ghaemiyeh.com
سرشناسه: میرباقری، سیدمحمدمهدی، ۱۳۴۰ -
عنوان قراردادی: زیارتنامه عاشورا.شرح
عنوان و نام پدیدآور: ضیافت بلا : مقامات سلوکی در زیارت عاشورا/ سیدمحمدمهدی میرباقری.
مشخصات نشر: تهران: نهاد کتابخانههای عمومی کشور ، موسسه انتشارات کتاب نشر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری: ۱۲۸ص.
شابک: 978-600-7150-40-5
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: زیارتنامه عاشورا -- نقد و تفسیر
موضوع: زیارتنامه عاشورا
موضوع: آداب طریقت
شناسه افزوده: نهاد کتابخانههای عمومی کشور. موسسه انتشارات کتاب نشر
رده بندی کنگره: BP۲۷۱/۶۰۴۲۲/م۸۷ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۷۷۷
شماره کتابشناسی ملی: ۳۲۸۶۰۳۵
ضیافت بلا
مقامات سلوکی در زیارت عاشورا
عنوان کتاب: ضیافت بلا
به کوشش: سیدمحمدمهدی میرباقری
طراحی جلد: مجدالدین روستا طسوجی
صفحه آرا: اکرم سادات بنی زهرا
ناشر: موسسه انتشارات کتاب نشر
نوبت چاپ: اول / 1392
شمارگان: 150000 جلد
بها: 20000 ریال
شابک: 5-40-7150-600-978
آدرس: تهران، زرتشت غربی، کوچه کامبیز، نبش طباطبایی رفیعی، پلاک 18، موسسه انتشارات کتاب نشر، تلفن: 17- 88978414
رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با دبیر کل و مدیران ارشد نهاد کت-ابخانه های عمومی کشور در اسفندماه 1389 فرمودند:
«نهاد کتابخانه های عمومی با کمک سایر دستگاه های فرهنگی و اجتماعی کشور، برنامه هایی را طراحی نمایند که همه یایرانیان اهل مطالعه شوند.» طرح «ایستگاه مطالعه» یکی از برنامه های نهاد برای عمومی نمودن و ارتقای سرانه ی مطالعه مفید در راستای تحقق رهنمودهای مقام معظم رهبری است. «ایستگاه مطالعه» به معنای آوردن کتابخانه به فضای ترددی مردم بوده و قفسه کتابی با پانزده عنوان کتاب مفید، شامل پنج عنوان کتاب کودک و نوجوان و ده عنوان کتاب مخصوص بزرگسالان است.
کتاب های کودک و نوجوان عبارت است از یک عنوان مخصوص کودکان پیش دبستانی،یک عنوان ویژه ی کودکان سال های آغاز دبستان و یک عنوان برای کودکان سال های پایانی دبستان میشود یک عنوان ازاین کتاب ها نیز مخصوص نوجوانان مقطع راهنمایی و عنوان دیگر خاص نوجوانان مقطع دبیرستان لحاظ شده و کتاب های بزرگسالان با موضوعاتی نظیر دین، داستان، شعر، خاطره و طنز، خانواده، تاریخ، اندیشه علوم و فنون، ادبیات و دانستنی های عمومی و دو عنوان برای بزرگسالان با تحصیلات کمتر از مقطع راهنمایی درنظر گرفته شده است.
هر فرد می تواند با مراجعه بهاینایستگاه، کتاب مورد علاقه خود را انتخاب و در محلایستگاه و یا هر محل دیگری مطالعه کرده و حداکثر پس از پانزده روز به همینایستگاه یا هریک ازایستگاه های مطالعه در سراسر کشور و یا به یکی از کتابخانه های عمومی تحت پوشش نهاد کتابخانه های عمومی باز گرداند.
در قسمت پایین هرایستگاه مطالعه، محلی برای بازگرداندن کتاب های مطالعه شده تعبیه شده است؛ که دراین محل می توانید پیشنهادهای خود را برای اجرای بهتراین طرح ارائه نمایید. انتظار مجریان طرح از مردم فهیم و فرهنگ مدارایران اسلامی، دقت در حفظ و نگهداری و تحویل به موقع کتاب است.
چنانچه علاقه مند به نگهداری کتاب ها برای خود باشید می توانید بابت هر جلد کتاب مبلغ دو هزار تومان به حساب 123 به نام موسسه انتشارات کتاب نشر نزد بانک تجارت و ملی در کلیه شعب کشور و یا به شماره کارت ملی 6588 9951 9911 6037 و کارت تجارت 4492 9166 5399 6273 به نام موسسه انتشارات کتاب نشر واریز کنید.
خیرین عزیز میتوانند با تامین هزینه یک یا چندایستگاه مطالعه در طول یک سال و یا تامین منابع آن در راستای تقویت و گسترش طرح، مساعدت لازم را مبذول نمایند. شماره تلفن 88802191 داخلی 111 و 113 و آدرساینترنتی mosharekatha@Iranpl.ir و آدرس: تهران، خیابان فلسطین، پایین تر از بلوار کشاورز، کوچه شهید ذاکری، پلاک 9 واحد مشارکتهای نهاد، در خدمت پاسخ گویی به سوالاتاین عزیزان خواهد بود.
از آنجا که بعضی از کتاب هایاین طرح در مسابقات فرهنگی کتابخوانی در سطح ملی ارائه می شود، می توانید از طریق سایت های www.booki.ir و www.iranpl.ir اطلاعات تکمیلی را دریافت کنید.
منصور واعظی
دبیر کل نهاد کتابخانه های عمومی
اشاره 7
درآمد 9
فصل اول 11
سیر و سلوک متعارف 11
عزم و تصمیم 13
انتخاب معبود 14
ملاک گزینش معبود 16
فواید شناخت معبود الهی 18
شروع جهاد اکبر با انتخاب خدای متعال 23
آشنا شدن با گناهان 28
رسیدن به استغفار و شکر 30
محاسبهی واجبات و محرمات 34
محاسبهی: «مستحبات»، «مکروهات»، «خلقیات» و «اعتقادات» 35
محاسبهی اخلاص، آخرین سطح محاسبه 37
در خدمت ولی خدا بودن، مهمترین محاسبه 37
مؤاخذه سریعتر اولیاء الهی 39
عوامل پیدا شدن حالت توبه 41
جایگاه ادعیه و مناجات اهلبیت علیهم السلام در رسیدن به حال توبه 41
اعتدال در خوراک 43
اعتدال در سخن گفتن 45
اعتدال در خوابیدن و استفاده از برکات آن 48
ذکر حضرت حق 51
شروع ذکر، از ذکر زبانی 52
تأمل و تفکر در آیات الهی 54
آثار و نتایج ذکر 54
فصل دوم 59
مقامات سلوکی در زیارت عاشورا 59
سلوک با ابتلائات امام معصوم علیه السلام 62
سند زیارت عاشورا و کیفیت قرائت آن 71
سلام به ولیّ خدا با معرفی ظاهری و باطنی 79
توجه به «خون خدا» و تنها شدن «ولیّ خدا» 90
عوامل تنهایی ولیّ خدا 95
شبههها و فتنهها 95
جعل شخصیت در مقابل اهل بیت علیهم السلام 96
تحریف معنای «دین» و «مسلمان بودن» 98
بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی 100
اجتناب اولیاء الهی از فریب و تزویر 101
رنگینتر بودن سفره معاویه 104
منابع Error! Bookmark not defined.
مجموعه حاضر، تنظیم متن دو دوره سخنرانی حجتالاسلام والمسلمین سید محمّدمهدی میرباقری پیرامون مقایسه ارکان و مراحل سیر و سلوک متعارف و سیر و سلوک با بلای معصومین علیهم السلام است که در سال 1377 ارائه شده است. استاد میرباقری در سالهای بعد نیز مباحث و دورههای تکمیلی در این باره داشتهاند که انشاءالله در مجموعههای دیگری ارائه خواهد شد.
این کتاب توسط آقایان احمد عابدی، محمدحسین طاهری و حسن نوروزی به ترتیب «تنظیم اولیه»، «ویرایش مفهومی و مستندسازی» و «تصحیح نهایی» شده است. به امید آنکه جابهجاییها و دخل و تصرفهایی که در متن صورت گرفته است به اصل بحث خدشه وارد نکرده و موجب رسایی در محتوا و قالب و سهولت در استفاده از آن شده باشد.
مهرماه 1392
هدف از خلقت چیزی جز قرب و لقاء حضرت حق نیست؛ لذا شناخت راه وصول به این هدف بزرگ و تشخیص سریعترین و بهترین مسیر رسیدن به آن، بسیار مهم است.
دو نو ع راه برای پیمودن این مسیر، پیشبینی و پیشنهاد شده است: راه اول، راهی است که بزرگان علمای اخلاق و برخی ارباب معرفت به استناد آیات و روایات بیان فرمودهاند؛ این راه از عزم شروع میشود و به توبه، محاسبه، مراقبه، اعتدال و ذکر میرسد. راه دوم، سلوک با شفاعت اولیاء خدا و بلاء آنهاست. اگر راه اول را همچون عبادت ایام عادی سال فرض کنیم، راه دومْ به منزلهی شب قدر و راهش کوتاهتر، پربارتر و پربرکتتر است.
با آنکه مقصد جز لقاء حقّ و مقام توحید نیست، اما راه اساسی نیل به آن، حرکت بر محور ولیّ خداست.
«إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ»(1)
راه مستقیم در سیر بهسوی خدا، حرکت کردن بر مدار ولی خدا است؛ «عَلِیٌ هُوَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیم».(2)
البته این دو راه با یکدیگر منافات ندارند؛ چنانچه اگر به هم ضمیمه شوند، هر کدام مکمل دیگری خواهند بود. در ادامه، ابتدا راه متعارف، به اجمال بررسی میشود، سپس راه دوّم همراه با مرور اجمالی زیارت شریف عاشورا شرح داده خواهد شد.
سیر و سلوک نوع اول، شامل چند مرحله است که در یک نگاه کلی عبارتند از: عزم، انتخاب معبود، محاسبه، توبه، اعتدال و ذکر.
در این سلوک، ابتدا باید به مرحلهی عزم و تصمیم رسید؛ «وَ قَدْ عَلِمْتُ انَّ افْضَلَ زادِ الرَّاحِلِ الَیْکَ عَزْمُ إِرادَةٍ یَخْتارُکَ بِها».(1)انسان باید بخواهد تصمیم بگیرد به سوی خدا برود و قرب او را انتخاب کند؛ در غیر این صورت حتی با وجود همهی توفیقات، نعمتها و هدایتها، این راه طی نمیشود؛ یعنی همهی توفیقات الهی از جمله انبیاء و اولیاء میآیند، اما انسانی که مصمم نیست، راه دیگری را انتخاب می کند.
اگر انسان به راستی به مرحلهی عزم برسد، در ادامه به قدمهای بعد نیز میرسد. این عزم با تفکر و تأمل بهدست میآید؛ لذا بعضی فرمودهاند: قدم اول تفکر و تأمل است. بزرگان فرمودهاند: تفکر باید از توجه به سرمایههای محرز و محتمل شروع شود؛ اگر انسان قدر این سرمایهها را نشناسد، طبیعی است که به تصمیمی برای تجارتهای بزرگ نمیرسد. «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُون»؛(2)اگر انسان به سرمایههای خود توجه نکند، برای انتخاب مقاصد بلند و تجارتهای رفیع آماده نمیشود. اگر خود را در حدّ و اندازهی دنیا، یا یک تودهی مادّه، یا هفتاد سال
عمر، یا غرایز و شهوات بداند و استمرار وجود خویش را بیش از این دنیا تا قیامت و بعد از قیامت نبیند و حدّ وجودی خویش را که میتواند از همهی تعلقات فراتر رود و به مرحلهی فراقت و زهد از تعلقات برسد و به تعلقات بزرگتر دست یابد، نشناسد، بهطور طبیعی بهدلیل نشناختن سرمایههای قطعی و محتمل، موفق به تجارتهای بزرگ نمیشود. اگر انسان سکهای پیدا کند و احتمال دهد که قیمتی است، به محض این احتمال، نوع نگاهش به آن سکه تغییر میکند و دیگر آن را به راحتی معامله نمیکند. با همین احتمال، جستوجوی او شروع میشود؛ سکّه را به اهل خبره نشان میدهد تا قیمتش را بفهمد؛ اما همین سکهی گرانقیمت از نظر یک کودک، با یک پول مسی تفاوت ندارد! انبیای الهی در قدم اول، انسان را متوجه سرمایههای وجودی او میکنند و میفرمایند: شما بیشتر و بزرگتر از دنیا هستید.
ما نباید از سرمایههایی که خداوند به ما داده است، غافل شویم؛ استعدادهای فراوانی را که استعدادِ لقاء هستند، زیر پا بگذاریم. در مناجات شعبانیه میفرمایند: «إِلَهِی إِنْ أَنَامَتْنِی الْغَفْلَةُ عَنِ الاِسْتِعْدَادِ لِلِقَائِکَ ...».(1)ابتهاج انسان در این لقاء، استثنائی است؛ بیشتر اوقات انسان از ظرفیت لقاء و لذتهای آن غافل است و این غفلت باعث زیان او در سوداگری میشود. فهم این نکته که توان و سرمایهی ما بیش از آن چیزی است که شیطان به آن دعوت میکند، قدم اول حرکت است. دلیل اینکه انبیاء در اولین قدم، انسان را متوجه معاد میکنند، همین است؛ درک اینکه انسان تا نامتناهی ادامه دارد، روی تصمیمگیریهای او اثر جدّی خواهد گذاشت.
دومین چیزی که باید دربارهی آن تأمل کرد، معبودهایی است که دنبال وصال و لذت قرب آنها هستیم. آیا این معبودها ارزش سرمایهگذاری دارند؟ باید نگاه جامعی
1) . ترجمه: «خدایا اگر بیخبری از آماده شدن برای دیدارت، مرا به خواب غفلت فرو برده...».
نسبت به آنها داشت و چهرهی جامع آنها را شناخت. ممکن است دیدن تنها یک چهره از چیزی، ما را فریفتهی آن کند، در حالیکه دیدن مجموعهی وجودی آن، ما را متنفر سازد. معبودهایی که انسان از سر غفلت به آنها دل میدهد عبارتند از: دنیا، نفس، شیاطین و انسانهای دیگر. آیا ممکن است انسان در مقابل آنها خضوع و تذلّل کند؟ بله؛ ممکن است. این خضوع انواعی دارد: خضوعِ محبت یا خفّت یا طمع و یا خوف. در دعای ابوحمزه آمده است که: «اَلّلهُمَّ اِنِّی اَسْئَلُکَ خُشُوعَ الإیمانَ قَبْلَ خُشُوعُ الذُّلِّ فِی النّارِ».
انسان همراه با لذتها و رنجهاست؛ اگر این دو حالت از او گرفته شود، از حرکت میایستد. اگر هیچ حبّی در انسان نباشد، لذت هم به نقطهی صفر میرسد. اگر هیچچیز را دوست نداشته باشد، از هیچچیزی هم لذت نمیبرد و برای هیچچیزی هم رنج نمیکشد؛ چون فراق و وصال در نظر او تفاوتی ندارد. باید ببینیم که سرمایهی حب را بهپای چه معبودهایی میریزیم؛ به چهچیزی دل میبندیم و از آمدن چهچیزهایی خوشحال و از رفتن چهچیزهایی نگران میشویم. آنچه، بود و نبودشان بر دل تأثیر میگذارد و انسان را تهدید و تطمیع میکند، چهچیزهایی هستند؟ آیا این ارزش را دارند که به آنها دل بست، و آنها را عبادت کرد؟ شاید سؤال شود: مگر میشود دنیا و نفس را عبادت کرد؟! بله؛ برای عبادت دنیا و نفس، چهها که نکردند؟ این معبودها گاهی انسان را به لذت هم میرسانند، اما باید دید که باطن آنها چیست؟ «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَات».(1)برای رهایی از این بندها، باید دید هر یک از معبودها چه چیزی از انسان میگیرند و چه چیزی به او میدهند. باید نگاه واسعی به آنها داشت؛ باید همهی را با هم دید؛ نه فقط دنیا را بلکه باید بیش از دنیا را هم دید؛ همچنین باید با یک نگاه جامع آنها را در کنار یکدیگر نقد و قیمتگذاری کرد.
1) . نهجالبلاغه، خطبه 176، ص251؛ ترجمه: «بهشت با ناملایمات همراه است و جهنم با خواستنیها قرین است».
یکی از نقدهایی که قرآن به آن اشاره میکند، این است که: «آیا این معبودها جاویدان هستند یا افول میکنند؟» در ماجرای حضرت ابراهیم علیه السلام روی این نکته دست گذاشته شده است:
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَی کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ»؛(1)
بر اساس این آیه، انسان باید کسی را که مربی اوست و همهی خیرات و لذتها از جانب اوست، انتخاب کند و به او دل ببندد و محبت خود را نثار او نماید. محبت، مخصوص ربّ است؛ او که شیرینیآفرین است؛ خودش شیرینترین است و این شیرینی جلوه و مخلوق اوست. در حقیقت مبنای تعریف همهی وجودِ انسان، محبت اوست. برای تعیین ارزش انسان، میتوان بررسی کرد که او چه چیزی را دوست دارد. «لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَه»؛(2)انسان با محبوبش محشور میشود. تلاش او نیز به اندازهی محبوبش و در مسیر اوست؛ در نهایت هم به او میرسد. «وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی».(3)
اگر معبودی افول داشته باشد، ارزش دل سپردن ندارد؛ لذا انسانها با این افولها به سه شکل برخورد میکنند: عدهای هنگام ظهور و تجلی معبود، به آن دل میبندند و هنگام غروبش غصه میخورند؛ لحظهای دل میبندند و لحظهای غصه میخورند و عمرشان اینگونه میگذرد. عدهای هنگام شکست معبودشان، میگویند: «به جهنم که شکست!» میخواهند خود را آزاد جلوه دهند. آنها در حقیقت سرمایهی محبت را از دست دادهاند. عدهی دیگری هم هستند که افول معبود غروبکننده را در متن طلوع و ظهور و جلوه آن میبینند؛ به آن دل نمیبندند و برای دل کندن از آن، منتظر غروبش نمیمانند. اگر توجه و نگاه انسان از
افولکنندهها برداشته شود، پشت پردهی آنها را میبینند. اگر به این معبودها دل بست، «حجاب» میشوند و اگر دل برداشت، «آیه» خواهند شد. این خاصیت عالم است؛ «مَنْ نَظَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ وَ مَنْ نَظَرَ بِهَا بَصَّرَتْه».(1)
در دعای شریف عرفه این دو نکته با هم مطرح شدهاند:
«إِلَهِی إِنَّ اخْتِلَافَ تَدْبِیرِکَ وَ سُرْعَةَ طَوَاءِ مَقَادِیرِکَ مَنَعَا عِبَادَکَ الْعَارِفِینَ بِکَ عَنِ السُّکُونِ إِلَی عَطَاءٍ وَ الْیَأْسِ مِنْکَ فِی بَلَاءٍ».(2)
مؤمن اینگونه نیست که در بهار خوشحال و در پاییز مأیوس باشد؛ انسان موّحد در پاییز به شکلی مبتهج است و در بهار به شکلی دیگر؛ بهار و پاییز را آیات حق میداند و در هر یک از آنها به نوعی بهرهمند میشود. در بلاء بهنحوی و در نعمت به نحو دیگری بهرهمند است؛ لذا هیچیک او را زمینگیر نمیکنند. با دیدن تحولات فصول میفهمد که برای بهرهمندی در پاییز، باید در فصل بهار تلاش کند. فقط انسانی که فراتر از بهار و پاییز است میتواند از هر دو استفاده کند؛ اما کسی که در بهار دلخوش و در پاییز غصهدار است، گاهی مغرور و گاهی مأیوس خواهد بود.
«إِلَهِی عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَکَ مِنِّی أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَیَّ فِی کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی لا أَجْهَلَکَ فِی شَیْءٍ»؛(3)
از گوناگونیها و اختلافها فهمیده می شود که خدا قصد دارد در هر چیزی خود را به آدمی نشان دهد، تا هرگز از او غافل نباشد. اگر انسان در اتاقی که یک طرف آن آیینهای بزرگ نصب شده باشد قرار بگیرد، نمیداند آنچه در آیینه میبیند تصویر و جلوهی واقعیت آن طرف اتاق است، یا برعکس! اگر متوجه نباشد و جلو
1) . بحارالانوار، ج75، ص37، باب 16 ما جمع من جوامع کلم أمیرالمؤمنین صلی الله علیه و علی ذریته؛ ترجمه: «کسی که به دنیا به عنوان یک وسیله بنگرد، چشمش را بینا میکند، و کسی که به عنوان یک هدف به آن نگاه کند، نابینایش خواهد کرد».
2) . ترجمه: «خدای من، اختلاف تدبیر و سرعت در هم پیچیدن سرنوشتها با مشیت پیروز تو، بندگان عارفت را از تکیه به عطای موجود و از نومیدی در ناگواریها باز میدارد».
3) . ترجمه: «خدایا آنطوری که من از روی اختلاف آثار و تغییر و تحول اطوار به دست آوردهام مقصود تو از من آن است که خود را در هر چیزی (جداگانه) به من بشناسانی تا من در هیچ چیزی نسبت به تو جاهل نباشم».
برود، به آیینه میخورد و آن را میشکند؛ تازه میفهمد که هر چه هست، این طرف آیینه بوده است.
بعضی از مردم بعد از شکستن معبودشان باز هم میخواهند ببینند آیا آن طرف آیینه خبری بود یا خیر! اگر آیات الهی وجود نداشتند، انسان میگفت: «اصلاً آیهای نبوده است»؛ اگر هم بود ولی نمیشکست، انسان تصور میکرد که آن آیه، موجودِ مستقلی بوده است. اگر دورهی جوانی متعلق به خود انسان بود، پس چرا از دست میرود؟! بنابراین هر چه هست، آن سوی این آیات است.
نقل میکنند که روزی مرحوم «فیض»، و «صدرالمتألهین» همراه با یکدیگر از مسیری عبور میکردند. دختری را بالای بام دیدند که قالی تکان میدهد و جوانی هم ایستاده و او را نگاه میکند و شعر میخواند.(1)جوان به دختر میگوید: «نیامدهای به پشت بام تا قالی تکان بدهی، آمدهای که خود را نشان دهی.» صدرالمتألهین متحول میشود و گریه میکند. مرحوم فیض از او میپرسد: چه شد؟! ایشان جواب میدهند: گریه من از این جهت است که این همه سال درس خواندهام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال میدانم اما هنوز با این حال و صفایی که این داماد با عروس خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم؛ لذا به حال خود گریه میکنم.
«با صدهزار جلوه برون آمدی، که من
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را»
توجه به تحول معبودها، دو خاصیت دارد: اولاً؛ انسان وقتی ببیند که معبودش متحول میشود، دل از آن بر میدارد. در نظر انسان، لذتی که تمام میشود، ارزشی ندارد. این نگاه، همان نگاهِ جامع است. با نگاه جامع انسان میفهمد که پدیدههای
1) . [البته اینها عروس و داماد بودند منتها خانواده عروس شرط کرده بودند که تا عروس به خانه داماد برده نشود آنها یکدیگر را نبینند.]
افول کننده وقتی از بین میروند، موجب غصه میشوند و وقتی هم که هستند، خوف و ناامنی با خود میآورند. اگر انسان مانند حیوانات به: «آینده»، «ابدیت» و «وسعت وجودی» خود تعلق خاطر نداشته باشد، دل بستن به این معبودها باعث غصهی او نمیشود؛ اما چون در انسان احساسِ خلودْ وجود دارد، وقتی بهچیزی دل میبندد، اگر احساس کند که معبودش افول خواهد کرد، ناراحت میشود. بنابراین با نگاه جامع میتوان به پشت آیهها هم واقف شد، تا آنجا که گفت:
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ».(1)
ما معمولاً در دنیای متحول و روی امواجْ خانه میسازیم؛ به محض ساختن نیز خدای متعال آن را خراب میکند. دوباره جای دیگری را میسازیم و باز هم خدا آنجا را خراب میکند! اگر عاقل باشیم، پس از خراب شدن، دوباره آن را نمیسازیم. اگر از روی موج پا برداریم، خداوند ساحل را به ما نشان میدهد. اگر نگاه انسان جامع شود و ببیند که این معبودها، نتیجهای جز رنج ندارند؛ اگر هم لذتی دارند مال خودشان نیست؛ اصلاً دنیا چیزی نیست که لذت داشته باشد و این خداست که ذائقهها را شیرین میکند، آنگاه زمینهی عزم و تصمیم در انسان فراهم خواهد شد و مقدمهی حرکت به سوی خدای متعال خواهد گردید.
البته این تأملات و تفکرات به اجبار، انسان را به عزم نمیرساند؛ چنانچه ممکن است انسان بعد از تأملات فراوان، دنیا را انتخاب کند؛ چون آن را نقد میداند؛ اما این انتخاب، همهی آن رنجها را به دنبال خواهد داشت و عالم حجاب او خواهد شد. قرآن از زبان حضرت صالحِ علیه السلام در حدود چهار هزار سال قبل، یک سؤال جدی برای اهل دنیا مطرح کرده است؛
1) . انعام (6) آیهی 79؛ ترجمه: «من از روی اخلاص، پاکدلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم».
«أَ تُترکُونَ فیِ مَا هَاهُنَا ءَامِنِینَ. فیِ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ. وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ. وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا فَارِهِینَ»؛(1)
در هر حال، تحول در انسان یا تحول در دنیا، عامل جدا شدن از معبودهاست؛ از آنجا که خداوند متعال آگاهی به بیش از این دنیا را در انسان قرار داده است، این تحولات عامل احساس ناامنی خواهند بود. تمدن مادی قرن حاضر هم باید به این سؤال جواب دهد، اما طبیعی است که جوابی نخواهند داشت؛ چنانچه گذشتگان هم جوابی نداشتند. دنیاپرستان چه در گذشته و چه امروز، تغافل میکنند؛ قبرستانها را به بیرون از شهر میبرند و به جای آنها پارک میسازند تا به یاد مرگ نیافتند، اما این کار مشکل را حل نمیکند.
آیا انسان مثل بهائم است که خود را به غفلت بزند و متوجه تحولات نشود؛ یا اینکه در درون او یک بیداری وجود دارد که همهی تکالیف به آن بر میگردند؟ برای حل مشکل باید به فراتر از دنیا اندیشید و با غیبِ عالمْ مأنوس شد. مادامی که انسان در محبتْ مشرک است، دچار ناامنی و ترس از مرگ خواهد بود؛ تغافل هم سودی به حال او نخواهد کرد. بهواسطهی مأنوس شدن با مرگ است که اشتیاق به لقاء در انسان پدیدار میشود:
«وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللَّهُ [لَهُمْ] عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَاب».(2)
گاهی خوفها و محبتهای انسان، نابالغ و کودکانه است؛ اما اگر به بیش از دنیا طمع داشته باشد، به راحتی از دنیا جدا خواهد شد. یکی از بزرگان میفرمودند: من از اول بلوغ منتظر مرگ بودهام؛ همانند کسی که ساک سفر در دست، وارد پایانه
1) . شعراء (26) آیات 146 الی 150؛ ترجمه: «آیا شما تصور میکنید همیشه در نهایت امنیت، در نعمتهایی که اینجاست میمانید؟ در باغستانها و چشمهسارها. و کشتزارها و نخلستانهایی که گل لطیف دارد. که در کوهها با مهارت خانهها میتراشید و در آن به عیش و نوش میپردازید».
2) . نهجالبلاغه، خطبهی 194 (خطبهی متقین)، ص 303؛ ترجمه: «اگر مدت عمری نبود که خداوند برایشان مقرر داشته، به سبب شوقی که به پاداش نیک و بیمی که از عذاب روز بازپسین دارند، چشم بر هم زدنی جانهایشان در بدنهایشان قرار نمیگرفت».
میشود و بدون آنکه ساک را به زمین بگذارد به سفر میرود، من هرگز ساکم را در دنیا به زمین نگذاشتهام و همیشه آماده به دنبال مرگ میدویدم.
مؤمنین میدانند که دنیا دار امتحان و لغزشگاه است؛ ممکن است کسی تا بالای کوه هم برود اما سقوط کند. انسانی که میداند از او امتحان میگیرند، منتظر است هر چه زودتر امتحان تمام شود؛ چون از مردود شدن میترسد. کسی که برای تفریح دوچرخهسواری میکند، دوست دارد زمان دوچرخهسواریاش طولانی باشد؛ اما کسی که مسابقه میدهد دوست دارد دوچرخهسواریاش هرچه زودتر تمام شود، چون هر لحظه ممکن است عقب بیفتد؛ زمین بخورد و... . مومن میترسد مبادا از خدا جدا شود، چون جدایی از خدا در همین دنیا اتفاق میافتد؛ آرزو میکند کاش هر چه زودتر بساط دنیا جمع شود تا مبادا لغزشی پیش آید و موجب فراق و عقوبت او گردد.
در خطبهی پنجم نهجالبلاغه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «وَاللَّهِ لابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْی أُمِّهِ».(1)شبیه همین جمله را حضرت سیدالشهداء علیه السلام نیز در شب عاشورا به اصحابشان فرمودهاند. اصولاً در این زمینه نوع نسخه دین با نسخههای دیگر متفاوت است. دیگران معتقدند با آنکه انسان پیر میشود، میمیرد و همهی نعمتهای دنیا و جوانی گذرا هستند، اما باید بر این تحولات چشم بست و تغافل کرد؛ باید خوش بود و دنیا را غنیمت شمرد، تا به امنیت رسید. امّا انبیاء علیهم السلام به انسان میفرمایند: برای عبور از این مرحله باید با بیش از این دنیا آشنا شوید؛ به چیزهایی که متحول هستند دل نبندید، آنگاه به امنیت میرسید. دل به هیچ کس نبندید تا «وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»،(2)«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(3)و «وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ»(4)در مورد شما صدق کند.
یکی از این دو نگاه میگوید: هرگز به قبرستان نروید و به یاد پیری و مرگ نباشید؛ اما دیگری میگوید: ظرفیت تو بیش از دنیاست و دلیل ترس از مرگ همین است. اگر ظرفیت و سرمایهی انسان در حد دنیا بود، دلیلی برای ترس وجود نداشت؛ مانند چراغی که لحظهای روشن، و بعد از مدتی با تمام شدن نفت خاموش میشود!
دلبستگی به خدا ناامنی نمیآورد؛ چون محبوبی است که همیشه همراه انسان است و بندهاش را همواره کفایت میکند؛ «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ».(1)خدا هرگز دستخوش تحول نمیشود؛ نه تحول و شکنندگی انسان باعث جدایی از خدا میشود و نه او شکننده و دارای تحول است. خداوند در معرفی بتها میفرماید:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ».(2)
اگر مگسی چیزی را از آنها بگیرد، نمیتوانند آن را پس بگیرند؛ پس چگونه آنهایی که نمیتوانند خودشان را حفظ کنند، از شما محافظت خواهند کرد؟! آنچه به آنها دل بستهاید، هنگام نیاز، ناتوان میشوند؛ هنگام مرگ: گوش، چشم، دست، زبان، دوستان، پزشک و دستگاه عظیم طبابت هیچ کاری برای شما انجام نمیدهند. قرآن در مقایسهای از زبان حضرت یوسف علیه السلام در گفتوگویی که میان ایشان و زندانیان ردّ و بدل شده میفرماید: «یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّار».(3)از زبان حضرت ابراهیمِ خلیل علیه السلام هم میفرماید:
«وَ کَیْفَ أَخافُ ما أَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُون»؛(4)
1) . زمر (39) آیهی 36.
2) . حج (22) آیهی 73؛ ترجمه: «ای مردم، مثلی زده شد، پس بدان گوش فرا دهید: کسانی را که جز خدا میخوانید هرگز [حتی] مگسی را نمیآفرینند، هر چند برای [آفریدن] آن اجتماع کنند، و اگر آن مگس، چیزی از آنان برباید، نمی توانند آن را بازپس گیرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند».
3) . یوسف (12) آیهی 39؛ ترجمه: «ای دو رفیق زندانی من؛ آیا خدایان متفرق (و بیحقیقت) بهتر (و در نظام خلقت مؤثرتراند) یا خدای یکتای قهار؟».
4) . انعام (6) آیهی 81؛ ترجمه: «و چگونه از آنچه شریک [خدا] میگردانید بترسیم، با آنکه شما خود از اینکه چیزی را شریک خدا ساختهاید که [خدا] دلیلی درباره آن بر شما نازل نکرده است نمیهراسید؟ پس اگر میدانید، پس کدام یک از [ما] دو دسته به ایمنی سزاوارتر است؟»
یعنی مشرکان میگویند بتها را نشکن و به آنها مشرک نباش، چون این کار امنیت تو را از بین میبرد؛ چه کسی مستحق امنیت است؟ من که به بتها پشت کرده و به خداوند روی آوردهام، یا شما که به خدای متعال مشرک شدهاید؟ آیا خدای من ناامنی میآورد یا بتهای شما؟!
قرآن کریم در مقایسهای دیگر هشدار میدهد که ای فرزندان آدم، این شیطانی که به حرفهایش گوش میدهید، در جهنم به شما پرخاش میکند و میگوید:
«فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْل»؛(1)
اما خدای متعال، رحمان و رحیم و مالک یوم الدین است.
این «مقایسهها» مقدمهی یک «انتخاب» است؛ انتخاب خدای متعال به عنوان معبود، که نقطهی آغاز ورود به میدان جهاد اکبر محسوب میشود. نفسِ انسان، او را به طرف دنیا میکشاند، اما اگر انسان مصمم باشد که بهسوی خدا حرکت کند، ولایتِ اولیای حق در باطن او جاری میشود و او را از گردابهای نفسانی رهایی میبخشد. در یکسوی میدانِ مبارزه، نفس و ابلیس و جنود او قرار گرفتهاند؛ در طرف دیگر نیز خداوند متعال و نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم و جنود ایشان حضور دارند. «جنود عقل» مصداقی از جنود رسولاللّه صلی الله علیه و آله و سلم، و «جنود جهل» مصداقی از جنودِ ابلیس هستند؛ اما تا زمانی که میل و تصمیم برای حرکت به سوی خداوند نباشد، هیچ مجاهدهای در باطن انسان شکل نمیگیرد.
عالم بزرگواری میفرمود: در ایام جوانی، روزهای جمعه برای درس خواندن و رفع کسالت به روستاهای اطراف قم میرفتیم. بالای کوه در آن روستا، امامزادهای بود. دوست تنومندی داشتیم که نمیتوانست بالای کوه بیاید؛ بههمین خاطر برای
1) . ابراهیم (14) آیه 22؛ ترجمه: «مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت کنید، من فریادرس شما نیستم، و شما نیز فریادرس من نیستید من آن شرکی که پیش از این (در کار خدا) برایم قائل بودید انکار دارم».
او الاغی کرایه میکردیم. ورودی ده، دوراههای قرار گرفته بود که یکی به سمت پایینِ ده و آغل الاغ میرفت؛ یکی دیگر هم به سمت بالای کوه و امامزاده منتهی میشد. یکی از جمعهها، سر دوراهی که رسیدیم، حیوان میخواست به آغل برود و ما میخواستیم به امامزاده برویم؛ درگیری شروع شد؛ فقط به این دلیل که مقصدها دو تا شده بودند! حیوان لگدی زد و رفیقمان را انداخت و اثاثیه را هم به پایین دره فرستاد!
مجاهدهی انسان هم در چنین فضایی شکل میگیرد. در این مجاهده، انسان به عجز میرسد و التماس میکند که خدایا تو خود بلایی بر سرِ این نفس بیاور، که من را رها نمیکند:
«إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَی الْخَطِیئَةِ مُبَادِرَةً، وَ بِمَعَاصِیکَ مُولَعَةً، وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً»؛(1)
تا زمانیکه انسان با نفس خود همراه است، نه درگیری و اختلافی وجود دارد، و نه درکِ صحیحی از نفس و عقل؛ اما با انتخابِ خدای متعال و آغازِ جهاد اکبر، صفآرایی جنود عقل و جهل در درون، و حق و باطل در بیرون، شکل میگیرد؛ انبیاء و اولیاء در یک طرف، ابلیس و جنودش هم در طرف دیگر. پیامبران روی «جنود عقل»، و ابلیس روی «جنود جهل» سرمایهگذاری میکنند؛ لذا «جنود عقل» در باطن انسان از جنود رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و «جنود جهل» از جنود دشمنان ایشان هستند. وجود مبارک امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«نَحْنُ أَصْلُ کُلِ خَیْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا کُلُّ بِرٍّ وَ عَدُوُّنَا أَصْلُ کُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ کُلُّ قَبِیحٍ وَ فَاحِشَةٍ».(2)
1) . مفاتیحالجنان، مناجات الشاکین؛ ترجمه: «معبودم! بهدرگاه تو آمدهام و شکایت میکنم از نفسی که بسیار به زشتی فرمان دهد و بهسوی گناه سرعت گیرد و به معصیتهایت حریص است و برای خشم و غضبت نمایش دهنده و متعرض است».
2) . وسائلالشیعه، ج27، ص70، باب وجوب الرجوع فی جمیع الأحکام إلی المعصومین علیهم السلام؛ ترجمه: «مائیم ریشهی هر خیر و خوبی، و همه نیکیها از شاخههای وجود ما است، و از دشمن ما است ریشهی و اساس هر شر و بدی، و از شاخههای وجود آنها است هر کار زشت و هرزهای».
در فرازهایی از زیارت جامعهی کبیره خطاب به این انوار مقدسه میگوییم:
«إِنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ...».
صفآراییِ جنود عقل و جهل هم دارای سطوحی است؛ به این معنا که با فتح یک میدان، میدان دیگری گشوده میشود، تا جاییکه انسان به مقام «امن» یا همان مقام «تسلیم به رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت علیهم السلام» میرسد و خدای متعال او را از فزعِ اکبرِ قیامتْ و شدتِ حسابْ که مصداق اتمّ شدتهاست، حفظ میکند. حضرت امام باقر علیه السلام در کلام شریفی با تذکر این مطلب به ابیخالد کابلی فرمودند:
«... یَا أَبَا خَالِدٍ لَا یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ الْأَکْبَرِ».(1)
اگر انسان در این مجاهده موفق شود و «جنود عقل» را بر «جنود ابلیس» غالب سازد و آنها را شکست دهد، به فتح باطنی میرسد و خودش نیز جزو لشکریان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشود. یعنی تمام قوایش در خدمت آن حضرت قرار میگیرد؛ سخنگوی ایشان شده و در مسیر ولایت الهیه حرکت میکند. بهعبارت دیگر میتوان گفت که چنین انسانی از «جنود عقل» است؛ همان عقلی که حضرت دربارهی آن فرمودند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی»؛(2)این نور، شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
از سوی دیگر، اگر انسان نتواند جبههی درون را به نفع رسول خدا فتح کند، به سنگری برای شیطان تبدیل میشود که از طریق او، شیطان به رسول خدا حمله میکند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
1) . اصول کافی، ج1، ص194. باب أن الأئمة ع نور الله عز و جل؛ ترجمه: «بهخدا ای اباخالد، بندهای ما را دوست ندارد و از ما پیروی نمیکند تا زمانیکه خداوند دلش را پاکیزه گرداند و خداوند دل بندهای را پاکیزه نمیگرداند تا آنکه تسلیم ما بوده و آشتی با ما باشد و هرگاه چنین شد خداوند او را از حساب سخت نگه دارد و از هراس بزرگ روز قیامت در امانش دارد».
2) . بحارالانوار، ج 25، ص 22. تتمة کتاب الإمامة.
«اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاکاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِه».(1)
شیطان در مقابل، کسانی را که به او اعتماد میکنند شریک و دام خود قرار میدهد؛ در سینهی آنها تخم کرده و جوجهکشی میکند؛ به تدریج با آنها آمیزش میکند و با چشمهای آنها میبیند و با زبانشان سخن میگوید. بزرگواری میفرمودند: شیطان در یکی از وضوخانههای حرم امام رضا علیه السلام با چهرهای جذّاب برای من تمثل پیدا کرد. ابتدا متوجه نشدم؛ به من گفت: «حاجتی دارم»؛ گفتم: «بفرمایید».. گفت: «میخواهم قلبی را متوجه من کنی»؛ چون به زیرگنبد راه نداشت، میخواست در آنجا بهوسیله من کسی را شکار کند. البته این تمثل پیدا کردن، مخصوص انسانهای بزرگ است، نه انسانهای عادی که با یک اشارهی شیطان مطیع او میشوند و افراد را جذب او میکنند.
اگر درون کسی بهوسیلهی ابلیس فتح شود، در بیرون مجاهدهای نخواهد داشت؛ حتی اگر به ظاهر در جبههی امیرالمؤمنین علیه السلام هم باشد، سرباز ابلیس خواهد بود. افراد بسیاری بودند که در رکاب حضرت شمشیر میزدند، اما تلاششان به نفع ابلیس تمام شد. مانند کسانی که در جنگ بدر و احد حاضر بودند و بر این حضور افتخار میکردند، اما با گذشت زمان معلوم شد که ابلیس از روز اول در سنگر آنها لانه کرده بود.
در این صفآرایی، اختیارِ انسان نقش اساسی دارد و میتواند یک جبهه را بر دیگری غالب نماید. با فتح درون انسان به نفع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ابلیس دیگر نخواهد توانست از طریق: حرص، حسد، بخل و... در وجود آدمی هیاهو بهپا کند. از این رو، آخرین حد جهاد باطنی، «تسلیم مطلق شدن به ولیّ خدا» است؛ یعنی همهی قوای
1) . نهجالبلاغه، خطبهی 7، ص53، و من خطبة له ع یذم فیها أتباع الشیطان؛ ترجمه: «شیطان را پشتوانه خود گرفتند و او از آنان دامها بافت، در سینههاشان جای گرفت و در کنارشان پرورش یافت. پس آنچه میدیدند شیطان بدیشان مینمود، و آنچه میگفتند سخن او بود. به راه خطاشان برد و زشت را در دیده ی آنان آراست. شریک او شدند، و کردند و گفتند: چنانکه او خواست».
باطنی، پشتیبان ارادهی انسان شوند و ارادهی او نیز در خدمت ولی خدا قرار گیرد، تا جایی که با یک فرمان حضرت، همه منظم شوند و سنگربندی کنند. کسانی که قوای باطنی و درونی خود را هدر نمیدهند، تواناییهای بزرگی متناسب با موقعیت خود پیدا میکنند؛ برخی قلبشان اتاق جنگ حضرت است؛ برخی سنگر خط مقدم و برخی سنگر پشت جبهه هستند؛ برخی مانند مالک اشتر، ظرفیت وجودی بالایی دارند.
در جبههی دشمن هم عدهای مانند «عمروعاص» و عدهای هم سربازهای عادی هستند که آنجا که باید غضب کنند، به نفع ابلیس غضب میکنند و یک شهر را به آتش میکشند.
«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُون».(1)
البته ممکن است برخی هم مذبذب باشند؛ یعنی گاهی به سنگر رسول خدا حمله کنند و گاهی به سنگر شیطان! در روایات «جنود عقل و جهل» وارد شده است که در بعضی افراد، همهی جنود عقل و جهل حاضرند؛ در بعضی دیگر نیز قسمتی از آنها. طبیعتاً کار کسانی که همهی جنود عقل و یا همهی جنود جهل در آنها جمع شده باشد، مشکلتر است.
یکی از دستوراتی که برای پیروزی در مجاهدهی باطن بسیار راهگشاست و در روایات بر آن تاکید شده است، «محاسبه» است.(2)انسانی که اهل محاسبه نیست،
1) . بقره (2) آیهی 257.
2) . البته در روایات چنین نظمی که مثلاً محاسبه، مرحله اوّل و یقظه و بیداری یا توبه، مرحله دوم باشد وجود ندارد. این ترتیب را بزرگان ذکر کردهاند که در جای خود و به اندازهی بزرگی آنها محترم است؛ اما ارزش کلمات معصومین علیهم السلام را ندارد. آنچه معصومین علیهم السلام فرموده باشند، مشروط بر تمام بودن سند، قابل بحث و خدشه نیست. بعضی از بزرگان این سخن را درباره نظم کتب روایی هم فرمودهاند؛ مثلاً کتاب کافی از اهل بیت علیهم السلام است اما چینش آن، که اول کتاب عقل و جهل بیاید، بعد کتاب توحید و سپس کتابالحجه و بعد فروع و...، از مرحوم کلینی است؛ البته چینش بسیار خوبی است و ایشان چهارده سال برای کتاب کافی زحمت کشیدهاند. مرحوم شیخ حر عاملی در جمعآوری وسایلالشیعه زحمت بسیاری کشیدهاند ولی باببندی وسایل از ایشان است؛ لذا با تبویب مرحوم کلینی تفاوت دارد و ممکن است کسی با دقت بیشتر به تبویب دقیقتری برسد. یا حتی ممکن است بررسی کند که آیا میشود از روایات، نوع نظم و چینش و ورود و خروج را استظهار کرد که تبویب آن هم طبق آیات و روایات باشد، یا خیر.
نمیتواند به خدا برسد. محاسبه، شکلها و اندازههای مختلفی دارد. یکی از انواع آن این است که انسان طی شبانهروز حداقل یک بار به محاسبهی عملکرد خویش بپردازد؛ در بعضی از روایات نیز روزی دو بار محاسبه در صبح و شب سفارش شده است. پس از مدتی هم که محاسبه دقیقتر شد، بعد از هر عملی، محاسبهای خواهد بود. با این وجود، حداقل محاسبهای که بعضی به وجوب آن فتوا داده اند و بر آن تاکید زیادی میکنند، یک بار محاسبه در شبانهروز است. این محاسبه سطوحی دارد؛ سطح اول این است که انسان اعمال ظاهری خود را محاسبه کند و ببیند آیا واجبات و محرمات را رعایت کرده و ظاهر اعمالش با ظاهر شرع هماهنگ بوده است، یا خیر؟ این کار، عمل سادهای به نظر میرسد، ولی در رشد انسان بسیار مؤثر است.
اولین فایدهی محاسبه این است که انسان را در هر قدم، با گناهانش آشنا میکند. اگر انسان خود را موجود خوبی بداند، سقوط می کند؛ اما اگر خود را بدهکار بداند، موجب ارزشمندی او میشود. در احوالات مرحوم «زاهد تهرانی» نقل شده که فرموده بودند: «فلان عالم حتماً اهل بهشت است؛ چون وقتی میخوابد، خود را مثل یک گبر، بدهکار خدا میداند».
خروج از عُجب و توجه به گناهان و خسارتها از محاسبه آغاز میشود. آشنایی با گناهان مقدمهی توبه و استغفار است. انسانی که از گناهانش غافل است، اصلاً به توبه رو نمیآورد. اگرچه توبه مقدمات دیگری هم دارد، اما قدم اول در توبه، توجه به گناهان است که آن هم با محاسبه اتفاق میافتد. اگر محاسبه تکرار شود، انسان به لغزشگاههای خود بصیرت پیدا میکند و زمینهی جبران نقطهضعفهایش فراهم میشود. خطاط موفق، درسخوان موفق، منبری و یا امام جماعت موفق، اگر اهل محاسبه باشد کمکم عیوب کارش رفع میشود؛ ولی اگر اهل محاسبه نباشد رشد چندانی نخواهند داشت؛ مثلاً کسی که بیست سال درس خوانده و نقصی که از ابتدا در تحصیل داشته است امروز هم دارد، این نقص به دلیل عدم محاسبهی اوست.
محاسبه از کارهای ساده شروع و به کارهای لطیفتر ختم میشود؛ از «واجبات» شروع و به «مستحبات» و «مکروهات» و «مباحات» ختم میشود. تا جاییکه انسان کمکم متوجه میشود که عباداتش هم گناه هستند؛ نمازش هزار عیب دارد! ما خیال میکنیم برای خدا درس میخوانیم، اما اصلاً متوجه نیستیم که خدا به ما جوانی و توفیق داده و ما را به اسم سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف گرد هم جمع کرده است؛ اما ما با وجود این اساتید، این کتابها و موقعیتهای خوب، چهکار کردهایم؟! اگر خداوند این نعمتها را از ما بگیرد، چه کاری از ما ساخته است؟ پس کارهای خوب ما هم، گناه است. انسانِ اهل محاسبه در همهی کارها، فردایی بهتر از امروز دارد؛ هرچه دقیقتر میشود به لطایف بیشتری میرسد که قبلاً به ذهنش خطور نمیکرده است. «وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنین».(1)
به جایی میرسد که رد پای شیطان را در زندگی خود میبیند؛ امکانی که بدون محاسبه، محال بود به آن برسد. رد پای شیطان را به سختی میتوان پیدا کرد، اما گاهی برای خواص آشکار میشود. یکی از بزرگان میفرمود: «شیطان در رمی جمرات با من درگیر شد؛ و با هم، زد و خورد کردیم». آدم باید خیلی زرنگ باشد تا حرف شیطان را - که مثل دستگاههای جاسوسی پیچیده است و حرفشان را با ده واسطه میزنند - بشناسد. دربارهی مؤمن فرمودهاند: «مُسْتَوْحِشاً مِنْ أَوْثَقِ إِخْوَانِهِ»؛(2)یعنی مومن از رفیقترین دوستانش هم وحشت دارد. بزرگواری این حدیث را اینطور معنا میکرد: «مومن احتمال میدهد که شیطان از طریق همین اوثق اخوان در او نفوذ کند». اگر انسان اهل مراقبه و محاسبه شود، مثل کسانی که از روی تجربه بهراحتی جاسوس را میشناسند، شیطان و حرفش را خواهند شناخت.
انسان با محاسبه، به «استغفار» و «شکر» میرسد. برای رسیدن به استغفار لازم است که انسان عیبهای خود را بشناسد، آنها را از خود بداند و خدا را تنزیه کند. کسی که نماز شب نمیخواند و میگوید: خدا توفیق نمیدهد؛ مسلم است نماز شبخوان نمیشود. باید راههای شیطان را بست. عدهای هستند که چندین بار از یک نقطه ضربه میخورند؛ این انسانها همیشه ضرر میکنند، چون راه ضربهپذیری خود را نبستهاند.
انسان باید به مقام «شکر» هم برسد؛ برای همین ابتدا باید خوبیها را بفهمد؛ شایسته نیست انسان نعمتهای خدا را نشناسد. خداوند متعال به انسان: جمال، استعداد، صدای خوب و... عطا کرده است؛ او باید قدر این نعمتها را بداند، چرا که نفهمیدن نعمتهای خدا به کفر منتهی میشود. بههمان اندازه که عُجب به نعمتْ بد است، غفلت از نعمت هم بد است؛ کسی که از اصل نعمت غافل است چگونه میتواند بار تکلیف را بردارد؛ یا خدا را شکر کند؟ یکی از اساتید میفرمودند: «یکی از علما، از مردم برای کمک به نیازمندان پول زیادی قرض کرده بود. هنگام مرگ گریه میکرد؛ اطرافیان گفتند: حاج آقا، ما قرض شما را میدهیم؛ ناراحت نباشید! گفت: گریهی من برای این است که اگر خدا بپرسد به تو نعمت آبرو دادم، چرا از آن بیشتر استفاده و خرج مردم نکردی، چه جوابی بدهم؟»
نکتهی مهم این است که انسان نباید این خوبیها را به خود نسبت دهد. سید الساجدین، امام زینالعابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه میفرمایند:
«تَتَحَبَّبُ إِلَیْنَا بِالنِّعَمِ وَ نُعَارِضُکَ بِالذُّنُوبِ خَیْرُکَ إِلَیْنَا نَازِلٌ وَ شَرُّنَا إِلَیْکَ صَاعِدٌ وَ لَمْ یَزَلْ وَ لَا یَزَالُ مَلَکٌ کَرِیمُ یَأْتِیکَ عَنَّا بِعَمَلٍ قَبِیحٍ فَلَا یَمْنَعُک ذَلِکَ أَنْ تَحُوطَنَا بِنِعَمِکَ وَ تَتَفَضَّلَ عَلَیْنَا بِآلَائِک»؛(1)
1) . ترجمه: «تو با نعمتهایت بر ما دوستی کنی و ما به گناهان با تو معارضه و برابری کنیم. خیر تو بر ما نازل گردد و در برابر شرّ ما به سوی تو بالا آید و تو همیشه تا بوده و هست پادشاه بزرگوار و کریمی بودهای که از جانب ما کارهای زشت به سوی تو آید ولی آنها مانع نمیشود از اینکه ما را به نعمتهای خود فراگیری و خود بر ما تفضل کنی».
آیا ملائکهی الهی باید همیشه در هنگام بالا رفتن، فقط از ما زشتی ببرند؟ امام حسین علیه السلام در دعای شریف عرفه میفرمایند: «اِلهِی مَنْ کانَتْ مَحاسِنُهُ مَساوِی فَکَیفَ لا تَکُونُ مَساوِیهِ مَساوِی».(1)
اگر نعمتها را از خدا دانستیم، شکرگذار خواهیم بود. امام موسیکاظم علیه السلام فرمودهاند:
«لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِ یَوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ اللَّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَیْهِ»؛(2)
حضرت امیرالمومنین علیه السلام بهنقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «أَکْیَسُ الْکَیِّسِینَ مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ»؛(3)در این هنگام مردی از ایشان سوال میکند: «یا امیرالمومنین، این شخص چگونه از خود حساب میکشد؟» حضرت فرمودند:
«إِذَا أَصْبَحَ ثُمَّ أَمْسَی رَجَعَ إِلَی نَفْسِهِ وَ قَالَ یَا نَفْسِی إِنَّ هَذَا یَوْمٌ مَضَی عَلَیْکِ لَا یَعُودُ إِلَیْکِ أَبَداً وَ اللَّهُ یَسْأَلُکِ عَنْهُ بِمَا أَفْنَیْتِهِ فَمَا الَّذِی عَمِلْتِ فِیه...»؛(4)
اگر انسان خود را محاسبه نکند، دیگران برای او محاسبه میکنند. استاد مرحوم ما، کلمات قصاری داشتند؛ از جمله میفرمودند: «اگر خودت برای خودت نقشه نداشته باشی، دیگران شما را در بنای خود به کار میگیرند؛ یا خشت آنها میشوید یا پنجره و یا چیز دیگر».
1) . دعای عرفه؛ ترجمه: «خدایا! کسی که خوبیهایش [هم] بدی است، چگونه بدیهای او بد نباشد؟».
2) . اصول کافی، ج2، ص453، بَابُ مُحَاسَبَةِ الْعَمَل؛ ترجمه: «از ما نیست کسی که هر روز حساب خود را نکشد و اگر کار خوب کرده است، از خدا فزونی آن را خواهد و اگر کار بد کرده است، از خدا آمرزش آن را خواهد و از آن توبه کند».
3) . وسائل الشیعه، ج16، ص98، باب وجوب محاسبة النفس کل یوم و ملاحظتها و حمد الله علی الحسنات و تدارک السیئات؛ ترجمه: «زیرکترین زیرکان کسی است که نفس خود را به پای حساب کشد و برای بعد از مرگ خویش کار کند».
4) . وسائل الشیعه، ج16، ص98، باب وجوب محاسبة النفس کل یوم و ملاحظتها و حمد الله علی الحسنات و تدارک السیئات؛ ترجمه: «هرگاه صبح میکند سپس وارد شب میشود به نفس خود مراجعه کند و بگوید: ای نفس من! این روزی بود که بر تو گذشت و دیگر هرگز باز نمیگردد و خداوند از تو در باره این روز میپرسد که چگونه آن را گذراندی و چه کاری در آن انجام دادی؟...»
انسان هر چقدر دقیقتر محاسبه کند، درک او از عیبهایش نیز بیشتر و توبه اش لطیفتر میشود. درجهی توبهی انسان، تابع درجهی بیداری و نورانیتی است که نسبت به خطاهای خود پیدا میکند؛ کما اینکه تلقی او از نعمتهای خدا تغییر کرده و نعمتها را فقط در حدّ خوراک و پوشاک نمیبیند؛ از نعمتهای باطنی که اولیای الهی شکرگزار آنها بودهاند غافل نمیشود و به تدریج لطافت درک نعمتهای خداوند در او پدید میآید.
روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
«مَا مِنْ یَوْمٍ یَأْتِی عَلَی ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِکَ الْیَوْمُ یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا یَوْمٌ جَدِیدٌ وَ أَنَا عَلَیْکَ شَهِیدٌ فَقُلْ فِیَّ خَیْراً وَ اعْمَلْ فِیَّ خَیْراً أَشْهَدْ لَکَ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَإِنَّکَ لَنْ تَرَانِی بَعْدَهَا أَبَدا...».(1)
این روایت، درک انسان را نسبت به عالم تغییر میدهد. آن حضرت همچنین میفرمایند:
«اللَّیْلُ إِذَا أَقْبَلَ نَادَی مُنَادٍ بِصَوْتٍ یَسْمَعُهُ الْخَلَائِقُ إِلَّا الثَّقَلَیْنِ یَا ابْنَ آدَمَ إِنِّی خَلْقٌ جَدِیدٌ إِنِّی عَلَی مَا فِیَّ شَهِیدٌ فَخُذْ مِنِّی فَإِنِّی لَوْ طَلَعَتِ الشَّمْسُ لَمْ أَرْجِعْ إِلَی الدُّنْیَا وَ لَمْ تَزْدَدْ فِیَّ مِنْ حَسَنَةٍ وَ لَمْ تَسْتَعْتِبْ فِیَّ مِنْ سَیِّئَةٍ وَ کَذَلِکَ یَقُولُ النَّهَارُ إِذَا أَدْبَرَ اللَّیْلُ».(2)
یعنی هنگامی که شب میآید، با صدایی که همهی خلایق، به جز جن و انس، میشنوند، میگوید: من خلقی جدید و گواه بر اعمالی هستم که در من انجام میگیرد؛ سهم خودت را از من بردار؛ من که رفتم بعد از طلوع خورشید به دنیا بر نمیگردم؛ فردا شب، شب دیگری است؛ یک بار به دنیا میآیم و بعد به عالم
1) . اصول کافی، ج2، باب القول عند الإصباح و الإمساء، ص523؛ ترجمه: «هیچ روزی نباشد که بر فرزند آدم درآید جز اینکه آن روز به او گوید: ای پسر آدم من روز نوینی هستم و من بر تو گواهم، پس در من حرف خوب بزن، و کار خیر بکن تا در روز قیامت برایت گواهی دهم زیرا پس از این هرگز مرا نخواهی دید...».
2) . وسائل الشیعه، ج16، ص99، باب وجوب محاسبة النفس کل یوم و ملاحظتها و حمد الله علی الحسنات و تدارک السیئات.
ملکوت میروم و تو دیگر نمیتوانی کار خوبی در من انجام دهی. کار خیر امشب را به فردا شب مینداز؛ فردا شب موجود دیگری است؛ اگر من بگذرم دیگر نمیتوانی از گناهانت در من استغفار کنی؛ هر استغفاری که میخواهی بکنی، همین امشب بکن.
در معارف روایی نقل شده است که خداوند متعال از بندهی خود، دو چیز میخواهد: «اعتراف به گناه» تا او را ببخشد؛ و «اقرار به نعمتها» تا آن را زیاد کند. البته روشن است که - العیاذ باللّه - پروردگار متعال از اقرار گرفتن لذت نمیبرد، بلکه در حقیقت، استغفار و اعتراف به گناه، وجودِ انسان را شستوشو داده و او را آمادهی دریافت رحمت میکند. هنگامیکه بهوسیلهی استغفار، تعلق انسان از گناهان بریده میشود، خداوند او را شستوشو میدهد؛«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتیلاً».(1)
ما همانند کودکی هستیم که خود را آلوده میکند، اما نمیتواند خودش پاک کند. این کودک تا زمانیکه احساس آلودگی نکند، چیزی نمیگوید؛ اما به محض اینکه آلودگی را احساس کرد و سر و صدایش بلند شود، برای پاک شدن آماده شده است.
توجه به نعمتها، زمینهی لازم برای رسیدن به «مقام شکر» را فراهم میسازد؛ ظرفیت اعطای نعمتهای بیشتری را ایجاد میکند؛ اما اگر در لحظاتِ غفلت به انسان نعمت داده شود، هم خود را ضایع میکند و هم نعمت را. استاد بزرگوار ما میفرمودند: «اگر برای کسی که بارِ ماشین هندوانه را تحویل میگیرد، در لحظهی غفلتْ هندوانه بیندازند، هم هندوانه ضایع شده و هم انسان کثیف میشود؛ همینطور اگر اهل شکر نباشیم، ظرفیت پذیرش نعمت بالاتر را نخواهیم داشت. اما انسانی که نعمتهای قبلی را دیده، رابطهی آنها را با خداوند فهمیده، و بدون معجب شدن از آنها بهرهمند شده است، قابلیت افزایش نعمت را هم پیدا خواهد کرد.»
1) . نساء (4) آیهی 49؛ ترجمه: «مگر آن کسان را که خود را به عنوان پاکی میستایند، نمیبینی با این که خدای تعالی است که هر کس را بخواهد پاک و تزکیه میکند، و احدی در این کار استقلال ندارد، و مردم حتی یک خردل ستم نمیشوند».
اگر آب خلق نشده بود، انسان با چرکهای خود چه میکرد؟! لذا انسان در یکی از ادعیهی وضو میگوید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ الْمَاءَ طَهُوراً وَ لَمْ یَجْعَلْهُ نَجِسا».(1)همینطور، وقتی هم که از گناهان خود متأذی میشود، میگوید: «الحمدالله که خداوند ماهِ رمضان را قرار داد»؛ همان ماهی که امام زینالعابدین علیه السلام دربارهاش میفرماید: «هَذَا شَهْرُ الْمَغْفِرَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ هَذَا شَهْرُ الْعِتْقِ مِنَ النَّارِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ»؛(2)
ذیل روایات ائمهی معصومین علیهم السلام فرمایشی با این مضمون آمده است که فرمودهاند: کسی که نعمتهای خدا را فقط در خوردنیها و پوشیدنیها میبیند، مستحق عقوبت میشود؛ چون به دلیل نشناختن نعمتها، به کفران میرسد.
محاسبه درجاتی دارد؛ سطح اول آن از «واجبات» و «محرمات» شروع میشود. این محاسبه، بسیار ساده است اما انسان عادت کرده است که به امور ساده اعتنا نکند و تصور میکند که راه خدا حتماً باید راهِ سخت و پیچیدهای باشد. اول باید به «محاسبه» عادت کرد؛ سپس به تدریج میزان آن را افزایش داد. در روایات هم نسبت به مداومت در کارهای خوب تاکیدهای بسیاری شده است؛ امام صادق علیه السلام فرمودهاند:
«إِذَا کَانَ الرَّجُلُ عَلَی عَمَلٍ فَلْیَدُمْ عَلَیْهِ سَنَةً ثُمَ یَتَحَوَّلُ عَنْهُ إِنْ شَاءَ إِلَی غَیْرِهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ لَیْلَةَ الْقَدْرِ یَکُونُ فِیهَا فِی عَامِهِ ذَلِکَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ»؛(3)
کار خوب را باید یک سال ادامه داد، تا «شب قدر» بر آن بگذرد و برکات عمل ظاهر شود. لذا از آیهی: «فاذا فرغْتَ فاَنْصَبْ»(4)هم، همین معنا برداشت میشود.
1) . اصول کافی، ج3، ص70، بَابُ النَّوَادِر.
2) - اقبال الاعمال، اعمال روزهای ماه رمضان.
3) . اصول کافی، ج2، ص82، باب استواء العمل و المداومة علیه؛ ترجمه: «هر گاه مردی عملی انجام میدهد، (بهتر آن است که) تا یک سال ادامه دهد، سپس اگر خواهد به عمل دیگری منتقل شود، زیرا شب قدری که آنچه خدا (از خیرات و برکات) میخواهد در آن یک سال میباشد».
4) . شرح (94) آیه ی 7.
کسی که تازه به نماز شب خواندن روی آورده است، لازم نیست که از آغاز با همهی آداب آن را به جای آورد. اگر از اول سخت حرکت کنیم، هرگز نماز شبخوان نمیشویم؛ اول باید نماز شب را عادی و سبک خواند و وقتی ملکه شد، طولانیترش کرد. اگر کسی اهل نماز شب نیست، اول باید نماز صبح را اوّل وقت بخواند؛ بعد ذکر تسبیحات حضرت زهراء علیها السلام را بگویند و بعد هم سجده شکر کند و بخوابد. وزنه بردار از اول که نمیتواند 200 کیلو را بلند کند، از حداقل وزنهها شروع میکند و به تدریج اضافه میکند.
گام بعدِ این مسیر، محاسبهی «مستحبات» و «مکروهات» و پس از آنها، محاسبهی «مباحات» است. بعد از محاسبهی اعمال و ظواهر، نوبت به «محاسبهی باطن» یعنی «خلقیات» و «اعتقادات» میرسد. امام خمینی قدس سره در کتاب «اربعین» میفرمایند: چند جهنم وجود دارد؛ جهنم اعمال، جهنم خلقیات و جهنم عقاید. جهنم عقایدِ باطله، سوزندهتر از جهنمِ اخلاق رذیله؛ و جهنم اخلاق رذیله، سوزندهتر از جهنم اعمال بد است.
محاسبهی خلقیات عبارت است از بررسی صفات زشتی که در انسان وجود دارند. انسان در این مقام از خودش میپرسد: «آیا از غیر خدا میترسم؟»؛ «چرا فقط به خدا امیدوار نیستم؟» و... . این محاسبات، باطن انسان را با شریعت الهی هماهنگ میکند. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ لَا یَسْأَلَ رَبَّهُ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ فَلْیَیْأَسْ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَ لَا یَکُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ ذِکْرُهُ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ یَسْأَلْهُ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ- فَحَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا عَلَیْهَا فَإِنَّ لِلْقِیَامَةِ خَمْسِینَ مَوْقِفاً کُلُّ مَوْقِفٍ مِقْدَارُهُ أَلْفُ سَنَةٍ ثُمَّ تَلَا فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ».(1)
1) . اصول کافی، ج8، ص143، حَدِیثُ مُحَاسَبَةِ النَّفْس.
یعنی اگر چند حالت در شما پیدا شود «مستجابالدعوه» میشوید: اوّل، اینکه از همه مردم مایوس شوید و بدانید آنها نه چیزی دارند و نه اگر داشته باشند به کسی میدهند. اگر گاهی هم از آنها به انسان چیزی میرسد، به این خاطر است که جنود خدا هستند؛ «وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ».(1)حتی اگر مادر به بچهی خودش شیر میدهد، به این دلیل است که از لشگریان خداست. در روایت آمده است: حضرت موسی علیه السلام مادری را دید که بچهاش را از دامنهی کوه بالا میبرد؛ به خدا عرضه داشت که اگر ممکن است محبت مادری را از او بردار. خداوند متعال خواستهی ایشان را اجابت کرد. ناگهان موسی دید که مادر، بچه را به زمین نهاد و رفت! طفل به گریه افتاد، اما مادر هیچ اعتنایی نکرد. حضرت موسی علیه السلام فرمود: خدایا محبت مادری را برگردان؛ مادر برگشت و بچه را به آغوش کشید و نوازش کرد.
دوم؛ اینکه پس از قطع امید از مردم، باید سرچشمههای رحمت حق را دید و به آنها دل بست. امام صادق علیه السلام که فرمودهاند: «فَحَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا عَلَیْهَا» در واقع میفرمایند: اموری که مورد محاسبه واقع میشود همین است؛ «چرا به دیگران دل بستی؛ آیا ندیدی که دست آنها به جایی بند نیست؟» و ... . در پنجاه موقف - که هر موقفی هزار سال طول میکشد و در همهی آنها از انسان حساب میکشند - همهی محاسبات، مخصوص عمل نیست؛ از انسان خواهند پرسید: «چرا به غیر حق امید بستید؟»؛ «چرا از دیگران ترسیدید؟» و... .
خوف ما هنوز خوف قبل از بلوغ و بچگی است؛ مثل بچهای که از دنیای بیرون میترسد، از مرگ میترسیم؛ در حالی که مرگ، همان پنجرهای است که به روی حقایق باز میشود.
پایان این جریان، محاسبهی اخلاص است؛ یعنی باید ببینیم آیا همهی وجود ما خدایی شده است یا خیر؟ علامه طباطبائی رحمة الله در نامهای به یکی از شاگردانشان
1) . فتح (48) آیهی 7.
نوشته بودند: صبح که از خواب بلند میشوی شرط کن کاری که رضای خدا در آن نیست انجام ندهی. در طول روز هم مواظب باش که: دوست گرفتنت، دل بستنت و... اگر نتیجهی اخروی دارد، عمل کن و اگر ندارد آن ترک کن؛ آخرِ شب هم اعمالت را محاسبه کن.
این دستورالعمل مختصر، بسیار جامع است؛ انسان قبل از هر کاری باید محاسبه کند که آیا آن کار نفع اخروی دارد یا نه؟ به تدریج از نفع اخروی هم عبور میکند و محاسبهی میکند که آیا خدا آن کار را دوست دارد یا نه؟
یکی از محاسبات مهمی که سالکان الیالله باید به آن توجه داشته باشند، تجدید بیعت با ولی خدا با قرائت دعای عهد است. ما باید آنچه را که حضرت میخواهند، انجام دهیم؛ نباید منتظر بمانیم که اگر دیگران آن کار را انجام ندادند و بار حضرت بر زمین ماند، در آن صورت اقدام کنیم! باید چنان باشیم که حضرت هنوز امر نکرده، کار را انجام دهیم؛ تا جاییکه آرزوی ما این باشد که پیش روی حضرت جانمان را فدا کنیم. هر شب هم محاسبه کنیم که چقدر برای ولیّ خدا کار کردهایم؛ که مسلماً آن کار هم برای خداست. به عنوان مثال، یک طلبه نباید تصور کند که خارج از مدیریت حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف وارد دستگاه ایشان شده است. حضرت هر وقت ببینند طلبهای به درد نمیخورد، تبعیدش میکنند. ما معتقدیم که اسلام دین حق، و تنها مکتب اهل بیت علیهم السلام در اسلام بر حق است؛ لذا کسانی که پاسداران فرهنگی این مکتب شناخته میشوند و رسماً وظیفهی دفاع فرهنگی و آمادهسازی جامعه را بر عهده دارند، حوزههای علمیه هستند. اصل حوزههای علمیه هم «قم» است. حال، این مکتب با همهی مشکلات مسلمانان و شیعیان مواجه است. حضرت ما را تا این مرحله آوردهاند؛ یکی از هندوستان، یکی از پاکستان، یکی از ترکیه، یکی از افغانستان آمده است؛ در سوی دیگر هم، دنیایی از فتنهها است و شیعیانی که در تیررس شبهات و شهواتاند قرار گرفتهاند. البته حضرت میتوانند این
مشکلات را به تنهایی بر دارند، ولی این امتحان ماست؛ «وَلَوْ یَشَاء اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَکِن لِّیَبْلُوَ بَعْضَکُم بِبَعْضٍ».(1)
گام بعدی انسان سالک، توبه و رجوع الی اللّه است تا آتشهایی را که به سرمایههای خود زده، خاموش کند و سرمایههای جدیدی برای حرکت در این راه به دست آورد. مرحلهی ابتدایی توبه، احساس گناه و تقصیر است؛ اگر این احساس پیدا نشود، توبهای هم نخواهیم داشت. انسانی که از گناهان خود درکی ندارد، احساس کمبود و خسارت نمیکند، اصلاً به سوی خدای متعال حرکت نمیکند. درک گناهان هم، تابع یقظه و بیداری انسان است که به واسطه ی محاسبات و تفکرات قبلی او حاصل میشود. انسان سالک همیشه به نقصهای خود میاندیشد و هر چه بیشتر خود را میکاود، بیشتر به کاستیهای خود پی میبرد.
اگر انسان این راه طولانی و سرمایههای عظیمی را که برای طی این مسیر به او داده شده است، مشاهده کند و در نعمتهای ظاهری تا ملائکهای که در عالم برای انسان کار میکنند، تامل نماید؛ و بالاتر از آن، عالم ملکوت و معصومین علیهم السلام که بر او ولایت میکنند تا همهی عالم را نجات دهند و آنها را به مقصد برسانند را متوجه باشد؛ به ضعف خود پی میبرد و برای آخر و عاقبت خویش چارهای میاندیشد.
سرمایهگذاری «خداوند متعال»، «پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم» و «ملائکهی عالَم» برای پرورش یک انسان، مانع سرمایهگذاری بر روی دیگر انسانها و مخلوقات نیست؛ همچنانکه رسیدن رزق ما از خورشید، مانع وصول آن به انسانهای دیگر نمیشود. اگرچه خورشید، منبع عظیمی از رحمت الهی است، اما به این معنی نیست که اگر فقط یک نفر در عالم بود، بهرهی بیشتری از خورشید میبُرد. دیگران بههیچوجه مزاحم
1) . محمد (27) آیهی 4؛ ترجمه: «اگر خدا میخواست از آنان انتقام میکشید ولی [فرمان پیکار داد] تا برخی از شما را بهوسیلهی برخی [دیگر] بیازماید».
استفادهی ما از خورشید نیستند؛ بلکه هر کس به اندازهی ظرفیتش از خورشید بهره میبرد. اولیاء خدا هم، از جمله پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این گونهاند. حضرت بر همهی عوالم میتابند و همه را هدایت میکنند. حال اگر حضرت تنها برای یک نفر مبعوث شده بودند، آن یک نفر به همان اندازه که هماکنون بهره میبرد، میتوانست از هدایت و برکات وجودی حضرت استفاده کند. میزان بهرهمندی هر شخصی از این وجود مبارک، تابع ظرفیت اوست؛ انسان به هر میزان که ظرفیت خود را ارتقاء دهد، میتواند از برکات بیشتری هم بهرهمند شود. در باب خدای متعال هم، بلاتشبیه، همینگونه است. ما در دستگاه خداوند مزاحم یکدیگر نیستیم؛ ما یک سلول از این عالم هستیم؛ نسبت به ما همان توجهی را دارند که به همه دارند: «یَا مَنْ لَا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْن».
توجه به این نعمتها و این مسیر طولانی، ضعف انسان و لوازم پیمودن راه را بیش از پیش مشخص میکند. البته به اندازهای که حرکت کنیم، عیبها آشکارتر و خطرناکتر، و محاسبهها هم شدیدتر میشوند. انسانی که پیاده حرکت میکند اگر مقداری هم منحرف شود، چندان مهم نیست؛ امّا برای کسی که با هواپیما حرکت میکند، اندکی انحراف از مسیر، مشکل بزرگی ایجاد خواهد کرد. اگر کمی پیش بروید میبینید که از کمترین تخلف هم گذشت نمیکنند؛ لذا ترک اولی را بر انبیاء مؤاخذه میکردند.
ابوحمزه ثمالی نقل میکند: نماز صبح جمعه را با امام سجاد علیه السلام خواندیم و با هم به منزل آمدیم. حضرت به خادم خود فرمودند: «نیازمندانی را که به خانه میآیند، طرد نکنید.» به حضرت عرض کردم: «بسیاری از آنها نیاز واقعی ندارند!» حضرت فرمودند: «میخواهی آنچه بر سر یعقوب آمد، بر سر ما هم بیاید؟ حضرت یعقوب هر روز یک گوسفند میکشت؛ مقداری از آن را خانوادهی خودشان میخوردند و مابقی آن را در راه خدا به دیگران میبخشیدند. یک شب سائلی به خانهی یعقوب
آمد و گفت: گرسنه و غریبم. ایشان هم باور نکردند و خودشان غذا خوردند و سیر شدند. (مثل ما که گاهی باور نمیکنیم). حتی از اضافهی غذا هم به سائل ندادند. او به محضر خدا شکایت کرد و فردای آن شب را روزه گرفت. خدای متعال جبرئیل علیه السلام را فرستاد و به یعقوب پیام داد: ای یعقوب آمادهی بلا باش؛ مگر نمیدانی ما اولیاء خود را سریعتر مؤاخذه میکنیم؟! این تخلف از تو پسندیده نبود، با آنکه در مورد دیگران اصلاً تخلف محسوب نشود.
یوسف علیه السلام هم وقتی در زندان گفت: «اذْکُرْنی عِنْدَ رَبِّکَ»،(1)ترک اولی کرد؛ لذا در روایت آمده است که جبرئیل به او فرمود: «یوسف! چه کسی تو را از چاه نجات داد؟ چه کسی تو را از کید زنان مصری رهایی بخشید؟ گمان کردهای خداوند تو را فراموش میکند؟! «فَلَبِثْتَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ»؛(2)چون اصل زندان آمدن یوسف برای پاک ماندن او بود.
هم خدا سخت میگیرد و هم آنها میفهمند که کمترین لغزش چقدر سنگین تمام میشود. در نقلی آمده که حضرت آدم علیه السلام به دلیل ترک اولی، دویست سال گریه کرده است؛ چون میدانست که گلهمندی خداوند از انسان چه معنایی دارد.(3)
سه احساس در پیدا شدن حال توبه در انسان جایگاه مهمی دارند: «احساس وسعت ذنب و درک از آن»؛ «درک وسعت رحمت حق»(4)و «انتساب ذنوب به خود
1) . یوسف (12) آیهی 42.
2) . یوسف (12) آیهی 42.
3) . «عن جابر عن أبی جعفر ع قال: قال رسول الله ص إن الله حین أهبط آدم إلی الأرض أمره أن یحرث بیده- فیأکل من کده بعد الجنة و نعیمها، فلبث یجأر و یبکی علی الجنة مائتی سنة، ثم إنه سجد لله سجدة فلم یرفع رأسه ثلاثة أیام و لیالیها، ثم قال: أی رب أ لم تخلقنی فقال الله: قد فعلت، فقال: أ لم تنفخ فی من روحک قال: قد فعلت قال: أ لم تسکنی جنتک قال: قد فعلت، قال: أ لم تسبق لی رحمتک غضبک قال الله: قد فعلت فهل صبرت أو شکرت قال آدم: لا إله إلا أنت سبحانک إنی ظلمت نفسی فاغفر لی إنک أنت الغفور الرحیم، فرحمه الله بذلک و تاب عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ.» تفسیر العیاشی، ذیل آیهی 37 از سورهی مبارکهی بقره، ج1، ص41.
4) . اگر انسان وسعت ذنوب را بفهمد اما پناهگاهی پیدا نکند، باعث یأس میشود.
و نه به خداوند؛ و تنزیه و تسبیح حضرت حق». یکی از راههای رسیدن به این احساسها، مداومت بر مناجاتهای معصومین علیهم السلام است. کلمات معصومین علیهم السلام فوقالعاده بوده، و به هیچ وجه با سایر مناجاتهایی که بعضی از بزرگان شیعه دارند، قابل مقایسه نیست.
ادعیهی معصومین علیهم السلام انسان را از یک نقطه حرکت میدهد؛ روح را جابهجا و از حالی به حالی متحول میکنند؛ در پایان هم به زمین برمیگردانند. با حمد و تسبیح شروع میشوند و با خوف و رجاء و توجه به ضعفها ادامه پیدا میکنند؛ یعنی نه خوف را بر انسان غلبه میدهند و نه امید را؛ تا انسان به یاس نزدیک میشود، لحن دعا تغییر میکند و بارقهی امید میتابد. اما راهی که دیگران به انسان یاد میدهند، گاهی باعث غرور و مشکلات فراوان دیگر میشود.
دعای «ابوحمزه» به نحوی انسان را متحول میکند و سیر میدهد، که نه مغرور میشود و نه مأیوس؛ انسان را بالا میبرد و پایین میآورد؛ در اوج لذت معنوی و در لحظهی وصال، موانع راه را بیان میکند. اگر به کسی که میخواهد به قلهی دماوند برود، بگویند: «آنجا درنده دارد» یا «کوه یخبندان است» یا «هر که رفته، مرده است» و یا «باید ده فرسخ پیادهروی کنی» چنین آدمی اصلاً به سمت قله نمیرود. یا اگر انسان را دچار توهم کنند، بهنحوی که تا به ابتدای تپههای کوه رسید، به او بگویند: «به قله رسیدی و دماوند همین تپههاست» و ... . این دو شیوه هر دو اشتباه است. انسان را باید با تشویق به راه انداخت و بعد از اینکه انگیزه کوهنوردی در او پیدا شد، باید به او گفت: بعد از این تپه، درهی دیگری است که باید با دقت از آن عبور کنی و مواظب باشی به دره نیفتی؛ یعنی باید او را آرامآرام راه برد تا به قله برسد.
غیرمعصومین معمولاً میگویند: اگر این ذکر را بگویی یا این نماز را بخوانی، واصل میشوی! بعضی هم میگویند: وقتی به مقام طریقت و حقیقت برسی، دورهی
شریعت را پشت سر گذاشتهای و آزاد هستی! ولی نسخهی معصومین علیهم السلام انسان را به راه میاندازد و تا جایی میبرد که احساس میکند دیگر نمیتواند از خدا جدا شود؛ گویا موانع و درههای راه را نشان میدهند و درگیری با آنها را سفارش میکنند. اهلبیت علیهم السلام حالِ نجوا و سپس حال قرب و نشاط را در انسان زنده میکنند و پس از آن، موانع را نشان میدهند. بههمین دلیل حتی یک جمله از دعای ابوحمزه را نمیتوان جابهجا کرد؛ مانند قطعات یک دستگاه پیچیدهی الکترونیکی که آنها را هم نمیتوان جابهجا کرد، چرا که در صورت جابهجایی قطعات، کارآمدی آن دستگاه از بین میرود. شور و حالتی که این دعاها در انسان ایجاد میکنند، به همین ترتیب محقق میشود؛ لذا نتیجهی قرائت این دعاها و مأنوس شدن با آنها، ایجاد حال توبه است. البته توبه نیز مراحلی دارد که در نهجالبلاغه(1)و ... بیان شده است.
توبه از اعتقادات آغاز میشود و به حالات، اخلاقیات و رفتار میرسد. آیا این گناه نیست که انسان از همهی هیچکارههای عالم بترسد، امّا هیچ خوفی از خدای متعال نداشته باشد؟ خوف از خدا، تنها عاملی است که انسان را سالک و اصلاح میکند؛ در حالیکه خوف از دیگران، انسان را زمینگیر میکند. انسان باید به جایی برسد که «ترس از جهنم» و «طمع به بهشت» در وجود او از بین برود؛ با آنکه به هر دو، باور دارد.
انسان، توبه و رجوع میکند و خداوند متعال، او را پاک مینماید. توبه مقدمهی همهی مراحل تطهیر است؛ از این رو بدون توبه، ممکن است تمام ریاضتهای طولانی انسان هدر برود. طبق روایات، اگر انسان دو رکعت نماز مقبول داشته باشد، خداوند او را به بهشت میبرد. انسانِ آلوده، با عطر که خوشبو نمیشود؛ امّا اگر پاک شود، با کمترین عطر هم معطر میشود.
1) . نهجالبلاغه، حکمت 417، ص 549.
از مواردی که در این نوع سیر و سلوک بر آن تأکید شده، اعتدال در خوراک است. مقدار مناسب خوراک را امام صادق علیه السلام در «حدیث عنوان بصری» بیان فرمودهاند:
«فَإِیَّاکَ أَنْ تَأْکُلَ مَا لَا تَشْتَهِیهِ فَإِنَّهُ یُورِثُ الْحِمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ وَ لَا تَأْکُلْ إِلَّا عِنْدَ الْجُوعِ وَ إِذَا أَکَلْتَ فَکُلْ حَلَالًا وَ سَمِّ اللَّهَ وَ اذْکُرْ حَدِیثَ الرَّسُولِ مَا مَلَأَ آدَمِیٌّ وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِهِ فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ فَثُلُثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلُثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلُثٌ لِنَفَسِهِ».(1)
بی تردید از مال حرام، نماز شب حاصل نمیگردد. غذا، مخلوق خداست و در بدن به انرژی تبدیل میشود. در رأس این توانایی و انرژی، ارادهی انسان قرار دارد که آن را یا به: «نور عالم ملکوت» و یا به «ظلمات جهنم» تبدیل میکند. این تواناییها وقتی از بستر اختیار انسان میگذرند، تبدیل میشوند. آیا هر غذایی قابلیت تبدیل شدن به عالم ملکوت را دارد؟! در طعام حرام، ابلیس ظهور دارد؛ لذا هرگز به عالم ملکوت تبدیل نمیشود.
فرزند مرحوم شیخ عباس قمی رحمة الله(2)از قول پدرشان نقل میکردند: در دورهی جوانی نماز شبم ترک نشده بود. در یک سفر که عازم مشهد بودم، هنگام عبور از همدان، به خانهی تاجری میهمان شدم. یک شب ما را دعوت کرد تا همراه او به میهمانی بروم. گفتم: من معمولاً هر جایی به میهمانی نمیروم. تاجر گفت: اگر بیایید باعث عزّت و آبروی من است. من هم برای آبروی و خوشحالی یک مومن، پیشنهاد او را پذیرفتم. بعد از
1) . مشکات الانوار، ص326، الباب التاسع فی ذکر المواعظ؛ ترجمه: «مبادا چیزی را بخوری که به آن اشتها نداری که باعث حماقت و نادانی میشود، نخور مگر زمانی که گرسنه شوی، چون خواستی بخوری به نام خدا از حلال بخور، و یاد آور سخن رسول خدا را که فرمود: آدمی ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است، پس اگر ناچار به خوردن شدی یک سوّم شکم را برای طعام و یک سوّم برای آب و ثلث دیگر را برای تنفس باز گذار».
2) . شیخ محسن محدثزاده قمی.
میهمانی، داخل حیات و کنار حوض خوابیدم، تا قبل از اذان بیدار شوم و عبادت کنم. اما وقتی بیدار شدم که نزدیک طلوع آفتاب بود؛ نماز را به سرعت خواندم. روی سجاده نشستم و فکر میکردم که چرا اینطور شد؟! چیزی به ذهنم نیامد. از صاحبخانه پرسیدم: دیشب ما را کجا برده بودید؟! گفت: این آقا بانک بعدازظهر است! گفتم: یعنی چه؟! گفت: بعدازظهر که بانک تعطیل میشود، پول نزول میدهد! ایشان فرموده بودند: تا چهل شب هر چه تلاش کردم نماز شب بخوانم، نتوانستم؛ حتی بیدار هم که میماندم موفق نمیشدم.
البته افراد متفاوت هستند؛ خداوند بعضی را زودتر مؤاخذه میکند. لقمهی حرام و شبههناک ذهن انسان را حتی بین نماز به گناه و دنیا و لذّات متوجه میکند. چون آنچه در وجود اوست، خرج خدا نمیشود؛ حتی اگر رو به خدا بایستد. خدای متعال هم، گاهی باب حلال را به روی انسان میبندد و باب حرام و شبههناک را باز و انسان را محتاج آن میکند.
این امتحان الهی است؛ اگر در این بنبستها توکل نباشد، همه میگویند: «تخلف کن!» و انسان هم تخلف میکند. انسان در استفاده از حلال هم نباید زیادهروی کند؛ قبل از سیر شدن باید از خوردن دست بکشد. حتی فرمودهاند: «مستحب است انسان در شبانهروز، دو وعده غذا بخورد». البته این کار ابتدا سخت است، اما به تدریج منظم میشود.
در حین غذا خوردن باید به ولیّ نعمت توجه داشت و به یادِ حقّ بود؛ که خیلی مؤثر است. در گرفتن روزههای مستحبی هم باید تلاش کرد و حداقل سه روز: «پنجشنبهی اول و آخر هر ماه» و «چهارشنبهی اول دههی دوّم ماه» را روزه گرفت. فرمودهاند که انسان باید در مستحبات مجتهد باشد؛ یعنی جوان، بیشتر روزه بگیرد و کسی که مسنّ است، بیشتر نماز بخواند.
گام بعدی سلوک، «اعتدال در گفتار» است. در کتاب شریف کافی آمده است: «اگر کسی از بنیاسرائیل میخواست سالک شود، اوّل باید ده سال تمرین سکوت میکرد».(1)
خداوند برای مؤمنی که در حال سکوت است، ثواب مینویسد. وقتی که حرف زد باید ببینیم حرف خوب میزند یا حرف بد. فتنهی زبان از شمشیر بدتر است؛(2)در روز قیامت در پروندهی اعمال برخی قتل نوشتهاند؛ میگوید: خدایا من هر کاری کردهام، به جز قتل! میگویند: «آیا فلان حرف را نزدی؟! آن حرف چرخید و تبدیل به قتل شد.(3)
مراقبت بر این عمل، مخصوصاً در مناصب اجتماعی بسیار مهم است. این تمرینها را باید امروز انجام داد؛ چراکه تمرین برای جنگ، باید قبل از جنگ باشد.
فردی به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: «أَوْصِنِی». حضرت فرمودند: «احْفَظْ لِسَانَکَ» زبانت را نگه دار. (البته ممکن است این نسخه برای شخص او بوده باشد؛ چون گرفتاریش زبان بود.) در ذیل روایت آمده است که آن شخص اصرار کرد تا حضرت وصیت دیگری کنند؛ حضرت دوباره فرمودند: «احْفَظْ لِسَانَکَ». برای بار سوم هم فرمودند: «احْفَظْ لِسَانَکَ». سپس ادامه دادند: «آیا چیزی غیر از محصول زبان، مردم را جهنمی کرده است؟»(4)
1) . «... عَنِ الْوَشَّاءِ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا علیهالسلام یَقُولُ کَانَ الرَّجُلُ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ إِذَا أَرَادَ الْعِبَادَةَ صَمَتَ قَبْلَ ذَلِکَ عَشْرَ سِنِینَ»؛ اصول کافی، ج2، ص116، بَابُ الصَّمْتِ وَ حِفْظِ اللِّسَان.
2) . «فِتْنَةُ اللِّسَانِ أَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السَّیْفِ»؛ بحارالانوار، جلد 68، ص 286، باب 78 السکوت و الکلام و موقعهما و فضل الصمت و ترک ما لا یعنی من الکلام.
3) . برای نمونه، در ثوابالاعمال شیخ صدوق در باب «عقاب من أعان علی قتل مؤمن بشطر کلمة» چنین آمده است: «... عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَوْ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْهُ قَالَ: یَجِیءُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ رَجُلٌ إِلَی رَجُلٍ حَتَّی یُلَطِّخَهُ بِدَمٍ فَیَقُولُ یَا عَبْدَ اللَّهِ مَا لَکَ وَ لِی فَیَقُولُ أَعَنْتَ عَلَیَّ یَوْمَ کَذَا وَ کَذَا بِکَلِمَةِ کَذَا فَقُتِلْتُ»؛ ثوابالاعمال، ص277.
4) . «جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی فَقَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ وَیْحَکَ وَ هَلْ یَکُبُّ النَّاسَ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ»؛ اصول کافی، ج2، ص115، بَابُ الصَّمْتِ وَ حِفْظِ اللِّسَان.
تمام بدبختیها از زبان است؛ «هر روز صبح همهی اعضاء به زبان التماس میکنند که ما را جهنمی نکن».(1)البته اعتدال در صحبت کردن نه باید در حدی باشد که حتی حرف مستحب هم نزند؛ و نه در حدی که حرف بیهوده به زبان آورد. خدای متعال از هر کلمهی گفتار انسان سؤال خواهد کرد. شخصی اشعار فردی را روی منبر میخواند. به او گفتند: آیا یقین داری که این شاعر شیعهی علی بن ابیطالب علیه السلام بوده است؟ اگر یقین نداری چرا او را به عنوان معلم اخلاق معرفی کردی؟ روز قیامت سؤال میکنند: چرا فلانی را روی منبر، همسنگِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام معرفی میکنی، تا جایی که به تدریج شعر او مثل روایت شود؟! این شاعر اگر حرف خوب دارد، آیا حرف گمراه کننده ندارد؟! چرا کتابی را معرفی میکنید که پر از حرفهای گمراه کننده است، حتی اگر صد حرف خوب هم داشته باشد؟! یا اینکه چرا کنار روایت، «خواب» تعریف میکنید؟! درست است که خواب یکی از اقسام غیب، و رویای صادقه از اقسام وحی است؛ ولی خواب ما که مانند خواب انبیاء نیست که در کنار روایت و بهجای روایت نقل شود!
این نوع رفتارها انسان را به غیرمعصوم عادت میدهند. حتی بزرگان را نیز نباید همسنگ معصوم علیه السلام قرار داد؛ نباید محور منابر را از امام معصوم علیه السلام به غیرمعصوم تغییر داد؛ در منابر باید اوّل معصومین علیهم السلام سپس فقهای شیعه و سپس دیگران را به نسبت تقربشان مطرح کرد. آیتالله بهجت رحمة الله میفرمودند: گاهی برخی در منبر خود با یک حرف، چند هزار نفر را به این طرف (حق) و آن طرف (باطل) میبردند.
چند نفر از شاگردان مرحوم «زاهد تهرانی» در احوالات ایشان نقل کردهاند: میدیدیم که ایشان ساعت دوازده شب، در خانهی ما آمدهاند؛ خوشحال میشدیم و در را باز میکردیم. میفرمودند: آمدهام بگویم این بخش از مطلبی را که به شما
1) . «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا مِنْ یَوْمٍ إِلَّا وَ کُلُّ عُضْوٍ مِنْ أَعْضَاءِ الْجَسَدِ یُکَفِّرُ اللِّسَانَ یَقُولُ نَشَدْتُکَ اللَّهَ أَنْ نُعَذَّبَ فِیک»؛ اصول کافی، ج2، ص115، بَابُ الصَّمْتِ وَ حِفْظِ اللِّسَان.
گفتم، درست نیست. میگفتیم: چرا این وقت شب؟! میفرمودند: شاید تا فردا زنده نباشم. همین طور به خانههای شاگردان میرفتند و مطلب را به آنها میگفتند.
امام صادق علیه السلام در ذیل روایت «عنوان بصری» میفرمایند: «مثل فرار کردن از شیر، از فتوی دادن فرار کن و گردن خود را پل مردم نساز (که آنها بهشت بروند و تو به جهنم)».(1)
اگر مطلبی را نمیدانی، بگو نمیدانم. در «عروه» آمده است: «اگر فتوی را اشتباه نقل کردی، باید بروی و آن را تصحیح کنی». گاهی فتوی دادن به عهدهی انسان است و تکلیفِ اوست؛ بهرههای زیادی هم دارد. اما گاهی هم ممکن است مسئولیت یک عمر نماز شخصی به عهدهی انسان بیاید! آیا توان ما آنقدر زیاد است که بتوانیم بار دیگران را به دوش بکشیم؟!
یکی از دامهای شیطان ایجاد شبهات است. تا یقین نکردهاید که امری حلال است نگویید حلال است؛ نه اینکه تا یقین نکردهاید حرام است ترک نکنید! تفاوت این دو آن است که انسان در مورد اول، در شبهات، تارک است و در آنها سقوط نمیکند؛ ولی در مورد دوم، در شبهات به گناه میافتد.
گام دیگر سلوک، اعتدال در خوابیدن و استراحت کردن است. البته مزاجها متفاوت هستند، ولی ملاک این است که قبل از سیر شدن از خواب، بیدار شده و مانع اشباع نفس شویم؛ مانند هنگامی که قبل از سیر شدن، باید از غذا دست بکشیم.
مستحب است انسان ابتدای شب بخوابد و همچنین خواب قیلوله داشته باشد؛ شاید این نوع خواب، متناسب و هماهنگ با حقایق ملکوتی عالم هم باشد. در احوالات یکی از معصومین علیهم السلام نقل شده است: وقتی که نماز عشاء میخواندند، با
1) . «وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْیَا هَرَبَکَ مِنَ الْأَسَدِ وَ لَا تَجْعَلْ رَقَبَتَکَ لِلنَّاسِ جِسْرا»؛ بحارالأنوار، ج1، ص 226، باب 7 آداب طلب العلم و أحکامه.
کسی حرف نمیزدند و به استراحت میپرداختند. از طرفی، طبیعی است انسانی که به موقع خوابیده باشد، برای بهرهمند شدن از سحر هم با نشاط برمیخیزد. کسی که از خوابِ بهموقع برخوردار نیست، از بیداری بهموقع هم برخوردار نخواهد شد.
میرزا جواد آقا تبریزی رحمة الله میفرمودند: اگر میخواهید از برکات سحر که دنیا و آخرت با آن تأمین میشود، برخوردار شوید، باید خواب و بیداری خود را تنظیم کنید. از اوقات با برکتی که باید در آن بیدار بود، سحر و بینالطلوعین است. در روایات، خواب در این دو زمان، مذمت شده است و برای جسم ضرر دارد. در آن ساعات، ارزاق تقسیم میشوند؛ لذا کسانی که خواب هستند، محروم میمانند. زمانی که بنیاسرائیل از مصر بیرون رفته بودند و مائدهی آسمانی برای آنها میآمد، کسانی که خواب بودند روزیِ آن روزشان نازل نمیشد. برای بیداری سحر هم، باید از ابتدای شب و بلکه در طول روز مراقبه داشت؛ چرا که گناهان روز، مانع سحرخیزی میشوند. کسی که پرخوری میکند و دیر میخوابد، معلوم است که قصد سحرخیزی ندارد.
ایشان همچنین میفرمودند: برای سحرخیزی باید آداب خوابیدن را رعایت کرد؛ آدابی مانند: «رو به قبله و با طهارت خوابیدن» و «خواندن اذکار مستحبی، به ویژه تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام». اگر انسان این آداب را رعایت کرد، امید است فیوضات بسیاری در خواب به او برسد. نمونههایی را هم ذکر میکنند که در خواب، خدمت معصومین علیهم السلام شرفیاب میشدند و از اسرار میپرسیدند و جواب میگرفتند.
بیدار شدن از خواب هم آدابی دارد که اولین آن، سجدهی شکر است؛ گویا خدای متعال دوباره انسان را زنده کرده است. خواب هم باید جزو بهرههای انسان باشد. نباید با خوابیدن یک سوم عمر تلف شود. شخصی میفرمود: ابتدای خواب، با نظم و انضباط مباحثات علمی دارم. ممکن است همان یک سوم، قسمت اصلی عمر باشد؛ به این شکل که الهامات بیداری خود را هم، در خواب بگیرد. به عبارت دیگر، برنامهریزی لحظات بیداری، در خواب تنظیم شود.
انسان روزهداری که خواب قیلوله میکند، از غذاهای آسمانی بهرهمند میشود. اگر انسان به خواب و بیداری منظم عادت کند، اگر گاهی هم نتواند به موقع بخوابد، چون عادت کرده و حبّ الهی در دلش افتاده، باز هم به وقت بیدار میشود؛ حتی اگر به اندازهی کافی نخوابیده باشد. باید بهخاطر داشت که کمبود خواب را خواب سحر و بینالطلوعین جبران نمیکند.
خوابیدن رو به قبله، مثل خوابیدن در قبر است؛ این آداب را شیخ عباس قمی رحمة الله در رسالهی «باقیات الصالحات» آوردهاند. برای خوب بیدار شدن بهتر است با بهانههای نفس مقابله کرد؛ مثلاً در هوای سرد زمستان بهتر است آب وضو را در دسترس گذاشت. مرحوم مجلسی، زمان خواب قیلوله را از یک یا دو ساعت به ظهر تا یک یا دو ساعت بعدازظهر فرمودهاند؛ ولی خواب قبلازظهر، افضل و مدت آن هم کم است.
البته باید نظم داشت، ولی اساس، عمل به تکلیف است؛ گاهی ممکن است تکلیف، نظم را بر هم بزند؛ در این مواقع نباید پایبند نظم بود، بلکه باید به تکلیف عمل کرد. مثلاً وقتی دوست و همسایهی انسان مریض میشود، نباید مشغول خواب قیلوله شد، بلکه باید به او رسیدگی کرد. بنابراین، نظم نباید بُت شود؛ نظم باید در مقابل تکلیف شکننده باشد. در تقید به نظم، خود نظم موضوعیت ندارد، بلکه بندگی خدا موضوعیت دارد.
پیرمردی در مدرسهی فیضیه بود که طلاب را برای سحر بیدار میکرد و شبها بیشتر اوقات دیر میخوابید. قبل از خواب میگفت: خدایا تو میدانی که من شبها دیر میخوابم و سحر هم باید زود بیدار شوم؛ تو مرا در همین خوابِ کم، از خواب سیر کن؛ همیشه هم بیدار میشد. پس، نظم نباید بت شود.
بزرگواری در رابطه با این شبهه که حضرت امیر علیه السلام چگونه هر شب هزار رکعت نماز میخواند، میفرمود: «این ثمرهی برکت عمر است»؛ سپس داستان خودشان را فرموده بودند: در اوائل طلبگی با وجود سن کم، در فیضیه بودم؛ برای یافتن توفیق
نماز شب، عادت کرده بودم که ابتدای شب به جای شام، دو عدد سیب بخوردم و بخوابم. قبل از اذان بیدار میشدم؛ نافلهی شب را با آرامش و به مدت یک ساعت و ربع میخواندم. کمکم خدای متعال خواب را از من برداشت؛ تا جایی که یک ساعت خواب در شبانهروز، من را کفایت میکرد؛ بدون اینکه به خودم سختی بدهم. شبهای زمستان تا نیمهی شب درس میخواندم و بعد از آن، نافلههای قبل از بلوغ را قضا میکردم. نافلهی شش شب را میخواندم که هر کدام یک ساعت و ربع طول میکشید؛ بعد هم نماز صبح را میخواندم. بهتدریج خدای متعال برکتی به عمرم داده بود که همین شش نافلهی شب را با تمام آداب و بدون عجله میخواندم، در حالی که یک ساعت طول هم نمیکشید؛ این برکت عمر است.
مرحوم مجلسی رحمة الله یک شرح عربی و یک شرح فارسی بر کتاب «من لایحضره الفقیه» دارند؛ در آغاز یکی از آنها میفرمایند: من بیماری خاصی داشتم که بسیار شدید بود و خوب نمیشد. به محضر رسول اکرم، حضرت امیرالمومنین، صدیقهی طاهره، امام حسن، امام حسین و امام سجاد علیهم السلام تشرف پیدا کردم؛ (ایشان نمیفرمایند که خواب دیدم) حضرات غذای بهشتی به من دادند. گویا یک سیخ کباب هم در آن بود. جمعی هم در آنجا بودند. از آن غذا میخوردم، در حالی که هزاران طعم داشت. به دیگران هم میدادم، اما تمام نمیشد. میوهای هم دادند که همینطور بود. سپس به مدح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مشغول شدم. وقتی از خواب بیدار شدم، تالیف کتاب «روضهالمتقین» را شروع کردم که در کمتر از یک سال به اتمام رسید. این کتاب یک شرح علمی دقیقی است که در 14 جلد چاپ شده است. انجام چنین کار بزرگی در مدت یک سال، با انجام کارهای دیگر همراه بوده است.
کسی که خواب خوبی ندارد، بیداری و سحر خوبی هم نخواهد داشت؛ کسی هم که سحر خوبی نداشته باشد، مسلماً روز خوبی نخواهد داشت. لذا بعضی از بزرگان، از آیات اوّل سورهی مزمل اینگونه استفاده کردهاند که هر کس در روز کار زیاد دارد، باید شب خوبی داشته باشد.
البته برای بیداری بینالطلوعین نباید در ابتدا به خود فشار آورد؛ در قدم اوّل باید
سعی کرد که نماز صبح را بهموقع خواند و بعد از مقداری تعقیبات، به استراحت پرداخت؛ تا به تدریج بر این برنامه مسلط شد. چرا که «قَلِیلٌ یَدُومُ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مُنْقَطِعُ»؛(1)عمل اندک ولی مستدام، بهتر است از زیادی که دوام ندارد.
گام بعدی که روی آن خیلی تاکید شده، ذکر حضرت حق است. در روایات دربارهی تعیین حدود ذکر، انواع ذکر، برکات و آثار، و کیفیت و آداب آن، گفتوگو شده است. امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ یَنْتَهِی إِلَیْهِ إِلَّا الذِّکْرَ فَلَیْسَ لَهُ حَدٌّ یَنْتَهِی إِلَیْه...»؛(2)خداوند متعال برای فرایض و تکالیف، حدودی قرار داده است؛ ولی برای یاد خود حدّی قرار نداده و به ذکرِ کم هم راضی نشده است. حضرت در ادامهی سخن به آیهی: «اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثیراً» استناد میکنند و در معنای «ذکر کثیر» میفرمایند: پدرم امام باقر علیه السلام دائماً مشغول ذکر بودند. وقتی که در کوچه با او راه میرفتم، ایشان ذکر خدا میگفتند؛ یا زمانیکه بر سر سفرهی غذا مینشستند و یا وقتی که با مردم حرف میزد، دائماً مشغول به ذکر بودند. دستور میدادند که بینالطلوعین بیدار باشیم و به ذکر خدا مشغول شویم. به هر کدام از ما که قرآن میدانستیم، به خواندن قرآن امر میکرد و هر که نمیدانست او را به ذکر خدای متعال دعوت مینمود. پدرم میفرمود: خانهای که در آن قرآن تلاوت شود و یاد خداوند فراوان برده شود، برکت آن خانه فراوان میشود؛ ملائکه در آن حاضر و شیاطین از آن دور میشوند؛ برای اهل آسمان بدرخشد، همچنانی که ستارهی فروزان برای اهل زمین میدرخشد.(3)
اهل این خانه به منبع نور متصل شده و نورانی میشوند. مثل چراغی که به منبع انرژی وصل میشود و اوّل خودش روشن میشود، سپس محیط را روشن، و از دور، دیگران را هم هدایت میکند. بالعکس؛ خانهای که در آن قرآن خوانده نشود و
ذکر خدا نباشد، برکتش کم میشود؛ فرشتگان از آن دور، و شیاطین به آن نزدیک میشوند.
ذکر مراحلی دارد که از ذکر با زبان شروع میشود و به توجهات محاسبهای و ذکر قلبی میرسد. برای مثال؛ انسان در ابتدا باید با زبان صلوات بفرستد. در روایت آمده است: «کسی که یک صلوات بفرستد، خدای متعال در هزار صف از ملائکه بر او صلوات میفرستد و همهی مخلوقات و ملائکه به احترام خدای متعال بر او صلوات میفرستند؛ اگر کسی رغبت در این ثواب عظیم نکند، از او بیزاریم».(1)
نمیتوانیم بگوییم، ذکر قلبی اصل است؛ زیرا ذکر زبانی هم، ثواب فراوان دارد. علاوه بر این، ذکر زبانی مقدمهی ذکر قلبی و باطنی است. البته باید مواظب آفاتی مثل ریا بود؛ نباید تصور شود که با هزار صلوات، فتحالفتوح شده و از همه طلبکار و بهتر شدهایم. دوامِ ذکر لسانی، انسان را به «مقام حب» میرساند و عامل انس و رفع حجاب میشود.(2)
از جمله اذکاری که خیلی ثواب دارد و بنابر روایات، منشأ برکتِ عمر میشود، تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام است. بعضی از بزرگان، گفتن آن را یک ساعت طول میدادند. در روایات معصومین علیهم السلام از تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام به عنوان ذکر کثیر یاد شده است.(3)این تسبیحات، هدیهای است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به فاطمهی زهرا علیها السلام. البته ما در اذکار به اعداد توصیه نمیکنیم؛ میتوان به اعدادی که در روایات آمده است، مانند تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام مقید بود؛ اما هر سفارشی که به کلام معصوم ختم نشود، قابل اعتماد نیست.
1) . «... عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ علیه السلام، قَالَ: إِذَا ذُکِرَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم فَأَکْثِرُوا الصَّلَاةَ عَلَیْهِ؛ فَإِنَّهُ مَنْ صَلّی عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم صَلَاةً وَاحِدَةً، صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ أَلْفَ صَلَاةٍ فِی أَلْفِ صَفٍّ مِنَ الْمَلَائِکَةِ، وَ لَمْ یَبْقَ شَیْءٌ مِمَّا خَلَقَهُ اللَّهُ إِلَّا صَلّی عَلَی الْعَبْدِ لِصَلَاةِ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ صَلَاةِ مَلَائِکَتِهِ، فَمَنْ لَمْ یَرْغَبْ فِی هذَا، فَهُوَ جَاهِلٌ مَغْرُورٌ، قَدْ بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ»؛ اصول کافی، ج4، ص351، بَابُ الصَّلَاةِ عَلَی النَّبِیِ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ علیهم السلام.
2) . در کتاب شریف «ثوابالاعمال و عقابالاعمال» مرحوم صدوق رحمة الله، ثواب اذکار به طور مفصل بیان شده است.
3) . «وَ قَدْ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ عَنِ الصَّادِقِ أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً- مَا هَذَا الذِّکْرُ الْکَثِیرُ قَالَ مَنْ سَبَّحَ تَسْبِیحَ فَاطِمَةَ فَقَدْ ذَکَرَ اللَّهَ الذِّکْرَ الْکَثِیر»؛ معانیالاخبار، ص193، «باب معنی ذکر الله کثیرا».
از جمله اذکار بسیار موثر دیگر، «ذکر یونسیه» است: «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِین».(1)در روایت آمده است که حضرت میفرمایند: تعجب میکنم از کسی که مبتلا به غصه است، چرا به این ذکر متوسل نمیشود؟! خداوند در ادامه این کلام میفرماید: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِین».(2)
یعنی این سنّت کلی است؛ از خود آیه هم میتوان این سنت کلی را دریافت که اگر انسان به ظلمات مبتلا شود (البته منظور، خصوص ظلمات ظاهری نیست) میتواند با این ذکر جبران کند؛ بهویژه اگر طرفین این ذکر به «صلوات بر محمد و آل محمد» مقرون شود.
این ذکر بسیار جامع و مشتمل بر ذکر توحید و تسبیح است. یعنی خدایا! تو منزهی و سرچشمهی هدایت؛ و همهی این ظلمات و گمراهیها از ماست. در آیهی دیگری میفرماید: «فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ. لَلَبِثَ فی بَطْنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُون»؛(3)یعنی خدای متعال آن ابتلاء عظیمی را که باید تا قیامت ادامه پیدا میکرد، بهواسطهی این ذکر از حضرت یونس علیه السلام برداشت. در این ذکر هم توصیه به عدد نمیشود؛ البته در روایات نسبت به این ذکر به اندازهی صلوات و ذکر توحید تأکید نشده است، ولی خیلی از علما و بزرگان روی این ذکر تأکید مخصوص دارند.
مرتبهی دیگر از ذکر، ذکر در محاسبه است. مرحوم «فیض» رسالهای دارند به نام «اذکارالقلوب»؛ در این رساله یکی از اقسام ذکر را همین نوع میدانند. یعنی توجه و
1) . این ذکر شریف، بخشی از آیهی مبارکه 89 از سورهی شریفهی انبیاء (21) است که میفرماید: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ».
2) . «مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: ... عَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَی قَوْلِهِ- لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا- وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ...»؛ امالی صدوق، ص6. مجلس 2.
3) . صافات (37) آیهی 144.
تأمل و تفکر و تدبر در آیات الهی؛ پی بردن از طریق آنها به عظمت و زیباییهای حق؛ منتهی شدن به اسماء جلال و جمال و حتی سنجیدن این نکته که آیا آنچنان که محبوب میخواهد، هستیم یا خیر؟
ایشان در کتاب «محجةالبیضاء» در مبحث تفکر میفرمایند: انسان باید روی دو موضوع تفکر کند؛ اول در جلال و جمال محبوب و دوم در نقاط ضعف خود. انسان باید به جایی برسد که قلبش به ذکر حضرت حق مشغول شود؛ زیرا جز خدا کسی ارزش این را ندارد که در یاد انسان باشد؛ مگر اینکه آن ذکر به ذکر خدا برگردد؛ مثل یاد اهلبیت علیهم السلام. لحظهای که قلب به یاد غیرخدا گره میخورد، لحظهای است فانی شده؛ چون خود او فانی است.
در بیان آثار ذکر حضرت امیر علیه السلام در خطبهی 222 نهجالبلاغه میفرمایند:
«إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُوَتَعَالَی جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ...».
ذکر خدا موجب جلای قلب است؛ قلب بعد از آنکه سنگین شد و گوش قلب مواعظ حق را نشنید، تنها با ذکر خدا شنوا میشود. برخی وقتی قرآن خوانده میشود، مثل چهارپا هستند: «...یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً...»؛(1)فقط صدایی میشنوند! این گوش نیست! گوش باید به قلب متصل باشد تا وقتی میشنود، اصغاء کند. غفلت از حضرت حق، باعث سنگینی گوش قلب میشود و به واسطهی ستری که بین آنها و قرآن پدید آمده است، انوار قرآن را نمیبینند:
«وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً».(2)
ولی در اثر دوام ذکر حق، قلب دوباره بصیرت خود را پیدا میکند و حجابها را
کنار میزند. در غیر اینصورت، در اثر غفلت با حضرت حق عناد پیدا کرده و بهتدریج با خودش نیز لجاجت میکند. این مرحله، خیلی خطرناک است؛ ولی با دوام ذکر، این لجاجتها هم برطرف میشوند.
از برکاتی دیگری که در روایات برای دوام ذکر بیان شده، درک قرب و حضور و محبت است. در روایتی آمده است که جناب موسی کلیم علیه السلام به خدای متعال عرضه داشت: «تو از من دوری تا در موقع صدا زدن، فریاد بزنم؛ یا نزدیکی تا با تو نجوا کنم؟» خداوند متعال فرمود: «أَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی»؛(1)اگر در یاد منی من همنشین تو هستم و اگر به یاد من نیستی پیداست که فاصلهها زیاد است. البته خداوند با ماست؛ «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(2)ولی ما با او نیستیم؛ بین ما حجاب وجود دارد. درجات ذکر، باعث درجات محبت میشود.
حب دیگران چون خودشان محدودند، محدود و فانی است و وقتی به وصالشان میرسی، محبت از بین میرود. ولی هر چه بیشتر به حضرت حق نزدیک شوی، شعلههای محبت افروختهتر میشوند. چون: اولاً، جلوههای جدیدی از جمال و جلال محبوب، با دوام ذکر و قرب پیدا میشود و از نو دلبری میکند؛ ثانیاً، هر چه به خدا بیشتر نزدیک میشوی، از یک طرف احساس میکنی نزدیک هستی و از یک طرف احساس میکنی دور هستی. تازه احساس میکنی که: «عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدْرَاکِ کُنْهِ جَمَالِک».(3)به دو تا عجز میرسی؛ نه میتوانی بشناسی و نه میتوانی به او برسی. لذا راه معرفت، رسیدن به «مقام عجز» است. نه عقول میتوانند کنه جمال او را درک کنند و نه دیدههای دل میتوانند به پاکیهای جمال او نظر بیندازند. در عین اینکه در کنار او هستی، احساس میکنی محجوبی؛ حتی با آنکه
1) . «... عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِنَّ مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ لَمَّا نَاجَی رَبَّهُ قَالَ یَا رَبِّ أَ بَعِیدٌ أَنْتَ مِنِّی فَأُنَادِیَکَ أَمْ قَرِیبٌ فَأُنَاجِیَکَ فَأَوْحَی اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَیْهِ أَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی فَقَالَ مُوسَی یَا رَبِّ إِنِّی أَکُونُ فِی حَالٍ أُجِلُّکَ أَنْ أَذْکُرَکَ فِیهَا فَقَالَ یَا مُوسَی اذْکُرْنِی عَلَی کُلِّ حَالٍ»؛ توحید صدوق، ص182، «باب نفی المکان و الزمان و السکون و الحرکة و النزول و الصعود و الانتقال عن الله عز و جل».
2) . حدید (57) آیهی 4.
3) . مناجات خمسه عشر، مناجات العارفین.
دائماً حجابها برداشته شده و تجلّیات جدیدی محقق میشود. لذا مرحوم فیض میفرمایند: بالاترین مقام، «مقام حب الهی» است؛ همهی مقامات دیگر یا مقدمه و یا نتیجهی محبت هستند؛ محبتی که با ذکر به دست میآید.
ممکن است آغاز ذکر دشوار باشد، ولی به تدریج باعث محبت و انس میشود. مراتب بعدی نیز به وسیلهی حب و انس به دست میآیند. بههمین شکل، داد و ستد رخ میدهد و حب و انس بالاتر، باعث ذکر بالاتر میشود؛ تا اینکه انسان به ذکر عملی میرسد و در همهی لحظات نسبت به حضرت حق مراقبه مییابد و آنچه را مورد رضای او نیست ترک میکند. به تعبیر دیگر، همهی وجود انسان ذاکر میشود؛ همانطور که اعضای مختلف، گناه مخصوص به خود دارند، ذکر مخصوص به خود را هم دارند. اگر این طور شد، انسان ذاکر، از تأملات و تفکرات خود بهرهمند میشود؛ وگرنه کسی که اهل ذکر نیست، تأملات و تفکرات ثمربخشی هم ندارد.
«إِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ * الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ».(1)
در آمد و شد شب و روز، و در خلقت آسمان و زمین، آیات فراوانی هستند؛ نه یک آیه. ما در محضر آیات خدا هستیم، ولی:
«بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد»
همه، آیات حقند؛ اما در نظر اولیالالباب. خدا رحمت کند استاد ما را که میفرمودند: آدمی که در بیابان مشغول بازیگری و تفریح است و گم کردهای ندارد، از کنارش گلههای گوسفند عبور میکنند اما برای او آیه نیستند؛ ولی همین آدم اگر راه گم کرده باشد، ردپای این گوسفندان و آثار باقی ماندهی آنها هم، برای او نشانه هستند.
1) . آل عمران (3) آیات 191 و 192.
اگر آدم در دنیا گم کردهای نداشته باشد، دنیا معبود و «بت» او میشود. اگر بتپرست شوی، دیگر بت آیه نیست؛ اما برای اولیالالباب، همه چیز آیه است. همان کسانی که «یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ»؛ آنهایی که دائم در ذکر محبوبند.
بعد از اینکه خداوند متعال چگونگی عزیز شدن یوسف را بیان میکند، میفرماید:
«وَ ما أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنین. وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ. وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ».(1)
چرا مردم ایمان نمیآورند؟! آیا خدا کم گذاشته؛ یا آیات خدا فراوان است، ولی آنها اعراض کردهاند و قلبشان به جانب دیگری میرود؟! عالم برای کسانی که قلبشان به سوی خداست، آیه است. عدهای میگویند: «خدا کجاست؟» اهل ذکر میگویند: «غیرخدا کجاست؟» تفاوت نگاهها را ببینید؛ یکی میگوید: «خدا کو؟!» ولی دیگری میفرماید: «خدایا! کور باد چشمی که تو را نبیند».
«أَ یَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ وَ مَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَزَالُ [تَرَاکَ] عَلَیْهَا رَقِیباً وَ حَسَرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیباً».(2)
برای رسیدن به خدا فقط برهان کافی نیست، بلکه این ذکر است که انسان را به مقصد میرساند.
1) . یوسف (12) آیات 103 الی 105؛ ترجمه: «و بیشتر مردم - هر چند آرزومند باشی - ایمانآورنده نیستند. و تو بر این [کار] پاداشی از آنان نمیخواهی. آن [قرآن] جز پندی برای جهانیان نیست. و چه بسیار نشانهها در آسمانها و زمین است که بر آنها میگذرند در حالی که از آنها روی برمیگردانند».
2) . دعای عرفه؛ ترجمه: «آیا دیگری (غیر از تو) ظهوری دارد که تو نداری تا او مظهر تو گردد؟ (نه هرگز) کی نهان شدی تا نیازت محتاج دلیل باشد که به تو رهنماید؛ کی دور شدی تا آثار کسی را به تو رسانند؛ کور باد دیدهای که تو را نبیند با اینکه پیوسته دیدهبان اویی؛ و زیان بر دست آورد بندهای که بهرهای از دوستی تو ندارد».
انسان به اندازهی همتی که دارد، در راه قرب به خدای متعال نتیجه میگیرد و اگر در این راه کفران کند، از هدایتهایی که شامل حالش شده است، محروم میشود؛ لذا پس از ورود به میدان مجاهدهی باطنی، میزان «شکر» و «کفر»، در هدایت انسان تأثیر خواهد داشت.
پس از تمام زحماتی که گفته شد، یکی از مهمترین عوامل موفقیت انسان، ابتلائات الهی است که متناسب با موقعیت عبد، و برای رشد معنوی او فراهم میگردد. همهی ریاضتها برای رشد انسان مفیدند، اما هیچ یک به اندازهی ابتلائات الهی، مؤثر نیستند. لذا جا دارد که از ابتلائات الهی، به عنوان بهترین نردبان سیر و سلوک نام ببریم.
بین «ابتلائات» و «ریاضتها» تفاوتهایی وجود دارد. برخی آفتها، مانند: «عجب» و «خروج از حد تقصیر در بندگی» و ...، ریاضتها را تهدید میکند؛ اما در ابتلائات الهی، آفتهایی از قبیل: «تکبر بر بندگان خدا» وجود ندارد. البته انسان همواره باید در مجاهدات باطنی بکوشد و مراقب مفاسد آن باشد؛ در نهایت هم، خود را گنهکار بداند و تقصیر خود را در بندگی ببیند. برای در امان ماندن از عجب، میتوان عبادات و مراقبات خود را با عبادات و مراقبات اولیای خدا و اصحاب ائمهی معصومین علیهم السلام مقایسه کرد. با این مقایسهها و محاسبهها، بدهکاری انسان معلوم میشود و تلاشهای او در برابر عنایتها و نعمتهای الهی بسیار ناچیز جلوه میکند. بهویژه باید توجه داشت که همهی تلاشهای انسان با توفیق الهی صورت میگیرد و بدون دستگیری خداوند متعال، انسان به هیچ کار خیری موفق نمیشود.
«ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ».(1)
به هر حال، برخلاف ابتلائات الهی، آفتهایی در ریاضت وجود دارد. «بیماری»، «فقر» یا «خرجکردن آبرو در صورت لزوم» از یکسو مانع عجب و تکبر انسان
1) . نساء (4) آیهی 79.
میشود؛ و از سوی دیگر، موجب انکسار و شکستگی در درگاه الهی، که از ارزشمندترین سرمایههای انسان است، میگردد. حتی یکی از برکات پیری، که همهی قوای انسان در آن معکوس میشوند، همین انکسار است؛ «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یَعْقِلُونَ».(1)
با کهولت سن، نشاط، حافظه، سلامت جسم و سایر قوای انسانی کاهش مییابند و مقدمات انکسار او فراهم میشود. یکی از بزرگان میفرمودند: خدمت آقای فلسفی (واعظ معروف) بودیم؛ ایشان فرمودند: «خداوند همهچیز را در پیری از انسان میگیرد؛ الّا سرفه!» به آقای فلسفی گفتم: «ولی در پیری به انسان حالت انکسار میدهند.» ایشان خیلی این حرف را پسندیدند. پیری، غرورِ جوانی را که احساس میکند توان فتح همهی عالم را دارد، از او میگیرد؛ در او حالت بدهکاری بهوجود میآورد؛ این احساس سرمایهی ارزشمندی برای رفتن از دنیاست.
ابتلائات الهی، متناسب با گرفتاریهای مؤمن هستند؛ خدای متعال کسی را که باید بیمار شود، دچار بیماری، و کسی را که باید فقیر شود، به فقر دچار میکند. انسان گاهی در محاسبههای خلوت خود، تصور میکند همهی استانداردها را دارد. مثلاً تصور میکند عُجب ندارد؛ تعلق به دنیا در او نیست؛ گاهی نقص خود را میفهمد اما نمیتواند آن را درمان کند. بلای الهی، هم عیوب را نشان میدهد و هم آنها را رفع میکند.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
«اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی مَا لَمْ أَزَلْ أَتَصَرَّفُ فِیهِ مِنْ سَلَامَةِ بَدَنِی، وَ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی مَا أَحْدَثْتَ بِی مِنْ عِلَّةٍ فِی جَسَدِی فَمَا أَدْرِی، یَا
1) . یس (36) آیه 68؛ ترجمه: «و هر که را عمر دراز دهیم، او را در خلقت دچار اُفْت میکنیم؛ آیا نمیاندیشند؟»
إِلَهِی، أَیُّ الْحَالَیْنِ أَحَقُّ بِالشُّکْرِ لَکَ، وَ أَیُّ الْوَقْتَیْنِ أَوْلَی بِالْحَمْدِ لَک...».(1)
مؤمن در سلامتی توفیق عبادت دارد و از آن بهرهمند میشود؛ اما در بیماری، خداوند عبادتهایی را برای او ثبت میکند که قابل تصور نیست. علاوه بر این، خدای متعال با این بلاها نه تنها خطاهای مومن را محو میکند، بلکه آنها را به حسنات تبدیل میکند.
بلاها چندگونه اند. گاهی بلاها، کفارهی گناهان هستند که معمولاً در افراد معمولی مصداق دارد. در روایت آمده است که پای یکی از اصحاب هنگام ملاقات با امیرالمومنین علیه السلام به چارچوب در خورد و به زمین افتاد. حضرت آیهی: «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیر»(2)را تلاوت کردند. آن شخص سؤال کرد: «مگر چه کرده بودم؟!» حضرت فرمودند: «چرا بسمالله نگفتی و با حالت غفلت از خدا وارد شدی؟!»(3)
بلا برای اولیای خدا باعث ترفیع درجه است؛ مانند بلایی که برای سیدالشهدا علیه السلام پیش آمد؛ این بلاها برای مومن، رحمت و ابزار سیر و سلوک است. اما برای کافر، تماماً عقوبت محسوب میشود.
ظرفیت بلاها نیز متفاوت است. بعضی از بلاها فقط صاحب بلا را نجات میدهد؛ اما بعضی از بلاها، برای صاحب بلا «ضیافت» و برای دیگران «عامل
1) . صحیفهی سجادیه، دعای 15، نیایش حضرت هنگام بیماری یا نزول بلا و گرفتاری؛ ترجمه: «ای خداوند، حمد باد تو را، به سبب آن مایه از تندرستی که همچنان از آن بر خوردارم و نیز حمد باد تو را به سبب این بیماری که در تن من پدید آوردهای. ای خداوند، ندانم کدام یک از این دو حالت سزاوارتر به سپاسگزاری توست و کدام یک از این دو وقت به شکر تو اولی است...».
2) . شوری (42) آیهی30.
3) . [روایت از امام صادق علیه السلام است که ماجرای سفارش امیرالمومنین علیه السلام به «عبدالله بن یحیی» برای اهمیت ذکر شریف «بسم الله الرحمن الرحیم» نقل میکند. رک: توحید صدوق، ج1، «باب31، معنی بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، ص230. (قَالَ الصَّادِقُ ع وَ لَرُبَّمَا تَرَکَ بَعْضُ شِیعَتِنَا فِی افْتِتَاحِ أَمْرِهِ- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- فَیَمْتَحِنُهُ اللَّهُ بِمَکْرُوهٍ لِیُنَبِّهَهُ عَلَی شُکْرِ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ الثَّنَاءِ عَلَیْهِ وَ یَمْحَقَ عَنْهُ وَصْمَةَ تَقْصِیرِهِ عِنْدَ تَرْکِهِ قَوْلَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ...)].
نجات» است. بعضی انسانها ظرفیت تهذیب تاریخی دارند. در کتاب شریف کافی آمده است: «إِنَّ اللَّهَ لَیَدْفَعُ بِالْمُؤْمِنِ الْوَاحِدِ عَنِ الْقَرْیَةِ الْفَنَاءَ»؛(1)یعنی گاهی صبر یک مومن، عامل نجات یک قوم میشود؛ همچنانکه تحمّل حضرت یوسف علیه السلام در مقابل آن بلای بزرگ، یک قوم را از گرسنگی و مرگ و بتپرستی نجات داد.
زمانی که حضرت در چاه بود، جبرئیل آمد و گفت: «اینجا چه میکنی؟!» فرمود: برادرانم مرا در این چاه انداختهاند. جبرئیل پرسید: «آیا دوست داری و میخواهی که تو را نجات دهم؟» یوسف علیه السلام فرمود: «تا خدا چه خواهد».(2)بعد از نجات از چاه نیز میتوانست به مردم بگوید: «من برده نیستم و پیغمبرزادهام!» علاوه بر این میتوانست نزد حضرت یعقوب علیه السلام برگردد، ولی تحمل کرد و آن آثار بزرگ به وجود آمد. صبر مبلغین دین در «بلاها»، «ترک معصیت» و «انجام طاعات»، هم عامل رشد خودشان و هم عامل نجات یک ملت و مجرای عنایت حضرت حق میشود.
مهمترین وسیلهی سلوک، توجه به بلای اولیای خدا و به ویژه اعظم بلاها و ابتلائات، یعنی مصیبت سیدالشهدا علیه السلام است؛ مصیبتی که در حقیقت ابتلای رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم است. این ابتلا، اعظم وسائل سلوک به سمت خدای متعال و محور تهذیب همهی جوامع و همهی تاریخ است. حتی انبیای اولوالعزم علیهم السلام نیز از این ابتلا بهره برده و به واسطهی آن رشد کردهاند. سیر و سلوک با بلای اولیای الهی، سریعالوصولتر است و منازل، مراحل و شرایط دیگری دارد.
در یک نگاه کلان، غرض از خلقت انسان و بعثت انبیاء این است که انسان به مقام توحید و عبودیت برسد؛ راه رسیدن به این مقام، تولیّ تامّ نسبت به ولایت الهی و تبری تامّ نسبت به ولایت اولیای طاغوت است؛ حقیقت دینداری هم همین
1) . اصول کافی، ج2، ص 248، باب «فِیمَا یَدْفَعُ اللَّهُ بِالْمُؤْمِن».
2) . اصول کافی، ج2، ص557، باب «الدعاء للکرب و الهم و الحزن و الخوف»؛ «...عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَمَّا طَرَحَ إِخْوَةُ یُوسُفَ- یُوسُفَ فِی الْجُبِ أَتَاهُ جَبْرَئِیلُ ع فَدَخَلَ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا غُلَامُ مَا تَصْنَعُ هَاهُنَا فَقَالَ إِنَّ إِخْوَتِی أَلْقَوْنِی فِی الْجُبِّ قَالَ فَتُحِبُّ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهُ قَالَ ذَاکَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ شَاءَ أَخْرَجَنِی».
است؛ نتیجهی این تولی و تبری تام هم این است که انسان تحت ولایت خدای متعال قرار میگیرد. اساس سلوک انسان، سلوک با ولایت خدای متعال است؛ یعنی از ناحیهی انسان، ایمان و پذیرش ولایت خدای متعال است. نتیجهی این پذیرش، جریان ولایت الهیه در ما و نورانی شدن به نور ولایت الهی است. تولی به ولایت خدای متعال، محملی جز تولی به ولایت اولیای الهی ندارد؛ محور جریان ولایت الهیه هم، نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت علیهم السلام هستند که اولین میثاق را دارند. ولایت آنها طریق جریان ولایت الهیه در عالم، نسبت به همهی مخلوقات و از جمله انسان و حتی انبیای اولوالعزم است. بنابراین، تولی به ولایت آنها و تبری از ولایت اولیای طاغوت، طریق قرب انسان به سوی خدای متعال است. همانگونه که ممکن است انسان در اصل توحید، در معرض شرک جلی و خفی قرار بگیرد، نسبت به امر ولایت الهیه و اولیای الهی هم مطلب از همین قرار است. انسان ممکن است در پذیرش ولایت ایشان به شرک مبتلا شود و این شرک، گرچه شرک خفی است، ولی شرک در توحید است. انسان در همهی عرصهها و شئون حیات خود باید به ولایت خدای متعال متولی باشد و از ولایت اولیای طاغوت متبری. این تولی باید همهی عرصههای حیات انسان، از روح و ذهن تا فعالیتهای خارجی او را پوشش دهد. نتیجهی تولی روحی، «تخلق به اخلاق حمیده» و نتیجهی تولی در مرحلهی اعتقاد و فکر، «اصلاح در اعتقادات و فکر انسان» است. تولی در عمل نیز اصلاح در عمل را به دنبال دارد. این تولی باید در عرصهی حیات اجتماعی انسان و حتی در عرصهی حضور انسان در تکامل تاریخ نیز جریان داشته باشد. یعنی انسان همانگونه که حیات فردی دارد، در نظام اجتماعی نیز زندگی میکند و به میزان ظرفیت وجودی خود در تکامل تاریخ مشارکت دارد. مشارکت در تکامل تاریخ و حضور در جامعه و در عرصهی حیات فردی باید در شعاع تولی و تبری باشد؛ یعنی پرستش اجتماعی و تاریخی انسان هم باید بر محور تولی و تبری شکل بگیرد. بر این اساس، دو جریان ولایت در عالم موجود است: «ولایت حق» و «ولایت
باطل»؛ جریان تاریخی حق و باطل، بر محور این دو ولایت شکل میگیرند و در طول این جریانهای تاریخی هم، نظامهای اجتماعی پدید میآیند. از این رو، حضور انسان در جریان تاریخ، باید در مقیاسِ تاریخی پرستش خدای متعال و در جامعهی تاریخی انبیا و اولیا حضور پیدا کند؛ این اصلیترین نوع پرستش انسان است. حضور در توسعهی تاریخی کلمهی توحید و اقامهی آن به میزان وسع انسان، اساس تکلیف انسان در امر به معروف و نهی از منکر است. نظام فطرت انسان با جریان خلقت و تشریع در این حوزه هماهنگی دارد. به همین خاطر هم محور وجود انسان برای رسیدن به کمال و رشد، باید ولایت ولیالله باشد و آدمی نسبت به ولایت ولیّ خدا، تولیّ تامّ پیدا کند. بر این اساس، حتی تخلّق به اخلاق حمیده هم از فروع تولّی به ولایت الهیّه است و مفهوم «تهذیب نفس» و معنا و طریق آن نیز عوض میشود. انسان به میزانی که ارادهی خود را بر محور ولیّ خدا قرار می دهد و در خدمت او قرار میگیرد، به قرب الهی راه مییابد. ریاضت کسی که در مسیر تولّی به ولایت ولیالله نیست، به نتیجهی مثبتی نمیرسد. اگر هم در عین ریاضت، از ولایت اولیای طاغوت تبری نداشته باشد و حبّ آنها در دل او جایگاهی داشته باشند، همین حبّ به منزلهی مشارکت در توسعهی جریان باطل محسوب خواهد شد. این اصلیترین معصیتی است که ممکن است برای یک انسان اتفاق بیافتد. معیار تهذیب «فرد» و «جامعه» و «تاریخ» این است که همهی شئون فرد و جامعه و تاریخ، بر محور ولیالله شکل بگیرد و صبغهی ولایت ولیالله در او جاری شود. یعنی هر یک از این شئون، مجرای جریان نور ولیّ خدا باشند. نورانی شدن به نور ولایت الهیه در همهی عرصههای تاریخ و فرد و جامعه، حقیقت تهذیب است. و نیز اصلیترین فعلی که برای هدایت تاریخ انجام میشود، پرستش و بندگی اولیای خداست. عبادت آنها محور تهذیب تاریخ و جامعه و افراد است؛ تهذیب سایر عباد، از طریق اطاعت از آنها و با وساطت عبادت آنهاست. از اعظم عباداتی که اولیای الهی دارند، ابتلائاتی است که در مسیر «تحقق کلمهی توحید» تحمل فرمودهاند.
آنها میثاق این ابتلائات را در عالم ذر دادهاند؛ تحمل بلای الهی و وفا به میثاقهایی که از عالم ذر آغاز شده است، از اعظم عبادتهای ایشان است. ثمرهی این عبادت برای آن حضرات «قرب» و برای دیگران «شفاعت در قرب» است. بر همین اساس، یکی از اصلیترین مرکبهای سیر و سلوک فردی و اجتماعی و تاریخی، سلوک با بلای اولیای خدا و توجه به همان ابتلائاتی است که در مسیر قرب خود و تاریخ به سوی خدای متعال تحمل کردهاند. به تعبیر دیگر، آنچه محور تهذیب تاریخ، جامعه و افراد است، بلای اولیای خدا و طریق قرب انسانها به خدای متعال و تهذیب افراد و اجتماع و تاریخ، تولی به آن عبادت و تحمل بلای الهی است. توجه به آن ابتلائات و سیر با بلای اولیای خدا، یکی از بهترین ابزارها و نردبانهای سلوک به سوی خدای متعال است.
توجه به بلای اولیای خدا باید سه چیز را در انسان ایجاد کند: ابتدا «حمد بر فعل خدای متعال و رسیدن به درک زیبایی صنع حق»، حتی در متن بلا؛ سپس «تولی به ولایت اولیای خدا» و در نهایت «تبری از ولایت اولیای طاغوت». اگر حقیقت تهذیب به تولی و تبری تعریف شد، اصلیترین مرکب سلوک و حرکت در مسیر تهذیب، توجه به بلای اولیای خدا و مرکب بلای اولیای خدا و به ویژه بلای حضرت سیدالشهدا علیه السلام در روز عاشوراست.
بلای سیدالشهدا علیه السلام محور تهذیب تاریخ است و همهی کسانی که هدایت یافتهاند، از سفرهی این بلا ارتزاق کردهاند و از این نردبان سلوک بالا رفته اند. سلوک با بلای سیدالشهدا علیه السلام یعنی ورود در این مصیبت و سالک شدن با عاشورا. عبادتی که حضرت در گودی قتلگاه انجام دادند، میتواند همهی عالم را بهشتی کند؛ اگر در عاشورا همهی عالم میخواستند مانند «حبیب بن مظاهر» باشند، بهوسیلهی بلای حضرت این امکان وجود داشت.
سلوک با بلای امام معصوم، بر خلاف سلوک با ریاضتهای غیرشرعی، از انسان «درویش» نمیسازد. سالک بلای سیدالشهدا علیه السلام خودش محور درگیری با
باطل در عالم میشود و در مقام: «سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ» قرار میگیرد. سالک در یک جبهه، سرشار از وفا؛ و در جبههی دیگر، یک پارچه آتش است؛ این سلوک، «لعن» و «سلام» و «رحمت» به دنبال میآورد.
ادعای لزوم شادی به این دلیل که سیدالشهدا علیه السلام در ضیافت الهی است، از پایه و اساس، باطل است؛ چون هرگز نمیتوان با خنده از بلا بهرهمند شد. اگرچه عاشورا «ضیافت» است، اما «ضیافت بلا» است؛ شرط ورود به چنین ضیافتی، گریه است؛ حتی گریهای تا سر حدّ مرگ. مراحل سلوک با بلای معصوم علیهم السلام از مدخلِ «پیوند عاطفی و روحی» و «گریه» آغاز میشود؛ لذا هنگامی که به حزن و گریهی دائمی امام سجاد علیه السلام اعتراض میکنند، حضرت میفرمایند:
«یعقوب علیه السلام در حالیکه فقط یک فرزندش غایب شده بود، سالها گریه کرد؛ من که در یک روز با چشم خود دیدم، پدر و بسیاری از اهل بیتم را ذبح کردند، چگونه گریه نکنم؟»(1)
گریهی زینالعابدین علیه السلام، گریهی بر پدر نیست؛ گریهی ایشان گریهی بر ولیّ خداست که برای ایشان سلوک میآورد.
پس از آنکه حضرت یوسف علیه السلام و حضرت یعقوب علیه السلام به هم رسیدند، یعقوب علیه السلام به اصرار از یوسف علیه السلام خواست که سرگذشت خود را تعریف کنند؛ یوسف علیه السلام بخشی از سرگذشت خودشان را اینگونه تعریف کردند: برادرانم مرا کنار سر چاهی بردند و گفتند: «لباسهایت را در بیاور.» آنها را قسم دادم که مرا به چاه بیندازید، اما عریانم نکنید. یکی از برادرانم کارد کشید و گفت: «اگر لباسهایت را بیرون نیاوری، تو را میکشم.» بعد مرا عریان کردند و به چاه انداختند. در این حال حضرت
1) . «عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَنْصُورٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ: أَشْرَفَ مَوْلًی لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع وَ هُوَ فِی سَقِیفَةٍ لَهُ سَاجِدٌ یَبْکِی فَقَالَ لَهُ یَا مَوْلَایَ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ أَ مَا آنَ لِحُزْنِکَ أَنْ یَنْقَضِیَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیْهِ وَ قَالَ وَیْلَکَ أَوْ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ وَ اللَّهِ لَقَدْ شَکَا یَعْقُوبُ إِلَی رَبِّهِ فِی أَقَلَّ مِمَّا رَأَیْتَ حَتَّی قَالَ یا أَسَفی عَلی یُوسُفَ أَنَّهُ فَقَدَ ابْناً وَاحِداً وَ أَنَا رَأَیْتُ أَبِی وَ جَمَاعَةَ أَهْلِ بَیْتِی یُذْبَحُونَ حَوْلِی...»؛ کاملالزیارات، ص107، باب 35 (بکاء علیبنالحسین علی الحسینبنعلی).
یعقوب علیه السلام بیهوش شدند؛ وقتی به هوش آمدند، گفتند: «ادامه بده». حضرت یوسف علیه السلام فرمودند: «مرا معاف بدارید؛ مابقی گفتنی نیست».
کدام یک از ما وقتی سخن از عریان نمودن امام حسین علیه السلام به میان میآید، بیهوش میشویم؟ مصیبت حضرت یوسف علیه السلام با مصیبت امام حسین علیه السلام قابل مقایسه نیست؛ با اینحال حضرت یعقوب علیه السلام در اوج قدرت هم نمیتوانند این مصیبت را تحمل کنند! مصیبت حضرت چنان عظیم است که همهی پیامبران، ملائکه و موجودات برای حضرت گریستهاند. از یک سو همهی افعال ایشان، عین عبادت است؛ از سوی دیگر، مامور به تکالیفی هستند که بر عهدهی دیگران نیست. در روایت آمده است:
«خَالِطُوا النَّاسَ مِمَّا یَعْرِفُونَ وَ دَعُوهُمْ مِمَّا یُنْکِرُونَهُ وَ لَا تَحْمِلُوا عَلَی أَنْفُسِکُمْ وَ عَلَیْنَا إِنَ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ»؛(1)
مصیبت حضرت در گودال قتلگاه، فقط در ظرف تحمل معصومین علیهم السلام میگنجد؛ اگر باطن این مصیبت آشکار شود، دیگران حتی قدرت تحمل آن را در بهشت هم ندارند. «ولیّ الهی» از عالم انوار آمده است تا عالم را به سوی نور ببرد؛ اما او را تشنه، گرسنه و بین دو نهر آب، در حالی که زن و فرزندانش در معرض تعرض دشمن بودند، و با آنکه میتوانست همهی آنها را با اشارهای از بین ببرد، شهید میکنند و سرش را به نیزه میزنند... .
در برخی آثار و اشعار آمده است: در روز عاشورا، شاعری وارد «حلب» شد. «حلب» شهری کهن است که مردمش از دیرباز شیعه بودهاند. مشاهده کرد که مردم مشغول عزاداری هستند؛ به مردم گفت: «چه خبر است و این عزای کیست؟»
1) . بصائر الدرجات، ج1، ص26، باب12 (فی أئمة آل محمد أن أمرهم صعب مستصعب)؛ ترجمه: «با مردم به آنچه میشناسند و قبول دارند آمیزش کنید، آنچه را باور ندارند وانهید آنها را به روی خود، امر ما دشوار و سخت است متحمل آن نشود مگر فرشته مقرب یا پیغمبر مرسل یا بندهی مؤمنی که دلش را خدا به ایمان آزمایش کرده است».
مردم به او اعتنا نکردند. گفت: «من شاعر و مرثیهگو هستم و میتوانم نوحهسرایی کنم.» به او گفتند: «آیا نمیدانی امروز چه روزی است؟! مگر مسلمان نیستی؟! امروز روز عاشور و روز شهادت پسر پیغمبر خداست.» شاعر به آنها گفت: «باید بر حال شما گریه کرد؛ شما بر چنین شخصیتی گریه میکنید، در حالیکه او در اوج ضیافت بوده است. این شمایید که مهجور و محروم هستید!
این نگاه نادرست به ماجرای عاشوراست؛ کسی که چنین نگاهی دارد قطعاً از این ضیافت بهرهمند نمیشود. او دروغ میگوید و ضیافتی نمیبیند؛ آنچه میبیند توهمات و تخیلاتی بیش نیست. آدمی که فارغالبال در حاشیه ایستاده است چگونه میتواند بلاء و ضیافت ولیّ خدا را درک کند؟! کسی میتواند از عاشورا بهرهمند گردد که در قدم اول، مبتلا شود؛ بلای اولیای خدا، جان او را فرا گیرد و عظمت بلا را درک کند. انسان با «درک عظمت بلا» و پس از «تنزل آن در جان» و «ابتلا به بلای اولیای خدا» دو چیز را درک می کند: اول؛ زیبایی این بلا و ضیافت فوقالعادهای که در گودی قتلگاه برای چهارده معصوم علیهم السلام وجود دارد. دوم؛ درک می کند که همهی عالم، اعم از: ملائکه، کرّوبیون، انبیاء علیهم السلام، انسان، جنّ، حیوان، نباتات و حتی جمادات از این ضیافت برخوردارند. بیان روایات این است که حتی انبیای اولوالعزم علیهم السلام از عاشورا بهره بردهاند.
اگر کسی به بلای اولیای خدا مبتلا شود، به مقامی میرسد که مانند «سعید بن عبدالله» در روز عاشورا به امام حسین علیه السلام عرض میکند: «آقا! حلقهی محاصره تنگ شده است و من تحمل دیدن محاصرهی شما را ندارم؛ اجازه دهید بروم و شهید شوم.» او کسی است که هنگام نماز حضرت، سپر به دست میگیرد تا سیدالشهدا علیه السلام نماز بخوانند. میسوزد و به بلای ولی خدا مبتلا میشود؛ میسوزد و میتواند شفاعت و ضیافت را در متن بلای معصوم علیه السلام بفهمد؛ در غیر اینصورت، اصلاً نمیتوان ضیافتی را مشاهده کرد. برخی نمیتوانند کیفیت سلوک ولیّ خدا را درک کنند و به حادثهی عاشورا، همچون سایر جنگهای تاریخ نگاه می کنند این
عده نمیتوانند بفهمند که ماجرای سیدالشهدا علیه السلام میثاقی است که خداوند عهد آن را در عالم ذر گرفته و امام حسین علیه السلام هم پای آن میثاق ایستاده است. اگر انسان به بلای معصومین علیهم السلام مبتلاء شود و جانش در بلای آنها بسوزد و مصداق «لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِی بِکَ» و «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتِ الْمُصِیبَةُ بِکَ عَلَیْنَا» گردد، آنگاه از شفاعت ایشان برخوردار میشود؛ روزنهای از ضیافت بلای معصوم برای او باز میشود؛ و در نهایت به نقطهای میرسد که میفهمد همهی این شفاعتها توسط امام حسین علیه السلام صورت میگیرد.
همهی عالم، مهمان بلای اولیای خدا هستند؛ ربوبیت خدای متعال بر عوالم، از مجرای بلای اولیای خدا میگذرد و هر کس هر چه به دست آورد، در شعاع بلای اولیای خداست. همهی عالم ریزهخوار سفرهی بلای اولیای خدا هستند؛ این ذوات نورانی پناهگاه دیگران و وسیلهی تقرب و رسیدن به مقام رضواناند؛ این هم یعنی شفاعت.
در زیارت شریف عاشورا، مراحل سلوک با بلای ولیّ خدا بیان شده است.(1)این زیارت با سندهای گوناگونی نقل شده است؛ برای نمونه: شیخ طوسی رحمة الله در «مصباحالمتهجد»، و ابنقولویه رحمة الله در «کاملالزیارات» با اسناد مختلفی به نقل آن پرداختهاند.
از آنجا که بررسی سند بهطور مفصل مورد نظر نیست، یکی از سندهایی که مرحوم شیخ طوسی رحمة الله نقل کرده است را اصل قرار داده، قسمتی از آن را می خوانیم و به چند سند دیگر اشاره کرده و سپس، به اصل زیارت میپردازیم.
شیخ طوسی رحمة الله از کتاب «محمد بن اسماعیل بن بزیع» که از بزرگان روات شیعه است، از «صالح بن عُقبه» از پدرش «عقبه بن قیس» از امام باقر علیه السلام نقل میکند:
«مَنْ زَارَ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ ع فِی یَوْمِ عَاشُورَاءَ مِنَ الْمُحَرَّمِ حَتَّی یَظَلَّ عِنْدَهُ بَاکِیاً لَقِیَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَ یَلْقَاهُ بِثَوَابِ أَلْفَیْ حِجَّةٍ وَ أَلْفَیْ عُمْرَةٍ وَ أَلْفَیْ غَزْوَة، ثَوَابُ کُلِّ غَزْوَةٍ وَ حِجَّةٍ وَ عُمْرَةٍ کَثَوَابِ
1) - سلوک با بلای معصوم علیه السلام در دعای ندبه، زیارتنامهی حضرت زهرا علیها السلام و ... هم مطرح شده است.
مَنْ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ وَ غَزَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مَعَ الْأَئِمَّةِ الرَّاشِدِینَ...»؛(1)
کسی که سیدالشهدا علیه السلام را در روز دهم محرم زیارت کند و در کنار قبر حضرت، برای ایشان عزاداری نماید و بگرید، روز قیامت خداوند را با ثواب دو هزار حج، دو هزار عمره و دو هزار جهاد، آن هم حج و عمره و جهادی که همراه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی معصومین علیهم السلام باشد، ملاقات میکند.
سپس از امام علیه السلام میپرسد: «وظیفهی کسی که در دور دستهاست و ممکن نیست در آن روز خودش را به حرم سیدالشهدا علیه السلام برساند، چیست؟» حضرت فرمودند: «به صحرا یا به جای بلندی از خانهاش برود و بهسوی حضرت اشاره کند و سلام دهد و در نفرین قاتلین حضرت بکوشد؛ پس از این سلام و لعن، دو رکعت نماز بخواند. این کار را باید در ابتدای روز و پیش از ظهر انجام دهد؛ سپس برای سیدالشهدا علیه السلام عزاداری و گریه کند و به اهل خویش و کسانی که از آنها تقیه نمیکند نیز، به عزاداری و اظهار جزع دستور بدهد.(2)به یکدیگر نسبت به مصیبت سیدالشهدا علیه السلام تعزیت بگویند. اگر کسی این اعمال را انجام دهد، من ضمانت میکنم که خدای متعال همهی آن ثوابها را به او نیز عطا میکند.»
گویا این سخن برای راوی سنگین آمده بود؛ از این رو تکرار کرد و به حضرت عرضه داشت: «شما ضمانت میکنید که خدای متعال همهی آن ثوابها را بدهد؟» حضرت فرمودند: «من ضمانت میکنم.» از حضرت پرسید: «چگونه در روز عاشورا به یکدیگر تسلیت بگوییم؟» حضرت فرمودند:
بگویید:
«أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَیْنِ علیه السلام وَ جَعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَأْرِهِ مَعَ وَلِیِّه الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام».
در این تسلیت دو نکته وجود دارد: یکی اینکه در برابر این مصیبت، از خدای متعال برای همدیگر پاداش میخواهیم؛ دوم اینکه از خدای بزرگ میخواهیم از کسانی باشیم که موفق به خونخواهی حضرت میشوند.
در ادامه، حضرت سفارش کردند که در روز عاشورا به دنبال حوائج مادی و جمع ارزاق نباشید. این سخن امام یک هشدار است؛ چراکه سران بنیامیه عاشورا را به عنوان روز عید عمومی اعلام کردند و برای آن، روزههای مستحبی با فضیلتهای بسیار جعل نمودند و آن را جزو سنن جامعه قرار دادند. در آن روز، مثل اعیاد مهم، مواد غذایی و مایحتاج یک سال خود را ذخیره میکردند. حضرت در برابر این بدعتی که جعل شده بود و بنیامیه بر آن تأکید میکردند، فرمودند: «اگر میتوانید، در این روز به دنبال حوائج مادی نباشید؛ این روز، مبارک نیست و حاجتی در آن برآورده نمیشود؛ و اگر برآورده شود، برکتی در آن نیست.» سپس فرمودند: «اگر این کارها را انجام دهید، خداوند متعال فضیلت مصیبت همهی انبیا و اوصیا و صدیقین و شهدایی را که تا روز قیامت در راه خدا کشته شده یا مردهاند، به شما عطا میکند».(1)
پس از آنکه امام، فضایل زیارت اباعبدالله علیه السلام را فرمودند، صالح بن عقبه و سیف بن عمیره نقل می کنند که علقمة بن محمد حَضرمی (از اصحاب امام باقر علیه السلام) گفت: به حضرت عرضه کردم:
«عَلِّمْنِی دُعَاءً أَدْعُو بِهِ ... إِذَا لَمْ أَزُرْهُ مِنْ قُرْبٍ وَ أَوْمَأْتُ مِنْ بُعْدِ الْبِلَادِ وَ مِنْ دَارِی بِالسَّلَامِ إِلَیْهِ»؛(2)
به من دعائی بیاموزید که... اگر موفق نشدم، سیدالشهداء علیه السلام را از نزدیک زیارت کنم، از دور زیارت کنم. حضرت فرمودند:
«یَا عَلْقَمَةُ إِذَا أَنْتَ صَلَّیْتَ الرَّکْعَتَیْنِ بَعْدَ أَنْ تُومِئَ إِلَیْهِ بِالسَّلَامِ فَقُلْ بَعْدَ الْإِیمَاءِ إِلَیْهِ مِنْ بَعْدِ التَّکْبِیرِ هَذَا الْقَوْلَ...»؛(1)
ای علقمه! تکبیر بگو و بعد از ایماء و اشاره به سلام، این زیارت را بخوان و دو رکعت نماز به جای آور. پس حضرت زیارت عاشورا را نقل کردند و فضائلی را برای آن برشمردند؛ از جمله فرمودند:
«فَإِنَّکَ إِذَا قُلْتَ ذَلِکَ فَقَدْ دَعَوْتَ بِمَا یَدْعُو بِهِ زُوَّارُهُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ کَتَبَ اللَّهُ لَکَ مِائَةَ أَلْفِ أَلْفِ دَرَجَةٍ وَ کُنْتَ کَمَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ الْحُسَیْنِ علیه السلام حَتَّی تُشَارِکَهُمْ فِی دَرَجَاتِهِمْ وَ لَا تُعْرَفُ إِلَّا فِی الشُّهَدَاءِ الَّذِینَ اسْتُشْهِدُوا مَعَهُ...».
برخی از محققین از این عبارت اینگونه استفاده کردهاند که در زیارت عاشورا، اول باید تکبیر گفت؛ دوم، اشاره به حضرت کرد و زیارت را خواند؛ و سوم این که دو رکعت نماز هم بهجای آورد.
در این روایت، دعای علقمه ذکر نشده است؛ بلکه در سند دیگری است که از «صفوان جمّال» نقل شده و وی آن را بعد از زیارت عاشورا آورده است؛ لذا نباید آن را «دعای علقمه» نامید؛ چراکه راوی آن، صفوان جمّال است. اما نکتهی مهمی که در خاتمهی این روایت شریف، علقمه از حضرت باقر علیه السلام نقل میکند، این است که حضرت فرمودند:
«یَا عَلْقَمَةُ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَزُورَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ بِهَذِهِ الزِّیَارَةِ مِنْ دَارِکَ فَافْعَلْ وَ لَکَ ثَوَابُ جَمِیعِ ذَلِکَ»؛
یعنی اگر توانستی هر روز به این شکل حضرت را زیارت کنی، زیارت کن؛ زیرا تمام آن ثوابها و فضائل هر روز برای تو خواهد بود. البته این تعبیر به شکل
1) . اختلاف در نسخ این عبارت، منشأ اختلاف در کیفیت قرائت زیارت عاشورا شده است که بعضی از اقوال مختلف را میتوان در «مصباحالمتهجد» و «مصباحالزائر» دید. نکتهی دیگر اینکه تا اینجای روایت، زیارت عاشورا نبود و فقط فضائل سلام دادن به حضرت و اقامهی عزاداری را بیان میکرد. از آنجایی که خود زیارت عاشورا نقل میشود، راوی آن علقمه است. البته سندهای دیگری هم دارد.
دیگری هم نقل شده است. برای نمونه، در روایت «کاملالزیارات» اینگونه آمده است که حضرت فرمودهاند:
«یَا عَلْقَمَةُ إِذَا أَنْتَ صَلَّیْتَ رَکْعَتَیْنِ بَعْدَ أَنْ تُومِئَ إِلَیْهِ بِالسَّلَامِ وَ قُلْتَ عِنْدَ الْإِیمَاءِ إِلَیْهِ وَ مِنْ بَعْدِ الرَّکْعَتَیْنِ هَذَا الْقَوْل...».(1)
یعنی بهجای «بَعْدَ الْإِیمَاءِ إِلَیْهِ مِنْ بَعْدِ التَّکْبِیرِ»، فرمودهاند «عِنْدَ الْإِیمَاءِ إِلَیْهِ وَ مِنْ بَعْدِ الرَّکْعَتَیْنِ». لذا برخی بزرگان با استفاده از تعبیر مصباحالمتهجد، برای قرائت زیارت عاشورا سفارش میکنند که ابتدا باید یک سلام مختصر داد؛ بعد از آن دو رکعت نماز خوانده و تکبیر گفت؛ سپس زیارت را خوانده و در آخر نیز نماز زیارت را به جای آورد. بعضی از دیگر بزرگان نیز مقید بودند قبل از زیارت عاشورا، یکی از زیارتهای امیرالمومنین علیه السلام، مثل زیارت امینالله و به ویژه زیارت ششم را بخوانند؛ زیرا پس از زیارت ششم، از کنار حرم حضرت امیرالمومنین علیه السلام به سیدالشهدا علیه السلام سلامی داده و بعد از آن هم، دعایی شبیه دعای مشهور به علقمه خوانده میشود.
در روایت صفوان جمّال که شیخ طوسی رحمة الله آن را در مصباحالمتهجد نقل کرده، آمده است که صفوان پس از اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام را زیارت کرد، از بالای سر آن حضرت، زیارت عاشورا را خطاب به سیدالشهدا علیه السلام خواند و سپس در ادامه، دعای «علقمه» را نیز قرائت کرد. بنابراین، بهتر است که زیارت عاشورا بعد از زیارت امیرالمومنین علیه السلام خوانده شود؛ بهویژه اگر شخص، قصد خواندن دعای «علقمه» را هم داشته باشد. در این دعا، مخاطب هم امیرالمومنین علیه السلام هستند، و هم سیدالشهدا علیه السلام؛ لذا شایسته است که بعد از هر دو زیارت، دعای مشهور به علقمه نیز خوانده شود؛ روش بزرگان نیز همین بوده است.
جمع همهی روایات هم در این زمینه به این صورت است که انسان ابتدا باید آداب زیارت را رعایت کند. یعنی به صحرا و فضای وسیع و یا بالای بام برود؛ سپس به قبر سیدالشهدا علیه السلام اشاره کند؛ یک سلام و لعن مختصر و دو رکعت نماز بخواند؛
1) . کاملالزیارات، ج2، ص773، شرح زیارة أبیعبدالله فی یوم عاشوراء.
بعد تکبیر بگوید و زیارت ششم امیرالمومنین علیه السلام یا زیارت امینالله را قرائت کند؛ پس از آن، زیارت عاشورا بخواند و آنگاه نماز زیارت را به جای آورد؛ بعد از آن نیز دعای «علقمه» را بخواند. این طریقی است که اگر انسان به آن عمل کند، همهی احتمالاتی را که رعایت آن در زیارت عاشورا ممکن است، رعایت کرده است.
هر چند بنا بر نظر مرحوم حاج ابوالفضل تهرانی رحمة الله در شفاءالصدور، دعای «علقمه» جزو زیارت عاشورا نیست؛ چون در این نقل نیامده است.(1)همچنین زیارت امیرالمومنین علیه السلام و آن سلام مختصر و دو رکعت نمازِ پیش از زیارت ، جزو زیارت عاشورا نیستند.
در روایات، زمان خاصی برای خواندن زیارت گفته نشده است؛ از اینرو در هر وقت از شبانهروز میتوان از آن بهرهمند شد. جز اینکه فرمودهاند فقط در روز عاشورا، قبل از زوال باید قرائت شود. شرح کیفیت زیارت و روش صحیح گفتن صد لعن و سلام، در همهی نقلها آمده است؛ ولی این روش که یک بار سلام و لعن گفته شود و بعد بگوییم: «مأه مرة» یا «تسع و تسعین مرّه»، در روایات نیامده است.(2)
البته در روایتی که سند آن را باید بررسی کرد، نقل شده بود که لعن را یک مرتبه و «اللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً» را صد مرتبه بگویید؛ همچنین سلام را یک مرتبه، چهار سلام آخر، یعنی: «السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ» را صد مرتبه بگویید، اما سایر تلخیصها، هیچ ریشهی روایی ندارند. البته اگر کسی به قصد رجاء زیارت عاشورا را بخواند و لعن و سلام آن را یک مرتبه بگوید، اشکالی ندارد؛ ولی این کار، سندی ندارد.
بهتر است به جای تطویلاتی که در بین زیارت عاشورا داده میشود و در متن زیارت وجود ندارد، آداب زیارت را رعایت کرد که فضائل و برکات آن هم بیشتر
است. باید در مورد کلام معصومین علیهم السلام حساب شدهتر عمل نمود و آن را تغییر نداد. به تعبیر بعضی از بزرگان، این کلمات مانند گنج هستند؛ یعنی همانگونه که اگر در یافتن گنج، کمی دچار اشتباه شوی هرگز به آن دست نمییابی، در اینجا هم باید به همانترتیب و میزانی که معصومین علیهم السلام فرمودهاند، عمل کرد. این عادت که در قرائت برخی ادعیه، تکرار برخی از فرازها مرسوم شده است، صحیح نیست. مثلاً؛ در دعای کمیل «ظَلَمْتُ نَفْسِی» را 10 بار میگویند، در حالی که حضرت یک بار فرمودهاند؛ یا اینکه فراز «یا رب» را 9 بار تکرار میکنند، اما در روایت 3 بار آمده است. محدّثین بزرگ از جمله صاحب «مفاتیحالجنان» خیلی مواظب بودهاند که چیزی از ادعیه و کلام معصومین علیهم السلام کم یا زیاد نشود؛ از اینرو حتی «بسمالله» را در ابتدای دعای کمیل نیاوردهاند، چون در روایت نبوده است.
گاهی که انسان بر خوان با برکت دعای ابوحمزه یا سایر ادعیه مینشیند، ممکن است حال او در یک فراز با دعا هماهنگ شود؛ لذا برای بهرهمندی بیشتر از دعا، جملهای را ده بار تکرار کند؛ یا بخشی از دعا، ذکر دائمی او در نماز و سایر حالاتش باشد. این شیوه اشکال ندارد؛ ولی اینکه رسم شود که چیزی بر خلاف آنچه نقل شده است، پیوسته تکرار شود، صحیح نیست و حتماً از فضیلت دعا میکاهد.
در سند دیگری که شیخ طوسی رحمة الله آن را از امام صادق علیه السلام نقل میکند،(1)آمده است که حضرت زیارت عاشورا را جزو احادیث قدسی برشمردهاند و فرمودهاند:
«تَعَاهَدْ هَذِهِ الزِّیَارَةَ وَ ادْعُ بِهَذَا الدُّعَاءِ وَ زُرْ بِهِ فَإِنِّی ضَامِنٌ عَلَی اللَّهِ تَعَالَی لِکُلِّ مَنْ زَارَ بِهَذِهِ الزِّیَارَةِ وَ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ مِنْ قُرْبٍ أَوْ بُعْدٍ أَنَّ زِیَارَتَهُ مَقْبُولَةٌ وَ سَعْیَهُ مَشْکُورٌ وَ سَلَامَهُ وَاصِلٌ غَیْرُ مَحْجُوبٍ وَ حَاجَتَهُ مَقْضِیَّةٌ مِنَ اللَّهِ بَالِغاً مَا بَلَغَتْ وَ لَا یُخَیِّبُهُ...»؛
بر این زیارت مواظبت داشته باش؛ بعد از آن، این دعا (دعای مشهور به علقمه) را بخوان. هر کس این زیارت را، چه از دور و چه از نزدیک بخواند، من از ناحیهی
1) . مصباحالمتهجد، ج2، ص781، شرح زیارة أبی عبد الله علیه السلام فی یوم عاشوراء.
خداوند متعال ضمانت میکنم که زیارتش قبول و تلاشش مورد شکر الهی واقع شود؛ حجاب بین سلام او و امامش برداشته شود؛ حاجتش بر آورده شود و محروم برنگردد.
سپس حضرت فرمودند:
«یَا صَفْوَانُ وَجَدْتُ هَذِهِ الزِّیَارَةَ مَضْمُونَةً بِهَذَا الضَّمَانِ عَنْ أَبِی وَ أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ وَ الْحُسَیْنِ عَنْ أَخِیهِ الْحَسَنِ مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ وَ الْحَسَنِ عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ وَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ وَ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ جَبْرَئِیلَ ع مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ وَ جَبْرَئِیلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَضْمُوناً بِهَذَا الضَّمَانِ...»؛
یعنی من این زیارت را با همین ضمان و ضمانت و با همین فضائل از پدرم یافتم و پدرم از پدرش؛ و حضرت همینطور ادامه میدهند تا سلسلهی سند با همهی آن تضمینها به خداوند متعال منتهی میشود. سپس فضیلت دیگری هم اضافه میکنند و میفرمایند:
«قَدْ آلَی اللَّهُ عَلَی نَفْسِهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ مَنْ زَارَ الْحُسَیْنَ ع بِهَذِهِ الزِّیَارَةِ مِنْ قُرْبٍ أَوْ بُعْدٍ وَ دَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ قَبِلْتُ مِنْهُ زِیَارَتَهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِی مَسْأَلَتِهِ بَالِغاً مَا بَلَغَ وَ أَعْطَیْتُهُ سُؤْلَهُ ثُمَّ لَا یَنْقَلِبُ عَنِّی خَائِباً وَ أَقْلِبُهُ مَسْرُوراً قَرِیراً عَیْنُهُ بِقَضَاءِ حَاجَتِهِ وَ الْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ وَ الْعِتْقِ مِنَ النَّارِ وَ شَفَّعْتُهُ فِی کُلِّ مَنْ شَفَعَ خَلَا نَاصِبٍ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ آلَی اللَّهُ تَعَالَی بِذَلِکَ عَلَی نَفْسِهِ وَ أَشْهَدَنَا بِمَا شَهِدَتْ بِهِ مَلَائِکَةُ مَلَکُوتِهِ عَلَی ذَلِکَ»؛
خداوند متعال تعهد کرده است که هر کس حضرت سیدالشهدا علیه السلام را از دور یا نزدیک زیارت کند و این دعا را بخواند، من ضامن اموری برای او هستم؛ از جمله اینکه شفاعتش را در حق هر کسی قبول میکنم، مگر کسی که دشمن اهلبیت علیهم السلام باشد. از اینرو، کسی که قاری زیارت عاشورا باشد، مقام شفاعت نیز پیدا میکند.
«ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِیلُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَرْسَلَنِی إِلَیْکَ سُرُوراً وَ بُشْرَی لَکَ وَ
سُرُوراً وَ بُشْرَی لِعَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ إِلَی الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَدَامَ یَا مُحَمَّدُ سُرُورُکَ وَ سُرُورُ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ الْأَئِمَّةِ وَ شِیعَتِکُمْ إِلَی یَوْمِ الْبَعْث...»؛
جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: خداوند مرا فرستاد تا این بشارت را به شما و به علی و فاطمه و حسن و حسین و سایر ائمه علیهم السلام بدهم.
صفوان میگوید که امام صادق علیه السلام به من فرمودند:
«یَا صَفْوَانُ إِذَا حَدَثَ لَکَ إِلَی اللَّهِ حَاجَةٌ فَزُرْ بِهَذِهِ الزِّیَارَةِ مِنْ حَیْثُ کُنْتَ وَ ادْعُ بِهَذَا الدُّعَاءِ وَ سَلْ رَبَّکَ حَاجَتَکَ تَأْتِکَ مِنَ اللَّهِ وَاللّهُ غَیرُ مُخلِفٍ وَعدَهُ رَسولَهُ صلی الله علیه و آله و سلم بِمَنِّهِ وَالحَمدُ للّهِ»؛
یعنی اگر حاجتی برایت پیش آمد، این زیارت و دعای بعد از آن را بخوان و حاجتت را از خداوند بخواه که برآورده شود؛ چرا که خداوند این امر را بر پیامبرش تضمین کرده و در وعدهای که به رسولش داده است، تخلف نمیکند.
لذا در روایت نیامده است که اگر چند مرتبه بخواند به این فضیلتها میرسد، بلکه حتی اگر یکبار با آدابش بخواند، مقام شفاعت برایش پیدا شده و حاجتش برآورده میشود.
در ادامه به فقرات فرازهای کلی زیارت عاشورا و مراحل سلوکی و مباحث معرفتی مرتبط با آن می پردازیم.
«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ».
دو احتمال اساسی دربارهی همهی سلامها، از جمله سلامهای این زیارت وجود دارد. اول؛ درخواست نزول سلام حق بر مخاطب، که این مخاطب در زیارات، ولیّ خداست. این سلام، نوعی دعا است که منشاء تحقق همهی سلامتیها محسوب
میشود. دوم؛ ابراز و اظهار موقف و موضع نسبت به ولیّ خداست. یعنی هم تقاضای نزول سلام حق بر ولیّ خدا متناسب با ظرفیت ایشان را از خدا میطلبیم و هم اعلام میکنیم که موضع ما نسبت به ایشان، موضع صدق و سلام و تسلیم است.
مرحوم میرزا ابوالفضل تهرانی رحمة الله در کتاب شفاءالصدور میفرمایند: وقتی انسان در سلام به ولیّ خدا اعلام موقف و موضع میکند و میگوید: نسبت به شما سلم هستم و از ناحیهی من نسبت به شما چیزی جز سلم نمیرسد، باید مواظب رفتار خودش باشد؛ چرا که تخلف از فرمان خدا یکی از مهمترین عواملی است که منشاء ایذای اولیای خدا میگردد. همچنین ایشان به نکتهی لطیف دیگری اشاره کرده و میفرمایند: شاید منشاء این کلام رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودهاند: «مَا أُوذِیَ نَبِیٌ مِثْلَ مَا أُوذِیتُ»(1)این باشد که هیچ پیامبری به اندازهی ایشان، از نافرمانی و عصیان و دوری مردم از خداوند متعال، رنج نبرده است. این نکته یادآوری به جایی است که اگر انسان نسبت به ولیّ خدا اعلام موقف کند و بگوید در مقابل شما تسلیم هستم یا از ناحیهی من، جز سلم به شما نمیرسد، بهتر است در اعمال خود مراقبت کند تا اهل صدق در سلام باشد؛ نه اینکه در زبان اهل سلام، ولی در عمل اهل ایذای ولیّ خدا باشد. سلم در عمل نیز منوط به این است که در عبودیّت خدای متعال کوشیده، نسبت به خدای متعال موقف سلم داشته باشد.
خطاب در فراز اول، کنیهی حضرت، یعنی «ابا عبدالله» است. اگرچه استفاده از کنیه مختص زبان عرب نیست و در زبانهای دیگر نیز استعمال میشود، اما دلائل و مواقف استفاده از کنیه در ادبیات مختلف تفاوت دارند. کنیه در زبان عرب نوعی نامگذاری است که گاهی برای ممانعت از تصریح به نام فرد یا برای تکریم وی (و یا جهات دیگر) استفاده میشود.
ظاهر کنیه این است که حضرت فرزندی به نام «عبدالله» داشتهاند؛ لذا مکنّای به او شدهاند. در تاریخ نیز نوشتهاند حضرت شیرخوارهای به نام «عبدالله» داشتند که در کربلا به شهادت رسید؛ در زیارت ناحیهی مقدسه از او تحت عنوان «عبدالله
1) . کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج2،ص537، باب پنجم.
رضیع» یاد شده است. اما نکته جالب این است که این کنیه را ظاهراً حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم قبل از این که چنین فرزندی به دنیا بیاید، برای سیدالشهدا علیه السلام انتخاب کرده اند؛ بنابراین، این کنیه می تواند اشاره ای به معنای دیگری داشته باشد.
قبل از پرداختن به معنای «اباعبدالله»، به توضیح یکی از کنیه های حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم می پردازیم. یکی از معروفترین کنیههای حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نیز «ابالقاسم» است؛ چراکه حضرت فرزندی به نام «قاسم» داشتند اما مرحوم مجلسی رحمة الله در بحارالانوار، روایتی را از معانیالاخبار مرحوم صدوق رحمة الله و عللالشرایع و عیون اخبارالرضا علیه السلام آوردهاند که سند آن هم خوب است.(1)در این روایت، «علی بن حسن بن فضال» از پدرش نقل میکند که از امام رضا علیه السلام پرسیدم: «چرا پیامبر به ابوالقاسم مکنّی شدهاند؟» حضرت جواب دادند: «زیرا فرزندی به نام قاسم داشتند». از حضرت دوباره پرسیدم: «ای فرزند رسول خدا! آیا مرا قابل میبینید بیش از این چیزی بفرمایید؟» حضرت فرمودند: «آیا شنیدهای که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند: من و علی، دو پدر این امّت هستیم؟» گفتم: «بله شنیدهام»؛ حضرت فرمودند: «آیا میدانی که رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم پدر تمام امّت هستند و علی علیه السلام هم جزو امت ایشان است؟» گفتم: «آری؛ میدانم». پس حضرت فرمودند: «آیا میدانی که امیرالمومنین علیه السلام تقسیم کنندهی بهشت و جهنم است؟ پس ایشان را به آن جهت ابوالقاسم نامیدهاند، چون پدر کسی است که او خودش تقسیم کنندهی بهشت و جهنم است».
حضرت بر اساس «قرارداد»، تقسیمکنندهی بهشت و جهنم نیست؛ که چون
1) . «الطَّالَقَانِیُّ عَنْ أَحْمَدَ الْهَمْدَانِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع فَقُلْتُ لَهُ لِمَ کُنِّیَ النَّبِیُّ ص بِأَبِی الْقَاسِمِ فَقَالَ لِأَنَّهُ کَانَ لَهُ ابْنٌ یُقَالُ لَهُ قَاسِمٌ فَکُنِّیَ بِهِ قَالَ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَهَلْ تَرَانِی أَهْلًا لِلزِّیَادَةِ فَقَالَ نَعَمْ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ قُلْتُ بَلَی قَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَبٌ لِجَمِیعِ أُمَّتِهِ وَ عَلِیٌّ بِمَنْزِلَتِهِ فِیهِمْ قُلْتُ بَلَی قَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَ عَلِیّاً قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ قُلْتُ بَلَی قَالَ فَقِیلَ لَهُ أَبُوالْقَاسِمِ لِأَنَّهُ أَبُو قَاسِمِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا مَعْنَی ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّ شَفَقَةَ الرَّسُولِ عَلَی أُمَّتِهِ شَفَقَةُ الْآبَاءِ عَلَی أَلْأَوْلَادِ وَ أَفْضَلُ أُمَّتِهِ عَلِیٌّ علیه السلام وَ مِنْ بَعْدِهِ شَفَقَةُ عَلِیٍّ علیه السلام عَلَیْهِمْ کَشَفَقَتِهِ لِأَنَّهُ وَصِیُّهُ وَ خَلِیفَتُهُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ فَلِذَلِکَ قَالَ صلی الله علیه و آله و سلم أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ صَعِدَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم الْمِنْبَرَ فَقَالَ مَنْ تَرَکَ دَیْناً أَوْ ضَیَاعاً فَعَلَیَّ وَ إِلَیَّ وَ مَنْ تَرَکَ مَالًا فَلِوَرَثَتِهِ فَصَارَ بِذَلِکَ أَوْلَی بِهِمْ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ صَارَ أَوْلَی بِهِمْ مِنْهُمْ بِأَنْفُسِهِمْ وَ کَذَلِکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بَعْدَهُ جَرَی لَهُ مِثْلُ مَا جَرَی لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم»؛ بحارالانوار، ج16، ص95، باب6، أسمائه صلیاللهعلیهوآله و عللها.
دیگری نبود این کنیه را به ایشان داده باشند؛ اصلاً مدار بهشت و جهنم امیرالمومنین علیه السلام است؛ یعنی تولّی به ولایت ایشان مسیر بهشت است و ترک ولایت ایشان مسیر جهنم. لذا هرگز این بحث مطرح نیست که دشمن امیرالمومنین علیه السلام هم ممکن است بهشتی باشد؛ اصلاً، بهشت، محصول تولّی به ولایت امیرالمومنین علیه السلام است؛ منزلتی از منازل رفیع جنّت تجلی اوصاف امیرالمومنین علیه السلام است. این واقعیت و حقیقتِ شخصیت امیرالمومنین علیه السلام است که بهشت و جهنم بر مدار ایشان میچرخد و در این میان هیچ اعتبار و قراردادی نیست. بهشت تجلّی اوست و کسانی که تحت تولّی ایشان باشند، حقیقتاً به این بهشت راه پیدا میکنند؛ دوری از حضرت، دوری از بهشت است. از اینرو در روایتی از کتاب بحارالانوار نقل شده است که خداوند در معراج به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «همهی امت تو وارد بهشت میشوند، مگر کسی که نخواهد! حضرت سؤال کردند: مگر میشود کسی بهشت را نخواهد؟ فرمود: بله؛ کسی که ولایت تو و اوصیای تو را نداشته باشد، بهشت را نمیخواهد».(1)
پس، بلکه راهِ طلبِ بهشت همین است. میل به بهشت یعنی میل به اولیای خدا؛ دوری از اولیای خدا هم یعنی دوری از بهشت. حقیقت و باطن و تجلی و تجسد تولّی به ولایت امیرالمومنین علیه السلام، ورود به منازل و مقامات بهشت و نِعَم الهی است؛ همانگونه که تجلی عصیان و دوری از آن حضرت، جهنم و عذاب است.
اگر به کنیهی حضرت از این منظر نگاه کنیم، معنای «ابوالقاسم» روشن میشود. دربارهی کنیه و اسامی سایر معصومین علیهم السلام نیز ابواب مفصلی در روایات آمده است. باید توجه داشت که این نامها، معمولی نیستند و بیجهت انتخاب نشدهاند. در کتاب «عللالشرایع» چندین باب وجود دارد که به علت نامگذاری دخت گرامی نبی
1) . «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ... یَا مُحَمَّدُ لَأُدْخِلَنَّ الْجَنَّةَ جَمِیعَ أُمَّتِکَ إِلَّا مَنْ أَبَی فَقُلْتُ إِلَهِی وَ أَحَدٌ یَأْبَی دُخُولَ الْجَنَّةِ فَأَوْحَی إِلَیَّ بَلَی یَأْبَی قُلْت وَ کَیْفَ یَأْبَی فَأَوْحَی إِلَیَّ یَا مُحَمَّدُ اخْتَرْتُکَ مِنْ خَلْقِی وَ اخْتَرْتُ لَکَ وَصِیّاً مِنْ بَعْدِکَ وَ جَعَلْتُهُ مِنْکَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدَکَ وَ أَلْقَیْتُ مَحَبَّتَهُ فِی قَلْبِکَ وَ جَعَلْتُهُ أَباً لِوُلْدِکَ فَحَقُّهُ بَعْدَکَ عَلَی أُمَّتِکَ کَحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فِی حَیَاتِکَ فَمَنْ جَحَدَ حَقَّهُ جَحَدَ حَقَّکَ وَ مَنْ أَبَی أَنْ یُوَالِیَهُ فَقَدْ أَبَی أَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ...»؛ بحارالانوار، ج52، ص276، باب 25: علامات ظهوره صلوات الله علیه من السفیانی و الدجال...، حدیث 172.
اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نام «فاطمه» میپردازد؛ یعنی توضیح می دهد که چرا به ایشان: «زهرا»، «طاهره»، «زکیه» و «بتول» گفتهاند. این دسته از روایات، روایاتی متین، با مضامینی بلند و بیانگر معارف حقیقی هستند. روایتی دربارهی فاطمهی زهرا علیها السلام از «تفسیر فرات بن ابراهیم» نقل شده است که مرحوم مجلسی رحمة الله آن را در بحارالانوار آورده است. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، اللَّیْلَةُ فَاطِمَةُ وَ الْقَدْرُ اللَّهُ فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَکَ لَیْلَةَ الْقَدْرِ وَ إِنَّمَا سُمِّیَتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا».(1)
لیلهالقدر یعنی فاطمه علیها السلام؛ هر کس ایشان را حقیقتاً بشناسد، شب قدر را درک کرده است. فاطمه علیها السلام به این اسم نامیده شدهاند، چون همهی خلایق از معرفت ایشان بریدهاند. وقتی کودک را از شیر مادر منع میکنند، میگویند: «فُطِمَ الولد». فاطمه یعنی کسی که از معرفت و فهم خلایق جداست و خلایق راهی به فهم او ندارند. بنابراین باید دانست که این کنیهها، القاب و اسامی معصومین علیهم السلام حساب و کتاب دارد.
در ذیل روایت، حسن بن فضال این گونه معنی میکند که امر «ابوّت» جسمانی و ظاهری نیست؛ بلکه حقیقتی است که در دامن ایشان، کسی که «قاسِم الجنّة و النّار» و «مدار بهشت و جهنم» است بزرگ شده و پرورش یافته است؛ هم چنان که امیرالمومنین علیه السلام میفرمودند: «إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ مُحَمَّدٍ».(2)«ابوالقاسم» یعنی اینکه حضرت امیرالمومنین علیه السلام در دامنِ مهر و تربیت و پرورش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به این مقام رسیدهاند؛ یعنی کسی که مدار بهشت و جهنم است، محصول وجودی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. بعد هم وقتی از حضرت میپرسد: «اینکه پیامبر، پدر امت است یعنی چه؟» حضرت در جواب او میفرمایند: «إِنَّ شَفَقَةَ النَّبِیِّ ص عَلَی أُمَّتِهِ شَفَقَةُ الْآبَاءِ عَلَی
الْأَوْلَادِ ...»؛ یعنی شفقت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر امتش، مثل اشفاق پدر بر فرزند است؛ با این تفاوت که این مهر بر همهی امّت گسترده است. ممکن است درک مهر پدر، در دایرهی محدودی که فرزندان محدودی دارد، خیلی سخت باشد؛ اما اگر این اشفاق نسبت به یک امت تاریخی سنجیده شود، ظرفیت وجودی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم مشخص میشود.
از اینرو، خدای متعال در کتاب مُنزلش میفرماید:
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیم».(1)
پس این ابوّت به معنی: «مهر»، «عشق»، «لطف» و «عنایت»ی است که پدر به فرزند خود دارد و ایشان هم به همهی امت دارند. نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پدر امیرالمومنین علیه السلام است و افضل امت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز حضرت امیر علیه السلام هستند؛ بنابراین، اشفاق ایشان به امیرالمومنین علیه السلام از همه بیشتر است؛ «وَ أَفْضَلُ أُمَّتِهِ عَلِیٌّ». البته به نظر میرسد حضرت در اینجا به یکی از جلوههای ابوّت اشاره میکنند؛ یعنی مهر نبی مکرم اسلام نسبت به امت، مثل مهر پدر به فرزندان و بلکه بالاتر از آن است. سپس میفرمایند:
«وَ مِنْ بَعْدِهِ شَفَقَةُ عَلِیٍّ ع عَلَیْهِمْ کَشَفَقَتِهِ ص لِأَنَّهُ وَصِیُّهُ وَ خَلِیفَتُهُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ فَلِذَلِکَ قَالَ أَنَا وَ عَلِی أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ...»؛
بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شفقت امیرالمومنین علیه السلام بر امّت، مثل شفقت حضرت بر امّت است؛ این هم معنی ابوّت امیرالمومنین علیه السلام بر امت اسلامی است که همان عاطفه، مهر و لطف پدرانه در وجود مقدس ایشان نیز وجود دارد. همانگونه که کثرت اولاد پدری که 10 فرزند دارد موجب نمیشود که مهر پدری او نسبت به یکی از فرزندان از بین برود، حضرت نیز به دلیل وسعت وجودی خود، همین محبت را نسبت به تکتک افراد امت دارند. اساساً اشفاق بر امت، یکی از خصلتهای امام است. روایتی از امام
1) . توبه (9) آیهی 128.
رضا علیه السلام در کتاب شریف کافی دربارهی امامت نقل شده است که برخی از بزرگان به دلیل مضامین عالی، آن را برادر زیارت جامعه ی کبیره خواندهاند. در آنجا حضرت میفرمایند: «الْإِمَامُ الْأَنِیسُ الرَّفِیقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِیقُ وَ الْأَخُ الشَّقِیقُ...».(1)
اشفاق پدرانه نسبت به امت، موجب آن میشود که امام با ملاطفت و با تمام وجود، مواظب امت باشند تا آنها از دست نروند؛ از این رو فقط کسی میتواند به مقام امامت برسد که اشفاق رسولالله به امت را نیز داشته باشد.
به همین جهت، در ادامهی روایت قبل (روایت حسن بن فضال)، حضرت نقل میکنند که روزی نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بالای منبر رفتند و خطاب به مردم فرمودند: «مَنْ تَرَکَ دَیْناً أَوْ ضَیَاعاً فَعَلَیَّ وَ إِلَیَّ وَ مَنْ تَرَکَ مَالًا فَلِوَرَثَتِهِ...»؛ یعنی اگر کسی بمیرد و از خود، زن و بچهی بیسرپرست باقی بگذارد، من آنها را به عهده میگیرم؛ اما اگر اموالی را به جا گذاشته باشد، برای ورثه اوست. اشفاق حضرت، بالاتر از اشفاق پدران است؛ زیرا بدون هیچ مزدی بار انسان را میکشند، در حالی که پدر، هم از فرزند ارث میبرد و ممکن است سرپرستی هم کند یا نکند؛ ولی حضرت فرمودند: «قرض و ادارهی خانوادهاش به عهدهی من است؛ ولی اگر اموالی داشت متعلق به وارثان اوست»؛ این کمال مهربانی است. به دلیل همین اشفاقی که بیش از مهر پدران است، حضرت بر پدران و مادران انسان اولویت پیدا کردهاند و بلکه بالاترند؛ لذا ولایت ایشان بر مردم، از خودشان بیشتر است:
«فَصَارَ بِذَلِکَ أَوْلَی بِهِمْ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ صَارَ أَوْلَی بِهِمْ مِنْهُمْ بِأَنْفُسِهِمْ...».
هم چنان که قرآن کریم خطاب به همهی مومنین میفرماید: «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...».(2)چرا خدای متعال نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را «اولی به انفُس» قرار داده است و با آنکه انسان حق دارد برای خود تصمیم بگیرد، حضرت، اولی به این تصمیم هستند؟! چون اشفاق ایشان نسبت به انسان، از خود انسان بیشتر است. به
تعبیر دیگر، همهی عالم، ملک خداست و کسی که نسبت به این ملک بصیرتر و مشفقتر و حکیمتر است، اولی به تصرف نیز هست؛ نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم، چون نسبت به مردم مشفقتر از پدران و خود آنها هستند و علاوه بر اشفاق، آگاهی ایشان نیز بیشتر است؛ لذا در مقام اعمال ولایت و اخذ تصمیم، ارجح از نفس انسان هستند.(1)
این اشفاق، موجب پاسداری و حمایت و حفاظت از انسان است. همهی ملک، ملک خداست؛ مالِکش خداست؛ مَلِکش هم خداست؛ لذا ولایت را به کسی میدهد که در اشفاق به امت، از خود امت نسبت به خودشان مشفقتر باشد: «وَ کَذَلِکَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بَعْدَهُ جَرَی لَهُ مِثْلُ مَا جَرَی لِرَسُولِ اللَّهِ»؛ یعنی همان اولویت بر نفسی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند، امیرالمومنین علیه السلام هم دارند؛ چون از همان اشفاق و ابوّت برخوردارند.
با توجه به مطالب فوق، شاید بتوان گفت که «اباعبدالله» غیر از اینکه حضرت را به عنوان پدر فرزندی به نام «عبدالله» معرفی می کند، اشاره دارد به این نکته که ایشان جنبه پدری به عبادالله دارند. هر جا عبداللهی وجود دارد حضرت نسبت به او جنبه ابوت، اشفاق، مهر و دست گیری دارند و اساساً این عبودیت، محصول دامان سیدالشهداست و لذا هر عبدی از عبادالله باید احساس بنوّت نسبت به سیدالشهدا علیه السلام داشته باشد و احساس کند تحت مهر و محبت و الطاف ایشان قرار دارد. اباعبدالله یعنی اینکه: عبودیت از مسیر ولایت امام حسین علیه السلام میگذرد». ایشان، پدر بندگان الهی هستند؛ اگر کسی در مسیر بندگی خدای متعال به مراتبی از ایمان دست پیدا میکند، به برکت تولی به ایشان بوده است؛ حضرت بهواسطهی این تولی در آنها تصرف کرده و هدایتشان میکنند. از سوی دیگر، همهی این برکات بهخاطر مقام و منزلتی است که سیدالشهداء علیه السلام با تحمل بلای عظیم عاشورا واجد آن شدهاند. سالک طریق الیالله برای راه پیدا کردن به مراتب قرب باید با بلای امام حسین علیه السلام آشنا شود و همراه ایشان سیر کند تا به مقام توحید راه یابد.
1) . البته در این روایت به جنبهی آگاهی حضرت، تصریح نشده است.
«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؛ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ؛ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ».
پس از سلام با عنوان «اباعبدالله» سه سلام دیگر با اشاره به نسب حضرت، همراه با عناوین خاص خطاب میشود. در این عناوین مباحث فراوانی نهفتهاند که جای شرح آنها اینجا نیست. ذیل عنوان «امیرالمؤمنین» که از عناوین اختصاصی حضرت امیر علیه السلام است و هیچ یک از دیگر ائمهی معصومین علیهم السلام آن عنوان را ندارند، و عنوان «سیدالوصیین» و عنوان «سیدة نساءالعالمین» برای حضرت زهرا علیها السلام، روایات فراوانی وجود دارد که تکتک این عنوانها را معنا می کند. این عناوین و کلام معصومین علیهم السلام، مانند سخن عادی نیستند که مثلاً کسی به جای این عناوین بگوید: «السلام علیک یا ابن محمد المصطفی» یا «یا ابن علی» یا «یا ابن الزهراء»؛ بلکه این جملات اشاره به جهت خاصی دارند که آن جهت و خصوصیت، منظور نظر بوده است. علی ایّ حال، از «رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم» به عنوان رسالت، و از «امیرالمومنین علیه السلام» به عنوان امارت و سیادت اوصیا، و از «فاطمهالزهرا علیها السلام» به عنوان سیادت زنان عالم یاد شده است؛ سپس نسبت حضرت به آنها بیان شده است که «اباعبدالله» فرزند اینهاست. این عناوین معرّف نَسَب حضرت است و بالاتر از آن، اشاره دارد که سیدالشهدا علیه السلام محصول این دامنها، این رسالت و امارت، و سیادت در وصایت است و هر کسی نمیتواند سیدالشهدا علیه السلام شود. سیدالشهدا علیه السلام محصول تربیتهای اختصاصی آن بزرگواران است؛ یعنی غیر از قابلیتهای ظاهری خود حضرت و سایر مسائل، یکی از ویژگیهای ایشان این است که محصول این دامنها و سرزمینهای پاک بوده است: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً».(1)
این هم توجه دیگری است که در این زیارت نسبت به سیدالشهدا علیه السلام پیدا میشود. از اینرو باید به این سلامها توجه کرد؛ بهویژه بعد از عنوان «اباعبدالله».
1) . اعراف (7) آیهی 58؛ ترجمه: «و زمین پاک، گیاهش به اذن پروردگارش برمیآید؛ و آن که ناپاک است جز اندک و بیفایده برنمیآید».
یعنی آن کسی که پدر همهی عبادالله است و عبودیّت، فرزند و محصول اوست، خودش نیز محصول و ثمرهی این دامنهاست. ذکر این عناوین بعد از عنوان «اباعبدالله» مبین رابطهی فرزندی با این اولیای بزرگ الهی و رابطهی ابوّت نسبت به همهی عبادالله است.
در برخی روایات به پدر و مادر سفارش شده است که در زمان انعقاد نطفه، مواظب باشند تا شیطان با شما شریک نشود و حضور پیدا نکند و فرزندتان «شرک الشیطان» نشود.
«وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً».(1)
از مضمون آیه پیداست که اگر انسان مواظبت نکند ممکن است بخشی از او نصیب شیطان شود! دوری و نجات از شرکت شیطان هم ساده نیست. خداوند متعال از ابتدا وعدهی عاشورا را با تمام بلاهایش داده و میثاق آن را از امیرالمومنین علیه السلام و فاطمهی زهرا علیها السلام گرفته است. جریان اباعبدالله قبل از ظهور در این دنیا، چگونگی تنزّل و انتقال حضرت به این دنیا، و همچنین مسائلی که در دورهی رحم صدیقهی طاهره علیها السلام گذرانده، هر یک در جای خود مورد تأمل بوده است و در هر یک از آنها اشارات لطیفی وجود دارد. این یک جریان معمولی نیست؛ بلکه محصولی است که قبل از تنزّل در دنیا روی آن حساب شده و مجرای تنزلش در این دنیا، پاکترین مجاری بوده است.
بر اساس روایت مرحوم مجلسی رحمة الله درباره علت نامگذاری حضرت زهرا علیها السلام وقتی خداوند متعال این نور را بر ملائکه جلوه داد، به خدا گفتند: «این نورِ کیست؟!» خدای متعال در جواب دربارهی صدیقهی طاهره علیها السلام میگویند:
«هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِی وَ أَسْکَنْتُهُ فِی سَمَائِی خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِی
1) . اسراء (17) آیهی 64؛ ترجمه: «و از ایشان هر که را توانستی با آوای خود تحریک کن و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن و به ایشان وعده بده، و شیطان جز فریب به آنها وعده نمیدهد».
أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِیٍّ مِنْ أَنْبِیَائِی أُفَضِّلُهُ عَلَی جَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ...».(1)
ایشان وقتی میخواهند در عالم خاکی تنزّل پیدا کنند، این تنزل از مسیر افضل انبیای الهی واقع میشود؛ یعنی در خلقت، هیچ چیزی بیحساب و کتاب نبوده است. سیدالشهدا علیه السلام هم محصول آن اصلاب پاک و ارحام مطهره و آن صداقتها و تربیتها و اخلاصهاست. در زیارت اهلبیت علیهم السلام به ویژه زیارت امام حسین علیه السلام میخوانیم:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تَلْبِسْکَ مِنْ مُدْلَهِمَّاتِ ثِیَابِهَا».(2)
اساساً نسل پاک، مزدی است که خدا به اولیای خود میدهد؛ لذا مادر حضرت مریم چنین نذر میکند: «...رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیم».(3)خداوند هم نذر او را میپذیرد و او میشود مریمِ صدیقه؛ که در دامن او حضرت عیسی علیه السلام پرورش می یابد. یا وقتی ماجرای شهادت سیدالشهدا علیه السلام برای حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام نقل میشود، ایشان عرضه میدارند: «خدایا! اگر به من واگذار شود، من چنین فرزندی نمیخواهم»؛ «فَلَا حَاجَةَ لِی فِیهِ». سپس خدای متعال میفرماید: «در مقابل این شهادت، امامت را در نسل او قرار میدهم»؛ اینگونه میشود که حضرت میپذیرند.(4)این امامت، ثمرهی شهادت سیدالشهدا علیه السلام است. وجود این نیّات پاک و اخلاص در پذیرش این فرزند، برداشتن بار تکلیف این مصیبت عظیم و توجّهات خاص در به دنیا آوردن و بزرگ کردن چنین فرزندی از سوی حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام، سیدالشهدا علیه السلام را به این مقام رفیع رسانده است.
چنان که ملاحظه می شود اولین سلام های زیارت عاشورا، به منزلهی عنوان کلی زیارت و یا به تعبیر ادبا «براعت استهلال» زیارت عاشوراست. زیارت با سلامهایی
شروع شد که هر کدام از آنها نکاتی دارند. سلام بر «ابا عبدالله» به ابوت حضرت برای عباد و به ریشههای کسی که نسبت به عباد، ابوت دارد و خود محصول نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمومنین علیه السلام و فاطمهی زهرا علیها السلام است، اشاره دارد و نشان دهنده جریان ابوت آنها از طریق سیدالشهدا علیه السلام است. ابوت، هدایت و شفاعت آنها نسبت به تاریخ بشری و عباد، از طریق سیدالشهدا علیه السلام محقق میشود. سیر زیارت عاشورا نیز جریان رشد انسانها است و تاریخ را براساس توجه به این فعل حضرت توضیح میدهد. حضرت در عین تنهایی و غربتی که داشتند، با خون دادن در راه خدای متعال، عباد را به تنهایی، ابوت و دستگیری کردند و مسیر بندگی خدا را هموار نمودند؛ این همان حقیقتی است که تعبیر «ثارالله» حاکی از آن است.
«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا ثَارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ»
ترجمهی فارسی «ثارالله» به معنی خون خداست؛ «ابن ثاره» نیز یعنی پسر خون خدا. اضافه شدن «ثار» به «الله» احتمالات متعددی دارد. یکی از احتمالات، که برخی از محققین در معنی «ثار» نقل کرده و آن را ترجیح دادهاند، «خون به ناحق ریخته شده» است. در زبان عرب، خون به ولیّ دم نسبت داده میشود و میگویند: «این خونِ فلان کس است». یعنی خونخواه و اختیاردار آن خون، فلان شخص است. «ثارالله» یعنی ولیّ دم و خونخواه و جبرانکنندهی این خون، خود خداست؛ خدای متعال از طریق امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف انتقام خون حضرت را میگیرد و هدف تاریخیای که سیدالشهدا علیه السلام دنبال میفرمودند، یعنی «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»(1)در زمین ظاهر میشود؛ ولایت الهیه و عبودیت در سراسر زمین حاکم میگردد و امامان یکی پس از دیگری رجعت میکنند.
مقصود از «وَ ابْنَ ثَارِهِ» نیز امیرالمومنین علیه السلام هستند. ایشان نیز خونِ ریخته شدهای است که خونخواه آن خداست. البته لطایفی در این جمله وجود دارد که
1) . توبه (9) آیهی33.
بعضی از آنها جنبهی ذوقی دارند؛ لکن گشودن باب ذوقیات در تحلیل کلمات معصومین علیهم السلام صحیح نیست.
«وِتر» به معنای تنها و یکتا، و «مَوْتُورَ» به معنای «تنها شده» است. احتمال اول در معنی این عبارت، اشاره به یگانگی، منحصر به فرد بودن و بیبدیل بودن حضرت است. اما احتمال دیگری هم وجود دارد؛ به این معنا که حضرت تنها هستند و با نقشه و برنامهریزی تنها شدهاند. سیدالشهدا علیه السلام درگیری مخفیانه نداشتند که مسلمین از آن بیخبر باشند؛ بلکه یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که یا از حسین بیعت بگیر یا او را بکش و سرش را برای من بفرست. حضرت با تدبیر، از مدینه خارج شدند و بیعت نکردند. در مکه برای مسلمانان نامهی دعوت نوشتند و آنها را آگاه کردند. مکه در آن زمان محل رفت و آمد مسلمین بود و اخبار از آنجا منتشر میشد. پس از ورود حضرت به مکه، یزید به عنوان «امیرالحاج» گروهی را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند. او دستور داده بود که حتّی اگر دست حضرت به پردهی کعبه هم بود ایشان را بکشند؛ لذا حضرت در هشتم ذیالحجه، در حالی که همه مُحرِم میشدند، بهطور آشکار و به نحوی که همه متوجّه شوند، از مکه خارج شدند.
حضرت هنگام خروج از مکه صریحاً اعلام کردند:
«مَنْ کَانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنَّنِی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی».(1)
مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت ایشان به سوی مکه مطّلع شدند. آنها نامهی دعوت برای حضرت نوشتند و حضرت نیز سفیر خود را به سوی آنها فرستادند. لذا جریان به گونهای نبود که مردم از آن مطّلع نباشند. مردم حجاز، مدینه، بصره و کوفه همگی مطّلع بودند. تقریباً تمام مناطق اسلامی باخبر شده
1) . لهوف، ص61؛ ترجمه: «هر که خواهد تا خون دل خود را در راه ما نثار کند و آمادهی حرکت است، همراه ما کوچ کند؛ که من صبحگاه کوچ خواهم نمود».
بودند که چنین حادثهای اتفاق خواهد افتاد و امام با یزید بیعت نخواهد کرد.
اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بود، جای توجیه - ولو به باطل - وجود داشت؛ ولی نقطهی مقابل سیدالشهدا علیه السلام یزید و ابنزیاد بودند که هر دو حسب و نسبشان معلوم است و هیچ نقطهی قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانستهاند مدحی برای او بگویند؛ حتی بسیاری از اهل سنت، یزید را واجبالعن میدانند. وی افزون بر این که امتیاز صوری و دروغینی هم نداشت، اهل قماربازی و عیاشی نیز بود.
یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر علیه السلام میکردند این بود که تو جوان هستی و مردم به فرمان شما گردن نمینهند؛ غافل از اینکه اساس دیانت، تولّی به ولیّ خدا و تسلیم بودن در برابر اوست. ولیّ خدا را باید شناخت و فقط به این ظواهر اکتفا نکرد. این یکی از کمالات تاریخ شیعه به واسطهی زحمات معصومین علیهم السلام است که شیعه به مرتبه ای از کمال رسیده است که امام صغیر و کبیر، یا حاضر و غایب، برای او تفاوت ندارد. بعد از امام هشتم، امام جواد علیه السلام، امام هادی علیه السلام و حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در سن کودکی به امامت رسیدهاند و شیعه نیز امامت ایشان را قبول کرده و هیچ انشعاب عمدهای در این دورهها اتفاق نیفتاده است. این امر، گواه رشد فرهنگ شیعه است؛ یعنی پذیرفته است که امامت، یک منصب صوری نیست. جناب «علیبنجعفر»(1)در زمان امامت حضرت جواد الائمه علیه السلام، کهنسال بودند. ایشان علاوه بر درک محضر سه امام معصوم، محدث جلیلالقدری هم بودند که روایات بسیاری از ایشان نقل شده است؛ اما با این حال، وقتی امام جواد علیه السلام در حلقهی درس ایشان وارد میشدند، ایشان درس را تعطیل میکردند؛ به دنبال امام میرفتند و دست ایشان را میبوسیدند. اگر هم از سوی کسی به ایشان اعتراض میشد که: «شما عموی پدر ایشان هستید»، در پاسخ آنها میفرمودند: «خدای متعال این
1) . عموی امام رضا علیه السلام.
ریش سفید را قابل امامت ندانسته، اما این نوجوان را قابل دانسته است».(1)
به هر حال، برای رد ولایت امیرالمومنین علیه السلام توجیه صوری و باطلی درست کردند، اما درباره ی سیدالشهدا علیه السلام چنین توجیهی هم وجود ندارد. ایشان حدود شصت سال سن داشتند و یزید، جوان بود و تازه به دوران رسیده؛ ابنزیاد و یزید هیچ امتیازی، حتی صوری، که به آنها جایگاهی ببخشد، نداشتند. نه شهرتی داشتند؛ نه جزو صحابه رسول خدا بودند و نه سابقه ی درخشانی ازآنهادر اذهان مردم وجود داشت. «ابن زیاد» پسر زیاد است؛ «زیاد» هم از اولاد نامشروعی بود که معاویه او را به ابوسفیان ملحق کرد و به همین دلیل مورد طعن بسیار قرار گرفت. «یزید» هم مجهولالهویه است؛ چون مادر یزید قبل از این که همسر معاویه شود، به یزید باردار شده بود؛ با این حال، یزید به اسم معاویه تمام شد. در اخلاق و سایر اوصاف شان هم هیچ نقطه ی مثبتی وجود ندارد و در یک کلام، مجمع الرذایل است.
اما در سوی دیگر درگیری، حضرت سیدالشهدا علیه السلام قرار داشتند که از هر نظر، صاحب کمال بودند. با آن که تاریخ به دست دشمن ثبت شده است، اما نتوانستهاند حتی یک جمله ی منفی درباره ی سیدالشهدا علیه السلام در تاریخ بنویسند. حضرت، نوه ی نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فرزند امیرالمومنین علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام است. علاوه بر این، از همهی انواع کمالات برخوردار هستند. وقتی در روز عاشورا فرمودند: «به چه عذری میخواهید مرا بکشید؟» حتی یک نفر هم نگفت شما جرمی دارید! وقتی فرمودند: «مگر شما از پیامبر نشنیدید که فرمودند: «الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة»،(2)اگر
1) . «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَالِساً بِالْمَدِینَةِ وَ کُنْتُ أَقَمْتُ عِنْدَهُ سَنَتَیْنِ أَکْتُبُ عَنْهُ مَا یَسْمَعُ مِنْ أَخِیهِ یَعْنِی أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الرِّضَا علیه السلام الْمَسْجِدَ- مَسْجِدَ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله و سلم فَوَثَبَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ بِلَا حِذَاءٍ وَ لَا رِدَاءٍ فَقَبَّلَ یَدَهُ وَ عَظَّمَهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام یَا عَمِّ اجْلِسْ رَحِمَکَ اللَّهُ فَقَالَ یَا سَیِّدِی کَیْفَ أَجْلِسُ وَ أَنْتَ قَائِمٌ فَلَمَّا رَجَعَ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ إِلَی مَجْلِسِهِ جَعَلَ أَصْحَابُهُ یُوَبِّخُونَهُ وَ یَقُولُونَ أَنْتَ عَمُّ أَبِیهِ وَ أَنْتَ تَفْعَلُ بِهِ هَذَا الْفِعْلَ فَقَالَ اسْکُتُوا إِذَا کَانَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَبَضَ عَلَی لِحْیَتِهِ لَمْ یُؤَهِّلْ هَذِهِ الشَّیْبَةَ وَ أَهَّلَ هَذَا الْفَتَی وَ وَضَعَهُ حَیْثُ وَضَعَهُ أُنْکِرُ فَضْلَهُ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِمَّا تَقُولُونَ بَلْ أَنَا لَهُ عَبْدٌ»؛ اصول کافی، ج1، ص322، بَابُ الْإِشَارَةِ وَ النَّصِّ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی.
2) . من لا یحضره الفقیه، ج4، ص179، بَابُ نَوَادِرِ الدِّیَات.
نشنیدهاید، بروید و از اصحاب پیامبر بپرسید»؛ در پاسخ ایشان، هیچکس انکار نکرد.
حضرت، نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتاند؛ پس چرا با این همه کمالات و با وجود اعلان حرکت آشکار خود در طول چند ماه، تنها در نهایت 200 نفر (یا بنا بر نظر مشهور، 72 نفر) یاور داشتهاند؛ در حالیکه جبههی مقابل، فقط از کوفه و شاید بخشی از نزدیکیهای کوفه، 30 هزار نفر لشگر جمع کرده بود و حتی در برخی منابع دیگر، بیش از این نیز نقل شده است! «ولیّ خدا»، چرا و چگونه تنها شد؟ آیا حضرت یک باره تنها شدند؛ یا یک حرکت و نقشهی تاریخی، سیدالشهدا علیه السلام را تنها و منزوی کرد و یزید را به صدارت و امارت مؤمنین رساند!؟ اصلاً چه عواملی موجب تنهایی ایشان شده است؟
علامه طباطبایی رحمة الله در این زمینه، سخن قابل تاملی دارند؛ ایشان میفرمودند: «همهی کتاب «وسائلالشیعه» را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشهدا علیه السلام نقل شده است؛ اما بیش از سه روایت پیدا نکردم!». معنای سخن این است که در آن زمان، مردم، سیدالشهدا علیه السلام را حتی در اندازهی یک مسئلهگو هم قبول نداشتهاند؛ درحالی که ابوهریرهها به عنوان صحابی پیامبر، مراجع صاحب فتوایی شده بودند! همهی این مسائل نشان میدهد که «ولیّ خدا» با سازماندهی و برنامهریزی قبلی تنها شده است؛ و این سازماندهی، امروز هم وجود دارد.
با حرکت سیدالشهدا علیه السلام بود که جریان معکوس شد؛ توجهات و اقبال مردم به اهلبیت علیهم السلام افزایش یافت؛ تا جاییکه در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السلام به اوج خود رسید؛ اهلبیت علیهم السلام از انزوا درآمدند و مکتبِ فرهنگیِ عظیمی را بنیانگذاری کردند. حتی ائمهی اربعهی اهل سنّت نیز به نحوی از شاگردان امام صادق علیه السلام بودند.
یکی از عوامل مهمی که باعث تنهایی ولیّ خدا میشوند، «شبهه»ها و «فتنه»ها هستند. وقتی شبهه و فتنه با هم ترکیب میشوند، به شدت کارگر میافتند. شبهات، فضا را تاریک میکنند و در فضای تاریک، فتنهها اثر میگذارند. گاهی فتنهای مثل فتنهی «ابنزیاد» رخ میدهد. او وارد کوفه میشود؛ مردم را تهدید میکند و آنها را از لشگر شام و قطع حقوق میترساند. در حقیقت، این شبهات زمینهی باروری فتنهها را فراهم میکنند؛ وگرنه در فضای روشن، فتنهها کارساز نیستند.
از بین شبهات فروانی که به برخی از آنها اشاره شده است، اساسیترین شبهه، شبههی «حسبنا کتابالله» است که در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آغاز شد. مورخین اهل سنّت، از جمله «طبری» و دیگران نیز به این نکته اشاره کردهاند. حضرت در آخرین روزهای حیات خود، در حالی که مردم در منزل ایشان بودند، فرمودند: «دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید.» کسی در آن میان بود که گفت: «ان الرجل لیهجر، حسبکم کتاب الله»؛ یعنی نعوذ بالله، پیامبر هذیان میگوید! از قرائن تاریخی پیداست که گویندهی این سخن کیست. شیعه و سنی تقریباً متّفقاند. البتّه متأسّفانه گروهی از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفتهاند که این حرف بدی نیست. او بعدها نیز میگفت روزی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن جمله را فرمودند، میخواستند مسالهی خلافت را مطرح کنند؛ ولی من صلاح ندانستم.
روی دیگر چنین سخنی این است که اسلام نیاز به ولیّ ندارد و کتاب برای ما کافی است؛ در حالی که شیعه و سنّی به شکل متواتر نقل کردهاند که حضرت به صراحت فرمودند: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی».(1)هر چند
1) . کمال الدین و تمام النعمة، ص64، شبهة الزیدیة حول الغیبة و رد أحد المشایخ عنها.
بعضیها این روایت را هم تحریف کرده و گفتهاند: «کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّتِی»!
شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: «قانون خدا وجود دارد و این برای ما کافی است. خدا فرموده است نماز بخوانید، که میخوانیم؛ روزه بگیرید، که میگیریم؛ حج بروید که میرویم. دیگر کتابت حدیث معنا ندارد و فقط باید کتاب خدا را حفظ کرد! اگر بخواهیم حدیث بنویسیم، کتاب خدا از بین میرود». لذا نوشتن حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در دوره ای منع شد؛ تنها به این خاطر که احادیث پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم در بیان فضایل اهلبیت علیهم السلام صراحت داشت.
این شبهه، ظاهر فریبندهای دارد؛ چرا که در ظاهر میگوید: «روایت به اندازهی قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود!»؛ در حالی که کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مفسّر قرآن است و اگر برای قرآن تبیینکنندهای نباشد، متشابهات آن بهدلخواه افراد، معنا میشود. قرآن هم میفرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِم...».(1)
عمل بعدی جبههی باطل برای تنها ساختن ولیّ خدا، بعد از ممانعت از نشر فضایل اهل بیت علیهم السلام، پرداختن به جعل شخصیت بود؛ شخصیتهای علیالبدل ساختند که در دنیای سیاست کار رایجی است. از اینرو، در برابر امیرالمومنین علیه السلام که حقیقتاً صاحب فضایل است، برای دیگران فضیلت جعل کردند. در این زمینه، معاویه دو کار عمده انجام داد: اول دستور داد که کسی حق ندارد دربارهی فضایل علی علیه السلام و اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام حدیث نقل کند، وگرنه کشته خواهد شد. بعد هم به استاندارانش دستور داد برای اشخاصی فضیلت نقل کنند. کار جعل فضایل به اندازهای رایج شد که خود معاویه گفت بس است! جعلیاتی همچون: «مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است؛ به هرکدام اقتدا کنید، هدایت میشوید» را نقل
1) . نحل (16) آیهی 44.
کردند، اما خوب بودن همهی صحابه، خلاف سخن صریح کتاب خدا است که میفرماید: داخل صحابه، منافقین هم وجود داشتهاند.(1)
یا اینکه گفتند: «علی جوان و خشن است و دیگران اهل عطوفت هستند»! فضایلی که همهاش دروغ است. برای اینکه معلوم شود واقعاً اهل عطوفت نبودند، جریان «رده» را مطالعه کنید. چون عدهای «یدخلون فی دینالله افواجاً» بودند و دین در قلب آنها نفوذ نکرده بود؛ از اینرو گروهی مرتد شدند. اما خود اهل سنت نوشتهاند که مخالفین، به عنوان مرتد کشته میشدند؛ بهگونهای که بعضی از این لشکرکشیها، مثل جریان «مالک بن نمیره»، به افتضاح کشیده شده بود. با وجود همهی این جریانات، حضرت امیر علیه السلام را به خشونت متهم میکردند.
از این نوع شبهات در طول تاریخ فراوان بوده است؛ اما خدای متعال خواسته است که همهی این جعل فضیلتها برای اهل بصیرت روشن شود. یکی از لطائف کار این است که جعلی بودن این فضایل، قرائن متعددی دارد. برای مثال؛ فضیلتی را که برای اهل بیت علیهم السلام حقیقت دارد، جعل کردهاند. برای نمونه ، در برابر «الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة»، جعل کردند که کسانی نیز پیرمردهای اهل بهشت هستند. یا این که هر چه درباره ی امیرالمومنین علیه السلام فضیلت گفته شده بود را عیناً برای دیگران نقل کردند.
حقیقت دین چیزی جز تسلیم بودن در مقابل خدای متعال نیست: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ...».(2)این تسلیم بودن، زمانی در انسان ثبوت پیدا میکند که انسان در مقابل «ولیّ خدا» تسلیم باشد:
1) . [آیات متعددی از سورهی منافقون، مجادله و توبه به این مساله اشاره کرده است. برای مثال در آیهی شریفهی 101 از سورهی مبارکهی توبه میخوانیم: «وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ... ؛ گروهی از عربهای بادیهنشین که گرد شما را گرفتهاند منافقند و گروهی از مردم مدینه نیز در نفاق اصرار میورزند...».]
2) . آلعمران (3) آیهی 19.
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ».(1)
تولی به ولیّ خدا، گوهر دین است؛ و احکام شریعت، آداب ظاهری دین هستند؛ اما عده ای پس از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معنای دینداری را تحریف کردند؛ تحریفهایی که تا امروز نیز ادامه دارد. یک نگاه معتقد است که دین، منحصر به همین آداب ظاهری است؛ پس هر کس را که بیشتر نماز بخواند، مقدستر میداند. نگاه دیگر که تدریجاً شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد، این است که دین، مجموعهای است از «تجارب باطنی» یا به قول امروزیها «تجارب قدسی»، «تأملات»، «رازدانی»، «رمزدانی»، «ریاضتکشی»، «حالات باطنی» و «مقامات باطنی»، که رسیدن به آنها آداب و فرمولهایی دارد و اگر کسی به آن آداب عمل کند به نتیجه میرسد. از اینرو اهل سنت کتابی به نام «منازل السائرین» دارند که تصور میکنند پلکانی به سوی خدا وجود دارد. البته این حرفها مطلقاً باطل نیستند؛ اما این تحریفی است که ایجاد شده و کمکم به جایی رسیده است که برای رسیدن به خدا نیز، فرمول طراحی کرده اند. با این تعاریف، «ولیّ خدا» چه جایگاهی دارد؟ این ظهور شعار «حَسبُنا کِتابُ الله» است.
درباره ی امور اجتماعی نیز برخی میگویند: اولاً این امور، ظاهری هستند و اعتبار چندانی ندارند؛ ثانیاً ربطی به دین ندارند و خود مردم باید آن را سامان دهند! آغاز این تفکّرات در صدر اسلام، موجب موثر واقع شدن فتنهها و تنها شدن ولیّ خدا گردید. از زمانی که دینداری، فقط به رمزدانی و نماز و روزه تعریف شد و همه ی صحابه، عادل و محترم شمرده شدند، به تدریج امیرالمومنین علیه السلام با طلحه و زبیر در یک منزلت قرار گرفتند؛ تنها به این دلیل که هر دو صحابی هستند. اینجاست که فتنه تأثیر خود را گذاشت و وقتی که طلحه و زبیر پرچم بلند کردند، مردم زیر آن جمع شدند؛ معاویه هم «خالالمؤمنین» شد. امّا امیرالمومنین علیه السلام کجا و معاویه کجا؟!
1) . آلعمران (3) آیهی 31.
در برخی منابع از حضرت امیر علیه السلام نقل شده است که فرمودند: «اَلدَّهْرُ اَنْزَلَنی ثُمَّ اَنْزَلَنی حَتّی یُقالُ مُعاوِیَةُ وَ عَلیُّ».(1)معاویه کسی است که تا فتح مکه، خود و پدرش بتپرست بودند؛ بعد از فتح مکه هم به اکراه اسلام آوردند؛ به همین دلیل جزو طُلَقا یا آزادشدگان به دست حضرت هستند. یعنی در حقیقت آنها برده بودند؛ اما امیرالمومنین علیه السلام اولین مومن به نبیاکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند و در بدو تولد قرآن خواندهاند. مجاهدات و بتشکنی و دیگر فضایل نامتناهی حضرت، جای خود دارد.
امروزه ما نگران فتنههایی مانند: ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و... نیستیم. این فتنهها نمیتوانند در فضای روشن انقلاب تأثیرگذار باشند. در سال 1357 از این فتنهها زیاد بود؛ اما امام خمینی قدس سره باذنالله تبارک و تعالی جوانان را از این فتنهها نجات دادند و به مقام شهادت رساندند. مهم، شبههها هستند؛ شبهاتی مثل شبهه دین حداقلی که میگوید: «دین، فاقد حکومت و سیاست است». یا شبههی دیگری که معتقد است برای تفسیر دین، روحانیّت لازم نیست؛ دین، طبقهی مفسّر ندارد و هر کسی خودش دین را میفهمد و عمل میکند؛ حق و باطل هم ندارد؛ لذا هر کس به هر شکلی دین را بفهمد، بالنسبه حق است. این شبهه «تکثّرگرایی» است. بر اساس این شبهات، خداوند متعال زندگی اجتماعی مردم را به خودشان واگذار کرده است تا هر طور که میخواهند زندگی کنند. تا جایی که میگویند: «دین جز معاد و توحید، و مجموعهای از اخلاقیّات محدود، چیزی ندارد و هرچه جز اینهاست، جزو عرضیات دین است. اگر در اسلام هم حرفی از آنها زده شده است، حرف دین نیست؛ بلکه به تناسب شرایط گفته شده است. مثل اینکه در کتاب صرف، حرفی هم از نحو گفته شده باشد. نحو ربطی به صرف ندارد؛ ولی به تناسب گفته میشود.
اگر این شبههها قوت بگیرند، زمینهای در جامعه پدید میآیند که فتنهها به راحتی مؤثر میشوند و اگر کسی ادعایی کند، دورش جمع میشوند. اینها موجب
1) . «روزگار مرا به قدری پایین آورد که کنار معاویه گذاشت تا جایی که گفتند: «علی و معاویه»!
می شود که اولیای الهی تنها بمانند و مردم دین دار هم خود را محتاج اولیای خدا نبینند. اگر در جریان فتنهها و شبههها در تاریخ اسلام بیندیشیم، به همین نتایج خواهیم رسید. سیدالشهدا علیه السلام نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که حتی احکام فقهی و مسائل حلال و حرام خود را نیز از سیدالشهدا علیه السلام نمیپرسیدند؛ با اینکه ایشان، گذشته از فضایلی که شیعه نقل میکند، سبط پیامبر و صحابی ایشان بودند. این شبههها و فتنهها که از عوامل مهم تنهایی حضرت بودند. در یک لحظه یا یک دوره ایجاد نمیشوند؛ بلکه برنامهریزی تاریخی پشتیبان این قضیهها است. لذا بلافاصله پس از سلام دادن به حضرت به عنوان «وتر موتور»، یک امت را لعن میکنیم: «فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ».
یکی دیگر از عوامل تنهایی ولیّ خدا، هدف ایشان است که خیلی فراتر از چیزی است که اهل دنیا و طواغیت به دنبال آن هستند. هدف سیدالشهدا علیه السلام تامین رفاه و عیش دنیایی انسانها و یا توسعهی مادی و تکامل مادی نبود. اگر حضرت به دنبال این هدف بودند، همه به سرعت با ایشان همراه میشدند. هدف اصلی ایشان، تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم نبود؛ اگرچه نیاز مادی مردم نیز در حکومت دینی و در جامعهای که بر محور اولیای خدا شکل میگیرد، به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین میشود، ولی هدف اولیای الهی از «رفاه»، «امنیت مادی» و حتی «آزادی» مورد نظر تمدنهای مادی و «توسعه»ای که آنها تعقیب میکنند، برتر است. از اینرو هیچ یک از اولیای الهی در آغاز دعوت خود، مردم را به رفاه دنیا دعوت نمیکردند؛ در حالیکه بهطور معمول، بعثت ایشان مقارن با زمانی میشد که وضعیت مادی بسیاری از جوامع، مناسب نبوده است.
برای نمونه، جامعهی عصر نبّی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از نظر امنیت و رفاه بسیار عقب مانده بودند، اما با این وجود، حضرت در بدو بعثت از وضعیت بد زندگی و امنیت
اجتماعی سخن نگفتند، بلکه فرمودند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا» و بلافاصله مردم را به معاد دعوت کردند؛ با این که این دعوت، برای انبیاء بسیار سنگین تمام میشد. انبیای الهی در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، به دلیل دعوت به معاد و زندگی پس از مرگ، به جنون متهم میشدند؛ این جریان در آیات متعددی از قرآن شرح داده شده است. اما چرا با وجود همهی این زحمات، دعوت انبیا اینگونه آغاز میشود؟ چون میخواستند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند؛ رسیدن به این هدف بدون یقین به آخرت و ایمان به الله ممکن نیست. وقتی هدف، رفیع شد، طبیعی است که همراهان واقعی، دیرتر و کمتر پیدا میشوند؛ چون همه مردم برای آن هدفهای رفیع آماده نیستند و همت ندارند.
از دیگر عوامل تنهایی اولیای خدا این است که آنها حاضر نیستند با حیله و تزویر، مردم را به سوی خود جذب کنند و به هدف برسانند، بلکه میخواهند مردم از سر بصیرت و آگاهی و فهم به سوی خدا بیایند؛ چون تنها طریق صحیح سیر به سمت خدای متعال این مسیر است. هم چنان که قرآن کریم میفرماید: «وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْن».(1)
مدیریت و رهبری انبیا به نحوی است که حق و باطل را آشکار میکند تا وقتی مردم میخواهند تصمیم بگیرند، با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند؛ لذا اگر در حکومت امیرالمومنین علیه السلام یا در برخورد اولیای الهی مواردی به ظاهر توجیهناپذیر دیده میشود، به همین دلیل است. برای نمونه، زمانی که «طلحه» و «زبیر» پیش حضرت آمدند تا اجازه بگیرند و از مدینه خارج شوند؛ گفتند: «به قصد عمره میرویم.» اما حضرت فرمودند: «برای توطئه میروند و به دنبال فتنه هستند».
1) . بلد (90) آیهی 10.
یعنی ایشان با اینکه هدف آنها را میدانستند، مانعشان نشدند. حضرت میدانستند که «ابن ملجم» قصد ترورشان را دارد، اما مانع نشدند. «مسلم بن عقیل» میدانست که «ابنزیاد» داخل خانه است، اما او را نکشت. موارد بسیاری از این قبیل وجود دارند که نشان میدهند ترور و فریب، مشکلی را حل نمیکند. اگر هدف این است که مردم به بصیرت برسند، باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود. باید مردم از قدرت اختیار برخوردار باشند تا «تکلیف» و «رشد» معنی یابد. سیدالشهدا علیه السلام طبق برخی نقلها، در بین راه بارها خطبه خواندند و هشدار دادند؛ عدهای هم پراکنده شدند. هر چه مخاطرات شدیدتر میشد، عدهی بیشتری کاروان آن حضرت را ترک میکردند. حتی حضرت در شب آخر به اصحاب خود فرمودند: «بروید». البته مورخین نوشتهاند با آنکه حضرت در آن شب بیعت را از همهی اصحاب حاضر برداشتند، دیگر کسی حاضر به رفتن نبود؛ همگی التماس کردند و ماندند.
هدف حکومت دینی این نیست که به هر قیمتی، ولو با دروغ و تزویر، مردم را حفظ کند؛ بلکه هدف، آشکار ساختن حق و باطل است؛ بهنحوی که حجت بر همگان تمام شود و مانعی در مسیر ایمان انسانها وجود نداشته باشد. برای رسیدن به این هدف، وجود شیاطین و فتنهها لازم است. خداوند متعال در قرآن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند:
«وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما یَفْتَرُونَ»؛(1)
یعنی برای هر پیامبری دشمنی قرار دادیم؛ اعم از شیاطین انسی و جنی. شیاطین در بین خود الهاماتی دارند؛ بین آنها حرفهایی رد و بدل میشود که زخرفالقول هستند؛ ظاهر فریب و خوش ظاهر. اگر خداوند متعال میخواست،
1) . انعام (6) آیهی 112.
شیاطین نمیتوانستند چنین کارهایی انجام دهند. یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده است؛ در مقابل فتنهی آنها، دست خدا بسته نیست. بنابراین به پیامبرش دستور میدهد که اینها را با افترا و تکلیفشان رها کن.
چرا خدای متعال به شیاطین اجازه میدهد که در مقابل انبیا بایستند؟ پاسخ این سوال را در آیهی بعد فرموده است:
«وَ لِتَصْغی إِلَیْهِ أَفْئِدَةُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ لِیَرْضَوْهُ وَ لِیَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ».(1)
اصغاء غیر از سمع است. «سمع» یعنی شنیدن؛ ولی اصغا یعنی گوش دادن؛ گوش جان دادن. یعنی برای اینکه غیرمومنین و کسانیکه راضی به این زخرف شدهاند، حرف شیاطین را بپسندند و در هلاکتی که آنها بودند، اینها نیز مبتلا شوند.
با توجه به هدف انبیا، نباید مردم به قیمت تبلیغات دروغ، هدایت شوند. همین مسأله موجب پراکندگی عدهی زیادی شده است. سیدالشهداء علیه السلام در حرکت خود، با وعدهی رسیدن به قدرت و غنایم و... مردم را جمع نکردند؛ برعکس؛ در بین راه، بارها هشدار دادند که پایان این راه مخاطرهآمیز، حکومت و قدرت نیست، بلکه پایان آن شهادت است. لذا فرمودند: «هر کس میخواهد برگردد». این هم یکی از علل تنهایی سیدالشهدا علیه السلام و اساساً یکی از مشکلات پیش روی حکومت دینی است.
یکی دیگر از عوامل تنهایی ولی خدا، وسوسههای فراوان جبههی مقابل است. معمول این است که پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در جبههی باطل فراوان است. سفرهی معاویه رنگینتر است؛ در حالیکه سفرهی امیرالمومنین علیه السلام هرگز مثل سفرهی معاویه نیست. آنها به هر قیمتی تلاش میکنند مردم را حول خود جمع
1) . انعام (6) آیهی 113.
کنند. سران اقوام را با پول و وعده و وعید و براساس انگیزههای مادی جمع میکردند؛ اما در این سو، سیدالشهدا علیه السلام نمیخواست لشکرش براساس انگیزههای مادی شکل گیرد. بالعکس؛ ایشان میخواستند که این جنگ، عامل بلوغ و رشد اصحابشان شود. حضرت امیر علیه السلام هم به همین دلیل در جنگ صفین، حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند؛ تا جاییکه قرآن بر سر نیزه رفت و حکمیت بر ایشان تحمیل شد. در ظاهر اگر ایشان یک سیاستمدار بودند، باید حکمیت را میپذیرفتند، تا حداقل حکم را خودشان تعیین کنند و ابوموسی اشعری حَکَم نشود؛ اما حضرت این کار را نکرد؛ چرا که بنا بر این است که فتنه ای اتفاق بیفتد و صفوف حق و باطل از یکدیگر جدا شوند و تدبیر ولیّ خدا در این جریان نقش دارد.