ghaemiyeh.com
سرشناسه : سبحاني تبريزي، جعفر، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پديدآور : جدال احسن: نقد و بررسي شبهات وهابيان/ تاليف جعفر سبحاني.
مشخصات نشر : تهران: نشرمشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۳۲۸ص.
شابك : 978-964-540-342-1
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/س۲ج۴ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۵۹۴۲۳۶
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
قرآن تنها كتاب الهى است كه از تحريف مصون مانده است و با اطمينان و يقين مىتوان همه كلماتش را كلام خداوند دانست؛ كلامى كه جز صدق نمىگويد و جز بهسوى هدايت و سعادت دعوت نمىكند.
بر اساس آيه ١٢۵ سوره نحل، قرآن دعوتش را بر پايه حكمت، اندرز نيكو و جدال احسن بنا نهاده و مسلمانان را به آن فرا خوانده است. اما برخى فرقههاى اسلامى روشى ديگر در پيش گرفته و اساس كار خود را بر تهمت و شايعه بنا نهادهاند؛ بهگونهاى كه هر انديشهاى غير از انديشه خود را شرك و كفر مىدانند و هر رفتارى را كه با ضوابط آنان نسازد بدعت مىنامند.
وهابيان نمونه بارز اين نوع مراماند كه البته خود را داعيهدار
مسلمانى و پيشگام توحيدمدارى نيز مىخوانند. حربه وهابيان در برخورد با مخالفان خود، نسبت دادن آنان به كفر و شرك و بدعت است. اينان براى پيشبرد اهداف خود، هر وسيلهاى را موجه مىدانند و به هر شبهه و شايعهاى بىبنياد، تمسك مىجويند. آنچه در اين مجموعه بدان پرداخته شده، نمونهاى از شبهات و شايعاتى است كه اين فرقه عليه پيروان اهلبيت (عليهم السلام) مىپراكنند و اين ضلالت خود را صراط مستقيم و پيروان هدايتيافته اهل بيت (عليهم السلام) را گمراه، كافر و مشرك قلمداد مىكنند. حضرت آيت الله العظمى سبحانى (حفظهالله) در اين كتاب، بر اساس آموزه قرآنى و جدال احسن، به پاسخگويى شبهات و رد تهمتها پرداخته و چهره تزوير مدعيان توحيدمدارى را برملا كرده است. از خداوند مىطلبيم به استاد معظم عمرى طولانى و با بركت در جهت خدمت به مكتب اهلبيت (عليهم السلام) عطا كند و اين اثر را چراغى فراروى حقيقتجويان قرار دهد.
انه ولى التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام على سيدنا و نبينا محمد و على آله الطاهرين
تبيين، اثبات و دفاع عقلانى از گزارههاى اعتقادى و پاسخ به شبهات در حوزه معارف دين، وظيفه اصلى علم كلام و علماى دين است. با اينكه معارف اهل بيت (عليهم السلام) كاملاً آشكار، منطقى و بر پايه فطرت بشرى است، متأسفانه در سالهاى اخير، وهابيان، اين معارف الهى را شركآميز خوانده و پيروان آن را تكفير كردهاند.
اثر حاضر با هدف تبيين گزارههاى اصلى اعتقادات شيعه و پاسخ به شبهات اين حوزه، تدوين شده است. اميد است خداى متعال از اين اقدام ناچيز راضى باشد و آن را وسيله هدايت و ارشاد رهپويان حق قرار دهد.
مؤلف
گرايش به توحيد و گريز از شرك، از مهمترين مسائل اعتقادى است كه كليۀ تعاليم آسمانى از آن نشأت مىگيرد و زيربناى ساير معارف توحيدى كه انبياى الهى در كتب و كلمات خود بر آن تأكيد ورزيدهاند، محسوب مىشود.
از آنجا كه عالمان دينى در آثار خود، اقسام و مراتب توحيد را برشمردهاند، ما نيز به صورتى گذرا به هر يك از آنها با استشهاد به آيات قرآن كريم اشاره مىكنيم:
منظور از توحيد ذاتى؛ يگانگى خداوند متعال و مانند نداشتن او است. چرا كه وجود مثل و مانند براى او محال و ناممكن است.
خداوند در قرآن مىفرمايد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ؛ «هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست» . (شورى:١١)
و نيز مىفرمايد:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (اخلاص:١ - ۴)
خداوند يكتا و يگانه است. خداوندى است كه همۀ نيازمندان قصد او مىكنند. (هرگز) نزاده و نه زاده شده و براى او هيچگاه شبيه و مانندى نبوده است.
يعنى؛ در صحنۀ گيتى، خالق و پديدآورندهاى غير از خداوند نيست و هرآنچه جامۀ وجود پوشيده است، از آسمانها و زمين، كوهها و درياها، عناصر و معادن، گياهان و درختان و. . . همه مخلوق خداوند هستند و اصل وجود آنها و افعال و آثارشان همه مخلوق و معلول او است. آفتاب و گرماى آن، ماه و نور افروزى آن، آتش و سوزانندگى آن و ساير اسباب و علل و مسببات و معلولها، جملگى آفريدۀ حق تعالى هستند: قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ ؛ «بگو خدا خالق همه چيز است و اوست يكتا و پيروز» . (رعد: ١۶)
همچنين مىفرمايد:
اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (زمر: ۶٢)
خداوند آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء مىباشد.
ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ (انعام:١٠٢)
اين است خداوند، پروردگار شما؛ هيچ معبودى جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز اوست؛ پس او را بپرستيد.
از سوى ديگر خواست و مشيّت الهى بر آن است كه هر چيزى، از طريق اسباب و وسايل خاص خود موجود شود، لذا مخلوق دانستن جهان، به معناى نفى رابطۀ عليت در بين موجودات نيست.
تدبير جهان به دست مدبر يگانه و كارگزار واحدى است و هيچ موجودى يارىرسان او نيست، تنها خداوند است كه مدبر سراسر هستى مىباشد، چنانكه مىفرمايد:
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ (يونس:٣)
پروردگار شما خداوند است كه آسمانها و زمين را در شش روز [شش دوره] آفريد، سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت و به تدبير كار (جهان) پرداخت.
اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ (رعد:٢)
خدا همان كسى است كه آسمانها را بدون ستونهايى كه براى شما ديدنى باشد برافراشت. سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را در كف قدرت گرفت) و خورشيد و ماه را مسخر ساخت كه هر كدام تا زمان معين حركت دارند. كارها را او تدبير مىكند.
حق قانونگذارى و وضع قانون براى انسانها، مختص خداوند است. تنها او صلاحيت قانونگذارى براى جوامع بشرى را دارد و ديگران از اين صلاحيت برخوردار نيستند.
خداوند متعال مىفرمايد: إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ؛ «حكم تنها از آن خداست، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد» . (يوسف:۴٠)
اين آيه، حاكميت را منحصر در خداوند مىداند و منظور از حاكميت در اين آيه، حاكميت در بُعد تشريع و قانونگذارى مىباشد. بر طبق آيۀ مذكور، هيچكس جز خداوند نمىتواند امر و نهى كند و چيزى را حلال يا حرام نمايد.
از آنجا كه منظور از حاكميت در اينجا حاكميت تشريعى است، در ادامۀ آيه جملۀ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذكر شده است. پس معناى «امر» در اين آيه، همان «امر تشريعى» است.
قرآن در فرازى ديگر مىفرمايد:
أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (مائده:۵٠)
آيا آنها حكم جاهليت را (از تو) مىخواهند؟ ! و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟ !
اين آيه قوانين را به دو نوع «الهى و جاهلى» تقسيم مىكند. آنچه زاييده فكر بشر است و مورد تأييد وحى الهى نيست، غير الهى و جاهلى به شمار مىرود.
بدين معنا كه تنها طاعت و فرمان بردارى از خداوند واجب است و اوامر و نواهى اوست كه بايد انجام پذيرد. اطاعت از غير خداوند جز با اجازه و امر او روا نيست. در غير اين صورت هر اطاعتى حرام و موجب شرك در اطاعت خواهد بود:
وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (بيّنه:۵)
و به آنها دستورى داده نشده بود جز آنكه خدا را بپرستند درحالىكه دين خود را براى او خالص كنند.
«دين» در اين آيه به معناى اطاعت است. يعنى؛ تنها بايد از او اطاعت كنند نه از غير او. البته اطاعت از پيامبر (ص) نيز واجب است، امّا به دليل دستور خداوند:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ (نساء:۶۴)
ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اينكه به فرمان خدا از وى اطاعت شود.
در آيهاى ديگر اطاعت از پيامبر (ص) را از مظاهر اطاعت خداوند مىداند: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ ؛ «كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است» . (نساء:٨٠)
بنابراين اطاعت از پيامبر (ص) ، اولى الامر و والدين، با اذن و امر خداوند واجب است و در غير اين صورت نه تنها اطاعت از آنها واجب نيست، بلكه جايز هم نمىباشد. مُطاع بالذّات فقط خداوند است و ديگران با اذن و امر او مُطاع مىباشند.
حق حكومت بر انسانها مخصوص خداوند متعال است و حكومت ديگران بايد در نهايت به حكومت خداوند منتهى شود؛ زيرا حكومت در جوامع بشرى با تصرف و اِعمال قدرت بر جان و مال و محدود نمودن آزادى افراد همراه است و اين امور از حق ولايت حاكمان بر مردم ناشى مىشود و اگر ولايت حاكمان مشروعيت نداشته باشد، تمام اقدامات آنان نامشروع و عدوانى است. بدون ترديد ولايت حقيقى از آنِ خداوندى است كه مالك حقيقى، خالق و مدبر انسانهاست و هيچكس بدون اذن او، حق حكمرانى بر بندگانش را ندارد:
إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ (انعام:۵٧)
حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست، حق را از باطل جدا مىكند و او بهترين جداكننده [حق از باطل] است.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:
أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ (انعام:۶٢)
بدانيد كه حكم و داورى مخصوص اوست و او سريعترين حسابگران است.
بنابراين حكومت بر مردم چه به صورت قضاوت و فصل خصومت و چه به صورت حكومت در بُعد اجرايى و سياسى، حق ويژۀ خداوند است و غير او، تنها به اذن او از چنين حقى برخوردارند. در غير اين صورت حكومت آنان، حكومت طاغوت خواهد بود و قرآن كريم در آيات بسيارى از آن نهى نموده است.
بدين معنا كه عبادت، منحصر در خداوند است. اين اصل مورد قبول و وفاق تمام مذاهب اسلامى است. با پذيرش اين اصل است كه انسان، هويت اسلامى مىيابد و مسلمان شمرده مىشود. إِيَّاكَ نَعْبُدُ ، شعار همه روزۀ مسلمانان است كه حداقل ده بار در روز آن را تكرار مىكنند. بنابراين پرستش غير خداوند، شريك نمودن غير خداوند با او در عبادت است و موجب بيرون رفتن انسان از دايرۀ اسلام مىشود.
در اين اصل كلى كه عبادت و پرستش، ويژۀ خداوند است ترديد و اختلافى نيست، بلكه در بعضى مصاديق و موارد است كه سئوال پيش مىآيد، آيا عبادت خداوند صورت مىگيرد يا عبادت غير او؟
مثلاً برگزارى مجالس جشن و سرور در اعياد مذهبى، آيا عبادت شخصيتى كه به احترام او مجلس تشكيل شده است محسوب مىشود يا فقط احترام و تكريم او است نه بيش از آن؟ اگر عبادت محسوب شود، بدون ترديد حرام و شرك است و اگر احترام و تكريم باشد، جايز و بلكه مستحب است.
مىگويند: صفات خبرى كه در قرآن آمدهاند حاكى از جسمانيت خدا است، مانند اينكه مىفرمايد: بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ ؛ «بلكه دو دست او گشوده است» (مائده: ۶۴) يا يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ؛ «دست خدا بالاى دستهاشان است» (فتح: ١٠) و امثال آنها. . . .
پاسخ
قرآن، معجزه جاودانه پيامبر (ص) است و از نظر شيرينى بيان و برترى معانى، نمونهاى ندارد، و يكى از ملاكات بلاغت، به كارگيرى مجاز در كلام است و بزرگان گفتهاند:
«كلام البلغاء مشحون بالمجاز» . بنابراين، اين نوع صفاتى كه نمونههايى از آن را متذكر شديد، از باب مجاز و تشبيه است.
مثلاً در محاورات عمومى مىگويند: فلانى دستش بسته است يا
دستش باز است و هر دو كنايه از بخل و بخشش است، يا اينكه مىگويند: دست بالاى دست بسيار است، كنايه از قدرت برتر است. اگر قرآن مىفرمايد: يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ كنايه از تسلّط او بر بيعتكنندگان است.
كسانى كه راه تجسيم را در پيش گرفتهاند، داورى آنان درباره اين الفاظ اين است كه بايد بر معنى حقيقى حمل شوند، از اين جهت براى خدا دست و پا و چشم و گوش ثابت كردهاند و او را به سان انسان مىپندارند كه فقط درباره ريش و شرمگاه او نمىتوان سخن گفت و اثبات بقيه اعضا براى او اشكالى ندارد.
اين گروه، چشم بسته به قرآن مىنگرند، در حالىكه قرآن مىفرمايد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ؛ «چيزى همانند او نيست» . (شورى: ١١)
يكى از علماى وهابى كه منكر مجاز در قرآن بود، و معتقد بود كه اين الفاظ را بايد بر معانى ظاهرى آنها حمل كرد، و طرفداران مجاز در قرآن را اهل تأويل مىشمرد با يكى از علماى شيعه روبرو شد و آنچه توانست درباره شيعه و اينكه آنها قرآن را تأويل مىكنند، سخن گفت: اتفاقاً آن عالم وهابى كور و نابينا بود. اين عالم شيعى به او گفت: متأسفم كه حضرتعالى در روز رستاخيز از رؤيت خدا و پيامبرش محروميد. آن عالم وهابى وحشتزده گفت: چرا؟ او در پاسخ گفت به گواه اين آيه كه مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً ؛ «هر كه در اين جهان كور [دل] است، در آن جهان نيز
كور و گمراهتر باشد» . (اسراء:٧٢) آن وهابى نابينا گفت: اين آيه مربوط به نابينايى قلب و روح است، نه نابينايى ظاهرى. آن عالم شيعى گفت: اين همان تأويل است كه شما منكر آن هستى. او در پاسخ جز فحش و دشنام چيزى نداشت كه بگويد.
چگونه مىتوان مجاز و تأويل را در قرآن، منكر شد درحالىكه قرآن، همه گناهان را به دستهاى انسان نسبت مىدهد و مىفرمايد:
ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِيدِ (انفال: ۵١)
اين كيفر به خاطر چيزى است كه دستهاى شما پيشاپيش فرستادهاند و خدا بر بندگان ستم نمىكند.
مسلّماً همه گناهان انسان با دست او انجام نمىگيرد، بخشى با چشم و بخشى با گوش و برخى با زبان و همچنين. . . ولى قرآن همه را مجازاً به دست نسبت داده است، چون عضو فعال در انسان، دست او است و گناه، منسوب به خود انسان است.
ديده مىشود برخى از فرق اسلامى، فرقههاى ديگر را تكفير مىكنند، آيا اين كار صحيح است؟
پاسخ
ملاك ايمان و كفر در اختيار كسى نيست كه بتواند آن را الگو قرار دهد و جمعى ديگر را مؤمن و جمعى را كافر قلمداد نمايد، بلكه الگوى آن، سيره پيامبر (ص) است كه در چه شرايطى، مؤمن بودن افراد را مىپذيرفت؟
در عصر رسول خدا (ص) ، ملاك ايمان، شهادت به سه چيز بود: توحيد، نبوت و معاد. (1)اگر كسى به اين سه مسئله اعتراف مىكرد، او را مسلمان مىشمرد، بنابراين، همه فرق اسلامى كه بر اين سه اصل، ايمان دارند، همگان در حظيره ايمان وارد شدهاند. پيامبر (ص) ،
1) ايمان به معاد لازمه ايمان به توحيد و رسالت بود.
اميرمؤمنان را به جنگ خيبريان فرستاد. على (ع) چند گام به سمت خيبر رفت سپس از آن نقطه صدا زد: يا رسول الله نبرد با خيبريان تا چه حدى است؟ فرمود:
«حتّى يشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله» .(1)
البته يك رشته مسائل در اسلام، حالت ضرورى و بديهى پيدا كرده مانند خاتميت پيامبر و جسمانى بودن معاد، و يا جسم نبودن خدا و محبت و دوستى خاندان رسالت هرگاه كسى يكى از آنها را منكر شود، از آن نظر كه انكار آنها در نظر منكر، ملازم با انكار يكى از اصول سهگانه است، چنين فردى از حظيره اسلام، بيرون مىرود.
پيامبر گرامى (ص) ، هنگامى كه از مردم، اعتراف به ايمان مىگرفت، هرگز از آنها سؤال نمىكرد كه:
آيا به زيارت قبور انبيا و اوليا مىرويد يا نه؟
آيا به اوليا توسل مىجوييد يا نه؟
امثال اينها يك رشته مسائل فقهى و يا كلامى هستند كه در كتابهاى فقهى مطرح مىشوند. اثبات و نفى آنها، ارتباطى به كفر و ايمان ندارد.
1) صحيح بخارى، ج ٢، مناقب على ع ؛ صحيح مسلم، ج ٧، باب فضائل على ع ، ص ١٢١.
چگونه مىگوييد: اى امام عزيز! فرزند ما را شفا بده! درحالىكه شافى خداست و اين نوعى شرك است؟
پاسخ
در گذشته، يادآور شديم كه ملاك توحيد و شرك در دست ما نيست كه كارى را عين توحيد و كار ديگر را شرك قلمداد كنيم، بلكه براى خود، معيار و ميزانى دارد كه بايد كارها با آن معيار سنجيده شود و ما اين معيار را با دو مثال روشن مىكنيم.
قرآن مجيد، تدبير جهان آفرينش، از جمله شفاى بيماران را به خود خدا نسبت داده است، و منحصر به او شمرده است، و در سورههاى مختلف مىفرمايد: يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ؛ «اوست كه جهان را اداره مىكند» . (يونس: ٣ و ٣١؛ رعد: ٢؛ سجده: ۵)
ولى درحالىكه تدبير را منحصراً از آن خود مىداند، در سوره النازعات مىفرمايد: فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً ؛ «پس به آن تدبيركنندگان كارها
-فرشتگانى - كه تدبير امور خلق مىكنند» (نازعات: ۵) ، مسلماً در قرآن تناقض نيست. خود قرآن مىفرمايد:
وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (نساء: ٨٢)
[آيا در قرآن نمىانديشند؟] و اگر از نزد غير خدا مىبود در آن ناسازگارى و ناهمگونى بسيار مىيافتند.
ولى تفسير هر دو آيه اين است: تدبير مستقل و غير وابسته به جايى، از آن خداست. اما به حكم اينكه اين جهان، جهانِ اسباب و مسبّبات است، يك رشته مدبرهايى هستند كه به اذن خداوند در تدبير جهان و ارسال ارزاق به بشر مؤثرند و فرشتگانى براى اين كار، گمارده شدهاند. مدبّر بودن اينها منافاتى با انحصار تدبير در خدا ندارد، زيرا اينها جنود الهى و كارگزاران عالم آفرينش به اذن خدا هستند.
مثال ديگر
همگان معتقديم كه شافى خداست و ابراهيم خليل در اين مورد چنين مىگويد: وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ ؛ «و چون بيمار شوم بهبودم بخشد» (شعراء: ٨٠) . ولى در عين حال، خدا مىفرمايد: «ما در عسل شفا قرار داديم» : فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ ؛ «در آن براى مردم شفاست» (نحل:69) ، تو گويى اين معجون شفابخش است. همچنين حضرت مسيح، تصريح مىكند كه من بيماران را بهبود مىبخشم و شفا مىدهم،
اما به اذن خدا، چنانكه مىفرمايد:
وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ (آلعمران: ۴٩)
و به خواست و فرمان خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم و مرده را زنده مىكنم.
بنابراين منطق قرآن اين است كه شفا، و حتى زنده كردن مردگان، به صورت استقلالى و بدون استمداد از كسى، ويژه خداست ولى شفا، و حياتبخشى به اذن الهى و امر او و به عنوان اينكه كارگزار عالم آفرينش است، به وسيله اولياى خدا انجام مىگيرد، با توجه به اين آيات، روشن مىشود كه درخواست شفا به نحوى كه حضرت مسيح يادآور آن است، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد است و با آيات قرآن، كمال انطباق را دارد.
مىگويند: در دو جاى سوره بقره از واسطه قرار دادن بتها و مردگان و. . . منع شده است. شفاعت قابل قبول در قرآن براى مؤمنان است و شفاعت پيامبر (ص) هم به اذن خدا فقط براى مؤمنان است، يعنى پيامبر خدا (ص) حق شفاعت براى پدر و مادر و عمويش را ندارد!
پاسخ
نخست سؤال مىشود: در كجاى سوره بقره از واسطه قرار دادن مردگان، منع شده است؟ آيات مربوط به شفاعت در سوره بقره عبارتند از:
١. مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ (بقره: ٢۵۵)
كيست آن كه جز به خواست و فرمان او نزد وى شفاعت كند؟
٢. وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (بقره: ۴٨)
و بترسيد از روزى كه كسى به كار كسى نيايد و از او شفاعتى پذيرفته نشود و از او برابرى - عوضى كه خود را بازخرد - نستانند و نه يارى شوند.
٣. وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ (بقره: ١٢٣)
و بترسيد از روزى كه كسى به كار كسى نيايد و از او برابرى -عوضى كه خود باز خرد - نپذيرند و او را هيچ شفاعتى سود ندهد.
۴. أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ (بقره: ٢۵۴)
از آنچه شما را روزى كردهايم انفاق كنيد پيش از آنكه روزى بيايد كه در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستى و نه شفاعتى.
اينها مجموع آياتى است كه پيرامون شفاعت در سوره بقره آمده است، در كدام يك از اين آيهها از ممنوعيت شفاعت مردگان سخن مىگويد؟
١. آيه نخست مىگويد شفاعت شافعان به اذن خداست.
٢. آيه دوم، نفى شفاعتى است كه بنىاسرائيل، ادعا مىكردند، زيرا ابتداى آيه خطاب به آنهاست وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً .
٣. آيه سوم نيز شفاعت بدون اذن را نفى مىكند و مربوط به شفاعتى است كه امت يهود معتقد بودند.
۴. آيه چهارم هرچند مطلق شفاعت را نفى مىكند، امّا به قرينه آيات ديگر نفى شفاعتى را مىكند كه اهل كتاب و مشركان بدان معتقد بودهاند.
اكنون سؤال مىشود در كدام يك از اين آيات آمده است كه اولياى الهى كه درگذشتهاند را نمىتوان واسطه قرار داد؟ سخن گفتن بىدليل آسان است، ولى اثبات آن مشكل!
آيا اين آيه درباره منافقان است؛ آنجا كه خداوند مىفرمايد:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً (نساء: ۶۴)
و هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر براى آنكه به فرمان خدا فرمانش برند و اگر آنان هنگامى كه بر خود ستم كردند نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر براى آنان آمرزش مىخواست هرآينه خداى را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
پاسخ
در شأن نزول آيه، دو نظر هست:
١. يكى از يهوديان مدينه با يكى از مسلمانان منافق، اختلافى داشت، بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود برگزينند، مرد يهودى چون به عدالت و بىنظرى پيامبر اسلام (ص) ، اطمينان
داشت، گفت: من به داورى پيامبر شما راضيم، ولى مرد منافق يكى از بزرگان يهود، به نام كعب بن اشرف را برگزيد؛ زيرا مىدانست با هديه مىتواند نظر او را به خود جلب كند و به اين ترتيب با داورى پيامبر، مخالفت كرد.(1)
٢. بعضى از تازهمسلمانان، طبق عادت زمان جاهليت، در آغاز اسلام، داورىهاى خود را نزد دانشمندان يهود و يا كاهنان مىبردند و اين آيه در حق همين افراد، وارد شده است، نه منافقان.(2)
در هر حال، اين فرد، خواه منافق باشد، خواه فرد تازه مسلمان، نوعى مخالفت با فرمان خدا كرده است. خداوند درباره اين فرد، يادآور مىشود كه اگر آنها نزد پيامبر (ص) بيايند و خود، استغفار كنند و پيامبر هم درباره آنان استغفار كند؛ يعنى شفاعت نمايد، خدا گناهان آنان را مىبخشد. بنابراين، آيه، يك ضابطه كلى است و اختصاص به موردى مانند فرد منافق يا تازه مسلمان ندارد، بر فرض اينكه درباره منافق هم باشد، اگر شفاعت پيامبر (ص) درباره آنان پذيرفته باشد، درباره ديگران، به طريق اولى پذيرفته خواهد شد. اگر منافق مجاز است كه درخواست شفاعت كند، مؤمن واقعى به طريق اولى از اين حق بهرهمند مىباشد.
اين آيه، كاملاً توسل جستن به پيامبر (ص) يا اولياى الهى را يك امر
شرعى مىداند، و صريحاً مىگويد كه آمدن به سراغ پيامبر (ص) و او را در درگاه خدا، شفيع قراردادن و وساطت و استغفار او براى گنهكاران مؤثر است و موجب پذيرش توبه و رحمت الهى است.
اگر وساطت و دعا و شفاعت خواستن از پيامبر (ص) ، شرك بود، چگونه ممكن بود كه قرآن، چنين دستورى را به گنهكاران بدهد، منتهى بايد خطاكار، نخست خود، توبه كند، سپس براى قبول توبه خود، از استغفار پيامبر (ص) ، بهره بگيرد.
بديهى است پيامبر آمرزنده گناه نيست. او فقط مىتواند طلب آمرزش كند و براى پذيرفته شدن شفاعت او خدا گناه آنان را مىبخشد.
از اين گذشته، تأثير استغفار پيامبر (ص) درباره مؤمنان، اختصاصى به اين آيه ندارد، بلكه در سوره توبه نيز آمده است:
وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ (توبه:١١۴)
و آمرزشخواهى ابراهيم براى پدرش - عموى مشركش كه به جاى پدر سرپرست او بود - نبود، مگر از براى وعدهاى كه به او داده بود.
فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ (محمد:١٩)
پس بدان كه هيچ خدايى جز خداى يكتا نيست و براى گناه خود و براى مردان و زنان مؤمن آمرزش بخواه.
البته در مورد بحث، امر به استغفار هست. ناگفته پيداست چيزى كه خدا به آن امر كرده، درخواست آن از پيامبر، جز تأكيد امر الهى، چيز ديگرى نيست.
از آيات سوره يوسف استفاده مىشود كه اين رسم ديرينه جامعه توحيدى بوده و لذا آنگاه كه پرده از جنايات برادران يوسف برداشته شد، آنها جز اين چاره نديدند كه به پدر پناه ببرند تا براى آنان استغفار كند:
قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ (يوسف: ٩٧)
گفتند: اى پدر براى گناهان ما آمرزش بخواه، همانا ما گناهكار بوديم.
و چون ما در اين مورد در گذشته نيز سخن گفتهايم به همين مقدار، بسنده مىكنيم.
خدا در آيه ٣٨ سوره زمر چنين مىفرمايد:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَفَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُ-رٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ
و اگر از آنها بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ حتماً مىگويند: خدا، بگو آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا هستند و آنها را مىخوانند، انديشيدهايد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد آيا آنها مىتوانند آن را برطرف سازند؟ و يا اگر رحمتى براى من اراده كند، آيا آنها توانايى دارند، جلو رحمت او را بگيرند؟ بگو: خدا مرا كافى است و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند.
توضيح شبهه اينكه مىگويند: شيعيان غير خدا را نمىپرستند، لكن توسّل و وساطت ائمه قطعاً به مردهپرستى و بتپرستى كشيده مىشود!
پاسخ
اين آيه در مورد مشركان است. مشركان، درحالىكه خدا را آفريدگار آسمانها و زمين مىدانستند، ولى غير او را يعنى بتها را مىپرستيدند، زيرا آنها را مالكان كارهاى الهى مىدانستند.
اين گروه بتپرست كه در توحيد ذاتى مشكلى نداشتند، ولى در توحيد ربوبى معتقد بودند كه كارهاى خدا مانند: ١. مغفرت از گناهان؛ ٢. پيروزى در جنگ؛ ٣. عزت در زندگى و مانند آنها، به بتهاى آنها تفويض شده است.
قرآن در نقد اين نظر مىفرمايد: از بتان كارى ساخته نيست. اگر خدا بخواهد زيانى به كسى برساند آنها نمىتوانند جلوگيرى كنند و اگر بخواهد سودى به كسى برساند، نمىتوانند جلوگيرى كنند. بنابراين، بايد بگوييم خدا كافى است و در امور بر او توكل كنيم.
با توجه به تفسير آيه، روشن شد كه تشبيه توسّل به اولياى الهى، به عمل مشركان، تفسير به رأى است كه جايگاه چنين مفسرى به فرموده پيامبر (ص) آتش است؛ زيرا مشركان، در توحيد ربوبى، به تمام معنى مشرك بودند و تصور مىكردند كه كارهاى خدا به واسطهها واگذار شده است، و لذا آنان را فعّال مايشاء در سرنوشت بندگان مىدانستند، درحالىكه موحّدان در تمام مراحل موحدند:
١. توحيد در ذات خدا، يعنى اينكه مثل و نظيرى ندارد.
٢. توحيد در صفات، علم و قدرت او عين ذات اوست، نه زائد بر ذات.
٣. توحيد ربوبى، يا توحيد افعالى همه كارهاى جهان در دست خداست و هيچگاه تفويضى انجام نگرفته است.
۴. توحيد در عبادت. فقط او را بايد پرستيد، نه غير او را.
اكنون اگر فردى با اين اعتقاد، متوسل به اولياى الهى بشود، جز اين نيست كه از آنها طلب دعا كند كه خدا حاجت او را برآورده كند. در اين درخواست نه براى خدا مثلى قائل شده و نه كار خدا را به اولياى الهى تفويض كرده است.
اينكه مىگويد: وساطت، سرانجام سر از بتپرستى درمىآورد، بايد از او پرسيد پس آيات قرآنى را چگونه تفسير مىكند كه به مسلمانان و به قول وهابيان به منافقان مىگويد: به سراغ پيامبر (ص) برويد تا او در حق شما دعا كند. آيا خدا از سرانجام توسل كه به بتپرستى كشيده مىشود -نعوذبالله - آگاه نبود؟ !
اگر واقعاً توسّل، ما را به شرك مىكشاند، پس اعمال مكه درست شبيه اعمال مشركان است. بوسيدن حجرالاسود و طواف بر گرد خانهاى كه از سنگ و گل است، سعى ميان دو كوه، و قربانىكردن در منى، همه و همه شبيه اعمال مشركان است، پس چرا خدا به اينها امر كرده است؟ اشتباه اينجاست كه اين اعمال، به دو صورت انجام مىگيرد: يكى شرك است و ديگرى عين توحيد.
مسلمانان چهارده قرن، به پيروى از پيامبر (ص) و يارانش، به اولياى الهى متوسل شدند و هيچگاه از خط توحيد دور نشدند.
گفتهاند: توسل به ارواح مقدسه، نوعى پرستش آنهاست، از اين جهت با توحيد عبادى - كه تنها پرستش خداست - منافات دارد.
پاسخ
نخست بايد مفهوم «عبادت و پرستش» را توضيح داد، آنگاه به مسئله «توسل» و اينكه با توحيد در پرستش منافات دارد يا ندارد، پرداخت.
عبادت اين است كه انسان در برابر موجودى خضوع كند كه او را خالق جهان و رازق انسان و بخشنده و بخشاينده بداند، و لااقل تصور كند كه برخى از كارهاى خدا به او سپرده شده است، چنانكه مشركان، چنين تصوّرى مىكردند. اين نوع خضوع از آن خدا است و شايسته هيچ موجودى نيست و لذا مىگوييم: إِيَّاكَ نَعْبُدُ ؛ «فقط تو را مىپرستيم» . (فاتحه: ۵)
ولى خضوع در برابر موجودى كه او را بنده شايسته خدا بداند، و هرگز تصور نكند كه او خداى جهان است و يا كسى است كه كارهاى جهان به او تفويض و واگذار شده، فقط تكريم و احترام است، مانند تكريم پدر و مادر و تكريم معلم و استاد و تكريم اميران و رهبران و. . . .
با توجه به اين تعريف، توسل، يعنى درخواست دعا از انسان والامقام، ارتباطى با پرستش او ندارد، به دليل اينكه در همين جهان، از همين انسانهاى والا درخواست دعا مىشود، حتى خدا امر كرده كه به سراغ آنها برويم و آنها در حق ما استغفار كنند.(1)
نقطه حساس، تفسير عبادت است، بايد ديد نگرش متوسّل به پيامبران و امامان چگونه است؟ هرگاه آنان را بندگان صالح و والاى خدا بداند، هر نوع خضوع درباره آنان، تكريمى بيش نخواهد بود و توسل به آنان جز اين نيست كه از آنان بخواهد كه در حق او دعا كنند؛ زيرا دعاى آنان مستجاب مىگردد.
1) ر. ك: نساء: ۶۴.
اگر گفته شود مردم با توسل به اهلبيت (عليهم السلام) شفا گرفتهاند. مىتوان گفت: براى شفا دو شرط لازم است:
١. اذن خداوند به شافى؛
٢. جلب رضايت خدا.
اگر اين كار را كرديم ديگر نيازى به اذن خداوند به شافى نيست و خود خداوند شفا مىدهد!
پاسخ
همه كارها در جهان هستى بر اساس يك رشته اسباب و علل انجام مىگيرد، و همگان به امر الهى فعال و كارسازند و چنان نيست كه خداوند همه كارها را مستقيماً انجام دهد، بلكه فيض و رحمت او، از طريق اسبابى كه خود آفريده و به آنها سببيت بخشيده است، به مخلوقات مىرسد. بررسى آيات قرآنى اين اصل را به روشنى ثابت مىكند. ما از ميان آيات فراوان فقط به چند آيه بسنده مىكنيم.
قرآن مجيد، درباره ذوالقرنين به يك سنت الهى كه متأسفانه مورد انكار وهابيان است، اشاره مىكند و مىفرمايد:
١. إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً * فَأَتْبَعَ سَبَباً (كهف: ٨۴ و ٨۵)
ما در روى زمين به او قدرت داديم و اسباب هر چيزى را در اختيار او نهاديم و او هر سببى را دنبال كرد و به كار گرفت.
اين آيه به روشنى حاكى است كه مشيت الهى در جهان، با به كارگيرى اسباب، تحقق مىيابد و هر نوع غفلت و يا تغافل، نوعى بىاعتنايى بر اين سنت مىباشد.
٢. وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (بقره: ٢٢)
از آسمان آبى فرو فرستاد و با آن، از ميوهها براى شما روزى قرار داد، پس براى خدا شريكانى قائل نشويد درحالىكه مىدانيد.
حرف «ب-» در جمله فَأَخْرَجَ بِهِ بهمعنى «سببيّت» است، و مضمون اين آيه در آيات ديگر هم آمده است.
٣. فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (نحل: ۶٩)
در آن (عسل) براى مردم شفاست، و در آن نشانهاى است براى كسانى كه مىانديشند.
قرآن در اين آيه «عسل» را مايه شفا براى مردم مىشمارد، درحالىكه شافى حقيقى خداست.
۴. وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي ؛ «تو كور و پيس را با اجازه من بهبودى مىبخشى» . (مائده: ١١٠)
در اين آيه خدا شفابخشى را به حضرت مسيح نسبت مىدهد، درحالىكه شفابخش اصلى خداست.
بنابراين، فياض و شفابخش واقعى خداست، ولى فيض الهى از طريق اسباب به مردم مىرسد و مردم از توسل به اسباب بىنياز نيستند.
در طول حيات انسانى همه انسانها، حتى انبيا و اوليا از داروهاى طبيعى بىنياز نبودهاند و از اين طريق شفاى الهى را دريافت مىكردهاند. به عقل هيچ انسانى نرسيده كه شفابخش واقعى خداست، ديگر چه نيازى به اين داروها داريم؟ !
از اين بيان، دو نكته روشن شد:
١. شفادهنده واقعى كه مبدأ همه حركات و آثار است، خداست.
٢. توجه به اسباب كه فيض الهى از طريق آنها به ما مىرسد، منافاتى با شافى بودن خدا ندارد، زيرا سنت الهى بر همين منوال است كه از اين طريق به شفاى واقعى برسيم.
با توجه به اين دو مطلب روشن مىشود توسل به رجال الهى و كسانى كه مقربان درگاه الهىاند و دعاهاى آنان، در نزد خدا پذيرفته و مستجاب است، نوعى توسل به اسبابى است كه خدا، ما را به آن دعوت كرده است.
خداوند آن گروه از مؤمنان را ستايش مىكند كه درباره برادران پيشين خود دعا كنند كه خدا آنان را ببخشد، چنانكه مىفرمايد: رَبَّنَا
اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ ؛ «خدايا ما را و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آوردهاند ببخشاى» . (حشر: ١٠)
درحالىكه خداوند مىتواند بدون دعاى برادران، آنان را ببخشد، ولى اصرار دارد كه اين فيض از طريق سبب خاص به نام دعاى برادر دينى برسد.
نتيجه مىگيريم كه فيوض مادّى و معنوى از طريق اسباب و مسبّبات به انسانها مىرسد و شفاى بيماران نيز ازاين قاعده مستثنى نيست كه از يك انسان والا بطلبيم كه دعا كند كه بيمار، شفا پيدا كند.
اگر مىگوييم كه پيامبر (ص) شفا داد، مقصود اين است كه ما به دعاى او متوسل شديم و از طريق او، شفاى الهى به ما رسيد. حتى چه بسا امكان دارد كه خدا به خود پيامبر (ص) كه در عالم برزخ در پيشگاه او زنده و حاضر است، توانايى دهد كه بندهاى را شفا دهد، چنانكه اين قدرت را به حضرت مسيح (ع) داده بود و او چنين مىگفت: وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ (آلعمران: ۴٩)
اگر واقعاً با وجود خدا ديگر نيازى به اسباب نيست، چرا اين همه اسباب در آيات الهى براى نزول رحمت معرفى شدهاند؟ و چرا حضرت مسيح بيماران صعب العلاج را شفا داد؟
پيامبر (ص) نابينا را شفا مىبخشد
محدّثان عالىقدر اهل سنت از عثمان بن حنيف نقل مىكنند كه نابينايى خدمت پيامبر (ص) رسيد و عرض كرد: «در حق من دعا كن تا من
بينايى خود را بازيابم» . پيامبر (ص) فرمود: «اگر علاقهمندى به همين حالت بمانى، كه پاداش مىبرى و اگر مىخواهى بينا شوى، اين كار را انجام بده: وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان، سپس اين دعا را بخوان:
اللّهمّ إنّي أسألُكَ، وَ أَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ مُحَمّدٍ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، يا مُحَمَّدُ إنّي أتَوَجَّهُ بِكَ إلى رَبِّي في حاجَتي هذِه فَتَقْضِي لِي، اللّهمَّ شَفِّعْهُ فِيَّ.
قالَ ابنُ حنيف: فَوَاللهِ ما تَفَرَّقْنا وَ طالَ بِنا الحديثُ حَتّى دَخَلَ عَلَيْنا كَأنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ ضُرٌّ.(1)
پروردگارا! من از تو درخواست مىكنم بهوسيله پيامبرت محمد، كه پيامبر رحمت است رو بهسوى تو مىآورم. اى محمد! من درباره حاجتم، به وسيله تو به خدايم متوجه مىشوم تا حاجتم را برآورى. پروردگارا! شفاعت او را درباره من بپذير.
ابن حنيف مىگويد: به خدا سوگند! از هم جدا نشده بوديم و هنوز مشغول گفتوگو بوديم كه آن فرد نابينا بر ما وارد شد درحالىكه گويا هيچ آثارى از نابينايى نداشت.
اين حديث به روشنى دلالت مىكند كه اين نابينا به واسطه توسل به پيامبر (ص) روشنايى چشم خود را باز يافت و گواه بر اين توسل جمله «اللّهمّ إنّى أسألُكَ، وَ أَتَوجَّهُ إلَيْكَ بِنَبيِّكَ» است.
لفظ «بنبيّك» متعلق به دو فعل پيش است: «أسألك» و «أتوجه إليك» ،
1) مسند احمد، ج۴، ص ١٣٨؛ مستدرك حاكم، ج١، ص ٣١٣؛ سنن ابن ماجه، ج١، ص ۴۴١ و ديگر اسانيد.
به اين اكتفا نكرده و نام پيامبر (ص) را مىبرد: «محمدّ نبى الرحمة» .
اصولاً افرادى كه مانع از توسل به اولياى الهى هستند، نوعى عداوت و دشمنى با خاندان رسالت دارند، چون نمىتوانند مقام و موقعيت آنها را در جامعه بپذيرند و از اين طرف هم كينه باطنى دارند، ناچار مىشوند كينه خود را در قالب يك رشته استدلالهاى واهى مطرح كنند.
در پايان، شگفتآور، تناقضى است كه در سخن اين آقايان ديده مىشود. از يك طرف مىگويد براى شفا دو شرط لازم است:
١. اذن خدا؛
٢. رضايت خدا.
معنى اين كلام اين است كه اگر دو شرط موجود بود شافى كار خود را انجام مىدهد.
از طرف ديگر مىگويد: اگر اين كار را كرديم ديگر نيازى به اذن خداوند به شافى نيست و خود خداوند شفا مىدهد.
اين دو شرط براى اين است كه جز خدا، شافى ديگرى به اذن الهى داشته باشيم ولى پس از تحصيل هر دو شرط چنين شرطى منتفى مىگردد؛ بنگر تناقض را فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ ! !
گاهى با آيه پنجم سوره احقاف، استدلال مىشود كه درخواست حاجت از غير خدا ممنوع است زيرا آنها از خواسته ما بىخبرند. اينك متن آيه و ترجمه آن:
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ (احقاف: ۵)
چه كسى گمراهتر است از آن كس كه معبودى غير خدا را مىخواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمىگويد و از خواندن آنها (كاملاً) بىخبر است؟ ! (و صداى آنها را هيچ نمىشنود) .
پاسخ
يكى از انواع تفسير به رأى اين است كه آياتى را كه درباره مشركان وارد شده، درباره مسلمانان تفسير كنيم. آيه يادشده مربوط به مشركان است كه معتقد به خدايى بتهاى خود بودهاند و آنها را خدايان كوچك پنداشته و تصوّر مىكردند كه كارهاى خداى بزرگ در دست
آنهاست و قرآن به اين حقيقت اشاره مىكند:
وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ. . . (زمر: ٨)
و براى خداوند همتايانى قرار مىدهد تا مردم را از راه او منحرف سازد. . . .
و در آيه ديگر مقام بتها را در نزد مشركان، چنين توصيف مىكند:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ (بقره: ١۶۵)
برخى از مردم همانندهايى براى خدا برمىگزينند و مانند خدا به آنها عشق مىورزند.
بنابراين بتها را امثال خدا و همانند او مىپنداشتند و حتى در جنگها همراه خود مىبردند تا آنها را كمك كنند و قرآن به اين حقيقت اشاره مىكند: وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ ؛ «به جز خدا، خداگونههايى را برگزيدند شايد يارى شوند» . (يس: ٧۴)
و نيز عزّت و ذلّت را در دست بتها مىدانستند و قرآن، اين انديشه باطل را از آنان نقل مىكند: وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزًّا ؛ «جز خدا، خداگونههايى برگزيدند تا براى آنان آبرويى باشند» . (مريم: ٨١)
بنابراين، قرآن در مورد اين گروه خيرهسر مىفرمايد: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ، يعنى مشركان، عصر رسالت را خطاب مىكند كه از بتهاى چوبى و فلزى، درخواست حاجت مىكردند، درحالىكه آنها نمىشنيدند و نمىديدند.
اين چه ارتباطى به موحّدانى دارد كه نه به الوهيت و خدايى امامان و صالحان معتقدند و نه مىگويند كه كارهاى خدا به آنان سپرده شده، بلكه آنها را انسانهايى والا مىدانند كه از قرب و منزلت بيشترى نزد خدا برخوردارند و اگر دعا كنند خدا دعاى آنها را در درگاه الهى مستجاب مىكند، و آنان سخنان ما را مىشنوند.
با اين بيان فرق دو نوع دعا روشن شد: دعاى مشركان و دعاى موحدان.
اوّلاً: مشركان بتها را ندّ و مثل خدا مىپنداشتند ولى موحدان براى خدا ندّ و مثلى قائل نبوده و انبيا و اوليا را مخلوق خدا مىدانند.
ثانياً: مشركان تصوّر مىكردند كه كارهاى خدا به بتها واگذار شده، درحالىكه موحّدان، به چنين تفويضى نمىانديشند و خدا را مدبّر جهان مىدانند و كراراً در قرآن، اين آيه را مىخوانند: يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ، «او امور جهان را تدبير مىكند» . (يونس: ٣ و ٣١؛ رعد: ٢؛ سجده: ۵) و بدان اعتقاد دارند. با وجود اين تفاوتهاى ريشهاى چگونه مىتوان اين دو گروه را به هم تشبيه كرد؟
ثالثاً: بتهاى آنان سنگى و چوبى بودند و شنوايى نداشتند تا پاسخ بگويند ولى انبيا و اوليا پس از رحلت از اين جهان، زندگى خاصّى در آن جهان دارند و لذا ما بر پيامبر (ص) سلام مىكنيم و مىگوييم: «السلام عليك أيّها النبى» ، و در زيارت به او خطاب مىكنيم و همچنين آيات و روايات بر حيات برزخى آنان گواهى مىدهد. ازاينرو هر نوع تشكيك در اين مورد انكار مسلمات قرآن و احاديث است.
مىگويند ما بايد فقط از خدا بخواهيم نه از انسانها، اگر بگوييم يا امام حسن يا امام حسين (عليهما السلام) ، اين شرك است، چون از غير خدا خواستهايم.
پاسخ
ملاك توحيد و شرك را به دست شما و ما ندادهاند كه هرچه را بخواهيم عين توحيد، و هرچه را نخواهيم، عين شرك قرار دهيم، بلكه توحيد و شرك براى خود، معيار و ميزانى دارد، آن هم مأخوذ از كتاب، سنّت و عقل است. اينك مطالبى را به ترتيب يادآور مىشويم تا روشن شود كه درخواست دعا از انبيا و اوليا عين توحيد است.
١. اگر درخواست چيزى از انسانها شرك باشد، پس بايد تمام مردم روى زمين، حتى وهابىها مشرك باشند، چون همه انسانها در زندگى از يكديگر چيزى مىخواهند، پدر از پسر، و فرمانده از فرمانبر
و مريض از پزشك و. . . .
اگر بگويند اين نوع خواستهها چون از زنده است، شرك نيست ولى خواستن از مرده شرك است، اين پاسخ بدتر از مطلب پيشين است، زيرا مرگ و زندگى، ملاك شرك و توحيد نيست كه درخواست از زنده عين توحيد، و همان درخواست از مرده شرك باشد، بلكه موت و حيات مىتواند ملاك مفيد و غير مفيد بودن يا مؤثر بودن و نبودن درخواستها باشد. نه ملاك توحيد و شرك، بنابراين بايد بگوييد: درخواست از «ميت» (البته اگر ميت باشد) فائده ندارد، نه اينكه شرك است.
٢. اگر درخواست از انسانها شرك است، و بايد از خدا خواست، پس چرا مسلمانان به حكم قرآن، مأمورند به حضور پيامبر (ص) برسند و از او بخواهند تا درباره آنها دعا كند تا گناهان آنها بخشوده شود. چنانكه مىفرمايد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً (نساء: ۶۴)
اگر آنان كه به خود ستم كردند، اى رسول خدا به حضور تو برسند و خود استغفار كنند و از تو هم بخواهند كه براى آنان طلب مغفرت كنى، مطمئناً خدا را آمرزنده و مهربان مىيابند.
در اين آيه، خدا دستور مىدهد كه ما مسلمانان از غير او بخواهيم كه براى ما دعا كند، حتى قرآن منافقان را نكوهش مىكند، كه هرگاه به آنان گفته شود، به حضور رسول خدا (ص) برسيد تا در حق شما
استغفار كند، آنان از اين مطلب سرپيچى مىكنند و كبر مىورزند. (1)
فرزندان يعقوب پس از روشن شدن گناهشان به پدر مىگويند: يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ ، پدر هم در پاسخ مىگويد: سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي (يوسف: ٩٨) اين مىرساند كه در فطرت انسانى اين مسئله نهفته است كه اگر انسانى از مقام بالاتر چيزى بخواهد كه او واسطه بين وى و خدا باشد عين توحيد است.
٣. ممكن است گفته شود تمام اين درخواستها از زندههاست ولى پاسخ آن روشن است. كسانى كه انبيا و اوليا را كه برتر از شهدا هستند، مرده مىپندارند و معتقدند كه هيچ نوع درك و آگاهى ندارند، برخلاف قرآن سخن گفتهاند. از نظر قرآن، نه تنها انبيا و اوليا حتى فردى كه به كمك رسولان مسيح (حواريون) پرداخته است، زنده مىباشد چنانكه مىفرمايد: قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (يس: ٢۶و٢٧) به اين فرد گفته شود: به بهشت در آى، او پس از انتقال از اين دنيا پيامى به مردم دنيا فرستاد و گفت: اى كاش مردم من مىدانستند كه خدا مرا بخشيد و مرا از عزيزان قرار داد. گوينده اين كلام حبيب نجّار است. پس از آنكه قوم وى او را سنگسار كردند، پس از رخت بربستن از دنيا اين جمله را گفت: من اينك در بهشتم و از گرامى داشتگان هستم.
۴. اگر واقعاً افرادى كه از اين جهان رخت برمىبندند، حياتى نداشته
1) ر. ك: منافقون: ۵.
باشند، پس معنى تلقين كه يكى از مراسم عبادى تدفين ميت است، چيست؟ ميّت درحالىكه زير خاك قرار مىگيرد به او خطاب مىكنند كه اگر دو فرشته سراغ او آمدند بگويد:
«الله جلّ جلاله ربّي. . .» .(1)
۵. بخارى در صحيح (2)خود بابى دارد به نام
«الميت يسمع خفق النعال» يعنى مرده صداى كفش تشييعكننده را مىشنود، و در اين مورد روايت نقل مىكند. اگر واقعاً مرگ پايان زندگى است، شنيدن ميت صداى كفشهاى تشييع كنندگان چه معنى دارد؟ !
۶. همه مسلمانان در تشهد خود، به پيامبر (ص) خطاب مىكنند و مىگويند:
«السلام عليك أيها النّبي» اگر خطاب مرده به تعبير شما شرك است، پس خود وهابيان هم مشرك هستند.
٧. مشكل وهابيان اين است كه هنوز براى توحيد و شرك، ملاكى معين نكردهاند و لذا هر نوع ندا و درخواست يا خضوع و فروتنى را در برابر غير خدا، پرستش (عبادت) تلقى مىكنند و اگر ملاك آن را روشن مىكردند تمام مشكل آنها حل مىشد. اينك ما به صورت فشرده يادآور مىشويم:
حقيقت عبادت اين است كه انسان در برابر موجودى خضوع كند يا از او درخواست چيزى كند درحالىكه معتقد باشد كه او خداست و يا اينكه مخلوق خداست، اما كارهاى خدايى به او تفويض شده است،
مانند آفرينشگرى، تدبير جهان، رازقيّت؛ امّا اگر ندا و درخواست انسان از موجودى خالى از چنين عقيدهاى باشد، پرستش تحقق نمىپذيرد، بالأخص اگر او در برابر بندگان صالح خدا قرار بگيرد و از آنها بخواهد كه چون نزد خدا مقام و تقربى دارند، درباره او دعا كنند، چنين كارى جز توحيد، چيز ديگرى نيست.
٨. اينكه مىگوييد آنها زندهاند، اما رابطه ما با آنها قطعشده است، برخلاف گفتار پيامبر (ص) است. او وقتى كه در جنگ بدر اجساد مشركان را در گودالى ريخت با آنها شروع به سخن گفتن كرد. مسلمانانى كه تازه شرك را ترك كرده بودند، اعتراض كردند كه با اجساد مردگان سخن مىگويى؟ حضرت فرمود:
«والذي نفس محمد بيده والله ما أنتم بأسمع لما أقول منهم» .(1)
با توجه به اين، شفيع بودن قطعى پيامبر (ص) و درخواست دعا از او و كليه كسانى كه شفيع مأذون هستند، عين توحيد است.
٩. گفتار آقايان درست مخالف عمل و سيره ابوبكر است؛ وقتى وى از درگذشت پيامبر (ص) آگاه شد، وارد خانه حضرت گرديد، آنگاه خود را به روى او افكند و بوسيد، و گريه كرد. و با او چنين گفتوگو نمود
: «بأبي أنت وأُمّي يا نبي الله. . .» ، چه ندا و درخواستى بالاتر از
«يا نبي الله» (2)است؟ چه شد گفتن يا نبى الله عين ايمان شمرده مىشود
ولى نداى يا حسين شرك.
١٠. درخواست دعا از اولياى الهى چه در حال حيات و چه در حال ممات، مورد اذن بلكه امر الهى است؛ زيرا آيه ۶۴ سوره آلعمران كه به مسلمانان دستور مىدهد از پيامبر (ص) درخواست كنند تا درباره آنان از خدا مغفرت بطلبد مقيد به حال حيات دنيوى نيست و همه مسلمانان جهان از اين آيه معنى عام و مطلق فهميدهاند و لذا در كنار قبر او با او سخن مىگويند و درخواست دعا مىكنند و خود صحابه پيامبر عملاً پس از درگذشت او به اين آيه تجسم مىبخشيدند. همه مسلمانان جهان از دور و نزديك به زيارت قبر رسول خدا (ص) مىشتابند و از او درخواست دعا و شفاعت مىكنند، آيا اين اجماع مسلمانان در طول چهارده قرن حجّت نيست؟
بخارى نقل مىكند كه پيامبران بزرگوار از آدم گرفته تا نوح تا برسد به ابراهيم و موسى و عيسى (عليهم السلام) در روز قيامت از پيامبر (ص) مىخواهند كه شفاعت كند و به او مىگويند:
يا محمد أنت رسول الله وخاتم الأنبياء اشفع لنا إلى ربّك ألاترى ما نحن فيه . (1)
اى محمد! تو رسول خدا و خاتم پيامبرانى در درگاه خداوند ما را شفاعت كن آيا نمىبينى كه ما گرفتاريم.
اين گواه بر آن است كه او شفيع مأذون است و خدا اين اذن را به
1) صحيح بخارى، كتاب تفسير قرآن، ح ۴٧١٢؛ مسند احمد، ج ٣، ص ٢۴٨.
او داده است وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَ-ضى ؛ «و جز براى كسانى كه او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمىكنند» . (انبياء: ٢٨)
بنابراين درخواست دعا و شفاعت از شفيع مأذون است، درحالىكه وهابيان درخواست شفاعت از پيامبر (ص) را ممنوع و شرك اعلام مىكنند.
مىگويند: به حكم آيه مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ ؛ «كيست آن كه جز به خواست و فرمان او نزد وى شفاعت كند؟» (بقره:٢۵۵) شفاعت بايد به اذن خدا باشد، ولى اين اذن در روز قيامت محقق مىگردد.
پاسخ
اين شبهه حاوى دو مطلب است:
١. شفاعت به اذن الهى منوط است.
٢. اين اذن در قيامت محقق مىشود.
مطلب نخست، جاى بحث و گفتوگو ندارد، زيرا شفاعت، حق الهى است، قرآن مىفرمايد: قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً ؛ «بگو: خداىراست همه شفاعت» (زمر: ۴۴) و آيات زيادى گواهى بر اين مطلب مىدهند، حتى قرآن، شفاعت فرشتگان را نپذيرفته و آن را منوط به اذن الهى دانسته است و مىفرمايد:
كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى (نجم: ٢۶)
چه بسا فرشتگانى در آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمىرساند مگر آنكه خدا براى هركس كه مىخواهد اجازه دهد و خشنود باشد.
اما مطلب دوم كه مىگويد: اين اذن فقط در روز قيامت محقق مىشود، اين سخن فقط در مورد شفاعت كبرى است كه پيامبران از آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى (عليهم السلام) به حضورش مىرسند و درخواست مىكنند كه درباره اهل محشر شفاعت كنند.(1)
و اما شفاعتى جز آن در حال حيات پيامبر تحقق پذيرفته است به گواه اينكه خدا گنهكاران را مأمور مىكند تا به حضور پيامبر برسند تا در حق آنان استغفار كند، چنانكه مىفرمايد: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيما ً. (نساء: ۶۴)
و شفاعت پيامبر (ص) جز دعا و درخواست او از درگاه الهى چيزى نيست.
لفظ شفاعت از شفع به معنى جفت گرفته شده و در مورد شفاعت درخواست گنهكار به دعاى شفيع، ضميمه مىشود و شفاعت محقق مىگردد.
در صحيح بخارى بابى هست با عنوان: «
إذا اسْتَشْفَعُوا إلى الإمامِ
1) صحيح بخارى، ج ۵، ص ٢٢۶.
لِيَسْتَقِي لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ » ؛ «هنگامى كه مردم از امام خود درخواست شفاعت كنند كه براى آنان باران بطلبد، درخواست آنان را رد نمىكند» .
و نيز بابى دارد با عنوان: «
إذَا اشْتَفَعَ الْمُشْرِكُونَ بِالمُسْلِمينَ عِنْدَ الْقَحْطِ » ؛ «هنگامى كه مشركين هنگام قحطى از مسلمانان طلب شفاعت نمايند» .(1)
روايات اين دو باب گواهى مىدهند كه درخواست شفاعت، همان درخواست دعا است و نبايد آن را به صورت ديگر تفسير كرد.
چنانكه ملاحظه مىفرماييد: شفاعت به معنى درخواست دعا به كار رفته است، قرآن، كسانى را كه شفاعت پيامبر (ص) را در همين دنيا نمىپذيرفتند نكوهش مىكند و يكى از علائم نفاق مىداند، آنجا كه مىفرمايد:
إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (منافقون: ۵)
هنگامى كه به آنها گفته شود بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند سرهاى خود را از روى استهزا و كبر و غرور تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو، روى برگردانيده و تكبر مىورزند.
1) صحيح بخارى، ج١.
گفتهاند: تبرك جستن، درخواست خير از غير خدا است، و اين نوعى انديشه همتايى براى خداست.
پاسخ
عالم آفرينش بر اساس اسباب و مسبّبات آفريده شده است. بركات دنيوى خدا از طريق عوامل طبيعى به ما مىرسد. خورشيد، نور مىافشاند و به انسانها و جانداران، حيات مىبخشد، و. . . و اين مسئلهاى است كه عقل و خرد و نقل و قرآن بر آن گواهى مىدهند.
تبركجستن، نوعى درخواست خير از عوامل مقدسى است كه مىتوانند مجراى خير الهى باشند. در زمان حضرت مسيح، برخى از بركات الهى از طريق ايشان به مردم مىرسيد، مانند شفاى بيماران صعب العلاج و زنده كردن مردگان و در حقيقت شافى واقعى و محيى حقيقى خداست، امّا او فيض خود را از طريق بندگان والاى خود به مردم مىرساند. عين اين سخن درباره پيامبر و امامان و ديگر
انسانهاى والا، درست است.
اراده خداوند بزرگ تعلّق گرفته بود كه ديدگان نابيناى يعقوب را شفا بخشد ولى آن از طريق پيراهن يوسف انجام گرفت، چنانكه مىفرمايد:
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً (يوسف: ٩۶)
هنگامى كه مژدهآور آمد و آن را بر چهرهاش افكند، دوباره بينا شد.
صحابه پيامبر (ص) ، نوزادان خود را به حضور پيامبر مىآوردند و پيامبر با انگشت خود، كام آنها را برمىداشت، به اميد اينكه رحمت حق از طريق پيامبر خاتم (ص) به فرزندانشان برسد.
البته چيزى كه تبرّك به آن جسته مىشود، بايد از نظر شرع، دليلى بر قداست و والايى آن باشد و يا منتسب به چنين انسانى باشد.
صحابه پيامبر (ص) با آب وضوى پيامبر تبرّك مىجستند و اجازه نمىدادند قطرهاى از آن بر زمين بريزد؛ زيرا معتقد بودند كه رحمت و بركات خدا از همين طريق به آنها مىرسد.
شما شيعيان به قبرها سجده مىكنيد و اين كار شرك است.
پاسخ
اين سخن، احتمالاتى دارد كه همگى دروغ و بىاساس است:
١. بر روى قبرها سجده مىكنند؛
٢. قبرها را قبله قرار مىدهند؛
٣. بهسوى قبرها سجده مىكنند.
هر كدام از اينها مقصود باشد، دروغ و بىاساس است.
ما فقط براى خدا سجده مىكنيم. سجده حالت يك عبادت ذاتى و جهانى دارد كه فقط از آن خداست و اگر هم در امّتهاى پيشين، سجده بر انسان جايز بود، ولى امت اسلامى، سجده بر غير خدا را حرام مىداند و اگر ديده مىشود كه برخى از زائران حرمهاى شريف، به مجرد ورود سجده مىكنند، مقصود، سجده شكر به درگاه الهى است كه آنها را موفق به چنين عملى كرده است. بزرگان اسلام، هرگاه
نعمت جديدى به آنها مىرسد، قبل از بهرهگيرى از آن، براى خدا سجده مىكنند، تا شكرانه فورى را قبل از استفاده از آن نعمت بهجا بياورند.
نماز خواندن بر روى قبور شرك است. و شما اين كار را انجام مىدهيد؛ زيرا شما از خاك مرده، مهر درست مىكنيد و بر روى آن نماز مىخوانيد؟
پاسخ
وهابيان، در اين مورد مغالطه مىكنند، زيرا بايد پرسيد:
١. آيا شيعيان روى قبور نماز مىخوانند؟ يا در كنار قبر؟
٢. آيا شيعيان بهسوى قبر نماز مىخوانند يا بهسوى قبله؟
٣. بر فرض اينكه هر دو تهمت درست باشد، چه ارتباطى با شرك دارد؟
شرك از مقوله عقايد و باورهاست. حداكثر، اين عمل، بايد حرام باشد، نه شرك؛ زيرا فرد انجامدهنده اين كار نه براى خدا شريكى قائل شده و نه افعال اختصاصى خدا را به غير او نسبت داده است.
يادآور مىشويم كه هرگز كسى بر روى قبر نماز نمىخواند و
اصولاً امكان اين كار در مشاهد مشرفه وجود ندارد، و هيچكس بهسوى قبر هم نماز نمىخواند، بلكه زائران خانه خدا و ديگران در مشاهد مشرّفه در نقاطى نماز مىگزارند كه پيكرهاى پاك اولياى الهى در نقطهاى نهچندان دور از محلّ نماز آنها به خاك سپرده شده است و چون آن سرزمين به وجود آنها تبرّك يافته است از اين نظر، در آن منطقه نماز مىگزارند و معتقدند مدفن آنها از فضيلت خاصى برخوردار است، و اين مطلب دور از تعاليم اسلام نيست زيرا:
١. قرآن دستور مىدهد كه در جايگاه ايستادن ابراهيم (ع) نماز بگزاريم؛ چنانكه مىفرمايد: وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ؛ «از جاى توقف ابراهيم براى خود نمازگاهى برگزينيد» . (بقره: ١٢۵)
٢. همه مسلمانان در مسجدالنبى نماز مىگزارند و كسى، كار آنها را شرك نناميده است. و اين از آنروست كه مسجدالنبى علاوه بر شرافت ذاتى خود، به خاطر دفن پيامبر (ص) در آن، متبرك شده است.
٣. خداوند جاى پاى مادر اسماعيل را محل عبادت قرار داده و دستور داده است كه در «مسعى» ، هفت بار «سعى» انجام شود و علت گزينش اين كار، جز اين نيست كه اين نقطه جاى پاى زن پاك و باايمانى است كه براى رضاى خدا در اين سرزمين بىآب و علف، سكنى گزيد و براى پيدا كردن آب آنجا را هفت بار دور زد.
۴. حجر اسماعيل، مدفن گروهى از پيامبران است و از احترام خاصّى برخوردار است و همگان در آنجا نماز مىخوانيم. اگر واقعاً همه اينها شرك است، پس در همه دنيا موحّدى وجود ندارد! !
سجده بر تربت
مطلب دومى كه در شبهه يادآور شده اين بود: «دليل بر اينكه شما بر قبور نماز مىخوانيد، تربت حسينى است كه شما بر آن سجده مىكنيد» بايد گفت: شخص شبههكننده از فقه خود و احاديث پيامبر (ص) آگاهى ندارد.
از افتخارات پيامبر (ص) يكى اين است كه فرمود:
«جُعلتْ لِي الأرضُ مَسجداً وَ طَهوراً»(1)«زمين براى من، سجدهگاه و پاككننده قرار داده شده است» .
اين حديث مىرساند كه مسلمانان بايد بر روى زمين يعنى سنگ و خاك سجده كنند و در تيمم نيز بايد بر روى خاك تيمم كنند. بنابراين، سجده بر غير زمين، فاقد شرط صحت نماز است، و لذا از زمان پيامبر (ص) تا چند قرن، مسلمانان بر خاك مسجد وسنگريزههاى مساجد سجده مىكردند.
صحابه پيامبر (ص) براى جلوگيرى از داغشدن سنگريزهها به وسيله آفتاب سوزان عربستان، آنها را در مشت خود نگاه مىداشتند و به هنگام سجده بر زمين مىگذاشتند و بر روى آنها سجده مىكردند، حتى اگر مسلمانى بر گوشه عمامه خود سجده مىكرد، پيامبر (ص) آن را از زير پيشانى او مىكشيد و مىفرمود: «
ترّب وجهك» (2)«صورتت را بر خاك بگذار» و دهها روايت در اين زمينه هست كه جاى بازگويى آنها نيست.
امروز متأسفانه سنّت، بدعت شده و بدعت (سجده بر فرش) جاى سنت را گرفته است! ازاينرو، شيعيان، پاىبند هستند بر خاك سجده كنند، ولى چون همه جا خاك فراهم نيست، مقدارى خاك را به صورت مهر (خشك و قالبگيرى شده) درمىآورند تا همهجا همراه آنها باشد و به سنت پيامبر خدا (ص) عمل كنند. و هرگز ملتزم نيستند كه اين تربت، تربت حسينى باشد، بلكه هر خاك پاك براى آنها سجدهگاه است، امّا اگر تربت حسينى را ترجيح مىدهند به خاطر رواياتى است كه از پيشوايان اسلام وارد شده كه سجده بر اين خاك، مايه پذيرفتهشدن نماز انسان است؛ زيرا آن خاك با خون شهيدان عجين شده و بر خاكى سجده مىكنند كه بيش از هفتاد تن از شهداى عالىمقام در آنجا به خاك سپرده شدند و شهادت با عزّت و ايمان را بر زندگى ننگين با كافران و ظالمان ترجيح دادهاند.
سجده بر تربت حسينى، يادآور خاطره شيرمردانى است كه براى پايدارى اسلام و جلوگيرى از نابودى دين، جانهاى عزيز خود را فدا كردند، و عشق به آنها، عشق به خدا و رسول خداست.
مسروق از اعاظم تابعان جز بر زمين بر چيز ديگرى سجده نمىكرد، حتى در كشتى همراه خود خاكى مىبرد و بر آن سجده مىكرد.(1)
عمر بن عبدالعزيز روى حصير مىايستاد و خاكى بر روى آن
1) الطبقات الكبرى، ج۶، ص ٩۵٣؛ المصنف عبدالرزاق، ج٢، ص ۵٨٣.
مىريخت و بر آن سجده مىكرد. (1)اينان هيچگاه متهم به شرك نشدند. حال، اگر در جستوجوى سيره سلف صالح هستيم، اين، سيره سلف صالح است.
بالاخره سجده بر زمين مظهر خضوع بيشتر است؛ زيرا انسان پيشانى خود را بر روى خاك مىنهد و مىگويد: «
سبحان ربّي الأعلى » ، اين نوع خضوع شايسته مقام ربوبى است يا سجده بر لباسهاى فاخر و فرشهاى گرانقيمت؟ «
قاتل الله الجهل و الجهالة » .
1) . فتح البارى، ج١، ص ۴١٠.
معمولاً مسلمانان و بهويژه شيعيان، به غير خدا سوگند ياد مىكنند، آيا چنين سوگندى جايز است؟
پاسخ
در مقام فصل خصومت و قضاوت، جز سوگند به خدا، چيزى كارساز نيست. فقط سوگند به خدا و اسماى حسناى او مىتواند منكر را تبرئه كند، و اما در غير اين مقام، قرآن مجيد، قريب ۴٠ سوگند به غير خدا دارد، و هدف از سوگندهاى قرآن يكى از دو چيز است:
١. سوگند به خورشيد و ماه و شب و روز در سوره «الشمس» براى راهنمايى انسان به رموز آفرينش و عظمت آن در اين دو موجود است. خدا با اين سوگندهاى متوالى در انسان، ايجاد انگيزه كرده كه با پىگيرى با عظمت خلقت، آشنا شود. به همين سبب، در جاى ديگر مىفرمايد:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (آل عمران: ١٩١)
همانها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آنگاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند؛ و در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند. . . .
٢. سوگند به موجودى غير خدا به خاطر تكريم و تقديس او، چنانكه مىفرمايد: لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ؛ «به جان تو سوگند، اينها در مستى خود سرگردانند!» (حجر: ٧٢)
خدا در اين آيه، به جان پيامبر (ص) ، سوگند مىخورد، اگر واقعاً سوگند به غير خدا آن هم به منظور اظهار قداست و كرامت چيزى، حرام يا قبيح و زشت بود، چرا خدا خود به اين كار دست مىزند؟ قرآن كتاب هدايت است نه ضلالت. بنابراين، سوگند خوردن به امامان و انبيا، نوعى اظهار كرامت و قداست و پاكى آنهاست، علاوه بر اين، يك نوع اظهار علاقه به اين انسانهاى كامل است.
شگفت اينجاست كه وهابيان كه سوگند به غير خدا را تجويز نمىكنند، ولى در صحيح مسلم مىخوانند كه پيامبر (ص) بارها به جان پدر كسى سوگند خورده است، اينك متن روايات:
١. مسلم در صحيح خود نقل مىكند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَى النَّبِيِّ فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، أيُّ الصَّدقةِ أعظَمُ أجْراً؟ فَقالَ: أما و أبِيك لَتُنبَّأنّه، أنْ تَصَدَّقَ وَ أنتَ صَحيحٌ شَحيحٌ، تَخشَى الفَقرَ وَ تَأمُلُ البَقاءَ.(1)
1) صحيح مسلم، ج٣، ص ٩۴، باب أفضل الصدقه از كتاب زكات.
مردى حضور پيامبر [(ص)] آمد و گفت: اى پيامبر خدا! پاداش كدام صدقه بزرگتر است؟ فرمود: سوگند به پدرت از آن آگاه مىشوى و آن اينكه صدقه دهى درحالىكه سالم هستى و به آن حرص دارى، از فقر مىترسى و به فكر زيستن در آينده هستى.
٢. مسلم در صحيح خود نقل مىكند كه:
جاءَ رَجلٌ إلَى رَسولِ اللهِ - مِن نَجدٍ - يَسألُ عَنِ الإسلامِ، فَقالَ رَسولُ الله (ص) : خَمس صلواتٍ فِي اليَومِ وَ اللَّيلِ.
فَقالَ: هَلْ عَليَّ غَيرُهنّ؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَ صِيامُ شَهرِ رَمضانَ.
فَقالَ: هَل عَليَّ غَيرُه؟
قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطَوَّعَ، وَ ذَكرَ لَهُ رَسولُ الله الزَّكاةَ.
فَقالَ الرَّجلُ: هَلْ عَليَّ غَيرُها؟ قالَ: لا، إلاّ أنْ تَطوَّع. فَأدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ: وَاللهِ لا أزيدُ عَلى هذا وَ لا أنقُصُ مِنه. فَقالَ رَسُولُالله (ص) : أفلَحَ - وَ أبِيه - إنْ صَدَقَ. أَوْ قالَ: دَخلَ الجَنَّة -وَ أبِيه - إنْ صَدَقَ.(1)
مردى از اهل نجد به حضور پيامبر [(ص)] رسيد و از اسلام سؤالاتى نمود، پيامبر [(ص)] فرمود [پايههاى اسلام امور زير است]:
الف) پنج نماز در روز و شب، مرد نجدى گفت: آيا غير از اينها باز نمازهايى هست؟
1) صحيح مسلم، ج١، ص ٣٢، باب ما هو الإسلام.
فرمود: خير، ولى نمازهاى مستحب هست.
ب) روزه ماه رمضان، آن مرد پرسيد، غير از آن باز روزهاى هست؟
فرمود: خير، ولى روزه مستحب هست.
ج) زكات، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگرى هست؟
فرمود: خير، ولى زكات مستحب هست.
آن مرد حضور پيامبر (ص) را ترك كرد درحالىكه مىگفت نه كم مىكنم و نه زياد.
پيامبر (ص) (بر پدر وى سوگند ياد كرد و) گفت: سوگند به پدرش رستگار مىشود، اگر راست بگويد.
يا فرمود: به پدرش سوگند كه اگر راست بگويد وارد بهشت مىشود.
مىگويند: بسيارى از مسلمانان بالاخص شيعيان، نام فرزندان خود را عبدالنبى و عبدالرسول مىگذارند و حال آنكه همه ما بندگان خدا هستيم، نه بنده بندگان فرزانه او.
پاسخ
عبوديت و بندگى، انواع و اقسامى دارد كه اضافه برخى از آنها اختصاص به خدا دارد، و برخى ديگر به غير خدا نيز اضافه مىشوند.
١. بندگى تكوينى كه مربوط به آفرينش است اين نوع بندگى بايد به خدا نسبت داده شود. اگر حضرت مسيح مىگويد: «انّى عبدالله» و در مورد پيامبر (ص) مىگوييم «عبده و رسوله» ، مقصود عبوديت و بندگى است كه از آفرينش سرچشمه مىگيرد يعنى چون خدا آفريدگار ماست، همه ما مخلوق او هستيم، نه مخلوق و بنده كسى ديگر، چنانكه مىفرمايد:
إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً (مريم: ٩٣)
هيچ كس در آسمانها و زمين نيست، مگر آنكه به بندگى خداوند رحمان درمىآيد.
٢. بندگى قانونى، از نظر قوانين اسلام هرگاه مسلمانان پس از فرو نشستن جنگ، كافران را اسير گرفتند، آنان بندگان مسلمانان خواهند شد چنانكه قرآن مىفرمايد:
وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. . . (نور: ٣٢)
پس مردان و زنان بىهمسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان درستكار خود را اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند آنان را از فضل خود بىنياز مىكند، خداوند گشايشدهنده و آگاه است.
در اين آيه، براى مسلمانان بندگانى را مطرح مىكند. اين بندگى، بندگى وضعى و قانونى است.
٣. عبوديت تشريفى، و آن به خاطر احترامى است كه براى طرف قائل است، اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد: «من علّمنى حرفاً فقد صيّرنى عبداً» (1)«هركس سخنى به من بياموزد مرا بنده خود كرده است» .
مسلمانان به عنوان اظهار مهر و مودّت به پيامبران و امامان، خود را بنده آنان معرفى مىكنند، يعنى همانطورى كه بنده قانونى و وضعى، مطيع مولاى خود مىباشد، آنان نيز مطيع آنها هستند.
1) جامع السعادات، ج ٣، ص ١١٢.
از اين نيز بگذريم، يكى از معانى عبد در لغت به معناى مطيع است بنابراين معناى عبدالرسول، مطيع الرسول و معنى عبدالحسين، مطيع الحسين است و مسلماً قرآن ما را به اطاعت رسول و اولى الأمر دعوت كرده است؛ چنانكه مىفرمايد: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ؛ «خداى را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر را» . (نساء: ۵٩)
پاسخ
تصور مىكنند كه ادب در محضر بزرگان مانند رسول خدا يك نوع پرستش آنهاست. تو گويى آنان بين ادب و احترام و پرستش حدّ و مرزى قائل نيستند. قرآن مجيد به مسلمانان دستور مىدهد كه او را بهسان ديگران صدا نزنيد و صداى خود را از صداى او بلندتر نسازيد. چنانكه مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لاتَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ (حجرات: ٢)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نبريد و در برابر او بلند سخن مگوييد - داد و فرياد نكنيد - آنگونه كه بعضى از شما در برابر بعضى مىكنند، مبادا اعمال شما نابود گردد، درحالىكه نمىدانيد.
همگى مىدانيم ادب برترين سرمايههاست و در سوره نور مىفرمايد:
لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً (نور: ۶٣)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخى از شما برخى ديگر را مسازيد.
هنگامى كه پيامبر (ص) را صدا مىزنيد، با ادب و احترامى كه شايسته اوست، صدا كنيد، نه همچون صدا زدن يكديگر، به خاطر شرافتى كه محضر پيامبر دارد.
در روايت هست كه
«إنّ بُيوتَ الأنبياءِ وَ أولادِ الأنبياءِ لا يَدْخُلُها الجُنبُ»(1)«شخص جنب نبايد وارد خانه پيامبران و فرزندانشان بشود» .
بنابراين، هرگونه خضوع و خشوع در برابر امامان نشانه ادب و احساس عظمت آنهاست، وگرنه كسى آنها را نه خالق مىداند و نه روزى رسان و نه مدير و مدبر جهان و نه بخشاينده گناهان، بلكه انسانهاى والايى كه بايد در حضور آنان، با ادب ايستاد. همينطور كه فرزندان در برابر پدران، و فرهيختگان در برابر دانشمندان چنين مىكنند و اسلام نيز ادب را در برابر استادان و بزرگسالان و والدين تأييد و تأكيد كرده است.
1) بحارالانوار، ج٢٧، ص ٢۵۵.
همانطور كه بردگان در برابر مالكان خود، مؤدب مىايستند، شيعيان نيز نسبت به امامان، داراى چنين حالتى هستند، آنها را به منزله سروران خود مىدانند كه بايد در برابر آنان با ادب رفتار كنند.
جاى تأسف است كه آداب اسلامى، زير سؤال مىرود و در حقيقت سنّت، بدعت مىشود و بدعت، سنت.
خداوند حكيم انسانهاى والايى را براى هدايت و راهنمايى بشر برانگيخته و آنان را حامل پيام خويش براى افراد بشر قرار داده است. اينان، همان پيامبران و رسولانند كه واسطۀ جريان فيض هدايت از سوى خداوند به بندگان مىباشند، و اين فيض از نخستين روزى كه بشر شايستگى بهرهگيرى از آن را يافته، از جانب خدا نازل گرديده و تا عصر پيامبر گرامى اسلام (ص) نيز ادامه داشته است. بايد دانست آيين هر پيامبرى نسبت به زمان و امت خود كاملترين آيين بوده است، و اگر اين فيض الهى مستمر نبود بشر به حدّ كمال نمىرسيد.
از آنجا كه خلقت انسان، فعل خداى «حكيم» است طبعاً آفرينش او هدف و غرض دارد، و با توجه به اينكه در وجود انسان علاوه بر غرايز كه با حيوان مشترك است، عقل و خرد نيز هست بايد غرض و هدف از خلقت وى، هدفى معقول باشد.
از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تكامل او مؤثر و لازم است، امّا كافى نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت شود، او هرگز راه كمال را بهطور كامل نخواهد شناخت. براى نمونه، پىبردن به مبدء و معاد يكى از مهمترين مسائل فكرى بشر بوده است. بشر مىخواهد بداند از كجا آمده، چرا آمده، و به كجا خواهد رفت؟ ولى عقل و خرد به تنهايى از عهده تبيين كامل اين مسائل برنمىآيد. گواه روشن اين امر آن است كه، با همۀ ترقى كه بشر معاصر در علم و دانش كرده است، هنوز بخش عظيمى از انسانها بتپرست مىباشند.
نارسايى عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلكه وى در بسيارى از مسائل حياتى نيز نتوانسته است طريق استوارى را برگزيند. ديدگاههاى مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادى، اخلاقى، خانوادگى و غيره نشانۀ نارسايى وى از درك صحيح اين مسائل مىباشد، و به همين علت است كه مىبينيم مكتبهاى متعارض پديد آمده است.
با توجه به نكتۀ فوق، عقل صحيح حكم مىكند كه به مقتضاى حكمت الهى بايد مربيان و رهبران الهى مبعوث شوند تا راه صحيح زندگى را به بشر بياموزند.
كسانى كه تصور مىكنند هدايتهاى عقلى مىتواند جايگزين هدايتهاى آسمانى شود بايد به دو مطلب توجه كنند:
١. خرد و دانش بشر در شناخت كامل انسان و اسرار هستى و
گذشته و آيندۀ سير وجودى او ناقص و نارساست، درحالىكه آفرينندۀ بشر به حكم اينكه هر صانعى مصنوع خود را مىشناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او كاملاً آگاه است و در قرآن به اين دليل اشاره كرده، مىفرمايد:
أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ (ملك:١۴)
آيا آنكس كه آفريده است (به آفريدۀ خود) علم ندارد، و اوست دقيق و آگاه.
٢. انسان به مقتضاى غريزۀ حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعتجويىهاى شخصى است و در برنامهريزى نمىتواند از دايرۀ منافع فردى و گروهى بهطور كامل صرفنظر كند. طبعاً برنامههاى بشرى از جامعيت كامل برخوردار نخواهد بود، ولى برنامۀ پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصانى منزه است.
با توجه به اين دو نكته بايد گفت كه بشر هيچگاه از هدايتهاى الهى و برنامههاى پيامبران بىنياز نبوده و نخواهد بود.
قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است:
١. استحكام مبانى توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه؛ چنانكه مىفرمايد:
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (نحل:٣۶)
در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا خدا را پرستش كنيد و از پرستش مظاهرِ طغيان، بپرهيزيد.
بدينمنظور پيامبران الهى پيوسته با مشركان درگير بوده و در اين راه رنجهاى بزرگى را متحمل شدهاند.
رسول خدا (ص) دربارۀ هدف بعثت پيامبران مىفرمايد:
وَ لِيعقِلَ العِبادُ عَن رَبِّهِم ما جَهِلُوهُ، فَيَعْرِفُوهُ بِربُوبِيَّتِه بَعْدَ ما أنكروا، وَ يُوَحّدوه بِالأُلوهية بَعدَ ما عَضدُوا. ١
[پيامبران را برانگيخت] تا بندگان وى آنچه را كه دربارۀ توحيد و صفات خدا نمىدانند فراگيرند و به ربوبيت و پروردگارى و يگانگى او بعد از انكار و عناد، ايمان بياورند.
٢. آشنا كردن مردم با معارف و پيامهاى الهى و راه و روش تزكيه؛ چنانكه مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ (جمعه:٢)
او كسى است كه در ميان اميين پيامبرى را برانگيخت تا آيات حق را برآنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقى پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزد.
٣. برپا داشتن قسط در جامعۀ بشرى؛ چنانكه مىفرمايد:
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حديد:٢۵)
&
١) . توحيد، شيخ صدوق، ص ۴۵.
ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قسط را به پا دارند.
مسلماً برپا داشتن قسط در گرو اين است كه انسانها عدالت را در ابعاد و زمينههاى مختلف بشناسند، و از طريق حكومت الهى آن را تحقق بخشند.
۴. داورى در موارد اختلاف؛ چنانكه مىفرمايد:
كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّ-رِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ (بقره:٢١٣)
مردم يك دسته بيش نبودند (تا اينكه در ميان آنان اختلاف پديد آمد) ، سپس خدا پيامبران را، نويدبخش و بيمدهنده، برانگيخت و همراه آنان كتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف كردهاند داورى كند.
بديهى است اختلافات مردم منحصر به عقايد نبوده، بلكه شئون مختلف زندگى را در برمىگيرد.
۵. اتمام حجت بر بندگان؛ چنانكه مىفرمايد:
رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (نساء:١۶۵)
پيامبرانى نويددهنده و بيمدهنده را برانگيخت تا پس از آمدن پيامبران، مردم حجت و عذرى نزد خدا نداشته باشند، و خداوند قدرتمند و حكيم است.
مسلّماً خدا در آفرينش انسان هدفى براى خلقت دارد كه اين هدف از طريق تنظيم برنامهاى كامل در همۀ شئون زندگى بشر صورت مىپذيرد، و اين برنامه بايد بهگونهاى از طريق خدا به بشر برسد كه حجت بر وى تمام شود و بعداً عذر نياورد كه من راه و رسم درست زندگى را نمىدانستم.
مىگويند: شيعيان معتقدند كه پيامبران معصومند درحالىكه حضرت موسى كه يكى از پيامبران است آن مرد قبطى را كشت و خودش چنين گفت:
رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (قصص: ١۶)
پروردگارا! من بر خودم ستم كردم پس مرا ببخش، خدا نيز او را بخشيد، او بخشنده و مهربان است.
اگر معصوم بود، چرا مىگويد: ظَلَمْتُ نَفْسِي ؟ !
پاسخ
كشتن فرد قبطى، ترك اولايى بود كه موسى (ع) مرتكب شد؛ زيرا كشتن آن فرد از نظر شريعت حرام نبود، بهويژه كه حالت دفاعى داشت؛ زيرا او ديد مظلومى در چنگال ستمگرى گرفتار شده است.
موسى بايد به يارى او مىشتافت و نبايد او را تنها مىگذاشت، ولى دفاع از مظلوع به كشته شدن فرد ستمگر انجاميد كه مىخواست فرد اسرائيلى را اذيت كند.
اينكه مىگويد ظَلَمْتُ نَفْس-ِي به خاطر آن است كه اين عمل پيامدى داشت و آن اينكه مأموران فرعون، به دنبال موسى بودند كه او را دستگير كنند و او ناچار شد، فوراً خاك مصر را بهسوى مدين ترك كند و در راه چه سختىها و آسيبها ديد و در خود مدين نيز ده سال به چوپانى پرداخت. تمام اين گرفتارىها نوعى ستم بر خويش بود كه خود را به دشوارى انداخت نه ستم بر خدا و اينكه در آيه قبل مىفرمايد: هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ مقصود اين است كه اين كار نابهنگام بود؛ زيرا اگر موسى (ع) صبر مىكرد، سرانجام اين قبطى مانند ديگر پيروان فرعون در دريا غرق مىشد. بنابراين عمل او ذاتاً حرام نبوده، بلكه سبب شد كه موسى به زحمت بيفتد.
نظير اين تعبير را درباره حضرت آدم نيز مىخوانيم، وقتى آدم، از شجره منهيه خورد و آثار تكوينى آن را ديد، گفت:
رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (اعراف: ٢٣)
پروردگارا! ما بر خويش ستم كرديم و اگر ما را نبخشايى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.
تعبير ظَلَمْنا أَنْفُسَنا روشنترين گواه است كه بر خويشتن ستم كردند، نه بر خدا با شكستن قانون او، و نشانه ستم بر خويش اين
است كه سبب شد از آن زندگى آرام و دلپذير به زندگى ناآرام و پرآشوب دنيوى فرود آيند.
در پايان يادآور مىشويم كه اعتقاد به عصمت انبيا، از خصايص شيعه نيست، بزرگان اهلسنت نيز پيامبران را پس از نيل به مقام نبوت معصوم مىدانند.
مىگويند: اين سخن كه «پيامبر برگزيده از ميان مخلوقات خدا بوده و به اذن خدا عالم به غيب بوده است» ، اشتباه است زيرا پيامبر در قرآن مىگويد: إِنَّما أَنَا بَ-شَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ. . . ؛ «همانا من آدمى هستم همچون شما كه به من وحى مىشود. . .» . (كهف: ١١٠؛ فصلت: ۶)
بدين جهت، آگاهى از غيب اختصاص به خدا دارد.
پاسخ
بعضى، نتوانستهاند «علم غيب مختص به خدا» را از «علم غيب غير مختص به او» جدا سازند و لذا مغالطه نموده و همه را دربست از آن خدا دانستهاند، درحالىكه اگر به قرآن مراجعه مىكردند، و اهل فهم و انصاف بودند اينگونه سخن نمىگفتند. توضيح اينكه: علم غيب بر دو نوع است:
آگاهى از غيب به صورت «علم ذاتى» و نه اكتسابى، آن هم
نامحدود -نه محدود -، از آن خداست و هيچ موجودى با او در اين صفت شريك نيست، نه تنها آگاهى از غيب به اين معنا از آن خداست، حتى آگاهى از شهادت و غير غيب نيز به صورت ذاتى و نامحدود از آن خداست، چنانكه در قرآن بهطور مكرر مىفرمايد: عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ . بنابراين آياتى كه علم غيب را از آن خدا مىداند و از غير خدا سلب مىكند، مقصود، علم غيب ذاتى نامحدود است مانند:
قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ (نمل: ۶۵)
بگو كسى در آسمانها و زمين جز خدا از غيب آگاه نيست و نمىدانند كه چه زمانى برانگيخته خواهند شد.
و يا در آيه ديگر از زبان پيامبر (ص) نقل مىكند:
وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (اعراف: ١٨٨)
بگو اگر غيب مىدانستم، خيرات و نعمتهاى فراوانى را به دست مىآوردم و هيچ بدى به من نمىرسيد، من جز يك بيمدهنده و مژدهدهنده براى كسانى كه ايمان دارند، نيستم.
و چون پيامبر (ص) ذاتاً و از درون، آگاه از غيب نبوده و آگاهى او چنانكه معلوم است محدود بوده، لذا خويش را به شيوه مذكور در آيه توصيف مىكند.
اين نوع آگاهى، كه به تعليم الهى است، از امكان عقلى برخوردار است، و آيات و روايات گواهى روشن بر برخوردارى انبيا از اين آگاهى است. تنها در سوره يوسف، حضرت يعقوب و يوسف (عليهما السلام) بهطور مكرر از پس پرده خبر دادهاند و هرگز جنبه اعجاز نداشته، بلكه به تعليم الهى بوده است، اينك اشارهاى به آنها داريم:
الف) يوسف (ع) در رؤيا ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره براى او سجده مىكنند، پدر به تعليم الهى از پس پرده غيب، يعنى از آينده درخشان فرزند خود آگاه شد و فرمود: خواب خود را براى برادرها بازگو نكن.
ب) آنگاه كه برادران يوسف از پدر درخواست كردند كه اجازه دهد او را با خود براى گردش ببرند، گفت: از آن مىترسم كه گرگ او را بخورد، در اينجا نيز از دروغگويى فرزندان خود در آينده گزارش داد، به همين دليل، وقتى برگشتند و دروغى را ساختند، همه را تكذيب كرد و گفت: بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً . (يوسف: ١٨)
ج) آنگاه كه يوسف به زندان افتاد، از آينده دو زندانى خبر داد و گفت: يكى از شما ساقى ملك و ديگرى به دار آويخته مىشود و مرغان هوا مغز او را مىخورند. (1)
د) آنگاه كه خواب پادشاه را براى او بيان كردند، او به تعليم الهى
1) ر. ك: يوسف: ۴١.
از هفت سال فراوانى و هفت سال خشكسالى آينده مصر گزارش داد.(1)
ه) آنگاه كه پس از ساليان درازى كسى را از مصر فرستادند تا خبر زنده بودن يوسف را به يعقوب بدهند، پيش از آنكه آن پيك به سرزمين كنعان برسد، پدر گفت: به راستى كه من بوى يوسف را احساس مىكنم (2)، ولى فرزندان آن را اشتباه خواندند.
اين همه گزارشها همگى نوعى آگاهى از غيب، به اذن خدا بود. شما بگوييد برخى از آنها نوعى تعبير خواب است ولى خود تعبير خواب، نوعى آگاهى از غيب است.
و) صالح، پس از پى شدن شتر، به قوم خود چنين گفت: تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ ؛ «شما سه روز از زندگى بهره گيريد و اين يك وعده قطعى است» . (هود: ۶۵)
جناب صالح از كجا از سرنوشت قوم خود آگاه شد، جز به تعليم خدا؟ خواه نام آن را وحى بگذاريد يا غير وحى.
ز) حضرت نوح (ع) از آينده قوم خود به صورت قطعى گزارش مىدهد نخست مىگويد: خدايا! حتى يك نفر هم از آنها را زنده مگذار. آنگاه از غيب خبر مىدهد و مىگويد:
إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً (نوح:٢٧)
[خدايا] اگر آنها را زنده بگذارى، بندگان تو را گمراه مىكنند و جز فرزندان تبهكار و خداناشناس به دنيا نمىآورند.
اينها گزيدههايى از آگاهى انبيا از غيب است كه در قرآن مجيد آمده كه هرگز جنبه اعجازى هم نداشته است حتى اگر جنبه اعجازى باشد، دليل بر اين است كه اين نوع آگاهى از غيب، مخصوص خدا نيست.
صحيح بخارى و مسلم و كتابهاى سيره، مالامال از گزارشهاى غيبى است كه پيامبر (ص) از آنها خبر داده است كه فقط به عنوان نمونه دو مورد را يادآور مىشويم:
١. آنگاه كه عمارياسر با پشتى مالامال از سنگ براى ساختن مسجد حضور پيامبر خدا (ص) رسيد، عرض كرد: «اى رسول خدا! آنان مرا با اين بار سنگين به حد مرگ رساندند» . حضرت از زنده ماندن او خبر داد و گفت: اينها قاتل تو نيستند، مرگ تو به دست گروهى شورشگر و متجاوز است.
وَيْحَ عَمّارٍ تَقتُلُه الفِئةُ الباغيةُ يَدعُوهُم إلى الجَنَّةِ وَ يَدعُونَه إلَى النّارِ.(1)
بيچاره عمار! گروه ستمگر او را مىكشند عمار آنان را به بهشت ولى آنها او را به آتش دعوت مىكنند.
1) صحيح بخارى، كتاب الصلاة، باب التعاون فى بناء المسجد، ح ۴۴٧.
٢. پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: «تُقاتِلُ النّاكثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ» (1)«تو با پيمانشكنان و ستمكاران و شورشگران نبرد مىكنى» .
محققان و محدثان، پيرامون اخبار غيبى رسول خدا، تحت عنوان «ملاحم» مطالب فراوانى دارند كه براى علاقمند به مقام و منزلت رجال آسمانى بسيار سودمند است.
همچنين علاقمندان براى آگاهى اولياى الهى از غيب به كتاب «آگاهى سوم» مراجعه فرمايند.
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص ١۴٠.
اين سخن كه «پيامبر (ص) در آخرين روزها قلم و كاغذى خواست تا براى امّت چيزى بنويسد كه گمراه نشوند، ولى برخى از حاضران در مجلس، او را به هذيانگويى متهم كردند» جعلياتى است كه ساختهاند. واقعيت اين است كه عايشه به پيامبر در آخرين روزهاى عمرش گفت: «براى جلوگيرى از فتنه احتمالى قلم و كاغذ بياورند تا براى همه جانشين خود را معرفى كند» . پيامبر (ص) فرمود: «درحالىكه خدا به چيزى راضى است كه امّت به آن راضى هستند، ديگر چه نيازى به نوشتن است؟»
پاسخ
١. اينكه پيامبر (ص) در آخرين روزها قلم و كاغذى خواست تا براى امت چيزى بنويسد كه گمراه نشوند، ولى برخى او را به هذيانگويى متهم كردند عين مطلبى است كه در صحيح بخارى آمده است. اينك ما متن حديث را از صحيح بخارى با شماره حديث مىنويسيم و
سپس ترجمه آن را مىآوريم تا حق روشن شود. بخارى از ابن عباس نقل مىكند:
لمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبيِّ وَجَعُه، قالَ: ائْتُونِي بِكتابٍ أَكتُبْ لَكُم كِتاباً لاتَضِلُّوا بَعدَه، قالَ عُمرُ: إنَّ النَّبيَّ (ص) غَلَبَه الْوَجَعُ وَ عِندَنا كِتابُ اللهِ حَسبُنا، فَاخْتَلَفُوا وَ كَثُرَ اللَّغَطُ. قالَ: قُومُوا عَنّي وَلايَنبغِي عِندي التَّنازُعُ. فَخرجَ ابنُ عَبّاسٍ يَقولُ: إنَّ الرَّزيَّةَ كُلَّ الرَّزيَّةِ ما حالَ بَينَ رَسولِ الله (ص) وَ بَينَ كِتابِه.(1)
آنگاه كه بيمارى پيامبر سخت شد، فرمود: برگى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. عمر گفت: دردِ بيمارى بر پيامبر چيره شده، ما قرآن را داريم و همان براى ما بس است. كسانى كه در حضور پيامبر بودند، بر سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا كردند و سر و صدا بالا گرفت، پيامبر فرمود: از نزد من برخيزيد، شايسته نيست كه در حضور من با هم دعوا كنيد. ابنعباس از مجلس بيرون رفت و مىگفت: بزرگترين مصيبت آن است كه نگذاشتند پيامبر آنچه مىخواست، بنويسد.
بخارى اين حديث را در چند جا آورده است، علاوه بر شمارهاى كه يادآور شديم در شمارههاى ٣٠۵٣، ٣١۶٨، ۴۴٣١، ۴۴٣٢، ۵۶۶٩، ٧٣۶۶ نيز همين حديث آمده است.
اكنون سؤال مىكنيم: آيا صحيح بخارى را در قم ساختهاند؟ !
آيا آنچه كه گفته مىشود جز آن است كه در صحيح بخارى آمده
1) صحيح بخارى، ح ١١۴.
است؟
٢. آيا گفتار عمر كه
«حسبنا كتاب الله» در حضور پيامبر (ص) صحيح است؟ و آيا مخالف قرآن نيست كه مىفرمايد:
ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر: ٧)
و آنچه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آنچه شما را بازداشت بازايستيد.
فرض كنيم گفتار عمر (كتاب خدا كافى است) صحيح است، پس صحاح سته و كليه كتابهاى حديث را بايد به دور بريزيم و تمام دانشكدههاى حديث را ببنديم، چون با وجود كتاب خدا نيازى به چيز ديگرى نيست؟ پس بايد پيروان خليفه اسم خود را «اهل كتاب» بگذارند نه «اهل سنت» . چون كتاب براى آنها كافى است و سنت مورد نياز آنها نيست!
٣. پيامبر (ص) كه هيچگاه از روى هوا و هوس سخن نمىگويد، بلكه به تصديق قرآن: إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى (نجم: ۴) همگى وحى الهى است. آيا صحيح است كه گفتار او را به نحوى كه خليفه گفت تفسير كنيم، و بگوييم
«غلبه الوجع» (بيمارى بر او غلبه كرد و خداى نكرده هذيان مىگويد) .
۴. بخارى در موارد ديگرى كه حديث را نقل كرده به جاى
«غلبه الوجع» مىگويد: مردى در آن مجلس گفت:
«إنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُر» ؛ « اين مرد هذيان مىگويد!» ، و نامى از خليفه نمىبرد.
آيا اين نوع تعبير، اهانت به پيامبر (ص) نيست؟
۵. آيا جلوگيرى از آوردن قلم و كاغذ، مخالفت با امر پيامبر نيست؟
قرآن مىفرمايد: فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ . (نور: ۶٣)
ضمير عَنْ أَمْرِهِ به پيامبر (ص) برمىگردد نه به خدا؛ زيرا ماقبل آيه اين است:
لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ. . . (نور: ۶٣)
فراخواندن پيامبر را ميان خود مانند فراخواندن برخى از شما برخى ديگر را مسازيد. بهراستى خدا كسانى را كه خود را از ميان شما پنهانى و در پناه يكديگر بيرون مىكشند، مىشناسد. پس آنان كه از فرمان او [پيامبر] سرپيچى كنند بايد بترسند. . .
۶. كسانى كه جلوى نگارش نامه را گرفتند، مىدانستند كه پيامبر (ص) چه خواهد نوشت، او مىخواست جانشين خود را معين كند و خليفه جلو آن را گرفت، اتفاقاً خود خليفه بعدها به اين مطلب اعتراف كرد، و ابن ابىالحديد از احمد بن ابىطاهر، مؤلف تاريخ بغداد چنين مىنويسد:
روى ابن عباس٢ قال: دخلت على عمر في أوّل خلافته، ثم قال: من أين جئت يا عبدالله؟ قلتُ: من المسجد، قال: كيف خلّفت ابن عمك؟ فظننته يعني عبدالله بن جعفر، قلت: خلّفته يلعب مع أترابه، قال: لم أعْنِ ذلك، إنّما عنيت عظيمكم أهلالبيت، قلت: خلّفته يمتح بالغُرْب على نخيلات من فلان،
وهو يقرأ القرآن، قال: يا عبدالله، عليك دماء البُدْن إن كتمتنيها، هل بقي في نفسه شيء من أمر الخلافة؟ قلت: نعم، قال: أيزعم أنّ رسول الله (ص) نصّ عليه؟ قلت: نعم، وأزيدك، سألت أبي عمّا يدّعيه، فقال: صدق، فقال عمر: لقد كان من رسول الله (ص) في أمره ذرو طرف من قول لا يثبت حُجّة، ولا يقطع عذراً، ولقد كان يربع في أمره وقتاً ما، ولقد أراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقاً وحيطة على الإسلام، لا ورب هذه البنية لا تجتمع عليه قريش أبداً! ولو وليها لانتفضت عليه العرب في أقطارها، فعلم رسول الله (ص) أنّي علمت ما في نفسه، فأمسك، وأبى الله إلاّ إمضاء ما حتم.(1)
ابن عباس مىگويد: در نخستين روزهاى خلافت عمر نزد او رفتم. او به من گفت: از كجا مىآيى؟ گفتم: از مسجد. پرسيد: پسر عمويت چه كار مىكرد؟ گمان كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. گفتم: او با همسالانش مشغول بازى است. گفت: مقصودم او نبود. بزرگ خاندان پيامبر را مىگويم. گفتم: او مشغول آبكشى براى بوستانهاى فلانى است، درحالىكه زير لب قرآن را زمزمه مىكند. عمر گفت: اگر دروغ بگويى و چيزى را از من پنهان كنى، قربانى شتران بر تو واجب باشد. آيا او هنوز به خلافت مىانديشد؟ گفتم: آرى. گفت: آيا فكر مىكند كه رسول خدا بر خلافت او تنصيص كرده است؟ گفتم:
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج ١٢، ص ٢١.
آرى و مىافزايم: من از پدرم پرسيدم كه آنچه على ادعاى آن را دارد چگونه است؟ او گفت: راست مىگويد. پيامبر بر خلافت او تنصيص كرده است. عمر گفت: پيامبر اشارههايى به اين مطلب كرده بود، ولى هرگز حجت را تمام نمىكرد و عذر مخالفان را از ميان نمىبرد، و زمانى، تصميم بر اين كار داشت، و در دوران بيمارى خواست نام او را آشكارا بياورد، من به خاطر دلسوزى براى پيامبر و حفظ اسلام، از اين كار جلوگيرى كردم. سوگند به پروردگار اين خانه، هرگز قريش بر گرد او جمع نمىشدند، و قبايل عرب در همه سرزمينها بر او مىشوريدند. پيامبر آنچه كه من در دل داشتم، دريافت، و دست نگه داشت، و خدا نيز جز آنچه حتمى بود چيزى نخواست. . . .
اين بخش از تاريخ مىرساند كه پيامبر (ص) چه هدفى از درخواست كاغذ و قلم داشت و چرا خليفه از اين كار جلوگيرى كرد و سخن پيامبر را سخنى از روى بيمارى و عدم هشيارى دانست.
نكته ديگر اينكه: عمر طبق اين روايت خود را دلسوزتر از پيامبر و آگاهتر از او معرفى مىكند، گويا پيامبر (ص) بهاندازه او، از اوضاع و احوال آگاهى نداشت.
شگفتآور چيزى است كه به عايشه نسبت مىدهند كه او به پيامبر (ص) گفت: وصيى براى خود تعيين كن و او هم به نحوى پاسخ داد كه در شبهه آمده است، مدرك اين سخن كجاست؟ آيا در صحاح و تواريخ صحيح چيزى هست؟ يا از اكاذيب و جعليات محسوب مىشود.
تاريخ قطعى گواهى مىدهد كه پيامبر اسلام (ص) دعوت خود را با معجزات گوناگون مطرح ساخته است. ولى در ميان اين معجزات، حضرت روى يكى از آنها - كه در حقيقت معجزۀ جاودان اوست - تأكيد اساسى داشت و آن قرآن كريم است.
پيامبر اسلام (ص) نبوت خويش را با آوردن اين كتاب آسمانى اعلان نموده و جهانيان را به مقابلۀ با آن دعوت كرد، و به رغم تحدّى آشكار و قاطع قرآن، هيچكس نتوانست در عصر بعثت مانند آن را بياورد. امروز نيز پس از گذشت قرنها، قرآن همچنان تحدّى خود را اعلان كرده و مىگويد:
لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (اسراء:٨٨)
بگو اگر انس و جن دور هم گردآيند كه كتابى مانند اين قرآن بياورند، نمىتوانند نظير آن را بياورند، هرچند برخى از آنان به برخى ديگر يارى رسانند.
قرآن در اينجا در مقام تحدّى مىگويد: اى پيامبر، بگو اگر مىتوانند، كتابى مثل اين قرآن بياورند، و در جاى ديگر به كمتر از اين حدّ نيز تنزّل فرموده و مىگويد: بگو اگر مىتوانند، ماننده ده سوره و حتى يك سوره از سورههاى قرآن را بياورند. چنانكه مىفرمايد: قُلْ فَأْتُوا بِعَشْ-رِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ ؛ «بگو: اگر راست گوييد شما هم ده سوره بربافته مانند اين بياوريد» . (هود:١٣)
همچنين مىفرمايد: قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ ؛ «بگو: اگر راست گوييد پس سورهاى مانند آن بياوريد» . (يونس: ٣٨)
كتابهاى آسمانى كه پيامبران پيشين آن را عرضه كردهاند، مع الأسف پس از آنان بتدريج در اثر غرض ورزى خودكامگان دستخوش تحريف گرديده است. اين مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاريخى هم تأييد مىكند. چنانكه مطالعۀ خود اين كتب و دقت در محتواى آنها نيز بر آن دلالت دارد، زيرا در آنها مطالبى وارد شده است كه هرگز نمىتواند مورد تأييد وحى الهى باشد. بگذريم كه انجيل كنونى بيشتر صورت زندگىنامۀ حضرت مسيح را دارد كه در آن ماجراى به دار آويخته شدن وى نيز توضيح داده شده است. امّا به رغم تحريفات آشكار در كتب آسمانى پيشين، قرآن كريم از هر نوع افزايش و كاهش مصون مانده است. پيامبر گرامى اسلام (ص) ١١۴ سورۀ كامل قرآنى از
خود به يادگار نهاده و تحويل جهان داده است و نويسندگان وحى -خصوصاً حضرت على (ع) كه از روز نخست وحى الهى را مىنوشت- آن را نگاشتهاند. خوشبختانه، با وجود گذشت ١۵ قرن از نزول قرآن، نه چيزى از آيات و سورههاى قرآن كم شده و نه چيزى بر آنها افزوده شده است.
مىگويند: محدّث نورى معتقد است قرآن تحريف شده است، لابد ديگران نيز با او در اين موضوع همسو مىباشند.
پاسخ
اتهام به تحريف، دستاويز مسيحيان است كه مىخواهند قرآن را از اعتبار بيندازند و بگويند قرآن نيز مانند انجيل، دستخوش تحريف و دگرگونى شده است. آنگاه كسانى نادانسته در اين راه، آلت دست آنان مىشوند و هر فرقهاى گروه مقابل را متهم به تحريف مىكند. عوامل ناپيداى مسيحيان در ميان وهابيان و همفكران آنان، شيعه را متهم به تحريف و عوامل ناپيداى آنان در ميان شيعيان نيز گروه مخالف را به تحريف متهم مىسازند و حق اين است كه همه مسلمانان، جز يك گروه منحرف، قرآن را تحريفناپذير مىدانند.
اوّلاً: اين مطلب را بر خود قرآن عرضه كنيم، قرآن در اين مورد، بهترين داور است. آيات قرآن به روشنى گواهى مىدهد كه اراده قطعى خدا بر اين تعلق گرفته كه اين كتاب خاتم كه بر قلب پيامبر (ص) فرود آمده است، تا ابد از هر نوع دستخوش تحريف مصون و محفوظ بماند و خداوند حفظ و حراست آن را برعهده گرفته است. چنانكه مىفرمايد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛ «ما قرآن را فرو فرستاديم و ما آن را حفظ مىنماييم» . (حجر: ٩)
مولوى اين حقيقت قرآنى را به نظم درآورده مىگويد:
مصطفى را وعده كرد الطاف حق
گر بميرى تو نميرد اين سبق
من كتاب و معجزت را حافظم
بيش و كم كن را ز قرآن رافضم
من تو را اندر دو عالم رافعم
طاغيان را از حديثت دافعم
كس نتاند بيش و كم كردن درو
تو، به از من حافظى ديگر مجو
در آيه ديگر مىفرمايد: لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت: ۴٢)
هيچگونه باطلى نه از پيش رو و نه از پشت سر، سراغ آن نمىآيد، چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است.
در حقيقت اين آيه، تعبير ديگرى از آيه پيش به شمار مىآيد و معناى آن اين است كه حتى كلمهاى از آن، كم نمىشود و چيزى بر آن افزوده نمىگردد و دست تحريفگران از دامان بلندش كوتاه بوده
و هست.
جمله مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ؛ «نه از پيش رو و نه از پشت سر» كنايه از همهجانبه بودن است، يعنى از هيچ سو و ناحيه، بطلان و فساد به سراغ اين كتاب نمىآيد و نخواهد آمد.
قرآن، فقط قانون اساسى براى مسلمانان نبود، بلكه همه چيز آنان را تشكيل مىداد. مخصوصاً در آغاز اسلام، كتابى جز آن نداشتند و قرائت و حفظ و تعليم و تعلم، مخصوص به قرآن بود، چنين كتابى هرگز دستخوش تحريف نمىشود.
صحت نقل قرآن از نسلى به نسل ديگر آنقدر واضح و روشن است كه كسى در آن شك و ترديد نمىكند، مانند اطلاع ما از شهرهاى بزرگ دنيا و حوادث مهم تاريخى؛ آيا مثلاً كسى مىتواند در وجود شهرهايى چون مكه و مدينه و يا لندن و پاريس شك كند هرچند هرگز به اين شهرها مسافرت نكرده باشد؟ و آيا كسى مىتواند حمله مغول به ايران و يا انقلاب كبير فرانسه و يا جنگهاى جهانى اول و دوم را منكر شود؟ چرا نمىتواند، چون همه آنها به تواتر به ما رسيده است. آيات قرآن نيز همينگونه است.
سخنان اميرمؤمنان در نهج البلاغه، بهترين گواه بر تحريفناپذيرى قرآن است. در خطبه ١٣٣ مىفرمايد:
وَ كِتَابُ اللهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ نَاطِقٌ لا يَعْيَا لِسَانُهُ وَ بَيْتٌ لا تُهْدَمُ
أَرْكَانُهُ وَ عِزٌّ لا تُهْزَمُ أَعْوَانُه.
كتاب خدا در ميان شما، سخنگويى است كه هرگز زبانش به كندى نمىگرايد و خانهاى است كه هيچگاه ستونهايش فرو نمىريزد و مايه عزت است، چنانكه يارانش هرگز شكست نمىخورند.
آيا كتابى كه - نعوذ بالله - دستخوش تحريف شده باشد، مىتواند داراى چنين اوصافى باشد؟ در خطبه ١٧۶ مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ حَبْلُ اللهِ الْمَتِينُ وَ سَبَبُهُ الأَمِينُ.
خداى پاك، هيچكس را به چيزى مانند قرآن، اندرز نداده است. چرا كه آن ريسمان استوار الهى و وسيله مطمئن اوست.
و امّا كتاب محدّث نورى به نام «فصل الخطاب» يك كتاب روايى است نه كتاب عقيدتى و رواياتى كه پيرامون تحريف نقل كرده به چند دسته تقسيم مىشوند:
١. قسمتى از اين روايات مجعول است و براى بىاعتبار ساختن قرآن، درست شدهاند. مانند روايات فراوانى كه از احمد بن محمد سيّارى نقل شدهاند كه در مجموع ١٨٨روايت است، و مىدانيم كه سيارى در كتب رجال ما «فاسد المذهب» و «غير قابل اعتماد» معرفى شده است.
٢. برخى از روايات، جنبه تفسيرى دارد، مثلاً در تفسير اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ جمله «صراط على» آمده است كه جنبه تفسيرى
دارد نه اينكه جزء آيه باشد.
٣. بسيارى از روايات او، «مرسل» (بىسند) است.
۴. برخى از روايات به قدرى خندهآور است كه انسان از عقل و خرد جاعلان آن در تعجب است، مثلاً در آيه ٣ سوره نساء: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامي مىگويد: بين اين فقره و فقره بعد فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ يك سوم قرآن، افتاده است!
بسيار خندهآور است كه كسى ادعا كند قرآن با آن همه نويسندگان و وحى نگاران و آن همه قاريان و حافظان، ده جزئش برباد رفته است وكسى هم آگاه نشده است.
ضمناً علماى شيعه، پس از انتشار اين كتاب، ردّيههاى متعددى بر آن نوشتهاند چه در حال حيات مؤلف و چه بعد از آن، و بهترين ردّيه، كتاب «البيان فى تفسير القرآن» نگارش مرجع عالىقدر آيت الله خويى است كه بحث گستردهاى در آن كرده است و پيش از ايشان محقق عالىقدر شيخ محمد جواد بلاغى (د.١٣۵٢) در مقدمه تفسير «آلاء الرحمن» و اخيراً دوست عزيز از دست رفته، آيت الله معرفت در كتاب مستقلى به نام «صيانة القرآن عن التحريف» و همچنين ديگران به آن پرداختهاند.
ولى ما براى اينكه بهانه به دست دشمن ندهيم، روايات تحريف كه در صحيحين آمده است را منعكس نمىكنيم. اگر بنا باشد به مقابله بپردازيم در صحيح بخارى و مسلم، روايات تحريف زياد به چشم مىخورد و همچنين در كتابهاى تفسير بالأخص در تفسير طبرى و
الدر المنثور سيوطى.
كسانى كه تحريفپذيرى قرآن را به علماى اماميه نسبت مىدهند، دروغگويانى بيش نيستند. اينك ما نام برخى از علماى پيشين را كه تحريف را نفى كردهاند در اينجا مىآوريم.
البته نقل نام همه آنها و كلمات آنها در اينجا نمىگنجد.
١. شيخ المحدّثين، محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق، د.٣٨١) در رساله عقايد مىگويد:
اعتقادنا أنّ القرآن الذي أنزله الله تعالى على نبيّه محمد هو ما بين الدّفتين ومن نسب إلينا أنّا نقول إنّه أكثر من ذلك فهو كاذب.(1)
اعتقاد ما درباره قرآن اين است كه آنچه خدا بر پيامبرش حضرت محمد (ص) نازل كرده همين است كه ميان دو جلد قرآن وجود دارد و هركس به ما نسبت دهد كه قرآن، بيش از اين بوده، دروغگوست.
٢. شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان (د.۴١٣) در دو كتاب خود:
الف) اوائل المقالات، ص ۵۴؛
ب) المسائل السروية، ص ٢٠۶.
تصريح مىكند كه از قرآن چيزى كم نشده است.
1) الاعتقادات، صص ٩٣و ٩۴.
٣. سيد مرتضى علم الهدى على بن الحسين (د.۴٣۶) در جواب المسائل الطرابلسيات سخنى در نفى تحريف دارد كه طبرسى آن را در مجمع البيان نقل كرده است.
۴. شيخ طوسى (د.۴۶٠) در مقدمه تفسير خود مىنويسد:
سخن در فزونى و كاستى قرآن، شايسته جايگاه اين كتاب نيست؛ زيرا همگان بر اين نظرند كه فزونى در قرآن باطل است و كاستى نيز. سيد مرتضى نيز همين را تأييد كرده و مىگويد رواياتى نزد شيعه و اهل سنت هست كه گويا بخشى از آيات قرآن كم شده يا از جاى خود به جاى ديگر منتقل شده، اينها «خبر واحد» هستند و اصلاً نه براى علم و نه براى عمل سودمند نيستند و بهتر است، اصلاً به آنها نپردازيم و به آنها توجه نكنيم، زيرا به سادگى مىتوان آنها را توجيه و تأويل كرد.(1)
۵. ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (د.۵۴٨) در مقدمه تفسير مىنويسد:
سخن در كم و زيادشدن قرآن، از نظر مفسران، اصلاً جايى ندارد، زيرا همگان مىدانند كه چيزى بر قرآن افزوده نشده و از نظر كاستى نيز، گرچه گروهى از حشويه (ظاهربينان) از شيعه و سنى رواياتى را آوردهاند كه گويا در قرآن دگرگونى و كاستى پديد آمده است، ولى آنچه صحيح و مورد اعتماد مذهب ماست و سيد مرتضى نيز از آن دفاع كرده اين است كه در قرآن
1) تبيان، ج١، ص ٣، چاپ نجف.
هيچگونه دگرگونى و كاستى روى نداده است سيد مرتضى در اينباره بسيار كامل و گسترده سخن گفته است.(1)
۶. علاّمه حلى (د.٧٢۶) در اجوبة المسائل المهناويه در پاسخ سيد مهنا كه مىپرسد:
سرور ما درباره كتاب خدا چه مىفرمايد: آيا در روايت صحيح نزد ياران ما چيزى هست كه نشان دهد، قرآن كاهش يا افزايش يافته يا ترتيب آن دگرگون شده؟ يا چيز درست و معتبرى نداريم؟ . . .
در پاسخ گفت: حق آن است كه هيچ دگرگونى و پس و پيشى در آن نشده و هيچ افزايش و كاهشى در آن راه نيافته است. پناه مىبريم به خدا از اينكه كسى چنين اعتقادى پيدا كند، زيرا اين به معناى دستبرد زدن به معجزه پيامبر (ص) است كه به صورت تواتر نقل شده است.(2)
٧. محقق اردبيلى (د.٩٩٣) مىنويسد:
بايد آنچه را به عنوان قرآن مىخوانيم، به تواتر بدانيم، و نمىتوان به شنيدن از يك نفر عادل، بسنده كرد. . . و اگر تواتر آن ثابت شود، ديگر، از هرگونه نادرستى، در امان است. . . و از اين گذشته در كتابها ثبت شده تا جايى كه حرف حرف آن را شمردهاند و همه حركات آن را ضبط كردهاند و رسمالخط و
مسائل ديگر آن را به دقت تنظيم كردهاند، تا جايى كه گمانى نيرومند، بلكه علم يقينى به دست مىآيد كه هيچ فزونى و كاستى بدان راه نيافته است.(1)
٨. شيخ جعفر كاشف الغطاء (د.١٢٢٨) مىنويسد:
در سورهها و آيههاى قرآن چه بسم الله و چه كلمات و حروف ديگر، هيچ فزونى راه نيافته است. . . همچنين از كاستى محفوظ است، زيرا خدا حافظ و نگهبان آن است، چنانكه صريح قرآن و اجماع علما در همه زمانهاست. . . و رواياتى چند كه نشان از كاستى قرآن دارد، بديهى است كه نادرست است و نمىتوان به آنها عمل كرد. . . و بايد آنها را تأويل كرد.(2)
ما در اينجا به نقل كلمات اين هشت دانشمند بزرگ بسنده مىكنيم، تفصيل در اين مورد و نقل كلمات ديگر بزرگان در طول زمان تا برسد به عصر حاضر نياز به نگارش كتاب مستقلى دارد.
مىگويند: يكى از علل اعتقاد شيعيان به تحريف قرآن، نبودن نام امامان در قرآن است.
پاسخ
بايد طراح شبهه را محاكمه كرد، اولاً تهمتى بر شيعه زده، سپس براى آن علتى نيز تراشيده است.
اوّلاً چنانكه در بحثهاى پيش گذشت، شيعه قائل به تحريف قرآن نبوده، بلكه تحريفناپذيرى آن را كاملاً باور دارد و دهها تفسير عربى و فارسى بر قرآن نوشتهاند و مبناى آنها همين قرآن موجود است.
در مشهد مقدس، در كتابخانه آستان قدس رضوى قريب شش هزار قرآن خطى وجود دارد كه تاريخ كتابت آنها از قرن اول هجرى تا به امروز است و هيچ تفاوتى با قرآن رايج ندارند، بدتر از اين سخن، انگيزهاى است كه طراح شبهه براى اين تهمت تراشيده است، هرگز شيعه معتقد نيست كه همه چيز بايد به وسيله قرآن بيان گردد، بلكه
علاوه بر قرآن، سنت پيامبر (ص) كه از خود او يا اوصياى او به دست ما مىرسد مانند قرآن محترم است و امامت امامان به وسيله سنت پيامبر (ص) اعلام شده است.
ما اين شبههپردازان را نصيحت مىكنيم كه با اين تهمتها و دروغها براى خود عذاب آخرت را فراهم نسازيد.
مراجعه به تاريخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرايط موجود منطقه و جهان در زمان رحلت پيامبر اكرم (ص) ، بهروشنى لزوم تنصيصى بودن منصب امامت را اثبات مىكند؛ زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطرى سهگانه و مثلثوار آيين اسلام را تهديد مىكرد: يك ضلع اين مثلث خطر را امپراتورى روم، ضلع ديگر آن را امپراتورى ايران، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلى تشكيل مىداد. در اهميت خطر ضلع نخست همين بس كه پيامبر (ص) تا آخرين لحظه از فكر آن فارغ نبود، و به همين علت در همان روزها بلكه ساعتهاى آخر عمر خويش سپاه عظيمى را به رهبرى اسامة بن زيد براى نبرد با روميان بسيج و اعزام كرد و متخلفان از آن را نيز نفرين نمود. ضلع دوم نيز دشمن بد سگالى بود كه نامۀ پيامبر (ص) را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت كه پيامبر (ص) را دستگير كند و يا سر او را از تن جدا كرده براى او
بفرستد، و بالاخره در باب خطر سوم هم بايد دانست كه اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند و با توطئههاى رنگارنگ خويش دل وى را خون مىكردند و در سورههاى مختلف قرآن دربارۀ سنگاندازىهاى آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا كه يك سوره در قرآن، به نام آنها و در شرح افكار و اعمال سوء آنهاست.
اكنون سؤال مىشود، آيا با وجود چنين مثلث خطرى صحيح است كه پيامبر اكرم (ص) ، امت اسلامى و آيين اسلام را، كه دشمن از هر سو در كمين آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟ !
بىشك پيامبر (ص) مىدانست كه زندگى عرب، زندگىاى قبيلهاى است، و در ميان افراد قبايل تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان در هم آميخته است. بنابراين، واگذارى تعيين رهبر به چنين مردمى، مايۀ چند دستگى و نزاع قبايل خواهد بود، و دشمن از اين اختلاف بهرهگيرى خواهد كرد. برپايۀ همين حقيقت است كه شيخ الرئيس ابوعلى سينا مىگويد: «تعيين جانشين از طريق نص پيامبر (ص) بر آن، به واقع نزديكتر است، چون با تعيين جانشين هر نوع نزاع و اختلاف ريشهكن مىگردد» .(1)
اكنون كه ثابت شد حكمت و آگاهى پيامبر (ص) ايجاب مىكرد تا دربارۀ رهبرى امت اسلامى پس از خود اقدام مقتضى را به عمل آورد، بايد ديد كيفيت چارهانديشى آن حضرت چگونه بوده است؟
1) شفاء، الهيات، مقالة دهم، فصل پنجم، ص۵۶۴.
در اينجا دو نظريه وجود دارد كه به نقد و بررسى آنها مىپردازيم:
١. رسول گرامى (ص) ، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازى را كه شايستگى رهبرى امت اسلامى را داشته است برگزيده و او را به عنوان جانشين خود به مردم معرفى نموده است.
٢. پيامبر (ص) ، انتخاب رهبر را بر عهدۀ مردم نهاده كه پس از وى، خود فردى را انتخاب كنند، و اين مطلب را بيان كرده است.
اكنون بايد ديد كدام يك از اين دو نظريه از كتاب و سنت و سيرۀ پيامبر (ص) و تاريخ اسلام استفاده مىشود؟
دقت در زندگى پيامبر (ص) - از روزى كه مأمور شد شريعت خود را به بستگان نزديك و سپس به كلّ مردم اعلان كند، تا لحظۀ مرگ آن حضرت - اين مطلب را قطعى مىسازد كه آن حضرت بر مشخصّات خليفۀ بعد از خود، كراراً تصريح كرده و به اصطلاح در مسئلۀ رهبرى روش «تنصيص» را برگزيده است، نه روش «انتخاب مردم» را. اين مطلب با امور يادشده در زير ثابت مىشود:
پس از گذشت ٣ سال از آغاز بعثت، خداى متعال پيامبر را مأمور ساخت كه دعوت خود را آشكار سازد، و آيۀ وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (شعراء:214) در اين مورد نازل شد. پيامبر (ص) سران بنىهاشم را جمع كرد و فرمود: من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام.
خداوند به من امر كرده است كه شما را به آن دعوت كنم. كدام يك از شما مرا در نشر اين آيين يارى مىكند تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اين سخن را تكرار نمود و در هر بار تنها على (ع) ؛ آمادگى خود را اعلان كرد. در اين موقع پيامبر (ص) فرمود:
«انّ هذا أخي ووصيّى و خليفتي فيكم» .(1)
پيامبر گرامى (ص) در موارد مختلف، منزلت و مقام امير مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون به موسى دانسته و فقط يك مقام از مقامات هارون را (كه نبوت باشد) از على (ع) سلب كرده و در حديث قريب به تواتر فرموده:
«يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي» .(2)
به نص قرآن كريم، هارون مقام نبوت(3)، خلافت(4)، و وزارت (5)را در زمان موسى دارا بود، و حديث منزلت نيز همۀ مقامات هارون را - به استثناى مقام نبوت - براى على (ع) ثابت مىكند. طبعاً اگر مقصود،
1) مسند احمد، ج١، ص١۵٩؛ تاريخ طبرى، ج٢، ص۴٠۶؛ تفسير طبرى جامع البيان ، ج١٩، صص٧۴ و ٧۵؛ تفسير سورۀ شعراء: ٢١۴
2) صحيح بخارى، ج۶، ص٣؛ صحيح مسلم، ج٧، ص١٢٠، باب فضايل على ع ، ؛ سنن ابنماجه، ج١، ص۵ ۵، باب فضائل أصحاب النبى؛ مسند امام احمد، ج١، صص ١٧٣، ١٧۵، ١٧٧، ١٧٩، ١٨٢، ١٨۵ و ٢٣٠؛ سيرة نبويه، ابن هشام، ج۴، ص١۶٣ غزوة تبوك
3) وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِيًّا مريم: ۵٣
4) وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى. . . اعراف:١۴٢
5) وَ اجْعَلْ لِى وَزِيراً مِنْ أَهْلِى طه:٢٩ .
اثبات همۀ مقامات جز نبوت براى وي (ع) نبود نيازى به استثناى نبوت وجود نداشت.
پيامبر گرامى (ص) ، اهل بيت خويش را به كشتى نوح تشبيه مىكند كه هركس بر آن نشست نجات يافت و هركس كه از آن تخلّف جست غرقۀ طوفان شد؛ چنانكه مىفرمايد:
«ألا إنّ مَثَلَ أَهلِ بَيتي فيكم مَثَلُ سَفينةِ نُوحٍ في قَومِهِ مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِق»(1).
مىدانيم كه كشتى نوح، يگانه ملجأ و پناهگاه انسانها براى نجات از طوفان بود. بنابراين طبق حديث سفينه، اهل بيت پيامبر (ص) يگانه پناهگاه امت براى نجات از حوادث ناگوارى هستند كه چه بسا مايۀ انحراف و گمراهى انسانها مىگردد.
پيامبر اكرم (ص) اهل بيت خود را سبب وحدت كلمه و دورى امت از اختلاف معرفى مىكند و مىفرمايد:
النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِ مِنَ الغَرْق وَ أَهْلُ بَيْتي أَمانٌ لأُمَّتي مِنَ الإِخْتِلافِ، فإذا خالَفَتْها قَبيلةٌ مِنَ العَرَبِ اخْتلفُوا فَصارُوا
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص٣۵١؛ الصواعق المحرقة، ص٩١؛ ميزان الاعتدال، ج١، ص٢٢۴؛ تاريخ الخلفاء، ص۵٧٣؛ الخصائص الكبرى، ج٢، ص٢۶۶؛ ينابيع المودّة، ص٢٨؛ فتح القدير، ص١١٣ و كتب ديگر.
حزبَ إبليس.(1)
همانگونه كه ستارگان وسيلۀ نجات اهل زمين از غرق شدن در دريا هستند (زيرا، دريا نوردان به حكم وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ (نحل:١۶) ، به وسيلۀ ستارگان راه را از ميان امواج پيدا مىكنند و به ساحل مىرسند) ، اهل بيت من نيز مايه نجات امت از دودستگى هستند. اگر گروهى از عرب با آنان به مخالفت برخيزند، دچار اختلاف شده و در نتيجه جزو حزب شيطان مىگردند.
حديث ثقلين، از احاديث متواتر اسلامى است كه علماى فريقين آن را در كتابهاى حديث خود نقل كردهاند. پيامبر (ص) در اين حديث خطاب به امت اسلامى مىفرمايد: «در ميان شما دو چيز گرانبها را به عنوان امانت مىگذارم و مىروم» ، و سپس تمسك يكپارچه به هر دو را مايۀ هدايت امت و اعراض از يكى از آن دو را مايۀ ضلالت مىداند، چنانكه مىفرمايد:
إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقلَيْن كِتابَ الله وَ عِتْرَتي أَهلَ بَيتي ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوْضَ.(2)
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص١۴٩.
2) صحيح مسلم، ج٧، ص١٢٢؛ سنن ترمذى، ج٢، ص٣٠٧؛ سنن دارمى، ج٢، ص۴٣٢؛ مسند احمد، ج٣، صص ١۴، ١٧، ٢۶ و ۵٩ و ج۴، صص٣۶۶ و ٣٧١ و ج۵، صص١٨٢ و ١٨٩؛ خصائص علويّه، نسائى، ص٢٠؛ مستدرك حاكم، ج٣، صص١٠٩، ١۴٨ و ۵٣٣، و كتب ديگر. در اينباره ضمناً مىتوان به رسالۀ حديث الثقلين از نشريات دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية قاهره، مطبعة مخيمر رجوع كرد.
اين حديث، مرجعيت علمى اهل بيت را، دوش به دوش قرآن كريم، به روشنى ثابت مىكند، و بر مسلمانان لازم مىدارد كه در امور دينى، همزمان به كتاب خدا و رهنمود اهل بيت تمسك بجويند. ولى جاى بسى تأسف است كه برخى از كسان همۀ درها را مىزنند، جز در خانۀ اهل بيت را! حديث ثَقَلين، كه شيعه و سنّى در نقل آن اتفاق دارند، مىتواند همۀ مسلمانان جهان را به صورت امتى واحد گرد آورد، زيرا اگر در موضوع تعيين خليفه و زمامدار سياسى امت پس از پيامبر، فريقين با هم اختلاف داشته و در برداشت تاريخى از مسئله، منقسم به دو گروه باشند، مرجعيت علمى هيچ دليلى براى تفرقه نداشته و بايستى -بر طبق حديث متفقٌ عليه ثقلين - با هم يكدست و يك صدا باشند.
اصولاً در عصر خلافت خلفا نيز مرجعيت علمى، عملاً از آنِ على (ع) بود و اختلافات در امور دينى به وسيلۀ على (ع) برطرف مىشد. در حقيقت، از روزى كه اهل بيت پيامبر (ص) از ساحت مرجعيت كنار گذاشته شدند، فرقهگرايى نيز آغاز شد و فرقههاى متعدد كلامى يكى پس از ديگرى پديد آمدند.
مىگويند: آيه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ؛ «همانا خداوند مىخواهد از شما خاندان پيامبر، پليدى را ببرد و شما را پاك كند، پاكى كامل» (احزاب: ٣٣) در حق همسران پيامبر است، زيرا در قسمت اول آيه آمده است: در خانههايتان بنشينيد و همانند زمان جاهليت، آرايش و خودآرايى نكنيد.
پاسخ
بحث درباره اين آيه، گستردهتر از آن است كه در قالب پاسخ به سؤالى بيايد، ولى ما نكاتى را يادآور مىشويم:
قرآن، آنجا كه درباره خانههاى زنان پيامبر سخن مىگويد، از واژه جمع بهره مىگيرد، اينك موارد آن:
١. وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى (احزاب: ٣٣)
و در خانههاتان آرام گيريد و به شيوه جاهليت پيشين به خودنمايى بيرون نياييد.
٢. وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ (احزاب: ٣۴)
و آنچه را در خانههاتان خوانده مىشود ياد كنيد.
٣. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (احزاب: ۵٣)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خانههاى پيامبر درنياييد مگر شما را رخصت دهند.
ولى در اين مورد، از واژه مفرد، استفاده مىكند و مىگويد: «اهلالبيت» اين دليل بر اين است كه اين بيت واحد، بيت خاصى است كه ارتباطى به بيوت نبى و اهل آن ندارد، و «ال» در «البيت» ، «ال» عهد است يعنى يك خانه معهود و آن جز خانه حضرت زهرا (عليها السلام) خانه كس ديگرى نيست.
٢. اينكه مىگويد: «در قسمت اول آيه درباره زنان پيامبر سخن مىگويد» ، اتفاقاً اين بهترين شاهد، بر بطلان شبهه است؛ زيرا قرآن پيش از آيه تطهير و بعد از آن درباره زنان پيامبر سخن مىگويد و ضمائر را مؤنث مىآورد:
١. إِنِ اتَّقَيْتُنَّ ، ٢. فَلا تَخْضَعْنَ ، 3. وَ قُلْنَ ، ۴. وَ قَرْنَ ، 5. فِي بُيُوتِكُنَّ ، ۶. وَ لا تَبَرَّجْنَ ، 7. وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ ، ٨. وَ آتِينَ الزَّكاةَ .
ولى در آيه تطهير همه ضمائر مذكر است:
١. عَنْكُمُ .
٢. يُطَهِّرَكُمْ .
سپس آيه ديگر را يادآور مىشود كه مربوط به زنان پيامبر است. ضمائر نيز در آن مؤنث است. مىفرمايد: فِي بُيُوتِكُنَّ .
اگر واقعاً آيه تطهير مربوط به زنان پيامبر باشد، چه شد كه خطاب پيش از آن و بعد از آن مؤنث است، ولى در وسط يعنى فقط در اين آيه ضمائر مذكر هستند؟
آيا اين دليل بر دوگانگى مخاطب نيست؟
اينكه مىگويد گفتن اينكه زنان پيامبر از اهل بيت پيامبر نيستند، اهانت به آنها است، نوعى مغالطه است. زنان پيامبر مسلماً از اهلبيت پيامبر مىباشند ولى سخن در آيه تطهير است و اينكه اين آيه مخصوص گروه پنج نفره است و بس، و به ديگر سخن:
آنجا كه سخن درباره عصمت و طهارت نفسانى اهل بيت باشد، مقصود گروه خاصى است كه پيامبر (ص) با انداختن عبا بر سر آنها، آنان را معيّن كرده، ولى آنجا كه درباره اهلبيت پيامبر به معنى وسيع سخن مىگويد، همه زنان پيامبر را نيز در برمىگيرد.
تفصيل اين مطلب را در «منشور جاويد» بخوانيد.
مىگويند: آنچه ما از آيه مىفهميم اين است كه هر مسلمانى مىتواند طاهر باشد. خداوند در قرآن طهارت را براى هر انسانى ممكن مىداند و مىفرمايد: «اگر شما توبه كنيد، خداوند توبه را براى تطهير شما قرار داده است» ، پس هر انسانى مىتواند تطهير شود و اين اختصاص به اهلبيت ندارد، اگرچه اين آيه در مورد اهلبيت هم باشد، ولى دليل محكمى بر فضيلت آنها بر سايرين نيست! !
پاسخ
در قرآن به دو نوع طهارت اشاره شده است:
١. طهارت ظاهرى به معناى پاكيزگى لباس و بدن، چنانكه مىفرمايد: وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ ؛ «از آسمان آبى براى شما فرو مىفرستد تا با آن شما را پاكيزه سازد» . (انفال: ١١)
٢. پاكى از شرك و آلودگىهاى اخلاقى، مانند دو آيه يادشده در زير:
الف) خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها (توبه: ١٠٣)
اى رسول گرامى! از اموال آنان زكات بگير و بدينوسيله آنان را پاك گردان و تزكيه ساز.
مقصود از طهارت در اينجا طهارت معنوى و اخلاقى است.
ب) فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ (توبه:١٠٨)
در آن مساجد، مردانى هستند كه مىخواهند از آلودگىها پاك شوند و خدا چنين افراد پاكيزگىجو را، دوست دارد.
با توجه به اين دو طهارت، موضوع سخن در آيه تطهير طهارت به معنى دوم است؛ زيرا طهارت ظاهرى، يك امر همگانى است و مؤمن و مشرك در آن يكسانند.
طهارت معنوى كه مورد تأكيد تمام شرايع آسمانى است به دو صورت مطرح مىشود:
١. گاهى به صورت تشريعى در مورد همه افراد، يعنى خدا فرمان مىدهد كه افراد، خود را از هر نوع آلودگى پاك سازند. اين فرمان تشريعى، همگان، حتى فرعون را نيز در برمىگيرد؛ چنانكه به موسى (ع) دستور مىدهد:
اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى * فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكَّى (نازعات:١٧ و ١٨)
بهسوى فرعون برو كه او سركشى كرده است. بگو آيا مىخواهى كه از شرك و گناه پاك شوى؟ !
و نيز مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ؛ «خدا توبهكاران را دوست دارد و پاكيزگان را دوست دارد» . (بقره: ٢٢٢)
اصولاً هدف تمام انبيا، دعوت به طهارت از شرك و گناهان و ناهنجارىهاست. چيزى كه هست گروهى از اين فرمان پيروى مىكنند و گروهى سر برمىتابند و اين اختصاص، به فرمان تطهير ندارد، تمام فرمانهاى خدا كه در كتاب و سنّت آمده است، همگانى است و جنبه تشريعى و قانونى دارد ولى گستردگى دعوت دليل بر تحقق آن در همه افراد نيست؛ زيرا چه بسا گروهى به خاطر لجاجت از آن سرباز بزنند و اين ضررى بر گستردگى اراده تشريعى خدا ندارد؛ زيرا اراده تشريعى مايه اجبار و الزام نيست بلكه انسانها در برابر آن، مختار و آزادند، چه بسا ممكن است گوش به فرمان بدهد و چه بسا سربرتابد.
٢. گاهى به صورت تكوينى در مورد برخى از افراد، يعنى خدا روى يك رشته زمينهها كه فعلاً جاى بازگويى آنها نيست، بر برخى از انسانهاى والا، نوعى مصونيت از گناه را در نهاد آنها جاى مىدهد كه ديگر گرد گناه نمىگردند و حتى انديشه گناه هم در آنها پديد نمىآيد، چنانكه اين افتخار نصيب حضرت مريم شد، خدا به ملائكه فرمان مىدهد كه به او بگويند:
يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ (آلعمران: ۴٢)
اى مريم! خدا تو را برگزيد و از آلودگىهاى روحى و اخلاقى پاك گردانيد، و تو را بر تمام زنان جهان برترى داد.
مقصود از تطهير در اين آيه، نه تطهير جسمانى و ظاهرى است و نه تطهير تشريعى؛ زيرا اوّلى كه مؤمن و مشرك را در برمىگيرد و اختصاص به مريم ندارد، دومى نيز از ويژگىهاى مريم نيست، زيرا خدا طهارت معنوى را از همگان خواسته است، طبعاً اين طهارت، يك طهارت خاصى است، به اين معنا وجود يك رشته زمينههاى پيشين و بعدى، سبب شده است كه در مريم گوهرى پديد آيد كه (در عين اختيار) او را در برابر گناهان بيمه سازد و اين همان عصمتى است كه در انبيا هم هست.
با توجه به اين مقدمه، روشن مىشود كه مقصود از تطهير در آيه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب:٣٣)
همان تطهيرى است كه درباره مريم نيز بيان شد، يعنى خدا خواسته است كه خاندان رسالت از هر نوع آلودگى پاك باشند و اين خواستن، به معناى تشريعى و قانونى نيست كه همگان را در برمىگيرد، بلكه خواست تكوينى است كه درباره آن مىگويد:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (يس: ٨٢)
فرمان او جز اين نيست كه اگر وجود چيزى را بخواهد، با فرمان باش محقق مىشود.
با اين بيان، روشن مىشود كه اين نوع تطهير تكوينى كه همان مصونيت از گناه و خلاف است، تاج فضيلت است كه بر سر خاندان رسالت گذارده شده و ديگران در اين مفخره با آنان
شريك نيستند. (1)
با توجه به اين بيان بىپايه بودن اين سخن كه مىگويد «نتيجه اينكه اين آيه دليل محكمى بر افضليت آنها بر سايرين نيست» ، روشن مىگردد. اگر اين گفتار صحيح است پس گفتار خدا درباره مريم وَ طَهَّرَكِ نيز افتخارى براى مريم نيست و حال آنكه قرآن، آن را به عنوان مدال افتخار براى او بازگو مىكند؛ چنانكه مىفرمايد: وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ .
يكى از دلائل اينكه تطهير در آيه ٣٣ احزاب، جنبه تكوينى و آفرينشى دارد و از ويژگىهاى اين خانواده است، روايات فراوانى است كه محدثان اهلسنت نقل كردهاند كه پس از نزول آيه تطهير پيامبر (ص) عبايى بر سر چهار نفر يعنى بر سر على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) افكند. آنگاه درحالىكه با انگشت شهادت خود به طرف آسمان اشاره مىكرد، گفت:
«اللّهم إنّ لِكُلِّ نَبيٍّ أهلَ بَيتٍ وَ هؤلاء أهلُ بَيتي»(2)«پروردگارا! براى هر پيامبرى خاندانى است و خاندان من اينانند» .
و هر روز كه براى نماز صبح از خانه خارج مىشد به در خانه
حضرت زهرا (عليها السلام) مىرسيد، آيه را تلاوت مىكرد. (1)راويان اين احاديث هشت نفر از صحابه پيامبر هستند: ١. ابوسعيد خدرى، ٢. انس بن مالك، ٣. عبدالله بن عباس، ۴. ابوهريره دوسى، ۵. سعد بن ابىوقاص، ۶. واثلة بن اسقع، ٧. بلال بن الحارث، ٨. ام سلمه.
گرفتارى ما اين است كه اين سخنگويان، انسانهاى دور از حقايق قرآنى و حديثى هستند، و مانند ضبط صوت آنچه در كلاس درس به آنها گفته شده بىكم و كاست تحويل مىدهند.
شگفتآور اينكه به قرآن نسبت مىدهد كه در آن آمده است كه: «اگر شما توبه كنيد، خدا توبه را براى تطهير شما قرار داده است» . در كجاى قرآن چنين آيهاى آمده است؟
آرى توبه مايه طهارت قلوب از گناهان و ناهنجارىهاست، ولى درستى معنا، يك مطلب و نسبت دادن اين جمله به قرآن، مطلب ديگرى است، و با اين آيه ساختگى نمىتوان آيهاى را كه همه مفسران و راويان، آن را مدال افتخار اهلبيت (عليهم السلام) دانستهاند، انكار نمود.
1) همان.
شيعيان مىگويند: آيه تطهير درباره خمسه طيبه يعنى پيامبر (ص) و على و حسنين و فاطمه (عليهم السلام) نازل شده است، نه همسران پيامبر، به دليل اينكه ضمير در آنجا مذكر است؛ چنانكه مىفرمايد: لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ولى جواب آن اين است كه مذكر آوردن ضمير به خاطر وجود شخص پيامبر (ص) است كه در رأس اهلبيت يعنى همسران پيامبر قرار گرفته است.
پاسخ
اگر واقعاً علّت تذكير ضمير وجود پيامبر (ص) در رأس آنان است پس بايد در آيات قبل و بعد نيز اين نكته رعايت شود. و حال آنكه در آيات قبل و بعد همه ضماير مؤنث است مانند:
١. إِنْ كُنْتُنَّ ، ٢. تُرِدْنَ ، 3. فَتَعالَيْنَ ، ۴. أُمَتِّعْكُنَّ ، 5. أُسَرِّحْكُنَّ ، ۶. وَ إِنْ كُنْتُنَّ ، 7. تُرِدْنَ اللَّهَ ، ٨. لِلْمُحْسِناتِ ، 9. مِنْكُنَّ أَجْراً ، ١٠. مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ ، 11. لَهَا الْعَذابُ ،
١٢. يَقْنُتْ مِنْكُنَّ ، ١٣. نُؤْتِها ، 14. أَجْرَها ، ١۵. أَعْتَدْنا لَها ، 16. لَسْتُنَّ ، ١٧. إِنِ اتَّقَيْتُنَّ ، 18. فَلا تَخْضَعْنَ ، ١٩. وَ قُلْنَ ، 20. وَ قَرْنَ ، ٢١. فِي بُيُوتِكُنَّ ، 22. وَ لا تَبَرَّجْنَ ، ٢٣. وَ أَقِمْنَ ، 24. وَ آتِينَ الزَّكاةَ ، ٢۵. وَ أَطِعْنَ اللَّهَ .
تمام ضماير در اين آيات كه قبل از آيه تطهير آمده جمع مؤنت است و مقصود از همگى همسران پيامبر است. چرا در اين آيات يك بار هم ضمير مذكر -آن هم به خاطر آنكه پيامبر (ص) در رأس آنهاست-نيامده.
اين ضماير ٢۵گانه قبل از آيه تطهير است. پس از آيه تطهير نيز ضماير مؤنث است: ٢۶. وَ اذْكُرْنَ ، 27. بُيُوتِكُنَّ .
بنابراين آنجا كه قرآن درباره زنان پيامبر سخن مىگويد، ضماير را مؤنث مىآورد، ولى تنها در آيه تطهير كه در ميان آيات مربوط به زوجات پيامبر آمده، همه ضماير را مذكر آورده است. اين حاكى از آن است كه مقصود از اين آيه، همسران پيامبر نيست. از اين گذشته روايات متضافر، بلكه متواتر از پيامبر اكرم (ص) داريم كه رسول خدا (ص) خود، و همه چهار نفر را زير عبا قرار داد و گفت:
«اللهم إنّ لكل نبي أهل بيت و هؤلاء أهل بيتي» .(1)
1) ر. ك: تفسير طبرى و تفسير در منثور در ذيل آيه يادشده.
پاسخ
مقصود از اكمال دين در آيه، اكمال از نظر فروع نيست؛ زيرا پس از نزول اين آيه، احكام ديگرى نيز بر پيامبر وحى شده است، مانند ارث كلاله و غيره بلكه مقصود از اين اكمال، پىريزى عوامل بقاى آن است.
يك پديده اجتماعى يا آسمانى همانطور كه در گرو مؤسس و پديدآورنده است در بقاى خود نيز بىنياز از اسباب نيست و يكى از عوامل بقاء آن نصب سرپرست آن است كه پس از رحلت پيامبر (ص) به اداره امور بپردازد، اتفاقاً آيه أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ در همان روز غدير نازل شده و با نصب على (ع) كامل گشته است.
طراح شبهه تصوّر مىكند نخست، دين تكميل گشت، بعداً پيامبر (ص) على (ع) را به امامت نصب نمود، آنگاه مىگويد كه پس از تكميل دين، نصب على (ع) به عنوان اكمال دين چه معنى دارد؟
شگفت اينجاست كه افرادى كه اين شبهات را طرح مىكنند، برگى از قرآن را نخواندهاند. همه انبيا، داراى اوصيايى بودند و هرگز كسى به فكرش خطور نكرد كه وصى انبيا، پس از درگذشت پيامبر (ص) ، چه معنى دارد و اين ملازم با نزول وحى بر وصى است. درحالىكه خود پيامبر (ص) در حال حيات خود براى بقاى دين، فردى را معين مىكند كه دينداران را سرپرستى كند.
از مبلغ وهابى سؤال شد، نظر شما در مورد آيه إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى چيست؟ چرا نسبت به اهلبيت پيامبر (ص) بىاحترامى مىكنيد؟
او گفت: منظور از «قربى» اهل بيت پيامبر نيست، قربى با اهل بيت فرق دارد. اگر خداوند مىخواست، مىگفت:
«إلاّ المودّة في أهل بيتي» ، منظور آيه اين است كه ما بايد همه نزديكان پيامبر را دوست داشته باشيم. صحابه هم جزء نزديكان پيامبرند. زنان پيامبر نيز جزء نزديكان او هستند.
پاسخ
گويا به گوش بعضى نرسيده است كه تفسير به رأى يكى از گناهان بزرگ در اسلام است. متأسفانه اين آيه، تفسير به رأى شده است و هيچ شاهدى هم براى گفتار نيامده است.
«قربى» در زبان عربى، به خويشاوندان نزديك گفته مىشود كه نوعى
پيوند نسبى يا سببى با انسان داشته باشند (1)، و در قرآن مجيد، اين واژه، ١۶بار در ١٢سوره آمده است و در تمام موارد به معنى بستگان و خويشاوندان به كار رفته است، حتى در آيه وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى (نساء:36) نخستين احتمال، همسايگانى است كه با انسان پيوند خويشاوندى داشته باشند. اينك ما به نقل چند آيه بسنده مىكنيم:
١. وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى (بقره: ٨٣)
و به پدر و مادر و خويشاوندان نزديك و يتيمان نيكى كنيد.
٢. وَ آتَي الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ (بقره:١٧٧)
و دارايى خود را با آن كه دوست دارد به خويشاوندان نزديك و يتيمان و بيچارگان بدهد.
٣. وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى (انعام: ١۵٢)
اگر سخن گفتيد، عدالت را پيشه خود كنيد، هرچند درباره خويشاوندان نزديك باشد.
بنابراين، تفسير «قربى» به غير اين وجه، علاوه بر اينكه بر خلاف لغت است، بر خلاف تمام آيات قرآنى است.
و هرگاه به روايات مراجعه كنيم، روايات فراوان از پيامبر (ص) ، قربى را به اهلبيت (عليهم السلام) تفسير مىكند. اينك برخى از اين روايات را
1) راغب در مفردات، در ماده «قرب» مىگويد: «لفظ «قربى» در موردى به كار مىرود كه ملاك نزديكى دو نسبت باشد» . آنگاه آياتى را كه در آنها لفظ «قربى» آمده از آن جمله آيه مورد بحث را مىآورد.
متذكر مىشويم:
١. احمد در كتاب «فضائل الصحابه» با سند خود، از سعيد بن جبير و او از عامر چنين نقل مىكند:
لمّا نزلت
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
، قالوا: يا رسول الله من قرابتك؟ من هؤلاء الذين وجبت علينا مودّتهم؟ قال: علي و فاطمة و ابناهما: و قالها ثلاثاً .(1)
هنگامى كه آيه قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى نازل شد، پرسيدند: اى پيامبر خدا، نزديكان تو چه كسانى هستند. كسانى كه دوستى آنان بر ما واجب است كيستند؟ فرمود: على و فاطمه و دو پسر آنها و سه بار اين سخن را تكرار كرد.
٢. حاكم در كتاب «المستدرك على الصحيحين» از امام على بن الحسين (عليهما السلام) نقل مىكند: وقتى اميرمؤمنان على (ع) به شهادت رسيد، حسين بن على (عليهما السلام) در ميان مردم خطبه خواند كه بخشى از آن اين بود:
إنّا مِنْ أهلِالْبَيتِ الَّذِينَ افْتَرضَ اللهُ مَوَدَّتَهم عَلى كُلِّ مُسلمٍ فَقالَ تَباركَ وَ تَعالى لِنبيِّه (ص) :
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً
،
فَاقْتِرافُ الْحَسَنةِ مَودّتُنا أهلَالْبَيتِ.(2)
ما از خاندانى هستيم كه خدا دوستى آنها را بر هر مسلمانى واجب ساخته است و به پيامبرش مىفرمايد: بگو من از شما بر اين رسالت پاداشى نمىخواهم، جز اينكه خويشاوندان نزديك مرا دوست بداريد و هركس كار نيكى انجام دهد، آن را برايش افزايش مىدهيم. انجام كار نيك در اينجا به معنى دوستى با ما خانواده است.
٣. سيوطى در «الدرّ المنثور» از مجاهد، او هم از ابنعباس نقل مىكند كه وى آيه را چنين تفسير كرده است:
أن تحفظوني في أهل بيتي وتودّوهم بي .(1)
منظور اين است كه حق مرا در اهلبيتم حفظ كنيد و آنها را به سبب من دوست داريد.
شگفتآور اينكه مأمور ارشادى مىگويد: اگر مقصود اهلبيت (خويشاوندان نزديك) بود، بايد بگويد: «
إلاّ المودّة في أهل بيتي » ، اگر مطلب ايشان درست است، پس بايد خدا در پانزده مورد ديگرى كه اين واژه آمده است، بفرمايد: «
في أهل بيتكم » ، چقدر رسوا است منطق اين مأمور ارشادى! !
نكته ديگر اينكه «ال» در الْقُرْبى براى عهد است، و به يك معنى، نائب مناب «ياى متكلم» است؛ يعنى «قرباى» (نزديكان من) ، بنابراين، صحابه يمنى و مدنى و يا كسانى كه در دورترين نقاط شبه جزيره مىزيستند، هرگز قرباى پيامبر حساب نمىشوند، هرچند به عنوان يك
1) الدرالمنثور، ج۶، ص ٧٠.
مسلمان كه پيامبر (ص) را ديدهاند از احترام خاصّى برخوردار باشند.
اگر بخواهيم اين مطلب به صورت برهانى روشن شود، بايد به سه مطلب توجه كنيم:
١. استثنا هميشه بايد با مستثنىمنه، نوعى پيوند و رابطه داشته باشد، اگر مىگويند: «
جاء القوم إلاّ زيد » بايد «مستثنى» در «مستثنى منه» داخل باشد و لذا استثناى منقطع در كلام فصيح وارد نمىشود، مگر به تأويل خاصى.
٢. در آغاز آيه، مىفرمايد: لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً ، من از شما در تبليغ رسالتم پاداشى نمىطلبم. در اينجا درخواست هرنوع پادش را نفى مىكند.
٣. در جمله إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى دوستى قربى را به عنوان پاداش مىطلبد.
و ناگفته پيداست مودّت در صورتى -ولو به ظاهر -پاداش پيامبر (ص) مىشود كه نتيجه آن به خود او بازگردد، و اين در صورتى است كه قربى به خويشاوندان او تفسير شود كه نوعى تكريم پيامبر (ص) و شادمانى روح و روان اوست.
و امّا اگر بگوييم مراد از قربى، كليه كسانى است كه پيامبر (ص) را ديدهاند، از مكى و مدنى و يمانى و حبشى و. . . ، در اين صورت استثنا معنى صحيحى پيدا نمىكند. دوست داشتن اين همه انسانها با جنسيّتهاى مختلف چه ارتباطى با پيامبر (ص) دارد كه پاداش او حساب
شود؟
البته ممكن است پيامبر (ص) فرمان دهد كه مسلمانان يكديگر را دوست داشته باشند و بفرمايد:
«توادّوا أو تحابوا» ولى سخن در جاى ديگرى است و آن اينكه آيا از نظر ادبى و بلاغتى صحيح است كه پيامبر بگويد: مزد و پاداشى نمىطلبم جز دوست داشتن صحابه بيشمار خودم كه اصلاً پيوندى با او ندارند جز اينكه در حال حيات او به او ايمان آوردهاند، چنين سخن گفتن نظير گفتار شاعرى است كه مىگويد:
درختى در نهاوند سر بريدند
كه از مشك دلاويز تو مستم! بايد مزد پيامبر (ص) به نوعى باشد كه به ظاهر به او بازگشت كند، هرچند اين مزد، نوعى مزد ظاهرى است و الاّ مزد واقعى او با خداست إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمِينَ ؛ «مزد من جز بر پروردگار جهانيان نيست» . (شعراء: ١٠٩)
مىگويند: مقصود از أُولِي الْأَمْرِ در آيه أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ (شعراء: ١٠٩) دولتمردان هستند و اطاعت آنها واجب است، اگرچه ظالم باشند.
پاسخ
آنچه در اين شبهه آمده است، عقيده برخى از مفسران اهلسنت است كه مىگويند مقصود از اولىالامر زمامداران و حاكمان مصادر امور، در هر زمان و هر محيط هستند و معتقدند كه مسلمانان موظفند از هر حكومتى به هر شكلى باشد، پيروى كنند، حتى اگر حكومت، حكومت سفيانىها و مروانىها باشد.
يادآور مىشويم: اين تفسير هرگز با روح تعليمات اسلام، سازگار نيست و ممكن نيست كه پيروى از هر حكومتى بدون قيد و شرط در رديف اطاعت خدا و پيامبر (ص) باشد.
اصولاً از اينكه خدا «اولوالأمر» را عطف بر پيامبر و خدا مىكند، و
اطاعت آنها را در رديف اطاعت اين دو قرار مىدهد، نمىتوان گفت كه مراد حكام بلادند ولو ظالم و ستمگر و وابسته به قدرتهاى خارجى باشند، به گواه اين كه: آنگاه كه ابراهيم، امامت و خلافت را براى ذرّيه خود، خواست، خدا گروه ظالم را استثنا كرد و فرمود: لايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ؛ «پيمان من به ستمكاران نرسد» . (بقره: ١٢۴)
اگر طرف اين سخن، اهل دانش و بينش باشند، مىتوانند واقعيت «اولى الامر» را دريابند و آن اينكه از يك طرف، اطاعت ظالم و ستمگر در اسلام، حرام است، و از طرف ديگر، خدا به صورت مطلق و بدون قيد و شرط، اطاعت «اولى الامر» را واجب كرده است. با ملاحظه اين دو مطلب مىتوان گفت كه اولىالامرى كه اطاعت آنها به صورت مطلق واجب است، اولى الأمرى است كه معصوم و در غياب معصوم، فرد عادل و پرهيزگار باشد.
خوشبختانه امام رازى به اين نكته توجه كرده و بدان اعتراف نموده است. وى مىگويد:
كسى كه خدا اطاعت او را بهطور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً بايد معصوم باشد، زيرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامى كه مرتكب اشتباهى مىشود، خداوند اطاعت او را لازم شمرده و پيروى او را در انجام خطا لازم دانسته، و اين خود، يك نوع تضاد در حكم الهى ايجاد مىكند، زيرا از يك طرف انجام آن عمل ممنوع است، و از طرف ديگر پيروى از اولوالامر لازم است و اين موجب اجتماع امر و نهى مىشود.
بنابراين، از يك طرف مىبينيم خداوند اطاعت فرمان اولوالامر را بدون هيچ قيد و شرط لازم دانسته و از طرف ديگر اگر اولوالامر معصوم از خطا نباشند، چنين فرمانى صحيح نيست. از اين مقدمه چنين استفاده مىكنيم كه اولوالامر كه در آيه فوق به آنها اشاره شده حتماً بايد معصوم باشند.(1)
اتفاقاً برخى از مفسران سنّى، نزول آيه را در مورد على و فرزندان او تصديق كردهاند.
ابوحيان اندلسى متوفاى ٧۵۶ در تفسير البحر المحيط مىنويسد: «اين آيه در حق على (ع) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) نازل شده است» .(2)
ابوبكر بن مؤمن الشيرازى در رساله «اعتقاد» از ابنعباس نقل مىكند:
آيه فوق درباره على (ع) نازل شده هنگامى كه پيامبر او را در تبوك در مدينه برجاى گذارد، على (ع) عرض كرد: اى پيامبر! آيا مرا همانند زنان و كودكان در شهر برجاى مىگذارى؟ پيامبر (ص) فرمود:
أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى؟ اخلفني في قومي وأصلح، فقال عزوجلّ:
وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
.(3)
آيا دوست ندارى نسبت به من همانند هارون برادر موسى نسبت به موسى (ع) باشى؟ آن زمانى كه موسى به او گفت: در ميان
بنىاسرائيل جانشين من باش و اصلاحگر باش، در اين زمان خداوند فرمود: وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .
شيخ سليمان حنفى قندوزى در كتاب «ينابيع المودّۀ» رواياتى در اين مورد، نقل كرده كه يكى را يادآور مىشويم: «از مجاهد نقل شده كه اين آيه درباره على (ع) آمده است» .(1)
1) ينابيع المودة، ص ١١۴.
مىگويند: در حديث ثقلين كلمه «عترتى» وجود ندارد، بلكه علماى شيعه آن را اضافه كردهاند. حديث چنين است: «إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله وسنّتى» .
پاسخ
آنچه گفته شده، درست برخلاف روايات صحيح است؛ زيرا جمله «كتاب الله وعترتى» با اسناد صحيح در كتب اهل سنت نقل شده است، درحالىكه جمله «كتاب الله وسنّتى» با سند صحيح نقل نشده است. اينك بيان اين مطلب:
١. مسلم در صحيح خود (دومين كتاب اهل سنت از نظر اعتبار) ، از زيد بن ارقم چنين مىكند:
روزى رسول خدا [(ص)] در كنار آبى به نام «خُمّ» كه ميان مكه و مدينه قرار دارد ايستاد و پس از ستايش خدا و نصيحت مردم چنين فرمود: «اى مردم! من بشرم. نزديك است مأمور خدايم به
سراغ من بيايد و نداى او را لبيك بگويم و من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم؛ نخستين آنها كتاب خداست كه در آن هدايت و نور است. كتاب خدا را بگيريد و به آن چنگ بزنيد» .
سپس فرمود:
أُذَكِّرُكُمُ اللهَ في أهلِ بَيْتي! أُذَكِّرُكُمُ اللهَ في أهْل بَيْتي! أُذَكِّرُكُمْ اللهَ في أهْل بَيْتي.
خدا را به ياد داشته باشيد درباره اهل بيت من. (اين جمله را سهبار تكرار فرمود) .(1)
٢. دارمى در سنن خود همين حديث را به همين لفظ با سند صحيح نقل كرده است كه از تكرار آن خوددارى مىكنيم.(2)
٣. ترمذى در سنن خود چنين آورده است:
رسول خدا [(ص)] فرمود: مردم! در ميان شما دو چيز مىگذارم. مادامى كه به آن دو چنگ بزنيد گمراه نمىشويد. يكى از ديگرى بزرگتر است. اين دو عبارتند از كتاب خدا - ريسمانى كه از آسمان به زمين كشيده شده - و خاندان و اهل بيت من و اين دو از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. بنگريد چگونه پس از من با آن دو رفتار مىكنيد.(3)
ما به همين سه سند از معتبرترين كتابهاى اهل سنت بسنده مىكنيم؛ زيرا نقل ديگر روايات از «سنن» و «صحاحِ» آنان به طول مىانجامد و اگر روايات شيعه را بر آنچه اهل سنت نقل كردهاند بيفزاييم اين متن، به صورت فوق تواتر درمىآيد. اكنون ببينيم سند تعبير دوم چگونه است؟
رواياتى كه به جاى «
أهلَ بيتي » لفظ «
سُنّتي » را آوردهاند - همگى - از نظر سند، ضعيف و بىاعتبارند:
١. حاكم در «مستدرك» با سند زير چنين نقل مىكند:
ابن ابىاويس از پدرش اويس، از ثور بن زيد ديلى از عكرمه از ابنعباس نقل مىكند كه پيامبر [(ص)] فرمود: «من در ميان شما دو چيز مىگذارم. اگر به آن چنگ بزنيد گمراه نمىشويد: كتاب خدا و سنّت پيامبر [(ص)]» . (1)
در سند، «ابن ابىاويس» و پدر او آمده و هر دو ضعيفاند. به سخن مؤلف «تهذيب الكمال» كه از رجاليّون نامى اهل سنت است گوش دهيم كه از يحيى بن معين نقل مىكند:
ابواويس و فرزندش ضعيفاند و آنان حديث را سرقت
1) مستدرك حاكم، ج١، ص ٩٣. متن چنين است: «كتاب الله و سنة نبيّه» .
مىكردند و راست و دروغ را به هم مىآميختند و دروغ مىگفتند. اعتبارى به گفتار آنان نيست.
آنگاه از نسائى نقل مىكند: «آن دو ضعيفاند. قابل اعتماد نيستند» .(1)
ابن حجر در مقدمه «فتح البارى» مىنويسد: «با حديث ابن ابىاويس (پسر) نمىتوان احتجاج نمود» . (2)و امّا پدر - يعنى ابواويس -؛ ابوحاتم رازى درباره او مىگويد: «با حديث او نمىتوان احتجاج نمود» . (3)
شگفت اينجاست كه حاكم در مستدرك خود اين حديث را نقل كرده؛ ولى به تصحيح آن نپرداخته؛ درحالىكه او در غالب موارد به تصحيح سند مىپردازد؛ زيرا كتاب خودش را متمم «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» مىداند.
٢. حاكم در مستدرك، متن «
كتاب الله وسنّتي » را با سند ديگرى نيز نقل كرده است و مىگويد: «صالح بن موسى الطلحى از عبدالعزيز بن رفيع از ابىصالح از ابىهريره بهطور مرفوع نقل كرده است كه پيامبر [(ص)] فرمود: «
كتاب الله وسنّتي » .
ولى اين سند نيز به سان سند نخست كاملاً ضعيف و مردود است:
اول: صالح بن موسى الطلحى مورد طعن است. ابوحاتم رازى مىگويد: او «ضعيف الحديث» و «منكر الحديث» است و منكرات را به انسانهاى عادل و وارسته نسبت مىدهد. حديث او ارزش نوشتن ندارد. احاديث او را بايد كنار نهاد و نمىتوان تأييد كرد.(1)
دوم: ابن حبّان مىگويد: صالح بن موسى الطلحى، احاديثى از انسانهاى وارسته نقل مىكند كه شبيه روايات آنها نيست. او اين كار را انجام مىدهد تا مردم، روايات او را بپذيرند و لذا نمىتوان با آنها احتجاج كرد. حديث او قابل نقل نيست.(2)
عجيب اينجاست كه ذهبى، همين حديث را با لفظ «سنّتى» ، در شرح حال صالح بن موسى آورده و مىگويد اين حديث يكى از احاديث غير قابل تأييد اوست.(3)
٣. مالك در «موطّأ» بدون سند، اين حديث را نقل كرده است.(4)
۴. ابن عبدالبر در «تمهيد» ، براى اين حديث، سند چهارمى دارد و آن را با سندى از كثير بن عبدالله بن عمرو بن عوف، از پدرش از جدّش از رسول خدا (ص) نقل مىكند. (5)
ما درباره ديگر راويان سند اين حديث گفتوگو نمىكنيم. تنها همين كثير بن عبدالله براى ضعف اين حديث كافى است. امام شافعى مىگويد: «او يكى از دروغگوهاى بزرگ است» .(1)ابوداود مىگويد: «او يكى از دروغگويان مشهور است» .(2)
ابن حبّان مىگويد: «وى از پدرش و از جدش نسخه حديثى دارد كه قابل اعتماد نيست و جز براى تعجب نمىتوان آن را نقل كرد» . (3)
اين داورى كوتاه و فشرده درباره اين حديث است و شايسته است مسلمانان، پيوسته به حديث صحيح عمل كنند نه حديثى كه راويان آن، ناقلان منكرات و كذّابان دوران بودهاند.
بعضى مىگويند: واقعه غدير به خاطر اختلافى كه بين دو مسلمان بود، رخ داد و پيامبر (ص) مأمور شد كه آن اختلاف را رفع كند، سپس مىگويند: تاريخ گواهى مىدهد كه اصلاً حديث غدير خم هيچ ارتباطى با خلافت على نداشته است و على هم در اين مورد ادعايى ندارد! !
پاسخ
در اين سخن سه ادعا وجود دارد:
١. واقعه غدير براى رفع اختلاف بين دو مسلمان بود؛
٢. واقعه غدير ارتباطى با خلافت على نداشته است؛
٣. على (ع) هم هيچ ادعايى در مورد خلافت نداشته است.
ما اكنون واقعه غدير را به صورت فشرده نقل مىكنيم تا ميزان صحت اين ادعا روشن شود.
هنگامى كه پيامبر (ص) به جحفه رسيد، امين وحى نازل شد و گفت بايد پيامى را از طرف خدا به مردم برسانى و اگر اين كار را نكنى،
رسالت خود را انجام ندادهاى. اينك متن پيام:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (مائده: ۶٧)(1)
اى پيامبر! آنچه را از سوى پروردگارت به تو فرو آمده برسان و اگر اين نكنى پيام او را نرسانده باشى و خدا تو را از [فتنه و گزند] مردم نگاه مىدارد همانا خدا گروه كافران را راه ننمايد.
اين آيه، حاكى از اهميت پيام است تا جايى كه اگر انجام ندهد، رسالت خود را انجام نداده است، در ضمن در رسانيدن اين پيام احتمال شورش مردم بر ضد پيامبر هست، ولى خداوند با جمله وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ به پيامبر اطمينان داد كه او را از شرّ شورشيان حفظ مىكند.
از اين جهت پيامبر (ص) در آن هواى گرم دستور توقف كاروان حجاج را داد و فرمود آنها كه پيشرو هستند، توقف كنند تا آنها كه عقب هستند به ما برسند، سپس شبه منبرى را از جهاز شتران ترتيب دادند، حضرت بر بالاى منبر قرار گرفت و خطبه مختصرى خواند و مردم را در سه چيز گواهى خواست، فرمود: «
ألستم تشهدون أن لا إله إلاّ الله ؟» همگان گفتند: «
بلى يا رسول الله » ، سپس حضرت از مردم بر رسالت خود، و حقانيّت روز جزا اعتراف گرفت و پس از بيان مبانى و
1) نزول آيه را درباره رويداد غدير سى دانشمند سنى نقل كرده است. به كتاب شريف الغدير، ج١، صص ۴٢٣- ۴٣٨ مراجعه فرماييد.
اصول اسلام، مسئله خلافت على (ع) را مطرح كرد و سخن خود را چنين آغاز كرد:
ألَستُ أوْلى بِكُم مِنْ أنفُسِكم؟ قالُوا: بَلى يا رسولَ اللهِ.
آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟ همگى گفتند: بله اى رسول خدا.
آنگاه فرمود: «
مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَليٌّ مولاهُ اللّهُمَّ والِِ مَنْ والاهُ وعادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُر مَنْ نَصرَه وَاخْذُل مَنْ خَذلَه، ألا فَلْيُبلّغ الشّاهِدُ الْغائبَ » .
پس از اين واقعه، اين آيه فرود آمد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً (مائده: ٣)(1)
امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را درباره شما تمام كردم و آيين اسلام را براى شما پسنديدم.
هوا به قدرى گرم بود كه زائران خانه خدا در آن صحراى گرم بخشى از عباهاى خود را زير پا گذاشته و برخى را بر سركشيده بودند، با اين حال، پيامبر بزرگوار اسلام (ص) ، نظر به اهميت موضوع، آن گردهمايى طولانى را در آن آفتاب سوزان، به امر خدا برگزار كرد تا پيش از پراكنده شدن مردم پيام خدا را برساند.
اكنون سؤال مىكنيم: پيامبر (ص) چه پيام مهمى را مىخواست
1) نزول اين آيه در رويداد غدير، را شانزده دانشمند سنى نقل كرده است، به كتاب شريف الغدير، ج١، صص ۴۴٧- ۴۵٩ مراجعه فرماييد.
برساند؟ آيا مىخواست اختلاف دو مسلمان را رفع كند؟ آيا خندهدار نيست كه براى رفع اختلاف دو مسلمان يك چنين گردهمايى مهمى را پديد آورد و قرآن هم آن را به عنوان يك پيام مهم اعلام كند و پس از آن، آن را به عنوان اكمال دين و اتمام نعمت بيان نمايد؟ !
اگر واقعاً هدف، رفع اختلاف دو مسلمان بود، پس چرا اصول معارف اسلام را در آغاز خطبه خود، بيان مىكند: وحدانيت خدا، رسالت پيامبر، و حقانيت روز جزا.
تمام اين قرائن نشان مىدهد كه هدف بيان جانشينى على و رهبرى او پس از درگذشت پيامبر (ص) است، بالأخص كه در آغاز خطبه از نزديك شدن رحلت خود گزارش مىدهد و سپس مىرساند كه پس از رفتن من خلأ رهبرى به وسيله على (ع) پر خواهد شد.
آنگاه پيامبر براى تحكيم خلافت او، از على (ع) مىخواهد در ميان خيمه بزرگى بنشيند و مسلمانان با او به عنوان يك رهبر پس از رسولخدا بيعت كنند، حتى شيخين نيز با او بيعت كردند و اين جمله را گفتند: «
بَخٍّ بَخٍّ لك يَا ابْنَ أَبِيطالبٍ أَصْبَحتَ مَولايَ وَ مَولَى كُلِّ مُؤمنٍ وَ مُؤمِنةٍ » .
مدارك آنچه كه ما گفتيم، چيزى نيست كه در اين برگ گردآورى شود. علما و دانشمندان ما، كتابهاى فراوانى درباره حديث غدير و مدارك و مصادر آن نگاشتهاند، و حتى نزول دو آيه را درباره على با مدارك فراوان، ثابت كردهاند.
ما در اينجا به دو كتاب اشاره مىكنيم:
١. «عبقات الأنوار» ، نگارش ميرحامد حسين (م١٣٠۶) .
٢. «الغدير» ، نگارش علامه امينى (م١٣٩٠) .
آيا شايسته است اين واقعه را به عنوان حل اختلاف دو نفر تفسير كنيم؟ ! اگر اين دو نفر غير على (ع) هستند چه ارتباطى به اين واقعه دارند و اگر يكى از آن دو نفر حضرت على (ع) است، اين اختلاف در يك مجلس خصوصى قابل رفع بود، تحليل داستان غدير از طريق رفع اختلاف ميان دو نفر، مثل اين است كه زلزله اخير ژاپن را با فرو ريختن چند قفسه از كتاب، تحليل كنيم و بگوييم فرو ريختن اين چند قفسه، سبب اين زلزله قريب به ٩ ريشترى و سونامى ويرانگر گرديد.
تا اينجا بىپايگى هر دو سخن، يعنى اينكه واقعه غدير براى رفع اختلاف بود، ديگر اينكه ربطى به خلافت على نداشت، روشن شد.
اكنون به سخن سوم مىرسيم مبنى بر اينكه على نيز ادعايى در اين زمينه نداشته است.
مىگويد على نسبت به حديث غدير ادعايى نداشت. اين گفتار يك نوع چشمپوشى از مصادر مسلّم تاريخى است، على (ع) در بسيارى از رويدادها به حديث غدير استناد كرده، حتى از ياران پيامبر (ص) بر آن گواهى خواسته است كه يكى از آنها در حادثه «رحبه» است كه در آنجا در ميان گروهى از ياران پيامبر فرمود: به من بگوييد: آيا گواهى مىدهيد كه پيامبر (ص) درباره من فرمود: «
من كنت مولاه فهذا علي مولاه » ، آنگاه همگان شهادت به راستگويى على دادند، و فقط انس بن مالك از شهادت دادن خوددارى كرد و گفت: من پير شدهام و
فراموشى گرفتهام، اميرمؤمنان فرمود: اگر دروغ مىگويى اميدوارم پيش از مرگ گرفتار بيمارى و بلايى رسواكننده شوى، و به همين دليل دچار پيسى شد و با عمامه خود آن را مىپوشاند.(1)
شگفتا، حديثى كه١١٠ صحابى و قريب ٩٠ تابعى و ٣۶٠ دانشمند سنى و صدها دانشمند شيعى آن را نقل كردهاند و سخنسرايان و شاعران عرب آن را در قالب شعر ريختهاند كه خود بخشى از ادبيات عرب را تشكيل مىدهد، و پيوسته امام و فرزندان امام با آن بر حقانيت خلافت امام، و بىپايگى خلافت ديگران استدلال مىكردهاند آيا مىتوان درباره آن گفت: هدف رفع اختلاف ميان دو مسلمان بوده و ارتباطى به خلافت على نداشته و امام نيز نسبت به آن ادعايى نداشته است؟ آيا «وهابيت» اينگونه مىخواهد سنّت رسول خدا (ص) را حفظ كند و با بدعتها مبارزه نمايد؟
از اين گذشته، پيوسته صحابه و تابعان و تابعان تابعان براى خلافت به حديث غدير استدلال مىكردند و هرگاه مىخواستند مخالف را ساكت كنند به حديث غدير تمسك مىجستند، ولى اكنون افرادى بدون مطالعه كافى مىخواهند اصل يا دلالتهاى آن را انكار كنند.
1) فضائل الصحابه، ج٢، ص ۵٨۶.
زائرى در بقيع به عنوان دفاع از على (ع) به مأمور ارشادى گفت: او نخستين كسى است كه اسلام آورده و وصى پيامبر (ص) بود. پاسخ شنيد: اين چيزهايى است كه آخوندها درست كردهاند. ابوبكر نزديكترين فرد به پيامبر (ص) بوده و على (ع) در سفر پيامبر از مكه به مدينه و در جنگ تبوك همراه پيامبر (ص) نبوده است.
پاسخ
در اين شبهه دو مطلب است:
١. وصايت و جانشينى على (ع) براى پيامبر (ص)
٢. نبودن على (ع) همراه پيامبر در دو واقعه
درباره شبهه نخست، يادآور مىشويم كه:
١. يكى از القاب اميرمؤمنان على (ع) «وصى» است و از همان روز نخست صحابه و تابعان، على (ع) را به عنوان وصى معرفى كردهاند.(1)
1) شرح نهج البلاغه، ج١، صص ١۴٣- ١۵٠.
كه به نقل دو نفر در ميان متجاوز از ده نفر از سرايندگان صحابى و تابعى بسنده مىكنيم:
١. ابوالهيثم بن التيهان صحابى بدرى مىگويد:
إنّ الوصى إمامنا و وليّنا
برح الخفاء و باحت الأسرار ٢. عبدالله بن ابىسفيان بن الحارث بن عبدالمطلب مىگويد: وصى النبى المصطفى وابن عمه
فمن ذا يدانيه و من ذا يقاربه از روزى كه پيامبر (ص) نبوّت خود را اعلام كرده، وصايت على را نيز بيان كرده است. مفسران در تفسير وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ مىنويسند: پس از نزول اين آيه، پيامبر (ص) بنىهاشم را دعوت كرد تا دعوت او را بپذيرند و فرمود: نخستين كس از شما كه به من ايمان بياورد وصى من است و در آن مجلس، على (ع) برنده اين جايزه شد. پيامبر (ص) فرمود: بدانيد على (ع) برادر و وصى و خليفه من در ميان شماست. اين سرگذشت را طبرى در تاريخ جلد دوم، ص ٢١۶ و در تفسير، ج١٩، ص ٧۴ و ابناثير در كامل، ج٢، ص٢۴ و حلبى در سيره، ج١، ص ٣٢١، آوردهاند و در شرح شفاى قاضى عياض، ج٣، ص ٣٧، نيز آمده است.(1)
٢. پيامبر (ص) در جنگ تبوك، پيش از رفتن، به على (ع) گفت:
أما ترضى أنْ تَكونَ منّي بِمَنزلةِ هارونَ مِن مُوسى إلاّ أنَّه لا نَبيَّ
1) مشروح اين سرگذشت در كتاب «فروغ ولايت» ، صص ٣٧- ۴۴ آمده است.
بَعدي.(1)
آيا خشنود نيستى كه جايگاه تو در نزد من به سان جايگاه هارون نزد موسى باشد، جز اينكه تو پيامبر نيستى.
يعنى تمام مقاماتى كه هارون داشت، تو نيز دارى.
مقامات هارون در قرآن وارد شده است:
وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هارُونَ أَخِي * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِى (طه: ٢٩ - ٣٢)
براى من ياورى از خانوادهام قرار بده، برادرم هارون، مرا با او تقويت كن و او را نيز در پيامبرى من شريك ساز.
در جاى ديگر مىفرمايد:
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً (فرقان:٣٩)
ما به موسى كتاب داديم و برادرش هارون را ياور او ساختيم.
٣. احمد بن حنبل و ترمذى و ديگران نقل مىكنند كه پيامبر (ص) به على (ع) فرمود:
«إِنَّ عَليّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْه وَ هُوَ وَليُّ كُلِّ مُؤمنٍ مِنْ بَعدي» . (2)از اين گذشته حديث غدير، روشنترين گواه بر وصايت اوست كه در اين مورد در گذشته سخن گفتيم.
پيامبر گرامى (ص) ٢٧ غزوه و ۵۵ سريّه داشت. و اميرمؤمنان در ٢۶غزوه همراه پيامبر بوده و امّا در جنگ تبوك، به خاطر يك امر مهم شركت نكرد و پيامبر، على را جانشين خويش در مدينه كرد؛ زيرا زمينه براى شورش منافقان فراهم بود و مقصد پيامبر (ص) بسيار دور و در حدود ۶٠٠ كيلومترى مدينه قرار داشت. پيامبر (ص) براى حفظ جان زنان و مردان مسلمان مدينه كه توانايى شركت در جهاد را نداشتند، به على (ع) دستور داد كه در مدينه بماند و با هشيارى كامل، مراقب حركات منافقان باشد. براى همين، رسول خدا (ص) را در جنگ تبوك، همراهى نكرد. اتفاقاً اميرمؤمنان شايعه شايعهسازان را به سمع پيامبر (ص) رساند كه مىگويند به عنوان بىمهرى مرا همراه نساختهايد. پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:
«أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى؟ !» .
و امّا در سفر حجةالوداع، پيامبر (ص) پيش از آن، على (ع) را براى هدايت و ارشاد و قضاوت مردم يمن، اعزام كرده بود و امتثال امر پيامبر (ص) ، بالاتر از حضور در نزد رسول خداست، ولى آغاز ماه ذىحجه، در مكه به پيامبر (ص) پيوست و در بازگشت در جحفه، مدال فضيلت به نام حديث غدير نصيب او گشت.
در پايان، يادآور مىشويم كه بعضى، تهى از دانش و بينش هستند و برگى از تاريخ نخواندهاند و همه حقايق مسلّم را منكر مىشوند و به آخوندهاى شيعه مسايل خلاف واقع نسبت مىدهند. گويى احمد بن حنبل يك آخوند شيعه است كه مىگويد پيامبر (ص) فرمود: «
أنت ولي
كلّ مؤمن بعدي» يا بخارى، آخوند شيعى است كه حديث تشبيه على (ع) به هارون برادر موسى را نقل مىكند؟
گويا نويسندگان ديگر سنن و كتابهاى حديث، همگى آخوندهاى شيعه هستند كه حديث غدير را نقل كردند. ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ .
زائرى به دفاع از على (ع) گفت: از افتخار على (ع) همين بس كه در «ليلةالمبيت» ، در جاى پيامبر (ص) خوابيد. پاسخ شنيد كه: اگر پيامبر (ص) على (ع) را به عنوان جانشينى برگزيده بود، چرا او را به كام مرگ فرستاد و از اينكه ابوبكر را همراه خود برد، مىتوان فهميد كه مىخواست آسيبى به او نرسد تا جانشين او باشد.
پاسخ
پيامبر گرامى (ص) در طول رسالت خود، تابع وحى الهى بوده و از آن پيروى مىكرد. الگوى كار او، همان است كه مىفرمايد:
قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي (مائده: ٣)
بگو من تنها از چيزى پيروى مىكنم كه از سوى پروردگارم به من، وحى مىشود.
بنابراين، در آغاز دعوت در «يوم الدار» از طرف خدا، مأمور گشت
در مجلسى كه بنىهاشم گرد آمده بودند، على (ع) را به عنوان خليفه و وصى خود، اعلام كند، پس از گذشت سيزده سال، مأمور شد كه مكه را به عزم مدينه ترك كند و براى اينكه مشركان تصوّر كنند كه او هنوز در خانه است، از طرف خدا مأمور گشت كه على (ع) را بر جاى خود بگذارد تا توجه دشمنان را به خود جلب كند و هر دو به امر الهى بوده است.
خدا در ستايش اين فداكارى، اين آيه را فرستاد:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْ-رِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (مائده: ٣)
برخى از مردم جان خود را براى خشنودى خدا به فروش مىرسانند و خدا به بندگان مهربان است.
بنابراين لازم است بعضى از خدا بپرسند كه خدايا؛ چرا در آغاز بعثت، امر فرمودى كه پيامبر (ص) ، على (ع) را به وصايت برگزيند و در سال سيزدهم بعثت امر فرمودى كه جان على (ع) را در معرض خطر قرار دهد. مسلّماً چنين فضولى بر من و او نيست، خدا از مصالح كار آگاهتر است و كارهاى او در همه موارد حكيمانه مىباشد.
در اينجا نكته ديگرى هست و آن اينكه مىخواهند برترى خليفه را از اين راه اثبات كنند كه پيامبر (ص) جان او را حفظ كرد، تا وى جانشين پيامبر شود، ولى بايد پرسيد كه حفظ جان يك مسلمان، چگونه دليل بر خليفهبودن او پس از ده سال خواهد بود؟ شما كه مىگوييد پيامبر (ص) از غيب آگاه نيست، از كجا مىدانست كه او زنده خواهد
ماند تا به اين نيت، او را از خطر حفظ كند؟
ما مسئله فضيلت و برترى افراد را بر قرآن عرضه مىكنيم. قرآن، فضيلت و برترى را در كثرت جهاد مىداند و مىفرمايد:
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (نساء: ٩۵)
خدا مجاهدان را بر ديگران كه از جهاد بازماندهاند برترى بزرگى بخشيده است.
على (ع) در ٢۶ غزوه و چندين سريّه شركت كرده و اگر جانفشانىهاى على (ع) در جنگ بدر و احد نبود، مسلمانان با دشوارى بزرگى روبرو مىشدند. مطالعه سيره ابنهشام، عظمت جهاد على (ع) را به روشنى ثابت مىكند. اكنون مىپرسيم آن كس كه شما او را خليفه مىدانيد، آيا در طول عمر خود در ميدان نبرد از خود رشادتى نشان داده است و دشمن را شكست داده و يا لااقل مشركى به دست او كشته شد، يا فقط، سياهى لشكر بود؟ مىدانيد كه حتى در جنگ احد، شيخين از صحنه فرار كردند و به كوه پناه بردند؛ زيرا تصور مىكردند كه پيامبر (ص) كشته شده است؟(1)
من از بازگويى تاريخ در اين مورد خوشحال نيستم امّا بيهودهسرايىهاى بعضى سبب مىشود كه انسان، پرده از روى حقايق بردارد.
1) مغازى واقدى، ج ١، غزوه احد.
آيا پيامبر به حكم عقل و شرع، مجاز به تعيين جانشين بوده است؟
پاسخ
پيامبر گرامى (ص) در تمام كارهاى خود، پيرو وحى بود، آنچه كه مربوط به شريعت بود، از آنجا الهام مىگرفت و مىفرمود:
قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْس-ِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ (يونس: ١۵)
بگو من حق ندارم آن را از پيش خودم تغيير دهم. من جز از آنچه بر من وحى مىشود از چيزى پيروى نمىكنم.
بنابراين اگر فردى را براى جانشينى خود نصب كرده، قطعاً به امر الهى بوده است و مفسران در شأن نزول آيه بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ مىگويند: شأن نزول آيه، نصب على (ع) به خلافت در روز غدير است.(1)
1) در نزول اين آيه در گذشته سخن گفتيم و برخى از مدارك آن را متذكر شديم.
و امّا از نظر خرد، مسلّماً گفتار شيخالرئيس فصل الخطاب است. او در كتاب شفا در مبحث «امامت و خلافت» مىگويد: «
والتنصيص أقطع للشغب. . . » حاصل اينكه اگر پيامبرى فردى را معين كند، از اختلاف جلوگيرى مىكند.
اتفاقاً حيات پيامبران پيشين، اين مسئله را به روشنى ثابت مىكند و همگى براى خود جانشين انتخاب كردهاند و پيامبر نيز از اين مجموعه مستثنى نيست، چنانكه قرآن مىفرمايد: قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ ؛ «من در ميان پيامبران، چيز تازه و بىسابقهاى نيستم» . (احقاف: ٩)
در سقيفه بنىساعده، در ابتدا انصار مدعى بودند كه بايد جانشين پيامبر از ميان آنان باشد و مشاجره بالا گرفت و به ابوبكر مراجعه كردند كه نزديكترين فرد به پيامبر اكرم (ص) بوده است. همه مىدانيم هيچكس از ابوبكر به پيامبر (ص) نزديكتر نبوده و هيچكس بهاندازه ابوبكر با پيامبر (ص) همراه نبوده است. ابوبكر به عنوان فصلالخطاب و فصل الختام گفت: «جانشين پيامبر (ص) بايد از هاشميون باشد و به اين ترتيب فتنه خاموش شد» .
پاسخ
در ميان همه اين سخنان، يك سخن حق هست و آن اينكه گفت: «فتنه خاموش شد» . معلوم مىشود كه سه نفر از مهاجران و دو گروه از انصار كه در سقيفه گرد آمده بودند، در حال فتنهگرى بودند و سرانجام فتنه خاموش شد و اين با عدالت صحابه و لباس قداستى كه بر همه آنها پوشانده شده، در تضادّ است؛ زيرا هنوز بدن پاك پيامبر (ص)
بر روى زمين بود كه سران صحابه به فكر تقسيم ارثيه سياسى رسولخدا (ص) افتادند. اكنون ما سرگذشت سقيفه را به صورت فشرده نقل مىكنيم تا روشن شود همه آنچه آقايان مىگويند، دروغ و بىپايه است.
هنوز جسد پيامبر (ص) بر روى زمين بود و مردم خود را براى مراسم نماز و غسل و تدفين پيامبر (ص) آماده مىكردند. دو نفر وارد شدند و آهسته به ابىبكر و عمر گفتند كه انصار در سقيفه بنىساعده در فكر تصاحب خلافت هستند. ابوبكر به عمر گفت: «بايد به آنجا برويم» و هر دو بىآنكه ديگر مهاجران را خبر كنند به همراه ابوعبيده روانه سقيفه بنىساعده شدند. درحالىكه همه مهاجران و انصار و بنىهاشم گرد خانه پيامبر (ص) جمع شده بودند تا در مراسم تدفين پيامبر شركت كنند، و گروه بيشترى در حال آمدن بودند.
اين سه نفر وارد سقيفه شدند درحالىكه سعد بن عباده نماينده انصار مشغول سخنرانى بود و حاصل سخنان او اين بود كه ما به پيامبر پناه داديم و او را يارى كرديم و براى گسترش اسلام جهاد كرديم و سنگينى كار بر دوش ما بود، بنابراين بايد زمام كار را ما به دست بگيريم و جز انصار كسى براى اين كار لياقت ندارد.(1)
با اينكه بين دو طايفه انصار، يعنى اوس و خزرج خصومتهاى باطنى در كار بود، ولى سخنرانى سعد، توانست به ظاهر يك نوع
1) تاريخ طبرى، ج٣، ص ٢١٨.
وحدت، در ميان آنان، ايجاد كند تا اختلافات گذشته را فراموش كنند، و نزديك بود به تصميم واحدى برسند.
وقتى سخنان سعد به پايان رسيد، ابوبكر براى برهم زدن وحدت انصار، شروع به سخنرانى كرد. نخست انصار را ستود كه از پيشگامان در اسلام هستند، ولى با ديپلماسى خاصى توانست، آتش اختلاف ديرينه را ميان آنان بار ديگر روشن كند. وى گفت:
هرگاه خلافت و زمامدارى را قبيله خزرج به دست گيرند، اوسيان از آنها كمتر نيستند و اگر اوسيان، گردن بهسوى آن دراز كنند، خزرجيان از آنها دست كمى ندارند. از اين گذشته، ميان دو قبيله خونهايى ريخته شده و افرادى كشته شده و زخمهايى غير قابل جبران پديد آمده كه هرگز فراموششدنى نيست. هرگاه يك نفر از شما خود را براى خلافت آماده سازد، خود را در ميان دهان شير افكنده و سرانجام، ميان دو فكّ مهاجر و انصار، خرد مىشود.(1)
حباب بن منذر، كه از انصار بود، احساس كرد كه سخنان ابوبكر، وحدت كلمه انصار را بههم مىزند، برخاست و انصار را براى قبضهكردن امر خلافت تحريك نمود و گفت:
1) البيان و التبيين، ج٢، ص ١٨١.
مردم! برخيزيد و زمام خلافت را به دست گيريد. رقيبان شما (مهاجران) در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگى مىكنند، رأى، رأى شماست و اگر مهاجران اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر كه اميرى از مهاجر و اميرى از انصار برگزيده شود.
عمر بن خطاب، نظريه دو فرمانروا را ردّ كرد و گفت:
هرگز دو شتر را نمىتوان با يك ريسمان بست و هرگز عربها زير بار شما نمىروند، درحالىكه پيامبر از غير شماست. كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوّت در خاندان آنها بوده است.
منطق هر دو گروه منطقى كاملاً بىارزش بود و جز منطق قبيلهگرايى چيز ديگرى نبود. منطق انصار اين بود كه چون ما پيامبر (ص) را يارى كرديم، پس خلافت از آن ماست، منطق مهاجران اين بود كه چون پيامبر (ص) از قريش بوده، پس خليفه بايد از ميان ما تعيين شود. هيچكدام از اين دو گروه در اين انديشه نبودند كه بنشينند و داناترين و شايستهترين فرد را برگزينند، خواه از انصار باشد يا از مهاجران و از همه بالاتر اينكه در اين كار از خدا و پيامبر او رهنمود بگيرند.
از اين گذشته، منطق عمر اين است كه بايد از خاندان پيامبر كسى را برگزيد، خاندان پيامبر بنىهاشم بودند، پس چرا خليفه از غير از آنان برگزيده شد؟ ابوبكر از قبيله تيم و عمر از قبيله عدى بود.
سخنان ناشايست و پرخاشگرىهاى طرفين به يكديگر، زياد شد.
آنچه كه توانست، گوى را از انصار به طرف مهاجر سوق دهد، اين است كه «بشير بن سعد» خزرجى كه پسر عموى سعد بن عباده بود، از توجه فراوان خزرجيان و اوسيان به پسر عموى خود، سخت رنج مىبرد، براى بههم زدن اين وحدت، برخلاف توقع همه انصار، گفت: «پيامبر از قريش است. خويشاوندان پيامبر، براى موضوع زمامدارى از ما شايستهترند. چه بهتر خلافت را به آنان واگذار كنيم» .
همين سخن سبب شد كه ابوبكر فوراً از اين آب گلآلود بهره گرفت و گفت: «اى مردم! به نظر من عمر و ابوعبيده براى خلافت شايستگى دارند، با هر كدام مايليد بيعت كنيد» .
مسلماً اين پيشنهاد، رنگ جدى نداشت، بلكه مقدمه آن بود كه اين دو نفر برخيزند و بگويند با وجود شما نوبت به ما نمىرسد. همينگونه هم شد، هر دو برخاستند و گفتند: «تو از ما شايستهتر هستى، چه كسى مىتواند در اين امر بر تو سبقت بگيرد» . سپس اين دو برخاستند و دست ابوبكر را به عنوان خليفه مسلمين فشردند. ابوبكر نيز بدون اينكه تعارف كند دست خود را دراز كرد.(1)
بشير بن سعد كه از شادى در پوست خود نمىگنجيد كه توانست پسر عموى خود را عقب بزند، متهورانه برخاست و دست ابوبكر را به عنوان خلافت فشرد و اين كار، خشم خزرجيان را برانگيخت و لذا
1) سيره ابن هشام، ج٢، صص ۶۵٩ و ۶۶٠.
حباب بن منذر از سران انصار، او را فرزند عاق خزرج و نمكنشناس و حسود خواند. اينكه مىگويند «كرم درخت از خود درخت است» ، در همينجا صدق مىكند.
كنار زدن سعد بن عباده، كه به معناى عقب رفتن خزرجيان بود، سبب شد كه آن وحدت ظاهرى ميان خزرجيان و اوسيان به هم بخورد، و لذا رئيس اوسيان، اسيد بن حضير برخاست و به عنوان رئيس قبيله اوس با ابوبكر بيعت كرد. در اين هنگام، مشاجره و درگيرى فيزيكى بالا گرفت، سعد بن عباده كه در گوشه سقيفه بود، زير دست و پا ماند و مشاجره سختى ميان او و به يك معنى فرزند او با عمر درگرفت، ولى عمر به سفارش ابوبكر ساكت شد؛ زيرا بردبارى در اينجا مايه پيروزى بود.
جبهه مهاجر كه فقط سه نفر بودند، به همين مقدار از بيعت اكتفا كرده و از سقيفه بيرون آمدند، درحالىكه دور ابوبكر را گرفته بودند و به نفع او شعار مىدادند و از مردم مىخواستند كه با او بيعت كنند. در اين هنگام خزرجيان كه شكست سياسى خورده بودند، شعار خود را عوض كردند و گفتند: «ما جز على با كسى بيعت نمىكنيم» .(1)
خلافت ابوبكر با رأى چهار نفر، دو نفر از مهاجر (يعنى عمر و ابوعبيده) دو نفر از انصار (يعنى بشير بن سعد و اسيد بن حضير) به
1) تاريخ طبرى، ج٢، ص ٢٠٢؛ تاريخ كامل ابن اثير، ج٢، ص ٢٢.
رسميت شناخته نشد. بعداً به تدريج در وسط راه و در مسجد از طريق وعده و وعيد افراد بيشترى را وادار به بيعت كردند.
آيا اين مجلس، با اين منطق پوشالى، مىتواند مصداق آيه مباركه أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ باشد؟
شايستهترين جمله در تحليل بيعت سقيفه، عبارت عمر بن خطاب است كه مىگفت:
وَاللهِ ما كانَتْ بَيعةُ أبي بَكرٍ إِلاّ فَلتةً وَقَى اللهُ شَرَّها وَمَنْ بايَعَ رَجُلاً مِنْ غَيْرِ مَشورةِ الْمُسلمين لا بَيعةَ له.(1)
به خدا سوگند، بيعت ابوبكر و انتخاب وى براى خلافت جز يك لغزش چيزى نبود كه خدا ما را از شرّ آن نگاه داشت، هركس بدون مشورت با مسلمانان با كسى بيعت كند، بيعت او بىارزش است.
ولى در گفتار او كه مىگويد: «
وقى الله المسلمين شرّها » برخلاف واقعيت است؛ زيرا خلافت ابوبكر، نارضايتى عمومى همه عربهاى بيرون مدينه را برانگيخت و لذا از پرداخت زكات خوددارى كردند و شورشهاى گستردهاى در سراسر جزيرةالعرب به پا شد كه مدتها به درازا كشيد و خونهاى بسيارى ريخته شد.
اگر واقعاً منطق ابىبكر درست است كه خليفه بايد از خاندان پيامبر باشد، پس چرا اين كار را نكردند و همه بنىهاشم كنار زده شدند و به
1) مسند احمد، ج١، ص ۵۵؛ الصواعق المحرقة، صص ١٠- ١۴.
همين دليل نيز از بيعت خوددارى كردند.
اين اجمال سقيفه است و معلوم مىشود واقعاً فتنه بوده و فتنه نيز خاموش نشده و آثار زيانبارى را تا به امروز بر جاى نهاده است و اختلاف عظيمى در پيكره امت اسلامى، پديد آورده است و به عزّت و عظمت امّت اسلامى آسيب رسانده است. اينك وقت آن است كه بپرسيم: اين مأموران ارشادى، با كتمان حقايق تاريخى، چه هدفى را دنبال مىكنند؟
فرض كنيم كه نصّى و سفارشى اكيد از پيامبر (ص) درباره امام على (ع) نبود، و قرار بود كه خليفه اسلامى از طريق شورا برگزيده شود. در اين صورت بايد پس از تجهيز جسد مقدس پيامبر (ص) ، از همه گروهها بزرگانى انتخاب شوند، آنگاه پس از يك رشته رايزنىها، لايقترين و شايستهترين فرد از نظر دانش و بينش براى اين مقام برگزينند، نه اينكه در يك مجلسى كه از مهاجران فقط سه نفر و از انصار جمع قليل حاضر بودهاند، سپس با منطقهاى بىاساس يكى را براى خلافت برگزينند و كسانى كه از بيعت سرباز زنند تهديد كنند.
از همه اينها گذشته در اينجا دو مطلب خيلى مهم است:
١. نمكنشناسى اين جمعيت كه به مسئله تجهيز پيامبر (ص) اهميت نداده و به فكر خلافت و كسب مقام افتادند.
٢. بر فرض اينكه در سقيفه جمع مىشدند، بايد قبلاً در كتاب و سنت بررسى كنند كه شيوه حكومت در اسلام چگونه است و آيا فردى تعيين شده يا نه؟ و آنگاه دست به كار انتخاب يا انتصاب شوند.
چرا پيامبر (ص) موضوع ولايت حضرت على (ع) را در عرفات كه همه زائران، جمع بودند، بيان نكرد؟ معلوم مىشود كه مقصود حب و دوستى آن حضرت بود كه در غدير بيان كرد.
پاسخ
اوّلاً: يادآور مىشويم كه ما نسبت به همه مصالح امور، آگاهى نداريم و پيامبر گرامى (ص) تابع وحى الهى بوده است. وحى الهى او را در هيجدهم ذىالحجه در طريق خود به مدينه در سرزمين غدير خم مأمور به ايراد خطبه و تعيين جانشين كرد. اما چرا اين كار را در عرفات انجام نداد، خدا بهتر مىداند.
ثانياً: پيامبر گرامى (ص) در روز عرفه و حتى روز منى، خطبههاى متعددى خوانده كه ما همه آنها را در كتابى (1)جمع كردهايم، ولى براى اينكه مسئله خلافت، درخشش بيشترى پيدا كند، آن را
1) حجةالوداع خطب و ارشاد.
جداگانه مطرح كرد، و اگر در همان روزهاى اقامت خود در عرفات و منى، خلافت امام را مطرح مىكرد، مانند روزى كه براى اين كار اختصاص دهد، اهميت پيدا نمىكرد. بالأخص كه پيامبر (ص) در روز غدير دستور داد آنها كه جلو رفتهاند از حركت بايستند و منتظر شد آنها كه عقب ماندهاند به اين جمع بپيوندند. آنگاه در آن هواى گرم كه مردم بخشى از عبا را زير پا و برخى را بر سر مىنهادند، بالاى منبرى رفت كه از جهاز شتر ترتيب يافته بود و خطبهاى خواند و در آن معارف الهى را از توحيد و نبوت و معاد مطرح كرد و آنگاه گفت: «ألست أولى بكم من أنفسكم قالوا بلى! قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه» .
استقلال بخشيدن به خطبه، آن هم همراه با يك سلسله شرايط و ويژگىها سبب مىشد كه مردم، اين خاطره را هميشه به ياد داشته باشند و به ديگران هم برسانند.
براى توضيح بيشتر اينك به تعداد خطبههاى پيامبر (ص) اشاره مىشود:
پيامبر اسلام (ص) در روز هفتم و هشتم، خطبهاى را ايراد كرد.(1)
در روز عرفه، خطبه ديگرى را ايراد كرد.(2)
در روز منى خطبهاى خاص را ايراد كرد. (3)
باز در همان روز يا روز بعد، خطبهاى را در مسجد خيف ايراد كرد.(1)
رسول گرامى (ص) پس از ورود به مكه خطبهاى را نزد كعبه ايراد فرمودند.(2)
با توجه به اين خطبههاى فراوان و كلمات قصار و كوتاه، اگر رسولگرامى (ص) در لابلاى اين خطبهها، خطبه غدير را ايراد مىكرد و على (ع) را به مقام ولايت نصب مىكرد، مسلماً آن چشمگيرى خاصى را نداشت كه پس از چندى در چهار راه عبورى شام و يمن و مدينه، و قبل از متفرق شدن حاجيان اعلام كرد.
مىگويند: از امامان شيعه فقط دو نفر حكومت كردند: يكى حضرت على (ع) و ديگر حضرت حسن (ع) ، بقيه چگونه مىتوانند خليفههاى رسول خدا (ص) باشند؟
پاسخ
طراح شبهه بين خلافت شرعى و الهى و حكومت ظاهرى و مادّى، فرقى نگذاشته است، همه امامان معصوم (عليهم السلام) ، خلفاى راستين رسول خدا بودند، از ميان آن دوازده نفر، دو نفر حكومت كردند. امّا غير آن دو نيز خليفه رسول خدا بودند، امّا دشمنان و زورگويان، از حكومت آنان جلوگيرى كردند. عدم پذيرش، و يا جلوگيرى از انجام وظيفه، سبب نمىشود كه مقامى كه خدا به آنان داده است، از آنان سلب شود، بيشتر پيامبران و اوصياى آنان قدرت ظاهرى نداشتهاند و حتى تحت تعقيب و آزار بودند، ولى اين مشكلات، مانعى براى مشروعيت نبوت يا وصايت آنها نبوده است.
ضمناً بايد دانست، خلافت نيز بر دو نوع است: خلافت شرعى و خلافت عرفى. غير اين دو نفر از خلفاء، خليفه شرعى نبودند، به اين معنى كه پيامبر (ص) آنان را براى خلافت تعيين كرده باشد. خلافت آنان عرفى بود، يعنى به وسيله پشتيبانى گروهى از مردم، آن هم با يك رشته تمهيدات و مسائل سياسى، موفق به حكمرانى گشتند كه مسلماً در مقابل تنصيص الهى بىارزش خواهد بود، چنانكه مىفرمايد:
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ (احزاب: ٣۶)
هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، انتخابى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد.
پاسخ
نبوت پيامبران به يكى از سه طريق شناخته مىشود كه يكى از آنها معجزه است. اينك هر سه طريق را اجمالاً يادآور مىشويم:
١. معجزه يعنى كارى كه از حدود توانايى بشر، بيرون باشد و استادان فن، تصديق كنند كه اين كار كار بشرى نيست، بلكه كارى الهى است.
هنگامى كه موسى، با معجزه شاخص خود، به ميدان آمد، همه ساحران تصديق كردند كه اين كار، از حدود توانايى بشر بيرون است، چنانكه مىفرمايد: فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً ؛ «ساحران همگى به سجده افتادند» . (طه: ٧٠)
٢. تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر پسين و اين همان راهى است كه در مورد پيامبر (ص) نيز تحقق پذيرفته است. چنانكه مىفرمايد:
وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ (صف: ۶)
و هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت: «اى بنىاسرائيل! من فرستاده خدا بهسوى شما هستم درحالىكه تصديقكننده توراتى مىباشم كه قبل از من فرستاده شده، و بشارتدهنده به رسولى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است!» هنگامى كه او با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «اين سحرى آشكار است» !
در اين آيه، نبوت پيامبر گرامى (ص) به وسيله تنصيص پيامبر پيشين معرفى شده است.
٣. جمع قرائن و شواهد درباره زندگى مدّعى نبوت مانند نظر درباره افرادى كه تربيت كرده و آثارى كه در زندگى از خود، به يادگار نهاده است، اين راه علمى را ما درباره نبوّت جهانى پيامبر طى كردهايم و قيصر روم نيز وقتى نامه دعوت پيامبر را دريافت كرد در اينباره به كاوشهايى پرداخت و از ابوسفيان پرسشهايى نموده كه ابنهشام آنها را نقل كرده و او از مجموع اطلاعات دريافتى، به راستگويى رسول خدا پى برد.
با توجه به اين طرق سهگانه، در پاسخ اين سؤال مىگوييم:
امام هرگز داراى معجزه نيست؛ زيرا معجزه از ويژگىهاى پيامبر است و اگر كار خارقالعادهاى انجام دهد، آن را كرامت مىنامند؛
چنانكه كارهاى حضرت مريم نيز كرامت بود، قرآن نقل مىكند:
كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (آلعمران: ٣٧)
هر زمان زكريا وارد محراب او مىشد، غذاى مخصوصى در آنجا مىديد، از او پرسيد: «اى مريم! اين را از كجا آوردهاى؟ !» گفت: «اين از سوى خداست. خداوند به هركس بخواهد، بىحساب روزى مىدهد» .
فراهم شدن روزى در برابر سجاده مريم، يكى از كرامتهاى اوست، ولى او هرگز پيامبر نبوده و اين كار نيز معجزه ناميده نمىشود.
روى اين اساس، امامت امامان ما از دو راه شناخته مىشود: يكى تنصيص پيامبر و تنصيص امام پيشين، يكى هم از جمع قرائن و شواهد.
بهعنوان نمونه، پس از درگذشت امام صادق (ع) به خاطر اختناق، شيعيان در شناخت امام، جز طايفه خاصى كه از نص آگاه بودند، بقيه دچار دودستگى شدند. امّا سؤالات قمىها و پاسخهاى امام كاظم (ع) و دانشهاى سرشار او گواهى داد كه او امام است.
م-ىگ-وين-د: شيعي-ان، اح-اديث ام-ام-ان خ-ود را همس-ان ب-ا اح-اديث پي-امب-ر (ص) مىدانند وقتى ك-ه حديث را از امام صادق يا امام باقر (عليهما السلام) نقل مىكنند، بقيه سند را ذكر نمىكنند. آيا اين بدان معنى نيست كه وحى بر آنها نازل مىشود؟
پاسخ
پيامبر گرامى (ص) ، به هنگام رحلت دو حجت در ميان مردم نهاد يكى قرآن، و ديگرى عترت، از اينكه عترت در كنار قرآن قرار گرفته است مىتوان گفت كه آنان نيز بسان كتاب خدا معصومند، و آگاهى آنان از معارف و احكام مربوط به تعليم الهى است و هرگز از ديگران اخذ نكردهاند، و اين نوع آموزش غيبى بدون داشتن مقام نبوت، چيز جديدى نيست. قرآن، فردى را معرفى مىكند درحالىكه او پيامبر نبوده، آموزشهاى غيبى داشته است. خدا درباره فردى كه بنا شد موسى (ع) با او ملاقات كند و از او آموزش بگيرد، چنين مىفرمايد:
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (كهف: ۶۵)
بن-دهاى از بن-دگ-ان م-ا را ي-افت ك-ه م-ا از پيش خ-ود، نعمت-ى داده ب-ودي-م و دانش-ى از ن-زد خ-ود به او آموخت-ه ب-ودي-م.
چون موسى (ع) از واقعيت اين مرد، آگاه بود، هنگامى كه به او رسيد، چنين گفت:
هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (كهف: ۶۶)
اجازه مىدهى با تو همراهى كنم، تا از آن رشد و آگاهى كه خدا به تو داده، مرا نيز بياموزى؟
از اي-ن بي-ان، مىت-وان مسئله عل-م و دانش ام-ام-ان را دري-افت. آن-ان ب-ه ام-ر اله-ى، ب-راى تكمي-ل دين، آموزشهاى غيبى داشتهاند و نزد كسى درس نخواندهاند و پيش استادى زانو نزدهاند، با اين همه، پاسخگوى كليه نيازهاى امت بودهاند.
از آنجا كه آگاهى آنان از جهان غيب بود، خود امامان شيعه آشكارا مىگويند كه احاديث ما همان احاديث رسول خداست. امام صادق (ع) مىفرمايد: حديث من، حديث پدرم امام باقر (ع) ، و حديث او حديث پدرش سيدالساجدين (ع) و حديث او، حديث پدرش حسين بن على (ع) و حديث او حديث اميرمؤمنان (ع) و حديث وى حديث رسول خداست (1)و لذا وقتى سند به يكى از اين امامان مىرسد، ذكر بقيه امامان لازم نيست.
1) كافى، ج١، ص ۵٣، باب رواية كتب الحديث.
مىگويند: مقاماتى كه براى امامان معصوم، ثابت شده، نوعى غلوّ است.
پاسخ
غلوّ در لغت، به معنى خروج از حدّ و اندازه است، در قرآن مجيد آمده است:
يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ (نساء: ١٧١)
اى پيروان كتاب - تورات و انجيل - در دين خود، از حد و اندازه بيرون نرويد و درباره خدا جز آنچه كه حق است نگوييد.
يكى از نمونههاى غلوّ آنان اين است كه مسيح را فرزند خدا در عين حال يكى از سه خدايى مىدانند كه مجموعاً الوهيت را تشكيل مىدهند، يعنى خداى پدر و خداى پسر و روحالقدس درحالىكه حضرت مسيح، بنده و مخلوق خدا بود.
بنابراين، بايد حدود ربوبيت و عبوديت، روشن شود. تا نوع تجاوز از حد عبوديت و بندگى به مرز الوهيت و خدايى، تعيين گردد. خداوند در بسيارى از سورهها صفات خاص خود را بيان كرده است. هرگاه يكى از اين صفات را براى بندگان خدا ثابت كنيم، راه غلوّ را پيمودهايم. در آخر سوره حشر صفات خدا بهگونهاى روشن بيان شده است:
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ * هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ * هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
او خدايى است كه معبودى جز او نيست، داناى آشكار و نهان است، و او رحمان و رحيم است! او خدايى است كه معبودى جز او نيست، حاكم اوست، از هر عيب منزّه است، ستم نمىكند، امنيّتبخش است، مراقب همه چيز است، قدرتمندى كه با اراده خود هر امرى را اصلاح مىكند و شايسته عظمت است؛ خداوند منزّه است از آنچه شريك براى او قرار مىدهند! او خداوندى است خالق، آفرينندهاى بىسابقه، و صورتگرى (بىنظير) ؛ براى او نامهاى نيك است؛ آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مىگويند و او عزيز و حكيم است!
ممكن است گفته شود: با اينكه عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ از خصايص
خداست، چگونه امامان معصوم را عالمان غيب مىشماريد؟ پاسخ آن را در گذشته گفتهايم. آيه مباركه نه تنها علم غيب را از ويژگىهاى خدا مىشمارد، حتى علم به شهادت را نيز مخصوص او مىداند، درحالىكه همگى مىدانيم علم به مشهودات از ويژگىهاى خدا نيست و همه بندگان خدا سهمى در آن دارند. با توجه به اين مطلب، بايد گفت: مراد آن علوم و دانشهايى است كه از درون وجود عالم بجوشد و مستقل و متكى به غير نباشد. چنين علمى اعم از غيب و مشهود، مخصوص خداست. امّا هر نوع آگاهى از آشكار و پنهان كه تعليم خدا باشد، و يا به وسيله ابزار شناخت كسب شود از خصايص خدا نيست، بلكه خدا برتر از آن است كه داراى چنين علمى باشد، چنين علمى در انبيا و اوليا و ائمه فراوان است.
ممكن است نظر طرّاح شبهه، اوصافى باشد كه در برخى از زيارتهاى منسوب به اهلبيت (عليهم السلام) بيان شده است. درباره اين اوصاف بايد بين خالق و غايت خلقت فرق نهاد. خالق مطلق در عالم هستى خداست و جز خدا، خالق حقيقى نيست و آفريدگارى ديگر موجودات. به حول و قوه اوست و لذا در نماز به هنگام برخاستن مىگوييم
«بحول الله و قوته أقوم و أقعد» ، امّا غايت و غرض از خلقت، انسان كامل است و جهان براى انسان كامل آفريده است و اگر اين غرض در ميان نباشد، كار آفرينش بيهوده خواهد بود و گل سرسبد انسان كامل، انبيا و اوصيا و امامان معصوم هستند.
بايد آنچه در زيارت جامعه آمده، به صورت علّت غايى و غرض از خلقت تفسير كرد، و لذا در آغاز زيارت جامعه، بهترين توحيد و عالىترين تجلّى آن آمده است، با توجه به آنچه كه در آغاز آمده است، بايد فقرات بعدى را معنى كرد.
مىگويند: شيعيان معتقدند كه امامان آنان، پيراسته از گناه مىباشند و اين نوعى غلوّ در حق آنان است.
پاسخ
در گذشته يادآور شديم، غلوّ تجاوز از حدّ و مرز است، و اعتقاد به «عصمت» ، تجاوز از حدّ و مرز بندگى نيست، به دليل اينكه پيامبران نيز بندگان خدا بودند و در عين حال معصوم بودند، حتى مريم عذرا كه پيامبر نبود، عصمت داشت. قرآن مجيد مىفرمايد:
يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ (آل عمران: ۴٢)
اى مريم خدا تو را برگزيد و پاك ساخت و بر تمام زنان جهان برترى داد.
واژه طَهَّرَكِ در اينجا حاكى از عصمت اوست، زيرا مقصود، پيراسته ساختن مريم از رذايل اخلاقى و انديشههاى باطل و
غيرصحيح است. حضرت زهرا به حكم حديثى كه اكنون يادآور مىشويم، معصوم است. چنانكه مىفرمايد:
إنَّ اللهَ يَرضَى لِرِضى فاطمةَ وَ يَغضِبُ لِغَضبِها.(1)
آنجا كه فاطمه راضى شود خدا نيز راضى مىشود و آنجا كه فاطمه خشمگين گردد، خدا نيز خشم مىگيرد.
بنابراين رضا و خشم خدا، درست مطابق با رضا و خشم فاطمه است، از اين جهت بايد رضاى او پيوسته بر محور حلال و خشم او بر محور حرام گردش كند، تا اين مطابقت و هماهنگى درست درآيد.
اگر نعوذبالله فاطمه بر كار خلاف راضى شود، ناچار بايد خدا نيز بر آن راضى گردد، درحالىكه اين كار در حق خدا محال است. زيرا هيچگاه خدا بر چنين امرى راضى نمىشود، چنانكه مىفرمايد:
قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (اعراف: ٢٨)
بگو خدا به زشتىها فرمان نمىدهد، آيا درباره خدا چيزى مىگوييد كه نمىدانيد؟
از اين بيان نتيجه مىگيريم كه رضاى آن حضرت پيوسته بر امور پسنديده و مطلوب خدا و خشم او بر امور ناپسند و مغضوب خدا تعلق مىگيرد و اين همان معنى عصمت است.
قرآن درباره اهل بيت پيامبر مىفرمايد:
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص ١۵۴؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج٩، ص ٢٠٣.
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: ٣٣)
خداوند فقط اراده كرده است كه پليدى را از شما خاندان بزدايد و شما را پاكيزه گرداند.
مراد از اين تطهير، تطهير مادى نيست كه لباس و بدن آنها پاكيزه گردد؛ زيرا اين افتخارى نيست و همه انسانهاى عاقل در اين امر، با آنان شريكند، بلكه مراد، تطهير از رذائل اخلاقى و تمايلات پست و پليد است چنانكه مراد از اراده در اين آيه، اراده تشريعى و قانونى نيست؛ زيرا چنين ارادهاى به همه تعلق گرفته، و خداوند از همه پاكى از زشتىها را خواسته است، ولى در اين آيه به صورت يك ويژگى اين اراده را آشكار مىسازد. و اين حاكى از آن است كه اين اراده خاص، غير از آن اراده مطلق و گسترده است كه به همه تعلق گرفته است، بالأخص با كلمه إِنَّما كه حاكى از حصر است، آيه را آغاز كرده است و نشان مىدهد كه اين فضيلت، فقط به اين خاندان اختصاص دارد.
براى توضيح بيشتر كه اراده در اينجا، اراده تشريعى نيست، يادآور مىشويم كه منظور از اراده تشريعى همان اوامر و نواهى الهى است، مثلاً خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد را خواسته است. اين اراده تشريعى است، معلوم است كه اراده تشريعى به افعال ما تعلق مىگيرد، نه افعال خداوند درحالىكه در آيه فوق، متعلق اراده، افعال خداست، مىگويد: خدا اراده كرده است كه پليدى را از شما بزدايد، بنابراين چنين ارادهاى بايد تكوينى باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين.
افزون بر اين، مسئله «اراده تشريعى» نسبت به پاكى و تقوا، انحصار به اهلبيت (عليهم السلام) ندارد، چرا كه خدا به همه دستور داده است، پاك و با تقوا باشند، و اين، مزيتى براى آنها نخواهد بود، زيرا همه مكلفان مشمول اين فرمانند.
به هر حال، اين موضوع يعنى اراده تشريعى، نه تنها با ظاهر آيه سازگار نيست، كه با احاديث و روايات فراوانى نيز سازش ندارد كه سخن از يك مزيّت والا و ارزش مهم براى اهل بيت دارد.
«رجس» در اين آيه به معنى پليدى ظاهرى نيست، بلكه اشاره به پليدىهاى اخلاقى و معنوى و درونى است كه همه گناهان و آلودگىهاى عقيدتى و اخلاقى و عملى را در برمىگيرد.
نكته مهم آخر اينكه «عصمت» يك حالت تقواى الهى است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان، پديد مىآيد، با اينكه مىتوانند گناه بكنند، ولى با اختيار خود، از آن چشم مىپوشند، درست مانند پزشكى كه چون خطرات يك مادّه سمى را مىداند، هرگز از آن نمىخورد، و آگاهى او سبب مىشود كه با ميل و اراده خود از آن كار چشم بپوشد.
اين نكته نيز لازم است كه تقواى الهى و عصمت، به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به آنها داده شده و اين امتيازى است كه سود آن به مردم مىرسد. درست مانند قدرت تشخيص و سنجش و پرهيز از خطا كه به چشم و مغز داده شده و تمام بدن به وسيله آن از خطر و آسيب، به دور مىماند.
خداوند از آنجا كه مىخواهد تضمينى براى جلوگيرى از انحراف و نابودى و بدبختى جامعه ايجاد كند، رهبران الهى را به قدرت عصمت مجهز مىسازد. و اين كار مسئوليت سنگينى براى رهبران ايجاد مىكند كه حتى از گناهان كوچك و ترك اولى نيز بايد خوددارى كند و اين نشاندهنده محورى بودن عدالت و پاكدامنى و درستكارى در دين مقدس اسلام است.
آيا اعتقاد به الهى بودن منصب امامت با ختم نبوت در تضادّ است؟
پاسخ
معنى تنصيصى بودن امامت، اين است كه پيامبر گرامى (ص) ، به وحى الهى، على (ع) را بر مسند خلافت نصب كرده است و اين حادثه در زمانى روى داده كه هنوز پيامبر درنگذشته و نبوت ختم نشده. رسولخدا (ص) در حال حيات خود از اسامى خلفاى خودش خبر داده است، و لذا هر امامى، وصى خودش را طبق دستور پيامبر، معين مىنمود و خود پيامبر گرامى (ص) آخرين خليفه را بهنام حضرت مهدى (عج) نام برده است.
بنابراين، كجاى تنصيصى بودن مقام امامت با ختم نبوت ناسازگار است.
همانطورى كه پيامبر (ص) ، كتاب و سنت را در اختيار امت نهاده، همچنين خلفاى خودش را طبق روايات متضافر نام برده و حتى
درباره حسين بن على (عليهما السلام) مىفرمايد كه نه تن از امامان از نسل او هستند.
چون در اينجا مجال گفتوگو كم است علاقهمندان مىتوانند به كتابهايى كه درباره خلفاى اثناعشر از لسان پيامبر (ص) و ديگر امامان (عليهم السلام) آمده، مراجعه كنند.
گاهى در دفاع از حضرت على (ع) از شجاعت مولى سخن گفته مىشود، امّا بعضى مىگويند: شجاعت او مورد قبول است، ولى همه چيز در شجاعت خلاصه نمىشود. بعد از پيامبر (ص) فتوحات، در زمان خليفه اوّل و دوم بود و در زمان خلافت على (ع) مسلمانان فرقه فرقه شدند و عزّت اسلام، تبديل به ذلّت شد.
پاسخ
اگر شخصيت و برترى افراد، بهاندازه گسترش جغرافيايى حكومت آنان باشد، پس دو خليفه نخست بر پيامبر (ص) نيز برترى دارند! ! زيرا در زمان پيامبر (ص) قدرتى كه اسلام پيدا كرد، كمتر از قدرتى بود كه در زمان آن دو به دست آمد.
اگر واقعاً ميزان در برترى همان گسترش جغرافيايى حكومت باشد، در زمان هارونالرشيد دامنه سرزمينهاى اسلامى از همه وقت گستردهتر شد. پس بايد هارونالرشيد، از همه حتى از پيامبر اكرم (ص)
بالاتر باشد! !
نكته باريكتر از مو اين است كه گسترش قلمرو اسلام مرهون خلافت اين دو نفر نبود. بلكه وامدار تعاليم روحبخش اسلام بود كه دلها را جذب مىكرد و مردم كه از حكومتهاى ستمگر خسته و آزرده بودند، با جان و دل اسلام را مىپذيرفتند. در عين حال نبايد فرهنگ جهاد و شهادت را كه اسلام با خود آورده بود، ناديده گرفت.
اختلافات و دو دستگى نيز اختصاصى به زمان على (ع) نداشت، بلكه در زمان خلافت عثمان اوج گرفت و به كشته شدن خليفه منجر شد. در زمان ابوبكر نيز تمام قبايل عرب، جز در دو سه شهر يعنى مدينه، مكه و طائف بر ضدّ حكومت مركزى شورش كردند و سركوب آنها مدتها طول كشيد و تلفات بسيار به بار آمد و عدّهاى مرتدّ شدند و از دين بيرون رفتند و گروهى زكات ندادند، و عدّهاى ديگر تصميم به اشغال مدينه و براندازى حكومت را گرفتند.
در پايان يادآور مىشويم اختلافات در زمان على (ع) مربوط به او نبود. بلكه معلول خودكامگان بود و طلحه و زبير در بصره كودتا كردند. معتقد بودند كه بايد اداره اين دو استان با ما باشد. معاويه نيز در شام، ادعاى خلافت كرد و بيعت مهاجر و انصار را نپذيرفت و با لشكركشى در صفين رو به روى امام قرار گرفت.
بنابراين، گناه اين اختلاف بر گردن كسانى است كه شما شب و روز آنها را دعا مىكنيد، درحالىكه آنها شق عصاى اسلام كردند.
مىگويند: تاريخ اسلام، گواهى مىدهد كه على (ع) يك قهرمان شجاع و خيبرگير و دلير و دشمنشكن بود. آيا شايسته است به همسرش جسارت شود و او سكوت كند؟
پاسخ
قهرمانى واقعى، تنها در شجاعت بدنى، خلاصه نمىشود. علاوه بر اين، انسان بايد از نظر روحى هم، قهرمان و شجاع باشد و در جايىكه اظهار شجاعت بدنى به مصلحت اسلام نباشد، بتواند خويشتندارى كند.
پيامبر گرامى (ص) از جايى عبور مىكرد، جمعى را ديد كه مشغول وزنهبردارى هستند تا نيرومندترين فرد را مشخص كنند، پيامبر (ص) فرمود: «أشجعكم من غلب هواه» شكى نيست كه اميرمؤمنان، شجاع و قهرمان بود و در تاريخ اسلام، فردى به پايه او در مقاومت و دليرى نمىرسد، او تنها كسى است كه پيامبر (ص) در جنگ خندق،
دربارهاش فرمود:
ضربة علي يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين.(1)
ضربه شمشير على در جنگ خندق از عبادت جن و انس برتر است.
ولى مصالح آن روز امت اسلامى، ايجاب مىكرد كه صبر و بردبارى را بر اعمال قدرت، ترجيح دهد؛ زيرا ستون پنجم در داخل مدينه مشغول فعاليت بود كه نظم را به هم بزند. اعراب بيرون مدينه از اسلام دورى جسته و رسماً مرتد شده بودند. در چنين شرايطى اعمال قدرت، و كشتن مهاجم به منزل و دستياران او، نتيجهاى جز يك جنگ داخلى تمام عيار ميان بنىهاشم و قبيلههاى تيم و عدى در برنداشت، از اين جهت، امام بردبارى را پيشه كرد و كراراً اين سخن را تكرار مىكرد:
فَوَاللهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ (ص) عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلاَّ انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِسْلامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ (ص) فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلايَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا
1) تاريخ دمشق، ج١، ص ١۵۵؛ فرائد السمطين، ج١، ص ٢۵۵؛ الدر المنثور، ج۵، ص ١٩٢.
يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَه. (1)
به خدا سوگند هرگز فكر نمىكردم؛ و به خاطرم خطور نمىكرد كه عرب بعد از پيامبر؛ امر امامت و رهبرى را از اهلبيت او بگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمىكردم) آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلانى بود كه با او بيعت كنند، دست بر روى دست گذاردم تا اينكه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مىخواهند دين محمد (ص) را نابود سازند. (در اينجا بود) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنيا است، كه زايل و تمام مىشود. همانطور كه «سراب» تمام مىشود و يا همچون ابرهايى كه از هم مىپاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد.
1) نهج البلاغه، نامه۶٢.
شيعيان، رواياتى درباره على بن ابىطالب نقل مىكنند كه همگى غلوّ است، مانند «على هو الصراط المستقيم» ؛ «على همان صراط مستقيم است» و «على بن أبىطالب حجّتى على خلقى» ؛ «على حجت من بر بندگانم مىباشد» .
پاسخ
در گذشته يادآور شديم، غلوّ تجاوز از حدّ و اندازه است. شيعيان، درباره اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) ، جز آنچه كه در قرآن درباره او آمده و يا روايات متواتر يا متضافر، آن را تأييد كرده، چيزى نمىگويند.
كافى است كه بدانيم احمد بن حنبل مىگويد: روايات صحيحى كه در حق على (ع) وارد شده در حق هيچيك از صحابه نيامده است.
على (ع) نخستين كسى است كه به پيامبر (ص) ايمان آورد و نخستين كسى است كه در تمام غزوات، جز غزوه تبوك در ركاب پيامبر (ص)
جانفشانى كرد. على (ع) آن انسانى است كه پيامبر (ص) او را دروازه دانش خود خواند و گفت:
«أنا مدينة العلم و علي بابها» ؛ «من شهر علم و درب ورودى آن على است» .
على (ع) نخستين و آخرين فردى است كه نسل رسول خدا (ص) از طريق او و همسرش فاطمه (عليها السلام) ادامه يافته است. على (ع) تنها انسانى است كه همه صحابه به او رجوع كرده و از او علم مىآموختند و او به احدى مراجعه نكرده است.
اين رشته از فضايل چيزى نيست كه كسى آنها را منكر شود. لجوجترين افراد مانند ابن تيميه نيز كه دشمنى على (ع) را در دل دارد، نسبت به برخى از فضائل اذعان كردهاند.
و امّا اينك لازم است درباره دو مطلبى كه دستاويز طراح شبهه شده، سخن بگوييم:
١. در تفسير اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ آمده است كه مقصود از صراط مستقيم اميرمؤمنان على بن ابىطالب (ع) است.(1)
مسلّماً اين از قبيل تطبيق يك مفهوم كلى بر مصداق است. على مظهر صراط مستقيم و قبل از او پيامبر گرامى (ص) مظهر آشكار «صراط مستقيم» است. در حقيقت، پيامبر و على (عليهما السلام) و ديگر اوصيا و اوليا، اسوهها و الگوهايى براى صراط مستقيم هستند. مردم براى شناسايى راه درست از غير آن، بايد به زندگانى اين انسانهاى وارسته بنگرند
1) مجمع البيان، ج١، ص ٣١.
كه راه و روش آنها تجلىگاه صراط مستقيم است. امروز يكى از راههاى اصلاح جامعه، ارائه اسوهها و نمونههاست تا مردم، از نزديك ببينند و مثل آنان عمل كنند. با توجه به اين حقايق، كجاى اين عقيده، غلوّ است؟
قرآن در آيهاى ديگر نمونههاى بيشترى را براى صراط مستقيم معرفى مىكند و مىفرمايد:
مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (نساء: ۶٩)
هركس از خدا و پيامبر فرمان برد، با كسانى خواهد بود كه خداوند بر آنان نعمت بخشيده از جمله پيامبران و پذيرندگان آنها و شهيدان و شايستگان، آنان دوستان خوبى هستند.
بنابراين، اين نوع تفسير كه در روايات فريقين فراوان است، از قبيل «جرى» و تطبيق كلى بر فرد است.
و امّا فقره دوم كه «
علي بن ابيطالب حجّتي على خلقي و ديّان ديني »(1)اين روايت كه در مصادر متعدد شيعه نقل شده است، كوچكترين غلو در آن نيست. على (ع) به حكم حديث غدير، و ثقلين، خليفه رسول خدا (ص) و جانشين بر حق اوست. ازاينرو، همانند رسولخدا بر خلق اوست.
1) امالى صدوق، ج١، ص ۶٣٧؛ عيون اخبار الرضا، ج١، ص ۶١.
مىگويند: تاريخ به روشنى مىگويد: پس از قتل عثمان، صحابه پيامبر از مهاجر و انصار به خانه على (ع) ريختند و اصرار ورزيدند كه با او بيعت كنند تا او زمام امور را به دست گيرد، اما مىبينيم پس از رحلت پيامبر (ص) با على (ع) بيعت نكردند.
پاسخ
اوّلاً داستان سقيفه همچنانكه پيش از اين گذشت، حاكى از آن است كه پس از آنكه قبيله خزرج، با دسيسهاى عقب رانده شد، همگى گفتند:
«انّا لا نبايع إلاّ علياً» .(1)بنابراين امام در همان دوران نخست، پشتيبان و بيعتكننده داشت، علاوه بر اين، بنىهاشم و گروهى به همان بيعتى كه با على (ع) در غدير كرده بودند وفادار ماندند و تاريخ، اسامى يكصد و پنجاه نفر از ياران رسول خدا را كه با على (ع) همراه
1) طبرى، ج٢، ص ۴۴٩.
بودند ضبط كرده است. (1)بنابراين، اينكه مىگويند: پس از رحلت پيامبر (ص) كسى با على (ع) بيعت نكرد، نوعى سرپوش نهادن بر تاريخ است.
و اما چرا آن بيعتى كه پس از قتل عثمان با على (ع) كردند پس از رحلت رسول خدا انجام ندادند، واضح و روشن است. پس از رحلت رسول خدا (ص) افق براى حاضران روشن نبود، واقعاً فكر مىكردند كه خلفاى سهگانه راه پيامبر (ص) را ادامه مىدهند و به مدينه فاضله مىرسند، اما انحرافاتى به تدريج در پيكر جامعه اسلامى پديد آمد كه در عصر خليفه سوم، به اوج خود رسيد، از اين جهت، پس از كشته شدن او، درحالىكه جنازه او را در خانهاش رها كرده بودند، به سراغ امام آمدند؛ زيرا مىدانستند كه او پاكترين انسان روى زمين و قوىترين مردان در اجراى عدالت است.
فساد مالى و ادارى در ميان ياران عثمان و بنىاميه، آنچنان مسلمانان واقعى را جريحهدار كرد كه از عثمان دفاع نكردند، و راه را براى ورود مهاجمان مسدود نكردند، ولى در اين مدت ٢۵ سال كه على خانهنشين بود، جز تعليم مردم و راهنمايى خلفا و كارهاى اقتصادى و توليدى و امدادى براى فقيران و مستمندان چيزى انجام نداد. در حقيقت گلى بود كه هيچ نوع خار، در دامن او نبود. طبعاً بايد وضع خاصى كه در اين زمان پديد آمده، در دوران پس از رحلت،
1) بحوث فى الملل والنحل، ج۶، صص ٩٢- ٩۵.
وجود نداشته باشد و از اين گذشته تهديدها و خطرها در دو زمان متفاوت بود. براى توضيح بيشتر به كتاب «فروغ ولايت» مراجعه شود تا وضع زمان رحلت پيامبر (ص) به خوبى به دست آيد.
مىگويند: چرا امام على (ع) در جمل، با طلحه و زبير جنگيد و تسليم خواستههاى آنها نشد؟ و همچنين در صفين با معاويه نبرد كرد، اين كارها چه توجيهى دارد؟
پاسخ
امام على (ع) كسى است كه علاوه بر تنصيص وحى الهى بر امامت او، مهاجر و انصار در مدينه منوره همگى با او به عنوان امام و خليفه رسولخدا (ص) بيعت كردند تا حافظ نواميس اسلام و مجرى قانون الهى باشد.
مسلّماً اين بيعت حجت را بر امام تمام نمود كه در مقابل مفسدان و كسانى كه در دوران عثمان به زراندوزى و مكيدن خون مظلومان پرداختهاند، بايستد و حق مظلومان را از ستمگران باز ستاند. لذا، به اصرار انقلابيون و به حكم وظيفه شرعى، لازم بود تمام استانداران و فرمانداران عثمان را كه نوعى نارضايتى در ميان امت اسلامى پديد
آورده بودند بركنار سازد و انسانهاى صالح و پاكدامن را به جاى آنان بنشاند.
طلحه و زبير، خواستار حقوق بيشتر شدند، درحالىكه امام، بيتالمال را در ميان صحابه و تابعان، يكسان تقسيم كرد. اين سبب شد كه آنان، كينه على را به دل گيرند و به عنوان عمره و زيارت خانه خدا، مدينه را ترك گفتند و با پول يعلى بن اميه كه يكى از گماشتگان عثمان بود لشگرى ترتيب دادند تا عراق را از قلمرو حكومت امام بيرون سازند و براى آنكه بتوانند افكار ناآگاهان را به خود جلب كنند، همسر پيامبر را كه مأمور بود در خانه بنشيند و از آنجا بيرون نيايد با خود همراه ساختند، پس از ورود به بصره، گروهى از مأموران دارالأماره را كشتند، و آنجا را تصرف كردند و استاندار على را كه عثمان بن حنيف نام داشت، شكنجه كرده و موهاى صورت او را كندند.
آيا در چنين شرايطى صحيح است كه على (ع) دست روى دست بگذارد و متجاوزان را تنبيه نكند، درحالىكه مردم با او بيعت كردهاند و از او خواهان امنيت و اجراى عدالت هستند؟
آنگاه كه متجاوزان در بصره سركوب شدند، معاويه از بيعت با على (ع) امتناع كرد و خواهان خلافت و حكومت در سرزمين شام شد. امام در نامههاى خود، او را نصيحت كرد و پيامهايى رد و بدل شد، اما تأثيرگذار نبود و او با لشكرى عظيم و با اندوختههاى دوران عثمان بهسوى صفين حركت كرد و شريعه فرات را تصاحب نمود. آيا با اين
شرايط على (ع) بايد دست روى دست بگذارد و خليفه خدا و خليفه منتخب مردم، سرزمينهاى اسلام را به دست شورشيان مفسدهجو بسپارد؟ از اين گذشته، جنگ با اين سه گروه به سفارش مستقيم پيامبر (ص) به على (ع) بود، على به خاطر داشت كه پيامبر به او امر كرده است كه با سه گروه بجنگد: پيمانشكنان (ناكثين) ، متجاوزان و ستمگران (قاسطين) و از دين و فرمان بيرونرفتگان (مارقين) .
در حديث است كه فرمود:
«أمرني رسول الله بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين» .(1)
تعجب از طراح شبهه است كه از عقيده اهل سنت درباره اهل جمل و صفين بىاطلاع است. همگان، حتى احمد بن حنبل مىگويند آنها شورشى (باغى) بودند و حق با على بود، ولى مدعى هستند كه قبل از مرگ، توبه كردهاند، ولى توبه نكردند و بر فرض صحت، توبه در اين حالت پذيرفته نيست.
1) مستدرك حاكم، ج٣، ص١٣٩؛ و ذهبى آن را در صص ١٢٢ و ١٢٣ صحيح دانسته است.
گاهى مىگويند: چه لزومى دارد كه نسبت به مادر على (ع) شناختى داشته باشيم؟ اصلاً لازم نيست در اين مورد تحقيق شود، خواه مادر على، خواه مادر ابوبكر.
پاسخ
يكى از نيازهاى تربيتى، الگوشناسى است، چه بسا رفتار يك انسان والا اعم از زن و مرد، براى افراد، الگو و نمونه مىشود و زندگى خود را بر روش او تطبيق مىكنند. از اين جهت، علما و دانشمندان، صدها كتاب درباره بزرگان اسلام نوشتهاند كه هر كدام، نقطه قوتى داشته است. مادر على (ع) ، فاطمه بنت اسد از زنان پيشگام در اسلام بوده كه به پيامبراكرم (ص) ايمان آورد و حتى در دوران شيرخوارى پيامبر (ص) و كودكى او، سرپرستى او را برعهده گرفته بود، درگذشت او مايه تأسف پيامبر (ص) گرديد و با كلماتى مقام ارجمند او را آشكار ساخت، اينك متن تاريخ:
لمّا ماتَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ أسَد، دَخَلَ عَلَيْها رَسولُ اللهِ فَجَلَسَ عِنْدَ رَأسِها، فَقالَ رَحِمَكِ اللهُ يا أُمِّي بَعْدَ أُمِّي ثُمَّ دَعا رَسُولُ اللهِ أُسامَةَ بْنَ زَيْد، وَأبا أيُّوبَ الأنصارِيَّ وَعُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ وَغُلاماً أسْوَدَ، يَحفِرُونَ، فَحَفَروا قَبْرَها، فَلَمّا بَلَغُوا اللَّحْدَ، حَفَرَ رَسُول اللهِ بِيَدِهِ وَأَخْرَجَ تُرابَهُ، فَلَمّا فَرغَ دَخَلَ رَسُولُ اللهِ فَاضْطَجَعَ فيهِ، ثُمَّ قال: اللهُ الّذي يُحْيِي وَيُميتُ وَهُوَ حَيٌّ لا يَمُوتُ، اغْفِر لأُمِّي فاطِمَة بِنْت أسَد وَوَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَالأنبياءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلي.(1)
هنگامى كه فاطمه دختر اسد درگذشت، رسول خدا [(ص)] پس از اطلاع از مرگ وى، بر بالينش نشست و فرمود: اى مادرم پس از مادرم، خدا تو را رحمت كند. سپس اسامه و ابوايوب و عمر بن خطاب و غلام سياهى را خواست كه قبرى آماده سازند، وقتى قبر آماده شد، پيامبر خدا لحدى ساخت و خاك آن را با دست خود درآورد و در قبر، رو به پهلو دراز كشيد و اينگونه دعا
1) نويسنده كتاب «خلاصة الكلام» مىگويد: «اين حديث را طبرانى در معجم كبير و اوسط خود و نيز ابن حبّان و حاكم نقل كردهاند و صحت آن را تصديق نمودهاند» . سيد احمد زينى دحلان در كتاب «الدرر السنية فى الرّد على الوهابية» مىنويسد: «محدث معروف، ابن ابىشيبه اين حديث را از جابر نقل كرده و نيز ابنعبدالبر از عباس و ابونعيم از انس نقل نمودهاند و همه اين مطالب را جلالالدين سيوطى در جامع كبير آورده است» . نگارنده، اين حديث را به صورت يادشده از دو كتاب نقل مىكند، كه برخى از آن مشتمل بر دعاى مورد بحث هست و برخى ديگر نيست: اول: حلية الاوليا، ابونعيم اصفهانى، ج ٣، ص ١٢١. دوم: وفاء الوفا، سمهودى، ج ٣، ص ٨٩٩.
كرد: «خدايى كه زنده مىكند و مىميراند و او زنده است و نمىميرد، مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع و فراخ گردان، به حق پيامبرت و به حق پيامبرانى كه پيش از من بودند.
پيامبر (ص) از اين طريق، به مقام مادرى احترام گذاشت، كه براى او مادر دوم، پس از مادر اول بود، و از سوى ديگر زنى بود كه در دامن خود، شهسوارى را پرورش داده بود كه دلاورىها و رشادتهاى او، لرزه بر اندام دشمن مىانداخت. آيا شناخت زندگانى اين زن، با زنى كه مشرك بوده و مشرك از دنيا رفته، يكى است؟ ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ .
اگر على وصى رسول خدا بود، چرا رأى ابوموسى اشعرى را بر حكم خدا ترجيح داد؟
پاسخ
طرّاح شبهه، از تاريخ اسلام و جريان تحكيم كاملاً ناآگاه است و برگى از تاريخ تحكيم را نخوانده است. كتب تاريخ اسلام، مانند تاريخ طبرى و كامل ابن اثير همگى حاكى هستند كه نبرد اميرمؤمنان با قاسطان در شرف پيروزى بود بهگونهاى كه دشمن در آستانه شكست كامل قرار داشت. عمروعاص، اين مرد حيلهگر با نقشهاى شيطانى ورق را برگرداند و دستور داد قاريان قرآن، قرآنها را بر سر نيزه كنند و بگويند ما جنگ نمىكنيم. همگى بياييد قرآن را داور خود سازيم و از آن، پيروى كنيم. گروهى ساده لوح و احياناً ستون پنجم مانند اشعث بن قيس و همفكران او به نزد على آمدند و با شمشيرهاى برهنه او را تهديد كردند كه داورى قرآن را بپذيرد و هرچه زودتر مالك اشتر را از
ميدان نبرد بازگرداند.
حضرت فرمود: اين قرآن برافراشتن حيلهاى بيش نيست. من از روز اول آنها را به داورى قرآن دعوت كردم، اكنون كه خود را در حال شكست مىبينند، مىخواهند اوضاع را به نفع خود دگرگون سازند. اين گفتوگو با اين منافقان، نيم روز تمام طول كشيد ولى آنها قانع نشدند. حضرت به مالك اشتر پيام فرستاد كه از ميدان جنگ عقبنشينى كند، اشتر پيام داد كه ساعتى به من مهلت دهيد تا كار دشمن را يك سره كنم ولى منافقان كه حدود بيست هزار نفر بودند، اصرار كردند كه او بايد برگردد و گرنه با تو مىجنگيم.
حضرت او را خواست و قرار شد كه قرآن، داور باشد ولى قرآن نياز به مفسر و سخنگو دارد تا به سخن درآيد. قرار شد يك تن از طرف على و يك تن از طرف معاويه براى اين كار گمارده شود. معاويه و شاميان بر عمرو عاص روباه صفت، اتفاقنظر داشتند، اميرمؤمنان نيز ابن عباس را براى اين كار معرفى كرد. همان منافقان خيرهسر گفتند: او از توست و پسر عموى توست و بايد فردى بيگانه باشد، اصرار ورزيدند كه حتماً بايد ابوموسى اشعرى باشد. حضرت مقاومت كرد، اما نتيجه نداشت، ناچار سخن آنان را پذيرفت، ولى مشروط بر آنكه در داورى از قرآن كنار نروند، قرار شد در دومة الجندل كه نقطه بىطرفى بود، يك سال تمام در اين مطلب مطالعه كنند و نظر بدهند، ولى در آنجا هم روباه مكار، عمروعاص، ابوموسى
را فريب داد و با هم اتفاق كردند كه هر دو (على و معاويه) را از خلافت بركنار كنند، يعنى ابوموسى على را و عمروعاص معاويه را، ولى. . . ابوموساى خرفت اقدام به خلع على (ع) كرد، ولى در مقابل عمروعاص گفت مردم! شنيديد؟ او موكل خود را خلع كرد، ولى من موكل خود را تثبيت مىكنم، سپس انگشتر خود را درآورد و بعد آن را داخل انگشت كرد و گفت به اينگونه من معاويه را به خلافت برمىگزينم.
خدعه و حيله عمروعاص به على رسيد، اين داورى را ردّ كرد و گفت بر خلاف قرآن عمل كرده است. شگفت اينجاست كه همان افرادى كه اصرار بر تحكيم مىكردند، گفتند خود اين تحكيم خلاف بوده و ما گناه كرديم و ما بايد توبه كنيم و على نيز توبه كند، امام فرمود: من روز اول به شما گفتم ولى شما به سخن من گوش نداديد، من ابوموسى را حَكَم قرار ندادم، بلكه قرآن را داور ساختم، ولى اين دو نفر به چيزى كه مراجعه نكردند قرآن بود و من وكيل خودم را عزل مىكنم و رأى او را باطل مىدانم.
اينجاست كه بايد گفته شود جناب طراح شبهه! كى على (ع) حُكم ابوموسى را پذيرفت و بر قرآن مقدم داشت؟
وقتى از وهابيان سؤال مىشود علّت دفاع شما از معاويه و يزيد چيست؟ مىگويند: معاويه و يزيد، خليفه مسلمين بودهاند و شما هم مىگوييد: امام حسن با معاويه به عنوان خليفه بيعت كرد.
پاسخ
صلح حسن بن على (عليهما السلام) با معاويه، دستاويزى است كه پيوسته به رخ شيعيان مىكشند، ولى بايد نخست معاويه را شناخت، آنگاه به علت صلح رسيدگى كرد. ما نخست معاويه را معرفى مىكنيم.
معاوية بن ابىسفيان، نخستين فردى است كه سبّ و دشنام به صحابه را رسمى كرد و آشكارا خليفه وقت و امام برگزيده را لعن مىكرد؛ حتى وقتى شنيد، سعد بن ابىوقاص، على (ع) را لعن نمىكند، از او پرسيد: «ما لك لا تسبّ عليّاً؟» ؛ «چرا على (ع) را دشنام نمىدهى؟»
او در پاسخ گفت: على (ع) سه فضيلت دارد كه هيچ يك از مسلمانان آن را ندارند و من آرزو مىكنم كه يكى از آنها را داشتم كه
براى من بهتر از همه ثروتها بود.
آنگاه سه فضيلت را مىشمارد كه اجمالاً چنين است:
١. در يكى از غزوات، پيامبر (ص) على (ع) را همراه خود نبرد و او را جانشين خود در مدينه ساخت. على (ع) به پيامبر (ص) گفت: مرا نزد زنان و كودكان گذاشتى؟ پيامبر فرمود: آيا راضى نيستى كه براى من مانند هارون براى موسى باشى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست؟
٢. در جنگ خيبر فرمود: فردا پرچم را به كسى مىدهم كه خدا و رسول او را دوست دارد و او، نيز خدا و رسول او را دوست دارد. گردنها كشيده شد، و هر فردى آرزو مىكرد كه همان فردى باشد كه پيامبر او را ستوده. فردا صبح، پيامبر (ص) فرمود: بگوييد على بيايد. على (ع) آمد، درحالىكه از درد چشم مىناليد، پيامبر (ص) با آب دهان چشم او را متبرك ساخت و بهبود بخشيد و پرچم را به او داد و او آن قلعه را فتح كرد.
٣. وقتى آيه مباهله نازل شد، و قرار شد كه طرفين زنان و كودكان و افراد بسيار نزديك خود را براى مباهله فرا خوانند، پيامبر (ص) على و دخت گراميش فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) را فرا خواند و گفت: «اللّهم هؤلاء أهلى. . .» .(1)
اكنون سؤال مىشود: آيا مردى كه چنين فرد برجستهاى را دشنام مىدهد، و واعظان دربارى را وامىدارد كه به او دشنام بدهند، يك فرد
1) صحيح مسلم، كتاب فضائل الصحابه، باب فضائل على، ح ٢۴٠۴.
مسلمان است تا خليفه مسلمانان باشد؟ خوب است از زبان نويسنده تفسير «المنار» بشنويد:
در شهر استانبول مجلسى برپا شد و يكى از بزرگان كشور آلمان درحالىكه يكى از شرفاى مكه نيز در آن بود چنين گفت: «بر ما مردم اروپا لازم است مجسمه طلايى معاوية بن ابىسفيان را در بزرگترين ميدانهاى برلين نصب كنيم!» حاضران گفتند: «چرا؟» گفت: «به خاطر آنكه او نظام حكومت اسلامى را كه بر اساس دموكراسى بود، به نظام سلطنتى موروثى برگرداند و اگر چنين نبود، اسلام جهان را مىگرفت، و مردم آلمان و تمام ملل اروپايى بايد پيروان دين اسلام مىبودند» .(1)
استاد بخارى يعنى اسحاق بن راهويه مىگويد: «يك حديث صحيح درباره معاويه نمىشناسد» . بخارى با ظرافت خاصى از آن گذشته؛ زيرا به جاى «باب فضائل معاويه» گفته «باب ذكر معاويه» . به تعبير احمد بن حنبل «دشمنان على چون هيچ عيبى در او نديدند به سمت فضيلتسازى براى دشمن وى يعنى معاويه رفتند و الاّ هيچ فضيلتى براى او نيست» .(2)
اكنون كه معاويه را شناختيم ديگر لزومى به شناختن فرزند وى نداريم؛ زيرا كفر او جاى سخن ندارد. بياييد علّت پذيرش صلح را بهطور اجمال بنگريم. امام پس از آنكه خيانت مكرر فرماندهان را از
نزديك مشاهده كرد و اينكه چگونه معاويه آنها را با پول خريد، در شهر مدائن، سخنرانى كرد و چنين گفت:
معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف و بر خلاف هدف بلند و عزّت ماست. اگر آماده جهاد هستيد، برخيزيم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى هستيد و عافيت خواهيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم.
وقتى سخن امام به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: «البقية، البقية» ؛ «ما زندگى مىخواهيم، ما زندگى مىخواهيم» .(1)
آيا با اتكا به چنين سپاه فاقد روحيه رزمندگى چگونه ممكن است امام با دشمن مكارى به سان معاويه وارد جنگ شود؟ اينكه مىگويند: امام با معاويه بيعت كرد، سرتا پا دروغ و بىپايه است، بلكه امام صلح را پذيرفت كه كنار برود و حتى در صلحنامه ضمن شروطى، شرط كرد كه معاويه حق ندارد پس از خود كسى را جانشين سازد. امّا متأسفانه معاويه پس از رسيدن به قدرت همه شروط را زير پا نهاد و مشمول آيه كريمه شد:
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (بقره: ٢٧)
كسانى كه پيمان خدا را مىشكنند و پيوندهايى كه خدا دستور داد برقرار سازند، قطع نموده و در روى زمين فساد مىكنند، آنان زيانكارانند.
1) اسدالغابة، ج١٢، ص ١٣، ح١؛ تاريخ كامل، ج٣، ص ۴٠۶.
باب الحوائج خداست، چرا امام كاظم (ع) را باب الحوائج مىخوانيد؟
پاسخ
قبل از آنكه از اين شبهه پاسخ بگوييم از جهالت و نادانى طراح شبهه درشگفتم، اصولاً خدا قاضى الحاجات است، نه باب الحوائج، باب، راه رسيدن به مقصود است، و غايت، خدا است و طريق غير از غايت است.
اصولاً مقصود از باب الحوائج اين است كه انسان به روح والاى اين امام متوسل شود و از او درخواست دعا كند تا خدا بر اثر استجابت دعاى او، حاجت او را برآورده كند. پيامبر (ص) در حقيقت، باب الحوائج بود، مردم كليه مشكلات را با او در ميان مىنهادند. پيامبر الهى در حد امكان، نيازهاى آنها را برطرف مىكرد.
سالار شهيدان در كلام خود، به مردم سفارش مىدهد كه اگر فردى،
حاجتى را از شما خواست، شما دربرآورده كردن آن كوتاهى نكنيد و مىفرمايد:
اِعْلَمُوا أَنَّ حوائجَ النّاسِ إليكم مِنْ نِعَمِ اللهِ عَليكُم فَلا تَملُّوا النِّعمَ فَتَتَحَوَّلَ إلى غيرِكم.(1)
يكى از نعمتهاى خدا نيازهاى مردم بهسوى شماست. پس، از نعمتهاى خدا خسته و دلگير نشويد كه از شما گرفته مىشود و به ديگرى سپرده مىشود.
توسل به اولياى الهى، جز درخواست دعا از آنان و تمسك به اسباب معنوى نيست، و وصف «باب الحوائج» جز اين، معنى ديگرى ندارد.
1) مستدرك الوسائل، ج١٢، ص ٣۶٩.
از مسلّمات اعتقادات اسلامى كه مورد اتفاق همۀ مسلمانان است، ظهور مردى از خاندان رسالت براى گسترش قسط و عدل در آيندۀ جهان بشرى است، پس از آنكه زمين، پر از بيداد شده باشد. در اين زمينه احاديثى هم نقل شده كه به حدّ تواتر مىرسد. براساس شمارش پژوهشگران، حدود ۶۵٧حديث پيرامون اين مسئله است كه تنها به يك حديث اشاره مىكنيم؛ پيامبر خدا (ص) فرمود:
لَو لَم يَبْقَ مِنَ الدُّنيا إلاّ يَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلك الْيومَ حتّى يَخْرُجَ رَجَلٌ مِنْ وُلدى فَيَملأُها عَدلاً و قِسطاً كما مُلِئَتْ ظُلماً وَ جَوراً.(1)
اگر از دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مىكند، تا آنكه مردى از فرزندانم خروج كند
1) مسند، احمد حنبل، ج١، ص٩٩ و ج٣، صص ١٧ و ٧٠.
تا جهان را پر از عدالت و قسط نمايد، آنگونه كه از ستم و بيداد پر شده باشد.
بر اين پايه، قيام مردى از اهل بيت نبوى و ظهور او در آخر الزمان، مورد اتّفاق مسلمانان شيعه و سنّى است.
خصوصيات آن مصلح جهانى در روايات اسلامى به نقل شيعه و اهل سنت اينگونه است:
١. او از اهل بيت پيامبر (ص) است، ٣٨٩ روايت.
٢. او از فرزندان امام على (ع) است، ٢١۴ روايت.
٣. او از فرزندان فاطمه (عليها السلام) است، ١٩٢ روايت.
۴. او نهمين فرزند حسين (ع) است، ١۴٨ روايت.
۵. او از فرزندان امام سجاد (ع) است، ١٨۵روايت.
۶. او فرزند امام حسن عسكري (ع) است، ١۴۶ روايت.
٧. او دوازدهمين پيشوا از ائمۀ اهل بيت است، ١٣۶روايت.
٨. رواياتى كه از ولادت او سخن مىگويد: ٢١۴ روايت.
٩. رواياتى كه مىگويد عمرى طولانى دارد، ٣١٨ روايت.
١٠. رواياتى كه مىگويد غيبت او طول خواهد كشيد، ٩١ روايت.
١١. رواياتى كه مىگويد هنگام ظهور او، اسلام جهانگير خواهد شد، ٢٧ روايت.
١٢. رواياتى كه مىگويد هنگام ظهور او زمين پر از عدل و داد
خواهد گشت، ١٣٢ روايت.
بر اين اساس، وجود اين مصلح جهانى در آيندۀ بشريت، طبق روايات و احاديث اسلامى، امرى قطعى و مسلم و ترديدناپذير است. اما آنچه در آن اختلاف است، در تولد اوست، يعنى اينكه آيا اين مرد، به دنيا آمده و از آن هنگام تاكنون زنده است، يا آنكه در آينده متولد خواهد شد؟
شيعه و گروهى از محققان اهل سنت معتقدند كه امام مهدى (عج) از مادرش نرجس در سال ٢۵۵ه. ق به دنيا آمده و تا امروز زنده است. گروهى از اهل سنت هم معتقدند در آينده به دنيا خواهد آمد.
اعتقاد شيعه آن است كه امام مهدى (عج) در سال ٢۵۵ه. ق در سامرا در خانۀ پدر بزرگوارش امام حسن عسكري (ع) به دنيا آمد و تا اين لحظه همچنان زنده است.
برخى روايات، به بيان جنبههاى مختلفى از تولد و حيات و ويژگىهاى او پرداخته است، از اينرو شمار احاديث از آنچه ياد كرديم، بيشتر مىشود.
اعتقاد شيعه بر اين است كه مهدى منتظر (عج) در سال ٢۵۵ه. ق در سامرا در خانۀ پدرش به دنيا آمد و در دامان پدر تا سالى كه امام حسن عسكرى وفات يافت (٢۶٠ه. ق) بزرگ شد. نمونههايى از نقل محدّثان قديم از اين قرار است:
١. فضل بن شاذان (متوفاى ٢۶٠ه. ق) از محمد بن على بن حمزه نقل مىكند كه گفت:
شنيدم امام حسن عسكري (ع) مىفرمود: ولى خدا و حجت او بر بندگان و جانشين من پس از من، در شب نيمۀ شعبان سال ٢۵۵هنگام طلوع فجر، ختنه شده به دنيا آمد.(1)
٢. كلينى (متوفاى ٣٢٩ه. ق) گويد: «حضرت صاحب (عج) در نيمۀ شعبان سال ٢۵۵ به دنيا آمد» . سپس قول ديگرى را نقل مىكند كه او در سال ٢۵۶ متولد شده است.(2)
در اين زمينه، سخن را با نقل كلمات محدثان و مورخان شيعه طول نمىدهيم، عدهاى از بزرگان اهل سنت نيز در ولادت حضرت مهدى (عج) در آن سال، با شيعه موافقاند و تعدادشان به ٧۶ نفر مىرسد. سخن آنان در كتاب «منتخب الاثر» آمده است.(3)
٣. ابن صبّاغ مالكى (متوفاى ٨۵۵ه. ق) در فصل دوازدهم از كتابش «الفصول المهمّه» دربارۀ حضرت مهدى (عج) ، خلف صالح امام عسكري (ع) مىگويد: او امام دوازدهم است و تاريخ ولادت و دلايل امامتش و بخشى از اخبار او و غيبت و مدت حكومت و كيفيت آن و نسب آن حضرت را به تفصيل مىآورد.(4)
۴. ابن حجر هيتمى (متوفاى ٩٧۴ه. ق) در فصل سوم از كتابش كه مخصوص اهل بيت است، پس از ذكر نامهاى ائمۀ اهل بيت (عليهم السلام) ، به امام حسن عسكري (ع) مىرسد و سپس مىگويد:
ابوالقاسم محمد حجّت، كه عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود، ليكن خدا در همان خردسالى به او حكمت داد. او را قائم منتظر هم مىگويند، گفته شده بدينجهت كه او در مدينه پنهان و غايب شد و معلوم نشد كجا رفت. (1)
۵. نوفلى قريشى گنجى شافعى (متوفاى ۶۵٨ه. ق) بابى را به طول عمر آن حضرت و زنده بودنش تا زمان حاضر اختصاص داده و گفته است، به دليل بقاى عيسى، الياس و خضر، اشكالى ندارد كه او هم زنده باشد.(2)
۶. ابن خلكان گويد:
ابوالقاسم محمدبن حسن العسكرى، دوازدهمين امام براساس اعتقادات شيعه، ولادت او در روز جمعه نيمۀ شعبان سال ٢۵۵ بود. چون پدرش درگذشت، پنج ساله بود. اسم مادرش خمط يا نرجس بود. شيعيان گويند: در خانۀ پدرش وارد سرداب شد، درحالىكه مادرش به او مىنگريست و ديگر بيرون نيامد. اين واقعه در سال ٢۶۵ بود و عمر او در آن هنگام ٩ سال بود. (3)
٧. قاضى فضل بن روزبهان در كتابى كه در ردّ علامۀ حلّى نگاشته، مىگويد:
آنچه دربارۀ فضايل فاطمه (عليها السلام) گفته مىشود انكارناپذير است، چرا كه انكار رحمت دريا و گستردگى صحرا و نور خورشيد و بارش ابر و سجود فرشتگان، انكارى است كه موجب استهزاى انكار كننده مىشود. كيست كه گروهى را انكار كند كه اهل حقيقت و معدن نبوّت و حافظان آداب فتوّتاند؟ درود خدا بر آنان باد و چه خوب دربارۀ آنان سرودهاند:
سلامٌ على المصطفى المجتبى
سلامٌ على السيّد المرتضى و قصيده را در مدح اهل بيت و ائمه نقل مىكند تا به ابياتى مىرسد كه دربارۀ امام زمان (عج) است، با اين مضمون: سلام بر قائم منتظر، ابوالقاسم، نور هدايت، آنكه همچون خورشيد در دل ظلمت طلوع خواهد كرد و جهان را پر از عدالت خواهد ساخت، آنگونه كه هواپرستان آن را پر از ستم كردهاند. (1)
1) منتخب الأثر، ج٢، ص٣٧٨، به نقل از «ابطال نهج الباطل» .
آيا حضرت مهدى (عج) از مادر متولد شده است؟
و در صورت تولد، كجا زندگى مىكند؟
و اصولاً امام غائب چه مفهومى دارد؟
پاسخ
اوّلاً: از نظر قرآن، اولياى الهى بر دو گونهاند:
١. «ولى ظاهر» و آشكار كه در ميان مردم زندگى مىكند و همه با او در ارتباط هستند، مانند انبياى بزرگوارى كه در قرآن، نام و زندگى آنان، آمده است.
٢. «ولى غائب» به معنى ناشناخته، ولى در عين حال در ميان جامعه زندگى كرده و وظايف ولايت را انجام مىدهد ولى مردم او را نمىشناسند. قرآن به عنوان نمونه مصاحب موسى را يادآور مىشود كه يكى از اولياى الهى بوده و گره از مشكلات مردم مىگشوده، ولى
مردم او را نمىشناختند، حتى موساى كليم نيز از او اطلاع نداشت. خدا به او امر كرد كه در نقطه معينى با او ملاقات كند و از او بهره بگيرد. هنگامى كه موسى به ملاقات او رفت و با قرائنى كه خدا به او گفته بود، او را شناخت، به او چنين گفت:
هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (كهف: ۶۶)
آيا [اجازه مىدهى كه] تو را پيروى كنم بر اينكه مرا از آنچه به تو آموختهاند بياموزى تا به راه راست و كمال راه يابم.
و او با شرايطى، اجازه همراهى را داد و موسى كارهاى شگفتانگيز او را ديد كه همگى به نفع جامعه بود، ولى هرگز مردم او را نمىشناختند. چون حضرت موسى توان تحمل كارهاى او را نداشت پس از سه واقعه، به او اجازه همراهى نداد. مشروح داستان مصاحب موسى در سوره كهف در آيات ۶۵ تا ٨٢ آمده است.
بنابراين، امام زمان به عنوان امام غائب، امام ناشناخته ولى متصرف در دل جامعه، از نظر قرآن امرى است ممكن بلكه تحقق خارجى دارد و نمونه آن مصاحب موسى است كه قرآن از آن ياد كرده است.
حضرت ولىعصر (عج) نيز به سان مصاحب موسى ولى ناشناختهاى است كه در عين حال، مبدأ كارهاى سودمند براى امّت است، در اين صورت، غيبت امام به معنى انفصال و جدايى او از جامعه نيست، بلكه او همانگونه كه در روايات معصومين (عليهم السلام) نيز وارد شده به سان خورشيد در پشت ابر است كه ديدگان آن را نمىبينند، امّا به اهل
زمين نور و گرمى مىبخشد.(1)
لذا در نهجالبلاغه، اميرمؤمنان به اين دو نوع ولايت، اشاره مىكند:
أَللَّهُمَّ بَلَى لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَ بَيِّنَاتُهُ. (2)
آرى هيچگاه زمين از كسى كه حجت خدا را به پا دارد، خالى نمىماند و او يا آشكار و نامدار است و يا ترسان و گمنام تا حجتهاى خدا و نشانههاى آشكار او نابود نشود.
ثانياً: بخارى و مسلم، هر دو، قريب به ١٠ روايت ذكر مىكنند كه پيامبر گرامى (ص) فرمود:
لا يَزالُ الدِّين مَنيعاً إلى اثنَى عَشرَ خَليفةً.(3)
پيوسته دين عزيز و استوار خواهد تا زمانى كه دوازده خليفه بر شما حكومت كند.
و در بعضى روايات دارد كه همه از قريش هستند و تا روز قيامت باقى هستند، مانند اين روايت:
لا يَزالُ الدِّينُ قائماً حَتّى تَقومَ السّاعَةُ، أَوْ يَكونَ عَليكُم إِثنا عَشرَ خَليفةً.(4)
پيوسته دين پابرجا خواهد بود تا روز قيامت يا تا زمانى كه دوازده خليفه بر شما حكومت كند.
مجموع اين روايات چند نكته را مىرساند:
١. اين امامان دوازدهگانه بايد مايه عزت اسلام باشند و هرگز تاريخ، زندگى دوازده خليفه را كه مايه عزت اسلام باشند به ما نشان نداده است. از خلفاى چهارگانه بگذريم، دوران سياه اموىها پيش مىآيد كه خلافت اسلامى را خلافت موروثى كرده و روى زمين را با خون مسلمانان رنگين كردند. كار به جايى رسيد كه جامعه منفجر شد و كشور اسلامى را از لوث وجود آنان پاك ساخت. اين روايات دهگانه فقط بر ائمه اثناعشر شيعه منطبق مىشود كه همگى زندگانى پاك و نورافشانى داشتند و مرجع علمى بودند. هرچند آنان را از حكومت بازداشتند.
٢. ظاهر اين روايات اين است كه اين خليفههاى دوازدهگانه پشت سرهم مىآيند. بنابراين، امام دوازدهم نيز بايد متولد شود و ناپيوستگى و اينكه مهدى در آينده متولد شود برخلاف ظاهر اين روايات است.
ثالثاً: سؤال مىشود كه چرا غيبت نموده است و چرا در ميان جامعه نيست؟
يادآور مىشويم: غيبت حضرت، يكى از رازهاى الهى است و ممكن است ما نتوانيم به كنه آن پى ببريم ولى غيبت او موقت است نه دائم و غيبت موقت براى انبياى پيشين هم بوده است. موسى بن
عمران، چهل روز از قوم خود غائب شد و در كوه طور به سر برد.(1)
حضرت مسيح به مشيت الهى از ديدگاه امت خويش پنهان گرديد و اكنون هم زنده است. (2)
حضرت يونس، مدّتى از قوم خود غائب گشت.(3)
اصولاً هرگاه مطلبى از طريق نقل متواتر ثابت شد، ولى انسان نتواند به راز آن كاملاً پى ببرد، نبايد آن را مورد ترديد يا انكار قرار دهد؛ زيرا در آن صورت، بخش عظيمى از احكام الهى، مورد ترديد واقع خواهد شد.
آرى اين آخرين حجت معصوم الهى براى تحقق بخشيدن به آرمانى بزرگ، (گسترش عدالت در سرتاسر جهان) در نظر گرفته شده است و اين آرمان به گذشت زمان و شكوفايى عقل و دانش بشر و آمادگى بشريت نياز دارد تا جهان آماده پذيرش چنين انقلابى باشد.
رابعاً: مىگويد امام عسكري (ع) فرزندى نداشت، اين همان تهمت است كه بعدها ساختهاند. تولد حضرت را گروهى از بستگان و كودكى او را گروهى از اصحاب امام عسكرى مشاهده كرده و با او در خانه امام ديدار كردهاند كه تفصيل آنها در كتابهاى ما مذكور است.
از اين گذشته، متجاوز از صد عالم سنّى، بر تولد آن حضرت تصريح كردهاند كه ما فقط به اسامى ده نفر از آنها اشاره مىكنيم:
١. ابوبكر احمد بن الحسين معروف به بيهقى (م۴۵٨) در كتاب شعب الايمان.
٢. ابومحمد عبدالله بن احمد معروف به ابن الخشاب بغدادى (م ۵۶٧) در كتاب تاريخ مواليد الائمه، صص ۴۴- ۴۵.
٣. محيىالدين معروف به ابن العربى (متوفاى ۶٣٨) در فتوحات مكيه (ج٣، ص٣٢٧) البته در چاپهاى اخير به كتاب او دست برده و حذف كردهاند.
۴. عبدالوهاب شعرانى در كتاب الجواهر واليواقيت، ج٢، ص ١۴٣.
۵. شيخ كمالالدين ابوسالم معروف به ابن طلحه (م۶۵٢) ، در كتاب مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، ص ٣١١.
۶. سبط بن الجوزى (م۶۵۴) در كتاب تذكرة الخواص، ص ٢٠۴.
٧. شيخ حافظ ابوعبدالله كنجى (م ۶۵٨) در كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان، ص ۵٢١.
٨. شيخ عارف صلاحالدين صفدى (م ٧۶۴) در كتاب شرح الدائره - منتخب الأثر، ج ٢، ص ٣٨۵.
٩. ابن حجر هيثمى مكى (م٩٧۴) در كتاب الصواعق، ص ٢٠٨.
١٠. ابن صباغ مالكى (م٨۵۵) در كتاب الفصول المهمه، ج٢، ص١٠٩۵ و. . .
او در دوران غيبت صغرى (٢۶٠- ٣٢٩) نائبانى داشت كه رابط ميان مردم و حضرتش بودند.
گاهى شبههپردازان مىگويند: چهار نائب امام براى گردآورى پول
خود را نائب امام، معرفى كردهاند. اين افترايى بيش نيست. تاريخ زندگانى ايشان بر طهارت و پاكى آنان از هر آلودگى گواهى مىدهد و شخصيت آنان در جامعه آن روز، برتر از آن است كه اين نوع تهمتها به آنان زده شود، اصولاً از اين تهمتزن بايد پرسيد، دليل شما بر اين مطلب چيست؟
دليل ما بر پاكى آنان، شرح زندگانى آنان در كتابهاى رجالى و تاريخى است.
قرآن كريم مىفرمايد:
١. وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (قصص: ۵)
اراده ما بر اين است كه بر ستمديدگان نعمت بخشيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم.
مىگويند: اين آيه چه ارتباطى به قيام حضرت مهدى دارد؟
پاسخ
پاسخ اين است كه بررسى آيه با ملاحظه ماقبل و مابعد آن، اين مسئله را قطعى مىسازد كه قرآن هرگز از يك برنامه موضعى و خصوصى، مربوط به بنىاسرائيل سخن نمىگويد، بلكه بيانگر يك قانون كلى براى همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعيتهاست و مىفرمايد: ما اراده كردهايم كه بر مستضعفان منت بگذاريم و آنان را
وارثان حكومت روى زمين قرار دهيم. اين بشارتى است براى همه انسانهاى آزاده و خواهان حكومت عدل و داد و برچيدهشدن بساط ظلم و جور. شاهد اين مطلب آيه ديگر است:
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ (قصص: ۵)
در "زبور"، پس از "تورات" نوشتيم كه زمين در آينده از آنِ بندگان صالح است.
يكى از اين نمونهها حكومت بنىاسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود.
نمونه كاملترش حكومت پيامبر اسلام (ص) و يارانش بعد از ظهور اسلام بود كه سرانجام خدا به دست همين گروه دروازه قصرهاى كسرىها و قيصرها را گشود، و آنان را از تخت قدرت به زير آورد، و بينى مستكبران را به خاك ماليد.
و نمونه گستردهتر، ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين به وسيله مهدى ارواحنا له الفداء است. بنابراين، اگر با اين آيه بر ظهور حضرت مهدى استدلال مىكنند در حقيقت نوعى استدلال با ضابطه كلى بر مصداق و مورد است.
مفسران معتقدند كه آيات قرآن اگر در موردى نازل شد، اختصاص به آن مورد ندارد بلكه در طول زمان، براى خود مصداق پيدا مىكند.
و لذا از اميرمؤمنان (ع) روايت شده است كه در تفسير آيه ۵ سوره قصص فرمود:
هُم آلُ مُحمّدٍ يَبعثُ اللهُ مَهديَّهم بَعدَ جَهدِهم فَيُعِزُّهم وَ يُذِلُّ عَدُوَّهم.(1)
اين گروه آلمحمد هستند. خداوند مهدى آنها را پس از زحمت و فشارى كه بر آنها وارد مىشود، برمىانگيزد و به آنها عزّت مىبخشد. دشمنانشان را ذليل و خوار مىسازد.
در حديثى از امام چهارم، چنين وارد شده است:
وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً إِنَّ الأَبْرَارَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ شِيعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ مُوسَى وَ شِيعَتِهِ وَ إِنَّ عَدُوَّنَا وَ شِيعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ فِرْعَوْنَ وَ أَشْيَاعِه.(2)
سوگند به كسى كه محمد را به حق بشارتدهنده و بيمدهنده قرار داد كه نيكان ما اهل بيت و پيروان آنها، به منزله موسى و پيروان او هستند و دشمنان ما و پيروان آنها به منزله فرعون و پيروان اويند (سرانجام ما پيروز مىشويم و آنها نابود مىشوند و حكومت حق و عدالت، از آنِ ما خواهد بود) .
٢. بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (هود: ٨۶)
آنچه خدا براى شما بر جاى نهاده براى شما بهتر است اگر ايمان داشته باشيد و من پاسدار شما و اجباركننده شما نيستم.
حضرت شعيب در اين آيه گوشزد مىكند كه كمفروشى نكنند و در معاملات به مردم ظلم و ستم روا ندارند. سرانجام يادآور مىشود «بقيةالله» (يعنى سود حلال و اندك كه برابر با شرع الهى است) براى شما بهتر است.
و در آيه ديگر مىفرمايد:
وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً (كهف:۴۶)
چيزهاى خوب و ماندگار در نزد خدا از نظر پاداش و آرزو بهتر است.
آيه يك ضابطه كلى را بيان مىكند كه يكى از مصاديق آن، همان است كه در مورد قوم شعيب آمده (سود اندك و معامله پاك) .
اين ضابطه در طول تاريخ، مصاديقى دارد. انبيا و اوليا از مصاديق بقيةالله هستند و يكى از مصاديق آن حضرت مهدى (عج) است كه امامباقر (ع) در مورد او مىفرمايد:
أوّلُ ما يَنطقُ القائمُ حِينَ يَخرُجُ هذِه الآيةُ:
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
، ثُمَّ يَقولُ: أَنَا بَقيَّةُ اللهِ وَ حُجَّتُه وَ خَليفَتُه عَليْكُم فَلا يُسلِّمُ عليه مُسلِمٌ إلاّ قال: أَلسَّلامُ عَليكَ يا بَقيَّةَ اللهِ في أَرضِه.(1)
نخستين سخنى كه مهدى (عج) پس از قيام خود مىگويد اين آيه است: بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ . سپس مىگويد: منم
1) به نقل از تفسير صافى، ذيل آيه فوق.
بقية الله وحجت و خليفه او در ميان شما، سپس هيچكس بر او سلام نمىكند، مگر اينكه مىگويد: السلام عليك يا بقية الله فى أرضه.
درست است كه در آيه مورد بحث، منظور از «بقيةالله» سود و سرمايه حلال و يا پاداش الهى است، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد «بقيةالله» حساب مىشود. تمام پيامبران الهى و پيشوايان بزرگ «بقيةالله» هستند. تمام رهبران راستين كه پس از مبارزه با يك دشمن سرسخت براى يك قوم و ملت، باقى مىمانند از اين نظر، بقيةالله هستند.
همچنين سربازان مبارزى كه پس از پيروزى از ميدان جنگ، باز مىگردند، آنها نيز بقيةالله هستند. از آنجا كه مهدى موعود (عج) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس از قيام پيامبر اسلام (ص) است، يكى از روشنترين مصاديق «بقية الله» مىباشد و از همه به اين لقب شايستهتر است. بهويژه كه تنها باقىمانده پس از پيامبران و امامان است.
اين سؤال مطرح گرديده كه چگونه كودك پنج ساله مىتوانست امام بشود؟
پاسخ
جواب آن را قرآن مىدهد و مولوى در نيم بيتى نيز پاسخ داده است: «كار نيكان را قياس از خود مگير» .
طراح شبهه تصور كرده است كه همه كودكان يكنواخت به دنيا مىآيند و بر همگان حكم واحدى را پياده كرده است.
قرآن از زبان حضرت مسيح در گهواره درباره خودش نقل مىكند كه فرمود:
قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا (مريم: ٢٠)
و من بنده خدا هستم، انجيل را به من داده و مرا پيامبر ساخته است. . . .
اين جملهها را كودك شيرخوار به زبان مىآورد. روح او در آن روز
بهاندازهاى بزرگ و بزرگوار بود كه مىتوانست اين سخنان را به زبان آورد و از نبوت فعلى خود گزارش دهد، آيا حق داريد به خدا اعتراض كنيد كه چگونه كودك شيرخوار، پيامبر شده است؟
گاهى تصور مىشود كه حضرت مسيح در آن دوران كودكى داراى چنين مقامى نبوده بلكه از آينده خود خبر مىدهد، ولى اين نوع تأويلى است ممنوع، همه جملهها به صورت فعل ماضى آغاز شده و مىفرمايد: آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا .
درباره حضرت يحيى قرآن مجيد مىفرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا ؛ «و ما در كودكى به او فرمان [نبوت] داديم» . (مريم: ١٢)
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان، معمولاً حدّ و مرز خاصى دارد، ولى مىدانيم هميشه در انسانها افراد استثنايى وجود داشتهاند. چه مانعى دارد كه خداوند، اين دوران را براى بعضى از بندگانش به خاطر مصالحى فشردهتر كند، و در سالهاى كمترى خلاصه نمايد.
بنابراين، چه مانعى دارد كه حضرت مهدى (عج) از اين كودكان استثنايى باشد كه در دوران كودكى عقل او شكوفا و دستگاه فكرى او تكامل يافته باشد؟
در اينجا ما حديثى را از امام جواد (ع) نقل مىكنيم كه او هم از دوران كودكى به امامت رسيد. على بن اسباط مىگويد: به خدمت امامجواد (ع) رسيدم درحالىكه سنّ او كم بود. من درست به قامت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم به هنگامى كه به مصر باز
مىگردم كم و كيف مطلب را براى ياران، نقل كنم. در اين فكر بودم كه ديدم امام جواد (ع) ، رو بهسوى من كرد و گفت: اى على بن اسباط، خداوند كارى را كه در مسئله امامت كرده، همانند كارى است كه در نبوّت كرده است.
گاه مىفرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا يعنى در كودكى فرمان (نبوت) مىدهد و گاه درباره انسانها مىفرمايد: حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ؛ «هنگامى كه به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسيد» . (احقاف:١۵)
بنابراين همانگونه كه ممكن است خداوند، حكمت را به انسانى در كودكى بدهد، در قدرت اوست كه در چهل سالگى آن را به كسى بدهد. (1)
امّا چرا ظهور نمىكند؟ اين نه از ترس است، بلكه از نظر فراهم نشدن شرايط است، گاهى مىگويند شرايط در جمهورى اسلامى ايران فراهم است. اين هم يك نوع ناآگاهى از فلسفه غيبت است. او امام جهانيان است كه سرير عدالت در همه نقاط در انتظار اوست. بايد آمادگى براى پذيرش دعوت او در نوع افراد در غالب جاها وجود داشته باشد.
1) نورالثقلين، ج٣، ص ٣٢۵.
پاسخ
طراح شبهه اعتراف مىكند كه جامعه نياز به امامى دارد كه سرپرست جامعه باشد، و طبق روايتى كه اهلسنت نقل كردهاند، هركس بيعت امامى را بر گردن نداشته باشد و بميرد، مرگ او مرگ جاهليت است. مىگويند: پيامبر (ص) فرمود:
«مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَكُن فِي عُنُقِه بَيعةُ إِمامٍ ماتَ مِيتةً جاهليَّةً» .
مسلماً اين امام بايد امامى عادل و پاكدامن و معصوم از گناه باشد كه جهانيان را از لغزش و جهالت حفظ كند.
حاكمان فعلى كشورهاى عربى، واجد چنين شرايطى نيستند، چگونه مىتوان گفت اگر كسى بيعت «مبارك» ها و «قذافى» ها را به گردن نداشته باشد، مرگ او مرگ جاهليت است.
اكنون بايد رفت و اين امام والامقام را پيدا كرد تا مرگ انسانها، مرگ جاهليت نباشد. آن امام موردنظر در لسان پيامبر، همان حضرت
مهدى است كه خداوند منّان او را براى دادگسترى در جهان، حفظ كرده است. حال اگر شرايط براى زمامدارى اين امام غايب، آماده باشد، مسلّماً سرپرستى ظاهرى را برعهده خواهد گرفت و امّا اگر بشر خيرهسر، مانع از چنين بركت الهى باشد، او به عنوان امام غائب، تصرفاتى در جامعه اسلامى خواهد داشت كه در گذشته به آن اشاره كرديم، بسان تصرفات مصاحب موسى (خضر) در سه مورد. ولى سرپرستى ظاهرى جامعه بنا به فرموده خود آن حضرت به مجتهد جامعالشرايط، عادل و آگاه، فقيه وارسته كه تالى تلو معصوم است، سپرده مىشود و در طول اين مدّت كه امام، از ديدگان ما غايب است، (هرچند در خود جامعه زندگى مىكند) ، مجتهدان عالىمقام، سرپرستى جامعه را بهعهده دارند. البته اين بدان معنا نيست كه مجتهد بدون كمك گرفتن از متخصصان امور اجتماعى، حكومت مىكند. مشروح اين قسمت را در كتاب «حكومت اسلامى در چشم انداز ما» مطالعه كنيد.
از اين گذشته، در زمان غيبت امام، جانشينان او، امور جامعه را اداره مىكنند، اين جانشينان، فقيهان با ورع و پرهيزكار هستند.
حضرت موسى (ع) چهل روز براى اخذ تورات به ميقات رفت و سرپرستى جامعه بنىاسرائيل را بر عهده برادرش هارون نهاد و به او چنين گفت:
اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (اعراف:١۴٢)
جانشين من در ميان ملتم باش و به اصلاح كارها بپرداز و از مفسدان پيروى مكن.
چه مانعى دارد كه امام معصوم نيز در حالت غيبت، اداره امور را به ديگران واگذار كند و اين كوچكترين منافاتى با امامت وى ندارد. اتفاقاً در زمان غيبت، فقيهان آگاه به نمايندگى از آن حضرت به تشكيل حكومت مىپردازند و خود، در رأس حكومت قرار مىگيرند؛ زيرا امام، آنان را بر اين مقام، نصب كرده است و در مقبوله عمر بن حنظله آمده است:
«فَانّي قد جَعلتُه عَليكُم حاكماً»(1)، و در حديث ابىخديجه آمده است:
«فإنّي قد جَعلتُه عليكم قاضياً» .(2)
بنابراين، آنان حاكمان امّت و قاضيان ملت هستند، البته نه به تنهايى بلكه با به كارگيرى متخصصان و تقسيم كار ميان آنان.
مىگويند: در روايات شيعه آمده است:
لولا الحجة لساخت الأرض بأهلها.
اگر حجت در روى زمين نباشد، زمين، مردم را به كام خود فرو مىكشد.
بنابراين چگونه است كه اكنون ساليان درازى است كه حجت خدا بر روى زمين نيست، ولى زمين مردم خود را به كام خويش فرو نبرده است؟
پاسخ
جهان براى انسان كامل آفريده شده است و فعل خدا كار عبث و بىهدف نيست، هرچند غرض به خود خدا برنمىگردد. اگر انسان كاملى در روى زمين نباشد، آفرينش، بقاءً بىهدف و بدون غايت خواهد بود كه فعل خدا پيراسته از آن است، و به ديگر سخن، گاهى
غرض از آنِ فاعل است و گاهى غرض از آنِ فعل است. در اين مورد، غرض از آن فاعل نيست كه خدا داراى نيازى باشد تا با اين كار، آن را برطرف كند، بلكه از آنِ فعل اوست، يعنى فعل او در چارچوب فعل حكيمانه خواهد بود و سود آن به خود مخلوقات و جهان آفرينش و جامعه انسانى باز مىگردد. طبعاً آفرينش آسمانها و زمين بىهدف نبوده، و هدفى را تعقيب مىكند و آن، آفرينش انسان كامل بر روى زمين است. مىفرمايد:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (مؤمنون: ١١۵)
آيا پنداشتهايد كه شما را بيهوده آفريديم و شما بهسوى ما بازگردانده نمىشويد.
و در آيه ديگر مىفرمايد:
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (مؤمنون: ١١۵)
و آسمان و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بيهوده نيافريديم. اين پندار كسانى است كه كفر ورزيدند. پس واى بر آنان كه كفر ورزيدند از آتش دوزخ.
امام معصوم، و انبيا و اوليا و ائمه، گلهاى سرسبد جهان آفرينش هستند، و هدف از خلقت، پرورش انسانهاست كه آنها نيز در خدمت دين و هدايت مردم باشند تا هدف آفرينش به نحو احسن، به دست آيد.
تا اينجا با معنى حديث آشنا شديم، برگرديم به اعتراض شبههپردازان كه مىگويند زمين بيش از هزار سال است كه از حجت خالى شده است، اين يك برداشت غلط يا سخن مغرضانه است. هيچگاه زمين از حجت خدا خالى نشده است و آن حجت خدا و دوازدهمين خليفه پيامبر (ص) در روى زمين، زندگى مىكند و كارهايى به نفع امّت، انجام مىدهد، هرچند ما خود او را نمىبينيم و از كار او اطلاع نداريم. او به سان مصاحب موسى است كه بدون معرفى خود، سه كار شگفت و مهم را انجام داد، سپس اسرار آن را براى موسى فاش ساخت. چنانكه داستان آن در سوره كهف در آيههاى ۶٠ تا ٨٢ آمده است و حاكى از آن است كه ممكن است حجتى الهى روى زمين باشد و اعمالى به نفع مردم انجام دهد بدون آنكه حضور وى لمس شده و شناخته شود.
بخش ششم به شبهات متفرقه اختصاص داده شده است كه عمدتاً وهابيان بعضى از افعال و كارهاى مسلمانان را زير سؤال برده و بدعت دانستهاند.
به تناسب قبل از مطرح كردن شبهات، بحث كوتاهى را در مورد بدعت ذكر مىكنيم.
به اتفاق مسلمانان، بدعت حرام است، چون در قرآن و حديث آمده و از حرامهايى است كه خداوند، وعده عذاب بر آن داده است، بدعت از زشتترين دروغهاست؛ چون افترا بر خدا و رسول است و قرآن مىفرمايد: «چه كسى ستمكارتر از شخصى است كه بر خدا به دروغ افترا بندد يا آيات خدا را تكذيب كند» . (1)
در اين مقام اشارهاى به معناى لغوى و اصطلاحى بدعت مىشود.
1) انعام: ٢١.
اما در لغت، به گفتۀ ابن فارس يك معناى بَدَع، پديد آوردن و ساختن چيزى بدون نمونۀ قبلى است. معناى ديگر آن جدا شدن و ضعف و فرسودگى است.(1)مقصود از بدعت در اينجا معناى نخست است. اما در اصطلاح، تعريفهاى مختلفى از آن شده كه برخى دقيق است و بعضى غير دقيق. برخى از تعريفهاى متقن را مىآوريم.
بدعت چيزى است كه پديد آورده شود و در شريعت، اصلى كه بر آن دلالت كند نباشد، اما آنچه كه اصلى در شرع برآن دلالت كند، شرعاً بدعت نيست، هرچند در لغت بدعت باشد.(2)
ابن حجر گفته است، اصل بدعت چيزى است كه بدون نمونۀ قبلى پديد آورده شود و در شرع، به چيزى گفته مىشود كه مقابل سنت باشد و ناپسند است.
در جاى ديگر مىگويد: مُحدَثات كه در حديِث «
مَنْ احدث فى امرنا هذا ما ليس منه فهو ردّ » آمده است، چيزهايى است كه پديد آمده باشد و در شرع، اصلى نداشته باشد، در عرف شرع به آنها «بدعت» گفته مىشود و اگر چيزى دليل شرعى داشته باشد بدعت نيست.(3)
كوتاه سخن آنكه بدعت در نظر شرع سه قيد دارد:
اول: چيزى در اعتقادات يا احكام دينى، كم يا زياد شود.
دوم: دعوت و نشر در كار باشد.
سوم: دليلى شرعى بر اينكه به صورت كلى يا جزئى از دين است، وجود نداشته باشد.
دقت در اين قيدها حقيقت بدعت را روشن مىسازد، چيزى از دين كاستن يا بر آن افزودن، افترا بر خداوند است و خداوند از افتراى بر خود نكوهش كرده است. (1)
پس اگر كسى چيزى پديد آورد كه سابقه نداشته و كار او ربطى و دخالتى به دين نداشته باشد، مثل برخى عادتها يا بعضى از صنعتها، گرچه از نظر لغت هم به آن بدعت گفته شود، ولى از نظر شرع، بدعت نيست، چون پديد آورنده ادعا نمىكند كه آن پديده از متن دين است. بنابراين، جشنهاى رسمى كه دولتهاى مختلف براى اهدافى برپا مىكنند و ربطى به دين ندارد بدعت نيست، چون به عنوان اينكه شرع به آن دستور داده برگزار نمىكنند، اما حلال يا حرام بودن آنها تابع موازين شرعى است. پس اگر جشن و مراسم، خالى از حرام باشد، حلال است، اما اگر همراه حرام باشد، مثل اختلاط زنان و مردان، حرام است، هرچند كه بدعت نيست.
اما نكتۀ دوم، يعنى اشاعه و دعوت مردم به آن: اگر كسى در خانۀ خود و به تنهايى در دين دخالت كند، مثلاً چيزى بر نمازش بيفزايد يا از آن بكاهد، هرچند كه كارش حرام و نمازش باطل است، اما بدعت
1) ر. ك: يونس: ۵٩؛ حديد: ٢٧.
نيست. وقتى بدعت مىشود كه آن انديشه يا عمل تازه و نو ظهور را در جامعه پخش كند و به عنوان اينكه جزء دين است، مردم را به آن فرا بخواند.
در صحيح مسلم از ابوهريره روايت شده كه رسول گرامى اسلام (ص) فرمود:
هركس به هدايت فرا بخواند، مثل پاداش كسانى را كه از او پيروى كنند خواهد داشت، بىآنكه از پاداش آن پيروان چيزى كاسته شود و هركس ديگران را به گمراهى دعوت كند، مثل گناهانى كه بر پيروان اوست، بر او خواهد بود، بىآنكه از گناهان آنان چيزى كاسته شود.(1)
اما نكتۀ سوم يعنى اصل و ريشۀ دينى نداشتن، اين عنصر اساسى در مفهوم بدعت است، يعنى دليلى بر اينكه اين جزء دين است، در قرآن و حديث نيست. چرا كه اگر پشتوانهاى از دين براى آن باشد، چيز تازهاى در دين و دخالتى در شرع نخواهد بود. ابن رجب حنبلى و ابن حجر عسقلانى در تعريف خود از بدعت به اين نكته اشاره داشتند.
علامۀ مجلسى گويد: بدعت در شرع، چيزى است كه پس از پيامبر (ص) به وجود آمده باشد و دليل خاصى نداشته باشد و در ضمن برخى دليلهاى عام هم نگنجد.(2)
تعريف بدعت و مفهوم آن روشن شد، بدعت آن بود كه چيزى در دين وارد شود كه در قرآن و حديث نيست.
از نمونههاى بدعت، اين است كه سيرۀ گذشتگان معيار حق و باطل قرار گيرد، بسيارى از وابستگان به سلفىها را مىبينيم كه بسيارى از امور را تنها به اين دليل كه در زمان صحابه و تابعين نبوده است، بدعت مىشمارند. مثلاً ابن تيميّه، جشن گرفتن به مناسبت ميلاد پيامبر (ص) را بدعت مىداند، به اين دليل كه پيشينيان آن را انجام ندادهاند، با آنكه مقتضى بوده و مانعى هم در كار نبوده است و اگر اين كار، خير محض يا پسنديده بود، گذشتگان از ما شايستهتر بودند كه انجام دهند، چون آنان رسول خدا (ص) را بيشتر دوست داشتند و از ما بيشتر او را تعظيم مىكردند و بر انجام كار نيك، حريصتر بودند. (1)
و دربارۀ برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن مىگويد: «ما در اينباره چيزى كه از گذشتگان نقل شده باشد نمىدانيم!»(2)
بايد گفت: معيار در تشخيص بدعت از سنت، رجوع به «ثقلين» است، چه آن را به قرآن و عترت تفسير كنيم، آنگونه كه بيشتر چنين گفتهاند، و چه آن را قرآن و سنت بدانيم، به روايت امام مالك در موطّأ با سند مرسل. (3)پس اگر چيزى از قرآن و سنت دلالت مىكرد كه آن
جزء دين است، بدعت نيست، وگرنه، پخش و اشاعۀ آن در ميان مسلمانان به اين عنوان كه جزئى از شريعت است، بدعت است.
گذشتگان نيز مثل ديگران مأمور بودند كه از ثقلين (قرآن و عترت، يا قرآن و سنت) پيروى كنند. پس موافقت و مخالفت آنان ملاك حق و باطل نيست و هر كه در گذشته بوده، صالح نبوده است. در ميان پيشينيان، صالح و فاسد و عادل و ظالم بوده است، هم چنانكه همۀ افراد بعدى هم فاسد نبودهاند، بلكه در ميان آنان هم خوب و بد بوده است.
دكتر محمد سعيد رمضان بوطى گويد: پيشينيان از معناى اين كلمه (سلف) ، مظهرى براى هر شخصيت بارز يا هر وجود فكرى يا اجتماعى مخصوص به آنان برداشت نكردهاند كه آنان را از مسلمانان ديگر متمايز سازد و باورهاى اعتقادى يا تعهدات رفتارى و اخلاقى خود را در گرو يك گروه اسلامى كه داراى فلسفه و شخصيت مستقل فكرى باشند قرار ندادهاند، بلكه ميان آنان و ديگران نهايت تعامل و تفاهم و داد و ستد فكرى در سايۀ آن روش مورد اتفاق بوده است و هرگز به خيال آنان خطور نمىكرده كه در آينده مانعى پيدا خواهد شد كه ميان آنان و ديگران جدايى و مرزبندى پديد آورد و مسلمانان را در توالى نسلهاى اسلامى به دو گروه تقسيم كند كه هر كدام افكار و تصوّرات و جهتگيرىهاى خاصى به عنوان پيشينيان و پسينيان، (سَلَف و خَلَف) داشته باشد بلكه در ذهن آنان از دو واژۀ خلف و
سلف، تنها يك مفهوم زمانى كه از كلمۀ قبل و بعد فهميده مىشود بوده است.(1)
پس روشن مىگردد كه جشن براى ميلاد پيامبر (ص) يا برخاستن براى قرآن و بوسيدن آن اگر از سوى يك مسلمان به اين عنوان انجام گيرد كه جزء دين است، اينها بدعت نيست، چون اينگونه گرامى داشت براى پيامبر خدا يا قرآن، گرچه در شريعت اسلامى وارد نشده، ولى در اصول كلى دعوتكننده به تكريم و احترام پيامبر (ص) مىگنجد. قرآن مىفرمايد:
آنان كه به پيامبر ايمان آوردند و او را حمايت و يارى و احترام كردند و به نورى كه همراه او نازل شده ايمان آوردند، آنان رستگارند.(2)
در اين آيه، خداوند متعال مؤمنان را با سه صفت توصيف مىكند:
ايمان به پيامبر، احترام و تعظيم پيامبر، يارى او.
خداوند خطاب به پيامبر (ص) مىفرمايد: وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ ؛ «تو را بلندآوازه كرديم» . (شرح: ۴) روشن است كه جشن گرفتن براى آن حضرت، بلند آوازه ساختن اوست كه خدا از آن خبر داده است. دوستى پيامبر و خاندان او، دعوتِ قرآن و سنت است، جشن گرفتن براى او، اظهار آن محبت است. برخاستن به احترام قرآن و بوسيدن آن نيز همينگونه است، به تعبير قرآن، كتابهاى آسمانى در نوشتههايى
ارجمند و به دست سفيرانى والامقام و فرمانبردار و نيكوكار است صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ. . . . (عبس: ١٣ - ١۶) احترام به كتاب خدا احترام به پيامبران و فرستادگان و فرشتگان و اوامر اوست. ازاينرو در كتابهاى فقهى احكام ويژهاى در مورد قرآن است كه مسلمانان را به نگهدارى آن و پرهيز از بىاحترامى نسبت به آن فرا مىخواند.
چه معنى دارد؟
مىگويند: در آيات قرآن، سفارش به صبر بر مصيبتها شده چنانكه مىفرمايد:
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (بقره:١۵۶)
كسانى كه چون آسيبى به آنان رسد مىگويند ما از خداييم و بهسوى او باز مىگرديم.
پس چرا شيعيان در شهادت حسين، اين همه گريه مىكنند؟
پاسخ
گريه بر عزيزان، امر طبيعى است و پيامبر خدا (ص) ، حتى خلفا در مصايب سخت مىگريستند و كسى كه فاقد اين احساسات و ترحم باشد از فطرت انسانى دور است. ولى عزادارى براى حسين بن
على (ع) دليل بر بىصبرى نيست، بلكه عزادارى براى احياى مكتب حسين بن على (ع) است كه مىفرمايد:
إِنِّي لا أرَى الْمَوتَ إلاّ سَعادةً وَلَا الْحَياةَ مَعَ الظّالمينَ إلاّ بَرماً.
من مرگ در راه خدا را جز خوشبختى و زندگى با ستمگران را جز دلتنگى و ناراحتى نمىدانم.
حركتهاى ميليونى در ايام عاشورا در تمام نقاط شيعهنشين بلكه در برخى از نقاط سنّىنشين بهخاطر احياى اين مكتب است و به خاطر اين نوع حركتهاى دستهجمعى، مكتب عاشورا زنده مانده و به صورت مدرسهاى براى نسلهاى آينده آموزنده است، و حركتهاى آزادىبخش در نقاط مختلف جهان، پرتوى از جهاد حسينى و نمونهاى از درسهاى عزّت بخش و سعادت آفرين او است و به قول گوينده:
پايان زندگانى هركس به مرگ اوست
جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتراست آغاز شد حيات حسينى به مرگ او اين قصه رمز آب حيات است و كوثر است سربازى حسين و سرافرازى حسين امروز زينت سر هر تاج و افسر است
پاسخ
عزادارى به دو صورت، انجام مىگيرد:
١. انسان هنگامى كه عزيزى را از دست مىدهد، در درونش نوعى دگرگونى روانى پديد مىآيد كه آثار جسمانى آن با اشك و اندوه ظاهرى نمايان مىشود و اين يك امر طبيعى است. آنگاه كه پيامبر گرامى (ص) ، ابراهيم را از دست داد، اشكهاى او بر صورت مباركش سرازير شد و گريه را سرداد، حتى هنگامى كه برخى از افراد نادان به پيامبر اعتراض كردند، و گفتند: شما ما را از گريه بر مردگان نهى مىكرديد، اكنون چگونه در سوگ فرزند خود، اشك مىريزيد؟ پيامبر (ص) در پاسخ او فرمود: من هرگز نگفتهام كه در مرگ عزيزان خود گريه نكنيد، زيرا اين احساسها نشانه دلسوزى و مهربانى و ترحم است و شخصى كه در دلش رحم نباشد، مورد رحمت الهى نيز قرار نمىگيرد.(1)
1) بحارالانوار، ج٢٢، ص ١۵١؛ فروغ ابديت، ص ٨٩٨.
٢. همانطورى كه در پاسخ به شبهه پيشين گفته شد عزادارى براى حسين بن على (ع) به صورت راهپيمايى و سوگوارى بر آن بزرگوار با اشعارى كه در آنها پيام شهادت حسين به عالميان بيان مىشود، در حقيقت، دعوت مردم به ظلمستيزى و مبارزه با ستمگران و حكام خودفروخته مىباشد، و اين در حقيقت، مظهر يك نوع امر به معروف جمعى است كه كاخهاى عنكبوتى ظالمان را به لرزه درمىآورد.
از اينها گذشته، بازگويى مصائب اهلبيت، آن هم در نخستين قرن تاريخ اسلام كه آن را خيرالقرون مىخوانند، روشن مىسازد كه پس از رحلت پيامبر (ص) چه ستمهايى بر خاندان او رفته است. پردهبردارى از رفتار و جان آن روز و گروهى كه بر آنان لباس قداست پوشانده شده، براى ناآگاهان سنگين است، ازاينرو با اين راهپيمايىها و شعارها مخالفند. در حقيقت شعارهاى روز عاشورا دعوت انسانهاى آزاده است تا انتقام مظلومان را در ليبى و يمن و مصر و تونس و بحرين از ستمگران بستانند. اين عزادارىها در حقيقت، احياى مكتب مستضعفان به پاخاسته بر ضد مستكبران است و نبايد اين مكتب، فراموش شود. نام حسين و شهادت او، همه و همه سبب مىشود كه خون گرم در عروق جوانان به پاخاسته، حركت كند و بر حكومت ظلم و ستم پايان بخشد.
بعضى مىگويند: شيعيان برخلاف سنت رسول الله (ص) به بهانه اهلبيت (عليهم السلام) مراسم جشن و سرور غدير برپا مىكنند و در آن به صورت مختلط، زنان و مردان، به رقص مىپردازند.
پاسخ
١. رويداد غدير، يكى از حادثههاى قطعى و انكارناپذير در سيره رسول خدا و تاريخ اسلام است، و كمتر حديثى از نظر تواتر و كثرت راويان به پاى اين حديث مىرسد؛ زيرا ١٢٠ صحابى و نود تابعى، و ٣۶٠ دانشمند سنّى گفتار رسول خدا (ص) را در روز غدير درباره اميرمؤمنان (ع) نقل كردهاند.
با توجه به اين كثرت طرق، هيچ خردمندى نمىتواند آن را انكار كند و پيشواى وهابيان ابن تيميه در كتاب «العقيدة الواسطية» (1)آن را مىپذيرد و حتى تلميذ مكتب او حديثشناس معاصر جناب البانى نيز
1) العقيدة الواسطية، رساله نهم، ص ۴٠٧.
آن را در شمار احاديث صحيحه آورده است (1)، امّا گروهى كه در دل مهر اهلبيت (عليهم السلام) را ندارند، پيوسته در طول تاريخ كوشيدهاند كه اين حديث را به دست فراموشى بسپارند و از اين جهت شيعيان براى حفظ اين سنت رسول خدا (ص) مىكوشند كه اين خاطره زنده و پاينده بماند و اين جشنها به خاطر تجديد ياد و خاطره اين حادثه تاريخى است و در حقيقت نوعى خدمت به سنّت رسول خدا (ص) است تا گفتار او محفوظ بماند آنجا كه گفت:
«ألست أولى لكم من أنفسكم؟ قالوا: اللّهم بلى! فقال: من كنت مولاه فهذا علي مولاه. . .» .
٢. تعيين خليفه از جانب خدا كه پيام حديث غدير است، يك نعمت و موهبت آسمانى است و شايسته است انسان به خاطر اين موهبت، جلسه شكرگزارى برپا كند و آن را روز جشن و سرور بشمارد و ما اين آموزه را از قرآن و از رفتار حضرت مسيح (ع) آموختيم كه در روزى كه مائده آسمانى بر او و حواريون نازل شد، آن را عيد اعلام كرد و قرآن از زبان حضرت مسيح نقل مىكند:
اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا (آلعمران: ١١۴)
خداوندا بر ما سفرهاى از آسمان بفرست كه براى ما و پيشينيان و پسينيان ما عيد باشد.
آيا در جايى كه نزول يك وعده غذا از آسمان ارزش عيد گرفتن را داشته باشد، نعمت رهبرى الهى و آسمانى كه مانع از گمراهى امت تا
1) سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج۴، ص ٣٣٠، ح١٧۵٠.
روز قيامت است ارزش عيد گرفتن و جشن و شادى ندارد؟
٣. شيعيان در اين مورد از سيره پيامبر (ص) پيروى مىكنند، به نقل بسيارى از محدّثان اهلسنت، رسول گرامى (ص) ، عمامهاى بر سر على (ع) پيچيد و به او فرمود در خيمهاى بنشيند تا بزرگان صحابه براى تبريك به نزد او آيند و با او بيعت كنند و حتى شيخين يعنى ابوبكر و عمر نيز به نزد او آمدند و با او بيعت كردند و اين جمله تاريخى را گفتند:
«هنيئاً لك يَابنَ أبيطالبٍ أصْبَحتَ مولاي و مولى كُلِّ مُؤمنٍ و مُؤْمنةٍ» .(1)
۴. امروز در جهان حتى در ميان دول اسلامى رسم است كه سالروز رويدادهاى بزرگ را گرامى داشته و براى آنها جشن و بزرگداشت برپا مىكنند، حتى ملك فهد در سال ١٣١٩ه. ق بهعنوان گذشت يكصدسال از حكومت آلسعود، مراسم جشن و شادمانى و يادبود برگزار كرد و از همه كشورهاى اسلامى دعوت كرد كه در اين جشن شركت كنند و پيشوايان شما در آن مجالس شركت كردند يا سكوت كردند و چيزى نگفتند. آيا اين حادثه از نظر عقل و شرع اهميت بيشترى دارد يا روزى كه در آن هشتاد هزار نفر مورد خطاب رسول گرامى قرار گرفتند و در پايان، پيامبر (ص) به آنها فرمود:
«ألا فليبلغ الحاضر الغائب» و اين برگزارى جشنها، تجسم بخشيدن به همان
1) تفسير طبرى، ج٣، ص ۴٢٨، المصنف، نگارش ابن ابىشيبه [شيخ بخارى]، ج١٢، ص ٧٨، ح١٢١۶٧ و غيرهما.
سفارش رسول خداست.
۵. آقايان نه تنها درصدد اخفاى حقيقت هستند، بلكه تهمت ناروايى به مؤمنان مىزنند و مىگويند شيعيان در مجالس جشن خود، زن و مرد به رقص و پايكوبى مىپردازند.
مدرك اين تهمت را ولو در يك مجلس به ما نشان دهند، درحالىكه شما مارك امر به معروف و نهى از منكر را بر خود زدهايد بايد گروهى مأمور خود شما بشوند و شما را از تهمت زدن باز دارند.
إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ . . . إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (نور: ١٩ و ٢٣)
همانا كسانى كه دوست مىدارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند فاش و آشكار شود، آنها را در اين جهان و آن جهان عذابى است دردناك و خدا مىداند و شما نمىدانيد. . . همانا كسانى كه زنان پاكدامن بىخبر با ايمان را به زنا نسبت مىدهند در اين جهان و آن جهان لعنت شدهاند و آنان راست عذابى بزرگ.
چرا مسلمانان، روز ميلاد پيامبر (ص) را جشن مىگيرند؟
پاسخ
گاهى تصور مىشود كه جشن گرفتن در روز ميلاد پيامبر (ص) ، نوعى بدعت در دين است، ولى بدعت در دين، اين است كه انسان كارى را به عنوان امر دينى انجام دهد كه در شريعت مقدس اسلام دليلى كلى يا جزئى بر آن نباشد، ولى هرگاه انسان، كارى را انجام دهد و آن را به دين نسبت ندهد، هرگز اين كار بدعت نيست، مانند بازىهاى متنوع ورزشى امروز مانند فوتبال، واليبال و. . . .
البته مجرد اينكه بدعت نيست، دليل بر حلال بودن آن نيست، بلكه بايد حكم آن را از حلال و حرام از كتاب و سنت استفاده كرد.
همچنانكه اگر كارى را به عنوان دينى و اينكه در شريعت اسلام هست، انجام دهد و در شريعت براى آن اصل كلى يا دليل قرآنى باشد، از بدعت خارج مىشود.
جشن و شادمانى در روز ميلاد پيامبر (ص) ، كارى است كه به عنوان يك امر دينى انجام مىگيرد، هرچند در اين خصوص، دليل خاصى نيامده كه بگويد: مستحب است روز ميلاد پيامبر (ص) جشن بگيريد، اما در قرآن و در سنّت، محبت و مهرورزى به پيامبر (ص) ، يكى از اصول قرآنى است و آيات متعددى در اين مورد، وارد شده است:
قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (توبه: ٢۴)
بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آوردهايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد، و خانههايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند! و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمىكند!
اكنون سؤال مىشود: آيا اين جشن و سرور كه از آلودگىها و معاصى پيراسته است و آياتى كه در مدح پيامبر (ص) است، تلاوت شود و سخنسازان خوش ذوق، اشعار و مدايح خود را بخوانند، جز اظهار محبت به پيامبر (ص) چيزى هست؟
البته در اين مورد، در كتابهاى «راهنماى حقيقت» و «جوان شيعى پاسخ مىگويد» بهطور گسترده پاسخ گفته شده است.
مىگويند: چرا مسلمانان به ويژه شيعيان، به زيارت «غار حراء» مىروند درحالىكه در روايات، چنين زيارتى وارد نشده است؟
پاسخ
پيامبر گرامى (ص) قريب به پانزده سال در غار حراء به عبادت خدا و راز و نياز پرداخته و سالها در ماههاى مختلف در آنجا معتكف بوده است، و در آنجا امين وحى او را به رسالت از جانب خدا مفتخر ساخت، و نور وحى و جبرئيل امين را در آن نقطه مشاهده كرد. بنابراين آن مكان به وجود او متبرك شده است، و زيارت چنين مكانى و اقامه نماز در آنجا، نوعى تبرك جويى به آثار پيامبر است و تبرك به آثار انبيا بهويژه اثرى كه با تن مبارك آن حضرت در تماس بوده، حتى از سوى وهابيان نيز پذيرفته شده است، بنابراين رفتن به آن نقطه و اقامه دو ركعت نماز به عنوان تبرك مطابق اصول اسلام است، چنانكه قرآن مىفرمايد: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ؛ «از جايگاه توقف
ابراهيم براى خود نمازگاهى انتخاب كنيد» . (بقره:١٢۵)
رفتن به غار حرا علاوه بر تبرك، خود آموزنده يك اصل عقيدتى است و آن اينكه زندگى در غار، زندگى يك عابد در كوهسارهاست و چنين محيطى نمىتواند كسى مانند پيامبر و كتابى مانند قرآن را به بار آورد، زيرا پرورش شخصى مانند رسول خدا، علاوه بر استاد و كتاب و منبع، نياز به يك محيط علمى دارد كه بتواند چنين معارف بلند و احكام استوار و تاريخ صحيح و اخلاق متينى را تحويل جامعه بدهد.
از آنجا كه، غار حراء فاقد اين شرايط است، اين گواه بر اين است كه اين كتاب، و سخنان او ميوه محيطى ديگر است، نه محيط غار حراء.
بنابراين اولاً رفتن به غار حرا بدعت نيست؛ زيرا تبرك به آثار پيامبر از مسلمات اسلام است، بالأخص اثرى كه با بدن پيامبر (ص) در تماس بوده است، ثانياً رفتن به غار حرا بسيار آموزنده و سبب تحكيم عقيده اسلامى است، قرآن مجيد به اين حقيقت در ضمن آيهاى اشاره مىكند:
قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ (يونس: ١۶)
بگو: اگر خدا مىخواست، من اين آيات را بر شما نمىخواندم و (خداوند) از آن آگاهتان نمىكرد؛ چه اينكه مدّتها پيش از اين، در ميان شما زندگى نمودم؛ (و هرگز آيهاى نياوردم) آيا نمىفهميد؟
مىگويند: قرآن درمورد خلفا و صحابه پيامبر گفته است: رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ، ولى شما صحابه و خلفا را دشنام مىدهيد.
امام صادق (ع) به اينكه نوه ابوبكر است افتخار كرده است.
على فرزندان خود را عمر و ابوبكر و عثمان نام گذاشته است.
پاسخ
همانطورى كه ملاحظه مىفرماييد در اين شبههبه سه نكته اشاره شده است:
١. نظر شبههكننده در موضوع نخست، آيه ١٠٠ سوره توبه است كه مىفرمايد:
وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (توبه: ١٠٠)
خدا از پيشگامان نخستين از مهاجر و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردهاند، خشنود شده و آنها هم از او خشنود هستند.
اوّلاً: آيه مباركه همه صحابه را نمىگويد. پيامبر (ص) متجاوز از صد هزار صحابى داشته است، اين آيه فقط پيشگامان از مهاجر و انصار را مىگويد؛ يعنى نخستين كسانى كه به او ايمان آوردهاند و كسانى كه به خوبى از آنها پيروى كردهاند.
ثانياً: اين نوع رضايتها مشروط بر اين است كه بر همين حالت تا پايان زندگى بمانند وگرنه اگر در پايان زندگى دگرگونى حاصل شود، اين رضايت، چارهساز آن نيست. موقعيت صحابه بالاتر از موقعيت كسى نيست كه قرآن دربارهاش مىگويد:
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ (اعراف: ١٧۵)
براى آنان سرگذشت كسى را بگو كه نشانههاى خود را به او داديم، و او از آنها تهى شد، و شيطان او را به دنبال خود برد و از گمراهان شد.
اين فرد، هر كه باشد، به عالىترين مقام از نظر انسانى رسيده بود، امّا در پايان عمر، گمراه شد.
بخارى در صحيح خود بابى به نام «الأعمال بالخواتيم» دارد، و در آنجا رواياتى نقل مىكند كه: چه بسا افرادى در آغاز زندگى بهشتى بودهاند و در پايان زندگى منحرف شدهاند. (1)بنابراين مجرد اظهار رضايت در نخستين روزها دليل بر رستگارى آنان در تمام عمر نيست، بلكه بايد
1) صحيح بخارى، كتاب الرقا فى باب الاعمال بالخواتيم، ح ۶۴٩٣.
پرونده تمام عمر را بررسى كرد و سپس درباره آنها داورى نمود.
به عبارت ديگر، اينگونه رضايتها حاكى از نيكى آنان در هنگام نزول آيه است، ولى ارزيابى نهايى بستگى دارد كه به همان حالت بمانند يا نه و اگر دليل قطعى بر انحراف برخى به دست آمد با اين آيه منافاتى ندارد، و لذا قرآن مجيد، هنگامى كه ياران پيامبر را مىستايد و مىفرمايد:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ. . .
محمد فرستاده خداست و كسانى كه با اويند بر كافران سرسخت و در ميان خود مهربانند.
در پايان مىفرمايد:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً
خدا بهخصوص آن گروهى از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، نويد آمرزش و پاداشى بزرگ داده است نه همه آنان.
واژه «من» در «منهم» براى تبعيض است و حاكى از آنكه همگان مشمول مغفرت و پاداش نيستند.
اگر واقعاً همه صحابه، از نظر شما پاك و بهشتى هستند، پس چرا صحيح بخارى از ارتداد گروه عظيمى از آنها خبر مىدهد؟ كه به دو نمونه اشاره مىشود:
١. بخارى و مسلم مىنويسند:
إنَّ رَسولَ الله (ص) قالَ: يَرِدُ عَليَّ يَومَ القِيامةِ رَهْطٌ مِنْ أَصحابِي
فَيُجْلَوْنَ عَنِ الْحَوضِ فأقولُ: يا ربِّ أصحابي، فَيَقولُ: إنّه لا عِلمَ لكَ بِما أَحْدَثُوا بَعدَك، إنَّهُم ارْتدُّوا على أدْبارِهم القَهْقريِّ وَ في روايةٍ فيحلّؤون. أخرجه البخاري و مسلم .(1)
رسول خدا [(ص)] مىفرمايد: در روز قيامت گروهى از اصحاب من بر من وارد مىشوند، ولى آنها را از حوض مىرانند. مىگويم خدايا! آنها ياران من هستند، خطاب مىآيد: تو نمىدانى بعد از تو چه بدعتهايى گذاردند؟ آنان مرتد شدند و به حال پيشين بازگشتند. اين حديث را بخارى و مسلم در صحيح خود نقل كردهاند.
٢. بخارى در صحيح خود نقل مىكند: پيامبر [(ص)] فرمود: من در كنار حوض مىايستم، ناگهان گروهى ظاهر مىشوند، آنگاه كه آنان را شناختم، يك نفر ميان من و آنها پديدار مىشود، و مىگويد: «بياييد برويم» . مىگويم: «آنها را كجا مىبرى؟» مىگويد: «بهسوى آتش» . مىگويم: «آنها چه كردهاند؟» مىگويد: «مرتد شدهاند و به حالت پيشين بازگشتهاند» .(2)
باز گروه ديگرى ظاهر مىشوند. آنگاه كه آنها را شناختم مردى ميان من و آنان بيرون مىآيد، مىگويد: «بياييد» . مىگويم: «كجا؟» مىگويد: «بهسوى آتش» . مىگويم: «چه كردهاند؟» مىگويد: «آنان مرتد شده به حالت پيشين بازگشتهاند. كسى از آنان نجات نمىيابد مگر
گروهى اندك» .
ما اين دو حديث را به عنوان نمونه نقل كرديم بقيه احاديث نيز به همين مضمون است. ١
آيا با وجود اين احاديث آن هم در صحيحترين كتابهاى اهل سنت، جا دارد كه ارتداد صحابه را به شيعه نسبت دهند، درحالىكه صحيحين راويان اين ده حديث هستند.
درباره پرسش دوم، اين سخن كه از زبان امام صادق (ع) نقل شده كه مىفرمايد:
«ولدني أبوبكر مرتين» اصلاً از طريق منابع شيعه نقل نشده است و اگر اربلى در كشف الغمه نقل كرده، آن را از كتاب عبدالعزيز جنابذى كه يكى از علماى اهلسنت است نقل مىكند و مىگويد: قال جعفر:
«ولدني أبوبكر مرّتين» .
أوّلاً: ناقل حديث، فردى از اهل سنت است و گفتار او براى شيعه «حجّت» نيست.
ثانياً: بر فرض حجت بودن نقل سنى بايد توجه نمود كه: روايت كاملاً بىسند و در اصطلاح، «حديث مرسل» است و «حديث مرسل» (بى سند) ، فاقد حجيت و غير قابل احتجاج است. آيا مىتوان با يك حديث بىسند بر يك اصل اعتقادى، استدلال كرد؟
شما نبردهاى خونين و كشمكشهاى روشنى را كه بعد از سقيفه
١) . لطفاً به جامع الاصول، ج١٠، فرع دوم از كتاب حوض، شمارههاى ٧٩٩۵ تا ٨٠٠۴ مراجعه كنيد.
رخ داده، ناديده مىگيريد و به يك حديث بىاصل و ريشه، استدلال مىكنيد و مىخواهيد بر اين حقايق تلخ، سرپوش بگذاريد؟ !
درباره سؤال سوم كه على (ع) نام خلفا را بر فرزندان خود نهادهاند، بايد توجه داشت كه اين نوع نامها، در زمان رسالت رايج بوده و زيبايى نام، ارتباطى به مسمّى ندارد، چه بسا ممكن است نام زيبا باشد، امّا مسمّى بسيار نازيبا، ابوجهل، در اصل كنيهاش ابوالحكم بود، ولى شايستگى آن را نداشت، گفتيم كه اين اسما، نامهاى رايج بودند. جزرى در اسدالغابه، بيش از ٢٢ نفر از صحابه پيامبر (ص) را نام مىبرد كه عمر نام داشتهاند، مانند: عمر الاسلمى، عمر بن سالم و. . . و نامگذارى به عمر و ابوبكر و عثمان در قبايل عربى پيش از تولد آن چند نفر، و همزمان و پس از آنها رايج بوده و ارتباطى به آن سه نفر ندارد. بنابراين با يك اسمگذارى نمىتوان آن همه ظلم و ستم را كه در تاريخ بر ضدّ اهلبيت (عليهم السلام) ثبت شده، انكار كرد.
از اين گذشته، اگر شرايط خفقان وحشتآور و فشار بر شيعيان آن روز را در نظر آوريم، خواهيم ديد گذاردن نام خلفا روى فرزندان يا تزويج با فرزندان صحابه، براى آن بود كه از اين فشارها بكاهند تا دستگاه ظلم بنىاميه و بنىعباس نتوانند به بهانه اينكه آنها با خلفاى سهگانه مخالف هستند، بر شيعيان بيش از پيش فشار بياورند و آنها را قتل و غارت كنند.
و امّا مسئله دشنام به صحابه، يك تهمت و افترا بيش نيست. قسمت اعظم صحابه براى مسلمانان شناخته شده نيستند و آن قسمت شناخته شده مورد احترام همگان هستند، جز چند تن از آنها كه با دلايل قرآنى و حديثى و تاريخى پرونده سياهى دارند.
پاسخ
انسان نه تنها در مورد خود، و فرزندان و بستگانش وظيفه دارد، بلكه در مقابل همه جانداران نيز داراى وظيفه است. در فقه اسلامى بابى است به نام «حقوق حيوانات» و فقيه بزرگ شيعه، صاحب جواهر (١١٩٣- ٢٠۶۶) بحث گستردهاى در اين مورد دارد.(1)
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد:
إِتَّقُوا اللهَ فِي عِبادِه وَ بِلادِه فَانَّكُم مَسؤولونَ حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَ الْبَهائِم.(2)
از مخالفت خدا در مورد بندگان و سرزمينهاى او بپرهيزيد، حتى شما در برابر سرزمينها و حيوانات مسئول هستيد.
دادن دانه به كبوتران حرم، سنّتى است كه همه مسلمانان به آن عمل
مىكنند و هيچ نظرى جز عمل به مسئوليت در برابر پرندگانى كه گرد حرم هستند، ندارند و اگر كسى غير اين بگويد جز دروغ چيز نگفته است.
مىگويند: قبورى را كه شيعيان و يا ديگر مسلمانان زيارت مىكنند، بيش از ١۴٠٠ سال است در آن مردگان به خاك سپرده مىشوند و هرگز معلوم نيست چه كسانى در آنها مدفونند.
پاسخ
طراح اين شبهه نه تنها مىخواهد صاحبان اين قبور را زير سؤال ببرد بلكه با اين انديشه خام، قبور شيخين و حتى پيامبر گرامى (ص) را زير سؤال مىبرد؛ زيرا همه آنها بيش از هزار سال پيش به خاك سپرده شدهاند و هرگز معلوم نيست صاحبان آنها چه كسانى هستند. به راستى انديشهاى به اين خامى و پوچى از انسانهاى دور از فرهنگ، شنيده نمىشود تا چه رسد به انسانهايى كه درصدد ارشاد مردمند.
اين قبور، بيش از هزار سال است سينه به سينه به مردم رسيده و تا چندى پيش همه اين قبور، داراى سايبان و گنبد و بارگاه بودند و اسامى صاحبان آنها مشخص بود و در طول اين ١۴٠٠ سال مردم به
زيارت آنها مىآمدند. اگر كلنگ وهابيان در سال ١٣٠۴ه. ش اين مقابر را خراب نمىكرد، تمام آثار اين صاحبان قبور، به روشنى مشاهده مىشد، جهانگردان در طول سالها، كه به زيارت بقيع آمدهاند، حتى كسانى كه سفرنامههاى حج نوشتهاند، خصوصيات همه قبور را ضبط كردهاند.
١. مسعودى (متوفاي٣۴۵) مورخ معروف، قبور ائمه اهلبيت (عليهم السلام) در قبرستان بقيع را چنين بيان مىكند:
روى قبر آنان سنگى است كه در آن نوشته شده است: به نام خداى رحمان و رحيم، سپاس خداى را كه امتها را نابود و مردگان را زنده مىكند. اين قبر فاطمه بنت پيامبر، سرور زنان جهانيان، و قبر حسن بن على بن ابىطالب و قبر على بن الحسين بن ابىطالب و قبر محمد بن على و قبر جعفر بن محمد است.(1)
مسعودى از مورخان قرن چهارم است. سلفىهاى متعصب، اين قرن و قرنهاى پيش از آن را، بهترين قرون تاريخ اسلام مىشمارند و اعمال رايج در بين مسلمانان آن زمان را، نشانه مشروعيت آن اعمال مىدانند. متأسفانه اين سنگ بزرگ كه مسعودى از آن ياد كرده است، در اثر سلطه وهّابيان زير خروارها خاك پنهان گشته و امروزه اين قبور اساساً به صورت مشخص از هم شناخته نمىشوند.
1) مسعودى: مروج الذهب، ج٢، ص ٢٨٨، از نظر مسعودى قبر معروف به قبر فاطمه، به دخت پيامبر گرامى ص تعلق دارد، در حالىكه از نظر ما، متعلق به فاطمه بنت اسد است.
٢. ابن جبير (1)(۵۴٠-۶١۴) ، جهانگرد معروف، مشاهد انبيا و صالحان و ائمه اهلبيت را در مصر، مكه معظمه، مدينه منوره، عراق و شام مشاهده كرده و خصوصيات هر يك را به تفصيل در سفرنامه مشهور خود آورده است كه نقل همه آنها براى ما امكانپذير نيست.
٣. محمد بن محمود معروف به «ابن النجار» ، جهانگرد معروف مسلمان، در كتاب «اخبار مدينة الرسول» مىنويسد:
گنبد بسيار بلندى كه از قدمت خاصى برخوردار است در اول بقيع موجود است، كه دو در دارد كه هر روز يكى از آنها براى زيارت باز مىشود. (2)
اينها نمونههايى است كه از سفرنامهها نقل كرديم، و چنانچه به ديگر سفرنامهها مراجعه شود روشن مىگردد كه ساختن بنا بر قبور انبيا و اوليا، يك سنت ديرينه در ميان موحّدان بوده است.
ابن حجاج بغدادى (٢۶٢-٣٩٢) از شعراى بزرگ عراق مىباشد كه قصيدهاى را در مدح اميرمؤمنان سروده و در حرم آن حضرت در محضر جمعى ايراد كرده است. او در آغاز اين قصيده مىگويد:
يا صاحب القبّة البيضاء على النجف
من زارَ قبرَك و استشفى لديك شُفِى
اى صاحب گنبد سپيد در سرزمين نجف، هركس قبر تو را زيارت كند و نزد تو (از خدا) شفا بطلبد، خدا او را شفا خواهد داد.
اصولاً صاحبان اين قبرها به صورت متواتر نقل شدهاند و همه مسلمانان جهان، صاحبان آنها را مىشناسند. انكار و يا تجاهل سبب نمىشود كه صاحبان اين قبور شناخته نشوند.
امروز، قبور انبيا و اوصيا در اردن، و مصر و عراق، فلسطين همه جاى جهان اسلام برپاست بنابراين نبايد بگوييم صاحبان اين قبرها، هزاران سال پيش به خاك سپرده شدهاند و هرگز كسى نمىداند كه صاحبان آنها كيست؟
صاحبان اين قبور به صورت تواتر سينه به سينه نقل شدهاند و نبايد بااين انديشههاى خام، تاريخ اسلام و رهبران دينى را ناديده بگيريم و اگر به اين سخن واهى گوش بدهيم، تمام آثار اسلامى زير سؤال مىروند و به فراموشى سپرده مىشوند.
مىگويند: اگر ساختن بارگاه براى اولياى خدا خوب است، چرا حسنين (عليهما السلام) چنين كارى را براى مادر خود، حضرت زهرا (عليها السلام) انجام ندادند.
پاسخ
طراح شبهه، از تاريخ مادر حسنين (عليهما السلام) آگاه نيست. اصولاً يكى از سفارشهاى مادر حسنين به شوهر گرامى خود، اميرمؤمنان اين بود كه شبانه او را غسل دهد و شبانه دفن كند و كسى را از محل قبر او آگاه نسازد. زهراى مرضيه به خاطر مصالحى كه يكى از آنها اعتراض به خلافت خلفا بود چنين وصيت كرد و در نتيجه به صورت ناشناخته دفن شد و قبر او ناشناخته ماند، در اين صورت چگونه امكان داشت بر قبر ناشناخته بارگاه بسازند؟
البته قبرى كه در كنار قبر ائمه اربعه (عليهم السلام) قرار گرفته، قبر فاطمه بنتاسد است و ارتباطى به قبر حضرت زهرا (عليها السلام) ندارد.
تا اينجا درباره ظاهر شبهه سخن گفتيم ولى يادآور مىشويم كه طراح شبهه اساساً معتقد است كه حفاظت از قبور اولياى الهى به وسيله ساختن سايبان و بارگاه، شرك است و حرام؛ براى اينكه طرف را محكوم كند، با گفتار پيشين، استدلال مىكند كه اگر جايز بود، چرا حسنين اين كار را نكردند. اكنون كه ظاهر شبهه پاسخ داده شد، در مورد حفظ قبور اوليا و بزرگان بهطور فشرده، سخن مىگوييم:
اوّلاً: روزى كه رسول خدا (ص) درگذشت، او را در خانه خود دفن كردند. اگر واقعاً ساختن سايبان شرك و حرام بود، چرا همه صحابه پيامبر (ص) اتفاق كردند كه او را در زير سقف خانه خود، به خاك بسپارند. اگر سقف و سايبان حرام است چه فرق مىكند كه از اول داراى چنين حالتى باشد يا بعدها براى آن بسازند؟
ثانياً: قرآن مجيد بر ترفيع و تكريم بيوت خاصى دستور مىدهد و مىفرمايد:
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ (نور: ٣۶ و ٣٧)
(اين چراغ پرفروغ) در خانههايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از شياطين در امان باشد) ؛ خانههايى كه نام خدا در آنها برده مىشود، و صبح و شام در آنهاتسبيح او مىگويند. مردانى كه نه تجارت و نه معاملهاى آنان
را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمىكند؛ آنها از روزى مىترسند كه در آن، دلها و چشمها دگرگون مىشود.
مقصود از اين بيوت، خانههاى انبيا و اولياست، و هرگز مساجد مقصود نيستند. سيوطى در الدرالمنثور نقل مىكند: هنگامى كه اين آيه فرود آمد، شخصى از پيامبر (ص) سؤال كرد: «مقصود از اين بيوت چيست؟» پيامبر (ص) فرمود: «خانههاى پيامبران» . در اين هنگام، ابوبكر برخاست، و از پيامبر (ص) پرسيد: (درحالىكه به خانه على (ع) اشاره مىكرد) : «آيا اين خانه هم از بيوتى است كه قرآن درباره آنها سخن مىگويد؟» پيامبر (ص) فرمود: «آرى، از بهترين و بالاترين آنهاست» .(1)
حالا مقصود از اين ترفيع در آيه خواه بالا بردن ديوارهاى آن باشد، يا تكريم و تعظيم آنها، در هر حال، حفظ اين بيوت، از نظر قرآن، لازم و فريضه است، بنابراين تكريم و ترفيع آن، يك فريضه است و اتفاقاً نه تنها پيامبر گرامى (ص) در خانه خود به خاك سپرده شده، بلكه گروهى از پيشوايان ما در خانههاى خود، به خاك سپرده شدهاند، مانند حضرت هادى و امام عسكري (عليهما السلام) كه در خانههاى خودشان كه معبد آنها نيز بود، به خاك سپرده شدند و آنان رجالى بودند كه تمام اوصاف يادشده در آيه بر آنها منطبق مىباشد.
1) الدرالمنثور، ج۶، ص ٢٠٣، تفسير سوره نور؛ روح المعانى، ج١٨، ص ١٧۴، عبارت پيامبر چنين است: «نعم من أفاضلها» .
اصولاً براى ترويج دين و گسترش ارزشهاى اسلامى لازم است اصالتها محفوظ باشد، تا مبادا آيندگان، در اصل وجود پيامبر و دعوت او ترديد كنند. امروز آيين مسيح به همين سرنوشت دچار شده است، چون اثر ملموسى از او در دست نيست، نه قبر مادرش معلوم است و نه قبر حواريون، و نه آثار ديگر. يك جوان غربى، امروز فكر مىكند، نكند مسئله مسيح و انجيل هم به سان قصه ليلى و مجنون و شيرين و فرهاد، افسانه و مخلوق خيالها باشد.
امّا مسلمانان در اين چهارده قرن، آثار اسلامى را حفظ كردند تا اسلام، به سرنوشت مسيحيت دچار نشود. آنان، با روى گشاده و چهرهاى شاد مىگويند مردم جهان! چهارده قرن قبل مردى از دودمان بنىهاشم به امر الهى مردم را به آيين اسلام، كه خاتم آيينها است دعوت كرد. اينجا زادگاه اوست، آنجا معبد و عبادتگاه اوست و در آن نقطه سربازان او با مشركان نبرد كردند، و اين محل، مدفن و آرامگاه اوست و همچنين نسبت به ساير آثار اسلامى. . .
بنابراين اگر ما تمام آثار اسلامى را به كلنگ و بلدوزر بسپاريم و همه را نابود كنيم و از اسلام جز قرآنى محفوظ نماند، مطمئن باشيد وضعى بهتر از مسيحيان نخواهيم داشت.
ما از وهابيون سؤال مىكنيم: مگر يكى از مدارك فقهى، اجماع علما نيست؟ همگان معتقدند اگر دانشمندان اسلامى، بر اصلى اتفاق نظر پيدا كردند، اين حكم قطعى الهى مىشود. مسلمانان چهارده قرن اين
بناها را حفظ كردهاند و در راه آنها جان و مال دادهاند، چرا اين سيره را دليل بر حكم شرعى نباشد؟
متأسفانه بر اثر ناآگاهى روحانيان وابسته به دربار، در فترت هشتاد ساله، بخش اعظم آثار اسلامى از بين رفته و اكنون شهرهاى مكه و مدينه به صورت دو شهر اروپايى درآمدهاند كه هيچ چهره اسلامى ندارند.
پيشوايان فقهى اهلسنت يعنى ابوحنيفه و مالك و شافعى و احمد بن حنبل همگان قرنها داراى گنبد و بارگاه بودهاند. هم اكنون قبر ابوحنيفه در بغداد، قبر امام شافعى در قاهره داراى چنين موقعيتى است و قبر مالك در بقيع داراى ساختمانى بود كه با كلنگ وهابيت، ويران گشت و احمد بن حنبل تا زمانى كه سيل قبر او را برد، داراى گند و بارگاه بود.
مىگويند: شيعيان، معتقدند حسابشان در قيامت با ائمه خواهد بود.
پاسخ
اوّلاً: از نظر قرآن، حساب روز رستاخيز با خداست، چنانكه مىفرمايد: إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ ؛ «همانا بازگشتشان بهسوى ماست آنگاه حسابشان بر ماست» . (غاشيه: ٢۵ و ٢۶)
بنابراين، همه شيعيان در مقابل اين آيه محكم كه شب و روز آن را تلاوت و تفسير مىكنند، هيچگاه حساب و كتاب را از آن غير خدا نمىدانند.
ثانياً: قرآن مجيد خدا را به عنوان كاتب اعمال معرفى مىكند و مىفرمايد: إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ؛ «ما آنچه را انجام مىدادند، نسخهبردارى مىكرديم» . (جاثيه: ٢٩)
و در آيه ديگر مىفرمايد: سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ؛
«ما آنچه را گفتهاند و كشتن پيامبران را به ناروا بر آنها خواهيم نوشت» . (آلعمران: ١٨١)
ولى در جاى ديگر فرشتگان را كاتبان اعمال معرفى مىفرمايد: وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ * كِراماً كاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ . (انفطار: ١٠ - ١٢)
مسلماً بين اين دو گروه از آيات تناقضى نيست، زيرا فرشتگان مأموران الهى هستند كه به امر او اعمال بندگان را مىنويسند. بنابراين اگر حساب بندگان به برخى از اولياى الهى سپرده شود به معنى استقلال آنان در امر محاسبه نيست بلكه مقامى است كه خداوند به آنان عطا مىفرمايد، هرچند محاسب واقعى خود او است.
حسابرسى اولياى الهى معنى ديگرى نيز دارد و آن اينكه از برخى آيات استفاده مىشود كه در همين جهان خدا و پيامبر و برخى از مؤمنان از اعمال پنهان برخى افراد، آگاهند؛ چنانكه مىفرمايد: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ . (توبه: ١٠۵)
از اين آيه استفاده مىشود كه پيامبر (ص) و برخى از مؤمنان گواهان اعمال مردم، در روز رستاخيزند و در حقيقت، شهادت بر اعمال، نوعى حسابرسى، به شمار مىآيد.
بنابراين، كوچكترين دوگانگى ميان انحصار حساب در دست خدا و حضور امامان در روز قيامت براى حسابرسى نيست، مهم اين است كه آقايان نه پيامبر را شناختهاند و نه امامان را، آنان با گلهاى سرسبد آفرينش، معامله يك انسان عادى مىكنند كه نه به امر خدا از غيب آگاه و نه شاهد بر اعمال ديگران است.
پاسخ
اين شبهه مصداق مثل معروف است كه مىگويند خَسن و خسين هر دو دختران معاويهاند، كه اولاً خسن و خسين نبودند، بلكه حسن و حسين بودند، از آن معاويه نبودند، بلكه از آن على بن ابىطالب بودند و سرانجام پسر بودند نه دختر.
درست، اين مثل بر اين مورد تطبيق مىكند.
١. اگر در فقه شيعه آمده كه زن از عقار و زمين ارث نمىبرد، مراد زوجه و همسر است، و زهرا دختر پيامبر بود، دختران و پسران، همگى از همه چيز ارث مىبرند: يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ . (نساء: ١١)
٢. فدك ميراث نبود، بلكه نحله و هديه پيامبر اكرم (ص) به دخترش زهرا (عليها السلام) بود، آنگاه كه آيه مباركه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ
السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً ؛ «به خويشاوند نزديك حقشان را بده و به مستمند زمين گير و در راه مانده نيز و هرگز اسراف كار مباش» . (بقره:١۵۶) نازل شد. پيامبر گرامى (ص) فدك را كه جزء انفال بود، به دخترش زهرا (عليها السلام) بخشيد و سالها در اختيار زهرا بود و كارگران او در آنجا كار مىكردند، بعداً به خاطر يك حديث مجعول، «
نحن معاشر الأنبياء لا نورث» از دست زهرا گرفتند و در زمان عثمان از آن مروان و بعدها هم از آن آلمروان شد.
معنى لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ اين نيست كه شيعيان، اعمال مشركانه انجام دهند و ما ساكت باشيم. پيامبر خدا (ص) با شمشير و با زور، مردم را به اسلام دعوت مىكرد، شما موظفيد ظاهر اسلام را درست كنيد.
پاسخ
ما فعلاً پيرامون آيه مباركه بحثى نداريم ولى يادآور مىشويم كه نخست بايد ديد معيار توحيد و شرك چيست؟ آيا همان است كه مسلمانان از روز نخست تا به امروز، آن را معيار تلقى كردهاند يا چيزى كه در قرن هشتم به وسيله احمد بن تيميه (۶۶١-٧٢٨) پايهگذارى شد و سپس محمدبن عبدالوهاب آن را بار ديگر احيا كرد و اكنون پيروان او همان معيار را بر مردم تحميل مىكنند؟ هيچ طايفهاى از مسلمانان حق ندارد عقيده خود را بر طايفه ديگر تحميل كند سؤال مىشود: شما به چه دليل مذهبى را كه در قرن هشتم پيدا شده است بر همه مسلمانان جهان تحميل مىكنيد. اصولاً اين نوع
انحصارطلبى در باب شرك و توحيد چه معنى دارد، از كجا ثابت مىكنيد كه هرچه شما مىگوييد حق همان است و آنچه مسلمانان از سنى و شيعه مىگويند باطل است؟ به چه دليل و مناسبت در حرمين شريفين عقايد خود را بر مردم تحمل مىكنيد؟ ديگر مسلمانان و پيروان مذاهب نيز حق اجتهاد دارند.
از اين گذشته، آفرين بر اين منطق كه مىگويد: پيامبر خدا (ص) با شمشير و زور مردم را مسلمان كرد. اين همان سخن مسيحيان است كه متأسفانه از حلقوم يك وهابى شنيده مىشود. علماى اسلام در اين دو قرن در مقابل اين تهمت ايستادهاند و ثابت كردهاند كه پيشرفت اسلام به دليل منطق نيرومند آن و خستگى جهان بشريت از نظامهاى عقيدتى و سياسى و اقتصادى آن زمان بوده است، و امروز وهابى مىگويد: پيامبر (ص) با شمشير و زور، مردم را به اسلام دعوت كرد! !
آيا شيعه رواياتى را كه در صحاح و سنن اهل سنت است، نمىپذيرد؟
پاسخ
شكى نيست كه سنت پيامبر (ص) بهسان كتاب خدا، يكى از مصادر و مدارك عقيدتى و فقهى است و ردّ گفتار پيامبر (ص) جز شرك و خروج از اسلام، چيزى نيست.
ما اگر سخن پيامبر (ص) را از خود او مىشنيديم طبعاً صددرصد مىپذيرفتيم و بدان عمل مىكرديم، ولى چون به مرور زمان، بين ما و پيامبر واسطههايى قرار گرفتهاند، شيعه مىگويد بايد درباره اين واسطهها دقّت كرد. هرگاه ثقه و پرهيزكار باشند براى ما حجت است.
از اين نتيجه مىگيريم هرگاه رواياتى كه در صحاح و سنن آمده، با اين ميزان تطبيق كند، فرقى بين اين كتابها و كتب اربعه شيعه نيست. اينكه شايع كردهاند ما روايات آنها را نمىپذيريم، برخلاف واقعيت
است. ما رواياتى را نمىپذيريم كه وثاقت راوى زير سؤال رفته باشد يا مجهول باشد. بهترين گواه بر گفتار ما، اين است كه در كتب فقهى ما به رواياتى كه در صحاح آمده، استدلال مىشود، كه ما به برخى اشاره مىكنيم:
١. نهى النبى عن الغرر؛
٢. على اليد ما أخذت حتى تؤديه؛
٣. المسلمون عند شروطهم؛
۴. البيّعان بالخيار ما لم يفترقا؛
و. . . .
در اينجا نكتهاى را متذكر مىشويم: قسمت عظيمى از روايات اهل بيت در كتب اهل سنت است، چطور ما نسبت به اين كتابها خوشبين نيستيم؟ دو استاد درگذشته آيتالله سيد مهدى روحانى و آيتالله ميرزا على احمدى ميانجى، مطالب گستردهاى در ١٠جلد در اين مورد آماده كردهاند و در آنها روايات اهلبيت (عليهم السلام) را كه در كتب اهل سنت است، يكجا گرد آوردهاند و نخستين جلد آن، منتشر شده است و اين حاكى از اين است كه در قرون گذشته - برخلاف امروز - فقيهان و محدثان اهلسنت به روايات اهلبيت ارزش قائل شده و به آن عمل مىكردند.
گفتهاند: صديقه لقب عايشه است، نه لقب فاطمه زهرا (عليها السلام) .
پاسخ
ما فعلاً درباره لقب دختر گرامى پيامبر سخن نمىگوييم؛ زيرا قطعاً او صديقه طاهره است و پيشواى ششم حضرت امام صادق (ع) او را صديقه مىخواند.(1)اما اينكه صديقه لقب عايشه باشد، دليلى بر آن نيست. چگونه مىتوان او را صديقه خواند با اينكه قرآن درباره او و حفصه مىفرمايد:
إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ (تحريم: ۴)
اگر از كار خود توبه كنيد به نفع شماست، زيرا دلهايتان از حق منحرف شده و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد، كارى از
1) كافى، ج١، باب مولد الزهراء، ح ۴.
پيش نخواهيد برد، زيرا خداوند، ياور اوست و جبرئيل و مؤمنان نيكوكار و فرشتگان نيز در پى آنان از او پشتيبانى مىكنند.
آيا كسى كه اين نوع، مورد خطاب باشد، مىتوان گفت: او صديقه است؟ اين آيه به اتفاق مفسران اهل سنت در مورد عايشه و حفصه وارد شده است.
در صحيح بخارى از ابنعباس نقل شده است كه مىگويد: از عمر پرسيدم: «آيا دو نفر از همسران پيامبر (ص) كه بر ضد او دست به دست هم داده بودند، چه كسانى بودند؟» عمر گفت: «حفصه و عايشه بودند» . سپس افزود:
به خدا سوگند ما در عصر جاهليت براى زنان چيزى قائل نبوديم تا اينكه خداوند آياتى را درباره آنان نازل كرد و حقوقى براى آنان قرار داد (و آنها جسور شدند) . (1)
1) صحيح بخارى، ج۶، ص ١٩۵، ذيل سوره تحريم.
از فضايل معاويه يكى اين است كه كاتب وحى بوده است، چرا با او ناسازگارى مىكنيد؟
پاسخ
معاويه در سال هشتم هجرت پس از آنكه اسلام، بر اكثر نقاط شبهجزيره حاكم شد، با پدرش تحت فشار عمومى به ظاهر اسلام را پذيرفتند و فتح مكه در اواخر سال هشتم هجرت بوده و پس از آن، پيامبر (ص) دو سال و چند ماه زنده بوده است. بنابراين، اگر او بخواهد نويسنده وحى باشد بايد در آن دو سال و اندى باشد كه از مكه به مدينه هجرت كردهاند و پيامبر به او اعتماد كند تا وحى را بنويسد، ولى اميرمؤمنان على (ع) از آغاز بعثت تا پايان هجرت، كاتب وحى بوده، آيا مىتوان اين دو كاتب را يكسان دانست؟
فرض كنيد او چند آيه را هم در كنار ديگر كاتبان نوشته باشد، ولى آيا اين حسنه مىتواند مايه مغفرت آن گناهان بزرگ او باشد؟
بزرگترين گناه او اين است كه در مقابل خليفه برگزيده مردم علاوه بر تنصيص خدا و رسول، مقاومت كرد و جنگى را به راه انداخت كه در آن هفتاد هزار مسلمان كشته شدند و مسئله دستگيرى قاتلان عثمان بهانهاى بود كه در مقابل على (ع) بايستد درحالىكه وظيفه او اين بود كه بيعت كند، آنگاه از على بخواهد كه قاتلان عثمان مجازات شوند.
يكى از گناهان بزرگ او اين است كه حكومت شورايى اسلام را به حكومت سلطنتى و موروثى تبديل كرد و لذا ساليان درازى، خاندان ابىسفيان و مروانيان بر تخت خلافت اسلامى تكيه كرده و حكمرانى نمودند و فساد و بىعدالتى، آنچنان جهان را فرا گرفت كه با يك خيزش عمومى، به سلطنت آل ابىسفيان ومروانيان خاتمه داده شد.
رشيد رضا در تفسير المنار مىنويسد: در آستانه (استانبول) يك نفر از انديشمندان آلمان به يكى از سران اسلامى گفت: ما بايد مجسمه معاويه را با طلا بسازيم و در ميدان برلين نصب كنيم؛ زيرا او حكومت شورايى اسلام را به شيوه سلطنتى تبديل كرد و از پيشروى مسلمانان بهسوى غرب جلوگيرى نمود و اگر او نبود هم اكنون مسلمانان در قلب اروپا حكومت مىكردند. ١
البته سخن درباره معاويه فراوان است به همين مقدار بسنده مىشود.
١) . المنار، ج١١، ص ٢۶، تفسير سوره يونس.
مىگويند: ابوسفيان از نامداران صحابه بوده و از جمله فضايل او، شكستن بتهاى كعبه بود كه نشانگر توجه خاص پيامبر به وى بود.
پاسخ
ابوسفيان، جرثومهاى بود كه از روز نخست، در مقابل پيامبر (ص) ايستاد تا در مكه بود به همراهى ابولهب از آزار پيامبر دست نكشيد، پس از رحلت پيامبر در بيشتر غزوهها دستاندركار بود. در جنگ بدر كه كاروان قريش، نزديك بود در محاصره نيروى اسلام قرار گيرد، او پيامى به سران قريش فرستاد كه هرچه زودتر كاروان تجارتى خود را دريابند و بهطور مجهز حركت كنيد. كاروان قريش با حيله ابوسفيان از محاصره درآمد ولى قريش پس از رسيدن به سرزمين بدر از نجات كاروان آگاه شدند، مع الوصف اصرار ورزيدند با پيامبر (ص) بجنگند كه تفصيل آن در كتب سيره آمده است.
در جنگ احد، او جنگ را رهبرى مىكرد و اصولاً او بود كه قريش را ساماندهى كرد و براى انتقامگيرى از مسلمانان به احد آمد و خسارات سنگينى بر مسلمانان وارد كرد.
در جنگ خندق، وى با فعاليّت ميدانى توانست ده هزار سرباز از نقاط مختلف شبه جزيره گرد آورد و مدينه را محاصره كند تا به نداى اسلام خاتمه دهد كه در پرتو رشادتهاى سربازان اسلام و مقاومتهاى شبانهروزى آنها و فداكارى على (ع) بزرگترين قهرمان قريش، عمرو بن عبدود كشته شد و آنها ناچار شدند مدينه را رها كنند و برگردند.
سال هشتم، فرا رسيد و پيامبر (ص) با نيروى ده هزار نفرى، مكه را محاصره كرد و ابوسفيان غافلگير شد و براى حفظ جان، برنامه را عوض كرد و آماده پذيرش ظاهرى اسلام شد، درحالىكه در دل، يك ذره به رسالت پيامبر ايمان نداشت.
شگفت اينجاست كه طراح شبهه مىگويد: ابوسفيان بتهاى دور كعبه را شكست و اين يك غلط واضح تاريخى است كه احدى نگفته است، بلكه اين بتها قسمتى به دست پيامبر و قسمتى ديگر به وسيله على (ع) شكسته شد.
آنچه در تاريخ است، براى شكستن بتهاى ثقيف، پيامبر او را با دو نفر ديگر ارسال كرد كه آنها را بشكنند، آن هم در مقابل ثروتى هنگفت كه از غنايم جنگى اسلام، به او بخشيده شد تا دل او به دست
آيد و از فتنهانگيزى دست بردارد.
ولى متأسفانه، پس از درگذشت پيامبر (ص) نيز از فتنهانگيزى دست برنداشت. هنگامى كه اميرمؤمنان مشغول تجهيز پيامبر بود و دنياطلبان هم در سقيفه مشغول مصادره خلافت بودند، درِ خانه على (ع) را زد و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم. هدف او بيعت كردن نبود هدفش اين بود كه گروهى از بنىاميه پشت سر على (ع) قرار گيرند و گروههايى پشت سر خليفه برآمده از سقيفه، تا يك جنگ داخلى تمام عيار درگيرد و اسلام نابود گردد و شرك پيروز شود و لذا اميرمؤمنان در پاسخ او گفت: برو من نيازى به بيعت تو ندارم، تو از اول نسبت به اسلام حسن نيت نداشتى و اكنون نيز ندارى.(1)
روزى كه عثمان به خلافت نشست، در خانه خليفه، با حضور بزرگان بنىاميه، جلسهاى سرّى تشكيل شد و اين پير خرفت كه نابينا شده بود در آنجا حضور داشت و گفت: آيا در اين جلسه غير از ما هم كسى هست؟ گفتند: نه، فقط اموىها هستند، او با صداى بلند گفت:
تلقفوها تلقف الكرة فوالله ما من جنة و لا نار.(2)
گوى خلافت را به يكديگر پاس دهيد، به خدايى كه جان ابوسفيان در دست اوست نه بهشتى در كار است و نه دوزخى.
عثمان گفتار او را شنيد، اظهار ناراحتى كرد از آن ترسيد اين سخن به خارج درز كند.
درباره شناخت ابوسفيان به كتاب علامه مقريزى «النزاع والتخاصم بين بنىاميه و بنىهاشم» مراجعه شود.
مىگويند: عقايد وهابيان، مورد تأييد علما و بزرگان اهل سنّت است و هيچ نوع تعارضى با آموزههاى اسلامى ندارد.
پاسخ
شكى نيست كه ادعا، كارى سهل و آسان است، اما اقامه دليل بر آن، از كندن كوه از جا مشكلتر است. چگونه مىتواند عقايد وهابيان، مورد تأييد بزرگان اهل سنت باشد، درحالىكه اين مذهب، در اوايل قرن هشتم، به وسيله ابنتيميه (متوفاى ٧٢٨) پديد آمد، و او نيز در زندان درگذشت؛ زيرا علماى مذاهب چهارگانه، بر دورى عقايد او از اسلام، و بىپايگى آن شهادت و گواهى دادند، و لذا حكومت وقت، او را به زندان انداخت و او در زندان درگذشت. اگر عقايد او مورد تأييد علما بود، چنين سرنوشتى پيدا نمىكرد و در دمشق و مصر مناظرههايى با او داشتند و همگى بر ضلالت او تصريح كردند.(1)
1) بحوث فى الملل والنحل، ج۴، صص ۴٩- ٨٢، متن كلمات آنان در اين مدرك آمده است.
اينك ما رؤوس عقايد او را يادآور مىشويم كه همه اهلسنت با آنها مخالف هستند:
١. او خدا را جسمى مىداند كه بر تختچوبى نشسته است و تخت كمى كوچكتر از اوست كه بر اثر سنگينى مانند كجاوه شتر صدا مىكند.
٢. او معتقد است روز قيامت، آتش پايان مىپذيرد.
٣. او سفر براى زيارت پيامبر را حرام مىداند، درحالىكه همه علماى اسلام، آن را يك سفر مستحبى براى زيارت قبر پيامبر (ص) مىدانند.
او براى پيامبر و ديگر اولياى الهى معتقد به زيارت نيست، بلكه زيارت پيامبر (ص) را بهسان زيارت اهلقبور مىداند كه با يكى دو سلام پايان مىپذيرد مانند: «ألسلام على أهل الديار من المسلمين. . .» .
۴. او تبرك به آثار پيامبر را شرك مىداند، درحالىكه صحابه پيامبر و تابعان و همه مسلمانان، به آثار منتسب به پيامبر (ص) ، تبرك مىجويند.
۵. او ساختن سايبان و اتاق با گنبد و بارگاه را بر روى قبور اولياى الهى شرك مىداند و نابودى و ويران كردن آنها را از مظاهر توحيد مىشمارد.
۶. او هر نوع نذر براى اولياى الهى كه هدف از آن وصول ثواب آن به اولياست، حرام مىداند.
٧. او طلب شفاعت را از پيامبر (ص) ، حرام و شرك مىداند، هرچند اصل شفاعت را منكر نيست.
٨. او سوگند به اولياى الهى را كه نشانه عظمت و پاكى روح آنان است، حرام مىداند، درحالىكه خدا به جان پيامبر (ص) سوگند ياد مىكند: لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ .
٩. همه مسلمانان غير از پيروان خود را مشرك مىداند، لذا از روزى كه محمدبن عبدالوهاب در نجد و حجاز، قدرت گرفتند، پيوسته جنگ و جدال با مسلمانان اطراف را ادامه دادند و در حقيقت، حكومت وهابيان بر ويرانههاى مسلمانان ساخته شده است.
١٠. بزرگداشت روز تولد پيامبر (ص) را بدعت مىشمارد، درحالىكه اين نوع جشنها، نوعى اظهار محبت به رسول خاتم است كه قرآن به اظهار محبت به آنان دستور داده و از اصول مهم اعتقادى و عملى اسلام، دوستى با آنان است.
روشنترين دليل بر عدم پذيرش آراى وهّابيان از طرف علماى اهلسنّت، اين است كه تاكنون، متجاوز از هزار كتاب كه بيشترين آنها را اهل سنت نوشتهاند، در ردّ او تأليف شده است.(1)
اصولاً عصاره آيين وهابيت، سه چيز است:
١. نشر عقايد يهود درباره تجسيم و تشبيه در صفات خدا
٢. پايين آوردن مقام انبيا و اوليا در حدّ يك انسان معمولى، و اينكه مرگ آنان پايان يافتن وجود و هستى آنهاست.
٣. ويران كردن آثار تاريخى اسلام كه با كلنگ وهّابيان، با خاك يكسان شدهاند، و به جاى آن از آثار اقوام مشرك پيش از اسلام و فرهنگ شركآلود عرب حفاظت مىكنند.
1) معجم المؤلفات الاسلامية فى الردّ على الفرقة الوهابية، در اين كتاب به شمارش اسامى كتابهايى در ردّ مسلك وهابيت نوشته شده پرداخته است.
اين عقايد باطل، نوعى اختلاف در ميان مسلمانان پديد آورد، و آنان براى پوشش عيبهاى خود، كلمه سلفى را برگزيدند كه بگويند ما پيرو مسلمانان اوليه هستيم، درحالىكه مسلمانان نخستين، درست خلاف عقايد و رفتار آنان را پيشه خود ساخته بودند، و به همين دليل توانستند اسلام را گسترش دهند.
آنان به سان انسانهاى جاهل، مغرور به انديشههاى موروثى خود از ابنتيميه و شاگرد مكتب او محمد بن عبدالوهاب هستند و هرگز حاضر نيستند كه در يك نشست علمى، موضوعات اختلافى را مطرح كنند تا دلايل ديگران را بشنوند تا شايد اين شكاف كه مسلمانان را بر دو دسته تقسيم كرده، به نحوى ترميم شود، و مسلمانان با مشورت و همانديشى از دانش يكديگر بهره بگيرند، چنانكه دستور اسلام است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، درمىيابيم كه وهابيان، نسبت به جمعيت عظيم مسلمانان جهان اعم از سنى و شيعه، يك اقليت بسيار كوچك هستند كه با استفاده از زور و تروريسم و همچنين پولهاى نفتى مىكوشند عقايد خود را در ميان مسلمانان ترويج كنند، و تنها دو حربه اتهام دارند كه آن را هم فقط بر ضد مسلمانان به كار مىبرند، يعنى اتهام ديگران به «شرك» و «بدعت» ، درحالىكه با مشركين واقعى و غير مسلمانان) و بانيان انحرافهاى اخلاقى و عملى در ميان مسلمانان (مروّجان فرهنگ الحادى و فساد اخلاقى غرب) نه تنها كارى ندارند، بلكه به راحتى با آنها متحد مىشوند.