ghaemiyeh.com
سرشناسه : هاشمي نوربخش، حسين، ۱۳۴۹ -
عنوان و نام پديدآور : با كاروان شام/حسين هاشمينوربخش ؛ [براي مركز تحقيقات حج، گروه تاريخ و سيره].
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۲۴۰ ص.
شابك : ۲۴۰۰۰ ريال:978-964-540-255-4
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۲۳۹] -۲۴۰؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : زيارتگاههاي اسلامي -- سوريه
موضوع : زيارتنامهها
موضوع : امامزادهها -- سوريه
موضوع : سوريه -- راهنماها
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. مركز تحقيقات حج. گروه تاريخ و سيره
رده بندي كنگره : BP۲۶۳/۵/ھ۲ب۲ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۶۵
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۹۱۹۸۷
قرآن كريم همگان را دعوت به سير و گردش در روى زمين و بررسى احوال گذشتگان نموده و روايات بسيارى نيز بر اين امر تأكيد كردهاند. در اين ميان، تشرف به اماكن زيارتى و آرامگاههاى اولياى الهى از فرائض مهم مذهبى در مكتب تشيع و از مصاديق اين دعوت است. يكى از مهمترين مراكز زيارتى كه قدمت تاريخى پنج هزار ساله دارد و حوادث تلخ و شيرين فراوانى در طى پانزده قرن كه از بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگذرد در آن رخ داده، سرزمين سوريه است. سرزمين سوريه كه بخشى از سرزمين شام قديم محسوب مىشود، محل ظهور بسيارى از انبياى الهى بوده و هم امروز بسيارى از اولياى الهى و خاندان پاك و مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله و صحابه آن حضرت را در خود جاى داده و يادآور فداكارىهاى اهل بيت عليهم السلام براى بقاى اسلام ناب محمدى است.
امروزه هزاران نفر از مسلمانان مشتاق درصددند تا فراتر از آشنايى با مفاهيم دينى، تماس تاريخى با اماكن برجاى مانده از گذشته مسلمانان داشته و فضاهاى برجاى مانده از آنان را در برابر ديدگان خويش قرار دهند و از آن درس ايمان و اخلاص بياموزند. اين اثر تلاشى براى ارايه آگاهىهايى تاريخى درباره اماكن زيارتى سوريه و مدفونين در آن است، تا مشتاقان با داشتن اين آگاهىها با معرفت و دانش
لازم به زيارت نائل شوند. عمده اطلاعات اين كتاب منابعى است كه به وسيله مركز تحققات حج چاپ كرده و محقق محترم جناب حجت الاسلام هاشمى نوربخش آنها را به خامه قلم خويش آراسته است.
در پايان مركز تحقيقات حج لازم مىداند كه از تلاشهاى نگارنده محترم و همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين اثر تلاش كردند، سپاسگزارى نمايد.
انه ولى التوفيق
گروه تاريخ و سيره
مركز تحقيقات حج
مسافرت به كشور سوريه و همراهى با كاروان دلشكسته حضرت زينب عليها السلام و قرار گرفتن زير چتر مهربانىِ دستان كوچك حضرت رقيه عليها السلام و ديگر بزرگان دين، افتخارى است كه نصيب علاقهمندان و شيفتگان اين خاندان مىشود.
اين سفر، ما را با گوشههاى مختلفى از زواياى تاريخ اسلام، آشنا مىكند. جاىجاى اين سرزمين، يادآور خاطرههايى بس عجيب و سوزناك است؛ از يك سو، يادآور نيرنگهاى معاويه، عمرو عاص و ظلمهاى بنىاميّه است. و از سوى ديگر، رشادتهاى اهل بيت عليهم السلام و خطبههاى آتشين «حضرت زينب عليها السلام» و درد دلهاى نازدانه امام حسين عليه السلام را در يادها زنده مىكند.
فضيلتهاى اين سرزمين و كرامتهاى اهل بيت عليهم السلام، سبب شده تا فوج عظيم زائران مشتاق، از كشورهاى مختلف جهان اسلام، به ويژه ميهن اسلامى ايران، به سوى بارگاه مطهر غمخوار كربلا، زينب كبرى عليها السلام، و حرم ملكوتى حضرت رقيه عليها السلام سفر كنند.
اين سيل مشتاق، وظيفه پژوهشگران، دانشمندان و نويسندگان را سنگين مىكند.
حوادثى كه در مسير كاروان اسيران اتفاق افتاد، همچنين وقايعى كه بعد از سال 61 ه. ق رخ داد، ضامن بقاى اسلام بود؛ چرا كه اين نهضت، «حسينى الحدوث و زينبى البقاء»
است. ما نيز، در راستاى انتقال مصيبتها، رشادتها و هدف اين نهضت به نسلهاى آينده و نيز در راستاى راهنمايى علاقهمندان به اماكن زيارتى، احساس تكليف كرديم و دست به نگارش زديم. اميدواريم مشمول عنايات خاص الهى شويم.
بنابراين، حقير با ملاحظه كتابهاى بسيار، تحقيق و كنكاش فراوان و نيز با مراجعه به بيش از پنجاه و پنج منبع (حدود 300 جلد كتاب) و بررسى و دقت نظر در آنها و انتخاب سخنان مناسب و مشهور، كتاب حاضر را تأليف كرده، در اختيار علاقهمندان مىگذارم تا در راستاى شناساندن بيشتر اهل بيت عليهم السلام قدمى برداشته باشم.
كتاب حاضر به طور كامل و مختصر نگارش يافته است تا در مسافرتها قابل استفاده باشد. توضيح وقايع و زندگىنامه شخصيتهاى كتاب، به صورت كامل و همراه زيارتنامه آنهاست؛ افزون بر اينكه تا جاى ممكن، منابع و مآخذ آن در پاورقىها به صورت دقيق درج شده است. در عين حال، هيچ اثرى (به جز آثار امامان معصوم عليهم السلام) بىعيب و نقص نبوده و اميدوارم كه اين اثر با يادآورىهاى اهل قلم و انديشمندان، كاملتر شود.
از باب «مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوقَ لَمْ يَشْكُرِ الْخالِقَ» از همه عزيزانى كه در گرد آورى اين مجموعه، حقير را يارى كردهاند؛ به ويژه آقايان: محمود هاشمى نوربخش، رضا زارعى همدانى، حبيباللَّه تقيان، مهدى پناهى، عليرضا علىمحمدى، محمد داودآبادى كمال تشكر را دارم و از خداوند منان براى همه آنان، آرزوى سلامتى، موفقيت روزافزون و عاقبت به خيرى را دارم.
عشق و علاقه به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله، شيفتگان را از دورترين نقاط با وجود تمام سختىها و مشكلات، به زيارت خاندان اهل بيت و امامزادگان عليهم السلام مىكشاند تا عرض ارادتى نموده و توشهاى از اين سفر معنوى را ذخيره آخرت خود كنند.
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«قُل لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى القُرْبى» (شورى: 23)
اى رسول خدا! بگو [اى امت اسلام!] من در برابر زحمات رسالتم از شما پاداش نمىخواهم، جز اينكه به اهل بيت و نزديكانم محبت نماييد.
خداوند در قرآن، درباره فلسفه و حكمت محبت به اهل بيت، چنين مىفرمايد:
«قُل ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ» (سبأ: 47)
[اى پيامبر!] بگو هر اجر و پاداشى از شما در برابر رسالت خويش خواستهام، به نفع خود شماست. اجر من فقط با خدا خواهد بود.
اين دو آيه، هم وظيفه مردم را در سپاسگزارى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بيان مىكند و هم حكمت آن را اينگونه ترسيم مىكند كه پيروى از اهل بيت عليهم السلام و محبت به آنان، مسير درست زندگى را به ما مىآموزد و به سعادتمندى دنيا و آخرت ما تمام مىشود.
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره جايگاه اهل بيت عليهم السلام در تشبيه و تمثيلى مىفرمايد: «النُّجوُمُ أَمانٌ لِأَهْلِ السَّماءِ وأَهْلُ بَيْتِى أَمانٌ لِأُمَّتِى» (1)«ستارگان امانند براى اهل آسمان و اهل بيت من امانند براى امتم».
زيارت هر يك از افراد خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام كه زندگى خود را در احيا و انتشار دين اجدادشان گذراندند، اجر و پاداشى بسيار دارد.
خوشا به حال دوستداران اهل بيت كه با رعايت مقدمات و شرايط زيارت، به ديار عاشقان مشرف شده، از اين فرصت خدادادى، رهتوشهاى براى قبر و قيامت خود ذخيره مىكنند. تمامى ارادتمندان به اهل بيت كه توفيق زيارت و خدمت به خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام را پيدا مىكنند، در هر جا و هر زمانى كه باشند، اجر مىبرند و بدون شك، پاداشى درخور، به آنان عنايت خواهد شد؛ زيرا مىدانند كه زيارت و سلام به ارواح مطهر اهل بيت عليهم السلام بىپاسخ نمىماند. خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَإذا حُيِّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها» (نساء: 86)
زمانى كه به شما تحيّت (درود، سلام، عرض ادب و احترام) گفته شد، پس شما به صورتى بهتر از آن يا همانند آن را پاسخ دهيد.
با توجه به آيه بالا هرگونه زيارت و خدمتى، طبق فرمايش قرآن، يا بايد بهتر پاسخ داده شود يا همانند آن؛ پس از آنجا كه خاندان عصمت و طهارت، معدن فضل و كرم هستند، به يقين، پاسخى درخور، به زائران و شيفتگان خواهند داد.
زيارت، نوعى ديدار با روحهاى پاك و الگوهاى كامل است. زائر، با اعتراف به نقص خود و كمال اولياى الهى و خاندان عصمت و طهارت، به فضايل آنان اقرار مىكند و با درودهاى خود با تعاليم و فرهنگشان پيوند مىخورد ازاينرو، نخستين
1) محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 27، ص 308.
شرط زيارت، «ادب» است و ادب نيز در سايه معرفت و محبت پديد مىآيد.
آنچه در منابع روايى، مانند بحار الانوار و آثار عالمان ديگر درباره آداب زيارت آمده، بسيار است؛ در اينجا برخى از آن آداب را نقل مىكنيم:
غسل زيارت كردن و با وضو بودن؛
پوشيدن لباسهاى پاكيزه و بوييدن عطر و بوى خوش؛
برداشتن قدمهاى كوتاه، با وقار، آرام و با خضوع رفتن به زيارت؛
گفتن ذكر و حمد خدا و فرستادن صلوات بر محمد و آل محمد در مسير؛
دعا و اذن دخول خواندن، در درگاه حرم؛
ايستادن، هنگام خواندن زيارت؛
خواندن دو ركعت نماز زيارت در حرم مطهر و پس از آن، خواندن دعا، حاجت طلبيدن، تلاوت قرآن و هديه آن به روح مقدس اهل بيت عليهم السلام؛
داشتن حضور قلب، در تمام مراحل زيارت؛
توبه و استغفار، صدقه به نيازمندان، انفاق به مستحقّان و ....
هر نوع دعا و درخواست از خداوند، پسنديده است و از سوى خداوند، بىپاسخ نخواهد ماند.
در قرآن مىخوانيم: «أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ «مرا بخوانيد [و از من بخواهيد] تا اجابت كنم شما را.» (غافر: 60)
خداوند در سوره بقره مىفرمايد:
«وَإِذا سَأَلَكَ عِبادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ، أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ» (بقره: 186)
و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال مىكنند، [بگو:] من نزديكم؛ دعاى دعا كننده را به هنگامى كه مرا مىخواند، پاسخ مىگويم.
روايات متعددى از امامان معصوم، درباره ارزش و فضيلت دعا وجود دارد؛ از قبيل:
الف) معرفت: امام صادق عليه السلام در جواب قومى كه عرض كردند: «ما دعا مىكنيم، ولى مستجاب نمىشود»، فرمود: «لأَنَّكُمْ تَدْعُونَ مَنْ لاتَعْرِفُونَهُ» (4)«چون، شما كسى را مىخوانيد كه نمىشناسيد».
بنابراين، شرط اول، معرفت خدا و سپس خاندان عصمت و طهارت است.
ب) حضور قلب: رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوند دعاى كسى را كه حضور قلب ندارد، قبول نمىكند». (5)ج) صلوات بر محمد و آل محمد: پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «صلوات شما بر من، مايه اجابت و زكات اعمال شما خواهد بود». (6)د) شرايط ديگر: گفتن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحِيم، اصرار در دعا، دعا كردن به چهل مؤمن قبل از دعا براى خود، خوردن لقمه حلال، دعا كردن همانند مضطرّ و .... (7)
زائران اماكن مقدّس كه توفيق زيارت هر يك از بزرگان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام و امامزادگان را دارند، پيش از هر چيز، بايد به جايگاه و عظمت مزارها و شهرهاى مربوط توجه داشته باشند و به عنوان يك شيعه واقعى، خلوص نيت داشته و آداب سفر و شرايط زيارت را از ابتدا تا انتها رعايت كنند. در كتاب «ميزان الحكمه» حضرت آيتاللَّه رىشهرى و نيز در كتاب «عُروة الوثقى» (1)مرحوم آيتاللَّه العظمى سيّدمحمد كاظم طباطبائى (كه يكى از كتابهاى مهم حوزه به شمار مىرود) موارد بسيارى (بيش از 20 مورد) را درباره آداب مسافرت به همراه احاديث نقل مىكنند كه در ادامه به بخشى از آنها اشاره مىكنيم:
«الْمُناسِباتُ الزَّمانِيَّةُ هِىَ مِنْ أُمِّ الْمُناسِباتِ»؛ يعنى: «فرصتها و مناسبات زمانى، يكى از مهمترين عناصر در كارها به شمار مىرود».
امام صادق عليه السلام در اينباره مىفرمايد: «مسافرت خود را با صدقه آغاز كن و هرگاه خواستى بيرون برو؛ زيرا با صدقه دادن، سلامت سفر خود را مىخرى».(2)
بسيار خوانده يا شنيدهايم كه صدقه، هفتاد نوع بلا را دفع مىكند؛ پس به جاست در سفرهاى طولانى، مبلغى به عنوان صدقه، كنار بگذاريم و مستحب است كه هنگام صدقه دادن، اين دعا را بخوانيم:
اللَّهُمَّ انِّى اشْتَرَيْتُ بِهذِهِ الصَّدَقَةِ سلامتى وَ سَلامَةَ سَفَرِى وَ ما مَعِى فَسَلِّمْنى وَ سَلِّمْ ما مَعِى، وَ بَلِّغْنِى وَ بَلِّغْ ما مَعِى بِبَلاغِكَ الْحَسَنِ الْجَمِيل. (1)
در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام به اين مضمون آمده است كه «پيش از مسافرت، نخست همسفر [مناسب] انتخاب كن، بعد قدم در راه گذار».(2)پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى، سه كس را مورد سرزنش قرار مىدهد:
الف) كسى كه تنها غذا مىخورد؛
ب) كسى كه تنها مىخوابد؛
ج) كسى كه تنها مسافرت مىكند.
و در جاى ديگر، به على عليه السلام سفارش مىكند كه «يا على جان! تنهايى سفر مكن».(3)
خداوند در قرآن مىفرمايد: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ ... خَيْراً الْوَصِيَّةُ»؛ «بر شما مقرر شده كه بهطور پسنديده وصيت كنيد.» (بقره: 180)
احاديث بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله، درباره وصيت نقل شده كه: «وصيّت كردن، وظيفه هر مسلمانى است» يا «بر هيچ مسلمانى سزاوار نيست كه شبى را سپرى كند، مگر
اينكه، وصيتش زير سرش باشد». (1)روشن است كه زيارت، امرى مستحب است؛ اما چنانچه حقى بر گردن كسى باشد، اداى حق، امرى واجب است كه مقدم بر زيارت است. چه بسا حلاليت نگرفتن و نپرداختن حقوق مردم، مانعى در راستاى استجابت دعا باشد.(2)بنابراين، نيكوست يك مؤمن و شيعه واقعى، با حلاليت گرفتن از ديگران و خاطرى آسوده، قدم در راه سفر معنوى گذارد تا مشمول الطاف خاندان عصمت و طهارت قرار گيرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اينباره مىفرمايد: «بر مسلمان لازم است قبل از سفر، برادران، دوستان و بستگان خود را مطلع سازد و بر دوستان و نزديكان لازم است هنگام حركت، به بدرقه او بيايند.»(3)
در احاديث زيادى از معصومان و همچنين، در سفارش لقمان به فرزندش، نه تنها تأكيد شده است كه وسايل مورد نياز سفر خود را به همراه داشته باشيد، بلكه سفارش شده است برخى از وسايل و لوازمى كه ممكن است مورد نياز همسفران باشد نيز به همراه داشته باشيد.
امام موسى بن جعفر عليهما السلام هنگام سفر قبل از حركت، سورههاى حمد، توحيد، قدر، ناس، فلق و آيةالكرسى را تلاوت مىفرمود. (4)و نيز خواندن
دو ركعت (و در بعضى نقلها چهار ركعت) نماز، قبل از مسافرت سفارش شده است.
الف) گفتن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، هنگام حركت و سوار شدن بر وسيله نقليه.
ب) ذكر، تسبيح و شكر خداوند هنگام سوار شدن بر وسيله نقليه.
ج) خواندن دعايى كه از امام رضا وامام صادق عليهما السلام وارد شده است:
يك- هنگام خروج و رسيدن اين دعا را بخواند: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ ما شاءَ اللَّهُ، لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ.»
دو هنگام سوار شدن اين دعا را بخواند: «سُبْحانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنا هذا وَما كُنّا لَهُ مُقْرِنِينَ.»(1)
الف) زائر بايد در طول مسير، همسفران را يارى كند و از ضعيفان دستگيرى نمايد. چه بسا، اين از خودگذشتگى و فروتنى، خود، زمينهساز برآورده شدن دعا، به خصوص در اماكن زيارتى، باشد. در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله در اينباره مىخوانيم:
«سرور مردم، كسى است كه در سفر، خدمتگزار آنان باشد».(2)ب) خوشرفتارى و خوشرويى با همسفران، سازگارى با آنان و پرهيز از اختلاف. پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايند: «خوشاخلاقى در سفر، از مردانگى در سفر به شمار مىرود». (3)لقمان در مقام اندرز به فرزندش مىگويد: «... با همسفرانت توافق و
سازگارى نشان ده، مگر آنجا كه پاى معصيت خدا در ميان باشد».(1)
الف) خواندن دعاى امام رضا عليه السلام هنگام رسيدن به وطن: «بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ، ما شاءَ اللَّهُ، لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ».(2)
ب) شكرگزارى از خداوند و خواندن دو ركعت نماز شكر، پس از رسيدن به منزل.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «پيامبر صلى الله عليه و آله، هرگاه از سفر برمىگشت، دو ركعت نماز مىخواند». (3)
زائران ايرانى كه به سوريه سفر مىكنند، اگر مدت اقامت آنان در يك شهر، ده روز يا بيشتر باشد، بايد نمازهاى چهار ركعتى را كامل بخوانند. اما چون مدت اقامت زائران سوريه در دمشق كمتر از ده روز است، نمىتوانند قصد اقامت ده روز داشته باشند. بنابراين وظيفه دارند نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت (شكسته) بخوانند.
حكم روزه نيز همانند نمازهاى چهار ركعتى است؛ يعنى چون مدت اقامت در دمشق كمتر از ده روز است، هم نمازهاى چهار ركعتى شكسته است و هم روزه گرفتن، صحيح نيست.
الف) روزه گرفتن در سفر، باطل و حرام است و اگر كسى نيّت كند، بايد حتماً و فورى افطار نمايد؛ در روزههاى مستحبى نيز چنين است.
ب) اگر نذر كند روزه بگيرد و روز آن را معيّن نكند، نمىتواند روزه نذرى را در سفر بهجا آورد. ولى چنانچه نذر كند كه روزه معيّنى را در سفر بگيرد، بايد آن را در سفر بهجا آورد و نيز اگر نذر كند روز معيّن را (چه مسافر باشد يا نباشد) روزه بگيرد،
بايد آن روز را اگرچه مسافر باشد، روزه بگيرد.
ج) كسى كه نمىداند روزه مسافر باطل است، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مسئله را بفهمد، روزهاش باطل است و اگر تا غروب نفهمد، روزهاش صحيح است. (1)
براى بانوانى كه عذر شرعى دارند (عادت ماهيانه دارند، همانند جنب):
الف) توقف در مساجد حرام است، ولى اگر از يك در، داخل و از در ديگر خارج شوند يا براى برداشتن چيزى بروند، مانعى ندارد.
ب) گذاشتن چيزى در مسجد (و بنابر احتياط واجب، برداشتن چيزى از مسجد) حرام است.
ج) اگر حرم مطهر امامزادگان (2)جزء مسجد باشد (يعنى صيغه مسجد خوانده شده باشد) حكم مسجد را داشته، توقف در آنجا نيز حرام است؛ اما اگر جزء مسجد نباشد، رفتن به حرم مطهر امامزادگان و توقف در آن، از جهت شرعى مانعى ندارد. با اين وجود، رعايت طهارت و باوضو بودن در اين اماكن مقدس كه سراسر معنويت است، بهتر بوده، خود نوعى احترام به شمار مىرود.
د) زن حائض و شخص جنب، مىتواند دعاى كميل، توسل و ندبه بخواند؛ فقط در دعاى كميل، چون جمله «أَفَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ» از سورههايى است كه سجده واجب دارد، نمىتواند اين جمله را بخواند و خواندن بقيه دعاى كميل اشكالى ندارد و نيز هنگام خواندن دعا دست و ساير اعضاى بدن خود را به اسم خدا و پيامبران عليهم السلام نرساند.(3)
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا ...» (انفال: 41)
و بدانيد هر آنچه غنيمت (هرگونه درآمدى) به دست آوريد، خمس (يك پنجم) آن براى خداوند و رسول خدا و خويشاوندان (اهل بيت) و يتيمان و مسكينان و در راهماندگان است. اگر به خدا و آنچه بر بنده خود نازل كرديم ايمان داريد ....
يك- به عقيده شيعه و طبق روايات، غنيمت در آيه فوق، مخصوص غنايم جنگى نيست، بلكه شامل هرگونه درآمدى مىشود.
دو- خمس، واجب است و بايد در راه خدا و رسول خدا مصرف شود.
سه- گذشت از مال، آنقدر دشوار است كه بسيارى از افراد، در عمل به اين آيه، متوقف ماندهاند، در حالى كه عمل به خمس نيز مانند نماز و ساير تكاليف الهى واجب است.
زائران محترم بايد توجه داشته باشند كه زيارت، يك امر مستحبى است، درحالىكه اداى حقوق مردم از اموال خود، ردّ مظالم و خمس دادن اموال، واجب است. با توجه به فرمايش صريح خداوند در قرآن، كسى كه سال خمسى نداشته باشد و خمس ندهد، مؤمن واقعى نيست. جاى بسى تعجب است كه عدهاى، به بعضى از آيات قرآن عمل مىكنند و نماز و روزه و ... را بهجا مىآورند، اما برخى ديگر از آيات صريح قرآن را ناديده گرفته، به آن عمل نمىكنند. قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
«... أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلّا خِزْىٌ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ ...» (بقره: 85)
... آيا به بعضى از دستورات كتاب آسمانى ايمان مىآوريد و بعضى ديگر را انكار
كرده و كافر مىشويد؟! كسى كه تبعيض در ميان احكام و قوانين الهى ايجاد كند، جز رسوايى در اين جهان چيزى دربرنخواهد داشت و روز رستاخيز به شديدترين عذابها گرفتار مىشود.
يك- كسى تا خمس مال را ندهد، نمىتواند در آن مال تصرف كند؛ اگرچه قصد دادن خمس را داشته باشد.
دو- مالى كه خمس به آن تعلق گرفته، تصرف در آن، پيش از پرداخت خمس، حكم غصب را دارد.
سه- اگر براى كسى مالى به ارث رسيده باشد و بداند كه متوفا خمس آن را نداده است، بايد خمس آن را بدهد.
چهار- ماليات و هزينههاى متفرقهاى كه به فقيران يا سادات فقير (بدون اجازه مرجع تقليد) پرداخت مىشود، خمس محسوب نمىشود.
پنج- اگر هزينه سفر زيارتى را شخص ديگرى پرداخت كند و ما بدانيم شخص پرداخت كننده، اهل خمس نيست و عين پول متعلق خمس است، در اين صورت، ما بايد خمس آن را پرداخت كنيم؛ چرا كه سفر زيارت مستحبى، با پول حلال مورد توجه و عنايت خاندان اهل بيت عليهم السلام قرار خواهد گرفت.(1)به زائران محترمى كه توفيق عمل به فرمايش خداوند در اين آيه را دارند، به طور جدى سفارش مىكنيم كه در مسائل شرعى، به خصوص بحث خمس، به روحانيان كاروانها و يا دفاتر مراجع تقليد مراجعه نموده و از پرداخت پول به افراد نيازمند، به عنوان خمس و بدون اجازه مراجع تقليد (يا وكلاى آنان)، پرهيز نمايند.
1) احكام عمومى، ج 1، ص 382.
در صورتى كه زائران، نذر يا هديهاى (نقدى يا غير نقدى) از جانب خود يا ديگران به همراه دارند، اگر يقين داشته باشند كه در كارهاى مورد نظر و بهطور صحيح مصرف مىشود، مىتوان آنها را هزينه كرد؛ اما با توجه به توصيه علما و تأكيد مسئولان بعثه، بهتر است كه نذرها و هديهها را به نمايندگان مقام معظم رهبرى در بعثه، تحويل داده تا با خيال آسوده در موارد ياد شده هزينه كنند. زائران عزيز براى سهولت در اين مسئله مىتوانند به روحانيان محترم كاروانها مراجعه نموده، در تمام مسائل شرعى و پرداخت وجوهات و نذر به بعثه، از ايشان كمك بخواهند.
در گذشته، سوريه كنونى، بخش عمدهاى از شام بوده است. در قديم سرزمين شام، شامل كشورهاى كنونى سوريه، لبنان، فلسطين و اردن مىشده است. تقسيم اين سرزمين به چهار كشور كنونى، به دنبال جنگ جهانى اول با اهداف استعمارى كشورهاى سلطهگر انجام گرفت.
فتح شام در قرن اول هجرى (قرن هفتم ميلادى برابر با سال سيزده يا شانزده هجرى) به دست سپاه اسلام اتفاق افتاد. فتح شام، به خصوص سوريه، در زمان خلافت ابوبكر و به فرماندهى خالد بن وليد بود.
در نامگذارى شام چند نظريه است:
الف) شام را بدين جهت شام گويند كه در جهت شمال (شام) قبله قرار گرفته است.
ب) بر اين سرزمين «سام بن نوح» (شام بن نوح) حكومت داشته و آن شهر را بنا
نهاده كه در نتيجه به اسم او شهرت يافته است. (1)ج) برخى گفتهاند: شام از «شامة» به معناى نقطه است كه به علت فراوانى روستاها و منطقههاى نزديك به هم آن را شام ناميدند؛ زيرا آنجا منطقهاى به رنگهاى مختلف سبز، سياه و سفيد خال خال بود (همانطور كه خال بدن انسان را شام گويند) و سام بن ارم بن سام بن نوح، آن را ساخت.
د) بعضى گويند: چون قومى از كنعان در اين سرزمين ساكن شدند؛ «فَتَشاءَ مُوا إِلَيْها».(2)
به نقلى سام بن ارم بن سام بن نوح پنج پسر داشت كه هر يك منطقهاى را ساختند و آن شهرها به نام آنها شهرت يافت كه عبارتند از: «فلسطين، حمص، اردن، ايليا (كه بيتالمقدس است) و دمشق». اين پنج منطقه «ارض مقدس» است كه دعاى سمات بر محور آن دور مىزند.
الف) فلسطين: سرزمين جرجيس نبى عليه السلام بود و بعد، عيسى عليه السلام بر اهل همان ناحيه مبعوث شد.
ب) حِمص: اين شهر با عظمت و تاريخى را حمص بن سام بنا كرد. شهر مزبور، مكان مقدسى دارد كه اميرمؤمنان، على عليه السلام آنجا را زيارت نمود و فرمود: «بسيارى از صلحا در آن مدفون هستند». (3)ج) اردن: اردن، نام پسر سام بن نوح بود. حضرت ابراهيم خليل عليه السلام ابتدا در اردن مىزيست و پس از نزول وحى الهى، به شهر «الخليل» كنونى رفت. قبور بسيارى از
بزرگان در اردن است؛ از جمله: قبر لقمان حكيم كه در قرآن سورهاى به نام او وجود دارد.(1)ه) بيتالمقدس: به دست ايليا پسر سام بن نوح بنا شد. در روايات آمده كه سرزمين قدس، سرزمين محشر خواهد شد. در اين منطقه قبرهاى انبيا، اوليا، بزرگان و دانشمندان قرار دارد كه مشهورترين آنها قبر حضرت ابراهيم و پسرش حضرت اسحاق، حضرت زكريا، حضرت يحيى عليهم السلام در منطقه «خليل الرّحمن» است. (2)و) دمشق: دمشق كه امروزه به آن سوريه مىگويند، به گفته برخى مورخان به دست پسر سام بن نوح ساخته شد. برخى نيز بناى اين شهر را به غلام ابراهيم خليل و يا غلام نمرود بنكنعان نسبت مىدهند. اما به اتفاق بيشتر مورخان، اولين كسى كه دمشق را بنا كرد، «ارم بن سام بننوح» بود.
سوريه يكى از قديمىترين مناطق مسكونى آسيا محسوب مىشد كه در قرون قبل از ميلاد، محل سكونت اقوامى چون سامىها، فينيقىها و آرامىها بوده است و بارها به تصرف مصرىها، آشورىها و ايرانيان در آمد. برخى از مورخان، قدمت اين كشور را پنج هزار سال (و در نقلى 8 تا 10 هزار سال قبل از ميلاد) گفتهاند.
فتح سوريه و بخشى از شامات در قرن اول هجرى (قرن هفتم ميلادى برابر با سال سيزده يا شانزده هجرى)، در زمان خلافت ابوبكر اتفاق افتاد كه خالد بن وليد مأمور فتح آن شد.
در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، دو بار مرزهاى امپراتورى روم، به دست مسلمانان در سرزمين شام و سوريه تهديد شد كه اولين بار، در غزوه «موته» و دومين بار در جنگ «تبوك» بود.
در سال 635 م. دمشق به تصرف مسلمانان درآمد و يك سال بعد تمام سوريه تحت كنترل مسلمانان قرار گرفت. (1)
_
1) سوريه، وزارت امور خارجه، ص 97.
سوريه با 180/ 185 كيلومتر مربع، وسعت، كشور هشتاد وهفتم جهان است كه در جنوب غربى آسيا، كنار درياى مديترانه و در همسايگى كشورهاى تركيه در شمال، عراق در شرق و جنوب شرقى، اردن در جنوب، فلسطين در جنوب غربى و لبنان در غرب واقع شده است. (2)* آب و هواى: در كنارهها و نواحى جنوب غربى، معتدل و مرطوب (مديترانهاى) و در ساير نقاط، گرم و خشك است. (زمستانهاى خشك و تابستانهاى گرم).
رودهاى مهم: فرات، دجله، خابور، عاصى، عفرين و قويق، رودهاى مهم سوريه است كه طولانىترين آنها فرات با 696/ 2 كيلومتر دراز است و نيمى از آن و در تركيه و عراق جارى است.
منطقه بيابانى و كوهستانى: سوريه يك كشور كوهستانى و بيابانى است كه بيشتر آن را بيابان تشكيل مىدهد؛ از جمله «بادية الشام» در جنوب شرقى آن و از بيابانهاى مشهور سوريه به شمار مىرود. همچنين مرتفعترين كوه آن، «جبلشيخ» با 2814 متر ارتفاعاست.
فرودگاهها: دمشق، حلب، حماة، لاذقيه، طرطوس، حمص، سويدا، درعا، دير الزّور و قامشلى.
درياچهها: الاسد (625 كيلومتر مربع، نزديك الثوره)، حبول (226 كيلومتر مربع، نزديك حلب)، قطينه (61 كيلومتر مربع، نزديك حمص) و العطيبه (11 كيلومتر مربع، نزديك دمشق). (3)
نام رسمى: جمهورى عربى سوريه (الجمهورية العربية السورية).
پايتخت: دمشق (بزرگترين شهر).
زبان رسمى: عربى (89%).
جمعيت: حدود 20 ميليون نفر، (000/ 500/ 19 نفر در سال 2008 م.).
واحد پول: ليره سورى كه مساوى با 100 قرش سورى است.
مساحت: 180/ 185 كيلومتر مربع.
رئيس جمهور: بشّار اسد.
نوع حكومت: جمهورى.
كد كشور براى مكالمات خارجى: 00963.
تاريخ استقلال از فرانسه: 17/ 4/ 1946.
ساعات كار ادارات سوريه: از ساعت 8 صبح تا 30/ 14 بعدازظهر.
تفاوت ساعت سوريه با ايران: حدود نيم ساعت، (ايران جلوتر از سوريه است).
عضويت در سازمانها: سازمان ملل متحد، سازمان بين المللى انرژى اتمى، سازمان كنفرانس اسلامى، اتحاديه عرب و ....
موضوع* سوريه* ايران
مساحت* 180/ 185 كيلومتر مربع* 195/ 648/ 1 كيلومترمربع
جمعيت* حدود 20 ميليون نفر* حدود 72 ميليون نفر
رتبه از نظر وسعت* 87 در جهان* 17 در جهان
رتبه از نظر جمعيت* 57 در جهان* 23 در جهان
جمعيت پايتخت* 500/ 614/ 1 نفر (2004 م)* 520/ 797/ 7 نفر (2006 م)
رئيس حكومت* بشّار اسد، از سال 1379 تاكنون* آيتاللَّه خامنهاى، از سال 1368 تاكنون
تعداد استانها* 14 استان* 30 استان
ميانگين سن* مردان 65 سال، زنان 69 سال* مردان 71 سال، زنان 73 سال
شهرهاى مهم* حَلب، حُمص، لاذقيه، حماة* مشهد، اصفهان، تبريز، شيراز
زمان پرواز در مسير هوايى تهران- دمشق حدود 2 ساعت و 45 دقيقه و برگشت آن از دمشق به تهران، حدود 15 دقيقه، كمتر طول مىكشد.
مسير حركت زمينى كاروان زيارتى ايران به سوريه، در حال حاضر، از ايران به تركيه و از تركيه به دمشق با اتوبوس صورت مىگيرد. طبق مصاحبهاى كه با رانندگان سوريه انجام شده، كيلومترهاى بين شهرهاى ايران، تركيه و دمشق تقريبى بوده و با كمى اختلاف ذكر شده است.
تهران- كرج: 35 كيلومتر
كرج- قزوين: 95 كيلومتر
قزوين- زنجان: 140 كيلومتر
زنجان- تبريز: 260 كيلومتر
تبريز- مرند: 50 كيلومتر
مرند- باكو: 180 كيلومتر
باكو- مرز بازرگان: 27 كيلومتر
گمرك تركيه (گل بلاغ)- دبا يزيد: 35 كيلومتر
دُبايزيد- آغرى: 100 كيلومتر (1)* آغرى- پاتنوس: 80 كيلومتر
پاتنوس- عادل جواز: 65 كيلومتر
عادل جواز- بِتْليس: 80 كيلومتر
بِتْليس- دِيار بَك: 200 كيلومتر
ديار بَك- سانى اورفا (مقام عُرَفا و شهر حضرت ابراهيم عليه السلام): 125 كيلومتر
سانى اورفا- قاضى عَنتب: 120 كيلومتر
قاضى عَنتب- شهر مرزى كليس: 50 كيلومتر
گمرك سوريه (باب السّلام)- اعزاز (اولين شهر مرزى): 10 كيلومتر
اعزاز- حلب: 50 كيلومتر
حَلب- حماة: 127 كيلومتر
حماة- حِمص: 35 كيلومتر
حِمص- دمشق: 155 كيلومتر
الف) مسلمانان: مسلمانان اين كشور 86% جمعيت كل كشور را تشكيل مىدهند كه عبارتند از: فرقههاى سنى (70%)، علويان (12%) و دروزىها، اسماعيلىها و شيعهها
1) قبلًا از شهر دُبايزيد به دمشق، مسير ديگرى بوده كه از طرف شهر چالدران و كنار درياچه وان، صورت مىگرفت؛ اما اكنون اين مسير به جهت ناامن بودن گردنهها، براى ايرانيان ممنوع است
كه مجموعاً 4% مىباشند. (1)* علويان خود را شيعه اثنىعشرى دانسته و به اعتقادات آنان پاىبندند. علويان، پستهاى حسّاس سوريه را در دست دارند. بنيانگذار مذهب علوى، فردى به نام «ابوشعيب محمد بن نصير نميرى» بوده است؛ به همين دليل، اين طايفه را «نصيرى» نيز مىگويند.
ب) اقليتهاى غير مسلمان: مسيحيان 14 درصد كل جمعيت اين كشور را تشكيل مىدهند و به دو بخش اساسى ارتدوكس و كاتوليك تقسيم مىشوند.(2)
بلندىهاى جولان (هضبة الجولان) كه جزو خاك سوريه است، امروز (پس از جنگ با اسرائيل در سال 1967 م) در تصرّف كشور اسرائيل است.
حافظ اسد، خود علوى بود (و شايد بشّار اسد نيز علوى باشد).
خدمت سربازى در سوريه اجبارى است.
نخست وزير و تشكيل دولت در سوريه، به وسيله رييس جمهور انجام مىپذيرد.
در سال 1979 م (1359 ه. ش)، پس از به قدرت رسيدن صدام و جنگ عراق با ايران، سوريه روابط خود را با عراق قطع كرد.
در سال 2001 م، پس از فوت حافظ اسد، فرزندش بشّاراسد رييس جمهور شد.
حكومت سوريه در قانون اساسى اين كشور، جمهورى است و رييس جمهور براى دوره 7 ساله انتخاب مىشود.
پس از رييس جمهور، بالاترين مقام اجرايى و ادارى كشور را هيئت دولت دارد.
50 درصد جمعيت سوريه در روستاها زندگى مىكنند.
عمدهترين كالاهاى صادراتى سوريه به ايران: منسوجات پنبهاى و ساير اشكال مخلوط نخ پنبهاى است.
عمدهترين كالاهاى صادراتى ايران به سوريه: پسته، گردو، محصولات بهداشتى و وسايل نقليه عمومى است.
علويان، فقيرترين و محرومترين افراد جامعه در سوريه هستند.
كردها نيز كه تعداد قابل توجهى را تشكيل مىدهند، در محرومترين مناطق اين كشور زندگى مىكنند.
400 هزار پناهنده فلسطينى نيز در اين كشور زندگى مىكنند.
حرم حضرت زينب عليها السلام، حرم حضرت رقيه عليها السلام، مقام حضرت سكينه، دختر امامحسين عليه السلام، مقام حضرت ام كلثوم (دختر امامعلى عليه السلام)، مقام رأسالشهداء عليهم السلام، مقام رأسالحسين عليه السلام، آرامگاه مقداد بن الاسود الكندى وحجر بن عدى، مقام حضرت يحيى عليه السلام، جايگاه اصحاب كهف، مسجد اموى، بازار شام، خانه و محل زندگى حضرت آدم عليه السلام و ....
«جولان» منطقهاى است كه در آخرين نقطه غرب و شمال غربى استان «حوران» قرار دارد و از لحاظ تقسيمات كنونى كشور سوريه، جزو استان «قنيطره» است.
جولان از مناطق مشهور و قديمى شام است و شهر كنونى قنيطره، يكى از شهرهاى آن به شمار مىرفته است.
در عصر حاضر، جولان تنها به تپههايى گفته مىشود كه در اين منطقه به اشغال اسرائيل درآمده است. قبل از تجاوز اسرائيل، استان قنيطره، 153 هزار جمعيت داشته است. سرزمين استان قنيطره (و مناطق تحت اشغال اسرائيل) نسبت به مناطق ديگر سوريه، موقعيت جغرافيايى بهترى دارد. بارندگى و آب فراوان، محصولات متنوع آن، فاصله كم حدود 6 كيلومتر تا درياى مديترانه و نيز اشراف تپههاى جولان بر كل استان قنيطره، انگيزه شوم اسرائيل را مبنى بر تجاوز و اشغال اين اراضى به خوبى آشكار مىكند.
وقتى رژيم صهيونيستى به اين منطقه تجاوز كرد، شهر را به كلى تخريب كرد و اهالى آن را به زور بيرون راند. امّا با اين حال، نتوانست بيش از پنج روستا را تحت اشغال خود دربياورد و با مقاومت نيروهاى امت واحده روبهرو شدند.
روستاهاى اشغال شده عبارتند از: القجر، عين قيناع، سعد، بقعاث و مسجد الشّمس.
اكنون، جمعيت اين روستاها به حدود 20 هزار نفر مىرسد كه همه آنها زير فشار اسرائيلىها هستند و قوانين خاصى برايشان تحميل مىشود؛ به عنوان مثال: اگر اهالى اين پنج روستا به داخل سوريه بيايند، ديگر اجازه بازگشت ندارند؛ محصولاتشان را ارزان خريدارى مىكنند؛ زمينهاى زراعى آنان به زور گرفته شده و .... (1)
سوريه به 14 استان (محافظه) تقسيم مىشود كه عبارتند از:
دمشق، ريف دمشق، قُنَيْطَرَة، دَرعا، سُوَيداء، حِمْص، طَرطوس، لاذقيّة، حَماة، ادلَب، حَلَب، رِقَّة، دَيْرُ الزُّور و حَسكَة.
1) اصغر قائدان، تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 244.
كلمه «دمشق» يا «دِماسكو») sucsameD (در اصل به زبان آرامى يا كلدانى و يا سريانى قديم بوده است. از آنجا كه دمشق يكى از قديمىترين شهرهاى آباد جهان و از مهمترين پايتختهاى تمدن قديم محسوب مىشده، در طول قرنهاى متمادى نامهاى خاصى داشته است. اين امر بيانگر قدمت تاريخى آن است كه به پنج هزار سال (1)پيش مىرسد.
براى دمشق اسامى زيادى ذكر شده است:
جلق: اولين نام آن؛
جيرون: به علت انتساب به جيرون بن سعد بن عاد بن ارم بن سام بن نوح؛
ارم ذات العماد: كه در قرآن كريم آمده است؛
«باب الكعبه، عذراء، بيت رامون، عين الشرق، فسطاط المسلمين و ....»
شهر دمشق، قديمىترين شهر مسكونى بعد از «اريحا» در قدس است. برخى معتقدند اولين شهرى كه حضرت نوح عليه السلام بعد از طوفان بنا كرد، دمشق بود و بعضى هم آن را به كنعان نسبت دادهاند. اما به اتفاق بيشتر مورخان، اولين كسى كه دمشق را بنا كرد، ارم بن سام بن نوح بود كه در آن زمين، باغى ساخت و عمارتى بنا كرد. چون
1) به نقلى اينترنت 8 يا 10 هزار سال قبل از ميلاد.
بىنظير بود آن را باغ «ارم» گفتند، آنگاه «شدّاد بن عاد» در آنجا عمارتهاى فراوانى ساخت و چنان كه گويند، طرح بهشت و دوزخى در آن محل ريخت كه خداوند در قرآن كريم از آن ياد كرده، مىفرمايد: «إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى الْبِلادِ»؛ «آن شهر ارم با عظمت، همان شهرى است كه مانندش در شهرها آفريده نشده بود.» (فجر: 7 و 8)
دمشق، پايتخت سوريه است و بزرگترين شهر آن به شمار مىرود. جمعيت استان دمشق به همراه حومه و روستاهاى اطراف، حدود 6 ميليون نفر است.
زيارتگاهها و اماكن تاريخى مهم و بسيارى در اين استان قرار دارد. گويند كه حضرت ابراهيم عليه السلام، پنجاه سال پس از بناى دمشق، در آن سرزمين متولد شد.
در زمانهاى بسيار دور، شهرهايى كه موقعيت خاص نظامى و جغرافيايى داشتند، به وسيله ديوارهايى كه گرداگرد آن كشيده مىشد، حفاظت مىشدند و در بعضى موارد، براى استحكام بيشتر، خندقى نيز در خارج ديوارها كنده مىشد. به لحاظ موقعيت خاص، گرداگرد دمشق نيز دو حصار كشيده شده بود كه بين دو ديوار، خندقى كنده بودند. در اين شرايط براى ورود و خروج مردم، دروازههايى قرار داده بودند و هر كدام نامى داشته است كه در زير به آنها اشاره مىشود:
باب توما: باب توما را به يكى از سرداران رومى به نام «توما» نسبت مىدهند. اين اثر، پس از چند هزار سال، همچنان در وسط ميدان باب توما در خيابانى به همين نام قرار دارد. محله باب توما، سكونتگاه مسيحيان بوده است.
باب شرقى (دروازه ساعات): اين باب، از ابواب اصلى بازمانده از دوران رومىهاست كه در نزديكى باب توما قرار دارد و چون در قسمت شرقى قرار دارد، به اين نام مرسوم است. اين منطقه نيز همانند باب توما، مسيحىنشين بوده و چند كليسا نيز در آن قرار دارد.
باب الفراديس (باب العمارة): «فراديس» در زبان عربى به معناى بستانها و باغهاست. اين باب در كنار حرم حضرت رقيه عليها السلام (شمال غربى) و در مدخل سوق «العمارة» قرار دارد و مربوط به دوران رومىهاست، اين دروازه به سختى ديده مىشود؛ زيرا در داخل بازار و دكانها ناپديد شده است.
بابالصّغير: چون اين دروازه از دروازههاى ديگر دمشق، كوچكتر بوده به «باب الصغير» معروف شده است. كنار اين باب، مقبره بسيارى از صحابه و فرزندان ائمه و سادات و ... است كه به نام قبرستان بابالصغير معروف و مشهور شده است.
بابالسّلام: اين باب از دروازههاى اصلى و متعلق به دوران رومىها بوده كه در نزديكى باب توما قرار دارد.
بابالفرج: ايننام بدينعلت گذاشتهشده كه ساكنان شهر، با گشودن آندر مقابل دشمن، فرجى يافتند. اين باب كه در دوراناسلامى بنا شده، در داخل بازارالمناخليه قرار دارد.
بابالجابيه: اين دروازه، همانند باب شرقى، سه دهانه دارد و به خيابان بازار مدحت پاشا متصل است.
بابكيسان: اين دروازه، تخريب شده و «كنيسه قديس/ پطرس» به جاى آن ساخته شده است.
بابالجناز: اين باب، در غرب دمشق قرار داشت و به باب النصر و باب دارالسعاده نيز معروف بود.
بابالحديد: اين دروازه مخصوص قلعه دمشق بود كه از آهن خالص ساخته شده بود.(1)
1) اكنون جز سه دروازه اخير، ساير دروازههاى دمشق همچنان پابرجاست.
حضرت فاطمه عليها السلام و حضرت على عليه السلام در سال دوم ه. ق ازدواج نمودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از عقد ازدواج و پيش از مراسم عروسى ايشان، دست به دعا برداشت و فرمود:
اللَّهُمَّ ... ارْزُقْهُما ذُرِّيَّةً طاهِرَةً طَيِّبَةً مُبارَكَةً وَاجْعَلْ فِى ذُرَّيَّتِهِمَا الْبَرَكَةَ.(1)
بارالها! به اينان فرزندان پاكيزه و پاك سرشت و مبارك مرحمت بفرما و رحمت و بركاتت را در اين خاندان قرار ده.
1) بحارالانوار، ج 43، ص 117.
فرمود: «فرزندان فاطمه، فرزندان من هستند، ولى نام آنان را خدا تعيين مىكند».
دراينحال، جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد، نام اين دختر را «زينب» بگذار».
سپس از مصيبتهاى آينده زينب خبر داد و گريست. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز گريه كرد. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس بر زينب عليها السلام گريه كند، گويى بر برادرانش حسن و حسين عليهما السلام گريه كرده است».(1)
يك- لقبهاى زينب كبرى عليها السلام عبارتند از: الصدّيقةالصّغرى، العقيله، عقيلة بنىهاشم، عقيلة الطالبيين، العارفة، الموثّقة، العاملة، الفاضلة، الكاملة، عابدة آل على، عُليا مخدّره، راضيه، عالمة غير معلَّمه، عفيفه و ... كه مهمترين آنها «زينب كبرى» است.
دو- كنيههاى حضرت زينب عليها السلام عبارتند از: امّ كلثوم، امّ عبداللَّه، امّ الحسن، امّ المصائب، امّ الرزايا، امّ النوائب و ....
سه- زينب به معناى درخت نيكو منظرى است كه خوشبوست. همچنين ممكن است اصل آن، زين اب (يعنى زينت پدر) باشد. حضرت را زين أبيها و زينت ابيها مىگفتند.(2)
زندگى حضرت زينب عليها السلام، با مشكلات و رنجهاى گوناگونى همراه بود كه به بعضى از آنها بهطور خلاصه اشاره مىكنيم:
حضرت زينب عليها السلام پنج ساله بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت كرد.
چند ماه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مادرش حضرت زهرا عليها السلام از دنيا رفت و حضرت زينب از غم مادر سوگوار شد.
حضرت زينب عليها السلام 13 ساله بود كه در سال هفدهم ه. ق با پسر عمويش «عبداللَّه بن جعفر» (1)ازدواج كرد. حضرت زينب عليها السلام پنج سال كوچكتر از عبداللَّه بن جعفر بود و شرطش براى ازدواج اين بود كه هرگاه خواست با برادرش حسين عليه السلام ديدار كند يا با او به مسافرت برود، عبداللَّه مخالفتى نكند.
مولاى متقيان، على عليه السلام، در ماه ذىحجه سال 35 ه. ق بعد از 25 سال خانهنشينى و پس از كشته شدن خليفه سوم، به خلافت رسيد؛ آن حضرت به مدت پنج سال خليفه مسلمانان بود و بنا به پيشنهاد كوفيان، آنجا را پايتخت حكومت اسلام قرار داد؛ زينب عليها السلام نيز از مدينه به كوفه هجرت كرد و در آنجا پنج سال به تدريس و ارشاد بانوان كوفه پرداخت. ولى شاهد جنگهاى «جمل، صفين و نهروان» بود كه روزگار را در كام اهل بيت عليهم السلام، بهويژه حضرت زينب عليها السلام، تلخ كرد.
در مورد فرزندان آن حضرت، اختلافنظر هست. بيشتر مورخان، فرزندان آن حضرت را چهار پسر و يك دختر ذكر كردهاند كه عبارتند از: على، عَون، محمد، عبّاس و امّ كلثوم. دو فرزند آن حضرت، به نامهاى عَون و محمد، در كربلا به شهادت رسيدند.(2)
1) پدرش، جعفر طيّار و مادرش، اسماء بنت عُمَيس بود كه هر دو از چهرههاى مذهبى و تربيت شده مكتب رسالت وولايت بودند. توضيح كامل درباره عبداللَّه همسر حضرت زينب عليها السلام در بخش قبرستان بابالصغير، قسمت قبور صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان شده است.
2) بعضى معتقدند كه فقط عَون در كربلا به شهادت رسيد و محمّد شهيد در كربلا، فرزند حضرت زينب عليها السلام نبوده، بلكه مادر محمّد، زنى به نام «حَوصاء»، همسر ديگر عبداللَّه بن جعفر بود.
زمان زيادى از هجرت نگذشته بود كه حضرت زينب عليها السلام در سن 35 سالگى شاهد بهشهادت رسيدن پدر بزرگوارش، على عليه السلام، بود. پس از شهادت على عليه السلام در سال چهلم ه. ق، امام حسن عليه السلام جانشين او شد. آنگاه شرارتهاى معاويه شدت يافت و در نتيجه، امام حسن عليه السلام با او به مصالحه نشست؛ سپس همراه بنىهاشم از جمله حضرت زينب عليها السلام و شوهرش عبداللَّه بن جعفر، كوفه را به قصد مدينه ترك كرد.
در نيمه رجب سال 60 ه. ق معاويه درگذشت. پسر او يزيد با نوشتن نامهاى به فرماندار مدينه، از او خواست كه از حسين بن على عليهما السلام بيعت بگيرد. سرانجام، امام حسين عليه السلام در 28 ماه رجب، مدينه را به قصد مكه ترك كرد. حضرت زينب عليها السلام طبق شرطى كه با شوهرش كرده بود، به همراه امام حسين عليه السلام از مدينه به مكه آمد. عبداللَّه بن جعفر نيز با او در اين سفر همراه بود.
زينب كبرى عليها السلام از سوم شعبان سال 60 ه. ق تا هشتم ذيحجه در مكه بود. چون سربازان يزيد مىخواستند در مكه و حرم امن الهى، امام حسين عليه السلام را مخفيانه بكشند، امام عليه السلام در روز «تَرويه» كه روز هشتم ذيحجه است، مكه را به سوى عراق ترك كرد. (1)زينب عليها السلام نيز در اين كاروان حضور داشت.
امام حسين عليه السلام در سن 58 سالگى در تاريخ دهم محرم سال 61 در كربلا به شهادت
1) محمد محمدى اشتهاردى، سيره چهارده معصوم، ص 342.
رسيد. حضرت زينب عليها السلام در آن زمان حدود 56 سال داشت كه شاهد شهادت دهها تن از بهترين و عزيزترين نزديكانش و شهداى ديگر بود. بازماندگان كربلا به همراه حضرت زينب عليها السلام و امام سجاد عليه السلام به زنجير اسارت بسته شده، عازم كوفه شدند.
هستى ما همه يكجا بردندهرچه ديدند همه يغما بردند
همه گشتيم گرفتار و اسيرگاه در بند و گهى در زنجير
زينب عليها السلام سه روز پس از شهادت عزيزانش، با اسيران وارد كوفه شد و به مدت يك هفته در زندان كوفه بود. هر روز تهديد و تحقير مىشد. سرانجام؛ طبق درخواست يزيد، كاروان اسرا به اجبار، عازم دمشق شدند. پيمودن اين مسير طولانى روى شترهاى بىمحمل همراه با بدرفتارى مأموران و نيز غل و زنجير بر گردن امام سجاد عليه السلام از ديگر مصيتهاى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
شاميان خنده به زخم جگر ما نزنيدساز با ناله ذرّيّه زهرا نزنيد
سر مردان خدا را به سر نيزه زديدمرد باشيد و دگر سنگ به زنها نزنيد
گر به ديدار سر پاك حسين آمدهايداينقدر دست به هنگام تماشا نزنيد(1)
در كتاب «لهوف» سيد بن طاووس چنين آمده است:
كوفيان سر مقدّس امام حسين عليه السلام را همراه با زنان و مردان اسير، به طرف شام بردند و چون به نزديكى دمشق رسيدند، امّ كلثوم عليها السلام به شمر (كه در ميان كوفيان بود) نزديك شد و گفت: «حاجتى از تو دارم!» شمر گفت: «چه مىخواهى؟» حضرت زينب عليها السلام
1) غلامرضا سازگار، نخل ميثم، ج 3، ص 310.
فرمود: «وقتى ما را وارد شهر دمشق كرديد، از دروازهاى ببريد كه تماشاگر كمترى داشته باشد و به سربازان بگو اين سرها را از ميان كجاوههاى ما بيرون ببرند و از ما دور كنند».
شمر برخلاف خواست امكلثوم عليها السلام دستور داد سرها را بر نوك نيزه كرده و در وسط كجاوهها ببرند و در چنين وضعيتى آنها را بين تماشاگران بگردانند. تا آنكه به دروازه دمشق رسيدند و بر پلههاى درِ مسجد جامع ايستادند؛ همان جايى كه اسيران را نگه مىداشتند.
شمر كاروان اهل بيت عليهم السلام را در روز اول ماه صفر(1)از دروازه ساعات كه براى ورود كاروان تزيين شده بود و مردم زيادى در آنجا اجتماع كرده بودند، وارد دمشق نمود.
بدترين روزهاى حضرت زينب عليها السلام در شام بود كه ايشان را دنبال سر بريده امام حسين عليه السلام در كوچههاى شام مىگرداندند. تماشاچيان از ديدن آنها شادى مىكردند و به رقص و پاىكوبى مىپرداختند. پس از شهادت امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش، حضرت زينب عليها السلام همراه كاروان اسيران كربلا، رهبرى دلسوختگان و داغديدگان را برعهده داشت و در كوفه و شام، با خطبههاى آتشين، به پاسدارى از خون حسين عليه السلام و رسالت الهى او پرداخت و بنى اميه را رسوا كرد. با خطبههاى او و امام سجاد عليه السلام (كه در مقاتل نيز به آن اشاره شده است) شام غفلتزده را دگرگون كرد و خفتگان را بيدار نمود و خانه دشمن را به عزاخانه حسين عليه السلام تبديل كرد. پس از مدت كوتاهى، يزيد مجبور شد كه اهل بيت عليهم السلام را با احترام به مدينه بازگرداند.
حضرت زينب عليها السلام به همراه اسيران، شام را ترك مىكردند، در حالى كه حضرت رقيه، دختر خردسال امام حسين عليه السلام را در آنجا از دست داده بودند. به دستور حضرت
1) سيد بن طاووس، اللهوف، ص 174.
زينب عليها السلام محملهاى شتران سياهپوش شد. كاروان در روز اربعين 61 ه. ق به كربلا رسيد. (1)امام سجاد عليه السلام سر امام حسين عليه السلام را به بدنش ملحق كرد و كاروان، پس از عزادارى و خداحافظى با شهدا به مدينه بازگشتند و قريب چهار ماه و چند روز در مدينه ماندند.(2)
در مدت اقامت حضرت زينب عليها السلام در مدينه كه قريب چهار ماه و چند روز طول كشيد، حضرت زينب عليها السلام به عزادارى و بيان وقايع عاشورا پرداخت. مردم مدينه با شنيدن اين فجايع، قيام كردند و واقعه «حرّه» در مدينه به وجود آمد. يزيد جنايتكار دستور سركوبى اين قيام را داد و تا سه روز مدينه را براى سربازانش آزاد اعلام كرد. جنايتهاى لشكريان يزيد آنقدر فجيع بود كه حتى شنيدن آن هم قابل تحمل نيست. در واقعه حرّه بود كه دو فرزند (3)عبداللَّه بن جعفر (همسر حضرت زينب) به شهادت رسيدند.
بعد از واقعه حرّه (قتل عام مردم مدينه و ...)، يزيد به فرماندار مدينه دستور داد كه حضرت زينب عليها السلام را از مدينه اخراج كن (و به شام بفرست). حضرت زينب عليها السلام بعد از اين جريانها يا قحطى در مدينه، ديگر نتوانست در آنجا بماند و مصلحت را در سفر ديد. بنابراين با همسرش به دمشق كه زمينهايى در آنجا داشتند، رفتند.
خويش، عبداللَّه فرمود: «بستر مرا در حياط، زير آفتاب قرار بده» عبداللَّه گفت:
حضرت زينب عليها السلام را در حياط جاى دادم كه متوجه شدم، چيزى را روى سينه خويش نهاده و مدام زير لب حرفى مىزند؛ به او نزديك شدم، ديدم پيراهنى را كه يادگار كربلاست، يعنى پيراهن حسين را كه خونين و پاره پاره است بر روى سينه نهاده و مدام مىگويد: «حسين، حسين، حسين! ...»، (1)لحظاتى بعد روح والاى زينب كبرى عليها السلام به اهل بيت عليهم السلام پيوست.
حضرت زينب عليها السلام در 15 رجب سال 62 ه. ق در سن 57 سالگى (حدود يك سال و نيم بعد از شهادت امام حسين عليه السلام) از دنيا رفت و در نزديكى دمشق در روستاى «راويه» به خاك سپرده شد. اكنون اين روستا، به «زينبيه» شهرت دارد و به شهر متصل است.
عبداللَّه بن جعفر طيار (همسر حضرت زينب عليها السلام) نيز در سن 90 سالگى (و به نقلى 83 يا 88 سالگى) در مدينه درگذشت و در كنار عقيل در بقيع به خاك سپرده شد. (2)
«شيخ ذبيح اللَّه محلاتى»(3)به نقل از «بحرالمصائب» مىگويد: «تعداد اسيرانى كه در كاخ بر يزيد وارد شدند، (اعم از زن و مرد) مجموعاً 44 تن بودند».
الف) منازل مسير، از كوفه تا دمشق، حدود 900 كيلومتر است و عبارتند از: كوفه، تكريت، موصل، حرّان، دعوات، قنسرين، سيبور، حِمص، بعلبك، حماة، حَلَب،
نصيبين، عسقلان، دير قسّيس، دير راهب و دمشق. (1)ب) نقشه مسير كاروان اسيران كربلا از كوفه تا دمشق.
نمايش تصوير
از بررسى روايات و گفتار علما در مورد تاريخ دقيق اربعين كاروان اسرا و زيارت جابر از مرقد امام حسين عليه السلام، پنج قول به دست مىآيد كه گويا نظريه اول مشهورتر است:
امام سجاد عليه السلام به همراه كاروان، روز اربعين (20 صفر سال 61 ه ق) يعنى همان سال شهادت امام حسين عليه السلام، از شام به كربلا آمدند و در همان روز جابر و همراهانش را در كنار قبر امام حسين عليه السلام ملاقات كردند.
در اربعين دوم همان سال اين اتفاق رخ داد.
در اربعين سال بعد (سال 62 ه. ق) اين اتفاق رخ داد.
جابر و همراهان در اربعين اول به زيارت قبر امام حسين عليه السلام توفيق يافتند، ولى ملاقات اهل بيت عليهم السلام با جابر در روزهاى بعد در همان ايام كه جابر، پىدرپى به زيارت مىآمده، رخ داده است.
اهل بيت عليهم السلام بعد از خروج از كوفه در مسير خود به شام، نخست به كربلا آمده كه
1) سيد احمد علوى، راهنماى مصور سفر زيارتى سوريه، ص 22.
مصادف با اربعين اول بوده و در همان روز با جابر و همراهان ملاقات كردهاند و سپس به شام رفتهاند.(1)
حضرت زينب عليها السلام، ثمره شيرين ولايت و رسالت، در دامن پر مهر على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پرورش يافت و از مكتب برادرانش حسن و حسين عليهما السلام درسها آموخت و خود، تجسّم فاطمه عليها السلام شد تا جايى كه تحسين ملائكه و از جمله، پيك سروش، جبرئيل امين را متوجه خود كرد و چشمان او و پيامبر صلى الله عليه و آله را اشكبار نمود و هر دو به ياد شهادت و اسارت حسين و زينب عليهما السلام عزادار شدند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
مَنْ بَكى عَلى مَصائِبِ هذِهِ الْبِنْتِ كانَ كَمَنْ بَكى عَلَى أَخَوَيْهَا الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ.(2)
هركس به ياد غمها و مصائب زينب گريه كند، پاداش آن، مثل گريه بر دو برادرش حسن و حسين است.
در اين حديث، فضيلت گريه بر حضرت زينب عليها السلام، همانند گريه بر مصائب دو برادرش امام حسن و امام حسين عليهما السلام ترسيم شده است. هر كس در راه شناخت اهل بيت عليهم السلام و جايگاه و فضايل ايشان، بهويژه على، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام و زينب عليها السلام قدم بر دارد، به همان نسبت الطاف الهى شامل او مىشود.
حضرت امام سجاد عليه السلام، دانش فوق العاده بانوى بزرگ، حضرت زينب عليها السلام را به عالم غيب نسبت مىدهد و مىفرمايد: «يا عَمَّةُ! ... أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ وَفَهِمَةٌ
غَيْرُ مُفَهَّمَةٍ»؛(1)«عمّه جان! تو به لطف خدا، دانشمند بدون معلم و انديشمند بدون استاد هستى».
آرى! در دانش و فهم و انديشه، با لياقت خود و عنايت الهى به كمالات الهى راه يافت و همچون اولياى خدا و معصومان عليهم السلام، بىواسطه نور و معرفت كسب كرد.
حضرت زينب عليها السلام، همانند پدر و مادرش، رسول خدا صلى الله عليه و آله و برادرانش، قبل از هر چيز بنده خالص خدا بود. شب زندهدارى او هرگز ترك نشد؛ حتى در شب 11 محرم (شب شام غريبان) با وجود آن همه داغ، اندوه و خستگى، نماز شب خواند. امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «در آن شب ديدم عمهام زينب عليها السلام، نشسته مشغول نماز و عبادت بود». (2)امام حسين عليه السلام به قدرى به خلوص، عرفان و بندگى زينب عليها السلام اعتقاد داشت كه هنگام خداحافظى آخر، از خواهرش درخواست دعا كرد و به او فرمود: «يا اخْتاهُ! لا تَنْسَيْنِى فِى نافِلَةِ اللَّيْلِ»(3)؛ «خواهرم مرا در نماز شب فراموش مكن».
د) احترام امام حسين عليه السلام به حضرت زينب عليها السلام
امام حسين عليه السلام علاقه زيادى به حضرت زينب عليها السلام داشت. نقل شده كه روزى امام حسين عليه السلام، مشغول تلاوت قرآن بود، در اين هنگام حضرت زينب عليها السلام وارد شد؛ تا چشم امام حسين عليه السلام به خواهرش افتاد، به احترام خواهر قرآن را كنار گذاشت و در برابر حضرت زينب عليها السلام بلند شد.(4)
روزى حضرت زينب عليها السلام در محضر دو برادرش حسن و حسين عليهما السلام نشسته بود.
آنها درباره بعضى از گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله با هم گفتوگو مىكردند. در اين هنگام، حضرت زينب عليها السلام به دنبال سخنان برادرانش، نكات جالب و زيبايى را بيان فرمود.
پس از تمام شدن نكات و توضيحات حضرت زينب عليها السلام، امام حسن عليه السلام به خواهرش فرمود: «إِنَّكِ حَقّاً مِنْ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَمِنْ مَعْدَنِ الرِّسالَةِ» (1)«به راستى كه تو از درخت نبوّت و معدن رسالت هستى».
حضرت زينب عليها السلام وارث خاندانى بود كه سرسختترين دشمن آنان «يزيد» دربارهشان گفته است:
إِنَّ هؤُلاءِ وَرَثوُا الْعِلْمَ وَالْفَصاحَةَ وَ زَقُّوا الْعِلْمَ زَقّاً. (2)
اينان خاندانى هستند كه فصاحت و دانش را از پيامبر صلى الله عليه و آله به ارث بردهاند و آن را همراه شيرخوارگى از پستان مادر مىمكند.
وقتى حضرت زينب عليها السلام، به همراه اسرا وارد قصر «دار الاماره» شد، گفتوگويى بين «عبيد اللَّه بن زياد»، فرماندار كوفه و حضرت زينب عليها السلام صورت گرفت. سپس ابن زياد با طعنه به حضرت زينب عليها السلام گفت: «چگونه ديدى آنچه را خدا با برادرت انجام داد؟». حضرت زينب عليها السلام با معرفتى عميق اين كلام زيبا و معروف را فرمود: «ما رَأَيْتُ إِلّا جَمِيلًا ...»(3)؛ «جز نيكويى چيزى نديدم ...»؛ زيرا آل پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى هستند كه
خداوند حكم شهادت را بر آنان نوشته است و ...».
حضرت زينب عليها السلام در روز 11 محرم، بعد از حادثه جانسوز كربلا، وقتى كنار بدن پاره پاره برادرش حسين عليه السلام قرار گرفت، درحالىكه هزاران دشمن بىرحم او را احاطه كرده بودند، با خون گلوى برادر، پيشانى خويش را رنگين كرد و سپس دستهاى مباركش را زير جسد آن حضرت قرار داده، كمى او را بلند كرد و گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا هذَا الْقَلِيلَ مِنَ الْقُرْبانِ!» (1)«بارالها! اين قربانى اندك را از ما آل محمد قبول كن».
حضرت زينب عليها السلام از نور اهل بيت عليهم السلام استفاده نمود تا جايى كه بيشترين احاديث فاطمه زهرا عليها السلام، از طريق ايشان روايت شده است. راويان زيادى، از جمله مرحوم «طبرسى»، «ابن ابىالحديد» سنى، مرحوم «صدوق» و ...، بسيارى از احاديث حضرت زهرا عليها السلام را از زبان حضرت زينب عليها السلام آوردهاند.
حضرت زينب عليها السلام، از جد بزرگوارش رسول خدا صلى الله عليه و آله، پدرش على مرتضى عليه السلام، مادرش فاطمه زهرا عليها السلام، برادرانش امام حسن مجتبى عليه السلام و سيد الشهداء عليه السلام، اسماء و ديگر شخصيتها، احاديث بسيارى نقل كرده است.
زمانى كه حضرت على و افراد خانوادهاش در ماجراى جنگ جمل و صفين (سال 36 ه. ق) در كوفه سكونت داشتند، حضرت زينب عليها السلام نيز در مدينه حدود چهار سال براى بانوان مدينه به تدريس تفسير قرآن پرداخت.
ايثار و بخشش، حجاب و عفت، صبر و پايدارى، مبارزات و ...، همه و همه، نشان از مقام رفيع اين بانوى نمونه اسلام است.
محبت و علاقه زينب عليها السلام از همان دوران كودكى به امام حسين عليه السلام وصفناپذير است. او مىخواست همواره در كنار برادرش باشد و چهره دلرباى او را بنگرد و با او انس و الفت داشته باشد. علّامه «جزائرى» در كتاب «الخصائص الزينبيّه» مىنويسد:
1) حضرت زينب عليها السلام فروغ تابان كوثر، ص 87؛ به نقل از كبريت الاحمر.
هنگامى كه حضرت زينب عليها السلام شيرخوار و در گهواره بود، هرگاه برادرش حسين عليه السلام از نظر او غايب مىشد، گريه مىكرد و بىقرار مىشد؛ وقتى ديدهاش به جمال دلآراى حسين عليه السلام مىافتاد، خوشحال و خندان مىشد. وقتى كه بزرگ شد، هنگام نماز، قبل از اقامه، نخست به چهره حسين عليه السلام نگاه مىكرد و بعد نماز مىخواند. (1)اين محبت عجيب و سرشار از مهر و خلوص، موجب تعجب حضرت زهرا عليها السلام شد، تا آنكه موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و پرسيد: «پدر جان! از محبت و علاقهاى كه ميان زينب عليها السلام و حسين عليه السلام است، شگفتزدهام! بهطورىكه زينب عليها السلام لحظهاى بدون ديدار حسين آرام ندارد. اگر ساعتى بوى حسين عليه السلام را استشمام نكند، جانش به لب مىرسد». پيامبر صلى الله عليه و آله با شنيدن اين سخن دگرگون شد و اشك از چشمانش سرازير شد. آهى از سينه پرسوزش بركشيد و خطاب به دخترش زهرا عليها السلام فرمود: «اى نور چشمم! اين دختر همراه حسين عليه السلام به كربلا مىرود و در رنجها و سختىها و مصايب حسين عليه السلام شريك خواهد بود». (2)ازاينرو، وقتى كه زينب خواست با پسر عمويش عبداللَّه بن جعفر ازدواج كند، شرط كرد كه هر وقت خواست حسين عليه السلام را ديدار كند و يا به همراه برادرش به مسافرت برود، عبداللَّه مخالفت نكند. (3)به نوشته برخى از تاريخنويسان، درجه محبت و علاقه زينب به امام حسين عليه السلام، به گونهاى بود كه هر روز چند بار به چهره نورانى حسين عليه السلام مىنگريست.
حضرت زينب عليها السلام در روز عاشورا، دو نوجوانش، محمد و عون را نزد حسين آورد و عرض كرد:
جدّم ابراهيم از درگاه خدا قربانى را قبول كرد، تو نيز اين قربانى را از من بپذير. اگر چنين نبود كه «جهاد و جنگ براى زنان جايز نيست»، در هر لحظه هزار جان فداى جانان مىكردم و هر ساعت هزار شهادت را مىطلبيدم. (4)
فاضل بيرجندى در كتاب «كبريت الأحمر» مىنويسد: «حضرت زينب چنان علاقه به برادر داشت كه در هيچ خواهر و برادرى ديده نشده است».(1)اين احترام و علاقه حضرت زينب عليها السلام به امام حسين عليه السلام يك طرفه نبود، بلكه امام حسين عليه السلام نيز به خواهرش علاقه شديد داشت و براى ايشان، احترام خاصى قائل بود. در موارد زيادى ديده شده كه هر گاه حضرت زينب عليها السلام بر امام حسين عليه السلام وارد مىشد، امام حسين عليه السلام او را به جاى خود مىنشاند و خود در برابرش مىنشست.(2)
دانشمندان و مورخان در مورد محل دفن حضرت زينب عليها السلام اختلاف دارند و اين اختلاف بيشتر از آن جهت سرچشمه مىگيرد كه اميرمؤمنان عليه السلام، علاوه بر حضرت زينب عليها السلام دختران ديگرى به همين نام داشتند. چون كنيه حضرت زينب عليها السلام «ام كلثوم» است و برخى از دختران مولا على عليه السلام با همين كنيه معروف بودهاند، باعث تشديد اختلاف شده است. (3)در كتاب سيماى زينب كبرى عليها السلام آمده است:
«اميرالمؤمنين على عليه السلام حداقل دو دختر به نام زينب (زينب كبرى و زينب صغرى) و دو دختر ديگر به نام و كنيه ام كلثوم (ام كلثوم كبرى و ام كلثوم صغرى) داشت».
مدينه، در قبرستان «بقيع».
دمشق، در روستاى راويه كه اكنون به «زينبيه» مشهور است.
برخى پنداشتهاند كه محل دفن حضرت زينب عليها السلام در مصر، و در شهر «قاهره» در منطقهاى به نام «قنطرة السّياع» يا محلى به نام «حمراء القصوى» بوده است. در اين مكان بارگاهى وجود دارد كه مورد زيارت ميليونها زائر مسلمان است آنان عقيده دارند، حضرت زينب عليها السلام پس از بازگشت از شام به مدينه، شروع به عزادارى و بيان فجايع و وقايع عاشورا كرد و يزيد و دستنشاندگان او را رسوا نمود؛ اين مسئله باعث انقلاب و شورشى در مدينه شد. يزيد پس از اطلاع از اوضاع شهر، كشتار وحشتناكى به نام واقعه حرّه را به وجود آورد و دستور داد كه حضرت زينب عليها السلام را به مصر تبعيد كنند.
«ابن جرير طبرى» ورود حضرت زينب را به مصر نقل مىكند و آنگاه به نقل از «عبداللَّه بن ايّوب انصارى» مىافزايد:
زنى را ديدم كه صورت او مثل خورشيد مىدرخشيد؛ دربارهاش سؤال كردم، گفتند:
«دختر اميرالمؤمنين عليه السلام است». فرماندار و استاندار مصر به نام مسلم بن مخلد به استقبال بانو شتافت و يازده ماه و نيم از او پذيرايى كرد و چون بانو رحلت نمود، در همان خانهاى كه امروز به نام حمراء القصوى معروف است، دفن شد ....
مرحوم حضرت آيت اللَّه العظمى نجفى مرعشى قدس سره كه در علم انساب و شناخت امامزادگان سرآمد بودند، عقيده داشتند كه زينب كبرى عليها السلام در مصر دفن شدهاند.
تأييدكننده اين نظريه، كتاب «اخبار الزّينبات» عبيدلى (1)است.
1) علامه يحيى بن الحسن اعرجى از علماى قرن دوم و سوم است كه با چهار واسطه نسبش به امام سجاد عليه السلام مىرسد و از امام رضا عليه السلام حديث نقل مىكند. وى كه از متقدمين علم انساب محسوب مىشود و تأليفات زيادى دارد؛ از جمله «تهذيب الأنساب» و «تذكرة الأنساب» و «اخبار الفواطن» و «اخبار الزينبات» و ... علماى پس از او نيز به نوشتارش استناد جستهاند؛ از جمله: شيخ صدوق، شيخ طوسى، ابن شهر آشوب، نجاشى و ... (به نقل از كتاب راهنماى مصور سفر زيارتى سوريه، ص 26).
محققان و دانشمندان، احتمال دفن حضرت زينب عليها السلام را در مصر بررسى كرده و به اين نتيجه رسيدهاند كه نخستين كسى كه به دفن حضرت زينب عليها السلام در مصر اشاره كرده و ديگران نيز از جمله مرحوم آيت اللَّه العظمى نجفى مرعشى قدس سره از ايشان پيروى كردهاند، جناب عُبيدلى در كتاب اخبار الزينبات است. (1)عُبيدلى در كتابش به چند روايت تاريخى از دو تاريخنگار به نامهاى «ابن عساكر» و «ابن طولون» استناد كرده و اين نظريه را داده است. اين نظريه كه شايد بعد از نظريه دمشق، پرجنجالترين نظريه نيز به شمار مىرود، از چند جهت قابل بررسى است: از نظر سند، محتوا، كتاب و مؤلف آنكه به ترتيب به آن اشاره مىكنيم:
يك- سند: رواياتى كه در كتاب اخبار الزّينبات عُبيدلى آمده، پذيرفتنى نيست؛ چرا كه راويان آنها افراد مجهول هستند و در كتابهاى «رجال» و «تراجم»، نامى از آنان برده نشده است.
دو- اين روايات از نظر محتوا و دلالت كاملًا متناقض است؛ به عنوان مثال:
1) اين كتاب را اولين بار، استاد «حسن قاسم» اديب مصرى چاپ كرد. استاد حسن قاسم با تعصّب زيادى كه براىاثبات دفن حضرت زينب عليها السلام در مصر داشت. در عين حال اعتراف كرد كه در كتابخانههاى مصر بيش از صدها هزار كتاب را بررسى كرده و دليلى به جز كتاب عبيدلى نيافته است.
مرحوم «شيخ محمد حسنين سابقى» در كتاب «مرقد العقيلة زينب» با موشكافى و دقّت به تناقضات كتاب اخبار الزينبات پرداخته و نكات تاريك و مبهم آن را آشكار ساخته و ثابت كرده است كه كتاب اخبار الزينبات، از آثار و تأليفات «يحيى بن حسن نسّابه» مشهور به «عبيدلى اعرجى» (متوفاى 227 ه ق) نيست، بلكه اثر شخص ديگرى به نام «شرف الدين ابى على حسينى عُبيدلى مصرى» است كه در قرن پنجم ه. ق مىزيسته است و تشابه در لقب عُبيدلى باعث اين اشتباه شده است.
چهار- مرحوم شيخ محمد حسنين سابقى در كتاب مرقد العقيلة زينب به تحقيق درباره مزار حضرت زينب عليها السلام در مصر پرداخته و نتيجه مىگيرد كه مرقد حضرت زينب عليها السلام در مصر نيست؛ زيرا:
اول اينكه: هيچ كدام از دانشمندان و مورخان مصرى، نه تنها به دفن حضرت زينب عليها السلام در مصر اشارهاى نكرده، بلكه برعكس، تصريح كردهاند كه حضرت زينب
وارد مصر نشده است؛ (1)به عنوان مثال، «ابن زيّات انصارى» (متوفاى 814 ه ق)، كتابى به نام «الكواكب السّيارة» درباره مقبرههاى مصر نوشته است. در اين كتاب، همه زنانى كه زينب (حدود يازده زينب) نام داشتهاند و در مصر به خاك سپرده شدهاند را با شرح حال و تاريخ وفات و محل قبرشان نوشته و در ميان آنها نامى از زينب كبرى عليها السلام دختر على عليه السلام نبرده است.
اگر زينب كبرى عليها السلام دختر على عليه السلام در مصر دفن شده بود، به يقين از ذكر آن كوتاهى نمىكرد. علاوه بر آن، نخستين كسى كه در اسلام، تاريخ مصر را نوشته «عبد الرحمن بن عبد الحكم» مصرى (متوفاى 257 ه. ق) به نام «منهج السالك فى أخبار مصر والقُرى والممالك» است. نسخه خطى آن در حال حاضر، در موزه انگلستان نگهدارى مىشود. در آن كتاب، بسيارى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه داخل مصر شدهاند، نام برده است. اما كوچكترين اشارهاى به ورود حضرت زينب كبرى عليها السلام، دختر على عليه السلام و دفن ايشان در مصر نكرده است. (2)دوم اينكه: جهانگردان مسلمانى كه در گذشته از مصر، ديدن كرده و از مقبرهها، زيارتگاهها، مسجدها، مراكز مذهبى و علمى مصر گزارشها و يادداشتهايى برداشتهاند، هيچ نامى از حضرت زينب و مزار ايشان نبردهاند. (3)سوم اينكه: مزارهاى بانوان علويهاى كه در آن دوران زيارت مىشد و خلفاى فاطمى كه از سادات جليلالقدر بوده و با كوشش فراوانى به زيارت آنان مىرفتند، هيچكدام مربوط به حضرت زينب عليها السلام نبوده است.
چهارم اينكه: اگر جهانگرد يا مورخى بنويسد: قبرى در مصر است كه متعلق
1) در جايى تصريح مىكنند كه هيچيك از فرزندان بلاواسطه على عليه السلام وارد مصر نشدهاند.
2) سيد احمد فهرى، مرقد اهل بيت در شام، صص 54 و 58.
3) در دوره فرمانروايى فاطميان كه خود از سادات جليلالقدر بودهاند و اهتمام فراوانى نسبت به تجليل از امامزادگان آن ديار داشتهاند، از مزار حضرت زينب عليها السلام در مصر هيچ نامى نبردهاند.
به زينب (بدون ذكر نسب واجدادش)، داراى قبّه و بارگاهى است، معمولًا ذهن خواننده به زينب كبرى عليها السلام (دختر على عليه السلام) متوجه مىشود و پدران آن را از وسط حذف مىكنند؛ چه بسا ممكن است اين زينب با چندين واسطه از نوادگان حضرت على عليه السلام باشد و اين گونه سخن گفتن، معمول و متداول است كه افراد را به طور مستقيم به اجدادش نسبت مىدهند تا شرافت و افتخار را حفظ كرده باشند.
پنجم اينكه: از بررسى كتابهاى مربوط به قبر حضرت زينب عليها السلام در مصر، فهميده مىشود: زينبى كه وارد مصر شده، «زينب بنت يحيى متوج ابن حسن انور» بوده كه در قرن دوم (1)مىزيسته و «ظافر»، خليفه فاطمى، با پاى پياده به زيارت او مىرفته است. پس از قرنها، «حسن قاسم مصرى» مدعى شده كه ظافر، قبر حضرت زينب عليها السلام را زيارت كرده است. درصورتىكه در دوران خلافت ظافر و خلفاى ديگر فاطمى در مصر، قبرى منسوب به حضرت زينب عليها السلام وجود نداشته و اين اشتباه، ناشى از تشابه اسمى است.
تعداد كمى از مورخان و محققان، قبر حضرت زينب عليها السلام را در مدينه (بقيع) مىدانند. از جمله مرحوم علامه بيرجندى كه ادعاى اجماع(2)كرده است و از ميان محققان و مورّخان شيعه تنها «علامه سيد محسن امين جبل عاملى»(3)نظرشان بر مدينه و قبرستان بقيع است. اين عده مىگويند:
1) درحالىكه زندگانى زينب كبرى عليها السلام از ششم ه. ق تا شصت و دو ه. ق بوده است. يعنى مربوط به قرن اول
2) اتفاق نظر پيدا كردن علما و فقها در طول زمان درباره مسائل شرعى؛ حسن انورى، فرهنگ فشرده سخن، ج 1.
3) مرحوم علامه سيد محسن الامين از علماى برجسته شيعه در لبنان و سوريه و صاحب كتاب ارزشمند «اعيانالشيعه» بود كه در گسترش شيعه در سوريه نقش بسزايى داشت، ايشان در رجب 1371 ه. ق وفات يافت. مرقدش در راهروى ورودى در غربى حرم مطهر حضرت زينب عليها السلام داخل اطاقكى قرار دارد.
زينب عليها السلام در مدينه متولد و بزرگ شد. خانواده او نيز (به ويژه عبداللَّه بن جعفر، همسر ايشان) در همين شهر زندگى كرده و وفات يافته بيشتر است. حضرت زينب عليها السلام نيز پس از گذراندن حادثه تلخ كربلا و دوران اسارت، به گواهى موثق تاريخ به مدينه بازگشته و خروج او از اين شهر از نظر احاديث و تاريخ، ثابت نشده است.
اين عده درباره تبعيد حضرت زينب عليها السلام از مدينه به مصر يا شام، به دستور يزيد چنين مىگويند: «يزيد پس از شهادت امام حسين عليه السلام وجهه ملى و حكومتى خود را از دست داد و ديگر نفوذ و قدرتى نداشت كه بتواند دختر على عليه السلام، زينب كبرى عليها السلام، را از مدينه به شهر ديگرى تبعيد نمايد. بنابراين، طبيعت قضيه و استصحاب(1)تاريخى ايجاب مىكند كه مدفن زينب عليها السلام در مدينه باشد. در اين ميان، بعضى از معتقدان اين نظريه، همچون «ابن حورانى» و «محسن الامين» قبر زينب موجود در راويه دمشق را منسوب به ام كلثوم صغرى، دختر على عليه السلام مىدانند كه اين مطلب درست نيست؛ چراكه خواهر كوچك حضرت زينب عليها السلام در زمان امام حسن عليه السلام در مدينه از دنيا رفت و قبرش در مدينه است، نه شام. (2)
تاريخنگاران و دانشمندان بسيارى اين نظريه را رد كرده و پاسخهايى دادهاند:
اول اينكه: ادعاى اجماع بر اين نظر درست نيست؛ چرا كه دانشمندان و مورخانى كه قبر حضرت را در خارج از مدينه مىدانند، بيشتر است و تنها محسنالامين با اين ديدگاه موافق است.
دوم اينكه: اگر حضرت زينب در بقيع دفن شده بود، با آن شهرت و عظمتى كه
با كاروان شام ؛ ؛ ص81
داشتند، بهطور يقين، اكنون نام و نشانى از مزار وى يافت مىشد؛ چنان كه افراد زيادى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از زنان، عمهها، همسر وى، عبداللَّه بن جعفر و ديگر بستگان كه به مراتب، پايينتر بودند، هم اكنون قبرهاىشان معلوم است.
سوم اينكه: در مورد نفوذ نداشتن يزيد در مدينه نيز بايد گفت: يزيد اگرچه از نظر مردم نفوذ نداشت، ولى شرارت، قساوت و ستمگرى او باقى بود و بعد از حادثه كربلا، به مكه و مدينه حمله كرد و سه روز جان و ناموس مردم مدينه را بر سپاه خود مباح ساخت و جنايتهايى را مرتكب شد كه مانندش در تاريخ ديده نشده است. با توجه به سخنرانىهاى كوبنده زينب عليها السلام و تحريك مردم عليه حكومت يزيد، احتمال خطر و دستور تبعيد حضرت زينب عليها السلام و ... جاى ترديد باقى نمىماند كه زينب عليها السلام اين شهر را ترك كرده است.
با رد دو نظريه سابق، از دلائل و شواهد فراوان ديگر برمىآيد كه مرقد پاك حضرت زينب عليها السلام، دختر اميرمؤمنان عليه السلام در زينبيه دمشق است. اما درباره علت و چگونگى اينكه آن حضرت از شهر جدّ بزرگوارش، مدينه، دست كشيده و به اين سرزمين (شام) آمده است، ديدگاههاى گوناگونى وجود دارد:
بعضى بر اين عقيدهاند كه آن بانو در جريان تهاجم سپاه يزيد به مدينه، در سال 63 ه. ق و كشته شدن افراد بسيارى، به خصوص دو فرزند عبداللَّه بن جعفر از همسر ديگرش، به اين ديار آمده است.
برخى ديگر مىگويند: سال قحطى در مدينه باعث شد كه شوهر حضرت زينب، عبداللَّه بن جعفر، از نظر مالى ضعيف شود و نتواند نياز مستمندان را برطرف نمايد.
چراكه، او عادت به بخشندگى داشت و فقر مردم او را آزار مىداد. بنابراين، رو به شام رفت؛
زيرا در آنجا مزارع و باغهاى فراوان داشت.
به شرق و غرب مجوييد قبر پاك زينببه سوى قلب او رويد كان مزار وى است
برخى از محققان در داستانى از علامه امينى درباره مزار حضرت زينب در شام چنين مىنويسند: قبل از انتشار كتاب مرقد العقيلة زينب، بيشتر گمانها به حرم موجود در قاهره بود. در آن زمان، آيتاللَّه سيّد عبدالعزيز طباطبائى، در خدمت مرحوم آيتاللَّه علّامه امينى (صاحب كتاب ارزشمند الغدير) به حرم مطهر حضرت زينب عليها السلام در دمشق مشرف شده بود، به هنگام خروج از حرم از ايشان پرسيده بود: نظر شما در مورد اين حرم چيست؟ علّامه امينى فرموده بود: «اينجا رمز حضرت زينب عليها السلام مىباشد». (3)
تشرّف به حرم حضرت زينب عليها السلام
آمدم بر درگهت با چشم گريان زينبا!تو كريم عالمى من بر تو مهمان زينبا!
گرچه سر تا پا گناهم زائر قبر توامروى لطف و مرحمت از من مگردان زينبا!
آمدم چون كعبه، قبرت را بگيرم در بغلبا تو بندم بار ديگر عهد و پيمان زينبا!
آمدم تا از تو پرسم از چه بعد قرنهامانده قبر مادرت از ديده پنهان زينبا!
آمدم تا با تو گويم سائلم درماندهامباز كن بر من ز رحمت، باب احسان زينبا!(1)
السّلام اى قهرمان كربلا
السلام اى قهرمان كربلااى پرستار يتيمان و نسا
زينبا صدّيقه صغرى تويىيادگار حضرت زهرا تويى
اى پناه اهل بيت طاهرينمونس و غمخوار زين العابدين
تا به كوفه خودنمايى كردهاىزينبا كار خدايى كردهاى(2)
زينب كيست؟
نه فقط ياور حسينى توكه پيامآور حسينى تو
اولين يار و آخرين همدمتا دم آخر حسينى تو
جان به كف برگرفته در گودالزائر پيكر حسينى تو
دست از جان خويش شستههم سفر با سر حسينى تو(3)
اربعين و سلام بر قبر برادر
بر سر قبر برادر چون رسيدناله و آه و فغان از دل كشيد
گفت با قبر برادر اين سخنالسّلام اى شاه بىغسل و كفن
السّلام اى تشنه آب فراتالسّلام اى كِشتى بَحر نجات
خواهرت از شامِ ويران آمدهبهر تو امروز مهمان آمده(1)
بازگو اى جان شيرين على (حضرت زينب عليها السلام)
بازگو اى جان شيرين علىداستان درد ديرين على
بازگو كن قصه مسمار راماجراى آن در و ديوار را
از همان تشتى كه پر خون شد ازودامن افلاك، گلگون شد ازو
زينب اى شمع تمام افروختهيادگار خيمههاى سوخته
بازگو از كربلاى دردهاقصّه نامردها و مردها
بازگو از كام خشك مشكهاگريهها و نالهها و مشكها
از فرات و بىقرارىهاى آبرود رود و اشك بارىهاى آب
بازگو از مجلس شوم يزيدوان تلاوتهاى قرآن مجيد
با دل تنگ تو اين غمها چه كرد؟دردها و داغ ماتمها چه كرد؟(2)
افشاگرى ستمگران
زينب آمد شام را يكباره ويران كرد و رفتاهل عالم را ز كار خويش حيران كرد و رفت
با لسان مرتضى از ماجراى نينواخطبهاى جانسوز اندر كوفه عنوان كرد و رفت
شام غرق عيش و عِشْرَت بود در وقت ورودوقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت (1)
زيارت مخصوصى از ناحيه معصوم عليه السلام درباره حضرت زينب عليها السلام به دست ما نرسيده است، اما سزاوار است در زيارت حضرت زينب عليها السلام، آداب زيارت بزرگان دين مراعات شود و زيارتنامهاى كه در خور شأن قهرمان كربلا باشد، خوانده شود.
بهترين زيارتنامهاى كه در كنار مرقد شريف حضرت زينب عليها السلام مىتوان خواند، زيارتنامهاى است كه از امام رضا عليه السلام براى خواهرش «حضرت معصومه عليها السلام» نقل شده است. (2)اميد است مورد عنايت و كرامت حضرت زينب عليها السلام و خاندان اهل بيت عليهم السلام قرار گيرد.
بِاذْنِ اللَّهِ وَ إِذْنِ رَسُولِهِ وَ اذْنِ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ انْبِيائِهِ الْمُرْسَلِينَ وَالأَئِمَّةِ
1) همان، ص 120.
2) دليل انتخاب اين زيارتنامه به جهت شباهتهاى متعددى است كه بين حضرت معصومه عليها السلام و حضرتزينب عليها السلام وجود دارد؛ از جمله: هر دو دختر معصوم، خواهر معصوم، عمّه معصوم، مورد عنايت خاصّ برادر، عاشق برادر و به دنبال او بودند و ... مضاف بر اينكه مفاهيم زيارتنامه، سلامها و دعاهاى آن به نحوى كامل، زيبا و جامع و در نهايت احترام است.
الْمَعْصُومِينَ، وَ بِاذْنِ السَّيِّدَةِ زَيْنَبَ الْكُبْرى بِنْتِ الْإِمامِ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ، ادْخُلُ هذِهِ الرَّوْضَةَ الْمُبارَكَةَ، وَ ادْعُو اللَّهَ بِفُنُونِ الدَّعَواتِ، وَ اعْتَرِفُ لِلَّهِ بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ لِلنَّبِىِّ وَالْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومِينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ بِالطّاعَةِ، رَبِّ ادْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ، وَ اخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ، وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً.
هنگامى كه نزد ضريح حضرت زينب عليها السلام رسيدى، رو به قبله و به طرف ضريح حضرت بايست و به قصد «رجا»(1)34 مرتبه اللَّهُ اكْبَر، 33 مرتبه سُبْحانَ اللَّهِ و 33 مرتبه الْحَمْدُ لِلَّهِ بگو و سپس زيارتنامه را بخوان:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلى آدَمَ صَفْوَةِ (2)اللَّهِ، السَّلامُ عَلى نُوحٍ نَبِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلى ابْراهِيمَ خَليلِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلى مُوسى كَلِيمِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلى عِيسى رُوحِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا خَيْرَ خَلْقِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا صَفِيَّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ خاتَمَ النَّبِيِّينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا امِيرَ المُؤْمِنِينَ عَلِىَّ بْنَ ابِى طالِبٍ وَصِىَّ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكُما يا سِبْطَيْ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ وَسَيِّدَيْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَ الْعابِدينَ وَ قُرَّةَ عَيْنِ النّاظِرينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ باقِرَ الْعِلْمِ بَعْدَ النَّبِيِّ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ الْبارَّ الأَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا موُسَى بْنَ جَعْفَرٍ الطّاهِرَ الطُّهْرَ، السَّلامُ
1) «رجا» به معناى اميدوارى است؛ يعنى دستور صريح در اين زمينه و حتى نفس زيارتنامه از معصوم عليه السلام واردنشده است، اما اين ذكرها را به قصد «رجا» انجام مىدهيم و اميدواريم كه چنين باشد و انشاءاللَّه اجر ببريم. مضاف بر اينكه زيارتنامه حضرت معصومه عليها السلام كه منقول از امام رضا عليه السلام است به همراه تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام بوده و ذكر زيارتنامه بدون تسبيحات در زيارتنامه اول، مناسب نيست.
2) صِفْوَة به كسر صاد و فتح صاد به معناى برگزيده است.
عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ موُسَى الرِّضا الْمُرْتَضى، السَّلامُ عَلَيْكَ يامُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ التَّقِىَّ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّقِيَّ النّاصِحَ الأَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا حَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ، السَّلامُ عَلَى الْوَصِيِّ مِنْ بَعْدِهِ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى نُورِكَ وَ سِراجِكَ وَ وَلِىِّ وَلِيِّكَ وَ وَصِىِّ وَصِيِّكَ، وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ وَ خَديجَةَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ امِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا اخْتَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ وَلِيِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا اخْتَ وَلِيِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا عَمَّةَ وَلِىِّ اللَّه وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، السَّلامُ عَلَيْكِ عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ فِى الْجَنَّةِ، وَ حَشَرَنا فِى زُمْرَتِكُمْ وَ أَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ، وَ سَقانا بِكَأْسِ جَدِّكُمْ مِنْ يَدِ عَلِىِّ بْنِ ابِى طالِبٍ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، اسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُرِيَنا فِيكُمُ السُّرُورَ وَالْفَرَجَ، وَ أَنْ يَجْمَعَنا وَ ايّاكُمْ فِى زُمْرَةِ جَدِّكُمْ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَ أَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ انَّهُ وَلِيٌّ قَديرٌ، اتَقَرَّبُ الَى اللَّهِ بِحُبِّكُمْ وَالْبَرائَةِ مِنْ أَعْدائِكُمْ، وَالتَّسْلِيمِ الَى اللَّهِ راضِياً بِهِ غَيْرَ مُنْكِرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ وَ عَلى يَقِينِ ما أَتى بِهِ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بِهِ راضٍ، نَطْلُبُ بِذلِكَ وَجْهَكَ يا سَيِّدِى اللَّهُمَّ وَ رِضاكَ وَالدّارَ الْآخِرَةَ، يا زَينَبُ اشْفَعِى لِى فِى الْجَنَّةِ فَانَّ لَكِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْناً مِنَ الشَّأنِ، اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لِى بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنِّى ما انَا فِيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ، اللَّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنا وَ تَقَبَّلْهُ بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ وَ عافِيَتِكَ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اجْمَعِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، اسْتَوْدِعُكِ اللَّهَ وَ اسْتَرْعِيكِ وَ
اقْرَءُ عَلَيْكِ السَّلامَ، اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّى لِزِيارَةِ أُمِّ الْمَصائِبِ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِىٍّ، فَإِنِّى أَسْأَلُكَ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ ابَداً ما ابْقَيْتَنِى، فَاذا تَوَفَّيْتَنى فَاحْشُرْنِى فِى زُمْرَتِها، وَادْخِلْنِى فِى شَفَاعَتِها، وَ شَفاعَةِ جَدِّها وَ أبِيها وَ أُمِّها وَ أَخِيها بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ(1)
و از پروردگار درخواست كن كه بار ديگر، شما را به زيارت آن مكرّمه برگرداند و اين آخرين عهد و زيارت شما نباشد.
1) ادعيه و زيارت شام، ص 152.
شيخ مفيد، تعداد اولاد امام حسين عليه السلام را شش تن (4 پسر و 2 دختر) ذكر مىكند كه عبارتند از:
علىاكبر، (امام سجاد عليه السلام) (1)، علىاصغر، جعفر بن الحسين (مادرش قُضاعيّة بود) كه در زمان حيات امام حسين عليه السلام از دنيا رفت، عبداللَّه. (فرزند شيرخوار)، سُكَيْنَة دختر رباب، فاطمه (مادرش امّ اسحاق بود). (2)البته مرحوم مجلسى (3)تعداد فرزندان امام حسين عليه السلام را ده تن ذكر مىكند.
در اينكه مراد از علىاكبر يا علىاوسط، امام زينالعابدين است يا خير و همچنين سنّ ايشان در كربلا، اختلاف است. اما در مورد دختران امام حسين چنين آمده است:
الف) برخى منابع، سه دختر براى آن حضرت ذكر كردهاند: «سكينه، فاطمه و زينب».(4)ب) در برخى منابع ديگر (مثل كامل بهائى و نفس المهموم) از دختر ديگرى به نام «رقيّه» نام مىبرند كه در كربلا حضور داشته و سنّ شريفش حدود 3 يا 4 سال بوده است.
علاوه بر اختلاف، در وجود دخترى به نام رقيه براى امام حسين عليه السلام، در مورد مادر وى نيز اختلاف است:
الف) به نقلى مادر رقيّه عليها السلام، «امّ جعفر قُضاعيّة» بوده است، ولى دليل مستندى در اين باره در دست نيست. (1)ب) برخى آن حضرت را خواهر تنى امام سجاد عليه السلام مىدانند و «شهربانو» را مادر او مىپندارند. درحالىكه شهربانو در تولّد امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت.
ج) از قرائن تاريخى و تصريح برخى از مورخان برمىآيد كه «امّ اسحاق»، دختر طلحه، مادر حضرت رقيّه بوده است. اين زن پاك و شايسته، نخست همسر امام حسن عليه السلام بود و چون امام مجتبى عليه السلام در سال 50 ه. ق به شهادت رسيد، آن حضرت، به برادرش امام حسين عليه السلام وصيت كرد كه با ام اسحاق ازدواج كند. بنابراين، رقيّه از او متولد شد. اما با كمال تأسف طولى نكشيد كه ام اسحاق از دنيا رفت و تمام عواطف رقيّه، به پدرش امام حسين عليه السلام معطوف شد. بنابراين، حضرت سيد الشهدا، اين دختر را دوست داشت.
تولّد اين خانم كوچك، ظاهراً حدود سال 57 ه. ق در مدينه بوده است. بنابراين، سنّ او به هنگام شهادت در خرابه شام 3 يا 4 سال بوده است.
از برخى كتابهاى تاريخى و روايى چنين به نظر مىرسد كه نام ديگر رقيّه، «فاطمه صغيره» بوده است.(2)
برخى از تاريخنگاران و پژوهشگران در آثار خود، وجود دختر خردسال امام حسين عليه السلام به نام رقيّه و دفن ايشان در سوريه را ثبت نكرده يا با ترديد از كنار اين
مسئله گذشتهاند. (1)اما بر آشنايان به تاريخ اسلام و تشيع پوشيده نيست كه:
اولًا: سرچشمه بعضى از اختلافات را مىتوان در تشابه اسمى يا القاب زيادى دانست كه در خاندان و نوادگان اهل بيت بوده است. (2)ثانياً: شيعه، يك گروه ستمديده، مظلوم و غارتشده است كه بارها در طول تاريخ، هدف هجوم و تجاوزهاى وحشيانه قرار گرفته، بسيارى از پيشوايان دين و رجال شاخص آنها، شهيد شده و آثار علمى و تاريخىشان سوزانده شده است. در تحقيق و اثبات اين امر، فقط كافى است به بعضى از حوادث ثبت شده قديمى بنگريم؛ از جمله:
كتابسوزى مشهور محمود غزنوى در رى به سال 423 ه ق.
كشتار و كتابسوزى طغرل در بغداد، عصر شيخ طوسى.
داستان حَسَنَك وزير و در به درى فردوسى.
كشتار و كتابسوزىهاى «جَزّار» حاكم مشهور عثمانى در شامات، در جنوب لبنان و ....(3)بنابراين، شيعه در گذر اين تاريخ پر درد و رنج، نه تنها مجال ثبت بسيارى از حوادث تاريخى را (چنان كه بايد و شايد) نداشته، بلكه بخش زيادى از آثار و مآخذ تاريخى خويش را از دست داده است و آنچه برايش مانده، تنها بخشى از آثار مكتوب، همراه با اطلاعاتى است كه به صورت شفاهى، سينه به سينه نقل شده و اكنون در ذهن شيعه موجود است؛ اما اسناد تاريخى و حديثى عبارتند از:
الف) قديمىترين سندى كه از وجود دخترى به نام رقيه عليها السلام (در كتاب سكينه عليها السلام) خبر مىدهد، قصيده سوزناك «سيف بن عَميره»، صحابى بزرگ امام
1) شهيد مطهرى در جلد دوم كتاب «حماسه حسينى» (يادداشتها) فصل پنجم، وجود دخترى به نام حضرت رقيّه را قبول ندارد و مىفرمايد: «از جمله تحريفات، داستان طفلى است از ابىعبداللَّه كه در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مىگرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات يافت».
2) نمونه آن را مىتوان در اختلاف مدفن حضرت زينب عليها السلام مطالعه كرد.
3) ستاره درخشان شام، ص 17.
صادق عليه السلام، است. سيف بن عَميره نخعى كوفى، از اصحاب بزرگوار امام صادق و امام كاظم عليهما السلام و از راويان برجسته مشهور شيعه است كه رجال شناسان بزرگى چون شيخ طوسى (در فهرست)، نجاشى (در رجال)، علّامه حلى (در خلاصة الأقوال)، ابن داوود (در رجال) و علّامه مجلسى (در وجيزه) به وثاقت وى تصريح كردهاند. «سيف بن عَميره» همچنين از جمله راويان زيارت معروف عاشورا (به نقل از امام باقر عليه السلام) است كه در رثاى سالار شهيدان عليه السلام چكامه (1)بلند و پرسوزى دارد كه بزرگان بسيارى آن را در كتابهاى خود به صورت مختصر يا مفصل، آوردهاند. در دو بيت از ابيات قصيده سيف بن عميره، نامى از حضرترقيه برده شده است كه فقط به همان دو بيت اشاره مىكنيم:
و رقيّة رقّ الحسود لضعفهاو غدا ليعذرها الّذى لم يعذر
لم أنسها و سكينة و رقيّةيبكينه بتحسّر و تزفّرٍ (2)
و رقيّهاى كه حسود، بر ضعف او دل سوزاند، حتى كسى كه عذر نمىپذيرد، او را معذور دانست.
فراموش نكردهام خانم را و سكينه و رقيه را، بر او مىگريند با حسرت و آه.
ب) يكى ديگر از مآخذ كهن ما كه در آن، ضمن شرح جريانات عاشورا، نامى از حضرت رقيه عليها السلام به ميان آمده، كتاب مشهور «لهوف»، نوشته محدّث و مورّخ جليلالقدر، سيّد بن طاووس (متوفّاى 664 ه. ق) است.
سيّد بن طاووس مىنويسد: حضرت سيدالشّهدا زمانى كه اشعار معروف «يا دَهْر افٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ ...» را ايراد فرمود و زينب و اهل حرم عليهم السلام، گريه و ناله كردند، حضرت، آنان را به صبر امر كرد و فرمود: «يا أُخْتاه يا امَّ كُلْثُوم، وَ أَنْتِ يا زينب، وأنتِ يا رقيّه و ...»(3)؛ اى خواهر اى ام كلثوم و تو اى زينب و تو اى رقيّه و تو اى فاطمه و تو اى
رباب! زمانى كه من به قتل رسيدم، در مرگم گريبان چاك نزنيد و روى نخراشيد و كلامى ناروا بر زبان نرانيد.
ج) مورّخان و محدّثان بزرگى، از جمله مرحوم محدّث قمى، از كتاب «كامل بهائى»،(1)نوشته عماد الدين حسن بن على بن محمد طبرى (معاصر شيخ طوسى) مىنويسد كه ايشان در ضمنِ بيان خوابِ دختر چهار ساله امام حسين عليه السلام، سرگذشت اين دختر را نقل مىكند. اين خواب و سرگذشت حضرت رقيّه عليها السلام در مباحث آينده بيان خواهد شد.
د) عبدالوهّاب بن احمد شافعى مصرى، مشهور به شعرانى (متوفّاى 973 ه ق) در كتاب «المنن» و سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى (متوفى 1294 ه ق) در كتاب «ينابيع المودة»، مرحوم آيت اللَّه حاج ميرزا هاشم خراسانى نيز (متوفاى 1352 ه ق) در كتاب «منتخب التواريخ» و بسيارى در نوشتههاى خود به نام رقيّه و بعضى از حوادث مربوط به آن حضرت، اشاراتى كردهاند.
حضرت امام حسين عليه السلام، در نهضت كربلا براى اهداف خاصى خاندان خود را به همراه آورده بود؛ از جمله دختر سه سالهاش جزو كاروان عاشورا بود. در بعضى روايات آمده است: حضرت سكينه عليها السلام در روز عاشورا، به خواهر سه سالهاش حضرت رقيّه، گفت: «بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم برود كشته بشود». امام حسين عليه السلام با شنيدن اين سخن بسيار اشك ريخت و آنگاه رقيّه عليها السلام صدا زد: «بابا! مانعت نمىشوم. صبر كن تا تو را ببينم». امام حسين او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكيدهاش را بوسيد. در اين هنگام آن نازدانه ندا داد كه «الْعَطَش! الْعَطَش! فَإِنَّ الظَّمأَ قَدْ أَحْرَقَنِى»(2)؛ «بابا بسيار تشنهام. تشنگى جگرم را آتش زده است».
وداع امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با اهل بيت عليهم السلام بسيار جانسوز بود. ولى آخرين صحنه دلخراش و جگرسوز، وداع ايشان با دختر سه سالهاش بود، «هلال بن نافع» كه از سربازان دشمن بود، مىگويد: من پيشاپيش صف ايستاده بودم. ديدم امام حسين عليه السلام پس از وداع با اهل بيت خود به سوى ميدان مىآيد. در اين هنگام، ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خيمه بيرون آمد، با گامهاى لرزان، دوان دوان به دنبال امام حسين عليه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانيد. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد: «يا أَبَه! أُنْظُر إِلَىَّ فَإِنِّى عَطْشانٌ»؛ «بابا جان! به من بنگر كه چقدر تشنهام».
شنيدن اين سخن كوتاه، اما جگرسوز، آنچنان امام حسين عليه السلام را منقلب كرد كه بىاختيار اشك از ديدگانش جارى شد؛ همراه با نوازش، به دخترش فرمود: «بُنَيَّةُ! اللَّهُ يَسقيكِ فَانَّهُ وَكِيلِى»؛ «دختر عزيزم! خدا تو را سيراب مىكند، او وكيل من است».
هلال مىگويد: پرسيدم: اين دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسين عليه السلام داشت؟
به من پاسخ دادند: او رقيّه، دختر سه ساله امام حسين عليه السلام است. (1)عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خيمهها ريختند، در درون خيمهها 23 كودك از اهل بيت عليهم السلام را يافتند. به عُمَر بن سعد، گزارش دادند كه اين 23 كودك بر اثر شدّت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب دهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقيه عليها السلام رسيد، آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد. يكى از سپاهيان دشمن پرسيد: كجا مىروى؟ حضرت رقيه فرمود: «بابايم تشنه بود. مىخواهم او را پيدا كنم و برايش آب ببرم». به او گفتند: «آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهيد كردهاند!» حضرت رقيّه درحالىكه گريه مىكرد، فرمود: «پس من هم آب نمىآشامم».(2)
شيخ مفيد روايت كرده كه: «يزيد پليد دستور داد كه خاندان امام حسين عليه السلام را همراه با امام سجاد عليه السلام در خرابهاى (كه پشت قصر الخضراء يزيد بود) جاى دهند كه نه حفاظ گرما داشت و نه سرما، طورى كه پوست مباركشان ترك برداشت». (1)در بعضى نقلها چنين آمده كه ديوار آن خرابه كج شده و در حال خراب شدن بود.
امام سجاد عليه السلام فرمود: هنگامى كه ما را در خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى ديدم عمهام حضرت زينب عليها السلام، ديگى بر روى آتش نهاده است. گفتم: عمّه جان! اين ديگ چيست؟ فرمود: كودكان گرسنهاند، خواستم به آنها وانمود كنم كه براىشان غذا مىپزم و بدينوسيله آنان را آرام كنم!
گويا منظور يزيد، از اسكان اسرا در خرابه شام اين بود كه آن خانه بر سر ايشان خراب شده و كشته شوند.
براى اينكه شهر را بهطور كامل آراسته و زينت كنند، كاروان اسيران اهل بيت عليهم السلام را مدت سه روز، بيرون دروازه شام، متوقف كردند. پس از سه روز، هزاران نفر زن و مرد با زدن دف و دايره، پوشيدن لباسهاى نو، بستن حنا و نيز، طبل و سنج و شيپور نواختن مأموران حكومتى، براى استقبال اسيران به خارج شهر آوردند. سپس اسيران را به عنوان اينكه اسراى كفارند، از دروازه ساعات، داخل شهر كرده و به طرف مجلس يزيد (كه قصر الخضراء: كاخ سبز يزيد نام داشت) بردند؛ درحالىكه به همه مردم اجازه شركت در اين مجلس داده شده بود.(2)
در مورد مدت اقامت اهل بيت عليهم السلام و كاروان اسرا در خرابه شام، اختلاف است؛ بهطورىكه نمىتوان براى آن، زمان معينى مشخص كرد. اگر طبق گفته مورخان، ورود اسرا را به شام، اول ماه صفر بدانيم و شهادت حضرت رقيّه را در پنجم صفر، نتيجه مىگيريم كه حضرت رقيّه عليها السلام خود، چهار روز در آن خرابه به سر برده است.
اما در مورد مدت اقامت كاروان اسرا در خرابه شام، برخى ده روز، بعضى چهل روز و عدهاى هم تا شش ماه را تخمين زدهاند. با توجه به مطالعات و بررسى كتابهاى زياد، به نظر حقير، توقف كاروان اسرا در خرابه شام، حدود يك هفته طول كشيد.
پس از وقايع جانسوز بسيار در كربلا و رنجهاى فراوانى كه در مسير اسارت و خرابه شام بر اسيران تحميل شده بود، حضرت رقيه عليها السلام پس از آن گفتوگوى جگر سوز با سر بريده پدرش، لبهاى خود را بر لبان خشكيده پدر گذاشت؛ آنقدر گريست تا از هوش رفت اهل بيت عليهم السلام ديدند ديگر صدايى از نازدانه امام حسين عليه السلام نمىآيد. گمان كردند كه حضرت رقيه عليها السلام به خواب رفته است. حضرت زينب عليها السلام جلو آمد و او را بلند كرد، اما ناگاه متوجه شد كه دُردانه برادرش حركت نمىكند. در اين هنگام متوجه شدند كه روح بزرگش كه در كالبدى كوچك بود، به سوى روح پدر كه با آغوش باز منتظر او بود، پرواز كرده است.
مرحوم شيخ عباس قمى درباره لحظه شهادت حضرت رقيه عليها السلام چنين مىنويسد:
«حضرت رقيه پس از درد دل با سر بريده پدر، رنجور شد و از غم و اندوه فراوان، پس
از چند روز، وفات كرد».
نازنينان جملگى در خواب نازكودكى بيدار، گرم سوز و ساز
بهر ديدار پدر بىتاب شدشمعآسا گريه كرد و آب شد
مرگ آن كودك دل خسته زاربُرد از اهل حرم تاب و قرار
باز افزود غمى بر غمشانتازه گرديد كهن ماتمشان
عاشق از هجران دهد جان، ليك آن طفل يتيمچون به وصل باب نايل شد به در جان كرد و رفت
رفت از داغ پدر جانش برون از تن، ولىعالمى را همچو موى خود پريشان كرد و رفت
در برخى روايات چنين آمده است: هنگامى كه زن غسّاله بدن حضرت رقيّه را غسل مىكرد، ناگاه دست از غسل كشيد (و طبق برخى نقلها، بلند بلند گريه كرد) و گفت: سرپرست اين اسيران كيست؟! حضرت زينب فرمود: چه مىخواهى؟ غسّاله گفت: اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است؟ حضرت زينب عليها السلام در پاسخ فرمود: اى زن! او بيمار نبود، اين كبودىها آثار تازيانههاى دشمنان است.(1)
بيا تو اى زن غسّاله از طريق وفابه اين صغيره بده غسل از براى خدا
1) ستاره درخشان شام، ص 220.
مگو كه از چه رخ او چو كهربا باشدز داغ تشنگى دشت كربلا باشد
مگو كه زخم به پايش برون بُوَد از حدّبه روى خار مغيلان دويده او بى حدّ(1)
طبق بعضى روايات، بعد از رحلت حضرت رقيّه عليها السلام، يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را بردند و او را با همان پيراهن كهنهاش كفن كردند و سپس، نازدانه امام حسين عليه السلام را در گوشه خرابه شام، در نهايت مظلوميت و غربت، به خاك سپردند.
پس از اينكه كاروان اسيران آماده بازگشت به مدينه شد، مردم براى بدرقه حضرت زينب عليها السلام و امام سجاد عليه السلام و ديگر اعضاى كاروان، از خانهها بيرون آمدند. صداى ناله و شيون مردم، از هر سو بلند شد و با شرمندگى بسيار با اهل بيت عليهم السلام وداع كردند.
حضرت زينب عليها السلام از اين فرصت استفاده كرده، سر خود را از درون محمل بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
اى اهل شام! ما از بين شما مىرويم، اما در اين خرابه امانتى مانده است؛ جان شما و جان اين امانت! كنار قبر او برويد (او در اين ديار غريب است) و آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد.(2)
زينب آمد شام را شام غريبان كرد و رفتگنجى اندر گوشه ويرانه پنهان كرد و رفت
نوگلى از گلشن دين كرد زير خاك، ليكشورهزار شام را همچون گلستان كرد و رفت
همانطور كه بيان شد، پس از شهادت حضرت رقيّه عليها السلام او را در گوشهاى از خرابه شام، غريبانه دفن كردند. اين مقبره در شمال غربى محله قديمى دمشق و كنار باب الفراديس قرار دارد كه چون فضاى حرم، گنجايش زوّار را نداشت، خيّرين و علاقهمندان، در چندين مرحله به خريدارى منازل اطراف اقدام كردند كه در نهايت، در سال 1364 ه. ش برابر 1984 م، آخرين خانهها به چندين برابر قيمت خريدارى شد. سرانجام، بناى جديد حرم مطهر (كه بيش از چهار هزار و پانصد متر مربع ساختمان و ششصد متر مربع فضاى باز بود)، از سوى جمهورى اسلامى و با حضور مقامات سوريه، ساخته شد. كنار حرم مطهر، بازارى است كه در طول تاريخ اسلامى به «سوق العماره» معروف بوده است و باب الفراديس نام برده نيز در داخل اين بازار و حدود بيست مترى مقام حضرت رقيه قرار دارد. شايان ذكر است كه از سمت شمال حرم، به جامع اموى نيز راه است.
عشق و علاقه مردم ايران به خاندان اهل بيت عليهم السلام و زيارت آنان، به خصوص حضرت رقيه عليها السلام، باعث شده كه بسيارى از علاقهمندان، به حرم باصفاى نازدانه امام حسين عليه السلام حضرت رقيه عليها السلام، مشرف شوند. كم نيستند كسانى كه با توسّل به حضرت رقيّه، كرامات فراوانى از ايشان مشاهده نموده و گرههاى بزرگ زندگىشان، با دستان كوچك حضرت رقيه عليها السلام، باز شده است. با فضايل و كراماتى كه از اين خاندان مىشناسيم، كسى نااميد از اين در برنمىگردد. انشاء اللَّه.
دوستان را كجا كنى محرومتو كه با دشمنان نظر دارى
در كتابهاى زيادى، كرامات بسيارى از حضرت رقيه عليها السلام نقل شده و بسيارند كسانى كه حاجتهاى خود را گرفته، اما كسى از اسرار آنان آگاه نيست؛ چون يا
نخواستند راز خود را بازگو كنند يا اگر گفتند، جايى ثبت نشده است. (1)درباره كرامت خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام به ويژه حضرت رقيّه عليها السلام ذكر دو نكته را ضرورى مىدانيم:
با فضايل و خوبىهايى كه از انبيا، معصومان و خاندان اهل بيت عليهم السلام مىشناسيم، تفاوتى بين كوچك و بزرگ ايشان نيست. هر چند حضرت رقيّه عليها السلام به ظاهر، كودك بوده، ولى همچون اجداد مطهّرش مقامى والا دارد.
متأسّفانه، بعضى از زائران هنگام تشرّف به اماكن زيارتى، دست به كارهايى مىزنند كه باعث سست نشان دادن باورهاى تشيّع از ديدگاه مذاهب ديگر مىشود. در برخى موارد با نصب اشياء بر ضريح يا بردن عروسك و اسباببازى به حرم، چهره معنوى و عظمت اين خاندان را خدشهدار مىكنند. تصوّرات بچهگانه از چهره با عظمت حضرت رقيّه عليها السلام و در نتيجه رفتارهاى ناشايست، ذهنيت ساير مليتها را در مورد شيعه و ايرانيان خراب نموده، زمينه را براى سوء استفاده برخى سودجوها به منظور تبليغات منفى، مهيّا مىكند. بر زائران فهميده حضرت رقيّه عليها السلام، لازم است كه در مباحث دينى و اينگونه مسائل به روحانيان محترم و اهل خبره مراجعه كرده، از رهنمودهاى آنان بهرهمند شوند.
سنگ قبر
به سنگ قبر من بىگناه بنويسيداسير سلسله را تازيانه لازم نيست
1) براى آگاهى از برخى كرامات مىتوانيد به برخى از كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده، رجوع كنيد.
عدو بهانه گرفت و زد و بدو گفتم:بزن مرا كه يتيم را بهانه لازم نيست
مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس استبه بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست(1)
زهراى كوچك خفته اينجا
اينجا زيارتگاه زهراى سه ساله استاينجا محيط سوز و اشك و آه و ناله است
اينجا دمشقىها گلى پژمرده دارنددر زير گِل مهمان سيلى خورده دارند
اينجا به خاكش هر وجب دردى نهفتهاينجا سه ساله دخترى بىشام خفته
فرياد و درد و اشك تنهايى است اينجاوصل دو دلداده تماشايى است اينجا
اى دوستان، زهراى كوچك خفته اينجايك زينب كبراى كوچك خفته اينجا (2)
شام غم
روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبوداى زنان شهر شام اين رسم مهمانى نبود
پاى كوبى در كنار رأس فرزند رسولبا نواى ساز، آيين مسلمانى نبود
اى زنان شام، گيرم خارجى بوديم ماخارجى هم گوشه ويرانه زندانى نبود
طفل ما در گوشه ويران، دل شب دفن شدهيچ كس آگاه از آن، سرّ پنهانى نبود (3)
مرثيه حضرت رقيّه عليها السلام
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشمهمه كردند غير از چند پروانه، خاموشم
اگر بيمار شد كس، گل برايش مىبرند و منبه جاى دستهگل باشد سر بابا در آغوشم
تو را در بوريا پوشند و جسم من كفن گرددبه جان مادرت، هرگز كفن بر تن نمىپوشم
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمدكه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
مرثيه حضرت رقيه عليها السلام
بيت الاحزان مرا صفا دادى، پدربا وصال خويش قلبم را شفا دادى، پدر
خواستم تا در مدينه وصل ما حاصل شودحاجتم را گوشه ويران سرا دادى، پدر
وداع جانسوز حضرت رقيّه عليها السلام با پدر
اگر نازى كند دختر، خريدارش بُوَد بابابزرگى كن ببوس اين دختر كوچكتر خود را
مرا يك حرف باشد با تو آن هم از عطش مُردمبرو در علقمه فرمان بده آب آورِ خود را
به گهواره نظر انداختم، ديدم بُوَد خالىكجا بردى نياوردى على اصغر خود را؟
به دنبال مسافر آب مىپاشند، كو آبىكنم ناچار دنبالت روان اشك ترِ خود را
ميان خيمه مىديدم گلويت عمه مىبوسيدمگر آماده كردى بهر خنجر، حنجر خود را؟
با توجه به اينكه زيارت مخصوصى براى آن حضرت ذكر نشده، سزاوار است زائران محترم، حضرت رقيّه را با كلماتى كه در زيارت اولاد ائمه عليهم السلام نقل شده يا هر زيارتى كه مناسب با شأن و منزلت آن حضرت است، زيارت كنند. در اين بخش، زيارتنامه مناسب با مقام آن حضرت عليها السلام ذكر مىشود كه اميد است با كلمات و عباراتى كه در زيارات بيان مىشود، مورد قبول خداوند و توجّه ولى عصر عليه السلام قرار گيرد و در آخرت از شفاعت پدر بزرگوارش امام حسين عليه السلام و اجداد طاهرينش، به ويژه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بهرهمند شويم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم بِاذْنِ اللَّهِ وَ إِذْنِ رَسُولِهِ وَ إِذْنِ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيائِهِ الْمُرْسَلِينَ، وَالْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومِينَ، وَ بِاذْنِ السَّيِّدَةِ رُقَيَّةَ بِنْتِ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ عَلَيْهِ السَّلامُ، ادْخُلُ هذِهِ الرَّوْضَةَ الْمُبارَكَةَ، وَ ادْعُو اللَّهَ بِفُنُونِ الدَّعَواتِ، وَ أعْتَرِفُ لِلَّهِ بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ لِلنَّبِىِّ وَالْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومِينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ بِالطّاعَةِ، رَبِّ ادْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ، وَ اخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ، وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً.
مرحوم سيد بن طاووس (1)و شيخ مفيد (2)زيارتنامهاى براى مطلق امام زادگان نقل مىكنند و مىفرمايند: هرگاه قصد كردى يكى از فرزندان ائمه را زيارت كنى، بر سر قبرش بايست و بگو: (3)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا السَّيِّدَةُ الَّزَكِيَّةُ، الطّاهِرَةُ الْوَلِيَّةُ وَالدّاعيَةُ الْحَفيَّةُ، اشْهَدُ انَّكِ قُلْتِ حَقّاً، وَ نَطَقْتِ حَقّاً وَ صِدْقاً، وَ دَعَوْتِ الى مَوْلاىَ وَ مَوْلاكِ عَلانِيَّةً وَ سِرّاً، فازَ مُتَّبِعُكِ، وَ نَجا مُصَدِّقُكِ، وَ خابَ وَ خَسِرَ مُكَذِّبُكِ، وَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكِ، اشْهِدِى لِى بِهذِهِ الشَّهادَةِ، لأَكوُنَ مِنَ الْفائِزِينَ بِمَعْرِفَتِكِ وَ طاعَتِكِ، وَ تَصْدِيقِكِ وَاتِّباعِكِ، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ يا سَيِّدَتى وَابْنَةَ سَيِّدِى، أَنْتِ بابُ اللَّهِ الْمُؤْتى مِنْهُ، وَالْمَأخُوذُ عَنْهُ، اتَيْتُكِ زائِراً وَ حاجاتِى لَكِ مُسْتَوْدِعاً، وَ ها أَنَا ذا اسْتَوْدِعُكِ دِينِى وَ أمانَتِى، وَ خَواتِيمَ عَمَلِى، وَ جَوامِعَ أَمَلِى إِلى مُنْتَهى اجَلِى، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ وَلِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ وَ خَدِيجَة، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ الْحُسَيْن الْمَظْلُومِ، وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ، اسْتَوْدِعُكِ اللَّهَ، وَ اسْتَرْعِيكِ وَ اقْرَءُ عَلَيْكِ السَّلامَ، اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّى لِزِيارَةِ رُقَيَّةَ بِنْتِ الْحُسَيْنِ، فَإِنِّى أَسْأَلُكَ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ ابَداً ما ابْقَيْتَنِى، وَ اذا تَوَفَّيْتَنى فَاحْشُرْنِى فِى زُمْرَتِها، وَ ادْخِلْنِى فِى شَفاعَتِها، وَ شَفاعَةِ جَدِّها وَ عَمِّها وَ أَبِيها وَ أَخِيها، بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ، اللَّهُمَّ بِحَقِّها عِنْدَكَ، وَ مَنْزِلَتِها لَدَيْكَ، اغْفِرْ لِى وَ لِوالِدَىَّ، وَ لِجَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ، وَ آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً، وَ فِى الْآخِرَةِ حَسَنَةً، وَ قِنا عَذابَ النّارِ، بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ. (1)
و از پروردگار درخواست كن كه بار ديگر شما را به زيارت آن مكرّمه برگرداند و اين آخرين عهد و زيارت شما نباشد.
1) ادعيه و زيارات شام، ص 174.
قدمت مسجد جامع اموى، به 4000 سال قبل مىرسد كه در ابتدا معبد آتشپرستان بوده و خداى آنان، «آذر» مورد پرستش قرار مىگرفته است.
آرامىها از شبه جزيره به سرزمين شام آمدند و حدود هزار سال اين مكان را معبد خود قرار دادند.
پس از تسلّط مصرىها بر اين سرزمين، در طول چند قرن، اين مكان را به معبد خدايان خود، يعنى «رامون» و «آمون» تبديل كردند.
پس از چندى يونانيان با تصرّف اين سرزمين (در عصر «هلنى») آن را تا قرن اوّل ميلاد مسيح عليه السلام، معبد خود قرار دادند.
سپس روميان با حضور و سلطه بر اين سرزمين، اين معبد را توسعه داده و آن را به محل عبادت خداى خويش، «ژوپيتر» تغيير دادند.
در سال 17 ه. ق، دمشق به دست مسلمانان فتح شد و نيمى از اين معبد (با مصالحه) به مسجد تبديل شد، و نيمى ديگر به صورت كليسا باقى ماند.
وليد بن عبدالملك با دادن مال فراوان به مسيحيان و جلب رضايت آنان، نيمه باقىمانده را نيز به مسجد ملحق نمود.
عمليات بناى مسجد اموى در سال 86 ه. ق به دستور وليد بن عبدالملك آغاز شد.
وى از دوازده هزار مهندس و معمار رومى در ساخت اين مسجد كمك گرفت. وليد، ماليات هفت سالِ كشور خود را خرج مسجد كرد و بهترين امكانات و زينتها و سنگهاى مرمر را به كار برد.
بناى مسجد هفت سال طول كشيد، ولى نيمهتمام ماند؛ سپس سليمان بن عبدالملك (برادر وليد) آن را تمام كرد. چون وليد از بنى اميه بود، مسجد را به نام «جامع اموى» نامگذارى كرد.
اكنون جامع اموى پس از مختصر تعميراتى كه در اواخر حكمرانى مماليك (يعنى تا قرن هشتم) در آن صورت گرفته به همان حال باقىمانده است. البته، در بين قرنهاى متمادى، تعميرات و تغييرات جزئى صورت گرفته كه نامحسوس است.
آخرين تعميرات به دستور رئيسجمهور فقيد سوريه، حافظ اسد، صورت گرفت.
قُبَّة النَّسر يا عقاب: يكى از بزرگترين بناهاى فوقانى مسجد اموى است كه بر فراز
شبستان قرار دارد. چون گنبد اصلى، شبيه سر عقاب و سقف شبستانهاى دو طرف آن، شبيه بالهاى گشوده عقاب است، به آن «قبّة النسر» گفتهاند.
قبةالمال: اين قبه در غرب صحن مسجد قرار دارد و بر هشت ستون مرمرى استوار است كه با نقاشىهاى طلايى رنگ، به نام «فسيفساء» تزيين شده و چون اموال و ذخاير مسجد در آن نگهدارى مىشود، به «قبّةالمال» معروف شده است.
قُبَّةالغوراه: اين قبه به «صخره قربان» نيز معروف است. گويند حضرت هابيل، قربانى خود را كه گوسفندى بود بر اين صخره قرار داد و قربانى، به نشانه قبولى، به وسيله آتش سوخت.
قُبَّةالسّاعات: اين قبّه در شرق صحن اموى و كنار بابالساعات قرار دارد و چون محل استقرار ساعت مسجد در آنجا بوده، به «قُبّةالساعات» معروف شده است.
بابالزّيادة: درب جنوبى كه از سمت قبله به شبستان باز مىشود. خانه معاويه، معروف به «قصرالخضراء» (كاخ سبز) در كنار آن قرار داشته است.
بابالجيرون (يا بابالسّاعات): يكى از ابواب اصلى و از بزرگترين درهايى كه در شرق مسجد بوده و در كنار «رأسالحسين عليه السلام» قرار دارد. در نزديكى اين در، ساعت آبى بوده كه زمان را در روز نشان مىداده است.
بابالناطقين (يا بابالعماره و يا بابالفراديس): در شمال مسجد قرار دارد. در كنار اين در، مدرسه «سميساطيه» و خانه «عمر بن عبدالعزيز» قرار داشت.
مناره شرقى (يا منارةالبيضاء يا مناره عيسى): گويند در آخرالزمان، حضرت عيسى عليه السلام بر اين مناره فرود خواهد آمد. در گذشته، سنگى در اين مناره بوده كه مىپنداشتند قطعهاى از همان سنگى است كه موسى عليه السلام با عصاى خود بر آن زد و دوازده چشمه از آن، جارى شد. در دو جاى قرآن نيز به اين سنگ اشاره شده است. (اعراف: 160؛ بقره: 60)
مناره شمالى (يا منارةالعروس): در زمانهاى قديم، مردم به هنگام اجراى مراسم عروسى و جشنها، آن را تزيين مىكردند و معتقد بودند. كه اين عمل، باعث بركت خواهد شد.
مناره غربى (يا مناره آق باى): محل تدريس و عبادت امام محمد غزالى در زير اين مناره بوده است. به همين جهت، اين مكان به «غزاليه» نيز معروف بوده است.
در شبستان مسجد جامع اموى، چهار محراب، ويژه فرقههاى چهارگانه اهل سنّت (حنفى، شافعى، مالكى، حنابله) وجود دارد. در عصر مماليك، در هر چهار محراب، نماز اقامه مىشده است و هر يك از اين محرابها، مُؤذّن، مُدَرِّس و امام جماعتى از فقها داشته كه در كنار محرابشان به تدريس و سخنرانى مىپرداختند. محرابهاى مذاهب چهارگانه اهل سنّت عبارتند از: «محرابُ الحَنَفِيَّة، محرابُ الشّافِعِيَّة، محرابُ المالِكِيَّة، محرابالحَنابِلَة».
شبستان كنونى مسجد، 15132 متر مربع و مساحت و 40 ستون دارد. چهار ستون بزرگ و اصلى هم (به ابعاد 3* 2 متر) در وسط شبستان قرار دارد كه پايههاى گنبد بزرگ مسجد، يعنى قُبّةالنَّسر را تشكيل مىدهند.
منبرى بسيار زيبا و بىنظير از سنگ مرمر در كنار محراب اصلى قرار دارد كه در صدر اسلام، چوبى بوده و بر بالاى آن، قبه كوچكى قرار داده شده است. معروف است حضرت امام سجاد عليه السلام خطبه معروف خود را در زمان يزيد لعنة اللَّه عليه بر فراز منبرى كه آن روز در همين محل قرار داشت، ايراد فرمود.(1)
در سمت ديوار جنوبى (ديوار قبله شبستان) مسجد اموى، قبرى است كه بسيارى از مورّخان دمشق گفتهاند: قبر حضرت هود عليه السلام در آنجاست. (2)كتيبهاى بر سنگ ديوار قبله با خطى زيبا در زمينه سبز نوشته شده است: «هذا مَقامُ هُودِ النَّبىِّ عَلَيْهِ السَّلامُ».
اين كتيبه در دوران وليد يافت شده كه پند و اندرزهايى از حضرت هود عليه السلام بر آن نوشته شده بود. بعضى گفتهاند، در آنجا سنگ قبرى بوده كه بر آن آيه 83 بقره نوشته شده بود:
«وَقَضى رَبُّكَ أنْ لا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ احْساناً» انَا هُودُ بْنُ الجُلُودِ بْنِ عادِ بْنِ ... نُوح ...
«و خداوند تو را فرمان مىدهد كه جز او را نپرستى و به والدين خود نيكى كنى»، من هود بن جلود بن عاد بن ... نوح ... هستم كه از طرف خداوند پيام آوردم و تمام عمرم را در ميان مردم بودم، ولى آنان مرا تكذيب كردند. پس خداوند آنان را به وسيله بادى سهمناك، گرفتار و عذاب كرد.
در سمت شرقى قبله (جنوب شرقى) نزديك مناره شرقى مسجد اموى، مكانى است كه حضرت خضر عليه السلام همواره در اين مسجد، نماز مىخوانده است. اكنون، نزديك به محراب اصلى مسجد و به موازات مقام هود عليه السلام بر ديوار قبله، كتيبهاى سبز رنگ بر سنگ ديوار قبله نوشته شده است: «هذا مَقامُ خِضْرِ النَّبىِّ عَلَيْهِ السَّلامُ». در بسيارى از نقاط سوريه، مقام حضرت خضر عليه السلام ديده مىشود.
آن حضرت بر اساس روايات، تا ظهور حضرت مهدى (عج) زنده است و پس از ظهور حضرت، خواهد آمد و پشت سر آن حضرت نماز خواهد خواند و يارانش را به يارى حضرت امام زمان (عج) دعوت خواهد كرد.
مسلم از اوس بن اوس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه: «حضرت عيسى عليه السلام كنار مناره شرقى، جامع اموى نزول خواهد كرد».
مرقد شريف سر مقدّس حضرت يحيى عليه السلام در داخل شبستان جامع اموى در نيمه شرقى آن در اتاقك مربع شكل با 22 ستون سنگى (و سفيد رنگ) قرار دارد. اين اتاقك داراى پنجرههاى ضريح شكل بوده و داراى گنبد كوچكى است.
مرقد حضرت يحيى عليه السلام، طبق گفته بعضى مورخان در مسجد «دلم» در يكى از نواحى دمشق، به نام «زبدانى» است. (1)
حضرت زكريّا عليه السلام كه 90 سال از عمر شريفش مىگذشت، هنوز صاحب فرزندى نشده بود. «ايشاع» همسر زكريّا كه پير و نازا بود، مريم، دختر خواهر خود و دختر
1) ستاره درخشان شام، ص 314.
عمران از نسل داود عليه السلام را به عنوان فرزند خوانده، در خانه تربيت و نگهدارى مىكرد.
در آن ايّام حضرت زكريا دعا كرد: «خدايا مرا تنها (بىفرزند) مگذار. تو بهترين وارثان هستى». (انبياء: 89)
چندى نگذشت، كه ملائكه، در محراب عبادت فرمان خدا را به او ابلاغ كردند:
«يا زَكَرِيّا إِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّاً» (مريم: 7)
اى زكريا ما تو را به پسرى كه نامش يحيى است، مژده مىدهيم كه قبلًا، هم نامى براى او قرار نداديم.
روزى به حضرت يحيى عليه السلام خبر دادند كه «هيردوس»(1)پادشاه فلسطين تصميم دارد با «هيروديا» دختر برادر (يا ربيبه خود) كه خيلى زيبا هم بود، ازدواج كند.
حضرت يحيى عليه السلام برآشفت و اظهار كرد كه اين ازدواج با مقررات دين و تورات سازگارى ندارد و صحيح نيست. هيروديا كه خود را ملكه آينده كشور مىدانست، از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و كينه يحيى را در دل گرفت و نقشه نابودى حضرت يحيى عليه السلام را كشيد. هيروديا در موقعيتى مناسب كه شاه در مجلس بزم، هواى نفس بر او غلبه كرده بود، نقشهاش را برملا كرد و گفت: «شرط ازدواج من با تو، سرِ يحيى است». هيرودوس كه سرمست از نفس و زيبايى و آرايش دختر برادرش شده بود، فرمان داد كه يحيى عليه السلام را بكشند و سرش را بياورند. سر بريده يحيى عليه السلام در داخل تشت زرّين به دختر فاسد و خطاكار، اهدا شد.
در دوران وليد بن عبدالملك، هنگام بناى ساختمان مسجد اموى، شكافى در ديوار (يا حفرهاى در زمين) يافت شد. پس از بررسى متوجه شدند داخل آن شكاف يا حفره، صندوقى است. وقتى صندوق را باز كردند، سبدى در آن ديده شد و داخل آن، سر بريده حضرت يحيى عليه السلام را يافتند كه سالم مانده بود. بر روى آن سبد نوشته شده بود: «هذا رَأسُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيّا». وليد دستور داد تا آن را بر جاى خود بگذارند و ستونهايى متمايز از ستونهاى ديگر، بر آن قرار دهند.
هنگامى كه امام سجاد عليه السلام، در مسجد اموى اسير بودند، در اتاقكى (مستطيل شكل) در قسمت شمال شرقى مسجد به تهجّد و عبادت مىپرداختند. ابن عساكر دمشقى مىگويد: «آن حضرت هر شب و هر روز در اين مكان، هزار ركعت نماز مىگزارد». اين اتاقك محراب دارد و اطراف آن به وسيله پنجره، پوشانده شده است.
كنار اين اتاقك، (چنانكه گفته خواهد شد) رأسالحسين عليه السلام قرار دارد.
روز جمعه بود و مسجد اموى پر از جمعيت؛ كاروان اسيران كربلا را به عنوان خارجى در مجلس آورده بودند. يزيد به خطيب مزدور خود، دستور داد بر منبر برود و آنچه مىتواند بد و ناروا به على عليه السلام و خاندانش بگويد. آن خطيب هم بالاى منبر رفت و بىشرمى را به نهايت رساند و تا توانست در مدح معاويه و يزيد سخن گفت.
اينجا بود كه امام سجاد عليه السلام سكوت را صلاح ندانست و با خشم فرياد زد: «واى بر تو اى خطيب! خشنودى مخلوق را با خشم آفريدگار مبادله كردى و جايگاه خويش را آتش دوزخ قرار دادى! ...».
پس از گفت و شنود، امام عليه السلام بر فراز منبر (كه در محدوده منبر فعلى در شبستان
ص: 115
قرار دارد) رفت. با حمد و ثناى خداوند و درود بر جدّ بزرگوارش، سخن را آغاز، اشك حاضران را جارى و دلها را منقلب كرد ...؛ سپس آن جمله معروف را ايراد فرمود: «أيُّهَا النّاسُ أَنَا بْنُ مَكَّةَ وَمِنى، أَنَا بْنُ زَمْزَمَ وَصَفا، أَنَا ...» (1)«اى مردم! من فرزند مكه و منى هستم، من فرزند زمزم و صفا هستم، من ...».
هنگامى كه كاروان اسرا و سرهاى بريده شهدا به دمشق وارد شد، يزيد (لعنة اللَّه عليه) سر مبارك امام حسين عليه السلام را طلبيد و آن را مقابل خود گذاشتند. درحالىكه خاندان اهلبيت عليهم السلام نظارهگر بودند، يزيد با چوب بر دندانهاى مبارك امام مىزد و مىگفت: «امروز، در مقابل روز بدر». آنگاه به فرمان يزيد سر مبارك را از مجلس بيرون برده، به همراه ديگر سرهاى شهدا سه روز بر بابالقصر آويزان كردند. بعد از آن، سر مبارك و مقدّس امام حسين عليه السلام را پايين آورده، در گوشه شمال شرقى مسجد «اموى»، در اتاقكى قرار دادند. سر مقدّس چند روز در اين مكان قرار داشت. بعدها در همانجا بقعهاى به يادبود آن حادثه غمانگيز ساختند كه به «مقام رأسالحسين عليه السلام» مشهور شد.
(2)درباره محل دفن سر مبارك و مقدس امام حسين عليه السلام اختلافنظر است. مورّخان مشهور شيعه، معتقدند كه امام زين العابدين عليه السلام سر مبارك آن حضرت را به كربلا بازگردانده و به جسد مطهّر آن حضرت ملحق و كنار آن به خاك سپرده است. بعضى نيز معتقدند كه در كنار بدن حضرت على عليه السلام، در نجف اشرف، دفن شده است. بنابراين بالاى سر امام على عليه السلام زيارت امام حسين عليه السلام نيز سفارش شده است.(3)
(1)در اينجا، مقصود از مقام، هم جايى است كه گفتهاند سر مقدّس امام در آنجا دفن شده و هم جايى است كه مدّت كوتاهى در آن نگهدارى و تبديل به زيارتگاه شده است. هدف اصلى ما، معرفى اين مقامهاست و در صدد رد يا قبول آنها نيستيم؛ گرچه درباره محل دفن سر مقدس و مطهر امام حسين عليه السلام، همانطور كه بيان شد، قول مشهور شيعه اين است كه امام زينالعابدين عليه السلام سر مطهّر را به كربلا آورده و به بدن مطهّر ملحق و در آنجا دفن كرده است.
كوفه و نجف: در روايات با تعبيرهاى مختلفى چنين آمده است: «امام صادق عليه السلام، رأسالحسين عليه السلام را نزد قبر حضرت على عليه السلام زيارت كرد و دو ركعت نماز به جا آورد».
مدينه: وقتى يزيد ملعون دستور داد سر مقدّس را در شهرها بگردانند، آن را به مدينه بردند و فرستادنِ سر به اطرافيان مقتول، به خصوص در مدينه، براى ترسانيدن آنها بوده است.
از عبارات چنين برمىآيد كه سر مقدّس براى هميشه به مدينه فرستاده نشده است.
كربلا: در بسيارى از منابع و كتابهاى شيعه و برخى كتابهاى اهل سنت آمده است كه سر مقدّس امام حسين (به وسيله امام زين العابدين عليه السلام) به جسم مطهّرش در كربلا ملحق و در آنجا دفن شد.
دمشق: از مكانهاى مختلفى در شهر دمشق نام برده شده كه عبارتند از: خزانه يزيد، دارالامارة، باب الفراديس، جامع اموى و قبر معاويه.
حَلَب: «مشهدالنقطه» در شهر حَلَب، به عنوان محلّ توقف سر مقدس حسين عليه السلام (نه به عنوان محل دفن) شهرت دارد.
عَسْقَلان: مشهور اين است كه سر مقدّس امام عليه السلام در عسقلان (در نزديكى غزّه) قرار داشته و از آنجا به قاهره منتقل شده است. بنابراين، منشأ مشهدالرأس قاهره،
1) نگاهى نو به جريان عاشورا، ص 364.
مشهدالرأس عسقلان است.
قاهره: مهمترين و مشهورترين محلى كه امروزه در جهان اسلام به عنوان مدفن سر مقدّس امام حسين عليه السلام زيارت مىشود، مشهدالرأس، در قاهره است. به نقلى يكى از خلفاى فاطمى، سر منسوب به سيدالشهدا را از شهر مرزى عسقلان (در فلسطين) به قاهره منتقل كرد.
مقامهاى ديگر: موصل، نصيبين، حماة، حمص، بالس، رقّه، خانه ابن حريث و مرو؛ روايات كمى به اين اماكن اشاره دارند و ضعيف به نظر مىرسند.
علّامه سيّد محسن الامين در كتاب «مفتاح الجنّات» و مرحوم حاج شيخ عباس قمى در «مفاتيح الجنان» از «مستدرك» زيارتنامهاى را از امام صادق عليه السلام نقل نموده و خواندن چهار يا دو ركعت نماز را براى رأسالحسين عليه السلام بيان مىكند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ ياابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ امِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ الصِّدِيقَةِ الطّاهِرَةِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ يا اباعَبْدِاللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، اشْهَدُ انَّكَ قَدْ اقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَلَوْتَ الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ صَبَرْتَ عَلَى الْأَذى فِى جَنْبِهِ مُحْتَسِباً حَتّى أَتاكَ الْيَقِينُ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ الَّذِينَ خالَفوُكَ وَ حارَبُوكَ وَ أَنَّ الَّذِينَ خَذَلُوكَ وَالَّذِينَ قَتَلُوكَ مَلْعوُنوُنَ عَلى لِسانِ النَّبِىِّ الْأُمِّىِّ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى لَعَنَ اللَّهُ الظّالِمِينَ لَكُمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ وَ ضاعَفَ عَلَيْهِمُ الْعَذابَ الْأَلِيمَ، أَتَيْتُكَ يا مَوْلاىَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ زائِراً عارِفاً بِحَقِّكَ مَوالِياً لِأَوْلِيائِكَ مُعادِياً لِأَعْدائِكَ مُسْتَبْصِراً بِالْهُدَى الّذِى أَنْتَ عَلَيْهِ عارِفاً بِضَلالَةِ مَنْ خالَفَكَ فَاشْفِعْ لِى عِنْدَ رَبِّكَ.(1)
1) مفتاح الجنّات، ص 373؛ مفاتيح الجنان، قبل از زيارت امِيرَ الْمُؤْمِنِين على عليه السلام.
در ابتدا نيمه شرقى مسجد اموى، كليسا بود و سپس به وسيله وليد بن عبدالملك تخريب و به مسجد ملحق شد. در اين نيمه و كنار درب ورودى شبستان، بقاياى استوانه و چاهى است كه مسيحيان، فرزندان خود را در آن غسل تعميد مىدادند.
غسل تعميد، اولين تكليف از وظايف مسيحيان است و آيين مخصوصى دارد كه به دست كشيشان در كليسا، به نام پدر، پسر و روحالقدس، فرزندان مسيحيان را غسل مىدهند و در واقع فرزندان با اين غسل، به آيين مسيح در مىآيند. (1)
در گوشه شرقى محراب اصلى مسجد، مخزنى است كه صندوق بزرگى داخل آن است. گويند در اين صندوق، يكى از قرآنهاى عثمان (خليفه سوم) قرار دارد. اين قرآن كه به خط كوفى بوده، در دوران عثمان، از مسجد عقيق در بصرى به شام فرستاده شده بود. البته به نظر نمىرسد اين قرآن، همان قرآن دوران خليفه سوم باشد؛ زيرا با توجه به آتش سوزىهايى كه در جامع اموى اتفاق افتاد، آن قرآن در آتش سوخت؛ مگر اينكه در هنگام آتشسوزى، شخصى آن را خارج و حفظ كرده باشد و سپس به مسجد اموى برگردانده باشد.
چهار گوشه مسجد اموى، چهار مشهد و محل به نام مشاهد صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله موجود است. اين مشاهد، همانند اتاق جلسات يا حجرههايى براى آموزش علم بوده كه حكّام مذاهب اربعه و علماى آنان، براى حلّ مشكلات با واليان، از آنها استفاده مىكردند؛ مشاهد اربعه عبارتند از:
1) اكنون اين چاه و استوانههاى آنكه از سنگ مرمر ساخته شده، موجود بوده ولى چاه آن پوشيده شده است.
مشهد ابى بكر در شرق قبله؛
مشهد على عليه السلام در شمال شرقى مسجد؛ يعنى همان جايى كه اكنون مقام رأس الحسين است؛
مشهد عمر در غرب قبله مسجد كه اكنون به مشهد «عروه» معروف است؛
مشهد عثمان در شمال مسجد كه به اين مكان «كلاسه» گفته مىشود.
از جمله مشاهد صحابه (خلفا) مشهد على عليه السلام است. در داخل مشهد على عليه السلام مكانى به نام «السّجن» بوده است. گويند حضرت امام زينالعابدين عليه السلام، هنگامى كه در شبستان جامع اموى آن سخنرانى تاريخى و منقلبكننده را ضد يزيد ايراد فرمود، در آنجا زندانى شد.
جامع اموى در دورههاى مختلف، بارها دچار آتشسوزى شده و قسمتهاى عمده آن از بين رفته، ولى دوباره بازسازى شده است. پنج آتشسوزى در طول تاريخ رخ داده است كه به ترتيب عبارتند از:
نيمه شعبان 461 ه ق
سال 740 ه ق
شعبان 803 ه ق
رجب 884 ه ق
چهارم ربيعالثانى 1311 ه ق
هر يك از فرقههاى اهل سنّت براى خود مدرسه يا دارالقرآنى ساخته، به تعليم و تربيت فقه مذهب خويش پرداختند. در اينجا به چند نمونه از دارالقرآن و مدارس تاريخى و مشهور دمشق اشاره مىكنيم:
دار القرآن تنكزيّه: توسط امير تنكز در سال 728 ه. ق ساخته شد.
دارالقرآن افريدونيه: توسط افريدون العجمى ايرانى در سال 749 ه. ق بنا شد.
دارالقرآن تفتازانيه: توسط شريف تفتازانى در سال 767 ه. ق ساخته شد.
دارالقرآن الاسعريّه: توسط خواجه ابراهيم اسعرى در سال 817 ه. ق بنا شد.
دار القرآن صابونيّه: توسط احمد صابونى در سال 868 ه. ق ساخته شد.
مدرسه و خانقاه تبديل شده است. وى بعد از فوتش (در سال 45 ه. ق) در همانجا دفن شد.
مدرسه نوريه، اوّلين دارالحديث جهان اسلام بوده و پس از گذشت بيش از 8 قرن، هنوز محل تدريس طلاب است مقبره بانى آن، نورالدين شهيد نيز در آن مدرسه قرار دارد.
مدارس تاريخى ديگر دمشق عبارتند از:
مدرسه جُقْمُقِيّه: در سال 823 ه. ق توسط امير سيف الدّين جُقْمُق بنا شد، مدفن او نيز در همانجا هست.
مدرسه عادليه كبرى: در سال 612 ه. ق توسط ملك عادل سيف الدّين ابىبكر بن ايوب ساخته شد كه مدفن او نيز در همان جاست.
مدرسه ظاهريه كبرى: در سال 676 ه. ق توسط ملك ظاهر بَيْبَرس بُنْدُقدارى بنا شد.
مدرسه ظاهريّه بعدها به بزرگترين كتابخانه دمشق، به نام «دارالكتب الظاهريه» تبديل شد.
مدرسه عزيزيه: توسط ملك عزيز فرزند سلطان صلاح الدين ايوبى فاتح جنگهاى صليبى ساخته شد، مقبره صلاح الدين در آنجا قرار دارد.
مدرسه جوزيّه: در قرن هفتم ه. ق توسط مورّخ مشهور «محيى الدين ابى الفرج يوسف بن عبد الرحمان بن جوزى» (استاد ابن كثير) بنا شد و در سال 840 ه. ق به مسجد تبديل شد.
پس از فتح دمشق، حاكمان اسلامى و ساير مسلمانان طى قرون مختلف، هزاران مسجد بنا كردند كه به چند تن از مهمترين آنها اشاره مىكنيم:
مسجدالاقصاب (القصب): اين مسجد در خيابان اصلى مسير حرم حضرت رقيّه قرار دارد. بناى آن را به «امير ناصر الدين ابن منجك» نسبت مىدهند. اين مكان، محل دفن سرهاى شهيدان، حجر بن عدى و شش تن از يارانش است. همچنين بدن اين شهيدان در «مرج عذراء» كنونى در 36 كيلومترى دمشق است. اين مسجد، امروزه به «مسجد القصب و جامع منجك» معروف است.
مسجد ابى بن كعب انصارى در سال 500 ه. ق ساخته شد.
مسجد السادات كه قبل از اسلام، كنيسه بوده و در محله مسيحى نشين قرار دارد.
اين مسجد به نامهاى «مسجد الصغير» و «جامع الحمادى» نيز معروف است.
قبرستان «بابالصغير» (1)يكى از قبرستانهاى بسيار مهم و تاريخى دمشق (و جهان اسلام) است. اين قبرستان، بيرون دروازه بابالصغير واقع شده است.
قبر بسيارى از امامزادگان، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، سرهاى شهداى كربلا، علماى بزرگ اسلام و شيعه، سادات جليلالقدر، مورّخان، محدّثان و بسيارى از بزرگان در اين قبرستان قرار دارد كه به مقدّسترين و مشهورترين آن اشاره مىكنيم.
1) «باب» به معناى «دروازه» و «صغير» به معناى كوچك، يعنى قبرستانى كه در كنار دروازه كوچك و قديمى دمشققرار دارد.
فصل اول: قبرهاى فرزندان گرامى ائمه عليهم السلام در باب الصغير
مرقد حضرت سكينه عليها السلام در قبرستان بابالصغير، ابتداى در ورودى (اصلى) است و داراى گنبدى بزرگ به رنگ سبز است. قبر سكينه عليها السلام و عمّهاش (ام كلثوم، زينب صغرى، دختر امام على عليه السلام) هر دو داخل يك حجره كنار هم قرار دارد.(2)
نام مباركش آمنه و لقب ايشان سكينه است؛ هر چند نامهاى امينه و أمُيْمَه نيز گفته شده است. حضرت سكينه ظاهراً در سال 47 ه. ق در مدينه، ديده به جهان گشود.
مادر او رُباب، دختر امرءالقيس از زنان بزرگ و با شخصيت بود. و سه دختر داشت:
اولى را به همسرى اميرالمؤمنين على عليه السلام، دومى را به همسرى امام حسن عليه السلام و سومى را به همسرى امام حسين عليه السلام درآورد.
حضرت سكينه از نظر جمال، كرامت، ادب و سخاوت جايگاه والايى داشت (3)و به
جهت آگاهى از شعر و ادب، خانهاش محل تجمّع اديبان و شاعران بزرگ بود.
شعرهايى نيز از ايشان در كتابهاى تاريخى نقل شده است.(1)
حضرت سكينه در كربلا حضور داشت و در آن زمان، از زنان رشيد اهل بيت عليهم السلام به شمار مىرفت. زمانى (2)كه وى در عقد عبداللَّه، فرزند بزرگ امام حسن مجتبى عليه السلام، بود. دستكم چهارده سال داشت ولى عبداللَّه بن حسن، قبل از زفاف در كربلا به شهادت رسيد و سكينه با «مصعب بن زبير» و سپس با «عثمان بن عبداللَّه بن حكيم حزام» ازدواج كرد.
امام حسين عليه السلام هنگام وداع آخر، كنار خيمهها آمد و چند نفر از زنان بزرگ حرم را صدا زد و فرمود:
«يا زَينبُ يا امّ كُلْثوُم و يا فاطمةُ ويا سُكَيْنَةُ عَلَيْكُنَّ مِنّى السّلام» (3)«اى زينب، اى امكلثوم، اى فاطمه و اى سكينه بر شما باد سلام (خداحافظ)!»
سكينه بعد از وداع امام حسين عليه السلام با اهل بيت عليهم السلام با ناله به سوى پدر آمد و صدا زد:
«يا أَبَه اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» پدر جان! آيا تسليم مرگ شدى؟ امام عليه السلام فرمود: چگونه تسليم نشود كسى كه يار و ياورى ندارد! سپس سكينه را در آغوش گرفت و بوسيد و
1) سيف بن عُمَيره نخعى كوفى، از اصحاب بزرگوار امام صادق و امام كاظم عليهما السلام و از راويان برجسته و مشهور، اشعارى را درباره حضرت سكينه و حضرت رقيه عليها السلام سروده است كه جزء قديمىترين اسناد به شمار مىرود و ما آن شعر را در بخش مربوط به حضرت رقيه عليها السلام آورديم.
2) . در بعضى نقلها آمده است كه سكينه در كربلا 20 ساله بود و تاريخ ولادت او را سال 40 ه. ق دانستهاند.
3) در قاموس عرب، براى خداحافظى، كلمه سلام به كار برده مىشود.
اشك چشمانش را پاك كرد و فرمود: «سكينه جان! گريه مكن و با گريههاى خويش دل مرا مسوزان كه گريههاى طولانى در پيش دارى».(1)* روزى سكينه با دختر عثمان در مجلسى بود؛ دختر عثمان براى فخر فروشى گفت: «أَنَا بِنْتُ الشَّهيدِ»؛ يعنى من دختر شهيد هستم. سكينه جوابش را نداد تا زمانى كه صداى اذان برخاست. همين كه مؤذن گفت: «أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»؛ سكينه گفت: اين پدر من است يا پدر تو؟ دختر عثمان شرمسار شد و گفت: ديگر به شما فخر نخواهم فروخت.(2)
هنگامى كه امام حسين عليه السلام شهيد شد و در قتلگاه افتاد، ذوالجناح با صداى مخصوص به كنار خيمهها آمد؛ سكينه دوان دوان از خيمهها بيرون آمد و فرياد برآورد:
واقتيلاه! وا ابتاه! وا حسيناه! و دستهايش را بر روى ذوالجناح گشود و از او پرسيد: بابايم را كجا انداختى؟ سپس دوان دوان به سمت قتلگاه رفت. خود را بر روى پيكر پاك پدر افكند و پدر بزرگوار خود را در برگرفت و صورتش را بر بدن مطهّر ماليد، آنچنان ناله و شيون كرد كه همه حاضران، و حتى دشمنان را متأثر كرد و آنها را به گريه انداخت.(3)
حضرت سكينه عليها السلام سالها پس از شهادت پدر و حوادث كربلا زنده بود و يكى از ناقلان و راويان حوادث جانسوز كربلا و فداكارىهاى امام حسين عليه السلام بود. ايشان، در انقلاب حسينى و بيدارى زنان نسبت به فجايع بنى اميه نقش مؤثرى داشت و همچون عمّهاش زينب عليها السلام در نگهدارى كودكان و تبليغ اهداف حسينى، تلاش مىكرد.
هنگام ورود اسيران اهل بيت عليهم السلام به شام، سهل بن اسعد (صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله) نزد
سكينه آمد و ضمن معرّفى خود، از او خواست تا اجازه دهد به حضرت كمكى كند؛ سكينه فرمود: اگر مىتوانى، از حامل اين سر مبارك بخواه تا آن سر را دورتر از ما حمل كند كه مردم از دور، به نظاره آن سر مطهّر بپردازند و كمتر به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله بنگرند.
سهل نيز با پرداخت چهل دينار از او خواست تا از اهل بيت عليهم السلام فاصله بگيرد.(1)
حضرت سكينه پس از هفتاد سال زندگى (و به نقلى 77 سال)، سرانجام در روز پنجشنبه، پنجم ربيع الأول سال 117 ه ق در گذشت.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِىِّ بْنِ ابِى طالِبٍ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ، فَيا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفوُزَ فَوْزاً عَظِيماً، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى آبائِكِ الطّاهِرِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(2)
قبر امّ كلثوم صغرى در قبرستان بابالصغير در كنار قبر سكينه (دختر امام حسين عليه السلام) قرار دارد. اميرالمؤمنين على عليه السلام، چهار دختر با كنيه امّ كلثوم داشتند كه بنا به تاريخ مشهور، دو تن از آنها دختران حضرت فاطمه عليها السلام (3)و دو امّ كلثوم ديگر،
دختران اميرالمؤمنين عليه السلام از غير حضرت فاطمه بودند.
آنچه مسلّم است، ام كلثوم در كربلا حضور داشت و نقش مهمّى در رساندن پيام امام حسين و به ثمر رساندن خون شهداى كربلا ايفا كرد. او نيز همانند زينب و فاطمه، دختر امام حسين عليه السلام، در كوفه و بارگاه ابن زياد و يزيد، خطبههاى كوبندهاى، ايراد كرده و يكى از ناقلان حوادث جانسوز كربلا و فداكارىهاى امام حسين عليه السلام بود.
ام كلثوم وقتى همراه كاروان اسرا وارد كوفه شد، چون مردم به زنان اهلبيت عليهم السلام نگاه مىكردند، فرياد زد: «آيا از خدا و رسولش شرم نمىكنيد كه اينگونه به حرم پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه مىكنيد؟» (1)ايشان نيز قبل از ورود به دمشق، نزد شمر رفت و از وى خواست تا زنان حرم را از درى كه مردم كمترى حضور دارند، وارد شهر كند؛ ولى او نپذيرفت.(2)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ نَبِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُخْتَ الْحَسَنِ المَسْمُومِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُخْتَ الْحُسَينِ الشَّهِيدِ الْمَظْلُومِ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى جَدِّكِ وَ أَبِيكِ وَ أُمِّكِ وَ أَخَوَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ امَّةً قَتَلَتْكُمْ وَاسْتَحَلَّتْ مِنْكُمُ الْمَحارِمَ وَانْتَهَكَتْ فِى قَتْلِكُمْ حُرْمَةَ الْإِسْلامِ، فَيا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. (3)
فاطمه دختر امام حسين عليه السلام، مشهور به فاطمه صغرى عليها السلام، در سال 30 ه ق به دنيا آمد. مادر او امّ اسحاق، دختر طلحة بن عبيد اللَّه بن تيميه و از خواهرش، سكينه، بزرگتر بوده است. او در سال 110 ه. ق در سن 80 سالگى از دنيا رفت.(1)
فاطمه صغرى زنى بزرگوار و داراى مقام عالى دينى و علمى بود كه شباهت زيادى به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام داشت؛ بهطورى كه پدرش، امام حسين عليه السلام، به اين امر شهادت داده است و آن، هنگامى بود كه حسن مثنّى (فرزند امام حسن مجتبى عليه السلام) براى خواستگارى يكى از دختران امام آمد؛ حضرت به او فرمود: «من فاطمه را براى تو برمىگزينم كه به مادرم فاطمه زهرا عليها السلام بسيار شبيه بوده و در دين، تمام شب به نماز و عبادت مىپردازد؛ روزها را روزه مىدارد و در زيبايى، مشابه حورالعين است». (2)حسن مثنى پس از ازدواج، در واقعه كربلا مجروح شد و پس از مداوا و بازگشت به مدينه در 35 سالگى درگذشت.
فاطمه صغرى همراه پدر به كربلا آمده، همانند عمّهاش زينب در حوادث كربلا، مأمن و پناهگاه اهل بيت عليهم السلام بود. او بعد از شهادت امام، همگام با ديگر بانوان اهل بيت عليهم السلام، به افشاى جنايتهاى بنىاميه پرداخت و در بارگاه ابن زياد، خطبههاى غرّا خوانده و از پدرش و برادر و عمّهاش حديث روايت كرده است. وى را حامل ودايع (3)امامت دانستهاند؛ چنانكه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «امام سجاد عليه السلام در كربلا
به حدّى بيمار بود كه امام حسين عليه السلام دخترش فاطمه را صدا زد و وصيّتنامه و كتابى را به وى داد و او، آن را به على بن حسين عليه السلام رساند و اين كتاب بعد از آن به ما رسيد». (1)
فاطمه صغرى در منزل فاطمه زهرا عليها السلام (مادر بزرگش) در مسجدالنبى زندگى مىكرد. وقتى وليد جهت توسعه مسجد النبى صلى الله عليه و آله دستور تخريب خانههاى مسجدالنبى صلى الله عليه و آله را صادر كرد، او به خارج از مسجد رفت و در آنجا خانهاى ساخت و چاهى كَند كه بركت فراوانى داشت. ايشان اين چاه را زمزم مىخواند و مردم از آن تبرّك مىجستند.(2)
در بيشتر منابع روايت مىكنند كه فاطمه صغرى عليها السلام در منزل خود (يعنى پشت مسجد النبى صلى الله عليه و آله) وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد. به احتمال زياد، قبر منسوب به فاطمه صغرى در قبرستان بابالصغير، متعلق به فاطمه دختر امام حسين عليه السلام نيست. بلكه اين قبر مربوط به يكى از نوادههاى امام حسين عليه السلام است؛ چرا كه اولًا: روايت و تاريخى مبنى بر سكونت فاطمه صغرى در دمشق نداريم؛ ثانياً: در كتيبه كوفى كه بر ديواره اين بقعه قرار دارد، نوشته شده است: «هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتِ احْمَدِ بْنِ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ» (3)و تاريخ 439 ه. ق ديده مىشود.
اما نظر عدهاى عامه و خادمين اين محل اين چنين است كه مىگويند: «قبر موجود، متعلق به فاطمه دختر امام حسين عليه السلام است».
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُول اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ نَبِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ، وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ امَّةً قَتَلَتْكُمْ وَاسْتَحَلَّتْ مِنْكُمُ الْمَحارِمَ وَانْتَهَكَتْ فِى قَتْلِكُمْ حُرْمَةَ الْإِسْلامِ، فَيا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
عبداللَّه، فرزند امام سجاد عليه السلام است و با برادرش امام باقر عليه السلام از يك مادر بودند.
كنيهاش ابومحمّد بود. عبداللَّه به خاطر زيبايى و درخشندگىِ سيمايش، به «باهِر» معروف بود. وى مردى فاضل، زاهد، فقيه و محدث بود و از اجدادش و رسول خدا صلى الله عليه و آله روايات بسيارى نقل فرموده است. از جمله مىفرمايد: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: بخيلترين مردم كسى است كه نام من در نزد او ذكر شود، و او بر من صلوات نفرستد». (2)شيخ عبّاس قمى در «منتهى الامال» مىفرمايد: عبداللَّه باهر، متولّى صدقات رسول خدا و اميرالمؤمنين عليه السلام بود. (3)وى در 57 سالگى درگذشت.
قبر عبداللَّه باهر فرزند امام سجاد عليه السلام در كنار ديواره شرقى بابالصغير قرار دارد كه از قبرستان، مستقل و راه آن پس از درِ اصلى قبرستان است. مرقد ايشان، داراى صحن، گنبد سبز و شبستان نسبتاً بزرگى است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ نَبِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الصّادِقِ الْأَمِينِ، الْمَبْعُوثِ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفى، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ عَلِىٍّ الْمُرْتَضى، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ الْإِنْسِيَّةِ الْحَوْراءِ، سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ الْمَظْلُومِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعابِدِينَ وَ سَيِّدِ السّاجِدِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلى مَعادِنِ حِكمَةِ اللَّهِ وَ مَوْضِعِ سِرِّ اللَّهِ وَ ذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، السَّلْامُ عَلى أَهْلِ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَهْبِطِ الْوَحْىِ وَ مَنْ نَطَقَ بِمَدْحِهِمُ التَّنْزِيلُ وَ كانَتْ بُيُوتُهُم مَهْبِطَ جَبْرِئِيلَ وَالْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ، السَّلامُ عَلى آلِ طه وَ ذُرِّيَّةِ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ بابِ الْحُطَّةِ الَّذِى مَنْ دَخَلَهُ كانَ مِنَ الْآمِنِينَ، السَّلامُ عَلَى الْمُطَهَّرِينَ مِنَ الْعَيبِ وَالْمُنَزَّهِينَ مِنَ الرَّيْبِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. يا لَيْتَنا كُنّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً. وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا سادتِى وَ مَوالِىَّ جَمِيعاً وَ رَحْمَةُاللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
شيخ مفيد رحمه الله، فرزندان امام صادق عليه السلام را ده تن ذكر مىكند: اسماعيل، عبداللَّه، امفروه، موسى عليه السلام، اسحاق، محمد، عباس، على، اسماء و فاطمه. (2)اسماعيل از همه برادران، بزرگتر بوده كه در حيات امام صادق عليه السلام از دنيا رفت و در بقيع مدفون شد. اما عبداللَّه بن جعفر، پس از اسماعيل به دنيا آمد و از ديگر برادران
خود، بزرگتر بود. او نزد پدر چندان منزلتى نداشت و در اعتقاد، متهم بر مخالفت با پدر بوده است. گفتهاند كه با «حَشويّه»(1)رفت و آمد داشته و به مذهب «مُرْجِئَه» (2)تمايل نشان مىداده است. او پس از شهادت پدر، ادّعاى امامت نمود و جماعتى هم از او پيروى كردند و چون وى را امتحان كردند، از او دست كشيدند و به امامت برادرش امام موسى بن جعفر عليه السلام معتقد شدند؛ اما تعداد كمى از آنان به همان عقيده ماندند كه آنان را «فطحيّه» مىنامند. (3)روايت شده كه امام جعفر صادق عليه السلام به امام موسى كاظم عليه السلام فرمود:
فرزندم! همانا برادرت [عبداللَّه] به جاى من مىنشيند و ادّعاى امامت بعد از مرا مىكند.
اما تو كلمهاى به او نگو و با او درگير مشو؛ چرا كه او اولين كسى است كه از اهل بيتم به من ملحق مىشود.
گويند عبداللَّه 70 روز پس از شهادت پدر از دنيا رفت. شايان ذكر است به دليل مشكلات اخلاقى و اعتقادى عبداللَّه، فرزند امام صادق عليه السلام، زيارتنامهاى براى او ذكر نشده است.
1) «حَشويّه» طايفهاى از معتزله و خوارج هستند كه قائل به جبرند و به ظاهر قرآن تمسّك مىكنند و به جسم بودنخداوند معتقدند و يكى از فرقههاى گمراه در شريعت اسلامىاند. حَشويّه از شاگردان «حسن بصرى» هستند. به آنان حشويّه گفتهاند، چون آنها احاديثى را كه اصل و ريشهاى ندارد، در احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله وارد كردهاند؛ لغتنامه دهخدا، مادّه حَشَوَ، ج 6، ص 7982.
2) «مُرجِئَه» گروهى بودند كه بر اثر كج فهمى، نتوانستند بين على عليه السلام و عثمان، حق را تشخيص دهند از اين رو، امر آنان را به آخرت واگذار كردند. مُرجِئَه عقيده داشتند كه معصيت، به ايمان زيانى نمىرساند؛ چنان كه طاعت فرد كافر سود ندارد. «إرْجاء» يعنى به تأخير انداختن حكم صاحب گناه كبيره به روز قيامت است تا خدا درباره او داورى كند، لغتنامه دهخدا، مادّه مرج، ج 12، ص 18208.
3) منتهى الامال، ج 2، ص 1413.
پس از آنكه اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در كربلا به خاك و خون كشيدند، عمر بن سعد دستور داد سرهاى شهدا را از تن جدا كنند. سرها را بين قبيلهها، قسمت نمودند و در مجموع با 71 سر بريده وارد شام شدند. سر مقدّس عباس بن على عليه السلام، جلوتر از همه و سر مقدّس امام حسين عليه السلام آخر از همه بود؛ گويى هنوز قمر بنى هاشم عليه السلام، جلودار و علمدار كربلا بود. براى وحشت مردم و مخالفان حكومت و خوشحالى طرفداران دستگاه حاكم، به دستور يزيد، سرهاى شهدا در كوچه و بازار گردانده شد و به مدت سه روز بر دروازههاى شهر و مسجد اموى آويزان ماند.
امام زينالعابدين عليه السلام پس از چندى موافقت يزيد را جلب كرد تا سرهاى مقدّس شهدا را به كربلا برگردانده، به بدنها ملحق كند. بنابراين سر امام حسين و ديگر شهدا را به كربلا برگرداند و به اجساد مطهّرشان ملحق كرد. اما سر مقدس سه تن از شهدا در قبرستان بابالصغير به خاك سپرده شده:
سر مقدّس على اكبر
سر مقدّس حضرت ابو الفضل العباس عليه السلام
سر مقدّس حبيب بن مظاهر.
مدفن سرهاى مقدّس در اتاقكى، حدود يكصد متر بالاتر از در قبرستان
بابالصغير قرار گرفته است.
علامه سيّد محسن امين جبل عاملى، مؤلف كتاب ارزشمند «اعيان الشيعه»، مىنويسد:
من در تاريخ 1321 ه. ق كتيبهاى بر بالاى در ورودى اين اتاقك (حجره) ديدم كه نوشته بود:
هذا مَدْفَنُ رَأسِ الْعَبّاسِ بْنِ عَلِىٍّ وَ رَأسُ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ الْأكْبَرِ وَ رَأسِ حَبِيبِ بْنِ مَظاهِرٍ.
اينجا محل دفن سر عبّاس بن على و علىاكبر امام حسين عليه السلام و حبيب بن مظاهر است.(1)
و مىنويسد: «پس از حمل سرهاى مقدّس به شام و گرداندن در كوچه و بازار، جهت ايجاد رعب و وحشت و اظهار پيروزى، طبيعى است كه در همانجا (شام) دفن شده باشند».
بعدها كه ضريحى بر روى اين محل ساختند، اسامى 13 تن ديگر (مجموعاً 16 تن) از شهداى كربلا را كه احتمال مىدادند، سرهاى مقدّسشان در اين مكان دفن شده باشد، بر سقف گنبد نوشتهاند:
ابوبكر بن على 11. عثمان بن على 12. جعفر بن على 13. جعفر بن عقيل 14. محمد بن مسلم 15. عبداللَّه بن عقيل 16. حسين بن عبداللَّه.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلى سَيِّدِنا وَ مَوْلانا رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلى سَيِّدِنا وَ مَوْلانا امِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِىِّ بْنِ ابِى طالِبٍ، السَّلامُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ السِّبطِ
الشَّهِيدِ، السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ سَيِّدِالشُّهَداءِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، السَّلامُ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ الْأَكبَرِ، أَوَّلِ شَهِيدٍ بِكَرْبَلاءَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، أَشْبَهِ النّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم، السَّلامُ عَلى أَبِى الْفَضْلِ الْعَبّاسِ بْنِ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ قَمَرِ بَنى هاشِمٍ وَ صاحِبِ لِواءِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ، السَّلامُ عَلى حَبِيبِ بْنِ مَظاهِرِ الْأَسَدِى الصّابِرِ الْمُجاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ دِينِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ أَبِى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِكُمْ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
1) مفتاح الجنات، ج 2، ص 262.
بلال بن رياح حبشى از صحابه بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و مؤذن آن حضرت بود. نام پدر بلال، رياح، نام مادرش، حمامه و كنيهاش ابا عبدالكريم، ابا عبداللَّه و ابا عَمرو بود.
بلال در حبشه و به قولى در حجاز متولد شد. وى از بردگان سياه پوست و لاغر اندامِ خريدارى شده از حبشه بود كه به غلامى و خدمت «امية بن خلف» (1)درآمد و سالها زير ستم وى بود تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله مبعوث شد. بلال از جمله كسانى بود كه از دين اسلام استقبال كرد. اميه براى منصرف كردن بلال از اسلام، او را با وضع اسفبارى شكنجه مىكرد؛ اما بلال در برابر شكنجهها فقط مىگفت: أَحَداً، أَحَداً.
ماههاى پر مشقّت، همچنان بر بلال مىگذشت تا اينكه ابوبكر او را خريد و آزاد كرد.(2)هنگامى كه جبرئيل فرازهاى اذان را نازل كرد، ايمان، اخلاص، صبر و استقامت بلال، رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر آن داشت تا افتخار اولين مؤذن اسلام را به بلال اختصاص دهد.
بنابراين، على عليه السلام را به دنبال بلال فرستاد و او را نزد خويش خواند و اذان را به وى تعليم داد؛ بدينترتيب، بلال بهعنوان مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر وحضر شناخته شد.
انتخاب او براى اين كار، نوعى مبارزه با نژادپرستى بود. بلال از هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به مقام مؤذنى مفتخر ساخت، موقعيت وشهرت ويژهاى در ميان مسلمانان پيدا كرد.
بلال اولين كسى بود كه بعد از فتح مكه، بر بالاى بام كعبه رفت و براى اقامه نماز، اذان گفت. وى به جاى «شين»، «سين» مىگفت و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در جواب اعتراض كسانى كه مىگفتند: چرا بلال را براى اين كار مأمور كرده است، پاسخ مىداد: «اعمال و رفتار پاك و شايستهاش، اين كمبود قرائتِ وى را جبران مىكند».
امام صادق عليه السلام در روايتى فرمود: «خدا رحمت كند بلال را كه ما اهل بيت را دوست مىداشت و او بنده صالح بود». (1)پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله بلال، ديگر اذان نگفت (مگر يكبار به درخواست حضرت زهرا عليها السلام) و بر بيعت خود با على عليه السلام در روز غدير باقى ماند.
پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله، هواداران ابوبكر تلاش مىكردند كه خلافت وى را قانونى جلوه دهند؛ يكى از عوامل تحكيم خلافت ابوبكر آن بود كه بلال، همانگونه كه مؤذن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود، مؤذن خليفه نيز باشد و با او بيعت كند؛ بنابراين ابوبكر از بلال خواست تا همچنان اذان بگويد، ولى او نپذيرفت (2)و گفت: «سوگند خوردهام كه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله بر هيچكس اذان نگويم»؛ گويند او حتى با خليفه نيز بيعت نكرد.
عمر به بلال گفت: سزاوار نيست كه تو از بيعت با ابوبكر، سر باز زنى، در حالى كه او بود كه تو را آزاد كرد. بلال گفت: اگر مرا براى خدا آزاد كرده، پاداشش را از خدا بخواهد و اگر براى منظور ديگرى بوده، حاضرم از هم اكنون به بردگى وى بازگردم؛ من با كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خليفه مردم قرار نداده، بيعت نمىكنم. عمر از اين سخن
بلال رنجيد و گفت: نبايد در مدينه بمانى. (1)بنابراين، به جهت مخالفت با عمر و دستگاه خلافت ابوبكر، بلال راه شام را در پيش گرفت.
شيخ صدوق مىگويد: روايت شده كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، بلال از اذان گفتن خوددارى كرد و گفت: پس از پيامبر صلى الله عليه و آله براى هيچكس اذان نخواهم گفت.
روزى فاطمه عليها السلام گفت: دوست دارم صداى مؤذن پدرم را بشنوم. اين سخن به گوش بلال رسيد؛ پس در محضر حضرت زهرا عليها السلام به جهت خشنودى دل ايشان و تجديد خاطره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اذان گفت. همين كه اللَّهُ اكْبَر، اللَّهُ اكْبَر را گفت، فاطمه به ياد روزگار پدر افتاد و شروع به گريستن كرد و چون بلال به فراز أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه رسيد، فاطمه عليها السلام فريادى كشيد و با صورت به روى زمين افتاد و بىهوش شد.
مردم گمان كردند كه فاطمه عليها السلام از دنيا رفته است؛ به بلال گفتند: دست از اذان بردار كه دختر رسول خدا درگذشت. بلال اذان را ناتمام گذاشت. فاطمه عليها السلام به هوش آمد و از بلال خواست اذان را تمام كند؛ ولى بلال اين كار را نكرد و به آن حضرت عرض كرد:
اى سرور زنان! از آنچه هنگام شنيدن صداى اذان بر خود روا مىدارى، بيم دارم.
حضرت نيز او را از ادامه اذان معاف كرد. (2)زبان حال فرزندان حضرت زهرا عليها السلام با بلال
نام گل بردى و بلبل گشت خاموش اى بلالمادر مظلومه ما رفت از هوش اى بلال
بوستان وحى را بيت الاحزان كردى، بس استبا اذان خود مكن ما را سيهپوش اى بلال
دير اگر خاموش گردى، زودتر گردد ز تومادر ما را چراغ خاموش اى بلال
مادر ما بر اذانت گوش داد اينك تو همبر صداى ناله زينب بده گوش اى بلال
با اذان تو اگر پايان بگيرد عمر اوبعد از اين ما را كه مىگيرد در آغوش اى بلال(1)
بلال به دمشق آمد و بنابر قولى، در داريا، يكى از روستاهاى اطراف دمشق، ساكن شد و سرانجام طبق روايت مشهور در سال 20 ه. ق (در زمان خلافت عمر بن خطاب) در 63 سالگى وفات كرد و در قبرستان بابالصغير، به خاك سپرده شد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا صاحِبَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ مُؤَذِّنَهُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ الصّالِحِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ كانَتْ سِينُهُ عِنْدَ اللَّهِ شِيناً، أَشْهَدُ أَنَّكَ آمَنْتَ بِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم، وَ والَيْتَ أَهْلَ بَيْتِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَ نَصَحْتَ لَهُ وَ لَهُمْ فِى السِّرِّ وَالْعَلَنِ، وَ مَضَيْتَ عَلى مِنْهاجِ رَسُولِ اللَّهِ
صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَمْ تُغَيِّرْ وَ لَمْ تُبَدِّلْ، فَرَفَعَ اللَّهُ فِى الْآخِرَةِ دَرَجَتَكَ وَ أَعْلى مَقامَكَ وَ حَشَرَكَ اللَّهُ مَعَ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِينَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اجْمَعِينَ فِى أَعْلى عِلّيِينَ وَ حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّى لِزِيارَتِكَ، وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. (1)
عبداللَّه فرزند اممكتوم (و پدرش قيس) از قبيله بنىعامر، يكى از اصحاب جليلالقدر رسول خدا صلى الله عليه و آله و جزء اولين مسلمانان است. وى حافظ قرآن بود و چون نابينا بود، از شركت در جهاد محروم بود. اغلب، به هنگام غزوات رسول خدا صلى الله عليه و آله (جنگهايى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند) جانشين آن حضرت در مدينه مىشد و به جاى ايشان نماز مىخواند.
گروهى از مفسّران اهل سنّت (2)، شأن نزول چند آيه اول سوره عَبَس را در مورد عبداللَّه نابينا و فرزند ام مكتوم مىدانند.(3)
«عَبَسَ وَتَوَلّى* أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى ...»؛ «چهره در هم كشيد و روى گردانيد، كه چرا آن كور نزد وى آمد ...» (عَبَس: 2- 1)
گروهى از بزرگان قريش مانند عتبه، ابوجهل، عباس و امية بن خلف در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند و آن حضرت، با ظرافت و ريزهكارى، آنان را به توحيد فرامىخواند و با در دست گرفتن نبض مجلس، دل به اميد هدايت آنان بسته بود كه عبداللَّه وارد شد و پس از سلام كردن و بدون توجه، در كنار سران قوم نشست. او از
پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا آياتى از قرآن را براى او بخواند و تفسير كند تا وى حفظ كند.
عبداللَّه كه فردى نابينا و عادى بود. از شرايط و حساسيت مجلس بىخبر بود و با اصرار و شتاب در خواسته خود، رشته سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را گسست و او را آزردهخاطر ساخت؛ چرا كه آن بزرگوار، در انديشه هدايت چهرههاى مؤثّر مكّه بود. به همين دليل، پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گردانيد و به گفتار خويش با سران مكّه ادامه داد. درست در همان لحظه بود كه چند آيه اول سوره عبس بر قلب پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله را مورد عتابى لطيف وسازنده قرار داد كه چرا از يك مرد نابينا و تهىدست، چهره درهم كشيده، روى گردانيدى؟! (1)از امام صادق عليه السلام روايت شده كه پس از نزول سوره عبس، پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه عبداللَّه بن امّمكتوم را مىديد، به او احترام زيادى مىكرد.(2)
در كنار ديواره شرقى بابالصغير، در كنار بقعه حضرت عبداللَّه باهر، آرامگاهى است كه به عبداللَّه بن امّ مكتوم منسوب شده است؛ اما در منابع تاريخى از وجود مدفن امّ مكتوم در بابالصغير دمشق، مطلبى ديده نشده است و بعيد است كه وى در دمشق به خاك سپرده شده باشد.
بيشتر مورّخان بر اين عقيدهاند كه عبداللَّه پس از شركت و بازگشت از جنگ «قادسيّه»، به مدينه برگشت و در آنجا درگذشت و به احتمال قوى، قبر وى در بقيع است.(3)
1) تفسير مجمع البيان، ج 16، جزء سى ام، سوره عَبَس. البته مرحوم علامه طباطبايى در الميزان مىفرمايد: شأن نزول آيه درباره مردى از بنىاميه است كه با پيامبر صلى الله عليه و آله در حال گفتوگو بود كه عبداللَّه بن ام مكتوم وارد شد و آن مرد اموى چهره درهم كشيد. الميزان، ج 20، صص 331- 333.
2) همان، ص 737.
3) تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 144؛ ستاره درخشان، ص 357.
عبداللَّه بن جعفر بن ابىطالب (برادرزاده على عليه السلام) فرزند ارشد جعفر طيّار (عمو زاده پيامبر صلى الله عليه و آله) و مادرش اسماء، دختر عُمَيس، از بانوان شايسته و خردمند بوده است.
عبداللَّه حدود سه سال پيش از هجرت در حبشه به دنيا آمد و اولين نوزاد مسلمان بود كه در آن ديار متولد شد و در سال هفتم ه. ق به همراه پدر و مادر و برادران خود، به مدينه آمدند.
در سال هشتم ه. ق، جعفر طيّار، پدر عبداللَّه، در جنگ موته به شهادت رسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه جعفر رفت و فرزندان جعفر را مورد تفقّد و نوازش قرار داد و در حق آنها دعا كرد و فرمود: «من در دنيا و آخرت ولىّ آنهايم».(1)طبق روايات متعدد اهل سنّت و شيعه، از بركت دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله، ثروت زيادى نصيب عبداللَّه شد؛ اما هرگز ثروتاندوزى نكرد و در سخاوت وجوانمردى بىنظير بود؛ بهطورىكه او را بَحْرُ الجُود (درياى بخشش) مىناميدند. وى از راويان حديث غدير و حديث ولايت بوده است. (2)طبق بعضى نقلها، ازدواج عبداللَّه با حضرت زينب عليها السلام به اشاره و توصيه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام گرفت و از نسل ايشان، علما و نامآوران بسيار به دنيا آمدهاند؛ از جمله، خاندان جعفرى و زينبى.
عبداللَّه، فردى شجاع و از فرماندهان جنگهاى جَمَل، صِفّين و نهروان بوده است. اما درباره شركت نكردن او در واقعه كربلا گفتهاند كه اين كار، به
با كاروان شام ؛ ؛ ص147
اشاره و فرمان امام حسين عليه السلام بوده است تا عبداللَّه براى حفظ بنىهاشم در مكه و مدينه، باقى بماند.
عبداللَّه در سال 80 يا 85 ه. ق (در سنّ 83 سالگى، 88 يا 90 سالگى) كه به «عام الجُحاف» (1)مشهور است، در مدينه وفات كرد و بنابر نقل مشهور مورّخان در بقيع در كنار قبر عقيل به خاك سپرده شده است. (2)با اين حال در قبرستان بابالصغير، قبرى است كه به عبداللَّه بن جعفر نسبت مىدهند كه بعيد است صحت داشته باشد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَنا عَبْدَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ جَعْفَرٍ الطَّيّارِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ عَمِّ حَبِيبِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ عَمِّ الْمُصْطَفى، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى مَنْ حَوْلَكَ مِنَ السُّعَداءِ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِينَ، رَضِىَ اللَّهُ عَنْكَ وَ أَرْضاكَ أَحْسَنَ الرِّضا وَ جَعَل الْجَنَّةَ مَنْزِلَكَ وَ مَسكَنَكَ وَ مَحَلَّكَ وَ مَأْواكَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى أَهْلِ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. اللَّهُمَّ بِحُرْمَةِ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، إِسْمَعْ دُعائَنا وَ تَقَبَّلْ زِيارَتَنا وَ آمِنْ خَوْفَنا وَاغْفِرْ لَنا ذُنوُبَنا آمِينَ رَبَّ الْعالَمِينَ.(3)
1) «جُحاف» به ويرانىهاى سيل مىگويند و چون در سال 80 هجرى، سيل بنيانكنى در مكّه آمد كه شتران را با بارشمىبرد؛ آن سال را «عام الجحاف» ناميدند. سرزمين «مهيعه» (بين مكّه و مدينه) نيز كه ميقات اهل شام است، چون بر اثر سيل ويران شد، از آن پس نام «جُحْفه» بر خود گرفت.
2) دايرة المعارف تشيّع، ج 11، ص 83؛ ره توشه حج 1، ص 256.
3) ادعيه و زيارات شام، ص 239.
(1)افراد بسيارى در قبرستان بابالصغير دفن هستند كه بهطور خلاصه به برخى از آنان اشاره مىكنيم: الف) قبر اوس بن اوس: اوس يكى از اصحاب بلندمرتبه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه بر ايوان اصحاب صُفّه زندگى مىكرد و در نهايت فقر و تنگدستى به سر مىبرد. وى به شام هجرت كرد و در دوران خلافت عثمان وفات يافت و در مدرسه صابونيه، در سمت ديواره غربى بابالصغير، دفن شد.
ب) قبر واثلة بن اسقع: وى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او نيز بر ايوان اصحاب صُفّه زندگى مىكرد و عمرى طولانى داشت. گويند حدود 150 سال زندگى كرد و در خلافت عبدالملك بن مروان در سال 83 ه. ق در دمشق از دنيا رفت و در بابالصغير دفن شد. او آخرين صحابهاى بود كه در اين شهر وفات كرد.
ج) قبر ابان بن عثمان: ابان، فرزند خليفه سوم و از تابعين، محدّثين و مورّخين مشهور مدينه در قرن اوّل ه. ق به شمار مىرود. ابان نزد خلفاى اموى، به ويژه معاويه، احترام خاصى داشت. در سال 76 ه. ق به مدت هفت سال حاكم مدينه بود. سرانجام، در سال 105 ه. ق از دنيا رفت.
د) فضالة بن عُبَيد: وى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه پس از فتح دمشق به اين شهر آمد. در دوران معاويه، قاضى دمشق بود. در سال 53 ه. ق درگذشت و در كنار
1) تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 7- 146.
ابىدرداء و ام درداء، دفن شد.
ه) سهل بن ربيع انصارى: سهل، از قبيله «اوس» و از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در اوايل خلافت معاويه در دمشق وفات يافت و در جنوب قبرستان بابالصغير دفن شد.
و) ابودَرْداء و امّ درداء:
يك- ابودرداء (عُوَيْمِر بن مالك): از اصحاب جليلالقدر پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آن حضرت بين او و سلمان، پيمان برادرى بست. در تمام غزوات پس از احُد، حضور داشت. رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد او فرموده بود: «عُوَيمِر (ابو درداء) حكيم امّت من است». (1)او در دوران معاويه قاضى دمشق بود. سرانجام، در سال 30 ه. ق در زمان خلافت عثمان وفات يافت و در بابالصغير در كنار همسرش، ام درداء دفن شد. وى در قلعه دمشق (كنار سوقالحميديّه) مسجد و معبدى داشت كه به مسجد و معبد ابىالدرداء معروف بود.
دو- امّ درداء: نام اين بانوى با فضيلت، خَيرة است و همسرش عُوَيْمِر (مُصَغَّر عامِر) معروف به ابو درداء است. ابن كثير مىگويد: «ام درداء از نظر عقل و دانش در سطح بالايى قرار داشت»؛ وى قبل از همسرش وفات يافت و در قبرستان بابالصغير دفن شد. ايشان از رسول خدا صلى الله عليه و آله احاديث زيادى نقل كرده است. كه در اينجا به دو حديث زيبا و ارزشمند به نقل از امّ درداء اشاره مىكنيم.
ما يوُضَعُ فِى الْميزانِ أَثْقَلُ مِنْ خُلْقٍ حَسَنٍ(2)
روز قيامت در ميزان عمل انسان، هيچ عملى از خوشاخلاقى سنگينتر و ارزشمندتر نخواهد بود.
انسانى كه پشت سر برادر مسلمان خود دعا مىكند، در حقّ او مستجاب مىشود و هر دعايى كه مىكند، فرشته الهى كه مأمور رسيدگى به دعاهاست، مىگويد: «خودت هم به اين خواسته خواهى رسيد و آنچه را براى يك مسلمان خواستى، به خودت نيز داده خواهد شد.(1)
1) همان، ص 124.
(1)اين بانوى بزرگ، دختر يكى از پادشاهان هند (يا حبشه) بود كه در جنگ بين مسلمانان و كفّار، به اسارت مسلمانان درآمده و به مدينه منتقل شد.(2)نام «فضّه» را پيامبر صلى الله عليه و آله بر ايشان نهاد. فضّه هميشه همراه اهل بيت بود و در سفر نهايى، به همراه حضرت زينب عليها السلام به شام برگشت و پس از وفات، در انتهاى غربى قبرستان بابالصغير دفن شد.
به دليل حجم كارهاى منزل و فشار و سختى آن، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه فاطمه زهرا عليها السلام خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند و پس از گفتوگوهايى،
1) بحار الانوار، ج 43، ص 85؛ سفينة البحار، ج 2، ص 365؛ رياحين الشريعه، ج 2، ص 313.
2) در كيفيت آمدن فضّه به مدينه اختلاف است، ممكن است پادشاه هند يا حبشه به عنوان تحفه او را به مدينه فرستادهباشند و شايد خود فضّه، در اثر علاقه به آيين اسلام خود را جزو اسيران به مدينه و حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسانده باشد.
درخواست كنيز كردند تا در كارهاى داخل خانه، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله كمك كند و او را در اداره كارها و رسيدگى به بچهها و پذيرايى از مهمانها يارى كند.
رسول خدا با اشاره به وضع مسلمانان و اصحاب صفّه كه هنوز خانه و كاشانه نداشتند و نياز نيازمندان به بهاى فروش اسرا، با اين درخواست موافقت نكرد و با تعليم تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام (كه بعد از هر نماز از هزار ركعت نماز مستحبى محبوبتر است (1)) و بيان اثرات تسبيحات و ثواب آن، دختر و دامادش را با خوشحالى و رضايت به خانهشان برگرداند. در اين حال جبرئيل نازل شد و آيه 28 سوره اسراء (2)را قرائت كرد و به مضمون آن، پيامبر صلى الله عليه و آله را موظف كرد كه حاجت زهرا عليها السلام را در انتخاب همكار برآورده سازد؛ چون در آن زمان، فضّه در كنار ديگر كنيزان، در خدمت رسول گرامى صلى الله عليه و آله بود. پس به دستور آن حضرت به خانه على عليه السلام رفت.(3)اين بانوى بزرگوار، تا پايان عمر، در خدمت حضرت زهرا عليها السلام و سپس امام حسن و امام حسين و زينب عليهم السلام بود.
فضّه، بهطور ذاتى، فردى با شخصيت و باهوش بود و قرار گرفتن در محيط زندگى و خانواده اهلبيت عليهم السلام، بر امتيازات او افزود و شخصيت و مقام او را به مراتب افزون كرد. هر روز از پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام، روزنهاى از علم، كمالات، زهد و تقوى به رويش گشوده مىشد. احاديث بسيارى از ايشان آموخت و نيز شروع به حفظ قرآن كرد، بهطورىكه حافظ كل قرآن شد.
1) ره توشه حج، ص 291؛ بحارالانوار، ج 43، ص 85.
2) «وَامّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمْ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسوُراً»؛ «هرگاه از آنان روى برتابى و انتظاررحمت پروردگارت را داشته باشى [تا گشايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى] با گفتار نرم و محبّتآميز سخن بگوى».
3) بحار الانوار، ج 43، ص 85.
يك- نزول سوره «انسان» (دَهْر) در حقّ اهل بيت عليهم السلام و فضّه: حضرت على و حضرت زهرا عليهما السلام و فرزندانشان سه روز بدون غذا روزه گرفتند و سهم طعامشان را به ترتيب به مسكين، يتيم و اسيرِ كافر دادند كه فضّه نيز در ميان آنان بود و در اين امر سهيم بود تا سوره انسان (دَهْر) آيههاى 8- 9 در حق آنان نازل شد.
«وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَاسِيراً* إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً»
غذاى خود را با اينكه به آن علاقه و نياز دارند، در راه خدا به مسكين و يتيم و اسير مىدهند و مىگويند: ما فقط براى خدا غذاى خود را به شما مىدهيم و از شما انتظارپاداش و تشكر نداريم.(1)دو- فضّه، محرم اسرار حضرت زهرا عليها السلام: در نتيجه معاشرت فضّه با حضرت زهرا عليها السلام و زهد و عبادت ممتاز وى، معرفت او به خاندان اهل بيت و حضرت زهرا عليها السلام بسيار زياد شد و محرم اسرار ايشان شد تا جايى كه حضرت على عليه السلام فرمود:
فاطمه از من عهد گرفت كه وقتى از دنيا رفت، هيچكس را براى مرگ او آگاه نكنم، جز: ام سلمه (همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله)، ام ايمن، فضّه و از مردان: عبداللَّه بن عباس، سلمان فارسى، عمار بن ياسر، مقداد، ابوذر و حذيفه. (2)سه- سخن گفتن با قرآن: فضّه با علاقه به قرآن و هوشى كه داشت، در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان اهلبيت عليهم السلام حافظ كل قرآن شد و 20 سال آخر عمرش رافقط با قرآنتكلّم مىكرد.(3)
ابوالقاسم قشيرى مىگويد: از كاروان حج عقب مانده بودم، ناگاه زنى را ديدم كه او نيز در صحرا، حيران و سرگردان بازمانده بود. از او پرسيدم: تو كيستى؟
گفت: «وَقُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَموُنَ»؛ «و بگو: سلام بر شما، پس به زودى خواهند دانست.» (زخرف: 89)
پس سلام كردم و دوباره پرسيدم: در اين بيابان چه مىكنى؟ گفت: «مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ»؛ «هر كسى را كه خدا هدايت كند، هيچ گمراه كنندهاى نخواهد داشت». (الزُّمُر: 37)
گفتم: آيا از آدميانى يا از پرى؟
گفت: «يا بَنى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ»؛ «اى فرزند آدم! زينت خود را به هنگام مسجد، با خود برداريد». (اعراف: 31)
گفتم: از كجا مىآيى؟ گفت: «يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ»؛ «از راه دور صدا زده مىشوند».
(فُصّلت: 44)
گفتم: به كجا مىروى؟
گفت: «وَللَّه عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ»؛ «بر مردم واجب است كه به خاطر خدا، آهنگ خانه او (حج) كنند». (آل عمران: 97)
گفتم: چند روز است از منزل حركت كرده و در راهيد؟
گفت: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّمواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَيْنَهُما فِى سِتَّةِ أيّامٍ»؛ «ما آسمانها و زمين و آنچه را در ميان آنهاست در شش روز آفريديم». (ق: 38)
گفتم: آيا غذا و طعام ميل دارى؟
گفت: «وَما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأكُلوُنَ الطَّعامَ»؛ «آنان را پيكرهايى كه غذا نمىخورند قرار نداديم». (انبياء: 8)
پس از غذاى خود به ايشان دادم، تناول كرد؛ سپس خواهش كردم كه اكنون در راهْ رفتن عجله كن.
گفت: «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها»؛ «خداوند هيچكس را جز به اندازه تواناييش تكليف نمىكند». (بقره: 286)
گفتم: بيا بر مركب من و بر كنار (يا پشت) من سوار شو.
گفت: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»؛ «اگر در آسمان و زمين، جز اللَّه خدايان ديگرى بودند، فاسد مىشدند». (انبياء: 22)
به ناچار پياده شدم و او را بر مركب خود سوار كردم.
گفت: «سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَ لَنا هذا»؛ «پاك و منزه است كسى كه اين [مركب] را براى ما مسخّر [در اختيار ما] قرار داد». (زخرف: 13)
هنگامى كه به قافله رسيديم، گفتم: آيا كسى را در اين كاروان دارى؟
گفت: «يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الْأَرْضِ»؛ «اى داود! ما تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم». (ص: 26)
«وما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسوُلٌ»؛ «محمد، فقط فرستاده خداست». (آل عمران: 144)
«يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ»؛ «اى يحيى! كتاب خدا را با قوّت بگير». (مريم: 12)
«يا موُسى إِنّى أَنَا رَبُّكَ»؛ «اى موسى! من پروردگار توام». (طه: 11 و 12)
اين بانو با تلاوت اين چهار آيه مىخواست به من بفهماند كه من چهار فرزند دارم و نامهاى آنان: داود، محمد، يحيى و موسى است.
بنابراين، من نيز ميان كاروان رفتم و نام چهار تن از پسران وى را صدا زدم. چهار جوان را ديدم كه به سمت آن بانو در حركتند. از بانوى بزرگوار پرسيدم: اين جوانان كيانند؟
گفت: «الْمالُ وَالْبَنُونَ زِيْنَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا»؛ «مال و فرزندان، زينت زندگى دنياست».
(كهف: 46)
وقتى فرزندانش پيش او آمدند، به آنها گفت:
«يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأجَرْتَ الْقَوِىُّ الأَمِينُ» (قصص: 26)
اى پدر! او را استخدام كن، زيرا بهترين كسى را كه مىتوانى استخدام كنى، كسى است كه قوى و امين باشد.
آنگاه آن جوانان در حد كفايت به من احسان كردند. سپس گفت:
«وَاللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ» (بقره: 261)
و خداوند براى هر كسى كه بخواهد [و شايستگى داشته باشد] دو يا چندين برابر مىكند.
دوباره فرزندانش بر احسان و انعام خود افزودند. از جوانان پرسيدم: اين زن كيست؟
گفتند: ايشان مادرمان، فضّه، جاريه (خادمه) حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است كه بيست سال است فقط با قرآن سخن مىگويد.(1)
فضّه پس از شهادت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در خانواده اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، همچنان خدمت مىكرد كه با اجازه و دستور اميرالمؤمنين عليه السلام نخست با ابوثعلبه حبشى ازدواج كرد و از او پسرى به دنيا آورد. پس از مدّتى شوهرش وفات كرد و به دنبال او، پسرش نيز درگذشت. فضّه دوباره با مرد ديگرى به نام سُلَيْك غَطْفان ازدواج كرد(2)كه صاحب چهار پسر به نامهاى داود، محمد، يحيى و موسى شد. (3)زبان حال حضرت فاطمه عليها السلام با فضّه
شهادت از سرا پايم نمايان است يا فضهكتاب عمر زهرا رو به پايان است يا فضه
ز يك سو وصل بابايم، ز يك سو دورى شوهرمرا روز وصال و شام هجران است يا فضه
كمك كن تا به جاى آرم نماز آخرينم راكه يك امروز زهرا بر تو مهمان است يا فضه
بيا و بستر بيمار بيت وحى را برچينكه اين بيمار را با مرگ درمان است يا فضه
روم در پيش محسن گر جدا مىگردم از زينبكه آن شش ماهه قبرش نيز پنهان است يا فضه
پس از من جمع اطفالم نهند رو بر پريشانىبر اين جمع پريشان، دل پريشان است يا فضه (1)
على عليه السلام براى فضّه چنين دعا فرمود: «اللَّهُمَّ بارِكْ لَنا فِى فِضَّتِنا»(2)؛ «خداوندا به فضّه ما بركت عنايت فرما».
فضّه بعد از شهادت فاطمه زهرا عليها السلام، بدون درنگ در خدمت خاندان اهل بيت عصمت و طهارت بود تا در خدمت زينب كبرى به كربلا آمد. (3)در تمام مصايب و مشكلات اهل بيت عليهم السلام شريك و سهيم بود تا اينكه در سفر آخر به همراه حضرت زينب عليها السلام به شام برگشت و پس از وفات در قبرستان بابالصغير دفن شد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا مَوْلاتِى وَ سَيِّدَتِى يا فِضَّةُ يا أَمَةَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ عَلَيْهَا السَّلامُ،
السَّلامُ عَلَيْكِ يا مُرَبِّيَةَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عَلَيهِمَا السَّلامُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الرَّشِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْعالِمَةُ الْعامِلَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْحَلِيمَةُ الْكَرِيمَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ فِى الْجَنَّةِ وَ حَشَرَنا فِى زُمْرَتِكُمْ وَ سَقانا مِنْ يَدِ عَلِىِّ بْنِ ابِى طالِبٍ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى النِّساءِ الْمَسبِيّاتِ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى نِساءِ الْأَئِمَّةِ الطّاهِرِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ، بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ.(1)
نام اين بانوى بزرگوار، هند، دختر ابى اميّة بن مغيره مخزومى قريشى است. مادرش، عاتكه دختر عبدالمطلب، عمّه پيامبر صلى الله عليه و آله است. (كه در بقيع دفن است) (2)ام سلمه نخست با پسر خالهاش ابو سلمه (عبداللَّه) ازدواج كرد. امّ سلمه از شوهر اولش چهار فرزند به دنيا آورد؛ به ترتيب: سَلَمه، عمر، زينب، رقيه و چون فرزند بزرگ او سَلَمه نام داشت، بدين جهت نام او با كنيه امّ سَلَمه و شوهرش، ابو سلمه معروف شد.
ابوسلمه در جنگ احد زخمى شد و سرانجام، به سبب همان جراحت در مدينه در سال سوم ه. ق شهيد شد. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال چهارم ه. ق با ام سلمه ازدواج كرد. (3)
اين بانوى باايمان، جزو نخستين اشخاصى بود كه به رسول گرامى اسلام، ايمان آورد. به همراه شوهرش ابو سلمه به حبشه مهاجرت كرد و سپس به مكه و آنگاه به
مدينه هجرت كرد. امّ سلمه در ميان همسران پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر ايمان، بعد از حضرت خديجه عليها السلام مقام دوم را داشت و محرم اسرار غيبى شد.
شيخ ذبيح اللَّه محلاتى مىنويسد: به اتفاق همه علماى اسلام، ام سلمه در علم، تقوا، فصاحت، بلاغت و محبتِ خاندان رسالت، همانند نورى بر بلنداى كوه طور است. (1)رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات حضرت خديجه عليها السلام و فاطمه بنت اسد، سرپرستى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام را به عهده ام سلمه واگذار كرد.
امّ سلمه به قدرى شايسته بود كه آيه تطهير «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» (احزاب: 33)؛ در اتاق او (و به نقلى از عايشه در حضور ام سلمه) نازل شد.
امّ سلمه احاديث بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است. همچنين اندرزهاى سودمندى بر عايشه (در مورد شركت نكردن عايشه در جنگ جمل، ضد على عليه السلام) فرموده كه در كتابهاى تاريخى و روايى ثبت شده است.(2)امّ سلمه محرم اسرار و حافظ ودايع امامت بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله ام سلمه را طلبيد و آن پوست گوسفند را كه مملوّ از علم و ودايع امامت بود، به او سپرد و فرمود: هر كس بعد از من، آن را طلب كند، امام و خليفه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله خواهد بود. ام سلمه نيز آن كتاب، سلاح و ودايع امامت را ابتدا به على عليه السلام، بعد به امام حسن عليه السلام و سپس به امام حسين عليه السلام تقديم كرد.(3)
روايات بسيارى آمده است كه در سفر معراج، مقدارى از تربت كربلا به پيامبر صلى الله عليه و آله هديه شد و آن حضرت، آن را به امّ سلمه (4)داد و فرمود: «اين تربت را خوب نگهدار،
هنگامى كه به خون تبديل شد، بدان كه فرزندم حسين را كشتهاند».
ام سلمه مىگويد:
من آن تربت سرخ رنگ را در شيشهاى نهادم و هر روز بر آن مىنگريستم و گرامىاش مىداشتم. صبح روز عاشورا آن را به حالت طبيعى يافتم، اما هنگامى كه پس از نيم روز به سراغ آن رفتم، به ناگاه ديدم به صورت خون تازهاى درآمده است، بىاختيار ضجّه زدم و از دل فرياد كشيدم ... (1)
ام سلمه آخرين نفر از همسران رسول خداست كه از دنيا رفت. وى در سال 62 ه. ق (پس از شهادت امام حسين عليه السلام) در سن 84 سالگى درگذشت. (2)* بيشتر مورّخان مىگويند كه ام سلمه و ام حبيبه، در مدينه، در قبرستان بقيع، در كنار همسران ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شدند. (3)اما با اين حال، در قبرستان بابالصغير كمى بالاتر از در اصلى و پس از قبر عبداللَّه بن سجاد عليه السلام، اتاقى جدا از ديگر قبرستان است كه نام دو قبر امّ سلمه و امّ حبيبه ديده مىشود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا امِينَ اللَّهِ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى النّاسِ اجْمَعِينَ، السَّلامُ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَى شَبابِ اهْلِ
الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الطّاهِرِينَ مِنْ وُلْدِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا امَّ سَلَمَةَ يا زَوْجَةَ النَّبِىِّ الْأَعْظَمِ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى زَوْجاتِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا مُرَبِّيَةَ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا وَصِيَّةَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى خَدِيجَةَ الْكُبْرى أُمِّ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى شُهَداءِ كَرْبَلاءَ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلَى النِّساءِ الْمَسبِيّاتِ، السَّلامُ عَلَيْكِ وَ عَلى نِساءِ الْأَئِمَّةِ الطّاهِرِينَ وَالْأَبْرارِ الْمَعْصُومِينَ، اللَّهُمَّ بَلِّغْ سَلامِى إِلى سَيِّدَتِى وَ مَوْلاتِى أُمِّ سَلَمَةَ سَلامَ مُوَدِّعٍ وَ سَلامَ مُفارِقٍ وَ سَلامَ مُتَوَسِّلٍ بِها إِلَيْكَ بِأَنْ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِى هذِهِ بَلِ ارْزُقْنِى الْعَوْدَةَ ثُمَ الْعَوْدَةَ يا أَللَّهُ ما دُمْتُ حَيّاً. اللَّهُمَّ اجْعَلْ سَعْيِى مَشْكُوراً وَ ذَنْبِى مَغْفُوراً وَ عَمَلِى مَبْرُورَاً وَ مُوالاتِى بِها حَمِيدَةً وَ حَياتِى بِها سَعِيدَةً وَ حَوائِجِى بِها مَقْضِيَّةً وَ اعْمالِى بِها مَرْضِيَّةً وَ اسْمِى فِى السُّعَداءِ وَ رُوحِى مَعَ الشُّهَداءِ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ، بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ.(1)
نامش، هند يا رملة بود و چون نخستين فرزند او حبيبه نام داشت، بدين جهت، با كنيه «امحبيبه» معروف شد. پدر او ابوسفيان بن صخر بن حرب بن اميّة و مادرش صفيّه بنت ابىالعاص، عمّه عثمان بن عفان بوده است.
(2)او ابتدا با پسر عمّه پيامبر صلى الله عليه و آله عبداللَّه بن جحش ازدواج كرد. (3)ام حبيبه به همراه همسرش با ساير مهاجران به حبشه مهاجرت نمود و مدتى در آنجا زندگى كرد.
عبداللَّه جحش در حبشه تحت تأثير افكار مسيحيت قرار گرفت و آيين آنان را پذيرفت و ام حبيبه را نيز وسوسه كرد كه مسيحى شود، اما او به دين اسلام پايدار ماند.
عبداللَّه در مىگسارى زيادهروى كرد و در اثر زيادهروى، در حال كفر، در حبشه از دنيا رفت. پس از اين جريان، پيامبر صلى الله عليه و آله (به نقلى به پيشنهاد و درخواست ابوسفيان)، شخصى را به حبشه اعزام كرد تا دلشكستگى امّ حبيبه را جبران كند و او را به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله درآورد كه با قرار چهار صد دينار، به عنوان مهريه و دادن وليمه، اين ازدواج به انجام رسيد.(1)
امّ حبيبه هر چند دختر ابوسفيان بود، ولى كوچكترين علاقهاى به او نداشت. وى به شدت از كفر و الحاد پدرش متنفّر بود. او مانند مسلمانان ديگر، از ظلم و ستم قريش به ستوه آمده بود و به حبشه مهاجرت كرد.
امّ حبيبه، گرچه مسلمان بود و پيامبر صلى الله عليه و آله را بسيار دوست داشت و به همين دليل هم با تنفر در مقابل پدرش ايستاد، اما مىگويند وى در اواخر عمر، از اهلبيت عليهم السلام بريد و
با امير المؤمنين عليه السلام ناسازگارى كرد و به جانب برادرش معاويه گرايش پيدا كرد.
معاويه نيز از عنوان ام المؤمنين (1)او بسيار سوء استفاده نمود. ام حبيبه نيز با بغض على عليه السلام و كارشكنى نسبت به آن حضرت به عمر خود پايان داد.
ابنابىالحديد سنّى كه شرحى بر نهجالبلاغه نيز نوشته است، مىنويسد: «امّ حبيبه، دختر ابوسفيان، دشمن كينهتوز على عليه السلام بود، به همان مقدارى كه برادرش معاويه را دشمن مىداشت».(2)
همانطور كه قبل از اين اشاره شد، بيشتر موّرخان بر اين باورند كه امّ سلمه و امّ حبيبه در مدينه در قبرستان بقيع در كنار همسران ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مدفونند. (3)اما قرائن ديگرى نشان مىدهد كه وى در شام، كنار برادرش معاويه زندگى مىكرد و در همانجا در سال 44 ه. ق از دنيا رفت و در قبرستان باب الصغير دفن شد.(4)قبر منسوب به ام حبيبه و ام سلمه در يك حجره، كمى بالاتر از در اصلى قبرستان باب الصغير است.
قرآن، همسران پاكدامن و والامقام پيامبر صلى الله عليه و آله را امّ المؤمنين (مادر مؤمنين) لقب داده و حرمتشان را لازم شمرده است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكُنَّ يا زَوْجاتِ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلْامُ عَلَيْكُنَّ يا زَوْجاتِ نَبِىِّ اللَّهِ، امَّهاتِ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، اللَّهُمَّ ارْضِ عَنْهُنَّ، وَارْفَعْ دَرَجاتِهِنَّ، وَ اكْرِمْ مَقامَهُنَّ، وَاجْزِلْ ثَوابَهُنَّ، آمِينَ يا رَبَّ الْعالَمِينَ. (5)
نام پدر اسماء، عُمَيس و نام مادرش، عوف بن زهير است. اسماء در مكه معظمه به دنيا آمد و با جان و دل، آيين اسلام را پذيرفت.
اسماء پس از بلوغ، نخست با جعفر طيّار ازدواج نمود. اين بانوى با شخصيت، در روزهاى آغازين بعثت، به محضر مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شد و با آن حضرت بيعت كرد. اسماء در سال هفتم بعثت به همراه شوهر مجاهد و نامدارش، جعفر طيّار و حدود هشتاد نفر از مردان و زنان مخلص، براى حفظ دين خود از مكه به حبشه هجرت نمود. پس از سيزده سال اقامت در آن كشور، در سال هفتم ه. ق، همزمان با فتح خيبر با آخرين گروه مسلمانان حبشه، به مدينه بازگشت، در حالى كه مادر سه پسر به نامهاى عبداللَّه، محمد و عون شده بود.
جعفر طيّار كه شوهر اول اسماء بود، يك سال پس از بازگشت از حبشه، در سال هشت ه. ق در جنگ موته به درجه رفيع شهادت رسيد. پس از شهادت او، رسول خدا صلى الله عليه و آله در حق جعفر و نسل او دعاى خير كرد. (1)اسماء پس از شهادت جعفر طيّار، با ابوبكر ازدواج كرد و صاحب فرزند ديگرى به نام محمد بن ابىبكر شد. اسماء در تربيت محمد بن ابىبكر چنان تلاش كرد كه وى، عاشق و محرم اسرار اميرالمؤمنين على عليه السلام شد. (2)* اسماء پس از درگذشت ابوبكر، افتخار همسرى اميرالمؤمنين على عليه السلام را كسب نمود و از آن حضرت، پسرى به نام يحيى به دنيا آورد.
فرزندش محمد بن ابى بكر را عاشق و مريد اميرالمؤمنين عليه السلام پرورش داد و در نهايت نيز در خدمت على عليه السلام به شهادت رسيد.
در فقدان حضرت خديجه عليها السلام، اسماء براى حضرت زهرا عليها السلام همچون مادرى دلسوز و مهربان بود. در سختىها، بيمارى و همه حالات، همنشين و همراز زهرا عليها السلام بود. در هنگام غسل شبانه و مخفيانه بدن حضرت زهرا عليها السلام و كفن كردن او، به حضرت على عليه السلام كمك مىكرد. (1)* پس از شهادت حضرت فاطمه عليها السلام، مراقبت از فرزندان خردسال آن حضرت به عهده اسماء بود.
وفات اسماء در سال 65 ه. ق اتفاق افتاد. (4)قبر شريف اسماء در قبرستان باب الصغير (در پشت مقام سكينه و ام كلثوم) در كنار قبر دو بانوى ديگر، به نامهاى:
حميده (دختر مسلم بن عقيل) و ميمونه (دختر امام حسن عليه السلام) در يك حجره قرار دارد.(5)
قبرهاى ميمونه و حميده در كنار قبر اسماء، همسر جعفر طيّار، در يك مقبره، پشت قبرهاى سكينه و امكلثوم در قبرستان باب الصغير قرار گرفته و داراى گنبدى سبز رنگ است.
الف) قبر اول: متعلق به حميده دختر مسلم بن عقيل است كه در سال 70 ه. ق درگذشت. حضرت مسلم بن عقيل با رقيّه (امّ كلثوم صغرى) دختر اميرالمؤمنين ازدواج نمود و صاحب دخترى به نام حميده شد. بنابراين امام حسين عليه السلام دايى حميده است.
در كتاب رياحينالشريعه آمده است:
به احتمال قوى، حميده همان دخترى است كه وقتى خبر شهادت مسلم به امام حسين عليه السلام رسيد، امام عليه السلام دختر مسلم، حميده را طلبيد و دست نوازش و يتيمى بر سر او كشيد و مورد مهر و عطوفت خود قرار داد. حميده پس از بلوغ، با عبداللَّه پسر عمويش ازدواج كرد و صاحب فرزندى به نام محمد شدند. (1)امّ كلثوم صغرى همسر مسلم بن عقيل (مادر حميده) در كربلا حضور داشت. به نقل برخى از مورخان و صاحبان مقاتل، عبداللَّه، برادر حميده، اولين شهيد بنى هاشم بود. (2)ب) قبر دوم: متعلق به اسماء بنت عُمَيس، همسر جعفر طيّار است كه در سال 65 ه. ق درگذشت. (قبل از اين، توضيح داده شد).
ج) قبر سوم: متعلق به ميمونه، دختر امام حسن عليه السلام است. به گفته برخى مورّخان، از ميان بنىهاشم تعداد چهار جوان و نوجوان از برادران ميمونه (و فرزندان امام حسن عليه السلام) در كربلا حضور داشته و ايفاى نقش كردند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكِ يا مَوْلاتِى وَ سَيِّدَتِى يا أَسْماءُ بِنْتَ عُمَيْسٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَيْكِ يا مَوْلاتِى وَ سَيِّدَتِى يا حَمِيدَةُ بِنْتَ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَيْكِ يا مَوْلاتِى وَ سَيِّدَتِى يا مَيْمُونَةُ بِنْتَ الْإِمامِ الْحَسَنِ وَ رَحْمَةُاللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. السَّلامُ عَلَى الطّاهِراتِ الْأَنْسابِ الشَّرِيفاتِ الْأَحْسابِ، السَّلامُ عَلَى الْمُطَهَّرِينَ مِنَ الْعَيْبِ وَالْمُنَزَّهِينَ عَنِ الرَّيْبِ، السَّلامُ عَلى شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعِ الرِّسالَةِ وَ مُخْتَلَفِ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطِ الْوَحْىِ والتَّنْزِيلِ، السَّلامُ عَلى آلِ طه وَ يس وَ ذُرِّيَّةِ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، السَّلامُ عَلى أَسْماءَ وَ حَمِيدَةَ وَ مَيْمُونَةَ بِنْتِ امامِنَا الْحَسَنِ عليه السلام اللَّهُمَّ اجْعَلْ سَعْيَنا مَشْكُوراً وَ ذَنْبَنا مَغْفُوراً وَ عَمَلَنا مَبْرُوراً وَمُوالاتَنا بِهِمْ حَمِيدَةً. اللَّهُمَّ اغْفِرْ لَنا وَ لِوالِدَيْنا وَ لِأَهْلِنا وَ عَيالِنا وَ أَوْلادِنا وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ، بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرّاحِمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطّاهِرِينَ. (1)
1) ادعيه و زيارات شام، ص 228، با جابهجايى و حذف برخى فرازها.
در قبرستان باب الصغير، دهها تن از نوادگان و بازماندگان ائمه عليهم السلام، علماى بزرگ اسلام، زاهدان، فقيهان، محدّثان، اديبان و ... دفن هستند كه به نام تعدادى از آنها به صورت خلاصه اشاره مىكنيم:
خديجه دختر امام زينالعابدين عليه السلام؛
محسن بن جعفر بن هادى عليه السلام كه در دوران خلافت عباسى، با شكنجه به قتل رسيد؛
عبداللَّه پسر امام محمد باقر عليه السلام؛
همسر سليمان بن على بن عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطلب كه مادرش ام سعيد، دختر عمرو بن مسعود ثقفى، يكى از همسران امام على عليه السلام بود؛
ابوالحسن، از نوادگان امام زينالعابدين عليه السلام؛
حسن بن عبداللَّه بن ... عمر بن على عليه السلام .(1)
1) تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 154.
دمشق بود كه در سال 571 ه. ق وفات يافت و در باب الصغير دفن شد.
شمسالدّين الذّهبى، از تاريخنگاران و حديثگويان بزرگ اسلام و صاحب دهها اثر تاريخى و حديثى كه در سال 784 ه. ق وفات يافت؛ مشهورترين اثر او «تاريخ الاسلام» است كه در سى جلد به چاپ رسيده است.
ابن هشام نحوى، عالم بزرگ نحو و اديب مشهور كه در مصر به دنيا آمد و در دمشق وفات يافت؛ وى در كنار قبر بلال حبشى، در باب الصغير دفن شده است.
ابن مالك نحوى، عالم بزرگ نحو و اديب مشهور عرب بود؛ «الفية» او شهرت خاص دارد و همواره در حوزههاى علميه ايران و جهان، تدريس مىشود. وى در سال 686 ه. ق درگذشت و در باب الصغير دفن شد.
بهلول، در قبرستان باب الصغير سنگنوشتهاى به صورت استوانه وجود دارد كه عبارت «هذا قبر بهلول» متوفاى 151 ه. ق بر آن ديده مىشود.
ابن قيّم جوزى، از علماى اهل سنت و صاحب تأليف مشهور «زادالمعاد» كه در تاريخ 751 ه. ق وفات يافت و در كنار درِ غربى باب الصغير الاولى دفن شد.
ابن حورانى دمشقى و ابن رجب حنبلى، از عالمان و فقيهان بزرگ و صاحب تأليفات بسيار به خصوص كتاب «زياراتالشام» متعلق به ابن حورانى دمشقى است كه در قبرستان باب الصغير دفن شدند. (1)
همانطور كه مطلع هستيد، زيارتنامه مخصوصى براى هر يك از دفنشدگان در قبرستان باب الصغير موجود نيست، اما دو زيارتنامه از ائمه معصومين عليهم السلام براى زيارت مطلق امامزادگان، علما و همچنين اهل قبور آمده است كه در بخش ادعيه و زيارت همين كتاب آورده شده است.
1) همان، ص 152.
در شهر دمشق چند قبرستان كوچك قرار دارد و افراد معروف و مشهور بسيارى از متصوّفه، صحابه و سلاطين در دمشق و يا در محدوده آن و نيز اطراف قبرستان باب الصغير مدفون هستند و ما به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم:
(1)* ابن تيميّه (بنيانگذار عقايد وهابيت): ابن تيميّه، در تركيه به دنيا آمد و به علت هجوم مغولها به منطقه حرّان (محل تولد ابن تيميه) به دمشق آمد. در سايه تعليمات پدر به فقه حنبلى آشنا شد. او در فقه، فتاوايى دارد كه با فتاواى مذاهب اربعه اختلاف دارد. ابن تيميه مىگفت: «رفتن به مدينه، فقط به قصد زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله حرام است و بايد فقط براى اقامه نماز در مسجدالنبى به آنجا مسافرت كرد و توسل به پيامبر صلى الله عليه و آله و ... جايز نيست». وى به خاطر همين عقايد، به زندان افتاد و سرانجام در زندان قلعه دمشق از دنيا رفت و در قبرستان صوفيه دفن شد. عقايد انحرافى ابن تيميه، بهويژه، تعارض و خصومت وى با شيعه از طريق شاگردان او، مثل شمسالدين
1) همان، ص 159.
ابن قيم جوزى، در عالم اسلام گسترش يافت.
سرانجام، محمد بن عبدالوهّاب با استفاده از تعاليم او، مكتب جديدى به نام «وهابيت» پديد آورد و پيروان او، از جمله «ابن سعود» كه پس از گرفتن شهرهاى مكه و مدينه بسيارى از اماكن مقدس در اين دو شهر، به ويژه قبرهاى ائمه بقيع را تخريب كردند. (1)* قطبالدّين نيشابورى: وى امام شافعى و از متصوّفه و اديبان بزرگ دمشق بود كه در سال 578 ه. ق درگذشت و در قبرستان صوفيه دفن شد.
ابراهيم قونوى: وى از علماى بزرگ حنفيه و از زاهدان و متصوّفه مشهور قرن هفتم بود كه در مقبرههاى صوفيه دفن است.
ابن كثير دمشقى: ابن كثير، مورخ، سيره نويس و از شاگردان ابن تيميه بود كه در مقابر صوفيه، دفن است. كتاب البداية و النهاية از اوست.
(2)قبرستان باب توما در شرق شهر قديمى دمشق قرار دارد كه محلّه مسيحىنشين آن است. در اين قبرستان، چند تن از صحابه و علماى اسلام دفن شدهاند كه به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم:
او يكى از چهار فرمانده اسلام بود كه دمشق را فتح كرد. وى در نزديكى باب توما به خاك سپرده شده است.
قبر وى در خارج باب شرقى و داراى ضريح و بارگاه است.
(1)* معاوية بن ابى سفيان (بن حرب بن اميه): معاويه، تنها حاكمى بود كه چهل سال در دمشق حكومت كرد و در سال شصت ه. ق در آنجا مُرد. در مدفن وى اختلاف است؛ بعضى در باب الصغير و برخى ديگر همان قبر و مقام هود را قبر معاويه مىدانند. اما در پشت مسجد جامع اموى در كوچه كنونى معاويه (زقاق معاويه) مقبره نيمه مخروبهاى است كه به معاويه (صغير، يعنى فرزند يزيد) منسوب است. اخيراً قبر وى را بازسازى كردهاند، اما نتوانستهاند از اين چهره منفور تاريخ، صيانت نمايند.
معاوية بن يزيد بن معاويه (معاويه ثانى): معاويه دوم با وجود اينكه فرزند يزيد بود، ولى بيشتر منابع تاريخى بر اين باورند كه فردى زاهد، پارسا و گوشهگير بوده است! او پس از مرگ پدرش، يزيد، با اكراه، خلافت را پذيرفت و فقط بيست يا چهل روز خلافت كرد و در عزلت و گوشهگيرى وفات كرد. «ابن كثير» گويد: در خارج باب الصغير دفن شده است و برخى مىگويند: داخل باب الصغير جنوبى دفن شد.
وليد بن عبد الملك بن مروان: وليد، از سال 86 ه. ق حدود 10 سال خلافت نمود و در 43 سالگى درگذشت. گويند در باب الصغير، شمال قبر معاويه دوم مدفون است. در ايام خلافت او، مسجد جامع اموى بنا شد و مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و مسجدالحرام نيز به فرمان او توسعه و تعمير شد.
1) همان، ص 164.
صلاح الدين ايوبى: وى يكى از فرماندهان سپاه مسلمانان، در مقابل صليبىها و فاتح بيتالمقدس بود؛ (1)اما جناياتش نسبت به شيعه از او چهرهاى جلّاد ساخت كه فقط در ميان اهل سنّت از او به نيكى ياد مىشود. وى در سال 532 ه. ق در تكريت عراق به دنيا آمد و در سن 57 سالگى در دمشق از دنيا رفت. قبر او در مدرسه عزيزيه و پشت جامع اموى قرار دارد. او دولت «ايّوبيّه» را تشكيل داد و تمامى آثار شيعه را در مصر از بين برد و مذهب اهل سنّت را به عنوان مذهب رسمى شناخت.
ملك عادل ايّوبى: ملك عادل، برادر سلطان صلاحالدّين ايّوبى در سال 534 ه. ق در بعلبك به دنيا آمد. وى در جنگهاى صليبى حضور داشت و پس از برادرش حكومت را به دست گرفت. ملك عادل از كرج تا همدان، شام، مصر، حجاز و ...
حكومت مىراند. وى در سن 82 سالگى از دنيا رفت. مقبره وى در مدرسهاى كه خود ساخته بود، قرار دارد.
شهيد نورالدين محمود زنگى: وى، از سلحشوران و مجاهدان جنگهاى صليبى بود. در سال 511 ه. ق متولد شد و پس از مرگ پدر به ولايت شام رسيد. نورالدين زنگى اولين كسى است كه «دارالحديث» را بر روى زمين ساخت و هم اكنون نيز دارالحديث «نوريه» در دمشق پابرجاست. او فردى محتاط و خيّر بود و شراب را در سرتاسر قلمرو خود ممنوع كرد. نور الدين در 50 سالگى از دنيا رفت و در مدرسه خود (نوريه) دفن شد.
ملك ظاهر بَيْبَرْس: ملك ظاهر، از سلاطين قرن هفتم است و در مدرسهاى كه خود بنا كرد، دفن شد. وى از سلاطين فعّال، در بناى مساجد و آثار اسلامى در شام و دمشق بود. مدرسه ظاهرين كه كتابخانه مشهور و معروف ظاهريه دمشق نيز در آن است، از آثار اوست.
1) به نقلى، سيف الدوله حَمدانى، حاكم شيعى شام، فاتح بيتالمقدس بود، اما به جرم شيعه بودنش به صلاحالديننسبت مىدهند.
با توجه به اينكه، دمشق قبل و بعد از اسلام يكى از ممالك تاريخى و پر رونق جهان به شمار مىرود، اماكن و آثار تاريخى و سياحتى بسيارى در آن، وجود دارد كه مهمترين آنها را به اختصار بيان مىكنيم. (1)در قرن 6 و 7 ه. ق حدود 140 بازار در دمشق ساخته شده بود كه بسيارى از آنها با تغييرات و بازسازى همچنان موجود است. در اين بحث فقط به دو بازار تاريخى كه از شهرت خاصى برخوردار هستند، اشاره مىكنيم:
اين بازار، بزرگترين بازار دمشق است كه قدمت تاريخى آن بهطور دقيق، مشخص نيست. در ترميم و بازسازى بازار حميديه بيشترين سهم به محمّد پاشا، والى عثمانى، تعلق دارد كه در سال 1185 ه. ق در دمشق حكومت مىكرد. سبب نامگذارى آن به سوقالحميديه، به علت وجود خانقاه يا مدرسه احمديه در آن بود كه بعدها جامعالحميديه در آن مكان ساخته شد و امروزه نيز، موجود است. ابعاد آن 15* 600 متر است. اين بازار از كنار قلعه دمشق شروع مىشود و انتهاى آن به مسجد جامع اموى مىرسد. امروزه بقاياى ستونهاى معبد ژوپيتر (2)از دوران حكومت روم، در انتهاى بازار حميديه، ديده مىشود.
1) بيشتر مطالب اين بخش برگرفته از كتاب «تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه» نوشته دكتر اصغر قائدان است كه به جهت اختصار از ذكر آن در پاورقى خوددارى مىنماييم.
2) اين معبد در هزاره اول قبل از ميلاد ساخته شده و ابتدا معبد آرامىها بود؛ بعدها با تسلط رومىها به معبد الاهه آنان، يعنى «ژوپيتر» اختصاص پيدا كرد
اين بازار در عهد حكومت رومىها ساخته شده و در ميان مردم دمشق به «سوقالطّويل» يا «الطّويله» معروف است. مدحت پاشا، والى دمشق، اين بازار را گسترش داد و به همين دليل، به «سوق مدحت پاشا» تغيير نام يافت. اين بازار داراى بناهاى تاريخى همچون جامع هشام، منارةالبديه و ... است. سوق مدحت پاشا به موازات بازار حميديه و مانند آن داراى سقف است؛ با اين تفاوت كه وسط اين بازار خيابان است و عبور و مرور وسايل نقليه از درون آن، آزاد مىباشد. اين بازار، ويژه پارچه و مواد خوراكى است.
(1)اين قصر به دستور امير اسعد پاشا در سال 1163 ه. ق در جنوب مسجد جامع اموى ساخته شد و ساخت آن، به مدت 11 سال طول كشيد. اين قصر، نمونه اعجابآورى از خانههاى دمشق قديم است. سنگكارىهاى زيبا و رنگارنگ، باغچههاى سرسبز و استخر زيباى آن و ... هر بينندهاى را به تحسين وامىدارد. اين قصر كه ابتدا، خانه امير تَنكُر از امراى مماليك بود، بر قسمتى از معبد ژوپيتر بنا شد و بنا به احتمال، قسمتى از كاخ سبز معاويه نيز در آن واقع شده است. اين قصر هم اكنون موزه صنايع دستى است.
اين تكيه در ابتدا قصرالاماره فاطمىها بوده كه به دست تيمور لنگ تخريب شد؛ بعدها به دستور سليمان قانونى (از سلاطين عثمانى) در آن مكان تكيهاى ساختند. اين تكيه از
1) قديمىترين و مشهورترين قصر دمشق، «قصرالخضراء» يا قصر الأموى بوده كه دارالاماره معاوية بن ابى سفيان و سپس يزيد بن معاويه بوده است. بقاياى قصر خضراء كاخ سبز در آتشسوزى مسجد اموى از بين رفت.
دو عمارت غربى و شرقى، داراى سه در اصلى و چندين گنبد كوچك و بزرگ است.
اكنون به عنوان موزه و يك اثر تاريخى زيبا، از آن بازديد مىشود.
اين قلعه، در كنار سوقالحميدية قرار دارد كه با ديوارها و برجهاى بلند محصور شده است. اين قلعه تاريخى، در واقع شهركى در دل شهر قديم دمشق بوده است كه داراى خانهها و مساجد (از جمله مسجد ابو الدرداء، صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله) و مدارس و حمام بوده است. اين قلعه، در دوران حكومت رومىها ساخته شده و محل استقرار نيروهاى نظامى در جنگهاى صليبى بوده و گنجايش بيش از بيست هزار سواره نظام را داشته است. قلعه دمشق در هجوم تيمور لنگ سوخت و ويران شد و دوباره بازسازى شد. اين قلعه تا اين اواخر، مركز پليس بوده و اكنون، ساليانى است كه براى ترميم و تبديل به موزه، در حال بازسازى است.
اين حمّام زيبا و جذّاب در «سوقالبُزُوريّه» نزديك قصرالعِظَم است كه به دستور سلطان نورالدين محمود زنگى در سال 565 ه. ق ساخته شد. اين حمام، پس از چند قرن استفاده، تعطيل و سپس در سال 1400 ه. ق، ترميم شد.
اين بيمارستان كه هم اكنون، موزه علوم پزشكى است، به دستور نورالدين محمود زنگى در سال 549 ه. ق ساخته شد و به دستور وى براى اولين بار، در آن به جاى خط كوفى از زيباترين خطهاى رايج استفاده شد. اين بيمارستان در شرق سوقالحميدية قرار دارد كه از داخل بازار حميديه نيز به آن راه است.
ابن سينا، پزشك و فيلسوف ايرانى، از استادان اين مركز درمانى بوده و شايد به همين
خاطر است كه از عنوان ايرانى «البيمارستان» در نامگذارى آن استفاده شده است.
بيمارستان وليد بن عبدالملك از بيمارستانهاى بسيار قديمى بوده كه براى جذامىها ساخته شد. اين بيمارستان در محلّه اعاطله نزديك باب شرقى است.
اين معبد، در هزاره اول قبل از ميلاد به وسيله آرامىها ساخته شد و ابتدا معبد آرامىها بود. بعدها با تسلّط رومىها به معبدِ الاهه آنان، يعنى «ژوپيتر» اختصاص پيدا كرد و در قرن سوم م. تركيب معمارى جديد يافت. اين معبد در پايان بازار حميديه قرار داشته و اكنون، بقايايى از ستونهاى آن در باب شمالى، غربى و شرقى مسجد اموى آشكار است.
وى يكى از حواريّون حضرت مسيح عليه السلام بود كه به فرار «بُولُس حوارى» كمك كرد و خود نيز به خاطر اين حركت، به قتل رسيد. قبر جرجس حوارى، پشت باب كيسان به فاصله 36 مترى آن قرار دارد.
از قديمىترين كنيسههاى دمشق در نيم فرسخى خارج دمشق است. در آنجا صخره يا غارى است كه گويند الياس نبى عليه السلام به هنگام فرار از ايزابل در آن مخفى شده است. بعدها كنيسه زيبايى به نام جوبريا الياهو به جاى آن ساختند. در كنار آن نيز مسجدى به نام محمد صلى الله عليه و آله ساخته شده است.
قبل از آنكه شهر دمشق ساخته شود، مردم بر دامنه كوه «قاسيون» كه امروز به صالحيّه معروف است، زندگى مىكردند. در دامنه آن، شهرك معروف صالحيّه قرار دارد. اين كوه، در 40 كيلومترى مسير دمشق- بيروت قرار داشته و اكنون به علّت گسترش شهر دمشق، كوه قاسيون جزو دمشق محسوب مىشود. كوه قاسيون از غرب به سلسله كوههاى لبنان و از شرق به سلسله كوههاى قلمون و منطقه حُمص متصل است. اين كوه كه شاهد حضور انبياى الهى بوده، از تقدّس خاصى برخوردار است. ابو قتاده گويد:
منظور از «تين» در قرآن كريم «والتين والزيتون» كوه قاسيون دمشق است. (1)در پايين كوه، حضرت آدم عليه السلام سكونت داشت و در غرب كوه قاسيون، حضرت مسيح و مادرش مريم پناه گرفتهاند و در دامنه آن، «امّ حنه» مادر مريم ساكن بوده است.
از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه: «بر اين كوه، حضرت ابراهيم، لوط، موسى و عيسى و ايّوب نبى عليهم السلام نماز گزاردهاند؛ بنابراين، از دعا در كنار آن غافل نشويد و نيز جدّم ابراهيم در پايين آن متولد شده است».(2)
در دامنه كوه، قبرهاى بسيارى از انبيا و صالحان وجود داشته كه با گذشت روزگار از بين رفته و ما به چند اثر تاريخى اشاره مىكنيم:
در بالاى كوه قاسيون، غارى وجود دارد كه به «مَغارَةُالدّم» معروف است. از دامنه كوه قاسيون تا مغارةالدم حدود 20 دقيقه راه است. اين غار، محل كشته شدن هابيل، فرزند آدم عليه السلام به دست برادرش، قابيل است.
خداوند در قرآن مجيد، داستان اين دو برادر را به طور ظريف بيان كرده و مىفرمايد:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَى آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قالَ لأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» (مائده: 27)
و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامى كه هر كدام كارى براى تقرّب [به پرودگار] انجام دادند، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد؛ [برادرى كه عملش مردود شده بود، به برادر ديگر] گفت: به خدا سوگند، تو را خواهم كشت! [برادر ديگر] گفت: [من چه گناهى دارم] خداوند، تنها از پرهيزكاران مىپذيرد.
1) مغارة، به معناى غار و الدّم، به معناى خون و مَغارَةُ الدَّم، يعنى غار خون است؛ غارى كه در آن خون ريخته شده است. بعضى از مورّخان و سيّاحان كه در قرون گذشته آنجا را ديدهاند، نشانههايى از خون نيز روى سنگها ديدهاند، اما الآن اثرى از آن مشاهده نمىشود.
به دل گرفت و در غارى در كوه قاسيون (مغارةالدم)، برادرش هابيل را (شب چهارشنبه) به قتل رساند؛ سپس، نعش برادر را به دوش گرفت و مدتى سرگردان بود تا اينكه خداوند، كلاغى را فرستاد و به او تعليم داد كه با دفن كلاغ ديگر در زمين، نعش برادرش را دفن كند. (1)پس از اينكه حضرت آدم عليه السلام از كشته شدن فرزندش هابيل باخبر شد، چهل شب بر فرزند مقتول خود گريست.
از حضرت على عليه السلام نقل شده: «در دمشق، كوهى است كه به آن قاسيون گويند؛ در آن، فرزند آدم، برادرش را كشت و خداوند، عيسى و مادرش مريم را از خطر يهود پناه داده است؛ پس اگر به آن مكان رفتيد از دعا غافل نشويد». (2)
همانطور كه پيش از اين اشاره شد، براى بسيارى از انبياء، ائمه عليهم السلام و امامزادگان، زيارتنامه مخصوصى نقل نشده، به جز اينكه در زيارت قبرهاى ايشان، خواندن
زيارت اهل قبور و ... كه در بخش ادعيه و زيارات همين كتاب ذكر شده، مورد تأكيد و داراى ثواب است؛ هدف از اين زيارتنامهها، عرض ارادت و احترام است؛ همچنين زيارتنامهها نيز شامل دعاهايى است كه خواندن آنها در اين اماكن مقدّس و نورانى، روح و قلب انسان را متجلى مىكند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلى آدَمَ صَفْوَةِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلى هابِيلَ بْنِ آدَمَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَالْأَوْصِياءِ الْمَرْضِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِينَ، اللَّهُمَّ احْشُرْنا فِى زُمْرَةِ الْأَنْبِياءِ تَحْتَ لِواءِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ، اللَّهُمَّ لا تَحْرِمْنا بَرَكَتَكَ وَارْزُقْنَا الْعَوْدَ إِلى زِيارَتك، وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
طبق روايات نقل شده، حضرت آدم عليه السلام، بعد از رانده شدن از بهشت و نزولش بر زمين، اطراف دمشق در روستايى به نام «بيت ابيات» (كه بنا به احتمال، نزديك و يا اطراف كوه قاسيون باشد) زندگى مىكرد.(2)
در كوه قاسيون (كنار مغارةالدّم) غارى به نام «مغارةالجوع»(3)قرار دارد. در اين مكان، چهل پيامبر يا به روايتى چهل تن از صالحان و اولياى الهى كه از تعقيب حكومتهاى ستمگر به كوه قاسيون پناه آورده بودند، در اين غار روزگار
مىگذراندند. اينان يكى پس از ديگرى از شدّت گرسنگى و سختى، جان سپردند. در اين غار كه اكنون به مغارةالجوع شهرت يافته، به نشانه نماز و عبادت اين چهل تن، چهل محراب كوچك ساخته شده است.
با توجه به دفن بسيارى از انبيا و صلحا در دامنه اين كوه و بنا به احتمال، دفن چهل تن، در مغارةالجوع، پسنديده است كه در آنجا زيارتنامه مطلق انبياء (كه در بخش ادعيه و زيارات همين كتاب آمده است) خوانده شود.
خداوند، داستان اصحاب كهف را در قرآن به صورت مفصّل بيان كرده و در يك جا مىفرمايد: «وَلَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدادُوا تِسْعاً»؛ «اصحاب كهف در غارشان سيصد سال درنگ كردند و نه سال نيز به آن افزودند». (كهف: 25)
در كوه قاسيون (و در غرب مغارةالدّم و مغارةالجوع) غارى به نام «اصحاب كهف» وجود دارد. در مكان اصحاب كهف، مسجدى ساخته شده كه به مرور از بين رفته و اكنون مدرسهاى به جاى آن به نام مدرسه فرقان ساخته شده كه مخصوص طلاب و دانشجويان خارجى (از كشورهاى اروپايى، غربى و آسيايى) است. داخل اين مدرسه و در طبقه بالاى آن، سالنى است و داخل آن، غارى در ابعاد 5* 50/ 2 متر، قرار دارد.
(1)در نواحى مختلف، به تعدادى از غارها برخورد شده كه در ديوارههاى آن، تصاوير چهار، پنج يا هفت نفرى كه تصوير سگى هم با ايشان است، كشيدهاند. در مورد غار اصحاب كهف اختلافنظر بوده و چند جا را ادّعا كردهاند: غار اوّل: در دامنه كوهى به نام ينايرداغ در يك كيلومترى شهر افْسوس (يا افْسوس) و
1) تفسير الميزان، ج 13، ص 408.
در 73 كيلومترى شهر بزرگ ازمير تركيه. اين غار، غار وسيعى است كه مىگويند در آن صدها قبر با آجر ساخته شده است.
غار دوم: غار رجيب در 8 كيلومترى شهر عمّان، پايتخت اردن است؛ بر بالاى غار آثار صومعه بيزانس هست.
غار سوم: در كوه قاسيون در 40 كيلومترى شهر دمشق در كشور سوريه.
غار چهارم: در شبه جزيره اسكانديناوى در شمال اروپا كه در آنجا به هفت جسد سالم برخوردند كه در هيأت روميان بودند.
غار پنجم: غارى است در بتراء يكى از شهرهاى فلسطين.
غار ششم: نزديكى شهر نخجوان يكى از شهرهاى قفقاز.
«ابو عبداللَّه محمّد بن على بن محمد حاتمى طائى اندلسى مكّى شامى»، معروف به «ابن عربى» از عارفان و زاهدان قرن ششم ه. ق كه در سال 506 ه. ق در اندلس به دنيا آمد و در سال 638 ه. ق در سن 132 سالگى در روستاى صالحيه (كه امروز به شهرك تبديل شده) وفات كرد.
محيىالدين بن عربى، تأليفات فراوانى داشته كه مهمترين آنها «فتوحات مكّيّه» است. او در علم تصوّف و عرفان سرآمد علماى عصر خود بوده است. علما و بزرگان
1) همان، صص 413- 408.
در مورد وى ديدگاههاى مختلفى دارند؛ بعضى او را تكفير مىكنند و برخى او را عارف و مجتهد مىدانند. بعضى ديگر، نگاه كردن به كتابهاى او را حرام مىدانند و عدهاى نيز او را از شيعيان على عليه السلام و پيرو ائمه معصومين عليهم السلام مىدانند. مرحوم شهيد استاد مطهرى او را چنين توصيف مىكند: «محيىالدين بن عربى، پدر عرفان نظرى و اعجوبه روزگار است».
جامع محيىالدين بر مزار اين عارف قرار داشته و مدرسه آن نيز در شهرك صالحيه و در دامنه كوه قاسيون قرار دارد. قبر محيىالدين در وسط زيرزمين (3* 6 مترى) شبستان جامع قرار دارد.
منطقهاى در 36 كيلومترى شرق دمشق قرار دارد كه به «مَرج عَذراء» معروف است. اين سرزمين در دوران خلافت خليفه دوم به فرماندهى حُجْر بن عُدَى فتح شد و در طى آن، مردم آنجا به اسلام گرويدند؛ سپس در سال 51 ه. ق و بنا به نقل مسعودى در سال 53 ه. ق، حُجْر بن عُدَى با پنج نفر ديگر از يارانش در همين مكان به شهادت رسيدند و سرشان از تن جدا شد. بدنهاى اين شش شهيد، در مَرج عَذراء كه به زبان محلى «عَدراء» گويند، دفن شد و سرشان در دمشق، در مسجد الاقصاب (نزديك قبر حضرت رقيه عليها السلام) دفن شد.(1)
«حُجْر بن عُدَى» يكى از كسانى بود كه در نوجوانى همراه برادرش هانى بن عُدَى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شد و به دين اسلام گرويد. حُجْر با وجود كمى سنّ، از فضلا و بزرگان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىرفت. پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از ياران و شيعيان خاص اميرالمؤمنين بود. به پيشنهاد اميرالمؤمنين على عليه السلام
1) كنز العمال، ج 13، ص 587 به بعد؛ ادعيه و زيارات شام، ص 250؛ تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 233.
حُجْر، رئيس قبيله كنده شد، به همين سبب او را حُجْر بن عُدَىالكِندى نيز مىناميدند.
عبادت و زهد: حجر بن عدى در عبادت و عرفان كمنظير و به جهت زيادى عبادت، در ميان عرب شهره بود. هرگز بىوضو نماند و در شبانهروز هزار ركعت نماز مىگزارد. او از معدود افرادى بود كه مستجابالدعوة بود.
سلحشورى و شركت در جنگها: حجر بن عدى، سلحشورى دلير و مسلمانى شجاع بود كه در جنگها شركت فعال داشت. وى در فتح شام و مدائن پيشتاز بود و فرماندهى سپاه اسلام را به عهده داشت. در جنگ قادسيه و فتح مدائن كه هيچ كس جرأت عبور از رود دجله را نداشت، حُجْر با شجاعت تمام، فرياد زد و با اسب خود به داخل آب خروشان دجله تاخت و بقيه سپاه نيز جرأت پيدا كرده، با پيروى از فرماندهشان، خود را به آب زدند.
حجر در دوران خلافت و حكومت على عليه السلام (در سال 35 ه. ق)، در هر سه جنگ جمل (با ناكثين)، صفّين (با قاسطين) و نهروان (با مارقين) در ركاب اميرالمؤمنين على عليه السلام بود و فرماندهى بخشى از سپاه اسلام را به عهده داشت. (1)
معاويه، دشنام و بدگويى به على عليه السلام را بر سر منبرها پس از شهادت آن حضرت عليه السلام، مرسوم كرد، اما هر بار كه مغيره فرماندار كوفه، زبان به دشنام و بدگويى مىگشود، با پاسخ تند و دندانشكن حجر، روبهرو مىشد. در سال 50 ه. ق، پس از مرگ مغيره، معاويه، زياد بن ابيه برادر خوانده بدنام و سفّاك خود را كه حاكم بصره بود، با حفظ
1) همان.
سِمَت به فرماندارى كوفه منصوب كرد؛ او نيز مانند مغيره بالاى منبر، ماجراى قتل عثمان را پيش مىكشيد و به على عليه السلام بدگويى مىكرد و بىدرنگ، با اعتراض شديد حجر، مواجه مىشد. زياد، ابتدا حجر را احضار نمود و سعى كرد به وسيله مصلحان و متمايلان به شيعه، با تطميع و تهديد، او را آرام كند، حتى عضويت در شوراى حكومتى كوفه را به وى پيشنهاد كرد، ولى حُجر كه اهل سازش نبود، همواره بر اعتقاد و آرمانهاى والاى خود و دفاع از على عليه السلام و فرزندانش پافشارى مىنمود و ايستادگى مىكرد.
سرانجام، زياد بن ابيه با دسيسه و پروندهسازى، حُجر و چند تن از ياران فداكار او را دستگير كرد و همراه با پرونده اتهامات بىاساس و شهادتهاى دروغين، به شام، نزد معاويه فرستاد و از وى خواست كه حُجر و يارانش را بكشد. معاويه نيز با ديدن پرونده دروغين، تصميم به قتل آنان گرفت. هنگامى كه مأموران معاويه نزد اسيران آمدند، تهديد كردند كه چنانچه آشكارا به على عليه السلام دشنام و ناسزا نگويند، كشته خواهند شد؛ گروهى از اسيران با وساطت و شفاعت بزرگان قوم خود آزاد شده و رهايى يافتند و فقط هشت تن باقى ماندند. يك نفر از آنان نيز از گفته خود اظهار پشيمانى نمود و به زندان رفت.
از ميان هفت نفر باقى مانده، تنها عبدالرحمان بن حسان شرط كرد كه فقط در حضور معاويه حاضر است به على عليه السلام ناسزا بگويد. هنگامى كه مقابل معاويه قرار گرفت، در نهايت شجاعت شروع به ستايش و مدح على عليه السلام نمود و به معاويه و خاندان او ناسزا گفت. معاويه به شدت خشمگين شد و دستور داد او را نزد ابن زياد برسانند تا او را به فجيعترين وضع به قتل برساند. ابن زياد نيز او را زنده به گور كرد.
حجر و پنج تن از ياران باقى مانده نيز دست از پيروى و ستايش على عليه السلام برنداشتند و حاضر نشدند ناسزا بگويند و آماده شهادت شدند. آنگاه حجر به ياد پيشگويى و فرمايش على عليه السلام افتاد كه خطاب به وى فرمود:
حجر! چه خواهى كرد اگر تو را زير شكنجه قرار دهند و مجبورت كنند كه به من دشنام و بدگويى كنى؟ حجر عرض كرد: اگر مرا چنين در فشار گذاشتند، چه كنم؟ على عليه السلام فرمود: به من بدگويى كن، ولى از من تبرّى مجوى؛ زيرا من پيرو آيين حق هستم.
حجر جواب داد: يا اميرالمؤمنين! سوگند به خدا دست از تو برنمىدارم اگر چه تكّه تكّه شوم و جنازهام را در آتش بسوزانند.
با اينكه حجر از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام اجازه بدگويى داشت، ولى او و يارانش مرگ باشرافت در راه هدف را بر زندگى ذلّت بار ترجيح دادند و در جواب مأموران معاويه گفتند:
به خدا سوگند! ضربههاى شمشير از آنچه ما را بدان مىخوانيد، شيرينتر و لقاى پروردگار و ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصى او عليه السلام بر ما از داخل شدن در آتش، گواراتر است. (1)سرانجام، با حكم معاويه، ياران حجر را به شهادت رساندند و سر از تنشان جدا كردند. وقتى نوبت شهادت به حجر بن عدى رسيد، از دشمنان مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند با موافقت مأموران، حجر به نماز ايستاد و نمازش قدرى طولانى به نظر رسيد. پرسيدند: آيا از ترس مرگ نمازت را طولانى كردى؟ گفت:
به خدا سوگند! در مدّت عمرم، هر وقت وضو گرفتهام، دو ركعت نماز خواندهام و هرگز نمازم به اين كوتاهى نبوده است و اين بدان جهت بود كه شما خيال نكنيد من از مرگ مىترسم. (2)آنگاه سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! شِكوه ستمگران را به درگاه تو مىكنم. كوفيان بر ضدّ ما شهادت دروغ دادند و شاميان ما را مىكشند. اگر مرا در اينجا بكشند، نخستين مجاهد اسلام خواهم بود كه در اينجا خونش ريخته مىشود؛
من نخستين كسى بودم كه پرچم اسلام را در اين سرزمين به اهتزاز درآوردم. سپس فرمود: «بعد از مرگ من، زنجير از دست و پايم باز نكنيد و خون پيكرم را نشوييد؛ زيرا مىخواهم در قيامت با همين وضع با معاويه روبهرو شوم». پس از آن، سر حجر را نيز از تنش جدا كرده و به شهادت رساندند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الشُّهَداءُ الصّابِرُونَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الْأَتْقِياءُ الصّالِحُونَ، صَبَرْتُمْ عَلى عَظِيمِ الْبَلاءِ حَتّى قَتَلْتُمْ فِى حُبِّ سَيِّدِ الْأَوْصِياءِ، وَ فُزْتُمْ بِالدَّرَجاتِ الْعُلى مَعَ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلِينَ وَالشُّهَداءِ وَالصِّدِّيقِينَ فَما أَعْظَمَ مَقامَكُمْ وَ أَجَلَّ رُتْبَتَكُمْ، صَبَرْتُمْ عَلى حَدِّ السُّيُوفِ وَ شُرْبِ الْحُتُوفِ وَ لَمْ تَبْرَؤُوا مِنِ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ لا ضَعُفْتُمْ وَ لا وَهَنْتُمْ و آثَرْتُمُ الدّارَ الباقِيَةَ عَلَى الدّارِ الْفانِيَةَ حَتّى قُتِلْتُمْ صَبْراً فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ نُصْرَةِ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ
1) همان.
اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم صابِرِينَ مُحْتَسِبِينَ غَيْرَ ناكِلِينَ وَ لا خائِفِينَ، فَلَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكُمْ وَ ظَلَمَكُمْ وَاسْتَحَلَّ مِنْكُمُ الْمَحارِمَ وَ ضاعَفَ عَلَيْهِمُ الْعَذابَ الْأَلِيمَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَنْصارَ امِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِىِّ ابْنِ أَبِى طالِبٍ وَ أَنْصارَ الْإِسْلامِ، السَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ، رَزَقَنَا اللَّهُ مُرافَقَتَكُمْ مَعَ الْأَبْرارِ فِى جِوارِ النَّبِىِّ الْمُخْتارِ، مَعَ الْأَئِمَّةِ الْأَطْهارِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ، وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. (1)
1) ادعيه و زيارات شام، ص 257.
حضرت سكينه عليها السلام، دختر امام على عليه السلام، بانويى كه تا 22 سال پيش ناشناخته بود، اكنون به همّت ايرانيان عاشقِ اهل بيت عصمت و طهارت، به جهانيان معرفى شده است. حدود 22 سال پيش كه شهردارى منطقه، مشغول تخريب و تأسيس خيابانى جديد در منطقه داريا (10 كيلومترى دمشق) بود، هنگامى كه لودر به محل كنونى قبر منسوب به حضرت سكينه عليها السلام بنت على عليه السلام رسيد، راننده لودر از ادامه كار منصرف شد و به مسئولان اطلاع داد كه اينجا قبرى از قبرهاى دختران اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است؛ آنان نيز مسئولان ايران از جمله حجةالاسلام والمسلمين واحدى (سرپرست حرم) را دعوت كرده و جريان را به آنان اطلاع دادند. پس از تحقيقات به اين نتيجه رسيدند كه صاحب اين قبر، فرزند حضرت على عليه السلام است. در اين زمينه چند كتاب هم تأليف شده است.(1)
1) از جمله كتابهاى تأليف شده: 1. السّيدة سكينة بنت امِيرِالْمُؤْمِنِين على بن ابى طالب عليهما السلام، تأليف شيخ جعفر مهاجر قاضى شرع جعفرى در بعلبك لبنان؛ 2. السيدة سكينة بنت على عليهما السلام، تأليف سيد احمد حسينى؛ 3. بانوى ناشناخته اثر سيد محمدرضا واحدى؛ 4. سكينه بنت على عليه السلام تأليف عباس شومان؛ 5. آيت اللَّه رىشهرى در كتاب «موسوعة الامام اميرالمؤمنين عليه السلام» كه به زبان فارسى نيز با نام «دانشنامه امام على عليه السلام» برگردان شده، تحت عنوان «تحقيق در انتساب سكينه به امام على عليه السلام» مطالبى دارند. به نقل از كتاب راهنماى مصوّر، ص 114.
در كتابهاى تاريخى و حديثى براى اميرالمؤمنين از فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند ذكر كردهاند (حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن شهيد) و نام مبارك «سكينه» بهطور آشكار به عنوان يكى از دختران آن بزرگواران در كتابهاى تاريخى و انساب و رجال نيامده است؛ ولى دقت در كتابهاى حديث و بررسى لازم، (و نيز شواهد به دست آمده از قبر كنونى) وجود اين دختر بزرگوار را به اثبات مىرساند.
حديث اول: دعبل خزايى، از امام رضا عليه السلام و آن حضرت از طريق اجداد طاهرينش از امام حسين عليه السلام حديثى را نقل مىكند كه وجود سكينه دختر على و زهرا را ثابت مىكند؛ متن حديث چنين است:
مِنَ الْحُسَيْنِ عليه السلام قال: أُدْخِلَ عَلى أُخْتِى سَكِينَةَ بِنْتِ عَلِى عليه السلام خادِمٌ فَغَطَّتْ رَأْسَها مِنْهُ ...(1)
امام حسين عليه السلام مىفرمايند: بر خواهرم سكينه دختر على عليه السلام خادمى وارد شد؛ آن حضرت سرش را از او پوشاند ...
در اين حديث آشكارا به وجود سكينه كه دختر امام على عليه السلام و خواهر امام حسين عليه السلام بوده، اشاره شده است.
حديث دوم: حسين بن ابراهيم قمى با ذكر سند حديث از طريق سكينه و زينب دختران اميرالمؤمنين از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديثى را نقل مىكند:
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ ابْراهِيمِ الْقُمِى ... عَنْ زِيْدِ بْنِ عَلِىٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَكِينَةَ وَ زَيْنَبَ ابْنَتَىْ عَلِىٍّ عليه السلام عَنْ عَلِىٍّ عليه السلام قالَ: قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إِنَّ فاطِمَةَ خُلِقَتْ حوُرِيَّةً فِى صوُرَةِ إِنْسِيَّةٍ وَ إِنَّ بَناتَ الْأَنْبِياءِ لا يَحِضْنَ.(2)
حسين بن ابراهيم قمى با هشت واسطه از امام سجاد عليه السلام نقل مىكند كه آن بزرگوار از
عمّههايش سكينه و زينب، دختران اميرالمؤمنين و آنان از پدر بزرگوارشان على عليه السلام و او از پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمودند: فاطمه حورى بهشتى است به صورت انسان و اينكه دختران انبيا به عادت ماهانه گرفتار نمىشوند.
حديث سوم: در اين حديث از سكينه به عنوان دختر فاطمه زهرا عليه السلام نام برده شده است:
قالَ عَلى عليه السلام: فَلَمّا هَمَمْتُ أَنْ أَعْقِدَ الرَّداءَ، نادَيْتُ: يا أُمَّ كُلْثُومٍ يا زَيْنَبُ يا سَكينَةُ يا فِضَّةُ يا حَسَنُ يا حُسَيْنُ! هَلِمُّوا تَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّكُمْ فَهذا الْفِراقُ وَاللِّقاءُ فىالْجَنَّةِ.(1)
اميرالمؤمنين على عليه السلام در حديثى طولانى در مورد فراق زهرا و شهادت او مىفرمايد:
هنگامى كه خواستم بندهاى كفن زهرا را ببندم، خطاب به بچههاى او گفتم: اى امكلثوم! اى زينب! اى سكينه! اى فضه! اى حسن! و اى حسين! بياييد توشهاى از مادرتان برداريد كه امروز روز فراق و جدايى است و ديدار به روز رستاخيز باقى ماند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلى أَنْبِياءِ اللَّهِ الْمُرْسَلِينَ، السَّلامُ عَلى مَلائِكَةِ اللَّهِ الْمُقَرَّبِينَ، السَّلامُ عَلى عِبادِ اللَّهِ الصّالِحِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ، خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ عَلى اهْلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطّاهِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَدِيجَةِ الْكُبْرى، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ امِيرِالْمُؤْمِنِين، السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُخْتَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ وَلِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا أُخْتَ وَلِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا عَمَّةَ وَلِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا سُكَيْنَةُ بِنْتَ الْإِمامِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طالِبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. أَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُرِيَنا فِيكُمُ السُّرُورَ وَالْفَرَجَ، وَ أَنْ يَجْمَعَنا وَ إِيّاكُمْ فِى زُمْرَةِ جَدِّكُمْ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ أَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ إِنَّهُ وَلِىٌّ قَدِيرٌ. أَللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اجْمَعِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً.(1)
1) راهنماى مصور، ص 115.
ابومسلم خولانى (عبداللَّه بن ثوب خولانى) از زاهدان بزرگ و از تابعين بود. وى براى ديدن رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى مدينه حركت كرد، ولى خبر وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله در راه به او رسيد. پس به شام بازگشت. او به جهت پايدارى در دين پيامبر صلى الله عليه و آله از يمن، اخراج و به شام آمده بود و در روستاى داريا (در 10 كيلومترى دمشق) ساكن شد و سرانجام پس از گذشت عمرى، در نهايت زهد و تقوا و كرامت، (1)در همانجا درگذشت. او را در قبرستانى كه هماكنون در انتهاى جامعى به نام او قرار دارد، دفن كردند.(2)
همانگونه كه در مبحث قبرستان بابالصغير گفته شد، در محل دفن بلال حبشى دو نظريه وجود داشت؛ ابن كثير، قبر وى را در روستاى داريا مىداند؛ زيرا او
پس از ورود به شام در اين مكان اقامت گزيد و از دنيا رفت. ابن كثير قبرى كه در قبرستان بابالصغير به او منسوب است را قبر بلال بن ابى درداء، قاضى دمشق مىداند.
مقابر و مشاهد ديگرى وجود دارد كه امكان بيان همه آنها در اين كتاب وجود ندارد و فقط به ذكر چند نمونه از آنها به صورت خلاصه بسنده مىكنيم:
قبر منسوب به حضرت موسى عليه السلام يا مادر مريم: در روستاى نَيْرب يكى از روستاهاى دمشق مسجدى وجود دارد. در آن روستا سنگى ديده مىشود كه گويند جاى پاى حضرت موسى عليه السلام است. در شرق مسجد، قبرى است كه بعضى آن را از موسى عليه السلام و برخى از امّ حنه مادر مريم عليها السلام مىدانند.
محل سكونت حضرت مريم و عيسى عليهما السلام: در دامنه كوه قاسيون، روستايى به نام رَبْوَه (نزديك روستاى نَيْرَب) وجود دارد كه محل سكونت حضرت عيسى عليه السلام و مادرش مريم بوده كه به آن، پناه بردهاند. در قرآن كريم نام اين محل نيز آمده است:
«وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَآوَيْناهُما الى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ ومَعِينٍ» (مؤمنون: 50)
و ما فرزند مريم (عيسى) و مادرش را آيت و نشانهاى قرار داديم و آنها را در سرزمين مرتفعى كه داراى امنيّت و آب جارى (نهر بَرَدى) بود، جاى داديم.
لوط و ساير انبيا حضور داشته و به عبادت مشغول بودند. در خارج اين مسجد، محلى است كه ابراهيم از دست نمرود مخفى شده بود. عدهاى گويند، ابراهيم عليه السلام در اين مسجد متولد شده است.(1)گويند، اين مسجد محل ديدن ستاره، توسط حضرت ابراهيم بوده كه در قرآن نيز به آن اشاره شده است:
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (انعام: 76)
هنگامى كه [تاريكى] شب او را پوشانيد، ستارهاى مشاهده كرد و گفت: اين خداى من است، اما هنگامى كه غروب كرد، گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم.
قبر و ضريح «حزقيل»، مؤمن آل فرعون، كه در قرآن، سوره غافر نيز از آن ياد شده در روستاى داريا قرار دارد.
قبر «سعد بن عُباده خزرجى» رئيس قبيله خزرج و صحابى بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و نخستين داوطلب خلافت از انصار، در سقيفه بنىساعده، در چهار كيلومترى المَنيحَه در شرق دمشق قرار دارد و .... (2)
شهر حلب مركز استان حلب و دوّمين شهر پرجمعيت سوريه بعد از دمشق است.
حلب در شمال سوريه به فاصله 280 كيلومترى دمشق قرار دارد. در نامگذارى اين شهر به «حَلَب» گويند، حضرت ابراهيم عليه السلام در اين شهر، روزهاى جمعه شير گوسفندانش را مىدوشيد و به فقرا مىداد؛ آنان مىگفتند: حَلَب! حَلَب! زيرا حَلَب در لغت به معناى شير دوشيده است.
اين شهر، در سال 17 ه. ق به دست مسلمانان و به دستور ابو عبيده جراح فتح شد.
نفوذ شيعه در آن را بايد به دوران ابوذر غفارى و حضور وى در شام دانست. وقتى سيفالدّوله حمدانى در سال 333 ه. ق بر حلب چيره شد، تشيع در اين شهر گسترش يافت. اما متأسفانه در طول تاريخ، جمعيت شيعه اين شهر به دليل قتل عام، فشارها و محدوديتها بسيار كم شده است؛ زيرا عدهاى از آنان، كشته شده، عدّهاى ديگر، به مناطق مناسبترى كوچ كردند. اكنون، بيشتر مردم حلب سنى بوده، شيعه (و مسيحيان) در اقلّيت هستند. در اين شهر، اماكن زيارتى و باستانى بسيارى وجود دارد كه به طور خلاصه به چند مورد از آنها اشاره مىكنيم:
مشهدالحسين عليه السلام از مكانهاى توقف سر مقدس امام حسين عليه السلام در شهر حلب است. هنگامى كه كاروان اسرا و سرهاى شهداى كربلا از سرزمين عراق وارد شهر حلب شدند، براى استراحت شبانه، در كنار كوهى به نام جوشن اتراق نمودند تا بياسايند. نگهبانان، سرِ مقدس امام حسين عليه السلام را بر روى سنگ بزرگى گذاشتند و خود به استراحت پرداختند.
هنگام طلوع آفتاب كه سر مقدّس را برداشتند تا حركت كنند. ديدند چند قطره خون از سر مقدّس امام حسين عليه السلام بر روى آن سنگ جارى شده بود. پس از حركت كاروان، مردم حلب، از اين مسئله خبر يافته، اطراف اين سنگ جمع شدند و به عزادارى پرداختند. بر اساس روايات شيعه، همه ساله در روز عاشورا بر روى آن سنگ خون مىجوشيد و توجّه مردم را به خود جلب مىكرد و ياد عاشوراى حسينى را زنده مىكرد تا اينكه عبدالملك مروان اموى، دستور داد سنگ را از آنجا انتقال دهند. (1)از آن پس، اثرى از آن سنگ ديده نشد. بعدها سيفالدوله حمدانى (در قرن چهارم) بر سر كار آمد و بر مكان آن سنگ، مسجدى ساخت و آن را «مسجدالنقطه» ناميدند.
مشهدالحسين در دامنه كوه جَوْشَن در غرب شهر حلب قرار دارد و داراى صحن بزرگ و رواقها و اتاقهاى زيادى است. (2)* چنانچه زائرى بخواهد دعا يا زيارتى را بخواند، بهتر است دعاى توسل يا زيارتنامه «رأسالحسين» را كه در بخشهاى قبلى يادآور شديم، بخواند.
1) نويسنده كتاب «حلب والتشيّع» مىنويسد: سنگ مزبور به «مشهدالطرح»، يعنى مشهدالمحسن (كه در بحث بعدىاز آن سخن خواهيم گفت) منتقل شده است و به نقلى آن سنگ را به محل اولش بازگرداندند. به نقل از تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 257؛ نگاهى نو به جريان عاشورا، ص 381.
2) نگاهى نو به جريان عاشورا، ص 380؛ تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 256.
در كوه جوشن، نزديكى شهر حَلَب، معدن مس وجود دارد كه منبع درآمد مردم آن شهر بوده است. در دامنه اين كوه حدود 300 متر بالاتر از مشهدالحسين عليه السلام مكان زيارتى به نام «مقام يا مشهدالمحسن بن الحسين عليه السلام» قرار دارد. در اين مكان، محسن فرزند امام حسين عليه السلام به خاك سپرده شده است.
هنگامى كه كاروان اسرا (در مسير عراق به شام) در كنار كوه جوشن توقف كرده تا استراحت كنند، هوا به شدّت گرم بود و كاروان براى خود خيمه زده و در سايه آن به استراحت پرداختند؛ درحالىكه، اسيران و اهل بيت عليهم السلام خسته و تشنه و گرسنه در برابر آفتاب سوزان قرار گرفته بودند و حتى آبى براى خوردن نداشتند. در اثر فشارها و مشكلاتى كه در اين محل به اهل بيت عليهم السلام وارد شد، يكى از همسران امام حسين عليه السلام كه باردار بود، در اين محل فرزند خود را سقط كرد. مادرش به ياد فرزند سقط شده حضرت فاطمه عليها السلام او را محسن ناميد. (1)بنابراين، اين محل به مشهدالمحسن مشهور شد. اين محل در منابع تاريخى شهرت زيادى داشته و به «مشهدالسقط» و «مشهدالدكة» نيز معروف است.
گويند، حضرت زينب عليها السلام و به نقلى، مادر محسن شهيد، از اهالى و كارگران آنجا، نان و آب طلبيد. آنها امتناع نموده و اهل بيت را دشنام دادند. به همين جهت اهالى و كارگران آنجا مورد نفرين حضرت زينب عليها السلام و همسر امام حسين عليه السلام قرار گرفته و از آن پس، هيچ اثرى از معدن مس ديده نشده و تاكنون هيچ خير و بركتى نديدهاند.
سيفالدوله حمدانى در سال 351 ه. ق شبى در خواب ديد كه از يك نقطه شهر، نورى مشاهده مىشود. چون صبح شد به محل نام برده شتافت، سنگى يافت كه بر آن
1) روايت ديگرى، حاكى است كه محسن طفلى شيرخوار بود و در اين مكان وفات يافته است.
نوشته شده بود: «هذا قبر المحسن بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام» پس، دستور داد تا بر آن مرقدى ساختند. (1)* در زيارتنامه محسن بن الحسين عليه السلام، خواندن زيارتنامه مطلق امام زادگان كه در بخش ادعيه و زيارات مشترك آمده مستحب است و اميد است مورد قبول خداوند تبارك و تعالى قرار گيرد.
شعر دو محسن
در كنار قبر محسن در حلبيادم آمد از دو محسن از عرب
آن يكى فرزند پاك مرتضىاين يكى فرزند شاه كربلا
آن يكى از ضرب در، گشتى شهيداين يكى از ظلم اتباع يزيد
آن شهيد، از ضرب اين مسمار شداين شهيد از جور آن اشرار شد
كربلا تا شام يك سر ماتم استگريه بسيار بر آن حاكم است.(2)
حضرت زكريّا عليه السلام يكى از پيامبران الهى بود كه در زمان حضرت عيسى عليه السلام مىزيسته است. مرقد مطهر او در داخل شبستان «جامعالكبير» (3)(يا مسجد امَوى) شهر حلب در سمت چپ محراب و داخل ايوانى است كه به وسيله ضريح محصور شده است. داستان حضرت زكريّا عليه السلام در سوره آل عمران و سوره مريم آمده است كه
1) نفس المهموم، ص 901؛ نگاهى نو به جريان عاشورا، ص 381؛ سوگنامه آل محمد صلى الله عليه و آله، ص 440؛ تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 259؛ منتهى الامال، ج 1، ص 421.
2) راهنماى مصور، ص 137.
3) مسجد امَوى يا جامع كبير كه در نزديكى قلعه حلب و كنار بازار اصلى شهر «سوُق الذّرب» (الزّرب) قرار گرفته و تاحدودى شبيه «جامع امَوى» دمشق است. اين بنا به وسيله عبدالملك مروان همزمان با مسجد امَوى دمشق ساخته شده است.
به اين داستان پيش از اين، در قسمت مقام و محل دفن حضرت يحيى اشاره شده است و به علت طولانى شدن كلام از ذكر دوباره آن پرهيز مىكنيم.
از آنجا كه زيارت خاصّى از قول معصوم عليه السلام به دست ما نرسيده است؛ براى بهرهمند شدن از ثواب زيارت حضرت زكريا عليه السلام به بخش ادعيه و زيارات مشترك همين كتاب مراجعه و زيارتنامه مطلق انبياء خوانده شود.
امام زاده «معروف بن جمر»، يكى از نوادگان اسماعيل بن صادق عليه السلام است كه در سال 555 ه. ق به دنيا آمد. از فرماندهان سپاه «ملك ظاهر بيبرس» و از مجاهدين فى سبيلاللَّه بود كه به شجاعت شهره بود و سالها در ميدان جهاد، به جنگ با صليبىها پرداخت. سرانجام، در سال 640 ه. ق در سن 85 سالگى در نبرد انطاكيه به شهادت رسيد. قبر او داخل سوقالزّرب (الذّرب)، بزرگترين بازار شهر حلب، كنار مسجد جامع كبير، داخل مدرسه بسيار كوچكى قرار دارد. در كنار قبرش كلاهخود و لوازم و ابزار جنگى نگهدارى مىشود. (1)* در زيارت امام زاده معروف بن جمر، به بخش ادعيه و زيارات مشترك همين كتاب مراجعه و زيارتنامه مطلق امامزادگان خوانده شود.
يحيى بن حبش بن اميرك، شيخ اشراق، حكيم الهى و بنيانگذار حكمت اشراق در سال
1) تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 265.
549 ه. ق در سهرورد از توابع زنجان به دنيا آمد. وى در همان كودكى بر علوم اسلامى و فلسفى احاطه كامل يافت. شيخ اشراق، با ابداع طريقه اشراق در فلسفه نسبت به بعضى از فيلسوفان موضع گرفت؛ به همين دليل، از جانب رقيبان مخالف، متّهم به الحاد شد و حتى بعضى خون او را مباح دانستند؛ اما حكمايى چون ملّا صدرا (صدر المتألهين) و ملّاهادى سبزوارى به پيروى و تشريح عقايد اين فيلسوف پرداختند. شيخ شهابالدين در گسترش و تشريح شيوه جديد خود در فلسفه و حكمت (مكتب اشراقى) دهها كتاب و رساله به رشته تحرير درآورد. ايجاد مكتب جديد اشراق، توسط سهروردى و گرايشات او به شيعه سبب شد كه بر اثر سخنچينىهايى كه از او نزد صلاح الدين ايوبى شد، به زندان افكنده شود و در سال 587 ه. ق در سن 48 سالگى به شهادت رسد. اكنون مقبره اين شهيد، در سمت شمال غربى ميدان بابالفرج، داخل جامع سهرورى قرار دارد.(1)
«ابن شهر آشوب» يكى از عالمان و مورّخان بزرگ شيعه و صاحب كتاب معروف مناقبالأئمّه است. مزار ابن شهر آشوب و علماى بنى زُهره در كنار مشهدالحسين قرار دارد.(2)
مسجد اموى، يكى از مسجدهاى تاريخى شهر حلب است كه در ابتدا، مكان آن به كنيسه بزرگ روم تعلق داشته و پس از فتح حلب به وسيله مسلمانان به مسجد تبديل شده است. بناى كنونى مسجد توسط وليد بن عبدالملك امَوى همزمان با جامع امَوى دمشق ساخته شد. هر چند بناى آن از لحاظ زيبايى به جامع اموى دمشق نمىرسد ولى
نمونه كامل و سمبلى از معمارى اسلامى در قرن اول ه. ق است. جامع كبير در نزديكى قلعه حلب و كنار بازار اصلى شهر (سوقالذّرب)، قرار دارد. اين مسجد كه تا حدودى شبيه جامع اموى دمشق است داراى صحن بزرگ، قبّهها، مأذنههاى چهار گوش و زيبا و شبستان بسيار بزرگى است. در شبستان آن، در سمت چپ منبر و محراب، مرقد مطهّر زكرياى نبى عليه السلام است. (1)
شايد از زيباترين و باشكوهترين قلعههاى جهان، قلعه حلب در مركز شهر باشد كه چشم هر بينندهاى را به خود، مبهوت مىكند. اين قلعه در اصل، به روميان تعلق داشته ولى بناهاى اصلى آن از آثار سيفالدّوله حمدانى در قرن چهارم ه. ق مىباشد كه آن را مقرّ فرماندهى خود قرار داده بود. اين قلعه، يكى از استحكامات بسيار قوى و نفوذناپذير مسلمانان در مقابل نيروهاى رومى بوده است. در دوره هجوم مغول اين قلعه تخريب شد، اما دوباره تجديد بنا شد و باز در دوران تيمور لنگ خراب شد، اما دوباره، در دوران عثمانى بازسازى شد و رونق گرفت. در جنگ جهانى اول، اين قلعه پايگاه استراتژيك عثمانىها عليه دولتهاى اروپايى بوده است.
اين قلعه بر روى تپّهاى با مساحت حدود 140000 (375* 373) متر مربع است.
گرداگرد اين قلعه، درّهاى بزرگ است كه عمق آن حدود 100 متر و عرض آن به 200 متر مىرسد.
ارتفاع قلعه تا كف خندق، حدود 400 متر است.
يك پل سنگى به طول 500 متر، اين قلعه را به بيرون مرتبط مىكند.
1) همان، ص 273.
ياقوت حموى مورّخ مشهور، در معجمالبلدان علت نامگذارى آن را سنگ نوشتهاى مىداند كه معتقد است خط على بن ابى طالب عليه السلام مىباشد.
اين قلعه، يكى از آثار ديدنى اطراف شهر حلب است كه در فاصله 59 كيلومترى شمال غربى حلب قرار دارد. «سمعان» همان «شمعون الصفا» يكى از قدّيسان معروف مسيحى بوده است. اين قلعه در دوران حكومت رومىها ساخته شده و در جنگهاى صليبى به عنوان دژ نظامى، مورد استفاده نيروهاى مسلمان، قرار مىگرفته است.
اكنون بسيارى از آثار داخل قلعه از بين رفته و فقط ديوارها، برجكها و ستونهاى آن باقى مانده است.(2)
استان «رِقّه» در كنار ساحل فرات و به فاصله 180 كيلومترى شرق حلب واقع شده است. (1)منطقه صفّين در استان رِقّه، سرزمينى تاريخى است و مورد توجه عالم اسلام، بهويژه شيعه است. اين منطقه (صفّين) در سال 37 ه. ق شاهد يكى از وقايع بسيار مهم در تاريخ اسلام و شيعه بوده است، چرا كه جنگ حق و باطل، بين حضرت على عليه السلام و معاويه در همين مكان اتفاق افتاد.
معاويه، سردمدار جريان «قاسطين»، به بهانه خونخواهى عثمان، اما در واقع براى انتقام خون پدران و خاندان خود در جنگ بدر، در منطقه صفّين اردو زد. جنگ سختى درگرفت و بهترين صحابه و شيعيان على عليه السلام از جمله عمار ياسر، اويس قرنى و 25 نفر از بدريّون همراه بيش از 20000 تن از ياران على عليه السلام به شهادت رسيدند. در اين جنگ سخت كه 110 روز به درازا كشيد، حدود 90000 نفر از لشكريان معاويه به هلاكت رسيدند.
سرانجام، وقتى سپاه با فرماندهى مالك اشتر به يك قدمى خيمه معاويه رسيده بود و
1) شهر ساحلى رقّه در 547 كيلومترى شمال شرقى دمشق و 60 كيلومترى مرز جنوبى تركيه قرار دارد.
نزديك بود فتنه ريشهكن شود، عمرو عاص با مشاهده پيروزى لشكر حق، با نيرنگ قرآنها را بر سر نيزه برد و لشكريان سادهدل نيز با ديدن قرآن، حضرت على عليه السلام (قرآنِ ناطق) را وادار به پذيرش حكميت كردند.
شهيدان والا مقام زيادى در اين شهر دفن هستند و مناسب است، هر زائرى زيارتنامه شهدا را بخواند. برخى از شهدا داراى مرقد، بارگاه و زائران زيادى هستند كه به بيان چند تن از آنها به اختصار بسنده مىكنيم. (1)
عمّار ياسر از اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله و از نخستين ايمانآورندگان و از شيعيان حقيقى اميرالمؤمنين على عليه السلام بود. پدرش، ياسر نام داشت كه از مردم يمن بود و بعدها در مكّه ساكن شد و با سميه ازدواج نمود. عمّار، در مكّه و در حدود 44 سال قبل از بعثت به دنيا آمد. بيشتر سيرهنويسان نوشتهاند كه عمار ياسر با پدر و مادر و برادرش در سال پنجم بعثت به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و مسلمان شدند. عمار در آن زمان 48 سال داشت. ياسر و سميّه در پيرى تحت سختترين شكنجه مشركان به شهادت رسيدند و نخستين شهيدان اسلام محسوب مىشوند. عمار به گفته بعضى يك بار به حبشه هجرت كرد و پس از مدتى، بازگشت و سپس هجرت دوم را آغاز كرد و براى اسلام از وطن خود بيرون آمد و پا به پاى پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه رهسپار شد.
عمّار آنچنان به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك بود كه خود مىگويد: «من همراه و دوشادوش رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم؛ هيچكس مثل من به آن حضرت نزديك نبود». (2)عمّار در ساختن مسجدالنبى بسيار فعاليت مىكرد و در تمام جنگها كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود. پيوسته، در خطرها پيشتاز و در عبادت و نماز كم نظير بود. عمار مردى
بسيار بخشنده بود؛ هنگامى كه فاطمه زهرا عليها السلام گردنبند خود را به فقير داد، او گردنبند را از آن شخص خريدارى كرد و با غلامش خدمت حضرت زهرا عليها السلام فرستاد و غلام را نيز به او بخشيد! حضرت زهرا عليها السلام نيز پس از گرفتن گردنبند، غلام را آزاد كرد.
عمّار ياسر پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار مولايش على عليه السلام ماند. در صحنههاى حسّاس و خطرناك به حمايت و يارى از على عليه السلام مىشتافت، شهادت او در جنگ صفّين اين ادعا را ثابت مىكند. عمّار از پيشگامان تشيع بود و نامش در همه جا و در كنار سلمان، ابوذر و مقداد به عنوان اعضاى اصلى و هسته مركزى تشيّع مىدرخشيد.
همچنين از كسانى بود كه در تشييع پيكر فاطمه عليها السلام و نماز بر جنازه ايشان شركت كرد.(1)
با كاروان شام ؛ ؛ ص217
اديث بسيارى، پيرامون خصائص عمّار در كتب شيعه و سنى ذكر شده كه فقط به ذكر چند نمونه بسنده مىكنيم:
«... وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» درباره عمار ياسر نازل شده است. (2)
عمّار ياسر در مسير جنگ جمل، مسلمانان را به يارى از على عليه السلام دعوت كرد و خود نيز با 90 سال سن در نبرد حاضر شد. پس از آن نيز در كوفه، شب و روز تا آخرين حدّ ايثار به انجام وظايف و مسئوليتها ادامه داد تا جنگ صِفّين، به سركردگى معاويه (حدود سال 36 ه. ق) پيش آمد. چون اين جنگ طول كشيد، عمار ياسر دهها بار به خط مقدم جبهه رفت و برگشت.
نقل شده است كه در جنگ صفّين، عمار پيش از شهادتش بر اثر تشنگى آب طلبيد؛ مردى از انصار مقدارى شير همراه داشت، آن را نزد عمار برد، عمار آن را نوشيد و سپس گفت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه با من عهد كرده كه آخرين بهره تو از اين دنيا قدرى از شير است». (3)عمار شير را نوشيد و براى چندمين بار به دشمن حمله كرد تا اينكه دو نفر از افراد دشمن (اهل شام) به سوى عمّار آمدند؛ اوّلى ضربتى سخت بر عمار زد كه بر زمين افتاد و دومى سر از بدن عمار جدا كرد. سرانجام، عمار در ربيعالاول (يا ربيعالثانى) سال 37 ه. ق در سن 94 سالگى به شهادت رسيد. (4)
گويند على عليه السلام بين كشتهها گردش مىكرد، جنازه عمار را ديد و با چشمانى اشكبار گفت: «انّا لِلَّه وإنّا إلَيْهِ راجُعُون».(1)حضرت على عليه السلام، خود بر جنازه عمار نماز خواند. سپس مطابق وصيّت، او را با همان لباس جنگى در همان محلّ شهادتش به خاك سپردند. مرقد شريف عمّار در منطقه صِفّين در كنار شهر رقّه قرار دارد و زائران بسيارى مرقد وى را زيارت مىكنند. (2)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَمِينَ اللَّهِ مُحَمَّدَ بْنَ عَبدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى النّاسِ اجْمَعِينَ، السَّلامُ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَى الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَىْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الطّاهِرِينَ مِنْ وُلْدِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَمّارُ بْنُ ياسِرٍ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا ناصِرَ الْإِسْلامِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا رافِضَ الْأَسْنامِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اوَّلِ الشَّهِيدَةِ فِى الْإِسْلامِ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُعَذَّبُ بِسِياطِ الظّالِمِينَ وَالصّابِرُ فِى وُجُوهِ الْمُعْتَدِينَ، السَّلامُ عَلى مَنْ عُذِّبَ عَلَى الصَّخْرَةِ الرَّمْضاءِ، السَّلامُ عَلى مَنْ رَأى أَباهُ يُعَذَّبُ بِالصَّحْراءِ، السَّلامُ عَلى مَنْ شاهَدَ أُمَّهُ وَ اباهُ شَهِيدَيْنِ فِى الْعَراءِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا فَخْرَ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا ناصِرَ رَسُولِ رَبِّ الْعالَمِينَ، وَ وَصِيِّهِ عَلىٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُمْتَحَنُ فِى دِينِهِ وَالْمُبْتَلى بِيَقِينِهِ وَالْمُكْرَهُ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِيمانِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الثّائِرُ فِى وَجْهِ أَهْلِ النِّفاقِ الْقْاسِطِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الشَّهِيدُ فِى حَرْبِ صِفِّينَ، السَّلامُ عَلَى الْعَزِيزِ الثّائِرِ وَ الْمُؤْمِنِ الصّابِرِ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُخْلَصُ فِى جِهادِ
الْباغِينَ وَالْمُحامِى عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، سَيِّدى وَ مَوْلاى، أُشْهِدُ بِاللَّهِ أَنَّكَ قَدْ نَصَحْتَ فَأَبْلَغْتَ وَ جاهَدْتَ حَتَّى اسْتُشْهِدْتَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ، أَسْأَل اللَّهَ الَّذِى وَفَّقَكَ لِما يَرْضاهُ أَنْ يَرْزُقَنا مُجاوَرَتَكَ فِى الْجَنَّةِ إِنَّهُ سَمِيعُ الدُّعاءِ، وَالْحَمْدُللَّهِ رَبِّ الْعالَمِينِ. (1)
«اوَيس بن عامر بن جزء تميمى» يكى از اصحاب بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و از شيعيان مخلص و فداكار على عليه السلام بود كه به زهد و تقوا شهرت داشت. وى در «قَرَن» از نواحى يَمَن متولد شد؛ در آنجا پيشه شبانى داشت و چون پيام اسلام به او رسيد، ايمان آورد. (2)اويس براى ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد، اما به جهت مراقبت از مادر و اجابت فرمان او، از ديدار حضرت بازماند؛ اويس، به قدرى مخلص و باايمان بود كه از برترين و مشاهير تابعين به شمار مىرفت و پيامبر صلى الله عليه و آله او را اهل بهشت معرفى كرد.
اوَيس قرنى، پس از واقعه جمل به صف ياران على عليه السلام پيوست و در جنگ صِفّين كه در سال 37 ه. ق اتفاق افتاد، شركت كرد. پس از رشادتهاى بسيار در جنگ و وارد شدن حدود چهل و چند زخم بر بدنش، در سال 37 ه. ق به شهادت رسيد.
مدفن ايشان، بنابر نظر اكثر مورّخين و مشهور علماء، در همان منطقه صفّين در شهر رقّه قرار دارد. (2)گرچه، برخى نيز مدفن ايشان را كوه ابو قبيس واقع در مكّه، شهر دمشق و ديار بك تركيه نقل كردهاند، اما هيچ يك اعتبارى نداشته و قبرى را كه در ديار بك (منطقه كرد نشين تركيه) به اويس قرنى منسوب مىكنند، مربوط به يكى از عالمان اهل سنت، به نام «ويس» مىباشد و اين انتساب صحيح نيست.
اويس قرنى، بىاندازه عاشق پيامبر صلى الله عليه و آله و مشتاق ملاقات ايشان بود. روزى، خدمت مادرش رسيد تا از او اجازه گرفته و به منظور ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه برود. مادر اويس به فرزندش گفت: اجازه مىدهم؛ به شرط آنكه بيش از نصف روز توقف نكنى.
اويس پس از كسب رضايت مادر، رهسپار مدينه شد. پس از رسيدن به مدينه به منزل پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، اما آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه حضور نداشتند و براى انجام كارى به بيرون از شهر رفته بودند. اويس، مدتى را به انتظار وجود مقدّس پيامبر صلى الله عليه و آله نشست، اما، از آنجايى كه به درخواست مادر نمىتوانست بيشتر منتظر بماند، براى جلب
رضايت و اطاعت از مادر، بدون ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله مدينه را ترك كرد و به وطن، پيش مادر خود برگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مراجعت به مدينه، متوجه امرى شد و فرمود:
«اين بوى كيست كه در اين خانه استشمام مىكنم؟» عرض شد: شتربانى كه اويس نام داشت براى ملاقات شما آمده بود. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بوى بهشت از سوى قَرَن مىآيد، چقدر دلم مىخواهد اويس را ببينم! هر كس او را زيارت كرد، سلام مرا به وى برساند».(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَمِينَ اللَّهِ مُحَمَّدَ بْنَ عَبدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى النّاسِ أَجْمَعِينَ، السَّلامُ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِينَ، السَّلامُ عَلَى الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَىْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَى الْأَئِمَّةِ الطّاهِرِينَ مِنْ وُلْدِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا أُوَيْسُ الْقَرَنِىَّ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا ناصِرَ الْإِسْلامِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُطِيعَ وَلِىِّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الصّابِرُ الْمُجاهِدُ وَالْمُقاتِلُ الزّاهِدُ، السَّلامُ عَلى مَنْ بايَعَ عَلِيّاً أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ وَ فَدى بِنَفْسِهِ سَيِّدَ الْوَصِيِّينَ وَ جاهَدَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ حَتَّى اسْتُشْهِدَ صابِراً مُحْتَسِباً، السَّلامُ عَلَيْك يا شَهِيدَ الْوِلاءِ، السَّلامُ عَلى مَنْ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ بِالْمَدْحِ وَالثَّناءِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا قَتِيلَ الْأَعْداءِ وَ الصّابِرَ عَلَى الْبَلاءِ فَجَزاكَ اللَّهُ عَنِ الْإِسْلامِ أَحْسَنَ الْجَزاءِ، السَّلامُ عَلى مَنْ أَلْبَسَهُ أَمِيرُالْمُؤْمِنِين فِى أَرْضِ صِفِّينَ أَفْضَلَ حُلْيَةٍ وَ وِسامٍ، فَتَقَدَّمَ لابِساً لِباسَ سَيِّدِ الْأَنامِ فَقاوَمَ الْأَعْداءَ اللِّئامَ ثابِتاً رَغمَ الرِّماحِ وَالسِّهامِ حَتّى نالَ شَهادَةَ الْكِرامِ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ عَمّارِ بْنِ ياسِرٍ، سَيِّدِى وَ مَوْلاى أَتَيْتُكَ زائِراً وَ حاجَتِى لَكَ مُسْتَوْدِعاً، فَأَسْأَلُ اللَّهَ
1) همان؛ دائرةالمعارف تشيّع، ج 2، ص 603.
الَّذِى أَكْرَمَكَ بِالشَّهادَةِ أَنْ يَحْشُرَنِى فِى مَرْتَبَتِكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ، أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ نَصَحْتَ وَ جاهَدْتَ حَتَّى اسْتُشْهِدتَ فَيا لَيْتَنِى كُنْتُ مَعَكُمْ سَيِّدِى فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً، وَالسَّلامُ عَلى جَمِيعِ شُهَداءِ الْإِسْلامِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
حضرت على عليه السلام در سال 37 ه. ق با سپاه خود براى ورود به منطقه صِفَّين (براى جنگ) از آن عبور كرد. در سال 155 ه. ق منصور عباسى اطراف شهر را با ديوارى از خشت و گل و چهار برج محصور نمود و دروازهاى نيز در همان مكانِ ورودِ حضرت على عليه السلام براى آن ساخت كه به باب على عليه السلام مشهور شد. اين دروازه و همچنين نيمى از ديوار قديمى شهر رقّه سالم مانده و جلوه زيبايى به شهر داده است.
اكنون به علت گسترش شهر، باب على عليه السلام و ديوار مذكور، داخل شهر واقع شده است.(2)
يكى از نقاط بسيار ديدنى و جذّاب اطراف منطقه صِفَّين و شهر رقّه، قلعه زيباى «جَعْبَر» (جَعْبُر) است كه در كنار رودخانه فرات ساخته شده است. چون در نزديكى آن، سدّ عظيمى ساخته شده، اين قلعه همانند جزيرهاى در وسط دريا قرار گرفته است. اين قلعه، در حدود 30 كيلومترى جنوب رقّه در مسير «حلب» قرار دارد. از بناى نخستين آن، اطلاعاتى در دست نيست ولى به گفته ياقوت حموى (تاريخ نويس قرن هفتم) در دوران بنى عباس، فرد راهزنى به نام جَعْبَر بن مالك، اين قلعه را به تملّك خود درآورده و آنجا را پناهگاه خود، كرده است.(3)
شهر «حِمْص» در 145 كيلومترى شمال دمشق در مسير دمشق- حلب قرار دارد.
اين شهر، از لحاظ جمعيت سومين شهر سوريه است. مردم حِمْص از ابتدا، گرايش و تمايل شديدى به بنى اميّه داشتند. آنان در جنگ صفين، معاويه را يارى كرده و دشمنى سختى با على عليه السلام و شيعه نشان دادند؛ بنابراين، بيشتر اهالى آن سنّى هستند.
از آنجا كه بعد از فتح حمص به دست ابوعبيده جرّاح و خالد بن وليد، بسيارى از صحابه، براى تبليغ به اين شهر آمده و در آن ساكن شدند، زيارتگاههاى فراوانى در حمص وجود دارد كه به برخى از آنها به اختصار اشاره مىكنيم:
الف) مسجد و مقبره خالد بن وليد: خالد بن وليد بن مغيره يكى از اشراف قريش در زمان جاهليت بود. وى در سال هفت يا هشت ه. ق در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله، اسلام را پذيرفت. خالد بن وليد در جنگ موته كه بين مسلمانان و روميان اتفاق افتاد، پس از شهادت سه تن از فرماندهان سپاه اسلام، فرماندهى سپاه اسلام را به عهده گرفت و با ترفند شبانه توانست سپاه اسلام را نجات داده و به مدينه بازگرداند؛ اما متأسفانه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، از ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام حمايت نكرد و سرانجام در سال
21 ه. ق در شهر حمص از دنيا رفت و در همانجا مدفون شد. مقبرهاى براى وى ساخته شد كه در زمان امپراتورى عثمانى تجديد بنا شد؛ از لحاظ زيبايى مىتوان آن را با مسجد ايا صوفيه در تركيه مقايسه نمود. در همين مكان، همسر خالد و پسرش عبدالرحمان نيز به خاك سپرده شدهاند. (1)ب) مسجد و قبرهاى فرزندان جعفر طيّار: كمى بالاتر از مسجد خالد بن وليد، مسجد كوچكترى به نام «مسجد طيّار» وجود دارد. در شبستان مسجد دو قبر وجود دارد كه مربوط به فرزندان جعفر طيّار يعنى عبد اللَّه و عُبَيد اللَّه است.
ج) مسجد و مقبره عمر بن عبد العزيز: مسجد و قبر عمر بن عبدالعزيز، والى عادل اموى، نزديك مسجد طيّار قرار دارد.
د) مزار قنبر، غلام على عليه السلام: قبر قنبر، غلام على عليه السلام، كه به دست حَجاج كشته شد، در حمص قرار دارد. (2)
«دَرعا» اسم كنعانى است به معناى «ذراع». دَرعا يكى از استانهاى جنوب سوريه است كه به خاطر آبهاى معدنىاش، شهرت دارد.
اين بنا، كليساى مخروبهاى است كه زمانى «بُحيراى راهب» در آن به عبادت و
تهجّد، روزگار مىگذرانيده است و از پيامبر صلى الله عليه و آله (در دوران نوجوانى) و كاروان تجارى او پذيرايى نموده است.
حدود ده يا دوازده سال از عمر مبارك حضرت محمد صلى الله عليه و آله بيشتر نگذشته بود كه همراه عمويش، ابوطالب، به قصد شام، مكّه را ترك كرد. كاروان، قبل از رسيدن به بُصرى در صومعه راهبى به نام بُحيرى مهمان شد. بعد از صرف غذا، بُحيرى پرسيد:
اين نوجوان همراه كيست؟ همه گفتند: برادرزاده ابوطالب است. «بُحيرى» رو به ابوطالب كرد و گفت: كودك شما آينده درخشانى دارد؛ من تمام خصوصياتى كه براى پيامبر بعد از مسيح در كتب «تورات» و «انجيل» آمده را در او مىبينم. او داراى دين و آئينى جاودانى خواهد شد. او را از چشم دشمن پنهان كن! اگر ملت يهود او را ببينند و بشناسند، نقشه قتل او را خواهند كشيد و او را زنده نخواهند گذاشت.
با شنيدن اين سخنان، ابوطالب سفر خود را نيمه تمام گذاشت، بىدرنگ، به مكّه بازگشت و تمام تلاش خود را در محافظت از برادرزادهاش به كار بست. اكنون، آن كليسا و محلى كه چنين حادثه تاريخى در آن رخ داده، در شهر بُصرى پابرجاست، اما متأسفانه به دليل محافظت نكردن و تعمير نشدن به صورت نيمه مخروبهاى باقى مانده است و هنوز علاقهمندان خود را دارد. (1)
يكى از آثار قديمى و عبرتانگيز شهر بُصرى، مجموعهاى با پانزده هزار نفر گنجايش كه داراى قلعه، حمام، ورزشگاه و تئاتر بوده كه اطراف آن خندق بزرگى كنده شده است. اين مجموعه، در مركز شهر قرار دارد و به وسيله پلى با داخل مرتبط مىشود.
در دوران حكومت روميان، اينجا عرصه رزم يا به عبارتى عرصه تنازع بقا بوده است.
1) همان، ص 325؛ راهنماى مصوّر، ص 149.
گلادياتورها، (1)در مقابل تماشاچيان بىعاطفه، بهطور بىرحمانهاى به جان يكديگر افتاده و شرط آزادى خود يعنى كشتن رقيب را، با وحشىگرى تمام تحقق مىبخشيدند. آنان با ريختن خون يكديگر در اين ميدان (مسرح، تئاتر) ساعاتى از نشاط را براى درباريان و مردمى كه از ديدن جان كندن ديگران لذت مىبرند، فراهم مىكردند. در اين ميدان گاهى اسرا و بردگان به كام شيران گرسنه مىافتادند.(2)
(3)نزديك كليساى بحيراى راهب (با 300 متر فاصله)، مسجدى با مناره كوچك قرار دارد. در داخل حجره كوچكِ شبستان اين مسجد، چهار گودال كوچك به اندازه زانو و يا پاى شتر كه بر اين سنگ فرو رفته ديده مىشود؛ گويند، اين نشانه، همان جاى زانوى شتر پيامبر صلى الله عليه و آله و يا جاى نخستين شتر حامل قرآن به بُصرى است.(4)
«ابوحذيفة بن عتبة بن ربيعه» دايى معاويه است؛ اگرچه فرزندش «محمّد بن ابى حُذَيفه» پسر دايى معاويه است، اما از اصحاب و ياران مخلص اميرالمؤمنين على عليه السلام به شمار مىرود. ابوحذيفه، در مكّه، اسلام آورد و با همسرش سهله به حبشه هجرت كرد و فرزندش، محمّد بن ابى حُذَيفه، در حبشه به دنيا آمد. ابوحذيفه، در تمام جنگهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله شركت داشت و بعد از رحلت آن حضرت، در جنگ با «مُسَيلمه كَذّاب» در سرزمين «يمامه» به شهادت رسيد.
محمد بن ابى حُذَيفه از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نيز هست. امير مؤمنان على عليه السلام وى را
به عنوان والى مصر برگزيد. هنگامى كه معاويه براى جنگ در صفّين مهيّا شد، جنگ را از مصر شروع كرد. محمد بن ابى حذيفه، ابتدا در منطقه «العريش» با معاويه جنگيد، ولى به او اعتماد كرد و با وى صلح نمود. معاويه از اين اعتماد، سوء استفاده كرد و در فرصت مناسب او را دستگير كرده و در دمشق به زندان انداخت. اما پس از چندى از زندان بيرون آورد تا او را از پيروى على عليه السلام و عقايدش منصرف كند. محمد بن ابى حذيفه در مشاجرهاى به معاويه خطاب مىكند: «اى معاويه به خدا قسم! نه بر تو و نه بر پيروانت (منافقان، طُلَقا و عُتَقا(1)) پوشيده نيست كه خشم خدا در اطاعت كردن از توست. به خدا قسم! كه على عليه السلام را به خاطر خدا و رسولش، هميشه دوست دارم و تا زندهام به خاطر خدا و رسولش صلى الله عليه و آله كينه تو را در دل خواهم داشت».
معاويه فرمان داد تا او را به زندان برگرداندند و سرانجام به دستور معاويه به شهادت رسيد.(2)آرامگاه او بالاى تپّهاى مشرف بر دهكده عالقين در استان دَرعا نزديك شهر كسوه در جنوب دمشق قرار دارد. (3)چون در اين كتاب در صدد بيان شهرها و اماكنى هستيم كه آثارى از اهل بيت عليهم السلام (يا آثار تاريخى و مهم) وجود داشته، بنابراين، از ذكر استانها و يا شهرهايى كه آثار قابل توجه و مهمى ندارند، صرفنظر مىكنيم.
1) يعنى مشركانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه آزادشان كرد.
2) ابن ابى الحديد آورده كه عمرو عاص، محمد بن ابى حذيفه را از مصر دستگير كرد و براى معاويه فرستاد. معاويه اورا حبس كرد، اما از زندان گريخت؛ مردى از «خثعم» كه عثمانى بود، دنبال او رفت و او را در غار يافت و كشت.
3) راهنماى مصور، ص 152 به نقل از منتهىالآمال.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم بِإِذْنِ اللَّهِ وَ إِذْنِ رَسُولِهِ وَ إِذْنِ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ أَنْبِيائِهِ الْمُرْسَلِينَ، وَالْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومِينَ، أَدْخُلُ هذِهِ الرَّوْضَةَ الْمُبارَكَةَ، وَ أَدْعُو اللَّهَ بِفُنُونِ الدَّعَواتِ، وَ اعْتَرِفُ لِلّهِ بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ لِلنَّبِىِّ وَالْأَئِمَّةِ الْمَعْصُومِينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ بِالطّاعَةِ، رَبِّ ادْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ، وَ أَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ، وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطانَاً نَصِيراً.
سپس داخل رواق شو و بگو:
بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ عَلِيّاً وَلِىُّ اللَّهِ.(1)
سيّدبنطاووس در كتاب مصباحالزائر صفحه 503 و شيخ مفيد در كتاب المزار دو زيارتنامه براى مطلق امامزادگان و اولاد ائمه نقل مىكنند؛ ما هر دو را در اين كتاب مىآوريم.
هرگاه قصد كردى زيارت كنى يكى از فرزندان ائمه را، بايست بر سر قبرش و اگر زيارت شونده مرد باشد، بگو:
1) منتخب ادعيه و زيارات، آستان مقدسه قم، ص 19 با كمى تغيير.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا السَّيِّدُ الزَّكىُّ، الطّاهِرُ الْوَلِىُّ وَالدّاعِى الْحَفِىُّ، أَشْهَدُ أَنَّكَ قُلْتَ حَقّاً، وَ نَطَقْتَ حَقّاً وَ صِدْقاً، وَ دَعَوْتَ إِلى مَوْلاىَ وَ مَوْلاكَ عَلانِيَةً وَ سِرّاً، فازَ مُتَّبِعُكَ، وَ نَجا مُصَدِّقُكَ، وَ خابَ وَ خَسِرَ مُكَذِّبُكَ، وَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ، إِشْهَدْ لِى بِهذِهِ الشَّهادَةِ، لِأَكوُنَ مِنَ الْفائِزِينَ بِمَعْرِفَتِكَ وَ طاعَتِكَ، وَ تَصْدِيقِكَ وَاتِّباعِكَ، وَالسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدِى وَابْنَ سَيِّدِى، أَنْتَ بابُ اللَّهِ الْمُؤْتى مِنْهُ، وَالْمَأخُوذُ عَنْهُ، أَتَيْتُكَ زائِراً وَ حاجاتِى لَكَ مُسْتَوْدِعاً، وَ ها أَنَا ذا أَسْتَوْدِعُكَ دِينِى وَ أَمانَتِى، وَ خَواتِيمَ عَمَلِى، وَ جَوامِعَ أَمَلِى إِلى مُنْتَهى أَجَلى، وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
و اگر زن باشد، بگو:
السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا السَّيِّدَةُ الزَّكِيَّةُ، الطّاهِرَةُ الْوَلِيَّةُ وَالدّاعيَةُ الْحَفيَّةُ، أَشْهَدُ أَنَّكِ قُلْتِ حَقّاً، وَ نَطَقْتِ حَقّاً وَ صِدْقاً، وَ دَعَوْتِ إِلى مَوْلاىَ وَ مَوْلاكِ عَلانِيَةً وَ سِرّاً، فازَ مُتَّبِعُكِ، وَ نَجا مُصَدِّقُكِ، وَ خابَ وَ خَسِرَ مُكَذِّبُكِ، وَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكِ، إِشْهَدِى لِى بِهذِهِ الشَّهادَةِ، لِأَكوُنَ مِنَ الْفائِزِينَ بِمَعْرِفَتِكِ وَ طاعَتِكِ، وَ تَصْدِيقِكِ وَاتِّباعِكِ، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ يا سَيِّدَتِى وَابْنَةَ سَيِّدِى، أَنْتِ بابُ اللَّهِ الْمُؤْتى مِنْهُ، وَالْمَأخُوذُ عَنْهُ، أَتَيْتُكِ زائِراً وَ حاجاتِى لَكِ مُسْتَوْدِعاً، وَ ها أَنَا ذا أَسْتَوْدِعُكِ دِينِى وَ أَمانَتِى، وَ خَواتِيمَ عَمَلِى، وَ جَوامِعَ أَمَلِى إِلى مُنْتَهى أَجَلِى، وَالسَّلامُ عَلَيْكِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
علامه سيّد محسن امين، در كتاب مفتاحالجنّات زيارتنامهاى را براى تمام انبياء ذكر مىكند كه البته به جاى كلمه «فلان» نام پيامبر مورد نظر را ذكر كنيد و مىفرمايد: «براى
1) ادعيه و زيارات شام؛ مفتاح الجنّات، ج 2.
هر يك از انبياى الهى اين زيارتنامه را بخوانيد، سپس دو ركعت نماز خوانده و براى حاجتهاى دنيا و آخرت و پدر و مادر و برادران مؤمن خود دعا كنيد».
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِيَّ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ (يا فلان/ به جاى كلمه فلان نام پيامبر مورد نظر را ذكر كنيد) السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى رَسُولِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلِينَ وَالْأَوْصِياءِ الْمَرْضِيِّينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِينَ، أَشْهَدُ لَقَدْ أَدَّيْتَ ما حُمِّلْتَ وَ حَفِظْتَ مَا اسْتُودِعْتَ وَ بَلَّغْتَ عَنِ اللَّهِ كَما امِرْتَ وَ حَلَّلْتَ حَلالَ اللَّهِ وَ حَرَّمْتَ حَرامَهُ وَ أَقَمْتَ أَحْكامَهُ فَصَلَّى اللَّهُ عَلى رُوحِكَ الطَّيِّبَةِ وَ بَدَنِكَ الطّاهِرِ وَ حَشَرَنَا اللَّهُ فِى زُمْرَتِكَ تَحْتَ لِواءِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَ لا حَرَمَنا بَرَكَتَكَ وَ رَزَقَنَا الْعَوْدَ إِلى زِيارَتِكَ وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.(1)
از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منقول است كه هر كه داخل قبرستان شود و بگويد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلى أَهْلِ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، مِنْ أَهْلِ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يا أَهْلَ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ كَيْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ يا لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ إِغْفِرْ لِمَنْ قالَ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَاحْشُرْنا فِى زُمْرَةِ مَنْ قالَ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رَسُول اللَّهِ عَلِىٌّ عَلَيْهِ السَّلامُ وَلِىُّ اللَّهِ.
خداوند ثواب پنجاه سال عبادت براى او بنويسد و گناه پنجاه ساله را از او و پدر و مادرش محو گرداند.
1) مفتاح الجنات، ج 2، ص 247.
و نيز به سند صحيح منقول است كه عبداللَّه بن سنان به حضرت صادق عرض كرد كه بر اهل قبور چگونه بايد سلام كرد، امام عليه السلام فرمود كه مىگويى:
السَّلامُ عَلى أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ أَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ إِنْ شاءَ اللَّهُ بِكُمْ لاحِقُونَ.
و از حضرت امام حسين عليه السلام روايت شده، هر كه داخل قبرستان شود و بگويد:
اللَّهُمَّ رَبَّ الْأَرْواحِ الْفانِيَةِ وَالْأَجْسادِ الْبالِيَةِ وَالْعِظامِ النَّخِرَةِ الَّتِى خَرَجَتْ مِنَ الدُّنْيا وَ هِىَ بِكَ مُؤْمِنَةٌ أَدْخِلْ عَلَيْهِمْ رَوْحاً مِنْكَ وَ سَلاماً مِنِّى.
بنويسد حق تعالى از براى او حسنات به عدد خلق از زمان آدم تا قيام قيامت.(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَيُّهَا الرَّبّانِيّونَ، أَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ وَ انْصارٌ. أَشْهَدُ انَّكُمْ أَنْصارُ اللَّهِ جَلَّ اسْمُهُ، وَ سادَةُ الشُّهَداءِ فِى الدُّنْيا وَالآْخِرَةِ، صَبَرْتُمْ وَاحْتَسَبْتُمْ، وَ لَمْ تَهِنُوا وَ لَمْ تَضْعَفُوا وَ لَمْ تَسْتَكينُوا، حَتّى لَقِيْتُمُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عَلى سَبِيلِ الْحَقِّ وَ نَصْرِهِ، وَكَلِمَةِ اللَّهِ التّامَّةِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكُمْ وَ أَرْواحِكُمْ وَ أَبْدانِكُمْ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً. أَبْشِرُوا- رِضْوانُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ- بِمَوْعِدِ اللَّهِ الَّذى لا خُلْفَ لَهُ، اللَّهُ تَعالى مُدْرِكٌ بِكُمْ ثَأَرَ ما وَعَدَكُمْ إِنَّهُ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ. أَشْهَدُ أَنَّكُمْ جاهَدْتُمْ فى سَبِيلِ اللَّهِ، وَ قُتِلْتُمْ عَلى مِنْهاجِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَابْنِ رَسُولِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلامُ، فَجَزاكُمُ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَابْنِهِ وَذُرِّيَّتِهِ أَفْضَلَ الْجَزاءِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى صَدَقَكُمْ وَعْدَهُ وَ أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ.(2)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِى إِيّاهُمْ وَ اشْرِكْنِى مَعَهُمْ فِى صالِحِ ما أَعْطَيْتَهُمْ عَلى نَصْرِهِمُ ابْنَ نَبِيِّكَ وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنا وَ إِيّاهُمْ فِى جَنَّتِكَ مَعَ الشُّهَداءِ وَالصّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُوْلئِكَ رَفِيقاً أَسْتَوْدِعُكُمُ اللَّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكُمُ السَّلامَ، أَللَّهُمَّ ارْزُقْنِى الْعَوْدَ إِلَيْهِمْ وَاحْشُرْنِى مَعَهُمْ يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ.(1)
علامه سيّد محسن امين جبل عاملى در كتاب مفتاحالجنّات دعايى براى تمامى مشاهد انبياء عليهم السلام و فرزندان آنها براى ائمه عليهم السلام و ديگران ذكر مىكند و مىفرمايند بعد از زيارت هر يك از آنها اين دعا را بخوانيد:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ وَ نَدْعُوكَ وَ نُقْسِمُ عَلَيْكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الأْعْظَمِ، الأْعَزِّ الأْجَلِّ الأْكْرَمِ، وَ بِحَقِّ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرِينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ أَنْ لا تَدَعَ لَنا فى هذَا الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ وَالْمَقامِ الْمُكَرَّمِ ذَنْباً إلَّا غَفَرْتَهُ وَ لا هَمّاً إلّا فَرَّجْتَهُ وَ لا سُوءَاً إلَّادَفَعْتَهُ وَ لا دَيْناً إِلَّا قَضَيْتَهُ وَ لا مَرِيضاً إلَّا شَفَيْتَهُ وَ عَافَيْتَهُ وَ لا غائِباً إِلّا حَفِظْتَهُ وَ أَدْنَيْتَهُ وَ لا حاجَةً مِنْ حَوائِجِ الدُّنْيا وَالآْخِرَةِ لَكَ فِيها رِضىً وَ لَنا فِيها صَلاحٌ إِلّا قَضَيْتَهَا وَ يَسَّرْتَها اللَّهُمَّ اغْفِرْ لَنا وَلِآبائِنا وَ أُمَّهاتِنا وَ إِخْوانَ دِينِنا وَ أَقْرِبائِنا وَ جِيرانِنا وَ مَنْ عَلَّمَنا وَ مَنْ لَهُ فَضْلٌ عَلَيْنا وَ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَنا يَداً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ
1) مفتاحالجنّات، ج 2، ص 350؛ كاملالزيارات، ص 272، شايان ذكر است كه در بعضى از نسخهها، عبارت «السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكااتُهُ» ذكر نشده است.
ذُنُوبَنا كُلَّها صَغِيرَها وَ كَبِيرَها مَا تَقَدَّمَ مِنْها وَ ما تَأَخَّرَ وَاعْصِمْنا فِيما بَقِيَ مِنْ أَعْمارِنا وَارْحَمْنا وَ لا تُسَلِّطْ عَلَيْنا مَنْ لا يَرْحَمُنا، اللَّهُمَّ أَحْيِنا مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ أَمِتْنا مَماتَهُمْ وَاحْشُرْنا مَعَهُمْ وَ فِى زُمْرَتِهِمْ وَ تَحْتَ لِوائِهِمْ وَ لا تُفَرِّقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ، اللَّهُمَّ إِنّا نَسْأَلُكَ خَيْرَ الْخَيْرِ رِضْوَانَكَ وَالْجَنَّةَ وَ نَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ الشَّرِّ سَخَطِكَ وَالنّارِ يا كَرِيمُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً.(1)
1) مفتاحالجنّات، ج 2، ص 247؛ ادعيه و زيارات شام، ص 140.
قرآن.
نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتى.
ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه.
ابن اثير، اسْدُ الغابة (فى معرفة الصحابة).
ابن طاووس، مصباحالزائر.
ابن قُولَويه قمى، جعفر، كاملالزيارات.
الطبرسى، ابو على فضل بن الحسن، تفسير مجمعالبيان، ترجمه على كرمى.
المتقى الهندى، علاءالدين على، كنزالعمال.
امين جبل عاملى، سيّد محسن، اعيانالشّيعة، انتشارات بيروت.
امين جبل عاملى، سيّد محسن، مفتاحالجنّات.
امينى نجفى، عبدالحسين، الغدير فى الكتاب والسّنّة والأدب.
انصارى، عبدالرحمن، پيام زينب.
انورى حسن، فرهنگ فشردهسخن، گروه ويراستارى به سرپرستى حسن انورى، تهران، سخن، 1382.
بابازاده، على اكبر، با من به سوى شام.
بابازاده، على اكبر، سيماى زينب كبرى.
بختيارى، سعيد، اطلس جامع گيتاشناسى 88- 87.
برخى مجلّات، هفتهنامه و ماهنامه سازمان حج و غيره، مربوط به واژههاى ساده عربى.
بنى هاشمى خمينى، توضيحالمسائل مراجع.
جعفريان، رسول، آثار اسلامى مكه و مدينه.
جمعى از نويسندگان، دايرة المعارف تشيّع، انتشارات شهيد سعيد محبّى.
جمعى از نويسندگان، ره توشه حج.
خراسانى، ميرزا هاشم، منتخبالتواريخ.
دهخدا، على اكبر، لغتنامه دهخدا، چاپ 1373، دانشگاه تهران.
ربانى خلخالى، على، ستاره درخشان شام.
سازگار، غلامرضا، نخلميثم.
سبحانى، جعفر، فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام.
سيّد بن طاووس، لهوف، انتشارات جهان، تهران، 1348.
شيخ مفيد، محمد بن نعمان، الارشاد، قم، كنكره شيخ مفيد، 1413 ق.
صحفى، سيّد محمد، قصّههاى قرآنى.
طباطبايى، سيّد محمد حسين، تفسيرالميزان.
طباطبايى يزدى، سيّد محمد كاظم، عروةالوثقى.
عزيزى، عباس، 200 داستان از فضايل، مصايب و كرامات حضرت زينب.
عزيزى، عباس، 200 داستان از كرامات و مصايب حضرت رقيه.
عزيزى، عباس، فضايل و سيره امام حسين عليه السلام در كلام بزرگان.
عفيف بَهنسى، الشّام.
علوى، سيد احمد، راهنماى مصوّر سفر زيارتى سوريه.
عماد زاده، حسين، تاريخ انبياء از آدم تا خاتم.
غفرانى، محمد و مرتضى آيتاللَّه زاده شيرازى، فرهنگ اصطلاحات روز، فارسى- عربى.
فهرى، سيد احمد، مرقد اهل بيت در شام.
قائدان، اصغر، تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه.
قاضى طباطبايى، سيد على، تحقيقى درباره «اولين اربعين سيد الشهدا».
قمى، شيخ عباس، سفينةالبحار.
قمى، شيخ عباس، منتهىالآمال.
قمى، شيخ عباس، نفسالمهموم.
قمى، شيخ عباس، هديةالزائر، با تصحيح سيد محمد تقى كشفى.
كلينى رازى، محمد بن يعقوب، اصولكافى.
گروهى از پژوهشگران، نگاهى نو به جريان عاشورا.
مجلسى، محمّد باقر، بحارالأنوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
محلّاتى، ذبيحاللَّه، رَياحينالشّريعة در ترجمه بانوان دانشمندان شيعه.
محمدى اشتهاردى، محمد، حضرت زينب فروغ تابان كوثر.
محمدى اشتهاردى، محمد، سوگنامه آل محمد.
محمدى اشتهاردى، محمد، سيره چهارده معصوم.
محمدى رىشهرى، محمد، ميزانالحكمة.
مطهرى، مرتضى، حماسه حسينى.
مكارم شيرازى، ناصر، كليات مفاتيح نوين.
نورى همدانى، حسين، جايگاه بانوان در اسلام.
وحيدى، محمد، احكام عمومى.