ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : والاترين بندگان: شرح و تفسير آيات عبادالرحمن/ مكارم شيرازي؛ تهيه و تنظيم ابوالقاسم علياننژادي.
وضعيت ويراست : (ويراست؟).
مشخصات نشر : قم : نسل جوان ، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : (۲۷۱) ص.
شابك : ۲۸۰۰۰ ريال : 964-6275-29-X
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
يادداشت : نمايه.
موضوع : تفاسير (سوره فرقان)
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : انسان (اسلام) -- جنبههاي قرآني
موضوع : مومنان -- جنبههاي قرآني
شناسه افزوده : علياننژادي، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP۱۰۲/۵۶ /م۷و۲ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۸
شماره كتابشناسي ملي : ۱۶۶۳۷۰۴
هرچند استاد معظّم اين مباحث را در تفسير نمونه، جلد پانزدهم، ذيل آيات مورد بحث، و در كتاب اخلاق در قرآن، جلد دوم و سوم، مطرح نمودهاند، ولى از آنجا كه مباحث اين كتاب دو ويژگى دارد، به صورت مستقل منتشر شد:
اولًا: بحث گستردهتر و شامل مطالب تازهاى است كه در كتب مذكور نيامده است.
ثانياً، نيازهاى عصر و زمان ما در آن لحاظ، و در قالب جديدى ريخته شده است.
اميد است كام تشنگان اخلاق اسلامى را سيراب نموده و همچون مشعلى فروزان در مسير سالكان الىاللّه باشد.
و از آنجا كه محتواى اين كتاب، سخنرانيهاى استاد معظّم در جلسات تفسير قرآن در ماه مبارك رمضان بوده كه توسّط اينجانب از «گفتار» به «نوشتار» تبديل گشته، ممكن است كاستىهايى داشته باشد؛ ضمن پوزش از خوانندگان محترم، تقاضا داريم موارد احتمالى را يادآورى نمايند تا در چاپهاى بعدى اصلاح گردد.
از تمام عزيزانى كه در مراحل مختلف آماده سازى كتاب كمك كردهاند، تقدير و تشكّر مىگردد و از خداوند بزرگ براى آنان موفّقيّت و سرافرازى و رسيدن به اوج قلّه ايمان و رستگارى مسئلت مىداريم.
پروردگارا! همه ما آرزوى رسيدن به صفات برجسته «عبادالرّحمن» را داريم، ما را در اين راه موفّق فرما! «آمين يا ربّالعالمين»
قم- حوزه مقدّسه علميّه
ابوالقاسم عليان نژادى
تقاضاى ناشر
براى هر گونه پيشنهاد در مورد اين كتاب با نشانى زير
مكاتبه فرماييد.
قم- خيابان شهدا- انتشارات نسل جوان
ماه مبارك رمضان، ماه ضيافت و ميهمانى خداست. و بهترين پذيرايى خداوند مهربان در اين ماه پربركت، همان «قرآن مجيد» است كه در اين ماه نازل شده و چه ضيافتى بالاتر از اين كه ميزبان، براى ميهمانان خويش كتابى فرو فرستد كه تمام سعادت بشر در آن باشد، و سرچشمه جوشان تمام خيرات و خوبيهاى آدمى گردد؛ به همين جهت، ماه رمضان، ماه «تعليم و تربيت» ناميده شده است.
بدان جهت ماه تربيت است كه روزه داران عزيز در پرتو روزههاى سرشار از معنويّت و نور و صفاى اين ماه عزيز، اراده خويش را تقويت و روح ايمان خود را مستحكم نموده و در سايه تقويت اراده و استحكام بخشيدن به ايمان خويشتن، مؤدّب به آداب الهى مىشوند.
و از آن روى ماه تعليم است كه در اين لحظات و ساعات پرارزش، كه حتّى كارهاى غيرارادى روزه دار، همچون نفس كشيدن، عبادت محسوب مىشود، به تلاوت آيات نورانى كلام اللّه مىپردازد و با تفكّر و تعمّق و غور در اين اقيانوس بىپايان، دانستنيهاى فراوانى مىآموزد و گوهرهاى نابى را صيد مىكند. بدين جهت، در
روايات متعدّدى به تلاوت قرآن مخصوصاً در ماه مبارك رمضان توصيه شده، و فضيلتهاى فراوانى براى آن بيان گرديده است؛ تا آن جا كه ثواب تلاوت يك آيه از اين معجزه الهى در اين ماه، برابر با تلاوت تمام قرآن در غير ماه رمضان قرار داده شده است.(1)و به اين علت بهترين بحثها و گفتگوها در اين ماه پربركت، بحث تفسير قرآن است.
چه زيباست كه در اين ماه عزيز، هر چه بيشتر با كتاب خدا آشنا شويم، و از آن، تا حدّ توان بهره بگيريم، و جزء ميهمانهاى حقيقى و واقعى پروردگار شويم؛ كه اگر دل به قرآن دهيم و در محضرش زانو بزنيم، بى شك اين نسخه شفابخش آلام ما را تسكين بخشيده، و دردهاىمان را دوا نموده، و قلب و روحمان را آرام مىكند.
بدون شك جهان دستخوش بحرانهاى مختلفى است؛ بحرانهايى عمومى و فراگيرى كه اختصاص به كشور خاصّى ندارد، بلكه تمام يا اكثر كشورهاى دنيا را فراگرفته است. بحرانهايى كه اگر عقلاى دنيا چارهاى براى مهار و حلّ آن نينديشند، جهان را به آيندهاى مبهم و نامعلوم و پر از يأس و نااميدى سوق خواهد داد.
از جمله بحرانها، كه به مراحل سختتر و ترسناكتر از بحرانهاى سياسى و اقتصادى و نظامى عصر ماست، بحران اخلاقى است كه نيازى به ذكر نمونههاى آن نيست. چرا كه شما هر روز با آن رو به رو بوده و از آن رنج مىبريد و بر همه لازم است براى حلّ آن انديشهاى كنند. ما به عنوان گامى در جهت حلّ اين بحران، به طرح «اخلاق اسلامى از ديدگاه قرآن مجيد» پرداخته و آياتى از سوره فرقان را موضوع بحث قرار مىدهيم. آيات 63 تا 76 اين سوره كه به بيان صفات و ويژگيهاى
1) وسائلالشّيعه، جلد 7، صفحه 228.
چهارده گانه «عبادالرّحمن» مىپردازد.
ما معتقديم كه بهترين تكيه گاه براى مهار و حلّ اين بحران بزرگ، قرآن مجيد است و اگر به اين آيات چهارده گانه عمل شود بدون شك بحرانى به نام «بحران اخلاق» نخواهيم داشت.
اين سوره (1)
مَنْ قَرَئَها فِى كُلِّ لَيْلَةٍ لَمْ يُعَذِّبْهُ ابَداً وَ لَمْ يُحاسِبْهُ وَ كانَ مَنْزِلَهُ فِى الْفِرْدَوسِ الْاعْلى
كسى كه هر شب سوره فرقان را تلاوت كند( خداوند سه فضيلت برايش قرار مىدهد):
هرگز او را( به عذاب جهنّم) مجازات نخواهد كرد و مورد محاسبه قرار نمىگيرد( بلكه در زمره كسانى خواهد بود كه در يوم الحساب بدون حساب به بهشت خواهند رفت) و در فردوس اعلى( كه بهترين نقطه بهشت است) ساكن خواهد شد.« تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 5»
البتّه روشن است كه اين همه ثواب و فضيلت براى كسانى كه فقط اين آيات را تلاوت مىكنند، امّا هرگز به مضمونش تفكّر نمىكنند و به دستورات آن عمل نمىنمايند نيست، هر چند همواره آن را تلاوت نمايند؛ بلكه كسانى مشمول اين روايت و امثال آن هستند كه آيات اين سوره را تلاوت نموده، و به دنبال آن به محتواى آن بينديشند، و اين تلاوت و انديشه مقدّمه عمل به دستورات مطرح شده در آن آيات باشد.
به تعبير ديگر، كسانى بى حساب وارد بهشت مىشوند و در بهترين نقطه آن سكنى مىگزينند كه پس از اعتقاد به اصول و فروع دين اسلام، متخلّق به ويژگيهاى چهاردهگانه عبادالرّحمن شوند. از خداوند بزرگ مىطلبيم كه اين فوز عظيم را نصيبمان كند.
داراى هفتاد و هفت آيه است و مىتوان آن را به چهار قسمت تقسيم كرد:بخشى از آيات آن، پيرامون اساسىترين اصل از اصول عقايد، يعنى توحيد، است.
بخشى ديگرى از آن، تبيين مسائلى از نبوّت و پيامبرى است. بخش سوم، انسان را به معاد و جهان پس از مرگ توجّه داده و حقايقى از اين اصل دينى را متذكّر مىگردد. و بالاخره بخش چهارم به «ويژگيهاى بندگان خاصّ خداوند» مىپردازد، و چهارده
1) در روايتى از امام كاظم عليه السلام در باره فضيلت تلاوت اين سوره مباركه چنين مىخوانيم:
صفت از صفات ممتاز «عبادالرّحمن» را بيان مىكند. و در حقيقت فشردهاى است از اخلاق اسلامى، و مشعلى است فروزان فراسوى مشتاقان عبوديّت و بندگى.
همانگونه كه گذشت در آيات مورد بحث، چهارده صفت براى عبادالرحمن ذكر شده است؛ هر چند بعضى از مفسّران تنها به دوازده ويژگى آن اشاره نموده و از دو مورد ديگر غفلت كردهاند. آن صفات و ويژگيها به شرح زير است:
1- تواضع و فروتنى. 2- مدارا كردن با جاهلان و افراد نادان. 3- عبادتهاى شبانه، مخصوصاً نماز شب. 4- ترس از خداوند و خوف از عذاب الهى. 5- ترك افراط و تفريط در مسائل مختلف زندگى. 6- دست شستن از هرگونه شرك. 7- احترام به خون افراد بى گناه. 8- ترك بى عفّتى و آلوده نشدن به زنا. 9- حاضر نشدن در مجالس آلوده و باطل. 10- پرهيز از كارهاى لغو و بيهوده. 11- تحقيق و تفكّر و انديشه در كارها.
12- توجّه به تربيت اولاد و فرزندان. 13- اسوه و الگوى ديگران بودن. 14- صبر در مقابل مشكلات ناخوشايند زندگى.
ويژگيهاى چهاردهگانه فوق محور اصلى بحث ما در اين كتاب خواهد بود. به اميد آن كه با شناخت اين صفات و پى بردن به تفسير صحيح و درست آن، و در نهايت تخلّق به اين صفات زيبا- كه البتّه به آسانى ممكن نيست- همه ما جزء عبادالرّحمن گرديم.(1)
پاسخ: منظور اين است كه پرتوى از آن صفات نامحدود در وجود محدود ما به وجود آيد. توضيح بيشتر اين كه، در بحث وحدت وجود، وحدت مفهومى صحيح و وحدت مصداقى باطل است؛ يعنى، خداوند هستى دارد و ما هم هستى داريم، امّا آن كجا و اين كجا! هستى خداوند مستقل با لذّات و ازلى و ابدى و نامتناهى است، امّا هستى ما وابسته به هستى خداوند و محدود و متناهى است. ما در اصلِ هستى شبيه به خداوند هستيم؛ ولى بين هستى او و هستى ما تفاوت بسيارى وجود دارد. همانگونه كه نور خورشيد و نور شمع هر دو نور هستند ولى هرگز قابل مقايسه نمىباشند، آب اقيانوس و آب يك قطره چكان هر دو آب هستند، امّا اين كجا و آن كجا!
نتيجه اينكه منظور از تخلّق به اخلاق الهى ايناست كه پرتوى از صفات پروردگار را در وجود خود پياده كنيم؛ اگر خداوند رحمان و رحيم است ما هم سعى كنيم در حدّ توان خويش رحمت عام و خاص داشته باشيم؛ اگر خداوند عالِم است، ما هم در حدّ توان، پرتوى از علم خدا را در وجود خود به وجود آوريم. و اين، اوّلين قدم سير و سلوك الى اللّه و اوّلين ايستگاه مسير تكامل است. و هر چه بيشتر صفات الهى را در خود پياده كنيم، فاصله ما با پروردگار كمتر، و مقام و جايگاه ما در نزد حضرتش والاتر خواهد شد.
1) سؤال: انسانها چگونه مىتوانند متخلّق به اخلاق الهى شوند، و صفاتى همچون صفات پروردگار داشته باشند، در حالى كه مىدانيم صفات او با صفات ما قابل مقايسه نيست؛ چرا كه او داراى صفاتى نامحدود و نامتناهى مىباشد و ما هر كه باشيم و در هر حدّ و اندازهاى قرار بگيريم همه چيزمان محدود و متناهى است، چگونه محدود مىتواند نامحدود را كسب كند؟ و هنگامى كه هيچ شباهتى بين ما و او وجود ندارد، چگونه مىتوانيم متخلّق به اخلاق الهى شويم؟
قبل از پرداختن به ويژگيهاى چهارده گانه عبادالرّحمن، لازم است به اين پرسش پاسخ داده شود كه؛ منظور از عبادالرّحمن چيست؟ و عبادالرّحمن (1)چه كسانى هستند؟ در پاسخ به اين پرسش توجّه به نكاتى لازم است:
1- واژه «عبادالرّحمن» در دو جاى قرآن مجيد آمده است، يكى در همين آيات سوره فرقان كه موضوع بحث ماست، و ديگر در آيه شريفه 19 سوره زخرف؛ در آن آيه مىخوانيم:
وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ ا لَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً
مشركان، فرشتگانى كه عبادالرّحمن (بندگان خاص خدا) هستند را دختران خداوند قرار دادند!
خداوند متعال در اين آيه، فرشتگان را عبادالرّحمن خوانده است.
1) به تعبير علماى اصول فقه« تعليق حكم بر وصف، مشعر بر عليّت است.» بنابراين، وقتى گفته مىشود« عبادالرّحمن» داراى چنين ويژگيهايى هستند، يعنى چون بنده هستند و بنده خداى رحمان مىباشند به چنين صفات والايى دست يافتهاند. به تعبير ديگر، مدال عبوديّت اوّلًا، و مدال انتساب به خداى رحمان ثانياً، باعث شده كه اين گروه خاص از انسانها، در بين تمام مردم ممتاز گردند. بنابراين، كسانى كه مشتاق صعود به اين قلّه رفيع هستند، بايد از سكّوى عبوديّت خداوند رحمان پرواز را شروع كنند.
اگر دو آيه فوق را كنار هم بگذاريم، نتيجه جالبى مىگيريم:
«انسانهايى كه ويژگيهاى عبادالرّحمن را دارند همطراز فرشتگان خدا هستند»
خوشا به حال كسانى كه بتوانند با پياده كردن اين ويژگيها در روح و جان خويش، در صفّ فرشتگان پروردگار قرار گيرند.
2- براى پى بردن به مفهوم عبادالرّحمن، درك معناى عبوديّت و بندگى لازم است.
و چه كسى بهتر از بندگان واقعى خداوند و كسانى كه عبوديّت و بندگى را با تمام وجود لمس كردهاند، مىتوانند به تفسير اين واژه بپردازند!؟
بدين جهت به امامان معصوم روى مىآوريم، و از آنها تفسير اين كلمه را مىخواهيم.
امام صادق عليه السلام- عبد واقعى خداوند- در حديث جالبى به اين پرسش پاسخ مىدهد؛ حضرتش طبق اين روايت بندگى و عبوديّت را چنين تفسير مىكند:
الف- «أَنْ لَايَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ مُلْكاً لِانَّ الْعَبِيدَ لايَكُونُ لَهُمْ مُلْكٌ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ تَعالى بِهِ؛ (اوّلين نشانه عبوديّت و بندگى آن است كه) بنده در آنچه خداوند به او عطا فرموده است، خود را مالك چيزى نداند (و همواره مترنّم به اين شعر باشد: در حقيقت مالك اصلى خداست* اين امانت چند روزى نزد ماست- و آن را باور كند) زيرا بندگان (واقعى خداوند) مالك چيزى نيستند، مال را متعلق به خداوند مىدانند، و از آن در همان راهى كه خداوند دستور داده استفاده مىكنند.»
ب- «وَ لَايُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً؛ (دومين علامت بندگى آن است كه:) بنده خود را مدبّر خويش نداند (بلكه تنها تدبير كننده امورش را خداوند عالم و قادر بداند و باور كند كه همه چيز به دست با قدرت او است).»
ج- «وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعالى بِهِ وَ نَهاهُ عَنْهُ؛ (نشانه سوم آن است كه:) تمام عمرش مشغول اطاعت اوامر و نواهى پروردگارش باشد (و بجز او، دل مشغولى ديگرى نداشته باشد).»
امام صادق عليه السلام پس از بيان اين سه نشانه عبوديت و بندگى مىفرمايد:
«فَهذا أَوَّلُ دَرَجَةِ الْمُتَّقِينَ (1)اين نخستين درجه پرهيزگاران است.»
يعنى، بندگى درجات بالاتر و والاترى هم دارد، كه مىتوان با سعى و تلاش و عبادت و راز و نياز به آن رسيد.
3- در آيات متعدّدى از قرآن مجيد حقيقت عبوديّت و بندگى بيان گشته، و صفات و نشانههاى مختلف بندگان واقعى خداوند مطرح شده است كه به سه نمونه آن اشاره مىشود:
الف- در آيه 42 سوره حجر مىخوانيم:
«إِنَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ؛ (اى شيطان) تو هرگز بر بندگان من مسلّط نخواهى شد!»
طبق اين آيه شريفه يكى از نشانههاى بندگى و عبوديّت اين است كه بنده خدا مسخّر شيطان نشود، و اجازه ندهد شيطان بر نفس او مسلّط گردد. البتّه همانطور كه در برخى از آيات قرآن مجيد آمده، ممكن است شيطان بندگان خاصّ خدا را وسوسه كند و حتّى آنها بر اثر وسوسههاى شيطان لغزشى هم داشته باشند، ولى هرگز شيطان بر آنها مسلّط نمىشود.
آنها كه دوست دارند كارهاى خير انجام دهند و به عبادت و راز و نياز بپردازند، ولى موفّق بر اين كار نمىشوند، در حقيقت تحت سلطه شيطان هستند، و بندگان واقعى خدا نيستند! بايد براى فرار از محدوده حكومت شيطان و وارد شدن به وادى رحمت و الطاف الهى تلاش كرد، كه به يقين خداوند بندگانش را در رسيدن به اين هدف كمك خواهد كرد.
ب- در آيات پايانى سوره فجر مىخوانيم:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِى عِبَادِى
1) ميزان الحكمه، باب 2451، حديث 11761( جلد 7، صفحه 12).
وَادْخُلِى جَنَّتِى؛ اى روح آرام يافته! به سوى پروردگارت باز گرد، در حالى كه هم تو از او خوشنودى و هم او از تو خوشنود است. پس در سلك بندگانم در آى، و در بهشتم وارد شو!»
طبق اين آيات شريفه، انسان زمانى به حقيقت عبوديّت مىرسد كه مرحله «نفس امّاره» و «نفس لوّامه» را با موفقيّت پشت سر بگذارد، و به مقام شامخ «نفس مطمئنّه» برسد؛ يعنى، به جايى برسد كه بيمه الهى شود و شيطان راهى بر او نداشته، و روحش آرام گرفته باشد.(1)
الف- « نفس امّاره» يعنى روح سركش كه پيوسته انسان را به زشتيها و بديها دعوت مىكند، و شهوات و فجور را در برابر او زينت مىدهد.
ب- « نفس لوّامه» روحى است بيدار و نسبتاً آگاه، هر چند هنوز در برابر گناه مصونيت نيافته، و گاه لغزش پيدا مىكند.
ج- « نفس مطمئنّه» كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده، يعنى روح تكامل يافتهاى كه به مرحله اطمينان رسيده، و نفس سركش را رام كرده، و به آسانى لغزش براى او امكانپذير نيست( شرح بيشتر پيرامون اين سه مرحله را در تفسير نمونه، جلد 25، صفحه 281 به بعد مطالعه فرماييد).
ج- در آيه 53 سوره اسراء سومين نشانه بندگى را چنين معرّفى مىكند:
«وَ قُلْ لِعِبَادِى يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوّاً مُبِيناً؛ به بندگانم بگو: سخنى بگوييد كه بهترين باشد؛ چرا كه شيطان (به وسيله سخنان ناموزون) ميان آنها فتنه و فساد مىكند؛ هميشه شيطان دشمن آشكارى براى انسان بوده است!»
كنترل زبان از ديگر نشانههاى بنده واقعى خداست؛ بنابراين، كسانى در صفّ بندگان خداوند جاى دارند كه توانايى كنترل زبان خويش را داشته باشند و از سخنان ناموزون پرهيز كنند.
4- «رحمان» از صفات خداوند متعال است، همانگونه كه «رحيم» نيز از صفات اوست. مفسّران تفاوتهاى مختلفى براى اين دو ذكر كردهاند؛ امّا معروفترين فرق اين است كه؛ رحمان رحمت عامّه پروردگار مهربان است كه شامل تمام انسانها-
1) از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه نفس انسان داراى سه مرحله است:
صرفنظر از عقائد و باورهايشان- مىگردد؛ ولى رحيم، رحمت خاصّه اوست كه همه انسانها را در بر نمىگيرد.
رحمانيّت خداوند ايجاب مىكند كه باران بر همه ببارد، و خورشيد تمام جهان را روشن كند، و اكسيژن در اختيار همگان قرار گيرد، مؤمن باشند يا كافر، گناهكار باشند يا مطيع، معتقد به دين اسلام باشند يا اديان ديگر، دينى را پذيرفته باشند يا به هيچ دينى معتقد نباشند.
امّا صفت رحيميّت خداوند تنها مؤمنان را تحت پوشش قرار مىدهد، و شامل غير مؤمنان نمىگردد. اين صفت در دنيا فقط شامل مؤمنان مىشود، ولى در آخرت تمام رحمت خداوند از اين قسم است، و آن جهان تنها ميدان رحمت خاصّه مالك روز جزاست.
تفسيرى كه در بالا آمد در حديثى از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است؛ طبق اين روايت، امام ششم شيعيان جهان مىفرمايند:
أَلرَّحْمَنُ إِسْمٌ خَاصٌّ بِصِفَةٍ عَامَّةٍ وَالرَّحِيمُ إِسْمٌ عَامٌّ بِصِفَةٍ خَاصَّةٍ
رحمان اسم خاص است، امّا صفت عام دارد (نامى است مخصوص خدا، ولى مفهوم رحمتش همگان را در بر مىگيرد.) ولى رحيم اسم عام است به صفت خاص (نامى است كه بر خدا و خلق هر دو گفته مىشود، امّا اشاره به رحمت ويژه مؤمنان دارد.)(1)
يعنى «رحمان» تنها شايسته خداوند است و هيچ كس نمىتواند اين نام را برخود نهد همانگونه كه نمىتواند نام «اللّه» را براى خويش انتخاب كند؛ بدين جهت كسانى كه اشتياق دارند اين نامها را انتخاب كنند بايد كلمه «عبد» را به ابتداى آن اضافه كنند (عبداللّه، عبدالرحمن) و سپس خود را به آن نام معرّفى كنند. بنابراين اسم رحمان مختصّ ذات پروردگار است؛ ولى مضمون و معناى آن شامل تمام انسانها مىشود و
1) مجمع البيان، جلد اوّل، صفحه 21( به نقل از تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 23).
اختصاص به گروه خاصّى ندارد.
امّا «رحيم» اسم عامّى است و هر كس مىتواند آن را براى خويش انتخاب نمايد، ولى مضمون و محتواى آن عام و فراگير نيست و تنها عدّهاى خاص از انسانها را شامل مىشود.
خلاصه اين كه برخى از رحمتهاى خداوند فراگير است و همه انسانها را در بر مىگيرد و برخى ديگر اختصاص به انسانهاى ويژه و برگزيده، يعنى مؤمنان، دارد.
اكنون كه بحث ما به «لطف و رحمت پروردگار» رسيد، مناسب است به اين اتّهام و برچسب دشمنان اسلام كه آيين ما را «دين خشونت» معرفى مىكنند! نيز پاسخ گفته شود و با سيرى در آيات قرآن و احاديث معصومان عليهم السلام و سيره و روش آن بزرگواران، اين حقيقت آفتابى و روشن گردد كه اسلام از خشونت بيزار، و دين رأفت و رحمت و محبّت است.
دشمنان لجوج و عنود اسلام هنگامى كه اين دين الهى را مانع بزرگى بر سر راه منافع خويش- و به تعبير دقيقتر مطامع خويش- يافتند، در فكر مبارزه و مقابله با آن افتادند، و براى رسيدن به اهداف خويش از هر وسيله و ابزارى سود جستند. اين مبارزه، از اوّلين روزهاى پيدايش اسلام آغاز و هم اكنون نيز ادامه دارد، و در آينده هم ادامه خواهد داشت؛ بلكه اين مبارزه در عصر و زمان ما، مخصوصاً از سوى غربيها و در رأس آنها آمريكاى پليد و جنايتكار، جزء برنامه اصلى آنها مىباشد.(1)از جمله
1) هر چند گاهى تظاهر به برخى از احكام اسلام مىكنند، و حتّى در ماه مبارك رمضان براى شخصيّتهاىاسلامى ضيافت افطار تهيّه مىبينند! ولى امروزه اين عوامفريبىها بر همگان روشن شده و همه مسلمانان مىدانند كه آنها با تمام قوّت و قدرت براى از بين بردن اسلام عزيز، كه داروى منحصر به فرد تمام آلام و دردهاى امروز و فرداى بشر است، هم قسم شدهاند.
ابزارهاى نامقدّس و ناجوانمردانهاى كه مورد استفاده آنها قرار گرفته و مىگيرد، برچسب خشونت است. آنها مىگويند: «اسلام آئين خشنونت و جنگ است!- اسلام با روح لطيف بشر سازگار نيست!- اسلام حقوق بشر را ناديده مىانگارد!» و اين تهمتهاى ناجوانمردانه را در سراسر جهان بر عليه اسلام ترويج مىكنند. و با كمال تأسّف بايد اعتراف كنيم كه اعمال برخى از مسلمانهاى سطحى نگر- و به عبارت صحيحتر- برخى مسلمان نماها، نيز به تبليغات مسموم آنها كمك مىكند. از جمله مىتوان به گروه طالبان، كه مظهر خشونت و بى رحمى و ظلم و ستم بودند، و به عنوان يك جمعيّت اسلامى مدّتى كوتاه حكومت افغانستان را غصب كردند، اشاره كرد.
آرى، اين جمعيّتِ كوچكِ خشنِ از خدا بى خبر، در مدّت كوتاه حكومتشان جنايات عجيبى را به اسم اسلام مرتكب شدند و دشمنان ما از اعمال و جنايات آنها گزارشها و فيلمهايى تهيّه كرده و به عنوان تصويرى از اسلام در جهان پخش كردند! فيلمهايى كه حاوى جناياتى بس فجيع (مانند سر بريدن انسانها) بود، كه دل هر انسانى را به درد مىآورد. هر چند خوشبختانه اكثر مسلمانهاى جهان از اين مسلمان نماها اظهار انزجار و بيزارى كردند، و اعمال و كردار آنها را ساخته و پرداخته ذهن ناتوان و عاجز آنها دانستند.
با توجّه به اين مطالب، لازم است اين بحث به طور جدّى پىگيرى شود كه آيا اسلام واقعاً آئين خشونت است، يا دين رحمت و رأفت و روابط دوستانه مىباشد؟
براى پاسخ به اين سؤال بايد هم به سراغ قرآن مجيد برويم، و سيرى كوتاه در آيات نورانى اين كتاب دست نخورده و محفوظ از تحريف داشته باشيم، و هم پاى سخنان رهبران پاك و معصوم دينى بنشينيم، و هم نمونههايى از برخوردهاى اجتماعى و عملى آن بزرگواران را از دل تاريخ بيرون كشيده و با رفتارهاى مدّعيان تمدّن در جهان غرب مقايسه نماييم، تا آفتاب حقيقت از پشت ابرهاى تاريك پديدار گردد.
با مطالعهاى اجمالى و تفكّر در برخى آيات قرآن مجيد، به نمونههاى فراوانى از رأفت و رحمت اسلامى در اين كتاب آسمانى دست مىيابيم، كه به عنوان اصل اساسى معرّفى شده است. به چند نمونه آن توجّه كنيد:
1- در قرآن مجيد يكصد و چهارده سوره وجود دارد، كه يكصد و سيزده سوره آن با «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» كه پيام آور رأفت و رحمت و محبّت اسلامى مىباشد، شروع شده و تنها يك سوره بدون «بِسْمِاللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم» است (1)، كه آن هم دليل روشنى دارد:
سوره برائت اعلان جنگ و نبرد و بيزارى از دشمنان لجوج و عنود اسلام است كه اميدى به هدايت و اصلاح آنها نيست؛ و روشن است كه به هنگام جنگ با دشمن كينهتوز، از رحمت و محبّت سخن گفته نمىشود.
به عبارت ديگر، نسبت خشونت و رحمت در قرآن مجيد بر اين اساس، نسبت يك بر صد و چهارده است؛ يعنى اصل بر رحمت و رأفت است و خشونت يك استثناء مىباشد!
آيا دينى كه معجزه آن چنين كتابى است، آئين خشونت است!
2- خداوند متعال در آيه 60 سوره «الرَّحْمن» مىفرمايد:
هَلْ جَزَآءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ
آيا جزاى نيكى جز نيكى است؟!
اين آيه شريفه، كه سرشار از محبّت و رحمت و دوستى است، به عنوان يك شعار اسلامى ما مسلمانان مىباشد. اگر تعجّب نكنيد با مطالعه ديگر آيات قرآن در مىيابيم
1) جالب اين كه همان يك مورد هم در سوره ديگرى از قرآن مجيد جبران شده، چرا كه در سوره نمل دو بار« بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» تكرار شده است.
كه خداوند متعال نه تنها پاسخ نيكى را رفتار نيك مىداند، بلكه به مسلمانان دستور مىدهد در مقابل بديها نيز به نيكى رفتار كنند، و پاسخ بدى را هم به نيكى بدهند!
اين مطلب در آيه شريفه 96 سوره مؤمنون آمده است؛ مىفرمايد:
إِدْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَصِفُونَ
بدى را به بهترين راه و روش دفع كن (و پاسخ بدى را به نيكى ده) ما به آنچه توصيف مىكنند، آگاهتريم.
اى پيامبر! فريب خوردگان را- هر چند به تو بدى كردهاند- با عطوفت و محبّت به سوى اسلام باز گردان، تا تسليم تو شوند.
آيا دين و آئينى كه منطق آن خشونت و تندى است، به پيامبر خويش سفارش مىكند كه حتّى پاسخ بديهاى ديگران را با خوبى بدهد! يا چنين آئينى آئين محبّت و عاطفه و رحمت و صفا و عطوفت و مهربانى است!
3- آيه چهاردهم سوره جاثيه مىفرمايد:
قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لايَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِىَ قَوْماً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ
(اى پيامبر ما!) به مؤمنان بگو: كسانى را كه اميد به روز رستاخيز ندارند، مورد عفو قرار دهند تا خداوند هر قومى را به اعمالى كه انجام مىدهند جزا دهد.
طبق اين آيه شريفه، رحمت و عطوفت اسلامى اختصاص به مسلمانان و مؤمنان ندارد؛ بلكه خداوند به مسلمانان دستور مىدهد كه با غيرمسلمان هم مهربان باشند.
آيا چنين آئينى آئين خشونت است!؟
در داستان عذاب قوم لوط مىخوانيم كه فرشتگانِ مأمور عذاب، به صورت انسانهايى ناشناس به سراغ حضرت ابراهيم عليه السلام رفتند. آنها مأمور بودند شهر قوم لوط را نابود كنند، بلكه كلّ شهر را به آسمان ببرند و آن را واژگون نمايند! حضرت ابراهيم مشغول تهيّه غذا براى ميهمانانش شد. غذا آماده و سفره گسترده شد، امّا هيچ يك از
ميهمانان دست به سمت غذا دراز نكردند! اين مطلب در آن عصر و زمان، پيام خوشى نداشت؛ زيرا هنگامى كه ميهمان ناشناس دست به غذا نمىزد، صاحبخانه از شرّ او در امان نبود؛ امّا اگر غذا مىخورد و با صاحبخانه هم نمك مىگرديد، آرامش بيشترى اهل خانه را فرا مىگرفت؛ بدين جهت، حضرت ابراهيم از اين كار ميهمانانش ناراحت شد و احساس خطر كرد، و علّت اين كار را پرسيد. آنان در پاسخ گفتند:
ناراحت نباش، ما مأموران پروردگارت هستيم، و براى انجام دو مأموريّت به خدمت شما رسيدهايم:
نخست اين كه، به شما بشارت دهيم در اين سنّ پيرى و كهولت، خداوند فرزندى به نام اسحاق به شما عنايت خواهد كرد، و از نسل او پيامبرانى زاده خواهند شد. ابراهيم و همسرش از اين خبر مسرّتآميز و غير منتظره غرق در شادى و شور و شعف شدند.
ديگر اين كه، ما مأموريّت داريم قوم لوط، كه مردمى آلوده و گناهكار هستند، را نابود كنيم. اين خبر- بر عكس خبر نخست- حضرت ابراهيم را غرق در ماتم و اندوه كرد. بدين جهت با مأموران پروردگار، جهت تأخير يا تخفيف عذاب قوم لوط شروع به مذاكره و چانه زنى كرد، و با آنها در اين رابطه به مجادله پرداخت!
پاسخ فرشتگان درباره اين درخواست چنين بود:
يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْجَاءَ أَمْرُرَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ ءَاتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ(1)
اى ابراهيم! از اين (درخواست) صرف نظر كن، كه فرمان پروردگارت فرا رسيده و به طور قطع عذاب الهى به سراغ آنها مىآيد و برگشت ندارد.
با اين كه قوم لوط آلودهترين و كثيفترين و ناپاكترين اقوام و ملل پيشينيان بودند، امّا عطوفت و رأفت حضرت ابراهيم شامل حال آنها گشت، و آن حضرت حاضر شد براى اين مطلب از آبروى خويش نزد پرودگار مايه بگذارد، و براى آنها در
1) سوره هود، آيه 76.
تأخير يا تخفيف عذابشان شفاعت كند.
حقيقتاً سعه صدر حضرت ابراهيم بسيار زياد و مثال زدنى است، و قرآن و اسلام ما ترويج كننده چنين رحمت و محبّتى است.
آيا برچسب خشونت به چنين آئين سراسر رحمت و مهربانى و عطوفت، مىچسبد؟ هرگز!
4- يكى از معجزات پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم «تأليف قلوب» است. در آيه 159 سوره آل عمران مىخوانيم:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ
به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان (مردم) نرم و مهربان شدى؛ و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند.
طبق اين آيه شريفه، عطوفت و مهربانى پيامبر رحمت، موجب جذب و جلب مردم به سمت آن حضرت شد، كه آن هم از رحمت الهى سرچشمه گرفته بود. بدين جهت، در آيه 63 سوره انفال مىخوانيم:
لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
(اى پيامبر ما!) اگر تمام آنچه روى زمين است صرف مىكردى كه ميان دلهاى آنان الفت دهى موّفق نمىشدى؛ ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد. او توانا و حكيم است.
ايجاد يك امّت مسلمان پرقدرت از آن مردم عقب افتاده، و تبديل دلهاى پراكنده و پر از كينه آنها، به قلبهايى متّحد و مهربان، يك معجره الهى بود.
بنابراين، اگر يكى از معجزاتِ مهمّ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را تأليف قلوب و جمع بين جمعيّتى خشن و پر كينه، و ايجاد محبّت و صفا و صميميّت بين آنها بدانيم، سخن به گزافه نگفتهايم.
آيا آيينى كه معجزه آن تأليف قلوب و مهربانى و رحمت و عطوفت است، آئين خشونت است!
5- خداوند مهربان در آيه شريفه 208 سوره بقره مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا ا لَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كافَّةً وَ لَاتَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همگى در صلح و آشتى در آييد و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او دشمن آشكار شماست.
طبق اين آيه شريفه، صلح و آشتى برنامه اصلى اسلام است. و جالب اين كه قرآن مجيد كسانى كه از صلح و آشتى دورى مىكنند و آتش افروزى مىنمايند، و طالب درگيرى و جنگ مىباشند، پيرو شيطان معرفّى مىكند! يعنى صلح و آشتى كارى الهى و رحمانى، و جنگ و آتش افروزى و خشونت، كارى شيطانى و اهريمنى است.
6- آياتى از قرآن مجيد بيان كننده نشانههاى عظمت پروردگار است- كه در حقيقت موضوع برهان نظم در مسأله خداشناسى است- در آيه شريفه 21 سوره روم مىخوانيم:
وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
از نشانههاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و در ميانتان مودّت و رحمت قرا داد؛ در اين، نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند.
ممكن است منظور از «بينكم» ارتباط بين زن و شوهر باشد؛ يعنى، خداوند بين زن و شوهر مودّت و رحمت قرار داد؛ ولى به احتمال قوىتر منظور ارتباط بين تمام انسانهاست. طبق اين احتمال، يكى از نشانههاى خداوند اين است كه بين تمام انسانها محبّت و مودّت و رحمت ايجاد كرده است.
آرى، تأليف قلوب از آيات الهى است، به گونهاى كه اگر اين محبّت اجتماعى وجود نداشت، زندگى دستجمعى امكانپذير نبود.
اين موضوع در روايات متعدّد و فراوانى منعكس شده، كه به عنوان نمونه به دو مورد آن اشاره مىكنيم:
1- امام صادق عليه السلام در روايت زيبايى چنين مىفرمايد:
هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يَحْبِبْكُمُ اللَّهُ (1)
آيا دين جز محبّت و رحمت چيز ديگرى است؟! (سپس دليل كلامش را اين گونه بيان مىكند: زيرا) خداوند متعال مىفرمايد: اگر خدا را دوست داريد از دستورات من (پيامبر صلى الله عليه و آله) اطاعت كنيد تا محبوب خداوند شويد. يعنى انگيزه عمل به دستورات الهى، عشق و محبّت به خداوند است.
2- در روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام چنين مىخوانيم:
أَلدِّينُ هُوَ الْحُبُّ وَ الْحُبُّ هُوَ الدِّينُ (2)
دين محبّت است و محبّت دين است.
گاه استدلال عقلى انگيزه انسان براى انجام كارى مىشود؛ و گاه عشق و محبّت، او را وادار به كارى مىكند. آيا اين دو انگيزه يكسان هستند؟
خداوند براى بقاء نسل بشر علاقهاى بين زن و مرد ايجاد كرد تا نسل بشر ادامه يابد؛ حال اگر قرار بود منطق و استدلال عقلى انگيزه انسان براى بقاء نسل باشد، مثل اين كه بگويد:
«براى بقاء نسل بايد ازدواج كرد و فرزندانى به وجود آورد و تمام زحمتها و ناراحتيهاى آن را تحمّل كرد» يا بگويد: «چون در پيرى و ناتوانى عصاى دستى لازم دارم و كسى را مىخواهم كه مرا كمك كند و حمايتم نمايد، پس بناچار بايد ازدواج كنم و فرزندانى داشته باشم.»
اگر واقعاً انگيزه انسان اين امور بود، از هر 100 نفر چند نفر حاضر به ازدواج و تحمّل سختيها و ناكاميها و مشكلات فراوان زندگى مشترك و بچّه دار شدن مىشدند؟ فكر نمىكنيم بيش از 10 نفر آنها حاضر به چنين كارى مىشدند.
امّا جاذبه جنسى و عشق و محبّت، انسانها را به سمت ازدواج- با همه مشكلاتش- سوق مىدهد؛ به گونهاى كه آنها عاشقانه تمام سختيها را به جان مىخرند؛ بلكه تمام عمرشان را به پاى فرزندشان مىريزند تا نوزادشان كمكم بزرگ شود و راه رفتن بياموزد، و سخن بگويد. آرى، انگيزه عشق و محبّت اين قدرت و قوّت عجيب و خيره كننده را دارد.
همين مطلب در مورد برنامههاى دينى نيز صادق است و لهذا در روايات فوق بر عشق و محبّت تأكيد شده، نه بر راه پرسنگلاخ برهان منطقى و استدلالهاى عقلى، تا آدمى زودتر به سر منزل مقصود برسد. اگر عاشق شدى خود به خود به سوى اطاعت الهى گام برمىدارى، و مشكلات آن را به جان مىخرى. اگر عاشق امام زمان شدى اطاعت اوامرش و مبارزه با فساد و منكرات، كارى بس آسان خواهد بود. آرى، عشق و محبّت كارها را سهل مىكند. آيا دين و آئينى كه انگيزه حركت پيروانش محبّت و عشق است، و تمام دينش را محبّت و عشق معرفى مىكند، آئين خشونت است؟!
3- رحمت و رأفت اسلامى بقدرى وسيع و فراگير است كه در ميدان جنگ نيز بروز و ظهور دارد؛ يعنى، اسلام آن قدر به محبّت و عطوفت و رحمت اهمّيّت مىدهد كه حتّى در كانون خشونت و تندى، پيروانش را نسبت به آن سفارش مىكند! بدين جهت در رواياتى كه پيرامون آداب جنگ بحث مىكند، نكات جالبى در اين زمينه به
چشم مىخورد كه به يك نمونه آن اكتفا مىكنيم:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هنگامى كه رسول مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله تصميم مىگرفت سربازان اسلام را به سوى ميدان جنگ روانه كند، آنها را فرا مىخواند و جلسهاى تشكيل مىداد و اين نكات (1)را به آنها گوشزد مىكرد (به گونهاى كه اگر سربازى از اين آداب تخلّف مىكرد مورد مؤاخذه قرار مىگرفت):
سِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ فِى سَبِيل اللَّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ
به سوى ميدان جنگ حركت كنيد، امّا نه از سر هوى و هوس، بلكه با نام و ياد خدا و براى رضاى او و با نيّتى پاك و خالى از هر گونه انگيزه غير خدائى و بر طبق برنامههاى اسلامى (كه شرح آن مىآيد) عمل كنيد:
«لَا تَغُلُّوا»: در جنگ هرگز خيانت نكنيد. اين كه: منظور از اين جمله چيست؟ سه احتمال وجود دارد:
نخست اين كه، در تقسيم غنيمتهاى جنگى خيانت ننماييد. همانگونه كه در برخى از آيات قرآن به اين مطلب اشاره شده كه آنچه مربوطه به حكومت و رهبرى است جدا شود و آنچه مربوط به رزمندگان است تقسيم شود و هر كس به آنچه حقّ اوست برسد و در غنيمت خيانت نشود.
احتمال ديگر اين كه، رزمندگان گذشته از غنائم جنگى، در ساير امور هم به همديگر خيانت نكنند.
احتمال سوم اين كه، نه تنها به همرزمانتان، بلكه به دشمنانتان هم خيانت نكنيد و با آنها جوانمردانه بجنگيد.
«وَ لَاتُمَثِّلُوا»: پس از اين كه دشمن را از پاى درآورديد، به پيكر بى جان او هجوم نياوريد و آن را مُثله (قطعه قطعه) نكنيد.
1) وسائل الشّيعه، جلد 11، صفحه 43.
در برخى روايات به نقل از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه حتّى اگر سگ درندهاى به شما حمله كرد و آن را از پاى در آورديد، پس از كشتنش حقّ قطعه قطعه نمودن پيكرش را نداريد!(1)
«وَ لَاتَغْدِروا»: اهل مكر و فريب و غدر و پيمان شكنى نباشيد. اگر با دشمن از درِ صلح وارد شديد، و با او پيمان آتش بس امضا كرديد، عهد و پيمانتان را محترم بشمريد، و آن را زير پا ننهيد. مسلمان كسى است كه حتّى نسبت به عهد و پيمانى كه با دشمنانش مىبندد وفادار باشد؛ بدين جهت حضرت على عليه السلام در عهدنامه مالك اشتر خطاب به آن فرمانده شجاع خويش مىفرمايد:
«اگر پيمانى بين تو و دشمن منعقد گرديد، يا در پناه خود او را امان دادى، به عهد خود وفادار باش، و آنچه بر عهده گرفتى امانتدار باش، و جان خود را بر سر پيمانت بنه، زيرا هيچ يك از واجبات الهى همانند وفاى به عهد نيست، كه همه مردم جهان با تمام اختلافاتى كه در افكار و تمايلات دارند، در آن اتّفاق نظر داشته باشند.(2)»
«وَ لَاتَقْتُلُوا شَيْخاً فَانِياً وَ لَاصَبيّاً وَ لَاامْرَأَةً»: به افراد ضعيف و ناتوان، كه دخالتى در جنگ ندارند، حمله نكنيد، و پيرمردهاى ناتوان و بچّهها و زنها را به قتل نرسانيد.
«وَ لَاتَقْطَعُوا شَجَراً إِلّا أَنْ تَضْطَرُّوا إِلَيْهَا»: و درختان را قطع نكنيد، مگر كه ناچار شويد!
انسان با مطالعه اين قوانين متعالى و دستورات حساب شده و مترقّى، به عظمت اسلام و گستره رحمت اسلامى پى مىبرد و انگشت حيرت به دهان مىگيرد؛ چرا كه رحمت اسلامى در كانون خشونت، حتّى شامل درختان نيز مىگردد؛ و لهذا پيامبرِ رحمةٌ للعالمين به سربازان خويش دستور مىدهد كه هيچ درختى را در هنگام جنگ و نبرد قطع نكنند و به محيط زيست احترام بگذارند؛ مگر اين كه درخت يا درختانى
مانع پيشروى سربازان اسلام و لشكريان قرآن باشد كه در اين صورت قطع آن از باب ضرورت- و البتّه به مقدارى كه ضرورت اقتضا مىكند- مانعى ندارد.
دستورات بعدى حضرت رسول صلى الله عليه و آله نشانگر اوج رأفت و رحمت اسلامى در ميدان جنگ و نبرد است، توجّه بفرماييد:
«وَ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْ أَدْنَى الْمُسْلِمينَ أَوْ أَفْضَلِهُمْ نَظَرَ إِلى أَحَدٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَهُوَ جَارٍ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ، فَانْ تَبِعَكُمْ فَاخُوكُمْ فِى الدِّين وَ إِنْ أَبى فَابْلِغُوهُ مَأْمَنَهُ»: هر گاه يكى از لشكريان اسلام، چه برترين مقام باشد و چه پايينترين سرباز، به يكى از دشمنان اسلام پناه داد، آن شخص در أمان است؛ بايد او را به پشت جبهه منتقل كنند و با صبر و حوصله و زبان خوش و سعه صدر، معارف اسلام و دستورات و احكام اسلامى را برايش بيان كنند، اگر اسلام را پذيرفت و به سلك مسلمانان وارد شد، او هم مسلمانى است همانند شما، و از تمام حقوق مسلمانان برخوردار خواهد شد؛ و اگر اسلام را نپذيرفت، يا مهلتى براى تفكّر پيرامون دستورات اسلامى درخواست كرد، بايد او را صحيح و سالم به كشورش بازگردانيد، و به هيچ عنوان حق نداريد او را اذيّت و آزار كنيد.
البتّه انجام اين دستورات كار سهل و آسانى نيست و سينهاى گشاده و ايمانى قوى مىطلبد. بدين جهت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در پايان سخنرانى به سربازانش دستور مىدهد كه براى انجام اين دستورات- كه بيانگر اوج رأفت و رحمت اسلامى است- از خداوند بزرگ و قادر كمك بطلبند.
آيا دنيايى كه دم از رعايت حقوق بشر مىزند، و شعارهاى بشر دوستانهاش گوش جهانيان را كر كرده، هيچ يك از اين امور را در ميدان جنگ رعايت مىكند! در جنگ اسرائيل و فلسطين، نه تنها اين امور رعايت نمىشود، بلكه اين جنايتكاران بى رحم و سنگدل، خانههاى مردم فلسطين را ويران، بيمارستانهاى آنها را بر سر بيمارانش خراب، و مزارع را به آتش مىكشند و درختان را نابود مىنمايند و به كوچك و بزرگ،
پير زن و پير مرد ترحّم نمىكنند؛ و با اين حال، مدّعيان حقوق بشر از آنها دفاع، و ما را متّهم به خشونت مىنمايند!
4- رأفت و رحمت اسلامى نه تنها شامل تمام انسانها- با قطع نظر از كيش و آيين آنها- مىشود، بلكه ساير موجودات و جانداران را نيز در بر مىگيرد!
بر همين اساس در تعاليم اسلامى، رواياتى (1)وجود دارد كه پيرامون حقوق حيوانات سخن مىگويد، به يك نمونه آن اشاره مىكنيم تا هر چه بيشتر با گستره رحمت و محبّت اسلامى آشنا شويم:
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله براى چهارپايان شش حق بيان فرمود(2)كه بايد صاحبان اين حيوانات، اين حقوق را محترم بشمارند، و آن را رعايت كنند:
«يَبْدَءُ بِعَلَفِهَا إِذا نَزَلَ»: هنگامى كه به منزل مىرسد، اوّل به سراغ آب و غذاى حيوان برود وآن را سيراب كند و غذايش دهد؛ سپس به فكر تهّيه غذاى خودش باشد.
«وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا الْمَاءَ إِذا مَرَّ بِهِ»: به هنگام سفر و در بين راه، هر جا به نهر آبى رسيد، حيوان را به كنار آب ببرد (تا اگر تشنه بود آب بخورد).
«وَ لايَضْرِبُ وَجْهَهَا فَانَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهَا»: (اگر مىخواهد حيوان با سرعت بيشتر حركت كند) با تازيانه بر سر و صورتش نزند؛ زيرا حيوانات نيز به ذكر و تسبيح خداوند مشغول هستند، و سزاوار نيست بر سر و روى حيوانى كه تسبيح خدا مىگويد تازيانه زده شود.(3)
«وَ لَايَقِفُ عَلى ظَهْرِهَا إِلّا فِى سَبِيِلِ اللَّهِ»: بر پشت حيوان متوقّف، سوار نگردد،
مگر در راه خدا (مثلًا در ميدان جنگ كه در آنجا سوار بودن بر حيوان در حال توقّف هم اشكالى ندارد، چون اگر به خاطر رعايت حال حيوان پياده شود، احتمال غافلگيرى او توسّط دشمن مىرود).
«وَلَا يَحْمِلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا»: حيوانات هم قدرت و تحمّل محدودى دارند، بايد توانايى حيوان را در نظر بگيرد و بيش از توانش بر او حمل نكند.
«وَ لَايُكَلِّفُهَا مِنَ الْمَشْىِ إِلّا مَا تُطِيقُ»: نه تنها در مورد باركشى، بلكه در طى مسافتها و سفرها نيز بايد مراعات حيوانات را نمود، و به اندازه طاقت و تحمّلشان از آنها سوارى گرفت.
اين امور، دستورات ظريفى است كه در دنياى امروز به آن عمل نمىشود و كسى به آن توجّهى نمىكند بلكه بسيارى قدرت درك و تحليل آن را ندارند؛ امّا آيين رحمتگستر اسلام به تمام اين ريزهكاريها توجّه دارد و پيراوانش را به آن دعوت مىكند.
آيا چنين آيين مقدّسى، آيين خشونت است؟
5- دعاهايى كه در ماه مبارك رمضان بعد از نمازهاى واجب خويش زمزمه مىكنيم، و عطر آن تمام مساجد و مراكز عبادى مؤمنان را در سراسر جهان فراگرفته، نشانهاى ديگر از رحمت و عطوفت اسلامى است كه مسلمانان براى رفع مشكلات همه انسانها (نه فقط مسلمانها) دست نياز به سوى آن احد بى نياز دراز مىكنند. يك بار ديگر بخشى از اين دعاها را مطالعه و بررسى كنيم:
أَللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورِ؛ خداوندا! بر تمام مردگان شادى و سرور نازل كن!
أَللَّهُمَّ أَغْنِكُلَّ فَقِيرٍ؛ خداوندا! تمام نيازمندان ومحتاجان جامعه انسانى را بىنياز كن!
أَللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ؛ خداوندا! تمام گرسنگان جهان را سير بگردان!
أَللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ؛ خداوندا! همه برهنگان عالم را بپوشان!
أَللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ؛ خداوندا! وام همه وامداران جهان هستى را ادا كن!
أَللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ؛ خداوندا! گره از كار همه اندوهناكان باز فرما!
أَللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ؛ خداوندا! تمام دور از وطنان را (سالم) به اوطانشان باز گردان!
أَللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ؛ خداوندا! تمام اسيران را (در هر كجاى دنيا هستند) آزاد فرما!
أَللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ؛ خداوندا! همه بيماران را شفا ده!
حقيقتاً انسان از اين رحمت اسلامى لذّت مىبرد، و بر اين سعه صدر مسلمين، آفرين مىگويد، و از اين كه بيشترين دعاهاى مسلمين جهانگير و عام است و شامل تمام انسانهاى نيازمندِ دعا، با هر نوع گرايش فكرى مىگردد، خوشوقت مىشود.
آيا اين دعاهاى جالب و عام و فراگير، نشانه رحمت و عطوفت اسلامى نيست؟!
آيا هيچ انسان بى غرض و با انصافى به خود اجازه مىدهد كه چنين آيينى را آئين خشونت معرّفى كند!
سيره عملى، و رفتار و معاشرتهاى اجتماعى بزرگان دينى و رهبران و پيشوايان اسلامى، مملوّ از رحمت و عطوفت و محبّت با پيروان اسلام، بلكه با دشمنان اسلام است! به ذكر دو نمونه بسنده مىشود:
1- برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله با دشمنانش پس از فتح مكّه يك نمونه از اين سيره عملى است؛ برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله را بصورت فشرده نقل مىكنيم، سپس آن را با برخورد غربيهاى مدّعى تمدّن با دشمنانشان، پس از جنگ جهانى دوم مقايسه مىنماييم:
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سيزده سال قبل از هجرت به مدينه، در مكّه مكّرمه بسيار آزار ديد، به گونهاى كه مكّه يادآور آلام و مصيبتها و نامردميها و مشكلات و گرفتاريهاى فراوانى براى آن حضرت بود؛ چرا كه سرسختترين دشمنان آن حضرت در مكّه بودند؛ ولى هنگامى كه سپاه اسلام مكّه را فتح كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن دشمنان لجوج و عنود، كه منشأ تمام مصيبتها و مشكلات بودند پيروز شد، با يك جمله زيبا همه آنها را مشمول عفو و رحمت اسلامى قرار داد و خطاب به آنها فرمود:
«إِذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ؛(1)تمام شما آزاديد، به هر كجا مايليد برويد!»
حتّى وقتى به حضرتش خبر دادند كه يكى از سربازان پرچمى به دست گرفته و شعار انتقام جويى سر مىدهد، حضرت ناراحت شد، و پرچم را از دست آن سرباز گرفت و به جاى شعار انتقام، شعار صلح و دوستى سرداد:
«أَلْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَةِ؛(2)امروز روز رحمت و محبّت است!»
امّا هنگامى كه سربازان متّفقين وارد پايتخت آلمان (برلين) شدند، قتل و عام عجيبى به راه انداختند، و مرتكب جنايات فراوان و بىشمارى شدند، به عنوان نمونه، بچّههاى شيرخوار قنداقهاى را به آسمان پرتاب كردند و در وسط زمين و آسمان با شليك گلوله آنها را كشتند!
و اكنون نسل همان جانيان به دور از عاطفه، در فلسطين اشغالى هر روز جنايت تازهاى مىآفرينند، جناياتى كه قلم از بيان آن شرم مىكند، و گاه انسان طاقت ديدن و شنيدن آن را ندارد!
آيا ما اهل خشونتيم، يا اين متمدّن نماهاى بى تمدّن!
2- نمونه ديگر، برخورد حضرت على عليه السلام با قاتل خويش، عبدالرّحمن بن ملجم مرادى، است.
آن حضرت به تبع دستورات دينى آنقدر رحيم و مهربان بود كه حتّى دشمنش و كسى كه به قصد كشتن بر او شمشير زده، نيز از رحمتش بى نصيب نگرديد. بدين جهت مشاهده مىكنيم كه سفارشهاى آن امام رؤوف از لحظه دستگيرى آن موجود پست آغاز مىگردد و تا دم مرگ ادامه مىيابد:
فرزندانم! قاتل من فقط ابن ملجم است، مبادا پس از من عدّهاى سودجو و فرصت طلب، شمشيرهايشان را از نيام بركشند، و به جان مردم بى گناه بيفتند، و خون آنها را به بهانه اين كه اينها با قاتل على همدست بودهاند، بريزند و در لباس اين شعار مقدّس به تصفيه
حسابهاى شخصى خود بپردازند!
عزيزانم! از همين غذايى كه براى من تهيّه مىكنيد، به قاتلم نيز بدهيد!
نور چشمانم! اگر من زنده ماندم خود مىدانم با قاتلم چه كنم، و اگر به ملاقات خدا نائل شدم شما حق داريد قصاص كنيد، ولى همانگونه كه او يك ضربت شمشير بر من وارد كرد، شما هم بيش از يك ضربت بر او نزنيد!
فرزندان رسول خدا! پس از مرگ، بدنش را قطعه قطعه نكنيد!
اينها سفارشاتى است كه على عليه السلام در بستر مرگ نسبت به قاتل خويش مىكند. آيا در سراسر جهان و در طول تاريخ، هيچ يك از رؤساى كشورها را سراغ داريد كه به نفع قاتل خويش اين گونه سفارش كند!
آيا اسلامى كه جانشنين پيامبرش اينقدر رؤوف و مهربان است، آيين خشونت است!
پس از اين كه رحمت و رأفت اسلامى را در آيينه آيات قرآن، و روايات معصومان عليهم السلام و سيره پيشوايان دين مطالعه كرديم، و با تمام وجود تصديق نموديم كه دين مقدّس و هماهنگ با فطرت بشرى اسلام، آيين محبّت و رحمت است و نه آيين خشونت، لازم است به بررسى مسائلى كه دستاويز دشمنان اسلام گشته و آنها را نشانه خشونت در اسلام مىدانند، بپردازيم:
چرا اسلام قانون قصاص را تصويب كرد؟
آيا قصاص نوعى خشونت نيست؟
آيا گرفتن جان يك انسان، هر چند گناهكار باشد، خشونت محسوب نمىشود؟
در پاسخ به اين سؤال توجّه به نكات دقيقى لازم است كه توجّه به آن، شبهه را حل، و اشكال را برطرف مىكند:
اوّل- خداوند پس از بيان قانون قصاص در آيه 178 سوره بقره، مىفرمايد:
«اگر قصاص نكنيد، و جانى را مورد عفو و بخشش قرار دهيد، بهتر است.»
يعنى قصاص واجب نيست، بلكه مستحب هم نمىباشد؛ امّا براى جلوگيرى از جنايت جنايتكاران و تكرار موارد مشابه، اين حق به اولياء مقتول داده شده، و آنها مجاز به اين كار هستند؛ ولى قصاص نه واجب است و نه مستحب. (دقّت فرماييد)
دوم- در آيه 179 همان سوره، فلسفه قصاص را ادامه زندگى و حيات، و حمايت از زندگى زندگان بيان فرموده است، نه كينه و عداوت و انتقامجويى. اگر بر قاتل شرورى كه جان و مال و ناموس مردم در نظر او هيچ ارزش و احترامى ندارد، ترحّم شود، و رحمت اسلامى او را فرا گيرد، و او با سوء استفاده از اين رحمت و رأفت، روز به روز به جنايات گستردهترى دست بزند، آيا اين كار ترحّم بر پلنگ تيز دندان و خيانت در حقّ گوسفندان نمىباشد! برخورد با اراذل و اوباش جامعه، كه هيچ راه ديگرى براى جلوگيرى از شرّ آنها جز قصاص باقى نمانده، خشونت نمىباشد. بلكه مصداق روشن رحمت است، تا ديگران بتوانند با آرامش به زندگى خويش ادامه دهند.(1)
توجّه به اين نكته نيز جالب است كه در سراسر قرآن مجيد چهار بار كلمه« قصاص» تكرار شده است، در حالى كه كلمه« رحمت» هفتاد و نه بار، و كلمه« رحمان» صدو شصت مرتبه، و كلمه« رحيم» صد و نود و هشت مرتبه، تكرار شده است! و اينها همه دلالت روشنى دارد كه قصاص يك استثناء است و اصل بر رحمت و رأفت و عطوفت اسلامى است.
1) علاوه بر دو نكته مذكور، خداوند متعال اين حكم را خطاب به« اولى الالباب» بيان مىكند؛ يعنى، مسأله قصاص يك مسأله احساساتى و انتقامجويى نيست، بلكه قانونى است كه با تكيه بر عقل و درايت وضع شده، و يك حكم عقلانى و منطقى است. و صاحبان عقلهاى سالم با انديشه و تفكّر تصديق خواهند كرد كه اين قانون منشأ حيات اجتماعى و امنيّت جامعه خواهد بود. تعبير به« لعلّكم تتقون» در پايان اين آيه شريفه نيز تأكيد ديگرى بر مدّعاى ماست؛ زيرا معناى جمله مذكور اين است كه هدف از قصاص حفظ و حراست و نگهدارى جامعه از آلودگيها و شرارتها و كينه توزىهاست. بنابراين، بند بند آيه قصاص نكتههاى جالب و پيامهاى صلح و زندگى و محبّت دارد، و به روشنى شهادت مىدهد كه قصاص مصداقى از مصاديق خشونت نيست.
جالب است كه صداى اعتراض مدّعيان رأفت و رحمت، و مناديان حقوق بشر، به هنگام اجراى قصاص اين انسانهاى جنايتكار سراسر جهان را پر مىكند؛ امّا زمانى كه دوستان جنايتكار آنها در فلسطين، افغانستان، بوسنىهرزگوين، چچن، جنوب لبنان، عراق و ديگر نقاط دنيا هولناكترين جنايات را مرتكب مىشوند، هيچ صداى اعتراضى از آنها بلند نمىشود. گويا همه آنها كر و كور و خواب هستند!
اگر انگشت دست بيمارى فاسد گردد، و طبيب حاذق و دلسوز تمام سعى خويش را براى درمان و بهبودى آن به كار گيرد، و موفق بر اين كار نگردد، و چارهاى جز قطع آن براى حفظ ساير انگشتان و جلوگيرى از سرايت بيمارى به قسمتهاى ديگر بدن نداشته باشد، و آن را قطع كند، آيا چنين طبيبى خشونت طلب است! آيا مقتضاى رحمت و عطوفت اين است كه اين عضو فاسد به حيات خود ادامه دهد و بتدريج ساير اعضاى بدن را نيز فاسد كند، و حتّى پيامآور مرگ براى تمام اعضاى كشور تن باشد! آيا هيچ عقل و منطقى اين نوع تفكّر را مىپسندد!
نتيجه اين كه، قصاص نوعى درمان است و براى جلوگيرى از سرايت فساد به ساير اعضاى جامعه، و حفظ امنيّت و ايمنى ديگر اعضا، ضرورى و لازم است. و با اين تحليل، قانون قصاص نه تنها خشونت محسوب نمىشود، بلكه با توجّه به مصلحت كلّ جامعه، شعبهاى از رحمت و رأفت الهى محسوب مىگردد. (دقّت كنيد)
تصوّر نمىكنيم هيچ انسان عاقلى- هر چند تابع دين مقدّس اسلام نباشد- معتقد باشد كه افراد شرور و قاتل و كسانى كه با قتل و غارت، امنيّت جامعه را به خطر مىاندازند، و به هيچ كس رحم نمىكنند، و پايبند به هيچ اصلى از اصول دينى و انسانى نيستند، در جامعه آزادانه رفت و آمد كنند و مرتكب هر جنايتى شوند؛ بلكه تمام عقلاى دنيا قصاص را به عنوان آخرين درمان اين اعضاء فاسد اجتماعى مىپذيرند، و از آن استقبال مىكنند.
از جمله امورى كه بهانه گيران آن را دستاويز قرار دادهاند، «حدود و تعزيرات»
اسلامى است. آنها مىگويند:
آيا نواختن صد ضربه تازيانه بر بدن شخص كه مرتكب گناهى شده، خشونت نيست؟
آيا سنگسار كردن مرد يا زنى كه بر اثر غلبه هوى و هوس، لحظهاى از جاده عفّت خارج گشته، با عطوفت اسلامى سازگار است؟
آيا بريدن دست و پاهاى سارقان و دزدان، با رحمت دينى مىسازد؟
چگونه حدود و تعزيرات اسلامى با رحمت و رأفت سازگارى دارد؟
آيا مجازاتهاى غليظ و شديد، نوعى خشونت محسوب نمىشود؟
پاسخ: نكتههاى ظريفى در گوشه و كنار احكام «حدود و تعزيرات» به چشم مىخورد كه به ما در پاسخ اين سؤالات كمك مىكند و دقّت و مطالعه آنها روشن مىسازد كه حدود و تعزيرات نيز چشمهاى ديگر از رحمت و عطوفت اسلامى است- هرچند ظاهر آن براى عدّهاى در برخورد اوّليه خشونتآميز به نظر مىرسد.
الف- رواياتى در مورد فلسفه اجراى حدود و تعزيرات وجود دارد كه مطالعه آنها به ما بينش تازهاى در باره اين مجازتهاى اسلامى مىدهد. به دو نمونه آن توجّه كنيد:
1- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:
«إِقَامَةُ حَدٍّ خَيْرٌ مِنْ مَطَرِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً(1)اجراى هر نوع حدّ يا تعزيرى (به هر مقدار كه باشد) از بارش چهل شبانه روز باران بهتر است »
همانگونه كه ملاحظه مىفرماييد حدود و تعزيرات در اين روايت نبوى به باران تشبيه شده و اجراى كمترين مقدار آن از چهل روز باران بهتر شمرده شده است؛ مفهوم اين روايت اين است كه همانطور كه باران، رحمت (2)پروردگار است و خداوند آن را بر اهل زمين نازل مىكند و منتشر مىنمايد، حدود الهى نيز نوعى رحمت الهى است. حقيقتاً اجراى مجازاتهاى اسلامى همچون باران جامعه را شستشو مىدهد و اجتماع را از آلودگيها پاك مىكند.
به عنوان نمونه، اگر شخصى باعث سلب امنيّت عمومى از جامعه شود و بر جان و مال و ناموس مردم هجوم برد، به گونهاى كه رعب و وحشت قسمتى از جامعه را فراگيرد، محارب خواهد بود و اجراى حدّ محارب بر اين شخص ضامن ثبات امنيّت در جامعه است و همچون باران، رعب و وحشت و ناامنى حاصل از جنايات او را از فضاى جامعه مىشويد. كسانى كه در يك جامعه اسلامى دست به توليد و پخش مواد مخدّر مىزنند و با اين جنايت بزرگ جوانان آن كشور را نابود مىكنند و براى رسيدن به منافع و مطامع خويش كشور را به فساد مىكشند، بايد به عنوان مفسد فى الارض مجازات شوند. تا با دفع آفت، زمينه رشد فراهم گردد.
آيا حدود اسلامى كه تشبيه به باران رحمت الهى شده، خشونت ناميده مىشود!
ما معتقديم كه چنين افراد و گروههايى كه مستحقّ مجازاتهاى اسلامى هستند، اگر مشمول اين مجازاتها نشوند خداوند آنها را رها نخواهد كرد، و همان عوارض و ناملايماتى كه سوغات كارهاى فاسد آنها بوده، دامنگير خود آنها خواهد شد.
2- امام هفتم شيعان، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام، در تفسير آيه شريفه «يُحْىِ الْارْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا(1)» مىفرمايد:
لَيْسَ يُحْيِيْهَا بِالْقِطَرِ، وَ لكِنْ يَبْعَثُ اللَّهُ رِجَالًا فَيُحْيُونَ الْعَدْلَ فَتُحْيِى الْارْضَ لِإحْيَاءِ الْعَدْلَ، وَ لَإِقَامَةُ الْحَدِّ فِيهِ أَنْفَعُ فِى الْارضِ مِنَ الْقِطَرِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً(2)
منظور (فقط) اين نيست كه زمينهاى خشك را با بارانهاى پر بركت زنده مىكند، بلكه منظور اين است كه خداوند مردانى (بزرگ و مخلص و بلند همّت را) مبعوث مىكند، كه آنها عدالت را در جهان زنده مىكنند، و زمين بر اثر زنده شدن عدالت احياء مىگردد؛ و بدون شك اقامه و اجراى حدود و تعزيرات در روى زمين، پر منفعتتر است از اين كه چهل شبانه روز بر آن باران ببارد.
توجّه مىكنيد در اين روايات، كه فلسفه اجراى حدود را بيان مىكند، سخنى از انتقام و خشونت و مانند آن نيست؛ بلكه سخن از محبّت و رحمت و اقامه عدل و سيراب كردن جامعه اسلامى و مانند آن است.
ب- مطالعه چگونگى اثبات حدود شرعى، جلوههاى ديگرى از رحمت و رأفت اسلامى را در آئينه حدود و مجازاتهاى اسلامى به نمايش مىگذارد.
بسيارى از حدود با چهار شاهد، يا چهار بار اقرار ثابت مىشود؛ بدين معنى كه بايد چهار نفر انسان عادل شهادت دهند فلان زن و مرد را در حال انجام عمل منافى عفّت ديدهاند، تا بتوان حدّ شرعى بر آنها جارى كرد.
آيا چنين امرى امكانپذير است! ما در روايات و كتابهاى تاريخ، حتّى يك مورد نيافتيم كه عمل منافى عفّت با شهادت شهود ثابت شده باشد، تا بر اساس آن، حد جارى شود. بنابراين، راه فوق عملًا بسته است و اين خود نوعى رحمت اسلامى محسوب مىشود، كه شامل اين نوع گنهكاران گرديده است.
راه ديگر، كه اقرار خود گناهكار است، شرايط متعدّدى دارد. از جمله اين كه بايد چهار بار اقرار كند، و هر اقرار در مجلس جدا گانهاى باشد، به طورى كه اگر در يك مجلس چهار بار اقرار كند، يك مرتبه محسوب مىشود!(1)علاوه بر اين، اگر مجرم قبل از اثبات جرمش نزد حاكم شرع توبه كند، و از كار خود نادم و پشيمان گردد، و آثار ندامت و پشيمانى در افعال و كردارش ظاهر گردد، اجراى حد بر او مشكل است!(2)
اين مطالب در روايات متعدّدى آمده كه به يك نمونه آن اشاره مىشود، تا شاهد رأفت و رحمت اسلامى جانشين حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله با مجرمى كه با پاى خويش به پشت ميز محاكمه آمده بود، باشيم:
«زن آلودهاى خدمت حضرت على عليه السلام رسيد، و از آن حضرت خواست كه با
اجراى حدّ زنا بر وى، او را از آلودگى پاك كند؛ زيرا عذاب دنيا از مجازات مداوم و قطع نشدنى جهان آخرت آسانتر است! حضرت فرمود: برو، پس از وضع حمل بيا، تا تو را پاك كنم. زن رفت و پس از زايمان بازگشت و تقاضاى خويش را تكرار كرد؛ حضرت پس از ردّ و بدل كردن سؤالهاى متعدّد (تا شايد زن را منصرف كند و او را در آنچه مىگويد به ترديد بيندازد) فرمود: برو بچّهات را شير بده و پس از تمام شدن دوران شيرخوارگىاش بيا تا تو را پاك كنم. زن بازگشت و پس از دو سال براى بار سوم خدمت حضرت رسيد و تقاضاى خويش را تكرار كرد. حضرت بار ديگر سؤالهاى مختلفى مطرح كرد و زن پاسخ داد؛ حضرت در نهايت فرمود: برو بچّهات را بزرگ كن، تا بتواند خودش را از خطرات روزانه حفظ كند، سپس نزد ما بيا تا تورا پاك كنيم. زن در حالى كه اشك مىريخت بازگشت و ...(1)»
ملاحظه مىكنيد ثابت شدن جرمى كه حدّ شرعى دارد سهل و ساده نيست، و تا زمانى كه مجرم خود خواهان اجراى حد نباشد طبعاً نمىتوان جرم وى را ثابت كرد، و اين خود نشانگر رأفت اسلامى است.
اگر اسلام آيين خشونت باشد، آيا براى اثبات جرم اين قدر سختگيرى مىكند!
ج- بر فرض كه حدّى ثابت شود، و حاكم شرع تصميم بر اجراى آن بگيرد، در چگونگى اجراى آن، به آداب و دستوراتى برخورد مىكنيم كه مشحون از رحمت و رأفت اسلامى است؛ به نمونههايى از اين آداب فهرست وار اشاره مىكنيم:
1- در ابتدا و انتهاى روزهاى زمستانى، كه هوا بسيار سرد است و تازيانه مجرم را آزار فراوان مىدهد، نبايد حد اجرا شود، بلكه بايد در ميانه روز كه هوا گرمتر است اجرا گردد!
2- در فصل تابستان بايد بر عكس عمل شود، در وسط روز كه هوا بسيار گرم است حد اجرا نگردد! بلكه در پايان روز انجام شود.(2)
3- مجرم به هنگام دريافت تازيانه نبايد خوابيده باشد، بلكه بايد نشسته يا ايستاده باشد. زيرا ضربات تازيانه در اين دو حالت آهستهتر نواخته مىشود، و مجرم درد كمترى را تحمّل مىكند!(1)
4- اگر مجرم بيمار است تا زمان بهبودىاش اجراى حد به تأخير مىافتد!(2)
5- اگر باردار است تا زمان وضع حمل تأخير مىافتد!(3)
و ديگر آدابى (4)كه همگى نشانگر نهايت رأفت اسلامى حتّى در حقّ يك انسان گنهكار است؛ مشروح آن در كتابهاى فقهى آمده است.
توجّه به نكات سه گانه فوق، يعنى فلسفه حدود، راههاى اثبات مجازاتهاى اسلامى، و آداب و اجراى حدود و تعزيرات، و انديشه و تفكّر در ظرايف و ريزهكاريهاى موجود در آن، هر انسان منصف و به دور از پيشداورى را، وادار به اعتراف مىنمايد كه: رأفت و رحمت اسلامى حتّى در حدود و تعزيرات، كه ظاهرى خشونتآميز دارد، موجود است. بدين جهت اجراى مجازاتهاى اسلامى براى جامعه، بسيار بابركت و منشأ خيرات فراوان خواهد بود. به گونهاى كه بركات آن، از بركات بارانهاى پى در پى چهل شبانه روز هم افزونتر است!
چرا اسلام، كه آن را آئين رحمت معرّفى مىكنيد، جهاد را تشريع كرده و به مسلمانان اجازه مىدهد به ديگران هجوم ببرند، و آنها را به قتل برسانند؟
آيا جنگ خشونت نيست؟ اگر خشونت است، چرا تجويز شده است؟
براى پاسخ به اين سؤال، لازم است ديدگاه قرآن مجيد را پيرامون جهاد به دست آوريم، تا معلوم شود كه آيا جهاد اسلامى نوعى خشونت است يا با رحمت اسلامى سازگار مىباشد؛ براى اين منظور كافى است آيات 60 و 61 سوره انفال را مورد مطالعه قرار دهيم:
«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ»- اى مسلمانان! هر نوع نيرو و توانى داريد (اعم از توانايىهاى اقتصادى، نظامى، تبليغاتى، اجتماعى و مانند آن) براى مقابله با دشمنان آماده سازيد.
«تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ»- امّا نه براى هجوم به دشمن و آغاز جنگ توسّط شما، بلكه براى اين كه فكر جنگ را از سر دشمن خارج سازيد، و با آمادگى بالاى شما انديشه جنگ در نطفه خفه شود.
در حقيقت اسلام مىخواهد با ايجاد آمادگى عالى مسلمانان، ريشه جنگ را بخشكاند و زمينه درگيرى و خونريزى را از بين ببرد؛ اسلام مىگويد:
«قوى ونيرومند و پرقدرت باش، تا دشمن حتّى فكر جنگ و حمله را در سر نپروراند»
آيا چنين آئينى، آئين خشونت است؟
در آيه بعد مىخوانيم:
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»- اگر دشمنى دست به حمله زد و با توان بالاى نظامى شما روبهرو شد، و پرچم صلح را برافراشت، و تقاضاى صلح و آشتى كرد، شما نيز از درِ صلح در آييد وبا آنها پيمان صلح ببنديد.
چرا كه هدف اسلام درگيرى و خشونت و جنگ و خونريزى نيست و اكنون كه دشمن از كار خود پشيمان گشته و آماده صلح و آشتى است، جنگ را رها كنيد و آتشبس را بپذيريد.
خلاصه اين كه، بينش اسلام در مورد جنگ، يك تفكّر پيشگيرانه است و اگر مؤثّر نشد و جنگ رخ داد، از هر فرصت مناسبى براى قطع جنگ بهره مىجويد.
بدين جهت، اسلام به سربازانش اجازه آغاز هيچ جنگى را نداده، و در تمام جنگهاى اسلامى گلوله اوّل را دشمن شليك كرده است.
آيا اين ديدگاه در مورد جهاد، آميخته با خشونت است، يا نهايت رأفت و رحمت!
در آيه شريفه 194 سوره بقره نيز مىخوانيم:
«فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»- يعنى، اوّلًا تنها در مقابل كسانى كه به مقابله و مبارزه با شما اقدام مىكنند، اجازه جنگ داده شده است؛ ثانياً در هجوم بر آنها بايد به اندازهاى كه شرّ و ظلم آنها دفع مىشود قناعت كنيد و پا را فراتر نگذاريد؛ و ثالثاً تقوا و خويشتندارى را، حتّى در ميدان جنگ و خونريزى، از دست ندهيد و بدانيد كه خداوند با تقوا پيشهگان است.
در حقيقت قانون جهاد اسلام چيزى است كه همه عقلاى جهان آن را قبول دارند، و به آن عمل مىكنند. آيا هيچ عاقلى اجازه مىدهد كه انسان در مقابل هجوم دشمن تسليم شود، تا مسلّط بر جان و مال و ناموس او گردد؟ هرگز! بلكه تمام عقلاء همان منطق بازدارنده قرآن را توصيه مىكنند.
سؤال: آنچه گفتيد در مورد جهاد دفاعى اسلام صحيح و مورد قبول، و ما نيز معترفيم كه جهاد دفاعى خشونت محسوب نمىشود، بلكه هماهنگ با رحمت و رأفت اسلامى است؛ امّا آيا جهاد ابتدايى كه بدون حمله طرف مقابل انجام مىشود، نيز هماهنگ با رحمت اسلامى است؟ و نوعى خشونت تلقّى نمىگردد؟
پاسخ: اوّلًا برخى از محقّقان و انديشمندان و مورّخان اسلامى معقدند كه در اسلام جهاد ابتدايى نداريم، و تمام جنگهاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله در صدر اسلام جنبه دفاعى داشته است؛ يعنى، حمله از سوى دشمنان بوده و پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به دفاع از خويش بر مىخاستند.
مثلًا در «جنگ احزاب» كه يكى از گستردهترين نبردهاى دشمنان اسلام عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان بود، و كار بر خداپرستان سخت شد، آغازگر جنگ، مشركان بودند. آنها از نقاط مختلف سرزمين حجاز، به فرماندهى مشركان مكّه به سمت مدينه حركت كرده و آن شهر را محاصره نمودند. مسلمانان ناچار بودند از جان و مال و ناموس و عقايد خويش دفاع كنند. آيا هيچ عاقلى به خود اجازه مىدهد كه در مقابل دشمنان تا دندان مسلّح (كه قصد داشتند پيامبراسلام صلى الله عليه و آله و مسلمانان را به قتل برسانند و زنان و بچّههاى آنان را اسير كنند و مدينه را ويران نمايند) ساكت بنشيند؟ آيا مقابله با آنها خشونت محسوب مىشود؟
در «جنگ حُنين» به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر دادند كه «قبيله هوازان» و برخى ديگر از مشركان، قصد حمله بر مدينه، پايگاه اصلى مسلمانان، را دارند. پيامبر مسلمانان را براى دفاع از خود و آئينشان آماده كرد و جنگ حنين بدين شكل رخ داد.
در ميان جنگهاى صدر اسلام، شايد تصوّر شود «جنگ خيبر» جهاد ابتدايى بوده است؛ ولى مطالعه تاريخ نتيجه ديگرى در اختيار ما مىنهد، و روشن مىكند كه آن هم دفاعى بوده است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله قصد داشت با اين جهاد پاسخ دندانشكنى به كارشكنيها و توطئهها و شيطنتهاى آنها، كه در بيشتر حوادث بطور مستقيم يا غير مستقيم دخالت داشتند، بدهد؛ علاوه بر اين كه، خيبر كانون فساد و فتنه محسوب مىشد، و مسلمانان با حمله به آنجا قصد از بين بردن مركز فتنه و فساد را داشتند.
بنابراين، جنگ خيبر هم جهاد ابتدايى نبوده است.
همانگونه كه «جنگ بدر» نيز چنين بود. در سال دوم هجرت، دو حادثه به نام جنگ بدر رخ داد، كه يكى به «بدر صغرى» و ديگرى به «بدر كبرى» معروف شد، و آغاز آن توسّط دشمنان اسلام بود. به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خبر رسيد كه عدّهاى از سران مشركان مكّه به اطراف مدينه آمده و شتران و گوسفندان و ساير اموال مسلمانان را به تاراج برده، در حال فرار به سوى مكّه هستند. پيامبر صلى الله عليه و آله سربازان اسلام را به تعقيب آنها
فرستاد. سربازان، دشمن را تا سرزمين بدر تعقيب كردند، ولى از دست يافتن به دشمن نااميد شدند. اين حادثه بدون درگيرى پايان يافت، و به «بدر صغرى» مشهور شد. جنگ «بدر كبرى» كه پس از چندى در همان سال رخ داد، در حقيقت پاسخى به همان تجاوز آشكار سران مكّه بود و جهاد دفاعى محسوب مىشد.
«فتح مكّه» يكى از لشكركشىهاى مهمّ پيامبر اسلام بود؛ امّا اوّلًا، اين لشكركشى براى متلاشى كردن كانون دشمنان اسلام و مشركان بود، كه تمام مشكلات و ناملايمات و جنگهاى مسلمانان را از آنجا هدايت مىكردند؛ و ثانياً، در فتح مكّه جنگى رخ نداد، و هنگامى كه مشركان سپاه عظيم و لشكر بزرگ مسلمانان را مشاهده كرده، و خود را در محاصره مسلمانان ديدند، بدون جنگ و درگيرى تسليم شدند.
خلاصه اين كه، طبق عقيده اين گروه از محقّقان و انديشمندان و مورّخان اسلامى، تمام جنگهاى صدر اسلام جهاد دفاعى بوده و هيچ كدام از آنها جنبه جهاد ابتدايى نداشته است. آياتى از قرآن مجيد نيز اشاره بلكه دلالت بر مطلب فوق دارد؛ از جمله در آيه سيزدهم سوره توبه مىخوانيم:
أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمَاً نَّكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ
آيا شما با جمعيّتى كه به عهد و پيمان خويش وفا نمىكنند، و عهد شكنى مىنمايند و تمام سعى و تلاش خويش را براى نابودى پيامبر صلى الله عليه و آله و تبعيد او به كار مىگيرند، و آغازگر جنگ عليه شما هستند، پيكار نمىكنيد!
جمله «هُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» شاهد خوبى است بر اين كه جنگهاى صدر اسلام جنبه دفاعى داشته و جهاد ابتدايى نبوده است.
آيه چهارم سوره توبه از ديگر آياتى است كه مطلب فوق را تأييد مىكند؛ خداوند متعال پس از برائت و بيزارى از مشركان و اعلان جنگ با آنها، گروهى را استثناء كرده و مىفرمايد:
إِلَّا ا لَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظَاهِروُا عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ
مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزى از آن را در حقّ شما فروگذار نكردند، و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند؛ پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم بشماريد، زيرا خداوند پرهيزگاران را دوست دارد.
تعبيراتى كه در اين آيه شريفه به كار رفته نشان مىدهد كه تا دشمنان اسلام پيمان شكنى نكنند، و با كسانى كه با مسلمين مستقيماً در جنگ هستند همكارى نداشته باشند، و خلاصه احساس خطرى از ناحيه آنها نشود، مسلمانان با آنها وارد جنگ نمىشوند. و در يك جمله، مسلمانان شروع كننده و آغازگر جنگ نخواهند بود.
علاوه بر دو آيه فوق، آيه 61 سوره انفال، كه شرح آن گذشت، نيز مؤيّد همين مطلب است. آيه مذكور به مسلمانان سفارش مىكند دستى كه براى صلح به سوى آنان دراز مىشود را به گرمى بفشارند. مفهوم اين مطلب آن است كه اسلام به اقوام و ملل و كشورهايى كه تمايل به جنگ ندارند حمله نمىكند و آنها را مورد هجوم قرار نمىدهد.
خلاصه اين كه:
اوّلًا: طبق نظر برخى از محقّقان و انديشمندان و مورّخان اسلامى، جنگهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در صدر اسلام همگى جهاد دفاعى بوده و هيچ كدام جهاد ابتدايى به شمار نمىآيد، و آياتى از قرآن مجيد نيز اين مطلب را تأييد مىكند.
ثانياً: از قرآن مجيد سه نوع جهاد ابتدايى استفاده مىشود كه هماهنگ با عقل و سيره تمام عقلاى جهان است، و هيچ تضادّ و تنافى با رحمت و رأفت اسلامى ندارد:
آيه شريفه 193 سوره بقره، به اين نوع جهاد اشاره مىكند؛ خداوند در اين آيه مىفرمايد:
وَ قَاتِلوُهُمْ حَتَّى لَاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ
با آنها پيكار كنيد؛ تا فتنه (و بت پرستى، و سلب آزادى از مردم) باقى نماند، و دين مخصوص خدا گردد.
طبق اين آيه شريفه هر كجا فتنهاى برپا گردد و راهى براى از بين بردن آن جز جنگ نباشد، به ما اجازه داده شده براى رفع فتنه، دست به جهاد ابتدايى بزنيم. و همانطور كه گفته شد اين نوع جهاد ابتدايى مورد قبول عقلا و ساير اديان و مذاهب عالم نيز مىباشد، و سيره عقلا آن را تأييد مىكند. كه به دو نمونه آن اشاره مىشود:
1- چند سال قبل كه كشور مسلمان بوسنى و هرزه گوين مورد حمله وحشيانه صربهاى ظالم قرار گرفت، و آنها به تخريب خانهها و مساجد و مزارع و بيمارستانها و ساير مراكز اين كشور اسلامى پرداختند، و از آن بدتر نسل كشى گستردهاى را آغاز كردند، اتحاديّهاى در كشورهاى اروپايى تشكيل شد تا درباره اين فتنه چارهاى بينديشند؛ آنها در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه براى دفع اين فتنه چارهاى جز تهاجم نظامى و درگيرى با صربها ندارند؛ بدين منظور به آنها حمله كرده و فتنه را خاموش نمودند.
ما در اينجا به انگيزههاى اتحاديّه مذكور كارى نداريم (كه امور معنوى و كمك به مسلمانان بوده، يا جلوگيرى از مشكلاتى كه در آينده دامنگير خود آنها خواهد شد، يا امور ديگر) ولى به هر حال آنها اين جهاد ابتدايى و هجوم نظامى را براى سركوب فتنه صربها صحيح دانسته و انجام دادند، و بقيّه عقلاى جهان نيز كار آنها را تأييد كردند.
2- نمونه زندهتر، جنگى است كه اخيراً در افغانستان رخ داد. ما شاهد بوديم كه طالبان پس از تسلّط بر اين كشور شروع به كشت وسيع خشخاش نمود تا كشورهاى همسايه و خاورميانه و بلكه سراسر جهان را آلوده كند. علاوه بر آن، دست به جنايات بىسابقهاى در داخل افغانستان زد و براى مردم اين كشور و ساير جهانيان تبديل به يك فتنه خطرناك شد؛ در اينجا اگر براى ختم اين غائله و دفع اين فتنه، شوراى امنيّت سازمان بينالملل، نيرويى تشكيل مىداد تا با حمله به افغانستان، مردم مظلوم آن كشور و همه مردم جهان را از شرّ طالبان نجات دهد، بدون شك كار پسنديده و مورد
قبول همه عقلاى جهان بود. و اگر مردم جهان در داستان افغانستان به آمريكا معترض بودند، براى اين بود كه كشور متجاوز با سابقه بدى كه از خود به جاى گذاشته، جاى هيچ حسن ظنّى را باقى نگذاشته و مردم مىدانند كه او براى دفع فتنه پاى به اين سرزمين ننهاده، بلكه به دنبال مطامع خويش مىباشد.
به هر حال، جنگ و جهاد براى خاموش كردن فتنه، كه از قرآن مجيد استفاده مىشود، امرى مورد قبول و پذيرش تمام عقلا در سراسر جهان مىباشد، و خشونت محسوب نمىشود.
هر گاه دو طايفه، يا دو گروه، يا دو كشور اسلامى، به جان هم بيفتند و با يكديگر درگير شوند، وظيفه ساير مسلمين- طبق آنچه در قرآن مجيد آمده (1)- اين است كه اختلافات آنها را بر طرف نموده و صلح و آشتى را در بين آنها برقرار نمايند. و اگر يكى از آنها كوتاه نيامد، و دست از ظلم و تجاوز و تعدّى برنداشت، و على رغم آمادگى طرف مقابل براى صلح، همچنان به هجوم و يورش خود ادامه داد، از ديدگاه اسلام «باغى» شمرده مىشود. در اينجا اسلام به مسلمانان اجازه مىدهد كه به جنگ «گروه باغى» بروند و با او جهاد ابتدايى كنند- هر چند او با ما كارى نداشته باشد و طرف درگيرى ما نباشد.
اسلام نمىپسندد كه گروهى بر گروه ديگر ظلم كنند و ما فقط نظارهگر باشيم. بلكه به ما دستور مىدهد به يارى مظلوم بشتابيم.
بر همين اساس، ما معتقديم كه تمام كشورهاى اسلامى، به هر شكل ممكن، بايد به فلسطين مظلوم كمك كنند و شرّ اسرائيل غاصب و ظالم، كه هر روز ظلم و جنايت تازهاى مىآفريند، و عرصه را بر مسلمانان مظلوم آن ديار تنگ كرده، رفع نمايند.
وگرنه بدون شك در پيشگاه خداوند مسؤوليّتى بس سنگين خواهند داشت.
1) اين دستور زيبا و انسانى در آيه شريفه نهم سوره حجرات آمده است.
اين نوع از جنگ، هر چند جهاد ابتدايى محسوب مىشود ولى با هر منطق و عقل سليمى سازگار است، و خشونت به شمار نمىآيد. بلكه مقتضاى رأفت و رحمت اسلامى نسبت به گروه مظلوم و تحت ستم مىباشد.
اگر مسلمانان بخواهند از راههاى منطقى، دين و آئين خويش را تبليغ كنند، و آن را به غير مسلمانان عرضه نمايند، ولى عدّهاى مزاحم آنها شوند، و مانع تبليغات منطقى و صحيح آنها گردند، و براى اين امر مقدّس مانع تراشى كنند، به گونهاى كه قلمها را بشكنند، زبانها را ببرند، و نفسها را در سينه خفه كنند، اسلام در اين مورد نيز به پيروان خويش اجازه مىدهد كه براى از بين بردن اين موانع و تبليغ صحيح و منطقى آئين حق (نه تحميل آن به زور و قدرت شمشير) دست به جهاد ابتدايى بزنند، و بر دشمنان جاهل و نادان بتازند، و موانع را از سر راه بردارند.
اسلام، هنگامى كه به ايران آمد، براى تحميل عقيده بر ايرانيان پاى به اين سرزمين ننهاد، بلكه براى رفع موانع نامعقولى كه بر سر راه تبليغات منطقى اسلام وجود داشت، با لشكريان ايران به مبارزه پرداخت؛ ولى پس از پيروزى بر لشگر ساسانيان، هرگز مردم را مجبور به پذيرش اسلام نكرد. بدين جهت سالها پس از فتح ايران توسط اسلام، برخى از آتشكدهها روشن بود و تعدادى از مردم بر كيش و آئين سابق خود باقى بودند، هر چند غالب مردم ايران، كه افراد باهوشى بودند، دين اسلام را از صميم دل پذيرفتند، و دستورات آن را به جان خريدند.
ساسانيان مانع اصلى تبليغ اسلام در ايران بودند. اسلام با برداشتن اين مانع بزرگ از سر راه مردم، زمينه پذيرش اسلام را توسّط ايرانيان فراهم كرد. بدون شك اين نوع از جهاد ابتدايى نيز مورد انكار عقلاى جهان نمىباشد.
به طور كلّى جهاد ابتدايى، كه براى خاموش كردن آتش فتنه، و يا جلوگيرى از
طغيان طاغيان و باغيان، و يا از بين بردن موانع تبليغات اسلامى، صورت مىگيرد، خشونت محسوب نمىشود بلكه عين رحمت و رأفت اسلامى است.
از آنچه گفته شد بخوبى روشن مىشود كه اسلام، آئين رأفت و رحمت است و حتّى برخى از دستورات دينى آن، كه در ظاهر خشونتآميز به نظر مىرسد، (هرگاه اندكى پيرامون آن تفكّر و انديشه شود، روشن مىگردد كه) هيچ منافاتى با رحمت اسلامى ندارد. و آنان كه به اين آئين سراسر رحمت و رأفت، برچسب خشونت زدهاند، يا انسانهاى دورافتاده از تعاليم اسلامى هستند، يا دشمنان كينه توزى هستند كه اسلام را مانع مطامع و منافع نامشروع خويش مىبينند.
ما معتقديم- اگر تعجّب نكنيد- بلاها و مجازاتهاى الهى، كه در دنيا شامل گنهكاران مىشود و دامن آنها را مىگيرد، هر چند ظاهرى خشونتآميز دارد، ولى آنها هم رحمت است! قرآن مجيد در اين زمينه، در آيه شريفه 94 سوره اعراف تعبير جالبى دارد؛ در آيه مذكور مىخوانيم:
وَ مَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍ مِنْ نَبِىٍّ إِلَّآ أَخَذْنَآ أَهْلَهَا بِالْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ
و ما در هيچ شهر و آبادى پيامبرى نفرستاديم مگر اين كه اهل آن را به ناراحتيها و خسارتهايى گرفتار ساختيم؛ شايد به خود آيند و به سوى خدا باز گردند و تضرّع كنند.
انسانِ مستِ ناز و نعمت، گوشش بدهكار حرف پيامبران نيست؛ امّا هنگامى كه با مشكلات دست و پنجه نرم كند، غرورش مىشكند، و گوشش آماده پذيرش سخن حق مىشود.
بنابراين، عذابهاى الهى كه سبب بيدارى گناهكاران و بازگشت آنها به سوى خداو موجب تضرّع و توبه و انابه مىگردد، خشونت نيست، بلكه رحمت و رأفت الهى است.
اوّلين صفت از صفات شايسته عبادالرّحمن و بندگان خاصّ خداوند، تواضع و فروتنى شمرده شده است. خداوند متعال در اوّلين توصيف خلق و خوى زشت تكبّر و خودبرتر بينى را از اين دسته از بندگان خاصّ خود نفى كرده است:
وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ ا لَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرضِ هَوْناً(1)
بندگان (خاصّ خداوندِ) رحمان كسانى هستند كه با آرامش و بىتكبّر بر زمين راه مىروند.
سؤال: اوّلين مطلبى كه ممكن است به ذهن بيايد اين كه: راه رفتن متكبّرانه يا متواضعانه در حدّى از اهمّيّت نيست كه به عنوان اوّلين ويژگى عبادالرّحمن مطرح شود، چطور ابتدا به اين مطلب اشاره شده است؟
پاسخ: ويژگيهاى درونى انسان- چه بخواهد و چه نخواهد- نمادها و بروزهايى دارد؛ گاه در سخن گفتن، گاه در راه رفتن، گاه در برخوردهاى اجتماعى، گاه در خنديدن، گاه در قيافه گرفتن، و مانند آن، همانگونه كه حضرت على عليه السلام فرمود:
1) سوره فرقان، آيه 63.
مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِى فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ (1)
هيچ كس چيزى را در درون جان خود مخفى و پنهان نكرده، مگر اين كه آثار آن در لغزشهاى زبان و چهرهاش ظاهر مىگردد.
گاه الفاظ و سخنانى كه بطور اشتباه از زبان انسان خارج مىشود، كانالى است به حقايق درون انسان؛ بلكه طبق نظريّه دانشمندان روانشناس و روانكاو، شوخيها و سخنان ناروا، و حتّى سخنانى كه در حال خشم و غضب گفته مىشود، مىتواند دريچهاى براى كشف درون پر رمز و راز انسان باشد.
با توجّه به مطلب فوق، تكبّر و خود برتر بينى نيز نمودها و بروزهايى دارد؛ ولى بارزترين و آشكارترين نماد آن، در هنگام راه رفتن آشكار مىشود. زيرا انسان متكبّر به هنگام راه رفتن پاها را بر زمين مىكوبد، و با قامتى راست و سر به آسمان و سينهاى جلو داده، و دستانى بر كمر گرفته، راه مىرود؛ به گونهاى كه هر كس او را ببيند، براحتى به وجود صفت زشت تكبّر در او پى مىبرد. و از اين كه اين خوى زشت همچون موريانه از درون او را تهى و سست و بى اعتبار مىكند، برايش افسوس مىخورد.
البتّه تمام بحثهاى فوق مبتنى بر اين است كه ما معنى تحتاللّفظى (ظاهرى) آيه شريفه را در نظر بگيريم؛ امّا اگر گفته شود منظور از «مشى» راه رفتن عادى نيست بلكه منظور خطّ و مشى زندگى و برنامههاى اجتماعى است، در اين صورت آيه شريفه معناى گستردهترى پيدا مىكند؛ بدين معنى كه عبادالرّحمن كسانى هستند كه تمام برنامههاى زندگى آنها- چه فردى و چه اجتماعى- توأم با تواضع و فروتنى است، و اين بندگان خاصّ خداوند همواره از تكبّر و خودبرتربينى به دورند.
طبق هر دو تفسير، تواضع يكى از صفات شايسته عبادالرّحمن است؛ البتّه تواضع در تمام برنامههاى زندگى.
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 26.
تواضع در راه رفتن، در دو آيه ديگر از قرآن مجيد نيز آمده است، توجّه كنيد:
1- خداوند مهربان در آيه شريفه 18 سوره مباركه لقمان، سفارش لقمان به پسرش را چنين نقل مىكند:
وَ لَاتَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحاً
(پسرم!) مغرورانه بر زمين راه مرو!
در اين آيه شريفه از راه رفتن روى زمين به صورت «مرح» نهى شده است. «مرح» در لغت به معنى شدّت خوشحالى است؛ به طورى كه آدم حالت مستى پيدا كند؛ بنابراين، منظور از «انسان مرح» در آيه شريفه، انسان خوشحالى است كه مست و مغرور است.
لقمان به فرزندش سفارش مىكند كه همانند انسانهاى خوشحالِ مستِ مغرور بر زمين راه نرود.
2- آيه ديگر كه موضوع مورد بحث را مطرح كرده، آيه شريفه 37 سوره مباركه اسراء است. خداوند متعال در اين آيه، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مخاطب قرار داده و مىفرمايد:
وَ لَاتَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُوْلًا
(اى پيامبر ما!) روى زمين با تكبّر راه مرو؛ تو نمىتوانى زمين را بشكافى، و طولِ قامتت هرگز به كوهها نمىرسد!
اين آيه شريفه اشاره به مطلبى دارد كه در احاديث نيز منعكس شده، و در بحثهاى آينده مطرح خواهد شد. و آن اين كه متكبّران ضعف و ناتوانى خود را فراموش كرده و حقارت خويش را در برابر دستگاه آفرينش از ياد بردهاند، و لهذا دچار تكبّر شدهاند. خداوند متعال در آيه مذكور همين مطلب را به ياد متكبّران
مىآورد كه هر چند قدمهايتان را محكم برداريد، هرگز نمىتوانيد زمين را بشكافيد، و هر قدر با قامت راست راه برويد هرگز قامتتان به اندازه كوههاى سر به فلك كشيده نمىشود! كوههاى عظيمى كه قسمت ناچيزى از آن از زمين خارج شده، و قسمت عمده آن در دل زمين نامرئى است. تازه همين كوههاى با عظمت هنگامى كه از فاصله دور به كره زمين نگاه مىشود به چشم نمىآيند و همچون نقاط برآمده يك پرتقال، يا نارنج مىباشد، نه بيشتر! وقتى اين كوههاى با عظمت به چشم نمىآيد، تو با اين جثّه ضعيف و حقيرت چه چيزى را مىخواهى به نمايش بگذارى! بنابراين، جايى براى پا بر زمين كوبيدن و با قامت كشيده و راست راه رفتن، و سينه سپر كردن نيست؛ بلكه بايد در مقابل خداوند و جهان خلقت سر تعظيم فرود آورد.
سؤال: چرا خداوند متعال تواضع را به عنوان اوّلين ويژگى عبادالرّحمن بر شمرده است؟
پاسخ: هنگامى كه آيات قرآن و روايات اسلامى را مطالعه مىكنيم، در مىيابيم كه سرچشمه تمام بدبختيها تكبّر و خودبرتر بينى است! آرى، تكبّر موجب كفر به خدا، كفر به پيامبران و فرستادگان خدا، و به فراموشى سپردن همه ارزشها و خوبيهاست! شواهد فراوانى گواه بر اين ادّعاست، كه به دو نمونه آن اشاره مىكنيم:
الف- تكبّر شيطان و آثار آن مهمترين شاهد بر مدّعاى فوق است. خداوند متعال تصميم مىگيرد هم ملائكه و فرشتگان- و هم ابليس را كه فرشته نبود، ولى در صفّ ملائكه بود- امتحان كند؛ آدم را از خاك گنديدهاى مىآفريند، و سپس از روح خودش در پيكر بى جان او مىدمد؛ هنگامى كه روح الهى در پيكر آدم دميده شد، فرمان سجده بر آدم صادر گشت. همه فرشتگان امر خداوند را اطاعت كرده و بى چون و چرا و به نيّت انجام فرمان او بر آدم سجده نمودند. امّا يكى به فرمان الهى گردن ننهاد! (إِلَّآ إِبْلِيسَ
أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ؛ جز ابليس كه سر باز زد و تكبّر ورزيد، و (بخاطر نافرمانى وتكبّرش) از كافران شد! «سوره بقره، آيه 34»)
آرى، ابليس از انجام دستور پروردگار ابا كرد، و بر اثر تكبّر كفر را پيشه خود نمود، و در زمره كفّار قرار گرفت. بله، ثمره شوم درخت پليد تكبّر، كفر و بى ايمانى است.
تكبّر جلوى فهم و درك شيطان راگرفت؛ همانگونه كه در حديثى- كه شرح آن خواهد آمد- به اين مطلب اشاره شده، كه هر چه تكبّر بيشتر شود، به همان مقدار از قدرت تفكّر و انديشه انسان كاسته مىگردد.
شيطان با آن همه شيطنت و زرنگىاش، هدف از سجده بر آدم را نفهميد؛ بدين جهت در مقام اعتذار از كردهاش، خطاب به پروردگار عرض كرد:
«من بر آدمى سجده كنم كه از گل گنديده خلق شده است!»
شيطان متكبّر و مغرور جنبه مُلكى آدم را ديد، ولى از جنبه ملكوتى او غافل شد؛ زيرا شخص متكبّر، ناقصالعقل و كم شعور مىگردد؛ ولهذا به اين نكته كه آدم از گِل گنديده آفريده شده انديشيد، ولى به قدرت خداوند در آفرينش آدم فكر نكرد؛ به اين كه آدم معلّم فرشتگان است نينديشيد؛ به اين كه آدم گُل سر سبد مخلوقات جهان است، توجّه نكرد! و اى كاش انحطاط ابليس در همين نقطه متوقّف مىگشت، و از اسب سركش تكبّر پياده مىشد، و گذشته را جبران مىكرد. ولى افسوس كه چنين نشد، و غرور و خودبرتربينى او به جايى رسيد كه به آفريدگار جهان هستى اعتراض كرد:
چرا چنين امرى صادر كردى! من و آدم قابل مقايسه نيستيم! او از گِل گنديده آفريده شده و من از آتش نورانى؛ آيا سزد كه يك موجود نورانى بر موجودى ظلمانى سجده كند! آيا چنين فرمانى مطابق حكمت است!
حقيقتاً بايد از تكبّر و غرور به خداوند پناه برد، كه چقدر انسان را پست و بى اعتبار مىكند. متكبّر به جايى مىرسد كه نه تنها به خداوند كافر مىشود، بلكه به او اعتراض مىنمايد. ابليس در اين مرحله هم توقّف نكرد، و در صدد توبه و بازگشت و جبران
برنيامد، بلكه آخرين گام گمراهى و ضلالت را نيز برداشت. گامى كه با آن تمام درها را به روى خويش بست، و به بيابان تاريك و ظلمانى قدم نهاد، كه هيچ نور اميدى در آن وجود نداشت! خطاب به خدا عرض كرد:
أَنْظِرْنِى إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (1)
خدايا! مرا تا روزى كه (مردم) بر انگيخته مىشوند مهلت ده (و زنده بگذار).
و خداوند نيز به او مهلت داد.
سؤال: شيطان به چه منظور اين تقاضا را مطرح كرد و هدف از اين درخواست چه بود؟
پاسخ: ابليس فرصت گرفت تا از فرزندان آدم انتقام بگيرد. او آدم را سبب تمام بدبختيهاى خويش مىدانست، بدين جهت از خداوند مهلت گرفت تا فرزندان او را تا قيام قيامت گمراه كند. تكبّر اجازه نداد كه او سر نخ اصلى مشكلات و انحطاطش را درك كند. و لهذا به بيراهه رفت و تصميم به انتقام گرفت.
حقيقتاً داستان تلخ ابليس عبرتآميز است و درسهاى فراوانى به انسان مىدهد.
حضرت على عليه السلام در خطبه قاصعه (خطبه 192) كه طولانىترين خطبه نهجالبلاغه محسوب مىشود، درباره ضررهاى تعصّب و تكبّر(2)، بسيار زيبا سخن مىگويد.
آن حضرت هنگامى كه مشاهده مىكند جامعه مبتلا به اين دو بيمارى (تعصّب و تكبّر) كشنده شده، به ايراد خطبهاى مىپردازد. در اينجا به بخشهايى از اين خطبه پر محتوا توجّه كنيد:
فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ، وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ، ا لَّذِى وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ، وَ نَازَعَ اللَّهَ رِداءَ الْجَبْرِيَّةِ، وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِنَاعَ
التَّذَلُّلِ؛
(ابليس) دشمن خدا، پيشواى متعصّبان و سر سلسله متكبّران است، كه اساس تعصّب را پى ريزى كرد، و با خداوند در رداى جبروتى به ستيز و منازعه پرداخت، و لباس بزرگى به تن پوشيد، و پوشش تواضع و فروتنى را كنار گذارد!
امام دو لقب به شيطان داد كه براى متكبّران و متعصّبان پيام مهمّى دارد؛ زيرا شيطان را پيشواى متعصّبان و پدر بزرگ متكبّران معرّفى كرد؛ يعنى، كسانى كه تعصّب دارند، در پشت سر شيطان حركت مىكنند و رهبرى آن موجود طرد شده را گردن نهادهاند، و انسانهاى متكبّر با شيطان ارتباط بر قرار كرده و از منسوبين او به شمار مىروند! چرا كه او پايهگذار اصلى تكبّر و تعصّب در جهان است.
حضرت سپس نتيجه اعمال شوم مذكور را چنين بيان مىكند، ثمرات شومى كه در انتظار هر متكبّر و متعصّبى خواهد بود:
أَلَا تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ، وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ، فَجَعَلَهُ فِى الدُّنْيَا مَدْحُوراً، وَ أَعَدَّ لَهُ فِى الْآخِرَةِ سَعِيراً!
مگر نمىبينى كه چگونه خداوند او (ابليس) را به خاطر تكبّرش تحقير كرد و كوچك شمرد، و در اثر بلند پروازىاش پست و خوار گردانيد، و به همين جهت او را در دنيا طرد كرد، و آتش فروزان دوزخ را در آخرت برايش مهيّا نمود!
ذلّت و خوارى شيطان در دنيا به جايى رسيده كه هر كس مىخواهد كار خيرى انجام دهد، ابتدا از شرّ شيطان به خداوند پناه مىبرد، و هر كس كار زشتى مرتكب مىشود، شيطان را عامل آن مىداند و او را مورد لعن و نفرين قرار مىدهد!
پستى و سقوط بيش از اين، امكان ندارد. در دنيا در نهايت حقارت و پستى، و در آخرت در بدترين عذابها و سوزانندهترين آتشها! آرى، اينها همه نتيجه تكبّر است!
ب- داستان قوم متكبّر حضرت شعيب عليه السلام نمونهاى ديگر از آثار شوم تكبّر است.
تكبّر همانگونه كه منتهى به كفر به خدا مىگردد، كفر به پيامبران الهى را نيز در پى دارد.
قوم شعيب عليه السلام محضر آن پيامبر بزرگوار مشرّف شده، و خطاب به حضرتش عرضه داشتند:
مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِّمَّا تَقُولُ وَ إِنَّا لَنَرَيكَ فِينَا ضَعِيفاً وَ لَوْ لَارَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ وَ مَا أَنْتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزٍ(1)
(اى شعيب!) بسيارى از آنچه را مىگويى نمىفهميم، و ما تورا در ميان خود ضعفيف مىدانيم و اگر به خاطر قبيله كوچكت نبود، تو را سنگسار مىكرديم؛ و تو در برابر ما قدرتى ندارى!
آنها مىفهميدند كه پيامبر خدا چه مىگفت؛ ولى تكبّر و خودخواهى اجازه نمىداد كه به سخنان او ترتيب اثر دهند.
بنابراين، هنگامى كه جمعيّتى مسير تكبّر را در پيش گيرد، زير بار دعوت پيامبران هم نمىرود، و از بيراهه كفر به انبياء سر در مىآورد!
در آيه هفتاد و ششم سوره اعراف نيز مىخوانيم:
قَالَ ا لَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِى آمَنْتُمْ بِهِ كَافِروُنَ
متكبّران گفتند: (ولى) ما به آنچه شما به آن ايمان آوردهايد كافريم.
اين آيه شريفه نيز سرانجام تكبّر و غرور و خود برتر بينى را كفر به پيامبران بيان مىكند.
مطلب مذكور، در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز به چشم مىخورد؛ تكبّر برخى از مشركين باعث شد كه نه تنها به آئين آن حضرت ايمان نياوردند بلكه حاضر نمىشدند سخنان آن حضرت را بشنوند. عدّهاى از متكبّران لجوجِ عنود، نه تنها دستهايشان را در گوش فرو مىكردند، بلكه علاوه بر آن لباسها را نيز بر سر مىكشيدند! تا مبادا سخنى از سخنان فرستاده خدا در گوششان فرو رود.(2)
انسان متواضع سخنان ديگران را مىشنود؛ اگر سخن حقّى بود مىپذيرد، وگرنه آن را رد مىكند، و هرگز با حرف حق دشمنى و لجاجت نمىنمايد. چرا كه دشمنى با سخن حق، نشانه تكبّر است.
خلاصه اين كه، تكبّر و خود برتر بينى سبب كفر به خداوند و پيامبر او مىگردد.
تكبّر انعكاس گستردهاى در روايات اسلامى دارد؛ كه به سه نمونه آن اشاره مىكنيم:
الف- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در حديث زيبايى فرمودند:
إِيَّاكُمْ وَ الْكِبْرَ، فَإِنَّ إِبْلِيسَ حَمَلَهُ الْكِبْرُ عَلى أَنْ لَايَسْجُدَ لِآدَمَ؛(1)
از تكبّر دورى كنيد؛ زيرا ابليس را تكبّر واداشت، كه بر آدم سجده نكند.
اوّلين گناه پس از آفرينش انسان توسّط ابليس انجام شد، كه سرچشمهاش تكبّر بود.
نتيجه اين كه ريشه تمام گناهان تكبّر و نخوت و خود برتر بينى است.
ب- حضرت على عليه السلام فرمودند:
إِيَّاكَ وَ الْكِبْرَ، فَإِنَّهُ أَعْظَمُ الذُّنُوبِ، وَ أَلْأَمُ الْعُيُوبِ، وَ هُوَ حِلْيَةُ إِبْلِيسَ؛(2)
زنهار از تكبّر كه آن بزرگترين گناه و نكوهيدهترين عيبها، و زيور ابليس است.
ج- امام باقر عليه السلام فرمودند:
مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِئٍ شَىْءٌ مِنَ الْكِبْرِ إِلَّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلهُ مِنْ ذلِكَ، قَلَّ ذلِكَ أَوْ كَثُرَ؛(1)
هيچ مقدارى از تكبّر به دل آدمى راه نيابد، مگر اين كه به همان اندازه- كم باشد يا زياد- از خودش كاسته شود.
يعنى تكبّر و عقل در يك جا جمع نمىشوند؛ بدين جهت اگر شخصى مثلًا 30% آلوده به تكبّر شود 30% عقل خويش را از دست داده است.
در دنياى امروز كشورهايى هستند كه بهترين مشاوران، ورزيدهترين معاونان، و دانشمندترين سياستمداران را در اختيار دارند، ولى در مسائل بسيار سادهاى اشتباه مىكنند، و سود و زيان خود را تشخيص نمىدهند. و اين دليلى ندارد جز اين كه با بالهاى تكبّر پرواز مىكنند! آمريكاى متكبّر به خاطر حمايت بى قيد و شرط از اسرائيل غاصب و ظالم، آبروى خود را در پهنه گيتى به حراج گذاشته، و محبوبيتش را در بين همه جهانيان از دست داده، و در سراسر جهان شاهد عمليات انتحارى عليه اتباع خويش بوده، و به عنوان منفورترين دولتها شناخته شده، و او را به عنوان شيطان بزرگ و محور شرارت مىشناسند! آيا كسى كه عقل و قدرت انديشه و تفكّر داشته باشد به خود اجازه مىدهد به خاطر حمايت از يك دولت غاصب و ظالم، تمام منافعش را در سراسر جهان به خطر بيندازد، و آبرو و اعتبارش را متزلزل نمايد؟!
تكبّر و خود برتر بينى، پيامدهاى شوم و ثمرات ناميمونى دارد- همانگونه كه تواضع و فروتنى آثار مثبت و ميوههاى ميمون و مباركى را به ارمغان مىآورد- كه در اين قسمت به بخشى از آن اشاره مىكنيم:
كبر و غرور انسان را از خداوند دور مىنمايد، و اجازه نمىدهد
1) ميزان الحكمة، باب 3376، حديث 17341.
در برابر حق سر تسليم فرود آورد. بدون شك تسليم در برابر حق، اوّلين شرط پيشرفت و ترقّى بشر در علم و ايمان است. و پوشيدن لباس تسليم بدون تواضع امكانپذير نيست، و تكبّر اجازه تسليم نمىدهد. نمونه بارز و شاهد روشن و گواه گوياى اين مطلب در آيات قرآن مجيد، داستان حضرت موسى عليه السلام و قوم فرعون است.
در آيه 75 سوره يونس مىخوانيم:
ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ مُّوسَى و هَارُونَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ (1)بَايَاتِنَا فَاسْتَكْبَرُوا وَ كَانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ
بعد از آنها (پيامبران پس از حضرت نوح و قبل از حضرت موسى عليهما السلام) موسى و هارون را با آيات خود به سوى فرعون و اطرافيانش فرستاديم؛ امّا آنها تكبّر كردند (و زير بار حق نرفتند، چرا كه) آنها گروهى مجرم بودند!»
طبق آنچه در آيه شريفه فوق آمده، استكبار مانع تسليم قوم فرعون در برابر موسى شد؛ زيرا فرعونيان بقدرى متكبّر و خودخواه بودند، كه تكبّر آنها به لجاجت رسيده بود، و لجاجت سببِ نابودى آنها گشت. خداوند شرح اين مطلب را در آيات 132 تا 136 سوره اعراف بيان كرده، كه به شرح و تفسير آن مىپردازيم:
«وَ قَالُوا مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ»: قوم فرعون به حضرت موسى عليه السلام گفتند: خودت را به زحمت نينداز، و براى ما معجزه و دليل و برهان نياور، زيرا هر مقدار كه تو تلاش كنى (تا ما را سحر و جادو كنى!) ما به تو ايمان نخواهيم آورد.
استكبار آنها باعث شد كه نه تنها به حضرت موسى عليه السلام ايمان نياورند، و از آئين توحيدى او پيروى ننمايند، و دست از فرعون و پيروى از او بر ندارند، بلكه به آن
1) معادل فارسى« مَلَأْ» أشراف و اطرافيان يك پادشاه است، زيرا مَلَأْ به معناى پُر مىباشد و اشراف واطرافيان پادشاه هم هر چند غالباً افرادى تهى هستند، ولى ظاهر آنها چشم پركن است!
پيامبر بزرگ خدا اتّهام سحر و جادو زدند!
طبق گواهى قرآن مجيد، حضرت موسى عليه السلام از هدايت آنها نااميد نشد، و علاوه بر ارائه معجزات و آيات بيّنات، هر از چندى براى آنها تقاضاى بلا مىكرد، تا شايد سيلىمجازات الهى آنها را از خواب غفلت بيدار كند، و پرده لجاجت و تكبّر را از جلوى ديدگان آنها كنار بزند. به همين جهت در آيه بعد به پنج بلاى الهى، كه پى در پى و با فاصله بر آنها نازل گشت، اشاره شده است. توجّه بفرماييد:
1- «فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ»: اوّلين بلايى كه در آين آيه به آن اشاره شده، و قوم فرعون به آن مبتلا شدند، طوفان است. طوفان در زبان فارسى به بادهاى تند گفته مىشود؛ ولى در لغت عرب به معناى سيلاب است، امواجى كه در سيلاب مىافتد و آن را طواف مىدهد و سيلاب تندى ايجاد مىكند را «طوفان» مىگويند. طوفان نوح هم كه گفته مىشود، منظور سيلاب است؛ نه بادهاى تند.
آرى، باران كه منشأ رحمت و بركت است به فرمان پروردگار، عامل مرگ و نيستى مىگردد. بدين جهت گفتهاند: «انسان موجودى است كه مرگ او در دل حيات، و حياتش در دل مرگ اوست!» و اين از عجائب جهان آفرينش است.
به هر حال، طوفان و سيلابهاى تندى بر قوم فرعون نازل شد، و عرصه زندگى را بر آنها تنگ كرد. آنها متوجّه شدند اين، بلاى آسمانى است؛ به نزد حضرت موسى آمدند. از او خواستند دعا كند اين بلا بر طرف گردد، تا آنها ايمان آوردند. با دعاى حضرت موسى بلا مرتفع شد، و زندگى مردم به حال عادى بازگشت. امّا قوم فرعون تعهّد خويش را فراموش كرده، و ايمان نياوردند. تا اين كه بلاى ديگرى بر آنها نازل شد، باشد كه با سيلى محكمترى از خواب عميق برخيزند و هوشيار گردند!
2- «وَ الْجَرَادَ»- به فرمان پروردگار ملخها شروع به توليد مثل خارج از برنامه عادى كردند. ميليونها ملخ به وجود آمد! آنها همچون سپاه عظيم جان بركف و گوش به فرمان خداوند، به قوم فرعون حمله ور شدند. زراعتهاى آنها را خوردند، برگِ تمام
درختانشان را از بين بردند، و مىرفت كه تمام هستى فرعونيان را نابود كنند. آنها كه از مقابله با اين سربازان وظيفه شناس پروردگار عاجز و ناتوان بودند، و با تمام تكبّر و نخوت و خود بزرگ بينى، خود را در مقابل اين حشرات كوچك حقير و ناتوان يافتند، چارهاى جز اين نداشتند كه خدمت پيامبر خدا برسند و از او بخواهند كه دعا كند، تا خداوند اين بلا را هم برطرف نمايد، تا پس از رفع بلا به خداى موسى ايمان آورند. حضرت موسى، كه هدفى جز هدايت آنها نداشت، هنگامى كه آنها را مشتاق پذيرش آئين حق ديد، دعا كرد و با دعاى او اين بلاى آسمانى نيز برطرف گرديد. امّا آنها باز هم ايمان نياوردند، و همچنان بر تكبّر و لجاجت خويش اصرار ورزيدند!
3- «وَ الْقُمَّلَ»: پروردگار اراده كرد كه براى بار سوم عذابى بر آن قوم لجوج نازل كند. اين بار سربازانى به نام «قمّل» را مأمور تنبيه آن مردم عنود و متكبّر كرد. معروف آن است كه قمّل نوعى «شپش» است؛ ولى طبق آنچه در بعضى از كتب لغت آمده «قمّل» يكى از آفات نباتى است، كه گريبانگير محصولات كشاورزى مىشود. معنى دوم تناسب بيشترى با قوم فرعون دارد؛ زيرا چرخه اقتصاد آنها بر محصولات كشاورزى مىچرخيد، و مشيّت الهى اين بود كه اين بار عذابى نازل شود كه اقتصاد آنها را فلج كند، و دنيا را در كام آنها تلخ نمايد. و اين بار هم همان تقاضا و وعده ايمان، و دعاى حضرت موسى و رفع بلا و خلف وعده آنها تكرار شد.
4- «وَ الضَّفَادِعَ»: بار ديگر عذاب الهى بر قوم فرعون نازل شد. اين بار حيواناتى كه در مواقع عادى هيچ آزارى از ناحيه آنها انسان را تهديد نمىكند، مأمور عذاب الهى شدند. آرى، قورباغهها به فرمان پروردگار به سرعت شروع به توليد مثل و تكثير كردند؛ مردم مصر ناگهان متوجّه حمله سيل آساى قورباغهها شدند. در مدّتى كوتاه، قورباغهها تمام محيط زندگى آنها را اشغال كردند. خانهها، آشپزخانهها، ظرفهاى غذا و آب، همه و همه جايگاه قورباغهها شد! قورباغهها زندگى مصريان را فلج كردند، و چرخه زندگى آنها را از كار انداختند. آن مردم پر ادّعا و متكبّر و خود برتربين، در برابر
حيواناتى به ظاهر آرام و بى آزار، عاجز و ناتوان گشتند، و چارهاى جز تسليم نداشتند!
براى بار چهارم تقاضاى رفع بلا و وعده ايمان از يك سو، و دعاى حضرت موسى عليه السلام و رفع بلا و خلف وعده آنها از سوى ديگر، تكرار شد.
5- «وَ الدَّمَ»: خداوند براى پنجمين بار آنها را مبتلا به عذاب كرد. اين بار به وسيله مهمترين عامل حيات انسان، يعنى خون، مجازات گرديدند.
در اين كه چگونه به وسيله خون مجازات شدند؟ در بين مفسّران اختلاف نظر وجود دارد:
برخى معتقدند كه مصريان مبتلا به خون دماغ شدند. هر كس دستمالى به دست گرفته بود و مرتّب خون جارى از بينىاش را تميز مىكرد؛ ولى مگر اين خون قطع مىشد!
برخى ديگر معتقدند كه رود نيل به رنگ خون درآمد؛ به گونهاى كه نه قابل نوشيدن بود، و نه ارزش آبيارى جهت مزارع و باغات داشت و نه ممكن بود چيزى را با آن تميز كنند!
حال تصّور كنيد ملّتى كه نه آبى براى نوشيدن دارد، و نه براى كشاورزى، و نه براى شست و شوى دست و صورت وبدن، و نه براى شستن ظروف و لباسها و مانند آن، چه عذابى مىكشد! قطعاً زندگى براى چنين ملّتى قابل تحمّل نخواهد بود، و دنيا در نظر آن انسانهاى دنياپرست تيره و تار خواهد شد.
براى بار پنجم دست به دامان حضرت موسى عليه السلام شدند. و آن حضرت به اميد ايمان آنها برايشان دعا كرد و بلا مرتفع شد؛ ولى آنها پس از اين كه زندگى به روال عادى بازگشت، باز راه تكبّر و لجاجت را ادامه دادند، و ايمان نياوردند.
جالب اين كه اين عذابها با فاصله مناسب بر آنها نازل شد؛ زيرا هدف انتقام نبود، بلكه مقصود بيدارى و هدايت آنها بود؛ كه اين امر تحقّق نيافت. و تكبّر آنها باعث نابوديشان گشت.
داستان قوم حضرت موسى عليه السلام نمونهاى از آثار شوم تكبّر و خودبرتربينى است. و در قرآن مجيد و تاريخ از اين نمونهها، كه تكبّر منجر به لجاجت و لجاجت منتهى به بى ايمانى و نابودى گشته، فراوان يافت مىشود.
اوّلين شرط تحصيل علم و دانش تواضع است. آدم متواضع سخن حق را از هر كس كه باشد فرا مىگيرد؛ برادر، شاگرد، بزرگتر، كوچكتر، دشمن، دوست و خلاصه هيچ يك از اشخاص برايش تفاوتى ندارد، بلكه آنچه براى او مهم است فراگيرى علم و دانش است. امّا شخص متكبّر حاضر نيست از هيچ كس چيزى فرا گيرد؛ زيرا خود را برتر و داناتر از همه مىداند، بدين جهت روز به روز بر جهل و نادانىاش افزوده مىگردد.
امام كاظم، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام (1)در حديث زيبايى در اين مورد چنين مىفرمايد:
إِنَّ الزَّرْعَ يَنْبُتُ فِى السَّهْلِ، وَ لَايَنْبُتُ فِى الصَّفَا، فَكَذلِكَ الْحِكْمَةُ تَعْمُرُ قَلْبَ الْمُتوَاضِعِ، وَ لَاتَعْمُرُ قَلْبَ الْمُتَكَبِّرِ الْجَبَّارِ، لِانَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَةَ الْعَقْلِ وَ جَعَلَ التَّكَبُّرَ مِنْ آلةِ الْجَهْلِ (2)
زراعت در زمين نرم رشد و نمو مىكند و (هرگز) در زمين سخت و سنگلاخ نمىرويد، همين طور علم و دانش در قلبهاى متواضع جاى مىگيرد، ولى وارد قلب انسان متكبّر نمىشود؛ زيرا خداوند تواضع را ابزار عقل، و تكبّر را وسيله جهل و نادانى قرار داده است!
طبق اين روايت تواضع ابزار تعقّل و تفكّر است.
انسانهاى متكبّر در هر جامعهاى منفورند، و بر عكس متواضعان محبوب القلوب هستند. همه انسانها، اشخاص متواضع را دوست دارند و به آنها عشق مىورزند، به همان مقدار كه از افراد متكبّر نفرت دارند و از آنها دورى مىكنند؛ زيرا تكبّر تخم عداوت و دشمنى را در دلها مىپاشد؛ و تفاوتى نمىكند كه از نوع خود برتر بينى باشد، يا از نوع خود محورى، يا از نوع خودپسندى و يا از نوع خودخواهى به حساب آيد. خلاصه اين كه متكبّر به هر نوعى از انواع تكبّر آلوده باشد، تنهاى تنها مىماند. بدين جهت امام على عليه السلام فرمودند:
«لَيْسَ لِمُتِكَبِّرٍ صَدِيقٌ؛ شخص متكبّر، از دوست بى بهره است!»(1)
بعضى از گناهان، كليدى هستند. دروغ از جمله گناهان كليدى است؛(2)همانگونه كه حبّ دنيا(3)و شرب خمر نيز از گناهان كليدى هستند.(4)تكبّر همچون دروغ و حبّ دنيا و شرب خمر، از گناهان كليدى محسوب مىشود، و سرچشمه بسيارى از گناهان است.(5)
1) ميزان الحكمة، باب 3386، حديث 17405.
2) اين مطلب در روايات متعدّدى بيان شده است؛ از جمله در روايتى از امام حسن عسكرى عليه السلام مىخوانيم« جُعِلَتِ الْخَبَائِثُ فِى بَيتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الْكِذْبَ؛ همه پليديها در يك خانه نهاده شده و كليد آن، دروغ قرار داده شده است.»( ميزانالحكمة، باب 3403، حديث 17528.)
3) امام سجّاد عليه السلام پس از اين كه عدم وابستگى به دنيا را بعد از معرفة الله، از بهترينها مىشمارد، در مقام استدلال به اين مطلب مىفرمايد: زيرا« حبّ الدّنيا وابستگىهاى متعدّدى به دنبال دارد، از جمله وابستگى به زن، وابستگى به ثروت، وابستگى به مقام، راحتطلبى، شهرت سخن گفتن و ... و در پايان مىفرمايد: انبياء و دانشمندان پس از توجّه به اين امور گفتهاند: حُبُّ الدُّنيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ؛ دنيادوستى سرچشمه هر گناهى است.»( ميزان الحكمة، باب 1229، حديث 6039.)
4) در حديثى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:« الْخَمرُ امُّ الْخَبَائثِ؛ شراب، ريشه پليديهاست.»( ميزانالحكمة، باب 1133، حديث 5362.)
5) امام على عليه السلام در حديث تكان دهندهاى مىفرمايند:« أَلْكِبْرُ دَاعٍ إِلَى التَّقَحُّمِ فِى الذُّنُوبِ؛ تكبر انگيزه فرو رفتن در( منجلاب ديگر) گناهان است.»( ميزان الحكمة، باب 3368، حديث 17406.)
يكى از گناهانى كه منشأ آن تكبّر است «بد زبانى» مىباشد. قلدران خشن و متكبّر بسيار بد زبان هستند، و همه را بردگان خود تصوّر مىكنند. لهذا با الفاظ زشت توأم با بى ادبى با آنها سخن مىگويند.
متكبّران مرتكب گناه رياكارى هم مىشوند. آنها براى نشان دادن برترى خويش بر ديگران آلوده به ريا مىگردند، و اعمال نيك خويش را به رخ ديگران مىكشند.
متكبّران حسودند، راضى نمىشوند كه ديگران هم از امكاناتى همچون امكانات آنها برخوردار شوند.
تكبّر منشأ عيب جوئى، غيبت و ديگر گناهان نيز مىگردد.
خلاصه اين كه تكبّر و نخوت، سرچشمه بسيارى از گناهان است؛ امّا تواضع، منشأ بسيارى از حسنات و خوبيهاست. شخص متواضع هرگز بد زبان نيست، و هيچگاه اعمال نيكش را آلوده به ريا نمىكند، و در صدد عيب جويى و غيبت ديگران بر نمىآيد.
سه راه عملى براى درمان اين درد خانمانساز وجود دارد:
1- توجّه به كوچكى انسان در برابر جهان هستى: نخست اين كه متكبّر درباره كوچكى و حقارت خويش و عظمت و بزرگى عالم تفكّر نمايد، با خود بينديشد كه در كجاى عالم قرار گرفته، و چه نقشى دارد! حضرت على عليه السلام درباره ضعف و ناتوانى انسان مىفرمايد:
مِسْكِينُ ابْنُ آدَمَ! مَكْتُومُ الْأَجَلِ، مَكْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ. تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ، وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ(1)
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 419.
بيچاره انسان! سرآمد زندگىاش (زمان مرگش) نامعلوم، علل و عوامل بيماريهايش ناپيدا و مجهول، كردار و رفتارش در جائى محفوظ (و بايد روزى پاسخگو باشد)، پشهاى او را آزار مىدهد، قطرهاى آب يا اندكى غذا (راه تنفّسش را مىبندد و) او را مىكُشد، و (اندكى) عرق او را متعفّن و بدبو مىسازد! انسانى كه اين قدر ضعيف و ناتوان است، اگر توجّه به ضعف خويش داشته باشد، متكبّر نمىشود!
انسانى كه ابتدايش نطفهاى متعفّن و بىارزش، و انتهايش مردارى بدبو و مشمئز كننده، و در اين بين هم حامل نجاسات است، به چه چيز خويش فخر مىفروشد!
انسانى كه با ويروسى- كه به چشم نمىآيد- بيمار و درمانده مىشود، چرا تكبّر مىكند!
اگر انسان لحظهاى به بيماريهاى لاعلاج سرطان و ايدز و مانند آن، كه تمام تلاش دانشمندان جهان براى علاج آن تاكنون بى نتيجه مانده، انديشه كند، تكبّر نمىورزد.
سكته بسيار ساده رخ مىدهد، زيرا خون در داخل رگها حالت انعقاد ندارد و همواره روان است، ولى اگر بر اثر عواملى براى چند لحظه شروع به انعقاد كند، تبديل به لختهاى از خون مىشود كه وقتى به رگهاى باريكتر مغز يا قلب مىرسد، آن را مسدود مىنمايد و همين امر ساده باعث سكته مىشود!
بشر كه به اين آسانى سكته مىكند، و با مرگ فاصله چندانى ندارد، و سراسر وجودش عجز و ناتوانى است، چگونه متكبّر مىشود!
گذشته از همه اينها، فرض كنيم انسان بيمار نشود، و دچار حوادث و بلاياى طبيعى نظير سيل و زلزله و صاعقه و مانند آن هم نگردد، و هيچ گونه عارضهاى بر او تحميل نشود، ولى مگر مىتواند همواره جوان و شاداب و پر نشاط باقى بماند؟ آيا هميشه نيرومند و پرقدرت باقى خواهد ماند؟ قرآن مجيد در پاسخ اين سؤال در آيه 68 سوره ياسين مىفرمايد:
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ
هر كس را طول عمر دهيم، در آفرينش واژگونهاش مىكنيم (و به ناتوانى دوران كودكى باز مىگردانيم) آيا انديشه نمىكنند!
يعنى اين سير صعودى نشاط و قوّت وقدرت و رشد و سلامت و صبر و حوصله و سعه صدر و مانند آن، ادامه نخواهد داشت، بلكه در ميانسالى متوقّف مىشود، و آنگاه سير نزولى آغاز مىگردد. تاجايى كه انسان در سنين كهولت همانند بچّهاى شيرخوار در همه چيز نيازمند ديگران مىشود، نه تنها ديگر از آن سلامت و رشد و قوّت و قدرت خبرى نيست، و نه تنها قادر بر تهيّه و آماده كردن غذا و شستشوى خويش نخواهد بود، و نه تنها حتّى نمىتواند براحتى غذايى كه برايش آماده كردهاند بخورد؛ بلكه گاه همانند نوزاد شيرخوار، قادر بر حفظ آب دهانش نيز نخواهد بود!
آيا انسانهاى متكبّر به اين روزهاى زندگى خويش فكر مىكنند؟ آنها كه وقتى يك انسان سالخورده قد خميده را مىبينند- كه با چند قدم راه رفتن نفس نفس مىزند، و از حركت باز مىايستد، و پس از استراحت تنها قادر است چند قدمى ادامه دهد، و از فرط پيرى و ناتوانى نه مىتوان او را انسانى زنده ناميد، و نه مىتوان در صفّ مردگان قرارش داد- و به او پوزخند مىزنند، و نيرو و نشاط جوانى و قدرتشان را به رخ او مىكشند، آيا نمىدانند كه اين پير قد خميده نيز روزى همچون آنها راست قامت و با طراوت بوده است! و آنان نيز همچون آن پير ناتوان روزى قد خميده و فرتوت و عاجز خواهند شد!
يكى از پهلوانان قم را به خاطر دارم كه در زمان جوانى هنگام راه رفتن به گونهاى متكبّرانه راه مىرفت كه گويا زمين زير پايش مىلرزيد، امّا در هنگام پيرى روزى او را در حرم حضرت معصومه عليها السلام مشاهده كردم كه بر ويلچرى نشسته، و كودكى او را به اين سو و آن سوى مىبرد!
آرى، اگر انسان متكبّر به جايگاه خود در نظام آفرينش، و ضعف و ناتوانىاش در
برابر بيماريها و بلايا و خطرات و حوادث، و آينده رو به افول و غروبش در ايّام پيرى بينديشد، هرگز دچار تكبّر و غرور و نخوت نخواهد شد.
اين از يك سو، ازسوى ديگر اندكى در جهان آفرينش انديشه و تفكّر كند:
كره زمين كه ما بر روى آن زندگى مىكنيم بسيار بزرگ و گسترده، و محلّ سكونت ميلياردها انسان است، ولى تمام اين انسانها در 14 مساحت آن زندگى مىكنند، و 34 ديگر آن را آب فرا گرفته، و خالى از سكنه مىباشد. علاوه بر اين، در اقيانوسها و درياهاى كره زمين، طبقات مختلفى وجود دارد، و موجودات زنده گوناگون و بسيار زياد، با برنامههاى مختلف، در آن زندگى مىكنند كه شمار آن را فقط خدا مىداند.
جمله زيباىِ «يَا مَنْ فِى الْبِحَارِ عَجَائِبُهُ، اى خداوند قادرى كه عجائب خلقت تو در درون درياها است.» در دعاى پر رمز و راز جوشن كبير اشاره به همين مطلب دارد.
دانشمندان مىگويند: «ميليونها نوع حيوان زنده و گياه در اعماق درياها و دل جنگلها وجود دارد، كه هنوز براى بشر كشف نشده است!»
گاه سرى به باغ وحش بزنيد و قدرت و عظمت پروردگار را در آفرينش انواع حيوانات ببينيد؛ اخيراً باغهايى مخصوص پرندگان درست كردهاند، و پرندگان مختلف را در آنجا نگهدارى مىكنند. به آن باغها برويد و عجائب خلقت و آفرينش را ملاحظه كنيد. باغهايى مخصوص انواع گلها ساختهاند، و انواع و اقسام گلها را در آن حفظ مىكنند. بايد به اين باغها سرى زد، و به قدرت و عظمت پروردگار آفرين گفت.
حقيقتاً انسان از ديدن اين همه قدرت و عظمت پروردگار در كره زمين متحيّر مىشود. آيا تفكّر و انديشه در علم و قدرت بى پايان خداوند جايى براى تكبّر باقى مىگذارد!
سفر زمينى را به پايان مىبريم و سفرى كوتاه به كره سوزان و پرحرارت خورشيد مىكنيم. كره خورشيد يك ميليون و دويست هزار بار بزرگتر از كره خاكى زمين است! يعنى اگر يك ميليون و دويست هزار كره زمين داشته باشيم، و آنها را كنار هم
بگذاريم، حجم آن به اندازه حجم خورشيد مىشود! به سفر خود ادامه مىدهيم و از خورشيد مىگذريم و سرى به كهكشانها مىزنيم. در كهكشانى كه منظومه شمسى ما جزئى از آن است، دويست ميليارد ستاره وجود دارد، كه خورشيد با تمام عظمت و زيبائى اش يك ستاره متوسّط آن به شمار مىآيد!
اگر تعجّب نكيند صورت فلكى وجود دارد كه «جوزاء» ناميده شده است (زيرا ستارههايى كه اين صورت فلكى را تشكيل دادهاند، شبيه به دو كودك هستند كه مشغول گردو بازى مىباشند) در قسمتى از اين صورت فلكى، به نام ابط الجوزاء (زير بغل بچّههاى در حال بازى)، ستارهاى وجود دارد كه سى ميليارد مرتبه از كره زمين بزرگتر است! جالب اين كه همه اينها جزء يك كهكشان است. از كهكشان منظومه شمسى نيز عبور مىكنيم. به مجموعهاى از كهكشانها برخورد مىكنيم كه دانشمندان تعداد آنها راتا يكى دو ميليارد كهكشان گفتهاند!
راستى، جهان هستى عالَم عجيب و خيره كنندهاى است، و كره زمين ما در مقابل اين عالم بزرگ و پر رمز و راز، بسان قطره كوچكى از آب اقيانوس مىباشد!
يكى از دانشمندان براى نسبت زمين به جهان آفرينش تشبيه خوبى كرده است. او مىگويد: «كتابخانه عظيمى را در نظر بگيريد (به تعبير ما كتابخانه بزرگ آستان قدس رضوى) وارد اين كتابخانه كه ميليونها كتاب دارد شويد، كتابى برداريد، آن را ورق بزنيد، نقطهاى در گوشهاى از اين كتاب مىيابيد؛ نسبت كره زمين به جهان عظيم خلقت، همانند نسبت آن نقطه موجود در گوشه آن كتاب، در مقايسه با آن كتابخانه عظيم است!»
حقيقتاً همينطور است، و كره زمين در مقابل جهان آفرينش عددى نيست. اگر چنين است آدم متكبّر چه مىگويد! وقتى كره زمين با آن گستردگى و عظمت در مقايسه با جهان آفرينش اين قدر كوچك و حقير است، يك انسان كه اصلًا قابل مقايسه با آن نيست. گذشته از همه اينها، چه مقدار از عمر دنيا و كره زمين و جهان خلقت گذشته، و چقدر ديگر باقى مانده است!
آيا كسى كه به ضعف و حقارت و عجز و ناتوانىاش از يك سو، و عظمت و بزرگى و گستردگى جهان خلقت از سوى ديگر انديشه كند، هرگز دچار تكبّر مىشود؟ نه تنها آلوده تكبّر نمىگردد، بلكه همواره در برابر خالق اين جهان با عظمت، سر تسليم فرود مىآورد.
2- مطالعه پيامدها و آثار سوء تكبّر: راهِ ديگر ترك خصلتها و افعال ناشايست، تفكّر و مطالعه پيرامون آثار سوء آن است. مثلًا كسى كه مىخواهد سيگار را ترك كند، و اين عادت زشت را كنار بگذارد، بايد در مورد ضررها و عوارض نامطلوب سيگار مطالعه كند. دانشمندان مىگويند: «دو هزار نوع سم در سيگار موجود است، و سيگار منشأ يكصد و بيست و سه بيمارى است!»(1)
شخص سيگارى هنگامى كه به آثار سوء و نامطلوب سيگار پى ببرد، و آنها را باور كند، تدريجاً سيگار را ترك مىكند. انسان متكبّر نيز بايد براى علاج اين بيمارى، به آثار سوء و عوارض نامطلوب آن بينديشد، و بداند كه تكبّر موجب تنفّر افراد جامعه از وى مىگردد، و از درگاه الهى رانده مىشود، و بالاخره به بيراهه كفر و نابودى كشانده مىشود؛ هنگامى كه به آثار تلخ تكبّر پى ببرد، سعى مىكند آهسته آهسته خود را معالجه نمايد.
3- تمرين و ممارست: تمرين، منحصر به ورزشهاى جسمانى نيست، بلكه تمرين و تكرار و ممارست ورزشهاى روحى نيز روح انسان را قوى و نيرومند مىكند؛ بنابراين انسان متكبّرى كه به بيمارى خويش پى برده، و در صدد درمان آن است، بايد تواضع را تمرين كند. و تمرينش را آن قدر ادامه دهد، تا تواضع برايش تبديل به «حالت» شود، و سپس بر اثر تمرينِ بيشتر و تداوم آن، اين حالت تبديل به «عادت»
1) در مورد مضرّات سيگار كتابهاى فراوانى نوشته شده كه مطالعه آن براى همگان مخصوصاً سيگاريها مفيد است. از جمله اين كتابها مىتوان به كتاب« سيگار، خودكشى تدريجى» و كتاب« سيگار پديده مرگبار عصر ما» اشاره كرد.
گردد، و با استمرار تمرين و پافشارى بر آن، عادت تواضع تبديل به «ملكه» شود.
به همين جهت در روايات اسلامى نيز نسبت به انجام كارهايى كه منشأ تواضع محسوب مىشود، سفارش زيادى شده است. از جمله حضرت على عليه السلام در حديثى، سه چيز را سرچشمه تواضع معرّفى كرده، و نسبت به انجام آن تأكيد فرموده است:(1)
1- «أَنْ يَبْدَأَ بِالسَّلَامِ مَنْ لَقِيَهُ؛ اين كه انسان به هر كه مىرسد سلام كند.»: اوّلين سرچشمه تواضع سلام كردن به ديگران است. چه اشكال دارد كه انسان به هر كسمىرسد سلام كند؛ وقتى وارد مغازهاى مىشود و قصد خريد از آن مغازه را دارد، به مغازهدار سلام كند؛ هنگامى كه از كوچه عبور مىكند و بچّهها را در حال بازى مىبيند، به بچّهها سلام كند؛ زمانى كه وارد مسجد مىشود، به نمازگزاران سلام كند؛ وقتى كه به محلّ كار مىرود، به همكارانش سلام كند؛ هنگامى كه از سرِ كار باز مىگردد، به همسر و فرزندانش سلام كند؛ خلاصه به تمام كسانى كه با آنها سر و كار دارد سلام كند؛ زيرا، سلام نشانه كوچكى نيست، بلكه علامت تواضع و عظمت انسان مىباشد؛ سلام چيزى از انسان نمىكاهد، بلكه بر عظمت و ادب و وقار و تواضع وى مىافزايد؛ بدين جهت، در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«بخيلترين افراد كسى است كه در سلام بخل ورزد!»(2)
2- «وَ يَرْضى بِالدُّونِ مِنْ شَرَفِ الْمَجْلِسِ؛ و به پايين پاى مجلس رضايت دهد.»: دومين سرچشمه تواضع اين است كه انسان وقتى وارد مجلسى مىشود، همان پايين بنشيند.
نه اين كه براى نشستن در صدر مجلس جا را بر ديگران تنگ كند، و بقيّه را به زحمت بيندازد!
آنها كه كمبود شخصيّت دارند، محتاجند كه ديگران به آنها سلام كنند، و يا در صدر مجلس بنشينند؛ امّا انسانهاى بزرگ احساس كمبود نمىكنند تا بخواهند با اين امور ظاهرى، كمبود خويش را جبران نمايند.
روشن است كه اين امور- سلام كردن به ديگران و نشستن در پايين مجلس- با يك بار و دو بار، جزء صفات انسان نمىشود، بلكه بايد آن را تكرار كرد. و بر آن مداومت نمود.
3- «وَ يَكْرَهُ الرِّيَاءَ وَالسُّمْعَةَ؛ و خودنمايى و شهرتطلبى را خوش نداشته باشد.»: سومين سرچشمه تواضع پرهيز از ريا به هنگام عمل، و پس از آن است. در مورد تفاوت «ريا» و «سمعه» مىتوان گفت كه ريا به هنگام انجام عمل عارض مىگردد، ولى «سمعه» پس از انجام عمل حاصل مىشود. مثلًا كسى كه نماز مىخواند، براى اين كه مردم او را انسان نمازخوانى بدانند، گاه در انظار مردم نماز مىخواند. ولى گاه هنگام نماز قصد او پاك و خالص، و هدفش فقط خداوند است؛ ولى پس از انجام نماز از اين كه ديگران از نمازش تعريف و تمجيد كنند، خوشحال و شادمان مىشود.
انسان متواضع هم از «ريا» اجتناب مىكند، و هم از «سمعه» دورى مىگزيند.
سرچشمههاى سه گانه تواضع جز با تمرين و ممارست ملكه انسان نمىگردد. و لهذا هنگامى كه سيره بزرگان دين و پيشوايان معصوم را مطالعه مىكنيم، مىبينيم آن بزرگواران به اشكال مختلف تواضع را تمرين مىكردند، تا پيروانشان آن را بخوبى فرا گيرند.
حديثى در كتابهاى شيعه و اهل سنّت (1)، در فضيلت حضرت على عليه السلام، وجود دارد كه نام آن را «خاصف النّعل»(2)نهادهاند، كه خلاصه آن بدين شرح است:
1) اهل سنّت در كتابهاى متعدّد خود به حديث خاصف النّعل اشاره كردهاند. نام اين كتابها به همراه آدرسدقيق آن در كتاب ارزشمند« احقاق الحق»، جلد 6، صفحات 24 تا 38 و جلد 16، ملحقات احقاق الحق، صفحات 425 تا 428 و جلد 21، صفحات 370 تا 383 آورده شده است.
2) خاصف النّعل به كسى مىگويند كه كفشهاى پاره خويش را پينه مىزند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مسلمانان به قصد زيارت خانه خدا به سمت مكّه حركت كردند؛ بدين جهت، جز شمشير كه در آن زمان اسلحه هر مسافرى بود، سلاح جنگى ديگرى (نظير نيزه و سپر و خود و زره و مانند آن) همراه نياوردند. اهل مكّه در سرزمين حديبيّه جلوى پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش را گرفتند، و مانع ورود مسلمانان به مكّه شدند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله نماينده مشركان مكّه را خواست، و پس از مذاكرات متعدّد، قرار شد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با آنها قراردادى امضا كند. و در عين حال مشركان مكّه را تهديد كرد كه اگر لجاجت و مانع تراشى را از حدّ بگذرانند، شخصى را مأمور در هم كوبيدن آنها خواهد كرد، كه وقتى حمله مىكند صفوفشان را از هم متلاشى، و لشكريانشان را تار و مار مىنمايد!
اصحاب پيامبر به يكديگر نگاه مىكردند، و با نگاههاى خود به دنبال شخص مورد نظر پيامبر بودند. يكى از اصحاب پرسيد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله منظورتان كيست؟
حضرت جواب داد: منظورم «خاصف النّعل (پينه دوز)» است!
تعجّب اصحاب، با اين سخن پيامبر، بيشتر شد. امّا اين تعجّب و حيرت، طولانى نشد؛ زيرا مسلمانان مشاهده كردند كه حضرت على عليه السلام در گوشهاى مشغول پينه كردن كفشهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است!(1)
اين روايت در عين اين كه دليل بر عظمت و شجاعت و جايگاه ويژه حضرت على در نزد پيامبر اسلام است، نشان دهنده تواضع و فروتنى على عليه السلام (كه كفش پيامبر را پينه مىزد) و رسول خدا صلى الله عليه و آله (كه كفش پينه شده را مىپوشيد) نيز مىباشد.
نمونههاى تواضع و فروتنى در سيره معصومين فراوان است؛ نمونه ديگر آن به دوش گرفتن موادّ غذايى در دل شب، و تقسيم آن بين فقراء و مستمندان است، كه اين مطلب در مورد سه تن از ائمه عليهم السلام نقل شده است.
1) بحارالانوار، جلد 20، صفحه 345 و 364.
حضرت على عليه السلام شخصاً در دل شب «أنبان نان» را به دوش مىكشيد، و بدون كمك گرفتن از كسى، حتّى غلامش، درِ خانه تك تك مستمندان كوفه را مىزد، و به آنها غذا مىداد.(1)
در مورد حضرت امام سجّاد عليه السلام نيز اين مطلب نقل شده است؛ به گونهاى كه آثار بند أنبان حتّى پس از مرگ بر روى شانههاى آن حضرت باقى مانده بود. بعضى از ياران آن حضرت، از فرزند برومندش امام باقر عليه السلام پرسيدند: آيا اين آثار زخم با گذشت چهل سال از واقعه كربلا هنوز التيام نيافته است؟ حضرت پاسخ دادند: اين اثر مربوط به آن زمان نيست، بلكه مربوط به بند انبان غذا است كه آن حضرت شبانه بر دوش مىكشيد و بين فقرا و مستمندان و يتيمان تقسيم مىكرد.(2)
در حالات امام صادق عليه السلام نيز اين مطلب ديده مىشود؛ حتّى گاهى از اوقات كه اصحاب آن حضرت متوجّه مىشدند و در خواست مىكردند اين مأموريت به آنها واگذار گردد، آن حضرت امتناع مىكرد و مىفرمود: شما مىتوانيد همراه من باشيد، ولى من بايد خود انبان غذا را بر دوش گيرم، و آن را بين مساكين و ايتام تقسيم نمايم!(3)
اينها همه نشانه عمل خالصانه و تواضع آن بزرگواران، و سرمشق جاودانهاى براى پيروان آن عزيزان است! امام هشتم عليه السلام به هنگام ولايتعهدى كه ظاهراً در اوج قدرت بود و همه چيز برايش فراهم، هنگامى كه سفره غذا پهن مىشد تا زمانى كه همه خدمتكاران بر سر سفره نمىنشستند، دست به سوى غذا دراز نمىكرد.(4)
نتيجه اين كه، بايد تواضع را تمرين و ممارست كرد، تا كم كم به آن آراسته گرديد.
در پايان اين بحث اشاره به اين نكته خالى از لطف نيست كه تكبّر و تواضع همانگونه كه مىتواند فردى باشد، امكان دارد در يك اجتماع نيز وجود داشته باشد. و اگر اقوام و ملّتها و كشورها مبتلا به تكبّر گردند، مضرّات آن بسيار زيانبار خواهد بود.
و اين خوى و خصلت زشت در اقوام پيشين ديده مىشود. از جمله، قوم حضرت نوح عليه السلام به صورت گسترده و فراگير، مبتلا به اين بيمارى خطرناك بودند، و شايد به همين جهت افراد اندكى از آنها به حضرت نوح ايمان آوردند، و بقيّه به وسيله آن طوفان سهمناك عذاب شده، و در مدّتى كوتاه نابود گشتند.
در عصر و زمان ما نيز اين بيمارى، دامنگير برخى از كشورها شده است؛ مثلًا هنگامى كه عوامل بروز جنگ جهانى اوّل و دوم را مطالعه مىكنيم، يكى از علل آن، حسّ برترىجويى و تكبّر آلمانيها بوده است. به آنها تلقين شده بود كه شما نژاد برتر هستيد، و بايد بر كلِّ جهان حكومت كنيد. و اين تلقين سوء و حسّ تكبّر، آتش جنگ جهانى را شعله ور نمود.
اكنون همين بيمارى گريبانگير آمريكاى جنايتكار شده، و آنها با سوار شدن بر اين مركب، در سراسر جهان به تاخت و تاز مشغولند. و اخيراً هيچ اعتنايى به مصوّبات و قطعنامههاى شوراى امنيّت و سازمان ملل هم نمىكنند، و صريحاً مىگويند:
«هر كارى كه منافع ما را تضمين كند انجام مىدهيم؛ هر چند سازمان ملل مخالفت كند! منافع ما مشخّص مىكند كه چه گروههايى در جهان تروريسم محسوب مىشوند، و چه گروههايى از ليست تروريسم خارج هستند! منافع ما مشخّص مىكند كه چه كشورهايى محور شرارت هستند، و چه كشورهايى نيستند!»
زبانِ حال آمريكايىها، همان زبانِ قال آلمانيها است. تكبّر و برترىجويى، آنها را وادار به اتّخاذ چنين مواضع رسوايى مىكند!
خداوندا! از شر تكبّر و آثار زيانبار آن، فقط و فقط به تو پناه مىآوريم.
دومين صفتى كه به عنوان ويژگى عبادالرّحمن و اولياء اللّه مطرح شده، مدارا نمودن با مردم است. خداوند متعال در آيه محلّ بحث مىفرمايد:
وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً(1)
و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند) به آنها سلام مىگويند (و با بىاعتنايى و بزرگوارى مىگذرند).
مردم از يك نظر به چهار دسته تقسيم مىشوند:
1- عدّهاى «طالب حق» هستند. هر كجا كه حق را بيابند، از آن پيروى و تبعيّت مىكنند، و هيچ عذر و بهانهاى نمىآورند. اينها هم طالب حقّند، و هم واصل به حق شدهاند.
2- گروه ديگر، «جاهلان قاصِر» هستند؛ يعنى افراد نادانى كه به علماء و دانشمندان دسترسى ندارند. همانند ساكنين منطقهاى كه پاى عالمى به آنجا نرسيده، يا كسى كه در مركز علم و دانش و در كنار دانشمندان زندگى مىكند، امّا تاكنون به ذهنش خطورنكرده كه فلان عملش اشتباه مىباشد، تا آن را اصلاح كند، و طرز صحيح آن را از
1) سوره فرقان، آيه 63.
آگاهان بپرسد؛ و به عبارتى كوتاه، چون غافل بوده، جاهل قاصر شمرده مىشود.
خلاصه اين كه جاهل قاصر كسى است كه دسترسى به عالم ندارد؛ چه بر اثر عدم حضور عالم، و يا به سبب غفلت جاهل.
3- سومين دسته «جاهلان مقصّر» هستند. آنها كسانى هستند كه توانايى تحقيق و جستجو و پرسش دارند، و امكان دسترسى به عالم و دانشمند نيز برايشان فراهم است، ولى انسانهايى تنبل، بى تفاوت، بى اعتنا به مسائل دينى، دنياپرست و بى قيد و بند هستند. و به دنبال فراگيرى مسائل خود نمىباشند.
4- گروه چهارم كسانى هستند كه آگاهانه با حق مخالفت مىكنند و با توجّه و علم و آگاهى با حقيقت سر ستيز دارند.
سؤال: آيا برخورد ما با چهار گروه فوق بايد يكسان باشد، و به اصطلاح همه را به يك چوب برانيم؟
پاسخ: بر خورد انبيا و اوليا، به شهادت تاريخ و قرآن و روايات، با گروههاى فوق يكسان نبوده است.
گروه اوّل كه زير سايه تعاليم انبيا و اوليا و پيامبران و امامان، و پس از آنها علما و دانشمندن بوده و هستند، نحوه برخورد با آنها روشن و خارج از محلّ بحث ماست. و در مورد گروه دوم، بايد آنها را با يك برنامه ريزى صحيح و مدوّن و دراز مدّت تحت تعليم و تربيت قرار داد، و با فراهم آوردن امكانات، آنها را از بيابان جهل و نادانى به سوى نور و روشنايى هدايت كرد. همانگونه كه لازم است براى گروه سوم انگيزه حركت و تلاش و تحقيق و بررسى ايجاد كرد. و با اين كار آنها را به فراگيرى مسائل دينى وادار نمود. يعنى مدارا با گروه دوم و سوم بايد در سر لوحه كارهاى ما باشد.
و اگر تعجّب نكنيد لازم است با گروه چهارم نيز تا سر حدّ امكان به نرمى و ملاطفت برخورد نمود، تا شايد هدايت شوند و به سوى حق باز گردند.
بله، اگر اميدى به هدايت و اصلاح آنها نبود، و تمام تلاشها براى نجات و رهايى
آنها از ظلمت و تاريكى جهالت و نادانى ناكام ماند، آنگاه نوبت برخورد تند و مجازات و تقاضاى عذاب الهى مىرسد.
بنابراين، اصل اوّلى در برخوردها، محبّت و مدارا و تحمّل است، و نبايد در اوّلين برخورد با انسان جاهل و نادان، خشمگين شد، و از كوره در رفت، و با شدّت و تندى و همانند آن جاهل- يا شديدتر از او- جوابش را داد. چرا كه روش انبيا اين نبوده، بلكه در مقابل رفتار بى ادبانه آنها، اظهار محبّت مىكردند.
علاوه برآيه فوق، در دو آيه ديگر از قرآن مجيد، موضوع مورد بحث مطرح شده است.
1- در آيه شريفه 199 سوره اعراف مىخوانيم:
خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ
(به هر حال) با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكىها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستيزه مكن)!
چند مطلب در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
الف- مخاطب اين آيه شريفه، شخص پيامبر اسلام است. يعنى مدارا و گذشت و پذيرش خطاهاى ديگران، مسألهاى است كه در درجه اوّل پيشوايان جامعه بايد به آن عمل كنند، و بر آن مداومت داشته باشند، تا مردم به تبعيّت از آنها عامل به اين آيات باشند.
ب- در تفسير كلمه «عفو» چهار معنى ذكر شده است:
اوّل- عرب به «چيز اضافى» عفو مىگويد. كلمه عفو در آيه 219 سوره بقره به همين معنى است؛ هنگامى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد: چه چيز انفاق كنيم؟
خداوند به پيامبر فرمودند:
«قُلِ الْعَفْوَ؛ بگو: از مازاد نيازمندى خود (انفاق كنيد).»
معمولًا خانوادهها چيزهاى اضافى غير مورد نياز دارند. حال كه اينها مورد نياز تو نيست، از آنها دل بكن و در راه خدا انفاق كن، تا نيازمندان از آن بهره گيرند.
بدا به حال كسانى كه نه خود از اين اموال استفاده مىكنند، و نه آن را انفاق مىنمايند!
دوم- معنى ديگر عفو «حدّ وسط» است. «خُذِ الْعَفْوَ» يعنى در هر كارى حدّ وسط آن را بگير، و از افراط و تفريط اجتناب كن. كه جاهل يا دچار افراط مىشود، و يا سر از تفريط در مىآورد.(1)
« لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفْرِّطاً؛ نادان يا افراط مىكند، يا به تفريط روى مىآورد.»
سوم- معنى ديگر عفو «پذيرش عذر» ديگران است. اگر كسى كار خطا و اشتباهى كرد، و از شما پوزش طلبيد، عذرش را بپذيريد، و او را مورد عفو و بخشش قرار دهيد؛ مخصوصاً اگر همسر يا يكى از فرزندان شما باشد.
چهارم- «سختگيرى نكردن» چهارمين تفسيرى است كه براى عفو گفتهاند.
بعيد نيست هر چهار معنى مورد نظر خداوند در آيه شريفه فوق باشد. يعنى اى پيامبر ما! اموال اضافه بر نيازت را در راه خدا انفاق كن، و از افراط و تفريط خوددارى ورز، و عذر خطاكاران را بپذير، و نسبت به ديگران سخت گير نباش!
ج- در بر خورد با جاهلان، و به هنگامى كه با سخنان زشت و ناپسند به استقبالت آمدند، و به تو اهانت كردند، با آنها گلاويز نشو، بلكه چنان از كنار اين برخورد ناپسند بگذر كه گويا سخنى با تو نگفتهاند. با آنها مانند آن شاعر عرب برخورد كن كه گفت:
وَ لَقَدْ مَرَرْتُ عَلَى اللَّئِيمِ يَسُبُّنِىفَمَضَيْتُ ثَمَّةَ قُلْتُ لَايَعْنِيْنِى
به انسان پستى بر خورد كردم كه به من ناسزا مىگفت. كريمانه گذر كردم و با خود گفتم:
منظورش من نيستم!
1) همانگونه كه حضرت على عليه السلام در شماره 70 از كلمات قصار نهج البلاغه فرمودند:
د- از امام صادق عليه السلام پرسيدند: جامعترين آيات اخلاقى قرآنمجيد كدام آيه است؟
حضرت فرمودند: آيه 199 سوره اعراف.(1)چرا كه مشتمل بر عفّت و حكمت و شجاعت است و اين امور، اصول سه گانه اخلاق محسوب مىشود.
2- دومين آيهاى كه پيرامون مدارا، سخن مىگويد، آيه 72 همين سوره فرقان است. در اين آيه شريفه مىخوانيم: «وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً»
عبادالرّحمن هنگامى كه با سخنان لغو، انسانهاى لغو، مجالس لغو، فيلمهاى لغو، نشريات لغو، و خلاصه هر آنچه لغو است، مواجه مىشوند، بزرگوارانه ازكنار آن عبور مىكنند، و درگير آن نمىشوند. البتّه آيه فوق علاوه بر مساله «مدارا» صفت ديگرى از صفات عبادالرّحمن را نيز بيان مىكند، كه در آينده به آن خواهيم پرداخت.
خلاصه اين كه، يكى از صفات و ويژگىهاى عبادالرّحمن تحمّل و حوصله و صبر، در برابر انسانهاى جاهل و نادان است؛ يعنى عصبانى نمىشوند، و با آنها گلاويز و درگير نمىگردند؛ بلكه تا حدّ امكان با مدارا و نرمى با آنها رفتار مىكنند.
1- در روايتى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
أَعْقَلُ النَّاسِ أَشَدُّهُمْ مُدَارَاةً لِلنَّاسِ (2)
عاقلترين مردم كسى است كه بيش از همه با مردم مدارا كند.
بر خلاف آنچه امروزه مرسوم شده، كه مردم با كمترين برخوردى عصبانى مىشوند، و در مواجهه با ديگران تحمّل و سعه صدر ندارند، اسلام تأكيد مىكند كه مسلمان عاقل بايد اهل مداراى با مردم باشد، و هر چه قدرت مدارايش بيشتر باشد، عقل او بيشتر خواهد بود.
2- در روايت ديگرى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله چنين مىخوانيم:
إِنَّا أُمِرْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ بِمُدَارَاةِ النَّاسِ كَمَا أُمِرْنَا بِأَدَاءِ الْفَرَائِضِ (1)
ما پيامبران الهى همانگونه كه مأمور انجام واجبات هستيم، موظّف به مداراى با عموم مردم نيز مىباشيم.
همرديف قرار دادن «مدارات» با «واجبات» نشانگر اهمّيّت مساله مدارات است؛ زيرا كار پيامبران، امامان، علما، مربّيان، معلّمان و تمام كسانى كه در حوزه تعليم و تربيت فعّاليّت مىكنند، بدون مداراى با مخاطبانشان پيشرفتى نخواهد داشت.
3- آن حضرت در روايت سوم مىفرمايد:
مُدَارَاةُ النَّاسِ نِصْفُ الْايمَانِ (2)
نيمى از ايمان را مداراى با مردم تشكيل مىدهد.
ايمان فقط به انجام نماز و روزه و حجّ و زكات و مانند آن نيست؛ بلكه اين امور تنها بخشى از ايمان را تشكيل مىدهد، و مدارات با مردم بخش ديگرى از آن است.
متأسّفانه برخى از مؤمنين نماز شب خوان، بسيار كم حوصله هستند؛ و اصلًا با مردم راه نمىآيند؛ و با كوچكترين مسألهاى از كوره در رفته و عصبانى مىشوند!
در اهمّيّت مدارا همين بس كه بسيارى از جنگ و جدالها بر اثر ترك آن آغاز شده، همانگونه كه روايت ذيل به اين مطلب اشاره مىكند:
«إِنَّ بُدُوَّ الْقِتَالِ اللِّطَامِ (3)سرچشمه جنگها (گاهى) يك سيلى است.»
بدين معنى كه گاه با شخصى مدارا نمىشود، او عصبانى مىگردد و سيلى محكمى به گوش طرف مقابل مىنوازد؛ او هم خود را كنترل نمىكند، و خشم خود را فرونمىنشاند، و در مقابلِ يك سيلى، دو سيلى به او مىزند! و به همين شكل آتش
اختلاف و نزاع شعلهورتر مىگردد، و در مدّت زمان كوتاهى به يك جنگ كامل بين اقوام دو طرف تبديل مىشود! در حالى كه اگر در همان ابتدا قدرى مدارا مىشد، و سيلى اوّل نواخته نمىشد، و يا نفر دوم خشم خود را فرو مىنشاند، و از كنار اين مسأله با بزرگوارى مىگذشت، هرگز منتهى به جنگ و خونريزى نمىشد.
حضرت نوح و حضرت يونس عليهما السلام از جمله پيامبران بزرگى هستند كه داستان زندگى و تبليغ آنها شاهد خوبى بر اثرات مثبت مدارا، و عوارض منفى ترك مداراى با مردم است.
حضرت يونس عليه السلام (1)چهل سال در ميان قومش به تبليغ آئين خدا پرستى پرداخت، و متحمّل زحمات فراوانى شد، و بر اثر تلاشهاى وى در اين ساليان دراز، تنها دو نفر به او ايمان آوردند.(2)يعنى حضرت يونس موفّق شد در هر بيست سال يك نفر را خداپرست كند!
حضرت نوح عليه السلام نهصد و پنجاه سال (3)به تبليغ توحيد و يكتاپرستى پرداخت، و تمام زحمات و مشكلات و مشقّات آن را به جان خريد، امّا كمتر از صد نفر به آئين او پيوستند و طبق برخى از روايات هشتاد و چند نفر(4)به او ايمان آوردند! يعنى آن حضرت موفّق شد در هر دوازده سال يك نفر را هدايت كند.
1) حالات حضرت يونس در آيات مختلف قرآن از جمله در سورههاى يونس و صافّات آمده است؛ درسوره صافّات به صورت گستردهتر و در سوره يونس به شكل خلاصهتر به شرح زندگانى اين پيامبر عاليقدر پرداخته شده است.
2) تفسير نمونه، جلد 19، صفحه 153.
3) خداوند متعال در آيه 14 سوره عنكبوت به اين مطلب اشاره كرده است. در قسمتى از آيه مذكورمىخوانيم:« فَلَبِثَ فِيهِمْ الْفَ سَنَةٍ الّا خَمْسِينَ عَاماً؛ حضرت نوح در ميان قوم خود نهصد و پنجاه سال درنگ كرد.»
4) تفسير نمونه، جلد 9، صفحه 99- در برخى از روايات تعداد مؤمنان به شيخ الانبياء، حضرت نوح عليه السلام فقط هشتاد نفر ذكر شده است! به كتاب نور الثّقلين، جلد 2، صفحه 357 مراجعه فرماييد.
حضرت نوح انسان پر حوصلهاى بود، و با مردم و قومش بسيار مدارا مىكرد، به گونهاى كه خطاب به پروردگارش عرض كرد:
رَبِّ إِنّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَ نَهَاراً ... ثُمَّ إِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهَاراً ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَاراً(1)
پروردگارا! من قوم خود را شب و روز به سوى تو دعودت كردم (كه ايمان بياورند) ...
سپس من آنها را با صداى بلند (به اطاعت فرمان تو) دعوت كردم، سپس آشكارا و پنهان حقيقت توحيد و ايمان را براى آنها بيان داشتم.
حقيقتاً تحمّل و مداراى حضرت نوح عليه السلام فوقالعاده زياد بود، كه توانست اين گونه با قوم خود عمل كند، و آنها را تحمّل نمايد؛ كارى كه ديگران حتّى با همسر و فرزندان خويش انجام نمىدهند، تا چه رسد با دشمنانشان!
پس از نهصد و پنجاه سال تبليغ و زحمت، خداوند متعال خطاب به نوح فرمود:
لَنْ يُؤمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ (2)
جز آنها كه (تاكنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد. پس، از كارهايى كه مىكردند، غمگين مباش.
هنگامىكه آن حضرت از هدايت بقيّه قومش نااميد شد، آنهارا نفرينكرد؛ امّا نه نفرينى از سر انتقام، بلكه نفرين مستدلّ و دلسوزانه! وى خطاب به خداى خويش عرض كرد:
رَبِّ لَاتَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَ لَايَلِدوُا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً(3)
پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند، و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمىآيد.
پروردگارا! اينها دو ضرر دارند: نخست اين كه امكان دارد مؤمنين را هم گمراه نمايند. ديگر اين كه نسل آنها هم نسل كافر و بى ايمانى خواهد بود. بدين جهت همه آنها را نابود كن.
نه طراوتى نه برگى نه گلى نه ميوه دارممتحيّرم كه دهقان به چه كار هِشت ما را
چنان انسانهايى و چنين درختانى جز نابودى، شايستگى ديگرى نخواهند داشت.
دعاى حضرت نوح عليه السلام مستجاب، و فرمان عذاب صادر گشت؛ از يك سو طوفان از زمين و آسمان شروع به وزيدن كرد، و از سوى ديگر همه جا را آب فرا گرفت. آرى همان آب كه مايه حيات است و بدون آن هيچ موجودى قادر به ادامه حيات نيست، مأمور عذاب قوم نوح شد! تنها پناهگاه، كشتى نوح بود كه آن حضرت و انسانهاى با ايمان در آن سكنى گزيده بودند.
حضرت نوح عليه السلام با صبر و حوصله و مدارا مأموريّت را تا آخرين مرحله طبق خواست خداوند انجام داد.
امّا حضرت يونس پس از چهل سال دعوت، و پيوستن دو نفر از قومش به آئين يكتاپرستى، نزول عذاب خداوند بر آنها نيز قطعى شد، و زمان آن نيز مشخّص گشت.
حضرت يونس عليه السلام كه مىبايست تا آخرين لحظات در ميان قومش باشد، و آخرين تلاشها را براى نجات آنها انجام دهد. اندكى شتاب كرد، قومش را ترك، و به سوى دريا حركت كرد، و سوار بر كشتى شد تا از محلّ وقوع عذاب الهى دور شود. همين تعجيل باعث شد كه خداوند كيفرى سخت براى او در نظر بگيرد. هر چند كار او جرم و گناه محسوب نمىشد؛ بلكه ترك اولى به حساب مىآمد.(1)خداوند متعال داستان كيفر و گرفتارى حضرت يونس را در آيات 139 تا 144 سوره صافّات آورده است كه به شرح آن به صورت گذرا مىپردازيم:
1) ترك اولى يعنى ترك برتر، و انجام فعل خوب؛ مانند اين كه انسان مشغول نماز مستحب شود و به دنبال برآوردن حاجت برادر مسلمانش نباشد.
وَ إِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ
يونس از رسولان (ما) است.
إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ
بخاطر بياور زمانى را كه به سوى كشتى پر (از جمعيّت و بار) فرار كرد.
تعبير به «أبق» تعبير ظريفى است، زيرا «آبق» به بردهاى گفته مىشود كه از دست مولا و مالك خود فرار كرده باشد. و از آنجا كه حضرت يونس كمى عجله كرد، و (مثلًا) يكى دو ساعت زودتر از موعد، محلّ مأموريّت را ترك گفت، خداوند او را بنده فرارى (از مولايش) معرّفى كرده، و با اين تعبير، به اين كار حضرت يونس اعتراض فرموده، و نارضايتى خويش را از آن اعلام مىدارد. زيرا اگر حضرت يونس عجله نمىكرد، و تا آخرين لحظات در آنجا درنگ مىكرد، قومش به دست او هدايت مىشدند. همانگونه كه وقتى نشانههاى عذاب را ديدند، عالِمى كه در بين آنها بود از آنها خواست كه دستجمعى به درگاه خداوند توبه كنند، تا عذاب الهى بر طرف گردد.
آنها به پيشنهاد آن عالِم عمل كردند و شروع به توبه و انابه و ابراز پشيمانى نمودند؛ و خداوند هم توبه آنها را پذيرفت و عذاب را مرتفع ساخت. بدين وسيله هدايت و نجات قوم يونس به نام آن عالم ثبت شد، در حالى كه اگر حضرت يونس عجله نمىكرد به نام او نوشته مىشد.
به هر حال، يونسِ پيامبر سوار بر آن كشتى پر از مسافر و بار شد، تا از محلّ نزول عذاب دور شود.
هم حضرت يونس سوار بر كشتى شد و هم حضرت نوح، امّا اين كجا و آن كجا! آن كشتى نجات و رحمت، و اين كشتى مجازات و كيفر!
فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ
و با آنها قرعه افكند، و (قرعه به نام او افتاد و) مغلوب شد.
يونس پيامبر عليه السلام سوار بركشتى شد و كشتى حركت خود را آغاز كرد. طبق برخى از روايات ناگهان ماهى عظيمى، كه دهان باز كرده بود، راه را بر كشتى گرفت. گويى غذايى مىطلبيد. سرنشينان كشتى گفتند: «به نظر مىرسد گناهكارى در ميان ما است! (كه بايد طعمه اين ماهى شود، و چارهاى جز استفاده از قرعه نيست.)»
آنها قرعه زدند، قرعه به نام يونس پيامبر در آمد! طبق روايتى (1)قرعه را سه بار تكرار كردند، ولى هر سه بار به نام آن حضرت در آمد.
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ
(او را به دريا افكندند) و ماهى عظيمى او را بلعيد، در حالى كه مستحقّ سرزنش بود.
اهل كشتى به ناچار يونس را گرفتند و به سمت آن ماهى بزرگ پرتاب كردند. ماهى او را بلعيد، در حالى كه مستحقّ سرزنش بود! زيرا لحظاتى زودتر از زمان مقرّر، محلّ مأموريّت را ترك كرد.
يونس طعمه ماهى شد، و ماهى با گرفتن اين طعمه راه كشتى را باز كرد، و آنها به راه خود ادامه دادند.
فَلَوْ لَآأَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
و اگر او از تسبيحكنندگان نبود، تا روز قيامت در شكم ماهى مىماند!
حضرت يونس هر چند به كيفر الهى گرفتار شد، ولى در همان حال هم از ذكر نام خدا و ياد او غافل نشد. در دل ماهى به تسبيح و تقديس خداوند مشغول شد. تسبيح او طبق برخى از روايات (2)، آيه 87 سوره انبياء است، كه در ميان اهل عرفان به ذكر يونسيّه معروف شده، و مؤمنين در ركعت اوّل نماز غفيله، پس از قرائت سوره حمد، آن را تلاوت مىكنند. تسبيح و ياد خدا باعث شد كه در مدّت كيفر او تخفيف داده
شود؛ چرا كه اگر جزء تسبيح كنندگان نبود، بايد تا روز قيامت در دل آن ماهى- همچون يك زندانى- باقى مىماند!
آرى، حضرت يونس عليه السلام با ياد خداوند، زندان دائم را تبديل به زندان موقّت كرد، و خداوند متعال پس از چندى او را از آن زندان موقّت رهايى بخشيد، و مأموريّت جديدى به وى عطا فرمود.
ملاحظه مىكنيد كه پيامبرى از پيامبران الهى به خاطر اين كه مقدارى با مردم مدارا نكرد، و اندكى زودتر از موعد، محلّ مأموريّت را ترك نمود، اين گونه گرفتار كيفر الهى شد.(1)اميد است كه اين داستان درس عبرتى باشد براى رهبرانى كه با مردم خود مدارا نمىكنند، و وظيفه خويش را در برابر آنها بطور كامل انجام نمىدهند.
1) شرح اين مطلب را در پيام قرآن، جلد 7، صفحه 143 به بعد مطالعه فرماييد.
سومين ويژگى عبادالرّحمن و بندگان خاصّ خداوند- كه بايد سعى كنيم جزء آنها باشيم- راز و نياز شبانه و شب زندهدارى و نماز شب است.
نماز شب در فرهنگ اسلامى جايگاه ويژه، و ارزشى فوقالعاده دارد. و در برخى از آيات قرآن مجيد و بسيارى از روايات مورد تأكيد قرار گرفته است:
خداوند متعال در سه آيه از كتاب آسمانىاش به نماز شب اشاره كرده، كه به شرح و تفسير اين آيات مىپردازيم، به اميد آن كه در صف شب زنده داران در آييم.
1- اوّلين آيه، آيه محلّ بحث، يعنى آيه شريفه 64 سوره فرقان است. در اين آيه مىخوانيم:
وَ ا لَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيَاماً
و كسانى كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مىكنند.
«بيتوته» به معناى شب را در جايى ماندن است؛ خواه آن شب را بيدار باشد، يا در خواب؛ ولى از كلمات بعدى آيه شريفه، معلوم مىشود كه منظور تنها نخوابيدن نيست، بلكه منظور شب زندهدارى است. «سُجَّدْ» جمع ساجد است،
و «قيام»(1)نيز جمع قائم.
بنابراين، عبادالرحمن كسانى هستند كه به خاطر رضاى خداوند، لااقل بخشى از شب را، از رختخوابهاى خويش جدا شده، و به راز و نياز با خداى خويش مىپردازند، و نماز شب را، كه شامل سجده و قيام و ديگر افعال است، به جا مىآورند. اين كه نماز شب جزء صفات عبادالرّحمن شمرده شده، جايگاه خاصّ آن را در مسأله تربيت و سير و سلوك الى اللّه مىرساند.
2- دومين آيهاى كه پيرامون نماز شب سخن مىگويد، آيه شريفه 79 سوره إسراء است. در اين آيه مىخوانيم:
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً
(اى پيامبر ما!) پاسى از شب را (از خواب بر خيز، و) قرآن (و نماز) بخوان! اين يك وظيفه اضافى (و فوقالعاده) براى توست؛ اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش بر انگيزد.
«تهجّد» از مادّه «هجود» است. هجود به معنى خواب است، ولى تهجّد به معناى ضدّ آن (2)يعنى بيدارى است!
«نافله» به چيزى اضافى گفته مىشود. عرب به هر چيز اضافه و فوق برنامه نافله مىگويد؛ چه اضافه بر نمازهاى واجب باشد، يا اضافه بر روزههاى واجب، يا چيزهاى ديگر. ولى اين كلمه در بين ما فقط در نمازهاى مستحبّى به كار گرفته مىشود.
با توجّه به آنچه كه گذشت، معنى آيه شريفه چنين مىشود: «اى پيامبر! بخشى از شب را بيدار باش و علاوه بر نمازهاى واجب روزانه، نمازهاى اضافى و فوق برنامه به جا آور.»
از ظاهر آيه شريفه استفاده مىشود كه علاوه بر نمازهاى واجب، كه بر همه مسلمانان واجب است، نماز شب نيز بر شخص پيامبر واجب بوده است. و با توضيحى كه گذشت، واجب بودن آن بر پيامبر صلى الله عليه و آله منافاتى با واژه «نافله» ندارد. (دقّت كنيد)
خداوند در بخش دوم اين آيه شريفه، به تبيين آثار نماز شب پرداخته و مىفرمايد:
«شايد خداوند در سايه عبادت شبانه و شب زندهدارى، شما را به مقام محمود برساند.»
مقامى كه تمام مردم جهان آن را ستايش مىكنند.
مفسّران قرآن كريم در تفسير «مقام محمود» اختلاف نظر دارند:
برخى معتقدند منظور از اين مقام، مقام شفاعت كبراى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جهان آخرت است؛ هر چند تمام انبياء و مرسلين، بلكه برخى از مؤمنان صالح العمل نيز، داراى مقام شفاعت هستند؛ ولى شفاعت كبرى از آنِ پيامبر اسلام است، كه آن را با عبادتهاى شبانه به دست آورده است. آرى، نماز شب آن قدر اهمّيّت دارد كه طبق اين تفسير، پيامبر اسلام به وسيله آن، به اين مقام بزرگ نائل شده است.
سؤال: آيا مقام محمود و نيل به مقام شفاعت، اختصاص به پيامبر دارد، يا هر كس مىتواند در سايه عبادت شبانه آن را به دست آورد؟
پاسخ: اين مقام ثمره و ميوه عبادت شبانه است. اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سايه عمل به آن به مقام شفاعت كبرى رسيد، ما هم مىتوانيم با احياء اين عبادت ارزشمند و پُرفايده، به مقام شفاعت صغرى نائل شويم.
خوشا به حال كسانى كه خود اهل نجاتند، و در فكر نجات ديگران بوده، و شفيع آنان نيز مىشوند.
عدّهاى ديگر از مفسّرين معتقدند منظور از مقام محمود «قرب الى اللّه» است.
خداوند، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به نماز شب ترغيب مىكند، تا در سايه راز و نيازهاى شبانه قرب الىاللّه پيدا كند. ديگران هم اگر مىخواهند فاصله خود را با خداوند كم كنند، و به آن منبع نور و هدايت نزديكتر شوند، قسمتى از شب را به شبزندهدارى و
تهجّد و عبادت بپردازند.
3- سومين آيهاى كه پيرامون نماز شب سخن مىگويد، آيه شانزدهم سوره سجده است. توجّه كنيد:
تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ
(مؤمنين به آيات ما كسانى هستند كه) پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مىشود (و بپا مىخيزند و رو به درگاه خدا مىآورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مىخوانند، واز آنچه به آنان روزى دادهايم انفاق مىكنند!
در اين آيه شريفه سخنى از نماز شب نيست، ولى بى شك مصداق روشن راز و نياز شبانه، نماز شب است؛ علاوه بر اين كه در روايات متعدّدى (1)آيه شريفه فوق به نماز شب تفسير شده است.
خداوند متعال در آيه بعد، پاداش عجيب و بى سابقهاى براى نمازگزاران در شب بيان مىكند؛ پاداشى كه در عبادتهاى ديگر ديده نمىشود. در آيه مذكور مىخوانيم:
فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَآ أُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمّى، كه مايه روشنى چشمهاست، براى آنها نهفته (در نظر گرفته) شده اين، پاداش كارهايى است كه انجام مىدادند!
در بعضى از روايات چنين توصيفى در مورد نعمتهاى بهشت ديده مىشود:
«مَا لَاعَيْنٌ رَأَتْ وَ لَااذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَاخَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ(2)(در آن جا نعمتهايى است) كه چشمى نديده و هيچ گوشى (وصفش) نشنيده و بر فكر هيچ انسانى خطور نكرده است.»
جالب اين كه در روايتى از امام صادق عليه السلام- كه در ذيل آيه مذكور وارد شده- مىخوانيم:
خداوند در قرآن مجيد پاداش همه چيز رامشخصّ و معيّن نموده، ولى پاداش نماز شب را معيّن نكرده است (1)(بلكه آن را بصورت كلّى بيان نموده است).
خلاصه اين كه، آيات سه گانه فوق بيانگر اهمّيّت ويژه نماز شب، و برجستگى خاصّ آن در بين ساير عبادتهاست.
روايات بىشمارى از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام پيرامون نماز شب وجود دارد؛ به چند نمونه آن توجّه كنيد:
الف- معاذ بن جبل، صحابى خاص و با شخصيّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىگويد:
«هنگامى كه براى جنگ تبوك حركت كرديم هوا بسيار گرم بود، قبل از شروع جنگ هر كس به گوشهاى خزيده بود و خود را به شكلى از اشعه سوزان خورشيد حفظ مىكرد؛ بناگاه پيامبر صلى الله عليه و آله را دركنار خود تنها يافتم. از فرصت استفاده كرده، و خطاب به آن حضرت عرض كردم:
أَنْبِأْنِى بِعَمَلٍ يُدْخِلُنِى الْجَنَّةَ وَ يُبَاعِدُنِى مِنَ النَّارِ
اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه با انجام آن از آتش جهنّم فاصله گيرم، و داخل بهشت شوم.
پيامبر صلى الله عليه و آله عليرغم خستگى راه، و گرماى فوقالعاده هوا، از پرسش من استقبال كرد و فرمود:
لَقَدْ سَئَلْتَ عَنْ عَظِيمٍ وَ إِنَّهُ لَيَسِيرٌ عَلَى مَنْ يَسَّرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ
سؤال مهمّى كردى ولى انجام آن براى كسى كه خداوند به او توفيق دهد كار مشكلى نيست!
1) بحارالانوار، جلد 87، صفحه 140.
اگر به دستورات زير عمل كنى جهنّم بر تو حرام، و بهشت جايگاهت خواهد بود:
هواى نفس، مال، شهوت، مقام، زن، فرزند و مانند آن را شريك خدا قرار مده، و كعبه دلت را از اين بتها پاك كن، و فقط خداى را بندگى كن!
«وَ تُقِيمُ الصَّلَاةَ الْمَكْتُوبَةَ؛ و نمازهاى واجب را اقامه كن (و از آنها غافل مشو)!»
«وُتُؤَدِّى الزَّكَاةَ الْمَفْرُوضَةَ؛ و (فقط به نماز قناعت نكن، بلكه) زكاتى كه بر تو واجب شده بپرداز (و بدين وسيله قسمتى از نيازمندى نيازمندان را بر طرف كن!)»
«وَ تَصُومُ شَهْرَ رَمَضَانِ؛ و ماه رمضان را روزهدار باش!»
معاذ در ادامه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از دستورات چهارگانه فوق- كه اوّلى در مورد اصول دين، و سه مورد بعد، از فروع دين است- خطاب به من فرمود:
«وَ إِنْ شَئْتَ أُ نَبِّأُكَ بَابْوَابِ الْخَيْرِ؛ (اى معاذ!) آيا دوست دارى، دروازههاى سعادت را به تو نشان دهم؟»
عرض كردم: بله يا رسولاللّه. مايلم، لطفاً بفرماييد! حضرت فرمودند:
«أَلصَّوْمُ جُنَّةٌ؛ روزه سپر (ابزار دفاعى در برابر آتش جهنّم) است!»
«وَ الصَّدَقَةُ تُكَفِّرُ الْخَطِيئَةَ؛ صدقه گناهان را از بين مىبرد!»
«وَ قِيَامُ الرَّجُلِ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ يَبْتَغِى وَجْهَ اللَّهِ (1)شب زنده دارى در دل شب رضايت خداوند را جلب مىنمايد!»
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد سه چيز به عنوان ابواب خير معرّفى شده، كه يكى از آنها نماز شب و راز و نياز شبانه است.
ب- راوى روايت دوم بلال حبشى مؤذّن پيامبر اسلام است. وى مىگويد: خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيدم، آن حضرت مشغول سخنرانى براى عموم مسلمانان
1) مجمع البيان، مجلّد 4، صفحه 331.
بود، در قسمتهايى از سخنانش فرمود:
عَلَيْكُمْ بِقِيَامِ اللَّيْلِ فَإِنَّهُ دَأْبُ الصَّالِحِينَ قَبْلَكُمْ وَ إِنَّ قِيَامَ اللَّيْلِ قُرْبةٌ إِلَى اللَّهِ وَ مِنْهَاةٌ عَنِ الْإِثْمِ وَ تَكْفِيرٌ لِلسَّيِّئَاتِ، وَ مَطْرَدَةُ الدَّاءِ عَنِ الْجَسَدِ(1)
اى مسلمانان! نماز شب و راز و نياز شبانه را فراموش نكنيد، كه شب زنده دارى روش و سيره صالحان قبل از شما بوده است. (يعنى نماز شب در امّتهاى گذشته نيز وجود داشته) و موجب نزديكى به خداوند مىگردد، و ابزار بازدارنده گناهان است، و كفّاره گناهان محسوب مىشود و (علاوه بر تمام اين آثار معنوى) باعث سلامت و طراوت جسم انسان مىگردد!
رابطه نماز شب با سلامت جسم، در بحثهاى آينده خواهد آمد.
ج- امام صادق عليه السلام سه چيز را موجب افتخار انسان مؤمن مىشمارد، و آن امور را باعث زينت وى در دنيا و آخرت مىداند(2):
1- «أَلصَّلَوةُ فِى آخِرِ اللَّيْلِ؛ اقامه نماز شب در انتها و پايان شب.»
نماز شب را هر چند قبل از خواب نيز مىتوان اقامه نمود، ولى هر چه به اذان صبح نزديكتر باشد بهتر است.
2- «وَ يَأْسُهُ مِمَّا فِى أَيْدِى النَّاسِ؛ و قطع اميد از غير خدا (و اميد بستن به خداوند قادر).»
اگر شخص تشنهاى براى تهيّه آب ظرف كوچكى بردارد و به جاى رفتن به سرچشمه از اين و آن تقاضاى آب كند، آيا مورد مذمّت و تمسخر قرار نمىگيرد؟!
پس اميد بستن به مردم، و چشم طمع دوختن به اموال ديگران، و اميد بستن به غير خدا چرا؟!
3- «وَ وِلَايَةُ الْإِمَامِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ؛ و پذيرش ولايت امامى از آل محمد عليهم السلام.» طبق روايت فوق نماز شب فخر مؤمن و زينت او در دنيا و آخرت است. جالب
اين كه نماز شب آنقدر اهمّيّت دارد كه در رديف ولايت امامان معصومين عليهم السلام شمرده شده است. با توجّه به اهمّيّت فراوان و فضيلتهاى بى شمار نماز شب بايد به سراغ فلسفه آن برويم.
سؤال: چرا در آيات قرآن و روايات، نسبت به اقامه نماز شب اين قدر تأكيد شده است؟
اين جايگاه رفيع و بلند نماز شب و آن آثار و ثوابهاى فوقالعاده براى چيست؟
و در يك جمله كوتاه: «فلسفه نماز شب» چيست؟
پاسخ: توجّه به امور زير فلسفه نماز شب را روشن مىكند:
1- اگر انسان در انتهاى شب از خواب برخيزد و به راز و نياز با خالق بى نياز خويش بپردازد، نشاط خوب و حال خوشى براى عبادت خواهد داشت؛ زيرا با استراحتى كه كرده خستگى كار روزانه از بدنش خارج شده و آماده راز و نياز گشته است؛ مخصوصاً كه نسيم سحرى خود نشاط آور و فرح بخش است.
2- در انتهاى شب آدمى از مزاحتمهايى كه معمولًا در طول روز برايش پيش مىآيد در امان است؛ نه تلفنى، نه مراجعه كنندهاى، نه طلبكارى، نه بدهكارى، و خلاصه فراغت كامل دارد.
3- بى شك به دنبال اين شور و نشاط و حال عبادت و فراغت كامل و رفع خستگى، حضور قلب بهترى در نماز حاصل مىشود. بدين جهت حضور قلبى كه در نماز شب وجود دارد، در نمازهاى روزانه نيست.
4- از آنجا كه اين نماز در دل شب و در خلوت و تنهايى انجام مىشود، از ريا به دور مىماند. ممكن است انسان در مسجد و در حضور مردم گرفتار ريا شود، هر چند نبايد گرفتار وسواس شد و به اين بهانه از حضور در مسجد و جماعت خوددارى كرد، ولىبه هر حال، زمينه ريا در چنان نمازهايى بيشتر است، امّا در دل شب، كه نماز گزار تك
و تنها و به دور از نگاههاى ديگران، با خداى خويش راز و نياز مىكند، زمينه رياكارى وجود ندارد و نمازش را در كمال خلوص نيّت بجا مىآورد. و اين ارزش نماز شب را بسيار زياد مىكند.
5- نماز شب با آرامش خاطر انجام مىشود و به انسان آرامش مىبخشد. امروزه علم پزشكى ثابت كرده كه عامل بسيارى از بيماريها، فشارهاى روحى است. و عبادت شبانه اين فشار را كاهش داده و به انسان آرامش مىدهد. اين كه در برخى از روايات گذشته گفته شد كه نماز شب ضامن سلامتى مىباشد، سرّ آن همين مطلب است!
بنابراين بايد نماز شب را احياء كنيم. در ماه رمضان و ماههاى ديگر آن را اقامه نماييم. اگر نمىتوانيم آن را به طور كامل انجام دهيم، بدون مستحبّات به جا آوريم. در اين صورت مىتوان يازده ركعت آن را در ظرف ربع ساعت انجام داد. حتّى كسانى كه تازه شروع مىكنند مىتوانند تمام يازده ركعت را هم نخوانند و به قسمتى از آن قناعت نمايند، تا در ابتداى كار سنگين نباشد. و اگر توفيق انجام اين عبادت بزرگ را بصورت مستمر نداريم، لااقل هفتهاى يك بار و در شبهاى جمعه كه روز بعد را استراحت بيشترى داريم، در دل شب برخيزيم و به درگاه پروردگار مهربان برويم و براى لحظاتى با خداوند درد دل كنيم.
از خداوند مىطلبيم كه با توفيق انجام اين عبادت ارزشمند، ما را به مقام محمود واصل فرمايد.
چهارمين ويژگى عبادالرّحمن و بندگان برجسته خداوند مهربان، ترس از عذاب دوزخ است. خداوند متعال در مورد اين ويژگى در آيات 65 و 66 سوره فرقان چنين مىفرمايد:
وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَاماً إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقَاماً
بندگان (خاصِّ) خداوند رحمان كسانى هستند كه مىگويند: پرودگارا! عذاب جهنّم را از ما برطرف كن، (چرا) كه عذابش سخت و پر دوام است! مسلّماً آن (جهنّم)، بد جايگاه و بد محلّ اقامتى است!
شرح چند نكته پيرامون دو آيه فوق لازم است:
1- آيا «عبادالرّحمن» كه جايگاهى بس مهم و ممتاز نزد پروردگار دارند و داراى صفات برجسته فراوانى هستند، فقط با گفتن اين جملات به آن مقامات مىرسند؟ يا مىگويند و به دنبال آن عمل مىكنند؟ دست به دعا بر مىدارند و در تعقيب آن
برنامهريزى مىكنند؟ تقاضا مىنمايند و پس از آن، زمينههاى تحقّق آن را فراهم مىآورند؟
بى شك، تنها دعا كردن و سخن گفتن افتخار محسوب نمىشود و انسان را به درجات عاليه نمىرساند؛ بلكه سخنى كه به دنبال آن عمل باشد و گفتارى كه منشأ كردار نيك و پسنديده گردد ارزشمند است؛ اين مطلب يك قانون كلّى است كه در همه موارد جارى است؛ مثلًا، ادّعاى شيعه بودن و دم از محبّت على زدن و سخن از عشق سوزان به اهل بيت گفتن، در صورتى كه منشأ ترك گناهان و انجام عبادت و اطاعت نشود بى شك ارزش ندارد و ما را در زمره شيعيان واقعى معصومين عليهم السلام قرار نمىدهد؛ بدين جهت، در روايات، انسانى كه سخنى مىگويد ولى برخلاف آن عمل مىكند، تقبيح و سرزنش شده است؛ از جمله در روايتى از امام هشتم حضرت علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام مىخوانيم:
مَنْ تَعَوَّذَ مِنَ النَّارِ وَ لَمْ يَتْرُكْ شَهَوَاتِ الدُّنْيَا فَقَدِ اسْتَهْزَءَ بِنَفْسِهِ (1)
كسى كه از آتش دوزخ به خداوند پناه ببرد ولى از هوى و هوس (كه انسان را به سمت جهنّم سوق مىدهد) پرهيز نكند، خويشتن را به سخريّه گرفته است.
بنابراين، به صِرف استغاذه از جهنّم، و دعا براى برخوردارى از نعمتهاى بهشتى، انسان در صف عبادالرّحمن قرار نمىگيرد، بلكه بايد از انجام كارهايى كه انسان را به سوى جهنّم مىكشاند پرهيز كرد. تعبيرى كه در روايت فوق آمده، در روايت ديگرى از همان حضرت در مورد استغفار نيز آمده است؛ در آن روايت مىخوانيم:
مَنِ اسْتَغْفَرَ مِنْ ذَنْبٍ وَ هُوَ يَعْمَلُهُ فَكَا نَّمَا يَسْتَهْزِءُ بِرَبِّهِ (2)
كسى كه از گناهى استغفار مىكند، ولى (از سوى ديگر) مرتكب آن گناه مىشود، گويا خداى خويش را مسخره كرده است!
اگر شما شخصى را مشاهده كنيد كه سخنرانى زيبايى در مورد حرمت شرب خمر و مضرّات و زيانهاى آن مىنمايد ولى پس از سخنرانى جام شرابى را سر بكشد، آيا نمىگوييد كه اين شخص خود را مسخره كرده است!؟
2- معنى جمله «أَصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ» اين است كه عذاب جهنّم به سمت ما مىآيد و شعلههاى سوزان آن به سوى ما در حركت است، آن را از ما بر طرف كن! آيا جهنّم به سوى ما مىآيد؟
بله، هيزمهاى آتش جهنّم اطراف ما را فرا گرفته و با كمترين جرقهاى آتش خواهد گرفت. هواى نفس از يك سو، وسوسههاى شيطان از سوى ديگر، عوامل تحريك كننده شهوت، كه متأسّفانه در زمان ما از در و ديوار مىبارد و تمام جامعه را فرا گرفته از سوى سوم، همه شعلههاى آتش جهنّم است كه هر لحظه امكان دارد دامنگير ما شود. بايد با تضرّع و استغاثه و دعا و اجتناب از عوامل مذكور، از خدا بخواهيم اين شعلههاى آتش را از ما دور نمايد.
3- كلمه «غراما» و «غريم» از يك ريشه گرفته شدهاند. غريم به معناى طلبكار است و جمع آن «غرماء» مىباشد، معنى ريشه اصلى «غرام» و «غريم» ماندگار بودن است؛ به چيزى كه انسان را رها نمىكند «غريم» گفته مىشود. و علّت اين كه به طلبكار غريم گفته شده اين است كه تا طلب خود را نگيرد بدهكار را رها نمىكند.
«غريم» به عشق سوزان نيز اطلاق شده است. در زبان عرب از كلمه عشق كم استفاده مىشود و به جاى آن «غريم» گفته مىشود، و علّت اين كه به عشق آتشين و سوزان غريم گفته مىشود اين است كه چنين عشقى ماندگار است و عاشق را رها نمىكند.
نتيجه اين كه، «غراما» به معناى ثابت و ماندگار و چيزى كه همواره ملازم انسان است مىباشد.
عبادالرّحمن مىگويند: «پروردگارا! عذاب جهنّم را از ما برطرف كن و به ما توفيق ده كه عوامل آن را از خود دور كنيم؛ چرا كه عذاب جهنّم سخت و ماندگار است و
انسان را رها نمىكند.»
4- سؤال: آيا «مُستقّر» و «مُقام» به يك معنى، و به اصطلاح مترادف مىباشند، يا دو معنى متفاوت دارند؟
پاسخ: برخى معتقدند اين دو كلمه مترادف، و هر دو به معنى جايگاه و اقامتگاه ثابت و دائم هستند، ولى به اعتقاد ما، اين دو، زمانى كه در كنار هم ذكر شوند به يك معنى نيستند؛ بلكه هر كدام معنى خاصّ خود را مىدهد. توضيح اين كه «مستقر» جايى است كه انسان مدّتى در آن به سر مىبرد ولى بعداً از آنجا منتقل مىشود؛ و به تعبير ديگر، مستقر اقامتگاه موقت است. ولى «مُقام» اقامتگاه دائمى و هميشگى است.
مىدانيم جهنّميان دو دسته هستند: برخى از آنها مؤمنان آلودهاى هستند كه براى مدّتى در جهنّم عذاب مىشوند تا ناخالصىهاى آنها از بين برود، و پس از آن به بهشت منتقل مىشوند. و دسته دوم مشركان و كافران و كسانى كه بى ايمان از دنيا رفتهاند هستند، كه براى هميشه در جهنّم خواهند ماند. بنابراين، جهنّم هم به عنوان اقامتگاه موقّت جايگاه بدى است، و هم به عنوان اقامتگاه دائم.
پروردگارا! ما ضعيفيم و طاقت تحمّل لحظهاى از آتش جهنّم تو را نداريم. و از سوى ديگر در برابر وسوسههاى شيطان هم گاه لغزش داريم. تو خود به فضل و كرمت عذاب جهنّم را از ما بر طرف فرما!
سؤال: چرا خداوند جهنّم را آفريده است؟ چرا براى گنهكاران مجازاتهاى سنگين قرار داده است؟ اساساً خداوند بى نياز، چه نيازى به عبادات ما دارد؟ گناهان ما چه ضررى به او مىزند كه جهنّم را براى گناهكاران خلق كرده است؟
پاسخ: همانگونه كه حضرت على عليه السلام در خطبه همّام فرموده، خداوند نه نيازى به عبادات ما دارد، و نه گناهان ما ضررى به او مىزندو به قول شاعر:
گر جمله كائنات كافر گردندبر دامن كبرياش ننشيند گرد
ولى بدون شك براى تعليم و تربيت دو نيروى محرّك و باز دارنده لازم است.
پاداش، مردم را به سوى تعليم و تربيت تشويق مىكند؛ و كيفر، آنها را از مسيرهاى خلاف تعليم و تربيت باز مىدارد. اگر اين دو نيرو نباشد تعليم و تربيت امكانپذير نيست. و روشن و بديهى است كه نه پاداش نفعى براى مربّى دارد، و نه كيفر ضررى را از او برطرف مىكند. نه حركت در مسير تعليم و تربيت سودى براى مربّى دارد، و نه تخلّف از آن ضررى به او مىزند. اگر بخواهيم تشبيه سادهاى براى اين مطلب داشته باشيم، مىتوانيم تعليم و تربيت را به اتومبيلى تشبيه كنيم كه براى حركت به سوى مقصد و كنترل آن در مواقع انحراف از مسير جادّه، هم نياز به پدال گاز مىباشد و هم نيروى بازدارنده ترمز. نقش اين دو آن قدر مهم است كه اگر اتومبيل هيچ كدام را نداشته باشد به مقصد نمىرسد، همانگونه كه اگر يكى از اين دو نباشد، باز هم به مقصد نخواهد رسيد.
اين مطلب در صفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز ديده مىشود؛ زيرا خداوند آن حضرت را هم «بشير» خوانده و هم «نذير» ناميده است. بشير، اشاره به همان نيروى محرّك است و نذير، نيروى بازدارنده.
بهشت و جهنّم نيز در حقيقت در حكم اين دو نيروست؛ بهشت راهيان حق را به سوى خود مىخواند و آنها را تشويق به عبادت و طاعت مىنمايد. و جهنّم آنان را از انحراف بيم مىدهد و از مخالفت با فرامين خداوند باز مىدارد. و بدون شك هر دو لازم و ضرورى است.
البتّه خداوند متعال به مسأله پاداش و نيروى محرّك توجّه بيشترى كرده، به گونهاى كه براى هر حسنه و كار خوبى ثوابى برتر و حداقل ده برابر پاداش مىدهد، ولى در مقابل كار زشت، بيش از يك بار مجازات نمىكند!(1)
1) سوره انعام، آيه 160.
مسأله پاداش و كيفر، و رعايت و توجّه به هر دو، يكى از اصول مديريّت نيز مىباشد.(1)يك مدير موفّق هم بايد بر پاداشها تكيه كند، و زير مجموعه خويش را با پاداشهاى مناسب و بجا تشويق و ترغيب نمايد، و هم در صورت لزوم متخلّفان و وظيفه نشناسان را كيفر دهد. البتّه بديهى است كه تكيه بر پاداش بايد بيش از اصرار بر كيفر باشد.
از مجموعه بحثهاى فوق روشن شد كه مجازات و ثواب، تشويق و كيفر، تبشير و انذار، همگى لازم و ضرورى است.
بنابراين، اين كه عدّهاى در گوشهاى از دنيا نشسته، و براى خود خيالبافى مىكنند، و شعار لغو مجازات اعدام را سر مىدهند، و معتقدند كه هيچ كس در تحت هيچ شرايطى نبايد اعدام شود، ادّعايى است كه با هيچ اصلى سازگار نيست. اين آقايان دل نازك! كه اين قدر براى قاتلان و جانيان و سارقان و قاچاقچيان مواد مخدّر و مانند آن دلسوزى مىكنند، آيا هيچ به فكر قربانيان آنها هستند! آيا فقط جنايتكاران حق حيات دارند ولى قربانيان آنها حقّ حيات نداشتهاند! آيا سزد كه متجاوزان به حريم امنيّت مردم كه منطقهاى را با جنايات خود نا امن كردهاند در امان باشند، ولى مردم يك منطقه در اضطراب و دلهره و ترس به سر ببرند و امنيّت براى آنها تبديل به يك رؤيا شود! اينها بازى با الفاظ نيست، بلكه حقايق تلخى است كه آنها نمىخواهند باور كنند؛ زيرا وقتى جانيان اعدام نشوند و مدّتى در زندان بمانند و سپس آزاد گردند، ديگر جنايتكاران هم جرأت و جسارت پيدا مىكنند و براحتى دست به اين قبيل جنايات مىزنند. اگر آنها زندان انفرادى شوند، پس از مدّت كوتاهى ديوانه مىشوند! و اگر در زندان دستجمعى قرار گيرند، آنجا تبادل اطّلاعات مىكنند و زندان تبديل به كلاس تعليم و انتقال تجربيات سرقت و خيانت و ديگر كارهاى خلاف مىشود. و پس از رهايى از زندان، سوغاتى جز نا امنى و ترس و وحشتِ بيشتر براى جامعه نخواهند داشت!
1) به كتاب« مديريّت و فرماندهى در اسلام» مراجعه فرماييد.
بنابراين، نيش و نوش، عذاب و ثواب، تشويق و كيفر، هر دو ضرورى است.
نتيجه اين كه، خداوند متعال هيچ نيازى به عبادت ما ندارد و گناهان ما هيچ ضررى به او نمىزند؛ ولى از آنجا كه اراده كرده ما را تربيت كند و به سوى تكامل رهنمون باشد، بدين جهت برنامههاى تربيتى انبياء را براى ما فرستاده و بهشت و جهنّم را ضامن اجراء اين برنامههاى سعادت آفرين قرار داده است. و اين مطلب چقدر زيبا در دعاى افتتاح انعكاس يافته، آنجا كه مىفرمايد:
أَيْقَنْتُ أَنَّكَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فِى مَوْضِعِ الْعَفْوِ و الرَّحْمَةِ، وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ فِى مَوْضِعِ النَّكَالِ وَ النَّقِمَةِ
پروردگارا! به يقين مىدانم كه تو در جايى كه جايگاه بخشايش و رحمت است، از همه مهربانترى، و در مقام عبرتدادن بدكاران و مجازات گناهان، سختترين عقابكنندگانى!
آرى، خداوند در جايش اهل عفو و رحمت و بخشايش، و در جايش اهل عذاب و مجازات و كيفر است، و بدون اين دو، تربيت امكانپذير نيست.
با توجّه به آنچه گذشت، مسلمان واقعى كسى است كه هم خوف از جهنّم داشته باشد و هم اميدوار به بهشت. و لازم است كه دو كفّه اين ترازو همواره مساوى و به اندازه هم باشد، نه رجا بيشتر از خوف و نه خوف بيشتر از رجا؛ زيرا اگر اين تعادل از بين برود، اين پرنده سالم به مقصد نمىرسد.
در حديث بسيار زيبايى از امام صادق عليه السلام به نقل از پدر بزرگوارش امام باقر عليه السلام چنين مىخوانيم:
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِى قَلْبِهِ نُورانِ؛ نُورُ خِيفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ يَزِدْ عَلى هذا وَ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ يَزِدْ عَلى هذا(1)
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 67، باب الخوف و الرّجا، حديث اوّل.
در قلب هر بنده مؤمن دو نور وجود دارد؛ يكى نور خوف (دقّت كنيد كه از خوف هم تعبير به نور شده است) و ديگرى نور رجا، و اين دو نور با هم مساوى و همطراز هستند، به گونهاى كه اگر يكى از آنها وزن شود، بيشتر از ديگرى نخواهد بود!
با اين دو بال مىتوان در آسمان قرب پروردگار پرواز كرد و به مقامات بالا دست يافت.
جمعى در گوشه و كنار اجتماع، افراد جامعه را بيش از حد اميدوار مىكنند و ترس از خدا را به آنها گوشزد نمىكنند؛ فقط سخن از رجا مىگويند، و خوف را به فراموشى مىسپارند؛ بهشت را توصيف مىكنند، امّا ذكرى از جهنّم به ميان نمىآورند؛ مثلًا، مىگويند: «چشمى كه در مراسم عزادارى مىگريد، به آتش جهنّم نمىسوزد.» يا مىگويند: «اگر حساب و كتاب ما با على عليه السلام است، پس هيچ غصّهاى نداريم.» اين مطالب هر چند صحيح و درست است، ولى چه تضمينى وجود دارد كه در حال مرگ با ايمان از دنيا برويم؟ اگر خدايى ناكرده بىايمان از دنيا برويم، آيا باز هم به آتش جهنّم نخواهيم سوخت! آيا در اين صورت هم مورد شفاعت قرار خواهيم گرفت!
حاجب كه همين طرز تفكّر را داشت، شعرى بدين مضمون سرود:
حاجب اگر معامله حشر با على استمن ضامنم، هر چه خواهى گناه كن
و با اين شعر، چراغ سبزى به تمام گناهان داد. شب هنگام در عالم خواب مشاهده كرد كه حضرت على عليه السلام از او عصبانى است، و به شعرش اعتراض دارد. حاجب گفت: چگونه بگويم؟ حضرت فرمود بگو:
حاجب اگر معامله حشر با على استشرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
براى اين كه يك قانون داراى اعتبار باشد، اركانى لازم دارد. و حدّاقل سه ركن زير لازم و اجتنابناپذير است:
الف- بايد از سوى كسى مقرّر شود كه سخن او براى كسانى كه مىخواهند به آن قانون عمل كنند (خواه به حكم عقل، يا مطابق قراردادهاى اجتماعى) الزام آور باشد.
خداوند، كه خالق و صاحب اختيار ما انسانها و همه عالم هستى مىباشد، واضع قوانين الهى است، و لازم به ذكر نيست كه سخن خدا، به حكم عقل براى بندگاش الزامآور است.
مردم هم در قوانين اجتماعى عدّهاى را به عنوان نمايندگان خويش جهت قانونگذارى بر مىگزينند، وآنها با در نظر گرفتن مصالح مردم قوانينى وضع مىكنند.
اين قوانين هم طبق قراردادهاى اجتماعى الزامآور و قابل اجراست. نتيجه اين كه يكى از اركان قانون معتبر آن است كه سخن قانونگذار الزام آور باشد.
ب- قانون بايد هماهنگ با مصلحت و ساختمان خلقت مخاطبين خود باشد؛ بنابراين، قوانينى كه بر خلاف مصلحت و فطرت انسان وضع مىشود اعتبارى ندارد.
همانند قانونى كه كشيشهاى مسيحى كاتوليك را از ازدواج منع مىكند! اين قانون نه موافق مصلحت انسان، و نه هماهنگ با فطرت اوست؛ بلكه موجب سلب آرامش و آسايش و تكامل آدمى مىگردد.
نتيجه اين كه، قوانينى كه بر خلاف مصلحت و فطرت انسانهاست اعتبار ندارد.
ج- ركن سوم قانون، ضامن اجراى آن است. يعنى بايد در قانون مشخص شود كه اگر كسى از آن تخلّف كرد چه نوع برخوردى با او مىشود؛ در غير اين صورت، قانون بىاعتبارى است؛ زيرا اگر نه جريمهاى، نه كيفرى، نه مجازاتى، و خلاصه هيچ عكسالعملى در برابر متخلّفان صورت نگيرد، قانون سست مىگردد، و اعتبار خود را از دست مىدهد، و تدريجاً ديگران هم تشويق مىشوند كه از آن تخلّف ورزند؛ به
تعبير ديگر، قانون اگر از سوى واجبالاطاعهترين شخص، يعنى خداوند، وضع شود، و كاملًا با مصلحت و فطرت انسان سازگار باشد، ولى ضمانت اجرا نداشته باشد، با عرض پوزش بايد گفت كه چنين قانونى اعتبار نخواهد داشت!
خداوند ضمانتهاى اجرايى مختلفى براى قوانين الهى در دنيا و آخرت در نظر گرفته است. ضامن اجراء قوانين الهى در دنيا، حدود و تعزيرات شرعى و قصاص و مانند آن است. همانگونه كه اقامه امر به معروف و نهى از منكر به عنوان يك وظيفه عمومى، و عكسالعمل نشان دادن در برابر كارهاى ناشايست و زشت، و در تنگنا قرار دادن عامل منكر، ضامن اجرايى ديگرى براى برنامههاى دينى در دنياست. و ضامن اجرايى اخروى تعليمات دينى، بهشت و جهنّم است.
بنابراين، نه تنها جهنّم و مجازات، امرى لازم و ضرورى و ضامن اجراى قوانين الهى است، بلكه طبق اين تفسير از نعمتهاى الهى محسوب مىشود! آيا نبايد در جامعه زندان باشد، و متخلّفان آزادانه در جامعه بگردند، و هر ظلم و جنايتى كه مايل باشند انجام دهند، و خواب خوش و آسايش و امنيّت را از مردم بگيرند! يا نه، زندان بايد باشد و متخلّفان زندانى شوند و مردم از شرّ آنان در امان! بدون شك شما گزينه دوم را انتخاب مىكنيد.
نتيجه اين كه وجود مجازات و جهنّم در نظام آفرينش به عنوان ضمانت اجرايى قوانين الهى لازم و ضرورى است؛ بلكه طبق آنچه گذشت از نعمتهاى الهى محسوب مىشود.
جهنّمى كه عبادالرّحمن از شرّ آن به خدا پناه مىبرند، و به صورت گسترده در آيات قرآن مجيد مطرح گرديده، و نزديك به هشتاد مرتبه در آيات قرآن تكرار گشته، و پيرامون مسائل مختلف آن بحث شده، چيست؟
پاسخ صحيح اين است: ما هر چند بطور اجمالى معتقديم جهنّمى وجود دارد، كه متخلّفان را در آن مجازات مىكنند، ولى بايد اعتراف كنيم كه ماهيّت آن بر ما روشن نيست، و نمىتوان به آن پى برد. همانگونه كه ماهيّت بهشت و جزئيّات آن نيز بر ما مخفى است! آنچه از بهشت و جهنّم درك مىكنيم اين است كه اوّلى كانون رحمت و رأفت الهى، و دومى مركز قهر و غضب و خشم پرودگار مىباشد.
البتّه هيچ تعجّبى هم ندارد كه ما ماهيّت بهشت و جهنّم را ندانيم. چون ما زندانيان دنيا چگونه مىتوانيم با اين الفاظ و مقياسهاى دنيايى، مسائل مربوط به جهان آخرت را درك كنيم! براى روشن شدن اين مطلب، همواره مثال جالبى مىزنيم كه تصوّر مىكرديم تراوش ذهن ماست؛ ولى بعداً به روايتى بر خورديم كه معلوم شد مثال مورد نظر به صورت زيبايى در آن روايت آمده است.(1)به اين مثال توجّه كنيد:
مَثَل ساكنان دنيا نسبت به جهان آخرت، مَثَل جنين محبوس در رحم مادر نسبت به ساكنان دنياست. اگر جنين موجود در شكم مادرى عاقل و هوشيار شود، بلكه عقل و درك عالى در حدّ عقل و خرد بوعلى سينا داشته باشد! و از داخل شكم مادر با ما تماس بگيرد، و از ما بخواهد كه اوضاع و احوال دنيا را براى او تشريح كنيم. و ما در پاسخ بگوئيم: خورشيد بسيار زيبا و درخشانى در دل آسمان نور افشانى مىكند؛ گلها و گياهان پر طراوتى در اطراف ما خودنمايى مىكنند؛ با پايان يافتن روز خورشيد كم كم غروب مىكند و با آمدن شب ماه پر نور و ستارگان فراوان در سينه آسمان به انسانها چشمك مىزنند؛ و شب با خود سكوت و آرامشى عجيب به ارمغان مىآورد و ....
آيا جنينى كه جز مشتى آب و كيسه رحم مادر چيزى نديده، مىتواند اين مطالب را درك كند؟ قطعاً او (هر چند ضريب هوشىاش بالا باشد) نمىتواند جز شبحى از اين حقايق تصوير ديگرى در ذهنش ترسيم كند. زيرا الفاظى كه ما در دنيا اختراع كردهايم،
1) بحارالانوار، جلد 57، صفحه 255.
هيچ كارايى در عالم جنين ندارد، همانگونه كه اين الفاظ نمىتواند قالبهاى مناسبى براى مفاهيم جهان آخرت باشد. پس همانطور كه جنين قادر بر درك حقايق دنيا نيست، اهل دنيا هم نمىتوانند بطور كامل حقايق جهان آخرت را درك كنند و اين، امرى عادى است و هيچ تعجّبى ندارد. شاهد بر مدّعاى فوق آيات و رواياتى است كه بهشت و جهنّم را توصيف مىكند؛ مثلًا در آيه 6 و 7 سوره هُمَزَه، در مورد آتش جهنّم مىخوانيم:
«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ، الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ؛ (جهنّم) آتش بر افروخته الهى است، آتشى كه از دلها سر مىزند!»
توضيح اين كه، آتشهاى دنيا ابتدا پوست بدن را مىسوزاند، سپس گوشت آن را طعمه خود قرار مىدهد، و پس از آن، استخوانهاى اطراف قلب را آتش مىزند، و در نهايت به قلب مىرسد؛ ولى طبق آنچه در آيه فوق آمده، آتش جهنّم از قلب شروع مىكند، و سپس بقيّه را طعمه قرار مىدهد، تا به بيرون بدن مىرسد. و در يك جمله كوتاه، آتشهاى دنيا از بيرون مىسوزاند، و به سمت درون مىرود، ولى آتش جهنّم از درون شروع مىكند و به سمت بيرون ادامه مىدهد! راستى اين چگونه آتشى است، كه از درون مىسوزاند؟
از برخى روايات استفاده مىشود كه آتش جهنّم زفير و شهيق (1)دارد. داراى دم و بازدم است. نفس مىكشد(2)، به گونهاى كه گويا يك موجود زنده است. آيا آتشهاى دنيا نيز چنين هستند!
از اين تعبيرات، و امثال آن، مىفهميم كه ساختمان جهنّم، ساختمان عجيبى است كه به فكر ما نمىرسد و نمىتوانيم به جزئيّات آن آگاه شويم، ولى علم اجمالى به وجود جهنّم به عنوان كانون خشم و غضب و مجازات الهى داريم، و به آن معتقديم. و حتّى اين مطلب را به مردگان خود نيز تلقين مىكنيم! (أَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ أَنَّ النَّارَ حَقٌّ).
حضرت على عليه السلام در روايت تكاندهندهاى گوشهاى از جهنّم را اين گونه تصوير مىكند:
«إِنَّ فِى جَهَنَّمَ رُحىً تَطْحَنُ ...؛ در دوزخ آسيابى است كه (پنج چيز را) آرد مىكند.»
اين آسياب چگونه است؟ با چه نيرويى كار مىكند؟ ساختمان آن به چه شكلى است؟ از چه ساخته شده است؟
«أَفَلَا تَسْئَلُونَ مَا طَحْنُهَا؛ آيا نمىپرسيد چه آرد مىكند؟»
هر چند جزئيّات مربوط به آن آسياب مبهم و مجهول است، ولى مىتوانيم بفهميم خوراك آن چيست. بدين جهت حضرت على عليه السلام يارانش را ترغيب به دانستن آن مىكند.
اصحاب پرسيدند: «فَمَا طَحْنُهَا يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ؟- چه چيز را آرد مىكند، اى اميرمؤمنان؟»
حضرت فرمودند: «أَلْعُلَمَاءُ الْفَجَرَةُ؛ دانشمندان بدكار (يكى از خوراكهاى آن آسياب هستند.)»
دانشمندى كه ديگران را به كارهاى خير دعوت مىكند، ولى عامل به علم و دانش خويش نيست، وارد آن آسياب مىشود و لِه مىگردد!
«وَ الْقُرَّاءُ الْفَسَقَةُ؛ قرآن خوانان تبهكار (يكى ديگر از موادّ خوراكى آن آسياب جهنّمى هستند.)»
قارى يا حافظ قرآن، كه قرآن تلاوت مىكند، ولى به آن عمل نمىكند؛ خداى ناكرده آيه ربا را مىخواند، ولى آلوده به آن مىگردد؛ آيه غيبت را تلاوت مىنمايد، ولى مبتلا به آن مىشود. همچنين نسبت به آيات ديگر. چنين قاريانى نيز طعمه آن آسياب مىگردند.
«وَ الْجَبَابِرةُ الظَّلَمَةُ؛ (يكى ديگر از خوراكيهاى آن آسياب) زمامداران ظالم و ستمگر هستند.» كسانى كه زمام حكومت جامعه را در دست گرفته و بايد به مردم خدمت كنند، هر گاه به جاى خدمت، ظلم را پيشه خود سازند، جايگاهشان همان آسياب جهنّمى است.
«وَ الْوُزَرَاءُ الْخَوَنَةُ؛ وزيران خيانت پيشه (نيز طعمه آن آسياب مىگردند.)»
وزيرانى كه بايد براى پيشرفت جامعه كمك كنند، هر گاه در انجام وظيفه خويش
كوتاهى نمايند و خيانت كنند، مستحقّ عذاب الهى هستند.
«وَ الْعُرَفَاءُ الْكَذَبَةُ؛(1)كارشناسان (مباشران) دروغگو (گروهى هستند كه در آسياب لِه مىشوند.)»
«عرفاء» جمع «عارف» به كسانى كه در كارى خبره و داراى تخصّصى هستند گفته مىشود. اين فراز شامل هر كارشناسى در هر رشتهاى مىگردد، در صورتى كه صداقت را پيشه خود نسازد و در كارشناسى خود مرتكب دروغ شود.
جالب اين كه، آنچه در اين آسياب ريخته مىشود از بين نمىرود؛ بلكه انسانهاى مذكور، كه طيف وسيعى از جامعه را تشكيل مىدهند، باز هم زنده مىمانند، و بايد عذابهاى ديگرى نيز بچشند، و به مجازاتهاى شديدترى مبتلا شوند!
اين چه آسيابى است كه انسان را له مىكند، ولى انسان نمىميرد! آيا آسيابهاى دنيا هم همينطور است!
اين روايت و روايات مشابه آن، مدّعاى ما را مبنى بر اين كه ما قادر به ترسيم دقيق و مفصّلى از واقعيّتهاى جهان آخرت نيستيم، و تنها مىتوانيم شبحى از آن را ترسيم كنيم، تأييد مىنمايد.
از جمله امور ديگرى كه مىتواند شاهد بر مباحث فوق باشد، بحث درهاى بهشت و جهنّم است. در آيه 71 سوره زمر، در مورد درهاى جهنّم، چنين مىخوانيم:
«وَسِيقَ ا لَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا؛ كفّار گروه گروه به سوى جهنّم رانده مىشوند.»
هر چند آنها مايل نباشند كه مجازات شوند، ولى به زور و اجبار به سوى عذاب هدايت مىشوند؛ زيرا اين عذابها ثمره كارهايى است كه آنها در دنيا از روى ميل و اختيار انجام دادهاند.
1) ميزان الحكمة، باب 628، حديث 3083.
«حَتَّى إِذَا جَآءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا؛ هنگامى كه (كفّار) به دوزخ مىرسند درهاى آن گشوده مىشود.»
ما همين قدر مىدانيم كه جهنّم درهايى دارد؛ امّا اين كه درهاى جهنّم به چه شكلى است؟ آيا تعدّد آن به علّت جمعيّت زياد است، همانگونه كه تعدّد درهاى يك مكان در دنيا براى اين منظور است، يا جهت ديگرى دارد؟ آيا درها را كسى باز مىكند، يا خود به خود باز مىشود؟ آيا اساساً درهاى جهنّم همانند يك موجود زنده است، يا نه؟
جواب اين سؤالات براى ما روشن نيست.
«وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَآ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقَآءَ يَوْمِكُمْ هَذَا؛ نگهبانان دوزخ (كه گويا منتظر آمدن جهنّميان هستند تا آنها را مجازات نمايند) به دوزخيان مىگويند: آيا رسولانى از ميان خود شما به سويتان نيامدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات اين روز، شما را بر حذر دارند؟!»
آنجا جاى انكار و مخفى كردن و دروغ گفتن نيست، و چارهاى جز بيان حقيقت و پذيرش آثار و لوازم آن نمىباشد. بدين جهت در ادامه آيه مىخوانيم:
«قَالُوا بَلَى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ؛ (جهنمّيان) گفتند: آرى (پيامبران آمدند و آيات الهى را بر ما خواندند، و ما مخالفت كرديم) ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلّم شده است.»
از آيه فوق استفاده مىشود كه اجمالًا جهنّم درهايى دارد؛ امّا جزئيّات آن- همانگونه كه گذشت- بر ما روشن نيست.
ولى در آيه 44 سوره حجر تعداد درهاى جهنّم بيان شده است. در آيه مذكور مىخوانيم:
«لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِكُلِّ بَابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ؛ (دوزخ) هفت در دارد، و براى هر درى، گروه معيّنى از آنها تقسيم شدهاند.»
گويا درها علامتگذارى شده، و هر كدام مخصوص گروه خاصّى است.
اين كه عدد هفت در اينجا عدد شمارش است، يا عدد تكثير؟ دو احتمال وجود دارد:
نخست اين كه عدد شمارش باشد؛ يعنى جهنّم هفت در دارد، نه كمتر و نه بيشتر.
احتمال ديگر اين كه عدد تكثير باشد؛ يعنى جهنّم درهاى مختلف و فراوانى دارد.
مانند عدد هفت در آيه شريفه 27 سوره لقمان كه عدد تكثير است؛ نه شمارش.
خداوند متعال در آيه فوق مىفرمايد:
«وَ لَوْ أَنَّ مَا فِى الْارْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلَمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛
و اگر همه درختان روى زمين قلم شود، و دريا براى آن مركّب گردد، و هفت دريا به آن افزوده شود، (اينها همه تمام مىشود، ولى) كلمات خدا پايان نمىگيرد! خداوند عزيز و حكيم است.»
عدد هفت در اين آيه عدد تكثير است، نه شمارش؛ زيرا در صورتى كه عدد شمارش باشد لازمهاش اين است كه اگر درياها تبديل به هشت عدد شود، علم خداوند (كلمات) پايان مىپذيرد! در حالى كه مىدانيم علم خداوند همانند ذاتش نامحدود است؛ بنابراين، عدد هفت در آيه مذكور عدد شمارش نيست، بلكه عدد تكثير است.
همانگونه كه عدد هفتاد در آيه شريفه هشتاد سوره توبه نيز عدد تكثير است.(1)
« آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچى»
عدد هفت خصوصيّتى ندارد؛ بلكه منظور آن است كه تزئينات سفره و امور فرعى آن بسيار زياد، و غذا كه هدف اصلى سفره است، وجود ندارد.
خداوند متعال در اين آيه خطاب به پيامبرش مىفرمايد:«إِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ؛ چه براى آنها استغفار كنى، چه نكنى، (حتّى) اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى، هرگز خدا آنها را نمىآمرزد!»
اين عدد نيز تكثير است؛ زيرا در صورتى كه عدد شمارش باشد، لازمهاش اين است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هفتاد و يك بار براى آنها طلب آمرزش نمايد، مشمول آمرزش
1) عدد تكثير در گفتگوهاى روزانه ما فارسى زبانها نيز به كار گرفته مىشود؛ مثلًا در ضرب المثل معروف:
خداوند قرار مىگيرند، در حالى كه منظور خداوند اين نيست؛ بلكه منظور اين است كه: هر چند شماىِ پيامبر براى اين افراد بسيار آمرزش بطلبى- به خاطر اين كه به خدا و پيامبرش كفر ورزيده و فاسق گشتهاند، و به همين وضع از دنيا رفتهاند- قابل آمرزش نيستند.
نتيجه اين كه، طبق اين احتمال (كه عدد هفت در مورد درهاى جهنّم عدد تكثير باشد) جهنّم درهاى فراوانى دارد، امّا جزئيّات آن بر ما روشن نيست.
در آيه 73 سوره زمر، سخن از درهاى بهشت به ميان آمده است. توجّه كنيد:
وَسِيقَ ا لَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا
و كسانى كه تقواى الهى پيشه كردند، گروه گروه به سوى بهشت برده مىشوند.
انتخاب صفت تقوا از ميان صفات فراوان بهشتيان، نشانگر اهمّيّت فوقالعاده و نقش كليدى آن براى ورود به بهشت است. مشتاقانِ به بهشت بايد هر چه بيشتر تقواى خويش را افزايش دهند.
حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا
هنگامى كه به آن (بهشت) مىرسند درهاى بهشت گشوده مىشود.
همان مباحثى كه در مورد جزئيّات درهاى جهنّم در بحثهاى قبل گذشت، اينجا هم مطرح مىباشد.
وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَيكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ
نگهبانان بهشت به بهشتيان مىگويند: سلام بر شما! گوارايتان باد اين نعمتها! داخل بهشت شويد و جاودانه بمانيد!
در آيه شريفه فوق اجمالًا به درهاى بهشت اشاره شده، ولى جزئيّات آن بر ما
روشن نيست. و حتّى تعداد درهاى بهشت در قرآن مجيد مشخّص نشده- هر چند در روايات اسلامى تعداد آن بيان شده است.
در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم (1):
أَلْجَنَّةُ لَهَا ثَمَانِيَةُ أَبْوَابٍ ... فَمَنْ أَرَادَ الدُّخُولَ فِى هَذِهِ الْأَبْوَابِ الثَّمَانِيَةِ فَلْيَتَمَسَّكْ بِأَرْبَعِ خِصَالٍ
بهشت را هشت دروازه است ... هر كه بخواهد از اين هشت دروازه وارد شود، بايد به چهار خصلت چنگ زند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در ادامه چنين فرمودند:
1- «أَلصَّدَقَةُ»: اوّلين ويژگى طالبان بهشت، كمك رسانى به نيازمندان است. متأسفانه در گوشه و كنار جامعه نيازمندان كم نيستند! بايد در حدّ توان به آنها كمك كرد.
امام حسن مجتبى عليه السلام بقدرى به نيازمندان رسيدگى مىكرد، كه خانه آن حضرت پناهگاه فقرا و مستمندان شده بود. به طورى كه هر غريب و نيازمند و درماندهاى وارد كوفه مىشد، سراغ خانه سبط اكبر پيامبر را مىگرفت.
2- «وَالسَّخَاءُ»: دومين صفتى كه آرزومندان بهشت بايد واجد آن باشند، تا بتوانند از درهاى بهشت وارد آن روضه رضوان گردند، خصلت سخاوت است؛ زيرا بهشت جاى افراد بخيل نيست. و سخىّ كسى است كه وقتى به مردم كمك مىكند، در دل از اين كمك خوشحال و راضى است.
3- «وَ حُسْنُ الْخُلْقِ»: برخورد خوب با مردم، و اتّصاف به صفت حُسن خلق، و دورى گزيدن از برخوردهاى ناشايست و زشت، از ديگر ويژگىهاى جويندگان بهشت است. مشتاقان بهشت بايد ملبّس به اين لباس زيبا شوند، تا در زمره بهشتيان قرار گيرند.
1) ميزان الحكمة، باب 562، حديث 2755.
4- «وَ كَفُّ الْاذى عَن عِبَادِاللَّهِ»: و بالاخره ويژگى چهارم آنان اين است كه از اذيّت و آزار مردم خوددارى مىكنند. كسى كه مىخواهد به كانون رحمت الهى قدم بگذارد، نمىتواند حامل كوله بارى از آزار و اذيّت ديگران باشد. امّا كسى كه همواره به مردم لطف و عنايت و مهر و عشق ورزيده، و قلب خويش را مالامال از مهربانى نموده، شايستگى بهشتىشدن را دارد.
توجّه به صفات چهارگانه، ما را به اين نتيجه مىرساند كه عامل ورود به بهشت تنها عبادات و اطاعات و نماز و روزه و مانند آن- عليرغم اهمّيّت فوقالعاده آنها- نيست؛ بلكه علاوه بر آن، رعايت مسائل اجتماعى و خدمت به خلق خداوند- كه از برترين عبادات شمرده شده- نقش بزرگى در وصول به اين مقام پر ارزش دارد.(1)
سؤال: آيا بهشت و جهنّم هم اكنون موجود، و خداوند متعال آن را آفريده است، يا پس از پايان يافتن اين جهان خلق خواهد شد؟
آيا بهشت و جهنّم چيزى جر نتيجه اعمال خود ماست؟
پاسخ: از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه بهشت و دوزخ اكنون موجود است، و از روايات اسلامى بر مىآيد كه با اعمال نيك و بد ساختمان آن كامل مىگردد! اعمال خوب و شايسته (2)بناى بهشت را تكميل و اعمال ناشايست ساختمان جهنّم را كامل مىكند! به دو آيه از قرآن- كه يكى در مورد بهشت و ديگرى پيرامون جهنّم است- توجّه كنيد:
1) پيرامون درهاى بهشت و جهنّم در بحثهاى آينده مطالب ديگرى خواهد آمد.
2) مثلًا در روايتى از پيامبر اسلام مىخوانيم:« هر كس لا اله الّا اللّه بگويد، در مقابل هر بار كه اين جمله راتكرار كند، درختى در بهشت براى او كاشته مىشود»( ميزان الحكمة، باب 567، حديث 2781) از اين روايت و امثال آن، استفاده مىشود كه اكنون بهشت موجود است، و با اعمال نيك ما تكميل مىگردد.
1- خداوند متعال در آيه 133 سوره آل عمران مىفرمايد:
وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَالْأَرضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ
و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان، و بهشتى كه وسعت آن، (به پهناى) آسمانها و زمين است، و براى پرهيزگاران آماده شده است.
هر اين آيه شريفه، مخصوصاً جمله «أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»، نشان مىدهد كه بهشت اكنون موجود است.
2- در آيه 54 سوره عنكبوت در مورد وجود فعلى جهنّم مىخوانيم:
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ
جهنّم بر كافرين (مسلّط است و به آنها) احاطه دارد!
از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه هم جهنّم خلق شده و اكنون موجود است و هم در جهان فعلى ماست؛ نه در ماوراء عالم ما! منتهى اكنون فرمان سوزاندن ندارد و هنگامى كه روز قيامت فرا رسد، پردهها برداشته مىشود، و آنچه در درون بود و مخفى، آشكار مىگردد.
همانگونه كه قبلًا اشاره شد، طبق آنچه از آيات قرآن استفاده مىشود بهشت و جهنّم آفريده شده و اكنون موجود است. و مطابق روايات فراوان به وسيله اعمال ما تكميل مىگردد. براى نمونه، به چند روايت اشاره مىكنيم. و براى اين كه بحث درهاى بهشت و جهنّم كاملتر شود، از ميان رواياتى كه در مورد درهاى بهشت و جهنّم است، چند نمونه انتخاب كردهايم، لطفاً توجّه كنيد:
1- حضرت على عليه السلام در خطبه معروف جهاد مىفرمايد:
فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ (1)
جهاد درى از درهاى بهشت است، كه خداوند آن را به بندگان خاص و ويژهاش اختصاص داده است.
معنى اين جمله اين است كه اوّلًا بهشت اكنون موجود است، و ثانياً يكى از درهاى بهشت را، پيكار مجاهدان در راه خداوند، مىسازد.
2- در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخونيم:
إِنَّ لِجَهَنَّمَ بَاباً لَايَدْخُلُهَا إِلَّا مَنْ شَفَا غَيْظَهُ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ تَعَالَى (2)
جهنّم را درى است كه كسى از آن وارد نمىشود مگر آن كه با معصيت خدا خشم خود را فرو نشانده است.
برخى انسانها هنگامى كه عصبانى مىشوند، براى آرام كردن خويش، به سراغ گناه مىروند! مثلًا فحّاشى مىكنند! يا شروع به ناشكرى و ناسپاسى مىنمايند! يا با آزار و اذيّت ديگران عصبانيّت خود را از بين مىبرند! يا با توهين و تحقيرِ انسانهاى محترم، خود را آرام مىنمايند! و يا گناهانى از اين قبيل، انجام مىدهند. يكى از درهاى جهنّم مخصوص و محصول كار اين افراد است. غضب چنين افراد، درى براى جهنّم مىسازد، كه آنها از آن در وارد جهنّم مىشوند. يكى از راههاى آزمايش شخصيّت واقعى افراد، مطالعه حالت آنها در حال خشم و غضب و عصبانيّت است؛ هر گاه در چنين حالتى از مسير الهى منحرف شود، و به هيچ وجه مالك زبانش نباشد، و به قول معروف چشمانش را ببندد و دهانش را باز كند و هر چه توانست بگويد، چنين انسانى، آدم بىشخصيّت و كمظرفيّت است. ولى چنانچه كظم غيظ كرد، و خشم خود را بدون انحراف از مسير رضاى الهى فرو نشاند، انسان ممتاز و با شخصيّت به شمار مىرود.
3- طبق برخى از روايات يكى از درهاى بهشت «رَيّان» نام دارد.(1)ريّان به معنى سيراب شدن است. و اين در، مخصوص روزه دارانى است كه تشنگى و عطش روزه را تحمّل مىكنند.
4- «باب المعروف» درِ ديگر بهشت است. كسانى كه كارهاى نيك و پسنديده انجام مىدهند، از اين در وارد بهشت مىگردند.(2)
5- «باب الصّبر» از ديگر درهاى بهشت مىباشد؛(3)كسانى كه در مشكلات صبر را پيشه خود كردهاند، مؤمنانى كه سختيهاى عبادت را بر خود هموار نمودهاند، افرادى كه سختى ترك گناه را به جان خريده و در مقابل نفس سركش كه همواره انسان را به گناه دعوت مىكند، استقامت نمودهاند، همه اينها از باب الصّبر وارد بهشت مىشوند.
6- يكى ديگر از درهاى بهشت «باب الشّكر» است؛ باب الشّكر محلّ ورود افرادى است كه نه تنها بازبان، بلكه در مقام عمل نيز شاكر نعمتهاى بيكران پروردگار و ولىنعمت خويش بودهاند.(4)
7- باب ديگرى از ابواب بهشت، «بابالبلاء» مىباشد.(5)در مورد «بلا» دو احتمال مىرود:
الف- نخست اين كه همان معناى متعارف و معمول آن منظور باشد؛ بنا بر اين افرادى كه مبتلا به بلايايى از قبيل سيل، زلزله، رانش زمين، صاعقه، طوفانها، مرگ عزيزان و آشنايان، ورشكستگى، بيماريهاى صعب العلاج، و مانند آن مىشوند و صبر و تحمّل مىكنند، از باب البلاء وارد بهشت مىشوند.
توجّه به اين نكته خالى از لطف نيست كه همه مردم در اين دنيا به نوعى با بلايا و مشكلات دست و پنجه نرم مىكنند؛ حتّى كسانى كه زندگى آنها دورنماى بسيار
زيبايى دارد، هنگامى كه به زندگى آنها دقّت مىكنيم، متوجّه مىشويم كه مشكلات مختلفى گريبانگير آنهاست و اين خاصيّت اين دنياست. به همين جهت مولاى متّقيان- كه دنيا را به خوبى شناخته بود- در توصيف آن فرمود:
«دنيا با مشكلات و گرفتاريها عجين شده، و از آنها تفكيكناپذير است!»(1)
ب- معناى ديگر «بلا» آزمايش و امتحان است. طبق اين تفسير مؤمنانى كه از عهده امتحانات الهى برآمده، و با معدّل عالى قبول شدهاند از اين در وارد مىشوند.
8- باب ديگر، «بابالاعظم» است، كه بندگان صالح و ويژه خدا از اين در وارد مىشوند. كسانى كه اهل زهد و ورع هستند، و با پروردگارشان مأنوسند.(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه شعبانيّه، كه خطبهاى بسيار پر محتوى است، در مورد درهاى بهشت و جهنّم جملهاى دارد، مىفرمايد:
«إِنَّ أَبْوَابَ الْجَنَانِ فِى هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ؛(3)درهاى بهشت در اين ماه باز است.»
از اين جمله نيز استفاده مىشود كه بهشت هم اكنون وجود دارد، كه در ماه رمضان درهاى آن به سوى بندگان صالح خداوند باز است. و منظور از ابواب بهشت روزهاى است كه مىگيريم؛ قرآنى است كه تلاوت مىكنيم؛ غذائى است كه صرف نيازمندان مىنماييم؛ و خلاصه، تمام كارهاى خيرى كه در اين ماه انجام مىشود، هر يك از آنها درى از درهاى بهشت است.
«وَ أَبْوَابَ النِّيرَانِ فِى هَذا الشَّهْرِ مُغْلَقَةٌ؛ درهاى جهنّم در ماه رمضان بسته است.»
گناهان، شهوات، هواى نفس، وسوسههاى شيطان، از جمله درهاى جهنّم است كه در سايه روزه و مبارزه با هواى نفس، اسير و زندانى شدهاند. بايد با نيّتهاى صاف، و قلبهاى پاك، از خداوند قادر بخواهيم كه اينها همچنان در قفس بمانند.
آمارى كه از دوران قبل از انقلاب به خاطر دارم حاكى از آن بود كه نيروى پليس در ماه رمضان موفّق مىشد كارهاى عقب افتادهاش را انجام دهد! چون آمار جرم و جنايت كاهش چشمگيرى داشت، و مأمورين جنائى فرصت مناسبى براى انجام كارهاى عقب مانده مىيافتند! آمار پس از از انقلاب هم نشانگر تأثير چشمگير روزه ماه رمضان در كاهش جرم و جنايت است؛ به طورى كه جنايتها از 75% تا 15% كاهش داشته است. يعنى برخى جرمها 75%، برخى 70%، برخى 60% و برخى كمتر تا آنجا كه كمترين ميزان كاهش 15% بوده است.
آرى، حتّى اين روزههاى نيم بند ما اين قدر در كاهش جرم و جنايت مؤثّر مىباشد و حقيقتاً درهاى جهنّم را مىبندد، و شياطين و هواى نفس را در غل و زنجير مىكند.
همانگونه كه در ابتداى اين بحث گذشت، اولياءاللّه از خدا مىترسند.
سؤال: خوف از خدا يعنى چه؟
پاسخ: در اين باره در قرآن مجيد تعبيرات مختلفى ديده مىشود:
1- «يَخَافُونَ الْعَذَابَ الْالِيمَ (1)(بندگان خدا) از عذاب دردناك آخرت مىترسند.»
2- «يَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً(2)(اولياء اللّه) از روزى مىترسند كه عذابش گسترده و فراگير است و همه را در بر مىگيرد.»
3- «لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ ...(3)آنها كه از مقام پروردگارشان مىترسند ...» يا در آيه ديگرى مىخوانيم: «وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى (4)
امّا كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، و با هواى نفس مبارزه كند، بهشت جايگاه اوست.»
4- «يَخَافُونَ رَبَّهُمْ (1)از پروردگارشان مىترسند.»
خلاصه اين كه، اولياءاللّه و بندگان خاصّ خداوند از روز قيامت، آتش جهنّم، مقام پروردگار، و خود خداوند مىترسند.
خداوندى كه رحمان و جواد و رحيم، بلكه ارحم الرّاحمين است، و هيچ نيازى به عبادت ما ندارد، و از معصيت ما هيچ گردى به دامن كبريايش نمىنشيند، آيا چنين خدايى ترس دارد؟ اگر جواب مثبت است، چرا بايد از خداوند بترسيم؟
پاسخ تمام اين سئوالات در آيه «وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ» آمده است. براى روشن شدن اين مطلب، ابتدا بايد بدانيم كه منظور از مقام در اين آيه شريفه چيست؟
براى مقام پروردگار تفسيرهاى مختلفى ذكر شده، كه به دو نمونه آن اشاره مىشود:
الف- منظور از مقام توجّه به مراقبت پروردگار است؛ يعنى اولياءاللّه كسانى هستند كه مىدانند خداوند دائماً مراقب و مواظب آنهاست. و به گفته امام خمينى رحمه الله معتقدند: «عالم محضر خداست، و در محضر خدا نبايد معصيت كرد» و از اين مراقبت الهى وحشت دارند. و اين اعتقاد، نقش مهمّى در تربيت انسان دارد؛ زيرا اگر شخصى اعتقاد داشته باشد كه انسان محترمى همواره او را زير نظر دارد و مراقب اوست، سعى مىكند كار خلافى از او سر نزند، و به صورت مؤدّب و آراسته در جامعه ظاهر گردد، و خلاصه تمام اعمالش را كنترل مىكند.
ب- منظور از مقام، مقام عدالت پروردگار است. اولياءاللّه از عدالت خداوند خائف و ترسان هستند؛ زيرا مىدانند كه اگر او مطابق عدالتش با ما رفتار كند، كار بسيار مشكل مىشود. ما متأسّفانه در مسائل معنوى اهل حساب و كتاب نيستيم، هر
1) سوره نحل، آيه 50.
چند در مسائل مادّى بسيار دقيق و موشكاف مىباشيم. با يك حساب سرانگشتى در خواهيم يافت كه اگر خداوند با عدالتش با ما رفتار كند چقدر كار مشكل خواهد شد.
توجّه كنيد:
اگر شخصى علاوه بر سنّ تكليفش سى سال عمر كند و در اين سى سال، بطور متوسّط هر روز آلوده يك گناه گردد، سالى سيصد و شصت و پنج گناه كرده كه اگر اين عدد را در 30 ضرب كنيم، خواهيم ديد كه در مجموع عمرش به بيش از ده هزار گناه آلوده شده است! آيا انسانى كه اينقدر گناه دارد، نبايد از مقام عدالت خداوند بترسد! بنابراين، اگر كسى مرتكب گناهى نشود، و همواره در مسير الهى قدم بردارد، از عدالت خداوند ترسى نخواهد داشت. همانگونه كه انسان بى گناه اگر از كنار هزاران پليس و كلانترى و دادگاه و دادگسترى عبور كند هيچ ترسى و واهمهاى به خود راه نمىدهد. آن كس كه حساب پاك و پرونده صافى دارد، باكى از محاسبه و محاكمه ندارد.
نتيجه اين كه، انسانها در حقيقت از اعمال خودشان مىترسند نه از مقام عدالت خداوند. و ريشه خوف از خدا، به خوف از اعمال ناپسند و ناشايسته خود انسان باز مىگردد. كه براى از بين بردن اين خوف، بايد رفتار و اعمال خود را اصلاح كنيم.
در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:
«كسى كه از خداوند بترسد، از هيچ كس نمىترسد. و كسى كه از خدا نترسد، از همه كس و همه چيز مىترسد.»(1)
مصداق بارز اين روايت مسلمانان صدر اسلام در جنگ نابرابر بدر هستند.
توضيح اين كه، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى اين جنگ سرنوشت ساز، 313 نفر از مسلمانان را انتخاب، و به اتّفاق آنان به سوى سرزمين بدر حركت كرد. لشكر مسلمانان از هيچ
1) ميزان الحكمة، باب 1151، حديث 5471. روايات ديگرى به همين مضمون در همان باب آمده است.
جهت (از نظر محاسبات نظامى) با سپاه دشمن قابل مقايسه نبود. لشكر مشركان 950 نفر (بيش از سه برابر مسلمانان) بودند. آنها يك صد رأس اسب، و هفت صد نفر شتر در اختيار داشتند. علاوه بر آن، مجهّز به بهترين سلاحهاى آن زمان بودند، امّا مسلمانان هم از نظر نفرات، و هم از جهت نوع سلاح و تعداد آن، و هم از نظر سواره نظام و ديگر مسائل نظامى، به مراتب ضعيفتر از كفّار بودند. بدين جهت فرمانده سپاه دشمن باور نكرد كه تمام لشكر اسلام همان 313 نفر هستند، بلكه خيال مىكرد كه قسمتى عمده سربازان اسلام كمى عقبتر در پشت تپهها و لابه لاى درّهها مخفى شدهاند تا در فرصت مناسب به كمك جلوداران سپاه اسلام بيايند. بر اساس اين فكر، شخصى را فرستاد تا اطراف را به دقّت جستجو كند و تعداد دقيق لشكريان اسلام را گزارش دهد. مأمور ويژه به مأموريت شتافت و پس از مدّتى بازگشت و خطاب به فرماندهاش گفت: «حتّى يك نفر مسلمان در اطراف كمين نكرده بود و لشكر مسلمانان جز آنچه در ميدان جنگ مىبينيد، نيستند! ولى چهرههايى كه من ديدم بسيار خطرناك و مصمّم هستند. صلاح نيست با آنها وارد جنگ و نبرد شويم؛ زيرا تصوّر نمىكنم احدى از آنان از ما بترسد و پشت به جنگ كند!»
ابوجهل كه از سران مغرور و متكبّر سپاه كفر بود، گفت: «شماها آدمهاى ترسو و ناتوانى هستيد. آيا آنها با اين جمعيّت كم و سلاحهاى اندك، توان مبارزه با ما را دارند؟»
مشركان به نصيحت ناصح مشفق گوش نداده و به توصيه ابوجهل نادان وارد نبرد شده، و متحمّل شكست سنگينى شدند، كه حاصل آن هفتاد كشته و هفتاد اسير بود.
شكستى كه تا آخر عمر آن را فراموش نكردند!
نتيجه اين كه، انسانى كه از خداوند مىترسد، از هيچ كس نمىترسد، و همواره پيروز است.
پنجمين ويژگى و صفت عبادالرّحمن و بندگان ممتاز پروردگار، تعادل در انفاق است. خداوند متعال در آيه 67 سوره فرقان، در مورد اين ويژگى، مىفرمايد:
وَ ا لَّذِينَ إِذَآ أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَامًا
و كسانى كه هر گاه انفاق كنند، نه اسراف مىنمايند، و نه سختگيرى مىكنند؛ بلكه در ميان اين دو، حدّ اعتدالى دارند.
نكاتى چند در اين آيه شريفه قابل توجّه است.
1- از آيه مذكور استفاده مىشود كه يكى از برنامههاى مسلّم و قطعى اولياء اللّه و بندگان ويژه خداوند، انفاق و كمك به نيازمندان است؛ بدين جهت در آيه شريفه پيرامون اصل انفاق سخن گفته نشده، بلكه در مورد اعتدال در انفاق بحث شده است.
2- انفاق آن است كه انسان، نيازمندان را در آنچه از نعمتهاى خدايى در اختيار دارد، شريك خود كند. جمله «آنچه در اختيار دارد» عام و گسترده است و تمام امكانات انسان را در بر مىگيرد؛ مال و ثروت، موادّ غذايى، علم و دانش، آبرو و حيثيّت، مقام و موقعيّت و خلاصه از هر آنچه دارد، و به تعبير دقيقتر- كه در قرآن
مجيد آمده- از آنچه خداوند روزىاش كرده (مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ (1)) انفاق كند.
3- «اسراف» آن است كه انسان چيزى را بيش از حدّ مصرف كند. و «تبذير» به معنى ريخت و پاش و تضييع نعمتهاى الهى است؛ به عنوان مثال، اگر شما ده نفر ميهمان دعوت كرده باشيد، و براى آنها- كه با يكى دو نوع غذا پذيرايى مىشوند- دهها نوع غذا تهيّه كنيد، مرتكب اسراف شدهايد؛ هر چند تمام غذاها مصرف شود!
و اگر براى اين ده نفر به اندازه پنجاه نفر غذا تهيّه كنيد، كه مقدارى از آن خورده، و بقيّه در سطل زباله ريخته شود مرتكب تبذير شدهايد.
البتّه گاه «اسراف» در معنى «تبذير» هم به كار مىرود، ولى اگر در جملهاى هر دو كلمه ذكر شود هر كدام معناى خاصّ خود را خواهد داشت. و منظور از «تقتير» تنگ نظرى، سختگيرى، بخل ورزيدن، و به اصطلاح «نم پس ندادن» است.
4- «قَوام» حالت بين «اسراف» و «تقتير»، يعنى حدّ اعتدال است. و «قِوام» به چيزى گفته مىشود كه باعث اعتدال مىشود.
پس از تفسير اجمالى آيه مورد بحث، لازم است پيرامون دو موضوع، مطالبى ارائه شود:
نخست، اصل انفاق و جايگاه آن در اسلام؛ و ديگر، اعتدال و ميانه روى در انفاق.
انفاق- به معنائى كه گذشت- يك قانون عمومى در جهان آفرينش است. و تمام موجودات عالَم، عامل به آن هستند، يعنى، از آنچه در اختيار دارند، به ديگران كمك مىكنند.
خورشيد عالمتاب همواره در حال انفاق است؛ از نور و گرما و حرارت آن تمام
1) سوره بقره و سوره انفال، آيه 3؛ سوره حج، آيه 35؛ سوره قصص، آيه 54؛ سوره سجده، آيه 16؛ سوره فاطر، آيه 29؛ و سوره شورى، آيه 38.
موجودات جهان هستى بهره مىگيرند، بدون اين كه نيازى به ما داشته باشد (يعنى يك طرفه انفاق مىكند) و هر روز بر اثر اين انفاق از وزنش كاسته مىگردد.
كره مسكونى ما انسانها نيز در حال انفاق است، و معادن و ذخائر خويش را از طريق گياهان و درختان به ساكنان خود، يعنى انسانها و حيوانات و حشرات و پرندگان و مانند آن، مىرساند.
حيوانات نيز به ما انسانها انفاق مىكنند. زنبور عسل، عسل شيرين خود را انفاق مىكند. حيوانات شير ده، شير لذيذ و خوشمزه خويش را انفاق مىكنند. و حيوانات گوشتى تمام هستى خود را به انسان اهدا مىنمايند. و خلاصه، تمام موجوداتِ هستى به قانون انفاق پايبند هستند و مطابق آن عمل مىكنند.
آيا انسانها مىتوانند وصله ناهمرنگ مجموعه نظام هستى باشند، و از انفاق خوددارى كنند، و راه بخل و انحصارطلبى را پيشه خود سازند؟
قطعاً پاسخ اين سؤال منفى است. انسانها نيز بايد همانند ساير موجودات، ديگران را در امكانات خود سهيم كنند؛ و از مال و ثروت و مقام و علم و دانش و آبرو و حيثيّت و هر آنچه در اختيار دارند، بهرهاى به نيازمندان برسانند، و با قانون عمومى و فراگير انفاق هماهنگ باشند؛ در آيات قرآن دستورات اكيد و فراوانى بر كمك و دستگيرى از نيازمندان ديده مىشود، كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1- خداوند متعال در آيه هفتم سوره حديد تعبير ظريفى از انفاق كرده است. توجّه كنيد:
آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ فَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ
به خدا و رسولش ايمان بياوريد، و از آنچه شمارا جانشين و نماينده (خود) در آن قرار داده انفاق كنيد؛ (زيرا) كسانى كه از شما ايمان بياورند و انفاق كنند، اجر بزرگى دارند.»
دو نكته در آيه شريفه فوق در خور دقّت و تأمّل است:
نخست اين كه انفاق بلا فاصله پس از ايمان مطرح گرديده، كه اين نشانگر اهمّيّت انفاق است.
ديگر اين كه، مىفرمايد «از آنچه شما را جانشين خود در آن قرار داديم انفاق كنيد» يعنى آنچه در اختيار داريد، مال خودتان نيست. بلكه مالك حقيقى آن خداوند مىباشد، و آن را چند روزى در اختيار شما نهاده است. و به شما اجازه داده از امانتى كه در اختيار داريد، هم خودتان استفاده كنيد و هم به ديگران كمك كنيد.
آرى، در حقيقت مالك اصلى خداست، و ما امانتدار او هستيم. و پس از چندى با فرا رسيدن مرگ همه آنها را مىگذاريم و فقط با چند قطعه كفن از اين دنيا مىرويم.
عجيب اين كه بعضى از انسانها حتّى اين را هم همراه خود نمىبرند! شخص بسيار ثروتمندى بود كه اتومبيلش در جاده هراز از جاده منحرف شد، و به قعر درّه سقوط كرد، و متلاشى گرديد! اين شخص حتّى يك كفن هم با خود نبرد. و تلاش فراوان فرزندان براى يافتن جسد پدر بى نتيجه ماند. اشتباه نشود، آنها جنازه را براى تجهيز و تكفين و انجام مراسم شرعى نمىخواستند! بلكه هدفشان اين بود كه مردن پدر را در مراكز قانونى ثابت كنند، تا بتوانند اموال او را در بين خود تقسيم نمايند!
بدون شك آنچه در راه خدا انفاق شود ماندگار است؛ همانگونه كه در آيه 96 سوره نحل مىخوانيم:
مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَاللَّهِ بَاقٍ
آنچه نزد شماست فانى مىشود؛ امّا آنچه نزد خداست باقى است.
2- آيات دوم تا چهارم سوره انفال جايگاه رفيع انفاق را چنين به تصوير مىكشد:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ ا لَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ* ا لَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ* أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ
مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهايشان ترسان مىگردد؛ و هنگامى كه آيات او برآنها خوانده شود، ايمانشان فزونتر مىگردد، و تنها بر پروردگارشان توكّل دارند. آنها كه نماز را بر پا مىدارند؛ و از آنچه به آنها روزى دادهايم، انفاق مىكنند. (آرى) مؤمنان حقيقى آنها هستند؛ براى آنان درجاتى (مهم) نزد پروردگارشان است؛ و براى آنها، آمرزش و روزىِ بى نقص و عيب است.
طبق آنچه در آيات سه گانه فوق آمده، مؤمنان بايد داراى پنج صفت باشند:
1- احساس ترس و خوف از ابّهت نام خدا 2- نموّ و رشد ايمان 3- توكّل بر خدا 4- اقامه نماز 5- انفاق در راه خدا
جالب اين كه هم از آيه اوّل و هم از آيه آخر استفاده مىشود كه فقط كسانى كه اين صفات را دارند مؤمن هستند، و غير آنها در زمره مؤمنان قرار ندارند؛ يعنى، مسلمانانى كه انفاق نمىكنند، مؤمن نيستند!
انفاق و كمك به نيازمندان اركانى دارد كه قرآن مجيد آن را بيان كرده است؛ از جمله اين كه از چه چيز انفاق كنيم؟ به چه كسانى كمك نمائيم؟ چقدر انفاق كنيم؟ چگونه ديگران را در امكانات خود سهيم نمائيم؟
پاسخ به اين سؤال در آيه شريفه 92 سوره آل عمران آمده است:
لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَىْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ
هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمىرسيد مگر اين كه از آنچه دوست مىداريد، (در راه خدا) انفاق كنيد؛ و آنچه انفاق مىكنيد، خداوند از آن آگاه است.
طبق اين آيه مباركه، انفاق بايد از بهترين چيزها باشد، تا انفاق كننده به قلّه نيكوكارى صعود كند. در حديث جالبى مىخوانيم كه:
امام صادق عليه السلام «شِكَر» انفاق مىكرد! از آن حضرت پرسيدند: چرا شِكَر انفاق مىكنيد؟
حضرت فرمود: من شكر زياد دوست دارم، و خداوند در قرآن دستور داده از بهترينِ چيزهايى كه دوست داريد انفاق كنيد، بدين جهت شكر انفاق مىكنم!(1)
در حالات امام هشتم على بن موسىالرضا عليهما السلام نيز مىخوانيم
وقتى براى آن حضرت سفره غذا پهن مىكردند، و غذاها چيده و آماده خوردن مىشد، حضرت ظرف بزرگى طلب مىكردند، سپس از هر غذا، مقدارى برمىداشتند و داخل آن ظرف مىگذاشتند، و سفارش مىكردند آن را به نيازمندان بدهند، و بعد شروع به خوردن غذا مىنمودند!(2)
بنابراين، اگر خواهان صعود به اوج قلّه احسان و نيكوكارى هستيم، بايد از محبوبترين اموالمان در راه خداوند، و فقط براى رضاى او، انفاق كنيم.
البتّه اين سخن بدان معنى نيست كه انفاق از چيزهاى ديگر، مخصوصاً لوازمى كه مورد نياز نيست و در خانه انباشته شده، پسنديده و نيكو نمىباشد و نبايد آنها را به نيازمندان داد؛ بلكه رسيدن به مقام «برّ» انفاق از بهترين چيزها را مىطلبد.
آيه 215 سوره بقره به اين سؤال پاسخ مىدهد:
قُلْ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَ الْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ
بگو: «هر خير و نيكى (و سرمايه سودمند مادّى و معنوى) كه انفاق مىكنيد، بايد براى
پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد.» و هر كار خيرى كه انجام دهيد، خداوند از آن آگاه است (لازم نيست تظاهر كنيد، او مىداند).
طبق اين آيه شريفه، در صورتى كه پدر و مادر انفاق كننده، نيازمند باشند، بر همه كس مقدّم هستند؛ پس از آنها، حق تقدّم با ديگر خويشاوندان و اقوام است؛ سپس ايتام و بچّههاى بى سرپرست؛ سپس نيازمندان و مستمندان جامعه؛ و بالاخره مسافران در راه مانده و مانند آن، بايد مورد دستگيرى شما باشند. اين ترتيب، و رعايت اين اولويّتها، چقدر زيبا و هماهنگ با فطرت انسانى است!
همانگونه كه در آيه محلّ بحث، و ديگر آيات قرآن مجيد آمده، انفاق بايد به گونهاى باشد كه نه ابر اثر افراط و زياده روى، افراد تحت تكفّل انفاق كننده در سختى و تنگنا قرار گيرند و آبرويشان در معرض خطر قرار گيرد، و نه بر اثر تفريط و تنگ نظرى نيازمندان را از امكانات خويش محروم سازد؛ بلكه در اين مسأله، همانند ساير مسائل، اعتدال و انصاف را رعايت كند؛ شرح اين مطلب در مباحث آينده خواهد آمد.
آيا حق داريم كمك مورد نظر را با تحقير و سرزنش به نيازمند بپردازيم، مثلًا به او بگوييم: اين پول را بگير و ديگر جلوى چشمان من ظاهر نشو! و يا از تعابيرى مانند آن استفاده كنيم؟
خداوند متعال صدقات و كمكهايى كه منّت و آزار و اذيّت به دنبال دارد را باطل اعلام كرده، و آن را همرديف انفاقهاى رياكارانه، در جهت غير رضاى خدا شمرده است.(1)
1) اين مطلب در آيه شريفه 264 سوره بقره آمده است.
اين نكته نشانگر اهمّيّت فوقالعاده آبروى مؤمن از ديدگاه اسلام است. اسلام هرگز اجازه نمىدهد كه به خاطر يك كمك و احسان، آبروى مسلمانى لكّه دار شود، و قلبش جريحه دار گردد؛ قرآن مجيد در آيه 263 سوره بقره مىفرمايد:
قَوْلٌ مَعْروُفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى وَ اللَّهُ غَنِىُّ حَلِيمٌ
گفتار پسنديده (در برابر نيازمندان) و عفو (و گذشت از خشونتهاى آنها)، از بخششى كه آزار به دنبال داشته باشد بهتر است. و خداوند بى نياز و بردبار است.
طبق اين آيه شريفه، جواب منفى دادن به فقير، هرگاه همراه با ادب و احترام باشد، بهتر از پاسخ مثبتى شمرده شده كه همراه با آزار و اذيّت نيازمند است.
و چه زيباست انفاقهايى كه همراه با ادب و احترام است؛ و چه زيباتر انفاقى كه مُنفِق از اين كه توان كمك بيشترى نداشته، از نيازمند عذرخواهى مىكند! و اين حالت روحانى عالى در سيره ائمّه معصومين عليهم السلام به چشم مىخورد؛ به اين داستان توجّه كنيد:
شخص نيازمندى درِ خانه امام حسن مجتبى عليه السلام را كوبيد، و خطاب به حضرتش عرض كرد:
لَمْ يَبْقَ لِى شَىْءٌ يُبَاعُ بِدِرْهَمٍيَكْفِيكَ مَنْظَرُ حَالَتِى عَنْ مُخْبِرِى
إِلّا بَقَايَا مَاءُ وَجْهِى صُنْتُهُأَلّا يُبَاعَ وَ قَدْ وَجَدْتُكَ مُشْتَرِى
اى فرزند رسول خدا! هيچ چيزى برايم باقى نمانده كه آن را به درهمى بفروشم. چهره و وضع ظاهرىام سخنانم را تصديق مىكند و شهادت بر صدق كلامم مىدهد. البتّه اندكى آبرو دارم، كه آن را حفظ نمودهام (تا مشترى مناسبى بيابم) و اكنون كه تو مشترى مناسبى هستى، آن را به تو عرضه كردهام!
امام حسن عليه السلام صندوقدار خويش را طلبيد و پرسيد: چه مقدار پول نزد توست؟
عرض كرد: دوازده هزار درهم؛ فرمود: آن را به اين مرد فقير بده! سپس آن مرد را طلبيد، و عذرخواهى نمود و فرمود: ما حقّ تو را ادا نكرديم! ولى آنچه داشتيم داديم؛
سپس اين شعر را در جواب اشعار او، فرمود:
خُذِ الْقَلِيلَ وَ كُنْ كَا نَّكَ لَمْ تَبِعْمَا صُنْتَهُ وَ كَا نَّنَا لَمْ نَشْتَرِ(1)
اين مال اندك را بگير و گويا تو چيزى را نفروختهاى، و ما نيز چيزى نخريدهايم (يعنى من به چهرهات نگاه نمىكنم تا آبرويت محفوظ بماند.).
اين، اوج رعايت آداب انفاق، و بهترين روش كمك به نيازمندان است.
كمك به نيازمندان آثار فراوان و عجيبى دارد. از جمله در آيه 261 سوره بقره، مىخوانيم:
مَثَلُ ا لَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ؛
كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد) دو يا چند برابر مىكند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت) وسيع و (به همه چيز) داناست.
بسيار جالب است كه در اين آيه شريفه شخص انفاق كننده، به آن دانه گندم پر بركت كه آن قدر رشد و نمو دارد، تشبيه شده است؛ يعنى، انفاق آن قدر مُنفِق را رشد و نمو مىدهد، تا جايى كه هفتصد درجه يا بيشتر ترقّى پيدا مىكند!
اعتدال در انفاق، و به تعبير قرآن مجيد قوام، صفت فضيلتى است كه در دو سوى آن دو صفت رذيله و زشت وجود دارد؛ در جانب افراط صفت رذيله اسراف وجود
1) منتهى الآمال، جلد اوّل، صفحه 162.
دارد، و در جانب تفريط، صفت إقتار، كه هر دو از ديدگاه اسلام مذموم است.
عبادالرّحمن و بندگان خاصّ خداوند نه آلوده اسراف مىشوند، و نه ننگ إقتار را مىپذيرند، بلكه اعتدال در انفاق را مراعات مىكنند، و داراى ويژگى قوام هستند.
امام صادق عليه السلام در حديث جالبى عملًا به شرح و تفسير اين سه واژه پرداخته است.
طبق اين حديث، روزى آن حضرت مشتى خاك، يا شن، از روى زمين برداشت، و انگشتان دستش را جمع كرده، و محكم به هم فشار داد، به گونهاى كه ذرّهاى از آنچه در دستش بود بر روى زمين نريخت. فرمودند: اين بخل و إقتار(1)است!
سپس آن خاكها را بر زمين ريخت و مشتى ديگر از خاك برداشت، و كف دست را به سمت زمين گرفت و كاملًا انگشتان را باز كرد، به گونهاى كه تمام خاكها بر زمين ريخت، پس از آن فرمود: اين اسراف ناميده مىشود.
براى بار سوم مشتى ديگر از خاك برداشت و اين بار كف دست را به سمت آسمان گرفت و انگشتان را باز كرد؛ مقدارى از خاكها به زمين ريخت، و مقدارى در كف دست حضرت باقى ماند. سپس فرمود: اين همان سخاوتى (قوام) است كه قرآن مجيد اشاره كرده است.»(2)
آيات 26 تا 29 سوره اسراء، تمام گفتنيهاى انفاق را، به بهترين وجه، بيان كرده است.
1) مصدر« قَتَرَ» قتور است. و اين در واقع مصدر باب ثلاثى مجرّد است و به معنى تنگ گرفتن بر ديگرى است.« قتر على عياله» يعنى زندگى را بر خانوادهاش تنگ گرفت و برآنها از نظر اقتصادى فشار آورد؛ ولى هنگامى كه همين« مادّه» به باب افعال برده مىشود، و ثلاثى مزيد مىگردد، تبديل به فعل لازم مىشود. بنابراين« إقتار» به معناى فقر است. و اين بر عكس قاعدهاى است كه مىگويند:« هر فعلى به باب افعال برده شود، متعدّى مىگردد» چرا كه اينجا فعل متعدّى به باب افعال رفته، و لازم شده است! البتّه إقتار گاهى هم به معناى متعدّى استعمال شده است.
2) نورالثّقلين، جلد 4، صفحه 29.
به اين آيات توجّه كنيد:
وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَاتُبَذِّرْ تَبْذِيرًا
و حقّ نزديكان را بپرداز، و (همچنين حقّ) مستمند و وامانده در راه را، و هرگز اسراف و تبذير مكن!
در اين آيه شريفه، علاوه بر مشخّص كردن كسانى كه بايد به آنها كمك بشود، از كلمه «حق» استفاده شده است. يعنى آنچه به آنها كمك مىشود حقّ آنهاست، و آنان اين كمكها را از شما طلبكارند. حقّ آنها را پرداخت كن، و در عين حال گرفتار اسراف و تبذير مشو.
إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا
(تبذير مكن) چرا كه تبذير كنندگان، برادران شياطينند؛ و شيطان در برابر پروردگارش، بسيار ناسپاس بود!
اين آيه در حقيقت استدلالى است بر آيه قبل، و در مقام بيان دليل حرمت تبذير و اسراف مىباشد.
سؤال: چرا اسرافكاران برادران شياطين شمرده شدهاند؟
پاسخ: زيرا همانگونه كه شيطان در زمين فساد مىكند، اسراف كنندگان نيز به فساد مشغول هستند. آيا اسراف و تبذير و كفران نعمتهاى الهى، فساد شمرده نمىشود!
آيا اين مفاسد، سرچشمه مفاسد و بحرانهاى اجمتاعى نمىگردد!
آيا مراسم جشنهاى آن چنانى، و حتّى ريخت و پاشهاى حيرت آور در مراسم فاتحه، كه بايد باعث عبرت ديگران باشد، مفاسدى به دنبال نخواهد داشت!
آيا سمينارها و كنگرههايى كه هيچ دردى از دين و دنياى مردم حل نمىكند، و اسراف و تبذير در آن موج مىزند، و در جلو چشمان انسانهاى فقير و گرسنه و بىچپز برگزار مىگردد، بحران آفرين نيست!
يكى از مسؤولين دانشگاهها مىگفت: جنبشهاى دانشجويى و اعتراضات
خيابانى آنها، هميشه عامل سياسى ندارد؛ بلكه گاهى از اوقات، عوامل اقتصادى خالق آن است، زيرا دانشجويانى كه براى تأمينِ پولِ فيشِ غذاىِ دولتى، كه غالباً مبلغ ناچيزى است، مشكل دارند، وقتى آن اسرافها و تبذيرها، و مجالس آنچنانى، و سمينارها و گردهمآيىهاى كذايى را مىبينند، عقدهاى مىشوند و در جستجوى بهانهاى هستند، تا با كوچكترين جرقّه عقده گشايى كنند! اينها همه مفاسد اسراف و تبذير است.
بنابراين، وجه مشترك و نقطه اشتراك اسراف كنندگان و شياطين، گسترش فساد در جامعه است.
وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً
و هر گاه از آنان (/ مستمندان روى برتابى و انتظار رحمت پروردگارت را داشته باشى (تا گشايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى) با گفتار نرم و آميخته با لطف با آنها سخن بگو!
اين آيه شريفه، نوع برخورد با مستمند رابه هنگامى كه دست انسان خالى است بيان مىكند. اگر قادر بر برطرف كردن نياز مادّى و جسمى او نيستى، با محبّت و اظهار لطف و اعتذار روح او را سيراب كن و با كلامى نرم و دلنشين عذرخواهى نما.
خداوند بخشايشگر در آيه اوّل از تبذير نهى كرد، و در آيه دوم نوع برخورد با مستمند را بيان داشت، و در آيه بعد، از اسراف و اقتار نهى مىكند و مىفرمايد:
وَ لَاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَ لَاتَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسوُراً
هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، (و انفاق و بخشش را ترك منما) و بيش از حد (نيز) دست خود را مگشاى. كه مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرو مانى.
اين آيه شريفه بيانگر همان مطلبى است كه در آيه 67 سوره فرقان آمده، و محلّ بحث ماست. به شأن نزول آن توجّه كنيد:
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها پيراهنش را شسته و در منزل نشسته بود، تا آن لباس خشك شود، و براى نماز به مسجد برود. نيازمندى درِ خانه حضرت را كوبيد، و درخواست لباس كرد. حضرت تنها لباسش را به نيازمند داد، و خود بدون لباس در منزل ماند. هنگام نماز شد. اذان گفتند، مسلمانان دسته دسته به مسجد آمدند، ولى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبرى نبود. بدين جهت به خانه آن حضرت آمدند. متوجّه شدند آن حضرت پيراهنش را به نيازمندى داده، و لباس ديگرى ندارد تا آن را بپوشد و به مسجد بيايد! سپس آيه فوق نازل شد و مسلمانان را به رعايت اعتدال در انفاق سفارش كرد.(1)
اسراف در روايات انعكاس گستردهاى دارد. پيشوايان دينى بطور دقيق و موشكافانه اين بليّه اجتماعى را مورد توجّه قرار دادهاند.
از جمله، روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده، كه اگر دنياى امروز فقط به همين يك روايت در زمينه اسراف عمل كند، فقيرى در سراسر دنيا يافت نخواهد شد؛ زيرا با همان چيزهايى كه دور ريخته مىشود، مىتوان تمام فقرا را بى نياز كرد! با دقّت به اين روايت توجّه كنيد:
أَدْنَى الْاسرَافِ هِرَاقَةُ فَضْلِ الْإنَاءِ، وَابْتِذَالُ ثَوْبِ الصَّونِ، وَ إِلْقَاءُ النَّوَى (2)
كمترين حدّ اسراف، دور ريختن باقيمانده آب (ليوان كه) نوشيده شده، و پوشيدن لباس ميهمانى در منزل، و دور انداختن هسته خرماست!
امام صادق عليه السلام، طبق اين روايت، پايينترين حدّ اسراف را سه مطلب بيان فرموده است:
1- هر گاه آب بنوشى، و مقدارى از آب ته ليوان شما اضافه بيايد، و آن را دور بريزى، اين كار اسراف محسوب مىشود! بدين جهت نقل مىكنند كه امام خمينى رحمه الله در اين گونه موارد قطعه كاغذى روى ليوان مىگذاشت، و بعداً باقيمانده آب را مورد استفاده قرار مىداد. و حتّى آن مقدار از آب رااسراف نمىكرد.
2- معمولًا لباس بيرون انسان با لباسى كه داخل منزل مىپوشد تفاوت دارد؛ لباس بيرون به شكلى است كه آبروى انسان را حفظ كند (بدين جهت از آن به «الثّوب الصّون» تعبير شده است.) اسلام مىگويد پوشيدن لباس ميهمانى و استفاده از آن در داخل منزل، اسراف محسوب مىشود.
3- مسلمان بايد از همه چيز بيشترين بهره را ببرد؛ مثلًا در صورت امكان از هسته خرما براى تنور و پختن نان و مانند آن استفاده كند؛ مخصوصاً كه در زمان ما هيچ چيز بى فايده و بلااستفاده نمىماند؛ تا آنجا كه زبالهها را تبديل به كود مىنمايند و بعضاً از آن برق توليد مىكنند! يا فاضلابها را با دستگاههاى مدرن تصفيه نموده، و براى كشاورزى آماده مىكنند؛ بلكه گاه به عنوان آب آشاميدنى نيز مورد استفاده قرار مىدهند!
سخنان امام صادق عليه السلام زمانى بيان شده كه هيچ يك از امكانات فعلى براى استفاده از زبالهها و فاضلابها وجود نداشت. و اين خود نوعى معجزه است.
آرى، اسلام براى زدودن فقر از چهره جامعه اينقدر برنامههاى ظريف و دقيق دارد، امّا امروزه شاهد اسرافهاى كلان و گسترده، در سراسر جهان، حتّى در بين مسلمانان و شيعيان، هستيم!
واعظ شهير، مرحوم فلسفى، مىگفت: به مجلسى دعوت شدم؛ شخصى، كه گويا دكتراى اقتصاد داشت، پيرامون اقتصاد ايران سخنان فراوانى گفت، و براى سر و سامان دادن به وضع نابهنجار اقتصاد كشور، دلسوزى زيادى كرد. تا اين كه سفره غذا گسترده شد و انواع غذاها را در آن چيدند.
آقاى دكتر بشقابى برداشت، و آن را از غذاهاى مختلف پر كرد، و پس از آن كه چند
قاشقى از آن خورد، دست از غذا كشيد و شروع به سيگار كشيدن كرد، و خاكستر سيگارش را بر روى غذاهاى درون بشقابش ريخت! من از اين صحنه متأثّر شدم، و خطاب به وى گفتم: آقاى دكتر! شما كه سرِ ما را بر اثر سخنان فراوانتان پيرامون مسائل اقتصادى به درد آورديد، چرا اينقدر غذا در بشقاب ريختيد و نخورديد! بعلاوه، چرا خاكستر سيگارتان را به روى غذاها ريختيد، و اجازه نداديد ديگران از آن استفاده كنند! شما با اين اعمال و كردار مىخواهيد اقتصاد كشور را سر و سامان دهيد!
متأسّفانه اسراف بلاى فراگيرى شده، و حتّى افراد تحصيل كرده آلوده آن شدهاند.
جالب است بدانيد كه برخى از كشورهاى به اصطلاح متمدّن، اگر موادّ غذايى اضافهاى داشته باشند آن را به بازار نمىآورند، بلكه به دريا مىريزند، و مرتكب اسراف و تبذير ملّى مىشوند، تا قيمتهاى اجناس خود را ثابت نگه دارند!
به جانشين پيامبر و زمامدار مسلمين- كه جانهاى همه عالميان به فداى او باد- اطّلاع دادند كه فرماندارت، جناب عثمان بن حنيف، به ضيافتى دعوت شده، كه سفره آن رنگين بوده است. حضرت به محض اطّلاع از اين داستان، قلم به دست گرفت، و نامه تندى براى فرماندارش نوشت، و او را به خاطر اين كار سرزنش كرد! اين نامه پرارزش پس از گذشت بيش از هزار سال هنوز رنگ و بوى كهنگى به خود نگرفته است، چرا كه نهج البلاغه «اخت القرآن» لقب گرفته، و همانند كلام وحى كهنهشدنى نيست.
در قسمتى از اين نامه آمده است:
«عثمان! من به بهترين لباسها و غذاها دسترسى دارم، امّا چون مىدانم در گوشه و كنار مملكت اسلامى فقرا و مستمندانى پيدا مىشوند كه به نان شب محتاجند، به نان جوين قناعت كردهام.»(1)
1) نهجالبلاغه، نامه چهل و پنجم.
حضرت قصد دارد با اين كار، حدّاقل با نيازمندان اعلان همدردى كند. و آنها بدانند كه اگر وضع زندگيشان مناسب نيست، پيشواى آنها هم بيش از نان جوين نمىخورد!
آيا در سراسر جهان چنين پيشوا و زمامدارى يافت مىشود، كه حكمران خود را به خاطر رفتن به يك ميهمانى پر زرق و برق بازخواست كند، و خودش از حدّاقل امكاناتى كه تمام شهروندانش نيز از آن برخوردارند، استفاده كند!
قطعاً پاسخ منفى است. بدين جهت جهان در برابر عظمت و بزرگى روح على عليه السلام سر تعظيم فرود آورده، و آن نويسنده مسيحى، او را بانك عدالت انسانيّت خوانده است.
پروردگارا! به ما توفيق شناخت هر چه بيشتر احكام اسلام و پيشوايان دين را عنايت فرما!
بارالها! ما را در راه شناخت مسير اعتدال و پيمودن آن در همه زواياى زندگى رهنمون باش!
بار خدايا! از تو مىخواهيم كه سعادت كمك كردن به نيازمندان و فقرا را در تمام مراحل زندگى، از آنچه تو ما را در آن خليفه خود قرار دادهاى، عنايت فرما!
خداوند متعال، در ادامه بحث صفات عبادالرّحمن، در آيه 68 سوره فرقان، به سه صفت ديگر آنان اشاره مىكند. سپس در سه آيه بعد، مطالبى پيرامون صفات مذكور متذكّر مىشود.
به توضيحى كوتاه پيرامون آيات چهارگانه مىپردازيم:
وَ ا لَّذِينَ لَايَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهًا آخَرَ وَ لَايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لَايَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثَاماً
و (عبادالرّحمن) كسانى (هستند) كه معبود ديگرى را با خداوند نمىخوانند، و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز به حق نمىكشند؛ و زنا نمىكنند؛ و هر كس چنين كند، مجازات سختى خواهد ديد!»
آيا مجازات سختى كه در انتظار مشركان و قاتلان و زناكاران است، فقط مجازاتهاى جهان آخرت است، يا قبل از آن در همين دنيا نيز چوب مجازات الهى را مىخورند؟
پاسخ اين سؤال در بحثهاى آينده خواهد آمد.
«يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهَاناً؛ عذاب او در قيامت مضاعف مىگردد، و هميشه با خوارى در آن خواهد ماند.»
سؤال: چرا عذاب و مجازات چنين افرادى در روز قيامت چند برابر خواهد بود؟
پاسخ: ظاهراً علّتش اين است كه اين نوع گناهان كه جنبه اجتماعى و عمومى دارد، باعث تشويق ديگران به گناه مىشود. و مشوّقان به كارى- چه نيك و چه بد- در جزاى آن شريك هستند. اگر آن كار حرام باشد و كسى بر اثر تشويق او مرتكب آن شود، در گناه او شريك است. و اگر مشوّق كار حلالى باشد، كسى كه بر اثر تشويق او مرتكب آن كار شده، در ثواب او شريك است.
بر همين اساس، در روايتى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است:
هر كس سنّت نيك و حسنهاى بنا نهد، تا زمانى كه به آن سنّت عمل مىشود، مؤسّس در ثواب تمام كسانى كه به آن عمل مىكنند شريك است. و هر كس سنّت زشت و سيّئهاى پى ريزى كند، تا زمانى كه به آن عمل مىشود، مؤسّس در گناه تمام كسانى كه به آن سنّت عمل مىنمايند شريك است؛ بدون اين كه چيزى از ثواب و گناهان انجام دهندگان آن كسر شود!(1)
إِلَّا مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ كَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً
مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آوردند و عمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است!
با اين كه مجازات مشركان و قاتلان و زانيان سنگين و چند برابر و خوار كننده است، ولى خداوند راه بازگشت و جبران را براى آنها باز گذاشته، و اجازه جبران به آنها داده است. بدين جهت، كسانى (از اين سه طايفه) كه توبه كنند و ايمان بياورند و اعمال صالح انجام دهند، استثنا كرده است.
1) ميزان الحكمة، باب 1896، حديث 9113.
توجّه به چند نكته در اين آيه شريفه لازم است:
الف- توبه و بازگشت به سوى خداوند تا زمانى كه نفس انسان در رفت و آمد است، و چشم از اين جهان نبسته قبول مىشود؛ حتّى براى كسانى كه مرتكب گناهان بزرگ و خطرناكى شدهاند راه جبران باز است، و لطف خداوند- اگر خود آنها بخواهند- شامل حالشان مىشود. و خوشا به حال افرادى كه يا آلوده به گناه و معصيت نمىشوند، و يا اگر آلوده مىگردند، موفّق به توبه و بازگشت مىشوند و گذشته سياه خود را جبران مىنمايند.
ب- مطلب دوم اين كه گناه باعث مىشود كه درجاتى از ايمان انسان از بين برود.
بدين جهت خداوند متعال صِرف توبه را كافى نمىداند؛ بلكه علاوه بر توبه جبران درجات از دست رفته ايمان را نيز لازم مىداند. به تعبير ديگر، شخص مؤمن هر چند با انجام گناه يا گناهانى كافر و نجس نمىشود، و احكام اسلام همچنان بر او جارى مىگردد، امّا مرحله يامراحلى از ايمانش را بر باد مىدهد، كه پس از توبه بايد آن را جبران نمايد.
ج- نكته سوم اين كه، علاوه بر توبه و ايمان، جبران خطاهاى گذشته نيز لازم مىباشد. به تعبير ديگر، توبه با يك استغفار و طلب عفو و بخشش زبانى حاصل نمىشود؛ بلكه علاوه بر آن، بايد اثر و نشانهاش در اعمال و كردار تائب نيز آشكار گردد. بدين جهت، بر شخص تائب لازم است با اعمال صالح و شايسته، اشتباهات و خطاهاى گذشته را جبران نمايد و به همان اندازه كار خير و شايسته انجام دهد.
ه- جالب اين كه خداوند متعال نه تنها توبه توبه كارانى كه توبه مىكنند و ايمان مىآورند و با اعمال صالح، گذشته را جبران مىنمايند، مىپذيرد و عذاب و مجازات را از آنها بر طرف مىكند و آنها را از خوارى و ذلّتِ آلودگى به گناه نجات مىدهد، بلكه لطف ويژه و عنايت خاصّ خويش را نيز شامل آنها مىكند و پرونده اعمال زشت آنها را تبديل به اعمال نيك و خوب مىكند؛ چرا كه اين كار مقتضى غفران و رحمت پروردگار است!
وَ مَنْ تَابَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتَاباً
و كسى كه توبه كند و عمل صالح انجام دهد، به سوى خدا بازگشت مىكند (و پاداش خود را از او مىگيرد).
شخص گناهكار، با ارتكاب گناه، در حقيقت به خداوند پشت مىكند و از او دور مىشود. و هنگامى كه توبه مىكند به خداوند رو مىكند و به سوى حضرتش باز مىگردد. به همين جهت «توبه» را «توبه» ناميدهاند. همانگونه كه خداوند نيز توبه مىكند! زيرا هنگامى كه بنده گنهكار آلوده گناه مىشود، خداوند از او روى بر مىتابد، و برخى از توفيقات و نعمتهايش را از او سلب مىكند. و هنگامى كه گناهكار پشيمان مىشود و توبه مىكند، خداوند نيز به او روى مىآورد، و آنچه از او گرفته بود، به وى باز مىگرداند. پس هم بنده توبه مىكند و هم خداوند. بنده توبه از خطا و گناه و بازگشت به سوى خدا، و خداوند توبه از قطع نعمت و رحمت و بازگشت به لطف و عنايت!
مباحث مهمّى پيرامون شرك و توحيد مطرح است، كه اينجا جاى طرح تمام آن مباحث نيست. ولى به سه محور مهمّ آن، به صورت مختصر و گذرا، اشاره مىكنيم:
سؤال: سرچشمه شرك چيست؟
با توجّه به اين كه انبياء و اولياء مردم را به سوى توحيد و يكتاپرستى دعوت مىكردند، و سخن اوّل تمام پيامبران كمله توحيد بوده، شرك از كجا پيدا شد؟
طبق برخى از روايات، پيامبر اسلام ده سال اوّل رسالت خويش را فقط به نشر توحيد و دعوت مردم به يكتاپرستى اختصاص داد، و شعار اصلى او «قُولُوا لَاإِلهَ إِلَّا
اللَّهَ تُفْلِحُوا» بود، چگونه عدّهاى از مردم، بر آئين شرك و بت پرستى باقى ماندند؟
با عنايت به اين كه فطرت انسانها فطرت توحيدى است، و خداوند متعال توحيد و يكتاپرستى را در نهاد تمام انسانها به وديعت نهاده، چرا برخى از انسانها كه تعدادشان در طول تاريخ كم نبوده، متمايل به دوگانه پرستى و بت پرستى شدهاند؟
خلاصه اين كه، فرمان فطرت از يك سو، و دعوت پيامبران فراوان از سوى ديگر، انسان را به سوى توحيد فرا مىخواند، چه چيز او را به سوى شرك دعوت مىكند؟
پاسخ: سرچشمه شرك را امور مختلفى شمردهاند؛ از جمله:
1- جهل و نادانى: انسانِ جاهل نمىتواند عالم ماوراء طبيعت را تصوّر و قبول كند؛ چون بشرِ مادّى به محسوسات عادت كرده، و فقط آنچه را مىبيند باور مىنمايد، و از آنجا كه جهان ماوراء طبيعت با چشم ديده نمىشود، نمىتواند آن را باور كند. چنين انسانى مىگويد: خداى نامرئى خارج از دسترس من است. خداى من بايد محسوس و ديدنى باشد! بدين جهت بتى مىسازد و آن را مظهر خداى نامرئى مىپندارد، و به پرستش آن مىپردازد. و اين تفكّر غلط، كه در بين انسانهاى مادّى رايج و شايع گشته، همان چيزى است كه متأسّفانه برخى از صوفيها به پيروان خويش سفارش مىكنند؛ آنها مىگويند: شما موقع قرائت «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» نمىتوانيد تصويرى از خداوند در ذهن خود ترسيم كنيد، زيرا خداوند جسم و قابل رؤيت نيست، پس تصوير مرشد، كه مظهر خداست، را در ذهنتان ترسيم كنيد و آيه فوق را تلاوت نماييد!(1)
نتيجه اين كه، يكى از ريشههاى شرك و بت پرستى، جهل و نادانى است. و شايد به همين جهت در فرهنگ اسلامى ناظر مذمّت شديد جهل و نادانى هستيم، و پيشوايان ما مردم را به علم و دانش، هر چند در دوردستترين مكانها باشد، سفارش كردهاند.
1) شرح حال صوفيان و افكار و عقايد منحرف آنان را در كتاب« جلوه حق» مطالعه فرماييد.
2- ديدن «اسباب» و فراموشى «مسبّب الاسباب»: انسان جاهل مشاهده مىكند كه خورشيد هر روز طلوع مىكند، و از نور و حرارتش تمام موجودات استفاده مىكنند، به گونهاى كه حيات تمام موجودات به نور و حرارت آفتاب عالمتاب بستگى دارد. و اين موجود با بركت بزرگوارانه و بدون هيچ چشمداشتى، تمام هستى خود را در اختيار ساير موجودات مىنهد؛ انسانهاى كوته فكر وقتى خورشيد را با اين اهمّيّت مىبينند به پرستش آن مىپردازند، و از خداى خورشيد كه آن را آفريده و به او اين همه نور و حرارت بخشيده غفلت مىكنند!
گاه خورشيد را مىبينند و خداى خورشيد را فراموش مىكنند؛ گاه به پرستش ماه مىپردازند و از خالق آن غافل مىشوند؛ گاه ستارگان را معبود خود قرار مىدهند و از آفريننده آن باز مىمانند؛ گاه در برابر رود نيل به كرنش و تعظيم مىپردازند و خدايى كه آن را به وجود آورده به فراموشى مىسپارند.
خلاصه اين كه، يكى از سر چشمههاى شرك، ديدن «اسباب» و غفلت از «مسبّبالاسباب» است. البتّه اين عامل هم به جهل و نادانى بازمىگردد.
3- قانون مرگ استثناء ندارد، شامل انبيا و پيامبران نيز مىشود. در زمانهاى دور وقتى پيامبر بزرگى به سوى خداوند باز مىگشت، و دار دنيا را وداع مىگفت، مرگ آن پيامبر بر برخى از پيروانش بسيار سخت و گران بود. بدين جهت آنها براى زنده نگهداشتن نام پيامبرشان مجسّمه او را مىساختند، و آن را مورد احترام قرار مىدادند.
نسل اوّل و دوم به همين شكل عمل مىكردند، ولى نسلهاى بعد بتدريج فلسفه اصلى و اوّليّه آن مجسّمهها را فراموش مىكردند و به پرستش آن مىپرداختند! در اينجا نيز جهل و نادانى سر چشمه شرك و بت پرستى گشته است. بنابراين توحيد زاييده علم و دانايى، و شرك نتيجه جهل و نادانى است.
انبيا آمدند كه بشر را از ظلمت بتپرستى و شرك نجات دهند، و آنها را به وادى خداپرستى و توحيد رهنمون گردند.
قرآن مجيد درباره شرك و بتپرستى مطالب فراوانى مطرح كرده، و در بعضى از آيات تعبيرات و مضامين هولناكى در مورد شرك به كار برده، كه درباره هيچ گناه ديگرى به كار نرفته است. به چند نمونه آن توجّه كنيد:
1- در آيه 116 سوره نساء مىخوانيم:
إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً
خداوند، شرك به او را نمىآمرزد؛ (ولى) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مىآمرزد، و هر كس براى خدا همتايى قرار دهد، در گمراهى دورى افتاده است.
طبق اين آيه شريفه، انسان با هر گناهى از دنيا برود احتمال آمرزش و غفرانش مىرود. ولى اگر خداى ناكرده مشرك از دنيا برود، هيچ اميدى به نجاتش نيست، و شفاعت هيچ شفاعت كنندهاى مفيد به حالش نخواهد بود!
2- خداوند متعال در آيه 72 سوره مائده يكى ديگر از محروميّتهاى مشركان را چنين بيان مىكند:
مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ
هر كس شريكى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است؛ و جايگاه او دوزخ است؛ و ستمكاران، يار و ياورى ندارند.
آرى، بهشت جايگاه موحّدان و يكتاپرستان است، و بر مشركان حرام مىباشد.
3- نهايت سقوط و بدبختى مشركان، در آيه 31 سوره حج، اين گونه به تصوير كشيده شده است:
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَ نَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ
و هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را مىربايند؛ و يا تند باد او را به جاى دور دستى پرتاب مىكند.
انسان مشرك با انحراف از فطرت توحيدى و يكتاپرستى، از آسمان انسانيّت سرنگون مىشود، و از خداوند فاصله مىگيرد، و به سوى زمين سقوط مىكند. همين سقوط براى نابودى او كافى است؛ ولى كار مشرك به اينجا هم ختم نمىشود. بلكه پرندگان شكارى در وسط زمين و آسمان به او حمله ور مىگردند، و گوشت بدنش را قطعه قطعه مىكنند. و در حالى كه هنوز در حال سقوط و دور شدن از رحمت پروردگار است، باقيمانده آثارش در نزديكى زمين اسير تندبادى مىگردد، و تندباد آن را به مكانى كه از دسترس انسانها خارج است، منتقل مىسازد! حقيقتاً مثالى گوياتر از مثال فوق براى ترسيم چهره واقعى شرك تصوّر نمىشود.
4- خداوند متعال در آيه 13 سوره لقمان (1)شرك را «ظلم عظيم» مىشمرد، و از زبان حضرت لقمان مىفرمايد:
وَ إِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَيَّ لَاتُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ
(اى پيامبر اسلام! به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش- در حالى كه او را موعظه مىكرد- گفت: پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است.
شرك هم ظلم به خويشتن است، و هم ظلم به خداوند. امّا ظلم به خويشتن است، براى اين كه مشرك با سجده در برابر بت و پرستيدن آن، خود را در نهايت خوارى و ذلّت قرار مىدهد. آيا خوارى و ذلّت از اين بالاتر كه انسان با دست خود از قطعه
1) لقمان پيامبر نبود؛ ولى خداوند متعال به خاطر مبارزهاش با هواى نفس، چشمههاى حكمت و دانش رادر قلب او جوشانيد و آنقدر به او علم و دانش عطا كرد كه كلامش همرديف كلام وحى، و افكارش همسنگ آيات آسمانى قرآن گشت! او نصايحى به فرزندش دارد كه اوّلين آنها امر به توحيد و دورى از شرك است.
(چوبى يا) سنگى، بتى بتراشد، سپس در برابر آن به سجده بيفتد!
و امّا ظلم بر خداوند است (يعنى كارى را در غير موقع آن انجام دادن) به خاطر اين كه قرار دادن خداوند خالق آسمانها و زمين و تمام هستى، در كنار قطعه سنگى به نام بت، كه قادر بر هيچ كارى نيست، و اصلًا احساس و درك و شعورى ندارد، بدون شك ظلم عظيم است.
بى ترديد هيچ عاقلى نه ظلم بر خويشتن را مىپذيرد، و نه ظلم بر ولى نعمت و آفريدگارش را تحمّل مىكند. پس بايد از اين ظلم فرار كرد و قلب را از شرك زدود.
سؤال: راستى چرا توحيد و يكتاپرستى اين قدر با اهمّيّت، و شرك و بت پرستى تا اين اندازه شوم و خطرناك است؟
پاسخ: شرك سرچشمه تمام گناهان، و توحيد منشأ همه خيرات و نيكىهاست. و اين دو مهمترين مسأله در دين اسلام بلكه تمام اديان الهى است.
اگر مردم رشوه خوارى مىكنند، اگر عدّهاى مرتكب سرقت مىشوند، اگر كسى حقّ ديگرى را پايمال مىكند، اگر گروهى به تجارت موادّ مخدّر روى مىآورند، و اگر هزاران گناه ديگر انجام مىشود، ريشه تمام اين گناهان به شرك باز مىگردد.
توضيح اين كه توحيد شاخههايى دارد؛ يكى از شاخههاى توحيد اين است كه:
«هيچ نيرويى جز خداوند، در عالَم تأثير گذار نيست» حتّى اگر آتش مىسوزاند به اذن اوست! بدين جهت آتشى كه حضرت ابراهيم عليه السلام را در آن انداختند نسوزانيد؛ چون خداوند به او اجازه سوزاندن نداده بود. كارد هم به فرمان خداوند مىبرد. و اگر به او اجازه بريدن ندهد، گلوى حضرت اسماعيل را نمىبرد!
آرى، هر چه هست از ناحيه خداست، و هيچ نيرويى جز قدرت پروردگار در جهان هستى تأثير گذار نيست.
اگر انسان اين مطلب را باور كند، و در نتيجه معتقد گردد كه خداوند روزى حلال او را تأمين مىكند، نه آلوده رشوه مىشود، و نه دست به سرقت دراز مىكند، و نه در تجارت كثيف موادّ مخدّر غوطه ور مىگردد، و نه حقّ ديگران را پايمال مىكند، و نه ايمان خود را به گناهان ديگر لكّه دار مىنمايد.
اگر انسان عزّت و ذلّت را فقط به دست او بداند، و به آيه شريفه 26 سوره آل عمران اعتقاد راسخ داشته باشد، كه مىفرمايد:
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
بگو بارالها! اى مالك حكومتها! به هر كس بخواهى، حكومت مىبخشى، و از هر كس بخواهى حكومت مىگيرى، هر كس را بخواهى، عزّت مىدهى، و هر كه را بخواهى خوار مىكنى. تمام خوبيها به دست توست؛ تو بر هر چيزى قادرى.
آرى، اگر مضمون اين آيه شريفه را باور كرده باشد، ديگر نه دروغ مىگويد، نه در برابر ديگران مدح و كرنش بىجا مىنمايد، نه رضايت خدا را براى به دست آوردن رضايت خلق زير پا مىگذارد، و نه لباس زيباى عزّت را به آلودگيهاى ديگر آلوده مىسازد.
چنين انسانى نه تنها شرك نمىورزد، و بر گرد آن نمىچرخد، بلكه كليد تمام خيرات و نيكىها را به دست خدا، و او را قادر بر هر كارى مىداند. و فقط و فقط به خداوند واحد عشق مىورزد.
اين كه در روايات مىخوانيم: «دنيا سرچشمه تمام گناهان و پليدىهاست (1)» اشاره به همين مطلب دارد كه «شرك منشأ تمام گناهان است» زيرا دنياپرست به نوعى توحيد را نپذيرفته، و آلوده به شرك گشته است. قلبى كه كانون عشق و محبّت خداوند
1) روايات متعدّدى به اين مضمون از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، حضرت على عليه السلام، امام سجاد عليه السلام، امام صادق عليه السلام، وحضرت موسى عليه السلام، در ميزان الحكمة، باب 1221 نقل شده است. جالب اين كه در يكى از همان روايات، مضمون فوق را سخن تمام پيامبران و دانشمندان معرّفى مىكند!
است، جايى براى عشق به دنيا و دنياپرستى ندارد. به نمونه والايى از قلبهاى مالامال از عشق خدا توجّه كنيد.
على عليه السلام به همراه لشكريانش براى خاموش كردن آتش فتنه به سوى بصره حركت كرد. در يكى از منزلگاههاى بين عراق و حجاز، دستور توقّف داد. خميهها بر پا شد، و لشكريان به استراحت پرداختند. حضرت از فرصت استفاده نمود و مشغول وصله زدن كفش پارهاش شد! ابن عبّاس به خدمت امام رسيد، عرض كرد: كاروانى كه عازم مكّه و سفر حج هستند، به سوى ما مىآيد. عدّهاى از شخصيّتها و افراد سرشناس در آن حضور دارند. فرصت خوب و مناسبى براى تبليغ مقام خلافت، و تثبيت پايههاى حكومت شما در بين مردم است. از اين فرصت استفاده كنيد، و براى آنها سخنرانى داشته باشيد تا قلبهاى آنها متمايل به شما گردد، و محبّتتان در دل آنها بنشيند! حضرت، همانطور كه به پينه كردن كفشهايش مشغول بود، از ابن عبّاس پرسيد: به نظر شما اين كفهشاى پاره، كه درصدد اصلاح آن هستم، چه قيمتى دارد؟ ابن عبّاس، كه گويا اصلًا انتظار چنين برخوردى را نداشت، عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! من در مورد مسائل مهمّ حكومت و تثبيت خلافت با شما سخن مىگويم، شما از قيمت اين كفشهاى پاره مىپرسيد! وانگهى، اين كفشها ارزشى ندارد، و از فرط كهنگى قابل قيمت گذارى نيست!
حضرت فرمود:
به خدا قسم حكومت بر شما در نزد من، از اين كفشهاى كهنه وصله شده بى ارزشتر است!
ابن عبّاس! تو خيال مىكنى من اهل زد و بندهاى سياسى و داد و ستدهاى كذائى هستم!
ابن عبّاس! تصوّر مىكنى من براى تحكيم پايههاى حكومت قدم برمىدارم!
قلبى كه مملو از عشق و محبّت خداست، حكومت بر مردم را بى ارزشتر از لنگه كفش كهنهاى مىداند!
شيعيان على عليه السلام بايد بكوشند كه در حرم يار، اغيار را راه ندهند، و خانه خدا را مركز بتها نكنند كه دل حرم يار و خانه خداست.
انسانى كه براى او، بدست آوردن تمام دنيا مساوى با از دست دادن تمام آن باشد، چقدر احساس آرامش مىكند. آرى، اينها همه آثار توحيد و يكتا پرستى است.
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)» مىفرمايد:
أَلَّذِى يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ (2)
قلب سليم قلبى است كه خداوند را در حالى ملاقات كند كه محبّت هيچ كس و هيچ چيز غير از خداوند، در آن نباشد.
قلبى كه مالامال از عشق خدا باشد، در بازار قيامت خريدار دارد و گره گشاست.
متأسّفانه قلب برخى از مسلمانان بتخانه است! در يك طرف آن بت مقام، در سوى ديگر بت ثروت، در جانب ديگر بت همسر، در نقطه ديگر آن بت فرزندان (3)
او در حقيت اين مطلب را از مولاى متّقيان، حضرت على عليه السلام فرا گرفته بود. آن حضرت در نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 352 به اين مطلب اشاره فرموده است.
، در گوشه1) سوره شعراء، آيه 89.
2) ميزان الحكمة، باب 3388، حديث 16930.
3) برخى از مردم، با اين كه زندگى آنها تأمين است، و بخوبى گذران زندگى مىكنند، ولى به بهانههايى چونتأمين آينده فرزندان و مانند آن، آلوده هر كارى مىشوند. و فارغ از حلال و حرام بودن آن، به جمعآورى ثروت و مال مىپردازند. اين افراد در حقيقت فرزندان خود را مىپرستند! فراموش نمىكنم در سال 1342 كه به همراه جمعى از شخصيّتهاى مهمّ سياسى و مذهبى( از جمله مرحوم آقاى فلسفى و شهيدان دكتر بهشتى و مطهّرى و هاشمى نژاد) در زندان بوديم، روزى واعظ شهير مرحوم شيخ عباس اسلامى وصيتنامهاش را به من نشان داد، آن را مطالعه كردم. با تعجّب متوجّه شدم اين خطيب معروف چيزى از اموال دنيا ندارد. تعجّب مرا كه ديد گفت:« براى كه به آب و آتش بزنم، و اموال جمع كنم! اگر فرزندانم از دوستان خدا باشند، خداوند دوستانش را تنها نمىگذارد. و اگر از دشمنان خدا باشند، چرا براى دشمنان خدا زحمت بكشم و ثروتى در اختيار آنها بنهم!»
ديگر بت شهوت و هوى و هوس و مانند آن نهاده شده است. چنين قلبى در روز قيامت هيچ خريدارى ندارد. بايد اين بت خانه را پاكسازى كرد، و به دست صاحب اصلى آن سپرد تا مؤثّر و كارساز باشد.
شرك از جهتى بر دو قسم است؛ شرك آشكار و شرك پنهان.
مسيحيان مبتلا به شرك آشكار مىباشند؛ زيرا آنها سه گانه پرست هستند؛ هم خداوند را عبادت مىكنند و اورا خداى پدر نام مىنهند، و هم به عبادت حضرت مسيح مىپردازند و از او به خداى پسر تعبير مىكنند، و هم روحالقدس را مىپرستند و او را خداى واسطه مىدانند! آنها واقعاً مشرك هستند، چون مىگويند هم سهگانه پرستى حقيقت است، و هم يگانه پرستى! آيا هيچ عقلى مىپذيرد كه يك مساوى با سه باشد!
زردشتىها از ديگر مبتلايان به شرك آشكار هستند. آنها دوگانه پرست هستند.
اينان معتقدند يزدان خداى نيكيها و خوبيها و زيبائيهاست، و اهريمن خداى زشتيها و پليديها و بلاها و جنگها و بديهاست!
در حالى كه ما معتقديم شرّى در عالم هستى وجود ندارد، مگر آنچه به سوء اختيار خود ما انسانها باشد. آنچه از ناحيه خداست سراسر خير و نيكى است؛ حتّى بيماريها، زلزلهها، سيلابها و ... كه اينجا جاى شرح آن نيست.(1)
بت پرستان قبل از اسلام و عصر جاهليّت نيز آلوده به شرك آشكار بودند.
امروزه مبتلايان به شرك آشكار در بين مسلمانان بسيار كميابند، امّا متأسّفانه آلودگان به شرك پنهان، كه شرح آن خواهد آمد، بسيار فراوانند.
1) مشروح مباحث مربوط به« خير و شر» را در پيام قرآن، جلد 4، صفحه 485 به بعد، مطالعه فرماييد.
آلودگان به شرك پنهان- همانگونه كه اشاره شد- كم نيستند! و گاه انسان در تمام عمر آلوده به اين نوع شرك است در حالى كه خيال مىكند در صفّ موحّدان قرار دارد! واى به حال مسلمانى كه پس از مرگ متوجّه اين حقيقت تلخ و دردناك شود.
آيه 106 سوره يوسف، كه در مورد شرك خفىّ و پنهان سخن مىگويد، پشت انسان را مىلرزاند، و انسان را به وحشت مىاندازد. خداوند متعال در اين آيه شريفه مىفرمايد:
وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
و بسيار از آنها كه مدّعى ايمان به خدا هستند، مشركند.
براى روشنتر شدن مضمون اين آيه شريفه، بايد سيرى كوتاه در شاخههاى مختلف توحيد داشته باشيم:
اين شاخه توحيد بدان معنى است كه انسان فقط سر بر آستان خداوند بسايد، و تنها در پيشگاه با عظمت او سجده كند؛ بنابراين، سجده در مقابل غير خدا، چه پيامبر باشد، يا اهريمن، يا بت ساخته شده از سنگ و چوب، يا غير آن، همه شرك محسوب مىشود. البتّه اين شرك جلى (آشكار) است كه شرح آن گذشت.
منظور از توحيد در اطاعت اين است كه فقط و فقط فرمان خداوند را گردن نهيم، و تنها گوش به اوامر و نواهى او فرا دهيم. شرك در اين شاخه، بدان معنى است كه غير خدا را در كنار خدا مطاع و واجب الاطاعه بدانيم.
امام باقر عليه السلام در تفسير آيه مورد بحث فرمودند:
«شِركُ طَاعَةٍ وَ لَيْسَ شِرْكُ عِبَادَةٍ(1)منظور از شرك در آيه مذكور شرك در طاعت است، نه شرك در عبادت.»
1) تفسير البرهان، جلد 2، صفحه 274.
بيشتر مردم از اين جهت مشركند؛ زيرا تمام گناهانى كه انجام مىدهند، در حقيقت به فرمان شيطان و هواى نفس لبّيك مىگويند، و آنها را واجب الاطاعة مىدانند.
نه تنها ارتكاب گناه شرك در طاعت محسوب مىشود، بلكه طبق برخى از روايات، گوش فرا دادن به برخى سخنان نيز شرك محسوب مىشود! به اين روايت توجّه كنيد:
مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ (1)
هر كس به سخنان كسى گوش فرا دهد، او را پرستش كرده است! اگر سخنران، سخنان خدايى بگويد، شنونده خدا را عبادت كرده، و اگر سخنان شيطانى بگويد، شنونده شيطان را پرستيده است!
موحّد معتقد است كه هيچ مؤثّر و تأثير گذارى در جهان هستى جز ذات پاك خداوند نيست، و همه چيز با اذن و اجازه او اثر مىكند. اگر انسان غير خدا را بر مقدّرات خويش حاكم بداند، و رزق و روزى و عزّت و ذلّت و سرنوشت خود را در دست غير او جستجو كند، و بر غير خدا تكيه نمايد، چنين انسانى مشرك است.
خداوند متعال در آيه 41 سوره عنكبوت تصويرى تكان دهنده از چنين انسانهائى ارائه مىدهد، توجّه كنيد:
مَثَلُ ا لَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ
مثل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثل عنكبوت است كه خانهاى براى خود انتخاب كرده، در حالى كه سستترين خانهها، خانه عنكبوت است، اگر مىدانستند.
1) بحارالانوار، جلد 2، صفحه 94، حديث 30. شبيه اين حديث در جلد 26 بحارالانوار، صفحه 239، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و در جلد 69 همان كتاب، صفحه 264، از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است.
پناه بردن به غير خدا، همانند تكيه زدن بر سستترين خانهها، يعنى خانه عنكبوت است. آرى، همه ثروتها و لشكرها و مقامات و قدرتها و كاخها و سلاحها و مانند آن، در برابر قدرت بى انتهاى پروردگار همانند تار عنكبوت سست و غيرقابل اعتماد است. و بديهى است كه عقل سليم به هيچ انسان عاقلى اجازه نمىدهد كه به تار عنكبوت دل بندد، و بر آن تكيه زند.
انسانهاى موحّد بر هيچ قدرتى جز قدرت خداوند تكيه نمىكنند، و از غير خدا هيچ درخواستى نمىنمايند.
هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام را در دهانه منجنيق نهادند تا به سوى درياى آتش پرتاب كنند، فرشتگان به خدمتش رسيدند و پرسيدند: «أَلَكَ حَاجَةٌ(1)آيا تقاضايى دارى؟» فرمود: از شما نه! اگر حاجتى داشته باشم، از خداى خويش مىطلبم! آن حضرت حتّى بر فرشتگان خدا هم تكيه نكرد.
يعنى حاكم فقط خداست. آنها كه معتقدند حاكم، خدا و خلق هر دو هستند، آلوده به شرك مىباشند. موّحد معتقد است كه حاكميّت تنها و تنها از آنِ خداوند است. و او به پيامبرانش واگذار كرده، و پيامبر براى پس از حياتش ائمّه معصومين عليهما السلام را يكى پس از ديگرى معيّن نموده است. و پس از ائمّه و در عصر غيبت، ولىّ فقيه و مجتهد عادل به نيابت از امام زمان (عجلاللّه تعالى فرجه) عهدهدار حكومت مىگردد. البتّه مشاركت مردمى، بعنوان بازوى حكومت لازم است. ولهذا شركت مردم در انتخابات مختلف، ضرورى و سرنوشت ساز است؛ ولى رأى آنها را ولىّ فقيه تنفيذ مىكند و مشروعيّت مىبخشد. بنابراين، تفكّرات ديگر در مورد حاكميّت (به غير از آنچه كه ذكر شد) همگى سر از شرك در مىآورد. و متأسّفانه در عصر و زمان ما، برخى سخنان و تعبيرات، از شرك خفى گذشته، و شرك آشكار است!
1) بحارالانوار، جلد 12، صفحه 24.
يكى از سياستمداران گفت: «هر چه مردم خواستند، و به آن رأى دادند، بايد همان شود. اگر دين را خواستند همان، و اگر به دين رأى نداند همان!» آيا اين سخن شرك نيست؟ ما بايد تابع خدا باشيم، و به رأى مردم تا آنجا احترام بگذاريم كه در راستاى رضايت خداو در چهار چوبه مسائل شرع باشد؛ نه اين كه رأى مردم محور باشد!
انسان مؤمن، خداوند متعال را مالك همه چيز مىداند. به تعبير ديگر، ما انسانها نمايندگان خدا هستيم، و بايد در مورد اموال و دارائىهايمان طبق خواسته مالك اصلى عمل كنيم. و آنها را در مسير رضايتش هزينه نماييم. نه اين كه همانند قارون در پاسخ به حضرت موسى (كه از او مىخواهد بخشى از اموالش را در راه خدا انفاق كند) بگوييم: اين اموال ملك شخصى من است، و با علم و دانش و كياست و زرنگى و زحمت به دست آوردهام. دوست ندارم آن را به فقرا و مستمندان بدهم!
خداوند براى ادب كردن قارون، و عبرت قرار دادن زندگى او، به زمين دستور داد تا وى و تمام سرمايهاش را ببلعد. زمين دهان باز كرد و در ميان بهت و حيرت و ناباورى همه مردم، قارون و قصر و تمام دارائىاش را بلعيد!
ما معتقديم كه قانونگذار فقط و فقط خداست. و قوانين بشرى نيز بايد در چهار چوبه قوانين الهى باشد؛ زيرا خداوند متعال و خالق و آفريننده انسان و جهان هستى، عادلانهترين قوانين را وضع نموده است. و فلسفه وجودى شوراى نگهبان در سيستم قانونگذارى جمهورى اسلامى ايران، تطبيق قوانين بشرى بر احكام الهى است؛ بنابراين، قوانين بشرى كه خارج از چهارچوبه قوانين الهى است، و بر محور هوى و هوس دور مىزند، شرك در قانونگذارى محسوب مىشود. چيزى كه متأسّفانه در جهان امروز كم نيست.
هنگامى كه على عليه السلام به خلافت رسيد، و مردم با ميل و رغبت با آن حضرت بيعت كردند، عدّهاى از فرصت طلبان و سودجويان و جيره خواران دوران خلافت خلفاى پيشين، كه مورد بخششها و كمكهاى بى حساب آنها قرار گرفته بودند، طاقت تحمّل عدالت على را نداشتند؛ بدين جهت شروع به بهانه تراشى و ايراد و اعتراض به روش آن حضرت كردند؛ از جمله ايرادها اين بود كه: چرا شما طبق سيره خلفاى گذشته عمل نمىكنيد، و به همان روشى، كه مردم به آن عادت كردهاند، بيت المال را تقسيم نمىكنيد؟ چرا همه را به يك چشم مىنگريد؟
على عليه السلام كه آئينه تمام نماى توحيد است و لحظهاى به شرك اجازه ورود به حرم قلبش را نداده، فرمود:
به خدا قسم، اگر شبها روى نوك خارهاى جانگداز به سر برم، و روزها پاهايم را در زنجير كنند و در كوچه و بازار بچرخانند، خوشتر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده باشم، و چيزى از اموالشان را غصب كرده باشم.»(1)
سپس به دو داستان اشاره مىكند، كه طبق آن نه در مورد نزديكترين نزديكانش حاضر به تبعيض و خروج از مسير رضايت پروردگار شده است، و نه در مورد دشمنترين دشمنانش حاضر به پذيرش رشوه گرديده، تا بر خلاف آنچه اسلام مىگويد به نفع او حكم كند! توجّه به اين دو قصّه خالى از لطف نيست:
اشعث بن قيس منافق- كه عامل بسيارى از مفاسد و اختلافات در دوران خلافت آن حضرت بود- با كسى به نزاع برخاست. پرونده اين نزاع به دست مبارك
1) نهج البلاغه، خطبه 224.
اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد. قرار شد كه روز بعد حضرت درباره اين دو، قضاوت كند.
شب هنگام درِ خانه آن حضرت به صدا در آمد. حضرت در را باز كرد؛ ديد اشعث با ظرفى پر از حلوا جلوى در ايستاده است. وقتى حضرت امير عليه السلام او و كاسه حلوايش را مشاهده كرد، نگاه تندى به او افكند، و فرمود:
آيا اين كاسه حلوا رشوه است؟ يا صدقه؟ يا زكات؟ على، نه اهل رشوه است، تا به سبب رشوه بر خلاف حق قضاوت كند، و نه اهل صدقه و زكات، كه اينها بر بنى هاشم حرام است.(1)
اشعث كه از اين بر خورد قاطع و تند امير زمامداران، دست و پاى خود را گم كرده بود، عرض كرد: نه، هيچ كدام نيست، بلكه هديه است! هر مسلمانى حق دارد به مسلمان ديگر هديه دهد. (اين بهانه در واقع نوعى حيله بود كه متأسّفانه در عصر و زمان ما نيز صورت مىگيرد و رشوه در لباسهاى ديگر، تحت عناوينى از قبيل: هديه، انعام، شيرينى، حقّ و حساب و مانند آن، صورت مىپذيرد.)
حضرت، كه چهره هزار رنگ اشعث را مىشناخت، به نيّت واقعى او واقف گشته، فرمود:
اشعث! آيا ديوانه شدهاى؟! يا عقلت را از دست دادهاى؟! يا هذيان مىگويى؟! تو نيمه شب با اين كاسه حلوا مىخواهى على را بفريبى، و او را به ظلم دعوت كنى، تا فردا به نفع تو حكم دهد!
اشعث تو مرا با خود مقايسه كردهاى! بگذار تا خود را بشناسانم:
اشعث اين حلوا كه سهل است، چون آنچه من مىبينم گويا با آب دهان مار مخلوط گشته! (اگر چه ظاهرى زيبا دارد؛ ولى باطنش بسيار كثيف است.) به خدا قسم اگر آسمانهاى هفتگانه را به على دهند، تا بر مورچهاى ظلم كند، چنين نخواهد كرد!
1) نهجالبلاغه، خطبه 224- البتّه توجّه داريد كه صدقه واجب، نظير زكات مال و زكات فطره و مانند آن، بر سادات حرام است؛ امّا صدقات مستحب بر خاندان بنىهاشم و سادات محترم حرام نيست.
على عليه السلام كه پس از سالها مظلوميّت و سكوت و خانهنشينى به حكومت ظاهرى رسيده، اكنون زمامدار پر قدرت مسلمانان است. برادرش عقيل- كه فردى عائلهمند و فقير است- از مدينه به سوى مركز حكومت، كوفه، حركت مىكند تا سهم بيشترى از بيت المال نصيبش گردد. حضرت سفره غذا را بر روى پشت بام مىاندازد؛ امّا اين سفره مانند ساير سفرههاست و هيچ شباهتى با سفرههاى رنگين پادشاهان و اميران ندارد! بدين جهت، عقيل غذائى نمىخورد و به برادرش مىگويد:
«اين غذاها با معده من سازگار نيست (مشكل مرا حل كن، تا به مدينه برگردم)!»
حضرت فرمود: «برادر! بازار كوفه از اينجا پيداست؛ درون مغازهها اشياى قيمتى و ارزشمند فراوانى است؛ بيا هر دو به بازار برويم و مغازهاى را سرقت كنيم و شما هر چقدر مىخواهى بردار!»
عقيل گفت: «برادر جان! مگر ما دزد و سارق هستيم، كه دست به چنين كارى بزنيم!»
على عليه السلام فرمود: «مگر پرداختن وجه اضافى از بيتالمال، دزدى نيست!»
آن حضرت عليه السلام به برادرش پيشنهاد ديگرى داد؛ فرمود: «شنيدهام قافلهاى به سوى كوفه مىآيد. هر دو با شمشيرهاى برهنه در كمين كاروان مىنشينيم و ناگهان بر آنان يورش مىبريم، تو آنچه نياز دارى از كاروان بردار!»
عقيل گفت: «برادر جان! مگر ما راهزن هستيم، كه دست به چنين كارى بزنيم!» على عليه السلام فرمود: «پرداخت آنچه حقّ تو نيست، از بيت المال نيز نوعى دزدى و سرقت است، چرا مرا به آن مىخوانى!»(1)
سپس على عليه السلام آهن گداختهاى را نزديك دست برادر برد ...
1) بحارالانوار، جلد 9( چاپ تبريز)، صفحه 613( به نقل از داستان راستان، جلد اوّل، صفحه 130).
عقيل كه ديد اين فرمانرواى آزاده حاضر نيست لحظهاى از خطّ عدالت خارج شود، برخاست و رفت.
در طول تاريخ بشريّت كجا سراغ داريد كه برادرى قدرتمند و اختياردار خزانه كشور، براى حفظ عدالت اين گونه با برادرش رفتار كند!
خدايا به مسؤولين ما توفيق ده كه همانند امير آزادگان، آزاده باشند و همواره «ضوابط» را بر «روابط» مقدّم بدارند.
هفتمين ويژگى و صفت زيباى عبادالرّحمن، احترام و ارزش نهادن به خون انسانهاست؛ آنها خون هيچ انسان بى گناهى را نمىريزند، و دامان خويش را آلوده به اين گناه نمىكنند (وَ لَايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ)(1).
به دو نكته مهم در اين آيه شريفه اشاره مىشود:
سؤال: آيا خون غير مسلمانان نيز محترم است؟ آيا منظور از آيه شريفه فقط خون مسلمانان نيست؟ اگر خون غير مسلمانها هم احترام دارد، آيا خون تمام كفّار محترم است، يا گروه خاصّى از آنان؟
پاسخ: آيه شريفه به صورت مطلق بيان شده، و شامل هر انسانى با هر عقيده و آئينى مىشود. به نظر ما خون تمام كفّار محترم است، و تنها خون عدّهاى از آنها احترام ندارد.
1) سوره فرقان، آيه 68.
همانگونه كه در بحث خارج فقه به طور مفصّل گفتهايم، كفّار را به چهار دسته تقسيم مىكنيم. خون سه دسته اوّل را همانند مال و ناموس آنها محترم مىدانيم، و معتقديم كه فقط خون گروه چهارم ارزش و احترام ندارد. چهار دسته مذكور به شرح زير است:
منظور از كفّار ذمّى آن دسته از غير مسلمانان هستند كه به صورت اقلّيّتهاى دينى در كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند، و با مسلمانان همزيستى مسالمتآميز دارند. جان و مال و ناموس اين دسته از كفّار، محفوظ است و مسلمانان موظّفند آن را محترم بشمارند. آنها هم در مقابل، خدماتى به كشور اسلامى ارائه مىكنند، و حتّى به هنگام جنگ تحميلى گروهى از آنها در جبهه حضور داشته و تعدادى از آنها جان خويش را فدا كردهاند. بدون شك خون كفّار ذمّى محترم است.
به آن دسته از كفّار كه خارج از كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند، ولى با ما روابط سياسى داشته و در كشور ما سفير دارند (همانگونه كه ما در كشور آنها سفير داريم) كفّار معاهد گفته مىشود. كفار معاهد كسانى هستند كه با ما عهد و پيمان دارند، و نشانه آن تبادل سفير است. ممكن است در كنار روابط سياسى روابط تجارى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى هم با آنها داشته باشيم. اين دسته از كفّار هم خونشان محترم است، و دليلى بر اباحه خون آنها وجود ندارد.
«مهادن» از «هُدْنه» به معناى آتشبس، گرفته شده است. كفّارى كه نه در كشورهاى اسلامى به عنوان اقلّيّت دينى سالم زندگى مىكنند، و نه با ما روابط سياسى دارند، و نه عهد و پيمان با ما بستهاند، و نه در حال جنگ و نبرد با ما هستند، «مهادن» ناميده مىشوند. آنها نه اهل ذمّه هستند، و نه مُعاهَد مىباشند، و نه با ما مخاصمه دارند. نه ما مزاحم آنها مىشويم، و نه آنها براى ما ايجاد مزاحمت مىكنند.
اين گروه از كفّار نيز طبق صريح قرآن مجيد(1)خونشان محترم است.
1) آيه هشتم سوره ممتحنه و آيه نود سوره نساء، به روشنى دلالت بر اين مطلب دارد.
كفّار حربى كسانى هستند كه نه اهل ذمّه هستند، و نه عهد و پيمانى با ما بستهاند، و نه در زمره كفّار معاهدند؛ بلكه در حال جنگ با ما هستند. فقط خون اين گروه از كفّار مباح است. از ديدگاه اسلام خون چنين كفّارى احترام ندارد، همانگونه كه آنها خون ما مسلمانان را محترم نمىشمرند. البتّه طبق دستورات اسلام، مسلمانان فقط متعرّض جنگجويان آنها در جبهههاى جنگ مىشوند، و به زن و بچّه و پيرمردان و پيرزنان و بيماران آنها كارى ندارند.(1)
نتيجه اين كه، خون سه گروه اوّل كفّار محترم، و تنها خون گروه چهارم مباح مىباشد.
اسلام براى انسان ارزشى فوقالعاده قائل است، كه با مطالعه احكام و معارف اسلامى بخوبى روشن و آشكار مىشود. به گونهاى كه اگر بخواهيم بصورت كامل و مستوفى در اين زمينه بحث كنيم، مثنوى هفتاد من كاغذ خواهد شد؛ ولى جهت رعايت اختصار، به چند مورد آن اشاره مىكنيم:
داستان خلقت آدم ابوالبشر اوّلين مطلبى است كه عظمت انسان را از ديدگاه اسلام روشن مىكند. مىدانيم آدم از دو جزء تركيب و خلق شده است، جزء مادى او كه همان گِل گنديده بىارزش است و جزء معنوى وى كه همان روح خدايى است. آرى، خداوند روح الهى و آسمانى بسيار والا و عاليمرتبهاى به انسان داده، كه به خاطر همين امتياز بر تمام موجودات پيشى گرفته است.
تمام فرشتگان مقرّب بر آدم سجده كردند، تنها ابليس فرمان الهى را زير پا نهاد و بر آستان آدم سر بر خاك نسائيد كه او هم جزء فرشتگان
1) شرح بيشتر پيرامون اقسام چهارگانه كفّار را در جلد اوّل استفتائات جديد، پاسخ سؤال 1161 مطالعه فرماييد.
نبود، بلكه از طايفه جن محسوب مىشد. نتيجه اين كه، تمام فرشتگان بر آدم سجده كردند.
بنابراين، انسان از منظر اسلام آن قدر با اهمّيّت است كه روح الهى در او دميده شده و مورد احترام خاصّ ملائكه قرار گرفته است، تا آنجا كه فرشتگان بر او سجده كردند.
اين نهايت افتخار و اوج عزّت و عظمت انسان است.
امّا دنياى غرب كه همواره شعار دفاع از حقوق بشر سر مىدهد، چقدر به انسان خيانت كرده و او را پست و خوار نموده است! زيرا آنها معتقدند انسان تكامل يافته «ميمون» و «شامپانزه» است! در حالى كه قرآن صريحاً اين ديدگاه را رد مىكند و آفرينش انسان را آفرينش مستقل مىداند.
آيا انسانى كه اسلام ترسيم مىكند، با انسانى كه پيشينهاش را جهان غرب به ميمون بر مىگرداند قابل مقايسه است؟!
خداوند متعال در سراسر قرآن مجيد يك بار «تَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (1)بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است!» گفته است و اين تبريك به خويشتن را براى خلقت و آفرينش زمين و آسمانها و خورشيد و ستارگان و منظومه شمسى و كهكشان راه شيرى و ساير كهكشانها نگفته، بلكه به هنگام آفرينش انسان، خويش را «احسن الخالقين» ناميده است. اگر خداوند به خاطر آفرينش انسان احسن الخالقين است، پس انسان هم احسن المخلوقين است!
انسان هنگامى كه خود را در آئينه قرآن مجيد به تماشا مىنشيند به وجد مىآيد.
قرآن مجيد به روشنى بر اين مطلب دلالت دارد كه خداوند تمام موجودات هستى را براى خدمت به انسان آفريده است. آياتى كه سخن از تسخير موجودات مىگويد، همه شاهد و گواه اين مدّعاست، كه به دو نمونه
1) سوره مؤمنون، آيه 14.
آن قناعت مىشود:
اوّل- در آيه 20 سوره لقمان مىخوانيم:
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِيالسَّمواتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدىً وَ لَاكِتَابٍ مُنِيرٍ
آيا نديديد خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است مسخّر شما كرده، و نعمتهاى آشكار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانى داشته است؟! ولى بعضى از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنگرى، درباره خدا مجادله مىكنند.
طبق اين آيه شريفه تمام موجودات جهان هستى مسخّر انسان هستند؛ يعنى به انسان خدمت مىكنند.
دوم- خداوند متعال در آيه 32 و 33 سوره ابراهيم برخى از موجوداتى كه مسخّر انسان هستند را نام مىبرد و مىفرمايد:
وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ* وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ
و (خداوند) كشتيها را مسخّر شما (انسانها) گردانيد، تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند، و نهرها را (نيز) مسخّر شما نمود؛ و خورشيد و ماه را- كه با برنامه منظمى در كارند- به تسخير شما درآورد؛ و روز را (نيز) مسخّر شما ساخت.
سؤال: انسان خود كشتى را مىسازد و خود ناخداى آن مىشود و آن را به حركت در مىآورد، پس چگونه خداوند مىفرمايد ما آن را مسخّر شما كرديم؟
پاسخ: چه كسى چوبهايى كه به وسيله آن، كشتى ساخته مىشود، و در آب فرو نمىرود را با اين ويژگى آفريده است؟ اقيانوسها و درياها را كه بستر كشتى است، چه كسى خلق كرده است؟ نيروى محرّكه كشتى (باد، بنزين و مانند آن) را كدام خالق توانا در اختيار بشر قرار داده است؟
با اين اوصاف، آيا خداوند كشتيها را مسخّر آدم نكرده است؟!
نهرها و جويبارها را نيز خداوند مسخّر انسان كرده است؛ زيرا او به خورشيد فرمان داده كه به درياها و اقيانوسها بتابد؛ و همو به آب درياها دستور داده كه قسمتى از آن بخار شود و به آسمان برود و تبديل به ابر گردد؛ و همان خالق مهربان به ابرها فرمان حركت به سرزمين موعود و بارش باران را داده است؛ و همو بارانهاى پراكنده را به سمت واحدى هدايت نموده تا جويبارى زلال تشكيل بدهند و در خدمت انسان قرار گيرند.
خلاصه اين كه، تمام موجودات عالم هستى، مسخّر انسان و در خدمت او هستند.
سؤال: آيا توحيد افعالى با اعتقاد به عالَم أسباب سازگار است؟ اگر معتقد باشيم كه هيچ چيز در عالم هستى جز خداوند اثرگذار نيست، پس چگونه خورشيد حرارت مىدهد و گرم مىكند، و آتش مىسوزاند و ابرها باران مىبارانند؟
آيا اعتقاد به عالم اسباب ضررى به توحيد نمىزند؟
پاسخ: درباره عالم أسباب سه نظريّه وجود دارد:
1- اسباب اين جهان مستقل هستند- يعنى خداوند، عالم را آفريده و آن را به حال خود واگذار نموده است! پس آتش مستقلّاً اثر مىكند و مىسوزاند، و خورشيد تأثير استقلالى دارد و جهان را روشن و گرم مىنمايد، و دارو مستقلّاً شفا مىبخشد!
اين تفكّر شبيه عقيده معتقدان به تفويض است و باطل مىباشد، همانگونه كه اعتقاد به تفويض باطل است.
2- اسباب اين عالَم هيچ اثرى از خود ندارند- معتقدان به اين نظريّه- برخلاف نظريّه اوّل- هيچ گونه تأثيرى براى هيچ موجودى در جهان هستى قائل نيستند! آنها معتقدند آتش خاصيّت سوزاندن ندارد؛ بلكه هنگامى كه نزديك چيزى مىشود خداوند آن را مىسوزاند؛ نه آتش! آب نمىتواند آتش را خاموش نمايد، بلكه هنگامى كه بر روى آتش ريخته مىشود، خداوند خود آتش را خاموش مىكند! دارو مريض را
شفا نمىدهد، بلكه همزمان با خوردن دارو، اين خداست كه بيمار را شفا مىدهد.
خلاصه اين كه، طرفداران اين نظريّه به طور كلّى عالم اسباب را منكر شدهاند. و اين انكار را لازمه پذيرش توحيد مىشمرند.
بطلان اين نظريّه روشن است؛ زيرا در تعارض با محسوسات و تجربيّات انسان است؛ علاوه بر اين كه، بر خلاف آيات قرآن مىباشد؛ زيرا به روشنى مىتوان عالم اساب را به وسيله آيات مختلفى از قرآن مجيد ثابت كرد. مثلًا پيرامون بارش باران در قرآن مىخوانيم:
«فَيُحِيى بِهِ الْأَرْضَ (1)خداوند به وسيله باران زمين را زنده مىكند.»
پس باران در احياء زمين نقش دارد، هر چند اين نقش را خداوند به او داده است.
بنابراين، نظريّه فوق هم باطل است.
3- اسباب مؤثّرند، امّا نه مستقلّاً- معتقدان به اين نظريّه- كه در حقيقت مسير اعتدال بين دو نظريّه فوق را پيمودهاند- مىگويند: «اسباب تأثير گذار هستند، امّا به اذن و اراده الهى، نه مستقلّاً» بنا بر اين آتش حقيقتاً مىسوزاند، امّا با اراده خدا. و لهذا هنگامى كه خداوند به او مىگويد ابراهيم را مسوزان، هيچ اثرى بر ابراهيم عليه السلام نمىگذارد. همانگونه كه كارد با اذن و اراده الهى مىبُرد، و دارو با اراده پروردگار شفا مىبخشد، و خورشيد با اراده او نورافشانى مىكند و ... حضرت عيسى عليه السلام هم با اذن و اراده خداوند قادر بر كارهاى فوقالعاده و معجزهآسا بود؛ در آيه 49 سوره آل عمران، از زبان خود حضرت عيسى، چنين مىخوانيم:
أَ نِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُ نَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَأَيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
1) سوره روم، آيه 24.
من از گِل چيزى به شكل پرنده مىسازم، سسپس در آن مىدمم و به فرمان خدا، پرندهاى مىگردد. و به اذن خدا، كورِ مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى را بهبودى مىبخشم؛ و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم؛ و از آنچه مىخوريد، و در خانههاى خود ذخيره مىكنيد، به شما خبر مىدهم، مسلّماً در اينها نشانهاى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد!
شبيه اين مطلب در آيه 110 سوره مائده نيز نقل شده است.
بنابراين، اسباب تأثير گذار هستند، ولى خداوند اين اثر را به آنها داده، و آنها به اذن و اراده خداوند مؤثّرند، و هر زمان خداوند بخواهد اين خاصيّت را از آنها مىگيرد.
نتيجه اين كه، طبق نظريّه سوم، توحيد افعالى هيچ منافاتى با عالَم اسباب ندارد؛ چرا كه ذات پاك خداوند مستقلّاً تأثير گذار است، و اسباب به صورت غيرمستقل و با اراده او.
طبق آنچه در آيه سىام سوره بقره آمده، انسان خليفه و جانشين خدا در زمين است. آيا مقامى بالاتر از اين مقام تصوّر مىشود؟ مقامى كه خداوند آن را به ملائكه مقرّبش، حتّى فرشته والا مقامى چون جبرئيل، نداده و آن را نصيب انسان كرده است. اعطاى چنين مقامى به بشر، نشانه نهايت عظمت و بزرگى انسان از ديدگاه خداوند است.
پس از آفرينش حضرت آدم و گفتگوهايى كه بين فرشتگان در زمينه اين آفرينش صورت گرفت، خداوند متعال «علم الاسماء» (علم به اسرار و رموز آفرينش) را به آدم تعليم داد. سپس حضرت آدم معلّم فرشتگان شد، و بخشى از آن را به فرشتگان تعليم داد. بنابراين، ملائكه شاگردان حضرت آدم هستند، و او معلّم آنهاست. بدين جهت، آن شاعر دانا و نكته سنج مىگويد:
اى معلّم زاده از آدم اگر دارى نژادچون پدر، تعليم اسما كن، كمال اين است وبس
يعنى اى انسانها! شما فرزندان آدم- معلّم فرشتگان- هستيد. چرا خود را به ثمن بخس و قيمت ناچيزى مىفروشيد!؟
آرى، اسلام بيشترين ارزش و بالاترين قيمت را براى انسان قرار داده است؛ بنابراين، سزاوار نيست بشر كالاى گران قيمت وجود خويش را، به قيمت نازل و ارزان بفروشد. شخصيّتش را در مقابل شهوات زود گذر، مال، مقام و مانند آن معاوضه كند. اگر هنگام معامله، اندكى به قيمت واقعى خويش بيندشد، قطعاً راضى به آن نمىگردد! حضرت على عليه السلام آن انسانشناس واقعى، فرمودند:
«هيچ چيز، جز بهشت، معادل ارزش و قيمت شما نيست، خود را به كمتر از آن نفروشيد.»(1)
يعنى قيمت تو از تمام مقامات، كاخها، ثروتها، لذّتها، شهوتها و خلاصه هر آنچه در جهان مادّى وجود دارد، فزونتر است؛ خود را با هيچ يك از اينها معاوضه نكن.
اين، ارزش انسان از ديدگاه اسلام و قرآن است؛ ولى دنياى فريبكار با اين انسان ارزشمند چه كرده است! چه برخوردهاى ريا كارانه و دو گانهاى با او دارد! اگر درگوشهاى از دنيا چند مُفسِد و جانى اعدام شوند، تمام دنيا به آن اعتراض مىكند، و شعارهاى بشر دوستانهاش گوش جهانيان را كر مىكند؛ امّا در گوشهاى ديگر از جهان، فجيعترين جنايات رخ مىدهد، حتّى به كودكان شيرخوار درون گهواره رحم نمىشود، و گرگهاى انسان نما آنها را به گلوله مىبندند، ولى صداى طرفداران دروغين حقوق بشر درنمىآيد، به گونهاى كه گوئيا مردهاند! اينان به خون جنايتكاران و مفسدان كه همانند خود آنها هستند احترام مىگذارند امّا خون مردم مظلوم و بى گناه، نزد آنها هيچ ارزشى ندارد!
1) ميزان الحكمة، باب 555، حديث 2689.
معارف اسلامى آنقدر براى خون انسان بى گناه ارزش قائل است كه آن را با خون تمام انسانها برابر مىداند! آيه 32 سوره مائده به اين مطلب اشاره دارد. در اين آيه مىخوانيم:
مَنْ قَتَلَ نَفْسَاً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَ نَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَ نَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً
هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل، يا فساد در روى زمين (1)بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.
قرآن مجيد خون يك انسان را مساوى خون جامعه بشريّت دانسته، و نابود كردن يك انسان را، همانند نابودى جامعه بشرى مىداند؛ همانگونه كه نجات يك انسان از مرگ را، همچون احياء يك جامعه دانسته است.
قابل توجّه اين كه در روايات متعدّدى آمده كه آيه شريفه اگر چه مفهوم ظاهرىاش مرگ و حيات مادّى است، امّا مهمتر از آن، مرگ و زندگى معنوى- يعنى گمراه ساختن يك نفر، يا نجات او از گمراهى- است. شخصى از امام صادق عليه السلام تفسير اين آيه را پرسيد، امام عليه السلام فرمود:
مَنْ حَرَقَ أَوْ غَرَقَ- (ثُمَّ سَكَتَ- ثُمَّ قالَ:) تَأْوِيلُهَا الْاعْظَمُ أَنْ دَعَاهَا فَاسْتَجَابَ لَهُ (2)
1) مفسدين فى الارض مصاديق مختلفى دارند كه از جمله آنها، قاچاقچيان مواد مخدّر هستند. آنها با خريدو فروش و پخش مواد مخدّر، منطقهاى را به فساد مىكشند. كشتن چنين مفسدينى نه تنها اشكالى ندارد بلكه خدمت بزرگى به جامعه بشريّت، و به تعبير ديگر، احياء جامعه بشرى است.
2) تفسير نمونه، جلد 4، صفحه 356( نقل از تفسير نورالثّقلين، جلد اوّل).
يعنى، منظور از «كشتن» و «نجات از مرگ» كه در آيه آمده، نجات از آتش سوزى يا غرقاب (گرداب) و مانند آن است- سپس امام (لحظهاى) سكوت كرد، و بعد فرمود- تأويل اعظم و مفهوم بزرگتر آيه اين است كه ديگرى را دعوت به راه حق يا باطل كند، و او دعوتش را بپذيرد.
به تعبير ديگر، ظاهر آيه شريفه ناظر به نجات جسم انسانها، و تأويل آن به نجات روح آنها اشاره دارد.
خداوند متعال در آيه 93 سوره نساء، مجازات سخت و سنگينى براى قاتلان در نظر گرفته است. به اين آيه شريفه توجّه كنيد.
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً
و هر كس، فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است.
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد چهار مجازات بسيار سخت و دردناك، براى قاتلان مطرح شده است: 1- خلود و جاودانگى در جهنّم 2- مورد غضب خدا بودن 3- مشمول لعنت خداوند بودن 4- عذاب عظيم.
سؤال: شنيدهايم كه افراد با ايمان معصيت كار وارد جهنّم مىشوند، ولى خالد و جاودانه در آن نيستند؛ يعنى، مدّتى (به تناسب نوع و مقدار گناهان) در جهنّم مجازات مىشوند تا خالص شوند، هنگامى كه خالص شدند نجات پيدا مىكنند و وارد بهشت مىشوند؛ پس چطور مؤمنى كه دامنش به قتل مؤمن ديگرى آلوده شده، جاودانه در آتش خواهد بود؟
پاسخ: برخى از دانشمندان گفتهاند: «قاتل و آدم كش با ايمان از دنيا نمىرود؛ يعنى
اين جرم و گناهِ سنگين، باعث مىشود كه ايمان خود را از دست بدهد و بى ايمان از دنيا برود؛ و شخصى كه بى ايمان از دنيا برود، جاودانه در آتش جهنّم مىماند!
آرى، ريختن خون يك انسان از نظر آئين اسلام اين همه مجازات و عقاب دارد.
آنها كه شب و روز مشغول آدم كشى هستند، و به بزرگ و كوچك، زن و مرد، بيمار و سالم، رحم نمىكنند، چه عذاب وحشتناك و مجازات دردناكى در انتظار آنهاست!
از جمله امورى كه نشانگر اهمّيّت فوقالعاده خون انسانها از نظر اسلام است، شرايط سختى است كه براى اعدام مجرمان در نظر گرفته شده است؛ مثلًا، براى اثبات «مباح الدّم» بودن يك شخص، و جواز اجراى حكم اعدام و قتل او، به ادلّه محكم و متقن و روشنى نيازمنديم؛ به گونهاى كه اگر كوچكترين خدشهاى در ادلّه آن برود، اسلام با قاعده «تُدْرَءُ الْحُدُدُ وَ الْقِصَاصُ بِالشُّبَهَاتِ» مجرم را از مرگ مىرهاند، و خونش را حفظ مىكند.
آرى، اسلام آنقدر براى خون انسانها اهمّيّت قائل است كه به بهانهاى كوچك، حتّى حكم اعدام مجرمان را لغو مىكند!
از ديگر نشانههاى احترام خون انسان از ديدگاه اسلام، ديه سنگين وى مىباشد.
كسى كه بى گناهى را به قتل برساند، در صورتى كه قتل عمد نباشد بايد ديه مقتول را بپردازد. ورثه مخيّر هستند كه از بين اجناس شش گانه زير، يكى را انتخاب نمايند:
1- طلا (هزار مثقال) 2- نقره (ده هزار درهم) 3- شتر (صد نفر) 4- گاو (دويست رأس) 5- گوسفند (هزار رأس) 6- لباس (دويست دست). اگر طلا را انتخاب كنند و هر مثقال طلا را بيست هزار تومان بدانيم، بايد بيست ميليون تومان بپردازد. و اگر
گوسفند را معيّن نمايند و هر گوسفند چهل هزار تومان باشد، قاتل بايد چهل ميليون تومان به عنوان ديه پرداخت كند. بنابراين، ديه ريختن خون يك انسان بى گناه، مبلغ سنگينى است و اين نشانگر اهمّيّت خون انسان از نظر اسلام است. مخصوصاً كه در بعضى موارد قاتل بايد چندين ديه بپردازد! همانگونه كه در حديثى معتبر از امام على عليه السلام اين مطلب وارد شده است؛ به اين حديث توجّه كنيد:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
قَضَى أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عليه السلام، فِى رَجُلٍ ضَرَبَ رَجُلًا بَعَصَاً فَذَهَبَ سَمْعُهُ وَ بَصَرُهُ وَ لِسَانُهُ وَ عَقْلُهُ وَ فَرْجُهُ وَ انْقَطَعَ جِمَاعُهُ وَ هُوَ حَىٌّ، بِسِتِّ دِيَاتٍ (1)
حضرت على عليه السلام در مورد مردى كه با عصايش بر شخص ديگرى كوبيده بود و بر اثر آن ضربه، قدرت «شنوايى» و «بينايى» و «چشائى» آن مرد از بين رفته بود و «عقل» و «قدرتآميزش» و «توانايى كنترل ادرارش» را از دست داده بود، قاتل را محكوم به پرداخت شش ديه كرد، در حالى كه مضروب هنوز زنده بود!(2)
بنابراين، طبق روايت فوق، اگر شخصى مرتكب چنان جنايتى شود، و مضروب گوسفند را به عنوان ديه انتخاب كند، جانى بايد 000/ 000/ 240 تومان به عنوان ديه بپردازد!
اسلام نه تنها به انسان پس از تولّدش اين همه اهمّيّت مىدهد، بلكه براى خون جنينى كه هنوز پا به دنيا نگذاشته نيز ارزش زيادى قائل است؛ و لهذا اگر شخصى جنين يك روزهاى را ساقط كند بايد 20 مثقال طلا، و اگر آن جنين سقط شده به خون بسته شدهاى تبديل شده باشد 40 مثقال، و اگر به صورت گوشت جويدهاى در آمده
باشد 60 مثقال، و اگر استخوان بدون گوشت باشد هشتاد مثقال، و اگر گوشت هم بر استخوانها روئيده باشد و هنوز روح بر آن دميده نشده باشد 100 مثقال طلا بپردازد، و اگر روح دميده شود ديه كامل يك انسان زنده را دارد!
در كجاى دنيا، و در كدام دين و مذهب، براى خون انسان اين همه ارزش قائل هستند! در دنياى غرب نه تنها ديهاى براى جنين قائل نيستند، بلكه سقط جنين معمول و متعارف است، و جرم تلقّى نمىشود!
يكى از عادات زشت دوران جاهليّت، زنده به گور كردن دختران بود! آنها به خاطر اين كار بسيار ناپسند، در يك مقطع محدود، و بصورت محدود، چهرهاى زشت و منفور از خود در تاريخ به يادگار گذاشتند؛ تاريخ در مورد غربيها كه اينگونه به طور وسيع دست به سقط جنين مىزنند، چه قضاوتى خواهد كرد؟
آيا آنها (با اين كارنامه درخشان!) براى انسان ارزش قائل هستند، يا اسلام؟
آيا آنها خشونت طلب هستند، يا ما مروّج خشونت هستيم؟
از ديدگاه آئين مترقّى و هماهنگ با فطرت انسانى اسلام، مرده انسان نيز ارزش دارد و كسى حقّ توهين، بى احترامى و جنايت بر آن را نيز ندارد؛ بدين جهت، اگر كسى سر مرده مسلمانى را از بدن جدا كند، بايد يكصد دينار ديه بدهد؛ و اگر يك دست او را جدا كند، ديه آن پنجاه دينار خواهد بود؛ و اگر هر دو دست آن را جدا نمايد، بايد يكصد دينار ديه بپردازد!
خلاصه اين كه، خون انسان آنقدر ارزش دارد كه قبل از تولّد، و پس از تولّد(1)، و
1) جالب اين كه هر نوع جنايتى كه اثر آن بزودى زائل نشود و تا مدّتى باقى بماند ديه دارد؛ بدين جهت، اگرشخصى به ديگرى سيلى بزند و صورتش بر اثر سيلى سرخ شود، يك و نيم مثقال ديه آن است؛ و اگر كبود گردد ديه آن سه مثقال مىشود؛ و اگر سياه شود ديه آن به شش مثقال مىرسد.
بعد از مرگ، در هر سه حالت جنايت بر او ديه سنگينى دارد، و اين نشانگر جايگاه ويژه انسان از نظر اسلام است.
نتيجه اين كه، هفتمين ويژگى عبادالرّحمن آن است كه خون انسانهاى بى گناه نزد آنها بسيار محترم است، و دامنشان هرگز به خون چنين انسانهايى آلوده نمىگردد.
هشتمين ويژگى عبادالرّحمن، پاكدامنى و عدم آلودگى آنها به اعمال منافى عفّت است.
سؤال: از مباحث سابق روشن شد كه خون انسان اهمّيّت فراوانى دارد، و اسلام به سادگى اجازه ريختن آن را نمىدهد؛ چرا بلافاصله بعد از اين مسله، بحث زنا مطرح شده، كه در بعضى موارد (مانند زناى به عنف) حكم آن اعدام است؟
پاسخ: درست است كه اسلام براى خون انسان، اهمّيّت و ارزش فوقالعادهاى قائل است؛ ولى نه براى هر خونى! بلكه براى خون انسانهاى با ايمان و پاك. بنابراين، خون انسانهاى ناپاك و بى ايمان، كه به حريم ديگران تجاوز مىكنند ارزشى ندارد!
در عصر مرحوم سيّد مرتضى (رضواناللَّه تعالىعليه) شخص كافرى با آن عالم بزرگ گفتگو و مناظرات علمى داشت. روزى اشعارى براى سيّد فرستاد، و از تعارض و عدم سازگارى دو قانون، نسبت به قطع دست سارق، اعتراض كرد و گفت:
يَدٌ بِخَمْسِمِأةٍ عَسْجُدٍ وُدِيَتْمَا بَالُهَا قُطِعَتْ فِى رُبْعِ دِينَارٍ
دستى كه ديه قطع آن پانصد مثقال طلا مىباشد، چگونه است كه اگر يك ربع مثقال
طلا سرقت كند قطع مىشود؟ آيا چيزى را كه ارزش آن 000/ 000/ 10 تومان است، به خاطر سرقت 5000 تومان قطع مىكنيد؟
سيّد در پاسخ فرمود:
عِزُّ الْأَمَانَةِ أَغْلَاهَاوَ أَرْخَسَهَا ذُلُّ الْخِيَانَةِ
فَافْهَمْ حِكْمَةَ الْبَارِى
ديه هر دستى پانصد دينار نيست، بلكه دستى كه آلوده به سرقت نمىشود ديه آن پانصد دينار است، و دست خيانت پيشه ديهاى ندارد؛ زيرا خيانت آن را فاقد ارزش مىكند.
به هرحال، احترام به ناموس مسلمانان، همانند احترام به جان و خون و مال آنها، واجب است و بندگان خاصّ خدا، نسبت به اين مسئله بسيار اهمّيّت مىدهند.
همانگونه كه در علم طب، هم پيشگيرى مىكنند و هم درمان؛ هم سفارش به بهداشت مىشود و هم اقدام به درمان بيماريها و امراض؛ در اسلام نيز، هم برنامههايى براى پيشگيرى و برچيدن زمينههاى گناه وجود دارد و هم مجازاتهايى براى مبتلايان به گناه و معصيت؛ به گونهاى كه هر جا مجازات را مطرح كرده، راههاى پيشگيرى از آن گناه را هم گوشزد نموده است.
به عنوان نمونه، در سوره نور ابتدا مجازات آلودگان به اعمال منافى عفّت مطرح شده و پس از آن دستورات مختلفى جهت پيشگيرى از آلودگى مذكور ديده مىشود كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1- دستور حجاب در آيه 31 اين سوره مطرح شده است؛ و بدون شك يكى از عوامل آلودگى به عمل منافى عفّت، بى حجابى و برهنگى و حتّى بد حجابى زنان است. آمار جرم و جنايت و اعمال منافى عفّت در دوران طاغوت، به هنگام تابستان
بالا مىرفت و در زمستان فروكش مىكرد. دليل آن روشن است؛ زيرا در تابستان زنها و دخترها با وضع بسيار بد و به صورت نيمه عريان در كوچه و خيابان ظاهر مىشدند، بدين جهت آمار اعمال منافى عفّت بالا مىرفت ولى چون در زمستان بر اثر سرماى هوا مجبور مىشدند خود را بپوشانند و حجاب نسبتاً بيشتر مراعات مىشد، آمار جرم و جنايت و كارهاى خلاف عفّت پايين مىآمد. و لهذا اسلام براى پيشگيرى از اين گناه و بقيّه جرمها و جنايتها، كه منشأ آن اعمال منافى عفّت است، قانون حجاب را، به عنوان پيشگيرى در آيه فوقالذّكر مطرح كرده است.
2- سفارش به كنترل نگاه و خود دارى از چشم چرانى به مردان، از ديگر مواردى است كه در آيه 30 سوره نور مطرح شده است. اين دستور بى شك مانع قسمت زيادى از اعمال منافى عفّت مىشود، و بستر آن را از بين مىبرد.
3- همين سفارش به زنان نيز شده است.(1)دختران و زنان نيز اگر نگاه خود را كنترل نموده، و از نگاههاى شهوتآلود و توأم با لذّت به جنس مخالف اجتناب كنند، و حتّى از نگاههايى كه احتمال آلوده شدن مىرود بپرهيزند، دامان آنها پاك خواهد ماند.
نگاه آلوده مسأله سادهاى نيست، و نسبت به آن بايد حساسيّت زيادى قائل شد؛ چرا كه در روايات به عنوان يكى از ابزار هجومى شيطان به افراد با ايمان، مطرح شده است.(2)و گاه آثار و عوارض نامطلوبى به دنبال دارد كه بعضاً قابل جبران نيست!
4- ازدواج يكى ديگر از عوامل پيشگيرى از آلوده شدن به بى عفّتى است. كه به عنوان يك وظيفه ملّى و همگانى و خطاب به همه مسلمانان مطرح شده است. در آيه 32 سوره نور مىخوانيم:
وَ أَنْكِحُوا الْأَيَامَى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا
فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
مردان و زنان بى همسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را (همسر دهيد)، اگر فقير و تنگدست باشند خداوند از فضل خود آنان را بى نياز مىسازد؛ خداوند گشايش دهنده و آگاه است!
تعبيرى كه در اين آيه شريفه آمده، در هيچ يك از برنامههاى زندگى نيست. طبق آنچه در آيه مذكور آمده، تمام مسلمانان در مورد ازدواج مردان و زنان بى همسر مسؤول هستند و بايد در جهت انجام اين سنّت حسنه و مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله گامهاى عملى مهمّى بردارند؛ چرا كه ازدواج جلوى بسيارى از گناهان را مىگيرد.
5- خداوند در آيه 58 سوره نور به فرزندان دستور مىدهد كه هنگام ورود به اطاق اختصاصى پدر و مادر، اجازه ورود بگيرند. مخصوصاً در سه وقت بدون اجازه وارد نشوند:
نخست، شب هنگام كه پدر و مادر مشغول استراحت هستند.
ديگر، صبح قبل از طلوع فجر، نيز براى ورود اجازه بگيرند.
سوم، به هنگام استراحت نيم روزى هم اجازه ورود لازم است.
زيرا در اين سه وقت ممكن است پدر و مادر در شرايط مناسبى نباشند؛ شرايطى كه ممكن است منشأ انحراف و فساد فرزندان آنها شود. اسلام براى بستن اين مسير و منشأ انحراف، اجازه ورود به اطاق مخصوص آنها را صادر نكرده است.
6- زنان عرب مخصوصاً هنگامى كه در بيابان راه مىرفتند براى فرارى دادن حشرات موذى چيزى به نام «خلخال» به پاى خود مىبستند كه زنگ كوچكى داشت و با حركت پا توليد صدا مىكرد و همان صدا، حشرات را فرارى مىداد. سپس اين وسيله امنيّتى و حفاظتى، تبديل به وسيله زينتى شد و باعث جلب توجّه افراد نامحرم گشت. بدين جهت خداوند متعال در آيه 31 سوره نور به زنان مسلمان دستور داد به هنگام راه رفتن آهستهتر حركت كنند، تا صداى خلخال پاى آنها، توجّه افرادى را كه
قلب و روح بيمارى دارند، به سوى آنها جلب نكند.
از مطالب ششگانه فوق روشن شد كه اسلام در كنار مجازاتها و عقوبتها، دستورات و برنامههاى فراوانى براى پيشگيرى از وقوع جرم و گناه نيز در نظر گرفته است.
سؤال: ويژگىهاى عبادالرّحمن بايد صفات والا و ممتازى باشد كه دست يافتن به آن براى هر كس به آسانى امكانپذير نباشد، در حالى كه پاك داشتن دامن از آلودگى به بى عفّتى مربوط به همه مؤمنين است، و نمىتوان آن را به عنوان يك صفت ويژه و ممتاز عبادالرّحمن برشمرد، همانگونه كه نمىتوان گفت: «عبادالرّحمن كسانى هستند كه نماز مىخوانند و روزه مىگيرند، و از آلوده شدن به شراب و قمار خوددارى مىكنند» زيرا اين امور وظيفه هر مسلمانى است و اكثر قريب به اتّفاق مسلمانان پايبند به آن هستند.
پاسخ: جواب اين سؤال در حديثى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده، آمده است. طبق اين حديث، زنا مراتب و انواع متعدّدى دارد و اختصاص به عمل منافى عفّت ندارد. و عبادالرّحمن كسانى هستند كه از تمام مراتب زنا خوددارى كنند؛ به اين روايت توجّه كنيد:
لِكُلِّ عُضْوٍ مِنْ بَنِى آدَمَ حَظٌّ مِنَ الزِّنَا! فَالْعَيْنُ زِنَاهَا النَّظَرُ! وَ الرِّجْلُ الْمَشْىَ! وَالْاذُنُ زِنَاهَا الْاسْتِمَاعُ!(1)
هر عضوى مىتواند بهرهاى از زنا داشته باشد! زناى چشم، نگاه (ناپاك و آلوده) است! عمل منافى عفّت پا، حركت به سوى مجلس آلوده به بى عفّتى است! و گوش فرادادن به مطالبى كه به سوى ناپاكى دعوت مىكند، زناى گوش است.
1) كنزالعمّال، جلد 5، حديث شماره 13026.
خلاصه اين كه، هر عضوى از اعضاء بدن ممكن است آلوده عمل منافى عفّت شود، حتّى فكر و قلب انسان؛ به اين شكل كه به اين عمل زشت فكر كند، و آن صحنههاى زشت را تصوّر نمايد و ....
با توجّه به حديث مذكور، ممكن است آيه مورد بحث اشاره به اين باشد كه عبادالرّحمن از تمام مراتب و انواع زنا پاك هستند، حتّى فكر و انديشه آنها آلوده اين امور نمىشود. و روشن است كه پاك زيستن در تمام اين جنبهها و مراحل، افتخار بس بزرگى است كه جز عبادالرّحمن نصيب ديگران نمىشود.
اسلام همانگونه كه از يك سو، زمينهها و بسترهاى منتهى به بى عفّتى را بسته، و براى جلوگيرى مردم از افتادن در آن بسترها دستورات خاصّى داده، از سوى ديگر، بصورت بسيار جدّى و قاطعانه با كسانى كه آلوده به بىعفّتى مىشوند نيز مبارزه كرده، و ديگر مسلمانان را هم تشويق به شركت در اين مبارزه مقدّس مىنمايد كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود:
خداوند متعال در آيه سوم سوره نور مىفرمايد:
أَلزَّانِي لَايَنْكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لَايَنْكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ
مرد زنا كار جز با زن زنا كار يا مشرك ازدواج نمىكند؛ و زن زنا كار را، جز مرد زنا كار يا مشرك، به ازدواج خود در نمىآورد؛ و اين كار بر مؤمنان حرام شده است!
سه نكته در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
اوّل- «زناكار» چه زن باشد و چه مرد- همطراز مشرك و بت پرست قرار گرفته است! يعنى كسى كه آلوده به اين گناه بزرگ مىشود، و راه توبه را نمىپويد، آنقدر سقوط مىكند و تنزّل مىيابد كه همرديف انسانهاى مشرك قرار مىگيرد!
دوم- «مؤمنين» در مقابل «زناكاران» قرار گرفتهاند. از اين تقابل مىفهميم زنا كار ايمان ندارد.
بنابراين، تقابل مؤمنان و زناكاران دليل بر بى ايمانى آلودگان به اعمال منافى عفّت است؛ همانگونه كه امام باقر عليه السلام نيز در سفينةالبحار به اين مطلب اشاره كرده است.(1)
سوم- منظور از تحريم ازدواج آلودگان، با مؤمنان چيست؟
در ميان مفسّران پيرامون اين مسأله گفتگوست، كه به دو نظريّه اشاره مىكنيم:
1- منظور حرمت طبعى و طبيعىاست، نه حرمت تشريعى؛ يعنى، عملًا زناكاران به سراغ انسانهاى هجنس خود، كه همان زناكارن و مشركان هستند، مىروند؛ همانگونه كه مؤمنان نيز براى ازدواج به سراغ مؤمنان مىروند؛ به قول شاعر:
ذرّه ذرّه كاندر اين ارض و سماستجنس خود را همچو كاه و كهرباست
و به قول شاعر ديگر:
كبوتر با كبوتر باز با بازكند همجنس با همجنس پرواز
خلاصه اين كه، تحريم مذكور، تحريم تكوينى و طبيعى است؛ نه يك دستور شرعى.
2- منظور همان حرمت تشريعى است. يعنى زناكاران حقّ ندارند با كسانى كه دامنشان پاك است، ازدواج نمايند؛ بلكه فقط مىتوانند با زناكاران يا مشركان ازدواج كنند، مگر اين كه توبه كنند و از گناهان گذشته دست بشويند و دامان خود را پاك نموده، و گذشته را جبران نمايند. و ما معتقديم علاوه بر توبه، لازم است زنان آلوده
1) سفينة البحار، جلد سوم، صفحه 504.
يك بار عادت ماهانه نيز شوند، و پس از آن حقّ ازدواج با پاكان را دارند.
طبق اين نظريه، ازدواج مؤمنان با چنين افرادى تا توبه نكنند جايز نيست؛ و برخى روايات نيز دلالت بر اين امر دارد.(1)
روايات فراوانى پيرامون پيامدهاى خطرناك و زيانبار عمل منافى عفّت در دنيا و آخرت وجود دارد كه دقّت و تأمّل در اين روايات مبتلايان به آن را از ادامه اين كار بازمىدارد؛ به يك نمونه از اين روايات توجّه كنيد:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به حضرت على عليه السلام فرمودند:
فِى الزِّنَا سِتُّ خِصَالٍ: ثَلَاثٌ مِنْهَا فِى الدُّنْيَا وَ ثَلَاثٌ مِنْهَا فِى الْآخِرَةِ، أَمَّا الَّتِى فِى الدُّنْيَا فَيَذْهَبُ بِالْبَهَاءِ، وَ يُعَجِّلُ الْفَنَاءَ، وَ يَقْطَعُ الرِّزْقَ؛ وَ أَمَّا الَّتِى فِى الْأَخِرَةِ فَسُوءُ الْحِسَابِ، وَ سَخَطُ الرَّحْمانِ، وَ الْخُلُودُ فِى النَّارِ(2)
كسى كه دامانش به عمل منافى عفّت آلوده مىشود، شش بدبختى در دنيا و آخرت دامنگير او خواهد شد: آنچه در دنيا مبتلا به آن مىشود، عبارت است از: (1) نورانيّت ايمانِ او برچيده مىشود (روح ايمان، نور ايمان، پاكى ايمان در وجود او احساس نمىشود). (2) جوانمرگ مىشود و مرگ زودرس به سراغش مىآيد. (3) روزىاش كم مىشود. امّا آنچه در آخرت دامنگير او مىشود عبارتند از: (1) سختگيرى در حساب و كتاب روز قيامت (به تعبيرى ساده، مو را از ماست كشيدن). (2) غضب و خشم خداوند شامل حالش مىشود. (3) در آتش جهنّم جاودانه خواهد ماند!
حقيقتاً پيامدهاى دنيوى و اخروى ارتكاب زنا خطرناك و هولانگيز است.
دو سؤال در رابطه با حديث فوق به ذهن مىآيد كه لازم است پاسخ آن روشن شود:
سؤال اوّل: منظور از «سوءالحساب» چيست؟ آيا خداوند در روز قيامت با برخى از بندگان خويش بد حساب مىكند؟ آيا «سوءالحساب» با حكمت و عدالت خداوند سازگار است؟
پاسخ: منظور از «سوءالحساب» بدى حساب نيست؛ بلكه منظور دقّت در محاسبه و محاكمه، بدون اغماض و گذشت مىباشد. و اين مطلب نه با حكمت خداوند منافات دارد، و نه ناسازگار با عدالت پروردگار مىباشد؛ بلكه عين عدالت است.
سؤال دوم: مىدانيم كه فقط كفّار و مشركان و افراد بى ايمان جاودانه در آتش خواهند ماند، پس چگونه مسلمان زناكار كه توبه نكرده، طبق روايت فوق، خالد در جهنّم خواهد شد؟
پاسخ: اگر زناكار توبه نكند، همانطور كه گذشت، بى ايمان از دنيا خواهد رفت؛ زيرا «ايمان» و «عمل منافى عفّت» با هم سازگارى ندارند. و شخصى كه بى ايمان از دنيا برود، خالد در جهنّم خواهد بود. و اين مطلب عجيبى نيست.
خلاصه اين كه، ازاين روايت اهمّيّت فراوان مبارزه با اين عمل زشت و شوم استفاده مىشود.
اسلام مىخواهد به گونهاى عرصه را بر آلودگان به اين عمل ننگين تنگ كند كه بدون نياز به توسّل به زور و خشونت، آنها به ميل و اختيار خود به راه درست و صحيح باز گردند. و لهذا حتّى اجازه نمىدهد شيرخواران بىمادر، كه نياز شديد به شير دارند، از شير حاصل از زنا استفاده كنند.
علىّ بن جعفر، فرزند امام صادق عليه السلام و برادر امام كاظم عليه السلام و عموى امام رضا عليه السلام كه
مرد بزرگوارى است، از امام هفتم در مورد زنى كه آلوده به عمل منافى عفّت شده، و از آن عمل حامله گشته، و وضع حمل نموده، و اكنون شير دارد، چنين مىپرسد:
«آيا شايسته است كه كودك شيرخوارى، از شير چنين زنى استفاده كند؟»
امام عليه السلام در پاسخ مىفرمايد: «لا يصلح؛ چنين زنى شايستگى اين كار را ندارد.» و در ادامه مىافزايد: «نه تنها اين زن، بلكه اگر بچه او دختر باشد، و آن دختر (كه زنا زاده است) بزرگ شود و با كسى ازدواج كند و بچّه دار شود. او هم صلاحيت شيردادن به شيرخواران را ندارد!»(1)
سؤال: زنى كه مرتكب آن عمل زشت شده، استحقاق اين تنگناها و محروميّتها را دارد، ولى فرزندى كه از اين طريق به دنيا مىآيد، چه گناهى دارد كه بايد اين محروميّتها را تحمّل كند؟
پاسخ: اين فرزند مثل فرزند پدر و مادرى است كه مبتلى به بيمارى خطرناكى هستند، كه زمينه آن بيمارى به فرزندشان نيز منتقل مىشود. آنها به خاطر عدم رعايت بهداشت و مانند آن، در بيمارى خويش سهيم هستند، ولى بچه آنها چه تقصيرى دارد كه زمينه بيمارى به او منتقل شده است! ولى بدون شك آن فرزند مىتواند با رعايت اصول بهداشتى و پيشگيرىهاى لازم، از بروز بيمارى جلوگيرى كند. همانگونه كه فرزند حاصل از عمل منافى عفّت، هرچند زمينه گناه بيشترى در وجود او نهفته است؛ ولى مىتواند با سعى و تلاش و مبارزه با نفس، از ظهور و بروز آن جلوگيرى نمايد، و به هيچ وجه محكوم آن زمينهها نيست.
نتيجه اين كه، از نكات سهگانه فوق روشن شد كه اسلام دست به مبارزهاى فراگير و همه جانبه با اين اعمال زشت زده، و مردم را نيز دعوت به عكس العمل نسبت به آن نموده است.
1) جواهرالكلام، جلد 29، صفحه 308.
سؤال: جوانها مىپرسند: در شرايط فعلى، كه فساد همه جا را فرا گرفته، و مظاهر آن در همه جا ديده مىشود، و اسباب و مقدّمات گناه براحتى فراهم است، آيا امكان حفظ پاكدامنى وجود دارد؟ آيا در اين شرايط مىتوان حتّى نگاه را هم كنترل كرد؟ آيا در اين اوضاع و احوال، خداوند آلودگى به اين گونه گناهان را نمىبخشد؟
پاسخ: بدون شك امكان پاكدامنى در عصر ما نيز وجود دارد، مشروط بر اين كه دو حركت در جامعه شروع شود:
الف- عوامل و زمينههاى تحريك تا آنجا كه ممكن است برچيده شود، و جوانها به سراغ آن نروند. اگر جوانان به تماشاى فيلمهاى آلوده ننشينند، و به عكسهاى مبتذل نگاه نكنند، و كتابها و مجلّات و رمانهاى عشقى انحرافگر را مطالعه ننمايند، و نگاههايشان را كنترل كنند، و در مجالس آلوده به گناه (مخصوصاً گناهان شهوت آلود) شركت نكنند، و از مناظر و صحنههاى تحريك كننده اجتناب ورزند، و از دوستان ناباب دورى گزينند، و هر روز مقدارى ورزش كنند، بدون شك قادر بر حفظ پاكدامنى خويش خواهند بود؛ امّا اگر جوانى بخواهد به همه اين امور آلوده شود، و در عين حال پاكدامن باشد، روشن است كه موفّق نخواهد شد.
اين كه اسلام، پيروانش را از شركت در مجالس گناه بر حذر مىدارد، هر چند آلوده گناه نشوند و فقط تماشاگر باشند؛ از شركت در مجلس قمار و شراب نهى مىكند، هر چند شراب ننوشند و قمار نكنند؛ براى همين جهت است كه با وجود اين زمينهها، قادر بر مبارزه با نفس نخواهند بود و تدريجاً آلوده آن گناهان مىگردد. يكى از عوامل مهمّ بالا رفتن آمار طلاق در جامعه ما، وجود همين زمينهها و عوامل تحريك است. زن و شوهرى كه به تماشاى فيلمهاى مستهجن مىنشينند و آن صحنههاى شرم آور را نظاره مىكنند، سطح توقّعشان از يكديگر بالا مىرود و قطعاً همسر نمىتواند مانند هنرپيشه چنان فيلمهايى عمل كند، و همين امر موجب دلسردى او، و زمينه طلاق در دراز مدّت مىشود!
نتيجه اين كه: اوّلين وظيفه متصدّيان جامعه، جلوگيرى از عوامل تحريك و برچيدن زمينههاى فساد، و نخستين وظيفه جوانان پاكدامن، اجتناب و دورى از اين عوامل و زمينهها است. جالب اين كه اجتناب از زمينههاى گناه آن قدر مهم است كه شخصى همچون حضرت يوسف پيامبر عليه السلام، كه داراى مقام عصمت است، نيز براى حفظ پاكدامنى خود از آن استفاده مىنمايد. وى هنگامى كه مشاهده مىكند زليخا نيّت شومى در سر دارد، و خود را آماده گناه بزرگى كرده، و قصدش را صريحاً به زبان آورده، در اوّلين قدم سعى كرد از مجلس معصيت دور شود. بدين جهت به سمت درِ اطاق فرار كرد. زليخا كه در آتش شهوت مىسوخت و به هيچ چيز جز ارضاى هوس شيطانى خويش نمىانديشيد، دوان دوان به تعقيب يوسف پرداخت. تا اين كه به نزديك او رسيد و پيراهن يوسف را از پشت گرفت، تا شايد او را باز گرداند. امّا يوسف به فرار ادامه داد و به سوى در گريخت. در اين كشاكش پيراهن يوسف پاره شد. به ناگاه عزيز مصر، شوهر زليخا، در را باز كرد، و در آستانه در ظاهر شد و آن صحنه وحشتناك را ملاحظه كرد.
زليخا كه خود را در اين ماجرا ناكام و شكست خورده ديد، بى انصافى را به آخر رساند و براى تبرئه خويش و متّهم كردن حضرت يوسف (كه به خواستهاش تن نداده بود) خطاب به شوهرش گفت:
«مَا جَزاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ (1)كيفر كسى كه بخواهد نسبت به اهلِ تو خيانت كند، جز زندان و يا عذاب دردناك، چه خواهد بود؟!»
يوسف پاكدامن در دفاع از خويش گفت:
«او مرا به اصرار به سوى خود دعوت كرد! و من هرگز قصد خيانت به ناموس تو را نداشتهام.»
اينجا بود كه خداوند به كمك يوسف آمد و كودك شيرخوار، كه در گهواره ناظر
1) سوره يوسف، آيه 25.
اين گفتگوها بود، به اذن خداوند به سخن آمد، و خطاب به شوهر زليخا گفت:
«اگر پيراهن يوسف از پيش پاره شده، همسرت راست مىگويد، و اگر پيراهنش از پشت دريده شده، همسرت دروغ مىگويد و حق با يوسف است!»
كودك شيرخوار با استدلال و منطق، عزيز مصر را راهنمايى كرد؛ به گونهاى كه جاى هيچ شك و شبههاى باقى نماند. عزيز مصر، كه ديد پيراهن يوسف از پشت پاره شده، و همسرش گناهكار است، خطاب به همسرش گفت:
«اين، از مكر و حيله شما زنان است. اى زن! از گناهت استغفار كن كه كار بدى كردهاى.»
و به يوسف گفت: «اى يوسف! از اين موضوع صرفنظر كن، و اين راز را برملا ننما، كه آبروى خانوادگى ما بر باد مىرود ....»
خلاصه اين كه، از آلودگى محيط و مكانهايى كه زمينه گناه فراهم است، بايد فرار كرد، هر چند همچون حضرت يوسف عليه السلام، در درجهاى عالى از ايمان باشيم.
اين راهى است كه به بسيارى از جوانان توصيه كردهايم، و آنها كه عمل كردهاند، و نتيجه گرفتهاند.
ب- بر همه لازم است كه امكان ازدواج آسان را براى جوانان فراهم كنند؛ از چشم هم چشمىها، تشريفات كمرشكن، مهريّههاى سنگين، مجالس جشن پر خرج، پيش شرطهاى نامعقول و مانند آن، به خاطر رضاى خدا و نجات فرزندانشان صرفنظر كنند؛ تا آنها به راحتى بتوانند زندگى مشترك سادهاى را آغاز كنند.
بدون شك اگر سطح انتطارات و توقّعات پايين، و تشريفات در حدّ وسع و قدرت جوانان باشد، جلوى بسيارى از مفاسد گرفته مىشود. و اين امكانپذير است. كسانى كه، به هر شكل، به سنگين شدن بار ازدواج و سختتر شدن شرايط آن كمك مىكنند، شريك گناهان جوانانى هستند كه به خاطر اين تشريفات كمر شكن، قادر بر ازدواج نيستند و آلوده اعمال منافى عفّت مىشوند!
چرا كه هر كس سنّت سيّئهاى را پايه گذارى كند، در گناه كسانى كه به آن سنّت عمل
مىكنند شريك و سهيم خواهد بود، بدون آن كه از گناه آنان چيزى كاسته شود!(1)
آرى، با تحقّق اين دو امر، امكان پاكدامنى در عصر فساد و فحشاء نيز وجود خواهد داشت.
خداوند متعال پس از طرح صفات ششم و هفتم و هشتم عبادالرّحمن در آيه 68 سوره فرقان- كه بحث آن به صورت مشروح گذشت- در آيه بعد، «عذاب مضاعف» را براى كسانى كه مرتكب عمل منافى عفّت، يا ريختن خون انسان بىگناه، يا شرك و بت پرستى شدهاند، مطرح كرده است، منظور از «عذاب مضاعف» چيست؟
آيا ممكن است خداوند عادل، مجرمى را به خاطر يك جرم دو بار مجازات كند؟
آيا آيه فوق با آنچه در آيه شريفه 160 سوره انعام آمده سازگارى دارد؟ كه خداوند مىفرمايد:
وَ مَنْ جَآءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَى إِلَّا مِثْلَهَا وَ هُمْ لَايُظْلَمُونَ (2)
و هر كس كار بدى انجام دهد، جز به مانند آن كيفر نخواهد ديد، و ستمى بر آنها نخواهد شد!
علما و مفسّران در پاسخ اين سؤال و براى رفع اين شبهه، تفسيرهاى مختلفى از آيه مورد بحث ارائه كردهاند كه به دو نمونه آن اشاره مىكنيم:
الف- كيفر گناهان مضاعف در دنيا، مضاعف نيست؛ ولى در جهان آخرت مضاعف است؛ مثلًا، اگر شخصى كه آلوده به شرب خمر است و بارها شراب خورده، و تمام دفعاتى كه مرتكب شرب خمر شده نزد حاكم شرع ثابت شود، براى هر مرتبه او را يك بار شلاق نمىزنند، بلكه براى تمام آنها يك حد بر او جارى مىنمايند. يا
شخصى كه دهها بار مرتكب سرقت شده، و تمام جرائمش نزد حاكم شرع ثابت شده، حاكم شرع يك بار بيشتر حدّ سرقت بر او جارى نمىكند؛ ولى در روز قيامت و عالَم آخرت هر گناهى كه كرده مجازات مستقل و جداگانه دارد؛ اگر ده بار آلوده شرب خمر شده، ده كيفر مستقل از هم دارد؛ و اگر بيست بار سرقت نموده، بيست مجازات مستقل مىشود.
بنابراين عذاب مضاعف در آيه شريفه، ناظر به مجازاتهاى جهان آخرت است كه براى هر گناهى كيفر و مجازات مستقلى خواهد بود.
2- تفسير ديگر آن است كه برخى گناهان علنى و آشكار انجام مىشود و برخى از معاصى پنهان و در خفا. بدون شك گناهى كه در جلو چشمان مردم و در ملأ عام صورت مىپذيرد، مجازاتى مساوى با گناه پنهان ندارد؛ بلكه كيفر آن به مراتب سختتر است؛ زيرا چنين شخص هتّاكى، علاوه بر اصل گناه، حريم گناه را نيز شكسته و ديگران را هم به گناه دعوت و تشويق نموده است. بنابراين، چنين شخصى، هر چند در ظاهر مثلًا فقط شرب خمر كرده ولى در حقيقت مرتكب سه گناه شده است! يعنى، علاوه بر شرب خمر، حرمت گناه را دريده، و مردم را هم به آن تشويق نموده است. پس بايد سه بار مجازات شود.
يكى از اصول مهم تربيت اين است كه مربّى هرگز راه اصلاح را نبندد، و مربّى (شخص مورد تربيت) احساس كند كه همواره راه اصلاح و تربيت باز است. اگر راه اصلاح بسته شود، كسى كه آلوده گناه شده، از ارتكاب بيشتر گناهان باكى ندارد، و با خود مىگويد: «من كه جهنّمى هستم، چرا خود را محدود كنم؟ بگذار هر كارى كه مىتوانم انجام دهم!» امّا اگر راه بازگشت باز شد، و هميشه روزنهاى به سوى اصلاح و رستگارى وجود داشت، گناهكاران سعى مىكنند كمتر آلوده شوند و اميد به نجات
داشته باشند و به سوى خدا باز گردند.
بدين جهت، در آيات مورد بحث، درِ توبه حتّى براى مشركان و قاتلان و زناكاران باز است! و اميد نجات، با استفاده از توبه، در مورد چنين گنهكارانى نيز مىرود، و خداوند آنها را به توبه و بازگشت دعوت نموده است.
طبق برخى روايات، تا زمانى كه نَفَسِ انسان در سينهاش بالا و پايين مىرود توبهاش پذيرفته مىشود؛ يعنى اگر انسان گنهكارى در واپسين لحظات عمرش، واقعاً به درگاه الهى باز گردد، و از سر صدق و اخلاص توبه كند، خداوند او را مورد عفو و بخشش قرار مىدهد! امام سجّاد عليه السلام كه معارف غنىّ اسلام را با زبان دعا بيان مىكند، در مناجات تائبين به اين رحمت واسعه خداوند اشاره نموده و از كسانى كه از آن استفاده نمىكنند، تعجّب و حيرت مىكند، حضرت مىفرمايد:
إِلَهِى أَنْتَ ا لَّذِى فَتَحْتَ لِعِبَادِكَ بَاباً إِلَى عَفْوِكَ سَمَّيْتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ «تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ (1)
پروردگار من! تو آن خدايى هستى كه درى از درياى عفو و بخششت به روى بندگانت گشودى و آن را توبه نام نهادى و از همه دعوت كردى كه وارد آن شوند و از درياى رحمتت بهره گيرند، خداى من! كسانى كه به اين در روى نمىآورند، و از آن غافل مىشوند، عذرشان چيست؟
راستى چرا برخى از ما غافل هستيم و از اين در كه به سوى سعادت و خوشبختى و قرب الى اللَّه و نجات گشوده شده، وارد نمىشويم!
چرا به سوى خداى مهربان كه لطف و مهر او فوق تصور است، باز نمىگرديم؟
چرا از درگاه خداوند توبهپذيرى كه هر چه توبه شكستى، باز هم پذيراى توست، فرار مىكنى؟
صد بار اگر توبه شكستى باز آىگر كافر و گبر و بت پرستى باز آى
ضمناً توجّه داشته باشيم كه همين توبههاى نيم بند، كه شكسته مىشود، نيز بى اثر نيست.
وزنهبردارى كه قهرمان جهان مىشود، و وزنهاى را بلند مىكند كه هيچ كس در دنيا نمىتواند آن را بر فراز دستانش نگه دارد، به يكباره اين توان و قدرت را به دست نياورده است؛ بلكه صدها بار در بلند كردن آن ناموفّق بوده، ولى به تمرين خود ادامه داده و هر بار ناكامى و تمرين، مقدارى بر توانايى و قدرت او افزوده، تا بالاخره موفق شده است. توبههاى ناتمام هم همين خاصيّت را در روح آدمى دارد و بتدريج قدرت انسان را در ترك گناه بالا مىبرد، تا جايى كه موفّق به توبه بىبازگشت مىشود.
بنابراين، اوّلًا نبايد توبههاى ناتمام را بىاثر بدانيم. و ثانياً از اين كه توبه را مىشكنيم نااميد نشويم، و باز هم عزم را جزم كنيم و به درگاه واسعهاش باز آييم و توبه كنيم، و آن قدر اين كار را تكرار نمائيم تا انشاءاللَّه به توبه بىبازگشت و ناگسستنى نائل شويم.
آيات و روايات فراوانى پيرامون اهمّيّت توبه، انواع و اقسام آن، زمان توبه، آثار توبه، و ديگر موضوعات مربوط به آن وجود دارد. در اين بحث فقط اشارهاى به اقسام توبه مىكنيم:
توبه از يك جهت بر سه قسم است:
1- توبه زبانى: منظور از توبه زبانى آن است كه فقط الفاظ توبه بر زبان جارى شود، ولى در اعمال و رفتار هيچ تغييرى رخ ندهد. تائب مرتّب استغفار كند، ولى همچنان بر مركب گناه سوار باشد، و به پيش برود. دائماً ذكر «استغفر اللَّه ربّى و اتوب اليه» را بر زبان راند، امّا همچون گذشته در وادى ظلمانى و تاريك گناه به مسيرش ادامه دهد!
در روايات چنين انسانى به شخصى تشبيه شده كه خويشتن را به سخريّه گرفته
1) مفاتيح الجنان، مناجات خمس عشره، مناجات التّائبين.
است.(1)(كالمستهزء بنفسه)
آرى، چنين انسانى خودش و فرمان خدا و تعليمات دينى را مسخره كرده است!
2- توبه زودگذر: گاه صحنهها و لحظاتى پيش مىآيد كه شخص گناهكار از خواب غفلت بيدار شده، و از گذشته خود نادم و پشيمان گشته، و توبه مىكند. هم الفاظ توبه را بر زبان جارى مىسازد، و هم از صميم قلب نادم و پشيمان است، و هم تصميم بر ترك گناهان مىگيرد؛ امّا اين حالت ملكوتى دوامى ندارد، و هنگامى كه از آن حال و هوى بيرون مىآيد، همه چيز را به فراموشى مىسپرد و همان مسير سابق را ادامه مىدهد.
بعضى از دانشمندان اين توبههاى زودگذر را، به غربالى تشبيه مىكنند كه درون آب قرار مىگيرد، در آن هنگام غربال پر از آب تصوّر مىشود؛ ولى زمانى كه آن را از آب بيرون مىآوريم، از آب تهى مىگردد. اين توبه هم فايدهاى ندارد.
3- توبه ريشهدار: توبه ريشهدار آن است كه در جان انسان اثر بگذارد، هر چند اثر موقّت! و آثار آن در اعمال و رفتار و كردار و گفتار و برخورد انسان ظاهر و آشكار گردد. قرآن مجيد، در آيات مورد بحث، علامت چنين توبهاى را انجام اعمال صالح و شايسته بيان مىكند. تائب بايد پس از توبه به همان مقدار كه معصيت كرده، عمل صالح انجام دهد؛ زيرا شخص توبه كننده همانند بيمارى است كه بيمارى و مرض او قطع شده، ولى قواى تحليل رفته دوران نقاهت و بيمارى، به جاى خود بازنگشته است و او بايد به تقويت خويش بپردازد، تا نيرو و توان از دست رفته را باز يابد.
انسان توبهكار، با توبه ادامه گناهان را قطع كرده، ولى آثار سوء گناه هنوز بر روح و روان او باقى است، و ضربات سهمگين گناه روح او را ضعيف و ناتوان كرده است. و لهذا لازم است با انجام اعمال صالح و شايسته (حداقل به اندازه گناهانى كه قبلًا
1) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 36، حديث 54؛ و صفحه 41، حديث 75.
مرتكب شده) روح عليل و ضعيف و ناتوان خويش را تقويت كند، تا مبادا بار ديگر مبتلا به گناه شود؛ زيرا روح قوى و نيرومند به مراتب كمتر آلوده به گناه مىگردد.
حضرت على عليه السلام در اين رابطه مىفرمايد:
وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْمِ ا لَّذِى نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بَالْأَحْزَانِ، حَتَّى تُلْصِقَ الْجِلْدَ بَالْعَظْمِ، وَ يَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ(1)
ركن پنجم توبه آن است كه گوشتهايى كه در اثر حرام (و در زمانى كه در مسير گناه سير مىكردى) بر اندامت روئيده، با اندوه بر گناه آب كنى، تا چيزى از آن باقى نماند، و گوشت تازه (در زمانى كه در مسير طاعت الهى گام بر مىدارى) به جاى آن برويد.
آرى، گوشتهايى كه در زمان ارتكاب گناه روئيده، مسموم و فاسد است؛ بايد آنها را آب كرد تا گوشتهاى سالم برويد. وگرنه خطر ابتلاى مجدّد به گناه و معصيت وجود دارد. علاوه بر اين، اگر حقّى از كسى ضايع كرده، بايد صاحبش را راضى كند، يا از او حلاليّت بطلبد. و اگر عبادتى را ترك نموده، قضاى آن را به جا آورد.
نتيجه اين كه، از اقسام سهگانه توبه، قسم سوم، توبه حقيقى و واقعى، و دو قسم ديگر فريب دادن خويشتن است.
پروردگارا! توفيق توبه ريشهدار و ماندگار به ما عنايت فرما!
توبه حقيقى و واقعى آثار عجيبى دارد! هنگامى كه انسان توفيق چنين توبهاى پيدا مىكند، و با اعمال صالح، گذشته را جبران مىنمايد، خداوند گناهان گذشتهاش را مىبخشد، و آنها را از پرونده اعمالش مىشويد، و او را به خاطر آن گناهان مجازات نمىكند؛ بلكه اگر تعجّب نكنيد، طبق صريح آيات مورد بحث، تمام آن گناهان را
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شمارهّ 417.
تبديل به حسنات و ثواب مىنمايد! يعنى عذر خطاكار را مىپذيرد، و او را مورد عفو قرار مىدهد، و از مجازاتش صرفنظر مىنمايد، و هديهاى با ارزش هم به او عنايت مىكند!
آيا بالاتر از اين نوع تكريم و بزرگوارى سراغ داريد! آيا شما هيچ انسان كريم و بزرگوارى را مىشناسيد كه با خطاكاران اين گونه برخورد كند!
ابوذر غفارى مىگويد:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: روز قيامت اشخاصى وارد صحنه محشر مىشوند، ملائكه نامه اعمال آنها را تحويلشان مىدهند، پرونده خويش را باز كرده مشغول مطالعه آن مىشوند، ناگهان با تعجّب و حيرت فرياد مىزنند. اشتباهى رخ داده! اين پرونده، نامه اعمال ما نيست! ما گناهانى مرتكب شدهايم كه در اين نامه ثبت نشده! و عباداتى در اين نامه مىبينيم كه آن را به جا نياوردهايم! حتماً اشتباهى شده، و نامه اعمال شخص ديگرى را به ما دادهاند!
خطاب مىرسد: نه، اشتباهى رخ نداده! اين، نامه اعمال خود شماست، و چون شما در دنيا موفّق به توبه شدهايد (و توبه شما ريشهدار و حقيقى بوده) و با اعمال نيك و صالح، گذشته سياه خود را جبران نمودهايد، ما گناهان و معاصى پرونده شما را تبديل به حسنات و عبادات كردهايم! پيامبر اكرم سپس آيه شريفه «اوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (1)» را تلاوت فرموده، و به اين آيه شريفه استدلال كردند. سپس آثار خوشحالى فوقالعادهاى در چهره مباركشان آشكار شد و به گونهاى تبسّم فرمودند كه دندانهايشان نمايان گشت.(2)
راستى، بايد قدردان چنين خداى بى نهايت مهربان باشيم، و هرگز دامان رحمتش را رها نكنيم. دور افتادگان از رحمتش بايد هر چه زودتر به درياى موّاج مهر و لطف و كرمش باز گردند. گنهكاران به سوى خدا باز آيند، تا گناهانشان را ببخشد، مجازات را
از آنها بردارد، و معاصى آنها را تبديل به حسنات نمايد، و در روز قيامت هم رسوايشان نكند! بلكه بتوانند به نامه اعمالشان افتخار كنند، و از فرط خوشحالى ديگران را نيز به مطالعه آن دعوت نمايند!
حقيقتاً چقدر غافلند كسانى كه از درِ رحمت چنين خداى مهربان و كريم و رحيم و جواد و غفور و توبهپذيرى دور شده، و هر روز فاصله خود را بيشتر مىكنند!
نهمين ويژگى بندگان ممتاز خداوند اين است كه «شاهد زور» نيستند.
وَ ا لَّذِينَ لَايَشْهَدُونَ الزُّورَ(1)
و كسانى كه شهادت به باطل نمىدهند (و در مجالس باطل شركت نمىكنند).
براى «شاهد زور» دو تفسير ذكر شده است:
نخست اين كه، عبادالرّحمن شهادت به باطل نمىدهند. كلمه «زور» در لغت عرب به معناى باطل مىباشد، همانگونه كه در مفهومِ «باطل را حق نشان دادن» نيز به كار رفته است. اين معنى، مترادف معناى تزوير است.
بنابراين، عبادالرّحمن نه شهادت بر باطل مىدهند، و نه باطل را در لباس حق جلوه مىدهند، و اهل تزوير نمىباشند. آنها به خاطر رضايت پدر، مادر، خواهر، برادر، خويش و فاميل، دوست، آشنا، همكار، هم خط، هم حزب و همراه، و خلاصه، رضايت مخلوق خدا، شهادت به باطل نمىدهند؛ و رضايت مخلوق را بر رضاى خالق مقدّم نمىدارند.
1) سوره فرقان، آيه 72.
نتيجه اين كه، معناى اوّل «شاهد زور» شهادت دادن به باطل است كه از ساحت عبادالرّحمن دور مىباشد.
معنى دوم- كه بيشتر صحيح به نظر مىرسد- اين كه عبادالرّحمن در مجالس باطل حاضر نمىشوند. هر مجلسى كه در آن معصيت و نافرمانى خداوند انجام گيرد، مجلس باطل و زور محسوب مىشود. و عبادالرّحمن هرگز وارد چنين مجالسى نمىشوند. آنها هرگز به خاطر خشنودى پدر و مادر و اقوام و خويشان و دوستان و آشنايان و همسايگان و همكاران، و خوشايند و همراهى كردن با آنها، در مجالس گناه حاضر نمىشوند؛ زيرا آنچه آنها در جستجوى آن هستند، رضايت خالق است نه مخلوق. متأسّفانه، در عصر و زمان ما مجالس معصيت فراوان گشته، و اكثر عروسىها تبديل به مجلس گناه شده است. بلكه گاه مجلسى برپا مىشود كه تصوّر مىگردد مجلس عبادت است، ولى اگر با معيار رضاى خداوند محك زده شود، معلوم مىگردد كه مجلس گناه است! مولودى هايى كه براى تولّد ائمّه گرفته مىشود و در آن به موسيقى و رقص پرداخته مىشود، ظاهراً مجلس عبادت و احترام به پيشوايان دين است، ولى با توجّه به اين كه آلوده به موسيقى و رقص شده- كه قطعاً خود آن بزرگواران نيز به آن راضى نيستند- مجلس گناه شمرده مىشود!(1)
محضر مبارك مرجع عاليقدر حضرت آيت اللَّه العظمى
جناب آقاى مكارم شيرازى دامت بركاته
با اهداء سلام
ضمن آرزوى توفيق و سلامتى براى جنابعالى، به استحضار مىرساند اين شركت در نظر دارد گامى هرچند كوچك در جهت ترويج و بهرهبردارى از كتاب آسمانى قرآن مجيد، براى نسل جوان امروز بردارد. طرح اين شركت ارائه اصوات زيباى قرآن كريم همراه با صداى سازهاى اصيل قديمى عربى و اسلامى، از جمله« دف»« نى» و« عود»- كه داراى همنوائى عرفانى و همخوانى روحانى شايستهاى با آيات روحبخش الهى است- بوده، كه بدين وسيله شايد بتوان پيام الهى را به شيوهاى نو و به صورتى موزون و دلنشينتر به مخاطب انتقال داد؛ آيا انجام چنين اقدامى بر اساس شرع مقدّس اسلام بلااشكال مىباشد؟
جواب: اين كار بيقين جايز نيست، و مسؤوليّت آن سنگينتر از موارد ديگر است. و شما عزيزان نبايد فريب سخنان سفسطهآميز بعضى از ناآگاهان را بخوريد. هميشه موفّق باشيد. 11/ 9/ 1381
1) آنچه ذكر شد يك نمونه از اين نوع قالبهاى به ظاهر اسلامى و در حقيقت به دور از اسلام است. متأسّفانه، نمونههاى فراوانى از اين امور ديده مىشود. از جمله مىتوان به استفتائى اشاره كرد كه اخيراً به دست ما رسيد، و موجب تأسّف و تعجّب شديد شد. به اين سؤال توجّه فرماييد:
شركت در مجالس گناه نه تنها حرام است و مجازات اخروى دارد، بلكه باعث سلب توفيق در اين جهان نيز مىگردد. امام سجّاد عليه السلام در دعاى بلند و مشحون از معارف الهى ابوحمزه ثمالى مىفرمايد:
أَوْ لَعَلَّكَ رَأَيْتَنِى آلِفَ مَجَالِسِ الْبَطَّالِينَ فَبَيْنِى وَ بَيْنَهُمْ خَلَّيْتَنِى
يا شايد مرا مأنوس با مجالس بيهودهگذرانم ديدهاى پس مرا به آنها واگذاشتهاى!
مىگويند: «ضررى كه دود سيگار براى كسانى كه در مجلس سيگاريها حضور دارند- هر چند سيگار نمىكشند- بيش از ضررى است كه عايد خود سيگارى مىشود!» آيا شركت در مجلس گناه چنين نيست؟
طلبهاى كه موفّق به تحصيل نمىشود؛ مؤمنى كه توفيق نماز شب را از دست مىدهد؛ مسلمانى كه توفيق صدقه دادن و كمك به نيازمندان را از دست داده است؛ نمازگزارى كه حال و هواى خوبى در نماز ندارد و نسبت به تعقيبات و نافلهها كم حوصله است؛ روزهدارى كه از روزه جز تشنگى و گرسنگى آن را درك نمىكند؛ حاجى كه شور و نشاطى در انجام مناسك ندارد؛ ثروتمندى كه از روى ميل و رغبت خمس و زكات نمىپردازد؛ و مانند آنها، بايد سرنخهاى سلب توفيقات خويش را در اعمال سابق و خداى ناكرده، نافرمانىهايى از اوامر خداوند، جستجو كنند.
پروردگارا! به ما توفيق ترك مجالس گناه و معصيت را عنايت فرما، و ما را بر آن بدار كه رضا و خشنودى تو در آن است!
خداوند متعال دهمين ويژگى بندگان خاصّ و ويژه خويش را چنين بيان مىكند:
وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً(1)
و (عبادالرّحمن) هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از آن مىگذرند.
طبق آنچه در اين آيه آمده، عبادالرّحمن نه تنها خود آلوده كارهاى لغو و بيهوده نمىشوند، و در مجالس لغو شركت نمىنمايند، بلكه از كنار مجالس بيهوده هم بزرگوارانه عبور مىكنند، و هيچ اعتنايى به چنين مجالسى نمىنمايند.
نحوه برخورد با كارهاى بيهوده، در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مىخورد كه به چند مورد آن اشاره مىشود:
الف- در آيه سوم سوره مؤمنون مىخوانيم:
وَ ا لَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ و (مؤمنان رستگار كسانى هستند كه) از لغو و بيهودگى روى گردانند.
1) سوره فرقان، آيه 72.
آيه شريفه فوق بين صلوة و زكات واقع شده است؛ يعنى، مؤمنان در آيه قبل به خشوع در نماز، و در آيه بعد به پرداخت زكات توصيف شدهاند، و در وسط اين دو، به پرهيز از لغو متصّف گشتهاند. و با توجّه به اين كه نماز و زكات از برنامههاى مهمّ اسلام است، پرهيز از لغو- كه در بين آنها قرار گرفته- نيز از برنامههاى مهمّ اسلام محسوب مىشود.
ب- خداوند متعال در آيه 55 سوره قصص، مؤمنان را اين گونه توصيف مىكند:
وَ إِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قَالُوا لَنَآ أَعْمَالُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَانَبْتَغِى الْجَاهِلِينَ
و (مؤمنان) هر گاه سخنان لغو و بيهوده بشنوند، از آن روى مىگردانند و مىگويند: اعمال ما از آنِ ماست و اعمال شما از آنِ خودتان، سلام بر شما (سلامِ وداع و خداحافظى) ما خواهان جاهلان نيستيم.
با شخص بيهودهگو به بحث و مجادله و گفتگو نپرداز، بلكه با گفتن جمله فوق، كه در متن آيه شريفه آمده، او را به حال خود رها كن، و خود را از شرّ او خلاص بنما.
ج- در آيه 25 سوره واقعه شرح حال بهشتيان را چنين مىخوانيم:
لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَ لَاتَأْثِيماً
(بهشتيان) در آن (باغهاى بهشتى) نه لغو و بيهودهاى مىشنوند، و نه سخنان گناه آلود (به گوش آنها مىرسد).
رهايى از سخنان لغو و بيهوده آن قدر مهم و با ارزش است كه به عنوان يكى از نعمتهاى بهشتى معرّفى شده است.
از آيات سه گانه فوق به ضميمه آيه محلّ بحث كه طبق آن، عبادالرّحمن، مؤمنان، بهشتيان، از شنيدن لغو پرهيز مىكنند، استفاده مىشود كه پرهيز از لغو مسأله بسيار مهمّى است و از نشانههاى ايمان و مجوّز ورود در حريم عبادالرّحمن و بهشت پروردگار است.
لازم است براى روشن شدن معناى «لغو» ابتدا به تفسير كلمه «لهو» بپردازيم، سپس شرح مختصرى از واژه «لعب» بيان كنيم، و در نهايت «لغو» را به صورت فشرده تفسير نماييم:
الف- «لهو»: لهو به معناى سرگرمى مىباشد و سرگرمى دو رقم است: «سرگرمى سالم» و «سرگرمى ناسالم». و روشن است كه قسم اوّل، خوب و مفيد و لازم، و قسم دوم، مضرّ و بد و منشأ بسيارى از گناهان مىباشد. و بديهى است كه آدمى در تمام شبانه روز نمىتواند بىوقفه به كار و فعّاليّت، يا عبادت و نماز، مشغول باشد؛ بلكه نياز به وقت فراغتى نيز دارد كه در آن به سرگرميهاى سالم بپردازد. تا بدين وسيله آرامش خويش را باز يابد و تجديد قوا نمايد؛ و در نتيجه، قادر بر ادامه فعّاليّت باشد.
بنابراين، وقت فراغت و پرداختن به سرگرميها، سرنوشت ساز است. اگر سرگرميهاى سالم انتخاب شود، باعث سعادت و خوشبختى است؛ در غير اين صورت، ثمرهاى جز شقاوت نخواهد داشت.
در روايات مختلف به اين مسأله اشاره شده، و استفاده از سرگرميهاى سالم مورد تأكيد قرار گرفته است؛ از جمله، در روايتى از اميرالمؤمنين على عليه السلام مىخوانيم:
لِلْمُؤمِنِ ثَلاثُ سَاعَاتٍ
سزوار است كه شخص با ايمان اوقات خود را به سه قسمت تقسيم كند.
البتّه روشن است كه اصل تقسيم اوقات به سه قسمت لازم است، ولى لازم نيست كه اين سه قسمت مساوى باشد. چون همانگونه كه خواهد آمد بعضى از كارهايى كه در اين سه قسمت بايد انجام شود زمان كمترى مىبرد، و برخى ديگر نياز به فرصت بيشترى دارد.
فَسَاعَةٌ يُنَاجِى فِيهَا رَبَّهُ
قسمتى از وقت خويش را به عبادت و مناجات با خدا بپردازد.
در اين ساعت به ارتباط بين خالق و مخلوق اشاره شده است كه انسانها به فراخور حال خود به راز و نياز مىپردازند. مبادا روزى بر ما بگذرد كه اين ساعت را نداشته باشيم!
وَ سَاعَةٌ يَرُمُّ مَعَاشَهُ
و قسمتى از وقتش را به طلب معاش (خود و افراد واجبالنّفقهاش) بپردازد.
زيرا اسلام تكدّى گرى را نمىپسندد، و دوست ندارد هيچ كس سر بار ديگرى باشد، بلكه بايد هر شخصى از حاصل دسترنج خويش بهرهبردارى كند.
ضمناً تلاش و فعّاليّت براى توسعه زندگى و تحصيل رزق و روزى و وسعت دادن به زندگى و ايجاد آسايش و آرامش خانواده، هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارد؛ بلكه عين توحيد است. چون اين كارها به دستور و فرمان خداوند انجام مىشود. حتّى انسان مىتواند تمام كارهايش را به قصد قربت انجام دهد تا عبادت محسوب شود.
براى خدا غذا بخورد تا بتواند بهتر عبادت كند، به قصد قربت بخوابد تا خستگى را از تن بيرون كند و آسودهتر به دنبال عبادت و معاش برود، حتّى تفريح را به قصد قربت انجام دهد، براى اين كه اعصابى آرام پيدا كند و با نشاط بهتر و بيشتر به زندگى خود در راستاى رضاى پروردگار ادامه دهد. مرحوم شيخ حرّ عاملى، در جلد اوّل وسائلالشّيعه، حديث زيبايى در اين زمينه نقل كرده كه از ذكر آن صرفنظر مىكنيم.(1)
وَ سَاعَةٌ يُخَلِّى بَينَ نَفْسِهِ وَ بَيْنَ لَذَّتِهَا فِيمَا يَحِلُّ وَ يَجْمُلُ (2)
و قسمت سوم را براى بهرهگيرى از لذّتهاى حلال و دلپسند (البتّه سرگرميهاى حلال و آنچه زيبنده شخصيت انسان است) قرار دهد.
در برخى روايات ديگر، پس از تقسيم اوقات مىفرمايد:
ساعات تفريح و سرگرمى به شما كمك مىكند كه براى عبادت و معاش و معاشرت با مردم، توانايى بيشترى پيدا كنيد.(1)
و اين مطلب به اثبات رسيده است. كارگرانى كه وقت فراغت و سرگرمى ندارند و بصورت مداوم به كار مشغول هستند، «راندمان» كارى خوبى ندارند؛ ولى بازدهى آنها كه در جاى خود به تفريح هم مىپردازند، به مراتب بيشتر است.
خلاصه اين كه، لهو به معناى تفريح و سرگرمى است.
ب- «لعب»: اين كلمه به معناى «بازى» است؛ و بازى نيز انواع و اقسامى دارد:
گاه، بازيهاى بچّگانه است كه هيچ هدفى در پى ندارد و غريزه، انسان را وادار به آن مىكند؛ البتّه نتيجه اين نوع بازى، تقويت اعصاب و عضلات و استخوانبندى بدن است؛ و طبعاً به رشد جسمانى، بلكه عقلانى بچّهها كمك مىكند.
و گاه، بازيهاى بزرگترهاست و اهداف خاصّى را تعقيب مىكند. شارع، اين نوع بازيها را ممنوع نكرده است مشروط بر اين كه برد و باخت مالى در آن نباشد، و ابزار و وسيله بازى، از آلات قمار محسوب نشود و بازى خطرناكى نباشد.
بنابراين، بازيهايى كه خطرآفرين است و يا آلات قمار شمرده مىشود، و يا همراه با برد و باخت مالى است، حرام و بقيّه بازيها جايز مىباشد.
نتيجه اين كه «لعب» به معناى «بازى» مىباشد.
ج- «لغو»: لغو به كار بى هدف و بيهوده گفته مىشود؛ خواه سخنان بيهوده باشد، يا حركات و سكنات بى هدف، و افكار و انديشههاى پوچ و بيهوده. خلاصه اين كه، به هر چيز بيهوده و بى هدف لغو گفته مىشود.
دانشمند لغت شناس معروف، آقاى راغب اصفهانى، در كتاب ارزشمند «مفردات» مىگويد: كلمه «لغو» از ريشه «لغا» گرفته شده، و «لغا» به سر و صدا و همهمه
1) بحارالانوار، جلد 75، صفحه 321 و 346.
گنجشكها اطلاق مىشود. اگر توجّه كرده باشيد در فصل بهار به هنگام عصر، گاه تعداد فراوانى از گنجشكها بر روى درختى مىنشينند و سر و صداى زيادى ايجاد مىنمايند، كه مردم اين سر و صداها را سخنان بيهودهاى تصوّر مىكنند.(1)و لهذا عرب آن را «لغا» ناميده است.
سپس اين لغت در هر امر بيهودهاى استعمال شده است؛ خواه سخن بيهوده باشد، يا كار بيهوده، يا چيز بيهوده ديگر.
نتيجه اين كه، لغو به معناى عمل و سخن و انديشه بيهوده و بى هدف است. و اولياءاللَّه و عبادالرّحمن نه تنها به دنبال كارهاى بيهوده و بى هدف نمىروند، بلكه از كنار مجالس لغو و بيهوده نيز بزرگوارانه عبور مىكنند.
ضمناً توجّه داشته باشيد همانگونه كه ممكن است يك فرد مبتلا به لغو و بيهودهگرى شود، امكان دارد جامعه و كشورى نيز به اين بلا دچار گردد. متأسّفانه، برخى از دستگاههاى كشور ما مبتلا به اين مصيبت گشتهاند؛ قسمت مهمّى از روزنامهها به بيهوده گوئى و نوشتن مطالب لغو اشتغال دارند، همانگونه كه برخى از احزاب و جمعيّتها و گروههاى سياسى، نيز به اين مسأله آلوده شدهاند!
راستى با اين روش و بيهودهگرايى چقدر از مشكلات مردم را حل كردهاند؟ چند در صد از جوانان بى كار را به كار و اشتغال رساندهاند؟ چه تعداد از دختران و پسران محتاجِ ازدواج را به خانه بخت فرستادهاند؟ چقدر مملكت را به ترقّى و تكامل نزديكتر نمودهاند؟
با كمال تأسّف، انسانهاى به ظاهر عاقل و سياستمدارى را مشاهده مىكنيم كه هيچ هدفى را دنبال نمىكنند و عمر سياسى خود را به كارهاى لغو و بيهوده مىگذرانند.
آيه شريفه محلّ بحث به ما مىآموزد كه نه خود اهل لغو و بيهودهگوئى وبيهوده
1) به اعتقاد ما امكان دارد آنها با زبان خودشان مشغول تسبيح خداوند باشند، هر چند ما تسبيح آنها رامتوجّه نمىشويم.
گرائى باشيم و نه در مجالس اهل لغو و باطل شركت كنيم.
گاه عدّهاى در يك ميهمانى جمع مىشوند و ساعتها به اصطلاح با هم خوش و بش مىكنند و سخنان بيهوده مىگويند كه نه به درد دنياى آنها مىخورد و نه نتيجهاى براى آخرتشان دارد. مجالسى كه متأسّفانه در عصر و زمان ما بسيار رواج پيدا كرده است؛ امّا بندگان خاصّ خدا در چنين مجالسى شركت نمىكنند؛ مخصوصاً اگر انسان به فرمايش حضرت على عليه السلام توجّه كند كه فرمود: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ؛(1)نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ محسوب مىشود.» و باور كند با هر نفسى كه مىكشد يك قدم به مرگ نزديكتر مىشود، و مقدارى از سرمايه محدود عمرش از كف مىرود، ضرورت پرهيز از لغو گويى و بيهوده گرايى و پرهيز از مجالس بيهوده را بهتر و بيشتر احساس مىكند. راستى با از دست دادن تدريجى اين سرمايه، چه چيز به دست آوردهايم؟! مبادا مصداق اين شعر شويم و مترنّم به اين بيت گرديم:
سرمايه زكف رفت و تجارت ننموديمجز حسرت و اندوه متاعى نخريديم
شايد اين كه خداوند در سوره عصر انسان را در حال ضرر و زيان معرّفى مىكند، اشاره به همين افراد دارد كه دائم مشغول صرف و خرج سرمايه عمرشان هستند و هيچ چيز عايدشان نمىگردد.
پروردگارا! ما را از كارهاى بيهوده و بى هدف نجات ده، و توفيق استفاده صحيح از سرمايه عمرمان عنايت فرما!
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 74.
يازدهمين صفت بندگان خاصّ خداوند آن است كه گوشى شنوا براى شنيدن سخنان حق، و چشمى بينا براى ديدن حقايق دارند. خداوند متعال ويژگى فوق را به شكل زير مطرح مىكند:
وَ ا لَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَ عُمْيَاناً(1)
(عبادالرّحمن) كسانى (هستند) كه هر گاه آيات پروردگارشان به آنان گوشزد شود، كر و كور روى آن نمىافتند.
چند نكته در مورد آيه فوق قابل توجّه است:
1- چه كسى آيات پروردگار را گوشزد مىكند؟ آيا منظور پيامبران، يا ائمّه، يا علما و دانشمندان مىباشد، يا اگر يك فرد معمولى و عادى هم عهدهدار تذكّرگردد، براى عبادالرّحمن تفاوتى ندارد؟
پاسخ: از آنجا كه به «تذكّر دهنده» در آيه شريفه اشاره و تصريح نشده، بنابراين آيه شريفه از اين جهت عام است، و تذكّر هر تذكّر دهندهاى را شامل مىشود.
1) سوره فرقان، آيه 73.
عبادالرّحمن در مقابل هر كسى كه متذكّر آيات الهى شود، گوش شنوا و چشم بينا دارند.
2- منظور از «آيات ربّ» چيست؟
پاسخ: دو احتمال وجود دارد:
الف- احتمال دارد منظور از آيات پروردگار در اين آيه شريفه، آيات تشريعيّه باشد؛ يعنى، آيات قرآن مجيد، وحى و مانند آن.
ب- احتمال ديگر اين كه مراد آيات تكوينيّه باشد؛ نشانههاى توحيد، علامات عظمت و بزرگى خداوند در عالم آفرينش، آثار نظم و خلاقيّت و علم و قدرت در وجود خود انسان، و حتّى در يك عضو كوچك مثل چشم كه دنياى عجائب است. البتّه مىتوان احتمال سومى را هم مطرح كرد؛ زيرا امكان دارد منظور از آيات ربّ در آيه مذكور، آيات تشريع و تكوين هر دو باشد؛ هر تذكّر دهندهاى، هر نوع از آيات پروردگار در عالم تشريع يا تكوين را به آنها تذكّر دهد، با گوشى شنوا و چشمانى باز استقبال مىكنند.
3- كلمه «صم» جمع «اصم» به معنى انسانهاى كر مىباشد. و «عميان» جمع «اعمى به معناى انسانهاى نابينا و كور است؛ بنابراين، جمله «لم يخرّوا عليها صمّاً و عمياناً» به معناى «روى آيات پروردگار كر و كور نمىافتند» مىباشد؛ ولىمنظور از اينجمله چيست؟
پاسخ: برخى از مسلمانان آيات الهى رامى بينند، مىشنوند، امّا به محتواى آن توجّه نمىكنند؛ بلكه تنها به پوسته آن تمسّك مىنمايند. به چنين مسلمانانى گفته مىشود كه با چشمانى نابينا و گوشهايى كر، بر روى آيات الهى افتادهاند! از جمله اين افراد، مىتوان به خوارج نهروان اشاره كرد كه از اسلام و شريعت تنها به الفاظ و پوسته آن توجّه مىكردند و شب تا به صبح به تلاوت قرآن مىپرداختند، و آثار عبادتهاى شبانه در صورت و زانوهاى آنها ظاهر بود، امّا از محتوا و پيامهاى آيات و لوازم و آثار و كنايات آن بى بهره بودند. اگر خرمائى از درخت
شخصى در كوچهاى افتاده بود ورهگذرى آن را برمىداشت و مىخورد، خوارج به او اعتراض مىكردند، و آن را كارى قبيح و زشت مىشمردند. امّا هنگامى كه به زن حاملهاى به همراه شوهرش برخورد مىكردند و از آنها مىخواستند از على عليه السلام تبرّى و بيزارى جويند و آنها تسليم نمىشدند، به راحتى زن و شوهرش را مىكشتند و بچّه داخل شكم مادر را نيز بيرون مىآوردند و سر مىبريدند! اينها از اسلام چيزى جز پوسته و قشرى نفهميده بودند و لهذا به آنها «قشرى» گفته مىشد. و بدون شك خطر اين افراد از دشمنان آگاه بيشتر است.
نمونه ديگر اين افراد در عصر و زمان ما، وهّابيهاى متعصّب و لجوج هستند. آنها نيز از آيات قرآن و معارف دين، مانند توحيد و شرك و بدعت و مثل آنها، جز پوستهاى نمىفهمند. و لهذا تمام مسلمانان را به كوچكترين بهانهاى متّهم به شرك و بدعت مىكنند، و گاه حرفهاى خندهدارى مىزنند، آنها كه معنى دقيق و صحيح بدعت را نفهميدهاند به هنگامى كه ملك فيصل خط تلفنى بين كاخ خود و پادگان نظامى سربازانش مىكشد، آن را بدعت شمرده و به خط تلفن حمله كرده و تمام سيمهاى آن را قطعه قطعه نموده، و تلفن را ابزار شيطان ناميدند!
عبادالرّحمن بر عكس اين دسته از انسانها، به محتوا و پيامهاى قرآن مىانديشند و چشمى بينا و گوشى شنوا دارند.
قرآن مجيد براى بشر دو نوع حيات قائل است: حيات مادّى و حيات معنوى.
خداوند متعال در آيه شريفه 169 سوره آل عمران خطاب به پيامبرش مىفرمايد:
وَ لَاتَحْسَبَنَّ ا لَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
حيات فيزيكى و مادّى شهدا متوقّف شده است، امّا حيات جاويدان معنوى آنها ادامه دارد.
برخلاف شهدا، برخى از مردم از نظر ظاهرى زندهاند؛ يعنى، نفس مىكشند، غذا مىخورند، مشغول كار و فعّاليّت و تلاش هستند، توليد مثل مىكنند، با غرور و تكبّر در جامعه رفت و آمد مىكنند، ولى حيات معنوى ندارند؛ و لهذا قرآن آنها را مرده خطاب مىكند. خداوند متعال در آيه 24 سوره انفال به اين دسته اشاره مىكند:
يَا أَيُّهَا ا لَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه شما را حيات مىبخشد.
اين آيه شريف شامل تمام ايمان آورندگان در تمام زمانهاو مكانها مىشود؛ بنابراين، ما هم مخاطب آيه مذكور هستيم. خداوند در اين آيه شريفه انسانهاى زنده و كسانى كه داراى حيات مادّى هستند را به حيات و زندگى دعوت مىكند؛ آنان را به چيزى كه مايه حيات است فرامىخواند، و اين همان حيات معنوى است. در آيات هشتاد و هشتاد و يك سوره نمل اين مطلب به صورت آشكارتر مطرح شده است:
إِنَّكَ لَاتُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لَاتُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ* وَ مَا أَنْتَ بِهَادِي الْعُمْىِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ باياتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ
(اى پيامبر!) مسلّماً تو نمىتوانى سخنت را به گوش مردگان برسانى، و نمىتوانى كران را هنگامى كه روى بر مىگردانند و پشت مىكنند فرا خوانى! و نيز نمىتوانى كوران را از گمراهيشان برهانى؛ تو فقط مىتوانى سخن خود را به گوش كسانى برسانى كه آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليمند!
منظور از مردگان در آيه شريفه، مردگان خفته در زير خاك نيست! بلكه زندگانى است كه داراى حيات مادّى هستند و بى بهره از حيات معنوى. زندگانى كه گوش شنوا ندارند و فاقد چشم بينا مىباشند. زندگانى كه حاضر نمىشدند به سخن حق گوش فرا دهند و به هنگام تلاوت آيات قرآن توسّط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انگشتانشان را در گوش فرو
مىكردند و از ترس آن كه مبادا آواى تلاوت قرآن از گوشه و كنار انگشتها وارد گوش آنها شود، علاوه بر اين كار، لباسشان رانيز بر سر مىكشيدند كه حفاظت كامل شده باشد! آرى، سعى و تلاش بزرگترين هادى و منجى هم براى نجات اين دسته از مردم بى نتيجه ماند.
نتيجه اين كه، از ديدگاه قرآن دو نوع زندگى وجود دارد. زندگى مادّى (1)و زندگى معنوى.
على عليه السلام در قسمتى از سخنان زيبايى كه خطاب به كميل بن زياد ايراد فرمودند، مىفرمايد:
هَلَكَ خُزَّانُ الْامْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِىَ الدَّهْرُ، أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، وَ أَمْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ(2)
ثروتاندوزان مردهاند، در حالى كه ظاهراً در صف زندگانند! ولى دانشمندان تا دنيا برقرار است زندهاند؛ خود آنها از ميان رفتهاند، ولى چهره آنها در آئينه دل نقش بسته است.
اوّلًا- حضرت ثروت اندوزانى كه فقط به جمعآورى مال و ثروت از هر راه ممكن مىپردازند و هيچ توجّهى به مشروع بودن و نبودن آن ندارند، و نه خود از آن بهره مىبرند و نه اجازه استفاده از آن اموال را به ديگران مىدهند، مرده معرفّى مىكند، نهثروتمندانى كه از راههاى صحيح و با تلاش و زحمت ثروتى گرد آوردهاند، و هم خود بهره مىبرند و هم به ديگران بهرهاى مىرسانند.
1) زندگى مادّى هم مراتبى دارد؛ گاه فقط زندگى نباتى است؛ يعنى خوردن و آشاميدن و رشد و نمو دارد، ولى فاقد درك و شعور و حس و حركت است؛ مثل كسانى كه مبتلا به مرگ مغزى مىشوند كه احكام آنها در جلد اوّل استفتائات، بخش احكام پزشكى بيان شده است. البتّه اين نوع انسانها كم هستند و بيشتر آنها تمام مظاهر زندگى مادّى را دارا هستند.
2) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.
ثانياً- دانشمندانى كه تمام تلاش و كوشش آنها براى جامعه است و جز رضاى خدا چيز ديگرى مدّ نظر آنها نيست و به تعبير حضرت على عليه السلام «عالم ربّانى» اند، همواره زندهاند و داراى حيات معنوى مىباشند، حتّى پس از مرگشان! زيرا ياد و خاطره و افكار و آثار و تعليمات و شاگردان آنها مىمانند و اينها باعث مىشود كه مردم هرگز آنها را فراموش نكنند.
نتيجه اين كه، حيات و مرگ هر چيزى از نظر اسلام به آثار و بركات آن است. آنچه آثار و بركاتى دارد، هر چند به ظاهر مرده باشد، از نظر اسلام داراى حيات و زندگى است. و آنچه آثار و بركاتى ندارد، هر چند زنده باشد، از ديدگاه اسلام مرده است.
بدين جهت، در فرهنگ اسلام به كسانى كه حرف حق را نمىشنوند كر گفته مىشود، هر چند از نظر ظاهرى و پزشكى گوش آنها سالم باشد؛ و به كسانى كه حقايق را نمىبينند كور گفته مىشود، هر چند چشم آنها هيچ عيب و ايراد ظاهرى نداشته باشد.
مردم در برخورد با آيات الهى بر سه دستهاند:
1- دسته اوّل كسانى هستند كه فقط الفاظ قرآن مجيد را مىخوانند، و چيزى جز تلاوت و قرآئت قرآن نمىفهمند، و از مفهوم و مضمون آن هيچ بهرهاى نمىبرند؛ مانند آن حاكم ظالمى كه مشغول خواندن زيارت عاشورا بود؛ سيّد بىگناهى را نزدش آوردند، او براى اين كه زيارتش قطع نشود، در حالى كه مشغول خواندن جمله صد لعن بود و مىگفت: «اللَّهُمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ...» اشاره كرد كه گردن آن سيّد مظلوم را بزنند! او در حقيقت به خودش هم لعن و نفرين مىكرد، امّا نمىفهميد.
2- دسته دوم كسانى كه آيات قرآن را قرائت مىكنند، و به معنى و مضمون آن هم توجّه دارند؛ امّا فهم و درك آنها از مفاهيم بلند آيات الهى، سطحى است و به عمق آن
نمىرسند؛ همانند خوارج و وهّابيها كه شرح حال آنها گذشت. اين گروه مصداق آيه شريفه محلّ بحث هستند.
3- آنها كه آيات الهى را با تفكّر و تدبّر تلاوت مىكنند، و به مضامين بلند آن مىانديشند، و حقيقت آيات الهى را درك مىكنند. اينها «عبادالرّحمن» هستند.
رسيدن به اين مقام اختصاص به گروه خاصّى ندارد؛ ممكن است يك فرد تحصيل نكرده هم در سايه لطف خداوند، و پرهيز از گناه، و اجتناب از غذاهاى حرام و شبههناك، به اين مقام بزرگ دست يابد. «كربلائى كاظم» در عصر و زمان ما، نمونه روشن اين مدّعاست. من اين پيرمرد نورانى را اوّلين بار حدود پنجاه سال قبل ديدم، در اطراف شهر ملاير، منطقه حسينآباد، در روستايى زندگى مىكرد. هنگامى كه انسان قيافه ظاهرىاش را به نظاره مىنشست، باور نمىكرد كه حتّى بتواند حمد و سورهاش را بطور صحيح بخواند. ولى شنيدم كه مردم مىگفتند او حافظ كلّ قرآن است! باور نكردم. گفتم: چطور؟ گفتند: او كشاورز پاكدامن و درستكار و هوشيارى است. روزى خسته و كوفته از مزرعه بر مىگشت، هنگامى كه به امامزاده روستا مىرسد، به آنجا مىرود تا زيارت و استراحتى كند، موقع استراحت به خواب مىرود در خواب به او مىگويند: آياتى از قرآن، كه بر سقف امامزاده نوشته شده را بخوان! مىگويد: من سواد ندارم، نمىتوانم! بار ديگر به او دستور داده مىشود بخواند! مىگويد: «ناگاه متوجّه شدم كه قادر بر خواندن آيات قرآن هستم!» من او را آزمودم، كاملًا آيات قرآن را از حفظ بود، و بدون هيچ كم و كاستى آن را تلاوت مىكرد؛ حتّى هنگامى كه به قم آمده بود تا خدمت آيت الله العظمى بروجرودى رحمه الله برسد، برخى از طلّاب قسمتهايى از آيات مختلف قرآن را كنار هم چيده بودند و به صورت يك آيه قرائت كردند، او متوجّه شد، و مشخّص كرد كه هر قسمت از آنچه خوانده شده مربوط به كدام سوره مىباشد! عجيبتر اين كه اگر از او خواسته مىشد كه فلان آيه را بياورد. وى همانند كسى كه استخاره مىكند لاى قرآن را باز مىكرد و آيه مورد نظر، در
همان صفحه يا يكى دو صفحه قبل يا بعد از آن بود! مخصوصاً كه اين كار را با قرآن مخصوصى نمىكرد، بلكه هر قرآنى را به دستش مىدادند قادر بر اين كار شگفتانگيز بود. كربلائى كاظم واقعاً معجزه بود، و هيچ تفسيرى جز معجزه نمىتوان براى آنچه به او هديه شده بود بيان كرد.
كربلائى كاظم كشاورزى زحمتكش، مردى با معنويّت و روحانيّت، و اهل وجوهات شرعيّه بود. وى زكات مختصر محصول دسترنجش را پرداخت مىكرد و از خوردن مال حرام و حتّى مشكوك و شبههناك، پرهيز مىكرد.
وى عالم درس خواندهاى نبود، امّا به عمق آيات الهى رسيده بود. و در صف عبادالرّحمن جاى گرفته بود. از او پرسيدم: به هنگامى كه قرآن را از حفظ تلاوت مىكنى، اشتباه نمىكنى؟ گفت: اگر شما از روى قرآن تلاوت كنيد، اشتباه مىكنيد؟
گويا همواره قرآنى جلوى من باز است و من از روى آن تلاوت مىكنم و دچار اشتباه نمىشوم!(1)
آرى، انسان هنگامى كه در سايه اطاعت و بندگى خداوند قرار گيرد، ارزش و مقام زايدالوصفى پيدا مىكند. خوشا به حال كسانى كه چشمى بينا و گوشى شنوا دارند و به اين مقامات مىرسند!
1) شرح حالات وى را در كتاب« كربلائى كاظم، مرد بيسوادى كه ناگهان حافظ قرآن كريم شد» ملاحضه فرماييد..
دعا و عرض نياز به درگاه آن قادر بى نياز، دوازدهمين ويژگى عبادالرّحمن است.
خداوند مهربان ويژگى مذكور را چنين توصيف مىكند:
وَ ا لَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُ رِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً(1)
و (عبادالرّحمن) كسانى (هستند) كه مىگويند: «پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را براى پرهيزگاران پيشوا گردان!
توضيح چند نكته پيرامون آيه شريفه ضرورى است:
1- جمله «يقولون» كه به صورت فعل مضارع آمده، دلالت بر مداومت عبادالرّحمن بر دعا و تضرّع دارد. آنها همانند برخى از انسانهاى ضعيفالايمان نيستند كه به هنگام گرفتارى و مشكلات به خدا روى آورند، و هنگامى كه نيازشان بر طرف شد خداوند را به فراموشى بسپارند؛ بلكه همواره از خداوند، خانوادهاى صالح و شايسته مىطلبند.
1) سوره فرقان، آيه 74.
2- آيا عبادالرّحمن فقط مىگويند (يقولون)، و به دعا قناعت مىنمايند، و هيچ اقدام عملى در راستاى خواسته و دعاى خود نمىكنند؟ يا تمام توان و تلاش خود را به كار مىگيرند، و آنچه را نمىتوانند از خدا مىخواهند؟
بى شك آنها به همراه دعا عمل مىكنند؛ و به تعبير صحيحتر، به همراه تلاشى در حدّ توان و قدرتشان، دعا مىكنند؛ همانند كشاورزى كه زمين را شخم مىزند، بذر را مىپاشد، مزرعه را آبيارى مىكند، بموقع آن را سمپاشى مىنمايد، در زمان مناسب علفهاى هرز آن را قطع مىكند و اقدامات لازم ديگر را نيز انجام مىدهد، در عين حال براى برداشت محصول بهتر دست به دعا بر مىدارد و از آن زارع حقيقى، حاجت خويش را طلب مىكند؛ عبادالرّحمن نيز از هيچ كارى در راستاى تربيت صحيح و اسلامى خانواده خويش فروگذار نمىكنند. آنها را از عوامل فساد و انحراف، از جمله مجلات و كتابها و فيلمها و دوستان و مناظر و مجالس ناباب دور نگه مىدارند، و به سمت مجلّات و كتابها و فيلمها و دوستان و مناظر و مجالس مناسب هدايت مىنمايند؛ و در عين حال، براى صلاح و رستگارى آنها دعا مىكنند؛ بدون شك چنين دعايى پذيرفته مىشود.
3- آيا منظور از جمله «من ازواجنا» اين است كه عبادالرّحمن براى بعضى از اعضاى خانواده دعا مىكنند؟ اگر چنين است، چرا؟
پاسخ: دو احتمال وجود دارد:
الف- كلمه «مِن» كه منشأ اين سؤال است، زائده و صرفاً براى زيبايى و تزيين جمله ذكر شده باشد؛ بنابراين، دعاى عبادالرّحمن اختصاص به بعضى از اعضاى خانواده ندارد؛ بلكه شامل تمام آنها مىگردد.
ب- احتمال ديگر آن كه: «مِن» نشويّه باشد، يعنى پروردگارا! همسران و فرزندان ما، و نسلهاى آينده آنها را، مايه چشم روشنى ما قرار بده. طبق اين تفسير، دعاى مذكور شامل نسل موجود و نسلهاى آينده كه از نسل موجود نشو و نمو مىكنند، مىگردد.
4- معادل فارسى «قرّة اعين»، نور چشم، چشم روشنى، آنچه مايه خوشحالى و افتخار و آبرومندى و شخصيّت است، مىباشد؛ ولى در عربى معنايى متفاوت دارد.
«قرّه» به معنى سردى و خنكى است؛ «قرّة اعين» يعنى چيزى كه باعث خنكى و سردى چشم شود! اين تعبير در زبان عربى نكته لطيفى دارد و آن اين كه: عرب معتقد است اشك «شوق» با اشك «غم» تفاوت دارد. اشك غم داغ و سوزان، امّا اشك خوشحالى و شوق سرد و خنك مىباشد؛ بنابراين، وقتى مىگويد فرزندان و همسران ما را باعث خنكى چشمانمان قرار بده، يعنى آنها را مايه خوشحالى و اشتياق ما قرار ده، به گونهاى كه اشك شوق از چشمان ما جارى شود. اشكى كه سرد و خنك است و چشم انسان را خنك و آرام مىكند. و از آنجا كه اين ترجمه در فارسى سليس و روان نيست، لهذا آن را به نور چشم و چشم روشنى و مانند آن ترجمه كرديم.
دعا در معارف دينى جايگاه خاص، و مرتبتى بس والا دارد؛ تا آنجا كه خداوند متعال در آخرين آيه سوره فرقان خطاب به پيامبرش مىفرمايد:
قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لَادُعَاؤُكُمْ؛
(اى پيامبر ما!) بگو: پروردگارم براى شما (ارزش و) ارجى قائل نيست، اگر دعاى شما نباشد.
طبق اين آيه شريفه، اگر دعاى انسان و اظهار نيازش به آن قادر مطلق نباشد، خداوند هيچ اعتنايى به او نمىكند و كمترين ارزش و قيمتى برايش قائل نخواهد بود.
اگر بخواهيم با جملهاى كوتاه و زيبا، جايگاه ويژه دعا را بيان كنيم، قطعاً بهتر از آنچه در آيه مذكور آمده نمىتوانيم بيان كنيم.
در روايات اسلامى نيز تعبيرات فراوان و زيبايى به چشم مىخورد كه به جايگاه ممتاز دعا از ديدگاه آئين مترقّى اسلام اشاره دارد؛ به ذكر دو نمونه آن قناعت مىكنيم:
الف- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در حديث زيبايى از دعا به اسلحه مؤمن تعبير كرده است: «فَإِنَّ سِلَاحَ الْمُؤْمِنِ الدُّعَاءُ(1)» يعنى، با دعا مىتوان بسيارى از موانع را از سر راه برداشت.
ب- امام على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«أَلدُّعَاءُ مَفَاتِيحُ النَّجاحِ و مَقَالِيدُ الْفَلَاحِ (2)دعا چراغ نجات و كليد پيروزى و رستگارى است.»
راستى چرا دعا اين همه اهمّيّت دارد؟
براى اهمّيّت فوقالعاده دعا مىتوان به امور زير اشاره كرد:
1- دعاها، مخصوصاً دعاهاى معصومين عليهم السلام، سرشار از درسهاى عالى تربيت و اخلاق است؛ مثلًا «دعاى ندبه» براى كسانى كه با دقّت و حضور قلب و با توجّه به مضمون و محتوايش، آن را زمزمه مىكنند، يك دوره درس امامت و ولايت عاشقانه است. يا دعاى بلند و پر محتواى «عرفه» حاوى يك دوره كامل معارف و عقايد، مخصوصاً درس توحيد و يكتاپرستى است؛ توحيدى كه در اين دعا موج مىزند در دعاهاى ديگر يافت نمىشود. «دعاى كميل» به ما درس تهذيب و خودسازى و توبه مىدهد؛ به انسانى كه قصد توبه و بازگشت به خدا را دارد، مىآموزد كه چگونه با خداى خويش سخن بگويد. و از «دعاى مكارمالاخلاق» مىتوان يك دوره اخلاق اسلامى را استخراج كرد.
نتيجه اين كه، يكى از اسرار اهمّيّت دعا اين است كه مكتب عالى تربيت و پرورش است.
2- دعا انسان را به مسائلى كه توجّه ندارد و از آن غافل است، توجّه مىدهد؛ به عنوان مثال، دعايى كه شيعيان پس از نمازهاى روزانه در ماه مبارك رمضان مىخوانند، و مىگويند:
«أَللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ، أَللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ، أَللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ أَللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ أَللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ أَللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ أَللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ أَللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ، أَللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِينَ، أَللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ أَللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاكَ، أَللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ، أَللَّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّيْنَ، وَ أَغْنِنَا مِنَ الْفَقْرِ، إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»
انسان را به ياد بسيارى از امورى كه در طول سال از آن غافل بوده، مىاندازد.
به انسان يادآورى مىكند كه: بايد به فكر آنها كه از دنيا رفتهاند، و دستشان كوتاه است، بود.
بايد براى رفع فقر و تنگدستى نيازمندان چارهاى انديشيد.
بايد شكم گرسنه گرسنگان را سير كرد.
بايد كسانى را كه قادر به تهيّه پوشاك مناسب نيستند، يارى نمود.
بايد براى پرداخت بدهى بدهكاران ناتوان از پرداخت، قدمى برداشت.
بايد غم و اندوه انسانهاى غمزده را زدود (نه اين كه غمى بر غمهاى آنها افزود)!
بايد به مسافران در راه مانده و دور از وطن كمك كرد.
بايد براى آزادى اسيران، كه گذشت زمان آنها را به فراموشى مىسپارد، اقدامهاى عملى نمود.
بايد براى اصلاح مفاسد جامعه اقدام كرد (وگرنه به خانوادهها هم سرايت مىكند).
بايد براى شفاى بيماران اسلام دست به دعا شد.
حتّى گاهى انسان بر اثر كثرت كار از حال خودش هم غافل مىشود؛ و لهذا اين دعا انسان را به ياد خودش هم مىآورد و به او تذكّر مىدهد كه براى مشكلات روحى و
جسمى، مادّى و معنوى خودت مخصوصاً در زمانهاى با ارزشى چون ماه مبارك رمضان، چارهاى بينديش و پردههاى غفلت را كنار بزن. و از كسى كمك بخواه كه بر انجام هر كارى قادر و تواناست. بنابراين، سرّ ديگر اهمّيّت فوقالعاده دعا، رهانيدن انسان از غفلت است.
3- يكى از شرايط قبولى و استجابت دعا، كار و تلاش و فعّاليّت است، و دعا هرگز چراغ سبز به تنبلى و بيكارى و ركود نيست؛ بنابراين، دعا كنندهاى كه به فرهنگ دعا آشناست مىداند كه براى استجابت دعا بايد نهايت تلاش خويش را بنمايد، تا نتيجه بگيرد. بدين جهت، دعا انسان را وادار به تلاش و كوشش مىكند، و او را از ركود و سستى خارج مىسازد. با توجّه به اين مطلب، كسى كه از خداوند، خانودهاى خوب، همسرى شايسته، و فرزندانى نمونه، طلب مىكند، بايد تمام توان خود را در راه تحقّق اهداف عالى فوق به كار گيرد، و آنچه خارج از قدرت اوست، از خداوند متعال طلب كند.
اسلام براى تربيت فرزندان، در ابعاد مختلف آن، دستوراتى دارد كه در هيچ مكتب تربيتى ديده نمىشود؛ مثلًا، در مورد زمان شروع تربيت، مكتبهاى ديگر معمولًا آغاز آن را سنّ پنج سالگى مىدانند و از اين زمان شروع به تربيت كودك مىكنند، ولى اسلام از ابتداى تولّد نوزاد، بلكه قبل از تولّد و زمانى كه در شكم مادر، در عالم جنين به سر مىبرد، حتّى قبل از انعقاد نطفه، دستورات ظريفى براى سعادت فرزند آينده به پدر و مادر مىدهد! و اگر تعجّب نكنيد حتّى قبل از ازدواج دو جوان، معيارهايى براى انتخاب يك پدر يا مادر خوب ارائه مىدهد، تا اوّلين گامهاى تربيتى فرزند آينده صحيح برداشته شود!
بدين جهت، سفارش شده كه همسرانتان را از خانوادهاى صالح و شايسته و پاك
انتخاب كنيد تا فرزندانى صالح و پاك براى شما بياورند.(1)و در دوران حاملگى مراقب نوع غذايى كه تناول مىكنند باشيد، از غذاهاى حرام و حتّى مشكوك و شبههناك بپرهيزيد كه آثار نامطلوبى بر جنين مىگذارد.(2)
آداب ولادت نوزاد، كه هر كدام در جاى خود زيبا و جذّاب است، هر يك شاهدى بر مدّعاى ماست.
روايات اسلامى، حقوقى را براى نوازد در نظر گرفته، و آن را بر پدر و مادر لازم شمرده است؛ به برخى از آنها توجّه كنيد:
الف- نام خوب: اسم بر اثر تكرار اثر تلقينى خاصّى بر كودك مىگذارد. دخترى كه نامش «زهرا» است، و روزانه اين نام بارها به گوش او مىخورد، و ديگران او را با اين نام صدا مىكنند، پيوند خاصّى بين خود و صاحب اصلى اين نام احساس مىكند، و خود را در سايه او مىبيند، همانگونه كه اگر براى دخترى نام زشت و زنندهاى انتخاب شود، و همواره آن نام در گوش او طنينانداز گردد، بدون شك بىتأثير نخواهد بود. بدين جهت، انتخاب نام خوب و مناسب، يكى از حقوقى است كه فرزند بر گردن والدين خود دارد. و بر پدران و مادران است كه در انتخاب نام شايسته براى فرزندان دلبند خود، نهايت دقّت را داشته باشند.
ب- «تعليم قرآن»: آشنائى با كتاب آسمانى قرآن، و كلام پروردگار، بر هر مسلمانى لازم است. و چه خوب و بجاست كه اين كار از دوران طفوليّت آغاز گردد، و تا آخرين لحظات زندگى ادامه يابد، تا با گوشت و پوست و خون انسان آميخته گردد. بدون شك چنين انسانى گرفتار هواى نفس و وسوسههاى شيطان و انحراف و لغزش نمىگردد. واين در حقيقت نوعى بيمه روح انسان محسوب مىگردد.
ج- «تعليم تيراندازى و شنا»: اسلام فقط به جنبه روحى انسان توجّه نمىكند، بلكه مسائل تربيتى را در هر دو بُعد روح و جسم انسان پياده مىكند؛ بدين جهت، همانگونه كه تعليم قرآن را براى تربيت فرزند لازم مىشمارد، فراگيرى تيراندازى و شنا را هم سفارش مىكند، تا فرزندى شجاع و آماده براى مقابله با مشكلات اجتنابناپذير زندگى بار آيد.
روايات متعدّدى پيرامون محورهاى سه گانه فوق و ديگر حقوق فرزند وجود دارد، كه به چند نمونه آن اشاره مىكنيم!
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
أَدِّبُوا أَوْلَادَ كُمْ عَلَى ثَلَاثِ خَصَالٍ: حُبِّ نَبِيِّكُمْ، وَ حُبِّ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ قِرَائَةِ الْقُرْآنِ (1)
فرزندانتان را با اين سه خصلت تربيت كنيد: محبّت و عشق به پيامبرتان صلى الله عليه و آله، علاقه و دوستى با اهل بيت پيامبر عليهم السلام- تعليم و فراگيرى قرآن مجيد.
سعى كنيد در روزهاى تولّد معصومين عليهم السلام شيرينى- هر چند مختصرى- به آنها بدهيد و يادآورى كنيد كه اين شيرينى به مناسبت تولّد كدام يك از معصومين است تا عشق به آن معصوم با شيرينى مذكور تلفيق شود و در قلبش جاى گيرد. شخصى اين كار را در ايّام تولّد آن بزرگان به طور مداوم انجام مىداد؛ در يكى از سالها روز سوم شعبان، سالروز ميلاد سرور و سالار آزادگان، مقدارى شيرينى خريد و وارد منزل شد، به تمام اهل خانه يادآور شد كه ميلاد امام حسين عليه السلام است و به همين مناسبت به آنها شيرينى داد. هنگامى كه همه يك بار شيرينى خوردند، بچّه كوچك خانواده خطاب به پدر گفت: پدر! مىشود يكى ديگر از آن امام حسينها را بدهى، بخورم؟ امام حسين عليه السلام هرگز از ذهن و خاطره اين بچّه پاك نمىشود.
1) كنزالعمّال، جلد 16، صفحه 456، حديث 45409.
2- يكى از معصومين فرمودند:
مَا وَرَّثَ وَالِدٌ وَلَدَاً أَجَلُّ مِنْ أَدَبٍ حَسَنٍ (1)
هيچ ميراثى براى فرزندان برتر و گرانبهاتر از ادب نيكو نيست.
برخى از مردم تصوّر مىكنند كه با تهيّه خانه و منزل و ماشين سوارى و سرمايه و جهيزيّه و مخارج عروسى و مانند آن، بهترين خدمت را به فرزندان خود كردهاند، در حالى كه مهمترين ميراث، طبق روايت فوق، تربيت صحيح و ادب شايسته و نيكوست؛ زيرا اگر فرزندى تمام امكانات مادّى مذكور را داشته باشد، ولى تربيت صحيح نداشته باشد، بزودى به انواع رذائل اخلاقى آلوده مىگردد (و به عنوان مثال اگر آلوده به موادّ مخدّر گردد، نه تنها ظرف چند سال تمام مال الارث خويش را دود مىكند، بلكه) باعث آبروريزى والدين خويش مىگردد، و نفرين و لعنت ديگران را نثار روح پدر و مادر خويش مىكند!
فرزندان در سه محيط تربيت مىشوند؛ بايد در هر سه مكان مراقب آنها بود.
1- دامان مادر و آغوش پدر، و به تعبير ديگر محيط خانواده.
2- مدرسه، كه در آن به فراگيرى علم و دانش مىپردازند.
3- اجتماع و محيط جامعه.
فرزندان ما اگر در محيط اوّل و دوم با ابزار و وسائل آموزش محدودى سر و كار داشته باشند، در محيط سوم با لوازم گسترده تعليماتى و تربيتى سر و كار دارند كه ممكن است به رشد آنها كمك نمايد، يا در جهت سقوط آنها نقش ايفا كند! صحنههاى
1) التّبيان، جلد 4، صفحه 514. روايت فوق به شكل زير در كنزالعمّال، جلد 16، صفحه 45، به شماره 45411 از پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نقل شده است. توجّه كنيد:« مَا نَحَلَ وَالِدٌ وَلَدَهُ أَفْضَلَ مِنْ أَدَبٍ حَسَنٍ»
آلوده كوچه و خيابان، صفحات فساد برانگيز برخى از مجلّات و روزنامهها، داستانهاى عشقى، رمانهاى شهوانى، مجالس گناه و آلوده به رقص و موسيقى حرام و مانند آن، دوستان ناباب و نامناسب، الگوهاى كاذب و فريبنده موجود در جامعه، كه بعضاً بر مبناى مسائل اقتصادى سياسى معرّفى مىشوند، همه و همه خطراتى است كه فرزندان ما و شما را تهديد مىكند. آنان در صورتى راه كمال و سعادت را خواهند پيمود، و در آسمان خوشبختى پرواز خواهند كرد، و در درياى وسيع و گسترده پاكيها و خوبيها شناور خواهند شد، كه هر سه مدرسه (محيط) آنها سالم باشد. بنابراين، هريك از مدارس سه گانه فوق مشكلى پيدا كند، بدون شك فرزندان ما به همان مقدار از قافله سعادت عقب مىمانند. به همين جهت، اگر يكى، يا دو تا، از اين مدارس تعطيل شود، يا نقش خود را بخوبى ايفاء نكند، يا خدايى ناكرده تأثير معكوس و منفى بگذارد، وظيفه مدرسه ديگر براى جبران كاستىهاى آن دو مدرسه مضاعف مىشود، و بايد بار آنها را بر دوش بكشد.
ضمناً بديهى به نظر مىرسد كه نقش خانواده از همه آنها بيشتر است. و لهذا در دين مقدّس اسلام، مخاطب اصلى در تربيت فرزندان، پدران و مادران هستند. و مردم هم هنگامى كه با انسانى صالح و تربيت شده و مفيد به حال جامعه، رو به رو مىشوند، در مقام سپاسگزارى و تشكّر و قدردانى، به پدر و مادر او دعا مىكنند. و اگر خداى ناكرده، با شخصى ناصالح و فاسد- كه آسايش خود و جامعه را سلب مىكند- برخورد كنند، بر پدر و مادرش لعن و نفرين مىفرستند و آنها را عامل اين ناهنجارى مىدانند.
خداوند بزرگ را مىخوانيم كه به ما توفيق اصلاح محيط خانواده و مدرسه و جامعه را عنايت فرمايد تا فرزندانى صالح و پرهيزكار و خدوم به جامعه عرضه كنيم، و آنها طلب رحمت و مغفرت مردم را برايمان به ارمغان آورند! «آمين يا ربّ العالمين»
عبادالرّحمن و بندگان خاص خداوند آن قدر در مسير خودسازى و تقوا و تهذيب نفس موفّق هستند كه از خداوند متعال مىخواهند آنها را امام و پيشواى اهل تقوا قرار دهد: «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»
در اين قسمت از آيه 74 سوره فرقان، چند نكته مهم ديده مىشود:
عبادالرّحمن فقط دعا نمىكنند كه به صرف آرزو و سخن، اميد امامالمتّقين شدن را داشته باشند. چرا كه به قول شاعر:
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزافمگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
بلكه علاوه بر دعا و استمداد از درياى لطف موّاج و بى انتهاى پروردگار قادر، خود نيز در اين مسير گام بر مىدارند و نهايت سعى و تلاش خويش را در اين راه به
كار مىگيرند؛ زيرا دعاى به اين بزرگى بدون اقدام عملى، به شوخى شبيهتر است، تا جدّى! شخص ترسو و بزدلى كه هيچ اقدامى براى بدست آوردن شجاعت نكرده، هرگز به خود اجازه نمىدهد كه تقاضاى فرماندهى ارتش يك كشور را داشته باشد!
انسان فاسق بى تقوايى كه قدمى در راه اصلاح خويشتن برنداشته، هرگز سوداى امامالمتّقين بودن را در سر نمىپروراند! بنابراين، در هر موردى كه تقاضايى از خداوند متعال مىكنيم و خواستهاى از آن قادر مطلق داريم، بايد به دنبال دعا و مناجات و نيايش، نهايت تلاش و كوشش و توان خود را نيز صرف تحقّق آن بنمائيم، و نسبت به آنچه خارج از توان ماست، چشم به لطف و امدادهاى او داشته باشيم. با توجّه به اين مطلب، دعا نه تنها عامل ركود نخواهد بود، بلكه انگيزهاى قوى براى حركت و تلاش است.
هر چند پيشوايى يك جمعيّت- با قطع نظر از اعتقادات و برجستگيهاى آنان- نشانگر قابليّتهاى در خور ستايش در آن پيشوا و امام است؛ ولى رهبرى يك جمعيّت و ملّت عقب مانده و بى فرهنگ و دور از تعاليم الهى، افتخار محسوب نمىشود؛ بلكه ممكن است ضدّ افتخار به شمار آيد؛ زيرا حتماً بين اين رهبر و آن انسانهاى عقب مانده مشتركاتى وجود داشته كه آنها اين شخص را به عنوان رهبر و پيشواى خود پذيرفتهاند! امّا بدون شك پيشواى انسانهاى پرهيزكار شدن، و امامت انسانهاى صالح و پاك را پذيرفتن، و بدست آوردن رهبرى انسانهاى برگزيده و شايسته، افتخارى بس بزرگ محسوب مىشود. بدين جهت، عبادالرّحمن آن را آرزو مىكنند.
سؤال: با توجّه به اين كه جمله «و اجعلنا» به صورت جمع ذكر شده، مناسب بود كه
كلمه «امام» هم به صورت جمع (ائمّه) ذكر مىشد، در حالى كه در آيه شريفه اين تناسب رعايت نشده، بلكه اوّلى به صورت جمع و دومى به شكل مفرد آمده است، علّتش چيست؟
پاسخ: در كتب مفسرّان عاليقدر به اين سؤال بر خورد نكرديم. ولى شايد منظور اين باشد كه همه عبادالرّحمن يك مطلب را مىگويند و به سمت هدف واحدى حركت مىكنند به گونهاى كه گويا همه آنها يك روح در تنهاى مختلف هستند.
آنها گويا مىگويند: اگر امام متّقين شديم همه يك كلام و يك صدا، همچون امام واحد به رهبرى خلق مىپردازيم و متّقين را به سر منزل مقصود رهنمون مىشويم.
بنابراين، ممكن است پيشوايان حقّ و حقيقت متعدّد باشند و در پستهاى مختلف قرار گيرند، امّا همه آنها به دنبال يك برنامه و هدف هستند.
آيا چنين تقاضايى بلند پروازى و خود بزرگ بينى نيست؟
آيا اين دعا و آرزو، نوعى رياستطلبى- كه در اسلام مذموم است- شمرده نمىشود؟
آيا چنين تقاضايى مشروع است؟
آيا اين درخواست با مقام تقوا و تواضع مىسازد؟
اين اشكال در داستان حضرت يوسف عليه السلام نيز به ذهن مىآيد، آنجا كه حضرت درخواست مىكند:
«قَالَ اجْعَلنِى عَلَى خَزَآئِنِ الْأَرْضِ (1)مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده!»
سپس در مقام استدلال بر شايستگىاش براى احراز اين مقام مهم مىگويد:
«إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ؛ (چرا كه) من نگهدارنده و آگاهم»
1) سوره يوسف، آيه 55.
و براى اين كار نياز به انسانى مدير و مدبّر و آگاه و امين مىباشد، كه همه اين صفات در من جمع است.
آيا آن تقاضاى حضرت يوسف عليه السلام و اين تعريف و تمجيد از خويشتن، خود بزرگ بينى نيست؟
بالاتر از اين، داستان خطبه شقشقيّه حضرت على عليه السلام است:
آن حضرت در سر تا سر اين خطبه از خود تعريف و تمجيد مىكند؛ مثلًا، در ابتداى خطبه مىفرمايد:
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهْ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّى مِنْهَا مَحَلَّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَا يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ وَ لَايَرْقَى إِلَىَّ الطَّيْرُ(1)
به خدا سوگند او (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مىدانست من در گردش حكومت اسلامى همچون محور سنگهاى آسيابم (كه بدون آن آسياب نمىچرخد). (او مىدانست) سيلها و چشمههاى (علم و فضيلت) از دامن كوهسار وجود من جارى است، و مرغان (دور پرواز انديشهها) به افكار بلند من راه نتوانند يافت!
آيا اين جملات بلند پروازى و خود بزرگ بينى محسوب نمىشود؟
پاسخ: در جواب سؤالات مذكور، و موارد مشابه، بايد به اين نكته توجّه داشت كه:
«بين خودستايى و خود بزرگ بينى از يك سو، و معرّفى استعدادهاى درونى از سوى ديگر، تفاوت روشنى وجود دارد» و توجّه به آن، پاسخ تمام سؤالات فوق را روشن مىكند. مثلًا تاجر جواهرات كه مىخواهد جواهرات خود را در معرض فروش بگذارد، اگر اوصاف و ويژگيهاى واقعى جواهراتش را بيان كند، خودستايى نكرده است، بلكه ارزش سرمايهاش و قيمت و ويژگيهاى آن را بيان نموده تا مردم با آگاهى از آن، از جواهرات وى استفاده كنند. حال اگر شخصى از اشخاص جامعه استعداد والايى دارد، و آن را به مردم معرّفى كند، تا از آن بهره بگيرند، آيا مرتكب خودستايى و
1) نهج البلاغه، خطبه 3.
خود بزرگبينى شده است!
بنابراين، بايد بين خودستايى و خودبزرگبينى، و معرّفى خويشتن و استعدادهايى كه مردم از آن غافلند، تفاوت قائل شد، و اين دو را از هم جدا كرد. در عصر و زمان ما مرسوم است كه اطبّا بر تابلوى مطبّ خود، يا سربرگ نسخههاى خويش، نوع تخصّص، محلّ تحصيل و مدرك تحصيلى خود را مىنويسند تا هر بيمارى بداند به چه دكترى مراجعه كند. و هيچ كس اين را خودستايى نمىشمرد.
حضرت على عليه السلام و يوسف پيامبر عليه السلام هم بايد خود را معرّفى كنند، و استعدادهاى ذاتى و درونى خويش را براى مردم بيان دارند، تا مردم از آنها استفاده نمايند. عبادالرّحمن نيز از خداوند تقاضاى دست يافتن به چنين استعدادهاى با ارزشى را دارند، تا به وسيله آن به مخلوق خدا كمك كنند، و توفيق انجام كارهاى بزرگ نصيبشان گردد.
ارزش انسان به همّت اوست. هر چه همّت انسان والاتر باشد، ارزش او نيز فزونتر مىشود. بنابراين، آدمى نبايد به كار كم و كوچك قانع باشد، بلكه بايد قدمهاى بزرگ بردارد.
همّت اگر سلسله جنبان شودمور تواند چو سليمان شود
آيه شريفه فوق بخوبى به اين مطلب اشاره دارد، و نشانگر همّت عالى عبادالرّحمن است.
در روايات اسلامى نيز به اين مسأله پرداخته شده، كه به برخى از آنهااشاره مىشود.
1- حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ (1)
ارزش انسان به اندازه همّت اوست.
1) ميزان الحكمة، باب 3962، حديث 21325.
طبق اين روايت كسانى كه همّتشان پست و پايين است، و به چيزهاى كوچك قانع هستند، قدر و ارزششان نيز پايين است؛ ولى آدمهاى بلند همّت، انسانهاى گران قيمتى هستند.
2- همان حضرت در روايت ديگرى ارزش همّت را چنين تبيين مىفرمايد:
أَلشَّرَفُ بِالْهِمَمِ الْعَالِيَةِ، لَابِالرِّمَمِ الْبَالِيَةِ(1)
شرف انسان به همّت عالى اوست، نه به استخوانهاى پوسيده اجداد و نياكانش!
فخر فروشى به نياكان شرافت انسان را بالا نمىبرد، و نشانگر شخصيّت نيست؛ بلكه شرافت به همّت عالى سنجيده مىشود.
3- در حديث پر معنى ديگرى از آن حضرت مىخوانيم:
مَا رَفَعَ امْرَءً كَهِمَّتِهِ، وَ لَاوَضَعَهُ كَشَهْوَتِهِ (2)
هيچ چيزى بسان همّت، انسان را بلند مرتبه نمىكند، و چيزى همانند شهوت وى را بدبخت و پست نمىسازد.
مصداق روشن و واضح اين روايت، داستان حضرت يوسف عليه السلام و زليخاست.
يوسف با همّت بالايش به عاليترين مقامهاى مصر دست يافت، و شهوت باعث بدبختى و سقوط و بى آبرويى زليخا گشت.
4- حضرت على عليه السلام در چهارمين روايت، همّت را، اين گونه به تصوير مىكشد:
مَنْ شَرُفَتْ هِمَّتُهُ عَظُمَتْ قِيمَتُهُ (3)
هر كس همّتش والا باشد، قيمتش نيز بالاست.
نتيجه اين كه، همّت والا در قرآن مجيد و روايات اسلامى مورد توجّه ويژهاى قرار
گرفته، و ترقّى و پيشرفت، حتّى در امور مادّى، از آنِ انسانهايى است كه صاحب همّتى بلند هستند؛ بدين جهت عبادالرّحمن نيز داراى همّتى بالا و والا بوده و هستند، و لهذا قناعت نمىكنند كه اشخاص متّقى و پرهيز كارى باشند، بلكه تلاش مىنمايند، و در كنار نهايت كوشش و تلاش، از خداوند بزرگ نيز مىخواهند، كه امام و پيشواى متّقين و پرهيزكاران باشند.
جالب اين كه اين صفت و ويژگى عبادالرّحمن، يعنى علو همّت، در هيچ آيه ديگرى از آيات قرآن مطرح نشده، و فقط در همين آيه به عنوان يكى از ويژگيهاى بندگان خاصّ خداوند آمده است.
از خداوند قادر و متعال مىخواهيم كه به همه ما همّتى بلند و عالى عنايت فرمايد، و ما را در مسير تقوا موفق بدارد تا بتوانيم الگويى براى ديگران باشيم!
خداوند متعال در آيه 75 و 76 سوره فرقان، كه مشتمل بر چهاردهمين صفت عبادالرّحمن است، چنين مىفرمايد:
أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَ سَلَاماً* خَالِدِينَ فِيهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقَاماً
(آرى،) آنها (عبادالرّحمن) هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شكيباييشان به آنان پاداش داده مىشود؛ و در آن، با تحيّت و سلام رو به رو مىشوند. در حالى كه جاودانه در آن خواهند ماند؛ چه قرارگاه و محلّ اقامت خوبى!
اين دو آيه، هر چند به صورت بيان پاداشهاى عبادالرّحمن، و تصويرى از نعمتها و جايگاه آنها در سراى آخرت است، ولى در لابه لاى آن به صفت ديگرى از صفات ويژه عبادالرّحمن پرداخته شده، كه با كمى دقّت مشخّص مىگردد. آرى، عبادالرّحمن و آن دسته از بندگان خاصّ خداوند، كه صفات چهارده گانه را داشته باشند (كه از
توحيد و رابطه با خالق هستى شروع مىشود، و به معاشرت خوب با مردم و شب زندهدارى و همّت بلند و مواظبت بر خانواده و ... منتهى مىگردد) جزاى آنها غرفههاى بهشتى است؛ يعنى، اين پاداش كسانى است كه علاوه بر صفات سيزدهگانه، لباس صبر و بردبارى را نيز بر تن كرده باشند. عبادالرّحمن با دست يافتن به چهاردهمين صفت، و فتح قلّه عبوديّت و بندگى، به مقامى مىرسند كه فرشتگان خداوند به ملاقات آنها مىآيند، و به آنها تحيّت و سالم مىگويند!
عبادالرّحمن، آن فاتحان قلّه رفيع عبوديّت و بندگى، به پاس صبر و بردبارى و تحمّلشان، در كاخهاى بى مثال بهشتى سكنى مىگزينند، و همواره در آنجا خواهند ماند، كه آن خانههاى بهشتى، مُقامى عالى و قرارگاه خوب و مطمئنّى است.
با توجّه به شرح كوتاهِ بالا، پيرامون دو آيه مورد بحث، اينك به تفسير بعضى از واژههاى آن توجّه فرماييد:
اين كلمه در اصل يك معنى داشته، ولى بعداً معناى دومى نيز پيدا كرده است. «غرفه» به مشتى از آب گفته مىشود؛ انسان هنگامى كه كنار نهرى قرار مىگيرد و ظرفى براى نوشيدن آب ندارد، با دو دست يا يك دست، مشتى از آب برمىدارد و مىنوشد. اين، معنى اصلى غرفه است، كه در داستان طالوت و جالوت در آيه 249 سوره بقره به آن اشاره شده است:
فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ
هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشكر بنى اسرائيل منصوب شد، و) سپاهيان را با خود بيرون برد، به آنها گفت: «خداوند، شما را به وسيله يك نهر آب، آزمايش مىكند؛ آنها كه (به هنگام تشنگى،) از آن بنوشند، از من نيستند و آنها كه جزيك پيمانه با دست خود، بيشتر ننوشند، از من هستند. سپس جز عدّه كمى، همگى از آن آب نوشيدند ...
همانگونه كه ملاحظه كرديد، در اين آيه شريفه، غرفه در همان معنى اصلى به كار رفته است. ولى به تدريج معنى ديگرى براى اين كلمه پيدا شد، و به طبقه بالاى خانهها نيز اطلاق گشت. يعنى همانطور كه به آن مقدار آب كه در كف و بالاى دست جمع مىشود، غرفه گفته شده، به اطاقهاى طبقه بالاى ساختمان هم غرفه گفته مىشود؛ زيرا عرب به كمترين مناسبتى لفظى را در معنى ديگرى استعمال مىكند.
جالب اين كه، كلمه غرفه تنها در دو آيه قرآن مجيد آمده است؛ در سوره بقره در معنى اوّل استعمال شده، و در سوره فرقان در معنى دوم به كار رفته است.(1)
سؤال: چرا از خانههاى بهشتى تعبير به غرفه شده است؟
پاسخ: خداوند مىخواهد اهمّيّت اين پاداش را بيان كند، زيرا در گذشته، بين مردم مشهور بود كه طبقات بالاى ساختمانها مرغوبتر است.
آن جايگاه آرام و غرفههاى سراسر نور و معنويّت بهشتى، كه با استقبال فرشتگان و درود و تحيّت آنها تحويل عبادالرّحمن مىشود، به خاطر صبر و استقامت و بردبارى آنان است. اين جمله نشان مىدهد كه صفت چهاردهم، صبر و بردبارى، از تمام صفات عبادالرّحمن بالاتر و با ارزشتر است؛ چرا كه صبر و بردبارى ضمانت اجرايى صفات سيزدهگانه قبل است؛ به گونهاى كه اگر شخصى فاقد اين صفت باشد، دست يافتن به اوج قلّه عبوديّت و بندگى برايش امكانپذير نخواهد بود.
جالب اين كه اين صفت نه تنها در مسير موفقيّت و كاميابى در امور معنوى نقش كليدى دارد، بلكه در امور مادّى و دنيايى نيز نقش ويژهاى دارد؛ و بدون آن، رسيدن به اهداف مادّى نيز غير ممكن است.
بدين جهت، كسانى كه مىخواهند در سلك عبادالرّحمن قرار گيرند، و در نهايت به سكون و آرامش در آن غرفههاى بهشتى برسند، بايد صبر و بردبارى و تحمّل
1) البتّه هم خانوادههاى اين كلمه در آيات ديگر نيز آمده، امّا خود كلمه غرفه فقط در همان دو آيه ذكر شده است.
فراوانى داشته باشند. ضمناً از اين بحث كوتاه، رمز تأكيد فراوان خداوند متعال بر صبر و استقامت- كه در 100 جاى قرآن اين كلمه و هم خانودههاى آن آمده- روشن مىشود.
سؤال: آيا «تحيّت» و «سلام» با هم تفاوت دارند، يا هر دو به يك معنى هستند؟
پاسخ: كسانى كه به آسانى از تفسير آيه شريفه گذشتهاند، اين دو كلمه را مترادف همديگر دانسته، و همچون «انسان» و «بشر» هر دو را به يك معنى تفسير نمودهاند؛ ولى ما معتقديم كلمات مترادف در قرآن مجيد كم استعمال شده، و هر واژهاى معنى نو و جديدى دارد. با توجّه به اين مطلب، به تفاوت اين دو واژه توجّه فرماييد:
«تحيّت» دعا براى حيات و زندگى است؛ مثلًا، هنگامى كه به كسى مىرسيم و به او مىگوييم: «زنده باشى» اين، نوعى تحيّت است. بنابراين، تحيّت به معناى دعا براى استمرار زندگى است. ولى ممكن است استمرار زندگى همراه با سلامت باشد، يا بدون آن و توأم با بيمارى. امّا «سلام» دايره تنگترى نسبت به «تحيّت» دارد، و به معنى تقاضاى استمرار زندگى توأم با سلامتى است.
نتيجه اين كه، فرشتگان الهى براى عبادالرّحمن و بندگان خاصّ خداوند، كه در سايه صبر و استقامت و بردبارى به قلّه صفات چهاردهگانه دست يافته، و در غرفههاى بهشتى سكنى گزيدهاند، تقاضاى استمرار زندگى توأم با سلامتى مىكنند. خوشا به حال انسانهايى كه فرشتگان خداوند دعا گوى آنها هستند.
يكى از نگرانيهاى انسان در دنيا موقّتى بودن و از بين رفتن نعمتهاى دنيايى است. پست، مقام، مال، ثروت، موقعيّت اجتماعى، ماشين، خانه، آبرو، و مانند اين نعمتها، ممكن است در يك لحظه از بين برود.(1)و تعبيراتى مانند:
1) همانگونه كه زلزله وحشتناك شهرستان بم، در زمستان سال 1382 اين مطلب را به اثبات رساند. زلزلهاىكه فقط دوازده ثانيه ادامه داشت، ولى 70% آن شهر را نابود كرد، و جان دهها هزار نفر را گرفت.
«خدا نكند»، «چشم شيطان كور»، «گوش شيطان كر»، «هفت قرآن در ميان» و مانند آن تعارفهايى بيش نيست. و شايد به همين جهت، در آيات و روايات دل بستن و وابستگى به اين نعمتهاى زوال يافتنى و ناپايدار، مذمّت شده است، علاوه بر اين كه عقل سليم نيز آن را شايسته نمىداند. امّا اين نگرانى در مورد نعمتهاى بهشتى وجود ندارد. و لهذا خداوند متعال با جمله «خالدين فيها» دوام و بقاء آن غرفههاى بهشتى را به همراه تحيّت و سلام جهت عبادالرّحمن و بندگان خاصّ خود تضمين نموده، تا آنها نگران زوال و انقطاع آن نباشند.
تفاوت اين دو كلمه در اين است كه در «استقرار» دوام و بقاء نهفته نشده، بلكه فقط به معنى قرار گرفتن مىباشد. ولى در «مُقام» علاوه بر استقرار، دوام و بقاء نيز نهفته است. غرفههاى بهشتى همچون خانههاى اجارهاى محلّ سكنى و استقرار موقّت آنها نيست؛ بلكه براى هميشه در آن مستقر خواهند شد.
بررسى آيات قرآن، كه پيرامون «صبر» بحث مىكند، نشانگر جايگاه ويژه صبر در معارف اسلامى و اهمّيّت فوقالعاده آن در رسيدن به ساحل نجات و رهايى از طوفانها و امواج سهمگين درياى زندگى است؛ به يك نمونه آن توجّه كنيد:
خداوند متعال در آيات 22 تا 24 سوره رعد نتيجه و پاداش صبر را چنين بيان مىفرمايد:
وَ ا لَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَآءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلوةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَ عَلَانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ* جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أَزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلآئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ* سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ
و آنها كه به خاطر ذات (پاك) پروردگارشان شكيبايى مىكنند، و نماز را بر پا مىدارند؛ و از آنچه به آنها روزى دادهايم، در پنهان و آشكار انفاق مىكنند، و با حسنات سيّئات را از ميان بر مىدارند؛ پايان نيك سراى ديگر، از آنِ آنهاست. (همان) باغهاى جاويدان بهشتى كه وارد آن مىشوند؛ و همچنين پدران و همسران و فرزندان صالح آنها؛ و فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مىگردند؛ (و به آنها مىگويند:) سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان! چه نيكوست سرانجام آن سرا (ى جاويدان)!
همانگونه كه ملاحظه مىفرماييد فرشتگان به خاطر صبر و استقامت و بردبارى بهشتيان به آنها سلام و درود مىفرستند، و رمز بهشتى شدن آنها را صبر معرّفى مىكنند؛ نه جهاد، نه نماز، نه حجّ، نه روزه، و نه غير اينها، هر چند همه اينها، اعمال بسيار با ارزش است، ولى هيچكدام بدون صبر حاصل نمىشود. بنابراين، بر گه ورود به بهشت، صبر و استقامت و خويشتندارى است.
در روايات اسلامى نيز صبر از ابعاد مختلف مورد بحث و بررسى قرار گرفته، و جملات بلند و زيبايى پيرامون آن از معصومين عليهم السلام به ما رسيده است؛ به ذكر يك نمونه قناعت مىكنيم، كه مشت نمونه خروار است.
حضرت على عليه السلام در شماره 82 از كلمات قصار نهج البلاغه نسبت به پنج چيز سفارش اكيد مىفرمايد، و براى تحصيل آن هر مقدار زحمت و مشقّت و تلاش را شايسته مىداند، كه پنجمين آنها صبر است. سپس ترسيمى زيبا و كاملًا محسوس و گويا از صبر ارائه مىدهد، و نقش مهمّ آن را اينچنين به تصوير مىكشد:
فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ، وَ لَاخَيْرَ فِى جَسَدٍ لَارَأْسَ مَعَهُ وَ لَافِى إِيمَانٍ لَاصَبْرَ مَعَهُ
مثل صبر نسبت به ايمان، مثل سر نسبت به تن انسان است. و همانگونه كه تن بى سر خير و بركتى ندارد، ايمان بدون صبر نيز خيرى ندارد!
توجّه داريد كه اگر بسيارى از اعضاى بدن از بين برود، يا قطع شود، ادامه زندگى
ممكن است؛ انسانهايى را كه يك دست، يا دو دست، يا يك پا و حتّى دو پا، يا يك چشم، يا دو چشم، يا يك كليه، يا يك گوش، يا دو گوش، و مانند آن را نداشتهاند بارها در اجتماع ديدهايم، كه به زندگى خود سالهاى سال ادامه مىدهند؛ امّا اگر سر كسى را از بدنش جدا كنند، مختصرى دست و پا مىزند كه آن را به «حركت مذبوحانه» تعبير مىكنند و پس از چند دقيقه زندگىاش خاتمه مىپذيرد؛ زيرا سر، مركز فرماندهى بدن است، و همه دستورات از آنجا صادر مىشود.
صبر نيز نسبت به جسمِ ايمان، موقعيّت سر را دارد، كه بدون آن ادامه حيات ايمان امكانپذير نيست، امّا ادامه حيات ايمان با فقدان ساير اعمال و صفات اخلاقى، هر چند بطور ناقص، ممكن است.
آيا تصويرى بهتر، گوياتر، و واقعىتر از آنچه در حديث فوق آمده، سراغ داريد!
برخى از مردم تصوّر نادرستى از «صبر» دارند، و آن را به «نشستن و دست روى دست گذاشتن» و «رها كردن فعّاليّت و تلاش» تفسير مىكنند، همانگونه كه برخى تصوير نادرست ديگرى از آن ارائه داده، و آن را به «تسليم شدن در مقابل هر ظلم و ستمى» معنى كردهاند!
امّا صبرى كه جايگاه خاص و ويژه آن در بحث قبل گذشت، هيچ يك از اين تفسيرها را بر نمىتابد. شاهد اين مطلب آيه شريفه 250 سوره بقره است:
وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
و هنگامى كه (طالوت و ياران با استقامتش) در برابر جالوت و سپاهيان او قرار گرفتند، گفتند: پروردگارا! پيمانه شكيبايى و استقامت را بر ما بريز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعيّت كافران، پيروز بگردان!
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد صبر در اين آيه شريفه، نه به معنى خانهنشينى و رها كردن تلاش و فعّاليّت است، و نه به معنى پذيرش ظلم و ستم؛ بلكه بر عكس، طالوت و همراهانش از خداوند صبر و استقامت طلب مىكنند، تا در سايه تلاش و فعّاليّت و نبرد با خصم و مبارزه با ظلم و ستم، بر دشمن پيروز شوند، و ظلم و ستم آنها را قطع نمايند.
البتّه صبر انواع و اقسامى دارد كه آنچه در آيه شريفه به آن اشاره شد، يك نوع آن است؛ صبر در مقابل معصيت، صبر در مقابل طاعت و عبادت، صبر در مقابل شهوات، صبر در مقابل اموال حرام، صبر در مقابل پست و مقام، صبر در مقابل وسوسههاى شيطان، صبر در مقابل هواى نفس و مانند آن از جمله انواع صبر است.(1)اگر صبر و استقامت نباشد ممكن است تمام زحمات و تلاشهاى انسان بر باد رود و آنچه در طول زندگى با زحمت و مشقّت به دست آورده، همه را از دست بدهد.
پروردگارا! صبر و استقامت و پايدارى و شكيبايى و خويشتندارى ما را روز به روز زيادتر كن، و ما را در صفّ صابران حقيقى و واقعى قرار ده، و اجر و پاداش شكيبايان را به ما عنايت فرما، تا در سايه آن خشنوديت را جلب كنيم، و به بهشتت درآييم، و در غرفههاى آن جاى گيريم!
پايان
1) مشروح مباحث مربوط به صبر و استقامت، در كتاب« اخلاق در قرآن»، جلد دوم، صفحه 427 تا 465، ونيز كتاب« سيماى صابران در قرآن» آمده است.