ghaemiyeh.com
سرشناسه : کارگرمحمدیاری، رحیم، ۱۳۳۶-
عنوان و نام پديدآور : داستانها و حکایتهای حج/ رحیم کارگر؛ [برای حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت].
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ۲۲۴ ص.
شابک : ۶۰۰۰ریال: 9646293271 ؛ ۶۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ۶۰۰۰ ریال (چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۹۰۰۰ ریال (چاپ هشتم) ؛ ۹۰۰۰ ریال (چاپ سیزدهم) ؛ ۲۷۰۰۰ ریال (چاپ بیست و دوم):978-964-6293-27-4
يادداشت : چاپ چهارم و ششم: ۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ پنجم: تابستان۱۳۸۱.
يادداشت : چاپ هشتم: ۱۳۸۲.
يادداشت : چاپ بیست و دوم: ۱۳۹۱.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۲۱] - ۲۲۴؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : حج -- داستان
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/ک۱۸۳د۲ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۱۳۷۷۲
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
«مراتب معنوى حج كه سرمايه حيات جاودانه است و انسان را به افق توحيد و تنزيه نزديك مىنمايد، حاصل نخواهد شد مگر آنكه دستورات عبادى حج بطور صحيح و شايسته مو به مو عمل شود».
حضرت امام خمينى قدس سره
حجّ نمايشى پرشكوه، از اوج رهايى انسان موحّد از همه چيز جز او، و عرصه پيكارى فرا راه توسن نفس، و جلوه بىمانندى از عشق و ايثار، و آگاهى و مسؤوليت، در گستره حيات فردى و اجتماعى است. پس حجّ تبلور تمام عيار حقايق و ارزشهاى مكتب اسلام است.
مؤمنان گرچه با اين عبادت الهى، آشنايى ديرينه دارند، و هر سال با حضور شورانگيز از سراسر عالم، زنگار دل، با زلال زمزم توحيد مىزدايند، و با حضرت دوست تجديد ميثاق مىكنند، و گرچه ميراث ادب و فرهنگ ما، مشحون از آموزههاى حياتبخش حجّ است، امّا هنوز ابعاد بىشمارى از اين فريضه مهمّ، ناشناخته و مهجور مانده است.
پيروزى انقلاب اسلامى، در پرتو انديشههاى تابناك امام خمينى قدس سره حجّ را نيز همچون ساير معارف و احكام اسلامى، در جايگاه واقعى خويش نشاند، و سيماى
راستين و محتواى غنى آن را نماياند. امّا هنوز راهى دراز در پيش است، تا فلسفه و ابعاد و آثار و بركات حجّ، شناخته و شناسانده شود، و مؤمن حجّگزار با آگاهى و شعور دينى، بر آن مواقف كريمه، و مشاعر عظيمه، كه محلّ هبوط ملائكة اللَّه، و توقّف انبيا و اوليا بود، گام بگذارد.
در راستاى تحقق اين هدف بزرگ، بعثه مقام معظّم رهبرى با الهام از انديشههاى والا و ماندگار امام راحل قدس سره، احياگر حجّ ابراهيمى و بهرهگيرى از رهنمودهاى ارزشمند رهبر عزيز انقلاب اسلامى حضرت آيةاللَّه خامنهاى- مدّ ظلّهالعالى- با تأسيس معاونت آموزش و تحقيقات، تلاش مىكند فصل جديدى فرا راه انديشمندان مسلمان، و علاقمندان به فرهنگ حجّ، و زائران و راهيان حرمين شريفين بگشايد. از اين رو در عرصه تحقيق و تأليف و ترجمه، آثار گوناگون پيرامون حقايق و معارف حجّ، آشنايى با اماكن مقدسه، تاريخ و سرگذشت شخصيتهاى بزرگ اسلام، بررسى رويدادها و عرضه خاطرات و بويژه آموزش مسائل و آداب حجّ تلاشهايى را آغاز كرده است.
آنچه اينك پيش روى خواننده قرار دارد برگ سبزى است از اين دفتر.
بىگمان راهنمايى و همراهى انديشوران، از نارساييها خواهد كاست، و در اين راه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظّم رهبرى، از همكارى همه علاقمندان استقبال كرده، و دست آنان را به گرمى مىفشارد.
ومن اللَّه التوفيق وعليه التكلان
معاونت آموزش و تحقيقات
بعثه مقام معظم رهبرى
نام تو شمع است و دل پروانهاىنام تو گنج است و دل ويرانهاى
تا شراب ناب تو نوشم زشوقبايدم از جان و دل پيمانهاى
تمامى افراد بشر همچون اعضاى يك خانوادهاند كه در نقاط مختلف كره زمين زندگى مىكنند، از اين رو شايسته است از هر نژاد و مليّت و داراى هر رنگ و زبانى كه هستند با يكديگر انس و الفت داشته باشند و از دشمنى و جبههگيرى در برابر هم بپرهيزند.
اسلام تضمين كننده سعادت فرد و اجتماع است و با ارائه قوانين و دستورهايى زمينهچينى وحدت و همبستگى را فراهم نموده است و لذا از يك سو مردم را به شركت و حضور در اجتماعات گوناگون همچون نمازهاى جماعت و جمعه و عيد فطر و قربان فرا مىخواند و از سوى ديگر با تشكيل اجتماعى سالانه، اعضاى خانوداه اسلامى را گردهم مىآورد تا با يكديگر آشنا شوند و براى پيشرفت و مصالح مشترك خود تصميم بگيرند.
بنابر اين حج سفرى است كه: «افراد مسلمان در صورتى كه توانايى مالى و بدنى داشته باشند و مانعى هم براى مسافرت در بين نباشد، همگى در وقت معين گرد هم آيند و براى تحكيم روابط اجتماعى جهانى در يك اجتماع عمومى شركت كنند».(1)
1) . با دستورات اسلام آشنا شويم، ص 153
خانه كعبه، مهمانخانه خداست وابراهيم عليه السلام منادى دعوت كرم اوست كه با نداى: «وَأذِّن في النّاسِ بالحَجِّ» حاجيان را به ميهمانى خداوند فرا مىخواند تا بر سر سفره عنايت خدا حاضر شوند و از الطاف بىنهايت او بهره گيرند؛ عنايتى كه هر گرسنه را از مائده رحمت بهره دهد و هر تشنه را از عين الحيات معرفت، قدح شادمانى بر كف نهد.
بر آستان ارادت، كه سر نهاد شبى؟كه لطف دوست به رويش هزار در نگشاد؟
حاجيان پروانگانند گرد شمع حرم، كه در طواف آمدهاند تا شايد در پرتو انوار فيض او، از رحمت حق بهره گرفته، از قفس تن برهند و پر و بال حيات فانى را در شعاع شعله محبت او بسوزانند تا به رستگارى و سعادت دست يابند.
آرى، زائران خانه خدا، بندگان برگزيدهاى هستند كه خداوند توفيق و عنايتش را شامل حال آنان كرده و در حرم خود ميهمان نموده است و هر كس را ياراى آن نيست كه از اين نعمت عُظما برخوردار گردد.
گويند: «عارفى در مصر زندگى مىكرد. اين مرد خدا در بيرون از شهر بر سر راه كاروان حجاج مىنشست ووقتى حاجيان از آن مسير گذر مىكردند، خاك پاى آنان را بر مىداشت و بر چشمانش مىماليد و به آن تبرّك مىجست».
صحيفهاى كه پيش روى شما بزرگواران قرار دارد، جرعهاى از درياى بيكران عشق است كه لختى كام مشتاقتان را شيرين كرده و به دنياى زيباى عشق ربانى خواهد كشاند.
همراهى با رهپويان حج، انسان را با حالات و لذايذ معنوى آشنا ساخته و مشتاق آن وادى پاك خواهد نمود. اميد است كه خداوند، توفيق زيارت خانه خود را نصيب تمام مؤمنان بگرداند.
ملتمس دعا- رحيم كارگر
حسن بصرى گفت: شبى وقت سحر به مسجد الحرام رفتم تا طواف كنم، جوانى را ديدم روى بر خاك نهاده مىگفت:
يا ذا المعالي عليك معتمديطوبى لعبد تكون مولاه
طوبى لمن كان خائفاً وجلًايشكوا إلى ذيالجلال بلواه
فما به علةٌ ولا سقمأكثر من حبّه لمولاه
ناگهان هاتفى آواز داد كه:
لبيك لبيك أنت في كنفيفكل ما قلت قد سمعناه
صوتك تشتاقه ملائكتيعذرك الليل قد قبلناه
از خوشى اين كلمات بىهوش شدم. چون صبح شد، به هوش آمدم.
نگاه كردم، ديدم آن جوان جگر گوشه مصطفى صلى الله عليه و آله نورديده على مرتضى عليه السلام، حسين عليه السلام بود.
دانستم كه اين چنين كرامت جز چنين بزرگوارى را نبود، گفتم: يابن رسول اللَّه! با شفاعت جدت، اين خوف و تضرّع چيست؟
فرمود: تا اين آيه را خواندهام فإذا نفخ في الصور فلا أنساب بينهم ...
كه در قيامت از نسب نخواهند پرسيد، صبر و قرار از من رفته است.(1)
آمده است كه:
حضرت امام حسين عليه السلام بعد از طواف بيتالحرام، به سوى مقام حضرت ابراهيم عليه السلام مىرفت و نماز مىخواند و سپس صورت خود را بر مقام مىگذاشت و گريه مىكرد و مىگفت: «الهى عبيدك ببابك، خويدمك ببابك، سائلك ببابك، مسكينك ببابك».
يك روز اين دعا را زياد تكرار كرد و رفت. اتفاقاً گذار حضرت به جمعى از مساكين افتاد كه مشغول خوردن نان بودند.
حضرت به آنان سلام داد. آنها از امام دعوت كردند كه با آنها غذا بخورد. حضرت در جمع آنان نشست و فرمود: اگر اين صدقه نبود، با شما مىخوردم، سپس فرمود: برخيزيد برويم به منزلم. وقتى كه رفتند، حضرت به آنان غذا و لباس داد و دستور داد كه به آنها قدرى پول بدهند.(2)
يك سال امام حسن مجتبى عليه السلام با پاى پياده به سوى مكه حركت كرد. در بين راه پاهاى مباركش ورم نمود. يكى از همراهان گفت: مقدارى از راه را سوار شويد تا اين ورم خوب شود. حضرت فرمود: هرگز سوار نمىشوم، ولى وقتى به اولين منزل رسيديم، شخص سياه پوستى را كه روغنى به
همراه دارد مىبينى. آن روغن را از او خريدارى كن تا ورم پايم را با آن معالجه كنم. او گفت: ما در پيش روى خود محلى را كه چنين روغنى در آن جا به فروش برسد سراغ نداريم!؟ حضرت فرمود: همان است كه گفتم.
مقدارى كه راه را رفتند شخص سياهى پيدا شد، امام به آن همراه گفت:
آن كه مىگفتم، آن جاست، برو و روغن را بخر و پول آن را پرداخت كن. او رفت تا روغن را بخرد. شخص سياه پوست پرسيد: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟ گفت: براى امام حسن بن على عليه السلام. سياه پوست گفت:
مرا نزد او ببر، وقتى نزد امام آمد، گفت: فداى شما شوم، من نمىدانستم كه شما به اين روغن احتياج داريد، پولى هم بابت آن از شما نمىگيرم و خود من هم غلام شما هستم. فقط از شما تقاضا دارم، دعا كنيد خدا فرزند سالمى كه دوست دار شما اهل بيت باشد به من مرحمت كند.
حضرت فرمود: به خانهات باز گرد كه خدا فرزند سالمى كه شيعه و پيرو ما خواهد بود، به تو عنايت مىفرمايد.(1)
ابن شهر آشوب به اسناد خود از طاووس فقيه آورده است:
على بن الحسين عليه السلام را ديديم از شامگاه تا سحر طواف و عبادت كرد.
چون اطراف خود را خالى ديد به آسمان نگريست و گفت: خدايا! ستارههاى آسمانت فرو رفتند و ديدههاى آفريدگانت خفتند. درهاى تو به روى خواهندگان باز است. نزد تو آمدم تا مرا بيامرزى و بر من رحمت كنى، و در عرصات قيامت روى جدم محمد صلى الله عليه و آله را به من بنمايانى. سپس گريست و گفت: به عزت و جلالت سوگند! با معصيت خود قصد نافرمانى
1) . محجة البيضاء، ج 4، ص 220؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 139 و 140
تو را نداشتم و در باره تو در ترديد و به كيفر تو جاهل نبودم و عقوبت تو را نمىخواستم؛ اما نفس من مرا گمراه كرد و پردهاى كه بر گناه من كشيدى مرا بر آن يارى داد. اكنون چه كسى مرا از عذاب تو مىرهاند؟ و اگر رشته پيوند خود را با من ببرى به رشته چه كسى دست زنم؟ چه فرداى زشتى در پيش دارم كه بايد پيش روى تو بايستم!
روزى كه به سبك باران مىگويند: بگذريد و به سنگين باران مىگويند:
فرود آييد، آيا با سبك باران خواهم گذشت، يا با سنگين باران فرود خواهم آمد؟ واى بر من! هر چه عمرم درازتر مىشود، گناهانم بيشتر مىگردد و توبه نمىكنم! آيا هنگام آن نرسيده است كه از روزگارم شرم كنم؟ سپس گريست و گفت:
اتُحْرِقُني بِالنَّار يا غايةَ المُنىفَأينَ رَجائي ثُمَّ أينَ مَحَبَّتي
أتَيتُ بأعمالٍ قِباح رَديئةٍوما في الوَرَى خلقٌ جنى كجَنايتي
اى نهايت آرزوى من! آيا مرا به آتش مىسوزانى؟ پس اميد من چه؟ و محبت من كجاست؟ چه كارهاى زشت و ناپسندى كردم. هيچ كس از آفريدگان جنايتى چون من نكرده است. پس گريست و گفت: پاك خدايا! تو را نافرمانى مىكنند، چنانكه گويى تو را نمىبينند و تو بردبارى مىكنى چنان كه گويى تو را نافرمانى نكردهاند. با بندگانت چنان نكويى مىكنى كه گويى به آنان نيازمندى و تو اى سيد من! از آنان بىنيازى. سپس آن حضرت به مسجد رفت. من نزد او رفتم، سرش را بر زانوى خود نهادم و چندان گريستم كه اشكم بر گونههايش روان شد. برخاست و نشست و گفت: كيست كه مرا از ياد پروردگار باز ميدارد؟
گفتم: من طاووس هستم اى فرزند رسول خدا! اين جزع و فزع
چيست؟ بر ماست كه چنين زارى كنيم ليكن به جاى عبادت، جنايت و نافرمانى پيشه مىسازيم. پدرت حسين بن على است، مادرت، فاطمه زهراست، جدّت رسول خداست! به من نگريست و فرمود:
طاووس! هيهات هيهات، از پدر و مادرم مگو! خدا بهشت را براى فرمانبرداران و نيكوكاران آفريده اگر چه بنده حبشى باشد و آتش را براى كسى كه او را نافرمانى كند آفريده هر چند سيد قريشى باشد؛ مگر كلام خدا نشنيدهاى كه مىفرمايد: «به خدا، فردا جز عمل صالح چيزى تو را سود ندارد.»(1)
اصمعى مىگويد: شبى گرد خانه كعبه مىگشتم كه صدايى حزين و دردناكى شنيدم. جوانى نيكو صورت را ديدم كه بر پرده كعبه چسبيده بود و مىگفت: خدايا! ديدهها خفته و ستارهها به فراز آمده است، تو پادشاه زنده و قيومى.
پادشاهان درهاى خود را بسته و نگهبانان بر درها گماردهاند و درهاى تو بروى خواهندگان گشوده است. آمدهام تا بر من به ديده رحمت بنگرى كه تو ارحم الراحمين هستى. سپس گفت:
يا من يُجيبُ دُعَا المضطرّ في الظُلَميا كاشِفَ الضُرِّ والبَلوى مع السَقَم
قد نامَ وفدُكَ حولَ البيتِ قاطبةوأنتَ وحْدَكَ يا قيّوم لم تَنَمْ
1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 151؛ بحار الانوار، ج 46، ص 81- 82؛ زندگانى على بن حسين، ص 139- 141
أدعوكَ رَبِّ دُعاءً قَد أمَرْتَ بهفَارْحَمْ بُكائي بحقِّ البَيتِ وَالْحَرَم
ان كان عفوُكَ لا يرجُوهُ ذو سَرَففَمن يجودُ عَلَى العاصين بالنَعم
اى كه مىپذيرى درماندگان را كه در تاريكى دعا مىكنند! اى زداينده سختى و بيمارى و گزند! مهمانان تو همگى گرد خانه تو خوابيدهاند و تو نمىخوابى. اى يكتاى بىمانند! تو را مىخوانم چنان كه فرمودهاى. اى پروردگار! به حق خانه و حرم برگريه من رحمت آر. اگر اميد غرقه در گناه، از بخشش تو برخيزد چه كسى بر گناهكاران باران رحمت ريزد؟ سپس سرش را به طرف آسمان بلند كرد و ندا نمود: الها و سرورا! تو را اطاعت كردم بنابر دستورت و براى تو است كه حجت خود را ظاهر سازى مگر اين كه بر ما رحم كنى و عفو نمايى.
سپس گفت: الها وسرورا! نيكىها تو را خشنود مىسازد و گناهان ضررى به تو نمىزند. پس مرا ببخش و از من در گذر از آن چيزهايى كه به تو ضرر نزده است.
من از شخصى پرسيدم: اين جوان كيست؟ گفتند: او زين العابدين على ابن الحسين عليه السلام است.(1)
طاووس گفته است:
شبى داخل حجر اسماعيل شدم. على بن الحسين نيز به حجر آمد و به
1) . مناقب، ج 4، ص 150؛ زندگانى على بن الحسين، ص 142 و 143؛ عبر من التاريخ؛ ج 1، ص 161
نماز ايستاد، چون به سجده رفت، با خود گفتم: مردى صالح از بهترين اهل بيت است. بشنوم چه مىگويد و شنيدم كه در سجده مىگفت: «عبيدك بفنائك، مسكينك بفنائك، فقيرك بفنائك، سائلك بفنائك»؛ «بنده تو در آستانه تو است، مستمند تو در آستانه تو است، گداى تو در آستانه تو است، خواهنده از تو در آستانه تو است».
طاووس گويد: اين دعا را در هيچ اندوهى نخواندم مگر آنكه بر طرف شد.(1)
سفيان بن عيينه گويد:
حضرت على بن الحسين عليه السلام حج گزارد و چون خواست احرام ببندد، راحلهاش ايستاد و رنگش زرد شد و لرزهاى بر او عارض شد و شروع كرد به لرزيدن و نتوانست لبيك گويد.
عرض كردم: چرا تلبيه نمىگوييد؟ فرمودند: مىترسم در جوابم گفته شود: «لا لبيك ولا سعديك». پس پيوسته اين حالت او را عارض مىشد تا از حج فارغ گرديد.(2)
طاووس يمانى گويد:
سالى به حج رفتم، خواستم ميان صفا و مروه حج كنم؛ چون به كوه صفا رسيدم، جوانى را با جامهاى كهنه ديدم كه آثار صالحان را در روى او
مشاهده مىشد.
چون چشمش بر كعبه افتاد، رو به آسمان كرد و گفت: «أنا عريان، كما ترى، أنا جائع كما ترى، فيما ترى يا من يَرى ولا يُرى». لرزه بر اعضاى من افتاد، نگاه كردم، دو طبق ديدم كه از آسمان فرود آمد كه دو پارچه بر آن نهاده شده بود. طبقها در پيش وى گذاشته شد. ميوه هايى بر آن طبقها ديدم كه هرگز مثل آن نديده بودم. وى بر من نگريست و گفت: يا طاووس!
گفتم: لبيك يا سيدى و تعجبم زياد شد از آن كه وى مرا شناخت. گفت:
تو را بدين حاجت هست؟ گفتم: به جامه حاجتم نيست؛ اما بدان چه كه در طبق است آرى. وى مشتى از آن به من داد، من آن را بر طرف جامه احرام بستم. آن گاه وى، يكى از آن پارچهها را رداى خود ساخت و ديگرى را ازار خود كرد و آن كهنه كه داشت به صدقه داد و روى بر مروه نهاد و مىگفت: «رب اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم وإنك أنت الأعزّ الاكرم»، من در عقب وى رفتم. شلوغى انبوه خلق ميان من و او جدايى افكند. يكى از صالحان را ديدم و از او پرسيدم كه آن جوان كيست؟ گفت: يا طاووس! تو او را نمىشناسى، او راهب عرب است، او مولانا زين العابدين على بن الحسين عليه السلام است.(1)
قافلهاى از مسلمانان آهنگ مكه داشت؛ همين كه به مدينه رسيد چند روزى توقف و استراحت كرد و بعد از مدينه به مقصد مكه به راه افتاد.
در بين راه مكه و مدينه، در يكى از منازل، اهل قافله با مردى مصادف شدند كه با آنان آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصى
1) . مصابيح القلوب، ص 128 و 129
در ميان آنان شد كه سيماى صالحان داشت و با چابكى و نشاط مشغول خدمت و رسيدگى به كارها و حوايج اهل قافله بود. در لحظه اول او را شناخت. با كمال تعجب از اهل قافله پرسيد: «اين شخص را كه مشغول خدمت و انجام كارهاى شماست مىشناسيد؟»
گفتند: «نه، او را نمىشناسيم. اين مرد در مدينه به قافله ما ملحق شد.
مردى صالح، متقى و پرهيزگار است. ما از او تقاضا نكردهايم كه براى ما كارى انجام دهد، ولى او خودش مايل است كه در كارهاى ديگران شركت كند و به آنان كمك بدهد».
گفت: «معلوماستكه نمىشناسيد؛ اگرمىشناختيد اينطور گستاخ نبوديد و هرگز حاضر نمىشديد مانند يك خادم به كارهاى شما رسيدگى كند!»
گفتند: «مگر اين شخص كيست؟»
گفت: «اين، على بن الحسين زين العابدين است».
جمعيت آشفته به پا خاستند و خواستند براى معذرت دست و پاى امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گله گفتند: «اين چه كارى بود كه شما با ما كرديد؟! ممكن بود خداى ناخواسته ما جسارتى نسبت به شما بكنيم و مرتكب گناهى بزرگ بشويم!»
امام فرمودند: «من عمداً شما را كه مرا نمىشناختيد براى هم سفرى انتخاب كردم؛ زيرا گاهى با كسانى كه مرا مىشناسند مسافرت مىكنم، آنان به خاطر رسول خدا زياد به من عطوفت و مهربانى مىكنند و نمىگذارند كه من عهده دار كار و خدمتى بشوم. از اين رو مايلم همسفرانى انتخاب كنم كه مرا نمىشناسند و از معرفى خودم هم خود دارى مىكنم تا بتوانم به سعادت خدمت به رفقا نايل شوم(1)».
1) . بحار الانوار، ج 11، ص 21؛ داستان راستان، ج 1، ص 36، 37
ثابت يمانى گويد:
در سالى با جماعتى ازبصره مثل ايوب سجستانى، صالح مرى، عتبة الغلام، حبيب فارسى و مالك بن دينار به عزم حج حركت كرديم.
چون به مكّه معظمه رسيديم، آب در آنجا سخت كمياب بود و كمى باران و آب، جگر جمله ياران را تشنه و تفتيده بود. مردم از اين حالت به ما شكايت كردند و جزع و فزع نمودند تا مگر ما دعاى باران بخوانيم.
همگى به كعبه رفتيم و طواف كرديم و با خشوع و خضوع، نزول رحمت را از درگاه حضرت احديت در خواست كرديم، ولى آثار اجابت مشاهده نشد.
در اين حال جوانى را ديديم كه به سوى ما آمد و فرمود: يا مالك بن دينار و يا ثابت اليمانى و ...! ما گفتيم: لبيك و سعديك. فرمود: «أما فيكم أحد يحبه الرحمان»؛ «آيا در ميان شما يك نفر نبود كه خدايش او را دوست بدارد.» عرض كرديم: اى جوان! از ما دعا كردن است و از خدا اجابت فرمودن.
فرمود: دور شويد از كعبه، چه اگر در ميان شما يك تن بود كه او را خداوند دوست مىداشت، دعايش را به اجابت مىرساند.
آن گاه خود به كعبه درآمد و به حالت سجده بر زمين افتاد. شنيدم در حال سجده مىگفت: «سيدى بحبك الى الاسقيتهم الغيث»؛ «اى سيد من! سوگند مىدهم تو را به دوستىات با من كه اين گروه را از آب باران سيراب فرمايى».
هنوز سخن آن جوان تمام نشده بود كه ابرى ظاهر شد و بارانى آمد چنان كه از دهانه مشكها ريزان گشت.
گفتم: اى جوان! از كجا دانستى كه خداى تو را دوست مىدارد؟ فرمود:
«پس چون مرا به زيارت خود طلبيده، دانستم كه مرا دوست مىدارد. پس از او به حبّش مرا مسألت كردم و او در خواست مرا اجابت فرمود». و از اين كلام شايد خواسته باشد، اشاره فرمايد كه نه آن است كه هر كس به آن آستان مبارك در آمد، در زمره زائرين و محبوب خداى تعالى باشد.
راوى گويد: پس از اين كلمات روى از آن بر تافت، من پرسيدم: اى مردم مكه! اين جوان كيست؟ گفتند: وى على بن الحسين عليهما السلام است.(1)
عبداللَّه بن مبارك گويد: سالى براى حج به مكه رفتم، ناگهان كودكى هفت يا هشت ساله را ديدم كه در كنار كاروانها بدون توشه و مركب حركت مىكند. نزد او رفتم و سلام كردم و گفتم: با چه چيز اين بيابان و راه طولانى را مىپيمايى؟ گفت: با خداى پاداش دهنده. زاد و توشهام تقواست و مركبم دو پايم هست و قصد من مولايم خدا مىباشد.
وقتى اين گفتار را از اين كودك شنيدم، به نظرم بسيار بزرگ آمد. گفتم:
از كدام طايفه هستى؟ گفت: هاشمى. گفتم: از كدام شاخه هاشمى؟ گفت:
علوى فاطمى. گفتم: اى سرور من! آيا چيزى از شعر برايم مىگويى كه بهرهمند شوم؟ گفت: آرى و اشعارى خواند كه مضمونش چنين بود: ما در كنار حوض كوثر بهشت، نگهبان آن هستيم و آب آن را به واردان مىآشامانيم و كسى كه راه رستگارى را طالب است، اين راه جز به وسيله ما تحقق نمىيابد. و كسى كه توشه او دوستى ماست، هرگز زيان نكرده است ...
عبداللَّه بن مبارك گويد: آن كودك را نديدم تا اين كه به مكه رسيدم و
1) . منتهى الآمال، ج 2 ص 616؛ مصابيح القلوب، ص 177
بعد از انجام مناسك حج به ابطح (محلى نزديك به مكه) رفتم، عدهاى را ديدم كه دور شخصى حلقه زدهاند. جلوتر رفتم كه ببينم آن شخص كيست، ديدم همان كودك است كه در راه مكه مدتى همراه او بودم.
پرسيدم: اين شخص كيست؟
گفتند: اين شخص زين العابدين على بن الحسين عليه السلام است.(1)
يونس بن يعقوب از حضرت صادق عليه السلام نقل كرد كه فرمود: على بن الحسين هنگام وفات به فرزندش امام باقر عليه السلام فرمود: با اين شتر بيست مرتبه به مكه رفتهام و يك شلاق به او نزدهام، هر وقت مرد او را دفن كن كه گوشتش را درندگان نخورند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر شترى كه هفت مرتبه در موقف عرفات حاضر باشد، خداوند او را از چهارپايان بهشت قرار مىدهد و او را مبارك مىكند. وقتى شتر مرد، حضرت باقر عليه السلام گودالى حفر نمود و او را دفن كرد.(2)
محمد بن ابى حمزه از پدرش نقل كرد كه على بن الحسين عليه السلام را ديدم كه در كنار خانه كعبه نيمه شب نماز مىخواند. نماز خود را بسيار ادامه داد، به طورى كه گاهى به پاى راست و گاهى به پاى چپ تكيه مىكرد. بعد شنيدم كه مىگفت: خدايا! مرا عذاب مىكنى با اين كه محبتت در دل من است. به عزتت قسم! اگر اين كار را بكنى مرا همنشين با گروهى كردهاى
كه سالهاى سال با آنان به واسطه تو دشمن بودم.(1)
يكى از غلامان حضرت امام محمد باقر عليه السلام گفت:
وقتى در خدمت آن حضرت به مكه رفتيم، چون آن حضرت داخل مسجد الحرام شد و نگاهش به خانه كعبه افتاد، گريست به حدى كه صداى مباركش در ميان مسجد الحرام بلند شد.
من گفتم: پدر و مادرم فداى تو شود، مردم شما را بدين حال مىبينند، خوب است كمى صداى مبارك را از گريه كوتاه فرماييد. فرمود: واى بر تو! به چه سبب گريه نكنم؟ همانا اميد مىرود كه حق تعالى به سبب گريستن من، نظر رحمتى بر من فرمايد و به آن سبب فردا در نزد او رستگار شوم.
پس آن حضرت دور خانه طواف فرمود و در نزد مقام ابراهيم عليه السلام به نماز ايستاد و به ركوع و سجود رفت و چون سر از سجده برداشت، موضع سجده آن حضرت از آب ديدگانش تر شده بود.(2)
مالك بن انس، فقيه معروف مدينه سالى در سفر حج همراه امام صادق عليه السلام بود. آنان با هم به ميقات رسيدند. هنگام پوشيدن لباس احرام و تلبيه گفتن؛ يعنى، ذكر معروف «لبيك اللهم لبيك» رسيد. ديگران طبق معمول اين ذكر را به زبان آوردند و گفتند. مالك بن انس متوجه امام صادق شد، ديد حال امام منقلب است؛ همين كه مىخواهد اين ذكر را بر
زبان آورد، هيجانى به امام دست مىدهد و صدا در گلويش مىشكند و چنان كنترل اعصاب خويش را از دست مىدهد كه مىخواهد بىاختيار از مركب به زمين بيفتد. مالك جلو آمد و گفت: «يابن رسول اللَّه! چارهاى نيست، هر طور هست اين ذكر را بگوييد.»
امام فرمود: «اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرئت بدهم كه لبيك بگويم؟ لبيك گفتن به معناى اين است كه خدايا تو مرا به آنچه مىخوانى، با كمال سرعت اجابت مىكنم و همواره آماده به خدمتم، با چه اطمينانى با خداى خود اين طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟ اگر جوابم گفته شود: «لا لبيك» آن وقت چه كار كنم؟(1)»
عبدالحميد بن ابى العلاء گويد: وارد مسجد الحرام شدم. چشمم به يكى از خدمتكاران امام صادق عليه السلام افتاد، پس راه خود را به سوى او كج كردم تا از حال امام صادق عليه السلام از او سؤال كنم، بناگاه چشمم به امام صادق عليه السلام افتاد كه در سجده است. مدتى دراز انتظار كشيدم (كه سر از سجده بردارد) ديدم سجدهاش طول كشيد. برخواستم و چند ركعت نماز خواندم، ديدم باز هم در سجده است. از آن خدمتكار پرسيدم: چه وقت به سجده رفته است؟ گفت: پيش از اين كه تو نزد ما آيى.
امام صادق عليه السلام در حج بودند. شخصى از ايشان پرسيد: چرا خودتان را
1) . بحار الانوار، ج 11، ص 109؛ داستان راستان، ج 1، ص 136- 138
به زحمت مىاندازيد؟ آن حضرت فرمودند: ميل دارم كه حاضر باشم و با حضور بطلبم منافعى را كه خداى- عزّوجل- فرمود: «ليشهدوا منافع لهم»؛ «تا مردم منافع خود را به حضور بطلبند» و كسى در آن مكانها (مكه، عرفات، مشعر الحرام و منا) حاضر نمىشود، مگر اينكه نفعى شامل حال او گردد و شما مراجعت مىكنيد در حالى كه مورد مغفرت و آمرزش قرار گرفتهايد و اما غير شما (كه نفع آنان دنيايى است) اموال و كسانشان محفوظ مىماند.(1)
ابان بن تغلب گويد: در يكى از سفرها با امام صادق عليه السلام بودم. همين كه به حرم رسيديم، پياده شد و غسل كرد و كفشهاى خود را در دست گرفت و پاى برهنه وارد حرم شد. من هم مثل آن حضرت عمل كردم، بعد فرمودند: اى ابان! هر كس آنچه را كه من انجام دادم، انجام دهد براى تواضع و فروتنى نسبت به خداوند متعال، خداوند صد هزار سيئه او را محو مىكند و صد هزار حسنه براى او مىنويسد و صد هزار درجه براى او قرار مىدهد و صد هزار حاجت او را بر مىآورد.(2)
شقيق بلخى گويد:
سالى به حج مىرفتم، چون يك منزل راه رفتم، جوانى را ديدم كه گليمى بر خود پيچيده و به كنارى رفته است، گفتم: اين جوان با زاد و توشه مردمان به حج خواهد رفت، بروم و او را سرزنش كنم. روى به وى نهادم،
وقتى به او رسيدم، به من نگريست و گفت: «يا شقيق! إن بعض الظن إثم»؛ «بعض از گمان ها، گناه است». باز گشتم و گفتم: اين جوان آنچه در دل من بود دانست. چوم در منزل ديگرى فرود آمديم، گفتم: بروم و از وى حلالى بخواهم. وقتى رفتم، نماز مىگزارد. چون نماز را تمام كرد، گفت: «يا شقيق! إنى لغفار لمن تاب». گفتم: اين مرد از ابدال است، دو نوبت آنچه در دل من بود، دانست.
در منزل ديگرى كه فرود آمديم او را ديديم كه مشكى در دست به سر چاه آمد تا آب بكشد: مشك از دستش رها شده و در چاه افتاد. رو به سوى آسمان كرد و گفت: اگر مىخواهى برايم آب نباشد، گو مباش. سيراب كننده من تويى، اما اين مشك در چاه مگذار.
من ديدم كه آب در جوش آمد و مشك را بر سر چاه آورد، وى دست دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد. پارهاى ريگ در آن ريخت، و بجنبانيد و بياشاميد. با خود گفتم: حق تعالى آن را از برايش طعامى گردانيده است. از وى در خواستم و او مشك را پيش من گذاشت. از آن آشاميدم و طعامى يافتم كه هرگز مثل آن را نديده بودم. ديگر او را نديدم تا به مكه رسيدم. او را در مسجد الحرام ديدم كه جمعيت بسيارى در گرد او جمع شده بودند و از وى مسائل حلال و حرام و شرايع و احكام مىپرسيدند. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: موسى بن جعفر عليه السلام است، گفتم:
اين است علم و بيان و زهد و توكل. «اللَّه اعلم حيث يجعل رسالته(1)».
در بصائر الدرجات آمده است: على بن خالد گفت: من در لشگرگاه
1) . مصابيح القلوب، ص 72- 73؛ بحار الانوار، ج 11، ص 250
محمد بن عبدالملك بودم كه شنيدم شخصى ادعاى نبوت كرده و در اين جا محبوس است. به ديدن او رفتم و پولى به نگهبانان دادم تا اجازه ملاقات به من دادند. وقتى نزد او رفته و مقدارى صحبت كردم، او را مردى عاقل و با فهم يافتم. از او پرسيدم: جريان تو چيست؟ گفت: من عابدى هستم كه در مقام رأس الحسين عليه السلام در شام عبادت مىكنم. شبى در آن جا مشغول عبادت بودم كه شخصى نزد من آمد و گفت: برخيز. من برخاستم و با او حركت كردم. چند قدمى بيشتر نرفته بوديم كه به مسجد كوفه رسيديم، او نماز خواند و من هم نماز خواندم و بعد حركت كرديم و پس از پيمودن چند قدم به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه رسيديم. سلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله كرده، نمازى خوانديم و حركت نموديم. پس از مدت كوتاهى به مكه رسيديم، پس مناسك حج و عمره را با او به جا آوردم و همين كه ايام حج تمام شد، بلافاصله به شام در محل عبادت خودم رسيدم و آن شخص ناپديد شد و من در حال تعجب باقى ماندم.
يك سال گذشت، باز آن شخص ظاهر شد و مانند سال قبل مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و اعمال حج به جاى آورديم، سپس مرا باز گرداند.
چون خواست برود، او را قسم دادم كه خود را معرفى كند. فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر (امام جواد) هستم. من اين جريان را براى ديگران نقل كردم، خبر دهان به دهان گشت تا به گوش محمد بن عبدالملك رسيده مأموران او آمدند و مرا دستگير كرده و به زندان انداختند و تهمت ادعاى پيامبرى بر من بستند.
على بن خالد گفت: من به او گفتم: حال و جريان خودت را بنويس تا من نزد محمد بن عبدالملك ببرم، شايد مفيد باشد. او قصه خود را نوشت و من آن را به وسيله شخصى به نزد محمد بن عبدالملك فرستادم.
عبدالملك در پشت نامه او نوشت: آن كسى كه او را به كوفه، مدينه و مكه بردهاست، بيايد و او را از زندان آزاد كند.
من خيلى ناراحت شدم، فرداى آن روز براى دادن خبر به او و توصيه او به صبر و بردبارى به زندان رفتم؛ اما ديدم مردم اجتماع كردهاند و نگهبانان اين طرف و آن طرف مىروند و مضطرب هستند. علت را پرسيدم، گفتند: اين زندانى ديشب ناپديد شده و نمىدانيم پرندهاى شده و پرواز كرده يا به زمين فرو رفته است.
على بن خالد كه زيدى مذهب بود با ديدن اين جريان شيعه شد.(1)
امية بن على گفت: در همان سال كه حضرت رضا عليه السلام به مكه رفت و پس از انجام اعمال حج عازم خراسان شد من نيز در مكه بودم. حضرت جواد عليه السلام با پدرش بود. امام على بن موسى الرضا عليه السلام مشغول وداع با خانه خدا بود، طوافش كه تمام شد به جانب مقام ابراهيم رفت و در آن جا نماز خواند. حضرت جواد عليه السلام روى شانه موفق بود كه او را گرد خانه طواف مىداد. حضرت جواد به طرف حجر الاسود رفت و در آنجا مدتى نشست.
موفق عرض كرد: فدايت شوم از جاى حركت كن. فرمود: من از جايم حركت نمىكنم تا خدا بخواهد، غم و اندوه در چهرهاش آشكارا ديده مىشد.
موفق خدمت حضرت رضا رفت، عرض كرد: آقا حضرت جواد كنار
1) . محجة البيضاء، ج 4 1، ص 302
حجر الاسود نشسته و از جاى حركت نمىكند. حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام پيش حضرت جواد آمده فرمود: عزيزم از جاى حركت كن.
عرض كرد: بابا نمىخواهم از اين مكان حركت كنم.
فرمود: چرا حركت كن؟
گفت: بابا جان چطور حركت كنم، با اين كه شما آن چنان از خانه خدا وداع كردى مثل اينكه ديگر برگشت به اين خانه ندارى.
فرمود: عزيزم حركت كن، حضرت جواد از جاى حركت نمود.(1)
1) . بحار الانوار، ج 12، ص 52- 53
صفحه خالى
هندويى شوريده حالى بود كه در مقام عشق صاحب بصيرت و ديده بود. هنگامى كه موسم حج فرا رسيد، كاروان حجاج به راه افتاد. قومى را ديد كه مشغول بستن و كوچ هستند. هندو گفت: اى آشفتگان واى دل ربايان! به چه كار مشغوليد و هدفتان كجاست كه با اين شور و شوق رحل مىبنديد؟ يك نفر جواب داد: اين مردان راه از اين جا عزم سفر حج دارند.
هندو گفت: حج چيست، مرا راهنمايى كن؟
مرد جواب داد: جايى خداوند خانهاى دارد و هر كس در آن جا يك نفس ساكن شود، از عذاب جاودانى خدا، در ايمن خواهد بود.
هندويى بود بس شوريدهدر مقام عشق صاحب ديده
چون به راه حج برون شد قافلهديد قومى در ميان مشغله
گفت: اى آشفتگان دلربا!در چه كاريد و كجا داريد راى؟
آن يكى گفتش كه اين مردان راهعزم حج دارند هم زين جايگاه
گفت: حج چه بود؟ بگو اى رهنما!گفت: جايى خانه دارد خداى
هر كه آن جا يك نفس ساكن شوداز عذاب جاودان ايمن شود
وقتى هندو اين سخن را شنيد، شورشى در جانش افتاده و در آرزوى كعبه بر خاك افتاد و گفت: شب و روز از پاى ننشينم تا حج را به جاى آورم.
مست و بىقرار هم چنان مىرفت تا آن جا كه مقصود بود رسيد.
هنگامى كه خانه را ديد، گفت: پس خداى خانه كو كه او را در هيچ كجاى اين جا نمىبينم؟
حاجيان گفتند: اى مرد پريشان! شرم دار، او كى در خانه باشد خانه مال او هست، ولى هيچ وقت او در خانه ساكن نباشد. هر سرى كه ديوانه نباشد، از اين راز واقف باشد.
شورشى در جان هندوى اوفتادزآرزوى كعبه در روى اوفتاد
گفت: ننشينم به روز و شب ز پاىتا نيارم عاشق آسا حج به جاى
هم چنان مىرفت مست و بىقرارتا رسيد آن جا كه آن جا بود كار
چون بديد او خانه، گفتا: كو خداى؟زان كه او را مىنبينم هيچ جاى
حاجيان گفتند: اى آشفته كاراو كجا در خانه باشد شرم دار
خانه آن اوست، او در خانه نيستداند اين سر هر كه او ديوانه نيست
هندو از اين سخن چنان بر آشفت و متحيّر شد، تيرش به هدر رفت و عقلش از تحير مبهوت گشت و فغانش به آسمان بلند شد. خود را به زمين و سنگ مىزد و به زارى مىگفت: اى مسلمانان! براى چه مرا بدين مكان آورده و سرگردانم كرديد؟! من خانه بدون خدا را مىخواهم چه كنم؟ آن خانهاى كه در آن خدا نباشد، براى من از گورستان بدتر است. اگر من از اول اين را مىدانستم، كى اين همه راه را مىپيمودم. يا مرا باز به خانه خود باز گردانيد يا خداى خانه كعبه را به من نشان دهيد.
زين سخن هندو چنان فرتوت شدكز تحير عقل او مبهوت شد
هر نفس مىكرد و هر ساعت فغانخويشتن بر سنگ مىزد هر زمان
زار مىگفت: اى مسلمانان مرااز چه آورديد سرگردان مرا؟
من چه خواهم كرد بىاو خانه راخانه گور آمد كنون ديوانه را
گر من سرگشته آگه بودمىاين همه راه از كجا پيمودمى
چون مرا اين جايگه آوردهايدبىسرو بن سر برو آوردهايد
يا مرا با خانه بايد زين مقاميا خداى خانه بايد والسلام
معنا و مغز اين شعر آشكار و روشن است و آن اين است كه مقصود از همه كس و هر جا بايد خدا باشد. اگر كسى حج به جاى آورد؛ ولى ارتباطى با خداى خالق برقرار نكند، چه سودى برايش حاصل مىشود.(1)
شخصى به نام عبدالجبار مستوفى به حج مىرفت. او هزار دينار زر همراه خود داشت. روزى از كوچهاى در كوفه رد مىشد كه اتفاقاً به خرابهاى رسيد. زنى را ديد كه در آن جا جست و جو مىكرد و دنبال چيزى بود. ناگاه در گوشهاى مرغ مردهاى را ديد، آن را زير چادر گرفت و از آن خرابه دور شد.
عبدالجبار با خود گفت: همانا اين زن احتياج دارد، بايد ببينم كه وضع او چگونه است؟ در عقب او رفت تا اين كه زن داخل خانهاى شد.
كودكانش پيش او جمع شدند و گفتند: اى مادر! براى ما چه آوردهاى كه از گرسنگى هلاك شديم؟ زن گفت: مرغى آوردهام تا براى شما بريان كنم.
1) . عطار نيشابورى، مصيبت نامه، ص 197
عبدالجبار چون اين سخن را شنيد، گريست و از همسايگان آن زن احوالش را پرسيد. گفتند: زن عبداللَّه بن زيد علوى است. شوهرش را حجاج كشته و كودكانش را يتيم كرده است. مروت خاندان رسالت وى را نمىگذارد كه از كسى چيزى طلب كند.
عبدالجبار با خود گفت: اگر حج خواهى كرد، حج تو اين است. آن هزار دينار زر از ميان باز كرد و به آن خانه رفت و كيسه زر را به زن داده، باز گشت. و خودش در آن سال در كوفه ماند و به سقايى مشغول شد. چون حاجيان مراجعه كردند و به كوفه نزديك شدند، مردمان به استقبال آنان رفتند. عبدالجبار نيز رفت. چون نزديك قافله رسيد، شتر سوارى جلو آمد و بر وى سلام كرد و گفت: اى خواجه عبدالجبار! از آن روز كه در عرفات هزار دينار به من سپردهاى تو را مىجويم، زر خود را بستان و ده هزار دينار به وى داد و ناپديد شد.
آوازى برآمد كه اى عبدالجبار! هزار دينار در راه ما بذل كردى، ده هزار دينارست فرستاديم و فرشتهاى را به صورت تو خلق كرديم تا از برايت هر ساله حج گزارد تا زنده باشى كه براى بندگانم معلوم شود كه رنج هيچ نيكوكارى به درگاه ما ضايع نيست.(1)
نقل است كه ابو محمد جريرى يك سال در مكه مقيم شد. او در اين يك سال نخوابيد و سخن نگفت و پشت باز ننهاد و پاى دراز نكرد.
ابو بكر كتانى گفت: اين كارها را چگونه توانستى انجام دهى؟ گفت:
1) . مصابيح القلوب، ص 280 و 281؛ الرسالة العلية، ص 94 و 95؛ رياحين، ج 2، ص 149
صدق باطن مرا بدان داشت تا ظاهر مرا قوت گردد.(1)
نقل است كه ابراهيم ادهم گفت:
شبها فرصت مىجستم تا كعبه را از طواف خالى يابم و حاجتى بخواهم، ولى فرصتى نمىيافتم. تا شبى باران زيادى آمد. من فرصت را غنيمت شمردم، به طرف كعبه رفتم، آن جا را خلوت يافتم. طواف كردم و دست در حلقه زدم و عصمت از گناه خواستم.
ندايى شنيدم كه گفت: تو عصمت از گناه مىخواهى و همه خلق اين را از من مىخواهند. اگر به همه عصمت دهم، درياهاى غفورى و غفارى و رحيمى و رحمانى من كجا رود و به چه كار آيد؟
پس گفتم: «اللهم اغفر لى ذنوبى».(2)
امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
وقتى كه مردم در منا جمع مىشوند، منادى ندا مىكند: اى مردم! اگر شما بدانيد كه به خاطر چه كسى اين جا جمع شدهايد، حتماً به غفران و بخشوده شدن خودتان يقين مىكنيد. بعد خداوند مىفرمايد: هر بندهاى كه روزىاش را وسعت دادم (يعنى ثروتمند شد) هر چهار سال، يك مرتبه به زيارت كعبه نيامد، از عنايت من محروم مىشود.(3)
عاشقى به زيارت كعبه مىرود؛ اما ياد معشوق يك دم رهايش نمىكند.
از اين روى در همه جا و همه چيز جلوهاى از معشوق مىبيند.
جاى جاى كعبه به تداعىهاى مستقيم و غير مستقيم ياد آور نكتهاى در باره معشوق و يا پارهاى از وجود اوست.
به كعبه رفتم و زآن جا هواى كوى تو كردمجمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم
شعار كعبه چو ديدم سياه، دست تمنادراز جانب شعر سياه موى تو كردم
چو حلقه در كعبه به صد نياز گرفتمدعاى حلقه گيسوى مشك بوى تو كردم
نهاده خلق حرم سوى كعبه روى عبادتمن از ميان همه روى دل به سوى تو كردم
براى او حلقه در كعبه يادآور حلقه گيسوى دوست و شعار سياه كعبه، ياد آور سياهى موى اوست، او در طواف و سعى فقط دنبال يار مىگشت و او را تمنا مىنمود.
او در عرفات به قيل و قال ظاهرى توجه نداشت؛ بلكه در گفت و گو و مناجات با خدا بود و در دل خود خلوتى با خدايش بر وجود آورده بود.
او در منا، بر عكس همه در پى يافتن يار و وصال بود و همو بود كه به سرّ واقعى حج پى برده بود.
مرا به هيچ مقامى نبود، غير تونامىطواف وسعى كه كردم به جست و جوى تو كردم
به موقف عرفات ايستاده خلق دعاخوانمن از دعا لب خود بسته، گفت و گوى تو كردم
فتاده اهل منا در پى منا و مقاصدچو جامى از همه فارغ، من آرزوى تو كردم(1)
صحرا را برف فرا گرفته بود و در چنان روزى ذوالنون عزم صحرا كرد.
گبرى از ايمان بىخبر را ديد كه دامنى ارزن به سر افكنده در برف مىرفت و به صحرا روان بود. هر جا مىدويد دانه مىپاشيد.
ذوالنون گفت: اى دهقان زاده! در اين پگاه از چه اين ارزن مىپاشى؟
گفت: برف همه جا را فرا گرفته و عالم در برف نهان شده، چينه مرغان در اين دم ناپديد است. اين چينه را براى مرغكان مىپاشم تا شايد خداوند بر من رحمت آورد.
ذوالنون گفت: چون تو ازخدا بيگانهباشى، از تو اينرا نخواهدپذيرفت.
گفت: اگر نپذيرد، خداى اين را ببيند؟
گفت: بيند، گفت: همين مرا بس باشد.
سال ديگر ذوالنون به حج رفت، چشمش به آن گبر افتاد كه عاشق آسا در طواف است. گفت اى ذوالنون چرا گزاف گفتى؟ گفتى او نپذيرد وليك بيند؛ ولى هم ديد و هم پسنديد و هم نيك پذيرفت.
هم مرا در آشنايى راه دادهم مرا جان و دلى آگاه داد
هم مرا در خانه خود پيش خواندهم مرا حيران راه خويش خواند
مرا در خانه خود همخانه كرد واز آن همه بيگانگى باز رستم. ذوالنون از آن سخن در شگفت شد و از جاى برشد. گفت: خدايا! چنين ارزان مىفروشى؟ گبرى چهل ساله را به مشتى ارزن از گردنش باز كنى. دوستى خود را به دشمن مىدهى و اين را ارزان به ارزنى مىبخشى؟ هاتفى از بالا او را آواز داد: هر كه او را خواند، حق بود. اگر بخواند نه براى علتى است و اگر براند نيز نه به علتى است.
كار خلق است آنكه ملت ملت استهر چه زان درگه رود بىعلت است(2)
شخص عارفى از اولياء اللَّه اراده حج نمود. پسرى داشت، پرسيد: پدر جان كجا اراده دارى؟ گفت: به زيارت بيت اللَّه مىروم.
پسر خيال كرد كه هر كس خانه خدا را ببيند، خدا را هم خواهد ديد، گفت: پدر جان مرا نيز همراه خود ببر. پدر گفت: صلاح نيست تو را ببرم.
پسر اصرار و ابرام كرد، ناچار او را نيز همراه خود برداشت تا به ميقات رسيدند. احرام بستند و لبيك گويان داخل حرم شدند، به محض ورود. آن پسر چنان متحير شد كه فوراً بر زمين افتاد و روح از بدنش مفارقت كرد.
عارف را دهشت احاطه كرده، گفت: كجا رفت فرزند من؟ چه شد پاره جگر من؟ ازگوشه بيت صدايى بلند شد: تو خانه را مىطلبيدى، آن را يافتى؛ ولى پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبيد. او هم به مراد خود رسيد.
در اين هنگام از هاتف صدايى شنيد كه مىگفت:
«إنه ليس في القبر ولا في الارض ولا في الجنة بل هو في مقعد صدق و عند مليك مقتدر»؛ «او نه در قبر است و نه در زمين و نه در بهشت؛ بلكه او در بهترين جاها و پيش پادشاهى قدرتمند است(1)».
حج زيارت كردن خانه بودحج رب البيت مردانه بود
بايزيد بسطامى شبى از حرم بيرون آمد و در اطراف آن طوفى كرد، هيچ مشتاقى و ذاكرى و مناجاتى مشغول به كار نديد، جانش از آتش حسرت به جوش آمد، لاجرم در مناجات و خروش آمد كه:
الهى! اين چنين در گاهى كه تراست، از مشتاقان خالى چراست؟
ندايى شنيد كه اى بايزيد! هر كسى محرم خلوتخانه راز ما نتواند شد و در عرض راز و نياز با حبيب ما انباز نتواند گشت.(2)
هاتفى گفتش كه اى حيران راه!هر كسى را راه ندهد پادشاه
عزت اين در چنين كرد اقتضاكز در ما دور باشد هر گدا
چون حريم عزّ ما نور افكندغافلان خفته را دور افكند
سالها بردند مردان انتظارتا يكى را بار بود از صد هزار
هر كسى را بر در ما راه نيستمحرم اين راز جز آگاه نيست
ابراهيم ادهم دست از پادشاهى بلخ بشست و به اورنگ (تخت) فقر
نشست. او رهسپار مكه شد و در آن جا مقيم گرديد، روزى پسرش كه از جايگاه پدر با خبر شد به ديدن وى عزم حج كرد. چون به موسم حج رسيد، ابراهيم او را ديد از او برگشت و به گوشهاى باز شد و بسيار بگريست و گفت: خدايا همه خلق در هواى تو واگذاردم و از خان و مان و فرزند در گذشتم تا به ديدار تو رسم، ديگر مرا به ديدار فرزند علاقه نباشد.(1)
بايزيد بسطامى گفت: شبى به خواب ديدم كه قيامت برخاسته است، مرا حاضر كردند.
حق گفت: يا بايزيد! چه آوردى در اين روز؟
گفتم: بارخدايا هفتاد حجوعمره، گفت: خزينهمن پرازحجوعمره است.
گفتم: هفتاد غزا، گفت: خزينه من پر از غزاست.
گفتم: خدايا! هفتاد هزار ختم قرآن. گفت: خزينه من پر است از اين.
گفتم: نمازها به جماعت، گفت: خزانه من پر است.
گفتم: الهى! به فقر وفاقه آمدهام و اميد عفو و رحمت و كرم دارم. گفت:
اكنون راست مىگويى، در خزينه ما جز رحمت و فقر و فاقه نيست. در بهشت رو به رحمت من كن.(2)
يكى از مريدان ابو يعقوب سوسى در مكه به نزد او رفت و گفت: اى
استاد! من فردا مىميرم، در وقت پيشين اين دينارها را از من بستان و نيمهاى از آن را خرج قبر من كن و با نيمه ديگر برايم كفنى آماده كن. روز ديگر در وقت پيشين گرد خانه كعبه طواف مىكرد، كه روح تسليم كرد.
ابو يعقوب گويد: او را كفن كردم و غسل بدادم، سپس او را در قبر نهادم، ديدم كه هر دو چشم بگشاد.
گفتم: تو زندهاى؟ گفت: من زندهام و هر كس كه دوست خداست زنده است.(1)
ابراهيم ادهم گويد: دلشاد و خرم به حج مىرفتم، چون به ذات العرق رسيدم، هفتاد نفر مرقع پوش را ديدم كه مرده بودند. از گوش و بينى همه شان خون ريخته و در ميان رنج و خوارى جان داده بودند. چون اندكى در ميان آنها گردش كردم، يكى را نيم مرده، زنده يافتم. آهسته به پيش او رفتم و جوياى حالش شدم، گفتم: چرا بدين گونه به خون در افتادهاى؟
گفت: اى ابراهيم! از دوستى، كه ما را بىباك و به زارى بكشت و بسان كافران در خاك و خونمان انداخت. اى شيخ! بدان ما هفتاد نفر بوديم كه عزم كعبه داشتيم. همه پيش از سفر بنشستيم و به خاموشى گزيدن عهد بر بستيم. ديگر گفتيم كه در اين راه به چيزى جز خدا نينديشيم؛ به غير ننگريم و همچون پروانه غرق شمع باشيم. چون قدم به بيابان گذاشتيم در ذات العرق با خضر روبه رو گشتيم. خضر به ما سلامى كرد و جوابى بشنيد.
چون ما از خضر استقبال ديديم، اين را به فال نيك گرفتيم.
چون از اين قضيه خاطرمان آرام و مطمئن شد، از هاتفى خبر رسيد كه
1) . هزار مزار، ص 54؛ داستان عارفان، ص 156
هان اى كژروان كه بىخور و خواب به راه افتادهايد! هم مدعى هستيد و هو كذاب، عهد و ميثاق شما مقبول نيست؛ چون غير ما شما را مشغول خود ساخت. چون از ميثاق بيرون جستيد و از بدعهدى به غير من غره شديد، اگر به خوارى خون شما نريزم، روى صلح و دوستى نخواهيد ديد. اكنون مىبينى كه همه را خون بريخت و عاشقان را به خاك و خون بنشاند.
ابراهيم از او پرسيد: تو بهر چه زنده ماندهاى؟
گفت: به من گفتند: تو «خامى» چون ناتمامى تيغ ما را نخواهى ديد؛ چون پخته گردى، آن گاه تو را به ايشان خواهيم رساند. اين را بگفت و جان بباخت.(1)
روى بنما و مرا گو كه زجان دل برگيرپيش شمع آتش پروانه به جان گو در گير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغبر سر كشته خويش آى وزخاكش زرگير
ذكر شيرين «لبيك لبيك» حاجيان، اسطورهاى است ماندنى در دلهاى مردان عشق. لذتى كه در هنگام گفتن «لبيك اللهم لبيك» براى شخص حاجى روى مىدهد، با هيچ لذت مادى نمىتوان آن را مقايسه نمود. براى تبيين معنا و مفهوم اين ذكر داستان زير را مىخوانيم:
مردى بود عابد هميشه با خداى خويش راز و نياز مىكرد و داد اللَّه اللَّه داشت. روزى شيطان بر او ظاهر شد ووى را وسوسه كرد و به او گفت: اى مرد! اين همه كه تو گفتى اللَّه اللَّه، سحرها از خواب خوش خويش گذشتى
1) . حكايتهاى شهر عشق، ص 154 و 155
و بلند شدى و با اين سوز و درد، هى گفتى: «اللَّه، اللَّه، اللَّه» آخر يك مرتبه شد كه تو لبيك بشنوى؟ تو اگر در خانه هر كس رفته بودى و اين اندازه ناله كرده بودى لااقل يك مرتبه جوابت را داده بودند.
آن يكى اللَّه مىگفتى شبىتا كه شيرين مىشد از ذكرش لبى
گفت شيطان: آخر اى بسيارگو!اين همه اللَّه را، لبيك كو؟
مى نيايد يك جواب از پيش تختچند اللَّه مىزنى با روى سخت
اين مرد ديد ظاهراً حرفى است منطقى، از اين رو در او مؤثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و ديگر اللَّه اللَّه نگفت.
در عالم رؤيا هاتفى به او گفت: چرا مناجات خودت را ترك كردى؟
پاسخ داد: من مىبينم اين همه مناجات كه مىكنم و اين همه درد و سوزى كه دارم، يك مرتبه نشد در جواب من لبيك گفته شود.
او شكسته دل شد و بنهاد سرديد در خواب او خضر را در خضر
گفت: هين از ذكر چون واماندهاى؟چون پشيمانى از آنكش خواندهاى؟
گفت: لبيكم نمىآيد جوابزآن همىترسم كه باشم رد باب
هاتف گفت: ولى من از طرف خدا مأمورم كه جواب تو را بدهم، و آن
اين است كه همان درد و سوز و عشق و شوقى كه ما در دل تو قرار دادهايم اين خودش لبيك ماست.
عشق و ترس تو، نشانه لطف ماست و هر يا رب گفتن تو، يك لبيك به همراه دارد.
گفت: آن اللَّه تو لبيك ماستو آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
حيلها و چارهجوييهاى توجذب ما بود و گشاد اين پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماستزير هر يا رب تو لبيك هاست(1)
گويند: بايزيد بسطامى (يكى از عرفاى معروف) عازم حج شد. در مسير راه به هر شهر و ديار كه مىرسيد به پرس و جو مىپرداخت تا يك مرد الهى بيابد و او را زيارت كند. تا اين كه در شهرى، پيرمرد نابينايى را يافت و پس از اندكى گفت و گو با او فهميد كه آن روشندل، مرد حقيقت است. نزد او نشست و احوال او را پرسيد: او گفت: شخص فقير و عيالمندى هستم، سپس آن پير از بايزيد پرسيد: عازم كجا هستى؟ گفت:
عازم حج، پرسيد: چه دارى؟ گفت: دويست درهم كه در گوشه لباسم دوختهام.
پيش او بنشست و مىپرسيد حاليافتش درويش و هم صاحب عيال
1) . مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 13.
گفت: عزم تو كجاست اى بايزيد؟رخت غربت را كجا خواهى كشيد؟
گفت: قصد كعبه دارم از پگهگفت: هين با خود چه دارى زاد ره
گفت: دارم از درم نقره دويستنك ببسته سخت بر گوشه رديست
پير نابينا گفت: آن دويست درهم را به من بده كه زندگى عائلهام را تأمين كنم كه سخت محتاج و نيازمندم. تو هم به جاى كعبه، مرا طواف كن (به من توجه و ترحم كن) كه در اين صورت به هدف رسيدهاى و صاحب كعبه! ثواب اين كار تو را بالاتر از طواف كعبه مىپذيرد ...
گفت: طوفى كن به گردم هفت باروين نكوتر از طواف حج شمار
وان درمها پيش من نه اى جواد!دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى عمر باقى يافتىصاف گشتى پر صفا بشتافتى
بايزيد، طبق خواست آن پير عمل كرد، و پولها را به آن مرد نيازمند داد.
بايزيدا! كعبه را دريافتىصد بها و عز و صد فر يافتى
اين قصه را از نظر فقهى بايد اين گونه توجيه كرد: 1- حج بايزيد، حج مستحبى بوده است. 2- دادن پول به آن پير عيالمند، ضرورى بوده كه اگر نمىداده او يا افراد خانوادهاش از گرسنگى مىمردند. در اين صورت او موظف به دادن پول است و وقتى كه پول را داد، استطاعش از بين رفت. در غير اين موارد، نمىتوان عمل بايزيد را اسلامى دانست. با توجه به اين كه طبق بعضى از روايات، ثواب مهربانى و كمك به مؤمن درمانده از ثواب
چند حج مستحبى بيشتر است. هر چند كه باز هر چيز در جاى خويش نيكوست؛ يعنى، در جاى خود حج الهى را انجام دهد و در جاى خود انفاق و احسان كند و ....(1)
ابو سليمان دارانى، از عارفان بزرگ، مىگويد: وقتى به عزم سفر قبله به سوى مكه مىرفتم، از قافله باز ماندم و تنها مىرفتم. ناگاه متوجه شدم كه ترسايى از پشت سر من مىآيد. من از همراهى او كراهت داشتم، ولى به ناچار باهم رفتيم. روزى چند در صحرا بوديم كه آذوقهمان تمام شد.
مسيحى به من گفت: اگر پيش حضرت عزت آبرويى دارى، دعا كن تا خداى تعالى ما را طعامى فرستد. ابو سليمان گويد: به گوشهاى رفتم و گفتم: الهى! مدتى است كه پيش دشمنان از لطف تو لاف زدهام، مرا پيش اين دشمن خجل مكن. در اين دعا بودم كه ابرى در آسمان پيدا شد و طعامى از آن براى ما افتاد. چند روز آن طعام را خورديم تا تمام شد. من به آن ترسا گفتم: اينك نوبت توست كه از خدا بخواهى طعامى براى ما بفرستد.
آن مسيحى به گوشهاى رفت و دعايى كرد، ناگاه مثل قبل ابرى آمد و طعامى در ميان آن بود. من پرسيدم اين چه حالت است، اگر نگويى غذا نخواهم خورد. مسيحى به ناچار گفت: كه من خدا را به آبروى تو قسم دادم و گفتم كه مرا شرمسار مگردان. اگر دعاى مرا قبول كنى، زنار بگشايم و مسلمان گردم.
ابو سليمان گويد: آن ترسا مسلمان شد و از بزرگان دين گشت او همراه
1) . داستانهاى مثنوى معنوى مولوى، ج 1، ص 130- 131
من به مكه آمد و اسلام خود را ظاهر ساخت.(1)
سفيان ثورى مىگويد: من سه سال تمام در مكه معظمه اقامت داشتم.
شخصى از اهل مكه هر روز وقت ظهر به كعبه مىآمد و طواف به عمل مىآورد و دو ركعت نماز مىخواند؛ سپس نزد من مىآمد و به من سلام مىكرد و مىرفت تا اين كه ميان من و او الفتى پيدا شد. از اين رو من به منزل او تردد مىكردم تا آن كه او را مرضى عارض شد، مرا دعوت كرد.
وقتى كه من حاضر شدم، گفت: تو را وصيت مىكنم همين كه مردم، تو خود مرا غسل بده و بر من نماز بخوان و مرا دفن كن و همان شب مرا در قبر تنها مگذار و در وقت آمدن نكير و منكر مرا تلقين بده. من هم تمام وصيت او را قبول كردم، چند روز نگذشت تا اين كه از دنيا رفت. من گفتههاى او را به عمل آوردم و در نزد قبر او بيتوته كردم. ميان خواب و بيدارى بودم كه ديدم از بالاى سر من هاتفى ندا كرد:
«يا سفيان! لا حاجة لنا الى حفظك ولا الى تلقينك ولا الى انسك، لأنا انسناه ولقناه»؛ «اى سفيان! حاجتى به مراقبت و تلقين و انس تو نيست، براى اين كه ما خودمان مأنوسش هستيم و خودمان او را تلقين مىدهيم».
پس از خواب بيدار شدم ولى كسى را نديدم، وضو ساختم و نماز گزاردم تا دوباره به خواب رفتم. او را در خواب ديدم چنان چه ديده بودم تا سه مرتبه، دانستم كه خواب من رحمانى است و شيطانى نيست. پس
1) . سديد الدين محمد عوفى، جوامع الحكايات و لوامع الروايات، ص 287
دست به دعا برداشتم و گفتم: پروردگارا! ما را در پند گيرى از اين ماجرا يارى فرما.(1)
از ابراهيم ادهم حكايت شده است كه سالى پياده براى حج مىرفت.
ناگاه عربى سوار بر شتر به او رسيد و گفت: اى شيخ! كجا مىروى؟ ابراهيم گفت: به زيارت بيت خدا مىروم. با تعجب گفت: مىبينم تو پياده هستى، راه به اين دور و درازى را چطور خواهى رفت؟ گفت: مرا مركب هاست.
پرسيد: كجا و كوست آن مركب ها؟
گفت: «وقت نزول بلا بر مركب صبر سوار مىشوم. وقت نعمت بر مركب شكر سوار مىشوم. در وقت نزول قضا بر مركب رضا سوار مىشوم. هر گاه نفس من مرا بر چيزى ترغيب نمايد، من يقين مىكنم بقيه عمرم خيلى كم مانده، از وى اعراض مىكنم».
اعرابى گفت: در اين صورت تو سوارهاى و من پياده سير و سياحت مىكنم؛ هنيئاً لأرباب النعيم نعيمهم.(2)
شخصى متمكن و دولتمند به مكه رفت و مجاورت اختيار نمود و مدت متمادى در آن جا مسكن گرفت. سالى همشهريان او به حج آمدند.
در ملاقات به او گفتند: هيچ آرزو نمىكنى كه به وطن خود برگردى و املاك خود را ببينى؟ در جواب گفت: چه اميد باز آمدن است به دنيا،
كشتهاى را كه او را رمقى اندك مانده باشد.(1)
در اولين سفر كه عبداللَّه مبارك به سفر حج رفت، چون از اداى مراسم فارغ شد، لختى آسود و به خواب رفت. در خواب فرشتهاى بر او نمايان شد.
عبداللَّه از او پرسيد: امسال چند تن براى گزاردن حج آمدهاند.
گفت: سيصد هزار. پرسيد: حج چند تن آنان قبول افتاده است؟
گفت: اندكى. عبداللَّه از اين جواب مضطرب گشت و گفت: اين خلق بسيار از گوشه و كنار جهان رنج سفر بر خويشتن هموار كردهاند، چون است كه زيارت اندكى قبول پروردگار شده است؟
فرشته گفت: مردى در دمشق زندگى مىكند، نامش على بن موفق است، هر چند كه به حج نيامده، اما حجش قبول افتاده و حج سفر كنندگان را رب جليل به خاطر او قبول فرموده است.
عبداللَّه چون از خواب بيدار شد، نيت بست به دمشق برود و على بن موفق را ديدار كند. چون آن جا رسيد به در خانه على رفت، خوابى كه ديده بود به وى گفت و گفت: مرا از كار خويش آگاه كن.
جواب داد: من پاره دوزى گمنامم. سالها در آرزوى حج بودم.
سرانجام با زحمت زيادى، سيصد درم خرج راه فراهم آوردم. چند روز پيش از عزيمت، زنم كه حامله بود، شبى مرا گفت: امشب بوى غذايى خوش از خانه همسايه به مشامم مىرسد، برو و اندكى بگير. به خانه
1) . رنگارنگ، ج 2، ص 250
همسايه رفتم و از آن غذا كه پخته بود، اندكى طلب كردم. همسايه اشك چشمش جارى شد و گفت: چند شبانه روز بود كه كودكان من چيزى نخورده بودند و از بىقوتى، قدرت گفتار نداشتند. امروز در خرابهاى مردارى يافتم، به ناچار قطعهاى از گوشت آن را جدا كردم و با آن طعام پختم. آن گوشت اگر بر ما حلال باشد، بر شما حرام است.
دلم از رنج بينوايى همسايهام سخت به درد آمد، به خانه بازگشتم. آن سيصد دينار كه براى خرج راه حج آماده كرده بودم، برداشتم و به وى دادم و گفتم: اين را نفقه فرزندان خود كن.
آن وقت دريافتم چگونه حج على از شهر بيرون نرفته قبول افتاده و به خاطر نيت پاك وى حج سفر كنندگان نيز قبول گشته است.(1)
نقل است كه سيدى بود كه او را ناصرى مىگفتند، قصد حج كرد. چون به بغداد رسيد به زيارت جنيد رفت و سلام كرد. جنيد پرسيد كه سيد از كجاست؟ گفت: از گيلان. جنيد پرسيد: از فرزندان كيستى؟
گفت: از فرزندان امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السلام.
جنيد گفت: پدر تو دو شمشير مىزد: يكى با كافران و يكى با نفس.
اى سيد تو كه فرزند اويى! از اين دو، كدام كار انجام مىدهى؟
سيد چون اين را شنيد، بسيار گريست و پيش جنيد غلطيد و گفت: اى شيخ! حج من بود، مرا به خداى راه نماى.
گفت: اين سينه تو حرم خاص خداى است، تا توانى هيچ نامحرمى را
1) . طرفه ها، ص 21
در حرم خاص خدا راه مده.
(1) فاش مىگويم از گفته خود دلشادمبنده عشقم از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراقكه در اين دامگه حادثه چون افتادم
روز بهان بقلى شيرازى در عرفات ايستاده بود. وقت دعا، خلق دست برداشته بودند و دعا مىكردند و حاجت مىطلبيدند.
جوانى را ديد خاموش بود، شخصى بر او رفت و گفت: اى جوان! زمان اجابت است. مكانى مكرّم است و زمانى معظّم. چرا دعايى نمىكنى و حاجتى نمىطلبى و دستى بر نمىدارى؟
گفت: اى عزيز! چه كنم، اگر زبان است، آلوده است از غيبت و اگر دست است در معصيت. دست و زبانى ندارم كه شايسته آن باشد كه حاجتى طلبم يا به دعايى بردارم. مرا روى خواستن و طلب كردن و گفتن نيست. اگر تو را هست، بگو و بخواه.(2)
ذوالنون مصرى در باديه، عاشقى را ديد كه با پاى پياده راه را طى مىكرد و خوش مىرفت.
ذوالنون پرسيد: تا كجا؟ گفت: تا خانه دوست. پرسيد: بىآلت سفر مسافت بعيد قطع كردن، چگونه ميسّر مىشود؟ گفت: ويحك يا ذوالنون! آيا در قرآن نخواندهاى كه: «وحملنا هم فى البر و البحر».
ذوالنون گفت: چون به كعبه رسيدم، او را ديدم كه طواف مىكرد؛ چون مرا ديد، خوش بخنديد و به من گفت:
تو را داعيه تكليف در كار آورده است و مرا جاذبه او به اين ديار.(1)
حكايت شده است كه يكى از وزيران بزرگ، در دوران وزارتش با خود انديشه و تفكر مىنمود و خودش را نصيحت مىكرد. ناگهان روشنايى توبه بردلش تابيده، دست از وزارت شست و به سوى مكه شتافت. آن تائب عاشق، پياده اندوهناك و گريان طى طريق مىنمود، تا خود را به كنگره عظيم حج برساند.
وقتى بزرگان حرم شنيدند كه او مىآيد، از مكه خارج شدند و به استقبالش شتافتند. اما او را ديدند ژوليده موى كه آثار دگرگونى حال و تغيير سيما از او هويدا بود، با شگفتى از او پرسيدند: چگونه بعد از آن همه نعمت و شادى اين راه طولانى را با پاى پياده و به اين كيفيت پيمودهاى؟!
در جواب گفت: بندهاى كه نفسش او را به طرف خانه مولايش مىبرد، چگونه مىرود؟ اگر قدرت داشتم، همه اين راه را از سر شوق با سر مىآمدم.(2)
ابوشعيب گويد: به ابراهيم ادهم گفتم: با من مصاحبت نما تا به مكه برويم. گفت: قبول است مگر اين كه شرط نمايى كه مگر به خدا و براى خدا نظر نكنى. من هم قبول كردم تا در طواف جوانى زيبا و خوش صورت را ديدم كه جمال او مردم را متحير كرده بود و ابراهيم نيز متحيرانه به او نظرى مىنمود.
من پيش او رفتم و گفتم: يا ابا اسحاق! آيا شرط نكرديم كه نظر نكنيم مگر للَّهوباللَّه؟ گفت: بلى. گفتم: چرا به دقت به اين جوان نظر مىكنى؟
گفت: اين فرزند من است و اينها كه در دور بر او مىباشند، غلامهاى منند.
برو و با او معانقه كن و سلام مرا به او برسان. بعد شروع كرد به خواندن اين اشعار:
هجرت الخلق طرا رضاكاوايتمت البنين لكى اراكا
فلو قطعتنى في الحب اربالما حق الفؤاد الى سواكا
«در راه رضاى تو از خلق هجرت كردم و فرزندانم را يتيم گذاشتم تا تو را ببينم. پس اگر در دوستىات مرا قطعه قطعه كنى، بدان كه قلبم به غير تو متمايل نخواهد شد(1)».
ابو الشعثاء گويد: در اعمال نيك نظر مىكردم، ديدم: نماز و روزه به
1) . رنگارنگ، ج 1، ص 396 و 397
نيروى جسمى نياز دارند، صدقه نيز به مال و مكنت احتياج دارد. به حج نگاه كردم، ديدم كه هم به نيروى بدنى نياز دارد، هم به مكنت و مال، پس آن را با فضيلت تر از همه چيز يافتم.(1)
نقل است كه گروهى از شام پيش بشر حافى آمدند و گفتند: عزم حج داريم، رغبت مىكنى با مابيايى؟ بشر گفت: به سه شرط مىآيم: يكى آن كه هيچ بر نگيريم و از كسى چيزى نخواهيم و اگر بدهند قبول نكنيم. گفتند:
دو تاى اولى را توانيم؛ اما اين كه بدهند و قبول نكنيم، نتوانيم. بشر گفت:
پس شما توكل به زاد و توشه حاجيان كردهايد.(2)
سالم بن عبداللَّه پرهيزگار و با تقوا بود. روزى هشام بن عبدالملك، به روزگار خلافت به كعبه شد و سالم را ديد. به او گفت: اى سالم! چيزى از من بخواه، گفت: از خداوند شرمم مىآيد كه در خانه او، از ديگرى چيزى بخواهم.(3)
ابوالفضل عياض گويد: عدهاى از مردم نزد شيخ بزرگوارى آمدند و حكايت كردند كه: مردمان قبيله كتامه شخصى را كشتند و آتشى بر پا داشتند و او را به آن انداختند، ولى آتش هيچ اثرى نكرد و او را نسوزاند و بدنش سفيد و سالم باقى ماند.
شيخ به آنان گفت: حتماً او سه بار حج كرده است؟
گفتند: آرى، درست است، او سه بار حجّ گزارده بود.
گفت: روايت شده است كه هر كس يك بار حج خانه خدا را به جا آورد، فريضهاى واجب را از دوش خود برداشته است، و هر كس كه براى بار دوم حج بگزارد، پروردگارش را مديون كرده است، و هر شخصى كه براى سومين مرتبه به حج برود، خداوند، مو و پوستش را بر آتش حرام مىكند و آتش او را نمىسوزاند.(1)
على بن موفق گويد:
شبى خانه خدا را طواف كردم و دو ركعت در كنار حجر الاسود نماز گزاردم. سپس گريان و نالان سرم را به حجر الاسود چسباندم و گفتم: چقدر در اين خانه شريف و مبارك حاضر مىشوم، ولى هيچ خير و فضيلتى بر من اضافه نمىشود. پس در حال خواب و بيدارى بودم كه هاتفى ندا داد: اى على! سخنانت را شنيديم، آيا تو كسى را به خانهات دعوت مىكنى كه او را دوست نداشته باشى(2)؟ (پس بدان كه صاحب اين خانه تو را دوست مىدارد كه به اين جا دعوتت كرده است.)
مرد خراسانىاى پيش محمد واسع آمده، گفت: قصد حج كردهام و آن دههزار درهم كهبهوديعت بهتو دادم، اگر از بهر من سرايى بخرى روا باشد.
قحطى در بصره افتاد. محمد واسع اين جمله مال را بر مسلمانان خرج كرد.
گفت: بار خدايا! او مرا گفته بود كه سرايى از بهر من بخر؛ نگفته بود به دنيا يا به آخرت. اكنون من از تو خانهاى در بهشت برايش خريدم.(1)
روزى ابوالفضل جوهرى داخل حرم شد و به كعبه نظرى انداخت و با شوق فراوان گفت: اين جا ديار محبوب است، پس محبان كجايند؟ اين جا اسرار دلها هويداست، پس مشتاقان كجايند؟ اين جا مكان جارى شدن اشكهاست، پس گريه كنندگان كجايند ...؟
پس شيههاى كشيد و گفت:
هذه دارهم و أنت محبما بقاء الدموع فى الآماق
سپس به طرف بيت رفت و ندا سر داد: «لبيك اللهم لبيك ...».(2)
ابو يعقوب گويد: در طواف مردى را ديدم كه يك چشمش كور بود. او در طواف مىگفت: پروردگارا! از تو، به تو پناه مىبرم. به او گفتم: اين چه دعايى است كه مىكنى؟ گفت: من پنجاه سال بود كه مجاور اين حريم مقدس بودم. پس روزى به روى شخصى نگاه مىكردم و از او خوشم آمد و ... كه ناگهان ضربهاى به چشمم وارد شد و از حدقه در آمد در آن
حال شنيدم كه كسى مىگفت: اگر بيشتر انجام دهى (و به كارت ادامه دهى)، ما نيز بيشتر انجام خواهيم داد.(1)
آوردهاند كه ابراهيم خواص گفته است: يحيى معاذ رازى را برادرى بود به مكه. او در آن جا مجاور بنشست و نامهاى به يحيى نوشت كه مرا سه چيز در دنيا آرزو بود، دو يافتم و يكى مانده است. دعا كن تا خداى تعالى مرا كرامت كند.
مرا آرزو بود كه آخر عمر خويش به بقعهاى فاضل بگذرانم، به حرم آمدم كه فاضلترين بقعههاست. و نيز مرا آرزو بود كه خادمى برايم باشد تا خدمتم كند، خداوند كنيزكى عطا كرد. آرزوى سومم اين است كه پيش از مرگ تو را ببينم. دعا كن تا خداى تعالى مرا اين كرامت روزى كند. يحيى جواب نوشت: اما آن كه گفتى مرا آرزوى بهترين بقعه بود و يافتم، تو بهترين خلق باشى به هر بقعهاى كه خواهى باش كه بقعه به مردان عزيز شود نه مردان به بقعه (صرفِ در حرم و بيت اللَّه الحرام بودن برايت سودى ندارد، مگر اين كه واقعاً از اين فيض يزدانى بهرهمند گردى) و اما آن كه گفتى: مرا خادمى آرزو بود و بيافتم، اگر در تو مروت و جوانمردى بود، خادم حق را خادم خود نگردانيدى و او را از خدمت خداى باز نداشتى و به خدمت خويش مشغول نگردانيدى. مخدومى از صفات حق است و خادمى از صفات بنده و بنده را صفت حق آرزو كردن عيب است.
اما آن كه گفتى: مرا آرزوى ديدار تو است، اگر تو را از خدا خبر بودى، از منت ياد نيامدى (ولى در آن مكان مقدس باز از غير ياد مىكنى). با حق
1) . هداية السالك، ص 160 و 161
چنان كن كه تو را هيچ برادر ياد نيايد كه چون او را يافتى به من هيچ حاجتى پيدا نخواهى كرد و اگر او را نيافتهاى، از من تو را چه سود.(1)
نقل است كه يكى پيش شقيق آمد و گفت: مىخواهم به حج روم.
شفيق گفت: توشه راه چيست؟ گفت: چهار چيز: يكى آن كه هيچ كس به روزى خويش نزديك تر از خود نمىبينم و هيچ كس را از روزى خود دورتر از غير خود نمىبينم و قضاى خدا مىبينم، كه با من مىآيد، هر جا كه باشم. و چنانم كه در هر حال كه باشم، مىدانم كه خداى- عزّوجل- داناتر است به حال من از من.
شقيق گفت: احسنت! نيكو زادى است كه دارى، مبارك باد تو را.(2)
گويند: جنيد هفت ساله بود كه سرى او را به حج برد. روزى چهار صد نفر از بزرگان در مسجد الحرام نشسته و در باره شكر صحبت مىكردند.
هر كس سخنى در آن مورد گفت كه مجموعاً چهار صد قول شد. سرى به جنيد گفت: تو نيز بگوى. جنيد گفت: شكر آن است كه نعمتى كه خداى- عزوجل- تو را داده است، بدان نعمت در وى عاصى نشوى و نعمت او را سرمايه معصيت نسازى.
چون جنيد اين را گفت، هر چهار صد گفتند: «احسنت يا قرة عين الصديقين» و همه اتفاق كردند كه بهتر از اين نتوان گفت.
سرى گفت: اى پسر! زود باشد كه حظ تو از خداى، زبان تو بود. سپس سرى پرسيد: اين را از كجا آموختى؟ جنيد گفت: از مجالس تو.(1)
شيخ بايزيد، براى انجام فريضه حج و عمره به سوى مكه مىرفت. او در هر شهرى به محضر بزرگان و ارباب بصيرت مىشتافت و از نصايح آنان توشه مىگرفت.
در آن ميانه شخصى به او گفت: اى بايزيد! قبل از سفر بايد طالب مردى شوى. قصد و نيت را خوب گردان تا سود آن را دريابى. اگر قصد گنج كنى خيلى چيزها به دست تو مىآيد. اگر گندم بكارى حتماً كاه هم به دست تو خواهد رسيد.
سوى مكه شيخ امت بايزيداز براى حج و عمره مىدويد
او به هر شهرى كه رفتى از نخستمر عزيزان را بكردى باز جست
گرد مىگشتى كه اندر شهر كيستكو براركان بصيرت متكيست
گفت: حق اندر سفر هر جا روىبايد اول طالب مردى شوى
قصد گنجى كن كه اين سود و زياندر تبع آيا تو آن را فرع دان
هر كه كارد قصد گندم باشدشكاه خود اندر تبع مىآيدش
كه بكارى بر نيايد گندمىمردمى جو مردمى جو مردمى
او گفت: پايه و اساس كارها قصد و نيت است. اگر نيت را خوب و صاف گردانى، نتيجه خوبى خواهى گرفت. پس قصد كعبه كن كه مكه را هم در اين صورت خواهى ديد. قصد خوب معراج انسان است و ...
1) . تذكرة الاولياء، ص 288 و 289
قصد كعبه كن چو وقت حج بودچون كه رفتى مكه هم ديده شود
قصد در معراج ديد دوست بوددر تبع عرش و ملايك هم نمود.(1)
على موفق گفت: سالى در شب عرفه در منا و در مسجد خيف بودم. در خواب ديدم كه دو فرشته از آسمان با جامههاى سبز فرود آمدند. يكى از ايشان به ديگرى گفت: يا عبيداللَّه! ديگرى گفت: لبيك يا عبداللَّه! عبداللَّه گفت: دانىكه امسال چندنفر حجگزاردهاند؟ عبيداللَّه گفت: نمىدانم. عبداللَّه گفت: ششصدهزار كس حجكردند. آيامىدانىكهحج چند نفرقبول گرديد؟
گفت: نمىدانم: عبداللَّه گفت: حج شش كس. پس به هوا رفتند و غايب شدند. من از ترس بيدار شدم. غمى بزرگ بر من استيلا يافت و انديشيدم كه ممكن است من يكى از آن ششگانه نباشم. در غم و اندوه بودم تا بهمشعرالحرام رسيدم و در بسيارى خلق و اندكى مقبولان انديشه مىكردم.
دوباره در خواب آن دو فرشته را ديدم كه به آن شكل قبلى فرود آمدند و همان مطلب را دوباره گفتند. آن گاه يكى گفت: دانى كه حق تعالى امشب چه حكم فرمود؟ گفت: نه. گفت: هر صد هزار كس را در كار يكى از آن ششگانه كرد و هر ششصد هزار را بخشيد. من بيدار شدم با شادىاى كه وصف بدان محيط نشود.(2)
مالك بن دينار نقل مىكند: من به جهت حج بيرون آمدم. پرندهاى را
ديدم كه در منقارش پارهاى نان بود، پرواز مىكرد. به دنبال آن پرنده روانه شدم، ديدم بر بالاى مرد پيرى كه دست بسته بود نشست. آن مرغ نان را با منقار خود پاره پاره كرده و به دهان پيرمرد مىگذاشت. بعد پرواز كرده، آب در منقارش آورده و به دهان پيرمرد مىريخت ..
من نزديك رفتم و دست و پاى پيرمرد را باز كردم و از او پرسيدم:
كيستى، واين چه وضعى است؟ گفت: من به حج مىرفتم و عزم زيارت بيت اللَّه را داشتم. در راه دزدان بر سرم ريخته و همه چيزم را گرفتند و به طنابى بستند و در اين جا مرا با اين حال رها كرده و رفتند.
من چند روز صبر كردم، بعد ناليدم و گفتم: اى اجابت كننده دعاى مضطرين! من در اضطرارم بر من رحمت كن و يارى نما. دعايم مستجاب شد و خداوند اين پرنده را مأمور فرمود كه نان و آب مرا بياورد.
مالك گويد: من آن پيرمرد را به همراهى خود به حج بردم.(1)
سالى حاتم اصم عازم بيت اللَّه الحرام شد. او داراى زن و فرزند بوده ولى به جاى اين كه نفقه آنان را بدهد، به سفر حج رفت. او مىبايست حتماً اين را در نظر مىگرفت كه سفر او زمانى درست است كه قبلًا امكانات مادى و رفاهى براى خانواده خود فراهم مىكرد و نيازهاى آنان را برآورده مىساخت، بعد به مكه مىرفت.
حاتم آن گه كه كرد عزم حرمآن كه خوانى ورا همى به اصم
كرد عزم حجاز و بيت حرامسوى قبر نبى عليه السلام
1) . رنگارنگ، ج 2، ص 455
مانده بر جاى يك گره زعيالبى قليل و كثير و بىاموال
زن به تنها به خانه در بگذاشتنفقت هيچ نى، وره برداشت
او وظيفه خود را به درستى انجام نداد و هيچ به فكر خانواده خود نبود؛ اما زن مؤمن و پاك او، اين كار را امتحان الهى دانست و چنگ در ريسمان توكل زد و راضى به رضاى خدا گرديد.
مرو را فرد و ممتحن بگذاشتبود و نابود او يكى پنداشت
بر توكل زنيش رهبره بودكه زرزاق خويش آگه بود
در پى پرده داشت انبازىكه ورا بود با خدا رازى
عدهاى از همسايگان شادمان به خانه آن زن رفتند؛ ولى وقتى وضع را چنان ديدند، زبان به طعن او گشودند و از روى نصيحت گفتند: شوهرت كه به سرزمين عرفات رفته است، چرا چيزى براى شما به جاى نگذاشته است؟ آن بانو گفت: مرا راضى از خدا به جاى گذاشت ورزق من هم همين است. گفتند: مگر رزق تو چه قدر است كه قانع و خرسند هستى؟ گفت:
هر چه قدر كه از عمر من مانده است، رزق و روزى ام را به دستم داده است.
گفتند: خداوند بىسبب به كسى چيزى نمىدهد و هرگز براى تو از آسمان زنبيل رزق و روزى نمىفرستد. جواب داد: اى كه انديشهتان كج رفته است! چه حرفهاى زشت و بيهوده مىگوييد!؟ آسمان و زمين همه از اوست و هر چه بخواهد در يد قدرت اوست. و او خودش مىدهد و كم و زياد مىكند. پس بايد به خدا توكل كرد و او را از ياد نبرد.
جمع گشتند مردمان برزنشاد رفتند جمله تا در زن
حال وى سر به سر بپرسيدندچون و را فرد و ممتحن ديدند
در ره پند و نصيحت آموزىجمله گفتند بهر دل سوزى
شوهرت چون برفت زى عرفاتهيچ بگذاشت مر ترا نفقات؟
گفت: بگذاشت راضيم زخداىآنچ رزق منست ماند به جاى ...
گفت: كاى رايتان شده تيرهچند گوييد هرزه بر خيره
حاجت آن را بود سوى زنبيلكش نباشد زمين كثير و قليل
آسمان و زمين به جمله وراستهر چه خود خواستست حكم او راست
بر ماند چنان كه خود خواهدگه بيفزايد و گهى كاهد(1)
1) . گزيده حديقة الحقيقه و شريعة الطريقه سنايى غزنوى، ص 62 و 63
آيت اللَّه العظمى اراكى رحمه الله مىفرمودند: من در سفر حج كه مشرف شدم بسيار مشتاق بودم كه حجرالاسود را استلام كنم. يك روز با جمعى از دوستان همراه براى طواف رفتيم كه شايد به كمك و مساعدت آنان قدرى جمعيت راه دهند و ما بتوانيم براى يك بار حجر را استلام بنماييم. همين كه با آن همراهان و ياوران به نزديك حجر رسيديم و نزديك بود استلام كنيم، ناگهان يك فشار انبوه جمعيت، چنان ما را از آن جا بركنار زد كه هر كدام به گوشهاى پرتاب شديم. اين نتيجه عدم انقطاع از غير خدا و اعتماد و اتكايى بود كه به آن همراهان داشتيم.(1)
آيت اللَّه جوادى آملى مىگويد:
يك وقت عازم زيارت بيت اللَّه الحرام بودم، مىخواستم به مكه مشرف شوم. مصادف با زمستان بود، آن روز هم هوا سرد بود و برف
1) . داستانهاى عبرت انگيز، ص 20؛ معادشناسى، ج 7، ص 77
مىباريد. براى عرض سلام و توديع و خداحافظى محضر علامه طباطبايى رفتم. در زدم تشريف آوردند دم در. عرض كردم: عازم بيت اللَّه هستم، خداحافظى مىكنم. بعد عرض كردم: نصيحتى بفرماييد كه به كار من بيايد و در اين سفر توشه راه من باشد.
اين آيه مباركه را به عنوان نصيحت و به عنوان زاد راه قراءت كردند.
فرمودند: خداى سبحان مىفرمايد: «فاذكرونى اذكر كم»؛ «به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم». فرمود: به ياد خدا باش تا خدا به يادت باشد. اگر خدا به ياد انسان بود، انسان از جهل نجات پيدا مىكند. اگر در كارى مانده است، اگر خداى قدير به ياد انسان بود، هرگز انسان عاجز نمىشود و نمىماند. واگر در مشكل اخلاقى گير كرد، خدايى كه داراى اسماى حسنى است و متصف به صفات عاليه، به ياد انسان خواهد بود. گره اخلاقى را هم مىگشايد و انسان را از آن مشكل رهايى مىبخشد. اين بود كه فرمودند:
اين آيه را به ياد داشته باشيد كه خدا فرمود: «فاذكرونى اذكر كم(1)».
يكى از نزديكان شهيد دستغيب مىگويد: با او در مكه معظمه و عمره مفرد هم سفر بودم. يك پارچه شور و هيجان و اهل دعا بود.
در بيت اللَّه هر موقع سراغش را مىگرفتى، يا در حجر اسماعيل بود يا در طواف يا پاى منبر قرآن مىخواند و دعا مىكرد و مشغول نماز و تهجّد بود. اگر گوش فرا مىداديد آهنگ جانسوز او را مىشنيديد و چشم اشكبار او را مىديديد.
1) . يادها و يادگارها، ص 94
آفتاب گرم عربستان به طور عمودى بر سرش مىتابيد درجه حرارت نزديك پنجاه بود. سنگهاى كف مسجد الحرام داغ و هوا فوق العاده تفتان بود؛ اما او فارغ البال و آرام باز هم طواف مىكرد و در مجاورت درب كعبه صلوات مىفرستاد و دعا مىخواند. طوافش كه پايان مىيافت، وارد حجر اسماعيل مىشد، در زير ناودان طلا مىايستاد و دعاى وارده را مىخواند، پس در پشت مقام حضرت ابراهيم، به نماز طواف مىايستاد، دانههاى اشك چون گوهرى تابناك بر رخسار درخشانش جارى بود.(1)
آيت اللَّه حسن زاده آملى در باره كرامات مرحوم الهى قمشهاى مىنويسد: حاجيان در راه مكه براى اقامه نماز توقف مىكنند. آقاى الهى قمشهاى از ماشين پياده مىشود و به گوشهاى رفته، نماز مىگزارد. در اين هنگام ماشين حركت مىكند ووى از كاروان جا مىماند.
در اين حال ماشين سوارى شيكى جلوى پايش مىايستد و راننده آن مىگويد: آقاى الهى! ماشين شما رفت؟ جواب مىدهد: بلى. مىگويد:
بياييد سوار شويد. وقتى سوار مىشود، با يك چشم به هم زدن به ماشين خودشان مىرسد، فوراً پياده شده و به ماشين خود مىرود. وقتى برمىگردد، مىبيند ماشين سوارى نيست. از مسافران مىپرسد: اين ماشين سوارى كه مرا اين جا رساند، كجا رفت؟ مسافران مىگويند: آقاى الهى، ماشين سوارى كدام است؟ اين جا توى اين بيابان، ماشين سوارى پيدا نمىشود.(2)
مرحوم غلام حسين ملك التجار بوشهرى گفت: سفرى كه حج مشرف شدم، عالم ربانى مرحوم حاج شيخ محمد جواد بيد آبادى رحمه الله هم مشرف بودند.
در آن سفر عدهاى قطاع الطريق اموال زيادى از حجاج بردند و مرض وبا هم، همه را تهديد مىكرد و همه ترسناك بودند.
مرحوم حاجى بيد آبادى فرمود: هر كس بخواهد از خطر وبا محفوظ بماند مبلغ 140 تومان يا 1400 تومان به مقدار توانايى اش صدقه بدهد.
من سلامتى او را توسط حضرت حجة بن الحسن العسكرى (عج) از خداوند مسألت مىكنم و سلامتى او را ضمانت مىكنم.(1)
حوم حاج ملك گفت: براى خودم 140 تومان دادم، هم چنين عدهاى از حجاج پرداختند و چون اين مبلغ در آن زمان زياد بود بسيارى ندادند. آن مرحوم وجوه پرداخته شده را بين حاجيانى كه دزد اموالشان را برده و پريشان بودند، تقسيم فرمود و در آن سفر هر كس مبلغ مزبور را پرداخته بود، از آن مرض محفوظ و به سلامت به وطن خود برگشت و كسانى كه ندادند همه گرفتار و هلاك شدند؛ از آن جمله همشيره زادهام و كاتبم از پرداخت آن مبلغ امتناع ورزيدند و جزء هلاك شدگان گشتند.(2)
سال 1287 هجرى قمرى به پايان نزديك مىشود. آنانى كه آهنگ
زيارت بيت اللَّه الحرام را دارند، به سرعت آماده مىشدند تا به موقع خويش را به ديار دوست رسانده، در حريم حرمش احرام بندند و در كنار خانهاش به ياد ابراهيم عليه السلام وهمسان ملائك به گرد كعبه طواف نمايند. اين سال رهبرى جهان تشيع؛ يعنى، ميرزاى شيرازى نيز آهنگ سفر حج كرد تا در گرد همايى بزرگ مسلمين جهان شركت جويد و ضمن آشنايى با ديگر مسلمانان تا حد امكان در حل مشكلات جهان اسلام يار و ياور ديگر مسلمانان باشد. خبر تشرف او به گوش همه حاجيان مسافر و نيز ديگر مسلمانان حجاز رسيد پادشاه آن روز حجاز، شريف عبداللَّه الحسنى منتظر بود تا به محض ورود ميرزاى شيرازى به مكه به ملاقات او برود؛ ولى بر خلاف انتظار او، پيشواى شيعيان وارد مكه شده، اعمالش را انجام مىدهد و كوچك ترين اعتنايى به سلطان و پادشاه آن روزگار حجاز نمىكند.
شريف عبداللَّه الحسنى فردى را خدمت ميرزاى شيرازى مىفرستد تا ضمن ابلاغ سلام وى، به ايشان گوشزد كند كه شاه منتظر است كه به ديدار او بروند. همان گونه كه بسيارى ديگر از علماى فرقههاى مسلمانان به ديدار شاه شتافتهاند يا در انتظار اجازه ملاقات وى مىباشند.
ميرزاى شيرازى با يك حركت بسيار زيباى سياسى به همه علماى بلاد مختلف اسلامى- كه در كنگره آن روز حج حضور داشتند- درس آزادگى و آزاد منشى داد. در جواب فرستاده شاه حجاز فرمود: سلام گرم ايشان را متقابلًا جواب مىگويم، ولىنبايد انتظار داشته باشند كه به ديدار ايشان بيايم. ايشان بدانند كه: «بدترين دانشمندان اين امت آنانند كه به دربار سلاطين رفت و آمد كنند و بهترين حكمرانان آنهايند كه به محضر علما بروند».
پيغام رسان، سخن ميرزاى شيرازى را به شريف مكه ابلاغ مىكند. او كهسخن را درنهايت متانت و اتقان مىيابد خود به محضر ميرزاى شيرازى شتافته و با او ديدار مىكند و سپس ميرزا هم به بازديد او تشريف مىبرد.(1)
1) . مدنى، ميرزاى شيرازى، احياگر قدرت فتوا، ص 53 و 54
صاحب روضات مىگويد: از جمله مقامات سيد بن طاووس قدس سره متبرك نمودن كفن خود است در اماكن مقدسه كه خودش فرموده است: در عرفات از اول وقوف تا غروب عرفه، كفن را به نحوى خاص بلند نموده و بعد از آن به خانه كعبه و حجر الاسود و قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و قبر و روضه ائمه بقيع عليهم السلام- وبعد از آن به ضريح حسينى در كربلا و بعد از آن به ضريح حضرت موسى بن جعفر و حضرت جواد و عسگريين و محل غيبت امام زمان (عج) متبرك نمودم و تمام اينها براى نيل به شفاعت ايشان و نجات از «فزع اكبر» بوده است؛ چون در روايت وارد شده است كه:
«كفن را قبل از مرگ مهيا كنيد و هميشه به آن نظر نماييد» و من اين كار را مىنمايم و گويا مشاهده مىكنم كه آن را پوشيده و در پيشگاه خداوند متعال ايستادهام.(1)
در سفرى كه استاد جوادى آملى به سال 1351 ه. ش به مكه معظمه مشرف گرديدند، حادثهاى روى داده كه از زبان خودشان بدان اشاره مىكنيم: در آن سفر دستمان به حجر الاسود نرسيد و نتوانستيم استلامى بكنيم، ولى در كنار مقام، بالاخره فرصت مختصرى دست مىدهد. مقام ابراهيم عليه السلام سنگى است كه در قفسهاى قرار دارد و اثر دو قدم بر آن است، اما اثر انگشتى به نظر نمىآيد. چند سانتى ضخامت دارد و معروف است
1) . مردان علم در ميدان عمل، ج 2، ص 441
كه اثر دو پاى حضرت ابراهيم عليه السلام است و حضرت روى اين سنگ پا مىگذاشتهاند و بناى كعبه را مىچيدهاند. اين به ذهن نمىآيد كه اين اثر دو تا پا باشد، براى اين كه هيچ اثر انگشتى نيست مگر اين كه كفش باشد كه باز ممكن است قابل توجيه باشد. بالاخره مثل اين كه باور كردنش تعبد بيشترى مىطلبد و همان طور كه من نگاه مىكردم به اين سنگ مبارك، خوب كه نگاه كردم، ديدم سمت چپ آن سنگ- اگر كسى پشت به خانه كعبه بايستد- روى آن نوار با خط خيلى عالى نوشته بودند: «ولا يؤده حفظهما». اين جمله مبارك آية الكرسى را كه خداى سبحان مىفرمايد:
حفظ آسمان و زمين براى ما دشوار نيست و ما را خسته نمىكند، ما اگر بخواهيم دو پا را حفظ كنيم، براى ما خيلى خستگى ندارد ... وقتى در نوار اين سنگ ديدم، خيلى خوشحال شدم و براى دوستان نقل كردم. آقايان و دوستانى كه در سالهاى بعد به مكه مشرف شدند براى اين كه اين خط را با اين خصوصيات ببينند، هر چه گشتند آن را نيافتند. من خودم كه باز اخيراً مشرف شدم، رفتم ببينم، هر چه گشتم نبود. آن كسى كه مسؤول آن قسمت است، گفت: دنبال چه مىگردى؟ گفتم: دنبال يك چنين چيزى، گفت: مگر اين كه در كتاب خوانده باشى، اين جا نيست. آن جا واقعاً آيات و بينات است.(1)
يكى از نزديكان حضرت امام خمينى رحمه الله مىگويد: در تاريخ سه شنبه (6/ 5/ 66) بعد از انجام كارها، جناب آقاى رسولى با اشارهاى به اين جانب، به عرض حضرت امام رحمه الله رساند كه: فلانى امروز عازم مكه است و حقير كه براى دستبوسى خداحافظى جلو رفتم، با صحنهاى مواجه شدم كه هرگز در مخيّلهام خطور نمىكرد.
1) . گلى زواره، جرعههاى جانبخش، ص 163 و 164
حضرت امام رحمه الله به جاى آن كه دستشان را جلو بياورند، صورت مباركشان را جلو آوردند و معانقه كردند و در حالى كه از شدت هيجان و شوق مىلرزيدم، و سر از پا نمىشناختم، صورت خود را به صورت منور امام يافتم و امام شروع كردند به خواندن آيه مباركه: «ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد فاللَّه خير حافظاً و هو ارحم الراحمين» و بازهم دعا كردند. در حالى كه دستشان را مىبوسيدم، با تفقد و مهربانى و در عين حال قاطعانه فرمودند: شما در اعمالتان احتياط نكنيد. جالب اين كه اين جمله گويى يك امر تكوينى بود كه در طول سفر و مناسك حج در گوشم طنين انداز بود، آنچه را غير ممكن مىپنداشتم، ممكن بلكه محقق كرد و به طور كلى وسواس برطرف شد.(1)
نويسنده كتاب «فضيلتهاى فراموش شده» درباره پدرش (آخوند ملا عباس ترتبى) مىنويسد: در سال 1306 ه. ش پدرم عازم مكه معظمه گرديد، چون معلوم نبود كه گذرنامه خواهند داد يا نه، بعضى مىگفتند قاچاق مىرويم.
مرحوم حاج آخوند گفت: من چنين كارى نمىكنم با آن كه بىنهايت اشتياق زيارت مكه را دارم، ولى بر خلاف معمول و قانون حاضر نيستم.
او در همه كارها همين طور برد؛ مثلًا، در زمانى كه خودش به كشاورزى اشتغال داشت مالياتى مىگرفتند به نام عشريه، بعضى از مردم نمىدادند و مىگفتند دولت ظالم است، ندهيم بهتر، ولى مرحوم حاج آخوند هم
1) . در سايه آفتاب، ص 418
عشريه را از گندمهايش مىداد هم زكات شرعى آنها را. بارى گذرنامه دادند و مشرف شدند.
يكى از دوستان آن مرحوم كه در سفر همراهش بود مىگفت: در مكه در دست مرحوم حاج آخوند ما بين مچ و مرفق از روى رگها دانهاى بيرون زد و در اثر گرما و شست و شو سيم كشيد و دست از پنجه تا بازو ورم كرد و درد شديد داشت. با اين حال طوافهاى متعددى انجام مىداد، براى يكى يكى از خويشاوندان و دوستان متوفا و زندهاش. آنچه موجب تعجب گشت اين است كه با آن دست دردمند به نيابت بيش از هشتاد نفر نماز طواف نساء خواند. كسانى كه اصلًا آنها را نمىشناخت. هر كس مىآمد و مىگفت: به نيابت من هم دو ركعت نماز بخوانيد، مىخواند و من مىترسيدم كه حاج آخوند بيمار گردد و بيفتد و آن وقت چه بكنيم.(1)
سطح زندگى آيت اللَّه شاهرودى خيلى عادى و در رديف پايين بود. از اين رو خود را مستطيع به استطاعت ماليه نمىديد تا آن كه در اواخر عمرش فردى نيكوكار از اهالى كويت مخارج تشرف ايشان به حج را به عهده گرفت و معظم له به استطاعت بذليه، مستطيع گرديد. لكن به علت ضعف مزاج و آن كه سفر ايشان چون سفر يك مرجع تقليد شيعه بود و قهرا افرادى بايد همراه داشته باشند و مستلزم مخارج زيادى بود، راضى به اين سفر نبود. از اين رو از آقاى جناتى مىخواهند كه در مباحث درس ايشان مرورى كرده و ملاحظه كند كه آيا راهى براى قبول نكردن پول وجود دارد يا نه؟ آقاى جناتى بعد از مراجعه به عرض ايشان مىرساند كه
1) . فضيلتهاى فراموش شده، ص 144
شما سر درس اين روايت را قبول كرديد كه: «براى كسى كه هزينه حج بذل مىشود بايد حج كند ولو آن كه مركب او الاغ گوش و دم بريده باشد».
خلاصه راهى وجود ندارد مگر آن كه بذل كننده، از بذل خود برگردد. به دنبال اين گفت و گو براى آن كه بذل كننده را از بذل پشيمان كنند به نزد وى مىفرستند و مىگويند كه خرج سفر حج ايشان زياد است. آن شخص مىگويد: تمام مخارج را تأمين مىكنم، بدين جهت ايشان به سفر حج مشرف مىشوند.(1)
مرحوم حاج شيخ الاسلام رحمه الله فرمود: شنيدم از عالم بزرگوار و سيد عالى مقدار امام جمعه بهبهانى كه گفت: در اوقات تشرف به مكه معظمه، روزى به عزم تشرف به مسجد الحرام و خواندن نماز در آن مكان مقدس از خانه خارج شدم. در اثناى راه خطرى پيش آمد و خداوند مرا از مرگ نجات داد و با كمال سلامتى و رفع آن خطر رو به مسجد آمدم. نزديك در مسجد خربزه زيادى روى زمين ريخته بود و صاحبش مشغول فروش آنها بود.
قيمت آن را پرسيدم، گفت: آن قسمت فلان قيمت و قسمت ديگر ارزان تر و فلان قيمت است. گفتم: پس از مراجعت از مسجد مىخرم و به منزل مىبرم. پس به مسجد الحرام رفتم و مشغول نماز شدم در حال نماز در اين خيال شدم كه از قسمت گران آن خربزه بخرم يا قسمت ارزان ترش، و چه مقدار بخرم و خلاصه تا آخر نماز در اين خيال بودم و چون از نماز فارغ شدم، خواستم از مسجد بيرون روم، شخصى از مسجد وارد و نزديك من آمد و در گوشم گفت: خدايى كه تو را از خطر مرگ امروز نجات بخشيد،
1) . مردان علم در ميدان عمل، ج 3، ص 169 و 170
آيا سزاوار است كه در خانه او نماز خربزهاى بخوانى؟
فوراً متوجه عيب خود شده و بر خود لرزيدم، خواستم دامنش را بگيرم، ولى او را نيافتم.(1)
نويسنده كتاب «نشان از بىنشانها» مىنويسد:
پدر بزرگوارم (مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى) فرمودند: در سفر حج وقتى وارد حجاز شديم، چون پولى همراه نداشتم و شريف مكه نيز مبلغى پول به عنوان «خاوه» از هر مسافر دريافت مىكرد، ناچار با عدهاى كه مايل به پرداخت وجهى از اين بابت نبودند، از راه فرعى ازجده عازم مكه شديم. در بين راه به مأمورين حكومتى برخورديم و آنان مانع حركت ما شدند و گفتند: در اين محل بمانيد تا مأمورين وصول «خاوه» بيايند و پس از پرداخت پول به راه خود ادامه دهيد. در غير اين صورت حق ورود به مكه را نداريد.
همگى در سايه چند درخت خرما به انتظار مأمورين وصول نشستيم.
تمام همراهان پولهاى خود را حاضر كردند و به من گفتند: شما نيز پول خود را حاضر كنيد. گفتم: من پولى همراه ندارم. گفتند: اگر طمع دارى كه ما به تو پول دهيم، پولى به تو نخواهيم داد، اگر هم پول ندهى، نمىتوانى به سوى خانه خدا بروى. گفتم: من به شما طمع ندارم، بلكه به خداى بزرگ طمع دارم كه مرا يارى نمايد. گفتند: در اين بيابان عربستان، خداوند چگونه تو را يارى خواهد كرد؟ گفتم: در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شده است: «هركس به خاطر رضاى خدا به مردم خدمت كند و مزدى
1) . داستانهاى شگفت، شهيد دستغيب، ص 92
نخواهد، خداوند در بيابان در حال گرفتارى همچون سيلى كه از كوه جارى شود، موانع آن سيل را بر طرف سازد، موانع كار او را رفع نموده و او را يارى خواهد فرمود». پس از ساعتى آنان پرسش خود را تكرار كردند و من نيز همان پاسخ را به آنها دادم. آنان به تمسخر گفتند: گويا اين شيخ حشيش كشيده كه اين حرفها را مىزند و الا در بيابان غير از ما كسى نيست كه به او كمك كند، ما نيز به هيچ وجه به او كمك نخواهيم كرد.
ساعتى نگذشت كه از دور گردى ظاهرشد. به همراهان گفتم: اين خيرى است كه به سوى من مىآيد و آنها استهزا كردند.
پس از لحظاتى از ميان گرد و خاك دو نفر سوار ظاهر شدند كه اسبى را نيز يدك مىكشيدند به ما نزديك شدند. يكى از آن دو گفت: آقاى شيخ حسنعلى اصفهانى در بين شما كيست؟ همراهان مرا نشان دادند. او گفت:
دعوت شريف را اجابت كن. سوار بر اسب شدم و به اتفاق مأمورين به سوى جايگاه شريف مكه راه افتاديم. وقتى وارد چادر شريف مكه شديم، ديدم كه مرحوم حاج شيخ فضل اللَّه نورى و مرحوم حاج شيخ محمد جواد بيدآبادى- كه مرا با آنان سابقه مودّت بود- نيز در آن جا حضور دارند. شريف مكه حاجتى داشت كه به خواست خداوند آن را برآورده ساختم. بعد از آن معلوم شد كه شريف مكه ابتدا حاجت خود را خدمت مرحوم شيخ فضل اللَّه نورى رحمه الله گفته و ايشان هم فرموده بودند: انجام حاجت شما به دست شخصى است به اين نام. دستور دهيد ايشان را پيدا كنند و اين جا بياورند. و حتماً ايشان جزو پيادهها هستند. از اين رو شريف دستور مىدهد كه مأمورين به تمام راههاى فرعى بروند و هر جا مرا يافتند، نزد او ببرند.(1)
1) . نشان از بىنشانها، ص 92 و 93
ملاصدراى شيرازى، اين محقق ژرف انديش، چندين بار پياده به مكه مشرف شد و هنگامى كه براى هفتمين بار، با پاى پياده راه حج مىپيمود، در سال 1050 ه. ق در بصره به درود حيات گفت.(1)
زمانى كه سيد عبدالحسين حجّت به مكّه مشرف شده بود، بر ملك ابن سعود وارد شد. پادشاه عربستان فرصت را غنيمت شمرده و از سيد براى تشرّف به حج دعوت به حمل آورد. سيد در جواب فرمودند: آمدن ما به مكه موقوف به تعمير قبور ائمه بقيع است. اگر اجازه تعمير به آن طرزى كه مطلوب ماست داده شود، ما هم دعوتت را اجابت خواهيم كرد.(2)
مرحوم سيد شرف الدين از علماى بزرگ شيعه، هنگامى كه در زمان عبدالعزيز آل سعود به زيارت خانه خدا مشرف شد، از جمله علمايى بود كه به كاخ پادشاه دعوت شده بود كه طبق معمول در عيد قربان به او تبريك بگويند. زمانى كه نوبت به وى رسيد و دست شاه را گرفت، هديهاى به او داد و هديهاش عبارت بود از يك قرآن كه در جلدى پوستين نگه داشته شده بود.
ملك هديه را گرفت و بوسيد و به عنوان احترام و تعظيم، بر پيشانى خود گذاشت. سيد شرف الدين ناگهان گفت: اى پادشاه! چگونه اين جلد را مىبوسى و تعظيم مىكنى در حالى كه چيزى جز پوست يك بز نيست؟
ملك گفت: غرض من قرآنى است كه در داخل اين جلد قرار دارد نه خود جلد. آقاى شرف الدين فوراً گفت: احسنت، اى پادشاه! ما هم وقتى پنجره يا در اتاق پيامبر را مىبوسيم، مىدانيم كه آهن هيچ كارى نمىتواند بكند، ولى غرض ما آن كسى است كه ماوراى اين آهنها و چوبها قرار دارد. ما مىخواهيم رسول اللَّه را تعظيم و احترام كنيم، همان گونه كه شما با بوسه زدن بر پوست بز، مىخواستى قرآنى را تعظيم نمايى كه در جوف آن پوست قرار دارد.
حاضران تكبير گفتند و او را تصديق نمودند. آن جا بود كه ملك ناچار شد اجازه دهد حجاج با آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله تبرك جويند، ولى آن كه پس از او آمد، به قانون گذشته شان بازگشت.(1)
نگارنده كتاب «كرامات صالحين» مىنويسد: سالها بود كه در آرزوى تشرف به زيارت خانه خدا بودم و همواره اين دعا را در ماههاى رمضان مىخواندم كه: «اللهم إنى أسئلك أن تصلى على محمد و آل محمد ... أن تكتبنى من حجاج بيتك الحرام ...».
اما دعايم به هدف اجابت نمىرسيد، بويژه كه اين تقاضا از خدا در سالهاى غمبارى بود كه سعودىها خون «حاج سيد ابوطالب اردكانى يزدى» را بدون هيچ گناهى بر زمين ريخته بودند و رابطه دو كشور قطع شده بود و هيچ كس اجازه ورود به خاك سعودى و انجام مناسك حج را به مدت هفت سال نيافت.
1) . آنگاه هدايت شدم، ص 93
به هر حال پس از هفت سال به تلاش برخى از كشورهاى اسلامى روابط ايران و سعودى رو به بهبود نهاد و زائران ايرانى كه ازسال 1360 ه. ق در موسم حج غايب بودند، بار ديگر در سال 1367 ه. ق سيل آسا از سراسر ايران راهى حجاز شدند. نگارنده نيز با وجود عدم امكانات مالى، تصميم به انجام حج گرفتم و پس از تصميم نخستين وسيله آن كه گذرنامه بود، به آسان ترين شيوه ممكن فراهم شد، اما روشن است كه گذرنامه با فقدان امكانات مالى كارساز نيست و تنها اميدم توسل به خاندان وحى و رسالت بود كه بر اثر الطاف و عنايات آنها، به آرزوى ديرينه ام دست يابم.
به همين جهت پنج شنبهاى به همراهى برخى از دوستان به زيارت امامزاده «ابو الحسن» كه در دو كيلومترى غرب شهر رى است، رفتيم كه بسيار مجرب است و شب را تا بامداد در حرم آن حضرت به توسل و توجه گذرانده و حاجت خويش را خواستم.
شب جمعه بود كه در عالم خواب ديدم وارد مسجدى شدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام در آن جا بودند. من به آن دو شخصيت فرزانه سلام و اظهار ارادت كردم و ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله رو به على عليه السلام كرد و فرمود:
«على جان! رازى مىخواهد امسال به خانه خدا مشرف شود، اما وسايل آن را ندارد، من دعا مىكنم شما آمين بگو تا فراهم شود». و آن گاه آن گرامى دعا كرد و امير مؤمنان عليه السلام آمين گفت. من در اوج شادمانى از خواب بيدار شدم و به بيت آيت اللَّه حاج شيخ على اكبر برهان- كه از علماى تهران و دوستان نزديك بود- رفتم و جريان را به او باز گفتم.
ايشان فرمودند: امسال به طور قطع تو به خانه خدا تشرف خواهى يافت، اگر چه كسى از ايران نرود؛ چرا كه اين روايت از پيامبر صلى الله عليه و آله قطعى
است كه فرمود: «من رآنى فقد رآنى».
وافزودند: اگر به راستى دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و آمين امير مؤمنان عليه السلام به هدف اجابت نرسد، روشن است كه دعاى ديگران هرگز به جايى نمىرسد، شما مطمئن باش كه امكانات و وسايل و مخارج سفر خواهد رسيد.
در اوج اميد به منزل بازگشتم و به انتظار گشايش در كارم نشستم؛ اما شگفتا كه ساعتى نگذشته بود كه دو نفر از راه رسيدند و مخارج سفر مرا آوردند و مصرانه تقاضاى عزيمت به سوى خانه خدا نمودند به همين جهت نگارنده از راه زمينى از تهران به عراق و از آن جا به كويت و از آن جا به وادى عقيق رسيدم و احرام حج را به يارى خدا بستم و به سوى حرم به راه افتادم.
پس از انجام حج و زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه منوره نيز به همان صورت از راه كويت به عراق وارد شدم و پس از تشرف به عتبات عاليات و درك بركات و آثار بسيار از جمله شفاى پايم كه مدتها به بيمارى ناشناختهاى گرفتار و از همه جا نوميد شده بودم، به ايران بازگشتم.(1)
مرحوم آقاى سيد عبداللَّه بلادى ساكن بوشهر فرمود: وقتى يكى از علماى اصفهان با جمعى به قصد تشرف به مكه معظمه و حج خانه خدا از اصفهان حركت كردند و به بوشهر وارد شدند تا از طريق دريا مشرف شوند. پس از ورود آنان از طرف سفارت انگليس سخت جلوگيرى كردند و گذرنامهها را ويزا نكردند و اجازه سوار شدن به كشتى را به آنها ندادند و آنچه من و ديگران سعى كرديم، فايده نبخشيد. آن شيخ اصفهانى و
1) . محمد شريف رازى، كرامات صالحين، ص 34- 35
رفقايش سخت پريشان شدند و مىگفتند: مدتها زحمت كشيديم و تدارك سفر مكه ديديم و قريب يك ماه در راه صدمهها ديديم و ما نمىتوانيم مراجعت كنيم.
آقاى بلادى فرمود: چون شدت اضطراب شيخ را ديدم برايش رقت نمودم و براى اين كه مشغول و مأنوس شود مسجد خود را در اختيارش گذاشته، خواهش كردم در آن جا نماز جماعت بخواند و به منبر رود. قبول كرد و شبها بعد از نماز منبر مىرفت. سپس خودش روى منبر و رفقايش در مجلس با دل سوخته، خدا را مىخواندند و ختم «امن يجيب» و توسّل به حضرت سيد الشهداء عليه السلام را مىگفتند، به طورى كه صداى ضجه و ناله ايشان هر شنوندهاى را منقلب مىساخت.
پس از چند شب كه با اين حالت پريشانى خدا را مىخواندند و مىگفتند ما نمىتوانيم برگرديم و بايد ما را به مقصد برسانى، ناگاه روزى از طرف كنسول گرى انگليس دنبال آنان آمدند و گفتند بياييد تا به شما اجازه خروج داده شود. همه با خوشحالى رفتند و اجازه گرفتند و حركت كردند.(1)
شيخ عبدالكريم آل محى الدين حكايت مىكرد كه: مادرم روزى خطاب به من گفت: خواب ديدم كه امام عصر (عج) به دنبال تو فرستاده و تو را با خويش به حج خانه خدا برده است. مدتى از اين جريان گذشت و خواب مادرم را فراموش كردم تا آن كه يك روز ميرزاى شيرازى كسى را
1) . داستانهاى شگفت، ص 157 و 158
به دنبالم فرستاد و نزد او رفتم ديدم نزديك در خانهاش ايستاده است و بعد از سلام و احوال پرسى گفت: من قصد تشرف به خانه خدا را دارم. تو هم همراه من مىآيى؟ گفتم: بلى، مانعى نيست.
ميرزا صورتى را كه وسايل مورد نياز در آن نوشته شده بود همراه با چند درهم به من داد و گفت: اين وسايل را تهيه كن و براى سفر حج آماده شو. پس از خريدن اجناس و رسيدگى به امور خود، همراه ايشان به حج مشرف شدم. پس از بازگشت از حج تازه به ياد خواب مادرم افتادم. از آن به بعد مقام ميرزا در نزد من بسيار ارجمندتر و بزرگ تر از قبل شد.(1)
مرحوم الهى قمشهاى سالى به سفر حج مشرف شده بود. در صحرا تشنگى بروى غلبه مىكند و امان از او مىربايد. رو به آسمان كرده، مىگويد: خدايا آبى برسان. ناگاه سيدى پديدار مىشود و ظرف آبى بديشان مىدهد. مرحوم الهى قمشهاى تعريف مىكرده كه: آبى به اين شيرينى و خنكى نخورده بودم. وقتى سيراب شدم، آن سيد بقيه آب را به سرو رويم ريخت؛ زمانى كه سر بلند كردم ديدم نيست.(2)
شيخ الاسلام لاهيجان از حج برگشته بود. مردم دسته به دسته به زيارت او مىرفتند و كسب فيض مىكردند. زن زارع لاهيجى هم به شوهرش گفت: تو به خدمت آقا نمىروى؟
لاهيجى به خانه آقا رفت، جمعيت بسيار بود، زارع به تواضع تمام سلام كرد و كنار در اتاق نشست و پس از چند دقيقه برخاست و به خانه برگشت. زن پرسيد: به خدمت آقا رفتى؟ جواب داد: بلى، خدمت آقا رسيدم. گفت: خوب چه گفتى؟ گفت: هيچ حرفى نداشتم. زن گفت:
عجب مرد نادانى هستى! مىخواستى صحبتى بكنى؛ مگر زبان نداشتى؟
مرد گفت: خوب اين دفعه مىروم، صحبت مىكنم.
فردا لاهيجى باز به خانه آقا رفت؛ اما اين بار كفشها را كند وزير بغل گذاشت و يكراست به بالاى اتاق رفت و دست راست شيخ الاسلام دو زانو نشست. حاضران مجلس همه به زارع لاهيجى كه در صدر مجلس جا گرفته بود، نگاه مىكردند.
زارع سربهگوش شيخالاسلام برد وبه زبانلاهيجىگفت: خوج خوينى؟
(گلابى جنگلى مىخورى؟)
شيخ الاسلام نگاهى به زارع كرد و اين پرسش را تعارف ساده محبتآميزى پنداشت و براى آن كه دل مرد عامى را نشكند، پرسيد:
داينى؟ (دارى؟)
لاهيجى گفت: نه، گپ زمه (نه، دارم صحبت مىكنم).(1)
حاج شيخ عبدالرحيم مجتهد شوشترى هم زمان با محقق انصارى رحمه الله با نياز فوق العاده به حرم حضرت عباس عليه السلام مشرف شد و عرضه داشت: يا ابا الفضل! من تو را وسيله قرار مىدهم تا از خدا بخواهى سه حاجت و خواسته مرا جامه عمل بپوشاند.
1) . هزار و يك حكايت تاريخى، ج 2، ص 34 و 35
1- مبلغ دويست تومان بدهكارم، وسيله اداى قرضم فراهم گردد.
2- مبلغى هم براى نيازمندىهاى زندگى به من مرحمت شود.
3- حج خانه خدا برايم فراهم آيد.
بامدادان ملا عبدالرحمان، يكى از كارگزاران مرحوم شيخ مرتضى انصارى، نزد آقاى شوشترى آمد و گفت: شيخ انصارى تو را احضار كرده است. مرحوم شوشترى گويد: به ملاقات شيخ رفتم، پس از عرض سلام شيخ فرمود: اين دويست تومان را بگير و وامت را بپرداز و اين مبلغ ديگر را در نيازمندىهاى خود به مصرف برسان.
فهميدم كه حوالهاى از مولايم عباس صادر شده است و مقام مقدس محقق انصارى مأمور پرداخت آن گرديده است.
گفتم: خواسته ديگرى نيز من داشتم و آن تشرّف به مكه معظمه است.
فرمود: من صلاح نمىدانم به اين سفر فعلًا مشرف شوى، گفتم: براى چه؟
فرمود: خطرى پيش بينى مىشود. گفتم: استخاره كنيد، پاسخ داده شد «وللَّه على الناس من حج البيت ...» گفتم: با مساعدت تفأّل من عازم مكه مىشوم. فرمود: ميل خودت است، اينك هزينه رفتن مكه را بگير و برو.
من به سوى مكه روانه شدم، اما همان طورى كه شيخ پيش بينى كرده بود گروهى راهزن مرا گرفتند. يكى از آنها مرا بر زمين زد و خنجر بر گلويم گذاشت، گفتم: اگر منظور شما پول است، هر چه دارم برداريد و مرا نكشيد. آن قدر گريه و التماس و زارى كردم تا اين كه دست از كشتن من برداشت و مرا بدون پول و لباس در بيابان گذاشته و رفتند. با مشقت بسيار به نجف برگشتم و داستان به خدمت شيخ رسانيدم. فرمود: من به تو گفتم خطر در پيش است.(1)
1) . مردان علم در ميدان عمل، ج 5، ص 387 و 388
حضرت صاحب الامر
(عجّل اللَّه فرجه الشريف)
صفحه خالى
على بن مهزيار- كه قبرش در اهواز و زيارتگاه عموم است و بقعه و بارگاهى دارد- مىگويد: نوزده سفر هر سال به مكه مشرف مىشدم تا شايد خدمت حضرت ولى عصر عليه السلام برسم؛ ولى در اين سفرها هر چه بيشتر تفحّص مىكردم كمتر موفق به اثريابى از آن حضرت مىگرديدم، بالاخره مأيوس شدم و تصميم گرفتم كه ديگر به مكّه نروم.
وقتى كه دوستان عازم مكّه بودند به من گفتند: مگر امسال به مكه مشرف نمىشوى؟ گفتم: نه امسال گرفتارىهايى دارم و قصد رفتن به مكه را ندارم.
شب در عالم خواب ديدم كه به من گفته شد امسال، سفرت را تعطيل نكن كه انشاءاللَّه به مقصودت خواهى رسيد.
من با اميدى مهياى سفر شدم. وقتى رفقا مرا ديدند تعجب كردند؛ ولى به آنان از علّت تغيير عقيدهام چيزى نگفتم.
تا آنكه به مكّه مشرف شده و اعمال حج را انجام دادم. در اين مدت دائماً در گوشه مسجدالحرام تنها مىنشستم و فكر مىكردم.
گاهى با خودم مىگفتم: آيا خوابم راست بوده يا خيالاتى بوده است كه در خواب ديدهام.
يك روز كه سر در گريبان خود برده و در گوشهاى نشسته بودم، ديدم دستى بر شانهام خورد. شخصى كه گندمگون بود به من سلام كرد و گفت اهل كجايى؟
گفتم: اهل اهواز.
گفت: ابنخطيب را مىشناسى؟
گفتم: خدا رحمتش كند از دنيا رفت.
گفت: «انّا للَّهوَانّا الَيهِ راجِعُون» مرد خوبى بود به مردم احسان زيادى مىكرد، خدا او را بيامرزد.
سپس گفت: على بن مهزيار را مىشناسى؟
گفتم: بله خودم هستم.
گفت: اهلًا و مرحباً اى پسر مهزيار! تو خيلى زحمت كشيدى براى زيارت مولايت حضرت بقيه اللَّه عليه السلام. به تو بشارت مىدهم كه در اين سفر به زيارت آن حضرت موفق خواهى شد. برو با رفقايت خداحافظى كن و فردا شب در شعب ابىطالب بيا كه من منتظر تو هستم تا تو را خدمت آقا ببرم.
من با خوشحالى فوق العاده به منزل رفتم و وسايل سفرم را جمع كردم و با رفقا خداحافظى نموده و گفتم: بايد چند روزى به جايى بروم. آن شب به شعب ابى طالب رفتم و ديدم او در انتظار من است.
هر دو سوار شتر شديم و از كوههاى عرفات و منا گذشتيم و به كوههاى طائف رسيديم. او به من گفت: پياده شو تا نماز شب بخوانيم. من پياده شدم و با او نماز شب خواندم و با ز سوار شديم و به راه خود ادامه داديم تا
طلوع فجر دميد. پياده شديم و نماز صبح را خوانديم. من از جا حركت كردم و ايستادم هوا قدرى روشن شده بود. به من گفت: بالاى آن تپه چه مىبينى؟
گفتم: خيمهاى مىبينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است.
گفت: بله درست است، منزل مقصود همان جاست. جايگاه مولا و محبوبمان همانجاست.
آنوقت گفت: برويم.
گفتم: شترها را چه بكنيم؟
گفت: آنها را آزاد بگذار. اين جا محل امن و امان است. با او تا نزديك خيمه رفتم، به من گفت: تو صبر كن. خودش قبل از من وارد خيمه شد و چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه بيرون آمد و گفت: خوش به حالت، به تو اجازه ملاقات دادند، وارد شو.
من وارد خيمه شدم، ديدم آقايى بسيار زيبا، با بينى كشيده و ابروهايى پيوسته و برگونه راستش خالى بود كه دلها را مىبرد باكمال ملاطفت و محبت احوال مرا پرسيد و فرمود: پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم؛ بلكه تا موقعى كه خدا بخواهد در كوهها و صحراها بسر ببرم تا از شرّ جباران و طاغوتها محفوظ باشم و زير بار فرمان آنها نروم تا وقتى كه خدا اجازه فرجم را بدهد.
من چند روز ميهمان آن حضرت در آن خيمه بودم و از انوار و علومش استفاده مىكردم تا آنكه خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاههزار درهم داشتم، خواستم به عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم. قبول نكرد و فرمود: از قبول نكردنش ناراحت نشو؛ اين به علّت آن است كه تو راه دورى در پيش دارى و اين پول مورد احتياج تو خواهد بود.
پس خداحافظى كردم و به طرف اهواز حركت نمودم و هميشه به ياد آن حضرت و محبتهاى او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببينم.(1)
آيتاللَّه آقاى حاج شيخ محمد على اراكى قدس سره فرمودند: دخترم- كه همسر حجتالاسلام آقاى حاج سيد آقاى اراكى است- مىخواست به مكه مكرّمه مشرف شود و مىترسيد نتواند در اثر ازدحام حجّاج طوافش را كامل و راحت انجام دهد؛ من به او گفتم: اگر به ذكر «يا حَفيظُ ياعَليمُ» مداومت كنى خدا به تو كمك خواهد كرد.
او مشرّف به مكه شد و برگشت. در مراجعت يك روز براى من تعريف مىكرد كه من به آن ذكر مداومت مىكردم و به بحمداللَّه اعمالم را راحت انجام مىدادم تا آن كه يك روز در موقع طواف جمعى از سودانىها و ازدحام عجيبى را در مطاف مشاهده كردم.
قبل از طواف با خود فكر مىكردم كه من امروز چگونه در ميان اين همه جمعيت طواف مىكنم، حيف كه من در اين جا محرمى ندارم تا مواظب من باشد و مردها به من تنه نزنند. ناگهان صدايى شنيدم كه به من مىگويد: متوسّل به امام زمان عليه السلام شو تا بتوانى راحت طواف كنى.
گفتم: امام زمان كجاست؟
گفت: همين آقاست كه جلوتر مىروند.
نگاه كردم ديدم آقاى بزرگوارى پيش روى من راه مىرود و اطراف او به قدر يك متر خالى است وكسى در آن حريم وارد نمىشود.
1) . مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحار الانوار، ص 358- 361 نقل از كمالالدين.
همان صدا به من گفت: وارد اين حريم بشو و پشت سر آقا طواف كن.
من فوراً پا در حريم گذاشتم و پشت سر حضرت ولى عصر عليه السلام مىرفتم و به قدرى نزديك بودم كه دستم به پشت آقا مىرسيد.
آهسته دست به پشت عباى آن حضرت گذاشتم و به صورتم ماليدم و مىگفتم: آقا قربانت بروم! اى امام زمان فدايت بشوم! و به قدرى مسرور بودم كه فراموش كردم به آقا سلام كنم.
خلاصه همين طور هفت شوط طواف را بدون آنكه بدنى به بدنم بخورد و آن جمعيت انبوه براى من مزاحمتى داشته باشد انجام دادم.
و تعجب مىكردم كه چگونه از اين جمعيت انبوه كسى وارد اين حريم نمىشود. آقاى اراكى رحمه الله مىگويد: چون او تنها خواستهاش همين بود سؤال و حاجت ديگرى از آن حضرت نداشته است.(1)
ابوالقاسم على كوفى گفت: روزى در موسم حجّ در طواف بودم. در شوط هفتم نظرم به جمعى افتاد كه حلقه زده بودند و در آن ميان شخصى در كمال فصاحت تكلُّم مىكرد. به زودى طواف را تمام كرده پيش او رفتم. جوانى خوش روى ديدم كه به فصاحت، بلاغت، خوش كلامى، ادب، تواضع و حسن سلوك او تا آن روز كسى را نديده بودم.
خواستم تا با او سخن گويم و سؤال كنم، مرامنع كردند. پرسيدم: اين كيست؟ گفتند فرزند رسول خداست. هر سال يك بار در اين جا پيدا مىشود و ساعتى با خواص اصحاب خود صحبت مىدارد.(2)
زمانى علامّه بحرالعلوم در مكه معظّمه سكونت داشت و از بستگان و خويشانش به دور بود. او از هر گونه بذل و بخشش به مستمندان و محتاجان و نيز تأمين مايحتاج طلاب فروگذار نمىكرد.
روزى پيشكار آن بزرگ به ايشان خبر مىدهد كه ديگر دينار و درهمى اندوخته باقى نمانده و بايد فكرى كرد.
سيد قدس سره به اين گفته پاسخى نمىدهند. پيشكار مىگويد: عادت ايشان در مكه چنين بود كه هر صبحگاه به طواف كعبه مشرف مىشد و پس از آن مراجعت مىفرمود و در اتاق مخصوص خود اندكى استراحت مىكرد و در همان موقع قليانى برايشان مهيا مىنمودم و ايشان عادتاً آن را مىكشيد و سپس به اتاق ديگر مىرفت تا به تدريس بپردازد. فرداى آن روز چون از طواف برگشت و من چون مثل هميشه قليان را حاضر كردم، ناگهان صداى در آمد، سيّد به شدت مضطرب گرديد و به من گفت: «قليان را از اين جا بردار» و خود با سرعت همانند پيشخدمتان به سوى در شتافت و آن را گشود. مرد جليل القدرى كه به گونه اعراب بود داخل گرديد و در اتاق مخصوص سيّد نشست و سيد هم باكمال ادب و كوچكى نزديك ايشان نشست.
آن دو ساعتى باهم خلوت كردند و با يكديگر مكالمه داشتند و چون آن بزرگوار برخاست، سيّد نيز باشتاب در را گشود و دست آن شخص را بوسه زد و سپس او را بر شتر- كه آن جا خوابيده- بود سوار كرد.
مهمان رفت و سيّد بازگشت. امّا رنگ چهرهاش تغيير كرده بود، در همان حال حوالهاى را كه در دست داشت به من داد و فرمود: اين حواله را
نزد فلان مرد صراف كه در كوه صفا، دكان دارد ببر و هر چه داد بگير و بياور. من حواله را گرفتم، نزد شخص معهود رفتم. او چون آن را ديد بوسيد و گفت: چند نفر بار بر حاضر كن، من چهار نفر حاضر كردم و آن مرد صراف به اندازهاى كه آنان قدرت داشتند، ريالها را در كيسه ريخت و بار برها بردوش كشيدند و به منزل رفتيم.
يكى از روزها تصميم گرفتم نزد آن صرّاف بروم تا از احوال او جويا گردم و نيز از صاحب حواله اطلاعى حاصل كنم. امّا چون به صفا رسيدم مغازهاى نديدم و از شخصى جوياى آن صراف شدم در پاسخ گفت:
در اين مكان تاكنون چنين صرافى كه مىگويى ديده نشده است.
دانستم كه اين نيز يكى ديگر از اسرار الهى و عنايات و الطاف حضرت ولى عصر عليه السلام است.(1)
صاحب درّالمنثور آورده است: از بعضى از استادان خود و غيرايشان شنيدم كه هر گاه شيخ حسن (صاحب معالم الاصول) از براى حجّ رفت، به اصحاب خود گفت: از خداى عزّوجل اميد دارم كه به زيارت جمال بىكمال حضرت صاحب العصر و الزمان عليه السلام مشرّف شوم؛ زيرا كه آن حضرت هر سال به حجّ تشريف مىآورد. پس چون شيخ حسن در مناسك حج، وقوف عرفه را بهجا آورد و خواست كه در گوشه تنهايى به فراغ خاطر مشغول ادعيه عرفه شود، به اصحاب خود فرمود: از خيمه بيرون رويد و بر در خيمه نشسته، مشغول دعا باشيد.
در اين اثنا شخصى داخل خيمه شد كه شيخ حسن او را نمىشناخت و
1) . نجم الثاقب، باب هفتم، ص 340؛ سيماى امام زمان، ص 192؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 140 و 141؛ فوائد الرضويه، ص 680
سلام گفت و نشست. شيخ حسن گويد: از آمدن او هيبت برمن غالب شدو مبهوت شدم و قدرت بر سخن گفتن نداشتم. پس او با من سخن گفت به كلامى كه ياد ندارم، سپس برخاست و چون از خيمه بيرون رفت، چيزى كه اميد آن را داشتم به خاطرم رسيد. باعجله تمام برخاستم، پس او را نديدم و از اصحاب خود پرسيدم، گفتند: ما كسى را نديدهايم كه داخل خيمه شما شده باشد.(1)
ميرزا محمد استرآبادى گفت:
شبى در حوالى بيت اللَّه الحرام مشغول طواف بودم، ناگاه جوان نيكورويى را ديدم كه مشغول طواف بود. چون نزديك من رسيد يك طاقه گل سرخ به من داد (آن وقت موسم گل نبود) من آن گل را گرفتم و گفتم:
اين از كجاست، اى سيد من!؟
فرمود: از خرابات براى من آوردهاند. آن گاه از نظر من غايب شد و من او را نديدم، بعداً متوجه شدم، آن آقا، كسى نبود جز مولاى خوبان حضرت صاحب الزمان عليه السلام.(2)
شخصى به نام شيخ قاسم بسيار به حج مىرفت و از مسافرتهايش خاطرات شيرين داشت، مىگفت: در يكى از سفرهايم يك روز از پيادهروى خسته شدم. به سايه درختى رفتم تا چند لحظهاى استراحت كنم،
خواب بر چشمانم غلبه كرد. وقتى بيدار شدم كه كاروان حج رفته بود و من تنها مانده بودم.
نمىدانستم به كدام طرف بروم؟ وحشت سراپايم را گرفته بود. به يادم آمد آنچه را كه عالم بزرگوار سيد بن طاووس در كتاب امام نوشته كه: اگر كسى راه را گم كرد، با صداى بلند صدا بزند: «يا اباصالح» پس به سمتى متوجه شدم و به آواز بلند صدا مىكردم: يا اباصالح. و مقصودم حضرت صاحب الامر عليه السلام بود. در اين كه حال فرياد مىكردم، عربى را ديدم كه سوار برناقهاى است؛ به من فرمود: از كاروان عقب ماندهاى؟
گفتم: آرى.
فرمود: در رديف من سوار شو تا تورا به قافله برسانم. من سوار شدم ساعتى نگذشت كه به قافله رسيدم، مرا پياده كرد و فرمود برو.
گفتم: تشنگى مرا رنجور كرده است. ديدم از زين مركب خود مشك آبى آورد و مرا سيراب كرد. به خدا سوگند! كه هرگز لذيذتر و گواراتر از آن آب نياشاميدهام. پس به كاروان ملحق شدم و متوجه او گشتم. او را نديدم در كاروان جستوجو كردم و هر چه كوشش كردم ديگر او را نديدم.(1)
مرحوم شيخ عباس قمى حكايتى از شيخ مهدى ملّا كتاب نقل كرده است كه: مرحوم شيخ مهدى در سال آخر عمر خود قصد حجّ كرد. به او گفتند: خوب است به كربلا مشرّف شوى و عرفه را در خدمت حضرت امام حسين عليه السلام باشى كه ثواب حجّ دارد. فرمودند: مىخواهم مكّه روم به دو جهت: يكى آن كه شايد در رفتن يا برگشتن در بين راه وفات كنم و حقّ
1) . منتهى الآمال، ج 2، ص 474، حكايت 17؛
تعالى مرا داخل فرمايد در روضه و آن مكانى است در بهشت كه در اخبار وارد شده كه آن مختص به كسى است كه در راه مكّه مىميرد و ديگر آن كه فايز و رستگار شوم به اجتماع با حضرت بقيّةاللَّه فى الارضين مولاى ما صاحبالزمان عليه السلام چون آن بزرگوار در هر سال در موسم حجّ حاضر است.
پس شيخ حركت كرد و به مكّه رفت. چون از سفر حجّ برمىگشت در ميان راه وفات نمود و به دار باقى شتافت.(1)
شخصى از اهل مدائن گويد: با رفيقم به حج رفته بوديم؛ چون به موقف عرفات رسيديم، جوانى را ديديم نشسته است. گدايى نزد ما آمد، او را رد كرديم. نزد آن جوان رفت و از او درخواست كمك نمود. جوان چيزى از زمين برداشت و به او داد. گدا او را دعا نمود و زياد و جدّى هم دعا كرد. سپس جوان برخاست و از نظرمان ناپديد شد. نزد آن سائل رفتيم و به او گفتيم: به تو چه عطا كرد؟ او به ما ريگ طلايى نشان داد كه قريب بيست مثقال بود. من به رفيقم گفتم: مولاى ما نزد ما بود و ما ندانستيم.
آنگاه به جستوجويش پرداختيم و تمام موقف را گردش كرديم ولى او را نيافتيم. از جمعيتى از اهل مكّه كه در اطرافش بودند، راجع به او پرسيديم. گفتند: جوانى است علوى كه هر سال پياده به حجّ مىآيد.(2)
جعفر بنمحمد قولويه گويد: به قصد رفتن به مكّه و انجام مراسم حجّ
حركت كردم و در آن سال دشمنان به كعبه حمله كرده بودند و حجر الاسود را از جاى خودكنده بودند. من چون مىدانستم كه حتماً امام بايد آن را نصب كند و در اين زمان حضرت امام عصر- ارواحناه فداه- آن را نصب مىكند. از اين رو سعى داشتم، شاهد نصب حجر به دست آن حضرت باشم. امّا همين كه به بغداد رسيدم مريض شدم و در شرف مرگ قرار گرفتم و از ادامه مسير باز ماندم. چون از ادامه سفر مأيوس شدم، شخصى به نام ابوهشام را پيدا كرده و نامهاى را كه در آن خطاب به امام زمان نوشته بودم كه آيا از اين مرض نجات پيدا مىكنم يا نه؟ به او دادم و از او خواستم توجّه كامل داشته باشد كه چه كسى حجرالاسود را نصب مىكند تا اين نامه را به او بدهد و جواب آن را برايم بياورد.
ابوهشام گفت: به مكه رفتم و در محلى كه كاملًا مىتوانستم محل نصب حجرالاسود را ببينم، ايستادم و ديدم هر كس مىخواهد آن سنگ را سرجاى خود بگذارد، سنگ مىلرزد و در جاى خود قرار نمىگيرد. تا اين كه جوانى زيبا جلو آمد و سنگ را برداشت و برجاى خود قرار داد و سنگ همان جا باقى ماند و آن چنان محكم بر جاى خود چسبيد كه گويا اصلًا كنده نشده بود. صداى مردم بلند شد و آن شخص به طرف بيرون مسجدالحرام رفت. من با عجله به سوى او دويدم و به طورى مردم را كنار مىزدم و مىرفتم كه همه خيال مىكردند ديوانه شدهام. من چشم از او برنمىداشتم تا او را گم نكنم.
وقتى از ميان مردم بيرون رفتم، تندتر دويدم تا پشت سر او رسيدم. او ايستاد و رويش را برگردانيد و گفت: آنچه را با خود دارى به من بده. من نامه را به او دادم و بدون آنكه نگاهى در آن بكند، فرمود: به صاحب نامه بگو: كه از اين مرض شفا مىيابد و سى سال ديگر زندگى مىكند. آن گاه از
من دور شد و من آن چنان مات و مبهوت مانده بودم كه قدرت حركت نداشتم تا او از ديدهام غايب شد.
وسى سال بعد جعفر مريض شد و به تهيّه قبر و وصيّت كردن پرداخت. به او گفتند: ان شاءاللَّه خوب مىشوى، گفت: امسال همان سالى است كه وعدهمن در آن داده شده است و چيزى نگذشت كه از دنيا رفت.(1)
كاروان حج آماده حركت بود، دور هر حاجى عدهاى از فاميل و بستگان حلقهزده بودند و با اشك و آه و التماس از او مىخواستند كه از آنها هم يادى بنمايد. سرانجام كاروان به قصد زيارت خانه خدا روانه شد.
تپهها و كوهها، دشت و صحرا و فرازها و نشيبها، يكى پس از ديگرى طى مىشد و مسافران پياده و سواره به راه خود ادامه مىدادند.
سيد جليل القدر امير اسحاق استر آبادى مىگويد: پس از چند روز پيمودن راه، يك روز خستگى و پياده روى مرا از پاى در آورد. كم كم از كاروان عقب ماندم و هر چه تلاش كردم، نتوانستم خود را به كاروان برسانم. تشنگى سختى به من رو آورد. رمق از زانوهايم رفت. دست از زندگى كشيده و به حالت جان دادن روى زمين افتادم و آماده مرگ شدم.
شهادتين را برزبان جارى كردم كه ناگهان متوجه شدم كه بالاى سرم كسى است، نگاه كردم ديدم مولا و سرور ما- خليفه خدا بر اهل جهان- صاحب الزمان عليه السلام است. فرمود: برخيز، من طبق فرمان آن حضرت از جا بلند شدم.
به وسيله، ظرف آبى مرا سيراب كرد و در رديف خود برمركبش سوار نمود و راه افتاد. من شروع كردم به خواندن «حرزيمانى» هر جا را كه غلط
1) . الخرائج و الجرائح للراوندى، ج 1، ص 475- 477؛ محجّة البيضاء، ج 4، ص 368
مىخواندم، آن آقا تصحيح مىفرمود، تا اين كه دعا تمام شد و من خود را در مكّه معظمه ديدم، شگفت زده از مركب پياده شدم پس از نه روز كاروان رفقايم رسيد، و همه در شگفت شدند و همه جا پيچيد كه من طى الارض دارم. غافل از اينكه آمدن و نجات من به بركت حضرت بقيةاللَّه امام زمان عليه السلام بود.(1)
1) . بحار الانوار، ج 13، ص 146؛ پنجاه داستان از شيفتگان حضرت مهدى، ص 117 و 118
صفحه خالى
آمده است كه پيرمردى عازم سفر حجّ بود. او در هر قدمى كه مىگذاشت، دو ركعت نماز مىگزارد. چنان غرق در عبادت بود كه از چيزهاى ديگر غافل ماند. او حتّى خارهايى كه به پايش فرو مىرفت، درنمىآورد؛ امّا در آخر امر چنان عبادتهايش را مورد پسند خود قرار داد و مغرور گرديد كه خود را بالاتر از همه چيز مىديد. و اين زمينهاى شد كه ابليس پليد بر او نفوذ كرده و از راه الهى بدر كند.
او گرفتار عجب و غرور شد و سوگمندانه از طريق حق منحرف گرديد.
شنيدم كه پيرى به راه حجازبه هر خطوه كردى دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداىكه خار مغيلان نكندى زپاى
به آخر ز وسواس خاطر پريشپسند آمدش در نظر كار خويش
به تلبيس ابليس در چاه رفتكه نتوان از اين خوبتر راه رفت
امّا پيش از آن كه ابليس او را به چاهش فرو كشد، رحمت حق به فريادش رسيد و نجاتش داد.
هاتفى از غيب آواز داد: اى مرد نيك بخت! مپندار كه اين طاعتها و عبادتهايت، بخشش و احسانى است به پروردگارت. تو بايد با اين كارهايت به دل آسودگى برسى و به مقام اطمينان نايل گردى.
گرش رحمت حقّ نه دريافتىغرورش سراز چاه برتافتى
يكى هاتفى از غيبش آواز دادكه اى نيك بخت مبارك نهاد!
مپندار اگر طاعتى كردهاىكه نزلى بدين حضرت آوردهاى
به احسانى آسوده كردن دلىبه از الف ركعت به هر منزلى(1)
شخصى به نام ميرزا على ايزدى- كه از ارادتمندان خاندان عترت بود- نقل مىكند: پدرم سخت مريض شد و به ما امر كرد كه او را به مسجد ببريم. گفتيم: براى شما بد است، چون تجار و اشراف به عيادت شما مىآيند و در مسجد مناسب نيست. گفت: مىخواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت. ناچار او را به مسجد برديم تا شبى كه خيلى مرضش شديد شد او را به منزل برديم و براى مايقين شد كه تا فردا صبح خواهد مرد.
هنگام سحر شد، ناگاه من و برادرم را صدا زد. نزدش رفتيم، ديديم عرق بسيارى كرده است. به ما گفت آسوده باشيد و برويد بخوابيد و بدانيد كه من نمىميرم و از اين مرض خوب مىشوم. ما حيران و سرگردان شديم. ديگر اثرى از مرض در او نبود، ولى ما نپرسيديم كه چگونه خوب شده است و اين براى ما معمّايى باقى ماند.
1) . سعدى، بوستان، دفتر دوّم.
موسم حجّ نزديك شد. به تصفيه حساب و اصلاح كارهايش پرداخت و مقدمات و لوازم سفر حجّ را تدارك ديد تا اين كه با نخستين قافله حركت كرد. به بدرقهاش رفتيم و شب را با او بوديم.
در آن شب به ما گفت: از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم؟
اينك به شما خبر مىدهم كه آن شب مرگ من رسيده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم، پس در آن حال خود را در محله يهودىها ديدم و از بوى گند وهول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مُردم جزو آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم. ندايى شنيدم كه مىگفت: «اين جا محل ترككنندگان حجّ است». گفتم: پس چه شد توسّلات و خدمات من نسبت به حضرت سيد الشهدا عليه السلام. ناگاه آن منظره هول انگيز به منظره فرح بخش مبدّل شد و به من گفتند: «تمام خدمات توپذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و تأخير در مرگت افتاد تا حجّ واجب را بجا آورى» و مىبينيد كه اينك عازم حج هستم.
پدرم ده سال بعد در همان روزها از دنيا رفت در حالىكه حجّ واجب خود را به جاى آورده بود.(1)
يكى از توانگران عراق به مكّه معظمه رفته بود. بعد از طواف و فراغ از اعمال حجّ چنانكه رسم تاجران است در بازار منا مال و اسباب خود را گشوده، به خريد و فروش مشغول بود. ناگاه فقيرى كه زحمت گرسنگى كشيده و نان جز در سفره ديگران نديده بود، آن سوداگر را با آن همه
1) . مير خلف زاده، كرامات الحسينيه، ص 27- 29؛ داستانهاى شگفت، ص 133
جمعيت ديد، بر او رشك و حسرت برد و زبان به طعن او گشود و گفت:
اى دنيادار بىرحم و اى مال دار از خدا دور! فرداى قيامت مكافات من و تو چون يكسان خواهد بود كه تو با اين همه سامان و نعمت از عراق و من با اين همه رنج و محنت از بلاد هندوستان آمده، بينوا و بىچيز باشم؟
بازرگان چون اين سخن را شنيد، گفت: حاشا كه مكافات ما يكسان باشد، اى گداى فضول واى طامع بىاصول! طرز درويشى و فقيرى چنين نمىباشد كه رشك و حسد بر اموال مسلمانان برند. مطلب تو از هندوستان آمدن به اين جا گدايى و طلب است نه طواف خانه كعبه. اگر مىدانستم فرداى قيامت جزاى ما يكسان خواهد بود، كجا روى به اين راه مىآوردم؟
گدا گفت: اى دنيادار! اين سخن اشتباه از كجا مىگويى؟ بازرگان گفت:
استغراللَّه من آنچه حق بود گفتم. من به فرمان خدا آمدهام، آن جا كه فرمان «و أذّن فى الناس بالحج يأتوك رجالًا» خطاب به ابراهيم عليه السلام شد كه كسانى را كه قدرت و استطاعت داشته باشند، ندا در ده و بطلب تا بيايند. پس مرا حكم شد و من به فرمان آمدهام و تو بىطلب و ناخوانده آمدى، ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت و تو خود را در هلاكت انداختهاى كه چنين راهى را بىزاد و راحله به جهت گدايى و طمع آمدهاى. در جواب تو همين خواهد بود كه بگويى من طفيلى ام و اين ظاهر است كه عزّت و حرمت مهمان و طفيلى يكسان نبود و آنچه حق تعالى از روى لطف و كرم به من داده شكر او را به جاى آورم و آنچه موافق حكم شرع بر من واجب شده باشد از زكات و خمس وصله رحم همه را ادا مىكنم و از حقالنّاس احتراز مىنمايم و تو فقيرى و دعوى درويشى مىكنى، ولى حرص و طمع تو از همه زيادتر است و تو از قناعت و توكّل بهرهاى ندارى و «خسر الدنيا و الآخرة» شدى و مرتبه فقيرى و درويشى لباس انبياست كه هر بىسرو پايى
را لايق آن نيست. تو درويشى را شنيدهاى امّا چاشنى او را نچشيدهاى. پس آن درويش خجل و منفعل گشت و جماعتى كه در آن جا حاضر بودند به كلمات بازرگان آفرين گفتند و تحسين كردند و اين مثل از آن بازرگان به يادگار مانده است كه: «ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت».(1)
مرحوم حاج عبدالعلى مشكسار نقل كرد كه يك روز صبح در مسجد، آقا احمد مرحوم عالم ربّانى آقاى حاج سيّد عبد الباقى- اعلى اللَّه مقامه- پس از نماز جماعت به منبر رفت و من حاضر بودم. فرمود: امروز چيزى را كه خودم ديدهام، براى موعظه شما نقل مىكنم.
رفيقى داشتم از مؤمنان، مريض شد به عيادتش، رفتم؛ چون او را در حال سكرات مرگ ديدم، نزدش نشستم و سوره يس و صافات را تلاوت كردم. اهل او از حجره بيرون رفتند و من تنها نزدش بودم. پس او را كلمه توحيد و ولايت تلقين مىكردم؛ ولى من هر چه اصرار كردم، نگفت، با اين كه مىتوانست حرف بزند و با شعور بود. پس ناگاه باكمال غيظ متوجّه من شده و سه مرتبه گفت: يهودى، يهودى، يهودى.
من بر سرخودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم. از حجره بيرون آمدم و اهلش نزدش رفتند. درب خانه كه رسيدم، صداى شيون و ناله بلند شد. معلوم گرديد كه مرده است. پس از تحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چند سال بود كه واجب الحجّ بود و به اين واجب مهم الهى اعتنايى ننموده تا اين كه يهودى از دنيا رفت.(2)
عمرو بن شيبه مىگويد: من بين صفا و مروه مردى را ديدم كه سوار بر اسبى شده و اطراف او را غلامانى گرفتهاند و مردم را كنار مىزنند (تا او سعى بين صفا و مروه را انجام دهد). مدّتها از اين واقعه گذشت و من به شهر بغداد رفتم. در يكى از روزهاى اقامتم در بغداد، بر روى پل معروف شهر راه مىرفتم كه مردى را ديدم كه لباسهاى مندرس پوشيده و پا برهنه است و موهاى بلندى دارد. به او نگاه كردم و در صورت او خيره شدم. او به من گفت: چرا به من نگاه مىكنى؟ گفتم: تو را شبيه مردى ديدم كه در مكّه بين صفا و مروه او را ديده بودم كه با تفاخر و سوار بر مركب حركت مىكرد و ... آن شخص ژوليده گفت: من همان مردى هستم كه در مكّه او را ديدهاى! گفتم: چرا به اين وضع در آمدى؟ گفت: در آن جا كه همه مردم در برابر خدا متواضعند، من تكبّر ورزيدم و تفاخر كردم. در اين جا كه مردم رفعت مقام دارند (و هر كس براى خود شخصيت و شغل و زندگى آبرومندى دارد) خداوند مرا ذليل كرد و بر زمين زد.(1)
مردى از سفر حجّ برگشته بود و سرگذشت مسافرت خود و همراهانش را براى امام صادق عليه السلام تعريف مىكرد، مخصوصاً يكى از همسفران خويش را بسيار مىستود كه چه مرد بزرگوارى بود. ما به معيّت
1) . محجّة البيضاء، ج 6، ص 228؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 372
همچو مرد شريفى مفتخر بوديم. يكسره مشغول طاعت و عبادت بود.
هيمن كه در منزلى فرود مىآمديم او فوراً به گوشهاى مىرفت و سجاده خويش را پهن مىكرد و به طاعت و عبادت مشغول مىشد.
امام فرمود: پس چه كسى كارهاى او را انجام مىداد و حيوانش را تيمار مىكرد؟ آن مرد گفت: البّته افتخار اين كارها با ما بود. او فقط به كارهاى مقدّس خويش مشغول بود و كارى به اين كارها نداشت.
حضرت فرمود: بنابراين همه شما از او برتر بودهايد.(1)
سالى هارون به عزم حجّ حركت كرده و به كوفه رسيد. اهالى او را استقبال نمودند، ناگاه در ميان جمعيت، يكى فرياد برآورد: يا هارون! يا هارون! گفت: اين شخص گستاخ كيست؟ جواد دادند: بهلول است. پرده هودج را بلند كرده و گفت: چه مىگويى؟ بهلول گفت: روايت مسند است كه قدامة بن عبداللَّه عامرى مىگويد: حضرت رسول صلى الله عليه و آله را هنگام رمى جمره زيارت كردم در حالتى كه هيچ كس را از اطراف او ضرب و طرد نمىكردند. اى هارون! تواضع تو در اين سفر بهتر از تكبّر است؛ زيرا، به حرم كبريا مشرّف مىشوى. هارون گفت: بيشتر بگوى. گفت: هر مردى كه داراى سلطنت يا مال يا جمال باشد و سلطنت خود را در عدل و مال خود را در انفال و جمال را در عفّت صرف كند، در دفتر الهى از ابرار است.
هارون خواست جايزهاى به او بدهد، بهلول سر به آسمان كرده و گفت: من و تو هر دو عيال خدا هستيم، محال است كه خدا تو را ياد نمايد و مرا فراموش كند.(2)
محمد بن ياسر گويد: پيرمردى را در طواف ديدم كه روى زرد شده و رنج سفر در او پيدا بود. از من پرسيد: از خانه تو تا اين جا چه قدر راه است؟
گفتم: دو ماه. گفت: پس تو همسايه خانهاى و هر سال به زيارت مىآيى. از او پرسيدم: از خانه تو تا اين جا چقدر راه است؟ گفت: پنج سال، وقتى از خانه خود مىآمدم، هيچ اثر سفيدى در سر و محاسنم پيدا نبود، اكنون از درازى راه پير شدم و محاسن و موى سرم سفيد گرديده است.
گفتم: زهى طاعتى نيكو و محبّتى صادق، او خنديد و اين بيتها را گفت:
هر كه نهد در ره تو گام راكى نگرد رنج سرانجام را
قبله اگر ساختهاند ناكسانسنگ و گل و آتش و اصنام را
نقش كنم نام تو برجان خويشسجده برم روز و شب آن نام را(1)
بزرگى گفت: عزم حجّ كردم؛ چون به بغداد رسيدم، نزديك ابوحازم رفتم. او در خواب بود، صبر كردم تا بيدار شد. گفت: اين ساعت پيامبر صلى الله عليه و آله را به خواب ديدم، مرا به تو پيغامى داد و فرمود: حق مادر نگه دار، كه تو را
1) . مصابيح القلوب، 161، 162
بهتر از حجّ كردن است. بازگرد و رضاى او را طلب كن.(1)البته ناگفته نماند كه احتمالًا، منظور حجّ مستحبى است؛ چون حج واجب، از فريضههايى است كه هيچ چيز با او برابرى نمىكند و هيچ عملى نمىتواند جايگزين آن باشد.
شيخى به همراهى جوانى به حجّ رفتند. همين كه شيخ احرام بست و گفت: اللّهم لبيّك، از آسمان صدايى آمد: لالبيّك. جوان همراهش به شيخ گفت: آيا اين جواب را مىشنوى؟ جواب داد: هفتاد سال است همه ساله به حجّ مىآيم و اين جواب را مىشنوم، ولى صبر از كف نداده و نااميد نشدهام. جوان گفت: در اين صورت نبايستى اين مدّت متمادى به خود رنج سفر را تحمل مىكردى و به حجّ مىآمدى. همان لحظه از هاتفى ندا آمد: به راستى حجّ او را قبول كرديم.(2)
به نوميدى منه تن گر چه در كام نهنگ افتىكه دارد در دل گرداب بحر عشق ساحلها
يكى از جمله بزرگان در موسم حجّ يك كيسه زر به غلام خود داد و گفت: برو و نگاه كن به قافله، هر وقت مردى را ديدى كه از قافله به كنار مىرود، اين كيسه زر را به او بده. غلام رفت و مردى را ديد كه بهتنهايى به طرفى مىرفت. غلام آن كيسه زر را به او داد. آن مرد كيسه را گرفت و سر به سوى آسمان كرد و گفت: خدايا! تو بحير را فراموش نمىكنى، بحير را
چنان كن كه تو را فراموش نكند. غلام برگشت و به خواجه خود گفت:
مردى را يافتم چنان كه گفته بودى، زر را به او دادم. گفت: آن مرد چه گفت.
غلام گفت: چنين و چنان گفت. خواجه گفت: بسيار نيكو گفته است.
نعمت را حواله به آن كرده كه به حقيقت به او داده بود.(1)
سفيان ثورى حكايت مىكند، در مكه مشغول طواف بودم، ناگاه مردى را ديدم كه قدم از قدم برنمىداشت، مگر اين كه صلواتى مىفرستاد. به آن شخص خطاب كردم: چرا تسبيح و تهليل نمىكنى و اتصالًا صلوات مىفرستى؟ آيا تو را در اين خصوص حكايتى هست؟ گفت: تو كيستى خدا تو را بيامرزد؟ گفتم: من سفيان ثورى هستم. جواب داد: به جهت اين كه تو در اهل زمان خود غريبى، حكايت خود را به تو نقل مىكنم.
سالى من در معيّت پدرم سفر مكّه نموديم. در يكى از منازل پدرم مريض شد وبا همان مرض از دنيا رفت. صورتش سياه شد و چشمانش كبود و شكمش آماس كرد. من گريه كردم و به خود گفتم كه پدرم در غربت فوت كرد آن هم به اين وضعيت، ناچار رويش را با لباسى پوشانيدم و همان ساعت خواب بر من غلبه كرد. در خواب شخصى را ديدم بىاندازه زيبا و خوش صورت بود و لباسهاى فاخر در برداشت. شخص مزبور نزد پدرم آمد و دستش را به صورت پدرم كشيد؛ ناگهان صورتش سفيدتر از شير شد و دستش را به شكم پدرم مسح كرد، به حال اوّلى برگشت و اراده نمود كه برود. برخاستم و دامن عباى او را گرفتم و عرض كردم: اى سرورم! تو را قسم مىدهم به خدايى كه در همچو وقتى تو را بر
1) . رنگارنگ، ج 2، ص 328
سر بالين پدرم رسانيد، تو كيستى؟
فرمود: مگر مرا نمىشناسى؟ من محمد رسول خدايم. پدر تو معصيّت بسيار مىنمود، الّا آن كه به من بسيار صلوات مىفرستاد. همين كه اين حالت به پدرت روى داد، مرا استغاثه نمود و من پناه مىدهم به كسى كه مرا صلوات زياد بفرستد. پس من از خواب بيدار شدم، ديدم رنگ پدرم سفيد شده و بدنش به حال اوّلى برگشته. اين است از كه از آن زمان بهبعد من شب و روز به صلوات مداومت دارم.(1)
زراره گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: جانم به فدايت! چهل سال است من احكام و مسائل حجّ را از شما پرسش مىكنم و شما پاسخ مىدهيد (و هنوز احكام آن تمام نشده است)؟ حضرت فرمودند: اى زراره! خانهاى كه دو هزار سال قبل از آدم، زيارت مىشده، مىخواهى در مدّت چهل سال تمام مسائلش را فراگيرى؟(2)
سعدى گويد:
سالى نزاعى در پيادگاه حجيج (حاجيان) افتاده بود و داعى در آن سفر هم پياده، انصاف در سرو روى هم فتاديم و داد فسوق (بگو ومگو) و جدال بداديم.
كجاوه نشينى را شنيدم كه با عديل خود مىگفت: ياللعجب! پياده عاج
چون عرصه شطرنج به سر مىبرد، فرزين مىشود؛ يعنى، به از آن مىگردد كه بود و پيادگان حاج به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى راكو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى، شترست از براى آنكبيچاره خار مىخورد و بار مىبرد(1)
مرد مؤمنى به شخصى گفت: هر كس تلاش كند وبه كعبه رود، در امان خواهد بود. آن مرد سختىهاى راه را به جان خريد و عازم مكّه گرديد. او به آنجا رفته بود كه الطاف الهى را ببيند و در مكان امنى مستقر گردد و به آرامش خاطر دست يابد، ولى عربى نادان حرمت آن حريم مقدس را نگه نداشت و با خفّت و خوارى دست به گناه زد و دستار آن مرد را از سرش ربود و فرار كرد.
هنوز از كعبه پاى او به در بودكه بر بودند دستارش زسر زود
يكى اعرابى را ديد بىنوركه دستارش بتگ مىبرد از دور
مرد زبان به گله گشود و گفت: ايمنى اين مكان برايم آشكار شد؟ او با خود مىانديشيد كه وقتى در اين جا دستارم را از سرم بدزدند، در درون خانه سرم را خواهند بريد.
زفان بگشاد آن مجنون به گفتاركه اينك ايمنى آمد پديدار
1) . گلستان، باب 7.
چو دستارم زسر بردند بردرميان خانه، خود كى ماندم سر؟
نشان ايمنى بر سر پديدستبه خانه چون روم؟ بردر پديدست
او در اين فكرها بود كه ناگاه جرّقهاى در خاطرش زده مىشود و متوّجه مىگردد كه در چنان مكانى به فكر دستار و سر بودن خطاست.
انسان بايد در اين مكان از پوست پيشين بدر آيد؛ زيرا تا وقتى يك سر موى به فكر خود باشد، ايمن نخواهد بود.
هزاران سر برين در ذرّهاى نيستهزاران بحر اين جا قطرهاى نيست
توتا بيرون نيايى از سرو پوستنيابى ايمنى بر درگه دوست
زتو تا هست باقى يك سر موىيقين مىدان كه نبود ايمنى روى(1)
شخصى بود پرهيزكار كه هميشه حقوق واجب اموال خود رامىپرداخت و چيزى از مال مردم را با مال خودش مخلوط نمىكرد.
سالى به سفر حجّ رفته بود، در بين راه پول خود را سهواً در سر چشمه گذاشت و رفت. قدرى راه رفته بود كه به يادش آمد. رفقايش گفتند: برگرد هميانت را بياور. گفت: من در اموال خود چيزى از حقوق نگذاشتهام و مال من تلف نمىشود. در برگشتن از مكّه و بعد از انجام فرايض حجّ مىآيم و برمىدارم. مبلغى از رفقا قرض كرد. رفت و مناسك حجّ را انجام داد، سپس برگشت و به نزديكى آن چشمه رسيد. ديد راه را عوض كردهاند، پرسيد: چرا راه را عوض كردهاند؟ گفتند: مدّتى است در آن راه اژدهايى پيدا شده است كه راه را بسته و كسى جرأت نمىكند از آن راه
1) . عطّار نيشابورى، اسرار نامه، ص 130
برود. گفت: آن اژدها پول من است. با چند نفر از رفقا از آن راه آمدند، چون نزديك چشمه رسيدند، اژدها را ديدند. صاحب هميان خودش آمد به نزديك و ديد هميان اوست، برداشت و راه باز شد.(1)
سالى هارون الرشيد به جهت حجّ به مكّه آمد. تصادفاً عبداللَّه عبدالعزيز العمروى كه يكى از بزرگان علماى زمان خود بود، نيز در مكّه بود. هارون از مروه پايين آمده و قصد صفا داشت. عبداللَّه العمروى فرياد زد: اى هارون! همين كه هارون نگاه كرد، عبداللَّه را ديد، گفت: بلى.
عمروى گفت: اى هارون: نگاه كن به طرف كعبه، جماعتى به عبادت مشغولند تعدادشان چه قدر است؟ هارون جواب داد: خدا مىداند كه عددايشان چيست؟ عمروى گفت: اى مرد! خداوند از هر يك از اينها، فقط از نفس خودش سؤال مىكند، ولى از تو از همه اينها سؤال خواهد كرد، آماده جواب باش.
هارون نشست و زار زار گريست. گفت: اى هارون! آيا باز حرفى به تو بگويم؟ هارون گفت: بگو. عبداللَّه گفت: مگر نه اين است كه اگر كسى مال خود را بيهوده خرج كند، بايد او را جلوگيرى كنند؟ هارون گفت: بلى همين طور است. عبداللَّه گفت: پس اگر كسى مال ديگران را تلف كند با او چه بايد كرد؟
گريه هارون بيشتر شد و عمروى از او دور گرديد.(2)
فضيل گفت: من زاهدترين شخصى كه ديدم مردى از اهل خراسان بود. او نزد من در مسجد الحرام نشسته بود، سپس برخاست تا طواف كند؛ در همان وقت پولهاى او را ربودند و او شروع به گريستن كرد. به او گفتم:
آيا براى پولهايت ناراحتى و گريه مىكنى؟ گفت: نه بلكه گريه مىكنم بر او كه بايد در دادگاه الهى بايستد و محاكمه شود. مىگريم براى اينكه در چنين مكان باعظمتى، چنين عمل زشتى را انجام داده است. من دلم براى او مىسوزد.(1)
شخصى عازم حجّ بود. يك نفر تصميم گرفت با او همراه باشد و رفيق راه او گردد، امّا او نپذيرفت و گفت: بگذار به تنهايى سفر كنم؛ زيرا مىترسم، از يكديگر امورى را مشاهده كنيم كه موجب ايجاد دشمنى و عداوت بين ما شود.(2)در اين سفر پربركت، حاجيان عزيز بايد مراقب همديگر باشند و به يكديگر كمك نمايند و موجبات آزار و اذيت ديگران را فراهم نسازند تا از ثواب بيكران الهى بهرهمند شوند.
على بن هشام آملى از بزرگان طبرستان بود. مال بسيار داشت و كرم وافر. در شهر خويش هر روز هزار بينوا را بر سر سفره مىنشاند و به دست خود غذا به آنان مىداد. هر سال كه به زيارت خانه خدا مىرفت چندين نفر از كسانى را كه بيش از ديگران شوق و آرزوى زيارت كعبه داشتند و تنگ مايه بودند، با خود مىبرد. در همه منزلها براى آنان سفره مىگسترد و به گرمى و مهربانى پذيرايى مىفرمود. وى در طى چند بار مسافرت به كعبه معظمه، هزار نفر را بدين گونه به زيارت برد.
در سالى كه مأمون خليفه نيز به زيارت خانه خدا رفته بود، چون مُنادى على آملى زائران را به سفره وى خواند، مأمون به خشم آمد و گفت: اين كيست كه چنين خوان بىدريغ گسترده است و دعوى مهترى مىكند؟
گفتند: بزرگ مردى از مردم آمل است. گفت: كه تا به بغداد رسيد، هيمه و تره به او نفروشند. على تا به بغداد در آمد، براى پختن غذا كاغذ مىخريد و مىسوزاند و به جاى تره، حرير سبز پاره پاره مىكرد و آراستگى سفره را به جاى تره برخوان مىنهاد.(1)
از بزرگان پادشاه ستمگرى را ديد كه در عرفات پاى برهنه روى سنگريزههاى گرم ايستاده بود و دست به دعا برداشته بود و مىگفت: بار خدايا! توتويى و من منم. كار من آن است كه هر زمان سر تا پا غرق گناه شدم و كار تو آن است كه غفارالذنوب هستى. بر من رحمت كن. يكى از بزرگان گفت: بنگريد كهجبّار زمين پيش جبار آسمان چه رازونياز مىكند.(2)
روايت شده كه اعرابىاى را ديدند كه حلقه در كعبه را گرفته بود و
مىگفت: بنده تو بردرگاه تو ايستاده است. روزگارش بگذشته، گناهانش مانده، شهواتش بگسسته و پيامدهاى آن شهوات باقى مانده. از او خشنود شو يا عفوش كن. چه گاه شود كه سرورى بىآن كه از بردهاش راضى باشد، او را عفو مىكند.(1)
يكى از علما گويد: در سفر اوّل كه به حجّ مشرّف مىشدم، از كربلا ماشينى تهيّه كرديم به سرپرستى پرهيز كارى موسوم به «حاجى على اصغر اصفهانى» كه آن زمان مجاور حضرت سيدالشهدا بود و بعد از اخراج ايرانيان مجاور مدينه طيبّه شد.
اين مرد مؤمن عدهاى از مسافرينش گذرنامه درستى نداشتند. من به او گفتم: چگونه اين حاجيان را رد مىكنى؟ گفت: هر جا كه كار به جاى سخت برسد، اگر وقت وسيع باشد، 140 مرتبه والّا چهارده مرتبه مىگويم:
«يا ابا صالح يا مولانا يا صاحب الزمان ادركنا» و مشكل حل مىگردد.
جدّاً همانطور شد كه گفت: هر جا بازرسان پيش آمدند، به بركت توسّلى كه آن مرد و سايرين داشتند، از شرّشان نجات يافتيم.(2)
طاووس يمانى گويد: در مكّه بودم كه از طرف حجّاج بن يوسف مرا دعوتكردند ومن پيش او رفتم. او مرا نزد خود نشاند و صحبت مىكرديم كه شنيديم مردى با صداى بلند تلبيه و لبيّك مىگفت و طواف مىكرد.
حجّاج گفت: آن مرد را حاضر كنيد. وقتى او را آوردند، حجّاج پرسيد:
اى مرد! كيستى؟ گفت: از مسلمانانم. حجّاج گفت: من از شهر و قبيلهات مىپرسم. آن شخص گفت: از اهل يمنم. حجاج گفت: برادرم محمد را كه والى و حاكم يمن است، چگونه ديدى؟ گفت: او را مردى تن پرور و تجمّلاتى كه بسيار به لباس حرير و سواركارى و ولخرجى و شهوترانى علاقهمند بود، يافتم.
حجاج گفت: من از سيره و رفتار او پرسيدم؟ آن مرد گفت: او را مردى ظالم و ستمگر خونريز، فرمان بردار مخلوق و عصيانگر نسبت به خالق يافتم.
حجّاج گفت: با اين كه مقام و منزلت او را نسبت به من مىدانى، نسبت به او اين چنين جسورانه حرف مىزنى؟ آن شخص گفت: آيا مكان و منزلت او نسبت به تو از مكان و منزلت من نسبت به خدا بيشتر است كه من زائر خانه خدا و مصدق پيامبر او هستم؟ آن وقت بدون اجازه خارج شد و رفت. طاووس گويد: من به دنبال او رفتم و به او گفتم: اى مرد! مرا به مصاحبت خود قبول كن. گفت: من ديدم مردم درباره دين خود از تو استفتا مىكردند، آن وقت تو در اين مكان مقدّس و گرامى با آن ظالم مشغول صحبت بودى؟ گفتم: مرا هم مانند تو مجبوراً آورده بودند. گفت:
آيا تو نمىتوانستى او را موعظه و نصيحت كنى كه به رعيت ستم نكند؟
گفتم: «استغفر اللَّه ربّى و اتوب اليه» اكنون مرا قبول كن. گفت: من هم صحبتى شديد الغيرة دارم كه اگر با كس ديگرانس بگيرم، مرا ول مىكند.
اين را گفت و مرا گذاشت و رفت.(1)
1) . حيوة الحيوان، ج 1، ص 652 به نقل از مردان علم در ميدان عمل، ج 2، ص 480
آوردهاند، بزرگى گفت: در مسجدالحرام طواف مىكردم. گفتم غلامى را ديدم كه با خضوع و خشوع نماز مىكرد و باكسى سخن نمىگفت. با خود گفتم: از اين غلام بوى آشنايى مىآيد؛ پس به او گفتم: اى بنده خدا! توقّف كن تا باتو سخنى بگويم. گفت: از خواجه خود اجازه ندارم، امشب از خواجه خود دستورى مىخواهم و فردا سخن تو را مىشنوم. به او گفتم:
به اين طريق كه نماز به جا مىآورى و طواف مىكنى، مىدانم كه در نزد خدا قرب و منزلتى دارى، هيچ حاجتى از خداى تعالى خواستهاى كه اجابت شده باشد گفت: آرى، روزى در مناجات گفتم: خداوندا! يكى از اهل عذاب را به من بنما تا او را ببينم. آوازى برآمد كه به فلان وادى برو.
چون به آن جا رسيدم شخصى را ديدم كه تمام اعضاى او سياه شده و آتش در روى او افتاده و مار عظيمى بر او پيچيده، هر لحظه او را زخم مىزند.
گفتم: اى بدبخت! تو در دنيا چه عمل داشتهاى كه به اين عذاب گرفتار شدهاى؟ گفت: من حجاج بن يوسفم. براى ظلم و تعدّى كه بر مسلمانان كردهام، مرا عذاب مىكنند. و اين عذاب كه حال مشاهده مىكنى براى آن است كه روزى بر عالمى ظلم كردم و او را رنجانيدم.(1)
موسم حجّ بود. عبدالملك خليفه هم به قصد حجّ در مكّه بود. روزى در مجلس خود بر تخت نشسته بود و اشراف از هر قبيله حضور داشتند.
1) . كليات جامع التمثيل، ص 186 و 187
عطاء بن ابى رباح- كه از جمله بزرگان بود- وارد مجلس شد. همين كه خليفه او را ديد برخاست و او را در پهلوى خود جاى داده گفت: اى عطاء! حاجتت چيست؟ جواب داد: «اتّق اللَّه فى حرم اللَّه و رسوله؛ تقواى الهى را در حرم خداوند و رسولش رعايت كن». سپس افزود تقواى الهى را در خصوص اولاد مهاجرين و انصار كه توبه جهت آنها به به مرتبه خلافت رسيدهاى به عمل آور و عنايتى به اهالى سرحدهاى اسلام كن كه آنها حصار مسلمانانند و از امورات و كيفيات مسلمين خبردار شو، به جهت آن كه تو در نزد خداوند جهت آنها مورد سؤال قرار خواهى گرفت.
عبدالملك گفت: همه اينها را گفتى قبول دارم. عطاء از جاى خود حركت كرد. عبدالملك او را رها نكرد و گفت: حوايج مردمان را گفتى، حاجت خودت را هم بيان كن. گفت: به سوى مخلوق هيچ حاجتى ندارم، بلكه به صاحب اين خانه دارم (و اشاره به بيت اللَّه كرد). عبدالملك گفت:
اين است شرافت و بزرگوارى.(1)
نويسنده كتاب «شمّهاى از آثار ادعيه و ...» مىنويسد: اوّلين تشرّفم به بيت اللَّه الحرام در سال 1386 ه. ق صورت گرفت. در آن زمان بين «معان» آخرين شهر اردن و «تبوك» اوّلين شهر حجاز شن بود، منطقهاى خستهكننده و خطرناك موسوم به وادى غول كه گاهى اتوبوس قريب نيم متر در شن زرد رنگ فرو مىرفت كه در نتيجه دير به مكّه مكرّمه رسيديم.
اوائل شب هشتم ذى الحجّه بود و از تمام اوقات، جمعيت در مكّه مكرّمه و خصوص در مسجدالحرام بيشتر موج مىزد. بعد از آن كه محل شروع طواف را پيدا كردم، آماده گشتم و داخل در جمعيّت طواف كننده شدم. همين كه چند قدمى برداشتم، حالم به شدّت بد شد و ديدم الآن
1) . رنگارنگ، ج 1، ص 295 و 296
است كه از پا درآيم؛ ناچار خود را با زحمت از ميان جمعيت خارج كردم و متحيّر در كنار كعبه (نزديك ركن يمانى كه علامت شكاف ديوار خانه در وقت ولادت با سعادت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در آن جا ديده مىشود) در حالى غير قابل توصيف از شدّت كسالت راه و غربت و تنهايى و از همه بالاتر ناواردى، ايستاده و مشغول درد و دل با پروردگارم شدم و با دعايى خداوند بزرگ را خواندم كه ناگهان يك سيد طلبه بسيار متين و مؤدّب- كه در قم و در نجف با او ملاقات داشتم- در لباس احرام مقابلم ظاهر شد و از وضع عجيب و غريب من مطلّع گشت. گفت: شما السّاعه برويد به منزلتان و استراحت كنيد. فردا كه روز هشتم است، اكثر اين جمعيت به عرفات مىروند با اينكه از روز نهم وقت وقوف در عرفات است؛ ولى غير از شيعه از همان صبح هشتم، مهيّاى حركت مىشوند و در نتيجه مكّه مكرّمه خلوت مىشود و شما فردا عصر كه خلوت است مشرّف شويد و باخيال راحت اعمال عمره تمتّع را بهجا آوريد.
بدين ترتيب بنده از آن شرايط سخت به لطف حقّ نجات يافتم وعادتاً اين برخورد بجا را در آن شلوغى از جانب غير خداى عزيز دانستن، دور از انصاف است.(1)
روزى جناب ابوذر رحمه الله كنار كعبه ايستاده بود و مردم را موعظه مىكرد و به سفر آخرت تحريص مىكرد. پرسيدند: توشه اين سفر چيست؟
فرمود: براى ذخيره قيامت و رهايى از عذاب آن، در شدّت گرما روزه
1) . شمّهاى از آثار ادعيه و انفاس قدسيه، ص 25 و 27
بگير و براى رفع مشكلات هولناك آن حجّ خانه خدا كن. براى رفع وحشت و هراس از تاريكى قبر، در شب نماز بگزار. و براى نجات از سختى و تنگدستى صدقه بده و اگر خواهى از خطر روز سخت و دشوار قيامت برهى مال را دو نيمه كن: نيمى صرف خانواده و نيمى ديگر ذخيره آخرت كن. غير از اين كنى زيان ببينى و سودى نبرى.(1)
نقل شده كه ابو اميّه در مسجد الحرام نماز مىخواند، ولى يكجا نمىخواند؛ بلكه در مواضع و نقاط متعدّد و مختلف انجام مىداد. كسى به او گفت: اى ابو اميّه! اين چه كارى است كه مىكنى؟ چرا يك جا نمىايستى؟ او در جواب گفت: من اين آيه كريمه را قراءت كردم كه «يومئذٍ تحدّث اخبارها» اكنون مىخواهم كه اين مواضع مختلف و مقدّس براى من در روز قيامت گواهى دهند.(2)
يكى از كسانى كه مجاورت مكّه را برگزيده بود، گفت: مقدارى پول براى انفاق كردن در راه خدا با خود برداشته و به مسجدالحرام رفتم. در آن جا شنيدم فقيرى پس از انجام طوافش به صورت بسيار آهسته مىگفت:
خداوندا! من گرسنه و برهنه هستم، تو مرا يارى فرما. من ديدم مردم توجهى به او ندارند، با خود گفتم: بهترين محلّ براى انفاق پولهايم اين شخص است. پس نزد او رفته و پولها را به او دادم؛ ولى او فقط پنج درهم
از آنها را برداشت و گفت: چهار درهم آن براى خريدن لباس و يك درهم آن مخارج سه روز من مىباشد و مابقى مورد نيازم نيست.
شب بعد كه به مسجدالحرام وارد شدم او را ديدم كه لباس نوبرتن كرده است. او مرا ديد، برخاست و دستم را گرفت. باهم طواف كعبه نموديم. در حال طواف من مىديدم كه زير پاى ما مملوّ از طلا و نقره و ياقوت است و پاهاى ما تا مچ داخل آنها مىشود، در حالى كه مردم اين صحنه را نمىديدند. در اين هنگام آن مرد به من گفت: همهاين اموال را خدا به من عنايت فرموده است؛ ولى من از آنها صرف نظر كرده و زهد و رزيدهام و براى مخارج خود از مردم پول مىگيرم؛ زيرا اين كار براى من نجات از سنگينىها و فتنهها و براى مؤمنين رحمت و نعمت است.(1)
محمدبن على صوفى گفت: ابراهيم ساربان اجازه خواست كه حضور وزير على بن يقطين برسد. على بن يقطين به او اجازه نداد.
در همان سال على بن يقطين به مكّه رفت، وقتى وارد مدينه شد، اجازه خواست تا خدمت موسىبن جعفر عليه السلام برسد، مولا اجازه نداد. روز دوّم على بن يقطين، موسى بن جعفر عليه السلام را ملاقات كرد، عرض نمود: آقا گناه من چه بود؟
فرمود: تو را مانع شدم براى اين كه مانع برادرت ابراهيم ساربان شدى.
خداوند نيز سعى و حجّ تو را نمىپذيرد، مگر اين كه ابراهيم را راضى كنى.
عرض كرد: آقا من چگونه مىتوانم ابراهيم را ملاقات كنم، در اين ساعت من در مدينه هستم و او در كوفه است؟
1) . محجّة البيضاء، ج 7، ص 334؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 396
فرمود: شب تنها بدون اين كه كسى از همراهانت با تو باشد، به جانب بقيع مىروى، در آن جا اسبى با زين و برگ مشاهده خواهى كرد، سوار آن اسب مىشوى. على بن يقطين به بقيع رفت، سوار بر آن اسب شد، طولى نكشيد كه كنار درب خانهابراهيم ساربان پياده شد.
درب خانه را كوبيده گفت: من على بن يقطينم. ابراهيم از درون خانه صدا زد: على بن يقطين وزير هارون درب خانه من چكار دارد؟ على گفت: گرفتارى بزرگى دارم، او را قسم داد كه درب را باز كند. او در را باز كرد و على داخل اتاق شد، به ابراهيم گفت: مولايم موسى بن جعفر عليه السلام از پذيرفتن من امتناع ورزيده، مگر اينكه تو مرا ببخشى. ابراهيم گفت: خدا تو را ببخشد.
على بن يقطين قسم داد كه ابراهيم قدم روى صورت او بگذارد، ولى ابراهيم امتناع ورزيد. براى بار دوّم او را قسم داد، قبول كرد در آن موقعى كه ابراهيم پاى خود را روى صورت على بن يقطين گذاشته بود، على مىگفت: خدايا! تو شاهد باش.
از جاى حركت كرده سوار اسب شد و در همان شب به در خانه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام آمده، اجازه ورود خواست. آن حضرت نيز اجازه داد و او را پذيرفت.(1)
در زمانهاى گذشته، شخصى از اصفهان، با وسايل زمان خود با شتر و كشتى و ... براى انجام مراسم حجّ به مكّه رفت. در سرزمين منا- كه مشغول اعمال آن جا بود- شبى در عالم خواب ديد دو فرشته از طرف خدا فرود
1) . بحار الانوار، ج 11، ص 74 و 75
آمدهاند و بر فراز جمعيّت قرار گرفتهاند، بعضى را مىبينند، به او اشاره كرده مىگويند: «هذا حاجٌّ؛ اين شخص حاجى است» (يعنى حجّش مورد قبول است) و بعضى را مىبينند و به او اشاره كرده و مىگويند: «هذا ليس بحاجّ؛ اين شخص حاجى نيست»، تا اينكه آن دو فرشته به بالاى سر خودش رسيدند و گفتند: «هذا ليس بحاجّ؛ اين شخص حاجى نيست».
آن مرد اصفهانى، هنگامى كه بيدار شد، بسيار مضطرب گرديد و در فكر فرو رفت كه چه چيز باعث پذيرفته نشدن حجّش شده است.
سرانجام به اين نتيجه رسيد كه خمس و زكات اموالش را شايد به طور كامل نداده است. نامهاى براى فرزندانش نوشت كه من امسال در مكّه مىمانم، شما همه اموال مرا دقيقاً به حساب بياوريد و وجوهات آنها را بپردازيد. نامه به آنان رسيد و دستور پدر را اجرا كردند.
سال آينده، آن مرد اصفهانى در مراسم حج شركت نمود و در سرزمين منا باز همان شب در عالم خواب ديد دو فرشته برفراز جمعيّت حاجيان آمدند و اشاره به افراد مىكردند، به بعضى مىگفتند: «هذا حاجّ؛ اين حاجى است» و به بعضى مىگفتند «هذا ليس بحاج؛ اين حاجى نيست» و وقتى كه به آن مرد اصفهانى رسيدند، به او اشاره كرده و گفتند: «هذا ليس بحاجّ؛ اين حاجى نيست».
بار ديگر آن مرد اصفهانى شديداً پريشان و نگران گرديد و در فكر فرو رفت كه آخر من چه كردهام كه حج من قبول نمىشود. در فكر خود به اين نتيجه رسيد كه در اصفهان همسايه مستضعفى داشتم كه داراى خانه كوچكى بود و من مىخواستم خانهدو طبقه (و يا سه طبقه) بسازم.
همسايهام نزد من آمده بود و خواهش مىكرد كه ساختمان را زياد بالانبريد تا خانه كوچك ما تاريك نگردد و جلوى نور خورشيد را نگيرد؛ ولى من
به خواهش او اعتنا نكردم و خانهام را در دو طبقه يا سه طبقه بنا نمودم، شايد راز عدم قبولى حجّ من همين باشد.
مرد اصفهانى نامهاى براى بستگانش نوشت كه من امسال نيز در مكّه مىمانم و شما فلان همسايه را ببينيد يا خانهاش را بفروشد و اگر نمىفروشد دو طبقه خانه مرا خراب كنيد تا خانه همسايه در تاريكى قرار نگيرد.
بستگان او پس از دريافت نامه جريان را به همسايه گفتند. همسايه به فروش خانه حاضر نشد، به ناچار طبقه بالاى خانه مرد اصفهانى را طبق دستور او خراب كردند و در نتيجه همسايه او شادمان گرديد.
موسم حجّ فرا رسيد اين بار نيز همان شب، آن مرد اصفهانى در سرزمين منا در خواب ديد دو فرشته بر فراز جمعيّت آمدند و با اشاره به بعضى مىگفتند: هذا حاجّ و به بعضى مىگفتند: هذا ليس بحاجّ. وقتى كه آن دو فرشته به آن مرد اصفهانى رسيدند، چندين بار گفتند: هذا حاجّ، هذا حاجّ، هذا حاجّ.
اين رؤياى صادقه به ما پيام مىدهد كه سعى كنيم به حجّ درست برويم و موانع قبولى حجّ را از سر راه خود برداريم، حقوق همسايگان و ... را ادا كنيم تا حجّمان قبول گردد.(1)
ابن سمعون در بدايت حال به نهايت فقر مبتلا بود و يكى از درويشان پريشان و مساكين بىسامان به شمار مىرفت و با كتابت امرار معاش مىكرد. او مادرى سالخورده داشت كه در خدمت و پذيرايى به او نهايت
1) . محمدى اشتهاردى، حكايتهاى شنيدنى، ص 45 و 48
كوشش مىكرد و در هيچ باب از فرمان او سرپيچى نمىكرد. روزى به نزديك مادر نشسته بود و به وضع او رسيدگى مىكرد و در ضمن با او صحبت مىنمود. در اثناى سخن گفت: اى مادر! هواى زيارت بيت اللَّه الحرام و لقاى جمال كعبه، خاطر مرا سخت پريشان كرده است. اگر براين فرزندت بذل عطوفت فرموده، رخصت مفارقت مىدادى به هر نحوى كه ممكن بود، راه مكّه را پيش مىگرفتم و مىرفتم و در هر مكان مقدّس و مشهد مبارك به نيابت از تو زيارت مىكردم.
مادر گفت: اى پسر! با اين تهيدستى و عدم استطاعت به اين سفر مىروى؟ ابنسمعون به احترام مادر ساكت شد و ديگر چيزى نگفت تا آنكه آن زن را خواب ربود، وقتى كه بيدار شد، ابن سمعون را صدا كرد و گفت: اى فرزند! به عزم زيارت بيت اللَّه حركت كن و من مانع رفتن تو نيستم؛ چون همين ساعت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه به من فرمود: چرا فرزند خود را از آن دولت جاويد محروم ساختى؟ زينهار كه فرزندت را از پى خيال خويش روانه دار كه خير دنيا و آخرت وى در اين سفر است. اى فرزند سعادتمند! حال كه حضرت نبوى مرا به چنين، نويد دلخوش داشته، چگونه تو را مانع شوم. ابن سمعون از شنيدن اين خبر خوشحال شد، فورى برخاست و چندتا كتاب داشت برد و فروخت و پول آنها را براى خرجى مادر نهاد و با قافله حاجيان راه مكه را در پيش گرفت.
اتفاقاً در اثناى راه جمعى از دزدان حمله كردند و تمام زائران بيت اللَّه الحرام را برهنه ساختند، از جمله ابن سمعون را چنان برهنه كردند كه اندام او مكشوف ماند. خود او گويد: پس از وقوع اين حادثه در بيابان برهنه ايستاده و به شدّت خجل بودم ناگاه نظرم به يكى از همراهان افتاد. ديدم عبايى در دست دارد، پيش او رفته و گفتم: اى برادر! به حال من ترحّم كن
و اين عبا را از من دريغ مدار. آن شخص بىمضايقه عبا را به من داد. من آن را به دو نيمه كردم؛ نيمى برميان بستم و نيمى ديگر را به دوش افكندم و ديدم در گوشه آن نوشته بود: «يارب سلّم و بلّغ رحمتك يا ارحم الراحمين».
اين نوشته را به فال نيك گرفتم تا به ميقات مردم عراق رسيدم، پس عبا را احرام خود قرار داده و وارد حرم شدم.
و مشغول مناسك و وظايف حجّ و عمره گشتم، آن گاه روزى به نزد يكى از «بنى شيبه»- كه كليد بيت اقدس در دست او بود- رفته و شرح حال خود را به او گفتم، چندان كه وى را به تنگدستى و بىمعاشى من رقّت آمد، آن گاه به او گفتم: حال كه به حال من رحم آوردى بر حسب اختيارى كه دارى مرا به درون خانه مباركه در آور تا در آن جا با خداى خود خلوت كنم و عرض حاجت و نياز نمايم. آن مرد خواهش مرا پذيرفته و مرا به درون خانه خدا راه داد. من وارد شده با حضرت ربّالعزّة گرم راز و نياز شدم و در طى مناجات اين كلمات را به زبان آوردم:
«خدايا! علم تو بر حقيقت حال چنان است كه به شرح مسكنت و اعلام نياز نباشد. بار الها! مرا قسمتى نصيب كن كه به غير از تو محتاج كسى نشوم.» همين كه اين دعا را بر زبان راندم، آوازى شنيدم كه گفت: «خدايا! سمعون ترا نيكو نتواند خواند و سود فقر از خسران غنا نتواند داد. كردگارا! عمرى قرين فقر ببخشاى و فوايد نيازمندى به او ارزانى دار».
من از حرم وداع كرده و خارج شدم و عزم حركت نمودم و خداوند با اسباب خود نعمتهاى فراوانى به من عنايت فرمود.(1)
1) . مردان علم در ميان عمل، ج 2، ص 341 و 344
شيخ طاووس الحرمين گويد: وقتى در مكّه معظّمه بودم و در مسجد الحرام ايستاده بودم، اعرابيى را ديدم كه بر شتر نشسته مىآيد، وقتى كه به در مسجد رسيد، فرود آمد و شتر را خواباند و هر دو زانويش را بست.
آنگاه سربه سوى آسمان كرده گفت: بار خدايا! اين شتر و آنچه بر اوست به تو سپردم. داخل مسجد الحرام شد و طواف كرد و مشغول نماز گرديد.
چون از مسجد بيرون آمد ديد، شتر را دزد برده است. سر به سوى آسمان كرد و گفت: الهى! در شرع مطهّر چنان است كه مال را از آن كس طلب مىكنند كه به او امانت سپردهاند. اكنون شتر را به تو سپردهام، تو به من بازرسان و چون اين را بگفت، ديدم كه در پس كوه ابوقبيس كسى مىآيد و مهار شتر را به دست چپ دارد و دست راستش بريده و در گردنش آويخته بود. نزديك اعرابى آمده وگفت: اى جوان! بگير شتر خود را.
گفتم: تو كيستى و اين چه حالت است؟ گفت: من مردى بودم درمانده و از روى ضرورت چنين كردم و در پشت كوه ابوقبيس رفتم. اين وقت سوارى را ديدم كه مىآيد و بر اسب تازى سوار بود. بانگ برمن زد و گفت: دستت را بيار. دست راست پيش بردم، پس دست مرا بريد و برگردنم آويخت و گفت: اين شتر را ببر و به صاحبش باز رسان.(1)
در يكى از سالها هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى، به زيارت خانه
1) . خلاصة الاخبار، ص 526؛ رهنماى سعادت، ج 3، ص 147
خدا و حج بيت اللَّه رفت. هنگام طواف دستور داد از هجوم حاجيان جلوگيرى كنند تا او بتوانند با آزادى طواف كند؛ ولى درست وقتى هارون خواست طواف كند، مرد عربى سر رسيد و پيش از وى به طواف پرداخت.
اين موضوع بر هارون پرنخوّت و جاه طلب گران آمده، با خشم به رئيس تشريفات خود اشاره كرد كه مرد عرب را دور كند تا وى طواف كند.
رئيس تشريفات به عرب گفت: لحظهاى صبر كن تا خليفه از طواف كردن فارغ شود.
عرب گفت: مگر نمىدانى خداوند در اين محل مقدس پادشاه و گدارا برابر دانسته و در قرآن مجيد فرموده است: «مسجدالحرام- كه آنرا براى استفاده همه مردم قرار دادهايم- مقيم و مسافر در آن يكسانند، پس اگر كسى بخواهد در آنجا كفر ورزد يا ظلم كند، عذاب دردناك را به وى خواهيم چشاند».(1)
در سال 310 ه. ق قرمطيان در موسم حجّ به مكّه در آمدند.
حجرالاسود را برداشتند و خلق بسيارى را كشتند.
از كسانى كه ايشان به شهادت رساندند، على بن بابويه است. وى در حال طواف بود؛ زمانى كه طوافش را به پايان رسانيد، با شمشير زدند و شهيدش كردند.(2)
ذالنون مصرى گفت:
جوانى را در طواف كعبه با تنى نزار و روى زرد و ضعيف ديدم كه گويى استخوانهايش را گداخته بودند. نزديك رفته به او گفتم: گمانم اين است كه تو محبّى و از محبّت بدين سان سوخته و گداخته گشتهاى؟ گفت:
بلى. گفتم: محبوب به تو نزديك است يا دور؟ گفت: نزديك. گفتم: موافق است يا مخالف. گفت: موافق و مهربان.
گفتم: سبحان اللَّه! محبوب به تو نزديك و موافق و مهربان است و تو بدين گونه نزار ونحيفى؟
گفت: اى بطّال! مگر تو ندانستهاى كه آتش قرب و موافقت بس سوزندهتر است از آتش بعد و مخالفت؛ چه، در قرب، بيم فراق است وزوال و در بعد، اميدوصال. مرا از گفته او تغيير حالت پديد گشته، بر قول او اذعان كردم.(1)
1) . داستان عارفان، ص 127؛ وفيات، ج 1، ص 280
جوان فرزانهاى مىخواست مناسك حجّ واجب را انجام دهد، ولى مشكلى پيش آمد و حجّ او فوت شد. جوان از ته دل آهى كشيد و بر اين عدم توفيق افسوس خورد.
شد جوانى را حجّ اسلام فوتاز دلش آهى برون آمد به صوت
سفيان ثورى كه در آن جا حاضر بود، رو به جوان كرد و گفت: من چهار بار حجّ خانه خدا را به جاى آوردهام، آيا حاضرى پاداش آن آهت را با ثواب حجّهاى من عوض كنى؟ آن جوان جواب داد: بلى، حاضرم. معامله نيكويى انجام گرفت و هر دو طرف راضى شدند.
بود سفيان حاضر آن جا غمزدهآن جوان را گفت: اى ماتم زده!
چهار حجّ دارم برين درگاه منمىفروشم آن بدين يك آه من
آن جوان گفتا خريدم و او فروختآن نكو بخريد و اين نيكو فروخت
در آن شب سفيان در خواب ديد كه از هاتف غيبى ندايى آمد كه: اى سفيان! تجارت پرسودى كردى و اگر منفعتى خواستى امروز برايت حاصل شد. از اين سود فراوان تو، خداوند همه حجّها را قبول كرد و از تو خشنود گرديد. خوش به حالت كه حجّ واقعى از آن تو است.
ديد آن شب اى عجب سفيان به خوابكامدى از حق تعالىش اين خطاب
كز تجارت سود بسيار آمدتگربه كارى آمد اين بار آمدت
شد همه حجها قبول از سود توتو زحق خشنود و حق خشنود تو(1)
يكى از بزرگان گفته است: سالى از سالها اراده حجّ كردم. در اثناى راه از قافله باز ماندم. توكّل بر خدا كرده، شتر مىراندم. جوانى را ديدم كه از كناره بيابان تنها مىآمد و جامه مختصر پوشيده بود. نه زادى، نه راحلهاى، نه انيسى؛ همين كه به من رسيد، به او گفتم: اى جوان! از زندگانى سير شدهاى كه اين چنين در باديه آمدهاى و يا چون من از قافله جدا ماندهاى؟
گفت: جدا نماندهام، خود آمدهام. گفتم: زاد و راحله و طعام و آبت كجاست؟ اشاره به سوى آسمان كرد. خواستم او را امتحان كنم، گفتم: من تشنهام، شربتى آب سرد به من بده. او دست در هوا كرد، قدحى آب بگرفت گويا اينكه در داخل آن يخ انداخته بودند. آن را به من داد، آشاميدم. من در تعجّب مانده، گفتم: اين مقام و منزلت را از كجا يافتى؟
گفت: «اذكره فى الخلوات يذكرنى فى الفلوات»؛ «او را در خلوتها ياد مىكنم، او هم مرا در سختىها ياد مىكند.»(2)
شيخ فتح موصلى روايت مىكند: در صحرا سلام كردم، نوجوانى را
ديدم كه گفتم هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود. آن نوجوان ذكر مىگفت. به او سلام كردم، جواب داد. گفتم: كجا مىروى؟ گفت: به زيارت بيت اللَّه الحرام. گفتم: چه ذكر مىكنى؟ گفت: قرآن مىخوانم. گفتم: هنوز تو مكلّف نيستى، چرا به خودت زحمت مىدهى؟ جواب داد: من به چشم خويش مىبينم كه از من كوچكترها را مرگ در كام خود مىكشد. گفتم: قدمهاى تو خيلى كوتاه است و منزل و مقصودت بس دراز؟ جواب داد: بر من است رفتن و برخداست به مقصد رسانيدن. گفتم: زاد و راحلهاى براى تو نمىبينم؟ گفت توشه من يقين و مركبم پاهايم است.
سد ره توفيق بود گرد علايقخواهى كه به منزل برسى راحله بگذار
گفتم: از نان و آبت مىپرسم؟ جواب داد: آيا ديدهاى كه كسى تو را ميهمان كند و تو طعامت را همراه ببرى؟ مولاى من مرا به زيارت بيت خود دعوت كرده و دليلى ندارد من توشه خود را همراه ببرم. آيا پروردگار من مرا گرسنه خواهد گذاشت؟ گفتم: حاشا.
از نظر من غايب شد. در مكّه او را ديدم كه طواف مىكند. گفت: اى شيخ! آيا شكّ تو زايل شد؟(1)
مالك بن دينار گويد: شبى خانه خدا را طواف مىكردم. نوجوانى را ديدم از پرده كعبه گرفته مىگويد: پروردگارا! لذّتها تمام شدند، ولى آثار آنها باقى مانده است. يارب! چه بسا يك ساعت شهوت، حزن طويلى
1) . رنگارنگ، ج 2، ص 306 و 307
در پى داشته باشد. پروردگارا! عقوبت و ادب كردن تو جز با آتش نيست و ... او در اين حال بود كه فجر طالع شد.
مالك گويد: من دستانم را بر سرم گذاشتم و با گريه و ناراحتى گفتم:
مادرت به عزايت بنشيند مالك! در اين شب، نوجوانى در عبادت بر تو سبقت گرفت.(1)
يكى از گذشتگان گويد: در موقف عرفه جوانى را ديدم كه سرش را به طرف زمين گرفته بود و هيچ حركتى نمىكرد و چيزى نمىگفت، در حالى كه همه مردم در عرفات بودند (و راز ونياز مىكردند و حاجت مىخواستند). من به او گفتم: اى جوان! دستانت را براى دعا كردن بگشاى كه اين جا، جايگاه دعاست. به من گفت: با اين وحشت و ترس چه كنم؟
گفتم: اين روز، روز بخشش گناهان است، سپس او دستانش را از هم گشود و در حال دعا بود كه از دنيا رفت.(2)
يكى از بزرگان بصره گفت: خواستم به سفر حج بروم، از بصره خارج شدم در راه جوانى را ديدم كه پشت سر من مىآمد و عصايى در دست به تعجيل مىرفت. چون كمى از من دور شد، ديدم كه ناگهان فريادى برآورد و در زمين فرو رفت. مشك و عصاى او ماند. من متحيّر شدم، پير مردى را ديدم كه مىآيد. او از من پرسيد: در زمين فرو شد؟ گفتم: آرى، تو از كجا
مىدانى؟ گفت: او پسر من بود، از وى آزرده بودم كه بدون اجازه من مىرود. به او گفتم: چون از بصره خارج شوى، خداى تعالى تو را در زمين فرو برد. حق تعالى دعاى مرا اجابت كرد.(1)
ابراهيم خوّاص گويد: جوانى را در حرم ديدم كه جامههاى احرام به تن داشت. او بسيار طواف مىكرد و بسيار نماز مىگزارد. من او را به گونهاى ديدم كه گويا از همه چيز بريده و فقط مشغول به خداست. پس محبتش در قلب من داخل شد، چهارصد درهم داشتم، آنها را برداشته به طرف او- كه در پشت مقام نشسته بود- رفتم و به يك طرف جامههايش گذاشتم. به او گفتم: اى برادر! اينها را براى رفع حاجتهايت صرف كن. او برخاست و درهمها را به زمين انداخت و گفت: اى ابراهيم! من اين حالت و معنويت را به هفتصد هزار دينار خريدهام، حال تو مىخواهى با اين چيزهاى چركين مرا از خداى باز دارى؟
ابراهيم گويد: من در نزد خود خوارى و ذلّتى احساس كردم، نشستم و آن درهمها را از ميان ريگها جمع كردم- در آن حال در نظرم كسى از آن جوان عزيزتر نبود- او هم به من نگاه مىكرد و سپس از من دور گرديد.(2)
مالك بن دينار گويد:
جوانى را در منا ديدم كه مىگويد: پروردگارا! همانا مردم قربانى
مىكنند و به تو تقرّب مىجويند. خدايا! در نزد من چيزى بزرگ تر و پر اهميتتر از جانم وجود ندارد؛ پس آن را از من قبول كن. ناگهان شيههاى كشيد، من به او نزديك شدم، ديدم قالب تهىكرده است.(1)
روزى شبلى به راه باديه مىرفت. جوانى را ديد همچون شمع مجلس قد برافراشته و شاخه چندى نرگس به دست گرفته و قصبى بر سر بسته و نعلين به پا كرده و خرامان با لباس فاخر و با ناز و تكبّر چون كبكى ايمن از باز، قدم بر مىدارد. شبلى از سر مهر نزد او رفته، گفت: اين جوان زيبنده! چنين گرم از كجا مىآيى و عزم كجا دارى؟
جوان گفت: از بغداد مىآيم، صبحگاه از آن جا بر آمده و اكنون راه دشوارى در پيش دارم (به زيارت حرم الهى مىروم).
شبلى گويد: پنج روز در راه بودم و به سوى خانه خدا حركت مىكردم؛ وقتى به حرم رسيدم، ديدم يكى مست افتاده چهرهاش زرد شده و ضعيف و ناتوان گشته، دل از دست داده و بيمجان باخته.
ديدم همان جوان است كه در بيابان ديده بودم. تا مرا از دور ديد، آهسته و نالان از پيش كعبه آواز داد و گفت: شبلى مرا مىشناسى؟ من همان جوان زيباروى و زيبا پوش هستم كه در فلان جا ديدى.
جوان بسيار براى من اكرام كرد و درى به رويم گشود و در هر ساعت گنجى به من داد. هر دم آن چه جستم بيشتر به عمق كار پىبردم.
كنون چون آمدم با خود به يك باربگردانيد بر فرقم چو پرگار
دلم خون كرد و آتش در منانداختز صحن گلشنم در گلخن انداخت
به بيمارى و فقرم مبتلا كردز گردونم به يك ساعت جدا كرد
شبلى از او پرسيد: اى جوان! چرا چنين از خود بىخود گشتهاى؟
گفت: اى شيخ يگانه! چه كسى اين برگ جاودانه را دارد. من مست اين معمّا ندانم كه مىگويد يا تو باش و يا همه ما. من از آن مىسوزم و از آن مىگذرم كه مويى در من نمىگنجد.
تو خود در چشم خود نشستىز پيش چشم خود بر خيز و رستى
فرستاد بهر سودت اينجانديدم سود جز نابودت اينجا
آرى هر كس در اين مكان ربّانى بيايد، به اسرارى پىببرد و رازها بياموزد. اينجا مهبط ملائكه و مشهد عارفان باللَّه است. اگر كسى بتواند درد عشق را به جان خودش بچشاند، ديگر از خود بىخود گشته وفناى فى اللَّه خواهد شد.(1)
مالك بن دينار گويد: به جهت حجّ عازم مكّه شدم. در طول راه جوانى را ديدم كه به وقت شب، سر خود را به آسمان بلند كرده، چنين مىگويد:
«اى خدايى كه طاعات بندگان او را مسرور نمىكند و مخالفت و عصيان بندگان به وى ضررى نمىرساند! عطا فرما به من چيزى را كه تو را مسرور گرداند، عفو فرما به جهت من چيزى را كه ضررى به تو ندارد».
مالك گويد: زمانى كه حجاج احرام بستند ولبيّك مىگفتند، او ساكت
1) . حكايتهاى شهر عشق، ص 143 و 144
بود. من به آن جوان گفتم: چرا لبيّك نمىگويى؟ جواب داد: اى شيّخ! لبيّك گفتن شخص را بىنياز نمىگرداند از گناهانى كه مقدمتاً به عمل آورده و جرايمى را كه در نامه عملش نوشته شده است. مىترسم همين كه لبيّك گويم، صدا در آيد: «لالبيّك ولاسعديك، كلام تو را نمىشنوم و به نظر رحمت بر تو نمىنگرم». اين را گفت و رفت. او را نديدم مگر در منا در حالى كه مىگفت: «پروردگارا! مردم قربانى كرده و بردرگاهت مقرّب شدند و مرا چيزى نيست كه به آن سبب به درگاه تو بيايم، غير از جانم، اين را از من قبول كن». پس از آن فريادى كشيد و برافتاد و روح از بدنش مفارقت كرد.(1)
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه توخانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
1) . عبر من التاريخ، ج 1، ص 184 و 185
صفحه خالى
حضرت آدم عليه السلام پس از خروج از جوار خداوند و فرود به دنيا، چهل روز هر با مداد بر فراز كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد: چرا گريه مىكنى اى آدم؟
فرمود: چگونه مىتوانم گريه نكنم در حالى كه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است. گفت: اى آدم! به درگاه خدا توبه كن و به سوى او باز گرد.
فرمود: چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به منا برد. آدم شب را در آنجا ماند و صبح با جبرئيل به صحراى عرفات رفت. جبرئيل به هنگام خروج از مكه احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت. چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد، آدم تلبيه را قطع كرد. به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از نماز عصر جبرئيل آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتى را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وى تعليم داد و از خدا آموزش و قبولى توبه را درخواست كرد. اين كلمات عبارت بودند از:
خداوندا! با ستايشت تو را تسبيح مىگويم، جز تو خدايى نيست. كار بد كردم و به خود ظلم نمودم و به گناه خود اعتراف مىكنم. تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهربانى.(1)
درباره ابراهيم ادهم گفتهاند: وى از جمله پادشاه زادگان بلخ بوده روزى به صحرا بيرون آمده بود و به عزم شكار منتظر بود كه ناگاه آهويى از پيش او برخاست و او در پى آهو بتاخت و راه بسيار قطع كرد. ناگاه هاتفى آواز داد: «ألهذا خُلقتَ؛ آيا تو را براى اين كار آفريدهاند؟» ابراهيم بيدار شد و گفت: نه، مرا از بهر اين كار نيافريدهاند پس از اسب پياده شد و در راه شبانى از شبانان پدر خود را ديد اسب و جامه خويش به او داد و لباسهاى او را گرفت و روى به صحرا نهاد. سپس به مكّه رفت و در آن جا توبه نمود. كار وى در راه دين به قدرى قوى شد كه مستجاب الدعوه گرديد.(2)
جوانى را ديدند پرده خانه كعبه را گرفته بود و گريه مىكرد و مىگفت:
«الهى ليس لك شريك فيؤتى ولا وزير فيرشى ولا حاجبٌ فينادى، إن أطعتك فلك الحمد والفضل و إن عصيتك فلك الحجّة. فباثبات حجّتك علىّ و قطع حجّتى اغفرلى»؛ «پروردگارا! شريكى براى تو نيست كه خواسته شود و براى تو وزيرى نيست كه رشوه داده شود و دربانى نيست كه صدا كرده شود. اگر توفيق اطاعت دادى پس حمد و ستايش براى تو است و اگر گناه كردم بر تو است حجّت».
پس شنيد كه هاتفى صدا زد و گفت: تو آزادى از آتش.(1)
نقل است كه فضيل عياض روزى به عرفات ايستاده بود و در خلق نظاره مىكرد و تضرّع و زارى خلايق مىشنيد. گفت: سبحان اللَّه! اگر چندين خلايق نزديك شخصى روند و از وى مقدارى زر خواهند، ايشان را نااميد نگرداند. بر تو كه خداوند كريم غفّارى، آمرزش ايشان آسانتر است از مقدارى زر بر آن مردم و تو اكرم الاكرمينى. اميد آن است كه همه را بيامرزى.(2)
امام حسن مجتبى عليه السلام فرمودهاند: در شب تاريكى كه ديدگان خفته و صداها آرام گرفته بود همراه پدرم برگرد كعبه طواف مىكردم، پدرم ناگهان آواى اندوهگين و دردمندى را شنيد كه چنين مىگفت: «اى كسى كه در تاريكىها دعاى مضطر درمانده را اجابت مىفرمايى. اى كسى كه درماندگى و گرفتارى و دردها را مرتفع مىسازى. همانا ميهمانان تو برگرد خانه خفتهاند و بيدار مىشوند، اى خداى قيّوم! تو را فرا مىخوانم و ديده تو هرگز نمىخسبد. به بخشش خود عفو از گناه مرا به من ارزانى فرماى.
اى كه همگان در حرم به او اشاره مىكنند و توسّل مىجويند. اگر عفو تو را گنهكار افراط كننده در نيابد، چه كسى بايد برگنهكاران با بزرگوارى بخشش آورد». امام حسن عليه السلام گويد: كه پدرم به من فرمود: فرزندم! آيا
صداى اين شخص را- كه بر گناه خود زارى و از پروردگارش طلب عفو مىكند- مىشنوى، پيش او برو شايد بتوانى او را پيش من آورى. من شروع به گردش در اطراف كعبه كردم و به جستوجوى او پرداختم، او را نيافتم تا آن كه كنار مقام ابراهيم رسيدم، او را در حال نماز ديدم، گفتم: به حضور پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بيا. او نماز خود را مختصر كرد و از پى من آمد، من به حضور پدرم رفتم و گفتم: پدر جان! اين همان شخص است.
پدرم از او پرسيد: از كدام ملتى؟ گفت: عربم، پرسيد: نامت چيست؟ گفت:
منازل بن لاحق. پدرم پرسيد: كار و داستان تو چيست؟ گفت: داستان آن كسى كه گناهانش او را تسليم و بزههايش او را به نابودى كشانده است، چه مىتواند باشد؟ آن هم كسى كه غرقه درياى خطاهاست. پدرم فرمود: با اين همه داستان خود را به من بگو. گفت: جوانى بودم كه به سرمستى و بازيچه، روزگار مىگذراندم و از آن كار به خود نمىآمدم؛ پدرى داشتم كه مرا فراوان پند مىداد و مىگفت: پسرم! از لغزشها و گرفتارىهاى جوانى برحذر باش كه خداوند را خشم و عتابى است كه از ستمگران دور نيست.
و هرگاه او در پند دادن خود پافشارى مىكرد، من هم او را بيشتر مىزدم.
يكى از روزها كه همچنان در اندرز دادن من اصرار مىكرد، او را با ضربههاى دردناك خود به ستوه آوردم. بهطور جدّى به خدا سوگند خورد كه كنارخانه كعبه خواهد آمد و به پردههاى آن پناه خواهد برد و بر من نفرين خواهد كرد. پدرم بيرون آمد و چون كنار خانه خدا رسيد و به پردههاى كعبه پناه برد، اين سخنان را گفت: «اى كسى كه حاجيان از راه دور و نزديك پهنه تهامه را پيموده و به درگاهش آمدهاند، پروردگارا! اى آنكه هر كه را با تضرّع به درگاه تو يگانه مهترمهتران دعا كند، نوميد نمىسازى، اين «مُنازل» از نافرمانى نسبت به من باز نمىايستد؛ اى خداى
رحمان! حق مرا از اين پسرم بازستان، با قدرت خود يك طرف اورا شل و فلج ساز، اى آن كه مقدّسى، نه زاده شدهاى و نه فرزند مىآورى».
منازل گفت: به خدا سوگند هنوز سخن او تمام نشده بود كه بر سر من اين آمد كه مىبينيد، آن گاه سمت راست خويش را برهنه كرد كه خشك و فلج بود. مُنازل گفت: من از كارهاى خود توبه كردم و به راه راست بازگشتم و همواره درصدد كسب رضايت او بودم و براى او فروتنى مىكردم و از او تقاضاى بخشش مىكردم تا سرانجام موافقت كرد همان جا كه بر من نفرين كرده است (بيت اللَّه الحرام) براى من دعا كند. من او را بر شترى سوار كردم و خود از پى او پياده حركت كردم. چون به وادى اراك رسيديم، پرندهاى از خاربنى پريد و شتر رم كرد و او را ميان سنگها برزمين افكند، سرش نرم شد و در گذشت و همان جا او را به خاك سپردم و نااميد به اينجا آمدم. آنچه براى من بسيار سخت است سرزنشى است كه مىشنوم؛ زيرا من معروف شدهام كه گرفتار عاق پدر هستم.
پدرم، امير المؤمنين على عليه السلام به او گفت: بر تو مژده باد كه يارى خداوند براى تو فرا رسيده است، آن گاه دو ركعت نماز گزارد و براى او دعايى را چند بار خواند و با دست خود جامه را از آن جانب بدن مُنازل كه شل بود، كنار زد و به صورت صحيح و سالم همان گونه كه پيش از آن بود برگشت.
پدرم به مُنازل فرمود: اگر نه اين بود كه پدرت موافقت كرده بود كه همان گونه كه بر تو نفرين كرده بود دعا كند، هرگز براى تو دعا نمىكردم.(1)
زنى در حال طواف بود و مردى پشت سر او قرار داشت. زن دستش را
1) . نگارنده، بازگشت از بيراهه، ص 27 و 30؛ توبه كنندگان، ص 197 و 199
بيرون آورد و به حجرالاسود گذاشت. آن مرد بىشرمى كرد و در آن حريم مقدّس دست خود را دراز كرده، روى است آن زن گذاشت.
ذات اقدس اله آن دو دست را به يكديگر چسبانيد. آن دو را نزد امير بردند. مردم براى ديدن صحنه اجتماع كرده بودند؛ هم براى مسأله شرعى و همه به جهت قفل شدن دو دست كه چگونه باز مىشود.
امير مكه افرادى را فرستاد تا فقهاى مكّه را آورده و مسأله را حلّ كنند.
آنان نظر دادند كه: سرانجام بايد دو دست قفل شده و به هم چسبيده باز شود و چارهاش قطع دست مرد است؛ زيرا او جنايت كرده است. امير مكّه ديد كه اين جريان عادى نبوده و كار آسانى نيست، پرسيد: آيا از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله كسى اين جا هست؟ گفتند: حسين بن على عليه السلام شب گذشته وارد مكه شده است.
كسى را خدمت حضرت سيدالشهدا عليه السلام فرستاد، به حضرت عرض كرد: اين مشكل به دست شما حل مىشود. حضرت رو به قبله ايستاد، دعاى طولانى كرد، سپس نزد آن دو آمد، و بعد از توبه آن مرد، دستهايشان را باز كرد.(1)
شيخ مصلح الدين سعدى گويد:
درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همى ماليد و مىگفت: يا غفور يا رحيم! تو دانى كه از ظلوم جهول چه آيد:
عذر تقصير خدمت آوردمكه ندارم به طاعت استظهار
1) . وسائل الشيعه، ج 9، ص 338.
عاصيان از گناه توبه كنندعارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت. من بنده، اميد آوردهام نه طاعت و به دريوزه آمدهام نه به تجارت «اصنع بي ما انت اهله»:
بر در كعبه سائلى ديدمكه همى گفت و مىگريستى خوش
مىنگويم كه طاعتم بپذيرقلم عفو برگناهم كش
عبد القادر گيلانى را ديدند در حرم كعبه روى بر حصبا نهاده، همىگفت: اى خداوند! ببخشاى و گرنه هر آينه مستوجب عقوبتم، در روز قيامتم، نابينا برانگيز تا در روى نيكان شر مسار نشوم.
روى بر خاك عجز مىگويمهر سحرگه كه باد مىآيد
اى كه هرگز فرامشت نكنمهيچت از بنده ياد مىآيد(1)
موسى بن محمد بن سليمان هاشمى جوانى بود كه از نظر زندگى و فراخى نعمت از ديگر پسران پدرش آسودهتر بود. خواستههاى خويش را در انواع لذّتها چه از لحاظ خوراك و آشاميدنى و چه از لحاظ جامه و عطر و كنيزكان و غلامان بر مىآورد. گويى او را همتى و انديشهاى جز در آن راه نبود. موسى جوانى بسيار زيبا بود؛ چهرهاى همچون ماه داشت، موهايش مشكى، ... شيرين سخن و صدايش ظريف و نعمت خدا بر او بسيار و فراوان بود؛ آن چنان كه از املاك خود و زمينهايى كه در اختيارش قرار داده شده بود و حقوق خويش، ساليانه سه ميليون و سيصد هزار درهم
1) . كليات سعدى، ص 61 و 62.
درآمد داشت و همه آن را در همان راه هزينه مىساخت.
جوانى و هواى نفس و دنيايى كه همه خواستهاى او را بر مىآورد او را شيفته بود. او كاخى بلند داشت كه بر اطراف احاطه داشت؛ برخى از درهاى تالار آن رو به جاده گشوده مىشد و برخى رو به باغها. در آن تالار براى او خيمهاى كه پايههايش از عاج بود بر افراشته و آن را با ديبايى سبز آكنده از خز حلاجى شده پوشانده بودند از تارك خيمه زنجيرى زرّين كه آراسته به انواع گوهر و مرواريد و ياقوت سرخ و زبرجد سبز و عقيق زرد بود- و هر يك به درشتى گردو- آويخته بودند و آن خيمه مىدرخشيد.
بردرها پردههاى ديباى زربفت آويخته بود و ....
موسى بن محمد خود بر سريرى مىنشست كه سايبانى از كتان نرم و آراسته داشت؛ همنشينان و برادرانش در آن خيمه با او مىنشستند.
عودهاى معطّر در مجمرهايى كه نصب شده بود مىسوخت و خدمتكاران كه در دست خود بادزن و مگس ران داشتند بالاى سرش ايستاده بودند، كنيزكان آوازه خوان در جاى ديگرى بيرون از خيمه بودند؛ هر گاه به سمت راست مىنگريست، نديمى را مىديد كه خود او را برگزيده و به گفتوگوى با او انس گرفته بود و چون به سمت چپ خويش مىنگريست برادرى و دوستى را مىديد كه او را براى دوستى و مودّت انتخاب كرده بود ...، چون لب به سخن مىگشود، همگان خاموش مىشدند و چون بر مىخاست همگان برپا مىشدند؛ هر گاه مىخواست آواز خوانندگان را بشنود، به سوى پرده مىنگريست و هر گاه خاموشى آنان را مىخواست بادست اشاره مىكرد و آنان خاموش مىشدند.
اين روش او بود تا پاسى از شب مىگذشت و چون عقل از سر او مىپريد، همنشينان او بيرون مىرفتند و او با ويژگان خلوت مىكرد. با مداد
به كسانى مىنگريست كه پيش او به بازى نرد و شطرنج سرگرم بودند.
پيش او هرگز سخن از مرگ نمىرفت و از بيمارى و درد و چيزى كه در آن ياد اندوه باشد گفتوگو نمىشد، همه سخن از شادى و شادمانى و افسانههاى خنده آور بود، همه روز انواع عطرهاى تازه به بازار آمده بر او عرضه مىشد و تا 27 سالگى بدينسان گذارند.
يك بار همچنان كه در خيمه خويش بود و پاسى از شب سپرى شده بود، ناگاه نغمهاى از گلويى اندوهگين شنيد كه غير از نغمههايى بود كه از مطربان خود مىشنيد؛ آن نغمه بردلش نشست و او را از آنچه در آن بود به خود شيفته ساخت. او به نوازندگان و آواز خوانان اشاره كرد كه خاموش شوند، و سر خود را از پنجرهاى مشرف برجاده بيرون آورد تا آن نغمه دلنشين خوب را گوش دهد. گاهى آن را مىشنيد و گاه نمىشنيد، به غلامانش دستور داد كه صاحب اين نغمه را جست و جو كنيد. غلامان بيرون رفتند و به جست و جو پرداختند؛ ناگاه به جوانى برخوردند كه در يكى از مساجد بر پاى ايستاده و سرگرم مناجات با پروردگار خويش بود.
او را از مسجد بيرون آوردند و بدون اينكه با او سخن بگويند بردند و برابر موسى برپا داشتند. موسى بر او نگريست و پرسيد: اين كيست؟ گفتند:
صاحب آن نغمه كه شنيدى، پرسيد: او را كجا يافتيد؟ گفتند: در مسجد بر پاى بود. نماز مىگزارد و قرآن مىخواند؛ موسى گفت: اى جوان! چه مىخواندى؟ گفت: كلام خدا، گفت: همان نغمه را به گوش من برسان.
جوان چنين خواند:
«أعوذُباللَّهِ مِنَ الشيّطْانِ الرَّجيم؛ إنَّ الأبْرارَ لَفى نَعيمٍ، عَلَى الارائك يَنْظُرُونَ، تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ، يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ، ختامُهُ مسك وفى ذلك فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنا فِسُونَ وَمِزاجُهُ مِنْ
تَسِنيمٍ، عَيْناً يَشْرَبُ بها الْمُقَرَّبُونَ»؛ «نيكان در ناز و نعمتند. آنها برتختهاى عزّت [تكيه زنندو] نعمتهاى خدا را بنگرند، و در رخسارشان نشاط و شادمانى نعيم بهشتى پديدار است، و [ساقيان حور و غلمان] شراب ناب سربه مهر بنوشانند، كه به مشك مُهر كردهاند، و عاقلان بر اين نعمت شادمانى ابدى، بايد به شوق و رغبت بكوشند، تركيب آن شراب ناب از عالم بالاست، سرچشمهاى كه مقربان خدا از آن مىنوشند».
جوان به سخن خود چنين ادامه داد: اى فريفته مغرور! آن مجلس وانجمن برخلاف اين مجلس و غرفه و فرش توست، آنها تختهايى است كه مفروش به فرشهاى گرانقدرى است كه «بطائنها من استبرق»؛ «آسترهاى آن از استبرق (حرير) است»، «مُتَّكئينَ عَلى رَفْرَفً خُضْرٍ وَ عَبَقْرَىٍ حّسانٍ»؛ «بر بالشهاى سبز و بساطهاى گرانمايه نيكو تكيه زدهاند» و دوست خدا از چنان جايگاهى، مشرف بر دو چشمهاى است كه در دو باغ روان است و «فيهما مِنْ كُلِّ فاكهِةٍ زَوْجانِ»؛ «در آن بهشت از هر ميوه دو جفتاست»، «لا مَقْطوُعةٍ»؛ «كه به سر نمىرسد»، «في عِيْشَهٍ راضيةٍ»؛ «در زندگى خوش و پسنديده»، «فى جَنّةٍ عاليِةٍ»؛ «در بهشتى بلند مرتبه»، «وزَرابىُّ مَبْثوُثَةُ»؛ «و فرشهاى [گرانبها] گستردهاند»، «فى ظِلالٍ و عُيُونٍ»؛ «در سايهها و چشمه سارها»، «اكُلُها دائم وظلُّهاتِلْكَ عُقْبَى الذَّين اتَّقَوْا و عُقْبَى الكافرينَ النّارُ»؛ «خوراك و سايه آن جاودانه است، اين فرجام كسانى است كه پرهيزكارى كردند و فرجام كافران آتش است»، «انَّ الُمجْرِمينَ فى عذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ، يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَهُمْ فيه مبْلِسُونَ»؛ «بدكاران هم در آن جا سخت در عذاب آتش جهنّم مخلّدند، و هيچ از عذابشان كاسته نشود و اميد نجات و خلاصى ندارند»، «يَومَ يُسْحَبونَ في النّارِ علَى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَر»؛ «روزى كه كشيده شوند در آتش بر چهرههايشان، بچشيد سودن دوزخ را»، «يَوَدُّ الُمجْرِمُ لَوْ يَفْتَدى مِنْ عَذابِ يَوْمِئذٍ بِبَنيهِ»؛ «آن روز كافر
بدكار آرزو كند كه كاش توانستى فرزندانش را فداى خود سازد» تا آنجا كه مىفرمايد:
«وَجَمَعَ فَأوْعى»؛ «گردآورد و بيندوخت»، در عذابى سخت و گرفتارى دشوار و خشم پروردگار جهانيان هستند، «وما هُمْ مِنها بِمُخْرِجين»؛ «و نباشند از آن بيرون شدگان».
موسى از جاى برخاست و آن جوان را در آغوش كشيد و گريست و به نديمان خود گفت: از پيش من بيرون رويد و خود به صحن خانه خويش آمد و با آن جوان بر بوريايى نشست و برجوانى خويش مىگريست و بر خود نوحه سرايى مىكرد و آن جوان او را پندواند رز مىداد و ... او با خدا عهد و پيمان كرد كه هرگز به گناهى برنگردد.
چون آن شب را به صبح رساند، توبه خود را آشكار ساخت و ملازم مسجد و عبادت شد و فرمان داد، گوهرها و سيم و زر و جامهها فروخته شود و بهاى آن را صدقه داد. حقوق ديوانى خود را هم نپذيرفت و همه املاكى را كه در اختيارش نهاده بودند برگرداند ... شبها به شب زندهدارى و روزها به روزه گرفتن پرداخت و چنان شد كه نيكان و برگزيدگان به ديدارش مىرفتند و به او مىگفتند: با خود مداراكن كه پروردگار، بزرگوار است و عبادت اندك و آسان را سپاس مىدارد و پاداش بسيار مىدهد.
او مىگفت: اى قوم! من به خويشتن آشناترم، گناه من بزرگ است، شب و روز از فرمان خداى خود سرپيچى كردم؛ و فراوان مىگريست.
سپس به قصد انجام حج و تكميل توبه، پياده و باپاى برهنه، بيرون آمد، جز جامهاى سبك بر تن نداشت و كوزه آب و جوالى همراه داشت. او بدين گونه به مكه رسيد و حجّ گزارد و همان جا مقيم شد.
شبها به حجر اسماعيل مىرفت و با خداى خود مناجات مىكرد و چنين مىگفت: اى سرور من! در خلوتهاى خويش تورا مراقب خود
نديدم. سرور من! شهوتهاى من از ميان رفته است ولى گرفتارىهاى من باقى مانده است، اى واى بر من از آن روز كه تو را ديدار خواهم كرد! اى واى و صد واى بر من در آن هنگام كه كارنامهام آكنده از گناهان و رسوايىها آشكار شود! آرى كه واى و بدبختى در قبال خشم و توبيخ تو بر من فرا رسيده است كه تو نسبت به من احسان فرمودى و من باگناهان و رسوايىها به مقابله پرداختم و تو بر همه كارهاى من آگاهى. سرورم! به پيشگاه چه كسى جز تو مىتوانم پناه برم؟ سرورم! من شايسته و سزاوار آن نيستم كه بهشت را از تو مسألت كنم بلكه تو را به حق خود و كرمت و تفضلت مسألت مىكنم كه بر من رحمت آورى و مرا بيامرزى كه تو خود اهل تقوا و شايسته آمرزيدنى.
محمد بن سماك- راوى اين داستان- مىگويد: من او را در مكه زيارت نمودم، او در آنجا توبه كاملى كرد و به من گفت: آيا معتقدى كه خداوند مرا قبول فرموده است؟ كه من خود بيم آن دارم كه روى از من برگردانده باشد؛ سخن او مرا به گريه انداخت، گفتم: اى حبيب من! تو را مژده باد كه به من خبر رسيده است كه در پيشگاه خداوند متعال هيچ چيز خوشتر از جوان توبه كننده نيست. چون اين سخن را از من شنيد از بيم آن كه مردم به سبب گريستن او بر او جمع شوند از گريه باز ايستاد، برخاست و مرا به خانهاى برد و بر سكويى نشاند و خود برزمين نشست و گفت: همواره مشتاق ديدار تو بودم تا با مرهم سخن خود زخمها و وعقدههاى مرا درمان كنى. من گفتم: اى ابا القاسم! پروردگار جهانيان به لطف خويش تو را از خواب غافلان بيدار فرموده است، بر اين توفيق كه به تو ارزانى داشته است او را سپاسگزار باش و بر اين نعمت كه در چنين سرزمين مقدّسى به سوى او برگشتهاى حمدش را به جاى آر و خداوند متعال به رحمت
خويش چيزى به مراتب بهتر از آنچه از بيم او ترك كردهاى به تو عنايت فرموده است.(1)
ابو عبداللَّه مغربى گويد: خانهاى از مادر به ارث بردم. آن را به پنجاه دينار فروختم. پولها را در بغل گرفته و رهسپار مكّه شدم.
راهزنى به من رسيد و گفت: چه دارى؟ گفتم: پنجاه دينار. گفت: بيار. به وى دادم، آن را گشاد و نگاه كرد و به من باز داد. پس شترش را خوابانيد و به من گفت: بنشين. گفتم تو را چه رسيده است؟ گفت مرا از راستى تو دل پر مهر شد. با من به حجّ آمد و مدّتى در صحبت من بود. در آن جا توبه كرد و از اولياى حقّ شد.(2)
اصمعى گويد: روزى از مسجد بصره خارج شدم. در راه عرب باديه نشين دزدى را ديدم كه بر شترى نشسته و شمشيرى را حمايل كرده و كمانى بر بازو داشت.
نزديك من كه رسيد سلام كرد و گفت: از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از بنىالاصمعى. گفت: تو اصمعى نيستى؟ گفتم: چرا. گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از جايى كه تلاوت كلام خدا مىكردند. گفت: خداى را كلامى هست كه آدميان مىتوانند آن را بخوانند؟ گفتم: بلى. گفت: بخوان. من سوره والذاريات را بر او خواندم چون به اين آيه رسيدم
وفي السماء رزقكم وما توعدون گفت: اى اصمعى! تو را به خدا سوگند مىدهم كه اين كلام خداست كه بر محمد فرستاده است؟ گفتم: به حقّ آن خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به سوى مردم فرستاده، اين كلام خداست كه بر آن حضرت نازل فرموده است.
اين سخن را كه از من شنيد از شتر به زير آمد و آن را نحر كرد و پاره پاره نمود و به من گفت: بيا يارى كن تا اين را به فقرا و مستمندان صدقه دهيم.
آن گاه تيغ را بشكست و كمان را در زير خاك پنهان كرد و روى به بيابان نهاد و گفت: «وفي السماء رزقكم وما توعدون».
بارى من ديگر او را نديدم تا آن زمان كه به حجّ مىرفتم. روزى در طواف بودم ناگهان كسى از پشت سر مرا بانگ زد، چون نگاه كردم همان اعرابى را ديدم كه به واسطه كثرت طاعت و عبادت ضعيف و نحيف شده و پوست بر استخوانش چسبيده و رنگ چهرهاش به زردى گراييده بود.
پس به من سلام كرد و مرا به مقام ابراهيم برد و گفت: باز هم از كلام خداوند بر من بخوان. من همان سوره والذاريات را تلاوت كردم و چون به اين آيه رسيدم وفي السماء رزقكم ... صيحهاى كشيد و گفت: وعده الهى را حق وعين واقع يافتم. او در همان مكان مقدّس توبه كرد و در همان جا به ديار باقى شتافت.(1)
آوردهاند: ابو عمرو واسطى از راه دريا به مكّه مىرفت، ناگاه كشتى شكست و مالش تماماً به دريا ريخته شد. خود با زنش به تخته پارهاى
1) . نمونههايى از تأثير و نفوذ قرآن، ص 155 و 156
نشسته و خود را به جزيرهاى رسانيدند و در بيابان بىآب و نان جاى گرفتند. اتفاقاً در آن وقت وضع حمل همسرش شد و تشنه گرديد.
ابوعمرو سر به سوى آسمان بلند كرد و از تشنگى زنش ناليد. ناگاه در آن صحرا جوانى با سفره طعامى فرود آمد و پيش ابوعمرو گذاشت و در آن تنگ آبى بود از برف سفيدتر و از يخ سردتر و از عسل شيرينتر. از آن طعام و آب بخوردند، پس از آن جوان پرسيد: اى بنده خدا! اين فضل و كرامت از كجا يافتى؟ گفت: صحبت اهل دنيا را ترك كرده و دل به كرم خدا بستم و به رضاى او پيوستم و دايم به ذكر او بودم و ترك آرزوهاى دنيا كردم و اين كرامت سببش ترك دنيا بود.
ابوعمرو گويد: چون به مكّه معظمه رسيدم در طواف نابينايى را ديدم كه به درد دل مىناليد و مىگفت: الهى! خطا كردم و عصيان ورزيدم. مرا ببخش و به كرم خود بيامرز كه پيروى نفس كردم. من از حال او جويا شدم، گفت: پيش از اين كار من دزدى بود و راهزنى مىكردم. روزى در صحرا مردى را ديدم لباس كتانى پوشيده و در دست خاتم عقيق و فيروزه داشت.
قصد او كردم، مرا گفت: به راه خود برو و نزديكم ميا كه كارى نمىسازى.
من اهميتى ندادم و او چندين بار حرفش را تكرار كرد و من وقتى خواستم نزديكش شوم با دستانش به چشم من اشاره كرد و نورى ساطع گرديد و دردم نابينا شدم. الان در اين مكان مقدس آمدهام كه هم توبه نمايم و هم بينايى خود را از خداوند متعال بخواهم.(1)
آوردهاند كه مردى از نزديكان سلطان محمود- كه او را زبير عاصى
1) . جبله رودى، كليات جامع التمثيل، ص 94- 95
مىگفتند- مردى خونخوار و بدكردار و به ظلم و فسق مشهور بود.
روزى به شكار رفته بود و هوا بسيار گرم بود. در مراجعت از شكار، گذارش به نزديك عبادتگاه مرد عارفى افتاد. از اسب فرود آمد و بدانجا رفت و سلام كرد. شيخ جواب او را نداد. لحظهاى نشست، سپس پرسيد:
چرا جواب سلام مرا ندادى و به قول خدا و رسول صلى الله عليه و آله عمل نكردى. شيخ فرمود: من به حكم خدا و رسول عمل كردم كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس به ظالمى سلام كند از روى اختيار، ايمان از او برود و بازگشت نكند تا چهل روز». خداوند غافل نيست از عمل ظالمان و فاسقان و آنچه مىكنند، مىبيند و مىداند. اين كلام پرالهام در دل زبير عاصى اثر كرد و دل سختش چون موم نرم شد. زبير گفت: اى مرد بزرگوار! نصيحتى كه مجرمان و عاصيان را به راه آورد و ايشان را به كار آيد، بفرماييد كه از نفس مبارك شما اثر بخشد.
فرمود: اى زبير بدان كه خداى را دو سراى است: يكى باقى و ديگرى فانى. بهتر آن است كه به سراى فانى سر فرود نياورى و نظر بر عالم باقى دارى كه گفتهاند: «رأس كلّ خطيئة حبّ الدنيا».
ملك عقبى خواه كوخرّم بودذره زان چون همه عالم بود
جهد كن تا در ميان اين نشستذره زان عالمت آيد به دست
چون زبير اين موعظه شنيد، بگريست، و در آن مجلس به شرف «توبوا الى اللَّه توبة نصوحا» مشرّف گرديد.
در همان اوقات توفيق، رفيق او گشته احرام زيارت بيت اللَّه الحرام بست و روانه مكه معظمه شد و توبهاش را كامل نمود در جرگه مردان حق وارد گرديد.(1)
1) . كليات جامع التثميل، ص 132- 134
مالك بن دينار گويد: سفر حجّ كردم، جماعتى را در عرفات ديدم. به خود گفتم: كاش مىدانستم حجّ كدام يك از اينها مقبول است تا او را تهنيت بگويم و حج كدام يك مردود است تا او را تعزيت بدهم. در خواب ديدم گويندهاى مىگويد: خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت معزّز فرموده، مگر محمدبن هارون بلخى را كه حجّ او مردود است. زمانى كه صبح شد، به نزد اهالى خراسان آمدم و از ايشان احوال محمدبن هارون بلخى را پرسيدم، گفتند: آن مردى عابد و زاهد است. او را در خرابههاى مكّه بايد پيدا كنى. بعد از گردش زياد او را در خرابهاى ديدم كه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز است. همين كه مرا ديد، پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مالك بن دينار. گفت: خواب ديدهاى؟
گفتم: آرى، گفت: هر سال مردى صالح مثل تو در خصوص من خواب مىبيند.
گفتم: سبب اين امر چيست؟
گفت: من شراب مىخوردم، مادرم هم مانع مىشد، روزى من با حالت مستى او را اذيت فراوان كردم و ... پس از آنى كه از مستى به حال آمدم زنم مرا خبر دار كرد كه به چنين كار بدى دست زدهام. آن دست خودم را بريدم و پايم را به زنجير بستم و هر سال حجّ مىكنم و دعا و استغاثه مىنمايم و مىگويم: «اى كاشف همّ و غمّ! شفا ببخش همّ و غمّ مرا و راضى فرما مادر مرا تا از جرم و تقصير من عفو كند». اين قدر بدان كه بعداً از عمل خود دست كشيدم و 26 غلام و كنيز آزاد كردم و ... مالك گويد: گفتم اى مرد! نزديك بود با اين عملت تمام روى زمين را بسوزانى.
مالك گويد: همان شب حضرت رسول صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم، فرمود:
اى مالك! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان، دانسته باش كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجّه فرمود و دعاى او را مستجاب كرد و گناهانش را عفو نمود. او را خبر دار نما كه سه روز از روزهاى دنيا در ميان آتش مىماند، خداوند دل مادر او را به وى مايل مىكند و به ترحّم مىآورد و تا مادرش او را حلال مىكند، مادر و فرزند هر دو با هم داخل بهشت مىشوند. مالك گويد: من آمدم و خواب خود را به او نقل كردم.
همين كه اين مژده را شنيد، روح او از بدنش مفارقت كرد. من او را غسل دادم و كفن كردم. سپس بر او نماز خواندم و دفنش نمودم.(1)
1) . على اكبر عماد، رنگارنگ، ج 2، ص 63
در محضر
پيشوايان معصوم
صفحه خالى
بعد از آن كه حضرت ابراهيم عليه السلام كعبه را بنا كرد، خطاب رسيد: واذّن بالنّاس فى الحجّ. عرض كرد: خدايا! صداى من به كجا مىرسد؟ خطاب رسيد: از تو ندا كردن و از ما به گوش خلايق رساندن. آن حضرت ندا فرمود: يا ايّها النّاس انّ ربّكم بنى بيتاً و امركم ان تحجّوه. ابن عبّاس روايت مىكند: آنان كه در عالم موجود بودند و آنها كه در اصلاب آبا و ارحام مادران بودند، به اين ندا جواب دادند. هر كس كه يك بار جواب گفت، يك بار و هر كس دو بار جواب داد، دوبار به مكّه مىرود. بعد حضرت ابراهيم عليه السلام دعا كرد: «هركس از پيران امت محمد، حجّ كند او را به من ببخش». حضرت اسماعيل و مادرش آمين گفتند. بعد حضرت اسماعيل دعا كرد: «الهى! هر كه از جوانان امت محمد عليه السلام حجّ گزارد، او را به من ببخش». حضرت ابراهيم و هاجر آمين گفتند. بعد از آن هاجر گفت:
«الهى! هر كس از زنان امّت محمد حجّ گزارد، او را به من ببخش». ابراهيم و اسماعيل آمين گفتند.(1)
1) . رنگارنگ، ج 2، ص 303
مردى به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شرفياب شد و اين موقعى بود كه آن حضرت از اعمال حجّ فراغت پيدا كرده بودند و به مكّه مىآمدند، عرض كرد: يا رسولاللَّه! من به قصد حجّ از خانه خارج شدم، ولى مانعى رسيد و موفّق به انجام حجّ نشدم و مردى ثروتمندم و مال فراوان دارم، دستورى بفرماييد كه با انجام آن به ثواب حجّ نايل شوم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله توجّهى به كوه ابوقبيس كرده و فرمودند: «اگر تو به قدر اين كوه مالك طلاى سرخ باشى و تمام آن را در راه خدا انفاق كنى، به اجر و ثوابى كه شخص حاجّ رسيده است، نخواهى رسيد».(1)
ابونجم گفت: شبى از شبها در طواف كعبه بودم به دلم گذشت كه از خداوند بپرسم: خدايا فرمودهاى هر كس داخل حرم من شود، ايمن است، پروردگار! از چه چيز در امان خواهد بود؟
هاتفى آواز داد: از آتش جهنّم او را ايمن گردانيم و دل او را هم از آتش دورى ما در امان خواهيم داشت.(2)
اميرمؤمنان على عليه السلام براى برخى نيازها وارد مكه شدند. در مسجد
الحرام مرد عرب بيابانى را ديدند كه پرده كعبه را گرفته بود و مىگفت:
«اى صاحب خانه، خانه خانه تواست و مهمان نيز مهمان تو. هر مهمانى از ميزبانش نيكى مىبيند، پس امشب احسانت به من، آمرزش گناهانم باشد.»
اميرالمؤمنين عليه السلام به ياران خود فرمودند: آيا نشنيديد سخن اعرابى را؟
گفتند: آرى شنيديم. حضرت فرمود: خداوند كريمتر از آن است كه ميهمانش را براند.
شب دوّم ديدند بار ديگر اين مرد آمده و خود را به ركن چسبانده مىگويد:
«يا عزيزاً فى عزّك، فلا أعزّ منك فى عزّك، أعزّنى بعزّ عزّك فى عزّ لا يعلم احد كيف هو، أتوجّه اليك و أتوسّل اليك بحق محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله عليك ...».
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام به ياران خويش فرمودند: «به خدا سوگند! اين اسم اكبر به زبان يونانى است كه حبيب من رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به من خبر داده است. او بهشت را طلب كرد و خداوند به او عنايت نمود. او از خداوند خواست آتش را از وى بگرداند و خداوند نيز چنين كرد.(1)اين داستان را به شكل ديگرى هم نقل كردهاند كه آن را هم ذكر مىكنيم.
حضرت على عليه السلام شخصى را ديد كه حلقه در بيت را گرفته، مىگويد:
خدايا! خانه خانه تو است و مهمان مهمان تو و براى هر مهمانى صاحب خانه ضيافت مىدهد. خدايا! ضيافت مرا آمرزش گناهان من قرار بده و در اين ساعت از من گذشت كن.
1) . مستدرك الوسائل، ج 9، ح 1
حضرت على عليه السلام فرمود: خداوند كريمتر از اين است كه مهمان خودش را بىضيافت برگرداند. اعرابى شب دوّم، باز هم حلقه در را گرفته و مىگفت: خدايا! به حقّ محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله بده به من چيزى را كه هيچ كس نداشته باشد و برگردان از من آن چيزى را كه هيچ كس نمىتواند برگرداند و شب سوّم عرض مىكرد: خدايا! به من چهار هزار درهم بده.
على عليه السلام فرمود: اى اعرابى! هر شب يك چيز از خدا خواستى. شب اوّل آمرزش گناهان خواستى، گناهان تو را گذشت كرد. شب دوّم از خداوند بهشت خواستى و آزادى از جهنّم، خداوند قبول كرد و امشب چهار هزار درهم مىخواهى در چه راه خرج كنى؟
گفت: با هزار درهم زن بگيرم، با هزار درهم خانه بخرم، با هزار درهم نيز دين خودم را بدهم و هزار درهم را سرمايه كسب قرار بدهم.
حضرت فرمود: خوب انصاف كردى، هر وقت به مدينه آمدى، سراغ على بن ابىطالب را بگير. اعرابى زيارتش را تمام كرد و به مدينه رفت.
در كوچههاى مدينه با امام حسين عليه السلام روبهرو شد و سراغ على عليه السلام را از او گرفت. آن حضرت اعرابى را به حضور پدرش برد و عرض كرد: اين شخص مىگويد على بن ابىطالب براى من چهار هزار درهم ضامن شده است.
امام فرمود: راست مىگويد. برو سلمان را بياور و به اعرابى اذن بده بيايد خانه. سلمان حاضر شد. حضرت فرمود: سلمان! تجّار مدينه را حاضر كن تا آن باغى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله با دست خود براى من كاشته بود، بفروشم. سلمان تاجران را حاضر كرد و آنها باغ را از امام خريدند و آن حضرت هم پول باغ را به آن مرد عرب داد.(1)
1) . مناقب، ج 1، ص 351
ابو سعيد خدرى گويد: ما با عمر در اوّلين حجّى كه در زمان خلافتش كرد، حجّ نموديم. چون عمر داخل مسجدالحرام شد، به حجرالاسود نزديك شد و آن را بوسيد و به آن دست ماليد و سپس گفت: من حقاً مىدانم كه تو سنگى بيش نيستى! نه نفعى از تو ساخته است و نه ضررى و اگر من نمىديدم كه رسول اللَّه تو را مىبوسد و دست به تو مىمالد، هر آينه هيچ گاه تو را نمىبوسيدم و دستهاى خود را به تو نمىزدم. در اين جا على عليه السلام فرمود: اى عمر! اين سنگ هر آينه نفع مىدهد و ضرر مىرساند.
خداوند تعالى مىفرمايد: «و ياد بياور اى پيامبر آن زمانى كه خداوند ذرّيه بنى آدم را از پشت ايشان بيرون كشيد و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟
همه گفتند: آرى!»
و چون آنان را براى توحيد گواه گرفت و آنها اقرار و اعتراف كردند به آن كه خداوند پروردگار صاحب عزّت و جلالت است، با اين عهد و پيمان را بر روى پوست نازكى نوشت و به اين سنگ (حجرالاسود) خورانيد.
آگاه باش اى عمر! كه اين سنگ سياه، دو چشم دارد و يك زبان و دو لب دارد و در روز قيامت گواهى به برخوردها و آمدنهاى مردم بدين جا مىكند و اين سنگ امين خداى- عزّوجلّ- در اين مكان است.
عمر گفت: اى اباالحسن! خداوند مرا در جايى كه تو نباشى زنده نگذارد.(1)(2)
در كتاب بحرالسعادة آمده است: شخصى به خدمت حضرت امام حسن عليه السلام آمد. آن حضرت در بيت اللَّه الحرام در اعتكاف بود. آن شخص گفت: يابن رسول اللَّه! هزار دينار از فلان كس در ذمه من است و مرا امان نمىدهد. وعدهاش گذشته و در نزد من از مال دنيا چيزى نيست، مرا از دست او خلاص كن. آن حضرت فرمود: اى فلان! از مال دنيا در اين وقت پيش من چيزى نيست. آن مرد گفت: به او وعده كن و نوعى بفرما كه مرا مهلت دهد. پس آن حضرت اعتكاف حرم كعبه را قطع كرده به خانه قرض خواه او رفت. ابنعباس در راه به آن حضرت برخورد و گفت: فداى تو گردم يابن رسول اللَّه! شما در اعتكاف بوديد، مگر فراموش كرديد؟ امام حسن عليه السلام فرموند: فراموش نكردم، اما از پدر بزرگوار خود شنيدم كه او از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده بود كه هر كس حاجت برادر خود را بر آورد، ثواب او با هفتاد سال عبادت برابر باشد. يابن عباس! بهترين عملها برآوردن حاجت برادر مؤمن است.(1)
در يكى از مواقع كه امام سجّاد عليه السلام از سفر حجّ برگشتند، مردى به نام شبلى آن حضرت را ملاقات كرد. امام از او پرسيد: آيا حجّ بهجا آوردى؟
عرض كرد: بلى بهجا آوردم. فرمود: آيا به ميقات وارد شدى و از لباس خود خارج شدى؟ عرض كرد: بلى. فرمود: آيا آن وقت در نيّت داشتى كه
1) . كليات جامعالتمثيل، ص 100
از جامه معصيت بيرون آيى و لباس طاعت و بندگى حق را بپوشى و از لباس ريا، نفاق و شبهات برهنه شوى؟ آيا در موقع غسل نيّت كردى كه خود را از خطاها شست و شو دهى و هر حرام كه خدا حرام داشته برخود حرام كردى؟
باز گو تا چگونه داشتهاىحرمت آن بزرگوار رحيم
چون همىخواستى گرفت احرامچه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بُدىهر چه مادون كردگار عظيم؟
آيا در موقع لبيّك گفتن نيت داشتى كه به زيارت حضرت پروردگار آمدهاى و اين لباس، نماز و لبيّك مقدّمه زيارت خداوند است؟
آيا در وقت سعى در نيّت تو بود كه از هر كس روبر تافته و به سوى خدا روى آوردهاى و به بارگاه مقدّس او وارد شدهاى؟ آيا در مقام ابراهيم عليه السلام نيت كردى كه از آن حال به بعد بر هر طاعتى صبر نمايى و از هر معصيتى دورى كنى؟ آيا بر سر چاه زمزم نيّت كردى كه در همان حال بر سر اطاعت و بندگى رسيدهاى و چشم از گناه پوشيدهاى؟
گفت نى، گفتمش زدى لبيّكاز سر علم و از سر تعظيم
مى شنيدى نداى حق و جوابايستادى و يافتى تقويم
گفت نى، گفتمش چو كردى سعىاز صفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندر صفاى خود كونينشد دلت فارغ از حجيم و نعيم
آيا در منا نيّت نمودى كه مسلمانان از شرّ دست و زبانت در امان باشند؟ آيا در عرفات و جبل الرحمه و وادى نمرة نيت داشتى كه خداى تو بر تمام رازهاى دلت آگاه و بر اسرار باطنت واقف است و فردا صحيفه عملت را به دست تو خواهد داد ...؟
گفت نى، گفتمش چو عرفاتايستادى و يافتى تقويم
عارف حقّ شدى و منكر خويشبه تو از معرفت رسيد نسيم
گفت از اين باب هر چه گفتى تومن ندانستهام صحيح و سقيم
گفتم اى دوست! پس نكردى حجّنشدى در مقام محو مقيم
رفته و مكّه ديده آمده بازمحنت باديه خريده به سيم
گر تو خواهى حج كنى پس از ايناين چنين كن كه كردمت تعليم(1)
هشام بن عبدالملك، با آنكه مقام ولايت عهدى داشت، و آن روزگار- يعنى دهه اول قرن دوم هجرى- از اوقاتى بود كه حكومت اموى به اوج قدرت خود رسيده بود هر چه خواست بعد از طواف كعبه، خود را به حجر الاسود برساند و با دست خود آن را لمس كند ميسّر نشد. مردم همه يك نوع جامه ساده كه جامه احرام بود پوشيده بودند؛ يك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند؛ يك نوع عمل مىكردند؛ چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمىتوانستند درباره شخصيت دنيايى هشام و مقام اجتماعى او بينديشند. افراد و اشخاصى كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقام ابهت و عظمت معنوى عمل حج، ناچيز به نظر رسيدند.
هشام هر چه كرد خود را به حجرالاسود برساند و طبق آداب حج آنرا لمس كند، به علّت كثرت و ازدحام مردم ميسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برايش كرسى گذاشتند. او از بالاى آن كرسى به تماشاى جمعيت پرداخت. شاميانى كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نيز به تماشاى منظره پر ازدحام جمعيت پرداختند.
1) . طرائف الاولياء، ص 175.
در اين ميان، مردى ظاهر شد در سيماى پرهيزگاران. او نيز مانند همه يك جامه ساده بيشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگى خدا بر چهرهاش نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد، بعد با قيافهاى آرام و قدمهايى مطمئن به طرف حجر الاسود آمد. جمعيت با همه ازدحامى كه بود، همين كه او را ديدند فوراً كوچه دادند و او خود را به حجر الاسود نزديك ساخت. شاميان كه اين منظره را ديدند- و قبلًا ديده بودند كه مقام ولايت عهد با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجر الاسود نزديك كند- چشمهاشان خيره شد و غرق در تعجب گشتند. يكى از آنها از خود هشام پرسيد: «اين شخص كيست؟» هشام با آنكه كاملًا مىشناخت كه اين شخص على بن الحسين زينالعابدين است، خود را به ناشناسى زد و گفت: «نمىشناسم.» در اين هنگام چه كسى بود از ترس هشام- كه از شمشيرش خون مىچكيد- جرأت به خود داده، او را معرفى كند؟ ولى در همين وقت همام بن غالب معروف به «فرزدق» شاعر زبر دست و تواناى عرب با آنكه به واسطه كار و شغل و هنر مخصوصش بيش از هر كس ديگر مىبايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه فوراً گفت:
«لكن من او را مىشناسم.» و به معرفى ساده قناعت نكرد؛ بر روى بلندى ايستاد، قصيدهاى غرّا- كه از شاهكارهاى ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هيجان كه روح شاعر مثل دريا موج بزند مىتواند چنان سخنى ابداع شود- بالبديهه سرود و انشا كرد. در ضمن اشعارش چنين گفت:
«اين شخص كسى است كه تمام سنگريزههاى سرزمين بطحا او را مىشناسد. اين كعبه او را مىشناسد. زمين حرم و زمين خارج حرم او
را مىشناسد.
اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين است آن پرهيزگار پاك پاكيزه مشهور.
اين كه تو مىگويى او را نمىشناسم. زيانى به او نمىرساند؛ اگر تو يك نفر- فرضاً- نشناسى، عرب و عجم او را مىشناسند ...». هشام از شنيدن اين قصيده و اين منطق و اين بيان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بيت المال قطع كردند و خودش را در «عسفان» بين مكهومدينه زندانىنمودند، ولى فرزدق هيچ اهميتى بهاين حوادث- كه در نتيجه شجاعت در اظهار عقيده برايش پيش آمده بود- نداد؛ نه به قطع حقوق و مسمترى اهميت داد و نه به زندانى شدن. و در همان زندان نيز با انشاى اشعار آبدار از هجو و انتقاد هشام خوددارى نمىكرد.(1)
ابوبصير، يكى از ياران امام باقر عليه السلام از دو چشم نابينا شده بود، در سفر حج به حضور امام باقر عليه السلام رسيد. دريافته بود كه آن سال جمعيت بسيارى در حجّ شركت كردهاند. به امام باقر عليه السلام عرض كرد: «ما اكثر الحجيج واعظم الضجيج»؛ «حاجىها چقدر بسيارند و ضجه و ناله و گريهشان در پيشگاه خدا چقدر بزرگ است».
امام باقر عليه السلام فرمود: «بل ما اقل الحجيج و اكثر الضجيج»؛ «بلكه چه قدر حاجىها [ى واقعى] اند كند و ناله و گريه بسيار است».
پس فرمود: اى ابوبصير! آيا دوست دارى سخن مرا به روشنى تصديق كنى و آن را با چشم خود آشكارا ببينى؟- معلوم بود كه ابوبصير
1) . بحارالانوار، ج 11، ص 36؛ داستان راستان، ص 113 و 114
علاقهمند است كه سخن امام عليه السلام را آشكارا بنگرد- امام باقر عليه السلام دست مباركش را به چشم ابوبصير كشيد و براى او دعا كرد چشم او بينا شد، فرمود: «به حاجىها نگاه كن». ابوبصير گويد: به جمعيت حاجىها نگاه كردم، ناگهان ديدم بسيارى از آنان به صورت ميمونها و خوكها هستند و شخص با ايمان در ميان آنها، همچون ستاره درخشان در ميان تاريكىهاست.(1)
ابن ابىالعوجاء، مردى بوده است كافر و معروف به زندقه والحاد، در عين حال سخنورى بيباك و هتّاك بود كه علما و دانشمندان از مجالست و برخورد با او گريزان بودند و براى پرهيز از شرّ زبانش از او فاصله مىگرفتند.
اين مرد روزى در موسم حجّ در مسجدالحرام همراه با جمعى از ملحدين و همفكران خود نشسته و ناظر اعمال حجّاج وسعى و طواف آنان بودند و باديده استهزا مىنگريستند و مىخنديدند. در نقطه ديگر مسجد نيز حضرت امام صادق عليه السلام نشسته بودند در حالى كه جمعيت انبوهى از شيعيان اطراف امام خود را گرفته و از منبع سرشار علوم آسمانى حضرتش بهرهمند مىگشتند.
ملحدين رو به ابن ابى العوجاء كرده و گفتند: الآن موقع مناسب است براى مجادله كردن با اين مرد، كه نشسته و ديگران دورش را گرفتهاند ....
چه خوب مىشود اگر بتوانى او را درميان همين مردم شرمنده و خجلت زدهاش سازى.
1) . انسان كامل، ص 15؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 184
ابن ابى العوجاء از جا حركت كرد و خود را به مجلس امام رسانيد و گفت: تاكى شما اين خرمن را مىكوبيد و به اين سنگ پناهنده مىشويد و اين خانه از سنگ و گل برافراشته را مىپرستيد و همچون شتران رميده بر گرد آن جست و خيز مىكنيد؟ هر كس در برنامه و تشريفات اين خانه بينديشد، مىفهمد اين كارى است كه دستور دهندهاش خالى از حكمت و رأى و بينش بوده است. پس جوابم ده كه تو در رأس اين امر واقع شدهاى و شخصيت برجسته اين قومى و پدرت بنيان گذار اين ملك و نگهدار آن بوده است.
امام عليه السلام فرموند: اين (كعبه) خانهاى است كه خداوند حكم آنرا وسيله امتحان بندگان خود قرار داده و آنان را مأمور به تعظيم و زيارت آن فرموده است تا ميزان روشنى براى اخلاص و تسليم در امر عبادت و بندگى و خضوع در پيشگاه خدا، در ميان بشر باشد، افراد خالص الايمان و منقاد در برابر فرمان حضرت خالق سبحان از مردم منافق بىايمان جدا شوند.
اين خانه قرارگاه پيغمبران است و قبلهگاه نمازگزاران و راه رسيدن به مغفرت و رضاى حضرت ايزد منّان.
پس منظور، نه پرستش سنگ است و عبادت بيت؛ بلكه معبود به حقّ، اللَّه است كه خالق جسم و جان آدميان است و آفريدگار زمين و آسمان.
تعظيم اين خانه و استلام اين حجر به قصد اطاعت امر و فرمان اوست.(1)
درباره فضيل عيّاض گويند: او چندين حجّ پياده انجام داد، ولى از چاه
1) بحار الانوار، طبع جديد، ج 10، ص 209
زمزم آب نكشيد؛ زيرا كه سطل آنرا، از مال سلطان جائر خريده بودند.(1)
يكى از شيعيان حضرت صادق عليه السلام مادر پيرى داشت. وقتى كه عازم حجّ و مدينه بود، از او خواست او را هم ببرد. پسر هم راستى رشادت به خرج داد و اين پيرزن از كار افتاده را كه بايد تروخشكش كند، همراه خود برد.
پس از تشرّف خدمت حضرت صادق عليه السلام جريان اين سفر را براى حضرت تعريف كرد كه مادرپير از كار افتادهام رابه در خواستش با چه زحمتى به همراه خود به حجّ آوردهام، آيا حقش را ادا كردهام؟
توقّع داشت حضرت بفرمايد حقش را ادا كردهاى؛ امّا فرمود: اگر مادرت را به دوشت گرفته بودى، جبران مدت نه ماهى كه در شكمش بودى نكردهاى؛ زيرا آن نه ماه ثقل تو را نگه داشت با آرزوى بقا و دوام تو.(2)
اسحاق بن عمّار به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد:
مردى از من در رفتن به حجّ مشورت كرد. من چون او را ضعيف الحال ديدم (يعنى قدرت رفتن مالى و بدنى او كم بود)، او را از حجّ رفتن بازداشتم.
امام عليه السلام فرمود: چه قدر سزاوارى براى اين كارى كه كردى، يك سال
مريض شوى.
اسحاق مىگويد: همان طورى كه امام فرموده بوده، يك سال مريض شدم.(1)
عبداللَّه بن فضل مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض نمودم: من بدهكارى بسيار دارم، در عين حال عيال وار مىباشم و قدرت رفتن به مكّه و شركت در مراسم حجّ را ندارم، به من دعايى بياموز تا با آن دعا كنم.
امام صادق عليه السلام فرمود: بعد از هر نماز فريضهاى بگو: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد واقض عنّي دين الدنيا ودين الآخرة»؛ «خداوندا! بر محمد و خاندانش درود فرست و بدهكارى دنيا و آخرت مرا ادا كن».
پرسيدم: بدهكارى دنيا را مىدانم، امّا بدهكارى آخرت چيست؟
فرمود: بدهكارى آخرت حجّ است (يعنى، با انجام حجّ صحيح آن چنان پاك مىشوى كه ديگر بدهكارى اخروى ندارى).(2)
ابان بن تغلب گفت: به همراه امام صادق عليه السلام مشغول طواف كعبه بودم.
در اثناى طواف، يكى از دوستانم از من خواست كه كنار بروم و به حرف و خواسته او گوش بدهم، من دلم نمىخواست كه از حضرت صادق عليه السلام جدا بشوم و به سوى او بروم و لذا توجهّى نكردم. در دور بعد نيز آن شخص به من اشاره كرد كه به سوى او بروم و لذا توجهّى نكردم. در دور ديگر نيز آن
شخص به من اشاره كرد كه به سوى او بروم. اين بار امام صادق عليه السلام اشاره او را ديد و به من فرمود: اى ابان! آيا با تو كار دارد؟ گفتم: آرى، فرمود: او كيست؟ گفتم: از دوستان من است. فرمود: او هم مؤمن و شيعه مىباشد؟
گفتم: آرى. فرمود: پس به سوى او برو (و خواستهاش را برآورده كن).
عرض كردم: آيا طواف را قطع كنم؟ فرمود: آرى. گفتم: آيا طواف واجب هم باشد، مىتوان آن را به جهت برآوردن حاجت مؤمنى قطع كرد و نيمه كاره رها نمود؟ فرمود: آرى.
من طواف را قطع كردم و نزد آن شخص رفتم. سپس وارد بر امام صادق عليه السلام شدم و از او خواستم حقّ مؤمن را بيان كند و آن حضرت فرمود:
آيا اگر بگويم آن را بهكار مىبندى؟ گفتم: آرى، آن گاه فرمود: مقدارى از ثروتت را با برادر دينى خود تقسيم كن. بعد به من نگاهى كرد و متوجّه تعجّبمن شد وفرمود: آيا نمىدانى كهخدا درقرآن ازايثارگرانى كه ديگران را بر خود مقدّم مىدارند، سخن گفته است؟ گفتم: بلى، فدايت شوم.(1)
امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
به من گزارش رسيد كه مردى از ابو حنيفه پرسيد: اگر كسى حجّ فريضه را انجام داده باشد، آيا باز هم به حجّ برود بهتر است يا با هزينه حجّ، بردهاى را بخرد و در راه خدا آزاد كند؟ ابوحنيفه گفته است: «نه، آزاد كردن برده بهتر از حجّ است».
سپس امام صادق عليه السلام افزودند: حجّ خانه خدا بر آزاد كردن برده برترى دارد. حتى بر آزاد كردن دو برده و سه برده (تارسيد به ده برده). امام در
1) . محجّة البيضاء، ج 3، ص 69 و 70
ادامه فرمود:
واى بر ابوحنيفه! با آزاد كردن كدامين برده به پاداش طواف كعبه و سعى بين صفا و مروه و فيض عرفه خواهد رسيد؟ با آزادى كدامين برده به سرتراشى و رجم شيطان دست خواهد يافت؟ اگر فتواى او درست باشد، مردم مىتوانند حجّ خانه خدا را به تعطيلى بكشانند و اگر حجّ خانه خدا به تعطيلى بكشد، امام زمان موظّف مىشود كه فتواى ابوحنيفه را نقض كند و مردم را به سفر حجّ اجبار كند، چه خواهان سفر باشند يا نباشند؛ زيرا بنياد خانه خدا را بر حجّ و زيارت نهادهاند.(1)
هشام بن حكم مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم چه علتى بوده كه خدا حج و طواف را براى بندگان خود واجب گردانيده است؟
حضرت فرمود: خدا بشر را آفريد و فوايد انجام دستورات دين و مصلحت دنيوى آنان را بيان داشت. در برنامه حج- كه جمعيتهاى شرق و غرب شركت مىكنند- يكديگر را مىشناسند، نژادهاى مختلف از حمل و نقل و بازرگانى از شهرهاى مختلف بهرهمند مىگردند. جمعيتهايى كه به مكّه مىآيند آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك مىكنند و از وضع آن حضرت آگاه مىشوند و آن حضرت را به خاطر مىآورند و فراموش نمىكنند.(2)
راوى مىگويد:
از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اگر كسى نذر كند كه با پاى برهنه به حجّ مشرّف شود، تكليف او چيست؟ امام صادق عليه السلام گفت: جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله به حجّ مىرفت. خانمى را ديد كه با پاى برهنه در وسط شترها روان است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: اين خانم كيست؟ مردم گفتند كه: اين خانم خواهر عقبةبن عامر است. نذر كرده است تا مكّه با پاى برهنه روان باشد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله به برادرش عقبه گفت: برو به خواهرت بگو حتماً بايد سوار شود؛ زيرا خداوند- عزّوجلّ- از پياده روى او و پاى برهنه او بىنياز است. آن خانم به فرمان رسول خدا، سوار شد.(1)
آمده است كه براى كعبه در هر روز لحظهاى است كه هر كس در آن لحظه در كعبه باشد، آمرزيده مىشود و همچنين كسى كه دلش مشتاق كعبه بوده، ولى عذرى مانع رفتنش شده است.(2)
مردى بر امام كاظم عليه السلام وارد شد. امام از او سؤال فرمود: به عزم حجّ آمدهاى؟ عرض كرد: بلى. فرمود: آيا مىدانى براى آدم حاجّ چه فضيلتى است؟ گفت خير، فرمود:
كسى كه به حجّ بيايد و برگردد به بيت و آن را طواف كند و دو ركعت نماز به جاى آورد، خدا براى او هفتاد هزار حسنه مىنويسد و از او هفتاد هزار سيئه محو مىكند، و براى او هفتاد هزار درجه بالا مىبرد، وشفاعت او
را درباره هفتاد هزار خانواده مىپذيرد، و هفتاد هزار حاجت او را بر آورده مىكند، و براى او ثواب آزاد ساختن هفتاد هزار بنده، كه قيمت هر بندهاى ده هزار درهم باشد، مىنويسد.(1)
يكى از عالمانى كه زياد به حجّ مىرفت، مىگفت:
من از جانب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، حجّ به جا مىآورم و آنچه را كه خدا براى من جزا قرار داده است، آن را نيز به اولياى او واگذار مىنمايم و ثوابى كه از اين جهت مىدهند آن را نيز بر مؤمنين و مؤمنات هديه مىكنم.(2)
حمادبن عيسى گفت: در بصره خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام رسيدم، عرض كردم: آقا فدايت شوم از خدا بخواه به من منزل، و همسر و فرزندى عنايت كند و هر سال موفق به زيارت خانه خدا شوم. امام دست خود را بلند نموده گفت: «اللّهم صل على محمد و آل محمد»؛ «خداى! حمّاد ابن عيسى را منزل و همسر و فرزندى با پنجاه سال حج خانه خود روزى فرما».
حمّاد گفت: همين كه قيد نمود پنجاه سال فهميدم بيش از پنجاه سال حج نخواهم كرد. حمّاد گفت: هم اكنون 48 حج به جاى آوردهام. اين خانه من است كه به دعاى آن حضرت نصيبم شده و زنم پشت پرده، صدايم رامىشنود و اين فرزند من است، تمام آنچه دعا كرد، نصيبم شده است بعد از آن دو سال ديگر، به حجّ رفت تا پنجاه سال تمام شد. بعد در
سال 51 كه عازم مكه بود و با ابوالعباس نوفلى همسفر شد، وقتى به محل احرام رسيد، رفت غسل كند، براى احرام بستن، سيلى در درّه جارى شد و او را برد و غرق شده از دنيا رفت، قبل از اينكه حج پنجاه و يكم را انجام دهد و در سياله كه اولين منزل از مدينه به مكه است، دفن شد.(1)
موسى بن ابوالقاسم مىگويد: به حضرت جواد عليه السلام عرض كردم: كه من تصميم دارم از طرف شما و پدرتان طواف كعبه نمايم، ولى بعضى مىگويند كه از براى اوصيا طواف كردن جايز نيست. امام عليه السلام فرمود: بلكه طواف كن و هر چه مىتوانى اين كار را انجام بده كه جايز است.
موسى مىگويد: پس از سه سال بار ديگر به محضر آن حضرت شرفياب شدم و عرض كردم: مولاى من! چند سال پيش از شما اجازه گرفتم تا براى شما طواف كنم، بر دلم چيزى گذشت و عمل كردم. امام فرمود: چه گذشت؟ عرض كردم يك روز را اختصاص به رسول خدا صلى الله عليه و آله دادم. (در اين بين حضرت جواد تا اسم پيامبر را شنيد سه مرتبه فرمود:
«صلَّى اللَّه على رَسولِ اللَّه»).
روز ديگر را براى اميرالمؤمنين عليه السلام و روز بعد امام حسن و بعد امام حسين تا دهمين روز كه براى شما طواف كردم. در ادامه صحبت عرض كردم: اى آقاى من! ولايت اين بزرگواران را دين خودم قرار دادهايم.
امام عليه السلام فرمود: در اين هنگام متدين به دينى شدى كه خداوند غير آن را از بندگانش نمىپذيرد. عرض كردم گاهى براى مادرت حضرت فاطمه عليها السلام
1) . بحارالانوار، ج 11، ص 42 و 43
طواف مىكنم و گاهى موفق نمىشوم. به من پاسخ فرمود: اين كار را زياد انجام بده كه انشاءاللَّه از بهترين اعمال و كارهايى است كه انجام مىدهى.(1)
سماعه مىگويد: حضرت صادق عليه السلام فرمود: چه شد كه امسال حجّ نكردى؟ گفتم: به واسطه معاملهاى كه با جمعى كردهام و كارهاى ديگر.
اميد است كه اين كارهايى كه مانع از حجّم شده، خير باشد.
فرمود: به خدا سوگند كه خدا، خيرى در اين كارهايت كه مانع حجّ رفتنت شده، قرار نداده است. كسى از حجّ محروم نمىشود مگر به سبب گناهى كه كرده و آنچه را كه خداوند عفو مىفرمايد از گناهان بيشتر است.(2)
ابو محمّد دعلجى دو پسر داشت؛ يكى اهل ورع و تقوا و ديگرى فاسق. بعضى از شيعيان مبلغى به او دادند. كه از طرف حضرت حجّة بن الحسن عليه السلام براى حجّ نايب بگيرد.- و اين امر عبادت حسنه شيعيان بود- پس ابومحمد آن مبلغ را به فرزند فاسق خود داده و با او حجّ كرد. ابو محمد گويد: روز عرفه جوانى گندم گون و خوش روى و خوش لباس را ديدم كه بيش از همه به دعا و تضرّع مشغول بود. به من توجه كرد و فرمود:
اى شيخ! از خدا شرم ندارى؟ گفتم: از چه باب؟
فرمود: حجّى به تو دادند، به نيابت كسى كه مىدانى و تو آن را به كسى
مىدهى كه شراب مىخورد و صرف فسق مىكند و نمىترسى كه چشمت كور شود و اشاره به چشم من فرمود و من خجل شدم و چون به خود آمدم هر چند نظر كردم او را نيافتم. گويند: پيش از تمام شدن چهل روز در همان چشمش قرحهاى پيدا شد و نابينا گرديد.(1)
1) . گناهان كبيره، ج 2، ص 206؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 489
صفحه خالى
زنى از بزرگان حبشه شنيده بود كه خداوند متعال در مكّه خانهاى دارد.
او از اختصاص داشتن كعبه به حضرت پروردگار، چنان پنداشته بود كه لازمهاش اين است كه بايستى آن خانه در جايى خوش آب و هوا واقع شده و منظره خوبى داشته باشد كه از ديدار آن چشم نورانى و دل مسرور گردد؛ يعنى، اين كاخ با عظمت الهى در ميان باغ دلگشا واقع شده و درهاى آن را به باغ باز كرده و تخت عالى و مرصّع به جواهرات الوان در آن نهاده و حق تعالى بر تخت نشسته و اشرف موجودات هم بر گرد او صف كشيدهاند.
آن زن از فرط عشق و علاقه و قصور ادراك، زيارت و حضور در محضر پروردگار را لازم دانست. بنابراين تحفهها و هداياى گران بها و قيمتى از براى دربانان و مقرّبان درگاه الهى برداشت و به همراهى حاجيان روانه شد.
وقتى كه به كعبه آمد، كعبه را از خداى خيالى خود خالى ديد و گفت:
اى مردم! صاحب خانه كجاست؟ مردم فرياد زدند: اى زن! اين چه حرفى
است كه مىزنى؟ خدا از مكان، مستغنى و بىنياز است. زن از شنيدن اين سخنان آهى كشيد و سر بر خاك گذاشت و گفت:
اى تير غمت را دل عشاق نشانهخلقى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
خدايا! اين راه دور را به شوق ديدار تو پيمودهام و به اميد وصال تو شبها نخوابيدم و روزها آرام نگرفتم.
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تومقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه
به عزّت و جلالت قسم تا به تو نرسم، سر از آستان تو بر نگيرم و پند خردمندان نپذيرم و اگر همراهان من رو به كوى تو بودند من رو به سوى تو داشتم.
حاجى به ره كعبه و من طالب ديداراو خانه همى جويد و من صاحب خانه
در آن هنگام ازدحامى هجوم آوردند و بعضىها زير دست و پا ماندند.
آن زن نيز زير دست و پاى حاجيان آزار زيادى ديد. همراهانش جنبيدند تا به او برسند و از حالش جويا گردند، روحش به شاخسار جنان پرواز كرد.
زنده همان است بر هوشيارجان بسپارد بر كوى يار
كى از بزرگان كه بر جنازهاش نماز خوانده بود، شب خوابش را ديد كه گفت: به مقصد و مقصود رسيدهام.(1)
1) . تاج لنگرودى، كشكول ممتاز، ص 220 و 222
حكايت شده است كه شبى جنيد خانه خدا را طواف مىكرد؛ پس صداى بانويى را شنيد كه گفت:
أبى الحبُّ أن يخفى و كم قد كتمتُهُفأصبح عندى قد أناخ و طنّبا
اذا اشتدّ شوقى هام قلبى بذكرهو ان رُمت قرباً من حبيبى تقرّباً
جنيد به او گفت: آيا به خداوند يقين ندارى كه در اين مكان چنين با خدايت سخن مىگويى؟ آن زن به او نگاه كرد و گفت:
لولا التقى لم ترنىأهجُر طيبَ الوسَن
ان التقى شرّ دنىكما ترى عن وطنى
أفِرُّ من وجدى بهفحبّه هيّمنى
سپس گفت: اى جنيد! آيا بيت را طواف مىكنى يا صاحب بيت را؟
گفتم: من بيت را طواف مىكنم. آن زن سرش را بالا برد و گفت: منزّه است خداى من، منزّه است خداى من، چه بزرگ است مشيّت تو در آفرينشت! خلقى هستند كه مانند سنگ، به سنگها طواف مىكنند!
سپس سرود:
يطوفون بالاحجار يبغون قربةًاليك و هم أقسى قلوباً من الصّخر
جنيد گويد: او اين اشعار را مىسرود كه غشّى بر من عارض گرديد و بيهوش بر زمين افتادم. وقتى به هوش آمدم، آن بانو را نديدم.(1)
1) . هدايةالسالك، ج 1، ص 162 و 163
زن مؤمنهاى از ماوراء النهر با شوهر و برادرش به سفر حجّ مىرفت.
چون به بغداد رسيد، شوهرش در دجله افتاد و غرق شد و چون به صحرا رفتند، برادرش از شتر افتاد و مرد. چون به ميقات رسيد به احرام مشغول شد، دزدان مالش را بردند. چون به مكّه رسيد و به در مسجدالحرام شد، عذر زنانش افتاد. آن بيچاره آه از ميان جان بر كشيد و گفت: خداوندا! در خانه خود بودم، نگذاشتى و از خويش و تبارم جدا كردى. شوهرم غرق شد، برادرم هلاك گرديد، مالم را دزدان بردند، با اين همه محنتها به در خانه تو آمدم. در بر من بستى و حيرانم گذاشتى؟! مىخروشيد و مىناليد.
آوازى بشنيد كه گفت: شاد باش كه چندين هزار لبّيك حاجيان و يا ربّ غريبان در هوا مانده بود، محلّ آن نداشت كه به در گاه قبول ما آيد، آب ديده تو و آه جگر سوخته تو، همه را به درگاه ما كشيد، ما رنج تو را ضايع نكنيم.(1)
حسن بصرى گفت: در مكّه مشغول طواف بودم. ديدم پير زن عابدهاى مشغول طواف بود. پرسيدم: تو كيستى؟ جواب داد: از دخترهاى پادشاهان غسان مىباشم. پرسيدم: خوراك تو از كجا مىرسد؟ گفت: همين كه روز به آخر مىرسد، زنى مىآيد و دو گرده نان و كوزهاى پر از آب پيش من مىگذارد و مىرود. گفتم: آن زن آراسته شده دنياست؛ چون تو خدمت
1) . مصابيح القلوب، ص 396
پروردگار اختيار كردى، در مقابل خداوند دنيا را خادمه تو قرار داده است.(1)
ابوعمر دمشقى گويد: به همراهى ابو عبداللَّهبن جلاء قصد مكّه كردم.
روزى اتفاقاً نتوانستيم چيزى بخوريم، در بيابان به زنى برخورديم كه گوسفندى داشت. به او گفتم: قيمت اين گوسفند چند است؟ گفت: پنجاه درهم. گفتم: آن را به حاجيان حرم الهى احسان كن. گفت: پنج درهم. گفتم:
استهزا مىكنى؟ گفت: نه به خدا، چون شما گفتيد احسان كن و زائر كوى دوست هستيد، اگر امكان داشت قيمت نمىگرفتم. ما به يكديگر گفتيم:
چه قدر وجه داريم؟ ملاحظه كرديم، ششصد درهم موجود داشتيم، همه آنها را به آن زن داديم و اين بهترين مسافرتى بود كه داشتيم.(2)
يونس بن عبدالملك گفت:
سالى به حج رفتم. در مكّه كنيزكى ديدم حبشى نابينا، دست برداشته و مىگفت: «اى خدايى كه آفتاب را از براى على ابن ابىطالب بازگردانيدى! روشنايى چشم من به من ده». گفتم: على را دوست دارى؟
گفت: اى واللَّه! دو دينار زر از كيسه بيرون كردم و گفتم: بستان اين را و در بعضى از حوايج خود صرف كن. گفت: مرا بدان حاجت نيست و از من قبول نكرد. بعد از مدتى او را ديدم كه چشمش روشن شده و به حاجيان آب مىداد. گفتم: دوستى على با تو چه كرد؟ گفت: هفت شب اين دعا را مىخواندم. شب هفتم شخصى پيش من آمد و گفت: على را دوست
مىدارى؟ گفتم: اى واللَّه! گفت: خداوندا! اگر راست مىگويد، چشمانش را باز ده. در حال چشمم روشن شد. گفتم: به خداى سوگند! تو كيستى؟
گفت: من خضرم و از جمله مواليان على بن ابىطالب مىباشم.(1)
حكايت شده است كه زن عابدهاى حجّ كرد. زمانى كه داخل مكّه شد، ايستاد و پرسيد: خانه پروردگارم كجاست؟ به او گفتند: اين (و اشاره به كعبه كردند) خانه خداست.
پس او شتاب برداشت و با سرعت خود را به كعبه رسانيد و پيشانيش را به ديوار خانه خدا چسباند. او در همان حال بود كه به دار باقى شتافت و رحلت نمود.(2)
ذوالنّون مصرى مىگويد: طواف كعبه مىكردم، ناگهان ديدم نورى طالع شد و به آسمان رفت. بعد از طواف درباره آن نور متفكّر بودم. ناگاه صداى حزينى شنيدم، متوجّه شدم ديدم بانويى از پردههاى كعبه گرفته و مىگويد:
أنت تدرى يا حبيبىيا حبيبى أنت تدرى
و نحوا الجسم والدمع يبوحان بسرّى
يا حبيبى قد كتمتالحب حتّى ضاق صدرى
از كوى حيات تا در مرگجز نيم نفس مسافتى نيست
اين طرفه كه اندرين مسافتگامى ننهى كه آفتى نيست
ذوالنون گويد: از اين سخنان كه شنيدم متشنج شدم، بعد ديدم آن بانو
مناجات مىكند و به شدّت گريه مىنمايد و مىگويد: «إلهي وسيّدي بحبّك لي إلّاما غفرت لي»؛ «الها و سرورا! به دوستى تو با من كه مرا بيامرز». اين سخن او را بزرگ شمردم و گفتم: اى بانو! به اين كفايت نمىكنى كه بگويى «به حق دوستى من خدايا» تا اين كه مىگويى «به حقّ دوستى تو با من».
پس جواب داد: دور شو از من اى ذوالنّون! آيا نمىدانى كه به درستى جماعتى هستند كه خداوند آنها را دوست مىدارد و آنان او را دوست مىدارند. آيا نشيندهاى كه خداوند مىفرمايد: فسوف يأتى اللَّه بقوم يحبّهم و يحبّونه. سبقت گرفته، محبّت خدا به بندگان قبل از محبّت آنان به خداوند. پس گفتم: تو از كجا دانستى كه من ذوالنونم. جواب داد: اى جاهل! قلبهاى جماعتى در ميدان اسرار خداوندى جولان مىكنند، شناختم به تعليم پروردگار خودم. بعد گفت: نظر كن به عقب خود، وقتى روبرگرداندم ندانستم كه آن زن به آسمان عروج كرد يا به زمين فرو رفت و از نظر من غايب شد.(1)
درد عشقى كشيدهام كه مپرسزهر هجرى چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخر كاردلبرى برگزيدهام كه مپرس
آن چنان در هواى خاك درشمىرود آب ديدهام كه مپرس
ابوسعيد از فرمايشات پيامبر عليه السلام سخن مىگفت و گرداگردش را عدهاى از ياران گرفته بودند و گوش جان به سخنان وى سپرده بودند. در اين ميان ناگاه قافله دزد زدهاى از راه در آمد كه با دلى پر رنج و افسرده حجّ را ترك
1) . على اكبر عماد، رنگارنگ، ج 1، ص 413 و 414
كرده به مجلس ابوسعيد وارد شدند.
گفتند: از راه حجّ برگشتهايم. دزد بر كاروان ما زده، آنچه داشتيم از ما به غارت بردند. اينك ما بىزاد و توشهايم.
ابوسعيد گفت: تخميناً مال شما چقدر بوده است كه عدهاى ناسپاس آن را به غارت بردند؟ گفتند: هر چه بوده بردند، ده هزار هم باشد، باز نخواهد گشت.
خواجه بو سعيد گفت: كيست در اين ميان نيكى كند و به اينان ره توشه همى دهد و شمعى برافروزد و آنچه از ايشان بردهاند باز دهد؟
زنى از گوشهاى آواز داد كه اى شيخ! من اين تاوان خواهم داد. همه در شگفت شدند و به ثناگويىاش پرداختند.
رفت و صندوقچهاى باز آورد، هر چه زر و زرينه داشت به همراه آورده و تحويل خواجه داد. خواجه سه روز و سه شب آن را نزد خود نگه داشت، گفت: شايد او پشيمان گردد. اينكه بيست دينار زر نيست؛ بلكه هر يكى بيست دينار است. بعد از سه روز آن زن نزد بوسعيد آمد و دستبند خويش در حضور ايشان گذاشت، به خواجه گفت: اى به حق پشت و پناه! آن زر بهر چه نگهداشتهاى؟ گفت: من چيزى از كسى نديدم، فقط از پشيمانىات هراسيدم.
گفت: معاذاللَّه! اين گونه مينديش. اينها را به آنان ده و ديگر چيزى مگوى و اين دستبند مرا نيز بر آنها بيفزا و بر آنان ببخش تا به كلّى گردنم آزاد گردد و تعهدم كامل شود. سپس گفت: اى نامدار! اين دستبند از مادرم به يادگار بود، آن همه زرينه يك طرف، در نظرم چيزى نبود. دوش در خواب ديدم كه در بهشت عدن چون آفتاب بودم. فهميدم كه پاداش آن احسانى است كه به حاجيان كرده بودم. اين همه زر در گردنم بود؛ ولى اين
دستبند را در دست خويش نديدم. گفتم: چگونه مىشود كه يادگار مادرم را نمىبينم. حور جنّت گفت: از آن مپرس، همين فرستادى و همين را برايت باز پس دادند. هرچه فرستاده بودى همان را باز اين جا نزدت آورديم. اگر در دنيا همه آنچه كه هست از آن تو باشد، هر چه از آن به اينجا فرستى، همان برايت مىرسد.(1)
عطاف گفت: روزى گرد كعبه معظّمه طواف مىكردم و با هواى نفس مصاف مىنمودم كه آواز بانويى به گوش من آمد كه مىگفت:
«يا مالك يوم الدين والقضاء وخالق الأرض والسماء، إرحم أهل الهوى واستقلهم من عظيم البلاء انّك سميع الدعاء».
عطاف گفت:
در وى نگريستم او را ديدم در حسن بر صفتى كه چشم جادوش به ناوك غمزه، جگر اصفيا خستى و عنبر گيسويش دام هوا بر پاى وقت اوليا بستى. به او گفتم: اى لطيفه يزدانى و اى سرمايه حيات! از خداى، شرم ندارى كه پرده از پيش اسرار بردارى، خصوصاً در چنين جايگاه با عظمت و در چنين بارگاه با هيبت؟
گفت: إليك عنّي يا عطاف! تو را كه آتش بلا نسوخته است؛ بلكه اين آتش در كانون دلت نيفروخته است، از اين سر چه خبر و از اين معنا چه اثر؟
گفتم: حبّ چيست؟ گفت: عشق از آن عيانتر است كه به قول عيان
1) . حكايتهاى شهر عشق، ص 161 و 162
شود؛ چون آتش در سنگ مكمون است و چون درّ در صدف مكنون.
چون عيان شود، در اركان وجود پنهان شود و جان بسوزد. درد عشق بىدرمان است و بيابان عشق بىپايان.(1)
عارفى گويد: سالى از سالها به حجّ مىرفتم. آن جا كه وداعگاه بود، زنى را ديدم پير و ضعيف كه بر چهار پايى ضعيف نشسته بود. مردم گرد او در آمده و مىگفتند: برگرد كه خداى تو را رحمت كند، راهى سخت است و تو بس ضعيفى و چهار پايت خوب نيست.
او مىگفت: نه چنان آمدهام كه برگردم. من نيز گفتم: برگرد كه تو را مصلحت نيست بىساز و برگ در باديه رفتن. به من نيز همان جواب را داد. رفتيم، چون به ميان صحرا رسيد، آن چهار پاى او بماند و حركت نكرد. مردم همه بگذشتند و او را رها كردند. من نيز خواستم بگذرم كه اين خبر يادم آمد كه رسول عليه السلام فرمودهاند: «مؤمن احقّ به مؤمن است از پدر و مادرش. چون گرسنه ماند طعامش بدهد و چون برهنه بود، لباس بپوشاند و اگر ترسان بود او را ايمن گرداند و اگر مريض شد، عيادتش كند و اگر مرد به تشيع جنازهاش برود».
باز ايستادم و به او گفتم: نه تو را گفتم كه ميا كه راه سخت است و چهار پايت ضعيف؟ گوش به حرفم ندادى.
سر به سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا! نه در خانه خودم رها كردى، نه به خانه خود مرا رساندى؟ به عزت و جلال تو كه اگر ديگرى اين كارى كه تو كردى مىكرد، شكايت از او جز به تو نمىكردم.
1) . لوايح، ص 103، داستان عارفان، ص 50 و 51
هنوز اين سخن را تمام نگفته بود كه شخصى را ديدم از گوشه بيابان نزد وى آمد، زمام ناقهاى تيز رو به دست گرفته بود، ناقه را خوابانيد و او را بر آن نشاند و چون باد از پيش من بجست. ديگر بار او را نديدم تا به طوافگاه رسيدم، او را ديدم، گفتم: براى خداى كه با تو آن كرامت را كرد، بگو كه كيستى؟
گفت: من دختر زاده فضّه خادمه فاطمه زهرا عليها السلام هستم و اين نه منزلت من، بلكه مولا و صاحب و خداى من است كه خداوند لطيف با من ضعيف آن كند كه تو ديدى.(1)
1) . تفسير ابو الفتوح رازى، ج 2، ص 23؛ كليّات جامع التمثيل، ص 68
صفحه خالى
صفحه خالى
عرفات سرزمين بسيار مقدّسى است كه خداوند كريم، آن جا را براى ضيافت و پذيرايى از ميهمانان خود مقرّر فرموده و سفره خاصّ انعام و اكرامش را در دامن كوه رحمت گسترانيده و از كافّه ميهمانانش، دعوت به عمل آورده است كه در ساعت معيّن همه با هم برگرد خوان نعمت بىدريغش بنشينند و از بحر موّاج كرم و رحمت بىكرانش به قدر ظرفيّت و استعداد خويش برخوردار گردند.
عرفه سرزمين عشق است و شور؛ نور است و سرور؛ توبه است و تقوا؛ ارتباط است اتصال؛ درد است و درمان؛ خداى است خدا و رحمت اوست كه در انتظار رهپويان راه رسول اللَّه است.
در عرفات است كه آدمى به خود و خدايش معرفت پيدا مىكند و درهاى سعادت و نيك بختى را به روى خود مىگشايد و ....
امام زين العابدين فرمودهاند:
وقتى وقوف رسول خدا صلى الله عليه و آله در عرفات به پايان رسيد و غروب آفتاب نزديك شد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اى بلال! به مردم بگو ساكت شوند. بعد از آن كه مردم سكوت كردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
محققاً پروردگار شما امروز بر شما منّت گذاشت، نيكانتان را مشمول مغفرت گردانيد و سپس به آنان حق شفاعت درباره بدان شما عنايت فرمود. در نتيجه بدان شما را نيز به شفاعت نيكانتان بخشيد. اينك حركت كنيد در حالتى كه عموماً بخشيده شده و مشمول عفو و رحمت و مغفرت حضرت حق گشتهايد.(1)
امام باقر عليه السلام فرمودهاند:
احدى از نيكان و بدان نيست كه بر اين كوهها (عرفات و مشعر) وقوف كند، مگر اين كه خدا دعاى او را به اجابت مىرساند؛ منتها دعاى نيكوكار نسبت به امور دنيا و آخرتش مستجاب مىشود و دعاى آدم بدكار درباره دنيايش مستجاب مىگردد.(2)
در صحراى عرفات جبرئيل، پيك وحى الهى، مناسك حجّ را به حضرت ابراهيم عليه السلام آموخت و حضرت ابراهيم عليه السلام هم مىفرمود: «عرفتُ، عرفتُ»؛ «شناختم، شناختم».(3)
امام رضا عليه السلام در روز عرفه تمام اموال خود را در بين فقرا تقسيم كرد.
فضلبنسهل عرض كرد: اينكار موجبزيان است. فرمود: نهموجب سود است. هرگز كارى كهموجب اجروپاداش شود، نبايدزيان به حساب آورد.(1)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله روز جمعهاى در عرفات بودند؛ آن حضرت مشغول خواندن نماز عصر بودند كه شخصى به نام كلب خواست از مقابل آن حضرت عبور كند كه ناگهان افتاد و در جا مرد. وقتى نماز حضرت به پايان رسيد، فرمود: كدام يك از شما او را نفرين كرد؟ مردى پاسخ داد: من او را نفرين كردم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: در ساعتى دعا كردى كه هيچ مؤمنى در آن ساعت دعا نمىكند، مگر آن كه خداوند دعايش را مستجاب مىكند.
ابن ابى عمير از زيد نرسى روايت كرده كه گفت: با معاوية بن وهب در عرفات بودم و او دعا مىكرد. سپس گوش به دعاى او دادم و نديدم كه براى خود دعا كند حتى يك كلمه. يك يك مردم را در آفاق دعا مىكرد و ايشان و پدرانشان را نام مىبرد تا مردم از عرفات بازگشتند. به او گفتم: اى عمّ! از تو امر عجيبى ديدم. گفت: چيست آنچه كه تو را به تعجب آورده.
1) . بحار الانوار، ج 12، ص 90
است؟ گفتم: اينكه مردم را بر نفس خود در چنين موضعى اختيار كردى و اينكه يك يك آنان را در اين جا يادكردى.
به من گفت: از اين جاى تعجب نيست، اى پسر برادر من! به درستى كه شنيدهام ازمولاى خود و مولاى تو و مولاى هر مؤمن و مؤمنهاى و- به خدا سوگند او سيد گذشتگان بود بعد از پدران بزرگوار خود- كه فرمود: هر كه از براى برادر مؤمن خود غايبانه دعاكند، فرشتهاى ازآسمان دنيا ندا مىكند:
اى بنده خدا! مر تراست صد هزار برابر آنچه طلب كردى. فرشتهاى از آسمان دوّم ندا كند كه اى بنده خدا! مرتر است هزار برابر آنچه طلب كردى. پس كداميك از اين دو امر عظيم بزرگتر است، اى پسر برادر من؟!
آنچه را كه من از براى نفس خود اختيار كردم يا آنچه تو مرا به آن امر مىكنى؟!(1)
مفسّران نوشتهاند: علّت نام عرفات آن است كه ابراهيم شبى خواب ديد كه بايد فرزند را قربانى كند، چون روز شد در فكر فرو رفت. از اينرو آن روز را ترويه ناميدند و چون شب بعد همان خواب را ديد و دانست كه خواب حق است نه شيطانى، آن شب را عرفه ناميد. بعضى نوشتهاند: چون اسماعيل در آن روز آب پيدا كرد و سيراب شده آن روز را ترويه گفتند و عرفات به اين جهت گفتند كه جبرئيل شب احكام حج را آورد و پيغمبر فرمود: (قد عرفت).(2)
امام سجاد عليه السلام شنيد كه سائلى در عرفات از مردم طلب مال مىكند، به او فرمود:
واى بر تو! آيا در چنين محلّى (عرفات) از غير خدا طلب مىنمايى و حال آن كه امروز آن چنان رحمت حق شامل و عامّ است كه اميد آن مىرود آنچه در شكم كوههاست، مشمول رحمت حق گشته و خوشبخت و سعادتمند شوند.(1)
بشير و بشر فرزندان غالب اسدى روايت كردهاند:
در روز عرفه در عرفات خدمت امام حسين عليه السلام بوديم. آن حضرت با گروهى از اهل بيت، فرزندان و شيعيان خود با نهايت تذلّل و خشوع از خيمه خود بيرون آمدند و در جانب چپ كوه ايستادند.
آنان روى مبارك را به سوى كعبه گردانيدند و دستها را برابر صورت گرفتند و مانند مسكينى كه طعام طلبد، اين دعا را خواندند:
«الحمدللَّه الذى ليس لقضائه دافع ولالعطائه مانع ... اللهّم إنّى أرغبُ و أشهد بالرُّبوبيّة لك مقرّاً بأنك ربّى و أنّ إليك مردّى ...».
آن حضرت مقدارى از دعا را كه خواند، اشك از چشمان مباركش جارى شد و كسانى كه در اطرافش بودند، دعا و گريه او را شنيده و مىديدند و آمين مىگفتند و همگى با صداى بلند مىگريستند تا آفتاب غروب كرد.(2)
حضرت صادق عليه السلام مىفرمايد:
هنگامى كه حاجى وارد مكّه مىشود، خداوند دو ملك را بر او موكّل مىفرمايد كه طواف و نماز و سعى او را نگه دارند و چون در روز عرفه وقوف كرد، بر شانه راست او مىزنند و مىگويند: گذشتههايت را خدا آمرزيد، مواظب آينده خود باش.(1)
روزى جناب آقاى ميرزا مهدى آشتيانى در منزل مرحوم آيت اللَّه حجّت بودند. ايشان در آنجا چنين تعريف كردند:
اينجانب دچار يك بيمارى سختى شدم كه براى معالجه آن، هم در كشور بسيار تلاش كردم و هم به خارج از كشور سفر كردم، امّا معالجه نشد و از باز يافتن سلامتى خويش نوميد شدم.
در سال 1365 ه. ق كه تودهاىها تسلط شوم خود را بر شمال و آذربايجان استحكام بخشيدند. اينجانب با اتوبوس عازم مشهد بودم كه در ميان راه حالم به هم خورد، به گونهاى كه راننده و مسافران اتوبوس فكر كردند دچار سكته قلبى شدهام. به همين جهت ماشين را متوقّف كردند و مرا بيرون آوردند تا براى نجات من كارى بكنند.
امّا من در همان حال در عالم ديگرى بودم. ديدم كه در صحراى عرفات هستم و انوار بسيارى در آن جا به آسمان پرتو افكن است و انبوه مردم بدان سو چشم دوختهاند، پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: پيامبر گرامى حضور دارند.
به سوى آن حضرت رفتم كه ديدم چهارده خيمه در كنارهم به يكديگر
1) . گناهان كبيره، ج 2، ص 204
نصب شده كه بزرگترين آنها از آن پيامبر صلى الله عليه و آله است. وارد شدم و ضمن عرض سلام خواستم بيمارى خود را بازگويم كه پيامبر با مهر و محبّت بسيارى فرمودند: از آن جايى كه شما زائر پسرم رضا هستى، برو به خود او بگو.
به خيمه حضرت رضا عليه السلام رفتم و پس از عرض سلام سه حاجتى كه داشتم باز گفتم.
آن حضرت جواب مرا دادند. در اين حال بود كه آمدم، ديدم در ميان بيابان و در حلقه مسافران اتوبوس هستم.
در آن محفل آيةاللَّه حجّت اظهار مىدارند: من مدّتها در مورد اين روايت كه مىفرمايد: «إنّ اللَّه يتجلّى لأهل العرفات؛ خداوند تجلّى مىكند بر اهل عرفات» مىانديشيدم و اكنون براى من روشن شد كه تجلّى خدا در عرفات عبارت از تجلّى پيامآور او بر مردم و تجلّى خدا بر پيامبر گرامى و خاندان وحى و رسالت است.(1)
شهيد بنت الهدى صدر در خاطرات خود در حجّ، از عرفات ياد مىكند و از اين كه برخى به خاطر نبودن فرش و زيرانداز در چادر در آن سرزمين مقدّس سرو صدا كرده بودند، ناراحت شده مىنويسد:
ماشين كنار يكى از خيابانها ايستاد. پياده شديم، در يك دست ساكى كه درونش جامههاى احتياطى احرام، سجاده، قرآن و كتاب دعا بود. در دست ديگر آفتابهاى خالى براى تهيه آب. پشت سر راهنما راه افتاديم، از پيچ و خم چادرها گذشتيم تا به چادر خودمان رسيدم. با برق، روشن بود؛
1) . كرامات صالحين، ص 265 و 266
ولى بىفرش. سر و صداها پيرامون ما برخاست كه: اين چيست؟ چگونه بنشينيم، چگونه بخوابيم و ... وضع عجيبى بود. رنج آور بود كه به خاطر نبودن وسايل راحتى، اين بگو مگو شنيده شود!؟ وسايلى كه در پاكى آن سرزمين وقداست آن شب، هيچ تأثيرى نداشت، ولى بحمد اللَّه آن شب توانستيم به طور غير مستقيم، در چادر فضاى معنوى دعا و نيايش ايجاد كنيم. چيزى نگذشت كه با زير انداز، چادر مفروش شد. گر چه زيراندازها سبب راحتى جسم بود، ولى احساس كردم كه به خاطر واقعيّت زندگى، مورد علاقه است چرا كه يادآور حرص انسان به زندگى آسوده و استفاده از وسايل مادّى است.(1)
1) . ميقات حجّ، ش 10، ص 177 و 178
قرآن مجيد
الف:
آنگاه هدايت شدم، تيجانى سماوى
ابواب رحمت، نمازى شاهرودى
ارشاد القلوب، ترجمه هدايت اللَّه مسترحمى
از لابلاى گفتهها، سيد محمد جواد مهرى
اسرار نامه، عطار نيشابورى
اصول كافى، ثقة الاسلام كلينى
ب و پ:
با دستورات اسلام آشنا شويم، گلى زاده
بازگشت از بيراهه، رحيم كارگر
بحارالانوار، علّامه مجلسى
بوستان، شيخ مصلح الدين سعدى
پنجاه داستان از شيفتگان حضرت مهدى (عج)
ت:
تحفة الواعظين، محمد حسن شهيدى
تذكرة الاولياء، عطار نيشابورى
تفسير ابوالفتوح رازى
تفسير كشف الاسرار ميبدى
توبه كنندگان، ابن قدامه الاندلسى
التهذيب، شيخ الطائفه طوسى
ج، ح:
جوامع الحكايات و لوامع الروايات، سديد الدين محمد عوفى
حكايتهاى شنيدنى، محمد محمّدى اشتهاردى
حكايتهاى شهر عشق، موسوى زنجانرودى
حلية المتقين، علّامه مجلسى
خ:
الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندى
د:
داستان راستان، شهيد مرتضى مطهرى
داستان عارفان، حسين حيدرخانى
داستانها و حكايتهاى نماز، رحيم كارگر
داستانهاى شگفت، شهيد عبدالحسين دستغيب
داستانهاى عبرت انگيز، سيد مهدى شمس الدين
داستانهاى عرفانى، محبوبه جامعى
داستانهاى ما، على دوانى(1)
ستانهاى مثنوى معنوى، محمد محمدى اشتهاردى
در آسمان معرفت، حسن زاده آملى
در سايه آفتاب، محمد حسن رحيميان
دعاى عرفه، بىآزار شيرازى
ر:
الرسالة العليه، كمال الدين حسين كاشفى بيهقى
رنگارنگ، على اكبر عماد
زندگانى على بن الحسين عليه السلام، سيد جعفر شهيدى
1) رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.
س:
سيماى فرزانگان، رضا مختارى
ش:
شرح دعاى ندبه، علوى طالقانى
شنيدنيهاى تاريخ، سيد مهدى شمس الدين
شمّهاى از آثار ادعيّه و انفاس قدسيه، سيد حسن صحفى
ط:
طرائق الاولياء، اسداللَّه مصطفوى
طرفهها، اقبال يغمايى
ع:
عبرٌ من التاريخ، باقر المحسنى الخرمشهرى
ف:
فرزانگان، احمد بهشتى
فروع دين، مصطفى زمانى
فضيلتهاى فراموش شده، حسينعلى راشد
فوائد الرضويه، شيخ عباس قمى
ك:
كرامات الحسينيه، مير خلف زاده
كرامات صالحين، محمد شريف رازى
كشكول شيخ بهايى
كشكول ممتاز، تاج لنگرودى
كليات جامع التمثيل، محمّد جبلرودى
الكلام يجرّ الكلام، سيد احمد زنجانى
كليات حديث قدسى، محمد حسين حرّ عاملى
گ:
گزيده حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، سنايى غزنوى
گلستان، شيخ مصلح الدين سعدى
گناهان كبيره، شهيد عبدالحسين دستغيب
م:
مثنوى معنوى، جلال الدين مولوى
محجّة البيضاء، مولى محسن فيض كاشانى
مردان علم در ميدان عمل، سيد نعمت اللَّه حسينى
مستدرك الوسائل، محدّث نورى
مصابيح القلوب، ابو سعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى
مصيبت نامه، عطار نيشابورى
مظالم، شهيد عبدالحسين دستغيب
معادشناسى، علّامه حسين طهرانى
مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى
ملاقات با امام زمان، سيد حسن ابطحى
مناقب ابن شهر آشوب
منتهى الآمال، شيخ عبّاس قمى
منطق الطير، عطار نيشابورى
مهدى موعود، ترجمه حسن به محمود اروميه
ميقات حجّ، فصلنامه حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت
ن:
نجوم السماء، محمد مهدى لكهنوى
نمونههايى از نفوذ و تأثير قرآن، كريمى جهرمى
و:
وسائل الشيعه، محمد بن حسن حرّ عاملى
ه:
هداية السالك، عزّ الدين بن جماعة الكنانى
هزار و يك حكايت تاريخى، محمود حكيمى
يادواره شهيد دستغيب، محمد هاشم دستغيب
يادها و يادگارها، على تاجدينى
و ...(1)
1) رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.
[1] ( 1). با دستورات اسلام آشنا شويم، ص 153
[2] ( 1). مصابيح القلوب، ص 392 و 393
[3] ( 2). كشكول ممتاز، ص 41؛ احقاق الحق، ج 11، ص 154
[4] ( 1). محجة البيضاء، ج 4، ص 220؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 139 و 140
[5] ( 1). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 151؛ بحار الانوار، ج 46، ص 81- 82؛ زندگانى على بن حسين، ص 139- 141
[6] ( 1). مناقب، ج 4، ص 150؛ زندگانى على بن الحسين، ص 142 و 143؛ عبر من التاريخ؛ ج 1، ص 161
[7] ( 1). ارشاد، ج 2، ص 144؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 80؛ زندگانى على بن الحسين، ص 142
[8] ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 587
[9] ( 1). مصابيح القلوب، ص 128 و 129
[10] ( 1). بحار الانوار، ج 11، ص 21؛ داستان راستان، ج 1، ص 36، 37
[11] ( 1). منتهى الآمال، ج 2 ص 616؛ مصابيح القلوب، ص 177
[12] ( 1). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 155
[13] ( 2). بحار الانوار، ج 11، ص 53
[14] ( 1). بحار الانوار، ج 11، ص 74
[15] ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 675
[16] ( 1). بحار الانوار، ج 11، ص 109؛ داستان راستان، ج 1، ص 136- 138
[17] ( 1). علوى طالقانى، شرح دعاى ندبه، ص 96( به نقل از تفسير صافى).
[18] ( 2). وسائل الشيعه، ج 9، ص 315
[19] ( 1). مصابيح القلوب، ص 72- 73؛ بحار الانوار، ج 11، ص 250
[20] ( 1). محجة البيضاء، ج 4 1، ص 302
[21] ( 1). بحار الانوار، ج 12، ص 52- 53
[22] ( 1). عطار نيشابورى، مصيبت نامه، ص 197
[23] ( 1). مصابيح القلوب، ص 280 و 281؛ الرسالة العلية، ص 94 و 95؛ رياحين، ج 2، ص 149
[24] ( 1). تذكرة الاولياء، ص 407
[25] ( 2). همان، ص 85
[26] ( 3). كليات حديث قدسى، ص 611
[27] ( 1). موسوى زنجان رودى، حكايتهاى شهر عشق، ص 111 و 112.
[28] ( 1). موسوى زنجان رودى، حكايتهاى شهر عشق، ص 111 و 112.
[29] ( 1). على اكبر عماد، رنگارنگ، ج 2، ص 439
[30] ( 2). منطق الطير، ص 90؛ داستانها و حكايتهاى نماز، ص 93
[31] ( 1). داستانهاى عرفانى، ص 36؛ تفسير كشف الاسرار، ج 1، ص 394
[32] ( 2). بحر الفوائد، ص 100 و 101؛ داستان عارفان، ص 138 و 139
[33] ( 1). هزار مزار، ص 54؛ داستان عارفان، ص 156
[34] ( 1). حكايتهاى شهر عشق، ص 154 و 155
[35] ( 1). مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 13.
[36] ( 1). داستانهاى مثنوى معنوى مولوى، ج 1، ص 130- 131
[37] ( 1). سديد الدين محمد عوفى، جوامع الحكايات و لوامع الروايات، ص 287
[38] ( 1). رنگارنگ، ج 1، ص 343 و 344
[39] ( 2). همان، ج 2، ص 153
[40] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 250
[41] ( 1). طرفه ها، ص 21
[42] ( 1). تذكرة الاولياء، ص 235
[43] ( 2). روز بهان نامه، ص 116؛ داستان عارفان، ص 44 و 45
[44] ( 1). لوايح، ص 8؛ داستان عارفان، ص 48
[45] ( 2). هداية السالك، ج 1، ص 155
[46] ( 1). رنگارنگ، ج 1، ص 396 و 397
[47] ( 1). هداية السالك، ج 1، ص 8
[48] ( 2). تذكرة الاولياء، 98
[49] ( 3). كشكول شيخ بهايى، ص 654.
[50] ( 1). هداية السالك، ج 1، ص 20
[51] ( 2). همان، ص 164
[52] ( 1). از لابلاى گفتهها، ص 255
[53] ( 2). هداية السالك، ج 1، ص 157
[54] ( 1). هداية السالك، ص 160 و 161
[55] ( 1). داستان عارفان، ص 71( شرح تعرف، ج 1، ص 171).
[56] ( 2). تذكرة الاولياء، ص 154
[57] ( 1). تذكرة الاولياء، ص 288 و 289
[58] ( 1). مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص 370
[59] ( 2). طرائق الاولياء، ص 120
[60] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 455
[61] ( 1). گزيده حديقة الحقيقه و شريعة الطريقه سنايى غزنوى، ص 62 و 63
[62] ( 1). داستانهاى عبرت انگيز، ص 20؛ معادشناسى، ج 7، ص 77
[63] ( 1). يادها و يادگارها، ص 94
[64] ( 1). يادواره شهيد دستغيب، ص 34
[65] ( 2). در آسمان معرفت، ص 234
[66] رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.
[67] ( 1). داستانهاى شگفت، ص 49
[68] ( 1). مدنى، ميرزاى شيرازى، احياگر قدرت فتوا، ص 53 و 54
[69] ( 1). مردان علم در ميدان عمل، ج 2، ص 441
[70] ( 1). گلى زواره، جرعههاى جانبخش، ص 163 و 164
[71] ( 1). در سايه آفتاب، ص 418
[72] ( 1). فضيلتهاى فراموش شده، ص 144
[73] ( 1). مردان علم در ميدان عمل، ج 3، ص 169 و 170
[74] ( 1). داستانهاى شگفت، شهيد دستغيب، ص 92
[75] ( 1). نشان از بىنشانها، ص 92 و 93
[76] ( 1). سيماى فرزانگان، ص 164
[77] ( 2). حسينى، مردان علم در ميدان عمل، ج 3، ص 140
[78] ( 1). آنگاه هدايت شدم، ص 93
[79] ( 1). محمد شريف رازى، كرامات صالحين، ص 34- 35
[80] ( 1). داستانهاى شگفت، ص 157 و 158
[81] ( 1). مردان علم در ميدان عمل، ج 3، ص 399
[82] ( 2). حسن زاده آملى، در آسمان معرفت، ص 234
[83] ( 1). هزار و يك حكايت تاريخى، ج 2، ص 34 و 35
[84] ( 1). مردان علم در ميدان عمل، ج 5، ص 387 و 388
[85] ( 1). مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحار الانوار، ص 358- 361( نقل از كمالالدين).
[86] ( 1). ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 103 و 104
[87] ( 2). كفاية المهتدى، ص 184
[88] ( 1). نجم الثاقب، باب هفتم، ص 340؛ سيماى امام زمان، ص 192؛ ملاقات با امام زمان، ج 1، ص 140 و 141؛ فوائد الرضويه، ص 680
[89] ( 1). نجوم السماء، ص 7
[90] ( 2). منتهى الآمال، ج 2، ص 474؛ فوائد الرضويه، ص 465
[91] ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 474، حكايت 17؛
[92] ( 1). شيخ عباس قمى، فوائد الرضويه، ص 684
[93] ( 2). ثقة الاسلام كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 125
[94] ( 1). الخرائج و الجرائح للراوندى، ج 1، ص 475- 477؛ محجّة البيضاء، ج 4، ص 368
[95] ( 1). بحار الانوار، ج 13، ص 146؛ پنجاه داستان از شيفتگان حضرت مهدى، ص 117 و 118
[96] ( 1). سعدى، بوستان، دفتر دوّم.
[97] ( 1). مير خلف زاده، كرامات الحسينيه، ص 27- 29؛ داستانهاى شگفت، ص 133
[98] ( 1). كليات جامع التمثيل، ص 234
[99] ( 2). داستانهاى شگفت، ص 132
[100] ( 1). محجّة البيضاء، ج 6، ص 228؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 372
[101] ( 1). داستان راستان، ص 33
[102] ( 2). رنگارنگ، ج 2، ص 105
[103] ( 1). مصابيح القلوب، 161، 162
[104] ( 1). تذكرة الاولياء، ص 240
[105] ( 2). رنگارنگ، ج 2، ص 306
[106] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 328
[107] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 445 و 446
[108] ( 2). وسائل الشيعه، ج 7، ص 7
[109] ( 1). گلستان، باب 7.
[110] ( 1). عطّار نيشابورى، اسرار نامه، ص 130
[111] ( 1). تحفة الواعظين، ج 1، ص 207،( به نقل از جواهر الكلمات)
[112] ( 2). كشكول طبسى، ج 1، ص 40
[113] ( 1). شنيدنيهاى تاريخ، ص 314
[114] ( 2). همان، ص 105
[115] ( 1). اقبال يغمايى، طرفهها، ص 268
[116] ( 2). كشكول ناصرى، ص 100
[117] ( 1). كشكول شيخ بهايى، ص 369
[118] ( 2). شمّهاى از آثار ادعيّه ...، ص 292 و 293
[119] ( 1). حيوة الحيوان، ج 1، ص 652( به نقل از مردان علم در ميدان عمل، ج 2، ص 480)
[120] ( 1). كليات جامع التمثيل، ص 186 و 187
[121] ( 1). رنگارنگ، ج 1، ص 295 و 296
[122] ( 1). شمّهاى از آثار ادعيه و انفاس قدسيه، ص 25 و 27
[123] ( 1). حلية المتقين، ص 246؛ داستانها و حكايتهاى نماز، ص 145
[124] ( 2). نمونههايى از تأثير و نفوذ قرآن، ص 186
[125] ( 1). محجّة البيضاء، ج 7، ص 334؛ شنيدنيهاى تاريخ، ص 396
[126] ( 1). بحار الانوار، ج 11، ص 74 و 75
[127] ( 1). محمدى اشتهاردى، حكايتهاى شنيدنى، ص 45 و 48
[128] ( 1). مردان علم در ميان عمل، ج 2، ص 341 و 344
[129] ( 1). خلاصة الاخبار، ص 526؛ رهنماى سعادت، ج 3، ص 147
[130] ( 1). داستانهاى ما، ج 2، ص 143
[131] ( 2). كشكول شيخ بهايى، ص 559
[132] ( 1). داستان عارفان، ص 127؛ وفيات، ج 1، ص 280
[133] ( 1). عطّار نيشابورى، مصيبت نامه، ص 308
[134] ( 2). رنگارنگ، ج 2، ص 276
[135] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 306 و 307
[136] ( 1). هداية السالك، ج 1، ص 163
[137] ( 2). همان، ص 167
[138] ( 1). مصابيح القلوب، ص 66
[139] ( 2). هداية السالك، ج 1، ص 161 و 162
[140] ( 1). هداية السالك، ص 169
[141] رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.
[142] ( 1). حكايتهاى شهر عشق، ص 143 و 144
[143] ( 1). عبر من التاريخ، ج 1، ص 184 و 185
[144] ( 1). دعاى ندبه، ص 4؛ ابواب رحمت، ص 236
[145] ( 2). جوامع الحكايات و لوامع الروايات، ص 254
[146] ( 1). ارشاد القلوب الديلمى، ج 2، ص 181
[147] ( 2). تذكرة الاولياء، ص 75
[148] ( 1). نگارنده، بازگشت از بيراهه، ص 27 و 30؛ توبه كنندگان، ص 197 و 199
[149] ( 1). وسائل الشيعه، ج 9، ص 338.
[150] ( 1). كليات سعدى، ص 61 و 62.
[151] ( 1). نگارنده، باز گشت از بيراهه، ص 19 و 28؛ توبه كنندگان، ص 160 و 165
[152] ( 2). تذكرة الاولياء، ص 391
[153] ( 1). نمونههايى از تأثير و نفوذ قرآن، ص 155 و 156
[154] ( 1). جبله رودى، كليات جامع التمثيل، ص 94- 95
[155] ( 1). كليات جامع التثميل، ص 132- 134
[156] ( 1). على اكبر عماد، رنگارنگ، ج 2، ص 63
[157] ( 1). رنگارنگ، ج 2، ص 303
[158] ( 1). كافى، ج 4، ص 258، ح 25
[159] ( 2). داستان عارفان، ص 54
[160] ( 1). مستدرك الوسائل، ج 9، ح 1
[161] ( 1). مناقب، ج 1، ص 351
[162] ( 1). معاد شناسى، ج 7، ص 25( بحارالانوار، ج 8 و ص 298.
[163] ( 1). كليات جامعالتمثيل، ص 100
[164] ( 1). طرائف الاولياء، ص 175.
[165] ( 1). بحارالانوار، ج 11، ص 36؛ داستان راستان، ص 113 و 114
[166] ( 1). انسان كامل، ص 15؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 184
[167] ( 1). بحار الانوار، طبع جديد، ج 10، ص 209
[168] ( 1). فرزانگان، ص 157
[169] ( 2). شهيد دسغيب، مظالم، ص 70 و 71
[170] ( 1). گناهان كبيره، ج 2، ص 201 و 202
[171] ( 2). معانى الاخبار، ص 175
[172] ( 1). محجّة البيضاء، ج 3، ص 69 و 70
[173] ( 1). التهذيب، ح 1686، ج 2
[174] ( 2). فروع دين، ص 229
[175] ( 1). التهذيب، ح 1675
[176] ( 2). كشكول شيخ بهايى، ص 668
[177] ( 1). وافى، ج 2، كتاب الحج، ص 129
[178] ( 2). الكلام يجر الكلام، ج 1، ص 230
[179] ( 1). بحارالانوار، ج 11، ص 42 و 43
[180] ( 1). منتهى الآمال، ج 2، ص 942
[181] ( 2). گناهان كبيره، ج 2، ص 202
[182] ( 1). گناهان كبيره، ج 2، ص 206؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 489
[183] ( 1). تاج لنگرودى، كشكول ممتاز، ص 220 و 222
[184] ( 1). هدايةالسالك، ج 1، ص 162 و 163
[185] ( 1). مصابيح القلوب، ص 396
[186] ( 1). رنگارنگ، ج 1، ص 400
[187] ( 2). رنگارنگ، ص 406
[188] ( 1). مصابيح القلوب، ص 91
[189] ( 2). هداية السالك، ج 1، ص 157
[190] ( 1). على اكبر عماد، رنگارنگ، ج 1، ص 413 و 414
[191] ( 1). حكايتهاى شهر عشق، ص 161 و 162
[192] ( 1). لوايح، ص 103، داستان عارفان، ص 50 و 51
[193] ( 1). تفسير ابو الفتوح رازى، ج 2، ص 23؛ كليّات جامع التمثيل، ص 68
[194] ( 1). كافى، ج 4، ص 258، ج 24
[195] ( 2). كافى، ج 4، ص 262، ج 28
[196] ( 3). دعاى عرفه، ص 3
[197] ( 1). بحار الانوار، ج 12، ص 90
[198] ( 1). عدة الداعى، ص 136
[199] ( 2). داستانهاى عرفانى، ص 107 و 108؛ تفسير كشف الاسرار، ج 1، ص 79
[200] ( 1). وافى، ج 12، ص 42
[201] ( 2). مفاتيح الجنان، ص 474
[202] ( 1). گناهان كبيره، ج 2، ص 204
[203] ( 1). كرامات صالحين، ص 265 و 266
[204] ( 1). ميقات حجّ، ش 10، ص 177 و 178
[205] رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.
[206] رحيم كارگر، داستانها و حكايتهاى حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 15، 1386.