ghaemiyeh.com
سرشناسه : مغيثي، غلامرضا، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پديدآور : رجعت از نگاه عقل و دين/ غلامرضا مغيثي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۱۳ ص.؛ ۹/۵ × ۱۹/۵ سم.
شابك : 978-964-540-429-9
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : چاپ قبلي: انتشارات قم، ۱۳۸۰(۹۶ ص.).
موضوع : رجعت
رده بندي كنگره : BP۲۲۲/۴/م۶ر۳ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۴
شماره كتابشناسي ملي : ۳۰۹۱۶۹۳
ديباچه
الحمدلله رب العالمين وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين
از مشتركات عقيدتي بين همه فرق و مذاهب اسلامي، ظهور منجي از نسل پيامبر9 در آخرالزمان است.
ايشان كه به «مهدي» مشهور است، براي برپايي عدل
و قسط و نابودي ظلم و جور قيام ميكند. اما براساس عقيده پيروان اهلبيت: پس از ظهور آن حضرت، عدهاي از بهترينها و بدترينها به دنيا برميگردند تا وعده الهي را در نابودي ظلم و ستم و اقامه عدل و قسط در همين دنيا مشاهده كنند. چنين بازگشتي به «رجعت» معروف است.
در اين نوشتار، محقق ارجمند جناب آقاي «غلامرضا مغيثي» به بررسي ادله عقلي و نقلي رجعت پرداخته، و به برخي از شبهات آن پاسخ داده است. خداي متعال به
محقق ارجمند توفيق خدمت بيشتر به مكتب اهلبيت: عنايت كند و اين اثر را براي جستوجوگران مباحث عقيدتي مفيد قرار دهد.
انه ولي التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
مقدمه
كتاب «رجعت از نگاه عقل و دين» پژوهشي است كوتاه در تبيين و تحكيم يكي از معتقدات مسلّم مذهب اماميه، يعني رجعت. در شرايطي كنوني، دشمنان، اصول و ارزشهاي ديني را مورد تهاجم فرهنگي شديد قرار دادهاند؛ از يك طرف، طوفان شبهات فضاي فرهنگي جامعه را تيره و تار كرده و از سوي ديگر، عدهاي با ترفندهاي مختلف ميكوشند تا همه چيز را با معيارهاي محسوس مادّي محك زنند. ازاينرو در موارد زيادي گرفتار تفسير به رأي و تحميل پيشفرضهاي خود بر ظواهر ادله مسلّم نقلي شدهاند. همچنين از نظر درونديني نيز با انديشههاي سلفيگري و قشريمآبي مواجهيم كه به تحريف باورهاي اسلامي و ترويج عقايد قشري و سطحي از دين پرداختهاند و به همين منظور، بيشترين هجمهها را به عقايد شيعه كردهاند. «اصل رجعت» نيز از مقولههايي
است كه هر دو انديشه غربي و سلفيگري به اظهار نظر و ايجاد شبهه درباره آن پرداختهاند.
كتاب حاظر براي پاسخگويي به شبهات رجعت و تبيين آن، نگارش يافته است؛ به همين منظور، رجعت را از نگاه ادله چهارگانه عقل، كتاب، سنت و اجماع بررسي كردهايم و در ادامه، با تبيين ويژگيهاي آن، برخي شبهات را مطرح، و پاسخ آنها را بيان كردهايم.
گفتني است كه مسئله رجعت در مباحث كلامي، سابقه ديرينهاي دارد و در چند قرن اخير، موافقان و مخالفان، به نقد و تبيين آن پرداختهاند. در اين ميان، انديشمندان شيعي با استناد به برخي از آيات و روايات، ترديد در اعتقاد به اصل رجعت را نپذيرفته، و با بيان و قلم به دفاع از آن پرداختهاند. در پايان، اين پژوهش را به پيشگاه حضرت بقيةالله[ تقديم ميكنم و اميدوارم كه از نقدهاي منطقي محققان گرامي بيبهره نباشم.
قم ـ غلامرضا مغيثي
مبحث مقدماتي
بررسي و تبيين «رجعت» از نگاه عقل و دين مستلزم روشن شدن نكات زير است:
لذا مسلمان واقعي كسي است كه با تمام وجود، حتي ارادهاش، تسليم خدا و رسول باشد و آن را در قالب اطاعت ابراز كند؛ همانگونه كه خداوند ميفرمايد:
(بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ) (بقره: 112)
آري، هركس خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، پاداش او نزد پروردگارش محفوظ است.
براي نشان دادن تسليم محض خدا بودن، از واژه «وجه» استفاده شده است. وجه انسان در قبال خداوند، تمام وجود اوست؛ چون نقطهاي از وجود انسان از خدا پنهان نيست و با همه وجود در حضور اوست. ازاينرو منظور از (أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ)، تسليم كردن تمام هستي انسان مقابل خداوند است. با رسيدن به چنين مقامي، بلندترين قلههاي عرفان توحيدي فتح ميشود.
طبق نقل قرآن، حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل نيز پس از بناي كعبه، چنين تسليمي را از خداوند براي خود و فرزندانشان درخواست كردند:
(رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ) (بقره: 128)
پروردگارا، ما را تسليم خود قرار داده و از دودمان ما، امتي كه تسليم [فرمان] تو باشند به وجود آور.
در آيهاي ديگر و با تأكيد فراوان، تسليم به اين معنا، شرط اساسي ايمان قلمداد شده است:
(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (نساء: 65)
به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد مگر اينكه در اختلافات خود تو را به داوري طلبند و سپس از داوري تو، در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملاً تسليم باشند.
در اين آيه با ذكر قسم كه نمايانگر اهميت موضوع و تأكيد بر آن است، نشانههاي مؤمن واقعي در سه مرحله بيان شده است:
الف) در تمام موارد اختلاف، خواه بزرگ يا كوچك، داوري پيامبر9 را كه از حكم الهي سرچشمه ميگيرد، بپذيرند؛ نه طاغوت و داوري باطل را.
ب) هيچگاه از قضاوتها و فرمانهاي پيامبر9 در دل خود احساس ناراحتي نكنند و به داوريها و احكام او بدبين نباشند.
ج) در مقام عمل نيز آن را دقيق اجرا كنند و بهطور كامل تسليم حق باشند.
روشن است كه پذيرش يك مكتب و احكام آن در مواردي كه به سود انسان است، نميتواند دليل بر ايمان فرد به آن مكتب باشد. بلكه آنجا كه دين به زيان انسان است و در واقع مطابق با حق و عدالت است، اگر پذيرفته شود، نشانه ايمان است. گفتني است كه روي سخن ما درباره تسليم، با كساني است كه اسلام را پذيرفته و به وجود خداي عالِم، قادر و حكيم معترفاند.
تأويل ظهور، پس از ثبوت سند، روشي ناروا، و خلاف طريق عقلا در باب تفهيم و تفهم است؛ مگر آنكه ظاهري مخالف حكم صريح عقل باشد.
گرچه مسئله رجعت هم بهصورت فراگير در آيه (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) (بقره: 156) آمده، و هم با تكريم ويژه از بندگان صالح، در آيات (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي) (فجر: 27ـ30) نمايان شده است، اما در اين تحقيق، مفهوم خاصي از رجعت منظور است. رجعت عبارت است از بازگشت بعضي از انسانها به حيات دنيوي (زنده شدن آنها بعد از مردن). اين معناي رجعت از معتقدات مسلّم شيعه است كه ريشه در آيات قرآني و روايات ائمه اطهار: دارد.
رجعت به فتح «راء» به معناي بازگشت است. اينكه ميگوييم فلاني به رجعت معتقد است، يعني به بازگشت به دنيا معتقد است.
مراد از رجعت در اينجا زنده شدن بعد از مرگ و پيش از قيامت است و همين معنا از لفظ رجعت به ذهن خطور ميكند و دانشمندان نيز بر آن تصريح كردهاند. (1)
الف) با رجعت، وعده الهي كه در قرآن آمده تحقق مييابد:
(إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ) (غافر: 51)
ما به يقين پيامبران خود و كساني را كه ايمان آوردهاند، در زندگي دنيا و ]در آخرت[ روزي كه گواهان بهپا ميخيزند، ياري ميدهيم.
ب) با بازگشت عدهاي از بهترينها و بدترينها به دنيا،
1) 2. الايقاظ من الهجعه، حرّ عاملي، باب دوم، ص29.
سرفرازي اسلام و خواري كفر، نمايان ميشود؛ زيرا بازگشت به دنيا زماني واقع ميشود كه دين خدا بر سراسر جهان حاكم شده، و زمين در اختيار پاكان قرار گرفته و كافران و ستمگران نيز خوار و ذليل شده باشند. به يقين، مشاهده چنين روزگاري، آرزوي هر انسان مؤمني است و او را شادمان ميكند؛ همچنانكه تبهكاران و كافران را به رنج و خشم ميافكند.
ج) به سبب رجعت، استعدادهايي كه براثر ستم جنايتكاران از فيض وحياني پيامبران محروم بودند، تكامل مييابند، بالنده ميشوند و قلههاي بندگي را فتح ميكنند و اين همان هدف آفرينش است.
د) در زمان رجعت، قوه تعليم و ارشاد عمومي پيامبر9 و امام7 آشكار ميشود. درحاليكه در حيات دنيوي قبلي، ايشان بر اثر موانع نتوانسته بودند بهطور شايسته آن را ابراز كنند.
ه) بر اثر رجعت، سردمداران كفر و ضلالت و آنان كه مايه سيهروزي بخش عظيمي از جامعه بشري شدند، باز ميگردند تا قسمتي از كيفر اعمال ننگين خويش را در دنيا ببينند؛ گرچه كيفر نهايي و عذاب دردناك آنها در قيامت است. بي شك اين رجعت موجب خرسندي حقجويان ميشود.
همه علماي بزرگ و نويسندگان مشهور، حتي علماي اهلسنت، رجعت از ضروريات مذهب اماميه محسوب ميشود. در اينباره شيخ حرعاملي مينويسد: «هيچ مؤلف شيعي معروفي رجعت را انكار، يا تأويل نكرده است». ايشان ميافزايد:
همانگونه كه علماي اماميه در اثبات متعه و امامت كتابهايي تصنيف كردهاند، در اثبات رجعت نيز كتابهاي بسياري نوشتهاند. گرچه نام همه آن كتابها را به ياد ندارم، اما آنچه را حضور ذهن دارم، مينويسم. «شيخ طوسي» در فهرست علما و نويسندگان شيعه ميفرمايد: «ابويحيي احمد بن داود بن سعيد غرازي» اهل جرجان و از بزرگان اهلِ حديث عامه بوده است كه به لطف خدا به شيعه گرويد و كتابهاي زيادي در استدلال عليه عامه نگاشت... از جمله آثار او كتاب رجعت است. (1)
در رجال نجاشي نيز به كتابِ ابويحيي جرجاني اشاره شده است. (2)نجاشي در شرح حال «حسن بن علي بن ابيحمزه» مينويسد: «كتابهايي نوشته، كه از آن جمله كتاب رجعت است». (3)
نجاشي ضمن شمارش آثار «فضل بن شاذان»، از كتاب «اثبات رجعت» او نام برده است. (1)«محمد بن علي بن حسين بن بابويه» و «محمد بن مسعود عياشي» هم درباره رجعت كتاب نوشته اند. (2)
در پايان، شيخ حر عاملي گفتار «سليم بن قيس هلالي» را شاهدي بر ضروري بودن رجعت برشمرده است؛ آنجا كه سليم ميگويد: «يقين من به رجعت، كمتر از يقينم به قيامت نيست». (3)
فصل اول: رجعت از نگاه عقل
براي تبيين ديدگاه عقل درباره رجعت، لازم است سه مقدمه زير بيان شود كه نتيجه آن، پذيرش رجعت از نظر عقل است:
پيامبر اسلام9 و ائمه اطهار: توانايي تعليم و راهنمايي همه افراد بشر را دارند. شاهد اين ادعا، جهانشمولي و فرازماني بودن رسالت پيامبر اسلام است؛ زيرا در صورت ضعف پيامبر، هيچگاه چنين مسئوليت خطير و گستردهاي، برعهده او گذاشته نميشد. به همين علت نيز او خاتم است؛ چراكه توانايي تربيت و تعليم تمام انسانها را تا روز قيامت داراست. درنتيجه، امام هم كه ادامهدهنده راه پيامبر است بايد چنين توانايي را داشته باشد.
قسر دايم نخواهد بود؛ يعني چنانچه موجودي به حسب فطرت خود، خواهان اثري بوده و به سوي آن متمايل باشد، نميتوان او را براي هميشه از نمود و اظهار آن اثر بازداشت؛ مانند اينكه جسم سنگيني را كه ميل به
مركز دارد، به اجبار به سمت بالا پرتاب كنيم كه اين عمل را حركت «قسريه» ميگويند.
برهان اين مقدمه چنين است كه خداوند در هر موجودي، قوه مخصوصي قرار داده است و طبيعتاً آن موجود ميل به اظهار آن دارد. اسم اين قوه در غيرحيوان و نبات «طبيعت و صورت نوعيه»، در نبات «نفس نباتيه»، در حيوان «نفس حيوانيه»، در عقل محض «قوه جوهريه تعقل و دانش» و در پيامبر و امام «قدرت تعليم و ارشاد عمومي و تهذيب» است. به يقين، دادن چنين تواناييهايي به موجودات مطابق حكمت بوده، و چون در نظام هستي وجود اين قوا لازم بوده، خداوند آنها را آفريده است. حال اگر اين قوه، به علت حجاب دايم، هميشه نتواند بروز كند و اثر خويش را آشكار كند و به كمال لايق خود برسد، خلقتش لغو ميشود؛ زيرا خلقت چنين قوهاي همراه با ايجاد علل و موجبات محروميت آن از بروز اثرش، امري بيهوده است و هرگز كار بيهوده از حكيم صادر نميشود. ازاينرو حكما گفتهاند كه قسر دايم بلكه قسر اكثري در نظام عالم محال است.
مرگ منقلب و زايل شود. بنابراين اگر پس از مرگ، توجه نفس ناطقه انسان به بدنِ طبيعي بهطور كامل حاصل شود، زندگي جديد دنيوي هم امري ممكن است و به مقتضاي عقل محال نخواهد بود. ازاينرو از مقدمه سوم نتيجه ميگيريم كه با توجه به علاقه ذاتي نفس به بدن، برگشت به زندگي دنيوي امكان دارد.
با توجه به اين مقدمات، ميتوان نتيجه گرفت كه رجعت پيامبر9 و ائمه:، يعني رجوع ارواح و نفوس ناطقه مقدسه ايشان به بدنهاي عنصري و جسدهاي دنيوي خويش، نهتنها ممكن، بلكه به ضرورت عقل امري واجب است. (1)
ارزيابي برهان عقلي
گفتني است براي اثبات وقوع شيء سه مرحله بايد طي شود:
به اين معنا كه التزام به آن، التزام به اجتماع نقيضين، كه محال است، نباشد.
يعني تحقق شيء در خارج، مستلزم تحقق محال نباشد.
1) 1. ر.ك: رساله رجعت و معراج، ابوالحسن رفيعي قزويني.
يعني ممكن است شيء واجد امكان ذاتي و وقوعي باشد، اما در خارج محقق نشده باشد؛ مثل اينكه فردي در حال حاضر فرزند پسر ندارد. اما به هر حال داشتن فرزند پسر براي او امكان ذاتي و وقوعي دارد.
بنابراين اگر بخواهيم از راه برهان عقلي، امكان ذاتي و وقوعي رجعت را نتيجه بگيريم، به يقين اين امري صحيح است. اما اگر بخواهيم با مقدمات مذكور اصل ضرورت وقوع رجعت را نتيجه بگيريم، بايد گفت: اولاً، با قبول وجود قوه تعليم و ارشاد در نبي9 و امام7، چنانچه اين قوه هيچگونه بروزي نكرده باشد، صحيح است كه بگوييم چنين امري، خلاف حكمت، و قسر دايم غيرممكن است. اما بر فرض بروز اين قوه، هرچند به صورت غيردايمي، رجعت نكردن نيز عملي خلاف حكمت نخواهد بود؛ زيرا غرض از ايجاد اين قوه، منحصر در فعليت و بروز همگاني آن نيست. شايد يكي از آثارش اتمام حجت بر بندگان باشد؛ هرچند با بقاي آثار دعوتش در سنت و قرآن؛
ثانياً، با فرض وجود امام عصر[ كه مكمل نبوت است، جعل چنين قوهاي لغو نيست؛
ثالثاً، حتي با فرض قبول تمام مقدمات، رجعت خاصه ثابت ميشود؛ يعني رجعت پيامبر و ائمه، كه در واقع اين
بخشي از مدعا را ثابت ميكند، نه همه مدعا را. ازاينرو بهترين دليل و محكمترين برهان در اين زمينه، آيات قرآني و روايات است.
فصل دوم: رجعت از نگاه قرآن
يكي از مهمترين ادله رجعت، آيات متعدد قرآن است. قرآن كتابي است آسماني كه همه مسلمانان آن را قبول دارند. بنابراين از تمامي انديشمندان و محققان منصف فرقهها دعوت ميشود كه به مجموعه اين آيات توجه ويژهاي كنند. آيات مربوط به رجعت بهطور كلي بر دو گونه است:
آيه اول: (بقره: 243)
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ)
آيا نديدي گروهي [از بنياسرائيل] را كه از ترس مرگ، از خانههاي خود فرار كردند و آنان هزاران نفر بودند [كه به بهانه فرار از طاعون، از شركت در ميدان جهاد خودداري كردند] و خداوند فرمان مرگ آنها را
صادر كرد [و به همان بيماري مردند]. سپس آنها رازنده كرد؛ زيرا خداوند نسبت به مردم، داراي احسان و بخشش است. ولي بيشتر مردم شكر [او را] بهجا نميآورند.
«مرحوم طبرسي» در تفسير اين آيه، ديدگاههاي متعددي را نقل ميكند:
ـ آنان عدهاي از بنياسرائيل بودند كه از مرض طاعون فرار كردند؛
ـ آنان گروهي از بنياسرائيل بودند كه از جهاد فرار كردند؛
ـ آنان از قوم حزقيل پيامبر بودند.
حزقيل سومين خليفه بنياسرائيل بعد از حضرت موسي است؛ زيرا پس از حضرت موسي، امور بنياسرائيل به دست «يوشع بن نون» و سپس بهدست «كالب بن
يوقنا» و پس از او به دست حزقيل اداره ميشد.
اهل تفسير متفقاند كه مراد از «الوف» در آيه، عدد بسيار است.
ظاهر آيه هم نشان ميدهد كه فراركنندگان بيشتر از ده هزار نفر بودهاند؛ چون وزن فعول (الوف) دلالت بر كثرتي ميكند كه بيشتر از ده باشد و براي كمتر از ده، «آلاف» به كار برده ميشود. خداوند اين قومي را كه از طاعون يا جهاد فرار كرده بودند، جانشان را گرفت و طبق روايات با
دعاي حزقيل، آنها را زنده كرد. (1)
«علامه طباطبايي» در «الميزان»، در تفسير آيه مذكور، روايتي از «احتجاج» بدين مضمون نقل ميكند كه امام صادق7 فرمود:
خداوند قومي را كه براي فرار از طاعون از ديار خود خارج شده بودند، زنده كرد. عده آنها بسيار بود. پس خداوند آنها را براي مدتي طولاني هلاك كرد؛ بهطوري كه استخوانهاي آنان پوسيد، بدنهايشان متلاشي شد و خاك شدند. [در اين زمان] خداوند حزقيل را به رسالت مبعوث كرد و براي اينكه آفرينش خويش را به اين پيامبر نشان دهد، با دعاي حزقيل بدنهاي آنها را جمع كرد و ارواح آنها را به بدنهايشان برگرداند و تمام آنان با همان قيافه قبلي زنده شدند و تا مدت زيادي زنده ماندند. (2)
«كليني» و «عياشي» نيز همين معنا را روايتكردهاند. بنابراين زنده شدن اين گروه بعد از مرگ و رجوعشان به دنيا، بهترين گواه بر امكان رجعت در آخرالزمان است.
نقل خلاصه نظريه صاحب تفسير المنار
وي ميگويد آيه در مقام بيان حكايتي واقعي نيست. بلكه تمثيلي است از قيام و دفاع مردم. در واقع، خداوند در اين آيه حال امتي عقبمانده و زير سلطه بيگانگان را مثال ميزند؛ امتي كه با قيام و دفاع از حقوق حياتي خود، استقلال خويش را تأمين ميكند و حياتي نو به دست ميآورد.
صاحب تفسير المنار ميگويد اگر اين آيه در مقام نقل داستان قومي از بنياسرائيل يا غير بنياسرائيل بود، همچنانكه هر دو احتمال در روايات آمده است، جا داشت نام پيامبر معاصر آن قوم را ببرد و براي مثال بگويد كه اين قوم از بنياسرائل بودند؛ همانگونه كه روش قرآن در ساير داستانهايش همين است.
افزون بر اين، اگر به گفته روايات، چنين قومي در بني اسرائيل وجود داشت و معاصر حزقيل پيغمبر7 بود، بايد تورات، داستانهاي حزقيل7 را نقل ميكرد. پس معلوم ميشود اينگونه روايات، از اسرائيلياتي است كه به دست پليد يهود، جعل و به منظور بياعتبار كردن احاديث صحيح، داخل در روايات شده است.
همچنين ميدانيم كه انسان در دنيا يك بار زنده ميشود و يك بار ميميرد؛ همچنانكه آيه: (لا يَذُوقُونَ فِيهَا
الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى) (1)بر اين معنا دلالت دارد. پس آيه شريفه در مقام مثل زدن است و مراد از آن، مجسم نمودن وضع قومي است كه دشمني نيرومند بر آنان حملهور شده و ذليلشان كرده است و هر كاري دلش ميخواهد، ميكند. اين مردم ذليل نيز با اينكه هزاران نفر بودند از استقلال خود دفاع نكردند و با اينكه ميتوانستند هركاري انجام دهند، به علت ترس از مرگ، از سرزمين خود فراري شدند.
خداي سبحان به ايشان ميفرمايد كه به مرگ ذلت و جهل بميريد؛ زيرا ذلت و جهل نوعي مرگ است؛ همچنانكه علم، غيرت و نپذيرفتن ظلم، نوعي حيات به شمار ميآيد. خداوند در قرآن ميفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ) (انفال: 24)
اي كساني كه ايمان آوردهايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، هنگامي كه شما را به سوي چيزي ميخواند كه شما را حيات ميبخشد.
و نيز ميفرمايد:
(أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها) (انعام: 122)
آيا كسي كه مرده بود، سپس او را زندهاش كرديم و
1) 1. «مرگ را نميچشند مگر همان مرگ اول را». دخان: 56
نوري برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسي است كه در تاريكيهاست و از آن خارج نميشود.
در نتيجه، اين هزاران نفر به ذلت زير چكمههاي دشمن ميميرند و همچنان مرده ميمانند تا آنكه خداي سبحان روحيه قيام و دفاع را به آنان القا ميكند و همين مردگان، قيام ميكنند و حقوق از دست رفته خود را ميطلبند و در آخر استقلال مييابند. در واقع، اينها كه خدا زندهشان كرده است، هرچند ميتوانند غيرآنهايي باشند كه خدا آنها را دچار مرگ ذلتبار كرده بود، ولي همگي يك امت به حساب ميآيند؛ به گونهاي كه ميتوان گفت آنان در دوره اي مرده بودند و در دورهاي ديگر زنده شدند. در قرآن كريم نيز خداوند برخي اقوام را واحد خوانده است، با اينكه اشخاص آن مختلفاند؛ مانند آيه: (وَ إِذْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ)(1)كه اولين و آخرين بنياسرائيل را يك قوم دانسته است و به آخرين ايشان ميفرمايد: «ما شما را از فرعون نجات داديم، با اينكه اولين ايشان را نجات داده بود». همچنين مانند آيه: (ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ)(2). پرواضح است كه اگر نظريه ما درباره اين آيه درست
نباشد، ارتباط آيه كه در مقام مثل زدن است، با آيات بعدش كه درباره قتال است، برقرار نميشود.
پاسخ علامه طباطبايي= به اين نظريه
اين گفتار زماني پذيرفته است كه اولاً يا بهطور كلي معجزات و خوارق عادات را منكر شويم، يا بعضي از روشهاي آن، مانند مرده زندهكردن را نپذيريم كه ما در بحث معجزه آن را اثبات كرديم. افزون بر اينكه خود قرآن ظهور در اين دارد كه مرده زندهكردن و امثال آن را ثابت كرده است. حتي به فرض اينكه ما نتوانيم معجزه را از راه عقل ثابت كنيم، هيچ مسلماني نميتواند ظهور قرآن را در اثبات آن انكار كند.
ثانياً صاحب اين نظريه ميخواهد ادعاي خود را كه قرآن دلالت دارد بيش از يك زندگي در دنيا ممكن نيست، ثابت كند؛ همچنان كه در مقام اثبات هم به آيه (لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى) (دخان: 56) و... استدلال كرده است.
ولي او هرگز نميتواند چنين ادعايي را ثابت كند. بلكه تمامي آياتي كه دلالت بر احياي مردگان دارد، مانند آيات مربوط به داستان ابراهيم، موسي، عيسي و عزير، دلالتش به گونهاي است كه انكارپذير نيست. افزون بر اينكه اگر در وسط حيات دنيايي، مرگي اتفاق بيفتد، دو حيات
محسوب نميشود؛ همچنانكه اين معنا به طور آشكار از داستان عزير كه پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بيخبر بود، استفاده ميشود؛ چون عزير معتقد بود كه يك بار به دنيا ميآيد و يك بار هم ميميرد.
اما آن دو آيهاي كه به آنها استدلال كرده بود، هيچ دلالتي بر مدعايش ندارد و تنها بر نوعي از حيات دلالت ميكند. ميخواهد بفرمايد زندگي اهل بهشت يك نوع زندگياي است كه مرگ در پي ندارد و با زندگي دنيايي فرق دارد.
ثالثاً اينكه گفت: «اگر اين آيه مربوط به سرگذشت قوم معيّني بود، بايد نام آن قوم را ميبرد و پيامبر آن قوم را معيّن ميكرد»، درست نيست؛ براي اينكه وجوه بلاغت همهجا يك جور نيست. بلكه گاهي بلاغت اقتضا ميكند كه كلام طولاني شود و جزئيات واقعه ذكر شود، و جايي ديگر اقتضاي كوتاهگويي و حذف جزئيات را دارد. نظائر اين آيه، در قرآن هست؛ مانند آيات:
(قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ * النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ * إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ * وَ هُمْ عَلى ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ) (بروج: 4ـ7)
مرگ بر [شكنجهگران و] صاحبان حفرههاي [آتش] آتشي عظيم و شعلهور! هنگاميكه كنار آن نشسته بودند و آنچه را با مؤمنان انجام ميدادند، تماشا ميكردند.
(وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ) (اعراف: 181)
و از آنان كه ما آفريديم، گروهي به سوي حق، هدايت ميكنند و با آن اجراي عدالت مينمايند.
ملاحظه ميكنيد خداوند نام اين دو قوم را نبرده است.
مترجم: [و مانند تمامي آياتي كه به اتفاق شيعه و سني در فضائل اميرمؤمنان و جايگاه آن جناب از قبيل ليلةالمبيت، غديرخم، خيبر، نذر، صدقه انگشتر، تطهير و امثال آن نازل شده، كه در هيچيك از آنها نام آن جناب نيامده است].
رابعاً اينكه گفت: اگر آيه را حمل بر تمثيل نكنيم ارتباطش با آيات بعد، از نظر معنا درست نميشود، صحيح نيست؛ براي اينكه همه ميدانيم آيات قرآن به تدريج نازل شده است و ديگر احتياج نداريم كه با زحمت بين آنها ارتباط برقرار كنيم. بلكه بعضي از آيات قرآن هست كه به يكديگر مربوط، و ارتباطشان روشن است كه شأن كلام بليغ هم همين است.
پس حق مطلب اين شد كه ظاهر آيه مورد بحث ميرساند كه در مقام بيان يك سرگذشت است. اي كاش از اين مفسر ميپرسيديم اين چه بلاغتي است كه گويندهاي، كلامي بگويد كه ظهور در قصه و واقعه اي دارد ولي منظورش، معناي ظاهري آن نباشد. بلكه يك معناي
خيالي و خالي از حقيقت باشد كه براي تمثيل در قالب يك قصه ريخته شده است.
افزون بر اينكه شيوه قرآن كريم همواره بر اين است كه مثال را طوري بيان ميكند كه از غيرمثال مشخص باشد؛ همچنان كه ميفرمايد: (مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا) (جمعه: 5)، (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي) (بقره: 17)، (إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا)
(يونس: 24) و... كه در همه آنها كلمه مثل را ميآورد تا از قصه مشخص باشد.
آيه دوم: (بقره: 55 و 56)
(وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ * ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)
و [نيز بهخاطر بياوريد] هنگامي را كه گفتيد: «اي موسي! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه خدا را آشكارا [با چشم خود] ببينيم». پس صاعقه شما را گرفت؛ درحاليكه تماشا ميكرديد. سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم شايد شكرگزاري كنيد.
با توجه به آيه (وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا...) (اعراف: 155) حضرت موسي7 يك گروه هفتاد نفري را انتخاب كرد و همراه خويش به ميقات (وعدهگاهشان در كوه طور) برد. آنها به حضرت موسي
گفتند كه اگر ميخواهد به گفتار او ايمان آورند، بايد خدا را به آنها نشان دهد تا خدا را آشكارا و با چشم ظاهر ببينند. اما چنين درخواستي غيرمعقول بود؛ زيرا محال است كه خداوند با چشم ظاهر مشاهده شود. به دنبال اين درخواست ناروا، صاعقه خيرهكنندهاي بر كوه خورد كه همه از مشاهده آن به زمين افتادند. اما نعمت خدا شامل حال آنها شد و دوباره زنده شدند؛ همانطور كه در آيه 56 سوره بقره بدان اشاره ميكند: «سپس شما را پس از مرگتان، حيات بخشيديم، شايد شكرگزاري كنيد». (1)
اين آيه نيز آشكارا بر حيات مجدد هفتاد نفر از بنياسرائيل و رجعت آنها به دنيا دلالت دارد. مرحوم طبرسي مينويسد: واستدل قوم من أصحابنا بهذه الآية على جوازالرجعة. (2)
گروهي از اصحاب ما براي جواز رجعت به اين آيه استدلال كردهاند.
آيه سوم: (بقره: 259)
(أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ
مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)
يا همانند كسي كه از كنار يك آبادي [ويران شده] عبور كرد؛ درحاليكه ديوارهاي آن به روي سقفهايش فرو ريخته بود [و اهل آن همگي مرده بودند، او با خود] گفت: «چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده ميكند؟». [در اين هنگام] خدا او را يكصد سال ميراند. سپس زنده كرد و به او گفت: «چقدر درنگ كردي؟» گفت: «يك روز يا بخشي از يك روز». فرمود: «بلكه يكصد سال درنگ كردي! نگاهكن به غذا و نوشيدني خود كه هيچگونه تغييري نيافته است [پس بدان خدا بر همه چيز قادر است]. ولي به درازگوش خود نگاه كن [كه چگونه از هم متلاشي شده. آنچه ميبيني هم براي اطمينان خاطر توست و هم] براي اينكه تو را نشانهاي براي مردم [در مورد معاد] قرار دهيم. [اكنون] به استخوانها[ي مركب سواري خود] نگاه كن كه چگونه آنها را برپا ساخته، به هم پيوند ميدهيم. سپس گوشت بر آنها ميپوشانيم». هنگامي كه [اين حقايق] بر او آشكار شد، گفت: «ميدانم خدا بر هر چيزي تواناست».
اين آيه به سرگذشت كسي اشاره ميكند كه در اثناي
سفر خود، درحاليكه بر چارپايي سوار بود و توشهاي همراه داشت، از كنار يك آبادي ويران شده گذشت. آن آبادي به شكل وحشتناكي در هم ريخته و ويران شده بود و اجساد و استخوانهاي پوسيده ساكنان آن نيز به چشم ميخورد. هنگامي كه وي اين منظره وحشتزا را ديد، گفت: «چگونه خداوند اين مردگان را زنده ميكند؟» البته اين سخن، از روي انكار و ترديد نبود، بلكه از تعجب بود؛ زيرا قراين موجود در آيه نشان ميدهد كه او يكي از پيامبران بود و در ذيل آيه هم ميخوانيم كه خداوند با او سخن گفت. مشهور اين است كه وي «عزير» بود. در حديثي از امام صادق7 نيز اين موضوع تأييد شده است.در اين هنگام خداوند جان او را گرفت و يكصد سال بعد او را زنده كرد و از وي پرسيد چقدر در اين بيابان بودهاي؟ او كه خيال ميكرد اندك زماني در آنجا بوده است، فوري پاسخ داد كه يك روز يا كمتر از آن. به او خطاب شد كه يكصد سال در اينجا بودهاي. اكنون به غذا و آشاميدني خود نظري كن و ببين چگونه در طول اين مدت، به فرمان خدا، هيچ تغييري نكرده است. ولي براي اينكه بداني يكصد سال از مرگ تو گذشته است، نگاهي به مركب سواري خود كن كه برخلاف غذا و نوشيدنيات، متلاشي، و طبق قوانين طبيعي، اجزايش پراكنده شده است. سپس بنگر كه چگونه اجزاي پراكنده
آن را جمع كرده و زنده ميكنيم. او هنگامي كه اين منظره را ديد، گفت ميدانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست؛ يعني هماكنون آرامش خاطر يافتم و مسئله رستاخيز مردگان در نظر من شكل حسي به خود گرفت. (1)
نتيجهگيري
از اين سه آيه و آيات ديگري از اين قبيل، استفاده ميشود كه رجعت امري ممكن است؛ زيرا در امتهاي گذشته بارها اتفاق افتاده است. چگونه ممكن است كسي قرآن را كتابي آسماني بداند و با اين همه آيات روشن، امكان رجعت را انكار كند. در واقع، رجعت چيزي جز بازگشت به حيات، پس از مرگ نيست. رجعت نمونه كوچكي از رستاخيز در اين جهان كوچك است. كسي كه رستاخيز را در آن مقياس وسيعش ميپذيرد، چگونه ميتواند مسئله رجعت را باطل بداند يا آن را مسخره كند يا همچون «احمدامين مصري» در كتاب «فجرالاسلام» بگويد:
اليهودية ظهرت بالتشيع بالقول بالرجعة.
آيين يهود در مذهب شيعه، به دليل اعتقاد به رجعت ظهور كرده است.
به راستي! چه فرقي ميان اين گفتار احمدامين و تعجب
1) 1. تفسير نمونه، ج2، ص218، با اندكي تغيير.
و انكار اعراب جاهليت مقابل معاد جسماني است. (1)
در ضمن، روايات بسياري دلالت دارد بر اينكه هرچه در امتهاي پيشين اتفاق افتاده است، در امت اسلام هم واقع ميشود. «شيخ حر عاملي» در اينباره 26 روايت نقل ميكند و در پايان مينويسد كه در اين زمينه احاديث از شيعه و سني بسيار، و در حد تواتر است. (2)
در اين نوشتار سه نمونه از اين روايات را ذكر ميكنيم:
هر اتفاقي كه در بنياسرائيل رخ داده، بدون ذرهاي كم و زياد در اين امت هم رخ ميدهد.
همين مضمون را ميتوان در منابع متعددي از اهلسنت مشاهده كرد. (4)
كُلُّما كَانَ فِي الأُممِ السَّالِفَةِ يَكُونُ مِثلُه فِي هَذِه الأُمَّةِ حَذْوَ
النَّعلِ بِالنَّعلِ وَالقَذَّةِ بالقَذّةِ. (1)
آنچه در امتهاي سابق اتفاق افتاده، بدون كم و زياد، در اين امت هم واقع ميشود.
حق است، به شهادت قرآن در امتهاي سابق بوده است و در اين امت هم خواهد بود؛ زيرا پيغمبر فرمود: هرچه در ساير امتها بوده است، بدون ذرهاي كم و زياد در اين امت هم رخ ميدهد...
با ضميمه كردن اين قبيل روايات به آياتي كه بر وقوع رجعت در امتهاي گذشته دلالت داشت، نتيجه ميگيريم كه وقوع رجعت در امت اسلامي هم، امري مسلّم و انكارناپذير است.
آيه اول: (غافر: 11)
(قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ) (غافر: 11)
آنها (كافران) ميگويند: «پروردگارا! ما را دوبار ميراندي و دوبار زنده كردي. اكنون به گناهان خود معترفيم. آيا
راهي براي خارج شدن [از دوزخ] وجود دارد؟»
آيه كريمه از دو احيا (زنده كردن) و دو اماته (ميراندن) سخن ميگويد. درباره مراد از دو بار زنده كردن و دو بار ميراندن، چهار وجه درخور ذكر است:
يك ـ منظور از دو بار ميراندن، مرگ در پايان عمر و مرگ در پايان برزخ است و مراد از دو مرتبه احيا، احياي برزخي و احياي در قيامت است. علامه طباطبايي در ذيل اين آيه مينويسد:
والمراد بقولهم (أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ)، كما قيل، الإماتة عن الحياة الدنيا و الإحياء للبرزخ ثم الإماتة عن البرزخ و الإحياء للحساب يوم القيامة فالآية تشير إلى الإماتة بعد الحياة الدنيا و الإماتة بعد الحياة البرزخية و إلى الإحياء في البرزخ و الإحياء ليوم القيامة ولولا الحياة البرزخية لم تتحقق الإماتة الثانية، لأنّ كلاً من الإماتة والإحياء يتوقف على سبق خلافه. (1)
1) 1. الميزان، ج17، ص313.
منظور از قول كفار كه ميگويند: «خدايا، ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي» آنطور كه گفته شده، ميراندن از حيات دنيوي و زندهكردن در برزخ، سپس ميراندن از حيات برزخي و زنده كردن در قيامت براي حساب است. پس آيه اشاره دارد به ميراندن بعد از
حيات دنيوي و ميراندن پس از حيات برزخي و به احيا در برزخ و احيا در قيامت. چنانچه حيات برزخي نباشد، ديگر ميراندن دوم (اماته برزخي) هم محقق نخواهد شد؛ زيرا صدق هر يك از اماته و احيا متوقف است بر تقدم مخالف خويش؛ يعني تا حيات قبلي نباشد، ميراندن معنا ندارد و همينگونه است احيا.
علامه طباطبايي همين وجه را در تفسير آيه تقويت ميكند. در تفسير نمونه نيز بعد از ذكر سه وجه، همين وجه مناسبتر دانسته شده است. (1)
در نقد و بررسي اين وجه ميتوان گفت:
اوّلاً، اين وجه متوقف است بر حيات برزخي؛ به اين معنا كه بعد از مردن انسان و جدايي روح از بدن، دوباره انسان در برزخ زنده شود تا آنكه اماته دوم بعد از آن معنا پيدا كند؛ همانطور كه در كلام مرحوم علامه طباطبايي آمده است: «و لولا الحياة البرزخية لم تتحقق الإماتة الثانية». اما مسلّم است بعد از مرگ انسان، روح در عالم برزخ باقي
1) 1. تفسير نمونه، ج20، صص43 ـ 45.
است و با قطع تعلق روح از بدن، دامنه اطلاعاتش گستردهتر ميشود و بسياري از چيزهايي را كه در اين عالم نميديده است، اكنون ميبيند. اما در مورد اينكه روح دوباره در عالم برزخ به جسم برگردد و زنده
شود، برهان محكمي نداريم. مراد از حيات برزخي نيز همان بقاي روح بعد از مرگ و گسترده شدن شناخت او بعد از رفع حجاب بدن است كه بر چنين حياتي، احيا صدق نميكند.
ثانياً، اگر مراد از حيات برزخيه در كلام علامه طباطبايي، همان بقاي روح در عالم برزخ باشد، ميگوييم: آنچه از ظاهر لفظ «اماته» و «احيا» با توجه به غالب موارد استعمال آن دو استفاده ميشود اين است كه اماته به معناي جدا كردن روح از بدن، و احيا به معناي دميدن روح در جسم است. اما نسبت دادن اماته و احيا به خود روح با قطع نظر از بدن، خلاف ظاهر است و نياز به قرينه دارد؛ مانند قول خداوند متعال كه ميفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ) (انفال: 24)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامي كه شما را به سوي چيزي ميخواند كه شما را حيات ميبخشد.
خطاب آيه به مؤمناني است كه زندهاند و دعوت به برنامه حياتبخش در آيه، قرينه است بر اينكه مراد از احيا
در آيه، دميدن روح در بدن نيست. در نتيجه تفسير دو احيا و دو اماته طبق وجه اول، خلاف ظاهر به نظر ميرسد و در آيه مورد بحث، قرينه برخلاف ظاهر نداريم.
دو ـ منظور از دو حيات، زنده شدن در قبر براي پارهاي از سؤالات و زنده شدن در قيامت است و منظور از دو مرگ، مرگ در پايان عمر و مرگ در قبر است. ازاينرو جمعي از مفسران، اين آيه را دليل بر حيات موقت در قبر دانستهاند. (1)بنابراين وجه، انسان پس از مدتي زنده شدن در قبر، دوباره ميميرد؛ به خلاف وجه اول كه تا پايان برزخ زنده است سپس ميميرد.
اشكال اين وجه آن است كه ما برهان محكمي بر دميده شدن روح در بدن در عالم برزخ قبل از قيامت نداريم و همچنين اينگونه زندهشدن در عالم برزخ از ضروريات هم نيست.
سه ـ منظور از مرگ نخستين، مرگ قبل از حيات انسان در دنياست؛ چرا كه پيش از حيات دنيوي خاك بود. بنابراين زندگي اول نيز زندگي دنيوي است و مرگ دوم در پايان اين دنياست و حيات دوم در رستاخيز. (2)
نقد واضح بر اين وجه اين است كه به حالت ابتدايي انسان قبل از حيات دنيوي، اماته (ميراندن) اطلاق
نميشود؛ اگرچه موت بر آن اطلاق ميگردد. در اين آيه لفظ اماته آمده است و عنوان «اماته» در جايي صادق است كه مسبوق به حيات باشد.
چهار ـ منظور از اماته و احيا، با توجه به اكثر موارد استعمال آن دو بهويژه لفظ احيا، دو بار ميراندن و دو بار زنده كردن همين جسم است. اين وجه با ظاهر اين دو لفظ سازگار است. با توجه به اينكه هيچيك از اشكالات سابق بر اين وجه وارد نيست و از طرفي بهترين دليل رجعت ميباشد، بنابراين منظور از ميراندن اول، همان پايان عمر دنيوي انسان به هنگام مرگ اوست. در نتيجه احياي اول، هنگام رجعت است كه خداوند عدهاي را زنده مي كند و به دنيا برميگرداند. ميراندن دوم نيز در همين دنيا پس از رجعت است و زنده كردن دوم، در قيامت و به هنگام زنده شدن همه انسانهاست.
«شيخ حر عاملي» (1)و «علامه مجلسي» (2)همين وجه را پذيرفتهاند. «علي بن ابراهيم» نيز در «تفسير قمي» به استناد روايتي از امام صادق7، اين آيه را درباره رجعت دانسته است. (3)
در تفسير برهان هم اينگونه آمده است:
رجعة المعاصر: عن الحسنبنمحبوب عن محمدبنسلام عن أبيجعفر7 في قوله تعالى (قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ
إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ)، قال: هو خاص لأقوام في الرجعة بعد الموت فتجرى في القيامة: (فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ). و
محدث بحراني با سند فوق از امام باقر7 درباره اين آيه نقل ميكند كه مخصوص اقوامي است كه بعد از مرگ برميگردند و آيه مربوط به قيامت، اين است: (فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).(1)(2)
آيه دوم: (نمل: 83)
(وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ)
[به خاطر آور] روزي را كه ما از هر امتي، گروهي را از كساني كه آيات ما را تكذيب ميكردند، محشور ميكنيم و آنها را نگه ميداريم [تا به يكديگر ملحق شوند].
از اين آيه بهطور روشن استفاده ميشود كه اين حشر براي عدهاي خاص است؛ زيرا ميفرمايد: «از هر امتي، گروهي را زنده ميكنيم». بنابراين منظور آيه، زنده شدن
انسانها در قيامت نيست؛ چون حشر در قيامت، همگاني است؛ همانگونه كه آيه ديگري به اين حشر فراگير دلالت دارد:
(وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَـرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) (كهف: 47)
و روزي را ]به خاطر بياور[ كه كوهها را به حركت در آوريم و زمين را آشكار ]و هموار[ ميبيني و همه مردم را محشور ميكنيم و احدي از ايشان را فروگذار نخواهيم كرد.
علامه طباطبايي در تفسير آيه 83 سوره نمل مينويسد:
و ظاهر الآية أن هذا الحشر في غير يوم القيامة لأنّه حشـر للبعض من كل أمة لا لجميعهم و قد قال الله تعالى في صفة الحشر يوم القيامة: (وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً). (1)
ظاهر اين است كه اين حشر مربوط به حشر در قيامت نيست؛ زيرا اين حشرِ بعض از هر امت است، نه جميع امتها و درباره حشر همگاني قيامت خداوند فرموده است: «همه را محشور ميكنيم و كسي را بهجاي نميگذاريم».
مرحوم طبرسي هم مينويسد كه معتقدان به رجعت به اين آيه استدلال كردهاند و آنگاه كيفيت استدلال را نيز
1) 1. الميزان، ج15، ص397.
بيان ميكند. (1)
همچنين در تفسير القمي روايتي ذكر شده، كه اين آيه را دليل بر رجعت دانسته است:
عن أبي عبدالله7 قال: ما يَقولُ النَّاسُ فِي هَذِه الآيةِ (وَ يَوْمَ نَحْشُـرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً)، قلتُ: يَقولُون إنَّه فِي القِيامَةِ. قَالَ: لَيسَ كَما يَقولُون. إنَّها فِي الرَّجعَةِ، أيَحشُرُ اللهُ فِي القِيامَةِ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوجاً وَيَدعُ الباقِينَ إنّما آيَةُ القِيامَةِ قولُهُ (وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً). (2)
امام صادق7 فرمود: مردم درباره اين آيه (يَوْمَ نَحْشُـرُ...)؛ «روزي كه از هر امتي، گروهي را برميانگيزيم» چه ميگويند؟ پاسخ دادم ميگويند اين آيه درباره قيامت است. حضرت فرمود: «آنگونه نيست كه مردم ميگويند. اين آيه درباره رجعت است. مگر خداوند در قيامت از هر امتي، عدهاي را محشور ميكند و بقيه را ميگذارد و زنده نميكند. همانا كه آيه مربوط به قيامت، آيه (وحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) است.
با توجه به دلالت آشكار آيه و بهويژه روايت تفسير قمي و قول كساني كه آيه را مربوط به قيامت دانستهاند، روشن ميشود كه يكي از محكمترين ادله رجعت، همين آيه است.
آيه سوم: (غافر: 51)
(إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ)
ما به يقين پيامبران خود و كساني را كه ايمان آوردهاند، در زندگي دنيا و [در آخرت] روزي كه گواهان به پا ميخيزند، ياري ميدهيم.
در سوره صافات هم آمده است:
(وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَإِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ) (صافات: 171- 173)
وعده قطعي ما درباره بندگان فرستاده شده ما از پيش مسلّم شده كه آنان ياريشدگانند و لشكر ما پيروزند.
وقتي كه آيه سوره غافر را كنار اين آيه از سوره صافات ملاحظه ميكنيم، ميبينيم كه در هر دو آيه، خداوند وعده مؤكدي بر ياري و پيروزي پيامبران خويش داده است. البته در سوره غافر، ياري مؤمنان را هم اضافه كرده است.
چند نكته
هم اين وعده صورت نگيرد، با شمول آيه سازگار نخواهد بود. علامه طباطبايي در اينباره ميگويد:
والآية وعد نوعي لا وعد شخصي لكل واحد شخصـي منهم في كل واقعة شخصيّة. (1)
آيه كريمه، وعده نوعي است به نوع انبيا؛ نه آنكه به فردفرد انبيا در هر واقعهاي كه پيش ميآيد، وعده نصرت داده باشد.
بنابراين همانطور كه علامه طباطبايي گفته است: مراد آيه، نوع وقايع است نه فردفرد وقايع؛ زيرا اينگونه نيست كه در هر واقعهاي، مثل سنگ زدن به پيامبر9 و ريختن خاكستر بر سر ايشان، آن حضرت بر كفار غلبه ظاهري يافته باشد.
البته درباره افراد انبيا، ما كلام علامه= را در اين قسمت نميپذيريم؛ زيرا با توجه به روايات در تفسير آيه، لزومي ندارد كه حمل بر نوع انبيا شود و از ظهور عنوان «رسلنا» در عموم و شمول همه انبيا دست برداريم.
طبرسي در تفسير آيه (إِنَّا لَنَنْصُرُ...) مينويسد:
أي ننصرهم بوجوه النصـر فإنّ النصـر قد يكون بالحجّة و يكون أيضاً بالغلبة في المحاربة و ذلك بحسب ما تقتضيه
1) 1. الميزان، ج17، ص337.
الحكمه و يعلمه سبحانه من المصلحة و يكون أيضاً بالألطاف و التأييد و تقويةالقلب و يكون باهلاك العدو. (1)
ما آنان را با انواع راهها كمك ميكنيم (به صورتهاي مختلف آنها را ياري ميكنيم): گاهي بهوسيله برهان آنها را ياري ميكنيم [در مقام استدلال كه منطق و برهان پيامبران بر منطق خصم غالب ميشود] و زماني نيز نصرت الهي در ميدان جنگ بهواسطه غلبه [بر دشمن] است كه همه اين نصرتها به مقتضاي حكمت و مصلحتي است كه خداوند سبحان به آن عالم است و گاهي نيز نصرت الهي بهوسيله الطاف و تأييد و نيرو بخشيدن به قلب انجام ميشود و گاهي هم با نابود كردن دشمن صورت ميگيرد.
بنابراين اگرچه نصرت، صورتهاي مختلفي دارد، اما لفظ «نصر» وقتي كه در قالب دو كلمه (لَنَنْصُـرُ) و (الْمَنْصُورُونَ) بهصورت وعده الهي جلوه كند، در غلبه بر دشمن در ميدان نبرد يا هلاكت دشمن بهوسيله عذاب الهي و پيروزي (منصور) ظهور دارد؛ مانند آيات زير كه خداوند ميفرمايد:
(لَقَدْ نَصـَرَكُمُ اللهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ) (توبه: 25)
1) 1. مجمعالبيان، ج7 و 8، ص525.
خداوند شما را در مواضع بسياري ياري كرد [و بر دشمن پيروز شديد] و در روز حنين [نيز ياري كرد] در آن هنگام كه فزوني جمعيتتان شما را مغرور ساخت. ولي [اين فزوني جمعيت] مشكلي را از شما حل نكرد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد. سپس پشت [به دشمن] كرده، فرار كرديد.
همچنين خداوند ميفرمايد:
(فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ) (قمر: 10)
او (حضرت نوح) به پيشگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب [اين قوم] شدهام. پس [مرا] ياري كن.
پس از اين آيه، آيات بعد جريان طوفان و غرق شدن ستمگران قوم نوح را بيان ميكند. خلاصه آنكه ظهور ابتدايي «نصر» در اين دو معناست و حمل كردن وعده نصرت بر نصرتِ در مقام اقامه حجت و برهان، از فهم و ظهور عرفي به دور است؛ مگر آنكه قرينهاي وجود داشته باشد. ازاينرو وقتي عنوان «امام منصور» بر حضرت مهدي[ اطلاق ميشود، در غلبه بر دشمنان و نابودي آنها ظهور دارد.
نتيجهگيري
با توجه به نكات مذكور، خداوند در اين آيات، نصرت را بهصورت غلبه بر دشمنان در جنگ يا هلاكت دشمنان با عذاب دنيوي، به پيامبران و مؤمنان وعده داده است. از
طرفي نيز در تاريخ ميبينيم كه اين وعده نهتنها درباره بسياري از پيامبران و مؤمنان تحقق پيدا نكرده است، بلكه بسياري از آنها به دست دشمنان به شهادت رسيدهاند. بنابراين براي تحقق اين وعده الهي، بايد بازگشتي به دنيا صورت گيرد تا در همين دنيا نصرت الهي درباره رسولان و مؤمنان محقق شود و شمشير انتقام الهي بر فرق ستمگران فرود آيد؛ همانطور كه با دقتنظر در رواياتي كه در تفسير اين آيه وجود دارد، همين معنا به وضوح برداشت ميشود؛ براي نمونه به چند روايت اشاره ميكنيم:
ذلك وَاللهِ فِي الرَّجعةِ أمَا عَلِمتَ أنَّ أنبياءَ كَثيرةً لَمْ يُنصَـروا فِي الدنيا و قُتِلوا و الأئمةَ من بعدهم قُتِلوا وَ لَمْ يُنصَـروا ذلك فِي الرَّجعةِ. (1)
به خدا سوگند! آن (تحقق اين وعده الهي) در رجعت خواهد بود. آيا نميداني كه بسياري از پيامبران بدون آنكه در دنيا ياري شوند، كشته شدند و پيشواياني بعد از انبيا نيز كشته شدند و ياري نشدند. آن (تحقق نصرت الهي در دنيا) در رجعت خواهد بود.
1) 1. تفسير القمي، ج2، ص230.
همچنين «سعد بن عبدالله» از «احمد بن محمد بن عيسي»، عين اين روايت را نقل كرده است. (1)
الحُسينُبنُعليٍّ مِنْهم وَ لَمْ يُنصَـر بَعدُ.
حسينبنعلي از آنهاست (از كساني كه در آيه به آنها وعده نصرت داده شده است؛ در حاليكه آن حضرت كشته شد) اما هنوز ياري نشده است.
سپس فرمود:
وَ اللهِ لَقدْ قُتِلَ قَتلةُ الْحُسينِ7 وَ لَم يُطلَب بِدَمه بَعدُ. (2)
به خدا سوگند! كشندگان حسين7 كشته شدند، ولي هنوز خون حسين طلب نشده است (با اين حال هنوز انتقام خونش گرفته نشده است).
آيه چهارم: (آل عمران: 81)
(وَ إِذْ أَخَذَ اللهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ)
و [به خاطر بياوريد] هنگامي را كه خداوند از پيامبران
[و پيروان آنها]، پيمان مؤكّد گرفت كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم سپس پيامبري بهسوي شما آمد كه با نشانههايي كه نزد شماست، هماهنگ بود، به او ايمان بياوريد و او را ياري كنيد و فرمود: «آيا پذيرفتيد؟ و بر آن، با من پيمان مؤكّد بستيد؟» گفتند: «آري، پذيرفتيم». [خداوند به آنها] فرمود: «پس گواه باشيد و من [نيز] با شما از گواهانم».
بيشتر مفسران اين آيه را بر يك ميثاق عمومي حمل كردهاند كه از هر پيامبري براي پيامبر بعدي و ايمان به او و يارياش گرفته ميشود. اما همانطور كه از روايات استفاده مي شود، منظور، ميثاق گرفتن از همه انبياي گذشته بر ايمان به پيامبر اسلام و نصرت او [و ياري وصي او] (1)است؛ زيرا اگر مراد، گرفتن ميثاق از هر پيامبري براي پيامبر بعدي و ياري او باشد، بعضي از پيامبران، پيامبر پس از خود را درك نكردند تا چه رسد به اينكه او را ياري كرده باشند. حال اگر گفته شود ياري امت پيامبر سابق منظور است و به يقين امت پيامبر سابق، پيامبر بعدي را درك كردهاند، هرچند پيامبرشان از دنيا رفته باشد، ما نيز ميگوييم چنين معنايي خلاف ظاهر آيه است؛ چون ظاهر آيه بر گرفتن ميثاق از خود پيامبران براي ياري از پيامبر بعدي دلالت دارد.
1) 1. طبق بعضي روايات.
تفسير روايي آيه مذكور
فخر رازي در تفسير خود از حضرت علي7 نقل ميكند كه خداوند آدم و ساير انبيا را مبعوث نكرد مگر آنكه از آنها عهد و پيمان گرفت كه هرگاه محمد9 مبعوث شد، به او ايمان آورند و يارياش كنند. (1)
علي بن ابراهيم از امام صادق7 نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:
مَا بَعثَ اللهُ نَبيّاً مِنْ لَدُن آدمَ فَهَلُمَّ جَرّاً إلّا و يَرجِعُ إلَى الدُّنيا وَ يَنصُر أميرَالمؤمنينَ7 وَ هُوَ قَولَه (لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ) يَعني رسولَ الله9 وَ (لَتَنْصُرُنَّهُ) يَعني أميرَالمؤمنين7. (2)
از زمان حضرت آدم تاكنون خدا هيچ پيامبري را نفرستاده است جز اينكه به دنيا برميگردد و اميرمؤمنان را ياري ميكند و تأويل آيه چنين است كه بايد به پيامبر ايمان آوريد و اميرمؤمنان را ياري كنيد.
إنّ اللهَ واحِدٌ أحَدٌ إلَى أنْ قالَ: وَ أخَذَ اللهُ مِيثاقَ الأنْبياءِ بِالإيْمانِ وَ النُّصْرَةِ لَنا و ذلك قَولُ اللهِ عزوجل: (وَ إِذْ أَخَذَ اللهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ
لَتَنْصُرُنَّهُ) يَعنى لَتؤمِنُنَّ بِمُحَمَّدٍ وَ وَصِيِّه وَ لَتنـصُرَنَّه وَ سَيَنـصُروَنه جَميعاً وَ إنَّ اللهَ أخَذَ مِيثاقي مَعَ مِيثاقِ مُحمّدٍ بِالنُّصرةِ بَعضنا لِبَعضٍٍ فَقدْ نَصـرتُ مُحَمّداً وَجَاهَدتُ بَينَ يَديهِ وَ قَتلتُ عَدُوَّه وَ وَفيتُ بِما أخَذَ عَلىَّ مِنَ الْعَهدِ وَ النُّصرةِ لِمُحمَّدٍ وَ لَمْ يَنصُرني أحد مِن أولياء الله وَرسُله وَذلك لما قبضهم الله إليه وسوف يَنصُـروني وَ يَكونُ لِي ما بَينَ مَشرقِها إلَى مَغرِبها وَ سَيَبعثَهُم اللهُ مِن لَدنْ آدمَ إلَى مُحمّدٍ يَضرِبون بالسَّيفِ هَامَ الأمواتِ وَ الأَحياءِ جَميعاً فَيَا عَجَباً مِن أمواتٍ يَبعَثُهم اللهُ زُمرَةً بَعدَ زُمرةٍ قَد شَهَروا سُيوفَهُم يَضـرِبُون بِها هَامَ الجَبابرةِ وَ أتباعِهم حَتَّى ينُجِزَلَهم مَا وَعَدَهم فِي قَولِه (وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ...) وَ إنَّ لِي الكرّةَ بَعدَ الكرّةِ وَ الرَّجعةَ بَعدَ الرَّجعةِ وَ أنا صاحِبُ الكَرّاتِ وَ الرَّجعاتِ وَ صَاحِبُ الصَّولاتِ وَ النَقِماتِ وَ الدُّولاتِ الْعَجيباتِ وَ أنا دَابَّةُ الأرضِ وَ أنا صاحِبُ الْعَصا وَ المِيسَم. (1)
خدا يكتا و بيهمتاست... از پيامبران پيمان گرفت كه به ما ايمان آورند و نصرتمان دهند؛ چنانكه ميفرمايد:
و [به خاطر بياوريد] هنگامي را كه خداوند از پيغمبران پيمان مؤكّد گرفت كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم سپس پيامبري به سوي شما آمد كه با نشانههايي
1) 1. الايقاظ من الهجعه، صص364 ـ 366.
كه نزد شماست، هماهنگ بود، به او ايمان بياوريد و او را ياري كنيد.
يعني به محمد9 و وصي اش ايمان آريد و او را ياري كنيد. به زودي همه او را ياري ميكنند و نيز خداوند از من و پيامبر هم پيمان گرفت كه يكديگر را ياري كنيم. من نيز حضرت محمد9 را كمك كردم و پيش رويش جنگيدم و دشمنانش را كشتم و به آن عهد و نصرتي كه خداوند براي حضرت محمد9 از من گرفته بود، وفا كردم. اما هيچيك از دوستان و پيغمبران خدا مرا كمك نكردند؛ زيرا قبلاً از دنيا رفته بودند. ولي بعداً مرا ياري خواهند كرد و سلطنت شرق و غرب برايم خواهد بود و خداوند همه را از آدم تا محمد زنده خواهد كرد و با شمشير بر سر [دشمنانم از] مردگان و زندگان ميزنند. پس شگفتا از مردگاني كه خداوند آنها را دسته دسته، زنده ميكند و آنان شمشيرهاي خويش را ميكشند و بر فرق ستمگران و پيروانشان ميزنند تا آنكه خداوند درباره آنان وعدهاش را عملي كند كه فرمود: «خدا به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادهاند، وعده داده است كه به يقين خلافت روي زمين را به آنان خواهد داد». براي من بعد از هر رجعت، رجعتي است. من صاحب رجعتها و حملهها و انتقامها و دولتها و عجايبم. من جنبنده زمينم و صاحب عصا و آهن داغزنندهام.
آيه پنجم: (نمل: 82)
(وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ}
و هنگامي كه فرمان عذاب آنها رسد [و در آستانه رستاخيز قرار گيرند]، جنبندهاي را از زمين براي آنها خارج ميكنيم كه با آنان سخن ميگويد كه مردم به آيات ما يقين نميآورند.
در اينجا دو عبارت (إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ) و (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) را تفسير و تبيين ميكنيم:
بررسي و تفسير جمله (إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ)
برخي اين عبارت را به معناي وجوب عذاب و وعيد دانسته، و برخي ديگر آن را به وضعيتي تفسير كردهاند كه درهاي رستگاري بسته ميشود تا آنجا كه مشركان نه خود رستگار ميشوند و نه ميتوانند ديگران را رستگار كنند. بعضي ديگر، آن را به معناي «إذا غضب الله عليهم» گرفتهاند و برخي معتقدند اين جمله به معناي نزول عذاب در آستانه قيامت است. (1)
علامه طباطبايي مينويسد:
به مقتضاي سياق آيات، مرجع ضماير در (عَلَيْهِمْ)، (لَهُمْ) و (تُكَلِّمُهُمْ) مشركاناند و منظور از جمله
1) 1. مجمعالبيان، ج7 و 8، ص233.
(وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ) همانا «حق عليهم القول» است؛ يعني مصداق قول درباره آنها تحقق مييابد و اين مصداق با توجه به آيه ديگر: (سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ) (1)آيات خارقالعادهاي غير از آيات عادي سماوي و ارضي خواهد بود؛ آياتي كه بينندگان و شنوندگان خود را به خضوع و ايمان وا ميدارد؛ درحاليكه از مشاهده اين همه آيات سماوي و ارضي به نحو مكرر متنبه نگرديده، و مؤمن نشدهاند. از اين بيان معلوم گرديد كه ذيلآيه (أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ)، علت براي صدر آيه است و در اين صورت معناي آيه چنين ميشود كه چرا اين آيات خارقالعاده واقع ميشود؟ چون كه آنها به آيات [عادي سماوي و ارضي] ايمان نياورده اند. (2)
برخي ديگر گفتهاند:
منظور از (وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ) صدور فرمان خدا و مجازاتي است كه به آنها قول داده شده، يا وقوع رستاخيز و حضور نشانههاي آن است؛ نشانههايي كه با مشاهده آن هر كسي خاضع و تسليم ميشود و يقين پيدا مي كند كه وعدههاي الهي حق بوده و قيامت نزديك
است و در آن حال درهاي توبه بسته ميشود؛ چرا كه ايمان در چنين شرايطي جنبه اضطراري خواهد داشت. (1)
بررسي و تفسير عبارت (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ)
علامه طباطبايي در تفسير (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) مينويسد:
اين جمله بيانكننده يكي از آيات خارقالعادهاي است كه وعده آن در آيه (سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ) (فصلت: 53) آمده است و منظور از (أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) يا زنده كردن پس از مرگ است يا چيزي نزديك به آن. اما دابة، موجود زندهاي را گويند كه در زمين حركت ميكند؛ خواه انسان باشد و خواه حيوان. امّا اگر انسان باشد، سخن گفتنش با مردم ديگر خارقالعاده نخواهد بود. فقط خروج آن از زمين خارقالعاده است و اما اگر حيوان باشد صحبت كردن او با مردم، مانند خروجش از زمين، هر دو خارقالعاده خواهند بود. در قرآن آيهاي نيافتيم كه بتواند اين آيه را تفسير كند و روشن كند كه مراد از تكلم اين دابة چيست و صفات آن چگونه است و چطور از زمين خارج ميشود و به مردم چه ميگويد. سياق آيات بهترين گواه است بر اينكه ميخواسته به اجمال و به نحو سربسته از آن بگذرد. در نتيجه معناي آيه چنين ميشود كه وقتي كار مردم به آنجا رسيد كه به آيات
1) 2. تفسير نمونه، ج15، ص547.
مشهوده ارضي و سماوي ايمان نياوردند و زمينه ايمان از طريق تفكر و انديشه و عبرت گرفتن از بين رفت، وقت آن فرا ميرسد كه آيات خارقالعادهاي را كه به آنها وعده داده بوديم به آنها نشان دهيم تا آنكه به ناچار اعتراف به حق كنند. بنابراين از زمين جنبندهاي را خارج ميكنيم كه با آنها سخن ميگويد. (1)
در تفسير نمونه، پس از تعميم لفظ دابة به غيرانسان به استناد آيه 6 سوره هود: (وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللهِ رِزْقُها)؛ «هيچ جنبندهاي در زمين نيست مگر اينكه روزي او برخداست» و آيه 61 سوره نحل و 22 سوره انفال، و پس از آنكه ميگويد قرآن درباره تطبيق اين كلمه (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) بهطور سربسته از آن گذشته است، ميگويد:
سخنان مفسران و ديدگاه روايات را در دو تفسير ميتوان خلاصه كرد:
گروهي آن را يك موجود جاندار و جنبنده غيرعادي از غيرجنس انسان با شكلي عجيب دانستهاند و براي آن عجايبي نقل كردهاند كه شبيه خارق عادات و معجزات انبياست. اين جنبنده در آخر الزمان ظاهر ميشود و از كفر و ايمان سخن ميگويد و منافقان را رسوا ميسازد و بر آنها علامت مينهد.
جمعي ديگر به پيروي از روايات متعددي كه در اين
1) 1. الميزان، ج15، ص396.
زمينه وارد شده است، او را يك انسان ميدانند؛ يك انسان فوقالعاده، يك انسان متحرك و جنبنده و فعال كه يكي از كارهاي اصلياش جداساختن صفوف مسلمانان از منافقان و علامتگذاري آنهاست. حتي از پارهاي از روايات استفاده ميشود كه عصاي موسي و خاتم سليمان با اوست و ميدانيم عصاي موسي، رمز قدرت و اعجاز، و خاتم سليمان، رمز حكومت و سلطه الهي است. (1)
در حديثي كه «حذيفه» از پيامبر9 در توصيف (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) نقل كرده، آمده است:
لا يُدرِكُها طالِبٌ وَلا يَفوتها هارِبٌ فَتَسِمُ المُؤمِنَ بَينَ عَينَيهِ وَ تَكتُبُ بَينَ عَينَيه مُؤمِنٌ وَ تَسِمَ الْكافِرُ بَينَ عَينَيه وَ تَكتُبُ بَينَ عَينَيه كافِرٌ وَ مَعَها عَصا موسى وَ خاتَمُ سليمانَ. (2)
او به قدري نيرومند است كه نه كسي به او ميرسد و نه كسي ميتواند از دست او فرار كند. در پيشاني مؤمن علامت ميگذارد و مينويسد مؤمن، و در پيشاني كافر علامت ميگذارد و مينويسد كافر، و با او عصاي موسي و انگشتر سليمان است.
اما روايات متعددي، مصداق خارجي (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) را مشخص كرده، و آن را منطبق بر شخص حضرت
علي عليه السلام دانسته است. در اينجا به چند نمونه از اين روايات اشاره ميكنيم:
قالَ رَجلٌ لِعمارِبنِيَاسِرٍ: يَا أباالْيقظانِ آيَةٌ في كتابِ اللهِ قَد أفسَدَتْ قَلبِى وَ شَكَّكَتْنى قالَ عَمّار: وَ أيُّ آيةٍ هي قالَ: قَولُ اللهِ (وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) فأيُّ دابّةٍ هِي قَالَ عَمّارُ: وَاللهِ مَا أجَلِسُ وَ لا آكُلُ وَ لا أشرِبُ حَتَّى أُريكَها: فَجاءَ عَمّارُ مَعَ رَجُلٍ إلَى اَميرِالمؤمنين7 وَ هُو يَأكُل تَمْراً وَ زيداً فَقالَ لَه: يَا أبَا الْيقظانِ هَلُّمَ فَجَلَسَ عَمّارُ وَ أقبَلَ يَأكُلُ مَعَه فَتَعجَّبَ الرَّجُلُ مِنه فَلَمّا قامَ عَمّارُ قالَ لَه الرَّجلُ سُبحانَ اللهِ يَا أبَاالْيَقظانِ حَلَفْتَ أنّك لاَ تَأكُلُ وَ لا تَشـرِبُ وَ لاَ تَجلِسُ حَتَّى تُرينَيها قَالَ عَمَّارُ: قَد أَريتُكَها إنْ كُنتَ تَعقِلُ. (1)
مردي به عمار ياسر گفت: «آيهاي در قرآن است كه فكر مرا پريشان ساخته، و مرا در شك انداخته است». عمار گفت: «كدام آيه؟» گفت: «آيه (وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ). اين كدام جنبنده است؟» عمار گفت: «به خدا سوگند! من روي زمين نمينشينم، غذايي نميخورم و آبي نمينوشم تا دابةالأرض را به تو نشان دهم. سپس همراه آن مرد به
1) 1. تفسير القمي، ج2، ص107.
خدمت حضرت علي آمد؛ درحاليكه حضرت خرما و سرشير ميخورد. هنگامي كه چشم امام به عمار افتاد، فرمود: «عمار بيا». پس او آمد و نشست و با امام مشغول خوردن شد. آن مرد سخت در تعجب فرو رفت [و با ناباوري به اين صحنه مينگريست؛ چرا كه عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود تا به وعدهاش وفا نكند، غذا نخورد؛ گويي قول و قسم خود را فراموش كرده است]. هنگامي كه عمار برخاست [و با آن حضرت خداحافظي كرد]، آن مرد به او رو كرد و گفت: «عجيب است تو سوگند خوردي كه غذا نخوري و آب ننوشي و بر زمين ننشيني مگر اينكه دابةالأرض را به من نشان دهي». عمار در جواب گفت: «من او را به تو نشان دادم، اگر ميفهميدي».
اِنتَهى رَسولُ اللهِ9 إلَى اَميرِالمؤمنين7 وَ هُو نائِمٌ فِي الْمَسجدِ قَد جَمعَ رَملاً وَ وَضعَ رَأسَه عَليهِ فَحرَّكه بِرِجْلِه ثُمَّ قالَ لَه قُم يا دابّةَاللهِ، فَقالَ رَجلٌ مِن أصحابِه يَا رَسولَ الله أيُسمِّى بَعضُنا بَعضاً بِهذَا الإسمِ فَقالَ لاَ وَاللهِ ما هُو إلاّ لَه خاصّةً وَ هُو الدَّابّةُ الَّتي ذَكرَ اللهُ في كتابه (وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ) ثُمَّ قالَ يا عَلىُّ إذَا كَانَ
آخِرُالزمان أخرَجَك اللهُ فِي أحْسَنِ صُورةٍ وَ مَعك مِيسَمٌ تَسِمُ به أعدَاءَك. (1)
درحاليكه اميرمؤمنان، سر خود را روي مقداري ريگ انباشته گذاشته، و در مسجد خوابيده بود، پيامبر اكرم به آنجا آمد. سپس او را با پاي خود حركت داد (او را بيدار كرد) و فرمود: «برخيز اي جنبنده الهي». مردي از ياران حضرت عرض كرد: «اي رسول خدا! آيا ما حق داريم يكديگر را با چنين اسمي بناميم؟» پيامبر فرمود: «نه اين نام مخصوص اوست و اوست دابّةالأرض كه خداوند در قرآن فرموده است: (وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ...)». سپس فرمود: «اي علي! در آخرالزمان، خداوند تو را در بهترين صورت، زنده ميكند و وسيلهاي در دست توست كه دشمنان را با آن علامت مينهي».
وَ إنّى لَصاحِبُ الكَرّاتِ وَ دَولةِ الدُّولِ وَ إنّى لصاحِبُ الْعَصا وَ المِيسَمِ وَ الدّابة الَّتي تَكلّم الناسَ. (2)
من مكرر به دنيا برميگردم و غالب خواهم شد بر همه دولتهاي پيروز و منم صاحب عصا و وسيله علامت نهادن و جنبندهاي كه با مردم سخن ميگويد.
افزون بر تصريح روايات فوق به اسم (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) و تطبيق آن بر شخص حضرت علي7، قراين ديگري در روايات و خود آيه وجود دارد كه بيان ميكند (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) انسان است.
در اينجا به اين قراين اشاره ميكنيم:
«ابنكثير» در تفسيرش پس از ذكر سند، از «ابوهريره» نقل ميكند كه پيامبر9 فرمود:
تَخرُج دَابَّةُ الأرضِ وَ مَعَها عَصَا موسى وَ خاتَمُ سليمانَ8 فَتَخطّمَ أنفَ الْكافِرِ بِالْعَصَا وَ تَجلي وَجهَ المُؤمنِ بالخَاتمِ حَتَّى يَجْتمعَ النَّاسُ عَلَى الْخوانِ يُعرَفُ الْمؤمنُ مِنَ الكافِر. (1)
دابّةالأرض خارج ميگردد و همراه اوست عصاي موسي7 و انگشتر سليمان7. پس با عصا بيني كافر را علامت ميزند و با انگشتر صورت مؤمن را روشن ميكند تا جايي كه در جمعِ گردآمده بر سر يك سفره، مؤمن از كافر شناخته ميشود.
1) 1. تفسير ابنكثير، ج3، ص387.
نشانهگذاري ميكند و صفوفشان را مشخص ميسازد. (1)
نتيجهگيري
با دقت در مطالب فوق، ميتوان به اين جمعبندي رسيد كه از يكسو، واژه (دَابَّةً) بيشتر در غيرانسانها به كار ميرود؛ هرچند در قرآن بارها در مفهوم اعم يا درباره انسانها استعمال شده است. از سوي ديگر، افزون بر رواياتي كه در تفسير آيه وارد شده قراين متعددي در روايات و در خود آيه وجود دارد كه نشان ميدهد منظور از (دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ) در اينجا انساني است با ويژگيهايي كه ذكر كرديم: انساني است بسيار فعال، مشخصكننده حق و باطل، جداكننده مؤمن از منافق و كافر و انساني است كه در آستانه رستاخيز ظاهر مي شود و خود يكي از آيات عظمت پروردگار است. (2)بلكه در بعضي روايات با صراحت اين عنوان مختص حضرت علي7 قلمداد شده است.
آيه ششم: (آل عمران: 158)
(وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللهِ تُحْشَـرُونَ)؛ «و اگر بميريد يا كشته شويد، بهسوي خدا محشور ميشويد». (آلعمران: 158)
تفسير روايي آيه
از بعضي روايات استفاده ميشود كه به استناد آيه فوق، موت را غير از قتل دانستهاند. از طرفي، در آيه ديگري آمده است: (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ)؛ «هر انساني، طعم مرگ را مي چشد». (انبياء: 35) قهراً كساني كه كشته شدهاند، طعم مرگ را نچشيدهاند. ازاينرو نظر به شمول آيه (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ)، به نظر ميرسد كه كشتهشدگان بايد به دنيا رجعت كنند تا بميرند و طعم مرگ را بچشند. مگر اينكه كسي شمول آيه را نسبي، يا موت را اعم از قتل بداند كه هر دو صورت خلاف ظاهر آيه است؛ زيرا براساس آيه (وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ...) قتل مقابل موت است. در اين خصوص و براي تبيين مسئله دو روايت را بيان ميكنيم:
كَرِهتُ أنْ أسْأَلَ أباجَعفرٍ7 ]في الرجعة[ فَاحْتَلْتُ مَسألةً لَطيفةً لأِبلُغَ بِها حَاجَتى مِنها فَقُلت أخْبِرني عَمَّنْ قُتِلَ ماتَ؟ قالَ: لاَ الْمَوتُ مَوتٌ وَ القْتَلُ قَتلٌ فَقُلتُ: مَا أحَدٌ يُقتَلُ إلاّ ماتَ قالَ: فَقالَ يا زُرارةُ قَولُ اللهِ أصْدَقُ مِن قَولِك قَد فَرَّق بَينَ الْقَتلِ وَ الْمَوتِ فِي القرآنِ فَقَال (أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ) (1)وَ قالَ: (لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللهِ تُحْشَـرُونَ) (2)فَلَيسَ كَما قُلتَ يا زُرارةُ الْمَوتُ مَوتٌ وَ الْقَتلُ
قَتلٌ وَ قدْ قالَ اللهُ عزَّوجلَّ: (إِنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا) (1)قالَ فَقُلتُ: إنَّ اللهَ عَزَّوجلَّ يَقولُ: (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ) (2). أفرأيتَ مَن قُتِل لَم يَذُقِ المَوتَ، فَقالَ: لَيسَ مَن قُتِل بِالسَّيفِ كَمَن ماتَ عَلَى فِراشه إنَّ مَن قُتِل لابُدَّ أنْ يَرجِعَ إلَى الدُّنيا حَتَّى يَذُوقَ الْموتَ. (3)
دوست نداشتم مستقيماً درباره رجعت از امام باقر7 سؤال كنم. نزد خود گفتم كه از حضرتش سؤال ظريفي خواهم كرد تا به خواسته خود برسم. عرض كردم: «كسي كه كشته ميشود، آيا مرده است؟» فرمود: «نه، مرگ، مرگ است و قتل، قتل است». (اين دو غير از يكديگرند). عرض كردم: «مگر نه اين است كه هركس كشته شود، مرده است». فرمود: «نه اي زراره! قول پروردگار حق است كه در قرآن بين موت و قتل فرق گذاشته است. پس فرمود: «اگر بميرد يا كشته شود» و نيز فرمود: «اگر بميريد يا كشته شويد بهسوي خدا محشور ميشويد». پس اي زراره! آنگونه كه تو ميگويي نيست. مرگ از قتل جداست و خداوند فرموده است: «خداوند از مؤمنان جان و مالشان را در
برابر بهشت خريداري كرده است، در راه خدا ميجنگند، پس ميكشند و كشته ميشوند كه اين وعده حق است بر خدا». عرض كردم: «خداوند ميفرمايد: هركس طعم مرگ را خواهد چشيد. آيا كسي كه كشته ميشود، طعم مرگ را نمي چشد؟» فرمود: «كسي كه با شمشير كشته ميشود مانند كسي نيست كه در بستر ميميرد. كسي كه كشته ميشود، ناگزير بايد برگردد تا طعم مرگ را بچشد».
سَبيلُ اللهِ عَليٌّ وَ ذريّتُه فَمَنْ قُتِل فِي وِلايَته قُتِل فِي سَبِيل اللهِ [و من مات في ولايته مات في سبيل الله] لَيسَ مَن يُؤمنُ مِنْ هَذهِ الأمّةِ إلّا وَ لَه قَتلَةٌ وَ مَيتَةٌ قالَ إنَّه مَن قُتل يُنشـرُ حَتَّى يَموتَ وَ مَن ماتَ يُنشرُ حَتَّى يُقتلَ. (1)
سبيلالله، علي و اولاد علي است. هركس در راه ولايت او كشته شود، در راه خدا كشته شده است و هركس در راه ولايت او بميرد، در راه خدا مرده است. هيچ مؤمني از اين امت نيست، جز اينكه براي او قتل و مرگي است.
1) 1. تفسير عياشي، ج1، ص202؛ بحارالانوار، ج9، ص70.
هركدام از آنها كشته شود، يكبار ديگر برميگردد تا بميرد و هركدام از آنها بميرد، بر ميگردد تا كشته شود».
آيه هفتم: (انبياء: 95)
(وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ)
و حرام است بر شهرها و آباديهايي كه [بر اثر گناه] نابودشان كرديم [كه به دنيا بازگردند] آنها هرگز باز نخواهند گشت.
براي تبيين چگونگي استدلال به اين آيه، بايد به نكات زير توجه كرد:
در قيامت بازگشت انسانها به زندگاني دوباره، عمومي و فراگير است. مؤمن، كافر، آنان كه به مرگ طبيعي از دنيا رفتهاند و كساني كه دچار عذاب الهي شده و مردهاند، همگي براي حسابرسي اعمالشان در قيامت زنده ميشوند.
منظور از (حَرامٌ) در آيه، امتناع عقلي نيست؛ زيرا نظر به قدرت الهي، زنده كردن هلاكشدگان، چه در دنيا و چه در آخرت، هيچگونه امتناعي ندارد. به نظر ميرسد مراد از لفظ (حَرامٌ) اِخبار از آينده است؛ يعني خداوند مردمي را كه هلاك كرده است، دوباره به دنيا باز نميگرداند.
بنابراين از نفي بازگشت هلاكشدگان به دنيا چنين برميآيد كه خداوند براي بندگانش، بازگشتي قرار داده، و فقط هلاكشدگان را از آن محروم ساخته است؛ زيرا اگر بازگشتي به دنيا براي انسانها نباشد، تخصيص هلاكشدگان در محروميت از بازگشت، در ظاهر لغو خواهد شد. اين همان معنايي است كه بعضي از روايات مربوط به آيه، به آن تصريح كردهاند.
تفسير روايي آيه
كُلُّ قَريةٍ أهلَكَ اللهُ أهلَها بِالْعَذابِ لايَرجِعون فِي الرَّجعةِ فَهذهِ الآيةُ مِن أعْظَمِ الدَّلالةِ فِي الرَّجعةِ لأنَّ أحَداً مِنْ أَهلِ الإْسلامِ لاَ ينُكر أنَّ النّاسَ كُلَّهم يَرجِعون إلَى الْقِيامةِ مَن هَلكَ وَ مَن لَم يَهلِك... . (1)
هر قريهاي را كه خداوند به وسيله عذاب هلاك كرد، هنگام رجعت باز نخواهند گشت. [ظاهراً علي بن
1) 1. تفسير القمي، ج2، ص50.
ابراهيم ميگويد:] اين آيه بهترين دلالت را بر اثبات رجعت دارد؛ زيرا بازگشت تمام مردم در قيامت، چه آنان كه به عذاب الهي هلاك شدهاند و چه آنان كه به مرگ طبيعي مردهاند، امري است كه هيچيك از مسلمانان آن را انكار نكردهاند...
كلّ قرية أهلَكَ الله أهْلَها بالعذاب لايرجعون في الرَّجْعَة و اما في القيامة فيَرجِعون و من محض الإيمان مَحْضاً و غيرهم ممّن لم يَهْلكوا بالعذاب و محضُوا بالكفر مَحْضاً يَرْجعون. (1)
هر آبادي كه خداوند با عذاب، اهلش را هلاك كرده است، هنگام رجعت برنميگردند و اما در قيامت برميگردند و كساني كه داراي ايمان خالص يا كفر خالصاند و با عذاب هلاك نشدهاند ]هنگام رجعت[ باز ميگردند.
1) 1. تفسير البرهان، ج5، ص248.
فصل سوم: رجعت از نگاه سنت
روايات در اثبات رجعت
درباره رجعت و ويژگيهاي آن روايات بسياري وارد شده است. شيخ حر عاملي مدعي تواتر معنوي اين روايات است. (1)
وي در ضمن اقامه دوازده دليل بر اثبات رجعت، مينويسد:
حديثهاي متواتري در كتابهاي معتبر، از پيامبر و ائمه: نقل شده كه اغلب آنها صريح است و به هيچ وجه قابل تأويل
1) 1. تواتر معنوي در مقابل تواتر لفظي است. اگر لفظ واحدي را راويان متعددي نقل كنند به حدي بر اثر كثرت ناقلان كه علم به صدور آن لفظ پيدا شود، اين را «تواتر لفظي» ميگويند. اما اگر ناقلان مختلف، مضمون واحدي را با الفاظ مختلف نقل كنند كه موجب علم به مضمون شود آن را «تواتر معنوي» ميگويند؛ مثلاً در مورد سخاوت حاتم، بعضي ميگويند شبانهروز خاكستر بسياري از آشپزخانه او بيرون ميبردند و بعضي ميگويند هر وعده صد نفر سر سفره او غذا ميخوردند و بعضي ميگويند موقع ظهر، ده ديگ غذا بر سر بار داشت.
نيست و چون اين روايات صريح است. بنابراين در مابقي هم تأويل راه ندارد. (1)
وي در ادامه ميافزايد:
بدون ترديد [اين احاديث] به حد تواتر معنوي ميرسد؛ به دليل اينكه هركس در دل شبهه و تقليد كوركورانه نداشته باشد، با مطالعه آنها يقين پيدا ميكند و عقل محال ميداند كه تمام اين راويان، بر دروغ تباني كرده باشند؛ چنانكه ساير اخباري كه دعوي تواتر آنها را دارند؛ از قبيل سخاوت حاتم، عددش بيش از اينها نيست. (2)
شيخ حر عاملي از باب چهارم تا باب دهم كتاب الايقاظ من الهجعه را به روايات رجعت اختصاص داده، و 511 حديث را در آنجا ذكر كرده است.
«علامه مجلسي» نيز پس از نقل 161 روايت در مسئله رجعت، مينويسد:
ممكن نيست كسي مؤمن به حقانيت ائمه اطهار باشد، با اين حال در احاديث متواتر از ائمه: شك كند. نزديك به دويست روايت صريح در اين زمينه وجود دارد كه بيش از چهل راوي و عالم بزرگ، در بيش از پنجاه كتاب، آنها را نقل كردهاند. (3)
روشن است با وجود تواتر اخبار رجعت كه در كلمات شيخ حر عاملي و علامه مجلسي آمده است، ديگر نيازي به بررسي سند اين روايات نيست، مگر آنكه كسي اصل ثبوت تواتر را نپذيرد. ازاينرو سند بسياري از روايات را هم ذكر ميكنيم تا براي كساني هم كه تواتر اين روايات را نپذيرفتهاند، حجت تمام باشد. البته در مباحث اعتقادي جاي تعبد نيست. اما براي چنين افرادي، توجه به آيات و روايات بيشتر موجب اطمينان خاطر ميشود.
در اينجا به ذكر برخي روايات ميپردازيم:
وَاللهِ فِي الرَّجعةِ؛ اَما عَلِمتَ أنَّ (في) أنبياءَ اللهِ كَثيراً
لَم يُنـصَروا فِي الدُّنيا وَ قُتلوا وَ أئمةٌ قَد قُتِلوا وَ لَمْ يُنصَـروا فَذلك فِي الرَّجعةِ.
به خدا سوگند! آن در رجعت خواهد بود. مگر نميداني كه بسياري از پيامبران در دنيا ياري نشدند و كشته شدند و پيشواياني كه كشته شدند و ياري نشدند. پس آن (ياري خداوند) در رجعت خواهد بود.
همچنين از اين آيه سؤال كردم كه خداوند ميفرمايد: (وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ * يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ)؛ «وگوش فرا دار و منتظر روزي باش كه منادي از مكاني نزديك ندا ميدهد، روزي كه همگان صيحه را به حق ميشنوند. آن روز، روز خروج [از قبرها] است». (ق: 41 و 42) حضرت فرمود: «هي الرجعة» (1)«آن (روز فرياد و بيرون آمدن)، همان روز رجعت است».
مَن أقرَّ بِسَبعةِ أشياءَ فَهُو مُؤمنٌ وَ ذَكرَ مِنها الإْيمانُ بِالرَّجعةِ. (2)
كسي كه به هفت چيز معترف باشد پس او مؤمن است و از جمله آن هفت چيز، ايمان به رجعت را ذكر فرمود.
أيّامُ اللهِ ثَلاثَةٌ: يَومُ يَقومُ القائِمُ[ وَ يَومُ الكَرّةِ وَيَومُ القِيامَةِ. (3)ايام الله سه روز است: روز قيام امام زمان، روز رجعت و روز قيامت.
رَحِم اللهُ جابِراً لَقدْ بَلغَ مِن فِقهِه أنّه كَانَ يَعرِفُ تَأويلَ هَذهِ الآيةَ (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ) (1)يعني الرّجعه. (2)
خدا جابر را رحمت كند. فقه او به جايي رسيد كه تأويل اين آيه را ميدانست: «آن كس كه اين قرآن را به عهده تو گذاشت، بازگرداننده تو به سوي بازگشتگاه (معاد) است». ميدانست كه [منظور از معاد در آيه] رجعت است.
يَرجِعُ إلَيكم نَبيُّكم9 وَ أميرُالمؤمنين7 وَ الأئمةُ:. (3)
پيامبر شما و اميرمؤمنان و ائمه بهسوي شما باز ميگردند.
إنَّها لَحقٌ قَدْ كَانتْ فِي الأُممِ السّالِفَةِ وَ نَطقَ بِه القُرآنُ وَ قَدْ قالَ رَسولُ الله9 يَكونُ فِي هَذهِ الأُمةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي الأُممِ السَّالِفةِ حَذْوَ النَّعلِ بِالنَّعلِ وَالقذَّةَ بِالقَذَّةِ. (4)
رجعت حق است و در امتهاي گذشته نيز بوده و قرآن هم از آن سخن گفته است و رسول خدا نيز فرمود:
هرچه در امتهاي گذشته بود، بيكم و زياد در اين امت هم خواهد بود.
از رواياتي كه نقل شد و نيز روايات بسياري كه براي اختصار ذكر نشد، آشكارا بر ميآيد كه مسئله رجعت، امري مسلّم و انكارناپذير نزد ائمّه: و اصحاب آنها بوده است؛ بهطوري كه علماي اهلسنت به علت اعتقاد جابر به رجعت، با وجود نقل هزاران حديث نبوي بهواسطه امام باقر، حديثي از او نقل نكردهاند. (1)
رجعت در ادعيه و زيارات
گفتني است كه نقل ادعيه و زيارات براي تأييد بيشتر مطلب است نه آنكه خود دليل مستقلي باشد. در اينجا بخشهايي از ادعيه و زيارات را كه درباره رجعت است ذكر ميكنيم:
فَإنْ تَوفَّيْتني اللَّهمّ قَبلَ ذلك فَاجْعَلني يَا رَبِّ مِمَّن يَكرُّ فِي رَجْعَتِه. (2)
خدايا! اگر قبل از ظهور حضرتش، مرا از دنيا بردي، مرا از كساني قرار ده كه در رجعت برميگردند.
اللَّهمَّ إنْ حالَ بَيني وَ بَينَه المَوتُ الَّذي جَعَلتَه عَلَى عِبادِك حَتماً مَقضيّاً فَأَخْرِجني مِنْ قَبري. (1)
پروردگارا! اگر مرگ كه قضاي حتمي تو بر بندگانت است بين من و امام زمان[ فاصله انداخت، مرا از قبرم بيرون آور [و زنده كن تا او را ياري كنم].
وَيَكرُّ فِي رَجْعَتِكم وَ يُملَّك في دَولتِكم. (2)
[و خداوند مرا از كساني قرار دهد] كه در رجعت شما برگردد و در دولت شما مالك شود.
فرمود: «وقتي بر سر قبر حسين7 رفتي، [در اينجا حضرت زيارتي طولاني را ذكر مي كند كه در ضمن زيارت] ميگويي:
أُشهِدكم إنّي بِكم مُؤمنٌ وَ بِإيابِكم مُوقِنٌ. (3)
شهادت ميدهم كه من به شما ايمان دارم و به رجعتتان يقين دارم.
و أشهد أنّك حجّة الله... و أنّ رجعتكم حق لا ريب فيها. (1)
شهادت ميدهم به اينكه تو حجت خدايي ... و اينكه رجعت شما حق است و شكي در آن نيست.
1) 2. كليات مفاتيح الجنان، ص865.
فصل چهارم: رجعت از نگاه اجماع
درباره اجماع در رجعت، ديدگاههاي سيد مرتضي، شيخ حر عاملي و علامه مجلسي را ذكر ميكنيم:
سيد مرتضي درباره رجعت ميگويد:
آنچه را كه شيعه به آن معتقد است، اين است كه خداوند متعال به هنگام ظهور حضرت مهدي، امام زمان[، گروهي از شيعيان را كه قبلاً از دنيا رفتهاند، به اين جهان باز ميگرداند تا به ثواب نصرت و ياري او برسند و با مشاهده دولت آن حضرت رستگار شوند و نيز گروهي از دشمنان سرسخت او را باز ميگرداند تا از آنها انتقام گيرد. پس [شيعياني كه رجعت كردهاند] از مشاهده ظهور حق (حكومتي كه سرتاسر جهان را فرا گرفته) و بالا گرفتن سخن اهل حق، لذت ميبرند. دليل بر صحت اين عقيده اين است كه هيچ عاقلي نميتواند قدرت خدا را بر اين امر انكار كند؛ چرا كه مسئله محالي نيست؛ درحاليكه بعضي از مخالفان ما اين موضوع را
بهطوري انكار ميكنند كه گويي محال و غيرممكن است.
سپس ميافزايد:
وقتي كه ممكن بودن رجعت و مقدور بودنش ثابت شد، دليل بر اثبات آن، اجماع اماميه است؛ زيرا هيچ فردي از اماميه با اين عقيده مخالفت نكرده است و اجماع اماميه هم، همانگونه كه بارها در آثار خود گفتهايم، به جهت قول امام7 كه داخل در اجماع است، حجت ميباشد. (1)
شيخ حر عاملي مينويسد:
چهارمين دليل، اجماع و اتفاق همه شيعيان دوازده امامي بر صحت رجعت است و از علماي گذشته و معاصر، شخص قابل توجهي با آن مخالفت نكرده است. (2)
مرحوم علامه مجلسي نيز درباره رجعت ميگويد:
بدان اي برادر! من گمان ندارم بعد از توضيحاتي كه دادم، ترديد كني در مورد رجعتي كه شيعه در همه زمانها بر آن اجماع كرده، و مثل خورشيد وسط روز نزد شيعه مشهور شده است. (3)
فصل پنجم: ويژگيهاي رجعت
رجعت همه ائمه:
از روايات متعددي استفاده ميشود كه همه ائمه: به دنيا باز ميگردند. در اينجا پارهاي از اين روايات را ذكر ميكنيم:
الأنبياءُ رَسولُ الله وَ إبراهيمُ وَ إسماعيلُ وَ ذَريّتهُ وَ الْملوكُ الأئمّةُ:. (1)
انبيا، رسول خدا و ابراهيم و اسماعيل و ذريه اوست و ملوك (فرمانروايان) ائمهاند.
عرض كردم: «كدام فرمانروايي به شما داده شده است».
1) 1. بحارالانوار، ج53، ص45.
فرمود: «فرمانروايي بهشت و فرمانروايي رجعت».
إنَّ لعليٍّ7 فِي الأرضِ كَرّةً مَعَ الْحُسين ابنِه8 ... ثُمَّ كَرَّةً أُخرى مَعَ رَسول الله9 حَتَّى يَكون خَليفةً فِي الأرضِ وَ تَكونُ الأئمّةُ: عُمّالَه. (1)
براي حضرت علي7 با فرزندش، امام حسين، در زمين رجوعي است... سپس حضرت علي با پيامبر9 رجوع ديگري ميكند تا آنكه خليفه پيامبر در زمين ميشود و ائمه كارگزاران او ميشوند.
دَولَتُنا آخِر الدُّولِ وَ لَن يَبقَ أهلُ بَيتٍ لَهم دَوْلَةٌ إلّا مَلَكُوا قَبلَنا لِئلَّا يَقولُوا إذَا رَأوْا سِيرَتَنا إذَا مَلَكْنا سِرْنا مِثلَ سِيرَةِ هَؤلاءِ وَ هُوَ قَولَ اللهِ تَعالى: (وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) . (2)(3)
دولت ما آخرين دولتهاست. هر خانداني كه دولتي داشته باشند، پيش از ما به آن ميرسند تا آنكه وقتي روش سلطنت ما را ديدند، نگويند اگر ما هم سلطنتي داشتيم همينطور رفتار ميكرديم و همين است كه قرآن ميفرمايد: «و عاقبت نيك براي پرهيزكاران است».
مَا مِن إمام إلَاّ وَ يَكرُّ فِي قَرْنِه وَ يَكرُّ مَعه البَرُّ وَ الفاجِرُ فِي دَهرِه حَتَّى يُميَّزَ المُؤمنُ مِن الكافِر. (1)
هر امامي با اهل عصر خويش برميگردد و نيك و بد، همه با او زنده ميشوند تا مؤمن را از كافر جدا كند.
مرحوم شيخ حر عاملي در ذيل حديث ميفرمايد: «چنانكه گذشت اين مخصوص به مؤمن خالص و كافر خالص است».
نخستين كسي كه رجعت مي كند
با بررسي در روايات به اين نتيجه ميرسيم نخستين شخصي كه رجعت مي كند، حضرت اباعبدالله الحسين است. در اينباره روايات متعددي است كه برخي از آنها را ذكر ميكنيم:
أَوّلُ مَن يَرجِعُ إلَى الدُّنيا الْحُسينُ بن عَليٍّ8 فَيَملِك حَتَّى يَسقُط حاجِباهُ عَلَى عَينَيه مِنَ الْكِبَرِ. (3)
نخستين كسي كه به دنيا برمي گردد، حسين بن علي
است. او به قدري حكومت ميكند كه بر اثر كهولت سن، ابروهايش روي ديدگانش ميافتد.
إنَّ اَوّل مَن يَرجِع لَجارِكم الْحُسينِ7 فَيَملك حَتَّى تَقعَ حاجباهُ عَلَى عَينَيه مِنَ الْكِبَرِ. (1)
حسين7 كه همسايه شما ميباشد، نخستين رجعتكننده است. پس او به قدري حكومت ميكند كه بر اثر سن زياد، ابروهايش روي ديدگانش ميافتد.
الرَّاجفةُ الحُسينُ بنُعَلىٍّ وَ الرَّادِفَةُ عَلِيُّ بنُ أبيطالبٍ7 وَ أوّلُ مَن يُنفضُ عَن رأسِه التُّرابُ الحُسينُبنُعَليٍّ فِي خَمسةٍ وَ سَبعينَ ألفاً وَ هُوَ قَولُه تعالى (إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ) . (2)(3)
راجفة، حسين بن علي و رادفة، علي بن ابيطالب است و اول كسي كه گردوخاك از سر ميافشاند، حسين بن علي است كه با 75 هزار نفر وارد ميشود و اين است تفسير آيه: «ما پيغمبران خويش و آنها را كه ايمان آوردند، در زندگي دنيا و روزي كه گواهان برخيزند، ياري ميكنيم».
بسياري از روايات هم دلالت دارند بر مطلق رجعت حضرت اباعبدالله الحسين7 كه در اينجا به يك روايت اشاره ميكنيم:
حريز نقل ميكند كه به امام صادق7 عرض
كردم:
قربانت گردم با وجود احتياجي كه مردم به شما دارند، چقدر عمر شما اهلبيت كوتاه و اجل شما به يكديگر نزديك است.
حضرت فرمود:
إنَّ لِكُلِّ واحدٍ مِنّا صَحيفةً فِيها ما يَحتاجُ إلَيه أنْ يَعْمَلَ به في مُدّتِهِ فَإذا انْقَضَى ما فِيها مِمّا أُمِرَ بِه عَرَفَ أنّ أجلَه قَد حَضَر فَأتاهُ النَبيّ9 يَنعى إليه نَفسَه وأخْبَرَه بما لَه عِندَالله وأنَّ الحُسين7 قَرَأَ صَحيفَتَهُ الّتي أُعْطِيَها وَ فُـسِّر لَهُ ما يَأتي بِنَعْىٍ و بَقِى فيها أشْياءُ لَم تُقْضَ فَخَرجَ لِلْقِتالِ وَ كانت تِلْكَ الأمورُ الَّتي بَقيَتْ أنّ الملائِكةَ سَأَلَتِ اللهَ في نُصْرَتِه فأذِنَ لها و مَكَثَتْ تَسْتعِدُّ لِلْقتالِ وَ تَتَأهَّبُ لذلك حتّى قُتِلَ فَنَزَلَتْ وَ قد انْقَطَعَتْ مُدّتُهُ وَ قُتِلَ7 فَقالت المَلائكةُ: يا ربّ أذنْتَ لَنا فِي الْإنْحِدارِ وَ أذِنْتَ لنا فِي نُصرَتِه فَانْحَدَرْنا وَ قَد قَبَضتَهُ فَاوْحَى اللهُ إليهم: أن ألزِمُوا قَبرَه حَتَّى تَروهُ وَ قَد خَرجَ فَانْصُروه وَ ابْكُوا عَلَيه وَ عَلَى ما فاتَكم مِنْ نُصـرَتِه فَإنّكم قَدْ خُصَّصْتُم بِنُصـرَتِه وَ بِالْبُكاءِ عَلَيه فَبَكتِ المَلائكةُ تَعَزيّاً وَ حُزناً عَلَى ما فاتَهُم منْ
نُصرتهِ فَإذا خَرجَ يَكونون أَنصارَهُ. (1)
صص 34 و 35.
براي هر يك از ما صحيفه و مكتوبي است كه آنچه در مدت عمرش راجع به برنامه كارش احتياج دارد در آن نوشته است. چون اوامر و دستورهايي كه در آن است پايان يابد، امام ميفهمد كه اجل او رسيده است. سپس پيغمبر نزد او آيد و خبر وفاتش را به او گويد و آنچه نزد خدا دارد به او گزارش دهد و امام حسين7 مكتوبي را كه به او دادند، قرائت كرد و خبر مرگي كه در پيش داشت برايش تفسير شد. ولي چيزهايي در آن مكتوب، باقي ماند كه هنوز انجام نشده بود. او براي جنگ، بيرون رفت و چيزهايي كه باقي ماند، اين بود كه ملائكه ياري كردن او را از خدا خواسته بودند و خدا نيز اجازه فرموده بود. ملائكه آماده جنگ شدند و در انتظار بودند و هنگامي ملائكه فرو آمدند كه عمر آن حضرت تمام شده و شهيد گشته بود. ملائكه گفتند: «پروردگارا! تو به ما اجازه فرو آمدن و يارياش را دادي. ولي آنگاه كه ما فرو آمديم، تو قبض روحش كردي». خدا به ايشان وحي كرد: «شما بر سر قبر او باشيد تا او را ببينيد كه بيرون آمده است، آنگاه يارياش كنيد. اكنون گريه كنيد بر او و بر از دست رفتن ياري او؛ زيرا شما براي ياري او و گريه بر او
1) 1. اصول كافي، محمد بن يعقوب كليني، ترجمه جواد مصطفوي، ج2،
اختصاص يافتهايد. پس آن ملائكه براي عزاداري امام حسين و در افسوس از دست رفتن يارياش گريستند و چون بيرون آيد، ياور او باشند.
رجعتكنندگان غير از ائمه:
از برخي روايات به دست ميآيد كه همه انبيا و مؤمنان خالص و مشركان خالص رجعت ميكنند:
مَا بَعثَ اللهُ نَبيّاً مِنْ لَدُن آدمَ فَهَلُّمَّ جَراً إلّا وَ يَرْجِعُ إلَى الدُّنيا و يَنصُر أميرَالمؤمنين7 وَ هُو قولُه (لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ) يَعني رَسولَ اللهِ9 (وَلَتَنْصُرُنَّهُ) يَعني أميرَالمؤمنين7. (1)
از زمان آدم تاكنون خدا هيچ پيامبري نفرستاده است مگر آنكه به دنيا برميگردد و اميرمؤمنان7 را ياري ميكند و اين است تأويل قول خداوند (لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ)؛ يعني به حضرت رسول9 ايمان ميآوريد و تأويل قول خداوند (وَ لَتَنْصُـرُنَّهُ)؛ يعني حضرت اميرمؤمنان7 را ياري ميكنيد.
1) 1. تفسير القمي، ج1، ص114.
أَوّلُ مَنْ تَنشقُّ الْأَرضُ عَنه وَ يَرجِع إلَى الدُّنيا الحُسينُ بنُ عَلِيٍّ7 وَ إنّ الرَّجعةَ لَيستْ بِعامّة وَ هي خاصَّةٌ لايَرجِعُ إلّا مَن مَحَضَ الْإيمانَ مَحْضاً أو مَحَضَ الـشِّرْكَ مَحْضاً. (1)
اولين كسي كه زمين براي او شكافته ميشود و به دنيا باز ميگردد، حسين بن علي7 است. به درستي كه رجعت براي همه نيست، بلكه مخصوص كساني است كه داراي ايمان خالص يا شرك خالصاند.
يَخرُج مَعَ القائِمِ[ مِنْ ظَهرِ الكُوفَةِ سَبعٌ و عِشـرون رَجلاً خَسمةَ عَشـرَ مِن قَومِ موسى7 الَّذين كَانُوا (يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ) (2)وَ سَبعةٌ مِن أهْلِ الكَهفِ وَ يوشعُبنُنونٍ وَ سَلمانُ وَ أبودُجانَةَ الأنصاريُّ وَالمقدادُ وَ مالك الأشترُ فَيَكونُون بَينَ يَديهِ أنصاراً وَ حُكّاماً. (3)
27 مرد از پشت كوفه با حضرت قائم[ بيرون ميآيند (زنده ميشوند) كه پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسي كسانياند كه بهسوي حق هدايت ميكنند و به حق و عدالت حكم مينمايند و هفت نفر از اصحاب كهف و يوشعبننون و سلمان و ابودجانه انصاري و مقداد و مالكاشتر هستند كه اين افراد در عصر آن حضرت، انصار و واليان اويند.
اختياري بودن رجعت براي مؤمنان
با توجه به اينكه رجعتكنندگان، مؤمنان خالص و كافران محضاند، اين سؤال مطرح ميشود كه آيا رجعت اختياري است يا اجباري؟ به يقين افرادي كه براي انتقام و تنبيه رجعت ميكنند با ميل و اراده خود باز نميگردند. بلكه ناگزير تن به رجعتي ميدهند كه براي آنها بسيار ذلتبار و سخت است. اما از برخي روايات استفاده ميشود كه رجعت مؤمنان اختياري است.
مفضل ميگويد: در خدمت امام صادق7 صحبت از حضرت قائم[ و شيعياني شد كه در انتظار حضرتش از دنيا رفتهاند.
حضرت فرمود:
ذَكَرنا القائمَ[ و مَنْ ماتَ مِن أصحابِنا يَنتظِرهُ فَقالَ لَنا أبوعَبدِالله7: إذَا قَامَ أُتِى المؤمِنُ فِي قَبرِه فَيُقالُ لَه: يا هَذا إنَّه قَد ظَهرَ صَاحِبُك فَإنْ تَشَأ أنْ تَلحقَ بِه فَألْحِقْ وَ إنْ تَشَأ أنْ تُقيمَ فِي كَرامَةِ رَبّك فَأقِمْ. (1)
هنگامي كه آن حضرت قيام كند، مأموران الهي در قبر به مؤمنان ميگويند: [اي بنده خدا!] صاحبت ظهور كرده است. اگر ميخواهي به او بپيوندي پس به او ملحق شو و اگر ميخواهي در نعمتهاي الهي متنعم بماني پس بمان.
1) 1. بحارالانوار، ج53، ص91 به نقل از: الغيبة، شيخ طوسي، ص291.
فصل ششم: شبهات در رجعت و پاسخ آنها
آيا قول به رجعت، موجب صحت عقيده به تناسخ نيست. (1)
پاسخ: خير، هيچگونه ارتباطي بين تناسخ و رجعت نيست؛ زيرا رجعت، بازگشت روح به بدن اول است و حال آنكه بنابر نظريه تناسخ، روح پس از نوعي تكامل، به بدن ديگري وارد ميشود كه اين محال است؛ چون از دو صورت خارج نيست: يا بدن دومي روح دارد يا ندارد. اگر روح داشته باشد، لازم ميآيد دو نفس به يك تن تعلق گرفته، مستلزم كثرت واحد و وحدت كثير شود كه امري
1) 1. توضيح اينكه تناسخ از ريشه نسخ به معناي نقل است. تناسخ در علم كلام به اين معناست كه روحي از بدني به بدن ديگر منتقل شود. عقيده به تناسخ در آيين هندو، از اهميت ويژهاي برخوردار است. ممكن است توهم شود كه رجعت همان انتقال روح به هنگام مرگ از بدني به بدن ديگر است.
محال است و اگر آن بدن روح نداشته باشد، لازم ميآيد كه روح از فعل به قوه برگردد كه اين نيز امري محال است. (1)
2 . تنافي نداشتن رجعت با دو آيه از سوره مؤمنون
آيا رجعت انسانها به دنيا بعد از مرگ با آنچه در آيات 99 و 100 سوره مؤمنون آمده است، منافات دارد؟ در اين سوره ميخوانيم:
(حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) (مؤمنون: 99 و 100)
[آنها همچنان به راه غلط خود ادامه ميدهند] تا زماني كه مرگ يكي از آنان فرا رسد، ميگويد: «پروردگارا! مرا باز گردانيد. شايد در آنچه ترك كردم [و كوتاهي نمودم] عمل صالحي انجام دهم». [ولي به او ميگويند:] چنين نيست. اين سخني است كه او به زبان ميگويد [و اگر بازگردد، همان راه را ادامه ميدهد] و در پي [مرگ] آنان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شوند.
از اين دو آيه استفاده ميشود كه مشركان تقاضاي بازگشت به جهان را ميكنند تا عمل صالح انجام دهند و گذشته خويش را جبران كنند كه با پاسخي منفي روبهرو
1) 1. الميزان، ج1، ص209؛ رجعت، خادمي شيرازي، ص203.
ميشوند و با شدت به آنها گفته ميشود تا روز قيامت برگشتي نيست.
پاسخ: اولاً، اين دو آيه، عام است. اما رجعت با ادلهاي كه گذشت، براي عدهاي خاص است. بنابراين طبق قانون حمل عام بر خاص كه عقلاً در خطاباتشان آن را پذيرفتهاند، عام به وسيله اين دليل خاص، تخصيص ميخورد و مورد رجعت از دو آيه مذكور خارج ميشود؛
ثانياً، تقاضاي برگشتي كه در سوره مؤمنون آمده، مربوط به لحظه جاندادن است كه كافر در آن لحظه از خداوند ميخواهد به دنيا برگردد و گذشته را جبران كند ولي با پاسخ منفي مواجه ميشود و به وي ميگويند كه تا روز برانگيخته شدن (زنده شدن) در عالم برزخ ميماند. در نتيجه، اين مسئله با رجوع عدهاي پس از قرنها كه در عالم برزخ به سر بردهاند، منافاتي ندارد. با توجه به مفهوم (يَوْمِ يُبْعَثُونَ)؛ «روزي كه زنده شوند»، ممكن است آن روز، اعم از روز قيامت باشد؛ يعني براي عدهاي آن روز، افزون بر زنده شدن در قيامت، روز رجعت هم باشد و براي گروه بسياري، روز قيامت باشد.
3 . رجعت، بازگشت فعل به قوه نيست
رجعت مستلزم بازگشت فعل به قوه است كه محال است؛ زيرا موجودي كه استعداد كمال دارد، هنگامي كه
كمالات استعدادي آن به فعليت برسد، ديگر نمي تواند به حالت اول برگردد. نفس انساني با مردن، از مادّه تجرد مييابد و موجود مجرد مثالي يا عقلي ميشود كه اين دو رتبه (مثالي و عقلي) از مرتبه مادّه برتر، و وجود آنها از وجود مادّه قويتر است. بنابراين اگر نفس بعد از مرگ دوباره به مادّه تعلق پيدا كند، لازم ميآيد كه از فعل به قوه بازگردد كه امري محال است.
جواب نقضي: پيروان همه اديان آسماني به مسئله معاد عقيده دارند كه در روز رستاخيز روح به بدن باز ميگردد و انسانها زنده ميشوند. بنابراين ما نيز درباره رجعت همان پاسخي را ميدهيم كه اشكالكننده، درباره معاد ميدهد. افزون بر اينكه در آيات متعددي كه گذشت، قرآن با صراحت از زنده شدن مردگاني در امتهاي پيشين سخن گفته است. پس هر پاسخي كه اشكالكننده درباره رجعت برخي اقوام گذشته ميدهد، همان پاسخ درباره رجعت در زمان ظهور نيز ميآيد.
جواب حلي: مرحوم علامه طباطبايي در پاسخ فرموده است: آنچه گفته ميشود كه بازگشت فعل به قوه محال است، مطلب درست و ترديدناپذيري است. ولي زنده شدن يك موجود پس از مرگ، از مصاديق آن نيست؛ زيرا اگر انساني پس از مرگ به دنيا بازگردد و نفس او دوباره با مادّه (بدن قبلي) تماس و تعلق پيدا كند، اين امر باعث
ابطال اصل تجرد و بازگشت از فعل به قوه نيست. چه اينكه او قبل از مردن و پيش از قطع رابطه با بدن هم مجرد بود. بنابراين تعلق و ارتباط مجدد او با بدن بهطور يقين منافاتي با تجرد او ندارد. تنها چيزي كه هست اين است كه بر اثر مرگ، روابطي كه ضامن تأثير و فعل نفس در مادّه بوده است، مفقود ميشود و ازاينرو پس از آن، قدرت انجام دادن افعال مادّي را ندارد. درست مانند صنعتگري كه ابزار لازم براي عمل را از دست بدهد. ولي با بازگشت نفس به حال سابق و تعلق آن به بدن دوباره قوا و ادوات آن را به كار مياندازد و در نتيجه ميتواند حالات و ملكات خود را بهواسطه افعال جديد به مرحلهاي فوق مرحله سابق برساند و تكامل تازهاي پيدا كند؛ بدون اينكه سير نزولي و عقبگرد از حال كمال به نقص و از فعل به قوّه كرده باشد. (1)
در اينباره نيز حكيم «رفيعي قزويني» ميفرمايد، فرق است بين تنزل عالي و رها كردن مقام اعلاي خود با اشراق عالي در مقامات نازله، و تجلي آن، مثل تمثل روحالقدس در لباس بشر در قصه مريم است.
توضيح اينكه اگر بگوييم در رجعت روح كه به بدن باز ميگردد تكاملش از نو شروع ميشود و آنچه را كه
1) 1. الميزان، ج1، ص207، با اندكي تغيير.
قبلاً كسب كرده از دست ميدهد، اين همان برگشت فعل به قوه و به تعبير حكيم «رفيعي قزويني» تنزل عالي به مقام پايينتر ميشود كه مطلبي است باطل. ولي در رجعت، اشراق عالي در مقامات نازله است؛ يعني بدون آنكه روح، اندوختههاي تكاملي خود را از دست بدهد تصرف در مقامات نازله ميكند و اشراق بر آن دارد؛ همانگونه كه جبرئيل7 در لباس بشر براي مريم3 آشكار شد.
4 . رجعت تشويق به گناه نيست
«ابوالقاسم بلخي» ميگويد: «رجعت جايز نيست؛ زيرا اگر مردم بدانند كه رجعت هست، در گناهان غوطهور ميشوند به اميد اينكه در رجعت توبه كنند». (1)
پاسخ: در پاسخ اين شبهه، مرحوم طبرسي ميفرمايد:
آنان كه به رجعت عقيده دارند نميگويند كه همه مردم رجعت ميكنند. بلكه معتقدند گروهي از مردم برميگردند و چون هركس احتمال ميدهد كه جزء رجعتكنندگان نباشد، نميتواند به اميد رجعت، از توبه صرفنظر كند. (2)
افزون بر اينكه معتقدان به رجعت، درِ توبه را براي رجعتكنندگان بسته ميدانند و از طرفي، كساني كه با
ظلم و فساد و كفر خو گرفتهاند، ديگر برايشان بازگشتي متصور نيست؛ همانگونه كه قرآن در پاسخ جمعي از دوزخيان كه براي جبران خطاهاي خود تقاضاي بازگشت به دنيا ميكنند، ميگويد:
(وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ) (انعام: 28)
و اگر بازگردند، دگربار همان اموري را كه از آن نهي شدهاند، انجام مي دهند. (1)
در ضمن اگر با اين احتمال، ميتوان رجعت را جايز ندانست، درباره توبه، شفاعت و مانند آنها نيز ميتوان گفت كه اينها موجب ارتكاب گناه ميشوند و مجاز نيستند؛ درحاليكه چنين كلامي مخالف آيات توبه و شفاعت است.
5 . رجعت ائمه: موجب سير نزولي آنان نيست
رجوع كردن ارواح پاك ائمه به بدنهاي مادّي باعث ميشود كه در وجود خود، بعد از جدايي از دنيا و خلاص شدن از زندان طبيعت، سير نزولي كنند؛ درحاليكه بنابر حكم عقل بعد از تمام شدن دور طبيعي وجود، برگشت به ابتدا صحيح نيست.
پاسخ: سير نزولي و قهقرايي وقتي لازم ميآيد كه ارواح ائمه بعد از رجعت هم مثل زمان اول، از بروز تمام
1) 2. تفسير نمونه، ج15، صص560 و 561.
توانايي و حقيقت خويش ممنوع باشند. اما چنين نيست؛ زيرا بعد از رجعت، موانع برطرف ميشود و موجودات مزاحمِ تكامل بشر مغلوب ميشوند و ائمه: ميتوانند به نحو كامل توانايي تعليم و ارشاد عمومي را كه در وجودشان نهفته است، آشكار كنند و انسانهاي شايسته را به قله كمال معنوي برسانند. شكايت اولياي الهي از دنيا هم به علت موانع تكامل بشر بوده است و حال آنكه در عصر رجعت مانعي در مسير تكامل نيست. در اين صورت، جامعه بشري، سراسر تعليم و تعلّم و رشد و سير معنوي ميشود و آنگاه است كه ميتوان آن را جامعهاي انساني ناميد؛ چرا كه در آن دوران، تمام ابعاد مقام انسان محقق ميشود. (1)
6 . رجعت ائمه: به معناي كافي نبودن حكومت امام زمان نيست
رجعت ائمه ايجاب ميكند كه دوران حكومت حضرت مهدي[ براي تكامل عمومي جامعه بشري كافي نباشد؛ درحاليكه از معتقدات مسلّم شيعه اين است كه آن حضرت بعد از ظهور، افراد را به بالاترين درجه كمال ميرساند. بنابراين نيازي به رجعت ساير ائمه: نيست.
پاسخ: اولاً، بعد از شهادت امام عصر براي ادامه
1) 1. رساله رجعت و معراج، ابوالحسن رفيعي قزويني، با تلخيص و اضافات.
كمال شايسته، وجود پيشوايان معصوم لازم است؛
ثانياً، افرادي كه در عصر ظهور به كمال رسيدهاند، از دنيا ميروند. اما نسلهاي بعدي براي رشد و كمال معنوي محتاج به رجعت ائمهاند. (1)
7 . برخي روايات و سخنان دور از ذهن
در اخبار و روايات مربوط به رجعت، پارهاي وقايع ذكر شده است كه نميتوان آنها را فهميد؛ مانند اينكه حضرت علي7 جنگ عظيمي با شيطان خواهد كرد و شيطان همه اولاد و لشكريان خود را براي جنگ حاضر ميكند.
پاسخ: اولاً، با قطع نظر از درستي و نادرستي چنين قضايايي، بايد توجه داشت كه خرافات بسياري را با مسئله رجعت آميختهاند تا حقيقت آن را دگرگون سازند. ازاينرو لازم است در مسئله رجعت به احاديث صحيح توجه كنيم. بنابراين ميگوييم آنچه قطعي و برهاني است اصل مسئله رجعت است. اما درباره جزئيات آن، مثل خبر مذكور، بايد روايات داراي سند معتبري باشند تا بشود از آنها استفاده كرد.
ثانياً، نپذيرفتن و رد كردن مطلبي، تنها به علت دور بودن از ذهن، صحيح نيست. بلكه اين عمل دليل بر غرور و ناتواني عقلي ردكننده است؛ زيرا بزرگان علم و حكمت
1) 1. رساله رجعت و معراج، ابوالحسن رفيعي قزويني، با تلخيص و اضافات.
بعد از بررسي كامل مطلبي، چنانچه دليلي بر امتناع آن نيابند، آن را انكار هم نميكنند. «شيخالرئيس بوعليسينا» از بزرگان علم و حكمت، در مواردي از كتاب «شفاء» اعتراف به عجز كرده است كه به حقيقت مطلب پينبرده، ولي آن را انكار هم نكرده است. بلكه توصيه مؤكد نموده است كه در رد و قبول مطلبي عجله نكنيد.
8 . آيا انكار رجعت، كفر است
اگر رجعت از ضروريات است لازمهاش حكم به كفر كساني است كه منكر رجعتاند و حال آنكه ائمه:، منكران رجعت را هم مسلمان ميدانستند.
پاسخ: ضروري بر دو قسم است: يكي ضروري دين اسلام و ديگري ضروري مذهب. آنچه طبق نظر مشهور موجب كفر ميشود، انكار ضروري دين است نه ضروري مذهب، و مسئله رجعت نيز از ضروريات مذهب شيعه است نه از ضروريات دين. بنابراين شيعه با حفظ پيوند برادري اسلامي خويش با ديگر مسلمانان، از اعتقاد خود دفاع ميكند.
11 ـ 9. ذكر سه شبهه جديد و پاسخ آن
در اينجا به پارهاي از شبهات جديد يكي از وهابيان (القفاري) اشاره ميكنيم و به آنها پاسخ ميدهيم. وي
عقيده به رجعت را با ذكر ايراداتي مردود دانسته است:
الف) گاه از اين عقيده تعبير به خرافه ميكند و ميگويد اين عقيده شيعه متأثر از مذهب قومي عرب جاهلي است.
ب) خرافه رجعت از زمان عبدالله بن سبأ پديد آمده است.
ج) عقيده به رجعت با طبيعت دنيا كه دار مكافات نيست، در تعارض است؛ زيرا طبق آيه 185 سوره آلعمران كه خداوند ميفرمايد: (إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ)، ثواب نيكوكار و جزاي گنهكار، منحصر به قيامت است. (1)
پاسخ شبهه اول: مراد ايشان از خرافه چيست؟ اگر منظور اين است كه اصل بازگشت برخي از مردگان به حيات دنيوي، استحاله ذاتي يا وقوعي دارد، اولاً اين مطلب صرف ادعاست و دليلي بر اثبات استحاله آن در كلام اشكالكننده نيامده است (2)و ثانياً استحاله ذاتي آن است كه خود، ذاتاً محال باشد و استحاله وقوعي آن است كه وقوعش مستلزم محال باشد؛ درحاليكه بازگشت جمعي از مردگان به دنيا با اعمال قدرت الهي، نه اجتماع نقيضين است كه محال ذاتي باشد و نه مستلزم محال
است. افزون بر اينكه شيء محال استثنابردار نيست؛ به بيان ديگر، امر محال هميشه محال است. در هرزمان و هرمكان و از هركس صدورش محال است؛ زيرا محال قابليت تعلق قدرت را ندارد و قدرت فاعل، به شيء ممكن تعلق ميگيرد نه به شيء محال؛ همانگونه كه معجزه انبيا، كه بهگونهاي اعمال قدرتي به اذن خداوند است، به شيء ممكن تعلق ميگيرد نه به امر محال.
در اين زمينه نيز فرقي بين معجزه انبيا و مسئله رجعت نيست و حال آنكه ايشان در صفحه 1117 كتاب خود، بين بازگشت بعض امم گذشته، به مقتضاي مدلول آيه 243 سوره بقره: (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ...)، و عقيده به رجعت فرق گذاشته، و آنها را از معجزات پيامبران دانسته است. اگر بازگشت انسان مرده، محال است فرقي بين زمان گذشته و حال نيست؛ همانطور كه بين معجزه و رجعت، از آنرو كه هر دو به اذن الهي و اعمال قدرت خداوند است، فرقي وجود ندارد. پس اگر بازگشت بهصورت اعجاز ممكن است، رجعت هم امكان دارد. در نتيجه هيچگونه دليلي بر نفي عقيده به رجعت از نظر امكان ذاتي و وقوعي آن وجود ندارد.
اگر مراد ايشان از خرافه، بدعت در دين است، بايد دانست كه با توجه به معناي بدعت، هيچگاه نميتوان رجعت را بدعت شمرد؛ زيرا بدعت اگرچه در لغت به
معناي نوآوري است، در اصطلاح به اين معناست كه چيزي جزء دين نباشد و ما آن را در دين وارد كنيم يا بخشي از دين را از مجموعه آن خارج نماييم. (1)
اساس بدعت اصطلاحي، استناد چيزي به دين، بدون حجت و دليل است؛ درحاليكه شيعه براي اثبات عقيده رجعت، به آيات قرآن استناد ميكند كه ما بهطور تفصيل آن آيات را در بخش استدلال به قرآن آورديم؛ مثل آيات (وَ يَوْمَ نَحْشُـرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً...) (2)، (قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ...) (3)، (وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ...) (4)و آياتي ديگر.
اگر شخص عالمي با استناد به ظاهر شرع، به مطلبي معتقد شود، آنگاه عالم ديگري آن ظهور را به دلايلي نپذيرد، آيا اين عالم شرعاً مجاز است او را بدعتگذار در دين بخواند؟! در مسئله رجعت نيز مدعاي شيعه، ظهور اين آيات در اثبات رجعت است. پس بر فرض نپذيرفتن ظهور اين آيات، نميتوان طرف مقابل را بدعتگذار دانست.
در ضمن، شيعه به مقتضاي حديث متواتر ثقلين،
تمسك به گفتار اهلبيت: را همانند قرآن، لازم، و گفتار و سيره اهلبيت: را حجت الهي ميداند. ازاينرو علماي شيعه براي اثبات رجعت افزون بر ظهور آيات قرآني كه اشاره شد، به روايات اهلبيت: استناد ميكنند.
آيا انصاف است كه بگوييم اين عقيده متأثر از مذهب اعراب جاهلي است يا آنكه گفته شود خرافه رجعت از زمان عبدالله بن سبأ پديد آمده است.
درخور توجه است كه عمر بعد از رحلت پيامبر9 به مردم چنين گفت:
منافقان فكر ميكنند پيامبر9 مرده است. اما پيامبر9 نمرده، بلكه او نزد خدا رفته است؛ همانگونه كه موسي از قوم خود چهل شب غايب شد و نزد خدا رفت و حال آنكه بنياسرائيل ميگفتند او مرده است؛ به يقين پيامبر9 برخواهد گشت؛ همانگونه كه موسي برگشت. بايد دستوپاي آنان كه گمان ميكنند پيامبر9 مرده است، قطع شود.
اين جمله عمر: «وليرجعن رسول الله كما رجع موسى فليقطعن أيدى رجال و أرجلهم يزعمون أن رسول الله قد مات...» در منابع مختلف اهلسنت آمده است. (1)
1) 1. البدء و التاريخ، ابنالمطهر، ج1، ص278؛ الدرر في اختصار المغازي و السير، ابنعبدالبر، ج1، ص91؛ الكامل في التاريخ، الشيباني، ج2، ص182؛ الكامل في التاريخ، ابنالاثير، ج1، ص358؛ تاريخ ابنخلدون، ج2، ص482؛ تاريخ طبري، ج2، ص232.
به يقين، عمر وقتي اين جمله را به زبان آورده، كه جسم پيامبر9 درون حجرهاش بوده است. پس مرادش از بازگشت پيامبر9، بازگشت دوباره روح آن حضرت به جسم شريفش است.
آيا اين كلام عمر چيزي غير از رجعت است؟ اگر عقيده به رجعت، امري خرافي بود چرا يك نفر از صحابه، كلام او را خرافه ندانست؟ حتي مورخان و اهل حديث نيز كلام عمر را حمل بر خرافه نكردهاند.
اما پاسخ از اشكال دوم (در صفحه 1119 كتاب خود عقيده به رجعت را منتسب به عبدالله بن سبأ دانسته است) اگر ايشان به كتاب ارزشمند «عبدالله بن سبأ» نوشته مرحوم «علامه عسگري» مراجعه ميكردند، درمييافتند: اولاً، عبدالله بن سبأ عنواني ناشناخته و موهوم است؛ زيرا با وجود اهميت بسياري كه اعراب در حفظ انساب خود دارند و كتابهاي بسياري در زمينه معرفي انساب خود، حتي نسب اسبان، نوشتهاند اما سخني از نسب عبدالله بن سبأ به ميان نيامده است.
ثانياً، اگر مراد از عبدالله بن سبأ همان «عبدالله بن وهب» است كه مسلماً ايشان رييس خوارج بوده، و در جنگ نهروان كشته شده است. به هر حال عبدالله بن سبأ جايگاهي ميان پيروان حضرت علي7 نداشته است تا بتواند منشأ تعليم و ترويج عقائد مهم شود.
اما پاسخ از اشكال سوم (عقيده به رجعت با توجه به آيه 185 سوره آلعمران، با طبيعت دنيا كه دار مكافات نيست در تعارض است).
اگر اشكالكننده، مختصر توجهي به معناي كلمه (تُوَفَّوْنَ) ميكرد، خودش به سست بودن اين شبهه پي ميبرد؛ زيرا مصدر «توفي» به معناي اعطاي كامل است؛ يعني اجر كامل بندگان در روز قيامت داده ميشود. بنابراين منافات ندارد كه در دنيا يا در عالم برزخ قسمتي از اجر بندگان داده شود. براي اطلاع بيشتر به كتابهاي «فتحالقدير»، الشوكاني، ج1، ص408 و تفسير الثعالبي، ج2، ص46 مراجعه شود. حتي مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان، ج4، صص 83 و 84 بعد از آنكه «توفي» را به معناي اعطاي كامل ميداند، مينويسد: «بعضي از همين تعبير آيه، بر ثبوت عالم برزخ استدلال كردهاند؛ زيرا آيه دلالت دارد كه قسمتي از اجر بندگان قبلاً داده شده، و اعطاي كامل آن در قيامت است». اين برداشت از آيه را مرحوم علامه پسنديده است.
كتابنامه
الاحتجاج، ابومنصور طبرسي، بيروت، مؤسسه اعلمي، بيروت، 1401ه .ق.
اصول كافي، محمدبن يعقوب كليني، ترجمه: محمدجواد مصطفوي، انتشارات علميّه اسلاميّه، چاپخانه حيدري.
اصول مذهب الشيعه الامامية الاثني عشريه، چاپ سوم، دارالرضا، 1418ه . ق.
الإيقاظ من الهَجْعة، محمد بن حسن حرعاملي، ترجمه: احمد جنتي، تهران، انتشارات نويد، 1362ه .ش.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسي، چاپ دوم، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403ه .ق.
تفسير ابن كثير، اسماعيل بن كثير، بيروت، دارالمعرفه، 1412ه .ق.
التفسير الكبير، فخر رازي، چاپ اول، المطبعة البهيّة المصريّة، 1357ه .ق.
تفسير المنار، محمدرشيد رضا، الهيئة المصريه العامه، 1990م.
تفسير عياشي، ابوالنصر محمد بن مسعود، تصحيح و تحقيق و تعليق: سيد هاشم رسولي محلاتي، قم، چاپخانه علميه.
تفسير قمي، علي بن ابراهيم قمي، چاپ اول، بيروت، مؤسسه اعلمي، 1412ه .ق.
تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، چاپ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه .ش.
تفسيرالبرهان، سيد هاشم بحراني، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الأعلمي، 1419ه .ق.
جامع البيان، أبيجعفر محمدبن جرير الطبري، بيروت، دارالفكر، 1415ه .ق.
الدرالمنثور، جلال الدين السيوطي، چاپ اول، جدّه، دارالمعرفه، 1365ه .ش.
رجال، ابوالعباس نجاشي، قم، مكتبة الداورى.
رجعت از نظر شيعه، نجم الدين طبسي.
رجعت، محمد خادمي شيرازي، چاپ اول، مؤسسه نشر و تبليغ، 1365ه .ش.
رساله رجعت و معراج، ابوالحسن رفيعي قزويني، چاپ سوم، كتابفروشي اسلام، 1397ه .ق.
سفينة البحار، شيخ عباس قمي، بيروت، دارالمرتضي.
سنن الترمذي، محمد بن عيسي الترمذي، چاپ دوم، بيروت، دارالفكر.
الشيعة والرجعة، محمدرضا طبسي، چاپ دوم، نجف اشرف، المطبعة الحيدريّة، 1395ه .ق.
صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن حجاج، چاپ اول، دارالفكر.
عيون اخبارالرضا7، ابوجعفر محمد بن علي بن حسين صدوق، تهران، انتشارات جهان.
الكافي، الكليني، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، آخوندي، 1388ه .ش.
كامل الزيارات، جعفر بن محمد بن قولويه، چاپ اول، مؤسسه نشر الفقاهة، 1417ه .ق.
كليات مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، چاپ دوم، قم، شركت تعاوني ناشران قم.
كنز العمال، المتقي الهندي، بيروت، مؤسسة الرسالة.
لسان العرب، ابنمنظور، چاپ اول، دار احياء التراث العربي، 1408ه .ق.
مجمعالبيان، ابوعلي طبرسي، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1379ه .ق.
مصباح المنير، احمد بن محمد بن علي مقري فيومي، مطبعة التقدم العلميّه، 1322ه .ق.
المعجم الكبير، الطبراني، داراحياء التراث العربي، چاپ دوم، قاهره، مكتبه ابن تيميه.
الميزان، محمدحسين طباطبايي، چاپ سوم، بيروت، مؤسّسة الأعلمي، 1393ه .ق.