ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : وهابيت و غلو/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۱۹ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-333-9
يادداشت : كتابنامه: ص.۱۱۷.
موضوع : وهابيه
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : غلو
رده بندي كنگره : BP۲۳۸/۶/ر۶و۹ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۲۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۴۸۷۲۱۸
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولي التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
در طول تاريخ، افراد يا گروههايى بودهاند كه در حقّ پيامبران واولياى الهى غلو كردهاند واين انكارناپذير است، ولى معالأسف مغرضان ومعاندان يا جاهلان اين تفكر
غلو در لغت به معناى تجاوز از حد و تعدى از آن است.
ابن فارس مىگويد:
الغين و اللام و الحرف المعتّل اصل صحيح يدلّ على ارتفاع و مجاوزة قدر.(1)
غين و لام و حرف عله اصل صحيحى است كه دلالت بر بلندى و تجاوز از اندازه دارد.
جوهرى مىگويد: «غلا في الامر يغلو غلواً اي جاوز فيه الحدّ»(2)«غلو كرد در امرى، غلو مىكند، يعنى در آن امر از حد تجاوز نمود» .
ابن منظور مىگويد: «. . . اصل الغلاء: الارتفاع و مجاوزة القدر في كل شيء. . .»(3)«. . . اصل غلاء به معناى بلندى و تجاوز از اندازه در چيزى است. . .» .
فيومى مىگويد:
. . . غلا في الدين غلواً من باب قعد تصلب و تشدد حتّى جاوز الحدّ. و في التنزيل (لاَتَغْلُوا فِي دِينِكُمْ) وغالى في امره مغالاة بالغ.(1)
. . . در دين غلو كرد غلو كردنى، از باب قعد، به معناى تصلّب و تشدد است به نحوى كه از حد تجاوز نموده است. و در قرآن آمده است (در دينتان زياده روى نكنيد) و غالى فى امره يعنى در آن مبالغه نمود.
ابن تيميه مىگويد:
الغلو مجاوزة الحدّ بان يزاد في الشيء في حمده او ذمّه على ما يستحق و نحو ذلك.(2)
غلو به معناى گذر از حد است به اينكه در چيزى زائد از حدش كه مستحق است مدح يا مذمت نمايد.
ابن حجر در تعريف غلو مىنويسد:
المبالغة في الشيء و التشديد فيه بتجاوز الحدّ.(3)
غلو به معناى مبالغه و شدت به خرج دادن در چيزى است به اينكه از حد تجاوز كند.
سليمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
وضابطه تعدي ما امر الله به و هو الطغيان الذي نهى الله عنه في قوله: (وَ لا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي) . (1)
شاخص و ملاك غلو، تجاوز از آن چيزى است كه خداوند دستور داده است، و اين همان طغيانى است كه خداوند از آن نهى نموده آنجا كه مىگويد: (در دين طغيان نكنيد كه غضب من بر شما وارد مىشود) .
از اين تعريفات بهدست مىآيد كه در مفهوم «غلو» چندان اختلافى نيست و تنها اختلاف در مصاديق است مثل آنكه آيا اعتقاد به نظام واسطه بين خلق و خالق و علم غيب برزخى اوليا و سلطۀ غيبى اوليا در برزخ و توان كمككردن به زندهها و. . . غلو و تجاوز از حدّى است كه قرآن و سنت بيان كرده است يا نه؟
همانگونه كه از تعريف لغوى استفاده شد، غلوّ به معناى تجاوز از حدّ به كار رفته است؛ حال ببينيم حدّ وميزان چيست كه تجاوز از آن غلوّ است ونرسيدن به آن تقصير. در اينجا چهار احتمال وجود دارد:
١. مراد از حد وميزان، عرف باشد؛ يعنى هر چه زائد بر فهم عرف باشد غلوّ است. لكن اين احتمال باطل بوده وانسان ديندار هرگز آن را قبول نمىكند، بلكه اين ميزان براى كسانى است كه «لائيك» بوده وبراى دين ارزشى قائل نيستند.
٢. مراد از آن، منزلت صحابه باشد؛ به اين معنا كه براى صحابه
1) تيسير العزيز الحميد، ص ٢۵۶.
منزلتى قائل شويم كه براى غير آنها نيستيم وغلوّ را به ميزان آن منزلت يا بالاتر از آن حد براى غير صحابه بدانيم. براى اين ميزان وحدّ نيز دليلى نداريم، بلكه اين ميزان از بارزترين مصاديق مصادره به مطلوب است؛ يعنى دليل، عين مدعا است.
٣. مراد از حدّ وميزان، مطالبى باشد كه علماى اهل سنّت از كتاب وسنّت مىفهمند. كه اين احتمال هم بدون دليل است؛ زيرا چه مستندى در دست است كه ميزان وحد، فهم طايفهاى از امت باشد.
۴. مراد از حدّ وميزان، خود كتاب وسنّت باشد كه همين احتمال صحيح است وعقل وقرآن وسنّت نيز آن را تأييد مىكند، و دليلى بر حجيت فعل و ترك صحابه وجود ندارد، زيرا قرآن كريم مىفرمايد: (. . . فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ) ؛ «و اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول بازگردانيد» . (نساء: ۵٩)
در اين آيه خداوند ميزان را كتاب خود و سنت رسولش قرار داده و در هيچ آيهاى بر حجيت فعل و ترك صحابه اشاره ننموده است.
بىشك يكى از پديدههاى انحرافى كه در حوزه اعتقادهاى دينى در جهان اسلام رخ داده است، پديده غلوّ وظهور غاليان است. آنان كسانى بودهاند كه در حقّ پيامبر اسلام (ص) يا ديگر پيامبران يا امام على بن ابىطالب (ع) ويا ساير ائمه اهل بيت (ع) يا افراد ديگر به الوهيت، حلول خداوند در آنها، يا اتحاد خداوند با آنان قائل شدهاند. ولى اين بدان معنا
نيست كه شيعه اماميه هر عقيدهاى كه به امامان خود دارد؛ از قبيل: عصمت، رجعت، علم لدنّى و. . . همه غلوّ باشد؛ زيرا شيعه در اعتقاد به اين امور ادلهاى متقن دارد.
برخى از عقايد غلو آميز كه در آيات و روايات دليلى براى آن نيست عبارتند از:
١. اعتقاد به الوهيت پيامبر (ص) يا اميرالمؤمنين (ع) يا يكى از اولياى الهى؛
٢. اعتقاد به حلول خدا در برخى اوليا.
٣. اعتقاد به اتحاد خدا با برخى اوليا همچون حضرت عيسى (ع) كه مسيحيان به آن عقيده دارند.
۴. اعتقاد به اينكه تدبير جهان به پيامبر (ص) يا اميرالمؤمنين (ع) يا ائمه اهلبيت (ع) يا افرادى ديگر واگذار شده است؛
۵. اعتقاد به نبوت اميرالمؤمنين (ع) يا ائمه ديگر يا فردى از مردم؛
۶. اعتقاد به آگاهى فردى از عالم غيب، بدون آنكه به او وحى يا الهام شود؛
٧. اعتقاد به اينكه معرفت ومحبّت ائمه اهل بيت (ع) انسان را از عبادت خداوند وانجام فرايض الهى بىنياز مىسازد و ديگر انجام اعمال عبادى لازم نيست(1)
1) بحارالانوار، ج ٢۵، ص ٣۴۶.
٨. اعتقاد به اين كه اگر پيامبر (ص) مبعوث به رسالت نشده بود، عمر بن خطاب مبعوث مىشد كه در روايات اهل سنّت آمده است.
در برابر اين گونه باورها اعتقادهايى وجود دارد كه دليل قطعى عقلى يا نقلى بر آنها اقامه شده است. از قبيل: اعتقاد به عصمت اهل بيت (ع) ، وصايت وخلافت بلافصل اميرالمؤمنين (ع) وبعد از او ائمه اهلبيت (ع) ، اعتقاد به رجعت، علم لدنّى امام وديگر اعتقادهاى شيعه كه براى هر يك دلايل محكم ومتقنى اقامه شده است، بنابراين آنها را نمىتوان غلوّ وتجاوز از حدّ ناميد، بلكه عين حقّ وحقيقت است.
همواره اهل بيت (ع) با پديده غلوّ وغاليان به شدّت مخالفت نمودهاند كه به چند نمونه اشاره مىشود:
امام صادق (ع) فرمود:
بر جوانان خود از خطر غاليان بيمناك باشيد، مبادا عقايد آنان را تباه سازند؛ زيرا غلات بدترين خلقِ خدايند. عظمتِ خدا را كوچك دانسته وبراى بندگان خدا قائل به ربوبيتند.(1)
امام على (ع) از غلات به درگاه خدا تبرّى جسته وعرض مىكند:
بار خدايا! من از غلوّ كنندگان تبرّى مىجويم، همانگونه كه عيسى بن مريم از نصارا تبرّى جست. بار خدايا! آنان را تا ابد خوار وذليل گردان وهيچ يك از آنان را يارى مكن.(2)
امام صادق (ع) فرمود:
لعنت خدا بر عبدالله بن سبأ باد كه در مورد اميرالمؤمنين (ع) قائل به ربوبيت شد. سوگند به خدا كه اميرالمؤمنين (ع) بنده مطيع خدا بود. واى بر كسى كه به ما نسبت دروغ دهد. گروهى در مورد ما مطالبى مىگويند كه ما قائل به آن نيستيم.(1)
امامصادق (ع) درجاى ديگرمىفرمايد: «لعنتخدا بر كسى باد كه ما را پيامبر بداند»(2)
دانشمندان ومتكلّمان اماميه نيز به مقابله با غاليان پرداخته وآنان را كافر ومشرك دانسته واز آنان تبرّى جستهاند.
شيخ صدوق مىفرمايد: «اعتقاد ما در مورد غلات ومفوّضه آن است كه آنان كافران به خدا مىباشند»(3)
شيخ مفيد مىفرمايد:
غلوّكنندگان گروهى از متظاهران به دين اسلامند كه اميرالمؤمنين (ع) وائمه از نسل او را به الوهيت وپيامبرى نسبت دادهاند. آنان گمراه وكافرند واميرالمؤمنين (ع) به قتل آنان دستور داد. ائمه ديگر نيز آنان را كافر وخارج از اسلام دانستهاند.(4)
علامه حلّى مىفرمايد:
برخى از غلات به الوهيت اميرالمؤمنين (ع) ودستهاى ديگر به نبوت او معتقدند. واين باورها باطل است؛ زيرا ما اثبات نموديم كه خدا جسم نيست وحلول در مورد خدا محال واتحاد نيز باطل است. همچنين ثابت كرديم كه محمّد (ص) خاتم پيامبران است.(1)
حال جاى بسى تعجب وتأسّف است كه گاهى از طرف افرادى مغرض يا ناآگاه، شيعه اماميه، به جهت عقيده به عصمت و علم غيب اهل بيت و امكان صدور كرامات از آنان متهم به غلوّ در مورد ائمه طاهرين مىگردد؛ و حال آنكه حقيقت غلوّ -چنانكه قبلاً توضيح داده شد- تجاوز از حدّ است، همانند اعتقاد به مقام الوهيت وربوبيت، يا نبوت وپيامبرى براى اهل بيت (ع) ، ولى آنچه از شئون الوهيت واز مختصات نبوت نيست هيچ ربطى به غلوّ در دين ندارد، و شيعه در آن مواردى كه به آنها معتقدند دليل قانعكننده داشته و گزافه نمىگويند.
اصولاً برخوردارى از مقام عصمت وموهبت اعجاز وكرامت و آگاهى بر غيب، از مقامات اولياى بزرگ الهى است واختصاص به پيامبران وامامان نيز ندارد. قرآن كريم از عصمت حضرت مريم خبر داده، مىفرمايد:
1) أنوار الملكوت، ص ٢٠٢.
( إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ) (آلعمران: ۴٢)
خداوند تو را برگزيد وپاكيزه گردانيد وبر زنان جهان برترى بخشيد.
همچنين از كرامت يكى از ياران حضرت سليمان (ع) خبر داده، مىفرمايد:
(قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ) (نمل: ۴٠)
(امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از آنكه چشم برهم زنى، آن (تخت پادشاهى بلقيس) را نزد تو خواهم آورد!
در احاديث اسلامى در بابى با عنوان «محدّث» از كسانى كه داراى اين مقام بودهاند ياد شده است. محدّث كسى را گويند كه بدون اينكه داراى مقام نبوت بوده وملك وفرشته را در خواب يا بيدارى مشاهده كند، چيزى از عالم غيب به او الهام شود.
محمّد بن اسماعيل بخارى از ابوهريره روايت كرده كه رسولخدا (ص) فرمود: «در ميان بنىاسرائيل افرادى بودند كه بدون اينكه داراى مقام نبوت باشند از غيب با آنان گفتوگو مىشد»(1)
در احاديث شيعه نيز از ائمه طاهرين (ع) به عنوان (محدّث) واز فاطمه زهرا (ع) به عنوان «محدّثه» ياد شده است؛ چنانكه كلينى روايات آن را در «كافى» وعلامه مجلسى در «بحارالانوار» آورده است.
1) صحيح بخارى، ج ٢، ص ٢٩۵.
وهابيان، داراى خصوصيات مخصوص به خود هستند كه در فرقهها و مذاهب ديگر اسلامى يافت نمىشود:
وهابيان، تمام مذاهب اسلامى كه هم عقيده با آنان نيستند را تكفير كرده و از دين اسلام خارج مىدانند و حق را به تمامه نزد خود مىپندارند. آنان به اين حد اكتفا نكرده بلكه در صورت امكان، متعرض مخالفان خود شده و آنها را به قتل مىرسانند.
از جمله عباراتى كه بر زبان وهابيان و تكفيرىها جارى شده و به جهت آن افراد هر مذهبى غير از مذهب خود را تكفير مىكنند اين جمله است كه: «من لم يكفر الكافر فهو كافر»(1)«هر كس كه شخص كافر را تكفير نكند خودش كافر است» .
اولاً: حقيقت مطلب اين است كه وهابيان پى به واقعيت اين قاعده نبردهاند و لذا بر هر فرد مخالف از مذاهب ديگر كه مسلمان است و شهادتين مىگويد، ولى برخى از عقايد آنها را قبول ندارد، عنوان كفر را اطلاق مىكنند و از اين طريق در جامعه اسلامى تفرقه و نزاع و مشاجره
1) ظاهرة الغلو فى الدين، ص ٢٨٨.
ايجاد مىنمايند.
حقيقت اين قاعده اين است: كسى كه به طور قطع كافر است و هيچ شبهه و احتمال در او وجود ندارد و تمام شرايط در او موجود بوده و موانع درباره او مفقود است اينگونه شخصى را بايد تكفير نمود؛ همچون ابوجهل، ابولهب، ماركس و. . .
ولى افرادى كه اظهار شهادتين مىكنند و مؤمن مىباشند و اهل عمل و عبادت و انجام واجبات بوده و از محرمات اجتناب مىنمايند ولى در برخى عقايد و اعمال با وهابيان موافق نيستند، درحالىكه در عقيده خود به كتاب و سنت تمسك مىكنند ولى وهابيان معناى ديگرى مىفهمند، نمىتوان اين دسته از مسلمانان را به مجرد اينكه در برخى عقايد با آنان مخالفند متهم به كفر و شرك و خروج از اسلام نمود، وگرنه همين اتهام را ممكن است ديگر مذاهب به آنان بزنند و وهابيان را از دين خارج كنند و هر مذهبى به جهت اختلاف با مذهب ديگر در برخى از مسائل عقيدتى، آنان را متهم به كفر نمايند، اين اتهامات منشأ نزاع و مشاجره بين امت اسلامى شده و همه را به جان يكديگر مىاندازد به حيثى كه عين و اثرى از مسلمانان باقى نمىماند؛ درحالىكه در جاى خود اشاره كردهايم كه ما وظيفه نداريم كه به لوازم اعتقادات افراد حكم كنيم مگر آنكه او به آن لوازم ملتزم بوده و معتقد باشد.
ثانياً: آنچه از مجموعه آيات و روايات استفاده مىشود نپذيرفتن سلطه كفار است نه تكفير كردن كفار؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي
الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (مائده: ۵١)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود ونصارى را ولّى [و دوست وتكيهگاه خود،] انتخاب نكنيد! آنها اولياى يكديگرند؛ وكسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنها هستند؛ خداوند، جمعيت ستمكار را هدايت نمىكند.
از كلمات و فتاواى ابنتيميه نيز استفاده مىشود كه اين قاعده را نمىتوان بر مسلمانان و مؤمنانى اطلاق كرد كه در برخى عقايد با ما مخالفند. او در اين باره مىگويد:
انّ كل من اقرّ بالله فعنده من الايمان بحسب ذلك، ثم من لم تقم عليه الحجة بما جاءت به الأخبار لم يكفر بجحده، و هذا يبيّن انّ عامة اهل الصلاة مؤمنون بالله و رسوله - و ان اختلفت اعتقادتهم في معبودهم و صفاته - الا من كان منافقاً يظهر الاسلام بلسانه و يبطن الكفر بالرسول؛ فهذا ليس بمؤمن. و كل من اظهر الاسلام و لميكن منافقاً فهو مؤمن له من الايمان بحسب ما أوتيه من ذلك، و هو ممن يخرج من النار و لو كان في قلبه مثقال ذرة من الايمان، و يدخل في هذا جميع المتنازعين في الصفات و القدر على اختلاف عقائدهم. . . فهذا اصل عظيم في تعليم الناس و مخاطبتهم بالخطاب العام بالنصوص التي اشتركوا في سماعها كالقرآن و الحديث المشهور، و هم مختلفون في معنى ذلك، و الله اعلم، و صلّى الله على محمد و آله و صحبه.(1)
هر كس كه به خدا اعتقاد دارد به حسب اعتقادش مؤمن است. و
1) مجموعۀ الفتاوى، ج ۵، صص ٢۵۴ و ٢۵۵.
(به مفاد روايات) هر كس كه بر او اقامه حجت نشده به سبب انكارش كافر نمىشود. و از اينجا روشن مىشود كه عموم كسانى كه اهل نمازند به خدا و رسولش ايمان دارند گرچه اعتقاداتشان در مورد خدا و صفات او اختلاف دارد، مگر كسى كه منافق است و به زبان اظهار اسلام مىكند ولى در دل به آن كافر است، كه او مؤمن نيست. و هر كس كه اسلام را اظهار كرده و منافق نيست او به اندازه خود مؤمن است و از كسانى است كه از جهنم خارج شده گرچه به اندازه ذرهاى ايمان در قلب دارد. و در اين گروه تمام كسانى هستند كه در صفات و قدر با وجود اختلافشان داخلاند. . . و اين اصلى است بزرگ در تعليم مردم و مخاطب قرار دادن آنان به خطاب عام به نصوصى كه همه در شنيدن آن شريكاند؛ همچون قرآن و حديث مشهور، گرچه در معناى آن اختلاف دارند، و خدا داناتر است، و درود خدا بر محمد و آل و اصحاب او باد.
يكى از مصاديق و كارهاى وهابيان كه ناشى از افكار غلوآميز آنان در تكفير است حكم به قتل مخالفان خود و اجراى آن است در حالى كه خداوند متعال در آيات بسيارى از كشتن برادر مؤمن و مسلمان كه شهادتين را بر زبان جارى ساخته نهى كرده است:
١. خداوند سبحان مىفرمايد:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً) (نساء: ٩٣)
و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازاتِ او
دوزخ است؛ درحالىكه جاودانه در آن مىماند؛ وخداوند بر او غضب مىكند؛ واو را از رحمتش دور مىسازد؛ وعذاب عظيمى براى او آماده ساخته است.
٢. و مىفرمايد:
(مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً. . .) (مائده: ٣٢)
به همين جهت، بر بنىاسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است. . . .
٣. همچنين مىفرمايد:
(وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً * وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً) (نساء: ٢٩ و ٣٠)
وخودكشى نكنيد! خداوند نسبت به شما مهربان است. و هر كس اين عمل را از روى تجاوز وستم انجام دهد، بهزودى او را در آتشى وارد خواهيم ساخت؛ واين كار براى خدا آسان است.
بخارى به سندش از عبدالله بن عمر نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
إِنَّ مِنْ وَرطاتِ الأُمُورِ الَّتِي لامَخْرَجَ لِمَنْ أَوْقَعَ نَفْسَهُ فِيها سفك الدَّمِ الْحَرامِ بِغَيْرِ حِلِّهِ.(1)
1) صحيح بخارى، ح ۶٨۶٣.
از جمله امورى كه انسان مبتلاى به آن را در گرفتارى و مصيبت مىاندازد و راه خلاصى براى آن نيست، ريختن بىجهت خون فرد محترم است.
و نيز عبدالله بن عمرو از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
لَزَوالُ الدُّنْيا أَهْوَنُ عِنْدَ اللهِ مِنْ قَتْلِ رَجُلٍ مُسْلِمٍ.(1)
هر آينه نابودى دنيا نزد خداوند از كشتن مرد مسلمان آسانتر است.
و نيز عبدالله بن عمر از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
مَنْ أَعانَ عَلى دَمِ امْرِيءٍ مُسْلِمٍ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ كَتَبَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ: آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ.(2)
كسى كه در ريختن خون مسلمانى با يك كلمه كمك كند خداوند بر پيشانى او روز قيامت مىنويسد: او از رحمت خدا مأيوس است.
و ابوالدرداء مىگويد: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
كُلُّ ذَنْبٍ عَسى أَنْيَغْفَرهُ إِلاّ الرَّجُل يَمُوتُ مُشْرِكاً أَوْ يَقْتُلُ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً. (3)
هر گناهى را اميد است كه خداوند بيامرزد جز كسى كه در حال شرك از دنيا برود يا مؤمنى را از روى عمد به قتل رساند.
از جمله خصوصيات وهابيان ترك تعقل و تفكر در مسائل اعتقادى و
ديگر امور است. آنان عمده وقت خود را در مباحث حديثى به كار مىگيرند و هر آنچه كه ظاهر نصوص است به آن اخذ مىكنند گرچه مخالف با عقل قطعى باشد.
وهابيان به اين حد اكتفا نكرده بلكه اصحاب عقول و تفكر را متهم به كفر و زندقه نموده و از دين اسلام خارج مىدانند.
يكى ديگر از خصوصيات وهابيان، قشرىگرى و توجه به ظاهر و بزرگ جلوه دادن فروع در برابر اصول است، و لذا مشاهده مىكنيم كه چگونه به ظواهر خود از قبيل بلند گذاشتن ريش و كوتاه كردن لباس عربى و پوشاندن صورت زن و. . . حساسيت نشان داده و به آنها اهميت مىدهند گويا تمام اسلام همين امور است.
عملكرد وهابيان را كه نظر مىكنيم پى مىبريم گويا نزد آنان اسلام تنها براى مردم و رعيت آمده و كارى با حاكمان ندارد؛ و لذا از ابتداى پيدايش وهابيت در شبه جزيرة العرب با پشتيبانى حاكم درعيه شروع شد و تاكنون با همين وضع ادامه پيدا كرده است.
در منابع روايى اهل سنت روايات متعددى از رسول خدا (ص) نقل شده كه بر وهابيت تطبيق مىشود؛ از جمله:
الف) از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
اللهم بارك لنا في شامنا و في يمننا قال: قالوا: و في نجدنا؟ قال: قال اللهم بارك لنا في شامنا وفي يمننا، قال: قالوا: وفي نجدنا؟ قال: قال هناك الزلازل و الفتن وبها يطلع قرن الشيطان.(1)
بارخدايا! براى ما شام و يمن را مبارك گردان. به حضرت عرض كردند: و در نجد ما. راوى گفت: پيامبر (ص) فرمود: بار الها مبارك گردان براى ما شام و يمن را. راوى گفت: بار ديگر اصحاب گفتند: و در نجد ما؟ راوى گفت: حضرت فرمود: در آنجا زلزلهها و فتنههاست، و در آنجا شاخ شيطان ظهور مىكند. (و براى نجد دعا نفرمود)
و نيز از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
«اَلْفِتْنَةُ مِنْ قَبِلِ الْمَشْرِقِ، حَيْثُ يَطْلَعُ قرنُ الشَّيْطأنِ»(2)«فتنه از طرف مشرق است، جايى كه شاخ شيطان ظهور مىكند» .
اين روايت تطبيق تام با وهابيت دارد؛ زيرا محل ظهور آنان نجد و از شرق حجاز بوده است.
ب) ابوبرزه اسلمى مىگويد: از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود:
. . . يَخرُجُ في آخِر الزَّمانِ قَومٌ كأنّ هذا مِنهم، يَقرؤونَ الْقُرآنَ لايجاوِز ترَاقيهم، يَمرُقون مِنَ الاِْسلامِ كما يَمرُقُ السَّهمُ مِن الرَّميَّةِ، سيماهُم التَّحليقُ، لايَزالونَ يَخرُجون حَتّى يَخرُج آخِرُهم مَع الْمسيحِ الدّجالِ. . . .(3)
. . . در آخر زمان قومى ظهور مىكند كه گويا اين صفات از
آنهاست؛ قرآن مىخوانند ولى از گلوى آنها تجاوز نمىكند، از دين خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىگردد، نشانه آنها تراشيدن موى سر است. آنان دائماً در حال ظهور و بروزند تا آنكه آخرين نفرشان با مسيح دجال خروج كند. . . .
ج) عبدالله بن عمر از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
يَخرُج مِن اُمَّتي قَومٌ يَسيئون الأعمالَ يَقرؤُون الْقرآنَ لايُجاوِز حَناجِرَهم. قال يَزيد: لاأعلَمُه إلاّ انّه قال: يُحقرِّ أحدُكم عَملَه إلى عَملِهم، يَقتُلون أهلَ الإسلامِ، فاذا خَرَجوا فَاقتْلوهُم، اِذا خَرَجوا فَاقتْلُوهم، ثُمَّ اِذا خَرَجوا فَاقتُلوهم، فَطوبى مَن قَتلَهم، وَ طوبى لِمن قَتلُوه، كُلَّما طَلعَ مِنهم قَرنُ قَطعَه اللهُ عزّوجلّ، فردَّد ذلك رَسولُ الله (ص) عشرينَ مرِّة وَ أنا اَسمَع.(1)
از بين امت من قومى ظهور مىكنند كه كردار بدى دارند؛ قرآن مىخوانند ولى از حنجره آنان تجاوز نمىكند. يزيد مىگويد: نمىشناسم جز آن كه حضرت فرمود كه يكى از شما عملش را در مقابل عمل او حقير مىبيند، و مسلمانان را به قتل مىرسانند، و چون خروج كردند آنها را به قتل رسانيد، باز اگر خروج كردند آنان را به قتل رسانيد. و خوشا به حال كسى كه آنان را به قتل رساند و خوشا به حال كسى كه به دست آنان كشته شود. هر زمان كه كسى از آنها ظهور كند خداى عزّوجلّ شاخ او را خرد خواهد كرد. رسولخدا (ص) اين مطلب را بيست بار تكرار كرد درحالىكه من آن را مىشنيدم.
1) مجمع الزوائد، ج ۶، ص ٢٢٩.
د) عبدالله بن عمرو بن عاص مىگويد: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
سَيَخْرُجُ أُناسٌ مِنْ أُمَّتِي مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ، يقْرَؤُونَ الْقُرآنَ لايجاوَزُ تَراقِيهِم، كُلّما خَرَج مِنهم قرنٌ قطع حتّى يَخْرج الدَّجال في بقيتهم.(1)
زود است كه گروهى از امت من از طرف مشرق زمين خروج كنند؛ قرآن مىخوانند ولى از گلوى آنها تجاوز نمىكند، و چون كسى از ميان آنان خروج كند شاخش شكسته مىشود تا اينكه دجال در باقى مانده آنها خروج نمايد.
ويژگىهاى مطرح شده در اين روايات بر وهابيت و خصوصيات آنان، انطباق حداكثرى دارد.
1) مسند احمد، ح ۶٨٨۵.
با مراجعه به كلمات و عبارات وهابيان خصوصاً محمد بن عبدالوهاب پى مىبريم كه آنان مجتمع اسلامى كه عقايد آنها را نداشته باشند و با مرام آنها مخالف باشند را مجتمع جاهلى مىنامند. آنان مىگويند: بايد از نقطه صفر شروع كنيم و با مردم كار نماييم، به اين نحو كه در ابتدا معناى توحيد را به مردم ياد دهيم؛ زيرا آنها در لفظ، كلمه توحيد را جارى مىسازند ولى معناى آن را نمىفهمند بلكه در واقع در شرك و كفر به سر مىبرند.
محمد بن عبد الوهاب مىگويد:
. . . فإذا علمت هذا و علمت ما عليه اكثر الناس علمت انّهم اعظم كفراً و شركاً من المشركين الذين قاتلهم النبي (ص) .(1)
. . . چون اين مطلب و آنچه كه اكثر مردم برآنند را دانستى، پى مىبرى كه شرك و كفر مردم اين زمان، از كفر و شرك مشركانى كه پيامبر (ص) با آنها جنگيد بيشتر است.
1) الدرر السنيۀ، ج ١، ص ١۶٠.
عبدالعزيز بن عبدالله بن باز مىگويد:
. . . اما آنچه كنار قبور از انواع شرك و بدعتها در شهرهاى بسيارى ديده مىشود امرى معلوم است كه سزاوار توجه و بيان و برحذر داشتن مردم از آن مىباشد؛ و از جمله آنها صدا زدن صاحبان قبر و استغاثه به آنان و درخواست شفاى مريضان و نصرت بر دشمنان و. . . از آنهاست، و اين همگى شرك اكبر است كه اهل جاهليت بر آن بودهاند.(1)
اولاً: اطلاق لفظ «جاهليت» بر اجتماع مسلمانان شامل عقيده و اخلاق و عبادات مىشود يعنى در تمام اين موارد، اجتماع مسلمانان همانند اجتماع كفار عصر جاهليت است، و اين وصفى خطير و حكمى است خطرناك. و آيا مىتوان ادعا كرد كه اين عصر همانند عصر جاهليت، عصر بتپرستى است، بلكه بنابر تصريح بن باز - در جايى ديگر - شرك در اين زمان از شرك جاهليت اعظم است؟
ثانياً: مطابق روايات و فتاواى عموم علماى اسلام، مسلمان كسى است كه اقرار به شهادتين نمايد، همانگونه كه قبلا به آن اشاره كرديم.
ثالثاً: تكفير جوامع اسلامى و توصيف آنها به جاهليت هرگز با اسلوب دعوت به اسلام و خير، سازگارى ندارد؛ زيرا اسلوبى را كه اسلام به آن دعوت مىكند استفاده از بشارت و يسر است؛ لذا از پيامبراكرم (ص) نقل شده كه فرمود:
1) مجموع فتاوى بن باز، ج ٢، ص ۵۵۵.
بَشِّرُوا وَ لا تُنَفِّروُا وَ يَسِّرُوا وَ لا تُعَسِّرُوا.(1)
مردم را بشارت دهيد و باعث تنفر آنان نسبت به دين نشويد، و آسان گرفته و سخت نگيريد.
دكتر سيد عصام العماد كه خود شخصى وهابى بوده و بعد از آگاهى از اشتباه وهابيان مستبصر شده در اين باره مىگويد:
در دورانى كه وهابى بودم مىپنداشتم كه مىتوان شيعه را مجوسى يا يهودى يا صوفى ناميد، ولى پس از آگاهى از اشتباهم، برايم مسلم شد كه اين عناوين براى فرقههاى انحرافى غاليان مناسب است. و صد البته كه توجه به اشتباهم در درك اين مرحله نقشى جدى در رهايى من از شيوه تحقيقاتى و پاى بنديم - نه بهگونهاى فراگير - به روش سنيان پيشين و معاصرانى كه همان سبك را در پيش گرفتند، داشت، و تصحيح اشتباهم تأثيرى به سزا در تجديد نظرم نسبت به شيعه گذاشت، و با اقتدار، مرا از دام خلط بين شيعه و فرق غلاة رهانيد. بدون ترديد، محيط فكرى كه در آن پرورش يافتم ارتباطى تنگاتنگ با ايجاد اين دردسر براى من داشته است. من در شهر صنعاء يمن در دانشسراى مذهبى وابسته به وهابيان درس خواندهام كه عهدهدار چاپ و نشر كتابهايى درباره تشيع بود، و افرادى آنها را نوشته بودند كه در دام نظريه همسانى شيعه و غلو گرفتار بودند و از همين رو بين شيعه و فرقههاى غالى مىآميختند، و هر خرافه و
1) صحيح بخارى، ح ٣٨٣٠.
فكر شركآلودى را به شيعه نسبت مىدادند. و البته كه اين نوشتهها تأثيرى بهسزا در من داشت و آن دانشسراها به همين كتابهايى كه به شيوه وهابيان نوشته شده بود بسنده مىكرد و اجازه نشر به نوشتههاى اهل سنتى كه روشى غير از روش وهابيان در شناخت شيعه داشتند، نمىداد. پس از گذشت زمانى فرصت برايم پيدا شد تا بتوانم نوشتههايى را كه دربارة شيعه نوشته شده و همچنين نوشته بزرگان سنى مذهب را درباره شيعه بخوانم و لذا سخت غافلگير شدم، چرا كه ديدم روش پژوهش آنان تفاوتى بنيادين با روش وهابيان دارد. آنان متوجه خلط بين تشيع و غلو شدهاند و از همين رو، سبك پژوهشى وهابيان -كه هيچ تفكيكى بين شيعه و غاليان نگذاشتهاند - را سخت مورد نقد قرار دادهاند و معتقدند كه خواندن نوشتههاى وهابيان درباره تشيع، حتى گوشهاى از واقعيتها و ويژگىهاى اين مذهب را براى خواننده به ارمغان نمىآورد. . . .(1)
خلط وهابيان بين غلو و تشيع عواملى دارد:
غلو چيزى است كه همه مذاهب اسلامى آن را رد كردهاند، و هيچ فرقهاى را نمىيابيد كه غلو را پذيرفته باشد. اين نگاه قهرآميز مذاهب به مسأله غلو، ناشى از هشدارهاى مكرر قرآن و سنت نبوى است؛ چرا كه
1) گفتوگوى بىستيز، صص ۴۶ و ۴٧.
اين دو منبع دائماً گوشزد نمودهاند كه انحراف اديان، با غلو پايهريزى شده است، ولى آنچه جاى بحث و بررسى است اينكه بدانيم غلو نزد وهابيان چه مفهومى دارد كه به توسط آن مخالفان خود را به غلو نسبت داده و از دين خارج مىكنند؟
تا به امروز كه بيش از دو قرن از پيدايش وهابيت مىگذرد، اين فرقه، تعريف عجيب و غريبى از مفهوم غلو به جامعه عرضه كردهاند كه قاطبه اهل سنت داخل در مفهوم آن مىباشند. آنان معتقدند كه هر كس از عقايد و افكار آنان تجاوز كند و آنها را قبول نداشته باشد غالى و كافر و مشرك است و بايد توبه كند وگرنه قتل او واجب مىباشد. اين در حالى است كه آنان هيچگونه اعتقادى به حكم عقل نداشته و تنها با تحجرى كه دارند به ظاهر نصوص توجه مىكنند.
دكتر يوسف قرضاوى، اين حالت تأسفبار را چنين به تصوير مىكشد:
مشوّهكردن نشانههاى اسلامى و زير پا گذاشتن شعائر دينى و نابودى ارزشها كارى است كه از آن، جز دشمنان اسلام و مسلمانان سودى نمىبرند، ولى -مع الاسف- اين امور آرزوى برخى از كسانى است كه خود را به دين نسبت مىدهند -يعنى وهابيان-. من سال گذشته از كشور عربستان سعودى ديدارى داشتم و در آنجا چيزى يافتم كه مرا آزار داد و آن اينكه مجموعهاى از كتابها را مشاهده كردم كه در آنها علما و داعيان دين، مورد اتهام قرار گرفته و به طور گسترده به آنها سب و دشنام داده شده بود. اين كتابها را برخى از برادران غالى كه خود را به سلفيت نسبت مىدادند تأليف كرده بودند درحالىكه حق اين است كه سلفيه از آنان بىزار هستند؛ آنان از
علماى سابق و لاحق و معاصر هر كس كه با آنها در مسألهاى مخالف است را به طرز فجيع و گسترده مورد نكوهش و ناسزا قرار دادهاند، درحالىكه فراموش كردهاند كه خوشاخلاقى با مسلمانان از بداخلاقى بهتر است، و اينكه اصل اولى حمل كردن حال مسلمانان بر صلاح و عذرتراشى و فرض نيت خير براى آنان است. (1)
محمد غزالى پيشواى سنيان معاصر نيز، فهم وهابيان را از دين فهمى غريب و نامأنوس دانسته و آن را خطرناكترين دشمن اسلام مىداند و مىگويد:
الصحوة الاسلامية المعاصرة مهددة من اعداء كثيرين، و الغريب انّ اخطر خصومها نوع من الكفر الديني يلبس ثوب السلفية، و هو أبعد الناس عن السلف، انّها ادعاء السلفية ليست السلفية الصحيحة.(2)
بيدارى اسلامى در عصر حاضر، از سوى دشمنان بسيارى تهديد مىشود، و جالب توجه اينكه خطرناكترين دشمن آن، نوعى از تفكر دينى است كه لباس سلفيت را به تن كرده است درحالىكه دورترين مردم از سلف مىباشد، آنان مدعى سلفيتاند درحالىكه هرگز از سلفيتِ صحيح، بهرهاى نبردهاند.
يكى ديگر از عوامل خلط بين غلو و تشيع نزد وهابيان عدم فرق بين مسائل فرعى و اصلى است.
آنان از آن جهت كه بين مسائل اعتقادى فرعى و اصلى فرقى نمىگذارند، هر كسى كه در مسألهاى از مسائل اعتقادى با آنها مخالف است را غالى شمرده و از اسلام خارج مىدانند.
آنان هر مسأله اعتقادى را جزء اصول دين مىشمارند درحالىكه هر مسألهاى از مسائل اصول دين، جزء مسائل اعتقادى است ولى هر مسأله اعتقادى، از اصول دين به حساب نمىآيد. و اين موضوعى است كه وهابيان با هم خلط كردهاند، و لذا آنان هرگونه تفاهمى بين شيعيان و وهابيان را محال مىدانند؛ چون تمام اختلافات را از نوع اختلاف در اصول دين مىپندارند.
دكتر ناصر بن عبدالله بن على قفارى در كتاب «مسألة التقريب» همين نكته را گوشزد مىكند. از اين رو هرگونه تفاهم بين شيعه و وهابيان را منتفى مىداند با اينكه بسيارى از مسائل اختلافى جزء اركان دو طرف نيست. . . (1)
دكتر سيد عصام العماد در اين باره مىگويد:
خدا مىداند كه چه مقدار براى تنشزدايى بين شيعه و اهل تسنن و وهابيان، تلاش نمودم ولى هر روز بيشتر اطمينان پيدا كردم كه باعث اصلى اين نزاع و اختلاف، وهابيان هستند. كمتر كتابى از آنان است كه من با حوصله و دقت نخوانده باشم و لذا در پايان دريافتم كه منشأ اين فتنهها در خطايى است كه وهابيان در دو قسمت كردهاند؛ يكى در همسانى بين تشيع و غلو، و ديگرى در خلط و همسانى بين مسائل اصول دين و مسائل اعتقادى فرعى. و
1) معاً على طريق الدعوۀ، صص ١٣۴ - ١٣٧.
چون بيمارى خلط و اختلاط را از خطرناكترين بيمارىهاى روحى و فكرى بشر مىدانم -زيرا خودم يكى از قربانيان همين بيمارى بودهام - لذا در پى كشف علل و عوامل آن و راههاى درمانش رفتم. . . وقتى مىخواهيم با يك وهابى درباره توسل به پيامبراكرم (ص) بعد از وفات او بحث كنيم بايد در ابتدا به اين مطلب بپردازيم كه آيا اين مسأله از مسائل اصول دين است يا از مسائل اعتقادى مىباشد؟ اگر آن را از مسائل اصول دين نمىدانند بحث و بررسى و مخالفت با نظريه آنان منجر به كفر و شرك و خروج از اسلام نمىشود، ولى اگر آن را از مسائل اصول دين مىدانند بايد تذكر داد كه حتى بزرگان آنان، مسائل اعتقادى را به اصول و فروع تقسيم كردهاند و حتى هيچ يك از مذاهب اربعه اهل سنت اين بحث را جزء اصول دين قرار نداده است. . شيخ حسن البنا در اين باره مىگويد: دعا به خدا اگر مقرون به توسل به يكى از مخلوقاتش شود به عنوان يك مسأله فرعى در كيفيت دعا محل بحث و بررسى است و از مسائل اعتقادى نمىباشد. . .(1)
صفات خبرى در اصطلاح علم كلام خصوصاً نزد وهابيان به اسماء و صفاتى اطلاق مىشود كه در قرآن كريم و نيز در روايات بر خداوند اطلاق شده است و برخى از اين صفات در ظاهر براى خدا اعضا و جوارح را ثابت مىكند از قبيل يد، وجه، ساق، نفس و. . . . وهابيان
1) گفتوگوى بىستيز، صص ٩١ - ٩۴.
مىگويند: اين اسماء و صفات را بايد حمل بر ظاهر آنها نمود.
آنان هر كسى را كه به تأويل اين صفات مىپردازد به غلو و خروج از دين متهم مىكنند. آنان با تأليفات خود دراين باره به جنگ با مخالفان خود از شيعه و سنى رفتهاند و در واقع آنان به جاى اينكه بحث از صفات الهى را عامل وحدت و يگانگى مسلمانان قرار دهند، آن را به حربهاى براى ايجاد تشنج تبديل نمودهاند.
محمد عادل عزيزه، دانشمند سنى معاصر، تلاش بسيارى نموده تا به وهابيان بفهماند كه اشاعره و ماتريديه از غاليان نيستند، و اگر آنان غالى باشند، ابن كثير دمشقى نيز كه نزد وهابيان محترم است بايد از غاليان باشد؛ زيرا او هم درباره صفات الهى به روش وهابيان عمل نكرده است.
عموم اهل سنت و شيعيان، آيات مربوط به صفات الهى را تأويل مىكنند و اين تأويل را موجب غلو نمىدانند. و لذا محمد عادل عزيزه در كتابى كه درباره ديدگاههاى ابن كثير دمشقى نوشته هدف آن را چنين گزارش مىدهد:
ولقد قصدت بنشر هذا العمل تضييق شقة الخلاف بين المسلمين و اماتة الحفائظ و الاضغان بينهم. فقد بلينا في هذا العصر و أصاب كثيراً من علماء اهل السنة ما اصابهم من اتهام و نبز بالألقاب، و افتراء و تضليل و تكفير و مسبة و غير ذلك؛ لقولهم في آيات الصفات بقول مالك و احمد و الشافعي. . . .(1)
هدفم از نشر اين كتاب كمكردن دامنه اختلاف بين مسلمانان و از
1) عقيدۀ الامام الحافظ ابن كثير فى آيات الصفات، ص ٧.
بين بردن كينههاى موجود بين آنان است. بسيارى از بزرگان اهل سنت به جهت پذيرش رأى مالك و احمد و شافعى در موضوع آيات صفات در معرض اتهام و افترا و تكفير (از سوى وهابيان) قرار گرفتند. . . .
وهابيان، جمهور اهل سنت و شيعه را به سبب تأويل آيات صفات الهى، گمراه مىشمارند كه نتيجهاش انواع ضربهها و تهاجمات تند و كورى است كه از قرن هجدهم به بعد بر هر دو فرقه شيعه و اهل تسنن وارد مىشود.
دكتر محسن عبدالحميد دانشمند سنى معاصر مىنويسد:
وقد لاحظت و لاحظ معي المعاملون في الحقل الاسلامي الحديث في السنوات القليلة الأخيرة تياراً يزعم انّ منهجه قائم على تصحيح العقيدة، و محاربة مظاهر الشرك في المجتمع الاسلامي يشغل الجو بالمساجد و غيرها بمناقشات عقيمة حول تفسير آيات الصفات الخبرية.(1)
من و ساير همكاران در اين سالهاى اخير شاهد جريانى بودهايم كه مىپندارد متصدى اصلاحات عقيدتى و رويارويى با مظاهر شرك در جامعه اسلامى است، و فضاى مراكز فرهنگى را با بحثهايى بىنتيجه درباره تفسير صفات الهى پر نموده است. . .
او همچنين مىگويد:
همانگونه كه اين رساله كوچك كه كلمات پراكنده «حافظ ابنكثير» در آيات صفات را در آن جمع كردهام، مسلمان
1) مقدمه كتاب «تفسير آيات العقائد» .
آزادانديش كه از تعصب و هواى نفس آزاد است را آرام و متعادل كرده تا به سرعت درباره كسى كه معتقد به كلام «ابن كثير» شده حكم ننمايد. . . در اين صورت است كه نمىتواند معتقد شود كه تأويل برخى از آيات صفات، گمراهى و خروج از دين است، و حال آنكه دانشمند امت آقاى ما عبدالله بن عباس در تفسير آيه (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ) همينگونه تأويل را به كار برده است. ابن كثير از او نقل كرده كه مقصود، كشف از امر عظيم است. همانگونه كه نمىتواند معتقد شود كه تفويض، روش اهل ضلالت است.(1)
دكتر سيد عصام العماد كه خود مدتى وهابى بوده و اكنون مستبصر شده در اين باره مىگويد:
من هنگامى كه وهابى بودم مىپنداشتم هر كس كه در مسأله صفات، اعتقادى غير از اعتقاد وهابيان داشته باشد، گمراه و منحرف و غالى است، و معتقد بودم كه در اين اعتقاد، هيچ اشتباهى وجود ندارد. به ياد دارم هنگامى كه در سال ١٩٩٨ در دانشكده ابن سعود درس مىخواندم به سختى به عموم اهل سنت از طرفداران اشعرى و ماتريدى به سبب تأويل صفات حمله مىشد و از كسانى همچون عبدالفتاح ابوغده و محمد غزالى مصرى و محمد على صابونى و حسن البناء و دهها نفر ديگر كه عقيدهاى غير از وهابيان درباره آيات صفات داشتند بيزارى مىجستيم؛ اما پس از آنكه از وهابيت جدا شدم تازه فهميدم كه نظريه آنان چه سرانجامى خواهد داشت.
1) عقيدۀ الامام الحافظ ابن كثير فى آيات الصفات، صص ٧ و ٨.
بارها با آنان به گفتوگو پرداختم ولى نظرم درباره گفتوگو با آنان اين بوده و هست كه در صورتى گفتوگو با آنان فايده دارد كه بتوانيم آنان را نسبت به رأى اشاعره و ماتريده از اهل سنت و نظر اثنىعشرى نسبت به تأويل صفات خوشبين نماييم همچنانكه ما نيز نمىتوانيم آنان را از برداشت بد نجات دهيم مگر آنكه نسبت به آنان خوش گمان باشيم زيرا آنان برادران مايند كه درباره صفات، بسيط فكر مىكنند و روش من آن است كه كلمات كسانى مانند «ابن كثير» را نقل كنم كه خود وهابيان آن را قبول دارند؛ زيرا با آنان نمىتوان مستقيماً نامى از عالم بزرگ شيعى شيخ طوسى برد و از عقيده او سخن گفت و يا از ابوحامد غزالى از عالمان اهل سنت نام برد؛ زيرا آنان حتى تاب شنيدن اسم آنان را هم ندارند چه رسد به اينكه رأى و عقيده آنان را بشنوند. در نتيجه بايد نخست همان عقيده را از زبان كسانى همچون «ابن كثير» نقل كرد تا از شنيدن رأى دانشمندى همچون شيخ طوسى \ نهراسند. . . اين وهابيان سادهلوح بر اثر آموزشهاى غلطى كه ديدهاند گمان مىكنند كه هر نغمه مخالفى، بوى كفر و غلو مىدهد و حال آنكه نمىدانند كه اين فكر و عقيده خيالى است، ساخته و پرداخته ذهن بيمار آنان كه خود من مدتى گرفتار آن بودهام و مىپنداشتم كه ديگران همگى در گرداب غلو گرفتار شدهاند و اين تنها وهابيان هستند كه از آن نجات يافتهاند. من خود را طبيبى مىديدم كه با بيمار مبتلا به غلو روبهرو است و مىخواهد او را درمان كند، و لذا بدين جهت كتاب الصلة بين الاثنى عشرية و فرق الغلاة را نوشتم، ولى قبل از چاپ آن، امرى غير منتظره برايم پديد آمد و دانستم كه خودم بيمارم و
كسى بايد مرا درمان كند و پى بردم كه اماميه همانهايى كه مىپنداشتم بيمارى غلو دارند خودشان استاد در درمان و مبارزه با اين ويروس خطرناكند، و در نتيجه، وضعيت برعكس شد و كسانى كه تا ديروز فكر مىكردند طبيب شفابخشند در جايگاه بيمار قرار گرفتند.(1)
وهابيان تعظيم انبيا و طلب شفاعت و توسل به آنان و عقيده به علم غيب آنان و. . . را نيز از مصاديق غلو دانسته و مىگويند آنان با ساير مردمان هيچ فرقى ندارند از اينرو چنين عقايدى درباره آنان غلو است درحالىكه عموم مسلمانان و ما معتقديم كه اولياى الهى ودر رأس آنان رسول گرامى اسلام (ص) بنده خدايند كه مالك هيچ ضرر ونفع وموت وحيات ونشور به جز با اذن خدا نيستند. و آيات الهى نيز اين عقيده را تأييد مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللهُ. . .) (اعراف:١٨٨)
بگو: من مالك سود وزيان خويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد. . .
ولى آنان در عين اينكه از جنس بشرند، داراى امتيازاتى هستند كه ديگران در آنها شريك نمىباشند. لذا در حديث صحيح از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
1) المنهج الجديد، صص ٩۴ - ٩٧.
إِنّي لَسْتُ كَهِيْئَتِكُم إِنّي أَبَيْتُ عِنْدَ رَبِّي يُطْعِمُني وَيَسْقِيني.(1)
من همانند هيئت شما نيستم، همانا من نزد پروردگارم بيتوته مىكنم درحالىكه او مرا اطعام داده وسيراب مىكند.
ودر حديث صحيح ديگر آمده كه پيامبر (ص) فرمود:
«تنامُ عَيْنِي وَلايَنامُ قَلْبِي»(2)«چشمم مىخوابد ولى قلبم بيدار است» .
ونيز در حديث صحيح آمده است:
إِنِّي أَرَاكُمْ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِي كَمَا أَرَاكُمْ مِنْ اَمَامِي.(3)
من شما را از پشت سرم مشاهده مىكنم همانگونه كه از جلو مىبينم.
ونيز در حديث صحيح ديگرى چنين آمده است:
«أُوْتِيتُ مَفَاتِيحَ خَزَائِنَ الأرْضِ»(4)«به من كليدهاى خزينههاى زمين داده شده است» .
و نيز رسول گرامى اسلام (ص) وديگر اولياى الهى گرچه از دار دنيا رحلت كردهاند ولى داراى حيات برزخى مىباشند، همانگونه كه در جاى خود به آن پرداختهايم.(5)
ملاحظه اينكه اولياى الهى ودر رأس آنها پيامبران، در تمام امور همانند ساير افراد بشرند، ديدگاه مشركان عصر جاهليت بوده است ودر قرآن كريم شواهد بسيارى بر آن وجود دارد.
خداوند سبحان درباره قوم نوح مىفرمايد:
( فَقالَ الْمَلأَُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا) (هود:٢٧)
اشراف كافر قومش (در پاسخ او) گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمىبينيم.
ودرباره قوم موسى وهارون (ع) مىفرمايد:
(فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ) (مؤمنون: ۴٧)
آنهاگفتند: آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم؟ درحالىكه قوم آنها بردگان ما هستند.
قوم ثمود به پيامبر خود عرض كردند:
(ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) (شعراء:١۵۴)
تو فقط بشرى همچون مايى، اگر راست مىگويى آيت ونشانهاى بياور.
اصحاب أَيكَه به حضرت شعيب (ع) عرض كردند:
(إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ * وَ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبِينَ) (شعراء: ١٨۵ و ١٨۶)
تو فقط از افسون شدگانى. تو بشرى همچون مايى وتنها گمانى كه درباره تو داريم اين است كه از دروغگويانى.
مشركان عصر جاهليت به پيامبر اسلام (ص) عرض كردند: مالِ هذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِي فِي الاَْسْواقِ ؛ «چرا اين پيامبر غذا مىخورد ودر بازارها راه مىرود؟» (فرقان: ٧)
منشأ اشتباه آنان در اين است كه فكر مىكنند انتساب برخى از ويژگىهاى الهى به برخى اوليا غلو بوده و موجب كفر است درحالىكه اگر خالق ومخلوق در امورى با يكديگر مشترك باشند، اين امر با تنزيه بارى تعالى منافاتى ندارد، در صورتى كه بازگشت اين امور بالإصاله به خداوند متعال باشد، ولى وهابيان انتساب آن امور را به مخلوق، شرك به خدا مىدانند. واين جهل محض از آنان است؛ زيرا خداوند سبحان به هر كس كه بخواهد وآنگونه كه اراده كند تفضّل كرده واو را تكريم مىنمايد ومقام او را از ديگر افراد بشر بالا مىبرد، در عين اينكه مقام بشريت او محفوظ است؛ زيرا آن مقام ومنزلت وكمال، اكتسابى بوده وبه اذن وفضل واراده خداوند است نه به قوّت وتدبير وامر مخلوق، گرچه پيامبر (ص) باشد.
چه بسيار كمالاتى كه مطابق نصوص، حقّ خداوند متعال است ولى خداوند آنها را به اولياى خود ودر رأس آنها رسول گرامى اسلام مرحمت فرموده است كه از آن جمله عبارت است از:
خداوند سبحان در عين اينكه مىفرمايد: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً) ؛ «بگو: تمام شفاعت از آنِ خداست» . (زمر: ۴۴)
ولى در حقّ ديگران نيز به اذن واراده خود ثابت كرده است؛ آنجا كه مىفرمايد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ) ؛ «كيست كه در نزد خدا جز به فرمان او شفاعت كند؟» (بقره: ٢۵۵)
واز رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
«اوتيت الشفاعة»(1)«به من (مقام) شفاعت داده شده است» . ونيز فرمود:
«أَنَا أَوَّلُ شافِع وَمُشَفِّع»(2)«همانا مناولين شفاعتكننده وشفاعت شده هستم» .
خداوند متعال در عين اينكه مىفرمايد:
(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ) (نمل:۶۵)
بگو: كسانى كه در آسمانها وزمين هستند غيب نمىدانند جز خدا.
ولى در جاى ديگر تصريح مىكند كه پيامبرش را از علم غيب مطلع ساخته است؛ آنجا كه مىفرمايد:
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ) (جن: ٢۶ و ٢٧)
داناى غيب اوست وهيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد مگر رسولانى كه آنان را برگزيده.
خداوند سبحان در عين اينكه مىفرمايد:
(إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ) (قصص:۵۶)
تو نميتواني كسي را كه دوست داري هدايت كني، ولي خداوند هركس را بخواهد هدايت ميكند.
ولى در جايى ديگر خطاب به پيامبرش مىفرمايد: ( وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) ؛ «وتو مسلماً به سوى راه راست هدايت مىكنى» . (شورى: ۵٢)
خداوند سبحان درباره خود مىفرمايد: (إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) ؛ «او نسبت به آنان مهربان ورحيم است» . (توبه: ١١٧) ولى در عين حال درباره پيامبرش نيز مىفرمايد: ( بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) ؛ «او نسبت به مؤمنان، رئوف ومهربان است» . (توبه: ١٢٨)
منشأ ديگر اشتباه وهابيان آن است كه فكر كردهاند هرگونه تعظيم، عبادت است؛ ازاينرو وهابيان بين تعظيم وعبادت، فرق نگذاشته وبين آن دو خلط كردهاند وگمان نمودهاند كه هر نوع از انواع تعظيم، عبادت كسى است كه تعظيم مىگردد. آنان گمان كردهاند كه ايستادن در مقابل ولى خدا وبوسيدن دست او، تعظيم پيامبر واولياى الهى، اطلاق «مولى وسيد» بر آنان وايستادن در مقابل آنان با ادب ووقار وخضوع، غلوّى است كه منجرّ به عبادت غير خداوند خواهد شد، درحالىكه اين چنين نيست؛ زيرا مطابق آيات قرآنى حضرت آدم (ع) مسجود ملائكه قرار گرفت، آنجا كه مىفرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ) (بقره: ٣۴)
و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده وخضوع كنيد، همگى سجده كردند جز ابليس.
ونيز مىفرمايد: ( فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ) ؛ «همه فرشتگان بدون بىاستثنا سجده كردند» . (حجر: ٣٠)
ونيز در حقّ حضرت يوسف (ع) مىفرمايد:
(وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً) (يوسف: ١٠٠)
وپدر ومادر خود را بر تخت نشاند وهمگى به خاطر او به سجده افتادند.
ودرباره پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد:
(إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ. . .) (فتح: ٨ و ٩)
به يقين ما تو را گواه (به اعمال آنها) وبشارتدهنده وبيمدهنده فرستاديم تا (شما مردم) به خدا ورسولش ايمان بياوريد واز او دفاع كنيد واو را بزرگ داريد. . .
ونيز مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللهِ وَ رَسُولِهِ) (حجرات:١)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد چيزى را بر خدا ورسولش مقدم نشمريد.
همچنين مىفرمايد:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً) (نور: ۶٣)
صدا كردن پيامبر را در ميان خود، مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهيد.
«طبرانى» و «ابن حبان» در صحيح خود از «اسامة بن شريك» نقل
كرده كه گفت:
كنّا جلوساً عند النبيّ (ص) كأنّما على رؤسنا الطير ما يتكلّم منّا متكلّم. . . .(1)
ما نزد پيامبر (ص) نشسته بوديم گويا كه بر سرهاى ما پرندهاى نشسته است؛ هيچ كدام از ما سخن نمىگفت. . . .
حاصل كلام اينكه دو امر مهم است كه انسان بايد در نظر داشته باشد: يكى وجوب تعظيم پيامبر (ص) وبالا بردن رتبه او بر ديگر خلايق وديگرى اعتقاد به ربوبيت والوهيت خداوند واينكه او تنها ومستقل در اين دو امر است. ولذا اگر كسى در حقّ ولى خداوند سبحان، تعظيم كرد، ويا حتى مبالغه در آن نمود ولى او را متصف به صفات خداوند نكرد به حقّ رفته و نمىتوان او را متصف به كفر وشرك غلو نمود؛ خصوصاً آنكه مجاز عقلى واستعاره وكنايه وتشبيه در كلمات بزرگان حتى در قرآن وحديث نيز به كار گرفته شده است.
بزرگان منصف اهل سنّت بر اين باورند كه وهابيان ومتعصبان از مخالفان شيعه، متوجّه اشتباه خود در شناخت شيعه نيستند، وبه همين جهت طبيعى است كه بين شيعه وغاليان تفكيك نمىگذارند. اينك به عبارات برخى از اين افراد اشاره مىكنيم:
١. «انور جندى» انديشمند سنّى مصرى در اين باره مىنويسد:
ومن الحق ان يكون الباحث يقظاً في التفرقة بين الشيعة و
1) مستدرك، حاكم نيشابورى، ج۴، ص ۴٠٠.
الغلاة، هؤلاء الذين هاجمهم ائمة الشيعة انفسهم و حذروا مما يدسونه.(1)
سزاوار است كه يك پژوهشگر، هشيارانه بين شيعه وغاليان -كسانى كه امامان شيعه، سخت به آنان تاختهاند ودر مورد نيرنگشان هشدار دادهاند - جدايى افكند.
٢. «على عبدالواحد وافى» ديگر نويسنده مصرى در اين باره مىنويسد:
انّ كثيراً من مؤلّفينا قد خلط بين الشيعة الجعفرية و غيرها من فرق الشيعة.(2)
بسيارى از نويسندگان ما بين شيعه جعفرى وفرقههاى ديگر شيعه خلط كردهاند.
٣. «محمّد غزالى» ، امام سنّيان اين دوران نيز، تلاشى فراگير براى تصحيح شيوه مطالعاتى مخالفان متعصّب شيعه انجام داده وبا اقتدار تمام در برابر آنان ايستاده وبراى حل مشكل كسانى كه خلط بين تشيع وغلو كردهاند، زحمات فراوانى كشيده است. او در اين باره مىگويد:
ومن هؤلاء الأفاكين من روج انّ الشيعة اتباع علي (ع) و انّ السنيين اتباع محمد (ص) ، و انّ الشيعة يرون علياً احقّ بالرسالة او انّها اخطأته إلى غيره، و هذا لغو قبيح و تزوير شائن.(3)
برخى از اين دروغگويان كه بين شيعه وغاليان خلط نمودهاند، شايع
كردهاند كه شيعه پيروان على (ع) وسنّىها پيروان محمّد (ص) هستند. وشيعه، على را براى نبوت شايستهتر مىداند ومعتقد است كه نبوت به غلط به ديگرى تعلق گرفته است. اين از تهمتهاى بسيار زشت ودروغهاى پست است.
او در جايى ديگر مىگويد:
نسب إلى الامامية - افتراء و تنكيلا - نقصان آيات من القرآن.(1)
برخى از اينگونه افراد به دروغ وبه جهت وارونهكردن حقايق، به شيعه نسبت دادهاند كه معتقد به نقصان آيههاى قرآن است.
۴. «عبدالحليم جندى» يكى ديگر از دانشمندان اهل سنّت مىنويسد:
. . . نسبوا عمل الغلاة إلى الشيعة. . . فأحدثوا بذلك أثراً كاذباً في فهم الآخرين بدعاوي هم منها براء؛ مثل: انّ الامام هو الله ظهوراً و اتحاداً، و هو غلو يبلغ الكفر.(2)
كارهاى غاليان را به شيعه نسبت دادند وبا اين كار، تأثيرى نابجا در برداشت ديگران نسبت به شيعه گذاشتند. وتهمتهايى به شيعه نسبت دادند كه آنان از اين تهمتها بيزارى مىجويند؛ مثل اينكه امام، همان خدا است از جهت ظهور و اتحاد و چنين عقيدهاى غلوّ در حدّ كفر است. . . .
۵. دكتر «طه حسين» نيز در اين باره مىگويد:
انّ خصوم الشيعة نسبوا اليهم ما يعلمون و ما لا يعلمون. . . لايكتفي خصوم الشيعة بما يسمعون عنهم او بما يرون من
سيرتهم، و انّما يضيفون اليهم اكثر مما قالوا و اكثر ممّا سمعوا، ثم لايكتفون بذلك. . . بل يحملون ذلك كله على اصحاب اهل البيت. . . و خصومهم واقفون لهم بالمرصاد، يحصون عليهم كل ما يقولون و يفعلون، و يضيفون اليهم اكثر ممّا قالوا و ممّا فعلوا، و يحملون عليهم الأعاجيب من الأقوال و الأفعال. . .(1)
دشمنان شيعه همه چيز را به آنان نسبت مىدهند وتنها به شنيدهها وديدههايشان از شيعه بسنده نمىكنند بلكه بيشتر به آنها مىافزايند. وباز به اين مقدار نيز اكتفا نمىكنند، بلكه همه اينها را به گردن ياران اهلبيت پيامبر (ص) مىگذارند. آنان در كمين نشستهاند وتك تك گفتهها وكردار شيعيان را زير نظر گرفتهاند، وحتى بيش از آنچه شيعيان گفته يا انجام دادهاند، به آنان نسبت مىدهند، وشيعه را به مطالب عجيب وغريبى متهم مىسازند.
۶. «سالم بهنساوى» نيز مىگويد:
انّ المصحف الموجود بين اهل السنة هو نفسه الموجود في مساجد و بيوت الشيعة.(2)
قرآن موجود در ميان اهل سنّت، دقيقاً همان قرآن موجود در مساجد وخانههاى شيعيان است.
با اين سخن او يكى از مصاديقى كه موجب اتهام شيعه به غلو شده كه قرآن خاص براى شيعه مىباشد را نفى كرده است.
٧. «حسن البنا» از دانشمندان ورهبران جنبش اسلامى مصر، يكى از
پرشورترين كسانى است كه براى تصحيح سبك مطالعات شيعهشناسى وهابيان تلاش نموده وبا نظريه پردازان همسانى تشيع وغلو، بهسختى در افتاده واز اينان بسيار تعجب كرده كه چگونه مرتكب اين اشتباه شدهاند، با وجود آنكه كتابخانههاى دنيا لبريز از گنجينههايى است كه دانشمندان شيعه از خود به يادگار گذاشتهاند. (1)
٨. نويسنده معروف سنّى مصرى «عباس محمود عقاد» هم از آنهايى است كه متوجّه اين انحراف شده تا جايى كه «انيس منصور» نويسنده معروف مصرى از او نقل مىكند كه گفته است:
انّه يريد - قبل ان يموت - أن يؤلف دراسة موضو عية عن المذهب الشيعي، فقد ادخلت عليه اكاذيب افسدت صورته عند كثير من الناس و لم يتسع عمره لأن يكتب هذا الكتاب.(2)
او - پيش از فوتش - ميخواست پژوهشى منطقى درباره مذهب شيعه انجام دهد؛ زيرا دروغهايى به شيعه نسبت دادهاند كه چهرهاى نامناسب از شيعه براى بسيارى از مردم نمايش داده است. ولى عمرش براى نوشتن اين كتاب كفاف نداد.
٩. «محمّد كرد على» مورّخ سنّى نيز به سختى بر اين گروه كه فرقى بين شيعه وغاليان نمىگذارند تاخته، مىگويد:
أمّا ما ذهب اليه بعض الكتّاب من انّ مذهب التشيع من بدعة عبدالله بن سبأ المعروف بابن السوداء، فهو وهم و قلة علم بتحقيق مذهبهم. و من علم منزلة هذا الرجل عند الشيعة و برائتهم
منه و من اقواله و اعماله، و كلام علمائهم في الطعن فيه بلاخلاف بينهم في ذلك، علم مبلغ هذا القول من الصواب.(1)
عقيده برخى از نويسندگان كه مىگويند: مذهب تشيع از بدعتهاى عبدالله بن سبأ است، خيال باطلى بيش نيست كه از كمانديشى آنان سرچشمه گرفته است. وهر كس موقعيت عبدالله بن سبأ را در شيعه بداند واز بيزارى آنان از او وگفتار وكردارش باخبر شود وكلمات علماى شيعه را كه همگى از او بدگويى كردهاند ديده باشد، پى مىبرد كه اين نسبت چقدر نادرست است.
١٠. «عمر تلمسانى» رهبر اخوان المسلمين نيز از جمله كسانى است كه از يكى دانستن تشيع وغلو بسيار تعجب مىكند واظهار مىدارد كه:
الفقه الشيعى أغنى العالم الاسلامى من حيث التفكير.(2)
فقه شيعى از جهت قدرت واوج تفكّر در آن، دنياى اسلام را بىنياز كرده است.
١١. محمد ابوزهره در پاسخ وهابيان كه عقيده شيعيان را درباره امام با عقيده غاليان يكى دانستهاند، مىنويسد: «
وانّ الامامية لايصلون بالامام الى مرتبةالنبي (ص) »(3)«اماميه، مقام امام را به مقام پيامبر (ص) نمىرساند» .
شيخ محمّد ابوزهره همچنين مىنويسد:
شكى نيست كه شيعه، فرقهاى است اسلامى، . . . هر چه مىگويند به
خصوص قرآن يا احاديث منسوب به پيامبر (ص) تمسك مىكنند. آنان با همسايگان سنّى خود دوست بوده واز يكديگر نفرت ندارند.(1)
١٢. استاد احمد بك، استاد شيخ شلتوت وابوزهره مىگويد:
شيعه اماميه همگى مسلمانند وبه خدا ورسول وقرآن وهر چه پيامبر (ص) آورده، ايمان دارند. در ميان آنان از قديم وجديد فقيهانى بزرگ وعلمايى در هر علم وفن ديده مىشود. آنان تفكّرى عميق داشته واطلاعاتى وسيع دارند. تأليفات آنان به صدها هزار مىرسد ومن بر مقدار زيادى از آنها اطلاع پيدا نمودم.(2)
١٣. استاد محمود سرطاوى، يكى از مفتيان اردن مىگويد:
من همان مطلبى را كه سلف صالح ما گفتهاند مىگويم وآن اينكه شيعه اماميه برادران دينى ما هستند، بر ما حق اخوّت وبرادرى دارند وما نيز بر آنان حقّ برادرى داريم.(3)
١۴. استاد عبدالفتاح عبدالمقصود نيز مىگويد:
انّ في عقيدتي انّ الشيعة هم واجهة الاسلام الصحيحة، و مرآته الصافية، و من اراد ان ينظر إلى الاسلام، عليه ان ينظر اليه من خلال عقائد الشيعة و من خلال اعمالهم. و التاريخ خير شاهد على ما قدمه الشيعة من الخدمات الكبيرة في ميادين الدفاع عن العقيدة الاسلامية. . .(4)
به عقيده من، شيعه تنها مذهبى است كه آينه تمامنما وروشن اسلام است وهر كسى كه بخواهد بر اسلام نظر كند بايد از خلال عقايد واعمال شيعه نظر نمايد. تاريخ، بهترين شاهد است بر خدمات فراوانى كه شيعه در ميدانهاى دفاع از عقيده اسلامى داشته است.
١۵. دكتر حامد حفنى داوود، استاد ادبيات عرب در دانشكده زبان قاهره مىگويد:
از اينجا مىتوانم براى خواننده متدبّر آشكار سازم كه تشيع آنگونه كه منحرفان وسفيانىها گمان مىكنند كه مذهبى است نقلى محض، يا قائم بر آثارى مملو از خرافات واوهام واسرائيليات، يا منسوب به عبدالله بن سبأ وديگر شخصيتهاى خيالى در تاريخ نيست، بلكه تشيع در روش علمى جديد ما به عكس آن چيزى است كه آنان گمان مىكنند. تشيع اولين مذهب اسلامى است كه عنايت خاصى به منقول ومعقول داشته است ودر ميان مذاهب اسلامى توانسته است راهى را انتخاب كند كه داراى افق گستردهاى است. واگر نبود امتيازى كه شيعه در جمع بين معقول ومنقول پيدا كرده هرگز نمىتوانست به روح تجدّد در اجتهاد رسيده وخود را با شرايط زمان ومكان، وفق دهد، بهحدّى كه با روح شريعت اسلامى منافات نداشته باشد.(1)
او همچنين در تقريظى كه بر كتاب عبدالله بن سبأ زده مىگويد:
سيزده قرن است كه بر تاريخ اسلامى مىگذرد وما شاهد صدور
1) نظرات فى الكتب الخالدۀ، ص ٣٣.
فتواهايى از جانب علما بر ضدّ شيعه هستيم، فتاوايى ممزوج با عواطف وهواهاى نفسانى. اين روش بد سبب شكاف عظيم بين فرقههاى اسلامى شده است. واز اين رهگذر، علم ودانش از معارف بزرگان اين فرقه محروم گشته است، همانگونه كه از آراى نمونه وثمرات ذوقهاى آنان محروم مانده است. ودر حقيقت خساراتى كه از اين مسير بر عالَم علم ودانش رسيده، بيشتر است از خساراتى كه توسط اين خرافات به شيعه وتشيع وارد شده است، خرافاتى كه در حقيقت، ساحت شيعه از آن مبرّا است.
و اگر اين گروهها خود را از تعصب دور ساخته و در حالى كه از شيعه مىنويسند يا از آنان اخذ مىكنند، روشهاى بحث علمى صحيح را منطبق كرده و حكم عقل را بر خواستۀ دل و رأى را بر هواى نفس، مقدم مىداشتند، دانش بسيارى از جانب شيعه به ما مىرسيد و از بسيارى از ميراث علمى اين مذهب بهرهمند مىشديم. همانا بحثكننندۀ منصف نسبت به حقايق علمى، از مذهب شيعه اخذ مىكند به همان مقدار كه از علماى ديگر مذاهب اخذ مىنمايد و اگر منصف باشد، مضطر به فراگيرى فقه شيعه است هنگامى كه مذاهب فقهى چهارگانۀ اهل سنت را فرا مىگيرد.
وتو را بس، اينكه امام جعفر صادق (ع) (متوفاى ١۴٨ه. ق) -پرچمدار فقه شيعى- استاد دو امام سنّى است: ابوحنيفه نعمان بن ثابت (متوفاى ١۵٠ه. ق) وابىعبدالله مالك بن انس (متوفاى ١٧٩ه. ق) ودر همين جهت است كه ابوحنيفه مىگويد: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك مىشد. مقصود او همان دو سالى است كه از
علم فراوان جعفر بن محمّد بهرهها برده بود. ومالك بن انس مىگويد: من كسى را فقيهتر از جعفر بن محمّد نديدم.(1)
١۶. استاد ابوالوفاء غنيمى تفتازانى، مدرّس فلسفه اسلامى در دانشگاه الأزهر مىگويد:
بسيارى از بحثكنندگان در شرق وغرب عالم، از قديم وجديد، دچار احكام نادرست زيادى بر ضدّ شيعه شدهاند كه با هيچ دليل يا شواهد نقلى سازگار نيست. مردم نيز اين احكام را دست به دست كرده وبدون آنكه از صحت وفساد آن سؤال كنند، شيعه را به آنها متهم مىنمايند. از جمله عواملى كه منجرّ به بىانصافى آنان نسبت به شيعه شد، جهلى است كه ناشى از بىاطلاعى آنان نسبت به مصادر شيعه است ودر آن اتهامات، تنها به كتابهاى دشمنان شيعه مراجعه نمودهاند.(2)
١٧. حسن بن فرحان مالكى از علماى اهلسنت در مقالهاى تحت عنوان: «قرائة فى التحولات السنية للشيعة» مىگويد:
فعند مايأتي الدكتور التيجاني الى الشيعة الذين ينشر غلاة السنة بانّهم - اي الشيعة - انما يعبدون علياً ويزعمون انّ جبرئيل اخطأ، وانّهم يريدون الكيد للاسلام من باب التشيع، وانهم يمتلكون مصاحف اخرى غير مصاحفنا، وانّهم حاقدون على الاسلام، ويتزاوجون سفاحاً وغيرذلك من التشويهات. . .
هنگامى كه دكتر تيجانى به سراغ شيعه مىرود، همان غاليان سنّى
مىگويند: شيعه على را عبادت مىكند وگمان مىكند كه جبرئيل خطا كرده است، وشيعه درصدد ضربه زدن به اسلام از راه تشيع است، وآنان قرآنهاى ديگرى غير از قرآن ما دارند، وآنان نسبت به اسلام كينه دارند، وازدواجشان زناست، وديگر شبهات، بلكه تهمتهايى كه گاهى شكهاى جوانان اهل سنت را نسبت به صداقت ما بيشتر مىكند، هنگامى كه حقيقت را كشف كرده واعتماد خود را نسبت به محققان وعلماى خود سلب نمودند. ولذا علما نمىتوانند از اين جوانان انتظارى جز اين تحول طبيعى وشك به تمام حوزههاى علمى سنّى داشته باشند. . .
اهل سنت متأخر، بعد از سه قرن اول تا به امروز در مقابل غلوّ شيعه در مذمت صحابه، درصدد برآمدند تا در باره صحابه غلو نموده وآيات واحاديثى را نقل كنند كه تنها درصدد ثناگويى صحابه است وهرگز آيات واحاديثى كه متضمّن عتاب وسرزنش وبلكه مذمت در برخى از موارد است را نقل نكردند. . .
غلوى كه سلفىها دارند مىتواند از بزرگترين امورى باشد كه زمينهساز انتقال اهل سنت به شيعه باشد وتا مادامى كه عقلاى سلفيه هرچه زودتر به فكر چاره نيفتند ودرصدد نقد غلوّى كه داخل افراد خودشان است نباشند؛ همان غلوّى كه در بسيارى از احاديث ضعيف وجعلى در تأييد مذهب آنها نمودار گشته وروشهاى مخالف خود، همچون ابوحنيفه واحناف وشيعه وجهميه ومعتزله را تكفير نمودهاند، وضع به همين منوال بوده وفوج فوج جوانان از تسنن به تشيع مىگروند. . .
مسأله غلو در ادعاى اجتهاد از اسباب نفرت دكتر تيجانى از مذهب سنى بوده است؛ زيرا ملاحظه مىكنيم كه او چگونه مسخره مىكند گمان ما را كه معاويه اجتهاد كرده ودر جنگ با على (ع) وكشتن صحابه وحجر بن عدى وسبّ على (ع) بر منابر وملحق كردن زياد بن ابيه به خانواده خود ومخالفت با احاديث(1)و. . . مأجور بوده است، واينكه يزيد در كشتن حسين (ع) وواقعه حرّه مأجور بوده است. . .
حقيقت مطلب اين است كه اين حرفها رأى پيشينيان از اهل سنت نبوده است؛ بلكه تنها رأى نواصب بوده كه اسم اهل سنت را بر خود نهادهاند ويا كسانى كه در مقابل غاليان شيعه چنين عكس العملى از خود نشان دادهاند. . . .(2)
دكتر قرضاوى وهابيان را در اتهام به ديگران به غلو و تكفير، غالى دانسته است. او مىگويد:
امت ما از قديم مبتلا به غاليانى از خوارج بود كه خون و اموال مسلمانانِ ديگر و هر كه معتقد به عقايد آنها نبود را حلال مىشمردند، حتى كار آنها به جايى رسيد كه فرزند نمونه اسلام يعنى على بن ابىطالب (ع) را تكفير كرده و با او به جنگ پرداخته، و در
1) معاويه براى جذب زياد بن ابيه به سوى خود مدعى شد كه زياد بن ابيه برادر اوست كه از روابط نامشروع ابوسفيان با سميه حاصل شده است و با اين ادعاى خود، با احاديث پيامبر٩ مخالف نمود؛ زيرا رسول خدا٩ فرمود: فرزند فقط با عقد شرعى ملحق مىگردد و براى زانى جز حد نصيبى نيست.
2) المجلّۀ، شماره ١٠٨٢، تاريخ ١١/١١/٢٠٠٠م، تحت عنوان «قرائۀ فى التحولات السنيۀ للشيعۀ» .
آخر نيز با حيله و نيرنگ او را به شهادت رساندند تا با ريختن خون پاك او به خدا تقرب جويند. . . در عصر ما نيز امت اسلامى مبتلا به اصنافى از غاليان شدهاند كه غلو خوارج قديم را به ارث بردهاند، چه بسا نزد برخى از آنها اخلاص خوارج همراه با بدفهمى آنان است. و چه بسا نزد برخى از آنها ادعاهاى عريض و طويل ولى بدون فقه و اخلاص مىباشد كه داراى عقل تيز و قلب پاك نيست، بلكه آنان مغرورانى هستند كه نفس و آروزهايشان آنها را گول زده و از خدا غافل شدهاند. و هرگاه جهل و غرور با يكديگر جمع شود، در روى زمين فتنه و فساد بزرگى ايجاد خواهد كرد. . . .(1)
بنابراين غلو وهابيان در حقيقت، افراطگرايى آنان در تكفير مسلمانان است.
1) المتطرفون خوارج العصر، مقدمه، صص ٧ و ٨.
تا اينجا اثبات نموديم كه شيعه غالى نيست و آنانى غالىاند كه بىجهت عقايد ديگران را به غلو نسبت داده و آنان را تكفير مىكنند. به عبارت ديگر اتهام بىجهت به غلو، خود از مصاديق غلو است درحالىكه اسلام دين اعتدال است و از تندروى و خروج از حد اعتدال نهى كرده و آن را تحت عناوين مختلفى به مردم تذكر داده است.
ابن عباس از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
إِيّاكُم وَ الْغُلُوّ فِي الدِّينِ، فإِنَّما هَلَكَ مَنْ كانَ قَبْلَكُمْ بِالْغُلُوِّ فِي الدِّينِ.(1)
از تندروى در دين بپرهيزيد؛ زيرا افرادى قبل از شما به جهت تندروى در دين به هلاكت رسيدند.
1) مسند احمد، ج١، ص٣۴٧.
ابن مسعود از پيامبر (ص) نقل كرده كه سه بار فرمود: «
هَلَكَ الْمُتَنْطَعُونَ »(1)«كسانى كه از حد وسط تجاوز كرده و تندروى مىكنند هلاك شدهاند» .
انس بن مالك از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
لاتشدّدوا على انفسكم فيشدّد عليكم؛ فانّ قوماً شدّدوا على انفسهم، فشدّد عليهم، فتلك بقاياهم في الصوامع و الديارات، رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم.(2)
بر خود سخت نگيريد كه بر شما سخت خواهند گرفت؛ زيرا قومى بر خود سخت گرفتند و لذا بر آنان سخت گرفته شد. و اين بقاياى آنها در صومعهها و ديرهاست. اين رهبانيتى است كه بدعت گذاشتند درحالىكه ما بر آنها ننوشته بوديم.
بخارى و مسلم از انس بن مالك نقل كردهاند كه پيامبر (ص) فرمود:
يَسِّرُوا وَ لاتُعَسِّرُوا، وَ بَشِّرُوا وَ لاتُنَفِّرُوا. (3)
آسان بگيريد و كار را بر مردم دشوار نكنيد، بشارت دهيد و مردم را از دين متنفر ننماييد.
اين مطلبى است كه خداوند متعال در قرآن كريم به آن اشاره كرده است آنجا كه مىفرمايد: (يُرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ) ؛ «خداوند، راحتى شما را مىخواهد، نه زحمت شما را!» (بقره: ١٨۵)
از امام على (ع) نقل شده كه فرمود:
عَلَيْكُمْ بِالنَّمطِ الأَوْسَطِ؛ يُلْحَقُ بِه التّالِي وَ يُرَدُّ اِلَيْه الغالِي.(1)
بر شما باد به ميانهروى تا كسانى كه پشت سر شما هستند به شما ملحق شده و كسانى كه اهل غلو و تندروى مىباشند به سوى آن بازگردند.
و نيز از حضرت رسول (ص) نقل شده كه فرمود:
ألا أنبئكم بالفقيه كل الفقيه؟ من لم يقنط الناس من رحمة الله، ولا يؤيسهم من روح الله و لم يؤمنهم مكر الله.
(2) آيا شما را خبر دهم به فقيه كامل؟ او كسى است كه مردم را از رحمت خدا مأيوس نكرده و از اميد به او نااميد ننموده آنان را نيز از عقاب او در امان نداشته است.
همچنانكه نبايد به كسانى كه به انبيا و اوليا توسل و استغاثه مىكنند نسبت كفر داد، همچنين نبايد درباره مقامات اوليا افراط كرده و مقام آنان را از حدّ و حدودشان تجاوز دهيم. خداوند متعال كسانى را كه از حدّ
اعتدال تجاوز كرده مذمت و نكوهش مىكند آنجا كه مىفرمايد:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ * وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ * يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ * وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ) (انبياء: ٢۵- ٢٩)
ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه: معبودى جز من نيست؛ پس تنها مرا پرستش كنيد. آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده است! او منزه است (از اين عيب ونقص) ؛ آنها [فرشتگان] بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند؛ و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند. او اعمال امروز وآينده واعمال گذشته آنها را مىداند؛ و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند؛ واز ترس او بيمناكند. و هر كس از آنها بگويد: من جز خدا، معبودى ديگرم، كيفر او را جهنم مىدهيم! وستمگران را اينگونه كيفر خواهيم داد.
و نيز در جاى ديگر مىفرمايد:
(إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ * أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى إِنَّ اللهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ * لَوْ أَرادَ اللهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً
لاَصْطَفى مِمَّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ) (زمر:٢- ۴)
ما اين كتاب را بهحقّ بر تو نازل كرديم؛ پس خدا را پرستش كن ودين خود را براى او خالص گردان! آگاه باشيد كه دين خالص از آن خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند ودليلشان اين بود كه: اينها را نمىپرستيم مگر بهخاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند، خداوند روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مىكند؛ خداوند آن كس را كه دروغگو وكفرانكننده است هرگز هدايت نمىكند! اگر (بهفرض محال) خدا مىخواست فرزندى انتخاب كند، از ميان مخلوقاتش آنچه را مىخواست برمىگزيد؛ منزّه است (از اينكه فرزندى داشته باشد) ! او خداوند يكتاى پيروز است!
تفريط در دين عبارت از ناقص كردن حدود الهى و قيام ننمودن به حدود دين است، به جهت عدم اهتمام بر حفظ حدود الهى و عدم ميل و رغبت به التزام به آنكه از پيروى هواى نفس سرچشمه مىگيرد. افراط و غلو در دين با تجاوز از حدود الهى و توسعه در مساحت دين، بيشتر از آنچه كه خداوند توسعه داده مىباشد، و منشأ آن مبالغه در دفاع از دين بدون بصيرت است تا به خيال خود به درجه اعلى از كمالات برسد.
گاهى غلو در دين به جهت سوء فهم افراد در حقيقت دين است كه يا ناشى از اجتهادات خود فرد مىباشد و يا برگرفته از اجتهادات امام
اوست كه از او پيروى مىكند، و از اين قبيل است وارد كردن رأى شخصى در قضاياى دينى و احكام و شرايع الهى.
و گاهى غلو و افراطگرى در دين به جهت ميل انسان به اشغال مراكز تقديس و احترام نزد عوام است، درحالىكه نمىدانند كمال تدين، به التزام حدود دين، بدون افراط و تفريط مىباشد.
و گاهى افراطگرى و غلو جنبه منافع مالى و غير مالى دارد، و گاهى نيز به جهت پوشاندن كارهاى زشت و قبايحى است كه از او سر زده تا از اين راه خود را قانع نمايد.
و برخى از غاليان و افراطگران نيز منافقانى هستند كه به جهت فاسدكردن مفاهيم دينى و تحريف در آنها، دست به چنين كارى مىزنند.
در نتيجه، غلو در دين عبارت است از خروج از حدود دين با گمان انتساب و شدت ارادت به آن، كه ناشى از سوء تصور است و يا ناشى از مكر و حيله و اضرار به دين مىباشد، و غلو همواره با جهل و تعصب و هواى نفس و وسوسههاى شيطانى همراه است.
بسيارى از علما و انديشمندان اسلامى به رعايت خط اعتدال و وسطيت در تمام امور تصريح يا اشاره كردهاند:
١. مير سيد شريف جرجانى درباره انسان مىگويد:
تنبيه: اتفاق كردهاند بر اينكه موزونترين انواع مركبات يعنى نزديكترين آنها به حسب مزاج به اعتدال حقيقى نوع انسان است؛ زيرا نفس انسانى اشرف و اكمل است و بخلى در افاضه مبدأ
(خداوند متعال) نيست، بلكه افاضه او به حسب استعدادات نفوس قابل مىباشد، و استعداد انسان به حسب مزاجش شديدتر و قوىتر است، و لذا به اعتدال نزديكتر مىباشد. و اختلاف كردهاند در موزونترين اصناف از نوع انسان. . . .(1)
٢. شاطبى مىگويد:
شريعت جارى در مقتضاى تكليف بر طريق وسطيت و اعتدال است، كه از هر طرف مقدارى را اخذ كرده و در آن تمايلى [به هيچ طرف] نيست، و داخل در اكتساب بنده بدون مشقت انحلالى در آن است، بلكه آن تكليفى است جارى بر ميزان كه اقتضاى غايت اعتدال در تمام مكلفين را دارد؛ مثل تكاليف نماز و روزه و حج و جهاد و زكات و نحو آنها از امورى كه ابتداءً تشريع شده بدون سبب آشكارى كه اقتضاى آن را داشته باشد، يا به جهت سببى كه رجوع آن به عدم علم به طريق عمل است؛ مثل قول خداوند متعال: (از تو درباره شراب و قمار مىپرسند) ، و (مىپرسند كه چه انفاق كنيم) و امثال اينها.
پس اگر تشريع به جهت انحراف مكلف يا وجود گمان انحراف او از حدّ وسط به يكى از دو طرف باشد، تشريع ردّ كننده او به حدّ وسط و اعتدال است، ولى به طريقى كه او را به جانب ديگر سوق دهد تا اعتدال در او حاصل گردد، همانند طبيبى مدارا كننده كه مريض را وادار به چيزى مىكند كه در آن صلاح اوست به حسب حال و عادتش، و قوت و ضعف مرضش، تا اينكه چون صحتش
1) شرح مواقف، مير سيد شريف جرجانى، ص ۴١۵.
پيدا شد براى او راهى تدبير كند متوسط و معتدل كه لايق به او در تمام احوالش باشد.(1)
شاطبى همچنين در جايى ديگر در بحث فتوا و آداب آن مىگويد:
فتوادهندهاى كه به درجه عالى از فتوا رسيده كسى است كه مردم را به عهد حدّ وسط رساند در آنچه لايق به عموم مردم است، و آنان را به راه افراط نكشاند و نيز آنان را به سوى رها شدن سوق ندهد.
دليل بر صحت آن اينكه اين مطلب همان راه مستقيمى است كه شريعت به جهت آن آمده است؛ زيرا گذشت كه مقصد شارع از مكلف، وادار كردن او بر حدّ وسط است بدون افراط و تفريط، و چون كسى از فتوادهندگان از اين درجه خارج شود از قصد شارع خارج شده است و بدينجهت است كه هر فتوايى كه از راه اعتدال خارج شود نزد علماى راسخ در علم مذموم است. و همچنين اين مذهب مفهوم از شأن رسول خدا (ص) و اصحاب كرام اوست. . .
و همچنين خروج به جانب اطراف خروج از اعتدال است كه مصلحت خلق در آن نيست؛ اما در طرف افراط و تشديد كه باعث هلاكت است؛ و اما در طرف آزادى، آن نيز موجب هلاكت مىباشد؛ زيرا شخص فتوادهنده چون به راه سختگيرى و دشوارى برود مردم را از دين زده مىكند و مردم را به جدايى از پيمودن راه آخرت مىكشاند، همانگونه كه مشاهده مىشود. و اما كسى كه به مذهب آزادى و رها شدن مىرود او در منطقه حركت با هواى نفس
1) الموافقات، شاطبى، ج٢، ص ١۶٣.
و شهوت مىباشد، و شرع براى جلوگيرى از هواى نفس آمده و پيروى از هواى نفس انسان را به هلاكت مىاندازد. و ادله [در اين زمينه] بسيار است.
و گاهى جايز مىشود بر مجتهد كه خود را به تكليفى وادار كند كه فوق حدّ وسط و اعتدال است، بنابر آنچه كه در احكام ترخيص گذشت.
ولى چون در مقام افتا با قول و فعلش مىباشد بايد مخفى بدارد چيزى را كه گمان مىكند در آن به او اقتدا گردد؛ زيرا چه بسا به او اقتدا شود در چيزى كه طاقتى براى انسان در عمل به آن نيست، و لذا از عمل بريده مىشود، و اگر اتفاق افتاد چنين عملى در نظر مردم بايد آنان را از كيفيت اين عمل آگاه سازد، همانگونه كه رسول خدا (ص) عمل مىكرد، چرا كه او در عبادت و اخلاقيات فوق همه مردم بود، و او -عليه الصلاة و السلام -الگوى مردم به حساب مىآمد، و چه بسا مردم به او در آن عمل به جهت ظهورش اقتدا كرده و از آن پيروى كنند، و لذا در مواضعى از آن نهى مىكرد، همانند نهيش از [روزه] وصال [كه جمع بين روزه شب و روز باشد]. . . و چون ثابت شد كه وادار كردن بر حدّ وسط و اعتدال همان عمل موافق با قصد شارع است، و اين همان روشى است كه سلف صالح بر آن بودهاند، پس بايد مقلّد نظر كند كه كدامين مذهب بر طبق اين طريق جارى است، كه آن مذهب به پيروى سزاوارتر و به عبرت گرفتن اولى است. . . .(1)
1) الموافقات، ج۴، ص ٢۵٨.
٣. صدر الشريعة در كتاب «التوضيح لحلّ غوامض التنقيح» مىگويد:
الوساطة: العدالة، و منه قوله تعالى: (قالَ أَوْسطُهُمْ) ، و كل الفضائل منحصرة في التوسط بين الإفراط و التفريط. . . .(1)
وساطت به معناى عدالت است، و از اين معناست قول خداوند متعال: (گفت آنكه در حدّ اعتدال بود از بين آنان) ، و تمام فضايل منحصر در حد وسط بين افراط و تفريط است. . .
۴. ابوحامد غزالى مىگويد:
. . . فالامساك حيث يجب البذل بخل، و البذل حيث يجب الإمساك تبذير، و بينهما وسط، و هو المحمود. . . .(2)
. . . امساك در جايى كه بذل و بخشش واجب است، بخل مىباشد و بذل در جايى كه امساك واجب است، زيادهروى مىباشد و بين آن دو حدّ وسط است كه او پسنديده مىباشد. . . .
مسلم به سندش از عايشه نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
إِنَّ الرّفْقَ لاَيَكُونُ فِي شَيْءٍ إِلاَّ زَانَهُ وَ لاَ يُنْزَعُ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ شَانَهُ.(3)
وفق و مدارا در هيچ كارى وارد نمىشود جز آنكه آن را زينت مىدهد، و از هيچ كارى گرفته نمىشود جز آنكه آن را زشت مىسازد.
و نيز از عايشه نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
يا عائِشَةُ! إِنَّ اللهَ رَفيِقٌ يُحِبُّ الِرّفْقَ وَ يُعْطِي عَلَى الِرّفْقِ مَا لاَيُعْطِي عَلَى الْعُنْفِ، وَ مَا لاَيُعْطِي عَلَى مَا سِوَاهُ. (1)
اى عايشه! همانا خداوند مداراكننده است و مدارا را دوست دارد، و پاداشى را كه به رفق و مدارا مىدهد به تندخويى و ساير اعمال نمىدهد.
و نيز از جرير بن عبدالله نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
«مَنْ يُحْرَم الِرّفْقَ يُحْرَم الْخَيْرَ»(2)«كسى كه از مدارات محروم شود از خير محروم شده است» .
و نيز نقل كرده كه پيامبر (ص) به پدر ابوبرده و معاذ، هنگام فرستادن آن دو به يمن فرمود:
يَسِّرا وَ لاَتُعَسِّرا، بَشِّرا وَ لاَتُنفِّرا، و تَطَاوَعَا وَ لاَ تَخْتَلِفَا. (3)
آسان بگيرند و سخت نگيرند، و بشارت دهيد و باعث نفرت نشويد، و پذيرش داشته باشيد و مخالفت ننماييد.
و نيز به سندش از جابر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
إِنَّ اللهَ تَعَالى لَمْ يَبْعَثْنِي مُعَنِّتاً وَ لاَ مُتَعَنِّتاً، وَ لكِنْ بَعَثَنِي مُعَلِّماً مُيَسِّراً.(4)
همانا خداوند متعال مرا سختگير و زحمتدهنده مبعوث نكرده، بلكه مرا معلمى آسانگير مبعوث نموده است.
شارع مقدس شديداً مسلمانان را به احتياط در تكفير مسلمانان دعوت كرده، و بدينجهت به طور عام از جرأت در فتوا دادن در هر بابى بر حذر داشته است. رسول خدا (ص) مىفرمايد:
أَجْرَأُكُمْ عَلَى الْفُتْياَ أَجَرْأُكُمْ عَلَى النَّارِ.(1)
هركس كه جرأت بيشترى بر فتوا داشته باشد جرأتش بر آتش دوزخ بيشتر است.
پيامبر اسلام (ص) درباره كسانى كه بدون اهليت، جرأت بر فتوا داشته و فتواى آنان در باب طهارت، موجب مرگ كسى شده فرمود:
قَتَلُوهُ قَتَلَهُمُ اللهُ، أَوَ لَمْ يَكُنْ شِفَاءُ الْعِيِّ السُّؤَالَ.(2)
او را به قتل رساندند خداوند آنان را بكشد، آيا شفاى جهل و نادانى سؤال نيست.
بخارى به سندش از ابوذر نقل كرده كه گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود:
لاَيَرْمِي رَجُلٌ رَجُلاً بِالْكُفْرِ وَ لاَيَرْمِيهِ بِالْفُسُوقِ إِلاَّ ارْتَدَتْ عَلَيْهِ، إِنْ لَمْ يَكُنْ صَاحِبُهُ كَذلِكَ.(3)
كسى ديگرى را نسبت به كفر و فسق نمىدهد جز آنكه بر خودش باز مىگردد اگر صاحبش چنين نباشد.
و نيز از ابن عمر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
أَيّما رَجُلٌ قَالَ لأَخِيهِ: يَا كَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدهُمَا.(1)
هركس كه به برادر [دينىاش] بگويد: اى كافر، (اين سخن) به يكى از آن دو باز خواهد گشت.
و نيز از ثابت بن ضحاك نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
مَنْ قَذَفَ مُؤْمِناً بِكُفْرٍ فَهُوَ كَقَتْلِهِ.(2)
هركس مؤمنى را به كفر نسبت دهد همانند آن است كه او را به قتل رسانده است.
از آنجا كه علماى اسلام پى به خطر تكفير مسلمانان بردهاند لذا شديداً دستور به احتياط در اين باره دادهاند.
ابوحامد غزالى مىگويد:
والذي ينبغي ان يميل المحصل اليه الاحتزار من التكفير ما وجد اليه سبيلا؛ فإنّ استباحة الدماء والاموال من المصلّين إلى القبلة، المصرحين بقول لا اله الاّ الله، محمد رسول الله خطأ، والخطأ في ترك الف كافر في الحياة اهون من الخطأ في سفك محجمة من دم مسلم.(3)
و آنچه كه سزاوار است محصّل به آن ميل پيدا كند احتراز و دورى از تكفير است تا آنجا كه راه دارد؛ زيرا مباح كردن خونها و اموال از نمازگزاران به سوى قبله كه تصريح به وحدانيت خداوند و
رسالت محمّد (ص) دارند اشتباه است، و اشتباه در ترك هزار كافر در زندگى آسانتر است از ريختن كمى از خون مسلمان.
ابن حجر هيتمى مىگويد:
ينبغي للمفتي ان يحتاط في التكفير ما امكنه، لعظيم خطره و غلبة عدم قصده، سيما من العوام. و ما زال ائمتنا على ذلك قديماً و حديثاً. (1)
سزاوار است براى فتوادهنده اينكه در تكفير تا حدّ امكان احتياط كند؛ به جهت خطر بزرگ آن و غلبه عدم قصد آن، خصوصاً از عوام. و امامان ما هميشه چه قديم و چه جديد بر اين عقيده بودهاند.
طحاوى مىگويد:
فمن عيوب اهل البدع تكفير بعضهم بعضاً، و من ممادح اهل العلم انّهم يخطئون و لايكفرون.(2)
پس از عيوب اهل بدعتها تكفير يكديگر است، و از كارهاى خوب اهل علم اين است كه نسبت به خطا مىدهند ولى تكفير نمىكنند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا
فَعِنْدَ اللهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً) (نساء: ٩۴)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام مىزنيد (و به سفرى براى جهاد مىرويد) ، تحقيق كنيد! وبهخاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوريد، به كسى كه اظهار صلح واسلام مىكند نگوييد: «مسلمان نيستى» زيرا غنيمتهاى فراوانى (براى شما) نزد خداست. شما قبلاً چنين بوديد؛ وخداوند بر شما منّت نهاد (و هدايت شديد) . پس، (بهشكرانه اين نعمت بزرگ،) تحقيق كنيد! خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
درباره شأن نزول اين آيه از ابن عباس نقل شده كه گفت:
مرّ رجل من بنيسليم بنفر من اصحاب رسول الله (ص) يرعى غنماً له فسلّم عليهم. فقالوا: لايسلم علينا الاّ ليتعوذ منّا. فعمدوا اليه فقتلوه، و اتوه بغنمه رسول الله (ص) ، فنزلت هذه الآية.(1)
مردى از بنىسليم به افرادى از اصحاب رسول خدا (ص) گذر كرد كه همراهش گوسفندى را مىچرانيد، بر آنان سلام نمود. گفتند: او سلام نمىدهد مگر به جهت آنكه جان خودش را از ما نجات دهد. بر او حمله كرده و او را به قتل رسانده و گوسفندش را نزد رسولخدا (ص) آوردند. در آن هنگام بود كه اين آيه نازل شد.
سيد قطب در تفسير آيه فوق مىگويد:
يأمر الله المؤمنين اذا خرجوا غزاة ان لايبدأوا بقتال احد او قتله حتى يتبينوا و ان يكتفوا بظاهر الاسلام في كلمة اللسان، اذ
1) اسباب النزول، نيشابورى، تفسير ابن كثير، ج٢، صص ۵٣٨ و ۵٣٩.
لادليل هنا يناقض كلمة اللسان، و من ثم نزلت الآية. . .(1)
خداوند به مؤمنان دستور داده كه چون براى جنگ بيرون رفتند ابتدا شروع به جنگ و يا كشتن كسى نكنند تا جستجو و تحقيق نمايند، و اينكه به ظاهر اسلام در سخن زبان اكتفا نمايند؛ زيرا دليلى در اينجا نيست كه با گفتار زبان تناقض داشته باشد. و بدين جهت است كه آيه نازل شد. . .
مشاهده مىكنيم كه چگونه خداوند در اين آيه دستور به احتياط و ترك سرعت گرفتن در تكفير داده و لذا دوبار جمله فَتَبَيَّنُوا را تكرار كرده است.
با ملاحظه نصوص شرعى پى مىبريم به اينكه دايره اسلام وسيع بوده و دايره كفر ضيق مىباشد و لذا تا حد امكان نبايد افراد را از اسلام خارج نمود، و اين مطلب را از چند جهت مىتوان اثبات نمود:
از ظواهر ادله استفاده مىشود كه ورود در اسلام آسان و خروج از آن بسى دشوار است.
مسلم در كتاب «الايمان» بابى را تحت عنوان «باب تحريم قتل الكافر بعد ان قال: لا اله الاّ الله» آورده و در حديث رقم ٩۶ جملهاى را از رسولخدا (ص) نقل كرده كه خطاب به اسامة كه شخصى را كه لا اله الا الله
1) تفسير فى ضلال القرآن، سيد قطب، ج٢، ص ٧٣٧.
گفته بود، كُشت به ادعاى اينكه وى از روى ترس كلمه توحيد را گفته فرمود: «
أَفَلاَ شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ؟»(1)«پس چرا قلبش را نشكافتهاى؟ (تا بينى راست مىگويد يا دروغ)» .
و نيز از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «
لَمْ اُؤْمَرْ أَن أنقَبُ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ»(2)«من مأمور نيستم كه از قلبهاى مردم جستوجو كنم» .
از مصاديق رحمت الهى اين است كه براى ورود در اسلام، ايمان اجمالى را كافى دانسته است، به اينكه انسان معتقد به وحدانيت خدا شده و تنها او را مستحق پرستش بداند و اينكه محمّد (ص) رسول خداست و آنچه مىگويد بر حق مىباشد، ولى خروج از اسلام را سخت كرده و در آن دلالت اجمالى را كافى ندانسته، بلكه تفحص و تبين را لازم كرده و دلالت قطعى بر اراده كفر را خواستار شده است.
دعوت به سوى خداوند متعال واجب است ولى تكفير افراد واجب نيست؛ خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (آل عمران: ١٠۴)
بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، وامر به معروف ونهى از منكر كنند! و آنها همان رستگارانند.
و نيز مىفرمايد:
(ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ) (نحل: ١٢۵)
با حكمت واندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! وبا آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال ومناظره كن! پروردگارت، از هر كسى بهتر مىداند چه كسى از راه او گمراه شده است؛ واو به هدايتيافتگان داناتر است.
و لذا هيچ دليل معتبرى نداريم كه ما را تشويق و دعوت به تكفير كرده باشد.
از مجموعه روايات استفاده مىشود كه شارع مقدس اراده كرده تا گناهان افراد مخفى و پنهان شود و افشا نگردد تا بلكه با توبه حلّ شود، و لذا پيامبر (ص) در مورد كسى كه اعتراف به زنا كرده بود فرمود:
لَعَلَّكَ قَبِلْتَ أَوْ غَمَزْتَ أَوْ نَظَرْتَ؟ قَالَ: لاَ.(1)
شايد كه تو بوسيدهاى يا فشردهاى يا نظر كردهاى؟ عرض كرد: هرگز.
از مجموعه آيات و روايات و تاريخ اسلامى استفاده مىشود كه شارع مقدس نمىخواسته تا كفر منافقان و حالات نفسانى و درونى آنان افشا
1) صحيح بخارى، ج١٢، ح۶٨٢۴.
شود و لذا خداوند متعال در صدد اخفاى امر آنان برآمده و رسولخدا (ص) نيز اسامى آنان را تنها به حذيفه معرفى كرده است.
از اين رو با توجه به مطالب فوق، جهت جلوگيرى از تندروى خوب است كه افراد افراطى و تندرو، چند نكته را مدّ نظر داشته باشند:
١. بايد بين افراد خطاكار و افرادى كه از روى قصد و عمد كار خلاف و نظر باطل مىدهند فرق گذاشت و همه را يكسان نديد.
٢. انسان بايد تمام افكار و آراى افراد را ملاحظه كند و تنها يك كلمه و حرف را كه مخالف نظر و رأى اوست ننگرد.
٣. حكمت، گمشده مؤمن است كه بايد هر كجا و نزد هر كس كه يافت آن را اخذ نمايد گرچه مخالف او باشد.
۴. مطابق آيات قرآن كريم انسان نبايد به جهت اختلافات دينى و مذهبى كه با افرادى دارد به آنها ظلم نمايد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى) (مائده: ٨)
دشمنى با جمعيتى، شما را به گناه وترك عدالت نكشاند! عدالت كنيد، كه به پرهيزگارى نزديكتر است.
تندروى در تكفير دو ضرر اساسى دارد:
كسى كه سرعت در تكفير دارد ممكن است كه خودش را با اين كار
به كفر بكشاند؛ چرا كه در صورت عدم تأمل در اين نسبت ممكن است كه اشتباه كرده و خودش به كفر بازگردد، همانگونه كه بخارى از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
أَيُّمَا رَجُلٍ قَالَ لأَخِيهِ: يَا كَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدهُمَا.(1)
هر كس كه به برادر [دينىاش] بگويد: اى كافر! يكى از آن دو به كفر برگشته است.
سرعت در تكفير مسلمانان آثار و عواقب وخيم اجتماعى زيادى دارد:
سرعت در تكفير مسلمانان بدون اسباب يقينى موجب تفرقه بين جامعه اسلامى شده و كينه و دشمنى را در بين مسلمانان ايجاد مىكند با آنكه خداوند متعال مىفرمايد:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) (فتح: ٢٩)
محمّد [(ص)] فرستاده خداست؛ وكسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت وشديد، ودر ميان خود مهربانند.
از جمله آثار تكفير و سرعت در آن، بدون ميزان عقلايى، ايجاد تعصب بين مردم است كه باعث درگيرى و ستيز، بين آنها مىشود. لذا
1) صحيح بخارى، ج ١٠، ص ۵١۴.
در حديثى چنين آمده است:
لاَنْ يُخْطيِء الإِمَامُ فِي الْعَفْوِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ يُخْطَيءَ فِي الْعُقُوبَةِ.(1)
اگر امام در عفو، خطا كند، نزد من بهتر است از اينكه در عقوبت، خطا نمايد.
بخارى از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتّى يَقُولُوا: لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُاللهِ (ص) ، فَإِذَا قَالُوهَا فَقَدْ عَصَمُوا مِنِّي دِمَاءَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا.(2)
من مأمور شدهام تا با مردم بجنگم تا اينكه بگويند: لا اله الاّ الله، محمد رسول الله (ص) ، و چون چنين گفتند: از ناحيه من خونها و اموالشان محفوظ است مگر به حقش.
براى علاج افراطگرى و تندروى امورى بايد ملاحظه گردد از قبيل:
انسان بايد در بررسى و ارزشگزارى كارها روش و مبناى صحيحى داشته و ملاحظه مراتب اعمال و كردار ديگران را بنمايد.
دكتر يوسف قرضاوى مىنويسد:
بعض المتدينين المخلصين يسارع الى رمي بعض المسلمين بالفسوق؛ و يقف منهم موقف الجفاء و العداء لارتكابهم بعض صغائر الذنوب، و المشتبهات التي يختلف العلماء في حكمها.(1)
برخى از متدينين با اخلاص با سرعت هرچه تمام بعضى از مسلمانان را به فسق نسبت مىدهند و با آنان با جفا و دشمنى رفتار مىنمايند، به جهت آنكه بعضى از گناهان صغيره را مرتكب شدهاند و مشتبهاتى انجام دادهاند كه علما در حكم آن اختلافنظر دارند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللهِ) (فاطر: ٣٢)
سپس اين كتاب [آسمانى] را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم؛ [امّا] از ميان آنها عدهاى بر خود ستم كردند، وعدهاى ميانهرو بودند، و گروهى به اذن خدا در نيكىها [از همه] پيشى گرفتند.
انسان در حكم كردن بر ديگران بايد ملاحظه ظرفيت آنها را بنمايد و بر همه يك نوع حكم نكند.
دكتر يوسف قرضاوى مىنويسد:
ومن الخطأ الذي يقع فيه بعض المتدينين مطالبة الناس بالاسلام
1) الصحوۀ الاسلاميۀ بين الجمود و التطرف، ص ١٧٩.
الكامل في عقائدهم و عباداتهم و معاملاتهم و اخلاقهم و آدابهم، أو ان يتخلوا عن الاسلام بكلمة، فلاوسط عندهم ولادرجات، فامّا اسلام تام مطلق أو لااسلام.(1)
از جمله كارهاى خطا، كارى است كه برخى از مؤمنان به آن مبتلا شدهاند به اينكه از مردم مىخواهند يا اسلام كامل را در عقايد و عباداتها و معاملات و اخلاق و آدابشان داشته باشند، و يا اينكه با يك كلمه از اسلام فاصله بگيرند، و نزد آنان حدّ وسط و درجات وجود ندارد، يا اسلام تام مطلق است و يا عدم اسلام.
او نيز مىگويد:
آنان تغيير منكرات را در يك مرتبه محصور كردهاند كه آن تغيير به دست [زور] باشد، و دو مرتبه ديگر كه تغيير به زبان و تغيير به قلب باشد را به حسب استطاعت مكلّف و وسع او ساقط نمودهاند. آنان فراموش كردهاند كه تكليف در شرع اسلام به حسب طاقت و وسع است و طاقتها و ظرفيتهاى مردم متفاوت و مختلف مىباشد. لذا شرع، عذرها و ضرورتها و ارتكاب خفيفترين ضررها و آسانترين شرّ را مراعات نموده است.(2)
وهابيان از آن جهت كه فكر متحجّرانه وبسيط دارند درصدد برآمدهاند تا مفهوم «بدعت» را توسعه داده وآن را شامل هر امرى كه
حادث شده ودر زمان رسول خدا (ص) نبوده است نيز بنمايند، واين كار را تحت عنوان حرص بر محافظت شريعت انجام مىدهند؛ درحالىكه نمىدانند با اين عملكرد خود دين را از سهل وآسان بودن خارج كرده ومردم را در مشكلات بسيارى قرار مىدهند. آنان گمان مىكنند كه براى هر امر شرعى بايد نصّى خاص از جانب شارع رسيده باشد، وگرنه داخل در مفهوم «بدعت» مىشود. آنان گمان مىكنند كه شريعت اسلامى عقيم بوده ودربردارنده ضوابط عمومى وقوانين نيست تا بتواند پاسخگوى مصاديق حادث بوده وبا شرايط زمان ومكان منطبق باشد.
در رأس اين مكتب وتفكّر ابن تيميه قرار دارد. شخصى كه با اين ديدگاه تنگنظرانه تخم تفرقه واختلاف را در بين مسلمانان نشاند، واز اين طريق مسلمانان موحّد را به انواع تهمتها متّهم ساخت. با اينكه خودش قائل است به اينكه عادت بشر مربوط به عرف وطبيعت آنان است، ولذا اصل در آن حلّيت وعدم منع است. او مىگويد:
فالأصل في العبادات لا يشرع منها إلاّ ما شرّعه الله، والأصل في العادات لايحظر منها إلاّ ما حظّره الله.(1)
اصل در عبادات آن است كه چيزى به جز آنچه كه خداوند تشريع كرده مشروع نباشد، واصل در عادات آن است كه چيزى جز آنچه كه خداوند محظور وممنوع كرده، ممنوع نباشد.
وهابيان وپيروان محمّد بن عبدالوهاب، اين عقيده وروش را از استادشان ابنتيميه به ارث برده وطوائف ديگر اسلامى را به جهت برخى اعمال، به بدعتگذارى وشرك وكفر متهم ساختند.
1) اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، ص ٢۶٩.
از جمله امورى كه مىتواند غلو و افراطگرى و تندروى را تا حدودى كنترل كند اجتناب از تكفير در مسائل اجتهادى است.
از ابن تيميه درباره تقليد از برخى علما در مسائل اجتماعى سؤال شد او در جواب گفت:
مسائل الاجتهاد من عمل فيها بقول بعض العلماء لم ينكر عليه و لم يهجر. و من عمل بأحد القولين لم ينكر عليه. . . (1)
اگر در مسائل اجتماعى كسى به قول برخى از علما عمل كند بر او ايراد گرفته نشده و مذمت نمىشود، و كسى كه به يكى از دو قول عمل كند بر او انكار نمىگردد. . . .
او در جاى ديگر مىنويسد:
قال العلماء المصنفون في الامر بالمعروف و النهي عن المنكر: انّ المسائل الاجتهادية لاتنكر باليد، و ليس لأحد ان يلزم الناس باتباعه فيها، و لكن يتكلم فيها بالحجج العلمية؛ فمن تبين له صحة احد القولين تبعه، و من قلّد اهل القول الآخر فلا انكار عليه. . . .(2)
علماى تصنيفكننده در [مسأله] امر به معروف و نهى از منكر گفتهاند: مسائل اجتماعى را نبايد با [زور] دست انكار نمود، و كسى حق ندارد تا مردم را در آن مسائل ملزم به پيروى از خود كند، و تنها كارى كه مىتواند انجام دهد صحبت كردن با آنان با
حجتهاى علمى است؛ و هر كسى براى او صحت يكى از دو قول تبيين شد از آن پيروى مىكند و كسى كه از اهل قول ديگر تقليد كرد بر او انكار نمىگردد. . . .
يكى از عوامل تندروى وهابيان و طلاب حوزههاى علميۀ آنها، پيروى از محمد بن عبدالوهاب است. او كسى بود كه هيچكس غير از خود را قبول نداشت و ديگران را به كفر و فسق نسبت مىداد، و لذا طبيعى است كسانى كه پيرو او هستند اين خُلق و خو در آنها نفوذ كرده باشد.
يكى از راههاى دورى از تندروى و افراطگرى گفتگو در مسائل اختلافى است؛ زيرا اختلاف سنتى از سنتهاى اين عالم مىباشد، ولى گفتوگو بايد بر اساس اصول و مبانى صحيح آن باشد آنگونه كه قرآن كريم مىفرمايد:
(ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (نحل: ١٢۵)
با حكمت واندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! وبا آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال ومناظره كن.
دكتر يوسف قرضاوى در اين باره مىگويد:
از بيشترين چيزهايى كه مردم را در چاله اختلاف مىاندازد واز
اجتماع والفت دور مىكند، فارغ كردن نفسآنان از مسائل مهم، بزرگ وآرزوهاى بلند است. وهرگاه انسان از مسائل مهم باز بماند به مسائل كوچك رو مىآورد واحياناً بر سر هيچ وپوچ جنگ ونزاع مىنمايد.
امروز از خيانت به امّت اسلامى، فرو بردن آن در دريايى از جدل درباره مسائل فروع فقهى يا مسائل حاشيهاى در عقيده است. مسائلى كه قديمىها در آن اختلاف كرده وعلماى امروز در آن نزاع دارند، واميد نيست كه معاصران بر آن اتفاق كنند، واين در حالى است كه ما مشكلات امّت وگرفتارىها ومصائب آن را به فراموشى سپردهايم، مشكلاتى كه چه بسا خود ما سبب يا جزء سبب در وقوع آن بودهايم. . .
وبر داعيان ومتفكران اسلامى است كه جمعيت مسلمان را به مسائل مهم امّت بزرگ اسلامى مشغول كرده وديدهها وعقول وقلبهاى آنان را به ضرورت توجّه بر آن ملتفت سازند، وكوشش فراوان نمايند تا هر فرد از جامعه، جزئى از آن را متحمل شده تا از اين طريق بار سنگين آن بر دوش افراد بسيارى قرار گيرد تا تحمل آن آسان گردد.
جهان در هر زمينه در حال نزديك شدن است، به رغم اختلاف دينى، ايدئولوژى، قومى، زبانى، ملّى وسياسى كه دارد. ما مشاهده كرديم مذاهب مسيحيت را كه شبيه به اديان متعارض ومتباين بودند، چگونه به يكديگر نزديك مىشوند وبه همديگر كمك مىكنند، بلكه يهوديت ونصرانيت را ديديم كه با آن همه دشمنى ديرينه كه با يكديگر داشتند، چگونه به هم نزديك شده ودر موضوعات مختلف
با هم همكارى مىكنند، تا جايى كه مدتى قبل واتيكان بيانيهاى مشهور صادر كرد ودر آن يهود را از خون مسيح تبرئه نمود. . .
مشكل ما امروز با كسى نيست كه مىگويد: قرآن، كلام خدا، مخلوق است، بلكه مشكل ما با كسانى است كه مىگويند: قرآن از جانب خدا نيست بلكه از جانب خود محمّد (ص) است؛ يعنى كسانى كه قائل به بشرى بودن قرآن هستند.
همچنين مشكل ما با كسانى است كه به الهى بودن قرآن ايمان دارند وبه مرجعيت آن در عقيده وعبادت ايمان دارند ولى آن را روش نوينى در زندگى وقانونى براى دولت وجامعه نمىدانند، يعنى همان جماعت لائيكها كه به برخى آيات قرآن ايمان آورده وبه بعضى ديگر كفر مىورزند.(1)
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
من معتقدم امورى كه ما بر آن اتفاق داريم نه سست ونه كم است، ولى از طرف ما احتياج به كوششى پياپى است. . .
آيا ما اتفاق نداريم بر اينكه قرآن كريم كلام خدا ومحمّد (ص) رسول خداست؟
آيا ما اتفاق نداريم بر ايمان به خداى يكتاى يگانه كه نه زاده ونه زاييده شده وبراى او همتايى نيست؟
آيا ما اتفاق نداريم كه خداى متعال متصف به هر كمالى ومنزه از
1) التقريب بين المذاهب الاسلاميۀ، ج ٢، صص ٢١٨ - ٢٢٣.
هر نقصى است؟ . . . پس بياييم به جهت كاشتن معانى ايمان اجمالى در نفوس نونهالان وجوانان با يكديگر همكارى كنيم. . .
آيا ما اتفاق نداريم بر اينكه كفر والحاد بزرگترين خطرى است كه بشريت را در عزيزترين مقدساتش تهديد مىكند؟ پس بياييم با يكديگر در حفظ جوانان از وباى الحاد ومقدمات آن از شكها وشبهاتى كه عقيده را متزلزل كرده وفكر را ملوّث نموده، همكارى كنيم. . .
آيا ما اتفاق نداريم بر ايمان به آخرت وعدالت جزا در آن. . . پس بايد با يكديگر بر تقويت ايمان به آخرت همكارى كنيم؟ ! . . .
آيا ما به مجموعهاى زيبا از احكام شرعى قطعى ثابت به حكم كتاب وسنّت واجماع امّت، اتفاق نداريم. . . پس چرا در رعايت ودرست تطبيق كردن آنها با هم همكارى نمىكنيم؟ ! . . .
آيا ما اتفاق نداريم بر اينكه صهيونيست امروز خطر بزرگى است؛ خطرى دينى، نظامى، اقتصادى، سياسى، اجتماعى، اخلاقى وفرهنگى. . . واينكه او در طمع مدينه وخيبر است. . . پس چرا با هم در مقابلۀ با او همكارى نمىكنيم؟ ! مقابلهاى با يهوديت منسوخ آنها به وسيله اسلام خالد خود، ومقابلهاى با تورات تحريف شده آنها، به وسيله قرآن محفوظ مانده خود، ومقابلهاى با تلمود مملوّ از مطالب باطل آن، به وسيله سنتى كه براى ما به ارث گذاشته شده ومملو از حقايق است؟ ! . . .
آيا ما اتفاق نظر نداريم كه غرب تا به امروز از روحيه صليبيت آزاد نشده وهنوز اين روحيه در بسيارى از كارها وافعال آنان حاكم است. . . پس چرا به جهت مقابله با اين جنگهاى صليبى جديد با
اسلحه جديد وامكانات فراوان، با يكديگر همكارى نمىكنيم؟ !
آيا همه ما نمىدانيم كه گروههاى تبشيرى مسيحيت، عالم اسلام را با وسايل پيشرفته درنورديده است. . . پس چرا همگى در مقابل اين تهاجم دينى كه رو در روى دين اين امّت قرار گرفته وعقيده او را هدف قرار داده نمىايستيم. . .
آيا همگى نمىدانيم كه استعمار فرهنگى با از بين رفتن استعمار نظامى هنوز باقى مانده ومشغول فتح عقلهاى جوانها وفرزندان ما مىباشد؟ . . . پس چرا همديگر را به جهت مقابله با اين استعمار وحمله ويرانگرش يارى نمىدهيم. . .
آيا نمىدانيم كه صدها ميليون مسلمان در اطراف عالم از اوّليات وبديهيات اسلام كه مورد اتفاق بر وجوب وضرورت آن است، جاهل مىباشند، وتنها از اسلام اسم آن واز قرآن رسم آن را مىدانند؟ ! آن نادانى وخلأى كه حملههاى تبشيرى مسيحيان وتهاجم فكرى آنها را به طمع انداخته تا گمراهى وضلالت خود را بين اين جوانانى كه از امّت اسلامى هستند، منتشر سازند! ! آيا نبايد اين جوانها را بر تعليم الفباى اسلام واركان اساسى اين دين؛ از عقايد وعبادات واخلاق وآدابى كه هيچ مذهب وقولى در آن اختلاف ندارد يارى دهيم. . .
همانا، مسيحيان انجيلهاى خود را به صدها لغت وهزاران لهجه منتشر ساختند ولى ما عاجزيم از اينكه برخى از ترجمههاى صحيح ومورد اطمينان ووثوق را براى معانى قرآن كريم به مشهورترين زبانهاى عالم آماده كنيم تا چه رسد به غير آنها. . . .(1)
1) التقريب بين المذاهب الاسلاميۀ، ج ٢، صص ٢٢٣ - ٢٣١.
ابن تيميه مىگويد:
كان العلماء من الصحابة و التابعين و من بعدهم اذا تنازعوا في الأمر اتبعوا امر الله تعالى في قوله: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً)(1)، و كانوا يتناظرون في المسألة مناظرة مشاورة و مناصحة، و ربّما اختلف قولهم في المسألة العلمية مع بقاء الألفة و العصمة و اخوّة الدين. نعم من خالف الكتاب المستبين و السنة المستفيضة، أو ما اجمع عليه سلف الأمة خلافاً لايعذر فيه، فهذا يعامل به اهل البدع.(2)
علماى از صحابه و تابعين و كسانى كه بعد از آنها آمدند هرگاه در امورى نزاع مىنمودند امر خداوند متعال را پيروى مىكردند كه فرمود: (هرگاه در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، اين (كار) براى شما بهتر بوده و عاقبت و پايانش نيكوتر است) . مناظره آنان در هر مسألهاىمناظره از روى مشاوره و خيرخواهى بوده، و چه بسا قولشان در يك مسأله علمى مختلف مىشد، ولى الفت و عصمت و برادرى دينى آنها باقى بود. آرى، كسى كه با قرآن روشن و سنت مستفيض يا آنچه كه اجماع پيشينيان از امت بر آن است به مخالفت پرداخته به نحوى كه جاى هيچ عذرى بر او نيست، با وى معامله بدعتگزار مىشود.
خداوند متعال در مذمت مشركان مىفرمايد: ( إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الأَنْفُسُ) ؛ «آنان فقط از گمانهاى بىاساس وهواى نفس پيروى مىكنند» . (نجم: ٢٣)
خداوند، پيامبرش داود (ع) را مورد خطاب قرار داده و مىفرمايد:
(يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ) (ص: ٢۶)
اى داوود! ما تو را خليفه و [نماينده خود] در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم بهحق داورى كن، واز هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مىسازد.
وهابيان در تفكير مسلمانان و مقابله با اعمال و مراسمات آنان مدعى امر به معروف و نهى از منكرند، در حالى كه انكار منكرات، آداب و ضوابطى دارد كه مسلمانان بايد در عملكرد خود رعايت نمايند تا اثر مطلوب بر آن مترتب شود:
خداوند متعال مىفرمايد:
(ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (نحل: ١٢۵)
با حكمت واندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! وبا آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال ومناظره كن.
خداوند متعال در اين آيه سفارش نموده كه وعظ شما حَسَن و جدال شما به نحو احسن باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ) (آل عمران: ١۵٩)
به [بركت] رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم [و مهربان] شدى! واگر خشن وسنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مىشدند.
ابن تيميه مىگويد:
لايأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر الاّ من كان فقيهاً فيما يأمر به، فقيهاً فيما ينهى عنه، رفيقاً فيما ينهى عنه. (1)
امر به معروف و نهى از منكر نمىكند مگر كسى كه در آنچه به آن امر مىكند يا نهى مىنمايد فقيه باشد و در آن دو كار با مدارا رفتار نمايد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
«إِنَّ هذَا الدِّينَ مَتيِنٌ، فَأَوْغِلُوا فِيِه بِرِفْقٍ»(2)«همانا اين دين متين است، پس در آن با مدارا وارد شويد» .
و نيز نقل شده كه فرمود:
إِنَّ الدِّينَ يُسْرٌ وَ لَنْ يُشَادُ الدِّينَ أَحَدٌ إِلاَّ غَلَبَهُ.(3)
همانا دين آسان است، و هيچ كس در دين شدت به خرج نمىدهد جز آنكه دين بر او غلبه يابد.
و نيز نقل شده كه فرمود:
إِنَّ الرِّفْقَِ لاَيَكُونُ فِي شَيْءٍ إِلاَّ زَانَهُ، وَ لاَيُنْزَعُ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ شَآنهُ.(1)
مدارا در هيچ چيزى نمىباشد جز آنكه آن را زينت دهد، و از چيزى برداشته نمىشود جز آنكه آن را خراب نمايد.
شخصى يهودى به رسول خدا (ص) گفت:
«اَلسَّامُ عَلَيْكَ» . عايشه گفت: بر شما، و خدا شما را لعنت كند و غضب خدا بر شما باد. پيامبر (ص) فرمود:
مَهْلاَ يَا عَائَشَةُ! عَلَيْكَ بِالِرّفْقِ، وَ إِيَّاكَ وَ الْعُنْفَ وَ الْفُحْشَ. قَالَتْ: أَوَ لَمْ تَسْمَعْ مَا قَالُوا؟ قَالَ: أَوَ لَمْ تَسْمَعِي مَا قُلْتُ؟ رَدَدْتُ عَلَيْهِمْ فَيُسْتَجَابُ لِي فِيهِمْ، وَ لاَ يُسْتَجَابُ لَهُمْ فِيَّ.(2)
آرام باش اى عايشه! بر تو باد به مدارا، و بپرهيز از شدت به خرج دادن و فحش. عايشه گفت: آيا نشنيدى كه چه گفت؟ حضرت فرمود: آيا نشنيدى كه چه گفتم؟ من بر آنان ردّ نمودم و سخن من درباره آنان مستجاب مىشود ولى سخن آنان درباره من مستجاب نمىگردد.
شخصى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند بايد هدفش رحمت باشد و با ديد رحمت و ترحّم به مخاطب خود بنگرد نه با نظر دشمنى.
خداوند متعال خطاب به پيامبرش (ص) فرمود: ( وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً
لِلْعالَمِينَ ؛ «ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم» . (انبياء: ١٠٧)
ترمذى از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
اَلرَّاحِمُوَن يَرْحَمُهُمُ الرَّحْمنُ تَبَارَكَ وَ تَعالى، اِرْحَمُوا مَنْ فِي الأْرْضِ يَرْحَمْكُمْ مَنْ فِي السَّمَاءِ.(1)
كسانى كه رحم مىكنند خداوند رحمان تبارك و تعالى نيز به آنان رحم مىنمايد، و هر كس كه در روى زمين است به او رحم كنيد تا كسى كه در آسمان است به شما رحم نمايد.
1) صحيح ترمذى، ح ١٩٢۴.
تندروى و غلو در دين و مذهب عواملى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
شخص تندرو و غالى در دين و مذهب يكسونگر است و با بدبينى به همه افراد و مذاهبى كه بر خلاف او هستند مىنگرد.
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
فالمتطرف كأنّما يقول لك: من حقي أن أتكلم و من واجبك انتسمع، و من حقي ان اقول و من واجبك ان تتبع. . . رأيي صواب لايحتمل الخطأ و رأيك خطأ لايحتمل الصواب، و بهذا لايمكن ان يتلقي بغيره ابداً. . .(1)
گويا افراد تندرو به تو مىگويند: فقط من حق سخن دارم و
1) الصحوۀ الاسلاميۀ بين الجمود و التطرف، ص ۴.
وظيفه تو شنيدن سخن من است. حق من است كه بگويم و وظيفه توست كه پيروى كنى. . . عقيده من صحيح است و در آن خطايى نيست ولى رأى تو خطاست و احتمال صواب در آن نمىرود. با اينگونه اعتقاد و برخورد هرگز نمىتوان به ملاقات ديگران رفت. . .
از مظاهر و آثار و علائم تندروى، محور قرار گرفتن اشخاص و احزاب است، و لذا مشاهده مىكنيم كه بسيارى از وهابيان هرگز نقدپذير نيستند گرچه نقدى علمى و بدون تعصب باشد، و هميشه درصدد تهاجم بر مخالفانشان تحت شعار دفاع و يارى از سلف مىباشند، كه در حقيقت، دفاع از هواى نفس و اغراض شخصى است، نه دفاع از حق و حقيقت.
عدى بن حاتم مىگويد: چون پيامبر (ص) آيه ( اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ «(آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند» . (توبه: ٣١) را تلاوت نمود فرمود:
أما انّهم لم يكونوا يعبدونهم، و لكنهم اذا احلّوا لهم شيئاً استحلّوه و اذا حرّموا عليهم شيئاً حرّموه.(1)
آگاه باشيد، آنان بزرگان خود را پرستش نمىكردند، بلكه چون برايشان چيزى را حلال مىكردند آنان نيز حلال مىشمردند و چون چيزى را حرام مىكردند مردم نيز آن را حرام مىپنداشتند.
1) صحيح ترمذى، ح ٣٠٩۵.
تقليد كوركورانه ناشى از تعصب بوده و از آثار تندروى سلفىها و وهابيان به شمار مىآيد.
تقليد در فقه و عباديات گرچه امرى ضرورى و شرعى است، ولى اوّلاً بايد از افراد مجتهد واقعى و بىغرض تقليد نمود، و ثانياً: برخى از امور را همه به عقل خود مىفهمند كه كارى ناشايست و نادرست است و خلاف قرآن و سنت قطعى مىباشد، و لذا وظيفه هر فرد مسلمان است كه از تندروى و تقليد بىجهت دست برداشته و معقولانه فكر كرده و عمل نمايند.
از جمله عوامل تندروى در دين و مذهب دست برنداشتن از سوابق افكار است، و لذا هر چه بر آنها استدلال و برهان آورده شود هرگز راضى نمىشوند تا دست از عقيده خود كه موروثى است بردارند، و اين حالت ناشى از استكبار و طغيانگرى و سركشى است كه در برخى از افراد پيدا مىشود، و آن به جهت تحجر و غوطهور شدن در ماديات است.
از عوامل تندروى وهابيان و سلفىها، سوءظن به ديگران از مسلمانان است، آنان از آنجا كه فقط خود را قبول دارند به تمام مخالفان سوءظن داشته و آنان را دشمن دين مىپندارند. اين در حالى است كه سوءظن خصلتى مذموم است. لذا خداوند متعال مسلمانان را از آن نهى كرده آنجا
كه مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ) (حجرات: ١٢)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است.
بخارى از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
«إِيّاكُم وَ الظَّنّ، فَإِنَّ الظَّنَ أَكْذَبُ الْحَدِيثِ» (1)«از گمان بد بپرهيزيد؛ زيرا كه گمان بد دروغترين سخن است» .
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
ومن مظاهر التطرف و لوازمه سوء الظن بالآخرين و النظر اليهم من خلال منظار أسود يخفى حسناتهم، على حين يضخم سيئاتهم. و الأصل عند المتطرف هو الاتّهام، و الأصل في الاتّهام الإدانة، خلافاً لما تقرره الشرايع و القوانين: انّ المتهم بريء حتّى تثبت ادانته. . . .(2)
از مظاهر تندروى و لوازم آن سوءظن به ديگران و نگاهكردن به آنان از زاويه سياه است كه حسنات را مخفى كرده و بدىها را بزرگ مىنمايد. و اصل نزد شخص تندرو اتهام است و اصل در اتهام مجرم دانستن مىباشد، برخلاف آنچه كه شرايع و قوانين ترسيم كردهاند؛ كه متهم از جرم مبراست تا آنزمانى كه جرم او ثابت گردد. . . .
و حال آنكه از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
يا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ يُدْخِلْ الإِيمانُ قَلْبَهُ، لاتَغْتابُوا المُسْلِمينَ وَ لاتَتَّبِعُوا عَوْراتَهُمْ؛ فَاِنَّهُ مَنْ تَتَّبِعُ عَوْراتَهُم يَتَّبِعُ اللهُ عَوْرَتَهُ، وَ مَنْ يَتَّبِعُ اللهُ عَوْرَتَهُ يَفْضَحُحُهُ فِي بَيْتِهِ.(1)
اى كسانى كه به زبان ايمان آوردهايد ولى ايمان در قلب شما داخل نشده است، مسلمانان را غيبت نكنيد، و لغزشهايشان را پيگيرى ننماييد؛ زيرا كسى كه چنين كند خداوند لغزشهايش را پيگيرى مىكند، و كسى كه خداوند لغزشهايش را پيگيرى كند او را در خانهاش مفتضح مىسازد.
يكى ديگر از عوامل تندروى وهابيان و تكفيرىها فهم قشرى و ظاهرى از دين است، و اين به جهت تعطيل عقل و عقلگرايى و تحجر و جمود بر ظواهر نصوص است كه انسان را از واقعيات و حقايق، دور مىسازد.
دكتر يوسف قرضاوى در اين باره مىگويد:
يكى از آفات بزرگى كه جامعه امروز اسلامى با آن مواجه است و مىتواند بهانه بزرگى را به دست لائيكها و غربزدهها بدهد و فكر اسلامى مستقيم و عمل اسلامى سالم را مشوش سازد، وجود اين گروهى است كه هيچگونه آشنايى با مقاصد فقه ندارد، كسانى كه اسير شكل ظاهرى امورند، كسانى كه من آنان را از قديم ظاهرىهاى متجدد مىناميدم، گرچه علم فرقه ظاهريه را نداشته و داراى گستردگى اطلاعات آنان نيستند، و از علامه ظاهرىها يعنى
1) صحيح ترمذى، ح ٢٠٣٢؛ سنن ابىداود، ح ۴٨٨٠.
ابن حزم تنها جمود فكرى، آن هم در بعضى اوقات و زبان دراز او را به ارث بردهاند. اين افراد برخى از آثار دو امام ابن تيميه و ابن قيم را قرائت كردهاند، ولى -مع الاسف- درست آن را نفهميدند و به اعماق كلام آن دو پى نبردند و مقيد به پيروى از روش آن دو و پايينتر از آن دو كه وارث علم آنان بودند، نبودند، بلكه تنها مقلد برخى از معاصران بوده و به تمام آراى اينان اخذ مىنمايند. بسيارى از آنان بهرهاى از مقاصد فقه نبردهاند، و اخلاص به تنهايى براى تجديد دين امت و قيام بر آن كفايت نمىكند؛ زيرا خوارج نيز بندگان مخلصى بودند كه هر كس عبادت آنان از قبيل نماز، قيام و قرائت را مىديد احساس حقارت نسبت به عبادات خودش مىكرد، همانگونه كه احاديث صحيح از ده طريق بنابر نقل احمد بر اين مطلب وارد شده است، ولى آفت آنان در عقولشان و سطحىنگرى فقهشان بوده است. آنان همانگونه كه پيامبر (ص) توصيفشان كرده: قرآن مىخوانند ولى از حنجره آنان تجاوز نمىكند، يعنى در فهم قرآن تعمق نداشته و جستجو نمىكنند و اسرار آن را درك نمىنمايند، و لذا باكى نيست در اينكه آنان اينگونه توصيف شوند كه اهل اسلام را به قتل مىرسانند ولى بتپرستان را رها مىكنند.(1)
يكى از عوامل تندروى، پيروى از متشابهات و ناديده گرفتن محكمات از آيات و روايات است.
1) السنۀ مصدراً للمعرفۀ و الحضارۀ، قرضاوى، صص ٢٨۴ و ٢٨۵.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ. . .) (آل عمران: ٧)
او كسى است كه اين كتاب [آسمانى] را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات محكم [صريح وروشن] است؛ كه اساس اين كتاب مىباشد؛ [و هرگونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مىگردد] وقسمتى از آن، متشابه است [آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب وجهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود؛ ولى با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مىگردد.] اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگيزى كنند [و مردم را گمراه سازند]؛ وتفسير [نادرستى] براى آن مىطلبند.
از رسول خدا (ص) نقل شده كه به عايشه فرمود:
فَإِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ سُمِّيَ اللهُ، فَاحْذرْهُمْ.(1)
چون ديدى كسانى را كه از متشابهات پيروى مىكنند، اينان همان كسانى هستند كه خداوند نام آنان را برده است، پس از آنان حذر كنيد.
امروزه مىبينيم كه وهابيان و تكفيرىها اينگونه عمل مىكنند، يعنى آيات متشابهات كه درباره مشركان و بتپرستان است را بر مسلمانان و
1) صحيح بخارى، ح ۴۵۴٧.
مؤمنان و موحدان واقعى منطبق مىكنند به جهت آنكه پيامبر (ص) و ساير اوليا را واسطه فيض الهى دانسته و به آنها توجه مىكنند.
يكى ديگر از عوامل تندروى وهابىها و تكفيرىها اخذ علم و آرا و نظرات فرقههاى ديگر از كتابهاى آنها است. آنان از آنجا كه از مبانى مخالفان خود آگاهى ندارند لذا كلمات آنان را حمل بر ظاهر كرده و با برداشت تفسيرى قشرى و خاص خود كه از آنها مىنمايند، ديگران را تكفير مىكنند. لذا تأكيد شده كه علم را از زبان صاحبان آن انديشه اخذ كنيد؛ زيرا رموزاتى دارد كه به جز خود آنان نمىفهمند.
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
انّ من اسباب التطرف، ضعف البصيرة بالواقع و الحياة و التاريخ و سنن الله في الخلق، فتجد من هؤلاء من يفهم الوقايع على غير حقيقتها و يفسرها تفسيراً بعيداً عن سنن الله في كونه و احكامه في شرعه. بعضهم يريد ان يغيّر العالم بوسائل وهمية و اساليب خيالية. . . و يندفع إلى اعمال و تصرفات من دون نظر إلى العواقب و النتائج. . .(1)
از جمله اسباب تندروى، ضعف بصيرت به واقع و زندگى و تاريخ و سنتهاى خداوند در خلقت است، و لذا از اين افراد كسانى را
1) الصحوۀ الاسلاميۀ، قرضاوى، صص ٩٨ - ١٠۴ با اختصار .
مشاهده مىكنى كه غير واقعى، وقايع را مىفهمند و آنها را بهگونهاى تفسير مىكنند كه از سنتهاى الهى در نظام وجود و احكام شرع به دور است. برخى از آنان مىخواهند عالم را با وسايل وهمى و اسلوبها و روشهاى خيالى تغيير دهند. . . و لذا دست به كارها و تصرفاتى مىزنند بدون آنكه به عواقب و نتايج آن فكر كنند. . .
امور نهگانه مذكور سبب غلو و تندروى است و همين عوامل نيز سبب تندروى و تجاوز از حد وهابيان شده و باعث گرديده تا آنان بر اساس معيارهاى خود ديگران را تكفير و متهم به غلو نمايند. اين در حالى است كه خداوند متعال حتّى در برابر كفار از تندروى بر حذر داشته و مىفرمايد:
(وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَيَسُبُّوا اللهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ) (انعام: ١٠٨)
(به معبود) كسانى كه غير خدا را مىخوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها [نيز] از روى [ظلم و] جهل، خدا را دشنام دهند.
و در روايات نيز از عكس العمل جاهلانه و تعصبآميز همراه با اتهام تكفير به ديگران پرهيز داده شده است. چنانكه بخارى به سندش از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
إِنَّ مِنْ أَكْبَرُ الْكَبائِرِ أَنْ يَلْعَنَ الرَّجُلُ وَالِدَيْهِ. قِيلَ: يا رَسُولَ الله! وَ كَيْفَ يَلْعَنُ الرَّجُلُ وَالِدَيْهِ؟ قالَ: يَسُبُّ الرَّجُل أَبا الرّجُل فَيَسُبُّ
أَباهُ، وَ يَسُبُّ أُمَّهُ فَيَسُبُّ أُمَّهُ.(1)
از بزرگترين گناهان كبيره اين است كه كسى پدر و مادر خود را لعنت كند. عرض شد: اى رسول خدا! چگونه ممكن است كسى پدر و مادرش را لعنت نمايد؟ حضرت فرمود: گاهى مىشود كسى پدر شخصى را لعن مىكند و او نيز در مقابل پدرش را لعن مىنمايد، و نيز مادر او را لعن مىكند و او نيز در مقابل مادرش را لعن مىنمايد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
لأَنْ يُخْطِئَ إِلامامُ فِي الْعَفْوِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ يُخْطَئَ فِي الْعُقُوبَةِ.(2)
اگر امام در عفو خطا كند، نزد من بهتر است از آنكه در عقوبت و جزا خطا نمايد.
بر اساس همين آموزههاى كتاب و سنت است كه عالمان اسلامى از اين نوع برخورد تكفيرآميز برحذر داشتهاند. و در اين امور امر به احتياط نمودهاند. ابوحامد غزالى مىگويد:
وظيفه جويندگان علم آن است كه در حدّ امكان از گرايش به تكفير دورى نمايند؛ چرا كه مباح كردن اموال و خونهاى نمازگزاران به سوى قبله (مسلمانان) كه تصريح به شهادتين دارند اشتباه است، و خطا در ترك تكفير هزار كافر در زندگى آسانتر است از خطا در ريختن خون فرد مسلمان؛ زيرا رسول خدا (ص) فرمود: من مأمور شدهام تا با مردم جنگ كنم تا شهادتين بگويند، و
چون چنين كردند خونها و اموالشان نزد من محفوظ است جز در مواردى كه به حق ريخته و بىاعتبار شود(1)
شوكانى نيز مىگويد:
اعلم انّ الحكم على رجل مسلم بخروجه عن دين الاسلام و دخوله في دين الكفر لاينبغي لمسلم يؤمن بالله و اليوم الآخر ان يقدم عليه الا ببرهان اوضح من شمس النهار؛ فانه قد ثبت في الأحاديث الصحيحة المروية من طريق جماعة من الصحابة انّ من قال لأخية يا كافر فقد باء بها احدهما. . . ففي هذه الأحاديث و ما ورد موردها اعظم زاجر و اكبر واعظ عن التسرع في التكفير.(2)
همانا حكم كردن بر ضد شخص مسلمان به خروج از دين اسلام و دخول در دين كفر، براى فرد مسلمانى كه ايمان به خدا و روز جزا دارد، سزاوار نيست جز در صورتى كه برهانى واضحتر از خورشيد در روز داشته باشد؛ زيرا در احاديث صحيح كه از طريق جماعتى از صحابه رسيده وارد است كه هر كس به برادر دينىاش بگويد: اى كافر، يكى از دو نفرى است كه كافر خواهد بود. . . پس در اين احاديث و آنچه در مورد آن وارد شده بزرگترين مانع و موعظهاى است در اينكه انسان نبايد در تكفير سرعت به خرج دهد.
ابن حجر هيتمى نيز امر به احتياط در حكم تكفير نموده مىنويسد:
ينبغي للمفتي ان يحتاط في التكفير ما امكنه؛ لعظيم اثره و غلبة
عدم قصده سيما من العوام. و لا زال ائمتنا -يعني الشافعية- على ذلك قديماً و حديثاً. . . و قال الامام الزركشي: فليتنبه لهذا و ليحذر من يبادر بالتكفير. . . فيخاف عليه ان يكفر هو؛ لانّه كفر مسلماً.(1)
مفتى بايد در تكفير در حد امكان احتياط كند؛ زيرا كه اثر آن بزرگ است، و كسى آن را قصد نمىكند، خصوصاً آنكه عامى باشد. و هميشه بزرگان شافعى ما بر اين مطلب از قديم و جديد تذكر مىدادند. . . امام «زركشى» مىگويد: بر اين مطلب آگاه باش و از كسى كه به تكفير مبادرت مىورزد برحذر باش. . . چرا كه خوف آن مىرود كه خودش كافر باشد؛ چرا كه مسلمانى را تكفير كرده است.
شيخ محمد غزالى از انديشمندان معاصر اهل سنت مىگويد:
ميل و رغبت به تكفير مردم و نقص وارد كردن و ترويج تهمتها درباره آنان مرضى نفسانى است كه در نهايت خباثت است، و كسانى كه داراى چنين خصلتى باشند بدون شك وعيد الهى آنان را شامل مىشود آنجا كه مىفرمايد: (همانا كسانى كه دوست دارند زشتىها در ميانِ مردمِ با ايمان شيوع يابد، براى آنان عذاب دردناكى در دنيا و آخرت است. . .) محمد (ص) شخصى رقيق القلب و رحيم بود ولى اينان افرادى غليظ القلب و قسى مىباشند. محمد (ص) مردم را بر پوشاندن عيوب مردم تشويق مىكرد، و دست زمين خوردهها را مىگرفت تا از زمين برخيزند، ولى اين افراد، پرده از عيوب مردم برمىدارند، يا
1) تحفۀ المحتاج فى شرح المنهاج، ج ٩، ص ٨٨.
اگر عيبى نديدند به اسم خدا عيبى دروغين جعل مىكنند و به افرادى نسبت مىدهند، آنگاه قاضيانى را نصب مىكنند تا گردن آنها را زده و حقوقشان را مباح نمايند. مرا آزار مىدهد اينكه مىبينم در مورد دعوت اسلامى، فتنهگران از اين نوع هستند كه اسلام را سپرى براى رسيدن به شهوات پست خود قرار دادهاند، و اگر زمام امور به دست آنان قرار گيرد همه چيز را نابود مىكنند. اينان كسانى هستند كه جهل و غرور بر آنها غلبه پيدا كرده است. . . . (1)
تندروى كه از مصاديق غلو در دين و مذهب است آثار و خصوصياتى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
يكى از آثار و مظاهر تندروى، بىتوجهى به آرا و افكار ديگران و خود را در آرا و افكار خود محصور كردن است.
سلفىها به جهت تندروىهايى كه دارند هرگز حاضر به شنيدن سخنان مخالفان خود نيستند و باب گفتوگو و تفاهم را بر روى خود بستهاند، و لذا مشاهده مىكنيم كه بزرگان آنان به شاگردانشان فقط از آرا خود مىگويند و هرگز حاضر نمىشوند كه كتابهاى مخالفان را در معرض طلاب و دانشجويان قرار دهند. آنان معتقدند كه علم حقيقى فقط در كتابهاى آنها وجود دارد و كتابهاى مخالفان را انحرافى معرفى مىكنند
1) هموم داهيۀ، ص ٢٢۵.
از خصوصيات و مظاهر تندروى طعن بر مخالفان و حمله بر آنان است. وهابيان به جهت تحجر و استبداد در رأيى كه دارند همه مخالفان را با ديد حقارت نگريسته و از دين خارج مىكنند و با بدترين و زشتترين تعبيرات از آنها ياد مىنمايند.
از مظاهر و آثار تندروى در دين خشونتطلبى و بداخلاقى و ناسزاگويى نسبت به مخالفان است. و لذا در مكه و مدينه و نيز در برخى از بلاد اسلامى مشاهده مىكنيم كه چگونه وهابيان و سلفىها خشونت به خرج داده و با مسلمانان مخالف با عقيده خود، با بدترين وضع ممكن رفتار مىكنند.
از جمله آثار تندروى در دين و مذهب، متنفر كردن مردم از دين و ايمان است. وهابيان و سلفىها با اين تندروىهاى خود كارى كردهاند كه نه تنها مسلمانان از دين و ايمان متنفر شوند بلكه افراد ديگر از اهل كتاب و مسيحيان و ساير اديان را نيز به اسلام بدبين نموده و اسلام را به عنوان مظهر خشونت و ترور معرفى كردهاند.
بخارى به سندش از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
إِنَّ الدّيِنَ يَسِّر وَ لَنْ يَشادَ الدِّينَ أَحَدٌ إِلاّ غلبه، فَسدَّدُوا وَ قارَبوُا وَ أَبْشِروُا.(1)
1) صحيح بخارى، ح ٣٩.
همانا دين آسان است، و هرگز كسى در دين شدت به خرج نمىدهد جز آنكه دين بر او غلبه كند، پس دين را محكم كرده و به مردم نزديك نموده و به آنان بشارت دهيد.
يكى از علماى اهل سنت نقل مىكند كه من در مسجد النبى به يكى از علماى وهابى سلام كردم ولى او جواب مرا نداد و وقتى از علت آن سؤال كردم گفت: چرا ريش تو بلند نيست و چرا لباس دشداشه تو بلند است. . . ! !
از خطرناكترين آثار تندروى، تكفير مذاهب ديگر است و حال آنكه پيامبر اسلام (ص) مسلمانان را از تكفير يكديگر شديداً منع كرده است.
در حديثى از حضرت نقل شده كه فرمود:
أيّما رَجُلٍ قالَ لأَخِيهِ: يا كافِرُ فَقَدْ باءَ بِها أَحَدُهُما.(1)
هر كس به برادرش بگويد: اى كافر، يكى از آن دو نفر (يا خودش در صورتى كه مخاطب، كافر نباشد و يا مخاطب) كافر شدهاند.
و نيز رسول خدا (ص) درباره علائم و خصوصيات آنان فرمود:
«. . . يَقْتُلوُنَ أَهْلَ اْلأسْلامِ وَ يَدعُونَ أَهْلَ الأَوْثانِ»(2)«. . . اهل اسلام را به قتل مىرسانند و بتپرستان را رها مىكنند» .
و نيز نقل شده كه فرمود:
لا يَرْمِي رَجُلٌ رَجُلاً بِالْفُسوُقِ وَ لايَرْمِيهِ بِالْكُفْرِ، إِلاّ اَرْتَدَّتْ عَلَيْهِ
إِنْ لَمْ يَكُنْ صاحِبُهُ كَذلِك.(1)
هر كس شخصى را به فسق و كفر نسبت دهد درحالىكه چنين نباشد، آن دو (صفت) به خود او باز مىگردد.
ابن حجر عسقلانى در شرح اين حديث مىگويد:
وهذا يقتضي انّ من قال لآخر: انت فاسق او قال له: انت كافر، فان كان ليس كما قال، كان هو المستحق للوصف المذكور. (2)
اين جمله دلالت دارد بر اينكه هر كس به ديگرى بگويد: تو فاسقى يا بگويد تو كافرى، اگر چنين نباشد، خودش مستحق آن صفات است.
١. الامام الصادق، محمد ابوزهره، قاهره، ١٩٩٣م.
٢. الإمام جعفر الصادق، عبدالحليم الجندى، قاهره، المجلسى الأعلر للشئون الاسلامية، ١٩٧٧م.
٣. انوار الملكوت، ابو اسحاق ابراهيم بن نوبخت، قم، انتشارات رضى.
۴. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، تهران، دارالكتب الاسلامية.
۵. بين الشيعة و السنة، على عبدالواحد وافى، مصر، دار نهضة، ١٩٨۴م.
۶. رسالة التقريب، مجمع تقريب بين مذاهب اسلامى.
٧. الشيخ الغزالى كما عرفته، يوسف قرضاوى، چاپ اول، مصر، دار الوفاء المنصورة، ١۴١٧ه. ق.
٨. صحاح اللغه، جوهرى، بيروت، دار العلم للملايين.
٩. لعلك تضحك، انيس منصور، چاپ سوم، مصر، مطبعة النهضة، ١٩٩٨م.
١٠. ليس من الاسلام، محمد غزالى، چاپ اول، دمشق، دار القلم، ١۴١٨ه. ق.
١١. معجم مقايس اللغة، ابوالحسين احمد بن فارس بن ذكريا، مكتب الاعلام الاسلامى.
١٢. المنهج الجديد للبحث مع الوهابيين، سيد عصام العماد، قم، مؤسسة الكوثر للمعارف الاسلامية.
١٣. فى سبيل الوحدة الاسلامية، سيد مرتضى رضوى، قاهره، مكتبة النجاح.
١۴. نظرات فى الكتب الخالدة، حامد حفنى داود، قاهره، مكتبة النجاح.
١۵. عبدالله بن سبأ، علامه عسكرى، بيروت، مطبعة دار الكتب، ١٩٧٣م.
١۶. مع رجال الفكر فى القاهره، سيد مرتضى رضوى، قاهره، مكتبة النجاح.
١٧. مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دار صادر.
١٨. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، دارالفكر.
١٩. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالفكر
٢٠. انسان و سرنوشت، انتشارات صدرا، ايران.
٢١. تاريخ تمدن، ويل دو رانت، چاپ اقبال، ايران، نيويورك.
٢٢. الاقتصاد فى الاعتقاد، ابوحامد غزالى، دار الكتب العلمية، بيروت.
٢٣. تحفة المحتاج، ابن حجر هيثمى، چاپ دار صادر، بيروت.
٢۴. تفسير فى ضلال القرآن، سيد قطب، دار الشروق، قاهره.
٢۵. لسان العرب، ابن منظور افريقى، نشر ادب الحوزة، قم، ايران.
٢۶. قاموس المحيط، فيروز آبادى، دار الحياء التراث العربى، بيروت.
٢٧. شرح مواقف، مير سيدشريف جرجانى، منشورات شريف رضى، قم، ايران.
٢٨. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى، چاپ دارالفكر، بيروت.
٢٩. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر.
٣٠. سنن دارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، مطبعة الاعتدال، دمشق.
٣١. سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، دارالفكر، بيروت.
٣٢. الموافقات، شاطبى، مؤسسة الكتب الثقافية، بيروت، ١۴٢٠ه. ق.
٣٣. اعلام الموقعين، ابن قيم جوزيه، دارالفكر، بيروت، ١٣٩٧ه. ق.
٣۴. الصحوة الاسلامية بين الجمود و التطرف، قرضاوى، مؤسسة الرسالة، بيروت، ١۴١٢ه. ق.
٣۵. اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، رياض، مكتبة الرشد.
٣۶. الامر بالمعروف و النهر عن المنكر، ابن تيميه.
٣٧. مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت.