدون انفعال و تأثر خارجى است تفصيل و امتياز قائل شد. در اولى ممكن نيست فعل و قبول در يك شىء واحد در جهت واحد جمع شود، ليكن در دسته دوم جايز است چنانكه در لوازم ماهيات، فعل و قبول جمع مىگردد.
برهان قضيه بدين ترتيب است كه قبول به معنى انفعال و تأثّر همواره با فقدان همراه است، در صورتى كه فعل ملازم با وجدان يعنى داشتن است و اين دو جهت متباين و متدافع است كه در يك چيز واحد از آن حيث كه واحد است اجتماعپذير نيست. ليكن در لوازم ماهيات مانند زوج بودن چهار چنان نيست كه تماميّت ذات چهار، بدون لازم آن يعنى زوج بودن، قابل تعقل باشد تا معنى فقدان در آن متحقق شود. در اينگونه موارد، قبول، تنها به معنى مطلق اتّصاف است و از اينرو اجتماع فعل و قبول در آن جايز است.(1)
حكماى پيشين كه مطلقاً بر عدم جواز اجتماع فاعل و قابل حكم كردهاند براى قول خود دوگونه استدلال نمودهاند. يكى اينكه فعل و قبول دو اثر متغاير است و از يك شىء واحد از آن حيث كه واحد است صدور نتواند يافت. دوم اينكه نسبت قابل به مقبول خود امكانى است، در صورتى كه نسبت فاعل تام به فعل خود وجوبى است.
پس اگر يك شىء واحد هم فاعل چيزى باشد و هم قابل، لازمه آن اين خواهد بود كه نسبت آن به فعل و مقبول خود هم به امكان باشد و هم به وجوب، در حالى كه آنها نسبت به يكديگر متنافى هستند و تنافى لوازم، مستلزم تنافى ملزومات است.
1) لوازم ماهيات و صفات انتزاعى ذوات، از يك نظر فعل و اثر ماهيات و ذوات محسوبند و از يك نظر مقبول آنها واقع شدهاند. چنانكه ماهيت چهار، هم داراى اثر زوجيت است و هم پذيراى زوجيت، و واجبالوجود بودن يا وحدانيت هم در ذات خداست و هم منتزع از ذات او؛ يعنى ذات بارى هم فاعل آن است و هم قابل آن. همچنان كه ملاحظه مىشود در هر دو مورد قبول جز معنى اتصاف به صفتى، چيز ديگرى در بر ندارد و تنها در اين موارد است كه مىتوان گفت فاعل و قابل با يكديگر در يك امر واحد جمع شده است
دو استدلال فوقالذكر به فرض صحّت و جامعيّت بيش از اين را ثابت نمىكند كه اجتماع فعل و قبول، به معنى انفعال و تأثر، در يك چيز واحد ممتنع است، اما قبول به معنى اتّصاف، اثرى صادر از ذات و مسبوق به امكان نيست و اين در اتصاف ماهيات به لوازم آنها ملاحظه مىشود.
با اين حال هيچيك از دو برهان خالى از مناقشه نيست. در برهان اول، قبول را اثرى صادر از قابل دانستن، موجب آن خواهد شد كه قابل را علت فاعلى قبول بهشمار آوريم و در آن صورت اين اشكال پيش خواهد آمد كه يك قابل بسيط هم علت فاعلى فعل قبول باشد و هم پذيرنده صورت مقبول، و هم جزئى از مركّب حاصل از آنها، و اين دو اثر از يك شىء واحد صادر نتواند شد.
اشكال استدلال دوم اين است كه نسبت علت فاعلى، كه خود يكى از علل چهارگانه است، به فعل، نسبت وجود نيست. يعنى وجود علت فاعلى به تنهايى وجود معلول را ايجاب نمىكند مگر آنكه ساير علل هم فراهم آيد. حال به فرض آنكه فاعل به تنهايى علت تامّه باشد، بدين معنى كه با انضمام بقيه علل بدان، فاعل بالفعل باشد، باز هم نسبت آن به فعل از امكان به وجوب تبديل نخواهد شد.
حكماى متأخّر كه فعل و قبول را در شىء واحد بسيط جايز دانستهاند عموماً به لوازم ماهيات، بهويژه ماهيات بسيطه استناد كردهاند و گفتهاند كه هيچ ماهيتى نيست جز آنكه لوازم چندى به همراه دارد؛ مثلًا، ممكن بودن، ماهيت بودن و غيره لازم هر ماهيتى است و هر ماهيت (آب، آتش، انسان و جز آن) نسبت به هر يك از اين لوازم هم فاعل است و هم قابل. همچنين است مفاهيم منتزع از ذات واجب تعالى، مانند واجبالوجود بودن و يگانگى، كه ذات واجب هم قابل آنهاست و هم فاعل.(1)
1) بديهى است كه هر ماهيتى لازم يا لوازمى دارد و برخى لوازم براى همه ماهيات جنبه عام دارد چنانكه، انسان و اسب و آب و خاك علاوه بر آنچه خود هستند، مفهوم بودن، ماهيت بودن، ممكن بودن و امثال آن نيز لازم لاينفك آنهاست. برخى ديگر از لوازم خاصّ ماهيات معينى است مانند زوج بودن براى چهار، دو قائمه بودن زوايا براى مثلث كه از آنها جدايىپذير نيست. از آنجا كه منشأ و علت اين لوازم ماهيات هستند فاعلاند و از آنجا كه قبول اين لوازم كردهاند قابلاند. مفاهيم منتزع از ذات نيز كه جنبه عقلانى دارد چنين است
برهان و مستندات ايشان تنها شامل مواردى است كه قبول در آن صرفاً به معنى اتّصاف است كه فعل و قبول در آن يكى است، اما در مواردى كه قبول به معنى انفعال و تأثّر و استكمال باشد، همواره با فقدان ملازمت دارد و در مقابل آن فعل همواره با وجدان ملازم است و اين دو قابل اجتماع در شىء واحد نيستند.
چنانكه پس از اين در مبحث حركت خواهد آمد، حركت براى هر موجود بالقوّه كمال اول محسوب مىشود، اما كمال دومى هم هست و آن عبارت است از آنچه شىء متحرك بهسوى آن حركت مىكند و پس از رسيدن بدان از حركت باز مىايستد. اين كمال اخير است كه متحرك با حركت خود بدان دست مىيابد و كمال مطلوب و اصلى است و مطلوبيّت حركت براى شىء متحرّك، فرع آن است. از اينرو گفتهاند: حركت خود به خود مطلوب نيست و ذات شىء اقتضاى حركت ندارد.
همين كمال دوم است كه آن را غايت حركت مىناميم و شىء متحرّك با رسيدن بدان تكامل مىيابد. نسبت اين غايت به حركت نسبت كمال به نقص است و هيچ حركتى خالى از اين غايت نيست وگرنه به سكون بدل مىشد.
به واسطه ارتباط و نسبتى كه بين حركت و غايت برقرار است بين آن دو نوعى اتحاد وجود دارد كه از طريق آن، غايت همچنان كه به حركت مرتبط است به محرّك نيز مرتبط مىشود، و به واسطه همين اتّحاد، غايت با متحرك هم ارتباط مىيابد.
اكنون اگر محرّك، طبيعت باشد و جسم را به نوعى از حركات عَرَضى از قبيل حركت وضعى، كيفى، كمى و اينى به حركت درآورد تا جسم تكامل يابد، در اين
صورت، غايت عبارت است از آن تماميّت و كمالى كه متحرّك از طريق حركت بهسوى او متوجه گرديده است و طبيعت محرّك از راه تحريك طالب آن است؛ و اگر آن غايت نبود نه از جانب محرّك تحريكى صورت مىگرفت و نه از جانب متحرّك حركتى.
بنابراين جسمى كه از وضعى به وضع ديگر حركت مىكند، وضع دوم را مىخواهد و با خروج از وضع اول به وضعى سيّال درمىآيد كه در آن به موجودى «آنى» تبديل مىشود كه در هر «آن» بدل به فرد آنى ديگرى مىگردد تا آنگاه كه بر وضعى ثابت و نامتبدّل قرار گيرد كه مطلوب اصلى و كمال او است و محرّك هم در حقيقت طالب آن است.
اكنون اگر محرّك از نوع فاعل علمى باشد كه علم او در فعلش مدخليّت دارد، مانند نفوس انسانى و حيوانى، در آن صورت حركت نيز به واسطه غايتى كه بدان منتهى خواهد شد مورد اراده و خواست فاعل قرار مىگيرد. ليكن غايت، مطلوب بالاصاله و لنفسه است، اما حركت به تبع غايت مراد و مطلوب واقع مىشود.
البته نبايد از نظر دور داشت كه فاعل علمى غالباً امورى را كه لازمه غايت و مقارن آن است بهعنوان غايت حركت خود در نظر مىگيرد و بين غايت اصلى حركت و امر مقارن مطلوب، به وسيله تخيّل پلى برقرار مىسازد و تحريك را بهسوى آن متوجه مىكند. چنانكه كسى بهسوى مكانى حركت كند تا دوست خود را ملاقات نمايد و يا بهسوى آبشخورى به حركت درآيد، تا آب بخورد و يا براى خريد و فروش به بازار رود.
همه آنچه گفته شد در مورد افعالى است كه از نوع حركات عرضى است، اعم از آنكه طبيعى باشد يا ارادى، اما هنگامى كه فعل جوهرى باشد، اگر از جواهرى باشد كه به ماده تعلّقى دارد پس از اين به اثبات خواهيم رساند كه اينگونه جواهر همگى داراى حركت جوهرى هستند و وجود آنها سيّال است و تا هنگامى كه به وجود ثابت
غيرسيّالى منتهى نشوند همچنان بهسوى آن در حركت خواهند بود و آن غايت نهايى است كه تماميّت و كمال آنهاست و مراد و مطلوب اصلى علل فاعلى و محرّكه است، و حركات جوهريّه به واسطه آن غايت كمالى، مورد خواست و اراده علل محرّكه واقع مىشود. (منظور از فعل اثر و آفريده عرضى و جوهرى است).
اما اگر فعل از جواهرى باشد كه در ذات و فعل هيچگونه تعلّقى به ماده ندارد و از مجردات عقلى است، از آنرو كه وجودش بالفعل است و هيچ جنبه بالقوهاى ندارد؛ طبعاً تمام و نقصى هم در آن وجود نخواهد داشت و فى نفسه در حدّ تمام است و مراد و مطلوب و غايت و مقصود اصلى جز خود آن، چيز ديگرى نخواهد بود. در اين صورت فعل و غايت يكى است، بدين معنى كه فعل با حقيقتى كه در مرتبه وجود فاعل دارد و دقيقهاى غيرماهوى است غايت و مقصود واقع مىشود، نه آنكه فعل، علت غائى خود و متقدّم بر خويش باشد كه لازمه آن، اين خواهد بود كه چيزى علت خود باشد كه البته محال است.
پس روشن شد كه هر فاعلى در فعل خويش داراى غايتى است و علت غائى فعل نيز همان است.
از آنچه گذشت مسائلى به اثبات رسيد كه از آن جمله است:
گاه نيز غايت و فعل دو چيز جداگانهاند، چنانكه در افعالى كه بهصورت حركاتى عرضى به ظهور مىرسد يعنى افعال جواهرى كه با ماده نوعى وابستگى دارند مانند
نفوس حيوانى و صور منطبع در ماده امر بر اين منوال است. در اينگونه افعال، فاعل از طريق ايجاد حركت، بر غايات خود دست مىيابد در حالى كه حركت، مطلوب اصلى نيست بلكه غايت حركت، مقتضاى فاعل است. فاعل، حركت را ايجاد مىكند تا غايت آن را به دست آورد. حال ممكن است كه غايت فعل به خود فاعل باز گردد چنانكه كسى از رنجورى شخصى اندوهگين شود و در صدد رفع ناراحتى وى برآيد تا خويشتن را از اندوه آسوده سازد، و يا ممكن است غايت فعل به ماده باز گردد، چنانكه كسى در وضع نشستن يا ايستادن خود از طريق حركت تغييرى ايجاد كند، و يا ممكن است غايت فعل به چيزى غير از اينها عايد گردد چنانكه كسى يتيمى را مورد اكرام قرار دهد تا آن يتيم شادمان شود.
اما اينكه گفتهاند: «غايت از حيث تصور قبل از فعل است و از حيث وجود بعد از آن» حكمى است كه در مورد فاعل غيرعلمى همچون طبايع صدق نمىكند، زيرا در اينگونه فاعلها، علم وجود ندارد.
همچنين، قول بعضى مبنى بر اينكه علت غائى، علت فاعليّت فاعل است، سخنى خالى از مسامحه نيست، زيرا فاعلهاى طبيعى داراى علم نيستند تا غايات افعال، معلوم و نزدشان حاضر باشد و به فاعل فاعليّت بخشد. از حيث وجود خارجى نيز غايت از جهت وجودى مترتب بر وجود فعل است و فعل همواره متأخّر از فاعل،
پس محال است كه غايت، علت فاعليّت فاعل باشد.(1)
در فاعلهاى علمى و غيرطبيعى نيز يا غايت عين فعل است كه فعل در هر صورت معلول فاعل است و نمىتواند علت علت خود باشد، وياآنكهغايت امرىاستمترتب بر فعل و متأخّر از آن و ممكن نيست علت فاعليّت فاعل در فعل و متقدم بر آن باشد.
به علاوه حضور غايت براى فاعل علمى، قبل از فعل، از مقوله وجود ذهنى است و ضعيفتر از آن است كه بتواند علت امرى خارجى يعنى فاعل باشد.
حقيقت اين است كه- چنانكه بعداً تفصيل آن خواهد آمد- فاعلهاى علمى با وجود نوعيّه خود علت فاعلى افعال مربوط و مترتب بر وجود خويش هستند، همچنان كه در انواع طبيعى نيز علت فاعلى و منشأ افعال و آثار، وجود خاص هر يك از انواع است.
بنابراين در فاعلهاى علمى وجود صور علميّه فعل در ذهن فاعل، شرط متمّم فاعليّت اوست كه بدون آن، اثر فاعل به فعليت درنمىآيد؛ و اگر گفته شود علت غايى علت فاعليّت فاعل است تنها بدين معنى درست خواهد بود وگرنه فاعل به نوعيّت خود علت فاعلى افعالى است كه از وى صادر مىگردد و بر او متقوّم است و در واقع، كمالات ثانوى است كه نوع با فعليت بخشيدن بدان تكامل مىيابد.(2)
1) مطلبى كه در متن منحصراً بدان اشاره شده است در آثار حكما و متكلّمانِ پيشين مباحث مفصّلى را به خود اختصاص داده است. مسئله اين است كه وقتى گفته مىشود فعل براى غايتش مطلوب است و غايت پيش از فعل در نفس فاعل وجود دارد و براى غايت است كه فاعل به فعل مىپردازد، اين تصور پيش مىآيد كه آنچه فاعل را به فعل وا مىدارد غايت است، يعنى غايت علت فاعليّت فاعل است. در صورتى كه بنابر پاسخ مؤلّف رحمه الله اوّلًا: در فواعل طبيعى و غيرعلمى، غايت قبل از فعل وجود ندارد و ثانياً: غايت متأخّر از فعل و مترتّب بر آن است و فعل نيز متأخر از فاعل بنابراين نمىتواند علت فاعلى براى فاعل باشد و ثالثاً: وجود قبلى غايت نزد فاعل از نوع وجود ذهنى است نه عينى
2) در نظام فلسفى حكماى قديم و فلاسفه اسلام، هر موجود تحت نوعى از انواع قرار دارد، اعم از مادى يا مجرّد، و هر نوع منشأ افعال و آثار خاصّى است كه افعال و آثار وجودى افراد و اشخاص موجود در تحت آن نوع، منشأ هيچ فعل و اثرى جز آنچه مربوط به نوع آنهاست، نتوانند بود. بنابراين فاعل فعل، يا موجود صاحب اثر خواه از انواع طبيعى باشد و خواه از انواع ذى شعور حيوانى و انسانى، در واقع نوعيّت آن شىء است نه چيز ديگر، كه مطلب در اين حدّ، صحيح و شبههناپذير است، ليكن وجود نوع بهصورت كلّى و خارج از وجود افراد، مانند مثل افلاطونى جاى بحث دارد
چنانكه اگر كسى به درماندهاى كمك مىكند كه او را خشنود سازد در واقع به او نيكى مىكند تا آزردگى و رنجى را كه از مشاهده وضع اسفبار آن شخص در نفس او به وجود آمده است برطرف سازد؛ پس در حقيقت مىخواهد ناراحتى خويش را درمان كند. نيز كسى كه به جايى مىرود تا استراحت كند در حقيقت مىخواهد نفس خويش را از رنجى كه به واسطه خستگى تن بدو مىرسد آسوده سازد.
خلاصه آنكه، فعل همواره با فاعل سازگار و مرضىّ طبع او است، و همينطور غاياتى كه مترتّب بر فعل است خير و كمال فاعل محسوب مىشود.
اما اينكه گفتهاند: «عالى هيچگاه قصد سافل نمىكند و بدان كمال نمىيابد و از اينرو اراده عالى هرگز به سافل تعلّق نمىگيرد، زيرا علت از حيث وجود و منزلت قوىتر و كاملتر از معلول و فعل خويش است» قابل قبول نيست، زيرا چنانكه گفته شد، فاعل از آن جهت خواهان فعل خويش است و آن را اراده مىكند كه فعل اثرى از آثار اوست. يعنى اراده فاعل در حقيقت به نفس او تعلّق مىگيرد و در حقيقت او خود را مىخواهد و خواست فعل و غايت آن، جنبه تبعى دارد.
بنابراين هنگامى كه فاعل تصور غايت كمالى مىكند، در واقع نفس خويش را با صفت اقتضاء و سببيّت نسبت به غايت مشاهده مىكند. مثلًا شخص گرسنهاى كه اراده خوردن مىكند تا بدان وسيله سير گردد، نفس خود را همراه با اقتضاى چنين فعلى كه غايت مطلوب را به دنبال دارد مشاهده مىكند. يعنى خود را بر حسب اقتضاء
سير مىيابد و مىخواهد آن را از حيث وجود خارجى نيز به همان صفت بيابد.
حال اگر فاعل نسبت به ماده تعلّقى داشته باشد، با فعليت يافتن غايت كه در واقع ذات اوست كسب كمال مىكند، و غايت خارج از ذات او يعنى آنچه در خارج مترتّب بر فعل است به تبع ذات او، مايه كمال وى خواهد بود. ليكن هرگاه فاعل مجرّد از ماده باشد، خود كامل خواهد بود و از غايت كه ذات اوست و داراى فعليت تام است و در واقع همان ذات كامل اوست كسب كمال نمىكند.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه اوّلًا: غايت هر فاعل در فعل خود در درجه اول ذات او است از آن جهت كه فاعل فعل و غايت آن است، و غايت مترتّب بر فعل به تبع ذات فاعل، غايت و مراد واقع مىشود.
ثانياً: غايت همواره براى فاعل كمال محسوب مىشود. حال اگر فاعل تعلّقى به ماده داشته باشد از طريق دستيابى به غايت كه ذات فاعل اوست كسب كمال مىكند و اگر مجرّد از ماده باشد، غايت عين ذات اوست كه كمال او نيز همان است و ديگر معنى استكمال، كه كمال بعد از نقص و فعليت بعد از قوه است در كار نخواهد بود.
از اينجا روشن مىشود اين قول كه: «هر فاعلى در فعل خود غايتى دارد كه از آن كمال مىيابد و برخوردار مىشود» خالى از مسامحه نيست، زيرا اين حكم تنها در مورد فاعل متعلّق به ماده درست تواند بود.
1) چنانكه ملاحظه شد؛ هرگونه فاعلى از طريق فعل خود كسب كمال نمىكند، بلكه تنها فاعلهايى كه به ماده نوعى تعلّق دارند از فعل و غايت مترتب بر آن استكمال مىيابند؛ و اين در واقع اراده عالى به سافل نيست بلكه اراده سافل براى آن جنبه تبعى دارد. بدين معنى كه فاعل علمى متعلّق به ماده گرچه با دستيابى به غايات افعال خود، كمال مىيابد ليكن بايد توجه داشت كه اينگونه فاعل نيز در واقع با فعليت بخشيدن به ذات خويش، كمال مىيابد، زيرا او ابتدا ذات خود را بر حسب اقتضاء و عليت، واجد غايت فعل خويش تصور مىكند، يعنى گرسنه، ابتدا خود را چنان تصور مىكند كه مقتضى سيرى است و ذات خويش را بر حسب اقتضاء سير مشاهده مىكند و با فعل خوردن و تحقق غايت آن، ذات خود را به اقتضاء واجد غايت و علت فاعلى آن است، بالفعل و بر حسب وجود خارجى واجد آن مىسازد، اما، فاعل مجرّد، صرفاً فعل خود را از آنرو كه اثرى از ذات اوست اراده مىكند
برخى از متكلمان برآنند كه واجب متعال در افعال خود داراى غايتى نتواند بود، زيرا ذات او از غير بىنياز است. از اينرو گفتهاند: افعال خداوند معلّل به اغراض نيست.
برخى ديگر گفتهاند خداوند تعالى در افعال خويش غايات و مصالحى دارد، ليكن نه به خود او بلكه به غير او عايد مىگردد و مخلوقات او از آن بهرهمند مىشوند.
قول گروه اول بدان دليل مردود است كه بر مبناى آنچه پيش از اين گفته شد، فعل از دو حال بيرون نيست يا خود بالذّات مطلوب فاعل است و يا سرانجام به مطلوب بالذّات منتهى مىشود و هرگز نياز فاعل به غايت از لوازم وجودى آن محسوب نمىشود، زيرا ممكن است فاعل، خود عيناً غايت خويش باشد چنانكه قبلًا شرح آن گذشت.
قول دوم نيز بدين دليل قابل اعتنا نتواند بود كه هر چند بر اساس آن، نياز حقتعالى به غير و تكامل او از طريق غايات مترتّب بر افعال، و بهرهمندى او از آنها لازم نمىآيد، ليكن تعلق اراده عالى به سافل و خواستن موجودى شريفتر چيزى را كه از وى فروتر است در اين نظريه بر جاى خود باقى است، زيرا اگر چنانچه غايتى كه حقتعالى را به فعل فراخوانده است و فعل او، بلكه فاعليّت او متوقف بر آن است، همان خير و مصلحتى باشد كه مترتّب بر فعل است، در آن صورت مستلزم اين خواهد بود كه غير حق در او تأثير كند؛ حال آنكه حقتعالى فاعل اول است و فاعليّت وى تامّ است و در آن بر چيز ديگرى متوقف نيست.(1)
مشكلات اساسى مسئله عبارت است از اينكه اقوال متكلّمان در مورد غايت فعل همواره مستلزم نياز فاعل به غايت و اراده عالى به سافل است كه در مورد حق تعالى هيچيك درست نتواند بود.
كليد حل مشكلات چنانكه در متن ملاحظه مىشود، يكى آن است كه اوّلًا: لازمه وجود غايت نياز فاعل بدان نيست، و ثانياً: غايت هر فعل در حقيقت ذات فاعل است و اراده عالى سافل را و اشرف اخسّ را، منتفى است
بلكه حقّ مطلب- چنان گفته1) آراء متكلّمان در مورد غايات اعمال و افعال خداوندى مختلف است و غالباً متناقض و يا مستلزم شرك. ليكنحكما بهويژه از صدرالمتألّهين به بعد به غوامض مسئله، پاسخهاى مناسب دادهاند.
شد- اين است كه فاعل در فعل خود هيچ غايت ديگرى جز ذات خود ندارد، و هيچ چيز او را بهسوى فعلى بر نمىانگيزد مگر ذات او. بنابراين، غاياتى كه مترتب بر فعل است به تبع غايت اصلى، غايت محسوب مىشود.
پس در مورد حقتعالى گوييم: او فاعلى است در فاعليّت خويش تامّ و كامل و او علت اولى است كه همه علل بدو منتهى مىگردد، و ذات متعالى او كه عين علم به نظام خير است، غايت اصلى و نهايى ذات اوست كه فاعل هر خير و مبدأ هر كمال است.
البته نبايد بين اين سخن كه گفتيم فاعليّت فاعل متوقف بر علت غائى است و در آن مغايرت بين متوقف و متوقفٌ عليه آشكار است، و اين سخن كه گفتيم غايت ذات واجب در افعال، ذات متعالى اوست، تناقضى تصور گردد.(1)
چون منظور از توقف و اقتضاء در اينجا معنى اعم آن است كه مقصود از آن، مفهوم جدايىناپذيرى است؛(2)و چنانكه صدرالمتألّهين گفته است، اينگونه تعبيرها از مسامحات اجتنابناپذير در سخن است كه براى تعليم و تعلّم علوم و فهم مطالب از آن گزيرى نيست. چنانكه مثلًا در تفسير و توضيح «واجب بالذات» گفتهاند: واجب
1) در فصل يازدهم مرحله هشتم گفته شد مقصود از اينكه« علت غائى علت فاعليّت علت فاعلى است» آن است كه شرط متمّم براى فاعليّت فاعل است كه فعليت تأثير، بر آن متوقف است. معنى اين سخن آن است كه تا غايت فعل نباشد، فاعل به فعل نمىپردازد و انگيزه انجام فعل را نمىيابد. به عبارت ديگر، فاعليّت فاعل متوقف بر علت غائى است و يا، علت غائى است كه اقتضاى فاعليت در فاعل مىكند، و روشن است كه هر جا متوقف و متوقفٌ عليه و مقتضى و مقتضى، در كار باشد دوگانگى و مغايرت حكمفرماست. پيداست كه اين مطلب با يگانگى غايت و ذات فاعل بهويژه در مورد حقتعالى كه غايت او عين ذات اوست تناقض دارد، از اين جهت توضيح مىدهد كه مقصود از اقتضا و توقف، جدايىناپذيرى است
2) رجوع شود به فصل دوم، مرحله چهارم، ص 109، پاورقى 1، اقتضاء و استدعا، به معنى اعم و اخص
بالذّات آن است كه وجود را براى ذات خود اقتضاء كند، نيز گفتهاند: آنكه وجودش ذاتاً واجب است؛ كه ظاهر يكى حكايت از آن دارد كه ذاتش علت وجود او است و ديگرى حاكى از آن است كه وجودش عين ذات او است و به حسب ظاهر با هم مغايرت دارند.
در مورد حقتعالى، علم ذاتى او به نظام خير غايت فاعليّت اوست كه خود با ذات او يكى است، بلكه با اندكى دقت و امعان نظر روشن مىشود كه او غايت همه غايات است، زيرا ثابت است كه وجود هر معلول نسبت به علت خود، رابط است و وجود رابط از خود استقلال وجودى ندارد؛ نيز معلوم است كه معنى توقف وجودى درست نيست مگر آنكه متوقفٌ عليه آن موجود لنفسه باشد وگرنه تسلسل پيش خواهد آمد.
به همين ترتيب، معنى حقيقى طلب و قصد و اراده و توجه و امثال آن وقتى تحقق مىيابد كه به مطلوب مستقل و مقصود لنفسه و مراد لنفسه و متوجه اليه لنفسه منتهى گردد؛ و چون حقتعالى علت اولى است و وجود همه چيز به او منتهى و بر او متوقف مىشود و او استقلال هر مستقلّ و تكيهگاه هرگونه توقف و تعلّق است، پس در حقيقت، هيچ جويندهاى جز او را نمىجويد و هيچ خواهندهاى جز او را نمىخواهد و هيچ چيز و هيچكس جز به او روى نمىآورد، خواه با واسطه باشد و خواه بىواسطه، بنابراين غايت هر چه غايتى دارد، اوست و بس.
گاه اين توهّم پيش مىآيد كه برخى از افعال ارادى از قبيل بازىهاى كودكان و نفس كشيدن و از پهلويى به پهلوى ديگر غلتيدن بيمار در خواب و بازى كردن با ريش و حركاتى نظير آن بدون غايت است و بدين وسيله كليّت اين حكم كه: هر فعل داراى غايتى است، نقض مىگردد.
اما با تأمّل در مبادى افعال ارادى و چگونگى ترتّب غايات بر آنها اينگونه توهّمات از بين خواهد رفت.
حكما گفتهاند: افعال ارادى و حركات اختيارى داراى يك مبدأ نزديك و مباشر با حركات افعال است كه آن را قوّه عامله مىنامند و در عضلات بدن پراكنده است و محرّك اندامهاست؛ و پيش از قوه عامله (نيروى حركتى) مبدأ ديگرى هست كه شوق، يا مبدأ شوقى ناميده مىشود كه به اجماع و اراده منتهى مىگردد؛ و پيش از شوق مبدأ ديگرى وجود دارد كه همان صورت علميّه است و از طريق تفكّر يا تخيّل حاصل مىشود كه فاعل را به انجام فعل به سبب غايتى كه مترتب بر آن است دعوت مىكند. اين سه مبدأ، قوّه عامله، شوق و صورت علميّه، مبادى غير ارادى فعل است.
قوّه عامله يك مبدأ طبيعى بدون شعور است و غايت آن، همان چيزى است كه حركت بدان منتهى مىشود، همچنان كه همه فاعلهاى طبيعى بدين گونهاند.
دو مبدأ ديگر، يعنى نيروى شوقى و صورت علميّه گاه از جهت غايت با قوّه عامله متحدّند و غايت آنها نيز همان است كه حركت بدان منتهى مىگردد و در اين صورت مبادى سهگانه داراى يك غايت واحد خواهند بود. چنانكه كسى قرار يافتن در جايى غير از جاى خويش را تخيّل كند و نسبت بدان مشتاق شود و بهسوى آن حركت كند و در آن استقرار يابد. گاه نيز ممكن است كه غايت اين دو مبدأ با غايت قوّه عامله متفاوت باشد، چنانكه كسى مكانى را تصور كند و بدان منتقل شود تا دوست خود را ملاقات نمايد.
مبدأ بعيد يعنى صورت علميّه گاه ممكن است تخيّلى باشد و فقط صورت فعل در تخيّل حاضر گردد بدون فكر، و گاه ممكن است فكرى باشد و در آن صورت تخيّل جزئى فعل نيز به همراه آن خواهد بود، و گاه ممكن است خود به تنهايى مبدأ شوق باشد، و گاه نيز ممكن است با كمك طبيعت مبدأ شوق واقع شود، چنانكه در تنفّس
اين چنين است و يا با كمك مزاج چنانكه در انتقال مريض خفته از يك پهلو به پهلوى ديگر مشاهده مىشود، و يا به كمك خوى و عادت چنانكه در بازى با ريش چنين است.(1)
پس هرگاه مبادى سهگانه ياد شده از حيث غايت با يكديگر متّفق باشند با آنكه فعل، عبث يا گزاف است، در عين حال بر حسب مبادى خود داراى غايت خاص خواهد بود. چنانكه انسان، صورت مكان خاصّى را تخيّل كند و بدان مشتاق گردد و بهسوى آن حركت كند، هر چند عمل او بيهوده باشد از غايت مخصوص خود خالى نخواهد بود.
هرگاه به دنبال صورت علميّه، شوق درآيد و طبيعت و يا مزاج نيز آن را يارى كند، چنانكه در عمل تنفّس و در انتقال مريض از جانبى كه خسته شده است به جانب ديگر مشاهده مىشود، و اينگونه اعمال را قصد ضرورى مىنامند، و همينطور در مواردى كه خلق و خوى به كمك شوق درآيد چنانكه در اعمالى همچون بازى با ريش مشاهده مىشود و اينگونه اعمال را عادت مىنامند؛ هر يك از مبادى مذكور غايت خود را دارد و هيچ فعلى بدون غايت نخواهد بود.
حال اگر فاعل در برخى از افعالى كه ذكر شد، يا در همه آنها از صورت خيالى غايت كه در ذهن او است غافل و بى التفات باشد در اصل مطلب خللى وارد نمىآيد، زيرا تخيّل غايت غير از آگاهى از تخيّل غايت است و علم نيز غير از علم به
1) چنانكه ملاحظه گرديد مبادى فعل ارادى چهار است: 1. نيروى حركتى كه مباشر با حركت و فعل است، 2. اراده، 3. شوق، 4. صورت علميّه، كه از اين چهار مبدأ غير از اراده باقى مبادى غيرارادى است. نيروى حركتى در جمادات و عوامل طبيعى نيز وجود دارد، شوق نيز كشش يا انجذاب غيرارادى است كه در حيوان نسبت به چيزى حاصل مىشود و پس از حصول صورت علميّه تحقّق مىيابد. يعنى ابتدا از طريق تخيّل( حضور صور جزئيه) يا تفكّر( تنظيم صور كليّه) صورت فعل و غايت مترتب بر آن در ذهن حاصل مىشود و پس از آن، فعل تحقق مىيابد، هر چند كه اراده در آن دخالت نداشته باشد. چنانكه گاه، صورت جزئى به تنهايى مبدأ شوق واقع مىشود و گاه فكر نيز باآن همراه است و گاه خود مبدأ شوق است و گاه به كمك طبيعت و مزاج و خوى و عادت
علم است.(1)
اينك بايد توجه داشت كه اوّلًا: در افعال عبث و ناخودآگاهانه، غفلت و ناآگاهى نسبت به غايت است نه نسبت به خود فعل و البته آگاهى از غايت تخيّلى، با نبودن غايت فرق بسيار دارد.
ثانياً: چنانكه در سطور بعد خواهد آمد مبدأ علمى در افعال عبث، كلًّا تخيّلى است نه فكرى
در همه افعالى كه گزاف و بيهوده شمرده مىشود غايت فكرى وجود ندارد، زيرا مبدأ علمى در اينگونه اعمال صورت تخيّلى است نه صورت فكرى، و چون صورت علميّه غيرفكرى است غايت نيز غيرفكرى خواهد بود.(2)
اما تفكّر، فعل عقل است و عقل با كليات سر و كار دارد و امور معلوم را همواره چنان تنظيم مىكند كه به معلوم ساختن مجهولات و غايات مصلحتآميز منتهى گردد.
بديهى است كه غايت افعال در بسيارى موارد، بهويژه در آنچه آن را عبث و گزاف و عمل ناخودآگاهانه مىناميم تخيّلى است نه فكرى، زيرا تفكّر بدون استشعار و خودآگاهى صورت نمىگيرد به خلاف تخيّل
به تعبير ديگر مىتوان گفت: در اينگونه افعال مبدأ فكرى داراى جنبه پندارى است و به طريق اجمال و ابهام در ذهن فاعل حضور مىيابد و با تصور صورت فعل، شوق برانگيخته مىشود. مثلًا كودك، بودن خود را در جايى غير از مكان فعلى خود تصور مىكند و از اين تصور شوقى بهسوى آن معنى در او برانگيخته مىشود كه حاكى از آن است كه تحقق آن بر ترك آن رجحان دارد و بايد به فعل درآيد. همين
1) در ابتداى اين فصل ملاحظه شد كه مؤلّف رحمه الله افعالى از نوع تنفّس و از پهلويى به پهلويى شدن در خواب و حركاتى نظير بازى با ريش يا انگشتان دست و غيره را كه غالباً ناخودآگاهانه انجام مىشود جزء افعال ارادى محسوب داشته است. در اينجا يادآور مىشود كه ناآگاهى و غفلت از غايت كه در متخّيّله انسان وجود دارد باعث آن نمىشود كه فعل را بدون غايت بدانيم، و از طرفى نيز باعث آن نخواهد بود كه فعل را غير ارادى تصور كنيم. چون اراده از مبادى اصلى فعل در فاعل علمى است و آن را نبايد با قصد و رضا اشتباه كرد و چنانكه قبلًا به اثبات رسيد، تقسيم فعل به جبرى و اختيارى جنبه اعتبارى دارد وگرنه افعال جبرى نيز خالى از اراده نيست. به همين ترتيب افعال عبث نيز خالى از اراده نتواند بود، زيرا تا خواستن فعل به دنبال اشتياق و صورت علميّه نباشد فعل تحقق نمىيابد و اراده به معنى خواستن است نه قصد كردن و توجه و التفات.
2) تفاوت ميان صورت علميّه فكرى و صورت علميّه تخيّلى ناشى از فرق موجود ميان فكر و تخيّل است. علم هرگاه برصورتى ذهنى اطلاق شودكهجنبه جزئى و شخصى دارد خيال ناميده مىشود و تخيّل يعنى صورت جزئى چيزى را در ذهن حاضر كردن. قوّه متخيّله انسان هيچگاه از پرداختن به صور جزئيه باز نمىماند حتى در خواب.
ترجيح، باعث اشتداد شوق مىشود و اراده و خواست نسبت به فعل از پى اشتياق درمىآيد تا كودك آن كار را انجام دهد، بدون آنكه كار او براساس علمى تفصيلى، و ترجيحى واقعبينانه استوار شده باشد. مانند گويندهاى كه براساس ملكه سخن مىگويد، و حروف و كلمات را بدون تصور و تصديق تفصيلى ادا مىكند، و در عين حال فعل او ارادى و اختيارى است.
همچنين، عدم دستيابى به غايت در برخى از اعمال طبيعى و ارادى نيز كه پيش از رسيدن به غايت حركت و فعل قطع مىشود، در اين حكم كه هر فعلى غايتى دارد؛ خللى وارد نمىكند- در عين آنكه اينگونه افعال را باطل و بيهوده مىناميم، زيرا منتفى بودن غايت در يك فعل، امرى است غير از منتفى شدن غايت به علت قطع حركت؛ و بحث ما بر سر اصل وجود غايت در فعل است نه انتفاى آن به سبب انقطاع حركت.
بايد دانست كه افعال ارادى ما ناشى از چند منشأ است و چنانكه قبلًا گفته شد، هر فعل ارادى در درجه اول از نيروى حركتى عضلات سرچشمه مىگيرد و وجود آن مترتّب بر آن است؛ نيروى حركتى يا قوّه فعّاله خود مترتب بر اراده و خواست فاعل است كه تا فعل اراده نشود نيروى فعّاله بهكار نمىافتد؛ اراده نيز مترتّب بر شوق است كه همان كشش و توجه است بهسوى فعل خاصّ، بدون اينكه اراده ديگرى در بين شوق و اراده فعل درآيد و به عبارت ديگر اراده اراده شود، بلكه اراده خود نتيجه طبيعى شوق است و ناشى از آن. شوق نيز خود مترتب بر صورت علميّه و ناشى از آن است، خواه صورت علميّه فكرى باشد و خواه تخيّلى، بدون آنكه ميان شوق و صورت علميّه ارادهاى درآيد و شوق مورد اراده فاعل قرار گيرد، بلكه همان صورت علميّه خود باعث شوق است.(1)البته حكيمان پيشين چنين گفتهاند و رأى ايشان
1) اگر اراده و شوق نيز ناشى از شوق و اراده ديگرى باشد، آن اراده و شوق ديگر نيز بر همين حال نيازمند ارادهديگرى خواهد بود و تا بىنهايت ادامه خواهد يافت و در نتيجه هيچگاه فعلى متحقّق نخواهد شد
منافاتى با اين ندارد كه از طرفى هم، شوق را ناشى از برخى صفات نفسانى دانستهاند، زيرا صفات نفسانى هيچگاه از علم جدا نيست.
شيخالرئيس، ابوعلى سينا در كتاب شفا گويد: «برانگيخته شدن شوق، ناگزير داراى علتى است، حال يا خوى و عادت علت آن است و يا آزردگى از وضع و هيأت موجود و ميل به انتقال به وضعى ديگر، و يا تمايل شديد نيروهاى حركتى و حسّى به اينكه حركت و احساس تازهاى ايجاد كنند. و معلوم است كه عادت همواره لذتبخش است و انتقال از وضع ملامتآور نيز چنين است و ميل شديد به فعل و حركت تازه نيز بر حسب قواى حيوانى و تخيّلى، خوشايند طبع است.
لذّت خود عبارت است از خير حسّى و تخيّلى و حيوانى، كه در حقيقت و در مقايسه با خير انسانى، خير نيست بلكه خير پنداشته مىشود، زيرا بدان سبب كه مبدأ فعل، تخيّلى است خير آن نيز ناگزير تخيّلى و حيوانى خواهد بود. بنابراين چنين فعلى هيچگاه خالى از خير نيست، هر چند كه به حسب عقل خير حقيقى نباشد.»
از آنجا كه شوق فقط به كمالات مفقود تعلّق مىگيرد كه بالفعل در فاعل موجود نيست، از اينرو مبدأ شوقى را بايد مختصّ به فاعلهايى بدانيم كه به ماده تعلّق و پيوستگى دارند. پس فاعل مجرّد از ماده از مبادى چهارگانه فعل (صورت علميّه، شوق، اراده، نيروى حركتى) منحصراً علم و اراده را دارا است.
گاهى براى انسان اين توهّم پيش مىآيد كه برخى از غايات مترتب بر افعال، مقصود فاعل نيست و چنين نتيجه گرفته مىشود كه هر فاعلى در فعل خود غايتى مشخص ندارد. مثالهايى كه معمولًا براى اين مطلب ذكر مىشود چنين است:
شخصى چاهى را حفر مىكند تا به آب برسد و به گنجى دست مىيابد، در صورتى كه
يافتن گنج با آنكه غايت مترتب بر فعل است هيچ ربطى به حفر كننده چاه ندارد و مقصود او نبوده است؛ و يا، شخصى به خانهاى داخل مىشود تا در پناه آن از سرما و گرما مصون باشد ليكن خانه بر سر او خراب مىشود و مىميرد در حالى كه مردن غايت مقصود او نبوده است. پيش آمدهاى نوع اول را بخت نيكو و نوع دوم را بخت بد مىناميم. بنابراين هر فاعلى در فعل خود داراى غايت معيّنى نيست.
حقيقت اين است كه در عالم وجود «اتّفاق» معنى ندارد. برهان اين مدّعا آن است كه امور ممكن از حيث وقوع خارجى به چهار دسته تقسيم مىشوند: دائمى الوقوع، اكثرى الوقوع، متساوى الوقوع و اللاوقوع، و اقلّى الوقوع.
آنچه همواره يا بيشتر اوقات به وقوع مىپيوندد، يعنى دو قسم اول و دوم، بديهى است كه داراى علت خاصّى است كه امر واقع، نسبت بدان علت ضرورى الوقوع و تخلّفناپذير است. ليكن گاه به علت امر معارض و وجود مانعى، امور قسم دوم به وقوع نمىپيوندد. اگر مانعى در كار نباشد اكثرى الوقوع نيز دائمى الوقوع است، يعنى هرگاه عدم وقوع استثنائى را كه در بعضى مواقع در اكثرى الوقوع اتفاق مىافتد به مانع و معارض نسبت دهيم، با از ميان برداشتن آن مانع مفروض، امور اكثرى الوقوع نيز دائمى الوقوع خواهند بود. مثلًا، فرزند انسان همواره در هر دست، داراى پنج انگشت است ليكن ندرتاً با يك انگشت زائد به دنيا مىآيد و اين به علت وجود امرى معارض با نيروى مصوّر يا عامل تصويرگراست كه او را از فعل خود بدان نحو كه مقتضى است باز داشته است. اگر آن مانع و امر معارض در كار نبود، كودك هميشه با پنج انگشت متولّد مىشد.
در مورد امور اقلّى الوقوع نيز قضيّه بر همين منوال است. يعنى هرگاه امر معارضى كه در اكثرى الوقوع گهگاه وجود دارد هميشگى باشد، اقلى الوقوع نيز دائمى الوقوع خواهد بود. چنانكه در مثال انگشت اضافى، اگر قوّه مصوّره هر بار با مادهاى اضافى مواجه شود كه براى ساختن انگشت شايستگى دارد، بهطور هميشگى آن را
بهصورت انگشتى اضافى درخواهد آورد.
در متساوى الوقوع و اللاوقوع نيز مسئله به همين ترتيب است مانند ايستادن و نشستن زيد.(1)
بنابراين اگر مانعى در كار نباشد، با وجود علل فاعلى و مادى و صورى، هيچ امرى غيردائمى نخواهد بود. پس اتفاق چه معنى دارد؟ بديهى است كه نفى علت غائى به نفى علت فاعلى نيز خواهد انجاميد
بنابراين علل و اسباب حقيقى امور، داراى تأثير دائمى است و در فعل و غايت مترتّب بر آن هيچگونه تخلّف و تعطيل وجود ندارد.پس قول به اتّفاق، ناشى از جهل نسبت به اسباب و علل حقيقى است و نسبت دادن غايت به فعل و فاعلى غير از فعل و فاعل حقيقى آن. مثلًا، يافتن گنج اگر به سبب ذاتى و اصلى آن يعنى حفر چاه به شرط محاذات آن با گنج پنهان شده در خاك نسبت داده شود، غايتى ذاتى و دائمى خواهد بود و ربطى به اتّفاق و بخت ندارد، ليكن اگر به مطلق حفر چاه نسبت داده شود بدون هيچگونه شرط ديگر، در آن صورت اتّفاق خواهد بود؛ يعنى نسبت دادن غايتى عرضى به چيزى غير از سبب ذاتى و دائمى آن.
همچنين، مردن كسى كه براى پناه گرفتن به خانهاى داخل مىشود و بر اثر انهدام خانه مىميرد، اگر چنانچه به سبب ذاتى و علت دائمى آن، يعنى داخل شدن در خانهاى كه در حال فرو ريختن است و درنگ كردن در آن تا هنگام وقوع انهدام، نسبت داده شود در آن صورت غايت ذاتى و دائمى خواهد بود؛ ليكن اگر به مطلق داخل خانه شدن براى سرپناه نسبت داده شود، امرى اتفاقى و غايتى عرضى خواهد بود كه به چيزى غير از سبب ذاتى خود نسبت داده شده است. در مثالهاى ديگرى كه براى اتفاق ذكر كردهاند نيز امر بر همين منوال است.
1) چنانكه قبلًا به اثبات رسيده است هيچ امرى به وقوع نمىپيوندد مگر آنگاه كه وجودش واجب گردد و آنچهواجبالوجود شود طبعاً علتش موجود است و وجوب وجود معلول، از ناحيه علت است، پس هر چه واقع شود در اصل و از اساس دائمى الوجود بوده است و اگر اكثراً و يا ندرتاً واقع نشود، در صورتى كه علت آن موجود باشد، به سبب وجود مانع خواهد بود؛ اعم از آنكه مانع ارادى و اختيارى باشد- مثل اعمال اختيارى انسان- و يا طبيعى.
غالباً طرفداران نظريّه اتّفاق به همينگونه مثالهاى جزئى استناد جستهاند كه جنبه استدلالى ندارد و نمونههاى آن ذكر شد.
مشهور است كه ذى مقراطيس بر اين عقيده بوده است كه آفرينش جهان از روى اتفاق صورت گرفته است. بدين ترتيب كه اجسام از ذرّات كوچك و سختى تشكيل يافته (اتم) كه ابتدا در فضاى خالى نامتناهى پراكنده بوده و به سبب حركت دائمى تعدادى از آنها بر حسب تصادف يكديگر تأليف يافته و جهان را به وجود آوردهاند.
هر چند كه ذرّات ياد شده داراى طبيعت يكسان و اشكال مختلف هستند(1)ليكن يك طبيعت واحد دارند. وى معتقد است كه نبات و حيوان بر حسب اتفاق به وجود نيامدهاند.
ابناذقِلس نيز بر آن بوده است كه اجرام مادى عنصرى از روى اتّفاق به وجود آمده است. بدين نحو كه آنچه بر اساس نظم خاصّى به وجود آمده كه شايستگى ماندن داشته بر جاى مانده است و آنچه داراى اين ويژگى نبوده از ميان رفته و متلاشى گرديده است.
براى اثبات نظريّه قائلان به اتفاق استدلالهاى گوناگون شده، كه اهمّ آنها از اين قرار است:
دليل اول. طبيعت بىشعور است و داراى انديشهاى نيست، پس چگونه ممكن است فعل خود را براى غايت خاصّى انجام دهد؟
پاسخ اين اشكال آن است كه انديشه و شعور فاعل، موجب غايت داشتن يا نداشتن فعل نيست. بلكه غايت، بالذات مترتب بر فعل است نه به جعل جاعل، و تنها كار انديشه آن است كه فعل را از ميان افعال و امور گوناگون ديگر، مشخص و ممتاز مىكند. بنابراين انگيزهها و عوامل متعدّد و اختلاف و تنوع آنهاست كه اعمال فكر و
1) ذى مقراطيس معتقد بوده است كه ذرات اتم در عناصر مختلف داراى اشكال گوناگون است، برخى كروى وبرخى مكعب و برخى چند وجهى هستند ليكن همه از حيث خاصيّت و فعل و انفعال داراى يك طبيعت واحدند
انديشه را ايجاب مىكند و فاعل مختار را به فكر و رويّت خاصى نيازمند مىسازد. اگر عوامل برانگيزنده و بازدارنده مختلف و فراوان نبود كمترين نيازى به انديشه نبود، چنانكه در افعال صادر از ملكات و عادات چنين است.
گويندهاى كه مشغول سخن گفتن است حروف و كلمات را با وجود اختلاف اصوات و اشكال بدون فكر و تأمّل، يكى پس از ديگرى ادا مىكند و اگر بخواهد در انتخاب حروف و كلمات انديشه و التفات نمايد به لكنت و قطع كلام دچار مىشود.
صاحبان حِرَف و صناعات نيز اگر در ضمن عمل به تأمّل و تفكر در هر حركت و فعل بپردازند كارشان به كندى و توقف مىكشد.
دليل دوم. در نظام طبيعت انواع فساد و تباهى و مرگ و شرّ و نابسامانى وجود دارد كه با نظم خاصّى در پى علل و اسباب معين به طرزى تخلّفناپذير ظهور و بروز مىكند كه هيچيك مقصود طبيعت نبوده، و آثار ضرورى ماده است. به همين ترتيب، انواع خير و منفعتى كه بر افعال طبيعت مترتب است، نبايد غايت مقصود آن پنداشته شود بلكه هيچ انگيزهاى طبيعت را بهسوى اينگونه غايات سوق نمىدهد.
پاسخ اين اشكال اين است كه: آنچه از اينگونه شرور و آفات ناشى از عدم دستيابى فاعلهاى طبيعى به غايات ذاتى خود باشد (كه قطعاً به علت انقطاع حركت و وجود موانع است) مدّعاى خصم را ثابت نمىكند، زيرا شرط توجه داشتن طبيعت به غايت، رسيدن بدان نيست، چنانكه در مورد امور باطل قبلًا گفته شد.(1)آنچه از شرور و مفاسد از اين قبيل نباشد بلكه بر اساس يك نظام دائمى و تخلّفناپذير ظهور كند، با امعان نظر متوجه خواهيم شد كه خير اين امور در عين حال از شرّ آن بيشتر است، و اينگونه شرور به تبع خير بسيار كه در وراء آنهاست غايت مقصود واقع
1) منظور اين است كه وقتى گفته مىشود طبيعت و عوامل طبيعى گوناگون در فعل خود متوجه غايتى هستند، حتماًنبايد رسيدن به غايت را در هر شرايطى ضرورى بدانيم، زيرا ممكن است به علت عوامل گوناگون و تزاحم و تداخل حركات فعل خاصّى به غايت خود نرسد وليكن اين امر غير از آن است كه طبيعت را فاقد غايت بدانيم
شدهاند. به عبارت ديگر، غايت به قصد دوم بهشمار مىروند و غايات به قصد اول خيرات فراوانى است كه لازمه لاينفك اين شرورند. در مبحث قضاء در اين باره مفصلًا بحث خواهد شد.
طبيعت در افعالى كه منتهى به اينگونه شرور مىشود، درست مانند نجّار است كه مىخواهد از چوب، درى بسازد. ضرورتاً به بريدن و تراشيدن چوب مىپردازد تا قطعات در را با يكديگر پيوند دهد و بديهى است كه لازمه ضرورى اين كار از بين بردن مقدار معتنابهى چوب از طريق بريدن و تراشيدن است. در صورتى كه قصد اول نجّار از بين بردن چوب نبوده، بلكه اين امور به تبع قصد اول وى- ساختن در- غايت مقصود واقع شده است.
دليل سوم- يك طبيعت واحد داراى افعال متعدد و گوناگون است، چنانكه حرارت مثلًا شمع را ذوب مىكند و نمك را منعقد مىسازد، و چهره گاز را سياه و پارچه را سفيد مىكند.(1)
پاسخ اين است كه: طبيعت واحد، يك فعل بيشتر ندارد و بر آن فعل نيز يك غايت بيشتر مترتب نيست، اما اينكه آثار مختلف بر فعل واحد آن ترتب مىيابد به سبب وجود عوامل و موانع گوناگون و فراوان است كه با فعل تقارن دارد و آثار گوناگون، توابع ضرورى غايت اصلى و عوامل مقارن آن است.
از همه آنچه گفته شد اين نتيجه به دست مىآيد كه غايات مترتّب بر افعال به هرگونه فاعلى مربوط شود، غايات ذاتى و دائمى است مشروط بر آنكه به علل و اسباب حقيقى آن نسبت داده شود؛ و آثار نادرى كه آنها را امور اتفاقى مىنامند چيزى نيست جز غايات غيرذاتى عرضى كه به علل غيرحقيقى نسبت داده مىشود. در عين حال، همين غايات عرضى و امور اتفاقى اگر به اسباب و علل حقيقى خود منسوب
1) مقصود طبيعيون از اين استدلال آن است كه اگر هر فاعل طبيعى داراى يك غايت واحد مشخص است چگونه حرارت و امثال آن داراى آثار و افعال و خواص گوناگونند؟ پاسخ را در متن ملاحظه كنيد
شود دائمى و ذاتى خواهد بود.
بنابراين ميان غايت و فاعل حقيقى فعل يك نوع رابطه وجودى برقرار است كه قابل شبهه و انكار نيست، و اگر در وجود اين ارتباط بين فاعل و غايت ترديد شود، در وجود رابطه ميان فعل و فاعل نيز مىتوان ترديد كرد. به همين جهت است كه قائلان به اتّفاق، علت فاعلى را نيز مانند علت غائى انكار كرده و علت را منحصراً علت مادى دانستهاند. پيش از اين در مورد علت فاعلى سخن گفته شد.
در مباحث پيشين ثابت كرديم كه هر نوعى از انواع مجردات كه داراى كمالى بالقوّه باشد، در نهاد ذات خود داراى جوهرى است كه فعليت كمالات اوليّه و ثانويّه نوع، يعنى صور و اعراض مربوطه را مىپذيرد. حال اگر آن جوهر از يك جهت داراى حيثيت بالقوّه باشد و از جهت ديگر داراى حيثيت بالفعل، مانند جسم كه از آن جهت كه جسم است بالفعل است و از آن جهت كه صورتها و اعراض گوناگون بر جسميّت آن طارى مىشود بالقوه است، آن را «ماده ثانيه» مىنامند. و اگر صرفاً داراى حيثيّت بالقوه باشد، يعنى آنچه تحليل مادّه ثانيه بدان منتهى مىشود، و از هر جهت بالقوّه است و تنها جهت بالفعل آن بالقوه بودن است، آن را هيولى و «مادّه اوليّه» مىنامند.(1)
در اينگونه انواع، جوهرى وجود دارد كه از يك طرف كمالات بالفعل خود را داراست و از يك طرف قوّه كمالات لاحق است. يعنى داراى دو حيثيت بالفعل و بالقوه است. از آن جهت كه در حال حاضر چيزى است با مشخصات خاص خود، بالفعل است و از آن جهت كه بعداً چيزى خواهد شد كه غير از ماهيت فعلى آن خواهد بود بالقوّه است. اين جوهر را« مادّه ثانويه» مىنامند.
پس جسم در همه موجودات جسمانى ماده ثانويه محسوب است. حال اگر همين ماده ثانويه را در ذهن خود تحليل كنيم و همه اجزاء ذاتى و عرضى آن را تجزيه كنيم به چيزى مىرسيم كه قوه محض است، آن چيز را هيولى يا ماده اوليّه مىناميم
1) كليّه انواع مادى از جماد و نبات و حيوان و انسان داراى كمالاتى بالقوّه هستند؛ يعنى بسيارى از صفات و حالات را در برههاى از زمان، بالفعل فاقدند و در برهه ديگر آن را مىيابند و بالفعل داراى آن مىشوند؛ چنانكه نطفه، انسان مىشود و هسته خرما نخل، و نونهال، درخت بارور.
ماده نسبت به آن نوع مادى كه از تركيب آن و صورت به وجود مىآيد- يعنى جسم- علت بهشمار مىرود، زيرا وجود نوع مركب متوقف بر وجود ماده است. پس از آنجا كه جزئى از مركب است، علت آن به حساب مىآيد- علت مادى-، اما نسبت به جزء ديگر كه خود پذيرنده آن است، يعنى صورت، ماده و معلول شمرده مىشود چون پيش از اين گفتهايم كه صورت براى ماده شريك علت است نه علت.
گروهى از طبيعيّون عليت را منحصر به ماده دانسته، علل سهگانه ديگر (فاعلى، صورى، غائى) را انكار كردهاند.
در ردّ قول ايشان گوييم: اولًا: ماده فقط داراى حيثيت قوه و قبول است و لازمه اين صفت فقدان و نداشتن است و عقل حكم مىكند كه چنين موجودى به تنهايى نمىتواند به خود و چيزهاى ديگر فعليت ببخشد يا ايجاد نمايد، زيرا ايجاد كردن و فعليت بخشيدن با داشتن ملازمت دارد. بنابراين راهى نمىماند جز آنكه ايجاد و فعليت بدون علت باشد كه البته محال است؛ پس ماده نمىتواند علت همه چيز باشد.
ثانياً: در مباحث قبل به اثبات رسيد كه، شىء تا واجب نشود به وجود نمىآيد.
حال از آنجا كه ماده تنها امكان و قبول است و جز قوه چيزى نيست پس شايستگى ندارد كه وجوب معلول كه منتزع از وجود آن است، يعنى ضرورت و لزوم وجود معلول را بدان نسبت دهيم.(1)
1) قبلًا ثابت شده است كه« الشىء مالم يجب لم يوجد» يعنى تا چيزى واجبالوجود نشود موجود نمىشود. اين وجوب وجود را از وجود شىء انتزاع مىكنيم كه اثر وجودى علت است، يعنى اين وجوب از ناحيه وجود است و وجود از ناحيه علت. حال اگر فرض كنيم كه علت همه چيز ماده به تنهايى است و مىدانيم كه ماده خود چيزى جز امكان و قبول يعنى قوه محض نيست پس وجوب وجود اشياء به كجا نسبت داده شود؟ پاسخ آن است كه به چيزى وراء ماده
بنابراين بايد چيزى را در ماوراء ماده جستجو كرد و وجوب وجود و نفس وجود معلول را بدان نسبت داد و اين همان علت فاعلى است كه وجود معلول را افاضه مىكند.
ثالثاً: ماده داراى يك طبيعت واحد است و اگر داراى فعل و تأثير باشد جز يك اثر واحد و در همه موارد همانند نمىتواند داشته باشد، و اين مطلب مورد قبول طبيعيّون است. بنابراين لازمه اين حكم كه جز علت مادى علت ديگرى در كار نيست، آن است كه همه اختلافات موجود در اشياء عالم را به وحدت ماده نسبت دهيم كه در ذات و صفت يكى است. يعنى قبول كنيم كه همه چيزها عين يكديگرند و اين به ضرورت عقل باطل است.
صورت- به معنى آنچه شىء به واسطه آن بالفعل داراى هويت خاصّ خود است- نسبت به چيزى كه از تركيب آن و ماده به وجود مىآيد، علت صورى شناخته مىشود، زيرا شىء مركّب بر صورت نيز متوقف است. ليكن صورت نسبت به ماده علت صورى شمرده نمىشود، چون ماده نه از آن و چيز ديگرى تركيب يافته، و نه در قوام ذات بدان نيازمند است، بلكه نياز ماده به صورت، تنها در تحصّل خارجى آن است و از اين جهت است كه صورت را شريك علت مادى و عامل تحصّل آن مىدانيم.
اكنون بايد دانست كه صورتِ تحصّلدهنده ماده، گاهى خود نسبت بهصورت بعدى كه بر شىء درمىآيد جزئى از ماده محسوب مىشود و در چنين حالتى كليه افعال و آثارش به آن صورت جديد نسبت داده مىشود كه خود جزئى از ماده آن شده
است. چنانكه قبلًا صورت نباتى، صورت تحصّلدهنده مادّه ثانويّه، يعنى جسم است و كليّه آثار و افعال نباتى و جسمى را به همراه دارد. حال اگر صورت حيوانى بر آن درآيد، صورت نباتى جزئى از مادّه آن مىشود و صورت حيوانى همه آثار و افعال صورت نباتى را تملّك مىكند و به همين ترتيب هر صورت جديدى كه بر شىء درآيد، صورتهاى پيشين جزئى از مادّه آن خواهد شد و صورت جديد همه افعال و آثار صورتهاى سابق را تصاحب خواهد كرد؛ و قبلًا در جاى خود به اثبات رسيد كه صورت اخير، حقيقت نوع را در بر دارد.
همچنين بايد دانست كه تركيب بين ماده و صورت تركيب انضمامى نيست- آن چنانكه فلاسفه و متكلّمان پنداشتهاند- بلكه تركيب آنها اتحادى است و بديهى است كه اجتماع دو امر، يكى مبهم و ديگر محصّل و يكى بالقوّه و ديگرى بالفعل، اقتضا دارد كه تركيب آنها اتّحادى باشد، زيرا در غير اين صورت مركب حقيقى به وجود نمىآيد و از تركيب آن دو، نوع جديدى با آثار و افعال خاصّ به حصول نمىپيوندد.
علل جسمانى از جهت فعل و تأثير نامتناهى نيستند بلكه از حيث اندازه و شدّت و مدّت تأثير، محدودند. دليل آن اين است كه انواع جسمانى، هم در جوهر متحرك هستند و هم در اعراض و نتيجتاً نيروهاى فعّاله و طبايع همه انواع جسمانى مرتّباً در حال تجزيه و انقسام به اجزاء و ابعاض است و هر يك از اجزاء آن از جهت ذات و اثر محدود، و در ميان دو عدم كه از پيش و پس آن را احاطه كردهاند محصور است.(1)
1) هر نوع جسمانى از آنجا كه متحرك است و از صورتى به صورتى ديگر انتقال پيدا مىكند و با هر صورت جديد، نوعيتى تازه به آثار و افعال خاصّ آن مىيابد در هر مرحلهاى از حركت خود ميان دو عدم محصور است. بدين معنى كه هر نوعيّت قبل از تحقق و فعليت معدوم است و بلافاصله بعد از فعليت نيز با ادامه حركت و از دست دادن صورت فعلى به عدم باز مىگردد و نوعيّت و صورت ديگرى جاى آن را مىگيرد؛ هر متحركى بين دو عدم قرار دارد
همچنين بايد توجه داشت كه، علل جسمانى تنها در يك وضع خاصّى كه بين آنها و ماده اثرپذير برقرار باشد داراى فعل و تأثير خواهند بود. دليل اين امر را چنين ذكر كردهاند كه: شىء جسمانى چون در وجود خود نيازمند به ماده است در ايجاد و تأثير نيز كه فرع وجود اوست نيازمند آن است، و نياز علت جسمانى به ماده براى آن است كه بين آن و معلولش وضع خاصى برقرار گردد تا اثر از مؤثر به متأثر منتقل گردد. از اين جهت است كه دورى و نزديكى و اوضاع خاص در كيفيت تأثير علل جسمانى مدخليّت دارد.(1)
1) منظور از وضع خاص و مدخليت آن در تأثير و تأثر علل و معاليل جسمانى اين است كه مثلًا، حرارت براى تأثير در جسم ديگر حتماً بايد به آن جسم نزديك شود و يا براى تأثير يك ماده شيميايى بر روى ماده ديگر بايد آنها را در شرايط خاصى بر روى هم ريخت، و يا براى آنكه جسمى جسم ديگر را بشكند بايد آنها را محكم به يكديگر زد و امثال اينها. بهطور كلى در هر تأثير و تأثر جسمانى، تماس و برخورد و نزديكى و دورى و امثال آن شرط است.
وجود هر چيز را چنانكه با آثار مطلوب خود در خارج متحقق باشد «فعل» نامند و گويند وجود آن بالفعل است، و امكان وجود شىء را پيش از تحقّق خارجى آن «قوه» نامند و گويند وجود آن بالقوّه است. مثلًا نطفه تا هنگامى كه نطفه باشد، انسان بالقوّه است و پس از آنكه به انسان تبديل شد و با همه آثار خارجى خاصّ انسان تحقق يافت آن را انسان بالفعل گويند.
گويا لفظ قوه در بدو امر، در معنى مبدأ افعال سخت و شديد وضع شده است سپس معنى آن را گسترش داده و بر مبدأ انفعالات سخت نيز اطلاق كردهاند؛ با اين توهّم كه انفعال هم مانند فعل و تأثير داراى مبدأ است. پس از آن باز هم در معنى توسّع داده و قوه را بر مطلق مبادى انفعال در اشياء اطلاق كردهاند، بدين گمان كه سختى و آسانى انفعال از يك سنخ واحد تشكيكى است. از اينرو در استعمالات عامّه مردم متداول است كه، در قوّه فلان چيز است كه چنين و چنان شود، يا فلان امر در اين چيز بالقوه است.
حكما همين كه متوجه شدند صور و اعراض حادث زمانى قبل از وجود داراى امكانى هستند كه با آن حيثيت قبول و انفعال كه عامّه مردم آن را قوه مىنامند تطبيق
مىكند، وجود امكانى شىء را قوه ناميدند. در عين حال قوه را بر مبدأ فعل نيز اطلاق كردند و علل فاعلى را نيز قوه ناميدند، مانند قوّه طبيعى، قوّه نفسانى و غيره. و در مقابل «قوه» به معنى اصطلاحى (امكان وجود قبل از تحقق خارجى)، وجود خارجى شىء را كه آثار مطلوب خارجى بر آن مترتب است، وجود بالفعل ناميدند.
بدين ترتيب موجود مطلق بر دو قسم منقسم مىگردد، يك قسم آنچه وجودش بالفعل است و قسم ديگر آنچه وجودش بالقوّه است.
بنابراين آنچه در اين مرحله در چهارده فصل مورد بحث قرار مىگيرد، دو قسم وجود بالفعل و بالقوه است.
هر امر حادثى قبل از تحقّق و حدوث از سه حال خارج نيست: يا ممكن الوجود است و مىتواند هم به وجود متّصف گردد و هم به عدم، و يا ممتنع الوجود است كه در آن صورت حدوث و تحقق آن محال خواهد بود، و يا واجبالوجود است كه تأخير و تخلّف در وجود آن نتواند بود. امور حادث چون بالفعل موجودند، پس قبلًا نيز ممكن الوجود بودهاند نه ممتنع، از طرفى چون در وجود آنها از حيث زمان تأخر و تخلّف مشاهده مىشود، پس قبلًا واجبالوجود نيز نبودهاند. بنابراين همه حوادث زمانى قبل از تحقّق، صرفاً ممكن الوجود توانند بود.
اينگونه امكان را نبايد تنها يك اعتبار ذهنى كه عارض بر ماهيت شىء ممكن مىگردد پنداشت، زيرا اين امكان(1)به صفت شدّت و ضعف و قرب و بُعد متّصف
1) قوه به معنى اصطلاحى، كه در مبحث قوه و فعل مطرح است همان امكان استعدادى است و وجود بالقوّه شىءيعنى وجود آن با وصف امكان استعدادى. بنابراين هنگامى كه گفته مىشود: نطفه بالقوّه انسان است، بدين معنى است كه استعداد انسان شدن را دارا است و استعداد يك وصف وجودى است چنانكه در ص ... همين كتاب در ضمن بيان معانى امكان و موارد مختلف استعمال آن ذكر شد. پس بايد توجه داشت كه وقتى قوه را به امكان شدن يا صيرورت يك شىء به شىء ديگر تفسير مىكنند منظور امكان استعدادى است نه امكان ذاتى و امكان خاصّ. رجوع شود به اسفار، ج 1، ص 234، و ج 3، ص 2
مىشود و اينها اوصاف وجودى است. مثلًا، نطفه كه در آن امكان انسان شدن وجود دارد به انسان نزديكتر است تا مواد غذايى كه امكان دارد در آينده به نطفه و انسان تبديل شود. همچنين اين امكان در نطفه نسبت به غذا شديدتر است.
اكنون بايد دانست كه اين امكان كه داراى وجود خارجى است، در خارج جوهر موجود قائم به ذات نيست بلكه عرضى است قائم بر موضوع خود و ما اين امكان موجود در موضوع را «قوه» مىناميم و موضوع حامل آن را «ماده» مىگوييم.
بنابراين هر حادث زمانى داراى مادهاى است كه پيش از حدوث آن وجود دارد و قوّه وجود امر حادث را با خود حمل مىكند، و نبايد اتّحاد اين ماده با فعليتى كه امكان آن را حمل مىكند، ممتنع باشد، وگرنه امكان آن را حمل نمىكرد. يعنى ماده، در واقع قوّه فعليتى است كه امكان آن را با خود حمل مىكند، زيرا اگر خود داراى فعليتى باشد، محال است كه فعليت ديگرى را بپذيرد؛ بلكه جوهرى است كه فعليت وجود آن اين است كه قوّه اشياء است، و از آنجا كه جوهرى است بالقوّه و قائم به فعليتى ديگر است، همين كه امر امكانى فعليت پيدا كرد و آنچه ماده امكان آن را با خود حمل مىكرد حادث شد، فعليت قبلى از ميان مىرود و فعليت ديگر جاى آن را مىگيرد.
مثلًا، مادّه آب، قوّه بخار را با خود دارد و فعلًا، صورت آب بدان فعليت بخشيده است، حال به مجرّد اينكه به بخار تبديل شد صورت آب از بين مىرود و صورت بخار جاى آن را مىگيرد و ماده بر صورت اخير قائم مىگردد.
پس ماده در فعليت حادث جديد و فعليت زائل پيشين يكى است وگرنه مىبايست با حدوث هر فعليت جديدى، ماده نيز حادث شود، كه در آن صورت حدوث ماده نيز امكانى ديگر و مادهاى ديگر كه آن امكان را حمل نمايد طلب مىكرد
و آنها نيز به همين ترتيب، و تا بىنهايت ماده و امكان براى هر امر حادثى ضرورت مىيافت كه البته محال است.
نيز اگر ماده را حادث زمانى فرض كنيم همين اشكال پيش مىآيد يعنى براى هر فعليت آن، مادهاى و امكانى ديگر لازم مىآيد تا بىنهايت، و اين محال است.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه:
اوّلًا: نسبت بين ماده و قوهاى كه با خود حمل مىكند، نسبت جسم طبيعى است و جسم تعليمى.(2)يعنى، همچنان كه جسم تعليمى جسم طبيعى را تعيّن مىبخشد و از ابهام خارج مىسازد، قوّه يك شىء خاص و امكان يك صورت معيّن نيز قوه ماده خود را از ابهام خارج مىكند.
ثانياً: حوادث زمانى اگر از جواهر باشند از دگرگونى صورت و اگر از اعراض باشند از دگرگونى احوال جدايىپذير نيستند.
ثالثاً: قوه همواره قائم بر فعليتى است و ماده نيز هميشه قائم بر صورتى است تا موجوديت آن را حفظ كند. بنابراين به محض آنكه صورتى پس از صورتى حادث شد، صورت جديد جاى صورت قديم را مىگيرد و ماده را قوام مىبخشد.
همه انواع جوهرى كه در پيرامون ما است قابليّت آن را دارد كه دگرگون گردد و
1) بر طبق رأى مؤلّف رحمه الله و اساتيد مكتب او، ماده حادث زمانى نيست؛ توضيح آن در مباحث بعدى خواهد آمد
2) جسم تعليمى چنانكه در جاى خود گفته شد سه بعدى بودن شىء است بدين معنى كه وقتى گفته مىشود: خطداراى يك بُعد و سطح داراى دو بعد و جسم داراى سه بعد است، جسم در اين صورت همان جسم تعليمى است؛ مانند كره و مكعب و مخروط، و جسم طبيعى بدون آن تعيّن خارجى ندارد. از اينرو ماده نيز اگر با قوه معينى متعيّن نشود، از ابهام بيرون نمىآيد و مثلًا تخممرغ اگر ماده حامل امكان جوجه نباشد، ماده مبهمى است. ر. ك: اسفار، ج 3، ص 53 و حواشى علّامه بر آن
چيزى شود غير از آنچه هست؛ چنانكه جوهر غير نامى ممكن است به جوهر نامى تبديل شود و جوهر نامى نيز به حيوانى مبدّل گردد. اين تغيير و تبديلها در قابل و مقبول معيّن صورت مىگيرد (يعنى هر چيز به هر چيز تبديل نمىشود) و لازمه اين امر آن است كه بين قابل و مقبول نسبت ثابتى وجود داشته باشد.
گذشته از اين، نسبت موجود، به واسطه نزديكى و دورى و شدت و ضعف تفاوت پيدا مىكند؛ چنانكه نطفه به حيوان نزديكتر است تا موادّ غذايى، هر چند كه هر دو امكان حيوان شدن را دارند. قرب و بُعد و شدت و ضعف، همگى اوصاف وجودى هستند و جز شىء موجود بدانها متّصف نمىشود؛ پس نسبت مذكور نيز كه موصوف بدين صفات است بايد موجود باشد.
هرگاه نسبت ثابت موجودى بين دو طرف برقرار باشد مستلزم آن است كه طرفين نسبت نيز در همان ظرف وجودى كه نسبت موجود است (ذهن يا خارج) موجود باشند، زيرا نسبت، قائم بر آنها است و وجودش از وجود طرفين بيرون نيست و وجود يكى از طرفين نسبت نيز از آنِ طرف ديگر است. البته همه اينها در مباحث مربوط به وجود فى نفسه و وجود فى غيره گفته شده است.
بنابراين اگر صورت مقبول در حوادث متغيّر به تمام وجود و همراه با همه آثار خارجى خود در قابل موجود نباشد لااقل با وجود ضعيفى كه همه آثارش بر آن مترتّب نيست، نزد قابل لازم الوجود است.
حال اگر دو وجود ضعيف و شديد داراى يك هويت باشند يك وجود بيش نخواهند بود و اين امر ثابت مىكند كه مقبول يك وجود دارد و آن يك وجود داراى دو مرتبه ضعيف و شديد است كه بر اولى همه آثار وجودى مترتب نيست و دومى كليّه آثار وجودى خاصّ خود را داراست.
ما همين مرتبه ضعيف وجود حادث را وجود بالقوّه مىناميم و مرتبه قوى آن را وجود بالفعل. مقبول با وجود بالقوّه و وجود بالفعل خود يك موجود متّصل واحد
است وگرنه نسبت بين آن دو مرتبه وجود منتفى بود.(1)در حالى كه فرض بر وجود نسبت است و زائل شدن نسبت خلاف فرض خواهد بود.
همچنين، مقبول، با وجود بالقوّه خود، با قابل به يك وجود موجودند و اگر چنين نبود يكى از طرفين از آن ديگرى نبود؛ يعنى در واقع نسبت ثابتى بين آن دو وجود نداشت و اين خلاف فرض است.
بنابراين وجود قابل و وجود بالقوّه و بالفعل مقبول، كلًاّ يك وجود واحداست داراى مراتب مختلف كه ما به الاختلاف آن مراتب به ما به الاتفاق باز مىگردد و اين خاصّه تشكيك است.
آنچه گفته شد درباره يك قابل و يك مقبول بود. حال اگر سلسله قابلها و مقبولها را از دو سوى امتداد دهيم حتى اگر تا بىنهايت از دو طرف ادامه يابد، كه در هر حلقه آن امكان فعليت تالى و فعليت امكان سابق آن وجود داشته باشد- چنانكه در سلسله امور حادث موجود در جهان خارج مىبينيم- در اين صورت هم، كليّه قابل و مقبولهاى متناهى يا نامتناهى داراى يك وجود واحد مستمرّ خواهد بود كه در سراسر سلسله استمرار يافته، داراى مراتب مختلف كمال و نقص و شدت و ضعف است.
بنابراين هرگاه اين وجود واحد مستمرّ ذو مراتب را به دو قسمت تقسيم كنيم در قسمت پيشين قوّه قسمت پسين موجود خواهد بود و در قسمت پسين فعليت بخش پيشين. سپس اگر همان بخش پيشين را باز به دو قسمت تقسيم كنيم، بخش پيشين آن حامل قوه بخش پسين و بخش پسين داراى فعليت پيشين خواهد بود. هر قدر اين تقسيم تكرار شود و سلسله وجود واحد مستمر تجزيه گردد، كار بر همين منوال
1) قبلًا در مباحث وجود گفته شده است كه هرگاه بين دو موجود نسبت حقيقى برقرار باشد، اتحاد آنها در وجودامرى است مسلّم، مثلًا وقتى مىگوييم: انسان حيوان ناطق است، وجود حيوان ناطق و انسان يكى است، و با هر نسبت ثابتى اين وحدت برقرار است
است، يعنى در سراسر سلسله واحد وجود، قوه و فعل با يكديگر آميختهاند.
بر اين اساس، هر حلقهاى و حدّى از اين وجود مستمر واحد، نسبت به حدّ پيش از خود كمال است و نسبت به حدّ پس از خود نقص، تا آنجا كه سلسله وجود به نقطهاى منتهى گردد كه كمال محض است و نقصى در آن راه ندارد. يعنى به فعليتى برسد كه در آن از قوه خبرى نباشد، چنانكه در ابتداى امر قوهاى بود كه با آن هيچگونه فعليتى نبود. اين عيناً تعريف حركت است كه نسبت به موجود بالقوّه كمال اول محسوب مىشود.
پس اين وجود واحد مستمرّ، وجودى تدريجى و سيّال است كه در مادّه حامل قوه جريان دارد و صور نوعيّه و اعراض گوناگون، در واقع حدود حركت و صورتهاى مادّه متحرك هستند.
همه آنچه گفته شد درباره جواهر نوعيّه بود و در مورد اعراض نيز سخن بر همين منوال است چنانكه در جاى خود گفته آيد.
از آنچه گذشت روشن شد كه قوّه شىء نحوهاى از وجود و ثبوت آن است كه همه آثار وجود خارجى و فعلى شىء بر آن مترتّب نيست؛ و وجود بهطور كلى دو قسم است، وجود بالفعل و وجود بالقوّه، از طرفى نيز وجود به ثابت و سيّال تقسيم مىشود.
نيز روشن شد كه هر چه در وجود خود قوهاى را دارا باشد، وجودش سيّال و تدريجى است و تدريج و سيلان با حركت همراه است؛ و آنچه وجودش سيال و تدريجى نباشد، يعنى داراى وجود ثابت باشد، قوهاى با خود ندارد و بنابراين ماده نيز ندارد و هر چه ماده نداشته باشد حركت نيز نخواهد داشت و هر چه حركت نداشته باشد ضرورتاً ماده نيز دارد.
همچنين روشن شد كه اعراض نيز از آنجا كه وجودشان در موضوع است، به تبع حركت موضوعات خود متحرّك هستند، چنانكه تفصيل آن پس از اين خواهد آمد.
چنانكه پيش از اين گفته شد، حركت به نحوهاى از وجود اطلاق مىشود كه شىء با آنگونه وجود تدريجاً از قوه به فعل درمىآيد، بهطورى كه اجزاء وجودى آن با هم جمع نمىشود. به عبارت ديگر هر حدّى از حدود وجودش فعليت است براى جزء پيشين و قوه است براى جزء تالى.
بنابراين حركت عبارت است از: خروج تدريجى شىء از قوه به فعل.(1)
معلّم اول- ارسطو- حدّ حركت را چنين بيان كرده است: حركت، كمال اول است براى موجود بالقوّه، از آن حيث كه بالقوّه است.
توضيح اينكه: جسم هنگامى كه در مكانى قرار دارد، هرگاه قصد تمكّن در مكان ديگرى بكند، با خروج از مكان اول بهسوى مكان دوم سير مىكند تا در آن قرار گيرد.
پس، جسم در حالى كه در مكان اول قرار دارد، داراى دو كمال است كه نسبت به هر دو بالقوّه است، يكى «سلوك» كه كمال اول او است و ديگرى قرار گرفتن در مكان دوم كه نسبت به جسم كمال ثانى بهشمار مىرود.
بنابراين حركت- كه همان سلوك باشد- كمال اول جسم است كه خود نسبت به هر دو كمال، بالقوّه است، ليكن بهطور مطلق كمال اول جسم نيست، بلكه تنها از آن حيث كمال جسم است كه نسبت به كمال دوم بالقوّه است. قيد حيثيت و جهت در تعريف بدان سبب است، كه حركت براى هر چيز بالقوّهاى از هر جهت كمال بهشمار نمىرود بلكه تنها از آن حيث كه جسم نسبت به كمال دوم بالقوّه است، كمال آن محسوب مىشود، زيرا حركت يا سلوك (رفتن و سير كردن) در وجود خود به كمال دوم كه
1) تدريج خود يك معنى بديهى است كه به كمك حسّ قابل درك است و تعريف حقيقى آن ميسّر نيست، زيرا حدّ- تعريف به جنس و فصل- خاصّ ماهيات است و حركت نحوهاى از وجود است و حقيقت ذات وجود داراى ماهيت نيست. مؤلّف رحمه الله
غايت حركت است تعلّق دارد.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه حركت به شش امر، بستگى دارد:
اول، مبدأ حركت، يعنى آنچه حركت از آن آغاز مىشود. دوم، منتهاى حركت، يعنى آنچه حركت بهسوى آن تحقق مىيابد.
بدين معنى كه حركت از يك سو به قوهاى منتهى مىشود كه در آن هيچ فعليت حقيقى يا اعتبارى نيست و از سوى ديگر به فعلى منتهى مىگردد كه هيچگونه قوّه حقيقى و يا اعتبارى در آن وجود ندارد، چنانكه شرح آن پس از اين خواهد آمد.
سوم، مسافت، يعنى آنچه حركت در آن به وقوع مىپيوندد. چهارم، موضوع حركت يا آنچه حركت از آنِ او است، يعنى متحرّك. پنجم، فاعل حركت، يا آنچه حركت به وسيله او انجام مىشود، يعنى محرّك. ششم، آنچه حركت توسط آن داراى مقدار و اندازه مىشود، يعنى زمان.
پيش از اين ثابت شد كه درآمدن از قوه به فعل، هيچگاه بدون دگرگون شدن شىء امكانپذير نيست؛ اعم از آنكه دگرگونى در ذات آن باشد يا در احوال آن. به عبارت ديگر يا ذاتيات شىء تحوّل مىيابد چنانكه در تحوّل انواع جوهرى به انواع ديگر مشاهده مىشود و يا عرضيّات آن دگرگون مىشود، چنانكه در دگرگونى احوال عرضى اشياء مىبينيم.(2)
1) مباحث قوه و فعل در آثار حكماى پيشين غالباً با مسائل علمى و غيرفلسفى آميخته است. علت آن ارتباطى است كه اين مباحث با حركت پيدا مىكند و شناخت حركت و تعريف و حدّ و خواص آن در اين كتاب از ديدگاه فلسفى مطرح است. يعنى تنها آنگونه شناخت كه در چهارچوب موجوديت مطلق و انحاء وجود مىتواند مورد بررسى واقع شود، نه شناخت علمى چنانكه در فيزيك مطرح است؛ بهويژه آن كه مبحث حركت جوهرى يكى از مهمترين مباحث فلسفى است. ر. ك: اسفار، ج 3، ص 20- 31
2) درباره ذاتى و عرضى و فرق آن با ذات و عرض به فصل چهارم از مرحله پنجم همين كتاب رجوع كنيد
تغيّر دو قسم است؛ دفعى و تدريجى.(1)
از آنجا كه« آن» به معنى واحد كوچكى از زمان، وجود خارجى ندارد و صرفاً به معنى طرف و ابتدا يا انتهاى حركت است، مانند قطع و وصل و ترك و تماس و تصادف و جدا شدن و امثال آن، از اينرو حركت دفعى آن است كه بهصورت يكى از امثله فوقالذكر تحقق يابد. پس تغيّر دفعى داراى طول زمان نيست، ليكن بدون حركت قابل تحقق نيست
تغيّر تدريجى (كه لازمه آن امكان تقسيم به اجزاء نامحدودى است كه نه قابل تجمّع و نه داراى قرارند) همان حركت است.
تغيّر دفعى نيز از آنرو كه به موضوعى نيازمند است كه دگرگونى را بپذيرد و قوهاى كه پيش از وقوع تغيّر موجود باشد، جز از طريق حركت تحقّقپذير نيست، زيرا قبلًا گفته شد كه خروج از قوه به فعل هرگز بدون حركت ممكن نخواهد بود.
تنها، فرق در اين است كه تغيّر دفعى همواره از آن نوع معانى است كه بر اجزاء آنى حركت منطبق باشد، مانند رسيدن، ترك كردن، پيوستن، گسستن و غيره، بنابراين تغيّر بدون حركت ممكن نيست.
حركت داراى دو معنى است و به اعتبار اين دو معنى به دو قسمت توسطى و قطعى تقسيم مىشود.
هر گاه شىء متحرّك در ميان مبدأ و منتهى چنان در نظر آورده شود كه هر نقطه يا حدى از مسافت كه فرض شود، آن شىء قبل و بعد از آن در وى نباشد، بدين اعتبار آن را حركت «توسّطى» گويند و اين يك حالت بسيط و ثابت و غير قابل تقسيم است.
اعتبار ديگر آن است كه شىء متحرك در بين مبدأ و منتهى داراى حالتى سيّال و بىقرار است كه با هر حدّ مفروضى از حدود مسافت داراى نسبتى است، چنانكه حدّى را ترك گويد و به حدّى نزديك شود. لازمه اين حالت آن است كه طبيعتاً قابل تقسيم و تجزيه و پاره پاره شدن تدريجى باشد و اجزاء آن در وجود با هم جمع نشود؛
1) حركت و لازمه آن تغيّر و تحوّل و دگرگونى خواه در ذاتيات شىء باشد و خواه در عرضيّات آن، اگر منطبق بر زمان باشد آن را حركت تدريجى گويند و اگر منطبق بر اجزاء آنى زمانى باشد آن را حركت دفعى نامند.
اين را حركت «قطعى» گويند.(1)
معنى دوم اين است كه شىء متحرك داراى حالتى است كه در هر نقطه و حدّى از مسافت كه آن را فرض كنيم قبل و بعد از آن در آن نيست؛ يعنى حالت متحرك بودن شىء بدون توجه به حدود و نسبتى كه شىء متحرّك با مبدأ و منتهى و حدود مسافت دارد و اين حالت براى متحرك ثابت و يكنواخت است. اين را حركت توسطى گويند.
معنى سوم آن است كه شىء متحرك داراى حركتى است كه نسبت به مبدأ و منتهى و حدود مسافت داراى نسبت قرب و بعد و رسيدن و ترك كردن است. اين را حركت قطعى گويند. رجوع شود به اسفار، ج 3، ص 31
اين دوگونه اعتبار در خارج وجود دارد، يعنى اين دو معنى با واقعيت حركت در خارج قابل انطباق است. توضيح اينكه حركت با مبدأ و منتهى داراى نسبتى است كه هيچگونه تقسيمپذيرى و سيلانى را اقتضا ندارد و با مبدأ و منتهى و حدود و مسافت داراى نسبت ديگرى است كه مقتضى سيلان وجود و انقسام است (معنى ثابت و تقسيمناپذير موجود در شىء متحرك را حركت توسّطى، و معنى سيّال و تقسيمپذير آن را حركت قطعى نامند).
آنچه را قوه تخيّل انسان از صورت خارجى حركت بهطور متّصل و مجتمع الاجزاء با پيوستن حدود آن به يكديگر در ذهن ترسيم مىكند امرى است ذهنى و حقيقت خارجى ندارد، زيرا اجتماع اجزاء حركت- در صورتى كه اجزايى براى آن فرض شود- ممكن نيست؛ چه، اگر اجزاء مفروض در وجود خارجى مجتمع باشند ثابت خواهد بود و ديگر سَيلان در آن معنى نخواهد داشت، حال آنكه حركت به معنى سيلان وجود است.
پيش از اين گفته شد كه حركت ذاتاً داراى اجزاء است (حركت قطعى)، در اينجا
1) حركت در حقيقت داراى سه معنى است، يكى به معنى صورت اتصالى و سيّال شىء در بين دو حدّ مبدأ و منتهى كه اجزاء آن در عين سيلان به هم پيوسته و مجتمع است. اين امر جز صورتى خيالى نيست و حركت بدين معنى در خارج وجود ندارد.
متذكر مىشويم كه اجزاء و انقسامات حركت بالقوّه است نه بالفعل؛ عيناً مانند كميّات متّصل قارّ، همچون خط و سطح و جسم تعليمى. چون اگر انقسام آن بالفعل باشد، اجزاء آن از يكديگر جدا خواهد بود و هر جزء به نوبه خود وقوع دفعى خواهد داشت و در اين صورت حركت منتفى خواهد شد.
همچنين بايد دانست كه تقسيم حركت به اجزاء، داراى حدّ معيّنى نيست و اگر در حدّ خاصّى متوقف باشد لازمه آن اين خواهد بود كه حركت از اجزاء لايتجزّى تشكيل يافته باشد و بطلان جزء لايتجزّى پيش از اين به اثبات رسيد.(1)
از اينجا معلوم مىشود كه حركت داراى مبدأ و منتهى به معنى نخستين و آخرين جزء غير قابل تقسيم حركت نيست، زيرا چنانكه گفته شد اين چنين جزئى دفعى الوقوع خواهد بود و با تعريف حركت كه سيلان وجود و تدريج است انطباق نخواهد داشت.(2)
بنابراين هنگامى كه حركت را از دو جانب به مبدأ و منتهى محدود مىكنيم منظور تحديد حركت از خارج آن است. بدين معنى كه حركت جوهر در جانب مبدأ به قوهاى مىرسد كه داراى هيچگونه فعليتى نيست جز قوه بودن و فعليت نداشتن، كه همان مادّه اوليّه يا هيولى باشد، و در جانب انتها به فعلى منتهى مىشود كه قوهاى با آن نيست، يعنى تجرّد از ماده. در اين مورد پس از اين توضيح بيشتر داده خواهد شد.
1) در فصل چهارم از مرحله ششم همين كتاب جزء لايتجزّى ابطال گرديد( ص 193). آنچه در اينجا بدان استناد شده، آن است كه اگر چيزى قابل تقسيم به اجزاء باشد قطعاً بايد انقسام آن تا بىنهايت ادامه يابد و به حدّ معيّنى متوقف نشود، مگر آنكه آن شىء از اجزاء لايتجزّى تشكيل شده باشد كه در آن صورت انقسام در نقطه معيّنى متوقف خواهد شد. حال از آنجا كه چنين چيزى در عالم وجود ندارد و موجودى به نام جزء لايتجزّى در هستى نيست، پس حركت نيز اگر قابل تقسيم باشد هر قسمت آن به اجزاء بىنهايت قابل انقسام خواهد بود
2) بايد دانست كه نه تنها ابتدا يا انتهاى حركت جزء حركت نيست، بلكه طرف و كرانه هر چيزى جزئى از آن بهشمار نمىرود. چنانكه نقطه كه دو سر خط است جزئى از خط نيست و يا خط كه حدّ نهايى و ابتدايى سطح است جزئى از سطح بهشمار نمىرود. بنابراين چيزى به نام اولين جزء يا آخرين جزء حركت وجود ندارد
حركات عرضى نيز از جانب آغاز به ماده موضوع يعنى آنچه حركت را مىپذيرد منتهى مىشود و در جانب آخر، اگر حركت طبيعى باشد به جايى كه حركت به سكون بيانجامد، و اگر حركت قسرى باشد به موقعيتى كه در آن اثر قسر تمام شود، و اگر حركت ارادى باشد به آنچه از نظر فاعل كمال اوست و شايسته است كه حركت در آن متوقف شود.
مسافت يعنى مقولهاى كه حركت در آن واقع مىشود. مثلًا جسم از طريق نموّ در «كمّ» خود حركت مىكند و از طريق تحوّل و دگرگونى احوال در «كيف» خود.(1)
مسلّم است كه تغيّر در ذاتيات واقع نمىشود (ذاتى به معنى آنچه در حدّ ماهيت قرار دارد). و چنانكه گفته شد حركت، چيزى جز تغيّر شىء متحرّك در آنچه حركت در آن به وقوع مىپيوندد نيست. پس هرگاه حركتى كه در كيف واقع مىشود، همان دگرگونى متحرّك در ماهيت كيف باشد، اين نوعى از تغيّر ذاتيّات خواهد بود كه محال است؛ و مىدانيم كه مقولات نسبت به ماهيات مندرج در تحت خود، اجناس عاليه بهشمار مىروند و براى ماهيات، ذاتى به حساب مىآيند.
بنابراين حركت به معنى دگرگونى، در وجود فى نفسه مقولات، يعنى وجودى كه بدان عدم را از خود طرد مىكنند، واقع نمىشود، زيرا وجود فى نفسه ماهيت، همان نفس ماهيت است.
بنابراين اگر در يكى از مقولات حركت و تغيّرى باشد، آن تحوّل در وجود ناعت آن خواهد بود، زيرا هر چيز به اعتبار وجود فى نفسه خود داراى ماهيت خاصّى
1) مسافت در زبان عامّه مردم و از حيث لغوى تنها به مقوله« ايْن» اطلاق مىشود كه حركت در آن از نوع حركت انتقالى است، اما در حكمت، هر مقولهاى كه حركت در آن واقع شود، اعم از كم و كيف و اين و وضع و( بنا بر فلسفه ملاصدرا) جوهر، مسافت ناميده مىشود
است، اما به اعتبار وجود ناعت و لغيره داراى ماهيتى نيست. جواهر نيز به اعتبار همين وجود داراى ماهيت هستند نه به اعتبار وجود لنفسه خود، پس وقوع حركت در مقوله مانعى ندارد.(1)
افراد زيادى در اين زمينه گفته و نوشتهاند و البته بسيارى از اين مطالب به اين باز مىگردد كه اصولًا حركت جوهرى را نشناخته و بدان معتقد نبودهاند. صدرالمتألّهين نيز كه خود كاشف حركت جوهرى است، اينگونه مسائل را بر مبناى نظريّه حركت جوهرى بهطور كامل توجيه نكرده است وگرنه از تكرار و توضيح آنها در اسفار بىنياز بود.
به هر حال مقصود از مطالب متن اين است كه، سياهى مثلًا داراى ماهيتى است كه از وجود فى نفسه آن انتزاع مىشود كه همان سياهى است، اما اين سياهى چون در اجسام ظهور دارد، در هر جسم داراى وجودى است لغيره، اما آن وجود لغيره ماهيتى غير از سياهى نيست بلكه همين ماهيت سياهى است كه در وجود خاص خود اكنون ديگر سياه نام دارد و تغيير آن يعنى، سياهى در وجودهاى متعدد كه هر يك از آنها نوع جداگانهاى است و هر آنى يكى از آن تعداد نامتناهى وجود مىيابد و بر جسم طارى مىشود
بدين ترتيب جسمى كه در كم يا كيف خود تغيير مىيابد، تغيير آن، در ماهيت كم و كيف و يا تغيير در ماهيت جسم موضوع نيست بلكه تغيير در متكمّم و متكّيف يعنى نوع موجود از كم و كيف در جسم است.
پس منظور از اينكه گفتهاند تشكيك در عرضيّات است نه اعراض، همين است كه گفته شد.
حال بايد توجه داشت كه وجود ناعت گرچه داراى ماهيت نيست، اما چون با وجود فى نفسه خود يكى است، ماهيت وجود فى نفسه بدان نسبت داده مىشود.
1) مسئله اصلى در اين مبحث، چگونگى حركت در مقولات است. بدين معنى كه وقتى رنگ يا اندازه يك جسم تغيير مىكند، چگونه بايد آن را توجيه كرد؟ اگر گفته شود در ماهيات رنگ تغيير ايجاد مىشود، معنى آن اين است كه از رنگ بودن خارج شود و اگر براى رنگ يك ذات ثابت در نظر گرفته شود و تغييرات مداوم رنگ عارض بر آن ذات باشد لازمهاش آن است كه ماهيت رنگ، يك ماهيت و ذات ديگرى غير از رنگ بودن داشته باشد. و اگر گفته شود در هر« آن» يك نوع خاص از رنگ مىرود و نوع ديگر بهجاى آن قرار مىگيرد، آنچه آن انواع را به يكديگر متصل مىسازد كدام است؟ اگر جسم را عامل وحدت اتصالى رنگهاى متغيّر بدانيم ماهيت جسم با ماهيت رنگ وجه مشتركى ندارد.
لازمه اين امر آن است كه حركت در مقوله چنين معنى دهد كه: هرگاه جسمى در مقولهاى از مقولات حركت كند در هر آنى از آنات حركت، نوع خاصى از انواع آن مقوله بر آن جسم متحرّك درمىآيد بدون آنكه يك نوع در بيش از يك آن درنگ نمايد، وگرنه در ماهيت تغيير به وجود مىآيد و اين محال است.
در بين حكماى قديم چنين مشهور است كه حركت تنها در چهار مقوله كيف و كم و اين و وضع واقع مىشود.
حركت در كيف امرى است آشكار، بهويژه در كيفيّات مختصّ به كميّات، مانند:
راستى و كجى و مسطّح يا محدّب بودن، زيرا جسم در كمّ خود حركت مىكند و ضرورتاً در كيفيات قائم بر كم نيز متحرك خواهد بود.
حركت در كم عبارت است از تغيّر تدريجى منظّم و پيوسته در كمّ جسم، مانند نموّ، كه چيزى جز افزايش حجم جسم بهصورت متدرّج و متّصل و منظّم نيست.
بر اين قول كه نموّ از مقوله حركت در كمّ باشد اعتراض كرده و گفتهاند: نموّ بدين نحو تحقق مىيابد كه اجزايى از خارج بر اجزاء اصلى جسم افزوده مىشود؛ پس حجم بزرگى كه فراهم مىآيد «كمّى» است كه بر مجموع اجزاء اصلى و اجزاء منضمّ بر آن عارض مىشود، و حجم كوچك قبلى همان كمّ عارض بر اجزاء اصلى است كه به حال خود باقى است و با كمّ بعدى نه اتصال وجودى دارد و نه اتّحاد؛ و چون موضوع آن دو كمّ، يعنى اجزاء اصلى و اجزاء انضمامى با يكديگر تباين دارند، كم عارض بر آنها نيز متباين خواهد بود. بنابراين نموّ عبارت است از زائل شدن يك كم و حادث شدن كم ديگر و اين غير از حركت است.
پاسخ آن چنين داده شده است: در اينكه چيزهايى به شىء اصلى افزوده مىشود
ترديدى نيست، ليكن طبيعت شىء نامى، اجزاء افزوده شده را بهصورت اجزاء اصلى تبديل مىكند و بدان وسيله، كميّت اجزاء اصلى را بهطور منظم و تدريجى و پيوسته افزايش مىدهد و اين همان حركت است.
حركت در «ايْن» نيز امرى است ظاهر چنانكه در انتقال اجسام از جايى به جايى ديگر مشاهده مىشود، اما اين مطلب كه «ايْن» مقوله مستقلّى باشد خالى از شك نيست.
حركت در «وضع» نيز آشكار است، مانند حركت كره پيرامون محورش، كه نسبت نقاط مفروض بر سطح آن به محيط خارج، بهطور متّصل و به تدريج عوض مىشود و در نتيجه وضع آن دگرگون مىگردد.
گفتهاند: حركت در مابقى مقولات يعنى در فعل و انفعال و متى و اضافه و جده و جوهر، واقع نمىشود.
«فعل و انفعال» از آن جهت كه تدريج در مفهوم آنها در نظر گرفته شده است داراى فرد آنىّ الوجود نيستند، و وقوع حركت مستلزم انقسام مقوله به افراد آنى الوجود است كه در اين دو قابل تحقق نيست. گذشته از آنكه لازمه حركت در اين دو مقوله، حركت در حركت است.
مقوله «متى» نيز از آن جهت كه هيأت حاصله از نسبت شىء به زمان است و خود به خود داراى وجود تدريجى است، فرد «آنى» ندارد تا حركت كه منقسم به اجزاء آنى است در آن واقع شود.
«اضافه» نيز مفهومى انتزاعى و تابع طرفين خود است و استقلالى كه پذيراى حركت باشد ندارد. در جده نيز تغير و حركت، تابع تغير موضوع آن خواهد بود؛ مانند تغيّر كفش و پا كه هيأت حاصل از داشتن كفش برپا را دگرگون مىسازد و در خود مقوله حركتى واقع نمىشود.
و اما حركت در جوهر، مستلزم تحقّق حركت بدون موضوعى ثابت و باقى است
كه با حركت همراه باشد و لازمه اين امر آن است كه حركت بدون متحرك واقع شود.
آنچه گفته شد اقوال حكماى پيشين بود كه در هر يك از فقرات مذكور، جاى مناقشه بسيار است. در سه مقوله فعل و انفعال و متى، حركت واقع مىشود، زيرا حركت در حركت چنانكه پس از اين ثابت خواهيم كرد، منعى ندارد.
دو مقوله اضافه و جده هم از مقولات نسبى هستند مانند وضع، و تابع بودن آنها نسبت به طرفين خود در حركت، منافى با آن نيست كه حركت بهطور حقيقى در آنها واقع گردد، چون اتّصاف تبعى غير از اتصاف عرضى است.
در مورد حركت جوهرى هم كه علت منع را انتفاء موضوع حركت ذكر كردهاند، چنانكه توضيح آن پس از اين خواهد آمد مانع واقعى در كار نيست، زيرا موضوع حركت ماده است.
با آنكه حكماى قديم حركت را منحصراً در چهار مقوله عرضى ياد شده جايز دانستهاند، اما در آثار ايشان اشاراتى حاكى از وقوع حركت در جوهر وجود دارد، هرچند كه بدان تصريح نكردهاند.
نخستين كسى كه در اين باره به حدّ كافى تحقيق كرد و در اثبات حركت در جوهر كوشيد، صدرالمتألّهين رحمه الله بود.
حركت جوهرى يك حقيقت انكارناپذير است و ما در فصل دوم از اين مبحث، آن را اثبات كرديم.
صدرالمتألّهين رحمه الله از راههاى مختلف در اثبات اين امر اقامه برهان كرده كه واضحتر از همه آنها يكى اين است:
حركات عرضى كه داراى وجود سيّال و متغيرند بدون ترديد معلول طبايع و صور نوعيّه موضوعات خود هستند؛ و اين اصل قابل انكار نيست كه علت هر امر متغيّر
بايد متغيّر باشد و الّا مستلزم تخلّف معلول از علت خواهد بود كه محال است.(1)
بنابراين، طبايع و صور جوهريّه كه علل و اسباب مباشر و نزديك حركات عرضى هستند، خود نيز داراى وجود متغيّر و جوهر متجدّدند. هر چند كه از حيث ماهيت ثابت و پابرجا هستند، چون ذاتى تغيرپذير نيست.
كسانى كه حركت جوهرى را مسلّم نداشتهاند در توجيه تغير و دگرگونى واقع در اعراض مذكور، كه علت آنها نيز چه طبيعت باشد و چه غير آن در نظر ايشان ثابت است، چنين گفتهاند: تغيّر و تجدّد اعراض ياد شده ناشى از عوامل خارجى است. مثلًا در حركات طبيعى، قرب و بُعد نسبت به غايت و يا در حركات قسرى برخورد با موانع و يا عوامل مُعدّ و تقويتكننده قوى يا ضعيف، و در حركات ارادى، ارادههاى جزئى كه در هر حدّى از حدود مسافت ممكن است تجديد شود، علل اصلى حركات و تغيّرات مورد نظرند.
اين توجيه، درست نيست، زيرا در مورد همان عوامل نيز همين سؤال بعينه مطرح است كه تغير و تجدّد موجود در حركات آن موانع و معدّات و علل از كجا ناشى مىشود؟ پس ناگزير بايد همه حركات و دگرگونىها به چيزى منتهى گردد كه ذاتاً متغير و متجدّد است.
اگر بگويند: ما نيز صدور حركت متجدّد سيال را از علت ثابت و نامتغيّر به همان نحو توجيه مىكنيم كه شما معتقديد، بدون آنكه نيازى به تجدّد ذاتى طبيعت باشد؛ يعنى، حركت را بالذّات متجدّد مىدانيم و هرگاه تجدد و سيلان، ذاتى طبيعت باشد، اشكالى در صدور آن از علت ثابت نخواهد بود. چه، در اين صورت همان ايجاد ذات،
1) در مباحث علت و معلول گفته شد كه وجود معلول با حفظ خواص و آثار به نحو شريفتر و عالىتر در وجود علت، موجود است. بنابراين اگر حركات صادره از موجودات، اعم از جاندار و بىجان، طبيعت و صور نوعيّه، در علل آنها نباشد، بدان معنى خواهد بود كه معلول چيزى را دارا باشد كه علت فاقد آن است. بنابراين معلول متغير و متحرّك، علت متغيّر و متحرك مىخواهد. درباره ربط متغيّر به ثابت بعداً سخن گفته خواهد شد
ايجاد تجدّد خواهد بود كه شما نيز بدان معترفيد.(1)
در پاسخ گوييم: تجدّدى كه در حركات عرضى مشاهده مىشود، تجدّد در نفس حركت نيست، زيرا مقولات عرضى وجود فى نفسه و لنفسه ندارند، بلكه لغيرهاند و منعوت به نفس خود نتوانند بود تا همچنان كه تجدّدند، متجدّد نيز باشند. عرض چون وجودش لغيره است ناگزير وجودش در موضوعى جوهرى است؛ مثلًا، حركت جسم در رنگ عارض بر آن، تغيّر و تجدّد جسم در رنگى است كه از آن اوست نه تجدّد رنگ جسم. و اين برخلاف جوهر است كه وجود فى نفسه آن لنفسه نيز هست و در نتيجه مىتواند هم تجدّد باشد و هم متجدّد بالذّات. يعنى ايجاد جوهر جسمانى عيناً ايجاد متجدّد است و ايجاد متجدد نيز عيناً ايجاد چنين جوهرى است، نه ايجاد جوهرى كه بعداً صفت تجدد خواهد يافت. دقت شود.(2)
مؤلّف رحمه الله بنا بر شيوهاى كه در تأليف و تصنيف اين كتاب داشته، مباحث مفصّل و مبسوطى را كه در آثار پيشينيان در ابواب و فصول و گاه كتب و رسائل طرح كردهاند در چند سطر بيان داشته كه باز كردن آن مستلزم بازگو كردن همه تفصيلات مفروغٌعنه است.
در اينجا ذكر يك نكته لازم است. اعراض داراى وجود لنفسه نيستند؛ مثلًا سياهى حتماً به جوهر موضوعى نيازمند است تا وجودش از عدم متمايز شود با آنكه سياهى داراى وجود فى نفسه است و مانند نسب و اضافات، بدون ماهيت نيست، اما سياهى خود سياه نيست بلكه جوهرى بايد كه متصف و معروض سياهى باشد. حال اگر تجدّد و تغيّر به ذات اعراض منسوب شود ماهيت آنها تغيير مىكند و چنين چيزى درست نيست
1) مقصود ايراد كننده از اعتراف مذكور آن است كه در مباحث علت و معلول كه در آثار حكماى پيشين در اطراف آن، بهويژه علت فاعلى، جدال فراوانى مشاهده مىشود، ملاصدرا و كليّه حكماى مكتب او كه طرفداران حركت جوهرى نيز هستند، در آن باب تحت عنوان« جعل» بر اساس اصالت و وحدت وجود مطالبى گفتهاند حاكى از آنكه مجعول حقيقى وجود است و وجود هر چيز با همه ذاتيّات مجعول به جعل بسيط است و اين در مسئله ربط حادث به قديم و متغيّر به ثابت گفته شده است كه حقتعالى عالم را متجدد آفريد، نه اينكه آن را به حركت انداخت
2) در مباحث وجود، مراتب وجود فى نفسه و فى غيره و لنفسه و لغيره و بنفسه و بغيره بيان شد. حلّ بسيارى از معضلات فلسفى منوط به درك صحيح اين نكات است، اما به جز حكماى مكتب ملاصدرا، كمتر حكيم يا فيلسوفى موفق به كشف حقايق فلسفى در باب وجود شده است.
دليل ديگر. اعراض خود از مراتب وجود جواهرند؛ چه، قبلًا گفته شد كه وجود فى نفسه اعراض از آنِ موضوعات آنها است. بنابراين تجدّد و دگرگونى اعراض جز از طريق تجدّد و دگرگونى موضوعات جوهرى آنها قابل توجيه نيست.
پس حركات عرضى خود دليلى است بر وجود حركت جوهرى.
از آنچه گفته شد مسائل متعددى روشن مىشود از جمله:
حركت بهطور مطلق- هر چند خالى از شائبه تشكيك نيست- عبارت است از خروج از قوه به فعل و سير از نقص به كمال. ليكن در جواهر مادى نوع ديگرى از حركت تكاملى و اشتدادى وجود دارد كه مادّه اوليه را اوّلًا: بهسوى «طبيعت» سپس به نبات و پس از آن به حيوان و انسان متبدل مىكند. هر يك از اين حركات كه موضوع آن مادّه اوليه است داراى آثار خاصّى است تا آنگاه كه حركت به فعليتى منتهى گردد كه در آن هيچ قوه نباشد.(1)
بديهى است كه اگر در تكاملى بودن بعض اقسام حركت ترديد باشد، در اين حركت خاصّ ماده، سير تكاملى قابل ترديد نيست.( رجوع شود به اسفار و حواشى آن، ج 3، ص 75- 82)
1) در اينجا مؤلّف رحمه الله متذكر مىشود كه حركت بهطور مطلق، اشتدادى و تكاملى است. يعنى همه اقسام حركت كه در عالم وجود دارد خروج از قوه به فعل و سير از نقص به كمال است و موضوع همه نيز مادّه اوليّه است. اين را همه حكماى الهى و مادى قائلند، هر چند كه اين دعوى خالى از قول به تشكيك در حركت نيست و لازمه آن آن است كه سير از فعل به قوه و از كمال به نقص در عالم نباشد و اگر به ظاهر چنين چيزى ديده شود بايد آن را حركت عرضى دانست، اما يك حركت اشتدادى و تكاملى در ماده وجود دارد كه آن را بهسوى طبايع و انواع اجسام و سپس به نيات و سپس به حيوان و سرانجام به انسان حركت مىدهد كه لااقل در ماده موجود در زمين قابل شك نيست.
پس جعل بسيط در مورد اعراضى است كه آنها را ثابت و تغييرناپذير مىدانيم، اما اعراض مفارق كه بر موضوعات خود از راه حركت عارض مىشود، مانند حركاتى كه در مقولات چهارگانه كم و كيف و ايْن و وضع به وقوع مىپيوندد، بايد آنها را از نوع حركت در حركت بهشمار آورد. اينگونه حركات را بايد حركات ثانويّه ناميد و حركات قسم اول- حركات تابع جوهر- را حركات اوليّه نام داد.(1)
اشكال در حقيقت حركت در حركت آن است كه، حركت بايد قابل انقسام به اجزاء آنى الوجود باشد، و اگر حركت در حركت واقع شود معنى آن اين خواهد بود كه حركت از اجزاء منقسم تدريجى تشكيل يافته باشد نه آنى، و از اجزاء تدريجى منقسم حركت به وجود نمىآيد.
گذشته از اين لازمه حركت آن است كه متحرّك در هر حدّى از حدود حركت
1) چنانكه ملاحظه مىشود بحث در اين است كه حركت در حركت صورتپذير است يا نه؟ البته وجود چند حركت در چند مقوله مختلف امرى مقبول است و به عينه در موجودات قابل ملاحظه است. چنانكه كسى در يك زمان از جايى به جايى منتقل مىشود و در همان حال از طريق تغذيه نموّ مىكند و بر حجم بدنش افزوده مىشود و در عين حال با حركت بدن خود به چپ و راست تغيير وضع مىدهد و ممكن است رنگ رويش نيز تغيير كند و حركت در همه مقولات چهارگانه و جوهر او واقع شود، اما اينجا بحث درباره حركت در حركت است نه حركت در موضوع حركت. اين مطلب را نيز مؤلّف رحمه الله ممكن مىداند و همه حركات عرضى را از نوع حركت در حركت مىشمارد
درآيد و سپس آن را ترك كند نه اينكه آن را فقط ترك گويد، و الّا حركت صورت نخواهد گرفت.
در پاسخ اين اشكال گوييم: انقسامِ حركت به اجزاء بهطورى كه اتّصال و امتداد آن قطع شود و آن اجزاء باز هم منقسم شود تا به اجزاء آنى منتهى گردد مورد قبول است؛ ليكن منتهى شدن به اجزاء آنى را بدون واسطه مسلّم نمىداريم. پس جايز است كه حركت به اجزاء آنى غيرتدريجى منقسم شود، سپس آن اجزاء به اجزاء آنى نهايى تقسيم پذيرد.
بنابراين، انقسام حركت و منتهى شدن تجزيه آن به اجزاء آنى، مانند قائم بودن عرض است به جوهر كه گاه بدون واسطه است و گاه با واسطه، خواه يك واسطه باشد يا چند واسطه كه سرانجام به جوهر منتهى مىشود؛ چنانكه خط به سطح قائم است و سطح به جسم تعليمى و جسم تعليمى به جسم طبيعى.
اما آنچه درباره درنگ و تأنى در حدود حركت گفته شده، مستلزم كُند شدن حركت است و سبب بطؤ، ممكن است مركّب بودن حركت باشد، كه به زودى در آن باره سخن خواهيم گفت.
1) منظور از تشخّص، از كليّت و صدق بر افراد كثير بيرون آمدن و شخصى و جزئى شدن است؛ چنانكه بر يك مصداق بيشتر قابل انطباق نباشد. پس ماده از طريق هر صورت جديد فعليت تازهاى مىيابد و با آن از كليّت و ابهام خارج مىشود
حال چون موضوع حركت عام جوهرى همين ماده است، پس عالم مادى سراسر يك حقيقت واحد سيّال است كه از مرحله قوه محض بهسوى فعليت محض جريان دارد.
تا اينجا به اجمال روشن شد كه موضوع حركت جوهرى ماده است، اينك مطلب را با تفصيل بيشتر دنبال مىكنيم.
معلوم شد كه در موضوع حركت، مادهاى و صورتى و قوهاى و فعلى وجود دارد.
نيز در مباحث ماهيت روشن شد كه جنس و فصل، همان ماده و صورت لا بشرط است و ماهيات نوعيّه به ترتيب متنازل از نوع عالى به متوسط و سافل مترتّب بر يكديگرند تا منتهى شود به نوع اخير؛ و در تحت يك جنس قريب ممكن است نوعهاى فراوان بهطور عرضى، نه طولى، قرار گيرد.
لازمه اين امر آن است كه در اولين قسم (در سلسله طولى) از انواع جوهرى، مادّه اوليّهاى باشد كه با صورت اوليّهاى تحصّل يافته، بر روى هم مادّه ثانوى شده باشند براى صورت دوم و بر روى هم ماده ثانويّه باشند براى صورت سوم- از صورت دوم به بعد ماده را ثانويه گويند- و در دومين قسم (سلسله عرضى و انواع متنوّع از يك جنس) مادهاى هست كه صورتهاى متعدد بهطور متعاقب يكى پس از ديگرى بر آن در مىآيد بهطورى كه پس از حلول يك صورت بر آن، پذيرش صورت ديگر غيرممكن مىشود.
حال اگر اين تنوّعات جوهرى، اعم از طولى يا عرضى را به حركت ارجاع دهيم، در قسم دوم، مادهاى كه در آغاز موضوع حركت واقع مىشود تا آخر صور متعدّد و متعاقب، خود به عينه موضوع حركت خواهد بود، خواه اين موضوع مادّه اوليّه باشد يا مادّه ثانويّه. در مورد حركات عَرَضى نيز حكم همين است.
اما در قسم اول- كه حركت طولى است- مادّه اوليّه، موضوع صورت اوليّه است سپس آن دو با هم موضوع صورت دوم خواهند بود نه به طريق خلع و لبس، كه در سلسله تنوعات عرضى گفته شد، بلكه به طريق لبس بعد از لبس. لازمه اين امر آن خواهد بود كه حركت از نوع اشتدادى باشد نه متشابه، و مادّه صورت اوليّه مجدّداً موضوع حركت براى صورت دوم نباشد، بلكه مادّه اوليّه و صورت اوليّه بر روى هم موضوع صورت دوم قرار گيرند و ماده اوليه همراه موضوع باشد.(1)
چون در هر مرحلهاى از حركت، موضوع( متحرّك) كاملتر از مرحله قبل است آن حركت اشتدادى و تكاملى است، و اگر موضوع حركت در همه حدود و مراحل يكى باشد حركت ناگزير متشابه خواهد بود. از آنجا كه صورت هر نوع در هر فعليت جديد به همراه ماده، موضوع حركت براى صورت بعدى است، خلع صورت در كار نيست، چون صورت هر نوع در نوع جديد از بين نمىرود بلكه تكامل مىيابد و صورت ديگر را بر خود مىپوشد.
مثلًا صورت جمادى در نبات و صورت نباتى در حيوان و صورت حيوانى در انسان تكامل مىيابد، نه آنكه از بين برود و صورت ديگر بهجاى آن درآيد. چون لازمه خلع و لبس، كون و فساد خواهد بود كه با تدريج سازگار نيست
صورت دوم كه بر مجموعه ماده و صورت اوليّه در مىآيد، خود فعليت نوعى از انواع حقيقى است و آثار خاصّ خود را دارد، زيرا هر حكمى كه هست به فعليت تعلّق مىگيرد و يك فعليت هم بيشتر در ميان نيست و آن فعليت صورت دوم است.
از اينجاست كه گفتهاند فصل اخير جامع همه كمالات فصول پيشين و منشأ انتزاع آنهاست و اگر از ماده مجرّد گردد و به تنهايى تقرّر يابد، حقيقت نوع محفوظ مىماند.
در همه صورتهاى جديدى كه يكى پس از ديگرى بر ماده درآيند امر بر همين منوال
1) مقصود اين است كه در سلسله طوليه انواع مادى آنچه در ابتدا موضوع حركت است، مادّه اوليه است كه با صورت اوليّه به فعليت مىرسد و اولين نوع از انواع جواهر مادى را به وجود مىآورد، كه در حقيقت همان انواع ساده عناصر اوليهاند( در قديم عناصر اوليّه و جواهر نوعيّه نخستين را چهار عنصر معروف آب و خاك و باد و آتش مىدانستند كه امروزه بهجاى آنها بايد قريب صد و دوازده عنصر را قرار داد) سپس اين انواع، موضوع حركت براى انواع ديگر قرار مىگيرند.
خواهد بود.(1)
با توجه به مطالب فوق روشن مىشود كه:
اوّلًا: حركت در جهت تنوّعات عرضى (به سكون راء) انواع جواهر مادى، بسيط است و در جهت طولى مركب است، زيرا در جهت طولى، موضوع در هر حدّى از حدود حركت تغيير مىكند، اما اين تغيير بدان صورت نيست كه موضوع قبلى از بين برود و موضوع جديدى بهجاى آن درآيد، بلكه به طريق تكاملى است، بدين معنى كه در هر حدّى از حدود حركت، فعليت آن حدّ (صورت نوعى بالفعل) با قوّه حدّ بعدى يكجا به منزله قوه فعليت جديد درمىآيد.
ثانياً: حركت به طرز نزولى معنى نخواهد داشت، چون اين امر مستلزم سير موضوع از شدّت به ضعف و از كمال به نقص خواهد بود؛ و لازمه آن اين است كه فعليتى، قوّه قوّه خود قرار گيرد. مانند آنكه انسان از انسانيت به حيوانيّت و از حيوانيّت به نباتيّت و به همين ترتيب سير قهقرائى كند.
بنابراين اگر حركتى از اين قبيل مشاهده شود، از نوع حركات عَرَضى خواهد بود كه به تبع حركت اشتدادى ديگرى است كه با آن حركت نزولى تزاحم يافته است، مانند، پژمردن (كه در سير تكاملى جنبه عَرَضى دارد).
ثالثاً: حركت از هر نوعى كه باشد محدود به آغاز و انجام است، و هر حدّى از آن از جانب آغاز به قوهاى ختم مىشود كه هيچ فعليتى با آن نيست و در جهت پايان به فعليتى مىانجامد كه هيچ قوهاى با آن نيست؛ و چون در مورد بخشهاى حركت حكم چنان است كه گفته شد، در مورد مجموعه حركت با همه حدود و مراحل نيز حكم بر همين منوال است.
1) در مباحث مربوط به جنس و نوع و فصل گفته شد كه فصل اخير تمام حقيقت نوع است و همه فصول پيشين در بطن آن قرار دارد، چنانكه همه فصول را مىتوان از فصل اخير استخراج و انتزاع كرد. مثلًا از فصل اخير« ناطق» فصول جسميّت، نامى، حسّاس و متحرك به اراده را مىتوان انتزاع كرد
البته اين مطلب منافاتى با آن ندارد كه قبلًا گفته شد: حركت اول و آخر ندارد، زيرا مقصود از آن سخن اين است كه حركت به جزئى ختم شود كه قابل تقسيم به اجزاء كوچكتر نباشد و يا با چنين جزئى آغاز گردد. چون جزء بدين معنى هرگز از قوه به فعل درنمىآيد و ماهيت نوعيّهاى كه از اين حدّ از حركت انتزاع مىگردد نيز، هرگز از قوه به فعل درنخواهد آمد.(1)
اول، آنچه شىء از دو جانب بين آن محدود است و طبعاً از لحاظ ماهيت و ذات مخالف با شىء محدود است؛ مانند نقطه براى آغاز و انجام خط يا سكون براى آغاز و انجام حركت و« آن» براى آغاز و انجام زمان. چنين ابتدا و انتهايى براى هر چيز محدود و متناهى وجود دارد.
دوم، اولين و آخرين جزء از شىء كه وجود شىء بدان آغاز يا ختم شود؛ مانند اولين و آخرين جزء از زمان و يا خط و يا حركت. ابتدا و انتها بدين معنى براى هر چيزى كه داراى وجود تدريجى و حتى وجود ممتد قارّ باشد، مثل خط و سطح و جسم تعليمى، تحققپذير نيست، زيرا جزئى كه تقسيم عقلًا بدان تمام گردد هرگز در اينگونه امور وجود ندارد. بنابراين وقتى كه گفته مىشود حركت ابتدا و انتها ندارد، مقصود از آن ابتدا و انتها به معنى دوم است، زيرا اگر حركت يا زمان و يا هر چيز ممتدى را مكرّراً به اجزاء تقسيم كنيم به جزئى كه كوچكترين واحد كل خود محسوب شود نخواهيم رسيد. چون قبلًا ثابت گرديده است كه جزء لايتجزى وجود ندارد و هر چيز كه قابل انقسام باشد تا بىنهايت قابل انقسام خواهد بود.
پس حركت اگر از جزئى آغاز يا به جزئى ختم شود، آن دو جزء، اولين و آخرين اجزا حركت نخواهد بود، زيرا باز هم مىتوان آن را به اجزاء ديگرى تقسيم كرد. اين امر اختصاص به حركت ندارد، زمان نيز چنين است. در زمان نيز« آن» به معنى واحد غير قابل انقسام زمان وجود ندارد. در خط نيز نقطه به معنى كوچكترين جزء خط معنى ندارد. بنابراين آن و نقطه و اينگونه معانى خارج از حقيقت خط و زمان هستند و ابتدا و انتها بودنشان براى خطّ و زمان، به معنى اول است نه دوم. ر. ك. اسفار، ج 3، ص 171 و حواشى مرحوم سبزوارى
بايد دانست كه حركت به هر نحو كه فرض شود، محرّك و متحرّك آن دو چيز است و يك چيز نمىتواند هم محرّك و هم متحرّك باشد.
حال اگر حركت از نوع حركت جوهرى باشد و ذات شىء موضوع حركت باشد
1) مقصود از ابتدا و انتها همواره يكى از دو معنى زير است:
اما اگر حركت عَرَضى باشد و عرض از لوازم وجودى شىء باشد، فاعل ايجادكننده حركت همان فاعل موضوع متحرّك خواهد بود، و بدون نياز به جعل ديگرى حركت با جعل موضوع ايجاد خواهد شد، زيرا اگر جعل ديگرى بين حركت و موضوع راه يابد و متحرّك كه يك امر مادى است خود فاعل حركت عَرَضى باشد، فاعليّت ماده را بايد بدون واسطه ماده فرض كرد؛ و پيش از اين در مباحث علت و معلول گفته شد كه علل مادى بدون وساطت ماده و وضع داراى هيچگونه فاعليت و تأثيرى در معلولات خود نتوانند بود. بنابراين فاعل حركت بايد خارج از ماده باشد.
آنچه فاعل لوازم شىء است فاعل و موجد خود شىء است، يعنى جوهرى خارج از ماده كه صورت و لوازم وجودى آن را با يك جعل واحد ايجاد كرده و ماده را بدان بر پاى داشته است.(1)
حال اگر حركت، عَرَضى باشد و عَرض، مفارق باشد نه لازم، فاعل حركت همان طبيعت نوعى خواهد بود، زيرا در انواع جوهرى فاعل مباشر و نزديك براى افعال و حركات همان طبيعت نوع است.
1) پيش از اين در جاى خود گفته شده است كه ماده هيچگاه بدون صورت وجود خارجى نمىيابد و تفكيك آن دو از هم ممكن نيست. پس معنى شريك علت بودن صورت نسبت به ماده روشن است. حال بايد توجه داشت كه تحقق و حتى تصور ماده بدون صورت امكانپذير نيست، و چون غالباً در آثار علمى و فلسفى معاصر لفظ ماده را به معنى جسم( ماده با صورت) بهكار مىبرند؛ بايد توجه داشت كه ماده اوليه منظور است يا مادّه ثانويه
توضيح اينكه: شىء موضوع حركت، يا افعال خود را بر يك شيوه واحد ايجاد مىكند و يا اينكه در فعل آن تنوع و اختلاف وجود دارد. اگر فعل و حركت بر يك شيوه واحد تخلّفناپذير باشد، فاعل آن «طبيعت» است كه آن را چنين تعريف كردهاند: طبيعت، مبدأ حركت و سكون در اشيايى است كه داراى طبيعت هستند.
اما اگر در افعال و حركات موضوع، تنوع و اختلاف باشد، فاعل، نفس خواهد بود كه طبيعتها و نيروهاى متعدّدى را جهت دستيابى به افعال مورد اراده خود مسخّر ساخته است.
اكنون هر يك از اين دوگونه فاعل (طبيعت و نفس) اگر فعلشان با نفس فاعل ملائم و سازگار باشد، چنانكه اگر خود باشد و هيچ عامل يا مانعى نباشد آن فعل را صادر مىكند، در آن صورت، آن فعل و حركت را طبيعى گويند، و اگر فعل ملائم و سازگار طبع فاعل نباشد، بلكه مانع مزاحمى آن فعل را اقتضا داشته باشد، آن را حركت قسرى گويند.
در همه اين موارد، فاعل حركت چيزى جز طبيعت نيست. در حركات طبيعى، طبيعت هنگامى حركت را ايجاد مىكند كه صورتى مساعد و ملائم از موضوع زائل شود و يا وضعيت ناملايمى براى آن پيش بيايد كه كمالى را كه اقتضاى آن را دارد از دست بدهد، آن گاه براى دستيابى بدان كمال، حركت را واسطه قرار مىدهد. در اين هنگام فاعل حركت، صورت است و قابل آن ماده.
اما در حركات قسرى از آنجا كه عامل قسر، در بسيارى از اوقات از بين مىرود ليكن حركت همچنان باقى مىماند و در اين حالت فاعليّت طبيعت، بالفعل باطل مىگردد، پس فاعل چيزى جز طبيعت قسر شده نتواند بود.
در حركات نفسانى نيز، از آنرو كه نفس تسخيركننده و بهكار گيرنده طبايع و قواى گوناگون است تا از طريق افعال آن قوا و طبايع تكامل يابد، همين مطلب خود بهترين دليل است بر اينكه فاعل مباشر و نزديك براى حركات نفسانى همان طبيعت و
نيروهاى طبيعى موجود در عضلات و اعضاء است.(1)
ما در پيرامون خود حوادثى را مىيابيم كه برخى بعد از برخى ديگر تحقّق مىيابد به نحوى كه آنچه بعد رخ مىدهد بر حوادث قبلى به طرزى متوقف است كه جمع قبل و بعد را غيرممكن مىسازد. اين نوع تقدّم و تأخّر، با ساير تقدّم و تأخّرها از اين جهت فرق كلّى دارد، چنانكه در تقدّم علت يا جزئى از علت بر معلول، نوع توقف چنان نيست كه اجتماع متوقف و متوقف عليه را ممتنع سازد. اين يك مقدّمه بديهى است كه در آن جاى ترديد نيست.
از طرفى نيز آنچه را بهعنوان «قبل» مىشناسيم، خود به دو قسمت قبل و بعد تقسيم مىشود، درست به همان نحوى كه در كل حوادث مشاهده گرديد. يعنى چنان است كه قبل و بعد آن قابل اجتماع نيست و به همين ترتيب هر قدر تقسيم را در حوادث قبلى ادامه دهيم باز هم دو بخش قبل و بعد خواهد بود، هر چند كه اين تقسيم تا بىنهايت ادامه يابد.
بنابراين بايد يك نوع «كم متّصل غير قارّ» در طول حوادث وجود داشته باشد، زيرا اگر «كمىّ» در كار نبود، انقسامى هم وجود نداشت، نيز اگر اتصال وجود نداشت، در قبل، بعد متحقّق نمىشد و در بعد، قبل؛ بلكه از يكديگر جدا بودند. به عبارت ديگر اگر اتصال در كار نبود ميان دو جزء قبل و بعد حد مشترك وجود نداشت و اگر غير قار نبود اجتماع ماقبل و مابعد بالفعل تحقق داشت.
1) ترديد نيست كه نفس از طريق اعمال و افعال جسمانى كمال مىيابد، اما اعضا و جوارح خود توسط قوا و طبايعى كه در آنها تعبيه شده است به حركت درمىآيند. پس نفس، فاعل تسخير كننده فواعل طبيعى بدن و قواى مختلف آن است و قوا و طبايع، فاعل به تسخيرند. با اين همه نبايد فاعليت مباشر و نزديك طبايع را نسبت به حركات از نظر دور داشت
حال، چون «كم» عَرَض است، احتياج به موضوعى دارد كه معروض آن واقع شود، ليكن ما همين كه حركت را برمىداريم اين «كم» يا مقدار نيز برطرف مىشود و چون آن را در جاى خود مىگذاريم اين نيز ثبوت مىيابد. اين همان چيزى است كه آن را «زمان» مىناميم. بنابراين زمان امرى است كه وجود دارد و ماهيت آن عبارت است از مقدار متّصل غير قارّى كه بر حركت عارض مىشود.
از آنچه گذشت مسائلى روشن شد كه از آن جمله است:
چون با وجود هر حركت و يا تبديل هر حركتى به حركت ديگر اينگونه كمّ متّصل به نام زمان وجود مىيابد، پس بايد هرگونه حركتى از هر نوع كه باشد زمانى خاصّ خود داشته باشد كه تشخّص آن زمان بدان حركت متحقّق شود و مقدار آن حركت را تعيين نمايد. هر چند كه ما فقط زمان خاصّ بعضى از حركات را مقياس اندازهگيرى حركات ديگر قرار مىدهيم؛ چنانكه زمان حركت يوميه را مقياس اندازهگيرى حركات موجود در حوادث عالم قرار داده، همه حركات كلّى و جزئى حوادث را بر آن منطبق مىكنيم. اين انطباق از آن جهت قابل اجراست كه براى زمان حركت يوميّه اجزاء بزرگ و كوچكى مانند قرون و سنوات و ماهها و هفتهها و روزها و ساعات و دقيقهها و ثانيهها و غيره قرار دادهايم.
نسبت زمان به حركت مانند نسبت جسم تعليمى به جسم طبيعى است كه در هر دو، نسبت امرى معين است به امرى مبهم.
همچنان كه حركت به بخشهاى قابل تقسيم است كه داراى حدود مشترك هستند و بين آنها فاصلهاى وجود ندارد جز فواصل بالقوهاى كه آنها را «آنيّات» گويند، همينطور زمان نيز به بخشهايى تقسيم مىشود كه داراى حدود مشترك هستند و بين آنها فاصلهاى وجود ندارد مگر فواصل بالقوّه كه آنها را «آنات» گويند. پس «آن» طرف و مرز زمان است همچنان كه نقطه طرف خطّ است. «آن» نيز امرى است عدمى و تنها بهرهاى كه از وجود دارد اين است كه منتسب به چيزى است كه طرف آن
بهشمار مىآيد.
از اينجا معلوم مىشودكه از پى يكديگر درآمدن آنات امرى است ممتنع، زيرا «آن» جز يك فاصله عدمى در بين دو قطعه از زمان چيز ديگرى نيست و آنچه داراى اين مشخصات باشد هيچگاه دو واحد از آن در كنار يكديگر تحقق نمىيابد مگر آنكه در بين آن دو، قطعهاى از زمان موجود باشد.
ضمناً روشن شد كه تصور توسّطى زمان كه آن را «آن سيّال» مىنامند و امتداد زمانى را ترسيم مىكند، امرى است وهمى و مجازى، زيرا زمان، كمّى است ذاتاً منقسم و قياس آن با وحدت كه با تكرّر آن عدد ساخته مىشود و نيز مقايسه آن با نقطه كه در اثر سريان آن خطّ به وجود مىآيد، قياس نابجايى است، زيرا اوّلًا: وحدت، خود، عدد نيست و عدد از تكرّر آن به وجود مىآيد نه از ذات آن، نقطه نيز نهايت عدمى خطّ است و تأليف خط از نقطه امرى است وهمى و حقيقت ندارد.(1)
1) چنانكه در مورد حركت قبلًا گفته شد، تصوير ذهنى يك جريان ممتد بين مبدأ و منتهى كه غالباً از حركت در ذهن انسان به وجود مىآيد امرى است وهمى و حقيقت خارجى ندارد. ابن سينا و پيروان او حركت قطعى را همان تصوير وهمى دانسته، آن را عارى از حقيقت دانستهاند. همين تصور در مورد زمان نيز وجود دارد كه غالباً بهصورت امرى ممتد كه از آنات متوالى تشكيل يافته تصور مىشود، كه اين نيز وهمى و عارى از حقيقت است
است كه خود لايتجزّى نيز هستند و اين محال است.
پس زمان از دو طرف در جايى تمام مىشود كه حركتِ معروضِ آن تمام شود.
هيچ چيز بر زمان تقدّم ندارد مگر آنكه تقدّم آن غير زمانى باشد؛ مانند تقدّم علت وجود و علت حركت و تقدّم موضوع حركت بر آن (يعنى تقدّم متحرك بر حركت).(1)
پيشى و پسى زمانى (قبليت و بعديت) بين دو چيز تحققپذير نيست، مگر آنكه بين آن دو يك زمان مشترك وجود داشته باشد كه هر دو بر آن منطبق شوند.(2)
از اصل فوقالذكر معلوم مىشود كه هرگاه قبل زمانى نسبت به حركت يا متحركى تحقق يابد حتماً زمان مشتركى بين آن دو وجود دارد، و لازمه زمان مشترك آن است كه حركت مشتركى نيز بين آنها موجود باشد و لازمه حركت مشترك آن است كه ماده مشتركى هم بين آنها وجود داشته باشد.
زمان، تنها با حركات اعتبار دارد. زمان اندازه امور متغيّر و تقدّم و تأخّر مراتب تغييرات را تعيين مىكند.
گاه موجودات ثابت با موجودات متغيّر اعتبار مىشود، كه معنى معيّت ثابت و متغيّر را افاده مىكند، اينگونه معيّت را «دهر» مىنامند.
گاه نيز موجود ثابت با امور ثابت اعتبار مىشود و معنى معيّت ثابت با امور ثابت را
1) در مباحث سبق و لحوق و تقدم و تأخر اثبات خواهد شد كه تقدم و تأخّر علت و معلول از نوع زمانى نيست و بر اساس آن بسيارى از معضلات فلسفه در زمينه حدوث و قدم و كيفيت ربط حادث به قديم حل خواهد شد
2) از دو حادثه وقتى يكى را قبل يا بعد از ديگرى مىتوان دانست كه هر دو بر يك زمان واحد قابل انطباق باشند. مثلًا نمىتوان گفت: مبدأ وجودى عالم پيش از عالم وجود داشته است، يا عالم پس از خداوند به وجود آمده است و پيش و پس به معنى زمانى منظور باشد، زيرا زمان مشتركى كه خدا و عالم در آن باشند وجود ندارد
افاده مىكند و همچنين معيّت ثابت كلّى را با ثوابت مادون آن مىرساند، اينگونه معيّت را «سرمد» مىنامند.(1)
حال اگر معيّت امور ثابت با ثوابت مورد نظر باشد، مثلًا معيّت حقتعالى با عقول و مجردات علوى كه هيچيك در حيّز تغيير و حركت نيستند، به ظرفى نياز خواهد بود كه عالم دهر و زمان را نيز در بر گيرد و آن سرمد است. بديهى است كه در دهر و سرمد تقدم و تأخر وجود ندارد، البته به آن معنى كه در زمان وجود دارد
در دهر و سرمد هيچگونه تقدم و تأخّرى وجود ندارد، زيرا در آنها دگرگونى و تقسيمپذيرى نيست.
صدرالمتألّهين در اسفار گويد: «موجوداتى كه نه خود حركتند و نه در حركت، در زمان نيستند، بلكه ثبات آنها را بايد به همراه امور متغيّر، اعتبار كرد؛ اين چنين معيّت، را دهر گويند. همچنين معيّت امور متغيّر را با امور متغيّر ديگر، نه از حيث تغيّر بلكه تنها از جهت ثبات آنها نيز دهر ناميده مىشود چون هيچ چيز نيست كه از نوعى ثبات برخوردار نباشد حتى اگر ثبات آن، ثبات تغيّر باشد. و اگر امور ثابت با امور ثابت اعتبار شود، اين معيّت را سرمد نامند. در ظرف اينگونه معيّت و معيّت دهرى، تقدم و تأخّر و دگرگونى وجود ندارد، زيرا هيچيك از معانى تقدّم و تأخر و دگرگونى، با معيّت تضايف ندارد تا مستلزم آن باشد.» (اسفار، ج 3، ص 182).
سرعت و بطؤ را از طريق مقايسه حركات با يكديگر مىتوان شناخت. اگر دو حركت سريع و كُند را در يك مسافت فرض كنيم، هرگاه مسافت براى هر دو حركت
1) توضيح اينكه زمان مقدار حركت است، پس جايى كه حركت و تغيّر و دگرگونى نباشد، زمان وجود ندارد و اعتبار زمان در محدوده امور متغيّر است. حال اگر لازم شود كه امرى ثابت را با امرى متغيّر در يك ظرف قرار دهيم. مثلًا موجوداتى را كه خارج از عالم مادهاند با موجودات مادى با هم در نظر بگيريم، احتياج به ظرف وسيعترى خواهيم داشت كه زمان را نيز در بر گيرد. اين ظرف را كه متغيرات و ثوابت را با هم در بر مىگيرد دهر مىناميم.
يكى باشد، آن دو از حيث زمان با يكديگر اختلاف خواهند داشت و زمان حركت سريع كمتر از بطىء خواهد بود، و اگر زمان را براى هر دو يكى در نظر بگيريم، مسافتى كه توسط حركت سريع طى مىشود بيشتر از مسافتى است كه حركت بطىء مىپيمايد.
دو معنى سريع و بطىء از معانى اضافى است؛ يعنى از طريق اضافه به يكديگر قابل تعقل و تصورند. چون حركت بطىء هرگاه با بطىءتر مقايسه گردد سريع خواهد بود.
حال اگر يك سلسله از حركات كه بر حسب تزايد سرعت در پى يكديگر قرار گرفتهاند در نظر بگيريم، هر يك از حركاتى كه در ميان دو طرف قرار گرفته است هم متّصف به سرعت است و هم متّصف به بطؤ، چه اگر يك طرف مقايسه شود سريع است و اگر با طرف ديگر مقايسه شود بطىء.
پس معلوم مىشود كه سرعت و بطؤ، دو وصف اضافى است بدون آنكه با يكديگر تقابل داشته باشند؛ مانند كوتاهى و درازى و كوچكى و بزرگى.(1)
اما معانى اضافى كه بين دو طرف آنها نسبت متكرّر وجود داشته باشد و در عين حال متضايف به معنى خاص كه يكى از اقسام تقابل است نباشند فراوان است؛ مانند بالا و پايين، چپ و راست، كوتاه و بلند و غيره. مؤلّف رحمه الله در سطور بعد اقوال ايشان را كه از آن جمله قول صدرالمتألّهين است، رد مىكند
اما اينكه گفتهاند: بطؤ در حركت به علت راه يافتن سكون در بين اجزاء حركت است درست نيست، زيرا چنانكه قبلًا گفته شد حركت امرى است متّصل و انقسام آن به اجزاء، صرفاً بالقوّه است نه بالفعل؛ عدهاى نيز آنها را متّضاد دانستهاند.
صدرالمتألّهين رحمه الله در اسفار گويد: «تقابل بين سرعت و بطؤ، تضايف نيست، زيرا دو امر متضايف در دو وجود (ذهنى و خارجى) با يكديگر متلازمند در صورتى كه
1) مقصود مؤلّف رحمه الله رد قول كسانى است كه سرعت و بطؤ را از معانى متقابل دانستهاند. برخى تقابل آنها را تضادّ و برخى ديگر تقابل تضايف و برخى نيز تقابل ثبوت و عدم دانستهاند، در صورتى كه هيچيك از اقسام تقابل با سرعت و بطؤ انطباق ندارد.
سرعت و بطؤ در يكى از دو وجود متلازم نيستند. تقابل آنها از نوع تقابل ثبوت و عدم نيز نمىتواند بود، زيرا آن دو اگر از حيث زمان مساوى باشند، سريع مسافتى را مىپيمايد كه بطىء نمىپيمايد و اگر از حيث مسافت مساوى باشند زمان حركت بطىء بيشتر از سريع خواهد بود. بنابراين يكى از آنها در مسافت نقصان دارد و يكى در زمان و هيچيك از آن دو در عدمى بودن بر ديگرى اولويت ندارد، پس راهى نمىماند جز آنكه تقابل آنها را تقابل تضادّ بدانيم.» (اسفار، ج 3، ص 198).
اشكالى كه در سخن ملاصدرا وجود دارد اين است كه در تضادّ، ثبوت نهايت خلاف بين دو طرف شرط شده است در حالى كه اين شرط در سرعت و بطؤ وجود ندارد، زيرا هيچ سريعى نيست كه از آن سريعتر نباشد و هيچ بطيئى هم يافت نمىشود مگر آنكه بطىءتر از آن وجود داشته باشد و هيچيك در حد نهايت نيستند.
آنچه گفته شد در مورد سرعت و بطؤ اضافى بود، اما سرعت به معنى جريان و سيلان، خاصّه حركت به معنى مطلق است و بدين معنى بطؤ در مقابل آن قرار نمىگيرد.
حركت و سكون در يك جسم از يك جهت واحد و يك زمان واحد جمع نمىشود، پس بايد بين آن دو، تقابل برقرار باشد. چون حركت امرى وجودى است، و قبلًا گفته شد كه حركت نحوهاى از وجود سيّال است، اما سكون يك امر وجودى نيست و اگر وجودى بود مىبايست وجود ثابتى باشد و چنين وجودى بايد از هر جهت بالفعل باشد، و وجودات ثابت كه مجرّدات هستند نه خود سكونند و نه داراى سكون. پس حركت امرى است وجودى و سكون امرى است عدمى و تقابل آنها نه
تضايف است و نه تضاد.(1)
همچنين، بين حركت و سكون تقابل تناقض نيز وجود ندارد، زيرا اگر چنين بود، سكون بر هر چه غير حركت بود صدق مىكرد، و مثلًا بر عقول مفارق كه از هر جهت بالفعل هستند و نيز بر افعال آنها صدق مىكرد. پس سكون، عدم حركت است در آنچه شأن آن حركت است و بنابراين تقابل آنها، تقابل عدم و ملكه است.(2)
بايد دانست كه سكون در هيچيك از جواهر مادى مصداق ندارد، زيرا چنانكه پيش از اين گفته شد جواهر مادى داراى وجود سيّال متغير و متحركند. همچنين در هيچيك از اعراض نيز كه اساساً تابع موضوعات جوهرى خود هستند و به تبع آن در حركتند، سكون معنى ندارد.
البته در جهان مادى نوعى سكون نسبى در موجودات هست كه تنها در قياس با حركات ثانويه موجودات، يعنى حركاتى كه در مقولات عرضى چهارگانه، كم و كيف و اين و وضع واقع مىشود، معنى دارد.
حركت بر حسب تقسيماتى كه در امور ششگانه مربوط به آن وجود دارد به اقسام گوناگون منقسم مىشود. امور ششگانهاى كه حركت به آنها تعلّق وجودى دارد عبارتند از محرّك، متحرك، مسافت، مبدأ، منتهى، زمان.
1) امر متقابل چه متضاد باشند و چه متضايف، حتماً بايد دو امر وجودى باشند، زيرا ميان دو عدم كه هيچ رابطهاى نيست و ميان وجود و عدم نيز يا تقابل تناقض است و يا عدم و ملكه. بنابراين بين حركت و سكون كه يكى جنبه وجودى دارد و ديگرى عدمى، تقابل از نوع تضاد و تضايف ممكن نيست
2) نقيض هر چيز رفع آن است، حال اگر حركت نبودن يا حركت نداشتن، مساوى با سكون باشد، همه موجودات ثابت و بالفعل سكون يا ساكن بودند، اما چنين نيست، چون عقول و مجردات سكون نيستند. براى توضيح بيشتر رجوع شود به مبحث تقابل از همين كتاب، فصل ششم از مرحله هفتم
تقسيم حركت بر حسب تقسيمات مبدأ و منتهى مانند حركت از فلان مكان به فلان مكان، و حركت از نشستن به ايستادن، و حركت از رنگ فلان به رنگ فلان، و حركت جسم از فلان اندازه به فلان اندازه.
اقسام آن بر حسب اقسام مقوله مانند حركت در كيف و كم و ايْن و وضع (حركت كمى، كيفى و غيره).
اقسام آن بر حسب موضوع حركت، مانند حركت نبات و حركت حيوان و حركت انسان.
اقسام حركت بر حسب انقسامات زمان، مثل حركت شبانه و حركت روزانه و حركت تابستانى و حركت زمستانى.
اقسام آن بر حسب اقسام فاعل (محرّك) مانند: حركت طبيعى، حركت قسرى، حركت نفسانى.
گفتهاند: فاعل مباشر و نزديك در همه اين اقسام حركت همان طبيعت است و تحريك نفسانى بهصورت تسخير قواى طبيعى تحقق مىيابد نه بهطور مستقيم، چنانكه قبلًا گفته شد.
نيز گفتهاند: امرى كه ميان طبيعت و حركت واسطه قرار مىگيرد همان مبدأ «ميل» است كه طبيعت آن را در شىء متحرّك ايجاد مىكند و تفصيل آن را بايد در علوم طبيعى دنبال كرد.
قوه همانطور كه بر مبدأ قبول اطلاق مىشود بر مبدأ فعل نيز اطلاق مىشود، بهويژه آنگاه كه قوّه شديد و قوىّ باشد. چنانكه قواى طبيعى بر مبدأ و منشأ آثار طبيعى اطلاق مىگردد و قواى نفسانى بر مبادى آثار نفسانى، مانند ديدن و شنيدن و تخيّل و غيره.
قوّه فاعله كه مبدأ آثار و افعال طبيعى است اگر با علم و مشيّت همراه باشد «قدرت» ناميده مىشود (البته اينگونه مقارنه قوه فاعله با علم و مشيّت در حيوان وجود دارد نه در انواع مادون آن).
قدرت همان علت فاعلى است، ليكن فاعليّت آن هنگامى تامّ خواهد بود- بدان نحو كه با وجود آن وجود فعل واجب شود- كه امور ديگرى كه از شرايط و مُعِدّات است مانند حضور ماده قابل، استقرار وضع مناسب براى فعل، صحّت و آمادگى ادوات و ابزار فعل و امثال آن، در خارج فراهم باشد. هرگاه همه اينها فراهم شد، فاعل تماميّت مىيابد و فعل واجب مىگردد.
با بيانى كه گذشت، بطلان قول كسانى كه قدرت را اينگونه تعريف كردهاند: «آنچه انجام و ترك فعل با آن صحيح باشد» ثابت مىگردد، زيرا نسبت دادن فعل و ترك با صفت امكان به فاعل، هنگامى است كه فاعل، جزئى از علت تامّه باشد كه در آن صورت هرگاه فاعل بهعنوان علت ناقصه به تنهايى در نظر گرفته شود و فعل به او منسوب گردد، بديهى است كه فعل داراى صفت وجوب نخواهد بود، اما فاعل تامّ كه خود به تنهايى علت تامّه است، مانند واجب متعال، ديگر نسبت فعل و ترك با او نسبت امكانى نتواند بود، يعنى تساوى نسبت فعل و ترك با فاعل و علت تامّه بىمعنى است.(1)
اين اعتراض نيز وارد نيست كه گفتهاند: «لازمه واجب بودن فعل براى ذات متعال، او را موجَب- به فتح جيم- و مجبور به فعل مىسازد و اين با قدرت منافات دارد.»
بطلان اين اعتراض آشكار است، زيرا اين وجوب صفتى است كه از ناحيه واجب
1) مقصود مؤلّف رحمه الله اين است كه تعريفى كه از قدرت كردهاند فقط در مورد فاعل غير تام كه در واقع علت ناقصه فعل است، درست درمىآيد؛ چون فعل با چنين فاعلى همواره در حد امكان است نه وجوب، اما اگر فاعل تام باشد كه علت تامّه فعل نيز هست، مانند حقتعالى، ديگر سخن از صحت و امكان درست نيست، زيرا با وجود علت تامّه، وجود معلول واجب خواهد بود، بدون تخلّف
متعال به فعل ملحق گرديده. فعل اثر اوست و معنى ندارد كه اثر چيزى در ذات آن چيز مؤثر باشد، زيرا اثر در وجود خود تابع مؤثر و فرع بر وجود فاعل خويش است و فاعل ديگرى در كار نيست كه اجبار و ايجاب را در حقتعالى به وجود آورد و او را ناگزير از انجام فعل كند.
همچنين، بطلان قول كسانى كه گفتهاند: «فعل هنگامى معنى دارد كه مسبوق به عدم زمانى باشد، بنابراين فعلى كه مسبوق به عدم زمانى نباشد، ممتنع است» از آنچه گفته شد آشكار مىشود.
دليل بطلان قول ايشان آن است كه اين عقيده مبتنى بر نظريه ديگرى است كه گويد: علت نياز به علت در همه ممكنات، حدوث است نه امكان، و قبلًا اين قول در مباحث علت و معلول ابطال شد.
از آن گذشته، اين حكم با نفس زمان نقض مىشود، زيرا ايجاد زمان را مسبوق به عدم زمانى دانستن خود متضمن اثبات زمان است پيش از ايجاد زمان، كه ضرورتاً محال است.(1)
بر اساس اين قول- كه باطل است- گفتهاند: فعل مسبوق به قدرت نيست بلكه مسبوق به عدم زمانى است و قدرت را به معنى صحت فعل و ترك گرفتهاند، آنگاه براى تعليل وقوع آن سبقت عدم زمانى بر آن را مجوّز حدوث آن دانستهاند
همچنين قول كسانى كه گفتهاند: «قدرت با فعل حادث مىشود و قدرت بر هيچ فعلى قبل از آن وجود ندارد» واضح البطلان است.
1) در مباحث علت و معلول گفته شد كه علت نياز ممكن به علت، امكان است نه حدوث. يعنى وقتى مىگوييم انسان براى به وجود آمدن احتياج به علت دارد، از آن جهت او را محتاج به علت مىدانيم كه انسان داراى ماهيتى است ممكن، يعنى وجود و عدم براى او مساوى است پس احتياج به چيزى دارد كه وجود او را بر عدمش مرجّح سازد و به او وجود بخشد، اما گروهى از فلاسفه و متكلّمان گفتهاند علت نياز به علت آن است كه انسان مثلًا امرى است حادث، يعنى زمانى نبوده و بعداً به وجود آمده، پس در امر حدوث خود در زمان احتياج به علت دارد. معنى سخن ايشان آن است كه اگر چيزى حادث زمانى نباشد، احتياج به فاعل ندارد. مثلًا، زمان خود احتياج به فاعل يا علت ندارد چون قبل از زمان زمانى وجود ندارد كه زمان در آن حادث شود.
دليل بطلان، آن است كه ايشان قدرت را همان چيزى مىدانند كه فعل و ترك را براى فاعل ممكن مىسازد، آنگاه مىبينند كه مثلًا انسان فعلى را ترك مىكند و پس از مدتى آن را انجام مىدهد و نتيجه مىگيرند كه قبل از انجام فعل، انجام و ترك آن براى فاعل درست بوده است و اين را قدرت مىپندارند.
از اين گذشته اين قول، با متوقف بودن فعل بر قدرت، كه خود آن را پذيرفتهاند، منافات دارد و اگر قدرت و فعل با هم حدوث يابند، ديگر توقف يكى بر ديگرى چه معنى تواند داشت.
گويا اولين معنايى كه از تقدم و تأخر به ذهن انسان مىرسد، از طريق حواسّ باشد.
بدين ترتيب كه چيزى را بهعنوان مبدأ مشترك بين دو چيز در نظر مىگيريم بهطورى كه هر نسبتى كه يكى از آنها با آن دارد ديگرى هم داشته باشد آنگاه مىبينيم كه تمامى آنچه را اولى دارد دومى ندارد. از اينجا، اولى را به تقدّم موصوف مىكنيم و دومى را به تأخّر. مثلًا، محراب مسجد را مبدأ مشترك بين امام و مأموم فرض مىكنيم و مشاهده مىكنيم كه آن نسبت نزديكى كه امام نسبت به محراب دارد، مأموم ندارد. امام را تقدّم و مأموم را متأخر گوييم.
واضح است كه وصف تقدم و تأخّر با تغيير مبدأ مفروض، دگرگون خواهد شد؛ چنانكه اگر مبدأ را برخلاف مثال مذكور بهجاى محراب، درب مسجد فرض كنيم مأموم متقدم خواهد بود و امام متأخّر.
در اين نيز تفاوتى نيست كه ترتيب تقدم و تأخّر وضعى و اعتبارى باشد، چنانكه در مثال قبل بود و يا ترتيب، طبيعى باشد چنانكه مثلًا جسم و پس از آن نبات و پس از آن حيوان و پس از آن انسان را در نظر بگيريم. حال اگر جسم را مبدأ فرض كنيم، نبات متقدم و حيوان متأخر خواهد بود و اگر انسان را مبدأ قرار دهيم حيوان متقدم و نبات
متأخر خواهد بود. اينگونه تقدم و تأخّر را تقدم و تأخّر بر حسب رتبه نامند.
سپس معنى تقدّم و تأخّر را تعميم داده، و در مورد امور معنوى، مانند شرف و بزرگوارى و فرومايگى و اوصافى از اين قبيل كه در آن نوعى زيادتى قابل تصور است اعتبار كردهاند. همچون تقدّم عالم بر جاهل و شجاع بر جبان، كه در اين مورد نوع را با آثار كمالى آن مبدأ در نظر گرفته، اختلاف نسبت عالم و جاهل و شجاع و جبان را با آن مبدأ، بهعنوان تقدم و تأخّر، تعقّل كردهاند و اين را تقدم و تأخّر به شرف ناميدهاند.
از اين نيز به تقدم و تأخّر زمانى انتقال يافتهاند، زيرا دو جزء از زمان مثل امروز و ديروز در حمل قوه اجزاء بعدى خود مشتركند. ليكن قوهاى كه يكى از آن دو، يعنى امروز با خود حمل مىكند بر ديگرى يعنى ديروز حمل شده است، اما عكس آن صادق نيست. ديروز قوّه امروز را با خود داشته است، اما امروز فقط فعليت خود را حمل مىكند و فعليت و قوه هيچگاه با هم جمع نمىشود؛ بنابراين دو جزء از زمان از حيث فعليت خود، با يكديگر اجتماعپذير نيستند. پس ميان اجزاء زمان، تقدّم و تأخّرى وجود دارد كه متقدّم و متأخّر آن با هم جمع نمىشوند و اين برخلاف همه تقدم و تأخّرهاى ديگر است.(1)
همچنين، بين امور حادثى كه در واقع حركات منطبق بر زمان هستند، تقدم و تأخّر زمانى وجود دارد كه توسّط زمان تعيّن مىيابد؛ چنانكه جسم طبيعى نيز توسط جسم تعليمى داراى امتدادات سهگانه مىگردد كه بدان تعيّن مىبخشد.
از اينجا متوجه شدهاند كه در عالم وجود تقدّم و تأخّرهاى حقيقى ديگرى نيز وجود دارد كه از طريق استقراء، اقسام حقيقى و اعتبارى آن را در نُه قسم برشمردهاند.
1) در همه اقسام تقدم و تأخّر، متقدم و متأخّر در وجود بالفعل كه منشأ آثار خارجى است با يكديگر قابل اجتماع هستند جز در تقدم و تأخر زمانى، زيرا جزء متقدم زمان همواره قوه جزء متأخر را با خود حمل مىكند و جزء متأخّر فعليت خويش را و اگر دو جزء متقدم و متأخّر با هم جمع شوند لازمه آن اجتماع قوه و فعل يك وجود است كه محال است
اول و دوم و سوم، تقدم و تأخّر به رتبه و شرف و زمان است كه گفته شد.
چهارم، تقدم و تأخّر به طبع است كه تقدم علت ناقصه است بر معلول. بدان معنى كه با نبودن علت، معلول نيز منتفى مىشود ليكن با بودن آن، وجود معلول واجب نمىگردد؛ در اين مورد علت متقدم و معلول متأخّر است.
پنجم، تقدّم و تأخّر به عليت است و آن عبارت است از تقدّم علت تامّه بر معلول كه با وجود علت، وجود معلول واجب مىگردد.
ششم، تقدّم و تأخّر به «تجوهُر» كه عبارت است از تقدّم اجزاء ماهيت يعنى جنس و فصل بر آن، و تأخّر ماهيت از اجزاء- بنا بر اصالت ماهيت.
اين سه قسم تقدّم و تأخّر، يعنى تقدم و تأخّر به طبع و به عليت و به تجوهر را تقدم و تأخّر بالذات مىنامند.(1)
هفتم، تقدّم و تأخّر به دهر، و آن عبارت است از تقدم علت تامّه بر معلول و تأخّر معلول از آن، ليكن نه از آن جهت كه علت، وجود معلول را ايجاب و افاضه مىكند- آن چنانكه در تقدم و تأخر به عليت گفته شد- بلكه از آن جهت كه وجود علت، از وجود معلول جداست و ميان آنها فاصلهاى از حيث مرتبه وجودى است؛ يعنى در مرتبه وجود علت، عدم معلول تقرّر دارد، چنانكه نشأة تجرّد عالم عقول بر نشأه عالم مادى تقدم دارد. اين قسم تقدّم و تأخّر را سيد محقّق ميرداماد رحمه الله افزوده است.(2)
1) اگر چه حكماى طرفدار اصالت ماهيت به تجوهر ذات و ماهيت اشياء بر اساس اصل بودن ماهيت و اعتبارى بودن وجود قائل بودهاند و شيخ اشراق، تركيب اصلى ماهيت را از اجزاء جنس و فصل، تجوهر ناميده است، اما پيروان اصالت وجود نيز اين تركيب را از جهت عقلى معتبر دانسته، تقدم جنس و فصل را در تركيب ذهنى ماهيت صحيح دانستهاند و تقدّم اجزاء را بر ماهيت از جهت مفهوم ذهنى آن پذيرفتهاند
2) هرگونه علت بر معلول خود از جهت وجودى تقدم دارد( اگر علت تامّه باشد به عليت، و اگر ناقصه باشد به طبع)، اما اگر علت تامّه از حيث وجودى در مرتبهاى باشد كه معلول در آن مرتبه وجود ندارد، علاوه بر تقدم و تأخّر به عليت نوع ديگرى از تقدّم و تأخّر نيز وجود خواهد داشت، چنانكه مجرّدات غيرمادى در عين حال كه بر ماديات تقدم علّى دارند، تقدّم دهرى نيز دارند، زيرا وجود مادى در مرتبه وجود عقلى نيست
هشتم، تقدم و تأخّر به حقيقت و مجاز، و آن چنان است كه دو چيز داراى يك وصف مشترك باشند، منتها يكى از آنها بالذات متّصف بدان باشد و ديگرى بالعرض؛ در آن صورت متّصف بالذات بر متّصف بالعرض تقدم خواهد داشت. مانند تقدّم وجود بر ماهيت بنا بر اصالت وجود كه بر مبناى آن، وجود در موجوديت شىء اصل است و ماهيت موجود بالعرض است. اين قسم تقدّم و تأخّر را صدرالمتألّهين رحمه الله افزوده است.
نهم- تقدّم و تأخر به حقّ، و آن عبارت است از تقدّم وجود علت تامّه بر وجود معلول خود و متأخّر وجود معلول از آن، و اين غير از تقدّم و تأخّر به عليت است و آن را نيز صدرالمتألّهين افزوده است و در توضيح آن در اسفار گويد: «وجود هر علت موجبهاى بر وجود معلول ذاتى خود اينگونه تقدّم را دارا است، زيرا حكما علت فاعلى را همان چيزى دانستهاند كه در چيزى غير از فاعل تأثير نمايد و بر اين اساس تقدم ذات فاعل بر ذات معلول تقدّم و عليت است، اما تقدّم وجود بر وجود نوع ديگرى است از تقدم و با تقدم به عليت فرق دارد، زيرا بين وجود علت و وجود معلول، تأثير و تأثّر و فاعليّت و مفعوليت وجود ندارد بلكه آنها در واقع يك شىء واحدند كه داراى شئون و اطوار مختلف است و از شأنى به شأنى در حال تطوّر.»(1)(اسفار، ج 3، ص 257).
مقصود از ملاك تقدم و تأخّر- چنانكه در فصل پيش گفته شد- همان امر مشتركى است كه بين متقدم و متأخّر وجود دارد، و متقدّم از آن امر مشترك، بهرهاى را دارا
1) حقيقت وجود واحد است و مراتب آن بر حسب تشكيك ذاتى آن، داراى آثار و شئون مختلف است، بديهىاست كه وجود در مرتبه علت كاملتر و شديدتر از وجود در مرتبه معلول است، و بر آن تقدم دارد و اين غير از تقدم ذات علت بر ذات معلول است، زيرا در تقدّم وجود بر وجود، تأثير و تأثر و فعل و انفعال نيست
است كه متأخّر از آن بىبهره است، اما آنچه را متأخّر دارد براى متقدم موجود است.
ملاك در تقدّم و تأخر به رتبه، عبارت است از نسبت موجود بين متقدم و متأخّر با مبدأ محدود و مشخص، مانند اشتراك امام و مأموم نسبت به مبدأ مفروض، محراب مسجد، و يا درب ورودى آن، كه اگر مبدأ محراب فرض شود، امام متقدّم خواهد بود و اگر درب مسجد مبدأ گرفته شود مأموم در مرتبه حسّى متقدّم خواهد بود. نيز، مانند تقدّم هر جنس بر نوع خود، در صورتى كه ترتيب اجناس و انواع نسبت به جنس عالى در نظر گرفته شود، و عكس آن، يعنى تقدّم نوع بر جنس خود اگر اجناس و انواع نسبت به نوع سنجيده شود.
ملاك تقدّم و تأخّر به شرف، اشتراك دو چيز است در معنايى كه صفت فضيلت و بيشى و يا رذيلت در آن قابل تصور باشد؛ مانند اشتراك شجاع و جبان در انسانيّت كه شأن آن اتّصاف به شجاعت است و شجاع، هر چه را جبان دارد خود دارا است، اما عكس آن صادق نيست.
و مثل تقدّم پستتر در پستى، نسبت به ديگرى كه اين هم از نوع تقدّم و تأخّر به شرف محسوب مىگردد.
ملاك تقدّم و تأخّر به زمان، عبارت است از اشتراك دو جزء از زمان در نحوهاى از وجود كه پاره پاره و بريده بريده و آميختهاى از قوه و فعل است، بهطورى كه فعليت يكى از آن دو، متوقف بر قوّه خود در جزء ديگر است؛ حال، آن جزء كه قوّه جزء ديگر را با خود حمل مىكند متقدّم است و آن ديگرى متأخّر. مانند امروز و فردا كه هر دو در يك وجود كمّى غير قارّ اشتراك دارند و فعليت «فردا» متوقف بر وجود قوّه آن در «امروز» است، و چون فردا بالفعل موجود شود قوّه آن از بين مىرود و در نتيجه امروز سپرى مىشود. بنابراين، امروز نسبت به فردا متقدم به زمان است و فردا متأخّر از آن.
ملاك تقدّم و تأخّر در حوادث زمانى نيز همين ملاك تقدم و تأخّر به زمان است، زيرا تقدم و تأخّر آنها به واسطه زمان تحقّق مىيابد و سبب آن اين است كه حوادث،
چيزى جز حركات زماندار نيست.
ملاك تقدّم و تأخّر به طبع، همان وجود است. متقدّم آن است كه وجود متأخّر بر آن متوقف است، بدان معنى كه اگر متقدّم تحقق نيابد، متأخّر تحقق نخواهد يافت، نه برعكس. اينگونه تقدّم و تأخّر بين علت ناقصه و معلول آن وجود دارد، كه با مرتفع شدن علت، معلول آن نيز منتفى مىگردد ليكن با بودن آن، وجود معلول امرى محتوم نخواهد بود.
شيخ اشراق بر آن است كه تقدم و تأخّر به زمان از نوع تقدّم و تأخّر به طبع است، زيرا در آن نيز وجود جزء متأخّر، متوقف بر جزء متقدم است و با ارتفاع متقدم، متأخّر نيز مرتفع مىگردد.
قول شيخ اشراق را مردود دانسته و گفتهاند كه آن دو با هم مغايرت دارند، زيرا در تقدّم و تأخّر به طبع، متقدّم و متأخّر مىتوانند با يكديگر موجود باشند، برخلاف تقدم و تأخّر به زمان كه اجتماع متقدم و متأخّر در وجود محال است و تقدم و تأخّر اجزاء زمان امرى ذاتى و خللناپذير است.
حقيقت آن است كه تقدم و تأخّر به زمان را مبتنى بر توقف وجودى اجزاء آن بر يكديگر دانستن- كه مورد نظر شيخ اشراق است- به هيچ روى قابل نفى نيست، جز اينكه هرگاه وجود غير قارّ باشد و هر جزئى از آن همراه با قوه جزء بعدى باشد، اجتماع دو جزء آن با هم ممتنع خواهد بود، بدان سبب كه اجتماع قوّه يك شىء با فعليت آن محال است. و مسلم است وقتى كه تقدم و تأخّر اجزاء زمان ذاتى آن باشد، ضرورتاً لازمه وجود غير قار و قطعه قطعه آنكه آميختهاى از قوه و فعل است محسوب خواهد شد.
بنابراين اگر كسى بخواهد تقدّم و تأخّر به زمان را از نوع تقدم و تأخّر به طبع بهشمار آورد، بايد ابتدا تقدم و تأخّر به طبع را به توقف وجودى متأخّر بر متقدّم تفسير كند، سپس آن را به دو قسم تقسيم نمايد، يك قسم آنچه در آن، اجتماع بين
متقدّم و متأخّر در وجود امكانپذير باشد، مانند تقدّم علت ناقصه بر معلول آن، و قسم ديگر آنچه اجتماع متقدّم و متأخّر در آن ممكن نباشد، مانند اجزاء متقدّم و متأخّر زمان كه با يكديگر جمع نمىشوند.
ملاك در تقدم و تأخّر به عليت، اشتراك علت تامّه و معلول آن است در واجب بودن وجود، با توجه به اينكه وجوب وجود براى علت- كه متقدّم است- وجوب ذاتى است و وجوب معلول- كه متأخّر است- وجوب غيرى است.
ملاك تقدم و تأخّر به تجوهر، اشتراك آنها در تقرّر ماهيت است كه متأخّر، يعنى ماهيت تامّه در تقرّر ذات خود متوقف بر اجزاء خويش است.(1)
ملاك تقدم و تأخّر به دهر، اشتراك مرتبهاى از مراتب كلّى وجود با مراتب مافوق يا مادون آن است در وقوع خارجى و عينى، در عين اينكه در وجود بر مافوق خود متوقف است و مادون آن نيز بر آن توقف دارد، به نحوى كه با يكديگر در يك مرتبه جمع نمىآيند، زيرا عدم توقف در مرتبه ذات متوقفٌ عليه، مأخوذ و مورد اعتبار عقل است. مانند تقدّم مفارقات عقلى بر عالم مثال و تقدم عالم مثال بر عالم ماده.(2)
آنچه در آن اجتماع متقدّم و متأخّر معتبر است و بدون در نظر گرفتن اجتماع آن دو، تعقّل تقدّم و تأخّر ممكن نيست و اين در سه قسم از اقسام نُهگانه ملحوظ است كه عبارتند از: تقدم و تأخر به عليت، به رتبه و به شرف.
آنچه اجتماع متقدّم و متأخّر و عدم اجتماع آنها در آن قابل تعقّل است چه در وجود مجتمع باشند و چه نباشند، مانند تقدّم علت ناقصه بر معلول( كه اگر معلول موجود باشد اجتماع صورتپذير خواهد بود، چون وجود معلول با علت ناقصه واجب نيست).
آنچه عدم اجتماع متقدم و متأخّر در آن معتبر است، مانند تقدم و تأخر به زمان.
آنچه عدم اجتماع آنها معتبر است، ليكن نه در زمان، بلكه در سلسله طولى وجود مانند تقدم و تأخر دهرى و سرمدى. بنابراين اجتماع همه اقسام به جز سبق زمانى در زمان معتبر است و در مورد سبق زمانى عدم اجتماع معتبر است و در مورد سبق دهرى و سرمدى، عدم اجتماع بيرون از زمان معتبر است. رجوع شود به قبسات ميرداماد، و حواشى آملى بر غررالفرائد، ص 440- 443
1) ماهيت تامّه هر يك از انواع موجودات از اجناس و فصول قريب و بعيد تشكيل مىشود، چنانكه ماهيت انسان از جوهر، جسم، نامى، حسّاس، متحرك به اراده، داراى نفس ناطقه، تشكيل شده است. پس اجزاء بر ماهيت تقدّم دارند، اما اين تقدم نه جنبه طبعى دارد و نه علّى و نه زمانى بلكه در تقرّر ذات ماهيت قابل تعقل است
2) عوالم سهگانه مادى، مثالى و عقلى عبارتند از سه مرتبه كلّى از مراتب وجود عينى كه داراى شئون و مراتب نامتناهى است. تقدّم و تأخر اين مراتب با يكديگر نه فقط از جهت رابطه علت و معلولى است كه از آن به تقدّم و تأخر به عليت تعبير مىشود، بلكه نوعى تقدّم و تأخّر ديگر بين آنها وجود دارد كه با در نظر گرفتن، عدم هر مرتبه در مرتبه مافوق، اجتماع متقدّم و متأخّر در آن صورتپذير نيست، و اين با آنچه در مورد زمان گفته شد فرق دارد. بهطور كلّى اقسام تقدم و تأخر از جهت اجتماع و عدم اجتماع متقدم و متأخر چهار قسم است.
ملاك تقدم و تأخّر به حقيقت، اشتراك متقدم و متأخّر در ثبوت است، اعم از ثبوت حقيقى و ثبوت مجازى، كه تقدّم از آنِ حقيقت است و تأخّر از آنِ مجاز. چنانكه وجود بر ماهيت تقدم دارد، زيرا اصالت، خاصّه وجود است.
ملاك تقدم و تأخّر به حقّ، اشتراك متقدم و متأخّر در وجودِ اعمّ از مستقلّ و رابط است، كه وجود مستقل علت، متقدم بر وجود رابط معلول است.
معيّت عبارت است از اشتراك دو امر در يك معنى بدون آنكه از حيث كمال و نقص با يكديگر اختلاف داشته باشند و يا يكى نسبت به ديگرى متقدّم يا متأخّر باشد.
التبه اين بدان معنى نيست كه هر دو چيز كه داراى نوعى از تقدّم و تأخّر نباشند، با هم در همان نوع داراى معيّت هستند، زيرا جواهر غيرمادى (مفارق) با يكديگر تقدّم و تأخّر زمانى ندارند، و داراى معيّت زمانى هم نيستند.
بنابراين دو چيز وقتى داراى معيّت زمانى خواهند بود كه هر دو از موجودات زمانى باشند و قابليّت تقدّم و تأخّر زمانى را داشته باشند. آنگاه اگر در يك معنى زمانى با يكديگر اشتراك يافتند، و بين آنها تقدّم و تأخّرى وجود نداشت در آن صورت بين آنها معيّت برقرار خواهد بود.
با اين بيان روشن مىشود كه تقابل موجود بين معيّت و تقدّم و تأخّر، تقابل عدم و
ملكه است. بدين معنى كه معيّت عبارت است از اشتراك دو چيز در يك معنى بدون آنكه از طريق تقدّم و تأخّر با هم اختلاف داشته باشند، در حالى كه آنها قابليّت تقدّم و تأخّر در آن معنى را دارند. تقدّم و تأخّر «ملكه» است و معيّت، عدم ملكه.
معيّت، در مواردى كه تقدّم و تأخّر وجود دارد به ترتيب زير است:
معيّت در رتبه، همچون معيّت دو مأموم كه پشت سر امام ايستادهاند نسبت به مبدأ مفروض (محراب يا درب) از حيث رتبه حسّى. نيز معيّت دو نوع يا دو جنس واقع در تحت يك جنس، در سلسله انواع و اجناس، نسبت بدان جنس (مانند معيّت انسان و اسب نسبت به حيوان يا جسم).
معيّت در شرف، مانند دو انسان شجاع كه هر دو ملكه شجاعت با يكديگر برابر باشند.
معيّت در زمان مانند دو حركت كه با هم در يك زمان واقع شده باشند. چنين معيّتى بين اجزاء خود زمان تحققپذير نيست، زيرا هيچ دو جزئى از آن خالى از تقدّم و تأخّر نتواند بود.
معيّت در طبع، مانند دو جزئى كه نسبت به كلّ مساوى باشند (چون هر جزء، علت ناقصه كل است بدون فرق). معيّت در عليت، مانند دو معلول كه داراى يك علت تامّه واحد باشند، اما معيّت دو علت تامّه صورتپذير نيست، زيرا دو علت هيچگاه بر يك معلول واحد جمع نمىشوند.
معيّت در حقيقت و مجاز و معيّت در حقّ نيز مانند معيّت در عليت است.
معيّت در دهر، عبارت است از معيّت دو جزء از يك مرتبه وجود عينى- اگر در آن كثرت فرض شود.
هرگاه زمانى كه از پيدايش چيزى گذشته است بيشتر از زمانى باشد كه از وجود
چيز ديگرى گذشته، مثلًا زيد پنجاه سال از عمرش گذشته و عمرو سى سال، عامّه مردم آن را كه داراى زمان بيشتر است قديم مىنامند و آن را كه زمان كمترى دارد، حادث مىگويند.
معنى سخن ايشان اين است كه: قديم آن است كه در زمانى وجود داشته كه حادث در آن زمان هنوز وجود نداشته است؛ يعنى حادث، مسبوق به عدم است در زمانى كه قديم در آن زمان موجود بوده است.
اين دو معنى را هرگاه بهطور حقيقى در نظر گرفته و بر همه موجودات تعميم دهيم، خواهيم ديد كه هر دو از اعراض ذاتى موجود مطلقاند، و موجود به معنى مطلق را مىتوان به اين دو قسم- حادث و قديم- تقسيم كرد، و بحث از اين دو معنى بحثى فلسفى خواهد بود.
بنابراين موجود بر دو قسم است، قديم و حادث. قديم آن است كه مسبوقالوجود به عدم نباشد و حادث آن است كه وجودش مسبوق به عدم باشد.
اكنون آنچه از انواع تقدّم يا سبق و معانى آنها- كه قبلًا توضيح داده شد- بايد در تعريف حدوث و قدم بهكار گرفته شود، چهار است: سبق زمانى، سبق علّى، سبق دهرى، سبق به حقّ؛ و بر اين اساس چهار قسم حدوث و قدم خواهيم داشت: قدم و حدوث زمانى، قدم و حدوث علّى- كه قدم و حدوث عِلّى را، ذاتى نيز گويند- قدم و حدوث به حق، و قدم و حدوث دهرى كه در اينجا به شرح و تفصيل هر يك از اين اقسام مىپردازيم.
حدوث زمانى، مسبوق بودن وجود شىء است به عدم زمانى، يعنى حاصل شدن آن بعد از نبودنش، چنانكه وجود قبل و بعد آن قابل جمع نباشد.
عدم زمانى هنگامى معنى خواهد داشت كه وجودى كه در مقابل آن قرار دارد
زمانى باشد؛ و وجود وقتى زمانى است كه تدريجى و منطبق بر قطعهاى از زمان باشد كه پيش از آن نيز قطعهاى خالى از وجود وى باشد تا عدمش بر آن قطعه منطبق گردد.
در مقابل اين حدوث زمانى، قدم زمانى قرار دارد كه عبارت است از مسبوق نبودن شىء به عدم زمانى، و لازمه آن اين است كه شىء در هر قطعهاى از زمان كه پيش از زمان وجودش فرض شود، موجود باشد.
اينگونه حدوث و قدم در امور هنگامى مصداق دارد كه در ظرف زمان واقع باشند و بر زمان انطباق يابند، يعنى حركات و اشياء متحرّك.
زمان، خود به حدوث و قدم زمانى متّصف نمىشود، زيرا زمان در زمان ديگرى واقع نيست تا وجودش بر آن منطبق گردد و مسبوق و يا غيرمسبوق به عدم باشد.
البته زمان چون ذاتاً متّصف به قبليت و بعديّت ذاتى و غير قابل جمع است هر جزئى از آن مسبوق به عدم خويش است و تمام اجزاء قبل از آن نيز مسبوق به عدم خود هستند. پس هر جزئى از زمان حادث زمانى است و به همين معنى، كل زمان حادث خواهد بود، زيرا اگر زمان مقدار غير قارّ حركت باشد و حركت نيز خروج تدريجى شىء از قوه به فعل باشد، پس فعليت وجود زمان، مسبوق به قوّه آن خواهد بود و اين همان حدوث زمانى است.
اما حدوث بدان معنى كه وجود زمان، مسبوق به عدمى باشد خارج از وجود آن و پيش از آن به نحوى كه قبل و بعد آن قابل جمع نباشد- چنانكه در حوادث ديگر صادق است- در زمان صادق نيست، زيرا چنين معنايى مستلزم آن است كه نوعى قبليّت زمانى پيش از تحقّق زمان فرض شود كه فرض محال است (زيرا قبل و بعد در زمان معنى پيدا مىكند نه خارج از آن) و آنچه از معلّم اول نقل شده است كه:
هر كس به حدوث زمان قائل باشد به قدم آن ناآگاهانه اعتراف كرده است، اشاره به
همين معنى است.(1)
در مباحث قوه و فعل گفته شد كه هر حركت شخصى، داراى زمان شخصى مخصوص به خود است كه مقدار آن را تعيين مىكند. از جمله اين زمانهاى شخصى، زمان عمومى است كه حركت عام جوهرى را كه كل عالم مادى و مادّه عالم در صور گوناگون خود بدان متحرّك است، تعيين مقدار مىكند. نيز از آن جمله، زمانهاى متفرقهاى است كه بر حركات عرضى- واقع در مقولات عرضى- عارض گشته مقدار آنها را معيّن مىسازد.
اما زمانى كه مردم عالم حوادث جهان را بدان اندازه مىگيرند، عبارت است از زمان حركت يوميّه كه مقصود از تطبيق حوادث عالم بر آن، آن است كه نسبتهاى موجود بين آنها را از طريق تقدّم و تأخّر و درازى و كوتاهى به دست آورند.
با توجه به آنچه گفته شد، بايد دانست كه حدوث و قدم زمانى به نحوى كه بيان آن گذشت در مورد هرگونه زمانى به هر كيفيتى كه باشد صادق است.
حدوث ذاتى عبارت است از مسبوق بودن وجود شىء به عدمى كه در مرتبه ذات آن تقرّر دارد و قدم ذاتى برخلاف آن است.
1) هر كس به حدوث زمان قائل شود ناآگاهانه به قدم آن اعتراف كرده است. علت اين اعتراف جبرى آن است كه اگر كسى زمان را حادث زمانى بداند معنى آن اين است كه قبل از زمان زمانى بوده كه زمان هنوز وجود نيافته، پس اعتراف به وجود زمانى قبل از زمان كرده است، حال اگر آن زمان قبلى نيز چنين حالى داشته باشد بهجاى اثبات حدوث، قدم زمان اثبات شده است، يعنى هر چه به قبل برگرديم زمانى وجود خواهد داشت
گفتهاند: هر آنچه داراى ماهيت باشد ذاتاً حادث است، به دليل آنكه هر امر ممكنى ذاتاً استحقاق عدم دارد و استحقاق وجود آن از ناحيه غير است، و امر ذاتى بر غيرذاتى تقدم دارد، پس ممكن ذاتاً مسبوق الوجود به عدم است.
بر اين حكم اعتراض كردهاند كه: اگر ممكن ذاتاً اقتضاى عدم داشته باشد، ممتنع خواهد بود نه ممكن، و صفت امكان خود حاكى از آن است كه ممكن ذاتاً نه موجود است و نه معدوم. پس همانطور كه از ناحيه يك علت خارجى استحقاق وجود پيدا مىكند، به همان نحو نيز به واسطه علت خارجى استحقاق عدم مىيابد. بنابراين هيچيك از وجود و عدم نسبت بدان بر ديگرى متقدم نيست. پس نمىتوان گفت:
چون وجود آن از غير است پس ذاتاً مسبوق به عدم است.
اعتراض فوق چنين پاسخ داده شده است: مقصود از عدم استحقاق وجود كه در ذات ممكن متقرّر است، سلب استحقاق به طريق تحصيل است نه عدول، يعنى معنى عدم استحقاق در ذات او، تا پيش از دريافت وجود از ناحيه غير، موجود است.(1)
دليل ديگر. هر امر ممكنى داراى ماهيتى است غير از وجود خود، چه، اگر وجود و ماهيتش يكى باشد واجبالوجود خواهد بود نه ممكن. و هر چيزى كه داراى ماهيتى غير از وجود باشد، محال است كه وجودش از ماهيتش ناشى شده باشد، زيرا اين مستلزم آن خواهد بود كه ماهيت قبل از موجود شدن به وسيله وجود، وجود داشته باشد. بنابراين وجودش مستفاد از غير است، يعنى وجودش ذاتاً مسبوق به غير است و هر چه وجودش مسبوق به غير باشد، بالذّات «محدث» است.
1) سلب تحصيلى و عدولى قبلًا در چند مورد بحث شد، در اينجا مقصود مؤلّف رحمه الله آن است كه وقتى گفته مىشود: ممكن ذاتاً مستحق وجود نيست، بدان معنى نيست كه ممكن ذاتاً نامستحق وجود است، زيرا در صورت اول كه سلب تحصيلى است، با فراهم آمدن علت تامّه، ممكن موجود مىشود، اما اگر ممكن ذاتاً نامستحق وجود باشد هيچگاه موجود نخواهد شد. ر. ك: پاورقى 1، ص 99 مرحله چهارم همين كتاب
فرع اين مسئله آن است كه قديم بالذات، واجبالوجود بالذات است و ديگر آنكه قديم بالذّات داراى ماهيت نيست.(1)
حدوث به حقّ عبارت است از مسبوق بودن وجود معلول به وجود علت تامّه آن، به لحاظ نسبت تقدّم و تأخّرى كه بين دو وجود علت و معلول برقرار است، نه سبق و لحوقى كه بين ماهيت موجود معلول و علتش وجود دارد؛ چنانكه در حدوث ذاتى ملاحظه شد.
توضيح اينكه: ثبوت و تحقق در متن واقع و عين هستى از آنِ وجود است نه ماهيت، و علت، بهويژه علت مطلقه و واجبى كه همه علل بدو منتهى مىشود، داراى استقلال و غناست، و وجود معلول چيزى جز تعلّق و نيازمندى ذاتى نسبت به وجود علت نيست، و در وجود خود بدو قائم و وابسته است. ضرورت عقل است كه موجود مستقل بىنيازى كه به خود قائم است بر موجود وابسته نيازمند قائم به غير، تقدم داشته باشد؛ بنابراين وجود معلول، بدين معنى حادث و مسبوق به وجود علت است و وجود علت، نسبت بدان قديم است و متقدم بر وجود معلول.
حدوث دهرى عبارت است از: مسبوق بودن ماهيت معلول و موجود شىء، به عدم آنكه در مرتبه علتش متقرّر است، زيرا عدم آن، با حدّى كه خاص آن ماهيت است از علت آن قابل انتزاع است، هر چند كه علت، كمال وجودى معلول را به نحو
1) چگونگى تفرّع اين است كه: هر چه قديم است مسبوقالوجود به غير نيست و تنها چيزى كه وجودش از خويش است و مسبوق الوجود به غير نيست، واجبالوجود است. و چون واجبالوجود- چنانكه در جاى خود گفته شد- داراى ماهيت نيست پس قديم است، و هر چه قديم باشد، وجود و ماهيتش يكى است
شريفتر و برتر دارا است.(1)
بنابراين عليت علت، قبل از وجود ماهيت معلول، با وجود بعدى معلول قابل جمع نيست، زيرا عدم شىء با وجود آن اجتماعپذير نتواند بود.
قدم دهرى، يعنى غيرمسبوق بودن علت نسبت به معلول خود، در اينگونه تقدّم و تأخّر.
از آنچه قبلًا در اين زمينه گفته شد به خوبى آشكار مىگردد كه تقرر عدم معلول در مرتبه علت، منافاتى با اين ندارد كه كراراً گفتهايم علت تماميت وجود معلول و كمال آن است، زيرا آنچه در اينجا از مرتبه وجود علت نفى مىكنيم، معلول است با حدّ خاص آن، نه وجود را از آن حيث كه وجودِ آن ماهيت است. و از اين مغايرت كه همواره بين معلول- با حدّ آن- و علت وجود دارد گريزى نيست، و لازمه اين امر آن است كه سلب معلول- به حدّ آن- از علت درست باشد وگرنه يكى خواهند بود.
البته ادّعاى عدم اجتماع متقدم و متأخّر در اينگونه حدوث و قدم جاى بحث است.
1) در مباحث علت و معلول به طرق متعدّد به اثبات رسيد و اظهار شد كه معلول همواره نزد علت خود به نحو اعلى و اشرف موجود است. در اينجا در بحث از تقدم و تأخّر و حدوث و قدم دهرى، چكيده سخن اين است كه از يك سو گفته مىشود وجود معلول با وجود علت تامّهآن واجب است و معلول در مرتبه ذات علت موجود است، و از سوى ديگر علت را بر معلول از حيث وجود و عدم تقدم مىدهند. براى رفع اين شبهه و بيان فرق آن با تقدم ذاتى است كه مؤلّف رحمه الله مىگويد: آنچه از معلول در مرتبه ذات علت موجود است، حدّ ماهيت معلول نيست، بلكه وجود آن است به نحو اعلى و اشرف، وگرنه معلول به حدّه در مرتبه علت معدوم است. رجوع شود به قبسات و اسفار، جلد سوم، و حواشى سبزوارى و مرحوم مؤلّف بر اسفار. در مبحث حدوث و قدم و سبق و لحوق.
هر چند كه در اين عنوان، عقل به معنى اصطلاحى آن، يعنى ادراك كليات بهكار رفته است نه جزئيّات، ليكن مباحث اين مرحله، همه موارد ادراك را اعم از جزئى و كلّى در بر مىگيرد.
وجود علم از ضروريات عقلى است و از طريق وجدان قابل درك است، مفهوم آن نيز، امرى بديهى است و اثبات آن نيازمند برهان نيست.
ما در اين فصل برآنيم كه از خصوصىترين ويژگىهاى علم بحث و جستجو به عمل آوريم.
در مبحث وجود ذهنى پيش از اين گفته شد كه ما نسبت به اشياء خارج از خودمان نوعى علم و آگاهى داريم، بدين معنى كه اشياء خارج از ما با ماهيات خود بهطور كامل در نفس ما حضور مىيابند، بدون وجود خارجى كه منشأ ترتيب آثار خارجى آنها است.
اينگونه علم و آگاهى را علم حصولى مىنامند.
گونه ديگرى از علم آن است كه هر يك از ما به ذات خويشتن داريم. بدان اشاره
مىكنيم و از آن به «من» تعبير مىكنيم و از نفس خود هيچگاه غافل نمىشويم و از مشاهده ذات خويش در هيچ حالى باز نمىمانيم، حتى در مواردى كه از بدن و اجزا و اندامهاى خود ناآگاه باشيم باز هم از خويشتن خويش آگاهى داريم.
اين آگاهى كه انسان به ذات خود دارد از طريق حضور ماهيت ذات نزد ذات نيست، بدان معنى كه حضور مفهومى و علم حصولى باشد، زيرا مفهومى كه در ذهن حاضر باشد به هر كيفيتى كه فرض شود از نظر نفس مفهوميّت، از صدق بر افراد بسيار ابائى ندارد و تشخّص آن صرفاً به وجود خارجى است.(1)
تشخص به معنى جزئى و شخصى بودن، تنها از ناحيه وجود خارجى تحقق مىپذيرد و بس؛ هر ماهيتى و مفهومى كه در ذهن باشد كلّى است و تنها وقتى شخصى مىشود و از صدق بر افراد بسيار ابا خواهد داشت كه در خارج موجود شود. در خارج كلّى وجود ندارد
در حالى كه آنچه انسان از نفس خود درمىيابد و از آن به «من» تعبير مىكند، امرى است ذاتاً شخصى و بين افراد بسيار قابل اشتراك نيست.پيش از اين به تحقيق رسيده است كه تشخّص به وجود است، بنابراين علم ما به ذات خودمان بايد از طريق حضور ذاتمان با وجود خارجى آن حاصل آيد، يعنى حضور وجود شخصى خارجى كه آثار وجودى بر آن مترتّب است.
اكنون اگر فرض كنيم آنچه از ذات ما در هنگام علم به ذات خود در ذهن ما حضور دارد، ماهيت ذات ما است نه وجود آن، از آنجا كه مىدانيم وجود ما داراى ماهيتى است كه بدان قائم است، معنى فرض ما اين خواهد بود كه يك وجود واحد داراى دو ماهيت است كه هر دو بدان قائمند، و اجتماع دو مِثل محال است.
بنابراين علم ما به ذات خودمان از طريق حضور آن نزد ما و غايب نشدن آن با وجود خارجىاش از ماست، نه به حضور ماهيت آن بدون وجود.
1) مفهوم حاضر در ذهن، كلى و قابل انطباق بر افراد بسيار است، مانند مفهوم انسان و مفهوم درخت كه در خارجمصاديق فراوان دارند و همه افراد انسان و درخت مصداق آن توانند بود. بنابراين در ذهن انسان، امر شخصى و جزئى وجود ندارد مگر در ارتباط با عالم خارج كه تنها در هنگام ادراك حسّى و در خيال صورتپذير است.
اينگونه علم و آگاهى را علم حضورى مىنامند.
علم منحصراً به دو قسم مذكور (علم حصولى و علم حضورى) تقسيم مىشود و قسم سومى براى آن متصور نيست؛ چنانكه گوييم: حضور معلوم نزد عالم يا به ماهيت است، كه آن را علم حصولى گويند و يا به وجود است كه آن را علم حضورى نامند.
اين تقسيمى است كه انسان در نظر بدوى بدان دست مىيابد، اما آنچه با امعان نظر و تعمّق در مسئله حاصل مىشود آن است كه علم حصولى نيز سرانجام به علم حضورى منتهى مىشود.
توضيح اينكه: صورت علميّه به هر كيفيتى كه فرض شود از ماده مجرّد است و از قوه تهى است. اين امرى است واضح، زيرا صورت علميّه بدان نحو كه معلوم انسان است فعليت محض است و قوهاى در آن نيست، چون اگر پس از حضور در ذهن يا نفس، قوهاى به فعل درآيد و در صورت تغييرى حاصل شود، صورت جديدى خواهد بود كه با صورت اصلى مباينت دارد. و بديهى است كه اگر صورت علميّه، امرى مادى باشد ناگزير دستخوش تغيير و دگرگونى خواهد بود، پس صورت علميّه مادى نيست.
همچنين، اگر صورت علميّه مادى باشد نبايد خواص لازم ماده را از دست بدهد، كه از آن جمله است خاصيّت انقسامپذيرى و زمان و مكان، اما علم، قابليّت نصف و ثلث و امثال آن را ندارد، و اگر در مادهاى جسمانى نقش مىبست، با تقسيم آن جسم، علم نيز تقسيم مىشد. نيز علم، مقيد به زمان هم نيست، چون اگر مادى بود- با آنكه مىدانيم، هر امر مادى متحرك است- علم نيز حركت و تغيير مىيافت. نيز، علم قابل اشاره در مكان خاصّى هم نيست در حالى كه اگر امرى مادى بود، در مكان بود.
اكنون اگر گفته شود: تقسيمناپذيرى صورت علميّه منافاتى با انطباع و نقش بستن آن در جسم، مثلًا قسمتى از مغز، ندارد؛ چون اين انقسام در علم به عَرَض محلّ واقع
مىشود و مانعى ندارد. چنانكه كيفيات ديگرى چون رنگ، وقتى بر سطح جسمى عارض مىشود در هنگام تقسيم جسم، آن نيز به عرض محل تقسيم مىشود، اما در كيفيت رنگ و ماهيتش تقسيم صورت نمىگيرد. پس به چه دليل صورت علميّه منطبع در جسمى نباشد، و تقسيم آن به عرض محلّ صورت نگيرد؟ بهويژه آنكه در بين حكما و متكلّمان معروف است كه علم از مقوله كيف و از كيفيات نفسانى است.
همچنين، انطباق علم بر زمان، بهويژه در علوم حسّى و خيالى، امرى است كه ترديد در آن روا نيست، چنانكه انسان اعمال و حركات مادى را در زمان وجود و تحقّق آن احساس مىكند.
همينطور، اختصاص داشتن بعضى از قسمتهاى مغز به علم، به نحوى كه با سلامت و صحّت آن بخش از مغز، علم نيز برقرار است و با اختلال آن علم نيز مختلّ شود، امرى است مسلّم و در علم طبّ حقيقتى ترديدناپذير است. پس صورت علميّه هم داراى مكان است و هم داراى زمان.
در پاسخ اين اعتراضات گوييم: تقسيم ناپذيرى صورت علميّه، از آن جهت كه علم است قابل ترديد نيست- چنانكه شرح آن گذشت- اما انقسام آن به عرض انقسام محل، مانند بخشى از عصب و يا مغز نيز بدون شكّ باطل است، زيرا ما صورتهاى بسيار بزرگى را احساس و يا تخيّل مىكنيم كه به مراتب بزرگتر از محلّى است كه در عصب يا مغز براى آنها فرض مىشود، مانند آسمان با همه وسعت و زمين و اقطار آن و كوههاى مرتفع و بيابانهاى وسيع و درياهاى پهناور؛ و محال است كه چيزى بزرگ بر چيزى كوچكتر از خود نقش ببندد.
اينكه گفتهاند: ادراك كوچكى و بزرگى در صور علميّه، بر مبناى مقايسه اجزاء آن با يكديگر است، نيز مشكل را حل نمىكند، زيرا آنچه انسان مشاهده مىكند، شىء بزرگ با همه بزرگى آن است، بدون نسبت كلّى مقدارى كه بين بزرگ و كوچك برقرار
است و مثلًا نسبت صد به يك.(1)
حتّى اگر كار سلولهاى مغزى دريافت امواج باشد، تبديل آنها به صور حقيقى قابل درك، در صورت مادى بودن، نيازمند محلّ است و تزاحم اشكال و صور پى در پى و انطباع آنها را در مادّه مغز، بهطور مشخص و روشن غيرممكن مىسازد. حتى اگر مقياس خاصى مانند يكهزارم و بيشتر يا كمتر در ضبط بهكار رود باز هم در مادّه محدود مغز نمىگنجد، پس صور علميّه پس از ورود به نفس، ديگر مادى نيست
بنابراين، صورتهاى علميّه اعمّ از حسّى و خيالى در عين آنكه داراى مقدار و كميّت است، در عالم نفس قائم به ذات خود و غيرمنطبع در بخشى از مغز يا امر مادى ديگرى است، و به عرض انقسام محل نيز، تقسيمپذير نيست.
اما اينكه در ذهن مىتوان به بخش خاصّى از يك صورت علمى اشاره كرد و آن را از ساير اجزاء آن جدا ساخت، مثلًا به اجزاء خاصّى از شخص معينى كه صورتش در حسّ و يا تخيّل موجود است اشاره كرد سپس به اجزاء ديگر وى، هيچگاه به معنى تقسيمپذيرى صورت علميّه نيست، بلكه، ذهن در اينگونه موارد، از صورت اوليّه اعراض كرده، و صورت ديگر را ايجاد مىكند.
اكنون كه صورت علميّه نه در بخشى از مغز و اعصاب انطباعپذير است و نه به عرض انقسام آنها قابل تقسيم، پس ارتباط صور علميّه با بخش خاصّى از مغز و اعمال ويژهاى كه در هنگام ادراك در مغز و اعصاب صورت مىگيرد تنها نوعى ارتباط اعدادى و كمكى است، يعنى اعمالى كه در مغز و اعصاب انجام مىگيرد براى آن است كه نفس، استعداد و آمادگى آن را پيدا كند كه معلوم خاصى نزد وى حضور يابد و در عالم نفس ظاهر گردد.
1) درست است كه در علم پزشكى و فيزيولوژى مغز و اعصاب، براى هر يك از حواسّ و هر نوعى از ادراكات و بهطور كلى هر فعاليتى از انسان، مركز خاصّى در مغز تشخيص داده شده كه با اختلال آن بخش، فعاليت خاصّى از انسان متوقف مىشود، اما هنوز نه در پزشكى و نه در روانشناسى مبتنى بر فيزيولوژى مغز و اعصاب، چگونگى حضور و حصول صور در ذهن مشخص نگرديده، كيفيت ضبط علائم و صور و محاسبههاى نسبى سريع و آنى كه سلولهاى مغزى نسبت بدان علائم و صور اعمال مىكنند، همچنان در حيّز حدس و گمان باقى است.
بنابراين صور علميّه كه با خصوصيات معلوم همراه است و همينطور نسبتهايى كه بين ادراكات ما و زمان وجود دارد، عبارت است از ارتباطى كه بين عمل مادى و اعدادى حواسّ و اعصاب و مغز و اندامهاى ادراكى و زمان از طريق نفس برقرار مىشود، و نبايد آن را ارتباط ميان صورت علميّه- از آن جهت كه علم است- و زمان پنداشت.
دليل آشكار بر عدم وجود ارتباط بين صور علميّه و محل خاصّى در مغز از يك سو و زمان از سوى ديگر، آن است كه ما معمولًا چيزى را از امور خارجى ادراك كرده، آن را به ذهن مىسپاريم و گاه پس از سالهاى متمادى مجدّداً آن را به ياد مىآوريم بدون آنكه كوچكترين تغييرى در آن صورت گرفته باشد، در حالى كه اگر به زمان مقيد بود قطعاً تغيير مىيافت.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه:
صورت علميّه از هر نوع كه باشد(2)مجرّد از ماده و خالى از قوه است و چون داراى اين خصوصيات است از حيث وجود، از امر معلوم مادى كه حسّ آن را ادراك مىكند و تخيّل و تعقّل نيز بدان منتهى مىشود، قوىتر است و آثار وجود مجرد خود را دارا است، اما آثار وجود خارجى مادى آن، كه ما آنها را متعلّق به ادراك مىپنداريم، آثار معلوم حقيقى حاضر در نفس ادراككننده نيست تا سخن از ترتب آثار خارجى مادى يا عدم ترتب آن پيش آيد، بلكه اين «وهم» است كه شخص ادراك كننده را به اين گمان
1) تغيير آن در صورت مقيّد بودن به زمان از آن جهت است كه هر چه در حيطه زمان باشد هرگز خالى از حركتى نتواند بود و حركت نيز اختصاص به ماده دارد، و تغيير و دگرگونى لازمه حركت است. پس صورت علميّه، نه مادى است و نه مرتبط به زمان و نه منطبع در محلى خاص از مغز و اعصاب و ديگر اندامهاى ادراكى بدن
2) مقصود از هر نوع آن است كه به نظر مؤلّف رحمه الله نه تنها مدركات عقلى مجرّد از مادهاند بلكه مدركات خيالى وحسى نيز صرفنظر از ارتباطى كه بين اندامهاى ادراكى و عالم خارج برقرار است، صرفاً از آن حيث كه بهعنوان علم در نفس حضور يافتهاند، داراى صفت تجرّدند. حداكثر مىتوان بين تجرّد عقلى و خيالى و حسى، امتيازاتى قائل شد و مدركات غيرعقلى را مجرّد به تجرّد مثالى دانست
وا مىدارد كه آنچه در حال ادراك نزد وى حاضر است همان صورت متعلق به مادّه خارجى است، و نفس در صدد يافتن آثار خارجى آن برمىآيد و نمىيابد؛ بنابراين حكم مىكند كه معلوم، همان ماهيت شىء است بدون آثار خارجى آن.
پس معلوم واقعى در علم حصولى، نسبت به چيزى كه به ماده تعلّق داشته باشد، عبارت است از: موجود مجرّدى كه خود مبدأ فاعلى و در بر دارنده كمالات آن چيز است كه با وجود خارجى خود نزد ادراك كننده حضور مىيابد، و اين همان علم حضورى است، و به دنبال اين علم حضورى است كه ادراككننده به ماهيت و آثار خارجى آن منتقل مىشود.
به عبارت ديگر، علم حصولى نوعى اعتبار عقلى است از يك معلوم حضورى كه موجود مجرّد مثالى يا عقلى است و با وجود خارجى خود در نفس ادراككننده حضور مىيابد و عقل را ناگزير از آن اعتبار مىسازد؛ هر چند كه ادراك آن از دور صورت گيرد.
اكنون باز مىگرديم به مسئله اصلى، يعنى تعريف علم، و گوييم:
وجود علم و حاصل شدن آن براى عالِم امرى است كه به هيچوجه قابل ترديد نيست، اما هرگونه حصولى را علم نتوان گفت. بلكه علم، حصول امرى بالفعل است كه فعليت محض باشد و قوه هيچ امرى در آن نباشد.
ما اين مطلب را از طريق وجدان (آگاهى مستقيم از درون خود) درمىيابيم كه صورت علميّه، آنچنان كه هست، قوه صورت ديگرى را در بر ندارد و از آنچه هست تغيير نمىيابد و فعليت آن همواره محفوظ است.
بنابراين، حصول علم عبارت است از: حصول امرى مجرّد از ماده و عارى از قوه و اينگونه حصول همان حضور است.
پس حضور يك شىء براى شىء ديگر، حصول آن با فعليت تامّ است كه هيچگونه تعلّقى به ماده نداشته باشد وگرنه از جهت بعضى از كمالات بالقوّه خود، ناقص
خواهد بود.(1)
اقتضاى حضور علم، براى عالم آن است كه عالِم نيز داراى فعليت باشد و از جهت بعضى كمالات كه حصول آنها براى وى ممكن است، ناقص نباشد. يعنى: موجود عالم بايد مجرّد از ماده و خالى از قوه باشد.
بنا بر آنچه گفته شد تعريف علم چنين است: علم عبارت است از حصول امرى مجرّد از ماده براى امرى مجرّد از ماده. نيز توان گفت: حضور چيزى براى چيزى.
علم يك موجود به موجود ديگر، حاصل شدن امر معلوم يا صورت علميّه است نزد عالم، چنانكه گفته شد.
حصول هر چيز يعنى وجود خاص آن، و وجود شىء نيز به معنى خود آن شىء است، پس علم، همان معلوم بالذّات است و لازمه حصول معلوم براى عالم و حضور آن نزد وى آن است كه عالم با معلوم خود متّحد باشد، خواه معلوم حضورى باشد و خواه حصولى، زيرا اگر معلوم حصولى، يك شىء قائم به نفس باشد داراى وجود لنفسه خواهد بود و از آن نظر كه براى عالِم حضور و حصول يافته است بايد داراى وجود لغيره باشد و ممكن نيست كه وجود يك شىء هم لنفسه باشد و هم لغيره، پس وجود عالم و معلوم يكى است.
اما اگر معلوم، امرى باشد داراى وجود لغيره، يعنى وجودش در موضوع باشد و در عين حال براى عالم حضور و حصول يابد، بايد عالم با موضوع آن متحد باشد، و امرى كه وجودش لغيره است بايد با موضوع خود اتّحاد داشته باشد و در نتيجه آن نيز
1) بديهى است كه اگر صور علميّه، فعليت تامّ و خالى از قوه باشند- كه چنين نيز هستند- هيچگونه تعلّقى به ماده نتوانند داشت، زيرا ماده قوّه محض است و امور مادى هيچگاه خالى از قوه نيستند، و در عالم اجسام هيچگاه فعليت محض- چنانكه در صور علميه هست- وجود ندارد؛ پس علم، حصول مجرّد و حضور امرى بالفعل است
با متّحد موضوع خود، متّحد خواهد بود؛ يعنى موجود لغيره نيز با عالم خود اتّحاد خواهد داشت، در مورد علم حضورى نيز رابطه عالم و معلوم اتّحاد است.(1)
اكنون اگر ايراد شود كه در مباحث مربوط به ذهنى گفته شد: معنى اينكه گوييم علم از مقوله معلوم است، آن است كه مفهوم مقوله معلوم در علم معتبر است، يعنى مقوله معلوم به حمل اولى بر علم صدق مىكند نه به حمل شائع- كه ملاك مندرج شدن ماهيت است تحت مقوله خود و ترتب آثار خارجى بر آن- كه از آن جمله است لنفسه و لغيره بودن وجود شىء؛ بنابراين، جوهر ذهنى از آن جهت كه ذهنى است به حمل شائع جوهر نيست و وجود لنفسه ندارد، عرض ذهنى نيز از حيث ذهنى بودن، عرض به حمل شايع نيست و وجود لغيره ندارد. و خلاصه، اتحاد عاقل و معقول كه عاقل امرى است خارجى با آثار خارجى مترتب بر آن و معقول امرى ذهنى و مفهومى است بدون ترتب آثار بر آن، سخنى است بىمعنى.(2)
1) موجودات كلًاّ يا جوهرند و يا عرض. انواع جوهريّه داراى وجود لنفسه هستند، مانند همه انواع موجودات مادى مثل انسان و اسب و درخت و سنگ و آب و غيره، اما اعراض نُهگانه و صور مادى يعنى صورتهايى كه در ماده و جسم انطباع يافته است داراى وجود لغيره است. يعنى رنگ و حجم و وزن و سردى و گرمى و امثال آن، داراى وجود لغيرهاند- چنانكه مفصّلًا در مباحث وجود گفته شد. اكنون مؤلّف رحمه الله مىگويد اگر معلوم ما داراى وجود لنفسه بود و در عين حال براى ما حضور و حصول يافت يا بايد وجودش لغيره شود كه محال است، يا بايد هم لغيره و هم لنفسه باشد كه آن هم محال است، پس بايد با وجود عالم متحد باشد، يعنى عالم و معلوم با يكديگر اتحاد وجودى پيدا كنند، وجود لغيره نيز از طريق اتحاد موضوع با عالم متحد مىشود
2) اعتراض وارد بر قول به اتحاد عاقل و معقول كه مؤلّف رحمه الله طرح كرده و پاسخ داده، اين است كه در مباحث وجود ذهنى قبلًا گفته شد، جوهر ذهنى به حمل شايع جوهر نيست، يعنى، آب يا سنگ يا آتش كه در ذهن است از مقوله جوهرى فقط مفهوم آن را داراست نه آنكه واقعاً در ذهن انسان آب يا آتش وجود داشته باشد. پس آتش ذهنى به حمل اولى آتش است كه در آن حمل ملاك، اتحاد موضوع و محمول در مفهوم است نه در وجود خارجى. و نيز اعراض در ذهن تحت مقوله خود فقط از حيث مفهوم قرار مىگيرند نه از حيث وجود خارجى و آثار مترتب بر آن. چنانكه حرارت و برودت ذهنى، سرد و گرم مفهومى است نه چون وجود خارجى آن؛ يعنى گرم ذهنى، گرم است به حمل اولى نه به حمل شايع، چون حمل شايع، ملاك قرار گرفتن ماهيت گرمى تحت مقوله كيف است و در ذهن، گرمى از مقوله كيف نيست، پس اتحاد عاقل و معقول چه معنى دارد؟ ر. ك: مرحله سوم همين كتاب
در علم حضورى نيز يا معلوم نفس عالم است، مانند علم ما به نفس خود، و يا اينكه معلوم چيزى است غير از نفس عالم كه سه حالت مىتواند داشته باشد. معلوم يا علت عالم است يا معلوم عالم و يا عالم و معلوم، معلول علت ثالثى هستند.
اگر معلوم، نفس عالم و ذات وى باشد، پيداست كه عالم و معلوم يكى بيش نيست و اصلًا كثرتى در كار نيست تا اتّحاد بين آنها مصداق داشته باشد، اما اگر عالم و معلوم علت يا معلول يكديگر باشند بىترديد بين آنها دوگانگى وجود خواهد داشت و يكى نخواهند بود، زيرا در صورت وحدت علت و معلول، لازم مىآيد كه يك چيز بر وجود خود هم متقدم باشد و هم متأخّر و اين به حكم ضرورى عقل، محال است.
اما اگر عالم و معلوم، معلول علت ثالثى باشند، مغايرت آنها از حيث شخصيت وجودى امرى است واجب، و اين مانع از اتحاد است.
از اين گذشته، لازمه اتحاد عاقل و معقول آن است كه همه موجودات مجرّد، و هر يك از آنها، چه عاقل باشند و چه معقول، يك موجود با يك شخصيت واحد بيشتر نباشد.
در پاسخ اين اعتراضات گوييم:
اشكالى كه به اتحاد عاقل و معقول در علم حصولى وارد شد منتفى است، زيرا چنانكه گفتيم، هر علم حصولى به علم حضورى منتهى گردد، چون معلومى كه نزد عامل حضور مىيابد، موجودى است مجرّد، كه با وجود خارجى خود، خواه لنفسه باشد و خواه لغيره، در نفس عالم حاضر مىشود.
اما اشكالى كه بر اتّحاد عاقل و معقول در علم حضورى گرفته شد؛ بايد دانست كه هر موجود معلولى داراى دو اعتبار است: يكى اعتبار آن بهصورت مستقل يعنى بدون در نظر گرفتن علت وجودى آن، بدين اعتبار وجود معلول داراى ماهيت و موجود فى نفسه و طرد كننده عدم از ماهيت خود خواهد بود كه هم مىتواند موضوع قرار گيرد و هم محمول. اعتبار ديگر آن است كه موجود معلول از جهت رابطهاى كه
وجودش با وجود علت خود دارد در نظر گرفته شود، كه بر مبناى آنچه در مباحث علت و معلول گفته شد، وجود معلول از آن جهت كه در حدّ ذات خود، محض نياز و فقر است نسبت به وجود علت، وجود رابط است و نفسيّت و استقلال ندارد و جز مستند و متّكى بودن بر وجود علت خود هيچ نيست، نه قابل حمل بر چيزى است و نه چيزى را بر آن حمل توان كرد.
با توجه به آنچه گفته شد، در صورتى كه عالم، علت باشد و معلوم معلول، نسبت بين آنها همان نسبت رابط است به موجود مستقلّ نفسى. و روشن است كه موجود رابط براى چيز ديگرى موجود نتواند بود (يعنى وجود لغيره ندارد)، زيرا براى ديگرى بودن، فرع وجود فى نفسه و استقلال وجودى است، در صورتى كه موجود رابط، وجودش فى غيره است.(1)و شرط اصلى در اينكه چيزى معلوم واقع شود آن است كه براى عالم موجود گردد، حال آنكه معلول موجودى است رابط و قائم به وجود علت خود، يعنى از علت خود خارج يا غايت نيست، پس همانطور كه متقوّم به علت است براى علت خود حاضر است.
بنابراين هرگاه عالم، علت معلوم باشد، با علم به نفس خود كه قوامدهنده معلول است، به معلول خويش كه از وى بيرون نيست، علم خواهد داشت. البته وجود معلول را نبايد جزئى از وجود علت پنداشت، زيرا در عين وجود اصيل، تركيب نيست و جزء معنى ندارد بلكه حمل بين آنها نوع خاصّى است كه آن را حمل حقيقه و رقيقه گويند (اينگونه حمل بين مراتب وجود كه از حيث شدت و ضعف مختلفند برقرار است).(2)
همچنين علم بر موجود رابط، از طريق علم بر موجود مستقلى كه آن رابط بر آن
اتكاء وجودى دارد حاصل مىشود.
حال اگر عالم، معلول باشد و معلوم علت، از آنجا كه وجود معلوم براى عالم ضرورى است، و وجود رابطِ معلول نمىتواند واجد چيزى باشد، پس در اين مورد نيز وجود علت از طريق وابستگى ذاتى معلول به علت مىتواند براى معلول حاضر شود، يعنى علت، خود موجودى است مستقل و لنفسه و در عين حال، معلول رابط، از آن غايب و خارج نيست. بنابراين علت بر نفس خود علم دارد و معلول نيز خارج از نفس وى نيست، پس معلول نيز در حدّ وسعت وجودى خود بر علت احاطه علمى مىيابد نه بيشتر. حمل بين اين دو نيز، حمل علت است بر معلول وابسته خود كه در واقع نوعى است از حمل حقيقه و رقيقه.
بر اين اساس، حقيقت علم معلول به علت خود عبارت است از: علم علت- در حالى كه علت با معلول خود در نظر گرفته شود- بر نفس خويش- كه به تنهايى در نظر گرفته شود- و علم علت به معلول خود عبارت است از علم علت به نفس خويش- كه تنها در نظر گرفته شود- در حالى كه نفس وى با معلول اعتبار شود.
اما در مورد علم دو موجود به يكديگر، كه معلول علت ثالثى هستند، بايد توجه داشت كه اتحاد عاقل و معقول يا عالم و معلوم بدان معنى نيست كه دو شخص به يك شخص انقلاب مىيابد، بلكه منظور از آن اين است كه ماهيت عالم و معلوم از يك وجود كه وجود عالم است انتزاع مىيابد.(1)
1) مقصود از اتّحاد عاقل و معقول اين نيست كه ماهيت عاقل با ماهيت معقول يكى مىشود، و مثلًا انسان هنگامى كه درختى را تعقّل مىكند ماهيتش عين ماهيت درخت مىشود، يا هرگاه سنگ را تعقل كند ماهيتش عين سنگ مىگردد؛ بلكه مقصود از اتّحاد آن است كه وجود شىء معقول بالذات( آنچه در ذهن حضور دارد يا در نفس موجود است معقول بالذات است و آنچه در خارج وجود دارد معقول بالعرض است، يعنى آنچه علم ما را تشكيل مىدهد و در نفس ما وجود دارد معلوم اصلى و مستقيم ما است و ما به ازاء خارجى آن به عرض صورت علمى، معقول بهشمار مىرود) با وجود عاقل اتحاد مىيابد. يعنى وجود فى نفسه معقول بالذات عين وجود آن براى عاقل است به نحوى كه مىتوان دو ماهيت عالم و معلوم را كه مغايرند از يك وجود واحد كه وجود عالم است انتزاع كرد؛ و اين در صورتى امكانپذير است كه وجود معقول از مراتب وجود نفس و طفيلى آن باشد و عالم و معلوم هر دو مجرّد از ماده و بالفعل باشند، كه معقول بالذات چنين است. ر. ك: اسفار و حواشى آن، ج 3، ص 312 و حواشى سبزوارى و مرحوم مؤلّف، و غررالفرائد و حواشى مؤلّف آن و آملى، ص 297
اما علم شىء بر نفس خود را از مقوله اتّحاد عالم و معلوم شمردن، تنها به اين اعتبار است كه دو مفهوم عالم و معلوم كه دو مفهوم مغاير با يكديگرند از آن انتزاع مىيابد وگرنه اتّحاد، صرفاً نامگذارى است و در حقيقت يك چيز بيش نيست.
بنابر آنچه گفته شد، اين اعتراض كه: در صورت اتّحاد عاقل و معقول، همه مجردات يك شخص واحد خواهند بود، نيز منتفى خواهد شد، زيرا چنانكه گفتيم شخصيت عالم و معلوم به سبب اتّحاد آنها از بين نمىرود.
علم حصولى به دو قسم كلّى و جزئى تقسيم مىشود.
علم كلّى آن است كه بر حسب عقل، صدق آن بر افراد بسيار ممتنع نباشد، مانند انسان معقول كه عقل آن را بر افراد متعدّد در خارج قابل صدق و انطباق مىيابد.
جزئى، آن است كه عقل، صدق آن را بر افراد بسيار ممتنع بداند، مانند اين انسان خاصّ كه از طريق اتّصال با مادّه آن و به وسيله حواسّ در ذهن حضور يافته كه آن را علم حسّى يا احساسى نامند و يا مانند علمى كه انسان نسبت به شخص بخصوصى دارد و مادّه آن نيز بالفعل نزد عالم حاضر نيست و آن را علم خيالى گويند.
اينكه دو قسم مذكور از علم حصولى جزئى را غير قابل صدق بر افراد بسيار شمردهاند، تنها از جهت پيوندى است كه ادوات و اندامهاى حسّى با مادّه معلوم خارجى دارد كه در علم حسى اتّصال مستقيم است و در علم خيالى از طريق علم حسّى اين اتّصال با معلوم بالعرض برقرار است، وگرنه صورت علميّه چه حسى باشد
و چه خيالى و چه غير آنها، با توجه به نفس آن و صرفنظر از اتصال آن با خارج، قابل صدق بر افراد بسيار خواهد بود.
چند مسئله از اصول مذكور متفرّع مىشود كه عبارتند از:
از اينجا آشكار مىشود قول بعضى از حكما مبنى بر اينكه تعقّل عبارت است از «پوست برگرفتن معلوم از ماده و ساير عوارض مادى و اعراض مشخصهاى كه آن را در بر گرفته است بهطورى كه هيچ چيز جز ماهيت عريان آن باقى نماند، و احساس مشروط است به حضور ماده و ساير اعراضى كه معلوم را مشخص مىسازد و تخيّل مشروط است به وجود اعراض و احوالى كه معلوم را تشخّص مىبخشد، بدون حضور ماده» قولى است كه به طريق تمثيل و براى آسان كردن تعليم گفتهاند.(1)
حقيقت امر اين است كه صورت محسوس، صورتى است مجرّد از ماده و شرط حضور ماده و ساير اعراض تشخّصدهندهاى كه معلوم را احاطه كرده، براى آن است كه نفس استعداد لازم را براى ادراك حسّى پيدا كند.
1) فلاسفه و روانشناسان جديد و همچنين بسيارى از قدما مراتب علم و معرفت را بدين نحو توجيه كردهاند كه: ادراك ابتدا از طريق احساس حاصل شده، معلوم خارجى از راه حواسّ توأم با فعل و انفعالات خاصّ به انسان منتقل مىگردد و صورت علميّه در اين مرتبه( ادراك حسى) مشروط به حضور ماده و اعراض شخصى است و خود نيز جنبه مادى دارد. در مرتبه تخيّل، همان صور محسوس مادى در ذهن حضور مىيابد بدون مادّه خارجى، يعنى صورت محسوس، باز هم بيشتر تلطيف يافته و به تجرّد نسبى مىرسد. در مرتبه تعقّل كه علم به ماهيات و مفاهيم كلّى و غيرشخصى است، همان صورت خيالى باز هم مجرّدتر از خصوصيات فردى و شخصى شده، طورى در ذهن حضور مىيابد كه بر افراد بسيار قابل انطباق است. پس كلّى از طريق تجريد امر مادى جزئى به وجود مىآيد و ذهن مىتواند همين كلّى را از طريق تعميم بر افراد خارجى تطبيق دهد، اما مؤلّف رحمه الله و حكماى صدرايى گويند: صورت علميّه از ابتدا مجرّد است و همه اين فعاليتهاى ذهن براى فراهم شدن زمينه و استعداد نفس است تا قادر به ادراك حسّى و خيالى و عقلى شود؛ فاعل اين افعال نيز خود نفس است
همچنين شرط وجود عوامل مشخصه در معلوم تخيّلى، و همينطور عريان كردن معلوم از همه عوارض مشخصه و ماده و آنچه بدان مربوط مىشود، در تعقّل، مبيّن اين است كه براى حصول استعداد نفس جهت دريافت ماهيت كلّى، ادراكات متعددى بايد صورت گيرد. چون نفس قادر نخواهد بود با ادراك يك امر واحد، ماهيت كلّى را تعقّل كند. همين امر است كه از آن به انتزاع كلّى از افراد تعبير كردهاند.
اگر قوه مدركه در ادراك مفهومى از مفاهيم از جهان خارج از ذهن كمك نگيرد، و آن را از پيش خود بدون هيچگونه ارتباطى با خارج ابداع نمايد، الزاماً آن چنان صورتى بايد بر مصداق و غيرمصداق، يكسان تطبيق كند. يعنى يا بر همه چيز صدق كند و يا بر هيچ چيز. در صورتى كه همه مفاهيم ذهنى تنها بر مصداق خود صدق مىكنند و اين مبيّن آن است كه هر مفهومى از خارج گرفته شده است.
چنانچه اعتراض شود: درست است كه بيشتر علوم حصولى به حسّ منتهى مىشود ليكن هر علم حصولى از طريق حواسّ ظاهر كسب نمىشود؛ مثلًا دوست داشتن، كينه ورزيدن، خواستن، نخواستن و امثال آنها به وسيله حواس باطن ادراك مىشود، يعنى صورتهاى ذهنى آنها از خارج ادراك نمىگردد.
همچنين، حواسّ انسان جز ماهيات عرضى را از خارج درنمىيابد و هيچگاه جوهر را از طريق حس نمىتوان ادراك كرد. بنابراين صورت ذهنى آن از طريق حس و اتصال آن با خارج، حاصل نشده است.
گوييم: نفس انسان، صورتهاى ذهنى مأخوذ از طريق حواس باطن مانند حبّ و
بغض و غيره را با تمام وجود خارجى كه دارند ادراك مىكند، يعنى اتّصال با وجود خارجى در اينگونه ادراكات، به حال خود باقى است.(1)
اما در مورد جوهر، اينكه گفته شد هيچيك از حواس ظاهر و باطن جوهر را درنمىيابد و بدان اتصال پيدا نمىكند، سخنى است درست؛ ليكن نفس انسان در بدو امر نسبت به خود علم حضورى دارد و از طريق علم حضورى خود را مىشناسد و با وجود خارجى خود اتّحاد علمى دارد و از اين شناخت خويش صورتى ذهنى اقتباس مىكند، مانند ساير صورتهاى ذهنيهاى كه از طريق علم حضورى از امور گوناگون مىگيرد. سپس صفات و حالات نفس را مىشناسد و درمىيابد كه اين حالات و صفات به نفس تعلق دارد و قائم به آن است، اما خود نفس به خود قائم است و وجودش به چيز ديگرى وابسته نيست. و مىبيند كه صفات و حالات عرضى فراوانى از خارج بر نفس وارد مىشود و نفس در برابر هجوم آنها از خود واكنش نشان مىدهد. نفس پس از مشاهده اين صفات و اعراض درمىيابد كه آنها نيز داراى موضوعى هستند كه در وجود، بر آن قائمند و همچنان كه نفس، موضوع صفات و حالات عرضى خويش است در خارج از نفس نيز موضوعى لازم است تا صفات عرضى بر آن قائم باشند، و از اين طريق مفهوم جوهر را در مىيابد و آن را بهعنوان «ماهيتى كه هرگاه موجود باشد از موضوع بىنياز خواهد بود» مىشناسد.
1) منظور اين است كه اوّلًا: اينگونه امور نيز وجود خارجى دارند، اما بهصورت امور جسمانى خارج از انسان نيست؛ ثانياً: نفس آنها را به طريق علم حضورى ادراك مىكند، و در علم حضورى معلوم با وجود و واقعيت عينى خود براى عالم حضور مىيابد و چنانكه قبلًا گفته شده بين عالم و معلوم اتّحاد وجودى برقرار مىشود. نفس حالات خود را با آگاهى از خود ادراك مىكند، پس در اينگونه ادراك نيز اتّصال با خارج برقرار است
يكى از عوالم سهگانه، عالم ماده و قوه است. دوم، عالم تجرّد از ماده است كه به جز اصل ماده، آثار آن از شكل و مقدار و وضع و غيره را به همراه دارد. يعنى در اين عالم همه صورتهاى جسمانى و اعراض و اشكال و هيأتهاى گوناگون وجود دارد، جز ماده كه حامل قوه است و آن را عالم مثال و عالم برزخ نيز مىنامند چون واسطه بين عالم ماده و عالم تجرّد عقلى است.
عالم مثال را به مثال اعظم كه قائم به نفس خويش است و مثال اصغر كه قائم بر نفس انسانى است، و نفس در آن به هر نحو كه بخواهد بر حسب انگيزهها و دواعى مختلف تصرّف مىكند و گاه صورتهاى حقيقى نيكو و گاه صورتهاى غيرحقيقى از آن ايجاد مىكند، تقسيم كردهاند.
سوم، عالم تجرّد كامل از ماده و آثار مادى، كه آن را عالم عقل گويند.
عوالم سهگانه به ترتيب طولى تنظيم يافته، بالاترين و قوىترين و متقدمترين آنها از حيث وجود و نزديكترين آنها به مبدأ اول، تعالى و تقدّس، عالم عقول مجرّد است كه فعليت تامّ دارد و منزه از نقصانهاى مادى و قوه است.
پس از عالم عقول، عالم مثال قرار دارد كه مجرّد از ماده است ليكن آثار ماده را به همراه دارد، و پس از عالم مثال، عالم ماده است كه جايگاه نقص و شرّ و امكان و قوه است و علم به هيچ چيز آن تعلّق نمىيابد مگر از طريق وجود مثالى و عقلى آن، چنانكه پيش از اين گفته شد.(1)
1) بر اساس آنچه قبلًا گفته شد، علم فقط از طريق حضور عين وجود و نفس ذات شىء براى عالم حاصل مىشود و اين امر ميسر نيست مگر آنكه بين عالم و معلوم اتّحاد برقرار شود؛ و بين ماده و نفس هيچگاه اتّحاد برقرار نمىشود، زيرا ماده و آنچه در حيطه زمان و مكان است هرگز با خود يا امر غيرمادى يكى نخواهد شد. جهان ماده جهان كثرت و غيبت است و حضور يك ذره نيز براى ذرّه ديگر ممكن نيست. پس علم انسان به اشياء خارجى از طريق اتحاد نفس با وجود مثالى يا عقلى آنها صورت مىگيرد كه اتّحاد با آن ممكن است. نفس از طريق خيال و احساس، خود را به ماده نزديك مىسازد تا موجود مادى را بهصورت مادى احساس نمايد وگرنه به محض حضور مثالى و عقلى آن، علم تحقق مىيابد، هر چند مجمل باشد
در اين تقسيم، كلى علمى است كه با دگرگونى معلوم خارجى دگرگون نمىشود؛ مانند صورتى كه از ساختمان در ذهن بنّا وجود دارد و ساختمان را بر اساس آن مىسازد، كه البته اين صورت قبل از كار ساختمان و همزمان با آن و بعد از اتمام آن و حتى پس از ويران شدن بر حال خود باقى است و آن را «علم ماقبل كثرت» مىنامند.
هر علمى كه از طريق علل حاصل گردد بدين معنى كلّى است. مانند علمى كه ستارهشناس به خسوف ماه در روز معيّن و ساعت معيّن دارد كه در آن وضع سيّارههاى آسمان چنان خواهد شد كه زمين بين ماه و خورشيد حائل گردد.
چنين علمى قبل از خسوف و در حين آن و بعد از آن بر يك حال باقى خواهد بود.
علت اين ثبات، آن است كه علت تامّه در عليت خود تغيير نمىيابد و چون علم بدان، مطابق با معلوم باشد، صورت علميّه آن نيز ثابت و بدون تغيير خواهد ماند و علم به معلول آن نيز تغييرناپذير و ثابت خواهد بود. پس اينگونه علم كلّى و ثابت است.
از اينجا مىتوان دانست كه علم حسّى، كلّى نتواند بود، زيرا محسوسات دستخوش تغييرند. بدين ترتيب جزئى، علمى خواهد بود كه با تغيير معلوم خارجى آن تغيير يابد. چنانكه مثلًا ما از طريق ديدن به حركت زيد علم پيدا كنيم ليكن زيد در همان حال از حركت باز ايستد. همين كه زيد از حركت باز ايستاد، علم ما نيز تغيير مىيابد. اين علم را «علم مابعد كثرت» مىنامند.
اكنون اگر اعتراض شود: چنانكه شما خود اعتراف كرديد، علم جزئى فوقالذكر مادى است، زيرا تغيّر، كه همان انتقال از حالى به حالى است، مستلزم قوه است و لازمه قوه، ماده است، در صورتى كه قبلًا گفتيد همه اقسام علم مجرّد از ماده است.
گوييم: علم به تغيّر غير از تغيّر علم است. تغيّر در صفت تغير خود ثابت است نه متغيّر، و تعلّق علم به يك امر متغيّر به معنى حضور آن نزد عالم است كه از جهت ثبات
آن صورت مىگيرد نه از آن حيث كه متغير است. چه اگر ثبات در كار نباشد، حاضر نخواهد بود و حضور شىء براى شىء كه معنى اصلى علم است تحقق نخواهد يافت.(1)
طبق پاسخ متن، درست است كه علم بر حسب تعيير معلوم تغيير مىيابد، ليكن علم به تغيير غير از تغيير علم است. هرگاه امر متغير و متحرّكى در نفس حضور يابد، حضور آن از حيث ثبات آن است نه تغيّر آن، زيرا حضور بالفعل تنها با ثبات و عدم تغيّر معلوم امكانپذير است وگرنه از جهت تغيير، حضور شىء براى شىء ممكن نمىشود. در صورت علميّه هيچگونه تغييرى صورت نمىگيرد، اما علم بر امور متغيّر از جهت ثبات آنها امرى است عادى
تقسيم ياد شده را مىتوان طورى تعميم داد كه علم حضورى را نيز شامل شود؛ بدين ترتيب كه گوييم: علم كلّى، علم علت است بر معلول ذاتى خود، از طريق علم به ذات خويش كه معلول را به وجه برتر و كاملتر با خود دارد، و اين علم هيچگاه با تغيير معلول- اگر تغيير آن جايز باشد- تغيير نمىكند؛ و علم جزئى، علم علت است به معلول متغيّر و زوالپذير خويش كه در حققت علم او عين معلول است و با زوال معلول از بين مىرود.
گفتهاند كه تعقّل بر سه نوع است:
يكى عقل بالقوّه، كه عقل، نه بالفعل يكى از معقولات باشد و نه چيزى از معقولات
1) اين نكته در ضمن، پاسخ به كسانى است كه علم را به تبع تغيير و حركت معلوم يا اشياء خارجى متغيّر مىدانند و براى آن ثباتى قائل نيستند. هر چند كه در مباحث قبل كاملًا روشن شد كه علم، حضور شىء بالفعل و مجرّد براى شىء بالفعل و مجرّد است و دلائل آن نيز ذكر گرديد، اما در اينجا نكته تازهاى است و آن اينكه اگر علم جزئى عبارت باشد از علمى كه با تغيير معلوم خارجى تغيير يابد، پس ثبات و تجرّد مطلق علم اعم از حسّى و خيالى و عقلى چه خواهد شد؟
را با خود داشته باشد، يعنى خالى از هرگونه معقول باشد.
دوم عقل تفصيلى، و آن هنگامى است كه عقل يك يا چند معقول را بالفعل تعقّل مىكند و اجزاء و آحاد آن را از يكديگر تمييز مىدهد و آنها را در پى هم مرتب مىسازد.
سوم، عقل اجمالى، و آن هنگامى است كه عقل معقولهاى بسيارى را بالفعل تعقّل نمايد ليكن آنها را از يكديگر باز نشناسد، بلكه آگاهى عقل، بسيط و اجمالى باشد و همه تفاصيل در آن انباشته باشد. مثالى كه براى آن آوردهاند چنين است: هنگامى كه شخصى از شما درباره چند مسئله، سؤال مىكند و شما بر همه آن مسائل آگاهى داريد، در همان لحظه همه جوابها نزد شما حاضر است و شما از همان لحظه كه به پاسخ مشغول مىشويد همه آنها را به علم يقينى و بالفعل مىدانيد. ليكن تميز آنها از يكديگر و تفصيل هر يك در آن لحظه در آگاهى شما نيست و اين تفصيل و تمييز بعداً در هنگام جواب در بخش روشن ذهنتان حاضر مىشود، گويى علم اجمالى و بسيط شما منبعى است كه تفاصيل از آن سرچشمه گرفته و جريان مىيابد. اين عقل را عقل اجمالى گويند.
آنچه گذشت در مورد علم حصولى گفته شده است، اما بنابر آنچه پيش از اين معلوم شد هر علم حصولى به علم حضورى منتهى مىشود. شايسته است كه بحث چنان طرح شود كه علم حضورى را نيز شامل گردد. همچنين مباحث بعدى را بايد به نحوى مورد توجه و بحث قرار داد كه علم حضورى را نيز در بر گيرد.
گفتهاند كه عقل داراى چهار مرتبه است:
مرتبه اول آن «عقل هيولانى» است و آن مرتبهاى است كه نفس از هرگونه معقول تهى است، و از آنرو بدان عقل هيولانى گويند كه مانند هيولاى اولى از هرگونه
فعليتى خالى است.
دوم «عقل بالملكه» و آن مرتبهاى از عقل است كه بديهيات را اعم از تصور يا تصديق تعقّل مىكند؛ علوم بديهى بر همه علوم تقدّم دارد، زيرا علوم نظرى بر پايه علوم بديهى براى انسان حاصل مىشود.
سوم «عقل بالفعل» و آن مرتبهاى از عقل است كه مسائل نظرى را از بديهيّات استنتاج و تعقل مىكند.
چهارم «عقل مستفاد» و آن مرتبهاى است كه عقل همه معقولات خويش را از امور بديهى و نظرى كه با حقايق جهان مادى و عالم بالا مطابقت دارد و به طريق حضورى يا حصولى كسب كرده است، نزد خويش حاضر كند و بدون دخالت هيچ امر مادى، مورد توجه خود قرار دهد و در واقع، جهانى علمى باشد همانند جهان عينى. اين را عقل مستفاد نامند.(1)
اينها اقسام آگاهى است و لااقل در انسان واقعيت دارد و آنچه در روانشناسى جديد بهعنوان تحليل ذهن و تقسيم آن به سه بخش، وجدان آگاه و ناآگاه و بخش روشن مورد بحث قرار مىدهند، بيان ديگرى است از همين واقعيات.
نكتهاى كه بايد مورد توجه باشد آن است كه مؤلّف رحمه الله در كليّه مباحث اين كتاب با امانت زايدالوصف هيچگاه علم را با فلسفه نياميخته، مسائل را صرفاً در حدّى كه به قلمرو فلسفه اختصاص دارد، يعنى از حيث وجود عام و كلّى مورد بحث قرار داده است و مانند بسيارى از انديشمندان قديم و جديد مسائل علمى را با مسائل فلسفى مشتبه نساخته است و هر جا كه بحث به حدّ دانش خاصّى اعم از فيزيك يا فيزيولوژى يا روانشناسى و غيره نزديك شده، دنباله پژوهش را بدان علم حواله داده است. لازم به تذكر است كه بحث مفصّل درباره علم و ادراك در مقالات مرحوم مؤلّف با توضيحات مرحوم شهيد مطهّرى در اصول فلسفه و روش رئاليسم آمده، براى اطلاع بيشتر به مجلدات آن رجوع شود
1) در تقسيماتى كه غالباً فلاسفه در عقل و انواع و مراتب آن به عمل آوردهاند و مؤلّف رحمه الله آنها را در دو فصل اخير بهصورت نقل قول با عبارت« گفتهاند» درج كرده است، بيشتر بدين مسئله توجه داشتهاند كه آگاهى انسان را از امور در اشكال مختلف آن توجيه كنند. بحث اين است كه آيا آن جنبه خاص از نفس كه علم از طريق آن حاصل مىشود و ما آن را عقل مىناميم يك امر ثابت يكنواخت است كه در همه حال بر يك صفت باقى است يا انواع و مراتب دارد؟ در فصل پنجم سه نوع عقل تشخيص داده شد، يكى عقل در حالى كه هنوز چيزى نمىداند و بالقوه عقل است نه بالفعل، يعنى صرفاً استعداد تعقل است، دوم عقلى كه چيزهايى مىداند، اما به تفصيل، مانند علومى كه ما مىدانيم و در نفس و عقل ما انباشته است، اما يكى يكى و جزء جزء آن در همه احوال در بخش روشن ذهن حضور ندارد، بلكه فقط در هنگام لزوم حاضر مىشود و آن را عقل اجمالى گويند، سوم عقل تفصيلى است كه معلومات و معقولات هر يك در جاى خود، جزء جزء و به تفصيل مورد تعقل و آگاهى انسان يا هر موجود عاقل ديگرى است.
آنكه صور علميّه را بر عقل افاضه مىكند جوهر عقلى مفارق و غيرمادى است كه همه صورتهاى عقلى و كلّى نزد او است، زيرا چنانكه قبلًا گفته شد صور علميّه مجرّد از ماده است و بر نفس افاضه مىشود و بنابراين افاضه كنندهاى دارد كه يا خود نفس است كه از يك سو آن را ايجاد مىكند و از سوى ديگر آن را مىپذيرد و يا امرى است خارج از نفس.
هرگاه فاعل و مفيض آن، نفس فرض شود، لازمه آن وحدت فاعل و قابل خواهد بود كه پيش از اين بطلان آن به اثبات رسيده است. پس نفس، افاضه كننده صور علميّه نيست. حال اگر يك امر مادى را مفيض صور بر نفس فرض كنيم، مستلزم آن است كه وجود ضعيفتر و ناقصترى را فاعل امرى مجرّد و كامل بدانيم كه اين نيز محال است، زيرا فاعل بايد از حيث وجود قوىتر از فعل باشد.
گذشته از اين، فعل علل مادى مشروط به وضع است، در حالى كه امور مجرّد با وضع تناسب ندارد.
بنابراين روشن شد كه افاضه كننده صورتهاى عقلى بر نفس، جوهر عقلانى مجرّدى است كه از همه عقول به جوهر فيض گيرنده نزديكتر است و همه صور عقلى بهصورت عقل اجمالى نزد او است و نفسى كه استعداد تعقّل دارد با آن متّحد مىشود و به قدر استعداد خود از آن صور عقليّه مستفيض مىگردد.
اگر گفته شود: به فرض اينكه صور كلّى عقلى، از ناحيه افاضه جوهرى مفارق بر نفس درآيد چنانكه برهان مذكور آن را اثبات كرد، ليكن به چه دليل همه صور عقلى را به يك عقل مفارق نسبت مىدهيد كه واحد شخصى است؟ چرا به عقول مفارق متعدّد نسبت داده نشود؟ بهطورى كه هر صورت عقلى را به يك عقل با ماهيت خاصّ، اسناد دهيم و يا هر دسته از صور عقلى را به يك گروه از عقول منتسب بدانيم.
گوييم: دليل آن اين است كه طبق آنچه قبلًا در جاى خود اثبات گرديده است هر يك از انواع مجرّدات در وجود خارجى، منحصر در يك فرد است. لازمه اين مطلب اين است كه در سلسله عقولى كه وجود آنها را برهان اثبات مىكند و وجود ماديات و آثار مادى به آنها استناد داده مىشود، هر حلقه، در حد خود نوع منحصر در فرد واحدى باشد و كثرت عقول تنها از جهت طولى باشد و سلسله عقول از اولين عقل صادر از مبدأ اول، تا آخرين آنها كه به ماده و ماديات منتهى مىگردد مترتب بر يكديگر تنظيم يافته باشد.
بنابراين استناد ماديات و آثار مادى به نزديكترين عقل از سلسله عقول طويله كه علل فاعلى همه اشياء بهشمار مىروند، امرى است ثابت و اين همان عقل است كه حكماى مشّاء آن را عقل فعّال مىنامند.
حكماى اشراقى علاوه بر عقول طوليّه عقول عرضيهاى نيز اثبات كردهاند كه ارباب انواع مادى هستند، ليكن ايشان وجود هر يك از انواع موجودات را با همه افراد و كمالات نوعى آن، به رب آن نوع و مثال آن، استناد مىدهند.(1)
1) اين عقول عرضيه كه ارباب انواع موجودات مادى است، همان مُثل افلاطونى است كه هر نوع با افراد و آثار و صفاتش، به يكى از عقول بهنام رب و مثال خود منسوب است، اما ويژگى اصلى قول اشراقيون، بالاخص شيخ اشراق، چنانكه در متن پيداست اين است كه حكماى اشراقى از آنجا كه به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود قائلند، وجود و ماهيت را در كليّه انواع مادى فعل ارباب انواع و عقول عرضى مىدانند، در صورتى كه با اصالت و وحدت وجود، ديگر مُثل و ارباب موجد نوع نخواهند بود، بلكه جهان مادى تحت تدبير و احاطه آخرين عقل از سلسله طولى است
آنچه در مورد صور علميّه كلّى گفته شد درباره صور علميّه جزئى نيز صادق است.
بدين معنى كه افاضه كننده صور جزئيّه نيز جوهر مثالى مفارقى است كه همه صور جزئيه بهصورت علم اجمالى نزد او است و نفس با آن اتّحاد مىيابد و به قدر استعدادش از ناحيه جوهر مثالى صور را دريافت مىكند.
علم حصولى يا صورتى است از يك معلوم واحد خارجى، بدون ايجاب يا سلب، مانند صورت انسان يا صورتى كه از «مقدّم» قضيّه شرطيه در ذهن حاصل مىشود، كه در اين حالت آن را «تصور» مىنامند؛ و يا صورت ذهنيّه امورى است كه ايجاب و سلب نيز با آن همراه است، مانند قضاياى حمليّه و شرطيّه كه در اين صورت، آن را «تصديق» مىنامند.
قضيّه از آنرو كه مشتمل بر ايجاب و سلب است الزاماً بيش از يك جزء دارد.
مشهور چنان است كه قضيّه حمليه موجبه داراى چهار جزء است، موضوع و محمول، و نسبت حكميّه كه نسبت محمول است به موضوع و حكم به اتّحاد موضوع و محمول.
البته اين اجزاء چهارگانه در هليّات مركّبه وجود دارد كه در آن محمول غير از وجود موضوع است، چنانكه گوييم كه انسان ضاحك است، اما در هليات بسيطه كه محمول در آن وجود موضوع است مانند انسان موجود است، قضيه تنها از سه جزء موضوع و محمول و حكم تأليف يافته، زيرا قرار گرفتن «نسبت» كه وجودى رابط است بين شىء و وجودش كه واقعيت ذات او است معنى ندارد.
در قضيّه حمليّه سالبه نيز سه جزء بيشتر وجود ندارد، موضوع و محمول و نسبت حكميّه، ايجابى يا سلبى، ليكن حكم در آن وجود ندارد، نه آنكه حكمى عدمى در آن وجود داشته باشد، زيرا حكم عبارت است از: چيزى را چيزى گرداندن، و سلب اين
حكم، عدم جعل آن است نه جعل عدم آن.
حقيقت آن است كه نياز به تصور نسبت حكميّه در قضيه، صرفاً از جهت حكم است كه فعل صادره از ناحيه نفس است و جزئى از قضيه نيست؛ يعنى نسبت حكميه به فرض تحقق آن خارج از قضيه است. به عبارت ديگر: قضيّه، موضوع است و محمول و حكم. ليكن نفس انسان از طريق تصور نسبت موجود بين موضوع و محمول به حكم، كه موضوع را محمول گرداندن است، دست مىيابد. دليل آن اين است كه هليّات بسيطه خالى از نسبت حكميهاند و در عين حال جزء قضاياى منطقى بهشمار مىروند، پس قضيّه از جهت قضيه بودن در تحقّق خود نيازى به نسبت حكميّه ندارد.(1)
اوّلًا: هر صورت علميّهاى كه مشتمل بر ايجاب چيزى براى چيزى يا سلب چيزى از چيزى نباشد اعم از مفرد يا مركّب، تصور است و در صورت اشتمال بر ايجاب يا سلب، تصديق، از اينرو مقدّم قضيّه شرطيه( مقدّم و تالى در قضيّه شرطيّه در حكم موضوع و محمول در قضيّه حمليه است) نيز تصور است نه تصديق، زيرا مثلًا« اگر برف ببارد» مشتمل بر سلب و ايجابى نيست و نمىتوان به آن عنوان قضيه داد.
ثانياً: در هليّات بسيطه كه محمول، وجود موضوع است نسبت حكميه وجود ندارد. قضيّه انسان موجود است يا انسان وجود دارد را در فارسى مىتوان بهصورت انسان هست، بيان كرد در صورتى كه هيچ قضيهاى از هليّات مركبه كه در آن محمول چيزى است غير از موضوع، حذف نسبت حكميّه در ذهن و خارج ممكن نيست. علت آن نيز واضح است، زيرا نسبت همواره بين دو طرف كه داراى وجود مستقل باشند برقرار است اما نسبت بين شىء و وجودش بىمعنى است.
ثالثاً: بسيارى از منطقيّون برآنند كه در قضيّه سالبه نيز مانند قضيّه موجبه چهار جزء موضوع و محمول و نسبت حكميه و حكم وجود دارد و حكم در سالبه را حكم به سلب نسبت حكميه از ميان موضوع و محمول دانستهاند، اما مؤلّف رحمه الله گويد: در قضيّه سالبه ذهن حكمى نمىكند، اما همين حكم نكردن را بهصورت سلب نسبت تصور مىكند. مثلًا در قضيّه زيد انسان است، اگر دقت شود خواهيم ديد كه ما ابتدا مفهوم زيد را در ذهن حاضر كرده سپس مفهوم انسان را در كنار و يا بر روى آن قرار مىدهيم و آنها را از حيث وجود منطبق مىيابيم و حكم به اتّحاد وجودى آن دو مفهوم مىكنيم، و در واقع حكم مىكنيم كه زيد و انسان در وجود يكى هستند. حال اگر بهجاى انسان، اسب را محمول قضيه قرار دهيم، بديهى است كه ذهن ما مفهوم زيد و اسب را در وجود متّحد نمىيابد و حكم بر اتّحاد آنها نمىكند، اما همين حكم نكردن را بهصورت سلب نسبت بين زيد و اسب تصور كرده و بهجاى نسبت اين همانى نسبت اين نه آنى مىسازد، ولى واقع امر آن است كه در قضيه سالبه حكم وجود ندارد. در قضيّه زيد اسب نيست، سلب نسبت تنها مبيّن« عدم حكم بر اتحاد» موضوع و محمول است نه آنكه« حكم بر عدم اتّحاد» آن دو باشد.
مقصود از جمله« سلب اين حكم، عدم جعل آن است نه جعل عدم آن» همين است. براى توضيح بيشتر رجوع شود به اصول فلسفه و روش رئاليسم، جلد دوم، مقاله اول
1) در اين فصل توضيح چند نكته به اختصار لازم است:
اينكه «حكم» را فعلى نفسانى معرفى كرديم كه توسط نفس در ظرف ادراك انجام مىگيرد بدين معنى است كه وقتى مىگوييم زيد ايستاده است، نفس ما از راه احساس، شىء واحدى را مىيابد كه همان «زيد ايستاده است» سپس با عمرو ايستاده برخورد مىكند و پس از آن با زيد غير ايستاده؛ از اين مشاهدات حسّى توانايى آن را مىيابد كه زيد ايستاده را به دو مفهوم «زيد» و «ايستاده» تجزيه كند و آنها در مخزن ذهن يا حافظه خويش ذخيره سازد. سپس هرگاه بخواهد از آنچه در خارج ديده و يافته است حكايت كند، زيد و ايستاده را از خزانه ذهن بيرون مىكشد و آن دو را كه دو مفهوم جدا از يكديگرند با هم يكى كرده گويد، زيد ايستاده است. همين يكى ساختن است كه ما آن را حكم مىگوييم و بر آنيم كه فعل نفس، يا جعل و ايجاد آن است و از خارج حكايت مىكند.
بنابراين حكم، فعل نفس است و در عين حال از صورتهاى ذهنيهاى است كه از ماوراء خود حكايت مىكند و اگر آن را تصورى بدانيم كه از خارج وارد ذهن شده است، در آن صورت قضيّه تمام و مفيد و به اصطلاح «يصحّ السكوت عليه» نخواهد بود، چنانكه در يكى از دو جزء قضيّه شرطيّه- مقدّم آن- چنين است.
نيز اگر حكم، توسّط نفس، اما بدون كمك و استمداد از خارج ايجاد مىشد، از خارج حكايت نمىكرد. (پس از اين در اين مورد تفصيل بيشتر خواهد آمد).
از آنچه گذشت روشن شد كه هر تصديقى متوقف بر بيش از يك تصور است و هيچ تصديقى بدون تصور امكانپذير نيست.
بديهى- كه آن را ضرورى نيز مىنامند- علمى است كه حصول آن به اكتساب و انديشه نيازمند نباشد؛ مانند تصور مفهوم وجود، و شىء و وحدت، و تصديق به اينكه كلّ از جزء خود بزرگتر است و عدد چهار زوج است.
نظرى آن است كه در تصور- اگر علم تصورى باشد- و در تصديق- اگر علم تصديقى باشد- به اكتساب و نظر نيازمند باشد؛ مانند تصور انسان و اسب و مانند تصديق به اينكه، زواياى هر مثلث مساوى با دو قائمه است و يا، انسان داراى نفس مجرّد است.
بنا بر مشهور، بديهيّات شش قسم است: محسوسات، متواترات، تجربيّات، فطريّات، وجدانيّات و اوليات، بر حسب آنچه در كتابهاى منطق آمده است.
از اين شش قسم، اولين و قابل قبولترين قضاياى بديهى، قضاياى اوليّه يا اوليات است. اوليات به قضايايى گفته مىشود كه براى تصديق آنها صرفاً تصور موضوع و محمول كفايت كند و به چيز ديگرى نياز نباشد. چنانكه گوييم كل از جزء خود بزرگتر است، يا هر چيزى خودش خودش است، و اگر قضيّه شرطيّه باشد، صرف تصور مقدّم و تالى براى تصديق آن بسنده باشد، چنانكه گوييم عدد يا زوج است يا فرد.
در قضاياى اوليّه نيز، اولين و پُر اهميتترين آنها، قضيّه امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع آنها است كه حقيقت آن را چنين بيان مىكنيم: يا ايجاب راست است و سلب دروغ و يا سلب راست است و ايجاب دروغ؛ و اين يك قضيّه منفصله حقيقيّه است كه هيچ قضيهاى اعم از نظرى و بديهى بدون آن نمىتواند علمى را افاده كند، و نيازمندى كليّه قضايا به اين قضيّه كه «اولى الاوائل» ناميده مىشود در حدّى است كه قضاياى اوليّه ديگر نيز بدون آن مفيد علم نتواند بود. چنانكه هرگاه گوييم كل از جزء خود
بزرگتر است، در صورتى مفيد علم خواهد بود كه نقيض آن- كل از جزء خود بزرگتر نيست- ممنوع و دروغ باشد.
بنابراين، قضيّه «اولى الاوائل» يا امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين، اولين قضيهاى است كه در سلسله بديهيّات و اوليات مورد تصديق قرار مىگيرد، و همه علوم نظرى و بديهى در يك قياس استثنائى مفيد علم،(1)
زمين كروى است، يا اين قضيه صادق است يا نقيض آن، ليكن اين قضيه صادق است پس نقيض آن كاذب است. و بديهى است كه اگر قضيّه: زمين كروى است، صادق نباشد بايد نقيض آن يعنى زمين كروى نيست صادق باشد و صدق يا كذب هر دو ممكن نيست.
حتى اگر قول كسانى را كه دعوى امكان اجتماع نقيضين را دارند بهجاى قضيّه فوق قرار دهيم و بگوييم:
اجتماع نقيضين محال نيست يا اين قضيه صادق است و يا نقيض آن، اما اين قضيّه صادق است پس نقيض آن كاذب است، و يا گوييم ليكن اين قضيّه كاذب است، پس نقيض آن صادق است. بدين ترتيب معلوم مىشود كه تصديق اين قضيه نيز منوط به تصديق امتناع اجتماع نقيضين است
به اين قضيّه منتهى مىشود، بهطورى كه اگر در آن ترديدى راه يابد، بنياد همه قضايا متزلزل مىگردد و بناى علم از اساس ويران مىشود.از آنچه گفته شد چند مسئله ديگر نيز ثابت مىشود:
ما در هر قضيّهاى يك قضيّه راست و درست و مبيّن حقيقت داريم كه يا خود آن قضيّه است و يا نقيض آن.
نقيض يك قضيّه، يكى بيشتر نتواند بود و ميان قضيّه و نقيض آن هيچ چيز واسطه نيست.
1) چنانكه در متن توسّط مؤلّف رحمه الله روشن شد، تصديق به هر قضيّهاى متوقف است بر تصديق به قضيّه: اجتماع وارتفاع نقيضين محال است، اما اينكه همه قضايا را در يك قياس استثنائى، منتهى به اين قضيه دانسته است بدين معنى است كه هر قضيّهاى اعم از فلسفى، علمى، طبيعى يا رياضى، بديهى يا نظرى، وقتى مفيد علم است كه در يك قياس استثنائى با قضيّه اولى الاوائل، مورد تصديق واقع شود. مثلًا: زمين كروى است. و يا، جسم دائماً در حال تغيير است، يا ماوراء طبيعت دروغ است و يا اجتماع نقيضين محال نيست و امثال آن، هنگامى مفيد علم تواند بود كه در يك قياس استثنائى قرار گيرد و يكى از دو طرف نقيض استثنا گردد تا طرف ديگر خواه سلب و خواه ايجاب اثبات شود. مثلًا:
سوفسطى- كسى كه مطلقاً علم را انكار مىكند- قضيّه اولى الاوائل (امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين) را تصديق نمىكند، زيرا اگر اين قضيه را مسلّم بدارد، به اين مسئله اعتراف كرده است كه از هر دو قضيّه متناقض، يكى راست و حقيقت است و اين خود اعتراف به وجود نوعى از علم است.
اكنون، كسى كه در هيچ چيز علم يقينى ندارد و دچار شكّ است يا به اين اعتراف دارد كه دچار ترديد است و يا اعتراف ندارد. اگر اعتراف به آگاهى خويش از شكّاك بودن خود دارد، در آن صورت نوعى از علم را قبول كرده است، و چون اين علم را قبول كند، به قضيّه اولى الاوائل نيز خواه ناخواه اعتراف كرده است و در پى آن علم به اينكه: از هر دو قضيّه متناقض، يكى صادق است، نيز پيدا خواهد كرد و اگر اين پذيرفته شد، به علوم ديگر نيز ناگزير اعتراف خواهد داشت.
اما اگر از ابتدا به شكاك بودن خود نيز اعتراف نكرد، و مدّعى بود كه نسبت به شكّ خود نيز علم ندارد و در هر چيزى حتّى شكاك بودن خود نيز شك دارد و به هيچ چيز علم جزمى ندارد، در آن صورت بحث با او بىفايده و برهان براى وى بىاثر است.
چنين انسانى يا به اختلال مشاعر مبتلا است كه بايد به پزشك مراجعه كند و يا با حقيقت سر ستيز دارد و آنچه اظهار مىكند براى ابطال حق و فرار از التزامات آن است. در اين صورت شايسته است كه مورد ضرب و آزار قرار گيرد و از آنچه دوست دارد منع گردد و به آنچه اكراه دارد وا داشته شود، زيرا براى او هر چيزى با نقيض آن مساوى است.
البته بعضى از شكّاكان كسانى هستند كه بدون اطّلاع و استوارى در اصول منطقى و بدون تمرين در زمينه استدلال و برهان، به علوم عقلى پرداخته، با اختلافات ميان فلاسفه و اهل نظر مواجه شده، استدلال هر يك را در اثبات يا نفى يكى از طرفين نقيض ملاحظه كردهاند و چون به علت ناتوانى و قلّت بضاعت علمى و عقلى قادر به تشخيص حق از باطل نيستند، دو طرف نقيض را مسلّم انگاشته و در نتيجه به منطق بدگمان شده و پنداشتهاند كه راهى براى دستيابى به واقعيت و ايمنى از خطاى انديشه نيست و به هيچوجه نمىتوان به چيزى چنانكه هست علم پيدا كرد.
اگر دقت شود در همين امورى كه ذكر شد، علم يقينى و داورى قاطع شخص شكاك در موارد متعددى مانند تباين افكار صاحبنظران و اختلاف ادلّه ايشان، و اينكه يكى را بر ديگرى ترجيح نمىتوان داد و اينكه استدلال اساساً از كشف واقعيات عاجز است، مشاهده مىشود.
چنين كسى را شايد بتوان با تعليم و توضيح منطق و حقايق مسلّم و با ارائه قضاياى بديهى كه به هيچوجه شكبردار نيست، مانند اين قضيّه كه: هر چيزى خودش خودش است و نمىتوان آن را از خودش سلب كرد، و نظائر آن علاج كرد. نيز بايد در تفهيم اجزاء قضايا به او مبالغه كرد و او را به خواندن علوم رياضى تشويق نمود.
دو گروه شكّاك ديگر، علاوه بر آنها كه گفته شد وجود دارند. يكى آنان كه انسان و ادراكات او را قبول دارند و در چيزهاى ديگر دچار شكّ شدهاند.
گروه ديگر متوجه اين نكته شدهاند كه وقتى مىگويند «ما و ادراكاتمان»، سخن ايشان متضمّن اعتراف به وجود انسانهاى ديگر و ادراكات ايشان است و بين اين علم و علم به امور و اشياء ديگر در كاشفيّت از خارج تفاوتى نيست، از اينرو سخن خود را به من و ادراكاتم، تبديل كردهاند.
اينگونه شكاكيّت نيز به اين دليل مردود است كه انسان برخى مواقع در بعضى از ادراكات خود خطا مىكند، چنانكه باصره و لامسه و حواسّ ديگر گهگاه انسان را به
لغزش مىاندازند، و اگر حقايق خارجى كه با ادراك مطابقت كند يا مطابقت نكند وجود نمىداشت، خطاى حواسّ بىمعنى بود.(1)
اينان معتقدند هيچيك از علوم ما با واقعيت خارجى- اگر واقعيتى باشد- مطابقت ندارد و نكته جالب توجه اين است كه بيشتر آنان جهت اثبات مدعاى خود به خطاى حواس و ادراكات انسان استناد مىكنند، اما مؤلّف رحمه الله چنانكه در متن ملاحظه شد، در ردّ عقيده ايشان به همان خطاى حواس استناد كرده و مىگويد اگر واقعياتى وجود نداشته باشد كه علم ما با آن مطابقت بكند يا مطابقت نكند، خطا و صواب علوم ما چه معنى مىتواند داشته باشد؟ يعنى اعتراف به وجود خطاى حواس و خطاى فكر و ادراك ما، متضمّن دو مطلب اساسى است كه هر دو بر ضدّ عقيده شكّاكان است و از مسائل مهم شناختشناسى يا علمالمعرفه بهشمار مىرود.
يكى اينكه نفسِ اعتراف به خطا، مبيّن آن است كه صوابى نيز وجود دارد و چون خطا به عدم مطابقت علم با واقع تعريف مىشود، پس در خارج از ما چيزى به نام واقعيت وجود دارد كه شكّاك منكر آن است.
دوم، مسئله كاشفيّت علم از خارج، چه اگر علم ما از واقعيات خارجى حكايت نمىكند چگونه به خطا و صواب آن وقوف مىيابيم.
براى اطلاع بيشتر رجوع شود به مجلّدات اصول فلسفه و روش رئاليسم از مؤلّف رحمه الله و حواشى مرحوم شهيد مطهرى
گذشته از اين، آگاهى از خود و ادراكات خويش را علم واقعى دانستن و ادراكات ديگر را نسبت به هر چه جز نفس است مشكوك شمردن، گزافهگويى آشكار است.
همچنين، كسانى كه مىگويند پژوهشهاى تجربى نشان مىدهد كه اشياء موجود در خارج با صورتهايى كه حواسّ ما از آنها دريافت مىكند مطابقت ندارند و چون همه علوم ما به حواسّ منتهى مىشود، پس هيچيك از معلومات ما با خارج چنان تطابقى ندارد كه حقيقت آن را براى ما كشف نمايد؛ نيز عيناً سخن سوفسطىها را تكرار مىكنند.
بدين معنى كه اگر حسّ، حقيقت محسوس را آنچنان كه هست براى ما مكشوف نمىسازد و از طرفى هم كليّه آگاهىها و علوم ما به حسّ ختم مىشود و بالنتيجه آنها
1) دو گروه اخير شكّاكان، فلاسفه ايدآليست مغرب زمين و پيروان ايشان را شامل مىشود كه يا ادراك انسان را از دستيابى به واقعيتهاى خارج از او ناتوان مىبينند و يا اصولًا به واقعيتى خارج از انسان قائل نيستند و همه ادراكات و علوم انسانى را ساخته ذهن او مىدانند و ما به ازاء خارجى آن را انكار مىكنند.
نيز كاشف حقايق خارجى نيستند، پس از كجا معلوم شده است كه حقايق خارجى با آنچه حواسّ ما در مىيابد مخالف است؟ در حالى كه فرض اين است كه همه ادراكات ما بىواسطه يا باواسطه به حس مىانجامد، و حسّ نيز راهى به خارج ندارد؟!
بنابراين، سخن ايشان به سفسطه مىانجامد و سخن كسانى كه صور ذهنى را اشباح و علائم مادى امور خارجى مىدانند نيز به سفسطه منتهى مىشود.(1)
اين سخن نيز سفسطه است كه كسى بگويد: آنچه را ما علم مىشماريم گمانى بيش نيست و علمى كه مانع نقيض باشد نتواند بود، زيرا همين مطلب كه مىگويد: آنچه را ما علم مىشماريم، گمانى بيش نيست؛ خود يك قضيّه علمى است و اگر اين قضيّه نيز گمان بهشمار آيد ديگر اين مطلب را بهعنوان يك آگاهى درست افاده نتواند كرد كه:
علوم جز گمان چيزى نيست. بلكه گمان اين را القاء خواهد كرد كه علوم جز گمان نيست. دقت شود.
همچنين كسانى كه مىگويند علوم ما نسبى است و با اختلاف شرايط وجود، تغيير مىيابد، و هر علمى تابع شرايط خاصّى است، بنابراين نه علم مطلق وجود دارد و نه علم دائم كلّى و نه علم ضرورى؛ سخن ايشان نيز به سفسطه مىانجامد، زيرا همين
1) منظور اين است كه اگر در واقعنمايى علوم و كاشفيّت آن از خارج كوچكترين ترديدى راه يابد، اعم از اينكه گفته شود: صور دريافتى از طريق حواسّ، با واقعيت خارجى مخالف است. و يا گفته شود؛ آنچه به وسيله حواس ادراك مىشود كاشف حقايق خارجى چنانكه هستند، نيست، و يا گفته شود ذهن و خارج با فعل و انفعال مشترك تصاوير ذهنى را به وجود مىآورند و بنابراين علم فرزند والدين حسّ و خارج است و تنها بخشى از حقيقت پدر و مادر خود را كشف مىكند نه همه حقيقت را و يا گفته شود ذهن اشباح و علائمى را توسط حواس از خارج دريافت مىكند و بعداً بر اساس مقياسها و كليدهاى رمز، آن رموز را كشف و تفسير و بزرگ و كوچك مىكند و يا گفته شود ذهن، صور ادراكى حاصل شده به توسط حواس را همان حقيقت خارجى مىپندارد در صورتى كه صد در صد با آن مطابق نيست، و امثال اين اقوال، همگى منتهى به سفسطه مىشود و سفسطه يعنى اينكه انسان نمىتواند از جهان خارج علم مطابق با واقع كسب نمايد. نتيجه اقوالى كه منحصراً ذكر شد- كه مفصّل آن بايد در آثار ايدآليستها و ماترياليستهايى كه در اين مسئله كمترين فرقى با ايدآليستها ندارند مطالعه شود- همه به سفسطه مىانجامد
سخنان با خود تناقض دارد، چنانكه مثلًا وقتى گفته مىشود: علوم نسبى است. اگر همين سخن هم سخنى نسبى باشد، معلوم مىشود كه قول مطلقى نيز وجود دارد، و بنابراين خود را نقض مىكند(1)
در مورد قضيّه: علم كلّى نيست، نيز وضع همين است. در قضيّه علم ضرورى نيست، و علم دائمى نيست، همه، اگر خود كلى يا ضرورى يا دائمى باشند، معلوم مىشود بعضى از علوم كلى و دائمى و ضرورى هستند، از جمله خود اين قضايا، و اگر اين قضايا نيز كلّى و دائمى و ضرورى نباشند، پس همه قضايا را در بر نتوانند گرفت
اگر اين قول مطلق باشد، معلوم مىشود بعضى از علوم انسان مطلق است و باز هم خود را نقض مىكند.همچنين قول آنان كه مىگويند: علم كلّى وجود ندارد، اگر اين قضيّه خود علمى كلّى باشد، ناقض خويش است و اگر كلّى نباشد معلوم مىشود قول كلّى هم وجود دارد و باز هم خود را نقض مىكند.
به همين ترتيب «علم دائمى وجود ندارد» و «علم ضرورى وجود ندارد» اقوالى است كه خود را نقض مىكند.
البته در علوم عملى (اخلاق و آداب و سياست) نوعى از نسبيّت وجود دارد كه پس از اين به خواست خداوند متعال، بدان اشاره خواهد شد.
علم حقيقى به مفهومى اطلاق مىشود كه در خارج همراه با آثار خارجى خود موجود باشد و در ذهن بدون آثار خارجى مترتّب بر آن، مانند مفهوم انسان، و لازمه چنين مفهومى آن است كه با وجود و عدم نسبت متساوى داشته باشد و اين همان «ماهيت» است كه در پاسخ سؤال: آن چيست؟ گفته مىشود.
1) قضيه: علوم نسبى است، اگر خود مطلق باشد كه ناقض خويش است، مگر آنكه گوينده آن مدّعى شود كه همهقضايا به جز اين يكى كه مطلق است، نسبى هستند كه در آن صورت بايد ثابت كند اين سخن چه خصوصيتى دارد كه از ساير علوم مستثنى است. و اگر همين قضيّه هم قولى نسبى باشد، معنى آن اين خواهد بود كه علوم در شرايط خاصى نسبى است و در همه موارد نسبى نيست و باز هم ناقض خويش است.
علم اعتبارى برخلاف علم حقيقى است و آن يا از جمله مفاهيمى است كه حيثيّت وجودى مصداق آن در خارج، بودن به همراه آثار خارجى است كه در آن صورت به ذهن داخل نتواند شد، زيرا حيثيت ذهن عدم ترتّب آثار است، و اگر موجودى كه حيثيّت وجود آن در خارج، بودن به همراه آثار خارجى است بخواهد به ذهن وارد شود مستلزم آن است كه از آنچه هست منقلب گردد. مانند وجود و صفات حقيقى آن از جمله وحدت و وجوب و غيره؛ يا از جمله مفاهيمى است كه وجود خارجى ندارد و بنابراين به ذهن داخل نمىشود، چه اگر در ذهن قرار گيرد بايد منقلب به چيزى شود كه وجود خارجى دارد، زيرا آنچه وجود خارجى ندارد وجود ذهنى نيز نتواند داشت، مانند مفهوم عدم؛ و يا از جمله مفاهيمى است كه حيثيّت مصاديق آن، ثبوت در ذهن است و بنابراين وجود خارجى نتواند داشت وگرنه مستلزم انقلاب است، همچون مفهوم كلّى و جنس و فصل و امثال آن.
همه اينها، مفاهيم معلوم ذهنى است كه از حيث مصداق، يا خارجى محض است و به ذهن داخل نمىشود مانند وجود و ملحقات آن و يا بطلان و نيستى محض است مانند: عدم، و يا ذهنى محض است كه هيچ راهى به خارج ندارد و چون از خارج انتزاع نيافته، از قبيل ماهيات نيست تا در خارج با وجود خارجى و در ذهن با وجود ذهنى خود موجود باشد، اما به هر حال بايد منتزع از مصداقهاى خاصّ خود باشد، به دليل آنكه از مقوله علم حصولى است و آثار وجود خارجى بر آن مترتب نيست. پس اينگونه مفاهيم بايد از مصاديقى در ذهن انتزاع يابد.
كيفيت حصول مصداق و مفهوم معانيى كه مصاديق آنها صرفاً ذهنى است (مانند جنس و فصل و كلّى و غيره) بدين ترتيب است كه: ذهن ما بعضى از مفاهيمى را كه از خارج انتزاع مىكند به منزله مصداق گرفته و احكام مصاديق را بر آن جارى مىسازد، و در اين هنگام عقل ما صفات و خواصى را كه مناسب با چنان مصاديقى باشد، ناگزير براى هر يك اعتبار مىكند.
چنانكه مثلًا ذهن ما مفهوم انسان را از چند مصداق خارجى مانند زيد و عمرو و بكر و جز آنها انتزاع كرده آن را بهعنوان يك مصداق- نه يك مفهوم- مورد توجه قرار مىدهد و به خواص آن نظر مىكند و از جمله درمىيابد كه آن، ماهيت تامّ همه مصاديق ياد شده است، و از آن مفهوم نوع را حاصل مىكند. و يا مىبيند كه از جمله خواص آن امرى است كه نه همه ماهيت مصاديق بلكه تنها جزئى از ماهيت آنها را تشكيل مىدهد و مفهوم جنس يا فصل را حاصل مىكند. و يا مىبيند كه برخى از خواص آن خارج از ذات و ماهيت مصاديق است و از آنها بعضى براى همه مصاديق بهطور يكسان تحقق دارد- خاصّه يا عرض خاص- و بعضى علاوه بر مصاديق آن نوع، چيزهايى ديگر را نيز در بر مىگيرد- عرض عامّ. و يا درمىيابد كه از خواص آن مصداق اعتبارى آن است كه بر افراد بسيارى صدق مىكند، و بدين ترتيب معنى كليّت را حاصل مىكند، و به همين ترتيب كليّه معانى و مفاهيم- كه غالباً در منطق مورد توجه است- در ذهن به حصول مىپيوندد.
اما مفاهيمى كه مصداق آنها صرفاً خارجى است و به ذهن در نمىآيد، همچنين آنچه بطلان محض است و وجود خارجى ندارد، چنين مىنمايد كه از حكم موجود در قضاياى موجبه و عدم حكم در قضاياى سالبه انتزاع يابد.
توضيح اينكه: ذهن ما اولين چيزى را كه بهعنوان ماهيت از خارج در مىيابد، آن را در خزانه خيال ذخيره مىكند و در دفعه دوم- چه پس از يك «آن» باشد و چه بيشتر- وقتى آن ماهيت را از طريق احساس مجدداً در مىيابد و به خيال خود مىسپارد، آن را عين محسوس قبلى و كاملًا منطبق بر آن مىبيند؛ اين همان حمل است كه در واقع اتّحاد وجودى دو مفهوم است. حال اگر نفس ما آن مفهوم را مكرراً بر خيال عرضه كند و هر بار آنها را يكى بيابد، اين يكى دانستن در حقيقت، حكمى است كه از جانب نفس صادر مىشود و فعل نفس است، اما در عين حال، حكايت از خارج نيز مىكند.
يعنى اين فعل نفس يك نسبت وجودى است، وجود رابطى كه قائم بر دو طرف- دو
مفهوم ذهنى، يكى موضوع و ديگرى محمول- است.(1)
بنابراين نفس مىتواند از يك چنين پديدهاى كه يك واقعيت نفسانى است مفهومى انتزاع كند( است و مترادفات آن مبيّن مفهوم اين حكم است نه خود حكم) و با دقت در مفاهيمِ هست و نيست، و تجريد آنها از موضوعات، مفهوم كلّى وجود و عدم را تصور نمايد. براى تفصيل بيشتر رجوع شود به جلد دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم
اكنون نفس مىتواند اين حكم را كه فعل او است، تصور كند و مفهوم آن را بهطور مستقل در نظر گيرد و آن را از صورت رابطى خارج كند و در اضافه با موصوفش آن را تصور نمايد. بدين معنى كه ابتدا وجود مفهوم را بهصورت اضافى مورد نظر قرار دهد و پس از آن با حذف اضافه، وجود را به تنهايى تصور كند.
با اين ترتيب مفهوم وجود از «حكم» انتزاع مىگردد و بر مصداق خارجى آن، هر چند كه داراى حيثيت خارجى است و به ذهن درنمىآيد، واقع مىگردد، اما صدق اين مفهوم بر مصاديق خارجى وجود، مانند صدق ماهيت بر افراد آن نيست.
پس از آنكه مفهوم وجود و مصاديق آن براى نفس انسان بهصورت علم حصولى معلوم شد، آنگاه نفس مىتواند صفات و خواص ويژه وجود مانند وجوب، كثرت، قوه، فعل و غيره را از مصاديق آن انتزاع كند.
حال اگر نفس يكى از ماهيات موجود در خارج را از طريق احساس به گنجينه خيال منتقل سازد، سپس ماهيت ديگرى مغاير با آن را به ذهن انتقال دهد، طبعاً اولى را عين دومى نخواهد يافت و آن دو را بر يكديگر منطبق نخواهد ديد. بنابراين هرگاه نفس، آن دو صورت را حاضر نمايد، فعلى را كه از آن به حكم تعبير كرديم و مبيّن اتّحاد دو مفهوم است انجام نخواهد داد، اما همين كه درمىيابد حكمى را كه در مورد
1) منظور اين است كه حكم، كه فعل خارجى نفس است و در كليّه قضاياى موجبه و سالبه و حمليه و شرطيه هست مانند انسان حيوان است، و زيد ايستاده نيست، از يك طرف فعلى است نفسانى و وجود خارجى نفسانى دارد، مانند ساير حالات و افعال نفس چون اراده، فكر، تخيّل و امثال آن، و از طرفى مانند علوم حصولى و صور علمى، فاقد آثار خارجى است و تنها از خارج حكايت مىكند. حكايت آن از خارج نيز مانند ساير ماهيات نيست، زيرا در عين آنكه از نسبت خارجى ميان موضوع و محمول حكايت مىكند، خود امرى است ذهنى.
مفاهيم سابق انجام داد در اين مورد نمىتواند صادر كند، اين عدم حكم را نيز براى خود فعلى به حساب مىآورد. يعنى آن را بهصورت سلب حمل كه مقابل حمل است تصور مىكند- عدم حمل را سلب حمل مىپندارد- سپس اين سلب حمل را بهصورت سلب محمول از موضوع- بهطور مضاف- تصور كرده، پس از آن مفهوم سلب را مجرّد از اضافه و بهطور مطلق تصور مىنمايد؛ بدين ترتيب، سلب و عدم مطلق به طريق علم حصولى در ذهن صورت مىبندد. سپس خواص و صفاتى نظير عدم تمايز بين اعدام و تمايز عدمها از طريق اضافه به چيزهاى موجود، و امثال آن را اعتبار مىكند.
از آنچه گذشت نتايجى حاصل مىگردد كه از آن جمله است:
هر مفهومى كه هم بر واجب و هم بر ممكن حمل گردد مانند علم و حيات و امثال آن، از مفاهيم اعتبارى است وگرنه مستلزم آن خواهد بود كه ذات واجب داراى ماهيت باشد- تعالى عن ذلك.(1)
هر مفهومى از مفاهيم نيز كه بر بيش از يك مقوله قابل حمل باشد اعتبارى است وگرنه بايد در تحت بيش از يك جنس واحد درآيد مانند حركت.(2)
1) توضيح اينكه مفهوم اگر در خارج به وجود خارجى و در ذهن به وجود ذهنى موجود باشد، ماهيت خواهد بود، و ماهيت اختصاص به موجود ممكن دارد؛ و وجود واجب- چنانكه در جاى خود گفته شد- داراى ماهيت نيست. و بهطور كلّى، هر چيز كه حيثيت وجودى آن، محض تحقق خارجى باشد، به ذهن در نخواهد آمد و بالنتيجه داراى ماهيت هم نخواهد بود. بنابراين، حقيقت وجود از آن جهت كه به ذهن درنمىآيد، داراى ماهيت نتواند بود، و چون ذات واجب محض وجود خارجى است، به ذهن درنمىآيد. صفات او نيز عين وجود او است و آنها نيز به ذهن درنمىآيد- يعنى داراى ماهيت موجود در ذهن نيست- پس اگر صفاتى كه بر ممكنات حمل مىشود، مثل علم و حيات بر واجب نيز حمل شود، مفهوم آن، ماهيت حقيقى نيست
2) منظور اين است كه اگر مفهوم منتزع از چيزى، قابل حمل بر چند مقوله باشد- مانند مفهوم حركت كه هم بر جوهر و هم بر كم و كيف و اين قابل حمل است- آن مفهوم نيز از ماهيات حقيقى، و يا علوم حصولى حقيقى نيست، زيرا اگر مفهومى بر چند مقوله قابل حمل باشد بايد تحت چند جنس مختلف درآيد و اين محال است؛ چون يك مفهوم اگر از ماهيات باشد فقط تحت يك مقوله و يك جنس واقع مىشود. بنابراين مفهوم حركت از مقوله ماهيات نيست و به همين جهت در مبحث حركت گفته شد كه حركت نحوهاى از وجود است، و حقيقت ذات وجود، داراى ماهيت نيست
اصطلاح «اعتبارى» داراى موارد استعمال و معانى ديگرى علاوه بر آنچه گفته شد نيز هست كه از موضوع بحث ما- فلسفه- خارج است.
يكى از معانى آن، اعتبارى در مقابل اصيل است، اصيل به معنى آنكه بالذات منشأ آثار حقيقى است- كه در مبحث اصالت وجود و ماهيت بهكار مىرود.
دوم، اعتبارى به معنى آنچه داراى وجود مستقل و غيروابسته نباشد، مانند مقوله اضافه كه وجودش وابسته به وجود طرفين است، در مقابل حقيقى كه موجود فى نفسه است، مانند جوهر.
سوم، معانى و امورى- خواه تصورى و خواه تصديقى- است كه خارج از چهارچوب عمل انسانى تحققپذير نباشد. اعتبارى بدين معنى در واقع كاربرد استعارى مفاهيم حقيقى و نفس الامرى است در مورد اعمال و حركات گوناگون انسان و آنچه بدان تعلّق دارد، كه البته داراى غايات و اغراض حياتى و مصلحتآميز است. چنانكه معنى رياست را براى بزرگ و زمامدار يك قوم از آنرو بهكار مىبريم
1) حدّ( تعريف به جنس قريب و فصل قريب) اختصاص به امورى دارد كه داراى ماهيت باشد تا علم حصولى حقيقى بدان امكانپذير باشد. در مفاهيم اعتبارى، حدّ بدين معنى وجود ندارد، و اينگونه مفاهيم بهعنوان جنس در حدّ ماهيات ديگر نيز قرار نمىگيرد
كه رئيس قوم، در حكم رأس نسبت به بدن است، و همچنان كه سر انسان در هدايت و تدبير و اداره امور و حركات ساير اعضا عمل مىكند، رئيس قوم نيز نسبت به افراد قوم خويش همين حالت را دارد.
همچنين معنى مالكيّت كه در مورد اشخاص نسبت به آنچه در تصرّف دارند و اختصاصاً به هر طورى كه مايل باشند در آن دخل و تصرّف مىكنند، معنى استعارى همان مالكيّت حقيقى است كه نفس انسانى در مورد قواى خويش دارد. همچنين معنى زوجيّت كه در مورد زن و مردى بهكار مىرود كه با يكديگر در امورى اشتراك دارند كه به مجموع آنها تعلّق دارد، همان معنى استعارى زوج بودن اعداد است، و معانى اعتبارى ديگر نيز بر همين قياس.
از اينجا معلوم مىشود كه اينگونه معانى اعتبارى نيز داراى «حدّ» نبوده و بر پايه آنها نمىتوان برهان اقامه كرد.
اينكه مىگوييم اين معانى داراى «حدّ» نيست از اين جهت است كه داراى ماهيتى كه تحت يكى از مقولات واقع گردد نيست؛ بنابراين جنس و فصل ندارد و در نتيجه حدّ ندارد. البته حدودى بهصورت استعاره از حقايق مناسب آنها مىتوان براى هر يك تعيين كرد.
اينكه برهان بر اينگونه معانى ميسّر نيست از اين جهت است كه در برهان، شرط ضرورى اين است كه قضاياى مقدّماتى آن ضرورى و كلّى و دائم باشد، و اين خصوصيات تنها در قضايايى تحقق دارد كه از واقعيات خارجى حكايت كند و با نفس الامر مطابقت داشته باشد، و مقدّمات اعتبارى كه از حدّ دعوى تجاوز نمىكند، ضرورت و كليّت و دوام قضاياى حقيقى را ندارد.
واضح است كه قياسات معمول در امور اعتبارى نوعى جدل است كه از مشهورات و مسلّمات تأليف يافته است و در صورتى كه غايات مصلحتآميزى در بر داشته باشد مورد قبول خواهد بود و اگر بيهوده و بىاثر باشد و به غايتِ نيكويى منتهى
نگردد، مردود و غير قابل قبول است.(1)
اما جدل قياسى است كه مقدمات آن، قضايايى از نوع مسلّمات( قضايايى كه براى طرف مقابل در جدل مورد قبول است اعمّ از آنكه شخص استدلالكننده نيز آن را قبول داشته باشد يا نه) و مشهورات باشد( مشهورات، قضايايى است كه قبول عام دارد، ليكن اگر با قضاياى ضرورى و اولى مقايسه شود قابل تشكيك است. مانند عدل نيكو است، اينگونه قضايا در جامعه انسانى مورد تصديق است)
پيش از اين گفته شد كه هر جوهر مجرّدى به سبب كمال و تماميّت ذات با هويت خارجى و همه وجود، براى خود حضور دارد، بنابراين بر نفس خويش علم حضورى دارد.
اكنون، آيا علم حضورى اختصاص به علم شىء به نفس خود دارد و يا غير آن را نيز شامل مىشود و علم علت به معلول خود و علم معلول به علت خود را نيز در بر مىگيرد؟
حكماى مشّاء بر آنند كه علم حضورى اختصاص به علم شىء به نفس خود دارد و اشراقيون آن را شامل بر علم علت به معلول خود و علم معلول به علت خود نيز دانستهاند، و حق همين است، زيرا وجود معلول نسبت به علت خود وجود رابط است و بدان قيام دارد و از آن مستقل نيست، بنابراين معلول با تمام وجود براى علت خود حضور دارد و از او پوشيده نيست، و اگر علت و معلول از ماده مجرّد باشند، معلول با عين وجود براى علت خود معلوم به علم حضورى خواهد بود.
همچنين، علت براى معلول خود كه نسبت به او رابط است و قائم، و به استقلال او مستقل است، حضور دارد؛ و بنابراين علت نيز براى معلول خود معلوم به حضورى
1) برهان عبارت است از قياسى كه مقدمات آن را قضاياى ضرورى( كه مادّه آنها ضرورت باشد نه امكان) و كلّى( قضاياى كلّى كه همه افراد موضوع را در بر گيرد، نه جزئى و نه شخصى) و دائم( كه مشروط و موقّت نباشد) تشكيل دهد. مانند شش قسم قضاياى بديهى كه مهمترين آنها اوليات است.
است، مشروط بر آنكه هر دو مجرّد از ماده باشند.
همچنين قبلًا گفته شد كه هر علم حصولى در نهايت امر به علم حضورى مىانجامد، و هرگاه بين عالم و معلوم رابطه عليت و معلوليت برقرار نباشد و آن دو، معلول علت سومى باشند، علم آنها نسبت به يكديگر علم حصولى است.(1)
اينكه هر امر مجرّدى عقل است به اين دليل است كه داراى تماميّت ذات و فعليت محض است و با آن هيچ قوهاى نيست، و اين امكان هست كه چنين موجودى براى شىء ديگرى حاضر و موجود گردد، و چون هر چه براى موجود مجرّد ممكن باشد، بالفعل در او وجود دارد، بنابراين موجود مجرّد، بالفعل معقول نيز هست. و از آنجا كه عقل با معقول اتّحاد دارد، عقل نيز هست و چون براى خود به تمام ذات وجود دارد بر ذات خويش عاقل نيز هست.
پس، هر مجردى عقل و عاقل و معقول است و به عبارت ديگر، عقل و عاقل و معقول، سه مفهوم منتزع از يك وجود واحد است.
برهانى كه ذكر شد علاوه بر آنكه اثبات مىكند هر امر مجرّدى براى خود عقل و عاقل و معقول است، اين را نيز ثابت مىكند كه براى غير خود نيز عقل و معقول است.
اگر ايراد شود كه لازمه اين سخن آن است كه نفس انسانى به دليل مجرّد بودن از
1) تكيه مؤلّف رحمه الله بر اين نكته كه علم علت بر معلول و علم معلول بر علت- به قدر وسعت وجودى معلول- بهصورت علم حضورى تحقق دارد، مسئله بزرگى از مسائل متنازعٌفيه متكلّمان و حكما را حل مىكند كه در مورد چگونگى علم خداوند نسبت به كليّه موجودات بحث داشتهاند. با اين بيان همه نظام هستى و ذرات موجودات براى حقتعالى به علم حضورى معلوم است، همچنين علم نفس انسان نسبت به افعال و ادراكات و فعل و انفعالات خود از اين مقوله است
ماده، نسبت به خود و هر امر مجرّد ديگرى عاقل باشد و اين خلاف ضرورت است.
در پاسخ گوييم: اگر نفس ما از حيث ذات و فعل داراى تجرّد تامّ بود، چنين بود.
نفس انسان ذاتاً مجرّد از ماده است ليكن در فعل مادى است، از اينرو چون صرفاً در ذات خود مجرد است، بالفعل بر ذات خويش عاقل است، اما تعقّل نفس نسبت به چيزهاى ديگر موكول به خروج تدريجى آن از قوه به فعل است كه بر حسب استعدادهاى گوناگونى كه كسب مىكند آن توانايى را مىيابد، و پس از آنكه به مرحله تجرّد تامّ نائل شد و اداره بدن ديگر او را مشغول نساخت، در آن موقع همه تعقّلات براى نفس، بالفعل حاصل مىگردد و به آنها عقل اجمالى پيدا مىكند و به مرتبه عقل مستفاد ارتقاء مىيابد.
بايد توجه داشت كه آنچه در اين فصل گفته شد مربوط است به ذوات مجرّدى كه داراى وجود فى نفسه لنفسه باشند (يعنى جواهر)، اما اعراض كه داراى وجود لغيره هستند خود بر ذوات خويش عاقل نيستند بلكه موضوعات آنها بر آنها عاقل است.
همچنين نسب و اضافات و روابط كه داراى وجود فى غيره باشند، عاقل بر ذات خود نيستند بلكه موضوع و متوقفٌ عليه آنها عاقل بر ذوات آنها است.(1)
اوّلًا: هر جوهر مجرّدى به تمام ذات تام و بالفعل خويش براى نفس خود حضور دارد، پس عاقل و عالم بر ذات خويش است.
ثانياً: چون براى وى اين امكان هست كه براى ذوات مجرد، معقول باشد و براى مجرّدات هر چه ممكن باشد، بالفعل است پس موجود مجرّد، معقول هر ذات مجرّد تام بالفعل است؛ و به همين نحو عاقل نيز هست.
ثالثاً: چون در تعقّل ذات خود و ذوات ديگر با آنها اتّحاد مىيابد، پس عقل نيز هست؛ و بدين ترتيب هر امر مجرّدى عقل و عاقل و معقول، يا علم و عالم و معلوم است. نفس انسانى نيز اگر از اشتغال به امور مادى فارغ گردد و در فعل نيز مانند ذات مجرّد شود، بالفعل عاقل بر همه ذوات مجرّد خواهد بود، اما اعراض و نسب تابع موضوعات خود هستند
1) با توجه به اينكه علم، حضور شىء مجرّد براى شىء مجرّد است و در امور مجرّد قوه و امكان نيست و همه چيز بالفعل است و علم با اتّحاد عاقل و معقول يا عالم و معلوم صورتپذير است و با توجه به آنچه در اين فصل گفته شد ثابت مىشود كه:
مقصود از علت در اينجا علت موجبه خاصّ هر معلول است اعم از آنكه عليت آن به ماهيتش بستگى داشته باشد، همچنان كه چهار، خود علت زوج بودن است، يا آنكه به وجود خارجى آن مربوط باشد، يعنى آن امرى كه وجود معلول بدان استناد داده مىشود و جز آن به هيچ چيز ديگر امكان استناد ندارد. چه، اگر علاوه بر آن چيز ديگرى نيز عامل وجود معلول باشد لازمه آن اين خواهد بود كه يك معلول دو علت مستقل داشته باشد.
اكنون، از آنجا كه علم عيناً مطابق با معلوم است، نسبت بين علم به معلول و علم به علت، عيناً همان نسبت بين خود معلول و خود علت است، و لازمه اين امر آن است كه علم به معلول، متوقف و مترتّب بر علم به علت آن باشد، و اگر مترتب بر چيز ديگرى غير از علت باشد مستلزم آن خواهد بود كه يك چيز واحد داراى بيش از يك علت موجبه باشد، كه محال است.(1)
بنابراين هيچ معلولى بدون شناخت علت خاصّ آن به علم در نمىآيد، و اگر ظاهراً مشاهده مىشود كه ما بسيارى از چيزها را مىدانيم بدون آنكه از علت آنها آگاه باشيم حقيقت امر غير از آن است.
اين اصل در حكمت تا آن حدّ از استحكام برخوردار است كه علم از طريق معلول به علت را مفيد يقين ندانستهاند و برهان« لمّى» را كه سلوك از علت به معلول است قوىترين برهان مىدانند و بعد از آن برهان« انّى» را كه مبتنى بر ملازمات عامّ است- هر چند اغلب منطقيون برهان« انّ» را شامل سلوك از معلول به علت نيز دانستهاند. ر. ك: اسفار، ج 3، ص 390- 396
پيداست كه اين مطالب مربوط به علم به ذات معلول است از طريق علم به ذات علت، و ربطى به علم، نسبت به دو وصف عليت و معلوليت ندارد كه دو معنى متضايف بهشمار مىروند. هر چند كه توقف يكى از متضايفين بر ديگرى امرى است
1) وجود معلول- چنانكه در مبحث علت و معلول گفته شد- از مراتب وجود علت است و بدون علت استقلال ندارد و از علت خود انفكاكپذير نيست. علم نيز عبارت است از حضور چيزى براى چيزى با تمام هويت و ذات، پس علم به معلول نيز به علم به علت، همان ارتباط و توقفى را دارد كه نفس معلول به علت خود دارد.
كه در همه امور متضايف جريان دارد، ليكن بايد توجه داشت كه در تضايف، معيّت مطرح است و دو امر متضايف در قوه و فعل و ذهن و خارج با يكديگر همراهند و اين معنى غير از توقف علم به معلول بر علم به علت است.
اكنون اگر اعتراض شود كه ما بسيارى از چيزها را از طريق حواسّ خود ادراك مىكنيم و بر تحقّق خارجى آنها حكم كرده و وجود آنها را مورد تصديق قرار مىدهيم، در حالى كه نسبت به علل آنها جاهليم، پس علم به معلول مىتواند حاصل باشد بدون آنكه علتش معلوم باشد و البته علم به معلول تنها اين را براى ما كشف مىكند كه علت آن نيز وجود دارد.
در پاسخ گوييم: آنچه را حواس ما درمىيابد، صورت اعراض خارجى است بدون آنكه ثبوت آنها و يا ثبوت آثار آنها را ادراك و تصديق كند. تصديق كار عقل است، و عقل است كه درمىيابد آنچه حسّ دريافته است و داراى آثارى خارج از نفس انسان است، ساخته نفس و عقل نيست، و هر چيز كه چنين باشد خارج از نفس انسانى وجود دارد. اين نوعى استدلال است كه عقل از طريق يكى از متلازمين به ديگرى دست مىيابد، و اينگونه علم غير از توقف علم به معلول بر علم به علت آن است.
اما آنچه داراى علت و سبب نباشد، ثبوت آن از طريق ملازمات عام معلوم مىشود، چنانكه در فنّ برهان منطق به تحقق رسيده است.
بنابراين، اينكه چيزى از چيزى ديگر مستقلّ باشد و يكى نسبت به ديگرى صفت جاعليت و ايجاد نداشته باشد و اينكه ذاتاً با آن مغاير و خارج از وجود و تصرف او واقع باشد، دو صفت متلازمند كه داراى علت و سبب خاصّى نبوده، بلكه ملازمه آنها ذاتى است و عقل خود به خود از يكى به ديگرى مىرسد. چنانكه در ساير مسائل حكمت الهى و موضوعات آن، مبناى علم همين ملازمات است. اثبات وجود امور محسوس خارج از انسان، يكى از مصاديق اين دو امر متلازم است كه عقل از يكى به ديگرى منتقل مىگردد، چنانكه ملازمه بين شىء و اينكه خودش خودش است
ملازمه ذاتى است، و اينكه اين چيز خودش خودش است يكى از مصاديق اين تلازم است.(1)و علم به اينگونه امور متوقف بر هيچگونه علت و سببى نيست.
از آنچه گذشت روشن شد كه:
بحث و جستجو درباره هر چيز هنگامى به علم و شناخت آن منتهى مىگردد كه سير علمى از طريق علت بهسوى معلول باشد و اگر امر مطلوب و مورد پژوهش، معلول نباشد، سير علمى بايد از طريق ملازمات عام صورت گيرد، اما اگر حركت فكرى از طريق معلول بهسوى علت باشد، هيچگاه به علم حقيقى منتهى نخواهد شد.
گفتهاند: هر علمى كه نفس انسانى بدان نائل آيد، ذاتى نفس است و از بدو وجود و كينونت ذات در او بالفعل موجود بوده است. وقتى به ايشان اعتراض شود كه اين سخن با جهل آشكار انسان نسبت به بسيارى از مسائل و علوم منافات دارد و نياز انسان در فعليت بخشيدن به علوم از طريق اكتساب، امرى است مشهود و ترديدناپذير؛ چنين پاسخ مىدهند كه علوم، فطرى و ذاتى انسان است ليكن اشتغال نفس به تدبير و اراده بدن، او را از علوم خود غافل ساخته و از توجه به آن باز داشته است.
ايرادى كه به اين نظر وارد است آن است كه وجود نفس عبارت از صورتى است كه تدبير بدن را بر عهده دارد، بنابراين تدبير بدن براى نفس امرى است ذاتى، تا هنگامى كه بتوان بدان نفس اطلاق كرد. حال چگونه اين صفت ذاتى نفس يعنى تدبير
1) اصل عينيّت به معنى اينكه هر چيز خودش خودش است مانند: اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين و اصل ثبات، از اصول اساسى منطق بشرى است، و علم انسان بر آن و تصديق و تصور آن از قضاياى اوليّه است و نيازى به اثبات ندارد. اگر اين سه اصل از منطق بشر رخت بربندد، منكرين آن نيز قادر به اثبات كوچكترين مفهوم يا حقيقتى نخواهند بود، چه، انكار صحت اين قضايا خود موكول بر اعتراف به صحّت آنها است
و اراده بدن، او را از علومش غافل ساخته است؟! اين دو با هم تناقض دارد.(1)
البته اين سخن، بنابر آنچه به افلاطون نسبت دادهاند، مبنى بر آن است كه نفس قديم زمانى است و علوم براى نفس ذاتى و قديم است و چون بعداً نفس به تدبير بدن گماشته شده و بدان تعلق تدبيرى يافته است، اين كار او را از علوم مرتكز در ذاتش غافل ساخته است.
ليكن اين سخن نيز درست نيست، زيرا در علم النفس به ثبوت رسيده است كه نفس با بدن حادث مىشود يا آنكه پس از حدوث و با حركت جوهر تن، نفس حادث مىگردد.
شايد بتوان براساس قول به قِدم نفس علوم ذاتى آن را توجيه كرد؛ بدين معنى كه مراد از قدم نفس را قِدم نشئه عقلانى آن فرض كنيم كه متقدّم بر نشئه نفسانى آن است.
ليكن از اين نكته هم نمىتوان اين مطلب را اثبات كرد كه علوم فعلى انسان از طريق يادآورى علوم فراموش شده قبلى باشد، نه از طريق انتقال فكرى از علل به معلولات يا از بعض لوازم به بعضى ديگر، چنانكه قبلًا گفته شد.
صدرالمتألّهين در اسفار مطالبى در اين زمينه بيان كرده است كه ملخّص آن بدين شرح است:
«علم از نظر ما عبارت است از نفس وجود غيرمادى، و وجود در اصل ذات، يك طبيعت كلّى مانند جنس و نوع نيست تا به وسيله فصول به انواع منقسم گردد، و يا به
1) تناقض مطلب در اين است كه اگر تدبير بدن براى نفس امرى ذاتى است و علوم نيز ذاتى و فطرى است، به چه دليل يك امر ذاتى امر ذاتى ديگر را از صحنه خارج مىسازد؟ تعارض اشتغال به بدن و علوم ذاتى وقتى منطقى است كه يكى از اين دو ذاتى نباشد، و چون تدبير بدن خاصه وجودى و صفت ذاتى نفس است و نفسيّت نفس بدان بستگى دارد، تعارض آن با علوم ذاتى امرى غيرمعقول است، پس علم ذاتى وجود ندارد
وسيله عوارض شخصى به اشخاص تقسيم شود و يا با قيود عرضى به اصناف و دستهها طبقهبندى گردد. بلكه هر علمى براى خود يك هويت شخصى بسيط است كه مندرج در تحت هيچ معنى كلّى ذاتى نيست.
بنابراين تقسيم علم به يك اعتبار عين تقسيم معلوم است، زيرا علم با معلوم متّحد است و اتحاد آنها مانند اتحاد وجود است با ماهيت، و بر اين اساس گوييم: علم يا واجبالوجود ذاتى است مانند علم حقتعالى به ذات خويش كه علم، عين ذات او است و ماهيتى ندارد؛ و يا ذاتاً ممكن الوجود است مانند علم همه موجودات ديگر. و اين خود تقسيم مىشود به علمى كه جوهر است مانند: علوم جواهر عقلى نسبت به ذوات خود و يا عرض است و آن بر حسب آنچه شهرت دارد همه علوم حصولى اكتسابى است، زيرا اين علوم قائم بر ذهن عالم است- چنانكه بيشتر حكما برآنند- و از نظر ما، علم عَرَضى، صفات اشياء معلومى است كه صورتهاى آنها در نفس حضور دارد، و ما قبلًا گفتيم كه علم خواه عقلى و خواه خيالى، بهصورت حلول معلوم به درون عقل يا نفس نيست، بلكه بهصورت حضور نزد نفس و اتحاد نفس با معلوم است.
تقسيم ديگر، گفتهاند علم يا فعلى است و يا انفعالى و يا نه فعلى و نه انفعالى. علم فعلى مانند علم بارىتعالى به چيزهايى غير از ذات خويش و نيز علم علل به معلولات خود، علم انفعالى مانند علم هر چيز غير از بارىتعالى به آنچه معلول وى نباشد و جز از طريق انفعال و تغير و دگرگونى عالم حاصل نشود و خلاصه از راه ارتسام صورتهايى به دست آيد كه در نفس و يا اندامهاى تحت اختيار آن حادث مىشود.
علمى كه نه فعلى باشد و نه انفعالى، مانند علم ذوات صاحب عقل نسبت به خويشتن و يا امورى كه ذاتاً از نظر وى پوشيده نيست. گاه ممكن است علمى از يك جهت فعلى باشد و از جهت ديگر انفعالى، مانند علوم حادثى كه داراى آثار خارجى
است، چنانكه كسى از طريق وهم در مواد خارجى اثر بگذارد.»
همچنين گويد: «علم بر مصاديق خود به طريقه تشكيك واقع مىشود، مانند وجود، و از راه اتّصاف به شدّت و ضعف و اولويّت و اولويت و پيشى و پسى و امثال آن، داراى اقسام مختلف مىگردد. مثلًا علم حقتعالى به ذات خود كه عين ذات او است، از نظر علم بودن، بر علم او به غير خود اولويّت دارد و ضمناً متقدمتر از همه علوم است، زيرا علت ساير علوم و از همه شديدتر و قوىتر و آشكارتر و روشنتر است. پنهان بودن آن براى ما از فرط ظهور او و ضعف بصيرت ماست كه از ادراك او ناتوانيم. بنابراين از آن جهت پنهان است كه از همه چيز آشكارتر و درخشانتر است.
همچنين، هر علمى كه به حقيقت علتى تعلّق داشته باشد در مقايسه با علم به حقيقت معلول آن، شديدتر و متقدمتر است. نيز، علم به حقيقت هر جوهرى شديدتر و قديمتر از علم به حقيقت هر عرضى است كه در وجود، قائم بر آن جوهر باشد، زيرا علت آن عرض محسوب مىشود؛ نه بهطور كلى بر هر عرضى ولو اينكه به آن جوهر قائم نباشد.
اما اطلاق علم بر فعل و انفعال و اضافه، مانند تعليم و تعلّم و عالم بودن، بر سبيل اشتراك معنى يا نوعى كاربرد مجازى است.» (اسفار، ج 3، ص 382).
مسائلى كه در اين مرحله مطرح مىشود در حقيقت به مرحله وجوب و امكان تعلّق دارد و صرفاً از نظر اهميّت و شرافت موضوع، آن را در يك مبحث مستقل مورد تحقيق قرار دادهاند.
برهانهايى كه دلالت بر وجود واجب متعال دارد فراوان و متنوع است، ليكن استوارترين و مورد اعتمادترين آنها برهانى است كه وجود بارى را از مسير وجود اثبات مىكند و آن را برهان صديقين نام نهادهاند، زيرا اين قوم خداى متعال را به خود او مىشناسند نه به غير او. اين برهان، چنانكه ملاحظه خواهيد كرد يك برهان «انّى» است كه در آن از يك لازم از لوازم وجود به لازم ديگر آن دست مىيابند.
اين برهان به چند تقرير گوناگون بيان شده است كه موجزترين تقرير آن چنين است:
حقيقت وجود يا واجب است و يا مستلزم واجب است، پس واجب بالذات وجود
دارد و اين همان چيزى است كه ما در صدد اثبات آنيم.(1)
تقرير ديگر اين برهان بنا بر اصالت وجود اين است كه، حقيقت وجود كه هستى همه چيز بدو است و عين واقعيت و تحقق خارجى است حقيقتى است مرسل بدون قيد و حدّ كه عدم آن ممتنع است و نيستى در آن راه ندارد، زيرا هر يك از دو امر متقابل، ديگرى را نمىپذيرد. بنابراين حقيقت بىحدّ و شرطى كه نيستى آن امكانپذير نباشد واجبالوجود خواهد بود. پس وجود كه عين چنين حقيقتى است واجب بالذات است.(2)
اكنون اگر ايراد شود كه: هرگاه به دليل اينكه نيستى بر هستى محال است، نتيجه بگيريم كه «هستى» واجبالوجود بالذات است، آنگاه هر ممكنى واجب بالذات خواهد بود، زيرا هيچ وجودى عدم نمىشود و هر ممكنالوجودى نقيض عدم خويش است، بنابراين هر ممكنى واجب بالذات است در حالى كه مىگوييم آنها ممكنند.
براى رفع اين شبهه گوييم:
اين در مورد وجودهاى ممكن درست است كه هر چند عدمشان ممكن نيست، اما هرگز واجب بالذات نيستند، چون ممكنات، محدود به حدود ماهيات خود هستند و عدم آنها را مىتوان از حدود ماهوى آنها انتزاع كرد؛ به همين جهت گفتهاند: هر
1) اين برهان از خود مؤلّف است. توضيح مختصر آن اين است كه وجود يا هستى، آن واقعيتى است كه عدم را نقض و طرد مىكند و اين واقعيت كه نقيض عدم است و از نيستى ابا دارد و جز سوفسطى كسى منكر آن نيست از دو حال بيرون نتواند بود يا واجب است و يا ممكن، و اگر ممكن باشد منتهى به واجب مىشود چون معلول است
2) اين برهان از حكيم سبزوارى است در حواشى او بر اسفار. چكيده اين برهان نيز در واقع با برهان مؤلّف رحمه الله يكى است. او نيز گويد: اگر همه حدود و قيود را از روى هستى برداريم و لباس ماهيات را از تن وجود خارج كنيم آنچه باعث تحقّق و واقعيت موجودات و كل جهان هستى است، همان حقيقتى است كه در مقابل عدم قرار دارد و چنين حقيقتى مقابل خود را نمىپذيرد؛ چنانكه هيچيك از دو امر متقابل ديگرى را نمىپذيرد، پس وجودش واجب است. ر. ك: اسفار، ج 6، ص 16
ممكنى يك زوج تركيبى است. ليكن حقيقت بىقيد و حدّ وجود كه برخلاف ماهيات، اصيل است و هيچ چيز ديگر جز آن داراى اصالت نيست، بسيط و بىماهيت و غيرمقيد است و در عين حال در مقابل عدم قرار دارد و ذاتاً نقيض عدم است و اين معنى همان وجوب ذاتى است.(1)
صدرالمتألهين رحمه الله اين برهان را به شيوه ديگرى تقرير كرده است. او گويد: «وجود، چنانكه گفتيم، حقيقتى است عينى و بسيط كه در ميان افراد آن اختلافى از جهت ذات نيست، جز به واسطه كمال و نقص و شدّت و ضعف و يا امور زائدى كه عارض بر افراد يك ماهيت نوعيّه مىگردد. حدّ نهايى كمال وجود آن است كه ديگر از آن كاملتر نباشد و آن مرتبهاى است كه تعلّق به غير خود نداشته، بالاتر از آن قابل تصور نباشد، زيرا هر امر ناقص به غير خود وابسته است و به مرتبه تماميّت خود نيازمند است. قبلًا روشن شد كه مرتبه تمام متقدم بر مرتبه ناقص و فعل مقدّم بر قوه و وجود قبل از عدم است و نيز گفتيم كه تماميّت هر چيز عبارت است از همان چيز به علاوه آنچه تام بيش از ناقص دارد.
بنابراين، مقدّمات، وجود يا بىنياز از غير خويش است و يا ذاتاً به غير خود نيازمند است. اولى واجبالوجود است كه صرف وجود و تمامترين مرتبه آن است و عدم و نقص در آن راه ندارد، و دومى چيزهايى است غير واجبالوجود كه همه افعال و آثار اوست و ما سواى او جز به او قوام ندارد. چون قبلًا گفتيم كه حقيقت وجود از نقصان مبرّاست و نقص از طريق معلوليت به وجود راه مىيابد و اين به خاطر آن است
1) در برهانهايى كه از قول مؤلّف و حكيم سبزوارى نقل شد و پاسخى كه مؤلّف به شبهه وارد بر قول سبزوارى داده، همه جا بحث بر سر وجوب ذاتى است نه هرگونه وجوبى كه وجوب غيرى را نيز در بر گيرد، زيرا هر چيز كه وجود دارد وجودش واجب است و طبق اصل« مالم يجب لم يوجد» تا چيزى وجودش واجب نباشد به وجود نمىآيد؛ بنابراين هيچ وجودى عدم را نمىپذيرد، اما فقط حقيقت بىماهيت و نامحدود وجود است كه واجب بالذات است و بقيه، واجب به غير هستند كه الزاماً منتهى به واجب بالذات مىشوند
كه معلول هرگز نمىتواند از حيث مرتبه و فضيلت وجودى با علت خود برابرى كند.
پس اگر چنانچه وجود چيزى مجعول و معلول نباشد و امرى برتر آن را اقتضا و ايجاد نكند هيچگاه تصور نقص و قصور در آن ممكن نيست، زيرا حقيقت وجود چنانكه گفتهايم بسيط و نامحدود است و هيچ تعيّنى جز فعليت محض و حصول تامّ ندارد، و اگر چنين نباشد، در آن تركيب و حدّ و ماهيت لازم مىآيد كه امورى است غير وجودى.
همچنين قبلًا گفتهايم كه وجود هرگاه معلول باشد، خود مجعول به جعل بسيط است و از حيث ذات نيازمند به جاعل، و در جوهر و ذات وابسته به جاعل خويش است.(1)
پس قصور و نقصان و نياز وجود از جهت معلوليت و مجعوليّت است كه همه مراتب، جز مرتبه فوق تمام را در بر مىگيرد
بنابراين محقّق گرديد كه وجود يا از جهت حقيقت ذات، تامّ است و از حيث هويت واجب و يا ذاتاً نيازمند به واجب بالذّات و متعلّق به آن است و در هر حال روشن مىشود كه وجود واجبالوجود از هر چه غير از اوست بىنياز است و اين (واجب بالذات) چيزى است كه ما در صدد اثبات آن بوديم.» (اسفار، ج 6، ص 16).
برهان ديگر اين است كه: بدون ترديد چيزى در جهان وجود دارد، حال اگر همان چيز يا يكى از امورى كه بدان مربوط مىشود واجب بالذّات باشد، مطلوب ما حاصل است، و اگر آن چيز واجب بالذات نباشد پس بايد ممكن بالذات باشد، و ترجيح
1) قبلًا در مبحث علت و معلول اثبات شده است كه آنچه از علت صدور مىيابد وجود معلول است و معلول وجود خود را از علت دريافت مىكند. بنابراين جعل، همان جعل بسيط است كه از ناحيه جاعل بر معلول مجعول افاضه مىشود. اين جمله از ابن سينا مشهور است كه« ما جعل اللَّه المشمشَ مشمشاً، بل اوجَده» بنابراين، معلول از جهت وجودى مجعول است و به جاعل خويش در وجود و بقا هر دو نيازمند است.
وجود وى بر عدمش توسط امر ديگرى خارج از ذات آن تحقق يافته كه همان علتش باشد، و اگر بدون مرجّح و علت به وجود آمده باشد پس بايد واجب بالذات باشد و اين خلاف فرض است.
حال علت آن را در نظر مىگيريم. آن علت نيز مانند خود وى يا واجب بالذات است و يا ممكن، اگر واجب باشد كه مطلوب حاصل است و اگر ممكن باشد سخن را به علت آن نقل كرده مانند مرتبه قبل به پيش مىرويم كه در آن صورت يا به تسلسل مىانجامد و يا به دور، كه هر دو باطل است و محال، و يا به علتى غيرمعلول منتهى مىشود كه همان واجب بالذات است و در هر صورت مطلوب كه اثبات واجب بالذات است به دست مىآيد.
بر اين برهان اعتراض شده است، كه مفيد يقين نيست؛ زيرا برهان هنگامى افاده يقين مىكند كه سلوك در آن از طريق علت به معلول باشد يعنى برهان «لمّى»، وليكن برهان «انّى» كه در آن از معلول به علت مىرسند، افاده يقين نمىكند چنانكه در منطق بيان شده است.
حال، از آنجا كه بارىتعالى- وجود واجب- علت همه چيز و خود غيرمعلول است، براى اثبات وجود او از هر برهانى استفاده شود، لزوماً بايد از معلول به علت رسيد و اين همان برهان «انّى» است كه مفيد يقين نتواند بود. و در برهانى كه فوقاً ذكر شد، از موجود ممكن كه معلول است به اثبات وجود واجب استدلال شده است.
جواب اين اعتراض اين است كه: برهان «انّ» منحصر به آن نيست كه سير عقلانى از معلول بهسوى علت باشد كه نتيجه آن يقينى نيست، بلكه بسيارى اوقات سلوك در آن چنين است كه از يكى از لوازم عامّ موجود مطلق به لازم ديگر دست مىيابيم و اين نوع از برهان «انّ» مفيد يقين است چنانكه شيخالرئيس در منطق شفا آن را بيان كرده است.
در برهان قبل نيز از يكى از احوال و لوازم موجود نامشخصى كه با مطلق موجود
مساوى است، به حال لازم ديگرى استدلال مىشود كه از مصاديق آن حال، يكى وجود علت غيرمعلولى است كه بايد وجودش بالذات باشد.
بنابراين برهان مذكور برهانى «انّى» و در عين حال مفيد يقين است مانند ساير برهانهايى كه در فلسفه براى بيان احوال و خواص مطلق موجود بهكار مىرود.(1)
حاصل برهان مذكور اين است كه: هرگاه وجود موجودى را محقّق بدانيم، يعنى اعتراف كنيم كه در اين جهان موجودى هست، وجود اين موجود از دو حال خارج نتواند بود، يا مرجّح به ذات خود است، كه در آن صورت واجب بالذات خواهد بود و يا مرجّح به غير است كه در اين صورت بايد وجودش منتهى به وجودى گردد كه ترجّح آن به ذات خود باشد وگرنه به دور و تسلسل خواهد انجاميد.(2)
ممكن است ترجّح وجودى را به ترجّح وجوبى تبديل كنيم و برهان ديگرى بدين صورت تقرير نماييم:
ترديد نيست كه موجودى هست و هر موجودى واجبالوجود است، چه، هرگاه چيزى واجب نباشد موجود نمىشود. حال اگر آن موجود يا چيزى از آن واجب بالذات باشد مطلوب ما حاصل است و اگر آن موجود واجب به غير باشد، آن غير
1) بايد توجه كرد كه دو اصطلاح مطلقِ موجود يا موجود عام، و موجود مطلق با يكديگر اشتباه نشود. در فلسفه موجود بهطور عام و به اصطلاح حكما، موجود من حيث هو موجود است؛ يعنى موجود بهطور كلى نه از آن جهت كه اين يا آن شىء است. در حالى كه موجود مطلق يعنى موجودى كه مقيد به قيد و شرطى نباشد در مقابل موجود مقيّد، و آنچه موضوع فلسفه است مطلق موجود، يعنى موجود من حيث هو موجود است
2) قبلًا به اثبات رسيده است كه ترجّح بدون مرجّح محال است، بدين معنى كه آنچه در مرز بين وجود و عدم در حد استواء قرار دارد- همه ماهيات- براى آنكه به جانب وجود كشيده شود و از حدّ استواء خارج گردد احتياج به عاملى دارد كه وجود آن را بر عدمش ترجيح دهد. حال آن عامل يا خود ذات آن است يا خارج از وجود آن. اگر مرجّح وجود، ذات خود موجود باشد، واجب بالذات خواهد بود وگرنه واجب به غير كه آن نيز منتهى به اولى است
علت وى خواهد بود كه خود نيز واجب است و در مورد آن هم اين سؤال مطرح است كه آيا واجب بالذات است يا واجب به غير. اگر آن علت واجب بالذات باشد مقصود حاصل است و اگر آن نيز واجب به غير باشد باز سؤال مطرح است تا جايى كه يا منتهى به دور يا تسلسل گردد كه محال است و يا منتهى شود به واجب بالذات و چون دو شق ديگر- دور و تسلسل- ممكن نيست پس همين شقّ سومى مىماند كه مطلوب ماست.
برهان ديگر: اين برهان را حكماى طبيعى اقامه كردهاند كه مبنى بر حركت و تغيّر است، بدين ترتيب:
پيش از اين در مباحث قوه و فعل گفتيم كه محرّك در هر حركتى امرى است غير از شىء متحرّك و هر متحرّكى نياز به محرّكى دارد كه غير از خود آن است و اگر محرّك، خود، متحرّك باشد، آن هم نيازمند به محرّك ديگرى است و ناگزير سلسله متحركها و محرّكها به محرّكى منتهى مىشود كه خود متحرك نباشد وگرنه دور و تسلسل لازم مىآيد. و آن محرّك نهايى از آنرو كه مبرّا از ماده و قوه و بركنار از دگرگونى و تبدل است و در وجود خود ثابت است، يا خود واجبالوجود است و يا در سلسله علل خود به واجبالوجود بالذات منتهى مىگردد.
برهان ديگر: اين برهان نيز از حكماى طبيعى است كه بر مبناى نفس انسانى اقامه كردهاند، بدين ترتيب:
نفس انسان ذاتاً مجرّد از ماده است و از آن جهت كه با حدوث بدن حادث مىگردد امرى است حادث، چه اگر بدون بدن وجود يابد تمايز بين نفسى با نفس ديگر امكانپذير نخواهد بود، و در جاى خود ثابت شده كه تناسخ نيز محال است.(1)
1) سادهترين برهانى كه براى ابطال تناسخ اقامه كردهاند اين است كه، هر جسمى متناسب با مرتبه استعدادى خود داراى نفسى است كه در مراتب متحول و سير تكاملى واحد و ثابت است و هر چند كه در سير از نقص به كمال لحظهاى توقف نداشته باشد، اما وحدت آن ترديدپذير نيست. بنابراين هيچ جسمى در هيچ مرحلهاى ولو مرتبه نباتى خالى از نفس نخواهد بود. حال اگر نفسى از بدنى به بدن ديگر منتقل شود براى يك بدن دو نفس وجود خواهد داشت و چون تعطيل در عالم وجود محال است، لزوماً يكى از دو نفس معطّل خواهد ماند؛ بنابراين تناسخ محال است. ر. ك: اسفار، ج 9، ص 9 به بعد
بنابراين نفس امرى است ممكن و حادث و نيازمند به علت كه آن علت نيز نه جسم تواند بود و نه امرى از امور متعلق به جسم. نمىتواند جسم باشد چون اگر علت نفس، جسم باشد هر جسمى داراى نفس خواهد بود،(1)در حالى كه چنين نيست.
اما اينكه علت نفس، امرى جسمانى نيست، اعم از آنكه آن امر جسمانى نفس ديگرى باشد يا صورتى جسمانى يا يكى از اعراض جسم، آن است كه تأثير جسم بدون «وضع» امكانپذير نخواهد بود (قبلًا در مباحث جسم گفته شد كه تأثير جسم به كمك «وضع» صورت مىگيرد، يعنى مثلًا مؤثر و متأثر بايد نسبت به يكديگر تماس يا اتّصال يا نزديكى در جهتى از جهات داشته باشند) در صورتى كه نفس داراى وضع نيست، زيرا از مجرّدات است.
از اين گذشته، نفس چون مجرّد است از حيث جوهر و وجود از هر جسم و امر جسمانى شريفتر و قوىتر است و امرى ضعيفتر و پستتر شايستگى عليت نسبت به آنچه را كه برتر و شريفتر است نخواهد داشت.
بنابراين سبب بهوجود آورنده نفس، امرى است وراى عالم طبيعت و او ذات واجب متعال است؛ چه بىواسطه باشد و چه به واسطه عللى كه در ترتّب به او منتهى گردد.
برهان ديگر: اين برهان را متكلّمان بر مبناى حدوث اقامه كردهاند، بدين ترتيب:
هيچ جسمى از حركت و سكون خالى نيست و اين دو از امور حادثند، و هر چيز كه خالى از امور حادث نباشد، خود حادث است، پس همه اجسام حادثند؛ و هر حادثى نيازمند محدث است و محدث بايد امرى غير از جسم و امور جسمانى باشد و
1) چون هرگاه علت يك امر وجود يافت وجود معلول آن ضرورى است، پس هر جا جسم هست نفس هم بايد باشد
او جز واجب متعال نتواند بود، زيرا در غير اين صورت دور و تسلسل لازم خواهد آمد.
اين برهان ناقص است، زيرا مقدمه آن مبنى بر اينكه: هر چيز كه خالى از امور حادث نباشد حادث است، نه جزء قضاياى بديهى و ضرورى است و نه توجيه و اثبات شده است. از طرفى متكلّمين برآنند كه دگرگونى در اعراض جوهر، مستلزم دگرگونى جوهرى كه موضوع آن اعراض است نخواهد بود.
البته اگر اين حجّت بر مبناى حركت جوهرى اقامه شود (كه متكلّمان به آن قائل نبودهاند) مقدمه آن صحيح و حجّت تمام خواهد بود.
اين برهان نيز چنانكه ملاحظه مىشود- مانند سه برهان قبلى- مبتنى بر تناهى علل و رسيدن آنها در پايان سلسله به علت غيرمعلول، يعنى ذات واجب متعال است.
در مرحله وجوب و امكان به اثبات رسيد كه هر چه داراى ماهيت باشد از امور ممكن است نه واجب. عكس اين قضيّه چنين است كه آنچه ممكن نباشد ماهيت نخواهد داشت. بنابراين واجب بالذات ماهيت ندارد و همچنين است ممتنع بالذات.
در آنجا برهان مشهورى را كه براى نفى ماهيت از ذات واجب، تعالى و تقدس، اقامه نمودهاند ذكر كرديم؛ آن برهان بدين ترتيب بود:
هرگاه واجب متعال سواى وجود، ماهيتى داشته باشد آن ماهيت نه موجود خواهد بود و نه معدوم (مانند همه ماهيات ديگر) و در آن صورت براى متلبّس شدن به لباس وجود، نيازمند سببى خواهد بود. آن سبب از دو حال بيرون نيست، يا ذات خود واجب متعال است و يا امرى است خارج از ذات او، كه هر دو شقّ آن محال است. چه، اگر ذات، سبب وجود ماهيت فرض شود، از آنرو كه سبب از حيث وجود همواره بر مسبّب خود تقدّم دارد، چنين لازم مىآيد كه وجود ذات يا ماهيت حقتعالى مقدّم بر
وجود او باشد و اين محال است.
حال اگر چيزى غير از ذات او سبب وجودش فرض شود، مستلزم آن است كه ذات او معلول باشد در حالى كه واجب بالذات نمىتواند معلول باشد، چون معلوليت لازمه امكان است و فرض ما بر اين است كه حقتعالى واجب بالذّات است. بنابراين واجب متعال، هستى محض است و ماهيتى ندارد.
اين استدلال در نوع خود برهانى است استوار و خدشهناپذير، و نقض آن، با استناد به ماهيات موجود در ممكنات، امكانپذير نيست.
توضيح اينكه هرگاه گفته شود: اگر فاعليّت ماهيت مفروض، براى ذات متعال نسبت به وجود خود، مستلزم تقدّم ماهيت بر وجود خود- كه معلول هم هست- باشد همين امر در مورد ماهيات موجود در ممكنات نيز صادق خواهد بود، زيرا ماهيت در هر موجود ممكنى پذيرنده وجود آن است و تقدّم پذيرنده از جهت وجودى بر آنچه مىپذيرد، عيناً مانند تقدم فاعل بر معلول است.
چنين قياسى درست نيست، زيرا لزوم تقدّم وجودى قابل بر مقبول خود، در مورد قابلى صحيح است كه خود، علت مادى نيز باشد. در آن صورت است كه بر معلول خود، يعنى مجموعه ماده و صورت مقدّم خواهد بود، و ماهيت ممكن، هيچگاه علت مادى وجود ممكن يا ماهيت وجود آن نيست؛ بلكه قابليّت ماهيت ممكن نسبت به وجود خود نوعى اعتبار عقلى است. بدين نحو كه عقل يك امر ممكن موجود را به دو جزء ماهيت و وجود تحليل كرده، ماهيت را موضوع و وجود را محمول آن قرار داده است. خلاصه اينكه ماهيت، علت قابلى وجود نيست و اگر ماهيت را علت فاعلى وجود خود فرض كنيم در آن صورت بايد بهعنوان يك علت حقيقى مقدم بر معلول خود باشد، زيرا نياز به علت وجودى، يك نياز حقيقى است نه اعتبارى، و علت حقيقى را به دنبال دارد؛ برخلاف نيازى كه يك ماهيت قابل، نسبت به وجود دارد، چون ماهيت امرى عقلى و اعتبارى است و در حقيقت ماهيت عارض بر وجود است
نه معروض آن.(1)
آنچه در اينجا لازم است ذكر شود آن است كه در اصالت و وحدت وجود اصولًا سخن از اينكه هر موجودى ماهيتى دارد كه وجود بر آن عارض مىشود- كه در آثار حكماى اصالت وجودى پيش از ملاصدرا همواره بر آن تكيه شده است- معنى واقعى ندارد، و چنانكه مؤلّف در اينجا و در مباحث وجود به تبع صدرالحكماء متذكر گرديده است، هر پرتوى از وجود مشخصات و خواصى دارد كه مجموعه آن را ماهيت آن وجود مىناميم، و ماهيات در واقع حدود وجودند و عارض بر آن نه بالعكس
برهان ديگر: هرگاه وجود در ذات واجب زائد بر ماهيت باشد، ماهيت او ناگزير تحت يكى از مقولات دهگانه قرار خواهد گرفت كه البته آن مقوله جوهر خواهد بود نه مقولات عرضى؛ خواه مقولات در همين عدد معروف منحصر باشد و خواه كمتر يا بيشتر، زيرا اعراض در هر حال قائم بر غير خود هستند.
اكنون اگر آن ماهيت مفروض تحت مقوله جوهر باشد، ناگزير بايد داراى اختصاصات ويژه خود باشد و اين تخصّص، تنها به وسيله فصل مميّزى تحقق مىپذيرد كه ماهيت خاص او را از اشتراك بين انواع جوهرى ديگر خارج سازد و بنابراين نيازمند به مخصّص خواهد بود.
همچنين ترديد نيست كه بعضى از انواع جوهرى نيازمند مخصّص و مرجّح است و اگر انواعى كه تحت يك جنس قرار مىگيرد داراى صفت امكان باشد (چون انواع تحت يك جنس به وسيله فصول تخصص مىيابد) آن صفت براى جنس نيز جايز است،(2)زيرا هر چه بر بعض انواع تحت يك جنس جايز باشد بر جنس نيز جايز است
1) اينكه در موجودات دو مفهوم قابل تصور است، يكى هستى آن و ديگرى چيستى، امرى است كه براى كليّه حكما در هر مكتبى كه بودهاند، مسلّم گرفته شده، چون عقل چنين تحليلى را در مورد هر چيزى حكم مىكند، اما اينكه از اين دو، اصالت با كدام است، يعنى واقعيت خارجى و آنچه هستى موجودات را تشكيل مىدهد كداميك از اين دو است، ماهيت يا وجود و يا هر دو بر روى هم، محل اختلاف است و مكاتب اصالت وجود و اصالت ماهيت و ساير مكتبها را ايجاد كرده كه در اينجا مورد بحث ما نيست.
2) هر چه را بتوان بر نوعى از انواع تحت يك جنس حمل كرد آن را بر جنس نيز مىتوان حمل كرد. چنانكه كليّهصفات ذاتى و عرضى انسان را مىتوان بر حيوان حمل كرد: حيوان ناطق، حيوان مدرك، حيوان ضاحك، حيوان كاتب و غيره. و نيز آنچه بر جنس، واجب يا محال باشد براى انواع زير آن چنين است
و آنچه بر جنس واجب يا ممتنع باشد، بر همه انواع تحت آن ممتنع يا واجب خواهد بود.
حال گوييم: اگر واجبالوجود تحت مقوله جوهر درآيد در ذات او جهت امكانى لازم مىآيد، زيرا جنس جوهر او از طريق انواع جوهريه ممكن، داراى صفت امكان شده و او نيز در تحت جنس ممكن، ممكن خواهد بود نه واجب، و فرض ما واجب بودن ذات اوست. و چون ماهيت مفروض او محال است تحت مقوله جوهر واقع شود، نيز محال است كه ذات واجب متعال داراى ماهيت باشد و اين مطلوب ماست.
از آنچه گذشت روشن شد كه ضرورت و وجوب هستى در ذات واجب متعال، ازلى است و از عين ذات او كه صرف وجود است و داراى ماهيتى نيست، صفت ضرورت و وجوب او را انتزاع مىكنيم.
چنانكه گفته شد، واجب متعال داراى ماهيتى نيست و بنابراين حدّى براى وى متصور نيست و چون حد ندارد اجزاء حدّى، يعنى جنس و فصل، ندارد و چيزى كه جنس و فصل ندارد اجزاء خارجى، يعنى ماده و صورت خارجى ندارد، زيرا ماده همان جنس به شرط لا و صورت همان فصل به شرط لا است.
همچنين، اجزاء ذهنى يعنى ماده و صورت عقلى كه جنس و فصل مأخوذ به شرط لا در ماهيات بسيط خارجى، مانند اعراض است، نيز در مورد ذات واجب قابل تصور نيست.
خلاصه آنكه نه اجزاء حدى- جنس و فصل- و نه اجزاء خارجى- ماده و صورت-
و نه اجزاء ذهنى و عقلى، هيچيك در او وجود ندارد.
برهان ديگر: اگر ذات واجب داراى جزء باشد، وجود جزء بر او مقدّم است و او در وجود خود بايد متوقف بر اجزاء خود باشد، زيرا تقدّم وجودى جزء بر كلّ ضرورى عقل است، چون كلّ متوقف بر اجزاء خويش است. و اينكه پيش از وجود واجب چيزى باشد و او در وجود، بر غير خود متوقف گردد و با اين حال واجب بالذات هم باشد، عقلًا محال است.
برهان ديگر: اگر ذات واجب متعال از اجزائى تركيب يافته باشد، يا بايد همه آن اجزاء واجب بالذات باشد و يا بعضى از آنها واجب و بعض ديگر ممكن، و يا همه آن اجزاء ممكن باشد.
شقّ اول محال است به اين دليل كه اگر اجزاء تشكيلدهنده ذات همه واجب بالذّات باشند در ميان آنها امكان به قياس برقرار خواهد بود، چنانكه قبلًا- در مبحث مواد قضايا- گفته شد؛ و اين امر مانع از آن است كه آن اجزاء، اجزاء حقيقى يك مركب حقيقى با وحدت حقيقى باشند، زيرا در يك تركيب به نحوى كه يك واحد حقيقى به وجود آيد لازم است ميان اجزاء تشكيلدهنده آن وابستگى و نياز ذاتى باشد تا از تركيب آنها چيز جديدى حاصل شود، با آثارى غير از آثار وجودى هر يك از اجزاء آن.
شقّ دوم نيز محال است. چه، اگر بعضى از اجزاء، واجب و بعضى ممكن باشند در آن صورت نياز واجب به ممكن لازم مىآيد (چون تعلّق و نياز بين اجزاء ضرورى است) گذشته از اين، لازمه وجود اجزاء ممكن در ذات واجب، مستلزم تحقّق ماهيت در واجب بالذات است، زيرا قبلًا در مرحله وجوب و امكان گفته شد كه هر ممكنى داراى ماهيت است.
محال بودن شقّ سوم نيز مانند اول و دوم محرز است.
برهانهايى كه ذكر شد براى نفى اجزاء مقدارى از ذات واجب كفايت نمىكند،
زيرا اجزاء كمّى، اجزاء بالقوهاند نه بالفعل، چنانكه در مبحث كم، از مرحله جواهر و اعراض گفته شد. در مورد نفى اجزاء كمّى از ذات واجب گفتهاند: اگر در واجب بالذات جزء مقدارى باشد، آن جزء يا ممكن است كه در آن صورت با كل خود كه واجب است از حيث حقيقت ذات مخالف خواهد بود و اين محال است، و اگر آن جزء واجب باشد لازمه آن اين است كه واجب بالذّات بالفعل موجود نباشد و اين محال است.(1)
اكنون بايد توجه داشت كه نوعى از تركيب هست كه اشياء از جهت هويت وجودى خود بدان متّصف مىگردند و آن عبارت است از تركّبى كه به واسطه سلبهاى گوناگون عارض بر موجود مىشود؛ اين نوع تركّب نيز از ذات واجب منتفى است.
توضيح اينكه هر هويت وجودى كه بتوان از آن چيزى را سلب كرد، در واقع تركيبى است از سلب و ايجاب. مثلًا در مورد انسان مىتوان گفت: او انسان است و در حقيقت وجود، اسب نيست. هر موجودى كه اين چنين باشد مركب است از ايجاب و سلب، ايجاب به معنى ثبوت نفسش براى خودش و سلب به معنى نفى غير از او و چون اين دو حيثيّت مغاير با هم در يك موجود جمع است آن موجود در واقع مركّب است.
بنابراين هر هويتى كه بتوان از آن چيزى سلب كرد بدين معنى كه گفتيم مركّب است (و به معنى راه يافتن نفى و سلب در يك هويت وجودى، نقصى است كه يك وجود نسبت به وجود ديگر از حيث مرتبه وجودى دارا مىباشد- چون وجود نقيض عدم است- و مراتب تشكيك و خصوصيات حقيقت وجود از همين طريق تحقق مىيابد).
1) چون اجزاء مقدارى و كمّى اجزاء بالقوهاند نه بالفعل و تحقق آن در ذات واجب مستلزم آن است كه وجودش بالقوه باشد نه بالفعل، و اين با ذات واجب كه فعليت محض است سازگار نيست
عكس نقيض قضيه «هر هويتى كه چيزى از آن سلب شود مركب است» چنين خواهد بود كه: ذاتى كه بسيط الحقيقه باشد هيچ كمال وجودى از آن سلب نمىشود.
واجب بالذات وجود سره است كه هيچ راهى براى عدم به ذات او نيست و هيچ كمالى از او مسلوب نيست، زيرا هرگونه كمال وجودى ممكن، معلول و پرتوى از فيض علت است و علل در نهايت به واجب بالذات ختم مىشود و بخشنده يك چيز، خود فاقد آن نتواند بود. بنابراين ذات متعال او واجد همه كمالات وجودى است بدون آنكه عدم در او راه داشته باشد، يعنى حقيقت ذات واجب بسيط محض است و چيزى از آن قابل سلب نيست و اين مطلوب ماست.(1)
اكنون اگر گفته شود: خداوند متعال نيز داراى صفات سلبى است و برهان نيز بر اين امر قائم است؛ چنانكه گوييم: او جسم نيست، جوهر نيست، عرض نيست و غيره.
پاسخ اين است كه: صفات سلبيّه كلًاّ به سلب نقائص و نيستىهاى او باز مىگردد و سلب سلب، وجود است و نفى نيستى، هستى است و نفى نقص، كمال است.
حال اگر گفته شود لازمه اين سخن آن است كه حمل بين واجب متعال و همه چيزها و هر كمال وجودى درست باشد، و لازمه اين امر يكى دانستن واجب تعالى با ممكنات است كه ذات مقدّسش از آن منزّه است و برخلاف ضرورت عقل نيز هست.
گوييم: هرگاه لازمه آن سخن چنين نيست. چه، اگر وجودهاى ممكن بر او به حمل شائع حمل گردد، از آنجا كه ممكنات داراى دو جهت ايجاب و سلب و كمال و نقص
1) اين بيان همان اصل معروف صدرايى« بسيط الحقيقة كل الاشياء» است و چنانكه ملاحظه شد، مبتنى بر اين است كه هر موجودى كه بتوان چيزى يا چيزهايى از او سلب كرد به همان نسبت در وجود خود ناقص است. پس آنچه بيشتر صفت سلبى داشته باشد ناقصتر و آنچه كمتر بتوان چيزى از او سلب كرد كاملتر است. مراتب مشكّك وجود بر حسب همين كمال و نقص از پايينترين تا بالاترين، كه مرتبه واجب بالذات و اتم و اكمل است، ترتب يافته، و آن مرتبه به سبب بساطت و اطلاق و عدم تناهى، همه چيزهاست
است و ذات آنها مركب از اين دو حيثيت است، در صورت حمل آنها بر ذات متعال به حمل شايع، ذات او مركب خواهد بود، حال آنكه فرض بر بساطت حقيقت او است و اين خلاف فرض است.
پس اينكه مىگوييم: او داراى كمال همه موجودات است بدين معنى است كه او همه كمالات را به نحو برتر و شريفتر واجد است، بدان طريق كه علت واجد كمال معلول خويش است، ودرعين حال بين آن دو مباينت بهحدّى است كه حمل آنها را بريكديگر ممتنع مىسازد.
منظور حكما از «آنچه حقيقت ذاتش بسيط است همه چيزهاست» مطلبى است كه بيان شد، و حمل بين اشياء و ذات بسيط الحقيقه حمل حقيقه و رقيقه است نه حمل شائع.(1)
از آنچه گذشت روشن شد كه ذات واجب متعال مرتبه تماميّت و كمال هر چيز است.
در فصول پيش ثابت شد كه ذات واجب عين هستى است و نه ماهيت دارد و نه جزئى عدمى در وجود اوست. او صِرف وجود و محض هستى است و صِرف و سره هر چيز، يگانه و واحد به وحدت حقّه است، نه دوگانگى در آن متصور است و نه چندگانگى، زيرا كثرت تحقّق نمىيابد مگر هنگامى كه آحاد آن از يكديگر متميّز باشد، يعنى هر واحد از آن به معنايى مختص باشد كه آن معنى در واحد ديگر موجود نباشد و اين با صرافت ذات منافات دارد، بنابراين هر چيز كه بهعنوان ثانى او فرض شود همان اول است.
1) ملاصدرا حمل بين مراتب كامل و ناقص وجود را حمل حقيقه و رقيقه مىنامد كه با حمل شايع فرق دارد، و بهطورى كه در متن ذكر شد حمل ميان علت است و معلولش و حمل بين مراتب اعلى و اسفل و تمام و ناتمام وجود
پس واجب بالذات، واحد بالذات نيز هست و همچنان كه او به ذات خود موجود است، ذاتاً واجبالوجود است. شايد همين منظور شيخالرئيس باشد كه در تعليقات گفته است: «وجود واجب عين هويت اوست، چنانكه موجود بودن براى او عين «او» بودن است، بنابراين وجود واجب بالذات از وجود ديگرى نيست.»
برهان ديگر: اگر واجب بالذّات متعدّد باشد، مثلًا دو واجب بالذّات فرض شود و واجبالوجود بودن ميان آنها مشترك باشد و تميّز آن دو از يكديگر به چيزى غير از آن معنى مشترك باشد، چند حالت خواهد داشت. اگر آن وجه مميّز داخل در ذات هر يك باشد، تركّب لازم مىآيد و وجوب وجود از بين مىرود، و اگر خارج از آنها باشد، بايد امرى عرضى و بالطبع معلولِ علتى باشد. حال اگر علت آن، ذات باشد، بايد آن ذات از حيث وجود متقدّم بر تميز خود باشد در حالى كه قبل از تميّز، ذاتى در كار نخواهد بود پس اين محال است، و اگر معلول چيز ديگرى باشد، در آن صورت از جهت تميّز نيازمند به غير خواهد شد كه با وجوب ذاتى سازگار نيست.
پس تعدّد واجبالوجود به هر تقدير محال است.
بر اين برهان شبههاى وارد شده است كه آن را به ابن كمونه نسبت دادهاند- اما در اسفار ملاصدرا آمده است كه اين شبهه را ابتدا شيخ اشراق در كتاب مطارحات خود آورده، پس از وى ابن كمونه كه از شارحان آثار اوست در يكى از مصنّفات خود آن را ذكر كرده و لذا به نام شبهه ابن كمونه شهرت يافته است.
او گويد: به چه دليل جايز ندانيم كه دو ماهيت بسيط و مجهول الكنه كه از حيث ذات با يكديگر بهكلّى متباين باشند موجود باشند و اطلاق وجود نيز بر آنها عرضى باشد.
چنانكه ملاحظه مىگردد اين شبهه بر قول قائلان به اصالت ماهيت وارد است كه شيخ اشراق و پيروان مكتب او هستند، همچنين بر قول حكماى مشاء كه طرفدار اصالت وجودند، اما وجودهاى اشياء را با يكديگر متباين مىدانند، اما اين شبهه بر
دليلى كه در اينجا اقامه شد و مبتنى بر اصالت و وحدت وجود است و وجود را يك حقيقت واحد در همه موجودات بالا و پست مىداند كه ذو مراتب و مشكّك است، وارد نيست.(1)
پاسخى كه به اين شبهه دادهاند اين است كه: چنين شبههاى مبتنى بر انتزاع يك مفهوم واحد از چند مصداق مختلف و متباين است و اين امكانپذير نيست.(2)
برهان ديگر: هرگاه واجب بالذات بيش از يكى و مثلًا دو ذات واجب باشد بين آن دو امكان قياسى برقرار خواهد بود بدون آنكه ميان آنها رابطهاى ذاتى و لزومى برقرار باشد؛ چون وابستگى و علاقه، هنگامى بين دو چيز برقرار خواهد بود كه يكى علت ديگرى و يا هر دو معلول علت ثالثى باشند، و البته معلوليت براى ذات واجب معنى ندارد.
در صورت اول، يعنى امكان قياسى، هر يك از دو ذات واجب مفروض داراى بهرهاى از وجود و مرتبهاى از كمال خواهد بود كه ديگرى فاقد آن است و در نتيجه هر يك از آن دو ذاتاً واجد حظّى از وجود و فاقد مرتبهاى از آن خواهد بود و قبلًا گفتيم كه اينگونه تركّب براى ذات واجب محال است.
برهان ديگر: اين برهان را فارابى در فصوص الحكم آورده است: وجوب وجود قابل تقسيم بين افراد متعدد و متكثّر نيست وگرنه معلول خواهد بود.
شايد مراد اين باشد كه اگر واجب بالذات متعدّد باشد، كثرت، اقتضاى ذات آنها
1) بدين معنى كه هر مرتبه وجود واحد ذومراتب، با مرتبه ديگر تنها از حيث شدّت و ضعف و كمال و نقص اختلاف دارد و مرتبه فوق تمام آن مطلق و بىنهايت و واجب بالذات و تمام است، و هر وجود ديگرى فرض شود لزوماً بايد يكى از مراتب همين يك وجود واحد باشد. مرتبه واجب بالذات يكى بيش نيست و بقيّه مراتب معلول و فيض آن است. با توجه به اين امر دو ذات واجب محال است، و بر مبناى وحدت وجود شبهه او وارد نيست
2) منظور اين است كه اگر وجوب وجود وجه مشترك آنها نيست، مبناى انتزاع آن چيست؟ قطعاً بايد ذات آنها باشد، پس بايد از حيث ذات در وجوب وجود مشترك باشند و از اين، وجه اشتراك و وجه امتياز و در نتيجه تركيب حاصل مىشود و تركّب واجب بالذات لازم مىآيد. پس محال است بيش از يك واجب موجود باشد
نتواند بود، زيرا اگر ذات آنها مقتضى كثرت باشد هيچگاه مصداق واقعى پيدا نخواهد كرد. چه، هر مصداقى كه براى آن فرض شود بايد متعدّد باشد- چون ذات اقتضاى كثرت دارد- و كثير جز از طريق آحاد تحقّقپذير نيست، و چون مصداق واحد ندارد و مصداق كثير نيز نتواند داشت و بنابراين بدون مصداق خواهد بود و وجود خارجى نخواهد داشت، در صورتى كه فرض آن است كه وجودش واجب است.
اما اگر كثرت به اقتضاى امرى خارج از ذات باشد نيز محال است، زيرا مستلزم نياز به غير است كه با وجوب ذاتى قابل جمع نيست.
پژوهش و تفكّر دقيق علمى نشان مىدهد كه اجزاء جهان ما، يعنى همين عالم طبيعت، به يكديگر مرتبط است و ميان همه اجزاء آن از پديدههاى آسمانى تا عناصر زمينى و فعل و انفعالهاى آنها و رويدادهايى كه براى هر يك از موجودات رخ مىدهد پيوندى استوار برقرار است؛ بهطورى كه نمىتوان موجودى را خارج از اين زنجيره در هم بافته پيدا كرد كه در مسير هستى و تأثير و تأثر خويش به موجودات ديگر پيوسته نباشد. در مباحث حركت جوهرى نيز قبلًا مطالبى ذكر شد كه مؤيّد اين مدعاست.
بر اين اساس هر پديدهاى از حيث چگونگى وجود و فعل و انفعال با مجموعه جهان هستى در ارتباط است و هر رويدادى به همه عالم طبيعت مربوط مىشود.
از اين واقعيت ملموس چنين استنباط مىشود كه در ميان همه اجزاء جهان هستى نوعى وحدت برقرار است و نظام گسترده آن در كلّ عالم يكى است. اين يك اصل.
از جهت ديگر، آنچه در مباحث پيش گفته شد و در فصول بعدى تكميل خواهد شد، حاكى از آن است كه اين عالم مادى معلول عالمى است نورى و مجرّد از ماده و مبرّاى از قوه. بين آن علت و اين معلول سنخيّتى وجودى هست كه معلول بر حسب
كمال مرتبه وجودى خود، كمال وجودى علت خويش را در مرتبهاى كاملتر و شريفتر حكايت مىكند. و هرگاه علل عقلى مجرّدى، فوق يكديگر باشد تا به پروردگار واجب متعال منتهى گردد، اين حكم به قوّت خود باقى است.
از اين نكته چنين استنتاج مىشود كه برتر از اين نظام كه در جهان مشهود جارى است، نظام نورى و عقلى همسانى هست كه سرچشمه اين نظام ظاهرى است كه آن نيز منتهى مىگردد به نظام خدايى در مرتبه علم الهى كه مبدأ كلّ هستى است. اين هم يك اصل ديگر.
همچنين، از ضروريّات عقلى است كه علت علتِ يك امر علت آن امر بهشمار مىرود، و معلولِ معلولِ آن نيز معلولِ آن است؛ و چون سلسله علل منتهى مىشود به واجب متعال، بنابراين، هر موجودى به هر كيفيتى كه باشد اثرى است از آثار او. و در جهان، جز وجودِ جواهر و آثار آنها و نسب و اضافات و روابط بين آنها چيزى نيست، و هيچيك از اين موجودات در وجود خود مستقلّ نيست جز ذات واجب متعال كه وجود همه از فيض اوست.
از آنچه گذشت آشكار مىگردد كه واجب متعال مجرى اين نظام جارى در جهان مشهود است، و همو مدبّر و كارگزار جهان هستى است كه تدبير و اراده او بر سراسر اجزاء اين عالم مستولى و سايه گستر است و نظام نشأت نورى و عقلى كه فوق اين نظام ظاهرى و محاذّى با مراتب كمال وجودى آن است در حيطه اراده اوست.
بنابراين، واجب متعال، پروردگار جهان هستى و مدبّر امور آن است كه هر چيز را وجود مىبخشد و امواج وجود از اوست كه پياپى در مىرسد، و علتهايى كه واسطه بين او و موجودات است همگى در تسخير اوست و از خود استقلال وجودى ندارند.
بنابراين محال است كه در جهان هستى پروردگار ديگرى جز او وجود داشته باشد، چه يكى و چه بيشتر. از اينها گذشته، اگر خداوندان متعدّد براى تدبير اين جهان فرض شود، چنانكه پيروان مذاهب چند خدايى و شمنان معتقدند، كار عقلًا به محال
مىكشد و تباهى نظام هستى را در پى دارد.
بيان مطلب اين است كه:
كثرت جز به وسيله آحاد تحققپذير نيست و آحاد جز از طريق امتياز يك واحد از واحد ديگر ممكن نمىشود؛ و تمايز بين واحدها صورتپذير نيست مگر آنكه هر واحد در ذات خود جهتى را دارا باشد كه واحد ديگر آن را فاقد است و به واسطه اين وجه امتياز هر واحد از ديگرى متمايز گردد.(1)همه اينها از ضروريّات عقلى است، و از آنجا كه سنخيّت بين فاعل و فعلش، موجب مغايرت و امتياز فعل يك فاعل با فاعل ديگر است، هرگاه در جهان هستى خدايان متعدّد باشد، حتى اگر با يكديگر در انجام يك فعل واحد اجتماع و همكارى داشته باشند، يا هر يك از آنها در اداره يك بخش از امور جهان مستقلًا عمل كند، مانند خداى آسمان، خداى زمين خداى انسان و جز آن، با اين حال موجب تباهى عالم خواهد شد و بين اجزاء آن ناهماهنگى و تدافع پيش خواهد آمد و نظام از هم خواهد گسيخت. و چون در نظام كنونى جهان هماهنگى و وحدت حكمفرماست، شبهه چند خدايى منتفى است.
اكنون اگر گفته شود، استوارى و هماهنگى شگفتانگيزى كه بر تمامى اجزاء جهان حاكم است گواه آن است كه اين تدبير از روى علم و حكمت جارى است و اصول علمى و قوانين فلسفى نيز مؤيّد اين است كه جهان مشهود به وسيله علل مجرّد از ماده اداره مىشود. اين را هم مىپذيريم كه خدايان متعدّد كه از حيث عدد و ذات از يكديگر متمايز هستند موجب اختلاف افعال و برخورد و فساد نظام مىگردند، اما چه اشكال دارد كه آنان با يكديگر همكارى و توافقى در اداره جهان ميان خود برقرار كنند و براى حفظ و صلاح نظام واحد هماهنگى داشته باشند، بهويژه آنكه خدايان از
1) ممكن است در انديشه غيرفلسفى خطور كند كه بين هزاران مهره يك رنگ كه همه با يك قالب ريخته شده، چهوجه امتيازى هست، يا در ميان دانههاى گندم و نظاير آنها. بايد توجه داشت كه مكان و وضع در همه همانندها مختلف است، صرفنظر از امور ديگر، البته اين در مورد همانندهاى مادى است
عقل و حكمت برخوردارند.
پاسخ اين است كه آن دسته از قوانين علمى كه صاحبان عقل و خرد، اعمال خود را بر اساس آن استوار مىكنند عبارت است از صورتهاى علميّه و قوانين كلّى كه از نظام خارجى موجود در عالم اخذ كردهاند. نظام خارجى بر صور علميّه و قوانين كلّى نوعى تقدّم وجودى دارد، و علوم تابع واقعيات خارجى است.
در صورتى كه جهان هستى و نظام جارى آن، فعل و مخلوق آن خدايان مفروض است و محال است كه فاعل در فعل خود از صور علميّهاى كه از فعل خود انتزاع مىكند متأثّر گردد، چون فعل لزوماً متأخّر از فاعل، و صور علميّه متأخّر از فعل است.
اكنون اگر گفته شود: اين را مىپذيريم كه خدايان متعدّد مفروض، فاعل نظام خارجى هستند و در فعل خود از صور علميّه منتزع از افعال خود، كه علومى ذهنى و حصولى و تابع موضوعات خارجى است، تبعيت نمىكنند؛ ليكن اين خدايان از زمره فاعلهاى علمى هستند و فاعل علمى از فعل خويش در مرتبه ذات خود آگاه است و قبل از وقوع فعل بر آن وقوف دارد، پس به چه دليل نتوانند قبل از فعل با يكديگر از روى صلح و دوستى توافق كنند و علم خود را هماهنگ سازند؟(1)
گوييم: علم و آگاهى كه فاعل علمى نسبت به فعل خويش پيش از ايجاد آن دارد علم حضورى است- چنانكه پيش از اين بدان اشاره شد و در فصول بعد نيز خواهد آمد- و ملاك اين علم حضورى در فاعل علمى آن است كه خود، كمالات وجودى معلولهاى خويش را به نحو برتر و شريفتر دارا باشد و بين فاعل و فعل او لزوماً بايد سنخيّت باشد.(2)
بنابراين فرض همكارى و هماهنگى خدايان متعدد در مرتبه علم حضورى ذاتى،
بهمعنى لغوكردن وجوه تمايز وتكثّر، يعنى يكى ساختن آنهاست در صورتىكه فرض بر تعدّد و چندگانگى وجود خدايان است و يكى دانستن آنها خلاف فرض است.
مشاركت ميان دو يا چند چيز هنگامى معنى حقيقى دارد كه آن دو از يكديگر متمايز و جدا باشند و در يك مفهوم واحد اشتراك داشته باشند، به نحوى كه هر دوى آنها بدان مفهوم متّصف گردند. مانند زيد و عمرو كه در مفهوم انسانيّت متحدند و انسان و اسب كه در حيوانيّت متحدند. اين را وحدت در كثرت گويند.
كثرت، جز از طريق واحدهاى متمايزى كه هر يك از آنها مشتمل بر چيزى است كه ديگرى به واسطه آن چيز از وى سلب مىگردد، قابل تحقّق نيست و بر اين اساس هر يك از دو طرف مشارك از حيث وجودى تركيب يافتهاند از نفى و اثبات (مثلًا وقتى مىگوييم، انسان اسب نيست و اسب انسان نيست، هر يك از آنها را به واسطه داشتن صفتى كه ديگرى فاقد آن است از دومى سلب كردهايم و اين جهت نفى آنهاست، و از طرفى هر يك براى نفس خود اثبات مىشوند، انسان انسان است، و اسب اسب است، و اين جهت اثبات در آنهاست). اكنون، از آن جهت كه وجود واجب بالذّات حقيقت وجود است و بساطت و صرافت، صفت ذاتى اوست، نه در او تركيب راه دارد و نه چيزى از وى قابل سلب و نفى است، پس هيچ چيز با او در هيچ مفهوم و معنايى مشاركت حقيقى ندارد.(1)
1) بيان روشنتر مطلب اين است كه مشاركت مبتنى بر كثرت است و كثرت مستلزم اجتماع سلب و ايجاب در يك موجود واحد است، و چون ذات واجب واحد بسيط است، اجتماع سلب و ايجاب در او معنى ندارد؛ و چون سلب و ايجاب در او نيست، با چيزى هم مشاركت ندارد، پس كثرت و مشاركت صفت ممكنات است و ذات واجب از هر دو منزّه است
همچنين بايد توجه داشت كه مفهومى قابل اشتراك است كه از نوع ماهيات باشد و يا به طريقى به ماهيات مربوط شود. و چون هيچ جنبهاى از ماهيات، كه از جهت ذات باطل و اعتبارى است، در حريم وجود ذات واجب كه حق محض است راه ندارد، اشتراك او با هيچ چيز در هيچ مفهوم امكانپذير نيست.
ذات واجب چون جنس ندارد با چيزى مجانس نيست و چون نوع ندارد با چيزى مماثل نيست و چون كيفيت ندارد با چيزى مشابه نيست و چون كم يا اندازه ندارد، با چيزى مساوى نيست و چون وضع ندارد با چيزى مطابق نيست و چون ايْن ندارد با چيزى محاذى نيست و چون اضافه نسبت به ذات او ممكن نيست با چيزى مناسبت ندارد.
صفاتِ اضافىِ زائد بر ذات نيز كه به حقّ نسبت داده مىشود، مانند خلاقيّت و رزّاقيّت و زنده كردن و ميراندن و امثال آن، همگى از مقام فعل او انتزاع يافته است كه پس از اين درباره آن سخن خواهيم گفت.
نيز، بايد توجه داشت كه صفات اضافى كه به ذات متعال نسبت داده مىشود، همگى در حقيقت به صفت قيوميّت او باز مىگردد و چون در عالم هستى، مؤثّر و هستىبخش، تنها اوست و بس، بنابراين در قيوميّت هيچ چيز با او مشاركت ندارد، اما اينكه بعضى از مفاهيم منتزع از وجود را كه مشترك بين ذات واجب و ممكنات است در مورد او بهكار مىبريم بايد توجه داشت كه آنچه در مورد حق بهكار مىرود، مفاهيم منتزع از عالىترين مراتب وجود است كه در كمال و شدّت نامتناهى است و هيچگونه نقص و عدمى در آن راه ندارد، و آنچه در مورد ديگران بهكار مىرود؛ مراتب مادون آن مرتبه از حقيقت مشكّك وجود است كه از نقص و تركيب خالى نيست و بر اين اساس بين ذات واجب و ممكنات در مفاهيم منتزع از وجود نيز مشاركت وجود ندارد.
بنابراين بعض از مفاهيمى كه به اشتراك معنوى بر ذات واجب و موجودات ديگر
حمل مىشود، مانند وجود، همواره با چشمپوشى از ويژگىهاى مصداق به كار مىرود.(1)
همچنين ساير صفات واجب، مانند علم و حيات و رحمت و امثال آن را، با چشمپوشى از خصوصيات مصداق، و تنها از جهت مفهوم، بهصورت مشترك بين او و غير او بهكار مىبريم و اين مطلب غير از اشتراك مورد بحث است.
پيش از اين گفته شد كه هيچگونه كمال وجودى از ذات واجب متعال قابل سلب نيست و هرگونه كمال كه در عالم وجود تحقّق داشته باشد، مانند علم، حيات، قدرت و امثال آن، ذات واجب آن را در حدى والاتر و برتر دارا مىباشد و بر او به نحوى كه شايسته ساحت عزّ و كبرياء اوست، قابل حمل است و مقصود از اتّصاف جز اين نيست.
سپس، صفات بهطور كلّى در تقسيم اولى بر دو قسم تقسيم مىشود: صفات ثبوتيّه كه داراى معنى ايجابى است، مانند علم و قدرت، و صفات سلبيّه كه داراى معنى سلبى است و در واقع سلب سلب، كمال است و بنابراين، حقيقت آن ايجاب كمال است، زيرا نفى نفى، اثبات است. چنانكه گوييم: آن كس كه جاهل نيست، آن كس كه ناتوان نيست، كه معنى آنها، همان عالم و قادر است.
1) چنانكه در عنوان اين فصل ملاحظه گرديد، عدم مشاركت ذات واجب در مفاهيم با چيزهاى ديگر، تنها از حيث مشاركت مصاديق مورد توجه است وگرنه با چشمپوشى از خصوصيات مصاديق اغلب مفاهيم بين ذات واجب و ممكنات مشتركاً بهكار مىرود. چنانكه گوييم: خدا هست، انسان و درخت و زمين و غيره نيز هست. همچنين گوييم: خدا عالم است، حسن عالم است، خدا حكيم است، ابوعلى سينا حكيم است، و امثال آن. در همه اين موارد، حمل اين مفاهيم بر ذات حقّ با صرفنظر كردن از خصوصيات مصداق امكانپذير است، وگرنه وجود حق و علم او و حيات و ساير صفات او از جهت مصداق با علم و حيات و وجود ماسوى اللَّه قابل قياس نيست، مگر قياس محدود ناقص با نامتناهى فوق تمام
اما- چنانكه در مباحث قبل روشن شد- سلب چيزى كه كمال وجودى بهشمار رود، از ذات متعال شدنى نيست؛ پس صفات سلبيّه نيز در حقيقت به صفات ثبوتيّه باز مىگردد.
صفات ثبوتيّه نيز خود به دو قسم قابل تقسيم است:
صفات ثبوتى حقيقى مانند، حيات و صفات ثبوتى اضافى مانند عالم بودن و قادر بودن.
صفات ثبوتى حقيقى نيز دو قسم مىشود، صفات حقيقى محض، مانند حيات و صفات حقيقى مضاف مانند خالق و رازق.
از يك جهت ديگر صفات را تقسيم كردهاند به صفات ذات، يعنى صفاتى كه تنها ذات براى انتزاع اين صفات بسنده است، و صفات فعل كه انتزاع آنها علاوه بر ذات به چيز ديگرى نيز نيازمند است؛ و چون هيچ موجودى در جهان نيست مگر آنكه فعل اوست، از اينرو صفات فعليّه، منتزع از مقام فعل اوست.
بين كسانى كه درباره صفاتى ذاتى منتزع از صِرف ذات واجب بحث كردهاند اختلاف نظر بسيار است.
حكما و فلاسفه برآنند كه صفات ذاتى حقتعالى عين ذات او است و هر يك از آنها نيز عين ديگرى است.
متكلّمان اشعرى معتقدند كه صفات ذات متعال معانى زائدى است كه لازمه ذات اوست و همه صفات، مانند ذات حق قديمند.
كراميّه معتقدند كه صفات حق زائد بر ذات و حادث است.
برخى ديگر معتقدند كه معنى اتّصاف ذات به صفتى از صفات اين است كه فعلى كه از ذات حق صدور مىيابد از نوع افعال كسى است كه داراى چنان صفتى
باشد. مثلًا معنى عالم بودن براى ذات او اين است كه فعل صادر از او متين و استوار و داراى هدف خردمندانه است، آنچنان كه از يك فاعل عالم مشاهده مىشود؛ و معنى قادر بودن او نيز بدين معنى است كه فعل صادر از او همانند فعل كسى است كه قادر باشد. خلاصه آنكه ذات حق قائم مقام صفات اوست و او نه صفت ذاتى دارد و نه زائد بر ذات.
از سخنان برخى ديگر نيز چنين برمىآيد كه گويا معتقدند معنى اثبات صفات براى ذات واجب، نفى صفات مقابل آن است. مثلًا هنگامى كه گفته مىشود: او زنده است و يا عالم است، بدين معنى است كه او مرده و جاهل نيست و امثال آن.
همچنين از سخنان برخى ديگر چنين استنباط مىشود كه معتقدند صفات ذاتى عين ذات است ليكن همه آنها به يك معنى است و الفاظ گوناگون در واقع مترادفند.
از ميان اقوال ياد شده، قول اول كه منسوب به حكما است، درست و قابل قبول است، زيرا چنانكه به تحقيق رسيد، واجب بالذات علت تامّه تمامى جهان هستى است و هر موجود ممكنى در سلسله علل، مستقيماً يا با يك واسطه و يا با واسطههاى متعدد بدو منتهى مىشود، بدين معنى كه ذات واجب متعال، خود علت همه چيزهاست.
همچنين به اثبات رسيد كه هرگونه كمال وجودى كه در معلول باشد، در علت به نحو عالىتر و برتر وجود دارد؛ بنابراين، واجب بالذّات داراى همه كمالات وجودى است. به علاوه، او وجود محض است و عدم در ذات او راه ندارد و ثابت شد كه ذات او بسيط و واحد به وحدت حقّه است.(1)و در ذات او جهت كثرت و تعدّد و حيثيتهاى گوناگون وجود ندارد. بنابراين هرگونه كمال وجودى در ذات او فرض شود عين ذات او و عين كمال ديگر ذات او خواهد بود.
1) وحدت حقّه يكى از اقسام وحدت است، ر. ك: فصل دوم از مرحله هفتم، ص 260 همين كتاب
بر اين اساس، صفات ذاتى واجب متعال بسيار است و با يكديگر از جهت مفهوم مختلف، ليكن از جهت مصداق و عينيّت خارجى يكى است.
همچنين بعضى از متكلّمان گفتهاند، علت ايجاد جهان هستى اراده واجب بالذات است نه ذات او، و اين سخنى است نادرست و بىمأخذ، زيرا اگر اين اراده مورد نظر صفتى ذاتى باشد، در آن صورت عين ذات خواهد بود و نسبت ايجاد بدان، عين نسبت دادن به ذات متعال است. بنابراين نسبت دادن ايجاد به اراده و نفى آن از ذات، تناقضى آشكار است. و اگر اراده مذكور، صفتى فعلى و منتزع از مقام فعل باشد، فعل، لزوماً مقدّم بر آن صفت خواهد بود و نسبت ايجاد فعل به اراده، مستلزم اين است كه معلوم بر علت مقدم باشد و اين محال است.
گذشته از اين، نسبت دادن عليت به اراده واجب متعال و نفى آن از ذات او، مقتضى آن است كه ميان ذات متعال و اراده او مغايرت برقرار باشد، زيرا اين اراده يا خود بىنياز از علت است كه در آن صورت بايد ذاتاً واجبالوجود باشد و لازمه واجبالوجود بودن آن، تعدّد واجبالوجود خواهد بود و اين محال است؛ و يا اينكه نيازمند علت است. حال اگر علتش واجب متعال باشد، در آن صورت علت ايجاد، اراده خواهد بود و ذات واجب علت اراده، و علتِ علتِ هر چيز علت آن چيز است.
بنابراين علت ايجاد جهان هستى واجب متعال خواهد بود. و اگر علت اراده، چيزى جز ذات واجب باشد و منتهى به او نيز نشود، مستلزم وجود واجبالوجود ديگرى است تا ايجاد اراده بدو منتهى گردد كه البته اين نيز باطل و محال است.
اما قولِ اشاعره، مبنى بر اينكه صفات منسوب به ذات واجب زائد بر ذات و لازمه آن و قديم است- آن صفات را منحصر در هفت صفت حيات، علم، قدرت، سمع، بصر، اراده و كلام دانستهاند- از اين جهت نادرست است كه اگر اينگونه صفات در وجود خود بىنياز از علت و قائم به خود باشد، واجبالوجودهاى متعدّد لازم خواهد آمد كه عدد آنها بر اساس قول ايشان هشت خواهد بود، يكى ذات و هفت
صفت مذكور، و برهانهايى كه براى وحدانيّت حق اقامه شد آن را باطل مىسازد.
و اگر در وجود خود نيازمند به علت باشند از دو حال خارج نتواند بود، يا علت آن، همان ذات واجب است كه در آن حال، ذات موجد و آفريننده آنها خواهد بود و متقدم بر آنها، در صورتى كه خود فاقد آن صفات است و علت بايد واجد معلول خود باشد، پس اين محال است.
و هرگاه علت موجده صفات چيزى جز ذات باشد، واجب بالغير خواهد بود و وجوب غيرى بايد به واجب ديگرى منتهى گردد غير از ذات متّصف به آن صفات؛ و برهانهاى توحيد، همه اين نظريه را باطل مىسازد.
همچنين لازمه اين عقيده آن است كه ذات واجب در اتّصاف به صفات خود نيازمند به ديگرى باشد، در حالى كه نياز، به هر صورت كه فرض شود، با وجوب ذاتى وجود، منافات دارد.
نيز، مستلزم آن است كه واجب متعال فاقد صفات كمال در ذات خويش باشد و پيش از اين گفتيم كه ذات واجب، هستى محض است و هيچگونه كمال وجودى را فاقد نيست.
قول سوم نيز كه منسوب است به كراميّه، و گفتهاند: صفات حقتعالى حادث و زائد بر ذات اوست، به اين دليل باطل است كه اگر چنين باشد، آن صفات از ممكنات است و نيازمند به علت. اگر علت آن، ذات باشد، معنى آن اين خواهد بود كه ذات حقّ براى خود چيزى را ايجاد كرده است كه خود فاقد آن بوده و قبلًا گفته شد كه چنين امرى محال است. و اگر علت ايجاد آن غيرذات باشد در آن صورت ذات حق به معلوليت و امكان متّصف خواهد شد و فاقد بسيارى از كمالات وجودى خواهد بود كه محال بودن آن آشكار است.
لازمه قول چهارم كه منسوب به معتزله است و گفتهاند: «ذات حق نايب مناب صفات خويش است» آن است كه ذات او فاقد برخى از كمالات وجودى باشد، حال
آنكه او فياض و ايجاد كننده هرگونه كمال است، پس سخن ايشان باطل و محال است.
با اين توضيح قول كسانى كه پنداشتهاند معنى صفات ثبوتيّه، سلب و نفى مقابلهاى آنهاست و مثلًا معنى علم و حيات و قدرت، نفى جهل و مرگ و ناتوانى از ذات مقدس است، نيز ابطال مىشود، اما اينكه برخى گفتهاند: «اين صفات عين ذات واجبند، ليكن الفاظ آنها مترادف است و يك مفهوم دارد»، ظاهراً چنين مىنمايد كه ايشان مفهوم و مصداق را با هم اشتباه كرده باشند، زيرا آنچه از طريق برهان اثبات مىشود اين است كه اين صفات در مصداق و وجود خارجى واحدند، ليكن مفاهيم آنها مختلف است و اتّحاد آنها امكانپذير نيست. لغت و عُرف نيز مترادف بودن علم و حيات و قدرت و امثال آن را تكذيب مىكند.
شك نيست كه واجب بالذات داراى صفات فعلى است كه در اضافه با غير او تحقّق دارد مانند خالق و رازق و بخشنده و آمرزنده و مهربان و امثال اينگونه صفات كه تعداد آنها بسيار است و صفت «قيّوم» همه آنها را در بر مىگيرد.
اين صفات از آن جهت كه مضاف بر غير ذات واجب است در تحقق نيز متوقف بر غير، يعنى همان مضافٌاليه است، و چون هر چيزى غير از ذات متعال فرض شود معلول ذات او و در وجود، متأخّر از اوست، بنابراين صفتى كه بر غير او متوقف باشد نيز متأخّر از ذات و زائد بر آن خواهد بود. پس اينگونه صفات از مقام فعل حقتعالى انتزاع مىيابد و به ذات متعال نسبت داده مىشود.
موجود امكانى داراى وجودى است كه به نفسه نيست بلكه بغيره است؛ از اينرو هرگاه نظر بر ذات آن باشد وجودش مستقل است و عنوان وجود بر او صادق است، ليكن اگر با توجه به غيرى كه وجودش از اوست در نظر گرفته شود، ايجاد است نه وجود، و آن غير موجد او خواهد بود. همين وجود به اعتبارهاى ديگر، نام ابداع،
خلق، صنع، نعمت، رحمت و امثال آن را به خود مىگيرد و بر همين منوال نام موجد نيز، مبدع، خالق، صانع، منعم و رحيم مىشود.
اكنون اين چيزى كه خلق يا ايجاد شده است، اگر وجودش دوام و بقايى داشته باشد، موجد آن طبعاً آنچه را مايه دوام و بقاى اوست با خود دارد و نياز مخلوق و جهات كمبود و نقائص او را بدان مرتفع مىسازد. حال اگر آن چيزها كه مايه بقاء موجود است به تنهايى در نظر گرفته شود، صفات و اسماء رزق و امثال آن، را مىتوان از آنها انتزاع كرد. و اگر همين چيزها را از آن نظر كه فيض ديگرى است و او بر معلول و مخلوق خود ارزانى مىدارد در نظر بگيريم، آنگاه اسم رازق بر او صدق خواهد كرد، و رزق در رابطه با او، اسامى عطيه، موهبت، نعمت، جود و كرم به خود مىگيرد.
با توجه به جهات مختلف مىتوان از اينگونه معانى، فراوان انتزاع كرد و در آن صورت بر رازق نيز صفات معطى، منعم، وهاب، جواد، كريم و غيره صدق خواهد كرد. ساير صفات فعليّه را به همين ترتيب بر اساس جهات مختلف كمالات وجود مىتوان تكثير كرد.
اينگونه صفات فعليّه بر ذات واجب متعال مصداق حقيقى دارد ليكن نه از آن جهت كه داراى خصوصيات حدوث و تأخّر از ذات متعال است، چه، اگر از اين ديدگاه اعتبار شود مستلزم تغيّر در ذات خواهد بود كه حقتعالى از آن منزّه است، و تركيب و جهات گوناگون كه لازمه تغيّر است، در او نيست.
بنابراين آنها از آن نظر كه در ذات حق داراى اصل و سرچشمهاى است و از آنجاست كه هرگونه كمال وجودى تراوش مىكند و هر چيزى از آن نشئت مىگيرد بر او صدق مىكند. چه، حقتعالى چنان است كه هر خير و كمال وجودى كه در عالم هستى ممكن باشد در جاى خود از او صدور مىيابد و بر او قوام مىگيرد.
حقتعالى از حيث ذات چنان است كه هر گاه چيزى در حيّز امكان باشد، مورد اراده او واقع مىشود، و هر چه اراده او بر آن تعلّق گرفت آن را ايجاد مىكند و چون آن
را ايجاد كند، پرورش آن را نيز بر عهده مىگيرد و چون چيزى را پرورش دهد، آن را از نقص به كمال ترقى مىدهد و همچنان او در مقام وجوب و قدم خويش باقى است و باقى اشياء و كائنات در صفت حدوث و امكان خود براى هميشه باقى خواهند ماند.
پيش از اين به تحقيق رسيد كه هر موجود مجرّد از ماده بر ذات خويش علم حضورى دارد، زيرا ذاتش كه مجرّد از ماده است نزد او حضور دارد و معنى علم، جز حضور چيزى نزد چيزى نيست؛ و واجب متعال منزّه از ماده و قوه است بنابراين ذات او نزد او حاضر و معلوم است.
همچنين گفته شد كه ذات متعال، حقيقت هستى و وجود محض و بسيط و واحد به وحدت حقّه است كه هيچ نقص و عدم در او راه ندارد و در سراسر جهان هستى و نظام پيدا و پنهان وجود، هيچگونه كمال وجودى نمىتوان يافت كه ذات حق آن را در مرتبهاى والاتر و برتر دارا نباشد؛ و اين كمالات وجودى در ذات او نسبت به يكديگر تمايز شخصى ندارد، چون ذات او بسيط و بىجزء و تركيب است.
بنابراين هر چه جز او هست در مرتبه ذات او موجود و معلوم اوست و او بر تمامى ذرات هستى در مرتبه ذات خويش، علمى تفصيلى دارد در عين اجمال و علمى اجمالى دارد در عين تفصيل.
همچنين گفته شد كه هر چه جز او هست از ممكنات و موجودات همه معلول او و بلاواسطه يا با يك واسطه و يا با واسطههاى متعدد منتهى به او و قائم به اوست. چه، وجود همه ممكنات وجود رابط است و قائم بر وجود مستقل او و همگى در حقيقت وجودى خويش نيز او حاضر و آشكار است و همه چيز براى او معلوم به علم حضورى است. آنچه مجرّد از ماده است بهطور مستقيم و آنچه مادى است با صورت مجرّد خود نزد او حاضر و معلوم است. از آنچه گذشت روشن شد كه ذات واجب
متعال، علمى به ذات خويش در مرتبه ذات دارد كه عين ذات اوست، و علمى به چيزهاى ديگر جز ذات خويش دارد كه آن نيز در مرتبه ذات اوست و آن را «علم قبل از ايجاد» مىنامند، و آن علمى است اجمالى كه با علم تفصيلى او يكى است. نيز، حقتعالى علمى تفصيلى به همه چيزهاى مادون خويش دارد كه خارج از ذات او و در مرتبه ذات موجودات است و اين را «علم بعد از ايجاد» گويند و البته علم او در هر حال علم حضورى است.
از اين پنج اصل مسائلى متفرّع مىگردد: نخست اينكه هرگونه علمى كه در مراتب ممكنات، از مجارى علل مجرّد عقلى و مثالى نهاده شده باشد، علم ذات متعال بهشمار مىرود، و علم موجودات ديگر در عين حال، علم اوست.
ديگر اينكه او شنوا و بيناست چون دانا و آگاه است، زيرا شنوايى و بينايى در حقيقت همان علم به مسموعات و مبصرات است كه بخشى از علم به معنى مطلق است و او تمامى علم را داراست.
در مبحث علم حقتعالى بين صاحبنظران اختلاف بسيار است، بهطورى كه حتى برخى بهكلّى منكر علم او شدهاند؛ كه البته با برهانهايى كه در اين مورد ذكر شده، قول ايشان باطل و مردود است.
اما كسانى كه علم حقتعالى را اثبات كردهاند داراى نظريههاى گوناگون هستند كه ذيلًا به اهم آنها اشاره مىشود:
اشكال اين نظريه آن است كه، علم ازلى به معلول داشتن هيچگاه مستلزم آن نيست كه معلول با وجود خاصّ امكانى خود در ازل موجود باشد.
به علاوه، اين نظريه، مبتنى بر اين اعتقاد است كه: علم حضورى، تنها علم شىء به نفس خود را شامل مىشود و هر چه خارج از نفس عالم باشد تابع معلوم خارجى و
طبعاً معلوم به علم حصولى است، كه اين قول نيز باطل است، زيرا چنانكه پيشتر گفته شد، علل تجرّد بر معاليل مجرد خود علم حضورى دارند و با برهان اثبات شد كه حقتعالى به معلولهاى خويش- همه موجودات- قبل از ايجاد در مرتبه ذات خود علم حضورى دارد و بعد از ايجاد نيز علمى حضورى در مرتبه ذات موجودات دارا مىباشد.
اشكال اين نظريه نيز آن است كه اين علم، تنها علم بعد از ايجاد را شامل مىشود كه حقتعالى در مرتبه ذات ممكنات دارا مىباشد، و منحصر ساختن علم تفصيلى او نسبت به موجودات در عقول و مُثُل مستلزم آن است كه ذات حق را فاقد علم ذاتى فرض كنيم. در صورتى كه او وجود صِرف است و هيچ كمالى از كمالات وجودى را نمىتوان از وى سلب كرد.
اشكال قول او اين است كه وى با اين نظريه، فقط اصل تحقق علم را براى حقتعالى اثبات مىكند كه از طريق اتحاد عاقل و معقول صورت مىگيرد نه از طريق عارض شدن صور علميه بر ذات يا طرق ديگر، اما در اين قول، چيزى كه علم قبل از ايجاد و يا بعد از ايجاد را براى ذات حق اثبات كند، وجود ندارد.
همه اشياء اعم از ماديات و مجرّدات با وجود عينى خود نزد حقتعالى حاضرند و
1) فرفوريوس( م 233 ق م) از حكماى معروف نوافلاطونى، شاگرد فلوطين، صاحب كتاب ايساغوجى( كلياتخمس) و از شارحان آثار معلم اول، ارسطو است
از او غائب و پوشيده نيستند، و اين علم تفصيلى اوست بعد از ايجاد، نسبت به موجودات. همچنين، حق متعال، علمى اجمالى نيز در ذات خود قبل از ايجاد نسبت به موجودات دارد.
اشكال نظريه شيخ اشراق اين است كه اوّلًا: حضور ماديات براى حقتعالى جايز نيست، زيرا ماديّت با حضور سازگارى ندارد، چنانكه در مباحث عاقل و معقول بيان شد.
ثانياً: منحصر ساختن علم تفصيلى حق را نسبت به اشياء، در مرتبه وجود خاص آنها، خالى نمودن ذات حق از علم تفصيلى در مرتبه ذات خويش پيش از ايجاد اشياء است؛ در حالى كه ذات متعالى او فياض هرگونه كمال تفصيلى در موجودات است.
چه، ذات او صِرف وجود است و نمىتوان كمالى را از ذات او خارج ساخت.
اشكال اين قول نيز مانند نظريه قبلى در اين است كه ذات متعال را از كمال علمى خالى مىسازد، در صورتى كه او واجد هرگونه كمال وجودى است. از اين گذشته در مباحث عاقل و معقول گفته شد كه عقول مجرّد، داراى علم ارتسامى حصولى نيستند.
1) مَلطى، در اينجا منظور انكسيمانوس حكيم يونانى اهل ملطيه است( م 480 ق م). ملطيه شهرى است در آسياىصغير و دانشمندان بسيارى از آنجا برخاسته و به ملطى معروفند كه از جمله ايشان تالس ملطى و انكسيمندرس و انكيسمانوس مشهورند
اشكال اين قول نيز خالى دانستن ذات متعال از علم به مادون معلول اول است، در صورتى كه او وجود صرف است و ممكن نيست كمالى از ذات او خارج باشد.
در اين قول نيز همان اشكال اصلى، يعنى تهى دانستن ذات حق از كمال علمى وجود دارد. به علاوه در اين نظريه، علم ارتسامى و حصولى براى ذات متعال اثبات شده است، در صورتى كه او مجرّد از ماده و مبرّا از علم حصولى است.
اشكال اين نظريه، مانند نظريّات قبلى در اين است كه اوّلًا: ذات متعال را از كمال علم تهى دانسته است، ثانياً: براى حقتعالى كه هم در ذات مجرّد است و هم در فعل،
1) منظور از حكماى متأخر، فلاسفه بعد از ابوعلى سينا و قبل از ملاصدراى شيرازى است، از جمله ابوالبركات بغدادى
علم حصولى اثبات كرده است، ثالثاً: لازمه اين قول آن است كه وجود ذهنى، بدون وجود عينى و مطابق خارجى تحقّق يابد، كه اين خود مستلزم آن است كه ماهيات قبل از وجود خارجى خاص خود داراى وجود ديگرى باشند جدا از وجود حقتعالى، و اگر خوب دقت شود اين نظريه با قول افلاطون يكى است.(1)
بايد دانست كه بيشتر متكلّمين داراى اين نظريهاند، هر چند كه بر آن از اين جهت كه علم قبل از ايجاد را كلّى دانسته، خرده گرفتهاند؛ البته با اين پندار كه مقصود از كلّى در اينجا همان كلّى منطقى است كه در مبحث كلّى و جزئى از آن بحث مىشود؛ در صورتى كه مقصود از كلّى در اينجا اين است كه علم تفصيلى قبل از ايجاد در مورد هر چيز چنان است كه قبل از وجود و بعد از آن بدون تغيير به حال خود باقى است.
قول معتزله مبنى بر اينكه ماهيات اشياء در عدم داراى نوعى ثبوت است و علم حقتعالى قبل از ايجاد اشياء به آن تعلق مىگيرد. اشكال اين نظر آن است كه در مباحث وجود و عدم اثبات شد و آن اينكه عدم و معدوم داراى هيچگونه ثبوتى نيست.
قولى است منسوب به صوفيّه كه براى ماهيات، نوعى ثبوت علمى به تبع اسماء و صفات نزد حقتعالى قائلند (اعيان ثابته) كه علم حقتعالى قبل از ايجاد اشياء به آنها تعلق دارد.
اشكال اين قول نيز مانند قول مشّائون و معتزله آن است كه براى ماهيات قبل از وجود، نوعى ثبوت قائل شدهاند و برهانهاى مبنى بر اصالت وجود و اعتباريّت ماهيات هرگونه ثبوت و وجودى را قبل از ثبوت عينى خاص ماهيات،
1) قول افلاطون اين بود كه علم تفصيلى حقتعالى از طريق علم به مثل نورى و عقول مجرده حاصل مىشود، و حكماى مشاء معتقدند كه ماهيات اشياء قبل از ايجاد، نوعى ثبوت و حصول دارند كه علم حقتعالى بر آن ماهيات كلّى علم حصولى دارد، اما چنانكه مؤلّف رحمه الله يادآور شده است، ماهياتى كه قبل از وجود خارجى براى حق حضور دارند، با مثل نوريه افلاطونى چندان فرقى ندارد، صرفنظر از آنكه افلاطون لااقل براى مثل، وجود نورى قائل شده و مشائون نوعى وجود خيالى و غيرحقيقى، كه چنانكه گفته شد ثبوت ذهنى نيز نتواند بود
مردود و باطل مىسازد.
عنايت و قضا و قدر از مراتب علم حقتعالى دانستهاند؛ چون هر يك با مفهوم ويژهاى كه دارد بر يكى از ويژگىهاى علم خداوند صدق مىكند.
عنايت عبارت از اين است كه صورت علميّه شىء معلوم، علت موجبه آن شىء شود و در اين حالت، معلوم، فعل عالم خواهد بود. بنابراين عنايت حقتعالى نسبت به خلق بدين معنى است كه علم تفصيلى او به اشياء كه خود از صفات ذاتى اوست علت به وجود آمدن اشياء است با همان ويژگىهاى خاص هر شىء كه براى حقتعالى معلوم است؛ اين، عنايت حق است به خلق.
اما، قضاء به مفهومى كه در عرف عامّ متداول است، ضرورى ساختن نسبت موجود بين موضوع و محمول آن است. مثلًا، حكم قاضى در قضاء بين زيد و عمرو و متخاصم، كه بر سر مال يا حقّى نزاع خود را به داورى او سپرده و هر يك دلائل خويش را در اختيار او نهادهاند، مبنى بر اينكه مال از آن زيد و يا حق با عمرو است.
معنى آن در واقع حكم بر ضرورت نسبت بين مال و زيد و يا حق و عمرو است، به نحوى كه تزلزل و ترديدى كه قبل از قضاء بين دو طرف متخاصم وجود داشت از ميان برداشته شود و خصومت پايان پذيرد.
خلاصه اينكه قضا و قاضى عبارت است از ايجاب علمى مسئله، كه به دنبال آن ايجاب اعتبارى خارجى نيز خواهد بود.
اكنون اگر اين معنى را نه به اعتبار عرف بلكه بهعنوان يك امر حقيقى مورد تجزيه و تحليل عقلى قرار دهيم، خواهيم ديد كه دقيقاً منطبق با وجوبى است كه موجودات ممكن نسبت به علل تامّه خود دارا مىباشند، زيرا «شىء تا واجب نباشد موجود نمىشود» و اين وجوب غيرى هرگاه از جهت نسبتى كه به علت تامّه خود دارد در نظر
گرفته شود، ايجاب خواهد بود. در سلسله وجودى ممكنات در سراسر هستى هيچ موجودى نمىتوان يافت كه واجبالوجود و موجب به غير نباشد، يعنى هر ممكن وجودى واجب به غير است و اين وجوب اگر نسبت به علت در نظر گرفته شود ايجاب است. علل نيز منتهى به ذات واجب مىگردد، بنابراين علت موجبه هر چيز، حقتعالى است. و اين ايجاب او، همان قضاى اوست.
حال اگر موجودات ممكن با نظام وجودى خاصّى كه دارند، از جهت مرتبه وجودى خود علم فعلى واجب متعال باشند، واضح است كه ايجاب آنها قضاء الهى خواهد بود كه فوق اين علم ايجابى و يا قضاء الهى، علم ذاتى اوست كه هر چيز چنانكه در عالم وجود هست با تمام تفاصيل نزد او به نحو برتر و شريفتر حاضر و معلوم است.
بنابراين قضا در حقيقت دوگونه است، قضاء ذاتى كه خارج از عالم خلق است و قضاء فعلى كه داخل در جهان موجودات و اشياء است.
از اينجا، ناتمامى قول مشهور مبنى بر اينكه «قضاء، علم مفارقات عقلى است نسبت به موجودات و ممكنات و نظام حاكم بر آنها» روشن مىگردد.
ن يز، قول صدرالمتألّهين رحمه الله در اين مسئله با توجه به آنچه گفته شد نارسا خواهد بود. او گفته است: قضاء، علم ذاتى است نسبت به تفاصيل خلقت.
عين سخن ملاصدرا در اسفار چنين است: «قضاء از نظر ايشان- حكما و متكلّمين- عبارت است از وجود صور علميّه همه موجودات كه از جانب حقتعالى به طريق ابداع، بدون زمان، ايجاد گرديده است. به عقيده آنها اين صور جزء عالم و از افعال حقتعالى است و از حيث ذات با ذات او مباينت دارد، در حالى كه از نظر ما، اين صورتهاى علميّه لازمه ذات اوست و جعل و تأثير و تأثّر در آنها راه ندارد و از اجزاء عالم هستى بهشمار نمىرود، زيرا حيثيت عدمى و امكانى در آنها نيست. بنابراين قضاء ربانى كه همان صورت علم الهى باشد، ذاتاً قديم است و باقى به بقاى خداوند.»
(اسفار، ج 6، ص 291).
بنابراين، تصريح او بر اينكه «اين صورتهاى علميّه لازمه ذات اوست» حاكى از آن است كه اين صورتهاى علم ذاتى و غير قابل انفكاك از ذات اوست، و الّا، هرگاه آنها از لوازم خارجى ذات بهشمار رود، جزئى از جهان خواهد بود و ديگر، قديم بالذات در مورد آنها معنى نخواهد داشت، چنانكه خود نيز صريحاً گفته است.
به علاوه اگر علم خداوند بر اين صور از مقوله علم حضورى باشد، قول او با نظريّه افلاطون يكسان خواهد بود در صورتى كه ملاصدرا رحمه الله قول افلاطون را تأييد نكرده است؛ و اگر علم حقتعالى بر اين صور علميّه، از مقوله علم حصولى باشد، در آن صورت با قول مشّائون منطبق خواهد بود، كه وى آن را نيز نپذيرفته است.
دليل ناتمامى نظريّه ملاصدرا و قول مشهور كه قبلًا ذكر شد آن است كه هرگاه قضاء را بر يكى از دو علم ذاتى و يا فعلى حقتعالى، كه دو مرتبه از مراتب علم اوست، اطلاق كنيم لازمه آن نفى ديگرى نيست، و حقيقت اين است كه بر هر دو مرتبه علم او صدق مىكند و بر اين اساس قضاء، دوگونه است، قضاء ذاتى و قضاء فعلى چنانكه بيان آن گذشت.
حال مىپردازيم به بيان «قدر».
«قَدَر» عبارت است از اندازه و حدود صفات و خواص و آثار هر چيز، و تقدير، تعيين اين صفات و حدود و آثار است كه ابتدا بهصورت علمى نزد عالم تحقّق دارد و سپس به عمل درمىآيد و بر حسب امكانات و اسباب و ادوات و شرايطى كه در تصرّف عالِم است، آن شىء وجود خارجى مىيابد.
چنانكه خيّاط ابتدا اندازهها و حدود و مشخصات لباس را بر روى پارچه تعيين مىكند و پس از آن به دوختن لباس مىپردازد، و يا بنّاء ابتدا حدود و مشخصات ساختمان را بر روى قطعهاى از زمين معيّن مىكند، سپس بر حسب امكانات و اسباب و ادوات موجود آن را مىسازد.
بنابراين، تقدير نسبت به يك امر مقدّر، در حكم قالبى است كه شىء در آن قالبگيرى مىشود و حدود و اندازههاى آن نمىتواند از حدود قالب فراتر رود.
اكنون اگر اين معنى را در مورد حقايق وجودى مورد تحليل عقلى قرار دهيم، دقيقاً با حدودى كه از ناحيه علل ناقصه براى موجودات مادى حاصل مىشود انطباق دارد.
موجودات مادى داراى صورى است كه در نشأه برتر از ماده معلوم و مشخص است و علل ناقصه كه هر يك داراى خواص و حيثيّات ويژهاى است، بر وفق آن صور، اثرى بر شىء معلول نهاده، آن را از اطلاق خارج مىكند و به صفت و اثر خاصّى مخصوص و محدود مىسازد و هنگامى كه همه شرايط تخصّص و تشخّص فراهم آمد و علت تامّه آن تحقّق يافت، آن شىء، تعيّن شخصى خارجى مىيابد و آنچنان كه علت تامّه آن اقتضا دارد، موجود مىشود.
براى مثال، انسان داراى خاصّه «ديدن» است، ليكن نه با تمامى وجود بلكه از طريق بدن و نه با همه بدن بلكه با عضوى كه در صورت اوست، و نه همه چيز را مىبيند، بلكه آنچه در مقابل چشم اوست، و نه هر چه در برابر او باشد بلكه فقط جسم را، و نه هر جسمى بلكه اجسام «كثيف» و داراى رنگ را، و همه جسم را نمىبيند بلكه فقط سطح آن را، و نه همه سطوح را بلكه تنها سطح محاذى خود را، و نه در هر وضعى و نه در هر حالى و نه در هر مكان و هر زمانى.
بنابراين اگر همه شرايطى كه يك امر «ديدن» را در خود احاطه كرده است برشمرى بسيار بسيار زياد است، بلكه بهشماره درنمىآيد. هر يك از اينها حدّى است كه از طريق علل ناقصه براى محدود ساختن يك امر، مانند ديدن، حاصل آمده. هر يك اثرى خاصّ در محدود كردن آن دارد و برخى از اين عوامل نيز، صرفاً مانع تأثير عوامل ديگرند.
حدودى كه بدين ترتيب، براى هر موجود تعيين مىشود، جهات وجودى آن
موجود را تشكيل مىدهد و لازمه هر يك از اين حدود وجودى، يك يا چند سلب است، چنانكه قبلًا بيان شد. و هر موجودى با حدود وجودى خود داراى صورت علميّهاى است در نشأه مثال كه برتر از نشأه ماده است و صفات و خواص و آثار اشياء بر وفق آن صورتها تعيين مىشود، و هيچ چيز داراى صفت و اثرى نخواهد بود جز آنچه كه تقدير تعيين كرده باشد.
اكنون اگر گفته شود: لازمه اين سخنان آن است كه جبر بر همه چيز حتى انسان حاكم است و انسان در افعال خود مجبور است نه مختار.
گوييم: چنين نيست، بلكه اختيار نيز خود يكى از شرايطى است كه فعل انسان بدان محدود مىشود و در مباحث وجود و علت و معلول به اندازه كافى در رفع اين شبهه سخن گفتيم.
نيز اگر گفته شود: چرا معنى قدر را منحصر به تعيين حدود آثار و صفات اشياء مىكنيد و آن را تعميم نمىدهيد تا ماهيات امكانى را هم در بر گيرد؟ زيرا ماهيات نيز حدود موضوعات خود هستند تا از يكديگر متمايز باشند، و هر يك با سلبهاى ويژه خود تلازم دارند و مانند صفات و آثار خود پيش از وجود، در علمِ نشأه برتر معلوم و مقدّر بودهاند.
به علاوه، قبلًا نيز به اثبات رسيد كه هر موجودى كه داراى ماهيت باشد، ممكن است و ممكن در ذات خود تركيبى است از ايجاب و سلب؛ بنابراين قَدَر همه ممكنات اعم از مجرّدات عقلى و مُثُل نورى و طبيعت مادى را كلًاّ در بر مىگيرد، بهويژه آنكه علمى كه در آن همه تقديرات پيش از وجود تعيين شده است علم ذاتى است و بر همه هستى سبقت دارد.
خلاصه اينكه قَدر از حيث عينيّت خارجى عبارت است از تعيّن منتزع از وجود عينى و تقدير عبارت است از تعيين علمى كه وجود خارجى را به دنبال دارد؛ چنانكه در مورد قضا نيز چنين بود. بدين معنى كه مقضىّ عبارت بود از وجوب منتزع از
وجود عينى، و قضا عبارت بود از ايجاب علمى كه وجوب مقضى را به دنبال دارد.
عموم و شمول اين معانى چنان است كه هم ماهيت و ذات موجودات را در بر مىگيرد و هم صفات و آثار آنها را، پس به چه دليل قدر را مخصوص به تعيين حدود آثار و صفات كرده، اصل ماهيت و ذات را از شمول آن خارج ساختهاند؟
گوييم: در اينكه ماهيت حدّ ذاتى ممكن است شك نيست، ليكن در بحث قَدَر ظاهر مفهوم آن را در نظر گرفتهاند كه عبارت است از حدّى كه شىء از لحاظ آثار و صفات در آن محدود است، و ذات شىء موضوع صفات و آثار را شامل نمىشود، و به همين جهت از حوزه موجودات مادى و آنچه به ماده تعلّق دارد فراتر نمىرود.
اصولًا، منظور اهل حكمت از طرح موضوع قدر اين است كه روشن شود موجودات ممكن، در صفات و آثار طبيعى يا فعلى، به حال خود رها نشده، مستقل از واجب متعال نيستند؛ بلكه حد و مرز صفات و افعال و فعل و انفعال همه چيز در دست اوست و هيچ رويدادى بدون تقرير او رخ نمىدهد. اين مطلب در حقيقت بيان اين معنى است كه: علت علت هر چيز علت آن چيز است.
همچنان كه غرض از طرح مسئله قضا اين است كه روشن شود هيچ امر ممكنى جز به وجوب غيرى ايجاد نمىشود و سلسله علل نيز سرانجام منتهى به ذات متعال و علم قديم اوست، و اين نيز در معنى بيان اين حقيقت است كه: تا چيزى واجب نباشد موجود نمىشود.
يكى از اوصافى كه ما آن را جزء كمالات وجودى بهشمار مىآوريم قدرت است.
قدرت صرفاً در مورد فعل بهكار مىرود نه انفعال، بنابراين انفعال و تأثّر يك چيز را، چه شديد باشد و چه خفيف، قدرت نمىگوييم.
ضمناً، قدرت را در مورد هر فعلى بهكار نمىبريم بلكه تنها در فعلى كه فاعل آن بر
فعلش علم و آگاهى دارد. از اينرو در مورد فاعلهاى طبيعى كه فاقد شعور و علم هستند قدرت را بهكار نمىبريم.
قدرت در مورد همه افعالى كه فاعل بر آنها آگاه است نيز بهكار نمىرود، بلكه فقط در مورد افعالى بهكار مىرود كه علم بدان، فاعل را بر انجام فعل برانگيخته باشد.
بنابراين فاعليّت انسان را نسبت به اعمال طبيعى بدن او، قدرت نمىگويند، هر چند كه بر آن اعمال آگاهى داشته باشد.
پس، قدرت تنها در مورد افعالى بهكار مىرود كه فاعل، آنها را خير و كمال خود دانسته، با علم و آگاهى كه آن فعل از اوست و او فاعل آن است آن را انجام دهد.
لازمه اينكه يك فعل براى فاعل خود نيكو به حساب مىآيد اين است كه كمال او باشد، و فاعل ذاتاً اقتضاى آن فعل را داشته باشد. چون خير هر يك از انواع موجودات در كمالى است كه مترتب بر وجود اوست، و طبيعت نوعيّه است كه مبدأ فعل و سرچشمه اصلى فاعليّت نوع و مقتضى كمال خاصّ او است.
بنابراين هنگامى كه فاعل بداند كه فعلى خير و كمال اوست و طبيعت نوعيّه او اقتضاى آن فعل را داشته باشد، فاعل، خود ذاتاً بهسوى آن برانگيخته مىشود، نه آنكه عامل ديگرى انجام فعل را ايجاب كند و بر فاعل تحميل نمايد، چون اگر تحميل و اجبار در كار باشد ديگر قدرت معنى نخواهد داشت.
پس، قادر به فاعلى گفته مىشود كه مختار باشد، يعنى فعل را خود تعيين كند نه آنكه از جانب ديگرى براى او تعيين گردد.
پس از آنكه علم فاعل نسبت به خير بودن فعل محقّق شد، شوقى به دنبال آن در فاعل براى انجام آن به وجود مىآيد؛ چه، خير بهطور كلى براى او دوست داشتنى است و فقدان آن سبب اشتياق است.
اين شوق، خود كيفيتى نفسانى است و با علمى كه پيش از آن است يقيناً فرق دارد.
سپس به دنبال شوق در فاعل اراده به وجود مىآيد. اراده نيز كيفيتى است نفسانى كه
هم با علم فرق دارد و هم با شوق. پس از آنكه اراده به تحقق پيوست، فعل خاص يا به حركت درآوردن عضلات، به وسيله قوه فعّاله كه در سراسر بدن و اندامهاى آن گسترده است انجام مىپذيرد.
اين معنايى است كه تحقيق دقيق درباره قدرت- در حدّى كه براى انسان مطرح است- در دسترس ما قرار مىدهد و قيود آن چنانكه ذكر شد عبارت است از: مبدئيّت نسبت به فعل در فاعل آگاه، علم و آگاهى به خيريت فعل براى فاعل، اختيار در انجام فعل كه ملازم با علم مذكور است، شوق نسبت به فعل، اراده يا خواستن فعل.
اكنون در مورد واجب متعال بايد توجه داشت، همچنان كه پيش از اين گفتهايم، هر كمال وجودى كه در عالم وجود باشد در مرتبه ذات متعال موجود است؛ بنابراين او عين قدرت است. ليكن شوق كه كيفيتى نفسانى است و با فقر و نياز همراه است، در حريم كبريايى او راه ندارد، چه، او از هر نقص و عدمى منزّه است.
اراده نيز چون كيفيتى نفسانى است و با شوق و علم هم تفاوت دارد از ماهيات امكانى است و ذات مقدّس حق از ماهيت و امكان مبرّاست. بنابراين اراده هم به معنايى كه براى ما مطرح است در ذات واجب متعال تحقق ندارد.
گذشته از اين، اراده همواره با آن چيزى همراه است كه خواسته شده و مراد است و هرگاه مراد از امور فانى و ناقص باشد، اراده نه قبل از آن وجود خواهد داشت و نه بعد از آن. بنابراين اتّصاف ذات واجب متعال بدين صفت، مستلزم تغيّر ذات خواهد بود كه محال است.
از آنچه گذشت روشن شد كه قدرت، به معنايى كه از هرگونه نقص و عدم بركنار باشد و بتوان آن را به ذات مقدّس حقتعالى نسبت داد، عبارت است از: مبدأ فاعليّت نسبت به فعل، توأم با علم به خيريّت، همراه با اختيار در ترجيح يك فعل بر ديگرى.
ذات واجب، خود مبدأ فاعلى هر موجودى است و به نظام اصلح در همه اشياء جهان هستى آگاه است و در فعل خويش مختار است؛ چه، هيچ چيزى در هستى مؤثّر نيست
جز او، بنابراين ذات متعال قادر است. قدرت را به اين معنى به عقول مجرده نيز مىتوان نسبت داد.
اكنون اگر گفته شود: تعريفى كه در اينجا از قدرت واجب متعال به عمل آمد، ذات متعال را از صفت اراده تهى مىسازد، و در تعريفى كه متداول بين اهل نظر است، مبنى بر اينكه: قدرت عبارت است از آنكه شىء چنان باشد كه اگر بخواهد فعل را انجام دهد و اگر نخواهد آن را ترك كند، متضمن اثبات اراده بهعنوان يك صفت ذاتى براى ذات متعال است و قوام قدرت نيز وابسته به اراده خواهد بود، كه البته ايشان اراده را در مورد حقتعالى به «علم به نظام اصلح» تفسير كردهاند.
گوييم: آنچه ايشان در معنى قدرت گفتهاند، در حقيقت همان چيزى است كه ما در اينجا بيان كرديم، با قيود سهگانه: مبدئيّت و علم و اختيار. بنابراين آنچه در توضيح قدرت حقتعالى گفتهاند درست است، تنها مسئله مهمّ اين است كه ايشان علم حقتعالى را مصداق اراده گرفتهاند و اين مطلبى است غير قابل اثبات و به نامگذارى بيشتر شبيه است تا اثبات حقيقت امر.
حال اگر گفته شود، چه اشكالى دارد كه يك وجود واحد بر حسب نشآت گوناگون، ماهيات مختلف پيدا كند و مراتب متفاوتى داشته باشد؟ مانند علم، كه اگر به خارج از نفوس ما تعلق داشته باشد كيفيت نفسانى خواهد بود و اگر به نفس تعلّق گيرد جوهر نفسانى و اگر به عقل تعلّق گيرد جوهر عقلانى خواهد بود؛ نيز علم واجب بالذّات واجب بالذات است و علم ممكن بالذّات ممكن بالذات است.
بنابراين، هرگاه ارادهاى كه در ما وجود دارد از مقوله كيف نفسانى باشد، مانع از اين نخواهد بود كه اراده حقتعالى نسبت به فعلش، علم ذاتى او باشد.
اين نيز مسلّم است كه فاعل مختار جز از روى اراده، فعلى را انجام نمىدهد، و واجب متعال نيز فاعل مختار است. پس او در فعل خود داراى اراده است، ليكن ارادهاى كه در ما وجود دارد از مقوله كيف نفسانى است و اين در مورد حقتعالى قابل
تحقق نيست. در ذات متعال، جز علم و اختيار كه لازمه علم است چيز ديگرى نيست.
بنابراين همان علم او اراده اوست. يعنى حقتعالى، مريد است به همان علمى كه عين ذات اوست.
در پاسخ گوييم: آنچه مسلّم است اين است كه در بين موجودات زنده، فاعل مختار، جاندارى است كه فعل خود را جز از روى آگاهى به اينكه فعل، خير و صلاح اوست و ارادهاى كه در واقع كيف نفسانى است، انجام ندهد. و واجب متعال، فعل را جز از روى علم به خيريّت آن انجام نمىدهد، اما اينكه علم ذاتى او از حيث وجود همان اراده يا مشيّت باشد، ولو آنكه آن را از كيفيّات نفسانى هم ندانيم، امرى است كه براى ما مسلّم نيست.
البته مىتوان اراده را نيز مانند ديگر صفات فعليّه حقّتعالى از مقام فعل او انتزاع كرد، چنانكه در مبحث صفات فعل بدان اشاره كرديم، و قريباً هم درباره آن بحث خواهيم كرد.
خلاصه، هيچ دليلى براى اينكه مفهوم اراده بر علم واجب متعال به نظام اصلح صدق كند در دست نيست، زيرا اگر اراده به همين مفهومى باشد كه ما مىدانيم و كيفيتى نفسانى است، اين با مفهوم علم مغايرت دارد. و اگر داراى مفهوم ديگرى است كه مىتوان آن را بر علم به اينكه فعل، خير و مصلحت است اطلاق كرد، ما چنين مفهومى را براى اراده نمىشناسيم.
به همين جهت بود كه پيش از اين گفتيم: علم واجب متعال را نسبت به نظامِ احسن، اراده ناميدن، به تسميه بيشتر شباهت دارد.
اين نيز شايسته نيست كه اراده را با علم مقايسه كنيم و بگوييم: علم كيف نفسانى است، سپس از ماهيت مجرّد مىگردد و حيثيت وجودى مىيابد و يكى از صفات ذاتى حقتعالى قرار مىگيرد و عين ذات او مىشود، زيرا ما اگر چه برخى از مصاديق علم، يعنى علم حصولى را از مقوله كيف نفسانى مىشماريم، اما برخى ديگر از
مصاديق آن مانند علم حضورى را جوهر و امثال آن مىدانيم. و قبلًا به تحقيق رساندهايم كه هر مفهومى كه بر بيشتر از يك مقوله صدق كند، از اوصاف وجودى است و تحت هيچ مقولهاى از مقولات منتزع از وجود درنمىآيد.(1)
علم داراى معنى جامعى است كه با تحليل عقلى مىتوان حقيقت آن را شناخت، و عبارت است از: «حضور چيزى براى چيزى.»
هرگاه اعتراض شود كه؛ اگر براى اراده، هيچ معنى ديگرى جز كيفيتى نفسانى كه مخصوص موجودات زنده است شناخته نشده باشد، چگونه مىتوان آن را از مقام فعل انتزاع كرد؟ چون در مقام فعل حقتعالى نيز كيف نفسانى وجود ندارد. اين دليلى است بر اينكه اراده داراى معنى وسيعترى از كيفيت نفسانى است، و آن صفتى است وجودى مانند علم.
در پاسخ گوييم: در استعمال الفاظ، گاهى معنى حقيقى لفظ مورد توجه است، و گاه يكى از لوازم معنى حقيقى و آثارى كه متفرّع بر آن است.
در اين مورد بايد توجه داشت كه صفات منتزع از مقام فعل از آن جهت كه قائم به فعل و حادث و متأخر از فعل است، قطعاً ذات قديم واجب متعال را نمىتوان بدان وصف كرد، خواه صفت را عين ذات تصور كنيم و خواه عارض بر آن، همچنان كه در جاى خود گفته شد.
بنابراين اگر اينگونه صفات را در مورد ذات متعال بهكار مىبريم، لوازم معانى حقيقى آنها و آثار متفرّع بر آن معانى مورد نظر است، و اين به طريق توسّع در استعمال الفاظ و گسترش در معنى آنهاست.
1) منظور از مقولات منتزع از وجود همان مقولات دهگانه معروف است، زيرا مقولات جز مفاهيم كلّى انتزاع يافته از انحاء وجودات نيستند. به علاوه، ماهيات نيز مفاهيم انتزاعى از انواع موجودات است، و مقولات نسبت به ماهيات، اجناس عاليه بهشمار مىروند. فرق مفهوم و ماهيت اين است كه ماهيت حتماً مصداق خارجى و عينى دارد
مثلًا رحمت براى ما عبارت است از نوعى تأثر و انفعال روانى كه از مشاهده درمانده و نيازمندى كه سلامت يا آسايش و يا زندگى او در معرض نابودى قرار دارد در خود احساس مىكنيم، و بر اين حالت عاطفى اين معنى مترتّب است كه صاحب اين حالت، در رفع آن نيازمندىها بكوشد و كمبود او را مرتفع سازد و البته اين صفت براى او پسنديده و جزء كمالات انسانى محسوب است.
اما رحمت به معنى حقيقى آنكه تأثر و انفعال روانى است در مورد حقتعالى به هيچوجه قبل تصور نيست. بنابراين وقتى به او صفت رحيم و رحمن و راحم و امثال آن داده مىشود منظور، معنى حقيقى نيست، و حتماً از معنى مترتب بر معنى اصلى، اين صفات را انتزاع مىكنيم كه چنانكه گفته شد عبارت است از رفع حاجت نيازمند، و تبديل فقر و فاقه به غنا و بىنيازى. اين معانى را مىتوان به ذات واجب نسبت داد و صفت رحيم و امثال آن را از آن مشتق نمود و بهعنوان صفات فعلى براى او منظور داشت.
ارادهاى كه به حقتعالى نسبت داده مىشود و منتزع از مقام فعل است (و كيفيت نفسانى آن مورد نظر نيست) يا مستقيماً از فعلى كه در خارج تحقّق دارد انتزاع مىيابد- چه، فعل از جهات متعدد داراى معانى مختلف است و مىتوان اوصاف اراده، سپس ايجاب، سپس وجوب، سپس ايجاد و سپس وجود را از آن انتزاع كرد- و يا مىتواند از حضور علت تامّه فعل، انتزاع گردد. چنان كه ما هنگامى كه مشاهده مىكنيم كسى همه عوامل و اسباب انجام فعلى را فراهم ساخته است مىگوييم، او اراده فلان كار را دارد.
در مباحث گذشته، اصولى به تحقيق پيوسته كه بهطور اجمال عبارتند از:
در هر چيزى، آنچه اصالت دارد وجود است. موجود دو قسم است، واجب بالذّات و غير واجب بالذّات. آنچه غير از واجب بالذات باشد، اعم از آنكه جوهر
باشد يا عرض و به عبارت ديگر، ذات باشد يا صفت و يا فعل، داراى ماهيتى است كه ممكن بالذّات است، و نسبت به وجود و عدم در حد استواء است. و هر چيز كه در ميان وجود و عدم قرار داشته باشد، براى آنكه به يكى از دو طرف هستى يا نيستى ميل كند و هست يا نيست گردد احتياج به مرجّح دارد، يعنى عاملى كه وجود يا عدم او را بر ديگرى ترجيح دهد و آن را واجبالوجود كند. اين مرجّح همان علت موجبه است.
بنابراين هيچ موجود ممكنى در جهان هستى نيست كه در وجود و حدوث و بقاء خود نياز به علتى، كه وجودش را ايجاب كند و آن را به وجود آورد، نداشته باشد. آن علت نيز يا بايد خود واجب بالذّات باشد ويا با واسطه منتهى به واجب بالذات گردد، و علت علتِ هر چيز، علتِ آن چيز است.
بر اساس اين مقدّمات، هر امر ممكن موجودى جز واجب بالذّات، فعل واجب بالذّات و معلول اوست، بىواسطه يا با يك واسطه يا با چند واسطه؛ حتّى افعال اختيارى انسان و ديگر موجودات مختار.
اين مطلب به طريق ديگرى نيز قابل اثبات است.
در مباحث علت و معلول ثابت شد كه وجود معلول نسبت به علت خود، وجود رابط است و از خود استقلال ندارد و قائم بر وجود علت است.
بنابراين همه وجودهاى امكانى به هر نحو كه باشند، نسبت به وجود واجب متعال، روابط غيرمستقلى هستند، و محاط در وجود او، يعنى از وجود او خارج نيستند. پس در همه عالم هستى، جز يك ذات واحد مستقل وجود ندارد و قوام و استقلال همه موجودات به اوست، و بر اين اساس، ذات و صفات و افعال همه موجودات فعل اوست.
پس، ذات متعال در حقيقت «فاعل قريب» است نسبت به هر فعل و فاعل آن فعل، و اين استقلالى كه در هر علت امكانى به نظر مىآيد، در حقيقت همان استقلال واجبى
است و جز آن هيچ استقلالى نيست. منافاتى بين اينكه او را فاعل نزديك بدانيم- چنانكه از برهان دوم استنتاج شد- و يا فاعل دور- چنانكه از برهان اول به دست آمد- وجود ندارد. برهان اول مبتنى بر ترتب سلسله علل، از معلول تا ذات واجب است، و در صورتى «بُعد» لازم مىآورد كه براى علل متوسط و معلولها، وجود نفسى مستقلّ در نظر گرفته شود.(1)ليكن اگر با دقت نظر شود، او فاعل نزديك است و بُعدى در كار نيست.
واضح است كه نسبت دادن فعل به واجب بالذّات و نسبت دادن آن به فاعلى كه در واقع موضوع فعل است، مثلًا انسان، با هم منافات ندارد، زيرا فاعليّت بهصورت طولى است نه عرضى.
(مؤلّف رحمه الله مسئله جبر و اختيار را در اين مبحث به بهترين وجه ممكن و به طرزى خدشهناپذير، با دقت و ظرافتى كه خاصّ اوست توجيه و تبيين نموده است. چون اين مسئله از اهميت ويژهاى برخوردار است و تا كنون هيچكس، آن را در عين اختصار به اين روشنى بيان نكرده است و در متن كتاب عنوان جداگانهاى بدان اختصاص نيافته، مترجم لازم ديد كه عنوانى فرعى و فصلى جداگانه براى توجه بيشتر خوانندگان براى اين موضوع به عناوين و فصول كتاب بيفزايد و آن را بدون شماره در ميان دو كمان قرار دهد تا عدد فصول و عناوين اصلى كتاب بر وفق آنچه مؤلّف رحمه الله ترتيب داده است، بدون تغيير باقى بماند. مترجم).
1) ذات واجب به دو دليل نسبت به افعال و ذوات، فاعل بعيد محسوب مىشود، يكى همان كه مؤلّف رحمه الله گفته، يعنىبه ديده استقلال به ماهيات علل متوسّط و مسخّر، نظر كردن و حقتعالى را در انتهاى سلسله علل و معاليل قرار دادن؛ دوم اينكه انسان به علت ساختمان خاصّ وجودى خود كه محدود به حدود ماده و زمان و مكان است نمىتواند در هنگام تعقل و تصور معانى غيرمادى كه زمان و مكان بر آنها حاكم نيست، خود را از قيد زمان و مكان آزاد كند، و بر اساس اين ضعف وجودى، هنگامى كه حقتعالى را بهعنوان علةالعلل تصور مىكند، بُعد زمانى و مكانى و فعلى و وجودى را براى او يكجا در نظر مىآورد، در صورتى كه او همراه با همه علل وجود دارد، نه در پايان آنها
بسيارى از متكلّمين از جمله معتزله و پيروان ايشان برآنند كه افعال اختيارى آفريده انسان است و حقتعالى در آن دخالت ندارد؛ بلكه آنچه به او مربوط مىشود اين است كه انسان را قادر به انجام فعل سازد و قوا و جوارح و اسباب لازم براى فعل را در وجود او ايجاد كند تا او با اختيار خويش به فعل يا ترك آن بپردازد. بنابراين انسان مىتواند فعلى را ترك كند ولو آنكه خداوند آن را اراده كرده باشد و يا فعلى را انجام دهد حتى اگر خداوند آن را نخواسته باشد، و واجب متعال در كار اختيارى انسان نقشى ندارد.
دليل ايشان اين است كه اگر افعال اختيارى آفريده خدا باشد، فاعل آن خود او خواهد بود نه انسان. و در آن صورت تكليف و امر و نهى و وعده و وعيد معنى نخواهد داشت، و ديگر استحقاق ثواب و عقاب به جهت طاعت و معصيت و فعل يا ترك آن، همه پوچ خواهد بود.
از اين گذشته اگر حقتعالى فاعل افعال اختيارى باشد، در ميان اين افعال بسيارى كارهاى زشت و شرّ و ناپسند وجود دارد، مانند كفر و انكار حقّ و اقسام گناه و نافرمانى كه هيچيك با ساحت مقدّس كبريائى سازگار نيست.
در رفع اين شبهه گوييم: افعال اختيارى انسان، امور ممكنى است همچون ممكنات ديگر و ضرورت عقل حكم مىكند كه ماهيت ممكن، كه در بين وجود و عدم در حدّ تساوى قرار دارد، براى تلبّس به يكى از دو طرف، مرجّحى داشته باشد.
اين مرجّح، همان علت موجبه است. فاعل يكى از علل و جزئى از علت تامّه است و هرگاه در فاعليّت خود، كامل و در حدّ علت تامّه باشد، ديگر تساوى فعل و ترك معنى نخواهد داشت. چه، با وجود علت تامّه، وجود معلول ضرورى است و اين ضرورت و وجوب همان وجوب غيرى است كه در نهايت منتهى مىشود، به ذات واجب متعال
كه علت اولى است نسبت به فعل، و علتِ علتِ شىء، علّت آن شىء است. بنابراين، علت هر معلول ذات واجب است. اينها اصول ثابتى است كه در مباحث قبل بيان شده است.
آنچه از اين مطالب استفاده مىشود آن است كه فعل اختيارى انسان، نسبتى با حقتعالى دارد كه نسبت ايجادى است و نسبتى با كننده دارد كه فاعل مسخّر است و در عين فاعليّت معلول است. فاعليّت حقتعالى در طول است نه در عرض كه بين دوگونه فاعليّت تدافع و تناقض ايجاد شود و اجتماع آنها را ناممكن سازد.
چگونگى تعلّق اراده متعال به فعلى كه مورد اختيار انسان قرار گرفته بدين نحو است: اراده واجب متعال به اين تعلّق مىگيرد كه انسان با اختيار خود چنين يا چنان كار را انجام دهد، نه اينكه اراده او به وقوع فعل تعلّق گيرد، بدون قيد اختيار. بنابراين اراده او با اراده انسان لغو نمىشود و اختيار نيز به حال خود باقى است.
از اين گذشته خارج ساختن افعال اختيارى از حيطه قدرت واجب متعال بدان معنى كه چيزى را نخواهد و واقع شود يا چيزى را بخواهد و نشود، مقيّد ساختن قدرت مطلقه اوست كه عين ذات واجب است و برهان، آن را ابطال مىكند.
به علاوه، برهان قطعى مبيّن آن است كه ايجاد و افاضه و جعل وجود، مختصّ ذات واجب متعال است و در اين كار شريك ندارد. و چه خوب گفته است صدرالمتألّهين رحمه الله: «شك نيست، مذهب كسى كه همه مردم را آفريننده افعال و مستقلّ در ايجاد آن مىداند، نكوهيدهتر است از مذهب كسانى كه، بتها و ستارگان را واسطههاى خويش نزد خدا مىدانند.»
اما اينكه گفتهاند هرگاه افعال اختيارى، مخلوق واجب متعال باشد، با مكلّف ساختن انسان، و امر و نهى و وعد و وعيد او سازگار نيست و استحقاق ثواب و عقاب نيز منتفى مىگردد، چون در اين صورت انسان نه فاعل است و نه فعل به او تعلق دارد.
در پاسخ اين اعتراض گوييم: اين هنگامى درست خواهد بود كه انتساب فعل به
ذات واجب متعال با انتساب آن به انسان قابل جمع نباشد؛ حال آنكه معلوم شد فاعليّت بهصورت طولى است نه عرضى؛ و هر فعل يك نسبت با حقتعالى دارد كه ايجاد آن است و يك نسبت با انسان دارد كه در حقيقت قيام عرض به موضوع است.
اما اينكه گفتهاند: اگر افعال اختيارى انسان آفريده خدا باشد؛ شُرور و مفاسدى كه در بين افعال وجود دارد و زشتىها و معصيتهاى گوناگون، همه به او نسبت داده خواهد شد، در حالى كه ساحت قدس او از هر نقص و عيبى منزّه است.
پاسخ آن اين است كه آنچه بهعنوان بدى و زشتى در اين جهان هست، اوّلًا:
از اين گذشته- چنانكه توضيح آن خواهد آمد- وجود از آن جهت كه وجود است جز خير نيست و شرور از لواحق برخى از وجودهاست. آنچه از فيض افعال حقتعالى وجود مىيابد خير محض است، و در ذات پاك وجود نقصى نيست، و نقص و عدمى كه ملازم با وجود برخى از موجودات است همان حدود و لوازم تمايز وجودى آنها از يكديگر است كه اگر اين وجوه تمايز نباشد، نظام هستى از هم مىگسلد، و با ترك اين شرّ اندك، همه خيرات موجود در نظام جهان از بين مىرود.(1)
برخى ديگر از متكلّمين، يعنى اشعريّه و پيروان ايشان برآنند كه آنچه در جهان وجود دارد، اعم از ذات و صفت، بدون واسطه فعل حقتعالى است و همه حوادث
1) چنانكه در مبحث خير و شر توضيح داده شده، همه شرور و نواقص جنبه عدمى دارند و هيچيك در حقيقت خود به وجود مربوط نمىشود. بنابراين آنچه شرّ است يا عدم چيزى است، مانند كورى كه عدم بينايى است و يا بيمارى كه عدم اعتدال و صحّت بدن است، و يا خود عدم نيست بلكه موجب عدم و يا عدم از لوازم آن است، مانند زلزله و امثال آن
مستقيماً به اراده اوست و تنها او فاعل است و لاغير.
لازمه اين عقيده چند چيز است: اوّلًا: لغو و نفى رابطه علت و معلولى ميان اشياء و روابط علت و معلولى است كه بهصورت تأثير و تأثر و فعل و انفعال مشهود است، همچنين سببيّت بعضى امور براى بعض ديگر را بر عادت حمل كردن است. يعنى خداوند بر حسب يك عادت و روش خاص كه در اعمال خود دارد همواره، امرى را مترتب بر امر ديگر و به دنبال آن تحقّق مىبخشد وگرنه علل و اسباب هيچگونه تأثيرى در معاليل ظاهرى خود ندارند و معاليل و مسبّبات نيز، متوقف بر اسباب و علل نيستند.
ثانياً: افعالى كه اختيارى بهشمار مىرود در حقيقت جبرى است و اختيار و اراده هيچ فاعلى در فعلش كمترين تأثيرى ندارد بلكه همه به اراده واجب متعال است.
در دفع و ردّ اين شبهات گوييم: انتساب فعل از جهت ايجاد آن به ذات واجب متعال منافاتى با انتساب آن به غير او ندارد، و چنانكه گفته شد انتساب طولى است نه عرضى، و وسائط غير او در حقيقت چيزى جز عوامل تعيين كننده مشخصات شىء نيست. چه، هر موجود مقيّد به قيودى است كه هر يك از آن قيود در جهت خاصى، آن شىء را از اطلاق خارج ساخته، تشخّص و تخصّص مىبخشد. يعنى حدّ وجودى موجودات با يكديگر مشخص مىشود، زيرا همه اشياء جهان هستى در جهات طولى و عرضى آنچنان با يكديگر پيوند خوردهاند كه هر جزئى از جهان، وابسته به اجزاء ديگر است و هر وجودى از موجودات، در وجود خود مقيّد به ساير موجودات است.
بنابراين افاضه و ايجاد يك موجود، مستلزم افاضه كل هستى است و افاضه وجودى از جانب حقتعالى يكى بيش نيست و هر موجود بر حسب ظرفيت و توان خود از آن فيض بهرهمند است.
اما اينكه رابطه عليت و معلوليت بين اشياء را انكار كردهاند، آنچه در مباحث علت
و معلول گفته شد براى ردّ اين انديشه كافى است و در اينجا اين نكته را اضافه مىكنيم كه اگر ميان اشياء رابطه علت و معلولى و تأثير و تأثّر وجود ندارد و آنچه از اين مقوله مىبينيم باطل است، پس چگونه به اثبات فاعل و خالقى در وراى اين جهان دست يافته و همه چيز را فعل او مىدانيد.
بعضى در تأييد جبر و انكار اختيار چنين گفتهاند كه: «فاعليّت ذات واجب و تعلّق اراده او بر فعلى كه ما آن را اختيارى مىدانيم، خود موجب تحقّق آن فعل است و وجود و وقوع آن را ضرورى مىسازد، پس اختيار انسان در مورد فعلى كه ضرورىالوقوع است چه معنى دارد؟ چون براى اراده او اثرى، و براى فعل و ترك او، با شرط ضرورى بودن وقوع فعل، محلّى باقى نمىماند». در دفع اين اشكال گوييم:
فاعليّت حقتعالى در طول فاعليّت غير اوست و آن را نفى نمىكند؛ و هرگاه اراده او بر فعلى تعلّق گيرد كه مقيّد به وصف اختيارى باشد، بدين معنى كه اراده كند انسان فلان كار را از روى اختيار انجام دهد، در آن صورت فعل از يك طرف اختيارى خواهد بود و از طرف ديگر ضرورىالوقوع و منسوب به حقتعالى.
برخى ديگر براى اثبات جبر در اعمال و افعال انسان چنين استدلال كردهاند كه:
گناه و معصيت براى حقتعالى معلوم است و به همين دليل وقوع آن ضرورى و تحقّق آن واجب است، زيرا اگر به وقوع نپيوندد علم او جهل خواهد بود و محال است كه علم خدا جهل شود. بنابراين، فعل ضرورىالوقوع ممكن نيست در اختيار انسان باشد تا به خواست خود بتواند آن را انجام دهد و يا ترك كند.
دفع اين شبهه بدين ترتيب است كه فعل گناه، يا خصوصيات وقوعش براى خداوند معلوم است و او فعل مذكور را با اين اوصاف كه از روى اختيار از انسان صادر مىگردد در علم خويش دارد. بنابراين فعل با خصوصيت اختيارى بودن، واجب و ضرورى است و اگر به وقوع نپيوندد علم حقتعالى جهل خواهد بود و اين محال است، پس وقوع فعل با شرط اختيارى بودن ضرورى است نه بدون آن.
استدلالى كه براى اثبات جبر در افعال انسان با استناد به علم الهى كردهاند، مبنى بر اينكه آن علم، موجب ضرورى بودن فعل است، در حقيقت استنادى است كه به قضاء علمى مىكنند كه علم ذاتى حقتعالى است نسبت به همه هستى و بر هر چيز كه تعلّق گرفته حتمىالوقوع است.
اما ايشان اراده را، كه معتقدند از صفات ثبوتيّه زائد بر ذات است، مبدأ فعل و ايجابكننده آن نمىدانند به اين گمان كه اگر فعل واجب شود، فاعل، موجب (به فتح جيم) يعنى مجبور خواهد شد در حالى كه حقتعالى فاعل مختار است. بنابراين كار اراده به نظر اين گروه، تنها اين است كه براى فعل نسبت به يكى از دو طرف وقوع و عدم وقوع ترجيحى در حدّ اولويّت ايجاد كند، نه آنكه فعل را واجب سازد بلكه فقط يكى از دو طرف وجود و عدم فعل را كه بدان تعلّق دارد مشخص كند.
البته اينگونه اظهار نظرها كلًاّ بى اساس است و در مباحث قبلى بطلان آنها به اثبات رسيده است. چون وجوبى كه معلول بدان متّصف مىشود وجوب غيرى است و پس از افاضه وجود از ناحيه علت، از وجود معلول انتزاع مىشود و نمىتواند فاعليّت علت خود را ايجاب نمايد، زيرا خود اثرى است از علت و از حيث وجود متأخّر از آن است و چيزى كه در وجود متأخر از چيزى باشد نمىتواند در وجود متقدم تأثير كند، چون لازمه آن اين است كه پيش از آن موجود باشد.
از اين گذشته اگر فاعل مختار به سبب وجوب فعل، موجَب (به فتح) گردد فرقى در آن نيست كه وجوب معلول از ناحيه علم پيشين و قضاء ازلى باشد يا از ناحيه فاعل و از نوع وجوبى كه اين قاعده مبين آن است: شىء تا واجب نباشد موجود نمىشود.
همچنين، از آنچه پيش از اين گفتيم معلوم شد كه ترجيح به اولويّت در واقع بدين معنى است كه ماهيت ممكن در تلبّس به يكى از دو طرف وجود و عدم احتياج به
مرجّح ندارد، چون با اينگونه ترجيح كه هيچيك از دو طرف را ايجاب نمىكند و طرف ديگر همچنان در حدّ جواز باقى مىماند، اين سؤال كه به چه دليل ماهيت، طرف وجود يا عدم را برگزيد؟ بىجواب مىماند.
ترجيح به وسيله اراده نيز، با فرض اينكه دو طرف فعل و ترك براى فاعل بىتفاوت و مساوى باشد، در حقيقت به معنى آن است كه مرجّح مورد نياز نيست.(1)
حيات بدان معنى كه ما در اقسام جانداران روى زمين مشاهده مىكنيم عبارت از اين است كه يك موجود داراى ادراك باشد و بر اساس ادراك عمل كند.
ادراكى كه در حيوانات بهطور عام وجود دارد ادراك حسّى زائد بر ذات است، و فعل نيز فعلى است محدود كه مبتنى بر علم و ادراك خاص حيوان است.
بر اين اساس، علم و قدرت از لوازم حيات است نه عين حيات، زيرا از نظر ما علم مىتواند از حيات جدا شود و همچنين جدايى قدرت از حيات نيز در برخى موارد امكانپذير است.
بنابراين، حيات در جانوران امرى است وجودى كه علم و قدرت به همراه آن است.
اكنون اگر هر موجودى كه داراى علم و قدرت زائد بر ذات باشد، زنده و داراى حيات محسوب شود و حيات بهعنوان يك كمال وجودى براى او شناخته شود، پس كسى كه علم و قدرت عين ذات او و هرگونه كمالى بلكه مطلق كمال از اوست، شايستهتر است كه زنده ناميده شود.
1) مطالبى كه در اين مبحث تحت عنوان يادآورى بيان شد قبلًا در مباحث وجوب و امكان و علت و معلول با تفصيل بيشترى آمده است. رجوع شود به فصل سوم از مرحله علت و معلول و فصل پنجم از مرحله وجوب و امكان و امتناع
پس ذات واجب متعال حىّ است و حيات عين ذات اوست، و معنى زنده بودن حقتعالى اين است كه او داراى علم و قدرت است. علم او در بر گيرنده همه هستى و عين ذات اوست و قدرت او نيز مبدأ وجود همه موجودات است.
اراده و كلام بنا بر مشهور از صفات ذات بهشمار مىرود. درباره اراده پيش از اين در مبحث قدرت سخن گفته شد:
در مورد كلام گفتهاند كه كلام در عرف انسانى، لفظى است دال بر آنچه در ضمير انسان است و دلالت آن از نوع دلالت وضعى است.
بنابراين تعريف، كلام امرى است اعتبارى و براى كسى كه از چگونگى وضع الفاظ بر معانى مطلع باشد داراى دلالت است و مىتواند او را بر آنچه در ضمير گوينده است آگاه سازد. به همين جهت آن را وجود لفظى معانى ذهنى شمردهاند، همانطور كه معانى موجود در ذهن را وجود ذهنى، و مصداق خارجى آن را وجود خارجى ناميدهاند.
اكنون اگر يك موجود حقيقى بر امرى حقيقى دلالت حقيقى و غيراعتبارى داشته باشد، مانند اثر كه دلالت بر مؤثّر دارد يا معلول كه با كمال وجودى خود دلالت بر كمال برتر و شريفتر در علت خود دارد؛ قطعاً چنين موجودى شايستهتر است كه كلام ناميده شود، چون وجودش اصيل و دلالتش كاملتر است.
حال اگر موجودى باشد داراى ذات بسيط كه همه كمالات وجودى در او به نحو برتر و والاتر از هر چيز ديگر موجود باشد و با صفات تفصيلى خود، كه عين ذات اوست، از اجمال ذات مقدّس خويش كاشف باشد، مانند حقتعالى، در آن صورت او از حيث ذات و صفاتى كه در او عين ذات است، به معنى كامل كلمه، كلام خواهد بود، و اجمال در او عين تفصيل است.
چنانكه ملاحظه شد با اين تحليل كه در معنى كلام صورت گرفت، كلام نيز به قدرت حق متعال ارجاع مىشود و ضرورتى ندارد كه آن را از قدرت جدا بدانيم. از اين گذشته، تمامى معانى وجودى را، حتى اگر در ماده فرو رفته باشد و با نقص و عدم از جهات مختلف پوشيده شده باشد، مىتوان با حذف نقائص و جنبههاى عدمى آن، به يكى از صفات ذاتى حقتعالى ارجاع كرد.(1)
همچنان كه مؤلّف رحمه الله اشاره كرده است در مورد هر يك از كمالات وجودى و حقايق جهان هستى، اگر تحليل دقيق به عمل آيد و از جنبههاى عدمى مبرّا گردد براى آن مىتوان مرجعى در حقتعالى و صفات او يافت و اين اختصاص به كلام يا اراده يا معانى ديگر ندارد، چون همه كمالات وجودى در ذات او جمع است
حال اگر اعتراض شود كه اين حكم در مورد شنوايى و بينايى نيز صادق است، چون اين دو معنى هم در حقيقت دوگونه علم است، به چه دليل آنها را به قدرت ارجاع نكرديد و دو صفت جداگانه بهشمار آورديد؟
گوييم: صفات سميع و بصير در قرآن مجيد و سنّت نبوى آمده، ليكن در مورد كلام در كتاب خدا جز بهعنوان صفتى از صفات فعل، چيزى نيامده است.
هر فاعل علمى كه علم او در به كمال رسيدن فاعليّت او مؤثّر باشد، از آن جهت كه ناقص است و از طريق فعل خود رفع نقص و كسب كمال مىكند، طبعاً نهاد ذاتى او چنين است كه هرگاه نسبت به كمالى كه در پى آن است نياز بيشترى احساس كند بر كوشش و تلاش خود در فعل مىافزايد و بدان توجه بيشترى مىكند و مىكوشد كه
1) چنانكه ملاحظه گرديد، مؤلّف رحمه الله على رغم آن همه جدال و خصومت كه سالها بلكه چندين قرن ميان متكلّمين بر سر مسئله كلام و كلام اللَّه جريان داشت، آن را در يك تحليل دقيق عقلى، به صفت قدرت ارجاع كرد، و در مورد اراده نيز با آنكه در آثار گذشتگان بحثهاى مفصلى در مورد آن به عمل آمده، با همين تحليل صحيح، مسئله را فيصله داد.
فعل صادر از او همه ويژگىهاى ممكن را در جهت تأمين نيازهاى ذاتى او در بر داشته باشد و از هيچ جهت نقصانى در آن نباشد. برخلاف كسى كه فعل خود را چندان ضرورى نمىبيند و نتايج حاصل از فعل، براى او بىاهميّت است و اهمال در آن را جايز مىداند.
ما اين اهتمام و توجهى را كه فاعل نسبت به فعل خود دارد «عنايت» مىناميم.
ذات واجب متعال، بىنياز از هر كمال ممكنى است و هر چه بهعنوان كمال وجودى متصور گردد در ذات اوست. پس او براى رسيدن به كمال و رفع نقصان و كمبود خود، فعلى را انجام نمىدهد، چون هر چه هست فعل اوست؛ او در افعال خود غايتى را خارج از ذات خويش دنبال نمىكند.
با وجود اين، حقتعالى داراى علمى است ذاتى كه همه ممكنات در آن علم مضبوط است و اين علمى كه عين ذات مقدس اوست، علت وجودى همه موجودات است. بنابراين فعل او از علم او تخطّى نمىكند و هر چيز بدان نحو كه در علم اوست با تمام ويژگىهاى خود بدون كمترين اهمال و قصورى فعليت مىيابد و هيچ چيز از نظر او پوشيده نيست. پس او نسبت به خلق خويش عنايت دارد.
نظامى كه در كلّ جهان هستى مشهود است و نظم و ترتيبى كه در يك نوع خاص از موجودات و در هر فردى از افراد يك نوع برقرار است، همه حاكى از عنايت ذات واجب متعال نسبت به خلق خويش است.
در هر جزئى از اجزاء اين جهان نظر كنيم، منافع و مصالحى نسبت به كل نظام در آن وجود دارد كه موجب شگفتى است. و هر قدر دقت و تعمّق در موجودات را بيشتر كنيم به روابط و منافع تازه و شگفتانگيزى دست مىيابيم كه خرد در آن سرگشته مىشود. همه اينها از دقت و استوارى كار آفرينش حكايت دارد.
آنچه گفتيم در مورد علل برتر و عقول مجرّد كه از جهت وجود و ذات، كامل و
منزّه از قوه و استعداد هستند نيز صادق است. يعنى آنها نيز در افعال خود غرض استكمالى را دنبال نمىكنند و با فعل خويش در صدد كسب چيزى نيستند كه در آنها بالفعل حاصل نباشد. غايت آنها در فعل، ذات خودشان است كه پرتوى است از ذات متعال و در حقيقت غايت آنها ايزد متعال عزّاسمه است.
از آنچه گفتيم چنين برمىآيد كه نظام جارى آفرينش، استوارترين نظام و بهترين است، زيرا پرتو گرفته از علمى است كه در آن ضعف و نارسايى به هيچوجه راه ندارد.
توضيح بيشتر اينكه: عوالم هستى، چنانكه پيش از اين گفته شد، بر حسب تقسيم عقلى سه عالم است و چهارمى ندارد. بدين معنى كه وجود بهطور كلى يا چنان است كه در آن قوه و استعداد هست و كمالات وجودى در ذات او بالفعل جمع نيست و در ابتداى هستى خود كمالات اوليّه و ثانويّه را يكجا در خود ندارد، و يا وجودى است كه همه كمالات اولى و ثانوى ويژهاش در او جمع است و چيزى به او افزوده نمىشود كه خود قبلًا فاقد آن باشد.
اولى را عالم مادى مىناميم و دومى را اگر تنها از ماده مجرّد باشد ليكن خواص و اشكال و اندازههاى ماده و اعراض آن را داشته باشد عالم مثال گوييم و اگر از ماده و اعراض و آثار آن كلًاّ منزه باشد، آن را عالم عقل مىناميم.
اين عوالم سهگانه وجود بر حسب شدت و ضعف مترتّب بر يكديگرند و ترتّب آنها طولى و علت و معلولى است؛ بدين معنى كه وجود عقلى، معلول ذات واجب متعال است و بين او و حقتعالى واسطهاى نيست و خود نسبت به آنچه از جهت وجودى مادون آن قرار دارد، يعنى عالم مثال، علت متوسّط است. و مرتبه وجود مثالى، معلول عقل، و علت وجود ماده و موجودات مادى است، چنانكه قبلًا گفته شد و پس از اين نيز توضيح بيشتر داده خواهد شد.
بنابراين، مرتبه وجود عقلى، عالىترين مراتب وجود امكانى و نزديكترين
آنهاست نسبت به ذات متعال، و نوع عقلى منحصر در يك فرد است.(1)
پس وجود عقلى و نظام عالم عقول، ظلّى است از نظام عالم ربوبى كه در آن هرگونه كمال و جمال جمع است. نظام عقلى زيباترين و كاملترين نظام ممكن است و نظام مثالى ظلّى است از نظام عقلى و نظام مادى نيز ظلّى است از عالم مثال. بنابراين نظام كلّى جهان هستى، استوارترين و بهترين نظام ممكن است.
خير عبارت از آن چيزى است كه هر موجودى بر حسب طبيعت خود آن را دوست مىدارد و در پى يافتن آن است، و هرگاه بين چند چيز مردّد باشد بهترين را اختيار مىكند.
بنابراين، خير براى هر چيزى بايد با يك امر وجودى باشد كه موجود خواهان آن، در كمال وجودى خود و در هستى، بدان نيازمند باشد؛ اعمّ از آنكه وجود شى كلًاّ بدان وابسته باشد، مانند خيريّت علت نسبت به معلول خود، و يا آنكه يكى از كمالات ثانوى شىء محسوب شود و نقص و كمبودى را از وجود آن مرتفع سازد. شر مقابل خير است، يعنى امرى است عدمى كه عدم ذات يا عدم كمال آن است.
دليل اينكه شر، عدم ذات يا عدم كمال ذات است اين است كه اگر شر را يك امر وجودى فرض كنيم از دو حال خارج نيست، يا براى ذات خود شر است يا براى غير خود. شقّ اول محال است، زيرا اگر شر، مقتضى عدم خود باشد از ابتدا به وجود نمىآيد و هيچ چيز اقتضاى نيستى ذات خود و يا يكى از كمالات ثانويّه وجود خود را نمىتواند داشته باشد چون با آنها رابطه وجودى دارد و از طرفى عنايت الهى ايجاب
1) نوع، گرچه ماهيتى كلّى است كه بر افراد متّفق الحقيقه صدق كند، ليكن وجود كثرت در مصداق آن ضرورى نيست، زيرا كثرت تنها در نشأه مادى تحققپذير است و در مجرّدات كثرت صرفاً در جهت طولى است نه عرضى و در هر مرتبهاى از مراتب طولى، نوع وجود عقلى منحصر به يك فرد است
مىكند كه هر چيزى به كمال خود برسد.(1)
شقّ دوم نيز ممكن نيست، بدين معنى كه اگر شرّ خود موجودى باشد از موجودات و تنها براى ديگرى شرّ باشد نه براى خود (در شق اول ثابت شد كه هيچ موجودى براى خودش شرّ نيست) در اين صورت يا موجب نيستى غير است و يا موجب نيستى يكى از كمالات وجودى او و يا هيچ كدام. دو صورت اول و دوم محال است، يعنى اگر شرّ موجود، موجب عدم چيزى يا عدم يكى از كمالات او باشد، آن چيز يا آن جنبه وجودى، با وجود آن شرّ وجود نخواهند داشت و در اين حالت شرّ در حقيقت مساوى با عدم آنها خواهد بود، و معنى شرّ براى غير منتفى خواهد شد، چه، در آن صورت غيرى در كار نخواهد بود.
حال اگر نه موجب عدم ذات چيزى باشد و نه عدم يكى از كمالات آن، در آن صورت شر نخواهد بود، زيرا اين امر ضرورى عقل است كه اگر چيزى نه موجب عدم ذات باشد و نه عدم كمالى از ذات، شر بهشمار نمىرود، چون ضرر و زيانى در بر ندارد. بنابراين شر به هر صورتى كه فرض شود يك امر وجودى نخواهد بود.
اين مسئله از طريق تأمل و دقت در آنچه شر بهشمار مىرود و به سادگى قابل درك و تصديق است؛ چون با تحليل و بررسى يك امر كه بدى آن محرز است به اين نتيجه خواهيم رسيد كه حقيقت آن يا عدم چيزى است يا عدم كمالى از آن. چنانكه مثلًا اگر كسى كسى را با شمشير بكشد، در اين رويداد شرّى هست، اما ببينيم كدام جزء از آن شرّ است. ضربه مؤثرى كه آن قاتل وارد آورده است شر نيست، چون خوب شمشير
1) در استدلالى كه مؤلّف رحمه الله براى اثبات عدمى بودن شرّ بيان كرده است يك مطلب اصلى به سبب بداهت و روشنى مسلّم گرفته شده و از مقدمه استدلال حذف شده است و استدلال مزبور مبتنى بر آن است، و آن اين است كه شرّ، چه امر وجودى باشد و چه عدمى، بر چيزى اطلاق مىشود كه نيستى ذات يا كمالى بدان نسبت داده شود. حال اين چيزى كه بهعنوان شر شناخته مىشود يا يك موجود است و در عين حال شر است و يا در اثر بىدقتى و مسامحه و توسّع در معانى الفاظ و امثال آن يك امر عدمى را بهصورت يك امر وجودى تصور كردهاند. چنانكه در استدلال به اثبات مىرسد، شر هرگز نمىتواند يك امر وجودى باشد
زدن كمال محسوب است، تيزى شمشير و برندگى آن نيز كمال شمشير محسوب مىشود و شر نيست، انفعال و اثر پذيرى و نرمى گردن مقتول هم كمال بدن او است و شر نيست و اگر همه امور و اجزاء مربوط به آن را بررسى كنيم هيچ كدام از آنها شر نيست، جز از دست رفتن جان و نابود شدن حيات كه يك معنى عدمى است.
از آنچه گذشت روشن شد كه: آنچه از موجودات كه به سبب زيانى كه در بر دارد شرّ بهشمار مىرود، شرّ بالعرض است مانند قاتل و شمشير در مثال مذكور.
اگر اعتراض شود كه: احساس درد امرى است قابل ادراك و جنبه وجودى دارد و آن را نمىتوان با از هم جدا شدن و عدم اتّصال و امثال آن توجيه كرد، چون وجود درد را انسان در خود مىيابد و امرى عدمى نيست. لذا اين قاعده كه شر، بالذّات عدمى است نقض مىگردد، مگر اينكه بگوييم منظور از اين سخن آن است كه منشأ بدى عدمى است وگرنه برخى از شرور وجود خارجى دارند.
پاسخ اين اشكال را صدرالمتألّهين رحمه الله چنين داده است:
«درد عبارت است از ادراك يك امر عدمى و منافى با موجوديّت، مانند از هم گسيختن اتصال يك قسمت از بدن و امثال آن. اين ادراك از طريق علم حضورى است و معلوم در علم حضورى به تمام وجود نزد عالم حضور دارد، نه علم حصولى كه تنها صورت معلوم پيش عالم حاضر است. بنابراين در مسئله درد و ادراك آن دو چيز در كار نيست، كه يكى جدا شدن اتصال باشد و ديگرى صورت حاصل از آن در ذهن انسان، بلكه حضور همين امر منافى و عدمى عيناً درد است.
پس، درد اگرچه نوعى از ادراك است ليكن از امور عدمى است و هر چند كه امرى عدمى است، اما ثبوتى در حدّ عدم ملكه دارد، مانند: كورى و نقص و امثال آن».(1)
1) بايد دانست كه بخش عمدهاى از شرور در حقيقت عدم ملكه است. عدم ملكه يعنى: نداشتن، كه فرق آن با عدم به معنى نبودن معلوم است. نداشتن وقتى بهكار مىرود كه كسى چيزى را ذاتاً داشته باشد و از او سلب شود، ازاينرو در تقابل عدم و ملكه، شأنيت وجود را شرط كردهاند، كورى، كرى، لنگى، مريضى از اعدام ملكات است
حاصل سخن اينكه: نفس از آنجا كه صورت اخير و در حكم فصل اخير در نوع انسان است، لزوماً تمامى كمالات نوع در آن جمع است و همه نيروهاى بدنى و جز آن در اختيار اوست. بنابراين پاره شدن يك عضو، آسيبى است كه بر حسّ مخصوص به آن وارد مىشود و نفس با آن احساس، فقدان كمال خاصى را در يكى از قواى خود ادراك مىكند و اين ادراك در خود نفس صورت مىگيرد كه جامع همه قواست نه در مرتبه بدن مادى.
از آنجا كه شر، چيزى جز عدم ذات يا عدم كمال آن نيست، پس بايد ذاتى كه عدم در آن راه مىيابد، قابليّت پذيرش عدم را داشته باشد و اين قابليّت جز در موجودات مادى نيست. موجود مادى است كه با از دست دادن صورت نوعيّه خود كه تمام فعليت وجودش بدان مربوط است، عدم را مىپذيرد.
همچنين، موجود پذيرنده نيستى در يكى از كمالات خود بايد قابليّت فقدان كمال را داشته باشد. بدين معنى كه عدم در او راه يابد و كمالى از او سلب شود، نه آنكه عدم همراه با ذات او باشد، زيرا همه ماهيات امكانى، نقائص و اعدام فراوانى را به همراه دارند و اينگونه عدمها و نقصانها لازمه ماهيات ممكنه است و از مرتبه وجود خاصّ هر موجود ممكن انتزاع مىشود.
بدين ترتيب روشن مىگردد كه در عالم تجرّد از ماده و ماديات، شرى وجود ندارد، زيرا در آن عدم راه ندارد. ذوات مجرّدات به تبع مبدأ خود ثابت است و هيچگونه نقص و عدمى در كمالات آنها كه از ابتداى وجود بر حال خود باقى است، راه ندارد.
بنابراين محل ظهور و بروز شرور، جهان مادى است كه در آن، برخورد اضداد و رو در رويى اسباب و حركات جوهرى و عرضى وجود دارد و لازمه هستى آن تغيير و دگرگونى و تبدّل از ذاتى به ذاتى و از كمالى به كمالى است.
پس شرور از لوازم لاينفك ماده است كه قابليّت پذيرش صورتهاى مختلف و
كمالات گوناگون را دارد. ليكن بايد دانست كه بدىهاى ملازم با جهان مادى، در برابر خوبىهاى آن مغلوب است و در مقايسه با آنها ناچيز و اندك است.
توضيح اينكه: موجودات در جهان هستى- چنانكه از معلم اول نقل شده است- از حيث خير و شر بر پنج قسم قابل تقسيماند:
آنچه خيرش از شرش بيشتر است، 4. آنچه شرش از خيرش بيشتر است، 5. آنچه خير و شرش با هم برابر است.
از اين پنج قسم كه بر حسب تقسيم عقلى قابل تصور است، فقط دو قسم اول و سوم وجود دارد و سه قسم ديگر در عالم موجود نيست.
خير محض، ذات واجب متعال است كه داراى هرگونه كمال وجودى است و خود، كلّ كمال است و مجردات عقلى نيز به تبع ذات مقدّس او چنيناند. وجود قسم سوم نيز، كه خيرش بر شرّش غالب است، از ناحيه عنايت الهى واجب است، زيرا در ترك خير فراوان آن، شر بسيارى نهفته است.
از سه قسم ديگر، شرّ محض، كه عدم صِرف است و براى وجود آن راهى نيست، و آنچه شرش بر خيرش غالب است، و همينطور آنچه خير و شرش مساوى است، از آن جهت وجود ندارند كه عنايت الهى كه جهان هستى را بر بهترين نظام ممكن سازمان داده است از آفرينش آنها ابا دارد.
اگر با دقت و تعمق در موجودات نظر كنيم خواهيم ديد كه هر جزئى از اين جهان اگر بر همين صورتى كه اكنون هست آفريده نشده بود، كل نظام هستى كه همه اجزايش با يكديگر پيوند دارد، از اساس در هم مىريخت و همين بهترين نمونه است براى شرّ بسيارى كه در ترك آن خير بسيار وجود دارد.
اكنون چون روشن شد كه شرور اندكى كه همراه با اشياء است لازمه خير فراوان آنهاست، پس قصد و اراده حقتعالى به خير تعلق مىگيرد و شرور ملازم آن، مقصود
به قصد ثانى است.
از اينجا معلوم مىشود كه ورود شر در قضاء الهى مقصود اول نيست و مىتوان گفت شرور و نيستىها بالعرض مقصود واقع مىشوند، زيرا عدم و شرّ ذاتاً نمىتواند مقصود باشد.
در مباحث پيش روشن شد وجود ممكنات كه فعل حقتعالى است داراى انقساماتى است، از جمله، تقسيم آن به مادى و مجرّد و تقسيم مجرّد به مجرّد عقلى و مجرّد مثالى؛ و اشاره كرديم كه عوالم كلّى هستى در سه قسم منحصر است: عالم تجرّد تامّ عقلى، عالم مثال، عالم مادى و ماديّات.
عالم عقلى، در ذات و فعل از ماده و آثار آن بهطور كامل مجرّد است، عالم مثال از ماده مجرّد است ليكن آثار ماده از قبيل شكل و بُعد و وضع و اندازه و امثال آن را دارا مىباشد.
در عالم مثال، موجوداتى غيرمادى با صفات و خصوصياتى همانند موجودات مادى اين جهان وجود دارد و نظام آن شبيه به نظام عالم مادى است. تنها فرق آن با اين جهان در اين است كه سير و حركت و تغيير و تبديل در آنجا به ترتيب وجودى است نه با دگرگون شدن و سير تدريجى. يعنى صورتهاى گوناگونى كه يك موجود در اين جهان با حركت خود در طول زمان، يكى پس از ديگرى و بهصورت تدريجى به خود مىگيرد، در عالم مثال در پى يكديگر وجود دارد نه آنكه به كمك حركت از قوه به فعل درآيد، چنانكه در حوادث اين جهان مادى مشاهده مىشود.
چگونگى سير حوادث و ترتيب وقوع و ظهور صورتهاى گوناگون موجودات در عالم مثال، عيناً همچون صورت حركت در قوه خيال است. ما مىدانيم كه علم بهطور مطلق از امور مجرّد از ماده است. پس صورتى كه از حركت در متخيله انسان
است، عبارت است از علم به حركت نه حركت علم يا صورتى كه از تغيير و تحوّل يك امر در متخيّله است، علم به تغيير است نه تغيير علم.(1)
سخن فلاسفه الهى اين است كه در جريان مادى، لااقل براى كسانى كه با علم و فلسفه سر و كار دارند اين مسئله قابل تحقيق است كه آيا خواص و مشخصات و حدود وجودى ماديات كه عبارت است از زمان و مكان و حركت و تغيير، بر علم نيز قابل انطباق است يا نه؟ البته جواب منفى است. پس يك نمونه بارز از موجودات غيرمادى همين علم انسان است و به دنبال اين مسئله، تجرّد نفس نيز قابل اثبات بلكه الزامى خواهد بود؛ چون تجرّد همين است كه امرى دستخوش زمان و حركت نباشد.
مادهگرا مىگويد: همه چيز در حال تحوّل و تغيير است، مغز انسان و قواى نفسانى او در حال دگرگونى است، چگونه ممكن است علم ثابت و لايتغيّر باشد؟ ما امروز مسئلهاى را به شكلى خاص تصور مىكنيم و فردا علم ما تغيير مىكند و در آنچه به ذهن سپردهايم تحوّل ايجاد مىشود.
ظاهر اين سخن، راستنما و فريبنده است، ولى در عمق آن سادهانديشى كودكانهاى است كه نمونه آن در ساير انديشههاى فلسفى ايشان فراوان به چشم مىخورد.
اما حقيقت مطلب اين است كه در علم تغييرى ايجاد نمىشود بلكه صورت جديدى در كنار صورت قبلى قرار مىگيرد و اينكه يكى از آنها ابطال مىشود يا كاملتر مىگردد به هيچوجه تغيير و تحول محسوب نمىشود. بلكه از ديدگاه ارزيابىهاى علمى از صحنه عمل خارج مىگردد وگرنه در ذهن به حال خود باقى است. مثلًا، شما امروز زمين را ساكن و خورشيد را به دور آن متحرك مىدانيد، و فردا عكس اين براى شما اثبات مىشود و شما خورشيد را نسبت به زمين ساكن و زمين را بر گرد آن متحرك مىدانيد. اين بدان معنى نيست كه عمل ديروزى شما تغيير يافته و تبديل به علم امروزى گرديده است، آن چنانكه در يك امر مادى مشاهده مىشود؛ مثلًا، طفلى نوجوان مىشود، جوانى پير مىشود، درختى شكوفه درمىآورد، حيوانى مىميرد. بلكه صورت جديد وارد ذهن مىشود و در كنار صورت قبلى قرار مىگيرد، و پس از ورود صورت جديد كه قاعدتاً بايد درستتر باشد، صورت قبلى از حيطه محاسبات علمى و تجارب علمى خارجى مىگردد و اين، دخلى به تغيير علم ندارد.
مثال براى تغيير علم به معنايى كه تصور كردهاند چنين است كه شما بدانيد زمين ساكن است، و بعداً اين صورتى را كه از زمين و سكون آن در ذهن شما وجود دارد تغيير كند و در مغز شما شروع به گردش نمايد، چون علم شما نيز امرى است مادى.
بر اين اساس بيشتر ماترياليستها علم به حركات و دگرگونىها را با تغيير و حركت در علم اشتباه كردهاند، آنچه ايشان مدعى آنند، مادى بودن و تغيّر صور ذهنى اعم از عقلى و خيالى است، اما آنچه واقعيت دارد، علم بر تغييرات و حركات است.
اكنون در توضيح مطالبى كه در متن كتاب آمده است، مبنى بر اينكه تغيير و تحول و يا تعاقب صور در عالم مثال مانند تعاقب آن در متخيله است، و نه بهصورت تغيير و حركت در ماديّات، اين نكته را مىافزاييم كه در متخيّله انسان، صور گوناگون در پى يكديگر آفريده مىشوند و به وجود مىآيند، و تغيير صور و دگرگونى احوال آن، بهصورت تحول تدريجى و حركت در ماديّات نمىباشد
1) در اينجا چند نكته قابل توضيح است. يكى مسئله تجرّد علم و ديگرى بيان اينكه علم به حركت و تغيير، غير از حركت در علم و تغيير در آن است. ضمناً اشارهاى به اختلاف اساسى بين مكتب مادى و مكتب الهى- يا بر حسب نامى كه مرحوم مؤلّف رحمه الله و شارح مقالات فلسفى ايشان مرحوم شهيد مطهّرى براى مكتب فلسفى خود اختيار كردهاند- بين ماترياليسم و رئاليسم است. مسئله مجرّد بودن علم انسان از ماده يكى از مهمترين مستندات الهيّون در اثبات وجود عوالم ماوراء طبيعت است و اينكه وجود، چنانكه ماده گرايان پنداشتهاند مساوى با ماده نيست.
در عالم مادى همه موجودات به نوعى وابسته به مادهاند و در نتيجه دستخوش حركت و تغيير مستمر، اعم از حركت جوهرى يا عرضى.
حال، از آنجا كه حقيقت اصيل وجود مشكّك و داراى مراتب مختلف شدت و ضعف و كمال و نقص است و هر مرتبه آن متوقف و مترتب بر مرتبه برتر از خود است، مطالبى را مىتوان از آنچه گفته شده استنباط كرد.
مانند ماده اوليّه (هيولى)، و يا قوه و استعداد با وجود آن درآميخته است مانند موجودات و طبايع مادى. بنابراين عالم عقل و عالم مثال در وجود و مرتبه، تقدم بر عالم مادهاند.
عقل مفارق و مجرّد از ماده و خواص مادى نيز، چون از حيث وجود داراى وسعت و كمال بيشتر و از جهت ذات بسيطتر و از عالم مثال حدود ماهوى كمترى دارد، بر عالم مثال تقدّم دارد، زيرا مثال، همه خواص و آثار ماده را دارد جز خود ماده را (مانند خيال مجرد).
پيداست كه وجود هر قدر پُردامنهتر و بسيطتر باشد، از حيث مرتبه در حقيقت
اصيل و مشكّك وجود برتر و شريفتر و مقدمتر و به مبدأ كلّ هستى نزديكتر است.
بنابراين عالم عقل مقدمتر و پيشتر از عالم مثال و عالم مثال مقدم و برتر از عالم ماده و ماديات است و اين تقدم و تأخر از حيث مرتبه وجودى و كمال ذاتى است (نه زمانى و مكانى و امثال آن).
ترتيب ياد شده كه در ميان عوالم سهگانه برقرار است، ترتيبى على و معلولى است، زيرا هر عالم در وجود خود متّكى و متوقف بر عالم برتر است. بنابراين عالم عقلى، علت عالم مثالى و عالم مثالى علت وجودى عالم مادى است.
عوالم سهگانه با يكديگر هماهنگى و تطابق دارند و اختلاف آنها از حيث شرافت و خسّت مرتبه وجودى آنهاست، زيرا چنانكه قبلًا گفته شد، هر علتى كمال معلول خود را در سطحى برتر و شريفتر دارا مىباشد. بنابراين در عالم مثال نظامى مشابه با نظام عالم مادى وجود دارد ليكن در حدّى شريفتر و كاملتر، و در عالم عقل نيز نظامى است همانند عالم مثال، ليكن با واقعيتى شريفتر و بسيطتر و زيباتر، و فوق آن، نظام ربانى است كه در علم ربوبى ذات يگانه برقرار است.
هيچ موجودى اعم از مادى و مجرّد و علوى و سفلى نيست، مگر آنكه نشانهاى است از ذات واجب متعال كه هر يك متناسب با كمال وجودى خود از كمال ذات متعال حكايت مىكند.
در مباحث علت و معلول ثابت گرديد كه از يك موجود جز يك موجود صدور نمىيابد، و چون واجب متعال يك واحد بسيط است و از هيچ جهتى، چه عقلى و چه خارجى، كثرت در او راه ندارد و همه آنچه را كه در عالم هستى حقيقت وجودى دارد به اجمال و تفصيل دارا مىباشد، از او جز يك وجود واحد بسيط صدور نمىيابد؛ و آن واحد نيز خود بايد بسيط و جامع همه كمالات وجودى باشد، زيرا وجود سنخيّت
ميان علت و معلول امرى است ضرورى و واحد صادر بايد از هر جهت منزّه از كثرت و قوه و استعداد، و در حدّ كمال فعليت و بساطت باشد.
اين صادر نخستين، با همه كمال وجودى، ظلّى استاز وجودواجبمتعال؛ نيازمند به اوست و از خود استقلال وجودى ندارد، بنابراين در حد خود از نقص ذاتى و محدوديت امكانى برخوردار است. به همين سبب لزوماً داراى ماهيت امكانى است.
چنين موجودى عقل مجرّد است و از جهت مرتبه وجودى، بدون واسطه پس از واجب متعال است و بر همه مراتب ديگر وجود تقدّم ذاتى دارد.
بايد دانست كه ماهيت بهطور كلى داراى افراد متكثّر نخواهد بود مگر آنگاه كه با ماده همراه باشد. دليل اين مطلب آن است كه كثرت از اين چند حالت بيرون نتواند بود: يا عين ماهيت است يا جزئى از آن و يا از عوارض خارجى لازم آن و يا از عوارض مفارق آن.
سه حالت اول، كه كثرت عين ذات يا جزء آن و يا عرض لازم ماهيت باشد، موجب آن است كه ماهيت داراى هيچ فرد خارجى و مصداق عينى نباشد، زيرا هر فردى براى آن تحقّق يابد حتماً بايد كثير باشد نه واحد، و هر كثيرى خود از تجمع واحدها تأليف يافته، پس بايد فرد واحد آن كثير باشد تا بتواند مصداق ماهيت قرار گيرد و خود اين كثير باز از واحدها تأليف يافته است. اين امر تا بىنهايت تسلسل دارد و هيچگاه به واحد منتهى نمىشود، بنابراين فردى براى ماهيت يافت نخواهد شد.
پس هيچ وجهى نمىماند جز شق چهارم، يعنى اينكه كثرت در افراد ماهيت امرى خارجى و عرضى مفارق نسبت به ماهيت باشد؛ و عروض امرى از خارج مستلزم وجود ماده است.(1)
1) چون عروض لواحق خارجى لازمه تغييرپذيرى است و تنها موجودات مادى، متحول و متغير هستند. مجردات از هرگونه تغييرى مبرّا مىباشند و چيزى از خارج بر آنها وارد نمىشود، پس عروض لواحق خارجى اختصاص به ماديّات دارد
بدين ترتيب هر ماهيت كثيرالافراد، مادى است. عكس نقيض اين قضيّه چنين مىشود: هر ماهيتى كه غيرمادى و مجرّد باشد قابل كثرت در افراد نيست، يعنى نوع هر ماهيت مجرّد منحصر به يك فرد است.
البته نوعى كثرت افرادى در عقل مجرّد قابل تحقق است و آن هنگامى است كه افرادى از يك نوع مادى مانند انسان مراحل كمال را طى كند و از طريق حركت جوهرى و سير ذاتى، نشأه مادى را پشت سر گذارد و به فعليت و صرافت نشأه تجرّد عقلى برسد، در چنين حالتى چون تشخّص و تميّز فردى با او همراه است، در عين حال كه در عالم تجرّد و وحدت است، كثرت در مجرّدات را لازم مىآورد.
ثابت شد كه صادر اول از مرتبه واجب متعال، عقل واحدى است كه شريفترين و كاملترين موجود ممكن است و آن يك نوع است منحصر در يك فرد؛ و چون بر همه ممكنات تقدم و شرافت ذاتى دارد، نسبت به مراتب وجودى مادون خود، علت و واسطه ايجاد است.
از چنين موجودى صدور بيش از يك واحد امكانپذير است، زيرا در او جهات كثرت وجود دارد، ليكن جهات كثرتى كه در اوست به اندازهاى نيست كه بتواند منشأ كثرت موجودات مادون نشأه عقلى باشد. پس لازم است كه صدور عقول از يكديگر همچنان در سير نزولى ادامه يابد تا كثرت جهان عقلى به درجهاى برسد كه بتوان كثرت در نشأه بعدى را ناشى از آن دانست.
كثرت در عقول به دو صورت قابل تصور است، كثرت طولى و كثرت عرضى.
صورت اول يعنى كثرت طولى چنين است كه از عقل اول عقل دوم و از عقل دوم عقل سوم و به همين ترتيب يكى پس از ديگرى صدور يابد و البته با افزايش هر عقل يك يا چند جهت كثرت بدان افزوده مىشود و اين تزايد طولى تا جايى ادامه يابد كه جوابگوى كثرت موجود در نشأه مثالى باشد.
بدين ترتيب، چندين نوع گوناگون از مجرّدات يا عقول حاصل مىشود كه هر يك
از آنها نوعى است منحصر در يك فرد و به ترتيب نزولى، عقل مقدمتر، برتر و شريفتر و از جهت وجودى شديدتر و كاملتر از عقل مادون خود و علت فاعلى آن خواهد بود، زيرا امكان ذاتى ماهيت هر عقل، صدور آن را از ناحيه عقل برتر ايجاب مىكند و آخرين عقل از عقول اين سلسله طولى، علت فاعلى نشأه بعد از عقل است.
اين، وجهى است كه حكماى مشاء بدان گرايش داشته، تعداد عقول را به ده رساندهاند و آخرين آنها را عقل فعال ناميده، آن را فاعل نشأه مادى و عالم طبيعت دانستهاند.
صورت دوم براى چگونگى حصول كثرت در عقول، اين است كه كثرت عرضى باشد، يعنى هر عقل متناسب با جهات كثرت خود بيش از يك عقل، ايجاد كند. بدين ترتيب در عقول عرضى ترتيب علت و معلولى بين عقول وجود نخواهد داشت و تعداد عقول به تعداد انواع موجودات مادى در عالم طبيعت خواهد بود، به طرزى كه هر عقل، موجد و مدبّر امر وجود و بقاء و تكامل يكى از انواع موجودات طبيعى و ربالنوع آن به حساب مىآيد. اين عقول، همان مُثُل افلاطونى مشهورند.
اين وجه مورد قبول حكماى اشراقى است. شيخ اشراق آن را پسنديده و صدرالمتألّهين نيز اين قول را پذيرفته و براى اثبات آن به چند وجه استدلال كرده است.
يكى اينكه گويد: «نيروهاى فعاله نباتى، كه مبدأ سه عمل اصلى تغذيه، نمو و توليد مثل نبات است، صفاتى است عرضى كه در جسم موضوع خود حلول يافته، با تغيير جسم تغيير مىكند و با انحلال آن از بين مىرود؛ داراى علم و آگاهى هم نمىباشد، پس محال است كه اين نيروها ايجاد كننده تركيبات پيچيده و شگفتانگيز جسم موضوع خود يعنى نبات باشند.
بنابراين، افعال گوناگون و اشكال رنگارنگ و زيبايى و هماهنگى عجيب و نظام دقيق و حيرتآور نبات تنها مىتواند به يك جوهر عقلى مجرّد نسبت داده شود و
اوست كه تدبير امور و رهبرى آن را بهسوى اهداف معيّن به عهده دارد.»
اشكال اين استدلال اين است كه: اگر اين دليل كامل و درست باشد و آن را تصديق كنيم، نتيجه آن تنها در اين حدّ است كه اين نظام شگفتانگيز و اعمال حيرتآور در گياهان و درختان، از يك جوهر عقلى آگاه و عالم سرچشمه مىگيرد، اما اينكه اين جوهر عقلى، بدون واسطه و مستقيماً مباشر اين اعمال و حركات باشد و بين او و جسم نباتى واسطهاى نباشد، مسئلهاى است كه از اين استدلال نمىتوان استنتاج كرد.
مثلًا ممكن است همه آنچه را به اين جوهر عقلى نسبت داده مىشود، بهصورت نوعيه نبات نسبت داد كه بدان، نوعيّت نوع تحقق يافته است و فوق آن نيز عقل فعّال قرار دارد كه آخرين فرد از سلسله طولى عقول است.
استدلال ديگر صدرالمتألّهين چنين است: «انواع طبيعى موجودات مادى با نظام خاصى كه دارند، به هيچوجه نمىتواند يك امر اتفاقى باشد، زيرا امور اتفاقى هيچگاه دائمى و يا اكثرىالوقوع نيست. بنابراين انواع موجودات داراى علل حقيقى هستند، و اين علل، چنانكه بعضى پنداشتهاند، مزاج و امثال آن نتواند بود، چون دليلى كه آن را ثابت كند وجود ندارد. پس علت حقيقى كه تدبير نظام هر نوع بدان منسوب است لزوماً بايد جوهر عقلى مجرّد و مثالى كلّى باشد تا آن را ايجاد نمايد و تدبير امر آن را بر عهده گيرد.
مقصود از كليّت نيز در اينجا مساوى بودن نسبت آن عقل و مثال به همه افراد نوع خويش است كه آنها را از قوه به فعل مىآورد نه كلى منطقى كه معنى آن صدق بر افراد بسيار است.
اشكال اين استدلال نيز آن است كه افعال و آثار هر نوع از صورت نوعيه آن سرچشمه مىگيرد، و اگر صورت نوعيّه نباشد، تميّز يك نوع از نوع ديگر امكانپذير نخواهد بود. دليل بر اصالت صورت نوعيه همان آثار ويژهاى است كه به هر يك از انواع اختصاص دارد. اين آثار لزوماً بايد به چيزى استناد داده شود و بر اصلى قائم
باشد كه فاعل نزديك و مباشر اعمال و آثار نوع باشد.»(1)
ظاهر امر در موجودات مادى اين است كه موادّى بر حسب كميّت و كيفيت و وضع خاصى در يك جا تجمع مىيابد، آنگاه ما آن مجموعه را كه بهصورت يك واحد درآمده است و اكثراً داراى افراد متعدد است نوعى از انواع مىدانيم، اما بر حسب آنچه مؤلّف رحمه الله قائل است، تجمع عوامل و شرايط فقط زمينهساز افاضه صورت نوعيّه از ناحيه علت عقلى و در انتها واجب متعال است. مؤيد اين مطلب آن است كه آثار وجودى موجود جديد غير از آثار اجزاء تشكيلدهنده آن در مركبات مادى است
استدلال ديگر ملاصدرا اين است كه:
«قاعده امكان اشرف كه از قواعد مبرهن فلسفى است- قاعده بهطور خلاصه اين است كه: هرگاه موجود ممكنى در مرتبهاى پستتر وجود داشته باشد حتماً بايد ممكن برتر از آن قبلًا موجود شده باشد- حكم مىكند كه برتر از هر نوعى از انواع موجودات، جوهر عقلى و مثالى موجود باشد و ايجاد و تدبير آن را به عهده داشته باشد. بيان مطلب بدين نحو است:
ترديدى در اين نيست كه انسانى كه بالفعل داراى همه كمالات انسانى است، از انسانى كه هنوز در ماده مانده است و نسبت به اكثر كمالات انسانى در مرحله قوه است، شريفتر و برتر است. پس وجود انسان مادى بر روى زمين دليل است بر وجود مثال عقلى آن كه قبل از او وجود داشته و دارد. در مورد انواع ديگر موجودات مادى نيز وضع بر همين منوال است؛ يعنى وجود هر نوع از موجودات دليل است بر وجود ربالنوع آن نوع خاص، و آن ربالنوع فردى است از همان نوع كه قبل از نوع خود وجود داشته و جوهرى است از عقول مجرّد كه در همه كمالات نوع خود از ابتدا
1) مؤلّف رحمه الله در مبحث اقسام جواهر، مؤكّداً نظريه خود را مبنى بر جوهريّت صور نوعيّه ابراز داشت و در اينجا نيز مجدداً آن را تأييد مىكند. مسئله اين است كه هر نوع از موجودات داراى آثار و فعل و انفعالات و اعمال خاصى است، حال اين اعمال و آثار به كجا و به چه چيزى نسبت داده شود؟ مؤلّف رحمه الله معتقد است صورت نوعيّه، يعنى همان چيزى كه يك نوع به واسطه آن نوع خاصّى شناخته مىشود. مثلًا انسانيت انسان، كه مبتنى بر فصل اخير يا نفس ناطقه است، منشاء آثار است. اين صورت نوعيّه در هر يك از انواع موجودات يك جوهر حقيقى است كه وجود خارجى دارد نه يك امر اعتبارى.
بالفعل آفريده شده است و اوست كه افراد نوع خود را از قوه به فعل درمىآورد و آنها را كمال مىبخشد.»
اشكال اين استدلال آن است كه: قاعده امكان اشرف هنگامى جارى خواهد بود كه دو موجود ممكن پستتر و شريفتر، تحت يك ماهيت نوعيّه واحد قرار داشته باشند، تا وجود خارجى موجود پستتر دليل باشد بر وجود موجود برتر، زيرا از وجود آن ماهيت است كه مىتوان به امكان وجود برتر دست يافت. وگرنه، صرف اينكه مفهومى بر شىء صدق كند، دليل بر آن نيست كه شىء فردى از افراد آن مفهوم باشد، زيرا چنانكه مىدانيم هر علت موجدهاى داراى همه كمالات وجودى معلول خويش است و اين امر ايجاب نمىكند كه علت با معلول خود از حيث ماهيت متّحد باشد.
بنابراين هرگاه كمالات انسانى در موجودى وجود داشته باشد و انطباق آنها در اين جهت محرز باشد باز هم نمىتوان گفت كه آن موجود، يك فرد از ماهيت نوع انسان است.
به عبارت ديگر: صدق مفهوم انسان بر آن انسان كلّى و برتر كه ما آن را تعقّل مىكنيم دليل بر اين نيست كه انسان معقول ما، فردى از ماهيت نوعيّه انسان باشد. به چه دليل جايز ندانيم كه آن انسان كلّى، يكى از عقول طوليهاى باشد كه در سلسله علل وجودى انسان هستند، اعم از آنكه علت مستقيم و مباشر باشد يا بالاتر از آن، زيرا چنان موجودى واجد همه كمالات وجودى انسان و ساير انواع است، و البته در اين صورت حمل بين انسان و آن انسان عقلى، از نوع حمل حقيقه و رقيقه خواهد بود نه حمل شايع.(1)
1) حمل دائر بين مراتب برتر و فروتر وجود مانند حمل علت بر معلول يا معلول بر علت را اعم از اينكه علت قريب و بىواسطه باشد يا بعيد و باواسطه، حمل حقيقه و رقيقه ناميدهاند، زيرا وحدت آنها با وحدت موجود در حمل شايع فرق دارد
حال اگر در قاعده امكان اشرف، شرط وحدت ماهيت موجود برتر و فروتر را نيز غيرلازم بدانند (چنانكه بعضى دانستهاند) در آن صورت اشكال استدلال فوقالذكر از اين هم عميقتر خواهد بود.
قاعده امكان اشرف را بسيارى از حكما معتبر دانسته و تعدادى از مسائل فلسفى را بر آن مبتنى ساختهاند.
مفاد اين قاعده اين است كه: ممكن برتر و شريفتر بايد در سلسله مراتب وجود، مقدّم بر ممكن پستتر باشد. بنابراين ضرورت دارد، كه ممكن شريفتر قبل از ممكن پستتر موجود شده باشد.
صدرالمتألّهين رحمه الله براى اثبات اين قاعده چنين استدلال كرده است:
«هرگاه ممكن پستتر از جانب بارىتعالى وجود يابد، ضرورى است كه وجود شريفتر قبل از آن وجود يافته باشد، وگرنه چنانچه جايز بدانيم كه هر دوبا هم به وجود آيند، لازمه آن اين است كه از ذات واجب متعال كه بسيط و واحد است در يك مرتبه وجودى و از يك جهت واحد دو چيز صدور يابد و اين محال است. و اگر جايز بدانيم كه وجود شريفتر بعد از وجود پستتر به وجود آيد، لازمه آن نيز اين خواهد بود كه معلول از علت متقدمتر و شريفتر باشد و اين هم محال است.
حال اگر وجود آن نه قبل و نه بعد و نه در معيّت وجود پستتر قابل تحقق باشد و در عين حال ماهيتى است داراى امكان وقوعى، يعنى از وجود آن امر محالى لازم نمىآيد، فرض وجود آن مستلزم اين است كه آن را صادر از ذات واجب يا يكى از معلولهاى او ندانيم و در اين صورت چنين موجودى كه ممكن است و واجبالوجود نيست بايد از ذات واجبى برتر از ذات واجب متعال به وجود آمده باشد و اين نيز محال است، زيرا واجب بالذّات از جهت شدّت و شرف وجودى فوق
هر نامتناهى است، پس راهى نمىماند جز آنكه وجود برتر پيش از وجود پستتر موجود باشد.»
براى اثبات اين امر بهصورت روشنترى نيز مىتوان استدلال كرد بدين ترتيب كه گوييم: دو صفت شريف و پست كه در اينجا به دو موجود نسبت داده مىشود در حقيقت، اوصاف وجود است كه از حيث شدت و ضعف داراى مراتب و درجات است. هنگامى كه دو موجود در دو مرتبه وجودى مختلف باشند، قطعاً بين آنها رابطه علت و معلولى برقرار خواهد بود و رابطه مزبور در واقع بدين معنى است كه هر موجود يا از حيث وجود مستقل است و يا رابط. و از آنجا كه تمامى موجودات در سلسله مراتب وجود نسبت به مرتبه فوق خود وجود رابط بهشمار مىروند و از خود استقلالى ندارند، هر مرتبهاى نسبت به مرتبه مافوق خود پستتر و ناقصتر است و در وجود خود نيازمند بدان و قائم بر آن است و نسبت به مرتبه مادون خود مستقلّ و شريفتر است و بر آن تقدم وجودى دارد و از آن بىنياز است.
حال اگر دو موجود يكى برتر و يكى فروتر باشند، مسلّم است كه مرتبه برتر بايد در وجود مقدّم بر مرتبه فروتر باشد وگرنه مستلزم اين است كه وجود فروتر، مستقل و غير رابط باشد و در وجود خود به مرتبه برتر، وابسته و نيازمند و قائم نباشد و اين محال است.
از دو استدلال مذكور چند نكته قابل استفاده است. اول اينكه هر كمال وجودى كه از كمال وجودى ديگرى پستتر باشد، آنكه برتر و شريفتر است بايد پيش از آنكه پستتر است موجود باشد. همچنان كه بين دو مرتبه از مراتب وجود اين قاعده برقرار است و مرتبه شديدتر و شريفتر بر مرتبه ضعيفتر تقدّم وجودى دارد، حتى اگر بين دو موجود از حيث ماهيت اختلاف باشد. چنانكه بين عقل اول و عقل دوم در مراتب طولى عقول اين اختلاف وجود دارد.
اكنون اگر موجود پستتر از موجودات مادى و فردى از افراد يكى از ماهيات
نوعيّه طبيعى باشد، طبق اين قاعده (امكان اشرف) بايد كمال وجودى هم سنخ آن كه در وجود از آن قوىتر و برتر است، قبل از آن موجود باشد، اما اين كه آن موجود برتر حتماً بايد فردى از افراد همين ماهيت پستتر باشد، چنين چيزى از قاعده مزبور استفاده نمىشود، زيرا ممكن است موجود پستتر صرفاً يكى از جهات كمال موجود در علت خود باشد، ليكن آن علت داراى جهات كمال فراوان ديگرى نيز باشد.
چنانكه مثلًا انسان داراى يك فرد مادى است كه از كمال وجودى پستى برخوردار است و برتر از آن، كمال انسانى كاملًا مجرّدى هست، به مراتب از آن شريفتر، اما هيچ دليلى وجود ندارد كه آن كمال برتر هم انسان باشد و بتوان بين آن دو حمل شايع برقرار كرد و مثلًا گفت: اين انسان آن انسان است، زيرا ممكن است اين فرد مادى انسان، فقط يك جهت از جهات متعدد علت فاعلى خود باشد، و حمل دائر بين آنها حمل حقيقه و رقيقه باشد نه حمل شايع.
البته اين قاعده مىتواند در مورد غايات عالى و مراتب وجودى مجرّدى كه براى بعضى از انواع مادى مانند انسان وجود دارد صدق كند، زيرا وجود اين مراتب براى كسانى كه بدان نائل آمدهاند با برهان قابل اثبات است. حمل در اين مورد نيز حمل شايع است و اين مشروط به آن است كه وجود آن كمالات مجرّد براى انسان با موانع طبيعى برخورد نداشته باشد.
دوم اينكه اين قاعده در مراتب وجودى ماوراء ماديّات و حركات، يعنى در مجرّدات جارى است كه در آنجا تزاحم و تصادف علل و موانع وجود ندارد. ليكن در جهان ماديّات، به صرف اينكه امكان ماهيت و اقتضاى وجود چيزى فراهم باشد، وقوع آن قطعى نخواهد بود، زيرا ممكن است با موانعى مواجه باشد.
با اين بيان اين شبهه نيز برطرف خواهد شد كه: اگر اين قاعده درست باشد بايد هر يك از افراد انواع مادى، مثلًا افراد انسان به كمالات غائى عقلى و مثالى خود برسند،
زيرا آن غايات از حيث وجود شريفتر از وجود مادى هر فرد انسانى است، در صورتى كه چنين نيست و بيشتر افراد از نيل به آن كمال غائى و مرتبه نهايى وجود خويش محرومند.(1)
اصلىترين مسئله در اينجا رد نظريه ربالنوع و مُثل بهعنوان علت قريب در ايجاد و تدبير انواع است و چنانكه در پاورقى قبل اشاره شد، ارجاع افعال و خواص موجودات بهجاى ربالنوع و مثال، بهصورت نوعيّه آنها، سپس محدود ساختن جريان قاعده امكان اشرف به ماوراء ماديات است، آن هم مشروط به اينكه موجود برتر تحت ماهيت موجود پستتر نباشد و بهجاىِ حمل شايع، حمل حقيقه و رقيقه بين آنها برقرار باشد.
نظر ايشان در مورد غايات كمالى كه انسان در اثر سلوك نفسانى و تربيت و تهذيب بدان نائل مىشود، اين است كه اين كمالات چون پس از مرحله وجود مادى و بعد از بيرون آمدن از تعلّقات جسمانى است، براى اهلش وجود دارد، اما نه در مرتبه وجود مادى، پس براى كسانى كه در ماده محبوسند ميسّر نيست
عالم مثال كه آن را از جهت واسطه بودن ميان عالم عقلى و طبيعت مادى، برزخ نيز گفتهاند، چنانكه قبلًا ذكر شد مرتبهاى است از وجود كه از مادّه مجرّد است، اما آثار ماده از جمله كم و كيف و وضع و امثال آن را دارا مىباشد؛ علت موجده آن از نظر حكماى مشاء آخرين عقل از سلسله طولى عقول است و از نظر حكماى اشراقى بعضى از عقول عرضى.
در عالم مثال، صورتهاى جوهرى كه در واقع جهات كثرت در عقل موجد و افاضه كننده اين عالم است متمثّل مىباشد. اين صور براى هر يك از موجودات اين عالم در اشكال و هنجارهاى گوناگون تمثّل يافته است بدون آنكه وحدت شخصى آن جوهر در اثر اختلاف و تعدّد مثالها از ميان برود.
مثال آن براى درك چگونگى مسئله اين است كه: افراد بسيارى از انسان، شخصى
1) مؤلّف رحمه الله در اين مبحث نيز- چنانكه شيوه اوست- مباحث مفصّل حكماى مشاء و اشراق را بر سر مسئله مُثل افلاطونى در بيان مجملى خلاصه كرده، بيشترين دقت خود را معطوف به نتايج حاصل از آن آراء و ردّ يا توجيه بعضى از آنها نموده است.
را كه قبلًا درگذشته است و او را نديده و تنها نام او را شنيدهاند و بر بعضى از صفات و خصوصيات او آگاهى يافتهاند، در ذهن خود تصوير مىكنند؛ طبعاً هر يك از ايشان او را با هيأت و شكل خاصّى بر حسب اطلاعات و تصورات خود در نفس خويش متمثّل مىسازد. اين اشخاص ذهنى با اينكه با يكديگر تفاوت دارند، اما همه آنها يك شخص واحد بيش نيست. كثرت صور و مثالها در عين حفظ وحدت شخصى جواهر، در عالم مثال تقريباً چنين است.
از اين جهت است كه مثال را بر دو قسم تقسيم كردهاند: خيال منفصل كه موجودى قائم بر ذات و مستقل از ذهن و نفس اشخاص و متخيله انسان است، و خيال متّصل كه قائم بر نفس جزئى و تخيّل است.
از اين گذشته، در متخيّله انسان بسيارى از صورتها ساخته مىشود كه منطبق با عقل و حكمت نيست و اغلب از بازىهاى قوه تخيّل است.(1)
جهان مادى همين عالم محسوس است كه پستترين مراتب هستى است و وجه تمايز آن با دو عالم عقلى و مثالى اين است كه، صور حقايق در اين جهان از جهت ذات و فعل و يا تنها از جهت فعل وابسته به ماده و متوقف بر قوه و استعداد است.
هرگونه كمالى كه از انواع موجودات در اين جهان دارند در بدو هستى بالقوه است، سپس به تدريج از قوه به فعل در مىآيد و بسيارى اوقات نيز مانع و عائقى آن را از رسيدن به كمال باز مىدارد، زيرا علل در اين نشأه مادى با يكديگر تزاحم و برخورد دارند.
1) براى خواننده تيزهوش كاملًا روشن است كه اظهارنظرهاى مؤلّف استاد رحمه الله در اين مورد، به هيچوجه بهصورت نقل قول و تكرار سخن ديگران نيست و او در اين زمينهها هرگز مطلبى را بر مبناى حدس و گمان نمىگويد. عالم مثال و كيفيت نظام و موجودات آن نيز چيزى نيست كه با برهان قابل اثبات باشد، لاتَحمِلُ عطاياهُ الّا مطاياه
پژوهشهاى علمى طبيعى و رياضى تا امروز بسيارى از بخشهاى اين جهان و نسبتهاى موجود بين اجزاء، و چگونگى نظام جارى آن را روشن ساخته است و شايد هنوز آنچه مجهول مانده است بيشتر از آن مقدارى باشد كه تا كنون شناخته شده است.
در مباحث گذشته روشن شد كه جهان مادى با پيوندى كه ميان همه اجزاء آن با يكديگر برقرار است از حيث ذات و جوهر يك واحد سيّال و متحرك است و اعراض آن نيز به همراه جوهر آن در حركت و تغيير دائمى است، و غايتى كه اين حركت يكپارچه بدان منتهى مىگردد، تجرّد از ماده و رسيدن از قوه به فعليت تامّ است- چنانكه در مرحله قوه و فعل نيز گفته شد.
حال، از آنجا كه اين جهان از حيث جوهر، متحرك و حركت است و از حيث خود سيال و سيلان، و حقيقت وجود و هويت آن عين تجدّد و دگرگون شدن است، نه آنكه چيزى باشد كه تجدد و دگرگونى بر آن وارد شود، ارتباط آن با علت ثابت كه منزّه از تجدد و تغير است بدون اشكال خواهد بود.(1)
بدين معنى كه جاعل ثابت و لايتغيّر هستى، چيزى را جعل كرد كه در ذات و جوهر متغير و متجدد است، نه اينكه چيزى را به حركت و تغيير درآورد. با توجه به اين مطلب، نسبت متغير به ثابت و ربط حادث به قديم، بىاشكال خواهد بود.
1) يكى از مسائل مهمى كه در فلسفه از قديم مورد بحث و نزاع بوده است« كيفيت ربط متحرك به ثابت» است. بهويژه كسانى كه از طريق اثبات محرك براى هر حركتى، در صدد اثبات وجود بارىتعالى بهعنوان محرك اول بودهاند، در توجيه اين مطلب با مشكلات زيادى رو به رو شدهاند، زيرا محركى كه چيزى را حركت دهد و خود از حركت بر كنار باشد به آسانى قابل اثبات نيست، اما پس از اثبات حركت جوهرى توسط ملاصدرا و اينكه ذات و جوهر اين جهان مادى عين حركت و سيلان است و اينكه اصولًا نحوه هستى ماديات تجدد و تغيّر است، مشكل اساسى برطرف شد. بدين معنى كه وجود حركت و تجدد، امرى عارض بر موضوع و جوهر جهان نيست، بلكه ذات حركت و تجدد از مبدأ وجود افاضه شده است و جعل آن جعل بسيط است، يعنى هستى اين جهان و حركت آن يك چيز است
در مباحث حدوث و قدم به تحقيق رسيد كه هر ماهيت ممكن موجودى، وجودش مسبوق به عدم ذاتى است. يعنى حادث است نه قديم، و حدوث آن حدوث ذاتى است، و عدمى كه پيش از وجود آن است از علت موجده آن انتزاع مىشود. پس امر حادث در واقع مسبوق به وجود علت خود و متأخّر از آن است.
حال از آن جهت كه مبدأ هستى هر وجود امكانى، اعم از مادى يا مجرّد و عقلى يا مثالى، واجب متعال است، پس هر ممكن موجودى نسبت به ذات واجب حادث ذاتى است. مجموعه ممكنات كه آن را عالم امكان مىناميم- جز ذات واجب- چيزى غير از همين اجزاء ممكن نيست. بنابراين كل جهان هستى با همه اجزاء آن، حادث ذاتى و مسبوقالوجود به وجود ذات واجب متعال است.
اكنون اگر از ماهيات، چشم ببنديم و منحصراً وجود را بهعنوان حقيقت اصيل در نظر آوريم، خواهيم ديد كه وجود دوگونه بيشتر نيست، يا واجب بالذات است و قائم به خود و در تحقق مستقل از هر چيز ديگر است، و يا ممكنالوجود است و وجودش رابط و غيرمستقل و قائم به ديگرى است؛ كه وجود ديگر همان وجود واجب بالذات است. يعنى هر وجود امكانى مسبوق به وجود واجب و حادث به چنين حدوثى است، و چون جهان هستى مجموعه همين وجودهاى امكانى است، و حكم مجموع همان حكم اجزاء است، بنابراين كل جهان بالا و پست حادث است.
اينك بايد دانست كه جهان مادى و طبيعت يك نوع حدوث ديگر هم خاصّ به خود دارد و آن حدوث زمانى است.
توضيح اينكه در مباحث قوه و فعل گفتيم: عالم ماده داراى حركت جوهرى است؛ يعنى جوهر اين جهان با همه اعراض ملحق بدان داراى وجودى سيال است و ذات و هويت آن هر لحظه در تجدّد و نو شدن و از نقص به كمال و از قوه به فعل
بهطور مستمر در حال تحوّل و تحرّك است. اين جوهر متحرك و سيّال قابل انقسام است و هر حدى از آن براى حد قبلى فعليت است و براى حدّ بعد از خود قوه است؛ و باز همان حدّ اگر بارها و بارها تقسيم شود نسبت به حدّ قبلى فعليت و نسبت به حدّ بعدى قوه است.
اين حركت عمومى جهان مادى يك امتداد كمّى ترسيم مىكند كه هر قطعه از آن مانند حركت به قبل و بعد تقسيم مىشود و باز هر قسمت از آن به قبل و بعد منقسم است و اين انقسام هيچگاه متوقف نمىشود. فرق اين دوگونه امتداد آن است كه امتداد حركتى مبهم است و امتداد عارض بر حركت (زمان) متعيّن است؛ نظير فرقى كه ميان جسم طبيعى و جسم تعليمى وجود دارد.(1)
امتدادى كه جوهر جهان مادى با حركت خود رسم مىكند زمان است كه با آن حركات را اندازه مىگيريم و نسبت بين رويداهاى طبيعى را با كوتاهى و بلندى و قبلى و بعدى مشخص مىكنيم. قبليّت آن به معنى قوه بودن آن براى قطعهاى است كه در پى آن درمىآيد و بعديت آن فعليت آن است براى قطعهاى كه خود در پى آن درآمده است.
بنابراين هر قطعهاى كه از اين حركت عمومى مستمرّ جهان طبيعت در نظر گرفته شود مسبوق به عدمى زمانى است، زيرا آن قطعه فعليتى است مسبوق به قوه، پس حادث است به حدوث زمانى. مجموعه اين قطعات و اجزاء هم چيزى جز همان قطعات و اجزاء حادث نيست و حكم آن از حيث حدوث و قدم همان حكم اجزاء است. بنابراين كل عالم ماده و طبيعت حادث به حدوث زمانى است.
1) جسم تعليمى امتدادى است كمّى كه عارض بر جسم طبيعى است و به واسطه آن ابعاد جسم طبيعى تعيين مىشود، مثل: كره، استوانه، مكعب و امثال آن كه قابل اندازهگيرى و محاسبات عددى است. ليكن جسم طبيعى، جرم و ماده خاص آن است كه جسم تعليمى آن را در بر گرفته است. رجوع شود به مباحث جسم و صورت جسميّه از همين كتاب
اما اينكه متكلّمان گفتهاند: جهان و آنچه در آن است- جز ذات واجب متعال- بهطور كلى حادث زمانى است، زيرا اگر حادث زمانى نباشد قديم خواهد بود و قديم بودن براى موجود ممكن محال است. و تصور كردهاند كه زمان قبل از پيدايش جهان از دو جانب تا بىنهايت گسترده بوده است و وجود ممكنات از يك نقطه آن آغاز شده است و قبل از آن در بخش آغازين زمان، چيزى جز حقتعالى نبوده است، و زمان كه از دو طرف نامتناهى است قطعه نخستين آن خالى و قطعه پايانى آن با موجودات اشغال شده است.
اين طرز تلقى از زمان و حدوث عالم خطاى محض است، زيرا اوّلًا: زمان خود موجودى است ممكن و يكى از مخلوقات حقتعالى است و بايد آن را جزئى از عالم هستى بهشمار آورد. بنابراين قبل از پيدايش هستى، هيچ چيز جز واجب متعال وجود ندارد. پس چيزى به عنوان قبل وجود ندارد كه نيستى جهان، مظروف آن ظرف واقع شود.
ثانياً: اگر زمان چيزى است كه از دو سو بىنهايت است و پيدايش آن آغاز ندارد، قديم زمانى است و اين با ادّعاى اينكه: هيچ چيز جز ذات متعال قديم نيست، تناقض دارد.
ثالثاً: زمان عبارت است از كمّ عارض بر حركت و حركت، قائم بر جسم است و اگر زمان بىنهايت باشد جسم نيز بىنهايت و حركات آن نيز بىنهايت خواهد بود. در آن صورت همه ممكنات و كل جهان هستى قديم خواهد بود و اين با ادعاى حدوث همه چيز جز حقّ، تناقض آشكار دارد.
بعضى از متكلّمان كه از اين تناقض آگاه شدهاند، براى رفع اشكال گفتهاند: زمان موجودى است كه نه از ممكنات بهشمار مىرود و نه واجبالوجود است، بلكه امرى است اعتبارى و مهم نيست كه كسى آن را واجبالوجود بداند يا يكى از معلولهاى واجب متعال.
پاسخ اين است كه: اگر زمان يك امر حقيقى نباشد حدوث و قدم عالم نيز غير حقيقى خواهد بود، زيرا بحث حدوث و قدم زمانى مبتنى بر تحقق زمان است.
برخى ديگر براى رفع اشكال گفتهاند: زمان مفهومى است كه از وجود واجب متعال انتزاع گرديده است. در پاسخ آن گفته شده است: لازمه عروض زمان بر ذات واجب متعال، تغيّر و حركت در ذات او خواهد بود.
در مقابل اين اشكال گفتهاند: اين درست نيست، زيرا مطابقت مفهوم منتزع با منتزعٌعنه يك امر ضرورى نيست.
در حالى كه اگر مفاهيم منتزع از اعيان خارجى با آنها مطابقت نداشته باشد، علم و معرفت از اساس فرو مىريزد، و اين همان سخنى است كه سوفسطائيان (و ايدآليستهاى قرون اخير) گفتهاند.
در مباحث گذشته روشن شد كه قدرت حقتعالى، همان مبدئيت اوست در هستى بخشيدن به موجودات و عليت او نسبت به هر چه جز اوست و اين صفت عين ذات اوست. لازمه اين صفت آن است كه فيض خود از ناحيه او قطع نشود و رحمت او استمرار يابد و عطاى او مداوم باشد.
البته دوام فيض مستلزم اين نيست كه عالم طبيعت سرمدى باشد، زيرا مجموعه جهان چيزى غير از اجزاء آن نيست و هر جزئى از اجزاء جهان حادث و مسبوق به نيستى است.
تكرار جهان هستى نيز در ادوار پيشين و يا از اين پس- چنانكه بعضى برآنند- قابل اثبات نيست و دليل قطعى ندارد.
اين قول نيز نادرست است كه: «افلاك و اجرام آسمانى با همين وجودهاى شخصى خود هميشگى هستند و يا عناصر و انواع اصلى موجودات مادى بدان دليل
كه داراى علل غيرمادى تغيير ناپذيرند براى هميشه به همين حال باقى خواهند ماند»، زيرا دليلى در دست نيست كه آن علل و عوامل در تأثير و عليت خود تحت شرايط و امورى نباشند كه اكنون براى ما مجهول است و زمانى با تغيير آن شرايط تأثيرشان در معلولات دگرگون نشود، و آفرينشى به وجود نيايد كه با آنچه اكنون هست هيچ شباهتى نداشته باشد.
از اين گذشته عقيده به اينكه افلاك و اجرام آسمانى غير قابل تغييرند و مسائلى از اين قبيل، اصول موضوعهاى بوده است در علم هيأت و طبيعيات قديم و امروزه همه اين آراء و عقايد باطل گرديده و از صحنه علم و انديشه خارج شده است.
اين كتاب- سپاس خداى را- در ششم محرمالحرام سال 1359 از هجرت نبوى به پايان رسيد. درود بر محمد و خاندان پاك او باد.