ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسحاقی، حسین، ۱۳۴۱-
عنوان و نام پديدآور : چگونه زیستن: درسهایی از چشمهسار حکمت امام علی علیهالسلام به روایت شیعه و سنی/ حسین اسحاقی
مشخصات نشر : تهران : مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۹۲ص.
شابک : 978964540635
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۹۱ - ۱۹۲.
عنوان دیگر : درسهایی از چشهسار حکمت امام علی علیهالسلام به روایت شیعه و سنی .
موضوع : علیبنابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اخلاق.
موضوع : علیبنابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- فضایل.
موضوع : علیبنابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- کلمات قصار.
رده بندی کنگره : BP۳۷/۴/الف۴۶چ۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۳۰۱۸۸
جلال الدين محمّد بلخى، كارزار سرنوشتساز حضرت امير عليه السلام با عمرو بن عبدود در جنگ خندق را در ابياتى به تصوير كشيده است. در اين ميان، آنچه بيش از شكست عبدود شگفتى و تحسين مولوى را برانگيخته، اوج اخلاص على بن ابىطالب عليه السلام است:
از على آموز اخلاص عملشير حق را دان مطّهر از دغل
گفت من تيغ از پى حق مىزنمبنده حقّم نه مأمور تنم
شير حقّم نيستم شير هوافصل من بر دين من باشد گوا(1)
همين اخلاص بىمثال است كه خداوند متعال بارها در قرآن ستوده و آن را ويژگى ممتاز على عليه السلام شمرده است:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ
1) جلال الدين مولوى، مثنوى و معنوى، تهران، امير كبير، 1369، ج 9، دفتر اوّل، صص 187 و 183
رَؤُفٌ بِالْعِبادِ».(1)
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».(2)
إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً(3)
در عرف قرآن و آموزههاى وحى، نوعى ملازمه ميان بندگى و حكمت و علم لدنّى وجود دارد.(4)ناگفته پيداست كه بر اساس همين منطق، انسانى كه در اوج بندگى است، در قلّه دانش و حكمت الهى قرار دارد.(5)بىجهت نيست كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله على عليه السلام را دروازه دانش و حكمت دانست و مردم روزگار خود را به سيرابى از آن درياى بىكران و جوشان حكمت الهى فراخواند. اديبان و عارفان و انديشمندان شيعه و سنّى با وجود توسعه و گسترش روزافزون علوم مختلف هنوز هم متحيّر سخنان حكمت آموز او هستند.
عمر بن بحر جاحظ، از اديبان مشهور اهلسنت در كتاب معروف خود البيان و التبيين با آنكه سخنان پرارج و گرانبهايى از سخنوران
آورده، ولى پس از آوردن اين سخن على عليه السلام كه مىفرمايد: «قيمة كل انسان ما يُحسنه؛ ارزش هر انسانى به اندازه دانش اوست»، مىگويد اگر در اين كتاب جز بر همين سخن دست نمىيافتم، براى كتابم كافى بود.(1)رشيدالدين وطواط از نوادگان خليفه دوم و از اديبان مشهور ايرانى در مقدمه شرح صد كلمهاى كه جاحظ از كلمات على عليه السلام انتخاب كرده است، مىنويسد:
اميرالمؤمنين على بن ابىطالب كرم الله وجهه و ارضاه، با آنكه امام اخيار و قدوة ابرار و سيد فتيان و مقدم شجعان بود، فصاحتى داشت كه عقود جواهر از انفاس او در غيرتند و نجوم زواهر از الفاظ او در حيرت و عمرو بن جاحظ كه در كمال براعت و وفور بلاغت نادره اين امت و اعجوبه اين ملت بود از مجموع كلام اميرالمؤمنين على بنابىطالب كرم الله وجهه در جمله بدايع غرر و رايع درر است، صد كلمه اختيار كرده است و هر كلمه از آن برابر هزار كلمه دانسته و به خط خويش نبشته و خلق را يادگار گذاشته [است].(2)
اميرالمؤمنين على عليه السلام الگوى هميشه مانايى است كه مىتوان همه كمالات را در او سراغ گرفت و بدانها اقتدا كرد. آن حضرت نهتنها از آنِ شيعيان كه الگوى همه مسلمانان و جمله آزادگان است. امام على عليه السلام، تجسم ارزشهاى دينى و اسلام مجسّم است، انسانى در اوج عرفان، عبادت، سلوك و در عين حال سياستمدار و جامعهساز. شدت عمل را
با رحمت و عطوفت به مؤمنان آموخت؛ اهل مداهنه نبود و هيچگاه حقيقت را قربانى مصلحت نكرد. كتاب فضل على عليه السلام چندان پربرگوبار است كه براى خواندن آن چند نقدِ عمر بايد و تنها مىتوان شمهاى از فضايل ناپيداى علوى را واكاويد و پيش روى همگان نهاد.
از آنجا كه حس كمالجويى و ويژگى الگوطلبى و نمونهپذيرى، امرى فطرى و ذاتى است و آدمى براى رهيابى به سرمنزل مقصود و دستيابى به كمال مطلوب، در جستوجوى اسوههايى براى پيروى از آنها و گرفتن سرمشق برمىآيد، بايد الگوهاى مطلوب را بشناسد. على عليه السلام پس از پيامبراعظم صلى الله عليه و آله مصداق كامل اسوه حسنه است و پيروى از ايشان موجب هدايت و كمال امت اسلامى، بلكه انسانى است. شيوه آن بنده راستين حق، سبب ترقى، رشد و تكامل بشر خواهد بود و به همان نسبت سرپيچى از روش او، گمراهى و نابودى هميشگى را در پى خواهد داشت.
پيامبر درباره سيره على عليه السلام به عمار ياسر اينگونه سفارش مىكند:
اى عمار، اگر ديدى على به تنهايى از يك راه مىرود و تمام مردم به راهى ديگر روانند، به راه على برو؛ زيرا او تو را به نابودى نكشاند و تو را از مسير هدايت و رستگارى خارج نسازد.(1)
در روايتى ديگر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند:
اى على، بىشك تو كسى را كه پيروت باشد، هدايت خواهى كرد و آنكه با سيره و راه تو مخالف است، به يقين، تا روز قيامت گمراه خواهد ماند.(2)
امام على عليه السلام در برخورد با مردم و جوامع انسانى، ديدگاهى فراتر از ديد مسلمان به مسلمانى ديگر داشت. در ديدگاه او مردم از نظر اجتماعى به دو دسته تقسيم مىشوند. دستهاى از آنها، برادر دينىاند و دستهاى ديگر، در آفرينش با مسلمانان يكسانند. ازاينرو، با هر يك از آنها متناسب با آنچه خداوند و سنّت پيامبر تعيين كرده است و نيز متناسب با شأن و كرامت انسانى آنان عمل مىكرد. در سفارش به مالك اشتر در همين مورد مىفرمايد:
فَانَّهُم صِنفانِ: اما أخٌ لك فى الدِّينِ و إمّا نَظِيرٌ لَكَ فِى الْخَلْقِ.(1)
اى مالك، مردمان دو دستهاند، گروهى برادر دينى تواند و گروهى در آفرينش با تو همانندند.
از نظر امام على عليه السلام، همه انسانها فرزندان يك پدر و مادر و در نژاد و طبقه برابرند و هيچ انسانى از اين جهت، بر ديگرى برترى ندارد. ايشان به صراحت مىفرمايد:
«ايُّها النّاسُ انَّ آدَمَ لَمْ يَلِدْ عبداً ولا امَةً و انَّ الناسَ كُلَّهُم أَحرارٌ؛(2)
اى مردم، بىگمان آدم هيچ يك از فرزندانش را برده و كنيز نزاد و همگان آزادند».
در سيره امام على عليه السلام همه مردم از حقوقى مساوى برخوردارند و همه بايد از مواهب اجتماعى يكسان بهرهمند شوند. تساوى حقوقى افراد
از ديدگاه على عليه السلام چنان مهم و حساس است كه حتى در التفات و نظر به افراد نيز والى و حاكم نبايد تبعيض ورزد. حضرت در سفارش به محمد بن ابى بكر، والى مصر چنين مىفرمايد:
با همگان يكسان رفتار كن، چه آنگاه كه گوشه چشم به آنان افكنى و چه آنكه خيرهشان نگاه كنى تا زورمندان و بزرگان، در تبعيض طمع نورزند و ناتوانان از عدالت تو نوميد نشوند.(1)از روزى كه على عليه السلام خود را شناخت، بر محور حق حركت كرد و در اين راه هماره با حق دمساز بود. به همين دليل، پيامبر فرمود: «الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ أَينَما مالَ؛ حق به دنبال على عليه السلام است هر جا كه برود».(2)
على عليه السلام به تمام معنا، قانونمدار و مجرى قانون الهى بود و در اين راه ميان خودى و غريبه تفاوتى نمىگذاشت و اگر كسى برخلاف قانون عمل مىكرد، بدون در نظر گرفتن موقعيت و مقام وى، حدود الهى و قانونى را بر وى اجرا مىكرد و هيچ واسطه و شفاعتى را نمىپذيرفت. از سوى ديگر، بسيار دقيق و منظم بود و ديگران را از بىبرنامگى بازمىداشت.
ايشان در عهدنامه مالك اشتر براى حفظ نظم و انجام كارها در وقتشان فرمود:
كار هر روز را در همان روز انجام ده؛ زيرا هر روز كارى ويژه خود را دارد و از شتاب در مورد كارهايى كه زمانشان نرسيده يا سستى در كارهايى كه امكان انجام آن فراهم است يا لجاجت در امورى كه مبهم است يا سستى در كارها هنگامى كه آشكار
است، برحذر باش و هر كارى را در جاى خود و به موقع انجام بده.(1)
از ديد امام على عليه السلام، مهربانى و محبت با مردم، در جذب دلها و اداره كردن انسانها، نقش ارزندهاى دارد و سبب مىشود زمامدار بر قلوب مردم حكومت كند. ايشان درباره مهرورزى به انسانها در عهدنامه مالك اشتر مىفرمايد:
دلت را از رعايا، پر از مهر و محبت و لطف كن. در برابر آنها درنده و آزاركنندهاى مباش كه خوردن آنان را غنيمت شمارى.(2)
امام هميشه در دسترس همگان بود به گونهاى كه پايينترين ردههاى اجتماعى نيز به سهولت و بدون كوچكترين مشكل و مانعى با وى ديدار مىكردند و مشكلاتشان را با او در ميان مىگذاشتند. هيچ دربانى نداشت و به كارگزاران خود نيز سفارش مىكرد كه هيچگاه از ديد مردم غايب نشوند. در اين راستا به پسر عموى خود قثم بن عباس كه زمامدار مكه بود، چنين مىنويسد:
صبح و عصر براى رسيدگى به امور حاجيان و مردم مكه بنشين. به كسانى كه پرسشى دارند، پاسخ ده. جاهلان را بياموز و با دانشمندان مذاكره كن. در ميان تو و مردم بايد واسطه و سفيرى جز زبانت و حاجب و پردهاى جز چهرهات نباشد.
افرادى را كه با تو كار دارند، از ملاقات با خود محروم مساز.
اگر ابتدا آنها را از درِ خانهات برانند، حل مشكل آنها پس از آن، اين بىحرمتى و بىاعتنايى را جبران نخواهد كرد.(1)
امام براى آموزش و پرورش مردم در تمام ابعاد زندگىشان اهميت ويژهاى قائل بود و بر دو نكته اساسى تأكيد مىورزيد. ابتدا در بخش فرهنگ مردم گذشته، بايد تنها سنّتهاى نيكو و آداب و رسوم خوب آنان را گرفت و به كار بست و در بخش آموزش بايد چيزى را به مردم آموخت كه براى دنيا و آخرت آنها سودمند باشد و بتوانند از آن در زندگىشان بهره گيرند. از نظر على عليه السلام فقط علمى ارزش دارد كه شخصيت انسان را بسازد و رشد و تكامل بخشد و او را به خداوند و اوج تقرب برساند.(2)سيره امام على عليه السلام در بعد فردى و خانوادگى نيز در اوج است.
على عليه السلام، يگانه خداشناس است. او در خانه خدا چشم به جهان گشود و در خانه حق، كام جانش به نام حق و به ياد خدا شيرين شد. او در خداشناسى به يقين كامل رسيده بود، آنچنانكه مىفرمايد: «انّى لَعَلى يَقينٍ مِنْ رَبّى و غَيْرِ شُبهَةٍ مِنْ دينى؛ من درباره پروردگارم، خود به سرمنزل يقين رسيدهام و در دينم ترديدى ندارم».(3)خداشناسى على عليه السلام به اندازه عظمت و بزرگى خود اوست؛ زيرا خدا را در همه حال حاضر و ناظر بر رفتار و برنامههاى خويش مىداند و او را به چشم دل مىبيند، عبادت او، عبادت آزادگان است كه فقط به شكرانه
ذات حق و بدون چشمداشت پاداشى صورت مىپذيرد. خود در اين باره مىفرمايد:
گروهى خدا را از روى رغبت و ميل (به بهشت) مىپرستند كه اين عبادت تاجران و سودجويان است و گروهى خداى را از روى ترس، پرستش مىكنند كه عبادت بردگان است و عدهاى به سبب شكر نعمتهاى الهى و سپاس (و اينكه حضرت حق را شايسته عبادت مىدانند) او را مىپرستند و اين عبادت آزادگان است.(1)
آنگاه به نوع عبادت خود اشاره مىكند و مىفرمايد:
هيچگاه خداوند را از روى ترس يا به طمع و چشمداشت پاداشى نپرستيدم، بلكه چون خداوند را شايسته پرستش ديدم، او را عبادت كردم.(2)
اميرمؤمنان على عليه السلام درباره اخلاص نيز مىفرمايد كه تمام دوستىها و دشمنىها و جذب و دفع، همه و همه بايد براى خدا باشد: «المؤمِنُ مَنْ كان حُبُّهُ لِلَّهِ و بُغضُهُ للَّهِ و أخذُهُ للَّهو تَرْكُهُ للَّهِ».(3)
در سيره عبادى امام، نماز بزرگترين جلوه عبادت واساسىترين نماد بندگى و ركن نخستين و پايه اصلى دين است. مؤمن كسى است كه دوستى، دشمنى، دادن و گرفتن او براى خدا باشد. در بحرانىترين زمانها و مكانها نيز نماز اول وقت امام به تأخير نمىافتاد، چنانكه در جنگ
صفين گاه و بىگاه به خورشيد نگاه مىكرد و مراقب بود كه وقت زوال نگذرد. ابن عباس از حضرت پرسيد: اى اميرمؤمنان، چرا گاهى از جنگ دست مىكشى و به آسمان مىنگرى؟ فرمود: «به خورشيد و زوال آن نگاه مىكنم تا وقت نماز را بدانم و نماز اول وقت را از دست ندهم.» ابن عباس با شگفتى پرسيد: آيا در هنگامه نبرد كه مجال انديشيدن به چيز ديگرى جز جنگ نيست، به نماز اول وقت مىانديشى؟ فرمود: «ما براى چه با آنان مىجنگيم؟ آيا براى نماز، نبرد نمىكنيم؟»(1)امام على عليه السلام از نظر خانوادگى و توجه به كانون انس و الفت نيز الگويى نيكو براى تمامخانوادههاست. امام، بزرگترينعامل خوشبختى و راز كاميابى خانواده را در گرم و باصفا نگاهداشتن كانون خانوادگى، اخلاقپسنديده ومحبت و مهربانى و وفادارى در آن مىداند و مىفرمايد:
به خدا سوگند، هيچگاه فاطمه را به اكراه به كارى وانداشتم و او را ناراحت نكردم و خشمگين نساختم تا خداوند او را نزد خويش برد و او نيز هيچ زمان مرا ناراحت نكرد و از دستور من سرنپيچيد و هرگاه به او نگاه مىكردم، همه ناراحتىها و اندوهها و غمهايم را از ياد مىبردم.(2)
حضرت در مورد حقوق همسران مىفرمود:
مبادا بر زنان خويش ستم روا داريد و آنان را از حق خويش محروم سازيد. هر كس به اندازه يك درهم گوشت براى همسر و فرزندان خويش خريدارى كند، مانند كسى است كه بردهاى از
فرزندان اسماعيل عليه السلام را آزاد ساخته است.(1)
شيوه و رفتار على عليه السلام با فرزندانش بر اساس تربيت نبوى بود. ايشان در سخنى زيبا به حسن و حسين عليهما السلام، فضيلتها و ارزشهاى متعالى در زندگى را چنين مىآموزد:
تقوا پيشه سازيد. در پى دنيا و مظاهر آن نباشيد حتى اگر دنيا به شما روى آورد. بر هر چه از مواهب دنيايى است و از دست مىدهيد، تأسف نخوريد. به حق سخن بگوييد. براى پاداش الهى كار و كوشش كنيد. دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد. در كارهايتان نظم داشته باشيد. براى ايجاد صلح و آشتى بين مردم بكوشيد. حال يتيمان را رعايت كنيد و نگذاريد نابود شوند.
همسايگان خود را مراعات كنيد. مبادا در عمل به قرآن، ديگران بر شما پيشى گيرند. همواره مراقب نماز باشيد. امربهمعروف و نهى از منكر را هرگز ترك نكنيد كه در آن صورت، بدان بر شما مسلط مىشوند و دعايتان مستجاب نخواهد شد. بر شما باد همبستگى و از تفرقه و پشت كردن به يكديگر بپرهيزيد.(2)
ايشان در وصيتى به فرزند خود امام حسن عليه السلام درباره رعايت حقوق خانواده و خويشاوندان مىفرمايد:
وَاكرِمْ عَشِيرَتَكَ فَانَّهُم جَناحُكَ الذى بهِ تَطيرُ وَ أَصلُكَ الّذى الَيهِ تَصيرُ وَ يَدُكَ التى بِها تَصُولُ.(3)
خويشانت را گرامى بدار كه بالهاى تواند و با نيروى آنان مىتوانى پرواز كنى و همچنين آنان ريشه تواند كه به آن باز مىگردى و دستان تواند كه با آنان به دشمن يورش مىبرى.
اصولًا دلبستگى به خانواده، حفظ و حراست از بستگان و رسيدگى به آنان، اهتمام به صله رحم، استوار ساختن پيوند خويشاوندى از سنّتهاى نيكو و از اصول اساسى در فرهنگ اسلام به شمار مىرود كه مورد تأكيد جدى امام على عليه السلام است.
از آنچه گذشت، درمىيابيم كه على عليه السلام، سرچشمه كرامت و قله بلند فضايل و كمالات انسانى است. او پرورش يافته اسلام است. پابهپاى پيامبر حركت مىكرد و دوست و دشمن به فضايلش معترفند. چنين شخصيتى نمونه آرمانى همه جوامع انسانى است. ابن عباس در سخنى كامل در حق ايشان مىفرمايد:
به خدايى كه جان من در دست اوست، اگر درياها، مركب و درختان، قلم و همه آفريدگان زمين، نويسنده شوند، نمىتوانند فضايل على عليه السلام را بنويسند.(1)
اينك ماييم و اين هم كرانه بىپايان سخنان نغز و پر عمق مولاى متقيان كه رهتوشه و چراغ راه انسانهاى جوياى فضيلت است.
سخنان آن حضرت، انديشمندان شيعه و اهلسنت را مجذوب خود ساخته است، به گونهاى كه همواره از ديرباز تا كنون نگاهى ويژه به سخنان آن حضرت داشتهاند و در لابهلاى كتابهاى اخلاقى، تربيتى، عرفانى، تفسيرى، و فقهى و كلامى خود، سخنان اميرالمؤمنين على عليه السلام را شاهد
1) قاضى نوراللَّه شوشترى، احقاق الحق، ج 4، ص 101
صدقى بر گفته خود مىآوردند و به شرح و توضيح آن مىپرداختند. امام فخر رازى از مفسران برجسته اهلسنت در تفسير بزرگ خود براى اثبات نظر خود چنين مىنويسد:
على بن ابىطالب كرم الله وجهه گفت: به خدا سوگند كه دَرِ خيبر را با نيروى بدنى خود درنياوردم، بلكه با نيروى ربانى بود؛ زيرا على كرم الله وجهه در آن زمان از عالم اجسام و دنيا انقطاع حاصل نموده و ملايكه با انوار كبريا بر او اشراق نموده بودند و روح او را تقويت نمودند ...(1)
علاوه بر پراكنده بودن سخنان آن حضرت در كتابهاى مهم و پرارج شيعه و اهل سنت، عدهاى از انديشمندان مجموعههاى گرانسنگى از سخنان آن حضرت را يكجا گرد آورده و به جهان اسلام تقديم كردهاند كه در ميان شيعه، كتاب پرارج نهجالبلاغه گردآورى سيد رضى و غررالحكم و درالكلم را مىتوان نام برد. از ميان دانشمندان اهل سنت نيز عدهاى به چنين كارى همت گماشتهاند از جمله:
عمرو بن بحر جاحظ كه صد كلمه را فراهم آورده و رشيد وطواط به شرح آن به زبان فارسى پرداخته است.
دستور معالم الحكم- كه توسط قاضى ابوعبدالله محمد بنسلامقضايى (ف 554) جمعآورى گشته و بدين نام شهرت دارد.
محمد بن حبيب الله شنقيطى مصرى از عالمان معاصر مصر كه كتابى در شرح حال حضرت على عليه السلام به نام- اميرالمؤمنين على بن ابىطالب فى مناقبه و مشاهده و حكمه فراهم آورده كه نام ديگر آن كفاية الطالب است.
1) مطلوب كل طالب، قم، مركز انتشارات اسلامى، ص 2
آنچه در اين مجموعه تقديم مىشود، سخنان حكيمانه آن حضرت از منابع شيعه و اهل سنت است. گاهى سخنى از آن حضرت به طور مشترك هم در منابع شيعه و هم در منابع اهل سنت به يك لفظ آمده و گاهى جملهاى در منبعى شيعى به نحو اجمال و تفصيل آن در منابع اهل سنت و گاه برعكس آمده است. در پايان شايسته است از تلاشهاى محققانه جناب آقاى على باقرشيخانى كه تحقيق و تفحص و متناظرسازى احاديث شيعى را با متون اهلسنت به عهده داشتند سپاسگزارى كنيم.
بىترديد بدون زحمات محققانه ايشان اين مجموعه به بار نمىنشست.
سيّدحسين اسحاقى
پاييز 1386- قم مقدّسه
اخلاق فردى/ بايدها
انسان بااراده، در برابر وسوسهها چراغسبز نشان نمىدهد و به راحتى از جادهسلامت خارج نمىشود. بايددانست كهپايدارى در برابر لغزشها، رمز موفقيت ونيك فرجامى است. خوشا بهحال پروا پيشگانى كه سدّ معصيت نشكستند و خود را بهگناه نيالودند و هم آنان پيروزمند و سعادتمند هستند.
مولاى پرواپيشگان، على عليه السلام بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
ما ظَفَرَ مَن ظَفَرَ الْاثْمُ بِهِ.(1)
آن كس كه گناه بر او چيره شود، پيروز نخواهد شد.
انسانها هميشه بر سر دو راهى انتخاب هستند. آدميان چون مختارند،
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 319؛ سجع الحمام فى حكم الامام، على الجندى، قاهره، مكتبة انجلو مصريه، ص 365
بايد راه خير و شر را فرا روى خود داشته باشند و با نيروى ايمان و آيندهنگرى، راه خير و سعادت را برگزينند. در اين ميان، بايد دانست دورى گزيدن از گناه چندان آسان نيست. با اين حال، عوامل متعددى مىتواند انسان را در اين راه يارى دهند. يكى از اين عوامل، آراسته شدن به زيور تقواست.
گرايش به پرهيزكارى، زمينهساز ترك گناه است. قدرت و تسلط داشتن بر نفس، بالندگى و سرافرازى را به همراه مىآورد و لذيذترين لذتهاى روحانى را به انسان مىچشاند. اگر انسان لذتِ ترك لذت را بچشد، ديگر لذت نفس را لذت نمىخواند. پس اگر خواهان سعادت و خوشبختى هستيد و به وزيدن نسيم خوشِ نيكبختى مشتاقيد و مىخواهيد پاك زندگى كنيد و پاكيزه بمانيد، بايد پروا پيشه كنيد و به گناه نزديك مشويد. مولاى متقيان، على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
اسْعَدُ النَّاسِ مَن تَرَكَ لَذَّةً فانِيَةً لِلَذَّةٍ باقِيَةٍ.(1)
خوشبختترين مردم كسى است كه لذتهاى زودگذر را براى لذتهاى ديرپا ترك كند.
اندكى انديشه درباره اثرات دو نوع لذت، انسان را به گزينش لذت ديرپا و رها كردن لذتهاى زودگذر فرا مىخواند، چنانكه بنا بر نقل اهل سنت على عليه السلام مىفرمايد:
شَتَّانَ مَا بَيْنَ عَمَلَيْنِ عَمَلٌ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقى تَبْعَتُهُ و عَمَلٌ تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَ يَبْقى اجْرُهُ.(2)
چه بسيار فرق است بين دو كار، كارى كه لذت آن مىرود، ولى آثار وخيم آن به جاى مىماند و كارى كه سختى آن مىرود، ولى پاداش آن مىماند.
انسان، اشرف مخلوقات و برترين مظهر آفرينش است. او مىتواند راه كمال يا گمراهى بپيمايد. مىتواند چون حيوانات، زندگانى حيوانى در پيش گيرد و از انسانيت خويش فرسنگها دور شود يا به زندگى خود رنگ خدايى بزند و روح كمال را در خود زنده كند و راه تعالى و كمال را بپيمايد. پس در خويشتن خويش بنگريم و ببينيم اكنون كه نام انسان بر خود نهادهايم، كدامين راه را برگزيدهايم؛ هدايت و پاكى يا گمراهى و تباهى؟ پس تا فرصت باقى است به فكر اصلاح خويش باشيم تا پيش خدا و خلق رسوا نشويم. از انسان جز شرافت انتظار نمىرود و شرافت آدمى همانگونه كه امام شريفان، على عليه السلام فرموده، به پاكى است:
شَرَفُ الرَّجُلِ نَزاهَتُهُ وَ جَمالُهُ مُرُوَّتُهُ.(1)
شرف مرد به پاكى و زيبايىاش به جوانمردى است.
اينپاكى بايدهم درظاهروهمدر باطن واخلاقانسانباشد، ولى آنچه نشانه وجود چنين پاكى است، حسن رفتار با ديگران است وگرنه از شرافت و بزرگوارى خبرى نيست، چنانكه بنا بر نقل اهل سنت، على عليه السلام فرمود:
لا شَرَفَ مَعَ سُوْءِ الْادَبِ.(2)
با بدادبى، شرافتى نيست.
خشم و غضب بر هم زننده تعادل روحى انسان است و آتشى است كه مىتواند ويرانىها و خسارتهاى فراوانى به بار آورد. اين اسب سركش اگر مهار نشود، آسيبهاى جبرانناپذيرى به سرنشين خود وارد مىسازد.
متأسفانه بعضى از مردم هنگام خشمگين شدن، كنترل خود را از دست مىدهند و به هر كارى دست مىزنند تا آتش غضب خود را فرو نشانند.
ازاينرو، ممكن است آبروى ديگران را بريزند يا انواع تهمتها را نثار طرف مقابل كنند. اين در حالى است كه عصبانيت، مجوزى براى ريختن آبروى ديگران نيست و اسلام هرگز اجازه نمىدهد كه انسان هنگام خشمناك شدن، به هر كارى دست بزند. از آنجا كه عصبانيت، بيش از همه به خود شخص عصبانى زيان مىرساند، بايد در حال خشمگينى از هرگونه كار شتابزده خوددارى كرد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اكْظِمِ الْغَيْظَ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ تَجاوَزْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعاقِبَةُ.(1)
هنگام غضب، خشم خود را فرو كش و هنگام قدرت درگذر. در اين صورت، عاقبت خوشى در انتظار توست.
در كلامى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، حضرت مىفرمايد:
كسى كه مهار خشم و غضب خود را به دست خويش نگيرد، در حقيقت، عقل او ناقص است.
مَنْ لَم يَمْلِكْ غَضَبَه، لَم يَكْمُلُ عَقْلُهُ.(2)
كسى كه مالك غضب خود نشده، عقلش كامل نگشته است.
زنگار گناه و پيروى از هوا به تدريج جان پاك و فطرت خدادادى را آلوده مىسازد و آدمى را به انحراف مىكشاند. انسان در زندگى خود، خواه ناخواه، عيبها و كاستىهايى دارد كه خود بهتر از ديگران، آنها را مىشناسد. هواهاى نفسانى هميشه مانع تكامل انسان مىشود و به او اجازه نمىدهد به اصلاح خود بينديشد و عيب خويش را برطرف سازد. هرچند آدمى فطرت پاك خود را به كدورت گناه آلوده است، ولى خداوند اين توانايى را به انسان داده است كه براى مبارزه با نفس، تلاشى پىگير را آغاز كند و به تدريج، عيبهاى درونى خود را يكى پس از ديگرى كنار بگذارد تا دوباره شبستان وجود خويش را به پاكى بيارايد. او مىتواند به وسيله مبارزه با نفس، سياهىهاى وجود خويش را برطرف سازد و به فطرت اصيل خود بازگردد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ اجْهَدَ نَفْسَهُ فِى اصْلاحِها سَعِدَ.(1)
هر كس در اصلاح نفس خود بكوشد، رستگار خواهد شد.
مقصود از اين اصلاح نفس، وجين علفهاى هرز به نام هوا و هوس است كه مزرعه سبز زندگى را به خشكاندن تهديد مىكند. حضرت در كلامى ديگر به مبارزه با آن فرا خوانده است و مىفرمايد:
جَاهِدُوا اهْوَاءَكُمْ كَما تُجاهِدُون اعْدَائَكُمْ.(2)
همچنانكه با دشمنان خود مبارزه مىكنيد، با هوا و هوسهاى خود مبارزه كنيد.
بهترين انسانها كسانى هستند كه ظاهر و باطنى يكدست و پيراسته دارند. آنان يگانه روزگار و خوبترين بندگان خدايند. همه افراد توفيق يافتن دوستى همدل و همزبان را نمىيابند. چه بسا انسانهايى كه چهرهاى زيبا و جذاب، ولى باطنى بيمار و آلوده دارند. لطف خداوند رحيم ايجاب مىكند كه عيب اين افراد پوشيده بماند و آبرويشان حفظ شود، ولى در هر حال، خود انسان از باطنش آگاه است و نبايد از اين لطف خداوند سوء استفاده كند، بلكه بايد در برابر اين پردهپوشى بكوشد عيبهاى باطنىاش را به تدريج برطرف كند تا ظاهر و باطنش نيكو شود.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ما اقْبَحَ بِالْانْسانِ باطِناً عَلِيلًا وَ ظاهِراً جَمِيلًا.(1)
چه قدر زشت است كه انسان باطنى بيمار و ظاهرى زيبا داشته باشد.
توجه داشته باشد كه خداوند در قيامت بر اساس واقعيت حكم مىراند، چنانكه آن حضرت در كلامى ديگر به نقل اهل سنت مىفرمايد:
مَن كانَ ظاهِرُهُ ارْجَحُ مِنْ بَاطِنِه خَفَّ ميْزَانُهُ يَوْمَ الْقَيَامَةِ وَ مَنْ كانَ بَاطِنُهُ ارْجَحُ مِنْ ظَاهِرِه ثَقُلَ مِيزَانُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.(2)
آنكسىكه ظاهرش بهتر ازباطنشباشد، درروز قيامت، ترازوى عملش سبك خواهد بود و كسى كه باطنش بهتر از ظاهرش باشد، در روز قيامت، ترازوى عملش سنگين خواهد بود.
انسان موجودى است مركب از عقل و غريزه و احساسات و خواه ناخواه در زندگى، خطا مىكند. اين خطاها به گرد و غبارى مىمانند كه بر آيينه روح مىنشينند و آن را تاريك مىكنند و صفا و روحانيتش را مىگيرند.
بايد چارهاى جست تا از ميزان خطاها كاسته شود. اگر انسان كارهايى را كه در طول روز انجام داده است، به هنگام شب، در نظر آورد و آنها را در محكمه وجدان بررسى كند، مىتواند اندكى از ميزان خطاهايش بكاهد. اين كار در گشايش زندگى مادى و معنوى آدمى بسيار نقش دارد، به شرطى كه استمرار يابد و انسان با شناخت نقاط ضعف خود، در پى اصلاح آنها برآيد. اصولًا بعضى رفتارها در نگاه نخست، ناشايست جلوه نمىكند، ولى اگر با دقت به آنها بنگريم، نقاط تاريك آن روشن مىشود و آدمى با آگاهى از اشتباه و لغزش خويش مىكوشد از تكرار آن بپرهيزد.
حضرت على عليه السلام در توصيه به اين امر مىفرمايد:
لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فِى كُلِّ يَوْمٍ.(1)
آنكس كه هر روز از نفس خود حسابكشى نكند، از ما نيست.
و در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ قَبْلَ يَوْمِ الْقَيامَةِ حَلَّ بِهِ الْنَّدَمُ.(2)
كسى كه به حساب نفس خود (در دنيا) پيش از آمدن قيامت نرسد، پشيمانى سزاوار او خواهد بود.
آمرزشخواهى از خدا، وسيله رهايى انسان از آسيبهاى نافرمانى و رنجهاى گناهان است. اصولًا هر چيزى چارهاى دارد و چاره گناهان، توبه است. جان و روان آدمى در زمزم توبه شستوشو مىشود و صفا و نورانيت باطن به او بازمىگردد. بايد دانست كه زيباترين توبه، توبه خالص، راستين و بدون بازگشت است. توبه كننده آنچنان به خدا روى مىآورد و تعهد مىكند كه دگرباره به سوى گناه بازنگردد.
گناهكاران در صورت بازگشت و توبه، علاوه بر اينكه مورد استقبال و توجه مؤمنان قرار مىگيرند، خداوند نيز درهاى رحمت را به سوى آنان مىگشايد و چنان نورى به قلبشان مىتاباند كه احساس مىكنند مورد الطاف خداوندى قرار گرفتهاند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ تَرَكَ الشَّرَّ فُتِحَتْ عَلَيْهِ ابْوابُ الْخَيْرِ.(1)
هر كس بدى را رها كند، درهاى خير به رويش گشوده خواهد شد.
اگر همچنان بر بدى اصرار بورزد، بايد بداند كه باركش همه عيبهاست اگر زود نجنبد، چه بسا راه رهايى برويش بسته شود. حضرت مىفرمايد:
الْشَّرُّ جَامِعٌ لِمَساوِىَ الْعُيُوبِ.(2)
بدى دربردارنده همه زشتىها و عيبهاست.
اراده انسان تمام هستى اوست. كسى كه اراده ندارد، شخصيت هم ندارد. انسان ضعيفالنفس، سستاراده است و در برابر مشكلات، خود را مىبازد. در مقابل، انسانهاى با اراده بر مشكلات چيره مىشوند و چون كوه در برابر حوادث مىايستند و آنها را از پاى درمىآورند. پس در راه تقويت اراده بايد با هوسها مبارزه كرد و با تمرين، راه بندگى پيمود.
انسان تنها با نيروى اراده مىتواند بر دشمن درون و بيرون پيروز شود.
افراد سستاراده در برابر دشمنان ناتوانند و به راحتى تسليم مىشوند و به همين دليل، هيچگاه به مقصد و هدف خويش نخواهند رسيد. امام دلاوران و جوانمردان، على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ ضَعُفَ جِدُّهُ قَوِىَ ضِدُّهُ.(1)
هر كس ارادهاش سست باشد، دشمنش نيرومند است.
و در سخنى ديگر، تقويت اراده در طاعت الهى را خواستار شده است و مىفرمايد:
اذَا قَوَيْتَفَاقو عَلىطاعَةِاللَّهِ وَاذَا ضَعُفْتَفَاْضْعُفْ عَنْمَعْصِيَةِ اللَّهِ.(2)
اگر خواستى توانا باشى، در طاعت الهى توانا باش و اگر خواستى ناتوان باشى، در معصيت الهى ناتوان باش.
عاقبتانديشى يكى از رازهاى بزرگ كاميابى است. انسان بايد درباره نتايج كارش تفكر كند و عاقبتانديش باشد. اگر توانست نتيجه خوبى
براى آن كار پيشبينى كند، در انجام دادنِ آن بكوشد و اگر نتيجه را مثبت نديد، به آن نزديك نشود، اگرچه به ظاهر، كار مفيدى به نظر آيد.
شتابزدگى و بدون تأمل و تدبّر در هر كارى وارد شدن، نتيجهاى جز حسرت و پشيمانى در پى نخواهد داشت و زيانهاى جبرانناپذيرى بر انسان وارد مىسازد. چه بسيار عصبانيتهاى آتشين كه جان انسانى را گرفته و ديگرى را به پيش ميلههاى زندان و فرجام ناگوار قصاص كشانده و بنيان خانوادهها را از بين برده است. آنگاه آدمى همدم آه افسوس و اشك ندامت بوده و با خود انديشيده است كه اى كاش قدرى بيشتر مىانديشيدم و خود را كنترل مىكردم. به راستى، اگر آدمى در زندگى، سنجيده و حسابشده عمل كند، باز هم به درد بىدرمان «اى كاش، اى كاش!» گفتن دچار خواهد شد؟ مولاى متقيان، على عليه السلام بنا بر نقل شيعه و اهل سنت در اين باره مىفرمايد:
التَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُ النَّدَمَ.(1)
عاقبتانديشى پيش از انجام دادن كار، انسان را از پشيمانى ايمن مىدارد.
رعايت اصل تعادل و ميانهروى در زندگى در سيره پيشوايان دينى همواره مورد تأكيد بوده و در آموزههاى قرآنى از افراط و تفريط و خارج شدن از حدّ اعتدال نكوهش شده است. حسابگرى و ميانهروى در زندگى سبب مىشود انسان از شرايط بحرانى و مشكلات زندگى به
1) غررالحكم، ج 1، ص 372؛ محمد بن سلامه قضايى، دستور معالم الحكم، بيروت، شركت دار ارقم بن ابى ارقم، ص 67
راحتى بگذرد. در مقابل، زيادهروى و تفريط، آدمى را مغلوب مشكلات مىكند. انسانهاى حسابگر و آيندهنگر، در زندگى ميانهرو هستند و تلاش مىكنند زندگى معصومين عليهم السلام را الگوى خود قرار دهند. اين افراد همواره حدّ اعتدال و ميانهروى را برمىگزينند و از ريختوپاشهاى بىمورد و تحمل هزينههاى غيرضرورى دورى مىكنند و تلاش مىكنند همواره زندگى اقتصادى خود را بر اساس الگوى صحيح برگرفته از منش معصومين عليهم السلام تنظيم كنند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنِ اقْتَصَدَ فِى الْغِنى وَالْفَقْرِ فَقَدِاسْتَعَدَّ لِنَوائِبِ الدَّهْرِ.(1)
هر كس هنگام دارايى و نادارى ميانهرو باشد، براى تحمل مشكلات زندگى آمادگى خواهد داشت.
در كلامى ديگر مىفرمايد:
لَمْ يُهْلَكْ مَنِ اقْتَصَدَ و لَمْ يَفْتَقِرْ مَنْ زَهَّدَ.(2)
كسى كه ميانهروى كند، نابود نشود و كسى كه زهد بورزد، فقير نخواهد گشت.
مال و ثروت مىتواند وسيله گرهگشايى از مشكلات ديگران باشد. با وجود اين، اگر به دست نااهلان بيفتد، ممكن است سبب هلاك هر چه بيشتر فرد و جامعه شود. در طول تاريخ، بيشتر بدبختىهايى كه گريبانگير جوامع انسانى شده، در پى بدمستىهاى ثروتمندان مغرور بوده است.
آنانى كه نمىدانند سرمايه خود را چگونه و در كجا مصرف كنند و آن را
در راههاى ناصحيح و نامشروع به كار مىبندند، بهجاى اينكه از نعمت دارايى، وسيله نجات خويش را فراهم كنند، با خرج كردن آن در راه عيش و عشرت، هدف از آفرينش انسانى خويش را از ياد مىبرند. بنابراين، همواره بايد متوجه بود كه با ثروتاندوزى، شخصيت انسانىمان مسخ نشود و گرفتار عذاب الهى نشويم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ سَكْرَةِ الْغِنى فَانَّ لَهُ سَكْرَةً بَعِيدَةَ الْإِفاقَةِ.(1)
از مستى توانگرى به خدا پناه ببريد؛ چون آن را مستى عجيبى است كه به هوش آمدن از آن بسيار دور است.
آن حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، راه پيشگيرى از مستى توانگرى را دو چيز مىداند:
مَا احْسَنَ تَواضُعُ الْغَنىّ لِلْفَقِيرُ رَغْبَةً فِى ثَوَابِ اللَّهِ وَ احْسَنُ مِنْهُ تْيهِ الفَقيرِ عَلَى الْغَنِىِّ ثِقَةً بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(2)
چه نيكوست فروتنى توانگر براى نيازمند براى رسيدن به پاداش الهى و نيكوتر از آن روىگردانى نيازمند از توانگر به جهت اعتماد بر خدا است.
گروهى از انسانها با اينكه مىدانند دنيا، زودگذر است، خود را بنده دنيا مىسازند. اينان چنان در گرداب تجملگرايى غرق مىشوند كه گذرگاه بودن دنيا را از ياد مىبرند. در مقابل، برخى زندگى ساده، بىآلايش، پاك و باصفايى دارند و از آلودگىهايى كه بر زندگى مردمان
دنياطلب سايه افكنده است، به دورند. اين افراد راهى را انتخاب كردهاند كه پيامبران خدا و بندگان صالح پيمودهاند و هرگز حاضر نيستند يك روز از زندگى پاك و بىآلايش خود را با ماديات و منافع دنيوى عوض كنند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الزُّهْدُ فِى الدُّنْيا الرّاحَةُ الْعُظْمى.(1)
سادهزيستى در دنيا، بزرگترين آسايش است.
امام عليه السلام در سخنى ديگر به فايده زهدورزى اشاره مىكند و مىفرمايد:
وَازهِدْ فِى الْدُّنيا يُبَصِّرُكَ اللَّهُ عَوْرَاتِها.(2)
در دنيا زهد بورز. خداوند زشتىهاى دنيا را به تو مىنمايد.
هر روز مىگذرد و قافله دنيا، مسافرانى را چند روز با خود سير مىدهد. سپس با تنها گذاشتن آنان كه مىپنداشتند بايد در اين كوى براى هميشه رحل اقامت بيفكنند، به سراغ افراد جديد مىرود. انسان در اين دنيا، دوران كوتاه و بسيار محدودى دارد و بىشك، پايان عمر او به معناى فانى شدن نيست، بلكه نقطه آغازى است براى زندگانى جاودانه. نكته مهم اين است كه انسان در آن جهان بايد پاسخگوى كردارهاى دنيايى خويش باشد. در آنجا هيچ چيز مطلوبتر از كردار نيك نيست و همه به عمل صالح نياز دارند. در آخرت ممكن است شخص آنچه را پناهگاه خويش مىپنداشت، پوچ و بىاعتبار بيابد و خود را سرزنش كند. چرا
توش و توانش را صرف همتهاى ناپايدار دنيايى كرده است. آنگاه كه خويشتن را در اين حال مىبيند، بيش از هر زمان ديگر، خود را ناتوان خواهد يافت. پس آيا بهتر نيست به جاى تكيه بر زندگى زودگذر دنيا، خود را به عمل صالح مجهز كنيم؟ حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ عَمِلَ لِلدُّنْيا خَسِرَ.(1)
هر كس براى دنيا كار كند، زيان كرده است.
حضرت در سخنى ديگر به نقل از اهل سنت مىفرمايد:
خُذْ مِنَ الدُّنيا مَا اتَاكَ وَ تَوَلَّ عَمَّا تَوَلّى عَنْكَ.(2)
آنچه از دنيا به تو روى آورد، بگير و آنچه از تو برگرداند، رهايش كن.
بهرهمندى از تقواى الهى و رعايت حلال و حرام يكى از نشانههاى اهل ايمان است. آنان اطاعت از دستورهاى الهى را با تمام وجود پذيرفتهاند و بندگى خدا را افتخارى سعادتبخش براى خود مىشمارند.
پس هيچگاه لذتهاى زودگذر دنيا را با نعمتهاى پايدار جهان باقى عوض نمىكنند. انسان در اين جهان خاكى مدت كوتاهى زندگى مىكند و نمىداند چهوقت و در چه حالى از دنيا مىرود. بنابراين، بايد توجه داشته باشيم كه مبادا غذايى را كه مصرف مىكنيم، حرام باشد و با استفاده از آن، باطن خود را به پليدى آلوده سازيم. خوردن مال حرام از گناهان بزرگ است و انسان حرامخوار بايد خود را براى بازخواست الهى آماده سازد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
بِئْسَ الطَّعامُ الْحَرامُ.(1)
بدترين خوراكها، مال حرام است.
به همين جهت، در سخنى ديگر براى پرهيز از حرامخوارى مىفرمايد:
اجْمِلْ فِى الْطَّلَبِ وَ اعْرِفْ سَبِيلَ الْمَكْتَسَبِ.(2)
در طلب روزى زيبا و نيك وارد شو و راه كسب حلال را بشناس.
پيروى از دستورهاى الهى، نتيجهاى جز نيكفرجامى ندارد. شارع مقدس از آنجا كه بعضى از امور را مانع كمال و سلامت انسان مىداند، آنها را حرام دانسته و امورى را كه راه دستيابى به كمال را براى آدمى آسان مىسازد، واجب كرده است. ازاينرو، هر مسلمانى موظف است حرام و حلال خدا را رعايت كند. متأسفانه بسيارى از مردم دچار هواى نفس مىشوند و برخلاف شريعت و دستورهاى الهى، به كار خلاف دست مىزنند. بىشك، اين كار نوعى ستيزهجويى با قانون الهى و آموزههاى پيامبران است. اين افراد با اندكى تفكر درمىيابند كه زيانكار خواهند بود و پىآمدهاى اين سرپيچى دامنگيرشان مىشود كه جز زيان ابدى چيزى نيست. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا وَرَعَ انْفَعُ مِنْ تَجَنُّبِ الْمَحارِمِ.(3)
هيچ پارسايى، سودمندتر از ترك كارهاى حرام نيست.
در سخنى ديگر كه از اهل سنت نقل شده است، مىفرمايد:
شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ.(1)
شكر هر نعمتى، پارسايى كردن از چيزهايى است كه خداوند حرام كرده است.
يكى از نيازهاى اساسى انسان امروز نيازهاى روحى و معنوى است كه با دعا و درخواست از پروردگار مىتواند نيازهاى معنوى خود را برآورد.
انسان در زندگى ماشينى، وقتى خسته و درمانده از كار روزانه به خانه برمىگردد، مىخواهد خود را با قدرتى فناناپذير پيوند دهد و به آرامش روح و روان دست يابد. دعا، رابطه انسان را با خدا بيشتر مىكند و او را بهسوى معنويت مىكشاند. انسانهاى بسيارى از راه ارتباط با خدا و زمزمههاى وصل و دعاهاى عارفانه، بهترين توفيقهاى مادى و معنوى را به دست مىآورند و چه بسا كه راه صدساله را يك شبه مىپيمايند.
خداوند نيز هرگاه مىخواهد بندهاش را بپذيرد، حس نياز به دعا و نيايش را در او تقويت مىكند تا در پرتو آن، به نيازهاى او پاسخى در خور دهد.
خداوند بسيار كريمتر از آن است كه بندهاى، عاشقانه و عارفانه او را بخواند و پاسخى نيكوتر از درخواست بندهاش به او ندهد.
حضرتعلى عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ دَعَا اللَّهَ اجابَهُ.(2)
هر كس خدا را بخواند، خداوند، او را اجابت مىكند.
در سخنى ديگر مىفرمايد:
قَدْ اذِنَ لَكَ وَ ضَمِنَ الْاجَابَةَ.(1)
خداوند به تو اجازه دعا داده و اجابتش را نيز ضمانت كرده است.
حال اين ماييم و اين خداى مهربانگر گدا كاهل بود، تقصير صاحبخانه چيست؟
بنده خوب خدا در زلال آمرزشخواهى، خود را تطهير مىسازد و ناخالصىها را از تن و جان خويش پاك مىكند. انسان در طول زندگى، گناهانى انجام مىدهد كه پس از آن، پشيمان مىشود، به خدا روى مىآورد و توبه و تعهد مىكند كه ديگر آن گناه را تكرار نكند. در صورت وجود چنين توفيقى، جاى اميدوارى هست. با اين حال، برخى اهل توبه و بازگشت و در فكر ترك گناه نيستند، غافل از اينكه در يك لحظه نامعلوم، مرگ انسان فرا مىرسد و توفيق توبه نمىيابند. راستى چه وقت بايد به درگاه بىنياز روى آورد؟ به يقين، زمانى كه درهاى آمرزش بسته نشده باشد. در آموزههاى دينى آمده است كه حتى كاتبان الهى، زمانى را به بندگان خطاكار فرصت مىدهند تا با انابه و توبه، به درگاه احديت روى آورند. ازاينرو، تا آن زمان، از نوشتن گناهان نيز بازمىايستند تا شايد فرد گناهكار توبه را دريابد و با پرونده سياه از گناه به پيشگاه خداوند حاضر نشود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
1) كنز العمال، ج 16، ص 173
الْاسْتِغْفارُ دَواءُ الذُّنُوبِ.(1)
آمرزشخواهى، داروى گناهان است.
و در سخنى ديگر كه اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند، مىفرمايد:
الْاسْتِغْفَارُ يَحُتُّ الْذُنُوبِ.(2)
آمرزشخواهى، گناهان را فرو مىريزد.
عبادت نوعى شكرگزارى از نعمتهاى بىشمار الهى و نشانه بندگى انسان در برابر خداوند است. انجام عبادت بايد با نشاط و در بهترين ساعت ممكن انجام شود. وقتى انسان براى عبادت در پيشگاه خداوند قرار مىگيرد، بايد بكوشد عبادتش بدون خستگى و دلسردى انجام شود.
بسيارى از مردم تا وقتى كه سرگرم داد و ستد يا تفريح يا كارهاى دنيايىاند، هرگز احساس خستگى نمىكنند، ولى همين كه مىخواهند چند ركعت نماز بخوانند، مانند كسى كه قرار است بار سنگينى بر دوش گيرد، احساس خستگى و بىحالى مىكنند. اين كار ناپسند، نوعى ناسپاسى در حق خالق است. پس بايد پيوند خود را با خدا قوىتر كنيم و عبادتهاى بىروح را به نيايش همراه با شوق روحانى و اخلاص بدل سازيم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
فَضِيلَةُ السَّادَةِ حُسْنُ الْعِبادَةِ.(3)
فضيلت بزرگان به نيكو نيايش كردن است.
و در مقابل سستى و تنبلى در عبادت است كه حضرت بنا به نقل اهل سنت دربارهاش مىفرمايد:
آفَةُ الْعِبَادَةِ الْفَتْرَةُ.(1)
سستى و تنبلى آفت عبادت است.
برخى افراد ساعت خواب خود را به گونهاى تنظيم مىكنند كه به سحرخيزى عادت كنند و ساعتى پيش از اذان صبح، به عبادت و بندگى خدا مشغول باشند و همآواز با مرغان سحرى، خدا خدا گويند. اين افراد در اوايل شب مىخوابند تا از نعمت بيدارى سحر برخوردار شوند و با دعا و نماز صبحگاهى، دل و جان را در زمزم زلال مناجات شستوشو دهند.
متأسفانه عدهاى از افراد، تا پاسى از شب بيدار مىمانند و بر اثر خستگى و كسالت از نعمت سحرخيزى محروم مىمانند. اينان افزون بر اينكه فريضه نماز را ترك مىكنند، از كسب روزى حلال نيز بهرهاى نمىبرند. هميشه به ياد داشته باشيم كه سحرخيزى به هر دليل كه باشد، عادتى با ارزش و مايه بركت است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
باكِروا فَالْبَرَكَةُ فِى الْمُباكَرَةِ.(2)
سحرخيز باشيد؛ كه بركت در سحرخيزى است.
در سخن ديگر به نقل اهل سنت مىفرمايد:
غَلِّش بِالفَجْرِ تَلْقِ اللَّهَ تَعالى ابْيَضَ الْوَجْهِ.(1)
سحرخيز باش تا خدا را با روى سفيد ديدار كنى.
توسل به تكيهگاهى مطمئن، آرامشبخش انسان در مشكلات زندگى است و چه پناهگاهى مطمئنتر از كلام وحى و كتاب زندگى كه راهنماى سعادت انسان و نگهدار او از لغزشهاست. آنان كه مىخواهند در مشكلات زندگى، دچار وحشت و اضطراب نشوند و حوادث گوناگون، قلبشان را نلرزاند و چون كوه استوار و پابرجا باشند، بايد خود را با آيات دلنشين قرآن مأنوس سازند. اين كار به همه زواياى زندگى فرد روشنايى و صفا مىبخشد و چنان اطمينان و اعتمادى به انسان مىدهد كه هر وحشت و اضطرابى را به امنيت و رحمت تبديل مىكند. آنان كه با قرآن همدم هستند، مايه آرامشخاطر ديگرانند؛ زيرا با خزانه رحمت الهى پيوندى ناگسستنى دارند. آورنده قرآن مجيد براى خواندن و انس گرفتن با آن، ارج و اهميت ويژهاى قائل بود و شبها تا سورههاى حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن را نمىخواند، نمىخفت. در سيره پيشوايان ما نيز كه به حق مفسران قرآنند، انس گرفتن با قرآن بسيار مشهود است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ آنَسَ بِتِلاوَةِ الْقُرْانِ لَمْ تُوحِشْهُ مُفارَقَهُ الْاخْوانِ.(2)
هر كه با قرآن مأنوس است، از دورى ياران وحشتى ندارد.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، قرآن را چنين توصيف مىكند:
عَلَيْكُمْ بِكتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِانَّهُ فِيهِ نَبَأَ مَا قَبْلَكُمْ وَ نَبَأَ ما يَأتِى بَعْدَكُمْ وَ الْحُكْمُ فِيهِ بَيِّنٌ ... فَهُوَ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ وَ نُورُهُ الْمُبينُ وَ شِفَاءُهُ النَّافِعُ عِصْمَةٌ لِمَنْ تَمَسّكَ بِهِ و نَجاةٌ لِمَنْ تَبِعَهُ لا يَمُوجُ فَيُقَامَ وَ لا يَزْيِغُ فَيَتَشَعَّبَ وَ لا تَنْقَضِى عَجائِبُهُ.(1)
بر شما باد روى آوردن به كتاب خداى عز و جل؛ زيرا در آن، خبر گذشتگان و آيندگان است. حكمش، روشن است. ريسمان محكم الهى و نور آشكار الهى است و درمانش سودمند است.
مانع از گمراهى كسى است كه به آن بياويزد و نجات است براى كسى كه از دستورهايش پيروى كند. كج نمىشود تا نيازمند راست كردن باشد و گمراهى نمىكند تا چند راه داشته باشد و شگفتىهايش پايان نمىپذيرد.
شيفتگى انسان مؤمن به نماز بايد همچون شيفتگى انسان گرسنه به غذا و انسان تشنه به آب باشد. بايد دانست كه نماز واقعى، نمازى است كه روح داشته باشد و روح نماز، حضور قلب است. انسان بايد تلاش كند همواره نمازش با حضور قلب باشد و بهتر آن است هر وقت به نماز مىايستد، احساس كند اين، آخرين نماز اوست و ديگر توفيق نماز خواندن نخواهد داشت. با چنين انديشهاى، ديگر نماز خواندنش بدون توجه نخواهد بود و همه تلاش خود را به كار مىبرد تا اين آخرين نماز را با توجه كامل و
1) كنز العمال، ج 16، ص 193
حضور قلب بخواند. گذشته از اين، از كجا معلوم كه به راستى نمازى كه مىخوانيم، آخرين نمازمان نباشد. پس آيا بهتر نيست كه فرصتها را غنيمت شماريم؟ حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا قامَ احَدُكُمْ الَى الصَّلوةِ فَلْيُصَلِّ صَلوةَ مُوَدِّعٍ.(1)
وقتى يكى از شما به نماز مىايستد، بنا را بر اين بگذارد كه آخرين نماز اوست.
بايد توجه داشت كه چنين عبادت كردنى بسيار دشوار است و جز از آزادگان برنمىآيد؛ همانان كه به روايت شيعه و اهل سنت، على عليه السلام درباره آنان مىفرمايد:
انّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْتُّجَّارِ وَ انَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ انّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْرَاً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْاحْرار.(2)
برخى، خدا را به اميد رسيدن به بهشت مىپرستند كه اين عبادت تاجران است. برخى از ترس مىپرستند كه اين عبادت بردگان است. برخى براى شكر، خداى را مىپرستند اين عبادت آزادگان است. (كه از قيد بهشت و دوزخ، آزادند)
بىشك، هر يك از ما انسانها عيبهايى داريم، ولى به علت خوشبينى يا آن عيبها را نمىبينيم، يا اگر هم ببينيم، توجهى نمىكنيم؛ در حالى كه بايد درباره عيب خود فكر كنيم و در پى اصلاح آن باشيم.
بهتر است از دوستان خود نيز براى شناختن عيبهايمان كمك بگيريم و به هر شكل ممكن با تمام توان، عيبهايمان را از بين ببريم تا به انسانى پيراسته از عيب و نقص بدل شويم كه در شأن مسلمان مؤمن است.
خداوند، بندگان مؤمن خود را بدون نقص و عيب مىپسندد. ازاينرو، تمام كوشش يك انسان هدفمند بايد پيرايش درون از كاستىها و عيبها و دستيابى به كمال و تعالى و خداگونگى باشد. مسلمان دو روزش مثل هم نيست و هر روز گامى تازه بهسوى اصلاح و سازندگى برمىدارد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ابْصَرُ النَّاسِ مَنْ ابْصَرَ عُيوبَهُ وَاقَلَعَ عَنْ ذُنُوبِهِ.(1)
بيناترين مردم كسى است كه عيبهاى خود را ببيند و از گناهانش دورى گزيند.
و در سخنى ديگر كه اهل سنت آن را نقل كردهاند مىفرمايد:
مَنْ ابْصَرَ عَيْبَ نَفْسِهِ شُغِلَ عَنْ عَيْبَ غَيْرِهِ.(2)
كسى كه عيب خود را ببيند، به دنبال عيب غير خود نخواهد بود.
يكى از مهمترين وظايف انسان، شناخت عيبهاست. البته اين كار به ظاهر ساده به نظر مىآيد، ولى بسيار دشوار است. زيرا بر اثر حب نفس، بسيارى از انسانها، عيبهاى خود را نمىبينند يا عيبهاى بسيار بزرگ خود را كوچك مىشمارند. بايد كوشيد تا به هر وسيله ممكن، به عيبهاى خويشتن پى برد و تا فرصت از دست نرفته است، در پى اصلاح آنها برآمد. يكى از راههاى شناسايى عيوب خويشتن، همنشينى با دوستان
نيك و شايسته است؛ زيرا دوست شايسته و صالح، آينهاى است كه مىتواند عيبهاى انسان را نشان دهد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مِنْ اشَدِّ عُيُوبِ الْمَرْءِ انْ تَخْفى عَلَيْهِ عُيُوبُهُ.(1)
از بدترين عيبهاى شخص، اين است كه عيبهاى خودش را نشناسد.
بدتر از آن، ديدن عيبهاى ديگران و عيبجويى از آنان و نديدن عيبهاى خود است، چنانكه آن حضرت بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
مَنْ نَظَرَ فى عُيُوبِ النَّاس فَانْكَرَها ثُمَّ رَضِيَهُ لِنَفْسِهِ فَذَلِكَ الْاحْمَقُ بِعَيْنِهِ.(2)
كسى كه به عيبهاى ديگران نگاه كند و آنها را زشت بداند، ولى خود بدان عمل كند، چنين كسى احمق واقعى است.
بردبارى نشانه قوت اراده است. انسان بردبار با كارش نشان مىدهد كه مىتواند در مقابل حوادث سنگين روزگار ايستادگى كند. كسى كه خود را به بردبارى عادت دهد، افزون بر آنكه روزبهروز بر قوّت ارادهاش افزوده مىشود، از مشكلات زندگى هم آنگونه كه ديگران رنج مىبرند، رنج نخواهد برد. البته بردبارى اين نيست كه انسان از تلاش دست بردارد و با هر ستمى كنار بيايد؛ چون كه از نظر دين و عقل و وجدان ناپسند است.
بردبار، كسى است كه با كمك عقل و منطق، براى ساماندهى كارش تلاش مىكند و در رويارويى با ناكامىها از پاى نمىنشيند و روحيه خود را نمىبازد. نشانههاى انسان بردبار سه چيز است. نخست آنكه تنبلى و
سستى نمىكند. دوم آنكه دلتنگى نمىكند و سوم آنكه از پروردگارش شكوه نمىكند؛ زيرا اگر سستى و تنبلى كند، حق را ضايع مىسازد. اگر دلتنگى كند، شكر او را ادا نمىكند و چنانچه شكوه كند، به يقين، در برابر پروردگارش عصيان كرده است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْحِلْمُ تَمامُ الْعَقْلِ.(1)
بردبارى نشانه كامل بودن عقل است.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
الْحِلْمُ سَجِيَّةٌ فَاضِلَةٌ.(2)
حلم از صفات برتر اخلاقى است.
با آرامش و وقار آسانتر مىتوان بر مشكلات چيره شد. دستپاچگى و شتابزدگى، نه تنها مشكلات را حل نمىكند، بلكه چه بسا مشكلى نيز بر آن خواهد افزود. واكنش افراد در رويارويى با گرفتارىها و معضلات، متفاوت است. بعضىها در برابر حوادث و مسائل ناگهانى چنان دچار اضطراب مىشوند كه به اصطلاح دست و پاى خود را گم مىكنند و تحرك خود را از دست مىدهند. در اين هنگام، بهترين راه براى انسان اين است كه بكوشد آرامش خود را حفظ كند و با بررسى جنبههاى گوناگون قضيه، راه حل مناسبى بيابد. بىقرارى كردن و اظهار ناراحتى نه تنها نتيجهبخش نيست، بلكه بر مشكل خواهد افزود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كَمْ مِنْ صَعْبٍ تَسْهَلُ بِالرَّفْقِ.(1)
چه بسيار دشوارىهايى كه با آرامش آسان مىشود.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
الرِّفْقُ تُنَالُ بِهِ الْحَاجَةُ وَ بِحُسْنِ التَّأنِّى تَسْهَلُ الْمَطالِبُ.(2)
با رفق به نيازها مىتوان رسيد و با درنگ و تأمل، مقصود حاصل مىشود.
آدمى در روابط اجتماعى و رفع نيازها همواره بايد از عزت نفس خود پاسدارى كند و همچون پيشوايان حق باشد كه در سختترين شرايط از خود ضعف نشان نمىدادند. آنان به پيروان خود آموختند كه عزت مؤمن در بىنيازى از مردم است. برخى از مردم گرچه در ظاهر فقيرند، ولى وقتى به زندگى آنها توجه مىكنيد، درمىيابيد طبعى بلند و روحيهاى قوى دارند. آنان چنان بزرگوارانه زندگى مىكنند كه گويى هيچ نياز مادى ندارند. اينان مىكوشند تا ديگران از فقرشان باخبر نشوند تا عزتشان خدشهدار نشود. وقتى انسان با چنين كسانى روبهرو مىشود، ناخودآگاه به ياد اين فرمايش حضرت على عليه السلام مىافتد كه مىفرمايد:
مَنْ اظْهَرَ فَقْرَه اذَلَّ قَدْرَه.(3)
هر كس نادارى خود را آشكار كند، خودش را سبك كرده است.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند مىفرمايد:
رَضِىَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ ضُرَّهُ.(1)
تن به خوارى داده است كسى كه مشكلات خود را آشكار كرده است.
عزّتمدارى و بىنيازى در قاموس بندگان شاكر الهى جايگاهى بس ارزشمند دارد. اين رادمردان ممكن است در تنگناى فقر و نادارى قرار بگيرند، ولى هميشه تلاش مىكنند در برابر ديگران اظهار بىنيازى كنند، بهگونهاى كه حتى بسيارى از نزديكان هم متوجه وضع نامطلوب اقتصادىشان نمىشوند. اينان به اصطلاح، صورتشان را با سيلى سرخ نگه مىدارند و به سبب همت والايشان هميشه خدا و خلق را شاكرند. در مقابل، گروهى هم با وجود امكانات بسيار، چنان از نادارى دم مىزنند كه گويااز سرزمينقحطىزدگان برگشتهاند. آنانهمانند تشنگانى هستند كه هر چهاز آب شور مىخورند، سيراب نمىشوند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اظْهارُ الْغِنى مِنَ الشُّكْرِ.(2)
اظهار بىنيازى، نوعى شكر است.
در كلامى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، سبب رفتار گروه دوم را چنين بيان مىدارد:
اظْهارُ الْفَاقَةِ مِنْ خُمُولِ الْهِمَّةِ.(3)
اظهار فقر و نيازمندى به جهت از ياد بردن همت است.
كمخواهى و زيادهخواهى به انتظار افراد از زندگى مادى بستگى دارد.
آدمى اگر از ابتدا به قناعت و صرفهجويى عادت كند، از زندگى ساده و بىآلايش لذت مىبرد، همچنانكه زيادهخواهان نيز همّ و غم خود را براى تجملگرايى و زرق و برق دنيا به كار مىبندند. انسان بايد بداند ارج و قرب او در پرتو دارايى و مال و منال دنيا نيست. چه بسيار انسانهايى كه از مال دنيا چيزى ندارند، ولى محبوب قلبها و دوستداشتنىترين افراد هستند. مصرفگرايان هر چند به زندگى تجملى عادت كردهاند، ولى با تمرين مىتوانند از مصرف خود بكاهند و به تدريج، به وضع جديد عادت كنند. كم كردن تدريجى مصرف، برنامه خوبى براى كاهش مصرف است. اينان اگر اندكى از مصرف بىرويه خود بكاهند، مىتوانند به همنوعان خود يارى رسانند تا آنان گرسنگى نكشند. به يقين، لذتى كه از كمكرسانى به همنوعان مىبرند، بسيار بيشتر از پرخورى است. افزون بر اين، رضاى الهى را نيز به دست مىآورند. كمخورى، كمخوابى و حركت در مسير تعادل، به تمرين نياز دارد و با نيروى اراده مىتوان زيادهخواهىها را كنترل و به تدريج به وضع جديد عادت كرد. حضرت على عليه السلام درباره صرفهجويى مىفرمايد:
مَنِ اكْتَفى بِالْيَسيِرِ اسْتَغْنى عَنِ الْكَثِيرِ.(1)
هر كس به اندك بسنده كند، از بسيار بىنياز مىشود.
و همه اين امور در سايه تدبير و برنامهريزى درست امكانپذير است، چنانكه آن حضرت بنابر نقل اهل سنت مىفرمايد:
1) غررالحكم، ج 5، ص 80
حُسْنُ الْتَدْبِيرِ مَعَ الْكَفافِ اكْفُى لَكَ مِنَ الْكَثيرِ فى الْاسْرَافِ.(1)
تدبير نيكو با بسنده كردن به اندك، كفايت كنندهتر از مال زيادى است كه با اسراف همراه باشد.
فاصله انداختن در تحصيلات به روند آموزش زيان مىرساند و آموزش را كند مىسازد. يكى از موارد تداوم آموزشها تكرار است. گاه انسان به تصور اينكه مسئلهاى را خوب فرا گرفته است و به زودى فراموش نمىكند، به حافظه خود تكيه مىكند و از تكرار درس غفلت مىورزد و آنچه را فراگرفته است، از دست مىدهد. بايد دانست كه تكرار، فوايد بسيارى دارد؛ چون هر بار كه انسان مطلبى را مرور مىكند، از بطن و عمق آن مطلب بيشتر آگاه مىشود. جستوجو درباره يافتهها و دقت و تأمل در آنها راهى به سوى فهم و دريافت بيشتر است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا فِقْهَ لِمَنْ لا يُديمُ الدَّرْسَ.(2)
آنكه در آموختن مداومت ندارد، از دريافت و فهم عميق محروم است.
در سخن ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، وظيفه يك فرد مسلمان را تكرار سخنان پيامبر و تداوم اين كار دانسته است و مىفرمايد:
تَزَاوَرُوا وَ تَدَارَسُوا الْحَدِيثَ وَ لا تَتْرُكُوا يَدْرُسْ.(3)
به ملاقات يكديگر برويد و كلام پيامبر را به يكديگر بياموزيد.
چنين كارى را ترك نكنيد تا كلام آن حضرت به فراموشى سپرده نشود.
برخى انسانها با وجود استفاده از نعمتهاى الهى، از در مخالفت با فرمانهاى او درمىآيند و بدون هيچ بيم و هراسى به هر كار خلافى دست مىزنند. اينان از اين غافل هستند كه گاهى خدا به آنها مهلت مىدهد تا ماهيتشان براى ديگران آشكار شود. سپس آنها را به عذاب دردناكى دچار خواهد كرد. البته اين سرنوشت همه كسانى است كه از رحمت و نعمتهاى پروردگار سوءاستفاده مىكنند. به راستى چگونه انسان مىتواند ولىّنعمت خود را فراموش كند و به گردنكشى بپردازد؛ خداوند بزرگى كه اگر همين افراد به سوى او باز گردند، چه بسا مورد رحمت الهى قرار مىگيرند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ عانَدَاللّهَ قُصِمَ.(1)
هر كس با خدا دشمنى كند، شكست خواهد خورد.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كردهاند، مىفرمايد:
مَنْ ابْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ.(2)
آن كس كه در برابر حق بايستد، هلاك مىشود.
روزهاى عمر ما در واقع كارنامه زندگى ماست و هر چه انجام دهيم،
در اين كارنامه ثبت مىشود. پس تا آنجا كه ممكن است، بايد در انجام دادن عمل صالح بكوشيم و آن را براى روزى كه هيچ چيز جز عمل صالح و قلب سليم به كار نمىآيد، ذخيره كنيم. اگر خداى ناكرده، فرصتها را از دست بدهيم و با پروندهاى تهى از كارهاى نيك از اين جهان رخت بربنديم، زيانكار خواهيم بود؛ زيرا هيچ فرصتى براى تدارك و جبران و راهى براى بازگشت وجود ندارد. اگر آدمى بداند كه با هر عمل نيك خود، درجهاى بر درجات او در جهان آخرت افزوده مىشود، هيچگاه به سستى و كاهلى تن نمىدهد، بلكه هر آن به سوى يك عمل خير و صالح گام برمىدارد؛ اعمال صالحى كه قرين و يار او در جهان برزخ و آخرت خواهند بود. ازاينرو، حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْايَّامُ صَحائفُ آجالِكُمْ فَخَلِّدُوها بِاحْسَنِ اعْمالِكُمْ.(1)
ايام، نامههاى عمر شمايند. پس آنها را با بهترين كارهايتان جاودانه كنيد.
در سخنى ديگر كه اهل سنت آن را نقل كردهاند، چنين هشدار مىدهد:
السَّاعاتُ تَهْضُمُ عُمْرَكَ.(2)
ساعتها از عمر تو مىكاهند.
پس بايد از عمر خود در راه خير بهره جست تا دچار زيان كارى نشويد.
فرصت و ابر همانندند و به سرعت مىگذرند و بازگشتى ندارند. هنر آدمى در بهرهبردارى درست از وقت است. اگر انسان تلاش كند از هر فرصتى كه برايش پيش مىآيد، استفاده كند، موفقيتهاى شايان توجهى به دست خواهد آورد. شايد تنها تفاوت دانشمندان و انسانهاى موفق با مردم ديگر اين باشد كه آنها فرصتها را غنيمت مىشمرند، ولى مردم عادى فرصتهاى طلايى را از دست مىدهند. در حقيقت، فرصتهاى زندگى انسان لطفهايى است كه پروردگار جهان به آدمى عطا كرده است و او بايد از اين الطاف الهى استفاده بهينه كند تا بتواند راه كمال و سعادت را بپيمايد. پس اگر به موقع از آنها استفاده نكند، ممكن است درهاى خير و نيكويى به روى او بسته شود. اگر انسان وقتهاى ارزشمندش را پاس ندارد و آن را در راه خدمت به همنوعان و رضايت خداوند به كار نگيرد، جز پشيمانى چيزى براى او به همراه ندارد. امام پارسايان مىفرمايد:
إِضاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ.(1)
از دست دادن فرصت موجب اندوه خواهد شد.
حال كه چنين است، بايد به كلام ديگر آن حضرت عمل كرد كه اهل سنت نقل كردهاند:
بَادِرْ الْفُرصَةَ قَبْلَ انْ تَكُونَ غُصَّةً.(2)
فرصتها را درياب پيش از آنكه موجب اندوه شود.
زيانكارترين افراد كسانى هستند كه تمام همّ و غم خود را صرف دنيا مىكنند و به دنبال جمعآورى متاع بىارزش و زوالپذير آن سر از پا نمىشناسند، اگر كسى به دنيا دلبسته شود و خود را اسير آن كند، نه تنها از آن بهرهمند نمىشود، بلكه همواره از آن بىنصيب خواهد ماند. اسيران دنيا هر لحظه حرص و طمع بيشترى مىيابند و چنان غرق دنياطلبى مىشوند كه سلامت و آسايش خود را از دست مىدهند و چهبسا پيش از رسيدن به آرزوهاى دراز خود، چشم از جهان فرومىبندند.
چنانكه اهل سنت از على عليه السلام روايت كردهاند كه فرمود:
رُبَّ آمِلٍ حائب.(1)
چه بسيار آرزومندانى كه نوميد شدند.
حال آنكه تجربه نشان داده است اگر دنيا را رها كنند، دنيا به سويشان رو خواهد كرد. به تعبير ديگر، دنيا مانند سايه است كه هر قدر به دنبال آن باشيم، هرگز به آن نمىرسيم، ولى اگر پشت به آن كنيم، خود به دنبال ما خواهد آمد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ اعْرَضَ عَنِ الدُّنيا اتَتْهُ.(2)
هر كس از دنيا روى برگرداند، دنيا به سراغش مىآيد.
انسان تنها با ترس از خدا و دورى گزيدن از بدىها مىتواند محيط امن و آرامى براى خود به وجود آورد. كسى كه خداترس است و خداوند
را همواره حاضر و ناظر كردار خود مىبيند، به آسانى فريب شيطان را نخواهد خورد و همواره جاده سلامت را مىپيمايد. ترس از خدا سبب پرهيز از گناه مىشود و پرهيز از گناه سبب مىشود و انسان در آخرت ترسى از عذاب الهى نداشته باشد. در اين حال، خداوند نيز به او آرامش خاطر عنايت مىفرمايد، به گونهاى كه از زندگى، لذت روحانى مىبرد و همواره سرزنده و با نشاط خواهد بود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْخَوْفُ مِنَ اللَّهَ فِى الدُّنْيا يُؤْمِنُ الْخَوفَ فِى الْاخِرَةِ مِنْهُ.(1)
خداترسى در دنيا سبب ايمن شدن از ترس در آخرت مىشود.
نه تنها خداترسى در آخرت سبب ايمنى است، بلكه بنا بر فرموده آن حضرت كه اهل سنت نقل كردهاند، در دنيا نيز خداترسى چنان شجاعتى به مؤمن مىدهد كه:
مَن خَافَ اللَّهَ خَافَهُ كُلُّ شَىءٍ.(2)
كسى كه خداترس باشد، همه چيز از او در هراسند.
مؤمنان واقعى هماره خود را در حالت ترس و اميد مىبينند. اين روحيه در سازندگى آنها آثار تربيتى فراوانى دارد. بىشك، هركسى در زندگى خطاهايى كرده است و هرگز نمىتواند به پرونده اعمال خود، صددرصد مطمئن باشد، بلكه همواره بايد به لطف و رحمت بىپايان پروردگار چشمدوخت و هرگز از رحمت و الطاف بىپايان الهى نااميد نشد. از آن سو هم نبايد با تكيه بر فضل و كرم الهى، در ارتكاب گناه جسور بود. از
كجا معلوم كه انسان براى برخى از گناهان دچار عقوبت سخت نشود و جزو بدكاران روز قيامت نباشد. به هر حال، اميد به لطف پروردگار، اگر با خوف خداوند همراه باشد، مىتواند مايه آرامش باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
خَيْرُ الْاعْمالِ اعْتِدالُ الرَّجاءِ وَ الْخَوْفِ.(1)
بهترين كارها، ميانهروى ميان اميد و ترس است.
انديشمند ژرفانديش آن است كه مردم را در حد ميانهروى نگه دارد، چنانكه شيعه و اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند كه فرمود:
الا انَبِّئُكُم بَالْفَقِيْه كُلِّ الفَقيْهٍ؟ مَنْ لَمْ يُغْنِطُ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ لَمْ يُرَخِّص لَهُمْ فِى مَعَاصِى اللَّهِ.(2)
آيا به شما شخص ژرفانديش واقعى را نشناسانم؟ آنكه مردم را از رحمت خدا نااميد نسازد و از طرفى ديگر چنان اميدوار نسازد كه براى انجام معاصى الهى رها باشند.
رسم بندگى، توجه كامل و پيوسته به معبود است. در اين مسير، خداترسى، راهى براى دستيابى به تقواى الهى است. پيشوايان دينى و عارفان خداجو از همه خداترستر بودند. آنان هميشه نگران و در انديشه جهان آخرت بودند. انسان، مسافرى است كه پس از چند صباحى به جهان آخرت منتقل مىشود. در آنجا تنها پاكدلى و اخلاص و بندگى خدا سود دارد و تنها كسانى در آنجا سعادتمندترند كه خداترسترند و زاد و
توشهاى براى آن جهان آماده كرده باشند. چه خوب است كه ما نيز در همين دنيا، زاد و توشه آخرت را فراهم آوريم و خود را براى روز حساب آماده كنيم.
حضرت على عليه السلام بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
طُوبى لِمَنْ خافَ الْعِقابَ وَ عَمِلَ لِلْحِسابِ.(1)
خوشا به حال كسى كه از عذاب الهى بترسد و خود را براى روز حساب آماده سازد.
بلاهاى مختلف مانند كاهش روزى، از دست رفتن مال و مقام، بيمارى و مانند آنها، وسيلهاى براى امتحان و هدايت انسانهاست. چه بسيار انسانهايى كه با سرگرم شدن در عيشونوش دنيا، هدف و مقصد را از ياد مىبرند. در اين حال، خداوند به برخى بيدارباش مىدهد كه اگر آن را جدى بگيرند، اميد است از غفلت و بىخبرى درآيند و راه سعادت را بپيمايند. اين بيدارباشها مىتواند به صورت بيمارى، گرفتارى و مانند آن باشد. اين پيشآمدها در حقيقت، هشدارى است براى آنكه متوجه كردارمان باشيم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا رَأَيْتَ اللَّهَ سُبْحانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ الْبَلاءَ فَقَدْ ايْقَظَكَ.(2)
وقتى مىبينى خدا برايت پشت سر هم گرفتارى پيش مىآورد، مىخواهد بيدارت كند.
از طرفى، هيچ يك از سختىها و گرفتارىها نزد خدا بىپاداش نمىماند، چنانكه اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند كه فرمود:
مَرَارَةُ الْدُّنيا حَلاوَةُ الْآخِرَةِ وَ حَلاوَةُ الدُّنْيا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ.(1)
تلخكامىهاى دنيا، شيرينكامىهاى آخرت و شيرينكامىهاى (حرام) دنيا، تلخكامىهاى آخرت را به دنبال دارد.
انسانيت آدمى بسته به همت والا و بزرگمنشى اوست. آنانى كه از روحى بزرگ برخوردارند، در چنبره ماديات گرفتار نمىشوند و وجهه همت خود را دستيابى آرمانها و ارزشهاى متعالى قرار مىدهند. آنان نيك مىدانند كه توجه به مسائل پست زندگى آنها را از هدف اصلى كه نزديكى به خداوند است، بازمىدارد. اگر انسان عاقل همت خويش را در زندگى صرف مسائل باارزش كند، روح او به مقام عالى انسانيت مىرسد و اين همان چيزى است كه هر انسان آزادهاى آرزوى رسيدن به آن را دارد. انسانهاى بلندهمت را پيرامون مسائل پست و بىارزش نمىتوان جست؛ چون آنها در وادى نور و روشنايى سير مىكنند و به موفقيتهاى بزرگى هم مىرسند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اعْقَلُ النَّاسِ ابْعَدُهُمْ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ.(2)
عاقلترين مردم كسى است كه از هر پستى بپرهيزد.
در كلامى ديگر كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كردهاند، آن حضرت مىفرمايد:
اكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ.(1)
خودت را از هر پستى گرامى دار.
انديشه پاك، انسان را به كار خير و انديشه ناپاك، او را به كار زشت فرامىخواند. آدمى وقتى كه به خوب بودن عملى پى برد، انگيزه لازم را براى انجام دادن آن به دست مىآورد و از انجام دادن آن كار نيز لذت مىبرد. انسانهاى نيك كردار و خيرانديش، انديشه پاك دارند و اين نشانه علاقه آنها به مسائل معنوى و خدمت به ديگران است. همچنانكه حضرت على عليه السلام به روايت اهل سنت در اين باره مىفرمايد:
اذا سَأَلْتَ كَرِيماً حَاجَةً فَدَعْهُ يُفَكِّرَ فَإِنَّهُ لا يُفَكِّرُ الّا فِى خَيْر.(2)
هرگاه از شخص بخشنده چيزى تقاضا كرديد مهلتش دهيد تا فكر كند زيرا او جز به خير نمىانديشد.
اينان نه تنها خود اهل خير و نيكى هستند، بلكه تلاش مىكنند در كار خوب ديگران نيز با آنان شريك باشند. ازاينرو، به سبب نيت پاكشان همواره با موفقيتهاى بزرگ روبهرو مىشوند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْفِكْرُ فِى الْخَيْرِ يَدْعُوا الَى الْعَمَلِ بِهِ.(3)
انديشه نيك، انسان را به كردار نيك فرا مىخواند.(4)
اخلاص، اكسيرى است كه به اعمال انسان ارزش مىبخشد. اخلاص از ايمان برمىخيزد و ملاك قبولى اعمال است. معناى اخلاص اين است كه انسان هدف الهى را با اهداف ديگر در نياميزد. براى مثال، وقتى مىگوييم اين كار را براى خدا انجام مىدهيم، بايد در واقع نيز چنين باشد. بايد پذيرفت كه در طول تاريخ، مخلصان گروه ناچيزى بودهاند و بيش از مخلصان واقعى، با مدعيان اخلاص سر و كار داشتهايم. مولاى مخلصان، حضرت على عليه السلام، همگان را به اخلاص سفارش مىكند و مىفرمايد:
اخْلِصُوا اذا عَمِلْتُمْ.(1)
چون كارى مىكنيد، اخلاص داشته باشيد.
در سخن زيباى ديگرى كه اهل سنت روايت كردهاند، اخلاص را بهترين هديه بنده براى خدا مىداند:
اجَلُّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ الْتَوْفِيْقُ وَ اجَلُّ مَا يَصْعَدُ مِنَ الْارْضِ الْاخْلاصُ.(2)
برترين چيزى كه از آسمان نازل مىشود، توفيق الهى است و برترين چيزى كه به سوى آسمان بالا مىرود، اخلاص بنده است.
انسانهاى خردمند مىكوشند نسبت به مسائل زندگى و امور طبيعت كنجكاو باشند. آنها سطحىنگر نيستند، بلكه تلاش مىكنند تا از اسرار
طبيعت و رموز زندگى آگاهى بيابند. در مقابل، عدهاى سطحىنگرند و آگاهى چندانى نيز ندارند. به همين دليل، تنها به ظاهر مسائل مىنگرند و علم و عمل خود را بر اساس آن تنظيم مىكنند. آنان زاويههاى ناپيدا را نمىكاوند، در حالى كه اگر اندكى تحليل و تعمق كنند، مسير حركت آنان نيز عوض مىشود. خوب است با ديدى بازتر به اطراف خود بنگريم و روحيه كنجكاوى را در خويش تقويت كنيم. منظور از كنجكاوى، داشتن روحيه پرسشگرانه و كوشش براى دانستن است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ تَفَهَّمَ فَهِمَ.(1)
هر آنكه كوشش كند بفهمد، خواهد فهميد.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، حقيقت ژرفانديشى را رسيدن به ساحل فهميدن دانسته است و مىفرمايد:
لا خَيْرَ فى فِقْهٍ لَيْسَ فيهِ تَفَهُّمٌ.(2)
در ژرفانديشى كه فهم در آن نباشد، خيرى نيست.
برخى از مردم گاهى به كارهاى حسابنشده و خطرناك دست مىزنند و اين كار خود را شجاعت مىدانند؛ در صورتى كه آنها معناى بىباكى را با شجاعت اشتباه گرفتهاند. انسان شجاع براى انجام دادن كارهاى منطقى، ترس و وحشتى به خود راه نمىدهد. به همين جهت بايد گفت شجاعت، صفت نيكى است. انسانهاى شجاع، ثمره شجاعت
خويش را در پيروزى بر دشمن يا رسيدن به مقصود مىيابند، ولى انسانهاى بىباك كه بىحساب و كتاب دست به هر كارى مىزنند، چه بسا به مقصد نمىرسند و دچار زيانهاى جبرانناپذيرى نيز مىشوند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ تَهَوَّرَ نَدِمَ.(1)
هر كس بىباكى كند، پشيمان خواهد شد.
مسلمان بايد به زيور حيا و عفت آراسته باشد و حتى از كارهاى مباحى كه شايبه كمعفتى در آن مىرود، دورى كند. پيوند حيا با ايمان چنان نزديك است كه با رفتن يكى، ديگرى نيز از ميان خواهد رفت. آنگاه كه حيا نباشد، هر كارى مجاز مىشود و هر عملى از انسان سر مىزند. بايد دانست كه حيا نسبت به خدا، زمينه بسيارى از گناهان را از بين مىبرد و انسان را از زشتكارى باز مىدارد. از سوى ديگر، انسان آزاد از خدا و اباحىگوى مذهب، هيچ قيدوبندى براى خود نمىبيند، مگر آنچه حافظ منافع و تعلقهاى نفسانى اوست. به راستى، آنكس كه حيا ندارد، دارويى براى دردش نيست چون بىحيايى، درد بىدرمان و زايلكننده ايمان است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
حَياءُ الرَّجُلِ مِنْ نَفْسِهِ ثَمَرَةُ الْإِيمانِ.(2)
اينكه انسان از خودش حيا كند، نتيجه ايمان است.
در سخن زيباى ديگرى كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
غَايَةُ الْمُرُوَّةِ انْ يَسْتَحْيِىَ الْانْسانُ مِنْ نَفْسِهِ.(1)
اينكه انسان از خودش حيا كند، نهايت جوانمردى است.
لازم نيست آدمى از همه چيز آگاه باشد. ما از بسيارى چيزها بىخبريم.
پس ندانستن عيب به شمار نمىآيد. بعضىها گمان مىكنند هر كس از آنها چيزى بپرسد، بايد پاسخ بدهند. بنابراين، وقتى مىبينند پاسخى ندارند، بىجهت، سخنان راست و دروغ را به هم پيوند مىزنند تا به هر وسيله ممكن پاسخ دهند. آنان با اين كار خود، ديگران را به دردسر مىاندازند.
بهترين راه اين است كه با صراحت بگويند «نمىدانيم». بىترديد، اين پاسخ، صداقت پاسخدهنده را نشان مىدهد. از آن گذشته، با سخنان بىپايه خود، پرسشگر را هم سرگردان نمىسازند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الا لايَسْتَقْبِحَنَّ مَنْ سُئِلَ عَمَّا لايَعْلَمُ انْ يَقُولَ لا اعْلَمُ.(2)
هر كس كه چيزى از او مىپرسند و نمىداند، نبايد از گفتن «نمىدانم» شرمگين شود.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت آن را نقل كردهاند، به همين معنا اشاره داشته است و مىفرمايد:
الا لا يَسْتَحْيى الرَّجُلَ انْ يَتَعَلَّمَ وَ مَنْ يُسْالُ عَمَّا لا يَعْلَمُ انْ يَقُولَ:
لا اعْلَمُ.(3)
آن كسى كه نمىداند، از فرا گرفتن حيا نكند و آن كسى كه از او درباره چيزى كه نمىداند، بپرسند، از گفتن نمىدانم حيا نكند.
تصميم شتابزده و غيرمنطقى نه تنها مشكلى را حل نمىكند، بلكه چهبسا روزنههاى گشايش را هم به روى آدمى مىبندد. انسان عاقل هميشه با احتياط و تأمل عمل مىكند، ولى برخى از انسانها از روى عصبانيت، تصميمهاى شتابزده مىگيرند و تمام راهها را بر خود مىبندند و سپس دچار پشيمانى مىشوند. در حقيقت، آنها چوب بىاحتياطى و شتابزدگى خود را مىخورند. اگر اندكى فكر مىكردند يا پس از مشورت كافى گام برمىداشتند، شايد نه تنها درها به رويشان بسته نمىشد، بلكه درهاى تازهاى هم به رويشان گشوده مىشد. موفقيت از آنِ كسانى است كه با چشم باز و دورانديشى گام برمىدارند. تمام جنبههاى موضوع را بررسى مىكنند و با مشورت و حساب و كتاب به كارى دست مىزنند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تُغْلِقْ باباً يُعْجِزُكَ افْتِتاحُهُ.(1)
درى را كه نمىتوانى باز كنى، به روى خود مبند.
انسان، كنجكاو و پرسشگر است و دوست دارد از محيط اطراف خود اطلاعات تازهاى به دست آورد. انسان عاقل و خردمند وقتى چيزى را نمىداند، از ديگران مىپرسد و معمولًا هم پس از پرسيدن از چند نفر به
1) غرر الحكم، ج 6، ص 267
پاسخ مطلوبى مىرسد. در مقابل، عدهاى هم هيچگاه نمىپرسند و از پرسش كردن شرم دارند. بعضى نيز براى اينكه غرورشان نشكند و مردم آنها را كمسواد نشمارند، نمىپرسند. به همين جهت بنا به نقل شيعه و اهل سنت على عليه السلام خطاب به فرزندش مىفرمايد:
اعْلَمُ يَا بُنَىَّ انَّ الْاعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْالْباب.(1)
آگاه باش اى فرزندم كه غرور برخلاف راه درست و آفت خرد است.
اين در حالى است كه در آموزههاى اسلامى سفارش شده است هيچوقت از پرسيدن شرم نداشته باشيم و با پرسش كردن، راه علم و معرفت را به سوى خود هموار كنيم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ سَأَلَ عَلِمَ.(2)
هر كس پرسش كند، آگاه مىشود.
تفكر و تدّبر در آفرينش زمين و زمان، راهى به سوى هدايت و دستيابى به علت آفرينش است. در آموزههاى اسلامى، ارزش انديشه در جهان آفرينش از عبادت بدون تأمل و تدبّر بيشتر است. انسان همانگونه كه مىتواند از قدرتهاى خدادادى خود در جهت نيك و بد استفاده كند، مىتواند از انديشه خود نيز در اين دو مسير بهره بگيرد. انسان همانگونه كه مىتواند درباره مسائل عالى و ارزنده بينديشد، مىتواند به مسائل پوچ و بىارزش فكر كند. اگر به مسائل عالى بينديشد، شخصيتى
متناسب با همان افكار مىيابد و اگر درباره مسائل پوچ و بىارزش فكر كند، از مقام انسانى خود كاسته است. زيرا بنا بر روايت شيعه و اهل سنت از على عليه السلام است مىفرمايد:
الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَة.(1)
فكر همچون آئينه شفاف است. و حقيقت انسان را مىنماياند.
بنابراين، حقيقت انسان در نوع تفكر او خلاصه مىشود. مولوى بلخى مىفرمايد:
اى برادر! تو همه انديشهاىمابقى خود استخوان و ريشهاى
حال كه چنين است، چرا از فرصت استفاده نكنيم و نيرويى را كه مىخواهيم براى فكر كردن صرف كنيم، به مسائل عالى و ارزندهاى كه به تكامل مادى و معنوى ما يارى مىرساند، اختصاص ندهيم.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
أَلتَّفكُّرُ فِى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ عِبادَةُ الْمُخْلِصِينَ.(2)
تفكر در ملكوت آسمانها و زمين، عبادت مخلصان است.
صفا و پاكى باطن در پرتو خداپرستى به دست مىآيد. آنگاه كه خداوند در خانه دل كسى جا كند، نور و روشنايى، آن را پر مىسازد. به يقين، تا زمانى كه آدمى خانه را جاروب نكند، از مهمان ارزشمند دعوت نمىكند. انسان هم تا زمانى كه قلب خود را از ناپاكىها پالايش نكند، نبايد انتظار وارد شدن خداوند را داشته باشد. تزكيه درون بسيار دشوار است و
شكى نيست كه اين صفاى باطنى يك روزه به دست نمىآيد، بلكه محصول سالها كوشش است. در پرتو اين تلاشها، اين صفت نفسانى، ملكه وجود آدمى مىشود و در جانش ريشه مىدواند و به آسانى از بين نمىرود. وقتى آدمى به اين مقام رسيد و بيگانگان را از باطن خود بيرون راند و تنها تكيهگاه خود را خداوند دانست، از هيچ قدرتى نمىهراسد و تنها از خدا مىترسد و بس. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ حَسُنَتْ سَرِيرتُهُ لَمْ يَخَفْ احَداً.(1)
آن كس كه باطنش پاك باشد، از هيچكس نمىترسد.
لازمه پاكى باطن، رعايت حسن و پاكى ظاهر نيز هست، نه اينكه به بهانه اينكه دلت پاك باشد، ظاهرى ناپاك و ديدهاى آلوده به گناه داشته باشيم. همچنانكه در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، حضرت مىفرمايد:
مَنْ حَسُنَتْ عَلانِيَتُه فَنَحُنُ لِسَرِيْرَتِهِ ارْجى.(2)
كسى كه ظاهرش پاك و نيكو باشد (ما به باطن چنين شخصى اميدوارتريم).
اداى حقوقالله و حقوقالناس از مال و زندگى خود بسيار لازم و ضرورى است. شايد معامله با خداوند و جلب رضايت او در روز حساب آسان باشد، ولى به دست آوردن رضايت مردم بسيار مشكل است.
ازاينرو، بايد تمام همت و تلاش خود را براى اداى حقوق آنها انجام داد.
اگر ديون مالى داشته باشيد، بايد بىدرنگ آنها را بپردازيد و كار امروز را هرگز براى فردا نگذاريد. ممكن است در زندگى، برخى از حقوق مردم يا خدا بر گردن شما باشد كه هنوز نسبت به پرداخت آنها تصميمى نگرفته باشيد. بايد هر چه زودتر آنچه بدهكاريد، بپردازيد، يا دستكم از طلبكاران رضايت بطلبيد، وگرنه در جهان ديگر بايد پاسخگوى كردارتان باشيد. اينك آنچه مايه خوشوقتى است، اين است كه هنوز فرصت باقى است و مىتوان در پرداخت حقوق ديگران كوشيد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اخْرِجْ مِنْ مالِكَ الْحُقُوقَ.(1)
حقوق خدا و مردم را از مال خود خارج كن.
در سخن زيباى ديگرى كه شيعه و اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند، راه برونرفت از اين حقوق را بيان مىكند و مىفرمايد:
انَّ اللَّهَ افْتَرَضَ عَلَيْكُمُ الْفَرائِضَ فَلا تَضَيَّعُوها وَحَدَّ لَكُمْ حُدُودَاً فلا تَعْتَدُوهَا وَ نَهاكُمْ عَنْ أَشْياءَ فَلا تَهْتَكُوها.(2)
خداوند واجباتى بر گردن شما نهاده است. آنها را پاىمال نسازيد و حدودى برايتان تعيين كرده است. از آن حدود خارج نشويد و از چيزهايى بر حذر داشته است، مرتكب آن نشويد.
تلاش و كوشش پراكنده، نتيجهبخش نيست و هيچ يك از كارها به سرانجام نمىرسد. آموزههاى قرآنى نيز مردم را از تلاش نامنظم و
پراكنده برحذر داشته است. با اين حال، ديده مىشود كسانى به نيت كمك به افراد يا بنا نهادن مؤسسهاى سرگرم كار مىشوند، ولى پس از چند روز، آن كار را رها مىكنند و به دنبال كار ديگرى مىروند. اين عمل آنها از نظر خلق و خالق، پسنديده نيست. چون پس از اميدوارى، افراد را نااميد مىكنند و ضربههاى روحى به آنان مىزنند. نيز از نظر خداوند اين كار پسنديده نيست؛ زيرا خداوند دوست دارد بندگانش جاده خير و فلاح را تا پايان بپيمايند. بنابراين، اگر انگيزه كار نيك، انسانى و اسلامى است، كارى را كه آغاز شده، بايد به پايان برد و اگر مىخواهيد آن را نيمهكاره رها كنيد، هرگز نكنيد؛ زيرا اين كار سبب از بين رفتن سرمايهها و شكست روحى و روانى افراد مىشود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اكْمالُ الْمَعرُوفِ احْسَنُ مِن ابْتِدائِهِ.(1)
تمام كردن كار خوب، از آغاز كردن آن بهتر است.
در سخن زيباى ديگرى بنا بر نقل اهل سنت، كسى را كه داراى روحيه پراكنده كارى است، چنين توصيف مىكند:
اذا فَعَلْتَ كُلَّ شَىْءٍ فَكُنْ كَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ شَيْئاً.(2)
هرگاه هر روز به كارى مشغول شدى، همانند كسى هستى كه در حقيقت، هيچ كارى نكردهاى.
در ضرب المثل نيز گفتهاند همه كاره هيچ كاره است.
يكى از نعمتهاى خدادادى به انسان، نيروى شنوايى است. كسى كه
از آن بىبهره باشد، بخش مهمى از زندگىاش دچار اختلال مىشود.
شكرانه اين نعمت، استفاده درست از آن است. شايسته نيست انسان به غيبت و دروغ، گوش فرا دهد؛ چون نه تنها سودى ندارد، بلكه بازار غيبتكنندگان و دروغگويان را گرم نگه مىدارد و روح و روانش را آلوده مىسازد. دستورهاى دينى نيز افراد را از گوش دادن به سخنان ديگران برحذر داشته و سرك كشيدن به گفتههاى اين و آن را مانع سعادت شمردهاند. از سوى ديگر، به هر آنچه با شنيدن آن، كمال انسانى تأمين مىشود، ترغيب فرموده و از انسان خواسته است به پندهاى اخلاقى و كلام آسمانى گوش فرا دهد. چه خوب است كه انسان نيروى شنوايى خود را در راه درست به كار گيرد و با خواستههاى الهى مخالفت نكند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
عَوِّدْ اذُنَكَ حُسْنَ الْاسْتِماعِ وَ لا تُصْغِ ما لا يَزِيدُ فى صَلاحِكَ.(1)
گوش خود را به شنيدن مطالب خوب عادت بده و آنچه به مصلحت تو نيست، گوش مكن.
در سخنديگرىكه اهلسنت از آن حضرت نقل كردهاند، مىفرمايد:
يَجِبُ عَلَى الْعَاقِلِ انْ يَكُون بِما احْيا عَقْلَه مِنَ الْحِكْمَةِ الَكَفُ مِنْهُ بِما احْيا جِسْمَه مِنَ الْغَذاءِ.(2)
بر شخص عاقل لازم است نسبت به آنچه از حكمت كه عقلش را زنده مىكند، تلاش بيشتر بورزد تا نسبت به غذا كه جسمش را زنده مىگرداند.
سخن مانند تيرى است كه از كمان رها مىشود و همانگونه كه تيرانداز، پاسخگوى تيرى است كه رها كرده، گوينده سخن نيز بايد پاسخگوى بازتاب كلام خود باشد. ازاينرو، پيش از گفتن هر سخنى بايد درباره آن انديشيد. بسيارى از اوقات، انسان سخنى نسنجيده مىگويد كه پىآمدهاى منفى دارد. به همين دليل، گفتهاند: «زبان سرخ، سرِ سبز مىدهد بر باد.» اگر انسان آنچه را مىخواهد بگويد، در ذهن خود بررسى كند و همه جنبههاى مثبت و منفى آن را با دقت بسنجد، كمتر خطا خواهد كرد. خداوند در كنار بخشيدن نيروى بيان به انسان، قوه انديشه نيز به او عنايت فرموده است و از آدمى مىخواهد قدرت نطق و بيان خود را به وسيله نيروى انديشه تقويت كند تا دچار آسيبهاى احتمالى نشود. با وجود برخوردارى از قدرت تفكر، اگر آدمى از آن كمك نگيرد و هر سخنى را بر زبان براند و به پىآمدهاى بد آن دچار شود، جز خود كسى را نبايد سرزنش كند. حضرت على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
التَّرَوِّى فِى الْقَوْلِ يُؤْمِنُ الزَّلَلَ.(1)
انديشيدن پيش از سخن گفتن، انسان را از لغزش باز مىدارد.
در همين معنا شيعه و اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند كه فرمود:
لِسانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْاحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِهِ.(2)
زبان خردمند در پس قلب او و قلب احمق در پس زبان اوست.
يعنى شخص خردمند ابتدا مىانديشد، آنگاه سخن مىگويد. نادان ابتدا سخن خود را مىگويد و آنگاه مىانديشد كه چه گفته است.
اخلاق فردى/ نبايدها
پيروى از اسب سركش شهوت، نتيجهاى جز پشيمانى ندارد. چه بسيار لذتهاىلحظهاى وزودگذر كهگستره ويرانى و زيانهاى جبرانناپذير آن تا ساليان سال گريبانگير آدمى مىشود. خداوند حكيمى كه غريزه را براى بقاى آدمى در وجود وى نهاده است، راه برآوردن آن را نيز در نظر گرفته است. خداوند، انسانها را به گونهاى آفريده است كه به ارضاى غريزه خويش نياز دارند. ارضاى غريزه، ضرورى است، ولى بايد از راه مشروع باشد. اسلام براى اينكه نسل انسانها دستخوش نابودى نشود، بىبند و بارى در ارضاى غريزه جنسى را بهشدت ردمىكند وازهمگان مىخواهد هنگام برآوردن غريزه جنسى، قوه تعقل را بهكارگيرند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ لَمْيَمْلِكْ شَهْوَتَهُ لَمْيَمْلِكْ عَقْلَهُ.(1)
1) غررالحكم، ج 5، ص 416
هر كس مالك شهوتش نباشد، مالك عقلش نيست.
و كسى كه مالك شهوتش نباشد، در حقيقت، شهوتش مالك اوست و چنين كسى خوار است:
عَبْدُ الْشَهْوَتِ اذَلُّ مِنْ عَبْدِ الْرِقِّ.(1)
بنده شهوت از بنده زرخريد خوارتر است.
بسيارند كسانى كه بر اثر غفلت، خود را به گناه آلودهاند. با اين حال، پس از چندى، از كار خويش شرمنده شدهاند و در خلوت خويش از درگاه خدا آمرزش مىخواهند. برخى نيز آشكارا و بىمحابا گناه مىكنند و نه تنها شرمنده نمىشوند، بلكه از كار زشت خود شادمانند و به آن مىبالند. اينها بدترين گناهكارانند؛ چون نهايت دشمنى خود را با خدا نشان مىدهند و بىترديد، عذاب سختى در انتظار آنان است، مگر اينكه تا بيش از اين دير نشده است، به سوى نور و روشنايى باز گردند و از گذشته خود پشيمان شوند. آيا شايسته است انسان ضعيف، دچار نخوت و غرور شود و با بىباكى در پيشگاه الهى، جسارت انجام گناه را به خود بدهد و خويشتن را از عذاب الهى ايمن بداند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
شَرُّ النّاسِ مَنْ لايُبالِى انْ يَراهُ النَّاسُ مُسِيئاً.(2)
بدترين مردم كسى است كه از اينكه مردم او را گناهكار ببينند، پروايى ندارد.
در مقابل اينان، انسانهاى با شرم و حيايى هستند كه حضرت درباره آنان مىفرمايد:
مَن كَسْاهُ الْحَياهُ ثَوْبَهُ لَمْ يَرَ النَّاسُ عَيْبَهُ.(1)
كسى كه لباس حيا بر تن كرده است، مردم عيب وى را نخواهند ديد.
شايسته نيست در حالىكه در اطرافمان انسانهايى به نان شب محتاجند و در حسرت شكمى سير، شب را به صبح مىآورند، عدهاى سرگرم شادخوارى و ريختوپاش باشند. شگفتا در جهانى كه هر شب ميليونها انسان بر اثر فقر و تنگدستى جان مىبازند، گروهى نيز به تبذير و اسراف مىپردازند. شبى نيست كه اينان با ترتيب دادن ضيافتهاى آنچنانى به رقابت نپردازند و بخشى از ثروتهاى بادآوردهشان را فداى هوسهاى فخرفروشانه و چشم و همچشمى نسازند. اينان نمىدانند كه ممكن است بر اثر اين ريختوپاشهاى غيرمشروع، روزى به فقر و ندارى گرفتار شوند. آنگاه در چنين روزى دست نياز به سوى ديگران دراز كنند. انسان مؤمن به خدا و رسول بايد بهگونهاى زندگى كند و معيشت خود را چنان سامان دهد كه دچار فقر ناشى از تبذير نشود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنِ افْتَخَرَ بِالتَّبْذِيرِ احْتَقَرَ بِالْافْلاسِ.(2)
هر كس به ريختوپاش افتخار كند، دچار تنگدستى مىشود.
خوردن و آشاميدن براى ادامه زندگى انسان لازم است، ولى اگر از اندازه خود تجاوز كرد، نه تنها مفيد نيست، بلكه بسيار زيانبخش خواهد بود. پرخورى افزون بر زيانهاى بدنى، فكر و روح انسان را نيز دچار ناراحتى مىكند؛ زيرا بدن و روح انسان ارتباط بسيار نزديكى با هم دارند و بر همديگر اثر مىگذارند. بسيار پيش مىآيد كه افراد از انواع غذاها استفاده مىكنند كه اين حجم غذا براى سلامت مزاج بسيار زيانآور است. در اين حال تا آنجا كه مىتوانند، معده خود را از غذاهاى حجيم پر مىسازند و با سنگينى كه در بدن ايجاد مىشود، جايى براى فعاليتهاى ديگر باقى نمىماند. بنابراين، يكى از آسيبهاى مهم پرخورى به ويژه شب هنگام، بازماندن از توفيق سحرخيزى است. حضرت على عليه السلام در نكوهش پرخورى مىفرمايد:
لا تَجْلِسْ عَلىَ الطَّعامِ إِلّا وَ أَنْتَ جائعٌ وَ لاتَقُمْ عَنِ الطَّعامِ إِلّا وَ انْتَ تَشْتَهيِهِ.(1)
بر سر سفره منشين مگر وقتى كه گرسنه باشى و پيش از سير شدنِ كامل، از خوردن دست بكش.
در سخنى ديگر، به روايت اهلسنت، درباره ضررهاى پرخورى چنين مىفرمايد:
كَثْرَةُ الْطَّعَامِ تُمِيْتُ الْقَلْبَ كَما تُمِيتُ كَثْرَةُ الماءِ الْزَّرْعَ.(2)
پرخورى دل را مىميراند، همچنانكه آب زياد، زراعت را نابود مىكند.
اگر انسان، علاقهمندىهاى خود را در زندگى در راه صحيح به كار گيرد، مايه رشد و تكامل روحى و جسمى او خواهد شد. در مقابل، اگر در اين زمينه زيادهروى كند و همه امور معنوى خود را فداى اين علايق سازد، راه به جايى نخواهد برد و عمر گرانمايه را به خوشىهاى ناپايدار دنيا خواهد فروخت كه سرانجامى جز اندوه و حسرت نخواهد داشت.
پس بكوشيم دل از چنبره دنيا و علايق سست و ناپايدار آن بَر كنيم تا راه به سعادت و سلامت بريم. همه مىدانيم كه متاع دنيا، اندك، كم فايده و همچون كف روى آب است كه به زودى از بين مىرود، در حالىكه متاع اخروى، ارزشمند و پايدار است. كدام انسان عاقلى، خوشى ناچيز و ناپايدار را با متاع گرانسنگ و قيمتى كه همان خوشىهاى پايدار است، معامله مىكند؟ حضرت على عليه السلام در هشدارى به انسانها چنين مىفرمايد:
اخْسَرُ النَّاسِ مَنْ رَضِىَ الدُّنْيا عِوَضاً عَنِ الْاخِرَةِ.(1)
هر كس به جاى آخرت، به دنيا دل ببندد، زيانكارترين مردم است.
دنيايى كه به بيان ديگر آن حضرت به روايت اهل سنت چنين است:
الدُّنيا اوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُها فَنَاءٌ حَلالُها حِسَابٌ وَ حَرَامُهَا عَذَابٌ.(2)
اول دنيا، رنج و دشوارى و سرانجامش، مرگ و فناست. در
حلالش، حسابرسى است و در حرام آن [نيز] عذاب است.
اگر كسى چنين دنيايى را بر آخرت سراسر آسايش مقدم دارد، به يقين زيانكارترين خواهد بود.
كسانى كه روح بزرگى دارند، ثروت و دارايى را وسيلهاى براى تقرب الهى و كمك به بندگان خدا مىشمارند و مال و دارايى خويش را در خدمت به خلق به كار مىبندند. در مقابل، برخى افراد كه ظرفيت لازم را براى بهرهمندى درست از نعمتهاى الهى ندارند و تمام شخصيت خود را در گردآورى مال و ثروت جستوجو مىكنند، خدا را از ياد مىبرند و مال اندوزى برايشان به هدف تبديل مىشود. اين افراد، نه تنها توانايى استفاده صحيح از دارايى را ندارند، بلكه دارايىشان مايه بدبختى مادى و معنوى آنها مىشود؛ چون خود را گم مىكنند و از انجام دادن وظايف انسانى و مذهبىشان سر مىپيچند. در اين حال، معنويت آنها كمرنگ و بىرنگ خواهد شد. از نظر مادى نيز هر روز به مال دنيا حريصتر مىشوند و از اينكه چرا بيشتر ندارند، هميشه ناراحتند و هر زيان كوچكى مايه رنجش خاطرشان مىشود. سراب مال و ثروت، تشنگى آنان را برطرف نمىسازد و رفتار آزمندانهشان، ديگران را به شگفتى وامىدارد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
رُبَّ غَنِىٍّ افْقَرُ مِنْ فَقِيرٍ.(1)
چه بسيارند دولتمندانى كه از فقير هم فقيرترند.
1) غررالحكم، ج 4، ص 69
نمونه پولداران فقير، انسانهاى بخيل هستند كه ثروت دارند، ولى حرص جمعآورى پول، آنان را به زندگى فقيرانه كشانده است و همچون انسانهاى نيازمند زندگى مىكنند. حضرت على عليه السلام در سخنى ديگر كه اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند، مىفرمايد:
عَجِبْتُ لِلْبَخِيلِ يَسْتَعْجِلُ الفَقْرَ الَّذى مِنْهُ هَرَبَ وَ يَفُوْتُهُ الغِنَى الّذى ايَّاهُ طَلَبَ فَيَعِيْشُ فِى الدُّنيَا عَيْشَ الْفُقَرَاءِ وَ يُحاسَبُ فى الآخِرَةِ حِسابَ الاغْنِيَاءِ.(1)
در شگفتم از بخيل كه از فقرى كه از آن فرار مىكند، به سويش مىشتابد و بىنيازى را كه مىخواهد از دستش مىرود، در دنيا همانند نيازمند زندگى مىكند، ولى در آخرت همچون توانگران از آنان حسابرسى مىشود.
آرزوى دراز جز آنكه فكر انسان را به خود مشغول كند و او را از فعاليت و كوشش باز دارد، نتيجه ديگرى نخواهد داشت. انسان نبايد خود را با آرزوها سرگرم كند و بيهوده به چيزهاى دست نيافتنى دل ببندد؛ زيرا اين كار جز پشيمانى ثمرى نخواهد داشت. آرزوى دور و دراز، آن هم در امور دنيايى، نه تنها انسان را نيازمند مردم مىسازد، بلكه مسير زندگى معنوى انسان را عوض مىكند و چه بسا او را به سراشيبى سقوط مىكشاند، همانگونه كه آرزوى حكومت رى، ابنسعد را به كربلا كشاند و شد آنچه انتظارش را نداشت. چگونه انسان مىتواند آرزوى دراز را در دل و
1) كفاية الطالب، ص 213
روحش بپروراند، در حالى كه مرگ به او بسيار نزديك است و خيلى زودتر از آرزوها به سراغ او مىآيد. حضرت على عليه السلام بنا بر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
انَّ اخْوَفَ ما اخافُ عَلَيْكُمْ خِصْلَتانِ اتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الْامَلِ.(1)
وحشتناكترين چيزى كه براى شما از آن بيمناكم، دو چيز است: يكى، پيروى از خواستههاى نفسانى و ديگرى، آرزوهاى دراز.
بهترين علم آن است كه با زيور عمل آراسته شود. وقتى مردم، عالم وارسته و عاملى را مىبينند، خودبهخود به راه سعادت و هدايت رهنمون مىشوند. يگانگى ميان رفتار و گفتار بهترين وسيله تربيتى است، ولى متأسفانه برخى از عالمان، دانش آنان تنها لقلقه زبانشان است. سخن اينان چون به علمشان عمل نمىكنند، هيچ اثرى در شنونده نمىگذارد. در مقابل، كسانى هستند كه گفتههايشان از ژرفاى قلبشان سرچشمه مىگيرد.
ازاينرو، كلامشان در شنونده اثرى عميق به جا مىگذارد و آنان را الگويى شايسته و قابل پيروى مىبينند. حضرت على عليه السلام در نكوهش عالمان بىعمل مىفرمايد:
اوْضَعُ الْعِلْمِ ما وَقَعَ عَلَى الْلِّسانِ.(2)
پستترين دانش آن است كه تنها روى زبان باشد.
در روايتى ديگر، به نقل از شيعه و اهل سنت از آن حضرت به دنبال
اين كلام آمده است:
وَ ارْفَعُهُ مَا ظَهَرَ فِى الْجَوَارِحِ وَ الْارْكانِ.(1)
و والاترين دانش آن است كه بر اندام و اركان بدن ظاهر شود.
بعضى از مردم چنان به دنيا مشغولند كه گويى جز عشق به دنيا و مسائل مادى و معاشرت با مردم، هيچ چيز ديگر نمىشناسند. اين افراد سرانجام روزى از خواب غفلت بيدار خواهند شد، ولى در آن هنگام، فرصتى براى جبران گذشته نخواهند داشت. چنين افرادى بايد پيش از اينكه آن روز فرا رسد، به خود آيند و رابطهشان را با خدا تقويت كنند و گرنه روز سختى در پيش خواهند داشت؛ روزى كه در آن جز قلب سليم، هيچ چيز حتى مال و فرزند، به كار نمىآيد. پس تا دير نشده است، شعله عشق و ياد خدا را در دلهايشان فروزان نگه دارند كه ياد خداوند در قلبها، فرصت جولاندهى به اغيار را نمىدهد. خوش به حال آنانى كه خانه دلشان به ياد خدا روشن است و چون با خدا هستند، رضايت او را مىجويند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا رَأَيْتَ اللّهَ يُونِسُكَ بِخَلْقِهِ وَ يُوحِشُكَ عَنْ ذِكْرِهِ فَقَدْ ابْغَضَكَ.(2)
وقتى مىبينى خدا، تو را به مردم مشغول كرده و يادش را از خاطرت برده است، [بدان كه] به تو غضب كرده است.
از طرفى براى اينكه مؤمن از اجتماع نيز نبرد و در همان حال كه در اجتماع حضور دارد، از خداوند نيز دور نشود، بايد پاىبند به حق باشد.
حضرت در كلامى ديگر كه اهل سنت آن را نقل كردهاند، مىفرمايد:
رَاْس الْعَقْلِ التَحَبَّبْ الَى النَّاسِ فِىْ غَيْرِ تَرْكِ الْحَقِّ.(1)
سر عقل، محبوبيت نزد مردم بدون ترك حق است.
دنياگرايان و مالپرستان از هر وسيلهاى براى رسيدن به هدفهاى خود سود مىجويند. دين براى اين افراد لقلقه زبان است و تنها به عنوان ابزارى براى دستيابى به اهداف مادى خود به آن مىنگرند. جلوههاى زندگى دنيا نيز سبب تعلق خاطرشان مىشود و دست و پاى انسان دل بسته را نيز مىبندد و زيادهخواه مىكند. اين افراد به نام دين براى دنياى خود كار مىكنند و در حقيقت، دين و مذهب را وسيله رسيدن به اهداف دنيايى خويش قرار مىدهند.
به هر حال، پاىمال كردن دين براى رسيدن به خواستههاى دنيايى به جز اينكه از قداست و ارزش دنيا مىكاهد، موجب گمراهى آنان مىشود.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
حَصِّنُوا الدّينَ بِالدُّنْيا وَ لاتُحَصِّنُوا الدُّنْيا بِالدِّينِ.(2)
دين را با دنيا نگاه داريد، نه دنيا را با دين.
در سخنى ديگر كه اهل سنت آن را نقل كردهاند، سرانجام كسانى را
كه براى دنيا، دين را پاىمال مىكنند، چنين توصيف مىكند:
لا يَتْرُكِ النَّاسُ مِنْ امْرِ دِيْنِهِم لِاسْتَصْلاحِ دُنْياهُمْ الّا فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ما هُوَ اضَرُّ مَنْهُ.(1)
مردم هيچگاه دين را براى اصلاح دنياى خود ترك نكردند، مگر اينكه خداوند بر روى آنان چيزى را كه ضررش بيشتر از ضررى است كه مىخواستند اصلاحش كنند، مىگشايد.
طمعورزى، انسان را گرفتار آرزوهاى دراز و دستنيافتنى مىسازد.
متأسفانه برخى از مردم كه اراده استوارى ندارند، آنچه را مىبينند يا مىشنوند، مىخواهند و خواستههايشان را بدون انديشه دنبال مىكنند و كارى ندارند كه آن چيز به سود آنهاست يا زيانشان. اينگونه انسانها ظاهربين هستند و به آنچه دارند، قانع نيستند و با ديدن و شنيدن هر چيزى براى به دست آوردن آن تلاش مىكنند. اين در حالى است كه هر كسى بايد خواستههايش را با ميزان دارايى و توانايى خود، تطبيق دهد. انسان عاقل هيچگاه خود را با ديگران كه از هر نظر بر او ترجيح دارند، برابر قرار نمىدهد و آرزوهاى دستنايافتنى را دنبال نمىكند. امام على عليه السلام به روايت شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
لا تَطْمَعْ فِى كُلِّ ما تَسْمَعُ فَكَفى بِذلِكَ حُمْقاً.(2)
به هر چه مىشنويد، طمع نكنيد؛ كه نشان حماقت و كمخردى است.
تنبلى و تنپرورى همواره مورد نكوهش اسلام و پيشوايان دين بوده است. در شرافت و عزت كارگران همين بس كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر دستشان بوسه زد. زندگى براى كار و فعاليت است و اين همه نيروهاى مادى و معنوى كه خداوند به بشر عنايت فرموده است، نبايد هدر برود، بلكه هر كس به اقتضاى ذوق و علاقهاى كه دارد، بايد به كار بپردازد تا هم چرخ زندگىاش به آسانى بگردد و هم از مفاسدى كه بر اثر بىكارى به وجود مىآيد، در امان بماند. حكومتها نيز وظيفه دارند تا زمينه كار را براى همه مردم فراهم آورند. انسان تا وقتى كه كارى دارد، فكرش نيز مشغول آن است، ولى همينكه از كار دست كشيد و در جرگه بىكاران در آمد، در معرض بسيارى از آسيبهاى مادى و معنوى قرار مىگيرد. حضرت على عليه السلام دراين باره فرمود:
مَعَ الْفَراغِ تَكُونُ الصَّبْوَةُ.(1)
بىكارى با هوا و هوس همراه است.
در سخنى ديگر به روايت اهل سنت مىفرمايد:
الْقَلْبُ الْفَارِغُ يَبْحَتُ فِى السُّوءِ وَ الْيَدُ الْفَارِغَةُ تَنازَعُ الِى الإثْمِ.(2)
دل فارغ از ياد حق به سوى بدىها روى مىآورد و دست بىكار به گناه مشغول مىشود.
تلاش و كوشش مايه پيشرفت و تعالى و عامل دستيابى به اهداف
است و درهاى موفقيت را به روى آدمى مىگشايد. در اين راستا هر كسى بايد كار خويش را خود انجام دهد و حق ندارد خود را وبال گردن ديگران سازد و به آنان متكى باشد. بعضى افراد عادت دارند زحمت كار خود را بر دوش ديگران بياندازند. آنان مردمى خودخواه و تنبل هستند. امامان معصوم عليهم السلام با آن همه مسئوليتهاى دينى و اجتماعى، كارهاى شخصى خود را به ديگران وا نمىنهادند. حتى در اين مسير بر ديگران پيشى هم مىگرفتند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
صاحِبُ الشَىْءِ احَقُّ بِالشَّىْءِ انْ يَحْمِلَهُ الّا أَنْ يَكُونَ ضَعِيفاً يَعْجِزُ عَنْهُ.(1)
صاحب هر شىء به حمل آن شايستهتر است تا ديگران، مگر آنكه ناتوان باشد.
گاهى شيطان از راه خير و نمودن كار زشت در چهره زيبا، انسان را به تنبلىمىكشاند. آنحضرت در سخنىديگر بهروايتاهلسنت مىفرمايد:
احْذِر كُلَّ الحَذَرَ انْ يَخْدَعَكَ الشَّيْطانُ فَيُمَثَّلُ لَكَ التَّوَانِىَ فِى صُوْرَةِ التّوَكُل.(2)
به شدت برحذر باش از اينكه شيطان تو را بفريبد و كاهلى و سستى را به صورت توكل به تو بنماياند.
انسان باايمان بايد مانند كوه در برابر مشكلات و ناملايمات، استوار و پابرجا باشد و هيچگاه نبايد ضعف و سستى به خود راه دهد. با پايدارى
انسان باايمان، هرگونه سختى، آسان مىشود؛ چون بردبارى در برابر سختىها همواره صبح روشن آسانى را به همراه دارد. ناگفته پيداست كه همه انسانها از روح پايدارى و توان مقاومت برخوردار نيستند. بعضى در برخورد با مشكلات، روحيه خود را مىبازند و احساس ناتوانى مىكنند و با ديگران نيز برخوردى آميخته با ضعف و زبونى دارند. اين خودباختگى سبب مىشود كه فريبكاران بر مال و جانشان طمع كنند. تنها راه نجات اين افراد، دستيابى به خودباورى است. آنان بايد بدانند كه انسان بسيار نيرومند است و هيچگاه در برخورد با مشكلات نبايد احساس ضعف و زبونى كند؛ زيرا چشم طمعورزان به مال و منال آنان دوخته خواهد شد.
حضرت على عليه السلام در رهنمودى زيبا مىفرمايد:
الْعَجْزُ يُطْمِعُ الْاعْداءَ.(1)
ناتوانى انسان، دشمنانش را به طمع مىاندازد.
سرانجام عجز در برابر دشمنها، خوارى است، چنانكه آن حضرت بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
الْعَجْزُ مَهانَةٌ.(2)
ناتوانى سبب خوارى است.
بزرگنمايى كارى ناپسند است؛ چون سبب مىشود آدمى، خود را در موقعيت غيرواقعى قرار دهد و تمام كوشش وى اين باشد كه مردم، او را به همان وضع ببينند. چنين فردى هيچوقت خود را آنگونه كه هست،
نمىبيند و حتى چهره واقعىاش براى خود وى مشتبه مىشود. بنابراين، انسان اگر خواستار سعادت است، نبايد خود را بيش از آنچه هست، به مردم نشان دهد. بنابراين، انسان عاقل و خردمند تلاش مىكند بيش از ظرفيت و توانايى خود، مسئوليتى نپذيرد يا به كارى دست نزند تا به عواقب آن گرفتار آيد. امام على عليه السلام مىفرمايد:
لا عَقْلَ لِمَنْ يَتَجاوَزُ حَدَّهُ وَ قَدْرَهُ.(1)
آن كس كه از حد خود تجاوز كند، بىخرد است.
در سخن زيباى ديگرى به روايت اهل سنت مىفرمايد:
من اقتصر على قدره كان ابقى له.(2)
كسى كه به اندازه توانش بسنده كند براى او بهتر و ماندگارتر است.
اخلاق اجتماعى/ بايدها
يكى از بهترين راههاى كاميابى در زندگى، مشورت با افراد صالح است. اگر انسان با افراد شايسته مشورت نكند، نه تنها سودى نخواهد داشت، بلكه ممكن است بسيار زيانبخش باشد. همانگونه كه على عليه السلام بنابر نقل اهل سنت مىفرمايد:
لا صَوَابَ مَعَ تَرْكِ الْمَشْوَرَةِ.(1)
بدون مشورت كار صحيح و درست پديدار نمىشود.
طرف مورد مشورت بايد چند ويژگى داشته باشد و آنچه بيش از همه اهميت دارد، آگاهى، حسن نيت و امانتدارى است. بسيارى هستند كه اهل عبادت و تقوايند، ولى بصيرت و آگاهىهاى لازم را ندارند.
بعضى هم آگاهى دارند، ولى امانتدار نيستند. بنابراين، با هر كسى
1) همان، ص 12، كلمه 23
نمىتوان مشورت كرد. چه بسا با مشورت نادرست، انسان به راه ناصوابى برود. بنابراين، دقت در گزينش مشاوران ناصح و كارآشنا، گريزناپذير است. حضرت على عليه السلام درباره نكتهسنجى در گزينش مشاور مىفرمايد:
مَنْ ضَلَّ مُشيرُهُ بَطَلَ تَدْبِيرُهُ.(1)
هر كس مشاورش گمراه باشد، تدبير و چارهاش پوچ و تباه مىشود.
يكى از آموزههاى قرآنى و سيره عملى معصومين عليهم السلام، مشاوره با اهل عقل و تدبير است. با اين كار، آدمى از عقل و تجربه ديگران بهره مىگيرد و امكان خطا در تصميمگيرى وى كاهش مىيابد. انسان به هر درجهاى از كمال و معرفت برسد، از مشورت كردن با ديگران بىنياز نيست؛ زيرا انسان همواره در معرض اشتباه است و تنها با مشورت كردن با افراد شايسته از خطا ايمن خواهد ماند. مشورت با ديگران، آفاق فكر را افزايش مىدهد و از درصد اشتباهها مىكاهد. مشورت در اسلام به قدرى اهميت دارد كه خداوند حتى به پيامبراعظم صلى الله عليه و آله نيز دستور مشورت مىدهد.(2)همچنين از مؤمنان مىخواهد كه در كارهاى خود با يكديگر مشورت كنند.(3)بنابراين، مشورت كردن از مهمترين كارهايى است كه انسان براى پيشگيرى از اشتباه، ناگزير به انجام دادن آن است. امام على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ قَنِعَ بِرَأْيِهِ فَقَدْ هَلَكَ.(1)
كسى كه به رأى خود خرسند شود، هلاك خواهد شد.
همين سخن با اندكى تفاوت از طريق اهل سنت چنين آمده است:
مَنْ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ فَقَدْ هَلَكَ.(2)
كسى كه بر رأى خود، پافشارى كند، هلاك خواهد شد.
دنيا با همه فراز و فرودها، داشتهها و ناداشتهها، توانايىها و ناتوانىها، برخوردارى و نادارى، زيباست و پلى براى سازندگى است. انسانها با هم يكسان نيستند و شكى نيست كه از نظر هوش و زيبايى با هم متفاوت هستند. اين تفاوتها غالباً طبيعى و خارج از اراده آنهاست. پس هرگز روا نيست كه انسان به كمال يا جمال خود ببالد و در برابر ديگران فخر بفروشد؛ زيرا معلوم نيست كه اين امتيازها دايمى باشد و چه بسا ممكن است بر اثر حادثهاى ناگهانى، همه داشتههايش را از دست بدهد. بنابراين، آيا بهتر نيست كه به شكرانه برخوردارى از كمال و جمال، فروتنى انسان بيشتر شود؟ اصولًا زيبايى باطنى و بهرهمندى از تقواى الهى بسيار باارزشتر و پايدارتر از امتيازهاى مادى است. چه بسيار افرادى كه به ظاهر، متعالى جلوه نمىكنند، ولى دنيايى از علم و تقوا را در وجود خويش پنهان كردهاند. پس تنها از روى ظاهر افراد نمىتوان درباره آنها داورى كرد. چهبسا كه مقام معنوى والايى نزد خداوند داشته باشند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
شَرُّ النَّاسِ مَنْ يَرى انَّهُ خَيْرُهُمْ.(1)
بدترين مردم كسى است كه خود را بهتر از ديگران ببيند.
آن حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
مَنْ رَاى انَّهُ مُسِىءٌ فَهُوَ مُحْسِنٌ وَ مَنْ رَاى انَّهُ مُحْسِنٌ فَهُوَ مُسِىْءٌ.(2)
كسى كه خود را گناهكار ببيند، چنين كسى در واقع نيكوكار است، ولى آن كسى كه خود را نيكوكار مىپندارد، به واقع بدكار است.
دوستان خوب، ياور انسان در سختىها و مشكلات و آرامشدهنده آنان در غمها و دشوارىها هستند. در حقيقت، دوستان صالح، نعمتهاى ارزشمندى هستند كه نبايد آنها را به آسانى از دست داد؛ زيرا جايشان را به آسانى نمىتوان پر كرد. ارزش يك دوست خوب بيش از آن است كه براى مسائل جزئى از او جدا شويم و رشته مودّت را پاره كنيم. بكوشيم ياران صدّيق و وفادار را حفظ كنيم و آنها را براى روزهاى تلخ و شيرين در كنارمان نگه داريم. دوستان وفادار، آدمى را به هنگام غم و شادى تنها نمىگذارند و با شادى آنان، خوشحال و با ناراحتىشان، غمگين مىشوند؛ چون آنها را جزئى از وجود خود مىشمارند. ازاينرو، حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مِنَ النِّعَمِ الصَّدِيقُ الصَّدُوقُ.(1)
از جمله نعمتها، دوست باوفا است.
كدام دوست را مىتوان دوست حقيقى دانست. حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند آنان را چنين معرفى مىكند:
لا يَكُونُ الْصَدِيقُ صَدِيقَاً حَتى يَحْفُظَ اخاهُ فى ثَلاثٍ فى نِكْبَتِهِ وَ غَيْبتَهِ وَ وَفاته.(2)
دوست واقعى نيست مگر آنكه برادرى خود را در سه حال حفظ كند: در سختىها، در غيبت دوست و پس از درگذشت دوست.
خداباورانى كه در پى سعادت و كمال هستند، هيچگاه سرگرم لهو و لعب نمىشوند. آنان نيك مىدانند كه شركت در مجالس لهو و لعب و نشست و برخاست با از خدا بىخبران و غفلتزدگان و گناهكاران، نادرست است. انسان در اين جهان فانى، فرصت محدودى براى فراهم كردن توشه آخرت دارد و شايسته نيست اين فرصت را بيهوده هدر دهد.
شركت در چنين مجالسى، غفلت و بىخبرى به همراه دارد و سرمايه عمر آدمى را تباه مىسازد. زمانى مىرسد كه انسان چشم باز كند و ببيند فرصت چندانى ندارد و بار گناهان بر دوشش سنگينى مىكند و نشاط و شور جوانى را هم براى جبران گذشته ندارد. بنابراين، براى حفظ ايمان، بايد از شركت در مجالس غفلت خوددارى كرد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَجالِسُ اللَّهْوِ تُفْسِدُ الإِيمانَ.(1)
مجالس لهو و لعب، ايمان را تباه مىكند.
آن حضرت در كلامى ديگر به نقل اهل سنت، يكى از مصداقهاى مجالس لهو را چنين بيان مىفرمايد:
إِذا كُنْتَ فِى مَجْلِسٍ وَ لَمْ تَكُنْ الْمُحدِّثُ و لا المُحدَّثُ فَقُمْ.(2)
هرگاه در مجلسى بودى كه در آنجا نه گوينده هستى و نه شنونده، پس از آن مجلس برخيز (و بيهوده منشين).
پيوند برادران دينى ناگسستنى است. آنان كه در مكتب قرآن و عترت تربيت شدهاند، هيچگاه ياران خود را تنها نمىگذارند. دوستان خوب در خوشىها و ناخوشى در كنار يكديگرند و به آسانى از يكديگر جدا نمىشوند. دوستان وفادار را در تنگناها و مشكلات بهتر مىتوان شناخت.
متأسفانه بعضى از مردم، تنها در مواقع معمولى و عادى به يكديگر علاقهمندند. اگر بخواهيم بفهميم كه اين علاقه از روى صفا و پاكى است يا چيز ديگر، بايد آزمايش كرد. حقيقت اين است كه هنگامى مىتوان روى دوستى انسانها تكيه كرد كه در مقام عمل و در سختىها، از خود پايدارى نشان دهند. بسيارند دوستان ايام خوشى كه صادقانه نسبت به هم اظهار محبت مىكنند. سخن اينجاست كه آيا به هنگام مشكلات هم آنها را در كنار خود مىتوان يافت؟ حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَوَدَّةُ ابْناءِ الدُّنْيا تَزُولُ لِادْنى عارِضٍ يَعْرُضُ.(1)
دوستى دنياطلبان به كمترين چيزى از بين مىرود.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، پرده از اين حقيقت برمىدارد و اين سخن را چنين توضيح مىدهد كه:
قُلُوبُ الْجُهَّالِ تَسْتَفِزُّها الْاطْماعُ وَ تُرْتَهَنُ باْلَامانِىِّ وَ تَتَعَلَّقُ بِالْخَدَائِعِ.(2)
قلوب نادانان با طمع همراه است و در گرو آرزوهاست و با فريبكارى پيوند خورده است.
ازاينرو، دوستى آنان با اين موارد درآميخته. به همين جهت با كمترين بهانهاى دوستىها تبديل به دشمن مىشود.
آدمى در زندگى به دوست نياز دارد و دل بىدوست، دلى غمگين و تنهاست. در اين ميان، نكته مهم، دوستيابى است. در اين زمينه بايد پس از آزمودن دوست، به او اعتماد و تكيه كرد. بنابراين، شايسته نيست به محض برخورد با كسى با او طرح رفاقت درافكنيم و رازهاى درونى خود را پيش او بازگوييم. بايد توجه داشته باشيم كه بسيارى از اشخاص وقتى به انسان مىرسند، چنان اظهار دوستى مىكنند كه انسان مىپندارد اين ادعا از اعماق وجودشان سرچشمه مىگيرد، در صورتى كه بسيارى از اين دوستىها و اظهار ارادتها، عمر بسيار كوتاهى دارد. اظهار دوستىها به موقعيت علمى، اجتماعى، اخلاقى و فرهنگى افراد بستگى دارد و بايد با
هر يك از اين افراد، متناسب با شخصيت و جايگاهشان عمل كنيم.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَوَدَّةُ الْعَوامِ تَقْطَعُ كَانْقِطاعِ السَّحابِ.(1)
دوستى عوامانه، زودگذر است، همچنانكه ابرها به سرعت مىگذرند.
دوستان واقعى را تنها با آزمودن در شرايط سخت و مشكل مىتوان شناخت. دوستان صديقى كه در غم و شادى كنار انسان مىمانند و از مال و آبروى خود براى دوستان مايه مىگذارند. بنابراين، بايد بهخاطر اهميت دوستيابى و همنشينى با آنان كه بر دين و دنياى يكديگر اثر مىگذارند، در گزينش آنان دقت كافى به خرج داد. با اين حال، بسيارى از مردم، براى انتخاب دوست تلاش چندانى نمىكنند و چه بسا دوستان خود را به صورت تصادفى، در كوچه و بازار و مدرسه پيدا مىكنند. اينان پس از چندبار گفتوگو و رفتوآمد، چنان با هم گرم و صميمى مىشوند كه گويى سالهاست يكديگر را مىشناسند. آيا به اين دوستىها مىتوان اعتماد كرد؟ بايد دانست ضربههايى كه دوستان امتحان نشده بر انسان وارد مىآورند، گاهى بدترين زيانهاى مادى و معنوى را در پى مىآورد.
شايسته است دوستان خود را پس از آزمايش برگزينيم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنِ اطْمَئَنَّ قَبْلَ الْإِخْتِبارِ نَدِمَ.(2)
هر كس پيش از آزمايش اطمينان كند، پشيمان مىشود.
آن حضرت، يكى از راههاى آزمايش دوست را در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، چنين بيان مىكند:
اذا وَلّى صَدِيقُكَ وِلايَةً فَاصَبْتَهُ عَلى الْعُشْرِ مِنْ صَدَقَتِهِ فَلَيْسَ بِصَاحِبِ سُوْءٍ.(1)
هرگاه ديدى كه دوستت به مقامى رسيد و يك دهم دوستى خود را باز حفظ كرده است، بدان كه دوست بدى نيست.
نيكوكاران افزون بر اينكه نزد مردم احترام خاصى دارند، در پيشگاه خدا نيز از جايگاه خوبى برخوردارند. البته به شرط آنكه به دنبال خودنمايى و رياكارى نباشند و گرنه ارزش معنوى خود را از دست خواهند داد. گرچه بايد كوشش شود كه كار نيك به صورت ناشناخته و پنهان انجام گيرد تا از ارزش بيشترى بهرهمند باشد، ولى گاهى براى تشويق ديگران، بهتر است برخى از كارهاى خوب را آشكارا انجام دهيم؛ كه اين، خود، كار نيكوى ديگرى است. كسانى كه بىمنّت به ديگران خدمت مىكنند و كار نيك خود را به رخ نمىكشند و آن را ذخيره جهان ديگر مىسازند، شايسته قدردانى هستند. اين خوبان براى حفظ حرمت مؤمنان، آبروى آنان را محفوظ مىدارند و كار خوب خود را پيش ديگران آشكار نمىسازند؛ چون نيك مىدانند كه با چنين كارى، مؤمنان عزتمند دعاى خير خود را بدرقه راهشان مىسازند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
1) سجع الحمام، ص 295
اذا صَنَعْتَ مَعْرُوفاً فَاسْتُرْهُ.(1)
چون كار نيكى انجام دادى، آن را پنهان كن.
در سخن ديگرى بنا بر نقل اهل سنت فرمود:
خَيْرُ الْمَعْرُوفِ سَتْرُهُ.(2)
خير بودن كار نيك در پنهان بودن آن است.
انگيزه نيكوكاران متفاوت است؛ گروهى خدمت مىكنند تا طرف مقابل نيز در همان حد يا بيشتر، به آنها خدمتى بكند. گروهى نيز چون روح بزرگى دارند، براى رضايت الهى كارهاى خيرخواهانه مىكنند. راه درست اين است كه سپاسگزارى كردن يا نكردن ديگران بر انگيزه نيكوكار در نيكوكارى اثر نگذارد؛ چون نيكوكار در گام برداشتن براى رضاى خدا از هيچ رفتارى دلسرد نمىشود. كدام بنده مؤمنى تشكر و قدردانى خداوند را با سپاسگزارى مخلوق معاوضه مىكند. مگر نه اينكه او با انگيزهاى الهى براى انجام اين كار گام برداشته و از ابتدا به دنبال كسب رضايت ماناى الهى بوده است. حضرت على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
لايُزْهِدَنَّكَ فِى اصْطِناعِ الْمَعْرُوفِ قِلَّةُ مَنْ يَشْكُرُ.(3)
مبادا كم بودن سپاسگزاران، تو را نسبت به انجام دادن كار نيك بىرغبت كند.
نزديك بههمين كلام را از آن حضرت اهل سنت چنين نقلكردهاند:
لا يَزْهَدَنَّكَ فِى الْمَعْرُوفِ كُفْرُ مَنْ كَفَرَهُ فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لا يَسْتَمْتَعُ مِنْهُ.(1)
مبادا ناسپاسى ناسپاسان، تو را نسبت به كار نيك بىرغبت كند؛ زيرا بر آن كار نيك كسى از تو سپاسگزارى مىكند كه هيچ بهرهاى از كار نيك تو، به او نرسيده است.
برخىاز مردم با اينكه مىدانند شخص نيازمندى در محيط زندگىشان وجود دارد، ولى هيچگاه براى برآوردن نيازهاى وى قدمى برنمىدارند، بلكه صبر مىكنند تا او درخواست كند. تقاضاكردن و حاجت خواستن با خجالت و شرمندگى همراه است و به همين دليل، برخى ترجيح مىدهند از تقاضاى خود بگذرند تا خجالتزده نشوند. در مقابل، كسانى نيز همين كه احساس كنند كسى نيازى دارد، بدون آنكه ديگران متوجه شوند، با انگيزههاى انسانى، نيازش را برطرف مىسازند. لذتى كه اينان از اين كار مىبرند، بسيار بيشتر از زمانى است كه در حضور ديگران به مستمندى كمك مىكنند. اين كمكرسانان، خدمت پنهانى را بدون منّتگذارى انجام مىدهند و با برخورد برادرانه خود، عزت و سربلندى نيازمند را حفظ مىكنند و حاضر نمىشوند كه او سختى سؤال و درخواست را بر خود هموار كند. حضرت على عليه السلام بنا بر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
افْضَلُ النَّوالِ ما وَصَلَ قَبْلَ السُّؤالِ.(2)
بهترين بخشش آن است كه پيش از درخواست انجام شود.
نيكمردان جهان هيچگاه خدمات خود را به رخ ديگران نمىكشند و پاداش آن را تنها از خداوند مىخواهند. بنابراين، اگر به كسى نيكى مىكنيد، جوانمردى ايجاب مىكند كه كار نيك خود را فراموش كنيد، نه اينكه همواره اين كار را به خاطر بياوريد، يا خداى ناكرده به اين و آن بگوييد. اين كار افزون بر اينكه از پاداش معنوى نيكوكار مىكاهد، چه بسا ممكن است موجب آزار آن شخص نيز شود؛ زيرا برخى نمىخواهند ديگران از كمكى كه به آنها شده است، آگاه شوند. بنابراين، بكوشيد كار نيك خود را فراموش كنيد تا پاداش معنوىتان حفظ شود و آبروى كسى نيز كه به او نيكى كردهايد، محفوظ بماند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا صَنَعْتَ مَعْرُوفاً فَانْسِهِ.(1)
چون كار نيكى كردى، آن را فراموش كن.
در سخنى ديگر به روايت اهل سنت مىفرمايد:
احْىِ الْمَعْرُوْفَ بِامَاتَتِهِ.(2)
كار خوب را با فراموش كردن آن زنده كن.
همه مىدانيم كه مرگ، حق است و هيچ انسانى در اين جهان مادى براى هميشه ماندگار نيست. مرگ ناگهان به سراغ انسان مىآيد و كاخ آمال و آرزوهايش را فرو مىريزد. تلاش كنيم بسيارى از كارهايى كه مىخواهيم به عهده ديگران بگذاريم، تا زندهايم و فرصت داريم،
خودمان به انجام برسانيم. در آموزههاى اسلامى، ارزش آنچه انسان با دست خود مىبخشد، بسيار بيشتر از چيزى است كه ديگران به جاى او انجام مىدهند. از آن گذشته چه بسا ممكن است وصى موفق به انجام سفارشها نشود يا در انجام آنها كوتاهى كند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كُنْ وَصِىَّ نفْسِكَ وَافْعَلْ فى مالِكَ ما تُحِبُّ انْ يَفْعَلَهُ فِيهِ غَيْرُكَ.(1)
وصى خودت باش و آنچه را دوست دارى ديگرى در مالت انجام دهد، خودت انجام بده.
نزديك به همين كلام از اهل سنت نيز نقل شده است.(2)
برپا كردن سفره مهماننوازى، از سيره كريمان است؛ آنانى كه از بهرهگيرى نعمتها در كنار همنوعان خود لذت مىبرند و نيك مىدانند كه اطعام كردن به ديگران از سنّتهاى خوب انسانى و اسلامى است. بايد دانست كه اين عمل سبب ايجاد محبت ميان اطعام كننده و ميهمانان مىشود. البته در انجام اين عمل خير ميان فقير و پولدار نبايد تفاوت گذاشت. همچنين محل غذاخورى را بايد به گونهاى ترتيب داد كه مجلس بالا و پايين نداشته باشد و به همگان به طور مساوى احترام گذاشته شود. از هرگونه اسراف و به هدر دادن غذا نيز بايد خوددارى كرد. غذا نيز چنان كم نباشد تا همه بتوانند از آن استفاده كنند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا اطْعَمْتَ فَاشْبِعْ.
اگر اطعام مىكنى، (ميهمانان) را سير كن.
سيره عملى خود آن حضرت نيز چنين بود و بنا بر نقل اهل سنت، آن حضرت در اعياد مىفرمود: «حيوانى براى قربانى بخريد كه از دو سال به بالا داشته و سالم و چاق باشد تا خود و ديگران از حيوان فربه خورده باشيد».(1)
دستگيرى از مستمندان واقعى، افزون بر رضايت الهى، در حل مشكلات اين افراد آبرومند بسيار كارساز است. در جامعه ما كسانى هستند كه در اوضاع سخت اقتصادى به سر مىبرند، ولى نيازشان را اظهار نمىكنند. ازاينرو، به حكم عقل و وجدان و شرع بايد به كمك آنها شتافت. بعضىها به اين مسئله توجهى ندارند و چه بسا كمكهاى خود را به كسانى مىرسانند كه يا اصلًا نيازمند نيستند يا اگر هم نيازى داشته باشند، نيازشان چندان شديد و فورى نيست. بكوشيم كمكهايمان را با بررسى و پىگيرى لازم به كسانى برسانيم كه استحقاق بيشترى دارند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
خَيْرُ الْبِرِّ ما وَصَلَ الَى الْمُحْتاجِ.(2)
بهترين نيكوكارى آن است كه در حق نيازمندان انجام شود.
در سخنى ديگر از تأخير در كمك به نيازمندان برحذر داشته است و مىفرمايد:
لا تُؤَخِّرْ انالَةَ الْمُحتاجِ الى غَدٍ فَانّكَ لا تَعْرِفُ مَا يَعْرُضُ
فِى غَدٍ.(1)
كمكرسانى به نيازمند را براى فردا به تأخير نيانداز؛ زيرا نمىدانى تا فردا چه پيش خواهد آمد.
يكى از نشانههاى محبوب خلق و خالق بودن، گرهگشا بودن در كار بندگان خداست. يكى از نعمتهاى بزرگ الهى، مراجعه اشخاص براى رفع گرفتارىها به انسان است. مهم اين است كه انسان نبايد اين مسئله را نوعى گرفتارى و دردسر حساب كند، بلكه بايد شكرگزار باشد كه خدا چنين توفيقى را نصيب او كرده و خواسته است گرفتارى بندهاى به دست او حل شود. بىشك، اين توفيق نصيب هر كسى نمىشود. پس مبادا كه از مراجعه مردم ناراحت شويم و با آنها برخورد نامناسب كنيم.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
انَّ حَوائِجَ النَّاسِ الَيْكُمْ نِعْمَةٌ مِنَ اللّهِ عَلَيْكُمْ فَاغْتَنِمُوها وَ لاتَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلَ نِقْمَةً.(2)
روى آوردن مردم به شما براى رفع نياز، نعمتى است از خدا.
پس آن را غنيمت بشماريد و از آن ملول نشويد تا اين نعمت به عذاب بدل نشود.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند، خطاب به فرزندش مىفرمايد:
اذَا وَجَدْتَ مِنْ اهْلِ الْحَاجَةِ مَنْ يَحْمِلُ زَادَكَ وَ يُوَافِيْكَ بِهِ حَيْثُ
تَحْتَاجُ الَيْهِ فَاْغْتَنِمْهُ.(1)
هرگاه از نيازمندان كسى را يافتى كه توشه آخرتت را برايت حمل كرده است و روزى (قيامت) كه محتاج به آن مىشوى، به تو بازگرداند، آن را غنيمت بشمار (و به نيازمند كمك كن).
احسان وگذشت در حق ديگران، بهترين وسيله تربيت و هدايت است.
در پرتو نيكى، دريچههايى از مهر و عطوفت به سوى ديگران گشوده مىشود و انسان مىتواند بر قلبها حكومت كند. فطرت انسانها، بر پايه محبت و مهرورزى است، ولى برخى از مردم تصور مىكنند كه تنها بايد به انسانهاى خوب احسان كنند. نبايد فراموش كنيم كه بدكاران نيز انسانند و در بسيارى از اوقات، بيش از ديگران به احسان نياز دارند. اگر كمك به آنها حساب شده و منطقى باشد، در اصلاح و هدايتشان بسيار مؤثر است.
چه بسيار بدكارانى كه در پى احسانى كه در حقشان شده است، از بىراهه بازگشته و در صف پرهيزكاران قرار گرفتهاند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْاحْسانُ الَى المُسِىءِ أَحْسَنُ الْفَضْلِ.(2)
نيكى به بدكاران بهترين فضيلت است.
و در سخنى ديگر بنا بر نقل اهلسنت مىفرمايد:
الْاحْسانُ يَقْطَعُ اللِّسانَ.(3)
نيكى زبان بدىها را مىبرد.
شتاب در انجام دادن كار نيكو، بسيار پسنديده است؛ چه اينكه ممكن است انسان از چند جهت توفيق آن را از دست بدهد. اول اينكه عمر و زمان به كمك او نيايد. ديگر اينكه مانعى در راه انجام آن پيش آيد و سوم آنكه شيطان در كمين اوست و با انواع وسوسهها، اين توفيق را از او بگيرد و وى را دچار غفلت و بىخبرى كند. بنابراين، در نيكوكارى، لحظهاى درنگ هم جايز نيست. بعضى انسانها دوست دارند كارهاى نيك انجام دهند، ولى در اجراى تصميم خود، امروز و فردا مىكنند. اين تأخير، فرصت كار خير را از انسان مىگيرد. در اسلام، شتاب كردن در كار نيك سفارش شده است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
تَعْجِيلُ الْبِرِّ زِيادَهٌ فِى الْبِرِّ.(1)
شتاب در نيكوكارى، نيكوكارى بيشتر است.
در سخنى ديگر بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
لِكُلِّ شَىْءٍ ثَمَرَةٌ و ثَمَرَةٌ الْمَعْرُوفِ تَعْجِيْلُ السِرَّاحِ.(2)
هر چيزى، ميوهاى دارد و ميوه كار خوب، تعجيل در برآوردن آن است.
جاه و مقام و منصب دنيايى ممكن است بسيارى از افراد را به گردنكشى در برابر خداوند و زورگويى به بندگانش بكشاند. البته اين امور بر آنانى كه روحى بلند و آزاده دارند، اثر نمىگذارد؛ چه اينكه آنان در
اوج قدرت و دارندگى، بسيار فروتن هستند و اخلاق و رفتار آنان با مردم، عادى و معمولى است. چنين افرادى هرگز خود را تافته جدا بافته از جامعه نمىشمارند. اين افراد به اصطلاح خاكىاند و بدون هيچ تشريفات و تعارفى با مردم نشست و برخاست مىكنند و با همگان چنان گرم و صميمىاند كه گويى رفيق چندين ساله هستند. در مقابل، افرادى نيز چنان مغرورند كه انسان نمىخواهد حتى براى يك لحظه هم آنها را ببيند.
شكى نيست كه مردم آنها را دوست ندارند و از جمع خود طرد خواهند كرد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ تَأَلَّفَ النَّاسَ احَبُّوهُ.(1)
هر كس با مردم بجوشد، مردم او را دوست خواهند داشت.
در سخنى ديگر بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
قُلُوبُ الْرِّجَالِ وَحْشَّيةً فَمَنْ تَالَّفَها اقْبَلَتْ عَلَيْهِ.
قلبهاى مردم گريزان است. كسى كه با آنان بجوشد، به او روى مىآورند (و رام او مىگردند).
يكرنگى و صداقت نشانه ايمان و دورويى و نيرنگ نيز نشانه نفاق است. ناگفته پيداست كه در روابط انسانى هيچ چيز بدتر از نفاق و دورويى نيست. به كسى دورو مىگويند كه ظاهر و باطنش يكسان نيست. زيان اين افراد از كسانى كه آشكارا راه مخالفت برگزيدهاند، بيشتر است. اينان در حضور دينداران، از مذهب سخن مىگويند و نزد آنانى كه از مذهب فاصله گرفتهاند، خود را نسبت به آموزههاى مذهبى بىعلاقه نشان
1) همان، ج 5، ص 184
مىدهند. انسان دورو اگرچه هميشه تلاش مىكند تا خود را يكرنگ جلوه دهد، ولى خواه ناخواه چهره واقعىاش آشكار خواهد شد. البته اين رسوايى هنگامى رخ مىدهد كه فتنههاى زيادى برپا شده است و عده زيادى فريب او را خورده و زيانهاى جبران ناپذيرى ديدهاند. كسانى كه با جلوهگرى منافقان، عمر و ايمان خود را از كف دادهاند، فرصت جبران هم ندارند. نمونه اين فريبخوردگان را در صف مقابل بهترين و كاملترين مخلوق الهى؛ يعنى پيامبراعظم صلى الله عليه و آله مىتوان جست كه با توطئه منافقان و دورويان، رسول الله صلى الله عليه و آله را تنها گذاشتند و حتى گاهى عليه ايشان دست به توطئه زدند. چه كسى مىتواند چهره واقعى منافقان را كه با هزاران رنگ و حيله پنهان كردهاند، شناسايى كند و از آسيب آنان در امان بماند؟ اين افراد حتى از كافران بدترند؛ چون چهره آنان، براى ديگران آشكار است. امام على عليه السلام در نكوهش اين افراد مىفرمايد:
ما اقْبَحَ بِالْانسانِ انْ يَكُونَ ذاوَجْهَيْنِ.(1)
چهقدر زشت است كه انسان دورو باشد.
ثمره نفاق نيز خواه ناخواه ظاهر خواهد شد و منافق كه در پى عزت در بين مردم است، پس از افشا شدن نفاقش، خوار خواهد شد، چنانكه آن حضرت در سخن ديگر به نقل اهل سنت مىفرمايد:
نِفَاقُ الْمَرْءِ ذِلةٌ.(2)
نفاق هر كس سبب خوارى اوست.
شمارى از مردم، به هنگام غم و شادى انسانها، تكيهگاه آنان هستند و در حقيقت، حلّال مشكلات همنوعان خويشند. يكى از بزرگترين موفقيتهايى كه نصيب انسان مىشود، اين است كه مردم در امور دين و دنياى خود به او اطمينان كنند و به آنچه مىگويد، اعتماد داشته باشند و سخنانش را از صميم قلب بپذيرند. اين توفيق بزرگى است كه به آسانى نصيب هر كس نخواهد شد. انسان مىتواند با اعمال صالح و در آزمونهاى اجتماعى، شايستگىهاى خود را در عمل اثبات كند تا نزد مردم اعتبار و ارزش يابد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كَفى بِالْمَرْءِ سَعادَةً انْ يُوثَقَ بِهِ فِى امورِ الدِّينِ و الدُّنْيا.(1)
در سعادت انسان همين بس كه مردم در امور دين و دنيا به او اعتماد كنند.
در سخنى ديگر بنابر نقل اهل سنت، چنين اعتماد و محبوبيتى را گنج سودمند مىداند:
انْفَعُ الْكُنُوزِ مُحِبَّةُ الْقُلُوبِ.(2)
محبوبيت در دلها سودمندترين گنجهاست.
انسانهاى با انصاف هيچگاه از جاده حقانيت خارج نمىشوند و حتى اگر زيانهاى مادى نيز متوجه آنان باشد، باز هم از دادن حق به حقدار پرهيز نمىكنند. گاهى انسان در وضعى قرار مىگيرد كه رعايت انصاف
برايش از مبارزه در ميدان جنگ نيز مشكلتر است. در اين حال، برخى افراد از مرز انصاف پا را فراتر نمىنهند. بنابراين، اگر با شخصى كوچكتر از خودتان بحث مىكنيد و در ميانه كار متوجه مىشويد حق با اوست، چنانچه اين شهامت را داشتيد كه حق را به جانب او بدهيد، خشنود باشيد كه از انصاف بهرهاى داريد و راه عدالت را مىپيماييد. امام على عليه السلام در توصيه به اين صفت نيكو در ذيل آيه شريف: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ؛ خداوند به عدل و انصاف سفارش فرموده است.»(1)بنابر نقل شيعه و اهلسنت مىفرمايد: «الْعَدْلُ الْإِنْصافُ وَ الْإِحْسانُ التَّفَضُّلُ؛ عدل، انصاف است و احسان، بخشش».(2)
ذات مقدس الهى، تنها تكيهگاه پايدار، مقتدر و پشتيبان انسان است.
شايسته نيست آدمى در زندگى به انسانهاى مانند خود تكيه كند؛ چه اينكه آنها نيز مانند او تكيهگاهشان خداوند است. بنابراين، انسانهاى عاقل و باايمان، توكلشان به خداوند است و هرگز در زندگى به مردم تكيه و اعتماد نمىكنند. آنان اميدشان در مرتبه اول به خداست و در قدم بعدى، نيروى خود را به كار مىگيرند. آنان به جاى اينكه همواره در انتظار كمك ديگران باشند، به پشتيبانى خداوند دلگرم هستند. آيا بهتر نيست به جاى اميد بيهوده به ديگران داشتن، با توكل به خداوند، به همت و تلاش خود تكيه كنيم؟ توكل به خداوند و اميد نبستن به مردم و تكيه نكردن بر آنان پايه اخلاص است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ عَرَفَ النَّاسَ لَمْ يَعْتَمِدْ عَلَيْهِمْ.(1)
هر كس مردم را بشناسد، به آنها تكيه نمىكند.
حضرت در جايى ديگر مىفرمايد:
اوَّلُ الإخلاصِ الْيأسُ مِمّا فِى ايْدِى النَّاسِ.
آغاز اخلاص، نااميد بودن از چيزى است كه در دست مردم است.
در سخنى ديگر بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
حُسْنُ الْيَاْسِ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْطَّلَبِ الى النَّاسِ.(2)
نااميدى نيكو برايت از تقاضا از مردم نيكوتر است.(3)
عدهاى در زندگى دنيا پرتوشه و بهرهمندند كه بايسته است به شكرانه اين توانمندى، از ناتوانان دستگيرى كنند. مسلمان هيچگاه نمىتواند در برابر مشكلات ناداران و بيچارگان، بىاعتنا باشد. او نمىتواند به شادخوارى بپردازد و غم و گرفتارى برادران مؤمنش را درد خويش نشمارد و به فريادرسى همت نگمارد.
هيچ شب و روزى بر جهان نمىگذرد مگر آنكه ناله و فرياد هزاران دردمند دلشكسته زير اين آسمان كبود مىپيچد و با زبان بىزبانى، فرياد يارىرسانى سر مىدهند، ولى آيا تاكنون به هيچ يك از كمكخواهان دردمند پاسخ دادهايم؟ اگر توان لازم را داشته و خداى ناكرده پاسخ
ندادهايم، از هماكنون تصميم بگيريم به جبران اشتباههاى گذشته، در راه انجام دادن اين وظيفه بزرگ انسانى كوشا باشيم تا در پيشگاه ناظر هميشه بيدار، شرمنده و سرافكنده نباشيم. خداوند بزرگ نيز به پاس رسيدگى به بندگانش، وسيله آمرزش و مغفرت فريادرسانان را فراهم مىسازد. او با اين كار خود، خداگونگى را مىآزمايد؛ زيرا خداوند، ناله بىپناهان و فريادرسان را بىپاسخ نمىگذارد. حضرت على عليه السلام بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
مِنْ كَفَّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ اغاثَةُ الْمَلْهُوفِ.(1)
فريادرسى بيچارگان، كفاره گناهان بزرگ است.
سيره پيشوايان دينى، دفاع از ستمديدگان و بىپناهان است. آنان از پيروان خود مىخواستند كه ياور ستمديدگان و دشمن ستمكاران باشند.
يكى از مهمترين وظايف انسانها، جلوگيرى از ستم است. بسيارى از ستمديدگان، توانايى به دست آوردن حق مشروع خود را ندارند و تنها با كمك و هميارى ديگران مىتوانند به اين مهم دست يابند. كسانى كه قدرت دارند، نبايد در اين كار كوتاهى كنند. اگر كسى بتواند در راه احقاق حق ستمديده گامى بردارد، ولى از انجام دادن آن كوتاهى كند، در پيشگاه خدا و وجدانش پاسخى نخواهد داشت. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كُونَا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً.(2)
همواره دشمن ستمگر و ياور ستمديده باشيد.(3)
طبرى از عالمان برجسته اهل سنت در تاريخ خود همين روايت را نقل كرده، ولى به جاى كلمه «عون» كلمه «ناصر» را آورده است.(1)
برخى از مردم وقتى مىخواهند كار و پيشهاى براى خود فراهم كنند، پيش از هر چيز به دنبال كارى مىروند كه ظاهرى پر سر و صدا داشته باشد و سبب معروف شدن آنان شود. از آنجا كه برخى كارها، به تخصص و آگاهى ويژهاى نياز دارد كه آنها از آن بىبهرهاند، خواه ناخواه سرگردان و از همه چيز نااميد مىشوند. بنابراين، بهتر است پيش از اينكه دنبال كارى برويد، فكر كنيد شايستگى انجام دادن آن را داريد يا خير. بايد ميان كار و استعداد افراد رابطه وجود داشته باشد و هر كس مسئوليت و كارى را بپذيرد كه توان انجام دادن آن را دارد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تَطْمَعْ فِيما لا تَسْتَحِقُّ.(2)
در آنچه استحقاقش را ندارى، طمع مكن.
اگر كسى چنين پند حكيمانهاى را به گوش نگيرد، سرانجامى جز آنچه آن حضرت فرموده است، ندارد كه: سرانجام خوار خواهد شد:
الْذُّلُّ مَعَ الْطَّمَعِ.(3)
به همراه طمع خوارى است.
حقگرايى از اصول ارزشمندى است كه روىگردانى از آن شايسته
هيچ انسانى نيست. با وجود اين، برخى انسانها از انجام دادن كارى كه آن را درست مىدانند، خجالت مىكشند و به همين دليل، دچار زيانهاى بزرگ مادى و معنوى مىشوند. اين عمل نشاندهنده ضعف اراده و درماندگى روحى آنان است و بدون ترديد، اگر با تصميم جدى، اين سدّ روانى را نشكنند، به تدريج، اين روحيه به همه جنبههاى زندگىشان سرايت مىكند. بدين ترتيب، دچار تساهل و تسامح مىشوند و از دايره حق و حقيقت بيرون مىروند. پس چه بهتر كه خجالت و ترديد را كنار بگذارند و از گفتن و به كار بستن آنچه حق مىدانند، خوددارى نورزند.
امام على عليه السلام فرموده است:
مَنِ اسْتَحْيى مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ فَهُوَ احْمَقُ.(1)
هر كس از گفتن حق شرم كند، احمق است.
آن حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
اعْرِفِ الْحَقَّ لِمَنْ عَرَفَهُ لَكَ رَفِيعاً كانَ اوْ وَضِيعاً.(2)
حق را بشناس، از هر كس كه آن را به تو شناساند؛ چه آن شخص از افراد بلندمرتبه باشد يا در رتبه پايين اجتماع.
مطالبه حق امرى بايسته و شايسته است و بر اساس آموزههاى روايى، آدمى نسبت به حقوق خود نبايد بىاعتنا باشد. از بديهىترين حقوق انسانى اين است كه هر كسى مىتواند حق خود را از كسانى بگيرد كه به او
تجاوز كردهاند. البته شخصى كه ادعاى حق دارد، بايد دليل قابل قبولى داشته باشد و آن را در دادگاه يا تشكيلات صالحى ارائه كند و هرگز نبايد با اقدامات خودسرانه، ادعاى خود را عملى كند. در هر صورت، مطالبه حق و دادخواهى از حقوق اوليه شهروندى و كارى پسنديده است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لايُعابُ الرَّجُلُ بِاخْذِ حَقِّهِ و انَّما يُعابُ بِاخْذِ ما لَيْسَ لَهُ.(1)
مرد براى مطالبه حقش نبايد نكوهش شود، بلكه نكوهش مىشود به گرفتن چيزى كه مال او نيست.
و در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، گذشت از حق خود و ايثار، را مورد توجه قرار داده است و مىفرمايد:
لا يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِير حَقِّهِ إنَّما يُعَابُ مَنْ اخَذَ مَا لَيْسَ لَهُ.(2)
مرد براى تأخير در گرفتن حقش نبايد نكوهش شود، بلكه آن كسى نكوهش مىشود كه چيزى را كه حقش نيست، مىگيرد.
سخن پسنديده موجب خشنودى شنونده مىشود. سخن حق و نيكو را بايد از هر كسى پذيرفت. ميزان در پذيرش، سنگينى كلام است، نه وجاهت و مقام گوينده آن. با اين حال، بعضى افراد وقتى سخنى مىشنوند، پيش از هر چيز مىخواهند ببينند گوينده آن كيست؛ چنانچه گوينده، شخص مشهور و داراى مقام و منصبى باشد، آن سخن را بدون تحقيق مىپذيرند وگرنه به آن اعتنا نمىكنند. اين كار درست نيست؛ چون
ممكن است كلامى سودمند و زيبا از زبان شخصى عادى و گمنام نقل شود، چنانكه احتمال دارد فرد صاحب مقامى نيز سخنانِ كمارزشى بگويد. پس آنچه به كلام ارزش مىدهد، محتواى كلام است، نه گوينده آن. بكوشيم بر اساس تبليغات و غوغاسالارى، حرفى را نپذيريم، بلكه به حقيقت سخن توجه داشته باشيم. حضرت على عليه السلام بنابر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
لا تَنْظُرْ الى مَنْ قالَ وَ انْظُرْ الى ما قالَ.(1)
نگاه نكن چه كسى مىگويد، بلكه ببين چه مىگويد.
ادب اجتماعى، پيوند محبت ميان افراد جامعه را محكم مىكند.
آدميان همواره براى افراد باادب احترام ويژهاى قائل هستند. انسان در روابط اجتماعى خود با افرادى روبهرو مىشود كه پس از ساعتها گفتوگو و همنشينى، حتى يك كلام يا رفتار ناشايست از آنان نمىبيند و مايل است مدتها با آنها همنشين باشد. برعكس، افرادى نيز هستند كه سخن و رفتارشان، نشاندهنده بىبهره بودن آنها از ادب و انسانيت است، به گونهاى كه انسان حاضر نيست حتى يك لحظه هم به چهره آنها بنگرد.
اين مسئله نشاندهنده اين حقيقت است كه انسان باادب، محبوب است و بىادب چه بخواهد و چه نخواهد، مورد نفرت ديگران است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الَادَبُ كمالُ الرَّجُلِ.(2)
كمال انسان به ادب است.
در سخنى ديگر بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
الْادَبُ صُوْرَةُ الْعَقْلِ.(1)
ادب نشاندهنده عقل است.
اسلام براى عهد و پيمان ارزش والايى قائل است و پاىبندى به ميثاق را از شرايط ايمان مىشمارد. در سيره پيشوايان دينى نيز وفاى به عهد حتى نسبت به دشمنان به روشنى ديده مىشود. آنان تا زمانى كه طرف مقابل، نقض عهد نمىكرد، بر تعهد خويش استوار بودند. با وجود اين، يكى از آسيبهاى روابط اجتماعى در جامعه دينى، بها ندادن به وعدهها است. اين آفت اجتماعى در ميان اقشار گوناگون جامعه به ويژه در برخى پيشهها بهطور چشمگير ديده مىشود. اين در حالى است كه اسلام مىخواهد انسان اگر قول داد، به قولش وفادار بماند و در اداى آن بكوشد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ما احْسَنَ الْوَفاءَ وَاقْبَحَ الْجَفاءَ.(2)
چه قدر وفاى به عهد، خوب و بدقولى، زشت است.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
انَّ مِنَ الْكَرَمِ الوَفاءُ بِالذَّمَمِ.(3)
وفاى به پيمانها از كرامت است.
پاىبندى به اداى امانت نشانه ايمان و جوانمردى است. امانتدارى دايره گستردهاى دارد و حتى گاهى ديگران سخنى را نزد شما به امانت مىگذارند و مىخواهند آن را نزد خود محفوظ نگه داريد يا ممكن است كسانى به شما اعتماد كنند و مال يا پولى را به امانت به شما بسپارند. شكى نيست كه در اين صورت، وظيفه سنگينى بر دوشتان خواهد بود و اگر به خوبى آن را به انجام نرسانيد، در پيشگاه خدا و وجدانتان آسوده نخواهيد بود. چنانچه اين وظيفه را به درستى به پايان برسانيد، نزد وجدان خود آسوده خواهيد بود و پاداش امانتدارىتان را نيز از خداوند دريافت خواهيد كرد و اعتماد ديگران نسبت به شما جلب خواهد شد. در نگهدارى اموال و امانت ديگران بايد دقت و حساسيتى همچون پاسدارى از داشتههاى خويش و حتى افزون از آن داشت. كوتاهى در اين مورد نابخشودنى است و مسامحه در نگهدارى اموال ديگران و شنيدن وسوسهها و نغمههاى شيطانى ممكن است امانتدار را به خيانت در امانت بكشاند. ازاينرو، حضرت على عليه السلام در هشدارى مىفرمايد:
مَنِ استَهانَ بِالْأَمانَةِ وَقَعَ فِى الْخِيانَةِ.(1)
هر كس در نگهدارى از امانت سستى كند، در خيانت مىافتد.
در سخن ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند سرانجام امانت در خيانت را چنين ترسيم مىكنند:
مَنْ اسْتَهانَ بِالْامَانَةِ وَ رَتَّعَ فِى الْخِيَانَةِ ... فَقَدْ احْمَلَ بِنَفْسِهِ الْذُّلَ و
1) غررالحكم، ج 5، ص 333
الْخِزْىَ فِى الْدُّنيَا وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ اذَلُّ وَ اخْزَى.
كسى كه در امانتدارى سستى بورزد و در حدود خيانت بگردد [خيانتورزى را پيشه خود سازد] خوارى و ذلت در دنيا را بر خود روا ساخته و در آخرت نيز خوار و ذليلتر خواهد بود.
راستگويى از بهترين صفات انسانى است، همچنانكه دروغگويى بدترين صفت است. بعضى از مردم چنان به دروغگويى عادت كردهاند كه اگر در شبانهروز چند بار دروغ نگويند، احساس آرامش و شادى نمىكنند. كسانى كه دروغ مىگويند، دچار عقده حقارت هستند و چون مىبينند مردم به آنها بىاعتماد شدهاند، با گفتن دروغ، توجه ديگران را به خود جلب مىكنند. در اين ميان، انسانهايى هستند كه هرگز زبان خود را به دروغ نمىآلايند. اينان اگر احساس كنند كه با دروغ گفتن، منافع دنيايى نيز به دست مىآورند، باز زبان خود را به آلودگىهاى دروغ نمىآلايند.
اين افراد در هر حالى صداقت را مىپسندند، حتى اگر با گفتن سخن درست، مقام و موقعيت خود را از دست بدهند. آنان هيچگاه كار خود را بىجهت توجيه نمىكنند و دروغ خود را با آرايه مصلحت تزيين نمىكنند و در حقيقت، خود را فريب نمىدهند. تنها كسانى از اين ويژگى ارزشمند برخوردارند كه ايمان در عمق جانشان نقش بسته باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الصِّدْقُ اقْوى دَعائِمِ الْإِيمانِ.(1)
راستگويى، نيرومندترين ستون ايمان است.
1) همان، ج 2، ص 6
چنين كسانى نه تنها ضرر نمىكنند، بلكه با راستگويى خود نجات نيز مىيابند، چنانكه آن حضرت بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
فِى الصِّدْقِ النَّجَاةُ.(1)
نجات و رهايى در راستگويى است.
كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، همسايهاش را آزار نمىدهد.
نيكى به همسايگان، سفارش هميشگى قرآن كريم و بزرگان دين است.
همسايگان نسبت به هم حقوقى دارند كه در همه فرهنگها محترم است.
بسيارى از همسايگان به اين حق احترام مىگذارند و رابطهاى محبتآميز ميانشان حكمفرماست. آنان از ديدار همديگر بهره مىبرند و بر اثر همكارى و مشاركت، به يكديگر بهره مىرسانند. در مقابل، برخى نيز نه تنها نسبت به يكديگر محبت ندارند، بلكه برعكس، هر روز به بهانههاى بيهوده با هم در جنگ و ستيزند و حقوق يكديگر را ناديده مىگيرند. اين در حالى است كه حقوق همسايگى، وظيفهاى دوجانبه است كه در روايات اسلامى بر آن تأكيد شده است. مولاى متقيان در آخرين لحظههاى حيات، فرزندان را به رعايت حقوق همسايگان سفارش فرمود.
حق همسايه بر آدمى اين است كه اگر از او وام خواست، به او وام دهد. اگر به همسايهاش نيكى رسيد، به او تبريك بگويد. اگر به همسايهاش گزندى رسد، او را دلدارى دهد و دهها حقوق ديگر. بنابراين، همسايه خوب در غم و شادى همراه انسان است، ولى همسايه بد پىدرپى مشكلات فراوانى
1) كنز العمال، ج 16، ص 181
براى آدمى ايجاد مىكند. حضرت على عليه السلام در نكوهش همسايه بد مىفرمايد:
جارُ السُّوءِ اعْظَمُ الضَّرّاءِ وَ اشَدُّ الْبَلاءِ.(1)
همسايه بد، بزرگترين گرفتارى و سختترين بلاست.
در سخنى ديگر، بنا بر نقل شيعه و اهل سنت در توصيه به فرزندش چنين مىفرمايد:
سَلْ عَنِ الرَّفيقِ قَبْلَ الطَّريقِ وَ عَنْ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ.(2)
قبل از عزم سفر از رفيق راه جويا شو و قبل از ساكن شدن در خانهاى از (خوبى يا بدى) همسايگان تحقيق كن.
قضاوت كار بسيار مشكلى است و بايد حسابشده و دقيق باشد؛ زيرا ممكن است بر اثر اشتباه كوچكى، كانون زندگى خانوادهاى از هم بپاشد، خونى پاىمال شود و حقى، ناحق شود. انسان نبايد نسنجيده، بىدقت و شتابزده درباره قضيهاى قضاوت كند؛ زيرا در قضاوت تنها دانش شرط نيست، بلكه دقت و بررسى كامل قضيه نيز ضرورى است. چه مىدانيد، شايد در نهاد قضيهاى كه مىخواهيد بدون تفكر درباره آن رأى دهيد، حقايقى نهفته باشد كه اگر بر شما روشن شود، به كلى نظرتان را تغيير دهد.
بنابراين، نبايد به صرف ظن و گمان و با ديدن چيزى بدون بررسى كامل و تأمل در جنبههاى گوناگون قضيه، بلافاصله حكم قطعى صادر كنيم و حيثيت ديگران را به خطر اندازيم. بايد با احتياط و وسواس خاصى در
مورد واقعهاى كه به آبرو و شخصيت ديگران مربوط است، داورى كنيم و تا زمانى كه نيازى نيست، قضاوت نكنيم. چگونه مىتوان آبروى ريخته شده ديگران را به آنها بازگرداند و چگونه مىتوان تاوان مرگ حيثيتى افرادرا جبران كرد؟ حضرتعلى عليه السلام بنابر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
لَيْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضاءُ عَلَى الثِّقَةِ بِالظَّنِّ.(1)
داورى بر اساس گمان، خلاف عدل است.
آدمى نمىتواند در برابر انحراف برادران ايمانى خود سكوت كند و بىاعتنا بماند. رسم برادرى ايجاب مىكند كه راه هدايت را به آنان نشان دهد و دستگيرشان باشد. متأسفانه برخى از مردم، به آزار ديگران و گناهكارى سرگرمند و از اين بىراهه هم باز نمىگردند. نصيحتگران نبايد نااميد شوند، بلكه تا آنجا كه ممكن است، بايد از راه مستقيم يا غيرمستقيم، به هدايت آنان بپردازند. يكى از اين روشها، برخوردهاى حسابشده انسانى و نيكوكارى است كه مىتواند در روحيه آنها اثر مثبت نهد و آنها را دچار خجلت و شرمندگى كند، به گونهاى كه در برابر انسانهاى نيكوكار و خوشبرخورد، خود را حقير و كوچك بدانند و تلاش كنند تا در راه مردان خدا گام بردارند. حضرت على عليه السلام بنابر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
وَ ازْجُرِ الْمُسِئَى بِفِعْلِ الْمُحسِنِ.(2)
با كار نيك، بدكار را از بدى باز دار.
سفارش اول رهبران دينى به پيروانشان، بهرهمندى از تقوا و خويشتندارى است. زيباترين جامه آدمى، پوشيدن لباس تقواست.
اصولًا ارزش هر انسانى به ميزان برخوردارى او از تقواست. انسان بايد تلاش كند تا همواره اين لباس مقدس را پاكيزه نگه دارد و اگر آلودگى كوچكى در لباس خود ديد، با جديت و فوريت تمام، با آب شفابخش توبه، آن را بشويد؛ زيرا چنانچه آلودگى به تمام لباس سرايت كند، جز شرمسارى چيز ديگرى نصيب انسان نخواهد شد. در پرتو تقوا و پرواپيشگى، مىتوان از آفتها و آسيبهاى اخلاقى برحذر بود.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ تَعَرّى عَنْ لِباسِ التَّقْوى لَمْ يُسْتَتَرْ بِشَىْءٍ مِنْ اسْبابِ الدُّنْيا.(1)
هر كس به جامه تقوا پوشيده نشود، هيچ چيز از اسباب دنيا، او را نمىپوشاند.
دانشمندان، چراغهاى فروزان زندگى بشرى هستند. دانش به آدمى، عزت و ارزش مىبخشد و دانشمند، درهاى پيشرفت و تعالى را به روى آدميان مىگشايد. پيشرفتها، موفقيتها، خلاقيتها و كشفها تنها در سايه دانش دانشوران امكانپذير خواهد شد. دانشمندان پارسا با خدمات صادقانه خود، نام نيكشان را بر كتيبه تاريخ مىنگارند. اصولًا دانشمند به واسطه دانشش، هميشه زنده و وجودش، روشنىبخش همگان است. در نبودش نيز مىتوانند از آثار و بركات دانش او بهرهمند شوند و اين به
1) غررالحكم، ج 5، ص 404
معناى برخوردار بودن از حيات ابدى است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْعالِمُ حَىٌّ وَ انْ كانَ مَيِّتاً.(1)
دانشمند، زنده است حتى اگر بميرد.
در سخنى ديگر بنا بر نقل شيعه و اهل سنت چه زيبا مىفرمايد:
الْعُلَمَاءُ بَاقُون مَا بَقِىَ الْدَّهْرُ اعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ و امْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مُوْجُودَةٌ.(2)
تا روزگاران باقى است، دانشمندان باقى هستند، خود آنان با آنكه از ميان مردم رفتهاند، ولى ياد چهرههايشان در دلها نقش بسته است.
آدمى باايمان به ذاتى فناناپذير كه همواره او را در كنار خود و يارىگر خويش مىداند، از هيچ قدرتى نمىهراسد و نيروى خود را مضاعف مىبيند. اساساً نمىتوان تنها به مدد نيروى جسمانى، از پس همه مشكلات برآمد؛ زيرا انسان هرقدر قوى باشد، باز هم به پناهگاهى نياز دارد كه در سايه آن بتواند ادامه حيات دهد و به سوى خوشبختى حركت كند. اين تكيهگاه چيزى جز ايمان نيست؛ چون هيچ چيز مانند ايمان نمىتواند حافظ و نگهبان درون و بيرون انسان باشد. ايمان در سختىها و مشكلات، پناهگاهى محكم است و همه اضطرابها و نگرانىها را به آرامش بدل مىكند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الإِيمانُ شَفِيعٌ مُنْجِحٌ.(1)
ايمان، شفيع نجاتبخش است.
حضرت در كلامى ديگر بنا بر نقل شيعه و اهل سنت، مىفرمايد:
الْايْمانُ مَعْرِفَةٌ بَالْقَلْبِ وَ اقْرَارٌ بِالْلِّسانِ وَ عَمَلُ بِالْارْكانِ.(2)
ايمان، شناختقلبى واقرار بازبان وعمل با اعضا و جوارح است.
گمنامى و ناآشنايى، وسيلهاى براى راحتزيستن و آسوده بودن است. دراين حال، فرد از تعريف و تمجيد ديگران به دور است و با خاطرى آسوده به زندگى عادى خود مىپردازد. پس لازم نيست از بيم مراجعه ديگران، پنهانكارى كند و با دغدغه و اضطراب، ايام را به سر آورد. يكى از عوامل بدبختى انسانها كه آنها را از مسائل اساسى زندگى باز مىدارد، مشهور شدن در ميان مردم است. تا وقتى انسان شهرتى ندارد، به راحتى مىتواند هرگونه كه بخواهد، زندگى كند. در اين حال، تصميمگيرىهايش نيز از قدرت و استحكام بيشترى برخوردار است.
برعكس، شخصى كه شهرتى دارد، تمركز فكر ندارد و در نتيجه، دچار تزلزل رأى در تصميمگيرى خواهد شد و اين وضع سبب مىشود آسايش خود را تا حدودى از دست بدهد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
انَّ فِى الْخُمُولِ لَراحَةٌ.(3)
در گمنامى، گونهاى از آسايش هست.
گذشتن از مال و بخشيدن آن به ديگران در راه خدا، كار آسانى نيست.
تنها كسانى از عهده اين مهم برمىآيند كه تعلق به مال را در خود از بين برده و لذت بخشش را چشيده باشند. رسيدن به درجات والا و محبوب خالق شدن، شرايطى دارد. يكى از مهمترين اسبابى كه مىتواند انسان را به درجات بالا برساند و او را در رديف انسانهاى شريف قرار دهد، سخاوتمندى است. انسان سخاوتمند داراى روحى بزرگ و والاست.
نشانه بزرگى روح او همان گذشت اوست. بىشك، چنين كسى اگر روحيه گذشتنداشت، هرگزنمىتوانستاز مالدنيابگذرد. بهيقين، سخاوتمندان در دنيا و آخرت از سعادتمندانند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا يَكْمُلُ الشَّرَفُ الَّا بِالسَّخاءِ وَالتَّواضُعِ.(1)
بزرگوارى جز با سخاوت و فروتنى تكميل نمىشود.
در سخنى ديگر بنا به نقل اهل سنت چنين سفارش مىكند:
الْقِ النَّاسَ عِنْدَ حَاجَتِهِمْ الَيْكَ بِالْبُشْرِ وَ التَّواضُعِ.(2)
هرگاه مردم بهتو نيازمندشدند، با رويى گشاده و فروتنى با آنان روبهرو شو.
خلق و خوى خوب سبب جذب دوستان بسيار خواهد شد و اين دوستان صميمى مىتوانند در همه حال ياور آدمى باشند. اين خاصيت اخلاق خوب است كه انسان را بىاختيار جذب مىكند. اخلاق خوب
مىتواند مايه نشاط و شادابى ديگران شود، به گونهاى كه شيرينى اين برخورد تا مدتها در ذايقهشان باقى بماند و هميشه آرزو كنند كه با چنين افرادى برخوردهاى طولانىترى داشته باشند. امامان معصوم ما كه نمونههاى عملى اخلاق نيكويند، ديگران را نيز به اين مهم فراخواندهاند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
أَرْضَى النَّاسِ مَنْ كانَتْ اخْلاقُهُ رَضِيَّةً.(1)
مطلوبترين مردم كسى است كه اخلاقش نيكو باشد.
در سخنى ديگر بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
اكْرَمُ الْادبِ حُسْنُ الْخُلْق.(2)
اخلاق نيكو، گرامىترين ادب است.
مردم در سخن گفتن با ديگران متفاوت هستند؛ برخى به قدرى مؤدبانه سخن مىگويند كه ديگران تحت تأثير قرار مىگيرند و دوست دارند با آنها همسخن شوند. على عليه السلام بنابر نقل اهل سنت مىفرمايد:
مَنْ عَذَّبَ لِسَانُهُ كَثُرَ اخْوَانُهُ.(3)
هر كسى كه خوشزبان باشد برادرانش زياد گردند.
در مقابل، عدهاى نيز چنان بددهن هستند كه حتى چنددقيقه هم نمىتوان آنها را تحمل كرد. بىشك، چنين رفتارى از تربيت خانوادگى سرچشمه مىگيرد و نشاندهنده ميزان ادب يا بىادبى افراد است. چه
خوب است انسان گفتارى مؤدبانه داشته باشد و زبانش را به سخنان زشت آلوده نسازد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ايَّاكَ وَالْمُسْتَهْجَنَ مِنَ الْكَلامِ.(1)
از گفتار زشت و زننده بپرهيزيد.
انفاق و بخشش به ديگران، ذخيرهاى براى آدمى است؛ چه اينكه هرگونه احسانى پيش از اينكه به دست مستحقش داده شود، ابتدا به خداوند تقديم مىشود و باقى مىماند. از سوى ديگر، صدقه، مرگ انسان را به تأخير مىاندازد و از مرگ ناگهانى پيشگيرى مىكند. صدقه، لطفى است از جانب خداوند تا بلاها از انسان دور شود. اين حقيقت را بسيارى از اوقات درك كرده و ديدهايم كه بر اثر اداى صدقه، حوادث بد و ناگهانى از ما دور شده است. حضرت على عليه السلام نيز مىفرمايد:
الصَّدَقَةُ تَقى مَصارِعَ السُّوءِ.(2)
صدقه، انسان را از حوادث بد نگاه مىدارد.
صدقه نه تنها در دفع بلا مؤثر است، بلكه در جلب منفعت نيز نقش بسيار مؤثرى دارد، چنانكه آن حضرت در سخنى ديگر بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
تَسْتنزلُو الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ.(3)
با دادن صدقه، روزى را بر خود ببارانيد.
هر كه پرگويى مىكند، خطايش نيز بسيار است. اينگونه افراد بدون تأمل هر سخنى را بر زبان جارى مىكنند و متوجه پىآمدهاى آن نيستند و چهبسا كه ارج و قربشان نيز نزد ديگران از بين مىرود؛ چه اينكه شخصيت آدمى زير زبان وى پنهان است. افراد پرگو بسيار و با آب و تاب زياد سخن مىگويند، ولى حقيقت و صداقت در سخنانشان كمتر ديده مىشود، آنها اگر سخن قابل عرضه و خوبى هم داشته باشند، معمولًا پذيرفته نمىشود.
در مقابل، برخى از مردم پيش از آنكه سخنى بگويند، فكر مىكنند يا با ديگران مشورت مىكنند و در سخنانشان مطالب غيرمنطقى و غيرواقعى كمتر ديده مىشود، به گونهاى كه انسان مىتواند سخنان آنها را با اطمينان خاطر بپذيرد و براى ديگران نقل كند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ كَثُرَ باطِلُهُ لَمْ يُتَّبَعْ حَقُّهُ.(1)
هر كس سخن باطلش بسيار باشد، حرف حقش نيز پذيرفته نخواهد شد.
آن حضرت در سخن ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
لا تَتَكَلَّمْ بِما يُرْدِيكَ وَ لا مَا كَثِيرُهُ يَزْرِيْكَ.(2)
سخنى مگو كه كوچكت مىكند و از سخن زيادى نيز كه سبب خردهگيرى بر تو مىشود، مگو.
دشمنان انسان از ترفندهاى گوناگونى بهره مىگيرند. گاهى با نقاب دوستى و دلسوزى، مكارانه، احساس همدردى مىكنند و انسان گرفتار دشمن فريبكار مىشود. در اين حال، دشمن از راه دوستى پيش مىآيد و چنين وانمود مىكند كه از دوستان خيرخواه اوست. انسان خوشباور ممكن است تحت تأثير اين برخوردِ به ظاهر دوستانه قرار گيرد و به او اعتماد كند و بسيارى از مسائل محرمانه خود را با او در ميان بگذارد.
در اين صورت با مشكلاتى روبهرو خواهد شد و اين كار زيانهاى جبرانناپذيرى خواهد داشت. حضرت على عليه السلام در هشدارى حكيمانه مىفرمايد:
لا تَأمَنْ عَدُوّاً وَ ان شَكَرَ.(1)
به دشمن خود هرگز اعتماد نكن، اگر چه تشكر كند.
چنين دشمنانى از ديگر دشمنان خطرناكترند، زيرا با مكر و حيله و دوستنمايى وارد شدهاند. بنا بر نقل اهل سنت از آن حضرت:
اكْبَرُ الْاعْدَاءِ اخْفَاهُمْ مَكِيْدَةً.(2)
بزرگترين دشمن آن است كه مكر و حيلهاش مخفىتر است.
عفو و گذشت از سيره معصومان عليهم السلام است. پيشوايان دينى جوانمردانه از خطاى ديگران مىگذشتند و هيچگاه اين بخشايش را به رويشان
نمىآوردند، گويا فرد هرگز خطايى نكرده است. اين خلاف مروّت است كه ابتدا از خطاى ديگران بگذريم و آنگاه دوباره از حرف خود بازگرديم. با اين حال، گاهى به كسانى برمىخوريم كه كسى را بخشوده، ولى پشيمان شدهاند. اين كار از جوانمردى به دور است و نشان مىدهد كه در حقيقت، چنين افرادى تنها تظاهر به گذشت مىكردند. حضرت على عليه السلام در كلامى كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند مىفرمايد:
لا تَنْدَمَنَّ عَلى عَفْوٍ وَلا تَبْهَجَنَّ بِعُقوُبَةٍ.(1)
هرگز از عفوى كه كردهاى، پشيمان مشو و از تنبيه و عقوبتى هم كه كردهاى، شادمان مشو.
نصيحتپذيرى امرى مطلوب و پسنديده است، ولى بايد توجه داشت كه هيچگاه از دشمن كه مصلحت انسان را نمىخواهد، انتظار نصيحت نداشت. افراد بسيارى بودند كه از سر بىاحتياطى و بر اثر حسن نيت افراطى خود، به دام دشمن افتادند و هرگز نتوانستند نجات يابند. دشمنان با نقاب دوستى و خيرخواهى، آنان را گمراه مىسازند، در حالى كه اگر با ديده ترديد به توصيههاى آنان مىنگريستند و شتابزده به رهنمود آنان عمل نمىكردند، چنين پىآمدهاى جبرانناپذيرى متوجه آنان نمىشد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
قَدْ جَهَلَ مَنِ اسْتَنْصَحَ اعْدائَهُ.(2)
هر كس از دشمن خود انتظار نصيحت داشته باشد، گمراه است.
و در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
اسْتَشارَةُ الْاعْدَاءِ مِنْ بَابِ الْخِذلانِ.(1)
مشورتخواهى از دشمن سبب خوارى است.
خردمندان در برابر كسانى كه سخن ناروا مىگويند، روى برمىگردانند و كريمانه از كنارشان مىگذرند. برخى افراد سخنانى مىگويند كه ارزش پاسخ گفتن ندارد و صرف كردن وقت براى پاسخ دادن به آن، جز اتلاف وقت نتيجه ديگرى ندارد و چه بسا انسان را از كارهاى مهم زندگى نيز بازدارد. بنابراين، پاسخ گفتن به هر سخن، سنجيده نيست، بلكه بايد به كلامى پاسخ داد كه شايسته پاسخگويى باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
رُبَّ كَلامٍ جَوابُهُ السُّكوتُ.(2)
چهبسا سخنى كه پاسخش سكوت است.
و از آنجا كه گفتهاند جواب ابلهان خاموشى است آن حضرت در سخن ديگر به روايت اهل سنت، نزديك به همين سخن مىفرمايد:
انَّ مِنَ الْسُّكُوتِ مَا هُوَ ابْلَغُ من الجَوَابِ.(3)
برخى از سكوتها، از پاسخگويى رساتر است.
انسان به بركت تكليف و حس مسئوليتپذيرى مىتواند نردبان تعالى را بپيمايد. يكى از عرصههاى مسئوليتپذيرى جامعه است. تنها در پرتو
احساس مسئوليت در برابر جامعه، رعايت حقوق ديگران معنا مىيابد.
بنابراين، هر كس بايد به اندازه توان خود، پاسخگوى مسئوليتها باشد.
در اين ميان، تناسب ميان انسان و مسئوليتش سبب مىشود كه كارها به خوبى پيش رود و انسان در كارهايش با اعتماد به نفس و انگيزه و موفقيت بيشترى حركت كند. اگر انسان به مسئوليتى متناسب با خود نپردازد و با شور و نشاط و انگيزه و وجدان كارى به مسئوليتش عمل نكند، در اين صورت، هم فرد آسيب مىبيند و هم نهادى كه در آن كار مىكند و جامعه دچار اختلال خواهد شد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كُنْ مَشْغُولًا بِما انْتَ عَنْهُ مَسْئُولٌ.(1)
به آنچه نسبت به آن مسئوليت دارى، مشغول باش.
و در سخن ديگر مىفرمايد:
لا تَسْأَلْ عَمّا لَمْ يَكُنْ فَفِى الّذى قَدْ كانَ لَكَ شُغُلٌ.(2)
از آنچه بر عهده تو نيست، مپرس؛ زيرا همان چيزهاى كه هست، براى مشغول كردنت كافى است.
بعضى افراد، نصيحت را با جان و دل مىپذيرند و از پنددهنده نيز قدردانى مىكنند، ولى عدهاى نه تنها سپاسگزارى نمىكنند، بلكه در برابر پند و اندرز برمىآشوبند و اعتراض مىكنند. اين نوع برخورد برخاسته از خودخواهى و تكبر است و متكبر بر اثر غرور، در آتش نادانى خواهد سوخت و هيچ اميدى به اصلاح و هدايت چنين افرادى نيست؛ زيرا
انعطافپذير نيستند. نرمش و انعطاف مىتواند آثار خوبى داشته باشد كه نمونه آن را در شربت اسكنجبين مىتوان يافت. آدمى اگر از خود لجاجت نشان دهد، هيچوقت طعم هدايت و تربيت را نخواهد چشيد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ خالَف النُّصْحَ هَلَكَ.(1)
هر كس با نصيحت مخالفت كند، نابود خواهد شد.
از نظر آن حضرت، كسى اهل نجات است كه پندپذير باشد و بداند كه:
مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بشَّرَكَ.(2)
آن كسى كه با پند، تو را از كارى باز مىدارد، همانند آن كس است كه به تو خبر خوش مىدهد.
پرسش كردن ممكن است با انگيزههاى مختلفى همراه باشد. گاهى براى اظهار فضل، گاهى كوچك شمردن طرف مقابل و رسوايى علمى او و زمانى هم براى اهداف ديگر. يكى از اين اهداف، يادگيرى است.
پرسيدن اگر براى يادگيرى باشد، بسيار پسنديده است؛ چون در فرهنگ اسلامى نيز به آن سفارش شده است. در مقابل، پرسيدن اگر براى رسوا كردن و جاهل نشان دادن طرف مقابل باشد، كارى ناجوانمردانه و غيرانسانى است؛ زيرا اينگونه پرسشها تنها براى دگرآزارى است كه اسلام آن را ناپسند مىداند. حضرت على عليه السلام بنا به نقل شيعه و
اهل سنت مىفرمايد:
اذا سَأَلْتَ فَاسْأَلْ تَفَقُّهاً وَ لا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً.(1)
وقتى از كسى چيزى مىپرسى، براى فهميدن باشد، نه براى غرضورزى.
كهنسالان در ميان خاندانشان، بسان پيامبران در ميان امتها هستند.
هيچگاه نبايد فراموش كنيم كه وظيفه انتقال فرهنگ گذشتگان و نسلهاى گذشته به ما بر دوش بزرگسالان است. در واقع آنان حامل تجربه گرانقدر گذشتگان هستند. بنابراين، رواست كه نسبت به آنها بىاعتنا نباشيم و آنان را گرامى بداريم؛ زيرا ناسپاسى و حرمتشكنى نسبت به آنان را نه خدا مىپسندد و نه وجدان آگاه و فطرت آدمى. هيچ جوانى، كهنسالى را به خاطر پيرىاش گرامى نمىدارد، جز آنكه هنگام پيرى خودش، مورد لطف و محبت فرزندان خويش قرار مىگيرد.
حضرت على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
وَقِّروا كِبارَكُمْ يُوَقِّرُكُمْ صِغارُكُمْ.(2)
بزرگترهايتان را گرامى بداريد تا كوچكترها شما را گرامى بدارند.
اگر كسى به چنين اخلاق و آدابى پاىبند نباشد، سزاى عملش را در همين دنيا نيز خواهد ديد، چنانكه آن حضرت در سخنى ديگر بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
اذَا قَعَدْتَ وَ انْتَ صَغيرٌ حَيْثُ تُحِبُّ قَعَدْتَ وَ أَنتَ كَبيرٌ حَيْثُ تَكْرَهُ.(1)
اگر هنگام كوچكى، هر جا دلت خواست، نشستى (و آداب و احترام مجلسى و بزرگتر را نگه نداشتى)، هنگامى كه بزرگ شدى، تو را در جايى مىنشانند كه برايت خوشايند نيست.
خشم و غضب، قدرت تفكر و تعقل را از انسان مىگيرد. روا نيست انسان در اين حالت رفتارى انجام دهد يا تصميمى بگيرد. چه بسيار كارهاى ويرانگر يا سخنهاى ناروا در اين حال از آدمى صادر مىشود كه پس از فروكش كردن خشم، خود را سرزنش مىكند كه اى كاش اين كردار و گفتار را انجام نمىدادم. بايد توجه داشت كه هميشه ايام به كام انسان نيست و گاهى اوقات مسائلى پيش مىآيد كه ناراحتكننده است.
در اين حال، بايد با لختى درنگ و به كار بستن انديشه، خود را كنترل كند.
بديهى است چنين تأملى موجب كاهش تحريك عصبى مىشود و شخص خشمگين را از تصميمگيرىهاى آنى باز مىدارد. حضرت على عليه السلام درباره خويشتندارى فرموده است:
الْحِلْمُ يُطْفِىءُ نارَ الْغَضَبِ وَالْحِدَّهُ تُؤْجِحُ احْراقَهُ.(2)
خويشتندارى، آتش خشم را خاموش مىكند و تندى، شعلههاى خشم را شعلهور مىسازد.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
انْ لَمْ تَكُنْ حَلِيمَاً فَتَحَلَّمْ فَانَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ الَّا اوْ شَكَ انْ يَكُونَ مِنْهُم.(1)
اگر خويشتندار نيستى، خود را به خويشتندارى وادار، زيرا كم هستند كسانى كه خود را به گروهى شبيه سازند مگر اينكه اميد مىرود از آنان گردند.
شناخت افرادى كه ظاهر و باطن آنها با هم متفاوت است، بسيار مشكل است؛ چون به راحتى نمىتوان از انگيزهها و نيت آنان باخبر شد. براى شناخت افراد، آگاهى و توجه بىسابقه آنان امرى شايسته و لازم است.
اعتماد كردن به سخن و ظاهر ديگران بدون دقت و واكاوى، پىآمدهايى دارد. بعضى از افراد، چهره خود را زير نقاب دوستى و دلسوزى پنهان مىكنند و از ترفندهاى مختلف براى فريب دادن مردم سود مىجويند.
فريبكاران از راه نفاق و به شيوههاى گوناگون، حسنظن مردم را به خود جلب مىكنند و آنها را تحت تأثير قرار مىدهند. مردم نيز به تصور اينكه آنها اشخاصى درخور اعتمادند، مال و مقدسات خود را به آنها مىسپارند، ولى به يكباره متوجه مىشوند كه دچار زيانهاى جبرانناپذيرى شدهاند. اينان دزدانىاند كه چهره پليد خود را زير چتر نفاق و رياكارى پنهان مىكنند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْمُكَوِّرُ شَيْطانٌ فِى صُورَةِ انْسانٍ.(2)
فريبكار، شيطانى است به صورت انسان.
آن حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند يكى از راههاى شناخت افراد فريبكار را چنين بيان كردهاند:
كَثْرَةُ الْوِفَاقِ نِفاقُ.(1)
همراهى و موافقت بسيار نشانه نفاق است.
بنابراين هرگاه هر چيزى گفتى و طرف مقابل بدون تأمل و درنگ گفتههايت را تصديق نمود معلوم مىشود در پى فريب توست و به اصطلاح ريگى به كفش دارد.
شوخى بىجا، انسان را در ميان مردم سبك مىكند و از قدر و منزلتش مىكاهد. تجربه نشان مىدهد در بسيارى از اوقات، كسانى كه زياد شوخى مىكنند، كارشان به جنگ و جدال مىانجامد؛ زيرا همه افراد تحمل هر نوع شوخى را ندارند. پس گاهى شوخى ممكن است مايه خشمشان شده و كار به جاهاى باريك بكشد. به طور كلى، زيادهروى در شوخى، ابهت انسان را در هم مىشكند. اگر انسان بخواهد جايگاه اجتماعى خود را حفظ كند، بايد از شوخى بىجا بپرهيزد. همچنين در شوخى نبايد از وسايل نامشروعى چون دروغ، تحقير، تمسخر، افترا، غيبت و مانند آن بهره گرفت. البته اخلاق خوش، زبان شيرين، برخورد مناسب و شاد كردن مؤمنان در اسلام پسنديده است، ولى آزار و استهزاى ديگران، ناپسند است و ناراحتىهاى فردى و اجتماعى را در پى دارد. مولاى موحدان بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
1) مطلوب كل طالب، ص 33، كلمه 68
ما مَزَحَ امْرَؤٌ مَزْحَةً الّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً.(1)
هيچكس شوخى بىجا نكند جز آنكه مقدارى از عقل خويش را از دست بدهد.
در قرآن و آموزههاى پيشوايان دين، پيروى از ظن و گمان و سوء ظن داشتن نسبت به ديگران نكوهش شده است.
چنانكه على عليه السلام بنابر نقل اهل سنت مىفرمايد:
سُوءُ الظَّنِ يَدْوِىَ الْقُلُوبَ وَ يَتّهِّمُ الْمَأْمُوْنَ وَ يُوحشُ المُسْتَأْنسَ و يُغيِّرُ مَوَدَّةَ الْاخْوَانِ.(2)
بدگمانى، قلبها را رنجور و معتمدان را بىاعتبار، دوستان را پراكنده و دوستى برادران را به دشمنى تبديل مىكند.
انسان نبايد با آبروى ديگران بازى كند و بىجهت به ديگران اتهام بزند. از نظر مذهب و وجدان انسانى، متهم كردن افراد به كار خلاف، ناپسند است. آدمى تا دليل صددرصد يقينى نداشته باشد، نبايد ديگران را به كار ناپسندى متهم كند. هر كس كه مىخواهد ديگرى را به گناهى متهم كند، اگر لحظهاى فكر كند و خود را به جاى او بگذارد، كمتر جرئت خواهد كرد به چنين كارى دست بزند. چه بسا آنچه به ديگران نسبت مىدهد، در آنها وجود نداشته باشد و آبروى ديگران بىجهت بريزد.
هيچگاه نمىتوان «شنيدهها» را مانند «ديدهها» انگاشت و به زبان آورد و
مايه ريختن آبروى ديگران شد. بايد دانست كه آبروى رفته هيچگاه به راحتى باز نمىگردد. انسان سالها تلاش مىكند و نيكوكارى مىكند تا نزد ديگران، محبوب شمرده مىشود. آنگاه شخصى با تهمتزدن به او تمام حيثيتش او را زير سؤال مىبرد. به راستى، حيثيت از دست رفته را چگونه مىتوان احيا كرد؟ ازاينرو، اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
لا قِحَّةَ كَالْبَهْتِ.(1)
هيچ بىشرمى، همچون بهتان زدن نيست.
از نظر اسلام، پيمانشكنى از ناپسندترين كارهاست. ازاينرو، خداوند از مسلمانان مىخواهد كه در صورت پيمان بستن با دوست و دشمن، بدان پاىبند باشند و تا زمانى كه آنان نقض عهد نكردهاند، در شكستن عهدها پيشقدم نباشند. بايد دانست كه يكى از صفات مؤمنان حقيقى آن است كه به وعدههاى خود وفا مىكنند. كسانى كه به عهد خود پاىبند نيستند، بهتدريج، اعتبار خود را در ميان مردم از دست مىدهند. در حقيقت، احترام به پيمان، احترام به شخصيت ديگران است و پيمانشكنى نشانه نوعى بىنظمى و بىانضباطى در زندگى است. انسان بايد به وعده خود وفا كند؛ زيرا وفاى به عهد از نشانههاى ايمان است. امام على عليه السلام بنابر نقل شيعه و اهل سنت درباره وفاى به عهد مىفرمايد:
إِعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِى أَوْتادِها.(2)
در پيمانها به وفاكنندگان پناه ببريد.
فرزند بايد بداند كه مادر او را به دنيا آورده، پرورش داده و از شيره جانش به او غذا داده است. مادر هرگونه ناگوارى و غم و غصه را به جان خريده است تا فرزندش سالم بماند. همچنين بايد بداند پدر، ريشه و اصل اوست و درحقيقت، كمال و شايستگى و موفقيتهايش را از وجود او بداند. در قاموس زندگى انسان، كلمهاى مقدستر از واژه پدر و مادر نيست. آنها ساليان دراز همه زندگى خود را با صفا و اخلاص به پاى فرزندانشان نثار كردهاند تا در اين زندگى پرتلاطم، طعم تلخ درد و رنج را نچشند و از لذتهاى حلال زندگى بهرهمند شوند. از هنگامى كه فرزندان چشم به جهان مىگشايند تا وقتى كه بالغ و مستقل مىشوند، پدر و مادر هر روز با دلى نگران و چشمانى مضطرب مراقب آنهايند تا مبادا حادثه تلخى براى آنان روى دهد و غبار غم بر چهرهشان بنشيند. آيا سزاوار نيست فرزندان نيز در مقابل آنان سر تعظيم فرود آورند؟
در قرآن كريم، پس از اعتقاد به يگانگى خداوند، نيكى به پدر و مادر از مسلمانان خواسته شده است. در فرهنگ اسلامى، هيچ فرزندى حق ندارد حتى با كلمهاى مانند «اف» كه نشانه بىاعتنايى به والدين است، آنان را برنجاند.(1)فرزند بايد پيروى و اطاعت از والدين را سرلوحه زندگىاش قرار دهد و اسباب خشنودى و رضاى آن دو را فراهم آورد.
حضرت على عليه السلام نيز مىفرمايد:
... فَحَقُّ الْوالِدِ عَلى الْوَلَدِ أَنْ يُطيعَهُ فى كُلِّ شَىءٍ إلّا فى مَعْصيَةِ
1) نساء: 36؛ اسراء: 23
اللَّهِ سُبْحانَهُ.(1)
حق پدر بر فرزند اين است كه فرزند از وى در هر كارى به جز نافرمانى خداى عزيز فرمان ببرد.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
بِرُّ الْوَالِدَيْنِ مِنْ اكْرَمِ الطّبائِعِ.(2)
نيكى به پدر و مادر از كريمانهترين طبيعتهاست.
يكى از سجاياى نيك اخلاقى، حسنخلق و خوشرفتارى، در محيط خانه با افراد خانواده است. اگر برخورد كريمانه و فروتنانه با ديگران نيك و شايسته است؛ در محيط خانه و در برابر زن و فرزند مطلوبتر است.
متأسفانه برخى افراد، تا هنگامى كه در بيرون از خانه هستند، با خوشى و خوشرويى با ديگران و رفيقان برخورد مىكنند، ولى وقتى به خانه مىآيند، تمام خستگىها و مشكلات بيرون از خانه را با خود به خانه مىآورند و در برخورد با افراد خانواده با عصبانيت و ترشرويى و بدخلقى برخورد مىكنند. آنان براى كارهاى بسيار بىاهميت و كوچك، بهانهجويى مىكنند و به همه ناسزا مىگويند. گويى اين افراد اخلاق و ادب را تنها در محيط بيرون از خانه مىخواهند. اين افراد آنگونه كه بايد و شايد، به زيور اخلاق آراسته نشدهاند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
عَلَيْكَ بِلُزُومِ الْحَلالِ و حُسْنِ البِّرِ بِالْعِيالِ.(3)
بر تو باد دورى از حرام و نيكى نسبت به خانواده.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
لا يَكُنْ اهْلُكَ اشْقَىَ النَّاسِ بِكَ.(1)
نبايد خانوادهات بدبختترين مردم برايت باشند.
دانش در دين مقدس اسلام جايگاه والايى دارد. يكى از مواردى كه مىتواند دانش انسان را افزون كند، شركت در نشستهاى علمى است. در اينگونه نشستها به يقين، حاضران از بركت علمى و معنوى بىبهره نمىمانند. به راستى، حيف نيست كه انسان در اين محافل آموزنده شركت نكند و به فيض دانشاندوزى دست نيابد؟ بكوشيم تا مىتوانيم از اينگونه نشستها بهرهمند شويم. چه بسا نشستهاى علمى گرانسنگى كه به دليل استقبال نكردن افراد، به تعطيلى كشيده شده و آنگونه كه بايد و شايد، از آنها استفاده نشده است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَجالِسُ الْعِلْمِ غَنِيمَةٌ.(2)
شركت در نشستهاى علمى را بايد غنيمت شمرد.
به همين جهت، آن حضرت، مردم را به پرسش فرا خوانده است و مىفرمايد:
الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مِفْتَاحُها الْسُّؤَالُ فَاْسْأَلُوا يَرْحَمُكُمُ اللَّهُ فَانَّهُ يُؤْجَرُ ارَبَعةٌ الْسَّائِلُ وَ الْمُعَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ السَّامِعُ وَ الْمُحِبّ لَهُم.(3)
علم، رازى است كه كليد آن، پرسش است. پس پرسش كنيد.
رحمت خدا بر شما باد، زيرا در پرسش كردن، چهار كس پاداش مىبرد؛ پرسنده، معلم، شنونده و كسى كه به كوشش برسد و آنان را دوست داشته باشد.
اگر دانش مفيد و سودمند ترويج نشود و به ديگران منتقل نشود، سودى نخواهد داشت و جامعه از آن بهرهاى نخواهد برد. عالمان وظيفه دارند آنچه را مىدانند، به ديگران هم برسانند، همچنانكه خود زمانى هيچ نمىدانستند و از ديگران دانش آموختهاند. در آموزههاى اسلامى، زكات دانش، نشر و انتقال آن به ديگران دانسته شده است. بنابراين، وظيفه هر دانايى است كه آموختههاى خود را به ديگران بياموزد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
زَكاةُ الْعِلْمِ نَشْرُهُ.(1)
زكات دانش، منتشر كردن آن است.
و چنين كارى نه تنها از علم نمىكاهد بلكه حضرت در كلامى ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل نمودهاند مىفرمايد:
الْعِلْمُ يَزْكُوْا عَلَى الْعَمَلِ وَ الامْلاكَ تَنْقُصُهُ الْنَّفَقَةُ.(2)
علم با عمل و آموختن به ديگران خالصتر مىشود ولى خرج نمودن مال آن را كم مىنمايد.
هر انسانى وظيفه دارد تا آنجا كه مىتواند، بياموزد و ديگران را نيز از دانش خود بهرهمند كند. هيچكس نبايد با بهانهگيرى از زير بار اين مسئوليت بزرگ شانه خالى كند. بىاعتنايى نسبت به آموزش ديگران مانند بىاعتنايى در برابر مردم گرسنهاى است كه به نان نياز دارند. چه زشت است كه از دانايى آموختن چيزى را بخواهند و او فرصت كافى داشته باشد و كارى نكند. اگر دانش در وجود آدمى راكد بماند و به مانند چشمهاى جوشان سرريز نكند، به تدريج، خاصيت خود را از دست مىدهد. همچنين اگر عالم علوم خود را به ديگران ارائه نكند تا راستآزمايى شود، چه بسا در جهل مركب گرفتار آيد. دانش، ميراث ماندگار جامعه بشرى است كه در طول زمانها دست به دست شده تا به شكوفايى و اوج خود رسيده است. اگر هر كسى دانش خود را به صندوق قبرها منتقل مىكرد، امروز اين همه پيشرفت و تكامل مادى و معنوى ايجاد نمىشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
عَلَى الْعالِمِ انْ يَتَعَلَّمَ ما لَمْيَعْلَمْ وَ يُعَلِّمَ النَّاسَ ما قَدْ عَلِمَ.(1)
بر داناست تا آنچه را نمىداند، بياموزد و آنچه را مىداند، به مردم ياد دهد.
در سخنى ديگر كه اهل سنت آن را نقل كردهاند، مىفرمايد:
مَا اخُذَ اللَّهُ عَلَى اهْلِ الْجَهْلِ انْ يَتَعَلَّمُوْا حَتى اخَذَ عَلَى اهْلِ الْعِلْمِ انَّ يُعَلِّمُوا.(2)
خداوند از جاهلان پيمان نگرفت تا بياموزند مگر آنكه از دانشمندان پيمان گرفت تا به ديگران ياد دهند.
دانشجويى، همتى بلند و انگيزهاى والا مىخواهد. همه نمىتوانند دانشمند باشند، ولى مىتوان شنونده خوبى بود و در كنار سفره دانش، نشست و از آن بهره برد و به ديگران هم منتقل كرد. اين امكان براى بيشتر مردم وجود دارد كه گفتار دانشمندان را بشنوند و ميزان آگاهى خود را بالا ببرند و به تدريج، در شمار دانايان درآيند؛ چون اسلام، دانشاندوزى را فريضه مىشمارد. بنابراين، همگان بايد در آموختن دانش بكوشند و هر روز بر دانش خود بيفزايند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اذا لَمْ تَكُنْ عالِماً ناطِقاً فَكُنْ مُسْتَمِعاً واعِياً.(1)
وقتى دانشمند گوينده نيستى، دستكم شنونده نگاهدار باش.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
انَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اوْعِيَةٌ فَخَيْرُها اوْعَاهَا النَّاسُ ثَلاثَةٌ عَالِمٌ رَبّانِىٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيل النَّجاةِ وَ هِمَجٌ رِعَاعٌ.(2)
اين دلها، ظرف است و بهترين دل آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد. مردم بر سه گونهاند: عالمان ربانى، دانشطلبانى كه در راه نجات گام برمىدارند و احمقان بىسر و پا.
بخشش در زندگى ارزش والايى دارد. اين صفت نيك زمانى
ارزشمندتر است كه انسان با وجود تنگدستى هم سخاوتمند باشد. در اين حال، سخاوتمند به مرحلهاى از ايثار و جوانمردى مىرسد كه با وجود تنگناهاى زندگى حاضر نيست از اين خصلت بزرگ دست بردارد.
چنين انسانهايى داراى روحى بزرگ و همتى والايند و اين كارشان ستودنى است. آدمى به بهانه اينكه مال آنچنانى براى احسان ندارد، شايسته نيست خود را از اين كار خير محروم كند. به يقين، كسى كه مال اندكى دارد و با سخاوتمندى آن را در راه خداوند انفاق مىكند، از پاداش والايى برخوردار خواهد بود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ما احْسَنَ الْجُودَ مَعَ الْاعْسارِ.(1)
چه نيكوست بخشش در حال تنگدستى.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
مِنْ افْضَلِ اعْمَالِ البَرِّ الْجُودُ مَعَ الْعُسرِ.(2)
معمولًا رعايت حال ديگران و تذكر پنهانى براى اصلاح رفتار، در سازندگى افراد اثر بيشترى دارد. اگر پيش روى ديگران به گوشزد كردن عيبهاى اطرافيان بپردازيم، سبب جبههگيرى و لجاجت آنان خواهد شد.
اگر اين تذكر با رعايت همه جنبهها صورت بگيرد، راهى به سوى هدايت او خواهد بود. همه مىدانيم كه حيات هر جامعه در پرتو امر به معروف و نهى از منكر است. بىترديد، امر به معروف و نهى از منكر، موضوع مهم و سازنده اجتماعى است كه اگر به صورت درست اجرا شود، نقش مهمى
در اصلاح جامعه و جلوگيرى از فساد خواهد داشت. اجراى اين آموزه اسلامى هنگامى بيشترين اثر و سود را دارد كه با متانت و اخلاق اسلامى همراه باشد. بايد كوشيد تا احساسات و غرور ديگران جريحهدار نشود و نصيحت تا آنجا كه ممكن است، مؤدبانه و انسانى باشد و به صورت پنهانى صورت گيرد تا موجب شرمندگى ديگران نشود. حضرت على عليه السلام بنا بر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
نُصْحُكَ بَيْنَ الْمَلَأِ تَقْرِيعٌ.(1)
نصيحت كردن آشكار، سرزنش است.
قرار نيست هر چه شنيدهايم يا هر آنچه را مىدانيم، بىدرنگ براى ديگران بازگو كنيم. چه بسا بازگو كردن سخنانى به آشوب و بلواى اجتماعى يا ضررهاى شخصى بيانجامد. برخى از مردم عادت كردهاند كه هر چه مىدانند يا از كسانى شنيدهاند، براى ديگران بازگو كنند، در حالى كه اين عادت خوبى نيست. چه خوب است انسان هر چه مىداند، به ديگران نگويد و درباره آن بينديشد تا پشيمان نشود. انسان مدبر و معقول، كسى است كه جز به ضرورت، لب به سخن نمىگشايد. گاهى سخن آنقدر ارزشمند است كه نبايد آن را پيش هر كسى بازگو كرد و گاهى مخاطب، ظرفيت شنيدن آن سخن را ندارد. زمانى نيز ممكن است، مخاطب از گفتارمان برداشت نادرست كند كه در همه اين حالتها، خاموشى، خردمندى به شمار مىآيد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
1) غررالحكم، ص 172؛ مطلوب كل طالب، ص 20، كلمه 37
لا تَتَكَلَّمْ بِكُلِّ ما تَعْلَمُ.(1)
هر آنچه مىدانى، بازگو مكن.
در سخنى ديگر به نقل اهل سنت مىفرمايد:
لا تَقُلْ كُلَّ مَا تَعْلَمُ.(2)
هر آنچه مىدانى، نگو.
انسان نبايد براى اثبات مدعاى خود در گرفتارىهاى زندگى، نام مقدس خدا را وجهالمصالحه قرار دهد. مايه تأسف است كه بعضىها عادت كردهاند براى هر كارى هر چند ناچيز و بىاهميت، سوگند بخورند.
آنها با اين كار مىخواهند اطمينان طرف مقابل را جلب كنند، در حالىكه سوگند خوردن، نه تنها هيچ اعتمادى ايجاد نمىكند، بلكه برعكس، سبب بدگمان شدن طرف مقابل هم خواهد شد. شنونده با خود مىگويد اگر واقعاً راست مىگويد، چه نيازى به سوگند خوردن دارد. به همين دليل، هر چه بيشتر سوگند بخورد، نسبت به وى بىاعتمادتر مىشود. زياد سوگند خوردن، انسان را به دام گناه مىافكند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تُعَوِّدْ نَفْسَكَ الْيَمِينَ فَانَّ الْحَلّافَ لا يَسْلَمُ مِنَ الْاثْمِ.(3)
به سوگند خوردن، عادت نكن؛ چون هر كس زياد سوگند بخورد، از افتادن به دام گناه، ايمن نيست.
در سخنى ديگر به نقل اهل سنت مىفرمايد:
دَعِ الْيَمِينَ لِلّهِ اجْلالًا وَ لِلنَّاسِ اجْمالًا.(1)
قسم خوردن را واگذار تا خدا را بزرگ داشته باش و نزد مردم نيز زيبا جلوه كنى.
ميانهروى، روزنى به سوى داورى حكيمانه و واقعنمايى است. چه خوب است انسان همواره راه اعتدال در پيش گيرد و در هيچ چيز زيادهروى نكند. متأسفانه بسيارى از مردم در همه كارها به ويژه در ستايش و نكوهش افراد، افراط و تفريط مىكنند. حب و بغض در داورى انسان به شدت اثر مىگذارد. ازاينرو، بسيارى از عيبهاى دوستان را نمىبينند و برعكس، در بزرگنمايى عيبهاى دشمنان افراط مىورزند.
با اين پيشداورى، اگر به كسى علاقهمندند، چنان از او تعريف مىكنند كه گويى بهترين انسان روى زمين است و درباره مخالفانشان به قدرى بدگويى مىكنند كه انسان تصور مىكند همه بدىها در آنها جمع شده است. حضرت على عليه السلام چنين حالتى را ناپسند مىداند:
اكبَرُ الْحُمْقِ الْاغْراقُ فىِ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ.(2)
بزرگترين حماقت، زيادهروى در ستايش و نكوهش است.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، به كسانى كه در ستايش ديگران زيادهروى مىكنند، چنين هشدار داده است و مىفرمايد:
اذَا رَفْعَتَ احَدَاً فَوْقَ قَدْرِهِ فَتَوَقَّعْ مِنْهُ انْ يَحُطَّ مِنْكَ بَقَدَرِ مَا
رَفَعْتَ مِنْهُ.(1)
هنگامى كه كسى را زيادتر از استحقاقش بالا بردى، از چنين كارى انتظار داشته باش كه به همان اندازه از منزلتت كاسته شود.
عزت واقعى تنها با پناه بردن به خداوند فناناپذير به دست مىآيد.
ازاينرو، كسانى كه درپى عزت هستند، در فكرشان نمىگنجد كه به باطل پناه ببرند؛ چون باطل، كف روى آب است كه عمرى بس كوتاه دارد. در مقابل، كسانى كه روحيهاى ضعيف و ايمان و اعتقادى متزلزل دارند، تلاش مىكنند به قدرتهاى مادى تكيه كنند. اين تكيهگاهها نه تنها پشتوانهاى قوى براى آنها به شمار نمىآيند، بلكه موجب سقوط هرچه بيشتر آنها خواهند شد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ لَجَأَ الَى الْباطِلِ لا يَعِزُّ.(2)
پناه برنده به باطل عزت نخواهد يافت.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
الْحَقُّ يُنِجى وَ الْبَاطِلُ يُرْدِى.(3)
حق نجات مىبخشد، ولى باطل هلاك مىكند.
كينه و كدورت پيش از اينكه به ديگران ضربه بزند، روح و روان خود
كينهجو را بيمار مىسازد. افراد كينهجو فرصتهاى گرانبهاى عمر را در فكر نقشه و توطئه عليه ديگران مىگذرانند و از فرصتهاى طلايى تكامل باز مىمانند. ممكن است بعضىها با هم كدورتها و اختلافهايى داشته باشند و كارشان به مشاجره و بالاتر از آن هم كشيده باشد و كينه هم را به دل گرفته باشند، ولى بايد جوانمردانه تصميم گرفت و عفو و پوزش را جاىگزين كينهها و كدورتها كرد. به يقين، برداشتن اين گام مثبت، آثار بسيار شيرين و لذتبخشى خواهد داشت. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
طُوبى لِمَنْ خَلّى مِنَ الْغِلِّ صَدْرَهُ.(1)
خوشا به حال كسى كه سينهاش را از كينه خالى كند.
در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
انْقِ صَدْرَكَ مِنَ الْغِلِّ تَسْلِمْ.(2)
سينهات را از كينه خالى كن تا سالم بمانى.
حضرت على عليه السلام، عدل را رستگارى، كرامت، برترين فضايل و بالاترين موهبت الهى مىداند و مىفرمايد خداوند بيامرزد كسى را كه حقى ببيند و يارى كند يا ستمى را ببيند و آن را بازگرداند.(3)مبارزه با ستم، روشهاى متعددى دارد. يكى از راههاى مبارزه با ستم، اين است كه انسان با عملكرد عادلانه خود، ستمكاران را پيش مردم منزوى سازد.
شكى نيست كه وقتى شما در برابر ستمكارىهاى ستمگران با مردم رفتار
عادلانه داشته باشيد، خودبهخود با آنان به ستيز ايستادهايد. اين كار، توجه و غيرت مردم و خشمشان را نسبت به ستمگران برمىانگيزاند و پايههاى ستم را سست مىكند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ضادُّوا الْجَوْرَ بِالْعَدْلِ.(1)
به يارى عدالت، با ستم مبارزه كنيد.
فايده ديگر چنين كارى، محبوبيت نزد خداوند است، چنانكه اهل سنت از آن حضرت روايت كردهاند، كه فرمود:
لَيْسَ شَىْءٌ احَبُّ الَى اللَّهِ مِنْ عَدْلِ امَامٍ وَ رِفْقِهِ.(2)
نزد خدا، چيزى محبوبتر از عدالت امام و مدارايش با مردم نيست.
بسيار اتفاق مىافتد كه آدمى ضمانت ديگران را قبول مىكند، ولى پس از چندى به دليل پاىبند نبودن متعهد به بازپرداخت وام خويش مشكلاتى پديد مىآيد. اين در حالى است كه اگر فرد ضامن از ابتدا پاسخ منفى مىداد، رابطه دوستانه آنان تا اين اندازه تيره و تار نمىشد. متأسفانه گاهى اوقات اين بدقولىها، به غيبت كردن از وامگيرنده نزد ديگران مىانجامد. بنابراين، وقتى كسى از انسان درخواست ضمانت كرد، فرد بايد نخست توانايى مالى خود و تقاضا كننده را بررسى كند و آنگاه تصميم بگيرد. كسى كه براى دوستى يا كمك به شخصى، وى را ضمانت مىكند، ولى در عمل، توان پرداخت مبلغ مورد ضمانت را ندارد، علاوه بر
شرمندگى، ممكن است با مشكلات فراوانى روبهرو شود، در حالى كه اگر از ابتدا سنجيده رفتار مىكرد، دچار اين مشكلات نمىشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تَضْمَنْ ما لا تَقْدِرُ عَلَى الْوَفاءِ بِهِ.(1)
مبلغى را كه نمىتوانى بپردازى، ضمانت مكن.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
لا تَعِدَنَّ عِدَةً لاتَثِقُ مِنْ نَفْسِكَ بِانْجَازِها.(2)
وعدهاى مده كه از خودت نسبت به وفاى به آن اطمينان ندارى.
برخى تلاش مىكنند در پاسخ دادن بر ديگران سبقت بگيرند و اين امر را براى خود امتيازى به شمار مىآورند و احساس مىكنند با اين كار، تيزهوش و حاضرجواب معرفى مىشوند. اين كار اشتباه است؛ زيرا زيانى كه از اين كار مىبينند، بسيار بيشتر از سود آن است. بيشتر اشتباههاى انسان نيز مربوط به مواردى است كه در كار خود شتاب كرده است، همچنانكه بيشترين موفقيتها از درنگ و تأمل به دست آمده است. مؤمن هيچ كارى را بدون فكر و تدّبر انجام نمىدهد. او جز به نياز سخن نمىگويد و كلماتش حساب شده است. همچنين زبان خود را از سخنان بىمورد باز مىدارد و از پرحرفى و گفتن مطالب بىفايده پرهيز مىكند. پرگويى، قدرت تفكر را از آدمى مىگيرد و چون درباره گفتههايش تأمل ندارد، دچار لغزشهاى فراوان مىشود و بايد پاسخگوى پىآمدهاى منفى آن
باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ اسْرَعَ فِى الْجوابِ لَمْ يُدْرِكِ الصَّوابَ.(1)
هر كس در پاسخدادن شتاب كند، خطا خواهد كرد.
هرگونه مخالفتى بايد آگاهانه و از روى دليل و برهان باشد. به صرف دور پنداشتن مطلبى از ذهن، نمىتوان از در مخالفت با آن برآمد و به تخطئه گوينده آن پرداخت. چه بسيار سخنانى كه بسيار نغز و پرمعنا هستند و آنگاه كه آدمى از باطن سخن آگاه مىشود، انگشت حيرت مىگزد و به گوينده آن آفرين مىگويد. پس بايد سخن ديگران را از زواياى مختلف واكاويد و آنگاه درباره آن داورى كرد. ممكن است سخنى بشنويد كه عجيب و باور نكردنى باشد. در اين حال، نبايد از درِ مخالفت درآييد و گوينده را دروغگو بپنداريد. انسان تا وقتى كه دليل محكمى بر غلط بودن حرف ديگران ندارد، نبايد آن را تكذيب كند، بلكه بايد دلايل قاطع ارائه دهد. حقيقت اين است كه بعضى از سخنان، درست و واقعى است، ولى عدهاى به علت كمسوادى از درك آن عاجزند. بنابراين، پيش از مخالفت با هر سخنى، همه جنبههاى موضوع را بسنجيد تا مخالفت شما جاهلانه نباشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تُعادُوا ما تَجْهَلُونَ فَانَّ اكْثَرَ الْعِلْمِ فِيما لا تَعْرِفُونَ.(2)
با آنچه نمىدانيد، دشمنى نكنيد؛ چون بخش بزرگى از دانش در محدوده دانستههاى شما نيست.
از طرفى خود گوينده نيز بايد در گفتههايش ميزان درك شنونده را نيز در نظر بگيرد. بنا بر نقل اهل سنت، آن حضرت مىفرمايد:
حَدِّثُوا الْنَّاسَ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ دَعُوْا مَا يَنْكِرونَ.(1)
با مردم به آنچه مىشناسند، سخن گوييد و از گفتن چيزى كه با آن آشنايى ندارند، درگذريد.
آموزههاى دينى، آدمى را به كرامت و بزرگمنشى رهنمون مىسازد و از او مىخواهد در رويارويى با افراد نادان، كريمانه از كنارشان بگذرد؛ زيرا هرگونه مشاجرهاى در نهايت به زيان افراد باشخصيت و بزرگوار خواهد بود. ازاينرو، هر انسان عاقلى بايد از ايجاد درگيرى با ديگران خوددارى كند. اين مسئله زمانى اهميت بيشترى دارد كه طرف مقابل، شخص پست و نانجيبى هم باشد. چنين كسى براى از بين بردن طرف مقابل، از هيچ كار ناجوانمردانهاى دريغ نمىكند و به تنها چيزى كه فكر مىكند، از ميان برداشتن رقيب است. انسان پست و فرومايه به هيچ اصل اخلاقى پاىبند نيست و با نسبت دادن اتهامهاى بىجا، شخصيت ديگران را مسخ مىكند و صورت قضيه را به گونهاى دگرگون مىكند كه سادهانديشان، او را مقصر به شمار مىآورند و از ارج و منزلتشان به شدت كاسته مىشود. كمترين خردهاى كه به چنين فردى مىتوان گرفت، اين است كه چرا خودش به درگيرى با چنين افرادى پرداخته است. همچنين اين وضعيت، راه را براى پرخاشگرى ديگران با انسان در صحنههاى
1) كنز العمال، ج 10، ص 304
مشابه باز مىكند. حضرتعلى عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
لا تُلاحِ الدَّنِىَّ فَيَجْتَرِىءَ عَلَيْكَ.(1)
با فرد پست و زبون درگير نشو كه نسبت به تو گستاخ مىشود.
شبيه همين سخن است آنچه اهل سنت از آن حضرت نقل نمودهاند كه مىفرمايد:
لا تُنَازِعْ جَاهِلًا وَ لا تُشابِعْ مَائِقاً.(2)
با جاهل درگير مشو و با احمق يار مباش.
اگر به شئون ديگران احترام گذاشته نشود و با صداى بلند يا با امر و نهى يا الفاظ نامناسب مورد خطاب قرار گيرند، واكنش آنها نيز نامناسب خواهد بود. نرم و ملايم سخن گفتن سبب نزديكى قلبها و برقرارى ارتباط صميمانه مىشود و در پرتو اين همدلى، كارها نيز به نتيجه مطلوب نزديك مىشود. باوجود اين، متأسفانه بعضىها در صدا زدنِ افراد ادب را رعايت نمىكنند، درحالى كه اگر ديگران آنها را بدانگونه بخوانند، عصبانى مىشوند و حتى پاسخشان را هم نمىدهند. جاى تعجب است افرادى كه خود را در موضع برتر مىبينند و خطاب پرخاشگرانه دارند، وقتى كه نيازمند كمك ديگران باشند، چنان مؤدبانه و محترمانه صحبت مىكنند كه گويا آن شخص ديروزى نيستند. بنابراين، آنگونه كه انتظار داريد ديگران با شما برخورد كنند، با مردم رفتار كنيد و مطمئن باشيد سخن شايسته، نه تنها از ارج و قرب آدمى نمىكاهد، بلكه مقام و منزلت او
را در نظر ديگران افزايش مىدهد و بازخوردى مناسب در پى دارد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اجْمِلُوا فِى الْخِطابِ تَسْمَعُوا جَمِيلَ الْجَوابِ.(1)
مردم را مؤدبانه صدا بزنيد تا پاسخ مؤدبانه بگيريد.
در سخنى ديگر بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
لا تَقُلْ مَا لْا تُحِبُّ انْ يُقَالَ لَكَ.(2)
آنچه دوست ندارى به تو گفته شود، به ديگران مگو.
مسلمانان مانند يك پيكرند و در غم و شادى بايد در كنار يكديگر باشند. كمكرسانى به ديگران در دين اسلام، پاداشهاى فراوانى دارد و احكامى چون احسان، قرضالحسنه و مانند آن براى اين منظور تشريع شده است اسلام در كنار آن، پيروانش را عزتمند مىخواهد و سفارش مىكند تا آنجا كه ممكن است شأن و ارزش خود را حفظ كنند و در پى رفع نيازمندىهاى خود به سوى هر كسى دست نياز دراز نكنند. اصولًا ممكن است در زندگى دچار كمبودهايى شويد و به كمك اقتصادى نياز داشته باشيد. در چنين مواردى تا آنجا كه ممكن است، بكوشيد از ديگران كمك نخواهيد. اگر خداى ناكرده ناگزير شديد، تلاش كنيد از افراد پست همت و فرومايه كمك نگيريد؛ زيرا آنها آنقدر ناجوانمرد و پليدند كه شما را دچار پشيمانى و شرمندگى خواهند كرد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
طالِبُ الْخَيْرِ مِنَ الِّلئامِ مَحْرُومٌ.(1)
كسى كه از فرومايه انتظار نيكى داشته باشد، ناكام مىماند.(2)
سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
فُوْتُ الْحَاجَةِ اهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا الى غَيْرِ اهْلِهَا.(3)
بر نيامدن نيازمندى آسانتر است از درخواست برآورده شدنش از افراد نااهل.
بعضى از مردم مىخواهند تافته جدابافته باشند و به هر شكل ممكن زبانزد خاص و عام شوند. ازاينرو، از شيوههاى مختلف براى رسيدن به اين مقصود استفاده مىكنند. بعضى با ساختن ساختمانهاى آنچنانى، برخى ديگر با تهيه ماشينهاى ويژه و شمارى ديگر نيز با پوشيدن لباسهاى خاص مىكوشند انگشتنماى مردم شوند. پوشيدن لباس شهرت، كار درستى نيست. لباس شهرت، لباسى است كه پوشيدنش در جامعه معمول نباشد و با پوشيدن آن، انسان مورد غيبت، تهمت يا تمسخر افراد قرار مىگيرد. انسان به جاى كسب شهرت از اين راهها بايد بكوشد تا با دانشاندوزى، پرهيزكارى و نيكوكارى، نام خويش را بر كتيبه هستى ماندگار سازد. در غير اين صورت، اين شهرتها، خيالى است و هيچ سودى براى انسان ندارد. ازاينرو، حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْبَسْ مالا تَشْتَهِرُ بِهِ وَ لايُزْرِى بِكَ.(4)
لباسى بپوش كه تو را انگشتنما و عيبدار نكند.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، به لباسى كه متعارف بين مردم است، توصيه مىكند:
الْبَسْ مِنَ الثِّيابِ مَا يَشْتَهى الْنَّاسُ.(1)
لباسى را بپوش كه مورد رغبت مردم است.
بعضى از انسانها بر اثر بدهكارى و انباشته شدن بدهىها و ناتوانى از پرداخت آن، كمكم به دروغ گفتن روى مىآورند و در رديف دروغگويان حرفهاى درمىآيند. براى پيش گيرى از اين كار بايد از ميزان بدهكارى كاست تا به پىآمدهاى بد آن دچار نشد. اگر آدمى به آنچه روزى اوست، قانع باشد و بر اثر زيادهخواهى در پى تقاضاى وام برنيايد، شخصيت خود را زير سؤال نمىبرد. چه خوب است انسان ابتدا توانايى خود را در بازپرداخت وامها بسنجد، آنگاه قرض بگيرد تا در زمان بازپرداخت قرض خود دچار مشكل نشود و خود را به دروغ نيالايد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
كَثْرَةُ الدَّيْنِ تَصِيرُ الصَّادِقَ كاذِباً و الْمُنْجِزَ مُخْلِفاً.(2)
بدهكارى زياد، راستگو را دروغگو و خوش قول را بدقول مىكند.
در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
كَثْرَةُ الدَّيْنِ تَضْطَرُّ الصَّادِقَ الى الْكِذْبِ وَ الْوَعْدَ الَى الْاخْلافِ.(1)
بدهكارى زياد، راستگو را مجبور به دروغگويى مىكند و وعدهدهنده را به خلف وعده مىكشاند.
مؤمنان، آيينه يكديگرند و بايد در برطرف كردن كاستىها و عيبها به يكديگر كمك كنند. بنابراين، شايسته است كه عيبهاى دوستانمان را به آنها بگوييم تا درصدد برطرف كردن آنها باشند. البته اين تذكر بايد به گونهاى باشد كه آبرويشان محفوظ بماند. به اين منظور، تذكر بايد به صورت پنهانى صورت گيرد وگرنه ممكن است غرورشان بشكند و واكنش منفى نشان دهند. در واقع، كسى كه عيب دوستش را به آنها گوشزد نمىكند، خيانت كرده است. همچنين كسى كه در حضور جمع، عيب دوستش را بازگو مىكند، مايه آبروريزى او مىشود و زمينه اصلاح و هدايتش را از بين مىبرد. با چنين برخوردى، شخص هرگز عيب خود را برطرف نمىسازد. بنابراين، هر چه تذكرها غيرمستقيم باشد، اثربخشتر خواهد بود و در صورت نياز و ضرورت، اگر قصد تذكر مستقيم را داشته باشد، بايد به صورت پنهانى و طرفينى، با مقدمهچينى و به كار بردن ادبياتى مناسب بيان شود. اگر كسى عيب برادران دينى خود را ناديده بگيرد و نسبت به اصلاح او احساس مسئوليت نكند، بايد دانست در اصل، دشمن اوست و با اين كار، زمينههاى رشد و هدايت دوست خود را از بين برده است. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
1) سجع الحمام، ص 272
مَنْ ساتَرَ عَيْبَكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ.(1)
آنكس كه عيبت را از تو بپوشاند، دشمن توست.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
اذَا غَشَّكَ صَدِيقُكَ فَاجْعَلْهُ مَعَ عَدُوِّكَ.(2)
هنگامى كه دوست تو با تو غش كرد و عيبهايت را به تو نگفت، او را كنار دشمنت قرار ده.
دلهاى انسانها در طول زمان زنگار مىگيرد و سخنان آموزنده، وسيلهاى براى زنگارزدايى و صيقلكارى است. آدميان در هر پست و مقام و در هر وضع و شرايطى به موعظه نيازمندند؛ زيرا آلودگىهاى زندگى مادى خواه ناخواه گردى از غفلت و بىخبرى بر روح مىافكند.
انسان بر اثر دورى از پند و موعظه به بىراهه مىافتد. در چنين حالى است كه بيش از هر زمان ديگرى به موعظه و نصيحت نيازمند است. اين پندها همچون باران پاييزى، غبار را از وجود انسان مىزدايند و به روحش، صفا مىبخشند و سرزمين وجود، با پند و موعظه، جانى تازه مىگيرد.
حضرت على عليه السلام در سخنى ديگر كه شيعه و اهل سنت روايت نمودهاند، مىفرمايد:
احْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ ....(3)
قلب خود را با اندرز زنده كن ....
تصميمگيرى براى انجام دادن هر كارى بايد با تأمل و تدبّر همراه باشد.
تصميمگيرى شتابزده و بدون تفكر به نتيجه نمىرسد و زيانهاى جبرانناپذيرى هم در پى دارد. بنابراين، انسان در عين تلاش براى تصميمگيرى در امور زندگى، بايد هميشه آيندهنگرى و دورانديشى را در نظر گيرد تا خداى نكرده در چاهى نيفتد كه ناخودآگاه با دست خود مىكَنَد. در اين راستا آدمى براى انجام دادن هر كارى بايد افزون بر دقت كردن، از ديگران هم نظرخواهى كند. گاهى لازم است كه كار را به گونهاى آغاز كنيم كه اگر لازم شد، بتوانيم آن را رها كنيم، نه آنكه از اول، تمام پلها را پشت سرمان خراب كنيم و در تنگنا قرار گيريم. پس شايسته است آدمى هر زمان تصميم به انجام كارى دارد، درباره عاقبت آن بينديشد و اگر فرجام آن رشد بود، انجام دهد و گرنه رها سازد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لاخَيْرَ فِى عَزْمٍ بِلا حَزْمٍ.(1)
تصميم قاطع بدون دورانديشى سودى ندارد.
در سخنى ديگر به روايت اهل سنت مىفرمايد:
مِنَ الْحَزْمِ الْعَزْمُ وَ مِنْ سَبَبِ الْحِرْمَانِ الْتَوَانِى.(2)
عَزم از دورانديشى برمىخيزد و سستى اراده سبب محروميت است.
همنشينى با دوستان خواه ناخواه بر اخلاق و رفتار انسان اثر مىگذارد و او را به راه صواب يا انحراف مىكشاند. اثرگذارى در خوى و خصلتهاى دوستان، گريزناپذير است، همچنان كه ممارست با عطرهاى دلنواز يا خارهاى جراحتزا اثر مثبت يا منفى به همراه دارد. در اين زمينه، غالباً انسانها با كسانى همنشين و رفيق مىشوند كه از نظر عقيده و رفتار با يكديگر سنخيت داشته باشند. بنابراين، يكى از بهترين راههاى شناخت ديگران آن است كه ببينيم آنها با چه كسانى معاشرت دارند.
بسيارى از اوقات اگر بخواهيم در مورد ديگران تحقيق كنيم، نمىتوانيم آنگونه كه بايد و شايد، از خود آنان اطلاعات درستى به دست آوريم. در اين موارد، از راه معاشرتهاى افراد مىتوان به نتايج بهترى دست يافت.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اخْتَبِرُوا النَّاسَ بِإِخْوانِهِمْ(1)
مردم را به دوستانشان بشناسيد.
راه ديگرى كه آن حضرت براى شناخت افراد ارائه مىكنند، شناخت اشخاص به وسيله دشمنان آنهاست. بنا بر نقل اهل سنت از آن حضرت است كه فرمود:
اذَا ارَدْتَ انْ تُصَادِقَ رَجُلًا فَانْظُر مَنْ عَدُوُّهُ.(2)
هرگاه خواستى با كسى دوستى كنى، به دشمنش بنگر كه چه كسى است.
آبرو از مهمترين سرمايههاى انسان است. انسان بايد هميشه مراقب باشد كه مبادا سخنى يا كارى از او سربزند و آبرويش را به خطر اندازد.
گاهى انسان كارى مىكند يا سخنى مىگويد كه صادقانه و از روى نيت پاك و خداپسندانه است، ولى از آنجا كه به كُنه آن توجه ندارد، در معرض اتهام ديگران قرار مىگيرد و آبرويش به خطر مىافتد. شايسته است كه با دورانديشى و دقت در سخنان و رفتار خود، بهانه سوءاستفاده براى ديگران را فراهم نكند. آبروى رفته به آسانى بازنمىگردد و مرگ آبرو، گوشهنشينى و انزوا و از دست دادن موقعيتهاى فردى و اجتماعى را به دنبال دارد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
لا تَجْعَلْ عِرْضَكَ عَرَضاً لِقَوْلِ كُلِّ قائلٍ.(1)
آبروى خود را در معرض سخنان ديگران قرار مده.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، مىفرمايد:
مَاءُ وَجْهِكَ جَامِدَةٌ يُقطِرُّهُ السُّؤَالُ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُه.(2)
آبروى تو جامد است و دست نيازمندى به سوى ديگران دراز كردن آن را قطره قطره آب مىكند. پس نيك بنگر كه آن را نزد چه كسى مىريزى.
اگر آدمى در برابر پند ديگران، نرمش نشان ندهد، هيچگاه نمىتواند از عيبهاى خود فاصله بگيرد. كسى كه مؤمن را آينه خويش نمىبيند و
خود را از هر نظر بىعيب مىشمارد، راهى به اصلاح ندارد. تنها زمانى آدمى مىتواند ضعف خود را برطرف كند كه پذيراى نصيحت ديگران باشد. بنابراين، نبايد هيچگاه از پند ديگران هراسيد؛ زيرا انتقاد ديگران در موفقيت انسان سهم بسزايى دارند. پس نصيحتهاى سازنده را بايد با آغوش باز پذيرفت. اگر موعظهكننده از روى دوستى و علاقهمندى پند دهد، سپاسگزار او خواهيم شد و اگر از روى دشمنى باشد، بيش از پيش در كارهايمان دقت خواهيم كرد. امام رادمردان مىفرمايد:
اسَمَعُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ اهْداها الَيْكُمْ.(1)
پند و اندرز را از كسى كه آن را به شما هديه مىكند، بپذيريد.
آن حضرت در كلامى ديگر به روايت اهل سنت نه تنها توصيه به پذيرش نصيحت كرده است، بلكه مىفرمايد:
احْمَدْ مَنْ يُغْلِظُ عَلَيْكَ وَ يَعِظُكَ لا مَنْ يُزّكّيكَ وَ يَتَمَلَّقُكَ.(2)
سپاسگزار آن كس باش كه با تو درشتى كرده است، و پندت دهد، نه كسى كه تو را از خطا پيراسته كند و به ستايشت بپردازد.
اخلاق اجتماعى/ نبايدها
فخرفروشى و خودستايى، دليل ضعف روحى انسان است. كسى كه روح نيرومند و خودساختهاى دارد، نيازى نمىبيند كه خود را نزد ديگران بستايد. آنكس كه از خود تعريف مىكند، معمولًا نتيجه معكوس مىگيرد؛ زيرا مردم مىدانند كه او بيهوده لاف مىزند. اگر انسان خوب باشد، به تعريف و تمجيد از خود نيازى ندارد. از قديم گفتهاند: «عطر آن است كه خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد.» بنابراين، اگر انسانِ خوبى باشيم، بايد ديگران از گفتار و كردارمان، به خوب بودنمان پى ببرند، نه از تعريفى كه از خود مىكنيم. امام على عليه السلام مىفرمايد:
كَفى بِالْمَرْءِ مَنْقَصَةً انْ يُعَظِّمَ نَفْسَهُ.(1)
در نابخردى وكوتهفكرى شخص همين بس كه خود را بزرگ بشمارد.
1) غررالحكم، ج 4، ص 578
مردم در اصطلاح به چنين كسانى، افراد از خود راضى مىگويند كه يكى از آثار چنين تفكرى آن است كه به جاى آنكه در نظر مردم با عظمت جلوه كنند، مردم با ديد حقارت به آنان مىنگرند و از چشم مردم مىافتند، همچنانكه على عليه السلام به نقل اهل سنت مىفرمايد:
مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السَّاخِطُ عَلَيْهِ.(1)
كسى كه از خودراضى باشد، خشمگيرندگان بر او زياد خواهند بود.
انسان يكتاپرست كه خداى سبحان را سرچشمه كمال مىداند و باور دارد هر نعمتى از جانب اوست، در برابر خداوند و انسانهاى ديگر فروتن است و هيچگاه خود را از ديگران برتر نمىبيند. او نيك مىداند كه خودبزرگبينى يكى از صفات زشت است. دارنده اين صفت هميشه خود را برتر و بهتر از ديگران مىپندارد. اين صفت از كمبودى كه شخص در خود احساس مىكند، برمىخيزد كه ممكن است روحى، جسمى، اقتصادى يا اجتماعى باشد. بايد دانست بر خلاف تصور متكبران، آنها كه باد غرور و نخوت در سر دارند، در اذهان مردم، پست و حقيرند. به راستى، آدمى در برابر چه داشته ماندگارى بر خود مىبالد؛ جسم چند روزه و استخوانهايى كه كهنه و پوسيده مىشوند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
اوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ اخِرُهُ جِيفَةٌ وَ هُوَ قائِمٌ بَيْنَها وِعاءً لِلْغائطِ ثُمَّ يَتَكَبَّرُ.(2)
[جاى شگفتى است كه] آدمىزاد آغازش، نطفه و پايانش، مردار و خود، ظرف تفاله است، ولى با اين حال، خودبزرگبين است.
اين سخن با اندكى تفاوت از طريق اهل سنت چنين آمده است:
عَجِبْتُ لِلْمُتَكبِّر الَّذى كانَ بِالأَمْسِ نُطْفَةً وَ يَكُونُ غَداً الْجِيْفَةَ.(1)
در شگفتم از متكبر كه در گذشته، نطفه بود و فردايش (پس از مرگ) مردار بدبود مىشود (چگونه تكبر مىكند).
اسلام براى دوستى و همنشينى، ارزش فوقالعادهاى قائل است.
ازاينرو، شاخصهايى براى انتخاب دوست، معرفى و به دقت در گزينش دوست، سفارش فراوانى كرده است. از آنجا كه بشر ذاتاً اجتماعى آفريده شده، ناگزير است در زندگى، دوستانى براى خود انتخاب كند. همنشينى با دوستان، اگر دوستان خوبى باشند، براى انسان بسيار سودمند است. در اين ميان، چون دوست صميمى و دلسوز كم است، انسان بايد تا آنجا كه مىتواند، از معاشرتهاى بىرويه بكاهد؛ چون اگر اين نشست و برخاستها بىحساب و كتاب باشد، زيانهاى جبرانناپذير روحى و جسمى براى او به بار مىآورد. از سوى ديگر، كسانى كه در زندگى دوستان بسيارى دارند، كمتر به امور و تكاليف خود مىرسند؛ چون وقتشان صرف معاشرت و گفتوگوهاى بسيار و بىمورد مىشود و فرصت نمىكنند به كارهاى اساسى خويش برسند. اين افراد برنامهريزى درستى براى زندگى خود ندارند. در نتيجه، ناگهان متوجه مىشوند كه
1) سجع الحمام، ص 238
بخش مهمى از عمرشان، بدون آنكه بهرهاى گرفته باشند، گذشته است.
البته منظور از اين سخن آن نيست كه معاشرت به كلى ترك شود، بلكه هدف، محدود كردن دوستىها و رعايت حد و مرزهاست. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
قِلَّةُ الْخِلْطَةِ تَصُونُ الدّينَ وَ تُرِيحُ مِنْ مُقارَنَةِ الْأَشْرارِ.(1)
كمى همنشينى با ديگران، دين را حفظ مىكند و شخص را از نزديكى به بدان آسوده مىسازد.
در سخنى ديگر، ضابطهاى كلى براى انتخاب همنشينى بيان كرده است تا از آسيبهاى همنشينى كاسته شود. بنا بر نقل اهل سنت از آن حضرت:
مَنْ خَالَطَ الْعَلَمْاءَ وُقِّرَ وَ مَنْ خَالَطَ الْانْزَالَ حُقِّرَ.(2)
كسى كه با عالمان همنشين گردد، بزرگ داشته شود و كسى كه با افراد پست همنشين گردد، حقير مىشود.
همانطور كه انسان بر اثر نزديكى با گل و گلاب بوى خوش مىگيرد، خلقوخوى او نيز بر اثر همنشينى با دوستان اثر خوب يا بد مىپذيرد.
ازاينرو، در اسلام به انتخاب دوست و همنشين خوب بسيار سفارش شده است. برخى از مردم با بدان معاشرت مىكنند و چون چهره واقعى آنان را خوب نمىشناسند، ادعا مىكنند كه اين معاشرتها از آن روست كه آنها را نسبت به وظايف دينى و اخلاقىشان آشنا سازند. آنان معمولًا در اين
كار نهتنها موفقيتى به دست نمىآورند، بلكه خود نيز به همان فساد اخلاقى دچار مىشوند. ازاينرو، كسانى كه به پايدارى ايمان خود اعتماد ندارند، نبايد به بهانه هدايت افراد فاسدالاخلاق با آنها طرح دوستى بريزند؛ زيرا ممكن است دزدان دين و ايمان، گوهر شرف از كفشان بربايند. امام على عليه السلام نسبت به همنشينى با اين افراد چنين هشدار مىدهد:
جَلِيسُ الشَّرِّ نِقْمةٌ.(1)
همنشين بد، مايه عذاب است.
در سخن زيباى ديگرى كه اهل سنت از آن حضرت نقل كردهاند، مىفرمايد:
لا تَصْحَبْ الشَّرِيْرَ فَانَّ طَبْعَكَ يَسْرِقُ مِنْ طَبْعِهِ وَ أَنْتَ لا تَعْلَمْ.(2)
با افراد بد همنشين مشو؛ زيرا طبيعت تو از طبيعت او مىدزدد بدون آنكه خود آگاه شوى.
داد و ستد از ضرورتهاى زندگى دنيايى است. در اين راستا، با خدمترسانى و تأمين نيازهاى زندگى مردم به قصد قربت مىتوان وسيله تعالى و تكامل خويش را فراهم ساخت، به شرطى كه هدف و مقصد گم نشود. متأسفانه برخى انسانهاى سستايمان، به نامِ كسب و كار و داد و ستد، به شكلهاى مختلف، مردم را فريب مىدهند و از راه نامشروع، كيسههاى خود را پر مىكنند و خوشحالند كه مالى انباشتهاند، غافل از اينكه با چنين كارهايى هر چه بيشتر از شرف و انسانيت دور مىشوند.
اينان دزدانى نقابدارند كه در پوشش كسب و كار، چهره اصلى خود را پنهان كردهاند. آنان فراموش كردهاند كه در جامعه اسلامى، همه با هم برادرند و متاع دنيا ناپايدار است و اين نوع مالاندوزى، پايان خوشى ندارد و هيچ مالى را نمىتوانند به جهان باقى ببرند. مگر نه اينكه ثروت و دارايى تنها تا سرمنزل تاريك اول در اين سفر طولانى و جاويد با ما همراه هستند. پس چرا با هدف خدمت به مردم، به كسب خود رنگ الهى نزنيم و با اين صبغه خدايى، نام نيك از خود بر جا نگذاريم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
شَرُّ النَّاسِ مَنْ يَغُشُّ النَّاسَ.(1)
بدترين مردم كسى است كه مردم را فريب دهد.
در سخن ديگرى مىفرمايد:
الْمُؤْمِنُ اخُو الْمُؤْمِنِ فَلا يَغُشُّهُ وَ لا يَعِيْبُه.(2)
مؤمن برادر مؤمن است. بدين جهت برادرش را فريب نمىدهد و بر او عيب نمىنهد.
چاپلوسى براى به دست آوردن موقعيتى نزد افراد صاحب منزلت يا به دست آوردن مالى از افراد ثروتمند صورت مىپذيرد. چاپلوسى معمولًا از حرص و طمع سرچشمه مىگيرد و انسان به طمع مال به اين كار دست مىزند تا خود را به صاحبان مال نزديك سازد. چاپلوسى از قدر و منزلت
انسان مىكاهد و او را در نگاه ديگران سبك مىكند. در حقيقت، چاپلوس روحى كوچك و همتى پست دارد و براى حيثيت انسانى خود هيچ ارزشى قائل نيست. ممكن است چاپلوس به ظاهر مورد احترام ديگران باشد، ولى همه مىدانند كه حيثيت انسانى خود را به بهاى اندكى فروخته است و به او با ديده حقارت مىنگرند. انسان با ايمان كه خداوند را مالك حقيقى جهان مىداند و معتقد است آدمى تنها با اراده الهى مىتواند اوج بگيرد، هيچگاه خود را به افرادى كه توانايىهاى مالى و موقعيتى آنان زودگذر است، نزديك نمىسازد. چنين انسانى هرگز رويه چاپلوسان دنياگرا را در پيش نمىگيرد؛ همانهايى كه حضرت على عليه السلام به شدت آنان را نكوهش مىكند و مىفرمايد:
ايَّاكَ وَالْمَلَقَ فَانَّ الْمَلَقَ لَيْسَ مِنْ خَلائِقِ الْإِيمانِ.(1)
از چاپلوسى بپرهيز؛ كه چاپلوسى، روش مردم باايمان نيست.
حضرت على عليه السلام بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
مَنْ جَلَسَ فِى ظِلِّ الْمَلَقَ لَمْ يَسْتَقِرَّ بِهِ مَوْضِعُهِ لِكِثْرَةِ تَنَقُّلِهِ و تَصَرُّفِهِ مَعَ الْطِّبَاعِ وَ عَرَفَهُ النّاسُ بَالْخَدِيعَةِ.(2)
كسى كه در سايه چاپلوسى، بنشيند جايگاه خود را استقرار نخواهد بخشيد به جهت آنكه براى خوشايند ديگران به طور مكرر از اين رو به آن رو مىشود و مردم وى را فريبكار خواهند شناخت (و به او اعتماد نخواهند كرد).
هيچ چيز در دنيا مانند دروغ و شهادت ناروا، زشت و ناپسند نيست.
سفارش جدى پيشوايان دين براى تزكيه و تهذيب، در پيش گرفتن راستى و صداقت است. آنان راستگويى را مايه نجات آدمى مىدانند و معتقدند انسان مؤمن نبايد هيچگاه خود را به زشتى دروغ بيالايد. با اين حال مىبينيم كسانى كه جز به منافع مادى نمىانديشند، بسيارى از اوقات با شهادتهاى دروغين به پاىمال كردن حق ديگران مىپردازند. آنها در اين راه، آشنا و بيگانه نمىشناسند و هرجا كه منافع مادىشان ايجاب كند، به سادگى، شهادت ناحق مىدهند، بدون آنكه دچار عذاب وجدان شوند. يك روز به نفع شما شهادت مىدهند و فردا به زيان شما؛ تا سنگينى كفه ترازو به كدام سو باشد. بايد از اين افراد دورو و دسيسههايشان همواره بر حذر بود كه حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ شَهِدَ لَكَ بِالْباطِلِ شَهِدَ عَلَيْكَ بِمِثْلِهِ.(1)
هر كس به سود تو شهادت باطل دهد، به زيان تو نيز چنين خواهد كرد.
زيرا اينگونه انسانها نه به دين پاىبندند تا از چنين كارى دورى كنند و نه به اصول انسانى آن حضرت به نقل اهل سنت مىفرمايد:
لا مُرُوَّةَ لِلكَذُوبِ.(2)
دروغگو جوانمردى ندارد.
كريمان و بخشندگان افزون بر اينكه نزد ديگران بزرگوارند، در درون خود نيز احساس آرامش و آسايش دارند، ولى انسانهاى خسيس هماره در رنج و عذاب هستند و از نظر معنوى هم جزو عقبافتادگان كاروان انسانيتند. به همين دليل، دل بستن بيش از اندازه به مال دنيا نشانه پستهمتى است؛ چون كسى كه همت عالى داشته باشد، مقام خود را بالاتر از آن مىداند كه قدرت دل كندن از مال و دارايى را نداشته باشد.
البته ولخرجى هم كار ناپسندى است؛ چون مال در حقيقت امانتى است كه خداوند به انسان سپرده است تا آن را براى برآوردن نيازهاى زندگى خود يا ديگران مصرف كند. كسى كه اين امانت را بيهوده صرف مىكند، به امانت الهى خيانت كرده است. به راستى، چگونه انسانى مىتواند به خود بقبولاند پس از آنكه سختىها و مشكلات را بر خود هموار ساخته و مالى اندوخته است، از هزينه كردن دارايى براى خود، فرزندانش و برادران دينىاش كوتاهى كند. كسى كه ثروت خود را وسيلهاى براى گشودن درهاى بهشت قرار مىدهد و با عقل و تدبير برنامهريزى درست و آن را در اختيار ديگران قرار مىدهد، بىشك، مورد توجه خداوند و محبوب خلق خواهد بود.
امام على عليه السلام در نكوهش اين خصلت مىفرمايد:
ابْخَلُ النَّاسِ مَنْ بَخِلَ عَلى نَفْسِهِ بِمالِهِ وَ خَلَفَهُ لِوُرَّاثِهِ.(1)
خسيسترين مردم كسى است كه از مصرف مال براى خودش دريغ كند و مالش براى وارثان بماند.
1) غررالحكم، ج 2، ص 449
در سخن زيباى ديگر بنا به نقل اهل سنت مىفرمايد:
بَشِّرْ مَالَ الْبَخِيلِ بِحَادِثٍ اوْ وَارِثٍ.(1)
به بخيل بشارت ده كه مالش را يا حوادث ببرد يا نصيب وارث شود.
يكى از روشهاى تربيتى، ارشاد و راهنمايى با زبانى نرم و ملايم است. هيچ انسانى دوست ندارد پيوسته مورد نكوهش ديگران قرار گيرد، ولى اگر اين راهنمايىها غيرمستقيم ارايه شود، خواهد پذيرفت. متأسفانه گاهى افرادى به بهانه اينكه مىخواهند شخصى را نصيحت و اصلاح كنند، به سرزنش او مىپردازند و در اين كار افراط مىكنند. بىشك، چنين توبيخهايى، نه تنها جنبه تربيتى و سازنده ندارد، بلكه در طرف مقابل عقده و ناراحتى ايجاد مىكند و سبب مىشود نسبت به گوينده احساس لجاجت و دشمنى هم پيدا كند. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
الْافْراطُ فِى الْمَلامَةِ يَشُبُّ نارَ الْلِّجاجَةِ.(2)
زيادهروى كردن در سرزنش موجب برافروخته شدن آتش لجاجت مىشود.
در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند، در اين باره مىفرمايد:
إذا عاتَبْتَ الْحَدَثَ فَاتْرُكْ لَهُ مَوْضِعَاً مِنْ ذَنْبِهِ لِئَلّا يَحْمِلَهُ الْاحْرَاجُ عَلَى الْمَكَابَرَةِ.
هنگامى كه نوجوان را ملامت مىكنى، گريزگاهى براى توجيه كار خطايش بازگذار تا در تنگنا نيفتد و به ستيزهجويى نپردازد.
كمگويى و گزيدهگويى نشانه حكمت است. زيادهروى در هر كارى ناپسند است و در سخن گفتن محسوستر است. انسانهاى زيادهگو به تدريج موقعيت و اعتبار خود را از دست مىدهند و اين كار سبب مىشود اطرافيان از او فاصله بگيرند. البته انسانها هميشه به همصحبت نياز دارند و بايد با سخن گفتن به آرامش برسند. قدرت بيان، نعمتِ ارزشمندى است كه خداوند آن را در ميان موجودات به اشرف مخلوقات عنايت فرموده است. در پرتو سخنان آموزنده، انتقال تجربه صورت مىگيرد. هنگام صحبت كردن با ديگران تلاش كنيد، گفتارتان ملالآور نباشد. از تكرار مطالب بپرهيزيد و طرف مقابل را مجبور به شنيدن سخنانتان نكنيد.
هيچگاه جانب اعتدال را از دست ندهيد و به اندازه و آرام سخن بگوييد تا براى ديگران نيز لذتبخش و شادىآفرين باشد. اين كار پايههاى دوستى و همنشينى را تحكيم مىكند. حضرت على عليه السلام در سخنى آموزنده مىفرمايد:
كَثِرَةُ الكَلامِ يُمِلُّ الإخوان.(1)
زيادهگويى، دوستان را خسته مىكند.
ازاينرو، بهتر است يا انسان كمگويى كند و اگر سخن نيك نمىتواند بگويد، سكوت كند كه حضرت در كلامى ديگر كه اهل سنت و شيعه نقل كردهاند، مىفرمايد:
1) غررالحكم
الْصُّمْتُ خَيْرٌ مِنَ الْكَلامِ فِى غَيْرِ مَنْفَعَةٍ.(1)
سكوت نيكوتر است از سخنى كه در آن سودى نيست.
شايسته نيست كه انسان از شكست ديگران خشنود شود. حتى اگر با ديگرى اختلاف دارد، نبايد از شكست و گرفتارى آنان اظهار رضايت كند؛ انسان مؤمن حتى براى نجات جان مخالفان خود، جانش را به خطر مىاندازد. او نه تنها از سقوط مخالفان دلشاد نمىشود، بلكه برعكس به كمك آنها نيز مىشتابد. شايسته نيست در دنيايى كه هيچكس از فرداى خويش باخبر نيست، از فرو افتادن و شكست خوردن ديگران مغرور و شادمان شود. حضرت على عليه السلام بنابر نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
لا تَفْرَحَنَّ بِسَقْطَةِ غَيْرِكَ فَانَّكَ لا تَدْرى ما يُحْدِثُ بِكَ الزَّمانُ.(2)
از زمين خوردن كسى خوشحال مباش؛ زيرا نمىدانى روزگار چه بر سرت خواهد آورد.
انسانى كه از تعادل روحى و روانى برخوردار است، نسبت به ديگران بدبينى و خوشبينى افراطى ندارد، بلكه با ديگران آنگونه كه هستند، برخورد مىكند. در مقابل، برخى از مردم به بيمارى بدگمانى دچارند، به گونهاى كه با بدگمانى به همه چيز مىنگرند. اين افراد حتى گاهى به نزديكترين اعضاى خانواده خود نيز بدگمان هستند و به بهانههاى بيهوده با ديگران درگير مىشوند. نقطه مقابل اين امر، خوشبينى بيش از
اندازه است كه آن هم درست نيست و شايد زيانهاى ناشى از آن از زيان بدبينى كمتر نباشد. انسان متعادل بايد افزون بر پرهيز از بدبينى افراطى، مراقب زيانهاى خوشبينى زياد هم باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ لَمْ يَحْسُنْ ظَنُّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ كُلّ احَدٍ.(1)
هر كس كه گمانش نيكو نباشد [بدگمان باشد]، از همهكس هراس دارد.
حضرت در كلامى ديگر كه شيعه و اهل سنت نقل كردهاند، مىفرمايد:
قَارِنْ اهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ اهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ مِنْهُمْ وَ لا تَغْلِبَنِّ عَلَيْكَ سُوْءُ الظَّنِّ.(2)
به نيكوكاران نزديك شو تا از آنان گردى و از بدكاران دور شو تا از آنان جدا گردى، ولى درباره ديگران بدگمانى بر تو چيره نشود.
حيا از ويژگىهاى اخلاقى اهل ايمان و عاملى براى دور نگهداشتن آدمى از آتش دوزخ به شمار مىرود. بنابراين، بايد تا آنجا كه مىتوانيم، خود را به زيور حيا آراسته سازيم. گاهى اوقات انسان در موقعيتى قرار مىگيرد كه بايد از حقوق خود دفاع كند يا با دادن تذكرى، ديگران را از كارهاى ناشايست بازدارد. با اين حال، توانايى اين كار را ندارد و آن را به حساب شرم و حياى خود مىگذارد، در حالى كه حيا با شرم بىجا تفاوت
دارد. شرم بىجا، نشانه ضعف روح است و حيا، نشانه بزرگى و عظمت روح و اين دو هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند. بنابراين، كسى كه از مردم شرم مىكند و بر اثر آن از حقوق مشروع خود محروم مىماند، بايد اين كار را به حساب ناتوانى بگذارد، نه حيا. امام على عليه السلام مىفرمايد:
مَنِ اسْتَحْيى مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ فَهُوَ أَحْمَقُ.(1)
هر كس از گفتن حق شرم ورزد، احمق است.
حضرت در سخنى بنا بر نقل اهل سنت مىفرمايد:
آفَةُ الْحَياءِ الْضَّعْفِ.(2)
آفت حيا، ناتوانى است.
ممكن است انسان در زندگى اجتماعى با ديگران اختلاف پيدا كند و گاهى زيانهاى جسمى يا مالى نيز متوجه او شود. بعضىها وقتى با كسى اختلاف پيدا مىكنند، براى آنكه عقده دل خود را خالى كنند، براى ديگرى آرزوى مرگ مىكنند و او را مورد لعن و نفرين قرار مىدهند كه عادت بسيار زشتى است. اين افراد داراى روحيه انتقامجويىاند، تا اندازهاى كه حاضرند براى شادى خود، جان و مال ديگران نابود شود. اين در حالى است كه انسان مؤمن هرگز حاضر نيست شاهد مرگ و نابودى ديگران باشد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
شَرُّ النَّاسِ مَنْ يَبْتَغىِ الْغَوائِلَ لِلنَّاسِ.(3)
بدترين مردم كسى است كه براى مردم آرزوى مرگ و گرفتارى كند.
در كلامى ديگر كه شيعه و اهل سنت از آن حضرت روايت كردهاند، مىفرمايد:
احْبِبْ لِلنَّاسِ الْخَيْرَ فِانَّ هذِهِ مِنْ اخْلاقِ الرَّفِيعَةِ.(1)
نيكى و خوبى را براى مردم دوست بدار كه چنين خلقى از برترين اخلاقهاست.
بىشك، هر انسانى كم و بيش عيبهايى دارد. برخى عيبهاى خود را مىبينند و اميدوارند كه آنها را به تدريج برطرف كنند و برخى ديگر نه تنها عيبشان را نمىبينند، بلكه با تقديس خود، عيبشان را به ديگران نسبت مىدهند. اين كار از دو جهت آفتزاست. اول اينكه وقتى به وجود عيب در خويش معترف نباشيم، چگونه مىتوانيم در پى اصلاح آن برآييم. پس از اين نظر، آن عيب همواره با ما خواهد بود. ديگر اينكه با فرافكنى، ديگران را به عيبى متهم مىكنيم كه هرگز در آنان نيست و تنها به پندار خود به آنان نسبت ناروا دادهايم. امام على عليه السلام مىفرمايد:
اكْبَرُ الْعَيْبِ انْ تَعِيبَ غَيْرَكَ بِما هُوَ فِيكَ.
بزرگترين عيب اين است كه عيبى را كه در تو هست، به ديگران نسبت دهى.
در آموزههاى روايى اسلام آمده است كه هر آنچه را براى خود
1) كنز العمال، ج 16، ص 178
مىپسندى، براى ديگران نيز بخواه. اين آموزه از مؤمنان مىخواهد كه براى ديگران جز خير و صلاح نخواهند و در دعاهاى خود نيز از خداوند خير و خوبى را براى آنان بخواهند. با وجود اين، برخى افراد بر اثر بدآموزىها يا احساس حسادت و در پى برخى عقدهها، همواره تلاش مىكنند كه براى ديگران مشكلاتى به وجود آورند. ممكن است كسى بدون هيچ سابقه دشمنى و فقط براى لذت بردن به اين كار غيرانسانى دست بزند. بدون شك، چنين افرادى اگر هر چه زودتر به اصلاح خويش نپردازند، كارشان به جاى خطرناكى خواهد كشيد. حضرت على عليه السلام بنا به نقل شيعه و اهل سنت مىفرمايد:
مَنْ حَفَرَ لِاخيهِ الْمُؤْمِنِ بِئْراً اوقِعَ فِيها.(1)
هر كس براى برادر مؤمن خود چاهى بكند، خود در آن خواهد افتاد.
برخى افراد در مقابل هر كارى، واكنش تندى نشان مىدهند و با اين كار، فكر و روح خود را درگير و زندگى را بر خود و اطرافيانشان دشوار مىسازند. اينان از كاه، كوه مىسازند و كار را از آنچه هست، بدتر و پيچيدهتر مىكنند، به گونهاى كه گرههايى در زندگىشان ايجاد مىشود كه ديگر به راحتى قابل گشودن نيست. ممكن است شخصى از روى نادانى، سخن ناروايى به شما بگويد و تلاش كند براى رسيدن به مقاصد نامطلوبش، با شما درگير شود. در چنين مواردى، مصلحت ايجاب مىكند كه سخن او را نشنيده بگيريد تا جلوى شرارت او گرفته شود و از شرش در
1) غررالحكم، ص 369؛ سجع الحمام، ص 398
امان بمانيد. قرار نيست كه انسان در مقابل همه چيز واكنش نشان دهد؛ زيرا بسيارى از امور از قدرت آدمى خارجند. تغافل در امور روزانه، در برخى شرايطى بسيار ضرورى است. چه بسا اگر انسان چنين نكند، زيانهاى جبرانناپذيرى برايش به بار خواهد آمد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
مَنْ لَمْ يَتَغافَلْ وَ لا يَغُضُّ عَنْ كَثِيرٍ مِنَ الْامُورِ تَنَقَّصَتْ عِيشَتُهُ.(1)
هر كس تغافل نكند و از بسيارى از آنچه مىبيند، چشم نپوشد، در زندگى راحتى نمىبيند.
اما اگر در برابر گفته افراد نادان انسان تغافل بورزد و با حلم و بردبارى روبهرو گردد مردم حق را به جانب او خواهند دانست و شخص نادان را سرزنش خواهند نمود. همچنانه على عليه السلام در سخنى كه اهل سنت روايت نمودهاند مىفرمايد:
بِالْحِلْمَ عَنْ السَّفِيهِ تَكثِرُ الْانْصَارُ عَلَيْهِ.(2)
با بردبارى در مقابل افراد نادان ياران بر عليه او زياد خواهند شد.
برقرارى ارتباط صميمى و نزديك با مردم، يكى از رمزهاى موفقيت آدمى است. خداوند كريم در قرآن به پيامبرش فرمان مىدهد كه بال عطوفتت را زير پاى پيروانت بگستران.(3)بهطور كلى، جاذبه شخصيتى هر كس، تا حد زيادى مرهون رفتار محبتآميز او با مردم و رعايت ارزش و
كرامت انسانهاست. بنابراين، از راههاى نفوذ در قلب مردم، داشتن رفتار دوستانه و محبتآميز است. در مقابل، دشمنى با مردم سبب دورى و بدبينى و گريزان شدن مردم از اطراف انسان مىشود. انسان در روابط اجتماعى خود به دوستان قابل اعتماد و باايمان نياز دارد. اگر در پى دشمنى با آنها برآيد، به تدريج، رشته محبتها مىگسلد و مردم از پيرامون او پراكنده مىشوند. هر كسى به دوستى دلسوز و راهنمايى مهربان نياز دارد.
كينهتوزى سبب مىشود كه انسان، ياران دلسوز و راهنمايان راهآشنا را از دست بدهد و در وادى گمراهى و تاريكى گام بردارد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
رَأْسُ الْجَهْلِ مُعاداةُ النّاسِ.(1)
دشمنى با مردم رأس گمراهى است.
نشانه كينه نداشتن چند امر است كه حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت روايت كردهاند بيان كرده:
اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَكَ، اكْرِمْ مَنْ اهَانَكَ احْسِنْ الى مَنْ اسَاءَ الَيْكَ.(2)
كسى كه به تو ستم نموده ببخش و آن كسى كه به تو توهين نموده گرامى بدار و نسبت به كسى كه به تو بدى نموده نيكى كن، (اگر كسى چنين باشد از كينه بدور بوده محبوب مردم مىشود).
دروغ، خانه دل انسان را سياه مىكند و سبب وارونه ساختن حقايق مىشود. دروغگويى در هر شكل آن منفور و مغضوب خداوند است.
گاهى گناه دروغگو سنگينتر هم مىشود و آن، زمانى است كه شخص سخن دروغى را به بزرگان نسبت بدهد. براى مثال، بگويد فلان پيامبر يا امام يا فلان بزرگ، چنين و چنان گفته است. بىشك، اينگونه دروغها مىتواند سبب انحراف مردم شود؛ زيرا بسيارى از مردم، اين سخن را به اين پندار كه سخن بزرگان است، مىپذيرند و پايه رفتار و عقايد خود قرار مىدهند. البته گناه چنين انحرافى، بسيار سنگين و متوجه دورغگو خواهد بود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
ما اقْبَحَ الكَذِبَ بِذَوِى الْفَضْلِ.(1)
چهقدر زشت است دروغ بستن به صاحبان فضيلت.
آن حضرت در سخنى ديگر كه اهل سنت نقل نمودهاند به يكى از مصاديق بارز چنين كذبى اشاره كرده مىفرمايد:
انّ مِنْ اعْظَمِ الْفَرى. انْ يَقُولَ عَلى رَسُولِ اللَّهِ مَا لَمْ يَقُلْ.(2)
از بزرگترين افتراها آن است كه كسى به رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى را نسبت دهد كه آن حضرت نگفته.
كتابنامه
ابوحامد غزالى، احياء علوم الدين، بيروت، دارالمعرفة.
محمد بن حبيب الله شنقيطى، اميرالمؤمنين على بن ابىطالب فى مناقبه ومشاهده و حكمه (كفاية الطالب)، بيروت، دار ابن زيدون، چاپ اول، 1409 ه. ق.
ابن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، منشورات اعلمى.
محمد بن سلامه قضايى، دستور معالم الحكم و ماثور مكارم الشيم، بيروت، شركت دارالارقم بن ابى ارقم، 1418 ه. ق.
على الجندى، محمد يوسف محجوب، محمد ابوالفضل ابراهيم، سجع الحمام فى حكم الامام اميرالمؤمنين على بنابى طالب عليه السلام، قاهره، مكتبة الانجلو المصرية، 1967 م.
على متقى هندى حنفى، كنز العمال، بيروت، مؤسسه الرسالة.
اسماعيل بن محمد عجلونى، كشف الخفاء، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1408 ه. ق.
احمد بن حجر عسقلانى شافعى، فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، بيروت،
دارالمعرفة، چاپ دوم.
احمد بن مروان دينورى، المجالسة و جواهر العلم، بيروت، دار ابن حزم، چاپ اول، 1403 ه. ق.
رشيد بن وطواط، مطلوب كل طالب، همراه شرح ماه كلمه ابن ميثم بحرانى، قم، منشورات جامعه مدرسين.
عمرو بن بحر جاحظ، البيان و التبيين، بيروت، دار صعب.
جلال الدين مولوى، مثنوى، تهران، اميركبير، نهم، 62.
فخر رازى، تفسير كبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1421 ه. ق.
علامه محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء.
محمد عبدالرؤوف مناوى شافعى، فيض القدير فى شرح جامع الصغير، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1415 ه. ق.
غرر الحكم.
اصول كافى.
نهج البلاغه.(1)
[1] ( 1). جلال الدين مولوى، مثنوى و معنوى، تهران، امير كبير، 1369، ج 9، دفتر اوّل، صص 187 و 183
[2] ( 1). بقره: 207
[3] ( 2). مائده: 55
[4] ( 3). انسان، 9
[5] ( 4). من جاهدنا فينا لنهدينّهم سبلنا وانّ اللَّه لمع المحسنين.( عنكبوت، 69) يا أيّها الذين آمنوا ان تتّقوا اللَّه يجعل لكم فرقاناً( انفال، 29)
[6] ( 5). وانزل اللَّه عليك الكتاب والحكمة وعلّمك ما لم تكن تعلم( نساء، 113)
[7] ( 1). عمر بن بحر حاجط، البيان و التبيين، بيروت، دار صعب، ج 1، ص 58
[8] ( 2). مطلوب كل طالب، ص 2
[9] ( 1). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 188
[10] ( 2). شيخ طوسى، الامالى، ص 479
[11] ( 1). نهج البلاغه، نامه 53
[12] ( 2). محمدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 8، ص 69
[13] ( 1). نهج البلاغه، نامه 46
[14] ( 2). كافى، ج 1، ص 294
[15] ( 1). نهج البلاغه، نامه 53
[16] ( 2). همان
1) سيد حسين اسحاقى، چگونه زيستن درسهايى از چشمه سار حكمت امام على عليه السلام به روايت شيعه و سنى، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1386.
[17] ( 1). همان، نامه 67
[18] ( 2). على رفيعى علامه و دشتى، سيره امام على عليه السلام، ص 79[ دانشنامه امام على عليه السلام]
[19] ( 3). كافى، ج 5، ص 54
[20] ( 1). همان، ج 2، ص 84
[21] ( 2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 157
[22] ( 3). غررالحكم، ص 67
[23] ( 1). حسن بن ابىالحسن ديلمى، ارشاد القلوب، ج 2، ص 22
[24] ( 2). بحارالانوار، ج 43، ص 31
[25] ( 1). همان، ج 78، ص 32
[26] ( 2). نهج البلاغه، نامه 47
[27] ( 3). همان، نامه 31
[28] ( 1). قاضى نوراللَّه شوشترى، احقاق الحق، ج 4، ص 101
[29] ( 1). مطلوب كل طالب، قم، مركز انتشارات اسلامى، ص 2
[30] ( 1). نهج البلاغه، كلمات قصار، ش 319؛ سجع الحمام فى حكم الامام، على الجندى، قاهره، مكتبة انجلو مصريه، ص 365
[31] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 441
[32] ( 2). محمد شنقيطى، كفاية الطالب، بيروت، دار ابن زيدون، ص 213
[33] ( 1). غررالحكم و دررالكلم، ج 4، ص 180
[34] ( 2). رشيدالدين وطواط، مطلوب كل طالب، دفتر انتشارات اسلامى، ص 10، كلمه 17
[35] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 197
[36] ( 2). سجع الحمام، ص 418
[37] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 258
[38] ( 2). سجع الحمام، ص 162
[39] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 97
[40] ( 2). على متقى هندى، كنز العمال، بيروت، مؤسسه الرساله، ج 3، ص 75
[41] ( 1). اصول كافى، ج 2، ص 453
[42] ( 2). احمد بن مروان دينورى، المجالس و الجواهر، بيروت، دار ابن حزم، ج 1، ص 288
[43] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 276
[44] ( 2). سجع الحمام، ص 319
[45] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 212
[46] ( 2). كفاية الطالب، ص 69
[47] ( 1). غررالحكم، ج 1، ص 372؛ محمد بن سلامه قضايى، دستور معالم الحكم، بيروت، شركت دار ارقم بن ابى ارقم، ص 67
[48] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 431
[49] ( 2). سجع الحمام، ص 342
[50] ( 1). همان، ج 2، ص 262
[51] ( 2). ابوحامد غزالى، احياء علوم الدين، بيروت، دارالمعرفة، ج 2، ص 206
[52] ( 1). غررالحكم، ج 1، ص 347
[53] ( 2). سجع الحمام، ص 71
[54] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 181
[55] ( 2). كنز العمال، ج 6، ص 175
[56] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 251
[57] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 175
[58] ( 3). غررالحكم، ج 6، ص 415
[59] ( 1). دستور معالم الحكم، ص 69
[60] ( 2). غررالحكم، ج 5، ص 445
[61] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 173
[62] ( 1). غررالحكم، ج 1، ص 228
[63] ( 2). سجع الحمام، ص 72
[64] ( 3). غررالحكم، ج 4، ص 412
[65] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 216
[66] ( 2). غررالحكم، ج 3، ص 264
[67] ( 1). دستور معالم الحكم، ص 142
[68] ( 2). غررالحكم، ج 5، ص 369
[69] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 193
[70] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 133
[71] ( 2). سجع الحمام، ص 111
[72] ( 1). غررالحكم، ص 410
[73] ( 2). سجع الحمام، ص 381
[74] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 18
[75] ( 2). سجع الحمام، ص 420
[76] ( 1). همان، ج 1، ص 264
[77] ( 2). سجع الحمام، ص 173
[78] ( 1). همان، ج 4، ص 551
[79] ( 2). سجع الحمام، ص 203
[80] ( 3). غررالحكم، ج 2، ص 106
[81] ( 1). سجع الحمام، ص 202
[82] ( 2). غررالحكم، ج 1، ص 297
[83] ( 3). سجع الحمام، ص 80
[84] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 80
[85] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 176
[86] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 365
[87] ( 3). كنز العمال، ج 10، ص 304
[88] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 182
[89] ( 2). سجع الحمام، ص 381؛ نهج البلاغه، قصار 188
[90] ( 1). غرر الحكم، ج 2، ص 130
[91] ( 2). سجع الحمام
[92] ( 1). نهج البلاغه، كلمات قصار
[93] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 177
[94] ( 1). مطلوب كل طالب، كلمه 69، ص 34
[95] ( 2). غررالحكم، ج 5، ص 162
[96] ( 1). همان، ج 2، ص 153
[97] ( 2). سجع الحمام، ص 399
[98] ( 1). غرر الحكم، ج 3، ص 445
[99] ( 2). كنز العمال، ج 10، ص 261
[100] ( 1). غرر الحكم، ج 4، ص 274؛ سجع الحمام، ص 231
[101] ( 2). غرر الحكم، ج 3، ص 132
[102] ( 1). سجع الحمام، ص 276
[103] ( 2). غرر الحكم، ج 2، ص 413
[104] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 175
[105] ( 2). غررالحكم، ص 58
[106] ( 3). همان، ج 1، ص 366
[107] سيد حسين اسحاقى، چگونه زيستن (درسهايى از چشمه سار حكمت امام على عليه السلام به روايت شيعه و سنى)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1386.
[108] ( 1). همان، ج 2، ص 239
[109] ( 2). سجع الحمام، ص 37
[110] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 137
[111] ( 2). كنز العمال، ج 10، ص 261
[112] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 139
[113] ( 2). همان، ج 63، ص 418
[114] ( 1). سجع الحمام، ص 250
[115] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 342
[116] ( 3). كنز العمال، ج 16، ص 197
[117] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 267
[118] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 172؛ نهج البلاغه، نامه 31
[119] ( 2). غررالحكم، ج 5، ص 139
[120] ( 1). سجع الحمام، ص 257
[121] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 49
[122] ( 1). همان، ج 5، ص 253
[123] ( 2). سجع الحمام، ص 398
[124] ( 1). غرر الحكم، ج 2، ص 227
[125] ( 2). سجع الحمام، ص 112
[126] ( 1). غرر الحكم، ج 2، ص 75
[127] ( 2). سجع الحمام، ص 60
[128] ( 1). غرر الحكم، ج 4، ص 329
[129] ( 2). سجع الحمام، ص 472
[130] ( 1). غرر الحكم، ج 1، ص 346
[131] ( 2). مطلوب كل طالب، صص 47 و 48
[132] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 416
[133] ( 1). سجع الحمام، ص 236
[134] ( 2). غررالحكم، ج 4، ص 169
[135] ( 1). كفاية الطالب، ج 223
[136] ( 2). غررالحكم، ص 433
[137] ( 1). طوائف الحكم، ج 2، ص 292
[138] ( 2). سجع الحمام، ص 272
[139] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 414
[140] ( 2). سجع الحمام، ص 187
[141] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 69
[142] ( 1). كفاية الطالب، ص 213
[143] ( 1). سفينةالبحار، ج 1، ص 30؛ فتح البارى، ج 11، ص 202؛ كنز العمال، ج 3، ص 818
[144] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 2
[145] ( 1). كفاية الطالب، ص 209؛ نهج البلاغه، قصار 92
[146] ( 2). غررالحكم، ج 3، ص 131
[147] ( 1). كشف الخفاء، ج 1، ص 421
[148] ( 2). غررالحكم، ج 3، ص 406
[149] ( 1). سجع الحمام، ص 325
[150] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 345؛ سجع الحمام، ص 306
[151] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 122
[152] ( 2). سجع الحمام، ص 265
[153] ( 1). غررالحكم، ص 183
[154] ( 2). سجع الحمام، ص 41
[155] ( 1). غررالحكم، ج 1، ص 270
[156] ( 2). سجع الحمام، ص 239
[157] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 386
[158] ( 2). سجع الحمام، ص 391
[159] ( 1). همان، ص 12، كلمه 23
[160] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 187
[161] ( 2). آل عمران: 159
[162] ( 3). شورا: 38
[163] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 158
[164] ( 2). سجع الحمام، ص 386
[165] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 168
[166] ( 2). سجع الحمام، ص 399
[167] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 9
[168] ( 2). سجع الحمام، ص 332
[169] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 134
[170] ( 2). سجع الحمام، ص 65
[171] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 136
[172] ( 2). سجع الحمام، ص 266
[173] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 149
[174] ( 2). همان، ج 5، ص 461
[175] ( 1). سجع الحمام، ص 295
[176] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 115
[177] ( 2). سجع الحمام، ص 288
[178] ( 3). غرر الحكم، ج 6، ص 324
[179] ( 1). سجع الحمام، ص 327
[180] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 411؛ سجع الحمام، ص 183
[181] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 115
[182] ( 2). سجع الحمام، ص 47
[183] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 608
[184] ( 2). سجع الحمام، ص 455
[185] ( 1). كنزالعمال، ج 5، ص 223
[186] ( 2). غررالحكم، ص 425
[187] ( 1). سجع الحمام، ج 2، ص 573
[188] ( 2). غرر الحكم، ج 2، ص 573
[189] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 172
[190] ( 2). غرر الحكم، ج 1، ص 354
[191] ( 3). مطلوب كل طالب، ص 38، كلمه 78
[192] ( 1). غرر الحكم، ص 283
[193] ( 2). سجع الحمام، ص 340
[194] ( 1). همان، ج 5، ص 184
[195] ( 1). غرر الحكم، ج 2، ص 235
[196] ( 2). مطلوب كل طالب، ص 21، كلمه 40
[197] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 581
[198] ( 2). سجع الحمام، ص 123
[199] ( 1). نحل: 50
[200] ( 2). نهجالبلاغه، كلمات قصار 228؛ كنز العمال، ج 2، ص 451
[201] ( 1). غررالحكم، ص 256
[202] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 176
[203] ( 3).( نااميدى نيكو همان چيزى است كه در دست مردم است)
[204] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 29؛ سجع الحمام، ص 429
[205] ( 2). نهجالبلاغه، نامه شماره 47
[206] سيد حسين اسحاقى، چگونه زيستن (درسهايى از چشمه سار حكمت امام على عليه السلام به روايت شيعه و سنى)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1386.
[207] ( 1). تاريخ طبرى، ج 4، ص 113
[208] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 261
[209] ( 3). مطلوب كل طالب، ص 47، كلمه 24
[210] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 339
[211] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 180
[212] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 410
[213] ( 2). سجع الحمام، ص 328
[214] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 266؛ كنز العمال، ج 16، ص 197
[215] ( 2). غرر الحكم، ج 1، ص 246
[216] ( 1). مطلوب كل طالب، ص 30، كلمه 61
[217] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 160
[218] ( 3). سجع الحمام، ص 118
[219] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 333
[220] ( 1). همان، ج 2، ص 6
[221] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 181
[222] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 360.
[223] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 182
[224] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 84؛ سجع الحمام، ص 352
[225] ( 2). همان، ج 2، ص 183؛ كفاية الطالب، ص 220
[226] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 404
[227] ( 1). غرر الحكم، ج 1، ص 291
[228] ( 2). كنز العمال، ج 10، ص 263
[229] ( 1). غرر الحكم، ج 1، ص 148
[230] ( 2). سجع الحمام، ص 138
[231] ( 3). غرر الحكم، ج 2، ص 337
[232] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 409
[233] ( 2). سجع الحمام، ص 300
[234] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 413
[235] ( 2). مطلوب كل طالب، ص 39، كلمه 80
[236] ( 3). مطلوب كل طالب، ص 6، كلمه 8
[237] ( 1). غرر الحكم، ص 272
[238] ( 2). همان، ج 1، ص 391
[239] ( 3). سجع الحمام، ص 73
[240] ( 1). غررالحكم، ج 1، ص 391
[241] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 182
[242] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 268
[243] ( 2). مطلوب كل طالب، ص 23، كلمه 44
[244] ( 1). غررالحكم، ص 299
[245] ( 2). همان، ج 4، ص 473
[246] ( 1). سجع الحمام، ص 71
[247] ( 2). غررالحكم، ج 4، ص 64
[248] ( 3). سجع الحمام، ص 118
[249] ( 1). سجع الحمام، ص 118
[250] ( 2). كفاية الطالب، ص 234
[251] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 153
[252] ( 2). سجع الحمام، ص 397
[253] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 181؛ سجع الحمام، ص 213
[254] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 223
[255] ( 1). سجع الحمام، ص 62
[256] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 123
[257] ( 1). كفاية الطالب، ص 222
[258] ( 2). غررالحكم، ج 1، ص 381
[259] ( 1). مطلوب كل طالب، ص 33، كلمه 68
[260] ( 1). صبحى صالح، شرح نهج البلاغه، كلمات 450؛ غررالحكم، ج 6، ص 85؛ سجع الحمام، ص 369
[261] ( 2). سجع الحمام، ص 215
[262] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 349
[263] ( 2). نهج البلاغه، كلمه 155؛ كفاية الطالب، ص 219
[264] ( 1). نساء: 36؛ اسراء: 23
[265] ( 1). نهجالبلاغه، كلمات قصار، ش 407
[266] ( 2). دستور معالم الحكم، ص 68
[267] ( 3). غررالحكم، ج 4، ص 294
[268] ( 1). سجع الحمام، ص 239
[269] ( 2). غرر الحكم، ج 6، ص 126
[270] ( 3). كنز العمال، ج 10، ص 130
[271] ( 1). غرر الحكم، ج 4، ص 104
[272] ( 2). كنز العمال، ج 10، ص 263
[273] ( 1). غررالحكم، ص 315
[274] ( 2). سجع الحمام، ص 357
[275] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 145
[276] ( 2). كنز العمال، ج 10، ص 263
[277] ( 1). غرر الحكم، ج 6، ص 67
[278] ( 2). سجع الحمام، ص 423
[279] ( 1). غررالحكم، ص 172؛ مطلوب كل طالب، ص 20، كلمه 37
[280] ( 1). غررالحكم، ص 172
[281] ( 2). سجع الحمام، ص 310
[282] ( 3). غررالحكم، ج 6، ص 293
[283] ( 1). سجع الحمام، ص 187
[284] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 396
[285] ( 1). سجع الحمام، ص 58
[286] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 390
[287] ( 3). سجع الحمام، ص 173
[288] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 239
[289] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 180
[290] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه: سيدجعفر شهيدى، خطبه 205، ص 240
[291] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 232
[292] ( 2). احياء علوم الدين، ج 2، ص 206
[293] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 264
[294] ( 2). سجع الحمام، ص 307
[295] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 337
[296] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 278
[297] ( 1). كنز العمال، ج 10، ص 304
[298] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 274
[299] ( 2). سجع الحمام، ص 316
[300] ( 1). غررالحكم، ج 2
[301] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 172؛ نهج البلاغه، نامه 31
[302] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 250
[303] سيد حسين اسحاقى، چگونه زيستن (درسهايى از چشمه سار حكمت امام على عليه السلام به روايت شيعه و سنى)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1386.
[304] ( 2). كفاية الطالب، ص 205
[305] ( 3). غررالحكم، ج 2، ص 185
[306] ( 1). سجع الحمام، ص 277
[307] ( 2). غررالحكم، ج 4، ص 592
[308] ( 1). سجع الحمام، ص 272
[309] ( 1). غررالحكم، 5، ص 253
[310] ( 2). سجع الحمام، ص 6
[311] ( 3). غررالحكم، ج 2، ص 206؛ كنز العمال، ج 16، ص 168
[312] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 387
[313] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 177
[314] ( 1). غررالحكم، ص 106
[315] ( 2). سجع الحمام، ص 51
[316] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 294
[317] ( 2). سجع الحمام، ص 373
[318] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 243
[319] ( 2). سجع الحمام، ص 46
[320] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 578
[321] ( 1). سجع الحمام، ص 400
[322] ( 2). سفينه البحار، ماده كبر
[323] ( 1). سجع الحمام، ص 238
[324] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 506
[325] ( 2). سجع الحمام، ص 399
[326] ( 1). غررالحكم، ج 3، ص 356
[327] ( 2). سجع الحمام، ص 303
[328] ( 1). غرر الحكم، ج 2، ص 164
[329] ( 2). دستور معالم الحكم، ص 64
[330] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 304
[331] ( 2). سجع الحمام، ص 397
[332] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 452
[333] ( 2). مطلوب كل طالب، ص 13، كلمه 24
[334] ( 1). غررالحكم، ج 2، ص 449
[335] ( 1). مطلوب كل طالب، ص 7، كلمه 10
[336] ( 2). غررالحكم، ج 2، ص 43
[337] ( 1). غررالحكم
[338] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 176
[339] ( 2). غررالحكم، ج 6، ص 290؛ سجع الحمام، ص 308
[340] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 290
[341] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 177؛ نهج البلاغه، نامه 31
[342] ( 1). غررالحكم، ج 5، ص 339
[343] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 206
[344] ( 3). غررالحكم، ج 4، ص 176
[345] ( 1). كنز العمال، ج 16، ص 178
[346] ( 1). غررالحكم، ص 369؛ سجع الحمام، ص 398
[347] ( 1). غررالحكم، ص 455
[348] ( 2). سجع الحمام، ص 448
[349] ( 3). نك، صافات: 181
[350] ( 1). غررالحكم، ج 4، ص 51
[351] ( 2). دستور معالم الحكم، ص 142
[352] ( 1). غررالحكم، ج 6، ص 70
[353] ( 2). كنز العمال، ج 16، ص 38
[354] سيد حسين اسحاقى، چگونه زيستن (درسهايى از چشمه سار حكمت امام على عليه السلام به روايت شيعه و سنى)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، پاييز 1386.