ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پدیدآور:رمضان در تاریخ (حوادث تاریخی) [کتاب]/ صافی گلپایگانی.
وضعیت ویراست:[ویراست۲؟].
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، ۱۴۳۴ق.= ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۲۵۵ص.؛ ۵/۱۴×۲۱ سم.
شابک:۶۵۰۰۰ ریال:978-600-5105-72-8
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۲۴۵] - ۲۵۵؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:اسلام -- تاریخ
موضوع:شیعیان -- تاریخ
رده بندی کنگره:BP۱۴/ص۲ر۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۲۴۸۴۳۶
بسم الله الرحمن الرحیم
رمضان در تاریخ (حوادث تاریخی)
حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی
سرشناسه: صافی گلپایگانی، لطف الله، 1298 -
عنوان و نام پدیدآور: رمضان در تاریخ (حوادث تاریخی) / صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر: قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالعالی، 1392
وضعیت ویراست:] ویراست 2 [.
مشخصات ظاهری: 261 ص.
شابک: 65000 ریال 8-72-5105-600-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع: اسلام -- تاریخ
موضوع: شیعه -- تاریخ
ردهبندی کنگره: 8 1392 ر 2 ص / 14 BP
ردهبندی دیویی: 297/076
شماره کتابشناسی ملّی: 3248436
دفتر تنظیم و نشر آثار
نام کتاب: رمضان در تاریخ (حوادث تاریخی) *
مؤلف: حضرت آیتالله العظمی لطفالله صافی گلپایگانی مدظله الوارف *
چاپ اول: شوالالمکرم 1434 / تابستان 1392 *
شمارگان: 3000 *
بها: 6500 تومان *
شابک: 8-72-5105-600-978 *
سایت الکترونیکی: www.saafi.net www.safi.ir *
پست الکترونیکی: saafi@saafi.net *
آدرس پستی: قم / انقلاب 6 / پلاک 181 *
تلفن: 37723380 (025) *
مقدّمه 11
فصل اول: بیعت با ولایتعهدی امام رضا علیه السلام 13
دین و سیاست 19
بسیج افکار علیه حکومت بنیعبّاس 19
نقشۀ مأمون 22
وظیفه امام علیه السلام 24
حکمتها و فواید بیعت امام رضا علیه السلام 24
انقلاب فکری در عصر مأمون 26
اعتراف بنیعبّاس به حقّانیّت اهلبیت علیهم السلام 28
استقبال مردم از امام رضا علیه السلام 31
نگرش امام رضا علیه السلام به موضوع ادیان مختلف 35
حدیث سلسلةالذهب 37
فصل دوم: وفات جناب ابوطالب علیه السلام 43
مختصری از فضایل ابوطالب علیه السلام 49
فصل سوم: وفات حضرت خدیجه علیها السلام 59
شخصیّت خدیجه علیها السلام 62
فصل چهارم: حدیث اخوّت 75
عقد اخوّت بین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله 91
تکرار عقد اخوّت 93
موضوع مهمّ و جالب 93
عقد اخوّت بین پیامبر و علی علیهما السلام 95
فصل پنجم: ولادت و زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام 99
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام 103
القاب و کنیه امام علیه السلام 105
فضایل امام علیه السلام 105
شرفِ نَسَب 107
علم امام حسن مجتبی علیه السلام 108
مکارم اخلاق 112
پند بیرنجش 112
ترس از عذاب الهی 113
محّبت امام علیه السلام به مردم 115
امام علیه السلام میهمان خانه خدا 116
جلالت امام علیه السلام 116
امام علیه السلام، نمایش رحمت الهی 117
محبّت، پاسخ جسارت 118
حلم امام علیه السلام 119
سخاوت امام علیه السلام 120
بخشش، پیش از ابراز نیاز 122
پاداش امام علیه السلام به غلام 122
اهمّیّت امام علیه السلام به زندگی مردم 123
زهد امام علیه السلام 123
هیبتِ امامت 125
اسرار صلح حضرت مجتبی علیه السلام 126
مرد مصلح 136
علل و اسرار صلح 136
اجرای حکم الهی 136
ضعف و تفرقه در سپاه امام حسن علیه السلام 140
اوج انحطاط اخلاقی مردم 141
خطر سقوط اسلام و کشورهای اسلامی 142
فریب مردم توسّط معاویه 142
برخورد با سیاستِ مکر و حیله 143
سیاستِ اسلامی امام علیه السلام 144
مهمترین شرایط صلح 149
فصل ششم: ولادت حضرت امام جواد علیه السلام 151
شخصیت حضرت امام جوادعلیه السلام 153
امامت در کودکی و کمی سن 156
فصل هفتم: غزوه بدر 163
قرآن و غزوه بدر 169
پرچمدار و قهرمان نمونه جنگ بدر 175
قهرمانان دیگر 179
نمونهای از مساوات اسلامی 179
درسهای غزوۀ بدر 181
فصل هشتم: فتح مکه و حوادث آن 193
خانه کعبه 201
بتپرستی و پیکرهپرستی 203
علی علیه السلام بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله 205
عفو و گذشت بینظیر در تاریخ 205
اعلان ِآزادی و مساوات حقوقی 209
فصل نهم: شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام 213
وصی و خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله 215
سیرۀ شیخین اعتبار ندارد 223
زمامداری حضرت علی علیه السلام 234
مدح و ثنای بیمورد 237
سند افتخار بشریّت و زندهترین برنامه زمامداری 239
یادی از آیتالله بروجردی قدس سره 239
کتابنامه 245
آثار حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی مدظلهالوارف در یک نگاه 257
لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ1
«بهدرستیکه در داستانهای آنها، عبرتی برای خردمندان است».
یکی از اعمال پرفیض و برکت که وسیلۀ ترقی و کمال بشر است و در آیات شریفۀ قرآن مجید و روایات و احادیث، از آن مدح بسیار شده، تفکّر است.
تفکر در خلق آسمان و زمین و نظامات عالم خلقت و اسرار آفرینش؛ تفکر در حوادث، اتفاقات و تحولات روزگار؛ تفکر در گذشت عمر و پرونده اعمال و بالأخره تفکر در ماه مبارک رمضان، توأم با انجام وظایف و برنامههای دیگر، سبب قوّت ایمان و رشد شعور اسلامی و برداشت فواید تربیتی، اخلاقی و اجتماعی بیشتر است.
تفکر در معانی آیات قرآن، و مضامین دعاها، تفکر در اوضاع
اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مسلمانان، و تحولات جهان اسلام از ماه رمضان گذشته تا حال برای تعیین برنامه کار تا ماه رمضان آینده، و ازجمله تفکر در حوادث تاریخی این ماه برای عبرت و موعظه.
کتاب حاضر، شرح و تحلیل و درسهایی از چند حادثه از حوادث تاریخی این ماه مبارک است که بهمنظور تقویت درک مذهبی و رشد افکار و بیدار شدن احساسات اسلامی نوشته شده است.
امید است مطالعه آن برای عموم، بهخصوص نسل جوان، در این ماهِ خدا سودمند واقع شود.
ان شاء الله تعالی
29 جمادیالاولی 1392 هجری قمری
لطفالله صافی گلپایگانی
از حوادث و اتّفاقات تاریخی که در ماه مبارک رمضان به وقوع پیوست، بیعت با ولایتعهدی حضرت امام علی بن موسی الرّضا علیهما السلام بود؛ که بنا به نقل شیخ مفید و دیگران در روز اول ماه رمضان سال 201 هجری صورت گرفت.(1)
هرچند در روز آن بین مورخان و محدثان اختلاف وجود دارد، برخی آن را روز اول ماه رمضان، برخی روز دوم، برخی چهارم، برخی ششم و برخی هفتم رمضان ذکر کردهاند که به نظر میرسد علت اختلاف از آن جهت باشد که پذیرش ولایتعهدی آن حضرت در اول ماه رمضان بوده و بیعت رسمی با آن امام علیه السلام در ششم و هفتم ماه رمضان صورت گرفته است.
برای اطلاع از اقوال رجوع کنید به: یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 488؛ طبری، تاریخ، ج 7، ص 139؛ صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 274؛ مفید، مسارالشیعه، ص 22؛ همو، الارشاد، ج 2، ص 261؛ طبرسی، اعلامالوری، ج 2، ص 85-86؛ ابنجوزی، المنتظم، ج 10، ص 94؛ ابناثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج 6، ص 326؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج 1، ص 264؛ اربلی، کشفالغمه، ج 3، ص 123؛ ابنکثیر، البدایة و النهایه، ج 10، ص 269؛ کفعمی، المصباح، ص 513؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص 128؛ ج 99، ص 43.
واقعه واگذاری ولایتعهدی به حضرت رضا علیه السلام از جانب مأمون یک نقشه سیاسی بود. مأمون برای فرونشاندن آتش انقلابات داخلی و تظاهر به حسننیّت و ارادت خود به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله که تا آن زمان از جانب حکومت بنیعبّاس و خلفای وقت، نظیر منصور، هادی و هارون، تحت شدیدترین فشارها و شکنجهها گرفتار بودند، اقدام به این عمل کرد.
1) (1)
ستمگریها و بدرفتاریها، ظلم و تعدّی بنیعبّاس، نسبت به آل علی علیه السلام که اهلبیت و ذرّیّه پیغمبر و از نزدیکترین افراد به آن حضرت و حامل علوم نبّوت میباشند، فزونی گرفته بود.
حبس در بدترین زندانها، شکنجههای شدید، آوارگی از وطن و مسکن، منعِ آب و نان، ضرب و شتم، هتک حرمت، کشتن با فجیعترین اشکال، نمونههایی از این سختگیریها بود.
آل علی علیه السلام هیچ تقصیری نداشتند، جز آنکه خیر و سعادت بشر را میخواستند و شیفته و دلباخته حق و خواستار عدالت و آزادی بودند و مردم، آنها را شایسته رهبری مسلمانان میدانستند و پیامبر صلی الله علیه و آله امّت را به آنها ارجاع داده تا دین، احکام و سایر مسائل شرعی را از آنها بیاموزند. مردم، آل علی علیه السلام را دوست میداشتند و آنان، مالک دلهای جامعه بودند.
در مقابل، بنیعبّاس افرادی ستمگر، ستمپیشه، غاصب، غارتگر بیتالمال و متجاوز بودند؛ خلافت اسلامی را مانند دوران بنیامیّه از مسیر خود خارج کرده و بدترین استبدادها و دیکتاتوریها را تشکیل دادند و آتش اختلافات نژادی و ملّی و عرب و عجم را بین مسلمانان روشن کردند؛ و برای آنکه مسلمانان از اصول اساسی اسلام و فهم حقایق قرآن بیاطّلاع باشند و به حقوق خود آشنا نشوند و بنیعبّاس بتوانند روش حکومتهای پیش از اسلام را مرتجعانه احیا نمایند، با
زبان عربی - که همان زبان اسلام و قرآن بود - به مخالفت برخاسته و از توسعۀ آن، در قلمرو کشورهای اسلامی جلوگیری کرده، زبانهای محلّی را رواج دادند؛ که حتّی میگویند: به «ابومسلم» دستور دادند:
هرچه عربزبان در خراسان است، از بین ببر؛ زیرا آنهایی که به زبان عربی آشنا نباشند و نتوانند مفاهیم و مقاصد قرآن را به طور مستقیم از قرآن بگیرند، طبعاً به آن وضع حکومت پر از تجمّلات و دستگاه عریض وطویل خلافت، مانند یک مسلمان آزاد و قرآنی، با نفرت و بغض نمینگرند.
بنابراین، مأمون از کسانی بود که زبان فارسی را رواج میداد و به شعرای پارسیزبان جایزه اعطا میکرد؛ نه برای اینکه به فرهنگ و زبان پارسی علاقه داشت؛ بلکه برای اینکه جنگ عرب و عجم را به راه بیندازد و با جانبداری از یک گروه، حمایت آنها را جلب، و گروه دیگر را بکوبد؛ زیرا ایجاد تفرفه بین ملل عرب و عجم و رواج دادن تعصّبات باطل و ملّت را رودرروی هم قرار دادن، برای نگاهداری پایههای حکومتی که برخلاف احساسات عموم رفتار میکرد، راه مؤثّری بود.
یکی از خیانتهایی که بنیعبّاس به اسلام روا داشت، همین بود که جامعه مسلمانان را از یکپارچگی خارج ساخت و بین آنان اختلاف ایجاد کرد و در حقیقت قیامهایی را که علیه دستگاه خلافت در ایران و
کشورهای دیگر آغاز شد، پایهریزی کردند؛ مردمان دلسوز و فهمیده را مجبور به سکوت، و جاسوسان آنها جامعه را از امنیّت محروم کرده بودند.
بهاینعلل، مردم آنها را دوست نمیداشتند و ستمهای آنها به آل علی علیه السلام دلها را از آتش اندوه میسوزانید.
عکسالعمل مردم در برابر اعمال ناهنجار بنیعباس، افزون شدن علاقه آنان به رهبران و امامان اهلبیت علیه السلام بود. ولی حکومت که فقط بر پایه زور پایدار مانده بود و به سرنیزه و تهدید و ارعاب اتّکا داشت، بر شدّت عمل خود میافزود و دستهدسته سادات جوان و پیر و هواخواهان حکومت آزاد اسلامی را به شهادت میرساند و یا زندهبهگور میکرد و یا اینکه در سیاهچالها میانداخت.(1)
ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین بهطورمفصل از این جنایات پرده برداشته است.
آل علی علیه السلام آزادیخواه و طرفدار حکومت حقّ و عدالت اسلامی برمبنای قرآن و سنّت نبوی بودند و مرور زمان ثابت کرد، بنیعبّاس کسانی نیستند که بتوانند رهبری مسلمانان را عهدهدار باشند.
تفکیک سیاست از دیانت و دین از دنیا هم ممکن نبود تا بنیعبّاس بگویند ما سیاست را اداره میکنیم و آل علی علیه السلام دیانت را؛ بنابراین، اگر از جنبه دینی و معنوی کم و کاستی داشته باشیم و هر خلاف شرعی نیز مرتکب شویم، با سیاست و ریاست و حکومت مغایر نیست.
1) (1)
بنیعبّاس ناچار بودند خود را هم رهبر سیاسی و هم رهبر دینی بدانند؛ زیرا در اسلام، سیاست و دیانت از هم جدا نیست. دیانت یعنی همه چیز، تجزیه دین از سیاست و انفصال سیاست از دین، شعاری است که بیگانگان و دشمنان اسلام، از پشت آن، میخواهند اسلام را از حکومت در جوامعِ مسلمین معزول کنند و وحدت مسلمانها را از بین ببرند. این موضوع، یعنی تجزیه، فصل و جدایی دین از دنیا، خطرناکترین افکار ضدّاسلامی و مخالفِ صریحِ تعالیم اسلام، آیات و نصوص کتاب و سنّت است؛ بنابراین، بنیامیّه و بنیعبّاس هم نتوانستند آن را انکار کنند و خود را پیشوای مسلمین خواندند، بیآنکه واجد صفات رهبری باشند و اشکال وارد مخالفان آنها هم این بود که شما به شهادتِ اعمال و رفتاری که دارید و برای اینکه عالِم به معارف اسلام نمیباشید، واجد صفات رهبری نیستید و غاصب این مقام میباشید.
در اواخر حکومتِ دیکتاتوری هارون و آغاز حکومت مأمون، احساسات تودههای وسیع مسلمانان، علیه حکومت بنیعبّاس بهشدّت اوج گرفت و عکسالعمل در برابر کارها و اختناق افکار و سلب
آزادیهای فردی و دینی، در قلوب زیادشده و درحال انفجار بود.
جریان جنگ خونین «امین» و «مأمون» و آنهمه کشتار و اتلاف نفوس و نیز، قتل امین، ماهیّت این بازیگران صحنۀ سیاست را بیشازپیش فاش کرد.
مأمون، احساسات ملّی و قومی ایرانیان، و امین نیز احساسات ملّی و قومی عربی را وسیله ساخت و عالم اسلام را تجزیه کردند و احساساتی را که اسلام، سالها پیش از بین برده بود، زنده نموده و احساسات واقعی اسلامی را که مافوق این احساسات بود، نادیده گرفتند و مصالح عالیه اسلام را به مصالح شخصی خود فروختند.
اسلام، تعصّب نژادی، ملّی و قومی را لغو کرد و جنگ، برای پیروزی و برتری نژاد یا قوم و ملّت خاص را ممنوع نمود و تمام بشر را از هر قوم و ملّت، دعوت به اسلام و برادری کرد، ولی خلفای غاصب، عموماً این جهت را مراعات نکرده و از اختلافات، بهرهبرداری میکردند.
مسلمانان فهمیده و متفکّر، در گذشته و حال، این دقایق و نکات را درک کرده و از ضررهای رواج ملّیّتهای گوناگون در جامعه اسلامی اطلاع دارند؛ امّا قدرتهایی که از این افکار کهنه و پوسیده، برای بقای سلطه و حکومت خود استفاده میکنند، به نصایح بزرگان اسلام اعتنا ندارند.
مأمون برای اینکه به اوضاع آشفته سروسامانی بدهد و از عکسالعمل آنهمه جنایات و خیانتها، قتل سادات و اسراف بیتالمال، تا حدّی جلوگیری کند و خشم مردم را فرو بنشاند و خود را خیرخواه مسلمین و دور از مطامع سیاسی جلوه دهد؛ و به گفتۀ بعضی، اهلبیت علیهم السلام را طالب حکومت معرّفی کند؛(1)
به نظر ما این علّت، یک علّت معقول و منطقی برای اقدام مأمون نیست; زیرا حکومت و خلافت، حقّ شرعی حضرت رضا علیه السلام بود و قبول آن، از مقام آن حضرت چیزی نمیکاست; و مردم هم که به اهلبیت علیهم السلام متوجّه بودند، برای آنکه رهبری اسلام را حقّ شرعی آنان میدانستند و عقیده داشتند که پیشرفت اسلام در مسیر واقعی خود، وابسته به حکومت و رهبری امامان علیهم السلام است، که از جانب خدا و رسول، برگزیده و تعیین شدهاند و بدیهی است که هدف حکومت امامان، اصلاحات واقعی و تأمین عدالت اجتماعی و خیر و سعادت برای عموم است و هدف حکومت غاصبان و زورگویان، منافع شخصی و استبداد و استعمار است.
یا آنان را بهخاطر قبول منصب از دستگاه حکومت، در معرض اعتراض واقع سازد(2)و آن را دستاویزی برای شرعی بودن حکومت خود قرار دهد و مسلمانان و بسیاری از سران و خواصّ خود را که انتقال خلافت را به آل علی علیه السلام و اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و مقر شرعی آن، آرزومند و خواستار بودند و بلکه اصرار میورزیدند، ساکت و راضی سازد، دست به یک نیرنگ سیاسی وبازی تازهای زد، که هم خود را تبرئه و طرفدار حق معرّفی کند، و هم تشنّجاتی را که در گوشهوکنار و اطراف مملکت بود، آرام و موقعیّت حکومتش را که سخت متزلزل بود، مستحکم و استوار سازد.
مأمون درصدد برآمد که دست بهسوی خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله دراز کند، و بهترین و شایستهترین و عالمترین و پرهیزکارترین آنها را - که ازهرجهت میان مسلمانان، دارای حسن شهرت و مورد علاقه و ارادت عموم باشد و در بین بنیعبّاس و دیگران، نظیر و مانندی نداشته باشد - به عنوان ولیعهد انتخاب کند و او را در جریانها و وقایع و کارهایی که میشود، به قبول مسئولیت وادار سازد، و بهاصطلاح، عضو هیئتحاکمه قرار دهد.
این اقدام، ازیکسو، مردم را به آینده اسلام و مسلمانان، امیدوار میساخت و از سوی دیگر، حضرت رضا علیه السلام را در شمار هیئتحاکمهای که اکثریت آنها به ریاست مأمون، مورد اعتراض جامعه بودند، معرّفی میکرد و به گمان مأمون، طبعاً این موضوع، محبوبیّت حضرت رضا علیه السلام و ایمان و ارادت مسلمانان را به خاندان رسالت، کاهش میداد و از ناحیه دیگر هم، صدای کسانی را که به نام اهلبیت علیهم السلام، قیام و شورش میکردند، خاموش میساخت.
نقشۀ مأمون این بود که پس از اجرای این برنامهها و رسیدن به اهداف خویش مانند پدرانش - که آنهمه سادات، رجال و بزرگان اهلبیت را به شهادت رساندند - او نیز هر زمان که بخواهد و مصلحت سلطنتش اقتضا کند، امام رضا علیه السلام را از میان بردارد.
بنابراین برای اجرای اهداف شوم خود، «رجاء بن ابی الضحاک» را با گروهی از افسران ارشد، به مدینه طیّبه فرستاد تا هرطور که شده، امام علیه السلام را به خراسان بیاورند.(1)
طبری، تاریخ، ج 7، ص 132؛ صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 176، 194؛ قطب راوندی، الخرائج والجرائح، ج 2، ص 661؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص 91-95.
آنها نیز - به شرحی که در تواریخ است - امام علیه السلام را الزاماً و با احترام ظاهری، به «مرو» آوردند و مأمون، با تهدید به قتل، آن حضرت را به قبول ولایتعهدی مجبور ساخت؛ ولی امام علیه السلام رسماً با مأمون شرط گذاشت که در هیچ یک از امور مملکتی، مداخلهای نخواهد داشت؛ و با این عمل، مأمون را از اینکه بتواند امام علیه السلام را در جریانهای کشور رتقوفتق امور، عزل و نصب حکّام و امرا مسئول سازد، مأیوس کرد و بدینترتیب امام از اینکه در ردیف هیئتحاکمه باشند، جدّاً امتناع فرمودند.(2)
چنانچه میدانیم و نیز برحسب عقاید صحیح شیعه، همۀ ائمۀ هدی علیهم السلام در روش و رفتاری که در پیش گرفتند، تکلیف و وظیفهای را که از جانب خدا برای آنها معیّن شده بود، اطاعت میکردند، و در قیام، اقدام، سکوت و خانهنشینی، هدفی جز اطاعت خدا، ترویج دین، هدایت خلق و حفظ اسلام نداشتند.
حضرت رضا علیه السلام از نقشههای مأمون آگاه بود و میدانست که موضوع ولایتعهدی چیزی جز صحنهسازی و فریبکاری نیست؛ و حتی خبر دادند که چگونه این موضوع به پایان خواهد رسید و چگونه ولایتعهدی، مفهوم واقعی خواهد داشت، درحالیکه پیش از مأمون وفات خواهند کرد؟
هنگامی که امام قصدِ عزیمت از مدینه کردند، به خاندان خود اطلاع دادند که از این سفر باز نخواهند گشت و دستور دادند که برای ایشان، نوحهسرایی کنند.
بااینهمه، چارهای جز اجابت دعوت مأمون نداشتند و سفر خراسان را اختیار فرمودند.
دراینجا قصد نداریم درباره موجّه و مقبول بودن حرکت امام بهسوی خراسان بحثی به میان آوریم؛ چراکه از عهدۀ ما خارج است که در این
میادین و موشکافیها وارد شویم و در کار امام - که کردار و رفتار و گفتارش برای ما برطبق نصوص متواتر و حکم عقل، حجّت است؛ و آنچه فرمان دهد و انجام دهد، به امر خدا و دستور پیامبر صلی الله علیه و آله است - چونوچرایی به میان آوریم.
ای مگس! عرصۀ سیمرغ نه جولانگه توست عِرْض خود میبری و زحمت ما میداری!
هرگز اندیشههای کوتاه نمیتواند به نهایت این حقایق برسد؛ جاییکه نکتهها و حکمتها و باطن کارهای خضر بر کسی چون موسی پنهان بماند، باطن کار و اقدامات اولیای بزرگ خدا یعنی محمّد و آل محمّد علیهم السلام - که در وصف حالشان باید گفت: عِبادٌ مُکْرَمُونَ * لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (1)
انبیاء، 26-27؛ «آنها بندگان بزرگواری میباشند که هیچگاه از قول خداوند، پیشی نگرفته و همواره به فرمان او عمل میکنند». این آیه اگرچه در تنزیل، دربارة ملائکه است، ولی در احادیث متواتر، به معصومین علیهم السلام تأویل شده است.
- چهسان بر ما فاش و آشکار میشود؟بااینهمه، بهقدری که اندیشه، توانایی ورود در این عالم وسیع و دریای بیکران را دارد و تا آنجا که غوّاصِ عقل، به خود جرأت فرو رفتن به عمق این بحر ژرف و اقیانوس عمیق را میدهد، از حکمتها و فواید این بیعت، مختصری مینگاریم:
1) (1)
پس از اختناق شدیدِ دوران هارون و حبس طولانی حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام دست عموم شیعه و طرفداران حق، بهطور علنی و رسمی از دامن اهلبیت علیهم السلام کوتاه شد و آن مدرسه جهانی و مکتب علم و دانش و هدایتی که بهواسطۀ حضرت صادق علیه السلام افتتاح شده بود و خورشید جهان تابش به تمام عالماسلام، نور افشانی میکرد، بهواسطه فشار حکومت وقت، تعطیل گردید. و اگر فشار و اختناق، بیشتر ادامه پیدا میکرد، بهتدریج علوم آل محمّد علیهم السلام از دسترس مسلمانان خارج میشد؛ و با کنترلی که ازطرف حکومت، در تألیف و توزیع و نشر کتب و جمعآوری و نقل روایات برقرار بود و شیوخ و مجامع علمی، تحت مراقبت جاسوسان قرار داشتند، این مقدار از علوم اهلبیت علیهم السلام که بین محدّثین و علما منتشر شده بود، هم باقی نمیماند.
وجود یک آزادی ظاهری نیز برای مردمان آزادیخواه و شیعه، و فرقهای که اجرای کامل کتاب و سنّت را طالب بودند، فرصتی بسیار گرانبها بهشمار میرفت؛ چرا که در این فرصت، میتوانستند افکار خود را از نو منتشر نموده و جوانان و طبقهای را که در دوران اختناق هارونی و زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در مدارس و مجامع بنیعبّاس تربیت شده بودند، با افکار صحیح توحیدی و آزادیبخش اسلام، آشنا سازند و درضمن معرّفی مذهب شیعه، نهضتی
برای رساندن رسالت اسلام به تمام ملل اسلامی، برپا کنند.
ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام و گرایش ظاهری مأمون به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله این فرصت را در اختیار دانشمندان و محدّثان و شاعران شیعه قرار داد و اقداماتی که شیعه در آن فرصت، برای ادای رسالت اسلام و نشر علوم و فضایل آل محمّد علیهم السلام انجام داد، شاید بیسابقه یا کمسابقه بود.
در آن زمان، نشر علوم و احادیث اهلبیت علیهم السلام، رواج پیدا کرد فراگرفتن و ذکر احادیث و روایات اهلبیت علیهم السلام و نقل فضایل و سجایای اخلاقی آنها، معمول گشت.
شعرا، بهترین قصاید را در مدح اهلبیت و ائمه اطهار علیهم السلام و افشای ستمهایی که بر آنها روا شده بود و نیز مواقف و مشاهد آنها و طلب حق اهلبیت علیهم السلام سرودند؛ که تاکنون در ردیف بهترین و زیباترین اشعار ادبیّات عرب است؛ تا جایی که مأمون، شخصاً در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام قصیدهسرایی میکرد.
این اشعار - که متضمّن بیان حقِّ اهلبیت و فضایل و مناقب ایشان و فداکاریها و استقامت و ثبات آنها بود - یادآور خونهایی بود که برای اسلام ریخته شده و بیانگر ظلمهایی بود که هیئتهای حاکمۀ ستمگر در حقِّ اهلبیت علیهم السلام اعمال کرده بودند. و ازاینرو آن اشعار، ولایت و محبّت اهلبیت علیهم السلام را در دلها رشد میداد و همهجا منتشر و قرائت
میشد؛ و یقیناً اگر موضوع ولایتعهدی امام به میان نمیآمد، این نهضت وسیع ادبی و سیاسی و مذهبی، آغاز نمیشد.
بدیهی است این جریانها، عکسالعملهای شدیدِ ظلم هارون و حبس و زندانی کردن حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بود که در نهایت، مأمون را به تغییر سیاست ناچار ساخت و آن حبس و زندانِ طولانی و مظلومیّت، اهلبیت علیهم السلام را در حکومت مقتدر بنیعبّاس، به ظاهر، تا یکقدمی خلافت وسیع اسلامی، به دست خود بنیعبّاس جلو برد و اگر امام، روش دیگری پیش میگرفت و از راه انقلاب و جنگ و رودررو قرار گرفتن با مأمون وارد میشد، بیشک با موانع بسیاری روبرو میگردید؛ و بهعلّت فراهم نبودن اوضاع سیاسی و اجتماعی برای خلافت شخصی مانند آن حضرت، جبهه حق پرستان شکست میخورد و اختناقی شدیدتر از عصر هارون پیش میآمد؛ و این فرصت کذایی و بینظیر، برای انقلاب فکری از دست میرفت.
بسیاری از خلفای بنیعباس با همه دشمنی و حسادتی که با اهلبیت علیهم السلام داشتند، جستهوگریخته، فضایل اهلبیت علیهم السلام را نقل میکردند و آنها را وارث حقیقی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و لایق منحصربهفرد خلافت و رهبری مسلمین میدانستند و نمیتوانستند منکر فضایل و علوم و
صلاحیّت آنها شوند و یا آنها را به حرکات و رفتار ناپسند متّهم سازند. بنابراین، فقط حبّ جاه و ریاست و سلطنت، آنها را به غصب خلافت و ارتکاب آنهمه جنایت و کشتار دستهجمعی سادات بزرگوار و آزار و شکنجه شیعیان وادار میساخت.
بااینهمه، تا زمان مأمون، یک اعلام عمومی و رسمی و دولتی در مورد این موضوع صادر نشده بود و خلفای بنیعبّاس، بهظاهر، خود را شایسته خلافت معرّفی میکردند و خلافت را حقّ خود میشمردند.
موضوع ولایتعهدی امام، یک اعتراف حکومتی و رسمی، و سندی بود که بر تمام تبلیغات و دعاوی بنیعبّاس، خط بطلان کشید و اگرچه مأمون، کنارهگیری نکرد و خلافت را واگذار ننمود، امّا عموماً آن را اقرار علیه خودش تلقّی کرده و او را غاصب مسند خلافت شناختند.
نکته قابلتوجّه این بود که مأمون - خلیفه و پادشاه مسلمانان و مالک کشورهای پهناور اسلام و کسی که در بین خلفای بنیعبّاس، از او عالمتر یافت نمیشد؛ و بر علمای نامدار اهلسنّت، در مباحث دقیق علمی و کلامی غالب بود - رسماً اعلام کرد که در میان تمام مسلمانان از بنیعبّاس و آل ابیطالب و دیگران، کسی را اعلم و افضل و لایقتر به خلافت، از پسر آن امام مظلومی که پدرم، او را با آنهمه زجر و شکنجه در زندان، به آن وضع فجیع و دردناک کشت، نمیشناسم.
مأمون میخواست با زیرکی تمام، خود را اینگونه به مردم معرّفی
کند که حقّ اهلبیت علیهم السلام و امام را شناخته و خلافت را به صاحبش واگذار کرده است.
به عقیده ما، این پیشامد در تاریخِ پیروزیهای چشمگیرِ مذهبی شیعه، بینظیر یا کمنظیر است و بیش از آنچه که ما تصوّر میکنیم، اعتراف به حقّانیّت امام علیه السلام در نفوس، انعکاس داشته است.
مأمون برحسب مصلحت حکومت و دفع اتّهام و اضطرار سیاسی و فشار نفوذ معنوی اهلبیت علیهم السلام، آن حقیقتی را که رسماً مورد انکار دستگاه حکومت بنیامیّه و بنیعبّاس و خلفای غاصب و تشکیلات وسیع تبلیغاتی آنها بود، قبول نمود؛ و به نزاعی که بین آنان و دستهها و احزاب طرفدارشان، با اهلبیت علیهم السلام پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله در موضوع خلافت پیش آمده بود، خاتمه داد، و رسماً پذیرفت که در این نزاع، حق با علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام و آل علی و شیعیان آنها بوده است.
روح و حقیقت آن بیعت، تفسیری جز این نداشت و مأمون این حق را بهظاهر و برحسب فشار سیاسی پذیرفت و از این اعلان و قبول رسمی حق آشکار و باطل، رسوا گشت.
وَمَناقِبُ شَهِدَ الْعَدُوُّ بِفَضْلِها وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الْأَعْداءُ(1)
و مناقبی که دشمن به برتری آنها گواهی داد، که برتری و فضیلت واقعی ، آن است که دشمن هم به آن اعتراف داشته باشد.
1) (1)
حرکت امام علیه السلام که بهطوررسمی و به ظاهر آزاد، از مدینه به خراسان بود، پیامدهای مفیدی به دنبال داشت؛ بهطوریکه در طی این مسافت طولانی که از شهرهای بزرگ و کوچک و بخشها ودهستانها و دهکدههای بسیار، عبور میکردند، شور و هیجان عجیبی در کشورهای اسلامی پدید میآورد و موجب شد مسلمانانی که تا آن موقع نمیتوانستند احساسات ارادتمندانه خود را به اهلبیت علیهم السلام اظهار کنند، علایق ناگسستنی و پیوند خود را با دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله و ذریّه آن حضرت آشکار سازند؛ و در بین همه مردم - از خواصّ و عوام - سخن از اهلبیت علیهم السلام و فضایل و مقامات آنان و ظلمهایی که به آنها شده بود، مطرح گردید.
مردم و جماعات بسیار، از تشرّف به دیدار امام، غرق وجد و نشاط و سرور شده بودند؛ زیرا شرفیابی به حضورش را برای خود، شرفیابی به حضور جدّش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میشمردند.
مردم در معابر، میادین، مساجد و هرجا که مسیر آن حضرت بود، اجتماع میکردند و با حضورشان صفحه نوینی را در تاریخ اسلام میساختند و روش و نظام عصر نبوّت رسول خدا و خلافت علی مرتضی علیهم السلام را احیا میکردند.
مردم به همدیگر میگفتند: چه خوب شد؛ حق به مرکزش بازگشت.
مأمون خودش میخواهد، زمینه انتقال خلافت را به امام فراهم کند. مأمون گفته است: بعد از فحص و جستجو و مطالعه و بررسی، کسی را اصلح و افضل و لایقتر از امام، در جهان پهناور اسلام نیافتم!(1)
طبری، تاریخ، ج 7، ص 139؛ ابنجوزی، المنتظم، ج 10، ص 94؛ ابناثیر جزری، الکامل فیالتاریخ، ج 6، ص 326.
در اینکه بزرگترین شخصیّت عالم اسلام، علی بن موسی الرّضا علیهما السلام است، شکّی نیست؛ امّا اینها بنا نداشتند که رسماً حقّ خاندان نبوّت را ادا کنند.
مگر پدر مظلومش موسی بن جعفرعلیهما السلام افضل تمام امّت نبود؟! مگر هارون کسی را از او افضل و اعلم و پرهیزکارتر میشناخت؟! قطعاً چنین نبود. مگر جدّش امام جعفر صادق علیه السلام یگانه افتخار عالم اسلام نبود؟! مگر منصور او را وارثِ علومِ کتاب و برگزیدۀ خدا نمیدانست؟!
مگر امام محمّد باقر علیه السلام باقر علوم اوّلین و آخرین نبود؟ مگر او نبود که وقتی عبدالملک مروان در مثل آن حادثه سیاسی و اسلامی که حیثیّت و شرافت کشور اسلام و مسلمین بهخاطر آن در خطر بود، از آن حضرت چارهجویی کرد؟(2)
همۀ ائمه هدی علیهم السلام افراد شاخص جهان اسلام بودند؛ امّا خدا لعنت کند سیاستی را که به معنای حبّ جاه وریاست است و به قول آن مرد
بزرگ: «لعن الله السیاسة و سینها و ساس و کل لفظٍ اشتقَّ من السیاسة»(1)
خداوند، سیاست و سین آن را و سیاستمدار و هر لفظی که از سیاست، مشتق شده است را لعنت کند!
؛ خدا، دوستی مقام و حکومت و سلطنت را لعنت کند.زمامداران و سیاستمداران دنیاطلب، از کتمان حقایق، از پنهان کردن فضیلت و صلاحیّت افراد، و انکار واقعیّات، و حبس و کشتن مردان خدا، باک ندارند.
برای مردم این سؤال پیش آمده بود که چگونه مأمون روش تمام سیاستمداران را کنار گذاشته و انسان خوشقلب و پاکنیّت و خیرخواه جامعه خود را به عنوان ولیعهد معرّفی میکند؟ و مبادا این هم سیاستی باشد؟!
مبادا این هم نقشه خیانتی به اهلبیت علیهم السلام باشد؟ و مبادا پشت این پرده، مقاصد دیگر پنهان باشد، و سرانجام امام را نیز به سرنوشتِ پدرِ مظلومش گرفتار نمایند!
بههرحال هرچه باشد، باید منتظر آینده بود. ولی ظاهر این اقدام، درحالحاضر، اینطور نشان میدهد که مأمون دریافته که خلافت، حقّ آل علی علیهم السلام است و کسی افضل از علی بن موسی الرّضا علیهما السلام نیست و در اینکه مأمون به این حقیقت آگاه است، شکّ و شبههای وجود ندارد.
1) (1)
مردم از اینگونه گفتگوها در میان خود بسیار داشتند، و همهجا سخن
از امام بود. امام در هر مکان که قدم میگذاشت، ارادت و محبّت مردم آنجا اوج میگرفت و در کالبد ایمان و اخلاصشان، جان تازه میدمید. امام را زیارت میکردند؛ در سیمایش، سیمای رسول خدا صلی الله علیه و آله را تماشا نموده و گریه میکردند؛ ناله و ضجّه میزدند؛ شعر میخواندند؛ شادی میکردند؛ و صلوات میفرستادند.
بهراستی، چه حادثهای مهمتر از این میتوانست مذهب تشیّع را زنده سازد و مردم را بهسوی حقیقت رهبری کند؟ و چه منظرهای زیباتر و نافذتر و جذّابتر از جمال دلآرا و چهره ملکوتی امام است؟
تا پیش از حرکت امام از مدینه به مرو، اگر اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله خود را معرّفی میکردند، فوراً دستگیر و زندانی میشدند؛ امّا به برکت وجود امام، نهتنها چنین مسئلهای وجود نداشت؛ بلکه تمام شهرهای بین راه، غرق هیجان و شادی گردید و وقتی چشمشان به جمال آن حضرت روشن میشد، اشعار ابینواس ترجمان احساساتشان بود:
مُطَهَّرُونَ نَقِیّاتٌ جُیُوبُهُمُ (ثیابهم) تُتْلَی الصَّلاةُ عَلَیْهِمْ أَیْنَما ذُکِروا
مَنْ لَمْ یَکُنْ عَلَویّاً حینَ تَنْسِبُهُ فَما لَهُ مِنْ قَدیمِ الدَّهْرِ مُفْتَخَرُ
وَاللهِ لَمّا بَرأ خَلْقاً فَاَتْقَنَهُ صَفاکُمُ وَ اصْطَفاکُمْ أَیُّهَا الْبَشَرُ
فَأَنْتُمْ الْمَلأُ الأعْلی وَ عِنْدَکُمُ عِلْمُ الْکِتابِ وَ ما جاءَتْ بِهِ السُّوَرُ(1)
صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 155؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 474؛ طبری، بشارةالمصطفی، ص 134؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص 148.
1) (1)
آنان افرادی پاکدامن و پاکیزه قلباند که هر جا یاد شوند، بر آنها درود و سلام فرستاده میشوند، به خدا قسم، خلقی درستکارتر از آنها دیده نشده است، که خداوند شما را در صفا و پاکی برگزید، و شما از اهل ملکوتید و در نزد شماست علمِ کتاب و آنچه در سورههای قرآن آمده است، و آنکس که به هنگام بیان نَسَبَش، علوی نباشد، هیچزمان برخوردار از افتخاری در آباء و اجداد خویش نمیباشد.
مسافرت امام رضا علیه السلام به خراسان، فرصت مناسبی بود تا علوم و معارف اسلام - که در نزد امامان، موجود بود و از مواریث نبوّت بهشمار میرفت - منتشر شود و در دسترس علما و دانشمندان قرار گیرد.
عصر مأمون، سرآغاز آشنایی مسلمانان با اصطلاحات و مکتبهای فلسفی بود که بهواسطۀ ترجمه کتب فلسفی به زبان عربی، صورت گرفت و مأمون نیز از این برخورد استفاده نموده و شخصاً آن را ترویج و تشویق میکرد و درنتیجه نابسامانیهای فکری و القای شبهات و اشکالات، در عقاید و مسائل اسلامی زیاد گردید؛ و از سوی دیگر، بحث ومناظره بین مسلمانان و علمای ادیان دیگر نیز توسعه یافت و مباحثات مذهبی رایج گردید.
حضرت رضا علیه السلام برای حفظ عقاید مسلمانان و ردّ هرگونه شبهه و شکّ و ایراد و نیز راهنمایی علما، مجاهدتهای فراوانی فرمودند، و شخصاً با دانشمندان بزرگِ ادیانِ مختلف، مباحثه کرده و آنها را محکوم و مُجاب کردند؛ که صورت آن جلسات مباحثه و مناظره، در کتب تاریخ و حدیث، ثبت و ضبط گردید؛(1)
صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 120-182؛ طبرسی، الاحتجاج، ج 2، ص 170-237.
و امروزه یکی از ذخایر مهمّ علمی در فنّ احتجاج و استدلال و اثبات عقاید محسوب میشود و همواره مورد استفاده علما و دانشمندان بوده و خواهد بود.مردم، هرگونه اشکال درباره مسائل فلسفی را به آن حضرت عرضه میداشتند و پاسخ شافی و کافی میشنیدند.
آوازه علم و فضل آن حضرت، جهان اسلام را پر کرد و این سفر با همه افاضات علمی، معارف دینی و علوم اسلام و عقاید و فقه را تجدید کرد و بهواسطه همین مطلب است که آن حضرت را «مجدّد رأس مأة ثانیه»(2)خواندهاند.
1) (1)
2) (2) مجدّد قرن دوم، اعتقاد به مجدّد، بنابر روایت مشهوری است از طریق اهلسنت، که جهان اسلام، در هر قرنی ، بهدنبال پیرایهها و خمودی و خُمول، به عنایات الهی ، از یک مصلحِ احیاگری برخوردار میشود، که سستی را به قوت و گمنامی را به شهرت بدل خواهد نمود و اسلام را احیا و مسلمانان را تقویت خواهد کرد. اینگونه مفاهیم، نه از بابت یک اعتقاد دینی ، در میان شیعیان نیز رواج دارد.
در کتاب عیون اخبارالرّضا علیه السلام که کمتر از یک قرن، بعد از رحلت آن حضرت تألیف گردیده، از سندهای عالی و معتبر استفاده شده است. و ازاینرو، این کتاب عظمت مقام علم و جلالت و موقعیت بینظیر امام را تاحدّی بیان نموده است.(1)
ر. ک: صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام.
مشایخ علمای اهلسنّت نیز به آن حضرت، ارادت میورزیدند و ایشان را یکی از اولیای بزرگ میشمردند و در مدح آن حضرت اشعار و قصاید بسیاری سرودهاند.
یکی از احادیثی که از آن حضرت بیان کردهاند و مانند خورشید، درخشان و مشهور است، حدیث سلسلةالذهب است که برای تَیَمُّن و تبرّک و کسب فیض و توسّل و نیز نشان دادن درجه علاقه و ارادت و احترام مردم و علما به امام و نیز اظهار افتخار مشایخ بزرگ به آن حضرت، این حدیث را به عنوان حُسن ختام این بحث، نقل میکنیم:
نیشابور یکی از شهرهای پرجمعیّت خراسان و از مراکز مهمّ علمی و مَجمع محدّثینِ نامدار و حُفّاظ مشهور بود.
وقتی موکب باعظمت و جلالت امام به این شهر رسید، با تجلیل و احترام و تکریم بیسابقه، استقبال شد؛ خُرد و کلان، وضیع و شریف،
1) (1)
عالم و جاهل، همه و همه برای شرفیابی و درک افتخار زیارت فرزند عزیز پیغمبر صلی الله علیه و آله بیرون آمدند.
صاحب کتاب تاریخ نیشابور روایت کرده است: امام بر قبّهای که بر استری شهبا بود، قرار داشت. در بازار، ابوزرعه رازی و محمّد بن اسلم طوسی دو پیشوا و حافظ حدیث با گروه بیشماری از علما و محدّثین و طلاّب ظاهر شدند و عرض کردند:
یا أَیُّهَا السَّیِّدُ الْجَلیلُ ابْنُ السّادَةِ الْأَئِمَّةِ! بِحَقِّ آبائِکَ الطّاهِرینَ وَ أَسْلافِکَ الْأَکْرَمینَ إلّا ما رَأیْتَنَا وَجْهَکَ الْمَیْمُونَ وَ رَوَیْتَ لَنا حَدیثاً عَنْ آبائِکَ عَنْ جَدِّکَ نَذْکُرُکَ بِهِ.
ای آقای با جلالت، پسر آقایان و پیشوایان، به حق پدران پاک و نیاکان کریمت، چهرۀ مبارک خود را به ما بنما و حدیثی برای ما از پدرانت از جدّت روایت کن که به آن تو را یاد کنیم.
فَاسْتَوْقَفَ الْبَغْلَةَ وَ أَمَرَ غِلْمانَهُ بِکَشْفِ الْمِظَلَّةِ وَ أقَرَّ عُیُونُ الْخَلائِقِ بِرُؤْیَةِ طَلْعَتِهِ الْمُبارَکَةِ، فَکانَتْ لَهُ ذُؤابتانِ مُدْلِیَتانِ علی عاتِقِهِ وَ النّاسُ بَیْنَ صارِخٍ وَ باکٍ وَ مُتَمرِّغٍ فِی التُّرابٍ، وَ مُقَبِّلٍ لِحافِرِ بَغْلَتِهِ وَ عَلا الضَّجیجُ.
آن بزرگوار استر را نگاه داشت و به غلامان خود امر فرمود: سایبان را کنار زنند و چشم خلائق به دیدن طلعت مبارک آن حضرت روشن شد. آن بزرگوار دو
گیسو داشت که بر پشت گردن مبارکش آویخته بود مردم از دیدار جمال دلآرای آن ولی خدا به وجد و شور آمدند بعضی فریاد میزدند، برخی میگریستند، گروهی در روی خاک غلط میخوردند و بعضی سم استر آن آقا را بوسه میزدند، هرکس به نوعی اظهار ارادت میکرد و صدای ضجّه و ناله بالا گرفت.
فَصاحَتِ الأئِمّةُ الأَعْلامُ: مَعاشِرَ النّاسِ! أنْصِتُوا وَاسْمَعُوا ما یَنْفَعُکُمْ وَلا تُؤذُونا بِصُراخِکُمْ.
پیشوایان و رهبران بلند مقام، فریاد زدند: مردم خاموش شوید و آنچه را که برای شما سودمند است بشنوید و ما را به فریادِ استغاثۀ خود، اذیت نکنید.
در این میان ابوزرعه و محمّد بن اسلم (مسلم)، استملای حدیث میکردند.
امام علیه السلام فرمود:
«حدثنی أبی مُوسَی الْکاظِمُ، عَنْ أبیهِ جَعْفَرٍ الصّادِقِ، عَنْ أَبیهِ مُحَمَّدٍ الْباقِرِ، عَنْ أبیهِ علیٍّ زَیْنِ الْعابِدینَ، عَنْ أَبیهِ شَهیدِ کَرْبَلاءَ، عَنْ أبیهِ عَلیٍّ الْمُرْتَضی، قالَ: حَدَّثَنی حَبیبی وَ قُرَّةُ عَیْنی رَسُولُ اللهِ صلَّی الله عَلَیهِ وَآلِهِ قالَ: حَدِّثَنی جِبْریلُ علیه السلام قالَ: سَمِعتُ رَبَّ الْعِزَّةِ یَقُولُ: کَلِمَةُ لا إلهَ إلاَّ اللهُ حِصْنی، فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنی، وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِنْ عَذابی»؛
«پدرم موسی کاظم، از پدرش جعفر صادق، از پدرش محمد باقر، از پدرش علی زینالعابدین، از پدرش شهید کربلا، از پدرش علی مرتضی علیهم السلام نقل کرد که فرمود: دوست من و نور چشم من رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل علیه السلام نقل کرد که: شنیدم از پروردگار صاحب عزت که فرمود: کلمة «لا اله الا الله»، دژ من است؛ پس هرکس آن را بگوید، داخل دژ من شده است و هرکس که به دژ من وارد شود، از عذاب من در امان است».
سپس پردۀ قبّه را انداخت و حرکت فرمود.
صاحب کتاب تاریخ نیشابور میگوید: شمرده شد که بیش از بیست هزار نفر، این حدیث را مینوشتند.
احمد بن حنبل رئیس مذهب حنابله و جامع مسند معروف به مسند احمد میگوید: اگر این اسناد، بر دیوانهای خوانده شود، شفا مییابد.(1)
ر. ک: زرندی، معارجالوصول، ص 175؛ شبلنجی، نورالابصار، ص 155؛ لکنهوی، عبقاتالانوار، ج 9، ص 384؛ ج 14، ص 28، 30، 32؛ مرعشی نجفی، شرح احقاقالحق، ج 12، ص 389، 391، 393، 580؛ ج 28، ص 615؛ میلانی، نفحاتالازهار، ج 8، ص 388؛ ج 10، ص 69.
مخفی نماند، آنچه که نقل شد، طبق نقل ابنحجر هیتمی شافعی در الصواعقالمحرقة(2)و شبلنجی در نورالابصار(3)میباشد و بعضی عبارات
و جملهها، مطابق الصواعقالمحرقه و بعضی مطابق نورالأبصار است؛ و اگر کسی بخواهد به اسناد و متون این حدیث شریف آگاه شود، به کتاب عیون اخبارالرّضا علیه السلام(1)
صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 143-145، باب 37.
و التوحید صدوق(2)و کتاب بحارالانوار(3)علامۀ مجلسی و سایر کتب معتبر شیعه رجوع کند.در کاملترین متون حدیث، جملۀ «فَلَمّا مَرَّتِ الرّاحِلَة فنادانا بِشُروطِها وَ أنَا مِن شُرُوطِها»(4)آمده که بسیار جالب است؛ و از آن حقیقت ولایت و ارتباط آن با عقیده توحید و اینکه معبودی غیر از خدا نیست، استفاده میشود؛ و چون در نوشتههای دیگر به شرح آن افتخار یافتهایم، در اینجا سخن را کوتاه کردیم.
1) (1)
2) (2) صدوق، التوحید، ص 24-25، باب اول، ح 21، 22 و 23.
3) (3) مجلسی، بحارالانوار، ج 3، ص 7؛ ج 49، ص 123.
4) (4) هنگامی که کاروان امام علیه السلام حرکت نمود، امام علیه السلام ما را صدا کردند و فرمودند: «ورود در دژ توحید خداوند، شرط و شروط دارد و اعتقاد به (ولایت و امامت) من، ازجملة آن شرایط است که بدون این شرایط، ورود به توحید، محقّق نمیگردد». صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 145؛ همو، التوحید، ص 25.
یکی دیگر از اتّفاقات تاریخی که در ماه مبارک رمضان به وقوع پیوست، وفات حضرت ابوطالب است. بنابه قول شیخ مفید قدس سره(1)
ر. ک: مفید، مسارالشیعه. در مورد وفات ابوطالب اقوال دیگری نیز بین مورخان و محدثان وجود دارد. جهت اطلاع از اقوال رجوع کنید به: ابنسعد، الطبقاتالکبری؛ ج 1، ص 100؛ ابنقتیبه دینوری، المعارف ص 132؛ ابنخشاب بغدادی، المحبر، ص 11؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 1، ص 37-38؛ طوسی، مصباحالمتهجد، ص 812؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 150؛ ابنجوزی، المنتظم، ج 3، ص 7؛ ابن اثیر جزری، الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 90؛ ابنکثیر، السیرةالنبویه، ج 2، ص 122؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 19، ص 14، 20-21؛ ج 35، ص 82.
در هفتم ماه رمضان سال دهم بعثت، سه سال قبل از هجرت، ابوطالب یگانه حامی و کفیل پیامبر صلی الله علیه و آله وفات نمود.همان بزرگمرد ارجمندی که از اجتماع و همدستی قریش و نقشهها و تهدیدات و قطع روابط و آزار و اذیّت ایشان بیم نداشت و تا زنده بود، با خلوص نیّت، از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حمایت کرد و به او گفت:
اذْهَبْ یَابْنَ اخی، فَقُلْ ما أَحْبَبْتَ فَوَاللهِ لا اسَلِّمُکَ لِشَیءٍ ابَداً.(2)
ای پسر برادرم! برو و هرچه دوست داری بگو؛ به خدا سوگند تو را در هیچ پیشامدی تنها نمیگذارم.
و سروده است که:
واللهِ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ بِجَمْعِهِم
حَتّی اوَسَّدَ فِی التُّرابِ دَفیناً
فَامْض لِأمرِکَ ما عَلَیْکَ غضاضة أَبشِرْ وَقَرَّ بذاکَ مِنْه عُیُوناً
وَعَرَضْتَ دیناً قَدْ عَلِمْتُ (عَرَفْتُ) بِأَنَّه مِنْ خَیْرِ أَدْیانِ الْبرِیَّةِ دیناً(1)
کراجکی ، کنزالفوائد، ص 79؛ بیهقی، دلائلالنبوه، ج 2، ص 188؛ ذهبی، تاریخالاسلام، ج 1، ص 150؛ ابنکثیر، البدایة و النهایه، ج 3، ص 42.
به خدا قسم هرگز با همه قوایشان به تو دست نمییابند، تا من بر بالش خاک سر بگذارم و مدفون شوم; پس دینت را منتشر کن و دستور خودت را بگذران که ترسی بر تو نیست; و مژده باد تو را و چشمت را با آن روشنساز، دینی را آوردی که میدانم آن دین، بهترین ادیان برای بشر میباشد.
و همان بزرگواری که در ضمن قصیدۀ دیگرش میفرماید:
أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنّا وَجَدْنا مُحَمَّداً رَسُولاً کَمُوسی خُطَّ فی أَوَّلِ الْکُتبِ
وَ أَنَّ عَلَیْهِ فِی الْعِبادِ مَحَبَّةً وَلا حَیْفَ فی مَنْ خَصَّهُ اللهُ بِالْحُبِّ
آیا نمیدانید که ما محمّد صلی الله علیه و آله را پیامبری مانند موسی علیه السلام یافتهایم; که در کتب آسمانی پیشین از او نام برده شده است و بهدرستیکه در میان بندگان، برای او محبّتی است و کسی را که خداوند به محبّت خود مخصوص گردانیده، انحراف و لغزشی ندارد
و نیز میفرماید:
1) (1)
إِنَّ عَلیّاً وَجَعْفَراً ثِقَتی عِنْدَ مُلِمِّ الزَّمانِ وَالنُّوَبِ
لا تَخذُلا وَانْصُرا ابْنَ عَمِّکُما أَخی لاُمّی مِنْ بَیْنِهِمْ وَأَبی
وَاللهِ لا أَخْذُلُ النّبی وَلا یَخْذُلْهُ مِنْ بَنِی ذُو حَسَبٍ(1)
فتال نیشابوری، روضةالواعظین، ص 140-141؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 35، ص 121.
علی و جعفر در حوادث و ناملایمات روزگار مورد اعتماد من هستند.] وی به فرزندانش توصیّه میکند و میفرماید: [آن حضرت را رها نکرده و خوار نکنید و پسر عموی خود را یاری دهید;] و این نکته را متذکّر میشود که: [پدر او از میان برادران برادر پدر و مادری من است و من و او از یک پدر و مادر هستیم. به خدا قسم من، یاری پیامبر صلی الله علیه و آله را رها نخواهم کرد و او را خوار و بییاور نخواهم گذاشت و نیز هیچکس از فرزندانم - آن مردان با حب و نسب - او را خوار و تنها نخواهند گذاشت.
از حضرت باقر علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«اگر ایمان ابیطالب را در یک کفّۀ ترازو و ایمان این خلق را در کفه دیگر گذارند، ایمان او سنگینتر خواهد بود».(2)
مقام آن حضرت چنان رفیع بود که پیامبر صلی الله علیه و آله در مصیبتش گریان شد
و بسیار اندوهناک گردید و جبین راست او را چهار مرتبه مسح فرمود و جبین چپش را سه مرتبه مسح کرد؛ سپس فرمود: ای عمّ! در صغیری پرورشم دادی و در یتیمی کفالتم نمودی و در بزرگی یاریام کردی؛ خدا به تو در برابر یاری من پاداش نیکو دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله پیشاپیش جنازه او میرفت و میفرمود: صله رحم کردی و جزای نیکو گرفتی.(1)
یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 35.
در سیرۀ ابنهشام از محمد بن اسحاق نقل شده است که: پس از وفات ابوطالب، قریش، بر پیامبر صلی الله علیه و آله مرارتهایی رساندند که در حیات ابوطالب جرأت انجام آنها را نداشتند. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود:
«ما نالَتْ مِنّی قُرَیْشُ شَیْئاً أَکْرِهُهُ حَتّی ماتَ أَبُوطالِب»؛(2)
«قریش دربارۀ من به چیزی که از آن کراهت داشته باشم نرسیدند؛ تا وقتی ابوطالب وفات کرد».
سال وفات دو یار دیرین پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه، امّ المؤمنین علیهما السلام «عامُ الحُزْن» نام گرفت.(3)
چنانکه میدانیم؛ جناب عبدالمطّلب، هشت سال پس از ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله بهسرای باقی شتافت.(1)
بلاذری، انسابالاشراف، ج 1، ص 92؛ یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 13؛ طبری، تاریخ، ج 2، ص 166.
آن جناب، هنگامی که خود را در آستانه مرگ دید، فرزندش ابوطالب را که با فرزند دیگرش عبدالله پدر والامقام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله از یک مادر بودند، فراخواند و درباره کفالت و حمایت نور دیدهاش، محمّد صلی الله علیه و آله به او سفارش و وصیّت کرد و گفت: «او را با زبان و مال و دست یاری کن؛ به زودی او سیّد قوم میشود» و در این مورد از ابوطالب عهد و پیمان گرفت.
ابوطالب، چهل و دو سال در نهایت وفا و صمیمیّت و فداکاری به کفالت و حمایت و یاری پیامبر صلی الله علیه و آله پرداخت.
او مانند پدری رئوف، و همسر مکرّمهاش فاطمه بنت اسد، چون مادری مهربان، به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله قیام و اقدام کردند و او را از فرزندان خود بیشتر دوست میداشتند و بهتر پذیرایی میکردند.
یعقوبی میگوید: فاطمه بنت اسد همسر معظّمه ابوطالب، از پیامبر صلی الله علیه و آله پرستاری میکرد و وقتی از دنیا رفت، آن حضرت فرمود: «امروز مادرم وفات کرد» و او را به پیراهن خود کفن فرمود. وقتی قبر او را
1) (1)
حفر کردند و به لَحَد رسیدند، پیامبر صلی الله علیه و آله با دستان مبارک خویش آن را حفر کرد و خاک آن را بیرون آورد و در آن خوابید(1)
یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 14.
و سپس با این دعا، خدا را خواند:«الله الَّذی یُحیی ویُمیت وهُوَ حیُّ لا یَموت اغْفِرْ لِاُمَّی فاطِمَةَ بِنْتَ أَسَدٍ وَلَقِّنْها حُجَّتَها، وَوَسِّعْ عَلَیْها مُدْخَلَها، بِحَقِّ نَبیِّکَ مُحَمَّدٍ وَالْأَنْبیاءِ الَّذینَ مِنْ قَبْلی فَإِنَّکَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ»؛(2)
«خداوند کسی است که زنده میگرداند و میمیراند و او کسی است که زنده است و نمیمیرد. خدایا به حق پیامبرت محمد صلی الله علیه و آله و انبیای پیش از من، مادرم فاطمه بنت اسد را (زنی که چون مادر به من محبت و رسیدگی کرد) ببخش و حجت و اعتقادات صحیح را به او تلقین نما و محلّ سکونت برزخی او را گشایش بخش؛ که تو مهربانترین مهربانانی».
از آن حضرت، درمورد علّت آن همه لطف که تا آن زمان در حقّ کسی اعمال نکرده بودند، پرسش شد؛ فرمود: «پیراهنم را به او پوشانیدم تا از جامههای بهشتی به او بپوشند؛ و در قبرش خوابیدم تا
فشار قبر او سبک گردد؛ زیرا او بعد از ابوطالب، از نیکوکارترین خلق خدا با من بود».(1)
هیثمی، مجمعالزوائد، ج 9، ص 257؛ ابنصباغ مالکی، الفصولالمهمه، ج 1، ص 178؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 35، ص 179.
برطبق روایت یعقوبی به آن حضرت گفته شد: یا رسول الله! اندوه شما بر فاطمه شدّت یافت. آن حضرت فرمود:
«إِنّها کانَتْ امّی إِن کانَتْ لَتُجیعُ صِبْیانَها وَ تُشْبِعُنی، وتَشْعِثُهُمْ وَتُدْهِنُنی، وَکانَتْ امّی»؛(2)
«بهدرستیکه او مادر من بود. بچههایش را گرسنه میگذاشت، مرا سیر میکرد، آنان را ژولیدهمو میداشت و مرا معطّر مینمود؛ آری او مادر من بود».
ابوطالب، سیّد بطحا، بزرگ قریش، و رئیس مکّه و قبله قبیله بود. ایشان جمیع فضایل اخلاقی را دارا بودند. همه به او احترام میگذاشتند و شخصیّت و مکارم اخلاقش را میستودند.
«وَکانَ أبوطالب شَیْخاً جَسیماً وَسیماً، عَلَیْهِ بَهاءُ الْمُلُوکِ وَوَقارُ الْحُکَماءِ»؛(3)
ابوطالب - که خدایش رحمت کند - مردی تنومند و
زیبا و خوشقیافه بود که در رخسارۀ او ظرافت و زیبایی پادشاهان و وقار حکیمان دیده میشد.
از اکثم بن صیفی - حکیم معروف عرب - پرسیدند: حکمت و ریاست و حُکم و سیادت را از که آموختی؟ گفت: از حَلیف علم و ادب، سیّد عجم و عرب، ابوطالب بن عبدالمطّلب.(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 35، ص 134؛ محدث قمی، الکنی و الالقاب، ج 1، ص 108-109؛ نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجالالحدیث، ج 1، ص 522.
بهطور قطع، بر همه امّت اسلام لازم و واجب است که قدر خاندان ابوطالب را بدانند و خدمات و رنجها و مصائب آنان را در یاری پیامبر صلی الله علیه و آله و نصرت دین و اعتلای کلمۀ توحید فراموش ننمایند.
هیچ خانوادهای به اندازه این خاندان، به اسلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خدمت نکرده و خدمات هیچ کس به اندازه خدمات آنان برای دین اسلام سودمند و باارزش نبوده است. هنگامی که همگان، پیامبر صلی الله علیه و آله را تنها گذاشته بودند و دفع خطر از اسلام و جان پیامبر صلی الله علیه و آله فقط با فداکاری و ایثار جان میسّر بود، این خانواده در دشواریها و سختیها، پیامبر صلی الله علیه و آله را چنان یاری دادند که بهتر از آن برای کسی مقدور نبود.
خانوادهای که سالها پیامبر صلی الله علیه و آله عضو آن بود و محیط آرام و سرشار از صفا و وفا، تقوا و فضیلت، شرافت و صداقت و امانت آن، پیامبر صلی الله علیه و آله را دربرگرفته بود.
1) (1)
آری، حقّ ابوطالب و همسر محترمهاش - فاطمه - سوّمین بانوی اسلام، و فرزند مجاهد و مهاجرش جعفر طیّار و دیگر فرزند عزیز و گرامی وی، یگانه قهرمان غزوات و فاتح بزرگ و سردار نامی اسلام، به دین اسلام از هرکس بیشتر است.
در تاریخ یاران پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را جز ابوطالب نمیشناسیم که مدّت چهل و دو سال به آن حضرت در خلوت و جلوت (میان جمع) و داخل منزل و خارج، خدمت کرده باشد و درعینحال، بهترین یار و حامی او باشد.
بهخصوص بعد از بعثت، ابوطالب با ثبات و استقامت بینظیر از پیامبر صلی الله علیه و آله پشتیبانی کرد و او را یاری رساند. اگر ابوطالب از آن حضرت حمایت نمیکرد و او را تنها میگذارد، یا - العیاذُ بِالله - چون دیگران به مخالفت با آن حضرت برمیخاست و رسالتش را تکذیب میکرد و استهزا و مسخره مینمود، بهطوریقین، دین اسلام در آغاز کار اگر با شکست روبهرو نمیشد، حداقل تا مدّتی از حرکت و پیشروی بازمیماند.
همانطور که اگر در جنگ خندق، حضرت علی علیه السلام - فرزند ابوطالب - به میدان نمیرفت و با «عَمْرُ بْنِ عَبْدُود» - آن پهلوان و رزمنده و دلاور مشهور - پیکار نمیکرد و او را از سر راه مسلمانان برنمیداشت، پیشبینی آینده اسلام برای ما دشوار بود.
درصورتیکه ابوطالب از همان ابتدا دست از حمایت پیامبر صلی الله علیه و آله برمیداشت و او را به دشمنان واگذار میکرد و یا در مقابل او مخالفت و عداوت پیشه مینمود، پیشبینی سرنوشت اسلام بعید مینمود؛ و حداقل در این صورت، مشکلات و موانع پیشرفت دین خدا و مصائب پیامبر صلی الله علیه و آله صدچندان شده و پیامبر عزیز خدا صلی الله علیه و آله گرفتار رنجها و فشارهای بسیار شدیدتری میگشت.
به شهادت تاریخ، حمایت ابوطالب، راه را برای پیشرفت آیین جدید بازکرد و میتوان گفت: تأثیر حمایت او نهتنها از نصرت دین پیامبر صلی الله علیه و آله توسّط شهدای بَدْر و احد و حتّی برادرش حمزه کمتر نیست؛ بلکه با دقّت و تأمّل در تاریخ درمییابیم که حمایت ابوطالب از جانبازی و فداکاری آنان در حفظ دین مؤثّرتر بوده است.
دشمنان دین جدید، از حمایتهایی که توسّط ابوطالب از پیامبر صلی الله علیه و آله صورت میگرفت، بیم داشتند و ابوطالب را یگانه مانع بزرگ اجرای نقشههای ضدّاسلامی خود میدیدند.
ابوطالب و خاندانش، همه چیز محمّد صلی الله علیه و آله بودند؛ خودش که از مؤمنین واقعی و حامی و نگهبان محمّد صلی الله علیه و آله بود؛ زن و دخترش «امّ هانی» و فرزندان وی - علی و جعفر - امّت و یار و سرباز و مدافع محمّد صلی الله علیه و آله بودند.
ابن ابیالحدید میگوید: در امالی ابیجعفر بن حبیب خواندهام که:
بعضی اوقات که ابوطالب پیامبر صلی الله علیه و آله را میدید، میگریست و میگفت: زمانی که او را میبینم به یاد برادرم میافتم چونکه برادر پدری و مادری او بود و بسیار او را دوست میداشت؛ و نیز نقل میکند که: ابوطالب بسیاری اوقات از اینکه خوابگاه پیامبر صلی الله علیه و آله مشخّص باشد بیمناک بود و شبانگاه آن حضرت را از خوابگاهش برمیداشت و پسر عزیز خود علی علیه السلام را در بستر او میخوابانید (او را فدایی پیامبر صلی الله علیه و آله قرار میداد).
شبی علی علیه السلام گفت: پدر! من کشته میشوم.
ابوطالب گفت:
إِصْبِرَنْ یا بُنَّی! فَالصَّبْرُ أَحْجی کُلُّ حَی مَصیرُهُ لشُعُوبٍ
قَدَرَ اللهُ وَالْبَلاءُ شَدیدٌ لِفِداءِ الْحَبیبِ وَابْنِ الْحَبیبِ
لِفِداءِ الْاَغَرِّ ذی الْحَسَبِ الثّاقِبِ وَالباعِ وَالْکَریمِ النَّجیبِ
إِنْ تُصِبْکَ الْمَنُونُ فَالنَّبْلُ تُبْری فَمُصیبٌ مِنْها وَغَیْرُ مُصیبٍ
کُلُّ حَی وَإنْ تمْلی بِعُمْرٍ آخِذٌ مِنْ مَذاقِها بِنصیبٍ
شکیبا باش ای پسر! که شکیبایی عاقلانه است و بازگشت هر زندهای به مرگ است. خداوند به شکیبایی آزمایش میکند که آزمایش، سخت است. برای فدا شدن در مسیر دوست و فرزندِ دوست - آنکه نجیب و از خانوادهای اصیل و متنفّذ و باسخاوت و بزرگوار و آقاست - اگر مرگ، تو را برسد، پس تیرو پیکان تراش میخورد بعضی به هدف میخورد و بعضی نمیخورد و
سرانجام هر زندهای، هرچند که عمری را به شیرینی گذرانده باشد، بهرهای از مرگ را میچشد.
علی علیه السلام در پاسخ پدر گفت:
أَتَأْمُرُنِّی بِالصَّبْرِ فی نَصْرِ أَحْمَد وَ وَاللهِ ما قُلْتُ الَّذی قُلْتُ جازِعاً
وَلکِنَّنی أَحْبَبْتُ أَنْ تَری نُصْرَتی وَتَعْلَمُ أَنّی لَمْ أَزَلْ لَکَ طائعاً
سَأسْعی لِوَجْهِ اللهِ فی نَصْرِ أَحْمَد نَبِی الْهُدی الْمَحْمُودُ طِفْلاً وَیافعاً(1)
ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 64.
آیا مرا به شکیبایی در یاوری احمد امر میکنی؟ به خدا قسم اگر من سخنی گفتم، از روی ترس و ناراحتی نگفتم؛ بلکه میخواستم که یاوری مرا ببینی و بدانی که من همواره مطیع تو هستم. به زودی برای خدا در یاوری احمد تلاش میکنم که او پیامبر هدایت و ستایششدهای از زمان کودکی و نوجوانی است.
علی علیه السلام در این اشعار، مراتب سعی و کوشش خود را در یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله به پدرش اعلام داشت و یادآور شد: سخنانم از روی بیصبری و دریغ از بذل جان در راه پیامبر صلی الله علیه و آله نبود؛ بلکه میخواستم تو از درجه نصرت من آگاه باشی و بدانی تا پای کشته شدن، برای حفظ جان پیامبر صلی الله علیه و آله آمادهام و همواره مطیع تو هستم.
بهطورخلاصه باید گفت که علاقه و محبّت ابوطالب به پیامبر صلی الله علیه و آله بیشازحدّ توصیف بوده، تا آنجا که او را از فرزندان خود عزیزتر و
1) (1)
گرامیتر میداشت. قصیدۀ «لامیه» آن حضرت که به نقل از ابن ابیالحدید در اشتهار، مانند قصیده «قفانبک» است، از ثبات و استقامت او در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و علاقه و حبّ او به آن حضرت، و آمادگی برای انجام هرگونه فداکاری، در راه حمایت از ایشان حکایت دارد.(1)
ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 78-79.
در نهایت چنانچه ابن ابیالحدید در اشعار خود سروده، میتوان گفت: اگر ابوطالب و فرزندش علی علیه السلام نبودند، دین برپا نمیشد.
ابوطالب در مکّه و علی علیه السلام در مدینه، پیامبر صلی الله علیه و آله را یاری رساندند. ابوطالب در آغاز از پیامبر صلی الله علیه و آله حمایت کرد و کفالت ایشان را بر عهده گرفت و علی علیه السلام کاری را که ابوطالب علیه السلام در یاری دین خدا شروع کرد به پایان رساند؛ پس عجب نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله در مرگ او، آنهمه محزون و اندوهناک گردید.
فقدان وی، جبهه مسلمانان را شکسته و بیپناه کرد و در نهایت یکی از علل لزوم هجرت، همین مرگ او بود؛ زیرا با مرگ او مسلمانان و شخص پیامبر صلی الله علیه و آله، یگانه حامی خویش را از دست دادند و دشمنان در برابر آنها جسور و گستاخ گردیدند.
فَرَحِمَهُ اللهُ وَ أَرْضاهُ وَشَکَّرَ مساعیه وَجَزَی اللهُ عَنْ نَبِیّهِ وَعَنْ امَّتِهِ خَیْرَ الْجَزاءِ.
1) (1)
قال رسولالله صلی الله علیه و آله:
«اُمِرْتُ انْ ابَشِّرَ خَدیجَةً بِبَیْتٍ مِنْ قَصَبٍ لا صَخَبٌ فیهِ وَلا نَصَبٌ»؛(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 241؛ احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 205؛ طبرانی، المعجمالکبیر، ج 23، ص 10؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 184.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به من امر شد که خدیجه را به خانهای بشارت دهم، خانهای از طلا که در آن ناله و اندوه نیست».
در سال دهم بعثت، سه سال قبل از هجرت، در ماه مبارک رمضان، امُّ المؤمنین خدیجه علیها السلام، بانوی مؤمنه و فداکار - پس از سپری شدن شصت و پنج سال از عمر پربرکتش درگذشت و بنابه نقل شیخ مفید، این واقعۀ دردناک، در روز دهم ماه رمضان اتّفاق افتاد.(2)رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به دست خویش، در حجون مکّه مکرّمه دفن کرد، و حزن
1) (1)
2) (2) آنچه در تاریخ وفات حضرت خدیجه علیها السلام و حضرت ابوطالب نگاشتیم، موافق است با مسارالشیعه (مفید، مسارالشیعه، ص 22-23) و بعضی کتابهای دیگر. یعقوبی وفات خدیجه علیها السلام را پیش از ابوطالب ثبت کرده است. یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 35. برای اطّلاع از سایر اقوال، به کتابهای تاریخ و حدیث وتراجم مانند اسد الغابة، مراجعه شود. ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 85..
و اندوه آن حضرت، در مصیبت او بهحدّی زیاد شد که آن سال را «عامُ الْحُزْن» نام نهاد.
همانگونه که میدانیم خانه و خانواده، محیط تربیت بوده و در رشد جسم و فکر و ساختار شخصیّتی انسان تأثیر میگذارد و آن را اصیل و باثبات و پایدار میسازد.
خاندان خدیجه علیها السلام، از جانب پدر و مادر و اجداد پدری و مادری از اصیلترین خانوادههای «جزیرة العرب» و صاحب شرافت و سیادت بودند.
خدا خواست که این بانوی بیهمتای حرم نبوّت و مادرِ یازده اخترِ برج امامت و ولایت، در عقل و ادب و حکمت و بصیرت و معرفت، نابغه و ممتاز باشد.
او نمونه برجسته کمال، نبوغ، فهم و بینش بود که همانند آن را در میان مردان و زنان، کمتر میتوان یافت و عفّت، نجابت، طهارت، سخاوت، حسن معاشرت، صمیمیّت، مهر و وفا ازجمله صفات برجسته او بود.
در جاهلیّت، خدیجهعلیها السلام را طاهره(1)
ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1817؛ ابناثیرجزری، اسدالغابه، ج 6، ص 78.
و سیّده نساء قریش میخواندند(2)ودر اسلام، یکی از چهار بانویی که بر همه بانوان بهشت فضیلت و برتری دارند، شناخته شد و جز دختر ارجمند و عزیزش، هیچ بانویی این مقام و فضیلت را نیافت.(1)
طبرانی، المعجمالکبیر، ج 22، ص 402؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1821-1823؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 104.
او برای رسول خدا صلی الله علیه و آله نعمتی بزرگ، و رحمتی از رحمتهای واسعۀ خداوند متعال بود.
برای مرد، بهویژه مردی که بیرون خانه و در اجتماع به فعالیّتهای بزرگ مشغول بوده و مقاصد عظیم داشته باشد و عهدهدار پیکار و جهاد بوده و مورد یورش مخالفان و هجوم دشمنان باشد، بهترین آرامشدهنده قلب و روح و نگهبان پایداری و استقامت و رفعکننده خستگی و ناراحتی، همسر هوشیار و خردمند و مهربان و دلسوز است.
اگر مردی در خارج از خانه با دشمنان گرم پیکار گشته و به حملههای وحشیانه، استهزا، سرزنش و اذیّت و آزار مردم گرفتار گردد و در منزل نیز با همسری نادان و بدخو و ترسو، ضعیف و شماتتگر، روبرو شود که او را از کار و هدف وی و پیمودن راهی که مدّنظر اوست باز دارد و او را سرزنش کند و به ترک دعوا و تسلیم شدن به دشمنان وادار نماید، از اینکه هر روز شوهرش مورد شتم و استهزای جاهلان قرار میگیرد، خسته و ناخوشایند باشد و در پی حلّ مشکلات
1) (1)
همسر خویش برنیاید، بیشک مشکلات و دشواریهای آن مرد، دوچندان خواهد شد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آورنده بزرگترین رسالت آسمانی، ازطرفخدا مأمور بود که با خرافات و مظاهر شرک و بتپرستی و ستمگری و محرومیّت تودههای ضعیف و فقر و جهل و نادانی، فساد و فحشا و آنچه رذایل بود، مبارزه و با گردنکشان، مشرکان و بتپرستانِ متعصّب، رؤسای قبایل و سران استثمار، با عادات و ادیان باطل و تعصّبات کورکورانه جهاد کند.
مشرکان، همه توان و قدرت خویش ازجمله: شجاعان پیلتن و مردافکن، شعرای دشنامده و ناسزاگو، اراذل و اوباش، زن و مرد، خویش و بیگانه، را برای مبارزه با اهداف آن حضرت بسیج کردند؛ و تا آنجا که میتوانستند او و چند تن از یارانش را اذیّت کردند؛ میزدند؛ رنج داده، ناسزا میگفتند؛ سر راهش را با خار و خاشاک میبستند؛ درحالنماز و پرستش به او توهین کرده و روابط خود را با او ویارانش قطع نمودند. طعام و خواروبار را در اختیار او و کسان و پیروانش قرار نمیدادند و درکل، محیط خارج، علیه پیامبر صلی الله علیه و آله به پیکار و نبرد برخاسته بود و همه مشرکان با دعوت و رسالتش مخالفت مینمودند.
با وجود اینهمه دشمن، و موانع و مشکلات، اگر در میان همه این دشمنان، پیامبر صلی الله علیه و آله هر روز وقتی به خانه میآمد، با چهره گرفته و
معترض همسرش، آنهم همسری که سیّده زنان قریش و دارای آن شخصیّت و صاحب آنهمه ثروت و مکنت بود، روبرو میشد که از راه دلسوزی و ترحّم و یا اعتراض، از او میخواست تا از دعوت خویش دست بردارد و خود را مورد این همه اهانت و استهزا قرار ندهد، در چه وضع عجیب و دشواری قرار میگرفت؟!
اگر آن همسر محترم که ثروت کمنظیر خودش را در اختیار شوهر قرار داده بود تا در راه خدا و دستگیری از فقیران انفاق کند، پیشنهاد میداد که: مناسب است با قوم و قبیلهات که حاضرند تو را امیر و پادشاه خود قرار دهند، سازش کنی؛ و با دین و روش آنها کاری نداشته باشی و زندگی آرام و راحت ما را به یک زندگی سرشار از حادثه و نگرانی تبدیل ننمایی، پیامبر صلی الله علیه و آله چگونه او را قانع میساخت؟ و چه کسی توانایی مرهم گذاشتن بر جراحات روح و جسم آن حضرت را داشت؟
بیشک سراسر زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله از داخل و خارج خانه، فشار و مانع و سختی میشد. ولی لطف خدا دریچههای قلب خدیجه علیهما السلام را چنان بهسوی درک حقّانیّت دعوت اسلام بازکرد و آنچنان دلش را نورانی و سرشار از معرفت و حکمت گردانیده بود که هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله با چنان منظره اسفناک، در داخل خانه روبرو نشد.
دکتر بنتالشّاطی میگوید: «آیا همسری غیر از خدیجه این استعداد
را دارا بود که دعوت تاریخی شوهرش را وقتی از غار حرا آمد، با ایمان قوی و آغوش باز و مهر و عطوفت استقبال کند، بیآنکه در راستی او و اینکه خداوند او را تنها نخواهد گذاشت، شکّی در دل راه بدهد؟ آیا جز خدیجه، هیچ بانوی ثروتمندی که در ناز و نعمت و آسایش و احترام زیسته، میتوانست با کمال رضایت و خرسندی از زندگی اشرافی، اموال بسیار و عزّت و توانگری چشم بپوشد؛ تا در دشوارترین لحظات زندگی کنار همسرش بایستد و او را در بلایا و مشکلات موجود در راه تحقّق هدفی که به حقّانیّت آن ایمان داشت، یاری کند؛ حاشا و کلاّ! فقط خدیجه چنین بود و زنان دیگر چون او نیستند، مگر آنکه در طبقه و رتبه او باشند».(1)
ر. ک: ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 102، نقل به معنا.
خداوند بهجای شهر مکّه، مردم مکّه و مهر و محبّت آنها و استقبال ایشان از دعوت به توحید، خدیجه علیها السلام را به پیامبر صلی الله علیه و آله عطا کرد، و او هنگامی که حضرت به خانه میآمد، به استقبال وی میشتافت و از حال وی پرسش میکرد و از او دلجویی مینمود و رحمت و نصرت و لطف خدا را به یاد او آورده، گردوغبار را از چهره درخشانش میشست؛ و ملالت آزار قوم را با تسلاّهای گرم از دلش میزدود.
ابناسحاق میگوید: سخنی از قوم در ردّ و تکذیب، که موجب اندوه و آزردگی فکر و خاطرش شود، نمیشنید؛ مگر آنکه خدا آن اندوه را
1) (1)
بهواسطه خدیجه برطرف میساخت. خدیجه سنگینی سخنان سخت را بر او سبک میکرد و او را تصدیق مینمود و رفتار و جسارتهای مردم را بیارزش و بیاهمیّت میشمرد.(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 240؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 82.
آری، خدیجه علیها السلام نخستین زنی بود که دین اسلام را پذیرفت و با پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند؛ و جز علی بن ابیطالب علیه السلام - که همواره پیش و بعد از بعثت، ملازم و پیرو پیامبر صلی الله علیه و آله بود و از راه و روش پیامبر صلی الله علیه و آله لحظهای جدا نشد - کسی از بندگان خدا سابقه اسلام او را ندارد.
خدیجه علیها السلام با دوراندیشی و افکار حکیمانه، خردمندی و حدس صائبی که داشت، دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت، و سوابقِ نیکو و درخشان رسول خدا صلی الله علیه و آله و اخلاق و صداقت و راستگویی و امانتداری، یاری ضعفا و دستگیری از فقرا، تواضع، قناعت و ایثار و بخشش و مهماننوازی و سایر صفات پسندیده آن حضرت، همه در نظر خدیجه علیها السلام - آن زن آزموده حکیمه - مجسّم بود؛ و میدانست آن سوابق عالی و ملکوتی، در چنان محیط تاریک و پر از فساد و تباهی از علایم نبوّت است.
خدیجه علیها السلام، پیامبر صلی الله علیه و آله را بهخوبی شناخته و دریافته بود که او از باطل پرهیز دارد و از دروغ بیزار است.
1) (1)
دیگران نیز او را با این صفات میشناختند و از کار زشت و ناروا، پاک و منزّه میدانستند؛ تا آنجا که او را «امین» لقب داده بودند.(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 183، 197، بلاذری، انسابالاشراف، ج 1، ص 99-100؛ یعقوبی، تاریخ، ج 1، ص 19؛ ماوردی، اعلامالنبوه، ص 212-213؛ طبرسی، اعلامالوری، ج 1، ص 145؛ فخر رازی، اعلامالنبوه، ص 74، 77؛ مقریزی، امتاعالاسماع، ج 1، ص 19، 91؛ ج 2، ص 146.
کسی را که خدیجه علیها السلام میشناخت، هرگز به خدای زمین و آسمان نسبت دورغ نخواهد داد؛ و هرگز خدای جهان او را تنها نخواهد گذاشت و او هرچه بگوید، حقّ و حقیقت است.
بنابراین خدیجه علیها السلام در پذیرفتن اسلام، هیچگونه صبر و تردیدی نکرد؛ و از همان قدم اوّل، یار و مددکار پیامبر صلی الله علیه و آله شد و ثروت و اموال خود را برای یاری دین خدا، در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داد.
خدیجه علیها السلام نیز چون پیامبر صلی الله علیه و آله از آزار مشرکان و بتپرستان بینصیب نماند؛ زنها از او کناره گرفته و رفتوآمد با او را قطع کردند؛ به او زخم زبان میزدند و سخنان درشت میگفتند، حتّی در هنگام زایمان به کمک او نمیآمدند و او را تنها میگذاشتند.(2)
امّا خدیجه علیها السلام، آیندهای را میدید که دیگران نمیدیدند. او میدانست
دین محمّد حقّ است؛ و طولی نخواهد کشید که پرستش خدای یگانه، جای پرستش بتها را خواهد گرفت؛ و خدا پیامبرش را یاری میکند و روزبهروز بر شهرتش افزوده میشود.
آری، خدیجه علیها السلام در اسلام مقامی یافت که از میان بانوان، جز دخترش - که سیّده نساء عالمین است(1)
ابنعبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1821-1823؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 104.
- کسی به آن مقام و افتخار دست نیافت. خدا نسل پیامبر صلی الله علیه و آله را از چنین بانویی قرار داد. پیامبر صلی الله علیه و آله در عین نشاط جوانی، در سنِّ بیست و پنج سالگی با خدیجه علیها السلام که چهل سال از عمر خویش را پشتسر گذاشته بود، ازدواج کرد.(2)و حدود بیست و چهار سال، خدیجه علیها السلام چراغ خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و انیس و غمخوار او بود و پیامبر صلی الله علیه و آله تا خدیجه علیها السلام زنده بود، یعنی تا سنّ پنجاه سالگی خودش و شصت و پنج سالگی خدیجه علیها السلام، زن دیگری اختیار نکرد.بعد از خدیجه علیها السلام هم اگرچه به اقتضای حکمتها و مصالحی، زنان متعدّدی گرفت، ولی هیچیک از آنها جای خدیجه علیها السلام را نگرفتند و فراقی را که از فقدان خدیجه علیها السلام در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا شد،
پرنکردند، و پیامبر صلی الله علیه و آله از آنها صاحب فرزندی نشد و نسل او از خدیجه علیها السلام باقی ماند.
پیامبر صلی الله علیه و آله خدیجه علیها السلام را فراموش نکرده و از اخلاق و صفات او یاد میفرمود؛ به کسانی که با او آشنا و دوست بودند، احسان و لطف میکرد.
عایشه میگوید: بر احدی از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله آنقدر غیرت نورزیدم که بر خدیجه غیرت ورزیدم؛ برای اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار از او یاد میفرمود و اگر گوسفندی ذبح میشد، از آن برای دوستان خدیجه میفرستاد.(1)
احمد بن حنبل، مسند، ج 6، ص 202؛ بخاری، صحیح، ج 4، ص 230-231؛ ج 7، ص 76؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج 7، ص 133-134؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 84.
همچنین از عایشه روایت شده است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله از خانه بیرون نمیرفت، مگر آنکه خدیجه را یاد میکرد و بر او به خوبی و نیکی مدح و ثنا میفرمود. روزی از روزها غیرت مرا گرفت، گفتم: او پیرزنی بیش نبود و خدا بهتر از او را به شما عوض داده است. پیامبر صلی الله علیه و آله غضبناک شد؛ بهطوریکه موی جلوی سرش از خشم تکان میخورد؛ سپس فرمود: «نه، به خدا، بهتر از او را خدا به من عوض نداده، ایمان آورد به من، وقتی مردم، کافر گردیدند و تصدیق کرد مرا، هنگامی که مردم مرا تکذیب میکردند و در اموال خود با من مواسات
1) (1)
کرد، وقتی مردم مرا محروم ساختند و خدا از او فرزندانی روزی من کرد و از زنان دیگر محروم فرمود».(1)
ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1823-1824؛ ابنجوزی، المنتظم، ج 3، ص 18؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 84-85.
انس بن مالک روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بهترین زنان عالم مریم بنتِ عمران و آسیه بنت مزاحم و خدیجه بنت خُوَیْلِد و فاطمه بنت محمّد صلی الله علیه و آله هستند».(2)
از ابن عبّاس روایت شده که: پیامبر صلی الله علیه و آله چهار خط در زمین کشید و فرمود: «آیا میدانید این چیست؟» عرض کردند: خدا و رسول خدا داناتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «فاضلترین زنان بهشت، خدیجه بنت خویلد و فاطمه بنت محمّد صلی الله علیه و آله و مریم بنت عمران و آسیه بنت مزاحم - همسر فرعون - میباشند».(3)
در «صحیحین» از «عایشه» روایت شده که: پیامبر صلی الله علیه و آله خدیجه را به خانهای در بهشت بشارت داد که در آن سروصدای بلند و رنج و زحمت نیست.(4)
1) (1)
2) (2) ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1822؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 83.
3) (3) ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1822؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 6، ص 83.
4) (4) بخاری ، صحیح، ج 2، ص 203؛ ج 4، ص 230-231؛ مسلم نیشابوری ، صحیح، ج 7، ص 133. نظیر این حدیث در کتب دیگر اهل سنت نیز ذکر شده است. ر. ک: یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 35؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 2، ص 83-84؛ ابنحجر عسقلانی، الاصابه، ج 8، ص 101.
در صحیح مسلم روایت شده که: پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و گفت: «یا رسول الله! اینک خدیجه میآید و با او ظرفی از طعام و آشامیدنی است وقتی آمد، بر او از طرف پروردگارش و ازطرف من سلام برسان و او را به خانهای در بهشت بشارت بده».(1)
مسلم نیشابوری، صحیح، ج 7، ص 133.
در سیره ابنهشام روایت کرده که: جبرئیل خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: «خدیجه را از طرف خدا سلام برسان». پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«یا خَدیجَةٌ! هذا جِبْریلُ، یُقْرِئُکِ السَّلام مِنْ رَبِّکِ. فَقَالَتْ خَدیجَةُ: أَللهُ السَّلامُ وَمِنْهُ السَّلامُ، وعَلی جِبْریلَ السَّلامُ»؛(2)
«ای خدیجه! این جبرئیل است که از جانب پروردگارت به تو سلام میفرستد. پس خدیجه عرض کرد: خداوند، سلام است، و سلامی از جانب اوست و بر جبرئیل سلام باد».
و بنا به روایت نسائی و حاکم نیشابوری، خدیجه علیها السلام گفت:
«إِنّ اللهَ هُوَ السَّلامُ وَعَلی جِبْریلَ السَّلامُ، وَعَلَیْکَ السَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ»؛(3)
«خداوند، سلام است و بر جبرئیل و بر تو سلام و رحمت و برکات خدا باد».
یکی از مزایای خدیجه علیها السلام این بود که همواره پیش از بعثت و بعد از بعثت، پیامبر صلی الله علیه و آله را تعظیم میکرد و سخنش را تصدیق مینمود.
فضایل خدیجه علیها السلام و کرایم اخلاق او بسیار است. برای کسب اطّلاع بیشتر میتوانید به کتب تاریخ و حدیث و تراجم رجوع کنید.
سَلامُ الله عَلَیْها وَعَلی بَعْلِها رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَعَلَی ابْنَتِها سَیَّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَعَلی صِهْرِها عَلِیٍّ أَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَسَیِّدِ الْمُسْلِمینَ وَعَلی أَبْنائِهَا الْأَئِمَّةِ الطّاهِرینَ علیهم السلام اللّهمَّ اجْعَلْنا فی زُمْرَتِهِمْ وَأَرْزُقْنا مُرافَقَتَهُمْ وَشَفاعَتَهُم وَأَکْرِمْنا بِمُتابَعَتِهِمْ بِحَقِّهِمْ یا أَرْحَمَ الرّاحِمینَ.
یکی دیگر از مناسبتها و اتفاقات تاریخی که در ماه مبارک رمضان به وقوع پیوست، عقد اخوت و پیمان برادری بود که - بنابه نقل شیخ مفید - در روز دوازدهم ماه رمضان، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بین اصحاب عقد اخوّت بست و بین خود و علی علیهم السلام نیز پیوند برادری برقرار کرد.(1)
مفید، مسارالشیعه، ص 23.
همانگونه که میدانید اسلام دین برادری و اخوّت، برابری و همفکری، همقدمی و مساوات است؛ و اهلجهان را اعضای یک خانواده میداند. رنگ و نژاد، توانگری و تهیدستی، حکومت و عناوین دنیوی را سبب امتیاز فرد بر افراد نشناخته؛ و فاصلهها را از میان برداشته و تنها امتیاز و ملاک برتری را «تقوا» دانسته است. امتیازی که هرگز سبب غرور و تکبّر و سوءاستفاده و فاصله گرفتن از دیگران نمیشود.
عقیدۀ توحید و یکتاپرستی، هسته مرکزی این دین، و منبع احساس برادری با خلق خداست. هیچ مادّه و غذا و هیچ عقیده و خوی و خصلتی مانند عقیدۀ توحید در نیکبختی و سعادت افراد بشر، سودمند نیست. قرآن کریم میفرماید:
1) (1)
إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ؛1
«این آیین شما، آیین یگانهای است (مشترکِ بین همۀ ادیان است) و من پروردگار شمایم، پس مرا بندگی کنید».
قرآن بین افراد، به مال و ثروت، مقام و حکومت، جمعیّت و تعداد، رنگ و جنس، مقایسه و مسابقه قرار نداده است. عرب با عجم، و سفید پوست با سیاه پوست برابر است؛ چراکه این افراد از نظر قرآن و حقوق انسانی و اسلامی با هم برابرند، و انسانیّت انسان و کمال آدمیّت، به این امور وابسته نیست.
قرآن، هنگام مقایسه میان افراد، علم وتقوا و عبادت و ایمان را میزان فضیلت قرار داده است.
در آیات ذیل دقّت کنید که چگونه بشر را به فضایل علم و تقوا و ایمان، ترغیب و تشویق فرموده است:
«آیا کسیکه به شب هنگام، از بیم آخرت و به امید رحمت پروردگار، درحال قیام و سجود است (مانند کسی است که چنین نمیکند؟)، آیا کسانیکه میدانند و کسانیکه نمیدانند مساوی هستند؟».
«آیا کسیکه عذاب الهی بر او واجب گشته است را میتوانی از آتش نجات دهی؟».
«آیا کسیکه میخواهد خود را بهوسیلۀ صورتش از عذاب بد دوزخ حفظ کند؟».
«آیا کسیکه ایمان دارد، مانند فرد بدکار است؟ آنها مساوی نمیباشند؟».
«آیا کسیکه معتقد به حجتهای پروردگار خویش میباشد، مانند کسی است که کردار بدش برای او زیبا جلوهگر شده است؟».
«آیا کسیکه مسجدی بسازد که بنیادش بر تقوای الهی و خشنودی او استوار است، برتر میباشد یا کسیکه بنایی را بر لبۀ زمینی که زیر آن خالی و کنارۀ آن شکسته میباشد برپا کند که به ویرانی کشیده به جهنم درافتد؟».
«آیا کسیکه از خشنودی خدا پیروی میکند، مانند کسی است که خشم الهی را به دست آورد؟».
«آیا کسیکه افتاده بر روی خویش راه میرود - جایی را نمیبیند و از اطراف خود مطلع نیست - هدایتیافتهتر است یا آنکس که ایستاده، بر راه راست حرکت میکند؟».
«آیا کسیکه بهسوی حق هدایت شده است، برای اطاعت و پیروی شایستهتر است، یا آنکه هدایت نیافته است، مگر اینکه راهنمایی شود؟».
«آیا کسیکه میداند آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند فرد کور (گمراه) میباشد؟».
«آگاه باشید که بر اولیای خدا ترسی نیست و غمگین نمیباشند».
«بهدرستیکه باتقواترین شما پرهیزکارترینتان میباشد».
«آنانکه ایمان آورده و اعمال نیک انجام میدهند، خوشا بر احوالشان و چه نیک بازگشتگاهی دارند».
«بر آنانکه ایمان آورده و تقوا پیشه میسازند، مژده باد».
«آنانکه ایمان آورده و اعمال نیک انجام میدهند، برای آنها بهشتهایی است که محلّ اقامت آنهاست».
«آیا افراد مؤمن و نیکوکار را مانند فسادگران در زمین قرار میدهیم؟».
و آیات دیگر که باصراحت برایننکته دلالت دارند که یگانه عاملی که باعث امتیاز، و سبب رستگاری، و نجات بشر است، علم، ایمان، عمل صالح، تقوا و استقامت است.
قرآن در خطابات جمعی که مخاطب آن افراد خاصّی نبودهاند، اصل یک کشور، یک اقلیم، یک منطقه، یک زبان و یا یک نژاد را مخاطب قرار نداده، تا کسی گمان کند اینگونه مشخصّات، سبب امتیاز، و موردنظر اسلام است و کسانی که مخاطب شدهاند، آن را دستاویز برتری خود بر سایر ملل قرار دهند؛ بلکه مخاطب به اینگونه خطابات، عموم بشر میباشند.
مانند آیات ذیل:
«ای مردم، من فرستادۀ خدا به سوی همۀ شما هستم».
«ای مردم، از پروردگارتان پروا داشته باشید؛ زیرا که زلزلۀ قیامت چیز عظیمی است».
«ای مردم، نعمت خدا را بر خودتان به یاد آورید».
«ای مردم، موعظهای از جانب پروردگارتان بر شما آمد».
«ای مردم، از پروردگارتان که شما را از یک نفر آفرید و از او، همسرش را قرار داد و از آن دو، مردان و زنان بسیاری را پراکنده ساخت، بترسید».
در این آیه، علاوهبراینکه عموم بشر را مخاطب قرار داده، اصل و نسب زن و مرد را واحد اعلام کرده، و در آن عصری که هنوز پارهای از امَم در انسانیّت زن بحث داشتند(1)
عدّهای از مردم در آن عصر در انسانیّت زن شک داشتند و آنان که بهنظر بلندتر نگاه میکردند، او را برزخ بین انسان و حیوان میشمردند، و میگفتند: زن، زن است، نه حیوان.
. قرآن مجید او را مانند مردها، انسان معرّفی کرد و انسانیّت او را بهطورقاطع و تردیدناپذیر، اعلام فرمود و در آیه دیگر میفرماید:یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی2
«ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم».
از اینجا معلوم میشود که اسلام، یک دین و برنامه جهانی و آیین برادری و همگانی است.
البتّه در بعضی موارد، خطاباتی به طوایف ویژهای وجود دارد؛ مانند:
یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ3
«ای اهلکتاب، بیایید تا بر محور مطلبی که بین ما و شما مشترک است گرد آییم».
1) (1)
که اینگونه خطابات نیز تأیید همان خطابات عمومی و دعوت به توحید و یکرنگی و قبول اسلام است.
مواردی که مؤمنین، به «یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» مخاطب شدهاند، ازاینجهت است که در این موارد موضوعی که در خطاب، طرف توجّه بوده، ازقبیل احکام و اموری بوده است که طبعاً باید مؤمنین به آن خطاب شده و از آنها خواسته شود.
علاوهبراین، خصوصیّت ایمان و اسلام که در خطاب «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» عنوان شده، خصوصیّتی است که تحصیل آن، برای هرکس ممکن است. رنگ اسلام و رنگ ایمان به خدا، رنگی است که برای هرکسی اعمّ از زن و مرد، غنی و فقیر، آسیایی و اروپایی، و عرب و عجم شایسته است؛ رنگ فطرت بشر است و هر انسانی آن را در فطرت خود دارد و نباید رنگهای دیگر را حجاب و حایل آن قرار داد. این رنگ، مثل رنگ وطن، نژاد، قوم و زبان سبب تفرقه و جدایی نیست؛ زیرا به قوم خاصّ و اهل یک کشور اختصاص ندارد.
در حدیث است که روزی «ابوذر غفّاری» را با غلام سیاهی در محضر شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله دیدند که احتمالاً در حال گفتوگو یا محاکمهای بودند؛ ابوذر در میان سخن به او گفت:
یَا ابْنَ السَّوْداءِ!
ای پسر سیاه پوست!
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله، ناراحت و غضبناک شد و فرمود:
سفیدپوستزاده بر سیاهپوستزاده برتری ندارد جز با تقوا و پرهیزکاری و یا با عمل خوب و صالح.
«طَفَّ الصّاعُ طَفَّ الصّاعُ، لَیْسَ لِإِبْنِ الْبَیْضاءِ عَلَی ابْنِ السَّوْداءِ فَضْلٌ إِلّا بِالتَّقْوی أَوْ بِعَمَلٍ صالحٍ»؛
همانند هم هستید و به یکدیگر برتری ندارید مگر به تقوی یا عمل صالح.
فَوَضَعَ أَبُوذَرٍّ خَدَّهُ عَلَی الأَرْضِ وَ قالَ لِلْأَسْوَدِ: قُمْ فَطَأْ عَلی خَدّی، تَکْفیراً لَهُ عَنْ قَوْلِه . ِ(1)
طباره، روح الدّین الاسلامی ، ص 289.
ابوذر به کفّاره این سخنی که گفت، صورت خود را بر زمین گذاشت و به آن سیاهپوست گفت: برخیز و با پای خود صورت مرا به زمین بمال.
اسلام اعلام کرد که خدا یک نژاد، قوم و ملّتی را از جهت حقوق، بر دیگران برنگزیده و رستگاری را در انحصارِ اهل یک کشور، یا یک نژاد قرار نداده است و گفتار یهود و نصاری که میگفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ (2)و میگفتند: لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری ؛ «داخل بهشت نمیشود مگر کسیکه یهودی یا نصرانی باشد» رد کرد و فرمود:
تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ؛1
«این آرزوی آنهاست. بگو: اگر راست میگویید: دلیل خود را (بر این موضوع) بیاورید. آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است».
و نیز اعلام کرد که انسانها، همه در کرامتِ انسانی، یکسان و شریک میباشند، و این کرامت، در انحصارِ رنگ یا نژاد یا یک ملتِ خاصّی نیست. خدا همۀ فرزندان آدم را گرامی داشته و در مورد آنها میفرماید:
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً؛2
«به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم، و آنان را در خشکی و دریا] بر مرکب ها [برنشاندیم، و از
چیزهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم، و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری آشکار دادیم».
این فریادهای قومیّت و ملّیت از هر حلقومی بیرون بیاید، برخلاف اصل شرافت و کرامت انسانهاست و خلاف منطق صحیح و مکتب ادیان راستین و تعالیم مقدّس اسلام است.
این صداها، تخم نفاق و دورویی، کینهتوزی جدایی و تفرقه را بین بشر کاشته است. کسانیکه این صداها را بلند میکنند، باید بدانند که منادی نفاق و اختلافاند.
تعالیم اسلام، تخم محبّت و مودّت را در قلوب میافشاند و انسانها را به همکاری و همدردی راهنمایی میکند.
قرآن مجید، اخوّتی را که در سایه اسلام، نصیب مسلمانان شد و اختلافات و دشمنیها را از بین برد و دلها را بههم الفت داد، یادآوری کرده، و مسلمانان را به اعتصام به حبلالله مأمور فرموده و با جمله کوتاه و پرمعنای إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (1)
حجرات، 10. «در حقیقت مؤمنان باهم برادرند».
برادری آنان را انشا و یا إخبارِ به أخوّت و برادری آنها داده است. پس اگر مردمی باهم برادری و اخوّت نداشته باشند، مؤمن نیستند.در حدیث است که:
1) (1)
«أَلْمُسْلِمِ اخُو الْمُسْلِمِ لا یَظْلِمُهُ وَ لا یُسَلِّمُهُ وَ مَنْ کانَ فی حاجَةِ أَخیهِ کانَ اللهُ فی حاجَتِهِ».(1)
بخاری، صحیح، ج 3، ص 98؛ ج 8، ص 59؛ مسلم نیشابوری، ج 8، ص 18؛ ترمذی، سنن، ج 2، ص 440؛ ابن ابیجمهور احسائی، عوالیاللئالی، ج 1، ص 128؛ محدث نوری، مستدرکالوسائل، ج 12، ص 415.
«مسلمان برادر مسلمان است، نه به او ستم میکند، و نه او را وامیگذارد، و هرکس در حاجت برادر مسلمانش باشد، خدا در حاجت اوست، (یعنی حاجتش را برمیآورد)».
امام صادقعلیه السلام میفرماید:
«أَلْمُسْلِمُ اخُو الْمُسْلِمِ عَلی أَخِیهِ الْمُسْلِمِ أَنْ لا یَشْبَعَ وَ یَجُوعُ أَخُوهٌ وَ لا یَرْوی وَ یَعْطِشُ أَخُوهٌ وَ لا یَکْتَسی وَ یَعْری أَخُوهَ فَما أَعْظَمَ حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلی أَخیهِ الْمُسْلِمِ».(2)
«مسلمان برادر مسلمان است و حق مسلمان بر برادر مسلمانش این است که او سیر نگردد درحالیکه برادرش گرسنه باشد و او سیراب نشود درحالیکه برادرش تشنه باشد و او پوشیده نباشد درحالیکه برادرش عریان باشد، پس چهقدر حق مسلمان بر برادرش، بزرگ است».
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود:
«إِنَّما المُؤمِنُونَ فی تَراحُمِهِم وَ تَعاطُفِهِم بِمَنزِلَةِ الجَسَدِ الواحِدِ إذا اشتَکی مِنهُ عضوٌ تَداعی لَهُ سائِر الجَسَدِ بِالْحُمَّی وَ السَّهَرِ».(1)
طبری، جامعالبیان، ج 1، ص 556؛ طوسی، التبیان، ج 1، ص 332؛ طبرسی، مجمعالبیان، ج 8، ص 288.
«بهدرستیکه افراد مؤمن، در مهربانی و دلسوزیشان به حال یکدیگر، همانند یک بدنند که هرگاه عضوی از آن مریض شود، دیگر اعضای بدن، با آن عضو، با تبداری و بیخوابی همراهی میکند».
احادیث و روایات درباره حقّ مسلمان بر مسلمان و اجری که در ادای آن اخذ میکند، بسیار است.(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از آغاز دعوت، به مسئله اخوّت دینی عنایت و توجّه تمام داشت و آن را از ارکان مهم و پایههای استوارِ اجتماعِ زندۀ مسلمانان میدانست و بهوسیله آن، کینهها و دشمنیهای دیرینه اقوام و قبایل مختلف را از بین برد.
ازجمله کارهایی که به منظور جوشش و همبستگی کاملتر، و بیدار شدن شعور اسلامی و حکمتهای دیگر انجام دادند، این بود که بین هر دو نفر از مهاجرین، عقد اخوّت بست؛ چنانکه بین هر دو نفر از مهاجرین و انصار نیز پیمان برادری برقرار کرد.
بین هر دو نفر که باهم تجانس داشتند و ازلحاظ افکار و آرا بههم شبیه بودند، عقد اخوّت برقرار شد و با این کار در حقیقت، خانوادهها و قبایل و عشایر، بههم مرتبط و متّصل شدند.
این اقدام پیامبر صلی الله علیه و آله هم ازجنبۀ سیاسی و اجتماعی هم ازجهت بههمپیوستن جامعه نوزاد اسلامی، بسیار باارزش و سودمند بود و زمینهای برای اخوّت عامّ مسلمانان و برادری همگانی و جهانی جامعه بشریّت شد. نخست برادرها از یکدیگر ارث میبردند تا وقتی که احکام ارث و آیه:
وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ ؛(1)
انفال، 75.
«و برخی از خویشاوندان از بعضی دیگر از آنها، در کتاب خدا جلوتر هستند (در بهرهوری از ارث...)».
نازل شد؛ و بدینجهت، مواریث بر اساس خویشاوندی استوار شد.
1) (1)
چنانکه از کتب تاریخ و حدیث استفاده میشود عقد اخوّت چندین بار صورت گرفت:
در مدینه طیبه بین مهاجر و انصار، در ابتدای ورود به مدینه، چنانکه در بحارالانوار و سیره ابنهشام و کتابهای دیگر نقل شده است.(2)
هنگام نزول آیۀ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ چنانکه در بحارالانوار از امالی شیخ طوسی روایت کرده است.(3)
در «یَوْمُ الْمُباهَلَة». چنانکه در سفینة البحار، روایت شده است.(4)
موضوعی که در این صحنههای مودّتساز و محبّتآفرین، جالب و بااهمّیّت بود، انتخاب حضرت علی علیه السلام توسّط پیامبر صلی الله علیه و آله به برادری خود بود.
1) (1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 38، ص 333، ب 68.
2) (2) ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 504-505؛ مجلسی ، بحارالانوار، ج 38، ص 336.
3) (3) طوسی ، الامالی، ص 587؛ مجلسی ، بحارالانوار، ج 38، ص 333.
4) (4) محدث قمی ، سفینةالبحار، ج 1، ص 53.
پیامبر صلی الله علیه و آله همه را باهم برادر کرد و به گفته بسیاری از مورّخان و محدّثان، افرادی را که همطراز و همرتبه بودند، برادر قرار داد.
برایناساس، برای خود نیز باید برادری انتخاب میکرد. بهراستی آن کس که لایق و شایسته این مکرمت باشد، کیست؟ و آن کس که بتواند، قرین و همطراز پیامبر صلی الله علیه و آله باشد (جز در مقام نبوّت) چه شخصیّتی است؟
این انتخاب، یک انتخاب ساده نبود. یقیناً پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را برای خود انتخاب میکرد که ازهرجهت شایسته باشد. برادری که همفکر و هماهنگ و همزبان با او باشد؛ و نسبت به جان و مال و هرچه دارد فداکار باشد و بتواند حقّ برادری رسول خدا صلی الله علیه و آله را ادا کند.
آری، به غیر از علی علیه السلام، کسی لایق چنین مقامی نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله در حقّش فرمود:
«أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلّا أَنَّهُ لا نَبِیّ بَعْدی»؛(1)
این حدیث به حدیث «مَنزِلت» شهرت دارد و از خاصّه و عامّه به طریق متعدّد نقل شده است. ر. ک: ابنسعد، الطبقاتالکبری، ج 3، ص 16؛ بلاذری، انسابالاشراف، ج 2، ص 347-349؛ بیهقی، دلائلالنبوه، ج 5، ص 220؛ مرعشی نجفی، شرح احقاقالحق.
«ای علی، تو در مقایسۀ با من، همچون هارون در قیاس با موسی هستی، جز اینکه بعد از من، پیامبری نخواهد بود (تنها فرق تو با هارون آن است که تو پس از من به نبوّت نمیرسی)».
1) (1)
و به همین جهت، پیغمبر صلی الله علیه و آله هم غیر از علی علیه السلام، احدی را به این مقام برنگزید.
علاوهبر علمای شیعه، محدّثان مشهور و مورّخان معروف و نویسندگان کتب سیره اهلسنّت، مانند حلبی، زینی دحلان و ابن هشام، حدیث اخوّت را روایت کردهاند.
هرکس که درباره این موضوع، به کتب شیعه و اهلسنّت رجوع کند، یقین حاصل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله از بین همۀ اصحاب و خویشان، یگانه کسی را که به اخوّت و برادری خود برگزید، علیعلیه السلام بود و هرکس جز علی علیه السلام چنین ادّعایی کند، کذّاب و دروغگو است؛ چنانکه احدی نیز بهجز علی علیه السلام ادّعای این فضیلت را نکرد؛ و این امتیاز که متضمّن سایر فضایل است، مخصوص آن حضرت میباشد. پیامبر صلی الله علیه و آله انتخاب خود را در چندین مکان مختلف صریحاً اعلام فرمودند:
هنگام عقد اخوّت بین مهاجرین.
هنگام عقد اخوّت بین مهاجرین و انصار.
هنگام نزول آیه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ .(1)
حجرات، 10.
1) (1)
این انتخاب، براساس وحی و انتخاب خدا بود. خدا بین پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام برادری قرار داده بود؛ چنانکه در لَیْلَةُ المبیت، شبی که مشرکان میخواستند پیغمبر صلی الله علیه و آله را بکشند، و علی علیه السلام جان خود را فدای جان پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و در بستر آن حضرت - به شرحی که در کتب معتبر اهلسنّت آمده است - خوابید، خداوند درضمن وحی که به جبرئیل و میکائیل کرد، فرمود:
«أَفَلا کُنْتُما مِثْلَ عَلیّ بْنِ أَبی طالِب، اخَیْتُ بَیْنَهُ وَبَیْنَ مُحَمَّدٍ».(1)
یعقوبی، تاریخ، ج 2، ص 39؛ ابنبطریق، عمدة عیون صحاحالاخبار، ص 240؛ همو، خصائص الوحیالمبین، ص 120؛ ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 3، ص 600-601؛ امینی، الغدیر، ج 2، ص 48.
«آیا شما مانند علی بن ابیطالب نیستید (و از فداکاری او درس نمیگیرید؛ بهایندلیل)، من بین او و محمد برادری برقرار کردم».
علاوهبراین، در مواقف و مواضع زیادی، پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را برادر خود خواند و از موقع دعوت، و هنگام نزول آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2)که علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله در حقّ او فرمود:
«اِنَّ هذا أَخی وَوَصِیِّی وَخَلیفَتی فیکُمْ فَاسْمَعُوا
لَهُ وَأَطیعُوا»؛(1)
ابنبطریق، خصائص الوحیالمبین، ص 121-124؛ امینی، الغدیر، ج 2، ص 278-284.
«بهدرستیکه علی، برادر من و وصی من و خلیفه من در میان شماست، پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید».
در سیرۀ ابنهشام، از ابناسحاق روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله بین اصحابش از مهاجر و انصار، برادری برقرار کرد؛ سپس فرمود: «پناه بر خدا که از پیغمبر سخنی که نفرموده باشد، بگویید».
«تَآخَواْ فِی اللهِ أَخَوَیْنِ أَخَویْنِ»؛
«در راه خدا، دونفر دونفر بایکدیگر برادر شوید».
سپس دست علی بن ابیطالب علیه السلام را گرفت و فرمود:
«هذا أَخی»؛
«این برادر من است».
سپس میگوید: پس رسول خدا صلی الله علیه و آله، سَیِّدُ الْمُرْسَلینَ وَ إِمامُ المُتَّقینَ وَرَسُولُ رَبِّ الْعالَمینَ که نظیر و مانندی در بین بندگان خدا ندارد، با علی بن ابیطالب علیه السلام برادر هستند.(2)
ابن اثیر در اسْدُ الْغابَه میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله دو مرتبه بین خود و علی
علیه السلام برادری قرار داد؛ زیرا بین مهاجرین برادری قرار داد و سپس بین مهاجر و انصار، و در هر بار به علی علیه السلام فرمود:
«أَنْتَ أَخی فِی الدُّنْیا وَالأخِرَة»؛(1)
ابناثیر جزری، اسدالغابه، ج 3، ص 588.
«تو در دنیا و آخرت برادر من هستی».
متون و اسناد احادیث اخوّت در جوامع شیعه و اهلسنت بسیار است؛ بهطوریکه در کتب سننالترمذی(2)، سنن ابنماجه(3)، المستدرک حاکم نیشابوری(4)و تاریخ طبری(5)، مسند احمد(6)، مجمعالزوائد هیثمی(7)، الطبقاتالکبری ابنسَعد(8)، الدرالمنثور سیوطی(9)، الریاضالنضره طبری(10)و فضائلالخمسه(11)، بهطورمفصّل شرح داده شده است.
1) (1)
2) (2) ترمذی ، سنن، ج 5، ص 300.
3) (3) ابنماجه، سنن، ج 1، ص 44.
4) (4) حاکم نیشابوری ، المستدرک، ج 3، ص 14.
5) (5) طبری ، تاریخ، ج 2، ص 56.
6) (6) احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 159.
7) (7) هیثمی ، مجمعالزوائد، ج 9، ص 134، 205.
8) (8) ابنسعد، الطبقاتالکبری ، ج 8، ص 23.
9) (9) سیوطی ، الدرالمنثور، ج 4، ص 295، 371.
10) (10) طبری، الریاضالنضره، ص 75-80.
11) (11) فیروزآبادی ، فضائلالخمسه، ج 1، ص 318-337.
بنابه اختیار شیخ مفید در مسارالشیعه(1)
مفید، مسارالشیعه، ص 24.
و شیخ بهائی در توضیحالمقاصد(2)و دیگران(3)سبط اکبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در پانزدهم ماه رمضان سال سوم هجرت متولد شد.بسیاری از مردم، شخصیّت حضرت مجتبیعلیه السلام و تأثیر بسیار حسّاس و فوقالعادۀ صلح آن حضرت را در حفظ اسلام، آنگونه که باید نمیشناسند؛ و هنوز شأن و منزلت و سیرۀ آن حضرت، مجهول مانده است.
شخصیّت والای آن پیشوای عالیقدر، بس عظیمتر از آن است که ما بتوانیم درباره آن، کتابی بنگاریم و یا با نگارش مقالهای آن را شرح دهیم.
علاوهبر کتب بسیار که در شرح احوال و تاریخ زندگی آن حضرت نوشته شده، در هزاران کتاب تاریخی، روایی، تفسیری، اخلاقی، تراجم و...، فضایل و مناقب آن بزرگوار درج شده است.
کتب بسیاری از تألیفات شیعه و اهلسنت موجود میباشد که مآخذ و مدارک معتبر تاریخ زندگی آن امام بزرگ و رهبر جلیلالقدر است؛ نظیر: صحیحالبخاری، صحیح مسلم، سننالترمذی، سنن ابنماجه، الطبقاتالکبری ابنسعد، سنن ابیداوود، خصائص امیرالمؤمنین نسائی، الجامعالصغیر سیوطی، مصابیحالسنة بغوی، إسعافالرّاغبین صبان، نورالأبصار شبلنجی، تذکرةالخواص سبط ابنجوزی، الإتحاف بحب الاشراف شبراوی، کفایةالطالب گنجی شافعی، شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، مرآةالجنان یافعی، ملتقیالأصفیاء راوه مکی، نظم دررالسمطین زرندی، فرائدالسّمطین جوینی، السیرة الحلبیه حلبی، سیرة زینی دحلان، الصّواعق المحرقة ابنحجر هیتمی، اسدالغابة ابناثیر جزری، الاستیعاب ابن عبدالبر، الإصابة فی تمیزالصحابه ابنحجر عسقلانی، تاریخالخلفاء سیوطی، الفصولالمهمه ابنصباغ مالکی که از کتب اهلسنّت میباشند.
اینک برای رعایت اختصار، ترجمه قسمتهایی از کتاب اهلالبیت علیهم السلام(1)
ر. ک: ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 263-415.
، تألیف توفیق ابوعلم(2)که یکی از تازهترین تألیفات اهلسنّت درسال 1390 هجری قمری است و در مصر نگاشته شده است را با اندک اضافاتی نقل میکنیم:
از آن خانهای که خدا رخصت داده تا برافراشته و بلندقدر باشد و در آن نام او برده شود،(1)
اشاره به آیه 36 سورة نور.
پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، سّید جوانانِ اهلبهشت و نوزاد عزیز اهلبیت و سِبطِاکبر خود را در شب نیمۀ ماه مبارک رمضان سال سوّم پذیرا شد. وقتی ولادت نوزاد را به پیغمبر صلی الله علیه و آله مژده دادند؛ امواج سرور و شادمانی، دل آن حضرت را فرا گرفت؛ و مشتاقانه و باشتاب، به خانه دختر محبوبهاش، سیّدۀ زنان عالمیان، و داماد گرامیاش، امام مسلمین آمد و فرمود: «یا أسماء! هاتینی ابنی»؛ «ای اسماء! پسرم را به من بده».پس از اینکه اسماء نوزاد عزیز خاندان نبوّت را به جدّ بزرگوارش داد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در گوش راستش اذان، و در گوش چپش اقامه را قرائت فرمود و بدینگونه نخستین صدایی که گوش نوزاد با آن آشنا شد، صدای آشنای جدّش، خاتمالانبیاء صلی الله علیه و آله بود؛ صدایی که ندادهندۀ توحید، تکبیر، تهلیل و نبوّت بود:
«ألله أکبر، أشهد أَن لا إله إلّا الله».
1) (1)
با این کلمات و جملات، گوش دل مولود، به نغمات روحانی آشنا شده و اعماق و نهانیهای روان او پذیرای آن گشت؛ تا زندگی وی، از آن جملات نشاطبخش روح، و توانافزای خرد، مُلهَم باشد.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود:
«آیا این نوزاد مبارک را نام گذاردهای؟».
حضرت علی علیه السلام فرمود:
«من بر شما سبقت نمیگیرم!».
هنوز لحظاتی نگذشته بود که بشیرِ وحی - جبرئیل - نازل شد و فرمان خدا را به پیغمبر صلی الله علیه و آله رساند:
«سَمِّهِ الحَسَن»؛(1)
صدوق، الامالی، ص 197-198؛ همو، عللالشرایع، ج 1، ص 137-138؛ همو، معانیالاخبار، ص 57؛ بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم، ص 15-19؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 263-264.
«او را حسن نام گذار».
پیغمبر صلی الله علیه و آله شخصاً برای حسن علیه السلام عقیقه کرد: و «بسم الله» گفت و دعا کرد.(2)
از جمله القاب آن حضرت عبارت است از: سیّد، مجتبی، سبط، ولی، طیّب، زکی و تقی و پیغمبر صلی الله علیه و آله، آن حضرت را به «أبیمحمّد»، مکنّی فرمود.(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 192؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 265-266.
شیعه و اهلسنّت، بهاتّفاق براینعقیدهاند که آن حضرت، یکی از اصحاب «کساء» است؛ که آیه «تطهیر»، در شأن آنان نازل شد. و طبق حدیث متواتر «ثقلین»، عدل قرآن، و نیز یکی از چهار نفری است که پیغمبر صلی الله علیه و آله او را برای مباهله با نصارای «نجران»، حاضر فرمود.(2)پیغمبر صلی الله علیه و آله او را دوست میداشت و میفرمود: «این پسرم آقا است».(3)
اسامة بن زید روایت کرده که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: این دو (حسن و حسین)، پسران من، و پسران دخترم هستند. خدایا! من آنها را دوست دارم؛ پس، آنها را دوست بدار و هر که آنها را دوست میدارد، دوست بدار.(4)
1) (1)
2) (2) ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 266.
3) (3) صنعانی، المصنف، ج 11، ص 452؛ ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 13، ص 230-237؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 185؛ طبری، ذخائرالعقبی، ص 125.
4) (4) ابن ابیشیبه کوفی، المصنف، ج 7، ص 512؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 154؛ اربلی، کشفالغمه، ج 2، ص 144؛ طبری، ذخائرالعقبی، ص 121.
از زید بن ارقم روایت شده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَنْ أَحبَّ هؤُلاءِ فَقَدْ أَحَبَّنی، وَ مَنْ أَبْغَضَ هؤُلاءِ فَقَدْ أَبْغَضَنی»؛(1)
ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 14، ص 153-154؛ اربلی، کشفالغمه، ج 2، ص 148-149.
«هرکس اینها (علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام) را دوست دارد مرا دوست داشته، و هرکس اینها را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است».
«عایشه» نقل کرده:
اِنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله کانَ یَأخُذُ حَسَناً فَیَضُمْهُ إِلَیهِ ثُمَّ یَقُولُ: «اللّهُمَّ إنَّ هذا ابْنی وَ أَنَا احِبُّهُ فَأَحِبَّهُ وَ أَحِبَّ مَنْ یُحِبُّهُ».(2)
بهدرستیکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حسن را میگرفت و بر سینه خود میچسبانید و میفرمود: «خدایا بهدرستیکه این پسر من است. من او را دوست دارم، پس تو او و دوستدار او را دوست بدار».
انس بن مالک میگوید: حسن علیه السلام بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد شد. خواستم او را از پیغمبر صلی الله علیه و آله دور سازم که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «وای بر تو ای
انس! پسرم و ثمره زندگیام را واگذار. هرکس او را اذیّت کند، مرا اذیّت کرده؛ و هرکس مرا اذیّت کند، خدا را اذیّت کرده است».(1)
هیثمی، مجمعالزوائد، ج 1، ص 284؛ مرعشی نجفی، شرح احقاقالحق، ج 11، ص 47؛ ج 19، ص 317.
شرافتِ نَسَبِ امام حسن مجتبی و امام حسین علیهما السلام را احدی از این امّت ندارد. آن پدر و آن مادر و آن جدّ بزرگواری که مایۀ افتخار کاینات و علّت غایی خلقت ممکنّات است.(2)
علاوهبراین، پیغمبر صلی الله علیه و آله آن دو را پسر خود میخواند(3)و در آیه مباهله،(4)این دو بزرگوار، پسران پیغمبر صلی الله علیه و آله شمرده میشوند و اگرچه از صُلب علی علیه السلام هستند؛ ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله به ملاحظۀ ولادتشان از فاطمه زهراعلیها السلام آنها را پسران خود خواند و چشم حضرت به وجودشان روشن بود.(5)
آنان نیز در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله، آن حضرت را «پدر» میگفتند و با خطاب «یا أَبَتِ» بر نشاط پیغمبر صلی الله علیه و آله میافزودند و پدرشان علی
علیه السلام را «یا أَبَاالحَسَن» خطاب میکردند.
پس از آنکه پیغمبر صلی الله علیه و آله از این جهان، بهسوی ملکوت اعلی رحلت فرمود، امیرالمؤمنین علیه السلام را با «یا أَبَتِ» مورد خطاب قرار میدادند.
مردم هم آنها را «یا ابن رسول الله» و «یا ابن المصطفی» خطاب میکردند.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 271.
لزومی به بررسی علم امام حسن مجتبی علیه السلام، نیست؛ زیرا آن حضرت به تصریح حدیث «ثقلین» و اخبار دیگر، عِدل قرآن، رهبر و هادی امّت، مفسّر کتاب و وارث علوم پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.
اوّلین شرط اساسی زعامت، علم و دانش است؛ و چنانچه محدّثان روایت کردهاند، از همان آغاز کودکی علم و نبوغ فکری و درک و تیزهوشی بینظیری در امام حسن علیه السلام پدیدار بود.
وی در مجلس جدّش حضور مییافت و وحی و علومی را که آن حضرت املا میکرد، فرا میگرفت، و بهنزد مادرش سیّدة النّساء علیها السلام میآمد و برای او بازگو مینمود و هنگامی که امام علی علیه السلام به منزل میآمد، فاطمه زهرا علیها السلام آنچه را از فرزند خود شنیده بود برای امام علیه السلام نقل میکرد.(2)
از آن حضرت احادیث و سخنان برگزیده و ممتازی در موضوعات: دعا و موعظه، زهد و تقوا، سیاست، مکارم اخلاق، قضا، فضل قرآن و... روایت شده است؛ که قسمتی از آنها در کتب اهلسنّت نیز بیان شده است.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 275-276.
علم آن امام بزرگ تا بدانجا بود که امیرالمؤمنین علیه السلام، پاسخ برخی مسائل را به آن حضرت محوّل میکردند.
ازجمله روایت شده است که: مردی اعرابی از ابوبکر پرسید: من محرم بودهام، و تخم شترمرغ برگرفته و پخته و خوردهام، کفّارهای که بر من واجب شده است، چیست؟
ابوبکر متحیّر شد و نتوانست به آن سؤال پاسخ دهد. ازاینرو پاسخ گفتن را به عمر ارجاع کرد. عمر نیز از پاسخ به سؤال بازمانده، و پاسخ گفتن به سؤال را به عبدالرّحمن بن عوف حواله کرد. او نیز از پاسخ به سؤال درماند، هر چهار تن، به باب مدینةالعلم، حضرت علی علیه السلام پناه بردند. اعرابی سؤال را مطرح کرد و از امام علیه السلام پاسخ خواست. امام علیه السلام فرمود:
«سَلْ أَیَّ الْغُلامَیْنِ شِئْتَ، وَ أَشارَ إِلَی الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ»؛
1) (1)
«از هریک از این دو پسر (حسن و حسین) خواهی سؤال کن».
(و این در موقعی بود که سن امام حسن علیه السلام از نه و سن امام حسین علیه السلام از هشت سال، بیشتر نبود!)
اعرابی از امام حسن علیه السلام سؤال کرد.
امام علیه السلام فرمود: آیا شتر داری؟
اعرابی گفت: بلی!
امام علیه السلام فرمود: «به تعدادی که تخممرغ خوردهای، شترهای مادّه را به شترهای نر بزن و هرچه نتیجه آنها شد، به مکّه بفرست (تا در آنجا به کفّاره این عمل نحر شود)».
امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
«إِنَّ مِنَ النُّوقِ السَّلُوبُ وَ (مِنها) ما یَزْلِقُ»؛
«برخی از شتران ماده، بچه را سقط میکنند و بچۀ برخی از آنها میمیرند».
امام حسنعلیه السلام به پدر بزرگوار، پاسخ داد:
«إِنْ یَکُنْ مِنَ النُّوقِ السَّلُوبُ وَ ما یَزْلُقُ فَإِنَّ مِنَ الْبیضِ ما یَمْرِقُ»؛(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 176-177.
1) (1)
«اگر بعضی از شتران مادّه آنچنان هستند که فرمودید، بعضی تخممرغها هم فاسد میشوند (و جوجه از آنها بیرون نمیآید!)».
این پاسخ با آنچه که در فقه اسلامی و در بحث کفّارات حال احرام مقرّر شده، موافق است. و پیرمردی مانند ابوبکر - که مسند خلافت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را تصرّف کرده بود - و عمر و عبدالرّحمن بن عوف به آن جاهل بودند. ازاینرو این پاسخ مورد تحسین امیرالمؤمنین علیه السلام واقع شد، و به حضار مجلس روکرده و غزارت علم، فضل و مواهب خداوند را که به فرزندش اعطا شده، آشکار و اعلام کرد و فرمود:
«مَعاشِرَ النّاسِ إِنَّ الّذی فَهَّمَ هذَا الْغُلامَ هُوَ الَّذی فَهَّمَ سُلَیْمانَ بْنَ داوُدَ»؛(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 176-177؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 43، ص 354-355؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 275-276.
«ای گروه مردم، آنکسیکه به این پسر فهم و علم داده، همانکس است که به سلیمان بن داوود فهم و علم بخشیده است».
یعنی همانگونه که سلیمان بن داوود، از تفهیم و تعلیم و آموزش غیبی برخوردار گردید، حسن نیز، از همان افاضات غیبی و آموزشها، بدون واسطۀ احدی از خلق، برخوردار است.
1) (1)
امام حسن علیه السلام در خانه وحی، پرورش یافت؛ و در مدرسه توحید، و در آغوش لطف و مرحمت جدّش پیغمبر صلی الله علیه و آله مورد تربیت قرار گرفت.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 267-268.
ایشان در مکارم اخلاق و خوی پسندیده و روش نیکو، نمونه بود و یکی از علل محبوبیّت فوقالعاده آن حضرت، همان اخلاق کریمهاش بود که همگان او را بهخاطر داشتن صفات حمیده میستودند.
ادب، حِلم، فصاحت، صداقت، سخاوت، شجاعت، تقوا، عبادت، زهد، تواضع و سایر خصایصِ ستوده، همه در او جمع، و خُلق و خوی محمّدی در او ظاهر و هویدا بود.
با نقل چند حکایت از اخلاق مرضیّه آن حضرت، این کتاب را زینت میدهیم:
روزی از روزها در ایّام کودکی، امام بههمراه برادرش امام حسین علیه السلام پیرمردی را دیدند که وضو را به درستی و صحّت بهجا نمیآورد.
محبّت به مردم، و هدایت بشر، آن دو بزرگوار را مانع شد که پیرمرد را به آنحال بگذارند. بنابراین به آرامی و احترام فرمودند:
1) (1)
«أَیُّهَا الشَیْخُ کُنْ حَکَماً بَینَنا یَتَوَضَّأُ کُلُّ واحِدٍ مِنّا فَتَوَضَّئا ثُمَّ قالا أیُّنا یُحسِنُ؟».
«ای پیرمرد بین ما داور باش؛ ما هر دو پیش تو وضو میگیریم، ببین وضوی کدام یک نیکوتر است؟».
سپس هریک وضو گرفتند. پیرمرد، بهدقّت، به وضو گرفتن آن دو عزیز پیغمبر صلی الله علیه و آله توجّه کرد؛ و بدون آنکه ناراحت شود، به کوتاهی و تقصیر خود پی برد.
فَقالَ لَهُما: کِلاکِما تُحْسِنانِ الْوُضُوءَ، وَ لکِنْ هذَا الشَّیْخُ الْجاهِلُ هُوَ الَّذی لَم یَکُن یُحْسِنُ وَ قَدْ تَعَلَّمَ الآنَ مِنْکُما وَ تابَ عَلی یَدَیْکُما؛(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 168؛ بحرانی اصفهانی، عوالمالعلوم، ص 100؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 43، ص 319؛ ر. ک: ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 268.
و به آنها گفت: شما هر دو (ای آقایانِ من)، نیکو وضو میسازید، و لکن این پیر جاهل (اشاره به خودش نمود) است که وضو گرفتن را بلد نیست و هماکنوناز شما آموخت، و بهدست شما توبه کرد.
امام حسن علیه السلام عابدترین مردم عصر خود، و زاهدترین و فاضلترین ایشان بود.(2)
هنگامیکه قصد حج میکرد با پای پیاده و چهبسا با پای برهنه عزیمت میفرمود. وقتی وضو میگرفت بدنش به لرزه میافتاد، و رنگش زرد میشد،(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 180؛ بحرانی اصفهانی، عوالمالعلوم، ص 130، 132.
و در هیچحال، ذکر خدا را ترک نمیکرد. پارسا و بردبار و بافضل بود و از خدا خوف داشت.(2)روایت شده مردی مناجات و گریه آن حضرت را شنید؛ عرض کرد: آیا از عذاب خدا میترسی درحالیکه وسایل نجات در نزد توست؟ پسر پیغمبری، و از شفاعت او برخوردار هستی و رحمت خدا هم [عامّ است و] به هر چیزی احاطه دارد.
امام علیه السلام فرمود: امّا اینکه من پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم، خدا میفرماید:
فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ؛3
«آنهنگام که در صورِ اسرافیل دمیده شود، بین آنها قرابتی باقی نماند».
و امّا شفاعت او؛ پس خدا میفرماید:
مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ؛4
«چه کسی جز به اجازۀ خدا شفاعت میکند».
و امّا رحمت خدا که هرچیز را فرا گرفته است؛ پس خدا میفرماید:
فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ؛1
«پس رحمت خویش را بهزودی برای پرهیزکاران قرار میدهیم».
حضرت سپس فرمود:
«فَکَیْفَ الْأَمانُ یا أخَا الْعَرَبِ».(1)
«پس چگونه میتوان خلاصی یافت، ای برادر عرب»
امام علیه السلام شیرینبیان، خوشمعاشرت و باالفت و محبوب بود. پیر و جوان، و عموم مردم او را برای خصایص حمیدهای که داشت، دوست میداشتند. همواره به مردم عطا و بخشش میکرد؛ چه از او درخواست میکردند و چه تقاضایی نمیکردند.
پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب، در تعقیب مینشست،(2)سپس به دیدار کسانی که میبایست میرفت، و به آنان مهر و محبّت مینمود.
وقتی نماز ظهر را میخواند، در مسجد مینشست و به مردم علم و ادب میآموخت.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 269.
امام حسن علیه السلام از همه خلق خدا راستگوتر بود. هر زمان به در مسجد میرسید، سر بلند میکرد و میفرمود:
«إِلهی ضَیْفُکَ بِبابِکَ یا مُحُسِنُ قَدْ أَتاکَ الْمُسِیءُ فَتَجاوَزْ عَنْ قَبیحِ ما عِنْدی بِجَمیلِ ما عِنْدَکَ یا کَریمُ»؛(2)
«خدایا، میهمانت در کنار در خانۀ توست، ای احسانکننده!، گناهکار بهسوی تو آمده است، پس از زشتی آنچه که در نزد من است با زیبایی آنچه که نزد
توست درگذر، ای بزرگوار».
از محمّد بن اسحاق روایت شده است: هیچ شخصی پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله در شرف، به مقامی که حسن بن علی علیهما السلام نایل شد، نرسیده است. برای ایشان فرشی بر در خانهاش گسترده میشد. وقتی از خانه بیرون
میآمد و بر آن فرش مینشست، مردم میآمدند و میایستادند، و بهواسطه عظمت و جلالتی که آن حضرت داشت، کسی از آنجا نمیرفت؛ تا آنجاکه آن حضرت میدید که راه بسته شده؛ برمیخاست، و به درون خانه میرفت. راوی میگوید: دیدم که امام در راه مکّه از مرکبش پیاده شد و همه خلق خدا از مرکبهای خود فرود آمدند، و پیاده رفتند. حتّی دیدم که «سعد وقّاص» پیاده شد و در کنار آن حضرت پیاده به راه رفتن خود ادامه داد.(1)
طبرسی، اعلامالوری، ج 1، ص 412-413؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 174؛ بحرانی اصفهانی، عوالمالعلوم، ص 135؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 270.
امام حسن مجتبی علیه السلام مانند جدّش پیغمبر صلی الله علیه و آله نمونه بارز رحمت الهی بود که دلهای ناامید و اندوهناک را پر از امید و رحمت میکرد. او به دیدار ضعیفان میرفت؛ بیماران را عیادت میکرد؛ در تشییع جنازهها شرکت میفرمود؛ دعوت مسلمانان را اجابت میکرد و اهتمام او بر این بود که مبادا کسی از ایشان رنجیده خاطر شود. از سوی آن حضرت، به احدی بدی و آزاری نمیرسید. با فقیران همنشین میشد و بدی را با نیکی پاسخ میداد.(2)
مردی شامی - ازجمله کسانی که معاویه، آنان را به دشمنی با خاندان نبّوت تربیت کرده بود - تا آن حضرت را دید، آنچه خواست و توانست به امام علیه السلام جسارت کرد و دشنام داد. امام علیه السلام ساکت و خاموش بود، و هیچ پاسخی به او نداد تا از ناسزاگویی بازبماند. امام علیه السلام، با کلامی لطفآمیز و مهرآگین و تبسّمهای پر از بشارت و مرحمت به او فرمود: «گمان میکنم غریب باشی؟ اگر از ما چیزی درخواست کنی به تو عطا میکنیم و اگر از ما راهنمایی بخواهی، تو را هدایت مینماییم و اگر چیزی بر عهدهات باشد، ما آن را عهدهدار میشویم و اگر گرسنهای، به تو طعام میدهیم و اگر نیازمندی بینیازت میسازیم و اگر گریختهای، به تو پناه میدهیم».
حضرت آنچنان با مرد شامی لطف و مهربانی کرد که دشمنی و بدی از روح او زایل گشت و مرد شامی ازخودبیخود شد، و یارای پاسخ و
عرض ادب نداشت و ازاینرو شرمنده و متحیّر ماند که چگونه از امام علیه السلام عذرخواهی کند و گناهی را که مرتکب شده، از بین ببرد. ناچار تمام عذرخواهیها و عرضادبهای خود را با این جمله پرمعنای قرآنی خلاصه کرد و گفت:
اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛1
«خداوند بهتر میداند که رسالتش را در کجا (در چه کسی) قرار دهد»
امام حسن علیه السلام به تمام معنا انسانی واقعی و نمونه کامل خلق نیکوی پیغمبر صلی الله علیه و آله بود. غضب، او را به هیجان نمیآورد و امور شخصی ناخوشایند، او را تکان نمیداد. تحتتأثیر خشم، کاری انجام نمیداد و عمل آن حضرت همواره تداعیگر این آیات شریفه بود که:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛2
«و فروبرندگان خشم و درگذرندگان از مردم هستند خداوند نیکوکاران را دوست دارد».
وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ؛3
«نیکی و بدی مساوی نیستند، تو بدی را به روشی که نیکوتر است برطرف نما».
آن حضرت، هرچه از دشمنانش میدید، با صبر و گذشت و عفو، پاسخ میداد؛ تا آنجاکه - مروان حکم - یکی از خبیثترین دشمنان اهلبیت علیهم السلام حلم و بردباری آن حضرت را به کوه تشبیه کرده بود.(1)
ابوالفرج اصفهانی، مقاتلالطالبیین، ص 49؛ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 13، 51؛ ذهبی ، سیر اعلامالنبلاء، ج 3، ص 276؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 145.
او مانند جدّش، در حلم و گذشت و عفو، نمونه جهانیان بود. تاریخ، از اخلاق او نوادری را حفظ کرده است و بر این دلالت دارد که او در طلیعه اخلاقیّین و بنیانگذاران ادب و اخلاق، در جهان اسلام قرار دارد.(2)
کرم و سخاوت حضرت مجتبی علیه السلام نیز امر عجیبی است. سخاوت حقیقی که بذل خیر به داعی خیر، و بذل احسان به داعی احسان باشد، از صفات ممتاز و از جمله خصایصی است که خدا آن را دوست میدارد.
چنانکه از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است: «دو خُلق است که خدا آن دو را دوست میدارد؛ حسن خلق و سخاوت».(3)و امام حسن مجتبی علیه السلام این
صفات عالی را در روشنترین مظاهر و بلندترین مفاهیم و معانیاش دارا بود؛ تاحدّیکه آن حضرت را «کریم اهلالبیت» لقب دادند.
صفت سخاوت، صفتی بود که امام حسن علیه السلام بهعلّت جود و سخا و کرم و کمک به ضعفا و احسان به امّت و انفاق اموال بر فقیر و غنی، بدان معروف و مشهور شده بودند.
امام علیه السلام، برای مال دنیا ارزشی قایل نمیشد و اهمیّتی به آن نمیداد؛ مگر آنکه بهوسیله آن، گرسنهای را سیر کند و برهنهای را بپوشاند و به کمک مصیبت زدهای بشتابد؛ یا قرض مقروضی را بپردازد.
سخاوت، عنصری از عناصر ذاتی و جزئی از اجزای وجود امام علیه السلام بود. با آنکه سیل نیازمندان و انبوه انسانهای محتاج، بر در خانه امام علیه السلام ازدحام میکردند، باران سخای آن حضرت بر همه میبارید و هیچ سایلی را از درِ خانۀ کرمش، رد نمیکرد.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 289-290.
از آن حضرت سؤال شد: چگونه است که نمیبینم سائلی را رد نمایی؟
امام علیه السلام پاسخ داد: «من خود سائل درگاه خدا هستم؛ شرم میکنم که خود سائل باشم و سائلی را رد کنم».(2)
فردی اعرابی و نیازمند به محضر مبارک امام علیه السلام شرفیاب شد. امام علیه السلام دستور دادند که آنچه در خزانه است به او عطا کنند. بیستهزار درهم در خزانه بود؛ به او بخشیدند. اعرابی گفت: مولای من! چرا فرصت ندادی تا حاجتم را بگویم و مدح و سپاسم را تقدیم کنم.
امام علیه السلام فرمود:
«نَحْنُ اناسٌ نَوالُنا خُضَلٌ یَرْتَعُ فیهِ الرَّجاءُ وَالْأَمَلُ
تَجُودُ قَبْلَ السُّؤالِ أَنْفُسُنا خَوْفاً مِنْ ماءِ وَجْهِ مَنْ یَسِلُ
لَوْ عَلِمَ الْبَحْرُ فَضْلَ نائِلِنا لَفاضَ مِنْ بَعْدِ فَیْضِهِ خَجَلُ»(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 182؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 43، ص 341.
«ما مردمی هستیم که بخشش ما بسیار است؛ که در
آن امید و آرزو میچرد. قبل از اینکه از ما بخواهند، عطا میکنیم که مبادا آبروی سؤالکننده بریزد. اگر دریا از آنچه به دیگران میبخشیم، مطّلع شود، از عطای خود شرمنده میگردد».
روزی امام علیه السلام، غلام سیاهی را در باغی دیدند. او که قرص نانی داشت، لقمهای خود میخورد و لقمهای به سگی که نزدش بود، میداد.
1) (1)
امام علیه السلام علّت را از او باز خواست کرد. غلام گفت: از اینکه فقط خود بخورم و به سگ نخورانم، حیا میکنم.
امام علیه السلام خواست بهخاطر این عمل به او پاداشی دهد و او را مورد لطف و احسان خود قرار دهد، فرمود: «در جای خود باش». امام علیه السلام غلام را از صاحبش خرید و باغ را نیز خریداری فرمود. سپس غلام را آزاد کرد و باغ را به او بخشید.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 291-292.
وقتی امام مجتبی علیه السلام در کوچههای مدینه عبور میکردند، شنیدند که شخصی از خدا ده هزار درهم درخواست میکند. ازاینرو خود را به منزل رساندند و بهسرعت آن مبلغ را برای او فرستادند.(2)
نمونههای بسیاری از سخاوت و کرامت آن حضرت در تاریخ نقل شده است.(3)
زهد امام مجتبی علیه السلام به حدّی بود که تمام اسباب حب و دلگرمی به امور دنیوی و نعم آن را ترک فرمود و به خانۀ آخرت و منزلگاه
پرهیزکاران اقبال و توجّه داشت و چنان بود که خود فرمود:
«مَنْ عَرَفَ اللهَ أَحَبَّهُ، وَمَنْ عَرَفَ الدُّنْیا زَهَّدَ فیها، وَالْمُؤْمِنُ لایَلْهُو حَتّی یَغْفُلَ وَإِذا تَفَکَّرَ حَزَنَ»؛(1)
ابن ابیالدنیا، الهم و الحزن، ص 70؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 296.
«هرکس خدا را بشناسد، او را دوست خواهد داشت و هرکس دنیا را شناخت، به آن بیمیل و رغبت خواهد شد و مؤمن، لهو و لعب نمیکند تا [از قیامت] غافل شود و چنانکه تفکر کند، غمگین میشود».
امام علیه السلام خدا را میشناخت لذا او را دوست میداشت، دنیا را میشناخت ازاینرو به آن بیرغبت گشت. لهو و غفلت نداشت، وهرگاه تفکر میکرد اندوهناک میگردید.
آن حضرت هرگاه، مرگ و جایگاه انسان را در ذهن خویش تداعی میکرد، ناخودآگاه میگریست و نیز وقتیکه بَعث و نشور و گذشتن از صراط را به خاطر میآورد، گریه میکرد. و زمانیکه عَرْضِ بر خدا را در موقف حساب متذکّر میشد، در میان ناله و صیحهای که داشت، بیهوش میشد.(2)
همه شرایط امامت، در وجود امام علیه السلام جمع بود و تمثال و پیکرۀ عظمتْ و نمادِ هیبت پیامبر صلی الله علیه و آله بود. وقار و هیبت امام علیه السلام، چشمها را لبریز از محبّت کرده، و بر دلها مسلّط شده بود و به حدّی بود که معاویه، تحت نفوذ آن هیبت و عظمت قرار داشت و از آن حضرت بیمناک بود.
یکی از نمونههای هیبت و عظمت ایشان و برادرش امام حسین علیه السلام در میان مسلمانان این بود که با هیچ کاروانی در سفر حجّ بیتالله الحرام، پیاده سفر نمیفرمودند؛ مگر آنکه همگان، برای تعظیم آنان فرود میآمدند و پیاده میشدند و با آنکه پیاده رفتن بر آنان زحمت داشت، کسی سوار نمیشد.
در یکی از سفرها، «سعد بن ابیوقّاص» به درخواست مردم، خدمت امام علیه السلام عرض کرد: یا ابامحمّد! پیاده راه رفتن برای جمعیّت حجّاج، سنگین است. آنان وقتی میبینند شما پیاده راه میروید، خوش نمیدارند سوار باشند. اگر ممکن است به آنان مرحمت فرمایید و سوار شوید.
امام علیه السلام فرمود: ما با خدا عهد کردهایم، پیاده به خانه او برویم. از راه به دور میرویم [تا مردم ما را نبینند و از سوار شدن شرمنده نشوند].(1)
مغربی، شرحالاخبار، ج 3، ص 111؛ مفید، الارشاد، ج 2، ص 128-129؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 168؛ ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 297.
1) (1)
فضایل و مناقب امامعلیه السلام بیش از آن است که بتوان بیان کرد:
هر شرح بینهایت، کز وصفِ یار گوییم حرفی است از هزاران، کاندر عبارت آید
فضایل و صفات حمیده، علم و حلم و تقوا و معالی امور آن حضرت در بسیاری از کتب شیعه و اهلسنّت جمعآوری شده است.
صَلَّی اللهُ عَلی جَدِّه وَعَلی أَبیهِ وَاُمِّهِ وَعَلَیْهِ وَعَلی أَخیهِ وَعَلَی الْأَئِمَّةِ التِّسْعَةِ مِنْ ذُرِّیَّةِ الْحُسَیْنِ علیهم السلام سیَّما الإِمامِ الغائِبِ، وَلِیِّ الْعَصْرِ وَنامُوسِ الدَّهْرِ عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ وَسَهَّلَ اللهُ مَخْرَجَهُ وَجَعَلَنا فِداهُ.
یکی از تعالیم مهمّ اسلام - که در جبهه برنامههای اسلامی، درخشان و هویداست - دعوت به صلح و کوشش برای رفع اختلافات و اصلاح ذاتالبین است.
قرآن میفرماید:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً؛1
«ای افراد باایمان، همگی در فرمانبری حق وارد شوید».
و نیز میفرماید:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ؛1
«منحصراً افراد مؤمن بایکدیگر برادرند، پس بین برادرانتان سازش برقرار سازید».
و در جای دیگر اشاره کرده است:
وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ؛2
«سازش، بهتر است».
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل است که فرمود:
«صَلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَالصِّیامِ»؛(1)
«آشتی دادن دو نفر، از نماز و روزه یک سال بهتر است».
اگرچه جنگ و جهاد یکی از احکام مهمّ اسلام است، ولی هرگز بالذّات وبالاصالة مطلوب نبوده، و بهلحاظ یک ضرورت اجتنابناپذیر، و بهعنوان وسیله اصلاح اجتماعی و عدالت و در راستای اهداف سیاسی اسلام، و احقاق حق و ابطال باطل تشریع شده است.
1) (3) نهجالبلاغه، نامة 47 (ج 3، ص 76)؛ کلینی، الکافی، ج 7، ص 51؛ مغربی، دعائمالاسلام، ج 2، ص 349؛ صدوق، ثوابالاعمال، ص 148.
وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَ کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیا؛1
«سخنِ کافران را پست قرار داد و سخن خداوند برتر است».
جهاد، عبادت و اطاعت خداست؛ زیرا جهاد وسیلهای است برای آزادی انسانها، برای برداشتن یوغ استعمار ستمکار از گردن افراد، و برای وارد کردن همگان در حکومت خدا و لغو حکومت مردم بر مردم که معانی عالی و ارزندۀ آن در عبارت «جهاد فی سبیل الله» خلاصه شده است.
جهاد، جنگ و کوشش برای پیشبرد نقشههای نجاتبخش اسلام است. جهاد برای نجات ضعفا و ستمدیدگان، برای دفع استثمار اقویا، برای آزادی انسانها، برای برقراری نظم صحیح و عادلانه، برای اعلام تساوی حقوق، برای زندگی و اجتماع هرچه بهتر و انسانیتر است.
اسلام، جنگی که برای پیدا کردن بازار کالاهای بازرگانان، برای استعمار، برای توسعه قلمرو یک کشور و فتح ممالک و جهانگیری، برای انتقام و کینهتوزی، برای کسب شهرت و قهرمانی، برای بسط نفوذ یک دیکتاتور و غلبه یک ملّت بر ملّت دیگر باشد را محکوم کرده و
قهرمانان این جنگها را گمراه و جنایتکار و خائن و گناهکار میداند. بنابراین همه ما باید این آیه را سر مشق زندگی خود قرار دهیم:
تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ؛1
«آن خانۀ آخرت است که آن را برای کسانی که در زمین، اراده برتریجویی و فساد ندارند، قرار میدهیم و سرانجامِ نیک، از آن پرهیزکاران است».
برطبق این آیه، هرکس بخواهد رجحان و برتری بر کسی یا ملّتی داشته باشد، محکوم است.
بهراستیکه سرانِ ملل و رهبرانِ حکومتهای دنیای معاصر، چقدر به اینگونه تعالیم اسلام نیاز مبرم دارند.
جهادی برای اسلام، مقدّس محسوب میشود که برای دفاع از حقیقت و فضیلت، برای مقاصد و مصالح عموم، برای انحطاط حکّامی که خود را مالک خلق و مطلقالعنان و صاحباختیار بدون شرط افراد میشمارند، باشد. هدف تمام مجاهدتهایی که اولیای اسلام، در هر زمان و مکانی انجام دادند، این بوده که آسایش و آزادی را برای بشر به ارمغان آورند و به یاری افراد مظلوم و محروم بشتابند.
پس با این شرح و تفسیر، مجاهدت در راه اسلام کاری نیست که کسی بتواند آن را با نیروی هواینفس و احساسات، و برای فرونشاندن آتش خشم و غضب آغاز کند.
گاهی وجود شرایط و مقتضیات و عدم موانع این تکلیف را منجّز و حتمی میکند و گاهی عدم وجود شرایط و مقتضیات، مانع از تنجّز یا توجّه این تکلیف میگردد.
هرگز نمیتوان خون کسی را ریخت و به مال و جان کسی تعرّض کرد؛ مگر در جاهایی که به ناچار، عقل و شرع انجام چنین اعمالی را قاطعانه اجازه دهد.
اساس همه جنگهایی که در عصر ما بین ملل جریان دارد - اعمّ از جنگ سرد و گرم، جنگهای تبلیغاتی و انتخاباتی و حزبی، جنگهای اقتصادی و تجاری و مبارزهها و رقابتهایی که دولتها، کارتلهای صنعتی و همهوهمه باهم دارند - مقاصدِ پستِ مادّی و حیوانی و ارضای غریزۀ حبّ جاه و مال و شهوات و به دست آوردن پیروزیهای مادّی و نظامی و اقتصادی را دنبال میکند. بنابراین، چنین جنگهایی، نقطۀ انتهایی ندارند و بین هر گروه و جمعیّتی که باشد، با شرافت انسانی سازشی ندارد.
در اسلام، همه این مبارزات که باعث گرفتاری بشر، و اساس گناه و ظلم، و مایه استبداد و خیانت شمرده میشود، ممنوع است. مسلمانان
باید با همه این مسائل نیز مبارزه نمایند و مبارزه آنان به مقاصد کثیف، آلوده نشود و به این آیه صریح و محکم قرآن، ایمان داشته باشند که:
ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ؛1
«آن بهایندلیل است که خداوند حق است و هرچه غیراو را میخواهند باطل است و خداوند بلندمرتبه و بزرگ است».
باری، نکته دیگر در حکم جهاد این است که چون جهاد برای تحقّقِ
اهداف اسلام و دفاع از حریم فضلیت و آزادی و نوامیس الهی است، تا وصول به این اهداف، لازم و منجّز است. پس از تشکیل مدینه فاضله انسانیّت و جامعه اسلامی و یکپارچه شدن جهان بشری و برداشته شدن فاصلههای جغرافیایی و تبعیضهای گوناگون در سایه تعالیم اسلام، موضوع و زمینه جهاد از بین میرود؛ درحالیکه اساس زندگی اجتماعی تا ابد همان اجتماع فاضل بوده و احکامی مانند احکام عبادات و معاملات و مناکحات ثابت خواهد بود.
بنابراین، جهاد بهمنزلۀ وسیله تأمین و تحصیل اهداف اسلام، نیروی دفاع و نگهبان جامعه اسلامی است و مقصود بالاصالة سایر احکام و به اصطلاح علما، جهاد، تکلیف و واجب للغیر است.
نتیجه مطلب اینکه باید در صلح و سازش و جنگ و جهاد، هدف را در نظر گرفت. اگر مقصد، مقدّس و انسانی وشرافتمند باشد، صلح یا جهادی که برای آن انجام میگیرد، مقدّس و شرافتمندانه است.
ما دراینجا نمیخواهیم و نمیتوانیم در اسرار جنگها و صلحهای اولیای دین وارد شده، از آن شرحی بنویسیم؛ زیرا علاوهبرآنکه خود را لایق نمیدانیم، این رشته سر دراز دارد؛ ولی بهطور بسیار فشرده، عرض میشود که سیری اجمالی در تاریخ غزوات ومعاهدات رسول خدا صلی الله علیه و آله و صلحهایی که بین آن حضرت و کفّار واقع شد و همچنین مطالعه مختصری از تاریخ فداکاریها و جانبازیها و مجاهدتهای علی علیه السلام در میادین جهاد، و روش و برنامههای جنگی آن حضرت، ما را به این حقیقت راهنمایی میکند که جنگهای مقدّسی که آنان میکردند از جنگهای عادیای که برای اهداف مادّی واقع میشود، جدا بود و غرض آن بزرگواران ادای تکلیف، و تقرّب به خدا بوده است.
بنابراین میبینیم که دلاوران میادین جهاد را بندگان زاهد و خداپرست و صاحبان دلهای لبریز از محبّت و عدالت و انسانهای بشر دوستی تشکیل میدهند که حتّی به آزار مورچهای راضی نمیشوند. و این سخن پر از حقیقت و عدالت علیعلیه السلام راهنمای آنهاست:
«وَاللَّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاکِهَا عَلَی أَنْ أَعْصِیَ اللَّهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ»؛(1)
نهجالبلاغه، خطبه 224 (ج 2، ص 218).
«به خدا قسم اگر هفت اقلیم جهان را با آنچه در زیر آسمانهای آن است به من ببخشند تا اینکه خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از دهان مورچه بیرون بکشم، این کار را نمیکنم».
اینان در میادین جهاد درحالیکه شمشیر بهدست گرفته بودند، از کشتن و کشته شدن باکی نداشتند.
اولیای اسلام همانند حضرت علی علیه السلام همیشه از جنگ و خونریزی پرهیز میکردند؛ تا حدّی که به کسی که میدانست قاتلش است، احسان میکرد و اندیشۀ آزار او را نمیکرد و همیشه سفارش میکردند که با او مدارا کنند و در طعام و آب بر او سختگیری نکنند و از غذایی که خود میل میفرمود، برایش میفرستاد.
به راستی علی علیه السلام قهرمان این غزوات و مرد میادین جهاد فی سبیل الله بود.
آری علی علیه السلام برای کظم غیظ و گرفتن انتقام شمشیری نزد و هرگز برای کسب شهرت و معروف شدن نبردی انجام نداد و یگانه سرباز
1) (1)
فداکار و جانباز اسلام بود، که جبرئیل در مدح او گفت:
«لاسَیْف إِلّا ذُوالْفَقارِ وَلا فَتی إِلّا عَلیّ»؛(1)
کلینی، الکافی ، ج 8، ص 110؛ فتال نیشابوری، روضةالواعظین، ص 128؛ مفید، الارشاد، ج 1، ص 87؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 82؛ ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 71.
«هیچشمشیری مانند شمشیر ذوالفقار و هیچجوانی همچون علی علیه السلام نیست».
مردی که به دستِ خیانتکارِ شقیترین خلق، ضربت خورد و از زندگی دست شست، کسی بود که همیشه از بهناحق ریخته شدن خون انسانها، ناراحت میشد و میفرمود:
«یَابَنی عَبْدِالْمُطَّلِبِ لا أَلْفیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِماءَ الْمُسْلِمینَ خَوْضاً تَقُولُون: قُتِلَ أمیرالمُؤمِنین. أَلا لا تَقلتُلَنَّ بی الّا قاتِلی... و لا یمثّل بِالرَّجُلِ فَإِنّی سَمِعْتُ رَسُول اللهَ یَقُولُ: إِیّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ»؛(2)
1) (1)
2) (2) علی علیه السلام ملاحظه فرموده بود که چگونه به اتّهام شرکت در قتل عمر، خون سه نفر را ریختند و به اسم خونخواهی عثمان، دهها هزار نفر را به کشتن دادند. بنابراین برای اینکه موضوع قتل آن حضرت، دستاویز قتل و اتلاف نفوس و خروج از قوانین اسلام، در قصاص نشود، چنین دستور داد. درود ما و همه مردم عدالتخواه بر آن پیشوای دادگر داد گستر. نهجالبلاغه، نامه 47 (ج 3، ص 77)؛ طبری، تاریخ، ج 4، ص 114؛ فتال نیشابوری، روضةالواعظین، ص 137؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 42، ص 246، 256-257.
«ای فرزندانِ عبدالمطلب، مبادا پس از من دست به خون مسلمانان فرو برید و بگویید امیرمؤمنان کشته شد و به بهانۀ انتقام خون من در خون مسلمانان غوطه خورید، بدانید جز قاتلِ من کسی دیگر را نکشید و مبادا او را مثله نمایید؛ بهدرستیکه من از رسول خدا شنیدم که میفرمود: از مثلهکردن دوری گزینید».
این خاندان، در صلح و آشتی و جنگ و جهاد، یک هدف داشتند و آن، اطاعت خدا، و هدایت و نجات بندگان خدا و اعتلای کلمۀ خدا بود.
پس از بررسی این مطالب، صلح امام حسن علیه السلام را تا حدود آگاهی و بینش خود بررسی میکنیم و دریافت پارهای از اسرار آن را وجهه همّت میسازیم و از خداوند، طلب یاری و هدایت میکنیم.
بدیهی است نگارش در مورد این مطلب، موضوعی نیست که حقّ آن، درضمن یک یا چند مقاله ادا گردد. این موضوع بسیار گسترده است و با تاریخ صدر اسلام و تاریخ زندگی علی علیه السلام و آزمایشهایی که از امّت اسلام شد، ارتباط دارد و راجع به آن کتب مستقلّی نگارش شده است. ولی:
آب دریا را اگر نتوان کشید هم بهقدر تشنگی باید چشید
چنانچه در فصل گذشته گفته شد، امام حسن مجتبی علیه السلام انسانی صادق، باوفا، پرهیزکار و باتقوا، خیرخواه و بزرگوار بود.
صلحی که بین آن حضرت و معاویه برقرار شد، علاوهبرآنکه صلحطلبی و خیرخواهی و گذشت او را نشان داد، ثابت کرد که خانواده ایشان نیز، ریاستخواه و جاهطلب نیستند؛ و در قیام و نهضت، کنارهگیری و عزلت، صلح و جهاد، رضای خدا و مصلحتِ عموم را میخواهند. در هنگام جهاد، مصداقِ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ٍ(1)
مائده، 54. «در راه خدا جهاد میکنند و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند».
هستند و از کسی باکی ندارند، و در وقت صلح، مرد گذشت و فداکاری میباشند.صلح امام مجتبی علیه السلام یک تکلیف الهی و وظیفه شرعی بود که امام علیه السلام در آن شرایط و احوال، ناگزیر شد آن را بپذیرد؛ بهعبارتدیگر، شرایط و اوضاع، این مسئله را بر امام علیه السلام تحمیل کرد، و برحسب
1) (1)
حدیث مشهور و مسلّم نزد اهلسنّت(1)
بخاری این روایت را در چهار موضع از کتاب خود نقل کرده است. ر. ک: بخاری، صحیح، ج 3، ص 169-170؛ ج 4، ص 184، 216؛ ج 8، ص 99؛ همچنین ابوداوود، در سنن، ج 2، ص 405؛ نسائی، در سنن، ج 3، ص 107؛ ترمذی، در سنن، ج 5، ص 323؛ طیالسی، در مسند، ص 118؛ و احمد بن حنبل در مسند، ج 5، ص 38، 44، 49، 51 آن را نقل کردهاند; ولی آنچه مورد اتّفاق همه است، این مضمون است:
«إِنَّ ابْنی هذا سَیِّدٌ یُصْلِحُ اللهُ بِهِ بَیْنَ فِئَتَیْنِ» اوْ «بَیْنَ فِئَتَیْنِ عَظَیمَتَیْنِ»؛
«بهدرستیکه این پسرم (امامحسن مجتبی علیه السلام) آقایی است که خداوند بهوسیلة او بین دو گروه (بزرگ)، صلح برقرار میکند».
و در بعضی از نقلهای حدیث اضافهای آمده که: «من المسلمین» یعنی بین دو گروه از مسلمانان صلح برقرار میکند؛ که مورد اتفاق نیست؛ زیرا معاویه که علیه خلیفه و امام مسلمین (امام علی و امام مجتبی علیهما السلام) شورش کرده بود، بنابر سنّت نبوی و حتّی سیره شیخین، از اسلام خارج شده است; درحالیکه اجماع امّت بر بیعت با این دو امام بود و لذا به احتمال قوی این اضافه، توسّط طرفداران بنیامیّه و معاویه جعل شده است.
، پیامبر صلی الله علیه و آله از آن خبر داده و او را به سیادت و آقایی و اصلاحطلبی معرّفی فرموده بود.در شرایطی که صلح، برای مصلحت عموم لازم باشد، اگر سران هر دو طرف، پا در رکاب لجاج بگذارند و کینهتوزی پیشه سازند، صلح برقرار نخواهد شد. فقط در صورتی صلح برقرار میشود که یا هر دو طرف، حسننیّت داشته باشند یا یکی از آنها خیر و مصلحت جامعه را در نظر بگیرد و آن را بر حیثیّت و شئون شخصی خود مقدّم بدارد؛ و هرچه طرف مقابل لجاجت میکند، او از خود گذشت و فداکاری نشان دهد.
1) (1)
در این میدان، بهطورقطع معاویه کسی نبود که برای خیر و صلاح جامعه دست از خلافت و پادشاهی و نیّات خبیث خود بردارد و حق را به صاحبش بسپارد. او در راه رسیدن به مقصدش، نه خدا و پیغمبر و نه مصلحت مسلمانان را درنظر میگرفت و همه چیز را فدای حبّ جاه و ریاستطلبی خود میساخت، و از اینکه عموم شیعه و هواداران اهلبیت علیهم السلام و حتّی عموم مسلمانان را قتلعام کند، باکی نداشت و اگر تا حدودی بازی با الفاظ اسلامی میکرد، به خاطر ریاست و حکومت بود و اگر ریاست و حکومتش در خطر میافتاد، به آن الفاظ نیز کاری نداشت.
قهراً و طبعاً در چنان موقعیّتی تنها کسی که جانب مصلحت را رعایت مینمود، امام علیه السلام بود.
ظهور این خصلت عظمی از آن حضرت با وجود سوابق درخشان و مقام امامت و عهدهداری حفظ اسلام، عجیب و شگفتانگیز نبود. اگر امام علیه السلام مصلحت اسلام را درنظر نگیرد، پس چه کسی به آن اهمیّت میدهد؟
بههیچوجه از معاویه با آن سوابق ضدّاسلامی خود و پدر و مادر و خاندانش، انتظار غمخواری دین و حفظ مصالح مسلمین، مورد نداشت.
برعکس، از امام علیه السلام جز ملاحظه مصلحت اسلام و خیر مسلمانان کاری صادر نمیشد؛ زیرا ایشان دوران کودکی را در مهد تربیت نبوّت
و حِجْرِ عصمت و طهارت گذرانده و در خانهای که مهبط وحی و محلّ آمدوشد فرشتگان بود، نشوونما یافته و انوار نبوّت جدّش پیغمبر صلی الله علیه و آله و ولایت پدرش علی علیه السلام و عصمت و شخصیّت مادرش زهرا علیها السلام از هر سو او را احاطه کرده و منزلگاهش سینۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و مخزنِ علوم و الهاماتِ غیبی بود و وحی را در اوّلین لحظات نزولش میشنید و کلمات خدا را از زبان دُرافشان جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله میآموخت.
پیغمبر عالیقدرِ اسلام صلی الله علیه و آله او را به سیادت و آقایی و امامت و پیشوایی میستود و او را برای آینده اسلام و چنین فداکاری عظیمی آماده میساخت و از برکات و عظمت و اهمّیّت صلح او قدردانی میکرد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در مواقف و فرصتهای متعدّد، روش امام حسن علیه السلام را تأیید و تنفیذ فرمود؛ چنانکه روش پدرش امام علی علیه السلام را در جهاد با ناکثین و قاسطین و مارقین، و روش امام حسین علیه السلام را در آن قیام تاریخی و فداکاری عظیم تأیید کرده و روش هریک از امامان را پیش از وقوع، پیشبینی و تصویب فرمود.
پس، صلح امام علیه السلام در آن شرایط، یک وظیفه شرعی و تکلیف الهی بوده، و مانند مجاهدتهای پدرش، در مسیر خیر و مصلحت اسلام بوده است.(1)
ر. ک: ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 329-332.
1) (1)
صلح امام حسن علیه السلام وقتی انجام گرفت که سپاه معاویه در همکاری و یاری او اتّفاق و اتّحاد داشتند؛ درحالیکه لشکر امام علیه السلام بهواسطۀ فتنههای بزرگی که علل آن تغییر مسیر خلافت پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله از مسیر واقعی و شرعی بود، گرفتار ضعف و سستی و نفاق و اختلاف و تفرقه گردید و به واسطه حوادثی مانند فتنۀ طلحه و زبیر و عایشه (جنگ جمل) و فتنه معاویه (جنگ صفّین) و فتنه خوارج (جنگ نهروان) و شهادت بسیاری از اعلام و رجالِ اسلام و صحابه و شیعیان و دوستان واقعی اهلبیت علیهم السلام و نفوذ منافقین و وضع و موقف اهلحق، بسیار حسّاس و خطرناک شده بود؛ و مؤثّرترین ضربهای که به روحیه لشکر امام علیه السلام خورد، شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام بود.
علاوهبراین جنگهایی که میکردند، سود مادّی و غنیمت نمیبردند و معلوم است در چنین وضعی، پیروزی بر لشکر معاویه که روحیهاش با پول و رشوه، قوی و دلگرم بود، بسیار بعید و بلکه محال بود؛ و درنهایت، نتیجهای جز کشته شدن بقیّۀ اصحاب واقعی امام علیه السلام و ضعف اهلحق نداشت.(1)
ر. ک: ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 333.
1) (1)
انحطاط اخلاقی در آن زمان به حدّی رسیده بود که تقریباً از هیچکس انتظار نمیرفت برای حق، مردانه فداکاری و جاننثاری نماید.
آنان مردمی بودند که حقّ مرد فداکار و دادگری چون علی علیه السلام را نشناختند و ایشان را آنهمه رنج دادند.
پیشوایی که در میان آنها در نهایت سادگی و تواضع مانند فقرا زندگی میکرد و در خوراک و پوشاک و خانه و مسکن به خود سخت میگرفت و برای مردم زندگی مرفّه و آسوده و پرنعمت میخواست و در اقامه عدل و داد، کوشش و زحمت فراوان میکشید و در زهد و تقوا و علم و فضیلت بینظیر بود، سرانجام بدون آنکه از او حقّی بخواهند، یا نسبت ظلم و بیداد یا تغییر سنّتی به او بدهند، او را بهطور ناگهانی در محراب عبادت شهادت رساندند و حقّ او و پیغمبر صلی الله علیه و آله و احترام اسلام را - که با مجاهدتهای آن یگانه قهرمان غزوات ترویج شد - رعایت نکردند.
کدام نشانه، روشنتر از این عمل دالّ بر سوء نیّات و خبث باطن اکثر آن مردم بود؟
در چنین موقعیّتی امام علیه السلام با مردمی که در چنین جهنّم انحطاطِ فکری و خلقی، سقوط کرده بودند، چهکاری انجام میداد و چه اصلاحاتی را آغاز مینمود؟ و چگونه هجوم معاویه را از بلاد اسلام دفع میکرد؟(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 333.
1) (1)
بهفرض اگر جنگ ادامه مییافت و اصحاب امام نیز پایداری میکردند، در آن صورت نیز فاصله بین پیروزی اصحابحق بر اهلباطل زیاد بود و با ادامه آن محاربات و درگیریها، کشورهای اسلامی در خطر سقوط قرار میگرفت و زحمات پیغمبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام بههدر میرفت؛ زیرا نفوذ معاویه زیاد شده بود. آن حضرت دراینباره فرمود:
«إِنّی خَشیتُ أَنْ یَجْتَثَّ الْمُسْلِمُونَ عَنْ وَجْهِ الأرْضِ»؛(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 333-343.
«من بیم آن داشتم که مسلمانان از ریشه قطع و از صفحه زمین محو شوند».
چنانکه از تواریخ معلوم میشود، این خطر کاملاً در بین بوده که به طمع پول و رشوه معاویه، آن حضرت را به شهادت برسانند و یا دستگیر کنند و به دشمن تحویل دهند.
در این موقعیّت هیچگونه اطمینانی به مردم نبود و اگر امام علیه السلام، صلح نمیکرد، آن دنیاپرستان او را در وضع خطرناکتری قرار میدادند و
1) (1)
برای نزدیکی به معاویه و گرفتن جایزههای او مسابقه برقرار میکردند و دین و وجدان خود را به دنیا میفروختند.
دراینصورت اگر آن حضرت را اسیر میکردند و به معاویه تحویل میدادند تا او را به شهادت برساند، ممکن بود معاویه مکّار، به ظاهر آن حضرت را آزاد سازد و برای خود فضیلت و منقبتی قرار دهد و بر عموم خاندان نبوّت، به این وسیله منّت بگذارد. واقعاً اگر کسی اهل مطالعه باشد، این موضوع را تصدیق خواهد کرد.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 325.
بنابراین خود امام علیه السلام نیز فرمود: «اگر با معاویه نبرد میکردم، مرا میگرفتند و به او تسلیم مینمودند. به خدا سوگند اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، بهتر میدانم از اینکه مرا درحالیکه اسیر باشم، بکشد یا بر من منّت گذارد و تا دنیا، دنیاست، این عار بر بنیهاشم بماند و معاویه همیشه خود و اعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد».(2)
همکاری سیاستمداران حیلهگر و ناپاکی مانند «مغیرة بن شعبه» و «عمرو عاص» با معاویه، با آنهمه سوابق مکر و خدعهای که داشت از جنبۀ سیاسی و شیطنتهای ابلیسی، بسیار خطرناک بود.(3)
روشی که امام علیه السلام اتّخاذ کرد، حاذقانهترین روشی بود که متفکّری نابغه و بینظیر، در اینگونه مواقع اتّخاذ مینماید.
امام علیه السلام با پذیرش صلح به نتایج مهم زیر دست یافت:
خون مؤمنین را حفظ کرد.
ذرّیّه رسول خدا صلی الله علیه و آله، و شرافت و کرامت خاندان رسالت را نگاهداری فرمود.
موقف و منزلت خود را به عنوان یگانه پایگاه و ملجأ مردم علیه تجاوزات معاویه حفظ کرد.
معاویه را به قبول تعهّدات مهمّی - اگرچه عمل نکرد - وادار ساخت.
جمعیّت شیعه را از انحطاط و انقراض نجات داد.
اساس اسلام، و هدایت و رسالت جدّش را از خطر هجوم بیگانگان حفظ فرمود.
پیروزی امام علیه السلام بر معاویه در صورتی امکانپذیر بود که آن حضرت، روش شرعی امامت را - که روشی خداپسند بود - ترک کند و مکر و خدعه را سرلوحه برنامههای خود قرار دهد و تجاوز، جور و ستم و دروغ و خیانت را در امور خود داخل نماید.
معاویه و سایر ریاستطلبان و جاهپرستان برای نیل به هدف پلید خود، و حکومت بر مردم، از هیچ خیانت و جنایت، فریبکاری و دروغ و ستمگری و قانونشکنی باکی نداشتند و درنظر آنها هرچه محیط آلودهتر میشد و مردم به مصالح و اغراض شخصی خود علاقهمندتر میشدند و رشد فکری و اجتماعی آنان در همان سطح پایین نیز رکود میکرد، نهایتاً زمینه برای پیشرفت سیاستهای مزدورانه و خائنانه آنان بیشتر میشد.
این افراد، نظم و قانون و امنیّت و همه مفاهیم مورد علاقه بشر را وسیله گسترش تسلّط خود میساختند و نظم و امنیّتی را میخواستند که از استثمار آنها محافظت کند و بدینوسیله قانون، عدالت، آزادی و حقوق جامعه بشریّت را استهزا میکردند.
امّا سیاست اهلبیت علیهم السلام، سیاست و روش علی و حسن و حسین علیهم السلام و سایر مردان خدا، به تمام معنا ضدّ این سیاست بود.
این مردانِ حقیقت و عدالت، سیاست و روششان، حفظ مصالح اجتماع و آسایش واقعی و احترام به حقوق و برقراری عدالت و مساوات بود و در سیاست آنان هیچ جایی برای مکر و خدعه، دروغ و ظلم وجود نداشت.
عملاً نیز اهداف عالی این سیاست در مدّت خلافت ظاهری امیرالمؤمنین علیه السلام معلوم شد و طبق نصوص و متن تعالیم اسلام،
سازندۀ مترقّیترین اجتماعات صددرصد انسانی بود.
اسلام بین نژادها، اصناف و طبقات، غنی و فقیر، کارگر و کارفرما، رئیس و خدمتگزار و شاه و گدا مساوات برقرار کرد و ملاک و میزان برتری را فقط تقوا معرّفی فرمود؛ و عالیترین مظهر کمال فرد و اجتماع را حریّت، صراحت و صداقت دانست.
اهلبیت علیهم السلام به پیروی از تعالیم اسلام میخواستند کسانی زمام امور را به دست گیرند که امین و پاک، راستگو و علاقهمند به مصالح اجتماع باشند و همواره تعالیم و احکام اسلام را در برابر دیدگان خود قرار دهند و رابطهای نزدیک و صمیمی با مردم برقرار کنند. در امور بیتالمال، اقتصاد را رعایت کنند، و فقیر و غنی و قوی ضعیف را به یک چشم بنگرند و بر کسی ریاست ننمایند و خود را یکی از افراد جامعه بهشمار آورند.(1)
در تاریخ زندگی امام علی علیه السلام، نمونههای درخشان، از این روش نیکو بسیار است که شرح آن در این مقاله ما را از موضوع دور میسازد.
آنها بههیچوجه راضی نمیشدند که امثال «مغیرة بن شعبه» و «عمرو عاص» و دیگر افراد مکّار و خائن و جیرهخوار را در دستگاه خلافت خود وارد سازند و آنها را با پول و رشوه و مقام، به خیانت و جنایت و دینفروشی و ظلم و ستم تشویق نمایند.
به گفته بعضی از افراد آگاه و مطّلع، مهمترین عاملی که باعث شد
1) (1)
عدّه کثیری از سران از علی علیه السلام کنارهگیری کنند و به معاویه ملحق شوند، روش پرهیزکارانه آن حضرت بود؛ زیرا دریافته بودند که مطامع و مقاصد پست دنیایی آنها در دستگاه حق و عدالتِ علی علیه السلام تأمین نمیشود.
امام حسن علیه السلام نیز در امور حکومتی برنامهای نظیر پدر داشت و به هیچ حکمی اتّکا و اعتماد نمیکرد، مگر آنکه توسّط دین تصویب شده باشد.
ازاینجهت، پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام که تطمیعات معاویه و رشوهها و مکرهای او بیشتر و فریبندهتر شد، بهطوریکه از عَرضِ نکاح دختران خود به سران سپاه امام علیه السلام نیز خودداری نکرد.(1)
صدوق، عللالشرائع، ج 1، ص 220-221؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 33؛ ج 109، ص 79؛ مغنیه، الشیعة والحاکمون، ص 62.
دنیاپرستان جذب او شدند و پیشوای عادل و رهبرِ پرهیزکار خود را ترک کردند.علاوهبراین، معاویه سیاستی در پیش گرفت که توانست سپاه امام علیه السلام را فریب دهد و آن سیاست، اشاعه تبلیغات دروغین بود که در بین سپاه امام علیه السلام بهوسیله عوامل دست نشانده معاویه انتشار مییافت و بدینوسیله اصحاب امام علیه السلام به سازش با معاویه و مکاتبات محرمانه با او مشغول شدند.
1) (1)
بر همگان واضح و آشکار است که امام علیه السلام به راحتی میتوانست از انتشار این تحریکات با رشوه دادن به سران از طریق اموال بیتالمال و یا دادن وعدههای دروغین - الْعَیاذُ بِالله - جلوگیری کند؛ ولی چنین سیاستی، سیاست اسلامی و سیاست خدایی نبود و با چنین مردمی ترویج دین و تحقّق اهداف اسلام امکانپذیر نبود؛ و دقیقاً برخلاف هدف امام و پدرش علی علیهما السلام بود؛ یعنی حکومتِ حق و عدلِ علوی به حکومت مکر و خُدعه و باطل مبدّل میشد و امام علیه السلام منزّهتر از این بود که در این صحنههای پلید و خیانتمآبانه وارد شود.
همانگونه که پدرش در این مورد فرمود: «اگر رعایت تقوا و پرهیزکاری نبود، من از همه زیرکتر بودم».(1)
نهجالبلاغه، خطبه 200 (ج 2، ص 180)؛ کلینی، الکافی، ج 2، ص 338؛ مجلسی ، بحارالانوار، ج 33، ص 197، 154؛ ج 40، ص 193؛ ج 72، ص 291.
خطبه «وَالله لاَنْ ابیتَ عَلی حَسَکِ السَّعْدانِ»(2)و نامه حضرت به عثمان بن حنیف(3)، بیانگر زندگی سیاسی اهلبیتعلیهم السلام است.
چنین سیاستی بهواسطه اسبابی که از سی سال پیش تا آن روز، حکومتطلبان و دنیاپرستان پیش آورده بودند، طرفدار نداشت و جز
عدّه معدودی، کسی خواستار آن نبود و علّت پیشرفتِ معاویه نیز، همین علل و اسباب بود، نه قوّت سیاست و زیرکی او.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 336-338؛ ر. ک: معاویة بن ابی سفیان فی المیزان تألیف عقّاد؛ برای مطالعه بیشتر در أسرار و علل صلح امامحسن علیه السلام به کتابهای الامام الحسن و صلح الحسن مراجعه کنید.
معاویه باید به کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله عمل نماید.
باید عموم مسلمانان از امنیّت برخوردار باشند و معاویه و دستگاه خلافت
او، حقوق همه را محترم شمارند و با کینه و دشمنی با کسی رفتار نکنند.
معاویه نباید خود را امیرالمؤمنین بنامد.
در نزد معاویه اقامه شهود نشود.
(این دو مادّه اخیر بسیار پرمعنا و باارزش است و نشان میدهد که خلافت به معاویه واگذار نشده و او نباید خود را خلیفه مسلمین بداند و نباید در امور قضایی دخالت کند).
معاویه نباید برای خود ولیعهد معیّن کند، امر خلافت با امام حسن علیه السلام و پس از آن حضرت با امام حسین علیه السلام است.
نباید به امیرالمؤمنین علیه السلام ناسزایی گفته شود؛ و جز به نیکی از آن حضرت یاد نشود.
باید حقّ هر صاحبحقّی ادا شود.
1) (1)
نباید نسبت به حضرت امام حسن علیه السلام و حضرت امام حسین علیه السلام و اهلبیت علیهم السلام در آشکار یا نهان، نقشه سوئی اجرا شود.
باید در بین ایتام کسانی که در جنگ جَمَل و صفّین، به سعادت شهادت در رکاب امیرالمؤمنین علیه السلام فایز شدند، همهساله یک میلیون درهم از خراج «دارابجرد» (دارابگرد) توزیع شود.
شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام باید امنیّت داشته باشند و کسی به آنها تعرّض نکند.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 340; بسیاری از مطالب این فصل اقتباس از این کتاب است.
چنانچه ملاحظه میفرمایید، مقرّرات این عهدنامه باتوجّهبه اوضاع آینده و روش معاویه، تهیّه شده که بر او تا روز قیامت حجّت باشد و این عنصر خیانت را به دنیا معرّفی کند که به عهد و قول رسمی خود وفا نکرد.(2)
ضمناً موادّ این عهدنامه معاویه را، غاصب خلافت معرفی نموده و او را از اینکه امیرالمؤمنین و خلیفۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله معرفی شود، به امضای خودش خلع ساخت. و درعینحال این عهدنامه، سندی به نفع شیعه و مستمسکی بود که اعمال خلاف معاویه تا حدّی با آن کنترل میشد و زبان اعتراض مردم را به او باز نگه میداشت.
بنابه نقل شیخ مفید در مسارالشیعه(1)
مفید، مسارالشیعه، ص 24.
ولادت با سعادت حضرت امام محمّد تقی علیه السلام در پانزدهم ماه مبارک رمضان سال 195 هجری قمری اتّفاق افتاد.(2)تفصیل ولادت آن حضرت و کرامات و معجزاتی که از آن بزرگوار، هنگام تولّد ظاهر شد در کتب حدیث و تراجم ائمه علیه السلام بیان شده است.
آن حضرت، امامِ نهم، از امامان دوازدهگانه است که پیامبر صلی الله علیه و آله
1) (1)
2) (2) آنچه درباره ولادت آن حضرت ذکر شد، همچنین با نظر کلینی در الکافی مطابقت دارد؛ کلینی، الکافی، ج 1، ص 492. هرچند برخی ولادت آن حضرت را در هفدهم ر. ک: طبرسی، اعلامالوری، ج 2، ص 91؛ همو، تاجالموالید، ص 52؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 486. و برخی دیگر در نوزدهم ر. ک: اربلی، کشفالغمه، ج 3، ص 134. این ماه تعیین کردهاند; وقولی نیز مبنی بر ولادت آن حضرت در ماه رجب وجود دارد. طبرسی، اعلامالوری، ج 2، ص 91؛ همو، تاجالموالید، ص 52؛ ابنخشاب بغدادی، تاریخ موالیدالائمه، ص 39. گفته میشود دعای معروف، حاکی از این ادعاست. طوسی ، مصباحالمتهجد، ص 805؛ ابنطاووس، اقبالالاعمال، ج 3، ص 215؛ کفعمی ، المصباح، ص 530؛ محدث قمی ، مفاتیحالجنان، ص 250 (دعاهای ایام رجب).
برحسب روایات متواتر، آنان را به امامت معرفی کرده و امّت را به رهبری ایشان بشارت داده است.(1)
این روایات، برحسب استقصای ناقص حقیر، از دویست و هفتاد متجاوز است.
در اخلاق کریمه و صفات پسندیده و علم و معرفت و دانش و زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار و در عظمت و جلالت زبانزد خاصوعام بود و شخصیّتهای بزرگ علمی و دینی در برابر او خاضع و فروتن بودند.
محدّثان بزرگ و علمای عالیقدر، افتخار کسب علوم از آن حضرت را داشته و در دشوارترین مسائل علمی او را حلاّل مشکلات مییافتند.
علی بن جعفر - که از مشایخ و مؤلفان بزرگ و علمای بنیهاشم و علویّین بود؛ از محضر پدرش حضرت صادق علیه السلام و برادرش موسی بن جعفر علیهما السلام و برادرزادهاش حضرت رضا علیه السلام کسب علم کرده و به جلالت و فقاهت و دانش مشهور بود - وقتی که عمرش در حدود هشتاد سال بود و عمر شریف امام جواد علیه السلام از پانزده سال شاید تجاوز نکرده بود، به امامت ایشان معترف بود؛ بهحدّیکه دست آن حضرت را میبوسید و میفرمود: «أنَا لَهُ عَبْدٌ؛ من بنده او هستم».(2)
روایات بسیار در فضایل و کرامات و نصوصی که دلالت بر امامت آن
حضرت میکند، وجود دارد.(1)
ر. ک: کلینی، الکافی، باب «الاشاره و النص علی ابی جعفر الثانی علیه السلام»؛ ج 1، ص 320-323 و باب «مولد ابیجعفر محمّد بن علّی الثّانی علیه السلام»، کلینی، الکافی، ج 1، ص 492-497.
با اینکه مدّت زندگی امام جواد علیه السلام دیری نپایید؛ و عمر شریفاش به بیست و شش سال نرسید، علوم بسیار از آن بزرگوار صادر شد و مجالس بحث و مناظراتی بین آن حضرت و علمای بزرگ آن زمان صورت میگرفت؛ مانند مناظره علمی و مباحثهای که با یحیی بن اکثم قاضی القضاة، در حضور مأمون - خلیفه عباسی - و جمعی از بنیعبّاس و دیگران فرمود؛ و در پاسخ به سئوال او، شقوق آن را چنان بیان کرد که قاضی القضاة، حیران و خجل گشت، و حکم تمام آن شقوق را بیان فرموده؛ سپس از یحیی - طبق پیشنهاد مأمون - مسئلهای پرسید که از جواب آن عاجز گردید و حلّ آن مسئله را از شخص امام علیه السلام درخواست کرد و حضرت پاسخ فرمود و بر همه بنیعبّاس واضح شد که طبق گفته مأمون، آن حضرت با وجود کمی سن، افضل و اعلم از همه علماست و خداوند متعال او را به این فضیلت و کمال مزیّن کرده است.(2)
1) (1)
2) (2) شرح این مجلس ِمناظرة تاریخی و بینظیر، در کتب معتبر اهلسنّت مانند: الصواعقالمحرقه (هیثمی ، ج 2، ص 597-598)، الاتحاف بحبالاشراف (شبراوی ، ص 350-355)، نورالابصار (شبلنجی ، ص 161)، تذکرةالخواص (سبط ابنجوزی ، ص 321) و... نقل شده و در کتب شیعه نیز مانند: مناقب آل ابیطالب، (ج 3، ص 488-489)، الارشاد (مفید، ج 2، ص 281-289)، اعلامالوری (طبرسی ، ج 1، ص 101-105) و کشفالغمه (اربلی ، ج 3، ص 146-148) و بیش از صدها کتاب حدیث و تراجم و تاریخ آمده است.
ازجمله مناظرات و مباحثات آن حضرت، مباحثهای است که برحسب روایت ابن شهرآشوب از کتاب الجلاء والشفاء در سنّ هشتسالگی با جمعی از دانشمندان فرمود و مسائل مشکل آنها را بهطور علمی پاسخ داد.(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 489-490.
دست یافتن به امامت، پیش از سن بلوغ، گرچه تا آن زمان بهطوررسمی سابقه نداشت؛ و در بین امامان، هیچیک در این سن بر مسند امامت ننشسته بودند، ولی در بین سایر انبیا و پیامبران سابقهدار است و حضرت عیسی و یحیی علیهما السلام در کودکی به مقام نبوّت رسیدند. قرآن دربارۀ حضرت عیسی علیه السلام میفرماید:
إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا؛2
«بهدرستیکه من بندۀ خدا هستم که خداوند به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر گردانیده است».
1) (1)
و درباره حضرت یحیی علیه السلام میفرماید:
وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛1
«و فرمانِ (نبوت) را درحالیکه کودکی بیش نبود، به او دادیم».
این مسئله که علوم و دانشهای امامان علیهم السلام و قّوت فهم و کثرت معارف آنان بهواسطه آموزش و گذشت زمان و رشد جسمانی نیست، همواره مقبول خواصّ و عوام بوده است و کتب تاریخی قطعی و معتبر آن را اثبات میکند.
از دوران کودکی هریک از ایشان، حکایات و داستانهای شگفتانگیز بسیاری که حاکی از نبوغ فوقالعاده و فعلیّت کمالات و فضایل آنهاست، نقل شده است؛ حتّی معاویه و یزید و عبدالله بن عمر نیز از علم لدّنی آنها سخن میگفتند؛ و مثل ابوحنیفه، وقتی حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در سن هفت سالگی بودند، از ایشان مسائل فقهی میپرسید و پاسخ میشنید.(1)
هرکس در حالات آن بزرگواران مطالعه کند و علومی را که در دوران کودکی و بعد از بلوغ از آنها صادر شده را ملاحظه کند، میفهمد که
1) (2) ر. ک: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 429؛ مجلسی ، بحارالانوار، ج 48، ص 106.
اینهمه علم و معرفت از راه تحصیل فراهم نمیشود.
علوم بیپایان امیرالمؤمنین علیه السلام را در همه رشتههای علوم اسلامی و حقوق و معارف والهیّات و...، چگونه میتوان با تحصیل، به دست آورد و کدام مکتب و مدرسه غیر از مکتب خاصّ حضرت خاتمالانبیاء صلی الله علیه و آله میتوانست در آن زمان چنین فارغ التّحصیلی داشته باشد و کدام استاد میتوانست این شاگرد بینظیر را تربیت کند و غیر از علی علیه السلام چه کسی میتوانست علوم نبوّت را حمل کند و باب مدینۀ علوم نبی شود؟
علوم تمام اصحاب و شاگردان مکتب پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر علوم علی علیه السلام قطرهای در مقابل دریا بود.
این علوم از فضل خدا و میراث آنان از رسول خدا صلی الله علیه و آله است و صدور این علوم اگر از خردسالان تعجب داشته باشد، از سالمندان نیز تعجّب دارد. مگر سالمندان دیگر ظرفیّت اینهمه علم را دارند؟ و مگر دانشمندان سالمند، اینگونه بدونسابقه و بالبداهه به مسائل مردم پاسخ دادهاند؟
در این باب فرقی بین کودک هفتساله و پیرمرد هفتادساله نیست؛ هر دو باید استعداد خاص و صلاحیّت تمام و کمال داشته باشند که بتوانند این علوم را اخذ کرده و مُلْهَمْ وَ مُفَهَّمْ و مُحدَّث به آن شوند.
همانگونه که منصور (خلیفه) در مورد امام جعفر صادق علیه السلام گواهی داد که آن حضرت، از کسانی بود که خدا در شأن آنان میفرماید:
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا...؛1
«پس کتاب را به بندگانی که آنها را برگزیدیم، به ارث دادیم».
هریک از امامان نیز بندۀ برگزیدۀ خدا بودند که خدا کتاب و علم کتاب را به ایشان عطا فرمود و هیچگاه امّت، از چنین شخصیّتی از اهلبیت علیهم السلام، محروم نخواهد شد.
احادیث «ثَقَلیْن»، «سفینة»،(1)«امان»(2)و حدیث «فی کُلِّ خَلفٍ مِنْ امَّتِی»(3)و روایات دیگر، همه مبیّن و مؤیّد این موضوع است.
مرورِ زمان نیز ثابت کرد، غیر از این ذواتِ مقدّسه، فرد دیگری مصداق این احادیث نیست و ایشان هستنند که علمشان از علم خدا و
بصیرتشان، موهبتِ خاصّ خداست و مسلمانان به شرق بروند یا به غرب، علم صحیح را جز در نزد آنها نخواهد یافت.
حضرت زین العابدین علیه السلام برحسب نقلِ ابنحجر هیتمی شافعی وقتی که آیۀ شریفه:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ؛1
«ای افراد با ایمان از خدا پروا داشته باشید و با راستگویان باشید».
را تلاوت میفرمود، دعایی طولانی میخواند و میفرمود:
«وَذَهَبَ آخَرُونَ إِلی التَّقْصیرِ فی أَمْرِنا وَاحْتَجُّوا بِمُتَشابِهِ الْقُرآنِ وَتَأَوَّلُوا بِآرائِهِمْ»؛
«و دیگرانی نیز نسبت به شأن و مقامِ ما، راه تفریط را پیمودند و با استناد به متشابهات قرآن و تأویلِ آیات، مطابق رأی خویش، استدلال به عقیدهشان نمودند».
تا اینکه فرمود:
«فإِلی مَنْ یَفْزَعُ خَلَفُ هذِهِ الْاُمَّةِ، وَقَدْ دَرَسَتْ أَعْلامُ الْمِلَّةِ، وَدانَتِ الْاُمَّةُ بِالْفُرْقَةِ وَالإِخْتِلافِ، یُکَفِّرُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَاللهُ تَعالی یَقُولُ:
وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ1
فَمَنِ الْمَوْثُوقُ بِهِ عَلی إِبْلاغِ الْحُجَّةِ، وَ تَأویلِ الْحِکْمَةِ إلّا أهْلَ (أَعْدالَ خ ل) الْکِتابِ وَ أَبْناءَ أَئِمَّةِ الْهُدی وَ مَصابیحَ الدُّجَی الَّذینَ احْتَجَّ اللهُ بِهِمْ عَلی عِبادِهِ، وَ لَمْ یَدَعِ الْخَلْقَ سُدًی مِنْ غَیْرِ حُجَّةٍ. هَلْ تَعْرِفُونَهُمْ أَوْ تَجِدُونَهُمْ إِلّا مِنْ فُرُوعِ الشَّجَرَةِ الْمُبارَکَةِ، وَ بَقایَا الصَّفْوَةِ الَّذینَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهیراً، وَ بَرَّأَهُمْ مِنَ الْآفاتِ، وَ افْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِی الْکِتابِ؟»؛(1)
«پس آیندگان این امت، به چه کسی پناه برند درحالیکه نشانههای دین مندرس شده و از بین رفته است و این امت، به پراکندگی و اختلاف نزدیک شدهاند تا آنجاکه گروهی از مردم، گروه دیگر را تکفیر مینمایند و خداوند متعال میفرماید: «و همچون کسانی نباشید که پراکنده شده به اختلاف با یکدیگر افتادند، درحالیکه شواهد روشن ما به ایشان رسیده بود».
پس چه کسی در ابلاغ و اتمام حجت و بیان حکمت بر این امت پراکنده، مورد اعتماد است؟ آیا فرد دیگری جز
1) (2) هیتمی، الصواعقالمحرقه، ج 2، ص 444؛ اربلی، کشفالغمه، ج 2، ص 310؛ قندوزی، ینابیعالموده، ج 2، ص 368، 440-441.
دارندگان کتاب و فرزندان ائمه هدی و چراغهای فروزان هدایت که خداوند، به وجود آنها بر بندگانش احتجاج نموده است، وجود دارد؟ آری خداوند، خلقش را باطل رها نکرده و آنها را بدون راهنما نگذاشته است. آیا تو آنها را میشناسی و آنها را جز از شاخههای درختِ مبارکۀ امامت و باقیماندههای برگزیدهای که خداوند، ناپاکی را از آنها دور نموده و آنها را کاملاً پیراسته ساخته و آنها را از آفات و بدیها بهدور داشته و دوستیشان را در قرآن واجب ساخته است، میدانی؟»
این بیانات بلیغ، در نهایت صراحت به این مطلب اشاره دارد که جز ائمّه هدی و پیشوایان و شخصیّتهایی که عِدل کتاب خدا هستند، هیچ کس و هیچ مقامی صلاحیّت رهبری امّت را ندارد و فقط آن بزرگواران محل اعتماد و وثوق و از خطا و اشتباه بهدور میباشند، و خدا آنان را از هر رجس و آلایش پاک قرار داده و مودّت آنها را بر همه واجب فرموده است.
در هفدهم یا نوزدهم ماه مبارک رمضانِ سال دوّم هجرت، غزوه بدر اتّفاق افتاد.(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 626؛ مفید، مسارالشیعه، ص 29؛ بهائی، توضیحالمقاصد، ص 16.
پیروزی اسلام و مسلمانان در زیر پرچم توحید و فرماندهی وجود شریف پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در جنگ بدر، از پیروزیهای بسیار چشمگیر و باعظمت و اهمیّت تاریخ اسلام است.
این غزوه، نخستین مقابلۀ سپاه اسلام با کفر و نبرد اهلتوحید با اهلشرک بود.
مشرکان در این جنگ، از جنبه ساز و برگ و اسلحه و مهمّات بر مسلمانان برتری داشتند. و نفرات و افراد آنها تقریباً، سه برابر سپاه اسلام بود.
پیروزی سپاه اسلام در این جنگ، برای آینده اسلام، از ارزش و اهمیّت ویژهای برخوردار بود و در تعیین مسیر تاریخ اسلام، بهحسب ظاهر تأثیر فراوان داشت.
این جنگ، برای دین توحید و آیین جهانی اسلام، ارزش حیاتی داشت و فتحی که در آن نصیب مسلمانان شد، پایه و مادر تمام
1) (1)
فتوحاتِ آینده گردید؛ و اهمیّت آن تا حدّی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله دست به دعا برداشت و به درگاه خداوند متعال عرض کرد:
«اللّهُمَّ هذِهِ قُرَیْشُ قَدْ أَقْبَلَتْ بِخُیَلائِها وَ فَخْرِها تُحادُکَ وَ تُکَذِّبُ رَسُولَکَ اللّهُمَّ فَنَصْرَکَ الَّذی وَعَدْتَنی اللّهُمَّ أَحْسِنْهُمُ الْغَداةَ»؛(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 621؛ واقدی، المغازی، ج 1، ص 59؛ طبری، تاریخ، ج 2، ص 441.
خدای این قبیلۀ قریشاند که با همۀ تکبر و تفاخرشان، با تو به مبارزه برخاسته، پیامبرت را تکذیب مینمایند. خدایا نصرت و پیروزی را که به من وعده فرمودهای برسان، خدایا صبحگاهان، به آنها نیکی خویش را ارزانی دار».
و در حدیث دیگر است که وقتی آن حضرت، کثرتِ مشرکان و قلّت مسلمانان را دید، روی به قبله نموده، عرض کرد:
«أَللّهُمَّ أَنْجِزْلی ما وَعَدْتَنی أَللّهُمَّ إِنْ تُهْلَکُ هذِهِ الْعِصابَةُ لاتُعْبَدُ فِی الْاَرْضِ»؛(2)
«خدایا آنچه را که به من وعده فرمودی به انجام رسان، که اگر این گروه هلاک شوند، دیگر در روی زمین پرستش نخواهی شد».
و آنقدر دستهایش را به دعا بلند نگاه داشت که ردایش از دوش مبارک افتاد.
مسلمانان با صبر و استقامت، جهاد کردند و صدق نیّات و راستی ایمان و اسلام خود را آشکار ساختند و خدا آنان را یاری نمود و در جنگ پیروز شده، دین را یاری کردند و پافشاری آنها در این جهاد، سبب گسترش دعوت اسلام و ثبات ارکان آن شد.
در این غزوه، مسلمانان از بوته امتحان سربلند بیرون آمدند و نشان دادند که توانایی رساندن دعوت اسلام به جهانیان را دارا هستند و در هنگام فداکاری و جانبازی، اسلام را از اموال و اولاد و جانهای خود گرامیتر میدارند.
وقتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تصمیم مشرکان را با اصحاب و سرانِ قوم در میان گذاشت، مقداد بن عمرو به عرض رسانید:
یا رَسُولَ اللهِ امْضِ لِما أَراکَ اللهُ فَنَحْنُ مَعَکَ وَاللهِ لا نَقُولُ لک کَما قالَتْ بَنُو اسْرائیلَ لِمُوسی:
فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ 1
وَ لکِنِ اذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا مَعَکُما مُقاتِلُونَ؛(1)
1) (2) ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 615؛ واقدی، المغازی، ج 1، ص 48؛ صالحی شامی، سبلالهدی و الرشاد، ج 4، ص 26.
مقداد عرض کرد: به هرگونه خدا به تو فرمان میدهد اطاعت کن؛ ما با توییم، به خدا سوگند سخنی را که بنیاسرائیل به موسی گفتند (تو و پروردگارت بروید (و با آنان) بجنگید، ما همینجا نشستهایم)، نمیگوییم؛ بلکه میگوییم با شما علیه دشمن قتال میکنیم.
و سَعد بن معاذ، زعیم انصار، عرض کرد:
فَقَدْ آمَنّا بِکَ وَ صَدَّقْناکَ، وَ شَهِدْنا أَنَّ ما جِئْتَ بِهِ هُوَ الْحَقَّ وَ أَعْطَیْنا عَلی ذلِکَ عُهُودَنا وَ مَواثیقَنا عَلی السَّمْعِ وَ الطّاعَةِ، فَامْضِ یا رَسُولَ اللهِ لِما أَرَدْتَ فَنَحْنُ مَعَکَ فَوَ الَّذی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ لَوِ اسْتَعْرَضْتَ بِنا هذَا الْبَحْرَ فَخُضْتَهُ لَخُضْناهُ مَعَکَ، ما تَخَلَّفَ مِنّا رَجُلٌ واحِدٌ، وَ ما نَکْرَهُ أَنْ تَلْقِیَ بِنا عَدُوَّنا غَداً، إِنّا لَصَبِرٌ فِی الْحَرْبِ صَدِقٌ فِی اللِّقاءِ لَعَلَّ اللهَ یُریکَ مِنّا ما تَقَرُّ بِهِ عَیْنُکَ فَسِرْ بِنا عَلی بَرَکَةِ اللهِ»؛(1)
ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 615؛ طبری، تاریخ، ج 2، ص 141؛ ابنکثیر، البدایة و النهایه، ج 3، ص 262.
سعد گفت: ما به تو ایمان آورده و تو را تصدیق میکنیم، و گواهی دادهایم آنچه را آوردهای حق است، و عهد و پیمان بستهایم که بشنویم و اطاعت کنیم. ای رسول خدا، آنچه را خدا از تو خواسته است، به انجام برسان. سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث کرد، اگر ما را به دریا ببری، با تو میآییم، و یک نفر از ما تخلّف نخواهد کرد. از اینکه ما را به
1) (1)
نبرد دشمن ببری رنجیدهخاطر نخواهیم شد. ما در جنگ شکیبا و در هنگام لقاء صادق هستیم. امید است خدا از ما به تو بنمایاند، آنچه را سبب روشنی دیدهات گردد. پس بر برکت خدا ما را ببر».
مسلمانان در این جنگ به یاری خدا و صدقِ ایمان، پیروز شدند. این پیروزی ضربهای مهلک بر پیکر کفر و شرک بود، و با آن آغاز، شرک روبهفنا نهاد.
در سورههای آل عمران، نساء، انفال و حج در بیش از چهل آیه، خدا این غزوه و تأییدهای غیبی و کمکها و یاریهایی را که به مسلمانان نموده، شرح داده؛ و در آیه 41 سوره انفال، این روز تاریخی را «یَوْمُ الْفُرْقان» نامیده است؛ ازاینجهت که در آن، حق از باطل جدا شد و ظاهر گشت که شرک و بتپرستی باطل، و توحید و خداپرستی، حق است.
آشکار شد، حقّی که آسمان و زمین بر آن برپاست، و فطرت و سرشتِ انسانیّت و وجود تمام اشیا بر آن گواهی میدهند، همان دعوتِ رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ حقِّ خدایی خدا، یگانگی و خالقیت او، سلطنت و حاکمیّت او بر جمیع اشیا، افراد، اصناف و نژادها و خضوع ِهمه عالم آفرینش در برابر قدرت و حکومت مطلقه و تدبیر و تقدیر اوست.
باطل در آن عصر به صورتهای گوناگون زمین را فراگرفته، جهان را تاریک ساخته و حجاب حق شده بود. شرک - بتپرستی و خضوع در برابر سلطنتِ فرمانروایانِ طاغی که خود را در روم و ایران و نقاط دیگر، فَعّالِ ما یَشاء و خدای زمین و مالک بندگان خدا میشمردند - رواج یافته بود.
گردنکشان مستبدّی بودند که خود را بر مردم تحمیل کرده و اطاعت خود را بر آنها لازم میدانستند؛ و از آنان چاپلوسی، کرنش و خاکساری میخواستند؛ یا آنان را مجبور به انجام اعمالی میکردند که بهطورکامل با آزادی منافات داشت و خود را شریک خدا در حاکمیّت بر بندگانش معرّفی کرده و نیز خویش را انبازِ حق میشمردند. ازاینرو، زمان آن بود که حق آشکار، و باطل محو و مغلوب شود.
حق، پرستش و اطاعت و فرمانبری از خدا، و او را یگانه و یکتا شناختن، و ایجاد نظم جهان و قوانینِ آن را حقِ او دانستن است.
باطل، شرک به خدا و پرستش اشخاص، و پیروی از هویها، برنامهها، روشها و عادتهای باطل، و تقلیدهای مذموم و فرمانبری از کسی غیر از خداوند متعال است.
آنچه با وقوع جنگ بدر، بطلان آن آشکار شد، شرک، پرستش افراد و پیکرههای آنها و اطاعت از تشریعات و مقررّات مجعول بشری بود؛ و حقّی که ظاهر گردید، رجوع و بازگشت همه امور، و تشریع شرایع و
تقنین قوانین به خدایی است که جز او خدا و معبودی نیست و بازگشت همه بهسوی اوست و غیر از او صاحبِ سلطنت مطلقه و حاکم شرعی وجود ندارد.
با آشکار شدن حق، تعظیم و تکریم غیرخدا ممنوع شد و انسانها مساوی و برابر گردیدند؛ تا جز در برابر خدا و حاکمیّت و شریعت او، در برابر هیچ قدرت و زورمندی خاضع نشوند و تعظیم نکنند؛ و کسی نیز نتواند آنها را در هر ناحیه و کشوری که هستند، استثمار و استعمار کند.
این است هسته مرکزی تعالیم اسلام و حقیقتی که رشد و ترقّی و آزادی و انسانیّت هر جامعه بسته به میزان درک و فهم آن جامعه از این حقیقت است.
روز بدر «یَوْمُ الْفُرْقان» است؛ زیرا فُرقان، مرز بین دو عهد و دو عصر اسلامی گردید. عهد گذشته، که عهد صبر و تحمّل و بردباری و انتظار وقت و آماده شدن بود؛ و عهد جدید، که عهد حرکت، نهضت، قوّت، پیشدستی و دفاع، و مبارزه با ظلم، ستم، جهل و شرک شد. آری، عصر حرکت ودفاع؛ عصر نهضت و جهاد.
اسلام با برنامههای اصیل و مسلک مستقل و مکتب جامعی که به جهانیان عرضه میدارد، راهنمای فکر و اندیشه، عقیده و اخلاق، نظام اجتماع، نظام دولت، و اعلانگر عام و مطلق آزادی بشر است؛ زیرا
اسلام با دعوت به توحید و الوهیّت خدای یگانه و حاکمیّت او و کنار گذاردن کسانی که غاصب حکومت و الوهیّت خدا هستند، باید با حرکت و پیشروی و قوّت و قدرت و جهاد نیز وارد میدان شود، و دست یاری و هدایت و کمک خویش را بهسوی همه انسانهای محروم و مقیّد و مَسلوبُالحقوق دراز کرده و شرّ ظلم و ستم غاصبان و متجاوزان به حکومت خدا و طبقات بهاصطلاح ممتاز را از مردم دور کند؛ و تقسیمها و طبقهبندیهایی را که در آن عصر و تا عصر ما، رایج و سبب محرومیّت گروهی و بهرهگیری گروه دیگر بود و حتّی حقّ تعلیم و تعلّم را از اکثریت مردم سلب میکرد، از بین برد و برای تحقّق این اهداف، نمیتوان تا ابد در انتظار ماند.
پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله تا غزوه بدر، نزدیک پانزده سال از دوران فرخنده رسالت خود را، به ارشاد و تبلیغ و دعوت به توحید و صبر در برابر آزار و اذیّت قوم و ناملایمات گذرانید؛ ولی اسلام فقط شعائر عبادی، تعلیمات اخلاقی، و عقیده قلبی نیست.
اسلام دینی است چندبعدی؛ که تمام جوانب حیات بشر، چون: دولت و حکومت، فرد و اجتماع، حیات و زندگی و دنیا و آخرت را دربرمیگیرد؛ و برای پیاده کردن این اهداف از جانب خدا آمده است و حصول این اهداف و تطبیق واقعی اسلام بر حیات بشر، محتاج به اعمال قدرت و برداشتن موانعی است که بر سر راه این مقاصد قرار دارد.
علاوهبراین، تاریخ و گذشت زمان نشان داد که حکومتهای مستبد و جیرهخواران مکتب بتپرستی و مزدوران و استثمارگران، از آزادی و تبلیغ و هدایت یاران حق و خداپرستان، به شدّت جلوگیری میکردند؛ و کوشش مینمودند تا این چراغ هدایت، که روزبهروز تاریکیها را برطرف و دلهای غرق در ظلمت و ضلالت و جهالت را روشن میساخت، خاموش سازند.
بنابراین، باتوجّهبه این مسائل نیز، تحقّق اهداف اسلام و نگاهداری این یگانه چراغ درخشان هدایت، محتاج به اعمال قدرت و دفاع و جهاد فی سبیل الله شد؛ و نیز از این رو روز بدر «یوم الفرقان» است که اسلام، فرقانی بین دو عهد جاهلیّت و اسلام میباشد. بشریّت بعد از نظام اسلام، مانند بشریّت قبل از آمدن نظام اسلام نیست. عقیده توحید اسلام، افکار را عوض کرد و با آزادی، عدالت و مساوات آشنا ساخت. تساوی حقوق، عدالت و حرّیّت اسلام، در جوامع غیر اسلامی نیز اثر گذاشت و از آن اقتباس شد.(1)
«گوستاولوبون» فرانسوی میگوید: همه مسلمانان جهان، حقیقت مذهب خود را در دو جمله که عبارت از: «لا اله الا الله و محمّد رسول الله» باشد بیان میکنند، که از حیث جامعیّت، اختصار و سادگی واقعاً حیرتانگیز است.
ونیز میگوید: راستی این است که در میان تمام مذاهب دنیا فقط اسلام میباشد که این تاج افتخار را بر سر نهاده و اول از همه وحدانیّت صرفه و خالص را در عالم انتشار داده است. گوستاولوبون، تمدّن اسلام وعرب، ص 130-143.
1) (1)
حتّی صلیبیها که برای نبرد با اسلام، به کشورهای ما هجوم آوردند، از تعالیم و اجتماع آزاد و برابرِ اسلام، برای کشورهای خود که در سیاهچال انحطاط فکری و اخلاقی افتاده و از حقوق انسانی محروم بودند، سوغاتهای گرانبهای فراوانی بردند.
جنگ بدر، فرقان بین دو نوع تفکّر در عوامل پیروزی و عوامل شکست شد. یکی تفکّر مشرکان و بتپرستان که عوامل پیروزی را اسلحه و مهمّات جنگی و کثرت نفرات میشمردند؛ و دیگری تفکّر مؤمنان و تربیتشدگان مکتب اسلام، که عوامل پیروزی را در درجه نخست در استقامت، فداکاری و ایمان به هدف، همفکری و مدد و یاری خدا میدانستند.
عوامل ظاهری فتح در صف مشرکان و شکست در جبهه مسلمانان، آنچنان نمایان بود که منافقان گفتند:
غَرَّ هؤُلاءِ دِینُهُمْ؛1
«مؤمنان را دینشان مغرور کرده است».
خدا خواست این نبرد که اوّلین نبردِ مهم و جنگ میان اسلام و کفر بود، به پیروزی مسلمانان پایان یابد؛ و قلّت مؤمنین بر کثرت بسیار مشرکین غالب و پیروز شوند؛ تا آشکار شود که فتح و پیروزی در
جنگ، به روحیّه قوی و افراد جانباز و فداکار، و عقیده صالح و هدف پاک، بیشتر ارتباط دارد تا به اسلحه و جمعیّت؛ و مسلمانها بدانند که صاحبان عقاید و اهداف صحیح اجتماعی باید جهاد کنند و ناامید نباشند؛ و اقلیّت یا ضعف مادّی، سبب تضعیف روحیّه و در نهایت عقبنشینی آنها نگردد و منتظر نباشند که توانایی مادّی آنها با دشمنان آزادی و غاصبان حقوق انسانها برابر شود؛ زیرا اگر آنها از لحاظ عِدّه و عُدّه برتری داشته باشند، مسلمانان و حقّطلبان از جهت روحیّه و قوّت هدف و عظمت مقصد برتری دارند.
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ؛1
«و سستی نکنید و غمگین نباشید که اگر ایمان داشته باشید، برتر خواهید بود».
پرچمدار و علمدارِ رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ بدر علی علیه السلام بود.(1)
ابن سعد در الطبقاتالکبری از قتاده روایت میکند که: صاحب لِواء رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز بدر و در هر جنگ دیگر، علی بن ابیطالب
1) (2) ابنهشام، السیرةالنبویه، ج 1، ص 612-613؛ هیثمی، مجمعالزوائد، ج 6، ص 92-93.
علیه السلام بود.(1)
ابنسعد، الطبقاتالکبری، ج 3، ص 16.
طبری در تاریخِ خود نقل کرده است که، صاحبِ لواء رسول الله صلی الله علیه و آله، علی بن ابیطالب علیه السلام و صاحب رایَتِ (پرچم) انصار، سَعْدِ بْنِ عُباده بود.(2)قهرمان و یگانه مجاهد و فداکارِ این غزوه و غزواتِ دیگر، امیرالمؤمنین علیه السلام بود. بااینکه هنوز سنّ آن حضرت به بیست نرسیده و پیش از این غزوه در جنگ و نبرد دیگری شرکت نکرده بود، مردانگیها و شجاعتهایی که از او ظاهر شد، از افراد باسابقه و رزمندگان و مردان سالخورده ظاهر نگشت. سهم آن حضرت در این میدانِ جهاد، از لحاظ عددِ کسانی که مجاهدان اسلام، از مشرکین کشتند تقریباً برابر با سهام دیگران شد.(3)طبق روایتِ الارشاد، سی و شش نفر از نامداران مشرکین، به اتّفاق اقوال، به دست امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدند؛ بهجز گروهی دیگر که در قاتلان آنها اختلاف شده، و غیر از کسانی که آن حضرت با دیگران در قتلشان شرکت داشت.(4)
آیه: هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ؛5
«این دو [گروه] دشمنان یکدیگرند که دربارۀ پروردگارشان باهم ستیزه میکنند».
در مورد مبارزه حضرت علی علیه السلام با وَلید بن عُتْبه؛ و حمزه با عُتْبه؛ و عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب در این غزوه نازل شد.(1)
بخاری ، صحیح، ج 5، ص 6-7؛ مسلم نیشابوری، صحیح، ج 8، ص 246؛ فرات کوفی، تفسیر، ص 271-272؛ طبری، جامعالبیان، ج 17، ص 172-173؛ واحدی، اسبابالنزول، ص 231؛ طبرسی، مجمعالبیان ج 7، ص 139.
معاویه گفت: «علی را در این غزوه دیدم مانند شیر، هیچکس در نبرد با او ایستادگی نمیکرد، مگر آنکه او را میکشت؛ و بر چیزی نمیزد مگر آنکه آن را پاره میساخت.(2)
طبری روایت میکند: وقتی علی علیه السلام اصحاب الویه را کشت، پیغمبر صلی الله علیه و آله گروهی از مشرکین قریش را دید؛ به علی علیه السلام فرمود: «بر ایشان حمله کن!» علی علیه السلام بر آنها حمله کرد و آنان را متفرّق ساخت و «عمرو بن عبدالله جمحی» را نیز کشت. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله جماعت دیگری از مشرکین را دید؛ باز به علی علیه السلام فرمان حمله داد. علی علیه السلام حمله کرد و آنها را نیز متفرّق ساخت و «شیبة بن مالک» را کشت.
جبرئیل گفت: «یا رسول الله! بهدرستیکه هرآینه این است مساوات».
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّهُ مِنّی وَأَنَا مِنْهُ»؛
«علی از من است و من از او هستم».
جبرئیل گفت:
«وَأَنَا مِنْکُما»؛
«من هم از شما هستم».
در این هنگام، این صدا شنیده شد:
«لا سَیْفَ إِلّا ذو الْفَقارِ وَلافَتی إِلّا عَلِیٌّ»؛(1)
طبری، تاریخ، ج 2، ص 197.
در غزوه بدر بود که جبرئیل، میکائیل و اسرافیل، هریک با گروه خود از فرشتگان، هنگامیکه علی علیه السلام برای آوردن آب برای پیغمبر صلی الله علیه و آله و اصحاب رفته بود، ادای احترام کرده و سلام کردند.(2)
سیّد حمیری در این اشعار به این فضیلت اشاره کرده است:
اُقْسِمُ بِاللهِ وَآلائِهِ وَالْمَرءُ عَمّا قالَ مسْؤُولٌ
إِنَّ عَلِیّ بْنَ أَبیطالِبٍ عَلَی التُّقی والبِرُّ مَجْبُولٌ(3)
وی به خداوند و نعمتهایش قسم یاد میکند که هرکس نسبت به گفته خویش مسئول است و بهدرستیکه طینت علی بن ابیطالب علیه السلام بر تقوا و نیکی سرشته شده است. تا آنکه میگوید:
ذاکَ الَّذی سَلَّمَ فی لَیْلَةٍ عَلَیْهِ میکالُ وَجبْریلُ
میکالُ فی أَلْفٍ وَجَبْریلُ فی أَلْفٍ وَیَتْلُوهُمُ سرافیلُ(1)
«او آن کسی است که در یک شب بر او میکائیل و جبرئیل درود فرستادند; میکائیل همراه با هزار ملک و جبرئیل هم با هزار ملک; که اسرافیل به دنباله آنها آمد». طوسی، الامالی، ص 197-198؛ طبری، بشارةالمصطفی، ص 94-95؛ اربلی، کشفالغمه، ج 2، ص 18-19.
از مشهورترین قهرمانان نامی جنگ، حمزه، عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و عمّار یاسر و ابودَجانه انصاری و دیگران هستند.
از کسانی که در کتابهای سیره به شجاعت و رشادت آنها اشاره نشده و نتوانستهاند که دست به شمشیر و اسلحه برند، ابوبکر و عمر و عثمان میباشند؛ که در این فتح بزرگ، سهم و افتخاری حاصل نکردند.
در این غزوه، مسلمانان هفتاد شتر داشتند که هر دو، یا سه، یا چهار نفر از آنها بهتناوب بر یکی از شترها سوار میشدند.
1) (1)
پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نیز در این قسمت، مانند سایر اصحاب و سربازان مجاهد بود. آن حضرت با امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ابولُبابه نیز، مانند دیگران یک شتر داشتند که به نوبت بر آن سوار میشدند.
وقتی نوبت پیاده رفتن، به رسول خدا صلی الله علیه و آله میرسید علی علیه السلام و ابولُبابه عرض میکردند:
«اِرْکَبْ یا رَسُولَ اللهِ وَنَحْنُ نَمشی عَنکَ»؛(1)
ابنسعد، الطبقاتالکبری ، ج 2، ص 21؛ احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 411، 418، 422؛ ابویعلی موصلی، مسند، ج 9، ص 243؛ بیهقی، السننالکبری، ج 5، ص 258.
«سوار شو ای پیغمبر خدا، ما بهجای تو پیاده راه میرویم».
رسول خدا صلی الله علیه و آله، آن مظهر عدل الهی و آن معلّم بزرگ انسانیّت و بنیانگذار قوانین مساوات و دموکراسی حقیقی، در پاسخ آنها فرمود:
«ما أَنْتُما بِأَقْوی عَلَی الْمَشْیِ مِنّی، وَلا أَنَا بِأَغْنی عَنِ الْأَجْرِ مِنْکُما»؛(2)
«شما در راه رفتن از من نیرومندتر نیستید و من هم در کسب اجر و ثواب، از شما بینیازتر نیستم».
درود بر آن امّتی که از چنین رهبر بزرگواری پیروی میکند.
یقیناً همه صحابۀ مخلص، با کمال میل دوست داشتند که یک شتر در اختیار پیامبر عزیز و مهربانِ آنها باشد تا زحمت پیاده رفتن را متحمّل نشود و برای آنها که سوار بودند، دیدن اینکه پیامبر خدا و رهبر و پیشوای بزرگشان راه را پیاده طی میکند، بسیار دشوار بود.
ولی رسول اعظم صلی الله علیه و آله بر این روش و آیین مبعوث شده و میخواست این مساوات را برقرار سازد و رهبران و زمامداران را با این رفتار تربیت نموده و به آنها درس فروتنی و تواضع و همکاری با زیردستان بدهد؛ و روشهای جبّارانه و استعمارگرانه حکومتها و فرمانروایان گذشته و آینده را محکوم کند و شأن و ارزش بشر را آشکار سازد و حقوق انسانها را با گفتار و رفتار خود اعلام فرماید. او فقط به رضای خدا و اجر و ثواب و تقرّب به درگاه باری تعالی نظر داشت. این روشی است که اگر جوامع مسلمانان معاصر، با آن آشنا شوند، به زودی در مسیر ترقّی و پیشرفت وارد شده و با گامهای بلند، بهسوی اهداف عالی اسلامی، پیش خواهند رفت.
اینکه امری حق و امر دیگر باطل است، حق را در دنیای مردم و زندگی جامعه، میزان و مرجع نساخته و باطل را از دنیای انسانها بیرون نمیراند. مادامی که سلطنت باطل باقی باشد و مانند عصر فرعون، اهلحق، استضعاف شوند، جامعه از برکات حکومت حق محروم خواهد بود. باید باطل رانده و کوبیده شود، و حق جانشین آن گردد؛ باید حق و حقپرستان غالب، و سپاه باطل مغلوب شود، و معنای: لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ1 ظاهر شود.
اسلام، دینِ حرکت و انقلاب علیه چهرههای ظلمانی و باطلپرستان است؛ و یک نظریّه و عقیده ساده ایجابی و علمی نیست.
این درس، از دروس بسیار مهمِّ این واقعه است که مسلمانانِ عصر ما ضرورت آن را باید درک کنند و علّت انحطاط مسلمانان را در عدمِتوجّه به آن جستجو نمایند.
اسلام در عصر حاضر، برای صدها میلیون از پیروانش به صورت یک
عقیده ساده و نظریّه صحیح و استوار، که منطق و علم و برهان آن را تأیید کرده، درآمده است، و مفاهیم دیگر و لزوم ارتباطش با عالم خارج منظور نمیشود.
مسلمانان، با کثرت جمعیّت و نفوذ و کشورها و ممالکی که در
اختیار دارند، حرکت و نهضت، تشکیل حکومت و ترقّی صنعتی وعلمی و تطبیق اسلام را با واقعیّت اوضاع واجتماع خود، عملاً جزء مفاهیم اسلام نمیگیرند؛ بنابراین جامعهِ جاهلی، در سراسر عالم اسلام، جایگزین جامعهِ اسلام شده و زشتترین قیافههای مَهیبِ ارتجاع، در اجتماعات آنها خودنمایی دارد.
پری نهفته رخ و دیو، در کرشمه و ناز بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است
مجاهدانِ غزوۀ بدر، با روحیّه قوی، عزم و شوق به یاری حق، میل به شهادت و لقاءالله و اینکه جهاد، منتهی به «اِحدی الحُسْنَییَنْ»،(1)
اشاره به آیة 52 سورة توبه. «(ای پیامبر، به کفار) بگو: که آیا برای ما جز یکی از دو نیکی را انتظار میکشید (نیکی اول: پیروز ی بر دشمن، و نیکی دوم: شهادت در راه خدا و وصول به بهشت الهی )، درحالیکه ما برای شما امیدوار به عذاب الهی ازجانب او، یا بر دست خودمان (پیروزی بر شما) هستیم».
یا نصر و پیروزی و یا شهادت و بهشت است، نبرد میکردند و از غرور به1) (1)
اسلحه و زیادی مهمّات و تکبّر و خودخواهی پرهیز داشتند.
با این پشتوانهها، اهلحق همیشه پیروزند، اگرچه به ظاهر هم مغلوب شوند. اهلباطل مغلوبند، اگرچه به ظاهر غالب شوند.
بهطورخلاصه، اسباب نصر و پیروزی - چنانچه از آیات مربوط به غزوه بدر استفاده میشود - عبارت است از:
ثبات در هنگام جهاد و دیدار دشمن و در هرگونه مبارزه با اهلباطل.
اتّصال به ذکر خدا و اتّکا به کمک و تدبیر او.
اطاعت خدا و رسول.
پرهیز از نزاع و اختلاف.
صبر و شکیبایی بر خطرات و مصائب جهاد.
پرهیز از ریاکاری، ستم و خودبینی.
اینها صفاتی است که تقریباً مسلمانان امروز کمتر دارا هستند و عامل
شکست و ضعف آنها در برابر کفّار، فقدان این صفات است.
مسلمانانِ صدر اسلام اگر در جنگی شکست میخوردند، یا از نظر ضعف اقتصادی، یا اسلحه و مهمّاتِ جنگی دشمن را قویتر میدیدند، ازنظر روحی عقبنشینی نکرده و تسلیم نمیشدند و داراییهای خود را باارزشتر از دارایی دشمن میدانستند و نعمت ایمان را برتر از هر چیز میشمردند؛ و نیروی معنوی و فکری خود را بر قدرت مادّی و
ظاهری دشمن غالب و برتر از آن میدیدند.
مسلمانان عصر ما، بهجای اتّکا به یاری خدا و سرمایههای فکری و معنوی و شجاعت روحی، بیشتر به نیرو و قدرت مادّی بیگانگان اعتماد کرده، و فریب وعدههای پوچ و نیرنگهای سیاسی آنها را میخورند و در تقلید از عادات زشت آنها با یکدیگر به رقابت پرداخته، با پشتپا زدن به عادات دینی و بیاعتنایی به التزامات اسلامی، خود را به بیگانگان نزدیک میسازند. عدّهای بهگونهای غربزده و خودباخته شدهاند که نمیتوانند بهطورفرض در یکی از مجامع بینالمللی با لباس ملّی و اسلامی شرکت کنند و حتّی از بستن کراوات که بندی از بندهای رقیّت است، غافل نمیشوند؛ و در مجالس رسمی خویش هم به کسی که این بند را نبسته باشد، حقّ شرکت نمیدهند؛ درحالیکه میبینیم ملل دیگر، با همان لباس ملّی خود در هر مجلس رسمی و بینالمللی شرکت میکنند و هیچکس این التزام را علامتعقبماندگی آنها نمیشمارد.
اتّحاد و اتّفاق اسلامی که بزرگترین وسیله قوّت و شوکت و پیروزی مسلمانان بود، امروز به نفاق و تجزیه و تقسیم ممالک مبدّل شده و در هر نقطه و اقلیمی، اجتماعی مجزّا، منفرد و مستقل تشکیل گردیده و حکومتهای کوچک و ضعیف، تشتت و تفرّق را در عالم اسلام رهبری کرده و برای مصالح و منافع شخصی خود هرگز حاضر نیستند
واقعاً علیه منافع استثمارگران شرق و غرب قدمی بردارند و بهسوی وحدت اسلامی و برداشتن این فاصلههای دروغین و جعلی پیش بروند و بدینسان عالم اسلام را از قوّه مرکزی و مرکز ثقل و یک مجمع یا هیئت یا حکومت واحدی که جهان اسلام را رهبری میکند، محروم میسازند.
هرجا نغمهای و در هر نقطه صدایی بلند است، صدای ناسیونالسیم غربی و ناسیونالیسمهای دیگر، گوشها را کر کرده و ملل اسلام را به نفع بیگانگان رودرروی هم قرار داده است.
بزرگترین عامل بقای دولت یهودی در قلب کشورهای اسلامی، همین تجزیه و پراکندگی است، و این رهبران حکومتها میباشند که مانع پیروزی مسلمانان هستند.
حکومت ضعیف اردن، بهجای حمله به اسرائیل، به اسم وحدت اردن و حفظ استقلال اردن، برخلاف خواستِ مردم مسلمان آنجا، فداییان را
قتل عام کرد و خیال اسرائیل و ارباب مشترک خود و یهود را از جانب آنها راحت ساخت.
درحالیکه کسی نمیپرسد: اصلاً اردن یعنی چه؟ و چگونه اردن باید سیاستی مستقل از کشورهای اسلامی و عربی دیگر، داشته باشد؟
ملّیّت اردنی، جز حکومت خاندان امیر عبدالله که ساخته بیگانه هستند، برای مردم مسلمان اردن معنا و مفهوم دیگری ندارد.
امّا به اسم ملّیّت و استقلال، این جزء بسیار کوچک عالم اسلام، با اسلام و مصالح مسلمین مبارزه میکند. البتّه جزایر و شیخنشینهای خلیج فارس و نقاط دیگر نیز وضعیّتی مشابه دارند.
اجتماع واحد صدراسلام، قبایل متشتّت و حکومتهای ملوکالطوایفی، قبیلهای واصطکاک منافع و پراکندگیهای آنها را تحت لوای اسلام و پرچم توحید ویکتاپرستی، به اتّصال، هماهنگی، همفکری و وحدت تبدیل کرد.
در آن روز، مسلمانها تحت رهبری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، حکومتی واحد و ملّتی یکپارچه داشتند، و در سرتاسر عالم اسلام، چیزی بهنام «قومیّت گروهی»، «تجزیه طلبی» و... وجود نداشت.
هیچکس در فکر تصاحب منطقه یا ناحیهای برای خویش نبود. آنانکه علیه حکومتها قیام میکردند، هرکدام مسلمان و پیرو افکار اسلامی بودند، هدفشان تجزیه نبود؛ بلکه تعدیل، اصلاح و برقرار کردن حکومت اسلامی بود.
روزی نیز برای مسلمانان فرا رسید که در هر نقطهای، فردی زورمند یا دستنشاندۀ بیگانگان و استعمارگران، خود را رهبر محلّی معرّفی کرده و مردم مسلمان یک نقطه را رودرروی مسلمانان دیگر - که دروغ و تحریکات اجانب، آنها را از هم جدا کرده است - قرار داده و این مستمندان را فدایی و قربانی حکومت خود میکند.
برای مثال، اعراب که جزئی از پیکر اسلام هستند، با عنوان ناسیونالیسم و قومیّت عربی خود را از پیکرۀ اسلام و مسلمانان پاکستان، افغانستان، هند، ایران، اندونزی، چین، فیلیپین، و مالایا (مالزی) و نقاط دیگر منفصل ساخته و از ملّیّت عربی داد سخن سردادهاند. درصورتیکه بین خودشان نیز از ملّت یکپارچه عربی خبری نیست و متجاوز از صد میلیون ملّت عربزبان در برابر هم، گرفتار ملّیّتهای کوچک و ساختگی شده؛ و با اینهمه دادی که ملیّت و قومیّت عربی سردادهاند، نمیتوانند و نخواهند توانست (بدون الغای رژیمهای غیراسلامی) این صد میلیون عرب را متّحد سازند؛ و تجزیهای را که استعمار در جهان عرب به وجود آورده، از بین ببرند.
در هر گوشهای، کسی دعوی رهبری کرده، و چیزی را که در نظر نمیگیرند، جوامع خود، افکار، احساسات، عقاید و ارزش انسانی آنهاست.
ملّیّت سوری، عراقی، اردنی، فلسطینی، مصری، مغربی، تانزانیایی، تونسی، لیبیایی، سودانی، یمنی جنوبی و شمالی، کویتی، عربی سعودی، الجزایری، حَضَرموتی، مسقطی، قطری، بحرینی، لبنانی و ملّیتهای دیگر، و میلیونها میلیون انسان مسلماننما، به تشویق و تطمیع، یا به زور و تهدید، پای بِیْرَقِ یک استثمارگر بیشخصیّت سینه میزنند و از حقیقت کلمه «جامعه» و آیه کریمه: إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً
واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (1)
انبیاء، 92. «این است امّت شما که امّتی یگانه است، و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستید».
غافل شدهاند. و در هرجا امّتی منتسب به شخص یا فردی ساخته شده و مسلمانان با پرستش او و پیروی از امیال و هوسهای او، تعالیم آزادیبخش اسلام و پرستش خدای یگانه و همرنگی اسلامی را کنار گذاردهاند.پس آن امّت واحده و جامعۀ یگانهای که قرآن، ما را به آن دعوت میکند، کجاست و کدام یک از این ملل میباشد؟ و آن امّتی را که آیۀ: أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ (2)و نیز: أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ (3)وصف میکند، در کجا باید جُست؟
اینها که امّتِ واحده نیستند؛ بلکه امّتِ پراکنده و متفرّقه هستند که بزرگترین علّت بدبختی مسلمانان، و یگانه دلیل بقای نفوذ بیگانه در کشورها، جوامع، مدارس، مطبوعات و مؤسّساتِ فرهنگی ما، و علّت شکست مسلمانان از اسرائیل؛ و علّت آوارگی آنان در اتیوپی و دیگر نقاط جهان نیز همین پراکندگی و تفرقه است.
این نقص، در جنگ بدر و احزاب، خیبر و غزوات دیگر نبود و حتّی در جنگهای پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز وجود نداشت؛ ولی امروز گریبانگیر
جامعه اسلامی شده و معادن و ذخایر او را طعمه دیگران میسازد.
مسلمانان صدر اسلام، در سختیها، صبور و شکیبا بودند و مصیبتهای جانکاه، آنها را از هدف و مقصد خویش بازنمیداشت؛ درحالیکه مسلمانان امروز، بهقدری خودخواه، تنپرور و راحتطلب، دنیادوست و بیگذشت هستند که در برابر هر شدّت و سختی، عقبنشینی کرده، روحیۀ خویش را از دست میدهند و تسلیم میشوند.
مسلمانان صدر اسلام، با خلوص نیّت، در راه سعادت بشر و توسعۀ قلمرو اسلام با پرچم آزادی بشر و حقوق انسانها کوشا بودند.
عوامفریبی و ریاکاری در آنها کمتر بود؛ درصورتیکه زُعَمای مسلمانانِ عصر ما، بیشتر به عوامفریبی گرویده و از طریق ریاکاری در مقامِ فریفتنِ دیگران هستند.
نظایر این نقایص و عیوب است که جامعه مسلمانان را بیمار ساخته،
و مسلمانان صدر اسلام از آن، مصون بودند.
تا این بیماریها درمان نشود، امّتِ اسلام توانایی تجدید مجد و عظمت گذشته را نخواهد داشت.
اینجاست که حقیقت سخنان جاوید و گرانبهای رسول خدا صلی الله علیه و آله آشکار میشود:
«یُوشِکُ أَنْ تَداعی عَلَیْکُمُ الْاُمَمُ مِنْ کُلِّ افُقٍ کَما
تَداعیَ الْأَکِلَةُ عَلَی قِصعتها» قالَ: قلنا: أَمِنْ قِلَّةٍ بِنا یَوْمَئِذٍ قالَ: «أَنْتُمْ یَوْمَئِذٍ کَثِیرٌ، وَ لکِنْ تَکُونُونَ غُثاءٌ کَغُثاءِ السَّیْلِ و یَجْعَلُ فِی قُلُوبِکُمْ الْوَهْن» قالَ: قُلْنا: وَ مَا الْوَهْنُ؟ قالَ: «حُبُّ (الْحَیاةِ) وَ کَراهِیَةُ الْمَوتِ»؛(1)
طیالسی، مسند، ص 133؛ احمد ابن حنبل، مسند، ج 5، ص 278؛ ابوداوود سجستانی، سنن، ج 2، ص 313؛ ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 23، ص 330؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج 11، ص 132.
«احتمال دارد که دیگر امتها بر شما هجوم آورند، به همانگونه که خورندگان بر کاسههای غذا حملهور میشوند». گفته شد: آیا حملهوری آنها به طمعِ کمی ما در آن هنگام است؟
فرمودند: «بلکه در آن هنگام تعداد شما فراوان است، ولی شما همچون کفِ روی سیل هستید که قلبهایتان را سستی فراگرفته است». گفتند: منظور از سستی چیست؟ فرمود: «محبت دنیا و ناخوشداشتن مرگ».
1) (1)
إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً؛1
«ما تو را پیروزی بخشیدیم [چه] پیروزی درخشانی!».
إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ؛2
«آن کسی که قرآن را بر تو واجب گردانید، تو را به محلّ خودت (مکه) بازخواهدگردانید».
یکی از بزرگترین فتوحات اسلام و دین توحید، «فتحِ مکّه» بود که برحسب نقل کتاب مسارالشیعه(1)و توضیحالمقاصد(2)و کتب معتبر دیگر، در بیستم ماه مبارک رمضانِ سالِ هشتم هجرت اتّفاق افتاد.
تا سال هشتم هجرت، فتوحات و پیروزیهای فراوانی نصیب اسلام شده بود؛ امّا شهر مکّه، این مرکز شبه جزیره عربستان و جایگاه مسجدالحرام و کعبه معظّمه و قبلهگاه اسلام و مسلمین، همچنان در تصرّف بتپرستان و مشرکان باقیمانده، و بتپرستی، فساد و انحطاط اخلاقی، استثمار و استعبادِ انسانها در آنجا رایج بود.
بسیاری از مردم مکّه که ندای اسلام را شنیده بودند، آرزومند استقرارِ حکومت اسلامی و دگرگون شدن آن اوضاع پلید و ناسالم بودند.
بانگ روحبخش توحید، و ندای دلنوازِ «لا اله إلا الله» دلهای آنان را تکان داده، و موقعیّت بتها در قلوبشان سست شده، و اوضاع و احوال گذشته، و رژیم جاهلیّت در نگاه آنان محکوم گردید و دیگر زور سرنیزه نمیتوانست آن وضع را استوار نگاه دارد، و از نفوذ دین خدا در دل این آرزومندان جلوگیری کند. روزبهروز اشتیاق پذیرش اسلام بیشتر میشد و همهجا سخن از اسلام و محمّد صلی الله علیه و آله بود.
ازاینرو، امثال ابوسفیان در میان چنین مردمی جایگاهی نداشتند و دلباختگان ندای اسلام حاضر به شنیدن سخنان گمراه کننده آنان نبودند.
مردم مکّه تا سال هشتم هجرت، در برابر دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله به توحید و یکتاپرستی، مخالفت و مقاومت میکردند و از خرافات و بتها و پیکرهها حمایت مینمودند.
شاید لشکرکشی و فتح این شهر مقدّس و نجات مسجدالحرام و خانۀ کعبه و تطهیر آن از لَوثِ اصنام و پرستش بتها، پیش از این، با یک جنگ بزرگ و خونین و دادن تلفات و کشتار زیاد، امکان داشت؛ ولی گویا تقدیر نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله این شهر مقدّس را - که یگانه دژ محکم مشرکان، و مرکز تحریکات و جنگها و مخالفتها علیه اسلام بود - با چنان جنگ خونینی فتح نماید.
مردم این شهر، تا آنجا که میتوانستند رسول خدا صلی الله علیه و آله را اذیّت کردند، و مانع از پیشرفت دین خدا و آیین توحید شدند؛ و حتّی پیامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان را در فشار اقتصادی قرار داده و ارتباط خود را با آنان قطع کرده، و به مدّت سه سال آن حضرت را به همراه خویشاوندانش در «شعب ابیطالب» محصور کردند، و عاقبت، نقشه قتل پیامبر صلی الله علیه و آله را طرح کردند؛ گرچه آن حضرت به امر خدا با کمک و یاری و از خودگذشتگی و فداکاری تاریخی علی علیه السلام به مدینه طیّبه هجرت فرمود، و از اجرای طرح ننگین نامردمان و کفّار در امان ماند.
آیا نباید شهری که قدر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را نشناخت، هرچه زودتر فتح شود؟ و مردمش به خاطر جرایم و جنایاتی که مرتکب شدند به کیفر برسند، تا سبب تسکین آلام درونی ستمدیدگان گردد و بر آن همه زخمها و جراحات وارده بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله مرهمی گذارده شود؟
بهنظر مردم عادّی یادآوری آن دورانی که پیامبر صلی الله علیه و آله از سوی آن مردم مورد آزار و اذیّت قرار میگرفت، اقتضا میکرد که آن حضرت هرچه زودتر اهل مکّه را مجازات کرده و از آنها انتقام بگیرد و شوکت و قدرت و نیروی خود را به آنها نشان داده، و شهر و دیار و زنان و اموالشان را به عنوان غنایم جنگی میان سپاه خود تقسیم کند؛ امّا پیامبر اسلام، پیامبر رحمت بود و آیات:
وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ؛1
«و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم».
وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ؛2
«و بهراستیکه تو را خویی والاست!».
در خطاب به ایشان نازل شده بود.
از کینهتوزی و گرفتن انتقام منزّه و مبرّا بود؛ هرگز برای گرفتن انتقام یا مقابلهبهمثل لشکرکشی نمیکرد.
خواستار خیر برای عموم و توفیق و سعادت و هدایت برای دشمنانش بود؛ توبه وحشی را قبول کرد و با خوشرویی از هریک از دشمنانش که دین اسلام را میپذیرفت، استقبال نمود.
برای اثبات سخن خویش و حاکم کردن عرب بر عجم یا قبیلهای بر قبیله دیگر، پیکار نمیکرد. هدف تمام اقدامات وی، از قیام و جنگ و صلح، عالمگیر نمودن نام خداوند متعال بود.
وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَ کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیا؛3
«تا اینکه سخن افراد کافر را پست و سخن خداوند را برتر قرار دهد».
او برای آزادی انسانها، گسترش حق و عدالت، رواج دین توحید و رساندن دعوت خدا به جهانیان بپاخاسته، و از اینکه در جنگ و صلح اندیشههای شخصی داشته باشد، مبرّا بود؛ و بههمین جهت، در فتح مکّه شتاب نداشت و منتظر امر خدا و فرصت مناسب بود.
مکّه شهری است مقدّس؛ زیارتگاه و قبلهگاه هزاران میلیون انسان در مرور قرون و اعصار بوده و خواهد بود.
قرآن مجید از این شهر، از مسجدالحرام و خانه کعبه - که به معماری ابراهیم خلیلالرّحمان علیه السلام، جدّ پیامبر صلی الله علیه و آله و همکاری اسماعیل ذبیح علیه السلام، به امر خدا ساخته شده - تجلیل کرده است؛ چرا که یکی از بزرگترین و شکوهمندترین شعائر اسلامی در این شهر و اطراف آن - عرفات و مَشْعَرُالحرام و مِنی - باید برگزار شود.
با این اوصاف، آیا بهتر نبود که این شهر، خودش تسلیم شود؟ و فتح این شهر، با فتح قلوب مردم آن توأم باشد؟! و آیا بهتر نبود که برای فتح این شهر، خونهای زیادی ریخته نشود؟!
در سال حُدَیْبیّه، بعضی از افراد که از مقاصد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آگاه نبودند، اصرار داشتند که باتوجّهبه قدرت سپاه اسلام و توانایی آن بر آزاد کردن مکّه، شهر را باتوسّلبه جنگ هرچند خونین - فتح کنند؛ امّا پیامبر صلی الله علیه و آله که شکیبا، حلیم و بردبار بود، در آن سال چنین مأموریّتی از جانب خداوند نداشت. هرچند چشمپوشی از تسخیر مکّه بر
مسلمانان گران بود و جاهلان و منافقان زبان به اعتراض گشودند.
پیامبر صلی الله علیه و آله تا سال هشتم هجرت - که کار اسلام در شبه جزیره بالا گرفت - صبر کرد؛ و قبایل و جماعاتی که در بیرون مکّه بودند به آن گرویده، و اسلام را از جان و دل پذیرفتند.
شهر مکّه تنها مانده و دیگر نگاهداری آن در ظلمت کفر و شرک و آن رژیم فاسد، برای مشرکانی چون ابوسفیان دشوار بود.
خورشید عالمتاب اسلام، تمام صحرا و بیرون مکّه و شهرهای عربستان را روشن کرده، و به نقاط دور پرتوافکن شده از ورای دیوارها و پردههای ضخیمی که ابوسفیانها به دور مکّه کشیده بودند، به داخل شهر و خانهها و دلهای مردم مکّه نفوذ یافته و قلوب تاریک را روشن میساخت.
آوازۀ جامعه آزاد و انسانی اسلام و برنامهها و تعالیم نجاتبخش آن، مردم مکّه را به قبول اسلام تشویق میکرد و مقاومت ابوسفیان و حزب وی، نمیتوانست شهر مکّه را در کفر و شرک نگاه دارد.
علاوهبراین قریش، در چنین موقعیّتی پیمانشکنی نموده، عهد خود را با رسول خدا صلی الله علیه و آله نقض کرده و به کمک قبیلۀ «بنیبکر» برخاسته و بر قبیلۀ «بنیخُزاعه» که همپیمان با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، شبیخون زدند و بیست نفر از بنیخزاعه کشته شدند و «عَمْرو بنِ سالم خزاعی» با چهل تن از مردم خزاعه به مدینه آمد و شکایت خود را از بنیبکر، در
ضمن قصیدهای به عرض رسانده، دادخواهی نمودند.
در این هنگام و فرصت مناسب، به امر خدا پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله با ده هزار نفر از مسلمانان آهنگ شهر مکّه فرمود.
ابوسفیان و گروه او از مخالفت و مقاومت ناامید شدند و مکّه بدون هیچ مقاومتِ قابلتوجّهی آزاد شد، و به دین خدا و آیین جدید و قوانین آزادیبخش اسلام گروید.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درحالیکه سوره «اِنّا فَتَحْنا» (فتح) را قرائت میفرمود، وارد مکّه و مسجدالحرام شد، و خانه کعبه از بتها پاک گردید.
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ * فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِیمَ؛1
«اولین خانهای که برای (بندگی و خداپرستی) مردم ایجاد شد، خانۀ فرخندۀ مکه (کعبه) که راهنمای همگان (به خداپرستی، قبله) میباشد و در آن نشانههای روشنی (از خداپرستی) از قبیل مقام ابراهیم است».
کعبه، اوّلین خانهای است که بهمنظور پرستش خدای یگانه و برای عموم بشر، از سیاه و سفید، عرب و عجم، زن و مرد، عالم و جاهل، فقیر و غنی و همه اصناف و طبقات و رنگها و نژادها ساخته شده تا در آنجا همه در عالیترین مظاهر برادری و برابری، خدا را بپرستند و امتیازات قبیلهای و نژادی و جغرافیایی را کنار گذارده، جامههای کبر و نخوتِ امپراطوری و سلطنتی و گردنکشی و استثمار خلق خدا را از خود خلع کنند.
این خانه با همه شرافت و عظمت، به مرور زمان به صورت بزرگترین نمایشگاه بتپرستی و نیایش در برابر پیکرهها درآمده بود؛ ازاینرو رسول خدا صلی الله علیه و آله وقتی به مکّه رسید و از مرکب فرود آمد، پیش از هر کار به شکستن اصنام و اوثان پرداخت.
سیصد و شصت بت در اطراف خانه کعبه نصب بود که از میان آنها «بُت هبل» را بزرگتر میدانستند.
بتها را در زمین محکم و استوار کرده بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با چوبی به آنها اشاره میکرد، یا گوشه کمان در چشم آنها میخلانید، و این آیه را قرائت میفرمود:
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً؛1
«و بگو که حق آمد و باطل نابود شد؛ بهدرستیکه باطل، نابود شدنی است».
بتها با آن اشاره بر روی زمین سرنگون میشدند. برحسب روایتِ الارشاد، این سیصد و شصت بت را با رصاص بههم بسته بودند.(1)
مفید، الارشاد، ج 1، ص 138.
پیامبر صلی الله علیه و آله از علی علیه السلام مشتی سنگریزه گرفته و بر آنها زد و آیه قُلْ جاءَ الْحَقُّ... را قرائت نمود، همه بتها به رو افتادند؛ سپس همه را از مسجد بیرون بردند و شکستند.
پیکرهپرستی که در عصر ما رایج شده و در میادین و مواضع دیگر، پیکره اشخاص را قرار داده و در روزهای معیّنی در برابر آن پیکره، تعظیم و نیایش بهجای میآورند، از همان اندیشه پستِ بتپرستی برمیخیزد؛ یعنی اگر عین بتپرستی نباشد، ریشه آن با بتپرستی در یک مزبله و مرداب قرار دارد.
آری، بدترین و زشتترین مظهر انحطاط فکری بشر، بتپرستی و پیکرهپرستی و نیایش در برابر بت و پیکرۀ افراد است که اسلام، بهشدّت با آن به مبارزه برخاست.
1) (1)
پرستش انسان و پرستش پیکرۀ او، نشانۀ پستی اندیشه و منافی شرافتِ انسانیّت است، و با توحید در عبادت - که اسلام به جهان عرضه میدارد - سازگار نیست.
در مرور اعصار و به شهادت تاریخ، افرادی مانند فرعون و شدّاد، مردم را به پرستش و تملّقگویی و کرنش در برابر خود، و ساختن پیکرههاشان مجبور میکردند.
همه پیامبران بر ضدِّ این رویّه برخاستند و بشر را هشدار داده و ندای: ما هذِهِ التَّماثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ (1)
انبیاء، 52. «این مجسمههایی که شما ملازم آنها شدهاید، چیستند؟».
را سردادند.انبیا علیهم السلام این اعمال را از مظاهر کبر و نخوت، خودخواهی و خودپسندی بشر و تحقیر دیگران دانسته و محکوم میکردند.
اسلام، پیکرهپرستی و پیکرهسازی را حرام و ممنوع ساخت، و آثار آن هم سرانجام باید به وسیله اسلام از بین برود.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله، در آن هنگام که این فتحِ چشمگیر و ارزنده، نصیب دین خدا شد و با دههزار سوار، و رؤسای قبایل به مکّه آمد، بر سر سفرۀ نانِ خشک و سرکه نشست و در نهایتِ تواضع و فروتنی زندگی کرد و لباس وخوراک و مرکب وی آنقدر ساده بود که هر بینندهای از آن، غرق در شگفتی میشد.
1) (1)
اَبَر دوش پیغمبرِ پاک رای خدا دست سود و خداوند پای
برای انداختن چند بت بزرگ از فراز دیوار کعبه، به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام پا بر کتف پیامبر صلی الله علیه و آله گذارد و بتها را به زیر افکند و اینگونه، پیامبر صلی الله علیه و آله را در این عمل شکوهمند و افتخارآمیز، یاری داد.
و این است آن فضیلتی که شعرای عرب و عجم آن را به نظم درآورده و نغزترین اشعار را در مورد آن حضرت سرودهاند، ازجمله این اشعار است:
قیلَ لی قُلْ لِعَلِی مَدْحاً حُبُّهُ یُخْمِدُ ناراً مؤْصَدَةً
قُلْتُ: هَلْ أَمْدَحُ مَنْ فِی فَضْلِه صارَ ذُو اللُّبِّ إِلی أَنْ عَبَدَه
وَالنَّبِی الْمُصْطَفی قالَ لَنا لَیْلَةَ الْمِعْراجِ لَمّا صَعَدَه:
وَضَعَ اللهُ عَلی ظَهْری یَداً فَأرانِی الْقَلْبَ أَنْ قَدْ بَرَدَه
وَعَلی واضِعٌ رِجْلَیْهِ لی بِمَکانٍ وَضَعَ اللهُ یَدَه
«به من گفتند که در مدح علی علیه السلام شعری بگو؛ زیرا که محبّت علی، آتش برافروخته را خاموش میکند. گفتم: آیا مدح کسی را گویم که صاحب عقل از زیادی فضلش بر پرستش او رسیده و پیامبر برگزیده به ما گفت که: در شب معراج وقتی به آسمان رفتم، خداوند بر پشت من دستی گذاشت که در نتیجه آن،
قلب من سرد شد، و علی علیه السلام دو پایش را در همان مکان گذاشت که خداوند دستش را در همان جا گذارده بود».
همه میدانند که مردم مکّه تا چه حد، پیامبر صلی الله علیه و آله عزیز خدا و یاران و اصحاب ایشان را آزار داده و از استهزا و تمسخر و تکذیب و جسارت و بیادبیهای قولی و عملی کوتاهی نکردند. او و یارانش را در «شِعبِ ابیطالب» محصور و در فشار اقتصادی و منع آذوقه گذاردند و گروهی از مؤمنان، ناچار به حبشه هجرت کردند.
پس از آنهمه آزار و اذیّت، برای کشتنِ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، همپیمان شدند و حتّی جاییکه رسول خدا صلی الله علیه و آله ترک وطن و حَرَم کرد و به یثرب هجرت فرمود، باز هم از اذیّت او دست برنداشتند و بهسوی او لشکرکشی کردند.
در این شرایط، پیامبر صلی الله علیه و آله این شهر را فتح میکند. خانه و دیار و همهچیز مردم این شهر در اختیار سپاه اسلام درآمده و هر فرمانی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره آنها بدهد، فوراً و بدون چونوچرا اجرا میشود.
اگر بفرماید: «اَلْقَتْل»، همه اهلمکّه کشته میشوند؛ و اگر بفرماید: «اَلنَّهْب»، تمام اموالشان به غارت میرود؛ و اگر بفرماید «الْاَسْر»، همه را
اسیر میسازند؛ ولی آن معدن حلم و گذشت و عفو و رحمت، وقتی شنید که «سعد» میگوید:
«أَلْیَوْمُ یَوْمُ الْمَلْحَمَةِ»؛ «أَلْیَوْمُ تُسْتَحَلُّ الْحُرْمَةُ»؛(1)
مفید، الارشاد، ج 1، ص 60، 135.
«امروز روز خون ریختن و کشتار است؛ امروز حرمت اهلمکّه حلال می شود».
فرمود:
«بَلِ الْیَوْمُ یَوْمُ الْمَرْحَمَةِ»؛
«بلکه امروز روز مهر و رحمت است».
و به علی علیه السلام فرمود: «سعد را دریاب، و لِوا را از او بگیر و با رفق و مدارا وارد مکّه شو».(2)
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مکّه شد، بزرگان قریش گمان میکردند، همه قتلعام میشوند؛ ولی پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بر در خانه معظم کعبه ایستاد و گفت:
«لا الهَ إِلّا اللهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ، أَنْجَزَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ أَعَزَّ جُنْدَهُ وَهَزَمَ الْاَحْزابَ وَحَدْه»؛
«نیست معبودی جز خدای یکتا و یگانه، آنکه وعدهاش را وفا کرد و به انجام رسانید، و بندهاش را یاری کرد، و سپاهش را عزت بخشید و دیگر گروهها را شکست داد».
سپس خطاب به آنها فرمود:
«ماذا تَقُولُون، وَماذا تَظُنُّونَ؟»؛
«چه میگویید، و چه گمان میبرید؟».
عرض کردند:
نَقُولُ خَیْراً، وَنَظُنُّ خَیْراً. أَخٌ کَریمٌ وَابْنُ أَخٍ کَریمٍ قَدْ قَدَرْتَ؛(1)
کلینی، الکافی ، ج 4، ص 225؛ ر. ک: صالحی شامی، سبلالهدی و الرشاد، ج 5، ص 242؛ بحرانی، حلیةالابرار، ج 1، ص 304.
سخن به خیر میگوییم و گمان خیر و نیکویی میبریم. برادری کریم و پسر برادر کریمی هستی که بر ما قدرت یافتهای.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و مظهر رحمت، از این سخنان رقت فرمود و دیدگان وی اشک آلود شد. مردم مکّه که پیغمبر صلی الله علیه و آله را به این حال دیدند، صدایشان به گریه بلند شد و زار میگریستند. آنگاه حضرت فرمود: من آن گویم که برادرم یوسف گفت:
1) (1)
«لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ ؛ (1)
یوسف، 92.
اِذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقاءُ»؛(2)
«امروز بر شما ملامت و سرزنشی نیست. خدا شما را بیامرزد او رحمکنندهترین رحمکنندگان است. بروید، همه آزادید».
پس از این اعلان عفو و گذشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبهای خواند و حمد و ثنای خدا را بهجای آورد و از شنوندگان خواست که سخنانش را به کسانی که غایب هستند، برسانند.
فرمود:
«إِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالی قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ بِالْإِسْلامِ نِخْوَةَ الْجاهِلِیَّةِ وَ التَّفاخُرِ بِآبائِها وَ عَشائِرِها. أَیُّهَا النّاسُ! إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ طینٍ أَلا إِنَّ خَیْرَکُمْ عِنْدَاللهِ وَ أَکْرَمُکُمْ عَلَیْهِ الْیَوْم أَتقاکُم واَطْوَعُکُمْ لَهُ...»؛(3)
«خدا بهواسطۀ اسلام از شما نخوت جاهلیت و افتخار به پدران و خویشاوندان را از میان برد. ای مردم شما از آدم هستید، و آدم از گِل است، آگاه باشید بهترین و
گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست و آنکه از خدا بیشتر اطاعت کند».
در مسجِد خیف هم خطبهای خواند، و در ضمن آن فرمود:
«اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ تَتَکافَئُ دِمائُهُمْ، وَ هُمْ یَدٌ عَلی مَنْ سِواهُمْ، یَسْعی بِذِمَّتِهِمْ أَدْناهُمْ»؛(1)
مجلسی، بحارالانوار، ج 47، ص 365.
«افراد مؤمن برادر یکدیگرند، خونهای آنها باهم برابر است و آنها قدرتی علیه بیگانگان و دشمنانشان میباشند، کمترین فردشان برای امان دادن به پناهجویان کفار اقدام میکند».
و به روایتی این آیه را هم قرائت کرد:
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ؛2
«ای مردم، بهدرستیکه ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را گروهگروه و قبیلهقبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، بهدرستیکه گرامیترین شما در نزد خداوند، پرهیزکارترین شماست».
1) (1)
به این وسیله، مساوات همۀ اصناف و طبقات و افراد را در دنیایی که در هیچ نقطهای از نقاط آن، برابری و مساوات وجود نداشت، اعلام کرد؛ و سیّد قریشی را با سیاهِ حبشی و عرب را با عجم در حقوق و کسب فضیلت و امتیازِ تقوا و علم و معرفت، برابر ساخت، و برنامهای را که از روز اوّل به مردم عرضه میداشت، در مکّه نیز اعلام کرد و از همینجا کاخهای رفیع و عظیم سلاطین را که در روم و مدائن، براساس استعبادِ بشر و امتیازاتِ موهوم و با اتلافِ نفسها و بیچاره و محروم کردن خلایق ساخته شده و همواره در آنجا، بزمهای عیش و نوش و باده، گسترده میشد، ویران ساخت؛ و عالیترین نظام انسانی را به بشریّت پیشنهاد کرد.
زنده باد محمّد، رسولِ خدا!
درود بر آن پیشوای بزرگ انسانها!
درود بر یگانه آزادکننده بشر!
اَللّهُمَّ صَلِّ علَی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد
یکی از حوادث بزرگ ماه رمضان - که مسیر تاریخ اسلام را تغییر داد - شهادت مولای متقیّان، امیرمؤمنان علی علیه السلام بود.
با شهادت آن بزرگوار، اسلام تنها نگهبان دلسوز و یگانه حامی واقعی خود را از دست داد و مسلمانان از برکت وجود پیشوایی محبوب، زمامداری عادل، امامی عالم، رهبری رئوف و مهربان محروم شدند، و امواج بلایا و فتنهها از هرسو آنها را احاطه کرد.
ضربت ابنملجم مرادی ضربتی بود که بر پیکر اسلام، عدالت، حرّیّت و فضیلت و بر پیکر تمام اهداف عالی انسانی وارد شد.
به مناسبت این حادثه بسیار ناگوار و مصیبت جانکاه و برای آشنایی با ارزشِ تعالیم نجاتبخش اسلام و مفاهیم تشیّع و برای درک بیشتر بزرگی این جنایت، چند جلوه از شخصیّت عظیم و بینظیر علی علیه السلام را با اعتراف به قصور و عدم لیاقت خویش، زینتبخش این کتاب قرار میدهیم.
در اوایل بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله هنوز مردم، دین جدید را به عنوان یک رویداد جدّی و پایدار قبول نکرده، و تحقّق چنین وعدههایی را
محال و غیرممکن میدانستند و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را باور نداشتند.
در این زمان بعضی از خویشاوندان آن حضرت با او به مخالفت برخاستند و برخی دیگر از آن وضعیّت اظهار نگرانی میکردند؛ زیرا میدیدند محمّد صلی الله علیه و آله با دست تهی از مال دنیا و نداشتن اعوان و انصار و لشکر و سپاه، علیه بتها و خدایان قبایل و رؤسا، زورمندان و توانگران، استعمارگران و ستمکاران، ساحران، رباخواران و جنایتکاران؛ و علیه فسادِ اوضاع و عادات قیام کرده و همه را به ترک این روشها دعوت میکند و پیروزی خود را یک امر مسلّم میداند.
شاید بسیاری از آنها میپنداشتند که قطعاً صدای محمّد صلی الله علیه و آله خاموش شده و کلمه «الله اکبر» و «لا اله الا الله» دلهای خیل کثیر بتپرستان را فتح نخواهد کرد، و از سرنوشتی که محمّد صلی الله علیه و آله پیشرو داشت و نیز از تضعیف موقعیّت خویش در میان قبایل دیگر، بیمناک بودند.
آنان میگفتند: چگونه گفتن کلمه «لا اله الا الله» باعث ایجاد خضوع در عرب و عجم و دستیابی به گنجهای قیصر و کسری خواهد شد؟ و چگونه این همه نفاق و اختلاف و بیگانگی، به دوستی و اتّحاد و یگانگی مبدّل میشود و نظم نوین و عالی اسلامی و قانون و حکومت الهی جایگزین همه بینظمیها و بیقانونیها و حکومت زور و خودکامگی خواهد شد؟
محمّد صلی الله علیه و آله را میدیدند که نه ثروتی دارد و نه سپاه و لشکری؛ ولی میخواهد به مردم همه چیز بدهد؛ ازجمله: آزادی، عزّتنفس، استقلال، اخلاق فاضله، برادری و مساوات. میگوید: شما کلمۀ توحید را بگویید، شرک را رها کرده و پرستش بتها را ترک نمایید، صاحب همه چیز میشوید و سروری، سیادت، عزّت، شوکت، حقوق انسانی، عدالت و... نصیب شما میشود.
آنها نمیدانستند که کلمه «لا اله الا الله» منبع تمام خیرات و مبرّات است، و از ثمرات عقیده به توحید بیاطّلاع بودند. کلمه توحید، کلمه آزادی، عدالت، مساوات، شرافت و فضیلت است؛ کلمهای است که اخوّت و برادری را در بین مردم برقرار کرده و بهترین حکومت را که حکومت دموکراسی، در برابر آن بیارزش است، تأسیس میکند و تمام اختلافات طبقاتی و نژادی و مالی و اجتماعی را از میان برداشته و همه را برابر و مساوی میسازد.
آنها نمیدانستند که این کلمه از زمین و آسمان سنگینتر است، و هیچ کلمۀ دیگری با آن برابری نمیکند و هر پردهای را پاره میسازد.
بسیاری نیز این دعوت را با امتیازات و مقامات، استثمار، عادات نکوهیده و با روشی که به آن خو گرفته بودند، مخالف دیده و نمیتوانستند از منافع شخصی خود دست بردارند و در ردیف سایر بندگان خدا در صف واحد قرار گیرند.
نمیتوانستند (یعنی نمیخواستند) تکبّرها و نخوتها را زیر پا گذارده و با زیردستانِ خویش، خود را برابر قرار دهند.
بههمینجهت و دلایلی از این قبیل، با پیشرفتِ دینِ توحید از همان ابتدای راه، مبارزه کردند؛ کارشکنی نمودند و پیامبر صلی الله علیه و آله را آزار داده و مسخره میکردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر آن مردم، و نیز در مقابل جناحبندیها و همه رنجها و مصائب، پایدار ایستاد؛ و برای هدایت جامعه و برچیدن بتپرستی در کوتاهترین زمان ممکن و آزاد ساختن انسانها، کوشش و تلاش میکرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در عین اینکه برای پایداری خویش در امر دعوت نیازمند کمک هیچکس نبود، برای پیشبرد اهدافش، به همکاری دیگران احتیاج داشت؛ زیرا رسالت و بعثت او برای مردم بود. بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله نمیتوانست از مردم چشم بپوشد و همکاری آنها را نادیده بگیرد.
او به یک معاون، قائممقامِ واقعی، و کسی که فکر، رسالت و هدف او را درک کرده و دوست بدارد و در راه آن فداکاری و از خودگذشتگی داشته باشد، احتیاج داشت؛ کسی که از تمام مردم شبهجزیره عربستان و تمام مردم دنیا بهتر است.
طبعاً کسی غیر از علی علیه السلام این شرایط را دارا نبود. این نتیجهای است که با مطالعه منصفانه تاریخ اسلام و تاریخ رجال اسلام و صحابه، به دست میآید.
علی علیه السلام همان کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله او را از کودکی با آواز دلنواز و ملکوتی خود میخوابانید و نوازش میکرد و پرورش میداد؛ همانکسی که در غار حرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به پرستش و عبادت خدا و تفکّر مشغول بود، او را همراهی میکرد. علی علیه السلام همان کسی است که پیامبر صلی الله علیه و آله تمام علوم خویش را به او آموخت تا نسخهای از اصل باشد.
او که موحّد به دنیا آمد، و موحّد از این جهان گذشت، و به پرستش بتها آلوده نگردید. هرگز در اسلام کسی به سابقه او نمیرسد و هیچگاه از پیامبر صلی الله علیه و آله و دین و روش او جدا نشد و حتّی هفت سال پیش از دیگران با پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند.(1)
مغربی، شرحالاخبار، ج 1، ص 177-178؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 291؛ 297-298؛ ج 2، ص 16-17.
چنانچه در روایت است، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ملائکه بر من و علی هفت سال صلوات میفرستادند؛ برای اینکه با من احدی غیر از او نماز نمیگذارد».(2)از عفیف کندی روایت شده است که گفت:
بازرگان بودم و در مراسم حج به مکّه آمدم و در خانه عبّاس بن
عبدالمطّلب منزل کردم. وقتی من و عبّاس باهم بودیم، دیدیم مردی آمد و روبهکعبه کرد، سپس پسری آمد و بر سمت راست او ایستاد، و زنی آمد و پشتسر او ایستاد، رکوع و سجود بهجای آوردند؛ و سربرداشتند. من به عبّاس گفتم:
موضوع بزرگی است؟
عبّاس نیز گفت: امر عظیمی است.
این محمّد برادرزاده من است؛ میگوید: خدا او را به رسالت برانگیخته است و اینکه گنجهای کسری و قیصر به دست کسانی که به او ایمان آورند، فتح میشود؛ و این پسر، برادرزادهام، علیبن ابیطالب، است. و این زن، همسر او، خدیجه بنت خُوَیلد است.
و نظیر این حکایت را عبدالله بن مسعود نیز روایت کرده است، و در پایان آن از عبّاس روایت کرده که گفت: بر روی زمین، غیر از این سه نفر احدی که خدا را به این دین بپرستند، وجود ندارد.(1)
ابوعلم، اهلالبیت علیهم السلام، ص 228.
علیعلیه السلام از همان آغاز بعثت، به خلافت و جانشینی و وصایت و وزارت پیامبر صلی الله علیه و آله معرّفی شد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور شد خویشاوندان نزدیک خود را بخواند و انذار کند:
1) (1)
«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ»؛1
«و خویشان نزدیکت را هشدار ده».
برحسب روایات متعدّد و معتبر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بنیهاشم را که چهل نفر بودند، دعوت کرده و به علی علیه السلام امر فرمود که غذای اندکی که برای بیش از یک نفر کافی نبود، تهیّه کرد.
تمام چهل نفر از آن غذا خوردند و سیر شدند و از ظرف شیری که آنهم بیش از یک نفر را سیراب نمیکرد، به همه شیر نوشاند تا سیراب شدند و پیش از آنکه رسولِ خدا زبان به سخن باز کند، ابولهب خویشاوندان را متفرّق کرد.
روز دیگر آنها را باز دعوت نمود. وقتی طعام و شیر را تناول کردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنها فرمود:
«ای بنی عبدالمطّلب! به خدا سوگند، من جوانمردی از عرب را نمیشناسم که برای قومش چیزی فاضلتر از آنچه من برای شما آوردهام، آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام؛ خدا به من امر فرموده است شما را بهسوی او بخوانم. پس کدام یک از شما به من ایمان میآورد، و مرا در امرِ رسالت یاری میکند، تا برادر، وصی، وزیر و خلیفه من در اهل من، بعد از من باشد».
و بنابر بعضی از روایات، تا سه مرتبه فرمود و هر سه بار کسی به جز علی علیه السلام جواب نداد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّ هذا اخی، وَوَصِیّی وَ وَزیری وَخَلیفَتی فیکُم فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطیعُوا»؛(1)
طبرسی، اعلامالوری، ج 1، ص 323.
«بهدرستی که این (علیعلیه السلام) برادر و وصی و وزیر و خلیفه من در میان شماست؛ به سخن او گوش کنید و از او اطاعت نمایید».
آن جماعت برخاستند و درحالیکه میخندیدند، به ابوطالب گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی.(2)بدینصورت خلافت و جانشینی علی علیه السلام به همگان ابلاغ شد، و بعد از آن نیز در موقعیّتهای دیگری، این انتخاب بهطورصریح اعلام شد، تا زمانی که در غدیرخم سال «حجّة الوداع» پس از نزول آیه مبارکه:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ؛3
«ای پیامبر، آنچه را که بر تو از جانب پروردگارت نازل شده است، ابلاغ کن که اگر این کار را انجام ندهی، رسالت او را انجام ندادهای و خداوند تو را از شرّ مردم حفظ میکند».
در آن مجمع عمومی نیز، به امر مؤکّد خدا مسئله خلافت و جانشینی رسماً اعلام گردید و امیرالمؤمنین علیه السلام به این سمت برگزیده و منصوب شد.(1)
دراینباره رجوع کنید به: کتب و جوامع حدیث و تفسیر شیعه و اهلسنّت و عبقاتالانوار و الغدیر.
مردان صریح و آزاد و حقپرست، همواره غرامت آزادیخواهی و صداقت و حقیقت خود را میپردازند و از طریق حقیقت منحرف نمیشوند و بابت حقّ و درستی و راستی، بهای سنگینی را متحمّل میشوند.
اینان برای اینکه دروغ نگویند و مردم را فریب ندهند و از مسیر تقوای سیاسی بیرون نروند یا به خُلف وعدهای ناچار نشوند، بسا میشود که از فرصتها و موقعیّتهای حسّاس و پستهای بزرگ و مقامهایی که به آنها پیشنهاد میشود، صرفنظر کنند.
اسلام، دین حقیقت و عدالت و صداقت است؛ چنانچه در قرآن آمده است:
1) (1)
کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ؛1
«در بهپا داشتن عدل و داد، استوار باشید و برای خدا گواه باشید، هرچند که بر علیه خود یا پدر و مادر و نزدیکانتان باشد».
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید:
«عَلامَةُ الْإِیمانِ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلیَ الْکِذْبَ حَیْثُ یَنْفَعُکَ»؛(1)
«علامت ایمان، این است که راستی را در هنگامیکه به تو ضرر میزند، بر دروغ هنگامی که به تو سود میدهد برگزینی».
یکی از عللِ عمدۀ غلبه ظاهری اهلباطل، بر اهلحق این است که آنان به هر نیرنگی دست میزنند؛ مردم را فریب میدهند؛ دروغ میگویند؛ وعدههای پوچ و دروغین میدهند؛ افراد را با رشوه و مقام میخرند؛ هر حقّی را پایمال میکنند؛ افراد حقّهباز وخائن و جنایتکار را به مزدوری میگیرند و به هر کار ننگ و خلاف شرافتی تن
1) (2) نهجالبلاغه، حکمت 458 (ج 4، ص 105)؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 2، ص 122، ح 43؛ ج 64، ص 314.
درمیدهند. همه این اعمال را انجام میدهند، برای اینکه حریف را شکست دهند، و به هدف خویش دست یابند.
این کارها در منطقشان جایز است؛ چون مقصدشان ریاست، حکومت و غلبۀ بر حریف است. امّا اهلحق که مردمانی آزاده و صادق هستند، از بهکار بردن این اعمال شیطانی خودداری مینمایند و برای اینان، نتیجهای که با اعمال نیرنگ و فریب و کلاهبرداری به دست میآید، نهتنها پیروزی نیست، بلکه عین مغلوبیّت است.
اگر اهلحق ظاهراً شکست بخورند، مغلوبیّتشان نه بهعلّت ضعفِ روش و سوءسیاست آنها، و نه بهعلّت قوّت روش و حُسن سیاستِ اهلباطل است؛ بلکه به شرایط محیط و موقعیّت و اوضاع و احوال اجتماعی و رشد فکری و تربیتی جامعه بستگی دارد.
در جوامعی که مردم آن غافل هستند و از نظر فکری چندان رشد نیافتهاند، اهلباطل میتوانند با دَغلبازی و حیلهگری و تزویر و ریا جلو بیفتند و مردم ساده و بیخبر را به دام اندازند.
امّا اهلحق، هرگز برای رسیدن به پیروزی، به نیرنگ و حقّهبازی و دروغ متوسّل نمیشوند و مردم را اغفال و گمراه نمیکنند و خلاف حقیقت نمیگویند، چون هدفشان بنیان حکومت حق و تربیت مردم بر آیین حقیقت است.
این حکومتی است که رهبر آن میفرماید:
«لَوْ اعْطیتُ الْأَقالیمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ أَفْلاکِها عَلی أَنْ اعْصِی اللهَ فی نَمْلَة أَسْلُبُها جِلْبَ شَعیَرةٍ ما فَعَلْتُ»؛(1)
نهجالبلاغه، خطبه 224 (ج 2، ص 218)؛ عاملی نباطی ، الصراطالمستقیم، ج 1، ص 163.
«اگر هفت اقلیم جهان را با آنچه در زیر آسمانهای آن است به من ببخشند تا اینکه خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از دهان مورچه بیرون بکشم، این کار را نمیکنم».
در تاریخ پر از عبرت اسلام، یکی از مظاهر این دو روش، موقعیّت و جایگاهی بود که برای دو فرد سرشناس یعنی علی علیه السلام و عثمان پیش آمد؛ که یکی برای نپذیرفتن یک بدعت و صراحت و ترک مُسامحه و مجامله، از حقّ مسلّم خود برکنار شد و دیگری با قبول رسمی آن بدعت و تعهّدی که به آن وفا نکرد، به اجبار، والی مردم شد.
چنانکه میدانیم، وقتی عمر متوجّه شد که ضربت «ابولؤلؤ» او را رهسپار عالم جزا کرده است، بدعت تازهای بهکار بست و روش بیسابقهای را مقرّر کرد که نه زمامداری خود و نه زمامداری سلفش ابوبکر، بر آن اصل استوار بود.
توضیح آنکه چنانکه میدانیم، ابوبکر بهاسم انتخاب و اجماعِ (واقع نشده) رویکار آمد! ولی خودش در هنگام مرگ، از اجماع و حقّ
1) (1)
انتخاب امّت جلوگیری کرد و عُمر را به خلافت تعیین نمود. عمر هم موقع مرگ بدعت دیگری بهکار بست؛ و آن این بود که تعیین خلافت را به شورای شش نفری واگذار کرد و سایر امّت را از اظهار رأی محروم نمود.
بدیهی است که هر سه روش بهایندلیل بود که خلیفه منصوب و معیّن شده ازجانب پیغمبر صلی الله علیه و آله را کنار بگذارند.
آنها نخست، مسئله بیعت و اجماع امّت را مطرح کردند؛ زیرا مشخّص بود که اگر برایناساس موضوع با حضور علی علیه السلام به مشورت گذارده شود و علی علیه السلام مداخله نماید، نمیتوانند بهسرعت، ابوبکر را انتخاب کنند و با وجود علی علیه السلام و راهنماییهایی که آن حضرت میفرمود، ابوبکر انتخاب نمیشد. ازاینرو آنها موضوع را در غیاب علی علیه السلام و سایر بنیهاشم، یکطرفه خاتمه دادند، و چون ابوبکر میدانست که با اجماعِ امّت، عمر انتخاب نمیشود و علی علیه السلام رویکار خواهد آمد، حقِّ انتخاب و اجماعی را که خودش براساسآن زماندار شده بود، از تمام امّت سلب کرد و شخصاً عمر را به ولایتعهدی خود معیّن نمود.
عمر نیز هنگام مرگ چون میدانست اگر تصمیم در مورد خلافت به مردم واگذار شود، انتخاب علی علیه السلام قطعی است، شورای شش نفرهای را پیشنهاد کرد؛ تا علی علیه السلام در آن شورا برکنار شود؛ و با این عمل،
ضربه جبرانناپذیری را به اسلام و اهداف اسلامی وارد ساخت؛ بهطوریکه سیّد قطب از این مسئله اظهار تأسّف میکند که رهبر لایق و شایسته و نمونهای مثل علی علیه السلام خانهنشین شد و مرد نالایق و ضعیف و بیشخصیّتی مانند عثمان زمامدار مسلمانان گردید.
اقدام عمر و دستوراتی که در این مورد صادر کرد، بهچندینعلّت، عملی غیرشرعی و جرم بود که ما در مقامِ بیانِ نقاط ضعف و تخلّفات شرعی او نیستیم.
در این قسمت میخواهیم گوشهای از شورای شش نفری و مَظهر دو هدف و روش متضادّ آنان را شرح دهیم.
عمر، شورا را در اختیارِ عبدالرّحمن بن عوف - که شوهرخواهر عثمان بود - گذارد؛ زیرا به ابیطلحه انصاری دستور داد: اگر پنج نفر اتّفاق کردند و یک نفر مخالفت کرد، گردن آن یک نفر را بزن و اگر چهار نفر اتّفاق کردند و دو نفر رأی مخالف دادند، گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر بر یک رأی، و سه نفر دیگر بر رأی دیگر اتّفاق کردند، رأی آن سه نفری را که عبدالرّحمن بن عوف در بین آنهاست، درنظر بگیر؛ و اگر سه نفر دیگر از رأی خود برنگشتند، گردن آنان را بزن!! (واقعاً عجیب است).
در این شورا معلوم بود چهار یا پنج نفر از این شش نفر - که عمر، سوابق آنان را با علی علیه السلام خوب میدانست - به آن حضرت رأی
نمیدهند؛ زیرا طلحه با علی علیه السلام دشمن بود و عبدالرّحمن بن عوف، علاوه بر دشمنی با آن حضرت، شوهرخواهر عثمان نیز بود.
سعد وقّاص علاوه بر انحراف از علی علیه السلام از قبیله عبدالرّحمن بن عوف و تحت نفوذ رأی او بود.
بالاخره بهگونهای این شش نفر انتخاب شده بودند که بهفرض اگر سه نفر به علی علیه السلام رأی میدادند، چون عبدالرّحمن بن عوف در بین آنها نبود، رأی ایشان بیاعتبار بود.
این شورا با این شکل و ترتیب و با این برنامه عجیب و غریب و مغرضانه شروع بهکار کرد. طلحه، به عثمان رأی داد و زبیر به علی علیه السلام و سعد وقّاص به عبدالرّحمن بن عوف رأی دادند. بنابراین سه نفر کنار رفتند و سه نفر باقی ماندند، علی علیه السلام و عبدالرحمن و عثمان و نقشۀ مرموز عمر کار خود را کرد.
بااینهمه، عبدالرّحمن چون از وجاهت و آبروی خود میترسید و میدانست که اگر بدون عذر و دلیل، شخص نالایق و بیعلم و بیکفایتی را از بنیامیّه - که همواره قبیلهای ضدّاسلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند - بر کسی چون علی علیه السلام که برادر و وصی و پسرعموی پیغمبر صلی الله علیه و آله و یگانه وارث علوم آن حضرت و فاتح غزوات و صاحب آنهمه مناقب و فضایل بود برگزیند، مورد طعن و لعن و تنفّر عمومی واقع میشود و احساسات را علیه خود تحریک میکند و همه میفهمند که
در این انتخاب، غیر از رعایت خویشاوندی، مصلحتی از مصالح اسلام و مسلمین درنظر گرفته نشده و خیانتش آشکار میشود، سرانجام برای جلب نظر قبیله «تَیم» و «عدی» و طرفدارانِ ابوبکر و عمر، دست به نیرنگ عجیبی زد تا بهانهای به دست آورد و علی علیه السلام را کنار بگذارد.
عبدالرّحمن و گروهش که میدانستند علی علیه السلام مرد حق است و غیر از کلمه حق، چیز دیگری بر زبانش جاری نمیشود و روشی را که دین اسلام نیاورده باشد، نمیپذیرد و هیچگونه بدعتی را امضا نمیکند و میخواهد اسلام، بیپیرایه و خالص و پاک باقی بماند. بنابراین طرحی ریختند و شرطی برای بیعت عبدالرّحمن معیّن کردند که برای علی علیه السلام بههیچوجه قابل قبول نبود.
آنها علاوهبر شرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله عمل به سیرۀ ابوبکر و عمر را نیز افزودند و همین شرط بود که برای علی علیه السلام قابل قبول نبود؛ زیرا اوّلاً، عمل به کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله کافیست و در آن نقصی نیست که با سیرۀ این دو نفر تکمیل شود.
ثانیاً، معتبر شمردن سیرۀ این دو در امور اسلام و شرع، بدعت و تصرّف در حریم دین و مآخذ احکام است.
ثالثاً، سیرۀ این دو از کجا معتبر شده است که شخصی مانند امیرالمؤمنین علیه السلام ملزم به تبعیّت از آنها باشد.
رابعاً، در سیرۀ این دو، روشهای ضدّاسلامی صریحی وجود داشت
که نمیتوان روش آنها را برای دیگران حجّت و دلیل قرار داد.
خامساً، با اینکه در سیره خودِ این دو نفر، در مواردی تضاد واقع شده است، چگونه برای آیندگان، هر دو سیره معتبر میشود؟!
سادساً، مگر نه عمر بن خطّاب و گروهش، رسول خدا صلی الله علیه و آله را از نوشتن وصیّتی که امّت پس از آن هرگز گمراه نشوند، مانع شدند (چنانچه در معتبرترین کتب اهلسنّت است) و آن جسارتی را که قلم از تحریرش شرم دارد، به مقام مقدّس رسالت کرده و عذرشان این بود که «حَسبُنا کتاب الله؛ کتاب خدا ما را بس است».(1)
احمد بن حنبل، مسند، ج 1، ص 325-326؛ بخاری ، صحیح، ج 5، ص 138؛ ج 7، ص 9؛ مسلم نیشابوری ، صحیح، ج 5، ص 76.
پس چگونه اینک کتاب و سنّت پیغمبر صلی الله علیه و آله کافی نمیشود و سیرۀ شیخین را هم اضافه میکنند؟!آیا غیر از این است که هر شخص عادلی گواهی میدهد که این افراد، به اسلام و مسلمین خیانت کرده، و اغراض کثیف و ریاستمآبانه خود را بر مصالح عالیه اسلام مقدّم داشتهاند؟
آری، قبول این شرط و صدها شرط ناحق و باطل دیگر، برای افرادی مثل عثمان آسان است؛ زیرا چه مانعی دارد؛ امروز قبول میکنند و فردا که مسلّط بر اوضاع شدند به هیچ کدام عمل نمیکنند!
در نهایت، به این صورت، این بازی سیاسی و نیرنگ آن افراد
1) (1)
اغفالگر و عوامفریب و این داستان خیانت و این صفحه سیاه تاریخ پایان پذیرفت. عبدالرّحمن، خطاب به علی علیه السلام گفت: به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیرۀ شیخین - ابوبکر و عمر - با تو بیعت میکنم.
علی علیه السلام فرمود: «بلکه به کتاب خدا و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجتهاد رأی خودم». عبدالرّحمن روبهسوی عثمان کرد و همان پیشنهاد را به او داد؛ عثمان پذیرفت. عبدالرحمن بار دیگر روبهعلی علیه السلام کرد، پیشنهاد و شرط عمل به سیرۀ شیخین را تکرار کرد. علی علیه السلام آن را ردّ کرد و همان پاسخ اوّل را فرمود. دوباره روبهعثمان کرد و به او پیشنهاد داد و عثمان بدون قیدوشرط پذیرفت. برای سومین بار روبهعلی علیه السلام کرد و شرط بیعت را عرضه داشت. علی علیه السلام بر جواب اول چیزی اضافه نفرمود.
سپس عبدالرّحمن با عثمان بیعت کرد و گفت: السَّلامُ علَیْکَ یا امیرَ الْمُؤْمِنینَ!(1)
عبدالرّحمن، بزرگترین خیانتها را به اسلام و مسلمین مرتکب شد، و خود را مصداق این حدیث که در کتب اهلسنّت روایت شده است، گردانید:
قال رَسُولُ الله |:«مَنِ اسْتَعْمَلَ رَجُلاً عَلی مِن عِصابَةٍ وَفیهِمْ مَنْ هُوَ ارْضی لِلّهِ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالْمُؤمِنینَ».
«هرکس مردی را بر فرماندهی گروهی بهکار گمارد، درحالیکه در میان آن گروه، فردی هست که خداوند به ریاست او خشنودتر باشد، به خدا و پیامبر و مؤمنین خیانت ورزیده است». حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 4، ص 92-93؛ ابنعقیل علوی، النصائحالکافیه، ص 61؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج 6، ص 25؛ غزالی، حقوقالانسان، ص 72.
عبدالرّحمن میدانست که اگر هزارمرتبه آن پیشنهاد تکرار شود، علی
1) (1)
علیه السلام نخواهد پذیرفت و چنین بدعت بزرگی را که تصرّف در اساس و مأخذ و متن رسالت اسلام است، قبول نخواهد کرد؛ ولی برای عثمان قبول این پیشنهاد، اشکالی پیش نمیآورد؛ چون نه مقیّد به حفظ مبانی و اصول و تعالیم اسلام بود و نه به تعهّداتی که میکرد ملزم و پایبند بود؛ بنابراین، بدعت را امضا کرد و نه تنها به کتاب خدا و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل نکرد، بلکه اعتنایی به روش ابوبکر و عمر نیز ننمود. امّا در این میدان و در این جایگاه، بر همگان مسلّم و معلوم شد که علی علیه السلام تا چه حد به حفظ اصول اسلام پایبند است و هرگز پایمال شدن این اصول را وسیلهای برای رسیدن به مقام و زمامداری قرار نخواهد داد.(1)
این است آن موقف بزرگی که نویسنده معروف مصری محمّد غزالی ، در کتاب حقوق الانسان تحتتأثیر آن قرار گرفته و آن را با موقف بسیار عالی و حسّاس دیگر از علی علیه السلام نقل نموده و به هر دو موقف افتخار کرده است. غزالی، حقوقالانسان، ص 89.
در ضمن، علی علیه السلام با این عمل، بهطوررسمی و آشکارا، به قیمت ترک خلافت و امارت، اعتبار سیرۀ ابوبکر و عمر را رد کرد و اسلام را از محدودۀ افکار و اهوای آنها خارج ساخت.
1) (1)
روش حکومت و زمامداری در اسلام و رابطه حکومت و جامعه، براساس مساوات، عدالت، احترام، رعایت حقوق همگان، توجّه به آزادی افراد و همکاریهای صمیمانه و حذف تشریفات بیهوده قرار دارد.
در اسلام فردی حاکم است که مسئولیتش از دیگران بیشتر و خطیرتر باشد. حاکم مانند برادری مهربان و خادمی دلسوز و امین، وظیفه خود را انجام میدهد و حکومت را وسیله اشباع غرایز حیوانی و کبر و نخوت قرار نمیدهد. حاکم نمیتواند خود یا خویشانش را بر دیگران ترجیح دهد یا زندگی پرتجمّلی داشته باشد؛ یا الگوی زندگیاش را کسری و قیصر قرار دهد؛ یا بیش از حقّ خود از بیتالمال بردارد و با این اعمال، از مردم ساده و محروم فاصله بگیرد. حاکم باید به قدری به مردم نزدیک باشد که هرکس در هررتبه و مقامی که باشد، ساده و بیپیرایه در مجلس او بنشیند و از جانب دیگران تحقیر نشود.
حکومت در جامعه اسلامی باید سرچشمه درخشان عدالت اسلام بوده و از هرگونه استبداد و استثمار، پاک و منزّه باشد.
حکومت علی علیه السلام نشاندهنده تمام این اصول و روشنترین تجلّی حکومت به تمام معنا انسانی و معرّف حقیقی روح عدالت و مساوات اسلام بود. علی علیه السلام تنها کسی بود که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله به اهداف و
تعالیم اسلام آگاه بود. او آیینه تمامنمای نظام اسلام، عدالت اسلام و همه برنامههای اسلام بود. ازاینجهت، حکومتش نیز روشنگر مفاهیم اسلامی در حکومت و سیاست و اداره اجتماع و احترام به اصول آزادی و مساوات بود. او زمامداری بود که حوایج خود را شخصاً عهدهدار میشد.
هرگاه امام علیه السلام به بازار میرفت و کالایی میخرید، خودش آن را به منزل حمل میکرد. گاهی اوقات در حالی که بیتالمال مسلمین در اختیارش بود، شمشیر خود را در معرض فروش میگذارد.
ایشان همواره با ضعیفان و بینوایان مصاحبت داشت و از آنها دلجویی میکرد و به کارها و شکایات و مظالم، شخصاً رسیدگی مینمود. نان جو میخورد و از غذاهای لذیذ تناول نمیکرد، و میفرمود:
«عَلِّلِ النَّفْسَ بِالْقُنُوعِ وَإِلّا طَلَبَتْ مِنْکَ فَوْقَ ما یَکْفیها»؛(1)
ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 368؛ بحرانی، حلیةالابرار، ج 2، ص 233؛ محدث نوری، مستدرکالوسائل، ج 7، ص 365؛ ج 15، ص 230؛ ج 16، ص 298.
«نفست را به صفت قناعت مداوا کن، و الاّ بیشتر از آنچه را که بسش باشد از تو درخواست میکند».
امام علیه السلام لباس خود را وصله میزد و جامه وصلهدار میپوشید و میفرمود:
1) (1)
«یَخْشَعُ لَهُ الْقَلْبُ وَتَذِلُّ بِهِ النَّفْسُ وَیَقْتَدی بِهِ الْمُؤْمِنُون»؛(1)
نهجالبلاغه، حکمت 103 (ج 4، ص 23)؛ طبرسی، مکارمالاخلاق، ص 114.
«قلب انسان بهوسیلۀ لباس مندرس، فروتنی مییابد، و نفس انسان رام میشود و دیگر مؤمنین نیز از این روش درس و سرمشق میگیرند».
هنگامی که آن حضرت بهسوی شام میرفت، دهقانانِ انبار ایشان را دیدند، پیاده شدند و مراسمی انجام دادند. حضرت فرمود: این چه کاری است که انجام دادید؟ گفتند: مراسمی است که با آن به امیران (زمامداران) احترام میکنیم. امام علیه السلام فرمود:
«وَاللهِ ما یَنْتَفِعُ بِهذا امَراؤُکُمْ وإِنّکُم لتشقُّونَ عَلی أنفُسِکُمْ فِی دُنیاکُم وتشقَّونَ بِهِ فی آخِرَتِکُم!»؛(2)
«به خدا سوگند امیران شما از این کار (از این تملقات و تشریفات) سودی نمیبرند. شما خود را در دنیا به رنج و زحمت میاندازید و در آخرت به این کار، شقی و بدبخت میشوید».
وقتی یکی از افراد، درحالیکه حضرت، سوار بودند چند قدمی به عنوان احترام، پیاده امیرمؤمنان علیه السلام را مشایعت کرد، این عمل بر خاطر
مَعدلت مآثِرِ آن حضرت گران آمد، فرمود:
«اِرْجِعْ فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلی فِتنَةٌ لِلْوالی وَمَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ»؛(1)
نهجالبلاغه، حکمت 322 (ج 4، ص 76-77)؛ طبری، تاریخ، ج 4، ص 45.
«برگرد که پیاده آمدنِ مثل تو با مثل من، برای والی فتنه و برای مؤمن، خواری و ذلّت است».
یعنی اینگونه رفتار و احترام، باد در بینی حاکمان و زمامداران میاندازد و آنان را به نخوت و تکبّر تشویق میکند و کرامت و شرافت و عزّتنفس مؤمن را تباه میسازد.
یکی از اصحاب، در مدح و ثنای آن حضرت بسیار سخن گفت مولا آن را از او نپذیرفت و به او و دیگران تذکّر داد که برنامه حکومتی او، برنامههایی که اسلام آن را میرانده است، نیست و از این مدحها و سپاسها، ناراحت است و دوست ندارد از کسی این ثناخوانیها را بشنود؛ زیرا خداوند در حمد و سپاس و نیایش و عظمت و کبریا، از هرکس سزاوارتر است.
آری، این ثناخوانیهای رودررو، در حضور زمامداران، ادوار «اَکاسِرِه» و «قیاصِره» را که اسلام پشتسر گذارده، تجدید میکند.
1) (1)
ازجمله، آن حضرت فرمود: با من آنگونه که با ستمکاران وجبّاران سخن گفته میشود، سخن نگویید و از من آنگونه که در حضور پادشاهان تحفّظ کرده میشود، تحفّظ نکنید (آنچه را میخواهید با الفاظ و عبارات عادی بیان دارید) و تملّق و چاپلوسی ننمایید و گمان نکنید که من از شنیدن سخن حق ناراحت میشوم. تا به اینجا که میفرماید:
«فَإِنَّما أَنَا وأَنْتُمْ عَبیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَیْرُهُ»؛(1)
چون این خطبه مشتمل بر مطالب عالیة ارزنده است، شایسته است که مورد کمال توجّه و دقّت اهلمعرفت واقع شود; قسمتهایی از آن در نهجالبلاغه، و متن کامل آن در روضه الکافی روایت شده است. نهجالبلاغه، خطبه 216 (ج 2، ص 201)؛ کلینی، الکافی، ج 8، ص 356.
«جز این نیست که من و شما بندگان مملوکیم از برای پروردگاری که پروردگاری غیر از او نیست».
بهنظر ما تمام حسن روابط حکومت با جامعه در درک همین جمله است که حاکم بهراستی دریابد که در بندگی، هیچ برتری بر رعایایش ندارد و همه بنده و مملوک پروردگار جهان میباشند. اینجاست که همه توقّعات بیجا از بین میرود؛ تمام تکبّرها، خودخواهیها، فرعونیّتها و فخرفروشیها نابود میشود؛ تمام تشریفات حذف میگردد و وجود حاکم، الگوی تواضع و فروتنی و ادب نسبت به
1) (1)
رعایا میشود. و اگر رعیّت هم این معنای عالی را درک کند، وجودش سرشار از عزّتنفس و شرافت میشود و از تملّق و نیایش و نسبت دادن عناوین و القاب و مدایح بیمعنا، ابا میورزد؛ در نتیجه عالیترین روابط بین جامعه و حکومت برقرار میگردد.
یکی از اسناد مهمّ افتخار جامعۀ اسلام مخصوصاً تشیّع، عهدنامۀ امیرمؤمنان علیه السلام به مالک اشتر است(1)
نهجالبلاغه، نامه 53 (ج 3، ص 82-111).
که پس از قریب به هزار و چهارصد سال، همچنان معتبرترین اعلامیّه حقوق بشر است.جملات و عبارات این عهدنامه، در هر یک از قسمتهای مختلف مملکتداری و توجّه به حقوق جامعه و حفظ جنبههای مختلف، ارزنده و جالب و اعجازآمیز است.
این عهدنامه در گذشته و حال، مورد بررسی دانشمندان و حکیمان بزرگ واقع شده و شرحهای بسیاری بر آن نگاشتهاند که ازجمله شرح توفیق الفکیکی به نام الرّاعی والرّعیّه است.
روزی از روزها که طبق معمول به محضر استاد بزرگ آیتالله
1) (1)
العظمی آقای بروجردی قدس سره مشرّف شدم، درحالیکه از آن سرچشمه علم استفاده میکردم، آن استاد بزرگوار نامهای را که همان روز به ایشان رسیده بود، به من مرحمت کردند. نامه را گرفتم و مطالعه نمودم. آنچه از نامه در خاطرم باقی مانده است، بهطورخلاصه به این مضمون بود:(1)
چون فعلاً نامه در اختیار حقیر نیست و اکنون سالها گذشته است، آنچه را مینویسم، تقریباً نقلبهمضمون و خلاصه مطالب نامه است.
شخصی مسیحی، نویسنده و استاد لبنانی، جورج جرداق به محضر آیتالله بروجردی نوشته بود: من درباره تاریخ زندگی امام علی علیه السلام مطالعات بسیار کردهام و این حقیقت را دریافتم که همه اصولی که در دنیای متمدّن معاصر، مورد قبول و اتّفاق ملل و امم واقع شده و اساس ترقّی و زندگی انسانی شناخته میشود، از زندگی امام، دستورات، روش و رفتار آن حضرت استفاده میشود و علمای اسلام، آنچنان که باید (البتّه این نظر اوست) به این اصول برنخورده، و یا آنچنان که باید آن را تشریح نکردهاند.
علمای غرب نیز این مطلب را کتمان کردهاند؛ چون نخواستهاند قبول کنند که شخصیّتی در شرق، مظهر و مبیّن تمام این اصول باشد، و من سزاوار ندیدم که چنین شخصیّتی در شرق باشد، و شأن و منزلت و حقّش مجهول بماند؛ بنابراین، این کتاب را نگاشتم، و چون من
1) (1)
مسیحی هستم، کسی نمیتواند مرا به تعصّب متّهم کند.
نیز نوشته بود که شما را شایستهترین شخصیّتی یافتهام که این کتاب را به او اهدا کنم. بنابراین آن را به شما اهدا میکنم و شما پس از مطالعه، تصدیق میکنید که:
إِنّی أَنْصَفْتُ الْإِمامَ بَعْضَ الإِنْصافِ.(1)
این جمله عین لفظ جورج جرداق است: بهدرستیکه من مرز دادگری را در داوری درباره امام مراعات کردم.
مرحوم استاد، منتظر وصول کتاب بودند که هنوز نرسیده بود. به عرض رساندم که کتاب ان شاء الله تعالی میرسد؛ ولی همین نامه نیز از نظر مطالب و اعترافاتی که در آن است، سند مهمّی میباشد.
پس از مدتی کتاب رسید. نام کتاب الامام علیّ صوت العدالة الانسانیه بود؛ که در یک جلد چاپ شده و اخیراً به وضع فعلی در چند جلد درآمده است. حضرت آیتالله پس از آنکه اندکی فرصت یافتند، کتاب را مطالعه کردند و به من نیز امر فرمودند که از ابتدا تا پایان آن را مطالعه کنم و هرجا که اشتباهی بهنظرم آمد، یادداشت نمایم. من هم به فرمایش استاد آن را مطالعه کرده و آن موارد را یادداشت نمودم و به محضرشان تقدیم کردم.
ازجمله مطالب ارزندهای که در آن کتاب خواندم، بررسی عهدنامه مالک
1) (1)
اشتر و مقایسه آن با اعلامیّه حقوق بشر بود.(1)
از آن زمان تا حال دیگر فرصت مراجعه به این کتاب را نیافتهام و اکنونهم که این قسمت را مینویسم، این کتاب را در اختیار ندارم. بنابراین آنچه را که نوشتهام، به صورت اقتباسی از آن کتاب عرضه میدارم. خوانندگان عزیز میتوانند برای مطالعه بیشتر به اصل یا ترجمه کتاب مراجعه فرمایند.
این دانشمند مسیحی، موادّ اعلامیّه حقوق بشر را نوشته و در مقابل هر مادّهای جملهای از این عهدنامه را قرار داده است و میگوید: این اعلامیّه حقوق بشر است، و اینهم عهدنامه امام به مالک اشتر. هر دو را که ملاحظه میکنیم، میبینیم در تمام مواد، جملات عهدنامه کاملتر و رساتر است؛ با این تفاوت که:اعلامیّه حقوق بشر را در عصری که به اصطلاح، دنیا پیشرفت کرده، نوشتهاند و پس از چند مرتبه تکمیل، به صورت فعلی درآمده است؛ امّا علی علیه السلام عهدنامه را بیش از سیزده قرن قبل در موقعی که این حقوق، مطرح و موردتوجّه نبوده است، مرقوم فرمود.
در اطراف موادّ این عهدنامه و مضمون و الفاظ و متن آن، علمای حقوق و دانشمندان کشورهای مختلف اظهار نظر کرده و بررسیها نموده، و در روزنامهها در معرض افکار عموم گذاردند، و با اشتراک مساعی آن را نوشتند؛ امّا امام علیه السلام شخصاً و بدون اینکه با احدی مشورت کرده باشد، هنگامی که مالک اشتر را به حکومت مصر معیّن فرمود، این عهدنامه را نوشت.
1) (1)
اینان وقتی اعلامیّه حقوق بشر را نوشتند، هرچه توانستند بر سر ملل دنیا، بهخصوص ملل ضعیف و استعمار زده و محروم منّت گذارده و به آن افتخار کردند؛ درحالیکه امام در اعلام این حقوق برای بشر به احدی منّت نمیگذاشت، و آن را انجام وظیفه میدانست.
کسانی که اعلامیّه حقوق بشر را به دنیا عرضه داشتند، و خود را بنیانگذار آن (البتّه به دروغ) معرّفی نمودند، خودشان برای این اعلامیّه احترامی قائل نیستند؛ و در موقعی که پای منافعشان در بین باشد، موادّ آن را زیر پا میگذارند و به آن عمل نمیکنند؛ امّا امام علیه السلام به شهادت تاریخ، خودش در عمل به این عهدنامه پیش قدمتر بود، و از موادّ آن هرگز تخلّف نفرمود.
درباره شخصیّت عظیم علی علیه السلام هرچه کلام تعقیب شود، به نهایت نمیرسد. با اینکه هزاران کتاب در مورد شخصیّت آن حضرت نوشته شده، مرور زمان روزبهروز وسعت و عظمت آن را آشکارتر میسازد؛ و هرکس در مطالعه تاریخ زندگی و فضیلت آن حضرت وارد میشود، خود را در برابر عظمتهایی تازه میبیند که گمان میکند بر دیگران مجهول مانده است.
بنابراین ضمن عرض معذرت از خوانندگان، و اعتراف به قصور خود در اینجا کتاب را پایان میدهم و متذکّر میشوم که حوادث تاریخی ماه رمضان بیشتر از این است که ما درباره اسرار و فلسفه آن بحث کردهایم
و از نظر آنکه حجم کتاب زیاد نشود، به همین مقدار اکتفا شد. امید است در فرصت دیگر دربارۀ بقیّه حوادث، بحث را ادامه دهیم.
وَالْحَمْدُ لِلّهِ اوّلاً وَآخِراً وَصَلَّی اللهُ عَلی رَسُولِهِ ابِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلی آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ
قرآن کریم.
نهجالبلاغه، الامام علی بن ابیطالب علیه السلام، الشریفالرضی، تحقیق و شرح محمد عبده، بیروت، دارالمعرفة، 1412 ق.
الاتحاف بحبالاشراف، شبراوی، عبدالله بن محمد، تحقیق سامی غریری، دارالکتاب اسلامی، 1423 ق.
الاحتجاج، طبرسی، احمد بن علی (م. 560 ق.)، تحقیق سید محمدباقر موسوی خرسان، النجفالاشرف، دارالنعمان، 1386 ق.
الاختصاص، مفید، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1414 ق.
الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد، مفید، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، تحقیق مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لتحقیق التراث، بیروت، دارالمفید، 1414 ق.
الاستیعاب فی معرفةالاصحاب، ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله قرطبی (م. 463 ق.)، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دارالجیل، 1412 ق.
اسدالغابة فی معرفةالصحابه، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630 ق.)، بیروت، دارالفکر، 1409 ق.
انسابالاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی (م. 279 ق.)، تحقیق سهیل زکار، ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، 1417 ق.
الاصابة فی تمییزالصحابه، ابنحجر عسقلانی، احمد بن علی (م. 852 ق.)، تحقیق عادل احمد، علی محمد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415 ق.
اعلامالنبوه، ماوردی، علی بن محمد (م. 450 ق.)، بیروت، دار و مکتبة الهلال، 1409 ق.
اعلامالنبوة، ابن ابیحاتم رازی، عبدالرحمن بن محمد (م. 327 ق.)، تهران، مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، 1381 ش..
إعلامالوری بأعلامالهدی، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548 ق.)، قم، مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1417 ق.
اقبالالاعمال، ابنطاووس، سید علی بن موسی (م. 664 ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1410 ق.
الامالی، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، قم، مؤسسة البعثة، 1417 ق.
الامالی، طوسی، محمد بن حسن (م. 460 ق.)، تحقیق مؤسسة البعثة، قم، دارالثقافة، 1414 ق.
امانالامة من الضلال و الاختلاف، صافی گلپایگانی، لطفالله، قم، المطبعة العلمیة، 1397 ق.
امتاعالاسماع بما للنبی من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، مقریزی، احمد بن علی (م. 845 ق.)، تحقیق محمد نمیسی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1420 ق.
الانوارالبهیة فی تواریخ الحجج الالهیه، محدث قمی، عباس (م. 1359 ق.)، قم، نشر اسلامی، 1407 ق.
اهلالبیتعلیهم السلام، ابوعلم، توفیق، القاهرة، دارلکتاب الجامعی، 1413 ق.
بحارالانوار الجامعة لدرراخبار الائمةالاطهار علیهم السلام، مجلسی، محمدباقر (م. 1111 ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء الترات العربی، 1403 ق.
البدایة و النهایه، ابنکثیر، اسماعیل بن عمر (م. 774 ق.)، بیروت، دارالفکر، 1407 ق.
بشارةالمصطفی صلی الله علیه و آله لشیعةالمرتضی علیه السلام، طبری، محمد بن ابیالقاسم (م. 525 ق.)، تحقیق جواد قیومی، قم، نشر اسلامی، 1420 ق.
تاجالموالید فی موالید الائمة علیهم السلام ووفیاتهم، طبرسی، فضل بن حسن (م. 584 ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1406 ق..
تاریخالاسلام و وفیاتالمشاهیر و الاعلام، ذهبی، محمد بن احمد (م. 748 ق.)، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407 ق.
تاریخالأمم والملوک، طبری، محمد بن جریر (م. 310 ق.)، تحقیق گروهی از دانشمندان، بیروت، مؤسسةالرسالة، 1403 ق.
تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، علی بن حسن (م. 571 ق.)، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالفکر، 1415 ق.
تاریخ موالید الائمة علیهم السلام و وفیاتهم، ابنخشاب بغدادی، عبدالله بن نصر (م. 567 ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1406 ق.
تاریخالیعقوبی، یعقوبی، احمد بن ابییعقوب (م. 292 ق.)، بیروت، دار صادر.
التبیان فی تفسیرالقرآن، طوسی، محمد بن حسن (م. 460 ق.)، تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
تفسیر فراتالکوفی، فرات کوفی، فرات بن ابراهیم (م. 307 ق.)، تحقیق محمدکاظم محمودی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1410 ق.
تفصیل وسائلالشیعة الی تحصیل مسائلالشریعه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. 1104 ق.)، قم، مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لاحیاء الترات، 1414 ق.
تمدن اسلام و عرب، لوبون، گوستاو (م. 1931 م.)، ترجمه سید محمدتقی فخر داعی گیلانی، تهران، بنگاه مطبوعاتی علیاکبر علمی، 1334 ش.
تنقیحالمقال فی علمالرجال، مامقانی، عبدالله (م. 1351 ق.)، النجفالاشرف، مطبعة المرتضویة، 1352 ق.
التوحید، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، تحقیق سید هاشم حسینی تهرانی، قم، نشر اسلامی، 1398 ق.
ثوابالاعمال و عقابالاعمال، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، تحقیق سید محمدمهدی موسوی خرسان، قم، الشریفالرضی، 1368 ش.
جامعالبیان فی تفسیرالقرآن، طبری، محمد بن جریر (م. 310 ق.)، بیروت، دارالمعرفة، 1412 ق.
جامعالسعادات، نراقی، محمدمهدی (م. 1209 ق.)، تحقیق سیدمحمد کلانتر، النجفالاشرف، دارالنعمان.
جواهرالمطالب فی مناقب الامام علی بن ابیطالب علیه السلام، ابندمشقی، محمد بن احمد دمشقی (م. 871 ق.)، تحقیق محمدباقر محمودی، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، 1415 ق.
حقوقالانسان بین التعالیم الاسلام و اعلان الاممالمتحده، غزالی، محمد، القاهرة، المکتبة التجاریة، 1383 ق.
حلیةالابرار، بحرانی، سید هاشم حسینی (م. 1107 ق.)، تحقیق غلامرضا مولانا، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1414 ق.
حلیةالاولیاء و طبقاتالاصفیاء، ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله (م. 430 ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، 1405 ق.
حیوةالحیوان، دمیری، محمد بن موسی (م. 860 ق.)، تهران، چاپ سنگی.
الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، سعید بن هبةالله (م. 573 ق.)، قم، مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، 1409 ق.
خصائص الوحیالمبین، ابنبطریق، یحیی بن حسن (م. 600 ق.)، تحقیق مالک محمودی، قم، دارالقرآن الکریم، 1417 ق.
دارالسلام فیما یتعلق بالرؤیا والمنام، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320 ق.)، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، قم، شرکة المعارف الاسلامیه.
دعائمالاسلام، مغربی، قاضی نعمان بن محمد تمیمی (م. 363 ق.)، تحقیق آصف فیضی، القاهرة، دارالمعارف، 1383 ق.
دلائلالامامه، طبری امامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، قم، مؤسسة البعثة، 1413 ق.
دلائلالنبوة و معرفة احوال صاحبالشریعه، بیهقی، احمد بن حسین (م. 458 ق.)، تحقیق عبدالمعطی قلعجی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1405 ق.
ذخائرالعقبی فی مناقب ذویالقربی، طبری، احمد بن عبدالله (م. 694 ق.)، القاهرة، مکتبة القدسی، 1356 ق.
روح الدین الاسلامی، طباره، عفیف عبدالفتاح، بیروت، 1996 م.
روضةالواعظین و بصیرةالمتعظین، فتال نیشابوری، محمد بن حسن (م. 508 ق.)، قم، الشریفالرضی، 1375 ش.
الریاض النضرة فی مناقبالعشرة (مناقب الامام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، طبری، احمد بن محمد (م. 694 ق.)، تحقیق محمدباقر محمودی، قم، بوستان کتاب، 1425 ق.
الزهد، کوفی اهوازی، حسین بن سعید (م. قرن 3)، تحقیق میرزا غلامرضا عرفانیان، قم، المطبعة العلمیة، 1399 ق.
سبلالهدی و الرشاد فی سیرة خیرالعباد، صالحی شامی، محمد بن یوسف (م. 942 ق.)، تحقیق عادل احمد، علی محمد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414 ق.
سفینةالبحار و مدینةالحکم و الآثار، محدث قمی، عباس (م. 1359 ق.)، تهران، دارالاسوة، 1416 ق.
سنن ابنماجه، ابنماجه قزوینی، محمد بن یزید (م. 275 ق.)، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، دارالفکر.
سنن ابیداوود، ابوداوود سجستانی، سلیمان بن اشعث (م. 275 ق.)، تحقیق سعید محمد لحام، بیروت، دارالفکر، 1410 ق.
سننالترمذی، ترمذی، محمد بن عیسی (م. 279 ق.)، تحقیق عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، 1403 ق.
السننالکبری، بیهقی، احمد بن حسین (م. 458 ق.)، بیروت، دارالفکر، 1416 ق.
السننالکبری، نسائی، احمد بن شعیب (م. 303 ق.)، تحقیق سلیمان بنداری، سید کسروی حسن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411 ق.
سننالنسائی، نسائی، احمد بن شعیب (م. 303 ق.)، بیروت، دارالفکر، 1348 ق.
سیر اعلامالنبلاء، ذهبی، محمد بن احمد (م. 748 ق.)، تحقیق شعیب الارنؤوط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1413 ق.
السیرةالنبویه، ابنهشام، عبدالملک حمیری (م. 8-213 ق.)، بیروت، دارالمعرفه.
السیرةالنبویه، ابنکثیر، اسماعیل بن عمر (م. 774 ق.)، تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دارالمعرفة، 1396 ق.
شرح احقاقالحق، مرعشی نجفی، سید شهابالدین (م. 1411 ق.)، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1409 ق.
شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار علیهم السلام، مغربی، قاضی نعمان بن محمد تمیمی (م. 363 ق.)، تحقیق سید محمد حسینی جلالی، قم، نشر اسلامی، 1414 ق.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، عزالدین (م. 656 ق.)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة، 1378 ق.
الشیعة والحاکمون، مغنیه، محمدجواد (م. 1400 ق.)، بیروت، دارالتعارف.
صحیحالبخاری، بخاری، محمد بن اسماعیل (م. 256 ق.)، بیروت، دارالفکر، 1401 ق.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، مسلم بن حجاج (م. 261 ق.)، بیروت، دارالفکر.
الصراطالمستقیم الی مستحقیالتقدیم، عاملی نباطی، علی بن یونس (م. 877 ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، المکتبة المرتضویة، 1384 ق.
صلح الحسن علیه السلام، شرفالدین موسوی، سید عبدالحسین (م. 1377 ق.).
الصواعقالمحرقه، هیتمی، احمد بن حجر (م. 974 ق.)، تحقیق عبدالرحمن ترکی، کامل محمد خراط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1417 ق.
الطبقاتالکبری، ابنسعد، محمد بن سعد (م. 230 ق.)، بیروت، دارصادر.
عبقاتالانوار فی امامة الائمة الاطهار علیهم السلام، لکنهوی، میرحامد حسین (م. 1306 ق.)، اصفهان، کتابخانه عمومی امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام، 1366 ش.
العددالقویة لدفع المخاوفالیومیة، حلی، علی بن یوسف (م. 705 ق.)، تحقیق سید مهدی رجائی، قم، کتابخانه مرعشی نجفی، 1408 ق.
عللالشرایع، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، تحقیق محمدصادق بحرالعلوم، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1385 ق.
عمدة عیون صحاحالاخبار فی مناقب امامالابرار، ابنبطریق، یحیی بن حسن (م. 600 ق.)، قم، نشر اسلامی، 1407 ق.
عوالمالعلوم و المعارف و الاحوال من الآیات والاخبار والاقول (الامام الحسن علیه السلام)، بحرانی اصفهانی، عبدالله بن نورالله (م. قرن 12)، قم، مدرسة الامام المهدی علیه السلام، 1405 ق.
عوالیاللئالی العزیزیة فی الاحادیثالدینیه، ابن ابیجمهور احسائی، محمد بن علی (م. 880 ق.)، تحقیق مجتبی عراقی، قم، مطبعة سیدالشهداء، 1403 ق
عیون اخبارالرضا علیه السلام، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، تحقیق حسین اعلمی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1404 ق.
عیونالحکم والمواعظ، لیثی واسطی، علی بن محمد (م. قرن 6)، تحقیق حسین حسنی، قم، انتشارات دارالحدیث، 1376 ش.
الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، امینی، عبدالحسین (م. 1392 ق.)، بیروت، دارالکتاب العربی، 1397 ق.
الفصولالمهمة فی اصولالائمه، حر عاملی، محمد بن حسن (م. 1104 ق.)، تحقیق محمد بن محمدحسن قائینی، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا علیه السلام، 1418 ق.
الفصول المهمة فی معرفة الائمه علیهم السلام، ابنصباغ مالکی، علی بن محمد (م. 855 ق.)، تحقیق سامی غریری، قم، دارالحدیث، 1422 ق.
فضائلالخمسة من الصحاحالسته، فیروزآبادی، سید مرتضی حسینی (م. 871 ق.)، تهران، انتشارات اسلامیه، 1392 ق.
فضائلالصحابه، نسائی، احمد بن شعیب (م. 303 ق.)، بیروت، دار الکتب العلمیة 1405 ق.
قربالاسناد، حمیری قمی، عبدالله بن جعفر (م. 300 ق.)، قم، مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1413 ق.
الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب (م. 329 ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1363 ش.
الکامل فی التاریخ، ابناثیر جزری، علی بن محمد (م. 630 ق.)، بیروت، دارصادر، 1385 ق.
کشفالغمة فی معرفةالائمه علیهم السلام، اربلی، علی بن عیسی (م. 693 ق.)، بیروت، دارالاضواء، 1405 ق.
کشفالیقین فی فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، علامه حلی، حسن بن یوسف (م. 726 ق.)، تحقیق حسین درگاهی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411 ق.
کمالالدین و تمامالنعمه، صدوق، محمد بن علی (م. 381 ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1405 ق.
کنزالفوائد، کراجکی، محمد بن علی (م. 449 ق.)، قم، مکتبة المصطفوی، 1369 ش.
الکنی و الالقاب، محدث قمی، عباس (م. 1359 ق.)، تهران، مکتبة الصدر.
مجمعالبیان فی تفسیرالقرآن، طبرسی، فضل بن حسن (م. 548 ق.)، تحقیق عدهای از محققین، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1415 ق.
مجمعالزوائد و منبعالفوائد، هیثمی، علی بن ابیبکر (م. 807 ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408 ق.
المحاسن والمساوی، بیهقی، ابراهیم بن محمد (م. قرن 4)، مصر.
المحبر، ابنحبیب بغدادی، محمد بن حبیب (م. 245 ق.)، مطبعة الدائرة، 1361 ق.
مسارالشیعه فی مختصر تواریخ الشریعه، مفید، محمد بن محمد (م. 413 ق.)، تحقیق مهدی نجف، بیروت، دارالمفید، 1414 ق.
مستدرکالوسائل و مستنبطالمسائل، محدث نوری، میرزا حسین (م. 1320 ق.)، بیروت، مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لاحیاء التراث، 1408 ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (م. 405 ق.)، تحقیق یوسف مرعشلی، بیروت، دارالمعرفه.
مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی، علی (م. 1405 ق.)، تهران، چاپخانه شفق، 1412 ق.
المسترشد فی امامة امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، طبری امامی، محمد بن جریر (م. قرن 5)، تحقیق احمد محمودی، مؤسسه فرهنگ اسلامی کوشانپور، 1415 ق.
مسند ابویعلی الموصلی، ابویعلی موصلی، اسماعیل بن محمد (م. 307 ق.)، تحقیق حسین سلیم اسد، دمشق، دارالمامون للتراث.
مسند ابیداوود الطیالسی، طیالسی، سلیمان بن داوود (م. 204 ق.)، بیروت، دار المعرفه.
مسند احمد بن حنبل، احمد بن حنبل، شیبانی (م. 241 ق.)، بیروت، دار صادر.
مشکاةالانوار فی غررالاخبار، طبرسی، علی بن حسن (م. قرن 7)، تحقیق مهدی هوشمند، انتشارات دارالحدیث، 1418 ق.
المصباح، کفعمی، ابراهیم بن علی (م. 905 ق.)، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1403 ق.
مصباحالمتهجد، طوسی، محمد بن حسن (م. 460 ق.)، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة، 1411 ق.
المصنف فی الاحادیث و الآثار، ابن ابیشیبه کوفی، عبدالله بن محمد (م. 235 ق.)، تحقیق سعید لحام، بیروت، دارالفکر، 1409 ق.
المصنف، صنعانی، عبدالرزاق بن همام (م. 211 ق.)، تحقیق حبیبالرحمن اعظمی، منشورات المجلس العلمی.
معارج الوصول الی معرفة فضل آل الرسول صلی الله علیه و آله، زرندی، محمد بن یوسف (م. 750 ق.)، تحقیق ماجد بن احمد العطیه.
المعارف، ابنقتیبه دینوری، محمد بن مسلم (م. 276.)، تحقیق ثروت عکاشة، القاهرة، دارالمعارف.
معانیالاخبار، صدوق، محمد بن محمد (م. 381 ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404 ق.
معاویة بن ابیسفیان فی المیزان، عقاد، محمود عباس، بیروت، دارالکتاب العربی، 1386 ق.
معجم رجالالحدیث و تفصیل طبقاتالرواة، خوئی، سید ابوالقاسم موسوی (م. 1413 ق.)، 1413 ق.
المعجمالکبیر، طبرانی، سلیمان بن احمد (م. 360 ق.)، تحقیق حمدی سلفی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1404 ق.
المغازی، واقدی، محمد بن عمر (م. 207 ق.)، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1409 ق.
مفاتیحالجنان، محدث قمی (م. 1359 ق.)، ترجمه مهدی الهی قمشهای، قم، انتشارات آیین دانش، 1386 ش.
مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین (م. 356 ق.)، تحقیق کاظم مظفر، قم، دارالکتاب، 1385 ق.
مکارمالاخلاق، طبرسی، حسن بن فضل (م. 554 ق.)، الشریفالرضی، 1392 ق.
مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، محمد بن علی (م. 588 ق.)، تحقیق گروهی از اساتید نجف اشرف، النجفالاشرف، المکتبة الحیدریة، 1376 ق.
المناقب، خوارزمی، موفق بن احمد (م. 568 ق.)، تحقیق مالک محمودی، قم، نشر اسلامی، 1411 ق.
المنتظم فی تاریخالامم و الملوک، ابنجوزی، عبدالرحمن بن علی (م. 597 ق.)، تحقیق محمد و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العملیة، 1412 ق.
النصائح الکافیة لمن یتولی معاویه، ابنعقیل علوی، محمد بن عقیل (م. 1350 ق.)، قم، دارالثقافة، 1412 ق.
نفحاتالازهار فی خلاصة عبقاتالانوار، حسینی میلانی، سید علی، چاپخانه مهر، 1414 ق.
نورالابصار فی مناقب آل بیت النبیالمختار، شبلنجی، مؤمن بن حسن (م. 1298 ق.)، بیروت، دارالکتب العلمیه.
الهم و الحزن، ابن ابیالدنیا، عبدالله بن محمد (م. 281 ق.)، تحقیق مجدی فتحی السید، دارالاسلام، 1412 ق.
ینابیعالمودة لذویالقربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (م. 1294 ق.)، تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی، دارالاسوة، 1416 ق.