ghaemiyeh.com
سرشناسه : حيدري، فاطمه، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : هستم اگر مي روم/ فاطمه حيدري؛ [براي] حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت، مركز تحقيقات حج.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۱۰۱ ص.؛ ۵/۹ × ۱۹ سم.
شابك : ۸۰۰۰ريال: 978-964-540-263-9
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه: ص. ۹۹.
موضوع : حيدري، فاطمه، ۱۳۵۶ -
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. مركز تحقيقات حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ح۹۷ھ۵ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۰۵۸۳۱
اگر دفتر تاريخ را ورق بزنيم، سرزمينها و نامهاى اشخاصى را مىبينيم كه به صورت برجستهترى ثبت شدهاند به گونهاى كه هيچگاه از ياد نمىروند.
از اين رو، هركس به آن سرزمين، پا مىگذارد و با آن شخصيتها آشنا مىشود، با خود خاطرات زيادى به همراه مىآورد.
سرزمين وحى و بزرگان تاريخساز اين سرزمين براى هر انسان
علاقهمند به حقايق و شيفته اهل بيت (عليهم السلام) خاطرهآميز و درسآموز است و براى او دفترى از خاطرات مىگشايد.
اثر پيش رو با نام «هستم اگر مىروم» بيان خاطرات خانم فاطمه حيدرى از سرزمين وحى است كه در ايام
عمره دانشجويى به آن اماكن مقدس تشرف يافته و با قلمى روان و شيوا نگارش يافته است و صرفا بيانگر نظرات مؤلف است.
اميدواريم كه براى همه خوانندگان مفيد واقع شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه اخلاق و سيره
«هستم اگر مىروم»، سفرنامهاى از ماجراى سفر من به سرزمين وحى و حماسه؛ مكه و مدينه است.
عنوان اين سفرنامه را از مصراعى از اقبال لاهورى گرفتهام؛ زيرا همواره ايجاز و اعجاز گفته اقبال مرا به فكر وا مىداشت كه مصراع: «هستم اگر مىروم، گر نروم نيستم»؛ به چه معناست؟ كه پاسخ آن را در حد درك خويش، در اين سفر يافتم.
در طى سفر و پس از آن كوشيدهام، به موقعيتهاى تاريخى و چگونگى شكلگيرى اماكن مقدس در دو شهر مدينه و مكه، توجه داشته باشم؛ زيرا معتقدم ناآگاهى از تاريخچه اين اماكن مقدس و زيارت صِرف، نه تنها هدايتگر و سودمند نيست، بلكه مىتواند
گمراهكننده نيز باشد. بىشك، زيارت و سجده بردن جاهلانه، از هر صنمپرستى برمىآيد و تنها موحد صمدپرست، با آگاهى سر بر سجده مىسايد و اماكن مقدس را با معرفت زيارت مىكند و خاك آن را توتياى چشم مىسازد.
در هر بخش از اين سفرنامه، پس از بيان هر مكان مقدس، كوشيدهام با روايتى داستانگونه، گذرى به تاريخ داشته باشم و ذهنيت خواننده از تاريخ را با عينيت پيش چشم، بپيوندم، حال چقدر در اين كار موفق بودهام،
«وَاللهُ اعْلَم بِالصَّواب»
. از كتابهاى بسيارى براى پيشبرد مقصود، كمك گرفتهام و كوشيدهام با رعايت امانت، نام نويسنده را در ذيل هر صفحه بيان كنم. در پايان نيز به منابع و مآخذ مورد استفاده اشاره كردهام. اميدوارم در خواندن اين شرح ناقص از چنان مكانهاى باعظمتى، صبر و حوصله به خرج دهيد، چه من، جاهلى بودهام در تاريكى كه فقط بر آن موجوديت نمىتوان حقيقت را به كار برد چون دستيابى به حقيقت كل، كار هر كسى نيست. به كل دست سودهام و به قول مولوى، گوش را بادبزن، تصور كردهام:
چشم حس همچون كف دست است و بس نيست كف را بر همه او دسترس
چشم دريا، ديگر است و كف دگر كف بِهِل، وز دي-- ده دريا نگ-- ر
اى قوم به حج رفته كجاييد، كجاييد؟ معشوق همين جاست، بياييد، بياييد!
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته، شما در چه هواييد؟
گر صورت بى صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد از خواجه آن خانه نشانى بنمايي-- د (1)
مولوى
1) كليات شمس، تصحيح: فروزانفر، ج 2، ص 65.
ص13
سفرى آغاز خواهد شد كه نمىدانم چگونه است؟ تنها شنيدهام، سفرى است متفاوت، چنان متفاوت و ديگرگون كه زندگى، منش، خلق و خو و حتى تمام وجود آدمى را متحول مىكند. اضطراب و نگرانى، سراسر وجودم را گرفته است. چندين هفته گذشته، كتابهايى درباره اين سرزمين و مناسك آن خواندهام، كتابهايى چون «تاريخ اسلام»، «تحليلى از مناسك حج» (دكتر شريعتى)، «خسى در ميقات» و مانندآن.
آن سرزمين كه هركه از آن باز گشته، آن را «يدرك و لا يوصف» دانسته، چگونه جايى است؟ خدايا، خدايا! دلواپسىام را پاسخى ده فراخور اين حال!
لباسهاى سپيد احرام را با دقت، درون چمدان
ص14
مىگذارم. كتاب دعاى كوچكى را كه سالهاست با آن مأنوسم، برمىدارم. وسايل سفر آماده است، ولى حال مسافر بهگونهاى ديگر است. اضطراب لحظهاى امانم نمىدهد. با بيشتر كسانى كه مىشناسم، تماس مىگيرم، حلاليت مىطلبم و همگى التماس دعاگويان، بدرقهام مىكنند.
پرواز به جده قرار است از اصفهان صورت گيرد و چون هفتههاى پايانى تعطيلات تابستانى است، بليط هواپيما براى اصفهان به سختى گير مىآيد.
ص15
ساعت 10: 6 بامداد، از تهران رهسپار اصفهان مىشوم. از خانوادهام مىخواهم تنها به اصفهان بروم. مىخواهم بيشتر به اين سفر بينديشم؛ چرا كه اين سفر در تنهايى و غربت، عظمت خود را بيشتر نمايان مىسازد.
حدود يك ساعت بعد در فرودگاه اصفهان فرود مىآييم. بايد به دانشگاه اصفهان، محل تجمع دانشجويان عازم حج بروم. فاصله فرودگاه تا دانشگاه، زياد است. در مسجد دانشگاه اصفهان، نخست دانشجويان دانشگاه خودمان (كاشان) نظرم را جلب مىكنند؛ دوستان و همراهانم در مدينه و مكه.
پرواز به طرف جده، ساعت 50: 18 است و تا آن وقت،
ص16
زمان زيادى داريم. نماز ظهر و عصر را در دانشگاه اصفهان مىخوانيم و از ساعت 16 به فرودگاه مىرويم.
سرانجام، زمان موعود، فرا مىرسد و ما بر فراز آسمان، به سمت كعبه مقصود پرواز مىكنيم. گروه 150 نفرى زائران كه از پنج دانشگاه اصفهان، صنعتى اصفهان، كاشان، شهركرد و اراك آمدهاند، گروهى بسيار شاداب و جوان و آماده بهرهبردن از اين سفر روحانى و معنوى هستند.
شوق آميخته به اضطراب اين سفر كه از صبح كمتر شده بود، دوباره زياد مىشود. دلواپس اين هستم كه آيا خواهم توانست، آنچه را كه در پى آنم، دريابم؟ آيا روحم آمادگى پذيرش اين همه معنويت را دارد؟
با خود مىگويم: خدايا! نكند اينجا باشم، با دستانى تهى. مباد آنكه مرا نبينى! مباد آنكه نخواهى مرا ببينى! خدايا! شوق و اضطرابم را لحظه لحظه افزون كن تا دريابم به كجا مىروم و مدينه و مكه، يعنى چه؟
ساعت 15: 20 به وقت عربستان، به جده مىرسيم. تنفس در هواى گرم و شرجى اين بندر، كمى دشوار است. كارهاى گمركى انجام مىشود. بيرون از سالن فرودگاه در فضاى باز، نماز مغرب و عشاء را مىخوانيم. سپس سوار اتوبوسها مىشويم و به راه مىافتيم. بيشتر بچهها
به دليل خستگى راه، به خواب مىروند. من هم اگر چه هنوز اضطراب دارم، با توكل بر خدا، چشمانم را بر هم مىگذارم.
ص18
ص19
حدود ساعت 30: 4 ناگهان بيدار مىشوم و چشمانم را مىگشايم. خداى من! نماى شهر مدينه، دوستان!
خيزيد! مخسپيد كه نزديك رسيديم آواز خروس و سگ آن كوى شنيديم
خيزيد! مخسپيد كه هنگام صبوحست است--- اره روز آمد و آث-- اربديديم
شب بود و همه قافله محبوس رباطيم خيزيد كزآن ظلمت و آن حبس رهيديم
(1) مولوى
نخستين چيزى كه از دور به چشم مىآيد،
1) كليات شمس، ج 3، ص 227
ص20
قبهالخضراى نبوى است كه در سياهى شب، محصور شده و مرا با خود به دل تاريخ مىبرد.
عدهاى از دارالندوه بيرون مىآيند. گويى مذاكراتشان نتيجه داده كه مىگويند: «همه با هم بر سرش مىريزيم و هر كدام ضربهاى به او مىزنيم. سپس خونبهايش را مىپردازيم و قائله براى هميشه خاتمه مىيابد».
محمد (ص)، در محراب مشغول عبادت است. جبرئيل فرود مىآيد و مىگويد: «اى محمد! عدهاى در دارالخدعه، تصميم به قتل تو گرفتهاند.» محمد فقط نگاهش مىكند و جبرئيل ادامه مىدهد: «كسى را به جاى خود بخوابان و خود از مكه خارج شو! به سوى يثرب برو! آنجا همه منتظر تو هستند».
محمد (ص)، در انديشه بود كه ناگاه على (ع) وارد شود.
السلام عليك يا رسولالله!
عليكمالسلام. على جان! مىدانى چه شده است؟ در دارالندوه تصميم به قتل من گرفتهاند. من بايد بروم، اما كسى بايد به جاى من در خانه بماند ....
على (ع) مصمم نگاهش مىكند و عرض مىكند: من مىمانم. حضرت مىگويد: «تو؟! ولى على جان ممكن است آسيبى به تو رسد؟» على مصمم حرفش را تكرار مىكند.
ص21
سرانجام، شب فرا مىرسد؛ ليلةالمبيت. على (ع) در بستر محمد (ص) مىآرامد و محمد (ص)، از خانه خارج مىشود و نخست راه غار ثور و سپس راه يثرب در پيش مىگيرد. عدهاى بىصبرانه منتظر رسول خدا (ص) هستند.
حضرت محمد (ص) به يثرب مىرسد و عشق آغاز مىشود. محمد مىآيد و يثرب، مدينه مىشود.
اتوبوس دور مسجدالنبى مىگردد. لحظهاى از گنبد چشم برنمىدارم. باورم نمىشود! خدايا! اينجا هستم، در كنار حرم رسول خدا (ص)! اكنون چه بايد بكنم؟! يا چه كارى مىتوانم بكنم؟ خداى من! آيا اين همان مدينه است؛ شهر اوس و خزرج و خيبر؟! آيا اين همان شهر است كه پيامبر (ص) پس از خروج مخفيانه از مكه، به آن وارد شد؟ آن شب، در ليلةالمبيت، شب معامله على (ع) با خدا، شبى كه على جانش را فروخت و ايمانش را خريد، چه كسى مىدانست محمد (ص) به قصد تأسيس پايگاه عظيم دينى مىرود؟ خداى من! اين همان شهر است كه اعراب جاهلى باديهنشين در آن مىزيستهاند؟!
راستى، رسول خدا (ص) از كدام سو وارد اين شهر شد؟ راه دهيد، راه دهيد ...! او خسته است، نُه شبانه روز به خاطر شما راه آمده، او رحمت خداوند است كه بر شما نازل شده، خسته است، راه دهيد!
بو كنيد بچهها! بو كنيد، بوى او را استشمام مىكنيد!
ص22
اينجا باشيم و عطر گل محمدى وجودش را استشمام نكنيم، چه زيان بزرگى!
سكوتى سنگين، اتوبوس را فرا مىگيرد و لحظهاى بعد، مقابل هتلى رو به حرم نبوى (ص)، توقف مىكنيم. اتاق ما درست رو به قبهالخضراست و از پنجره آن به راحتى، مىتوان آنجا را ديد و در نور و زيبايى
آن غرق شد.
همزمان با ورود ما، اذان صبح گفته مىشود. وضو مىگيريم و نماز مىخوانيم. پس از نماز، رو به روى حرم مىنشينم و نگاه مىكنم. از نگاه كردن سير نمىشوم. مىخواهم جزء جزء اين منظره زيبا، در تمامى مويرگهاى چشمانم نقش بندد و تا زندهام، اين تصوير، زنده و روشن، مقابل چشمانم به حركت درآيد.
كمكم آفتاب طلوع مىكند. قرار است همه با هم به مسجدالنبى (ص) برويم. غسل زيارت مىكنم و اين بيت حافظ را زير لب زمزمه مىكنم:
ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد آيا محمد (ص) اذن دخولم مىدهد؟!
«أأدخُلُ يا رَسولَالله!»محمد (ص)، بخشندهتر از آن است كه مرا به
ص23
حضور نپذيرد. او «رَحمةٌ لِلعالَمين»
است. چشمانم را مىبندم، مىخواهم ديگرگونه ديدن را تجربه كنم. خدايا! كمك كن با گشودن چشمانم، بصيرت حقيقى به آنها راه يابد.
(ص)
مردم يثرب با شادى، چونان انگشترى، گوهر وجود پيامبر (ص) و همراهانش را در برمىگيرند و هر كدام او را به خانه خود دعوت مىكنند. پيامبر (ص) تدبيرى مىانديشد، از شتر پياده مىشود و مىگويد: «شتر من مأمور است، هر جا بنشيند، آنجا منزل مىكنم». شتر حركت مىكند و بر زمين يتيمان خاندان «بنىمالك بن نجار» زانو به زمين مىزند. رسول اكرم (ص) آن زمين را مىخرد و نخستين پايگاه دينى اسلام، روى همين زمين بنا مىشود؛ همين زمينى كه بر آن گام برمىدارم
«أأدخلُ يا رَسولَاللهِ ...!»
فرصت زيارت براى زنها كم است؛ فقط تا ظهر فرصت داريم و دو ساعتى هم پس از نماز ظهر.
گامهايم را كوتاه برمىدارم. مناره مسجد غرق در مه صبحگاهى است. چشمانم را مىبندم و صد بار خدا را به بزرگى مىستايم. مىخواهم از «باب جبرئيل» وارد شوم، ولى اين امكان وجود ندارد و فقط خروج از اين در ممكن است.
ص24
در برابر «بابالنساء» مىايستم، اذن دخول مىطلبم، پاى راست را پيشمىگذارم و جسمى را كه از شكوه حرم رسول خدا (ص) سخت لرزان است، به دنبال مىكشم. چشمانِ به اشك نشستهام، امان نگريستنم نمىدهند.
نخستين چيزى كه به چشمم مىخورد، سكويى است كه درست رو به روى ضريح قرار دارد؛ همان مكان زندگى اهل صُفه؛ مستمندان روزىخور خوان پيامبر (ص)؛ ياورانى مخلص، مهاجرانى صديق و اصحابى بىادعا.
به سمت چپ مىنگرم. خداى من! مرقد مطهر پيامبر، روضةالنبى، ضريحى درست به موازات قبةالخضراء كه گنبد و زمين را به هم پيوسته است. تمامى گفتهها فراموشم مىشود و اشكها، گوياى همه آنها مىگردد. صداى گريه همراهان پيوسته به گوش مىرسد.
فرياد از خانه محمد (ص) بلند مىشود: «روح رسولالله در جوار رحمت حق قرار يافت ...»
و تو اى محمد! اگر نبود حكم محكم تنزيل حكيم كه انَّكَ مَيّتٌ وَانَّهُم مَيِّتُون (زمر: 30) هيچكس مرگت را به باور نمىنشست.
مىانديشم و باز مىانديشم:
يا رسول الله! على بىخبر از سقيفه بنىساعده، غسل
ص25
مىدهد و مويه مىكند و جز سلمان و بوذر و ديگر نزديكانت، كسى دل خاندانت را تسلا نمىدهد و تو اى محمد (ص)! اى شريعت ساز! و اى مقصودِ لَولاكَ! (1)
به حق پيوستى.
پيشتر مىآيم و نجوا مىكنم:
السَّلامُ عَلَيكَ يا خاتَمَ النَّبيّينَ، اشهَدُ انَّكَ قَد بَلَّغتَ الرِّسالَة!
و مويه مىكنم:
«واقَمتَ الصّلاة».
و ناله مىكنم:
«وآتَيتَ الزَّكاة».
مىچرخم و مىچرخم، گريه امانم نمىدهد، مىچرخم گرداگرد.
دورادور ضريح را زنان نقابدار گرفتهاند و اجازه نزديك شدن و لمس ضريح را نمىدهند حتى براى تيمّن و تبرك:
چو پردهدار به تيغ مىزند همه را
كسى مقيم حريم حرم نخواهد ماند
حافظ
ولى ما همچنان مىمانيم و مىموييم، مىمانيم و مىمانيم.
مدفن پيامبر، قدرى جلوتر نزديك ستونهاى وفود و توبه و عايشه است. قسمتى از ضريح در قسمت مردانه
1) مقصود حديث «لولاك لما خلقت الافلاك» است.
ص26
است و بيشتر ستونها نيز، محراب و منبر رسول نيز آنجاست و زنان بىبهره از استفاده اين اماكن! مىچرخم و مىچرخم، برابر باب الفاطمه مىايستم:
«السَّلامُ عَلَيكِ يا بِنتَ رَسولِاللهِ، يا امَّ ابيها».
اينجا خانه فاطمه بوده است. اينجا كه تمامى آثار گذشته آن از بين رفته و هيچ، جز عطر و بوى خاندان عترت در آن نمانده است.
چشمانم را مىبندم. فاطمه جان! چشمانم آتش گرفته و چونان درِ خانهات مىسوزد و زبانه مىكشد. بىاختيار برابر خانه فاطمه مىنشينم:
درود بر تو اى محمد (ص) و درود بر دخترت!
فاطمه جان! اى كاش مىشد، آن طرف بين منبر و قبر پدرت- كه او خود فرمود:
«بَينَ قَبريِ وَمِنبَري رَوضَةٌ مِن رياضِ الجَنّة» (1)
و به پندار برخى آن روضه جنت، مدفن توست؛ مدفن ناشناختهات- رخ بر زمين سايم و با اشك چشمانم، آن مكان مقدس را بروبم.
فاطمه جان! بر كدام غربتت گريه كنم.
فاطمه جان! چه كسى بود آن شب تاريك كه على، يكه و تنها غسلت داد، تسلاى دل او باشد. شبانه به خاكت سپرد و جهان و تاريخ را در حسرت ديدار مرقدت گذاشت.
1) من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 2، ص 572.
ص27
برابر خانهات نشستهام، اما كجا تو را جويم؟
«بانو! نمىيابيمت، اما كنار تو، گريه مرسوم است، مگر مىتوان پهلوى تو بود و شكسته نبود؟» (1)
بانوى من! اينجايى؟! بين منبر و قبر پدر؟! يا در چند قدمى اينجا، پس از كوچه بنى هاشم، در بقيع؟ كجا بانو؟ كجا؟
اى بىنشان در آينه باور نمىكنم
روحى چنان بزرگ به غربت چنين شده است
در مشهد بقيع بجوييد خاكرا
انگشتر رسول خدا بىنگين شده است
عبدالجبار كاكايى
تا اذان ظهر چيزى نمانده و خادمان حرم نبوى (ص) مشغول عقبتر فرستادن زنها هستند تا اطراف ضريح را به كلى به مردان اختصاص دهند. خود را به پشت ستون ابولبابه (توبه)- كه اين ستون هم متأسفانه در قسمت مردانه است- مىرسانم؛ دو ركعت نماز، استغفار و اميد به بخشايش كردگار.
خود را از جمعيت كنار مىكشم، به نشانه تكريم و سپاس و تعظيم، پسپس مىروم. كرنش مىكنم و نجوا مىكنم: «اى محمد (ص)! پيامبر بيدارى و آزادى و قدرت! بر
1) شعر از حميدرضا شكارسرى.
ص28
سر خوابرفتگان، فرياد زن! «قُم فَانذر!» بيدارشان كن!» (1)
از باب جبرئيل خارج مىشوم. در بينالحرمين هستم: فاصله بين مسجدالنبى (ص) و بقيع. آثار كوچه بنىهاشم به كلى از بين رفته و زمين يكپارچه مرمر سپيد. سر پايين، چشمها بسته:
«السَّلامُ عَلَيكُم يا ائِمَةَ البَقيع! جَميعاً وَرَحمةُاللهِ وَبَرَكاتُه»
. از درهاى سبز مسجدالنبى (ص) خارج مىشوم؛ چند قدم مانده به ديوارهاى بقيع، از دو طرف و جايى كه شيعيان براى غربت پيشوايانشان، غريبانه مىگريند، پلكانى است. در زير پلكان عدهاى عرب، مشغول داد و ستد هستند و برخى نيز بالاى پلكان و نزديكتر به بقيع! چه تجارت ناسودمندى!
از پلهها بالا مىروم و خود را پشت ديوارهاى بقيع مىبينم؛ آتش از چشمانم زبانه مىكشد:
كيستى بغض بقيعستان-- ىام ابتداى شروه طوفانىام
اى بقيع من كه تنها ماندهاى پشت چشمان تماشا ماندهاى
تو، بهشتى در زمين جاماندهاى از براى خ-- اطر ما مان-- دهاى
پرويز بيگى حبيبآبادى
اين همه غربت، كنار قبر جدتان! باور نمىكنم!
شمايان! اى برترين خلق! اينجا و اين همه غريب؟!
1) نيايش، دكتر شريعتى، صص 118 و 119.
ص29
اى بقيع من بگو جانم كجاست؟ آى، زهراى شهيدانم كجاست؟
پرويز بيگى حبيبآبادى
فاطمه و قبر ناپيدايش در اين زمين؟
غربت بقيع را كه مىبينم، جان كلام فاطمه (س) را در آغوش مىكشم؛ آن هنگام كه نااميد از ياران ديروز و دشمنان امروز غمگنانه سرود:
صُبَّت عَليَّ مَصائِبي لَو انَّها
صُبَّت عَلَى الايّامِ صِرنَ لَياليا (1)
مصيبتهايى بر من فرو ريخت كه اگر بر روزها فرو مىآمد، شب مىشدند.
يا ام ابيها! غريبىات اينجا دو چندان است: يكى بقيع و ديگر گور ناپيدا ...
اما نه! حتى اگر فاطمه اينجا نباشد، چهار تكه از بدن او اينجاست. همينجا، در اين زمين، در بقيع:
حسن مجتبى (ع)، زينالعابدين (ع)، محمد باقر (ع) و جعفر صادق (ع)، نه ... بىشك فاطمه اينجاست. فاطمه اينجاست ...
رو به شما، با شما مىگويم اى ائمه بقيع! بغضِ اين همه غربت را چگونه فرو خورم؟! كه با شما در حيات و
1) بحارالانوار، ج 79، ص 106؛ تاريخ جهانگشاى جوينى، به اهتمام دكتر قزوينى، ص 133.
ص30
مماتتان، آنچه شايسته بود نكردند و شيعه تنها مىتواند امروز براىتان بگريد. بر شما مىمويم و ذهنم گذشته را مىكاود.
ميلاد با شكوه تو، در خانوادهاى كه جدش رسول خدا (ص)، پدرش على (ع)، مادرش فاطمه (س)، خواهرش زينب (س) و برادر نيامدهاش خون خداست.
چه صبورانه بار مرگ مادر، پدر، صلح تحميلى، ياران بىوفا و شريك ناشريك را به دوش كشيدى و چقدر نام همسر، كنار نام جعده بىمعناست. جگرگاه تو پيش از آنكه به زهر دشمنآلوده شود، به خنجر دوست دريده شد و باز تو اى تنهاترين سردار! چه صبورانه سكوت كردى.
غمى ديگر، امت رسول (ص) را عزادار مىكند. رو به تو مىكنم اى كريم اهل بيت! اى حسن مجتبى! كه پدرت حلم خود را به تو تقديم كرد. چه صبورانه در اين خاك خفتهاى و گويا خاكِ بقيع از حضور تو اين چنين بردبار و آرام، قرار يافته است.
تابوت تو بر روى شانههاى برادرانت، قبرستان بقيع و باران تير جهلى كه بىمحابا، بر پيكر پاكت فرود مىآمد.
ص31
امروز پس از گذشت ساليان سال، هنوز زمين بقيع به احترام بردبارى و سكوت تو، گرد و غبار غم را از چهره نتكانده است.
«السَّلامُ عَلَيكَ يا حَبيبَ اللهِ، السَّلامُ عَلَيَكَ يا نَبيَّ اللهِ»
و اى زيباترين روح پرستنده! (1)اى زينت عابدان! اى بزرگترين ساجدان! محنت تو، خارج از تصور هر انسانى است. آنچه تو در صحراى عشق و شور و شعور؛ نينوا ديدى و آنچه تو به جان خريدى، اى آزادترين اسير! خارج از تحمل و صبورى صبر است و ايوب؛ مظهر صبر و بردبارى، در اين راه چونان آموزندهاى در مكتب تو، زانوى شاگردى به زمين خواهد زد.
اى زيباترين جلوه نيايش، آزادى، رهايى و صبر! ديدن غربتت مرا كه زيباترين لحظاتم را در صحيفه تو جستوجو كردهام، بىطاقت مىكند و عشقم را به شما دوچندان.
چگونه نستايم تو را، اى زيباترين روح پرستنده؟! هنگامى كه در آمرزشخواهى مىگويى:
انا الَّذِي اوقَرَتِ الخطايا ظَهرَهُ انتَ غافِرٌ لِمَن بَكاكَ، فَاسرِعَ في البُكاء؟ (2)
منم كه خطاها پشتم را سنگين كرده، آنكه به درگاهت بنالد را مىآمرزى، تا در گريه شتاب كنم؟
ص32
همراه و همزبان با تو زمزمه مىكنم:
كَلَّ لِساني عَن مُناجاتِكَ يا الهي. (1)
پروردگار من! زبان من در رازگويى و مناجات با تو ناتوان است.
«السَّلامُ عَلَيكَ يَا سَيّد السّاجِدِينَ!»
و شما دو اسطوره بشرگونه ديگر؛ شكافنده علوم و بنيانگذار فقه جعفرى كه هزاران هزار شاگرد، باواسطه و بىواسطه، در محضرتان زانوى ادب و تعليم زدهاند، تا جايى كه كوچكترين ريزهخوار سفره دانش و معرفت شما «جابر بن حيان» است. شما نيز چونان پدرانتان، كُشته دشنه پيدا و پنهان اعراب كينهجو و گذشتهپرست و بىبصيرت شديد و اينچنين، زمانه از درك حضورتان عاجز ماند.
«السَّلامُ عَلَيكُم يا اهلَ بَيتِ النُّبُوّة»
بىشك، اگر رسالت نبوى (ص) و ولايت علوى (ع) نبود، اعراب باديهنشين و جاهل، هنوز در جاهليت خود غوطهمىخوردند.
اين چند روزى كه در مدينه هستيم، لحظه لحظهاش بايد بين مسجد النبى (ص) و بقيع تقسيم شود.
1) صحيفهسجاديه، دعاى شانزدهم.
دعاى كميل شب جمعه، حال و هوايى دارد نگفتنى. قرار بود دعا را پشت ديوارهاى بقيع بخوانيم، ولى گروهى ديگر از دانشجويان كه در هتلى نزديك مسجدالنبى (ص) سكونت دارند، ما را به هتلشان دعوت مىكنند و حاج مهدى منصورى، دعاى كميل را در حال و هوايى معنوى قرائت مىكند. پس از دعا، همگى به طرف بقيع مىرويم، گويى تا به پشت پنجرههاى بقيع نرويم، دلمان آرام
نمىشود و بغضمان فرو نمىنشيند. آرى، غربتها تنها با تقسيمشدن كم مىشوند.
نمىدانم، اگر بقيع و غربت خاكىاش نبود، عشق باز هم بر بالاى مدينه سايه مىگسترد؟!
ص34
ص35
نماز صبح را مىخوانيم و پشت پنجرههاى بقيع مىرويم. صبحها پس از نماز تا حدود ساعت ده، درِ بقيع فقط براى زيارت مردان باز است. زيارت جامعه را در بينالحرمين مىخوانيم.
امروز بعد از ظهر قرار است به زيارت دوره برويم. «از شهر بيرون، سوى جنوب، صحرايى است و گورستانى است و قبر حمزة بن عبدالمطلب (ع) آنجاست و آن موضع را قبورالشهداء گويند». (1)
ساعت 25: 17 از كنار قبور شهداى احد و حمزه به سمت اتوبوسها باز مىگرديم. غربت اينجا هم دست كمى
1) گزيده سفرنامه ناصر خسرو، دكتر نادر وزينپور، ص 71.
ص36
از غربت بقيع ندارد و اثر از قبور سلحشوران صدر اسلام نيست. غربت حمزه، به اندازه غربت ائمه بقيع غمبار است. در روايتها آمده است فاطمه زهرا (س)، در همان زمان كوتاهى كه پس از وفات پدر زندهبود، به اين مكان مىآمد و در كنار قبر حمزه، عموى بزرگوار پيامبر (ص)، مىگريست و دعا مىخواند. گويا در دورهاى، مسجدى در اين مكان ساختهو دوباره ويران كردهاند. دولت سعودى، به ساختن حصار و ديوار بر گرد قبرستان بسنده نكردهو با كشيدن طناب، اجازه نزديك شدن به ديوار قبرستان را نيز نمىدهد. در پايين تنگهاى كه غفلت مسلمانان در حفظ آن، موجب شكست سپاه اسلام و شهادت حضرت حمزه (ع) شد، حضور دستفروشان منظرهاى زشت به وجود آورده است، معامله حمزه با پروردگار كجا و سوداى خام اينان كجا؟!
با اداى احترام به تمامى شهداى صدر اسلام به سوى مساجد سبعه حركت مىكنيم.
مسجدى كه پيش روى ماست، نمايى يكپارچه سپيد و زيبا دارد. طبقه دوم آنكه به زنان اختصاص دارد، با پلههاى بسيارى از طبقه اول جدا مىشود.
ص37
مسجدى كوچك با ديوارهاى خشتى دستساز و سرپوشى از برگهاى درخت خرما. پيامبراكرم (ص)، آزرده از طعنه يهوديان و منافقان، به داخل مسجد مىرود تا فريضه الهى را بهجا آورد. نيت مىكند و براى خواندن نماز ظهر به سوى بيتالمقدس مىايستد. دو ركعت از نماز رو به بيتالمقدس خوانده مىشود كه حامل وحى سر مىرسد و مىگويد:
ما توجه تو را بر آسمان، در انتظار وحى و تغيير قبله بنگريم و البته روى تو را به سوى قبلهاى بگردانيم كه خشنودت سازد. پس رو كن به سوى مسجدالحرام و شما مسلمانان نيز هر كجا باشيد، گاه نماز رو به آن سو كنيد و گروه اهل كتاب، به خوبى مىدانند اين تغيير قبله، به حق و راستى از جانب خداست و خدا از كردار آنها- منافقان و زشتكرداران- غافل نيست. (1)
حضرت محمد (ص) به فرمان خدا، از مسجدالاقصى به جانب كعبه روى مىگرداند و دو ركعت ديگر نماز خود را به آن سو مىگزارد. به اين ترتيب، مسجد «بنىسلمه»، «ذوقبلتين» مىشود.
در اين مكان مقدس، دو ركعت نماز تحيت مسجد بهجا
1) بقره: 144.
ص38
مىآورم و براى تمامى شيفتگان زيارت سرزمين آرزوها دعا مىكنم.
از «طريق خالد بن وليد» به سمت مساجدى مىرويم كه در محل جنگ احزاب (خندق) بنا شدهاند. اين مساجد در كنار رشته كوه «سلع» قرار دارند و به همراه ذوقبلتين، مساجد سبعه (هفتگانه) را تشكيل مىدهند. مسجدى كه بر بالاى بلندى قرار دارد، مسجد فتح است.
ابوسفيان با سپاهى ده هزار نفرى، براى جنگ با پيامبراكرم (ص)، با حزبهاى مختلف عرب همپيمان مىشود. سلمانفارسى، پيشنهاد حفر خندق را در شمال مدينه مىدهد. سواران عرب، با ديدن خندق، از چنين راهكار نظامى شگفتزده مىشوند. بزرگانشان چون عمروبن عبدود و عكرمة بنابىجهل، تصميم به عبور از خندق مىگيرند، ولى ذوالفقار على (ع) چنين اجازهاى به آنان نمىدهد.
در روز خندق، حضرت على (ع) چنان رشادتى از خود نشان مىدهد كه پيامبر (ص) دربارهاش مىفرمايد: «يك ضربه على (ع) در روز خندق، بهتر از عبادت جن و
ص39
انس است».
فاطمه (س)، پشت جبهه را ساماندهى مىكند، به مجروحان مىرسد و حضورش تسلاى خاطر رسول خدا (ص) و حضرت على (ع) است.
پيامبر بر فراز كوه، براى سپاهيان خود دعا مىكند: تا اينكه جبرئيل، اينگونه بشارت پيروزى به آن حضرت مىدهد: إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (فتح: 1) مسجد فتح در محل ايستادن پيامبر (ص) و نزول اين آيات ساخته شده است.
در دل كوه، پلههايى كار گذاشتهاند، از پلهها بالا مىرويم و پس از اداى احترام به پيامبر (ص)، نماز تحيت مسجد و دعا، پايين مىآييم. در اين محل، غير از مسجد فتح، پنج مسجد ديگر نيز به نام كسانى كه در جنگ احزاب (خندق)، بيشترين شجاعت را از خود نشان دادهاند، ساخته شده است.
پايين پلهها، اتاقكى كوچك، مانندِ مسجد فتح قرار دارد و به مسجد سلمان معروف است. در مسجد سلمان نيز نماز تحيتى بهجا مىآوريم و سلامى و دعايى مىكنيم.
رو بهروى مسجد سلمان، بر بالاى بلندى، مسجد حضرت على (ع) و نيز مسجد حضرت فاطمه (س) قرار دارد كه درِ آن بسته است. نماز تحيت مسجد حضرت فاطمه (س) را نيز در مسجد حضرت على (ع) مىخوانيم.
ص40
شلوغى و ازدحام جمعيت، اجازه توقف بيشتر را در مسجد حضرت على (ع) نمىدهد و همه فقط به خواندن نماز بسنده مىكنند و با صميميت، جاى خود را به ديگرىمىدهند. ما نيز پس از خواندن نماز در مسجد حضرت على (ع)، به سوى اتوبوسها مىرويم و به سمت مسجدى به راه مىافتيم كه خداوند در زلال وحى، آن را اينگونه توصيف كرده است:
همانا مسجدى كه بنا شده است بر پرهيزكارى از نخستين روز، سزاوارتر است كه در آن بايستى. در آن مردمانى هستند كه دوست دارند پاكى ورزند و خدا پاكان را دوست دارد. (1)
رسول خدا (ص) خسته از هجرت، در قبا؛ ناحيهاى در پنج كيلومترى جنوب مدينه، توقف كرده است. قرار است حضرت على (ع) همراه فاطمه (س) و فاطمه بنت اسد و فاطمه بنت زبير به او بپيوندد.
پيامبر (ص) چهار روز در قبا چشم به راه على (ع) و همراهانش مىماند.
مردمِ قبا، زمينى به رسول خدا (ص) هديه مىكنند و حضرت، تصميم مىگيرد بر آن زمين، مسجدى بنا كند. پيامبر خود، دوشادوش ديگران سنگ و
1) توبه: 108.
ص41
گل حمل مىكند تا اينكه مسجد قبا ساخته مىشود و خداوند آن را استوار بر پرهيزگارى توصيف مىكند.
حضرت على (ع) از راه مىرسد و امانتهاى پيامبر (ص) را صحيح و سالم بهدست او مىرساند. وى كارهاى پيامبر (ص) را در مكه سامان داده، امانتهاى مردم را به آنها بازگردانده و سرانجام به شوق ديدار پيامبر (ص) قدم به راه گذاشته است. حال، على (ع) رسيده و چشمان پيامبر (ص) روشن شده است و همگى رهسپار يثرب مىشوند.
پس از آن، هر دوشنبه پيامبر (ص) سرى به قبا و اهالىاش مىزند و آنجا نماز مىگزارد. قبا، نخستين
مسجدى است كه به دست او و يارانش ساخته شده است. و از اين رو، جايگاه بسيار ارزشمندى در ميان مسلمانان دارد.
برابر مسجد قبا كه با شكل اوليهاش تفاوت بسيارى دارد، مىايستيم؛ مسجدى با نمايى سپيد رنگ و منارههايى بلند و نورانى. شبستان مسجد در قسمت مردانه قرار دارد. ساعت 50: 19 وارد مسجد مىشويم. نماز تحيت و نماز مغرب و عشا را بهجا مىآوريم و در پايان، دعاى مسجد قبا
«اللّهُمَّ طَهِّر قُلوبَنا مِنَ النِّفاق ...» (1)
را زمزمه مىكنيم.
1) فرازى از دعاى مسجد قبا.
ص42
ص43
نماز مغرب را در مسجد نبوى بجا مىآوريم و براى اداى نماز عشا به مسجد مباهله (اجابه يا پنج تن) مىرويم. بر سر راه، مسجد ابوذر قرار دارد. به دليل بستهبودن در مسجد، نمىتوانيم داخل شويم. مسجد مباهله مكانى كوچك است با يك مناره سپيد.
بزرگان نصرانى قبيله نجران، به رسول خدا (ص) مىگويند: با طرفدارانت بيا! ما نيز با طرفدارانمان مىآييم و بر يكديگر نفرين مىكنيم تا ببينيم كدام يك مقربتريم و خداوند كدام يك از ما را عقوبت مىكند.
محمد (ص) مىآيد، با على (ع) و فاطمه (س)، درحالىكه
ص44
دستان حسنين (عليهما السلام) را در دست گرفته است و قدمهايى استوار و مطمئن برمىدارد. همراهانش نيز مصمم هستند و بر چهره هيچكدام اثرى از ترس و دلهره نيست. پيامبر (ص) به جايگاه مقرر مىرسد. عبايش را بر دوش مىكشد و خاندانش را زير عبا جمع مىكند و مىفرمايد: «خدايا! اينان اهل بيت من و ياران صديق من هستند. خدايا! ما را بر دشمنان نصرت ده». ترس تمام وجود نصرانيان را در برمىگيرد و با التماس مىگويند: «محمد، برگرد و نفرينت را از ما برگير! ما تن به اين مباهله نمىدهيم. تو بر حقى و ما نيستيم. محمد! باز گرد!»
آيه تطهير بر پيامبر (ص) نازل مىشود و محمد (ص)، پيروزمندانه همراه خاندانش بازمىگردد.
ص45
امشب، آخرين شب حضور ما در مدينه است و فردا بايد رهسپار مكه شويم. مراسم وداع با مدينه را مهمان بعثه رهبرى در مدينه هستيم و آخرين شب حضور در مدينه را در كنار غربت امامانمان سپرى مىكنيم. فردا روز بزرگى است؛ آخرين روز ماه جمادىالثانى و شب اول ماه رجب و ما در چنين شبى، در مسجد «شجره» محرم مىشويم.
با غربت بقيع وداع كردن و آرزوى ديگر بار اينجا بودن، همراه گريه و ناله، زمزمه آخر همه ماست. بغضهاى در گلو مانده ما اكنون، بىمحابا مىتركد، ناله و فرياد همه به گوش مىرسد و تاريكى شب، تنها پناه ماست، در كنار اين خاك شريف.
ص46
گاه به بقيع رو مىكنم و گاه به قبةالخضراء مىنگرم. شب از نيمه گذشته و تنها صداى شيعيان على (ع)، غربت فرزندان على (ع) را مىشكند.
ستارههاى برآمده بر آسمان مدينه، سوسو زنان، اشكهايمان را نظاره مىكنند. شب تاريكى است. دلهاى سبكشده از بار غم را برمىداريم، چشمانمان را ديگر بار مىتكانيم و فردا را انتظار مىكشيم.
1) مصرع از حافظ.
ص47
هنگام نماز صبح، به مسجدالنبى (ص) مىروم. اين آخرين نماز صبح در مدينه، حال و هوايى ديگر دارد. نماز مىگزارم و به خيل خوانندگان زيارت جامعه كبيره در بينالحرمين مىپيوندم. امروز لحظهاى نبايد غفلت كنم. ساعتهاى پايانى بودن در مدينه را بايد غنيمت شمرد.
ساعت 30: 8 وسايل و چمدانم را تحويل كاميون مىدهم و به سرعت به مسجدالنبى (ص) باز مىگردم،
دلكندن سخت است. ساعتهاى پايانى را در مسجدمىگذرانم. پيش از نماز ظهر، چندين بار خود را به نزديك ضريح مطهر حضرت رسول (ص) مىرسانم.
يا رسولالله! وداع كنم يا بگويم به اميد ديدار؟ آيا
ص48
دوباره مرا به روضهات خواهى خواند؟ من حامل سلام بسيارى از دوستدارانت هستم. آيا سلام ايشان را پاسخ خواهى گفت؟ آيا مرا چون پيكى خواهى پذيرفت يا در تمام مدتى كه سلامت مىگفتم، از من روى برگردانده و سلامم را پاسخ ندادهاى؟ خدا نكند! من از سويداى دل به عطاهايت، به بخششهايت و به تمامى خوبىهايت اميدوارم. لازم نيست من خوب باشم، تا تو مرا بپذيرى، خوب بودن تو كافى است. تو همانى كه در معراج، رهايى امتت را از آتش دوزخ خواستى. پس تو كريمتر از آنى كه نبخشى. شفاعتت از دو جهان بىنيازم مىكند. محرومم مساز، محرومم مساز!
نماز ظهر و عصر را در مسجدالنبى (ص) مىخوانم، به هتل بازمىگردم، غسل احرام مىكنم و لباسهاى سپيدم را مىپوشم. دوست دارم، پيش از وداع، با لباسهاى سپيد، پشت ديوار بقيع بروم.
پشت ديوارهاى بقيع، زير آفتاب تابان و سوزان، لحظاتى مىايستم و فقط نگاه مىكنم و رو به ائمه بقيع (عليهم السلام)، زيارت وداع را زمزمه مىكنم:
«اللَّهٌمَّ فَاْكتُبْنا مَعَالشَّاهِدينَ»
(1) سپس رو به قبةالخضراء مىخوانم:
1) فرازى از زيارت وداع ائمهبقيع:.
ص49
«لا جَعَلَهُ
الله
آخِرَ تَسلِيمِي
عَلَيكَ»
. (1)
«بانوى اشك و صبر
شگفت نيست كه كوتاهى عمرت
بر كلاف هجده آه
گره خورده است
كه سهمت از كتاب خدا هم
تلاوت سه آيه كوتاه است».
فرهادى بابادى
«انَا مُحِبٌ لِمَن احبَبتِ وَ مُبغِضٌ لِمَن ابغَضتِ»
. اشك، امان ديدهام را مىبرد و قطره قطره بر غريبستان جانم فرود مىآيد.
ساعت 30: 16 با لباسهاى سپيد، پر از شور و اضطراب، در اتوبوس نشستهايم. اى ديدگانم! ببينيد، شايد اين آخرين بار، شايد اين آخرين ديدارتان باشد، خوب ببينيد! با خودم نجوا مىكنم:
اينجا مدينه است. مىفهمى مدينه؛ يعنى چه؟ اگر نفهميدهاى، واى بر تو! هنوز دير نشده، اكنون بفهم؛ در اين آخرين ثانيهها بفهم و سپس برو، بفهم و سپس بمير!
1) فرازى از زيارت وداع رسولاكرم ص.
ص50
تاب آخرين ديدار را ندارم. همسفرانم با ديدگان اشكبار، تصوير قبةالخضراء را شستوشو مىدهند.
خدايا! خوب است كه مقصدمان وطن نيست و گرنه، غربت مدينه، جان داغدارمان را تا ابد در كام خود مىكشيد. خدايا! رو به تو داريم. ياد آنهايى بخير كه از همين راه و همينجا، رو به تو كردهاند! ياد «حجةالوداع» پيامبر (ص) بخير!
اتوبوس به راه مىافتد، نخلها از برابرمان كنار مىروند، قبةالخضراء همچنان با ماست. صورت سوخته از اشكم را به خنكاى شيشه مىچسبانم و زمزمه مىكنم: محمد جان! على جان! فاطمه جان! ائمه بقيع! خداحافظ. خداحافظ اى تمام خوبىها! اى يكسره پاكى! خداحافظ اى نخلستانهاى سوخته!
كمتر از ده دقيقه بعد، به مسجد شجره، به ميقات مىرسيم؛ مسجدى زيبا و پر از درخت. پر از نخلهاى سر سبز و بانشاط. زيبايىهاى مسجد، آدمى را مسحور مىكند. خدايا! حالا مىفهمم، چرا بايد اينجا مُحرم شد. بايد اين همه زيبايى را ديد و در همينجا، همه زيبايىهاى دنيا را بر خود حرام كرد. بايد اينجا محرم شويم تا مَحرم شويم. بايد اين همه زيبايى را ببينيم، سپس فقط با نيتى و چند لفظ كوتاه، همه را بر خود حرام كنيم؛ حتى زنان بر شوهرانشان و مردان بر همسرانشان، حرام مىشوند. بايد
ص51
اينجا، تنها دل بر او نهيم و همه
را از ياد ببريم. بايد فراموش كنيم كه در اين دنيا دلمشغولى، ماديات و زيبايى هست. بايد همه را انكار كنيم و فقط به او بينديشيم. از اينروست كه فرمان رسيده است: مردان، فقط دو تكه لباس سپيد ندوخته بپوشند و زنان براى هماهنگى، يكسره سپيد.
در آينه نگاه كردن نيز حرام است؛ يعنى اينكه تو نمىتوانى خودت را ببينى؛ خودبينى و خودپسندى كفر است و شرك و دوتايى اينجا بىمعناست. اينجا «تنها تو موجوديت مطلقى؛ موجوديت محض؛ چرا كه در غيابِ خود ادامه مىيابى و غيابت، حضور قاطع اعجاز است». (1)
در آينه نگريستن و خود را آراستن، صحنه قيامت را مخدوش مىكند. در قيامت، همه بايد با ظاهرحقيقى خود، خاكآلود وارد شوند، نه آراسته.
1) در آستانه، احمد شاملو، ص 19.
ص52
داخل مسجد مىشوم، همه سپيدپوشند. هيچ قانونى نمىتواند از آدميان بخواهد به اراده خودشان اينگونه باشند. به راستى، رمز اعجاز اين مناسك چيست كه اينگونه، همگان را به يكرنگ درمىآورد؟ همه نالان در برابر شكوه خداوند، نوبت خويش را انتظار مىكشند. مانند صحنه محشر كه كسى، كسى را نمىشناسد،
همه با هم بيگانه هستند و گويى، از هم مىگريزند. شايد حُسن سفرم به تنهايى نيز همين باشد؛ چرا كه اين تنهايى را دو چندان حس مىكنم. آرى، قيامت نيز چنين است؛ يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن اخيهِ وَامِّهِ وَابِيهِ وَصاحِبَتِهِ وَبنِيه. (عبس: 34)
خدايا! به تو پناه مىبرم، از چنان روزى. سوره واقعه را در مسجد شجره مىخوانم:
(اذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ* لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ).
اينجا را نمىشود وصف كرد، فقط بايد آمد و ديد و دم نزد. اينجا تنها بايد ديد و سكوت كرد. برخى عرفا، حق حلاج مىدانستند كه به دار آويخته شود؛ زيرا رازى را كه خدا با او در ميان نهاده بود، فاش كرد.
گفتم آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
حافظ
زنى با لهجه شيرين شيرازى لبيك مىگفت. بايد
ص53
حروف را درستتر ادا مىكرد، ولى اينجا؛
هركس به زبانى صفت حمد تو گويد بلبل به غزلخوانى و قُمرى به ترانه
حافظ
نماز مغرب و عشا را مىخوانم، برمىخيزم، نيت مىكنم، نيت احرام براى عمره مفرده. چشمانم را مىبندم و ركن آخر مُحرم شدن را بجا مىآورم؛
«لَبيَّكَ اللّهُمَّ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيكَ، إنَّ الحَمدَ وَالنّعمَةَ لَكَ وَالمُلكَ، لا شَريكَ لَكَ لَبَّيكَ»
. احساسم چون «خسى در ميقات» (1)است. حال بايد اين خس، روى
پاهايش راه برود تا به حرم برسد. خدايا، توانم ده!
سرزمين وحى در همين نزديكى است. ساعاتى تا رسيدن به خانه خدا نمانده است، ولى خود خدا، اينجا، نزديك من؛ نزديكتر از رگ گردن به من، تنها نه در مدينه و مكه؛ همه جا با من است. من چقدر به او نزديكم؟!
بيدلى در همه احوال خدا با او بود او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
حافظ
1) عنوان سفرنامهجلال آل احمد.
ص54
پس از مُحرم شدن، به اتوبوسها برمىگرديم. چندين بار به صورت جمعى تلبيه مىگوييم. مكه در پيش و مدينه پشت سر. شب است و جاده در تاريكى فرو رفته است. شعفى وصف ناپذير، جان و دلمان را آكنده است. ديگر كمتر با هم حرف مىزنيم و نوعى سكوت معنادار، فضا را آكنده است. با خود مىانديشم اين راهى است كه رسولخدا (ص)، همراه اصحاب حقيقى خود بارها و بارها، براى زيارت مكه طى كرده است. تصور مىكنم كه با چه شكوهى، سپاه اسلام براى فتح مكه از مدينه رهسپار آن ديار شد و ما امروز بر قدمگاههاى آنان راه مىسپاريم.
غدير بايد در همين نزديكىها باشد، اما كجا؟ تاريكى! لحظهاى امان بده تا جاى جاى اين راه را با چشمانم در آغوش كشم. سرزمين وحى دور نيست، اى جان مشتاقم، پرآشوب شو! اى چشم بىتابم، ببار! و اى رعشه! سراپايم را برگير؛ چرا كه تا درك حضور، لحظهاى بيش نمانده است.
ص55
شب از نيمه گذشته است. چشم باز مىكنم، مكه بايد همين نزديكىها باشد؛ آن «بكّه مباركه» (1)همان اول خانه محل عبادت؛
(إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ)
. (آل عمران: 96)
«و شهر مكه، اندر ميان كوهها نهاده است بلند، و از هر جانب كه به شهر روند، تا به مكه
نرسند، نتوان ديد». (2)
افراد بيدار، با عجله و هيجان، ديگران را بيدار مىكنند و صداى صلوات، سكوت اتوبوس را در هم مىشكند، ديگر كسى، احساساتش را كنترل نمىكند. 35 دقيقه بامداد است كه از كنار صحن بيرونى مسجدالحرام مىگذريم با
ص56
صلوات و تحيات يكريز و پياپى. منارههاى مسجد را مىبينيم و جانمان شيفتهتر مىشود. دوست دارم هر چه سريعتر پياده شوم، ولى بايد نخست به هتل برويم و سپس براى اداى مناسك بازگرديم. از مسجدالحرام كه دور مىشويم، بار ديگر سكوت، فضاى اطرافمان را مىگيرد. مقابل هتل (ديارالخير) مىايستيم. حدود دو ساعتى طول مىكشد تا بارها و اطاقهايمان را تحويل بگيريم.
پس از سكونت در هتل، تجديد وضو مىكنيم و ساعت 2 بامداد، به طرف مسجدالحرام مىرويم. در صحن بيرونى مىايستيم، تا همه اعضاى كاروان بيايند. روحانى كاروان، مناسك و ترتيب آن را دوباره توضيح مى دهد. قرار است از «باب ملك عبدالعزيز» وارد خانه خدا شويم. دلم چونان مرغى پريشان، خود را به در و ديوار قفس جانم مىكوبد. دل از دست داده، گام بر مىدارم و آرامآرام، به سوى باب ملك عبدالعزيز مىروم.
خداى من! چه خواهم ديد؟! جانم را آكنده از مهرت كن! مرا به صفات جمالىات درياب، نه به صفات جلالىات! خدايا، مهرت را نصيبم كن، نه قهرت را! خدايا! آنچه را خواهم ديد، بر صفحه ضميرم بنگار تا براى هميشه، آن لوح محفوظ، حرز جانم باشد. پروردگارا! چشمانم را مىبندم، اگر قدرت درك شكوهت را نيافتهام، كارى كن كه ديگر اين چشم، بينايىاش را باز نيابد و اگر بينايىام را
ص57
باز پس دادى، خود را به من بنمايان! پروردگارا! تنها صداى قلب شكسته و گامهاى لرزانم را مىشنوم.
برابر در مىايستم، روحم چنين امر مىكند: (فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً) (طه: 12) كفش از پا درمىآورم، سرم را پايين مىاندازم و چون گنهكارى كه بار گناهان نابخشوده بر دوش دارد، شرمگين به حضور مىشتابم. از پلهها پايين مىروم، چشمها بسته، سر پايين، آرام، آرام، آرام، لحظه موعود نزديك است. مىايستم، آرام، آرام، چشمانم را مىگشايم، يك سياهى در پيش و ديگر هيچ، «سواد اعظم» (1)آنجاست و من در چند قدمى. خداى من! سواد اعظم، خانه تو، آرى در قيامت همه چيز از فرط قرب و نزديكى، سياه است و تاريك و امروز، روز حشر من است، قيامت من است و خداى من در همين نزديكى و خانه خدايم در همين چند قدمى.
عظمتت وادار به سجودم مىكند و گفته اميرالمؤمنين، على، را فراياد مىآورم كه: «تو را، بارخدايا! نه به طمع بهشت و نه از ترس دوزخ، بل از آن رو كه سزاوار ستايشى، مىستايم».
1) سواد اعظم: آن است كه هر چه خواهند، در او باشد و از اينجاست كه حضرت محمد ص گويد: «عليكم بالسَّوادِ الاعظَم»: جايى باشيد كه هر چه خواهيد باشد و اين كنايه از حضرت الهى است. مبانى عرفان و احوال عارفان، دكتر حلبى، ص 812 و در شرح قصايد خاقانى تأليف دكتر سجادى، ص 858 آمده است، سواد اعظم هر شهر بزرگ عموماً و مكهمعظمه خصوصاً.
ص58
عقل زِ جاى مىجهد، روح خراج مىدهد
سر به سجود مىرود، كز پى تو مدوّرم (1)
آرى اى سزاوار! حضورت وادار به سجودم مىكند. سجودم در سجود جمع و گريهام در گريه جماعت گم مىشود. آرى راز حج همين است: نَمى از يمى، خسى در ميقاتى و ستارهاى دركهكشانى و اين همه يعنى گم شدن، ناپيدا شدن، محو شدن، به دريا پيوستن و از خويشتن خويش رهيدن و مگر نه اينكه؛ «دست خدا با جماعت است». دست لطفت را از سرمان برندار! اى لطيف!
سر بر سجده مىنالم؛ خداى من!
آمدهام كه سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوييم كه نى، نى شكنم شكر برم
آمدهام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان
تا سوى جان و ديدگان، مشعله نظ-- ر برم
آمدهام كه ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمدهام كه زر برم، زر نبرم، خب--- ر برم
اوست نشسته در نظر، من به كجا نظر كنم
اوست گرفته شهر دل، من به كجا سفر برم
آنكه ز زخم تير او كوه شكاف مىكند
پيش گشادِ تير او، واى اگ-- ر سپر برم (2)
ص59
اينجا مسجدالحرام است و خانه در پيش كعبه. اينجا مركز زمين است، قلب زمين است و همگان رو به سوى قلب و مگر نه اين كه تمامى اعضاى بدن آدمى در خدمت قلبند. مگر نه آنكه، هر خونى كه در بدن جريان دارد، بايد در هر دور گردش خود سرى به قلب بزند.
اينجا، مسجدالحرام است و اين خانه، خانه كعبه.
اينجا؛ يعنى حرم امن خدا. اينجا صيد ممنوع است؛ يعنى حتى جانوران بايد امنيت كامل داشته باشند. در اين حريم، جنگ و قتال حرام است. در اين حريم، صلح حرف اول را مىزند و آنكه حرمت حريم حرم را بشكند، چونان ابرهه و سپاهيانش، گرفتار سپاه ابابيل خواهد شد و چونان علفى هرز، در زير پاى ستوران خواهد بود.
اينجا مسجدالحرام است و اين خانه، بيتالعتيق. در اينجا نماز هيچ مسافرى شكسته نيست. اينجا چونان مسجدالنبى (ص)، حكم وطن آدمى را دارد و وطن؛ يعنى همينجا. وطن؛ يعنى دل؛ يعنى قلب.
اينجا امالقرى، بلد امين، مكه است. آدم و حوا، پس از هبوط و پس از سالها سرگردانى، در همين سرزمين يكديگر را يافتند و هاجر و ابراهيم (ع)، در همين سرزمين سرگردان شدند و اسماعيل و ابراهيم (عليهم السلام) در همين سرزمين به ساختن خانه كعبه مامور شدند. اينجا
ص60
مكه است و اين خانه، كعبه و من؛ خسى كه به ميقات آمده و نمى كه به يمى پيوسته. اينجا سرزمين آرزوهاست؛
سر از سجده برمىدارم، لحظهاى چشم از خانه برنمىگيرم. آرام آرام از پلهها پايين مىروم. بايد مناسك عمره را آغاز كنم. پيش مىروم، پيشتر ...
دومين گام از گامهاى عمره مفرده، طواف است؛ گرديدن و چرخيدن بايد از روى خط قهوهاى منتهى به حجرالاسود آغاز كنم. سنگ سياه، همان فرشته همنشين آدم؛ همان فرشتهاى كه به صورت سنگى سپيد، از سوى خداوند براى همنشينى آدم فرستاده شد، همان سنگ سپيد كه از فرط گناه بنىآدم، چنين سياه شد و روز به روز تيرهتر. نه، ديگر به تو نمىنگرم، تيرگى بس است، مبادا سياهىام از اين سياهترت كند!
با اين حال، تو تنها پناهگاهى. بايد امانم دهى! من بايد طواف را از تو شروع كنم. اى فرشته سپيد! اميدم ده! بگذار شروع كنم، بگذار سياهى من در سپيدى تو و تيرگى گناه بنىآدم غرق شود! اى دست خداوند! دستم را در دستت نگه دار و بيعتم را بپذير (1)
، مپسند كه تهىدست باز گردم!
طوافم را از ركن حجرالاسود شروع مىكنم. هفت بار
1) بر گرفته از: «الحَجَرُ الاسوَد يمِينُاللهِ فِىالارضِ يصافِحُ بِها خَلقه».
ص61
بايد بچرخم، به تعداد طبقات زمين و آسمان، به تعداد تلاشهاى هاجر، به تعداد هفت شهر عشق و به تعداد مراحل سلوك.
بايد در اين هفت دور طواف و هفت مرحله سعى، از «طلب» آغاز كنم، «عشق» را بر سر دست گيرم، «معرفتم» را بهكار بندم، از همه جهان «استغنا» حاصل كنم، به «توحيدت» موحد گردم، «حيرتم» با پيروى از گفته رسولت افزون شود و ترجيعوار تكرار كنم:
«اللّهُمَّ زِدْنِي تَحَيُّراً»
و آنگاه در فناى تو غوطهور شوم:
گفت ما را هفت وادى در ره است
چون گذشتى، هفت وادى، درگه است
هس-- ت وادى طلب، آغاز كار
وادى عشق است از آن پس بىكنار
پس سيم واديست آنِ معرفت
پس چه-- ارم وادى استغ-- نا صفت
هست پنج-- م وادى توحيد پاك
پس شش-- م وادى حيرت صعب-- ناك
هفتمي-- ن وادى فقرست و فنا
بعد از اين، روى روش نبود تو را «(1)
در تمام اين چرخشها، بايد شانه چپ به سمت خانه
1) منطقالطير، عطار، ص 180.
ص62
كعبه باشد. طرف چپ را به سمت خانه خدا قراردادن؛ يعنى قلب و دل را بايد به طرف قلب زمين نگه داشت؛ زيرا خداوند، در هيچكجا نمىگنجد، ولى در دل مؤمن مىگنجد، چنانكه حضرت امام باقر (ع) مىفرمايد:
إنَّ القلوبَ بَينَ اصبَعَينِ مِن اصَابِعِ اللهِ يقلّبُها كَيفَ يَشاء. «(1)
قلبهاى مؤمنين، در ميان دو انگشت از انگشتان خداوند قرار دارد و آن را آنگونه كه بخواهد، منقلب مىكند.
دل آدمى، جايى است كه وقتى ابليس در كالبد انسان پيش از دميدن روح مىگشت و به آنجا رسيد، «دل را بر مثال كوشكى يافت در پيش او، از سينه ميدانى ساخته چون سراى پادشاهان. هر چند كوشيد كه راهى يابد تا در اندرون دل رود، هيچ راه نيافت. با خود گفت: هر چه ديدم، سهل بود، كار مشكل اينجاست. اگر ما را وقتى آفتى رسد از اين شخص، از اين موضع تواند بود و اگر حق تعالى را با اين قالب، سر و كارى باشد يا تعبيهاى دارد، در اين موضع تواند داشت. با صدهزار انديشه، نوميد از درِ دل بازگشت». (2)
با ياد و نام خدا و ذكر و تحميد او، از حجرالاسود آغاز مىكنم، از برابر در خانه كعبه عبور مىكنم. جلوتر، حجر اسماعيل را بايد داخل طواف قرار دهم. آرى، مقام والاى
ص63
زن و مادر اينگونه نمايانتر مىشود.
اى معتمر! طواف كن و حجر اسماعيل را داخل طواف قرار ده؛ يعنى هم خدا را طواف كن، هم خانه خدا را، هم معشوقت را، هم دل زمين را و هم حجر اسماعيل را. برگرد دامنِ مادر اسماعيل (ع)؛ يعنى هاجر 3 را نيز ط-- واف كن! همان كسى كه همراه ابراهي-- م نبى و ولى، به وادى «غير ذى زرع» (1)آمد و ابراهيم به فرمان خدا، او و كودكش اسماعيل را رها كرد. آنگاه خداوند به دعاى ابراهيم (ع)، مهر آنان را در دل قبيله «جرهم» افكند. ناودان طلا بر بالاى حجر اسماعيل است و هر دعايى زير ناودان، مستجاب مىشود. حجر اسماعيل، مدفن هاجر، اسماعيل و هفتاد پيامبر است. از حجر اسماعيل نيز طوفكنان مىگذرم و اركان «شامى» و «عراقى»؛ دو ركن ديگر خانه كعبه را كه حجر اسماعيل آنها را در برگرفته است، پشت سر مىگذارم. به «مستجار» مىرسم.
درد زايمان، فاطمه بنت اسد (س) را به كنار خانه كعبه كشانده است. اين پيرو راه ابراهيم حنيف، به خداوند يكتاى كعبه پناه آورده است. به خداوند ابراهيم (ع) پناه مىبرد و ناگهان، ديوار كعبه شكاف برمىدارد و ندايى مىشنود كه مىگويد: داخل شو اى فاطمه! كه ما تو را در اين درد، بهترين ياوريم.
1) نك: ابراهيم: 37.
ص64
فاطمه 3، گامهاى استوارش را به داخل خانه كعبه مىگذارد و ناگهان شكاف ديوار بسته مىشود. خانه كعبه؛ خانه دستساز ابراهيم و اسماعيل 8؛ حاصل دسترنج ابراهيم حنيف، نفىكننده تمامى افولكنندگان، به خانه لات و هبل و عزى مبدل شده است. پوستپارههايى با معلقات امرؤالقيس، طرفه، زهير، لبيد، عمرو، عنتره و حارث نيز از در و ديوار آن آويزان است كه چشمان فاطمه 3 را مىآزارد. درد زايمان،
طاقت از كف او مىربايد و ناگهان، «حقيقتى بر گونه اساطير» (1)نقش مىبندد و فرزند فاطمه و ابوطالب به دنيا مىآيد. هاتفى از قول خداوند چنين مىگويد: «كودكت را همنام من كن؛ على» و اندوهگين مباش اى فاطمه، اى پيرو صديق ابراهيم! كه روزى فرزند تو به يارى بهترين بندگان ما، محمد بن عبدالله (ص) اين خانه را از حضور لات و عزّى پاك خواهد كرد و معلقات را در هم خواهد پيچيد.
مىچرخم، به ركن يمانى مىرسم. پيامبران و امامان و اوليا در روز قيامت، از اين ركن وارد محشر مىشوند. مىچرخم و دوباره به مقابل حجرالاسود مىرسم، هفت بار، و در هر بار، ذكر خدا وتحميد، يادآورى گناهان و استغفار و جانم از اين گردش پرآشوب مىشود.
1) عنوان كتاب دكتر على شريعتى درباره حضرت على ع
ص65
وَ الطُّورِ* وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ* فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ* وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ (طور: 1- 4)
آرى، بر بالاى خانه كعبه در آسمان چهارم، خانهاى است به نام «بيتالمعمور» كه براى فرشتگان و كروبيان حكم كعبه را دارد.
مىچرخم و مىچرخم، طواف تمام مىشود و من از ميان طواف كنندگان، از ميان تمامى آنان كه اينجا با من، چون روحى در قالبهايى گوناگون هستيم، خارج مىشوم. از خانه كعبه، دور مىشوم. روبهروى در خانه كعبه، مقامى و جاى پايى است؛ جاى پاى ابراهيم.
ابراهيم (ع)، عرق از پيشانى مىگيرد و آخرين خشت را مىگذارد. پايين مىآيد، چند مترى عقبت مىايستد و به حاصل كار خويش مىنگرد. دستهاى گِلىاش را پاك مىكند، آيين طهارت بهجا مىآورد، نماز مىخواند و دست به دعا برمىدارد:
(رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ)
(بقره: 127) و جاى پاى ابراهيم، مصلاى حجگزاران مىشود:
(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى)
(بقره: 125).
به پشت مقام ابراهيم (ع) مىروم و نماز طواف؛ سومين گام عمره را بهجا مىآورم. برمىخيزم، چاه زمزم در چند قدمى است، ولى پيش از سعى، از آب زمزم نمىنوشم. هاجر نيز پيش از سعى، زمزم نيافت، پيش از سعى، هيچ چيز نمىتوانى بيابى، آرى سعى نابرده به جايى نرسى.
ص66
چاه زمزم را پشت سر مىگذارم. از پلهها بالا مىروم و داخل رواق مسجد الحرام مىشوم، پشت رواق، محل سعى صفا و مروه است؛ محلى كه امروزه چون بزرگراهى دو طرفه، راهى براى رفت و راهى براى باز گشت دارد. در ميان اين دو راه، دو راه باريك رفت و برگشت براى پيران و معلولان نيز در نظر گرفته شده است.
به سمت راست مىروم. كوه صفا در اين سو قرار دارد. از خود مىپرسم: صفا و مروه يعنى چه و چه جايگاهى در مناسك حج دارد؟ مگر هاجر چه كرده بود، غير از وظيفه مادرى. مگر هر مادر ديگرى بود، اين كار را نمىكرد؟ اما هاجر با همه تفاوت داشت، او همسر ابراهيم بود؛ كنيزى كه همسر ابراهيم، ساره، وى را براى باردار شدن به همسرى ابراهيم درآورد. هاجر، كنيزى سيهچرده بود كه در آن وادى «غير ذى زرع»، هيچكس را جز خدا نداشت. وى مادر اسماعيل (ع) بود و اسماعيل (ع) كسى است كه خداوند او را وسيله سختترين آزمايش الهى، ابراهيم قرار داد. هاجر، زن و مادرى تنها بود كه افزون بر رنج آوارگى، دورى از همسر و تشنگى خود، تشنگى فرزندش وى را بىتابتر كرده بود. هاجر، مطيع عشق و غرق محبت بود، پس اگر به جاى هفت بار، هفتاد بار نيز مىدويد، جاى شگفتى نبود. سراب، هفتبار او را فريفت و وى باز با توكل به خدا در پى آب روان شد. اين كار از هر كسى ساخته
ص67
نيست. شايد اگر فرد ديگرى بود، با يكبار طى مسافت ميان اين دو كوه، درمىيافت آنچه مىبيند، سراب است، نه آب و ديگر خود را خسته نمىكرد، ولى هاجر با اطمينان و توكل به خدا، هر بار با اعتمادى راسختر به رخ دادن معجزه، مىدويد و چون به خداوند گمان نيكو برد، خداوند نيزگمان او را تحقق بخشيد.
صفا و مروه كه در آيه 157 سوره بقره شعائر خدا معرفى شده، دو كوهى است كه امروزه تا نيمه، سنگفرش شده و فقط قسمتهايى از كوه پيداست. بايد پايت سنگهاى صفا را لمس كند تا صفاى زيارت بيشتر نمايان شود. تنها با صفا بودن كافى است تا از صفا به چشم بر هم زدنى، به مروه برسى. در مروه نيز بايد هفتبار بروى و باز گردى؛ چهار بار از صفا به مروه و سه بار از مروه به صفا. همگان بايد اين چهارمين گام عمره را بهجا آورند و مقام والاى زن و مادر را ديگر باره، در مكه؛ سرزمينى كه دختران زنده به گور مىشدند، ارج نهند و به پاس سعى هاجر، سعيى دوباره كنند. از صفا، مناجاتكنان سرازير مىشوم و باز هم شانه چپ به طرف كعبه است.
در سمت راست، درهايى است كه از مسعى به بيرون مسجدالحرام راه دارد؛ به بابهايى چون «دارالارقم»، «بنىهاشم»، «على»، «عباس»، «نبى»، «بنىشيبه»، «حُجون»، «معلاه»، «مدعى» و «مروه».
ص68
از صفا كه حركت مىكنى، «به محاذات كعبه مىرسى، بخشى از مسير را هروله مىكنى و سپس به حركت عادى خويش بازمىگردى و ادامه راه را تا پاى كوه مروه سعى مىكنى». (1)امروزه مكان هروله، با مهتابىهاى سبزرنگ مشخص شده است.
«يا ذَا المَنِّ وَالفَضلِ وَالكَرَمِ»
گويان به مروه مىرسم، پاى بر سنگهاى مروه مىسايم و دور بعد، از مروه به سمت صفا به راه مىافتم. از مروه به صفا نيز بابهايى مسعى را به رواق مسجدالحرام مىپيوندد؛ بابهايى چون «مراد»، «المحصّب»، «عرفه»، «منى» و «سُلّم قريش الكهربايى» و پس از اين باب، خروجىها باز است و بدون در.
به صفا مىرسم، بابالصفا در سمت چپ و پشت صفا قرار دارد و اين سومين گام را نيز هفتبار انجام مىدهم. احساس مادرى تنها و بىپناه كه فرزندش از تشنگى در حال تلف شدن است، آدمى را هاجرگونه وادار به دويدن مىكند؛ دويدن اگر چه براى هيچ، هر چه براى سراب. به راحتى كدام يك از ما، در اين دويدن، به اندازه هاجر اميدوار بوديم و متوكل؟ خدا مىداند!
آخرين دور سعى، به مروه ختم مىشود. بر بالاى مروه
1) تحليلى از مناسك حج، دكتر شريعتى، ص 82.
ص69
مىايستم، گام پنجم تقصير است؛ يعنى كوتاه كردن مو و ناخن.
اى معتمر! كم كم خود را بايد براى حضور در اجتماع آماده كنى. احرام در حال تمام شدن است، فقط دو گام ديگر تا پيوستن به دنيا باقى است. پس از آن دو گام، مىتوانى لباسهايت را بپوشى، خود را بيارايى، در آيينه بنگرى و لبخندى از سر رضايت بر لب آورى؛ رضايت از خودت، رضايت از خدايت و رضايت از هر چه خداوند براى تو مقدر كرده كه رضا و تسليم در برابر اوامر خداوند، والاترين مرتبه ايمان است. آرى، فقط دو گام ديگر، فقط دو گام.
بار ديگر نيت كن، نيتت فقط تقرب به خداوند باشد! سپس اندكى از مو يا ناخن را كوتاه كن! از مروه پايين بيا و دوباره داخل مسجدالحرام شو؛ داخل حريم خانه يار، حريم خانه معبود، حريم حرم دوست.
اى پروردگار سبوح و قدوس! ديگر بار به حريم حرمت پناه مىآورم. مبادا مدعىام بپندارى و با دست غيبت بر سينه نامحرمم (1)
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
بكوبى كه اين خوارى را بر نخواهم تافت و مرغ جانم از قفس سينه پر خواهد كشيد. مرا درياب، اى خداى كعبه! اى بزرگوار! چه شعفى مرا فرا خواهد گرفت1) بر گرفته از اين بيت حافظ:
ص70
اگر از زبان تو بشنوم كه مرا در پناه امن خودت پذيرفتهاى و خداوندانه مىفرمايى:
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند وَ إِنْ يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
حافظ
از رواق مسجد مىگذرم؛ شاد چون هاجر آنگاه كه در زير پاى اسماعيل (ع)، چشمهاى در حال جوشيدن ديد. جايگاهى را كه بر بالاى آن نوشته شده است «بئر زمزم»، دور مىزنم. چون هاجر با خود تكرار مىكنم زمزم (يعنى اى آب! بايست) و از پلهها پايين مىروم، قدرى آب مىنوشم، تجديد وضو مىكنم و باز مىگردم.
صداى مؤذن از منارههاى مسجد به گوش مىرسد. خداى من! اذان صبح در مسجدالحرام! تصميم مىگيرم، طواف نساء را پس از نماز صبح انجام دهم. برابر خانه كعبه مىنشينم و تماشا مىكنم. به منارهها چشم مىدوزم، بر بالاى هر يك، دايره فلزى نيمهتمامى وجود دارد. با خود زمزمه مىكنم:
(ثُم دَنَى فَتَدَلّى* فَكَانَ قَابَقَوسَينِ او ادنَى) (نجم: 8 و 9)
آنگاه نزديك آمد و بر او نازل شد آنقدر نزديك كه با او به قدر دو كمان فاصله داشت.
اقامه نيز گفته مىشود. مؤذن با صداى خوشى ادامه
ص71
مىدهد:
«حي على الفلاح
» و همه آماده اداى فريضه نماز مىشوند؛ حلقههايى از انسان، به گرد خانه مكعب شكل. نماز صبح را به جماعت ادا مىكنم.
گام ششم از مناسك عمره، طواف نساء است. باز هم زن و باز هم ارزش والاى او نزد پروردگار. در مناسك حج، دو گونه طواف وجود دارد: طواف مطلق و طواف نساء. اين بدان معناست كه زن، نيمى از هستى است و نيم ديگر هستى، همچنان به وجود زن؛ يعنى مادر بستگى دارد.
و تو اى معتمر! اگر طواف نساء را چه زن باشى، چه مرد، درست بجا نياورى، همسرت و تمامى زنان و مردان جهان بر تو حرام خواهند بود. پس دقت كن، بيش از پيش و طواف كن و قدرشناس همه زنان زندگىات باش!
زن كيست؟! همان كه به تو موجوديت بخشيده، همان كه تو را در رحم خويش پرورده، همان كه تو را بهدنيا آورده و همان كه تو را از شيره جانش نوشانده است، يعنى مادر. مادر كيست؟ فاطمه، مريم، آمنه و هاجر.
زن كيست؟! همان كه همراه توست، غمخوار توست، ياور توست؛ آن كه شادىات، شادش مىكند و غمت، غبار غم بر چهرهاش مىنشاند؛ يعنى همسر كه مادر فرزندان توست. همسر كيست؟ هاجر، خديجه و فاطمه (س).
زن كيست؟! همان كه به شنيدن صداى تو دل خوش دارد و تمام آرزوهاى كودكانهاش، با دستان
مردانه و
ص72
پرقدرت تو جامه عمل مىپوشد، همان كه خداوند به داد خواهى او پرسيد:
«بِأَيّ ذَنب قُتِلَت؟»
؛ ى عنى دخترت. دختر كيست؟ فاطمه (س) (ام ابيها)، زينب (س) (زينت پدر) و معصومه (س).
دوباره از كنار سنگ سياه، بايد طواف را آغاز كنم و همان جا به پايان برسانم. در هر دور، مقامى از مقامهاى هفتگانه سلوك طى مىشود. در دور اول، مقام توبه؛ دور دوم، منزل ورع و دورى از گناه؛ دور سوم، منزل «فقر الىالله»؛ يعنى احساس نياز به خدا در همه امور؛ دور چهارم، وادى زهد و روگردان از دنيا؛ دور پنجم، منزل صبر؛ دور ششم، منزل توكل و در دور هفتم، منزل رضا طى مىشود. (1)
گام هفتم، آخرين گام؛ نماز طواف نساء و باز هم پشت مقام ابراهيم (ع). آرى، زن و مرد فقط در كنار هم معنا مىيابند و اين دو موجود، با هم مكمل اسرار خلقت هستند؛ همانگونه كه آدم و حوا
(خَلقناكُم مِن ذَكَرٍ وَانثى)
(حجرات: 13). نماز را بجا مىآورم.
پس از نماز طواف نساء، خود را به رواق مسجد مىرسانم و دوباره به تماشاى كعبه مىنشينم. اينجا همه چيز براى خدايى بودن فراهم است، فقط بايد دل داد، و
1) رهتوشهى زائر، محمود كارآموزيان، ص 65.
ص73
گرنه اين مناسك، آداب و ترتيبى بيش نيست.
كعبه، اين خانه مكعب شكل، تنها خانهاى است، مكانى است و نقطهاى است كه هر سال يكبار، همگان را گرد خود جمع مىكند و هيچ دينى نه يهود، نه نصارا، نه بودا، چنين مناسك و دعوتى ندارد. آنگاه آدميان فوجفوج، گرد اين خانه حلقه مىزنند و با خداى خانه به گفتوگو مىنشينند.
به داخل حجر اسماعيل (ع) مىروم. زير ناودان طلا، همه كسانى را كه التماس دعا گفتهاند، ياد مىكنم، براى همه دعا مىخوانم، استغفار مىطلبم و چشم به ناودان مىدوزم. در طرف راست ناودان، روى پرده سياهِ خانه، با خط طلايى، آيهاى از قرآن نوشته شده: نَبِّئْ عِبادي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحيم؛ «اى پيامبر! بندگانم را آگاه كن كه آمرزنده مهربان منم». (حجر: 49) و در سمت چپ، باز هم آيهاى ديگر و بشارتى ديگر
(وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ)
؛ «و چون بندگانم از تو درباره من بپرسند، به آنها بگو من به ايشان نزديكم». (بقره: 186)
اينجا نوميدى كفر است، اينجا نوميدى بىمعناست و به راستى، «نوميد مردمان را معادى مقدر نيست».
ص75
هيچ چيز در مسجدالحرام مانند طواف، آدمى را به خدا نزديك نمىكند. حس كسى را دارى كه محبوب و معشوقش در ميانه نشسته است و وى دورش مىگردد. كمى برگشتن، پشت كردن و به هم خوردن تعادل شانهها، طواف را باطل مىكند. پس دل يكسره به او بسپار حضور قلب، به گرد او بگرد، بگرد و بگرد!
نماز مغرب را در مسجدالحرام مىخوانم. قصد خروج از مسجد را دارم كه باران مىگيرد؛ بارانى تند و درشت و يكريز. مردم دستهدسته به صحن هجوم مىآورند، عدهاى طواف مىكنند. عدهاى در رواقها ايستادهاند و دعا مىخوانند. به طبقه دوم مىروم. دوست دارم سيل خروشان مردم را زير باران رحمت الهى ببينم. رو به ناودان طلا مىايستم. همگان با صداى بلند تهليل مىگويند و
ص76
خدا را شكر مىكنند. مناجات اميرمؤمنان على (ع) را زمزمه مىكنم:
«مَولايَ يا مَولايَ أَنتَ الْمالِكُ وَ انَا الْمَمْلوكُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلوكَ إلَّا الْمالِكُ ...»
. مسجدالحرام، خانه خدا، ناودان طلا، ماه رجب، نخستين شب جمعه ماه رجب؛ ليلهالرغايب. هر كس اين شب عزيز را احياء بدارد و با تهجد به صبح برساند، بهويژه در كنار خانه خدا، عبادت او همپاى آن فرشتگانى است كه ساعتى به اذان صبح مانده، بر زمين بطحاء فرود مىآيند و به طواف خانه دوست مىپردازند. خداى من! همه چيز براى خوبى مهياست اگر، اگر ... ابر چشمانم با ابر آسمانها همنوا مىشود و باريدن مىگيرد.
امشب را بايد در اين خانه به صبح بياورى، شايد عبادت تو در كنار عبادت فرشتگان مقرب پذيرفته شود، شايد و هزار اى كاش!
اى خداوند كعبه! چه مىشد اين بنده حقير، مأموم آن امام آزادهاى بود كه چون در ماه رجب معتمر گشت، شب و روز خود را به سجده و زمزمه اين ذكر سپرى كرد:
الهي! عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِكَ فَليَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِكَ. (1)
خداى من! چه بزرگ است گناه بنده تو و چه زيباست گذشت از سوى تو!
1) ذكر علىبنالحسين ع آن هنگام كه معتمر شدهبود در ماه رجب.
ص77
آه اى خداى من! اگر تو اعمالم را نپذيرى، آنگاه كه پس از دميدهشدن صور اسرافيل فرياد برآورند:
«اين الرجبيون؟!»
، چه بگويم كه من خود را در برابر معتمرى چون علىبنالحسين (ع) اين بزرگمرد عرصه عبادت، معتمر نمىدانم.
اى كاش اين رغايب، اين شب آرزوها و خواستنها هرگز به پايان نرسد كه من خواستهاى دارم بزرگ! من از دوست غير دوست نخواهم كه هر خواستهاى غير او زيانى بزرگ است. خداى من! به كدامين عمل، لياقت يافتم امشب را در كنار خانه تو به سر آورم؛ خانهاى كه به يقين، مولايم؛ يگانه دهر؛ منتَظَرِ زمان، امشب را در كنار آن به عبادت مشغول است.
مولاى من! در كدامين گوشه اين حريم، سر بر سجده عبادت نهادهاى؟ روى بنما كه اين شب خواستهها، بىتو شب هجرى بيش نيست.
ز در درآ و شبستان ما منور كن
هواى مجلس روحانيان معطر كن
حافظ
چشمم چون ابرهاى مكه مىبارد. خدايا! باران، خانه تو، ماه رجب، ليلهالرغايب، به كدامين عمل لياقت يافتم مرا به خانه خود دعوت كنى؟! چه بسا لياقتى در كار نباشد
ص78
و همه لطف باشد و مرحمت تو، كه همينگونه نيز هست و من در خود لياقتى نمىبينم. پروردگارا! به لطفت سوگند كه اين لطف را از من مگير!
چشمانم هم نواى ابرهاى مكه مىنالد و مىبارد و من چون وادى «غير ذىزرع»، نزول باران رحمتت
را در برمىكشم. از پلهها پايين مىآيم و به خيل طوافكنندگان مىپيوندم. باران چنان شديد مىشود كه بيشتر طوافكنندگان، از صفوف طواف بيرون مىآيند. ده نفر بيشتر نيستيم كه طواف مىكنيم. پرده باران خورده كعبه را مىگيرم و روى زمين مىنشينم.
بوى عطر پرده مستم مىكند و صداى گريهام بلند مىشود. چند نفر از هموطنانم نيز كنار من مىنشينند و صداى گريهمان در هم مىآميزد. تمام لباسهايم خيس است، حالى دارم نگفتنى، هرگز در طول عمر خود چنين حال خوشى نداشتم. آرزو دارم هرگز اين ساعتها و اين حال خوش به پايان نرسد! بر مىخيزم و به پشت مقام ابراهيم (ع) مىروم. تا مچ پايم داخل آب مىرود. پشت مقام هيچكس نيست و من پس از اين طواف بارانخورده به نماز مىايستم. سجده بر آب را تجربهمىكنم، پيشانىام در آب فرو مى رود. خداى من، اين حال را برايم مكرركن! پس از نماز دوباره به طواف مىروم. اين شب را بايد با طواف به سر آورد. بار خدايا، مرا درياب!
ص79
ساعت 7 بامداد: رهسپار زيارت دوره در مكه مىشويم، نخستين زيارتگاهمان قبرستان ابوطالب (ع) است؛ مدفن عبدمناف، عبدالمطلب، ابوطالب، خديجه (س) و پسران پيامبر (ص). در كنار اين قبرستان براى همه درگذشتگان طلب مغفرت و آمرزش مىكنم و از ياران صديق پيامبر (ص)، كه سال وفات آنان چنان بر پيامبر (ص) گران آمد كه آن سال را «عامالحزن» ناميد، شفاعت مىطلبم. اينجا مزار همان ياران مخلص است؛ «خديجه»؛ شريك، يار، غمخوار، نخستين زن مسلمان، همو كه همه دارايى خود را براى نشر اسلام بخشيد و «ابوطالب»؛ عمو، پدر، ياور، پدر بهترين ياور، همو كه پيامبر (ص) دشوارترين سالهاى عمر خويش را در شعب او و به حمايت او تاب آورد. خداوندا! بر
ص80
بهترين ياران پيامبر درود فرست و ما را از شفاعت آنان بىنصيب مفرما و روح آنان را در اعلى عليين متنعم گردان!
ساعت 30: 8 بامداد: به طرف جبلالثور آمديم. جبرئيل، پيامبر (ص) را از قصد كفار مكه آگاه كرد. پيامبر فرمان يافت شبانه از مكه خارج شود، و على (ع) بر بستر رسول خدا (ص)، آرميد. آنگاه آيه (
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ
) (بقره: 207) در
ص81
شأن على (ع)، نازل شد.
پيامبر اكرم (ص) همراه ابوبكر به غارى در جبلالثور درآمد و «بخشايندهاى كه تار عنكبوت را سد عصمت دوستان كرد» (1)، جنود ناديدنى خود را براى يارى پيامبر (ص) فرستاد و حضرت خطاب به ابوبكر گفت: (لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا) و آنگاه (فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْه) و عنكبوت آن (بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها) به يارى پيامبر (ص) آمد و (كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيا) (توبه: 40) ساعت به ساعت بر گرماى روز افزوده مىشود و ما از جبلالثور رهسپار عرفات مىشويم.
ساعت 9 بامداد: عرفات؛ سرزمينى گرم و سوزان با شنهايى نرم و گداخته. عرفات؛ سرزمينى است داغ و تفتيده كه هيچ ندارد، فقط صحرايى است يادآور صحراى محشر، بىهيچ منزلگاهى، بىهيچ استراحتگاهى. شايد به اين دليل است كه حجاج امر شدهاند، در اينجا درنگ كنند، به خود
بينديشند، به خود بيايند و آنگاه راهى مكه شوند كه
«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه».
پس زائران بايد نخست به خود بپردازند، آنگاه به خداى خود و به تعبير دكتر على شريعتى:
از كعبه ناگهان در عرفات؛ (إِنَّا لِلَّهِ) و از عرفات به
1) كليله و دمنه، تصحيح عبدالعظيم قريب، ص 2.
ص82
سوى كعبه، منزل به منزل، در بازگشت؛
(إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ)
پس عرفات، آغاز است؛ آغاز آفرينش ما در جهان. (1)
ريشه عرفات، از عرفه است؛ يعنى شناخت. مىگويند: آدم و حوا پس از هبوط و سرگردانى در زمين، در اين منطقه يكديگر را شناختند. همچنين، نقل است جبرئيل در اين سرزمين، مناسك و مراحل سلوك الى الله رابه آدم (ع) آموخت. در حج تمتع، حجاج در روز نهم ذىالحجه (روز عرفه)، در اين مكان درنگ مىكنند، نماز ظهر و عصر را مىگزارند و به مكه باز مىگردند. عرفه، بيرون از حريم حرم قرار دارد. ازاينرو، حجاج فرمان يافتهاند پيش از حاجىشدن، به بيرون حرم بروند، خود را تزكيه كنند، خود را با عبادت پاك سازند، آنگاه دوباره خود را به حرم برسانند. براى همين تزكيهشدن است كه در روايتها آمده است: هيچكس نيست كه در روز عرفه در عرفات حضور يابد و گناهش بخشوده نگردد و حاجتروا نشود. پس تو اى حاج! عرفه را بشناس و خودت را نيز! آنگاه خواهى ديد كه چگونه خدايت، خود را به تو خواهد شناساند. اى حاج! اين دم را درياب كه تو در عرفه، دوباره از مادر زاده خواهى شد به همان پاكى و معصوميت. چشمانت را با خون دل بشوى،
1) تحليلى از مناسك حج، ص 103.
ص83
نگاهت را پاك كن، بىشك، او را خواهى ديد. مىگويند او در روز عرفه بر خاك عرفات سر بر سجود مىنهد و خداى جهانيان را مىستايد؛ آنكه جهان در انتظار اوست. سلام هيچ سلامدهندهاى را بىپاسخ مگذار، شايد او يوسف زهرا 3 باشد كه سر از پرده غيبت برون آورده است.
در عرفات، كوهى به نام «جبلالرحمه» وجود دارد كه مىگويند ابراهيم حنيف و هزار پيامبر ديگر بر فراز آن نماز خواندهاند. اين كوه با ستونى سنگى، بر فراز عرفات خودنمايى مىكند. حسين (ع) در كنار همين كوه مناجات عرفه را در گوش زمين و زمان زمزمه كرد، چنانكه اگر گوش جان به خاك عرفه بسپارى، هنوز نواى حزين او را خواهى شنيد.
«سيدالشهدا (ع)، از خيمه خود بيرون آمدند، با گروهى از اهل بيت و فرزندان و شيعيان؛ با نهايت تذلل و خشوع. پس در جانب چپ كوه ايستادند و روى مبارك را به سوى كعبه گردانيدند و دستها را برابر رو برداشتند، مانند مسكينى كه طعام طلبد و اينچنين آغاز فرمودند:
الحَمدُ لله الَّذِي لَيسَ لِقَضائِهِ دَافع وَلا لِعَطائِهِ مَانِع
». (1)
1) مفاتيحالجنان، ترجمه: شيخ عباس قمى، ص 531.
ص84
عرفات، سرزمين غريبى است. در شأن اين سرزمين، همين بس كه امام حسين (ع)، وارث آدم، دعاى عرفه را در اين مكان خواند.
عدهاى عكاس عرب، با شتران بزك كرده، حجاج را براى گرفتن عكس فرا مىخوانند. از كنار آنها عبور مىكنيم و پاى در قدمگاه حسين (ع)، از جبلالرحمه بالا مىرويم. بر فراز اين كوه نماز مىخوانيم. در دل آرزو مىكنم روز نهم ذىالحجه هنگام اوجگيرى آفتاب، به اين سرزمين درآيم و با غروب خورشيد، رهسپار مشعر شوم. بايد روز عرفه اينجا بود، خود را شناخت، حسين (ع) را دريافت و آنگاه به خداى كعبه انديشيد.
ساعت 45: 9؛ مشعر: محل شعور، سرزمين مزدلفه، قرارگاه حجاج پس از عرفات، محل گزاردن نماز مغرب و عشاء و صبح روز دهم، محل و جمعآورى سنگ براى دفع شياطين، سرزمينى سنگلاخ. آرى، شعور از پس شناخت مىآيد و تا شناختى نباشد، شعورى در كار نيست. نخست خودت را بشناس، آنگاه خدايت را درياب؛ اين روال حج است. شب عيدت را صرف بيتوته جمعآورى سنگريزه كن كه فردا مأموريت
مهمى دارى! اگر امشب را دريابى، همه عمر آسودهاى. اگر چونان ابراهيم، مسلح به سوى شيطان بروى، ديگر قصد تو نخواهد كرد. از آرامش شب و تاريكىاش استفاده كن و فردا؛ روز بزرگ، روز عيد، فقط از
ص85
آن خدا باش. سلاحت را اينجا بجوى، با همان ويژگىهايى كه گفتهاند؛ گرد، صيقلى، كوچكتر از گردو! براى دشمنى چنان بزرگ، بايد سلاحى محكم داشت؛ از جنس سنگ. هنگامى كه وقت مىگذارى تا سنگ جمع كنى، بينديش كه چرا؟ آنگاه بزرگى و شكوه اين مبارزه را خواهى يافت. تمام شب را سلاح جمع مىكنى تا روز رو در روى دشمن بايستى. همين كار را در زندگى روزمرهات، خارج از مكه نيز بكن؛ شب به تهجد و جمعآورى سلاح با عبادت بپرداز و روز به پيكار با شيطان؛ همو كه به عزت پروردگار سوگند خورد همه را گمراه كند، مگر پرستندگان خالص را. پس سنگ جمع كن و بينديش تا خالص شوى مخلص شوى! آنگاه شيطان براى هميشه از تو نوميد مىگردد.
ساعت 30: 10 به سرزمين منى مىرسيم؛ زمينى گسترده با چادرهاى فراوان. اين چادرها، هر سال در موسم حج، حدود دو ميليون زائر را در خود جاى مىدهد. چادرهاى سپيد منى در لابهلاى كوهها، مناظر بديعى را بهوجود آورده است. از خيابانى عبور مىكنيم. در هر دو طرف خيابان، اين چادرها برپاست. درسمت چپ، «مسجد الخيف» قرار دارد. گويند: ابراهيم (ع) و بسيارى از پيامبران در اين مسجد نماز گزاردهاند. به دليل بسته بودن مسجد، نمىتوانيم به آنجا برويم. اتوبوسها از زير پل دور مىزنند، سه جمره در پيش است؛ جمره اولى، جمره وسطى و
ص86
جمره عقبى.
آيا اينها نماد شيطان هستند؟! اينها كه هيچ نيستند، تنها سه ستون آجرى فقط همين!
حاجيان بايد در اين مكان، به سنت ابراهيم (ع)، در برابر هر شيطانى بايستند، نه بگويند و سنگى پرتاب كنند. هر بار هفت سنگ، در مجموع هفتاد سنگ. «در نخستين حمله، آخرين شيطان، عَقَبى را بزن، آخرى كه افتاد، اولى و دومى ديگر قادر نيستند، بر روى پاى خود بايستند. اين آخرىاست كه اولى و دومى را بر پا مىدارد.» (1)پس از آن حاجيان رهسپار قربآنگاه مىشوند، قربانى مىكنند و حج و عيد خود را جشن مىگيرند.
اسماعيل (ع) دراز مىكشد، ابراهيم (ع) در چشمان پسر با دقت مىنگرد، مىخواهد بداند پسر از ته دل گفته:
(يا ابَتِ افعَل مَا تُؤمَر)
(صافات: 102)، يا ترس وجود او را فرا گرفته است. اسماعيل نگاه از نگاه پدر مىگيرد و مىگويد: پدر! آنچه را مأمورى انجام بده، چرا ترديد دارى؟
نمىترسى، مطمئنى؟
هيچگاه اينقدر مطمئن نبودم. دستانم را ببند، به چشمانم نگاه نكن، يك لحظه بيشتر نيست و رستگارى ما در گرو اين يك لحظه است. پدر! نگاهم نكن! با نگاه تو من
1) تحليلى از مناسك حج، صص 141- 142.
ص87
هم سست مىشوم. خودت كه ديدى، مادر را به زور راضى كردم در پى ما نيايد. زود باش اگر خيلى دير كنى، ممكن است او نيز از راه برسد و ديگر نتوانى وظيفهات را انجام دهى. تو را به خدا زود باش پدر!
بغض گلوى ابراهيم (ع) را مىفشارد. سكوت مىكند تا اسماعيل (ع) صداى لرزان او را نشنود. با ريسمانى كه همراه آورده است، دست و پاى اسماعيل (ع) را مىبندد، سرش را رو به آسمان بلند مىكند، سكوتى مبهم فضا را آكنده است. ابراهيم (ع) خنجر از نيام مىكشد. تيغه تيز خنجر زير نور آفتاب برق مىزند. اسماعيل (ع) رويش را از پدر برمىگرداند، نمىخواهد با نگاه كردن، اين پيامبر دلسوخته خدا را عذاب دهد. ابراهيم خنجر را در مشتش مىفشارد، زانو مىزند و با صدايى خشدار، آرام مىگويد: اسماعيل، پسرم! آمادهاى؟ اسماعيل (ع) بدون آنكه پشت سرش را نگاه كند، محكم پاسخ مىدهد: بله، پدر!
ابراهيم (ع) با دست چپ گردن پسر را بالا مىآورد، اشك امانش را مىبرد. يادش مىآيد چقدر براى
به دنيا آمدن اين فرزند، منتظر بوده و خداوند اسماعيل را در پيرى به او ارزانى داشته است. حال بايد او را قربانى كند؛ زيرا خدايش اينگونه خواسته است. خنجر را بر گلوى اسماعيل (ع) مىنهد، ناگهان مردى فرياد مىزند: نه، نه. ابراهيم اطرافش را مىنگرد. مرد در جمره اولى ايستاده
ص88
است و مىگويد: ابراهيم! من فرشته خدا هستم. اين كار را نكن! تو نبايد فرزندت را قربانى كنى، ابراهيم در صورت مرد دقيقتر مىشود، ناگهان خنجر را مىاندازد دستش را بر زمين مىكشد، نخستين سنگى را كه به دستش مىخورد، برمىدارد و با صداى بلند مىگويد: پناه مىبرم به خدا از [شر] تو و سنگ را به سوى او پرتاب مىكند و مرد محو مىشود. ابراهيم (ع)، دوباره به فكر فرومىرود. اين بار شيطان در مكان جمره وسطى ظاهر مىشود و مىگويد: «ابراهيم منصرف شو، خدايت تو را فريب مىدهد!» ابراهيم (ع) اينبار ترديد نمىكند، سنگى برمىدارد، به سوى او پرتاب مىكند و شيطان نيست مىشود.
ابراهيم (ع)، خنجر برگلوى اسماعيل (ع) مىنهد. ديگر بار، شيطان در جمره عقبى ظاهر مىشود و مىگويد: «ابراهيم! اين كار را نكن، پشيمان مىشوى!» ابراهيم (ع) به سرعت خنجر را بر زمين مى اندازد و سنگى پرتاب مىكند. شيطان نابود مىشود و ابراهيم مىماند؛ پيروز و سرفراز.
خليلالرحمن، بار ديگر خنجر بر گلوى پسر مىگذارد، بسمالله مىگويد، خنجر را مىكشد، ولى نمىبرد، دوباره مىكشد، باز هم نمىبُرَد.
ص89
آن را بر سنگ مىكشد، سنگ دو پاره مىشود .... دوباره خنجر را بر گلوى اسماعيل (ع) مىنهد، بسمالله الرحمن الرحيم مىگويد و مىكشد، ولى باز هم نمىبرد .... ناگهان سكوت وهمانگيز منى با صداى خوش جبرئيل در هم مىشكند. ابراهيم و اسماعيل هر دو نيمخيز مىشوند و جبرئيل را مىبينند كه مىگويد: سلام بر ابراهيم! من فرشته خدا جبرئيل هستم. خداوند من بر تو و پسر بزرگوارت درود مىفرستد و اين گوسفند را به عنوان هديه براى تو فرستاده است تا آن را به جاى فرزندت قربانى كنى. بشارت باد شما را كه خداوند، قربانى شما را پذيرفت و شما را از رستگاران و درستكرداران قرار دارد! چه بسيار آدميانى كه به پيروى از شما در اين مكان، شيطان مغضوب را رمى و به ياد قربانى بزرگِ منى، اسماعيل (ع) قربانى خواهند كرد.
ساعت 11 جبلالنور؛
«يا نورَ النّور يا مُنَوّر النّور يا خالِقَ النّور يَا نورُ يا قُدّوس يا اوَّلَ الاوَّلينَ وَيا آخِرَ الآخِرين».
جبلالنور، غار حراء، مهبط وحى، همين رو بهروست، پشت آن ساختمانهاى بلند و سر برآورده. به آن بالا بنگريد و چشمهايتان را با نور شستوشو دهيد!
با چند تن از دوستان تصميم مىگيريم به بالاى جبلالنور برويم. گرماى هوا طاقت فرساست، خيلىها در
ص90
اتوبوس مىكوشند ما را منصرف كنند، ولى مگر مىشود تا اينجا آمد و غار حرا را نديده، بازگشت؟ نه، من كه نمىتوانم. دوستان هر چه آب در بطرىهايشان بود، به ما دادند و ما به راه افتاديم. گرما با سرعت به ما
هجوم مىآورد، ولى ما مصمم بوديم اين راه را تا پايان برويم. بطرىهاى آب در همان نيم ساعت اول تمام شد. قسمتهايى از راه به دست افرادى از كشور پاكستان به صورت پله پله درآمده بود و عبور بسيار راحت بود. بر فراز كوه كه رسيديم، هيچ نديديم. عدهاى در حال بازگشت از غار بودند. از آنها پرسيديم چگونه مىتوان به غار رسيد؟ گفتند: بايد از جانب ديگر كوه چند مترى پايين برويد، از آنجا غار پيداست. به همان جانب به راه افتاديم.
واى خداى من! تنها دو تخته سنگ بر روى هم افتاده، معبد و عبادتگاه برترين خلق خداست؟! يكباره همه شكوه و عظمت ديرها و معابد بزرگ تاريخ از نظرمان محو شد. در سايبان دو تخته سنگ نيز مىتوان خدا را يافت، همانگونهكه حضرت محمد (ص) يافت.
اينجا ديگرآدمى مالك چشمها و اشكهايش نيست. هر چند اينجا هيچگونه مصيبتى روى نداده كه ديدگان، اشك بار باشد و مرقد نبى و وليى نيست، ولى همينجاست كه خدا با برگزيده خود سخن مىگويد؛ غار حراء بر فراز جبلالنور.
آنچه آرزوى ديدارش را داشتهام و در اين ظهر سوزان
ص91
تابستان، به شوقش راهى دشوار را درنورديدهام، دو تختهسنگ بيش نيست. به راستى چه چيز دلم را شيفته اين سادگى مىكند؟! بىترديد، دليل اين همه شگفتى، معنويت حاكم بر اين مكان است و هالهاى از الوهيت كه همچنان برفراز آن مىدرخشد.
كوهستان خاموش است. گويى هنوز مدهوش نيايشهاى غريبانه مردى است كه دور از نيستان
خويش، نىوار، سوگ سوزناك جدايى سر داده و با معبود خود راز و نيازى عاشقانه دارد.
سكوت ارمغان اين كوهستان خاموش به زوار شيفته خويش است. شيفته اين مكان مىشوم و خدا را به بزرگى مىستايم. عرق از پيشانى مىگيرم و لحظهاى در سايهسار غار مىنشينم. يكباره صداى اللهاكبر مؤذن مسجد نزديك جبل النور، فضاى كوه را پر مىكند. نگاهى به ساعتم مىاندازم، صعودمان يك ساعت طول كشيده است. چهار مرد عرب نيز براى زيارت به اين مكان آمدهاند كه با شنيدن صداى اذان، يكى از آنها به عنوان پيش نماز مىايستد و سه نفر ديگر زير آفتاب گرم ظهر به او اقتدا مىكنند و نمازشان را به جماعت مىگزارند. كمى منتظر مىشويم تا آنها نمازشان را بخوانند. با رفتن آنها سكوت، دوباره به كوهستان باز مىگردد. با باقىمانده آب بطرى وضو مىگيريم و تك تك در سايهسار غار، رو به خداى
ص92
كعبه به نماز مىايستيم. از لابهلاى سنگهاى مقابل دهانه ورودى غار، باد خنكى صورتم را نوازش مىدهد. كمى جلوتر مىروم تا خنكاى آن را به جان دربركشم كه از آنجا منارههاى بلند مسجد الحرام را مىبينم.
از غار بيرون مىآيم. با خود مىانديشم شايد سكوت اين كوه دورافتاده و بىسكنه، محمد (ص) را از شنيدن صداى جبرئيل به هراس مىافكند؛ هراسى كه محمد (ص) را به دريافت دو لقب ايُّهَا المُدَّثِّر (1)و ايُّها المُزَّمّل (2)
مفتخر ساخت، چنانكه خود مىگويد: «وقتى نخستين نداى جبرائيل را شنيدم، از غار بيرون آمدم و عظمت او را چنان ديدم كه گويى پايى در مشرق و پايى در مغرب داشت. اگر تمامى درياهاى عالم مُركب شوند و تمامى درختان جهان قلم، نمىتوانم عظمت او را بيان كنم».
قرآن همراهم را مىگشايم و شروع به خواندن مىكنم: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ) (علق: 1)؛ اولين آيه وحى شده به رسول خدا (ص) و نشانهاى كه به آدمى درس خودشناسى مىدهد كه از كجا آمده است و آمدنش بهر چيست؟ آرى، محمد در اين كوهستان بكر و دورافتاده، نخست به نفس خويش و سپس به خداى خود عارف گشت. چه مكان عجيبى است اينجا، چند تخته سنگ و اين همه معنويت؟!
ص93
بسيارى از كسانى كه التماس دعا گفتهاند، در برابرم مجسم مىشوند و از خداوند براى همه آنها طلب خير مىكنم.
ساعتى بر فراز جبلالنور مىمانيم و سپس با بوسيدن سنگهاى قدمگاه پيامبر اكرم (ص) عزم، بازگشت مىكنيم. تمامى راه بازگشت در سكوت مىگذرد و من تنها به مهمانى خداوند مىانديشم. كه اينگونه دعوتمان كرد و برفراز دورافتادهترين كوههاى جهان، خوانى برايمان گسترد كه گمان نمىكنم كسانى كه درخنكاى شب، آن راه را پيمودهاند، چنين بهره و نصيبى برده باشند.
خداوندا! تو برفراز جبلالنور با ما چه كردهاى كه ديگر اين آفتاب سوزان ظهر تابستان، برجانمان كارگر نيست؟
خداوندا! تو را سپاس كه سورى چنين شكوهمند و سفرهاى چنين گسترده براى ما تدارك ديدى و پايمان را به خانهاى گشودى كه ديگر از آن گزيرى نيست. خوشا خانهاى كه صاحبش تويى و خوشا ميهمانىاى كه تو ميزبانش باشى!
صنما تو همچو شيرى، من اسير تو چه آهو
به جهان كه ديده صيدى كه بترسد از رهايى؟
تو اى محمد! اى پيامبر امى! چه را ه دشوارى تا رسيدن به «خواندن» (1)گذراندهاى، خدا مىداند؟!
1) مقصود جملهآغازين سوره علق؛ يعنى «اقرأ» است.
ص94
ص95
آخرين روز حضور در مكه، خود را براى آخرين طوافها و دعاها و نيايشها آماده مىكنيم. دوباره باران گرفت؛ آن هم چه بارانى. خدايا! چگونه شكر نعمتهايت را بگزاريم كه اينگونه ما را از لطف و محبت خويش بهرهمند كردهاى؟ دو طواف زير باران، به نيابت از همه آرزومندان، نماز طواف پشت مقام ابراهيم (ع)، سجده بر آب، گرفتن پرده بارانخورده و معطر كعبه در دست و نالهاى كه در هاى هاى قطرههاى باران گم مىشود. داخل حجر اسماعيل (ع) و زير ناودان طلا نمىتوان رفت. شرطهها بر بالاى حجر اسماعيل ايستادهاند. آنها را رها كن! خداى كعبه را درياب كه همين نزديكى است، نزديك به تو.
ص96
ساعت 30: 22 دوباره مسجدالحرام و لحظهاى پايانى حضور. پنج طواف، سى و پنج بار گرد معشوق مىگردم و هر هفت دور را به نمازى به پايان مىبرم. لحظات پايانى حضور است و شب از نيمه گذشته.
ص97
ساعت 30: 2 بامداد، مسجدالحرام؛ آخرين طواف را انجام مىدهم (طواف وداع). نماز طواف و شكر مىخوانم. گفتن خداحافظ برايم سخت است، خداحافظى نمىكنم. خدايا! بخواه كه دوباره بيايم، دوباره نه، چندين باره. خدايا! به قدر فضلت بخواه كه بيايم كه خوب مىدانم فضل تو بىنهايت است.
چشم از كعبه برنمىدارم. به رسم احترام، به عقب گام برمىدارم. از پلهها بالا مىروم
و در همان جايى كه براى نخستين بار، چشمم به كعبه افتاد، سر بر سجده، مىنالم:
اى شاه عالم سوز من، اى ماه جان افروز من
اى سوز من، اى ساز من، كى بينمت بار دگر؟
ساعت 11 صبح، آسمان؛ لحظاتى پيش، هواپيما از باند
ص98
فرودگاه جده برخاست و من با حسرت، سرزمينى را كه؛«در نَوَشتهام، به وداع فرا پشت مىنگرمفرصت كوتاه بود ...،اما يگانه بود و هيچ كم نداشتبه جان، منت پذيرم و حق گزارم». (1)
1) در آستانه، صص 23- 24.
ص99
ادعيه و زيارات مدينه منوره، تهيه و تنظيم: على حبيباللهى، چاپ چهارم، نشر مشعر، 1380 ه. ش.
تاريخ تحليلى اسلام، سيد جعفر شهيدى، چاپ پانزدهم، مركز نشر دانشگاهى، 1373 ه. ش.
تاريخ جهانگشاى، عطا ملك جوينى، به اهتمام: محمد قزوينى، دوره سه جلدى، مطبعه بريل، 1911 م.
تحليلى از مناسك حج، على شريعتى، چاپ دوازدهم، انتشارات الهام، 1379 ه. ش.
خسى در ميقات، جلال آل احمد، چاپ هفتم، انتشارات فردوس، 1379 ه. ش
در آستانه، احمد شاملو، چاپ اول، انتشارات نگاه، 1376 ه. ش.
ص100
7.ديوان حافظ، تصحيح غنى- قزوينى، چاپ اول، انتشارات جامى، 1370 ه. ش.
9.زندگانى فاطمه زهرا (س)، تهيه و تنظيم: سيد جعفر شهيدى، چاپ دهم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368 ه. ش.
11.صحيفه سجاديه، ترجمه: حسين انصاريان، چاپ دوم، انتشارات پيام آزادى، 1378 ه. ش.
12.عصمت سبز (مجموعه شعر)، تهيه و تنظيم: ابراهيم سنايى، چاپ اول، قم، نشر روح، 1375 ه. ش
13.كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى، مقدمه: سعيد نفيسى، چاپ سوم، نشر چكامه.
14.كليات شمس، جلالالدين مولوى، تصحيح: استاد فروزانفر، دوره ده جلدى، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، 1363 ه. ش.
15.كليله و دمنه، نصرالله منشى، تصحيح: عبدالعظيم قريب، چاپ ششم، انتشارات سعدى و بوستان، 1369 ه. ش.
16.گزيدهسفرنامه ناصر خسرو، تهيه و تنظيم: نادر وزينپور، چاپ يازدهم، انتشارات علمى فرهنگى، 1373 ه. ش.
17.گزيده مرصادالعباد، محمدامين رياحى، چاپ نهم، انتشارات علمى، 1375 ه. ش.
ص101
18.مبانى عرفان و احوال عارفان، تهيه و تنظيم على اصغر حلبى، چاپ اول، انتشارات اساطير، 1376 ه. ش.
19.مثنوى معنوى، جلالالدين مولوى، تصحيح: نيكلسون، به اهتمام: نصرالله پورجوادى، دوره 4 جلدى، چاپ دوم، انتشارات امير كبير، 1373 ه. ش.
20.معلقات سبع، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، چاپ چهارم، انتشارات سروش، 1377 ه. ش.
21.مفاتيحالجنان، شيخ عباس قمى، كتابفروشى محمد حسن علمى.
منطقالطير، عطار نيشابورى، تصحيح: سيد صادق گوهرين، چاپ يازدهم، انتشارات علمى فرهنگى، 1374 ه. ش.
نيايش، تهيه و تنظيم: على شريعتى، چاپ ششم، انتشارات الهام، 1375 ه. ش.
24.هشت كتاب، سهراب سپهرى، چاپ سوم، انتشارات طهورى، 1380 ه. ش.