ghaemiyeh.com
سرشناسه : قنبري همداني، حشمتالله، ۱۳۴۰ -
عنوان و نام پديدآور : حماسه جاويدان/ حشمتالله قنبري.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۶۸ ص.
شابك : 978-964-540-401-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه.
موضوع : حسينبن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه كربلا، ۶۱ق.
رده بندي كنگره : BP۴۱/۵/ق۸۷ح۸ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره كتابشناسي ملي : ۲۸۷۳۰۷۱
خيلى راه دور نيست، همين نزديكىهاست.
خيلى هم نزديك نيست، آخرين ايستگاه زمين تا پيوستن به آسمان است.
كربلا را مىگويم!
همانجايى كه دلت ميل آنجا كرده است و هنوز راه نيفتاده رنگ آنجا گرفتهاى.
در اين كش و قوس رفتن، سمت راست خود را نگاه كن! كاروانى جلودار توست كه دست دلت را مىگيرد و با خود همراه مىسازد،
نكند جا بمانى، كربلا فرصت تفرج نيست، فرصتى تنگ است كه دست هدايت خدا از زاويه عرش و آستين حسين بن على به سوى تو دراز شده است.
. . . اما كمى اين سوتر، سپاهيان پسر سعد و سرسپردگان آل ابوسفيان برايت
دام گسترانيدهاند تا در كربلا نه به بالا كه به سوى بلا روى! پاهايت را برهنه كن تا داغى و گدازانى سنگريزههاى آن، دستهايت را به سوى گرماى عشق لاهوت برافرازد.
مراقب باش مبادا در بازار كربلا خريدار غير او شوى؛ زيرا تا هميشه حسرت و رنجى تو را رسد كه توبهاش دل حر، و در خون غلتيدن زهير را مقتضى مىشود.
. . . حالا كه حاجى كربلا شدهاى، از نيمشب زينب و سرگردانى نسيمهاى نينوايى فرات و شيدايى خيمهنشينان توحيد آغازكن.
آرام چشمهايت را ببند و باز كن.
. . . لبيك زبانت را به ميثاق بگردان و آهسته و عاشقانه بگوى لبيك، لبيك، لبيك يا حسين!
تاريكى همهجا را فراگرفته و شب سايهاش را بر زمين گسترانيده بود. در گوشهاى از سرزمين خدا صحنهآرايى عجيبى بود؛ يك طرف چهار هزار(1)نفر جمعيت مغرور و تا دندان مسلح كه در آرزوى فرداهاى پربار و مناصب رفيع، پيمانۀ دنيا را به دست گرفته و در آرزوى جاه و جلال و مال، در دخمۀ كوچك انديشۀ خود چيزى غير از قتل و غارت راه نمىدادند و از سوى ديگر، جمعيتى محدود، خيمههاى كوچك خود را مأواى اهالى ملكوت ساخته و سرمست از ولايت حق، به تمام جذبهها و دلخوشىهاى دنيا طعنه زده و آغوش خود را به روى مرگ گشوده بودند.
يك طرف در پى سراب و يك طرف در آرزوى
1) آمار سپاه ابن سعد از چهارهزار تا سىهزار نفر گزارش شده است.
جرعهاى آب! تمام حق و تمام باطل در يك سرزمين كوچك مقابل هم صف كشيده، و همگى در انتظار فرجام اين رويارويى ناعادلانه نشسته بودند كه شمربن ذىالجوشن، با فرمانى از عبيدالله بن زياد بر عمر بن سعد وارد شد:(1)
«. . . اما بعد، من تو را نزد حسين نفرستادهام كه دست از او بدارى و به او مهلت دهى و براى او آرزوى سلامت و زندگى كنى؛ يا پيش من بنشينى و از او شفاعت كنى. دقت كن و بنگر، اگر حسين و يارانش تسليم شدند آنان را به سلامت نزد من بياور و اگر نپذيرفتند، بر ايشان حمله كن و همه را بكش و آنان را مثله كن كه آنان سزاوار اين كارند و چون حسين كشته شد، بر سينه و پشت او اسب بتاز كه او ناسپاس و مخالف و ستمگر و قطعكنندۀ پيوند خويشاوندى است. اگر دستور ما را اجرا مىكنى، به تو پاداش شنوندۀ فرمانبردار خواهيم داد و اگر از اجراى آن خوددارى مىكنى، از شغل و لشكر ما كناره بگير و لشكر را به شمر واگذار كه ما دستور خود را به او دادهايم» .
1) جوشن در لغت به معناى زره و سينه فراخ است. نام اصلى ذوالجوشن، شرحبيل بن قرط اعور است و چون پادشاه ايران به او زرهى پوشانده بود و نخستين مرد عرب بود كه زره بر تن كرده بود، به اين لقب معروف شد؛ يا اينكه سينه برجسته و فراخ داشته است. نهاية الارب، نويرى، ج٧، ص١٧۴.
عمر بن سعد پس از آگاهى از متن نامۀ عبيدالله بن زياد، به شمر گفت: «گمانم اين است كه تو مانع آن شدهاى تا پيشنهادى را كه به ابن زياد دادم، بپذيرد. كارى را كه اميدوار بوديم اصلاح شود، تباه كردى. به خدا سوگند حسين (ع) هرگز تسليم نمىشود كه منشى والا و خوددار ميان دو پهلوى اوست» .
شمر گفت: «به من بگو چه مىكنى؟ آيا دستور اميرت را اجرا مىكنى و با دشمن او مىجنگى، يا آنكه لشكر را به فرمان من وا مىگذارى؟»
عمر بن سعد به وى پاسخ داد: «نه هرگز براى تو كرامتى نباشد. من خود اين كار را به عهده مىگيرم و چيزى نصيب تو نمىشود. فرماندهى پيادهنظام را به تو مىسپارم» .(1)
فرمان آمادهباش صادر شد و شامگاه روز پنجشنبه، نهم محرمالحرام، لشكر بنىاميه به سوى اردوگاه توحيد حركت كرد. در اين ميان، شمر كه براى فرزندان امالبنين از عبيدالله اماننامه گرفته بود، خود را كنار اردوگاه امام (ع) رساند و
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٧۵؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣١۵؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج٣، ص١٨٣؛ كامل، ابناثير، ج ۴، ص ۵۶.
فرياد زد: «خواهرزادگان من، كجا هستيد؟ عباس و عبدالله، جعفر و عثمان، كجا هستيد؟» كسى او را پاسخ نگفت. اما امام خطاب به برادران خود فرمود: «او را پاسخ دهيد، گرچه انسان تبهكارى است» .
آنها مقابل وى آمدند و گفتند: «چه شده است و چه مىخواهى؟» شمر گفت: «شما خواهرزادگان من در امان هستيد و خود را با حسين (ع) قربانى نكنيد» .
فرزندان امالبنين گفتند: «نفرين خدا بر تو و بر امانت باد. هرچند ادعاى دايى بودن ما را داشته باشى! آيا به ما امان مىدهى، حال آنكه براى پسر رسول خدا (ص) امانى نيست و از ما مىخواهى در اطاعت لعنتشدگان و فرزندان آنان درآييم؟»(1)
پسر سعد، با مشاهدۀ چنين حماسهاى فرياد زد: « يا خيل الله اركبى و ابشرى بالجنة »(2)«اى سواران خداوند سوار شويد و شما را بشارت به بهشت مىدهم» . عجبا شعارى كه در فتح قادسيه سعد وقاص بر زبان رانده بود، هماكنون در مبارزه با خاندان وحى به كار گرفته مىشد!
در اين هنگام امام (ع) مقابل خيمۀ خويش نشسته و درحالىكه به شمشيرش تكيه كرده بود، چند لحظهاى به خواب رفت. زينب كه بانگ هياهوى لشكر اموى را شنيده بود، خود را به برادر رساند و او را بيدار كرد و گفت: «آيا اين همهمه را نمىشنوى؟»
امام درحالىكه سر را بلند مىكرد، فرمود: «هماكنون رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود: تو نزد ما خواهى آمد» . زينب بر چهرۀ خود زد و فرياد برآورد: «اى واى من!» امام او را دلدارى داد و فرمود: «خواهرم براى تو واى نيست! خدايت رحمت كند! آرام گير!»
عباس كه كمى دورتر شاهد گفتوگوى برادر و خواهر خود بود، پيش آمد و گفت: «اى برادر، اين قوم آهنگ تو كردهاند» . امام فرمود: «از آنها بپرسيد براى چه آمدهاند و چه چيز آنان را به اينجا كشانده است؟»
عباس به همراه گروهى حدود بيست نفر به سوى آنان شتافت و علت حركت آنان را جويا شد.
گفتند: «فرمان رسيده است كه به شما پيشنهاد كنيم يا تسليم حكم امير شويد يا هماكنون با شما جنگ خواهيم كرد» . عباس گفت: «عجله نكنيد تا من پيغام شما را به حسين (ع) برسانم» .
آنان ايستادند و عباس با شتاب خود را به حضور امام
حسين (ع) رساند و ماجرا را گزارش كرد.
امام (ع) فرمود: «برگرد و اگر مىتوانى آنان را تا فردا از اين كار بازدار! شايد كه امشب براى پروردگار خويش نماز بيشترى گزاريم و دعا و استغفار كنيم!»(1)
عباس نزد آنان بازگشت و گفت: «ابىعبدالله از شما مىخواهد كه امشب را برگرديد تا دربارۀ پيشنهاد شما انديشه كند و فردا به خواست خدا همديگر را مىبينيم؛ يا راضى مىشويم و كارى را كه بر ما تحميل مىكنيد مىپذيريم يا آنكه آن را رد خواهيم كرد» .
عمر بن سعد نظر شمر را جويا شد. او گفت: «فرماندهى با توست هر چه نظر تو باشد» . آنگاه رو به همراهان خود كرد و گفت: «رأى شما چيست؟»
عمر بن حجاج زبيدى گفت: «سبحان الله! به خدا سوگند اگر ديلميان چنين تقاضايى مىكردند، بر تو لازم بود كه قبول كنى» . قيس بن اشعث نيز اظهار داشت: «به آنان مهلت بده، به جان خودم سوگند سپيدهدم فردا با تو به نبرد خواهند پرداخت» .
عمر بن سعد گفت: «به خدا اگر بدانم چنين مىكنند به آنان مهلت نمىدهم» .
1) وقعة الطف، ص ١٩۵؛ نهاية الارب، ج ٧، ص ١٧۶.
پس از رد و بدل شدن سخنان، مقرر شد آن شب را كه شب دهم محرم الحرام سال ۶١ هجرى بود، به اهل بيت پيامبر مهلت دهند.(1)آرام آرام التهاب فروكش كرد و امام همراه با سالكان صراط مستقيم و بهترين بندگان عالم و عارف خدا، در انديشۀ ديدار جمال حق بودند. مهتابِ شبِ دهم محرم، اردوگاه حسينى غرق در مناجات و نماز و نجواى عاشقانه بود؛ گويى راز و نيازشان تنها حلقههاى پيوند ناسوت و ملكوت است.
امام (ع) دستور داد كه خيمهها را به هم نزديكتر، و طنابهاى خيمهها را به يكديگر متصل كنند. پستى و بلندىها بررسى شد تا مجال نفوذ جنايتكاران غارتگر اموى به خيمهها گرفته شود.
پس از انجام مقدمات، در حاشيۀ پشت خيمههاى اردوگاه توحيد، خندقى حفر شد تا خيمههاى زنان و كودكان در امنيت باشد. داخل خندق هيزم ريختند. در تمامى مراحل كار، نافع بن هلال امام را همراهى مىكرد.(2)
با آرام شدن اوضاع، بندگان صالح خدا به نيايش و سخنانِ امامِ هدايت خود، گوش فرادادند:
بر خداوند تبارك و تعالى بهترين ثنا را مىفرستم و او را در خوشى و ناخوشى مىستايم. پروردگارا تو را ستايش مىكنم كه ما را به پيامبرى كرامت بخشيدى و به ما قرآن آموختى و علم دين را ارزانى داشتى و براى ما گوش و چشم و دل آفريدى. خداوندا ما را از سپاسگزاران خود قرار ده.
من يارانى بهتر از ياران خود نمىدانم و خاندانى نيكوتر و مصرتر بر صلۀ رحم از خاندان خود نمىشناسم. خداوند به همۀ شما از سوى من پاداش نيك عنايت فرمايد. همانا گمان من اين است كه فردا روز رويارويى ما با اين جماعت است. من به همه اجازه دادم و همگان با رضا و خشنودى من برويد و حقى از من بر شما نخواهد بود. اينك شب شما را فرا گرفته است؛ آن را مركب خود سازيد و برويد و هر يك از شما دست يكى از افراد خاندان مرا بگيرد و در اين سرزمين، در روستاها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند گشايشى رساند. اين قوم فقط در جستوجوى من هستند و اگر بر من دست يابند، از جستوجوى ديگران دست برمىدارند.(1)
سخنان امام جانهاى اهالى عشق را گداخت. آنهايى كه
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٧٧؛ وقعة الطف، ص ١٩٧؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص١٣٧؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ٣١۶.
مانده بودند، زينتهاى عرش خداوندى بودند كه در آرزوى شهادت لحظهشمارى مىكردند و جايى جز كوى حسين (ع) نمىشناختند. برادران و پسران و سلحشوران از بنىهاشم سخن گفتند و عباس نخستين كسى بود كه سخن گفت:
لِمَ نَفْعَلْ؟ ! انبقى بَعْدَك؟ ! لا ارنا اللهُ ذلك ابداً.
براى چه اين كار را انجام دهيم؟ ! فقط براى اينكه پس از تو زنده و باقى بمانيم؟ ! خداوند هرگز آن را براى ما فراهم نسازد.
امام خطاب به فرزندان عقيل فرمود: «براى شما همان شهادت مسلم كافى است. شما را اجازه دادم تا برويد» .
آنان پاسخ دادند: «مردم چه خواهند گفت؟ ! مىگويند سرور و بزرگ خود و پسرعمويمان را كه بهترين عموها بودند، رها كرديم و همراه آنان يك تير نينداختيم و شمشير و نيزهاى نزديم و نمىدانيم چه كردند! به خدا سوگند چنين نخواهيم كرد. بلكه جان و مال و خاندان خود را فداى تو مىسازيم و همراه تو مىجنگيم تا در جايگاه تو با تو وارد شويم و خداوند زندگى پس از تو را روسياه و زشت گرداند» .(1)
سپس مسلم بن عوسجه اسدى برخاست و گفت: «آيا
1) نهاية الارب، ج ٧، صص ١٧٧ و ١٧٨؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ١٣٨؛ ارشاد، مفيد، ج ٢، صص٩٣ و ٩۴؛ وقعة الطف، ص١٩٩.
ما تو را رها كنيم و نتوانيم در پيشگاه خداوند براى ادا نكردن حق تو عذرى موجه داشته باشيم؟ ! به خدا سوگند از تو جدا نمىشوم تا آنكه نيزۀ خود را در سينۀ آنها بشكنم و تا هنگامى كه دستۀ شمشيرم در دستم باشد، به آنان ضربه مىزنم. به خدا سوگند اگر اسلحه براى جنگ كردن با آنان نداشته باشم، آنقدر بر آنها سنگ خواهم زد كه در دفاع از تو كشته شوم» .
آنگاه سعد بن عبدالله حنفى گفت: «به خدا سوگند تو را رها نمىكنيم تا آنكه خداوند بداند كه در غياب رسولخدا (ص) حرمت او را در وجود تو حفظ كرديم. به خدا سوگند اگر بدانم كشته مىشوم و باز زنده مىشوم و سپس زنده مىسوزم و خاكسترم بر باد داده مىشود و اين كار هفتاد بار بر من تكرار مىشود، باز از تو دست برنمىدارم تا در دفاع از تو جان دهم؛ چرا چنين نكنم كه فقط يك بار كشته شدن است و سپس، كرامت و سعادتى بىپايان كه هرگز سپرى نمىشود؟ !»
زهير بن قين گفت: «به خدا سوگند دوست دارم كشته و سپس زنده شوم و باز كشته شوم، و هزار بار اين چنين كشته شوم تا خدا با كشته شدن من بلا را از تو و اين جوانمردان خاندانت بگرداند» .(1)
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٧٨.
هر كس سخنى گفت و سبكبالان عاشق حسين (ع) ، هريك به شيوهاى، شكوه عشق خود را به نمايش گذاشتند و امام نيز به تمامى آنان مژدۀ وصال داد. آنگاه هر كدام به خيمۀ خود بازگشتند و هرچند گاه با هم گفتوگو مىكردند.
آن شب سرزمين كربلا محو مناجات و راز و نياز بندگان صالح خدا و سربازان راستين و نزديك حسين بود. اما، دل زينب حال و هوايى ديگر داشت. او به شكل ديگرى خود را مهيا مىساخت تا صبر و شكيبايى را وامدار استقامت يگانۀ خود سازد.
پس از آنكه ارتش توحيد رفتند تا كربلا را با زمزمه مناجات خود كانون توجه اهالى آسمان كنند، زينب برادر و امام خود را ديد كه اين چنين مىسرايد:
يا دهرُ افّ لك من خليلٍ
كم لك بالاشراقِ والاصيل
مِن صاحب اَو طالب قتيل
والدهرُ لايََقنع بالبديل
وانّما الامرُ الي الجليلِ
و كل حيَّ سالك السبيل(1)
اى روزگار، واى بر تو كه چه دوست بدى هستى در
1) .نهاية الارب، ج ٧، ص ١٧٩؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣١٨؛ وقعة الطف، ص٢٠٠؛ مقاتل الطالبين، ص ١١٣.
بامدادان و شامگاهان؛ چه بسا ياران و دنياجويانى كه آنان را كشته مىدارى! آرى روزگار كسى را به جاى ديگرى قبول نمىكند و همانا كار به دست خداوند جليل است و هر زندهاى راه مرگ را مىپيمايد.
اين جملات بلند چند بار بر زبان امام جارى شد و زينب طاقت از كف داد و درحالىكه خود را به برادر مىرساند، فرياد برآورد:
ليت الموت اعد منى الحياة، اليوم ماتت فاطمة (عليها السلام) امى و على (ع) ابى و حسن (ع) اخى يا خليفة الماضين و ثمال الباقين.
اى كاش مرگ، زندگانى مرا مىربود. امروز روزى است كه مادرم فاطمه، پدرم على و برادرم حسن در گذشتهاند، اى باقيماندۀ گذشتگان و اى پناهگاه بازماندگان!
دختر على (ع) كمى بىتاب شده بود. او حسين (ع) را همۀ هستى خود مىدانست و در سيماى آسمانى او تمامى عزيزان خود را مىجست. از كودكى تا امروز برادر را اينچنين نديده بود. چون ديدگان امام به خواهر افتاد، فرمود: «خواهرم شيطان بردبارى تو را نربايد!»
زينب گفت: «پدر و مادرم فدايت باد كه در انتظار كشته شدن خود هستى! خداوند جانم را فداى تو گرداند!»
درحالىكه بغض گلوى حسين را مىفشرد و چشمانش
پر از اشك شده بود، گفت: «اگر دست از سر مرغ سنگخوار (1)بردارند، مىخوابد» . زينب فرمود: «اى واى بر من كه تو را به زور و ستم مىكشند و اين قلب مرا بيشتر مىفشرد و بر جانم دشوارتر است» . آنگاه بر صورت خود زد و بيهوش بر زمين افتاد. امام به چهرۀ خواهر آب پاشيد و به او گفت: «خواهرم تقوا پيشه ساز و از خداوند آرامش و تسلا درخواست كن و بدان كه همۀ مردم زمين خواهند مرد و اهالى آسمان نيز باقى نخواهند ماند و همه چيز جز ذات حق كه زمين را به قدرت خويش آفريده است و مردم را پس از مرگ مبعوث مىكند، در روز رستاخيز باز خواهند گشت و او خداوند يگانه است. پدر و مادر و برادرم كه از من برتر بودند به جهان ديگر شتافتند و من و آنان و همۀ مسلمانان بايد از پيامبر خدا پيروى كنيم كه او نيز به جهان باقى شتافت» .
امام پس از آنكه كمى به خواهرش آرامش بخشيد، خطاب به او و ساير زنان بنىهاشم كه با صداى شيون زينب اجتماع كرده بودند، فرمود: «اى خواهر، تو را سوگند مىدهم كه چون درگذشتم براى من گريبان چاك نسازى و چهره خراش ندهى و بانگ برندارى و كلام
1) مرغ سنگخوار، پرندهاى كوچك به اندازه كبوتر است كه به عربى «قطاة» خوانده مىشود.
ناروا بر زبان نياورى و براى خود تقاضاى مرگ نكنى» .
در اردوگاه عمر بن سعد نيز سپاهيان بنىاميه در انديشۀ قساوتها، بىرحمىها و غارتگرىهاى فرداى خود بودند و نقشههايشان را براى مثله كردن اجساد شهدا مرور مىكردند.
امام تا سپيدهدم گاهى به عبادت و راز و نياز با پروردگار مىپرداخت و گاهى با اهل حرم گفتوگو مىكرد و گاه به ياران صادق خود سر مىكشيد. هنگام سحر، چشم امام براى لحظاتى به خواب گرم شد. در خواب ديد سگها به آنان حمله كردهاند؛ در ميان سگها، سگى سياه و سپيد بود كه درندهخويى بيشترى داشت، و به طرف او هجوم آورد. . . [سپس] در افق، رسول خدا را ديد كه فرمود: «تو شهيد امت من هستى. اهالى آسمان و افق اعلا تو را مژده مىدهند» .(1)
1) مقرم، مقتل الحسين، ص ٢١٩.
آرام آرام از پس شب، سپيده دميد تا خورشيد روز جمعه (1)، دهم محرم سال ۶١ هجرى(2)، با مقدسترين و پاكترين خونهاى عالم، چهرهاش را رنگ كند.
آن روز در جام شفق مل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟آري اين چنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است(3)
خورشيد كه نقاب از چهره برداشت، امام قرآنى را پيش روى خود گرفت و دستها را به آسمان بلند كرد و با بىنياز به راز و نياز پرداخت:
پروردگارا! تو مايۀ اطمينان من در هر سختى، و اميد من در هر گرفتارى هستى. در هر مشكلى كه براى من پيش مىآيد تو ذخيره و اعتماد منى. چه اندوهها و گرفتارىها كه در آن، دل ناتوان و چاره سازى اندك و دوست وامانده شد و دشمن سرزنش كرد، آن را به پيشگاه تو شكايت آوردم كه از همگان تنها به تو رغبت داشتم و تو آن را گشودى و از ميان برداشتى و كفايت فرمودى. تو صاحب همۀ نعمتها و نيكىها و پايان و سرانجام همۀ خواستههايى!(1)
به فرمان امام مقدارى نى و هيزم فراهم كردند و در پشت خيمهها آتش زدند تا مبادا از پشت سر مورد هجوم قرار گيرند.
سپاه دشمنان به سوى اردوگاه حسين پيشروى كرد و شمر با ديدن شعلههاى آتش در پشت خيمهها گفت: «اى حسين، در همين جهان و پيش از روز رستاخيز به سوى آتش شتاب گرفتى؟» امام در پاسخ وى گفت: «تو براى سوختن در آتش دوزخ سزاوارترى» .
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٨١.
آنگاه امام بر مركب خود سوار شد و با صداى بلند خطاب به سپاه عمر سعد فرمود:
أَيُّهَا النّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِى وَ لاتَعْجَلُوا حَتّى اَعِظَكُمْ بِما هُوَ حَقٌّ لَكُمْ عَلَىَّ، وَ حَتّى اَعْتَذِرَ إِلَيْكُمْ مِنْ مَقْدَمِى عَلَيْكُمْ، فَإِنْ قَبِلْتُمْ عُذْرِى وَ صَدَّقْتُمْ قَوْلِى وَ أَعْطَيْتُمُونِى النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ كُنْتُمْ بِذلِكَ أَسْعَدُ وَ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ عَلَىَّ سَبيلٌ وَ إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنّى العُذْرَ وَ لَمْ تُعْطُوا النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَىَّ وَ لا تُنْظِرُونِ(1)إِنَّ وَلِيِّىَ اللهُ الَّذِى نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ .(2)
اى مردم، سخن مرا بشنويد و براى جنگ با من شتاب نكنيد تا شما را به آنچه شايستۀ شماست اندرز دهم و انگيزۀ خود را از آمدن به سوى شما بازگويم. اگر گفتار مرا بپذيريد و انصاف دهيد، سعادتمند خواهيد بود و براى جنگ با من دليلى نداريد و اگر نپذيرفتيد و انصاف روا نداشتيد، شما و همپيمانانتان همدل شويد و دربارۀ من هر چه مىخواهيد انجام دهيد و به من مهلت ندهيد. همانا
ياور من پروردگارى است كه قرآن را فرو فرستاده و او ياور و دوستدار نيكان است.
سخنان امام حسين (ع) آنچنان اندوه بزرگى را پديد آورد كه زنان آل طه و دختران رسول خدا طاقت از كف دادند و با صداى بلند گريستند. صداى گريه و شيون آنها موجب شد تا امام سخن خود را قطع كند و عباس و على اكبر را مأمور نمايد تا آنان را تسلا دهند و آرام كنند.
امام پيغام فرستاد: «صبر كنيد كه به خدا سوگند فراوان خواهيد گريست» .(1)بانوان حرم با شنيدن فرمان امام صداى خود را در سينه حبس كردند و آرام آرام گريستند.
مأموريت آرامش خيمههاى حسين (ع) به عهدۀ عقيلۀ بنىهاشم و تكيهگاه خاندان وحى است؛ زينبى كه در همهجا و همه حال از حسين جدا نشده و جاى جاى بوسههاى پيامبر رحمت، على (ع) و مادر گرامى خود را بر سر و صورت مظلوم كربلا ديده است و هماكنون شادى دل رسول خدا را در محاصرۀ شمشيرهاى برهنۀ سپاه شقاوت و گمراهى مىبيند؛ بهراستى چه مأموريت بزرگى است!
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٨٢؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣٢٢؛ كامل، ابن اثير، ج ۴، ص ۶١.
سپس امام، خداى را حمد و ثنا گفت و بر رسول خدا و فرشتگان و پيامبران درود فرستاد و فرمود:
أَيُّهَا النّاسُ! انْسِبُونِى مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَى أَنْفُسِكُمْ وَ عَاتِبُوهَا وَانْظُرُوا هَلْ يَصْلُحُ لَكُمْ قَتْلِى وَ انْتِهَاكُ حُرْمَتِى؟
أَ لَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ وَ ابْنَ وَصِيِّهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ أَوَّلِ المُؤْمِنِينَ بِاللهِ وَ المُصَدِّقِ لِرَسُولِ اللهِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ؟
أَ وَ لَيْسَ حَمْزَةُ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمُّ أَبى؟ أَ وَ لَيْسَ جَعْفَرٌ الطَّيَّارُ عَمِّى؟ أَوَ لَمْ يَبْلُغْكُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) لِى وَ لِأَخِى؟ :
هَذَانِ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّةِ. فَإِنْ صَدَّقْتُمُونِى بِمَا أَقُولُ وَ هُوَ الحَقُّ، وَ اللهِ مَا تَعَمَّدْتُ كَذِباً مُنْذُ عَلِمْتُ أَنَّ اللهَ يَمْقُتُ عَلَيْهِ أَهْلَهُ، وَيَضُرُّ بِهِ مَنِ اخْتَلَقَهُ، وَ إِنْ كَذَّبْتُمُونِى فَإِنَّ فِيكُمْ مَنْ لَوْ سَأَلْتُمُوهُ أَخْبَرَكُمْ، سَلُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللهِ الْأَنْصَارِىَّ وَ أَبَا سَعِيدٍ الخُدْرِىَّ وَ سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِىَّ وَ زَيْدَ بْنَ أَرْقَمَ وَ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ يُخْبِرُوكُمْ أَنَّهُمْ سَمِعُوا هَذِهِ المَقَالَةَ مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) لِى وَ لِأَخِى، أَمَا فِى هَذَا حَاجِزٌ لَكُمْ عَنْ سَفْكِ دَمِى؟ !(1)
اما بعد، نسبت مرا به ياد آوريد و ببينيد كه من كيستم. به
1) نهاية الارب، ج ٧، ص ١٨٢؛ حياة الامام الحسين، ج ٣، ص ١٨۴.
خود رجوع كنيد و از خويش بپرسيد و بنگريد كه آيا كشتن و شكستن حرمت من براى شما پسنديده و سزاوار است؟ ! مگر من پسر دختر پيامبر شما و پسر وصى و پسر عموى او و نخستين كس از مؤمنان و تصديق كنندۀ رسول خدا و آنچه آورده است، نيستم؟ ! مگر حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟ ! مگر جعفر طيار كه با دو بال خود در بهشت پرواز مىكند، عموى من نيست؟ ! مگر اين سخن معروف و مشهور در ميان خودتان را كه رسول خدا در مورد من و برادرم فرمود: «اين دو سرور جوانان بهشتند» ، نشنيدهايد؟ ! اگر اين سخن مرا تصديق مىكنيد كه حق است - به خدا سوگند از هنگامى كه دانستهام كه خداوند دروغگو را دشمن مىدارد و دروغگو زيان مىبيند هرگز دروغ نگفتهام - و اگر سخن مرا تصديق نمىكنيد، هنوز كسانى ميان شما هستند كه اگر از آنها سؤال كنيد به شما خبر خواهند داد.
از جابر بن عبدالله انصارى يا ابوسعيد خدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انس بن مالك بپرسيد. . . آيا تنها اين حديث كافى نيست كه شما را از ريختن خون من بازدارد.
. . . بر فرض كه در اين سخن شك داشته باشيد، آيا در اين مورد نيز كه من پسر دختر پيامبر شما هستم، دچار ترديد
هستيد؟ ! به خدا سوگند در شرق و غرب زمين، در ميان شما و ديگران، كسى جز من، پسر دختر رسول خدا نيست. به من بگوييد چرا به كشتن من برخاستهايد؟ ! آيا كسى از شما را كشتهام؟ ! يا مالى از شما را تلف كردهام؟ ! يا زخمى به كسى زدهام كه مىخواهيد قصاص كنيد؟ !(1)
سپاه عمر سعد را سكوتى مرگبار فراگرفت و كسى به سخنان امام پاسخ نگفت. امام پيمانشكنان كوفه را كه با نامه و پيغام او را براى هدايت و نجات خود فراخوانده بودند و هماكنون شمشيرهايشان را براى كشتن او آماده مىساختند، ميان صفوف به هم پيوستۀ سپاه اموى مىديد؛ خطاب به آنها فرمود:
«اى شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، قيس بن اشعث و اى يزيد بن حارث، مگر شما براى من ننوشتيد كه ميوهها رسيده و باغستانها سرسبز و چاهها پرآب شده است و تو به سوى لشكرى آماده خواهى آمد؟ آنان بىشرمانه گفتند: ما چنين ننوشتهايم. امام فرمود: سبحان الله! به خدا سوگند كه نوشتهايد!»
شمر كه تأثير سخنان امام را براى وحدت و انسجام سپاه بنىاميه خطرناك مىديد، فرياد زد: «او خدا را
1) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ٩٧.
براساس يك حرف مىپرستد و در گمراهى است و نمىداند كه چه مىگويد!» (1)
حبيب بن مظاهر در پاسخ شمر با تندى گفت: «به خدا سوگند تو خدا را با حرف مىپرستى، آن هم با هفتاد زبان؛ و غرق در تباهى و گمراهى هستى. اينكه سخن حسين (ع) را نمىفهمى راست مىگويى؛ چرا كه خدا بر دل تو مهر زده است» .
پس از اين گفتوگو بار ديگر سكوت جمعيت را فراگرفت. سپس امام (ع) فرمود: «اى مردم اگر مرا نمىخواهيد، بگذاريد از پيش شما به پناهگاه خود در نقطهاى ديگر از زمين بروم» .
قيس بن اشعث گفت: «چرا به حكم پسر عموهايت تسليم نمىشوى؟ آنان كارى كه دوست نداشته باشى درباره تو انجام نخواهند داد و بدى از آنان به تو نخواهد رسيد» . امام (ع) در پاسخ قيس فرمود: «تو هم برادر آن برادرى.(2)آيا مىخواهى بنىهاشم از تو بيشتر از خون مسلم بن عقيل مطالبه كنند؟ نه به خدا سوگند كه همچون اشخاص زبون، دست در دست آنها نمىگذارم و چون
بردگان، گردن فرود نمىآورم و از جنگ نمىگريزم. (1)اى بندگان خدا، من به خداى خودم و خداى شما پناه مىبرم از اينكه سنگسارم كنيد.(2)از هر متكبرى كه به روز رستاخيز ايمان ندارد، به خداى خود و شما پناه مىبرم» .(3)
سخنان امام پايان يافت و پس از آنكه از شتر خود پايين آمد، به عقبة بن سمعان دستور داد تا شتر را به كنارى ببرد و به آن عقال (زانوبند) بزند.(4)
سخنان امام ترديد و دودلى را در سپاه اموى به وجود آورده بود. عمربن سعد كه ادامۀ وضعيت را به مصلحت نمىديد، آمادهباش داد و پس از سازمان يافتن سپاهيان، پرچمها افراشته شد و اردوگاه كوچك ارتش يكتاپرستى، همانند نگينى در محاصرۀ نيروهاى كوفه قرار گرفت.(5)
زهير بن قين، درحالىكه خود را كاملاً تجهيز كرده
بود، خطاب به سپاهيان گفت: «اى مردم كوفه، از عذاب خدا بسيار ترسان و بيمناك باشيد. اندرز دادن به مسلمان بر هر مسلمانى لازم است و ما تا اين لحظه برادر يكديگريم. دين و آيين ما يكى است و اين تا هنگامى پايدار است كه ميان ما شمشير كشيده نشود و شما هماكنون سزاوار اندرز هستيد و چون شمشير فرود آيد، عصمت و همبستگى از ميان مىرود و در آن صورت هر كدام از ما امتى هستيم. خداوند ما و شما را درباره فرزندان محمد (ص) آزموده است تا بنگرد كه ما و شما چگونه رفتار مىكنيم. . .» .(1)
كوفيان زهير را دشنام دادند و عبيدالله بن زياد را ستودند و چون گفتار او با ايشان به نتيجه نمىانجاميد، امام كسى را مأمور كرد تا به زهير پيغام رساند كه بازگردد.
با وخامت اوضاع حر بن يزيد نزد عمر بن سعد رفت و گفت: «خداوند قرين صلاحت بداند. آيا به راستى با اين مرد نبرد مىكنى؟ !» عمر بن سعد گفت: «آرى، به خدا سوگند جنگى كه آسانترين صورت آن، قطع سرها و جدا شدن دستها باشد» .(2)
حيرت سراسر وجود حر را فراگرفت. او كه در انديشهاش چنين سرانجامى را باور نداشت، آهسته آهسته به اردوگاه توحيد نزديك شد و درحالىكه لرزه تمامى قامت رشيد او را گرفته بود، با سؤال مردى از مهاجران قبيلۀ اوس مواجه شد: «اى پسر يزيد چه قصد كردهاى؟ آيا مىخواهى به حسين حمله كنى؟»
حر درحالىكه به خود مىپيچيد همچنان غرق سكوت بود كه آن مرد گفت: «اى پسر يزيد كار تو شگفتآور است. به خدا سوگند كه هرگز در هيچ اردوگاهى آنچه هماكنون از تو مىبينم، نديدهام و اگر از من بپرسند كه شجاعترين فرد كوفه كيست، كسى جز تو را نام نخواهم برد. اين چه حالتى است كه از تو مىبينم» .
حر پاسخ داد: «به خدا سوگند خود را ميان دوزخ و بهشت مردد مىبينم و چيزى را بر بهشت ترجيح نمىدهم؛ هرچند مرا قطعه قطعه كنند و آتش بزنند» .
سپس به محضر امام رفت و گفت: «خداوند جانم را فدايت گرداند اى پسر رسول خدا! اين من بودم كه مانع بازگشت تو شدم و در راه پا به پاى تو آمدم و در اين سرزمين تو را فرود آوردم. . . در پيشگاه الهى توبه مىكنم و تا آخرين نفس با تو همراه خواهم بود. آيا توبهام پذيرفته
است؟»
امام مهربان و بخشنده، درحالىكه تبسمى زيبا چهرۀ ملكوتىاش را زينت داده بود، فرمود: «خدا توبهات را مىپذيرد و تو را مىآمرزد» .
همهمۀ سپاهيان ياغى اموى تمامى صحرا را پر كرده بود. امام قصد داشت بار ديگر با آنان سخن گويد تا شايد كسى هدايت شود و از گمراهى و ضلالت نجات يابد. اما بىاعتنايى و هلهلۀ سپاه، اجازۀ سخن را از حجت خدا گرفت. ازاينرو امام به آنها برتافت و فرمود:
وَيْلَكُمْ مَا عَلَيْكُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَىَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلِى وَ إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى سَبِيلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِى كَانَ مِنَ المُرْشَدِينَ وَ مَنْ عَصَانِى كَانَ مِنَ المُهْلَكِينَ وَ كُلُّكُمْ عَاصٍ لِأَمْرِى غَيْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِى فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَى قُلُوبِكُمْ وَيْلَكُمْ أَ لَا تُنْصِتُونَ! أَ لَا تَسْمَعُونَ؟ !(1)
واى بر شما! چه مىشود كه آرام نمىگيريد تا سخن مرا بشنويد؟ ! من شما را به راه راست مىخوانم. هركس سخن مرا بشنود و اطاعت كند، از جمله هدايتشدگان است و
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٩؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ۶.
هركس نافرمانى كند، نابود مىشود. چون شكمهايتان انباشته از حرام است و بر قلبهايتان مهر نهاده شده است به سخنانم گوش نمىدهيد و مرا نافرمانى مىكنيد. واى بر شما! چرا گوش فرا نمىدهيد و سكوت نمىكنيد؟ !
سخنان امام كه از دل دريايى و روح آن بزرگمرد الهى برخاسته بود، سپاهيان را در سكوت فرو برد و آنها را به ملامت يكديگر واداشت. پس از آرامش كوفيان، امامحسين (ع) ادامه داد:
تَبّاً لَكُمْ أَيَّتُهَا الجَمَاعَةُ وَ تَرَحاً وَ بُؤْساً لَكُمْ حِينَ اسْتَصْرَخْتُمُونَا وَلِهِينَ فَأَصْرَخْنَاكُمْ مُوجِفِينَ فَشَحَذْتُمْ عَلَيْنَا سَيْفاً كَانَ فِى أَيْدِينَا وَ حَمَشْتُمْ عَلَيْنَا نَاراً أَضْرَمنَاهَا عَلَى عَدُوِّكُمْ وَ عَدُوِّنَا فَأَصْبَحْتُمْ إِلْباً عَلَى أَوْلِيَائِكُمْ وَ يَداً عَلَى أَعْدَائِكُمْ مِنْ غَيْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِيكُمْ وَ لَا أَمَلٍ أَصْبَحَ لَكُمْ فِيهِمْ وَ لَا ذَنْبٍ كَانَ مِنَّا إِلَيْكُمْ فَهَلَّا لَكُمُ الْوَيْلَاتُ إِذْ كَرِهْتُمُونَا وَ السَّيْفُ مَشِيمٌ وَ الجَأْشُ طَامِنٌ وَ الرَّأْىُ لِمَا يُسْتَحْصَفُ وَ لَكِنَّكُمْ أَسْرَعْتُمْ إِلَى بَيْعَتِنَا كَطَيْرَةِ الدَّبَى وَ تَهَافَتُّمْ إِلَيْهَا كَتَهَافُتِ الْفِرَاشِ ثُمَّ نَقَضْتُمُوهَا سَفَهاً وَ ضَلَّةً فَبُعْداً وَ سُحْقاً لِطَوَاغِيتِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ بَقِيَّةِ الْأَحْزَابِ وَ نَبَذَةِ الْكِتَابِ وَ مُطْفِئِى السُّنَنِ وَ مُؤَاخِى المُسْتَهْزِءِينَ الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ وَ عُصَاةِ الْإِمَامِ وَ مُلْحِقِى الْعَهْرَةِ بِالنَّسَبِ وَ لَبِئْسَ ما
قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللهُ عَلَيْهِمْ وَ فِى الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ أَ فَهَؤُلَاءِ تَعْضِدُونَ وَ عَنَّا تَتَخَاذَلُونَ أَجَلْ وَ اللهِ خُذِلَ فِيكُمْ مَعْرُوفٌ نَبَتَتْ عَلَيْهِ أُصُولُكُمْ وَ اتَّزَرَتْ عَلَيْهِ عُرُوقُكُمْ فَكُنْتُمْ أَخْبَثَ ثَمَرِ شَجَرٍ لِلنَّاظِرِ وَ أَكْلَةٍ لِلْغَاصِبِ أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ النَّاكِثِينَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلُوا اللهَ عَلَيْهِمْ كَفِيلًا أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِىَّ ابْنَ الدَّعِىّ قَدْ تَرَكَنِى بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ لَهُ ذَلِكَ مِنِّى هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ أَبَى اللهُ ذَلِكَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ المُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَهُرَتْ وَ جُدُودٌ طَابَتْ أَنْ يُؤْثَرَ طَاعَةُ اللِّئَامِ عَلَى مَصَارِعِ الْكِرَامِ أَلَا وَ إِنِّى زَاحِفٌ بِهَذِهِ الْأُسْرَةِ عَلَى قِلَّةِ الْعَدَدِ وَ كَثْرَةِ الْعَدُوِّ وَ خَذْلَةِ النَّاصِرِ.
اى مردم، ننگ وخوارى و حسرت بر شما باد كه با اشتياق مرا به سوى خود خوانديد و هنگامى كه فرياد و درخواست شما را اجابت كردم و به سوى شما آمدم، شمشيرهاى خود را به روى ما كشيديد و آتش فتنهاى را كه دشمنان ما و شما افروخته بودند، شعلهور ساختيد. ضد دوستان و رهبران خود به پا خاستيد و براى يارى دشمنانتان آماده شديد، بىآنكه دشمن شما به سوى عدالت گام بردارد و يا اينكه به آرزو و درخواستى از شما عمل كند؛ جز سود حرامى از دنيا كه سهم شما شده است و
زندگى پست و پرذلتى كه به آن دل بستهايد. اگر از شما پرسيده شود كه چرا اينگونه با ما مىجنگيد، آيا مىتوانيد ادعا كنيد كه ما در دين بدعتى نهادهايم، يا در پاسدارى از دين جدمان، پيامبر خدا، خطايى از ما ديده شده است؟ پس چگونه نابودى و تباهى از آن شما نباشد كه از ما رويگردان شده و رهايمان ساختهايد و به لشكر دشمن پيوسته و پرچم دشمنى و جنگ افراشتهايد. چرا آن زمان كه شمشيرها در نيام و دلها آرام و انديشۀ دشمن خام بود، ما را رها نكرديد، بلكه مانند سيل ملخ و انبوه پروانهها هجوم آورديد؟
نابود شويد اى بردگان كنيز، بازماندگان احزاب كفر و تباهى، رها كنندگان قرآن و عاملان شيطان، متعصبان در گناه و تحريفكنندگان كتاب خدا، خاموشكنندگان سنت و قاتلان فرزندان و جانشينان پيامبر، ناپاكان پدرناشناس! آزاردهندۀ مؤمنان و ياران راستين رهبران باطل كه دين را به بازى گرفتهاند و قرآن را رها و پاره پاره مىكنند. چه زشت است آنچه فرستادند (اعمال زشت) و عذاب ابدى را جايگاه هميشگى خود ساختند. اى جنگافروزان، امروز كار شما به جايى رسيده كه دشمنان ما را يارى مىكنيد و از يارى ما سر مىپيچيد؟ !
چرا اينگونه نكنيد كه به خدا سوگند بىوفايى شما شهرۀ
روزگاران است و بنياد هستى شما به بىوفايى استوار و نهال جانتان از آن «بىوفايى» سيراب و قلبتان بر آن سرشته و سينههاى شما بر بىوفايى آرام گرفته است. شما تلخترين ميوۀ درختى هستيد كه چون باغبان آن را در دهان گذارد، راه گلويش را مسدود و چون غاصب آن را در كام نهد، گوارا و خوشطعمش مىيابد. آگاه باشيد لعنت خدا بر ستمگران پيمان شكنى است كه پس از استوار كردن پيمان خود، آن را مىشكنند. شما بر عهد و پيمانتان خدا را كفيل گرفتيد، درحالىكه ستمپيشه هستيد.
بدانيد كه آن انسان پدرناشناس مرا بر سر دو راهى گذاشته است: بين شمشير كشيدن و تن به خوارى سپردن. اما اين خوارى و زبونى از ما بسيار دور است و خدا و رسول او خوارى را بر ما نمىپسندند و مؤمنان و دامنهاى پاكى كه ما را پروردهاند، به آن رضايت نمىدهند. بردگى همراه با اطاعت فرومايگان آن قدر ارزش ندارد كه از به خاك افتادن به همراهى رادمردان براى آن بتوان گذشت.
به خاك افتادن آزادمردان سرآمد، چه حسنى ندارد كه از آن بتوان گذشت؟ اطاعت سفلگان چه ارزشى دارد كه نتوان رهايش ساخت؟
بدانيد كه حجت را بر شما تمام كردم و راه عذر را بر شما بستم و سرانجام كار شما را بيم دادم، و اكنون كه ياران مرا
رها كردهاند، من با همين تعداد كم از خانوادهام با جمعيت فراوان شما مىجنگم.
سپس اين اشعار را خواند:
فان نهزم فهزامون قدما
و ان نغلب فغير مغلبينا
و ما ان طبنا جبن ولكن
منايانا و دولة آخربنا
اذا ما الموت رفع عن اناس
كلاكله اناخ بآخرينا
فافني ذالكم سروات قومي
كما افني القرون اولينا
فلو خلد الموك اذن خلدنا
و لو بقي الكرام اذن بقينا
فقل للشامتين بنا افيقوا
سيلقي الشامتون كما لقينا(1)
اگر پيروز شويم كه تازگى ندارد و همواره پيروز بودهايم و اگر هم شكست خوريم ما را شكستخورده نمىنامند.
ترس در سرشت ما راهى ندارد، ولى حفظ كردن روحيۀ افراد با مرگ آنها منافات ندارد و مرگ ما دولت بعد از ما را نويد مىدهد.
هرگاه مرگ خود را از در خانۀ ما و هر خانهاى بلند كند به دروازۀ ديگرى خواهد خواباند.
كسى در دنيا نخواهد ماند و پيك مرگ خبر نيستى را به همه مىرساند، همانگونه كه پيشينيان را نيز آگاه كرد.
1) مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، صص ۶ و ٧؛ مقتل الحسين، مقرم، صص٢٢٣ - ٢٣۵؛ حياة الامام حسين بن على، ج٣، صص ١٩٢ - ١٩۴؛ يك شب و روز عاشورا، كمرهاى، صص١٠۶ -١١۶.
اگر فرمانروايان مىماندند ما هم باقى مىمانديم و اگر بقا براى آزادگان روا بود، هر آينه ما هم ابدى مىشديم.
پس به سرزنشكنندگان بگوييد كه از خواب غفلت برخيزيد! بهزودى آنچه را ما ديديم شما هم خواهيد ديد.
سپس فرمود:
أَلَا ثُمَّ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا كَرَيْثِ مَا يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمُ الرَّحَى عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَىَّ أَبِى عَنْ جَدِّى فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِى جَمِيعاً فَلا تُنْظِرُونِ إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللهِ رَبِّى وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيم .(1)أَللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ ابْعَثْ عَلَيْهِمْ سِنِينَ كَسِنِى يُوسُفَ وَ سَلِّطْ عَلَيْهِمْ غُلَامَ ثَقِيفٍ يَسْقِيهِمْ كَأْساً مُصَبَّرَةً وَ لَا يَدَعُ فِيهِمْ أَحَداً إِلَّا قَتَلَهُ قَتْلَةً بِقَتْلَةٍ وَ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ يَنْتَقِمُ لِى وَ لِأَوْلِيَائِى وَ أَهْلِ بَيْتِى وَ أَشْيَاعِى مِنْهُمْ فَإِنَّهُمْ غَرُّونَا وَ كَذَبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ المَصِيرُ.
به خدا سوگند كه شما هم بعد از ما ديرى نمىپاييد و بيشتر از آنچه سوارى پياده و يا پيادهاى سوار شود، نخواهيد ماند و روزگار سنگ آسياى مرگ را بر سر شما خواهد چرخاند و شما را سراسيمه به سوى فنا خواهد برد.
1) هود: ۵۶.
پدرم از زبان رسول خدا مرا بدين روز آگاهى داده بود. اكنون امور خود را گرد آوريد و با تابعان خود همدست شويد و مرا مهلت ندهيد و آگاه باشيد كه توكل من بر خداوند جهانيان است و ديدار او را از صميم قلب خواهانم.
[امام (ع) در پايان دست به دعا برداشت و آنها را نفرين كرد]:
خداوندا قطرات باران را از آنها دريغ كن و قحطىهايى مانند قحطىهاى يوسف بر جانهايشان برانگيز و آن غلام ثقفى را بر آنها مسلط كن كه با جام پر از زهر آنها را سيراب سازد و از آنها احدى را نگذارد، مگر آنكه او را به قتل رساند و به جاى كشتن، كشتن و به جاى ضربت، ضربت از اينها براى من و خاندان و يارانم انتقام گيرد؛ چون اينها ما را دعوت كردند و دروغ گفتند و تنها گذاشتند. تو آفريدگار مايى و تنها به تو توكل مىكنم و به سوى تو روى نياز دارم و بازگشت ما به سوى توست.
با پايان يافتن سخنان امام، دلهاى مردان خدا سرشار از شور و حماسه شد و ميل همراهى و همپروازى با شهداى بدر و احد، قلبهاى پاك ياران حسين (ع) را فرا گرفت. معلوم شد كه دنيا كوچكتر از آن است كه در مدار توجه و انديشۀ امام باشد و آن يگانه فرزانه جام بقا
را در جاى ديگرى جستوجو مىكند و هشياران كاروان حسينى نيز لذات و جذبههاى دنيايى را به بازى گرفتهاند و اين شرايط خطرناك، اوج اعتدال و آرامش و عشق و ميل آنها براى خلق حماسهاى جاويدان است كه در آن عشق، عاطفه، معرفت، و حماسۀ ابدى، و عاقبت دنياخواهى و رياستطلبى گرفتار مرگى سخت و عبرتآميز خواهد شد.
امام، فرمانده سپاه اموى را به ديدار خود فراخواند و او علىرغم ميل باطنىاش ملاقات را پذيرفت و چون در مقابل حسين (ع) قرار گرفت، امام وى را خطاب كرد:
«تو مرا مىكشى؟ گمان كردهاى كه آن فرزند بىريشه كه فرزند بىريشۀ ديگرى است (ابن زياد) حكومت رى و گرگان را به تو مىسپارد؟ به خدا سوگند كه اينگونه نخواهد شد و اين عهدى است كه بسته نشده است. هر چه مىتوانى انجام بده كه پس از من نه در دنيا و نه در آخرت، شادمان نشوى و سرت را مىبينم كه در كوفه بر نيزه نصب كرده و كودكان آن را هدف قرار دادهاند و بر آن سنگ مىزنند» .
عمر بن سعد خشمگين و درحالىكه بغض و ناراحتى
قلب او را در خود گرفته بود، به سوى سپاهيان خود آمد و گفت: «در انتظار چه هستيد؟ يكباره بر آنها حمله كنيد كه يك لقمه بيش نيستند» .(1)
امام هدايت و سفير سعادت خاندان وحى كه اصلاح امور مردم و هدايت آنها را بر مدار خواسته و ارادۀ خداوند سرلوحۀ خروج خود قرار داده بود(2)، و هماكنون آنها را در خطر بزرگ سقوط به منجلاب و تباهى مىديد، يكبار ديگر زبان به نصيحت و خيرخواهى آنان گشود. امام فرمود:
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٠؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ٨؛ لواعج الاشجان، ص ٢۶٢.
2) امام حسين ع قبل از حركت طى مكتوبى به عنوان وصيت، خطاب به محمد بن حنفيه نوشته بود: «. . . وَ أَنِّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِى أُمَّةِ جَدِّى ص أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ المُنْكَرِ وَ أَسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّى وَ أَبِى عَلِىِّبْنِ أَبِى طَالِبٍ ع فَمَنْ قَبِلَنِى بِقَبُولِ الحَقِّ فَاللهُ أَوْلَى بِالحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّى يَقْضِىَ اللهُ بَيْنِى وَ بَيْنَ الْقَوْمِ بِالحَقِّ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ» ؛ «اما بعد، خروج من بر يزيد براى ايجاد فتنه و فساد و يا براى سرگرمى و خودنمايى نيست. بلكه خروج من براى اصلاح امور امت جدم رسول خدا ص است. من اراده كردهام كه امر به معروف و نهى از منكر نمايم و از سيره جدم و پدرم على بن ابىطالب ع پيروى كنم. اگر كسى دعوت به حق را پذيرفت، پس خداوند سزاوارتر به قبول آن است و اگر كسى آن را نپذيرفت، من صبر خواهم كرد تا خداى متعال ميان من و اين جماعت داورى كند و او بهترين حكمكنندگان است» .
الحَمْدُ لِلهِ الَّذِى خَلَقَ الدُّنْيَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ فَالمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِىُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّكُمْ هَذِهِ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا تَقْطَعُ رَجَاءَ مَنْ رَكِنَ إِلَيْهَا وَ تُخَيِّبُ طَمَعَ مَنْ طَمِعَ فِيهَا وَ أَرَاكُمْ قَدِ اجْتَمَعْتُمْ عَلَى أَمْرٍ قَدْ أَسْخَطْتُمُ اللهَ فِيهِ عَلَيْكُمْ وَ أَعْرَضَ بِوَجْهِهِ الْكَرِيمِ عَنْكُمْ وَ أَحَلَّ بِكُمْ نَقِمَتَهُ وَ جَنَّبَكُمْ رَحْمَتَهُ فَنِعْمَ الرَّبُّ رَبُّنَا وَ بِئْسَ الْعَبِيدُ أَنْتُمْ أَقْرَرْتُمْ بِالطَّاعَةِ وَ آمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ (ص) ثُمَّ إِنَّكُمْ زَحَفْتُمْ إِلَى ذُرِّيَّتِهِ وَ عِتْرَتِهِ تُرِيدُونَ قَتْلَهُمْ لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاكُمْ ذِكْرَ اللهِ الْعَظِيمِ فَتَبّاً لَكُمْ وَ لِمَا تُرِيدُونَ إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
خداوندى را ستايش مىكنم كه دنيا را آفريد و آن را خانۀ فنا و زوال مقرر فرمود و اهل دنيا را در احوالاتى گوناگون قرار داد، آنكه دنيا او را فريب داد، بىخرد، و فريفته دنيا، نگونبخت است. مبادا دنيا شما را فريب دهد كه دنيا اميد گرويدگان به خود را قطع مىكند و طمع آن كس را كه دلبستۀ اوست، نوميد مىسازد. شما را مىبينم براى انجام كارى اجتماع كردهايد كه خدا را خشمگين ساخته است و او از شما روى برتافته و كيفرش را بر شما نازل كرده و شما را از رحمت خود دور گردانيده است. نيكو پروردگارى
است خداوند ما، و شما بندگان بدى هستيد كه به طاعت او اقرار و به رسولش ايمان آوردهايد، ولى بر سر فرزندان و عترت او تاخته و تصميم به قتل آنها گرفتهايد. شيطان به شما غلبه كرد و خداى بزرگ را از ياد برديد. نابود شويد با هر آنچه مىخواهيد. همۀ ما از خدا هستيم و به سوى او باز خواهيم گشت. اينان جماعتى هستند كه پس از ايمان كافر شدند. رحمت پروردگار از ظالمان دور باد.
سخنان امام همچون پتكى گران بر وجدانهاى خفتۀ كوفيان كوبيده مىشد و عمر سعد بيمناك از ادامۀ سخنان امام، خطاب به بزرگان سپاه خود گفت: «واى بر شما! با او سخن مىگوييد؟ ! به خدا سوگند او پسر همان پدر است كه اگر يك روز هم سخن خود را ادامه دهد، از گفتار عاجز نشود» .
شمر در همداستانى با امير خود خطاب به امام گفت: «اين چه سخن است كه مىگويى؟» امام فرمود: «مىگويم از خدا ترسان باشيد و مرا به قتل نرسانيد؛ زيرا كشتن و شكستن حرمت من جايز نيست. من فرزند دختر پيامبر شما هستم و خديجه، جدۀ من، همسر رسول خدا و پيامبر شماست كه فرمود: حسن و حسين آقاى جوانان اهل بهشتاند» .(1)
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵.
فرمان جنگ صادر شد و سپاه كفر حملۀ خود را به سوى سپاه ايمان آغاز كرد. حر بن يزيد كه تا لحظاتى پيش امير لشكر ظلمت بود، قامت افراشت و به سوى خط مقدم نبرد پيش تاخت. او كه دلاور انگشتنماى كوفه بود و در شجاعت و دلاورمردى در كوفه همتا نداشت، با چهرهاى برافروخته و ارادهاى پولادين، مردم و بزرگان كوفه را نهيب زد: «اى مردم كوفه، مادرانتان در عزايتان سوگوار باشند و اشك حسرت را بر شما ببارانند. شما اين بندۀ صالح را به سوى خود خوانديد و گفتيد در راه او جانبازى مىكنيد. اما هنگامى كه به سوى شما آمد او را رها كرديد و ضد او شمشير كشيديد. او را نگاه داشتهايد و مانند استخوان در گلويش ماندهايد. از همهسو او را محاصره كردهايد و نمىگذاريد در اين زمين پهناور خدا به سويى رود؛ مانند اسير گرفتار شما شده است. او و زنان و خاندانش را از اين آب فرات محروم ساختهايد، درحالىكه همه از آن مىنوشند. پاسدار حرمت محمد (ص) دربارۀ خاندان او نبوديد. خداوند در روز قيامت تشنگى شما را برطرف نكند» .
صحنۀ كربلا يكپارچه هياهو بود و هر لحظه بيم جنگ مىرفت. عمروبن حجاج فرياد زد: «آيا مىدانيد با چه
كسانى به نبرد پرداختهايد؟ اينان شجاعان و دلاوران كوفه هستند. شما آمادۀ جنگ با كسانى شدهايد كه خود را براى مرگ مهيا كردهاند. مبادا كسى به تنهايى به ميدان آنها رود!»(1)
عمر سعد براى سازمان دادن سپاه، پرچم جنگ را به غلام خود، ذويد(2)سپرد و خود تيرى را در كمان نهاد و به سوى ياران امام پرتاب كرد و با صداى بلند گفت: «شما شاهد باشيد كه من اولين كسى بودم كه به سوى آنان تيراندازى كردم» . آنگاه ديگران نيز شروع به تيراندازى كردند.(3)
باران تير، بسيارى از ياران امام را مجروح كرد.(4)و پنجاه نفر به فيض شهادت نايل آمدند.(5)باران تير مىباريد و هر لحظه بزرگمردى از تبار آسمانيان به خون مىغلتيد و كمى دورتر، زينب و زنان حرم امام (ع) در كنار خيمهها
1) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١٠٣؛ نهاية الارب، ج ٧، صص ١٨٧ و ١٨٨.
2) بعضى اين فرد را دُرَيد ناميدهاند؛ خوارزمى، مقتل الحسين، ج ٢، ص ٨.
3) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١٠١؛ نهاية الارب، ج ٧، ص ١٨۶؛ لواعج الاشجان، ص ٢٧٠؛ انسابالاشراف، ج ٣، ص١٩٠؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣٢۵؛ وقعة الطف، ص ٢١٧.
4) اعيان الشيعه، ج ١، ص ۶٠٣.
5) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢.
ديدگان نگران و دلهاى پردرد و مضطربشان را به آوردگاه دوخته بودند تا شاهد نابترين حماسۀ عالم آفرينش در صحنۀ كربلا باشند.
ياران و دوستان اهل بيت: پيشاپيش خاندان وحى صفآرايى كرده بودند و اجازۀ ورود به خط مقدم نبرد را به آنها نمىدادند و مىگفتند: «پناه بر خدا از اينكه ما زنده بمانيم و شاهد شهادت و به خون غلتيدن شما باشيم» .
پرورشيافتگان مكتب حسينى مرگ را به بازى گرفته بودند و هر كدام كه در مقابل امام هدايت خود قرار مىگرفتند، با تبسمى ملكوتى مقتداى خود را ميهمان جشن عشق و ايثار خود مىكردند. ضيافتى كه در آن، زن و مرد پاسدارى از حريم امامت را افتخار مىشمردند. مجلس عشق لاهوتيان زمين، اهالى آسمان را به وجد آورده بود؛ آنسان كه امامصادق (ع) فرمود:
از پدرم شنيدم كه چون اصحاب امام (ع) ، با سپاه عمر بن سعد درگير شد و آتش جنگ شعلهور گرديد، فرشتگان آسمانها به فرمان الهى به يارى حسين شتافتند؛ اما امام در پيروزى بر دشمنان و يا ملاقات خداوند، ملاقات حق را برگزيد.(1)
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢؛ كافى، ج ١، ص ۴۶۵ با كمى اختلاف.
در اين زمان امام (ع) بانگ برآورد:
أَ مَا مِنْ مُغِيثٍ يُغِيثُنَا لِوَجْهِ اللهِ أَ مَا مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ الله.(1)
آيا فريادرسى هست كه براى خدا ما را يارى كند؟ آيا مدافعى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟
عبدالله بن عمير كه با همسر خود، اموهب، مانند ديگر ياران دين خدا به قيام برخاسته بود، به مقابله با سالم، غلام عبيدالله بن زياد و يسار، غلام زياد بن ابيه شتافت و هر دو را از پيش روى برداشت. چون به سوى خيمه بازگشت، اموهب عمود خيمه را برگرفت و در تشجيع همسرش گفت: «پدر و مادرم فدايت باد! در برابر ذريۀ رسول خدا مبارزه كن» و خود به قصد مبارزه، با همسرش همراه شد.
عبدالله بن عمير از او درخواست كرد تا به خيمه بازگردد. ولى او درحالىكه لباس عبدالله را گرفته بود، گفت: «هرگز تو را رها نمىكنم تا كنار تو كشته شوم» ، تا اينكه به فرمان امام به خيمه بازگشت.(2)
عبدالله بن عمير همراه با عدهاى از همرزمان خود به ميدان معركه بازگشتند و جنگ سختى درگرفت؛ چون
غبار جنگ فرونشست، اموهب شوى خود را در ضيافت الهى ديد. به سوى او رفت و بر بالين او نشست و درحالىكه غبار از رويش مىزدود، گفت: «بهشت خداوندى گواراى تو باد! از خدايى كه بهشت را روزى تو كرد، مىخواهم كه مرا مصاحب تو قرار دهد» .
در اين هنگام غلام شمر عمود آهنين را بر سر وى فرود آورد و آن بانوى شجاع در كنار همسرش به شهادت رسيد.(1)زمان بىوقفه مىگذشت و هر لحظه بر آمار شهدا افزوده مىشد. بسيارى از بزرگان لشكر توحيد جان باخته بودند؛ عبدالله بن عمير و عمار بن سلام از اصحاب رسولخدا (ص) و على (ع) ، مسلم بن كثير جانباز سپاه امامعلى (ع) ، نافع بن هلال نويسندۀ حديث و حافظ قرآن، مسلم بن عوسجه صحابى شجاع رسول خدا (ص) ، حربن يزيد، حبيب بن مظاهر صحابى رسول خدا (ص) ، محبوب و حامل علوم على (ع) و بسيارى كه هر كدام راهنمايى بودند در ميان مردم خويش، به لقاى حق نايل شدند.(2)
1) مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ١٣؛ لواعج الاشجان، ص ٢٧۴. همچنين ذكر شده است كه فرزند اموهب از جمله ياران حضرت سيدالشهدا ع بود كه پس از شهادت پدر به ديدار خدا شتافت و سپاه عمر بن سعد براى ايجاد ارعاب در اردوگاه توحيد سر بريده او را به سوى امام ع پرتاب كرد. اموهب سر بريده فرزند خود را برگرفت و بوسيد.
2) مناقب، ج ۴، ص ١١٣.
كماكان جنگ ادامه داشت. عمر سعد تعدادى از سربازانش را مأمور كرد تا خيمههاى آل الله را از جاى درآورند و به آتش كشند. ياران امام براى جلوگيرى از محاصره به مقابله پرداختند و چون درگيرى شدت گرفت، به فرمان عمر سعد خيمهها به آتش كشيده شد.
امام فرمود: «بگذاريد خيمهها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند» .
همانگونه شد كه امام مىفرمود. (1)اين اولين بارى نبود كه خانه و حرم اهل بيت پيامبر به آتش كشيده مىشد. اهالى حرم كه با ديدن شعلههاى آتش ماجراى مدينه را به ياد مىآوردند، درحالىكه فرياد مىزدند، از خيمهها خارج شدند. عجب صحنه و ماجراى عجيبى! يكسو چكاچك شمشير و جنگى نابرابر؛ سويى ديگر زنان و كودكانى مضطرب و نگران، خيمههايى سوزان، بارش تير بر آن اردوگاه كوچك و بانويى كه افزون بر مسئوليت آرامش و هدايت بانوان و كودكان تشنه و بىتاب، همۀ هستىاش را آماج خدنگ دشمن مىبيند و با فروافتادن هر ستارهاى، دل دريايىاش طوفانى مىشود.
1) كامل، ابن اثير، ج ۴، ص ۶٩.
در همين هنگام ديدگان عمرو بن عبدالله صائدى، كه وى را ابوثمامه مىناميدند، در جستوجوى خورشيدى بود كه در التهاب منظومۀ حسينى مىسوخت و حالا در مركز آسمان، وقت نماز را يادآور مىشد. او به امام نزديك شد و با احترام گفت: «فدايت شوم يا اباعبدالله (ع) ، اين جمعيت به ما نزديك شدهاند و به خدا سوگند، من بايد پيش از تو كشته شوم. اما مايلم در حالى خدا را ملاقات كنم كه با تو نماز خوانده باشم» .
امام فرمود: «نماز را تذكر دادى، خداى تو را از نمازگزاران قرار دهد!» زهير بن قين و سعد بن عبدالله در برابر امام قرار گرفتند تا نماز با قامت و قيام حسين (ع) زينت يابد و امر حتمى الهى اقامه شود و چون تيرى به سوى امام پرتاب شد، سعيد بن عبدالله خود را در برابر آن قرار داد تا جان پاك و زلالش را كه رنگ خدا گرفته بود، به چلچراغ شهادت بيارايد.(1)
با خاتمۀ نماز و گذر زمان، از تعداد پاسداران حريم ولايت كاسته مىشد. امام بار ديگر خطاب به اصحاب خود فرمود: «اى بزرگزادگان! پايدارى كنيد؛ مرگ مانند پلى
1) لواعج الاشجان، ص ٣٠٢.
است كه شما را از سختىها و دردها به سوى بهشت گسترده و نعمت هميشگى الهى عبور مىدهد. كدام يك از شما ترك زندان را به اميد آرامش يافتن در قصر نمىپسندد؟ پدرم از رسول خدا (ص) نقل مىكرد كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ، پل مؤمن است به سوى بهشت و پل كافر است به طرف جهنم و عذاب الهى. نه به من دروغ گفته شده است و نه من دروغ مىگويم» .(1)
ياران ولايت بار ديگر نبردى قهرمانانه را آغاز كردند. اما اوضاع بهگونهاى بود كه با شهادت هر نفر، خلأ حضورش احساس مىشد. درحالىكه تعداد فراوان و گستردۀ سپاه دشمن حكايت ديگرى داشت؛ گويى دريايى بود كه پايان نمىپذيرفت.(2)
ديدگان امام به عمر بن سعد مغرور افتاد و فرمود: «براى آنچه امروز مشاهده مىكنى، روزى خواهد رسيد كه تو آزرده شوى» . آنگاه دست به دعا برداشت:
خداوندا، اهالى عراق ما را فريفتند و با ما خدعه كردند و با برادرم حسن بن على نيز كردند آنچه مىخواستند. خدايا شيرازۀ امورشان از هم گسسته فرما!(3)
بالأخره اصحاب و ياران امام، جملگى بىرغبت به عالم ناسوت و بلندپرواز به سوى ملكوت، به سوى جايگاه ابدى خود در جوار رحمت رب، بال گشودند. به قول شاعر عرب:
جادَوا بِاَنفُسِهِمْ فِى حُبِّ سَيّدهِمْ
اينها در راه محبت امام خود از جان گذشتند و ايثار جان بالاترين مرتبه جود و بخشش است.
آنان كه تا مراتب عاليه پيشى گرفتهاند، آنهايى هستند كه فردا از كوثر مىنوشند.
اگر شمشيرها و تيرهاى آن جوانمردان نبود گوشها ديگر صداى اذان مؤذنان را نمىشنيد.
اكنون نوبت به خاندان پيامبر رسيده بود و ديگر كسى از اصحاب براى دفاع از حريم ولايت باقى نمانده بود. فرزندان على و امام حسن (عليهما السلام) ، جعفر طيار و عقيل، مشتاق
شهادت بودند؛ اما اولين مبارز خاندان وحى، فرزند ارشد امام، على اكبر بود. او بزرگترين فرزند امام(1)و مادرش ليلا دختر ابىمرة بن عروة بن مسعود ثقفى بود.(2)
امام بدون تأمل و درنگ به او اذن ميدان داد. هنگامى كه على اكبر راهى ميدان شد، امام انگشت سبابۀ خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت:
«خداوندا! بر آنان شاهد باش، جوانى را به سوى آنان فرستادم كه از نظر سيما و سيرت و كمال، شبيهترين مردم به فرستادۀ توست و هرگاه ما به ديدار پيامبر تو مشتاق مىشديم، به جمال او نظر مىكرديم.
پروردگارا! بركات زمينى را از آنان دريغ دار، جمعيتشان را متفرق گردان و اميرانشان را از آنان راضى مگردان! آنان ما را دعوت كردند تا به يارى ما برخيزند، اما هماكنون بر ما تاختهاند و از كشتن ما ابايى ندارند و بر آن هستند كه كسى از ما زنده نماند» .(3)
سپس امام عمر سعد را نفرين كرد و با آواز بلند قرآن تلاوت فرمود: إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ
وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ .(1)
آنگاه على اكبر به سپاه بنىاميه هجوم برد(2)و پس از جنگى برجسته و شجاعانه، درحالىكه بدنش به شدت مجروح بود، به سوى امام بازگشت و گفت: «اى پدر، عطش مرا كشت و سنگينى سلاح دچار زحمتم كرد. آيا جرعۀ آبى هست تا توان ادامۀ جنگ را بيابم؟»
امام به او پاسخ داد: «پسرم، اندكى به مبارزهات ادامه بده. ديرى نخواهد گذشت كه به ديدار جدم نايل گردى و او تو را آن چنان سيراب كند كه ديگر هيچگاه تشنگى را احساس نكنى» .
على كه در اين بازگشت كام خشكيدۀ پدر و امام خود را مشاهده كرد، به ميدان نبرد بازگشت و درحالىكه رجز مىخواند، به مبارزه مقدسش ادامه داد:
أَلحَربُ قَد بانَتْ لَها الحَقايق
در جنگ است كه جوهر مردان آشكار مىشود و درستى ادعاها پس از جنگ ظاهر مىشود.
به خداوند عرش سوگند كه از شما جدا نمىشوم مگر آنكه تيغهايتان غلاف شود.
گروهى بر او تاختند و از هر سو جان شريف او را آماج شمشيرهاى خود ساختند(1)فرياد على برخاست: «اى پدر جان سلام بر تو! جدم رسول خدا مرا سيراب كرد و امشب در انتظار توست.(2)بر تو درود مىفرستد و مىگويد در آمدنت نزد ما شتاب كن!»
سپس فريادى زد و به فيض شهادت نايل آمد.(3)
امام بهسرعت بر بالين على اكبر رفت و صورت را بر رخسارهاش گذاشت و گفت: «خدا بكشد آنهايى كه تو را كشتند و گستاخى را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند. پس از تو خاك بر سر دنيا!»(4)
هنگامى كه علىاكبر را به درون خيمه رساندند، خبر رسيد كه عون، پسر زينب، قهرمان بزرگ كربلا نيز شهيد شد.(5)سردار بىهمتاى كربلا كه بىصبرانه مشتاق ملاقات پدر و جد گرانقدر خود بود و اين سرزمين را ميقات معراج خود مىدانست، در گذر هر لحظه، خود را بيشتر به مراد
مطلوب نزديك مىديد. او وعدههاى حق و پيشبينىهاى عالمانه و حكيمانۀ خود را در مكه محقق مىديد و اهالى لاهوت و ناسوت را متحير احساس و ايثار خود كرده بود.(1)
1) امام حسين ع هنگام خروج از مكه خطبهاى بدين شرح ايراد فرمودند: «الحَمْدُ لِلهِ مَا شَاءَ اللهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى رَسُولِهِ، خُطَّ المَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِى إِلَى أَسْلَافِى اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ، وَ خُيِّرَ لِى مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيهِ، كَأَنِّى بِأَوْصَالِى يَتَقَطَّعُهَا عَسَلَانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ فَيَمْلَأْنَ مِنِّى أَكْرَاشاً جُوفاً وَ أَجْرِبَةً سُغْباً، لَا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ، رِضَى الله رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ، لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللهِ لحَمَتُهُ وَ هِىَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِى حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَ يُنْجَزُ بِهِمْ وَعْدُهُ، مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّى رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللهُ تَعالى» ؛ «سپاس مخصوص خداوند است، آنچه او خواهد همان شود و كسى را توان انجام كارى نيست، مگر كمك او و درود خدا بر فرستاده او باد. مرگ براى فرزندان آدم همانند گردنبند بر گردن دختر بسته است و من در آرزوى ملاقات نياكان خود هستم، آنگونه كه يعقوب به ديدار يوسف مشتاق بود. از پيش، زمينى كه بايد محل شهادت من باشد و جسم مرا در خود جاى دهد انتخاب شده است و گويى مىبينم كه در سرزمين كربلا بندبند مرا گرگهاى بيابان در نواويس قريهاى است كه قبيله حر بن يزيد در آنجا سكونت داشتند: ابصارالعين، ص ١٧ از هم جدا كرده و شكمهاى خالى خود را پر مىكنند، و براى آدمى گريز از تقديرى كه قضاى الهى رقم زده است، مقدور نيست؛ هرچه رضاى خداوند است مورد رضايت ما خاندان رسالت است. بر بلاى الهى، اين آزمايش بزرگ و مهم، صبر مىكنم و پاداش صبركنندگان با خداست. آنها كه با رسول خدا ص خويشاوندى دارند از آنها جدا نمىشوند و در بهشت در محضر او خواهند بود و ديدگان رسول خدا به ديدارشان روشن مىشود و اين وعده الهى است كه در او خلافى نيست. هر كس مىخواهد جان خود را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خدا آماده مىبيند با ما همسفر شود كه انشاء الله صبحگاهان حركت خواهيم كرد» .
عبدالله و محمد فرزندان مسلم بن عقيل، جعفر و عبدالرحمان، عبدالله و محمد بن ابىسعيد، فرزندان عقيل نيز جان خود را تقديم اسلام كردند و پس از آنكه از خاندان جعفر بن ابىطالب، عبيدالله، محمد و عون فرزندان عبدالله و قاسم بن محمد به شهادت رسيدند، نوبت به فرزندان امام حسن مجتبى (ع) رسيد.
قاسم بن حسن كه با مخالفت عمو براى رفتن به ميدان نبرد مواجه شده بود، آنقدر بر دست و پاى امام خود بوسه زد تا اذن ميدان گرفت. او خوشسيما، و به قول حميد بن مسلم، مانند پارۀ ماه بود.(1)اما كلامش از هر شمشيرى برندهتر مىنمود:
اِن تُنكرونى فانا ابنُ الحسن
اگر مرا نمىشناسيد، فرزند امام حسن هستم، او كه فرزند پيامبر برگزيده و مورد اعتماد است.
اين حسين است كه همانند اسير در ميان گروهى است كه خداوند آنها را از بارانش سيراب نسازد.
1) وقعة الطف، ص ٢۴٣.
قاسم نيز پس از جنگى شديد هدف ضربت عمر بن سعد ازدى قرار گرفت و عمويش را به يارى طلبيد. امام به سرعت از ميان صفوف دشمن عبور كرد، خود را به قاتل او رسانيد و دست او را از بدن جدا كرد. چون گروهى به يارى عمر آمدند جنگ درگرفت و پس از آنكه براى لحظاتى درگيرى خاتمه يافت، امام حسين (ع) بر بالين قاسم حاضر شد و فرمود: «چقدر بر عموى تو سخت است كه او را به كمك بخوانى و از دست او كارى ساخته نباشد و يا تلاش او براى تو سودى نداشته باشد. از رحمت خدا دور باد آنان كه تو را كشتند» .(1)
آنگاه امام قاسم را به خيمه آورد. ابوبكر و عبدالله نيز در ركاب عمو و امام خود به فيض شهادت نايل آمدند. اما حسن بن حسن كه در تاريخ به حسن مثنى معروف است، علىرغم مجاهدت و جراحتهاى فراوان، با وساطت اسماء بن خارجه كه از خويشاوندان مادرى او بود، زنده ماند و ابتدا به كوفه و پس از التيام جراحتها به مدينه رفت.(2)
همچنين از فرزندان اميرالمؤمنين على (ع) پس از عبدالله، عثمان، جعفر، ابوبكر، محمد و عباس اصغر نيز به
شهادت رسيدند(1)و نوبت به عباس بن على رسيد كه فرزند بزرگ امالبنين و ستون خيمههاى ابا عبدالله (ع) بود.
حضرت صادق (ع) فرمود:
كانَ عَمُّنَا العَباسُ بن عَلِىّ نافِذَ البَصيرَةِ صُلْبَ الإِيمانِ، جاهَدَ مَعَ أَبىعَبْدِالله وَ أَبْلى بَلاءً حَسَناً وَ مَضَى شَهيداً.
عمويم عباس بن على داراى بصيرتى نافذ و ايمانى مستحكم و پايدار بود و در ركاب ابى عبدالله (ع) جهاد كرد و امتحان نيكو و ارزندهاى از خود نشان داد تا به شهادت رسيد.
هنگامىكه عباس تنهايى امام را ديد اجازه خواست تا عازم ميدان شود. امام (ع) نگاهش را به چهرۀ زيبا و دلآراى برادر دوخت و فرمود: «تو صاحب لوا و علمدار من هستى» .
عباس گفت: «مولاى من! سينهام تنگ است و از زندگى خسته شدهام و قصد خونخواهى از اين دورويان دارم» .
1) بعضى گفتهاند احتمالاً دو نفر از فرزندان امام على ع به نام عباس در كربلا شهيد شدهاند: يكى عباس اصغر است كه در شب عاشورا به مقام شهادت نايل آمد و مادر او صهباء ثعلبيه نام دارد و ديگرى وجود مقدس عباس ابوالفضل است كه در روز عاشورا به شهادت رسيد. وسيلةالدارين، ص ٢۶٢.
امام از او درخواست كرد تا براى كودكان حرم كمى آب بياورد. عباس كه از لبهاى خشكيدۀ زينب و زنان حرم پريشان بود و صداى «العطش» كودكان جانش را مىآزرد، مشك و نيزهاش را برگرفت و پس از شكستن محاصرۀ فرات، وارد آن شد. براى لحظهاى قصد آشاميدن آب جارى فرات كرد. اما عطش امام و اهل حرم او را از نوشيدن آب بازداشت؛ گوييا مىگفت:
يا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الحُسَيْن هُونِى
وَ بَعْدَهُ لا كُنْتِ اَنْ تَكُونِى
هذَا الحُسَين شارِبُ المَنُونِ
وَ تَشربينَ بارِدَ المَعين؟ ! «اى نفس» زندگى بعد از حسين خوارى و ذلت است و بعد از او نمانى تا اين ذلت را دريابى. اين حسين است كه شربت مرگ مىنوشد، تو آب سرد و گوارا مىنوشى؟ !
آب نخورده مشك را بر دوش كشيد و به سوى خيمهها بازگشت. اما كوفيان راه را بر او بستند و از هر سو محاصرهاش كردند تا اينكه نوفل ازرق دست راست او را از بدن جدا كرد. عباس مشك را به دست چپ گرفت و گفت:
وَاللهِ إِن قَطَعْتُموا يمينى
انّى اُحامى اَبداً عَن دينى
وَ عَن اِمامٍ صادقِ اليقين
نَجلُ النَّبىِّ الطّاهر ِالامينى به خدا سوگند اگر چه دست راست مرا جدا كرديد اما
من هميشه از دين خود حمايت خواهم كرد و حامى امامى خواهم بود كه در ايمانش صادق و فرزند پيامبر پاك و امين است.
اما ديرى نپاييد كه دست چپ عباس نيز از بدن جدا شد. اما پسر شجاع على (ع) مشك را به دندان گرفت. باران تير، مشك را به سينۀ عباس دوخت. تير بر ديدگان نافذ، و عمود آهنين بر فرق عباس اصابت كرد و درحالىكه دست در بدن نداشت با صورت از بالاى اسب به زمين افتاد و برادر و امامش را صدا زد. چون امام بر بالين عباس حاضر شد، فرمود: «اَلآن اِنكَسَرَ ظَهرى وَ قَلَّت حيلَتى» (1)«اكنون كمرم شكست و راه چاره مسدود شد» .
خبر شهادت عباس، زنان و كودكان حرم را بسيار اندوهگين كرد و امام نيز در سوگ برادر گرانقدرش فرمود:
برادرم، اى نور چشمانم و پارۀ تنم، تو براى من همانند ركنى مطمئن و قابل اعتماد بودى. اى پسر پدرم، خالصانه جنگ كردى تا از پيمانهاى كه در آن رحيق بهشتى است،
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴٢. بعضى گفتهاند امام ع سر برادر را در دامان خود گرفت و چون خون از ديدگانش پاك كرد ديد عباس گريان است. فرمود: «برادر، چرا گريه مىكنى؟» عباس گفت: «چگونه نگريم اى برادر و اى نور چشمانم» . در همين زمان روح پاك فرزند رشيد امالبنين به ملكوت اعلا پيوست؛ وسيلة الدارين، ص ٢٧۴.
نوشيدى. اى ماه منيرم تو در تمامى مصيبتها و سختىها مددكارم بودى. بعد از تو زندگى براى ما سخت و تلخ است. فردا من و تو كنار هم خواهيم بود. بدان، كه به خدا شكايت، و براى او صبر مىكنم و از تشنگى و سختىهايى كه متحمل شدهام به او پناه مىبرم.(1)
ديگر كسى نمانده است و امام تنهاى تنهاست؛ نه! گويا هنوز كودك و نوازدى آمادۀ جانبازى است!
هماكنون زمان خلق فاجعهاى بزرگ از سوى جنايتكاران اموى و ظهور حماسهاى جاويدان از طرف سپاه توحيد است. چون امام حسين (ع) ديد كه سپاه دشمن در كشتن او اصرار دارد، قرآن كريم را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و ندا داد:
«بَينى و بَينكُمْ كتابَ الله و جدّى مُحمداً رسول الله (ص)» . اى مردم چرا خون مرا حلال مىشماريد؟ آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا شما قول جدم را در مورد من و برادرم نشنيدهايد كه فرمود:
«هذان سيّدا شبابِ اهلِ الجَنَّة» .
در اين هنگام نظرش به خيمهها افتاد و چون درمقابل خيمهها قرار گرفت، كودك شيرخوارش را مشاهده
1) وسيلة الدارين، ص ٢٧٣.
كرد(1)كه لبهايش از تشنگى گداخته بود و مىگريست. امام آن كودك را به دست گرفت و فرمود:
«يا قوم اِنْ لمتَرحمونى فارحموا هذا الطِّفل» ؛ «اى مردم اگر بر من رحم نمىكنيد بر اين طفل رحم كنيد» .
در اين هنگام حرملة بن كاهل با تيرى سه شعبه گلوى على اصغر را هدف گرفت.(2)خون گلو مشت امام را پر كرد. امام خون سرباز چند ماههاش را به آسمان پاشيد و فرمود: «خداوندا اگر پيروزى را بر ما منع فرمودى آن را براى امرى نيكوتر مقرر كن و از اين مردم ستمپيشه انتقام بگير!»
آنگاه فرمود:
هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بِى أَنَّهُ بِعَينِ اللهِ.
آنچه اين حادثه را برايم قابل تحمل مىسازد، اين است كه در برابر چشم خداوند واقع مىشود.
1) بنابر نقل تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٢۴۵. در خيمه سربازى يك روزه در انتظار نامگذارى خود است. هنگامىكه امام عازم ميدان و سوار بر اسب بود كودك را به دست او دادند تا در گوش او اذان بگويد كه تيرى بر حنجره كوچك او اصابت كرد. امام درحالىكه تير از گلوى على اصغر مىكشيد، فرمود: «وَالله لَاَنْتَ اَكْرَمُ عَلَى الله مِنَ النَّاقَةِ وَ لَمحَمَّد اَكْرَمُ عَلَى الله مِنَ الصّالِح» ؛ «به خدا سوگند كه تو از ناقه گرامىتر و محمد هم از صالح ارجمندتر است» . آنگاه جنازه خونآلود كودك يك روزه خود را كه در انتظار بازگشت او بودند، كنار فرزندان و برادرزادگانش قرار داد.
2) منتهى الآمال، ج ١، ص ٧١۴. به نقل از سبط ابن جوزى، در تذكره.
آنگاه امام خون را به آسمان پاشيد و قطرهاى از آن به زمين بازنگشت.(1)
ديگر هيچكس نمانده بود و امام تنها بود و اين تنهايى كه با بىتابى اهالى حرم صحنهاى عجيب آفريده بود، در انديشه و باور انسان خاكى نمىگنجد. امام رئوف بار ديگر مردم را به آشتى با خدا فرا خواند:
هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخَافُ اللهَ فِينَا؟ هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو الله فى ِإِغَاثَتِنَا؟ هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ الله فِى إِعَانَتِنَا؟(2)
آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ آيا خداپرستى ميان شما وجود دارد تا درباره ظلمى كه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آيا كسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ آيا كسى هست كه در امداد به ما چشم اميد به پاداش الهى دوخته باشد؟
در مقابل گوشهاى كر، ديدگان كور و دلهاى سنگين حرامخواران سپاه اموى، فقط صداى زنان حرم بود كه به
گريه بلند شد(1)و فقط زينالعابدين كه تنها ذخيرۀ آل محمد (ص) بود، قصد يارى كرد كه امام مانع وى شد.
«يا سكينه، يا فاطمه، يا زينب، يا ام كلثوم! عليكن منى السلام» .
بانوان حرم با شنيدن خداحافظى به شيون و زارى پرداختند و امام آنها را به خويشتندارى دعوت كرد. سكينه را كه بسيار دوست مىداشت، به سينۀ خود چسبانيد و درحالىكه اشك از ديدهاش مىزدود، فرمود: «. . . دل مرا با اشك حسرت خويش مسوزان! مادامىكه جان در تن من است. . . اى برگزيدۀ زنان» .(2)
سرانجام امام در مقابل چشمهاى نگران و اشكآلود اهالى حرم با شمشير برهنه، تنهاى تنها در مقابل سپاه جهل و خشونت و ظلم، ايستاد و فرمود:
أنا ابنُ علىِّ الطُّهر من آلِ هاشم
و فاطمُ امّىمِن سلالةِ احمد
وعمّي يُدعي ذا الجنا حين جعفر
وفينا كتابُ الله اُنزل صادقاً
و فينا الهُدي و الوحيُ بالخير يُذكر
و نحن اَمانُ الله للناسِ كلِّهم
نَطول بهذا في الانامِ و نَجهر
و نحن وُلاةٌ الحوضِ نَسقي و لاَننا
بكاسِ رسول الله ماليس يُنكر
وشيعتُنا فيِ الناس اكرمُ شيعةٍ
ومُبغضنا يومَ القيامةِ يَخسر(1)
من فرزند على پاك از خاندان هاشم هستم و افتخار مىكنم و همين افتخار برايم كافى است.
جد من رسول خدا بهترين كسى است كه روى زمين حركت كرد و ما مشعلهاى نورانى خدا ميان خلق هستيم.
مادرم فاطمه از سلالۀ احمد، و عمويم جعفر است كه صاحب دو بال مىباشد.
كتاب خدا به صدق در ميان ما نازل شده است و در ما هدايت و وحى به خوبى ذكر مىشود.
ما امان خدا هستيم براى تمامى مردم كه آشكارا و پنهان آن را بيان مىكنيم.
1) الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ١٠٣.
ما صاحبان حوضيم كه دوستانمان را با جام رسول خدا سيراب مىكنيم و اين قابل انكار نيست.
شيعيان ما در ميان مردم گرامىترين پيروان هستند و دشمن ما در روز قيامت زيانكار است.
نبرد آغاز شد و امام درحالىكه بر سمت راست سپاه اموى مىتاخت، فرمود:
الموتُ اَولى مِن ركوبِ العار والعارُ اَولى مِن دخول النار
مرگ از آلوده شدن به عار بهتر است و عار از داخل شدن به آتش.
سپس هنگام تهاجم به سمت چپ كوفيان گفت:
اَنَا الحسينُ بن على
اليت ان لا انثني
اَحمي عيالاتُ اَبي
اَمضي علي دين النَّبي(1)
من حسين فرزند على هستم كه سوگند ياد كردهام تسليم نشوم.
از خاندان پدرم حمايت، و از دين پيامبر خدا پيروى مىكنم.
امام (ع) پس از جنگى نمايان براى آخرين بار با بيانى شيوا مردم را به حق دعوت فرمود:
عِبادَاللهِ اتَّقُوا اللهَ وَ كُونُوا مِنَ الدُّنْيا عَلى حَذَرٍ فَإِنَّ الدُّنْيا لَوْ بَقِيَتْ لِاَحَدٍ وَ بَقِىَ عَلَيْها اَحَدٌ لَكانَتِ الْأَنْبِياءُ
1) مقتل الحسين، مقرم، ص ٢٧۴.
اَحَقُّ بِالبَقاءِ وَ اَوْلى بِالرِّضاءِ وَ اَرْضى بِالقَضاءِ، غَيْرَ اَنَّ اللهَ تَعالى خَلَقَ الدُِّنْيا لِلْبَلاءِ وَ خَلَقَ أَهْلَها لِلْفناءِ، فَجَدِيدُها بالٍ وَ نَعِيمُها مُضْمَحِلٌّ وَ سُرُورُها مُكْفَهِرٌّ وَ المَنزِلُ بُلْغَةٌ وَ الدّارُ قَلْعَةٌ، فَتَزَوَّدوا فَاِنَّ خَيْرَالزّادِ التَّقوى وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُم تُفْلِحُونَ.(1)
بندگان خدا، از خدا بترسيد و از دنيا برحذر باشيد! اگر دنيا براى كسى باقى مىماند و كسى در دنيا جاودان بود، پيامبران خدا سزاوارترين مردم به بقا و اولى به رضا و خشنودى و راضىتر به قضاى الهى بودند. اما خداوند تعالى دنيا را براى ابتلا و آزمايش خلق، و اهالى آن را براى فنا خلق فرموده است. هر چيز نو و تازۀ آن كهنه مىشود و نعمتهاى دنيا از بين مىرود و شادىهاى آن به تلخى تبديل مىشود. دنيا محل ماندن نيست، بلكه محل توشه برگرفتن است. پس توشه برگيريد كه بهترين توشهها تقواست. تقواى الهى پيشه كنيد تا رستگار شويد.
وداع آخر امام با اهالى حرم وحى، به ويژه زينب كبرا، ماجرايى عرشى و تصويرى ملكوتى است كه نه انديشه قدرت درك آن را دارد و نه قلم استقامت تحريرش. تلاقى
1) حياة الامام الحسين، ج ٣، ص ٢٨٢.
نگاه حسين در نگاه زينب، سرّ مستتر، و سنگينى و تلخى آن، صعب مستصعب است كه به غير از زينب (عليها السلام) و حسين (ع) هيچ جانى توان حملش را ندارد. هنگام صبر نبود. پس امام خطاب به زنان و دختران حرم نبوت فرمود:
خود را براى سختىها آماده كنيد، آگاه باشيد كه خداوند حافظ و حمايت كنندۀ شماست و به زودى شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما به خير خواهد رسيد و دشمنان شما به بلاها گرفتار شوند و در مقابل رنجها و مصايبى كه تحمل مىكنيد، خداوند شما را از انواع نعمتها و كرامتها بهرهمند خواهد ساخت. پس شكوه نكنيد و سخنى بر زبان نياوريد كه از قدر و ارزش شما بكاهد.(1)
آنگاه پيراهن كهنهاى خواست تا كسى در آن طمع نكند. پس آن پيراهن را چاك زد و بر تن كرد تا غارتگران بنىاميه از آن صرفنظر كنند.(2)
به فرمان پسر سعد هنگامىكه امام در حال وداع با اهل بيت خود بود، هجوم سراسرى آغار شد. از هر سو تير
مىباريد و آن بزرگوار سينهاش را در مقابل آماج تيرها سپر مىكرد. امام در برخورد با اين ناجوانمردى علت اين كينه و دشمنى را جويا شد و پرسيد: «آيا من حقى را ترك كرده يا سنتى را تغيير دادهام يا شريعتى را تبديل كردهام؟»
بزرگان سپاه اموى گفتند: «اين نبرد، جزاى كينهاى است كه از پدر تو به دل داريم، از آنچه با پدران ما در روز بدر و حنين كرد» .(1)
امام كه ديگر توانش تحليل رفته بود و رمقى برايش نمانده بود، قصد كرد تا لحظهاى استراحت كند. اما سنگى بر پيشانىاش نشست و خون، رخساره و محاسنش را رنگين كرد خواست تا با لباس خود خونها را از چهره برگيرد كه تيرى سه شعبه بر سينهاش اصابت كرد؛
«بسم الله و بالله و على ملّةِ رسولِ الله» .
امام تير سه شعبه را از پشت خود بيرون آورد و خون مانند ناودان جارى شد. با دست مشتى از خون دل الهىاش را به آسمان پاشيد و با مشتى ديگر محاسنش را رنگ خون كرد و فرمود: «در اين حال بمانم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم» .(2)
عدهاى از سپاه به سوى خيمههاى آل الله به حركت درآمدند و ديدگان نگران امام به سوى خيمههاى زنان بود. آخرين توان خود را جمع كرد و درحالىكه سراسر بدن مقدسش را خون فراگرفته بود، فرياد زد:
وَيْلَكُمْ يَا شِيعَةَ آلِ أَبِى سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ المَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِى دُنْيَاكُمْ هَذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلَى أَحْسَابِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ عَرَباً كَمَا تَزْعُمُونَ.
واى بر شما پيروان خاندان ابوسفيان، اگر دين نداريد و از روز قيامت پروايى نداريد، در دنياى خود آزاده باشيد و به حسب و نسب خود بازگرديد، اگر گمان داريد عرب هستيد.
شمر گفت: «اى پسر فاطمه [عليها السلام ] چه مىگويى؟»
امام (ع) فرمود: «من و شما در جنگ هستيم، زنان گناهى ندارند؛ به اين گروه بگو تا زنده هستم به حرم من تعرض نكنند» .
شمر درخواست امام را پذيرفت و نيروهاى غارت و جنايت از خيمهها فاصله گرفتند. اما هركس كه از راه مىرسيد با شمشير و نيزه ضربهاى به جسم شريف امام وارد مىساخت.(1)
1) الملهوف، ص ۵٠؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵١؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ١١١؛ كامل، ابن اثير، ج ۴، ص٧٨.
يادگار على (ع) و پيامبر (ص) بىاعتنا به تيغ و زخم، سر به سوى آسمان و غرق در نيايش پروردگار عرضه داشت:
أَللّهُمَّ مُتَعالى المَكانِ عَظيمُ الجَبَروتِ شَدِيدُ المحالِ غَنِىٌّ عَنِ الخَلائِقِ عَريضُ الكِبرياءِ قادِرٌ عَلى ما تَشاءُ قَرِيبُ الرَّحمَةِ صادِق الوَعْدِ سابِغُ النِّعْمَةِ حَسَنُ البَلاءِ قَرِيبٌ إِذا دُعيتَ مُحيطٌ بِما خَلَقْتَ قابِلُ التَّوْبَهِ لِمنْ تابَ إِلَيْكَ قادِرٌ عَلى ما اَرَدْتَ تُدْرِكُ ما طَلَبْتَ شَكُورٌ إِذا شُكِرْتَ ذَكُورٌ إِذا ذُكِرْتَ اَدْعُوكَ مُحْتاجاً وَ اَرْغَبُ إِلَيْكَ فَقِيراً وَ اَفْزَعُ إِلَيْكَ خائِفاً وَ اَبْكى مَكْرُوباً وَ اَسْتَعِينُ بِكَ ضَعِيفاً وَ اَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ كافِياً أَللّهُمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ نَحنُ عِتْرَةُ نَبِيِّكَ وَ وُلْدُ حَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ (ص) الَّذِى اصْطَفَيْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلَى الوَحْى فَاجْعَل لَنا مِنْ اَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً يا اَرْحَمَ الرّاحِمِينَ.
اى پروردگار بلندمرتبه و صاحب قدرت و سلطنت بزرگ و تدبير و عقابى شديد، بىنياز از خلايق و داراى كبريايى گسترده و توانايى بر هر چه خواهى، رحمت تو نزديك و به وعدۀ خود عمل خواهى كرد. نعمت تو تمام و بلايت نيكو، چون خوانده شوى نزديك و بر مخلوقات محيط و توبۀ نادم را مىپذيرى، بر هر چه اراده كنى نيرومند و بر
آنچه خواهى توانايى؛ چون تو را سپاس گويند پاداش نيكو دهى، و چون يادت كنند يادشان نمايى. تو را مىخوانم درحالىكه محتاجم. رغبتم به سوى توست درحالىكه فقيرم. به تو پناه مىبرم در بيم و ترس و در سختىها مىگريم و از تو كمك مىخواهم آنگاه كه دچار ضعف هستم بر تو توكل مىكنم و مرا كفايت مىكند.
پروردگارا، تو بين ما و قوم ما حكم فرما. اينها ما را فريفته و تنهايمان گذاشتند و با ما غدر نمودند. ما عترت پيامبر توييم و فرزند حبيب تو محمد (ص) كه او را به رسالت مبعوث فرمودى و امين وحى خود قرار دادى. پس در امر ما فرج و گشايش مقرر فرما، اى مهربانترين مهربانان.
صَبْراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ، لا إِلهَ سِواكَ يا غِياثَ المُسْتَغِيثِين مالِى رَبٌّ سِواكَ وَ لا مَعْبُودٌ غَيْرَكَ، صَبْراً عَلى حِلمِكَ يا غِياثَ مَنْ لاغِياثَ لَهُ يا دائِماً لا نَفادَ لَهُ يا مُحْيى المَوْتى يا قائِماً عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ، اُحْكُمْ بَيْنِى وَ بَيْنَهُمْ وَ اَنْتَ خَيْرُالحاكِمِينَ.(1)
بر قضا و حكم تو صبر مىكنم اى خدا، خدايى جز تو نيست، اى فريادرس استغاثهكنندگان، پروردگارى براى من غير از تو نيست و معبودى جز تو ندارم. بر حكم تو صبر مىكنم اى فريادرس كسى كه جز تو فريادرسى ندارد و اى
1) مقتل الحسين، مقرم، صص ٢٨٢ و ٢٨٣.
كسى كه ابدى و هميشگى هستى و مردگان را زنده مىكنى. اى آگاه و ناظر بر تمام اعمال و افعال بندگان، در ميان من و اينها حكم فرما كه تو بهترين حكمكنندگانى.
امام محو خدا بود و درحالىكه ديگر توانى براى حركت نداشت، به فرمان شمر بار ديگر مورد حمله قرار گرفت. حصين بن تميم، تيرى بر دهان وى زد و ابوايوب غنوى جنجرهاش را هدف قرار داد. هنگامىكه امام سعى داشت تير را از حنجرۀ خود بيرون آورد، عمر سعد به او نزديك شده بود. (1)زينب كبرا نيز درحالىكه از خيمه بيرون مىآمد، فرياد مىزد: «اى برادرم! اى آقاى من! اى از اهلبيت! كاش آسمان بر زمين سقوط مىكرد و اى كاش كوهها خرد و پراكنده به صحرا مىريخت» .(2)
زرعة بن شريك با شمشير دو ضربت سهمگين بر دست چپ و شانۀ امام زد و سنان بن انس هم با نيزه ضربتى نواخت كه بر اثر آن، زينت دوش پيامبر بر خاك افتاد؛ افتادنى كه ديگر توانى براى برخاستنش نبود. سنان، به خولى بن يزيد اصبحى گفت سر امام را از بدن جدا
كند. اما او به لرزه درآمد و سنان خود سر امام را از بدن جدا كرد و به او سپرد.(1)بدين سان شريفترين و پاكترين بدن عالم بر خاك كربلا قرار گرفت.
كربلا عجيبترين صحنۀ عالم بود؛ تابلويى كامل و جامع از تمامى تعاريف خير و شر، داد و بيداد، شقاوت و سعادت، بخل و سخاوت، فاجعه و حماسه، شرك و توحيد، جهل و علم، ضلالت و هدايت، زشتى و زيبايى، خشونت و محبت و در يك كلام، باطل و حق بود. يك پيكر پاره پاره و غرق در خون و بىسر، شناسنامۀ توحيد و كتاب نبوت تمامى انبياست، و تمامى عالم وجود حيرتزدۀ شجاعت و مبهوت سخاوت و سوگوار مظلوميت و محو قداست و سرگشتۀ حماسۀ هميشه جاويدان حسين (ع) است.
از ذرات جمادى تا لرزش اندامهاى نباتى و جنبش و خروش هر نفس تا گردش اجرام آسمانى، فقط يك زمزمه به گوش جان مىرسد و آن فرياد «يا حسين (ع)» است. زمين به لرزه افتاد، شرق و غرب جهان تاريك شد و مردم
1) كامل، ج ۴، ص ٧٨؛ نهاية الارب، ج ٧، صص ١٩۵ و ١٩۶؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص٢٠٣. بعضى از مورخان نيز شمربن ذى الجوشن را قاتل امام دانستهاند. الاستيعاب، ج١، ص٣٩۵؛ ابصار العين، ص ١۴. بعضى نيز خولى بن يزيد را قاتل امام مىنامند؛ كشفالغمه، ج٢، ص۵١؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ١١١.
را زلزله و برق فراگرفت، آسمان خون گريست و هاتفى ندا در داد كه: «به خدا سوگند امام، فرزند و برادر امام و پدر امامان، حسين بن على (ع) كشته شد» .(1)
بادها به حركت درآمد و طوفان سرخى كه فرصتى براى ديدن نمىگذاشت، آسمان را پوشاند و گمان كردند عذاب خداوندى بر آنها نازل شده است.(2)خورشيد از تماشاى اين جنايت تلخ آن چنان چهره در هم كشيد كه ستارگان آسمان در نيمروز ظاهر شدند و گمان كردند كه قيامت برپا شده است.(3)
فرهيختگان دنيا، سعادتفروشان صحنۀ كربلا صداى منادى را شنيدند: «اى امتى كه بعد از پيامبر خود متحير و گمراه شدهايد، خداوند شما را به قربان و فطر موفق نگرداند» .(4)
در اين ميان زينب در انديشۀ مأموريت بزرگ خود بود. تمام شب پيش را بيدار مانده و در نماز و نيايش و عبادت همراه با برادر خود بندگى خالص را برپا داشته بود و اينك در شعاع تابش سرخ خورشيد دهم محرم كه ميل
به سر بردن در فلق داشت، براى پاسدارى از حريم امامت صالحان و اقامۀ اولين نماز شب بىحسين (ع) آماده مىشد و صداى عزيز فاطمه (عليها السلام) را مىشنيد كه ديشب مىگفت:
«يا اختاه لا تنسينى فى نافلةِ اللَّيلِ» (1)«اى خواهر، مبادا در نماز شب مرا فراموش كنى» .
از زير هر سنگى خون مىجوشيد و آبى آسمانى به سرخى مىگراييد و تا آن روز هيچگاه آسمان را آن چنان خونين و سرخ نديده بودند. پنداشتى كه خون مىگريد. آسمان را سرخى شفق پوشانده بود.(2)
ديگر كار از كار گذشته بود. مركب خونآلود و بىسوار امام به سوى خيمهها روان شد.
مىآيد از سمت غربت، اسبى كه تنهاى تنهاست
در جان او ريشه كردهست، عشقى كه زخمىترين است
زخمي كه از جنس گودال، اما به ژرفاي درياست
در چشم او مي سرايد، مردي كه شعر رسايش
با آنكه كوتاه و ژرف است، اما در اوج بلند است
داغي كه از جنس لاله ست، در چشم اشكش شكفته ست
با سركشي هاي آتش، در آب و آيينه پيداست
هم زين او واژگون است، هم يال او غرق خون است
جايي كه بايد بيفتد، از پاي زينب همين جاست
دارد زبان نگاهش، با خود سلام و پيامي
گويي سلامش به زينب، اما پيامش به دنياست
افتاد امام من از پاي، تا آنكه مردي بتازد
در صحنه هايي كه امروز، در عرصه هايي كه فرداست(1)
امام در سن ۵۶ سالگى، در روز جمعه، دهم محرمالحرام سال ۶١ هجرى ساعاتى بعد از نماز ظهر به شهادت رسيد(2)و نقل شده است كه بر پيراهن امام (ع) بيش از يكصد نشانه از ضربت شمشير و نيزه و تير مشاهده شد.
بومخنف از امام صادق (ع) روايت مىكند كه بر بدن امام حسين (ع) جاى ٣۴ زخم شمشير و ٣٣ زخم نيزه ديده شده است(1)اما غير از ضربات نيزه و شمشير آثارى از كبودى بر تن امام خودنمايى مىكرد كه حضرت زينالعابدين آنها را آثار بند انبانهايى مىدانست كه او نيمهشبها آذوقۀ فقيران و مستمندان را در آنها قرار مىداد.(2)
مردمى كه از خداوند روى گردانده بودند تا دنيا را دريابند، از هيچ كارى رويگردان نبودند. آنها حتى در غارت لباس امام هم بر يكديگر سبقت مىگرفتند؛ آنچنانكه عدهاى در اين غارتگرى، شهرۀ عام و خاص شدند و نامشان در تاريخ ثبت شد.
فرزندان بحر بن كعب تميمى كه لباسهاى امام را از بدن مقدسش بيرون آورده بودند، بنوسراويل ناميده شدند. فرزندان آنان كه بر پيكر امام اسب تاختند، بنوالسرج(1)و فرزندان نيزهدارى كه سر امام (ع) را حمل مىكرد، بنواسنان و فرزندان كسى كه پشت سر نيزهدار تكبير مىگفت،
1) بعضى از آنها نعل اسب خود را با قيمتى گزاف به مردم فروختند و مردم غافل و تحميق شده با افتخار آن نعلها را بر پيشگاه خانههاى خود آويزان كردند.
بنوالمكبرى لقب گرفتند. . . .(1)
پس از غارت لباسهاى امام، سپاهيان به سوى خيمهها هجوم بردند؛ لحظاتى تلخ و جانكاه كه زينب كبرا بيش از همه تلخى و مخاطرات اين تهاجم وحشيانه را احساس مىكرد؛ چرا كه از يكسو پاسبان خيمهها بود و از طرف ديگر، حفظ جان برادرزاده و امام زمانش را بر عهده داشت.
دختر على (ع) كه منش و خلق و خوى كوفيان و اعراب را مىدانست، بانگ برآورد: «اى عمر بن سعد سپاهيان خود را از تعجيل و شتاب در غارت خيمهها بازدار! خود آنچه اسباب و زيورآلات است به شما واگذار مىكنيم، مبادا دست نامحرمان به سوى خاندان رسول خدا دراز شود» .
تمامى وسايل و زيورآلات، حتى گوشوارههاى فاطمه بنتالحسين (ع) كه يادگار امام (ع) بود، در نقطهاى ريخته شد و پس از آنكه زنان و كودكان در گوشهاى اجتماع كردند، دختر شجاع على (ع) فرياد زد: «هركس ميل دارد وسايل دختران على (ع) و فاطمه (عليها السلام) را بردارد، بيايد» . عدهاى پيش آمدند و هرچه بود، غارت كردند. گروهى به
1) كنزالفوائد، كراجكى، صص ٣۴٩ و ٣۵٠.
سوى خاندان پيامبر هجوم آوردند و چادر و مقنعه از سر ايشان كشيدند كه عمر سعد آنها را از اين عمل بازداشت.(1)
پس از به آتش كشيده شدن خيمهها، زنان و كودكان بيرون دويدند. نامردى گوشوارۀ امكلثوم را به غارت برد و درحالىكه مىگريست، متوجۀ خلخال فاطمه دختر امام شد. وى با تعجب پرسيد: «چرا گريه مىكنى؟ !» مرد مهاجم گفت: «چگونه نگريم درحالىكه اموال دختر رسولخدا (ص) را غارت مىكنم» . فاطمه با ديدن عطوفت او گفت: «پس چنين مكن!» آن مرد گفت: «مىترسم كه ديگرى آن را بردارد» .(2)
زينب (عليها السلام) در مقابل خيمۀ على بن الحسين (ع) ايستاده بود و از حضرت زين العابدين (ع) كه بر اساس مشيت و ارادۀ آسمانى به عنوان حفظ ذخيرۀ الهى در بستر بيمارى بود، مراقبت مىكرد؛ به ناگاه مردى با چشمان آبى وارد خيمه شد و به قصد قتل و غارت، امام را به گوشهاى پرتاب كرد. زينب (عليها السلام) به سرعت به برادرزاده نزديك شد و گفت: «او هرگز كشته نمىشود، مگر من كشته شوم» . پس
آنها دست از او كشيدند. (1)
در اين هنگام درحالىكه زنان و فرزندان آل الله در خيام بودند، دژخيمان غارتگر بنىاميه درحالىكه فرياد مىزدند: «اَحرِقوا بُيُوتَ الظّالِمينَ!» ؛ «خيمههاى ظالمان را بسوزانيد» ، خيمهها را به آتش كشيدند.
حضرت زين العابدين (ع) در تمام عمر خود از اين صحنۀ عاشورا به تلخى ياد مىكرد و با يادآورى آن محزون مىشد و مىگريست.(2)
پس از غارت و به آتش كشيدن خيمهها به فرمان عمر سعد و در اجراى فرمان عبيدالله بن زياد، ده نفر از سپاهيان كوفه با اسبهاى قوىهيكل بر بدن مطهر امام (ع) تاختند؛ به گونهاى كه سينۀ مبارك او را درهم كوبيدند. (3)سپس درحالىكه اجساد خاندان رسالت در صحراى كربلا پراكنده بود، عمر بن سعد فرمان جمعآورى كشتگان سپاه خود را داد و پس از نماز بر آنان، همگى را به خاك سپردند. (4)
عمر بن سعد در عصر روز دهم، خولى بن يزيد
اصبحى و حميد بن مسلم ازدى را براى ارائه گزارش خاتمۀ جنگ به سوى عبيدالله فرستاد (1)و خولى كه سر بريدۀ امام (ع) را همراه خود داشت، هنگامى به كوفه رسيد كه درهاى دارالحكومه را بسته بودند و بهناچار بدون ملاقات با عبيدالله به سوى خانۀ خود رفت و سر پاك و مقدس امام را زير تشتى قرار داد.
زن خولى كه متوجه شد وى چيزى را زير تشت پنهان مىكند، از او سؤال كرد: «آن چيست؟»
خولى پاسخ داد: «چيزى برايت آوردهام كه هميشه بىنياز باشى. اكنون سر حسين (ع) در خانۀ توست» .
همسر خولى برآشفت و گفت: «واى بر تو! مردم سيم و زر به خانه مىآورند و تو سر پسر دختر پيامبر را برايم آوردهاى؟ ! به خدا سوگند هرگز با تو در يك خانه زندگى نمىكنم» و از جاى خود برخاست و به صحن خانه رفت.
وى مىگويد: «به خدا سوگند نورى را ديدم كه همانند ستون از آن تشت تا آسمان به هم پيوسته بود و مرغان سفيدى را ديدم كه برگرد آن تشت تا بامداد مىچرخيدند و چون صبح شد خولى سر امام را نزد عبيدالله بن زياد برد» .(2)
عمر بن سعد دستور داد سرهاى ساير شهدا را نيز از بدن جدا كنند و بدين شرح در ميان قبايل تقسيم شد:
قبيلۀ كنده كه رياست آنها با قيس بن اشعث بود، ١٣ سر.
قبيلۀ هوازن به فرماندهى شمربن ذى الجوشن، ١٢ سر.
قبيلۀ تميم، ١٧ سر.
قبيلۀ بنىاسد، ١۶ سر.
قبيلۀ مذحج، ٧ سر.
ساير مردم، ١٣ سر.
سپاه بنىاميه بعد از واقعۀ عاشورا دو روز ديگر در كربلا توقف كرد. سپس همراه با اهل بيت عصمت، درحالىكه على بن الحسين همچنان بيمار بود، به سوى كوفه حركت كردند.(1)
كاروان آمادۀ حركت بود. گليمها بر جهاز شتران انداخته شده بود و اهل بيت امام حسين (ع) با آن همه مصيبتهاى بزرگ چارهاى جز ترك اجساد مطهر عزيزان
1) كامل، ابن اثير، ج ۴، ص ٨١. بعضى نيز گفتهاند بعد از عاشورا تا غروب روز يازدهم در كربلا ماندند.
خود نداشتند. دلهاى به آتش كشيده شدۀ بانوان حرم قدس ولايت بيش از گذشته در التهاب افتاد؛ بهجاىگذاشتن اجساد مقدسى كه هنوز در سطح بيابان كربلا پراكنده بود، برايشان كشنده و غيرقابل تحمل بود؛ به راستى كه تحمل اين مصيبت بسيار فراتر از توان بنىآدم است. هر قبيله سرهايى را كه در اختيار داشت بر نيزه افراشته و در مقابل ديدگان آل پيامبر قرار داده بود و چون گام بر مىداشتند تكبير مىگفتند. درحالىكه -به قول بلاذرى - با قتل امام، تكبير و تهليل را كشته بودند.(1)
اسيران را از مقابل بدنهاى قطعه قطعه شدۀ شهدا عبور دادند و هر كدام با عزيزان خود به نوعى سخن گفتند. كلام زينب كرار كربلا كه صبر را وامدار تحمل خويش كرد، حكايتى ديگر است؛ اولين كلام دختر قهرمان على (ع) اين است: «اللهم تقبل منا هذا القربان» (2)«پروردگارا! اين قربانى را از ما پذيرا باش» .
آنگاه جد بزرگوار خود را خطاب كرد و گفت:
يَا مُحَمَّدَاهْ صَلَّى عَلَيْكَ مَلَائِكَةُ السَّمَاءِ! هَذَا الحُسَيْنُ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ مُقَطَّعُ الْأَعْضَاءِ وَ بَنَاتُكَ سَبَايَا وَ ذُريَّتُكَ مُقتلةٌ، تَسفى عليه الصَّبا، فَابكَت كلَّ
عدوٍّ وَ صديقٍ.(1)
اى رسول خدا، اى كسى كه ملائكۀ آسمان بر تو درود مىفرستند، اين حسين (ع) توست كه در صحرا افتاده و در خون غلتيده و پيكر او قطعه قطعه است. اى محمد (ص) ! دختران تو اسير شدهاند و باد صبا بر آنها مىوزد.
پس هر دوست و دشمنى را گرياند:
هر جا كه بود آهويى از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايري از آشيان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت زياد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة البتول
رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول
اين كشته فتاده به هامون حسين توست
اين صيد دست و پازده در خون حسين توست(2)
سپس درحالىكه به آرامىمىگريست و وقارش همه را به ياد فاطمه (عليها السلام) انداخته بود، گفت:
يا حُزناه يا كَرباه اليومَ ماتَ جدّى رسول الله (ص) ، يا اصحابَ محمداه هؤلاء ذريةُ المصطَفى يُساقون سوقَ السَّبايا.(1)
امروز جدم رسول خدا از دنيا رفته است. اى اصحاب پيامبر، اينها ذريه و فرزندان رسول خدا هستند كه آنان را مانند اسيران مىبرند.
رفتار شكوهمند زينب در مقابل سپاهيان اموى آنها را دچار بهت كرده بود و بسيارى از آنها در مقابل بزرگى و عظمت دخت على (ع) انگشت حيرت مىگزيدند و عدهاى نيز پريشاناحوال مىگريستند. اما دل كندن و رفتن و عالىترين گوهرهاى آسمانى و ميوههاى باغ بهشتى را در بيابان رها كردن، بسيار سخت است. ولى زينب دريافته است كه برنامهريزان تبليغاتى دشمن درصدد تحميل مصيبتى افزونتر به خاندان حسينى (ع) هستند. ازاينرو وقتى پريشاناحوالى حضرت زينالعابدين (ع) را بر بلاتكليفى و رها ماندن اجساد شهدا ديد، فرمود:
پسر برادرم، از آنچه مىبينى نالان نباش! به خدا سوگند اين پيمانى است از پيامبر خدا به جد و عمو و پدر تو. خداوند از مردم پيمان گرفته است، مردمى از همين امت كه فرعونهاى زمين آنها را نمىشناسند، اما فرشتگان آسمان با
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵٩.
آنها آشنايند؛ آنان اين پيكرهاى پاره پاره را جمع مىكنند و در اين ديار و بر فراز مرقد حسين (ع) پرچمى مىافرازند كه هرگز كهنه نخواهد شد و در گذر روزها و سالها آسيب نمىبيند.(1)
عجيب است كه امام زينالعابدين (ع) نيز علىرغم همۀ دردها و التهاب و تبى كه داشت از عمهاش زينب غافل نبود و او بود كه فرمود: «عمهام شب يازدهم، نماز شب را نشسته مىخواند» .(2)
به هر حال فاصلۀ كربلا تا كوفه را با وجود اينكه زنان و كودكان از شب عاشورا ديده بر هم ننهاده بودند و قلبهاى آنان سرشار از درد و مصيبت بود، با بستن زينالعابدين (ع) بر مركب، شبانه طى كردند.
بعد از رفتن كوفيان عدهاى از قبيلۀ بنىاسد قصد تجهيز و تدفين شهداى كربلا را كردند، اما چون هيچ كدام سر بر بدن نداشتند و لباس بسيارى از آنها ربوده شده بود، قابل شاسايى نبودند. آنها متحير مانده و به دنبال چارهاى
بودند كه امام سجاد (ع) به يارى آنها شتافت و به دفن بدن مطهر امام اقدام كرد.
امام درحالىكه به شدت مىگريست فرمود:
طُوبى لِاَرْضٍ تَضَمَّنَتْ جَسَدَكَ الطّاهِرَ، فَإِنَّ الدُّنيا بَعْدَكَ مُظْلِمَةٌ وَالْآخِرَةُ بِنُورِكَ مُشْرِقَةٌ، أَمَّا اللَّيْلُ فَمُسَهَّدُ وَ الحُزْنُ فَسَرْمَدُ، اَوْ يَخْتارَ اللهُ لِاَهْلِ بَيْتِ دارَكَ الَّتِى أَنْتَ بِها مُقِيمٌ وَ عَلَيْكَ مِنّى السّلامُ يَابْن رَسُولِ الله وَ بَرَكاتُهُ.
آفرين بر سرزمينى كه پيكر طاهر تو را در خود گرفته است. دنيا پس از تو تاريك و آخرت به نور تو روشن است. ديگر شبها خواب ندارم و اندوه مرا پايانى نيست، تا اينكه خداوند خاندان تو را به تو ملحق سازد و در سراى تو جاى دهد. سلام من بر تو اى پسر رسول خدا، و رحمت و بركات خدا بر تو باد.
سپس روى قبر نوشت:
«هذا قبرُ الحسينِ بن علىِّ بن ابىطالب الذى قَتَلوُهُ عَطشاناً غريباً» .(1)
سپس على اكبر را در پايين پاى امام به خاك سپرد و آنگاه شهدا را در نزديكى هم دفن كرد و در اين راه بنىاسد همراهى كردند.
1) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١٢۶.
امام در هنگام دفن عباس بن على نيز بهشدت گريست.(1)در مجموع به نظر مىرسد اجساد مطهر شهداى كربلا شب دوازدهم دفن شده باشند.(2)
كوفه مهياى حضور كاروان خروجكنندگان (؟ !) بود و كوفيان كه كوچهها و خيابانها را آب و جارو كرده بودند، دستهدسته و گروهگروه چشم به مبادى ورودى داشتند تا هر كدام در اين جشن و شادمانى بزرگ سهيم باشند.
به فرمان عبيدالله بن زياد سردر ايوان دارالاماره را گچ تازه كشيدند. سپاه اميرالمؤمنين يزيد (؟ !) بر فردى كه ضد حكومت شورش كرده بود غلبه يافته و نوع برخورد و رفتار كوفيان با كاروان اسرا قابل پيشبينى بود. سرانجام انتظار به پايان رسيد. سرهاى شهدا، درحالىكه بر نيزهها قرار داشت، پيشاپيش قافلۀ اسرا از طريق خيابانهاى اصلى منتهى به دارالاماره راه مىپيمود.(3)
1) حياة الامام الحسين، ج ٣، ص ٣٢۴. امام باقر ع نيز خاكسپارى و نماز بر امام حسين ع را از ناحيه حضرت زين العابدين ع مىدانند. جلاء العيون، شبر، ج ٢، ص ١۶. امام رضا ع نيز همينگونه مىفرمايد. بحارالانوار، ج ۴٨، ص ٢٧٠.
2) الامام الحسين و اصحابه، صص ٣٨٠ - ٣٨٢.
3) به دستور عبيدالله سر مبارك امام حسين ع را به بيرون كوفه بردند و پس از آنكه بر نيزه افراشتند همراه با رئوس شهدا به كوفه بازگرداندند.
سنگينى بار نگاه مردم خاندان نبوت را مىرنجاند. آنها حدود ٢۵ سال پيش، در دوران زمامدارى على (ع) ، پنج سال زندگى با كوفيان را تجربه كرده بودند. بسيارى از زنان تماشاچى شاگردان مدرسۀ زينب بودند. اما امروز وضعيت به شكل ديگرى است.
ام كلثوم فرياد زد:
يا أهل الكوفة اَما تَسْتَحُونَ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ اَنْ تَنْظُرُوا إِلى حَرَمِ النَّبى (ص) .(1)
اى مردم كوفه از خدا و فرستادۀ او شرم نمىكنيد كه به خانواده پيامبر (ص) چشم دوختهايد؟
زنى پرسيد: «شما اسرا از كدام طايفه هستيد؟»
گفتند: «اسيران آل محمد (ص) هستيم» .(2)
در اين زمان برخى از مردم براى كودكان و اسرا نان و خرما و گردو آوردند. ام كلثوم با ديدن اين منظره برآشفت و گفت: «اى كوفيان صدقه بر ما خاندان حرام است. سپس نان و خرما را از دهان كودكان گرفت» . (3)
مردم شروع به گريستن كردند. امام زين العابدين (ع)
كه دست و پايش را بسته بودند و تب رنجورش كرده بود، فرمود:
أَلا إِنَّ هؤُلاءِ يَبْكُون وَ يَتَرَجَّعُونَ مِنْ أَجْلِنا فَمَن قَتَلَنا اَذِنَ؟
اين مردم براى ما اشك مىريزند؟ پس چه كسانى ما را كشتهاند؟
آرام آرام فضاى كوفه تغيير كرد و چون زينب كبرا سر امام (ع) را بر نيزه ديد، سر خود را بر چوبۀ محمل كوبيد. افكار عمومى دچار يك حيرت و سرگردانى عجيب شد. مردم گريبانهاى خود را چاك مىزدند و مردان مانند زنان بر سر و سينه مىزدند. حال هنگام پيامبرى زينب بود. فرصتى بود تا دختر على (ع) هنگامه برپا كند و مشعل فروزان عاشورا را به خوبى بنماياند.
بانوى بزرگ اسلام بر سر مردم نهيب زد و چون سكوت فضا را فراگرفت، زبان به حمد و ستايش پرودگار گشود و بعد از سلام به رسولخدا فرمود:
أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الخَتْلِ وَ الْغَدْرِ وَ الخَذْلِ أَلَا فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ إِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ هَلْ فِيكُمْ إِلَّا الصَّلَفُ وَ الْعُجْبُ وَ الشَّنَفُ وَ الْكَذِبُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ
كَمَرْعًى عَلَى دِمْنَةٍ أَوْ كَفِضَّةٍ عَلَى مَلْحُودَةٍ أَلَا بِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَنْ سَخِطَ اللهُ عَلَيْكُمْ وَ فِى الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُونَ.
أَ تَبْكُونَ أَخِى؟ ! أَجَلْ وَ اللهِ فَابْكُوا فَإِنَّكُمْ أَحْرَى بِالْبُكَاءِ فَابْكُوا كَثِيراً وَ اضْحَكُوا قَلِيلًا فَقَدْ أَبْلَيْتُمْ بِعَارِهَا وَ مَنَيْتُمْ بِشَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا أَبَداً وَ أَنَّى تَرْحَضُونَ قُتِلَ سَلِيلُ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَيِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذُ حَرْبِكُمْ وَ مَعَاذُ حِزْبِكُمْ وَ مَقَرُّ سِلْمِكُمْ وَ آسِى كَلْمِكُمْ وَ مَفْزَعُ نَازِلَتِكُمْ وَ المَرْجِعُ إِلَيْهِ عِنْدَ مُقَاتَلَتِكُمْ وَ مَدَرَةُ حُجَجِكُمْ وَ مَنَارُ مَحَجَّتِكُمْ أَلَا سَاءَ مَا قَدَّمَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ وَ سَاءَ مَا تَزِرُونَ لِيَوْمِ بَعْثِكُم.
فَتَعْساً تَعْساً وَ نَكْساً نَكْساً لَقَدْ خَابَ السَّعْىُ وَ تَبَّتِ الْأَيْدِى وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَّةُ وَ المَسْكَنَةُ.
أَ تَدْرُونَ وَيْلَكُمْ أَىَّ كَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ (ص) فَرَثْتُمْ؟ وَ أَىَّ عَهْدٍ نَكَثْتُمْ؟ وَ أَىَّ كَرِيمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ؟ وَ أَىَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَكْتُمْ؟ وَ أَىَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ؟ لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً. لَقَدْ جِئْتُمْ بِهَا شَوْهَاءَ صَلْعَاءَ عَنْقَاءَ سَوْدَاءَ فَقْمَاءَ خَرْقَاءَ كَطِلَاعِ الْأَرْضِ أَوْ مِلْءِ السَّمَاءِ.
أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءُ دَماً وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ، فَلَا يَسْتَخِفَّنَّكُمُ المَهَلُ، فَإِنَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَا يَحْفِزُهُ الْبِدَارُ وَ لَا يُخْشَى عَلَيْهِ فَوْتُ النَّارِ، كَلَّا إِنَّ رَبَّكَ لَنَا وَ لهُمْ لَبِالْمِرْصادِ.(1)
اى مردم كوفه، اى جماعت مكر و افسون و محروم ماندگان از غيرت و حميت! اشك چشمهايتان خشك مباد و نالههاى شما آرام نشود. مَثَل شما مثل زنى است كه تار و پود بافت خود را در هم ريزد و رشتههاى آن را از هم بگسلد. شما سوگندهايتان را دستاويز فساد و نابودى خويش قرار داديد. شما چه داريد جز گزافه، غرور و دشمنى و دروغ و همانند كنيزكان خدمتكار چاپلوسى و سخنچينى كردن و يا همانند سبزهاى كه از فضولات حيوانى تغذيه مىكند و بر آن رشد مىكند، و چون نقرهاى كه روى گورها را بدان زينت كنند، داراى ظاهرى فريبنده اما درونى زشت و ناپسنديد! براى خود چه بد توشهاى اندوختهايد و از پيش فرستادهايد تا خداى خود را به خشم آوريد و عذاب هميشگى او را براى خود رقم زنيد. آيا شما [پيمان شكنان] براى برادرم حسين (ع) گريه مىكنيد؟ ! گريه كنيد كه اشك شايستۀ شماست. بسيار گريه كنيد و
1) مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، صص ۴٠ و ۴١؛ الفتوح، ابن اعثم كوفى، ج ٣، صص ١٣٩ - ١۴١؛ معالم المدرستين، ج ٢، صص ١۴۵ و ١۴۶؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٠٩.
كم بخنديد كه اين ننگ [فاجعه امويان] گريبانگير شماست و لكۀ اين ننگ تا هميشه بر دامان شما خواهد ماند؛ آن چنان لكۀ ننگى كه هرگز از خود نتوانيد شست.
چگونه مىخواهيد اين لكۀ ننگ را پاك كنيد، درحالىكه جگرگوشه رسول خدا (ص) و سيد جوانان بهشت را كشتيد؟ ! همان كسى كه در جنگ، سنگر و پناهگاه شما و در صلح مايۀ آرامش و التيام شما بود و نه مانند زخمىكه با دهان خونآلود به روى شما بخندد. در سختىها و دشوارىها اميد شما به او بود و در ناسازگارىها و ستيزها به او روى مىكرديد.
بدانيد توشۀ راهى كه براى سفر [آخرت] خود فرستاديد، بد توشهاى است و بار گناهى كه تا روز قيامت بر دوشهاى شما سنگينى خواهد كرد، گناهى بس بزرگ و ناپسند است.
نابود شويد آن هم چه نابودىاى! پرچمتان سرنگون باد آن هم چه سرنگونىاى! تلاشتان جز نااميدى ثمر نداد و دستهاى شما بريده شد و كالايتان [حتى در دنيا] زيان كرد. خشم الهى را بر خود خريديد و ذلت و سرافكندگى شما حتمى شد.
آيا مىدانيد كه چه جگرى از رسول خدا شكافتيد؟ و چه پيمانى گسستيد؟ و چگونه پردهنشينان حرم را از پرده
بيرون كشيديد؟ و چه حرمتى از آنها دريديد؟ و چه خونهايى ريختيد؟ كارى بسيار شگفتانگيز انجام داديد؛ آنچنان شگفت كه نزديك است از هراس آن، آسمانها از هم بپاشد و زمينها بشكافد و كوهها از هم فرو ريزد! چه مصيبتى بس دشوار و جانفرسا و طاقتسوز و شوم و درهم پيچيدۀ پريشانى كه از آن راه گريزى نيست و در بزرگى و وسعت همانند درهم فشردگى زمين و آسمان است.
آيا در شگفت مىشويد اگر از چشم آسمان خون ببارد؟ هيچ كيفرى از مجازات آخرت براى شما خواركنندهتر نيست و آنان (سران بنىاميه) ديگر از هيچ طرفى يارى نخواهند شد. اين مهلت شما را مغرور نسازد كه خداوند بزرگ از شتابزدگى در كارها پاك و منزه است و از پايمالشدن خون [بىگناه] حراست مىكند و در كمين ما و شماست.
مردم حيرتزدۀ كوفه دستهايشان را به دندان مىگزيدند، پنداشتى بار ديگر عاشورا آفريده شده و مردم در معرض سختترين مجازاتهاى الهى قرار گرفتهاند.
آنگاه زينب كبرا اين ابيات را قرائت كرد:
ماذا تَقُولُونَ اِذْ قالَ النَّبِىُّ لَكُمْ ماذا صَنَعْتُمْ وَ اَنْتُمْ آخِرُ الْاُمَمِ
بِاَهْلِ بَيْتِى وَ اَوْلادِى وَ تَكْرُمَتِى
چه خواهد گفت آنگاه كه رسول خدا (ص) از شما سؤال كند: اين چه كارى بود كه انجام داديد درحالىكه شما امت آخرين بوديد؟ !
به اهل بيت، فرزندان و پردهنشينان حرم من بنگريد كه گروهى اسير شما شدهاند و گروهى ديگر در خون خود غوطهور هستند.
پاداش من كه نيكخواه شما بودم چنين نبود كه در حق خاندانم جفا كنيد.
بيم آن دارم كه عذابى بر شما فرود آيد مانند عذابى كه قوم ارم را به نابودى كشاند.
سخنان زينب خاطره و ياد على (ع) را در يادها زنده كرد.
زينب اى شيرازۀ ام الكتاب
خطبههايت كرد اى اخت الولى
راستي را كار شمشير علي
جان از تن ها برده اي از اسكتوا
اي تو روح آيه لاتقنطوا
چون شنيد آواي خشمت را جرس
شد تهي از خويش و افتاد از نفس
باز گواي جان شيرين علي
داستان درد ديرين علي(1)
امام سجاد (ع) به تسلاى عمۀ سادات آمد و فرمود:
عمه جان آرام باشيد. آنان كه ماندهاند بايد از رفتگان خود عبرت گيرند و خداى را سپاس كه تو عالمۀ غيرمعلمهاى و نياموخته خردمندى و گريه و زارى ما، رفتگان را باز نمىگرداند.
آنگاه امام، خود خيمهاى برپا كرد و بهتنهايى، اهل بيت را از مركبها فرود آورد و در خيمه مستقر كرد.(2)
حال و هواى كوفه به صورتى درآمده بود كه هيچ كس مردم را مانند آن روز چنين پريشان و نالان نديده بود و حال نوبت شيرزنى ديگر بود، تا بر رسوايى خاندان شيطانى بنىاميه بيفزايد. پس فاطمۀ صغرا (3)لب به سخن گشود و گفت:
الحَمْدُ لِلهِ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الحَصَى وَ زِنَةَ الْعَرْشِ إِلَى الثَّرَى أَحْمَدُهُ وَ أُؤْمِنُ بِهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ أَوْلَادَهُ ذُبِحُوا بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ.
أَللَّهُمَّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَرِىَ عَلَيْكَ الْكَذِبَ وَ أَنْ أَقُولَ خِلَافَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَخْذِ الْعُهُودِ لِوَصِيِّهِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ (ع) المَسْلُوبِ حَقُّهُ المَقْتُولِ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ كَمَا قُتِلَ وُلْدُهُ بِالْأَمْسِ فِى بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ اللهِ وَ بِهَا مَعْشَرٌ مُسْلِمَةٌ بِأَلْسِنَتِهِمْ تَعْساً لِرُءُوسِهِمْ مَا دَفَعَتْ عَنْهُ ضَيْماً فِى حَيَاتِهِ وَ لَا عِنْدَ مَمَاتِهِ حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ مَحْمُودَ النَّقِيبَةِ طَيِّبَ الضَّرِيبَةِ مَعْرُوفَ المَنَاقِبِ مَشْهُورَ المَذَاهِبِ لَمْ تَأْخُذْهُ فِيكَ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ لَا عَذْلُ عَاذِلٍ هَدَيْتَهُ يَا رَبِّ لِلْإِسْلَامِ صَغِيراً وَ حَمِدْتَ مَنَاقِبَهُ كَبِيراً وَ لَمْ يَزَلْ نَاصِحاً لَكَ وَ لِرَسُولِكَ (ص) حَتَّى قَبَضْتَهُ إِلَيْكَ زَاهِداً فِى الدُّنْيَا غَيْرَ حَرِيصٍ عَلَيْهَا رَاغِباً فِى الْآخِرَةِ مُجَاهِداً لَكَ فِى سَبِيلِكَ رَضِيتَهُ فَاخْتَرْتَهُ وَ هَدَيْتَهُ إِلَى طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ.
أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ المَكْرِ وَ الْغَدْرِ وَ الخُيَلَاءِ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ ابْتَلَانَا اللهُ بِكُمْ وَ ابْتَلَاكُمْ بِنَا فَجَعَلَ بَلَاءَنَا حَسَناً وَ جَعَلَ عِلْمَهُ عِنْدَنَا وَ فَهْمَهُ لَدَيْنَا فَنَحْنُ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ وِعَاءُ فَهْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ حُجَّتُهُ فِى الْأَرْضِ فِى بِلَادِهِ لِعِبَادِهِ أَكْرَمَنَا اللهُ بِكَرَامَتِهِ وَ فَضَّلَنَا بِنَبِيِّهِ (ص) عَلَى
كَثِيرٍ مِنْ خَلْقِهِ تَفْضِيلًا فَكَذَّبْتُمُونَا وَ كَفَّرْتُمُونَا وَ رَأَيْتُمْ قِتَالَنَا حَلَالًا وَ أَمْوَالَنَا نَهْباً كَأَنَّا أَوْلَادُ التُّرْكِ أَوْ كَابُلَ كَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ وَ سُيُوفُكُمْ تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لِحِقْدٍ مُتَقَدِّمٍ قَرَّتْ بِذَلِكَ عُيُونُكُمْ وَ فَرِحَتْ بِهِ قُلُوبُكُمْ اجْتِرَاءً مِنْكُمْ عَلَى اللهِ وَ مَكْراً مَكَرْتُمْ وَ اللهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ فَلَا تَدْعُوَنَّكُمْ أَنْفُسُكُمْ إِلَى الجَذَلِ بِمَا أَصَبْتُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَ نَالَتْ أَيْدِيكُمْ مِنْ أَمْوَالِنَا فَإِنَّ مَا أَصَابَنَا مِنَ المَصَائِبِ الجَلِيلَةِ وَ الرَّزَايَا الْعَظِيمَةِ فِى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ.
تَبّاً لَكُمْ فَانْظُرُوا اللَّعْنَةَ وَ الْعَذَابَ، فَكَأَنْ قَدْ حَلَّ بِكُمْ وَ تَوَاتَرَتْ مِنَ السَّمَاءِ نَقِمَاتٌ فَيُسْحِتُكُمْ بِمَا كَسَبْتُمْ وَ يُذِيقُ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ، ثُمَّ تَخْلُدُونَ فِى الْعَذَابِ الْأَلِيمِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِمَا ظَلَمْتُمُونَا أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ، وَيْلَكُمْ أَ تَدْرُونَ أَيَّةُ يَدٍ طَاعَنَتْنَا مِنْكُمْ، أَوْ أَيَّةُ نَفْسٍ نَزَعَتْ إِلَى قِتَالِنَا، أَمْ بِأَيَّةِ رِجْلٍ مَشَيْتُمْ إِلَيْنَا تَبْغُونَ مُحَارَبَتَنَا، قَسَتْ قُلُوبُكُمْ وَ غَلُظَتْ أَكْبَادُكُمْ وَ طُبِعَ عَلَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ خُتِمَ عَلَى سَمْعِكُمْ وَ بَصَرِكُمْ، وَ سَوَّلَ لَكُمُ الشَّيْطَانُ وَ أَمْلَى لَكُمْ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِكُمْ غِشَاوَةً فَأَنْتُمْ لَا تَهْتَدُونَ.
تَبّاً لَكُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ كَمْ تِرَاتٍ لِرَسُولِ اللهِ (ص) قِبَلَكُمْ وَ ذُحُولَهُ لَدَيْكُمْ ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِيهِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ (ع)
جَدِّى، وَ بَنِيهِ عِتْرَةِ النَّبِىِّ الطَّيِّبِينَ الْأَخْيَارِ وَ افْتَخَرَ بِذَلِكَ مُفْتَخِرٌ فَقَالَ:
نَحْنُ قَتَلْنَا عَلِيّاً وَ بنىعَلِىٍّ
فَقَالَتْ بِفِيكَ أَيُّهَا الْقَائِلُ الْكَثْكَثُ وَ لَكَ الْأَثْلَبُ افْتَخَرْتَ بِقَتْلِ قَوْمٍ زَكَّاهُمُ اللهُ وَ طَهَّرَهُمْ وَ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ فَاكْظَمْ وَ أَقْعِ كَمَا أَقْعَى أَبُوكَ وَ إِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ حَسَدْتُمُونَا وَيْلًا لَكُمْ عَلَى مَا فَضَّلَنَا اللهُ.
فَمَا ذَنْبُنَا أَنْ جَاشَ دَهْراً بُحُورُنَا وَ بَحْرُكَ سَاجٍ لَا يُوَارِى الدَّعَامِصَا
ذلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور.
خداوند را به شمار ريگها و تعداد شنها سپاس مىگويم و او را به عظمت و سنگينى عرش تا فرش ستايش مىكنم. به او ايمان آوردهام و بر او توكل مىكنم و شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند يگانه نيست و محمد (ص) بنده و فرستادۀ اوست. همان پيامبرى كه فرزندان او را «تشنه» در كنار فرات ذبح كردند، با آنكه آنان كسى را نكشته بودند تا مورد انتقام و قصاص قرار گيرند. خداوندا به تو پناه مىبرم از اينكه سخنى را به دروغ و ناروا به تو نسبت دهم
و برخلاف آنچه نازل كردهاى سخنى را به زبان آورم. پيامبر تو براى جانشين خود على بن ابىطالب (ع) پيمان گرفت، ولى حق او را غصب كردند و او را بىگناه كشتند؛ همانگونه كه ديروز فرزند او را در خانهاى از خانههاى خدا شهيد كردند؛ آنان كه به زبان مسلمان بودند، كه نابود باد اين مسلمانى.
[اين مردم] هيچگاه، در هنگام حيات و لحظۀ رحلت، على (ع) را يارى نكردند تا او را به جوار رحمت خود فراخواندى كه او اخلاقى پسنديده و نهادى پاك و زيبنده داشت و فضايلش شهرۀ خاص و عام بود و روش او واضح و آشكار. از نكوهش نمىهراسيد و از ملامت احدى نمىترسيد. پدرم را از كودكى به اسلام هدايت فرمودى، و در بزرگى وى را خلق و خوى نيكو دادى و مناقبش را ستودى و او با تو و فرستادهات رفتارى از سر خلوص و صدق داشت، تا او را هم به جوار رحمتت فراخواندى. او هيچ علاقه و رغبتى به دنيا نداشت و آزمند آن نبود، بلكه تمايل او به سوى آخرت بود. در راه تو آنچنان مجاهده كرد كه او را برگزيدى و به راه راست هدايت كردى.
هان اى مردم كوفه، اى اهالى نيرنگ و بىوفايى و خودخواهى! ما خاندانى هستيم كه خدا ما را به شما و شما را به وسيلۀ ما مورد آزمون خويش قرار داد. ما از عهدۀ
امتحان الهى به نيكى برآمديم و خداوند دانش و حكمت خود را به ما كرامت فرمود و ما نگهبان خزانههاى او هستيم و همان حجتى هستيم كه او بر بندگان خود گمارده است. ما را به كرامت خود گرامى داشت و به سبب پيامبر خود محمد (ص) بر بسيارى از آفريدگانش برترى بخشيد. اما شما ما را تكذيب كرديد و ناسپاسى ورزيديد. ريختن خون ما را حلال و غارت اموالمان را مباح دانستيد؛ گويى ما از نسل ترك و تاتاريم!
ديروز نياى بزرگ ما را كشتيد و [اكنون] از شمشيرهاى شما خون ما مىچكد. به خاطر كينههايى كه از ما در سينه داشتيد چشمتان روشن شد و دلهايتان شادمان گرديد. شما به خداوند جهانيان تهمت زديد و با او از در نيرنگ وارد شديد و همانا نيرنگ خدا از شما بيشتر و كارسازتر است. از ريختن خون ما و غارت اموالمان شاد نباشيد؛ زيرا اين مصيبتى كه بر ما فرود آمد سرنوشتى بود كه در كتاب «مشيت خداوندى» و پيش از آفرينش رقم خورده بود و اين امر براى خدا كارى آسان است تا شما به آنچه از دست رفته است اندوهناك نباشيد و به آنچه شما را عنايت فرمود خشنود نشويد و خداوند دوست ندارد كسى را كه بر خود ببالد.
نابود شويد و در انتظار كيفر الهى باشيد كه گويى دارد از
راه مىرسد، و بلاهاى آسمانى مدام بر شما خواهد باريد و شما را نابود و در همين دنيا به جان يكديگر خواهد انداخت و در روز رستاخيز هم در عذاب جاودانۀ الهى خواهيد بود؛ زيرا درباره ما به ناحق ستم كرديد و لعن و نفرين خدا بر ستمگران باد.
واى بر شما! آيا مىدانيد با كدامين دست به ما ستم كرديد و با كدامين هيئت به ريختن خون ما راضى شديد و با كدامين پا در نبرد با ما مبارزه كرديد؟ ! دلهاى شما سخت و جگرهايتان پر از خشم و نفرت و آلودگى است و دلها و چشمها و گوشهاى شما را مهر زدهاند!
ابليس تمام زشتىها را در نظر شما زيبا و شما را به آنها اميدوار كرد و بر روى چشمهاى شما پردهاى كشيد كه اكنون راه را نمىشناسيد.
اى مردم كوفه! نابود شويد كه شما را با رسول خدا (ص) دشمنىها و كينههايى است كه اكنون درصدد انتقام كشيدن از او برآمديد. سپس با برادر رسول خدا، على بن ابىطالب - نياى بزرگوار ما - و همچنين با فرزندان او كه عترت پيامبر و از برگزيدگان و پاكان بودند، بىوفايى كرديد (تا آنجا كه) يكى از شما بر خود ببالد و اين شعر را بگويد:
«ما على (ع) و فرزندان او را با نيزهها و شمشيرهاى هندى كشتيم و زنان آنها را همانند اسيران ترك به اسارت
گرفتيم و با آنان جنگيديم و به قتل رسانديم» . خاك بر دهان تو باد (گويندۀ شعر) آيا به كشتار گروهى به خود مىبالى كه خداوند آنها را پاكيزه و طيب مىشناسد و آنان را از هر آلودگى و پليدى امان داده است؟ ! آرى در اين غم همانند پدرت بسوز و چون سگ خود را بر زمين بساى كه براى هر كس همان چيزى است كه از پيش فرستاده است. واى بر شما كه نسبت به والايى و برترى ما كه خداوند عنايت فرموده است، حسد مىورزيد!
گناه ما چيست اگر درياهاى «حكمت و دانش» ما سراسر جهان را فراگرفت، ولى درياى تو چنان كوچك است كه حتى يك حيوان كوچك دريايى را نمىپوشاند؟ ! و اين فضل خداست و بر هر كه اراده كند مىبخشد و هر كس را خداوند نورى برايش قرار نداده هيچگاه روشنى نخواهد داشت.
مردم با شنيدن سخنان كوبنده، رسا و حكميانۀ فاطمۀ صغرا درحالىكه بهشدت مىگريستند، گفتند: «اى دختر پاكان! بس است كه دلهايمان را به آتش كشيدى و سينههاى ما را برافروختى و درونمان را گداختى» و فاطمه لب از سخن فروبست(1)تا امكلثوم دختر على (ع) رشتۀ كلام را به دست گيرد.
او نيز كه پروردۀ مكتب على (ع) و همراز و همنواى
1) الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ١٠۴.
هميشگى زينب بود، چنين گفت:
يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ! سَوْأَةً لَكُمْ خَذَلْتُمْ حُسَيْناً وَ قَتَلْتُمُوهُ وَ انْتَهَبْتُمْ أَمْوَالَهُ وَ وَرِثْتُمُوهُ، وَ سَبَيْتُمْ نِسَاءَهُ وَ نَكَبْتُمُوهُ؟ ! فَتَبّاً لَكُمْ وَ سُحْقاً. وَيْلَكُمْ أَ تَدْرُونَ أَىَّ دَوَاهٍ دَهَتْكُمْ؟ وَ أَىَّ وِزْرٍ عَلَى ظُهُورِكُمْ حَمَلْتُمْ؟ وَ أَىَّ دِمَاءٍ سَفَكْتُمُوهَا؟ وَ أَىَّ كَرِيمَةٍ أَهتَضَمْتُموها؟ وَ أَىَّ صِبْيَةٍ سَلَبْتُمُوهَا؟ وَ أَىَّ أَمْوَالٍ نَهَبْتُمُوهَا؟ قَتَلْتُمْ خَيْرَ رِجَالاتٍ بَعْدَ النَّبِىِّ وَ نُزِعَتِ الرَّحْمَةُ مِنْ قُلُوبِكُمْ، أَلَا حِزْبُ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ وَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخاسِرُون.
اى اهالى كوفه! سيماى شما زشت و ناپسند باد كه حسين (ع) را تنها گذاشتيد و او را كشتيد و اموال او را به غارت برديد، آنچنانكه گويى آن اموال از راه ارث به شما رسيده است. پردهنشينان حرم او را اسير كرديد و مورد شكنجه و آزار قرار داديد.
نابود شويد! آيا مىدانيد چه وزر و وبالى را گردن گرفتيد؟ ! و چه گناه سنگينى را بر دوش كشيديد؟ ! و چه خونهايى ريختيد؟ ! و چه بانوان گرانقدرى را داغدار كرديد؟ ! و چه اموالى را به تاراج برديد؟ ! مردانى را از دم تيغ گذرانديد كه بعد از رسول خدا (ص) بهترينها بودند و آنچنانكه گويى عاطفه و مهربانى در دلهاى شما ريشهكن شده است. آگاه باشيد كه حزب خدا پيروز و حزب شيطان زيانكار است.
حضرت زين العابدين (ع) پس از سخنان ام كلثوم با اشاره، مردم را به سكوتى بهتآور فرو برد و پس از ثناى الهى و درود بر رسول خدا (ص) فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ! مَنْ عَرَفَنِى فَقَدْ عَرَفَنِى، وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِى فَأَنَا عَلِىُّ بْنُ الحُسَيْنِ المَذْبُوحِ بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَيْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ، أَنَا ابْنُ مَنِ انْتُهِكَ حَرِيمُهُ وَ سُلِبَ نَعِيمُهُ وَ انْتُهِبَ مَالُهُ وَ سُبِىَ عِيَالُهُ، أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً، فَكَفَى بِذَلِكَ فَخْراً.
أَيُّهَا النَّاسُ! نَاشَدْتُكُمْ بِاللهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّكُمْ كَتَبْتُمْ إِلَى أَبِى وَ خَدَعْتُمُوهُ، وَ أَعْطَيْتُمُوهُ مِنْ أَنْفُسِكُمُ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَاقَ وَ الْبَيْعَةَ ثُمَّ قَاتَلْتُمُوهُ وَ خَذَلْتُمُوهُ؟ فَتَبّاً لَكُمْ مَا قَدَّمْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ سُوءً لِرَأْيِكُمْ، بِأَيَّةِ عَيْنٍ تَنْظُرُونَ إِلَى رَسُولِ اللهِ (ص) يَقُولُ لَكُمْ: قَتَلْتُمْ عِتْرَتِى وَ انْتَهَكْتُمْ حُرْمَتِى فَلَسْتُمْ مِنْ أُمَّتِى.
اى مردم، هر كس كه مرا مىشناسد مىداند كه من كيستم، و آن كس كه مرا نمىشناسد، من على (ع) فرزند حسين (ع) هستم كه او را كنار فرات بدون هيچ گناهى از دم تيغ گذراندند. من فرزند كسى هستم كه پردۀ حريم حرمت او را دريدند و اموالش را به غارت بردند و افراد خانوادهاش را به زنجير كشيدند. من فرزند كسى هستم كه او را به زارى كشتند و اين افتخار ما را كفايت مىكند.
اى مردم، شما را به خدا سوگند، آيا به ياد مىآوريد كه به پدرم نامه نوشتيد، ولى با او نيرنگ كرديد؟ ! با او پيمان بستيد و بيعت كرديد، ولى او را تنها گذاشتيد؟ ! و با او به پيكار نيز پرداختيد؟ !
خدا شما را بكشد كه بد توشهاى براى خود فرستاديد و رأى شما زشت و ناپسند بود. به من بگوييد با كدام چشم به ديدار رسول خدا مىرويد، هنگامىكه بگويد: شما عترت مرا كشتيد، حريم حرم مرا شكستيد. پس ديگر شما از امت من نيستيد!
چون سخنان امام به اينجا رسيد مردم يكديگر را توبيخ مىكردند و هر كدام بهشدت ناله سر مىدادند. سپس امام مردم را به پذيرش نصايح خود فراخواند و مردم بدسابقه و پيمانشكن كوفه نيز آمادگى خود را براى اجراى اوامر امام اعلام كردند.
اما امام سجاد (ع) فرمود:
هَيْهَاتَ أَيُّهَا الْغَدَرَةُ المَكَرَةُ! حِيلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ شَهَوَاتِ أَنْفُسِكُمْ، أَتُرِيدُونَ أَنْ تَأْتُوا إِلَىَّ كَمَا أَتَيتُمْ إِلَى آبَائِى مِنْ قَبْلُ؟ ! كَلَّا وَ رَبِّ الرَّاقِصَاتِ إِلَى مِنًى، فَإِنَّ الجُرْحَ لمَّا يَنْدَمِلْ، قُتِلَ أَبِى بِالْأَمْسِ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ مَعَهُ، فَلَمْ يَنْسَنِى ثُكْلُ رَسُولِ اللهِ (ص) وَ ثُكْلُ أَبِى وَ بنىأَبِى وَ جَدِّى شَقَّ لَهَازِمِى وَ مَرَارَتُهُ بَيْنَ حَنَاجِرِى وَ حَلْقِى، وَ غُصَصُهُ
تَجْرِى فِى فِرَاشِ صَدْرِى، وَ مَسْأَلَتِى أَنْ لَا تَكُونُوا لَنَا وَ لَا عَلَيْنَا.
هيهات! اى بىوفايان نيرنگباز! ميان شما و خواستههايتان پردهاى كشيده شده است. آيا درصدد هستيد با من نيز مانند پدرانم رفتار كنيد؟ ! هرگز چنين نخواهد شد.
به خداى راقصات(1)به سوى منا سوگند كه هنوز قلبم از آن زخم بزرگى كه ديروز از قتلعام پدرم و فرزندان و يارانش بر آن وارد ساختيد، التيام نيافته است. هنوز داغ رحلت رسول خدا را فراموش نكرده بودم كه درد و مصيبتهاى پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم موى سر و صورت مرا سپيد كرد و هنوز مزۀ تلخ آن را در گلوى خود احساس مىكنم و اندوه اين آلام جانفرسا هنوز در قفسۀ سينۀ من مانده است. نصيحت و خواستۀ من از شما اين است كه نه از ما حمايت كنيد و نه با ما به جنگ بپردازيد.
امام سخنان خود را با ابيات زير خاتمه داد:
لَا غَرْوَ أَنْ قُتِلَ الحُسَيْنُ وَ شَيْخُهُ
1) شترانى كه زائران خانه خدا را از مكه به منا و عرفات مىبردند.
قَتِيلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ نَفْسِى فِدَاؤُهُ جَزَاءُ الَّذِى أَرْدَاهُ نَارُ جَهَنَّمَا(1)
شگفتآور نيست اگر حسين (ع) كشته شد، پدر بزرگوارش كه از حسين (ع) بهتر بود نيز كشته شد.
شادمان نباشيد بر اين مصيبتى كه بر حسين (ع) وارد آمد كه اين مصيبتى بزرگ است.
جانم فداى آنكه در كنار نهر فرات به شهادت رسيد، كيفر آن كس كه او را كشت آتش جهنم است.
گويا جاسوسان، خبر خطبههاى خاندان حسين (ع) ، خصوصاً گفتوگوى زينب با مردم كوفه را به دستگاه حكومت منتقل كرده بودند و عبيدالله بن زياد نيز همانند سيره و روش تمامىحاكمان خود، تصميم گرفت گوشهاى از قدرت جهنمىاش را به اهل بيت مصيبتديدۀ پيامبر (ص) بنماياند. قصر تازه تعمير شدۀ ابن زياد ميزبان كسانى بود كه در دربار عام او حضور داشتند. گردانندگان مجلس عام خيانت بنىاميه در كوفه، سران نظامى سپاه عمر سعد را در جايگاهى ويژه مستقر كردند و سرهاى مقدس شهيدان
1) الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ١١٧؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١١٢. ترتيب خطبه نيز بر اساس ترتيب علامه مجلسى آمده است.
كربلا را نيز همانگونه كه بر نيزه قرار داشت در اطراف مجلس قرار دادند و بر محفل عبيدالله محيط بودند(1)و سر مبارك امام حسين (ع) نيز در مقابل عبيدالله زياد قرار داشت و او با چوب بر لب و دندانهاى امام ضربه مىزد و مىگفت: «اى حسين! چه دندانهاى زيبايى دارى! چقدر زود پير شدى! اى اباعبدالله! بالأخره جنگ بدر را تلافى كرديم» .(2)
سرانجام اسراى اهل بيت را در حالى به قصر عبيدالله وارد كردند كه از هر لحاظ تمهيدى براى تحقير خاندان وحى پيشبينى شده بود. زينب درحالىكه لباس كهنهاى به تن داشت وارد مجلس شد و در گوشهاى از قصر نشست و تعدادى از زنان نيز در اطراف او نشستند.
عبيدالله كه احتمالاً عمۀ سادات را شناخته بود با تكبر پرسيد: «اين زن كيست؟» زينب (عليها السلام) به او پاسخ نداد. بار ديگر سؤال خود را تكرار كرد. اما پاسخ نشنيد. بار سوم نيز پرسيد.
دختر گرامى على (ع) ، بىاعتنا به او، سكوت پيشه ساخت و بدينسان هيبت پوشالى و شيطانى عبيدالله بن
زياد با شمشير سكوت زينب فرو ريخت و رفتار مدبرانۀ زينب، والى كوفه را در موضع انفعال قرار داد. بالأخره يكى از زنان گفت: «اين زينب (عليها السلام) ، دختر فاطمه (عليها السلام) است» .
عبيدالله كه غرور و شخصيت خود را با بىاعتنايى زينب متلاشى مىديد با خشم گفت: «سپاس خداوندى را كه شما را رسوا كرد و كشت و گفتههاى شما را دروغ گردانيد» .
زينب (عليها السلام) با آرامش و صلابت فراوان گفت:
الحَمْدُ لِلهِ الَّذِى أَكْرَمَنَا بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ (ص) وَ طَهَّرَنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهِيراً وَ إِنَّمَا يَفْتَضِحُ الْفَاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفَاجِر.(1)
خداى را سپاس كه ما را با فرستادۀ خود محمد (ص) گرامى داشت و ما را از پليدىها پاك گردانيد. فاسق است كه رسوا مىگردد و نابكار است كه دروغ مىگويد و او ما نيستيم، بلكه ديگرى است.
ابن زياد گفت: «كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى؟» زينب كه صلابت حيدر (ع) و استحكام زهرا (عليها السلام) را به نمايش گذارده بود، به آرامى گفت:
مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلاً، هَؤُلَاءِ قَوْمٌ كَتَبَ اللهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ
1) مقتل الحسين، مقرم، ص ٣٢٣؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ٣۴٩؛ الفتوح، ج٣، ص ١۴٢؛ نهايةالارب، ج ٧، ص ٢٠٠.
فَبَرَزُوا إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ سَيَجْمَعُ اللهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، فَتُحَاجُّونَ وَ تُخَاصَمُونَ، فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ يَوْمَئِذٍ! ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَةَ.(1)
جز زيبايى نديدهام! شهادت براى آنها مقدر شده بود و به سوى جايگاه ابدى خويش رفتند و به زودى خداوند آنان و تو را فراهم آورد و ميان شما داورى كند و از تو خونخواهى نمايد. در آن روز خواهى ديد چه كسى پيروز است. مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه.
جملات محكم زينب بساط فخرفروشى و استكبار رسواى عبيدالله را آنچنان در هم كوفت كه وى بدون اراده به سوى زينب كبرا هجوم برد. (2)اما عمرو بن حريث او را آرام كرد.
عبيدالله بار ديگر خطاب به زينب (عليها السلام) گفت: «خداوند قلبم را به كشتن حسين (ع) و خاندان تو تسلا داد» .
اين كنايه جان زينب را آزرد و او كه تصوير نجابت و استقامت، و پيامبر مقتدر عاشورا بود، با دلى سرشار از عاطفه و حزن فرمود:
لَعَمْرِى لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلِى وَ أَبَدْتَ أَهْلِى وَ قَطَعْتَ
فَرْعِى وَ اجْتَثَثْتَ أَصْلِى، فَإِنْ كانَ هذا شفاؤكَ فَقَد اشْتَفَيْتَ.
به جانم سوگند كه سالار مرا كشتى و شاخههاى زندگىام را بريدى و ريشهام را از جا كندى. پس اگر اينها تو را تسلا مىدهد، دل خوش دار!
عبيدالله گفت: «اين زن سخنان موزون و هماهنگ بر زبان مىآورد. پدرش نيز چنين بود و كلمات را آهنگين بيان مىكرد» . زينب (عليها السلام) فرمود: «زن را با سجعگويى چه كار؟ ! آنچه گفتم سوز سينهام بود» (1)
عبيدالله كه در مقابل سخنان زينب درمانده شده بود، روى خود را به سوى على بن الحسين (ع) برگرداند و پرسيد: «چه نام دارى؟»
امام (ع) فرمود: «على بن الحسين هستم» .
عبيدالله گفت: «مگر خداوند على بن الحسين را نكشت؟ !»
امام فرمود: «مرا برادرى بود كه او هم على نام داشت و شما او را كشتيد» .(2)
عبيدالله گفت: «بلكه خداوند او را كشت» .
امام (ع) فرمود:
اللهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنامِها (زمر: ۴١)
خداوند جانها را به هنگام مرگ آنها، و نيز آن را كه نمرده است، در خوابش مىگيرد.
عبيدالله كه از پاسخ حضرت سجاد (ع) بسيار خشمگين شده بود، گفت: «پاسخ مرا با جسارت مىدهى: او را ببريد و گردن بزنيد!»
زينب كبرا چون اوضاع را چنين ديد، امام را در آغوش كشيد و گفت: «اى پسر زياد هر چه از ما خون ريختى بس است؛ به خدا از او جدا نمىشوم. اگر قصد كشتن او را دارى مرا نيز با او بكش!»
عبيدالله گفت: «خويشاوندى چه شگفتانگيز است. اين زن دوست دارد كه با برادرزادهاش كشته شود. گمان مىكنم اين جوان به همين بيمارى درگذرد. او را رها كنيد!»(1)حضرت زينالعابدين (ع) گفت:
اَبِا لْقَتْلِ تُهَدِّدُنِى يَابْنَ زِياد؟ ! اما عَلِمْتَ اَنَّ الْقَتْلَ لَنا عادِةٌ وَ كَرامَتُنا شَهادَةٌ.
مرا از مرگ مىترسانى؟ ! مگر نمىدانى كشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا را كرامت مىدانيم؟ !
عبيدالله كه از برگزارى چنين مجلسى بسيار پشيمان و
1) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١١۶.
سرخورده بود و فرمان داد تا اهل بيت را به خانهاى در نزديكى مسجد اعظم ببرند. آنگاه توسط قاصدان خبر شهادت امام حسين (ع) را در هر جا منتشر كرد(1)و براى جلوگيرى از هرگونه شورش از مردم خواست تا همگى به مسجد بروند.(2)پس از اجتماع مردم، بر بالاى منبر رفت و گفت: «ستايش براى خدايى است كه حق و اهل حقيقت را پيروز كرد و يزيد و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو، حسين بن على، و يارانش را كشت» .
عبدالله عفيف ازدى كه از شيعيان على و از زهاد روزگار خود بود(3)، برخاست و زبان به اعتراض گشود: «پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو، تو و پدرت هستيد و آنهايى كه تو را حاكم كردهاند. فرزندان رسول خدا را از دم شمشير مىگذرانى و اينگونه جسورانه بر منبر مؤمنان سخن مىگويى؟ !»
عبيدالله كه ديگر بار، طعم ناكامى را مىچشيد، دستور دستگيرى او را صادر كرد. اما جوانمردان قبيلۀ ازدى او را
از دست مأموران رهايى دادند و از مسجد بيرون بردند. اما مأموران عبيدالله او را دستگير و پس از آنكه سر وى را از بدن جدا كردند، بدنش را در سبخه (1)كوفه به دار آويختند.(2)
عبيدالله بن زياد طى نامهاى يزيد را از شهادت امام حسين (ع) و اسارت خاندان نبوت آگاه كرد و چون يزيد اطلاع حاصل كرد در پاسخ به نامۀ عبيدالله دستور داد كه سر مقدس امام و سرهاى ساير شهدا همراه با كاروان اسرا و لوازمى كه با خود دارند، به سوى شام گسيل شود.(3)
عبيدالله، زحر بن قيس(4)را برگزيد تا سر امام حسين (ع) و سرهاى شهداى كربلا را به يزيد در شام برساند. در اين سفر ابوبردة بن عوف ازدى و طارق بن ابىظبيان ازدى او را همراهى مىكردند. (5)از كوفه تا شام كاروان اسراى
1) منطقه شورهزار.
2) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١١٩.
3) الملهوف، ص ۶٨.
4) به غلط در مجالس و محافل «زحر» را «زجر» مىنامند.
5) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١١٨؛ تاريخ طبرى، ج ۵، ص ٢٣٢. همچنين گفته شده است كه پس از فرستادن سر امام، بانوان و كودكان حرم نيز همراه با على بن الحسين ع كه بر گردن او زنجير نهاده بودند، به سوى شام اعزام شدند و حضرت سجاد ع تا رسيدن به دمشق با كسى سخن نگفت. ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١١٩. امام باقر ع فرموده است: «از پدرم پرسيدم كه چگونه او را از كوفه به سوى شام حركت دادند؟» فرمود: «مرا بر شترى كه عريان بود و جهاز نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم را بر نيزهاى نصب كرده و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهايى كه زيرانداز نداشت، سوار كردند و اطراف و پشت سر ما را گروهى نيزهدار محاصره كرده بودند و چون يكى از ما مىگريست با نيزه بر سر او مىزدند تا آنكه وارد دمشق شديم» . بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١۴۵. در جاى ديگر آمده است كه شمر و خولى و شبث ربعى و عمرو بن حجاج همراه با هزار نفر سوار، اهل بيت را به شام بردند و مأموريت داشتند در هر شهر و ديارى آنها را بگردانند. طريحى، منتخب، ج ٢، ص۴٨٠.
خاندان وحى در بيست منزل فرود آمدند كه در بعضى از منازل حوادثى رخ داده است.
در اولين منزل كه مأموران حمل سر امام حسين (ع) فرود آمدند، مشغول بادهگسارى و عشرت شدند كه ناگهان دستى از ديوار پديدار شد و با قلمى از آهن بر ديوار نوشت: «آيا امتى كه حسين (ع) را كشتند اميد شفاعت جد او را در روز حساب دارند؟ !»
با مشاهدۀ اين صحنه نگهبانان گريختند و سپس بازگشتند.(1)پس از عبور از منزل تكريت، حاملان سر امام به منزل «مشهد النقطه» رسيدند؛ سر مقدس امام را روى سنگى قرار دادند و قطرهاى خون بر آن ريخت. هر ساله روز عاشورا از آن سنگ خون مىجوشيد تا اينكه
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٣٠۵؛ صواعق المحرقه، ص ١٩٢.
عبدالملك بن مروان دستور داد آن سنگ را به جاى نامعلومى منتقل كنند.(1)
كاروان در مسيرش از منازل وادى النخيله، موصل، نصيبين، عينالورده، زقه، جوسق، دعوات و حلب گذشت و به قنسرين وارد شد.(2)در اين منزل راهبى مسيحى زندگى مىكرد. چون كاروان از دور نمايان شد، او مشاهده كرد كه از سر مقدس امام (ع) نورى به سوى آسمان ساطع است. وى با پرداخت ده هزار درهم براى لحظاتى سر امام را با خود به داخل صومعه برد. پس صدايى شنيد كه مىگفت: «خوشا به حال تو و خوشا به حال آن كسى كه احترام اين سر را حفظ كرد» .
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست تا آن سر مقدس با وى سخن گويد. در اين هنگام سر امام فرمود:
«انا بنُ المحمدِ المصطفى و انا ابنُ علىّ المرتضى و انا ابنُ فاطمةَ الزهرا، انا المقتول بكربلا، انا المظلوم، انا العطشان» .
راهب صورت خود را بر چهرۀ مبارك امام گذارد و به دين حسينبن على (ع) ايمان آورد و چون كاروان حركت
كرد ديدند كه آن ده هزار درهم به سنگ تبديل شده است (1)آنگاه كاروان راه شام را پيش گرفت و با عبور از منازل معرة النعمان، شيزر، كفر طالب، سيبور، حماة، حمص وارد بعلبك شدند. به فرمان والى، مردم درحالىكه پرچمهايى را با خود حمل مىكردند به استقبال كاروان اسرا آمدند و فرزندان خود را نيز براى تماشا به همراه آوردند.(2)
ام كلثوم با ديدن شادابى و نشاط آنها از اسارت و پريشانى خاندان وحى فرمود:
ابَادَ اللهُ خضراتِهمِ وَ لا اَعْذَبَ اللهُ شَرابَهُمْ وَ لا رَفَعَ اللهُ اَيْدىَ الظَّلَمَة عَنْهُمْ.
خداوند عمران و آبادانى آنها را نابود كند و آب آنها را شيرين نگرداند و دست ستمكاران را از آنها كوتاه نكند.
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٣٠٣. ابن حجر در صواعق، ص ٢٣١ ماجرا را اينگونه نقل مىكند: راهب پس از پرداخت درهم و گرفتن سر مقدس امام، آن را با مشك و كافور شستوشو و در پارچهاى پاكيزه قرار داد و آن را بر دامن گرفت و به سختى گريست و پس از آنكه ايمان آورد سر را به لشكر برگردانيد و خطاب به امير آنها گفت تو را به حق خداوند و فرستاده او سوگند مىدهم از آنچه كرديد خوددارى و به اين سر احترام كنيد و آن را از صندوق بيرون نياوريد. پس از رفتن كاروان چون به دمشق نزديك شدند قصد تقسيم درهمها را داشتند كه متوجه شدند آنها تبديل به سنگ شده و بر يك جانب آن نوشته وَ لا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ و بر طرف ديگر آن وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ نقش بسته است.
2) قمقام، زخار، ص ۵۵.
امام على بن الحسين (ع) با ديدن وضعيت و پريشانى عمهاش فرمود:
وَ هُوَ الزَّمَانُ فَلَا تَفْنَى عَجَائِبُهُ(1)
شگفتىهاى اين زمان از نظر بزرگان پايانى ندارد و مصائب آن ناپيداست.
اى كاش مىدانستم كه مشغلههاى زمان ما را تا كجا به دنبال خود مىكشد و مىبينى كه ما او را به دنبال خود نمىكشانيم.
ما را درحالىكه بر شترهاى عريان سوار كردهاند در هر شهر و ديار مىگردانند و كسانى از پشت سر، آنها را حمايت مىكنند.
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢۶.
پندارى مانند اسيران رومى در ميان آنها هستيم و گويى آنچه پيامبر فرموده است، نادرست بود!
واى بر شما! نسبت به رسول خدا كفران نعمت كرديد و مانند راه گمكردگانى هستيد كه راهها را نمىشناسيد.
سرانجام ديوارهاى مركز حكومت بنىاميه پديدار شد و خاندان مصيبت زدۀ خسته و پريشان رسول خدا به سرزمينى گام گذاشت كه كانون ظلم و فساد و خيانت و ناجوانمردى بود و در باغ ياد و خاطرۀ خاندان پيامبر (ص) جز زشتى و سياهى يادگار و نشانى از سران شام وجود نداشت. مردم شام كه تربيتشدگان دستگاه تبليغاتى بنىاميه بودند، در شكستن صفوف مسلمانان و جلوگيرى از حكومت و ولايت امام على (ع) نقش تعيينكننده داشتند و هماكنون دلهاى لبريز از ريا و نفاق آنها از ديدار خاندان عصمت كه بر حسب ظاهر، جامۀ اسارت پوشيده بودند، شادمان مىشد. ازاينرو چون قافله به نزديكى دروازۀ دمشق رسيد، امكلثوم (عليها السلام) از شمر درخواست كرد تا اولاً آنها را از دروازهاى به شام وارد كنند كه كمتر مورد توجه و اجتماع مردم باشد و ثانياً سر مقدس شهدا را از محملها دور كنند تا مردم متوجه آنها شوند و نواميس
رسول خدا از تير نگاه شاميان در امان بماند.
شمربن ذى الجوشن برخلاف درخواست دختر على (ع) عمل كرد و آنها را از دروازۀ ساعات(1)كه براى ورود كاروان تزيين شده و مردم فراوانى از ساعاتى پيش در آنجا اجتماع كرده بودند، به شهر وارد كرد و در مكانى نزديك به مسجد جامع شام مستقر ساخت تا در معرض تماشاى مردم باشند.
اينجا شام است، شامىكه نزديك به چهل سال تحت تربيت اسلامِ بنىاميه، با تمامى اصالتهاى اسلام ناب در تعارض است. شامى كه در انديشۀ مردمش على (ع) واجبالقتل، و منابر مساجدش محل دشنام و نفرين خاندان وحى بود. عدهاى محدود هم كه نور هدايت بر قلوبشان تابيده، در مظلوميت، و اقليتى مطلق، سكوت و تقيه مىكردند.
اينجا شام است، جايى كه تلخترين ياد و خاطرۀ اين سفر سرشار از حماسه و مصيبت را در سينه حضرت سجاد (ع) كاشت:
1) چون در آنجا صورت حيواناتى از نحاس را درست كرده و با نظمى چيده بودند كه ساعات روز را با آنها تعيين مىكردند، آن در را «باب الساعات» مىگفتند. خوارزمى مىگويد: «اسراى اهل بيت را از باب «توما» كه هماكنون نيز آثار آن در دمشق موجود است، به شهر وارد كردند» . مقتل الحسين، مقرم، ص ٣۴٨.
فَيالَيْتَ لَمْ اَنْظُرْ دَمِشقَ وَلَمْ اَكُنْ يَرانى يَزِيدُ فِى البلادِ اَسيره(1)
اى كاش وارد دمشق نشده بودم و يزيد اينگونه مرا در هر شهر و ديارى اسير نمىديد.
يزيد در جيرون (2)سرگرم ميگسارى بود و با اين پندار كه ديگر نه رسالتى مانده و نه دينى برجاست و آخرين مقاومت سپاه توحيد و يكتاپرستى در كربلا درهم شكسته شده است، مستانه مىخنديد و با ديدن سرهاى مقدس شهيدان و كاروان عشق و حماسۀ زينبى، ياوهگويى مىكرد:
لمّا بَدَتْ تِلْكَ الحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ
تلك الشموس علي ربي جيرون
نعب الغراب فقلت صح اولاتصح
فلقدفضيب من الغريم ديوني(3)
هنگامىكه محملها رسيدند و آن خورشيدها بر اوج پشتههاى جيرون درخشيدند، چون صداى كلاغ برخاست،
1) رياض الحزان، ص ١٠٨.
2) مكانى بود در منطقهاى سرسبز و آباد در كنار يكى از دروازههاى دمشق كه سقفى بلند بر فراز ستونها داشت. معجم البلدان، ج ٢، ص ١٩٩. گويا بنايى بود كه ابتدا مصلاى صابئين و سپس محل عبادت يونانيان شد و عاقبت نيز به دست يهود افتاد و سر حضرت يحيى ع را نيز بر در همين بنا آويختهاند. مقتل الحسين، مقرم، ص ٣۴٨.
3) تذكرة الخواص، صص ٢۶١ و ٢۶٢؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٩٩.
گفتم فرياد بزنى يا نزنى من ديونى را كه طلب داشتم، بازپس گرفتم.
اما در خارج از مجلس ننگين يزيد ماجرا طور ديگرى بود.
سهل ساعدى(1)مىگويد: «عازم بيتالمقدس بودم كه در مسير راه خود، به دمشق وارد شدم و ديدم رودخانههايش پر آب و درختانش انبوه است و بر در و ديوارهاى آنجا پردههاى ديبا آويختهاند. مردان شادمانى مىكردند و زنان دف و طبل مىنواختند. با تعجب به اهالى شام گفتم كه اين شادمانى از چه روست؟ آنگاه ماجراى اين جشن را از گروهى كه در گوشهاى انزوا اختيار كرده بودند، پرسيدم» .
گفتند: «اى پيرمرد، گويا تو مردى بيابانگردى» .
گفتم: «من سهل بن ساعد، صحابى رسول خدا هستم» .
گفتند: «اى سهل، نمىگويى چرا آسمان خون نمىگريد و زمين ساكنان خود را نمىبلعد؟ !»
گفتم: «مگر چه روى داده است؟»
1) سهل بن سعد ساعدى در زمان رحلت پيامبر ١۵ ساله بود و گويا آخرين صحابى رسولخدا ص بود كه از دنيا رفت. گفته مىشود بيش از يكصد سال زندگى كرد. او خود مىگفت بعد از من شما از كسى نخواهيد شنيد كه بدون واسطه بگويد: «قال رسول الله» . الاستيعاب، ج ٢، ص ۶۶۴.
آنها پاسخ دادند: «اين سر بر نيزه، سر حسين (ع) ، فرزند پيامبر است كه از عراق سوغاتى آوردهاند» .
گفتم: «واحسرتا! سر حسين (ع) را آوردهاند و مردم پايكوبى مىكنند؟ ! از كدام دروازه آنها را وارد مىكنند؟»
به مقابل دروازۀ ساعات رفتم، ديدم كه پرچمها يكى پس از ديگرى نمايان شد. از دور سرى نورانى و زيبا را بر نيزه ديدم كه احساس كردم لبخند مىزند و آن سر عباسبن على (ع) بود. سپس سوارى را ديدم كه بر نيزهاش سر مبارك امام حسين (ع) را قرار داده بود.(1)آن سر شبيهترين چهره به رسول خدا (ص) بود. عظمتى پرشكوه داشت. نور از او ساطع بود. محاسنش خضاب شده بود. چشمانى درشت و ابروانى باريك و به هم پيوسته داشت و تبسمى زيبا بر لبانش نقش بسته بود. ديدگانش به سوى مشرق دوخته شده بود. باد محاسن شريف او را حركت مىداد؛ گويى اميرالمؤمنين (ع) بود.
ام كلثوم را ديدم كه چادرى كهنه بر سر كشيده و روى خود را گرفته بود. به حضرت زين العابدين (ع) سلام كردم
1) دستگاه اموى براى بىاهميت نشان دادن جايگاه برجسته امام حسين ع دستور داده بود سر مبارك او را به دنبال ساير سرهاى شهدا حركت دهند. شايد نمىخواستند مردم سر امام را بشناسند و قصد داشتند مردم را به اشتباه اندازند.
و خود را معرفى نمودم. امام پاسخ مرا داد و فرمود: «اگر مىتوانى چيزى به اين نيزهدار بپرداز تا سر امام را كمى جلوتر ببرد، كه ما از نگاه تماشاچيان در زحمت هستيم» .
رفتم و يكصد درهم به نيزهدار پرداختم تا از بانوان دور شود؛ كار بدين منوال بود تا سرها را نزد يزيد بردند.(1)
زحر بن قيس ضمن تحويل نامۀ عبيدالله به يزيد چنين گزارش داد: «اى اميرمؤمنان، تو را بشارت دهم كه خداوند فتح و پيروزى را نصيب تو ساخت. حسين بن على (ع) همراه با هيجده تن از خاندان و شصت تن از اصحاب و شيعيانش نزد ما آمد. ما آنها را به تسليم دعوت كرديم، نپذيرفتند. پس هنگام طلوع خورشيد بر آنان تاختيم و از هر سو آنها را در خود گرفتيم؛ چون شمشيرها بر آنان فرود مىآمد، مىگريختند، بىآنكه پناهگاهى داشته باشند؛ آنگونه كه كبوتر از چنگال عقاب مىگريزد، به بيشهها و گودالها پناه مىبردند. به خدا سوگند به اندازۀ يك خواب نيمروزى كشتن آنها بيشتر به طول نينجاميد. همۀ آنان را كشتيم. اكنون پيكرهايشان برهنه، جامههايشان خونين و چهرههايشان غبارآلود است. آفتاب بر بدنهايشان مىتابد و باد برايشان مىوزد و كركسها به ديدار آنها مىروند و
1) قمقام، زخار، ص ۵۵۶.
در سرزمينى خشك بر خاك افتادهاند» .(1)
يزيد گفت: «من بدون قتل حسين (ع) نيز از شما راضى بودم؛ اگر او به نزد من مىآمد، او را عفو مىكردم. اما خداوند روى ابن مرجانه را زشت كند كه چنين كرد» .(2)
يزيد دستور داد تا سر امام حسين (ع) را حاضر كنند. سر را آوردند و داخل تشتى از طلا كه در مقابل او بود، قرار دادند؛ آنگاه گفت تا اسراى اهل بيت را به مجلس او وارد كنند.
خانوادۀ پيامبر با دستهاى زنجير شده در كنار مسجد ايستاده و در انتظار آينده بودند. پيرمردى شامى جلو آمد و گفت: «خداوند را سپاس كه شما را نابود كرد و يزيد را بر شما مسلط ساخت و سرزمينها را از مردان شما رهايى بخشيد» .
حضرت زين العابدين (ع) فرمود: «پيرمرد آيا قرآن خواندهاى؟»
گفت: «آرى» .
امام (ع) فرمود: «آيا آيۀ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى (3)را خواندهاى؟»
پيرمرد پاسخ داد: «آرى» .
امام (ع) فرمود: «اى پيرمرد، قربى ما هستيم. آيا آيه وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَأَنَّ لِلهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى(1)را خواندهاى؟»
پيرمرد گفت: «آرى» .
امام (ع) فرمود: «پيرمرد، اين قربى ما هستيم. آيا آيه إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (2)را خواندهاى؟»
گفت: «آرى» .
امام (ع) فرمود: «اى پيرمرد، ما همان اهل بيتى هستيم كه آيۀ طهارت در شأن ما نازل شده است» .
پيرمرد نادم و مبهوت و ناباور گفت: «تو را به خدا، شما همان خاندان هستيد؟»
امام پاسخ داد: «به خدا سوگند بدون هيچ ابهامى ما اهل بيت طهارت هستيم و به جدمان سوگند كه همان خاندانيم» .
پيرمرد عمامهاش را از سر برداشت و درحالىكه مىگريست و نگاهش را به سوى آسمان دوخته بود، گفت: «خداوندا، من از دشمنان آلمحمد (ص) بيزارى
مىجويم و از رفتار خود توبه مىكنم» . امام به وى وعدۀ بخشش داد. وقتى يزيد خبر توبۀ پيرمرد را شنيد، دستور قتل او را صادر كرد.(1)
اهل بيت را در حالى به مجلس يزيد وارد كردند كه دستهايشان با زنجير به يكديگر بسته شده بود. حضرت زين العابدين (ع) با ديدن يزيد فرمود:
ما ظَنُّكَ بِجَدِّنا رَسُول الله لَو رَآنا على مثل هذِهِ الحالَةِ؟
چه مىپندارى اگر جد ما رسول خدا ما را در چنين حالتى ببيند؟
پيش از آنكه يزيد سخنى بگويد فاطمه دختر امام حسين (ع) گفت: «اى يزيد! آيا دختران رسول خدا (ص) بايد اينگونه به اسارت گرفته شوند؟»
عدهاى در مجلس به گريه افتادند و يزيد دستور داد دستهاى امام سجاد (ع) را باز كنند. آنگاه درحالىكه با چوبدستىاش بر لب و دندانهاى امام حسين (ع) ضربه مىزد، گفت:
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢٩؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ١٢٠، با اندكى اختلاف.
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ اُناسٍ اَعِزَّةٍ عَلَيْنا وَهم كانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
سرهايى را از كسانى كه عزيز بودند، شكافتيم و آنها آزاردهندهتر و ستمكارتر بودند.
در اين هنگام يحيى بن حكم (1)درحالىكه مىگريست، گفت: «آنهايى كه در كنار طف بودند، به ما نزديكترند تا ابن زيادِ عبد، كه نسبت پستى دارد. نسل سميه، مادر زياد، به تعداد ريگهاست. اما از دختر پيامبر نسلى به جاى نمانده است.
يزيد به سينۀ او كوفت و گفت: «خاموش باش!» (2)يزيد كه در موضع انفعال قرار گرفته بود، گفت: «خداوند پسر مرجانه را رسوا كند! اگر بين او و شما خويشاوندى بود، چنين نمىكرد. زنجيرها را برداريد و طنابها را باز كنيد!»(3)
سپس يزيد با اشاره به سر مبارك امام حسين (ع) گفت: «اين مرد به خود مىباليد و مىگفت: پدر من از پدر يزيد بهتر و مادرم از مادر او بهتر است. جد من از اجداد يزيد، و من از خود او بهتر هستم و همين مسائل بود كه وى را
به كشتن داد! اما اينكه پدر او بهتر از پدر من است، كار به داورى كشيد و خدا به نفع پدر من داورى كرد! اما اينكه مادر او بهتر از مادر يزيد است، به جانم سوگند كه فاطمه (عليها السلام) دختر رسول خدا بهتر از مادر من است. اما در مورد جد او، مسلم است هر كس به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشد، نمىتواند بگويد كه جد من بهتر از محمد (ص) است. ولى در مورد خودش و من، شايد او اين آيه را نخوانده است: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ المُلْكِ » .(1)
سپس خطاب به حضرت زين العابدين (ع) گفت: «اى پسر، پدر تو رابطۀ خويشاوندى را ناديده گرفت و حق مرا انكار كرد، و با حكومت و سلطنت من به مبارزه برخاست و خداوند با او چنان رفتار كرد كه ديدى!»
امام ادعاى وى را با آيهاى از قرآن پاسخ داد:
ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِى الْأَرْضِ وَ لا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيرٌ (حديد: ٢٢)
هيچ مصيبتى به مال و يا جان شما نرسد، مگر پيش از آنكه آن را خلق كنيم در كتاب خدا نوشته شده است و اين امر بر خدا آسان است.
1) آل عمران: ٢۶؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣١.
يزيد از فرزند خود، خالد، خواست تا پاسخ امام را بدهد. اما چون او درماند، خود گفت:
وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ (شورى: ٣٠)
اگر مصيبتى بر شما رسد براى كارهايى است كه انجام مىدهيد و خدا بسيارى از گناهان را مىبخشد.
حضرت زين العابدين (ع) فرمود: «اى زادۀ معاويه و صخر و هند، نبوت و رهبرى هميشه در اختيار پدران و اجداد من بوده است؛ پيش از آنكه تو متولد شوى. به راستى كه جدم على بن ابىطالب (ع) در جنگ بدر و احد و احزاب پرچمدار رسول خدا بود و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود» . آنگاه فرمود:
مَا ذَا تَقُولُونَ إِذْ قَالَ النَّبِىُّ لَكُمْ
چه مىگوييد آنگاه كه پيامبر به شما بگويد شما كه آخرين امتها بوديد پس از رفتن من با خاندانم چگونه رفتار كرديد. گروهى را به اسارت گرفتيد و دستهاى را به خون آغشته كرديد.
امام در ادامه افزود:
اى يزيد، واى بر تو! اگر مىدانستى چه كردهاى و دربارۀ پدرم و خاندانش و عموهاى من چه جنايتهايى مرتكب شدهاى؛ اگر مىدانستى در كوهستانها پناه مىگرفتى و خاكسترنشينى مىگزيدى و فرياد واويلا بلند مىكردى. آيا بايد سر حسين بن على (ع) كه امانت رسولخدا بود در مقابل دروازۀ شهر آويزان باشد؟ ! ما امانت رسول خدا در ميان شما هستيم و من تو را به خوارى و پشيمانى در روز رستاخيز بشارت مىدهم. روزى كه مردم گرد آيند.(1)
يزيد كه حالت عادى نداشت و گويا مست(2)بود يا اينكه همه چيز را از دست رفته مىديد، درحالىكه با چوبدستى خود بر لب و دندان امام حسين (ع) ضربه مىزد، مىخواند:
لَيْتَ أَشْيَاخِى بِبَدْرٍ شَهِدُوا(3)
اى كاش بزرگان قبيلهام كه در جنگ بدر كشته شدند، بودند و مىديدند كه قبيلۀ خزرج چگونه در برابر نيزهها به زارى افتادهاند.
به تلافى جنگ بدر بزرگانشان را كشتيم و حساب ما تسويه شد.
فرزندان بنىهاشم با حكومت ما بازى كردند و الا نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شده است.
من از دودمان خندف (جد خود) نيستم، اگر كينهاى را كه از محمد (ص) به دل دارم بر فرزندانش عمل نكنم.
در اين زمان يكى از شاميان با اشاره به فاطمه، دختر امام حسين (ع) خطاب به يزيد گفت: «اين كنيز را به من ببخش!»
فاطمه خود را به عمهاش زينب چسباند و گفت: «عمهجان حال كه يتيم شدهام، كنيز هم بشوم؟» (1)
دل دريايى پيامبر عاشورا و شيرزن كربلا كه مملو از درد و رنج بود توفانى شد. رويش را به سوى مرد شامى برگرداند و فرمود: «نه تو و نه يزيد قادر به بردن اين دختر نيستيد» .
يزيد گفت: «به خدا سوگند كه مىتوانم چنين كنم» .
1) ارشاد مفيد، ج ٢، ص ١٢٠.
زينب فرمود: «به خدا سوگند، هرگز چنين قدرت و سلطهاى را خداوند به تو نداده است، مگر اينكه از اسلام خارج شوى و به دين ديگرى درآيى» .
يزيد كه به شدت برافروخته بود، گفت: «با من چنين سخن مىگويى؟ ! پدر و برادر تو از دين بيرون رفتند» .
دختر على (ع) گفت: «تو، پدر و جدت دين خدا را كه دين پدرم و برادرم بود، پذيرفتند، اگر مسلمان باشى» .
يزيد گفت: «دروغ مىگويى اى دشمن خدا» .
زينب فرمود: «تو ظاهراً امير هستى و ظالمانه ناسزا مىگويى و چون قدرت ظاهرى دارى، زورگويى مىكنى» .
سفير روم كه مهمان مجلس يزيد بود، با ديدن چنين صحنههاى جانخراشى از يزيد پرسيد: «اين سر كه در مقابل دارى متعلق به چه كسى است؟»
يزيد علت اين سؤال را از او جويا شد. وى گفت: «چون به كشورم بازگردم دربارۀ آنچه ديدهام از من سؤال مىشود و بايد علت اين همه شادى و سرور را بدانم تا قيصر را نيز خوشحال كنم» .
يزيد گفت: «اين سر حسين [ع ]، پسر فاطمه [عليها السلام ]، دختر محمد [ص] است» .
سفير پرسيد: «همان محمدى كه پيامبر شماست؟ !»
يزيد گفت: «آرى» .
سفير روم كه بهشدت منقلب شده بود، برآشفت و گفت:
نابود باشيد با چنين آيينى كه داريد! دين من بهتر از دين شماست؛ زيرا پدر من كه از نبيرگان داوود است و ميان ما و داوود، پدران بسيارى قرار گرفتهاند، بسيار مورد احترام است و بر جاى سم آن مركبى كه عيسى بر آن سوار شده بود كليسايى ساختهاند و مردم من به زيارت آن مىروند و شما فرزند پيامبر خود را كشتهايد با آنكه جز يك دختر ميان آنها واسطه نيست.(1)
اين سخنان منطقى و برهان قدرتمند آنچنان يزيد را غضبناك كرد كه دستور داد فرستادۀ پادشاه روم را به قتل رسانند.(2)
دختر شجاع، انديشمند، برنامهريز و با فراست على (ع) كه شرايط را مناسب مىديد و از سوى ديگر مىبايست هيبت و هيمنۀ خبيث پادشاه اموى را خرد كند، برخاست و زبان به سخن گشود:
الحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ، صَدَقَ اللهُ كَذَلِكَ يَقُولُ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللهِ وَ كانُوا بِها
يَسْتَهْزِؤُنَ .(1)
أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حَيْثُ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ كَمَا تُسَاقُ الْأُسَارَى أَنَّ بِنَا عَلَى اللهِ هَوَاناً وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِكَ لِعِظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ وَ نَظَرْتَ فِى عِطْفِكَ جَذْلَانَ مَسْرُوراً حِينَ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِينَ صَفَا لَكَ مُلْكُنَا وَ سُلْطَانُنَا، مَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللهِ تَعَالَى وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ .
أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَ إِمَاءَكَ وَ سَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللهِ (ص) سَبَايَا قَدْ هَتَكْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ، تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ يَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ المَنَاهِلِ وَ المَنَاقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ وَ الدَّنِىُّ وَ الشَّرِيفُ، لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِىٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِىٌّ، وَ كَيْفَ يُرْتَجَى مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَكْبَادَ الْأَزْكِيَاءِ وَ نَبَتَ لحَمُهُ بِدِمَاءِ الشُّهَدَاءِ، وَ كَيْفَ يَسْتَبْطِئُ فِى بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَيْنَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَآنِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ:
1) روم: ١٠.
وَ أَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تُشَلُ
مُنْتَحِياً عَلَى ثَنَايَا أَبِى عَبْدِ اللهِ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّةِ تَنْكُتُهَا بِمِخْصَرَتِكَ وَ كَيْفَ لَا تَقُولُ ذَلِكَ وَ قَدْ نَكَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِكَ دِمَاءَ ذُرِّيَّةِ مُحَمَّدٍ (ص) وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالمُطَّلِبِ، وَ تَهْتِفُ بِأَشْيَاخِكَ زَعَمْتَ أَنَّكَ تُنَادِيهِمْ. فَلَتَرِدَنَّ وَشِيكاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّكَ شَلَلْتَ وَ بَكِمْتَ، وَ لَمْ يَكُنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ.
أَللَّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَكَ بِمَنْ سَفَكَ دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا، فَوَ اللهِ مَا فَرَيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ وَ لَا جَزَزْتَ إِلَّا لحَمَكَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلَى رَسُولِ اللهِ بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِمَاءِ ذُرِّيَّتِهِ وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِى عِتْرَتِهِ وَ لحَمَتِهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللهُ شَمْلَهُمْ وَ يَلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ يَأْخُذُ بِحَقِّهِمْ وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (1)حَسْبُكَ بِاللهِ حَاكِماً وَ بِمُحَمَّدٍ خَصِيماً وَ بِجَبْرَئِيلَ ظَهِيراً وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّى لَكَ وَ مَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ المُسْلِمِينَ، بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا وَ أَيُّكُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً.
وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَىَّ الدَّوَاهِى مُخَاطَبَتَكَ إِنِّى لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ وَ أَسْتَكْبِرُ تَوْبِيخَكَ، لَكِنَّ
1) آل عمران: ١٧٨.
الْعُيُونَ عَبْرَى وَ الصُّدُورَ حَرَّى، أَلَا فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّيْطَانِ الطُّلَقَاءِ، فَهَذِهِ الْأَيْدِى تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْكَ الجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاكِى تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تَعْفُوهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ.
وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدُنَا وَشِيكاً مَغْرَماً حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمْتَ وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ فَإِلَى اللهِ المُشْتَكَى وَ عَلَيْهِ المُعَوَّلُ، فَكِدْ كَيْدَكَ وَ اسْعَ سَعْيَكَ وَ نَاصِبْ جُهْدَكَ فَوَ اللهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا وَ لَا تُدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْكَ عَارَهَا وَ هَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ، وَ جَمْعُكَ إِلَّا بَدَدٌ؟ يَوْمَ يُنَادِ المُنَادِ أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ.
فَالحَمْدُ لِلهِ الَّذِى خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ، وَ نَسْأَلُ اللهَ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ يُوجِبَ لهُمُ المَزِيدَ وَ يُحْسِنَ عَلَيْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ، وَ حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيل.(1)
ستايش خداوندى را سزاست كه پرودگار جهانهاست، و درود خدا بر فرستادۀ او و خاندانش. خداوند تعالى درست فرمود: «عاقبت آنان را كه كار زشت كردند، اين بود كه
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣٣؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص ١٢٢، با كمى اختلاف.
آيات الهى را تكذيب و آن را به سخره گرفتند» . اى يزيد! حال كه در باور خويش بر ما سخت گرفتهاى و راه اقطار زمين و آفاق آسمانها و راه چاره را به رويمان مسدود كردهاى، و ما را مانند اسيران از شهرى به شهرى مىگردانند، آيا پندار تو اين است كه خداوند تو را عزيز و ما را ذليل ساخته است؟ ! و اين پيروزى به علت آبرومندى تو در پيشگاه خداست؟ !
بدان كه از روى كبر مىخرامى و از سر عجب نگاه مىكنى و بر خود مىبالى. سرخوش و شادمانى كه دنيا به تو روى آورده است و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است؛ كمىآهستهتر!
آيا كلام خداوند را از ياد بردهاى كه مىفرمايد: «گمان نكنيد آنان را كه به كفر گرويدند مهلتى مىدهيم تا بر سركشى و نافرمانى بيفزايند و آنان را عذابى خواركننده است» .
اى پسر آزادشدگان(1)، آيا از عدالت است كه تو زنان و
1) روز فتح مكه بزرگان قريش نزد رسول خدا آمدند. رسول خدا از آنها پرسيد: «گمان مىكنيد با شما چگونه رفتار مىكنم؟» گفتند: «آنچه در اندازه برادرى و بزرگوارى برادرزادهاى بزرگ است» . پيامبر فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» ؛ «برويد كه شما آزاد هستيد» . از همان تاريخ بزرگان قريش به طلقاء «آزادشدگان» معروف شدند. سيره ابن هشام، ج۴، صص ۵۴ و ۵۵؛ مغازى، واقدى، ج ٢، ص ٨٣۵؛ السيرة النبوية، ابنكثير، ج ٣، ص ۵٧٠.
كنيزان خود را در پرده بنشانى و پردهنشينان رسول خدا را اسير كنى و شهر به شهر بگردانى؟ ! پردۀ آبروى آنها را بدرى و صورت آنها را نمايان سازى تا چشم مردم آنها را ببيند؟ ! و دور و نزديك، شريف و فرومايه تماشايشان كنند؟ ! از مردان آنها كسى همراهشان نباشد، نه ياور و نه نگاهدارنده و نه مددكارى؟ !
چگونه مىتوان اميد بست به دلسوزى كسى كه مادرش جگر پاك مردان خدا را جويد و گوشت او از خون شهيد روييده است؟ ! و اين رفتار از كسى كه پيوسته با ما دشمنى كرده است، بعيد نيست. اين گناه بزرگ را خرد شمارى و خود را بر اين كردار زشت مجرم ندانى و به اجداد كافر خويش مباهات، و آرزوى حضورشان كنى تا جنايت بىرحمانۀ تو را ببينند و شادمان شوند و از تو قدردانى كنند. با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله (ع) ، سيد جوانان بهشت مىزنى، چرا شادمان نباشى كه دل ما را مجروح كردى؟ ! از رنج شورش درون رستى و خون فرزندان رسول خدا را كه ستارگان زمين بودند ريختى و هم اكنون گذشتگان خود را مىخوانى. بايد صبر و شكيبايى پيشه كرد و ديرى نپايد كه تو نيز به آنها ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستهايت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمىآوردى و آن كار زشت را
انجام نمىدادى!
خداوندا، حق ما را بستان و انتقام ما را بگير و بر اين ستمپيشگان كه خون ما را ريختهاند خشم و عذاب خود را فرو فرست.
اى يزيد، به خدا سوگند كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى. رسول خدا را در حالى ملاقات كنى كه آن بار سنگين بر دوش توست؛ خون خاندانش را ريختهاى و پردۀ حرمت او را دريدهاى و فرزندانش را به اسارت بردهاى؛ جايى كه خداوند پريشانى آنها را بزدايد و داد آنها را بستاند. خدا فرموده است: «مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شدهاند، مردهاند بلكه زنده و از روزى خداوند بهرهمند هستند» .
همين بس كه آن روز خداوند، حاكم و محمد (ص) خصم شما و جبرئيل پشتيبان اوست و كسى كه راه را براى تسلط تو بر مسلمانان مهيا ساخت، به زودى در خواهد يافت كه پاداش ستمكاران چه پاداش بدى است، و خواهد فهميد كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است.
اگر چه مصيبتهاى روزگار وادارم ساخت تا با تو سخن بگويم. اما تو را ناچيز مىشمارم و بسيار نكوهشت مىكنم و سرزنشهاى تو را چيزى نمىشمارم. اما چه كنم كه
ديدهها گريان و دلها سوزان است.
جاى شگفتى است كه حزب شيطان حزب خدا را به قتل رساند و خون ما از پنجههاى شما بچكد، پارههاى گوشت بدن ما از دهان شما خارج شود و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند.
آنچه امروز غنيمت مىشناسى فردا غرامت است و آنچه را از پيش فرستادى دريافت خواهى كرد.
خداوند بر بندگان ستم روا ندارد و شكوهام براى اوست و به او اعتماد دارم؛ پس هر خدعهاى كه دارى انجام ده و هر تلاش و كوششى را به كار بگير. به خدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نخواهى كرد و به جلال ما نخواهى رسيد و لكۀ ننگ اين ستم را نخواهى شست. رأى و نظر تو بىاعتبار و ناپايدار و زمان سلطنت تو اندك و جمعيت تو پريشان خواهد شد، آنگاه كه هاتفى فرياد زند «الا لعنة الله على القوم الظالمين» .
سپاس خداوندى را كه آغاز ما را به سعادت و آمرزش و عاقبت ما را به شهادت رقم زد و از خداوند مىخواهم كه آنان را اجر جزيل عنايت فرمايد و بر پاداش آنها بيفزايد. او خود بر ما نيكو خليفهاى است و مهربانترين مهربانان است و بر او توكل مىكنيم.
اى خدا را آشناتر از همه اى كه كفر از هيبتت در واهمه
حضرت صبر از تو گوهر يافته
قامت عشق از تو زيور يافته
همچو كوهي بر زمين استاده اي
ركن عرشي كاين چنين استاده اي؟
باورم نايد در اين ملك خدا
اين همه تير و تو تنها روي پا
بازگو با من تو اي دخت علي
حامل سر خدايي يا ولي؟
آن همه آشفتگي در پاي عشق
تير باران كردن سيماي عشق
خون حق را ريختن بر روي خاك
سينة خورشيد ديدن چا ك چاك
دختران آسمان را رخ كبود
كودكان كهكشان را همچو كبود
باز خنديدن به روي تيغ و تير
كيستي روشن تر از ماه منير؟
همرهي با كاروان خستگان
لب نهادن بر گلوي تشنگان
آب از اشك زلالت منفعل
خواب از راز و نيازت بس خجل
داد و بيداد از جفاي ناكثان
« در اسارت اعتدال كهكشان»(1)
كو اسارت؟ خصم تو در بند بود
هر كلامت صد هزاران پند بود
روز عاشورا كه غيرت مرده بود
تيغ نامردان به عزت خورده بود
آن زماني كه خداي كربلا
يكه شد در آن زمين پر بلا
چون نگاهت در نگاهش اوفتاد
حيدر و زهرا به يادش اوفتاد
دست لبخندت پريشاني زدود
بر دل دريايي اش مستي فزود
گر نبودي تو كنار خيمه ها
پاسبان و رازدار كشته ها
شاه را كي خنده بر لب مي رسيد؟
جان او از قصه بر لب مي رسيد
1) مراد حضرت زينب٣ است.
تو منايى، تو صفايى، زينبى
مرتضايي، زهره اي تو، يا نبي؟
وصف تو نايد به دنياي ادب
ذكر تو سري است از اسرار رب(1)
سخنان زينب، غرور و تبختر يزيد را درهم شكسته و اعتبارش را به باد داده بود. دختر على (ع) در اوج عزت و شرف و آزادگى، فرهيختگان دنيا را آن چنان در هم كوبيد كه تا آخرين لحظۀ آفرينش، آرامشى در پى نداشت. سخنان برگرفته از روح نيرومند و پرصلابت شيرزن قهرمان كربلا اوج افتخار هستى و اعتبار تمامىآزادگان است.
روشنى صبح بدون شبى
1) از نگارنده.
ديدن خورشيد ذبيح از قفا
باز ستادن چو فلك روي پا!
جان تو گلخانه عشق خداست
جاي چنان چون تو زني كربلاست(1)
امام باقر (ع) هم كه در آن زمان چهار سال و چند ماه بيشتر از زندگانىاش نمىگذشت، در برخورد با تعدادى از درباريان دستگاه اموى كه به يزيد توصيه مىكردند اسراى خاندان وحى را به قتل رساند از جاى خود برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود:
«مشاوران تو برخلاف مشاوران فرعون رأى دادند؛ زيرا آنها در پاسخ فرعون دربارۀ موسى و هارون گفتند: أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِى المَدائِنِ حاشِرِينَ . (اعراف: ١١١)
او و برادرش را مهلت ده و فرستادگانى را به شهرها رهسپار كن تا جادوگران اجتماع كنند و پس از آنكه ساحران آمدند آنها را آزمايش كن. درحالىكه اطرافيان تو به قتل ما اشاره كردند و اين بىعلت نيست» .
يزيد علت را جويا شد و امام فرمود: «آنان زيرك و
1) شعر «عشق» جوشيده از دل ارادتمند و محب خاندان عصمت، شاعر گرانمايه جناب آقاى على موسوى گرمارودى است كه در جلسهاى برايم نوشت و من نيز به نيابتش در اين بخش از كتاب به محضر دختر گرامى على ع اهدا كردم.
عاقل بودند و اينها فريفته و نادان هستند؛ زيرا كسى جز ناپاكان، پيامبران و فرزندان آنان را نمىكشد» .
يزيد سرافكنده شد و دستور داد آنان را از مجلس بيرون ببرند (1)و سر مقدس امام حسين (ع) را در قصر آويزان كنند.(2)خانهاى در نزديكى قصر، محل استقرار خاندان نبوت شد.(3)يزيد كه نقشههاى خود را خنثا و برنامههايش را ملغا مىديد، دستور داد تا خطيب مسجد جامع در اجتماع مردم از على (ع) و حسين (ع) بد بگويد.
مسجد پر از جمعيت بود. خطيب متملق شام در وصف معاويه و يزيد سخن گفت و تمامى فن و هنر خود را در اهانت به على (ع) و حسين (ع) به كار گرفت.
حضرت زين العابدين (ع) كه در مجلس حاضر بود، فرياد زد: «واى بر تو! خشنودى مخلوق را بر خشم خداوند ترجيح دادهاى؟ ! عاقبت خود را در آتش خوب بنگر!»
آنگاه فرصت خواست تا از فراز منبر سخن گويد.
يزيد به وى اجازه نداد. اما پافشارى مردم چاره از او گرفته بود و امام بر منبر استقرار يافت و چنين گفت:
أَيُّهَا النّاسُ! أُعْطِينَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ: أُعْطِينَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ المَحَبَّةَ فِى قُلُوبِ المُؤْمِنِينَ، وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِىَّ المُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّيقُ وَ مِنَّا الطَّيَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ.
مَنْ عَرَفَنِى فَقَدْ عَرَفَنِى وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِى أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِى وَ نَسَبِى.
أَيُّهَا النَّاسُ! أَنَا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنَى، أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا، أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّكْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّى، أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَى الْبُرَاقِ فِى الهَوَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِىَ بِهِ مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إِلَى المَسْجِدِ الْأَقْصَى، أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِيلُ إِلَى سِدْرَةِ المُنْتَهَى، أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى، أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّى بِمَلَائِكَةِ السَّمَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَى إِلَيْهِ الجَلِيلُ مَا أَوْحَى، أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ المُصْطَفَى أَنَا ابْنُ عَلِىٍّ المُرْتَضَى، أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِيمَ الخَلْقِ، حَتَّى قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللهِ بِسَيْفَيْنِ وَ طَعَنَ
بِرُمْحَيْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَيْنِ وَ بَايَعَ الْبَيْعَتَيْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِاللهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ، أَنَا ابْنُ صَالِحِ المُؤْمِنِينَ وَ وَارِثِ النَّبِيِّينَ وَ قَامِعِ المُلْحِدِينَ وَ يَعْسُوبِ المُسْلِمِينَ وَ نُورِ المُجَاهِدِينَ وَ زَيْنِ الْعَابِدِينَ وَ تَاجِ الْبَكَّائِينَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِينَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِينَ مِنْ آلِ يَاسِينَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ أَنَا ابْنُ المُؤَيَّدِ بِجَبْرَئِيلَ، المَنْصُورِ بِمِيكَائِيلَ.
أَنَا ابْنُ المُحَامِى عَنْ حَرَمِ المُسْلِمِينَ وَ قَاتِلِ المَارِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ المُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِينَ، وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَى مِنْ قُرَيْشٍ أَجْمَعِينَ، وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلهِ وَ لِرَسُولِهِ مِنَ المُؤْمِنِينَ، وَ أَوَّلِ السَّابِقِينَ، وَ قَاصِمِ المُعْتَدِينَ وَ مُبِيدِ المُشْرِكِينَ، وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِى اللهِ عَلَى المُنَافِقِينَ، وَ لِسَانِ حِكْمَةِ الْعَابِدِينَ وَ نَاصِرِ دِينِ اللهِ وَ وَلِىِّ أَمْرِ اللهِ وَ بُسْتَانِ حِكْمَةِ اللهِ وَ عَيْبَةِ عِلْمِهِ، سَمِحٌ، سَخِىٌّ، بَهِىٌّ، بُهْلُولٌ زَكِىٌّ، أَبْطَحِىٌّ، رَضِىٌّ، مِقْدَامٌ، هُمَامٌ، صَابِرٌ، صَوَّامٌ، مُهَذَّبٌ، قَوَّامٌ، قَاطِعُ الْأَصْلَابِ وَ مُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ، أَرْبَطُهُمْ عِنَاناً وَ أَثْبَتُهُمْ جَنَاناً، وَ أَمْضَاهُمْ عَزِيمَةً وَ أَشَدُّهُمْ شَكِيمَةً، أَسَدٌ بَاسِلٌ يَطْحَنُهُمْ فِى الحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ وَ قَرُبَتِ الْأَعِنَّةُ طَحْنَ الرَّحَى، وَ يَذْرُوهُمْ فِيهَا ذَرْوَ الرِّيحِ الهَشِيمَ، لَيْثُ الْحِجَازِ وَ كَبْشُ الْعِرَاقِ، مَكِّىٌّ مَدَنِىٌّ خَيْفِىٌّ عَقَبِىٌّ بَدْرِىٌّ أُحُدِىٌّ شَجَرِىٌّ مُهَاجِرِىٌّ.
مِنَ الْعَرَبِ سَيِّدُهَا، وَ مِنَ الْوَغَى لَيْثُهَا، وَارِثُ المَشْعَرَيْنِ وَ أَبُو السِّبْطَيْنِ: الحَسَنِ وَ الحُسَيْنِ، ذَاكَ جَدِّى عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ.
اى مردم، خداوند ما را شش خصلت عطا فرموده است و بر هفت ويژگى برترى يافتهايم. علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت، و محبت در قلوب مؤمنان را به ما ارزانى داشت و ما را بر ديگران اينگونه برترى داد كه پيامبر بزرگ اسلام، صديق على (ع) ، جعفر طيار، شير رسول خدا حمزه، امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) دو فرزندان بزرگ رسولخدا (ص) را از ما انتخاب كرد.(1)هر كس كه مرا شناخت و آنان كه مرا نمىشناسند با معرفى پدرانم خود را به آنها مىشناسانم.
اى مردم! من فرزند مكه و منا هستم. من فرزند زمزم و صفا هستم. من فرزند كسى هستم
كه حجرالاسود را با رداى خود حمل و بر جاى خود نصب كرد. من فرزند بهترين طوافكنندگان هستم. من فرزند بهترين حجگزاران و تلبيهگويان هستم. من فرزند كسى هستم كه بر براق سوار شد. من فرزند پيامبرى هستم كه در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى رفت. من فرزند كسى هستم
1) در اين خطبه شش علت براى برترى ذكر شده است. اما در نقل كامل بهايى، خصلت هفتم را حضرت مهدى ثبت كردهاند. نفس المهموم، ص۴۵٠.
كه جبرئيل او را به سدرةالمنتهى برد و به مقام قرب الهى و نزديكترين جايگاه به خدا رسيد. من فرزند كسى هستم كه با ملائكۀ آسمان نماز گزارد. من فرزند پيامبرى هستم كه خداوند بزرگ برايش وحى فرستاد. من فرزند محمد مصطفى (ص) و على مرتضى (ع) هستم. فرزند كسى هستم كه بينى گردنكشان را به خاك ماليد تا به كلمۀ توحيد اقرار كردند .
من پسر كسى هستم كه در برابر پيامبر با دو شمشير و دو نيزه مىجنگيد؛ دو بار هجرت و دو بار بيعت كرد و در بدر و حنين با كافران به مبارزه برخاست و به اندازۀ زدن يك پلك كفر نورزيد. من فرزند صالح مؤمنان، وارث انبيا، از بين برندۀ مشركان، امير مسلمانان، فروغ جهادگران، زينت عبادتكنندگان و افتخار گريهكنندگان هستم.
من فرزند بردبارترين صابران، و بافضيلتترين نمازگزاران از اهل بيت رسول خدا هستم. من فرزند كسى هستم كه جبرئيل او را تأييد و ميكائيل او را يارى كرد. من فرزند كسى هستم كه حرم مسلمانان را پاسدارى و با مارقين و ناكثين و قاسطين به نبرد پرداخت. من فرزند بهترين قريشم. من پسر كسى هستم كه اولين ايمان آورنده به خدا و رسول او بود. من پسر اولين سبقت گيرنده در ايمان و شكنندۀ كمر متجاوزان و از بين برندۀ مشركانم.
من فرزند كسى هستم كه مانند تيرى از تيرهاى خدا براى منافقان و زبان حكمت بندگان خدا و يارى كنندۀ دين خدا و ولى امر او و بوستان حكمت الهى و حامل علم خدا بود.
او جوانمرد، سخاوتمند، نيكوكار، جامع خيرات، آقا، بزرگ، ابطحى، راضى به خواست خدا، پيشگام در مشكلات، صبور، هميشه روزهدار، پاكيزه از هر آلودگى و بسيار نمازگزار بود.
او كه رشتۀ اصلاب دشمنان را از هم گسست و شيرازۀ احزاب كفر را از هم پاشيد. او داراى قلبى ثابت و قدرتمند، ارادهاى استوار و محكم و عزمى راسخ بود و مانند شيرى شجاع وقتى نيزهها به هم درمىآويخت آنها را خرد و پراكنده مىساخت. او شير حجاز و بزرگ عراق از مكى و مدنى، حنفى، عقبى، بدرى، احدى، شجرى و مهاجرى(1)است كه در همۀ صحنهها حضور داشت. او سيد عرب و شير ميدان جنگ و وارث دو مشعر، پدر حسن (ع) و حسين (ع) ، جدم على بن ابىطالب (ع) است.
امام سجاد (ع) آنچنان با روحى سرشار از حماسه و عزت سخن مىگفت كه دستگاه اموى بيمناك شد و براى پرهيز از خشم مردم به مؤذن دستور داد كه اذان بگويد تا امام سكوت كند.
1) در بيعت شجره شركت كرد و از مهاجران مكه به مدينه بود.
چون صداى موذن به تكبير بلند شد، امام (ع) فرمود: «چيزى بزرگتر از خداوند نيست» .
چون مؤذن به يگانگى خدا شهادت داد، امام (ع) فرمود: «موى، پوست، گوشت و خونم به يكتاپرستى شهادت مىدهد» .
آنگاه كه مؤذن بانگ زد: «اشهد ان محمداً رسول الله» امام (ع) خطاب به يزيد فرمود: «اين محمد كه نامش برده شد جد من است يا تو؟ اگر ادعا كنى كه جد توست دروغگويى و كافر شوى و اگر جد من است، چرا خاندان او را از دم تيغ گذراندى؟»(1)
سخنان روشنگرانۀ امام موجى از نفرت و خشم را در طبقات مردم به وجود آورد. صداى ضجه و شيون اهالى شام حكومت اموى را درمانده كرد. يزيد به خوبى دريافته
1) بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣٧؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ٢، ص١٣٢. با قدرى اختصار، در قول ديگرى آمده است كه امام سجاد ع در ادامه خطبه خود فرموده است: «اَنَا ابْنُ الحُسَيْنِ القَتِيل بِكَربَلا، اَنَا ابْنُ عَلِىٍّ المُرتَضى، اَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ المُصْطَفى، اَنَا ابْنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، اَنَا ابْنُ خَدِيجَةَ الكُبْرى، اَنَا ابْنُ سِدْرَةِ المُنْتَهى، اَنَا ابْنُ شَجَرَةِ طُوبى، اَنَا ابْنُ المُرَمَّلِ بِالدِّماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ بَكى عَلَيْهِ الجِنُّ فِى الظَّلْماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ ناحَ عَلَيْه الطُّيُورُ فِى الهَواءِ.» نفس المهموم، ص ۴۵١؛ الفتوح، ج٣، ص١۵۴؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، صص ۶٩ - ٧١. من فرزند حسين هستم كه او را در كربلا كشتند، پسر على مرتضى هستم. پسر محمد مصطفايم، من پسر فاطمه و خديجهام و. . . فرزند كسى هستم كه در خون آغشته شد، فرزند كسى هستم كه جنيان در ماتم او گريستند، من فرزند كسى هستم كه پرندگان در عزايش شيون كردند.
بود كه علىرغم آن همه توجه و رسيدگى به مردم شام (1)، امنيت و ثبات سلطنت او هماكنون از سوى آنان در معرض خطر جدى است. ازاينرو چارهاى نيافت جز اينكه اجازه دهد خاندان پيامبر براى شهداى كربلا به عزادارى بپردازند.
با آغاز عزادارى براى شهداى كربلا، گريه و شيون به مؤثرترين ابزار براى استيضاح دستگاه جابر اموى تبديل شد.
عاشورا طناب دار سلطنت ظلم، و كربلا تير خلاص استكبار يزيدى شده بود. گروه گروه مردم شام با اهل بيت به عزاداى و همدردى مىپرداختند و كار آن چنان بالا گرفت كه يزيد هم از عبيدالله بيزارى مىجست و به خاندان امام حسين (ع) اداى احترام مىكرد.
روزى از امام سجاد (ع) عذرخواهى كرد و گفت: «آنچه گذشت به عهدۀ فرزند مرجانه است. لعنت خدا بر پسر مرجانه! اگر حسين (ع) با من مواجه مىشد، هر چه مىخواست انجام مىدادم و با تمام قدرت از كشته شدنش جلوگيرى مىكردم؛ حتى اگر به هلاكت بعضى از فرزندانم مىانجاميد. اما آنچه اتفاق افتاد و ديدى، قضاى الهى بود. حال هر احتياجى داريد بنويسيد تا انجام دهم» .(2)
امام درخواست كرد تا سر پدر بزرگوارش را تحويل دهند كه يزيد امتناع كرد. اما فشار افكار عمومى كار را به جايى رساند كه به قول طبرى، يزيد بر سر سفره غذا نمىنشست، مگر اينكه على بن حسين (ع) را فرا مىخواند و او را بر سر همان سفره مىنشاند(1)البته تغيير رفتار يزيد فريبى بيش نبود و او و مشاوران نيرنگبازش شرايط را تحليل كرده و زمان را مقتضاى چنين برخوردهاى منافقانهاى مىدانستند. وگرنه در پشت پرده، حقيقت انديشۀ امويان غير از آنچه بود كه مردم مشاهده مىكردند. يزيد هر دو عراق، (كوفه و بصره) ، را در حوزۀ قلمرو عبيدالله قرار داد(2)و يك ميليون درهم پاداش براى وى فرستاد و در جواب بىوفايى مردم كوفه نسبت به امام حسين (ع) و خلق ماجراى كربلا دستور داد عبيدالله به ميزان صددرصد بر پاداش و هداياى مردم كوفه بيفزايد و با همين عطاياى يزيد بود كه عبيدالله دو كاخ سرخ و سفيد ساخت تا زمستانها را در قصر حمراء و تابستان را در قصر بيضا بگذراند. به هر حال هيچگونه آثارى از ندامت و تغيير رويه در زندگى خفتبار او ثبت نشده است.
يزيد كه حضور اهل بيت پيامبر را براى حكومت خود خطرى بزرگ مىدانست، مترصد بود تا در فرصتى مناسب آنها را به جايى غير از شام اعزام كند كه اين فرصت با طرح سه درخواست از سوى امام زينالعابدين (ع) به دست آمد.
امام (ع) فرمود: «اول آنكه يك بار ديگر مىخواهم رخسار پدرم را ببينم. دوم آنكه دستور دهى هرچه از ما به غارت بردهاند، بازگردانند. سوم آنكه اگر تصميمى به قتل من گرفتهاى فردى مورد اعتماد را با اين زنان همراه كن تا آنها را به حرم پيامبر (ص) بازگردانند» .
يزيد پاسخ داد، خواستۀ اول تو هرگز برآورده نخواهد شد. درخواست دوم را به چندين برابر جبران مىكنم و در مورد سوم جز تو كسى همراه زنان نخواهد بود.
امام (ع) فرمود: «اموالت را نمىخواهيم و بر تو ارزانى باد. آنچه از ما غارت شده است، بازگردان؛ زيرا در ميان آنها مقنعه، گردنبند و پيراهن مادرمان فاطمه (عليها السلام) قرار دارد» .
يزيد فرمان داد آنها را بازگردانند و دويست دينار نيز به آنها افزود و اسيران اهل بيت را به سوى مدينه باز گرداند.
امام (ع) آن دينارها را به مستمندان شام بخشيد.(1)هنگام حركت، يزيد، مقدارى وسايل را به همراه كاروان فرستاد و به ام كلثوم گفت: «اينها در قبال مصايبى است كه بر شما وارد شد» .
ام كلثوم فرياد زد: «چقدر تو بىحيا و بىشرمى! برادرم حسين (ع) و اهل بيت او را كشتهاى و به ما مال و منال مىدهى؟ ! هرگز اين اموال را نمىپذيريم»(2)
پس از هفت روز حضور تلخ و جانكاه، نعمان بن بشير(3)، به فرمان يزيد، وسايل سفر اهل بيت را فراهم، و آنان را همراه با فردى امين به سوى مدينه روانه كرد. (4)در مسير راه هر جا كه كاروان فرود مىآمد آن مأموران از خاندان رسالت فاصله مىگرفتند و تا رسيدن به مدينه اين روش ادامه داشت.(5)
درباره اربعين و بازگشت خاندان پيامبر به كربلا در ميان مورخان اختلاف است. بسيارى از آنها در كتابهاى خود هيچگونه اشارهاى به آمدن بازماندگان كاروان حسينى به كربلا نداشتهاند كه از جمله آنها مىتوان به ابن اثير، طبرى، بلاذرى، نويرى، ابن حجر، ابن اعثم كوفى اشاره كرد و گروهى نيز به عزادارى اهل بيت در كربلا اشاره كردهاند؛ مانند ابىمخنف، ابن نماحلى، جعفر النقدى، محسنالامين، سيد بن طاووس.
در مجموع در مورد اربعين چهار احتمال وجود دارد:
١. در سال ۶١ ه. ق پس از مراجعت از شام، اهل بيت امام حسين (ع) در روز بيستم صفر به كربلا وارد شدند و به سوگوارى پرداختند.
٢. اهل بيت پيامبر در روز بيستم ماه صفر سال ۶١،
قبل از رفتن به شام از كربلا عبور كردند و بر مزار شهدا به عزادارى پرداختند.(1)اين احتمال بسيار ضعيف به نظر مىرسد.
٣. اهل بيت رسول خدا در سال ۶٢، يك سال بعد از واقعۀ كربلا، در بيستم ماه صفر به كربلا آمده باشند.
۴. اهل بيت پيامبر بعد از بازگشت به مدينه به كربلا رفته باشند كه در اين صورت تعيين روز اربعين به عنوان روز رسيدن آنها به كربلا منتفى است. اما آنچه مسلم است خاندان رسالت به زيارت قبور شهداى بزرگ كربلا رفتند و تا سه روز به عزادارى پرداختند و به قول سيد بن طاووس، ماتمهاى جگرخراش برپا داشتند.(2)هنوز هم مىتوان صداى سكينه را از كنار قبر پدر شنيد كه مىگفت:
أَلا يا كَربَلا نُودِعُكَ جِسْماً
اى كربلا، بدنى را در تو به وديعه گذاشتهايم كه بدون غسل و كفن مدفون شد.
اى كربلا، كسى را به يادگار در تو قرار داديم كه روح احمد (ص) و وصى اوست.
همچنين آمده است چون كاروان به كربلا رسيد،
جابربن عبدالله انصارى(1)را ديدند كه با تعدادى از بنىهاشم براى زيارت شهدا به كربلا آمده است. چون يكديگر را ملاقات كردند، بهشدت گريستند و زنان روستاهاى مجاور نيز به آنها پيوستند.(2)آنگاه زينب كبرا درحالىكه زنان اطرافش را گرفته بودند با صوتى حزين كه جانها را مىگداخت به امام سلام داد:
أَلسَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْأَرْوَاحُ الَّتِى حَلَّتْ بِفِنَاءِ الحُسَيْنِ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّكُمْ أَقَمْتُمُ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ المُنْكَرِ وَ جَاهَدْتُمُ المُلْحِدِينَ وَ عَبَدْتُمُ اللهَ حَتَّى أَتَاكُمُ الْيَقِينُ.
فرصت و كلام ما به پايان رسيد و قصدمان اين بود كه به مهر و ارادتش بياويزيم كه حسين زندۀ همۀ روزگاران است و عاشورا انگيزۀ بقا و حيات بندگان. حزن بزرگ آل محمد (ص) از واقعۀ جانسوز عاشورا، عزاى بىپايان همۀ آزادگان و حماسۀ بىكران كربلا، نياز بشريت در همه جا و هميشۀ آفرينش است. انسانيت، شرف، آزادگى، ايثار و جوانمردى بدون حسين هرگز به معنا نمىنشيند كه او نه
تنها خون خداست كه ركن راه و باعث مهر و گل سرسبد آفرينش پروردگار است.
أَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِى حَلَّتْ بِفِنَائِكَ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِكَ عَلَيْكُمْ مِنِّى سَلَامُ اللهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِكُمْ السَّلَامُ عَلَى الحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِىِّ بْنِ الحُسَيْنِ وَ عَلَى أولادِ الحُسَينِ وَ عَلى أَصْحَابِ الحُسَيْنِ.