ghaemiyeh.com
سرشناسه : غاوجی، وهی سلیمان
عنوان قراردادی : کلمهالعلمیه هادیه فیالبدعه و احکامها .فارسی
عنوان و نام پديدآور : بدعت و احکام آن/ تالیف وهبی سلیمان غاوجی؛ تدوین مرکز تحقیقات حج و زیارت؛ [ترجمه مرکز ترجمان دینی].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۳۲ص.
فروست : رد اهل سنت بر وهابیت؛ ۴.
شابک : ۱۶۰۰۰ریال:978-964-540-300-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : بدعت و بدعتگذاران
شناسه افزوده : حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. مرکز تحقیقات حج
شناسه افزوده : مرکز تخصصی ترجمان دینی
رده بندی کنگره : BP۲۲۵/۴/غ۲ک۸۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۳۲۷۲۴
وهابيت فرقهاى است كه قدمت آن به بيش از دو قرن نمىرسد، اما اين فرقه با تكيه بر ظواهر برخى آيات و روايات به بهانه مبارزه با شرك و كفر در مقابل همه مسلمانان ايستاده و آنان را به شرك و كفر متهم مىكنند.
امروزه اين فرقه مدعى دفاع از مسلمانان است و خود را تنها منادى اسلام واقعى مىخواند.
آنان مدعىاند كه همه مسلمانان طرفدار افكار و انديشههاى «ابنعبدالوهاب» و «ابنتيميه» اند و حال آنكه انديشمندان اسلامى و پيروان ساير فرق اهل سنت چنين ادعايى را نپذيرفته و ساليان متمادى با اين افكار انحرافى به مبارزه برخاستهاند.
آنچه در پيش روى حقيقتجويان است كتاب «البدعه وأحكامها» از نگاشتههاى وهبى سليمان غاوجى از نويسندگان اهل سنت در برابر وهابيت است. بديهى است كه ترجمه اينگونه آثار به معناى تأييد همه محتواى
نوشته نبوده و چه بسا در برخى موارد با انديشه متكلمان شيعه در تعارض باشد.
اميد است اين سلسله آثار مقبول طبع بلند انديشهوران عرصه شناخت ملل و نحل قرار گرفته و راهى روشن فرا روى جستوجوگران حق و حقيقت قرار دهد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
در آغاز، خداوند را سپاس مىگوييم و درود و سلام خود را به برگزيده ايشان و خاندان، اصحاب و برادران آن حضرت نثار مىكنيم.
اين رساله را براى برادران دانشمند همميهن و نيز ديگر دانشمندان نگاشتهام. اين برگ را به سخن امام حسن بنا مزين مىكنم كه فرمود: «بياييد همه براى دعوت به سوى خدا تلاش كنيم. در آنچه كه با يكديگر همرأى هستيم، به هم يارى رسانيم و در آنچه كه اختلاف نظر وجود دارد، عذر يكديگر را بپذيريم».
وهبى
نشانههاى سرورآفرين بازگشت مسلمانان به اسلام، فراوان شده و در هر نقطهاى ديده مىشود و به پديدهاى آشكار تبديل گشته است. از برجستهترين آنها در زمينه امور مالى، وجود بانكها، شركتها و سازمانهاى اسلامى و نيز آثار علمى در زمينه حرمت انواع نظامهاى ربوى است. اين آثار علمى به تبيين حرمت اين نظامهاى ربوى به هر شكل و در هر كشورى كه باشد، مىپردازند و عيوب آنها را بيان مىكند.
از نشانههاى روشن و نويددهنده در زمينه دانش، بازگشت به سنت و حديث رسول گرامى اسلام (ص) و نفى بدعت است. چاپ كتابهاى فراوان- معروف و غير معروف- با موضوع احاديث نبوى در ميان مردم، دليل اين گفته است. اما بسيارى از اين كتابها و آثار علمى به نقل احاديث پرداختهاند و از ارائه شرح و تعليق علما و فقيهان بر اين احاديث غفلت مىشود. به همين دليل ممكن است خوانندهاى كه از دانش فقه و حديث بىبهره است و نزد علماى بزرگ دانش نياموخته، به اين احاديث مراجعه كند. ممكن است اين فرد به هنگام مواجه شدن با احاديث ضد و نقيض، يكى از اين دو راه را پيش گيرد:
الف) به احاديثى عمل كند كه ازنگاه فلان عالم دينى حديث صحيح شمرده شدهاند.
ب) اين شيوه را برگزيند كه زمانى به يك حديث عمل كند و در زمانى ديگر به حديث معارض آن عمل كند و از دانشمندان متخصص و اهل علم نيز حقيقت را جويا نشود. در اين حالت، او براى يافتن حقيقت و شناخت روايت صحيحتر، داراى ترجيح، روايت متقدم و متأخر و مخصص و مقيد تلاشى نمىكند. چه بسا اين فرد، خود در حال تحصيل علوم مربوط به حوزه حديث باشد، ولى براى صاحبنظر شدن و رسيدن به سطح كارشناس علوم حديث، گامى برندارد و به احاديث ضد و نقيض عمل كند.
ممكن است ما به هنگام ديدن روايات صحيحى كه با يكديگر تعارض دارند، گمان كنيم رسول خدا (ص) گاه آنچه را كه پيش از اين نيز اتفاق افتاده بود، فراموش مىكرد و سخنى متفاوت با نظر گذشته خود بيان مىفرمود؛ حال آنكه پيامبر (ص) معصوم است و خداوند درباره ايشان مىفرمايد: سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى؛ «ما به زودى [قرآن را] بر تو مىخوانيم و هرگز فراموش نخواهى كرد». (اعلى: 6)
در ميان سلف صالح، محدثان بزرگى را سراغ داريم كه از فقهاى حديثشناسى كه آنها را از سردرگمى در تعارض يا اختلاف ميان روايات نجات دادهاند، تجليل مىكنند. «عبدالله بن مبارك» دانشمند خطه خراسان مىگويد: «اگر خداوند مرا به واسطه ابوحنيفه و سفيان كمك نمىكرد، مانند بقيه مردم بودم». (1)
1) تبييض الصحيفة، ص 16.
«سفيان بن عيينه» مىگويد: «ابوحنيفه اولين كسى بود كه مرا به پاى فراگيرى حديث نشاند و مرا محدّث كرد». (1)
«عبدالله بن وهب» كه از شاگردان مالك (قدس سره) است، چنين مىگويد: «از محضر سيصد و شصت عالم بهره بردم؛ اما اگر مالك و ليث نبودند، در علم به بيراهه مىرفتم». (2)
همچنين از او نقل شده كه گفته است:
در زمينه علم چهار تن الگوى ما بودند؛ دو تن در مصر و دو تن ديگر در مدينه: ليث بن سعد و عمرو بن حارث (در مصر) و مالك و ماجشون (در مدينه). اگر اينها نبودند هرآينه گمراه مىشديم.
«علامه كوثرى» در تعليق بر كتاب «الانتقاء» (3)به هنگام نقل سخن «ابنوهب» مىگويد:
ابن عساكر با سند خود اين گفته را از ابن وهب نقل مىكند كه اگر مالك بن انس و ليث بن سعد نبودند، هلاك مىشدم (طبق نقل ديگرى به دليل اختلاف احاديث گمراه مىشدم). گمان مىكردم بايد به هر روايتى كه از رسول خدا (ص) نقل شده، عمل كرد.
كوثرى در ادامه مىگويد:
همانگونه كه بسيارى از راويانى كه به درايت حديث آشنا نيستند و نمىتوانند روايت مطابق با واقع را از ديگر روايات تمييز دهند، نيز دچار همين معضل مىشوند. (4)
«قاضى عياض» از «ابن وهب» نقل مىكند كه گفته است: «اگر خداوند مرا به واسطه مالك و ليث نجات نمىداد، گمراه مىشدم». از او پرسيدند: «چطور؟» پاسخ داد:
روايات فراوانى مشاهده مىكردم. در نتيجه [در انتخاب روايت صحيح] سرگردان مىشدم. اما وقتى روايتها را نزد مالك و ليث مىبردم، آنها به من مىگفتند كدام حديث را بپذيرم و كدام روايت را فروگذارم. (1)
«سفيان بن عيينه» مىگويد: «حديث مايه گمراهى است، مگر براى فقيهان». منظور «سفيان» اين است كه ممكن است غير فقيه روايتى را بر ظاهر آن حمل كند؛ حال آنكه در حديث ديگرى تأويل اين روايت بيان شده است؛ يا اينكه دليلى براى اين روايت وجود دارد كه بر اين فرد غير كارشناس پوشيده است. يا اين روايت به دليل ديگرى كنار گذاشته شده و به آن عمل نمىشود [ولى آن فرد به روايت عمل مىكند] و جز كسى كه در اين زمينه تفقه و دانش كافى دارد، از فهم آن ناتوان است. (2)
از «ابن رشد» درباره معناى عبارت «روايت مايه گمراهى است، مگر براى فقيهان» سؤال شد كه چگونه اين سخن درست است؛ حال آنكه وقتى فرد مىتواند فقيه شود كه به احاديث آشنا باشد؟!
«ابن رشد» چنين پاسخ مىدهد: اين سخن پيامبر اسلام (ص) نيست؛ بلكه سخن «سفيان بن عيينه» و ديگر فقيهان است. البته عبارت درستى است؛ زيرا ممكن است حديثى خاص، معناى عام داشته باشد يا برعكس. همچنين برخى از احاديث ناسخ روايت ديگر هستند. برخى نيز با فعلى همراه شدهاند
[و بايد در كنار يكديگر معنا شوند]. فهم برخى روايات نيز مشكل است؛ به طورى كه ظاهر روايت اقتضا مىكند خداوند را به انسان تشبيه كنيم. مانند اين حديث قدسى: «هركس به من يك وجب نزديك شود، به اندازه يك ذراع به او نزديك مىشوم ...». همچنين احاديثى هستند كه از معناى آنها پرسيده مىشود؛ زيرا فقط فقيهان معناى اين احاديث را مىفهمند.
پس كسى كه گردآورنده احاديث است، ولى هرگز در آنها تفقه و درنگ نمىكند، ممكن است خاص را بر عام حمل كند يا برعكس. همچنين ممكن است معناى روايت را بر ظاهر آن حمل كند. اينكه گفته مىشود «كسى را مىتوان فقيه ناميد كه به احاديث آشنا باشد» سخنى نادرست است؛ زيرا با آشنايى به احاديث، نمىتوان فقيه شد؛ بلكه بايد اهل تفقه در حديث بود. پس اگر كسى در روايات تفقه نكند، فقيه نيست؛ اگرچه گردآورنده احاديث باشد؛ بلكه طبق گفته «ابن عيينه» وى صلاحيت تفقه را پيدا كرده است. (1)
«فضل بن دُكين» كه از مشاهير شيوخ بخارى است، مىگويد:
نزد زفر بن هذيل، از شاگردان بزرگ ابوحنيفه مىرفتم. او در حالىكه لباسى به دور خود پيچيده بود، مىگفت: اى لوچ! بيا تا احاديث تو را غربال كنم. من نيز احاديثى را كه شنيده بودم، نقل مىكردم. سپس او به من مىگفت كدام حديث معتبر و كداميك نامعتبر است، يا كدام حديث ناسخ و ديگرى منسوخ است. (2)
«عبدالله بن مبارك» درباره فقه امام «ابوحنيفه» مىگويد: «نگوييد رأى ابوحنيفه؛ بگوييد تفسير حديث». (1)
برخى از آنانى كه متون روايى را مىخوانند و به آراى فقيهان متخصص در اين روايات توجه نمىكنند، اقدام به صدور فتوا و ترجيح برخى از روايات مىكنند؛ به طورى كه چه بسا گفتهها و احكام صادر شده از سوى آنان در ميان بزرگان و پيشوايان گذشته سابقه نداشته و حكمى جديد و نادر ارائه مىدهند. حتى نظر آنان مبنى بر درست بودن يك حديث موجب مىشود كه به مجتهدان و بزرگان حديث گمان بد ببرند يا آنها را به جهالت در حديثشناسى متهم نمايند؛ چنانكه ممكن است با غرورى كه دارند، حكم به غفلت و روىگردانى بزرگان علم حديث از روايات پيامبر (ص) بدهند. چنين اتهامى بسيار خطرناك است. خداوند امام احمد بن حنبل را رحمت كند. پسرش صالح از او نقل مىكند كه مىگفت:
اگر كسى خود را در مقام صدور فتوا قرار داد، شايسته است به وجوه و معانى قرآن آشنا باشد و اسناد روايات صحيح را بشناسد. همچنين نسبت به سنن آگاهى كامل داشته باشد. (2)
«عبدالله»، فرزند ديگر وى مىگويد:
از پدرم پرسيدم اگر كسى كتابهايى نگاشته باشد كه در آنها احاديث رسول خدا (ص)، صحابه و تابعين را نقل كرده، اما در تشخيص حديث ضعيف و غير معتبر و نيز تشخيص حديثى كه سند آن قوى است از
روايتى كه سند ضعيفى دارد، ناتوان باشد، آيا مىتواند به آن رواياتى كه مىخواهد عمل كند و معتقد به تخيير ميان برخى ديگر از روايات شود؟ آيا مىتواند فتوا بدهد و به آن عمل كند؟ پدرم پاسخ داد: خير؛ مگر اينكه درباره احاديث معتبر از اهل علم بپرسد. در اين صورت بر اساس روايت صحيح عمل كرده است. (1)
«امام شافعى (قدس سره)» مىگويد:
جايز نيست كسى درباره احكام دين خدا فتوا بدهد؛ مگر اينكه به كتاب خداوند، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، تأويل و تنزيل و مكى و مدنى بودن آن و مقصود آيات آگاه باشد. در مرحله بعد، بايد نسبت به احاديث رسول خدا (ص) و ناسخ و منسوخ آن و نيز همچون قرآن به همه ابعاد حديث عالم باشد. همچنين زبانشناس باشد. شعر و ديگر امور لازم براى شناخت قرآن و سنت را بشناسد. همچنين در به كارگيرى اين علوم، انصاف و عدالت داشته باشد. لازم است به اختلاف آراى دانشمندان مناطق مختلف اشراف داشته و از قريحه و ذوق نيز برخوردار باشد. اگر همه اين شرايط را در خود ديد، آنگاه مىتواند در حلال و حرام خدا فتوا بدهد. اما در غير اين صورت، صلاحيت فتوا دادن را ندارد. (2)
«خلف بن عمر» مىگويد:
از مالك بن انس شنيدم كه مىگفت: در مقام افتاء ننشستم، مگر اينكه از كسانى كه عالمتر از من بودند، پرسيدم كه آيا اهل فتوا هستم يا خير؟ از
ربيعه و يحيى بن سعيد پرسيدم. آنها به من امر كردند كه فتوا بدهم. من به او گفتم اگر تو را از فتوا دادن نهى مىكردند، چه مىكردى؟ پاسخ داد: وارد اين كار نمىشدم؛ زيرا شايسته نيست كسى براى خود صلاحيت كارى را ببيند، مگر اينكه از افراد عالمتر از خود بپرسد كه آيا صلاحيت دارد يا خير. (1)
وى در ادامه مىگويد:
حبيب كيرانوى- كه نقلهاى بالا از اوست- مىگويد: اين پاسخى صريح به كسانى است كه مىگويند هر كس بايد بهمقام اجتهاد برسد؛ زيرا ممكن است اين افراد با تلفيق برداشتهاى برخى از علما درباره برخى از متون، برداشتى مخالف برداشت عموم دانشمندان داشته باشند. آنگاه به اين فهم خود معتقد شوند و به آن عمل كنند. در نتيجه براساس اين فهم، فتوا بدهند و ديگران را نيز به عمل براساس اين فتوا دعوت كنند و سرانجام خود و ديگران را دچار آشفتگى و تشويش نمايند؛ بلكه با اين كار به ورطه بدگمانى، غيبت، تحريم ديگران و ستيز با آنها بيفتند.
در اين نوشتار برآنيم تا به مسئله بدعت و احكام آن بپردازيم. امرى كه به بيزارى پويندگان علم از يكديگر، ايجاد شكاف ميان آنها و چه بسا تحريم يكديگر و تيره شدن رابطه برادرى انجاميده است؛ رابطهاى كه خداوند ميان بندگان مؤمن خود برقرار كرده است.
در قرآن كريم مىخوانيم:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَينَ أَخَوَيكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون (حجرات: 10)
1) قواعد فى علوم الفقه، ص 6، به نقل از تزيين الممالك، سيوطى، صص 7 و 8.
مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد؛ باشد كه مشمول رحمت او شويد.
در اينجا به جز خيرخواهى، ارشاد و روشن كردن حق از نگاه عموم علما، به دنبال امر ديگرى نيستيم. بنابراين اگر خواننده سخن اهل علم را حق بيابد، به آن عمل مىكند. كسى كه خود، اهل علم باشد و اين سخنان را نپذيرد، معذور است و ستيزى در ميان نخواهد بود و نبايد بدگمان شد؛ چراكه قرآن كريم مىفرمايد: وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها؛ «هر امتى قبلهاى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است». (بقره: 148)
البته عوام، صاحبنظر و اهل اجتهاد و حكم دادن براساس نصوص نيستند. وظيفه اين افراد پيروى از دانشمندان و كارشناسان اين حوزه است.
قرآن كريم فرمان مىدهد: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون؛ «اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد». (انبياء: 7)
جابر بن عبدالله انصارى مىگويد: وقتى رسول خدا (ص) خطبه مىخواند، چشمان آن حضرت سرخ مىشد و با صداى بلند مىفرمود:
كتاب خدا بهترين سخن و هدايت محمد (ص) بهترين هدايت است. بدترين چيزها وارد كردن امور جديد [به دين] است. هر امر جديد نيز بدعت و هر بدعت، گمراهى است. (1)
«عرباض بن ساريه» مىگويد:
پيامبر (ص) ما را آنچنان موعظه كرد كه چشمها گريان و دلها ترسناك گشت. عرض كرديم: اى رسول خدا! موعظه شما سبب هدايت ماست؛ چه وصيتى براى ما دارى؟ فرمود: شما را به تقوا و فرمانپذيرى توصيه مىكنم؛ اگرچه فرمانده غلام حبشى باشد. اگر برخى از شما زنده بمانيد،
1) صحيح مسلم، ج 3، ص 11.
خواهد ديد كه اختلاف پس از من بسيار خواهد شد. بر شما باد كه به سنّت من (و سنّت خلفاى راشدين عمل نماييد) و بر عمل به آن استقامت ورزيد. زنهار از امور نوظهور [در دين]؛ زيرا هر امر نوظهورى بدعت، و هر بدعتى گمراهى است.
اين روايت را «ابوداود» و «ترمذى» نقل كردهاند. «ترمذى» مىگويد: «اين حديث حسن و صحيح است».
«بخارى» به نقل از قاسم مىآورد: از عايشه شنيدم كه مىگفت: رسول خدا (ص) فرمود: «هركس در امر ما چيز نوظهورى بياورد كه جزء امر ما نباشد، باطل است».
علما گفتهاند بدعتى كه رسول خدا (ص) بيان كرده و ما را از آن برحذر داشته، عبارت است از امر جديدى كه در دين وارد مىشود و مخالف اصول دين باشد، يا به اين اصول ارتباطى نداشته و از دايره حدود دين خارج باشد، يا با روح و قواعد دين سازگارى نداشته باشد. به همين دليل درباره بدعت چند شرط را بيان كردهاند:
است و قيد آن «مسائل نوظهور در دين» است. اين امر چيزى نيست كه افراد تندرو در نفى بدعت، آن را نپذيرند. براى نپذيرفتن اين سخن در سنت دليلى وجود ندارد؛ بلكه افعال رسول خدا (ص)، صحابه و مسلمانان پس از ايشان، بيانگر همين امر است.
«بدعت» در لغت به معناى هر امر جديدى است كه پيش از اين وجود نداشته است. فرمايش خداوند در قرآن كريم كه مىفرمايد: بَديعُ السَّماواتِ وَ الأَرْض؛ «او پديد آورنده آسمانها و زمين است»، (انعام: 101) به اين معناست كه خداوند درحالى آسمانها و زمين را آفريده كه پيش از آن وجود نداشتهاند و براى آنها نمونهاى در گذشته نبوده است. «بديع» در زبان عربى صفت مشبهه به معناى اسم فاعل است؛ يعنى پديد آورنده.
«بدعت» در اصطلاح به معناى امورى است كه با سنت رسول خدا (ص) سازگارى نداشته باشد. «بخارى» روايتى نقل مىكند كه آن حضرت مىفرمايد: «هر چيزى كه جزء امر ما نباشد، مردود است». به غير از بخارى نيز اين حديث را روايت كردهاند. معناى اين سخن اين است كه هر آنچه
امر ما بر آن بنا شده باشد و جزء آن باشد، مردود نيست.
در اينجا تعريف بدعت از نگاه برخى دانشمندان را بيان مىكنيم:
اين تقسيمبندى، با توجه به معناى لغوى واژه «بدعت» است. بر اين اساس، هر امر نوظهورى كه با اصول و قواعد دين سازگار باشد، ستودنى است؛ مانند چاپ قرآن كريم، حفظ و ضبط قرائات و اصول درايه و رجال حديث و نيز تدوين كتب فقهى و سيره.
اما بدعتى كه با اصول و قواعد دين همخوانى نداشته و از آن خارج باشد، ناپسند و نكوهيده است. در اينجا مىتوان بدعتهايى مانند بدعت در عقايد، عبادات، معاملات، ازدواج، تساوى مرد و زن (در غير از امورى كه خدا قائل به مساوات ميان آنهاست)، طلاق و گسستن رشته پيوند زناشويى از سوى قاضى، پذيرش حكم غير خدا در مسائل فراوان يا اندك و ... را به عنوان بدعت مذموم نام برد.
«ابن حجر» به هنگام نقل اين سخن مىگويد:
بدعت در اصل [لغت] عبارت است از امر نوظهورى كه در گذشته براى
1) الحليه، ابو نعيم، ج 9، ص 113.
آن امر مشابهى وجود نداشته است. اما در شرع، به معناى امر نوپيدايى است كه در برابر سنت قرار گيرد. در اين صورت نكوهيده است. سخن درست درباره بدعت اين است كه اگر امر نوپيدايى را بتوان در شمار امورى قرار داد كه از سوى شريعت نيكو شمرده شده، آن امر، بدعتِ نيكو خواهد بود؛ اما اگر در شمار امورى قرار گيرد كه شرع آن را قبيح و ناپسند مىداند، اين بدعت قبيح و نكوهيده است. در غير از اين دو حالت، امور نوپيداى ديگر مباح هستند. (1)
«ابن عربى» در كتاب «عارضة الاحوذى فى شرح صحيح الترمذى» روايتى از رسول خدا (ص) را شرح مىدهد كه فرمودند: «زنهار از امور نوپيدا». وى در شرح اين عبارت مىگويد:
بدانيد كه امر نوپيدا بر دو نوع است: نوپيدايى كه ريشه آن را فقط در شهوت و اراده انسان مىيابيم. در اين صورت، امر نوپيدا باطل است و مصداق بدعت گمراهكننده است. نوع دوم، امر نوپيدايى است كه پيش از اين وجود داشته، اما براى آن نمونه جديدى به وجود آمده است. اين نوع بدعت [نه تنها مذموم نيست، كه] سنت خلفا و پيشوايان فاضل است. اينگونه نيست كه هر امر نوپيدايى به دليل نو بودن مذموم باشد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يلْعَبُونَ (انبياء: 2)
هيچ يادآورى تازهاى از سوى پروردگارشان براى آنها نمىآيد؛ مگر آنكه آن را مىشنوند در حالى كه سرگرم بازىاند!
1) فتح البارى، ج 4، ص 253.
«عمر» نيز مىگويد: «چه نيكو بدعتى». بنابراين هر امر نوپيدايى، ناپسند نيست؛ بلكه بدعتى كه مخالف سنت باشد، ناپسند است. همچنين امور نوپيدايى كه مردم را به گمراهى مىكشاند، مذمت شدهاند. (1)
«امام نووى» در «تهذيب الاسماء و اللغات» مىگويد: «بدعت در شرع عبارت است از ايجاد امر نوپيدايى كه در عهد رسول خدا (ص) نبوده است. اين بدعت به دو نوع نيكو و ناپسند تقسيم شده است».
«شيخ ابومحمد عبدالعزيز بن عبدالسلام» در آخر كتاب «القواعد» مىنويسد: انواع بدعت عبارتند از بدعت واجب، حرام، مستحب، مكروه و مباح. براى اينكه بدانيم يك امر نوپيدا از كداميك از اينهاست، كافى است كه بدعت را به قواعد شريعت عرضه كنيم. اگر در قواعد وجوبى قرار گرفت، بدعت واجب، اگر در قواعد تحريم قرار گرفت، حرام و به همين ترتيب، مستحب، مكروه يا مباح خواهد بود. براى بدعت واجب مىتوان چند نمونه ذكر كرد: فراگيرى علم نحو كه كلام خدا و رسولش به وسيله آن فهميده مىشود. اين فراگيرى واجب است؛ زيرا حفظ شريعت واجب است و شرع را فقط از اين راه مىتوان حفظ كرد. مثال ديگر، حفظ قرآن و سنت است. تدوين اصول دين و اصول فقه نيز از بدعتهاى واجب است. تبيين موضوع جرح و تعديل و تشخيص روايت صحيح از غير صحيح نيز از مثالهاى ديگر بدعت واجب است؛ زيرا قواعد شريعت دلالت مىكند كه حفظ آن، واجب كفايى است. اين مهم فقط با فراگيرى و تبيين دانشهاى نام برده شده ممكن مىشود.
1) عارضة الاحوذى، ج 10، صص 146 و 147.
از نمونههاى بدعت حرام، مذهب قدريه، جبريه، مرجئه و مجسّمه هستند؛ اما پاسخ به اين فرقهها از بدعتهاى واجب است.
ايجاد مرز و نيز احداث مدرسه و هر كار نيكى كه در صدر اسلام نبوده، بدعتهاى مستحب هستند. همچنين نماز تراويح، تبيين ابعاد تصوف و جدل و تشكيل جلسه براى استدلال- به شرط قصد قربت- نمونههاى ديگر بدعت مستحب هستند. از بدعتهاى مكروه نيز مىتوان به تزئين مساجد و نقاشى و تذهيب قرآن كريم اشاره كرد.
دستدادن نمازگزاران پس از نماز صبح و عصر با يكديگر، بهرهمندى بيشتر از غذاها و نوشيدنىهاى لذيذ و نيز لباسهاى شيك، بدعتهايى هستند كه مباح شمرده مىشوند؛ هرچند برخى از اين مصاديق را گروهى از علما، از مصاديق بدعت مكروه مىدانند. برخى ديگر از اين مصاديق نيز در نگاه شمارى از علما از سنتهاى رايج در دوران رسول خدا (ص) و پس از ايشان مىباشد؛ مانند استعاذه (1)در نماز و بسمله. (2)«ابن حجر» نيز اين را در كتاب «الفتح» نقل كرده و پذيرفته است. (3)
«ابن اثير» در كتاب «النهاية فى غريب الحديث» مىگويد: بدعت دو نوع است: بدعت هدايت و ديگرى بدعت ضلالت و گمراهى. هر آنچه كه برخلاف دستورات خداوند و رسول گرامىاش باشد، ناپسند و نكوهيده
است. اما هر آنچه را كه بتوان در شمار امور نيكو و مستحب قرار داد و ترغيب خدا و رسولش در انجام آنها ديده مىشود، پسنديده و ستودنى است. اگر نوعى بخشش و سخاوت يا امرى معروف و درست وجود داشته باشد، پسنديده است؛ اگرچه پيش از اين سابقه نداشته است. قرار دادن اين امور در قلمرو امور خلاف شرع جايز نيست؛ زيرا رسول خدا (ص) براى آنها ثواب تعيين كرده است. ايشان مىفرمايد: «هر كس سنت حسنهاى را بنا نهد، از اجر اين عمل نيك و اجر كسانى كه به آن عمل كردهاند، برخوردار مىشود» و مىفرمايد: «هر كس سنت بدى را آغاز كند، گناه اين عمل و گناه كسى كه به آن عمل كند، براى او نوشته مىشود؛ زيرا اين سنت بد، برخلاف دستوراتى است كه خدا و پيامبر (ص) دادهاند».
اين گفته عمر كه « [نماز تراويح] چه نيكو بدعتى است» در همين راستاست؛ زيرا نماز از افعال ستوده شده است و در شمار كارهاى نيكو قرار دارد. به همين دليل، وى آن را بدعت مىشمارد و ستايش مىكند؛ زيرا رسول گرامى اسلام (ص) فقط چند شب اين نماز را خواند، اما آن را به عنوان سنت پايهگذارى نكرد. مردم را براى خواندن اين نماز جمع نكرد و به آن اهتمام نداشت؛ چنانكه اين نماز در زمان ابوبكر نيز سنت نبود؛ بلكه عمر مردم را براى خواندن اين نماز جمع كرد. به همين دليل آن را بدعت ناميد. در واقع اين نماز يك سنت است؛ زيرا پيامبر (ص) مىفرمايد: «بر شما باد پيروى از سنت من و سنتهاى خلفاى راشدين پس از من»؛ چنانكه مىفرمايد: «به ابوبكر و عمر كه پس از من مىآيند، اقتدا كنيد».
بنابراين، حديث «هر امر نوظهورى بدعت است» (1)تأويل دارد. در واقع رسول خدا (ص) در صدد بيان اين معناست كه هر امر نوپيداى مخالف با اصول شريعت و ناسازگار با سنت، بدعت [نكوهيده] است.
«حافظ زينالدين بن رجب حنبلى» مىگويد:
مقصود از بدعت، امر نوپيدايى است كه در شريعت اسلام، اصلى ديده نمىشود كه دلالت بر درستى آن داشته باشد؛ اما اگر يكى از اصول شريعت، دلالت بر درستى امرى نوپديد داشته باشد، هرچند واژه بدعت درباره آن به كار مىرود، اما بدعت اصطلاحى و شرعى نيست. (2)
«احمد بن حجر هيثمى» كه كتابهاى «الفتاوى الحديثية»، «الفتاوى الفقهية» و «كف الرّعاع» را نگاشته، درباره بدعت مىگويد:
واژه بدعت به معناى امر اختراعى و نوپديد است؛ اما در شرع به معناى امرى است كه برخلاف امر شارع و ادله خاص و عام شرع پديدار گشته است. (3)
«شيخ محمد بخيت مطيعى» مىگويد:
بدعت شرعى عبارت است از امرى كه در آن، گمراهى است و نكوهش شده است. بدعت به معناى لغوى آن است كه از بدعت شرعى عامتر است؛ زيرا بدعت شرعى يكى از اقسام بدعت است. (4)
1) النهايه، ج 1، ص 79.
2) جامع العلوم و الحكم، چاپ هند، ص 16.
3) التبيين فى شرح الاربعين، ص 32.
4) أحسن الكلام فى البدعة و السنة، به نقل از الفتاوى الحديثية، ص 205. ر. ك: البدعة تحديدها و موقف الاسلام منها، دكتر عزت عطيه، ص 162. وى در اين كتاب تعاريف بسيارى را برشمرده است. خواندن اين كتاب ارزنده به خوانندگان گرامى توصيه مىشود.
پيش از اين گفتيم حكم «هر امر نوپيدايى، بدعت است» تخصيص مىخورد و امور نوپيداى دنيايى را شامل نمىشود؛ مانند وسائل خدمات رفاهى، خانههاى جديد، وسايل حمل و نقل، كارخانهها، صنايع، تسليحات و .... همچنين بيان شد كه همه بر بدعت نبودن اين امور اتفاق نظر دارند. اكنون مىگوييم اگر در امور دينى نيز با هنجارهاى نوپيدايى روبهرو شديم، اين هنجارها از اين حكم تخصيص مىخورند و از دايره افراد عام خارج مىشوند و ديگر نمىتوان اين امور را در ذيل حكم «هر امر نوپيدايى بدعت است» قرار داد؛ زيرا امور نوپيداى دينى كه با اصول و قواعد دين همخوانى داشته باشد، بدعت ناپسند نيست. از اصول و قواعد دين مىتوان به آيه: وَافْعَلُوا الْخَيرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون؛ «و كار نيك انجام دهيد، تا رستگار شويد!» (حج: 77) و آيه إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون؛ «ما قرآن را نازل كرديم و ما به طور قطع آن را حفظ مىكنيم!» (حجر: 9) اشاره كرد.
نمونههاى اين امور نوپيدا فراوان هستند. برخى در زمان رسول خدا (ص) نيز رخ داد و آن حضرت پس از انجام آنها از سوى مردم، بر اين رفتارها مهر تأييد زدند. البته نه اينكه رسول خدا (ص) آنها را فقط براى كسانى كه انجام داده بودند، تأييد كرده باشد؛ بلكه به معناى تأييد انجام اين امور از سوى ديگران نيز هست. برخى از نمونههاى امور نوپيدا نيز در دوران صحابه رسول خدا (ص) رخ داد. برخى ديگر نيز پس از اين دو دوره تاريخى بروز كرد؛ اما مسلمانان به آنها عمل كردند و قلمرو بدعت نكوهيده را به اين امور نوپيدا سرايت ندادند. براى توضيح بيشتر برآنيم تا نمونههايى از امور نوپيدايى را بيان كنيم كه در سه دوره پيشگفته رخ دادند، اما از نگاه شارع و امت اسلامى ناپسند شمرده نشدند.
طبق روايتى كه «بخارى» و «مسلم» از «ابوهريره» نقل كردهاند، پيامبر (ص) به هنگام نماز صبح به بلال مىفرمايد: «اى بلال! بگو به كداميك از اعمالى كه در اسلام انجام دادهاى اميدوارترى؟ زيرا من صداى كفشهايت در بهشت را شنيدم». بلال گفت: «هيچ لحظهاى از شبانهروز بر من نگذشت كه وضو بگيرم، مگر اينكه با آن وضو، نماز گزاردم».
«ترمذى» نيز اين روايت را كه مرتبه آن را حَسَن مىداند، با كمى تفاوت چنين نقل مىكند: رسول خدا (ص) از بلال پرسيد: «چگونه در بهشت از من پيشى گرفتى؟» بلال گفت:
اذان نگفتم، مگر اينكه پس از آن دو ركعت نماز خواندم. هر بار كه وضويم باطل شد، وضويى دوباره ساختم و بر اين باور بودم كه بايد با اين وضوى جديد دو ركعت نماز بخوانم.
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «با اين عمل خود [به بهشت] نائل شدى». آشكار است كه كدام بخش از روايت مورد استناد ماست. بلال پس از هر بار وضو گرفتن، دو ركعت نماز مىخوانده است؛ در حالى كه دستورى شرعى براى اين كار وجود نداشته. او معتقد بوده كه وظيفه دارد نماز بگزارد. ابن حجر در كتاب «الفتح» پس از ذكر اين حديث مىنويسد: از اين روايت استفاده مىشود كه براى تعيين زمان عبادت مىتوان اجتهاد كرد؛ زيرا بلال با استنباط خود به اين نتيجه رسيد كه بايد پس از هر بار وضو گرفتن، نماز بخواند. رسول خدا (ص) نيز عمل او را تأييد كردند. (1)
بخارى، مسلم و ديگران در كتاب «صلاة» از رفاعة بن رافع نقل مىكنند: پشت سر پيامبر (ص) نماز مىخوانديم. هر گاه كه ايشان از ركوع برمىخاستند، مىفرمودند: «سَمِعَ اللهُ لِمَنْ حَمِدَه». يكى از نمازگزاران گفت: «رَبَّنا وَ لَكَ الحَمْدُ حَمْداً كَثيراً طَيِّباً مُبارَكَاً فِيهِ». پس از آنكه نماز تمام شد، آن حضرت پرسيدند: گوينده اين عبارت كيست؟ آن مرد خود را معرفى كرد. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: سى و چند فرشته را ديدم كه از يكديگر پيشى مىگرفتند و هر يك از آنها اين عبارت را مىنوشت.
محل استناد ما در اين روايت آشكار است. ابن حجر در كتاب «الفتح» مىگويد: بنابراين روايت، وارد كردن ذكر جديد و غير مأثور در نماز جايز است؛ به اين شرط كه مخالف ذكرهاى مأثور نباشد. همچنين با استناد به اين روايت بلند خواندن اذكار در نماز جايز است؛ مگر اينكه باعث تشويش و به هم خوردن نظم شود.
1) فتح البارى، ج 3، ص 276.
بخارى در كتاب «صلاة» در بابى با عنوان «جمع ميان دو سوره در يك ركعت» روايتى را به نقل از انس چنين نقل مىكند: مردى از انصار، در مسجد قبا امام جماعت بود. هربار كه سورهاى از سورههاى جايز در نماز را مىخواند، با سوره توحيد آغاز مىكرد. سپس سوره ديگرى را با آن مىخواند و اين كار را در هر ركعت نماز انجام مىداد. مردم به او گفتند: «تو يك سوره را آغاز مىكنى اما اين سوره تمام نشده، سوره ديگرى را مىخوانى! يا سوره را كامل بخوان يا از خواندن آن صرفنظر كن».
او پاسخ داد: «من اين كار خود را ترك نمىكنم. اگر دوست داشتيد، من امام جماعت باشم، اين كار را مىكنم؛ اما اگر كار من برايتان ناخوشايند است، نماز نمىخوانم. او فردى بود كه از نگاه آن مردم، بهترين ايشان بود و آنها نمىخواستند غير از او امام جماعت باشد». وقتى پيامبر (ص) بر آنها وارد شد، ماجرا را براى پيامبر (ص) نقل كردند. آن حضرت فرمود: «اى فلانى! چرا به خواسته اصحاب خود تن نمىدهى؟ به چه علت لازم مىدانى اين سوره را در هر ركعت نماز بخوانى؟» پاسخ داد: «من اين سوره را دوست دارم». آنگاه رسول خدا (ص) به وى فرمود: «علاقه تو به اين سوره، تو را به بهشت فرستاد».
«ابن حجر» در شرح اين روايت مىگويد: «محبت و دوست داشتن سوره توحيد موجب شده كه اين امام جماعت در نماز، كارى را انجام دهد كه افزون بر فعل پيامبر (ص) است. بشارت آن حضرت به بهشت براى اين امام جماعت، دلالت بر رضايت ايشان از اين عمل نمازگزار دارد».
«بخارى» در چند جا از كتاب صحيح خود، از «ابوسعيد خدرى» نقل مىكند كه شمارى از اصحاب رسول خدا (ص) به سفر رفتند. آنان در راه به يكى از قبايل عرب رسيدند. از اهل آن قبيله خواستند از آنها پذيرايى كنند؛ اما آن قبيله از اين كار خوددارى كردند. [پس از رفتن كاروان پيامبر] رئيس اين قبيله توسط جانورى گزيده شد. هر چه كردند، سودى نداشت. برخى از آنان گفتند اگر نزد اين گروهى كه از ما عبور كردند برويم، شايد مرهمى براى اينگزيدگى داشته باشند. پس نزد آنان آمدند وگفتند: «اى قوم! رئيس ما گزيده شده است و براى درمان او هر كارى كرديم بىفايده بود. كسى از شما چيزى براى درمان او دارد؟» يكى از اصحاب پاسخ داد: «من راه درمان اين درد را مىدانم، اما چون شما ما را به ميهمانى نپذيرفتيد، اكنون من نيز او را درمان نمىكنم؛ مگر اينكه براى من پاداشى قرار دهيد».
آنها نيزتعدادى گوسفند را پاداش مداواى رئيس قبيله قرار دادند. اينمرد آب دهانش را بهجاى گزيدگى مىماليد و سوره حمد را مىخواند، تا اينكه گزيدگى رئيس قبيله التيام يافت. اهل قبيله نيز پاداش وى را دادند. برخى از اصحاب گفتند: «گوسفندان را بين يكديگر تقسيم كنيم». كسى كه بيمار را درمان كرده بود، گفت: «اين كار را نكنيد تا نزد رسول خدا برويم و ماجرا را براى ايشان بگوييم تا ببينيم دستور ايشان چيست؟» نزد رسول خدا (ص) آمدند و ماجرا را براى ايشان تعريف كردند. پيامبر (ص) فرمودند: «از كجا مىدانستى كه اين درمان گزيدگى است؟ كار درستى كرديد. اكنون گوسفندان را تقسيم كنيد و يك سهم از آن را به من بدهيد».
«ابن حجر» در بخش اجاره از كتاب «الفتح» در توضيح اين روايت مىگويد: عبارت «ما يدريكَ» براى تعجب به كار مىرود. همچنين براى بزرگ شمردن امرى استفاده مىشود. اين معنا نيز در اينجا شايسته است. در روايت «شعبه»، عبارت «پيامبر (ص) نهى نكرد» افزوده شده است. در روايت «سليمانبن قنه» پس از عبارت «از كجا مىدانستى كه اين درمان گزيدگى است»، آمده: «عرض كردم: اى رسول خدا! امرى بود كه به دلم افتاد».
«شيخ عبدالله محفوظ حداد باعلوى» مىگويد:
اين روايت به صراحت دلالت بر اين دارد كه اين صحابى نمىدانست درمان بيمارى با سوره حمد مشروع است يا خير؛ اما آن را با اجتهاد خود انجام داد. اين كار، خلاف شرع نيز نبود؛ زيرا سنت اسلام اين است كه هر كار نيكى را تأييد مىكند. از سوى ديگر هرچند رسول خدا (ص) همين كار را انجام نداده بود، اما اين عمل مفسدهبرانگيز نيز نبود. (1)
صاحبان كتابهاى «سنن» و نيز «احمد» و «ابن بريده» از پدرش بريده نقل مىكند كه گفت: به همراه پيامبر (ص) وارد مسجد شديم؛ ديديم كه مردى نماز مىخواند و اينگونه دعا مىكند: «خدايا! به واسطه گواهى من بر اينكه تو خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، تو بىنياز هستى، نه زاده و نه زاييدهاى، هيچ كس همتاى تو نيست. به اين گواهى از تو مىخواهم ...» آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست، [اين مرد] خدا را با نام اعظم خواند. نامى كه اگر با آن خوانده شود و از او درخواست شود، عطا مىكند و اجابت مىنمايد».
1) السنة و البدعة، ص 39.
روشن است كه اين صحابى بزرگوار، خدا را با همان معارفى كه الهام شده از سوى خداست، خوانده است؛ بدون اينكه رسول خدا (ص) اين ذكر را به او ياد داده باشد؛ اما با اين حال رسول گرامى اسلام (ص) اين عمل را تأييد كردند.
«مسلم» در صحيح خود از «ابوسعيد خدرى» نقل مىكند: معاويه بر گروهى كه در مسجد نشسته بودند، وارد شد و پرسيد: «براى چه اينجا نشستهايد؟» پاسخ دادند: «براى ذكر خدا نشستهايم». پرسيد: «شما را به خدا سوگند! فقط براى ذكر خدا نشستهايد؟» گفتند: «آرى، به خدا قسم، فقط براى ذكر خدا نشستهايم». آنگاه معاويه گفت: «اين سوگند دادن، به سبب بدگمانى به شما نبود. در كم شمار دانستن احاديث، هيچ كس همسان من نيست؛ [اما] رسول خدا (ص) وارد جمعى از اصحاب خود شد و از آنان پرسيد: «براى چه چيز اينجا گردهم آمدهايد؟» پاسخ دادند: «براى ياد خدا و حمد و سپاس او و به دليل هدايت و منتى كه بر ما دارد». آن حضرت فرمود: «شما را به خدا سوگند! فقط براى همين امر جمع شدهايد؟» پاسخ دادند: «به خدا سوگند كه دليل نشستن ما در اينجا فقط همين امر است». آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «اين سوگند دادن به سبب بدگمانى به شما نبود؛ بلكه جبرئيل به من خبر داد كه خداوند به خاطر شما در برابر فرشتگان افتخار مىكند».
به همين دليل، «نووى» در كتاب «رياض الصالحين» بخشى را به «فضل حلق الذكر» (1)اختصاص داده است. اين روايت تصريح مىكند كه هرگونه
1) فضيلت تشكيل حلقه ذكر.
نشست و گردهمآيى براى امر خير مصداق ذكر و ياد خدا مىباشد. آنچه در اين روايت مدّ نظر ماست، تأييد تشكيل جلسه در خانه خدا به قصد ذكر خداوند و حمد و ثناى اوست؛ زيرا آن حضرت اين جلسه را تأييد كرد؛ هرچند خود دستور تشكيل چنين حلقهاى را نداده يا اين كار سيره آن حضرت نبوده است. در صحيح مسلم روايت شده كه ايشان فرمودهاند: «هر جمعى كه براى خدا تشكيل شود، فرشتگان پيرامون آنها جمع مىشوند؛ رحمت آنها را فرا مىگيرد؛ آرامش بر آنها فرود مىآيد و خداوند براى كسانى كه نزد او هستند، از آنها ياد مىكند».
برخى مىگويند «عبدالله بن مسعود» گروهى را كه در مسجد به ذكر خداوند مشغول بودند، از مسجد بيرون كرد. (1)[چه بسا از نگاه او، اين كار بدعت بوده است] اما واقعيت اين است كه اين عمل، فعل و اثر يك صحابى است و با حديث رسول خدا (ص) تعارض ندارد؛ بلكه اثر و فعل با وجود حديث صحيح، بىاعتبار مىشود. از سوى ديگر، يكى از راويان اين عمل ابن مسعود فردى به نام حكم بن مبارك است. ابن ابى حاتم اين راوى را صدوق [راستگو] شمرده، ولى مىگويد كه شايد دچار وهم شده است. (2)
«شيخ عبدالحى لكنوى» نيز مىگويد: از چند زاويه به اين مسئله پاسخ مىدهيم:
اول: هرچند گروهى از فقيهان، اين اثر را نقل كردهاند، اما نه تنها اين مسئله در كتابهاى حديثى ديده نمىشود، بلكه خلاف آن آمده است.
سيوطى مىگويد بنابر روايتى كه «احمد بن حنبل» در كتاب «زهد» آورده، بايد عمل «ابن مسعود» را ردّ كرد. «حسين بن محمد» از «ابووائل» نقل مىكند در پاسخ به كسانى كه گمان مىكنند عبدالله [بن مسعود] از ذكر خداوند نهى مىكرد، بايد بدانند كه من در مجلسى با وى همنشين نبودهام، مگر اينكه وى در آن جلسه خدا را ياد مىكرد.
دوم: با فرض پذيرش درستى آنچه از وى نقل شده، اين عمل با روايات صريح نقل شده درباره جواز گرد آمدن براى ذكر و آشكار گفتن ذكر، تعارض دارد. به هنگام تعارض نيز اين روايات بر عمل ابن مسعود مقدم شمرده مىشوند. (1)
«احمد»، «ابوداود» و «بخارى» به نقل از «عمرو بن عاص» نوشتهاند كه وى مىگويد: وقتى براى غزوه «ذات السلاسل» اعزام شدم، در يك شب بسيار سرد محتلم شدم، اما از بيم جانم غسل نكردم. آنگاه تيمم كردم و به همراه اطرافيان خود نماز صبح را خوانديم. وقتى نزد رسول خدا (ص) رفتيم، آنان ماجرا را براى آن حضرت نقل كردند. پيامبر (ص) فرمود: «اى عمرو! در حال جنابت با اطرافيان خود نماز خواندى؟!» من در پاسخ آن حضرت آيه وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللهَ كانَ بِكُمْ رَحيماً؛ «خودكشى نكنيد! خداوند نسبت به شما مهربان است». (نساء: 29) را خواندم. سپس گفتم به همين دليل تيمم كردم و نماز گزاردم. آن حضرت نيز تبسمى كرد و مطلبى نفرمود.
در بررسى دلالت روايت «شيخ عبدالله محفوظ» مىگويد:
1) سباحة الفكر فى الجهر بالذكر، شيخ عبدالحى لكنوى، ص 42.
تبسم رسول خدا (ص) و سكوت ايشان [در برابر عمل عمرو بن عاص] بهترين دليل بر رضايت وى و درست دانستن اين عمل است؛ زيرا آن حضرت عمل باطل هيچ كس را تأييد نمىكند. (1)
«احمد بن حنبل» و «طبرانى» از «ابوموسى اشعرى» نقل مىكنند (2)كه وى مىگويد: به همراه گروهى از قوم خويش نزد پيامبر (ص) آمديم. آن حضرت فرمود: «بر شما و ديگران بشارت باد كه هركس صادقانه گواهى دهد خدايى جز الله نيست، بهشتى مىشود». آنگاه از نزد پيامبر (ص) بيرون آمديم و به مردم بشارت مىداديم. در راه با عمر روبهرو شديم. وى ما را نزد پيامبر (ص) بازگرداند و به آن حضرت عرض كرد: «اى رسول خدا! مردم اينگونه [به بهشت] اميدوار مىشوند [و عمل صالح انجام نمىدهند]!» رسول خدا (ص) سكوت كرد.
عمر از اين بيم داشت كه مردم به باور و اعتقاد بسنده كنند و عمل شايسته را رها نمايند. آشكار است كه رسول خدا (ص) مقصود عمر را تأييد كرد.
«احمد» و «طبرانى» از «عقبة بن عامر» نقل مىكنند: (3)رسول خدا (ص) درباره فردى كه به او «ذو البجادين» گفته مىشد، فرمود: «وى [در ياد خدا] أوّاه (بسيار ناله مىكند و فرياد مىكشد) است». دليل سخن پيامبر (ص) اين بود كه وى فراوان قرآن تلاوت مىكرد و با صداى بلند دعا مىخواند.
مىبينيم رسول خدا (ص) رفتار اين فرد را كه با صداى بلند ذكر مىگفت و دعا مىكرد، تأييد فرمود و حتى او را «أوّاه» ناميد كه اين لقب و مرتبهاى ارزشمند است. (1)
در «كتاب الجهاد» از «سنن ابوداود» روايتى با سند «عبدالرحمن بن ابوليلى» نقل شده كه «عبدالله بن عمر» مىگويد: در يكى از سريههاى رسولخدا (ص) بودم كه دچار مشكل و سختى شديم و از جنگ فرار كرديم. سپس با خود گفتيم: ما فرار كرديم و مورد خشم قرار گرفتهايم. چه كار كنيم؟ به يكديگر گفتيم كه وارد مدينه مىشويم و در آنجا مىمانيم تا كسى ما را نبيند. وقتى وارد مدينه شديم، گفتيم نزد رسول خدا (ص) مىرويم. اگر وى توبه ما را پذيرفت كه مىمانيم. در غير اين صورت، از مدينه مىرويم. پيش از نماز صبح نزد ايشان رفتيم و به ايشان عرض كرديم: «ما فراريان جنگ هستيم». آن حضرت فرمود: «نه، شما پريشان و نگران هستيد». ما نيز نزديك شديم و دست آن حضرت را بوسيديم. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «من پناه مسلمانان هستم».
شاهد سخن اين مطلب است، آن حضرت، بوسيدن دست را تأييد كرد. بوسيدن عملى است كه برخى آن را «سجده اصغر» ناميدهاند.
رسول خدا (ص) پيش از آنكه قرآن را جمعآورى كند، رحلت كرد. «بخارى» و ديگران از «زيد بن ثابت» نقل مىكند: ابوبكر پس از پيكار با اهل
1) خداوند در آيه 75 سوره مباركه هود، اين لقب را به حضرت ابراهيم ع داده است. مترجم
يمامه، مرا نزد خود فراخواند. وقتى رفتم، ديدم عمر بن خطاب نيز آنجاست. ابوبكر گفت: «عمر آمده و مىگويد در نبرد يمامه، قاريان قرآن كشته شدهاند. از اين بيمناكم كه قُرّاء در مناطق مختلف كشته شوند و بخش زيادى از قرآن از بين برود. به نظر من بايد دستور جمعآورى قرآن را بدهى». [انس بن مالك مىگويد] به عمر گفتم: «چرا دست به كارى بزنيم كه رسول خدا (ص) انجام نداده؟» عمر گفت: «به خدا سوگند، اين كار نيكى است». وى در حالى كه اين سخنان را مىگفت، خداوند به من عنايت كرد و من نيز با عمر همعقيده شدم. زيد مىگويد: ابوبكر گفت: «تو جوان هستى و تو براى رسول خدا (ص) وحى را مىنگاشتى و قرآن را دنبال مىكردى. پس قرآن را جمعآورى كن. به خدا سوگند كه اگر به من جابهجا كردن كوهى را دستور مىدادند، آسانتر از جمعآورى قرآن بود». گفتم: «چگونه كارى را انجام مىدهيد كه خود رسول گرامى اسلام (ص) نيز انجام نداد؟» پاسخ داد: «به خدا سوگند كه اين كار نيكى است». در همين حال كه ابوبكر به من اين را مىگفت، خداوند به من عنايت كرد و مانند ابوبكر بر همين باور شدم. به همين دليل شروع به تتبع در قرآن و جمعآورى آن كردم.
به اين ترتيب به گفته عبدالله بن عمر قرآن كريم براى اولين بار بر روى كاغذ جمعآورى شد. (1)
«بخارى» و ديگران از انس نقل مىكنند: «حذيفة بن يمان» نزد عثمان آمد. عثمان در آن هنگام به همراه اهل عراق در حال نبرد با شاميان براى فتح «ارمنستان» و «آذربايجان» بود. وى به عثمان گفت: پيش از اينكه
1) الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 59.
همچون يهود و نصارا با يكديگر اختلاف پيدا كنيم، به داد امت اسلامى برسيد. عثمان فردى را نزد حفصه فرستاد و پيغام داد كه صحف موجود را برايمان بفرست تا از آنها نسخهبردارى كنيم. سپس صحف را برايت پس مىفرستيم. حفصه نيز همين كار را كرد. آنگاه عثمان به «زيد بن ثابت»، «عبدالله بن زبير»، «سعيد بن عاص» و «عبدالرحمان بن حارث بن هشام» دستور داد تا از مصاحف نسخهبردارى كنند. در اين نقل آمده كه سپس دستور داد تا هر يك از اين نسخهها را به نقطهاى بفرستند و قرآنهاى موجود ديگر را بسوزانند.
«حارث محاسبى (قدس سره)» مىگويد: مشهور اين است كه عثمان قرآن را جمعآورى كرد؛ اما چنين نيست؛ بلكه عثمان وقتى نگران شد كه مردم عراق و شام در حروف قرائات مختلف دچار اختلاف شوند و فتنهاى برپا شود، دستور داد تا قرآن به يك سبك قرائت شود. اما پيش از عثمان نيز مصاحف به هفت شكل نازل شده، وجود داشت. بنابراين، كسى كه اقدام به جمعآورى قرآن كرد، ابوبكر بود. على (ع) فرموده است: «اگر من حاكم بودم، به مصاحفى عمل مىكردم كه عثمان به آنها عمل مىكرد». (1)
«بخارى» و ديگر منابع از «ابوهريره» نقل مىكنند كه مىگويد: پس از رحلت رسول خدا (ص) و زمانى كه گروهى از اعراب كفر ورزيدند، ابوبكر به پيكار با آنها پرداخت. عمر به ابوبكر گفت: «چگونه با مردم مىجنگى؟ رسولخدا مىفرمود: مأمور شدهام با مردم بجنگم تااينكه بگويند
1) الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 60. به گفته نويسنده كتاب، اين روايت كه حضرت على ع قرآن را به شكل يك مصحف كتابت و جمعآورى كرد، پذيرفته نيست. مترجم
«لا الهَ الا الله». هر كس بگويد، مال و جانش در امان است». ابوبكر پاسخ داد: «به خدا سوگند با كسانى كه بين نماز و زكات جدايى انداختند، مىجنگم [منظور كسانى است كه نماز مىخوانند ولى زكات نمىپردازند]؛ زيرا زكات حقى است كه بر مال انسان قرار گرفته است. به خدا سوگند اگر آنان از دادن بز مادهاى كه به رسول خدا (ص) مىدادند، خوددارى كنند، براى اين كار نيز با آنان خواهم جنگيد». عمر گفت: «به خدا سوگند جز اين نيست كه خداوند به ابوبكر عنايت كرده تا بجنگد. پس دانستم كه او بر حق است».
مىبينيم ابوبكر و صحابه كارى را كردند كه رسول خدا (ص) انجام نداده بود. آنان با كسانى كه زكات نمىدادند، جنگيدند و به ريختن خون انسانها مبادرت كردند؛ امرى كه در دين اسلام حرمت بسيارى دارد.
«بخارى» و «مالك» از «عبدالرحمن بن عبدالقارى» روايت مىكنند: در يكى از شبهاى ماه رمضان با عمر بن خطاب به سوى مسجد رفتيم. ديديم كه مردم پراكنده شدهاند و يك نفر به تنهايى نماز مىگزارد. فرد ديگرى نيز به همراه عدهاى از مردم [نه همه نمازگزاران] نماز جماعت برگزار كردهاند. عمر گفت: «اگر مردم پشت سر يك نفر نماز بگزارند بهتر است». سپس ابّى بن كعب را امام جماعت قرار داد و مردم را نيز به نماز در پشت سر او فراخواند. شب ديگرى با عمر به مسجد آمديم؛ ديديم كه مردم همه پشت سر يك نفر نماز مىخوانند. عمر گفت «: اين بدعت خوبى است». (1)
1) به اين ترتيب عمر دستور داد تا نماز مستحب به جماعت خوانده شود؛ امرى كه امروزه اهل سنت از آن به عنوان نماز تراويح ياد مىكنند و آن را سنت به جاى مانده از عمر مىدانند. مترجم
مىبينيم عمر براى اولين بار مردم را جمع كرد تا پشت سر يك نفر نماز بخوانند. پس از وى عثمان و پس از او [حضرت] على (ع) نيز همينگونه عمل كردند. اين سنت عمر همچنان در سرزمينهاى اسلامى دنبال مىشود. (1)
«اسماعيل امير صنعانى» به دليل داشتن فهمى متفاوت از پيشوايان [مذاهب اهل سنت] در تعليق سخن عمر كه چنين نماز جماعتى را بدعتى نيكو دانسته سخن نادرستى آورده است. وى مىگويد:
منظور اين است كه مردم را به نماز خواندن پشت سر يك امام جماعت ملزم كرد. اين الزام يك كار بديع و نوآورى بود. منظور عمر اين نبود كه به جماعت خواندن نماز مستحبى، بدعت است؛ بلكه او مردم را جمع كرد تا يك نماز جماعت برپا شود و اين كار را بدعت ناميد. درباره عبارت «بدعت خوبى است» بايد يادآور شد كه بدعت، امر پسنديده و ستودنى نيست؛ بلكه هر بدعتى گمراهى است.
آيا اين سخنان، بىادبى به فردى نيست كه به فرموده رسول خدا (ص) خداوند حق را بر زبان و قلب او جارى كرده است؟! گويا اين مرد بغض و كينه عمر را از پيشينيان خود به ارث برده است. وى در فهم متون روايى دچار انحراف شگفتآورى شده است. او مىگويد: «ابوداود»، «احمد» و «ترمذى» اين روايت را آوردهاند كه پيامبر (ص) فرمود: «عَلَيكُم بِسُنَّتِي وَ سُنَّةِ الخُلَفاءِ الرّاشِدِينَ بَعدي. تَمَسَّكُوا بها وَ عَضُّوا عَلَيها بِالنَّواجِذِ». (2)
«حاكم نيشابورى» با توجه به شروط صحت حديث از نگاه «مسلم» و «بخارى» اين روايت را صحيح مىداند. روايت ديگرى نيز مشابه اين حديث نقل شده كه مىفرمايد: «به دو نفرى كه پس از من مىآيند، اقتدا كنيد؛ [يعنى] ابوبكر و عمر». اين روايت را «ترمذى» حَسَن مىداند. «احمد»، «ابن ماجه» و «ابن حبان» اين روايت را از طريق متفاوتى نقل نمودهاند؛ اما هر يك از اين طرق، تقويتكننده طريق ديگرى است. منظور از سنت خلفاى راشدين و پيروى از آن، همان سنت و روشى است كه مطابق روش و اسلوب پيامبر (ص) باشد؛ مانند مبارزه با دشمنان، تقويت شعائر دينى و ... بنابراين روايت ياد شده، عامّ است و به عمر و ابوبكر اختصاص ندارد؛ بلكه هر حاكمى را شامل مىشود.
روشن است كه از قواعد و اصول شريعت اين است كه خليفه و حاكم شرع حق ندارد شيوهاى متفاوت از شيوه رسول خدا (ص) پايهگذارى كند. عمر نيز كه خليفه بود، كار خود يعنى به جماعت خواندن نماز در شبهاى رمضان را بدعت ناميد، نه سنت. (1)
اميدوارم اين عالم مسلمان از بىادبى خود توبه كرده باشد. براى روشن شدن نادرستى سخن صنعانى، سخن يكى از بزرگان اهل سنت در اين باره را نقل مىكنيم. قاضى ابوبكر بن عربى در كتاب «عارضة الاحوذى فى شرح سنن الترمذى» به هنگام شرح روايت «بر شما باد پيروى از سنت من و سنت خلفاى راشدين»- كه «ترمذى» آن را نقل كرده و حديثى حسن است-
1) سبل السلام، ج 2، ص 11.
مىگويد: اجماع وجود دارد كه «خلفاى راشدين» چهار نفر هستند: ابوبكر، عمر، عثمان و [حضرت] على؛ اين چهار نفر همانهايى هستند كه خداوند درباره آنها به وعده خويش عمل كرد:
وَعَدَ اللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً (نور: 55)
خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند وعده داده است كه به يقين خلافت روى زمين را به آنان خواهد داد، همانگونه كه به پيشينيان آنها خلافت بخشيد و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، برايشان پابرجا و ريشهدار خواهد.
رسول خدا (ص) مىفرمايد: «به دو نفرى كه پس از من مىآيند، اقتدا كنيد؛ [يعنى] ابوبكر و عمر» آن حضرت به ما فرمان مىدهد كه در دو مورد به سنت خلفا مراجعه شود: «اول، كسى كه نمىتواند صاحبنظر شود و مقلد است، بايد به آنان مراجعه كند؛ دوم، به هنگام بروز اختلاف ميان صحابه، بايد حديثى مقدم شمرده شود كه ابوبكر و عمر روايت كردهاند». (1)
«ابن قيم» در «إعلام الموقعين» مىگويد:
ما گواهى مىدهيم و مىدانيم كه روز قيامت درباره اين شهادت از ما پرسيده خواهد شد؛ شهادت به اينكه اگر صحت روايتى از دو خليفه راشد- كه رسول خدا (ص) به ما دستور داده از آنها پيروى كنيم- براى ما ثابت شود، اين روايت [و سخن] را مىپذيريم و اگر همه مردم عالم نيز
1) سبل السلام، ج 10، صص 146 و 147.
خلاف آن را بگويند، به نظر آنان توجهى نخواهيم كرد و سخن دو خليفه را خواهيم پذيرفت. (1)
«طبرانى» از «مقبرى» نقل مىكند: (2)با ابوهريره بودم. [امام] حسن بن على آمد و سلام كرد. حاضران جواب سلام او را دادند. ابوهريره وى را نمىشناخت. به او گفته شد كه سلامكننده، حسن بن على است. آنگاه ابوهريره گفت: «عليك السلام، اى سيد من!» به ابوهريره گفته شد: «او را سيد خطاب مىكنى؟» پاسخ داد: «گواهى مىدهم كه رسول خدا (ص) فرمود: او سيد و سرور است».
«ابوهريره» به اين كلام رسول خدا (ص) اشاره كرد كه مىفرمايد: «اين فرزندم، سيد و سرور است. چه بسا كه خداوند به دست او ميان دو طايفه از مسلمانان صلح برقرار كند».
«بخارى» نيز اين روايت را نقل كرده است. استناد ما به فهم و درك اين صحابى بزرگوار و ادب والايى است كه در برابر حسن بن على به كار بست.
«طبرانى» از «ابومدينه دارمى» نقل مىكند كه مىگويد: وقتى دو تن از اصحاب رسول خدا (ص) مىخواستند با يكديگر خداحافظى كنند، يكى از آنان سوره عصر را براى ديگرى خواند. (3)او مىخواست با اين كار، عظمت و اهميت اين سوره را نشان دهد. [در حالىكه رسول خدا (ص) چنين كارى نمىكرد. اما كسى هم اين عمل را بدعت نمىشمرد].
در تفسير «صفوة التفاسير» از شافعى (قدس سره) نقل شده كه اگر خداوند به جز اين سوره، هيچ سوره ديگرى نازل نمىكرد، همين سوره براى مردم كافى بود. (1)
«طبرانى» از «انس بن مالك» نقل مىكند كه وقتى قرآن كريم را ختم مىكرد، اهل و فرزندان خويش را جمع مىكرد و آنها را دعا مىنمود. (2)
انس بن مالك كارى را انجام مىدهد كه در سيره رسول خدا (ص) وجود ندارد. «امام نووى» مىگويد: «حضور يافتن در مجلس ختم قرآن، مستحب مؤكّد است». در «صحيح مسلم» و «بخارى» آمده است كه رسول خدا (ص) در روز عيد به زنان حائض دستور داد تا خارج شوند و شاهد خير و دعوت مسلمانان باشند. (3)
«بيهقى» در «سنن» مىنويسد: «ابوعبدالله حافظ»، از «عباس بن يعقوب»، از «عباس بن محمد» نقل مىكند: از «يحى بن معين» درباره قرائت قرآن در كنار قبر پرسيدم. پاسخ داد:
مبشر بن اسماعيل حلبى، از عبدالله بن علاء بن لجلاج، از پدرش نقل كرد كه به پسرانش گفت: وقتى مُردم، مرا در قبر بگذاريد و بگوييد «بِسمِ اللهِ وَ عَلى سُنَّةِ رَسُولِ اللهِ». سپس خاك را بر روى من بريزيد. آنگاه در كنار سرم، اول و آخر سوره بقره را بخوانيد؛ زيرا من ديدم كه عبدالله بن عمر اين كار را مستحب مىدانست.
«ابن حجر» اين روايت را در «امالى الاذكار» روايت موقوف و حسن مىداند.
با آنكه عبدالله بن عمر از صحابهاى بود كه بسيار به سنت رسول خدا (ص) پايبند بود، اما مىبينيم عملى را مستحب مىدانست كه از رسول خدا (ص) روايت نشده است.
«امام احمد» در «كتاب الزهد» از مسند خود به نقل از «ابوهريره» نقل مىكند كه مىگويد: «من هر روز دوازده هزار مرتبه نزد خداوند توبه و استغفار مىكنم و اين عدد گناهانم است». (1)
«شيخ عبدالله محفوظ» مىگويد: از رسول خدا (ص) روايت شده كه مىفرمود: «اى مردم! به درگاه خدا توبه كنيد. من هر روز بيش از هفتاد بار استغفار مىكنم». (2)
«ابوداود» نيز روايتى نقل مىكند كه تعداد استغفارهاى آن حضرت را در يك مجلس شمردند، كه يكصد بار بود. اين روايات و مانند آن، بيانگر ترغيب و تشويق به فراوانى استغفار است. به همين دليل اصحاب فهميدند كه كثرت استغفار مطلوب است؛ بدون اينكه تعداد آن مشخص شده باشد. اين حديث بيان مىكند كه ابوهريره اين كار را به طور مرتب و روزانه انجام مىداد و بىترديد اين كار، در شمار بدعت قرار نمىگيرد. (3)
«عبدالرزاق» در «مصنف»، از «معمر»، از «قتادة» نقل مىكند: «عبدالله بن مسعود پيش از نماز جمعه و پس از آن، چهار ركعت نماز مىخواند».
همچنين با سند خود از «عبدالرحمن سلمى» نقل مىكند:
عبدالله بن مسعود به ما دستور مىداد پيش از نماز جمعه، چهار ركعت نماز بخوانيم، تا اينكه [حضرت] على آمد. او به ما دستور داد تا پس از نماز جمعه ابتدا دو ركعت و سپس چهار ركعت نماز بخوانيم.
«ابن ابى شيبه» نيز اين روايت را با همين سلسله سند نقل كرده است؛ با اين تفاوت كه وى عبارت «ما قول على را پذيرفتيم و دستور عبدالله بن مسعود را رها كرديم» را نيز مىافزايد.
طبق اين نقل يكى از ياران رسول خدا (ص) پيش و پس از نماز جمعه و همچون نماز ظهر اقدام به خواندن چهار ركعت نماز نافله مىكند. چنين كارى نيز بدعت به شمار نرفته است. [بنابراين مىبينيم در دوران صحابه نيز آثارى وجود دارد كه بيانگر اقدام آنان به انجام امور خيرى است كه پيش از آن، رسول خدا (ص) اين امور را انجام نداده بود. هيچ كس نيز بر اين باور نيست كه عمل آنها بدعت ناپسندى بوده كه رسول خدا (ص) آن را نكوهش كرده است.]
برگزارى نماز جمعه در چند مسجد در زمان رسول خدا (ص)، ميان صحابه و حتى تابعان سابقه نداشت. «بيهقى» در «سنن» مىگويد: «نقل نشده كه به كسى اجازه برگزارى نماز جمعه در يكى از مساجد مدينه و نيز در مساجد روستاهاى نزديك به مدينه داده شده باشد».
«ابن منذر» مىگويد:
همه مىپذيرند كه در زمان پيامبر (ص) و خلفاى راشدين، نماز جمعه فقط در مسجد النبى (ص) اقامه مىشد. تعطيلى مساجد در روز جمعه و تجمع
مردم در يك مسجد، رساترين دليل بر اين است كه نماز جمعه با ديگر نمازها فرق دارد و فقط بايد در يك نقطه اقامه شود. (1)
«خطيب بغدادى» در «تاريخ بغداد» مىگويد:
در زمان معتضد عباسى در دارالخلافه (بغداد) براى اولين بار در تاريخ اسلام، با وجود محل برگزارى نماز جمعه، مصلاى جديدى بنا شد. دليل اين كار ترس خلفا از جانشان بود. اين كار در سال دويست و هشتاد هجرى انجام گرفت. پس از آن، در دوران مكتفى مسجدى ساخته شد و مردم براى نماز جمعه در آنجا جمع شدند.
برگزارى نماز جمعه در چند نقطه، امرى بود كه مسلمانان در سرزمينهاى مختلف انجام مىدادند. هيچ كس نيز اين عمل را بدعت و گمراهى و كسانى كه اجازه چنين كارى را دادند، بدعتپيشه و گمراه ندانست؛ زيرا اين امر از فروع مسائل فقهى است كه نظر دانشمندان درباره آن مختلف است و هريك برپايه ادلهاى كه در اختيار داشتهاند، فتواى متفاوتى بيان كردهاند. (2)
«شيخ غمارى» در جاى ديگر مىگويد:
بدعتى كه از فروع مسائل است، ضلالت و گمراهى نيست؛ زيرا از رويدادهايى است كه با گذشت زمان تفاوت پيدا مىكند. حكم اين نوع بدعت، از ادله تشريع و قواعد فقهى استخراج مىشود؛ قواعدى كه مبتنى بر مراعات مصالح و مفاسد است. (3)
بنابراين مصلاى نماز جمعه، متعدد شد؛ به طورى كه در يك محله،
چند مصلى ساخته شد؛ امرى كه ممكن است از حكمت نيز خارج شود؛ اما با اين حال، كسى اين كار را ممنوع نكرده است.
در زمان رسول خدا (ص) مسجد النبى گنجايش نمازگزاران را نداشت. آن حضرت پس از بازگشت از غزوه خيبر، مسجد را توسعه داد. اكنون نيز اين بخش اضافه شده را مىتوان با نشانههايى كه روى ستونها قرار گرفته و نوشته شده «حدود مسجد النبى» مشاهده كرد. پس از آن حضرت، عمر هم اين كار را كرد. عثمان نيز مسجد النبى (ص) را به ويژه از سمت قبله توسعه داد. بيشترين توسعه اين مسجد زمانى بود كه عمربن عبدالعزيز والى مدينه منوره بود؛ يعنى در دوره خلافت وليد بن عبدالملك.
عمربن عبدالعزيز مسجد النبى (ص) را بسيار توسعه داد. وىخانههاى همسران رسول خدا (ص) را نيز به مسجد ملحق كرد. (1)قبر آن حضرت نيز داخل مسجد قرار گرفت. وى براى اين مسجد، چهار گلدسته ساخت. هيچ كس در آن دوران نگفت كه عمر بن عبدالعزيز با قراردادن قبر رسول خدا در مسجد، عمل بدعتآميزى انجام داده است و پيامبر (ص) در قبر از اين كار رنج مىبرد. چنين سخنى به ذهن هيچ كس خطور نكرده بود. هيچ كس ساختن چهار مناره را بدعت ندانست؛ با اينكه پيش از اين، براى مسجد منارهاى ساخته نشده بود؛ زيرا دليل توسعه مسجد و ساخت گلدسته در پيرامون مسجد آشكار بود؛ يعنى گسترش مكان نماز خواندن مردم و رسيدن صداى مؤذن به خانههايى كه فاصله آنها از حرم نبوى زياد بود.
1) سهيلى مىگويد: حجرهها و خانهها در زمان عبدالملك بن مروان جزء مسجد شدند. مقالات الكوثرى حول مسألة المحراب، ص 152.
مالك از فردى نقل مىكند:
مردم پس از رحلت پيامبر (ص) در حجرههاى همسران ايشان نماز جمعه مىخواندند؛ زيرا مسجد گنجايش كافى نداشت. هرچند اين حجرهها جزء مسجد نبود، اما درهايى از آنها به مسجد گشوده مىشد. (1)
«مالك» نقلكننده اين سخن را ثقه مىداند.
«محمد بن معاذ انصارى» مىگويد:
از عطاء خراسانى شنيدم در مجلسى كه عمران بن ابى انس حضور داشت، در بين قبر رسول خدا و منبر آن حضرت ايستاده بود و مىگفت: سقف حجرههاى همسران رسول خدا (ص) از شاخههاى نخل زده شده بود. روى درهاى آنها نيز مِسح (2)انداخته بودند. در اين هنگام ديدم كه نامه وليد بن عبدالملك خوانده شد. وى دستور ويران كردن حجرهها را به ما داد. من هيچ روزى مانند آن روز مردم را گريان نديدم. عطاء مىگويد: شنيدم كه سعيد بن مسيب مىگفت: به خدا سوگند! دوست داشتم اين حجرهها را به همين شكل حفظ كنند؛ زيرا مردمى از مدينه و نيز از خارج اين شهر به اينجا مىآيند. آنان بايد ببينند رسول خدا (ص) در زندگىشان به چه ميزان از مال دنيا بسنده كرده بود، تا از تكاثر و تفاخر در امور دنيا پرهيز كنند. (3)
من برداشت نادرست يكى از نويسندگان معاصر، از سخن «سعيد بن مسيب» را خواندهام. وى گمان كرده بود دليل گريه «سعيد بن مسيب» اين است كه «عمر بن عبدالعزيز» قبر رسول خدا (ص) را در حضور تابعان در
مسجد قرار داد. از ديگران نيز سخنانى نادرستتر خواندهام؛ اما مىبينيد كه اين برداشت نادرستى است. گفتهاند كه وى قصد بيرون آوردن قبر رسولخدا (ص) از مسجد النبى را داشت. حال آنكه مىدانست پيامبران در قبر نيز زندهاند و پيكر آنان در دل خاك متلاشى نمىشود. آيا اين چيزى جز بىادبى است؟ توهين بالاتر اينكه پيامبر خدا را با نام ساده بخواند. خداوند به ما توصيه كرده كه نام رسول خدا (ص) را به صورت ساده نبريد:
لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَينَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً (نور: 63)
دعوت پيامبر (از شما) را در ميان خود، مانند دعوت از يكديگر قرار مدهيد.
يعنى نگوييد: «يا محمد!»
وقتى كتابهاى «تهذيب التهذيب» (1)، «ميزان الاعتدال» (2)، «لسان الميزان على الميزان» (3)و ديگر كتابهاى رجالى را ورق مىزنيم، مىبينيم اين نويسندگان بزرگ، در آثار خود، سخن برخى علما را درباره همتايان خود نقل مىكنند. چه بسا كه گاه آنها را به اشتباه و ناتوانى در حفظ روايات، يا حتى كذب و دروغ متهم مىكنند. همچنين وقتى كتابهايى مانند «نزهة النظر» (4)يا «تدريب الراوى» (5)و ديگر كتابهاى مربوط به اصطلاحات حديثى را مرور مىكنيم، مىبينم راويان درجهبندى شدهاند. برخى ثقه،
برخى ديگر اهل ثبت و ضبط، ديگرى صدوق و راستگو، شايسته و به اين ترتيب، هر راوى، با صفتى مدح يا مذمت مىشود.
كارشناسان و حديثدانان- نه دانشمندان حديثخوان- نيز طبق احكام اين بزرگان درباره راويان، به پذيرش يا ردّ روايت مىپردازند. اما با اين همه، هيچ كس را نمىبينيم كه اين بزرگان و پيشوايان دين را به غيبت و بدگويى نسبت به مردگان متهم سازد و بر اين باور باشد كه ما نيز بايد با اين رويه مخالفت كنيم. نه تنها چنين باورى نيست، بلكه گفتهها و احكام صادر شده از سوى اين نويسندگان بزرگ را گزارش و اخبار آنها درباره رجال حديث مىشمريم و خودشان را مسئول اين گزارشها يا شهادت دادن بر ضد راويان حديث مىدانيم. مگر اينكه ثابت شود اين گزارش و شهادت دادن از روى غرضورزى است يا براى اين گفته دليلى وجود دارد كه عموم دانشمندان آن را نمىپذيرند. در اين صورت گزارش و شهادت داده شده، بىاعتبار مىگردد؛ چنانكه براى مثال در كتاب «قاعدة فى الجرح و التعديل» (1)نيز تبيين شده است. بنابراين شهادت و گزارش دادن، با ابراز سخنى از روى تعصبورزى، ستيزهجويى يا اختلافات مذهبى تفاوت دارد.
به هرحال هيچ كس را نمىيابيم كه با تقسيمبندى راويان حديث مخالفت كند و آن را بدعت و ضلالت تلقى نمايد؛ بلكه مىبينيم دانشمندان مختلف از گذشته تاكنون بانيان اين تقسيمبندىهاى حديثى را دعا مىكنند و از آنان به عنوان سلف صالح ياد مىكنند؛ چراكه آنان با احكام و
1) اثر سبكى. اين اثر با تعليق و تحقيق شيخ عبدالفتاح ابوغده به چاپ رسيده است.
گفتههاى خود درباره رجال حديث و درجات آنان، بر گزينش روايات رسول خدا (ص) و صيانت از آنها در برابر احاديث دروغ اهتمام ورزيدهاند؛ امرى كه در دين اسلام مطلوب و خير شمرده مىشود.
«بخارى» و «مسلم» هر يك با سلسله سند خود از ابن عباس نقل مىكنند رسول خدا (ص) فرمودند: «جبرئيل (ع) قرآن را برايم به يك حرف خواند. سپس من خواستار حروف بيشتر شدم تا اينكه شمار حروف به هفت رسيد».
«بخارى» و «مسلم» از عمر بن خطاب نقل مىكنند: در زمان حيات رسول خدا (ص) ديدم هشام بن حكم سوره فرقان را تلاوت مىكند. شنيدم كه او قرآن را با حروف فراوان تلاوت مىكند؛ حروفى كه رسول خدا (ص) به من ياد نداده بود. نزديك بود او را در همان حال نماز بكشم؛ اما صبر كردم تا سلام داد. آنگاه لباسش را به دور او پيچيدم و نگه داشتم و پرسيدم: «چه كسى اين سوره را برايت خوانده است؟» پاسخ داد: «رسولخدا (ص)». به او گفتم: «دروغ مىگويى؛ چون رسول خدا (ص) به گونه ديگرى اين سوره را براى من خوانده است». او را نزد رسول خدا (ص) بردم و عرض كردم كه اين مرد سوره فرقان را به گونهاى مىخواند كه شما آن را براى من نخواندهاى. آن حضرت به من فرمود: «هشام را رها كن». سپس به هشام فرمود: «اى هشام! سوره فرقان را بخوان». او نيز به همان حرفى كه در نماز از او شنيدم، سوره را تلاوت كرد. آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: «همينگونه نازل شده است». سپس به من فرمود: «سوره را بخوان». من هم خواندم. آن حضرت فرمود: «اينگونه نازل شده است. اين قرآن به هفت حرف نازل شده؛ به هركدام كه ممكن بود، تلاوت كنيد».
«ترمذى» با سند خود از «ابى بن كعب» نقل مىكند: رسول خدا (ص) با جبرئيل ديدار كرد و گفت: «اى جبرئيل! من براى امتى مبعوث شدم كه سواد ندارند و تاكنون كتابى نخواندهاند». جبرئيل در پاسخ گفت: «اى محمد! اين قرآن به هفت حرف نازل شده است».
دانشمندان درباره منظور از «حرف» در اين روايات اختلافنظر دارند. «شيخ محمد سالم محيسن» شمار آراى موجود در اين باره را ده نظر اعلام مىكند و خود نيز در آخر رأى ديگرى را بيان مىكند. اين دانشمندان درباره قرائتهاى هفتگانه و دهگانه متواتر نظرات مختلفى دارند. يك ديدگاه مىگويد: قرائتهاى دهگانه متواتر، يكى از همان حرفهاى هفتگانهاى است كه بر رسول خدا (ص) نازل شده است. طبرى و گروهى ديگر از دانشمندان اين رأى را پذيرفتهاند. ديدگاه ديگرى وجود دارد كه مىگويد قرائتهاى دهگانه متواتر، بيش از يك حرف از حروف هفتگانه نازل شده بر رسول خداست. «مكى بن ابى طالب» و گروهى ديگر از علما پيرو اين نظريه هستند.
در اين باره نيز مشاهده مىكنيم دانشمندان و دوستداران قرآن و علوم قرآنى، سپاسگزار كسانى هستند كه درباره حروف هفتگانه، منظور از اين حروف، قرائتهاى هفتگانه و دهگانه و منظور از اين قرائتها به تبيين و تأليف همت گماردهاند. هرچند اين اهتمام از سده سوم هجرى و به دست فقيه زبانشناس و قارى «ابوعبيد قاسم بن سلّام» آغاز گرديده است. دانشمندان علوم قرآنى از كسانى كه از گذشته تا به امروز و از اكنون تا روز قيامت به تأليف و تدوين اين علوم اهتمام دارند، سپاسگزارند. اما هيچ يك
از دانشمندان بر اين باور نيست كه رسول خدا (ص) در اين باره دستور صريح نفرموده و اصحاب رسول خدا (ص) نيز به اين مسئله توجه نكردهاند؛ پس به همين دليل اين تلاشها بدعت و نادرست است. هيچ كس نمىگويد اين كار بدعت و گمراهى در دين است؛ بلكه بر اين باورند كه اين تلاشها در راستاى حفظ و تبليغ قرآن كريم براى مردم است. اين تلاشهاى علمى در راستاى آيه نهم سوره حجر است كه مىفرمايد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون (حجر: 9)، بىترديد، ما قرآن را نازل كرديم، و ما به طور قطع آن را حفظ مىكنيم. خداوند كتاب گرانقدر خود را از راه الهام به اهل قرآن، براى توجه و اهتمام به اين كتاب حفظ و نگهدارى مىكند و نگاهبان آن است.
از ديگر دانشهايى كه اهتمام به آنها در عصر رسالت سابقه نداشته و حتى اصحاب و تابعان نيز به آنها توجه نكردهاند، زبان عربى، صرف و نحو، بلاغت و بيان، فقه، اصول فقه و سيرهنگارى است. اما هيچ كس تلاشهاى انجام گرفته در اين دانشها را بدعت نمىشمارد.
پس از بيان مواردى از انجام امور نوپديد، از دوران صدر اسلام تا به امروز و تبيين اين نكته كه از نگاه همگان، چنين بدعتهايى ناپسند نبودهاند، اكنون به ذكر رواياتى مىپردازيم كه دانشمندان در شرح اين احاديث بر وجود مخصّص براى روايت «كُلُّ بِدعَةٍ ضَلالَة» اتفاق نظر دارند.
«مسلم»، «نسائى» و «ابن ماجه» از «جرير بن عبدالله بَجلى» روايت مىكنند: رسول خدا (ص) فرمودند:
هر كس در اسلام سنت نيكويى را پايهگذارى كند، اجر اين سنت و اجر كسانى كه پس از وى به اين سنت عمل مىكنند، براى وى ثبت مىشود؛ بىآنكه از اجر عملكنندگان به اين سنت كاسته شود و هركس در اسلام سنت ناپسندى را پايهگذارى كند، گناه كسانى كه پس از وى به اين سنت عمل كنند، براى او ثبت مىشود؛ بىآنكه از گناه مرتكبشوندگان نيز كاسته شود.
«نووى» درباره اين حديث مىگويد: «اين حديث به انجام و شروع كار
خير و پايهگذارى سنتهاى نيكو تشويق مىكند. همچنين نسبت به انجام امور باطل و ناپسند هشدار مىدهد». اين روايت، حديث «هر امر نوپيدايى بدعت و هر بدعتى ضلالت و گمراهى است» را تخصيص مىزند. بنابراين، روشن مىشود كه اين روايت در صدد بيان بدعت بودن هر نوپيداى باطل و بدعتهاى نكوهش شده است.
«سندى» در حاشيه «ابن ماجه» مىگويد:
منظور از سنت حسنه و نيكو، شيوه پسنديدهاى است كه از آن پيروى مىشود. همچنين منظور از تفاوت گذاردن ميان امور نيك و امور بد، براساس ميزان سازگارى و عدم سازگارى آنها با اصول شريعت است.
«ابن ماجه» از ابوهريره با سند صحيح نقل مىكند: رسول خدا (ص) فرمودند:
هر كس سنتى نيك را پايهگذارى كند و ديگران به اين سنت عمل كنند، اجر كامل اين سنت خير و اجر عملكنندگان به آن نيز براى او ثبت مىشود؛ بدون اينكه اندكى از پاداش عملكنندگان به اين سنت كاسته شود و هركس نيز سنت ناپسندى برجاى گزارد و ديگران به اين سنت عمل كنند، گناه آن به طور كامل براى او نوشته مىشود. همچنين به اندازه گناه عملكنندگان به اين سنت، براى او نوشته مىشود؛ بدون اينكه ذرهاى از گناه آنان كاسته شود.
«احمد»، «بزار» و «طبرانى» در «المعجم الاوسط» با سند حَسَن از حذيفه نقل مىكنند: رسول خدا (ص) فرمود:
هر كس سنت نيكى را بنا كند و به آن عمل شود، اجر خودش و پاداش كسانى كه به پيروى از او به اين سنت عمل كردهاند، براى او نوشته مىشود؛ اما از پاداش پيروان او نيز كاسته نمىشود و هر آنكه سنتى شرّ
برپا كند و به آن عمل شود، گناه خودش و گناه كسانى كه به پيروى از او به سنت شرّ عمل كردهاند، برايش نوشته مىشود. اما از گناه عملكنندگان به اين سنت نيز كاسته نمىشود.
«طبرانى» با سند حسن از «وائلة بن اسقع» از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمودند:
هر كس سنت نيكويى را بنا كند، پاداش اين سنت- چه زمانى كه زنده است و چه پس از مرگ- برايش نوشته مىشود، تا زمانىكه عمل به اين سنت نيكو كنارگذاشته شود و هركس كه سنتى ناپسند را بنا كند، تا زمانى كه به اين سنت عمل مىشود برايش گناه نوشته مىشود. هركس كه در حال مرزبانى براى خدا بميرد، تا برانگيخته شدن او در روز رستاخيز، ثواب عمل مرزبانى برايش نوشته مىشود.
محدث فقيه «شيخ عبدالله صديق غمارى» پس از بيان روايات پيشين مىگويد:
اين احاديث به صراحت، بدعت را به دو نوع نيك و بد تقسيم مىكند. سنت نيك آن است كه با اصول شريعت سازگار باشد. اين سنت اگرچه به اعتبار كسى كه آن را پديد آورده، سنتى نوظهور باشد، اما به اعتبار نوع اين سنت، مشروع خواهد بود؛ زيرا يكى از افراد قواعد شرعى و دينى است يا اينكه از مصاديق يك آيه يا حديث به شمار مىرود. به همين دليل از آن به عنوان سنت حسنه ياد مىشود. پاداش اين سنت نيز براى پايهگذار آن- حتى پس از مرگ- نوشته مىشود. سنت سيئه آن است كه با قواعد شريعت سازگارى نداشته باشد. اين نوع سنت، ناپسند، نكوهيده و بدعتى گمراهكننده است.
«ابى» در «شرح صحيح مسلم» مىگويد:
بدعتهاى نيك نيز از مصاديق سنت حسنه هستند؛ مانند به پاداشتن رمضان، توقف بر روى مناره پس از پايان اذان، توقف جلوى در مساجد
جامع و به هنگام ورود امام جماعت و بيدار ماندن به هنگام دميدن سپيده؛ زيرا همه اين كارها، نوعى كمك در عباداتى است كه شريعت آنها را جايز مىشمارد. [حضرت] على (ع) و عمر پس از طلوع فجر، مردم را براى نماز صبح بيدار مىكردند. (1)
معناى پايهگذارى يك سنت، ايجاد آن از روى اجتهاد و استنباط از قواعد شرعى يا عمومات متون و نصوص شرعى است.
«مسلم» و «بخارى» از عايشه روايت مىكنند: پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمودند: «هر كس در امر ما چيز نوظهورى بياورد كه جزء امر ما نباشد، باطل است». مسلم نيز با اين تفاوت روايت مىكند كه «هر كس كارى را انجام دهد كه بنابر امر ما نباشد باطل است». برخى ديگر روايت را با كمى تفاوت در الفاظ نقل كردهاند: «هر كس در دين ما امرى را پديد آورد كه از دين ما نيست، آن امر، باطل است».
«ابن رجب» مىگويد: منطوق اين روايت، دلالت مىكند هر كارى كه امر شارع بر آن قرار نگيرد، مردود و باطل است. مفهوم اين روايت نيز بيانگر اين است كه هر عملى كه براساس شريعت باشد، مردود نيست.
البته كسانى كه در مذهب حنفى معتقدند نص، مفهوم مخالف ندارد، مىگويند: نصّ نسبت به غير از منطوق خود ساكت است. بنابراين مردود نبودن عمل پديد آمدهاى كه موافق با اصول شريعت باشد، از نصوص ديگر گرفته شده است.
1) إتقان الصنعة فى تحقيق معنى البدعة، ص 17 به بعد.
«ابن حجر عسقلانى» در «فتح» مىگويد:
اين حديث از اصول دين اسلام شمرده مىشود و يكى از قواعد اين دين است. معناى روايت اين است كه: هركس در اين دين، امرى را نوآورى كند كه هيچ يك از اصول دين مؤيد آن نباشد، مطلوب نيست و به آن اعتنا نمىشود.
«شيخ عبدالله صديق غمارى» مىگويد: «اين حديث تخصيصزننده روايت «هربدعتى گمراهى است» مىباشد. در همين حال، تبيينكننده وبيانى براى اين روايت است؛ زيرا اگر هرگونه بدعتى- بدون استثنا- بدعت و گمراهى به شمار مىآمد، بايد در اين روايت مىفرمود: «هركس امرى را در دين ما پديد آورد، آن امر باطل است»؛ اما وقتى مىفرمايد: «هر كس در دين ما امرى را پديد آورد كه در شمار اين دين نيست، باطل و مردود است»، در واقع در مقام بيان اين حقيقت است كه امر نوپيدا بر دو قسم است.
الف) امرى كه جزء دين نيست؛ به اين معنا كه مخالف قواعد و ادله شريعت باشد. اين نوع امور نوپيدا، مردود و بدعت و گمراهكننده خواهند بود؛
ب) امورى كه جزء دين است؛ به اين معنا كه اصل يا دليلى از اصول و ادله شريعت، اين امور را تأييد مىكند. اين امور درست و پذيرفته شده، همان سنت حسنه هستند.
«احمد»، «ابو داود» و «ابن ابوشيبة» با سند صحيح متصل از «معاذ بن جبل» نقل مىكنند:
وقتى نماز مىخوانديم، اگر كسى ديرتر از ديگران وارد نماز مىشد، فردى كه كنار او بود، با اشاره مىگفت چند ركعت از ديگران عقب است و به جماعت اقتدا نمىكرد. به اين ترتيب، برخى در حال ركوع،
برخى ديگر در حال سجده، گروهى نيز ايستاده و گروهى ديگر نشسته بودند. وقتى من براى نماز آمدم، ديدم بخشى از نماز را از جماعت عقب هستم. (1)به من اشاره شد كه چه مقدار عقب افتادهام، من گفتم هر جاى نماز باشد اقتدا مىكنم و بدين ترتيب به نماز آنان پيوستم.
پس نماز را مانند آنها شروع كردم. وقتى رسول خدا (ص) نمازش را تمام كرد، من ايستادم و بقيه نمازم را خواندم. آن حضرت رو به مردم كرد و پرسيد: چه كسى چنين و چنان گفته؟ پاسخ دادند: معاذ بن جبل. آن حضرت فرمود: معاذ براى شما سنتى به جاى گذاشته و شما به آن اقتدا كنيد. اگر كسى در برخى از قسمتهاى نماز از ديگران عقب بود، با امام جماعت نمازش را مىخواند و وقتى امام نمازش تمام شد، بقيه نماز را به تنهايى تمام مىكند.
سند اين روايت صحيح است.
«شيخ عبدالله صديق غمارى» مىگويد: از حديث معاذ استفاده مىشود كه همگام نبودن با امام جماعت در نماز جائز بوده است؛ زيرا افراد هر اندازه از نماز را كه عقب بودند، به تنهايى مىخواندند [تا به امام جماعت برسند]. در نتيجه در ركوع، سجده يا قيام با امام جماعت همراه نبودند. اما نماز را به جماعت تمام مىكردند. وقتى معاذ اين كار را انجام داد و رسولخدا (ص) دستور پيروى از نماز خواندن معاذ را صادر كردند، جواز مخالفت با امام جماعت در نماز (2)نسخ شد و از آن پس مقرر گرديد كه در
1) يعنى كسى كه از نماز عقب افتاده، نماز خود را شروع مىكند و به تنهايى مىخواند تا به همان ركعتى برسد كه امام جماعت در حال خواندن آن است. از اين زمان تا پايان نماز، دنبالهرو امام جماعت مىشود و نماز را با او تمام مىكند.
2) به اينكه هراندازه از نماز را كه از امام جماعت عقب باشيم، به صورت فرادا بخوانيم تا بتوانيم به امام جماعت برسيم. مترجم
نماز جماعت از امام پيروى شود و در خواندن افعال نماز با او مخالفت نشود. اجماع علما نيز بر اين است كه عمل به حكم نسخ شده، جايز نيست.
بنابراين، ديدگاه «ابن حزم» (1)مبنى بر جايز بودن خواندن نماز شكسته از سوى مسافر، پشت سر امامى كه نمازش را كامل مىخواند، باطل است؛ زيرا وقتى نماز را شكسته مىخواند، مخالفت با امام جماعت كرده است. جواز مخالفت با امام جماعت نيز نسخ شده است. بنابراين عمل كردن به حكم منسوخ، باطل و در اين صورت نماز نيز باطل مىشود. حكم اين مسئله مانند نمازخواندن به سوى بيت المقدس است كه باطل است. (2)
باطل بودن ديدگاه «ابن حزم» را به شكل ديگر نيز مىتوان ثابت كرد. به اين صورت كه بىترديد گروههاى مختلف عرب از نقاط مختلف به مدينه مىآمدند و پشت سر رسول خدا (ص) نماز مىخواندند؛ اما هيچ كس نگفت (كه نمازتان را شكسته بخوانيد). اين درحالى است كه رسول خدا (ص) به هنگام حج به اهل مكه فرمود: «نمازتان را كامل بخوانيد؛ زيرا ما مردمان سفر هستيم». (3)
به همين دليل به طور قاطع مىگوييم كسانى كه به مدينه مىآمدند، نمازشان را به همراه رسول خدا (ص) به طور كامل مىخواندند؛ زيرا نه تنها
1) اهل سنت- برخلاف شيعه- درباره نماز مسافر بر اين فتوا هستند كه مسافر مىتواند نماز خود را در سفر به طور كامل يا شكسته بخواند. فتواى ابن حزم نيز بر همين اساس است. طبق ديدگاه اين دانشمند سنّى، مسافر مىتواند پشت سر امام جماعتى كه نمازش كامل است، نماز خود را به طور شكسته بخواند. مترجم
2) از اين جهت كه نماز به سوى بيت المقدس در ابتدا حكم شرعى بوده، اما سپس نسخ شده است.
3) شايد كنايه از دائم السفر بودن باشد. مترجم
معقول نيست كه رسول خدا آنها را به خواندن نماز به صورت شكسته امر كرده باشد، اما اين دستور براى ما روايت نشده باشد، بلكه اين امر درباره صحابهاى كه به نقل گفتار و رفتار آن حضرت اهتمام فراوانى داشتند، محال است؛ به ويژه آن بخش از گفتارهاى رسول گرامى اسلام كه مربوط به نماز باشد؛ نمازى كه از مهمترين اركان دين اسلام است. اين استدلال و حجتى است كه مقلدان ابن حزم بايد به آن عمل كنند و نمىتوانند آن را كنار بگذارند. (1)
«احمد» با سندى كه راويان آن صحيح هستند، از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه ابوسعيد در خواب مىبيند سوره «ص» را مىنويسد. وقتى به آيه سجدهدار اين سوره مىرسد، (2)مىبيند كه قلم و دوات و هر چه كه پيش روى اوست، همه به سجده مىروند. ابوسعيد مىگويد: «اين خواب را براى پيامبر (ص) بازگو كردم. آن حضرت نيز تا زمانى كه اين خواب را مىگفتم، در حال سجده بود».
«شيخ مصطفى عماره» در تعليق خود بر كتاب «الترغيب و الترهيب» مىنويسد: «وقتى به آيه بيست و چهارم اين سوره (3)رسيد، آن حضرت به
سجده رفت». (1)
«ابن ماجه» در «سنن» با سلسله سندى كه همه راويان آن ثقه هستند، از «سعيد بن مسيب» روايت مىكند: بلال نزد رسول خدا آمد تا اذان صبح را بگويد. به او گفتند رسول خدا در خواب است. بلال گفت: «الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّوم» (2)، بدينگونه اين عبارت براى اذان صبح تأييد شد و اذان صبح به اين شكل درآمد. طبرانى روايت را اينگونه نقل مىكند كه پس از بيان اين عبارت از سوى بلال، رسول خدا (ص) فرمود: «چه عبارت خوبى است. [هميشه] آن را در اذان بگو».
«بخارى» از «رفاعة بن رافع» نقل مىكند: روزى پشت سر پيامبر (ص) نماز مىخوانديم؛ وقتى آن حضرت سر از ركوع بلند كرد، فرمود: «سَمِعَ اللهُ لِمَن حَمِدَه». يكى از نمازگزاران گفت: «رَبَّنا وَ لَكَ الحَمد، حَمداً كَثيراً طَيباً مُبارَكاً فِيهِ». وقتى نماز به پايان رسيد، آن حضرت پرسيدند: «چه كسى اين عبارت را گفت؟» آن مرد خود را معرفى كرد. رسول خدا فرمود: «سى و چند فرشته را ديدم كه براى نوشتن اين عبارات از يكديگر پيشى مىگرفتند».
«ابن حجر» در «فتح البارى» مىنويسد: «براى اثبات جايز بودن گفتن ذكرى غير مأثور [از رسول خدا]- به شرط عدم مخالفت آن با ذكر مأثور- در نماز به اين روايت استناد مىشود». (3)
رسول خدا (ص) از شهادت «خُبيب بن عدى الأوسى» در غزوه رجيع به
همراه پنج تن ديگر اندوهناك شد. اين در حالى است كه خبيب نماز موسوم به «نماز موت» را از خود ساخته بود. داستان نماز «موت» به اين صورت است كه وقتى مىخواستند خبيب را بكشند، از مشركان اجازه خواست تا دو ركعت نماز بخواند. آنها نيز به او اجازه دادند و خبيب نماز را به صورت دو سجده خواند. اين نماز پس از او براى كسانى كه با شكنجه كشته مىشوند، به يك سنت تبديل شد. خبيب پس از خواندن اين نماز گفت: «اگر مشركان گمان نمىبردند كه من از بيم مرگ نماز مىخوانم، همچنان به نماز ادامه مىدادم. از هيچ سختى كه براى خدا باشد، نيز هراسى ندارم». سپس اينگونه سرود:
وَلَسْتُ أبالي حينَ اقتَلُ مُسلِماً عَلى أى جَنبٍ كانَ فِي الله مصرعي
وَذلكَ في ذاتِ الإلهِ وَ إن يشَأ يبارِكُ عَلي أوْصالِ شِلوٍ مُمَزَّعِ (1)
1) به نقل از الاصطفا فى سيرة المصطفى، نبهان، ج 2، ص 198.
آنچه در زير مىآيد، هديهاى است كه نويسنده آن را به جناب «صنعانى» و ديگر كسانى كه مانند او مىپندارند، هرگونه بدعتى نادرست است، تقديم مىكند. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
ثُمَّ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِرُسُلِنا وَ قَفَّيْنا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْناهُ الإِنْجِيلَ وَ جَعَلْنا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (حديد: 27)
سپس در پى آنان پيامبران (ديگر) خود را فرستاديم و به دنبال آنان عيسى بن مريم را مبعوث كرديم و به او انجيل عطا كرديم و در دلهاى كسانى كه از او پيروى كردند رأفت و رحمت قرار داديم و رهبانيتى را كه ابداع كرده بودند ما بر آنان مقرّر نداشته بوديم گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود ولى حق آن را رعايت نكردند از اين رو ما به كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداششان را داديم و بسيارى از آنها گنهكارند.
«قرطبى» در تفسير اين آيه مىنويسد: وَرَهْبانِيةً ابْتَدَعُوها، يعنى از پيش
خويش درآوردند. قتاده مىگويد: رهبانيتى كه آنان بدعت نهادند، ترك [نزديكى با] زنان و ماندن در صومعهها بود. در روايتى مرفوع آمده است: [بدعت آنان] سر به دشتها و كوهها گذاردن بود. ما كَتَبْناها عَلَيهِمْ، يعنى ما به آنها دستور نداده و اين كارها را برايشان واجب نكرده بوديم. درباره إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللهِ گفته مىشود كه استثناى منقطع است.
بر اين اساس، معناى عبارت اينگونه است: ما بر آنها واجب نكرديم، اما آنها براى كسب خشنودى خدا اين كار را كردند. ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللهِ، يعنى آنچه را واجب كرده بوديم، به نحو شايسته انجام ندادند. اين عبارت خاص است؛ زيرا برخى از اين قوم، حق مطلب را به گونهاى شايسته ادا نكردند؛ بلكه با زاهدنمايى، به دنبال رياستطلبى بر مردم و تجاوز به حقوق آنان بودند.
«قرطبى» مىگويد: اين آيه دلالت دارد كه هرگونه امر نوپيدايى بدعت است. پس شايسته است انسانى كه بدعت نيكى پايهگذارى مىكند، از آن روى نگرداند و ضدّ آن را انجام ندهد، تا نكوهش اين آيه شامل حال او نشود. از «ابوامامه باهلى» (1)روايت شده كه مىگفت: شما نماز خواندن در شبهاى ماه مبارك رمضان را ايجاد كرديد؛ درحالىكه بر شما اين كار واجب نشده بود. فقط روزه گرفتن بر شما واجب بود. پس به كار خويش ادامه بدهيد و آن را رها نكنيد؛ زيرا مردمى از بنىاسرائيل بدعتهايى نهادند كه خداوند آنها را واجب نكرده بود. آنان با اين كار، خشنودى خداوند را
1) نام وى «صُدى بن عجلان» است.
دنبال مىكردند، اما آنگونه كه شايسته بود، حق مطلب را ادا نكردند. به همين دليل خداوند در اين آيه عمل آنها را نكوهش مىكند. (1)
بنابراين مىفهميم «ابن كثير» در تفسير آيه به اشتباه رفته است. وى درباره فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا مىگويد: يعنى آنها به آنچه ملزم شده بودند، به شكل شايسته پايبند نشدند. اين آيه آنها را از دو جهت نكوهش مىكند: اول، بدعت نهادن در دين خدا و آوردن چيزهايى كه خداوند به آن امر نكرده بود. دوم، عدم پايبندى به آنچه خود گمان مىبردند آنها را به خداوند عزوجلّ نزديك مىكند و باعث تقرب به آن حضرت است. (2)اشتباه «ابن كثير» اين است كه روشن نمىكند چگونه خداوند انجام ندادن بدعتى خودساخته كه خدا اجازه آوردن آن را نداده، مذمت مىكند؟ در حالى كه اصل بر پسنديده بودن ترك بدعت است؛ مگر اينكه سخن «ابوامامه باهلى» را بپذيريم كه مطلوب ما همين است.
«بخارى» با سند خود از ابن عمر در باب «الصلاة الضحى» از مجاهد نقل مىكند:
من و عروة بن زبير وارد مسجد شديم و ديديم عبدالله بن عمر در كنار حجره عايشه نشسته است. مردم نيز نماز «چاشت» مىخوانند. از وى درباره اين نماز پرسيديم. او پاسخ داد: بدعت است.
«شيخ عبدالله محفوظ» مىگويد: «بىترديد منظور او بدعت نكوهيده نيست؛ زيرا وى مردم را از خواندن اين نماز منع نكرد». دليل ديگر، روايتى
است كه «ابن ابو شيبه»- كه به گفته «ابن حجر» سند آن صحيح است- نقل كرده است. وى مىگويد: «عبدالله عمر» در پاسخ به آنان گفت: «بدعت خوبى است»؛ همانگونه كه پدرش درباره نماز تراويح اين عبارت را گفته بود. بنابراين او نيز مانند پدرش بر اين باور است كه دو نوع بدعت داريم: بدعت پسنديده و بدعت نكوهيده. بدعتى كه در امور خير ايجاد شود و با شريعت منافات نداشته باشد يا با يكى از نهىهاى شارع تعارض نداشته باشد، اين بدعت پسنديده است. اين نوع بدعت، همانى نيست كه رسولخدا (ص) در روايت خود مدّ نظر داشتهاند.
بنابراين، حديث تخصيص مىخورد و بدعت شرعى، از شمار افراد اين روايت خارج مىشود. منظور حديث رسول خدا (ص) بدعت گمراهكنندهاى است كه با نصوص شرعى يا با ادله شرعى در تقابل باشد؛ چنانكه سنت رسول خدا (ص) و سيره آن حضرت پذيرفتن بدعت در امور خير است. «عبدالرزاق»- به گفته «ابن حجر» سند اين روايت صحيح است- نقل مىكند: «ابن عمر» درباره بدعت اينگونه مىگويد:
عثمان كشته شد، اما هيچ كس او را از خطاهايى كه مرتكب شده بود، تنزيه نمىكرد. براى من چيزى دوست داشتنىتر از اين كار مردم نيست كه بنا نهادند! (1)
1) السنة و البدعة، ص 177. همچنين ر. ك: الترغيب و الترهيب، ج 1، ص 463.
براى برخى از دوستان خوشايند است درباره هر عملى كه رسول خدا (ص) انجام نداده، مهر بطلان بزنند. اينان دوست دارند با خشونت و سنگدلى با اين افعال مخالفت كنند و آنها را بدعت بنامند. دستاويز حكم آنان نيز سابقه نداشتن اين افعال در سيره رسول خدا (ص) است. البته طبيعى است اين افراد امور دنيايى را از اين قاعده استثنا مىكنند و بهرهمندى از خودروهاى گرانقيمت، خانههاى فاخر و زندگىهاى مرفه و نيز سخن گفتن كارشناسانه درباره امور دنيايى و تلاش براى رسيدن به بهرههاى دنيايى بيشتر را از مصاديق حكم خود نمىدانند!
از ديگر مسائلى كه در نگاه اينان از مصاديق حكم بالا نيست، بهرهمندى از ابزارهاى دنيايى براى رسيدن به هدف است. به همين دليل به دنبال گرفتن مدرك تحصيلى و تحصيل تخصصهاى مختلف مىروند. از نگاه آنان، دانشمندى كه مدرك تحصيلى ندارد- اگرچه عالم و برتر از آنان باشد-
بىارزش و بىاعتبار است. پيمودن مقاطع مختلف تحصيلى، خواندن مواد آموزشى و برگزارى امتحانات كتبى و شفاهى و نيز نظام قبولى و مردودى و ... امورى استثنا شده هستند. اگرچه پيامبر (ص) اين كارها را انجام نداده، اما از نگاه اين افراد، انجام دادن اين كارها بدعت به شمار نمىرود. همچنين اين افراد پيشرفت در علوم انسانى، ساخت كارخانه و كارگاه و نيز به دست آوردن برترىهاى علمى و فنى مباح را بدعت نمىدانند.
با آنكه مىدانند رسول خدا (ص) هيچ يك از كارهاى گفته شده را انجام نمىداد، اما انجام دادن اين كارها را بدعت نمىدانند و از حكم خود استثنا مىكنند. هنگامى كه دانشمندان با آنان بحث و تبادل نظر مىكنند، پاسخ آنان چنين است: بدعت، ويژه امور نوپيداى دينى است. البته اين پاسخى جالب است.
پيش از اين با ادله فراوان تبيين كرديم كه امور نوپيدا در دين كه با اصول و قواعد دين سازگار باشند، مشروع و پذيرفته است. با اين استدلال، راه اين افراد بسته مىشود و چارهاى جز پذيرفتن حقيقت ندارند. خداوند مؤمنان را از اينگونه ستيزهجويىها كه انديشهها را به سردرگمى مىكشاند، حفظ نمايد. امرى كه بذر اختلاف را مىپراكند و به جاى اينكه به برادرى دينى ميان آنان و همكارى مسلمانان در نيكى و تقوا- كه دستور خداوند است- كمك كند، محصولى جز بيزارى و نفرت ندارد.
پيش از اين درباره بدعت و ادله مربوط به درستى بدعتهاى موافق با احكام شرع سخن گفتيم. اكنون مىخواهيم بدانيم ترك فعل از سوى رسولخدا (ص) به چه معناست و چه حكمى بر آن مترتّب مىشود.
«ترك» عبارت است از اينكه رسول خدا (ص) كارى را انجام نداده باشد
يا سلف صالح انجام كارى را ترك كردهاند. اما در اين رابطه هيچ نصّ شرعى وجود نداشته باشد كه بيانگر حرمت يا كراهت انجام آن فعل باشد.
دانشمندان اصول فقه به هنگام برشمردن انواع حكم تكليفى، «ترك» را از انواع آن قرار ندادهاند. در كتاب «الوجيز فى أصول استنباط الاحكام فى الشريعة الاسلامية» حكم تكليفى به هفتگونه تقسيم شده است: فرض، واجب، مستحب، حرام، مكروه تحريمى، مكروه تنزيهى و مباح. (1)اما بسيارى از دانشمندان اصول فقه، دستهبندى ديگرى ارائه دادهاند و احكام را به پنج دسته تقسيم مىكنند: «واجب، مستحب، مباح، مكروه و حرام. اما هيچ يك از آنها- چه آنان كه هفت نوع حكم شمردهاند و چه قائلين به پنج نوع حكم تكليفى- نگفتهاند كه «ترك» نيز حكم تكليفى است. پس چگونه برخى از دوستان حكم مىدهند كه انجام امر ترك شده بدعت است؟! حقيقيت اين است كه امر ترك شده يا مباح، يا مستحب و چه بسا از سنت و سيره است. همانگونه كه گفتيم منظور ما از ترك، امورى هستند كه دليلى بر نهى از انجام آنها وجود ندارد. در غير اين صورت، حكم انجام ترك، حرمت يا كراهت مىشود. براى تبيين بيشتر مسئله انواع ترك شدهها را بيان مىكنيم:
1) أصول الفقه على مذهب أبى حنيفة، شيخ دكتر محمد عبداللطيف بن صالح الفرفور، ج 2، ص 371.
تركشدههايى كه از امور مستحب به شمار مىروند. پيش از اين گفته شد كه امور فراوانى هستند كه رسول خدا (ص) انجام آنها را دوست مىداشتند و نسبت به انجام اين افعال توسط اصحاب، رغبت نشان مىدادند. اما با اين حال، هيچ روايتى در دست نيست كه آن حضرت- پدر و مادرم فداى او باد- همه اين افعالى را كه دوست مىداشتهاند، خود نيز انجام دادهاند. از اين دسته امور مىتوان به مداومت نداشتن پيامبر به خواندن سوره توحيد در همه ركعتهاى نماز جماعت و گفتن بسيارى از ذكرهاى مأثور از ايشان اشاره كرد. از آنجا كه آن حضرت، مسئوليتهاى فراوانى به عهده داشتند، خود به انجام همه آنها مداومت نداشتند.
امورى كه از سنت بودهاند، اما براى به سختى نيفتادن امت و بيم واجب شدن اين امور ترك شدهاند. به جماعت خواندن نماز تراويح از اين قسم است. رسول خدا (ص) در يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان اين نماز را به همراه گروهى اقامه كردند. در شب بعد، شمار بيشترى از صحابه در اين نماز شركت كردند؛ اما شب سوم يا چهارم بود كه آن حضرت براى خواندن اين نماز به جماعت حاضر نشد. اصحاب هر چه انتظار كشيدند، بىفايده بود. صبح روز بعد، آن حضرت به اصحاب فرمود: من از آمادگى شما اطلاع دارم؛ اما ترسيدم [به جماعت خواندن اين نماز] بر شما واجب شود. پس اى مردم! اين نماز را در خانههاى خود [به تنهايى] بخوانيد. اين روايت در كتابهاى صحاح و سنن نقل شده است.
«بخارى» نقل مىكند: رسول خدا (ص) از بلال تقدير كرد و به او فرمود: «بهترين عملى را كه در اسلام انجام دادهاى بگو؛ زيرا من صداى كفشهاى تو
را در بهشت شنيدهام». بلال پاسخ داد: «من به هيچ يك از اعمالم اميدوار نيستم؛ مگر اينكه در هرساعت از شبانهروز كه وضو گرفتم، با آن وضو نماز خواندم».
«ابو داود»، «ترمذى» و «ابن ماجه» نقل مىكنند: وقتى رسول خدا (ص) قضاى حاجت كردند، عمر از پشت سر، به ايشان كوزه آبى داد. آن حضرت پرسيد: «اين چيست؟» عمر پاسخ داد: «آبى است كه با آن وضو مىگيرى». پيامبر (ص) به او گفت: «به من دستور داده نشده كه پس از هربار قضاى حاجت وضو بگيرم. اگر اين كار را مىكردم، سنت مىشد».
ابن عباس مىگويد: روزى رسول خدا (ص) از مستراح بيرون آمد و براى او غذا آوردند. از آن حضرت پرسيدند: «برايتان آب بياوريم تا وضو بگيريد؟» ايشان پاسخ دادند: «به من فرمان داده شده وقتى خواستم نماز بخوانم، وضو بگيرم». اين روايت را «مسلم»، «بخارى»، «ترمذى» و «ابوداود» نقل كردهاند. «ترمذى» اين حديث را حسن مىداند.
«بخارى» و ديگران از عايشه نقل مىكنند:
رسول خدا (ص) برخى از كارهايى را كه دوست داشت، انجام نمىداد؛ چون بيم آن داشت كه مردم نيز به آن عمل كنند و بر آنها واجب شود. ايشان هرگز به هنگام چاشت تسبيح نمىگفتند، اما من مىگفتم.
«مسلم» از عايشه نقل مىكند: «پيامبر (ص) به هنگام چاشت، چهار ركعت مىخواند و گاه تعداد اين ركعات بيشتر مىشد». اين روايت دلالت بر اين دارد كه آن حضرت خواندن نماز چاشت را به طور پيوسته دنبال نمىكردند.
«ابو سعيد خدرى» نيز مىگويد: «آن حضرت گاه نماز چاشت را ترك
مىكرد تا ما بگوييم ايشان اين نماز را نمىخواند. همچنين گاهى اين نماز را به جا مىآورد تا بگوييم ايشان نماز چاشت مىخواند».
«شيخ عبدالله الصديق غمارى» در رساله ارزشمند خود «حسن التفهم و الدرك لمسألة الترك» مىنويسد: وقتى پيامبر (ص) انجام كارى را ترك گفتهاند، به غير از حالت حرمت، شش حالت براى اين ترك قابل تصور است:
اول، اين ترك از روى يك عادت باشد. در روايت است كه سوسمار كباب شدهاى براى آن حضرت آوردند. ايشان دست مباركشان را پيش آوردند تا از آن بخورند. پيش از اينكه شروع به خوردن كند، گفته شد كه اين سوسمار است. آن حضرت با شنيدن اين سخن، دست از خوردن كشيد. پرسيدند: مگر اين حرام است؟ پاسخ دادند: «نه، اما در زمين قوم من نبوده است». به همين دليل بهتر ديدم نخورم. اين حديث در صحيحين آمده است. اين روايت بر دو امر دلالت دارد: اول، ترك يك كار- هرچند پس از روى آوردن به انجام آن- دليل بر حرمت نيست. دوم، ناخوشايند بودن و كثيف بودن يك غذا نيز دليل بر حرام بودن آن نيست.
دوم، اين ترك به دليل فراموشى باشد. رسول خدا (ص) در نماز دچار سهو شد و برخى از اجزاى نماز را فراموش كرد. از ايشان پرسيده شد: آيا نماز تغيير كرده است؟ پاسخ دادند: نه، من نيز انسانم و مانند شما فراموش
مىكنم. اگر فراموش كردم، به من يادآورى كنيد. (1)
سوم، ترك يك فعل از سوى پيامبر (ص) به دليل ترس از واجب شدن آن براى امت بوده است؛ مانند زمانى كه پيامبر (ص) ديد ممكن است نماز تراويح بر مردم واجب شود، با اين كه اصحاب براى خواندن اين نماز گرد آمده بودند، ايشان حاضر نشدند و اين نماز را ترك كردند.
چهارم، ترك كردن يك كار به اين دليل باشد كه انجام آن به ذهن رسول خدا (ص) خطور نكرده است. آن حضرت براى خواندن خطبه نماز جمعه كنار نخلى ايستاده و سخنرانى مىكردند. فكر استفاده از يك صندلى نيز به ذهن ايشان خطور نكرده بود. وقتى پيشنهاد شد كه منبرى ساخته شود تا بر بالاى آن خطبه بخوانند، آن حضرت موافقت كردند؛ زيرا سخنرانى بر روى منبر، رساتر بود. نمونه ديگر اينكه اصحاب رسول خدا (ص) به ايشان پيشنهاد ساخت سكويى گِلى دادند تا آن حضرت بر روى آن بنشيند و افراد غريبهاى كه وارد شهر مىشوند، پيامبر (ص) را بشناسند. آن حضرت خودشان در اين فكر نبودند؛ اما وقتى پيشنهاد ساختن آن مطرح شد، با اين پيشنهاد موافقت كردند.
پنجم، ترك فعل از سوى پيامبر (ص) به اين دليل بوده كه اين فعل يكى از افراد عمومات آيات يا روايات بوده است. براى مثال، نماز چاشت و بسيارى از مستحبات مشمول اين فرمايش خداوند هستند: وَ افْعَلُوا الْخَيرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ «وكار نيك انجام دهيد؛ تا رستگار شويد». (حج: 77) اين آيه و
1) اين نوشتار از نگاه يكى از دانشمندان اهل سنت است. لذا مسئله فراموشى پيامبر ص و ... برخلاف باورهاى شيعه است. شيعه اينگونه روايات را مخدوش مىداند. مترجم
ديگر آيات و نيز ادله نقلى فراوان ديگر دلالت مىكنند كه نماز چاشت نيز يك خير و نيكى است؛ بنابراين ترك اين نماز و مانند آن از سوى پيامبر (ص) در كنار ادله عامى كه بيانگر مستحب بودن اين اعمال هستند، اين فرضيه را كه ترك اين نماز از سوى رسول خدا (ص) نشانه حرمت انجام آن است، باطل مىسازد.
ششم، ترك فعل از بيم تغيير در روحيه اصحاب يا برخى اصحاب بوده است. طبق روايتى كه در صحيحين آمده، رسول خدا (ص) به عايشه مىفرمايد: اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند، بيت الله الحرام را ويران مىكردم و به شيوه حضرت ابراهيم (ع) مىساختم؛ زيرا قريش آن را به طور كامل نساخته است. بنابراين، ترك خراب كردن خانه خدا و بازسازى آن، به دليل جلوگيرى از انحراف تازه مسلمانان مكه بود كه هنوز از افكار جاهليت فاصله نگرفته بودند.
البته چه بسا ترك فعل از سوى پيامبر (ص) دلايل ديگرى نيز داشته باشد كه با پژوهش در منابع روايى دانسته شوند. در هيچ روايت صحيح يا اثرى از آثار، اعلام نشده كه رسول خدا (ص) كارى را ترك كردهاند، زيرا انجام آن كار حرام بوده است.
«شيخ غمارى» در ادامه مىنويسد: ترك، دليل بر حرمت نيست. در كتاب «الرد المحكم المتين» تبيين كردهام كه ترك يك چيز، نشانه حرمت آن نيست. به همين مناسبت اين مطالب را در اينجا نيز مىآورم: ترك فعل، به تنهايى و بدون وجود نصّى كه دلالت كند انجام فعل ترك شده، ممنوع است، نمىتواند حجت و دليل براى حرمت آن فعل باشد؛ بلكه بالاترين چيزى كه مىتوان از ترك آن فعل فهميد، مشروع بودن ترك آن است.
بنابراين، ممنوع بودن انجام كارى كه توسط رسول خدا (ص) ترك شده، فقط از ترك اين فعل قابل استنباط نيست؛ بلكه بايد دليل ديگرى براى ممنوع بودن آن وجود داشته باشد. امام ابوسعيد بن لُبّ نيز اين قاعده را بيان كرده است. وى در پاسخ به كسانى كه دعا كردن پس از نماز را مكروه مىدانند، مىگويد: كسى كه مخالف دعا كردن پس از نماز است، بالاترين دليلى كه مىتواند براى اين مخالفت بياورد اين است كه اين عمل در سيره متشرعه نبوده است. [پاسخ مىدهيم:] فرض مىكنيم اين ادعا درست باشد؛ اما نبودن اين عمل در سيره پيشينيان، فقط نشاندهنده جواز ترك دعا كردن پس از نماز است. اما حكم تحريم انجام اين عمل يا مكروه بودن آن، از اين دليل برداشت نمىشود؛ به ويژه عملى مانند دعا كه يك اصل اجمالى و مقرر از سوى شريعت براى جايز بودن آن وجود دارد. (1)ابن قيم مىگويد: تلاوت قرآن و هديه كردن آن به فردى، بدون مطالبه مزد، امرى است كه ثواب آن به فرد مىرسد؛ چنانكه ثواب روزه و حج به ديگرى مىرسد.
اگر اشكال شود كه اين كار در شيوه پيشينيان سابقه ندارد و با وجود اهتمام فراوان آنان به انجام امور خير، هيچ يك از آنان چنين كارى را انجام نداده است و رسول خدا (ص) نيز آنها را براى انجام اين كار راهنمايى نكردهاند؛ بلكه آن حضرت (ص) اصحاب خود را به دعا كردن، استغفار، صدقه، حج و روزه رهنمون ساختهاند. اگر ثواب قرائت قرآن به ديگرى مىرسيد، بىترديد رسول خدا ياران خود را به اين كار هدايت مىكرد و
1) حسن التفهم و الدرك لمسألة الترك، صص 140- 142.
آنان نيز انجام مىدادند، پاسخ اين اشكال اين است كه اگر اشكالكننده، رسيدن ثواب حج، روزه، دعا و استغفار را مىپذيرد ...(1)
ابن قيم در ادامه مىگويد: اين ادعا كه هيچ يك از پيشنيان و صحابه اين كار را نمىكردند و اطرافيان آنها نيز اين مسئله را نقل نكردهاند، در واقع، اين ادعا اقرار به اين امر است كه آنچه را نمىداند نفى كرده است. [نديدن يا نشنيدن دليل بر نبودن نيست.] چه بسا پيشينيان اين عمل را انجام مىدادهاند، ولى اطرافيان آنها شاهد اين عمل نبودهاند. فقط خدا از نيتها و اعمال آنها آگاهى كامل دارد. (2)
در اينجا به تناسب موضوع، يكى از آثار نقل شده را بازگو مىكنيم. «احمد» و «طبرانى در «المعجم الكبير» نقل مىكنند كه داود بن ابوصالح مىگويد: روزى مروان مردى را ديد كه صورت خود را روى قبر پيامبر (ص) گذاشته است. به او گفت: «مىدانى چه مىكنى؟» وقتى آن مرد رو به مروان شد، آشكار شد كه ابو ايوب است. ابو ايوب پاسخ داد:
بله، مىدانم. من نزد رسول خدا (ص) آمدهام، نه نزد قبر او. از رسول گرامى اسلام شنيدم كه مىفرمود: وقتى اهل دين حاكم و والى شدند، به حال دين گريه نكنيد. وقتى كه غير اهل آن حاكمان دين شدند بگرييد. (3)
1) مؤلف پاسخ ابن قيم را در اين قسمت كامل بيان نكرده است. او مىگويد: اگر اشكالكننده مىپذيرد كه ثواب اعمالى مانند حج، روزه و دعا به ميت مىرسد، بايد بپذيرد كه ثواب قرائت قرآن نيز به شخص ميت مىرسد؛ زيرا تفاوتى بين عمل عبادى قرآن با حج، روزه و دعا نيست [مترجم].
2) الروح، ص 22.
3) ر. ك: مجمع الزوائد، ج 5، ص 345.
در پايان، سخن «دكتر يوسف قرضاوى» را در اين باره نقل مىكنيم:
اگر كسى به دليل ديدگاهى كه خودش دارد، با رأى يا سلوك وهابيون مخالفت ورزد، او را متهم مىكنند كه دچار تعصب، بدعت، تحقير سنت يا مانند آن شده باشد. وهابيون فقط به عامه مردم سوء ظن ندارند، بلكه خواص و نخبگان نيز در معرض اين اتهام قرار دارند. بنابراين هيچ فقيه، انديشمند يا مبلغ دينى نيست كه از گزند بدگمانى اينان در امان باشد.
چه بسا مىتوان گفت هيچ كس نيست كه از گزند ناسزاگويى اين افراد نيز در امان بماند. آنان به مخالفان خود مىگويند: خداوند دستت را فلج كند يا زبانت بريده باد. آنان در روا داشتن نارواهايى مانند دروغگو و تهمتزن نسبت به مخالفان خود ابايى ندارند؛ بلكه حتى بسيارى از دانشمندان مسلمان را به بدعتگذارى متهم مىكنند.(1)
1) در اين مبحثِ كتاب، برخى مطالب هست كه انتشار آن به صورت ترجمه صرف، جايز و روا نيست. براى مثال نويسنده، سيد جمال را فردى فراماسون و گمراه معرفى مىكند. انديشه او را نيز يك بدعت مىداند كه بايد دانشمندان مسلمان با اين نوع تفكر مبارزه كنند.
امر به معروف و نهى از منكر از قواعد و اركان دين مبين اسلام است. نصوص فراوانى وجود دارد كه دلالت بر وجوب اين فريضه اسلامى دارد. در اين ادلّه خسارتهاى ناشى از عمل نكردن امت اسلام به اين واجب تبيين شدهاند؛ چنانكه چگونگى ابتلاى اين جامعه ساكت در برابر منكر نيز بيان شده است. رسول خدا (ص) به رساترين و دقيقترين توصيف، اين معنا را بيان فرمودهاند. ايشان مىفرمايند: «اين وبال و سرانجام بدى است كه ما را در خود مىپيچد».
از «نعمان بن بشير» روايت شده كه رسول خدا (ص) فرمودند:
داستان كسى كه به اجراى حدود الهى مىپردازد و كسى كه به آن گرفتار مىآيد، مانند گروهى است كه در سوار شدن بر كشتى قرعه انداختند. برخى در بالاى آن قرار گرفتند و برخى در پايين. آنان كه در زير قرار داشتند، هرگاه مىخواستند آب بنوشند، از كنار آنان كه در بالا قرار داشتند مىگذشتند.
در نتيجه گفتند:
چه مىشود كه ما در سهم خود شكافى ايجاد كنيم و از دريا آب برداريم و آنان را كه بالاى ما قرار دارند، نيازاريم. در حالىكه اگر آنها را با خواستهشان رها مىكردند، همگى هلاك مىشدند و اگر دستشان را مىگرفتند، همگى نجات مىيافتند. (1)
دانشمندان براى امر به معروف و نهى از منكر آداب و شرايطى را بيان كردهاند كه براى انجام اين فريضه، رعايت آنها لازم است. از جمله اين شرايط اين است كه معروف بودن آن عمل بايد ميان همه عالمان دين مورد اتفاق باشد. منكر نيز همين طور. بنابراين در امورى كه اجتهادى هستند و ميان علما اختلاف نظر وجود دارد، امر به معروف و نهى از منكر واجب نيست؛ زيرا هركس وظيفهاى متفاوت از ديگرى دارد و براى انجام اين اعمال استدلال دارد، يا اينكه از ديگرى تقليد مىكند. امركننده به معروف و نهىكننده از منكر، بايد فردى حكيم باشد و به شيوههاى امر به معروف و نهى از منكر و نيز به امور روانشناختى آشنا باشد.
نقل مىكنند كه مردى نزد مأمون آمد و به او گفت: اى امير مؤمنان! من مىخواهم سخنى را به تندى به تو بگويم، اما تو خشمگين نشو! مأمون به وى گفت: اين كار را نكن؛ زيرا خداوند كسى را كه بهتر از تو بود، براى فردى بدتر از من برانگيخت. خداوند حضرت موسى و هارون (عليهما السلام) را براى فرعون فرستاد و به آنها گفت كه با او به نرمى سخن بگوييد. باشد كه
1) بخارى و ترمذى اين روايت را نقل كردهاند.
پند پذيرد يا بترسد. (1)اين توصيه بسيار زيبا و حكيمانهاى است كه مأمون بيان داشته است.
خداوند مىفرمايد: وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيراً كَثِيراً؛ «و به هر كس دانش داده شود، به يقين خيرى فراوان داده شده است». (بقره: 269)
1) فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَينًا لَعَلَّهُ يتَذَكَّرُ أَوْ يخْشى. طه: 44.
اكنون كه با امر به معروف و نهى از منكر و شرايط آن آشنا شديم، به طور خلاصه به برخى از بدعتهايى اشاره مىكنيم كه لازم است دانشمندان و مبلغان با دل و زبان خود براى مبارزه با آن تلاش كند؛ زيرا از امورى هستند كه همه منكر بودن آنها را مىپذيرند؛ چون بدعتهاى گمراهكننده هستند و سكوت در برابر آنها جايز نيست.
1) سكولاريسم. مترجم
تأسيس بانكهاى ربوى و گسترش آنها در سرزمينهاى اسلامى، امرى منكر است. سكوت علما در برابر اين پديده جايز نيست. (1)چنانكه سكوت علما در برابر برپا كردن كابارهها و قمارخانهها و ... در جاى جاى سرزمين اسلامى جايز نيست.
محدود كردن گستره تبليغ دين به يك يا چند حوزه و انديشه مشخص و بيان اينكه تمام اسلام در همين گستره خلاصه مىشود يا گفته شود مسلمانان در يك زمان مشخص فقط به همين مسائل نياز دارند؛ حال آنكه اسلام دينى عامّ و فراگير است كه رويكردها و انديشههاى اسلامى مختلف را در بر مىگيرد؛ هرچند ممكن است ديدگاه علما با يكديگر متفاوت باشد. اسلام دين حيات و پاسخگوى هر نيازى است. دين اسلام توان حل هر مشكلى را دارد؛ همانگونه كه در هر حوزهاى، خير و نيكى را نشان مىدهد. اين وظيفه دانشمندان دينى است كه با اين انحصارگرايى و محدود كردن دين مبارزه و اين رويه را اصلاح كنند.
از ديگر بدعتها معرفى دين اسلام به مثابه اقيانوسى پهناور است كه هر مسلمانى مىتواند از آن بهره بگيرد و براى رعايت مصلحت يا مقتضيات زمان يا خوشايند ديگران مىتواند به بخشى از اين دين عمل كند. بنابر اين ديدگاه، مسلمانان نيز همچون يهوديانى هستند كه قرآن كريم حال آنان را
1) برخى مىگويند مقدار اندكى ربا از عمل زنا شديدتر و سنگينتر است؛ زيرا از كعب الاحبار نقل شده است: «يك درهم از مال ربا بدتر از سى و شش عمل زناست.» ابن جوزى اين روايت را از لحاظ متن ردّ مىكند، چه برسد به سند آن. ر. ك: تعليق شيخ شعيب بر كتاب «العواصم و القواصم».
چنين بيان كرده است:
أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (بقره: 85)
آيا شما به پارهاى از كتاب [تورات] ايمان مىآوريد و به پارهاى كفر مىورزيد؟! پس جزاى هر كس از شما كه چنين كند، جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود، و روز رستاخيز ايشان را به سختترين عذابها باز برند، و خداوند از آنچه مىكنيد، غافل نيست.
پيروان اين بدعت، روايت نقل شده از پيامبر (ص) را كه مىفرمايد: «وقتى شما را به كارى امر كردم، هر اندازه را كه در توان شما بود انجام دهيد» اينگونه تفسير مىكنند كه فرد مسلمان مىتواند به هر اندازه از احكام دين كه در توان دارد، عمل كند. اين در حالى است كه منظور رسول خدا (ص) در اين روايت امور مستحب است؛ چرا كه امور واجب را- جز به هنگام ضرورتهايى كه شرع تعيين مىكند- نمىتوان رها كرد. ضرورتهاى شرعى نيز محدود هستند. بنابراين وظيفه عالمان دينى جلوگيرى از رواج اين بدعت است. زمينههاى همكارى ميان دانشمندان و مبلغان در اين عرصه نيز بسيار فراوان است.
خدا ايمان نمىآورند، مگر آنكه ايمان خود را آلوده مىكنند» (يوسف: 106) را بر آنان حمل كند. در حالىكه اين مسلمانان اگر دچار اشتباه شدهاند، نه از روى علم، بلكه به دليل جهالت است؛ اما آيه فوق براى مشركان و كافران است كه با علم و عقيده- نه از روى جهالت- به خدايان خود معتقد بودند و براى خدا شريك مىگرفتند. قرطبى در تفسير آيه بالا مىنويسد: «حسن، مجاهد، عامر، شعبى و بسيارى مفسران مىگويند اين آيه درباره گروهى نازل شده كه پذيرفته بودند الله آفريننده آنان و همه اشياء است، اما با اين حال بت مىپرستيدند. حسن همچنين مىگويد مخاطب آيه آن دسته از اهل كتاب هستند كه شرك و ايمان را با يكديگر دارند؛ يعنى از يك سو به خداوند تعالى ايمان آوردهاند، اما به حضرت محمد (ص) كفر ورزيدند». (1)
مسلمانان در تمامى اعصار همواره گرفتار افرادى تندرو، جاهل و مغرور بودهاند كه با گناه و مخالفت با ميراث اسلامى، كفر ورزيدهاند و بر همين اساس به مبارزه با ديگر مسلمانان مبادرت كردهاند. اين افراد از صدر اسلام تاكنون در قالب گروههاى تندروى مانند خوارج ظهور كردهاند. امروزه نيز گروههايى هستند كه عموم مسلمانانِ مخالف ديدگاهها و باورهاى خويش را تكفير مىكنند و معتقدند بايد از تعامل با مسلمانان و حضور در جوامع آنان پرهيز كرد. آنان براساس اين جهل خود فتوا مىدهند؛ بدون اينكه پيش از فتوا دادن، بررسىهاى لازم را انجام دهند يا سخن مخالفان خود را به هنگام فتوا دادن نقل كنند.
1) الجامع لأحكام القرآن، ج 9، ص 272.
يكى از اين افراد مىگويد: هر كس نماز را ترك كند، كافر و مرتد شده است. به همين دليل همسر او نبايد با او معاشرت كند و تمكين نمايد و فرزندانش را براى آن فرد بىنماز بگذارد. اين در حاليست كه به گفته ابن قدامه (1)حنبلىها اين ديدگاه را بيشتر مىپذيرند كه اگر كسى از روى تنبلى و سستى، نماز خود را ترك كرده، تا آخر وقت شرعى مهلت مىدهند، (مثلًا نماز ظهر و عصر را تا لحظه فرا رسيدن مغرب نخواند) اگر تا آن زمان نمازش را نخواند، بايد حدّ بر او جارى شود و حدّ اين فرد نيز قتل است؛ به اين معنا كه با او مانند قاتل نفس محترمه رفتار مىشود. اما او از شمار امت اسلامى خارج نمىشود. اين يكى از ديدگاههاى نقل شده از مالك و شافعى نيز هست. ابوحنيفه در اين باره فتوا مىدهد كه بايد اين فرد تنبل در نماز خواندن را آنقدر بزنند تا از بدنش خون جارى شود. همچنين او را بايد زندانى كنند تا نماز بخواند. ما نيز فراوان مشاهده كردهايم كه ترككنندگان نماز را در حيات مسجد نبوى مىزنند، ولى اقدام به كشتن آنها نمىشود.
اما اگر كسى به دليل انكار اصل نماز، از خواندن نماز سر باز زند و به اين كار اصرار ورزد، كافر است. حكم اين فرد مانند كسى است كه يكى از امور ضرورى و متواتر دين را كه نزد همگان معلوم و بديهى تلقى مىشود، انكار كند. اگر فتوا دهندهاى كه حكم بالا را داده و مىگويد هر كس نماز نخواند، كافر است، آراى فقهى ديگران در اين باره را نقل مىكرد و
1) در كتاب المغنى.
سرانجام نظر و فتواى خود را بيان مىكرد، امرى پذيرفته بود؛ چراكه دانشمندان صاحبنظر و اهل بررسى و پژوهش در ادله، اين رويه را دنبال مىكنند. البته هشدار دادن به افرادى كه به دليل سستى، نماز نمىخوانند، اشكال ندارد؛ زيرا ممكن است همين تنبلى، انسان را به ترك نماز از روى قصد و انكار آن بكشاند و- پناه مىبريم به خداوند- سرانجام كافر شود؛ چراكه معصيت و نافرمانى، عامل كفرورزى است.
اى كاش عالمان دين و مبلغان، يكپارچه به تبيين باور اهل سنت، يعنى كافر نبودن گناهكننده، مگر از روى عناد و اعتقاد به حلال بودن آن مىپرداختند. كاش تبيين مىكردند كه خداوند مسلمانانى را كه گناه كردهاند و پيش از توبه مردهاند، در آتش جاودانه نمىكند؛ بلكه خداوند مىتواند اين افراد را بيامرزد؛ چنانكه در قرآن كريم نيز اين معنا آمده است:
إِنَّ اللهَ لا يغْفِرُ أَنْ يشْرَكَ بِهِ وَ يغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يشاءُ (نساء: 116)
خداوند، شرك به او را، نمىآمرزد (ولى) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد، (و شايسته ببيند) مىآمرزد.
در برخى از زندگينامهها مانند زندگينامههاى پيشوايانى چون ابوحنيفه، شافعى، مالك، احمد، اشعرى، بخارى، ابن تيميه و ديگران از اين نوع گناهان ديده مىشود. كتابى مانند «الانتقاء فى فضائل الائمة الثلاثة الفقهاء» تا اندازهاى به اين عيب آلوده شده است. اما خواننده كتاب «تاريخ بغداد» مشاهده مىكند اين نوع گناه در اين اثر بسيار به چشم مىخورد. چه زشت است انسان در محافل عمومى، بدىها را بگويد و به ذكر كاستىها بپردازد.
بنابراين دانشمندان و مبلغان بايد دانش خود را بر پژوهش استوار سازند و از ذكر غيبت، دروغ و بهتانهاى موجود در كتابهاى غيرپژوهشى يا سخنان نقل شده توسط سخنچينان و چاپلوسان دورى گزينند؛ همان كسانى كه خداوند گوش كردن به سخنان آنها و فرمانبردارى از آنها را نهى كرده است:
وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ* هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ (قلم: 10 و 11)
واز كسى كه سوگند ياد مىكند و پست است اطاعت مكن. كسى كه بسيار عيب جو و سخنچين است.
ممكن است برخى از علما از اين افراد پيروى كنند و چه بسا كه خود، آنان را به اين راه كشاندهاند؛ زيرا عيبجويى از علما موجب شده تا دچار بيمارى شوند. چه كسى شايستهتر از عالمان و مبلغان دينى است كه درباره خواندهها و نوشتهها تحقيق كند؛ زيرا خود در قرآن مىخوانند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ (حجرات: 6)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، نيك وارسى كنيد؛ مبادا از روى ناآگاهى آسيب برسانيد و از كرده خود، پشيمان شويد.
و مردم را نيز به اين آيات توصيه مىكنند.
در موارد فراوانى مشاهده مىشود كه سخنان افراد خبرچين و فاسق، موجب كم شدن روزى و كم شدن ظرفيت نفوس مىشود و انسانهايى مؤمن را كه در برخى مسائل با شمارى از علماى دين همعقيده نيستند، مىترساند. اين در حاليست كه ملحدان و افراد زنديق و كافر در آسايش و راحتى به سر مىبرند و به تنگدستى و كمى روزى دچار نيستند.
در كتاب يكى از نويسندگان معاصر در معرفى «ابوحنيفه» آمده است: «نسائى»، «ابوحنيفه» را ضعيف دانسته است. برخى از كسانى كه استاد اين مرد به شمار مىآيند، به هنگام ذكر ابوحنيفه مىگويند: حديث ابوحنيفه را از جهت حافظه او تضعيف كردهاند. «شيخ عبدالفتاح على» به اين سخن اخير پاسخ داده و مىگويد: اين سخن با امانتدارى علمى منافات دارد؛
1) ميزان الاعتدال، ج 1، ص 16. نيز ر. ك: تنبيه المسلم على تعدى الألبانى على صحيح مسلم، ص 185.
زيرا اگر در اين سخن، به گفته بخارى و پيروان او اعتماد كرده، در واقع اين سخن مخدوش است و نمىتوان به آن اعتماد كرد. دليل روى گرداندن بخارى از ابوحنيفه را در آينده بيان خواهيم كرد. بنابر فرض درستى اين سخن و دور بودن از انگيزهها و مسائل پيرامونى، لازمه امانتدارى علمى اين است كه در كنار نقل اين سخنان، اقوال كسانى را بياورد كه او را توثيق و تعديل كردهاند. البته عدد توثيقكنندگان، بيشتر از عدد مخالفان ابوحنيفه هستند؛ چنانكه مشهورتر و به رجالشناسى نيز تسلط بيشترى دارند؛ مانند «شعبة بن حجاج» كه درباره ابوحنيفه مىگويد: به خدا سوگند وى خوشفهم بود و حافظه خوبى داشت. (1)
استاد «بخارى» كه در اين دانش بر او مقدم است، يعنى يحيى بن معين درباره ابوحنيفه مىگويد: «او ثقه است و از هيچ كس نشنيدم كه او را تضعيف كرده باشند».
«شعبة بن حجاج» براى او نامه مىنوشت كه حديث روايت كند و به او دستور مىداد كه حديث روايت كن. «على بن مدينى» نيز درباره ابوحنيفه مىگويد: «ثورى» و «ابن مبارك» از وى روايت نقل كردهاند. او ثقه است و اشكالى در او ديده نمىشود. (2)بنابراين، ذكر جَرح و خدشههايى كه به اين عالم وارد شده، بدون نقل ستايشها به دور از ادب و امانتدارى علمى است؛ زيرا بيان جرح در علم رجال، بدون ذكر تعديل، خيانت و ستم است. (3)
محقق فقيه شيخ «محمد عوامه» در تعليق بر شرح حال ابوحنيفه در كتاب «تقريب التهذيب» (1)مىگويد: نويسنده- آقاى مزى- شرح حال ابوحنيفه را بسيار طولانى نوشته است؛ به گونهاى كه بيش از سه صفحه خطى كه هر صفحه آن پنجاه سطر دارد، درباره وى نگاشته است. اين عبارات، به اندازه شرح حالى است كه براى شافعى نوشته شده و نسبت به آنچه درباره امام مالك نگاشته شده، بسيار بيشتر است. يكى از مطالب اين صفحات، مطلبى است كه از داود بن عبدالله خريبى- يكى از بندگان ثقه- نقل شده است. وى مىگويد: مسلمانان بايد در نماز خود ابوحنيفه را دعا كنند». وى حفظ سنن و فقه توسط ابوحنيفه را نيز يادآور مىشود. در «سير أعلام النبلاء (ج 6، ص 401)» از ابومعاويه محمد بن خازم كه خود نيز يكى از ثقات است، نقل شده كه دوست داشتن ابوحنيفه از سنت است.
شايان توجه است «ابن حجر» و پيش از وى، «مزى» و «ذهبى»- كه از بزرگان اين فن در دورههاى متأخر به شمار مىروند- نه در اين سه كتابى كه از آنها مطلب نقل كرديم و نه در كتابهاى ديگر خود به خدشههاى احتمالى وارد شده به ابوحنيفه در زمينه عدالت، ضبط و امام بودن وى اندك اشارهاى ندارند. حتى صاحب كتاب «التهذيب» شرح حال ابوحنيفه را با اين عبارت به پايان رسانده: «مناقب امام ابوحنيفه بسيار فراوان است. خداوند از او راضى باشد و فردوس برين جايگاه او باد. آمين».
«ذهبى» در «سير اعلام النبلاء (ج 6، ص 403)» نيز در پايان معرفى
1) شيخ محمد عوامه اين كتاب را براساس يك نسخه خطى كه به قلم مؤلف بوده، به همراه تحقيق و تعليق خود چاپ و منتشر كرده است.
ابوحنيفه مىگويد: «ممكن است نگاشتن سيره او دو جلد جداگانه را به خود اختصاص دهد. خداوند از او راضى باشد». (1)
«حبيب الرحمان اعظمى» در كتاب «الالبانى، شذوذه وأخطاؤه (صص 13- 15)» در پاسخ به متكلمان متقدم درباره امام ابوحنيفه و نيز يكى از معاصران، به شيوه اهل حديث و توثيق، پاسخ كامل و وافى ارائه كرده است.
1) تقريب التهذيب، ص 563.
أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ (لقمان: 14)
[آرى، به او توصيه كردم] كه براى من و براى پدر و مادرت شكر بهجا آور كه بازگشت [همه شما] به سوى من است.
وظيفه علما و مبلغان اين است كه اين افراد را هدايت نموده و با آموزش و ارشاد، حقيقت را به آنان گوشزد كنند؛ نه اينكه آنها را با انتساب به كفر و شرك، از خود برانند، كه در اين صورت، اختلافات گستردهتر مىشود. همچنين اين دانشمندان از ثواب هدايت مردم نيز محروم مىشوند. بخارى در روايتى چنين مىگويد: «اگر خداوند به دست تو حتى يك نفر را هدايت كند، براى تو از شتران سرخ موى بهتر است». يا در روايتى ديگر مىگويد: «براى تو بهتر است از همه دنيا و آفريدههاى موجود در آن». از سوى ديگر، اين افراد جاهل از بازگشت به مسير حق و هدايت محروم مىشوند. پس مىبينيم كه هر دو طرف زيان مىبينند و اين زيان بسيار بزرگى است.
1) برخى از علما به اين افراد جاهل حمله مىكنند و آنها را متهم به خروج از دين مىكنند. همچنين لقب مردهپرست و مشرك به آنها مىدهند.
پاسخ به اين پرسش مىگويند: ما بر اين باوريم كه غيرخداوند قادر به انجام هيچ كارى نيست و نفع و ضرر به دست خداوند است؛ اما اين ولى خدا فردى مبارك است. نزد خداوند نيز از منزلت و جايگاهى ويژه برخوردار است. بنابراين، بايد به اين افراد آموزش داده شود تا فقط از خداوند حاجت خود را بخواهند. البته اشكالى ندارد خداوند را به واسطه جايگاه و درستكارى اين ولى كه در قبر آرميده، بخوانند و از خداوند بخواهند به خاطر اين ولى خود، حاجت آنها را برآورده سازد. در اين صورت آنان را به امر مشروع فرا خواندهايم. اميد است آنان نيز اين راه را پيشه كنند.
شود. به همين دليل آلوسى در تفسير اين گونه آيات، شيوه خود را كنار زدن ظاهر آيات قرار داده؛ بدون اينكه معناى ديگرى را براى آنها مشخص كند. همانگونه كه «ماتريدىها» نيز همين روش را برگزيدهاند.
در همين راستا برخى اين صفات را در يكجا جمعآورى مىكنند كه اين نيز بدعتى گمراه كننده است؛ چنانكه «ابن خزيمه» در كتاب «التوحيد» اين صفات را گردآورى كرده است؛ زيرا نه رسول خدا (ص) و نه هيچ يك از اصحاب، اين صفات را در يكجا جمعآورى نكردهاند؛ بلكه پيروان فرقه مشبهه و بدعتگذاران هستند كه اين كار را كردهاند. جمعآورى اين صفات موجب پديد آمدن ايهام و شبهه مىشود؛ حال آنكه وجود اين صفات به طور پراكنده اين تأثير را ندارد.
قياس كردن و استخراج صفاتى ديگر از همين دست كه روايتى نيز براى آنها وجود ندارد، نيز بدعتى است كه بايد به آن پايان داد؛ مانند اثبات بازو، شانه يا مچ براى خداوند، به اين دليل كه اينها از لوازم داشتن دست است. حتى جستوجو براى يافتن اين صفات و مراد از آنها نيز بدعت است.
«آلوسى» پس از ذكر برخى از صفات نقلى، مانند استيلاى بر عرش مىگويد: مذهب و باور پيشينيان اين بوده كه اين صفات فراتر از خرد انسان است. ما فقط مكلّفيم كه وجود اين صفات را بپذيريم؛ اما جسمانى بودن خداوند و تشبيه وى به آفريدههايش را نيز انكار كنيم؛ زيرا خداوند مىفرمايد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ. (شورى: 11) چنانكه در سوره توحيد نيز بر اين حقيقت تأكيد شده است: وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (اخلاص: 4).
به طور خلاصه، به اين تفكر پاسخ مىدهيم: در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه اين عقايد را ردّ مىكند. در سوره آلعمران مىفرمايد:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَ بَينَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيئاً وَ لا يتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون (آل عمران: 64)
بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم، و بعضى از ما بعضى ديگر را- غير از خداى يگانه- به ربوبيت نپذيرد. هر گاه (از اين دعوت) سرباز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
آيا در اين آيه به دوستى و مهرورزى با كفار و مشركان دعوت شده يا به دورى گزيدن از آنها فرمان داده شده است؟!
در سوره مباركه مائده درباره يهود و نصارا اينگونه مىخوانيم:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (مائده: 51)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود و نصارا را دوست و تكيهگاه خود انتخاب نكنيد. آنها اولياى يكديگرند و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند از آنها هستند؛ خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمىكند.
آيه ديگر در اين رابطه، در سوره توبه است كه دستور پيكار با اين افراد را صادر كرده:
قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ (توبه: 29)
با كسانى از اهل كتاب كه نه به خداوند به روز بازپسين ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و پيامبرش تحريم كرده حرام مىشمرند و نه آيين حق را مىپذيرند پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم جزيه را به دست خود بپردازند.
ديدگاه قرآن كريم درباره اهل كتاب در آيه 68 سوره مائده نيز بيان شده است:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَيْءٍ حَتَّى تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ
بگو: اى اهل كتاب! شما هيچ جايگاهى (نزد خداوند) نداريد، مگر اين كه تورات و انجيل و آنچه را از طواف پروردگارتان بر شما نازل شده است، برپا داريد. ولى به يقين آنچه برتر از سوى پروردگارت نازل شده (نه تنها مايه بيدارى آنها نمىگردد بلكه) برطغيان و كفر بسيارى از آنها مىافزايد. بنابربراين از اين (مخالفت و انحراف) گروه كافران غمگين مباش.
همه اين آيات از مبارزه و ترك دوستىهاى فراوان با اهل كتاب سخن مىگويند.
در روايات نقل شده از رسول گرامى اسلام (ص) نيز از دوستى با
اهلكتاب نهى شده است. «بخارى» و «مسلم» روايت كردهاند كه آن حضرت فرمود: «سوگند به كسى كه جانم به دست اوست! حتى يك نفر از اين يهوديان و مسيحيان به من گوش نمىدهد. كسى كه به دين من ايمان نياورد، بىترديد از دوزخيان خواهد بود».
بنابراين، انكار رسول گرامى اسلام (ص) كفرورزى به اسلام است. خداوند از اين كافران به اسلام، هيچ عبادت يا ايمانى را نمىپذيرد؛ اگرچه وى به همان دين خود، به همانگونه كه نازل شده، ايمان داشته باشد، ولى تا زمانى كه به رسول خاتم ايمان نياورد، از اهل آتش خواهد بود؛ زيرا آن حضرت شاخص و ملاك حق است.
سخن من با دانشمندان است و از شما برادران عالِم مىخواهم همه يكصدا شويم و براى تبليغ دين خدا به مردم و آموزش آن، با يكديگر همكارى كنيم. اسلام دينى است كه با غير خود رابطه دوستى برقرار نمىكند. مسلمانان نيز با غير مسلمان دوستى نمىكنند؛ بلكه مسلمانان به دين خود پايبند هستند و به غير از آن راضى نمىشوند. در اينجا سخن خداوند را يادآور مىشوم كه مىفرمايد:
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَك (هود: 112)
پس همانگونه كه فرمان يافتهاى، استقامت كن، و (همچنين) كسانى كه با تو، (به سوى خدا) آمدهاند (بايد استقامت كنند).
و نيز مىفرمايد: فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذي أُوحِيَ إِلَيك؛ «آنچه را بر تو وحى شده، محكم بگير». (زخرف: 43)
بايد به مردم يادآورى كرد كه اختلاف بنيادين ميان اسلام و ديگر
آيينها در اعتقاد و باور است. به همين دليل اين دين با آيينهاى ديگر همسو نمىشود؛ هرچند دين اسلام از مجادله احسن با شمارى از آنان كه ظلم نكردهاند، منع نكرده است. از كسانى كه در كنفرانسهاى اديان شركت كردهاند، بپرسيد دربرابر بهرهگيرى افراد ضعيف و سادهلوح كه گمان مىبرند مسلمانان دين آنها را پذيرفته و آنها را برادران خود خواندهاند، مسلمانان شركتكننده چه ارمغانى براى اسلام آوردهاند؟
گروهى از يهوديان به خدا نسبت پدرى مىدهند. آنان به حضرت عيسى (ع) كفر مىورزند و او را فرزند نامشروع مىخواندند. خداوند در قرآن كريم بينش آنان به خدا را بيان مىكند. از نگاه آنان خدا نيز جسم است. رسالت پيامبر خاتم را نيز به عنوان رسالت جهانى نمىپذيرند. مسيحيت نيز دينى است كه پيروان آن، حضرت عيسى را فرزند خدا مىدانند. برخى از آنان نيز به حضرت عيسى (ع) مقام الوهيت مىدهند. آنان مىگويند آن حضرت به صليب كشيده شد تا كسانى كه ايمان دارند آن حضرت براى نجات بشريت از بار گناه حضرت آدم به صليب كشيده شد، از آتش جهنم نجات پيدا كنند. اينان به رسول گرامى اسلام (ص) و جهانى بودن رسالت ايشان ايمان ندارند.
آيا پيروان اين دو دين تغيير كردهاند و آيين توحيد و ايمان به رسولخدا (ص) را براى خود برگزيدهاند؟! پيامبرى كه در تورات و انجيل نيز نام او آمده است. (1)بىترديد آنان از باورهاى خود روى نگرداندهاند.
1) الَّذى يجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الإِنْجيلِ؛ «پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه به صورت مكتوب نزدشان است، مىيابند». اعراف: 157
آيا پيامبر (ص) هيچگاه براى مبارزه با مشركان عرب يا مجوس، با يهوديان و نصارا همكارى كرد؟ نه تنها چنين نيست، بلكه مىبينيم كه آن حضرت با نصاراى نجران مجادله كرد و آنان را به توحيد و اسلام فراخواند. قرآن كريم به آنان يادآور شد كه حضرت عيسى نيز مانند حضرت آدم از خاك آفريده شده است. اين مباهله در سوره آل عمران (1)بيان شده است. «تفسير روح المعانى» در ذيل اين آيات، حقيقت اين مجادله را تشريح كرده است. به هر حال دعوت بزرگان و عموم يهوديان به ايمان آوردن به رسول خدا (ص) بوده است. اما با اين حال، آن حضرت با آنان دوستى نمىورزيد و از كفرورزى آنان نيز هرگز راضى نبود. اين امر آشكارى است كه نيازى به ذكر مثال تاريخى ندارد.
1) آيات 59- 61.
آسمانى هستند كه خداوند در يكى از دورههاى گذشته نازل كرده است. در ترجمه قرآن كريم به زبان آلمانى مطالبى مانند اين انديشه را مشاهده كردم. پيروان اين باور به آيه 62 سوره بقره استناد مىكنند كه مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ
كسانى كه (به پيامبر اسلام) ايمان آوردند، و كسانى كه به آيين يهود گرويدند و نصارى و صابئان (پيروان يحيى) هر كدام كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و كارى شايسته انجام دهند پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است و نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهگين مىشوند.
اين ادعاى بسيار خطرناكى است؛ زيرا اگر كسى اين ادعا را بپذيرد، در واقع بايد دعوت اهل كتاب به اسلام از سوى پيامبر (ص) را اقدامى باطل قلمداد كند. مبارزه با آنان پس از آنكه ايمان نياوردند و جزيه نپرداختند و فقط حاضر به جنگ شدند، نيز اقدامى نادرست بوده است؛ زيرا آنان نيز به آيينى پايبند هستند كه خداوند آن را پذيرفته و پيروانش را نيز نجات يافته مىداند. كسى كه اين ادعاى واهى را بپذيرد، بايد به پيروان رسول خدا (ص) از صدر اسلام تاكنون و تا روز قيامت بگويد مردم را به پيروى از اديان آسمانى خودشان واگذاريد. بايد بر پايه اين باور، آيه قرآن را كه مىفرمايد:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آلعمران: 64)
بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرارندهيم، و بعضى از ما بعضى ديگر را- غير از خداى يگانه- به ربوبيت نپذيرد. هرگاه از اين دعوت سرباز زند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
اشتباه بدانيم يا اينكه بگوييم اين آيه نياز به تفسير و فهمى جديد دارد كه پيروان باطل نيز اين فهم را دارند.
به برادران دانشمند و عالم يادآور مىشوم قرآن كريم كتابى است كه قابليت برداشتهاى مختلفى را دارد. اما يك آيه، تفسيركننده آيه ديگرى از اين كتاب آسمانى است و رسول خدا (ص) نيز با سخن، گفتار و كردار خويش به تفسير آيات قرآن مىپرداخت و براى مسلمانان نيز اين امر روشن بود. در اينجا به تفسير آيه 62 سوره بقره كه مفسران از رسول خدا (ص) آوردهاند مىپردازيم.
ابن كثير مىگويد: سدى مىگويد اين آيه درباره ياران سلمان فارسى است. سلمان درباره ياران [پيش از اسلام] خود مىگفت و خبر آنها را به پيامبر (ص) مىداد. رسول خدا به او فرمود: آنان در آتش هستند. (1)سلمان عرض كرد: «آنان نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و ايمان داشتند كه شما به عنوان پيامبر (ص) برانگيخته خواهى شد». رسولخدا (ص) باز فرمودند: «اى سلمان! آنها از دوزخيان هستند». اين سخن براى سلمان گران تمام شد.
1) سلمان فارسى وقتى عزم حركت به سوى مكه و ملاقات با پيامبر ص را كرد، دو تن از دوستانش نيز در اين سفر همراه او بودند. اما اين دو در راه رسيدن به مكه و پيش از گرويدن به اسلام جان باختند. مترجم
به همين دليل، آيه بالا نازل شد؛ زيرا يهوديان معتقد بودند كسى كه به تورات و سنت حضرت موسى (ع) پايبند باشد، ولى پس از پيامبرى حضرت عيسى (ع) به دين اين پيامبر درآيد و دين و سنت حضرت موسى را نيز دنبال كند، هلاك شده است. همچنين مسيحيان بر اين باور بودند كه هركس انجيل را بپذيرد و از آن پيروى كند، مؤمن است و اين دين از او پذيرفته است تا اينكه آيين اسلام و رسول خدا (ص) مبعوث شد. پس هركس از عيسى پيروى نكند و سنت او و دستورات انجيل را رها كند، هلاك مىشود. اين سخن با روايتى كه ابن عباس نقل كرده، منافات ندارد.
ابن عباس درباره اين آيه مىگويد: پس از اين آيه، خداوند آيه:
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ (آلعمران: 85)
و هر كس جز اسلام، (وتسليم در برابر فرمان حق،) آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد؛ و او در آخرت از زيانكاران است.
را نازل كرد. بنابراين، سخن ابن عباس خبردادن از اين حقيقت است كه پس از نازل شدن آيين اسلام، پيروى از هيچ طريقت و آيينى پذيرفته نيست؛ مگر اينكه موافق آيين اسلام باشد. اما آنچه پيش از آمدن اسلام انجام شده، اگر براساس پيروى از پيامبر وقت بوده، در مسير هدايت و نجات بوده است. بنابراين، يهوديان پيروان حضرت موسى (ع) هستند. آنان در زمان خويش تورات را ملاك كردار خويش قرار مىدادند. وقتى حضرت عيسى (ع) به پيامبرى برگزيده شد، وظيفه بنىاسرائيل پيروى از اين پيامبر
بود. نصارا پيروان اين دين هستند. سپس مىگويد:
وقتى آخرين پيامبر (ص) براى همه بنىآدم برانگيخته شد، تأييد و پيروى از اين پيامبر (ص) بر همگان واجب شد و بايد همه از دستورهاى آن حضرت پيروى و از آنچه نهى مىكند، خوددارى مىكردند. اينان همان مؤمنان راستين هستند. (1)
همچنين خداوند مىفرمايد:
قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ يُحيِي وَ يُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (اعراف: 158)
بگو: اى مردم! من فرستاد هخدا به سوى همه شما هستم؛ آن كس كه حكومت آسمانها و زمين از آنِ اوست. معبودى جز او نيست؛ زنده مىكند و مىميراند. پس ايمان بياوريد به خدا و فرستادهاش- آن پيامبر درسنخواندهاى كه به خدا و سخنانش ايمان دارد، و از او پيروى كنيد تا هدايت شويد.
بنابراين، شرايع، گوناگون هستند، اما دين يكى است. با آمدن يك شريعت جديد، شريعت پيشين منسوخ مىشود. مردم اين زمان نيز وظيفه دارند از شريعت جديد موجود پيروى كنند. پس با بعثت رسول خاتم براى همه جهانيان، خداوند غير از اسلام، هيچ آيين و به جز پيروى از شريعت حضرت محمد (ص) هيچ شريعتى را نمىپذيرد.
1) تفسير القرآن العظيم، ابن كثير، ج 1، صص 182 و 183.
روشن شد كه «بدعت» در لغت به معناى امرى نوپيداست كه پيش از اين سابقه نداشته است. ممكن است اين امر نوپيدا داخل در عموم ادلّه فقهى و احكام قرار گيرد؛ مانند امر به انجام خير، پرهيز از شرّ، دعوت به سوى خداوند، پاسخ به شبهات ملحدان و تشكيككنندگان در مبانى دين، برپايى مدارس و دانشكدههاى علوم دينى براى آموزش علوم مختلف اسلامى، تأليف و نگارش كتاب در اين راستا، توجه ويژه به كتاب آسمانى و جمعآورى آن توسط خليفه، توجه به رسمالخط قرآن و تحزيب قرآن كريم و مانند آن، تأسيس دارالقرآنها و مراكز آموزش قرآنكريم در زمينههاى تجويد، قرائت و مانند آن، توجه به زبان عربى و ايجاد مراكز آموزش ابعاد مختلف اين زبان براى خدمت به قرآن كريم، توجه به سيره رسول خدا (ص)، سيرهنگارى و معرفى اين سيره به مردم، ايجاد مراكز آموزش تاريخ اسلام و ... همه به دليل موافقت با مبانى دين و دستورات آن از بدعتها و امور نوپيداى پسنديده هستند؛ چنانكه انجام كارهايى برخلاف آنچه در بالا مثال زده شد، از مصاديق نهى اسلام از انجام امور شرّ و ناپسند به شمار مىرود و در نتيجه، بدعتهاى ناپسند قلمداد مىشوند.
هيچ مسلمانى ادعا نمىكند كه اين اعمال گفته شده، در زمان رسولخدا (ص) سابقه داشته و به همين دليل از امور نوپيدا به شمار نمىروند. همچنين هيچ كس نمىگويد اين امور بدعت هستند و مصداق نهى رسولخدا (ص) مىباشند كه فرمود: «هر امر نوپيدايى بدعت و هر بدعتى ضلالت و گمراهى است». اين روايت را ابوداود و ديگران نقل كردهاند.
محدث فقيه و انسان صالح و پرهيزكار و خادم سنت مطهر در مسجدالحرام و به ويژه در اندونزى، دكتر «سيد محمد بن علوى مالكى حسنى» در كتاب سودمند خود «مفاهيم يجب ان تصحح» در پاسخ به نويسنده «حوار مع المالكى» (1)در ذيل عنوان «تفاوت ميان معناى شرعى و لغوى بدعت» مىنويسد: برخى تقسيم بدعت به دو نوع پسنديده و نكوهيده را مورد انتقاد قرار مىدهند و به دارندگان اين ديدگاه به شدت حمله مىكنند؛ بلكه حتى برخى از اين افراد آنان را به فسق و گمراهى متهم مىسازند. دليل اين بهتان، مخالفت اين ديدگاه با نصّ صريح فرمايش رسول خداست كه فرمودند: «هرگونه بدعتى گمراهى است». اين عبارت عامّ است و به صراحت بدعت را به گمراهى توصيف مىكند. آيا پس از اين بيان صريح شارع و صاحب رسالت، فقيه يا مجتهدى- در هر درجهاى كه باشد- مىتواند استدلال كند و بگويد هر بدعتى گمراهى نيست؛ بلكه برخى از بدعتها پسنديده و برخى نكوهيده است؟ با اين استدلال بسيارى از مردم مغرور شده و با انكاركنندگان اين ديدگاه همصدا مىشوند و شمار كسانى كه مقاصد شريعت را درك نكردهاند و روح دين اسلام را نچشيدهاند، فزونى مىگيرد. اما مدتى نمىگذرد كه همين افراد در رويارويى با مشكلاتى كه براىشان پديد مىآيد، به دنبال راه حل و برونرفت كنكاش مىكنند. آنان به ناچار به سراغ اختراع وسيلهاى ديگر مىروند؛ چراكه اگر چنين وسيلهاى اختراع نشود، بايد دست از خوردن و آشاميدن، مسكن،
1) نويسنده اين كتاب دكتر محمد بن علوى مالكى را متهم كرده و در نسب او ترديد ايجاد مىكند.
پوشاك، ازدواج و حتى تنفس بكشند. آنها براى اينكه بتوانند با ديگران و خويشاوندان خود تعامل داشته باشند، به ناچار مىگويند بدعت به دو نوع بدعت دنيايى و بدعت دينى تقسيم مىشود. اما سبحان الله و شگفت از اين سخن! اين افراد با اين تقسيمبندى، خود را فريب مىدهند و به خود اجازه اين نامگذارى درباره بدعت را مىدهند. فرض كنيم اين معنا از دوران پيامبر (ص) وجود داشته باشد؛ اما بىترديد اين نامگذارى بدعت، در دوران تشريع وجود نداشته است. مىپرسيم مبناى اين تقسيمبندى چيست؟
اين نامگذارى بدعتآميز را از كجا آوردهايد؟ كسى كه تقسيمبندى بدعت به پسنديده و ناپسند را غير شرعى مىداند، بايد به او گفت كه تقسيم بدعت به دينى نادرست و دنيايى صحيح نيز نادرست و عين بدعتگذارى است؛ زيرا وقتى شارع مىفرمايد: «هرگونه بدعتى گمراهى است»، شما مىگوييد چنين نيست كه هر بدعتى به طور مطلق گمراهى باشد؛ بلكه بدعت به دو نوع دينى و دنيايى تقسيم مىشود. بدعت دينى گمراهكننده و بدعتهاى دنيايى كه گمراهكننده نيستند و جايز است.
بنابراين بايد در اينجا مسئله مهمى را توضيح دهيم تا ابعاد اشكال و شبههاى كه پيش آمده، روشن گردد. بايد بدانيم در اينجا سخن شارع حكيم مطرح است و زبان او نيز زبان شرع است. پس بايد كلام او را با ميزان و معيار شرعى كه خود آن را آورده، بسنجيم. وقتى مىدانيم بدعت در اصل به معناى هر امر نوپيدايى است كه پيش از اين سابقه نداشته، بىترديد به ذهن خطور مىكند كه افزودن يا اختراع ناپسند و نكوهيده همانى است كه در امور دين باشد و جزئى از مناسك دينى به شمار آيد. امرى نكوهيده است كه صبغة
شرعى به خود بگيرد و به شريعتى مبدل گردد و به صاحب شريعت منسوب شود. اين نوع اختراع و نوآورى است كه رسول خدا (ص) ما را از انجام آن نهى كردهاند. آن حضرت مىفرمايد: «هركس در امر ما چيزى را پديد آورد كه از آن نيست، اين امر [نوپيدا] مردود است.» بنابراين، مشخص مىشود شاخص تعيين بدعت نكوهيده، «در امر ما» [يعنى دين] است. به همين دليل مىگوييم تقسيم بدعت به نيكو و ناپسند، خود يك بدعت لغوى است كه همان ايجاد و نوآورى به شمار مىرود. همه ما بىترديد مىدانيم كه بدعت به معناى شرعى، همان بدعت گمراهكننده و فتنهاى نكوهيده و ناپسند است. اگر مخالفان اين معنا را درك مىكردند، برايشان روشن مىشد كه ميان ما و آنان از جهاتى اختلاف وجود ندارد.
اكنون براى نشان دادن نزديكى نگاه ما با ديدگاه مخالفان، بحث را اينگونه تبيين مىكنيم: به نظر من كسانى كه مخالف تقسيم بدعت به دو نوع پسنديده و نكوهيده هستند، در واقع تقسيم بدعت شرعى را نمىپذيرند؛ زيرا خود نيز بدعت را به دو نوع دينى و دنيايى تقسيم مىكنند و اين كار را ضرورى مىدانند.
از سوى ديگر كسانى كه به تقسيم بدعت به دو نوع پسنديده و ناپسند معتقدند، مىگويند: اين تقسيمبندى بر روى مفهوم لغوى بدعت صورت مىگيرد، نه مفهوم شرعى آن؛ زيرا اضافه كردن چيزى به دين و شريعت، ضلالت و گمراهى بزرگ است. در وجود اين ديدگاه آنان هيچ ترديدى نيست. بنابراين، روشن شد كه اختلاف ميان دو گروه موافق و مخالف، شكلى است نه ماهوى.
البته يادآورى اين نكته شايسته است كه از نگاه من، كسانى كه مخالف تقسيمبندى بدعت به نيكو و ناپسند هستند و خود بدعت را به دينى و دنيايى تقسيم مىكنند، تعبير آنها دقيق و عالمانه نيست؛ زيرا آنان با اعتقاد به اينكه بدعت دينى گمراهى است- كه البته سخنى به جا و حق است- و حكم به اينكه بدعت دنيايى بىاشكال است، در واقع حكم را به درستى بيان نكردهاند؛ زيرا به موجب اين حكم، هرگونه بدعت دنيايى مباح است. اين خطر بزرگى است كه انسان را به ورطه فتنه و معصيت مىاندازد. بنابراين، لازم است اين مسئله به درستى تفصيل داده شود. آنها بايد بگويند برخى از اين بدعتهاى دنيايى، نيك و برخى شرّ هستند؛ زيرا اين ديدگاه طبق واقعيت موجود است و فقط انسانهاى كوردل و جاهل مىتوانند آن را انكار كنند. البته گريزى از اين امور وجود ندارد. در تحقق اين معنا كافى است بگوييم مفهوم لغوى بدعت به دو نوع نيكو و ناپسند تقسيم مىشود. اين همانى است كه مخالفان از آن به «بدعت دنيايى» تعبير مىكنند. بنابراين، تقسيمبندى ما از دقت و ظرافت بيشترى برخوردار است. با اين تقسيمبندى هر امر نوپيدايى را بايد در چارچوب حكم شريعت و قواعد دين ساماندهى كرد. براساس اين ديدگاه بايد مسلمانان هر امر نوپيداى دنيايى را كه برايشان پديدار مىگردد، به دين عرضه كنند تا حكم اسلام درباره آن را بيابند. اين كار نيز فقط با تقسيمبندى درست دانشمندان علم اصول ميسّر است. خداوند به اين دانشمندان اصول فقه كه به تبيين دقيق مسائل و تحرير معانى درست و به دور از تحريف يا تأويل پرداختهاند، جزاى خير عنايت كند». (1)
1) مفاهيم يجب أن تصحح، صص 113- 115. در اين نسخه كه با تحقيق و اضافات به چاپ رسيده، مطالب سودمند و مهمى براى خوانندگان وجود دارد.
تقسيم بدعت به دنيايى و دينى خطرناك است و صاحب اين ديدگاه بايد با درنگ بيشترى آن را به زبان بياورد؛ چه رسد به اينكه آن را به اسلام نسبت دهد. برخى از پيامدهاى اين تفكر را براى نمونه بيان مىكنيم:
گروهى از مردم معتقدند تقسيم حكم در اسلام، به عالم دينى واگذار شده است كه او وظيفه امر و نهى، موعظه و نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر را دارد. او در اداره امور مردم دخالت نمىكند و به جز كمكهاى ديگران، از خود دارايى ديگرى ندارد. عالم دينى، از قدرت و حكومت نيز برخوردار نيست. از سوى ديگر در امور دنيايى، حكومت و قدرت به دست حاكم است. اموال، اداره امور مردم و تعيين روابط با ديگر كشورها و نيز سياستهاى عمومى، همه به دست حاكم است. اولين شكاف عملى كه در تاريخ مسلمانان پديد آمد، جدايى ديانت از سياست مردم است؛ حال آنكه رسول خدا (ص) و خلفاى پس از او اداره هر دو بعد از زندگى را در اختيار داشتند؛ امرى كه كسى آن را انكار نمىكند.
به دنبال اين پديده، اصطلاحات و عباراتى عجيب ساخته شد؛ مانند «دين براى خدا، وطن براى همه»، «وحدت ملى»، «حكم دين يا عالمان دين و حكم دولتمردان». اين رويكرد به تدريج موجب مىشود سخنانى رايج شود؛ مانند اينكه ميان علما و حكام نزاع وجود دارد، يا قدرت و مال و تنظيم امور مختلف دنيايى به دست حكام است و علما فقط به معارف اسلامى و مسائل مربوط به دين اهتمام دارند. پيروز اين معادله نامتقارن نيز مشخص است.
يكى ديگر از سخنانى كه زاييده اين رويكرد است، اين است كه مىگويند: شما به امور دنياى خود آگاهتر هستيد. اين برداشت نادرست
و گمراهكننده موجب شده تا عدهاى سخن از بىنيازى به احكام اسلام براى مديريت امور مردم يا اداره سياست و روابط داخلى و خارجى را بر زبان بياورند.
برخى از انسانهاى مغرض گمان مىكنند رسول خدا (ص) از امور دنيا آگاهى چندانى نداشت؛ به طورى كه حتى از چگونگى گردهافشانى ميان نخلها آگاهى نداشت. اين در حاليست كه دانشهايى به آن حضرت عطا شده بود كه حتى متخصصان زبانشناسى، تاريخ، بازرگانى، سياست، اداره امور مردم- به ويژه امور غيب- نيز اين دانشها را نداشتند. نمونههاى اين امر فراوان است. در اينجا به تناسب موضوع، يك مورد را بيان مىكنيم.
«بخارى» در كتاب «الادب المفرد» با سند خود از «شهاب بن عباد عصرى» نقل مىكند كه از برخى اعضاى هيئت عبدالقيس شنيد كه مىگفتند: وقتى به سوى پيامبر (ص) حركت كرديم، نزديك ورود به مدينه بوديم كه مردى شتابان آمد و به ما سلام كرد. ما هم پاسخ سلام او را داديم. سپس پرسيد: «شما كيستيد؟» گفتيم: «هيئت اعزامى عبدالقيس». گفت:
خوشآمديد، من به دنبال شما بودم. آمدهام تا به شما بشارت دهم. رسولخدا (ص) ديروز به شرق نگاه كرد و فرمود: فردا از اين سمت بهترين هيئت عربى خواهد آمد. من شب به اين فكر بودم تا اينكه صبح شد و سوار مركب شدم. به راه خود ادامه دادم تا اينكه روز شد. تصميم گرفتم برگردم كه شما را از دور ديدم.
آن مرد سپس نزد رسول خدا (ص) بازگشت. مهاجرين و انصار پيرامون پيامبر (ص) بودند. مرد گفت: «پدر و مادرم فداى تو باد، اى رسول خدا (ص)! آمدهام مژده ورود هيئت عبدالقيس را به شما بدهم». رسول خدا (ص) فرمود:
«از كجا آنها را ديدهاى اى عمر؟» پاسخ داد: «آنها از پشت سر من مىآيند». پيامبر نيز فرمود: «خدا به تو مژده خير بدهد». اطرافيان پيامبر (ص) نيز با شنيدن اين خبر از جاى خود برخاستند و خود را آماده كردند. اما پيامبر (ص) نشسته بود و رداى خود را زير دستش گذاشت و به آن تكيه داد. سپس پاى خود را نيز كشيد. وقتى هيئت آمدند، مهاجر و انصار شادمان شدند. وقتى چشمان اعضاى اين هيئت با ديدن رسول خدا (ص) و اصحابش روشن شد، از مركبهايشان پايين آمدند و شتابان به سوى آن حضرت رفتند. پيامبر به همان حالت نشسته بود.
اشجّ (يعنى منذر بن عائذ بن منذر بن حارث بن نعمان بن زياد بن عَصَر) ماند تا مركبها را ببندد و بار آنها را بر زمين بگذارد. سپس لباس سفر را از تن بيرون كرد و به جاى آن لباس مهمانى پوشيد. آنگاه به آرامى گام برداشت تا نزد پيامبر (ص) بيايد. آن حضرت از هيئت اعزامى پرسيد: «رئيس شما كيست؟» همه به اشج اشاره كردند. پيامبر (ص) فرمود: «او فرزند مهتران شماست؟» پاسخ دادند: «پدران وى در جاهليت رئيس ما بودند. او نيز اكنون رئيس ما براى هدايت به اسلام است». اشج قصد داشت بنشيند كه پيامبر (ص) صاف نشست و او را نزد خود خواند. رسول خدا (ص) وى را در كنار خود نشاند و با مهرورزى او را به همه معرفى كرد و فضائل او را برشمرد. سپس مردم نزد پيامبر (ص) آمدند و از او مىپرسيدند و او نيز پاسخ مىداد. تا اينكه آن حضرت پرسيد: «آيا از آذوقه شما چيزى باقى مانده؟» پاسخ دادند: «بله». و هركس اندكى از خرماهايى كه در آذوقهاش داشت، آورد. خرماها را روى سفرهاى نزد پيامبر (ص) ريختند. ايشان به خرماها اشاره مىكرد و فرمود:
«به اين خرما «تعضوض» مىگوييد؟» پاسخ آنها مثبت بود. سپس پرسيد: «به اين خرما «صرفان» مىگوييد؟» پاسخ دادند: «آرى». آنگاه به خرماى ديگرى اشاره كرد و پرسيد: «اين را «برنى» مىناميد؟» پاسخ دادند: «بله». سپس فرمود: «اين بهترين نوع خرماى شماست». برخى از بزرگان اين قبيله گفتند: «آرى، بابركتترين خرما نيز هست؛ به طورى كه ما از اين درختان پربار خرما به شتر و الاغهاى خود نيز مىدهيم». وقتى از اين سفر بازگشتيم، تمايل ما به اين نوع خرما بيشتر شد، تا جايى كه محصول ما به اين درخت منحصر شد و بركت را در همين نوع خرما مىديديم. (1)
اكنون اين پرسش مطرح است كه با وجود اين روايت، منظور اين سخن نقل شده از رسول خدا (ص) چيست كه مىفرمايد: «شما به امور دنياى خود آگاهتر هستيد»؟
پاسخ اين سؤال را علامه فاضل «عبدالله سراج الدين» داده است. وى مىگويد: داستان گردهافشانى نخل در «صحيح مسلم» به نقل از انس نقل شده است. وى مىگويد رسول خدا (ص) از كنار گروهى مىگذشت كه به لقاح نخل مشغول بودند. آن حضرت فرمود: اگر اين كار را نمىكرديد، باز هم اين لقاح انجام مىشد. آنان نيز دست از اين كار كشيدند. در نتيجه محصول خوبى به دست نيامد. رسول خدا (ص) نزد آنان آمد و پرسيد: «چه شده است؟» پاسخ دادند: «شما فرموديد كه ما چنين و چنان كنيم». آن
1) الادب المفرد، ص 225. شيخ هشام برهانى در تعليق اين كتاب مىافزايد: اين روايت در دو جاى كتاب مسند احمد نقل شده است كه يكى از آنها در ج 3، ص 432 است.
حضرت فرمود: «شما به امور دنياى خود آگاهتريد». برخى از اين حديث چنين برداشت كردهاند كه رسول خدا (ص) نيز ممكن است در امور دنيا اشتباه كند. به همين دليل گفتند: رسول خدا (ص) در فلان امر دچار اشتباه مىشود. اما حقيقت اين است كه بايد درباره اين روايت پژوهش صورت گيرد؛ زيرا برخى از گفتار و رفتار آن حضرت تفسيركننده رفتار و گفتارهاى ديگر ايشان است. از سوى ديگر، خداوند ايشان را از اشتباه و گناه مصون داشته است.
در اين رابطه بايد به چند نكته توجه داشت:
اول: رسول خدا (ص) در ديارى پرورش يافت كه محل كاشت نخل بوده است. همچنين وى در ميان مردمى مىزيست كه فنون زراعت نخل و مسائل مربوط به آن را مىدانستند. با اين توضيح، چگونه متصور است كه آن حضرت روال هميشگى تكثير نخلها و تلقيح آنها را نداند؟! بهويژه اينكه اين امر يك فنّ بسيار تخصصى نيست كه از چشمها پنهان بماند. پس بىترديد ايشان مانند مردم زمان خويش از اين كار آگاه بودند. اما آن حضرت درصدد تبيين كارى بودند كه آنها نمىتوانستند خودشان به آن رسيدگى كنند.
دوم: رسول گرامى اسلام (ص) از علم لدنّى برخوردار بودند و خداوند اين دانشها را به ايشان عطا فرموده بود؛ به طورى كه در هر زمينهاى براى اصحاب مطالبى را بيان مىفرمودند. «طبرانى» از «ابوذر» نقل مىكند: هيچ پرندهاى نبود كه بالش را در آسمان ببندند، مگر اينكه رسول خدا (ص) اطلاعاتى درباره آنها به ما داد. با اين وصف، چگونه مىتوان تصور كرد آن
حضرت از نياز طبيعى و معمولى گردهافشانى ميان نخلها بىخبر بودند؟ پس نتيجه مىگيريم كه رسول خدا (ص) مقصود ديگرى داشتهاند.
سوم: روايتهاى مشابه اين حديث، ما را به درك مقصود پيامبر (ص) رهنمون مىكند؛ از جمله اين روايت كه از ابورافع نقل شده است. وى مىگويد: در يكى از روزها، آبگوشتى براى رسول خدا (ص) تهيه كرده بودم. هنگامى كه سفره گسترده شد، رسول خدا فرمود: «پاچه آن را به من بده!» پاچهاى را به حضرت دادم. رسول اكرم (ص) تناول كرده و باز فرمود: «پاچه ديگرى بده!» آن را نيز تناول فرمود، تا چهار مرتبه چنين كرد و بار ديگر فرمود: «پاچه گوسفند را بده!» عرض كردم: «يا رسول الله! مگر گوسفند چند پاچه دارد؟» فرمود: «هرگاه شكيبايى كرده بودى، هر اندازه كه پاچه از تو مىخواستم، به تو ارزانى مىشد». (1)
در جريان گردهافشانى درخت خرما نيز همين مسئله است. پيامبر (ص) با اين فرمايش خود، مىخواستند كرامتى را به آن مردم نشان دهند و با خرق عادت و برخلاف گردهافشانى، نخلهاى آنها بارور شود؛ زيرا ايشان از ضرورت گردهافشانى در نخلها آگاه بودند؛ چراكه او نيز در ميان مردمى رشد يافته بود كه براى نخلهاى خود هميشه از همين شيوه استفاده مىكردند. بنابراين، رسول خدا (ص) به دنبال نشان دادن كرامت و امرى خارق عادت به آنان بود. اما از آنجا كه به اين سخن ايمان قلبى نداشتند، به تجربه طبيعى خود اعتماد كردند. به همين دليل زمينه بروز كرامت پديد
1) فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج 1، ص 65.
نيامد و پيامبر (ص) هم دليل خرما ندادن نخلها را به همان امورى ارجاع داد كه ميان اين مردم معمول بود و ذهن آنها فراتر از اين اسباب مادى نمىرفت و به آنان فرمود: «شما به امور دنيايى خويش آگاهتريد»؛ يعنى برويد و طبق همان اسباب مادى كه به آن عادت كردهايد، عمل كنيد. (1)
پس از اين مرحله، اين پديده ابعاد روشنترى به خود مىگيرد؛ به طورى كه گفته مىشود علماى دين سنتى هستند و به همان ميراثها و آداب و رسوم گذشته، مانند حجاب، حرمت ربا و جلوگيرى از اختلاط زن و مرد پايبندند؛ حال آنكه زندگى در حال پيشرفت و تحول است. به همين دليل ميان حكام و علما نزاع رخ داده است. اين امر به تدريج به متهم كردن دين، سلوك و اخلاق علما انجاميده است. آنان مردم را نيز از راه رسانهها به دورى گزيدن از علما و نسبت دادن هرگونه كاستى به آنان سوق مىدهند. اين يك دسيسه يهودى بر ضد علماى مسلمان است كه مجرى آن خود مسلمانان هستند. (2)
پس از عملى كردن اين نيرنگها، عالمان دين را زير نظر قرار دادهاند و در كمين آنها هستند تا ببينند بر روى منبر يا در محافل و نوشتههاىشان چه مىگويند. اگر سخن از دعوت به بازگشت به اسلام راستين باشد، آنها دانشمندان دين را به مزدورى و حركت در مسير خدمت به منافع دشمنان
1) اقتباس از سيدنا محمد رسول الله ص، ص 367. همچنين براى آگاهى از گستره فراوان دانشهاى پيامبر ص كه شمارش آن به دست خداست، ر. ك: صفحات 90 تا 114 اين كتاب. اين اثر پر از ادله و مثالهاى علمى است. به طور كلى اين كتاب يك اثر سودمند علمى است.
2) ر. ك: رسالة المشايخ و الاستعمار، حسنى عثمان و نيز پروتكلهاى دانشوران صهيون.
متهم مىسازند. اگر علماى دين با امور باطلى مبارزه كنند كه آنان تاب تحمل آن را ندارند، (مانند ربا، قمار، مشروبات الكلى، ستم و انحراف) علماى دين را به تندروى متهم مىسازند و مىگويند اينان اصولگرا هستند و به اين بهانه عرصه را بر آنها تنگ مىكنند. هنوز بىگناهى علماى دين از يك اتهام ثابت نشده كه اتهام ديگرى را به آنان نسبت مىدهند و گاه حتى آنان را به زندان مىاندازند.
اما اگر عالمى ضعيف، بيماردل و سست بيابند كه با آنان همسو مىشود و اسلام را به نفع آنان تفسير مىكند و اين دسيسهگران را حاميان دين معرفى مىكند، او را جذب خود مىكنند و با متاع دنيوى مىفريبند. در نتيجه اين عالم بيماردل بلندگوى انديشههاى آنان مىشود و آخرت خود را نيز به پاى آنها مىريزد و در اينجاست كه به اهداف خود دست مىيابند. آنان مىگويند برادرى ميهنى بر هرنوع برادرى مقدم است. در نتيجه، رهبرى مردم و اداره امور مسلمانان و ميهن اسلامى به افراد فاسق، كافر، شرابخوار، قمار باز، بىآگاه از دين و حتى افرادى كه به ديندارى و درستكارى شهرت ندارند، واگذار مىشود.
حتى از اين مرحله فراتر مىروند و اين امور را به كافرانى واگذار مىكنند كه آشكارا اسلامستيزى و كفر خود به اسلام را اظهار مىكنند. نمونههاى اين امر نيز به اندازهاى فراوان است كه نيازى به ذكر آن نيست. البته اين امر بايد در ميهن اسلامى رخ دهد؛ اما در سرزمين كفر وضع تفاوت مىكند. وجود يك حزب سياسى به نام حزب دمكرات- مسيحى در ايتاليا يا آلمان اشكال ندارد.
شگفتآورتر از همه، مطلبى است كه در روزنامه «الاتحاد» چاپ امارات متحده عربى خواندم. در تاريخ 24 محرم 1410 ه. ق نخستوزير لهستان پس از پيروزى خود در اولين اظهار نظرش كه در گفتوگو با يك روزنامه روسى انجام داده، مىگويد كه مىخواهد روابط كشورش با روسيه، بر پايه روابط ميان دو ملت و دو حكومت باشد. پس از آن، روابط ميان سازمانها، نهادها و احزاب مطرح مىشود. وقتى اين روزنامه روسى از او مىپرسد آيا او خود را سوسياليست يا دمكرات مىداند، پاسخ مىدهد: «من مسيحى هستم و بر پايه دستورات و رهنمودهاى كليساى كاتوليك و پاپ واتيكان عمل مىكنم».
برخى به سرعت علماى ديگر را در برخى مسائل اختلافى متهم به بدعت مىكنند. در اينجا سخن ابن دقيق العيد را بازگو مىكنم كه مىگويد: «چه بسا بدعتهاى مربوط به امور دنيايى اصلًا مكروه نباشد. حتى بسيارى نيز حكم به عدم كراهت دادهاند. وقتى به بدعتهاى احكام فرعى دين مىنگريم، مىبينيم كه با بدعتهاى مربوط به اصول اعتقادى برابرى نمىكنند».
مناسب است در اينجا ماجرايى خواندنى را نقل كنم:
يكى از دانشجويان ما بر اثر تصادف رانندگى در مسير حج عمره جان باخت. او را در مدينه و در قبرستان بقيع دفن كردند. من بر سر قبر او حاضر شدم و طبق عادت مرسوم در كشورمان به وى تلقين خواندم. گروهى از علما بدون توجه به موقعيت، صداى اعتراض خود را بلند كردند. اما من بىتوجه به اين اعتراضها به تلقين اين مرده پرداختم و با همراهانم سوره يس را برايش خوانديم؛ چرا كه در «مسند احمد» روايتى از پيامبر (ص) آمده كه سوره يس را براى مردگان بخوانيد.
يكى از اين علما كه از كار من ناخرسند شده بود، در اعتراض به رفتار من، در ميان دانشجويان آن دانشگاه حكم به بدعتگذارى من داد. سپس مرا احضار كرد و به من گفت: اين كارى كه كردى، بدعت نكوهيدهاى بود. پاسخ دادم: جناب شيخ! در مذهب ما به تلقين كردن امر نشده و نيز از اين كار نهى نشده است؛ اما در مذهب حنبلى- كه مذهب او بود- اين كار مستحب شمرده شده است. سپس براى او مطالبى را از «الفروع» نقل كردم. هنوز همه مطلب را نخوانده بودم كه سكوت كرد و من هم سكوت كردم؛ اما از من پوزش نخواست.
در اينجا برخى از ديدگاههاى حنابله در اين باره را بازگو مىكنم.
در كتاب «المغنى» آمده است كه «اثرم» مىگويد: «به ابا عبدالله گفتم اين چه كارى است كه پس از دفن مرده انجام مىشود؛ اينكه فردى مىآيد و مىخواند: اى فلان پسر فلان! به ياد بياور باورهاى خود را و به يادآور شهادت «لااله الاالله» را». پاسخ داد: «اين كار را فقط از شاميان سراغ دارم. وقتى ابومغيره مرد، فردى بر مزار او حاضر شد و اين عبارات را گفت».
«ابو مغيره»، از «ابوبكر بن ابومريم»، از شيوخ خود نقل مىكرد كه آنها اين كار را مىكردند. «قاضى ابوخطاب» مىگويد: «اين كار مستحب است».
«طبرانى» نيز درباره تلقين، روايتى را از ابن شاهين به سند خود نقل مىكند. «ابن حجر» در «التلخيص الحبير» مىگويد: سند اين روايت صالح است. (1)تلقين ميت در مذهب امام شافعى نيز امرى پذيرفته شده است. (2)
پس از دانستن اين ديدگاهها آيا كسى جز انسان ناآگاه از مذاهب اسلامى معتبر، ادعاى بدعت بودن اين كار را مطرح مىكند؟
به ما خبر رسيد كه اين عالم از وزير اوقاف كشور خود خواسته است تا قرائت قنوت در نماز صبح را منع كند؛ زيرا اين كار بدعت است! به خدا سوگند اين كار يك جسارت است و شايسته انسان عالم نيست. قنوت در نماز صبح، امرى است كه مالك و شافعى قائل به اين كار بودند.
در اينجا براى اثبات بدعت نبودن قنوت، دو روايت را نقل مىكنيم. «ابنقيم» مىگويد: اهل حديث نسبت به اينها و كسانى كه قنوت را در نمازهاى واجب و غير آن، مستحب مىدانند، راه ميانه را انتخاب كردهاند. اهل حديث بيش از اين دو گروه به حديث آشنا هستند. (1)اهل حديث هر جا كه رسول خدا (ص) قنوت خوانده، مىخوانند و هرجا كه نخوانده، آنها نيز نمىخوانند. به فعل يا ترك فعل رسول خدا (ص) اقتدا مىكنند و فعل و ترك فعل آن حضرت را سنت مىدانند. اما با اين حال، با كسى كه به قنوت خواندن مداومت دارد، مخالفت نمىكنند و كار او را بدعت نمىدانند؛ چنانكه خواننده قنوت را ضد سنت قلمداد نمىكنند. (2)
در «المغنى» آمده است: خواندن قنوت در نماز صبح و ديگر نمازها
سنت نيست؛ مگر در نماز وتر. «ثورى» و «ابوحنيفه» اين ديدگاه را دارند. از «ابنعباس»، «ابن عمر»، «ابن مسعود» و «ابىالدرداء» نيز روايت شده است. «مالك»، «حسين بن صالح»، «شافعى» و «ابن ابىليلى» مىگويند: قنوت در نماز صبح همه روزها سنت است؛ زيرا «انس» مىگويد: رسول خدا (ص) تا آخرين روز زندگى خويش در نماز صبح قنوت مىخواند. اين روايت در «مسند احمد» آمده است. عمر نيز در حضور اصحاب و ديگران قنوت را در نماز صبح مىخواند. (1)
بنابراين، روشن مىشود كه هيچ كس قنوت نماز صبح را بدعت نمىداند؛ مگر اينكه از آراى مذاهب معتبر اسلامى آگاه نباشد.
1) المغنى، ج 1، ص 787.