ghaemiyeh.com
سرشناسه : قلوز، عزالدین
عنوان و نام پديدآور : در راه خانه خدا/ نویسنده عزالدین قلوز؛ ترجمه، تحریر و مقدمه از جعفر شهیدی؛ [برای] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ص ۱۴۴؛۱۱×۱۹س م
شابک : ۶۰۰۰ریال
يادداشت : چاپ قبلی: دانش نو، ۱۳۵۷
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۴۳ - ۱۴۱؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : عربستان سعودی -- سیر و سیاحت
شناسه افزوده : شهیدی، جعفر، ۱۲۹۷ - ، مقدمهنویس
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/ق۸د۴ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۳-۱۵۲۵
بسم الله وله الحمد
در سالهاى 56-/ 57 با دانشجويى آمريكايى، كه مسلمانى را پذيرفته و نام كروگ را به نور محمّد تبديل كرده بود، رابطه دوستى داشتيم. او رساله پايان تحصيلى خود را آماده مىكرد. روزى، چند برگ از كتابى برايم آورد و گفت: مىخواهند اين كتاب را به فارسى ترجمه كنند كه من شما را معرفى كردهام. معذرت خواستم و گفتم:
مىدانى كه فرصت ترجمه سفرنامهها را ندارم.
چندى بعد استاد بزرگوار جناب آقاى دكتر سيد حسين نصر با مسؤول مؤسسه دانش نو كه آن سالها در ايران به چاپ مىپرداخت و اكنون نمىدانم كجاست و چه مىكند، كتابى را برايم آوردند كه با ديدن چند تصوير زيبا از گزاردن مراسم حج، مجذوب آن شدم. آقاى دكتر گفتند مىخواهند اين كتاب را به فارسى ترجمه كنند و شما را براى ترجمه در نظر گرفتهايم. متن كتاب همان بود كه آقاى نورمحمّد به من داد، خواستم معذرت بخواهم، بزرگوارى
آقاى دكتر نصر مانعم شد، راستش را بخواهيد ديدن تصويرها هم در پذيرفتن بىاثر نبود. ناشر گفت اين كتاب تا كنون به زبانهاى ديگر نيز ترجمه شده است. سرانجام پذيرفتم. مىبايست ترجمه فارسى به اندازه قطع كتاب در تهران آماده شود سپس آن را به سويس بفرستند و در آنجا متن ترجمه و تصويرها با هم چاپ شود. در ضمن، مترجم مىتواند به سليقه و ميل خود مقدمهاى بر ترجمه متن بيفزايد. هر چه بود، ترجمه متن و تحرير مقدمه آماده شد و آن را براى مؤسسهاى كه چاپ و نشر كتاب را به عهده داشت فرستادند و پس از چندى كتاب با عنوان «در راه خانه خدا» به ايران بازگشت. باور كنيد هر كس كتاب را مىديد شيفته آن مىشد يك نسخه به دوست فقيد، مرحوم يغمايى و نسخهاى ديگر به دوست دانشمند، آقاى ايرج افشار دادم.
مرحوم يغمايى در مجله يغما و جناب افشار در مجله آينده شرحى درباره آن نوشتند كه در همين جزوه چاپ شده است. ناگفته نماند كه در اصل كتاب دو صفحه تصوير پادشاه وقت حجاز بود، به ناشر گفتم اين دو صفحه بايد برداشته شود، پذيرفت و گفت تصويرى از اعلىحضرت همايونى در لباس احرام داريم آن را جاى اين تصوير
مىگذاريم! ديدم كار مشكلتر شد. گفتم اين كتاب آگهى تبليغاتى نيست؛ كتابى دينى است بهتر است بهجاى آن عكس، تصويرى از مراسم زائرانى را بگذاريم كه كسى آنان را نمىشناسد، پذيرفت.
ديگر اينكه گفتم آيين مراسم حج در اين كتاب بر اساس فقه مالكى است و من بهجاى آن فتواى عالم شيعى را مىنويسم. گفتند چنين اجازهاى را از ناشر اصلى گرفتهايم و من آن را بر اساس فتواى حضرت آية اللَّه حاج سيد ابوالقاسم خوئى رحمه الله نوشتم.
ديگر اينكه بهجاى كشورها، نام اسرائيل را نوشته بودند و آن را به فلسطين برگرداندم. رسيدن كتاب به ايران و انتشار آن با آغاز انقلاب اسلامى مصادف گرديد و نه تنها مجالى براى ناشران تهران نماند كه اين كتاب را عرضه كنند بلكهتصويرهاى آنهم وسيلهاىشدكهبعضى بدون اجازت از ناشر، از آنها براى كار خود استفاده كنند. اكنون معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظّم رهبرى مىخواهد اين كتاب را بدون تصوير به چاپ برساند. كارى بسيار نيك است وسفرنامهاى برمجموع سفرنامهها افزوده خواهد شد.
اميدوارم خواننده اين جزوه مرا از دعاى خير فراموش نكند.
زمستان 82- دكتر سيّد جعفر شهيدى
معرفى مجله آينده:
در راه خانه خدا
نوشته عزالدين قلوز. تصويرها از عبدالعزيز فريخه.
ترجمه و تحرير از سيد جعفر شهيدى. تهران. دانش نو.
درباره خانه خدا كتابها و مخصوصاً جزوههاى زيادى در زبان فارسى نشر شده است، اما هيچيك بدين زيبايى و آراستگى نيست. اين كتاب مىتواند، هم از راه متن و هم از راه عكس خوانندهاى راكه به ديدن خانه خالق نائل نشده است، با كعبه مخلوق آشنا كند.
ناصر خسرو در سفرنامه و خاقانى درتحفة العراقين و بسيارى ديگر از ادبا و شعراى عالَم اسلام؛ مانند مؤلف فتوح الحرمين، سعى كردهاند كه خود و بهقسمى كه روحانيت مكه را درك كردهاند، به توصيف و تعريف آن مقام عالى بپردازند.
كتاب حاضر با مقدمهاى از دكتر سيد جعفر شهيدى شروع مىشود كه «وَللَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَيْتِ» عنوان دارد.
در اين مبحث؛ خواننده با علت وجوب حج بر مسلمان
مستطيع و اينكه استطاعت چيست آشنا مىشود. شهيدى در اين مقدمه موجز، كه از زبانى فصيح و استوار برخوردارى دارد، حق مطلب را ادا كرده است و همين شيوه را در سراسر تحريرى كه از كتاب عربى مؤلف تونسى فراهم آورده است معمول داشته. او هر جا كه مناسبت داشته از اشعار فارسى و هر جا كه واجب دانسته از احاديث اهلالبيت وارد كرده و كتاب را در حقيقت مطابق ذوق و سليقه زائران فارسى زبان آراسته است.
عناوين فصول كتاب عبارت است از «احرام تا بازگشت» (جده، مكه، عرفات، منا، مدينه) در انتها، مأخذها و آمار كتاب به دست داده شده است. يك دسته مآخذ مؤلف است و دستهاى ديگر مآخذ مترجم.
عكاس اين كتاب هم مردى عجيب است ودر برداشتن عكسها هنرنمايى غريبى كرده است. عكسها طورى است كه خواننده را با خود به مراسم حج مىكشاند و جز اين احساس ودركى را كه عكاس در حين سفر زيارتى و جذبهاى كه بر او عارض شده بوده است مىنماياند.
معرفى مجله يغما:
در راه خانه خدا
كتابى است مقدس، به قطع بزرگ رحلى در دويست صفحه. اما چه كتاب! و چه تصاوير! وچه مطالب! كه تا مشاهده نفرماييد عظمت و ارزش آن را در نتوانيد يافت.
اين كتاب را عزالدين قلوز نوشته و تصاويرش را عبدالعزيز فريخه تهيه و تنظيم كرده و استاد بزرگوار دكتر سيد جعفر شهيدى به فارسى بليغ و فصيح مستند به آيات قرآن مجيد ترجمه فرموده و جاى جاى آن را به اشعار اساتيد فارسى آراسته است. سزاوارتر اين بود كه مقدمه ناشر كتاب به تمامه نقل شود كه همين چند سطر نمونهاى است از آن:
«براى اينكه مناظر روحانى اين سفر از راه ديد نيز بهتر در ذهن خوانندگان نقش بندد، تصويرهايى كه هر يك نمونه زنده و بيانگر نوعى احساس ميليونها مردم از نژادهاى گوناگون جهان در چنين سفرى است، با اين سفرنامه همراه شد. اين تصويرها آسان بهدست
نيامدهاست.
عبدالعزيز فريخه ماهها در عربستان سعودى بسر برده و با مساعدت دولت سعودى بيش از هزار تصوير آماده كرده است.
از سيد جعفر شهيدى كه بيش از سه چهارم زندگى خود را صرف آموختن و آموزاندن فقه و ديگر معارف اسلامى كرده و خود در اين سال توفيق حج يافته و همان راه را كه دو سال پيش برادر مسلمان تونسى او عزالدين پيموده بود، رفته است، خواستيم اين كتاب را به فارسى برگرداند و بدان مقدمهاى بيفزايد. او استاد دانشگاه تهران و سرپرست لغت نامه دهخداست. تحرير او تنها ترجمه ساده نيست. او كوشيده است در صفحات كتاب از انوار مقدس ائمه طاهرين- سلام اللَّه عليهم اجمعين- كه اولياى رسول و خلفاى بر حق آن بزرگواراند روشنى گيرد و احاديث اهل البيت را زينت كتاب قرار دهد و در مناسك و اعمال، فتواى علماى بزرگ شيعه را كه هم اكنون چراغ راه مقلدان فقه جعفرى هستند، تقرير نمايد.
اميدواريم اين خدمت مقبول درگاه حضرت احديت و پيغمبر رحمت و ائمه دين عليهم السلام افتد.»
در شيوايى عبارت، كه مملو از سوز و گداز و شوق و
هيجان و تضرّع ... است و در زيبايى تصاوير (مناظر مقدسه، اجتماع زائران از هر كشور، مساجد، عمارات، رواقها، بقاع، مقامات، ستونها، ندبهها، نمازگزارها و ...) هر چه بتوان گفت، باز كم است. بايد كتاب را زيارت كرد و لذتى معنوى و روحانى برد.
در پايان كتاب مآخذ ومنابع تأليف، و تعداد حاجيان كه از 63 كشور جهان به مكه معظمه تشرف جستهاند و نقشههايى از ممالك اسلامى ضميمه شده است.
به نظر مىآيد كه هر مسلمان صاحبدل ايرانى بايد نسخهاى از اين كتاب مقدس را داشته باشد ونگاهبانى كند و گاه گاه به مطالعه آن، چشم خود را روشنى بخشد. بهاى كتاب و ناشر آن معلوم نشد، تنها عنوانى كه مىتوان يافت «دانش نو» است.
عرشيان بانگ وللَّه على النّاس زنند پاسخ از خلق سمعنا و أطعنا شنوند خاقانى
... وَ للَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ.(1)
با اين دعوت كوتاه كه از تأكيدگونهاى خالى نيست، زيارت كعبه بر مسلمانان مستطيع واجب شده است. اين دعوت از هزاران سال پيش- از زمان ابراهيم عليه السلام- آغاز گرديد. به موجب نصِّ قرآن كريم، ابراهيم و پسرش اسماعيل مأمور شدند خانه كعبه را بسازند و پاكيزه كنند تا يكتاپرستان در آن جاى مقدس خدا را بپرستند. از آن زمان تا به حال، همه ساله گروهى از دور و نزديك در موسمى معيَّن، خود را به حرم خدا مىرسانند. هرچند قسمت
1) . آل عمران: 97
عمدهاى از تاريخ اين چند هزار سال در تاريكى فرو رفته است، اما نزديك به دو هزار سال آن را مىتوان خواند.
چندصد سال كه مردم نيمه ابتدايى حجاز با زنده داشتن آداب جاهلى، قداست حرم را آلوده ساخته بودند و چهارده قرن كه در آنجا تنها نام پاك اللَّه برده مىشود و شعار مسلمانى برپاست.
حج امانتى الهى و ركنى از اركان اسلام و چهارمين ركن اين دين است. سه ركن پيش از آن، نماز، زكات و روزه است.(1)درباره حج تا آنجا تأكيد شده است كه گفتهاند: اگر مسلمانى مستطيع به مكَّه نرود و بميرد، شايسته نام مسلمان نيست و بدو مىگويند به هر دين كه خواهى بمير! ترسا يا جهود.(2)استطاعت حج را فقهاى مذاهب اسلام در رسالهها و كتابهاى مناسك اينچنين معنا كردهاند:
آنقدر پول كه بتوان به مكه رفت و برگشت،
آن اندازه كه زن و بچه او تا بازگشت وى بدان زندگى كنند،
به علاوه هزينه تا پايان آن سال. همين و همين.
تكليفى ساده، تا آنجا كه بسيارى از مسلمانان خود را بر انجام دادن آن قادر مىبينند؛ و شايد به خاطر همين آسان شمردن است كه همه سال صدها هزار و در عصر ما ميليونها مسلمان از گوشه و كنار جهان به راه مىافتند تا خود را به يكى از ميقاتها برسانند.
اما اعمالِ حج
به ظاهر، آن اعمال نيز آسانتر از مستطيع شدن است، در ميقات مُحْرِم شود و به مكه رود. هفت بار به دور خانه كعبه طواف كند، دو ركعت نماز در مقام ابراهيم بخواند، هفت بار ميان دو كوه صفا و مروه برود و برگردد؛ اندكى از موى يا ناخن را بچيند و از لباس احرام بيرون آيد. در اينجا كارِ عمره تمتّع پايان يافته است و بايد منتظر احرام حج باشد.
سپس روز نهم ذىالحجه از مسجد الحرام يا از شهر مكه محرم شود. براى ظهر روز نهم ذى حجه، خود را به عرفات برساند، تا غروب آفتاب در عرفات بماند، شب دهم به مشعر الحرام رسد و تا طلوع خورشيد در آنجا توقف كند، سپس عازم منا گردد، در منا گوسفندى قربان كند؛ هفت بار به جَمْرَه عَقَبه سنگ بيندازد. براى طواف حج تمتّع و سعى و طواف نِساء به مكه برگردد؛ شب
يازدهم و روز آن و شب دوازدهم و نيمه روز دوازدهم را در منا توقف كند و به جمرههاى سهگانه، هريك هفت سنگ بزند، از اين به بعد تا پايان عمر حاجى است.
استطاعتى كه به ظاهر تحصيل آن بسيار آسان است و اعمالى كه انجام دادن آن آسانتر از استطاعت مىنمايد.
آنچه در مناسك حج مىخوانيم، آنچه در كتابهاى فقهى نوشته شده همين است. ولى راستى اگر استطاعت اين چنين مختصر و اعمال حج بدين سادگى است، چرا در روايت ابن عباس حج را نوعى از جهاد شمردهاند؟(1)اطمينان دارم آنچه فقها در رسالهها و مناسك نوشتهاند، تشريح حكم ظاهرىِ مكلّف است؛ حكمى فرعى كه فقيه از ادلّه تفصيليه؛ يعنى كتابِ خدا، سُنّتِ رسول و اجماع از راه عقل و اجتهاد خود تحصيل كرده است؛ يا بهتر بگويم، حكمى است كه مُكلّف بايد با دست و پا و زبان انجام دهد، اما تعريف كامل حج را بايد در كتابهاى اخلاق اسلامى و دستور العملهاى ائمّه عليهم السلام جستجو كرد.
بايد در نظر داشت كه مكلّف پيش از آنكه فريضه حج بر او تعلّق گيرد، مسلمان است و مسلمان در سُنّت تعريفى روشن دارد. اينكه سنت مىگويم چون بين تعريف مسلمان در
1) . كنز العمال، كتاب حج، حديث 4
كتاب خدا و سنت رسول صلى الله عليه و آله و اخبار اهل بيت عليهم السلام ملازمه اجمال و تفصيل است.
در قرآن، مسلمان از جهت سهيم بودن در حقوق سياسى و اجتماعى تعريف شده است و در سنت از جهت شايسته بودن براى دريافت اين لقب افتخارآميز. شايسته اينكه او را بتوان موجودى با ايمان خواند؛ مسلمانى آنچنانكه كه امام صادق عليه السلام او را توصيف مىكند.(1)چنين كسى اگر بخواهد فريضه حج را- آنچنانكه باز در كتاب اخلاق اسلامى بيان شده است- بگزارد، حقيقتاً جهاد و يا كارى بالاتر از جهاد كرده است. سختى شهادت يكدم بيش نيست، اما در چنين جهاد هرلحظه بايد خود را قربان كرد.
چنانكه مىدانيد انجام عمره و حجّ تمتّع، محدود به ماههاى شَوّال، ذىقعده و دوازده روز از ذىحِجّه است.
اعمال حج نيز در روزهاى خاصّى بايد انجام شود و اين يكى از دشوارىهاى كار است. دلهره و اضطراب، نگرانى از ادا نشدن تكليف در موقع خود، در طول چهارده قرن
1) . اصول كافى، ج 2، ص 57
تاريخ حج، باعث شده كه صدها هزار و بلكه ميليونها مسلمان جان خود را در راه مكه از دست بدهند. بيش از نيمى از اين عده، ناكام زندگى را بدرود گفته و حسرت ديدار حرمين را به گور بردهاند. حتّى در روزگار ما كه حرم در پيش است و حرامى در پس نيست و ديگر خار مغيلان بيابان نجد پاى پياده حاج را آزار نمىدهد و از بركت كنكورد و بوئينگ 737 در مدتى كمتر از پانزده ساعت از دورترين نقطههاى جهان، مىتوان به بندر جدَّه رسيد، باز هم وحشت بهكلّى از ميان نرفته است وگرنه حكم وقوف اختيارى و اضطرارى عرفات و مشعر الحرام را در كتابهاى مناسك نمىنوشتند و سفرنامهنويس ما نگرانى خود را بازگو نمىكرد.
مشكل اساسى يا بهتر بگويم نگرانى و اضطراب، از نخستين لحظات ورود به سرزمين حجاز آغاز مىگردد.
همينكه حاجى خود را به بندر جده رسانيد و از ميقاتگاه جُحْفَه محرم شد و يا به مدينه رفت و از مسجدِ شَجَرَه كه مردم محل، آن را «بِئْرِ على» مىگويند، احرام گرفت، تازه مىداند با چه وظيفه و بلكه وظيفههاى دشوارى روبهرو است. در آنجاست كه اگر كسى آنچه را مىبيند، با آنچه از او خواستهاند مقايسه كند، سِرّ حديث امام صادق عليه السلام بر او
آشكار خواهد شد كه: فرياد كنندگان بسيارند، اما شمار حاجيان اندك؛ «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَأَقَلَّ الْحَجِيجَ».(1)
گفتيم حج امانتى است الهى، كه بايد در موسم ادا شود.
گزاردنِ اين امانت شرايطى دارد. امام صادق عليه السلام فرموده است: اگر به حج رفتى، دلِ خود را از هرچه جز خداست خالى كن! همه كارهاى خود را به خالق خود واگذار! در حركات و سكنات بدو توكُّل نما! خود را دربست تسليم قضاى الهى ساز! دنيا و مردم را رها كن!(2)راستى كه كارى دشوار و طاقت فرسا است. در جايى كه اگر لحظهاى غافل شوى سيل جمعيت تو را از سويى به سويى مىافكند، دنيا و مردم دنيا را رها بايد كرد. اينجاست كه معلوم مىشود حج جهاد است و چنانكه گفتيم دشوارتر از جهاد.
از روزى كه معلوم شد قرعه به نامت درآمده است، پى در پى مىگويند در سفر حج تكروى نبايد كرد. بايد همراهگروه بود. دسته جمعى برويد. بله! دسته جمعى، چون دست خدا همراه جماعت است. چونجماعت رحمت است و تكروى عذاب.(3)چون تو تنها عهدهدار اين امانت نيستى.
اين دو ميليون مردمديگر نيزكه هردستهاىازجايى آمدهاند، باتو شريكند و اين امانت در اين جمع فشرده و به همپيوسته درمنطقهاى فشردهتر ومحدودتر از اين جمع بايد گزارده شود. بله! بايد در دنيا و با مردم دنيا سفر كرد و هر لحظه با آنان بود و نيز بايد هم دنيا و هم مردم دنيا را ناديده گرفت.
راستى اگر امانت گزاردن به آن آسانى بود كه در كتابهاى مناسك مىخوانيم، چرا آسمان و زمين و كوهها از كشيدن آن عاجز ماندند و قرعه فال به نام ما انسانهاى خطاكار نادان زده شد؟ چرا خاقانى شروانى كه در عصر كاروان و شتر در جمعى برابر يك بيستم جمعيّتِ عصر ما يا كمتر از يك بيستم حج كرده است، گذشتن از صحراى منا و رَمْىِ جَمَره را به عبور از صراط تشبيه مىكند:
بگذرند از سر مويى كه صراطش دانندپس به صحراى فلك جاى تماشا بينند
و اگر اعمال حج تنها همان حركات دست، پا و زبان است، چرا مُتَكلِّمى آگاه چون ناصر خسرو بر مسلمانى پاكدل طعنه مىزند؟ كه:
گفتم اى دوست پس نكردى حجنشدى در مقام محو مقيم
رفتهاى، مكه ديده آمده بازمحنتِ باديه خريده به سيم
و چرا بدو تعليم مىدهد كه: اگر بار ديگر به حج رفتى بايد هنگام احرام گرفتن، جز خدا همه چيز را بر خود حرام كنى! وقتى لَبَّيْك مىگويى بايد پاسخ پروردگار را بشنوى! وقتى در عَرَفات ايستادى بايد حق را بشناسى و منكر خود گردى! وقتى گوسفند مىكشى بايد نخست نفس شوم را قربانى كنى! اين است حج مقبول!
آن تعليمات فقهى، آن دستورالعملهاى اخلاقى، آن حديث شريف، اين اندرزهاى عارفانه، همه را بايد به خاطر سپرد و پى در پى در ذهن تمرين كرد. تمرين از پسِ تمرين. اما همينكه جمع يكصد و پنجاه نفرى يا پانصد نفرى در فرودگاه جده پياده شد، مانند جوى آبى باريك به رودخانهاى يا بهتر بگويم به دريايى خروشان مىپيوندد.
خوب كه مىنگرد مىبيند همه خيالها نقش بر آب است.
اجراى آن تمرينهاى ذهنى، فراغتِ خاطر و حضور قلب مىخواهد. حضور قلب نيازمندِ تفكُّرِ عميق است و تفكر مستلزم خلوت.
در اين دشت پرخروش، جاى نشستن نيست تا چهرسد
به فكر كردن! از اين لحظه ديگر او نيست. اين اجتماع عظيم است كه او را در خود فرو خواهد برد. ميليونها انسان كه همه رو به يك مقصد دارند؛ به درگاه خدا. او هم بايد پا به پاى آنان و بلكه گاهى به اراده آنان برود. خدايا! پس آن حضور قلب كى دست خواهد داد؟ حتماً در مكه، در مسجدالحرام و در كنار كعبه! با اين اشتياق به مكه مىرود، مىكوشد تاخودرا بهمسجد برساند. مىخواهدهرچه زودتر امانت پروردگار را ادا گردد. اما اين سرزمين به راستى محشر است. تا چشم كار مىكند پوشيده در سپيدى، تا گوش مىشنود بانگ و فرياد، «لَبَّيكَ الَّلهُمَّ لَبَّيْكَ ...» عجبا! شايد اين بانگ همان صور اسرافيل است كه بارها وصف آن را در كتابها خوانده و از گويندگان مذهبى شنيده است. مگر نمىگويند اسرافيل دوبار در صور مىدمد، يكى صور مرگ و ديگر نفحه زندگى؟ اينجا هم، در بانگى مرگِ خودبينى، شهوت، حسد و كينه است و در ديگر بانگ، حياتِ عقل، حيات انسانيت، زندگى نو، حياتى بر پايه مساوات و برابرى با ديگران؛ «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ».
حالا تا مسجدالحرام جز گامى چند فاصله ندارد.
بانگها را بهتر مىشنود يا بهتر بگويم خود سراسر بانگ شده است؛ بانگى آسمانى، بانگ خدا؛ «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ،
لَبَّيْكَ لاشَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكُ لَا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ».
در گرداگرد خانه كعبه انبوهى فشرده در يكديگر چون توده موج خروشان دريا او را به كام مىكشد، اما اگر با آن موج تيرگى و مرگ همراه است، اگر خروش آن موج هرلحظه مُرغْواىِ بدرود حيات را به گوش مىخواند، اين موج فشرده و پىگير تودهاى از نور و دريايى از رحمت است. آنچه به چشم مىخورد نمازگزارى است كه به ركوع مىرود، طواف كنندهاى است كه گرد خانه خدا مىگردد؛ «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، الَهِى الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْحَرَمُ حَرَمُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ».
تاچشم كار مىكند جز يكرنگى، برادرى، صفاو همكارى صميمانه نيست و تا گوش مىشنود نام خداى بزرگ طنين انداز است؛ «فَلَا رَفَثَ وَ لَا فُسُوقَ وَلَاجِدَالَ فِي الحَجِّ».
چنان سرگرم گزاردن مناسك حجاند كه گويى هريك تنهاست و ديگرى با او نيست. براى لحظهاى خود را غريب مىبيند، خوب كه مىنگرد مىبيند ديگران هم در احساس غربت با او شريكاند. همه غريباند، چنان غريب كه هيچ كس را پرواى ديگرى نيست. شگفتا در عبادتگاهى كه هرلحظهاى تكليف خاص دارد و نبايد يكى جاى ديگرى
را بگيرد. در اين سرزمينى كه همه براى خدا و در راه خدا مىكوشند، اين غربت چيست؟ اما خوب كه مىنگرد مىبيند اگر همه از هم غريباند خانه خدا آشناىِ همه است، و با همه به يك اندازه مهربان است.
گر آمدم به كوى تو چندان غريب نيستچو من در اين ديار هزاران غريب هست
حافظ
گفتم و باز مىگويم راه حج راهى دشوار است. در هرگام اين راه بايد پا بر سر هوايى نهاد و در هر منزل بتى را كه خداى خود ساختهايم شكست. أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ ...(1)
تا اين خدايان دروغين شكسته نشوند، ممكن نيست به خداى يكتا راه پيدا كرد و تا اين هواها پامال نگردد، محال است لَذَّتِ مناجات حق تعالى را دريافت. مگر پيغمبر نفرموده است حج جهاد است! مگر آن عارف متكلِّم نگفت: پس از گفتن لبيك بايد پاسخ خدا را بشنوى! مگر نه امام چهارم هنگام گفتن لبيك به خود مىلرزيد و مىفرمود: مىترسم در پاسخم بگويند «لَا لَبَّيْكَ
1) . فرقان: 43
وَلَا سَعْدَيْكَ» پس چه بايد كرد؟
آنجا كه بحر نامتناهى است موج زنشايد كه شبنمى نكند قصد آشنا
عطار نيشابورى
خدايا! چه كسى مىتواند تو را آنچنان كه سزاوارى پرستش كند؟
پروردگارا!
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايماز بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
حافظ
الهى تو خود فرمودهاى كه بنده را بيش از توانايى او تكليف نمىفرمايم؛(1)«اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ، وَ الْحَرَمُ حَرَمُكَ، وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ».(2)
به ناچار بايد همرنگ جماعت شد، با اين مردم هَرْوَلَه كرد، به پاى آنان گِرد خانه گرديد. در لابلاى صف نماز جايى براى سجده پيدا كرد و خلاصه به زبان عجز گفت:
«خدايا! خانه خانه تو، حرم حرمِ تو و بنده بنده تو است:
حكم آنچه تو برگويىلطف آنچه تو فرمايى!
اما آنچه كار را دشوارتر مىكند، نه فشار جمعيت است، نه بانگ دعا، نه پشت پا خوردن در طواف. دشوارى بزرگ اين است كه در همان وقت كه عنان خود را در كف مُطَوِّف و روحانى كاروان گذاشتهاى و با سيل خروشان جمعيت مىگردى، بايد مراقب تكليف و فريضهاى باشى كه گزاردن آن فقط در عهده تو است. به علاوه اين تكليف را بايد با نيَّت و از روى قصد انجام دهى. از همان لحظه كه پارچهاى سفيد از كمر تا زانو پوشيدى و پارچهاى ديگر از دوش به پايين افكندى، مسؤوليتى فردى را عهدهدار شدى كه تا آخرين دقايق نيمه روز دوازدهم ذىالحجه بايد جزء جزء آن را عمل كنى. اركان و مناسك و فرايض، يكى پس از ديگرى، بايد با مراقبت كامل انجام شود و شايد به خاطر همين است كهروحانيان در آغاز هر عمل پى در پى تذكر مىدهند: نيت فراموش نشود! و نيز شايد براى همين است كهدر ديگر عبادات، انديشه قلبى در تَحقّق نيّت كافى است، اما در مناسك حج مىگويند مستحب است نيّت را به زبان آورند و گاهى انجام دادن همين مستحب، نگرانىها پديد مىآورد.
نمىدانم رفقاى من از كجا دانسته بودند كه بنده هم ساليانى از عمر خود را در گوشه مدرسه گذراندهام.
خواهرى مسلمان مىپرسد: من سعىِ ميان صفا و مروه را انجام دادهام، اما فراموش كردهام نيت كنم! حالا تكليف چيست؟ گفتم مگر در عالم خواب از صفا به مروه مىرفتى؟ گفت نه! گفتم نيّت همين است كه به اراده خود رفتهاى. گفت آخر فراموش كردم به زبان بياورم! گفتم باكى نيست، مستحبّى را ترك كردهاى.
بىشك اگر ناصر خسرو در عصر ما به سر مىبرد، اگر مىخواست از آغازِ حركت تا پايان كار مراقب باشد، لحظهاى از كاروان جدا نشود، اگر ناگزير بود در اتاقهاى پنج نفرهاى به سر برد كه چهار تن آن به اضافه شصت و پنج نفر ديگر (اعضاى گروه وى) با قيد قرعه انتخاب شدهاند و هريك براى خود طرز تفكّرى خاص دارد و مىكوشد تا ديگران را به پذيرفتن رأى خود ملزم سازد، اگر مىخواست هر لحظه مراقب باشد كه در جمع دو ميليونىِ صحراى عرفات اتومبيلى از روى او نگذرد، و يا كاروان خود را گم نكند، بله اگر ناصر خسرو در روزگارى به حج مىرفت كه مردم آن در هر قدم بايد نخست به فكر حفظ جان باشند، آنگاه انجام دادن اعمال حج، مسلماً از مقدار
توقّعِ خود مىكاست و برادر مسلمانش را آنچنان نوميد نمىكرد.
در وضعيتِ فعلى و عصر ماشين، فقط فرشتهاى كه حَيِّز و زمان و مكان براى او مسألهاى نيست، مىتواند چنان حجى بگزارد و من به صراحت اعتراف مىكنم كه از بختِ بد، در رفتن و برگشتن با چنين فرشتهاى روبرو نشدم.
شايد بگوييد همينكه از مسجدالحرام بيرون آمد، در فاصله پايان عمره تمتّع و شروع اعمالِ حج، مجالى هست و فرصتى دست مىدهد تا زائر با فراغت به تفكّر بپردازد.
مگر نه اين است كه قرآن كريم مكرر به ما امر مىكند در آيات خدا تفكّر كنيد!؟ مگر در حديث يك ساعت تفكّر را بهتر از هفتاد سال عبادت ندانستهاند؟(1)چه آيتى از سرزمين مكه بزرگتر، سرزمينى خشك با كوههايى خشكتر از زمين، درَّه منا دشتى بىآب و گياه، حجرالأسود، سنگى سياه چون ديگر سنگهاى آسمانى و بالأخره محمد صلى الله عليه و آله پيغمبرى انسان، مانند ديگر انسانها.(2)آنگاه اينهمه ولوله و شور در پنج قاره جهان! آرى اين
خود بزرگ آيتى است كه نه تنها يك ساعت بلكه روزها و شبها بايد درباره آن انديشه كرد. در مسجدالحرام، در كنار كعبه، در زمزم، در صفا و مروه، در عرفات، در مشعرالحرام و مزدلفه، در منا و بالأخره در سراسر حجاز و جزيرة العرب و همه قلمرو اسلامى محمد صلى الله عليه و آله زنده و جاويد است و اثر دعوت او پس از گذشت چهارده قرن، به وضوح ديده مىشود، بلكه گويى او خود قدم به قدم همراه اين كاروان الهى است.
مصطفى را وعده كرد الطاف حقگر بميرى تو نميرد اين سبق
چاكرانت شهرها گيرند و جاهدين تو گيرد ز ماهى تا به ماه
جلال الدين مولوى
آمار رسمى امسال يعنى سال 1397 هجرى قمرى، شمار مردمى را كه از كشورهاى جهان به مكه آمده بودند 319، 739 تن نوشته است. اگر بر مجموعه اين رقم، عده زائران عربستان سعودى را كه از شهر مكه و مدينه و طائف و ديگر شهرهاى حجاز بدين جمع پيوستهاند، بيفزاييم، رقم از دوميليون بالاتر خواهد رفت.
دو ميليون انسان، هرگروه از منطقهاى، هرمنطقهاى به رنگى و هر قومى به زبانى سخن مىگويند كه با زبان ديگران كوچكترين رابطهاى ندارد. اما در كنار هريك از آنان كه ايستادى، مثل اين است كه همشهرى تو و بلكه برادر تو است كه سالها با او در يك خانه به سر بردهاى.
همه جا وحدت و يكرنگى است؛ وحدتى كه از خداى يگانه مدد گرفته است:
جامه صد رنگ از آن خُمِّ صفاساده و يك رنگ گشتى چون ضيا
نيست يك رنگى كزو خيزد ملالبل مثال ماهى و آبِ زلال
جلال الدين مولوى
در اين جمع دو ميليونى، به ندرت دو نفر با يكديگر درگير مىشوند. در مسجدالحرام هنگام بسته شدن صف جماعت، پير مردى از جوانى تنه خورد، برآشفت و صدا را بلند كرد. به فاصله كمى با او ايستاده بودم. اين آيه كريمه را خواندم كه فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ.(1)آنچه بر او خواندم بيش از ده كلمه نبود. اين كلمات اگر جز
1) . بقره: 197
در مسجدالحرام، جز در حرم امن خدا به گوش مردى كه سراپاى او در آتش خشم مىسوخت، خوانده مىشد، نسيم خنكى را مىمانست كه در دوزخ بوزد. اما در چنان موقعيت، گويى آبى سرد بر گلوى تفتهاى ريخته شد. شرم زده سر را فرو انداخت و به راه خود رفت. اين است آنچه اسلام و محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر اين دين به جهان و به انسانيت، هديه داده است.
آرى گفتم مجالى براى تفكّر نيست و اگر هست بسيار كم است. شايد بگوييد اگر طواف كنندگان درون مسجد را پر كرده و جايى براى نشستن و آرامشى براى انديشيدن نگذاشتهاند، بايد بيرون رفت و با فراغت خاطر هرچه بهتر انديشيد. چه خيال خامى! هنوز از در مسجدالحرام بيرون نيامدهاى بوق ماشينهاى سوارى و اتوبوس، وانت و كاميون بلند است، نه تنها گوش را آزار مىدهد، سرسام مىآورد. سفرنامه نويسان قرن سيزدهم هجرى از سر و صداى سقايان و طوّافان و دست فروشان گله كردهاند كه شب مردم را آسوده نمىگذارند، اما به يقين آن بانگها در مقابل بوقهاى شيپورى، نغمه بلبل و فرياد غراب است.
معلوم نيست در نوسازى اخير چرا حرمت اين اماكن مقدس رعايت نشده؟ چرا اجازه دادهاند ماشينها تا چند
قدمى صفا و مروه پيش بيايند؟ و چرا در صحراى منا دويست هزار وسيله نقليه گرداگرد دو ميليون جمعيت را مىگيرد كه نه راه رفتن هست و نه جاى برگشتن؟ اين بلاى ماشين در همه جا هست، در مكه، در مدينه، در عرفات، در منا، بوق! بوق! هنوز خود را از لابلاى چرخ ماشينها خلاص نكردهاى كه بازارهاى مكه را پيشاپيش خود مىبينى. بازارهايى پر از كالا، از چين، ايتاليا، ژاپن، انگلستان، آمريكا و ديگر كشورهاى جهان، كه براى بازارروز حج فرستاده مىشود.
در قرآن كريم، در آيه 28 سوره مباركه حج مىخوانيم «تا شاهد منافع خود باشند» ولى متأسفانه اين سالها بايد شاهد منافع كشورهايى باشيم كه اين جنسها را به حجاز فرستادهاند.
در آغاز بحث از استطاعت سخن گفتيم. بايد توجه داشت استطاعتى را كه فقها شرط دانستهاند، استطاعت مالى و جسمى است، اما پيش از اين دو، بايد استطاعت ديگرى تحصيل شده باشد. استطاعتى كه مخصوص زائر خانه خدا نيست. استطاعتى كه هر مسلمانِ مكَلّف، بايد دارا
باشد. استطاعت علمى يعنى چه بايد بكند و استطاعت اخلاقى يعنى آنچه را مىداند چگونه انجام دهد. در شريعتى كه درباره اخلاق عملى آن، كتابهايى مانند مَحَجَّةُ الْبَيْضا و إِحْيَاء عُلُوم الدِّين و مِعْرَاجُ السَّعاده و كيمياى سعادت نوشته شده است، در دينى كه طلب علم را بر هر مسلمان واجب كرده است، مسلماً بايد اين استطاعت پيش از بلوغ فراهم گردد و يا لا اقل به تدريج در مدتى نه بسيار طولانى آماده شود، اما متأسفانه بسيارى از برادران مسلمان، بدين دو امر مهم توجه ندارند. زائران خانه خدا بهطور معمولى هنگامى استطاعت مالى پيدا مىكنند كه بيش از نيمى از عمر طبيعى را پشت سر گذاردهاند؛ يعنى در سنين بالاتر از چهل سالگى. در چنين وقتى به فكر يادگرفتن مسائل حج مىافتند، آن هم در روزهايى معيَّن و در ساعتهايى محدود. مىدانيم در چنين دوره از زندگى تعليم گرفتن دشوار است و آنچه روحانيان گروههاى حج مىخواهند تقريباً محال.
به چشم خود ديدم كه يكى از روحانيان با چه زحمتى مىكوشيد تا به برادران افراد گروه، كه مسؤوليت ارشاد آنان را عهدهدار شده بود كلمات تلبيه را بياموزد. دشوارى كار تنها در آموختن واجبات حج؛ يعنى همان اعمال و گفتار
ساده نيست. بسيارى از برادران مىخواهند حمد و سوره و اعمال نماز واجب را هم در همان مجالس ياد گيرند، مثل اينكه نماز هنگام بيرون شدن براى حج بر آنها واجب شده است. خوب، به قول معروف از هر جاى ضرر برگرديم منفعت است. اما چگونه برگرديم؟ بنده كه سالهاست در كار تعليم زبان عربى هستم به تجربه دانستهام چون سنين عمر كودك از پانزده گذشت و تار آواهاى گلو سِتَبر شد، ديگر مشكل است بتوان حروف را مانند عرب زبانان از مخرج ادا كرد و چقدر آنروحانى محترم رنج مىبرد كه مىخواست به پيرمرد هفتاد ساله از روستاى دور افتادهاى تعليم دهد تا به جاى «انَّ الْهَمْتَ وَالنِّهْمَةَ»، «انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ» بگويد و يا «وَ لَا الضَّالِّين» را «وَلَا الزَّالِّين» تلفظ نكند. اگر آن برادر مسلمان پيش از آغاز بلوغ شرعى به ياد گرفتن و درست گفتن حمد و سوره مىپرداخت و اگر در همان سالها احكام حج را كه ممكن است روزى بر او واجب گردد مىآموخت با چنين دشوارىها روبرو نمىشد.
بايد پذيرفت كه مقدار توجه ما به فراگرفتن احكام و آداب دين، نمايانگر درجه علاقه ما نسبت به اين دين است. اگر در مكه و مدينه اعمال بعضى حاجيان نشان
مىدهد كه از دين و معارف اسلامى جز تعليماتى سطحى ندارند، علامت اين است كه اجتماع مسلمانان، نسبت به آموختن احكام دين و فقه اسلام بىاعتنا است. مگر نه اين است كه در حديث مىخوانيم مسلمان نسبت به مسلمان ديگر مانند اندامى از كالبدى است كه اگر فاسد شود به همه كالبد اثر مىگذارد!؟(1)تأسف ما وقتى شديدتر مىشود كه بر چنين سهل انگارى، اين مطلب را نيز اضافه كنيم كه تعداد قابل توجهى از زائران خانه خدا و حرم شريف پيغمبر، از وضع اين منطقه، آداب و رسوم مردم حرمين، مقرّراتى كه در آنجا حاكم است، اماكن زيارتى و آداب خاصِ آن اماكن اطلاع درست ندارند، تا چه رسد به وضع اقتصادى و موقعيت جغرافيايى حجاز و حرمين در ميان ديگر كشورهاى اسلامى. و زيان اين ندانستن، بهخصوص در آن قسمت كه به آداب و رسوم مذهبى مردم حجاز مربوط مىشود، كمتر از نقص ندانستن اعمال و فرايض حج نيست و بسا مشكلاتى را پيش مىآورد.
بدون شك اگر بازرگانى بخواهد كالايى را به ارزش همان مبلغ كه يك نفر حاجى در سرزمين حجاز مصرف
1) . بخارى، ج 4، ص 45
مىكند خريدارى كند، اطلاعاتى وسيعتر از معلومات اين برادر مسلمان درباره خصوصيات آن كالا، چگونگى توليد آن، بهاى آن و بازار فروش آن به دست خواهد آورد.
اگر روزى حدود معلومات ما درباره احكام دين تا آنجا وسعت يابد كه هنگام داشتن استطاعت مالى اين دو استطاعت را هم داشته باشيم، شايد نيازى نماند كه آن روحانى محترم به جاى آنكه ذهن افراد گروه را به اسرار بزرگ اين سفر الهى آشنا سازد، تمام اوقات خود را صرف درست كردن حمد و سوره آنان كند. و شايد بتوان كسى يا كسانى را يافت كه حج را آنچنان كه در آن حديث شريف گفته شده يا آنچنان كه آن متكلم بزرگ از دوست خود مىخواست بگزارد و آن وقت است كه شايد شمار حاجيان از فرياد كنندگان بيشتر شود. اما در چنان سال آيا باز هم ماشينحسابهاى آمارگيران وزارت حج عربستان سعودى رقم دو ميليون و بالاتر را نشان خواهد داد؟
سيد جعفر شهيدى
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ.(1)
من اكنون در سالنى پر هياهو- تالار انتظار عمومى فرودگاه جده- هستم، سر و صداى مسافرانى كه مانند من آماده پروازند، در اين فضاى سربسته طنينانداز است. در اطراف من گروهى مرد و زن ايستادهاند، گمان مىكنم اهل اندونزى باشند. گلويم از تشنگى خشك شده، بگردم شايد آبى پيدا كنم. چطور است از همين برادر بپرسم ...
فوراً نوشابهاى همراه با لبخندى پر از محبت، با سكوتى كه نشانه نهايت ادب بود به من داد. نمىدانم چه نوشابهاى بود. همينقدر مىدانم در مقابل پذيرايى گرم او گفتم: برادر
1) . قرآن كريم.
سپاسگزارم! از دل سپاسگزارم! معمولًا من در مسافرت خارج از كشور با مردم انگليسى حرف مىزنم، از او هم با همين زبان سپاسگزارى كردم. به محض اينكه سپاس خود را با لغت انگليسى گفتم، برادر مسلمان گفت: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»، سپس با لبخندى پرسيد: شما انگليسى هستيد؟
«لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»، ابدا! من انگليسى نيستم، اهل تونسم.
تونس و جاكارتا يا باندونگ چقدر از هم دور است؟
خدا مىداند. هزارها كيلومتر، اما مثل اينكه در اين تالار، جاكارتا و تونس در كنار هم است. نه مسافتى بين اين دو شهر هست، نه مرزى آنها را از هم جدا مىكند. هردو با هم آشناييم، چنان آشنا كه گويى ماهها و سالها زير يك سقف زندگى كردهايم. براى همين است كه هر دو با هم مىگوييم: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاشَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، انَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكُ لَا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ».
پندارى برادرى با برادرش با زبان مادرى سخن مىگويد. يك مرتبه اين جمله كوتاه آن فاصله دراز را از ميان برد. ديگر نه تونسى ماند و نه جاكارتايى، آنچه بر جا ماند، دو برادر بود كه كنار هم ايستاده بودند. با هم مىگفتند: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»!
روزهاى بعد هم در مكه، در عرفات، در منا، با هم
همين جمله و دعاهاى ديگر را مىخوانند. برادران ديگرى هم از اين سو و آن سو به آنها مىپيوندند. براى آنها هم فاصله و مرز از ميان مىرود. همه با هم احرام مىبندند، به خانه خدا مىروند، طواف مىكنند، سعى صفا و مروه به جا مىآورند، در عرفات و مشعرالحرام و منا مىمانند، به مُجَسَّمه شيطان سنگ مىاندازند. در اين شبها و روزها نه تنها مسافتهاى مكانى از ميان رفته، زبانها هم يكى شده است، زبان برادرى، زبان دل:
پس زبان محرمى خود ديگر استهمدلى از همزبانى بهتر است
اى بسا هندو و تركِ هم زباناى بسا دو ترك چون بيگانگان
نه تنها زبانها يكى است؛ مثل اينكه رنگها هم يكى شده است. زرد و سياه و سفيدى وجود ندارد. همه به يك رنگ در آمدهاند، رنگ اسلام؛ رنگ توحيد، رنگ يكتاپرستى:
جامه صد رنگ از آن خُمِّ صفاساده و يك رنگ گشتى چون ضيا
اين خُمِ صفا را نخست ابراهيم عليه السلام نهاد، خدا او را فرمود مردم را به حج بخوان تا از گوشه و كنار بر پشت اشتران، خود را به جهان بيرنگى برسانند؛ دنيايى كه در آن از جدال، زشتى و برترى فروشى خبرى نيست.
امروز هم پس از گذشت هزاران سال، آن خم برجاست و همان اثر را دارد و تا جهان باقى است، هرسال صدها هزار نفر، دعوت محمد، ابراهيم و دعوت يگانه را پاسخ مىدهند. تنها فرق امروز با آن روزها اين است كه در عصر ما، شترهاى لاغر وظيفه خود را به كشتىهاى اقيانوس پيما و هواپيماهاى جمبوجت و بوئينگ محول كردهاند، كه پشت سرهم و بدون فاصله درلنگرگاه جده پهلو مىگيرند يا در فرودگاه بزرگ اين بندر به زمين مىنشينند. اگر اين قطارهاى پيوسته نبود چگونه در مدتى كمتر از دو هفته يا سه هفته بيشتر از پانصد هزار وارد اين شهر مىشد؟ (اين رقم آنهايى است كه خود را به بندر جده مىرسانند). شب و روز در هر سه دقيقه يك جت بوئينگ و هر دقيقه يك هواپيماى كاراوِل به زمين مىنشيند. كاروانهاى ديگر هم از راه دريا و خشكى بدين شهر و شهرهاى ديگر عربستان سعودى مىرسد.
من بارها به شهرهاى پر جمعيت رفتهام و در اجتماعات
متعدد كه براى منظورهاى مختلف تشكيل مىشود حضور داشتهام، در تمام عمرم چنين ازدحام و جمعيتى را در هيچ نقطه عالم نديدهام و يقيناً نخواهم ديد.
در اين سال 691 486 حاجى در فرودگاه جده پياده شد.
در فرودگاههاى مدينه، ظهران، رياض، جيزان و نجران نيز ده هزار نفر به زمين نشست، 963 110 تن مسافر از راه دريا وارد شد، 2400 به خيبر و ينبع آمدند، 248960 نفر از مرزهاى غير آبى و هوايى وارد سرزمين حجاز شدند، و مجموعاً عده حاجيان غير از عربستان سعودى به 894573 تن رسيد. جد من سال 1347 هجرى در چهل سالگى به حج رفت، در همان سِنِّى كه من به حج مشرف شدم. در آن سال عده حاجيان غير از مردم عربستان، 90764 نفر بود، اين عده از راه دريا خود را به جده رسانيده بودند.
پدرم در سال 1382 خانه خدا را زيارت كرد. در آن سال شمار حاجيان غير از حاجيان عربستان سعودى به 199038 تن رسيد. در فاصله 35 سال ميان حج پدر و جدّم 108274 تن به شمار حاجيان افزوده شده است. از سالى كه پدرم حج كرد تا اين سال كه من به حج رفتم، سيزده سال مىگذرد. در اين سيزده سال شمار حاجيان چهار برابر شده است. اگر فرزند من توفيق زيارت حج را پيدا كند، خدا
مىداند در آن سال تعداد حاجيان چه اندازه خواهد بود.
در آن سال كه پدرم با 000، 90 تن ديگر فريضه حج را ادا كرد، مسلمانان جهان در سراسر گيتى 000، 000، 330 نفر بودند؛ يعنى 15% مجموع مردم روى زمين. امروز تعداد مسلمانان جهان بالغ بر 000، 000، 000، 1 نفر است كه 20% مردم عالَم است. در اين مدت به مصداق آيه كريمه وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً مردم بسيارى در سراسر نقاط گيتى، دين اسلام را پذيرفتهاند و مىبينيم نسبت حاجيان (به جز عربستان سعودى) 27% است. پنجاه سال پيش، از هر چهار هزار مسلمان يكى به حج رفته است، اما در اين سال- سال 1395 كه من به حج مشرف شدهام، تعداد حاجيانِ غير سعودى، نسبت به رقم مسلمانان جهان 1/ 0% بود؛ يعنى از هر هزار تن مسلمان يكى توفيق حج يافته است. پس نسبت چهار برابر افزايش يافته است. اين افزايش دو نكته مهم را خاطرنشان مىكند:
نخست اينكه در عصر ما وسيلههاى تندرو جاى وسيلههاى كندرو را گرفته است و مسلمانان با استفاده از اين وسايل مىتوانند زودتر خود را به مكه برسانند.
دوم اينكه ما مسلمانان بيشتر از گذشته به انجام تكليفهاى دينى خود روى آوردهايم.
در فاصله نزديكى اتوبوسهاى آماده را مىبينيم كه بايد ما را به منزل برساند. كمى دورتر يك رشته ساختمانِ مشابه، توجه ما را جلب مىكند كه در امتداد ساختمان فرودگاه به طول نيم كيلومتر ادامه دارد. اينجا را مدينةالحاج مىگويند. نام مدينة الحاج را شنيده بودم. اين خانهها را حكومت عربستان سعودى اخيراً ساخته است تا مشكل ازدحام حجاج را برطرف كند و مردم مجبور نباشند در مهمانخانههاى جده پراكنده شوند يا زير چادرهايى كه فاقد وسايل ضرورى و بهداشتى است، بخوابند.
مدينةالحاج نمونهاى از ساختمانهاى بىشمار عصر ماست. خانههايى به يك اندازه و يك شكل در كنار هم،(1)چنانكه نظير آن در شهرهاى بزرگ جهان مانند پاريس و لندن فراوان ديده مىشود. از لحاظ زشتى و زيبايى هم دست كمى از آن ساختمانها ندارد. مثل ديگر خانههاى ارزان قيمت است كه براى چنين منظورها ساخته مىشود.
مَثَلى است معروف «هيچ ارزانى بىعلت نيست».
وقتى داخل اين خانهها شديد متوجه خواهيد شد كه به
1) - هم اكنون فرودگاه جدّه به سالنهاى متعدّد و سقفهاى بلند خيمهمانند كه داراى سيستم تهويه و دستشويىهاى بهداشتى است مجهّز گرديده و از مدينةالحاج قبلى اثرى باقى نيست.
درد سكونت نمىخورد. مثل آپارتمانهاى مجهز نيست كه اثاثيه و لوازم مورد احتياج شما را داشته باشد.
ساختمانهايى است مركب از تالارهاى بزرگ. دهها تالار لخت به هم پيوسته.(1)در اين ساختمانها زنان و مردان بايد منتظر بمانند، بله! انتظار و صبر، لازمه اين روز است.
پس از آنكه از هواپيما پياده شدى، در داخل فرودگاه پاسبان مأمور گمرك در انتظار است. گذرنامه را به پاسبان مىدهى و به سر وقت چمدانت مىروى، مأموران گمرك همه جا مراقب هستند كه مبادا مى و ترياك و هروئين و ديگر مواد مخدر با خودت به عربستان سعودى آورده باشى. همه مسافران مكه اين را مىدانند. رفقاى من نيز سفارش لازم را كرده بودند و من تا آنجا وسواس به كار بردم كه شيشههاى داروى خود را از چمدان درآوردم، مبادا گمان كنند مواد الكلى است. همينكه تشريفات گمركى
1) - در مدينةالحاج دو قسم ساختمان وجود داشت؛ يك قسم ساختمانهايى كه در امتداد فرودگاه بود، اين ساختمانها هرچند داراى آشپزخانه و ناهار خورى نبود امّا مجهز به تختخواب و حمام و دستشويى عمومىِ نسبتاً نظيف بود و ديگرى سالنهاى بزرگ ساده بدون هيچ وسيله كه در فاصله دورتر از فرودگاه قرار داشت و معمولًا در هر دو ساختمان تالار زنانه از مردانه جدا بود. «مترجم».
تمام شد، از باربر مىخواهيم وسايل ما را داخل گارىهاى دستى كوچك خود بگذارد. اين باربرها نشانى به سينه دارند كه معلوم مىكند از طرف مطوّف اجازه باربرى دارد.
اما مطوف چه صيغهاى است؟ كار اين مطوفها در گذشته اين بود كه حاجى را با خود به طواف ببرند. علاوه بر آن، تا ممكن است به او كمك كنند و معلومات لازم را در اختيار او بگذارند. در قديم مطوفان به استقبال حاجىها مىرفتند.
معمولًا هر مطوف چند كمك مطوف داشت. اين مطوفان وقتى به حاجى مىرسيدند همكاران و خدمتكارانشان را معرفى مىكردند. در واقع، كار مطوفان مثل كار آژانسهاى مسافرتى امروز و نمايندگان آنان در شهرستانها بود.
مطوفان در سراسر جهان اسلامى آگهىهاى تبليغاتى منتشر مىكردند. در شهرستانهاى بزرگ نمايندهاى داشتند كه هميشه در آنجا به سر مىبرد. از آن زمان تا حال، چند نسل گذشته است. مدتهاست دوران حكومت تركان عثمانى بر سرزمينهاى مكه و مدينه سپرى شده، ولى هنوز هم خانواده ما يك خانواده را كه پدر در پدر شغل مطوفى داشتهاند مىشناسد. از روزى كه من كودك بودم تا امروز، جد و پسر و نوه او هرسال پشت در پشت به ديدن ما آمدهاند و آنقدر در خانه ما ماندهاند تا
موسم حج برسد. پيشرفت زندگى و ضرورت زمان موجب شده است كه يك شركت همه كارهاى حجاج را عهدهدار شود و آن شركت است كه حاجيان را ميان مطوفان توزيع مىكند. لذا امسال نه ديگر آن مطوفان را كه مىشناختيم ديديم، نه كارمندان آنان به سر وقت ما آمدند. باربرها با گارى دستىهاى خود جاى آن مطوفها را گرفته بودند.
هنوز پول را به پول سعودى تبديل نكردهاى كه باربران شركت به سراغت مىآيند. بارهايت را در گارى مىريزند و به مدينة الحاج مىبرند. اگر پول را تبديل نكردهاى، جاى نگرانى نيست. چون باربرها نه تنها كرايه مطالبه نمىكنند، اطلاعاتى هم درباره مدينةالحاج و ديگر ساختمانها در اختيار شما مىگذارند: اينجا بانك است! اينجا شركت عهدهدار كار حاجيان است! سپس پى كار خود مىروند.
خوشبخت آنها كه حلقه حلقه در تالارهاى مدينة الحاج به انتظار مىنشينند و به جوانهاى خود توصيه مىكنند كه چه كارهايى بايد بكنند. عمليات لازم شروع مىشود! اين عمليات لازم پشت سر هم بايد انجام شود و تمام شدنى نيست. بايد رفت دكانهاى صرافى را پيدا كرد. بايد به سر وقت دفترى بروى كه عهدهدار حاجيان كشور تو است.
مركزهاى بهدارى، پيشاهنگى را هم بايد ياد بگيرى، بايد
چكهاى مسافرتى را به ريال سعودى تبديل كنى. كار پشت سر كار، از اينها همه گذشته بايد وروديه سعودى (خاوه- يا اخوه) را پرداخت.(1)آنها كه زودتر خود را به عربستان سعودى رسانده باشند، ابتدا به مدينه مىروند، زيارت مىكنند، سپس براى عمره تمتع عازم مكه مىشوند و در آنجا مىمانند تا موسم احرام حج برسد. در فاصله عمره تمتع و حج تمتع نبايد از مكه بيرون رفت. اگر كسى خواست از مكه خارج شود و مثلًا خواست به جده برود، بايد احرام حج ببندد و با احرام خارج شود.(2)اما كسانى كه ديرتر وارد شوند، ابتدا عمره و حج مىگزارند و سپس به زيارت مدينه مىروند. اين دسته از حاجيان، معمولًا از ميقاتگاه جُحْفَه و يا از جده محرم مىشوند.
بدين ترتيب پيوسته نصف زائران در مدينهاند و فشار مردم بر اين شهر كمتر از مكه است. در مدت چهار يا پنج روز كه بايد اعمال حج را انجام داد، جمعيتى حدود
829، 557، 1 تن در مكه فراهم مىشود، چه آنها كه قبلًا به مدينه رفتهاند و چه آنانكه بعداً خواهند رفت. در اين سال 357000 تن، پيش از موسم حج، خود را به مكه و مدينه رسانده بودند. از مجموع حاجيان 159 302 تن از عربستان سعودى و از اين عده 190 120 تن از مردم مكه بودند، بانگ و فرياد و شور و نشاط و ولولهاى كه در مدينةالحاج و اطراف آن به راه افتاده است، نشان مىدهد كه روزهاى آينده چه خبر است و رقم جمعيت تا چه اندازه بالا خواهد رفت!
بله! آنچه در مدينةالحاج حكومت مىكند عدد است، عددى كه هر ساعت افزايش مىيابد: صد هزار، پانصد هزار، يك ميليون، يك ميليون و نيم و بيشتر و بيشتر.
از اين سر و صداها يك چيز ديگر را هم مىتوان فهميد و آن اينكه از هرگوشه لغتى بهگوش مىخورد. مىتوان گفت همه لغتهاى عالم را با همه لهجههاى آن مىتوانى بشنوى. اما چشم هم بىنصيب نيست، چون همه نژادها را با رنگهاى گوناگونى كه دارند خواهى ديد، يا اگر دلت خواست اول نژادها را مىبينى، بعد در لغتها و لهجههاى آنان دقت مىكنى؛ زيرا به قدر كافى وقت دارى. متأسفانه
وقت بسيارى هم دارى! آنقدر كه مىتوانى سرى به بازار بزنى، بازارى كه مثل بازارهاى موسمى ديگر، براى ايام حج داير شده است. در اين بازار آنچه را لازم دارى و فراموش كردهاى بخرى، يا خريدهاى و گم شده و يا از بين رفته است، مىتوانى بار ديگر تهيه كنى. ساعتهاى انتظار پشت سرهم سپرى مىشود و سرانجام انتظار پايان مىيابد.
پاسبان گمرك با صدها گذرنامه مىآيد و آنها را يك يك به صاحبانشان تسليم مىكند. حالا نوبت سوار شدن اتومبيلهايى است كه از پيش به وسيله شركت آماده شده است. كارها روبهراه است.
هزينهاى كه دولت سعودى براى رفاه زائران و يا راه سازى و نوسازى و نگاهدارى اماكن مقدس مىپردازد، رقمى قابل توجه است، ولى يك نكته همچنان براى ما مبهم ماند و آن اينكه چگونه دولت سعودى مىتواند در مدتى كوتاه با چنين مشكلى نسبتاً بزرگ روبهرو شود! مشكل پاسبان، گمرك، تشريفات گمركى، بهدارى و غيره، از دو حال بيرون نيست: يا دولت سعودى به قدر كافى كارمند متخصص در استخدام داردكه درطولسالحقوق مىگيرند تا در موسم حج انجام وظيفه كنند و يا اينكه در موسم حج دچار كمبود قابل ملاحظهاى كارمند شايسته و
مجرّب خواهد بود.
راستى دل آدم براى نوجوانانى كه در اين روزها وظايف خود را با جديت و لبخند انجام مىدهند، مىسوزد، گويا اينان را در چنين روزهايى بهكار مىگمارند.
مقصودم پيشاهنگانى است كه در موسم حج كار پاسبانان و مأموران گمرك را به عهده دارند و كمكهاى مؤثرى به حاجيان مىكنند. اين پيشاهنگان را در مكه مىبينيد كه خستگى و بىخوابى آنان را از پا در آورده است؛ خستگى كه ناشى از خدمات شبانهروزى است كه به نوبت عهدهدار آن مىشوند و از تحمل انسان خارج است.
آنها كه با گذرنامه عادى به حج آمدهاند بايد انتظار بيشترى بكشند، اما كار ميهمانان رسمى زود انجام مىشود؛ زيرا تشريفات گمركىِ مخصوص ندارند. آنها حق دارند بدون قيد و شرط و در هر وقت كه خواستند، به جايى بروند يا در جايى بمانند. وظيفه اين دسته سرپرستى حاجيانى است كه از كشور وى آمدهاند. هريك از اين مأموران عالىرتبه، معرفى نامه رسمى از طرف دولت خود همراه دارد كه به عنوان مسؤولان دولت عربستان سعودى نوشته شده است. در قديم همراه اين معرفى نامه، كيسه هديه يا تبرع هم فرستاده مىشد كه در اماكن مقدس صرف شود.
پيش از عزيمت اين عده از مأموران، رييس مملكت، آنان را با تجليل تمام مىپذيرفت، كيسه هديهاى را كه بايد به حرمين تقديم شود، به آنان تحويل مىداد. در سالهاى پيش؛ يعنى در عهد خلفاى عثمانى و حاكمان ترك، محملهايى از شام و مصر به حجاز فرستاده مىشد. اين محملها كجاوهاى بود كه آن را زينت مىكردند. از قرن هفدهم ميلادى فرستادن محمل به مكه از جانب اميران شام و مصر و تركيه معمول گرديد. در شهرهايى كه محمل از آنجا فرستاده مىشد و مخصوصاً در مصر، مردم مجالس جشن و سرور مجلّل و با شكوهى ترتيب مىدادند. نقاشان و شاعران و نويسندگانِ آن دوره، از شكوه چنان مجلسها الهام گرفته و آثارى ساختهاند كه براى ما باقى مانده است.
اين محملها را به همراهى گروهى مىفرستادند. كسى در محمل سوار نمىشد، فقط نشانه جاه و جلال حكومت بود، تا به مردم اعلام دارند، حاكمى كه آن را فرستاده شايسته داشتن چنان منصبى است.
سالها حكومت مصر به همراه محمل، پرده كعبه را هم به مكه مىفرستاد و با اينكه «محمل» و «پرده» دو چيز است، بارها مردم اين دو را با هم اشتباه گرفتهاند. چه بسا كاروان حج كه محمل و پرده همراه خود آورده بود و يا، نه محملى
همراه داشت و نه پردهاى.
اين كاروانها از شهرهاى مسلمان نشين براى زيارت خانه خدا به راه مىافتادند. با اين كاروانها مِهترى همراه بود كه او را «اميرُالحاج» مىگفتند. اين كاروان به همراهى اين امير، حكم شهرك سيارى را داشت. مردم در اين كاروان، يا بهتر بگويم در اين شهرك براى خود داراى سازمان مخصوص بودند. حاكمى كه همان امير حاج بود، با مأمورانى كه در خدمت داشت بر آنها حكومت مىكرد و كار آنان را سر و سامان مىداد. اين شهرك سيار، قافله حج بود و حاكم اين شهر «اميرالحاج». سفرِ دور و درازى كه در پيش داشتند، سفر حجاز بود. سفرى به معناى حقيقى كلمه.
به خاطر اهميت اين سفر است كه در قديم جهانگردان معروف مسلمان، سياحت خود را از زيارت خانه خدا آغاز مىكردند. منزلها را يكى پس از ديگرى مىپيمودند. در هر منزلى روزها و گاهى ماهها به سر مىبردند. در مكه و مدينه با مردمى كه از جاهاى ديگر آمده بودند طرح دوستى مىافكندند و رشته برادرى اسلامى ميان ايشان استوار مىشد. از مكه و مدينه و حجاز عازم شهرها و كشورهاى ديگر مىشدند و در نتيجه سفر آنان سالها طول مىكشيد. پس جاى تعجب نبود كه وقتى به خانههاى خود
برمىگشتند، مردم از آنها استقبالى شايان و ديدارى با شكوه كنند؛ زيرا توفيق زيارت خانه خدا و شهرهاى مقدس نصيب آنان شده بود. به علاوه، شهرهاى ديگرى را هم ديده بودند كه رسيدن بدان شهرها براى همه كس امكان نداشت.
در برخى از كشورهاى اسلامى، پيش از آن كه كاروان حج شهر را ترك گويد، سران كشورها از آنان ديدن مىكنند و آدابى را كه بايد در اين سفرِ روحانى رعايت كنند به آنان تذكر مىدهند و در پايان مىگويند سلام ما را به كعبه، به آن سرزمين مقدس، به جايگاه نزول وحى و به روضه رسولخدا برسانيد! ما را فراموش نكنيد. پس از نمازها براى ما دعا و براى مردگان ما فاتحه بخوانيد!
رييس دولت من، از من درخواست فاتحه كرد. غير از او دهها و بلكه صدها نفر ديگر هم همين درخواست را كردند. بين اين عده دوست و آشنا كسانى نيز بودند كه آنها را نمىشناختم. حتى كاسبها و بازرگانانى كه از آنها خريد مىكردم همين كه مىدانستند مقدمات سفر حج را آماده مىكنم، التماس دعا و فاتحه داشتند. مواظب بودند پايان گفتگوى من با آنها اين جمله باشد «فاتحه بخوانيد! التماس دعا!» اگر همه حوادثى را كه بر من گذشته
است فراموش كنم، اگر سفارش آن دوست، آن آشنا، آن بازرگان، آن نخست وزير از خاطرم برود، هرگز فراموش نمىكنم كه وقتى اتوبوس ما حركت كرد تا مرا به هواپيما برساند، از دور چهره مردى را ديدم كه تا آن وقت نه من او را مىشناختم نه او مرا مىشناخت (و اگر امروز بين هزارها نفر او را ببينم مىشناسم) متوجه شد نمىتوانم صداى او را بشنوم. دو دست خود را از هم گشود و بالا برد. دانستم التماس دعا دارد، هيچگاه از يادم نرفت كه بايد براى آن برادر ناآشناى خود دعا كنم. آنچنانكه فراموش نكردم كه بايد براى همه آنان كه از من خواستهاند دعا بخوانم و زيارت كنم و البته تعداد آنان كم نبود.
از همان روزها كه براى سفر حج آماده مىشويم، مردم دهكده من جشن مىگيرند؛ جشنى ساده، البته در عين سادگى شكوهى ويژه دارد. ساكنان دهكده از خرد و كلان به خانه حاجيان مىروند. سرودها و ترانههايى را مىخوانند كه مردم از صدها سال پيش در چنين موسمى مىخواندهاند. مىخوانند تا شوق مردم را به خانه خدا بيشتر كنند.
خُنياگران نغمههايى سر مىدهند كه از آن، جمال ملكوتى و جلال روحانى احساس مىشود. جمال و
روحانيت سرزمين مقدس حرمين! به حاجيان مژده مىدهند كه چه سعادتى در انتظار آنهاست. مىخوانند تا شوق آنان بيشتر شود؛ شوق حركت به مكه، شوق ديدار خانه خدا، شوقى كه هيچ شوق ديگر به پاى آن نمىرسد، تا چه رسد كه با آن برابرى كند، يا بدان مقدم باشد. نه شوق دل نهادن به ديار، نه شوق ديدار پدر و مادر و زن و فرزند.
از اينها دل كندن و از اين شوقها گذشتن آسان است، اما چه كسى را دل مىدهد كه لحظهاى در ديدار رسول رحمت و در زيارت سرزمين وحى درنگ كند؟ اين شوق چنان سراپاى آنان را فرو مىگيرد كه هرچيز را جز يك كلمه فراموش مىكند: «لَبَّيكَ الَّلهُمَّ لَبَّيْكَ ...» پذيرفتن دعوت حق.
ما از كودكى در دهكده خود سرودهايى را از بر كردهايم؛ سرودهايى كه به مادر مىگويد: بر فراق فرزند دريغ مخور! اگر حج را به آخر رساند و خبر مرگ او را برايت آوردند، بر مرگ او اشك مريز! بر مرگ كسى بايد گريست كه در راه رفتن به عرفات بر فراز كوهها مرده؛ يعنى حج را به پايان نرسانده است!
جايى كه حاجيان در آن احرام مىبندند «ميقات» نام دارد، كه جمع عربىِ آن «مَواقيت» است. براى هر دسته از
زائران، به نسبت موقعيت شهرشان نسبت به مكه مُعَظَّمه، ميقاتگاهى است؛ كسانى كه از يمن و هند مىآيند در «يَلَمْلَم» مُحرم مىشوند و ميقات آنان كه از مدينه به مكه مىروند «مَسجد شَجَره» است كه مردمِ محل آن را «بِئْرِ على» مىگويند. آنها كه از راه عراق مىآيند در «ذَاتِ عِرق» محرم مىشوند و مردم مصر و مغرب و شام در «جُحْفَه» يا «رابُغ» احرام مىبندند و ميقاتگاه مردم نجد، «قَرْنُ الْمَنَازِل» است.
حج، چنانكه ميقاتِ مكانى دارد، ميقات زمانى نيز دارد. بر حاجى واجب است از ظهر نهم ذوالحجه تا آغاز شب دهم، با لباس احرام در عرفات به سر برد. (صبح روز نهم بايد محرم شود تا بتواند اول ظهر خود را به عرفات برساند و مستحب است كه روز ترويه؛ يعنى روز هشتم محرم شود).
جاى اين احرام شهر مكه است و بهتر آن است كه در مسجدالحرام و در مقام ابراهيم محرم شود و براى آنان كه شانزده فرسنگ يا بيشتر از مكه فاصله دارند، عُمره تَمَتُّع نيز واجب است كه در صورت نبودنِ عذر، بايد قبل از حج تمتّع انجام شود.
ماههاى حج، شوال و ذوالقعده و ذوالحجه است. عمره
تمتع را در اين ماهها، پيش از شروع اعمال حج مىتوان انجام داد. پس حاجى مجموعاً هفتاد و سه روز وقت دارد نه بيشتر.
اسلام چه در مسأله حج و چه غير حج، افراطى را كه به تقواى مسلمان زيان برساند نهى كرده است؛ زيرا تقوى عبادت است و عبادت احرام.
من در رابُغ (جُحْفَه) محرم شدم. جسم و روح خود را براى خدا محرم ساختم و پيمانى بزرگ با خدا بستم. پيش از آنكه براى حج حركت كنم غسل كردم. موى سر را ستردم و ناخنها را گرفتم؛ زيرا مىدانستم بعد از بستن احرام، اين كارها بر من حرام است.
روح من نيز بايد با خدا پيمانى ببندد؛ «خدايا براى تو احرام مىبندم». براى خدا احرام بستم و اين احرام را با دو ركعت نماز استوارتر كردم. در ركعت نخستين، پس از حمد، سوره كافرون را خواندم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَلا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَوَ لا أَنْتُمْعابِدُونَ ما أَعْبُدُوَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْوَ لا أَنْتُمْعابِدُونَ ما أَعْبُدُلَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ.
از اين لحظه بتهاى هوى و هوس را خُرد مىكنم و دور مىافكنم. ديگر به بت پرستان و خدايانشان
كوچكترين توجهى ندارم. به دعوت آنان گوش نمىدهم. به آن كافران كه هرلحظه به شكلى درمىآيند و مىخواهند مرا به پرستش خدايان خود بخوانند مىگويم:
برويد! خدايان شما براى شما خوب است. من براى خود خدايى دارم و از پرستش آن دست برنمىدارم. در ركعت دوم، سوره اخلاص را خواندم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌاللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ.
با خواندن اين سوره نيرو مىگيرم تا بر شيطان و وسوسههاى او غلبه كنم.
اكنون چهارده قرن است كه اين دو سوره كوچك از جانب خدا بر پيغمبر نازل شده است. امروز هم كه من آن را مىخوانم گويى زبان حال من است و درباره من فرستاده شده. در گذشته هزارها بار آن را خواندهام ولى آنچه امروز از آن مىفهمم هرگز نفهميده بودم. امروز به هنگام بستن عهد با خدا، هنگامى كه آن پيمان را بر زبان آوردم به ارزش انسانىِ خود چنانكه بايد، پى بردم.
همانطوركه بر صندلى هواپيما نشسته بودم، نمازمرا خواندم. ضرورت اجازه چنين كارى را مىدهد و مسافر چنين رخصتى را دارد (در صورتى كه يقين داشته باشد
هنگام نشستن هواپيما وقت نماز را درك نخواهد كرد).
نماز كه تمام شد، هواپيما هم به فرودگاه جده نزديك گرديد. در فرودگاه سفير ما و كارمندانش در انتظار بودند.
پس از تعارفات رسمى، ما را به سالنى كه براى ما و ديگر حاجيان تدارك شده بود بردند. در اينجا رشته دوستى من و رفيق اندونزيايىام محكم شد؛ چرا كه او هم مانند من احرام بسته بود و نعلينى مثل نعلينهاى من در پا داشت.
مانند من احرام بسته بود اما هنوز نمىدانم كه او چه كاره است. بازرگان است؟ كارمند دولت است؟ فرماندار است؟
براى من چه فرقى مىكند؟ چون پيش از آنكه يكى از اين دسته باشد، برادرِ من است. معلوم مىشود- خدا مىداند- نيت ما هر دو يكى بوده است. چه، وقتى به او گفتم من اين كارها را كردهام، گفت او نيز چنان كرده است. او نيز در ركعت نخستِ نماز، سوره كافرون و در ركعت دوم سوره اخلاص را خوانده بود. او نيز آيات احرام، احرامى را كه هردو بسته بوديم در خاطر خود داشت. الْحَجُّ اشْهُرٌمَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَ لَا فُسُوقَ وَ لَاجِدَالَ فِى الْحَجِ
نمىدانم در اين جمله كوتاه چه سرّى نهفته است و اين سفر چه سفرى است! همينكه ميان حاجيان گفتگويى
در مىگيرد و يكى تذكر مىدهد كه «لَا جِدَالَ»؛ «ستيز مكنيد!» مىدانند مقصود چيست و گفتگو تمام مىشود.
جمعيت مثل سيل خروشان از گوشه و كنار بيرون مىريزد؛ چنانكه نظير آن در هيچ جا ديده نمىشود. اگر اين سيل خروشان و اين جمعيت انبوه جز در شهرهاى مكه و مدينه و صحراى عرفات و درّه منا به راه بيفتد، اگر اين مردمى كه هرچند نفر از يك شهر و به يك رنگند و هر دسته به زبانى سخن مىگويند، جز در چنين موسم با هم حركت كنند، ازدحامى پديد مىشود كه از مشكلات و دردسر خالى نيست. اما در اينجا هيچ حادثهاى رخ نمىدهد. برخوردها از حدود ارزش و لياقت انسانى تجاوز نمىكند. همه به يكديگر احترام مىگذارند. چه كسى مىتواند رفتارى جز اين داشته باشد؟
در موسم حج، هركار مخالف با قانون شريعت، كيفرى دارد. حاجى خود موظف است اگر تخلّفى از او سر زد، كيفر ببيند يا به اصطلاح فقها كفّاره بدهد. اين كفارهها به نسبت اهميت كارِ حرامى است كه مرتكب شده است، فرق مىكند؛ از كشتن شتر كه كفاره نزديكى با زن است، تا دادن يك مشت گندم به فقير براى افكندن دانهاى مو از سر يا
صورت. چه كسى جرأت دارد از مقررات و مناسك حج تخلّف كند؟ يا گردِ دَغَل و نيرنگ بگردد و خود را از فضيلت حَجّ مَقبول محروم سازد؟. رسول صلى الله عليه و آله فرمود «حج مقبول را پاداشى جز بهشت نيست».
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ(1)
آرزومند كعبه را شرط استكه تحمل كند نشيب و فراز
به كمتر حاجى برخوردم كه پيش از انجام اعمال حج و زيارت مدينه، براى ديدن بندر جده رفته باشد. هم آنها و هم من در راه بازگشت از مدينه اين شهر را ديديم. جده شهرى آراسته و پر تحرّك است؛ مانند تازهترين شهرهاى تجارتى ديگر و از اين نظر به اوج تمدّنى كه لازم دارد رسيده است. در آنجا مردم چنان از سر و كول هم بالا مىروند و به هم تنه مىزنند كه خاطره بازارهاى قرون وسطى در ذهن بيننده زنده مىشود. اما من و دوستانم كه
1) - آلعمران: 96
براى حج آمدهايم، نمىخواستيم لحظهاى رفع خستگى كنيم، يا اصلًا احساس خستگى نمىكرديم. دل حاجى مثل عقربه مغناطيسى برابر قطب است كه هرچه به قطب نزديكتر شود، قابليت مجذوب شدنش افزايش مىيابد و لرزش آن بيشتر مىگردد.
روزى درباره اين احساس با خويشاوندان خود گفتگو مىكردم. زن پسر عموى من كه شوهرش مهندسى جوان است گفت: يك هفته پيش از آن كه پسر عمويت به مكه برود، واقعه ناگوارى براى خانواده اتفاق افتاد. من او را خبر كردم. مىدانى او چون مهندس است هر حادثهاى را با ديد علمى و واقعبينى خاص تجزيه و تحليل مىكند، ولى اينبار جوابى كه به من داد- يا بهتر بگويم خيال مىكرد جواب مرا مىدهد- اين بود كه گفت: «خدا قسمت كند تا نماز جمعه را در حرم پيغمبر بخوانيم.»
بله. پسرعمويم شوق ديدار مدينه را داشت و من شوق زيارت مكه را، چون او جزو حاجيانى بود كه اوّل به مدينه و سپس به مكه مىرفتند. اما من كه دو هفته پس از او به حجاز رسيدم، قصد داشتم نخست حج واجب را ادا كنم.
چنانكه گفتم، منتظر مانديم تا چمدانهاى ما را در اتوبوسها گذاشتند. چه كنيم؟ چه نكنيم؟ مشورت ما زياد
طول نكشيد و از اينكه ديديم همه يك چيز را مىخواهيم تعجب كرديم. راننده! به سوى مكه. بابت هر مسافر يك ريال به تو مىدهيم. راننده لبخندى زد و پرسيد:
چند نفريد؟
اما من شصت ريال به تو مىدهم براى هر نفر پانزدهريال. لبخند ديگرى از روى رضايت زد. من هم از خوشحالى او خوشحال شدم. بله از آداب حج اين است كه بايد به مُكارى احسان كرد، به حرفهاى او گوش داد، به روى راهنما خنديد، با او جرّ و بحث نكرد، اگر خطايى كرد، ببخشى، اگر كارى انجام داد تشكّر كنى. در هرحال بايد با او مساعدت كرد.
بديهى است هر انسانى بايد اينجا آداب را رعايت كند و اگر فقها آن را در كتابهاى مناسك مىنويسند، براى اين است كه مبادا حاجيان فراموش كنند و خداى نخواسته زحماتى را كه در اين سفر مىكشند به هدر رود. مبادا فراموش كنند هرقدم اين سفر عبادتى است و به خاطر جرّ و بحث با مُكارى عبادت خود را ضايع كنند.
مُكارىهاى قديم در عصر ما- قرن چهاردهم هجرى- همين رانندهها هستند كه هزارها اتومبيل بزرگ و كوچك
ساخت كارخانههاى متعدد جهان را در موسم حج، شب و روز در سرزمين حجاز از اين سو به آن سو مىرانند. در آداب زيارت توصيه شده است كه در سفر بايد با همراهان مساعدت كرد. ولى من ديدم بهترين همكارى با اين مردم اين است كه به هيچ وجه مزاحم آنها نشوم، تا مشكلى بر مشكلاتشان افزوده نگردد؛ زيرا مىديدم اينها از شدتِ خستگى به ستوه آمدهاند.
يكى از آنها مىگفت: «به خدا چنان شده كه نمىتوانم نمازهاى واجب را در وقت بخوانم!» نمىدانم شما اين نكته را دانستهايد يا نه، كه نماز واجب را نخواندن در نظر مردم مكه و مدينه چه گناه بزرگى است؟
حالا در راه مكه هستم «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»، اين جمله را هميشه مىگوييم، تا به خاطر داشته باشيم كه كجا مىرويم و چه بايد بكنيم. در ميان راه، اتوبوس ايستاد. هنوز شب است. گذرنامههاى ما را گرفتند و به مأمورانى كه در حدود حرم پاس مىدهند، دادند. ما اكنون نزديك حرم هستيم. از اين جا به بعد جز مسلمان كسى نمىتواند برود. مىخواستند ببينند ويزاى حج داريم يا نه. اين ويزا فقط مخصوص مسلمانان است. كنسولگرىهاى عربستان سعودى به غير مسلمان ويزاى حج و اجازه ورود به مكه و مدينه
نمىدهند. چند كيلومترى كه رفتيم يكى گفت:
«ساختمانهاى مكه پيداست». دانستم و همه دانستيم كه از اينجا به بعد چه بايد بكنيم. آنها كه پيشتر هم به حج رفته بودند و آنها كه دعاهاى مستحب را در حفظ داشتند شروع به خواندن كردند. ما هم با آنها خوانديم:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ فِي كِتَابِكَ الْمُنْزَلِ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ، اللَّهُمَّ وَ إِنِّي أَرْجُو أَنْ أَكُونَ مِمَّنْ أَجَابَ دَعْوَتَكَ وَ قَدْ جِئْتُ مِنْ شُقَّةٍ بَعِيدَةٍ وَ مِنْ فَجٍّ عَمِيقٍ سَامِعاً لِنِدَائِكَ وَ مُسْتَجِيباً لَكَ مُطِيعاً لِأَمْرِكَ وَ كُلُّ ذَلِكَ بِفَضْلِكَ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَّ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ أَبْتَغِي بِذَلِكَ الزُّلْفَةَ عِنْدَكَ وَ الْقُرْبَةَ إِلَيْكَ وَ الْمَنْزِلَةَ لَدَيْكَ وَ الْمَغْفِرَةَ لِذُنُوبِي وَ التَّوْبَةَ عَلَيَّ مِنْهَا بِمَنِّكَ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ حَرِّمْ بَدَنِي عَلَى النَّارِ وَ آمِنِّي مِنْ عَذَابِكَ وَ عِقَابِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ».(1)
در اينجا من هم از آنچه حاجيان ديگر مىترسند، مىترسم. مبادا مالم يا اندكى از مالم حرام باشد و حجَّم باطل شود. بله، براى همين است كه هر حاجى پيش از رفتن
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 528
به سفر حج مىكوشد تا بدهى را كه بر گردن دارد بپردازد و مال خود را پاكيزه كند.
هزينه لازم براى زن و بچه خود بگذارد تا در نبودن او آسوده خاطر باشند، تا چه رسد كه خداى نخواسته در مكه مال حرامى به دست بياورد.
حالا كه وارد حرم امنِ خدا مىشويم، بايد در عظمت اين مكان كه بانگ توحيد از آنجا برخاست بينديشيم و خداى را بر توفيقى بزرگ كه نصيب ما كرده است سپاس بگزاريم و از گناهانى كه مرتكب شدهايم پوزش بخواهيم و بگوييم: پروردگارا! اين حرم امن تو و من بنده گناهكار توام. بنده درمانده تاب عذاب تو را ندارد. از تو خداى بزرگ مىخواهد گناهان او را ببخشى و از آتش خشم خود برهانى. خدايا:
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايماز بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست؟ كه در اين بحر كرم غرق گناه آمدهايم
آبرو مىرود اى ابر خطاپوش ببار! كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم
گاهگاهى به خود جرأت مىدادم و از پشت شيشه اتوبوس به درّهها و كوههاى اين سرزمين مقدس نگاه مىكردم. فروتنى نموده، بر خود مىلرزيدم. درود مىفرستادم. حالا شبحهايى را پوشيده در سپيدى مىبينم، صداى آنان را هم مىشنوم، اما درست نمىدانم چه مىگويند. براى چند لحظه گمان كردم دستهاى از صوفيان پشمينه پوشاند كه براى رياضت بيرون آمدهاند، ولى از كجا آمدهاند؟ و به كجا مىروند؟ نه اينجا جاى رياضت است، نه حالا وقت رياضت كشيدن. به سادهلوحىِ خود مىخندم. فراموش كردهام كه اينها هم مثل من لباس احرام پوشيدهاند و آنچه مىگويند همان دعاهايى است كه من و ديگران مىخوانيم. پس همه در يك راهيم.
در خودم نوعى چالاكى و سبكى احساس مىكنم كه انسان در ساعتهاى آخر شب فاقد چنين نشاطى است. از روزى كه وارد اين سرزمينهاى مقدس شدهام، حساب شب و روز از دستم رفته است. با زمانى خو گرفتهام كه با ابديت پيوستگى دارد.
همينكه حاجى به مكه رسيد بايد وضو بگيرد يا غسل كند. با احرام پاك به مسجدالحرام برود. هفت بار پيرامون خانه كعبه بگردد و طواف را از مُحاذاتِ حَجر الأسود آغاز
كند و مستحب است كه در حال طواف پاى برهنه باشد.
گامها را شمرده بردارد. سخن بيهوده نگويد. اگر بتواند- بىآنكه آزارش به كسى برسد- در هر دور، دست به حجرالأسود بمالد و زبانش به ذكر خدا گويا باشد.
چمدانهاى خود را در اتاق مهمانخانهاى كه براى گروه ما تهيه كرده بودند گذاشتيم. هر چهار نفر از ما يك اتاق داشتند. اتاقها را اشغال كرده و نكرده، خود را در آخرين پله ساختمان و منتظر رسيدن به مسجد ديديم. و از اينكه مىديدم هريك از ما به اندازه ديگران شوق رسيدن به مسجدالحرام را دارد تعجب كرديم. در اينجا بايد يادآورى كنم كه لطف خدا شامل حال كاروان ما شد، چون دو روحانى همراه داشتيم كه علاوه بر دانستن مناسك، بارها به حج مشرف شده بودند. توفيقى بود تا به راهنمايى آنان طواف خود را درست انجام بدهيم. چند قدم نرفته بودم كه بانگ اذان نماز صبح بلند شد: «اللَّهُ أَكْبَرُ، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ...».
نخستين بار نبود كه اين نغمه آسمانى را مىشنيدم، اما هيچگاه تصور نمىكردم صفا و طراوت آن تا اين درجه عقل و روح مرا صيقل دهد. آيا اذانگوهاى مكه با آواز دلنشين خود چنين اثرى را پديد مىآورند؟ يا سرزمين
مكه است كه چنين معجزهاى دارد؟ نمىتوانم پاسخى بگويم. ولى از آن تاريخ تا به حال كه سيزده ماه مىگذرد، هنوز هم آن آواز در گوشم طنين انداز است و مرا مست و بيخود مىسازد و باز همان كلماتى را كه هواى لطيفِ همچون حرير آسمان مكه را مىشكافت مىشنوم:
از صداى سخن عشق نديدم خوشتريادگارى كه در اين گنبد دَوَّار بماند
حالا صدها و بلكه هزارها شَبَح از هرگوشهاى پيدا مىشود. ميان اين اشباح، شبح دوستان و شبح خودم نيز هست. به تدريج عادت كردهام كه خود را نيز شبحى ببينم.
به سرِ پيچى رسيدهايم؛ به مدخل كوچهاى كه سربالاست. به بالا نگاه كردم يكى از منارههاى حرم در نهايت شكوه و عظمت مقابلم خودنمايى مىكرد. بيش از دويست يا سيصد متر با مسجد فاصله نداريم، اما اين مسافت را چگونه طى كنم؟ يكباره متوجه شدم همه چيز پيرامون من متوقف شده است. ابتدا گمان كردم همه اين اتومبيلهاى سوارى و بارى و گارى از سر شب تا حالا سرجاى خود ايستادهاست. ولى بىدرنگ دانستم كه اشتباه كردهام. آنها همين حالا ايستادند. ايستادهاند تا مسافران
خود را پياده كنند و ايستادن آنها راه را بر پيادگان بسته است. پيادهها هم ايستادهاند يا به كندى حركت مىكنند.
حالا مىفهمم مطلب از چه قرار است. حرم گنجايش سيصد هزار نفر را دارد و اكنون كه وقت نماز است پر شده، اما دهها هزار نفر به فاصله صدها متر از مسجد براى نماز صف بستهاند و براى همين است كه نمىشود حركت كرد.
اين مردم مىخواهند به امامى كه او را نمىبينند، ولى از بركت بلندگوها كه همه جا در دسترس است، آواز او را مىشنوند، اقتدا كنند.
صف جماعت چنان بسته شده كه جاى خالى پيدا نمىشود. برادرى كه در حال نماز بود با انگشت سبابه خود به زمين اشاره كرد. تكّه پارچهاى را زير پا انداخته بود و بر آن نماز مىخواند. دانستم مىخواهد مرا در ايستادن روى آن سجاده شريك كند. از آن روز به بعد تصميم گرفتم كه اگر بخواهم نماز بخوانم و پيشانى و سر زانوى من آزارى نبيند، بايد سجاده كوچكم را همراه داشته باشم. همچنين از آن ساعت به بعد احساسى به من دست داد كه ابتدا كاملًا روحانى بود ولى حالا به صورت واقعيتى محسوس درآمده است و آن اينكه دانستم اين برادر كه فقط چند روز يا چند ساعت پيش از من خود را به مكه رسانيده،
اراده خود را به من تحميل كرد. او بدون اينكه حرفى بزند اين اراده را با قدرت ولى در نهايت سادگى، از راه برادرى اعمال نمود و ركوع و سجودِ من روى سجاده او نشانه اين اعمال قدرت اوست.
آواز رسا و دلنشين امام را كه از فاصله دور مىرسيد با عبارتهايى پاسخ مىگفتم. اما اين عبارتها كمال معنى خود را از آنجا مىيافت كه مىدانستم آن برادر من هم كه سَجاده خود را براى نماز با من قسمت كرد، در همان حال همان عبارتها را به زبان مىآورد و نيز معناىِ آن از ايمان من كمك مىگرفت، ايمان بدين حقيقت كه صف نماز نه تنها از امام تا اينجا كه من ايستادهام پيوسته است، بلكه اين صف چون حلقهاى من و برادر دينىام را به يكديگر مربوط ساخته است؛ برادرى كه او را نمىشناسم.
امام سلام نماز را داد و بلافاصله نماز بر ميّت (مرده) اعلام شد. فكر اين را نكرده بودم. درست است، يك ميليون و نيم حاجى در مكه جمع شده است، و طبعاً در هر روز 160 مرده خواهيم داشت كه چون بر نمازهاى پنجگانه تقسيم كنيم براى هر نماز 32 مرده خواهد شد. بعداً هر نمازى را كه خواندم، دانستم با اين نماز پيوند برادرى با مردگان نيز مىبندم و اين پيوند نه تنها پيوند مرا با زندگان
نمىگسلد، بلكه آن را محكمتر مىسازد. چه، پيمان با برادران مرده، بيچارگى و درماندگى آنان و ما زندگان را هرچه بيشتر آشكار مىكند و نيز استحكام و دوام اين پيوند را هرچه روشنتر نشان مىدهد.
نماز تمام شد. اتومبيلها آماده حركت است. دوباره گروه كوچك ما به هم پيوست. به سوى مسجد الحرام.
مستحب است حاجى از باب السلام وارد مسجد شود.
آرام و شمرده قدم بردارد، نزديك ستونها بايستد و بگويد:
«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ، بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ السَّلَامُ عَلَى أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ، وَ السَّلَامُ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ».(1)
از همان در داخل شدم و اين دعا را خواندم. اما راستى چه كسى است كه اين دعا را مىخواند؟ لبهاى من است مىخواند؟ و گوشهاى من است كه مىشنود؟ يا صداى اين برادر ناشناس را مىشنوم؟ يا صداى برادران ديگر را كه همين دعا را مىخوانند؟ وقت آن را نداشتم كه پاسخ
1) . وسائلالشيعه، ج 13، ص 204
درستى براى اين سؤال پيدا كنم؛ زيرا از رواقى كه ما را به درون آن راندند گذشتم. گمان دارم صحن داخلى حرم از همين جا آغاز مىشود.
هنوز هوا تاريك است. چنان به دعا مشغولم و چنان اين جمعيت انبوه مرا تحت تأثير قرار داده است كه جز تا فاصله كمى از رواق را نمىبينم. همينكه به طرف ديگر رفتم، احساس كردم حركت جمعيت كند شده است، يا آنكه همه سر جاى خود ايستادهاند. سر را بلند كردم و چيزى را كه تا آن وقت نديده بودم ديدم. بنايى مكعب، بىنهايت ساده، پوشيده از پارچه سياه سادهاى كه اندكى از رنگ آن در اثر يك سال تابش آفتاب و ريزش باران رفته است. سياهىِ پوشش كعبه با مانده سياهى شب، درهم آميخته شده و در ديده من به صورت خيالى مجسم است. خيالى كه در زمين نيست، ميان زمين و آسمان آويزان شده است. گويى طواف كنندگان گرداگردِ كعبه پايههاى خانه كعبهاند، كه با نهايت افتخار چهار ديوارى خانه را نگاهداشتهاند.
قطرههاى اشكى كه نمىدانم از كجا آمد، سرازير شد. آنجا ديگر من نبودم. آن انسانى كه تا آن لحظه پيش بود، وجود نداشت. نه تنها آن موجودى كه روزى بىايمان بود يا به ايمان چندان توجهى نداشت نبود، بلكه آن انسان با ايمان
لحظه پيش هم نبود، مسلمانى كه مىخواست خود و ديگران و هرچيز را كه مىبيند با منطق تجزيه و تحليل كند و از پرسش و جستجو باز نايستد تا حقيقت را دريابد و به ديگران هم بفهماند. بله ديگر من، آن مرد با ايمان، آن فيلسوف محقق آنجا نبود، تنها كسى كه آنجا ديده مىشد موجودى بود كه مىگريست.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَظَّمَكِ وَ شَرَّفَكِ وَ كَرَّمَكِ وَجَعَلَكِ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً مُبَارَكاً وَ هُدًى لِلْعَالَمِينَ».(1)
همين عبارت كوتاه، همه آنچه را كه بايد بگويم در بردارد. اشك! باز هم اشك! در حالى كه چهرهام غرق اشك بود، دو ركعت نماز خواندم، احساس كردم خودم نيز در اشك خود غرق شدهام، غرق شدهام تا در اشك خود غسل كنم.
رفقا اشاره كردند به آنها ملحق شوم. حالا نوبت فشار و تنه زدن و تنه خوردن است. تصوّر بيهودهاى است كه در خاطر انسان بگذرد، اندكى از فشار اين جمعيت كاسته
1) . منلايحضرهالفقيه، ج 2، ص 530
خواهد شد. همه به هم چسبيديم و با زور و تلاش مربعى درست كرديم و زنان را درون اين مربع جا داديم.
حج بر زنان هم مانند مردان واجب است. آنها هم مانند مردان بايد واجبات حج را انجام دهند. فقط لباسشان با لباس مردان تفاوت دارد؛ يعنى آنها مىتوانند لباس دوخته بپوشند. اگر زن مانع داشته باشد، اسلام نماز را از او نمىخواهد و اگر در چنين حالى نماز بخواند حرام است.
همچنين جهاد در ميدان جنگ بر زنان واجب نيست. اما اسلام نخواسته است زنان را از فضيلت اين جهاد محروم كند.
به راستى كه طواف گرداگرد خانه مباركه كعبه، خود مجاهدتى است. آنجا كه دهها هزار طواف كننده مىگردند، همه با هم و در يك جهت، هيچكس نمىتواند از مسيرى كه در پيش گرفته منحرف شود. همه خود را به دست اين موج خروشان سپردهاند و قدرت آن را ندارند كه مقابل آن بايستند. هركس خود را در اين سيل افكند بايد با آن بگردد. هر يك از ما مىدانست كه بايد هفت بار طواف كند و هر دور از حَجرالأسود آغاز شود و لازم است اندكى پيش از آنكه به حجرالأسود برسد، نيت كند و در دور هفتم اندكى از آن بگذرد، تا يقين داشته باشد كه آغاز و انجام
طوافها به حجرالأسود بوده است و مستحب است كه چون حجرالأسود را ببيند بگويد:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِهِ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِمَّا أَخْشَى وَ أَحْذَرُ».(1)
در مدت طواف و همچنين هنگام دست سودن و بوسيدن حجر، بايد تمام توجه او به خداوند بزرگ و عظمت او باشد و هيچ چيز را در عبادت شريك او نداند.
اين شرافت را رسول صلى الله عليه و آله به امر پروردگار جهان به خانه كعبه و حَجرالأسود داده است كه مسلمانان جهان گرد آن طواف كنند و آن را ببوسند. واجب است هنگام طواف، خانه كعبه سمت چپ طواف كننده باشد. همچنين در طواف نبايد فاصله او تا خانه كعبه بيش از بيست و شش زراع و نيم شود. بايد به درون حِجر اسماعيل نرود و بر سكّوى كوچكى كه آن را شاذروانِ كعبه مىگويند، پا نگذارد. همينكه از حجرالأسود گذشتيد به ركنى مىرسيد
1) . تهذيبالأحكام، ج 5، ص 102
كه درِ خانه كعبه در آن ركن است. بيشتر حاجيان در آنجا كوشش مىكنند كه دست خود را به درِ خانه بسايند و پاسبانان سعودى با عصايى كه در دست دارند به آرامى آنها را مىزنند.
در دور هفتم همينكه از حِجْر اسماعيل گذشتى و به پشت كعبه رسيدى، نزديك ركن يمانى جايى است كه آن را مُسْتَجار مىگويند. معناى مستجار پناهگاه است. در آنجا بايد دستها را بگشايد و رو و بدن خود را به خانه كعبه بسايد و بگويد: «اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ».(1)
پروردگارا! بنده تو در خانه تو به تو پناه آورده است. به محلّ مستجار، ملتزم نيز گفته مىشود. ملتزم؛ يعنى آنچه انسان خود را بدان متعهد مىكند. در اينجا هم زائران مىكوشند تا خود را به كعبه بچسبانند و دعاهايى تلاوت كنند كه معناى آن پيمان با خداست.
در اينجا گاهى انسان با منظرههايى روبهرو مىشود كه به تعجب درمىماند؛ منظرهاى كه هرچند منطبق با احكام
1) . من لا يحضرهالفقيه، ج 2، ص 533
فقهى نيست، اما به هرحال نماينده ايمان و عشق است. در اينجا زنى بدوى را ديدم كه به وجد آمده بود. آيا در آن لحظه خنديدم؟ لبخند زدم؟ گمان ندارم. چگونه ممكن است انسان از ديدن مظاهرِ عبادتى كه با چنين خشونت و بلكه بىنظمى همراه است متأثر نگردد؟ و يا به هيجان نيايد.
مگر اين حركات نماينده شوق و شور و عشق و علاقه بنده نسبت به خالق و پروردگار او نيست؛ «هركس به زبانى سخن وصف تو گويد». به ياد نوشته آن جهانگرد قرن سيزدهم افتادم كه مىگويد در اينجا زنى يمنى از قبيله زَيْلَع- كه قبيلهاى بدوى است- همينكه شنيد مردم با عبارتهاى فصيح و بليغ دعا مىكنند و حاجت خود را از خدا مىخواهند گفت: «خدايا! مىدانى من نمىتوانم مثل اينها دعا بخوانم و مىدانى آنچه آنها مىخواهند من هم مىخواهم، پس آنچه به آنان مىدهى به من هم بده». و باز به ياد گفته آن بدوى ديگر افتادم كه همين جهانگرد نقل كرده است كه گفت: «خدايا! اينها قبلًا فكر كردهاند كه چه مىخواهند و سؤالهاى خود را مرتب كردهاند تا از تو درخواست كنند. من مىخواهم خودت براى من اختيار كنى». آيا اين مردمى كه من مىبينم نمىتوانند با چنين دعاى سادهاى حاجت خود را از خدا بخواهند؟ در اينجا
هردستهاى با طرز تفكر خاصى كه دارد، ميان دهها هزار انسان مؤمن ديگر غرق مىشود و همه با هم در كنار كعبه به خداى كعبه رو مىآورند.
در كتابهاى مناسك براى دورهاى طواف و نيز حِجْر اسماعيل و پشت خانه كعبه و رُكنِ يمانى و بين ركن يمانى و حجرالأسود دعاهايى روايت شده است كه خواندن اين دعاها مستحب است؛ چنانكه دعايى هم كه هنگام ورود به شهر مكه خوانده مىشود مستحب است. اگر براى طواف كننده مقدور نباشد، يا نتواند بخواند، از صميم دل و نهايت اخلاص به هرزبان كه مىداند خدا را بخواند. مقصود از اين دعاها توجه بنده به خدا و شناختن عظمت او و ذِلَّتِ خود و پوزش خواستن از گناهانى است كه از او سر زده است. اما در چنان ازدحام چنين توفيقى كمتر دست مىدهد. هنوز كتاب دعا را نگشوده است كه با فشار جمعيت هر ورقش به گوشهاى مىرود. چه بهتر كه زائر دعاهاى رسيده از امامان عليهم السلام را بخواند، اما اگر نتوانست دعا بخواند، نام خدا و حمد او را فراموش نكند. «اللَّهُ اكْبَرُ، اللَّهُ اكْبَرُ، الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى نَعْمَتِهِ»؛ خدايا! بزرگى سزاوار تو است! سپاس مىگويم خداى را بر نعمتش.
همينكه دور هفتم به پايان رسيد، بايد هرطور شده از
موج جمعيت خلاص شد و براى خواندن دو ركعت نماز به مَقام ابراهيم رفت. اما چه كسى مىتواند در آنجا اين دو ركعت نماز را با آرامش تمام كند؟ قامت نماز را بسته يا نبستهاى كه خود را در فاصله بيست مترى مقام خواهى ديد.
در اينجا هم بايد دست را به يكديگر داد و مانع فشار جمعيت شد. تا آنها كه در داخل حلقهاند نماز بخوانند. (با ازدحامى كه در اين سالها ديده مىشود، اگر ممكن نباشد نماز را در مقام خواند بايد تا آنجا كه ممكن است نزديك بدان، در پشت مقام يا در دو طرف آن خواند). من و رفقايم حلقهاى ساختيم و هريك درون آن نماز خوانديم.
نماز كه تمام شد مثل اينكه بار سنگينى را از دوش نهاده بوديم، اما خستگى به نهايت رسيده بود. ناچار خود را به سقَّاهايى رسانديم كه آب زمزم داشتند. نوشيدن آب زمزم مستحب است. تا آنجا كه توانستيم نوشيديم. مقدارى هم براى خويشان و دوستان هديه خواهيم برد كه بهترين رهآورد اين سفر است. آب زمزم شفاى دردهاست. حالا وقتى است كه بايد ميان صفا و مَرْوه سعى كنيم. هفت بار بايد بين صفا و مروه رفت و برگشت. چهار بار آن از صفا به مروه و سه بار از مروه به صفا. آغاز سعى از صفاست و پايان آن در مروه. فاصله ميان دو كوه 420 متر است و مستحب
است در آنجا كه بلندى آغاز مىشود اندكى به شتاب بروند، اين محل با چراغهاى سبز مشخص شده است.
فاصله ميان كوه صفا و مروه سابقاً بازار عطرفروشان بود. در نوسازى اخير بازار را از بين برده و اين مسافت را دو طبقه كرده و با سنگ مرمر ساختهاند و با دستگاه تهويه مجهّز شده است. در وسط، راهى از دو طرف با نرده محصور است تا آنها كه توانايىِ سعى ندارند، در گارىهاى دستى بنشينند و هفت بار آنها را ببرند و بگردانند. اين نرده در عين حال جهت رفتن و بازگشتن را جدا مىكند و از ازدحام به مقدار قابل ملاحظهاى مىكاهد.
همينكه دور هفتم در بلندى مَرْوَه به آخر رسيد، سعى تمام شده است. در آنجا چند نفر را قيچى به دست مىبينيد كه اندكى از مو و يا ناخن شما را مىچينند. با چيدن مو و يا ناخن كه تقصير نام دارد، لباس احرام را از تن بيرون مىآوريد و مىتوانيد لباس عادى خود را بپوشيد.
چيزهايى كه با پوشيدن احرام بر شما حرام شده بود، حلال مىگردد و بايد منتظر روز تَرْوِيَه يا روز نهم بمانيد كه موسم احْرام حج است.
از دست سلمانىها خلاص شديم و از جايگاه سعى، بيرون آمديم. يكى از رفقاى من كه معلم فيزيك هستهاى
است گفت: راحت شديم، نه؟ گفتم: راحت شديم!
من از همان لحظه كه سعادت ديدار كعبه را يافتم، از همان دقيقه كه اشكم جارى شد، علت اين تغييرى را كه در عمق وجود من پديد گرديد، جستجو مىكردم. تا آنجا كه ممكن بود، نتوانستم از كعبه ديده بردارم. حالا هم كه فرسنگها از آن دور شدهام، نمىتوانم فكر خود را از آن منصرف كنم، كوشش مىكنم علت اين را بدانم. آن وقت به اين فكر افتادم كه چطور شد مشركان عرب در مدتى كوتاه از سيصد و شصت بت كه گرداگرد خانه كعبه گذاشته بودند و آنها را مىپرستيدند، دل كندند و خانه كعبه جاى پرستش خداى يكتا و يگانه شد؟ بالأخره پاسخ اين سؤال را از درون خود پيدا كردم و آن اين است كه عشق مشركان به بتها عشق طبيعى و فطرى نبود، عشق حيوانى و غريزى بود. در نهاد انسان هميشه غريزهاى حيوانى وجود دارد و پى فرصت مىگردد تا قوّه فكر و عقل او را از كار بيندازد و انسان را ناچار كند تا به جاى معتقدات علمى و منطقى، اسير خرافات گردد. اگر ما خدايان عرب جاهلى مانند لات و عُزّى و هُبَل و إساف و نائلَه را نمىپرستيم، اگر دوران پرستش «ژوپيتر» و «آپولو» و «مينرو» و «مارس» سپرى شده، خدايان ديگرى سر راه ما قرار دارند و هرلحظه ما را
به پرستش خود مىخوانند؛ خدايانى مانند مال، مقام، شهرت و بلندپروازى كه ما عقل و فكر خود را در راه رسيدن به آنها قربانى مىكنيم. پرستش اين بتهاى گوناگون- محسوس و نامحسوس- نمايانگر حقيقتى است و آن اينكه انسان هميشه به چيزى ماوَراى خود عشق مىورزد و او را مىپرستد. اسلام كه دين فطرى است، نه تنها اين غريزه را در انسان نديده نمىگيرد، بلكه براى آن ارزش قائل است. قبول دارد كه اين احساس نشانه تشنگى و شوق انسان به مبدأ مافوق اوست، كه به مرورِ زمان در مَسير نادرست به كار افتاده و به جاى آنكه وسيله باشد، به هدف مبدل شده و نه تنها انسان را از طبيعت انسانى او برگردانده بلكه از خدايى كه انسان را آفريده و بدو نيرو بخشيده منحرف ساخته است.
كعبه نيز در دوران جاهليت چنين بود، به جاى اينكه مكانى پاكيزه براى پرستش خداى يگانه باشد به بتخانه تبديل شد.
اسلام آن را به حالت نخستين برگرداند- به حالتى كه ابراهيم ساخت- جايى براى طواف كنندگان و نماز خوانان.
براى همين است كه محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر و سرنگون كننده بتها را پيغمبر دين فطرت مىگويند.
اين فطرت در همه انسانها سرشته است و همين فطرت است كه گاهى مغلوب هوى و هوس مىشود و انسان را كه بايد خليفه خدا باشد، تا آن درجه به پستى مىكشاند كه به ساخته و پرداخته خود سجده مىكند. معنى حقيقى اسلام و معنى دين فطرى همين است، نداى عقل، نداى خدا:
فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ هرچند گاهى اين معنىِ ساده و طبيعى براى انسان مجهول مىماند، يا آنكه آن را مىداند و خود را به نادانى مىزند. دعوت به پيروى از عقل طبيعى كه در او نهفته، به پيروى از فطرتى است كه خدا در او به وديعت نهاده است. اين ندايى است كه او را به اوج آسمانها مىخواند ولى او گاهى اين دعوت را نشنيده مىگيرد و به نداى غريزههاى خود پاسخ مىگويد تا او را در حضيض زمين نگاه بدارند:
ترا ز كنگره عرش مىزنند صفيرندانمتكه در اين دامگه چه افتادست
كعبه شكلى ساده دارد، اما از همين مربع ساده، شعاعى نامحدود تجلّى مىكند. چرا؟ چون كعبه ساده است و سادگى، خود نهايتِ جمال است. آنچه را هم مسلمانان
گرداگرد خانه كعبه مىكنند، ساده است. سادگىِ كعبه و سادگىِ اعمال مسسلمانان نمايانگر عقل فطرى است؛ عقلى كه اگر به حال خود گذاشته شود، پيوسته از طرف غريزهها مورد تهديد است. كعبه و مناسك حج در عين سادگى كه دارند پيوسته عقل را به سوى خود مىخوانند تا گمراه نگردد و اسير غريزههاى مخرّب نشود.
فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِإِخْوَاناً ..(1)
اينك مَواقفِ عرفات است بنگرش طولش چوعرض جنَّت وصد عَرضِ اكبرش
دهليزوارِ مُلك الهى است صحن اوفراش جبرئيلش و جاروب شهپرش
عرفات صحرايى است مساحت 18 كيلومتر مربّع كه از هرطرف كوههاى شيبدار و پلكان مانند آن را احاطه كرده و به صورت سيركى درآورده است.
1) . آل عمران: 183
حاجيان بايد روز نهم ذوالحجه خود را به عرفات برسانند و از ظهر روز نهم تا غروب آفتاب در آنجا بمانند. اين وقت را وقت اختيارى مىنامند و اگر ممكن نشد بايد مقدارى از شب دهم را در عرفات توقف كنند- كه وقت اضطرارى است-. اگر حاجى به وقوف اختيارى نرسد و وقوف اضطرارى را هم ترك كند، حجّ او باطل است. بدين جهت حاجيان مىترسند مبادا به وقوف عرفات نرسند. آن مرثيه محلّى هم بدين نكته توجه دارد كه مىگويد:
«به آن حاجى بايد گريست كه پيش از رسيدن به عرفات بر فراز كوهها بميرد.» كسى كه به عرفات مىرود لازم نيست تمام مدت را در آنجا سرپا بايستد بلكه مىتواند سواره يا پياده و يا در حال راه رفتن باشد. اما اگر تمام اين مدت را در خواب و يا بيهوشى بگذراند وقوف او باطل است.
در اين سالها به ندرت اتفاق مىافتد كه كسى به وقوف اختيارى و اضطرارى نرسد ولى فتواى فقها در مورد دو وقوف، نشانه اين است كه چنين اتفاقى شدنى است. براى همين است كه يك ميليون و نيم يا دو ميليون حاجى مىكوشند تا تعويق رخ ندهد. معناى تعويق در كشورهاى اسلامى، نرسيدن به وقوفِ عرَفَه است.
اكنون مىتوانيد پيش خود تصور كنيد كه اگر طبق آمار سال 1395 كه سال به سال رقم آن بالا مىرود، 86577 اتوبوس و وانت و سوارى بخواهد خود را به اين صحرا برساند چه خواهد شد (اين رقم در سال 1397 هجرى به 038 115 رسيد). مىتوانيد صحراى محشر را در ذهن خود مُجسَّم كنيد. حتى اگر جمعيتِ مكه را در روز تَرْوِيَه ديده باشيد باز هم ازدحام عرفات با آن قابل مقايسه نيست.
بيش از ده اتوبان، شهر مكه را به منا و عرفات متصل مىكند. ساختمان بعضى از اتوبانها هنوز تمام نشده(1)با اينكه بلندگوها پى در پى مردم را به آرامش و خاموشى توصيه مىكنند، ازدحام جمعيت آنها را به وحشت انداخته و رفقاى مرا هم ترس فرا گرفته است؛ ترس از اينكه مبادا نتوانند به موقع، خود را به عرفات برسانند. وحشتِ ما حتى راننده را هم كه قيافه خندانى داشت، تحت تأثير قرار داد.
تراكم اتومبيلها از يك سو و آماده نبودن راهها كه به عرفات مىرود از سوى ديگر، حركت را كند كرده است.
ناچار راننده خواست تا پياده شويم و خودش با اتوبوس
1) . در سالهاى اخير اين اتوبانها و خيابانها آسفالت گرديده و باپُلْهاىِ متعدد به هم متّصل و يا از يكديگر جدا شده است.
غول پيكر به جاده پهلويى پيچيد، اما نتوانست برود.
چرخهاى جلو سر جاى خود گير كرد و اتوبوس ماند. نه راه پيش داشت و نه راه پس.
نيم ساعت يا سه ربع ساعت سرگردان مانديم تا گشتىها به كمك ما رسيدند. ماشينى بارى مجهّز به طنابهاى سيمى، اتوبوس ما را از ريگ بيرون آورد. اتوبوس ديگرى هم فراهم كردند و سرانجام از خطر تعويق رها شديم.
نمىدانم هليكوپترهاى گشتى پليس از بالا وضع ما را ديدند، يا به وسيله رادار موقعيت ما را تشخيص دادند و به كمك آمدند. به هرحال دانستيم از كارى كه راننده ما كرده بود چندان خشنود نبودند.
مردم حجاز هنگام گفتگو به ندرت صداى خود را بلند مىكنند، يا اصلًا صداى خود را بلند نمىكنند. حتى اگر با هم اختلاف نظر داشته باشند، به خصوص در ايامِ حج. در اين روزها با اينكه مسؤولان دولتِ سعودى به خاطر آسايش مردم از تجهيزات بهترى، استفاده كرده و در اين راه از خرج كردن دريغ نكردهاند. با اين همه، نه تنها مشكلات از ميان نرفته بلكه گاه مشكلهايى رخ مىدهد كه به خاطر نمىرسيده است. تا آنجا كه متخصّصان فن هم، در حل آن در مىمانند. براى نمونه
اتوبانها و پلها را مثال مىزنيم- كارى كه از هرجهت ساده به نظر مىآيد- كار اين راهسازىها بهخصوص راههايى كه به يك جا منتهى مىشود در ماههاى حج (شوال، ذوالقعده و ذوالحجه) و اندكى قبل و بعد از آن متوقف مىشود؛ چرا كه در ماههاى حج اين سيل خروشان بايد از اين راهها هرچند هم درست آماده نباشد بگذرد.
ناچار مهندسان و كارگران فقط هشت ماه از سال را مىتوانند در اين جادهها كار كنند و طبيعى است در مدت چهارماه بعد، آنچه ساختهاند و تمام شده خراب مىشود و يا به سختى آسيب مىبيند.
گفتيم صحراى عرفات صحراى محشر است. اگر در جايى ديگر دستههايى از مردم جمع شوند و كسى بگويد محشرى است، حتماً قصد مجازگويى دارد. اما در عرفه، محشر حقيقى است. مگر نه اين است كه در موسم حج مردم از هر نژاد و هر رنگ در اين صحرا جمع مىشوند و در آنجا خداى بزرگ نه به نژاد و نسب آنان مىنگرد، و نه به رنگ و زبانشان، و آنچه در آنجا به حساب مىآيد اعمال آنهاست. خداوند بر اين زائران منّت مىگذارد تا در اين صحرا داخل شوند- صحرايى پر از خيمه و چادر- وقتى داخل اين صحرا شديد تعجب مىكنيد كه چگونه
سخن رسولخدا به حقيقت پيوسته است؛ حقيقتى كه پيش از اين ايام، به ذهن هيچ انسانى نمىرسيد.
خدا مكه را به دست پيغمبر خود فتح كرد و از آن پس مناسك و اعمالى كه در آنجا انجام مىشد رنگ اسلامى به خود گرفت و مردم؛ يعنى خادمان كعبه و بازرگانان قريش كه در آغاز مخالف اين دين بودند، بدان عمل كردند. وقتى مكه فتح شد و دشمنان محمد صلى الله عليه و آله تسليم شدند، رسولخدا نه تنها نسبت به آنان اهانتى روا نداشت و ستمهايى را كه بدو كرده بودند ناديده گرفت، بلكه آنان را اهل حرم خدا خواند؛ حرمى كه در آنجا برترى به مال و تبار نيست.
پيش از اسلام، بازرگانان قريش كه خود را خادم كعبه مىدانستند و خوراك و وسائل آسايش زائران خانه كعبه را فراهم مىكردند، به ديگر مردم برترى و فخر مىفروختند.
خانه كعبه را جزو املاك خود به حساب مىآوردند و پيوسته مىكوشيدند امتيازى بر امتيازات خود بيفزايند.
اكنون دو نمونه از دهها امتيازى را كه قريش به خود داده بود مىنويسيم:
روى حسد يا بُخل، به كسى جامه نمىدادند، طواف كننده ناچار بود برهنه طواف كند.
حادثه مهم ديگر كه در عرفات اتفاق افتاد، در حَجةالْوداع بود. در اين سفر محمد صلى الله عليه و آله بر سرِ پا ايستاد و آخرين خطبه خود را خواند و مردم را چنانكه بايد موعظه كرد. مساوات را كه ركنى از اركان اساسى اسلام است به آنان تعليم داد. به مردم گفت: هيچ مسلمانى بر مسلمان ديگر برترى ندارد؛ بى نياز باشد يا مستمند. چنانكه مردان را بر زنان حقى است، زنان نيز بر گردن مردان حقى دارند. و نيز دراين خطبه فرمود: مردم! ربا كه در جاهليت از يكديگر مىگرفتيد حرام است. خونى را كه مىريختيد حرام است.
مبادا دوباره به كفر برگرديد و خون يكديگر را بريزيد. من دو امانت ميان شما مىگذارم، اگر اين دو امانت را رعايت
كرديد هرگز گمراه نخواهيد شد: «كتاب خدا» و «سنّت من».
در روايات شيعى و بعض روايات غير شيعى به جاى «سنت»، «عترت» است. اگر مسلمانان رعايت اين امانت را نكنند و مردم را به عدالت بخوانند، مانند كسى هستند كه چيزى بگويد و به گفتار خود عمل نكند.
آيا مهم نيست؟ آيا به نظر شگفت نمىآيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سفر در حجّةالوداع، در خطبهاى كه جملههاى آن نشان مىدهد كه آخرين خطبه اوست، مساوات را ميان مسلمانان توصيه مىكند. از اين شگفتتر اينكه به چشم خود مىبينيم آن مبدأ اساسى- مساوات- را كه پيغمبر بدان توصيه فرمود و مسلمانان آن را پذيرفتند، پس از گذشتن چهارده قرن، بر زندگانى امروز ما نيز منطبق است.
مسلمانان در عرفه مىايستند. شعار آنان برادرى است.
وقتى به عرفه برسيد شهرى از چادر را مىبينيد كه همان شب در آنجا ساخته شده است. شهرى با خيابانها و كوچههاى مشخص، اينجاست كه ارزش كار مطوّفان و كاركنان ايشان معلوم مىشود. اين كار مطوف است كه در عرفات زمينى يا زمينهايى را مشخص كند. در آن چادر، لوازم پخت و پز و آشپزخانه و وسايل درمان را براى
حاجيانى كه چند ساعت بعد مىرسند آماده سازد كه خيالشان آسوده باشد. دراين شهرك چادرى، خيابانها مانند خيابانهاى نيويورك شماره گذارى شده است.
مطوف به هر حاجى كارتى مىدهد كه نام او و نام منطقهاى كه در آن چادر زده و نام دفتر او در آن نوشته شده. اگر حاجى در راه گم شود، كافى است كه اين كارت را به پاسبان يا پيشاهنگ نشان دهد. آنها او را به چادرش خواهند رساند. كار حاجى در اين روز فقط ذكر خداست. «اللَّهُ اكْبَرُ، الْحَمْدُ لِلَّه، سُبْحانِ اللَّهِ، لاالهَ الَّا اللَّهُ، لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ».
امير حاج به تقليد از رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجّةالوداع خطبه مىخواند. پس از نماز، وقوف شروع مىشود. در اينجا هركسى وقوف را به دلخواه خود انجام مىدهد.
مستحب است سورههايى از قرآن كريم كه مناسب چنين مقامى است خوانده شود. مانند سوره حَشْر، مُلك و يس، دعاهايى نيز براى وقوف در عرفات، در كتابهاى مناسك نوشتهاند. اين دعاها مستحب است. مىتوان آن دعاها را خواند و يا قرآن تلاوت كرد. در چنين صحرايى كه رشته كوههاى طائف مشرف بر آن است و همه حاجيان نمىتوانند در يك جا بايستند، طبعاً موقعيت هرگروه و
هرشخص نسبت به گروه و اشخاص ديگر تفاوت خواهد داشت. هركسى اين واجبات و مستحبات را نسبت به موقعيت خود به جا خواهد آورد. يك يك يا دسته جمعى، ايستاده يا نشسته، سواره يا پياده، خدا را مىخوانند و او را به نعمتى كه به آنان ارزانى داشته تا روز عرفه را درك كنند، سپاس مىگويند.
از خيمهاى كه در عرفات داشتم، جَبلالرحمه را ديدم.
جبل الرحمه، كوهى خرد است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجةالوداع بالاى آن رفت و براى نود هزار يا يكصد هزار همراهان خود خطبه خواند. گفتند حالا هم واعظان بالاى آن كوه مىروند و مردم را موعظه مىكنند. اما من داخل جمع مستمعانى كه آنجا موج مىزد، نشدم. همانجا كه نشسته بودم قرآن مىخواندم و در قدرت پروردگار مىانديشيدم. اين تفكر موجب شد تا به گوش دل از اين برادران كه مىكوشم تا خدا دل مرا با آنان پيوند دهد، چيزى بشنوم و آن را براى آنان بازگويم. هزاران هزار جمعيت كه در حال بانگ و خروش بودند، سكوت كردند؛ مثل اينكه همين سكوت كمك كرد كه من بيشتر در تفكر فرو روم. انبوه جمعيت با آرامش و وقار رو به قبله آورد.
صداى آنان آهسته بود. براى نخستين بار يكى از پزشكان
شهر خود را در مكه ديدم، گفت: من به عنوان پزشك همراه كاروان آمدهام. او زمانى با تَبَخْتر مىگفت: قرآن و حتى سوره اخلاص را كه سوره كوچكى است درست نمىدانم. اما امروز ديدم چهرهاش غرق در اشك و با خضوع و خشوع در عرفات ايستاده است. باز هم شاهدى از اين زندهتر مىخواهيد؟ وقت غروب وقوف ما چنين بود و چنين حالتى را داشتيم. پيروان بعض مذاهب اسلامى نماز مغربِ روز عرفه را در اول غروب مىخوانند، ما هم آماده شديم كه نماز بخوانيم ولى چنين نكرديم. از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيروى نموديم و براى رفتن به مشعرالحرام آماده شديم. بديهى است كه در اين كوچ كردن شتران بار بسته و آماده به حركت ما همان اتوبوسها هستند؛ مثل اينكه جاى ديگر وعده داريم و بايد به آنجا برسيم. براى همين است كه ماشينها مرتب گاز مىدهند و رانندهها پى در پى بوق مىزنند و به مردم اخطار مىكنند سوار شوند و عقب نمانند.
بله، نبايد تأخير كرد. جايى ديگر وعده داريم و نبايد تخلف نمود و يا اينكه نمىتوانيم در رسيدن به آنجا تأخير كنيم.
وقوف در عرفه سبب گرديد كه با لطف پروردگار همه با
هم برادر شويم. با هم نماز خوانديم، با هم در بزرگى خدا و نعمتهاى بىانتهاى او كه به ما ارزانى فرموده است به تفكر پرداختيم و سرانجام از فضل پروردگار حاجى شديم.
اگر همه با هم بار نبسته بوديم، با هم در عرفات فراهم نمىشديم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ».
اتوبوس ما به كندى راه مىرود؛ يعنى همه اتوبوسها كند مىروند. سرعت آنها به اندازه سرعت پياده است.
بعض حاجيان چند كيلومتر مسافت بين عرفه و مُزْدلفه را كه منزلگاه بعدى ماست، در يك شبانه روز پيمودهاند. حالا ديگر قيافههاى بازى داريم. بايد با هم از عرفات كوچ كنيم.
عجله داريم اما نمىترسيم. چرا؟ چون در مناسك باقى مانده تأخير جايز است.
در ميان راه، دوستان مشغول گفتگو شدند و تا آنجا كه به خاطر دارم بحث آنان از حدود مسائل دينى و اعتقادات و عبادات بيرون نبود؛ نماز عصر و مغرب و عشا تا چه وقت ادا و چه وقت قضا است؟ آيا مستحب است كه نافلهها را پس از نماز عشا تا آخر شب به تأخير انداخت؟ مسأله ديگرى هم فكر رفقا را مشغول كرده بود. حتى فكر مرا نيز كه به چنين مسألههايى اهمّيت نمىدادم به خود جلب كرد؛ در چه ساعت از ساعتهاى روز نماز مستحبى مكروه
است؟ مثل اينكه رفقاى من دچار نوعى خستگى و يا بيمارى شدهاند كه درمانى جز بحث در اينگونه مسائل ندارد. بلافاصله متوجه شدم من هم مانند مردان و زنانى كه با من هستند دچار همان بيمارى شدهام. من هم به بحثى علاقهمند شدهام كه در گذشته بىفايده مىپنداشتم و بالاخره علت تمايل خود به اينگونه بحثها را دانستم. ما در حالى از عرفه حركت كرديم كه گناهانمان بخشيده شده است. از حالا بايد آماده باشيم كه در آينده واجبات الهى را ترك نكنيم. براى همين است كه هم فكر آنها و هم فكر من متوجه انديشههاى خوب شده است، انديشه اينكه بايد در آينده اعمال ما نيكو باشد. تصميم گرفتهايم ساعتى از نماز و دعا غافل نباشيم. پس اگر درباره اينكه خواندن نماز مستحبى در چه ساعتى از روز كراهت دارد بحث كنيم، جاى تعجب نيست.
اتوبوس با كندى ما را به مُزْدَلِفَه رسانيد. شبى تاريك بود و نور چراغ اتومبيلها اين تاريكى را مىشكافت و زمين را روشن مىكرد. از اينجا هيچ چيز را نمىتوانيم ببينيم. مشعرالحرام آمدهايم تا آنچه را كه قرآن بر ما واجب كرده است، ادا كنيم. حاجيان كه از عرفات كوچ مىكنند، در مشعرالحرام به ذكر خدا مشغول مىشوند. نام
خدا را مىبرند. خدا را شكر مىگويند كه آنان را از گمراهى نجات داد و رستگار كرد.
عرفه آغاز راه راست است، پايان اين سفر روحانى نيست. ما حالا در سرزمينى هستيم كه قُزَح- خداى گردبادها و بارانهاى سيل آسا- در آن پرستش مىشد. و قَوْسِ قُزَحْ را به خاطر همين بت، بدين نام ناميدهاند. گويا تيرههاى قريش كه در جاهليت براى خود امتيازى قائل شده بودند در مزدلفه مىماندند و از آنجا كوچ مىكردند، بر اثر اعتقادات عاميانه خود گمان مىكردند در مزدلفه در حمايت قزح هستند. قزح در نظر عربهاى جاهلى مثل ژوپيتر در نظر روميان، و زئوس در نظر يونانيان بود. به عقيده روميان و يونانيان ژوپيتر و زئوس ربّ الأرباب و خداى صاعقه بودند. اما پس از ظهور اسلام اين سرزمينها به جايگاههايى تبديل شد كه فقط نام خداى يكتا در آن برده مىشود. اسلام دينى است كه مردم را به پرستش خداى يگانه- خداى همه جهان- مىخواند. اسلام دينى است كه اساس آن عدالت و برادرى ميان انسانها است.
قريش در مزدلفه مىماندند تا برترى خود را به ديگر مردمان نشان دهند.
ماآنجا ايستاديم تا خدا را ياد كنيم؛ چنانكه پدران خود
را ياد مىكنيم يا بيشتر از آنكه نام پدران خود را مىبريم خدا را ياد كنيم. قرآن به ما چنين دستور مىدهد: فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً
مزدلفه نخستين منزل زندگانى تازه است؛ حياتى كه بنده در آن مرتكب گناهى نشده است. پس بايد خوب مراقب بود و قدر نعمت پروردگار را دانست؛ نعمتى بسيار بزرگ.
چه نعمت بالاتر از اينكه دلهاى ما به هم مهربان شده است؟ همه يكديگر را دوست مىداريم. اين همان آرامش و اطمينانى است كه خدا فرموده است. اين همان آرامشى است كه به دلهاى مؤمنان داده است تا ايمان آنان بيشتر شود. اين همان رستگارى است كه طالب آن هستيم.
خدا به ما وعده داده است كه ايمان ما را مىافزايد. حالا كه دلهاى ما به يكديگر پيوسته است، پس حتماً رستگار خواهيم بود. خدا مىفرمايد: وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً به هم بپيونديد و پراكنده نشويد! فراموش مكنيد خدا چه نعمت بزرگى به شما ارزانى داشته است! شما با يكديگر دشمن بوديد، دلهاى شما را به هم نزديك كرد و از بركت اسلام با هم برادر شديد. اين درسى است كه از قرآن آموختهايم. اين سفرى است كه قرآن بر
عهده ما گذاشته است؛ سفر به سرزمينهايى كه به چشم خود ديديم و به پاى خود سپرديم. دست و پيشانى خود را بر اين زمينها كه از جهت ظاهر مانند زمينهاى ديگر است، سوديم. اين سرزمين و مردم آن را ديديم، سرزمين و مردمى كه قرآن نام آن را برده است. دانستيم كه اين مردم و اين سرزمين از خود چيزى ندارند كه در چشم ما بزرگ جلوه كند يا ما را تا اين اندازه به آنها نزديك سازد. آنچه موجب بزرگى آنان و نزديكى ما به ايشان شده، رسالت محمد صلى الله عليه و آله و نعمت اسلام است. آرى ما بدين سرزمين احترام مىگذاريم و مردم آن را دوست داريم، چون سرزمين وحى است. حاجيان در مزدلفه مىمانند و نماز مغرب و عشا را با هم مىخوانند. سجاده كوچكم را همراه نداشتم، ناچار روى زمين نماز خواندم و به زمين سجده كردم. احساس كردم ريگهاى كوچك به پيشانى و زانوى من فرو مىرود. همينكه نماز تمام شد، ديدم رفقا به اطراف پراكنده شده و همه به زمين خم گشتهاند. بله! براى انداختن سنگ به مجسمه شيطان بايد مقدارى ريگ فراهم كرد.
بايد چهل و نه ريگ به جمرهها افكند. بايد قبلًا كسى آن ريگها را به جمرهها نيفكنده باشد. سنگ ريزه را بايد از زمين حرم جمع كنند و مستحب است شب دهم
ذوالحجه جمع شود. فردا به اين سنگها احتياج داريم.
روز عيد و نيز روز يازدهم و دوازدهم بايد اين سنگها را به جمرهها انداخت. انداختن اين سنگها نشانه تصميم بر مخالفت هوى وهوس است؛ زيرا حاجيان مىدانند شيطان و سپاهيان او در هر راه و در هر لحظه آماده گمراه كردن آنان هستند.
اين سنگ جمع كردن از اين سرزمين، در چنين وقتى كار مهمى است. با افكندن اين سنگ ريزهها يكى از واجبات را انجام مىدهيم. اين كار را بايد سه روز پى در پى تكرار كنيم، تا نشان دهيم كه شيطان بر ما تسلط ندارد و باز آنچه اهميت دارد اينكه اين مناسك پى در پى انجام مىشود. عنايتى نو شامل حال ما مىگردد.
درعرفه ايستاديم، خداحقوقى راكه بر ما داشت بخشيد.
در مزدلفه، بندگان خود را از ما راضى مىسازد. سنگريزه مىافكنيم تا نشانه اين باشد كه از حالا تا پايان زندگى شيطان هوى را از خود مىرانيم تا بر ما مسلّط نگردد. حالا اين انسان، تازه از بار گناه سبك شده و پاكيزه گشته است.
ايمانى نو و اميدى نو يافته است. از اين ايمان و اميد سلاحى مىسازد تا به جنگ شيطان برود. شب را دراينجا مىماند تا به پيغمبر اقتدا كند. اين نخستين خواب او پس از توفيق حج
است. اما در اين عصر، در عصرى كه قرن چهاردهم هجرى واپسين سالها را پشت سر مىگذارد، كجا فرصت چنين تفكرى دست مىدهد؟ در عصر ما وسيلههاى تندرو، مسافتها را به سرعت درهم مىنوردد. در اين عصر مزدلفه منزلى است كه تنها رمزى از چنين خاطرهها را با خود دارد. من هم تا آنجا كه ممكن است، بايد از اين رمز الهام بگيرم. به پهلوى راست دراز كشيدم و دعاهايى را كه معمولًا پيش از خواب مىخوانم، خواندن گرفتم.
رَبَّنَا لَاتُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا(1)
بامدادان نفس حيوان كرده قربان در مناليك قربان خواس از نفس انسان ديدهاند
درسه جمره بودهپيش مسجدِ خَيف اهل خوفسنگ را كانداخته بر ديو غضبان ديدهاند
خاقانى
راه ناهموار بود. اتوبوس ما به كندى حركت مىكرد و پيش مىرفت.
1) . آل عمران: 8
مهندسان تا آنجا كه توانستهاند كوشيدهاند از بريدن كوههاى مشرف بر اين دره، براى شبكه راهها كه تعداد آن ده رشته است، استفاده كنند، تا براى رفت و آمد حاجيان اين عصر مناسب گردد و تا آنجا كه ممكن است اين راهها در همان مسيرى باشد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در سفر حج خود پيمود. اما در اين سالها افزونىِ جمعيت مانع از اين است كه حاجيان سنتِ نبوى را از هر جهت رعايت كنند و از راه ديگرى جز راهى كه رفته بودند، برگردند.
با اين كه نمىتوان منكر شد دولت عربستان سعودى براى ساختن اين شبكه راهها بودجه سنگينى تخصيص داده است و در آينده هم خواهد داد، ولى باز اين پرسش پيش مىآيد كه آيا مىتوان راههاى ديگرى بر اين راهها افزود؟
هرچند هنوز هوا تاريك است، اما در پرتو نور چراغهايى كه از هر وجب كوه و دره مىتابد، خيمهها و ساختمانهايى را كه موقتاً تأسيس شده مىتوان ديد. هرچه به منا نزديك مىشويم جمعيت انبوهتر است. در جهت شمالى كه درّه اندكى پهن مىگردد، در دامن كوه «صانع» خرمنى از روشنايى ديده مىشود. آنجا مسجد خَيف،
بزرگترين مسجد منا است. در طرف راست دامنه كوه «ثبير» بزرگترين خيمهگاهها وجود دارد. چه، حاجيان بايد سه روز و دو شب در منا بمانند. از نهم تا دوازدهم ذىحجّه را «ايام تَشريق» مىگويند. در اطراف خيمهها انواع تجارتخانهها و فروشندگان لوازم ضرورى را مىتوان ديد.
در منا تنها دو جاده وجود دارد. در غير ايام تَشريق در اينجا فقط چند صد نفر ديده مىشود. اما در ايام تشريق بيش از دو ميليون جمعيت در آنجا به سر مىبرد. ادارات مسؤول، حداكثر كوشش را به كار مىبرند تا نظم برقرار شود و كسى خانه و مقصد خود را گم نكند. ولى مهار كردن موج انسانها در منا دشوارتر از عرفات است؛ زيرا مدت توقف در اينجا بيشتر است. به علاوه انضباط حاجيان در منا كمتر از وقتى است كه وارد سرزمين حجاز مىشوند، حتى كمتر از روزهايى است كه در عرفات به سر مىبرند. شايد علّت آن را بتوان چنين توجيه كرد كه در منا ديگر آن حاجى كه روح مجردى بود و هيچ فكر و ذكرى نداشت جز آنكه مناسك را هرچه بهتر و با نيتى هرچه پاكتر انجام دهد، وجود ندارد؛ چرا كه دانستن غرض واقعى از مناسك منا براى همه ميسر نيست و گاهى فقط كوشش حاجى در آن خلاصه مىشود كه واجبى را انجام دهد. در نتيجه ممكن
است بعضى از اين عده به هنگام انجام اين اعمال از درك فلسفه حقيقى مناسك محروم مانند، در صورتى كه اهميت مناسك منا از مناسكى كه در غير منا انجام مىشود كمتر نيست.
چهل و نه سنگريزهاى كه در مزدلفه جمع آورى شده بود، بايد در روزهاى معينى در منا بر سه جَمْره افكنده شود.
در منا در طول 272 متر، سه ستون نصب شده است. اين ستونها را «جَمَرات» مىگويند. جمرات جمع «جَمْره» است و جمره سنگريزه است و چون به اين ستونها سنگريزه مىافكنند، آنها را نيز جمره مىگويند و گفتهاند چون جاى انبوه شدن سنگ ريزهها است، آن را جمره ناميدهاند. چه، معناى جمره اجتماع قبيله است همچنين گفتهاند از آن جهت كه مردم بدانجا شتاب مىكنند، آن را جمره مىگويند. چه، جمره به معناى سرعت است. نزديكترين اين سه جمره به مكه، جمره عَقَبَه يا جمره كبرى (جمره بزرگ) است كه بر عقبه قرار دارد.
جمره دوم به فاصله 112 متر از جمره عَقَبه قرار دارد و آن را جمره وُسْطى مىگويند. فاصله جمره وُسْطى از جمره اولى 152 متر است.
در روز اول (روز عيد قربان) بايد هفت سنگريزه به
جمره عقبه افكند، وقت آن بعد از طلوع آفتاب روز عيد قربان تا غروب اين روز است و در روزهاى دوم و سوم (يازدهم و دوازدهم) به هريك از سه جمره بايد هفت سنگ انداخت؛ نخست جمره اولى و پس از آن جمره وسطى و پس از آن جمره عقبه. هنگام افكندن سنگريزه، خواندن دعاى كوتاهى كه در كتابهاى مناسك نوشتهاند، مستحب است ولى ازدحام و فشار جمعيت در اين روزها بهخصوص در روز عيد به حدى است كه مشكل بتوان چنين توفيقى را به دست آورد. به هرحال سادهترين كارها ذكر خداست. «اللَّه اكْبَرُ، سُبْحانَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ اكْبَرُ». در قرآن كريم از رمى جمرات ذكرى نشده است.
در اين سالها جمرههاى سهگانه را دو طبقه كردهاند تا جمعيت در دو محل اعمال خود را انجام دهند و راهها را طورى ساختهاند و با پل از هم جدا كردهاند كه بتوان از راهى رفت و از ديگرى برگشت، اما مثل اينكه حاجيان برخلاف صَفا و مَرْوَه در منا چندان خود را مقيد به رعايت دستورات نمىدانند و جهت را رعايت نمىكنند؛ دستوراتى كه به خط لاتين و عربى و فارسى نوشته شده و به مردم تعليم مىدهد كه از كدام راه بروند و از كدام راه برگردند. شايد علّت سرپيچى مردم از اين دستورات آن
است كه حاجى در منا دچار نوعى خشونت مىشود و طغيانى بدو دست مىدهد.
كسانى كه در فلسفه حج با دقت نظر خاص مىنگرند، افكندن سنگريزهها را به جمرهها نشانهاى از مبارزه با شيطان و رمزى از جهاد با نفس سركش مىدانند كه هرلحظه آماده گمراه ساختن آدمى است. اما مردم عادى مىپندارند كه به راستى اين مجسمه شيطان است و چنان احساساتشان به هيجان مىآيد كه گويى شيطان را پيش روى خود مىبينند و مانند دشمنى كه به دشمن حمله مىبرد، بر آن مجسمهها مىتازند. حتى بعضى گمان مىكنند كه اين سنگها سه شيطان مجسم است. اگر متوجه اين نكته باشيد، خواهيد دانست چرا اين مردم با چنان خشونتى سنگ پرتاب مىكنند. به چشم خود ديدم چند سنگريزه به جاى آنكه به ستونها بخورد به سر مردم خورد و آنها را آزرد. آنچنانكه بسيارى از سنگريزهها را كه مىافكندند، از نخود كه سهل است از باقلا هم بزرگتر بود. گذشته از سنگريزه، دهها و بلكه صدها لنگه كفش در كنار مجسمهها مىتوان ديد. ظاهراً افكندن هفت سنگريزه، آتش خشم دشمنان شيطان را خاموش نكرده است و خواسته بودند با كفش و دمپايى، خوب حساب آن
ملعون را برسند.
در اينجا به ياد عبارتى از يكى از سفرنامهها افتادم (و خدا را شكر كه مربوط به سالهاى گذشته است) كه بعض از حاجيان اين مجسمهها را آتش زده بودند. شايد بىفايده است كه بگويم بعض حاجيان به جاى آنكه در اينجا نام خدا را ببرند و يا دعايى را كه در كتابهاى مناسك نوشتهاند بخوانند، دشنام مىدهند و نفرين مىكنند، كه اگر بدعت نباشد ثوابى هم ندارد. لرزش و برافروختگى كه آن روزها در بعض چهرهها ديده مىشود از نظر روانشناسى قابل توجه است. مثل اينكه اين مردم از قديم حساب خردهاى با شيطان داشتهاند و حالا وقت تصفيه آن رسيده است.
در آغاز كار، اين افراط ها به نظرم ناپسند آمد. چه، به ظاهر مخالف با فلسفه حقيقى اين مناسك بود. نظر خودم را به دوستانم گفتم، اما در چنين گير و دارى چه كسى به فكر تجزيه و تحليل و يافتن علت اين تغيير اصولى است؟ و آيا خود اين مسأله به همين صورت درخور اين نيست كه درباره آن تأمل كنيم؟ مگر نه اين است كه مردان و زنانى كه چنين كارها را مىكنند داراى اعتقادى سطحى هستند؟ مگر نه اينكه آنها مىخواهند دشمنىِ سخت خود را به شيطانى
كه در هر كمينگاه انتظار گمراه كردن آنان را مىبرد نشان دهند؟ شيطانى كه سالها آنان را گمراه كرده و يا درصدد گمراهى آنان بوده است، و حالا او را پيدا كردهاند. پس چرا آنطور كه مىخواهند دق دل خود را از او نگيرند؟ مگر نه اين است كه نيت خود را تازه كردهاند؟ مگر نه اين است كه تصميم گرفتهاند از اين به بعد جز در راه خدا قدم نگذارند و از بدىها بلكه از هر ضعف و تنبلى روگردان باشند؟ پس مىخواهند با اين كار آنچه را در نهاد آنان كمين كرده و مىكوشد كه توبه ايشان را باطل سازد از خود دور كنند.
مگر نه اين است كه چنين توفيقى را با زحمت و رنج به دست آوردهاند؟ پس چرا آنان را سرزنش كنيم؟ بله بايد آنها را معذور داشت. حق دارند، هرچند كارى را كه انجام مىدهند به ظاهر مخالف فتواى فقهايى است كه اين كارها را بدعت مىدانند.
بعض تاريخ نويسان مىگويند: عربهاى جاهلى هفت مجسمه سنگى در راه منا داشتند و به هريك از اين مجسمهها سه سنگريزه مىافكندند، (به تعداد بيست و يك سنگ ريزه كه ما در هريك از روزهاى يازدهم و دوازدهم ذوالحجه به اين مجسمهها مىافكنيم.) و باز مىگويند سنگى كه عربهاى جاهلى به اين ستونها
مىافكندند نشانه نفرت و لعن نبود، بلكه مىخواستند بدين وسيله خود را بدان بت نزديك كنند و چون سنگها را مىافكندند، مىگفتند تو از فلان بت بهتر و بزرگترى و نام بتى را مىبردند كه قبلًا بدو سنگ افكنده و به او هم همين جمله را گفته بودند. (اگر چنين داستانى راست باشد، اين سنگ افكندنها در اسلام رمز مبارزه با بت پرستى و نسخ آداب جاهلى است.)
به هرحال هرچه بوده است وظيفه ما در اينجا اين نيست كه معتقدات عرب جاهلى را تجزيه و تحليل كنيم. اين كار به عهده استادان و جامعه شناسانى است كه عمر خود را در اين راه صرف كردهاند و مىكنند.
براى مرد با ايمانى كه مَناسكِ حج را انجام مىدهد، دانستن تاريخ اين مردم اهميتى ندارد، مگر از آن جهت كه بداند آنان چنان مردم گمراهى بودند كه خدا بر ايشان منت گذاشت و پيغمبر خود محمد صلى الله عليه و آله را در ميان آنان برانگيخت و كتاب خود قرآن را بر آنان نازل فرمود؛ قرآنى كه نه تنها معاصران محمد صلى الله عليه و آله در مقابل آن ناتوان ماندند، بلكه امروز هم پس از گذشتن چهارده قرن، وقتى تلاوت مىشود و به گوش مردمى غير مردم آن عصر مىرسد، دل شنونده را نورانى مىكند؛ چنانكه دلهاى آن مردم را نورانى
مىساخت و معناى دقيقى را از آن مىفهمند كه دريافتن آن براى آن مردم ناممكن بود.
رسالت قرآن چنين و معجزه قرآن هم در همين است.
الفاظى كه گذشتِ زمان آن را ديرينه نكرده است و تأثير آن به سرزمينهاى عرب محدود نشده و نمىشود. بلكه هرچه جامعه پيش برود و با هرمشكلى كه روبرو شود، گره گشاى اوست. هرچه از سرزمين نزول وحى دور شويم و هرچه با زمان آن فاصله بگيريم، باز چنين نيست كه دستور قرآن در انجام فريضه حج تنها در زنده نگاهداشتن خاطره ابراهيم عليه السلام خلاصه شود بلكه خاطره هر مرحله از مرحلههاى زندگى ابراهيم عليه السلام دستورالعمل هر انسانى است كه ايمان درست را جستجو مىكند. آن روز كه ابراهيم پايههاى خانه كعبه را بالا برد، نه براى اين بود كه خانهاى بسازد تا مردم گرد او بگردند. پى افكندن خانه كعبه، آخرين مرحله مبارزه ابراهيم در راه توحيد بود، مبارزهاى به خاطر پيروزى حق بر باطل. ابراهيم عليه السلام اين مبارزه را با اعتراض بر بتها و بتسازها آغاز كرد. و اين نبرد را تا آنجا ادامه داد كه به شناخت خداى يگانه موفق شد.
نخست بر بتها خرده گرفت كه اگر شما خداييد چرا سخن نمىگوييد؟ به ستاره درخشان به ماه تابان و به آفتاب
فروزان گفت: اگر شما خداى منيد پس اين غروب كردن و ناپديد شدن براى چيست؟ محكوم چه قدرتى هستيد؟
همين كندوكاو او را به پرستش اللَّه- تنها سزاوار پرستش- كشانيد. ابراهيم اين بود و سنت ابراهيمى چنين است:
تحقيق، جستجو، كوشيدن و تا رسيدن به مقصود از كوشش باز نايستادن. با اين همه ابراهيم عليه السلام هم با داشتن چنين ايمانى در بوته آزمايش رفت و گفت: پروردگارا! هرچند ايمان دارم اما مىخواهم دلم آرام گيرد. مىخواهم بدانم چگونه مرده را زنده مىكنى؟ بله، بالاخره او نيز انسانى بود.
بايد از اين انسان كامل و از كار او عبرت گرفت.
قرآن كريم ابراهيم را براى ما چنين وصف كرده است:
مؤسس دينِ فِطرت، دينى كه از سفسطههاى سخيف كه دامنگير تعليمات موسى و عيسى گرديد و آن را از مجراى طبيعى خويش منحرف كرد منزه است. پس شخصيت او و زندگانى او، و پايان كار امت او و نيز خانهاى كه او ساخت، براى ما سرمشقى است. مگر نه محمد صلى الله عليه و آله در خاندانى تربيت شد كه خدمت كعبه را به عهده داشتند؟ مگر نه شكستن حرمت خانهاى را كه ابراهيم براى پرستش خداى يكتا ساخت به چشم خود ديد، كه چگونه به بتخانهاى مبدل شده است؟ مگر نه آزار مشركان و دورى از خاندان و
نبرد با كافران را براى آن تحمل كرد كه كعبه را از آلودگى پاك سازد و از نو خلعت ابراهيمى بر آن بپوشاند؟ ما نبايد اين خاطرهها را از ياد ببريم، يا از اين نكته غافل شويم كه او نگران بود مبادا امتِ وى به وَرطهاى كه امتهاى پيشين درافتادند، بيفتند، و از خداشناسى به بت پرستى بگرايند.
براى همين است كه حاجيان از پروردگار مىخواهند كه: خدايا! يك چشم به هم زدن، ما را به خود وامگذار. و براى همين است كه سنت از حاجى مىخواهد سنگها را با آرامش و اطمينان بيفكند و جز تسبيح خدا و بزرگداشت او و دعاى مأثُور سخنى نگويد و در رزمگاهى كه عقل و نفس در آن به پيكار برخاستهاند، از بهترين و محكمترين جنگافزارها استفاده كند. جنگافزار او اراده و پايدارى باشد، بىآنكه طغيان كند و برترى بفروشد، اراده كسى كه تنها در برابر خدا تسليم مىشود. اسلام چنين ارادهاى را مىخواهد. به خدا تسليم شدن نه كارها را به خدا واگذاردن و خود كارى نكردن. مسلمان وقتى اسلام را مىپذيرد معناى آن اين است كه شهوت و هوس و ميلهاى نفسانى و بالاخره هرچه را غير خواست خداست، در مقابل اراده خدا ناديده مىگيرد.
كسى كه صحنه سنگ افكندن به مجسمه شيطان و
هيجان و خشم سنگاندازان را مىبيند، اگر به آنچه مىكنند به دقت بنگرد، آنان را معذور خواهد داشت و خواهد دانست كه آن تظاهرات واقعيتى عميق را در بردارد و به خاطر تحقق همين ارزشهاى معنوى و مبارزه با هواى نفس است كه از حاجى مىخواهند در منا قربانى كند. پس قربانى كردن تنها رمزى از داستان ذبح اسماعيل و آمدن گوسفندى به جاى او نيست. قربانى كردن نيز موضوعى است كه در عصر ما ذهن متفكران و فقها را مشغول داشته است و سالهاست مىخواهند با استفاده از ظاهر قرآن و سنت پيغمبر براى گشودن اين مشكل پيچيده راهى پيدا كنند. صدها هزار بلكه ميليونها گوسفند و گاو و شتر در صحراى منا كشته مىشود. حجم اين قربانىها چندين برابر نياز كسانى است كه طالب آن هستند. ناچار به خاطر بهداشت و جلوگيرى از عفونت هوا، تراكتورها اين لاشهها را زير خاك پنهان مىكنند.
نص قرآن كريم وَالْبُدْنَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ تأويلپذير نيست و فقها حق دارند استدلال كسانى را كه با توجه به ظاهر آيه: لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُها وَلا دِمائُهَا وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوَىَ مىگويند تصدّق به مال، نوعى تقوى است و جايگزين قربانى خواهد شد، نپذيرند. از طرف ديگر، آمار
رسمى ما را با ارقام و اعداد تكان دهندهاى روبرو مىكند.
اينآمار نشان مىدهد كه هر حاجى غير سعودى يك گوسفند و نيم قربانى مىكند (اين محاسبه وقتى درست است كه همه فقها كشتن كفاره را نيز در منا واجب بدانند. ولى بعض فقهاى اماميه مىگويند جز كفاره صيد، حاجى مىتواند بقيه كفارهها را در خارج از منا و در مكه و حتى در شهر خود بكشد.) و هر چهار حاجى سعودى يك قربانى دارد. رقم قربانى در اين سال (1395) به يك ميليون و نيم رسيد.
مسؤولان دولت سعودى در حال حاضر مشغول بررسى طرحى هستند كه اگر اجرا شود اين لاشهها در سردخانه نگاهدارى خواهد شد و به تدريج ميان مستمندان توزيع خواهد گشت و فضولات آن به كود تبديل خواهد گرديد و تحويل كسانى مىشود كه بدان احتياج دارند.(1)درباره آماده ساختن وسائل آسايش حاجيان و انجام كارهاى آنان نبايد عجولانه قضاوت كرد. در چنين قضاوتى، ديدِ منطقى لازم است تا ببينيم با اين موقعيت استثنايى و بلكه منحصر به فرد، چه كارى عملى است؟ و
1) - اين طرح هماكنون به اجرا در آمده و قربانىها پس از ذبح به سردخانه منتقل و با هماهنگى بانك توسعه اسلامى به كشورهاى مختلف اسلامى براى توزيع ارسال مىگردد.
چه كارى انجام شدنى نيست؟ مثلًا در سالى كه من به حج مشرف شدم (سال 1395) براى حاجى ممكن نبود چيزى جز برنج و مرغ بخورد. آن هم مرغى كه در چكسلواكى و دانمارك كشته شده و- به گردن آنها كه اعلان كردهاند- به طريق اسلام ذبح شده است. اين مرغها را بدون دقت و توجه لازم روى منقلهاى برقى كباب مىكنند و مىتوانيد آنها را در هواى آزاد در كنار پيادهروهاى خيابان و يا در مهمانخانههاى مجلل بخريد.
هراندازه هم پول داشته باشى نمىتوانى خوراكى جز مرغ و برنج پيدا كنى. اما من و مانند من كه در چنان شوق و ذوق به سر مىبرديم، كجا به فكر خوراك بوديم؟ تا چه رسد به مزه آن. در تمام مدت پيش از حركت به عرفات، از آب ميوههايى كه در قوطىهاى سر بسته مىفروختند استفاده مىكردم. قوطىهاى آب ميوه را در همه جا مىتوان يافت كه به وسيله فروشندههاى دوره گرد روى هم انباشته شده. من تا روزهاى تشريق- روزهايى كه مردم متوجه كار دنياى خود مىشوند- متوجه اين فروشندهها و دَكههاى آنان نشده بودم.
ايام تشريق را به انجام مناسك منا گذراندم. صبح روز دهم، هفت سنگريزه به جمره عقبه انداختم. پس از
قربانى بايد سر را تراشيد و يا تقصير كرد؛ يعنى اندكى از مو و ناخن را چيد، و از احرام خارج شد و براى طواف زيارت و سعى آن و طواف نساء به مكه بازگشت. البته اين بازگشت فورى نيست و مىتوان پس از انجام توقف در منا به مكه مراجعت كرد. بلكه تأخير اين طواف تا آخر ذوالحجه هم جايز است. طرز طواف و سعى و زيارت همان است كه در طواف عمره نوشته شد. پس از اين دو طواف آنچه بر حاجى حرام شده بود حلال مىشود. شب يازدهم ذوالحجه بايد به منا برگشت و روز يازدهم و دوازدهم بايد به هريك از جمرههاى سهگانه هفت سنگريزه افكند و تا ظهر روز دوازدهم در منا ماند. از اين لحظه به بعد مناسك حج انجام شده است. حالا مانند ديگر مردمان شهر مكه هستم و مىتوانم به مسجدالحرام بروم، هرقدر دلم خواست طواف بگزارم و خانه كعبه را تماشا كنم. دلم مىخواهد در هر ساعت شب يا روز به حجرالأسود نزديك شوم و بر آن دست بكشم. كسى چه مىداند شايد توفيقى دست دهد كه آن را ببوسم. ولى با وجود چنين ازدحام و فشارى كه مردم به همديگر مىدهند، فعلًا اين توفيق در حد آرزوست. شايد دو روز ديگر موفق شوم.
پس از پايان يافتن اعمال حج تمتّع، در صورت تمايل
مىتوان ساعتهايى را هم به عمره تخصيص داد.
نخستين رانندهاى كه با ما روبرو شد سؤالى كرد كه پاسخ آن را مىدانست: عمره؟ لازم نبود به او بگوييم براى عمره به كجا مىرويم. مىدانست كه ما را بايد به خارج حرم ببرد تا از آنجا شروع كنيم.
ما را به تنعيم برد كه نزديكترين جا به حرم است. در تنعيم مسجدى است به نام مسجد عايشه. مسجد از مردمى كه مثل ما براى عمره آمده بودند، پر بود. مستحب است دو ركعت نماز پيش از عمره را در مسجد بخوانند، ولى ما اين دو ركعت نماز را در هواى آزاد خوانديم. سپس سوار اتومبيلهاى خود شديم و از نو لَبَّيك گفتن را شروع كرديم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ.» داخل مكه شديم. به مسجد رفتيم.
هفت بار دور خانه كعبه را طواف كرديم. دو ركعت نماز در پشت مقام ابراهيم خوانديم. سعى ميان صفا و مروه را هم انجام داديم سپس تقصير كرديم و پس از آن طواف نساء و نماز طواف نساء را و عمره پايان يافت. دوباره لباس خود را پوشيديم.
در ميان طواف وداع و طوافهاى مستحبى ديگر فرصتى دست داد كه به خانه كعبه نگاه كنم. نگاه كردن به خانه كعبه عبادت است، آن هم چه عبادتى؛ عبادتى كه
روح را لذت مىبخشد. در هر ساعت و از هر زاويه كه به خانه كعبه مىنگريستم در روح خود شادمانى و در دل خود گشادگى احساس مىكردم.
نگريستن پى در پى به خانهاى كه مهمترين خصوصيت آن سادگى است، به هيچ وجه مرا خسته نمىكرد. اينقدر در اين بناى ساده دقت كردم تا قانع شدم كه سادگى بهترين صورت كمال است. چنانكه آب آشاميدنى هم كه هيچ طعمى ندارد از همه نوشيدنىها لذيذتر است.
بر خلاف بسيارى از حاجيانى كه مىشناسم، من در تمام اين مدت نتوانستم حجرالأسود را ببوسم، يا به آن دست بكشم. وقتى دوستان من گفتند در ساعتهايى كه مسجد خلوتتر بوده است- مانند دو ساعت بعد از ظهر يا دو ساعت بعد از نيمه شب- توانستهاند خود را به حجرالأسود برسانند و دست خود را بر آن بمالند، مرا به شوق آوردند. در صدد برآمدم كارى را كه آنها كردهاند، بكنم. بعد از ظهر و دو ساعت بعد از نيمه شب و ساعتهاى ديگر هروقت نزديك كعبه رفتم، ديدم اين موج خروشان نمىگذارد من راهى پيدا كنم و خود را به حجرالأسود كه در عشق بوسيدن آن مىسوختم، برسانم. اين روزها داستان زيارت خود را با يكى از دوستان كه سالها پيش به
حج مشرف شده است در ميان نهادم و به او گفتم: چقدر افسوس مىخورم كه نتوانستم خود را به حجرالأسود برسانم و آن را ببوسم. نكتهاى به من گفت كه از آن نكته متوجه حقيقتى شدم كه از نظرم پوشيده مانده بود. گفت:
سعى نكن خودت راهى پيدا كنى. داخل موج جمعيت شو و خود را به موج بسپار. اگر چنين كنى حتماً خواهى رسيد.
متوجه شدم كه موج جمعيت هم مثل موج آب است، بايد با آن كنار آمد نه در برابر آن ايستادگى كرد. اين پند را به خاطر مىسپارم تا نوبت ديگر كه براى حج يا عمره رفتم به كار ببندم؛ زيرا وقتى خانه كعبه را ترك مىكردم در مُلْتَزَم از خدا خواستم اين آخرين زيارت من نباشد. براى همين است كه بعض فقها به جاى طوافِ «وداع» طوافِ «صَدْر» مىگويند. اين نامگذارى خوبى است. همان است كه من مىخواهم. من نمىخواهم مكه را وداع كنم، مىخواهم از مكه بيرون بروم ...
«مَنْ حَجَّ وَ لَمْ يَزُرْنِي فَقَدْ جَفَانِي ...».(1)
1) . مستدركالوسائل، ج 10، ص 181
«كسى كه حج كند و به زيارت من نيايد به من جفا كرده است»
«هركس به حج رود و پيغمبر صلى الله عليه و آله را زيارت نكند بر او جفا كرده است.» على عليه السلام
با چنين دعوتنامه كوتاه ولى پرتأكيد، به زيارت قبر رسول صلى الله عليه و آله دعوت شدهايم؛ دعوتى چنانكه دوستان از دوستان مىكنند. دعوتى براى زيارت روضه پيغمبر و مسجد او. كدام عاقل به خود اجازه مىدهد بر محمد صلى الله عليه و آله، به كسى كه پيام پروردگار را هرچه رساتر و بهتر به جهانيان ابلاغ كرد، جفا كند؟ كدام عاقل را مىبينيد كه آتش شوق او براى زيارت اين پيغمبر، كه پروردگار از ميان همه جهانيان او را براى پيغمبرى برگزيد، شعلهور نباشد؟ و با زيارت قبر او سپاسگزارى خود را نسبت به ساحت مقدس وى نشان ندهد؟ من در سفر حج در هر منزل، عظمت اين رسالت را به خوبى دريافتم. رسالتى كه زمان و مكان آن را محدود نمىسازد.
مگر در سفر حج متوجه اين نكته مهم نشديد كه چگونه پيغمبر صلى الله عليه و آله در طول زندگانى خود كوشيد تا رسالت خويش را هرچه كاملتر ادا سازد؟ و درجه اطاعت خود را به
پروردگار خود نشان دهد. خطبه حَجّةالوداع را به خاطر آوردم. عبارتهايى از اين خطبه را كه در بلاغت و زيبايى بىمانند است، چند بار در ذهن تكرار كردم. رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين خطبه مىگويد: «مسلمانان برادر يكديگراند. هيچ برادرى حق ندارد به مال برادر خود دست دراز كند، جز آنچه او به رضا و رغبت به وى ارزانى مىدارد.» اين خطبه غرّا، با اين جمله پايان مىيابد: «بار خدايا! آيا دعوت تو را به مردم رساندم؟» در اينجا بود كه مردم گفتند تو پيغمبرى امين و فرستادهاى خيرخواه بودى! رسول به ساحت قدس پروردگار توجه كرد و گفت: بار خدايا! گواه باش! (طبق معتقد شيعه اماميه، و روايات غير شيعى نيز، رسول صلى الله عليه و آله اين جمله را در غدير خم، پس از نصب على عليه السلام به امامت فرموده.) محمد نيز به نص قرآن، انسانى مانند ديگر انسانهاست؛ جز آنكه خدا او را پاك و معصوم ساخته است؛ جز آنكه او عظمت پروردگار را بهتر و بيشتر از ديگران درك مىكند. به همان اندازه كه امت خود را دوست دارد، برآنان مىترسد. مىترسد مبادا حق رسالت را چنانكه بايد ادا نكرده باشد. مىترسد مبادا امت او پس از وى به گمراهى درافتند. امت او تنها آنان كه در حجة الوداع با وى بودند، نيستند. به آنها هم كه در مدينه و مكه و
سرزمين حجاز شرف صحبت او را دريافتند محدود نمىشوند. هر نسل مسلمان كه از پس نسلى ديگر در عالم متولد شود و به پيغمبرى او گردن بنهد، در شمار امت اوست.
روزى يكى از اصحاب پرسيد: اى پيغمبر خدا كدام يك از ما به تو نزديكتر است؟ رسول بىآنكه نگران رنجش اصحاب و متعلقان خود باشد، فرمود: «قومى بيگانه كه به رسالت من مىگروند در حالى كه مرا نديدهاند.» اين رشته دوستى است كه ميان ما و محمد صلى الله عليه و آله استوار است و تا روز رستاخيز بريده نخواهد شد.
محمد رسالت پروردگار را به نيكوترين صورت ابلاغ كرد و مسلمانان حاضر در حجةالوداع هم بدان گواهى دادند. من هم خواستم مانند آنان شهادت دهم. خواستم مثل نسلهاى گذشته كه يكى پس از ديگرى دعا كردند، دعا كنم. خدا را بخوانم و از او بخواهم تا بر محمد صلى الله عليه و آله خاتم پيغمبران درود فرستد و او را به پاداش رسالت، هرچه نيكوتر جزا دهد. خواستم تا سلام خويشان و دوستانم را نيز به آن روضه قدسى ابلاغ كنم. بله! بايد رفت. كاروان آماده حركت است:
به سلام آمدگان حرم مصطفوىادْخُلُوها بسلام از حرم آوا شنوند(1)
النَّبِيّ النَّبِيّ آرند خلايق به زبانامَّتِي امَّتِي از روضه غرّا شنوند
بزرگترين فرزند مكه، در مكه به خاك سپرده نشد. او در پنجاه و سه سالگى به حكم اجبار زادگاه خود را ترك گفت تا در 500 كيلومترى شمال شهر مكه بيارامد. همينكه در شهر يثرب رخت اقامت افكند، اين شهر نامى به خود گرفت كه از آن پس ديگر شهرهاى جهان بدان نام رشك مىبرند: «مدينه رسول» (/ شهر پيغمبر) آنگاه «مدينه منوره» و سپس به اختصار «مدينه» خوانده شد.
رسول صلى الله عليه و آله سيزده سال با دلسوزى و شفقت، مردم مكه را به يكتاپرستى خواند. اما آنان نمىخواستند آنچه را پدرانشان كوركورانه پرستيدهاند ترك گويند، نتوانستند برترى فروشى را كنار بگذارند. نخواستند به رسالت مردى گردن بنهند كه از ميان آنان برخاسته است و آنها پيش از اين هم او را ديدهاند و به راستى و امانت وى اقرار داشتهاند. خواستند در گمراهى باقى بمانند. اين گمراهى چنان در دل آنان ريشه دوانيده بود كه حاضر نمىشدند
1) عز الدين قلوز ترجمه: دكتر سيد جعفر شهيدى، در راه خانه خدا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، تابستان 1387.
لختى تفكر كنند و از خود بپرسند: محمد كه او را «امين» مىدانند، از اين دعوت چه مىخواهد؟ او نه به دنيا مىنگرد و نه به مال دنيا ارج مىنهد. نه پادشاهى مىخواهد، نه برترى مىجويد. پردههاى نادانى چنان چشم دل ايشان را پوشانده بود كه اين حقيقت عريان را نمىديدند و گوش دلشان چنان كر شده بود كه بانگى بدين رسايى را نمىشنيدند.
چشم باز و گوش باز و اين ذُكاحيرتم در چشم بندىِّ خدا
به محمد خبر دادند بزرگانِ مكه آماده كشتن او شدهاند و از اين تصميم برنمىگردند. براى كشتن او حيلهاى شيطانى به كار مىبرند، تا كيفرى متوجه ايشان نشود. آنها مىخواهند از هر قبيلهاى يكى را برگزينند و سپس اين گروه يكباره به او حمله كنند و همه با هم او را بكشند تا خون او به گردن همه قبيلهها بيفتد. در اين صورت نمىتوان شخص معينى را به قصاص كشت و با همه قبيلهها هم نمىتوان به جنگ برخاست.
از سوى ديگر مردم مدينه با اسلام خو گرفته بودند.
نمايندگان آنان سال به سال به مكه مىآمدند و با محمد صلى الله عليه و آله
پيمان تازه مىكردند. و شوق مردم اين شهر را به ديدن او اعلام مىداشتند. مسلم شد كه بايد مكه را ترك كند. بايد به مدينه هجرت فرمايد. هجرت يكى از پيچهاى مهم تاريخ اسلام است؛ زيرا از آن پس اين روز مبدأ تاريخ مسلمانان شد. حاجيانى كه در مكه مىمانند كمتر به فكر زيارت جاهايى مىافتند كه با حادثهاى در سراسر زندگانى پيغمبر صلى الله عليه و آله مربوط مىشود. علت اين بىتوجهى هم اين است كه آنها در مكه دسته جمعى كار مىكنند و چه خوب كارى مىكنند- در مكه هرگونه تكروى را بايد رها كرد- مثلًا حاجيان كمتر به فكر مىافتند كه بپرسند محل احتمالى ولادت پيغمبر صلى الله عليه و آله كجاست؟ وقتى از مقابل كتابخانه شهردارى مكه مىگذرند، به فكرشان نمىرسد در جايى هستند كه محتملًا بزرگترين حادثه تاريخ بشرى در آنجا رخ داده است. همچنين كمتر كسى در مكه به «معلاة» براى زيارت قبر خديجه مىرود و يا در نزديكى آن، خانهاى را كه رسول صلى الله عليه و آله در آن سكونت داشت جستجو مىكند. اما زائران جبلالنُّور كه غار حِرا- جايگاه عبادت پيغمبر پيش از بعثت و جايى كه نخستين وحى خدا بر او نازل شد- در آن است، بيشترند. در اين غار بود كه خدا محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى برگزيد و جبرئيل به او گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ.
الَّذِي خَلَقَ همچنين شايسته است حاجيان در پايان زيارت خود در مكه براى ديدن غار ثَور بروند.
غار ثور جايى است كه پيغمبر هنگام هجرت از مكه به مدينه، بدان غار رفت و خدا او را از گزند دشمنانى كه در جستجويش بودند محفوظ داشت.
در مكه متوجه مىشويد كه مردم اين شهر عادت نداشتهاند جاهايى را كه حادثه مهمى در آن رخ داده است مشخص كنند، تا چه رسد كه معين سازند چه كسى، براى چه مدتى، در چه مكانى به سر مىبرده است. براى اين است كه مكه خانه خدا و شهر عظمت و بزرگى است. اما از همان ساعت كه وارد مدينه شدى، احساسى مخالف آنچه در مكه داشتى به تو دست مىدهد. عادات و آداب مردم اين شهر هم بدين احساس كمك مىكند. وقتى وارد مكه مىشوى يكسره و بدون معطلى براى طواف به مسجدالحرام مىروى؛ زيرا بايد وظايفى را كه در حال احرام به عهده دارى انجام دهى! اما در مدينه چنين نيست.
شست و شو مىكنى، لباسهاى پاكيزه مىپوشى و درست مثل اينكه مىخواهى به ديدار بزرگى بروى آماده مىشوى. نه! چرا سادهتر نگويم؟! به ديدن دوستى مىروى. مگر نه اين است كه در مدينه ميهمان پيغمبرى؟
پس تا آنجا كه ممكن است بايد علاقه و محبت خود را به ميهماندارت نشان دهى! در زيارت مدينه مراسم دوستى انجام مىشود، نه آيين عبوديت و بندگى. هنوز چندگامى در خيابانهاى مدينه راه نرفتهاى كه آن احساس تقويت مىشود. ساختمانها از نظر سبك معمارى و ظرافت متناسب با فايدهاى است كه عملًا از آنها عايد مىشود. در ميهمانخانهاى نزديك بابالسلام منزل گرفتيم. هنگام رفت و آمد در خيابانهاى مدينه دچار دهشت شدم. در آنجا كالاهاى فراوان و تجارتخانههاى بسيار ديدم.
كالاهاى مرغوب را با دقت مرتب كرده و در معرض تماشاى مشترى گذاشتهاند؛ زرگرها، ساعت فروشىها، مغازههاى راديو و تلويزيون فروشى و ديگر ابزارهاى برقى، بزازها، فروشندگان مصنوعات دستى كه از پوست ساخته شده است، فروشندگان لوازم سفر و ....
حكومت سعودى براى گمركِ واردات، چندان سختگيرى نمىكند، بلكه تا حدى هم تسهيلات قائل مىشود. به همين سبب حاجيان از ارزانى بهاى كالاهايى كه براى خريد به آنها نشان داده مىشود تعجب مىكنند.
بيشتر اين كالاها به قيمتى ارزانتر از محلى كه در آن ساخته شده به فروش مىرسد و همين ارزانى قيمت است كه دل
حاجى را مىبرد؛ زيرا غالب حاجيان از كشورهايى مىآيند كه دولتهاى آنان به منظور تثبيت وضع اقتصادى از ورود كالاهاى خارجى به كشورهاى خود ممانعت مىكنند. اما مشترىِ عمده طلا، بانوان هستند. از مردها هم كمتر كسى است كه اين همه طلاى ساخته شده با شكلهاى گوناگون و ظريف و دلفريب را ببيند و بدان توجهى نكند و بهاى آن را نپرسد؛ چون در مدينه كمتر ديده مىشود برچسب قيمت را روى كالا زده باشند. مغازههاى راديو و تلويزيون فروشى هم مشتريانى خاص خود دارد. اين مشتريان مىپرسند چگونه و از چه طريق مىتوانند لوازمى را كه در كشور آنها نيست يا اگر هست، به علت گرانى نمىتوانند بخرند و با خود ببرند؟ در مدينه تنها محصولات صنعتى به فروش نمىرسد. در اين شهر بازارهايى شبيه بازارهاى استانبول، تونس و فاس ديده مىشود كه هر بازارى نامى دارد؛ مانند سوقالبِلاط، سوقالصاغه، سوقالمَناخ. در اين بازارها فروشندگان با لبخند به شما خوشامد مىگويند. به شما تعارف مىكنند و نظر مىدهند كه براى دوستان و خويشاوندان چه نوع سوغاتى بخريد. بله! سوغات خويشان و دوستان. مگر ممكن است يكى از آنها را فراموش كنيد؟ هرجا رفته باشيد و هرچه براى آنان هديه
بياوريد، ايشان را خوشحال مىكند. پس معلوم است سوغات مكه و مدينه منوره- سرزمين خدا و پيغمبر- براى آنها چه ارزشى خواهد داشت! تا حالا ديده شده است كسى سوغات حج را نپذيرد؟ معمولًا خويشان و دوستان با بزرگمنشىِ خاصى كه از تربيت اسلامى كسب كردهاند، از گرفتن سوغات خوددارى مىكنند؛ اما نه سوغات حج.
چنين سوغاتى را نه تنها رد نمىكنند بلكه مطالبه مىكنند و گاهى هم به شدت مطالبه مىكنند.
همينكه نماز را مىخواندم براى خريد به بازار مىرفتم.
چمدان خود را از دهها تسبيح ساخت هنگ كنگ كه سابقاً در بيرمنگام ساخته مىشد، قرآنهاى كوچك ورقههاى قلعى نازك كه تصوير مكه و مدينه را استادانه و گاهى ناشيانه بر آن نقش كرده بودند، تصوير نماهاى كوچك و چيزهاى ديگر پر كردم و براى اينكه همه چيز را گفته باشم، پارچههاى حرير را هم كه آيات قرآنى و احاديث نبوى با خط خوبى بر آن نوشته شده و همه جا زينت اتاقهاست فراموش نكردم. به كتاب فروشىها هم سر زدهم و كتابهاى بسيارى خريدم.
در بچگى خرماى مدينه را دوست مىداشتم. حاجىها كه برمىگشتند يك دو خرما از سوغات ايشان به من
مىرسيد. اين روزها خاطرات ايام كودكى تجديد شد و از آن خرماها به مقدارى كه دلم مىخواست خريدم.
خرماهايى كه مزه شكلاتى آن از همان ايام در ذائقهام مانده است. اين خرماها در نظر من هديه بىنظيرى است و آنها را در نهايت صرفه جويى به كسانى مىدهم كه ذائقهاى مانند من دارند. يكى از بازرگانان به من گفت در مدينه مىتوانم 172 نوع خرما را ببينم و نام بيش از ده قسم از اين خرماها را فى المجلس براى من گفت: عنبرى، شلبى، شقرى ... اين خرما محصول واحههاى شرقى مدينه است.
براى ديدن كوه احُد و زيارت شهداىِ احد رفتم و به راننده تاكسى گفتم مرا به يكى از واحههاى اطراف مدينه ببرد. در آنجا بود كه دانستم اين سرزمينها چه تأثير شگرفى در خاطر رسول صلى الله عليه و آله داشته است كه در ضمن گفتار خود از آن خبر داده است. چندانكه مىخواهى از مردم مدينه سخن بگو كه كم گفتهاى! از عادتهاى آنان! با مردم مدينه- شهرنشينانى كه نام مدينه از آنها نشان مىدهد- سخن بگو تا ايمانت به گفته رسول خدا صلى الله عليه و آله بيشتر گردد.
تنها رفتار آنان خوب نيست، دل آنها هم پر از خوبى است و قرآن كريم از آن خبر مىدهد:
وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ اْلإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ(1)
«و آنانكه پيش از مهاجران، مدينه را منزل خود ساختند و جايگاه ايمان كردند، مهاجرانى را كه نزد ايشان مىروند دوست مىدارند، و در دل خود حاجتى بدانچه به آنها داده شده احساس نمىكنند و هرچند خود نيازمندند ديگران را برخود مقدم مىشمارند.»
زمانى گذشت و خدا فقر ما مهاجران را به بىنيازى مبدّل ساخت. يكى از مردم مدينه مرا ميهمان كرد، حتماً غير از من كسان ديگرى را هم ميهمان كرده است. چنين دعوتى، در اين موسم، عجيب مىنمايد. خوراك پزها، ميهمانخانهچىها و بازرگانان با چهره باز ولى با بزرگ منشى، اخلاص خود را به شما نشان مىدهند. حتى گداهاى آنها هم با گداهاى شهرهاى ديگر فرق دارد. دهها بار آنها را ديدم كه چيزى مىخواهند. بچههاى كوچكى كه
1) . حشر: 9
لباس آنها كهنه و كثيف نبود به زائران نزديك مىشوند.
مثل آنها راه مىروند، شعرهايى مناسب با وضع حال آنان مىسازند و مىخوانند و قد و قامت و لباس و سيماى ايشان را در آن شعرها توصيف مىكنند.
هر وقت از من چيزى خواستند به آنها دادم و هر وقت چيزى به آنها دادم احساس خوشحالى بيشترى كردم. مثل آن وقتى كه در «مونمارتر» كسى تصوير فورى مرا مىكشيد و من با مسرت خاطر اجرتى به او پرداختم.
همينكه از نمازها فارغ مىشدم، به زيارت مشاهد مدينه مىرفتم. تعداد اين مشاهد كم نيست. از جمله آنها قبرستان بقيع است. بقعههاى قبور بقيع را خراب كرده و حشمت و جلال اولياى خدا را نديده گرفتهاند. در بقيع قبر يكى از دو سبط رسول صلى الله عليه و آله حسنبن على عليهما السلام (و قبور امام علىبن الحسين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام) قبور زنان پيغمبر، قبر عباس عموى پيغمبر، قبر مالكبن انس، امام مذهب مالكى و ... قرار دارد. گروهى ديگر از بزرگان صحابه نيز در اين قبرستان دفن شدهاند كه آثار قبر آنان معلوم نيست؛ «پول روى قبرها نيانداز! خود را به قبرها مچسبان!» اين تابلوها به زبانهاى عربى، انگليسى و فارسى به زائران اخطار مىكند كه چنين كارهايى حرام است.
پاسبانهاى سعودى مراقباند مبادا كسى از دستور تخلّف كند. با وجود اين دستورهاى كتبى و مأموران غلاظ و شداد وهابى، گروهى از شيعه تلاش مىكنند تا با چشم گريان خود را به مزار حسنِ مجتبى عليه السلام يا ديگر فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله برسانند و پاسبانها مىكوشند آنان را از افتادن روى قبر و يا گريستن بالاى قبر باز دارند، ناچار به گوشهاى مىروند و اشكى را كه در چشم نگاه داشته بودند در آنجا مىريزند.
قبرستان بقيع و قبرستان احد را زيارت كردم. احد جايى است كه جنگ معروف در آنجا روى داد و مشركان مكه، مسلمانان مدينه را شكست دادند. سيدالشهدا حمزةبن عبدالمطّلب عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله در آنجا شهيد شد و قبرش در دامن اين كوه است. وهابىها ضريح او را خراب كردهاند؛ تنها آثارى از قبر او باقى است، و پاسبانها مواظبند مبادا زائرى كه به زيارت آمده است نزديك برود و مرتكب بدعتى شود!
مسجد قبا را كه نزديك مدينه و سر راه مكه است، زيارت كردم. چه مسجد با روح و با شكوهى! فضيلت اين مسجد در اين است كه نخستين مسجد اسلامى است، چون پيغمبر از مكه به مدينه هجرت كرد و از اين راه به مدينه
رسيد، در قبا مردم آن، قطعه زمينى را كه خوابگاه شتران بود به او هديه كردند و رسول صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى ساخت كه خود او و اصحابش در ساختنِ آن كمك كردند.
بايد به وادى عقيق هم بروى. شاعران، آنجا را به خوبىِ هوا ستودهاند. مسجد ذوالقِبلَتين در وادى عقيق است، مسجدى است ساده و بىتكلّف. علت اينكه اين مسجد را ذوالقبلتين مىگويند اين است كه آثار دو محراب يكى به طرف بيتالمقدس و ديگرى به طرف خانه كعبه در آن ديده مىشود. پيغمبر صلى الله عليه و آله در اين مسجد نماز ظهر را مىخواند و دو ركعت از نماز را خوانده بود كه بدو وحى رسيد: قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ.(1)
پيغمبر صلى الله عليه و آله روى خود را به سوى مسجدالحرام برگرداند و دو ركعت باقيمانده نماز را خواند. بله اين مشاهد و ديگر مشاهد را كه در مدينه است بايد زيارت كرد. ولى ما بدين جاها نرفتيم و روانه مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله شديم. چه، زيارت دوست را برهمه چيز ترجيح مىداديم. به مدينه كه وارد
1) . بقره: 144
شديم از بابالسلام به مسجد نبوى داخل شدم. زيارتنامه خوانى سر راه ما را گرفت ولى نيازى به وجود او نبود. البته مردم بسيارى در اين شهر احتياج به زيارت نامهخوان دارند ولى ما آنچه را مىخواستيم در كتابهاى دعا و مناسك همراه داشتيم. از جانب شرق مسجد به سمت غرب در رواق مسجد به راه افتاديم و مشغول تلاوت شديم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، لَاحَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّه» و در هر نقطه زيارت و دعاى مخصوص آن را مىخوانديم. ما ميهمان محمد صلى الله عليه و آله بوديم، به او صلوات مىفرستاديم و نزد خدا گواهى مىداديم كه او رسالتى را كه بر عهده داشت به مردم ابلاغ كرد و امانت را ادا نمود. سپس از خدا مىخواستيم ما و كسان ما را بيامرزد. از رواق براى نماز به بيتالصلاة (شبستان مسجد پيغمبر كه محراب و منبر رسول در آنجاست) رفتيم. جمعيت بسيارى در آنجا ديده مىشد.
در كنار منبر ازدحام بيشتر بود، چنان كه منبر را به آسانى نمىتوانستيم ببينيم. اصل روضه نبوى اينجاست و پيغمبر فرموده است ميان خانه و منبرِ من، باغى از باغهاى بهشت است. خانه پيغمبر همان جايى بوده است كه امروز مرقد آن حضرت است. خوب مىتوان ديد كه چهطور مردم يكديگر را كنار مىزنند تا دو ركعت نماز تحيّت مسجد را
در روضه پيغمبر صلى الله عليه و آله بخوانند. در حديث آمده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در كنار منبر نماز مىخواند. بدين جهت نمازگزاران تا آنجا كه مىتوانند سعى مىكنند در آنجا نماز بخوانند و در نتيجه ازدحام در آنجا بيشتر است. به دشوارى توانستيم خود را در آنجا جا بدهيم. سپس به طرف راست پيچيديم و رو به قبله ايستاديم. چند نفر از ما دست به دست هم دادند تا مانع فشار جمعيت شوند و بدين ترتيب نماز خوانديم.
آنگاه متوجه سمت غربى شديم. قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله آنجاست «السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّه، السَّلامُ عَلَيْكَ يا خَيْرَ خَلْقِ اللَّهِ» (در كتابهاى زيارت و مناسك، اذن دخول و زيارت حرم نبوى نوشته شده است). ما چنانكه دوستى دوست را تحيّت مىگويد، به پيغمبر سلام داديم. توصيه شده است كه در آنجا نبايد صدا را بلند كرد. در آنجا تا مىتوانيد بايد در حق خود و خويشاوندان، دوستان، برادران و همه مسلمانان دعا كنيد. (به روايتى قبر صدّيقه طاهره، فاطمه زهرا عليها السلام در مسجد ميان قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله و منبر اوست و گفتهاند در ضلع پشت قبر آن حضرت است.)
به هنگام زيارت اشك شوق ما به خاطر اينكه در روضه مطهّر نبوى هستيم جارى بود. و اين احساسات ما را به
هيجان آورده بود و مىخواستيم با ريختن اشك آن را آشكار كنيم. تصميم گرفتم هشت روز در مدينه توقف كنم تا چهل نماز واجب را كه توصيه شده در آنجا بخوانم. از صميم دل آرزو كردم خدا چنين توفيقى را نصيب همه حاجيان كند.
كوششمىكردم پيش ازوقت بهمسجدبيايم تا هم جايى براى نماز پيدا كنم و هم به تفكر بپردازم و هم تا آنجا كه ممكن باشد قرآن بخوانم. كاش خدا نعمتى را كه به يكى از حاجيان مرحمت فرموده بود و به چشم خود ديدم، به من هم ارزانى مىفرمود. او را ديدم قرآن را از سر تا پايان از بر داشت. چنينكسىفقط نيازمندجايى است كه در آن بنشيند.
با مسجد پيغمبر انس گرفتم و روزهايى را به خاطر آوردم كه سرنوشت جهاناسلام در اين مسجد تعيين مىشد.
امروز مساحت مسجد نبوى 624 18 متر(1)است ولى در عهد رسول صلى الله عليه و آله مربعى بود به مساحت 1050 متر مربع. اين مسجد هم مانند مسجد قبا خوابگاه شتران بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله آن را از صاحبش به ده دينار خريد. صاحب زمين خواست آن را ببخشد، پيغمبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت و با اين
1) - هماكنون مساحت مسجد 98500 مترمربع است.
عمل نشان داد كه هيچ صاحب فضلى از جهت فضل خود بر مسلمانان منتى ندارد. پيغمبر در مدينه هم مانند مسجد قبا در ساختن مسجد با اصحاب همكارى كرد. در حال كار كردن لبخند مىزد و مانند بنايان زمزمه مىكرد. اشعارى را مىخواند كه سبب تقويت او و رفقاى او در كار ساختمان مسجد شود. از آن زمان تا امروز مسجد دهها بار وسعت يافته و امروز آن مسجد ساده به صورت اثر معمارى زيبايى درآمده است كه مىبينيم.
إنْ شاء اللَّه زيبايى بناى مسجد، زائران را به خود مشغول نكند، و از تفكّر در عظمتى كه اين مسجد در روزگار سادگى خود داشت باز ندارد؛ روزگارى كه محمد صلى الله عليه و آله در آن مسجدِ ساده مردم را به خداى يگانه مىخواند و به عبادت حق تعالى مىپرداخت.
خداوند روزى كرد تا نماز جمعه را در حرم نبوى خواندم. امام را ديدم كه پيش از رفتن به منبر نزديك قبر مطهر رفت و رخصت خواست تا به منبر برود و خطبه بخواند. اين سنت پسنديدهاى است و بلكه پاكيزهترين سنتهاست؛ سنتى كه فقط در مدينه انجام مىشود. در آنجا به ياد داستان منبر اين مسجد افتادم. همه منبرها در همه مسجدها نظير چنين داستانى را دارند:
در آغاز، منبر رسول صلى الله عليه و آله ساقه درختى بود كه سه پله نااستوار در آن كار گذاشته بودند. چون پيغمبر صلى الله عليه و آله به جوار حق تعالى رفت، ابوبكر به احترام آن حضرت در پله دوم نشست و عمر به احترام ابوبكر در پله اول جا گرفت. وقتى مروان از جانب معاويه به حكومت مدينه منصوب شد، شش پله به پايين آن سه پله افزود. از آن تاريخ، خلفا به احترام پيغمبر به پله هفتم مىنشينند و دو پله بالا را خالى مىگذارند. ائمه جماعت هم تا امروز اين قاعده را رعايت مىكنند و با اين كار به پيغمبر صلى الله عليه و آله احترام مىگذارند و از آن مهمتر آنكه او را حاضر مىشمارند. مىخواهند با اين عمل نشان دهند كه خاطره رسالت پيغمبر همچنان در دلهاى ما زنده است؛ رسالتى كه مبلّغ آن محمد، فرستاده پروردگار يكتا است.
قرآن كريم
احياء علوم الدِّين، غَزَّالى
الْاصْنام، كلبى
تاريخُ العرب قبل الاسلام، دكتر جواد على
تاريخ نجد الحديث و ملحقاته، امين الريحانى
الْحَجّ، حِكْمةُ أَحكامه و أَسرار مَناسِكِه، الفقى
الحج والعمرة، الخولى
خمسون عاماً في جَزيرة الْعَرب، حافظ وَهَبَه
الذهَب الْمَسْبوگ، المقرينى
الرَّحلَة، ابن بطوطه
الرَّحلَة، ابن جبير
الرَّحلَة، التجيبى
الرَّحلة الحجازيه، البتنونى
رياض الصالحين، نوى
الزيارات، الهراوى
سيره ابن هشام
صحيح بخارى
فى منزلِ الوحى، محمد حسين هيكل
قرّة العين فى الرحلة الى الحرمين الشريفين، ابن الشيخ
قصائد بوصيرى
مرآة الحرمين، رفعت پاشا
مكة المكرمه، محمد الشرقاوى
من نفحات الحرم، على الطنطاوى
قرآن كريم
اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى
جامع الصّغير، جلال الدين سيوطى
ديوان حافظ، خاقانى، سعدى
دليلُ الناسكين، مرحوم نائينى با حواشى مرحوم حكيم
ديوان عطار نيشابورى
سفينةُ البحار، حاج شيخ عباس قمى
صحيح بخارى،
كنزُ العمال فى سنن الاقوال والافعال، علاء الدين المتقى
مثنوى معنوى، مولانا جلال الدين
معجم المفهرس لأحاديث النبوى
مناسك حج، آيت اللَّه خوئى(1)
1) عز الدين قلوز ترجمه: دكتر سيد جعفر شهيدى، در راه خانه خدا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، تابستان 1387.
[1] ( 1). آل عمران: 97
[2] ( 1). اصول كافى، تهران، چاپ دوم، ج 1، ص 18
[3] ( 2). سفينة البحار، ج 1، ص 211
[4] ( 1). كنز العمال، كتاب حج، حديث 4
[5] ( 1). اصول كافى، ج 2، ص 57
[6] ( 1). مستدرك الوسائل، ج 1، ص 157
[7] ( 2). همين كتاب، ج 1، ص 213
[8] ( 3). جامع الصغير، ج 1، ص 144
[9] ( 1). فرقان: 43
[10] ( 1). بقره: 286
[11] ( 2). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 531
[12] ( 1). كنزالعمال، ج 2، حديث 58، سفينه، ج 2، ص 382، حسن صيقل ازامام صادق عليه السلام
[13] ( 2). بنى اسرائيل: 93
[14] ( 1). بقره: 197
[15] ( 1). بخارى، ج 4، ص 45
[16] ( 1). قرآن كريم.
[17] ( 1)- هم اكنون فرودگاه جدّه به سالنهاى متعدّد و سقفهاى بلند خيمهمانند كه داراى سيستم تهويه و دستشويىهاى بهداشتى است مجهّز گرديده و از مدينةالحاج قبلى اثرى باقى نيست.
[18] ( 1)- در مدينةالحاج دو قسم ساختمان وجود داشت؛ يك قسم ساختمانهايى كه در امتداد فرودگاه بود، اين ساختمانها هرچند داراى آشپزخانه و ناهار خورى نبود امّا مجهز به تختخواب و حمام و دستشويى عمومىِ نسبتاً نظيف بود و ديگرى سالنهاى بزرگ ساده بدون هيچ وسيله كه در فاصله دورتر از فرودگاه قرار داشت و معمولًا در هر دو ساختمان تالار زنانه از مردانه جدا بود.« مترجم».
[19] ( 1)- براى ايرانيان مبلغ مربوط به ورود عربستان توسط سازمان حج و زيارت پرداخت مىشود.
[20] ( 2). مگر در مواردى خاص كه در مناسكها به آن اشاره شده است.
[21] ( 1)- آلعمران: 96
[22] ( 1). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 528
[23] ( 1). وسائلالشيعه، ج 13، ص 204
[24] ( 1). منلايحضرهالفقيه، ج 2، ص 530
[25] ( 1). تهذيبالأحكام، ج 5، ص 102
[26] ( 1). من لا يحضرهالفقيه، ج 2، ص 533
[27] ( 1). آل عمران: 183
[28] ( 1). در سالهاى اخير اين اتوبانها و خيابانها آسفالت گرديده و باپُلْهاىِ متعدد به هم متّصل و يا از يكديگر جدا شده است.
[29] ( 1). آل عمران: 8
[30] ( 1)- اين طرح هماكنون به اجرا در آمده و قربانىها پس از ذبح به سردخانه منتقل و با هماهنگى بانك توسعه اسلامى به كشورهاى مختلف اسلامى براى توزيع ارسال مىگردد.
[31] ( 1). مستدركالوسائل، ج 10، ص 181
[32] عز الدين قلوز ترجمه: دكتر سيد جعفر شهيدى، در راه خانه خدا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، تابستان 1387.
[33] ( 1). حشر: 9
[34] ( 1). بقره: 144
[35] ( 1)- هماكنون مساحت مسجد 98500 مترمربع است.
[36] عز الدين قلوز ترجمه: دكتر سيد جعفر شهيدى، در راه خانه خدا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، تابستان 1387.