ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی جلالی، سیدمحمدرضا، ۱۳۲۴ -
عنوان قراردادی : المهدی (عج) فی احادیثالمسلمین حقیقه ثابته .فارسی
عنوان و نام پديدآور : بررسی روایات مهدویت: ترجمه کتاب «المهدی (عج) فی احادیث المسلمین حقیقه ثابته»/ مولف سیدمحمدرضا حسینیجلالی؛ مترجم عبدالحسین بینش.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۱۹ ص.
شابک : 978-964-540-423-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- احادیث
موضوع : مهدویت-- احادیث
شناسه افزوده : بینش، عبدالحسین، ۱۳۳۷ -، مترجم
رده بندی کنگره : BP۵۱/ح۵۳۴م۹۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۳۰۴۳۱۷۱
برپايه احاديث متواتر، حضرت مهدى (عج) جزو اهل بيت پيامبر (ص) است و هيچ يك از فرقههاى اسلامى در درستى اين روايات ترديد ندارند؛ زيرا اسناد اين روايات در مهمترين كتابهاى روايى با سند كامل آمده و اين مسئله، از عقايد معروف و مشهور آنان به شمار مىآيد. البته در اين ميان، شمار اندكى از روشنفكران و كسانى كه تشكيك و جدل را به شيوه غربىها آموختهاند و هدفهاى آنان را دنبال مىكنند، با عنوانهاى فريبندهاى همچون «نقد عقلى حديث» و امثال آن، درصدد ايجاد شبهه در اين اعتقاد مورد اتفاق مسلمانان هستند.
از آنجا كه اعتقاد به «مهدى» از خاستگاههاى بسيار مهم اتحاد و همدلى مسلمانان است، هدف اين تشكيكها چيزى جز تلاش براى تفرقه نيست.
در رساله حاضر سعى شده است با بيانى رسا، به شبهههاى تشكيككنندگان پاسخ داده شود. اميد است كه اين اثر گامى مؤثر در ايجاد اتحاد ميان مسلمانان باشد.
كتاب بررسى روايات مهدويت، ترجمه كتاب «المهدي في احاديث المسلمين حقيقة ثابتة» تأليف محقق و پژوهشگر عالم و فرزانه حضرت حجت الاسلام و المسلمين سيد محمدرضا حسينى جلالى است كه به اهتمام پژوهشكده حج و زيارت و قلم تواناى جناب آقاى عبدالحسين بينش به فارسى برگردانده شده است. ضمن تشكر و قدردانى از مؤلف و مترجم و ديگر دستاندركاران حوزه مهدويت، اميدواريم اين تلاش مقبول امام منتظر (عج) و منتظران ظهور باشد.
انه ولي التوفيق
گروه كلام و معارف
پژوهشكده حج و زيارت
در روزگار ما، تلاش پژوهشگران در عرصه حديث بسيار شگفتانگيز و افتخارآميز است؛ بهگونهاى كه چهبسا از خلال تلاشهاى آنان، گنج سرشار «ميراث ما» نشر مىيابد و در نتيجه، سرچشمههاى وحيانى انديشههاى جاودانه ما آشكار مىشود.
گاه صفاى اين افتخارات و شگفتىها با فعاليت گروهى اندك در حوزه علوم حديث، به تيرگى مىگرايد. ولى از آنجا كه تلاشهاى آنان از مسئوليت علمى و معيارهاى فنى بىبهره است، كارشان همانند تلاش «زنى است كه پس از محكم تابانيدن رشتههايش، آن را باز مىتاباند»(1)يا «همچون سرابى است در دشت هموار كه تشنه، آن را آب مىپندارد» .(2)از جمله اين تلاشها، چيزى به نام «نقد متن حديث» است كه در مقابل معتقدان به «سند حديث» انجام مىشود.
بهطور كلى، نقد حديث از مهمترين فعاليتهايى است كه عالمان
اسلامى براى پاكيزه نگهداشتن اين چشمه پر آب، از هرگونه آلودگى و تيرگى، انجام دادهاند. نقد حديث با رعايت شرايط و مقررات آن، يكى از نوآورىهاى فكرى مسلمانان و ويژگىهاى خاص فرهنگ و تمدن آنهاست. اين امور از شيوههاى پژوهشى - تحقيقى مسلمانان است كه عامل افتخار آنان بر همه ملتها و فرهنگهاى كهن و نو، خواه مرتبط با اديان آسمانى، خواه بشرى (وضع شده بر پايه قوانين زمينى) ، به شمار مىآيد.
در اين مسير، آنان قواعد، پايهها و موازين ضابطهمند، محكم و درستى را براى نقد سند و متن حديث پى ريختهاند تا از اين راه، درست و نادرست و حق و باطل آنها را از يكديگر بازشناسند؛ بهگونهاى كه با تكيه بر راههاى اثبات معقول و متعارف، متن حديث چنان اعتبارى يابد كه افزون بر متون كهن در نوشتههاى جديد نيز بتوان بر آنها اعتماد كرد.
پيشينيان بزرگوار ما در راه اصلاح حديث، تلاشهاى بسيارى بر خود هموار ساختهاند؛ چنانكه برخى از آنها براى ثبت مجموعه احاديثى در كتاب خود، از لابهلاى دهها هزار حديث، طى سالهاى متمادى جستوجو و گاه با پيمودن مسافتهاى دور، به بررسى و تحقيق پرداخته و در كتاب جامع خود، چيزى را كه بين خود و خدا حجت مىديدند، ثبت نمودند.
آنان با اين روش، گنجها و ذخاير بزرگى را از فرهنگ منقح، نقادى شده، منظم و مدون به يادگار گذاردند و اصول، آثار، مسندها و جوامع حديثى را پديد آوردند.
پس از آن، نسل دوم آمد. اين نسل نيز با تكيه بر راههاى امن و موثق،
بسيار كوشيد و آنچه از چشم گذشتگان به دور مانده بود، خواه در گردآورى خواه تنظيم، فراهم آورد. بدينگونه بود كه معجمها، مستدركها و جامعهاى متأخر شكل گرفت.
در دوره اخير، مردم براى استفاده و توشه برگرفتن از اين ثروت گرانبها، در زمينههاى علمى و عملى، اندكى درنگ كردند و در تعامل با حديث گردآورى شده به چند دسته تقسيم شدند:
برخى به نقد و گزينش پيشينيان بسنده و به كتابهاى حديث و منابعى كه مورد وثوقشان بود، استناد كردند؛ بهگونهاى كه درصدد بهكارگيرى اصول تازه نقد درباره آنها برنيامدند و به پيروى از گذشتگان در اين موضوع پايبندى نشان دادند؛ بهگونهاى كه در آراى فقهى خويش و احكام شرعى، به تقليد از فقهاى چهارگانه پايبند ماندند. آنان راههاى كسب معارف دينى را به همان چيزى كه گذشتگان به آن رسيده بودند، محدود ساختند؛ بىآنكه از آنها بگذرند يا آنها را به بوته نقد بگذارند.
گروهى ديگر، با شيوه تقليد در منابع به مقابله برخاستند. اينان معتقدند انديشه و نظر بايد آزاد باشد تا جولان دهد و ابداع كند. از اينرو، بر اين باورند باب كوشش و اجتهاد در همه دانشهاى اسلامى باز است. اينان حتى در فقه و شناخت احكام و همه منابع معرفت، از جمله حديث، به تقليد پايبند نيستند؛ چنانكه مذهب فقهى مشخص و تعريف شدهاى كه به آن پايبند باشند، ندارند و مطابق اجتهاد خودشان عمل مىكنند.
در نظر اين گروه، كتابهاى به اصطلاح «صحيح» چندان اهميتى ندارد و هر حديثى را كه به گوششان برسد، با تكيه بر روشهاى نقدى
كه نزد دانشمندان جديد شناخته شده است، نقادى مىكنند.
هر يك از دو گروه (اهل تقليد و اهل اجتهاد) براى خود دلايلى دارند، ولى ناگفته پيداست هركس به دليل معتبرى تكيه زند، به اندازه تلاش خويش پاداش مىگيرد.
در دوره كنونى، جاى بسى شگفتى و تأسف است كه گروه اندكى از كسانى كه به نقد علم حديث شريف مىپردازند، در برخورد با اين منبع سرشار و غنى انديشه اسلامى، از شيوه روشن و معروفى پيروى نمىكنند؛ بلكه در نقد حديث ميان اجتهاد و تقليد سرگردانند!
آنان گاه مىكوشند تا اسناد احاديث را به بوته نقد بگذارند و اشكال موجود در آن را شرح دهند و گاه به گفتههاى عالمان علم رجال به راويان آن احاديث رجوع مىكنند و مىكوشند تا مدلول روايات را با يكديگر مقايسه كنند، آنگاه هرچه را با عقل خويش درمىيابند، با آن موافقت مىكنند و درست مىدانند و آنچه را با عقلشان راست نمىآيد، به ضعف و بلكه به مجعول بودن محكوم مىكنند. ازاينرو، ميان حديث صحيح و غير صحيح، طبق نظر خودشان، تمايز قائل مىشوند (نه بر اساس ضوابط علم الحديث) . آنان به اين وسيله مىخواهند همپاى اهل اجتهاد سير كنند.
و گاهى به كتابهاى گذشتگان كه به نام «صحاح» معروف است، مراجعه مىكنند تا به كار آنان استشهاد كنند و اگر آنان در اثر خود حديثى را درج كرده باشند، آن را بپذيرند و اگر نكرده باشند، آن را تضعيف و بلكه حكم جعلى بودنش را صادر كنند. آنان با اين رويكرد مقلد مىباشند.
از جمله اين گروه، نويسندگان جديدى هستند كه بدون داشتن توان و تجربه كافى به عرصه اين دانش شريف پا نهادهاند و از اين طريق مىكوشند تا اثبات كنند احاديث، افزون بر نقد سندى، به نقد عقلى نيز نيازمند است. اما در خلال اين موضوع، ادعاهاى مناقشهانگيز با تناقضهاى فراوان مطرح مىكنند؛ نمونه اين نوع نگرش، مطالبى است كه درباره احاديث مهدى منتظر (عج) گفتهاند؛ احاديثى كه دربارهاش گفته شده: «دراينباره هزاران كتاب نوشته شده و صدها سند نقل گشته و - به تعبير خودشان - بيشترين تأثير را در تاريخ امت ما نهاده است» . (1)
اين افراد مىكوشند تا با تكرار گفتههاى «احمد امين مصرى» كه شيعه را به جعل نظريه مهدى متهم مىسازد، درستى اين احاديث را زير سؤال ببرند.
ديگر كسى كه مورد تقليد اينان است، «ابن خلدون» است كه احاديث مربوط به حضرت مهدى (عج) و درستى آنها را منكر است و ادعاى تواتر آنها را ساختگى مىداند. آنان در اين بررسى، مهمترين چيزى را كه در احاديث مرتبط با نسب و زندگى امام مهدى (عج) معيار نقد قرار مىدهند، نقد عقلى است؛ در نتيجه، بر آن جنبههاى منفى كه در قضيه حضرت مهدى و احاديث، تاريخ و ادعاهاى مهدويت تصور كردهاند، متمركز شدهاند.
آنان در همه اين ادعاها، خود را اهل پژوهش علمى يقينآور نشان مىدهند و بافتههاى خود را دليل بر انكار مهدى منتظر (عج) مىدانند. به همين دليل، به احاديث مربوط به ايشان نسبت جعلى مىدهند و كسانى
1) تراثنا و موازين النقد، استاد سائح على حسين، مجله «كليه الدعوة الإسلاميه» ، ص١٨١.
را كه با نظريههايشان مخالفند، «متحجر» مىنامند.
در اين نوشته، كوشيدهايم تا بىاعتبارى اينگونه پندارها و اتهامها و مخالفتهايى را كه با شيوه پژوهش علمى صورت گرفته است، طى چند فصل اثبات كنيم.
با آنكه برخى نويسندگان مىكوشند خود را در نقد حديث، مجتهد نشان دهند و خويش را از سلطه آنچه «مصادر مشهور» ناميده مىشود، برهانند و نيز از «بخارى» ، «مسلم» و «ابن حنبل» (از امامان حديث، به قول خودشان) ، «انسانهاى جايزالخطا» بسازند (1)، ولى با اين حال، در رد احاديث مهدى موعود (عج) مىگويند: «بخارى و مسلم هيچيك از احاديثى را كه ظهور حضرت مهدى (عج) را بشارت مىدهد، نقل نكردهاند» . (2)
به اين ترتيب، كسانى كه ديگران را به سبب اعتقاد به عارى از خطا و اشتباه بودن هرگونه كوشش بشرى - از سوى هركس كه باشد - سرزنش
مىكنند و مصونيت بخارى و مسلم را از خطا نفى مىكنند (و خطاكار بودن بخارى و مسلم را پذيرفتهاند) چنين كسانى چگونه به خود حق مىدهند ثبت نشدن يك حديث در كتابهاى بخارى و مسلم را - حتى اگر ديگران آن را روايت كرده و صحيح دانسته باشند - دليل بر بطلان آن حديث بدانند؛ بهويژه كه بخارى و مسلم مدعى گردآورى همه احاديث صحيح در كتابهايشان نيستند، بهگونهاى كه خود اذعان كردهاند آنچه را لازم و ضرورى و در توانشان بوده و نيز به هدفشان در گردآورى حديث مرتبط بوده است، گزينش كردهاند. آن دو تصريح كردهاند كه شمار احاديثى كه آنها وانهادهاند، بهمراتب، بيشتر از آن چيزى است كه نقل كردهاند.(1)
حال جاى اين پرسش است كه آيا مىتوان ثبتنشدن يك حديث در كتابهاى آنها را دليل بر نادرستى آن دانست؛ با آنكه حديث صحيح همانگونه كه در بخارى و مسلم موجود است، در كتابهايى كه پس از آنها به نگارش درآمده نيز موجود است؛ بهويژه در كتابهايى كه به عنوان «استدراك» بر آن دو نوشته شده، احاديثى كه آن دو نقل نكردهاند ولى طبق شروط بخارى و مسلم صحيح مىباشد.
«شيخ محسن عباد» ضمن يادآورى اين مطلب، شمارى از كتابهاى جامع روايى ديگر را بدينشرح برشمرده است: «الموطأ،
1) ر. ك: علوم الحديث، ابن الصلاح، ص١٩. او مىگويد: «بخارى و مسلم، نه همه احاديث صحيح را در كتابهاى صحيح خود آورده و نه التزامى به اين كار داشتهاند» ؛ نيز ر. ك: المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، ج ١، ص ٢. وى گفته است: «بخارى و مسلم هيچكدام نگفتهاند كه احاديث ديگرى كه آنها گزينش نكردهاند، صحيح نيستند» .
صحيح ابنخزيمه، صحيح ابنحبّان، جامع ترمذى، سنن ابوداود، سنن نسائى، سنن ابن ماجه، مستدرك حاكم، سنن دارقطنى، سنن بيهقى و ديگران» . (1)
«نقد حديث» كار آسانى نيست تا هر كسى كه به كتابهاى رجال حديث مراجعه مىكند، اجازه انجامدادن چنين كارى داشته باشد؛ بلكه اين كار در سايه برخوردارى از ملكه اجتهاد در اين فن و برگزيدن روش رجالى ثابت و فراگيرى قواعد درست نقد امكانپذير است.
چنانچه ناقد، در علم رجال اهل اجتهاد باشد و حق داشته باشد در نقد حديث اظهارنظر كند، در اين صورت حق ندارد در پذيرش يا رد يك حديث، شيوه نادرست تقليد را در پيش گيرد.
ادعاى اينكه بخارى و مسلم «حديثى كه بشارت مهدى را اثبات كند، نقل نكردهاند» ، ادعاى باطلى است؛ زيرا بخارى و مسلم احاديثى را نقل كردهاند كه به ظهور حضرت مهدى (عج) مرتبط است.
شيخ عبدالمحسن عباد، در فصل پنجم مقالهاش، درباره برخى احاديث كه در صحيحين (بخارى و مسلم) درباره حضرت مهدى (عج) آمده است چنين مىنويسد:
1) شيخ عبدالمحسن عبّاد مدرس دانشگاه اسلامى مدينه منوره ، مجله همان دانشگاه، مقاله پنجم، ش۴۵ و مقاله ٣٨، ش ۴۶.
بخارى در باب نزول عيسى، به نقل از ابوهريره، نوشته است: «آنگاه كه پسر مريم در ميان شما فرود آيد و امام شما از خودتان باشد، چه خواهيد كرد» .(1)
از مسلم نيز در كتاب «الايمان» ، از ابوهريره مثل همين حديث نقل شده است.(2)
در صحيح مسلم از جابر نقل شده است كه پيامبر (ص) فرمود:
پيوسته گروهى از امت من تا روز قيامت آشكارا بر سر حق مىجنگند و غالبند. سپس حضرت عيسى (ع) فرود مىآيد و اميرشان به حضرت عيسى مىگويد جلو بايست و برايمان نماز بخوان. . . .(3)
عباد گفته است:
در كتابهاى احاديث سنن و مسندها و ديگر كتابها، احاديثى آمده است كه بر اين امر دلالت دارد كه آن مرد صالح، «مهدى» نام دارد و برخى از سنت مفسر برخى ديگر است.
مسلم، از جابر و ابوسعيد چنين نقل مىكند: «در آخرالزمان خليفهاى مىآيد كه مال را مُشت مُشت مىبخشد و شمارش نمىكند» .(4)
از اينجا روشن مىشود اين گويندگان با منابع اصيلى كه به موضوع
1) صحيح بخارى، ج۶، ص ٣۵٨.
2) صحيح مسلم، بشرح النووى ، ج ٢، ص١٩٣؛ مسند احمد، ج ١، ص ٣٣۶.
3) صحيح مسلم، ج ٢، ص ١٩٣؛ مسند احمد، ج ٣، ص ٣٨۴.
4) صحيح مسلم، ش٢٩١٣ و ٢٩١۴ در كتاب الفتن؛ ر. ك: مسند احمد، ج ٣، صص ٣٨ و٣١٣ و ٣١٧؛ التاج الجامع للاصول، ج ۵، ص ٣۴٢؛ ر. ك: مقاله «نظرة فى أحاديث المهدى» ، مجله التمدن الاسلامى.
حضرت مهدى (عج) پرداخته است و آنها، خود كار نويسندگانشان را حجت گرفتهاند، چقدر فاصله دارند؛ بهگونهاى كه سطح استدلالشان اين است كه چون روايتى را آنان نقل نكردهاند، نهتنها دليل بر ضعف آن روايت، بلكه نشان جعلى بودن آن است! اين افراد، گرفتار همان اشكالى شدهاند كه خود بر كسانى كه صحيح بخارى و مسلم را عارى از خطا و اشتباه مىدانند، وارد كردهاند؛ زيرا مىگويند كارى كه آنها انجام ندادهاند نيز حجت است و برخى احاديث را به صرف ادعاى اينكه آنان نقل نكردهاند، نادرست مىدانند.
ناآگاهى آنان حتى نسبت به همين دو منبع اصلى نيز به روشنى به چشم مىخورد. درحالىكه خود مدعىاند نسبت به آنها آگاهى كافى دارند؛ براى مثال، اينان ادعا مىكنند در اين دو منبع درباره امام مهدى (عج) چيزى نيافتهاند؛ درحالىكه به خلاف نظر آنان، احاديث حضرت مهدى (عج) در آن دو كتاب ثبت و نقل شده است.
همه قصه از آنجا ريشه مىگيرد كه اينان در موضوع نقد حديث، ميان اجتهاد و تقليد سرگردانند!
نقل احاديث مربوط به حضرت مهدى (عج) ويژه گروه خاصى از مسلمانان نيست؛ بلكه اين احاديث بيش از هر موضوع ديگرى ميان همه مسلمانان مشترك است. بايد تأكيد كرد كه روايتهايى كه اهل سنت درباره بشارت به مهدى منتظر (عج) نقل كردهاند، از آنچه شيعيان در اينباره نقل كردهاند كمتر نيست. اما برخى با توسل به انواع راهها و شيوهها، درصددند تا اين روايات را به شيعه نسبت دهند و تنها آنان را در اينباره مسئول بدانند. يكى از اين نويسندگان مىگويد:
فكر شيعى، دنيايى از اسطوره و احاديث «جعلى» را از طريق موالى پذيرفته است و برخى از اين جعليات به برخى محدثان اهلسنت، كه در نقل روايت از برخى پيروان فرقههاى مخالف، تساهل ورزيدهاند، نيز سرايت كرده است.(1)
1) تراثنا و موازين النقد، ص ١٨۵.
در اين سخن چند نكته نهفته است:
١. حكم به اينكه اين احاديث تنها نزد افكار شيعى پذيرفته است.
٢. حكم بر محدثان اهل سنت بر اينكه اين روايتها را از روى تساهل نقل كردهاند و به اين ترتيب برخى احاديث (شيعه) ميان آنها نيز نفوذ كرده است.
٣. حكم به جعلى بودن همه اين احاديث.
اينها داورىهاى بسيار دشوارى است و كسى كه اندك آشنايى با علوم حديث دارد، حق ندارد آنها را به آسانى مطرح كند. پاسخ هريك از اين داورىها به تفصيل خواهد آمد، ولى پيش از هر چيز بايد ضد و نقيضگويى اين سخن روشن شود. اگر طبق نظر نويسنده، شيعيان تنها كسانى هستند كه احاديث حضرت مهدى (عج) را مىپذيرند و «شمارى» از آنها به «برخى» از محدثان سنى «سرايت» كرده است، پس چرا در هشت سطر بعد مىگويد: «مىتوان به حجم انبوهى كه «تنها» اهلسنت نقل كردهاند، اشاره كرد» .(1)چگونه است اين شمار اندك تسرىيافته، تنها پس از هشت سطر از سخن نخست، به تودهاى بزرگ تبديل مىشوند! چنانچه اين احاديث جعلى هستند، چرا تنها در يك صفحه بعد مىگويد:
اشاره مىكنم به اينكه «بسيارى» از اين احاديث در «صحاح» بهجز بخارى و مسلم نقل شده است! برخى از آنها را نيز «حاكم» در «المستدرك» و «ابنحنبل» در «مسند» خويش نقل كرده است. بهعلاوه سننالدانى، «نعيم بن حماد» و بسيارى ديگر.(2)
اين تناقضگويى، نيازى به توضيح و تفسير ندارد؛ از سويى مىگويد احاديث «جعلى» هستند و «برخى» از آنها به «سهلانگاران» اهل تسنن سرايت كرده است و از سوى ديگر مىگويد «بسيارى» از اين احاديث در كتابهاى «صحاح» نقل شده است! روشن است ميان اصطلاحات «جعلى» ، «صحاح» و ميان سرايت كرده به «برخى» و «بسيار» نقل شده، منافات وجود دارد. چنين سخنانى از سوى كسى كه با اصطلاح حديث آشنا باشد، بيان نمىشود. همچنين كسانى كه مىدانند چه انديشهاى را در سر مىپرورانند و چه چيزى را بر قلم مىرانند، چنين داورىهاى دشوارى نمىكنند. حكم «تساهل» به صاحبان «صحاح» دادن، چيزى جز جهل نسبت به تاريخ حديث و تاريخ محدثان و نداشتن آگاهى نسبت به رنجى كه اهل حديث در راه گردآورى، ضبط، تدوين و تحرير آن بردهاند، نيست. كسانى كه در پايينترين سطوح آشنايى با اصطلاحات حديثى، تاريخ حديث و اهل و قواعد آن قرار دارند، حق ندارند به درياى پهناور «نقد» وارد شوند. در فصلهاى آينده وجوه بطلان اينگونه داورىهاى دشوار را بيان خواهيم كرد.
برخى نويسندگان، احاديث امام مهدى (عج) را «جعلى» توصيف مىكنند و منتسب بودن «جعل» به شيعه را پيوسته بر زبان مىآورند! با اين وجود، نزد همه پژوهشگران علوم حديث مسلم است آن دسته از احاديث حضرت مهدى (عج) كه در كتابهاى گوناگون، از جمله كتابهاى صحاح، مسندها و سنن ثبت شده است و راههاى متعدد و اسناد گوناگون دارند، اگر هم صحيح نباشند، كسى نمىتواند همه آنها را جعلى بخواند. بالاترين و بدترين جرئتى كه يك فرد مىتواند به خود بدهد، اين است كه آنها را ضعيف بخواند. واقعيت مشهود اين است كه اسناد احاديث امام مهدى (عج) ، برخى صحيح و مورد اتفاق همگان، برخى حسن، برخى ضعيف و برخى نيز جعلى است!
هيچكس - مگر شمار اندكى از متأخران ناآشنا با حديث و
اصطلاحاتش - همه آنها را جعلى نخوانده است. نويسنده اين سخن نيز به پيروى از آن گروه اندك اين تعبير را بر زبان آورده است.(1)
كسى كه به جعلى بودن احاديث حضرت مهدى (عج) حكم مىكند، در دو چيز از انصاف، فاصله گرفته است:
نخست، جعلى خواندن احاديث بدون آشنايى با مفهوم جعل و بدون قائل شدن تفاوت ميان «جعل» و «ضعف» يك حديث. چنين كارى از كسى كه در نقد حديث ادعاى اجتهاد دارد، بسيار بعيد است. مگر آنكه بگوييم وى در اين سخن از اشخاصى ناآشنا با اصطلاح حديث، مانند «احمد امين» ، «ابنمحمود قطرى» و امثال آنان، تقليد كرده است.
دوم اينكه وى حكم به ضعف احاديث حضرت مهدى (عج) را از زبان پيشينيان خود، مانند «ابن خلدون» ، «ابن حجر» و ديگران نقل كرده است، ولى وى هيچ اشارهاى نكرده كه شمار بسيارى از محدثان احاديث امام مهدى (عج) را صحيح شمردهاند. آيا اينگونه دخل و تصرفها از كسى كه با شيوههاى علمى متقن درصدد «نقد علمى» حديث باشد، صورت مىپذيرد؟
به هر حال، چرا وى بيهوده مىكوشد موضوع تصحيح نمودن اسناد احاديث را توسط برخى بىارزش جلوه دهد، درحالىكه خودش بر تضعيف نمودن اسناد آن اصرار مىورزد و تضعيف انجام شده از سوى ابن خلدون را مطرح مىسازد و پس از نقل پارهاى از سخن او، درباره
1) «شيخ عباد» ، ضمن برشمردن اينان، در شماره ۴٠ با ردى كه بر «على بن محمود قطرى» نوشته، كذب پندارهاى آنان را اثبات كرده است. در رديف نخست اين گروه، «رشيد رضا احمد امين» قرار دارد و از ميان پيروانشان مىتوان به «ابن محمود» و «كاتب» اشاره كرد.
احاديث حضرت مهدى (عج) مىگويد: «ابن خلدون يكايك اين احاديث را در بوته نقد گذاشته و آنها را تضعيف كرده است» . (1)همچنين به ابن حجر نسبت مىدهد كه وى همه احاديث نقل شده درباره امام مهدى (عج) را جمعآورى كرده و با اعلام اينكه شمار آنها پنجاه حديث است، ثابت نشدن صحت آنها را اعلام كرده است. (2)درحالىكه حق بيان يك بحث متقن علمى اين است كه اين احاديث را از برخى بزرگان پيش از ابن خلدون يا معاصران وى يا كسانى كه پس از وى آمدهاند و شمارى از اين احاديث را صحيح شمردهاند را نيز نقل كند.
در اينجا بهتر آن است كه براى تكميل جوانب بحث، نام شمارى از محدثان و عالمانى كه احاديث حضرت مهدى (عج) را در كتابهايشان ثبت كرده و نقدهايى كه بر آنها وارد ساختهاند(3)را بيان كنيم (4):
١. «عبدالرزاق» (متوفاى٢١١ه. ق) در كتاب «المصنف» (طبع حبيبالرحمان الاعظمى، انتشارات مجلس علمى هند، جزء يازدهم) ، احاديث ٢٠٧۶٩ - ٢٠٧٧٩، را درباره حضرت مهدى (عج) درج كرده است. هيثمى در مجمع الزوائد (ج٧، ص ٣١۵) درباره برخى احاديث المصنف گفته است: «رجال آن صحيح است» .
1) تراثنا و موازين النقد، ص١٨٧.
2) به نقل از «المهدى و المهدويّه» ، احمد امين، ص١٠٨.
3) ما در اين زمينه بر كتاب «الامام المهدى عند اهل السُنّه» اثر شيخ مهدى فقيه، تكيه كردهايم.
4) از نخستين كسانى كه اين احاديث را به بوته نقد گذاشت، ابن خلدون است كه برخى سخنانش را در اينجا نقل كرديم. در ادامه، از پيروان وى مانند محمد رشيد رضا مصرى شامى، احمد امين مصرى و ابن محمود قطرى و ديگران نيز ياد خواهيم كرد.
٢. «ابن ماجه» (متوفاى ٢٧٣ه. ق) در «سنن» (طبع محمد فؤاد عبدالباقى، دار احياء الكتب، عيسى البابى، مصر، ج ٢، صص٢٢ - ٢۴) ، احاديث ۴٠٨٢ - ۴٠٨٨ را درج كرده است. اسناد حديث ۴٠٨۴ صحيح و رجال آن ثقه است. حاكم دربارهاش گفته است: به شرط شيخين (بخارى و مسلم) صحيح است.
٣. «أبوداود» (متوفاى ٢٧۵ه. ق) در «سنن» (طبعه محمد محيىالدين عبدالحميد، دار احياء السنّة النبوية، مصر، ج ۴، صص١٠۶ - ١٠٩) ، تحت عنوان كتاب المهدى، (شمارههاى ۴٢٧٩ - ۴٢٩٠) را در كتابش درج كرده است.
۴. «ترمذى» (متوفاى٢٩٧ه. ق) در كتاب «الجامع الصحيح» ، موسوم به السنن (طبع ابراهيم عطوة عوض، شركة مصطفى البابى، مصر، ج۴) ، احاديث ٢٢٣٠ و ٢٢٣٢ را درج نموده است. او درباره آن دو حديث گفته است: حسن و صحيح است.
۵. «طبرانى» (متوفاى٣۶٠ه. ق) در «المعجم الكبير» (طبع حمدى السلفى، مطبعة الوطن العربى، بغداد، جزء ١٠) ، احاديث ١٢١٣ - ١٢٣١ موجود در مسند عبدالله بن مسعود را درج كرده است.
۶. «حاكم» (متوفاى ۴٠۵ه. ق) در «المستدرك على الصحيحين» (ج۴، صص ۴۶۴ و ۵۵٧) احاديث حضرت مهدى (عج) از جمله: «. . . هرگاه او را ديديد، با او بيعت كنيد. گرچه در حالت خزيدن روى برف باشيد. او خليفه خدا مهدى است» را درج كرده و گفته است: «اين حديث - به شرط شيخين - صحيح است» . ذهبى نيز در ذيلى كه بر آن نوشته، با اين نظر موافقت كرده است.
٧. «بغوى» (متوفاى۵١٠ه. ق) در «مصابيح السُنّة» (مطبعه محمدعلى صبيح، قاهره، ج ١، ص١٩٢) آن احاديث را درج كرده و برخى از آنها را صحيح و برخى ديگر را حسن شمرده است.
٨. «ابن تيميه» (متوفاى ٧٢٨ه. ق) در كتاب «منهاج السنة» (داراحياء السُنة النبوية، ج ۴، ص٢١١) گفته است:
احاديثى كه براى ظهور مهدى [(عج)] به آنها استدلال مىشود، احاديثى صحيح هستند و ابوداود، ترمذى، احمد و ديگران آنها را روايت كردهاند [و برخى از آنها را آورده است] و كسانى به غلط اين احاديث را انكار كردهاند!
٩. ذهبى (متوفاى ٧۴٨ه. ق) در تلخيص المستدرك حاكم، در ذيل نقل اين احاديث از سوى حاكم، برخى از آنها را صحيح شمرده است.
عباد نيز گفته است: «ذهبى شمار بسيارى از احاديث [امام] مهدى [(عج)] را در تلخيص المستدرك، صحيح شمرده است» . او اين مطلب را در بند ١٩ مقالهاى كه در مجله الجامعة الإسلامية، المدينة المنوّرة، ش ۴۵، در رد ابنمحمود قطرى، از منكران حضرت مهدى (عج) ، به چاپ رسانده، يادآور شده است.
١٠. «ابن قيم جوزيه» (متوفاى ٧۵١ ه. ق) در كتاب «المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف» (تحقيق: احمد عبدالشافى، چاپ دارالكتب العلمية، بيروت، لبنان، ١۴٠٨ه. ق، فصل ۴۵، صص١٢٩- ١۴٣، ح٣٢۵ به بعد) احاديث ٣٢۶ - ٣٣٩ را درج نموده است.
وى ضمن آوردن احاديث، گفته است اين احاديث بر چهار نوع است: صحيح، حسن، مبهم و جعلى.
١١. «ابن كثير شامى» (متوفاى٧٧۴ه. ق) در كتاب «النهاية» (تحقيق: طه محمد الزينى، دارالكتب الحديثة، مصر، ج ١، صص٢۴-٣٢) بخشى از احاديث حضرت مهدى (عج) را آورده و آنها را صحيح شمرده است.
١٢. «هيثمى» (متوفاى٨٠٧ه. ق) در «مجمع الزوائد» (نشر مكتبة القدسى، ١٣۵٣ه. ق، ج٧، صص٣١٣ - ٣١٨، باب ما جاء فى المهدى) ، احاديث آن را آورده و برخى از آنها را صحيح شمرده است.
١٣. «برزنجى مدنى» (متوفاى١١٠٣ه. ق) در كتاب «الاشاعة لاشراط الساعة» (صص٨٧ - ١٢١، فصل الحديث عن المهدى) ، شمار بسيارى از احاديث مربوط به حضرت مهدى (عج) را صحيح شمرده است.
١۴. محمد صديق حسن خان قنوجى (متوفاى١٣٠٧ه. ق) در كتاب «الإذاعة لِما كان و ما يكون بين يدى الساعة» (طبع مطبعة المدنى، القاهرة، صص١١٢ و ١١٣) نوشته است:
احاديث رسيده درباره [امام] مهدى [(عج)] - به اختلاف روايات - بسيار فراوان است و به حد تواتر مىرسد. ترمذى، ابوداود، ابنماجه، حاكم، طبرانى و ابويعلى موصلى، احاديث [امام] مهدى [(عج)] را آورده و آنها را به شمارى از صحابه اسناد دادهاند. بنابراين، منكران، آنگونه كه شايسته موضوع است، با آن برخورد نكردهاند. درحالىكه احاديث يكديگر را تقويت مىكنند و شواهد و قراين از آنها پشتيبانى مىكنند و احاديث [امام] مهدى [(عج)]، برخى صحيح، برخى حسن و برخى ضعيف است و موضوع [امام] مهدى [(عج)] ميان مسلمانان، در طول قرون و اعصار، مطرح بوده است.
وى از «شوكانى» در «التوضيح فى تواتر ما جاء فى المهدى و المسيح»
نقل مىكند:
احاديث وارده درباره [حضرت] مهدى [(عج)] كه مىتوان بر آنها وقوف يافت، پنجاه حديث است كه ميان آنها صحيح، حسن و ضعيف و جبران شده وجود دارد و بدون شك و شبهه اين احاديث متواتر است. بلكه وصف تواتر بر احاديثى پايينتر از اين نيز بر طبق همه اصطلاحات تحرير شده در علم اصول صدق مىكند. اما آثارى از صحابه كه بر وجود [حضرت] مهدى [(عج)] تصريح دارد، بسيار است. اين احاديث نيز در حكم احاديث مرفوع هستند؛ زيرا در چنين زمينهاى فرصت براى اجتهاد وجود ندارد.
صديق حسن خان در الاذاعة، ص١۴۵، در رد بر ابن خلدون مىنويسد:
بدون شك [امام] مهدى [(عج)] در آخرالزمان، البته در ماه و سالى نامشخص ظهور مىكند؛ زيرا احاديث دراينباره متواتر است و جمهور امت، مگر شمار اندكى مخالف، نسلى پس از نسل بر آن اتفاق نظر داشتهاند و اهل علم نيز به دليل احاديث بسيارى كه دراينباره نقل شده است، به آن معتقدند.
بنابراين شك درباره آن «فاطمى موعود منتظر» ، كه مدلول احاديثى فراوان است، نه تنها معنا ندارد، بلكه شك كردن در مقابل اين همه نصوص سودمند و مشهورى كه به اندازه تواتر مىرسد، جسارتى بزرگ است.
صديق حسن خان در الاذاعة، ص١۴۶، از «سفارينى حنبلى» در «لوامع الانوار» چنين نقل مىكند:
از صحابهاى كه نام آنها برده شده يا آنهايى كه نامشان برده نشده
و از تابعان و كسانى كه پس از آنها آمدهاند، روايتهاى گوناگونى (درباره حضرت مهدى (عج)) نقل شده است كه از مجموع آنها براى ما علم قطعى حاصل مىگردد. بنابراين، ايمان به ظهور [امام] مهدى [(عج)] طبق آنچه نزد اهل علم مقرر و در كتابهاى عقايد اهل سنت و جماعت مدون است، واجب مىباشد.
١۵. «عظيم آبادى هندى» (متولد ١٢٧٣ه. ق) در كتاب «عون المعبود شرح سنن ابىداود» (تحقيق عبدالرحمان محمد عثمان، نشر محمد عبدالمحسن، مدينه منوره، ج١١، ص٣۶١) ، در شرح حديث ۴٢۵٩، در آغاز كتاب المهدى مىگويد:
بدانكه مشهور در ميان عموم اهل اسلام در طول قرون و اعصار اين بوده است كه در آخرالزمان ظهور مردى از اهلبيت كه دين را تأييد مىكند، بديهى است و گروهى از بزرگان، احاديث [امام] مهدى [(عج)] را در كتابهايشان درج كردهاند. اسناد احاديث اينان برخى صحيح، برخى حسن و برخى ضعيف است. اما عبدالرحمانبن خلدون، امام و مورخ مغربى، در تاريخ خويش در تضعيف همه احاديث [امام] مهدى [(عج)] راه مبالغه را پيموده و نهتنها دراينباره به راه درست نرفته، بلكه خطا نيز كرده است.
١۶. «محمد بن جعفر كتانى» (متوفاى ١٣۴۵ه. ق) در كتاب «نظم المتناثر من الحديث المتواتر» (چاپ يكم، المطبعة المولوية بفاس المغرب، سنة ١٣٢٨، چاپ دوم، دار الكتب السلفية، مصر) ، در حديث شماره ٢٩٨، احاديث ظهور حضرت مهدى موعود منتظر فاطمى (عج) را نقل كرده است. آنگاه پس از ذكر احاديث بيست تن از صحابه و كسانى
كه آن روايات را در كتابهايشان درج نمودهاند، گفته است:
چندين تن از «حافظ سخاوى» نقل كردهاند كه اين حديث متواتر است و سخاوى در «فتح المغيث» آن را ذكر و از «ابوالحسين آبرى» نقل كرده است.
و در تأليفى از «ابوالعلا ادريس بن محمد بن ادريس حسينى عراقى» درباره [امام] مهدى [(عج)] چنين آمده است كه احاديث مربوط به او متواتر يا نزديك به تواتر است و چندين تن از حافظان به تواتر آنها نظر دادهاند.
در شرح «الرسالة» ، اثر «شيخ جسوس» مطلبى به اين شرح آمده است: «خبر [امام] مهدى [(عج)] در احاديث آمده است و سخاوى گفته است كه اين خبر به حد تواتر رسيده است» .
در «شرح المواهب» به نقل از ابوالحسن آبرى در «مناقب الشافعى» آمده است: «اخبار درباره اينكه [امام] مهدى [(عج)] از اين امت است، به تواتر رسيده است» .
و در «مغانى الوفا بمعانى الاكتفا» كلام آبرى را نقل كرده است، آنجا كه مىگويد: «اخبار متواترى از رسول خدا (ص) نقل شده است درباره اينكه [امام] مهدى [(عج)] مىآيد و هفت سال حكومت مىكند و زمين را از عدل پر مىسازد» .
در شرح عقيده سفارينى محمد بن احمد حنبلى، دراينباره چنين آمده است: «درباره ظهور او روايتهاى بسيارى نقل شده، به طورىكه به حد تواتر معنوى رسيده است و آنقدر در ميان عالمان اهل سنت شايع است كه از اعتقاداتشان به شمار مىآيد» .
سپس به نقل عبارت سفارينى مىپردازد، همانگونه كه صديق خان آن را در الاذاعه نقل كرده است و سپس در ادامه، سخن حسن خان را در رد ابن خلدون آنگونه كه ما نقل كرديم، مىآورد.
١٧. «مباركفورى» (متوفاى ١٣۵٣ه. ق) در «تحفة الاحوذى» ، تحقيق: عبدالرحمان محمد عثمان، مطبعة الفجالة، مصر، نشر المكتبة السلفية الحديثة، ش ٢٣٣١، ج۶، ص۴٨۴) نيز به موضوع حضرت مهدى (عج) پرداخته است.
١٨. «شيخ محمد خضر حسين مصرى» (متوفاى ١٣٧٧ه. ق) در مقاله «نظرة فى احاديث المهدى» منتشر شده در مجلة «التمدن الاسلامى» كه از سوى جمعيت تمدن اسلامى دمشق سوريه انتشار مىيابد، در مجلد ١۶، ش٣۵ و ٣۶، سال ١٣٧٠، سخن منكران احاديث حضرت مهدى (عج) را بهسختى رد مىكند و مىگويد:
ابن خلدون اعتراف كرده است كه «برخى از احاديث [حضرت] مهدى [(عج)] بدون انتقاد است، آنجا كه گفته است: «اينها روايتهايى است كه ائمه درباره [حضرت] مهدى [(عج)] و ظهور او در آخرالزمان برگزيدهاند و چنانكه ديدى، جز شمارى بسيار اندك، بىعيب و نقص نيست» .
«خضر حسين» مىگويد:
ما مىگوييم حتى اگر يك حديث بدون نقد هم در ميان اين احاديث وجود داشته باشد، براى علم به اينكه مردى در آخرالزمان ظهور مىكند، بس است؛ زيرا مسأله [حضرت] مهدى [(عج)]، از آن دسته عقايد دينى كه جز با دلايل قطعى ثابت نمىشود، نيست؛ چرا كه شمار صحابيانى كه احاديث [امام] مهدى [(عج)] از طريق آنها نقل
شده [است]، به ٢٧ تن مىرسد. واقعيت اين است كه از احاديث جعلى و ضعيف مربوط به [امام] مهدى [(عج)] كه بگذريم، عالمان پژوهشگر و دانا از باقىمانده آنها نمىتوانند چشم بپوشند. . . در ميان احاديث [امام] مهدى [(عج)]، برخى در شمار احاديث صحيح قرار دارند و تا آنجا كه من در علم حديث پژوهش كردهام و بر نيك و بد آنها آگاه گشتهام، مىتوانم - همانند رجال حديث پيش از خود - بگويم: قضيه [حضرت] مهدى [(عج)] قضيهاى ساختگى نيست.
١٩. «شيخ منصور على ناصف» در «التاج الجامع للاصول» (ج۵، صص٣۴١ - ٣۴۴) و در ذيل «شرح غاية المأمول» گفته است:
باب هفتم درباره خليفه المهدى: در ميان عالمان - نسلى پس از نسل - مشهور است كه در آخرالزمان ناگزير بايد مردى از اهلبيت به نام «مهدى» ظهور كند. احاديث [حضرت] مهدى [(عج)] را گروهى از نيكان صحابه نقل و بزرگان محدثان آنها را برگزيدهاند و كسانى چون ابن خلدون و ديگران كه احاديث [امام] مهدى [(عج)] را تضعيف كردهاند، به خطا رفتهاند.
٢٠. «شريف احمد بن محمد بن صديق ابوالفيض غمارى حسينى مغربى» (متوفاى ١٣٨٠ه. ق) كتاب ارزشمند «ابراز الوهم المكنون فى كلام ابنخلدون» را در رد شبهات و دروغهاى ابنخلدون درباره احاديث مهدى منتظر (عج) نوشته است. اين كتاب در مطبعة الترقى دمشق شام به سال ١٣۴٧ه. ق به چاپ رسيده است.
صديق در مقدمهاش مىگويد:
ظهور خليفه اكبر. . . محمد بن عبدالله منتظر، در اخبار متواتر آمده
است كه او از نشانهها و علايم قيامت است. در ميان اين اخبار، خبرهاى صحيحى از پيامبر (ص) نقل شده است و ياد او شايع گشته و خبرش در ميان عموم اهل اسلام، در طول همه قرون و اعصار، انتشار يافته است. بنابراين، ايمان به ظهور او واجب است و اعتقاد به ظهور وى - به حكم تصديق خبر پيامبر (ص) - قطعى و ثابت است.
آنگاه صديق، اقوال مربوط به تواتر حديث حضرت مهدى (عج) را از زبان عالمان امت و آثارشان نقل مىكند؛ از جمله آبرى صاحب مناقب الشافعى، سخاوى صاحب فتح المغيث، «سيوطى» در «الفوائد المتكاثره فى الاحاديث المتواتره» و نيز در مختصر آن، يعنى «الازهار المتناثره» و ديگر كتابهايش و ابن حجر هيثمى در «الصواعق المحرقه» و ديگر نوشتههايش، «زرقانى» در «المواهب اللدنيه» و شمار بسيارى از حافظان و ناقدان حديث و محدثان استاد در فنون نقل. آنگاه سخنان قنوجى در الاذاعه، سفارينى در «الدرة المضية فى عقيدة الفرقة المرضية» ، و شرح آن موسوم به «لوامع الانوار» ، را نقل مىكند و مىگويد:
احاديث مربوط به ظهور وى آنقدر فراوان است كه به حد تواتر معنوى مىرسد و در ميان اهل سنت، چنان رواجى يافته [است] كه جزو اعتقاداتشان به شمار مىآيد.
در ادامه نيز از صحابه، خواه آنها كه نامشان برده شده يا برده نشده و از تابعان و كسانى كه پس از آنها آمدهاند، روايات گوناگونى را نقل كرده است كه از مجموع آنها «علم قطعى» حاصل مىگردد.
صديق فصل نخست كتاب خويش را به بحث درباره تواتر، تعريف آن و اختلاف مردم درباره آن اختصاص داده است. وى در اين فصل، نام
شمار بسيارى از راويان احاديث حضرت مهدى (عج) را فهرست كرده و در پايان گفته است: «مقصود از تواتر معنوى اين است كه از مجموع احاديث، تواتر حاصل مىگردد» .
سپس وى مىافزايد:
هيچيك از اين قضايا به اعتبار اسنادشان متواتر نيستند، ولى در ميان آنها يك قدر مشترك وجود دارد و آن، اين است كه وجود خليفه مهدى در آخرالزمان، به اعتبار مجموع آنها، متواتر است.
آنگاه به ابن خلدون مىپردازد - كه مرجع همه منكران است - و بخشى از سخن او را در مقدمهاش با عنوان «موضوع فاطمى و اعتقادات مردم درباره او و برداشتن پرده ابهام از اين موضوع» (1)بيان مىدارد و مىگويد:
بدانكه مشهور ميان اهل اسلام، در همه اعصار، اين بوده است كه در آخرالزمان مردى از اهلبيت ظهور مىكند. او دين را تأييد و عدالت را آشكار مىكند و مسلمانان از او پيروى مىكنند. او بر سرزمينهاى اسلامى چيره مىگردد. . . . او مهدى ناميده مىشود؛ مشهور در اينباره به احاديثى كه ائمه حديث در كتابهايشان درج كردهاند، احتجاج مىكنند. . . .
صديق در ادامه، كلام ابن خلدون را كه احاديث را يك به يك نقل و نقد و بيشترشان را تضعيف كرده، مىآورد و به نقض حرف به حرف سخن او مىپردازد و از هدفهاى او بهروشنى پرده برمىدارد؛ توهمات
1) مقدمه ابن خلدون، ص٣١١.
او را به نيكى برملا مىسازد، با تضعيفهاى وى از احاديث به مناقشه مىپردازد و خطاى نقدهاى وى را اثبات مىكند. اين سخن ابنخلدون را نيز نقل مىكند كه مىگويد: «اينها مجموعه احاديثى است كه ائمه درباره حضرت مهدى و ظهور او در آخرالزمان نقل كردهاند» .
سپس صديقخان در رد سخن او مىگويد:
مجموع احاديثى كه او ذكر كرده ٢٨ حديث است. درحالىكه آنچه در اين زمينه روايت شده، چندين برابر اينهاست. من شمارى از احاديث «مرفوع» و «موقوف» را مىشناسم كه منهاى «مقطوع» ها، اگر جستوجو مىكردم، به صدها حديث مىرسيد.
بهويژه اگر آنچه از طريق اهلبيت نقل شده [است] مىآوردم، روايات فراوانى را شامل مىشد.
آنگاه احاديث ٢٩ تا ١٠٠ را نقل مىكند و در پايان فصل مىگويد:
ما به نقل همين اندازه از احاديث [امام] مهدى [(عج)] بسنده مىكنيم. بدون شك همين مقدار نيز براى ابطال ادعاى كسى (ابن خلدون) كه طعن وارد مىكند، بس است. وگرنه اخبار دراينباره بسيار فراوان است. چنانچه احاديثى كه بهويژه از ائمه اهلبيت دراينباره رسيده [است]، گردآورى شود، يك مجلد ضخيم خواهد گشت. (1)
از اين رو تنها بر ٢٨ حديث تكيه و آنها را نقد كردن، كارى ناقص به شمار مىآيد؛ حتى اگر اين نقد به اثبات ضعيف بودن همه آنها بينجامد؛ زيرا فرض بر اين است كه احاديث فراوان ديگرى وجود دارد
1) ابراز الوهم المكنون، احمد غمارى.
كه آنها را نقد نكرده و اسنادشان را بررسى نكرده است.
بنابراين، چگونه مىتواند ادعاى عدم صحت همه احاديث را بكند و چگونه مىتواند با تكيه بر استقرايى ناقص، به نتيجه، مطمئن گردد؟
اين در حالى است كه ابن خلدون ادعا نمىكند همه احاديث ضعيف است؛ بلكه معترف است شمارى - هرچند اندك - از آنها صحيح هستند: «از اين احاديث، چنانكه ديدى، جز شمار بسيار اندكى در بوته نقد نهاده نشده است» .
صديق در رد سخن او چه نيكو مىگويد:
ديدى كه چگونه ما بهحق از عهده نقد باطل او برآمديم؛ و بهعكس ادعاى وى، نقد او جز درباره شمار اندكى از احاديث، وارد نيست. به فرض اينكه ادعاى وى را بپذيريم و او به جز شمار اندكى از احاديث، چيز ديگرى را قبول نكند، در آن صورت به كدام شبهه مىتواند اين شمار اندك غيرقابل نقد را رد كند! براى نپذيرفتن همين مقدار اندكى كه به صحت آنها اعتراف دارد و به صحت و سلامت آنها در برابر نقد اعتراف مىكند، چه عذرى دارد! اين چيزى جز يك عناد آشكار و پوشاندن حق روشن و تكبر ورزيدن از اعتراف به چيزى كه با هواى نفس وى مخالفت دارد، نيست.
ما بسيار ديدهايم كه او به احاديث كسانى استناد مىكند كه جز يك نفر، آنها را نقل نكرده است و حتى وضعيت همين يك نقلكننده نيز جاى بحث دارد. بلى! اين حديث واحد چون از مواردى است كه به حال ناصبىها زيان ندارد (آن را قبول
مىكند) ، اما اين احاديث متواتر درباره [امام] مهدى [(عج)]، با مذهب ناصبىها و خوارج، مخالفت دارد. ازاينرو، از هر راهى كه توانسته، هرچند نابجا، آنها را نقد كرده است.(1)
حق اين است كه «شريف احمد صديق غمارى» حق سخن را در اثبات حقيقت اين مسأله و رد منكران حضرت مهدى (عج) ، ادا كرده است و نيازى به افزودن چيزى بر آن نيست. او بهخوبى نشان داده است كه از قهرمانان علوم حديث است. از ادبى فراوان برخوردار است. دستى توانا و سينهاى گشاده دارد. بايد از او دراينباره تشكر كرد. خداوند به او پاداش نيكو دهد.
واى بر كسى كه درباره اين دانشمند مخلص مىگويد: «او به گذشته تعلق دارد و كهنهپرست است» !
٢١. «ناصرالدين البانى شامى» (معاصر) زير عنوان «پيرامون [امام] مهدى [(عج)]» ، در ستون «من القراء و اليهم» (مجله التمدن اسلامى دمشق، ش ٢٧ و ٢٨، ص۶۴٢، سال ٢٢) ، مىنويسد: «بايد دانست كه درباره ظهور [امام] مهدى [(عج)]، احاديث صحيح بسيارى وجود دارد كه اسناد بخش بزرگى از آنها صحيح است» .
وى سپس به نقل برخى از اين روايات مىپردازد و با نقل سخن صديق خان در «الاذاعه» ، زير عنوان «شبهات حول احاديث المهدى» مىگويد:
رشيد رضا و ديگران، احاديث [حضرت] مهدى [(عج)] را يك به يك مورد بررسى قرار ندادهاند و درصدد يافتن اسناد لازم آنها برنيامدهاند. اگر چنين مىكردند، حتى در امور غيبيهاى كه برخى
1) ابراز الوهم المكنون، احمد غمارى.
گمان مىكنند جز با حديث متواتر اثبات نمىشود، حجت بر آنها تمام مىشد. از جمله دلايلش هم اين است كه آقاى رشيد رضا ادعا كرده است كه در اسناد اينها، شيعى مذهب وجود دارد! درحالىكه اين سخن اطلاق ندارد و در ميان راويان احاديث چهارگانهاى كه نقل مىكند، كسى كه به تشيع شهرت داشته باشد، وجود ندارد.
البانى در ادامه مىافزايد:
خلاصه سخن اينكه اعتقاد به ظهور [امام] مهدى [(عج)] از اعتقادات ثابت و متواترى است كه از رسول خدا (ص) رسيده و ايمان به آنها واجب است؛ زيرا از امور غيبى است و ايمان به آنها از ويژگىهاى متقين است، چنانكه خداى متعال فرموده است: الم * ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ؛ «اين، كتابى است كه شك در آن راه ندارد و هدايتگر متقين است. كسانى كه به غيب ايمان مىآورند» . (بقره: ١٣)
اين اعتقاد را كسى جز اشخاص جاهل يا ستيزهجو انكار نمىكند.
٢٢. شيخ عبدالمحسن بن حمد عباد مدنى، عضو هيئت تدريس دانشگاه اسلامى مدينه منوره (معاصر) ، در سخنرانى خود، زير عنوان «عقيده اهل سنت و احاديث مربوط به [امام] مهدى منتظر [(عج)]» كه در آن دانشگاه ايراد كرده است (مجلة الجامعة الإسلاميه، ش سوم، سال يكم، ذىقعده ١٣٨٨ه. ق) ، به ده نكته اشاره مىكند كه بدين شرح است:
يكم - ذكر نام آن دسته از صحابهاى كه احاديث [امام] مهدى [(عج)] را از رسولخدا (ص) نقل كردهاند و شمار آنها - نزد وى - ٢۶ تن است؛
دوم - نام پيشوايان حديث كه احاديث حضرت مهدى (عج) را در
كتابهايشان نقل كردهاند و شمار آنها ٨٣ تن است و از آن جمله اشخاص ذيل مىباشند: «ابوداود، ترمذى، ابن ماجه، نسائى، احمد بن حنبل، ابن حبّان، حاكم نيشابورى، ابن ابىشيبه، ابونعيم اصفهانى، طبرانى، دارقطنى، ابويعلى موصلى، بزار، خطيب، ابن عساكر، ديلمى، بيهقى و ديگر پيشوايان، محدثان و عالمان» ؛
سوم - ذكر كسانى كه درباره حضرت مهدى (عج) تأليفى مستقل دارند شامل اين اشخاص: «ابوخيثمه، ابونعيم، سيوطى، ابن كثير، ابن حجر مكى هيتمى، متقى هندى، ملا على قارى، شوكانى، امير صنعانى و ديگران» ؛
چهارم - ذكر كسانى كه تواتر احاديث حضرت مهدى (عج) را نقل كردهاند؛
پنجم: ذكر برخى احاديثى كه در صحيحين (بخارى و مسلم) آمده است و به امام مهدى (عج) بشارت مىدهد و به نوعى با او مرتبط است؛
ششم - ذكر برخى احاديث درباره حضرت مهدى (عج) ؛
هفتم - ذكر برخى عالمانى كه به احاديث امام مهدى (عج) احتجاج كردهاند؛
هشتم - ذكر كسانى كه انكار احاديث حضرت مهدى (عج) از آنها نقل شده است، به همراه مناقشه درباره سخن آنان؛
نهم - ذكر آنچه گمان مىرود با احاديث وارده درباره امام مهدى (عج) تعارض دارد؛
دهم - سخن پايانى.
نويسنده در پايان فصل هفتم مىگويد: «بايد دانست كه احاديث [حضرت] مهدى [(عج)] را همه امت، اعم از اهل سنت و اشاعره، تلقى به قبول كردهاند» . او سخنان ابن خلدون را به تفصيل رد كرده و در سخن پايانى چنين گفته است:
احاديث فراوان مهدى - كه مؤلفان درباره آنها كتاب نوشتهاند و گروهى قائل به تواتر آنها گشتهاند و اهل سنت و جماعت و ديگران به مدلول آنها اعتقاد دارند - بر يك حقيقت ثابت دلالت دارد و بدون شك مقتضاى آنها در آخرالزمان حاصل خواهد گشت. . . و سخن كسانى كه از روى بىدانشى نسبت دادن
احاديث [امام] مهدى [(عج)] را به رسول خدا (ص) به دليل اينكه از ساختههاى شيعه است، نادرست شمردهاند، نادرست است.
بنابراين، با توجه به اينكه احاديث [امام] مهدى [(عج)] از راههاى گوناگون نقل شده و در ديوانهاى اهل سنت به ثبت رسيده است، بسيار دشوار مىنمايد كسى بگويد مقتضاى اين احاديث حقيقت ندارد، مگر آنكه جاهل، ستيزهجو يا از كسانى باشد كه به راههاى نقل و اسناد اين روايات بىتوجه بوده و بر سخن شمار بسيارى از اهل علم مورد اعتماد در اينباره دست نيافته باشد. تصديق اين احاديث مشمول ايمان به رسالت حضرت محمد (ص) است؛ زيرا از نشانههاى ايمان به آن حضرت، تصديق امورى است كه ايشان به آنها خبر داده است. نيز شامل ايمان داشتن به غيب است كه خداوند با اين آيه شريفه آنها را ستوده است: ( الم * ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ .
٢٣. عبدالعزيز بن باز سعودى وهابى (معاصر) ، رييس دانشگاه اسلامى مدينه منوره، در حاشيهاى بر سخنرانى شيخ عبدالمحسن عباد (مجله همان دانشگاه، ش ٣، سال اول، ١٣٨٨) مىنويسد:
امر [امام] مهدى [(عج)] روشن است و احاديث دراينباره مستفيض
و بلكه متواتر است و شمار بسيارى از اهل علم قائل به تواتر آنها هستند. اين احاديث به دليل فراوانى راههايشان و تعدد راههاى نقل آنها و صحابيان و راويان و الفاظشان، از تواتر معنوى برخوردارند؛ و بهحق دلالت دارد بر اينكه شخص وعده داده شده، امرش ثابت و ظهور او، حق است. . . .
ما اهل علم را ديدهايم كه چيزهاى بسيارى را به احاديثى كمتر از اين به اثبات رساندهاند. حقيقت اين است كه عموم اهل علم بر ثابت بودن موضوع [امام] مهدى [(عج)] و اينكه او حق است و در آخرالزمان ظهور مىكند، اتفاقنظر دارند. اما شمار اندكى از اهل علم - در اين باب - سخنانى دارند كه قابل اعتنا نيست.
همچنين شيخ عبدالمحسن بن حمد عباد در اين زمينه مقالهاى با عنوان «الرد على من كذب بالاحاديث الصحيحه الوارده فى المهدى» نيز دارد (مجلة الجامعة الإسلاميه، ش ۴۵ و ۴۶، يكم و دوم، سال ١٢) . او در اين مقاله، با قاطعيت و تفصيل، سخنان قاضى ابن محمود قطرى، رييس دادگاههاى دولت قطر را كه در مقالهاى با عنوان «لا مهدى ينتظر بعد الرسول خير البشر» نوشته، رد كرده و اعتراضها و آن امور منفى را كه او به قضيه حضرت مهدى (عج) نسبت داده، پاسخ گفته است. اين رديه بسيار قوى، متقن و دربردارنده همه بحثهايى است كه آن نويسنده و ديگران مطرح كردهاند.
نتيجهگيرى سخن ما از كسانى كه احاديث حضرت مهدى (عج) را درست مىدانند، هرچند به درازا كشيد، ولى قصد ما از اين طولانى كردن اين بود كه:
١. خوانندگان گرامى با ديدگاههاى كسانى كه احاديث حضرت
مهدى (عج) را صحيح مىدانند، آشنا شوند و تنها به بيان كسانى كه آنها را تضعيف مىكنند، بسنده نكنند.
٢. نشان بدهيم سخن كسانى كه از روى عمد اين تصحيحها را ناديده مىگيرند و در عين حال مدعى بيان بحث علمى متقن هستند، موضوعيت ندارد.
اين در حالى است كه با غفلت از مجموعه اين نظريهها، بهويژه اطلاعات ارزشمندى كه در كتابهاى متأخران آمده است، به صورت كامل بحث نمىشود. در اين ميان، اگر كسانى كه اين اطلاعات را پنهان مىكنند، چيزى درباره آنها نمىدانند، اين مصيبتى است كه بر علمى و متقن بودن بحثى كه بيان مىدارند، وارد مىآيد و اگر مىدانند، ولى از آن تغافل مىورزند و چيزى از آن را در بحث ذكر نمىكنند، مصيبتى بزرگتر است؛ زيرا درستى نيت، اخلاص و امانتدارىشان را زير سؤال مىبرد.
نزد اهل علم روشن است كه اصل يك موضوع هرچند ممكن است ثابت و يقينى باشد، ولى جزئيات آن مىتواند مشكوك و مورد اختلاف باشد. اينكه آن موضوع از معقولات باشد يا منقولات، تفاوتى نمىكند؛ براى مثال، چه بسا راويان بر آمدن شخصى مانند زيد اتفاقنظر داشته، ولى درباره سواره يا پياده آمدنش، اختلافنظر داشته باشند.
بنابراين، هر خبرى از دو عنصر تشكيل مىشود: اصل چيز و حالت آن. چهبسا نسبت به اصل اتفاقنظر باشد، ولى بر سر حالتش اختلاف نظر وجود داشته باشد. ازاينرو چنانچه حكمى، خواه تكليفى يا اعتقادى يا نقلى، بر اصلى مترتب باشد، بايد به آن ملتزم شد؛ زيرا در آن اختلافى وجود ندارد. ولى اگر دليلى بر ثبوت حالت وجود ندارد، احكام اصل بر آن جارى نمىشود؛ همانگونه كه اختلاف بر سر حالت نيز در ثابت بودن اصل تأثيرى ندارد.
مانند چنين موضوعى در بسيارى از التزامهاى دينى، خواه عملى يا اعتقادى وجود دارد؛ براى مثال، حج يك واجب شرعى است و درباره واجب بودن اصل و اعمال مهم آن، مانند احرام، طواف و سعى ميان امت اسلامى، اختلافى وجود ندارد. ولى ناگزير درباره جزئيات، اختلاف وجود دارد، بدون آنكه در اصل وجوب آن تأثيرى داشته باشد. در چنين جايى در مقام عمل، شخص عامل به آن دسته از جنبههاى عمل كه نزدش ترجيح دارد، ملتزم مىشود. بر اين اساس معلوم است كه اختلافهاى بسيار ميان علماى مذاهب گوناگون، حتى فقيهان يك مذهب، در احكام اصول واجبات و محرمات مسلّم، مؤثر نيستند و تشكيكى كه در جزئيات و تفاصيل است، به كليات و مسلّمات سرايت نمىكند.
در اعتقادات نيز چنين است؛ براى مثال، اعتقاد به معاد و اينكه در روز رستاخيز حساب و ميزان و صراط و بهشت و جهنم وجود دارد، يكى از اصول و پايههاى اعتقادى دين اسلام است. درباره ترديدناپذير بودن اين امور در آيههاى قرآنى و احاديث متواتر به اندازهاى دليل ارائه شده كه از ضرورتهاى دين اسلام گشته است. اين در حالى است كه در جزئيات هريك از امور ياد شده، اختلاف گستردهاى وجود دارد كه البته داراى روشنى، قطعيت و ثبوت نيست. با اين وجود، بايد دانست اختلاف در جزئيات، در يقين به كليات بىتأثير است و اتفاقنظر بر آنها تا اندازهاى است كه آنها را در زمره ضروريات وارد ساخته است.
موضوع مهدى منتظر (عج) نيز چنين است. اصل خبر ايشان يقينى است و عامه مسلمانان به دليل اخبار تأييدكننده بسيارى كه در اينباره رسيده
است، بر التزام به آن اجماع دارند. ولى جزئيات و ويژگىهاى حضرت مهدى (عج) ، كيفيت آمدن، مدت زندگى، چگونگى حكومت كردن او و حتى جنبههاى شخصى او، مانند نام و شكل و شمايل او و. . . جنبه اصلى ندارند و درباره آنها جز اخبارى آحاد چيزى نيامده است. بنابراين، تكيه بر اين موارد، مبتنى بر اخبارى است كه خود آنها از نظر سند يا متن يا در قياس با اخبار يا دلايل ديگر يا در مقايسه با ديگر اخبار و ترجيح ميان آنها يا از نظر عقلى، به سبب ترديد در مدلولات و مضامين آنها، به روشهاى گوناگون قابل نقد هستند.
ازاينرو، اگر نقد، به بىاعتبارى يكى از اين جزئيات بينجامد، اين امر تأثيرى در ثبوت اصل حديث حضرت مهدى (عج) و اصل خبر كه نزد مسلمانان مورد اتفاق است و اخبارى درست و متواتر رسيده است، نمىگذارد و آن حديث، «آمدن مردى از اهلبيت رسول خدا (ص) به نام مهدى در آخرالزمان براى تجديد دين و پركردن زمين از عدالت است» . درباره اين موضوع حتى دو تن از مسلمانان هم اختلاف ندارند. اين اصل همان چيزى است كه ادعاى تواتر و ثبوت آن، از مجموع اخبار و احاديث رسيده درباره حضرت مهدى (عج) به اثبات مىرسد. بنابراين، هر اندازه هم جزئيات باطل يا فاسد و اثبات نشده باشد، به ثبوت اصل حديث امام مهدى (عج) آسيبى نمىرساند.
پس آيا بهتر نيست انسان عاقل ميان اصل و جزئيات تفاوت قائل شود و بگويد: درباره ظهور امامى به نام حضرت مهدى (عج) در آخرالزمان اخبار و روايتهاى بسيارى رسيده است. هزاران كتاب دربارهاش نوشته و دهها روايت با صدها سند دربارهاش نقل شده است. اين يك حقيقت
ثابت است و همه فرقههاى اسلامى دربارهاش اتفاقنظر دارند؟ !
ازاينرو، چنانچه جزئيات موضوع بر حسب عقل كسى پذيرفتنى نيست يا اسنادش ضعيف است و دليلى بر آنها اقامه نشده يا به حسب آنچه نزد مذاهب مسلمانان مشهور است، مورد اتفاق نيست، سزاوار است همان جزئيات منشأ بحث و جدل شود، نه اصل موضوع.
بر اين اساس، طرح برخى جزئيات نپذيرفتنى و سپس آن را ملاك داورى كل موضوع و اصل ثابت آن قرار دادن و نيز آن را جعلى و باطل توصيفكردن و دستاويزى براى حمله به اصل حديث قرار دادن، از روشهاى نقد حديث، بلكه از سادهترين قواعد منطق بيرون است؛ زيرا قياسى است كه با چندين فارق انجام مىگيرد.
محدث صديق غمارى، همه اين موارد را تأكيد مىكند و «تواتر معنوى» را قدر مشترك مجموع احاديث قرار مىدهد و مىگويد:
هيچيك از قضاياى اين موضوع به اعتبار اسنادشان متواتر نيستند و قدر مشترك ميان آنها يعنى «وجود خليفه مهدى در آخرالزمان» ، با توجه به مجموع روايتها، متواتر است.(1)
بيگانه با علوم حديث با اين اصطلاح آشنا نيست و منكرانه مىپرسد:
«معناى تواتر چيست؟ اين احاديث بر چيزى توافق ندارند!»
در پاسخ بايد گفت: «چگونه بر چيزى توافق ندارند؟ مگر نه اين است كه بر يك قدر مشترك، يعنى «وجود شخصى از خاندان پيامبر (ص) كه در آخرالزمان ظهور مىكند» ، اتفاق دارند؟ آيا احاديث مربوط به
1) ابراز الوهم المكنون، صديق غمارى.
حضرت مهدى (عج) بر اين معنا اجماع ندارند؟»
ولى شخص ناآگاه مىكوشد تا همچنان نسبت به تواتر، خود را به نادانى بزند و با لحنى تمسخرآميز بگويد: «كسانى كه تنها به درستى سند ايمان دارند، پاسخ به اين پرسشها (ى محتوايى) را مهم نمىدانند» .
اينگونه برخوردها به وسيله كسانى كه با كتاب و قلم سر و كار دارند، از محدوده ادب بيرون است و در گفتوگوهاى علمى پذيرفتنى نيست. اين يك شيوه نفرتانگيز است كه جان را برمىآشوبد.
آيا درست است با عالمان و دانشمندانى كه سخنان و اعترافهايشان را درباره تواتر احاديث حضرت مهدى (عج) در «اصل مشترك آنها» به صورت خاص نقل كرديم، اينگونه با سخافت سخن بگوييم، درحالىكه درباره احاديث مشتمل بر امور خاص، ادعاى تواتر معنوى نشده است تا كسى بخواهد با بطلان آنها، بر بطلان اصل قضيه استدلال كند؟ !
برخى كوشيدهاند تا از راههاى گوناگون، بطلان احاديث مهدى منتظر (عج) را القا كنند. براى اين منظور، گاهى اين كار را از طريق تضعيف اسناد انجام دادهاند. ولى چنانكه ديديم، نه تنها در اين كار موفقيتى حاصل نكردهاند، بلكه عموم عالمان اهل حديث بر درستى بخشى از آن احاديث، به گونه انكارناپذيرى، اتفاقنظر دارند.
ازاينرو، به شيوه مستشرقان؛ همان كسانى كه بر اسلام محمدى خرده گرفتهاند و دنبالهروهاى غربزدهشان، مانند احمد امين مصرى، روى آورده و گفتهاند كه احاديث مهدى منتظر (عج) از ساختههاى شيعيان است. اينان در اين بحث بر دو عنصر تكيه مىكنند:
١. نپذيرفتن مجموعهاى از احاديث نقل شده درباره حضرت مهدى (عج) كه نام آن را نقد علمى حديث گذاشتهاند.
٢. بهرهبردارى گروهى از دنياطلبان و نيرنگبازان و خلفا از نظريه
مهدى منتظر (عج) ، براى ادعاى مهدويت خودشان و فريفتن مردم از اين راه؛ كارى كه زيانها و خطرهاى آن براى امت، در گذشته و آينده، نزد همگان روشن است.
اينان در خلال اين بحث بر جنبههاى منفى قضيه تأكيد كردهاند، ولى سخن ما در موضوع دوم، اين است كه در طول تاريخ بلند ما تا به امروز، بىشك بسيارى افراد از مسأله حضرت مهدى (عج) سوءاستفاده كردهاند؛ بهگونهاى كه برخى اشخاص نيرنگباز زير لواى اين نام مقدس، كه مردم به نيكى و عدالت صاحبش اميد بستهاند، در صدد تسلط بر عقل و فكر مردم برآمدند. همچنين طرفداران برخى از انقلابيون مصلح لقب مهدى (عج) را به وى دادهاند و با خوشبينى آرزو كردهاند او همان كسى باشد كه رسولخدا (ص) وعده ظهورش را داده است. ولى بايد بدانند اين بهرهبردارىها نمىتواند دستاويزى براى انكار حقيقت امام مهدى (عج) كه نزد مسلمانان در طول تاريخ از امور ثابت به شمار مىرود، قرار گيرد.
وجود خطا در تطبيق يا در مواردى سوء نيت و نيرنگبازى كسانى ديگر، نمىتواند به انكار حقيقتى ثابت بينجامد. «شيخ محمد خضر حسين» در پاسخ اينگونه ادعاها چنين گفته است:
چنانچه مردم در فهم يك حديث نبوى راه خطا بروند و نتوانند آن را بهدرستى تطبيق دهند و اين كارشان مفاسدى به بار آورد، شايسته نيست كه اين امر، انگيزهاى براى شك در درستى حديث و مبادرت به انكار آن شود. بدون شك، نبوت، يك حقيقت است و در عين حال، كسانى به دروغ ادعاى نبوت كردهاند و با اين ادعا شمار بسيارى از مردم را گمراه ساختهاند - مانند كارى
كه امروزه قاديانىها مىكنند - ولى اين درست نيست كه اگر به يك مطلب حقى، باطلى چسبانده شد، اصل انكار شود.(1)
خلافت رسول خدا (ص) نيز يك منصب حق است، ولى كسى نمىتواند به اين دليل كه گروهى از جاهلان، قاتلان، ستمگران و فاسقان بر مسندش تكيه زدهاند و نام اميرالمؤمنين بر خود نهادهاند، آن را انكار كند.
ناصرالدين البانى گفته است:
بسيارى از امور حق هست كه از سوى نااهلان بهرهبردارى شده است؛ براى مثال، گاه كسانى كه خود مجسمه جهالتاند، مدعى علم مىشوند؛ آيا هيچ عاقلى به دليل چنين سوءاستفادهاى، اصل علم را انكار مىكند؟ ! ما با مسأله مهدى نيز همينگونه برخورد مىكنيم و همانگونه كه در احاديث درست آمده، به آن ايمان مىآوريم و پيرايههايى را كه از طريق احاديث ضعيف [يا كارهاى جاهلان و مغرضان] بر آن بسته شده است را دور مىريزيم. به اين ترتيب، ميان اثبات آنچه در شرع آمده و بين آنچه طبق معيارهاى عقل سليم قابل پذيرش است، سازگارى ايجاد مىكنيم.(2)
عباد گفته است:
وجود مهدىنمايان كه هرازچندگاهى ظهور مىكنند و به مسلمانان زيانهاى بسيارى وارد مىآورند، تأثيرى در ايمان داشتن به كسى كه رسول خدا (ص) در احاديث او را تصديق كرده است، نمىگذارد و او «همان [امام] مهدى [(عج)] است كه
عيسى بن مريم پشت سرش نماز مىگزارد» .
تصديق آنچه از رسول خدا (ص) به ما رسيده، واجب است و مهدىنمايان يا هركس ديگرى را كه موجب تفرقه در جامعه مسلمانان گردد، بايد از ميان برد.
بر ما واجب است كه حق را بپذيريم و باطل را مردود بشماريم؛ نه آنكه چون كسانى كه از روى حقهبازى، خود را مصداق حق شمردهاند، حق را انكار و نصوص را تكذيب كنيم.(1)
هيچ مسلمانى ادعاى باطل مهدويت اشخاص حقهباز و فريبكار را نمىپذيرد. شيعيان اماميه نيز كه بيش از ديگر فرقهها به دليل اينكه مهدى منتظر (عج) ، امامشان است، از وى تبليغ مىكنند، در برابر مدعيان باطل مهدويت ايستادگى مىكنند؛ چنانكه در مقابل بابىها به رهبرى «على محمد باب» كه در سده گذشته خود را امام زمان خواند، ايستادگى كردند و پس از صدور فتواى قتل وى، از سوى عالمان شيعى، اعدامش كردند.
هركس ديگرى هم چنين ادعايى كند، با چنان سرنوشتى از سوى آنان روبهرو خواهد شد. آنان، همانند ديگر مسلمانان، در انتظار موعودى هستند كه در آخرالزمان ظهور و «زمين پر شده از بيداد را از دادگرى پر كند» . آنان براى ظهور آن امام نشانههاى ويژهاى قائلاند و براى آن دلايلى نورانى دارند.
نخستين دليل و نشان شيعيان بر وجود مهدى موعود (عج) اين است كه همه مسلمانان او را مىپذيرند، از دعوتش استقبال مىكنند و در شمار
1) الردّ على من أنكر احاديث المهدى، انتشار يافته در مجله «الجامعة الإسلامية مدينه منوره» ، شماره ۴۵.
حزب و زير پرچم وى درمىآيند.
اما ادعاى نامعقول بودن برخى موارد نيز كه در احاديث حضرت مهدى (عج) آمده، شامل احاديثى است كه جزئيات مربوط به ايشان در آنها بيان شده است. دراينباره بايد گفت صرفنظر از حق يا باطل بودن انتقاد شخص منتقد، اين احاديث، احاديثى آحاد هستند كه به وسيله اشخاص نقل شده است و درست يا ضعيف بودن آنها حجيت شرعى ندارد. ازاينرو، عالمان بر آنها تكيه نمىكنند و در بحثهايشان نيز نمىگنجانند؛ زيرا از فايده علمى يا عملى تهى هستند.
اعتبار اين احاديث و التزام به آنها مانند داستانهاى پيامبران گذشته، احاديث سيره رسول خدا (ص) و صحابه و اخبار و حوادث تاريخى، مشروط به اين است كه از نظر سند و متن با هم مقايسه و متمايز گردند و سپس آنهايى كه ترجيح دارند و با دلايل سازگارترند، برگزيده شوند.
آنچه گفته شد، به احاديثى كه درباره آينده سخن مىگويد اختصاص ندارد. بلكه احاديث مربوط به گذشته و حتى حال نيز به چنين نقدى الهام گرفته از يكى از اصول جارى عرف و شواهد حالى و مقالى نياز دارد.
معيار در همه موارد - گذشته، حال و آينده - يكى است؛ يعنى همه آنها از اخبار غيبى هستند كه جز از طريق خبردهندهاى راستگو و آگاه دانسته نمىشوند. از آنجا كه اين امور از منقولات هستند و منشأ آنها شنيدن است، تنها راه چاره، اخبار و احاديثى هستند كه اينگونه موضوعها را روايت مىكنند، نه هيچ چيز ديگر. ولى نگرش مؤمنان به متون دينى تفاوت مىكند؛ به اين ترتيب كه اگر چيزى در قرآن كريم - وحيى كه معجزه است - يا در حديث شريف - كه وحى غير معجزى است - آمده باشد، در آن صورت
مؤمنان به دليل ايمانى كه به خدا و رسولش دارند، به آن ايمان مىآورند.
راز مطلب هم اينجاست كه خداوند متعال، با آنكه ما را موظف ساخته است از عقل و داورىهاى عقلانى كمك بگيريم، اين كار در جايى امكانپذير است كه راه شناخت تنها عقل باشد. ولى در جايى كه داورىهاى عقلانى در آنها راه ندارد، خداوند بزرگ ما را موظف ساخته است از پيامبران پيروى و به اخبارى كه از شرع نقل مىكنند، اعتماد كنيم؛ در آنچه انجام مىدهند، از آنها پيروى كنيم و به هرچه مقرر مىدارند، پايبند باشيم.
شريعتهاى آسمانى متكى به عنصر تبليغ هستند. ازاينرو، انجام واجبات بر مسلمان، با آگاه شدن به آن، حتمى مىشود. مأموريت پيامبران اين است كه احكام، حقايق و معارف را به بشر برسانند و حجت را بر آنان تمام كنند.
در اين ميان، مؤمنان موظفاند به آنچه پيامبران گفتهاند و به آنها رسيده است، ملتزم باشند. خداى متعال فرموده است:
وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر:٧)
آنچه را كه رسول خدا برايتان آورده [است] بگيريد و به آن عمل كنيد و از هرچه شما را باز داشته، خوددارى ورزيد.
از آنجا كه شريعت اسلامى بر عنصر نقل و آگاهى از آن تكيه دارد، دانشمندان علم حديث، قواعد معين و متقنى را براى ضبط روايت و نقل مقرر داشتهاند. اين قواعد در ميان فرهنگ امتهاى پيشين، خواه آسمانى و جز آن، هيچ سابقهاى ندارد.
در پى وضع اين قواعد، نصوص اسلامى از جمله نصوصى هستند كه در تعيين راههاى ايمن براى «توثيق نصوص» ، از محكمترين پايههاى
عرفى، وجدانى و عقلى برخوردارند. اينكه عالمان دين اسلام موفق شدهاند براى حفظ و نگهدارى دين و مواريث آن، تلاشهاى قابل ستايشى انجام دهند و اصول و فروعش را از تحريف و تصحيف در امان دارند، از عنايات پروردگار متعال نسبت به امت محمدى است.
از اينرو، آنگاه كه حديث شريف، از رسول خدا (ص) صادر و نقلش ثابت شود و طريق نقل آن درست و متن آن سالم باشد و به شخص برسد، او ملزم است در مسير تصديق پيامبر خدا (ص) ، و پايبندى به قواعد مقرر شده و اصول مورد قبول، به درستى آن حديث ايمان آورد. همچنين در صورتى كه مضمون حديث از مواردى باشد كه جز از راه وحى دانسته نمىشود، مانند حوادث گذشته و انتظارهاى آينده، براى شناخت آن، راهى جز نقل و شنيدن اخبار باقى نمىماند. اگر امكان درك اين مطلب براى عقل با دلايل، روشها و ابزار خاص خودش امكانپذير بود، در آن صورت آن نقل مؤكد مىشود و چيزى كه منقول است، ما را به سوى امرى معقول رهنمون مىشود.
در چنين فرضى، اگر منقول با معقول در تعارض باشد، در آن صورت بايد منقول را بهگونهاى تأويل كرد كه براى عقل قابل پذيرش باشد. در غيراين صورت بايد به آن بىاعتنا بود، ولى چنين اخبارى بسيار نادر است و به آنها عمل هم نمىشود.
حال در مواردى كه از ادراك عقل بيرون است و ابزار و دلايل عقلى به آنها راه نمىبرد و آنها را درك نمىكند، انكار آنها معنا ندارد. در اين مورد بر مؤمن واجب است آنچه را كه از راههاى ايمن به او رسيده است و طبق موازين متعارف اهل لغت از متن آن برمىآيد و نيز به ميزان توان
و تا آنجا كه با ديگر دلايل مسلم شرعى مخالفت ندارد، بپذيرد.
احاديث مهدى منتظر (عج) از اين قبيل هستند: آنها اخبارى غيبى درباره آينده هستند كه عقل به اثبات يا نفى آنها راه نمىبرد - چون موضوعى خاص است و عقل تنها احكام امور كلى را صادر يا آنها را درك مىكند - و در التزام به مدلول اين احاديث نيز محال عقلى يا مخالف با مسلّمات عقلى وجود ندارد. عقل اين موضوع را تا هنگامى كه بر امتناعش دليلى اقامه نشود، در شمار امور ممكن قرار مىدهد. هيچ بعدى ندارد كه خداوند براى اين امت مؤمن و مجاهد شخصى «هدايت يافته» را ذخيره كند تا آنان را به راه رستگارى هدايت كند. خداى متعال مىفرمايد: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا ؛ «كسانى كه در راه ما بكوشند، ما راههاى خويش را به آنان مىنمايانيم» . (عنكبوت: ۶٩)
احاديث و روايات صحيحى از رسول خدا (ص) نقل شده است كه به امت وعده فرموده است خداوند در آخرالزمان مردى را از اهلبيت: به نام حضرت مهدى (عج) خواهد فرستاد. تصديق اين خبر چه منعى دارد؟ كدام دليل عقلى با آن مخالف است؟
اما درباره جزئيات هم بارها تأكيد كردهايم اين موضوع از اصولى كه بايد به تواتر ثابت شود، نيست. بلكه اخبارى آحاد و پراكنده دراينباره رسيده و دليل قاطعى نيز بر آن اقامه نشده است. حال چنانچه طريق و سند اين روايات درست باشد و يك دليل قطعى نقلى يا عقلى قطعى با آن مخالف باشد و نيز امكان تأويل آن بهگونهاىكه با اين دلايل سازگار بيفتد، وجود نداشته باشد، لازم است آنها را كنار بگذاريم و به آنها ملتزم نشويم. البته اين سخن به معناى انكار مطلق اصل مهدى منتظر (عج) - كه با اخبار فراوان ثابت
شده است و فرقههاى گوناگون اسلامى بر سر آن اتفاقنظر دارند - نيست.
عباد در ردى كه بر برخى منكران امام مهدى (عج) نوشته، چنين آورده است:
ظهور [امام] مهدى [(عج)] در آخرالزمان از امور غيبى است كه تصديق آن متوقف بر ثبوت نص از سوى رسول خدا (ص) است و درباره ظهور [امام] مهدى [(عج)] در آخرالزمان و اينكه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىخواند، از رسولخدا (ص) نصوص ثابتى داريم. كسانى كه قائل به ثبوت اين احاديث هستند، از عالمان و دانشمندان نقاد اهل حديث هستند. تصديق اخبار رسيده از سوى پيامبر (ص) بر ما واجب است، خواه از اخبار گذشته باشد يا آينده يا حاضرى كه بر ما پوشيده است.(1)
نظريه مهدى موعود، با آن شكلى كه ميان احاديث مشترك است، جنبههاى مثبتى دارد كه با وجود تغافل منكران يا داشتن تلقى منفى از آنها، با دلايل عقلى و عرفى سازگار است.
انتظار فرج، يعنى مبارزه با نوميدى و اميدوار بودن به رحمت الهى. داشتن انتظار فرج، براى كسى كه در محاصره مشكلات قرار گرفته، بهگونهاى كه ممكن است نابود شود و اميدى هم به رحمت الهى ندارد، موضوع بسيار مهمى است!
طبق احاديث رسيده از شيعه و سنى، در غير قضيه مهدى موعود (عج) هم انتظار فرج عبادت شمرده شده است. مهدى تطبيق عملى و عينى نظريه انتظار فرج براى رسيدن به گشايش در سختىهاست و آن زمانى است كه
1) الردّ على من انكر احاديث المهدى، عباد، مجله «الجامعة الاسلامية» ، ش۴۵، ١۴٠٠ه. ق.
دنيا از ظلم و ستم پر شده و نوميدى بر همهجا سايه افكنده است و صداى عدالت به گوش نمىرسد. آنگاه است كه حضرت مهدى (عج) ، همچون يك گشايش عام، دنيا را از عدالت، رحمت و نيكى پر مىسازد. به همين جهت شخص منكر از روى درماندگى به اين حقيقت اعتراف نموده و مىگويد:
شيوع و انتشار اين نظريه در ميان ستمديدگان امرى طبيعى است و پرتوى است كه در تاريكى مىتابد و بوستان سرسبز آرزو و دنياى امن انسان شكست خورده به شمار مىرود. (1)
درحالىكه اگر چيزى طبيعى باشد، چنين چيزى سنت خداوند در ميان آفريدگان نيز است. ولى او اين حقيقت را فراموش مىكند و بار ديگر بر جنبه سلبى قضيه تأكيد مىورزد و مىگويد:
تسليمشدن به ظلم، به اميد آنكه روزى فرستادهاى الهى بيايد و آن را از ميان بردارد، كارى بيهوده و موجب تخدير مردم است. انتظار امرى است غير قابل تحقق كه ملل اسلامى را به اين سو سوق مىدهد تا راه رهايى را در بيرون از سنتهاى خداوند در آفرينش جستوجو كند.(2)
در پاسخ بايد گفت:
١. نفس آرزو، انگيزهاى براى تسليمناپذيرى است. وگرنه آرزو خوانده نمىشد؛ زيرا اگر چيزى آرزو و مانع نوميدى باشد، تحقق يافتن يا نيافتن امر ديگرى در آن مؤثر نيست.
ازاينرو، آرزو گاه به نوميدى مىانجامد و گاه صورت تحقق به خود
مىگيرد. چنانچه مسلمانان اميدوار باشند، خداوند روزى به دست مهدى موعود (عج) آنان را از چنگ ستم خواهد رهانيد. آيا شخص مؤمن حق دارد بگويد كه اين وعده هرگز تحقق نخواهد يافت؟ ! با صرفنظر از اعتقاد به حضرت مهدى (عج) ، اين گوينده از كجا دانسته است اين آرزو هرگز تحقق نخواهد يافت تا بتواند با اين قطعيت سخن بگويد؟ آيا اين همان غيبگويى كه او آن را قبول ندارد، نيست؟ آيا منطق متقن بحث علمى همين است؟
٢. در ميان احاديث امام مهدى (عج) ، چيزى كه كوچكترين اشارهاى به نفى قيام و عزتمندى مسلمانان پيش از ظهور حضرت مهدى (عج) كند، وجود ندارد. اين سخنى است كه ناصرالدين البانى به آن رسيده است. وى همچنين مىافزايد:
اگر در ميان مسلمانان اشخاص جاهلى هستند كه اين موضوع را فهم نمىكنند، راه درمان جهلشان اين است كه آنان را آگاه ساخت و به آنها فهماند؛ نه اينكه احاديث درست را به دليل بدفهمى آنان كنار گذاشت. (1)
مىگويم: «اين (منفى ديدن مهدويت) نغمهاى است كه از احمد امين (2)و پيروانش گرفته شده است» . عباد در پاسخ اين اشكال چنين گفته است:
ظهور [امام] مهدى [(عج)] در آخرالزمان با سنت خداوند در ميان آفريدگان سازگار است. سنت خداوند اين است كه حق و باطل پيوسته با يكديگر درگيرند و خداوند در هر دورهاى كسى را آماده مىكند كه حق را يارى كند. ازاينرو، هيچگاه زمين از حجت الهى تهى
نيست و [امام] مهدى [(عج)]، فردى از امت محمد (ص) است كه خداوند دين خويش را در روزگار خروج دجال به وسيله او يارى مىدهد. اين چيزى است كه پيامبرى كه از روى هواى نفس سخن نمىگويد و سخن او وحيى است كه بر وى نازل مىگردد(1)، به آن گواهى مىدهد.
٣. كى و كجا انتظار حضرت مهدى (عج) سبب سر تسليم فرود آوردن شده است؟ چگونه گوينده به خودش اجازه مىدهد اين نكته منفى را بازگو كند؟
شيعيان به سبب پذيرش اخبار پيامبر راستگو، محمد امين (ص) ، بيش از همه به ظهور مهدى منتظر (عج) اعتقاد دارند و با بىصبرى و اصرار در انتظار ظهور او هستند. ازاينرو، به خاطر داشتن اين اعتقاد، حتى از سوى برخى برادران مسلمان خويش، هدف انواع تهمتها و ناسزاگويىها و خوار شدنها قرار مىگيرند. اينان سخت به انتظار حضرت مهدى (عج) ملتزم هستند؛ بهگونهاى كه اين انتظار، از ويژگىهاى خاص آنها به شمار مىرود و گويى تنها امت محمد (ص) اينها هستند كه آن رسول رحمت به آنها وعده داده است حضرت مهدى (عج) ظهور خواهد كرد و فرموده در انتظار او باشند. با اين همه، امروزه شيعيان در صف مقدم حركتهاى انقلابى برضد ستمگران و متجاوزان قرار دارند. آنان با همه نيرو، خود را براى ظهور امام مهدى (عج) آماده مىكنند و هرچه در توان دارند، نيرو و تجهيزات نظامى فراهم مىآورند و به اين وسيله دشمنان خدا و دشمنان كافر خويش را از يهود و نصارا، سلفىها، مادىگرايان و پيروان حكومتهايى كه در ظاهر ادعاى مسلمانى دارند، ولى در انديشه و عمل مستعمره هستند، مىترسانند.
1) الرد على من انكر احاديث المهدى، ش۴۵، سال دوازدهم.
شيعيان بر اين باورند تلاشهاى آنان، زمينهساز حكومت حضرت مهدى (عج) و گرفتن آرامش از سركشان و ستمگران است. آنان هرگونه زورگويى حاكمان را خواه آنهايى كه دوران آنها گذشته يا آنهايى كه اينك به نام اسلام بر پا هست، مردود مىشمارند و درصددند تا آنجا كه مىتوانند، احكام اسلام را پياده كنند و به قوانين آن در زمين حاكميت بخشند.
شيعيان، رمز همه انقلابيون مؤمن و حقطلب و عدالتخواه در همه سرزمينهاى اسلامى و حتى غيراسلامى هستند.
در مقابل، حكومتهاى ستمگر اسلامى و غيراسلامى، آزادىخواهان و ظلمستيزان را متهم مىسازند كه يا شيعه يا با دولتهاى شيعى مرتبط هستند يا آنكه به شيعيان تمايل دارند يا از آنها مال و سلاح دريافت مىكنند. به طور كلى، آنان انواع تهمتهاى ديگرى كه هيچكدام واقعيت ندارد، به شيعيان وارد مىسازند؛ درحالىكه در ميان قيامكنندگان، كسانى هستند كه شيعه و دولتهاى شيعى، هيچ كدام را قبول ندارند!
اين واقعيت روشنترين دليل بر بطلان مدعيانى است كه معتقدند اعتقاد به مهدى منتظر (عج) ، اثرى منفى دارد؛ بهگونهاى كه اين اعتقاد به پذيرش ستم مىانجامد.
فلسفه انتظار كه نظريه مهدى منتظر (عج) بر آن مبتنى است، از سوى يكى از عالمان بزرگ شيعى سده چهارم هجرى، يعنى على بن حسين بن موسى، ابن بابويه ابوالحسن قمى (متوفاى ٣٢٩ه. ق) بيان شده است. وى در كتاب «الامامة و التبصرة من الحيرة» كه درباره اين موضوع نگاشته است، پنج دليل انتظار را بيان مىكند كه از عوامل مثبت اعتقاد به مهدى منتظر (عج) است. او مىنويسد:
ليكن خداوند متعال براى هر دورهاى مردم را در انتظار چيزى و در وضعيت داشتن اميد به چيزى قرار داده است تا اينكه:
١. با طولانى شدن مهلتى كه خداوند تعيين مىكند، دل كسى سخت نگردد؛
٢. هنگام دادن كيفر بر كارهاى بد و فحشا، دير انگاشته نشود؛
٣. همه عاملها در آمادگى به سر ببرند؛
۴. كسانى كه كار خير مىكنند، آرزومند باشند و كسانى كه كار بد انجام مىدهند، بترسند و خوددارى كنند؛
۵. خداوند برخى را بهوسيله برخى ديگر از ميان بردارد.(1)
خداوند به من توفيق داد تا بر اين كتاب دست يابم و آن را مطالعه و تصحيح كنم و اين بخش از سخن نويسنده را آنگونهاىكه مناسب جايگاه كنونى است، شرح داده و گفتهام:
علتهاى پنجگانهاى را كه مؤلف براى غيبت بيان كرده است، در حقيقت همان اسرار انتظار هستند و به ما اين امكان را مىدهد كه بتوانيم آن را بسيار شرح بدهيم. ولى ما در اينجا به سخنى كوتاه بسنده مىكنيم:
نكته نخست؛ وى اشاره به آرزويى دارد كه غيبت امام در دل مستضعفان ايجاد مىكند و اينكه انتظار، دلهاى منتظران را سخت و نوميد نمىكند؛ بلكه در دلهايشان ايجاد نشاط، جهش و شجاعت مىكند؛ زيرا با داشتن ايمان به غيب، آنگونه كه مخالفان مىپندارند، راه را گم نمىكنند؛ بلكه طبق وعده الهى اطمينان دارند با يك رهبرى
1) الامامة و التبصرة من الحيرة، ابن بابويه قمى، تحقيق: سيد محمدرضا حسينى جلالى، صص١۴٣و١۴۴.
حكيمانه و نيز يارى الهى، روزى آزاد خواهند گشت.
دوم اينكه، به طاغوتهاى سوار بر گرده مردم اشاره مىكند؛ بهگونهاى كه غيبت در عمق جان اينان وحشت پديد مىآورد و آرامش را از آنان سلب مىسازد؛ زيرا اينان نمىدانند عذاب الهى چه وقت سراغشان خواهد آمد!
ازاينرو، ناآگاهى نسبت به سرنوشت، آنان را آشفته مىسازد و در انجام كارهاى ظالمانه و تبهكارانه به ترديد مىافكند؛ زيرا اينان «هر صدايى را ضد خودشان مىپندارند» .
سوم - و مهمتر از همه - اينكه غيبت، انسان مؤمن و مجاهد در راه خدا را در هوشيارى و آمادگى كامل قرار مىدهد تا در زمان لازم نقش خويش را ايفا كند.
او روزها و بلكه ساعتها را مىشمارد تا وقت آن فرا رسد و او به سوى هدف رهسپار شود. بر اين اساس، وى ناگزير بايد هم به عامل صلاح و درستكارى مجهز باشد و هم به سلاح مبارزه. چنين انتظارى يعنى حركت مستمر سربازان حزب الله و مردان عمل. آيا حكمتى بالاتر از اين وجود دارد؟ !
چهارم اينكه وعد و وعيد و بشارت و هشدار از امورى است كه همه افراد در زندگى به آنها اهتمام و اعتماد دارند. پس اگر گامى به سوى آرزوها برمىدارند يا از انجام كارى بازمىايستند، هر دو بر پايه وعد و وعيد است. ازاينرو، انتظار براى شخص نيكوكار حاشيهاى امن پديد مىآورد؛ بهگونهاى كه تا رسيدن به آرزوى خويش از انجام كار نيك بازنمىايستد و براى شخص شرور پيوسته ترس و نگرانى به وجود مىآورد تا از شرارت و پليدى بازش دارد!
موضوع پنجم، به سنت تنازع بقا در زندگى اشاره دارد؛ يعنى برخى امور بايد ناشناخته بماند تا شتاب حركت زندگى استمرار يابد و اخگر هستى همچنان افروخته و انسان در انتخاب برتر آزاد بماند؛ زيرا اگر همه حقايق عريان بود، طرفدارى از حق براى كسى امتياز به شمار نمىآمد و دورى گزيدن انسان از شر نيز سبب شادى و خوشحالى نمىگشت.
همچنين اين پديده حجت را بر مخالفان تمام مىكند؛ كسانى كه راه تباهى و ستم را در پيش گرفتهاند، درحالىكه نيكان نيز در كنارشان زندگى مىكنند و چنين است كه: «اگر خداوند تجاوز گروهى را بهوسيله گروهى ديگر دفع نكرده بود، بهيقين صومعهها، ديرها و مسجدهايى كه خداوند در آنها فراوان ياد مىگردد، از ميان مىرفت» . (حج: ۴٠)(1)
خلاصه آنكه جنبههاى مثبتى كه ابنبابويه در سده چهارم براى انتظار بر شمرده، الهام گرفته از واقعيت زندگى و سنت خداوند در ميان مردم است و بر همه حالتهاى انتظار كه در روزگار وى و نيز پيش و پس از آن وجود داشته است، تطبيق مىكند؛ بهگونهاى كه ستمديدگان سراسر زمين و مؤمنانى كه در سرزمينهاى اسلامى زندگى مىكنند، با پذيرش سخن پيامبر (ص) به ظهور امام مهدى (عج) و دعوت مردم براى آمادگى ظهور وى در جوش و خروش به سر مىبرند و حاكميت «كلمة الله» را انتظار مىكشند. آنان ضد حكومتهاى ستمگر و حاكمان سركش و هر دجال پستى كه به باطل و دروغ و زير نقاب اسلام بر اريكه قدرت و حكومت تكيه زده است، قيام مىكنند. همه مسلمانان در انتظار ظهور امام مهدى (عج) هستند تا روزى بيايد و با برقرارى حكومت مستضعفان روى زمين، نصرت الهى را تحقق بخشد. انشاءالله.
1) الامامة و التبصرة من الحيرة، تحقيق: محمدرضا حسينى جلالى، صص١١٢ - ١١۴.
نقد عقلانى احاديث رسيده درباره حضرت مهدى (عج) را مىتوان محور اصلى مناقشههاى منكران حقيقت وجود ايشان دانست. خلاصه مطلب چنين است:
تكيه عالمان بر روش نقد اسناد است، نه متون، هرچند اين موضوع به هيچروى ما را از بحث درباره متن بىنياز نمىسازد؛ زيرا خود محدثان قاعده مهمى را وضع كردهاند كه مىگويد: «درستى سند به معناى درستى متن نيست» . ازاينرو، برخى از آنها بر نقد متن تأكيد ورزيده و ضمن بيان منابع كار، هجده ملاك نيز برايش مشخص ساختهاند.
آنان در پايان، بر لزوم تكيه بر عقل در نقد متن متمركز شده و مدعىاند از اين كار غفلت شده است. آنان مىگويند: «غفلت ورزيدن از جنبه عقلانى حديث و تكيه بر صرف درستى سند، موجب مىشود اسلام از مهمترين امتياز خود، يعنى نداشتن تناقض با عقل سليم، تهى شود» .
آنان سخن «ابن جوزى» را دراينباره نقل مىكنند كه گفته است:
هر حديثى را كه ديدى با عقل مخالف يا با اصول پذيرفته شده در تناقض باشد، بدان كه ساختگى است و خود را براى اعتبار بخشيدن به آن به تكلّف مينداز.
از احمد بن حنبل و ابن جوزى نقل شده كه هر دو اخبار مربوط به كشت و كشتارها و پيشبينى آينده را بىاعتبار مىدانند. برخى با تكيه بر اينكه اخبار مربوط به حضرت مهدى (عج) نيز از نوع اخبار مربوط به كشت و كشتارها و امور آينده است، اين قاعده را بر مهدى منتظر (عج) نيز تطبيق داده و آنها را با عقل خويش در تعارض يافتهاند.
در اينجا قصد بحث درباره جزئيات موضوع را نداريم و تنها به بيان چند نكته كلى بسنده مىكنيم:
١. خاستگاه اصلى نقد عقلانى احاديث حضرت مهدى (عج) - چنانكه از همه مثالهاى مورد مناقشه منكران برمىآيد - در اصل نظريه نيست، بلكه در جزئيات مربوط به آن است.
همانگونهكه در فصل چهارم ديديم، ميان اصل و جزئيات در احاديث حضرت مهدى (عج) ، تفاوت بسيار است.
٢. نيز يادآور شديم كه عقل، تنها مُدرك احكام و قضاياى كلى است و به امور و رويدادهاى خاص راهى نمىبرد. بنابراين، از آنجا كه قضيه مهدى موعود (عج) نيز يك امر شخصى و غيبى مربوط به آينده است، عقل در نفى و اثباتش راهى براى مداخله ندارد. در نتيجه، درگير كردن عقل و احكام عقلى در اين امر، ناشى از اندك بودن شناخت نسبت به امور عقلى و ميزان تأثيرگذارى آن است.
همانگونه كه پيش از اين گذشت، ثابت بودن وجود حضرت مهدى (عج) ، انتظار او و ظهورش، با هيچ قضيه يا حكم عقلى يا شرعى مخالفت ندارد. بلكه موضوع حضرت مهدى (عج) از امور خارجى است و از نظر عقلى، مشمول (قاعده منطقى) امكان خاص مىشود كه مىگويد: «اگر چيزى اقتضاى ثبوت و التزام به آن را داشت، ثابت و لازم مىشود. وگرنه تا هنگامى كه بر ممتنع يا محال بودنش دليلى عقلى اقامه نشده است، نمىتوان آن را مردود شمرد» .
آنچه گفتيم، مسائلى درباره اصل قضيه حضرت مهدى (عج) است. ولى درباره جزئيات بايد گفت: اگر چيزى از جزئيات با اصلى عقلى يا شرعى يا حتى يك فرع مورد اجماع شرعى مخالف باشد، مردود است؛ بهگونهاى كه اگر سندش درست نباشد، نسبت دادن آن به شارع مقدس جايز نيست و اگر هم درست باشد، يك خبر عادى مانند ديگر اخبار است كه از نظر علمى و عملى الزامآور نيست. اگر هم زيانبار نباشد، هيچ مانعى بر سر التزام به آن وجود ندارد و اگر زيانبار بود، مشمول حكم ضرر مىشود. همچنين براى مردود شمردن عقلى يك چيز لازم است: عقول همه بشر بر سر مردود بودنش توافق داشته باشد، نه عقل يك شخص!
اگر شخصى به مجرد اينكه حديثى به نظر او بعيد آمد، حكم بطلان آن را صادر كند و تنها خودش آن را غيرعقلانى بشمرد، اين استبداد عقلانى است و چنانچه در ادعاى اينكه برخى جزئيات براى او قابل درك نيست، صادق باشد، به سبب قصور معذور است. ولى از آنجا كه جزئيات از اركان و ضروريات دين نيست، انكار آنها موجب كفر كسى نمىشود.
اما ابنخلدون احاديث حضرت مهدى (عج) را از دو جنبه نقد مىكند:
اول: مناقشههاى سندى و تضعيف احاديثى كه خود او نقل مىكند. او تنها ٢٨ حديث را نقل كرده و به درستى شمارى بسيار اندك از آنها نظر داده است.
بر فرض اينكه همه اين احاديثى كه بيان كرده است ضعيف باشد، اينها تنها شامل بخشى از اخبار رسيده درباره حضرت مهدى (عج) مىشود. روشن است كه نقد بخشى از احاديث، دليل بر ضعف همه آنها و باطل بودن اصل قضيه نيست.
پيش از اين با وجوه خللى كه ابن خلدون در احاديث مربوط به حضرت مهدى (عج) وارد كرده است، آشنا گشتيم. در اينجا ناگزير بايد به يك نكته بسيار مهم اشاره كنيم كه افتخار يك فرد به كار ابن خلدون منشأ درستى ندارد و چيزى جز پيروى از هواى نفس نيست. به عبارتى، ابنخلدون مرد اين ميدان نيست و حق اين است كه در هر فنى - به قول آقاى كتانى (1)- به اهل آن مراجعه كنيم.
فن و تخصص ابن خلدون علم تاريخ است، نه حديث شريف و رجال آن. راه حديث، نقل است و كارشناسان آن، محدثانى هستند كه آن را مىجويند و در راه كسب آن، بسيار مىكوشند. اينان هستند كه به قواعد و اصول آن آشنايى دارند.
آقاى صديق غمارى مىگويد: «ابنخلدون در اين زمينه جايگاه برجستهاى ندارد و بهره و سهمى از اين امور نبرده و ميزان درخورى
1) نظم المتناثر، كتانى، ص١۴۶.
از آن نصيب وى نگشته است. چگونه مىتوان در زمينه احاديث حضرت مهدى (عج) به او اعتماد و براى تحقيق پيرامون مسائلش به وى مراجعه كرد» .(1)
شيخ محدث و نقاد، احمد شاكر، در برخى گزينشهايى كه از احاديث مسند احمد انجام داده مىگويد:
ابنخلدون به موضوعى كه دانش آن را ندارد، وارد گشته است و خداوند مىفرمايد: وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ؛ «آنچه را كه دانش آن را ندارى، پى مگير» . ابنخلدون به عرصهاى گام نهاده كه در صلاحيتش نبوده است. او در فصلى از مقدمهاش كه به «ذكر احاديث مهدى» اختصاص داده، به بيهودهگويى شگفتانگيزى روى آورده و غلطهاى بسيار آشكارى را مرتكب گشته است. ابن خلدون سخن محدثان را درست نفهميده و اگر از گفتههايشان آگاهى كامل مىداشت و آنها را درك مىكرد، هيچيك از گفتههايش را بر زبان نمىآورد. (2)
عباد در پاسخ ابن محمود، از مقلدان ابنخلدون، در نقد احاديث حضرت مهدى (عج) گفته است:
ابن خلدون يك مورخ است و از رجال حديث نيست و سخن او در تصحيح يا تضعيف احاديث، مورد اعتنا و توجه نيست. در زمينههايى از اين قبيل بايد به كسانى چون بيهقى، عقيلى، خطابى،
ذهبى، ابن تيميه، ابن قيم و ديگر اهل درايت و روايت تكيه كرد كه بسيارى از احاديث مهدى را صحيح خواندهاند.(1)
بنابراين، چگونه مىتوان در تضعيف احاديث امام مهدى (عج) كه از نظر علمى مورد اختلاف است، بر آراى كسى چون ابن خلدون تكيه كرد!
دوم: دليل ديگرى كه ابن خلدون در نقد احاديث حضرت مهدى (عج) بر آن تكيه كرده، قاعده اجتماعى اوست؛ مبنى بر اينكه عصبيت، تأمينكننده پيروزى در هر نهضت دينى يا سياسى است؛ بهگونهاى كه بدون آن هيچ دعوتى به كمال نمىرسد و اين در حالى است كه اين عصبيت براى حضرت مهدى (عج) حاصل نيست.
او در پايان فصلى كه به بيان مهدى (عج) اختصاص داده است، مىگويد:
حقى كه شايسته است نزد تو ثابت باشد، اين است كه هيچ دعوت دينى يا سياسى جز به وجود قدرت و عصبيتى كه آن را پشتيبانى و در برابر مخالفان از آن دفاع كند تا فرمان خداوند بر آن تعلق گيرد، به پايان نمىرسد.
عصبيت فاطميان و بلكه همه قريش، از سراسر گيتى برچيده شد و ملتهاى ديگرى با عصبيتهايى برتر از عصبيت قريش پيدا شدند. مگر آن دسته از نسل ابوطالب از بنىحسن و بنىحسين و بنىجعفر كه در اين سرزمين پراكنده [شدند] و بر آن چيره هستند. اينان عصبيتهايى بدوى و پراكندهاى هستند كه در سكونتگاهها و امارات و با آرايى پراكنده زندگى مىكنند و به هزاران تن مىرسند.
چنانچه ظهور حضرت مهدى (عج) درست باشد، ظهور وى هيچ وجهى
1) مجله «الجامعة الإسلامية» ، ش ۴۵.
ندارد، مگر اينكه از اينان باشد و خداوند دلهايشان را بر پيروى از او الفت بخشد تا آنكه با آشكار شدن نداى او، شوكت و عصبيت او كامل شود و مردم به آن روى آورند. ولى اگر جز اين باشد، مثل اينكه يك فاطمى از اينان در گوشهاى از دنيا و بدون داشتن عصبيت و شوكتى و به صرف منتسب بودن به اهلبيت به چنين امرى دعوت كند، كارش سامان نمىگيرد و امكانپذير نيست!(1)
ابن خلدون با اين منطق مىخواهد احاديث صحيحى را كه درباره مهدى منتظر (عج) و وعده ظهور وى رسيده است، نفى كند. ولى غافل از اينكه اين منطق در برابر نص و واقعيت، سست و بىپايه است؛ زيرا نخست اينكه، او اساس پيروزى را به عصبيت نسب محدود ساخته و اين چيزى است كه با منطق اسلامى كه هرگونه عصبيت و نژادپرستى را مردود مىشمارد و به برادرى اسلامى دعوت مىكند، ناسازگار است.
دوم اينكه، ادعاى او درباره ديانتها و نهضتهاى دينى كه در زمين برپا گشته است و همچنان ادامه دارد، صدق نمىكند؛ زيرا اين نهضتها بر عصبيت تكيه ندارد و حتى در موارد بسيارى با آن در تضاد است.
در نهضت اسلام كه بهوسيله رسول خدا (ص) برپا گشت، جز شمار اندكى از اعضاى قبيلهاش، با وى همراه نبودند و بيشترشان سختترين مواضع را نسبت به آن حضرت داشتند. ولى او به يارى خداوند بر آنان چيره شد و آنان را شكست داد.
رهبر انقلاب اسلامى ايران، امام خمينى (رحمة الله) ، مردى علوى بود كه
1) مقدمه ابنخلدون، صص ٣٢٧و٣٢٨.
وابستگى و انتسابى به هيچ قدرت و عصبيتى جز علقه ربانى كه مقلدان وى را با او پيوند مىداد، نداشت. اما خداوند او را بر حكومتى پيروز كرد كه ريشهاى ايرانى داشت و با پيشرفتهترين شيوهها و بهگونهاى روشمند، ايرانىگرى را تبليغ مىكرد. با اين وجود، ملت مؤمن در كنار امام علوى ايستاد تا انقلاب به پيروزى رسيد.
سوم اينكه مهدى منتظر (عج) كسانى را دارد كه زمينه را براى حكومت وى فراهم مىسازند. درحالىكه از قوم و قبيله او نيستند؛ يعنى چنين نيست كه تنها در ميان قبيله خودش از آل ابوطالب و با پشتيبانى آنها ظهور كند. اين حقيقت از سوى بسيارى از احاديث مورد اتفاق طرفين تأييد مىشود.
چهارم اينكه، چنانچه احاديث مربوط به حضرت مهدى (عج) درست باشد، بايد از آنچه در متن آنها آمده است، پيروى كرد. اين احاديث دلالت دارد بر اينكه «مردى از اهلبيت ظهور مىكند و مردم را به رشد و هدايت فرا مىخواند و «كلمة الله» را روى كره زمين حاكم مىسازد. ولى اينكه او به صورت خاص در ميان طالبيان ظهور مىكند، آنگونه كه ابن خلدون باور دارد، حجت نيست و در هيچ حديثى چنين چيزى نيامده و استدلال او دراينباره ضعيف است. ازاينرو، دليلى ندارد ما به نظر او ملتزم باشيم؛ زيرا اگر او به خدا و رسول ايمان داشت، بايد دست از اين نظريه سست خود برمىداشت و به آنچه در احاديث درست آمده است نيز پايبند بود.
برخى بزرگان اهل سنت، اعتقاد به حضرت مهدى (عج) را در ضمن عقايد يك مسلمان گنجاندهاند. در نتيجه، در اعتراض به آنان گفته شده است: «شايسته است كه اين قضيه بعيد شمرده شود؛ زيرا شيعيان آن را جزو عقايد مىشمارند؛ چون حضرت مهدى (عج) امام است و امام هم به شيعيان تعلق دارد. چنانچه ظهور امام مهدى (عج) از علايم برپايى قيامت باشد، بايد به خاطر داشته باشند كه احاديث آن اخبار آحادى است كه هيچ عقيدهاى با آنها به اثبات نمىرسد» .(1)
در پاسخ مىگوييم دليل نخست براى بعيد شمردن اينكه موضوع حضرت مهدى (عج) مطابق عقيده اهل سنت از عقايد باشد، نيكوست.
اهلسنت معتقدند امامت از فروع دين و اعمال واجب بر امت است،
1) تراثنا و موازين النقد، ص ١٩٨.
نه از اصول اعتقادى كه مبناى ايمان است و حضرت مهدى (عج) بر فرض ثبوت و صحت خبرش، تنها يك خليفه است، نه بيشتر. ولى چنانچه اخبار مربوط به امام مهدى (عج) درست باشد و به اندازهاى كه مفيد علم است، برسد، در آن صورت از واحد بودن خارج مىشود. پس درحالىكه مىدانيم شمارى از بزرگان علم حديث ادعاى تواتر اين اخبار را دارند، چرا نبايد عقيدهاى علمى را اثبات كند؟
حال اگر اين اخبار به تواتر نرسد، ولى درست باشد و اسنادش از غلط و سهو مبرا شده باشد و فرض را بر اين بگيريم كه مضمون آنها عقيده را دربرنمىگيرد، آيا بر مسلمان جايز است آنها را رد كند و به ساختگى بودن و بطلان آنها حكم دهد؟
عالمان در چنين مواردى مقرر داشتهاند چنانچه احاديث حضرت مهدى (عج) از عقايد نباشد، از مواردى است كه بايد به آن پايبند بود. ولى نه همچون يك اعتقاد، بلكه به اعتبار اينكه دربارهاش خبر صحيح رسيده است. شيخ خضر حسين گفته است:
هرگاه حديث صحيحى از پيامبر (ص) برسد، مبنى بر اينكه در آخرالزمان چنان خواهد شد، براى ما علم حاصل مىشود و بايد نسبت به آن توقف كرد؛ بدون آنكه نيازى باشد كه راويان حديث به اندازهاى باشند كه به حد تواتر برسد.(1)
كمترين كارى كه مىتوان نسبت به اين احاديث كرد، اين است كه آنها را در شمار ديگر احاديثى قرار دهيم كه عالمان و فقيهان و همه مسلمانان به اعتبار صدورشان از سوى رسول خدا (ص) آنها را حجتى معتبر مىشمرند و
1) نظرة فى أحاديث المهدى.
مدلولشان را دليل شرعى مىدانند و به آنها مقيد هستند. بنابراين، بر همه معتقدان به دين اسلام و پيامبرى محمد (ص) واجب است كه به آنها ملتزم باشند.
رد و كنار گذاشتن اين احاديث و نادان خواندن كسانى كه به آنها ملتزم هستند، چيزى است كه مسلمانان، نه در گذشته و نه حال، به اين شيوه عمل نكردهاند، مگر شمار اندكى مثل ابن خلدون و همفكرانش كه با دلايلى واهى اين روش را در پيش گرفتهاند.
برخى كوشيدهاند تا جعل احاديث حضرت مهدى (عج) را از كارهاى شيعيان قلمداد كنند. از كسانى كه خود را «مورخان حركت فكرى در جهان اسلام» (1)ناميدهاند، چنين نقل شده است:
جعل حديث به صورت عمدى و براى خدمت به اهداف سياسى در روزگار فتنه در سالهاى ٣۵ تا ۶٠ هجرى آغاز گرديد. جعل حديث در خدمت اهداف و جهتگيرىها و روشهاى اعتقادى نيز قرار گرفت. آغاز جعل حديث به دست شيعيان بود كه احاديث
1) اين اشخاص مجهولالهويه و بىحسب و نسب و دستپروردگان ماسينيون يهودى، گلد زيهر، فان فلوتن و ديگر دستپروردگان صهيونيسم و صليبى دشمن اسلام و مسلمانان، مانند احمد امين، طه حسين، قاسم امين و جرجى زيدان و بهطور كلى، دنبالهروها و بلندگوهاى غرب چه جايگاهى مىتوانند داشته باشند!
بسيارى را براى برتر نشاندادن [حضرت] على و فرزندانش [:] بر ديگر صحابه جعل كردند؛ تعصبداشتن نسبت به اهلبيت، سخن حقى است كه از آن اراده باطل مىشود. شمار بسيارى از زنديقها و اشخاص ضعيفالايمان و ملتهايى كه قدرت را از دست داده و كمر به نابودى اسلام و تضعيف حاكميت عرب بسته بودند، زير پوشش دوستى اهلبيت [:] خود را پنهان كردند.(1)
اين مسأله آنقدر ساده نيست كه بتوان با سخنان افرادى ناشناس، هرچند با عنوان تاريخنگاران حركت فكرى اسلامى، دربارهاش با قطعيت سخن گفت. گرچه اين ادعاها به ذهن كسانى كه شايستگى اين نوع قضاوت را ندارند، راه يافته است، ولى اينكه بر سر زبانها باشند، دليل بر پذيرش بدون چون و چراى آنها نمىشود. البته خود همين سخنانى كه در اينجا نقل شد هم قابل مناقشه است. به اين ترتيب كه اگر جعل حديث با انگيزههاى سياسى صورت گرفته يا اينكه در خدمت هدفها و جهتگيرىها و روشهاى اعتقادى قرار گرفته است، چرا نبايد جناحهاى مخالف شيعه كار جعل حديث را آغاز كرده باشند!
چنانكه داشتن تعصب نسبت به اهلبيت سخن حقى است كه از آن اراده باطل شده است؛ چرا تعصب نسبت به صحابه سخن حقى نباشد كه از آن اراده باطل شده است!
چرا شمار بسيارى از زنديقها و اشخاص سستايمان و ملتهايى كه حاكميت را از دست دادهاند نبايد در فضايل صحابه، حديث جعل كرده
1) تراثنا و موازين النقد، صص١۶٨و ١۶٩.
باشند تا از اين راه اسلام را نابود و خود را به خلفايى كه بر سر قدرت بودهاند، نزديك سازند و به وسيله كشتن انسانهاى نيك و واعظانى كه با انحراف از دين درست مبارزه مىكردهاند، بهويژه عالمانى از اهلبيت رسول خدا (ص) و صحابه نيك ايشان، اسلام را به نابودى بكشانند!
دليلش هم اين است كه انسانهاى باتقوا و عالمان اهلبيت و صحابه، در دوران حكومت خلفا در سده يكم هجرى به هر وسيلهاى قربانى شدند؛ بهگونهاى كه شمارى تبعيد گشتند، شمارى نفى بلد شدند، شمارى به زندان رفتند و شمارى ديگر در جنگ يا بر اثر شكنجه به قتل رسيدند!
چرا جعل حديث را نبايد به قريش نسبت داد كه به زور اسلام را پذيرفت؛ بهويژه آنها كه در فتح مكه اسلام آوردند و تا آخرين لحظهاى كه مجبور به زمين گذاشتن سلاح شدند، دست از جنگ با اسلام برنداشتند و پس از درگذشت پيامبر خدا (ص) هر كارى كه براى كنار گذاشتن اهلبيت و صحابه بزرگوار از دست آنان برمىآمد، از آزار و زندانى و شكنجه، انجام دادند.
چرا نبايد جعل حديث را به آنها نسبت داد كه با هدف نابودى اسلام، احاديث را جعل كردند؛ اسلامى كه عزت و كرامت جاهلىشان را از ميان برد و پس از آنكه ناچار به پذيرش اسلام گشتند، پنهانى اقدام به تخريب آن كردند و از راه نزديك شدن به حكام و حركت در ركابشان، به مناطق نفوذ و سلطه آنان سرازير گشتند! چرا بايد جعل را به ملتهاى ديگرى كه تنها به اسلام درآمدند، اختصاص داد؟
اگر اين سخن درست باشد كه ملتهاى غيرعرب به دليل از ميان رفتن عزت و شوكتشان بهوسيله اسلام، اقدام به جعل حديث كردند، چرا
بايد موضوع را تنها به ايران قديم نسبت دهيم، درحالىكه روميان، يهود و نصاراى حاضر در شام و فلسطين و سرزمين روم نيز در شمار ملتهاى شكست خورده بودند. وانگهى ايران قديم كه بر نسبت دادن جعل به آن تأكيد مىشود، در دوران جعل احاديث، يعنى سده دوم هجرى، شيعه نبودند. بلكه همه آنها سنى مذهب بوند. بنابراين، آيا مىشود بر اين پايه حكم كرد احاديثى كه آنان در فضايل صحابه نقل كردهاند، جعلى است؟ درحالىكه سرزمينهاى عربى، بهويژه شهرهاى بزرگ، پر از شيعه بود!
ايران در روزگار فتنه و پس از آن تا سده هفتم، سنى مذهب بود و پس از سده هفتم بود كه تشيع به صورت رسمى وارد ايران شد. درحالىكه تشيع از سدههاى نخست هجرى در ميان اعراب و سرزمينهاى عربى پراكنده شد. اينك، بايد ديد تا چه زمان نويسندگان اهل تسنن بر اين انبوه پندارهاى دروغين پاى مىفشارند و بىهيچ شرمى آنها را بازگو مىكنند. درحالىكه خورشيد اتهامات تعصبآميز و دروغ غروب كرده است، ولى آنان بىآنكه درباره نقلهاى پيشينيان خود و ابعاد آنها تأمل كنند، همان سخنها را تكرار مىكنند؟
اين مطلب روشن است و هر آزادهاى آن را تأييد مىكند كه در آن دسته از روايتهاى حضرت مهدى (عج) كه بهوسيله اهلسنت بيان شده است، مواردى وجود دارد كه «كعب الاحبار يهودى كه شمار بسيارى را خيره دانش خويش كرده، روايت كرده است. . . راويان ثقه نيز از او بهرهبردارى كرده و از مسأله امام مهدى (عج) نمايشگاهى براى مفاخر يهود برپا كردهاند» .(1)
1) تراثنا و موازين النقد، ص١٩۵.
اين در حالى است كه كعب به صورت مطلق در زمره شيعه به شمار نمىآيد. بلكه از راويان موثق اهل سنت است كه آنان بر وى تكيه كرده و كتابهايشان را از نقلهاى وى پر ساختهاند. درحالىكه بسيارى از روايات او اسرائيليات دروغى است كه به خدا و رسولش نسبت داده شده است. با اين وجود، چرا كسى از اهل سنت از خودش نمىپرسد كه ممكن است يهود از طريق اين كعب حرفهاى و اخبارى كه از وى در كتابهاى اهل سنت نقل شده است، بر تفكر اهلسنت تأثير گذاشته باشد، ولى آنان سخت اصرار دارند كه انديشه شيعه از طريق يك يهودى ديگر به نام عبدالله بن سبأ شيعىنما از يهوديت تأثير پذيرفته است. درحالىكه شيعيان از ابن سبأ بيزارى مىجويند و در كتابهاى تاريخ و رجال نقل شده است كه امام على (ع) او را كشت و با آتش سوزاند. از اينرو، او نزد شيعيان مطرود و ملعون است و در كتابهاى آنان از روايتهاى وى چيزى نيامده است. ولى كعب نزد علماى اهل تسنن از اعتماد و احترام كاملى برخوردار است؛ بهگونهاى كه به او و دانش او افتخار و خرافههاى اسرائيلى وى را دهان به دهان نقل مىكنند.
آيا منطق عدالت اين است؟ ! آيا عدالت كتاب و قلم اين است؟ ! آيا اين موضوعى است كه در يك سخنرانى علمى متقن قابل طرح باشد؟
در موضوع جعل حديث و انتساب آن به شيعه، يك سخن ديگر نيز داريم كه در كتاب مفصل «تدوين السنة الشريفة» (1)آوردهايم. از اينرو
1) ر. ك: تدوين السُنة الشريفة، صص۴٩٧ - ۵٠۴.
براى پرهيز از به درازا كشيدن بحث از تكرار آن خوددارى مىكنيم.
درباره نظر علماى اهل سنت نسبت به اتهامى كه درباره جعل حديث به شيعه وارد مىشود، شيخ محمد خضر حسين چنين گفته است:
برخى منكران احاديث [امام] مهدى [(عج)] به طور كل درباره احاديث [حضرت] مهدى [(عج)] مىگويند كه بدون شك ساخته شيعه است. در پاسخ به اين اتهام بايد گفت كه اين احاديث با سلسله اسنادشان روايت شدهاند و ما رجال اسناد برخى از آنها را مورد بررسى قرار داده و ديدهايم كه آنان به عدالت و دقت مشهورند و هيچيك از رجال جرح و تعديل نيز با همه شهرتى كه در نقد رجال دارند، آنان را به تشيع متهم نكردهاند.(1)
عباد نيز در پاسخ اين پندار باطل گفته است:
گفتهاند نظريه مهدى از عقايد شيعه سرچشمه مىگيرد و آنها بودند كه جعلش را آغاز كردند و افكار جمهور را فريفتند. . . آنان احاديثى را از قول رسول خدا (ص) دراينباره جعل كرده و اسنادش را محكم كردند و از راههاى گوناگون آنها را پر كردند و مردم سادهدل نيز آنها را پذيرفتند، اما چنين نظريهاى موجب كاستن از قدر و منزلت گذشتگان اين امت و نگاهبانان سنت و ناقلان اخبار و بدگويى از آنها و توصيف افكارشان به ساده لوحى است و اينكه موضوعات را به دليل سادگىشان مىپذيرفتند. بدون شك اين سخن بسيار خطرناك است.(2)
درحالىكه التزام به امام مهدى (عج) بر پايه احاديث فراوان مىتواند عامل بسيار مؤثرى براى متحد ساختن مسلمانان باشد، برخى تفرقهافكنان با آنكه به دوستى، وحدت و اتحاد تظاهر مىكنند، در تلاشند تا آن را از ميان ببرند.
شيعيان كه به پيروى از اين احاديث خود را ملتزم به امامت مهدى منتظر (عج) مىدانند، با همه توان در تحكيم و عموميت بخشيدن به اين نظريه در ميان امت مىكوشند. آنها در تلاشند تا از هر راه ممكن ميان فرقههاى اسلامى الفت ايجاد كنند. حتى فقيهانشان در زمينه احكام فقهى و شرعى به اخبار عامه و صحاح اهل سنت استناد مىكنند. اين شيوهاى است كه آنها هميشه طبق آن رفتار كردهاند.
در مقابل، به جاى اينكه چنين شيوهاى سبب بزرگداشت و تحسين قرار گيرد، انگيزهاى براى خشم يكى از نويسندگان تفرقهافكن گشته و با حمله به شيعه گفته است:
در پژوهشهاى معاصران شيعه اماميه ديده مىشود كه به احاديث ثابت در صحاح اهل سنت استدلال مىشود. . . ، ولى اين كار براى اقناع ما و يا صرف ايجاد انس و الفت انجام مىشود. آنها اين موارد را «از چيزهايى كه عامه روايت كردهاند، مىخوانند» ، درحالىكه استنباط حكم از احاديث خودشان است؛ زيرا از امامان معصوم نقل شده است. اين در حالى است كه مىبينيم اهل سنت سخت مىكوشند كه ميان امت وحدت ايجاد كنند و آنان را با هم يكسخن كنند و هيچكس را هم به فسق يا كفر متهم نمىكنند. . . .(1)
1) تراثنا و موازين النقد، صص ١۶٩ و ١٧٠.
هنگامى كه شيعه احاديث عامه را نقل مىكند، هرچند براى ايجاد الفت و خشنود ساختن آنان دستكم به همين ميزان درصدد ايجاد الفت با عامه است، آيا اهل سنت هم حتى با همين هدف چيزى از احاديث شيعه را نقل مىكنند يا اينكه نسبت به آراى فقهى و احكام شيعه تغافل مىورزند و احاديث اهلبيت و فقه آنان را به صورت مطلق وامىنهند؟
شيعيان به اين دليل در احكامشان به روايتهاى ائمه معصومين: استدلال مىكنند كه اين روايتها را به اعتبار سنتى برگرفته از رسولخدا (ص) به درستترين و سالمترين راه دانسته و حجت مىدانند.
اين كار چه اشكالى دارد كه به اين شكل ترديد برانگيز مطرح مىشود؟ يا اشكالى در مراجعه شيعه به احاديث عامه و استدلال به آنها براى احتجاج نسبت به مخالفانشان به منظور قانع كردن آنها وجود دارد؟ يا در اينكه آنان به دلالت آن احاديث، بر چيزى كه خود نيز به آن رسيدهاند، تأكيد مىورزند، اشكالى مىبينيد؟
اين كار اختصاص به شيعيان معاصر ندارد. پيشينيان شيعه نيز در كتابهاى فقه مقايسهاى، كه در ابداع و تأليف در اين زمينه بر ديگران پيشى دارند، به اين كار اقدام كردهاند. حال كدام فرقه بيشتر به فكر وحدت و اتحاد كلمه مسلمانان است؟
اينكه مىگويند اهل سنت به راويان ديگر فرقهها اعتماد مىكنند، شيعيان نيز چنين مىكنند، بهگونهاى كه شرط اساسى راوى نزد آنان، «وثاقت و شايستگى است» . به عبارتى، هرگاه راوى ثقه و سخنش درست باشد، روايتش پذيرفته مىشود. چه بسيارند از راويان عامه كه در زمره رجال حديث شيعه قرار دارند و وثاقت و اعتماد به آنها آشكارا بيان شده
است؛ حتى از مشاهير و قاضيانشان؛ مانند حفص بن غياث. همچنين در كتابهاى شيعه، روايت بزرگان عامه به چشم مىخورد؛ مانند روايتهاى ابن جريح، سفيان، مالك، زهرى و ديگر بزرگان حديث اهل سنت.
ديگر اينكه مىگويد: «اهل سنت هيچكس را متهم به فسق و كفر نمىكنند» . آيا اين سخن مصداق خارجى هم دارد؟
اگر حتى يك نفر هم در عمل به اين موضوع پايبندى نشان مىداد، بسيار خوب و كارش مورد تقدير و احترام بود. ولى از ظاهر سخن گوينده چنين برمىآيد كه او از فتاواى ظالمانهاى كه قاضيان اهل سنت هرازچندگاه يكبار ضد شيعه صادر مىكنند و حكم به كفر و هدر بودن خون و ناموسشان مىدهند، ناآگاه است. تازهترين آنها، فتواى ابنجبرين وهابى سعودى، عضو مجلس افتاى مملكت سعودى در رياض است كه هنوز مركبش خشك نشده است.
سخن گوينده اهل مغرب با آنچه در ميان سرزمينهاى شرقى و عربى مىگذرد، فاصله بسيار دارد. مقاله نويسنده مغربى زير عنوان «تراثنا و موازين النقد؛ ميراث ما و معيارهاى نقد» كه در مجله دانشكده تبليغات اسلامى در ليبى (ش دهم، ١٩٩٣م) به چاپ رسيده، نوع ديگرى از نسبت فسق و تجاوز به كرامت شيعه است كه اتهامهاى بسيارى را درباره جعل حديث به اين فرقه نسبت مىدهد و شيعه را فرقهاى ملتزم به امور پست و سخيف معرفى مىكند. آيا اين است نمونه تلاش آنان براى وحدت و يكپارچگى؟
او در موضوع نقد خود، يعنى «مهدى منتظر (عج)» ، به جاى آنكه اين موضوع را - كه عموم فرقههاى اسلامى دربارهاش وحدتنظر دارند و
روايتهاى مربوط به آن را پذيرفتهاند و اخبارش را صحيح مىدانند - ابزارى براى ايجاد الفت و وحدت كلمه قرار دهد تا نقطهاى براى اتحاد و تجمع آرا باشد و درگيرىها و اختلافها را از ميان بردارد، به هر شيوهاى متوسل مىشود تا آن را رد كند و شبههانگيز جلوه دهد و مردم را از آن متنفر سازد. او به جاى دست گذاشتن روى نقاط مثبت اين موضوع، بر جنبههاى منفى آن و نيز جزئيات مورد اختلاف متمركز گشته و از اصل ثابت، قطعى و مورد اتفاق آن غفلت ورزيده است.
پيش از همه اينها، آيا مطرح كردن قضيه مهدى منتظر (عج) در چنين وقت و شرايطى كه بحرانها از هر سو امت اسلامى، بهويژه امت عرب را دربرگرفته، تلاش براى وحدت و اتحاد كلمه مسلمانان است؟ !
از موضوعهايى كه ضد مسأله حضرت مهدى (عج) مطرح و مسلمانان را در التزام به آن دچار تفرقه و احاديثش را تخطئه مىكند، اين است كه مىگويند: «نظريه غيبت و رجعت نزد شيعه از افكار مشترك ميان يهود و نصاراست و جاى ترديد نيست كه تفكر شيعى از آن دو منبع تأثير پذيرفته است! زيرا بسيارى از غير اعراب و متدينان به اديان و فرهنگهاى پيشين زير لواى تشيع درآمدند تا زير پوشش تعصب نسبت به حقوق اهلبيت، خود را از سلطه حاكميت اعراب برهانند. پيشاپيش اين اشخاص هم عبدالله بن سبأ بود» .(1)
وجود امور مشترك ميان اديان آسمانى از امورى است كه هيچ
1) تراثنا و موازين النقد، ص١٨۴.
پژوهشگر و عالمى منكر آن نيست. ولى ميزان تأثيرپذيرى يك مذهب از مذهب ديگر، موضوعى است كه نيازمند دليل قطعى است و صرف وجود يك نظريه نزد دو مذهب، براى داورى درباره تأثير و تأثر آنها كافى نيست.
آيا كسى حق دارد بگويد كه براى مثال، التزام اهل تسنن به بستن دستها هنگام نماز، از كارهاى مجوس است؛ زيرا مجوس هنگام عبادت يا در برابر بزرگانشان چنين مىكردهاند! يا اينكه پس از سوره حمد در نماز آمين مىگويند، برگرفته از يهود و نصاراست؛ چون آنها نيز پس از خواندن دعا آمين مىگويند! يا اينكه بگويد: انديشه تسنن متأثر از اديان يهودى و مسيحى است؛ زيرا بيشتر پيروان اين دو دين و صاحبان تمدنهاى پيشين، مانند روميان و قبطىها، زير لواى تسنن درآمدند تا زير پرچم طرفدارى از صحابه و عثمان، خليفه مقتول، خود را از سلطه دين اسلام برهانند؛ بهگونهاى كه شمار بسيارى از اينان در دربار اموى از نفوذ و قدرت برخوردار بودند و پيشاپيش آنها نيز كعبالاحبار يهودى قرار داشت!
مانند اينگونه داورىهاى چشم بسته از كسانى كه با شيوههاى نقد آشنا باشند و با انصاف داورى كنند و داورى خود را بر پايه عقل و منطق قرار مىدهند و احاديث و نقلقولها را به ميزان نقد علمى مىسنجند، صادر نمىشود! پس چگونه يك مسلمان مىتواند اين تحليلهاى بىپايه را بپذيرد و آنها را مبناى يك بحث علمى و درست قرار دهد؟
اگر به يكى از كتابهاى شيعه كه در موضوع غيبت و رجعت نوشته شده است، مراجعه كنيم، در خواهيم يافت شيعه در التزام به اين عقيده
به هيچيك از يهود، نصارا، كعبالاحبار يا عبدالله بن سبأ، تكيه ندارد، بلكه آنان در اين زمينه به اخبار و سنن و روايتهايى استناد مىكنند كه اسنادشان به رسول خدا (ص) و اهلبيت مىرسد و در بسيارى از آنها خود اهل سنت نيز با آنان موافقاند.
شيعيان آن احاديث را از نظر سند و متن و نيز با تكيه بر عقل جستوجو كرده و آنهايى را كه با قرآن كريم يا سنت ثابت يا عقل يا عرف مخالف باشد، در آنها نيافتهاند.
بنابراين التزام و پايبندى شيعيان به اخبار غيبت و رجعت، مانند پايبندى و التزام مسلمانان به اخبارى است كه درباره وقايع آينده است؛ همانگونه كه اهل سنت به رواياتى كه درباره دجال، نزول حضرت عيسى (ع) از آسمان و قيام مهدى منتظر (عج) است، اعتقاد دارند. بر اين اساس، چرا اهل سنت را متهم نمىكنيد كه آنان تحت تأثير يهودى واقع شدهاند كه منتظر نجاتبخش هستند؟ يا تحت تأثير عقايد مسيحيت كه در انتظار رجعت عيسى به سر مىبرند؟
آيا سزاوار است كسى بر اهل سنت اعتراض كند و به صرف اينكه با اهل سنت مخالف است آنان را از پيروان يهود و نصارا قلمداد كند؟
همچنين است نسبت دادن اعتقاد به حضرت مهدى (عج) به مجوسيت به دليل اينكه آنها نيز به يك شخصيت غايب معتقدند. همانطور كه تاريخنگاران چنين اعتقادى را نسبت به پادشاهان مجوس پيش از اسلام نقل كردهاند و قاضى عبدالجبار معتزلى نيز بر نقلهاى آنان اعتماد كرده است. با قطع نظر از چرايى اعتماد نويسندگان مسلمان بر اخبار تاريخنويسان امتهاى پيشين، بهويژه آن كسانى كه با تكيه بر كلام
مورخان امتهاى پيشين در اخبار مورخان مسلمان و راويان حديث - به صرف شيعه اهلبيت بودنشان - تشكيك مىكنند. آنان در اينگونه موارد به اخبار يهود و نصارى و مجوس استدلال مىكنند و بر اساس آنها يكى از فرقههاى بزرگ اسلامى را متهم به يهوديت و نصرانيت و مجوسيت مىكنند، در حالىكه التزام به حجيت گفتههاى تاريخنويسان اديان گذشته عين پيروى از آنها و پايبندى به اصول آنهاست.
و حال آنكه التزام شيعه در اعتقاد به حضرت مهدى (عج) بر پايه احاديث پيامبرخدا (ص) و سنت صحيح و متواتر نقل شده در كتابهاى صحاح، جامعها، مسندها و تأليفها و معجمهايى است كه بهوسيله پيشوايان مسلمانان، اعم از شيعه و سنى، نقل شده است. حال چه كسى به انتقاد سزاوارتر است؟ شيعيانى كه اعتقادشان بر پايه دلالتهاى احاديث رسول خدا (ص) است؟ ! يا سلفىها و وهابىهايى كه بر مورخان يهود، نصارا و مجوس تكيه و شيعه را بر پايه منقولات آنها متهم مىكنند؟ !
بهناچار مسلمان منصف بايد بداند: كسانى كه مىكوشند اعتقاد به مهدى منتظر (عج) را يكبار به يهود، بار ديگر به نصارا و بار سوم به مجوس نسبت دهند، به يقين كسانى هستند كه مىخواهند در درستى اخبار رسيده از رسول خدا (ص) درباره آمدن حضرت مهدى (عج) - در چارچوب تشكيك به اصل نبوت و علم ايشان به اخبار آينده - تشكيك وارد كنند. بىشك، اينان از تهاجم به شيعه و اعتقادشان به حضرت مهدى (عج) ، وسيلهاى براى اين تشكيك و راهى براى بيان آن يافتهاند.
اين كار اينان جاى شگفتى ندارد؛ زيرا پيشينيان مشركشان در سرزمين حجاز، وحيى را كه بر رسول خدا (ص) نازل مىشد، به اديان اوليه نسبت
مىدادند و درباره قرآن مىگفتند:
قرآن همان اساطيرى است كه پيشينيان نگاشتهاند و [حضرت] محمد [(ص)] به كمك يارانش آنها را نوشته [است] و هر صبح و شام بر او خوانده مىشود.(1)
آنها درباره رسول خدا (ص) گفتند: «. . . قرآن را يك انسان به او مىآموزد» .(2)
خداى متعال در جايگاه نخست، اين افتراها و دادن نسبت باطل به سخن پيامبرش را رد مىكند و مىفرمايد: «ببين كه چگونه براى تو مثال زدند؛ پس گمراه شدند و راه به جاى نمىبرند» .(3)در جايگاه دوم فرمود: «زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مىدهند، عجمى است، در حالىكه زبان قرآن، عربى روشن است» .(4)
در پاسخ به اين اشخاص كه مانند حيوان و بلكه پستتر از حيواناند، بايد گفت: «آنچه را شما به تاريخ يهود و نصارا و مجوس در موضوع مهدى منتظر (عج) ، نسبت مىدهيد، از راههاى موثق و به زبان عربى روشن از رسول خدا (ص) به مسلمانان رسيده است و زبانهايى كه شما از آنها سخن مىگوييد، عجمى و ترجمه شده است» .
شما چگونه ادعا مىكنيد به اسلام و سنت پيامبر اكرم (ص) ايمان داريد، درحالىكه پا جاى پاى پيشينيان مشرك خويش مىنهيد و در انكار سخن
رسول خدا (ص) و آنچه آورده است، از آنها پيروى مىكنيد؟ همچنين شما از سخنان مستشرقان يهودى، نصارا و مجوس و دنبالههايشان همچون گلد تسيهر، فان فلوتن و احمد امين مصرى پيروى مىكنيد و سخنان آنها را تكرار نموده و شگفتزده سخن آنها مىشويد و آنها را علم و حجت بر ضد آنچه از طريق سنت صحيح و نقل شده از پيامبر اسلام (ص) و ائمه معصوم: و علماى اعلام مىدانيد! حال ببينيد كه كداميك از دو گروه مستحق امنيت و ايمان در دنيا و آخرت هستند؟
چنانچه پژوهشگر روح انصاف را در خود تقويت سازد و عقل و وجدانش را داور قرار دهد و بخواهد از خلال موثقترين منابع و قانعكنندهترين دلايلى كه مسلمانان به صورت عام و شيعه به صورت خاص بر آنها تكيه مىكنند، به كنه حقايق عقيده شيعه درباره مهدى منتظر (عج) و غيبتش پى ببرد، ناچار بايد آنها را بخواند، از زبان آنها بشنود و به قضايا به چشم مهر و رضايت و جداى از فرقهگرايى بنگرد؛ نه با دلى پركينه و روحيه تهمتزنى. اين همان كارى است كه سلفىهاى مغرض در مواضعشان بر ضد مسلمانان مخالف خود انجام مىدهند و آنان را به شرك و كفر و بسيارى اعمال ننگين ديگر متهم مىكنند. شگفتا كه آنان، همه اين كارها را با ادعاى اصلاح و توحيد و زير عنوان دعوت اسلامى و ارشاد و هدايت انجام مىدهند؛ درحالىكه خداى متعال مىفرمايد: «با حكمت و موعظه حسنه به راه پروردگارت دعوت كن» .(1)
1) نحل: ١٢۵.
اينان با ادعاى اينكه اگر ديگران از حجت و دليل و سخنشان چيزى بگويند، جدال به شمار مىآيد، به هيچكس اجازه سخن گفتن نمىدهند. درحالىكه خداوند به مجادله فرمان داده و گفته است: «با شيوهاى كه نيكوتر است، با آنان مجادله كن» . (1)اينان مىدانند اگر مردم ساده مسلمان نيز با آنها به مجادله برخيزند، بر آنان چيره مىشوند و اگر به مناقشه بپردازند، با دلايل قاطع، آنان را منكوب خواهند كرد.
من در روضه شريف پيامبر خدا (ص) ، در كنار ضريح شريف، صحنه شگفتانگيزى را ديدم كه بر قوّت آشنايى مسلمانان به حديث و استدلال بر پايه آن در برابر وهابىهاى سلفى دلالت دارد؛ در آنجا ديدم مرد بيابانى بىادبى (به عنوان مأمور ارشادى) به ضريح رسول خدا (ص) تكيه داده است و مردم را از نزديك شدن به آن منع مىكند. آنها با اشتياق فراوان مىخواستند داخل مقصوره را ببينند، بهگونهاى كه با تمام وجود به پنجره چشم دوخته بودند و روحشان بىتاب ديدن داخل ضريح بود.
آنان با يك دنيا آمال و آرزو و شوق فرسنگها راه را پيموده و با همه توان، خود را به آنجا رسانده بودند تا به اين شرافت عظيم نايل آيند و پس از انجام مناسك حج، با زيارت مرقد شريف پيامبر خدا (ص) كار را به كمال رسانند. ولى آن بدوى متكبر آنان را از اين كار بازمىداشت و فرياد مىزد: «كفر، شرك» . او مرتب با لهجه هرزه و چهره زشت خود كه همچون هيزم جهنم سوخته بود، اين واژگان را تكرار مىكرد.
در اين فضاى پر از هيبت مقام (نبوى) و حرارت شوق و درحالىكه
1) نحل: ١٢۵.
نفس مردم در سينهها حبس گشته بود، آن بدوى با لهجه نامفهومى به مسلمانان دشنام مىداد. درحالىكه رسول خدا (ص) فرموده است: «دشنام به مسلمان فسق است» .(1)
در اين هنگام، مردى بلندقامت، خوشسيما و خوشاندام آمد و ميان حاجيان و زائران ايستاد و با صداى بلند، به عربى فصيح و روان - و آميخته به لهجه تركى - فرياد زد: «كارها به نيت است و هركس مرهون نيت خويش است» .(2)اين سخن همچون صاعقه بر سر بدوى فرود آمد؛ گويى كه سنگ از حلقومش فرو رفت و خرد و پژمرده و خوار و سر به زير گشت.
«سبحان الله» ! مبارك باد بر مسلمانان، دوستى دانش و دوستى رسولخدا (ص) و سنت او!
براى اتمام حجت بر نويسندهنماهايى كه در تلاشاند حقايق را وارونه و دروغها را بهعنوان عقايد شيعه جلوه دهند، بهگونهاى كه آنها را چون اصولى ثابت مىگيرند و نتايج نوشتههاى دروغ خود را بر آنها مبتنى مىسازند و نيز براى كسانى كه دوست دارند از عقايد شيعه آگاه شوند، مىگوييم:
مسلمانان شيعه به اصل امامت همچون يك واجب دينى اعتقاد دارند و بر وجوب اين اصل دلايل عقلى بيان داشته و دلايل آن در كتب اماميه به دهها مىرسد. آنان اثبات كردهاند از مهمترين واجبهاى الهى، نصب و تعيين امام از سوى رسول خدا (ص) ، از راه وحى است. اين واجب از الطاف الهى بر بندگان است تا برايشان راه اطاعت را هموار سازد و از
زشتىها و گناهان، با ارشاد امام دور سازد. امام، خليفه پيامبر خدا (ص) است كه ارسال او نيز از الطاف الهى بر امت است. پس امامت از امور لازمى است كه هيچگاه دنيا نمىتواند از آن تهى باشد.
نصوص شريفى در دست است كه نشان مىدهد رسول خدا (ص) در مواضع گوناگون و مهم تاريخى، از روزهاى نخست بعثت تا هجرت و وداع پايانى رحلت، بر اين موضع تأكيد ورزيده است.
مجموعه نصوص سنت شريف كه به پيامبر گرامى اسلام (ص) اسناد داده شده و درستى آنها به تواتر و اجماع و شهرت ثابت گرديده است، برهان قاطعى بر مقصود ماست.
احاديث صحيح نبوى كه ميان تمام عالمان اسلامى مورد اتفاق است و همه درباره آنها وحدت نظر دارند، نصوص گوناگونى را بيان داشته است. اين نصوص بر لزوم وجود امامى دلالت دارد كه شخص مسلمان بايد او را بشناسد تا بر فطرت توحيد بميرد. پس چنانچه امام را نشناسد و به او معتقد نباشد، به مرگ جاهليت مىميرد.
از آن جمله، اين سخن پيامبر (ص) است كه فرمود: «هركس بميرد و امام زمانش را نشناسد، بر مرگ جاهليت مرده است» . (1)آن حضرت در حديثى ديگر فرموده است: «هركس بدون امام بميرد، بر مرگ جاهليت مرده است» .(2)
1) صحيح مسلم، ج ٨، ص ١٠٧، به نقل از: الجمع بين الصحيحين، حميدى؛ شرح النووى لمسلم، ج ١٣، ص٢۴٠؛ المغنى، قاضى عبد الجبار، ج ٢٠، ص ١١۶؛ شرح المقاصد، ج ٢، ص٢٧۵؛ الجواهر المضيئة، ملا على قارى حنفى، ج ٢، ص ۵٠٩.
2) مسند احمد، ج ۴، ص ٩۶؛ الدارقطنى فى علله، ج ٧، ص ۶٣؛ حلية الأولياء، لابىنعيم، ج ٣، ص ٢٢۴؛ ابن أبىالحديد، شرح نهجالبلاغة، ج ٩، ص ١۵۵؛ مجمع الزوائد، النورالدين الهيثمى، ج ۵، ص ٢١٨؛ كنز العمال، متقى هندى، ج ١، ص ١٠٣.
يا: «هركس بميرد و امامى نداشته باشد، بر مرگ جاهليت مرده است» .(1)
همچنين نقل است كه ايشان فرمود: «هركس بميرد و تعهدى به فرمانبردارى از كسى نداشته باشد، به مرگ جاهليت مرده است» . (2)احاديث ديگرى نيز دراينباره رسيده است كه نزديك به همين معناست.
بنابراين، امت محمد (ص) ناگزير از هنگام درگذشت ايشان تا روز قيامت، در هر دوره و زمانى، بايد امامى را برگزينند، از او پيروى كنند و فرمان و امر و نهى او را بپذيرند. در غير اينصورت، رسول خدا (ص) آشكارا اعلام داشته است اينان بر ملت اسلام نمىميرند. اين نصوص بر اعتقاد به وجود يك امام در هر دورهاى دلالت دارد. در اينجا روايتهايى وجود دارد كه امامان پس از پيامبر خدا (ص) را از روز پس از درگذشت وى تا روز قيامت به دوازده جانشين محدود ساخته است. «جابر بن سمره» مىگويد:
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىگويد: «دوازده امير مىباشد» . پس از آن، كلمهاى را بر زبان راند كه من نشنيدم. سپس پدرم گفت: فرمود: «همه از قريشاند» .(3)
1) ابن حبان آن را در صحيح خود روايت كرده است؛ الاحسان، ش۴۴، ر. ك: ج ٧، ص ۴٩؛ زوائد البزار، ج ١، ص ١۴۴ و ج ٢، ص١۴٣؛ كشف الأستار، ج ٢، ص ٢۵٢؛ مستدرك حاكم، ج١، صص ٧٧ و ١١٧؛ مجمع الزوائد، ج ۵، ص ٢٢٣؛ المعجم الكبير، طبرانى، ج ١٠، ص٣۵٠.
2) مسند على بن جعد جوهرى، ج ٢، ص ٨۵٠؛ مصنّف ابن ابىشيبه، ج ١۵، ص ٣٨؛ مسند احمد، ج ٢، ص ۴۴۶؛ الاموال، ابن زنجويه، ج ١، ص ٨٢؛ المعجم الكبير، ج ١٩، ص ٣٨٨؛ الكامل، ابن عدى، ج ۵، ص ١٨۶٩؛ مجمع الزوائد، ج ۵، ص ٢٢٣؛ المطالب العالية، ابنحجر حافظ، ج ٢، ص ٢٢٨؛ كنز العمال، ج ۶، ص ۶۵، به نقل از: ابن ابىشيبه، ابن حنبل، طبرانى و سعيد بن منصور.
3) جامع الصحيح، ج ٢، ص ۴۵، به نقل از: بخارى. همچنين ر. ك: صحيح بخارى، ج ۴، ص١۶٨؛ صحيح مسلم، ج ٣، ص ٣.
مسلم از جابر بن سمرة نقل مىكند:
با پدرم بر پيامبر خدا (ص) وارد شديم، شنيدم فرمود: اين كار به پايان نمىرسد تا در ميان مسلمانان دوازده خليفه بيايد. آنگاه سخنى فرمود كه من نشنيدم: از پدرم پرسيدم چه گفت؟ گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند. (1)
از جمله سخنانى كه مسلم از آن حضرت روايت كرده اين است كه [راوى] گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: «اين دين تا برپايى قيامت بر پا خواهد بود يا اينكه دوازده خليفه بيايند كه همه از قريشاند» . ترمذى اين روايت را از بخارى نقل كرده و در تأييد روايت گفته است:
«اين حديث حسن و صحيح است» .(2)
اين حديث از ابن مسعود به اين شكل نقل شده است: «اين امت دوازده قيم خواهد داشت و هيچكس نمىتواند خوارشان كند؛ همه از قريش هستند» .(3)
همه اين نصوص يك معنا را مىرساند و آن، اين است كه شمار خلفاى پس از رسول خدا (ص) ، از هنگام درگذشت ايشان تا روز قيامت، از دوازده امام در ميان امتش تجاوز نمىكند و آنان ناگزير بايد از قريش باشند.
افزون بر اينها، نصوص متواتر ديگرى است كه خلافت آن حضرت
1) شرح النووى، ج ١٢، ص ٢٠١؛ به نقل از: صحيح مسلم، ج ٢، ص ١١٩.
2) جامع الصحيح، ج ٢، ص ۴۵، به نقل از بخارى؛ ر. ك: صحيح سنن المصطفى، أبوداود سجستانى، ج ٢، ص ٢٠٧؛ المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، ج ٣، ص ۶١٨ با الفاظى نزديك به اين .
3) معجم الكبير، ج ٢، ص ١٩۶؛ منتخب كنز العمال، بهامش مسند احمد، ج ۵، صص٩، ٩٣، ٩٧،١٠٠، ١٠۶، ١٠٧ و ٣١٢.
را به كسانى از اهلبيت خود آن حضرت محدود ساخته است.
در حديث ثقلين - كه سند و متن آن بدون هيچ مناقشهاى ميان مسلمان متواتر است - رسول خدا (ص) فرموده است: «من دو چيز گرانبها در ميان شما به جاى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم، اهلبيتم» .
با نظر به مجموع اين احاديث، شيعه ملتزم است كه شمار امامان دوازده تن است و به اين امر معتقد است كه در هر دورهاى بايد خليفهاى براى پيامبر (ص) و امامى، بهعنوان حجت خدا بر مردم موجود باشد كه همه از خاندان پيامبر (ص) هستند. همه اين موارد براى تطبيق نصوص با مصاديق آمده است تا به اجمال اين احاديث حكم نكرد و مصداقى را براى آنها تعيين كرد و به اين سخن اكتفا نكرد كه ما براى اينها معناى خاصى نمىشناسيم؛ زيرا چنين كارى اين پيامدها را به همراه خواهد داشت:
١. متهم ساختن پيامبرخدا (ص) به تأكيد بر امور بىمعنا و بىفايده به حال امت. زشتى اين سخن بر هيچ منصفى پوشيده نيست تا چه رسد به يك مسلمان.
٢. معطل ماندن فرمان، تهديد و تشويقى كه در ضمن اين نصوص رسيده است.
٣. مهمل ماندن امر مهم امامت با روىگردانى از اين نصوص و خوددارى از تلاش براى فهم و حل آسان و دقيق مشكلات آنها.
شيعه، رسول خدا (ص) را بالاتر از آن مىداند كه سخن ايشان با اجمال و تعطيل و اعراض روبهرو شود. ازاينرو، مىكوشد تا آنها را با حقيقتى كه خود پيامبر اكرم (ص) به شيوههاى گوناگون، با گفتار و كردار به آن رهنمون گشته است، تطبيق دهد. آن حضرت، حضرت على (ع) را - از
عترت - به امامت تعيين كرده و ايشان را همتاى قرآن قرار داده و فرموده است: «على با قرآن و قرآن با على است» .(1)
آنگاه حضرت على (ع) پس از خود به فرزندش، امام حسن (ع) ، سفارش كرد و امام حسن به برادرش، امام حسين (ع) و پس از آن، هر امامى به فرزندش سفارش كرد تا آنكه نوبت امامت به محمد بن الحسن المهدى: رسيد. عدد دوازده با حضرت مهدى (عج) كامل شده است. ولادت ايشان با دلايل يقينى براى ما ثابت گشته و مرگ ايشان بر هيچكسى ثابت نشده است. بنابراين، ناگزير بايد به غيبتش ملتزم باشيم؛ زيرا طبق اعلام پيامبر خدا (ص) و پدران وى كه آنان نيز خود امام بودهاند، غيبت ايشان امرى مورد انتظار است.
به اين ترتيب، با اين حديث، منظور عترت در حديث ثقلين تفسير و روشن مىشود كه چه كسانى پس از وى در ميان امتش جانشين او هستند و تا برپايى رستاخيز از يكديگر جدا نمىشوند.
و نيز تنها راهحل جمع ميان آن نصوص شريف نبوى و تفسير و بيرون آوردنشان از پيچيدگى، اجمال، تعطيل و ابطال التزام به تعيين خلفا توسط پيامبر (ص) است. علاوه بر آن، غيبت امام دوازدهم مورد انتظار بوده است؛ زيرا پدرانش به اين غيبت خبر داده بودند.
به همين جهت، شيعيان به استناد نصوص شريف نبوى، به امامت امامان دوازدهگانه و به حضرت مهدى غايب (عج) ملتزم گشتند تا مبادا امام زمان خويش را نشناسند و به مرگ جاهلى بميرند يا بدون امام باقى نمانند.
1) المعجم الاوسط، ج ۵، ص ١٣۵؛ مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٣۴.
آيا با اين اوصاف كسى حق دارد اعتقاد اماميه را به يهود، نصارا يا مجوس نسبت دهد؟ مگر اينكه بخواهد به پيامبر و سخن او چنين اتهامى وارد كند. ما از چنين چيزى به خدا پناه مىبريم و از معتقدان به چنين كارى نزد خداوند بيزارى مىجوييم!
چنانچه منتقدان شيعه نسبت به اين التزامشان با انصاف داورى مىكردند، هيچ مخالفتى با هيچيك از اصول اسلامى در آن نمىيافتند و هيچ منافاتى ميان آن با هيچيك از فروع شريعت نمىديدند و به اين شكل زشت و زننده، به آن حمله نمىكردند!
آرى كسانى كه روزهاى تاريخ را با خون امامان و يارانشان در دوران ظهور و حضور پر كردند و آثارشان را نابود ساختند و به آتش كشيدند، آنان را در سياهچالها زندانى كردند، خانههايشان را به تاراج بردند و براى خاموش ساختن نورشان، تحت مراقبت شديد قرارشان دادند، هنگامى كه در دوران غيبت كسى را نديدند به آزار و قتل و تعقيب او ادامه دهند، به ايجاد شبهه در اعتقاد نسبت به حضرت مهدى (عج) ، غيبت و طول عمر او و همانند اين موارد همت گماشتند.
آنان صفحات كتابها را با انكارهاى بىدليل، تمسخر مؤمنان، مستهجن شمردن نظريه حضرت مهدى (عج) و زشت شمردن اعتقاد به غيبت و امامت شخصى غايب پر كردند!
نخستين چيزى كه آنان عَلَم كردند، اختلاف فرقههاى شيعى بر سر موضوع حضرت مهدى (عج) است. آنها ادعا كردند شيعيان درباره امام پس
از امام يازدهم، حسن عسكرى (ع) ، دچار اختلاف گشتند. بنابراين، از كجا معلوم كه او امام باشد؟
اگر اختلاف [در مسائل فرعى] دليل بر بطلان [اصل امامت مهدى موعود (عج)] باشد آيا مىتوان ادعا كرد كه مسلمانان در اصل امامت و خلافت اتفاق دارند تا اينكه آن را براى شخصى ثابت نمايند؟ حال آنكه در ضرورت و ثبوت امامت اجماع دارند، ولى درباره شخص خلفا و چگونگى استحقاقشان به اين امر اختلاف دارند.
روشن است كه چنانچه اختلاف دليل انكار و ابطال شمرده شود، هيچ دينى و هيچ اصل اعتقادى يا فرعى شرعى بر روى زمين سالم نمىماند؛ زيرا در همه اين امور مخالفينى وجود دارد.
وانگهى مگر نه اين است كه رسول خدا (ص) خودش به تقسيم شدن امت به ٧٢ فرقه خبر داد و در عين حال حقانيت يكى از آنها را ثابت دانست؟
بنابراين، استدلال به وجود فرقههاى گوناگون در موضوع حضرت مهدى (عج) كوچكترين دلالتى بر بطلانش ندارد و پس از اقامه درستترين و قوىترين دلايل بر وجود او، كسى حق ندارد وجود اختلاف را مجوزى براى انكار يا نفى قرار دهد. با اين توضيح، چگونه وجود فرقههاى گوناگون شيعى كه به مهدويت امامان پيشين معتقد بودهاند، مىتواند دليل بطلان «مهدى منتظر (عج)» شمرده شود، درحالىكه اين فرقههاى موهوم امروزه از ميان رفتهاند و هيچ كدامشان شهرتى ندارند و تنها گروهى مغرض از لابهلاى كتابها، عقايدشان را جستوجو مىكنند تا در راستاى هدفهاى خودشان به كار گيرند.
ازاينرو، با وجود اينكه تنها يك مذهب قائل به ولادت و غيبت حضرت مهدى (عج) باقى مانده و ديگر فرقههاى جعلى يا موهوم از ميان رفته و امروز هيچ اثرى از آنها باقى نمانده است، خود دليل بر بطلان آن فرقهها و حقانيت شيعه است.
مسأله ديگرى كه مطرح مىكنند، اين است كه او چه زمانى و چگونه به دنيا آمده و چه كسى او را ديده و جانشين قرار داده است؟
گويى كه از ميان همه ولادتها، اين ولادت ويژه بايد آشكار و در معرض نگاه همه انسانها صورت گرفته باشد تا مردم سده بيستم پس از گذشت ١٢٠٠سال او را تصديق كنند. وگرنه اين افراد حاضر به اعتراف به وجود او نيستند!
امروزه دشمنان اهل بيت: با اين قضيه چنين برخوردى دارند با آنكه از هيچ ولادتى، جز خانواده نوزاد و خويشاوندانش و قابله و نزديكان او آگاه نمىشود و به گواهى هيچكس ديگرى نياز ندارد. آيا ولادت يكى از اين اعراب بيابانگرد و ساكنان دشتها و بيابانها قابل اثبات است، تا چه رسد به درست و شرعى بودن ولادتشان؟
عجيب اينجاست كه هيچيك از اين تشكيككنندگان در ولادت حضرت حجةبن الحسن، امامت و كرامت پدرانش را نپذيرفتهاند، با اين حال مىخواهند ولادت فرزندش، امام مهدى (عج) ، آشكارا بر آنان ثابت شود! نه، اين دور از انصاف است؛ صاحبان خانه به آنچه در خانه است، آگاهترند و در موضوع ولادتهايشان نيازى به داورى دشمنانشان نيست.
به فرض نياز به شهود هم، چنين چيزى را تنها بايد اشخاص باتقوا شهادت بدهند، هرچند كه نسب آنها دور باشد نه اشخاص فاسق و دشمنان ناصبى، هرچند نسب او نزديك باشد؛ همچون جعفر كذاب، عموى امام زمان؛ بهويژه آنكه موضوع امام مهدى (عج) به اعتبار تأكيدهاى رسول خدا (ص) و پدرانش دراينباره، از اهميت فراوانى برخوردار است؛ بهگونهاى كه همه امت به او اميد بستهاند و همين امر اجازه اعلام را مگر به اندازه لازم نمىدهد!
كسانى كه موضوع برايشان اهميت دارد و در كار خود اهل خبره و تخصص بودهاند، اين موضوع را به اثبات رساندهاند. كسانى كه با او هيچ نزديكى سببى و اعتقادى و دينى ندارند، چگونه مىتوانند منكر ولادتش گردند؟ ! اهل خانه شامل پدر، عمه - كه قابله او بود - و زنان خانه از ولادت آگاه بودند. دهها تن از شيعيان مخلص پدرش موضوع را مىدانستند.
نسبشناسانى كه به موضوع اهميت مىدهند، همچون «ابونصر بخارى» ، «ابن عِنَبه» صاحب كتاب «العمده» ، صاحب «المجدى» ، «روضةالالباب صنعانى» ، «ابن زهره» در «زهرة المقول» و «سويدى» در «سبائك الذهب» ، در شجرهنامهها و نوشتههاى خود، نام او را به ثبت رساندهاند.
تاريخنگارانى چون «ابن خلكان» در «وفيات الاعيان» ، ذهبى در «عبره» و «سير اعلام النبلاء» ، زندگى حضرت مهدى (عج) را آورده و به استحقاق پدرانش بر امامت و اولويت آنان بر خلفاى روزگارشان و نيز فضيلت آنان اعتراف كردهاند.
از محدثان نيز «گنجى شافعى» ، «ابن صباغ مالكى» ، «سبط ابن جوزى حنبلى» و «ابن حجر هيتمى» در «الصواعق المحرقه» و نيز شمار بسيارى از متقدمان و متأخران آشكارا به ولادت امام مهدى (عج) از زبان پدرش، امام حسن عسكرى (ع) ، اعتراف كردهاند. با اين اوصاف، آيا سلفيه پيرو مستشرقان يهود و نصارا مىتوانند در اين موضوع قطعى تشكيك وارد كنند!
از دستاويزهاى مضحك آنان تمسك به تلاشهاى حكومت و ثابت نبودن ولادت مهدى (عج) براى آنهاست. درحالىكه در هيچ نصى نيامده كه ولادت براى حاكمان ثابت نشده است. بلكه آنچه آمده، اين است كه دولت بر نوزاد دست نيافت. ميان اين دو موضوع، اگر تعقل كنند، تفاوت بسيار است. درحالىكه اين ناصبىها مىدانند امام حسن عسكرى (ع) از مدينه به سامرا آورده شد تا تحت مراقبت نظامى قرار گيرد. پس آيا انتظار دارند ايشان، حضرت مهدى (عج) ، اين مولود كوچك را به آنها نشان دهد تا او را همانند طفل شيرخوار امام حسين (ع) در كربلا، پيش چشمانش بكشند!
از همه اينها كه بگذريم، اگر تشكيك در ولادت به صرف ديده نشدن از سوى برخى مردم درست باشد، اين موضوع به آنجا مىانجامد كه در درستى همه ولادتها و انتساب هر فرزندى به پدرش مىتوان تشكيك كرد؛ بهويژه در جايى كه آن ولادت در صحرا و بيابان انجام شده باشد؛ جايى كه مردمانش اهل غارت و چپاولهاى جنايتكارانه هستند. بر اين اساس، آيا كسى از اعراب باديه از تشكيك در ولادتشان در امان است؟
از سادهترين قواعد قضاوت شرعى در اينگونه موارد، مقدم داشتن
اثباتكننده بر نفىكننده است؛ بهويژه آنكه نفىكننده هيچ نسبت نسبى، حسبى، شرافتى، دينى، اعتقادى، مكانى و دورهاى با خانواده فرزند نداشته باشد.
چگونه مىتوان قول شخصى مغرض، كينهتوز و سلفى ناصبى را كه درصدد مكر و نيرنگ نسبت به اهلبيت و شيعيانشان است، در حق اين اشراف پاك پذيرفت؟ تشكيكهاى اين اشخاص دور از دانش و دين، در كنار ادعاى بزرگترين عالم انساب، يعنى صاحب كتاب «المجدى فى النسب» ، مبنى بر متواتر بودن ولادت حضرت مهدى (عج) از حسن عسكرى (ع) چه ارزشى دارد؟ ! گفتار دانشمندانى از اين قبيل، هرگونه پندار دروغ و بهتان زشت را از ميان مىبرد.
تواتر حديث ولادت حضرت مهدى (عج) نزد همه كسانى كه درباره ولادت ايشان پژوهش مىكنند، محقق است و اين تواتر - با وجود شرايط دشوار آن - به مراتب بيش از چيزى است كه ما در شرايط عادى به آن نيازمنديم؛ زيرا امكان ندارد همه شاهدان را به تبانى بر دروغ متهم ساخت.
اگر دروغ و توطئه در چنين خبرهايى امكان داشته باشد، روى زمين هيچ خبرى باقى نمىماند كه بشود به آن اعتماد كرد يا به تواترش قائل گشت. حتى اگر روشنتر از خورشيد باشد؛ زيرا باز هم سلفىها براى اثبات ادعاها و منقولاتشان، در آن خبر نيز احتمال كذب خواهند داد.
آيا هيچ عاقلى مىتواند چيزى را (انكار تواتر) كه به فساد همه چيز مىانجامد، بپذيرد؟ ! آيا جز اين است كه دشمنان حضرت مهدى (عج) و دشمنان شيعه مىخواهند در همه حقايق متواتر سيره و تاريخ مسلمانان
تشكيك وارد سازند؟ ! در صورتى كه سلفيه در اين قضيه چنين آسان شك كنند، چه كسى مىپذيرد كه ولادت خود آنان جاى شك و ترديد ندارد؟ ! (و آنان منسوب به پدرشان هستند) . چنانچه سلفيه بتوانند به اين آسانى در امور روشن تشكيك كنند، آيا انسانهاى شريف و عامه مسلمانان حق ندارند در همه دعاوى اسلامى، عربى و دينى آنان شك كنند؟ ! مگر نه اين است كه اينها از امورى است كه به صرف ادعا دانسته نمىشود؟ !
رفتار پست سلفيه در ارتباط با عقايد و افكار ملتها، ناشى از سخيفترين باورهاى آنان است، درحالىكه آنها خودشان آن را امر به معروف، جهاد و دعوت اسلامى مىشمارند.
شيعه معتقد است خداوند بر هر چيزى تواناست و طول عمر انسان از امور محال نيست؛ زيرا مواردى از اين قبيل در تاريخ بشر، در دورههاى دور و نزديك آشكارا ديده مىشود؛ بهگونهاى كه مردمان بسيارى عمرهاى بلند صدها سال داشتهاند و اين، خود، دليل بر اين است كه امكان عمرى طولانىتر از عمرهاى متعارف وجود دارد و اين امر از امور ممكن و شدنى است.
به لحاظ علمى ثابت شده است انسان طبيعى - چنانچه موانع كوتاهكننده عمر بر سر راهش قرار نگيرد - قابليت طول عمر را داراست.
اعتقاد به قدرت خداى متعال در امورى از اين دست، ميان همه مسلمانان مشترك است و اختصاص به يك فرقه ندارد. بلكه دور از ذهن خواندن آنها با عقيده اسلامى و نص قرآن، مبنى بر اينكه «خداوند بر هر
چيزى تواناست»(1)، منافات دارد.
شمارى از پيامبران - كه انسانهايى طبيعى بودند - يا انسانهاى معمولى، عمرهاى طولانى داشتهاند؛ زيرا طول عمر به اراده خداوند است. شگفت اينجاست فردى كه خود را مسلمان مىخواند، اين قدرت را زشت مىشمرد و مسخره مىكند!
بنابراين، وقتى ادله اقامه شد بر اينكه حضرت مهدى (عج) به سال ٢۵۵ه. ق به دنيا آمده و به هيچ روى ثابت نشده كه او مرده است و دهها حديث وارد شده است كه او عمرى بلند خواهد داشت، آيا اگر طول عمر ممكن بوده و واقعيت داشته باشد، باز هم اعتقاد به چنين چيزى مخالف قرآن يا سنت يا عقل است؟
در صورتى كه اعتقاد به حضرت مهدى (عج) و عمر طولانى او با روايات امامت منطبق باشد و مانع معطل ماندن اين امر خطير شود و انسانها با داشتن امام از مرگ جاهلى رهايى يابند، آيا جاى آن را ندارد كه انسانهاى خردمند آن را تحسين كنند و بپذيرند؟ ولى سلفىها اين عقيده را دستاويزى براى ريشخند، استهزا، دشنام و بدگويى شيعيان مؤمن به خدا و قدرت او و رسول او و اخبارى كه درباره مهدى منتظر (عج) آمده است، قرار دادهاند.
از همه اينها كه بگذريم، اگر فرقهاى باشد كه به وجود حضرت مهدى (عج) با عمرى بلند و نيز به امامت او اعتقاد داشته باشد، به منكرانشان چه زيانى مىرسد؟ آيا اين اعتقاد با كتاب و سنت يا موضوعى
1) إِنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرٌ بقره: ١۴٨ .
كه مورد اجماع باشد يا عقل آن را اقتضا كند، مخالف است؟ آيا جز اين است كه سلفيه از آن بيم دارند كه شيعيان امامى داشته باشند و از خطرهايى كه بر نداشتن امام، مانند مرگ جاهليت و كفر و گمراهى مترتب است، برهند؟ اما آنان به سبب نداشتن چنين امامى در كفر و گمراهى بوده به مرگ جاهليت بميرند.
اگر از سلفىها پرسيده شود كه امامشان كيست، چه جوابى خواهند داد؟ آنها به جاى اينكه از خود حساب بكشند و بكوشند تا پاسخ پرسشهايى را كه بر آنها وارد است، بدهند، پياپى درباره اعتقادات شيعه سؤال مطرح مىكنند.
از ديگر مسائل مورد سؤال سلفىها، اين است كه فايده امام غايب چيست؟
اين پرسش از روزگاران قديم مطرح بوده و شيعه بارها به شكلهاى گوناگون به آن پاسخ داده است. شمارى از آن پاسخها را در اينجا يادآور مىشويم.
١. كسى كه امامتش به راههاى مشخص و با دلايل متقن ثابت شده باشد، جايى براى اعتراض در اعمال و رفتار و چگونگى تصرفاتش وجود ندارد و جهل نسبت به چگونگى تصرفاتش نمىتواند سبب انكار او شود تا چه رسد به انكار امامتش. ما امام را شخصيتى باكمال و برخوردار از عصمت مىدانيم، در نتيجه، همه اعمال و رفتارش نيز مبتنى بر تدبير و حكمت است. بنابراين، با وجود ثبوت امامتش با دلايل قاطع،
انسان مؤمن به صرف اينكه امرى بر او پوشيده باشد، درباره آن شك نمىكند.
در مقابل، كسى كه امامت امام بر او ثابت نشده باشد، پرسش از غيبت و دليل آن و كوتاهى و بلندى عمر او سودى ندارد؛ چرا كه نزد چنين كسى، سالبه به انتفاى موضوع است. به عبارت ديگر، پرسشهايى از اين دست مبتنى بر اعتقاد به اصل امامت و از شئون آن است. ازاينرو، كسى كه به امامت اعتقاد ندارد، نبايد جز در اصل امامت امام با او بحث كرد.
مداخله شخص بىاعتقاد به امامت در امورى از اين دست و ريشخند آن و نيز وجه آن را خواستار شدن، همانند مداخله كفار و منكران اسلام نسبت به عبادتهاى خاص مسلمانان، مانند نماز، روزه و حج و استهزا كردن آنهاست؛ زيرا آنها به اين امور و آورنده آنها اعتقادى ندارند، در نتيجه، نزد آنها معناى معقولى ندارد و نمىتوانند از آن تصوير مقبولى داشته باشند. بر اين اساس، آيا آنان حق دارند در اينباره چيزى بپرسند؟ ! آيا مىتوان كسانى را كه اصل عقيده ايمان به خدا و اسلام و التزام به تكاليف و واجبات برايشان روشن نيست، نسبت به اين امور قانع كرد؟ !
٢. دويست و پنجاه سالى كه يازده امام پيش از حضرت مهدى (عج) زيستهاند، براى دلالت بر ميزان قابليت امت براى استفاده از حضور كسانى كه خداى متعال همچون خليفه رسول خدا (ص) تعيين كرده و چگونگى استفاده از آنها و انجام وظايفى كه نسبت به آنها داشتهاند، مشخص كرده است، كفايت مىكند.
به روشنى ديدهايم كه مردم تنها به دورى از آنها و رها كردن و
وانهادنشان بسنده نكردهاند. بلكه در مقابل آنها پرچم دشمنى برافراشتند و آنان را كشتند و تبعيد و آواره كردند و در سياهچالها افكندند. آيا ٢۵٠ سال حضور امامان: در ميان امت براى دلالت بر اينكه اين امت از آخرينشان، بهتر از پيشينيان استقبال نمىكند، كافى نيست؟
او آماده رهانيدن انسانهاست و طبق اخبار متواتر رسول خدا (ص) و ائمه اطهار: ، بر همه امت روشن است كه او ستمگران را نابود خواهد ساخت و انتقام همه ستمديدگان تاريخ را خواهد گرفت.
آيا اگر امام ميان امتى كه حكمرانهايش به پير و جوان آنان رحم نكرده و همه را از دم تيغ گذراندهاند، آشكار شود، امنيت خواهد داشت؟ آيا اگر ستمگران رفتارى شديدتر از ديگر امامان با او نداشته باشند، دستكم به همان سرنوشت آنان دچار نخواهد گشت؟
آيا اينكه حاكمان وقت با مراقبت از زمان ولادت وى در تلاش بودند تا او را در گهواره از ميان ببرند، نشان نمىدهد كه آنان مىخواستند همان رفتار را با وى نيز داشته باشند؟ ! آيا اينكه بلافاصله پس از درگذشت پدرش در جستوجوى وى بر آمدند، دليل روشنى بر اين امر نيست؟ !
آنان حتى درصدد برآمدند از باردار نبودن زنان و كنيزان مطمئن شوند! كارهايى كه در تاريخ امامان يازدهگانه سابقه نداشت. با وجود چنين وضعيتى آيا فايده و سود در حضور داشتن و ظاهر بودن وى است؟ ! آيا حكمت اقتضا نمىكند كه او در غيبت به سر ببرد و پنهانى فعاليت كند؟ !
٣. شمارى از آنها شيعه را سرزنش مىكنند كه به سبب غايب شدن امام، آنان كسى را ندارند كه در احكام دين راهنمايشان باشد. در نتيجه،
شمارى از احكام دين مانند حدود را رها ساخته و عقايد و احكامى را از خودشان پديد آوردهاند. طرح اين موضوع در نظر برخى از آنها بسيار مهم جلوه مىكند. در پاسخ اين گروه مىگوييم: كسى كه شيعه را سرزنش مىكند و عملشان را در دوران غيبت امام (عج) زير سؤال مىبرد - شأن عمل و اعتقادشان هرچه باشد - بايد بداند كه دستكم شيعيان به دليل اعتقاد به امام، هرچند امامى غايب باشد، بدون پيشوا نيستند!
در مقابل، افرادى كه به امامى حاضر يا غايب معتقد نيستند و كسى را ندارند كه به امامتش معتقد شوند، آيا در جوامعشان طبق احكام شرعى عمل مىكنند و آنها را بهكار مىبندند؟ ! يا قوانين كشورهاى اسلامى همه برگرفته از قوانين مدنى وضع شده در انگليس و فرانسه است؟ !
شيعيان - كه به امام غايب معتقدند - به اعتقادات مبتنى بر كتاب و سنت و عقل خويش ملتزم هستند، ولى افرادى كه در جهان اسلام به امامى حاضر يا غايب اعتقادى ندارند و به ملىگرايى، بعثىگرى، كمونيسم، وهابيت و لائيسم روى آوردهاند، آيا به اعتقاداتى كه خداوند آنها را روا دانسته است و دوست مىدارد، پايبندند؟ !
اگر مسلمانان شيعه در برخى كشورها به دليل نبودن شرايط فقهى معتبر در نظر آنان، نماز جمعه را برپا نمىدارند، آيا همه مسلمانان در شرق و غرب دنيا بدون استثنا آن را برپا مىدارند؟ (تا بر شيعه براى عدم اقامه آن اشكال شود)
متهم كردن شيعه - به دليل اعتقاد به غيبت - به اينكه احكام دين و اسلام را فروگذاشته است و ترسيم اين تصوير از اهل تسنن - كه به دليل نداشتن اعتقاد به امامى حاضر يا غايب - ستونهاى دين را در جهان برپا
مىدارند، كارى است بسيار سخيف كه هيچ وجدان بيدارى آن را تأييد نمىكند. آيا دشمنان شيعه با اين روش مىخواهند سخيف بودن اعتقاد به امام را القا كنند؟ ! پاسخ با خواننده گرامى است تا كارها را با ميزان منطق سليم و وجدان آزاد بسنجد.
۴. مأموريت امام زمان (عج) كه از امور اساسى اسلام است، ويژه يك ملت يا سرزمين يا زمان و قلمرو خاص نيست، بلكه هدف حضرت مهدى (عج) - چنانكه آشكارا در نصوص آمده - اين است كه همه دنياى پر شده از ظلم و ستم را از عدل و داد آكنده سازد. بنابراين، قضيه حضرت مهدى (عج) تنها به شيعه يا مسلمانان اختصاص ندارد، بلكه به همه ملتهاى روى زمين مربوط مىشود.
چنين مأموريت بزرگى كه خداوند، مهدى (عج) ، خاتم امامان را برايش ذخيره ساخته است، با وجود تنها يك فرقه كوچك و معتقد به او به انجام نمىرسد. حتى اگر اينجا و آنجا دولتى از دوستداران حضرت مهدى (عج) تشكيل شود و آن دولت تأثير بسيار روشنى هم در رساندن صداى او و آماده شدن براى يارى او داشته باشد و نام و هدفهايش را نشر دهد و به سوى او دعوت كند و او را به جهان معرفى سازد.
امروز شيعه و ديگر عالمان مسلمان و مؤمنان به سنت رسول خدا (ص) - سنتى كه به وجود حضرت مهدى (عج) بشارت و آمدنش را وعده مىدهد و نام و اوصاف وى را آشكار مىكند - مىكوشند تا حديث حضرت مهدى (عج) را در كتابها جاودانه سازند و احاديث مربوط به او را گرد آورند تا همچنان اميد در دلهاى مسلمانان پيرو رسالت محمدى استمرار يابد. به اميد آن روزى كه او ظهور كند و نقش بزرگ خويش را
در تحقق حق و ابطال باطل، ايفا سازد.
حضرت مهدى (عج) و ظهور وى از نشانههاى قيامت است كه رسولخدا (ص) خبرش را داده است. اين موضوع، به ايمان يك قوم و كفر قوم ديگر يا عجله داشتن يك قوم و مخالفت كردن گروهى ديگر، بستگى ندارد. علم اين قضيه نزد خداست و تنها اوست كه آن را به وقتش آشكار مىسازد و هرگاه اراده كند و بخواهد، محقق مىسازد.
بنابراين، دشمنان حضرت مهدى (عج) با القائات و اقدامهايشان - از نقد حديث، تضعيف روايات مربوط به او، منكر شدن اوصاف وى و اتهام زدن به شيعه و منتظرانش - نمىتوانند حقايق مربوط به ايشان را وارونه جلوه دهند؛ زيرا امام مهدى (عج) حقيقتى است كه نزد وجدان و انديشه مسلمانان آشناست.
ظهور و دولت حضرت مهدى (عج) امرى اجتنابناپذير است و همه مؤمنان به خدا و رسول او و كسانى كه به مدلول حديث و سنت پيامبرخدا (ص) ملتزم هستند، به آن معتقدند. هرچند كفار و بيگانگان از يهود و نصارا و دنبالههاى سلفى، وهابى، لائيك و ملحد و همه كينهتوزان نسبت به اسلام محمدى را خوش نيايد؛ همان كسانى كه مىخواهند نور اميد به حضرت مهدى (عج) را در چشم مسلمانان خاموش كنند و هرگونه اميد و آرزويى را در دلهاى مؤمنان به دين و وعده الهى و اين روز موعود - از خلال التزام به ضرورتهاى نصوص رسيده از رسول خدا (ص) و ائمه اطهار: - از بين ببرند، آنان را به مسخره گيرند. (كار استهزاكنندگان را بايد به خدا وانهاد!)
اين امور تأثيرى در التزام شيعه به اين عقيده ندارد؛ چرا كه دلايل
قاطعى در دست است كه ثابت مىكند هر زمانى نيازمند يك امام است و زمين هيچگاه از حجت الهى خالى نيست. آن حجت نيز بهوسيله خدا تعيين مىشود و اطاعت او بر همه امت واجب است. بنابراين، ناگزير بايد امين و معصوم باشد تا بتوان از او فرمان برد؛ زيرا اطاعت او، اطاعت رسول و اطاعت رسول، اطاعت خداوند است.
دلايل صحيحى براى امامت امامان دوازدهگانه از اهلبيت پيامبرخدا (ص) ، در دست است كه آخرشان، مطابق روايتهاى مشهور نقل شده از رسول خدا (ص) و اشاره خود اهلبيت، حضرت مهدى (عج) است.
اعتقاد به امامت حضرت مهدى (عج) سبب رهايى از مرگ جاهليت مىشود؛ زيرا هركس بدون شناخت امام زمان خود از دنيا برود - طبق اخبار موثق و درست - به مرگ جاهليت مىميرد.
اعتقاد به امام - هرچند غايب - موجب اميد مىشود و مردم را به اطاعت و خير وامىدارد و از ارتكاب زشتى و معصيت بازمىدارد. اين، همان لطفى است كه فلسفه امامت همچون رسالت، بر آن مبتنى است.
شيعه بر پايه اين اعتقاد، در راه تحكيم اسلام و فراهم ساختن زمينه ظهور امام مىكوشد و در كمال صبر و شكيبايى و نهايت تلاش روزگار دولت كريمهاش را انتظار مىكشد و هرگونه ستم و سلطهاى را از سوى دولتهاى فاسد نفى مىكند.
اين التزامها هيچ كاستى و عيبى ندارد، بلكه همه اطاعت خداوند و نزديكى به او، تلاش در راه او، جهاد براى تحكيم فرمان و اعتلاى كلمه اوست تا آنكه اين وعده الهى تحقق يابد: «ما مىخواهيم كه بر مستضعفان روى زمين منت بنهيم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار
دهيم»(1)دولت كريمهاى كه اسلام و مسلمانان در سايهاش عزتمند، و نفاق و منافقان خوار شوند. اميد كه ما از كسانى باشيم كه به اطاعت خداوند دعوت مىكنيم و به راه او رهنمون مىشويم. خداوند كرامت دنيا و آخرت را بهوسيله او روزى ما گرداند. همچنين در زمره كسانى باشيم كه هنگام ورود به بهشت «ندا مىدهند كه خداوندا! تو از هر عيب و نقصى پيراستهاى و درودشان در آنجا سلام است و آخرين دعايشان اين است كه ستايش، همه از آن خدا، پروردگار جهانيان است» .(2)
بر هركس كه در جهان امروز خواهان خير امت مستضعف اسلامى است، ملتى كه از سوى كفر جهانى و همه كافران يهودى و مسيحى هدف قرار گرفته است، لازم است بكوشد آنان را با يكديگر متحد سازد؛ نه آنكه ميانشان تفرقه افكند.
همچنين بايد بر چيزهايى كه مورد قبول همه باشد، تمركز كرد؛ هرچند كه در جزئيات آن با هم اختلاف باشد؛ مانند حج، نماز و روزه. از مهمترين مسائل امروز مسلمانان، انتظار ظهور حضرت مهدى (عج) از خاندان پيامبر خدا (ص) است كه حتى دو نفر هم دربارهاش اختلاف ندارند و روايات و احاديث شريف بسيارى آن را تأييد مىكند.
بر نويسندگان فاضل ما كه قصد خدمت به اسلام دارند، واجب است با همه توان بكوشند و خلأهايى را كه شمار آنها در فرهنگ و زندگى ما،
هريك با ويژگىهاى خودش كم نيست، پر كنند.
آنان در هر چيزى كه به اين امت تقديم مىدارند بايد بر ابداع و ابتكار تمركز كنند و صفحات مجلهها را از چيزهايى كه تأثير سازنده ندارد، خالى سازند؛ تا چه رسد به چيزهايى كه تأثير مخرب دارد. هنگامى كه براى موضوعى از جنبههاى مختلف مىتوان دلايل قانعكننده يافت، بدترين كار گفتن چيزى است كه سبب كشمكش ميان فرقههاى گوناگون شود.
آنان بايد بكوشند تا آنچه را سبب نزديكى هرچه بيشتر مسلمانان به يكديگر مىشود و ميان آنها الفت ايجاد مىكند، بشناسند تا صفوفشان يكپارچه شود؛ مانند مسأله مهدى منتظر (عج) كه مسلمانان، از قديم تا امروز، در كتابهاى فراوان خود آن را اثبات كردهاند.
خداوند مسلمانان را بر تقوا همنوا گرداند و ما را از كسانى قرار دهد كه در روز ديدار او، زير پرچم پيامبر گرامى (ص) ، همراه كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، از رستگاران قرار گيريم.
پروردگار جهانيان را سپاس و درود خداوند بر محمد و خاندان پاك و صحابه نيك او.