ghaemiyeh.com
شابك : ۳۰۰ ريال ؛ ۹۰۰۰ ريال: چاپ نهم : 964-6275-20-6
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۴۵۴۲
عنوان و نام پديدآور : معراج، شقالقمر، عبادت در قطبين/ ناصر مكارمشيرازي.
مشخصات نشر : قم: نسل جوان، ۱۳۷۱.
مشخصات ظاهري : ۱۴۶ ص.؛ ۵/۱۱ × ۵/۱۶ سم.
يادداشت : چاپ نهم: ۱۳۸۷.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : محمد (ص)، پيامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- معجزات
موضوع : عبادات در قطبين
موضوع : معراج
موضوع : شقالقمر
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۳
رده بندي كنگره : BP۲۲۱/۶/م۷م۶ ۱۳۷۱
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
چرا اين همه سؤال مىكنيم؟
انسان ذاتاً «كنجكاو» آفريده شده، و قسمت عمده معلومات خود- و به عقيده بعضى همه آن را- مديون همين «حس كنجكاوى» است.
او ميل دارد همه اسرار جهان را تا آنجا كه امكان دارد كشف كند، هيچ چيز براى او لذتبخشتر از يك خبر تازه، و يك كشف مربوط به اين جهان پهناور نيست.
او اين حس را در همه چيز حتى در مسائل مذهبى و دينى به كار مىاندازد، و مىخواهد تا آنجا كه فكر و عقل او اجازه مىدهد اسرار و فلسفه احكام مذهبى، و چگونگى عقائد مربوط به آنرا درك كند.
به همين دليل ما انتظار داريم اسرار همه «مسائل اسلامى» را- اعم از عقائد، احكام و قوانين- تا آنجا كه
مىتوانيم درك كنيم، و نيز انتظار داريم معلومات ما در اين قسمت با معلوماتى كه از جهان آفرينش از طريق علوم طبيعى دريافتهايم كاملا تطبيق كند.
اين انتظار ما كاملا بجاست، مذهب واقعى آن است كه فكر ما را در اين مسائل مختلف علمى راهنمائى كند، و مكمل قوانين جهان آفرينش باشد، اگر مذهب با قوانين آفرينش تضاد داشته باشد مذهب نيست، خرافات و موهومات است.
ولى آيا مىدانيد كتاب بزرگ آسمانى ما «قرآن» سهم مؤثرى در برانگيختن اين حس در همه پيروان خود دارد و در حقيقت به آن دامن زده است؟
زيرا روش قرآن اين است كه خود براى همه «مسائل اصولى» استدلال مىكند، استدلالهائى كه براى همه- در سطوح مختلف معلومات- آموزنده و بيدار كننده است.
بعلاوه قرآن از مخالفان خود نيز مطالبه دليل و برهان مىنمايد، و آنها را بخاطر پيروى از عقائد غير مستدل و غير منطقى سرزنش مىكند. آيات قرآن پر است از اينگونه مطالب كه اينجا جاى نقل آن نيست، و اين است كه مىگوئيم قرآن حس كنجكاوى و استدلال ما را برانگيخته است.
ولى اگر شما وارد محيط مسيحيت كنونى يا بسيارى از
مذاهب ديگر شويد و بخواهيد مثلا يكى مسيحى واقعى و مؤمن باشيد با كمال تعجب مىبينيد وضع، وضع ديگرى است.
احساس مىكنيد يك سلسله عقائد در برابر شما چيده شده كه خواه ناخواه بايد به آن مؤمن باشيد و زياد درباره آن بحث و گفتگو نبايد بكنيد:
مثلا اگر بپرسيد مسئله تثليث در وحدت و به عبارت ديگر «خدايان در عين اين كه سه گانهاند يكى بيش نيستند، و در عين يگانگى، سه هستند! چگونه به عقل مىگنجد؟
به شما خواهند گفت: اين مطلبى است كه بايد آن را پذيرفت و با قلب به آن ايمان داشت و تعبداً قبول نمود!
اگر بپرسيد آيا عيسى مسيح فرزند واقعى خداست؟
حتماً به شما مىگويند: آرى!
اگر ادامه دهيد: فرزند واقعى براى خدا چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟!
خواهند گفت: اين ديگر از اسرارى است كه بايد با قلب پذيرفت!
باز اگر سؤال كنيد: خدا براى چه منظورى فرزند خود را به اين جهان پرغوغا، در ميان اين بشر دوپا فرستاده است؟
مىگويند: براى اين كه قربانى گناه بشر بشود، و افراد
بشر آمرزيده شوند!
خوب، اگر ادامه دهيد كه او چه گناهى كرده كه به آتش ما بسوزد؟ وانگهى قربانى شدن او چه تأثيرى در روح گنهكار من و تكامل و پرورش آن خواهد داشت؟!
باز مىگويند: انتظار نداشته باشيد همه چيز را با استدلال درك كنيد!
البته ما مسلمانان از اين طرز بحثها بسيار متعجب و ناراحت خواهيم شد، زيرا قرآن به ما آموخته در همه مسائل اعتقادى فكر و استدلال نمائيم، اما متأسفانه مسيحيان امروز چون به اين طرز بحث خو گرفتهاند، زياد هم از آن احساس ناراحتى نمىنمايند.
تصديق مىكنيد اين نعمت بزرگى است كه اسلام به ما ارزانى داشته، و به ما حق بحث و مطالعه و تفكر و تدبر داده است، و همچون مذاهب آميخته به خرافات راه استدلال و برهان را به روى ما نبسته است.
در هر حال كتاب حاضر زائيده همين طرز تربيت اسلامى است، و در آن سه مسئله از مسائل مختلفى كه كراراً از آن سؤال مىكنند مطرح شده است:
1- مسئله «معراج» و سفر پيامبر اسلام با همين بدن به آسمانها ... آيا اين حقيقت دارد؟ و اگر حقيقت دارد چگونه
با اصول علمى امروز سازگار است؟
2- از آن مهمتر آيا مسئله «شق القمر» كه در رديف معجزات و كارهاى خارق العاده پيامبر نقل مىشود، صحت دارد؟ و آيا با علوم روز سازگار مىباشد؟
3- و نيز مسئله انجام وظايف اسلامى (مانند نماز و روزه) در مناطق قطبى، در آنجا كه شبها و روزهاى بسيار طولانى (گاهى هر يك به اندازه شش ماه) دارد، و اين كه اگر اسلام يك آئين جهانى است و محدود به مناطق خاصى نيست، تكليف اشخاصى كه در آن نقاط زندگى مىكنند چيست؟
در اين كتاب كوشش شده با بيانى ساده و روشن، و در عين حال كاملا مستدل و منطقى، و دور از هر گونه تعصب، مسائل فوق مورد بررسى قرار گيرد.
قم- ناصر مكارم
بهمن ماه 1347
يك بحث پيچيده همراه با سؤالات گوناگون.
عقيده معراج در ميان ساير اديان.
قرآن درباره معراج چه مىگويد؟
كمتر كسى است كه سخنى درباره «معراج» پيامبر (ص) نشنيده باشد، و درباره صحت اين قضيه و سپس در مورد جزئيات آن از خود «سؤالاتى» نكرده باشد.
گاهى اين سؤالات براى عدهاى همچنان بدون جواب مىماند و توضيحات كافى و قانع كنندهاى براى آن نمىيابند، بعضى آن را جزو خرافات حساب مىكنند، و عدهاى هم با سكوت آميخته با ترديد به آن مىنگردند.
منظور اين است (بخواست خداوند) در اين بحث به اين پرسشها جوابهاى صريح و روشنى داده شود، و سؤال كنندگان از هرگونه ترديد و شك بيرون آيند.
مجموع سؤالات اساسى كه در اين بحث ممكن است مطرح شود چند موضوع است:
1- آيا راستى در قرآن مجيد، و روايات معتبر، و گفتههاى دانشمندان بزرگ اسلام مدرك روشنى بر مسئله معراج وجود دارد؟ يا اينكه اين مسئله تنها در كتابها و روايات ضعيفى مطرح شده است كه از نظر بحثهاى علمى و منطقى فاقد ارزش است؟
2- اگر چنين موضوعى با مدارك قطعى ثابت شده، آيا منظور اين است كه پيغمبر اسلام (ص) با همين بدن مادى يك سير دامنهدار فضائى در آسمانها انجام داده؟ يا اين جريان در عالم «رؤيا و خواب» اتفاق افتاده است؟ و بعبارت ديگر، آيا معراج «روحانى» بوده است يا «جسمانى»؟(1)
1) تذكر اين نكته لازم است كه براى معراج روحانى معنى معقولى جز مسئله خواب يا حالتى« شبيه خواب» نمىتوان پيدا كرد چون اگر معراج روحانى به معنى جدائى مطلق روح از بدن باشد چيزى جز مرگ نخواهد بود..
3- اگر پيامبر دست به چنين سير آسمانى زده با چه وسائلى بوده است، با اين كه حتى وسائل فعلى مسافرتهاى فضائى در آن موقع وجود نداشته؟
و از اين گذشته اگر قبول كنيم پيغمبر اسلام مسافرت به تمام نقاط آسمان بيكران كرده يك مشكل بزرگ از نظر «زمان» پيش مىآيد، زيرا زمان لازم براى اين كار آنقدر زياد است كه نه تنها
با آنچه درباره معراج پيامبر مىگويند تطبيق نمىكند، بلكه با تمام عمر پيغمبر اسلام هم ميسر نيست.
چون بالاترين سرعتهاى ممكن در جهان ماده از نظر «علم امروز» سرعت سير «نور» است كه در هر ثانيه تقريباً 300 هزار كيلومتر راه را طى مىكند و اگر (فرضاً) كسى با مركبى كه سرعت آن معادل سرعت سير نور است به آسمانها پرواز كند، تنها براى رسيدن به نزديكترين ستارگان ثوابت يعنى ستارگان بيرون منظومه شمسى (توجه داشته باشيد سيارت منظومه شمسى، نسبت به فواصل فضائى، فاصله زيادى از ما ندارد) چهار سال و چند ماه طول خواهد
كشيد.(1)و اگر مثلا بخواهد به ستاره «شعراى يمانى» كه از نظر فاصله با زمين در مرتبه هفتم قرار دارد، برسد اين مسافرت تقريباً 9 سال به طول مىانجامد(2). و البته ستارگانى هستند كه براى رسيدن به آنها صدها، هزاران، بلكه ميليونها سال، با چنان مركبى يعنى مركبى به سرعت سير نور، وقت لازم است.
تازه همانطور كه اشاره شد به دست آوردن مركبى با سرعت سير نور فرضيهاى بيش نيست، زيرا طبق تحقيقات دانشمندان (مخصوصاً اينشتين) اگر جسمى در فضا با اين سرعت حركت كند آنقدر كوچك مىشود كه «جرم» آن به صفر خواهد رسيد و بعبارت ديگر از «ماده» به «انرژى» تبديل مىشود!
4- از همه اينها گذشته سؤال ديگرى پيش مىآيد كه
منظور از سير پيغمبر به آسمانها، با اينهمه دردسرى كه مسافرتهاى فضائى دارد، چه بوده است؟
آيا منظور بار يافتن به بارگاه خدا بوده، آيا خداوند بارگاه و دم دستگاهى دارد؟ مگر او جسم است و محل و مكانى دارد؟ با اين كه همه مىدانيم او در همه جا هست و سراسر جهان پهناور مركز فرمانروائى اوست، او به بندگان خود از همه چيز نزديكتر است، او هرگز از ما دور نخواهد شد كه كسى بخواهد در آسمانها به جستجوى او برخيزد.
اينها مهمترين سؤالاتى است كه در مسئله «معراج» مطرح مىشود و بايد پاسخ قانع كننده علمى آنها را دريافت.
ولى پيش از آن كه شروع به بررسى اين سؤالات و پاسخ آنها كنيم اجازه بدهيد ببينيم آيا گفتگوى «معراج» در ميان پيروان اديان ديگر نيز بوده يا مسلمانان نخستين كسانى هستند كه در اين باره گفتگو كردهاند؟
مطالعه عهدين نشان مىدهد كه مسيحيان «معراج» را درباره مسيح بصورت عجيبى معتقدند، آنها مىگويند:
«در مورد عيسى مسيح چيز غريبى اتفاق افتاد، زيرا پس از اين كه مرده بود و دفن شده بود! مطابق پيشگوئى خودش از مردگان برخاست، در روز يكشنبه كه سومين روز پس از مصلوب شدن و دفنش بود، از «قبر» بيرون آمد و بر شاگردانش ظاهر شد، و در مدت چهل روز اشخاص زيادى او را زنده ديده و با او صحبت كردند، آنگاه در حضور شاگردانش به آسمان «صعود» كرد، او اكنون در آنجا در نزد «خداى پدر!» زيست مىكند(1)».
همانطور كه ملاحظه مىكنيد مسيحيان معراج مسيح را به صورت عجيبى يعنى پس از كشته شدن و دفن شدن و سپس زنده گشتن و چهل روز در ميان مردم زندگى كردن مىدانند آن هم يك معراج ابدى!
البته منظور از نقل گفتار بالا اين نيست كه آنچه آنها
1) براى توضيح بيشتر اين مطلب به انجيل« مرقس» باب 6 و انجيل« لوقا» باب 24 و انجيل« يوحنا» باب 21 مىتوانيد مراجعه فرمائيد، ولى عبارت فوق عيناً از يكى از انتشارات اخير مسيحيين به نام« اسم او عجيب خواهد بود» نقل شده است..
گفتهاند ما تصديق كنيم، بلكه منظور اين است كه طرز تفكر و عقيده مسيحيان را درباره عيسى مسيح از نظر بگذرانيم.
اكنون به بررسى سؤالات چهارگانه فوق بپردازيم، ولى از عموم خوانندگان گرامى خواهش مىكنيم اين بحث را همراه ما قدم به قدم با دقت و بى نظرى تعقيب كنند، و پيش از بررسى تمام جهات و اعلام ختم اين بحث از هرگونه قضاوت خوددارى فرمايند.
اما در مورد اين سؤال كه آيا در قرآن مجيد اشارهاى به معراج شده است يا نه؟ بايد گفت كه در دو سوره از قرآن بطور اجمال در اين باره بحث شده است:
1- در سوره بنى اسرائيل «آيه اول» چنين مىخوانيم «سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقضى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هوالسميع البصير؛ پاك و منزه است آن خدائى كه بنده خودش را در
شبى، از «مسجد الحرام» به «مسجد اقصى» كه در سرزمين مبارك و مقدسى واقع شده است برد، تا آيات و نشانههاى (عظمت) ما را ببيند، او شنوا و بيناست.»
در اين آيه تنها به «مقدمه معراج» يعنى حركت از سرزمين «مكه» به «بيت المقدس» اشاره شده و درباره سير آسمانها بحثى در آن نيست.
از اين آيه چند نكته استفاده مىشود و آن اين كه: سير مزبول از خود مسجد الحرام صورت گرفته، و تمام آن در يك شب واقع شده، و هدف اين سفر عجيب «مشاهده آيات عظمت خداوند» بوده است.
ضمناً ظاهر آيه اين است كه جريان مزبور در بيدارى بوده نه در خواب، زيرا مفهوم جمله اسرى بعبده اين است كه خداوند «بندهاش» را به چنين مسافرتى برد. بعلاوه شروع آيه با كلمه سبحان كه نشانه اهميت موضوع است نيز مؤيد اين مطلب مىباشد، چون خواب ديدن موضوع مهمى نيست كه با اين تعبير ذكر شود.
2- در سوره نجم در آيات 13 تا 18 مىفرمايد:
«ولقدرآه نزلة اخرى.
عند سدرة المنتهى.
عندها جنة المأوى.
اذيغشى السدرة ما يغشى.
مازاغ البصر و ما طغى.
لقد رأى من آيات ربه الكبرى.»
خلاصه مفاد اين شش آيه اين است كه «پيغمبر اسلام (ص) براى دومين بار فرشته وحى (جبرئيل) را به صورت اصلى مشاهده و ملاقات كرد (مرتبه اول در آغاز نزول وحى در كوه حرا بود) و اين ملاقات در نزد بهشت جاويدان صورت گرفت، و چشم پيغمبر در مشاهده اين منظره دچار خطا و اشتباه نشده، و آيات و نشانههاى بزرگى از عظمت خدا را مشاهده نمود».
گرچه در اين آيات تصريحى به معراج و وقوع اين ملاقات، و مشاهده آن آيات عظمت در آسمانها نشده است، ولى قرائن موجود در آيات گواهى مىدهد كه اين جريان هنگام سير پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در آسمانها رخ داده
است، از جمله اين كه تصريح مىكند كه ملاقات مزبور، نزد بهشت جاويدان صورت گرفت (1)، لذا اكثر مفسران شيعه و سنى اين آيات را مربوط به معراج پيامبر دانسته و شرح جريان معراج را در ذيل اين آيات بيان كردهاند.
اين آيات نيز دلالت دارد بر اين كه اين حادثه در بيدارى اتفاق افتاده و آيه «مازاغ البصر و ما طغى؛ چشم پيغمبر دچار خطا و انحراف و طغيان نشد» گواه ديگرى بر اين موضوع مىباشد و آيه «لقد رأى من آيات ربه الكبرى قسمتى از آيات و نشانههاى بزرگ عظمت خدا را مشاهده كرد» نيز هدف اين سير آسمانى را اجمالا روشن مىسازد كه براى مشاهده آثار عظمت پروردگار در جهان بالا بوده است.
البته در تفسير اين آيات، سخن بسيار است اما خلاصه آنچه مربوط به بحث ما است همان بود كه در بالا اشاره شد.
1) قرائنى از نظر آيات و روايات در دست است كه بهشت كه جايگاه نهائى مردم نيكوكار مىباشد در كره زمين نخواهد بود، بلكه در كرات ديگر است..
از بحثهاى فوق همين اندازه استفاده مىشود كه موضوع «معراج» در قرآن مجيد بطور اجمال بيان گرديده است.
خط سير اين عقيده در ميان مسلمانان.
احاديث شيعه و سنى درباره معراج.
جنجالى كه اين مسئله در زمان پيغمبر (ص) برپا كرد و راه فرارى كه بعضى از كوته نظران براى آن فكر كردند.
بحثى را كه در پيرامون مسئله پيچيده معراج پيامبر اسلام (ص) و سؤالات گوناگونى كه در اطراف آن مىشود، شروع كرديم به اينجا رسيد كه در دو سوره از قرآن مجيد اشارات كلى و سربسته به موضوع معراج و سير فضائى پيامبر براى مشاهده آيات آفرينش و نشانههاى عظمت آفريدگار جهان شده است.
قسمت اول اين موضوع يعنى سير از مسجد الحرام (مكه) تا مسجد اقصى (بيت المقدس) در نخستين آيه سوره «اسراء» و قسمت دوم يعنى سير به آسمانها در آيات 13 تا 18 سوره «والنجم» بيان گرديده است.
در ضمن خاطرنشان ساختيم مسلمانان اولين كسانى نيستند كه درباره پيغمبر خود چنين اعتقادى دارند بلكه اين عقيده بصورت بسيار «غليظتر» در ميان مسيحيان جهان عموماً وجود دارد يعنى اگر مسلمانان معراج را در حيات پيامبر و آن هم براى يك مدت كاملا محدود مىدانند، آنها پس از زنده شدن مسيح از مردگان و براى يك مدت نامحدود معتقدند.
اكنون مىخواهيم سير اين عقيده را در ميان مسلمانان بررسى كنيم و ببينيم آيا اعتقاد به معراج و سير فضائى پيامبر اسلام مخصوص عده خاصى از مسلمانان است، يا همگى آن را قبول دارند (البته پس از اين بحث، نوبت به بحثهاى علمى و طرح ايراداتى كه از نظر علوم روز به اين مسافرت
فضائى مىشود و پاسخ آنها خواهد رسيد).
آنچه از مطالعه كتب مختلف تفسير و حديث و عقائد كه بوسيله دانشمندان اسلام تأليف شده استفاده مىشود اين است كه برخلاف آنچه شايد بعضى تصور مىكنند عقيده به معراج پيامبر
اسلام مخصوص دسته معينى از مسلمانان نيست، بلكه عموم مسلمين در اين عقيده مشتركند، با تفاوتهائى كه بعداً اشاره خواهد شد.
احاديث فراوانى از طريق شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده كه ذكر همه آنها به درازا مىكشد ولى همين اندازه بايد دانست كه بسيارى از علماى اسلام «تواتر» يا «شهرت» اين احاديث را تصديق كردهاند، به عنوان نمونه، گفتار سه تن از دانشمندان بزرگ تفسير و حديث و عقائد شيعه و سپس گفتار بعضى از دانشمندان اهل تسنن را در اينجا مىآوريم:
1- فقيه و مفسر بزرگ عالم تشيع «شيخ طوسى» در كتاب تفسير خود بنام «تبيان» در ذيل آيه اول سوره «اسراء» چنين مىگويد:
«دانشمندان شيعه معتقدند در همان شبى كه خداوند پيامبرش را از مكه به بيت المقدس حركت داد او را به آسمان برد و آيات عظمت خود را در آسمانها به او نشان داد، و اين در بيدارى بود نه در خواب، ولى آنچه از قرآن بر مىآيد همان سير از مسجد الحرام (مكه) به مسجد اقصى (بيت المقدس) است، و بقيه اين مسافرت از اخبار معلوم مىگردد».
گرچه نامبرده در ذيل آيه مزبور تنها قسمت اول معراج را مستند به قرآن و بقيه را مستند به اخبار مىكند، ولى در بياناتى كه در تفسير شش آيه سوره «والنجم» ذكر نموده تعبيراتى ديده ميشود كه كاملا منطبق بر قسمت دوم معراج يعنى سير به آسمانها از بيت المقدس است، گويا به اين قسمت كه رسيده تغيير نظر داده و آن را هم مستند به قرآن مىداند ولى در هر صورت او دلالت اخبار را در اين باره قطعى دانسته است.
2- مفسر عاليقدر مرحوم «طبرسى» در تفسير «مجمع البيان» در ذيل آيات سوره نجم مىگويد:
«ظاهر مذهب اصحاب و مشهور در اخبار ما اين است كه خداوند پيامبر را با همين جسم، در حال بيدارى و حيات، به آسمانها برد و اكثر مفسران نيز بر همين عقيدهاند».
محدث شهير علامه «مجلسى» در جلد ششم «بحارالانوار» مىنويسد:
«سير پيامبر اسلام از مسجد الحرام به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها از جمله مطالبى است كه آيات و احاديث متواتر شيعه و سنى بر آن دلالت دارد، و انكار امثال اين مسائل، يا تأويل و
تفسير آن به معراج روحانى يا خواب ديدن پيامبر، ناشى از عدم اطلاع از آثار ائمه هدى يا ضعف يقين است» ...
سپس اضافه مىكند:
«اگر بخواهيم اخبارى را كه درباره اين مسئله رسيده جمع آورى كنيم يك كتاب بزرگ خواهد شد».
سپس خود او احاديث بسيارى كه شايد متجاوز از يكصد حديث است در اين زمينه نقل مىكند كه قسمت
قابل توجهى از آن كتاب «كافى» مىباشد.
اما اهل تسنن
دانشمندان حديث و تفسير اهل تسنن، احاديث معراج را جزو احاديث مشهور معرفى كردهاند و بسيارى از مفسران آنها در تفسير سوره «اسراء» يا سوره «نجم» به نزول اين آيات درباره معراج تصريح نمودهاند.
فخر رازى مفسر معروف در تفسير خود در ذيل آيه اول سوره اسراء پس از يك سلسله استدلالات عقلى بر امكان چنين موضوعى مىگويد:
«محققان عقيده دارند كه گواه بر وقوع معراج (از نظر ادله نقلى) قرآن و حديث است اما در قرآن دلالت همين آيه كافى است و اما از نظر حديث، حديث معراج از روايات مشهوره است كه در كتب صحاح اهل سنت نقل شده، و مفاد آنها حركت پيغمبر اسلام صلى اللّه عليه و آله از مكه به بيت المقدس و از آنجا به آسمانها است».
عدهاى از دانشمندان و مفسران اهل سنت مانند «قاضى
بيضاوى» و افراد ديگرى نيز اين موضوع را صريحاً تأييد نمودهاند. در ميان دانشمندان اخير و معاصر از اهل تسنن نيز افراد معروفى مسئله معراج را بعنوان يك مسئله مسلم تلقى كردهاند. «منصور على ناصف» مؤلف كتاب «التاج» كه از دانشمندان «الازهر» و استاد دانشگاه زينبيه مصر مىباشد، در كتاب خود احاديث معراج را جمع آورى كرده و نويسنده دانشمندان معاصر «سيد قطب» در كتاب تفسير سوره اسراء تصريح مىكند كه احاديث فراوانى در اين زمينه نقل شده است.
ولى لازم به تذكر است كه در ميان راويان و مفسران اهل سنت گفتگوئى هست كه آيا معراج با همين بدن جسمانى بوده، يا فقط جنبه روحانى داشته است؟ اكثر آنان معتقدند كه معراج پيامبر با همين روح و جسم، و در بيدارى صورت گرفته، و غالب روايات آنها نيز ظاهر در همين معنى است، ولى در روايتى از «عايشه» نقل كردهاند:
«واللّه ما فقد جسد رسول اللّه (ص) و لكن عرج
بروحه؛
بخدا سوگند بدن پيغمبر از ميان ما نرفت، تنها روح او به آسمانها پرواز كرد» و از «حسن» (ظاهراً حسن بصرى است) نيز نقل شده است كه: «كان فى المنام رؤيا رآها؛ پيامبر صلى اللّه عليه و آله در خواب ديد به معراج رفته است».
بعضى از نويسندگان دانشمند معاصر مانند «سيد قطب» نيز تعبير مبهمى دارند كه نه صراحت در بيدارى دارد نه خواب، او مىگويد: «پيامبر در ميان خواب و بيدارى بود كه او را به بيت المقدس و آسمانها بردند.»! و گويا به اين وسيله خواستهاند از مشكلات و جنجالى كه درباره مسئله معراج در ميان عدهاى بوجود آمده به سلامت بگذرند!
اين جنجال تازه نيست!
نكته قابل توجهى كه بايد مورد دقت قرار گيرد اين است كه اگر احاديث و روايات معراج را در كتب شيعه و سنى به دقت مطالعه كنيم مىبينيم از همان عصر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله سر و صداى زيادى در مورد مسئله معراج بوده است، هنگامى كه پيامبر ماجراى معراج را براى مردم شرح
داد دشمنان با شدت تمام در مقام انكار برآمدند و آن را وسيلهاى براى كوبيدن اسلام و تبليغ بر ضد پيغمبر «ص» دانستند تا آنجا كه بعضى از «تازه مسلمانها» از عقيده خود برگشتند. پيامبر «ص» ناگزير تمام نشانههاى بيت المقدس را كه تا آن زمان نرفته بود با همه جزئيات براى آنها تشريح نمود و مورد اعجاب همه واقع گرديد.
از مجموع اين گفتگوها برمىآيد كه «اولا» موضوع معراج، موضوع يك خواب نبوده، والا اين همه سرو صدا و جرو بحث نداشت، و «ثانياً» افرادى مانند عايشه و حسن بصرى كه بعد از زمان پيغمبر مسئله خواب و معراج روحانى را پيش كشيدند ظاهراً جنبه سياسى داشته و به گمان خود مىخواستهاند سر و صداى تبليغات مخالفين را كه تا آن زمان نيز ادامه داشت در چنين مسئلهاى كه باور كردن آن براى همه كار آسانى نبود، بخوابانند.
در پايان اين بحث يادآورى يك نكته به منظور روشن ساختن سير تاريخى اين مسئله در ميان مسلمين از نظر روايات و طرز تفكر دانشمندان اسلام لازم به نظر مىرسد و
آن اين كه: «طبرسى» مفسر بزرگ اسلامى در كتاب تفسير خود «مجمع البيان» مىگويد: «احاديثى كه در موضوع معراج نقل شده است چهار دسته است:
1- رواياتى كه به حكم تواتر قطعى است (مانند اصل موضوع معراج).
2- احاديثى كه قبول آنها هيچ گونه مانع عقلى و نقلى ندارد (مانند مشاهده بسيارى از آيات عظمت خداوند در آسمانها).
3- رواياتى كه ظاهر آن زننده است ولى مىتوان آنها را توجيه و تفسير نمود.
4- رواياتى كه مشتمل بر يك سلسله امور نامعقول و باطل مىباشد، و وضع آنها گواه روشنى بر ساختگى بودن آنها است».
همانطور كه اين دانشمند بزرگ تصريح نموده قبول مسئله معراج به اين معنى نيست كه هر خبرى در هر كتابى در اين زمينه نقل شده آن را بپذيريم يا تأييد كنيم، زيرا متأسفانه مسئله معراج مانند بسيارى از مسائل ديگر از دستبرد
جاعلان حديث مصون نمانده، و پيرايههاى فراوانى به آن بستهاند، بايد به كمك مدارك عقلى و نقلى روشنى كه در دست است اين احاديث را صرافى نمود و درست و نادرست آن را از هم جدا كرد.
اين بود خلاصه بحث درباره مسئله معراج از نظر «ادله نقلى».
تاكنون بحثهاى لازم را درباره مسئله «معراج» از نظر مفاد آيات قرآن و رواياتى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده بطور فشرده مطرح نمودهايم.
اكنون با روشن شدن اين جهات بايد قسمت سوم اين مسئله را كه حساسترين قسمتهاى آن محسوب مىشود يعنى «معراج از نظر علوم» مورد بررسى قرار دهيم، مجدداً يادآور مىشويم قضاوت نهائى را پس از خاتمه اين سلسله مقالات بفرمائيد.
در اين بحث براى رفع همه ايرادات بايد چند سؤال را طرح كرد و به پاسخ آنها پرداخت:
1- آيا اصولا معراج يعنى سير در آسمانها و به عبارت ديگر مسافرت دامنهدار فضائى براى يك بشر از نظر علوم امكانپذير است؟
2- اگر امكان دارد نياز به چه وسائلى دارد؟
3- مدت زمانى كه براى چنين سفرى لازم است چه اندازه مىباشد؟
پاسخ سؤال اول از نظر علوم امروز مثبت است.
زيرا سير فضائى بشر، نه تنها امكان دارد بلكه قسمتهاى قابل توجهى از آن تاكنون جنبه عملى به خود گرفته است، اگر در سابق ممكن بود كسانى بگويند چنين مسافرتى امكان عقلى و علمى ندارد، و يا آنطور كه طرفداران هيئت كهنه «بطلميوس» تصور مىكردند سير انسان در آسمانها موجب خرق و التيام افلاك است (1)، امروز چنين سخنى
1) طرفداران هيئت بطلميوس تصور مىكردند مجموعه جهان هستى عبارت از نه فلك است كه مانند طبقات پوست پياز روى هم قرار گرفته، هفت فلك آن متعلق به سيارات هفتگانه است و فلك هشتم در اختيار« ثوابت» و فلك نهم هم كه اصلا ستاره ندارد؛ اين افلاك شفاف و بلورين را چنان روى هم چيده بودند كه هيچ گونه شكاف و التيامى در آن ممكن نبود!.
اصلا قابل قبول نيست.
زيرا موشكهاى فضاپيما- بعضى با سرنشين و بعضى بدون سرنشين- سينه آسمان را شكافته و تا ستاره زهره كه در هيئت بطلميوس در فلك سوم قرار داشت، پيش رفتهاند، نه محال عقلى
روى داده، و نه خرق و التيامى پيش آمده است، و شايد آن روز كه انسان رسماً در كره ماه پياده شود چندان دور نباشد(1).
درست است كه اين پيشرفت و موفقيت در برابر عظمت كواكب و آسمانها و فواصل عجيب آنها بسيار ناچيز مىباشد ولى هر چه هست مطلب را از صورت يك امر محال عقلى و علمى بيرون آورده است. و همانطور كه گفتهاند بهترين
1) آن روز كه اين كتاب نوشته شد هنوز بشر قدم در كره ماه نگذارده، ولى مىدانيم در 21 ژوئيه 1969 سرانجام با كوشش و تلاش فراوان نخستين انسان گام بر كره ماه نهاد و حتى از خاك آن كره مقدارى به ارمغان براى زمينيان آورد..
دليل براى امكان يك موضوع وقوع آن است ... اين در مورد سؤال اول.
در مورد سؤال دوم بايد اعتراف كرده كه «سفر فضائى» نيازمند به وسائل گوناگون است، و بايد به كمك آنها بر موانع فراوانى كه در اين راه وجود دارد پيروز شد.
اين موانع بسيار است، و از همه مهمتر شش مانع زير مىباشد:
1- نخستين مانع بر سر راه مسافرتهاى فضائى نيروى جاذبه زمين است كه بايد به وسائلى بر آن پيروز شد، دانشمندان با يك محاسبه دقيق ثابت كردهاند براى شكافتن «زره جاذبه» و فرار از حوزه جاذبه زمين مركبى لازم است كه سرعت آن لااقل 40 هزار كيلومتر در ساعت، و بعبارت ديگر 2/ 11 كيلومتر در ثانيه باشد.
اگر چنين سرعتى به ناو فضاپيما داده شود زره جاذبه را شكافته و به سوى سيارات منظومه شمسى حركت خواهد نمود. به دست آوردن چنين سرعتى يا بيشتر از آن كاملا ممكن است ولى ساده و آسان نيست.
2- مانع ديگر، فقدان هوا در محيط ماوراء «جو»(1)است، بلكه در جو زمين كه قطر آن در حدود يكصد كيلومتر است قطع نظر از چند كيلومتر هواى مجاور زمين كه به اندازه كافى اكسيژن دارد و متراكم است، بقيه به واسطه رقيق بودن قابل تنفس نيست، و اگر انسان از آن بالاتر برود بر اثر كمبود اكسيژن بزودى دچار خفقان مىگردد.
تجربه نشان مىدهد يك فرد عادى در 15 كيلومترى از سطح زمين در عرض چند ثانيه بيهوش مىشود و اگر به او نرسند هلاك خواهد شد، لذا فضاپيمايان ناچارند اكسيژن لازم را براى مسافرتهاى فضائى با خود از زمين ببرند.
3- مانع ديگر، موضوع گرماى سوزان و سرماى كشندهاى است كه در فضا وجود دارد، به اين معنى آن قسمتى از جسم كه آفتاب بر آن مىتابد فوق العاده داغ و سوزان و آن قسمتى كه آفتاب بر آن نمىتابد بى اندازه سرد
1) به قشرى از هوا و گازهاى ديگر كه گرداگرد كره زمين را فرا گرفته« جو» زمين مىگويند و بالاتر از آن ماوراء جو و به عبارت ديگر« فضا» ناميده مىشود ..
خواهد بود، زيرا در آنجا هوا وجود ندارد تا از يك طرف حرارت سوزان آفتاب را تعديل، و از طرف ديگر قسمتى از آن را در خود ذخيره كند و يك حرارت نسبتاً ملايم در اطراف جسم بوجود آورد.
4- مانع ديگر، پرتوهاى مرگبار و اشعههاى خطرناگى است كه در ماوراء جو وجود دارد مانند: «اشعه ماوراء بنفش»، «اشعه ايكس» و «اشعه كيهانى»(1). اين پرتوها اگر بمقدار كم بر بدن انسان بتابد اثر زيانبخشى بر ارگانيسم بدن ندارد، اما چون در فضاى بيرون جو بمقدار فوق العاده زياد موجود است براى انسان كشنده و مرگبار است.
در حقيقت يكى از خدمات بزرگى كه جو زمين به ما مىكند اين است كه مقدار زيادى از آنها را در خود جذب كرده و از قدرت آنها مىكاهد، لذا آنچه در روى زمين به ما
1) اشعه« ماوراء بنفش» و اشعه« ايكس» از خورشيد سرچشمه مىگيرد ولى اشعه كيهانى سرچشمه آن تاكنون كاملا شناخته نشده است، آنها جريانهائى هستند از اجزاى باردار الكتريكى كه به وسيله منابع ناشناخته و مجهول در فضا پراكنده مىشوند ..
مىرسد به هيچ وجه خطرناك نيست، بلكه غالباً مفيد مىباشد و جنبه حياتى دارد.
پرتوهاى «ماوراء بنفش» اگر ضعيف نشوند پوست بدن را بسختى مىسوزانند، و براى سلامت انسان كاملا زيان آورند.
تشعشعات «ايكس» نيز به صورتى كه در بيرون جو است در اعماق بدن انسان نفوذ مىكند و به ارگانيسم داخلى بدن ضايعاتى مىرساند، تركيب خون و گلبولهاى آن را به هم مىريزد و در كار مغز استخوانها نيز ايجاد اختلال مىكند.
اثر پرتوهاى «كيهانى» خيلى سختتر و خطرناكتر است، آنها تأثيرى مشابه تشعشات «راديواكتيو» دارند و نسوج مختلف بدن را از هم متلاشى مىكنند.
فضانوردان براى رهائى از خطرات اين پرتوهاى كشنده لباسهاى مخصوصى در تن مىكنند كه با آن مىتوانند حتى از سفينه خود بيرون آيند و در برابر تابش اين تشعشعات قرار گيرند.
5- مانع ديگر اجسام فراوان شهابى است كه با سرعتهاى مختلف و بعضى بسيار شديد در اين فضاى بيكران در حركتند. برخورد يكى از ذرات كوچك آنها با بدن انسان ممكن است به مراتب مؤثرتر و خطرناكتر از گلولههاى مسلسل باشد. چه اين كه مىدانيم هر قدر سرعت يك جسم بيشتر گردد، نفوذ و تأثير آن زيادتر خواهد بود، و به همين جهت قدرت تأثير انواع گلولهها را با سرعت سير آنها اندازهگيرى مىكنند، نه با جنس و شكل آنها.
راه مبارزه با اين اجسام نيز ساختمان مخصوص بدنه ناو فضاپيما و لباسهاى مخصوص فضاپيمائى است كه در موارد عادى مىتواند در برابر اين اجسام مقاومت كند.
6- بلاخره مانع ديگرى كه در اين راه وجود دارد مسئله «بى وزنى» است.
مىدانيم كه نيروى جاذبه با «مجذور فاصله» نسبت معكوس دارد، يعنى اگر فاصله جسمى از «مركز زمين» دو برابر گردد وزن آن به يك چهارم تقليل پيدا مىكند، زيرا «وزن» چيزى جز «تأثير نيروى جاذبه» بر بدن انسان يا
ساير اجسام نيست، و به اين ترتيب به جائى مىرسيم كه وزن بدن انسان به چند كيلو، و كم كم به چند گرم و سپس به صفر مىرسد و مسافر فضائى كاملا احساس بى وزنى مىكند حتى به اندازه يك پر كاه احساس وزن نمىنمايد، بعلاوه خود سرعت نيز يكى از عوامل بى وزنى است.
عوارض و ناراحتىهاى حاصل از بى وزنى گرچه خطرناك نيست ولى تحمل آن براى افراد عادى مشكل و طاقت فرسا مىباشد. فضانوردان براى تحمل آثار بى وزنى ناچارند پيش از دست زدن به سفر فضائى تمرينهاى مشكل و مختلفى انجام دهند و ورزيده شوند.
اينها موانع گوناگونى است كه بر سر راه مسافران فضا وجود دارد، ولى همانطور كه گفته شد چنان نيست كه وجود اين موانع مسئله سفر فضائى را به صورت محال و لاينحل درآورد، بلكه مىتوان با وسائل لازم بر آنها پيروز شد. نمونهاى از اين وسائل را امروز بشر در اختيار دارد ولى بديهى است نبايد وسيله را منحصر به اينها دانست و كاملا ممكن است طرق و وسائل ديگرى نيز براى درهم شكستن
اين موانع وجود داشته باشد.
اين در مورد سفرهاى فضائى بشر امروز، اما در مورد معراج پيامبر صلى اللّه عليه و آله به توضيحات آينده توجه فرمائيد.
يك منطق كودكانه
مىگفت يك روز در سر كلاس معلم مرا صدا زد و گفت:
من بلافاصله يك پاى خود را بلند كردم
حالا پاى ديگر خود را هم بردار!
چگونه اين كار ممكن است؟ ... به زمين مىخورم!
پس چطور مىگوئى خدا پيامبرش را به معراج برده است؟!
اين همان منطق كودكانه است كه مىگويند يك روز معلمى در برابر شاگردش به كار برده بود، اين موضوع چه
ساختگى باشد و چه حقيقت داشته باشد هر چه هست حكايت از يك طرز فكر نادرست مىكند كه براى كسانى كه اطلاعات علمى و مذهبى آنها در خصوص اين مسئله محدود است خودنمائى دارد، چه آن را به زبان بياورند و چه نياورند.
با توجه به بحثهاى گذشته قسمتهاى قابل توجهى از اين مسئله روشن گرديده و اجمالا دانستيم معراج يا سفر به آسمانها با همين بدن جسمانى امر محال نيست، تنها وسائلى لازم دارد كه تهيه آن نيز غير ممكن نمىباشد.
به عبارت ديگر يك روز بود كه درباره امكان عقلى سفر به آسمانها ترديد مىشد، و اين ترديد گاهى از ناحيه فلاسفهاى بود كه به پيروزى از هيئت «بطلميوس» افلاك نه گانه را چنان فشرده، و مانند پوست پياز روى هم چيده مىدانستند كه شكافتن و عبور از آن امكان نداشت، و به اصطلاح «خرق و التيام» (شكافته شدن و به هم آمدن) افلاك را طبق استدلال مخصوص، محال عقلى
مىپنداشت و به اين دليل سفر انسان را به فضا امرى محال تلقى مىكردند.
ولى امروز ديگر آن ايراد بى مورد است زيرا آن افلاك خيالى ديگر نمىتوانند بشر را از چنان سفرى باز دارند، اصولا چنان افلاكى وجود خارجى ندارد كه عبور از آن محال و يا خرق و التيام باشد.
همانطور كه گفتيم اقمار مصنوعى و سفينههاى فضائى بدون سرنشين از «ماه» و «عطارد» گذشته و از كنار ستاره «زهره» عبور كردهاند، و به اين ترتيب سه فلك (فلك قمر، فلك عطارد، فلك زهره) از افلاك نه گانه را پشت سر گذاردهاند، بدون اين كه به كوچكترين مانعى از اين نظر برخورد كرده باشند! و به اين ترتيب افسانه افلاك بلورين و محال بودن خرق و التيام آنها براى هميشه به دست فراموشى سپرده شده است.
گاهى در امكان اين سفر از ناحيه دانشمندان علوم طبيعى ترديد مىشد، در آن روز موانع گوناگونى از قبيل جاذبه، فقدان هوا، پرتوهاى مرگبار و امثال آن، در راه
سفرهاى فضائى خودنمائى مىكرد و تا آن زمان راه
پيروزى بر اين موانع به دست نيامده بود، ولى خوشبختانه امروز تمام اين مشكلات از طرق علمى حل شده است:
زره جاذبه با موشكهاى سريع السير و سرسام آورى كه سرعت آنها در «ثانيه» بالغ بر 2/ 11 كيلومتر! است شكافته شده، فقدان هوا با ذخيره كردن اكسيژن لازم جبران گرديده، از پرتوهاى مرگبار و همچنين سرما و گرماى كشنده با لباسهاى مخصوص يا ساختمان جدار ناو فضاپيما جلوگيرى به عمل آمده، مسئله بى وزنى با تمرين و ممارست فضانوردان عادى شده، ساير موانع را نيز به همين ترتيب پشت سر گذاشتهاند.
و به اين طريق سفرهاى فضائى جنبه عملى به خود گرفته، و اين نخستين شرط «معجزه» است كه بايد محال عقلى نباشد، زيرا «اعجاز» هرگز به يك امر محال عقلى تعلق نخواهد گرفت (دقت كنيد) در اينجا تنها يك مسئله باقى مىماند و آن اين كه:
آيا پيامبر اين وسائل را در اختيار داشت؟
لابد خواهيد گفت: درست است كه مسئله مسافرت به آسمانها امروز- برخلاف گذشته- جنبه عملى به خود گرفته ولى اگر امروز فضانوردانى كه به مسافرتهاى فضائى مىروند وسائلى در اختيار دارند، آيا پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله در آن سفر عجيب و دامنه دار آسمانى
خود كه محدود به منطقه كاملا كوچكى كه مسافران فضائى امروز رفتهاند نبوده، چنين وسائلى را در اختيار داشته است؟!
در پاسخ اين سؤال بايد گفت: نه، مسلماً او با وسائل امروز سير در آسمانها ننمود، اين وسائل براى مسافرتهاى كوتاه فضائى تهيه شده است و هرگز قدرت آنچنان مسافرت دامنه دار و عجيب را ندارد، براى چنان سيرى وسائلى به مراتب مجهزتر و كاملتر لازم است و او به اتكاى نيروى الهى چنان وسيلهاى در اختيار داشته است.
در روايات مذهبى مىخوانيم پيامبر صلى اللّه عليه و آله اين سفر حيرتانگيز را با مركب مرموزى بنام «براق» طى
كرد (توجه داشته باشيد «براق از ماده «برق» است و به همين جهت بعضى از مفسران حديث گفتهاند اين مركب سرعتى مانند سرعت سير برق داشته است!)
اين مركب مرموز به آسانى مىتوانست فواصل عظيم فضائى را بپيمايد. اگر سرعت سير وسائلى كه امروز انسان ساخته در حدود 12 كيلومتر در ثانيه است آن مركب سرعتى نزديك به سرعت سير نور يعنى 300 هزار كيلومتر در ثانيه و يا بالاتر از آن داشته است (توضيح اين موضوع را در فصل آينده مىخوانيد) بنابراين او مىتوانسته است فاصله زمين با كره ماه را كه ناوهاى فضاپيما در ساعات زيادى آن را طى مىكنند در حدود يك ثانيه (يا كمتر بتوضيحى كه خواهيم داد) يعنى يك چشم بر هم زدن بپيمايد.
مسلماً در اين مركب مرموز ساير مشكلات سفر فضائى نيز حل شده بوده است. ولى بايد توجه داشت اين مركب ساخته دست و فكر انسان نبود، از نيروى لايزال الهى و قدرت بى پايان او سرچشمه مىگرفت.
اگر بشر با فكر خلاق خود كه پرتو ضعيف و كم رنگى
از قدرت بى انتهاى مبدء بزرگ جهان هستى است، بتواند مشكلات سير در آسمانها را تدريجاً پشت سر بگذارد، فراهم ساختن وسيله تكامل يافتهاى براى آن مبدء بزرگ بسيار ساده است.
اگر انسان (فرضاً) بخواهد دستگاهى بسازد كه تمام فعاليتهائى كه مغز يك انسان انجام مىدهد اعم از درك مسائل گوناگون، حفظ و بايگانى و تنظيم ميليونها خاطره مختلف، تجزيه و تحليل
موضوعات فوق العاده متنوعى كه در زندگى با آن مواجه مىشود، صادر نمودن فرمانهاى لازم به تمام اعضاى بدن براى نشان دادن عكس العملهاى مناسب در برابر حوادث گوناگون، مسلماً حجم دستگاه فضاى زيادى را اشغال خواهد نمود و هزينه و ابزار لازم براى آن سرسام آور خواهد بود، و هميشه بايد يك عده متخصص مراقب اصلاح و تنظيم آن باشند، در حالى كه اين موضوع مهم و پيچيده در جهان آفرينش با يك كيلو و نيم ماده ساده خاكسترى رنگ مغز عملى شده است.
آيا با توجه به اين نمونههاى زنده تهيه چنان وسيلهاى
براى سير در آسمانها براى خداوند مشكل است.
به هر حال ما مىدانيم پيامبر با نيروى يك بشر عادى اين راه را نپيموده بلكه با نيروى عظيمى كه از جهان ماوراى طبيعت در اختيار داشت و با وسيله كاملا مجهزى اين راه را طى كرد، و در اين قسمت هيچ مشكل لاينحلى به چشم نمىخورد.
آيا هيچ فرد خداپرستى كه ايمان به قدرت لايزال و بى پايان خداوند دارد (روى سخن در اين بحث با خداپرستان است) مىتواند انكار كند كه براى خداوند هيچ مانعى ندارد وسيله مرموزى كه از فكر محدود ما بيرون است در اختيار پيامبرش بگذارد تا بتواند در آسمانها سير كند و عجائب و شگفتيهاى جهان بالا را ببيند؟! ما چه مىدانيم شايد انسان نيز در آينده بتواند با فكر خلاق و خداداد خود نمونههاى سادهترى از چنان وسيلهاى بسازد كه با وسائل سفر فضائى امروز ابداً قابل مقايسه نباشد.
در بحثهاى گذشته پاسخ چند قسمت از مشكلات مسئله «معراج پيامبر اسلام» از نظر علوم روشن شد، در اين فصل به حل آخرين مشكل اين بحث يعنى «مشكل زمان» از نظر علوم (مخصوصاً فيزيك) مىپردازيم:
طرح اشكال توسط يك دانشمند غربى.
آيا معراج تنها در داخل منظومه شمسى صورت گرفته؟
آيا سرعت سير نور بالاترين سرعتهاست؟
دانشمند معروف اروپائى «ك- و- گيورگيو» در
كتاب خود كه درباره تاريخ زندگى پيامبر اسلام نگاشته (1)در بيان بحث كوتاهى كه درباره معراج نموده چنين مىنويسد:
اگر بگوئيم محمد در حال بيدارى تنها با «روح» خود در آسمانها پرواز كرد بحث (و مشكل) فيزيكى پيش نمىآيد.
اما اگر بگوئيم كه با جسم خاكى به آسمانها پرواز نمود اين سؤال مطرح مىشود كه آيا جسم مىتواند سرعت ثانيهاى 300 هزار كيلومتر را كه سرعت سير نور است، تحمل نمايد؟
علم فيزيك مىگويد: ماده قادر نيست كه سرعت ثانيهاى 300 هزار كيلومتر را تحمل نمايد مگر اين كه خود مبدل به «نور» شود، نور هم نمىتواند با سرعتى بيش از ثانيهاى 300 هزار كيلومتر حركت نمايد.
ولى بعضى از تاريخ نويسان اسلامى مىگويند محمد
1) كتاب« محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت»..
توانست با همين جسم خاكى سريعتر از سرعت سير نور حركت كند و مسافرت خود را با سرعتى معادل سرعت عكس العمل «نيروى جاذبه» آغاز نمايد و به انجام برساند.
گرچه علم فيزيك اين موضوع را قبول نمىكند ولى من چون احترام به عقائد مذهبى مسلمانان مىگذارم از نظر مذهب اين گفته را مىپذيرم، ما «مسيحيان» هم درمعتقدات مذهبى خود
مسائلى داريم كه علم «فيزيك» يا «زيستشناسى» آن را نمىپذيرد ولى ما به حكم اين كه داراى عقيده مذهبى هستيم آن را قبول مىكنيم.
(شايد منظور «گيورگيو» در اين قسمت عقيده به زنده شدن «عيسى» پس از مرگ و صعود او به آسمانها و زندگى او در آسمان است كه بعضى از قسمتهاى آن با زيستشناسى و بعضى با علم فيزيك سازگار نيست).
آيا همانطور كه اين دانشمند مسيحى مىگويد ما بايد موضوع معراج را به عنوان يك عقيده مذهبى- اگر چه بر خلاف علم باشد- بپذيريم؟
آيا «علم» و «مذهب» مىتوانند از هم جدا شوند؟ و اگر از هم جدا شوند چنين مذهبى مىتواند ارزشى داشته باشد؟
پاسخى كه ما به اين سؤالها مىگوئيم- برخلاف آنچه اين دانشمند مسيحى گفته است- منفى است، ما هيچ گاه نمىتوانيم از مذهبى كه معتقدات آن برخلاف عقل يا علم است چشم و گوش بسته پيروى كنيم، ما ميان چنين معتقداتى با افكار خرافى هيچ فرق نمىگذاريم.
ما طرفدار مذهبى هستيم كه علوم آن را تأييد مىكند و به نوبه خود علوم و دانشهائى را پى ريزى كرده است. آرى ما درباره «اسلام» چنين عقيده و ايمانى را داريم، و براى اين عقيده خود دليل اقامه مىكنيم.
ولى يك نكته است كه در اين مورد بايد به آن توجه داشت و آن اين كه منظور از «علم» در اين بحث تنها آن دسته مسائلى است كه صد درصد جنبه قطعى به خود گرفته، نه آن دسته از نظرات و تئوريها كه ممكن است در پرتو اكتشافات آينده دگرگون شود. ما هرگز نبايد انتظار
داشته باشيم حقايق مذهبى بااين گونه مسائل غير قطعى تطبيق گردد. بلكه اين هماهنگى و توافق تنها در ميان «عقائد مسلم مذهبى» با «مسائل قطعى علوم» خواهد بود، و اگر اين اصل را دقيقاً رعايت كنيم ارزش علم و مذهب را هر دو دريافتهايم.
اين است عقيده ما درباره اسلام و تعاليم اسلامى، ولى ممكن است مثلا مسيحيان نتوانند (و حتماً هم نمىتوانند) با داشتن بعضى عقائد غير منطقى و احياناً آميخته به خرافات چنين اعتقادى را
در مورد رابطه «علم و مذهب» داشته باشند، و به همين دليل دستگاه كليسا سالها با دانشمندان علوم مختلف مبارزه مىكرد، و حتى عدهاى از آنها را نابود ساخت، كه ماجراى اسف انگيز آن در تاريخ قرون وسطى مشروحاً بيان شده است.
بنابراين اگر «گيورگيو» با پيش كشيدن تفكيك مسائل مذهبى از علم خود را از حل مشكل معراج در مورد پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله يا حضرت مسيح (بشرحى كه در آغاز كتاب گفته شد) آسوده خاطر ساخته، ما نمىتوانيم اين
منطق را بپذيريم بلكه بايد راه حل صحيحى از نظر علم براى اين «مسئله» پيدا كنيم و يا آن را به كلى طرد نمائيم.
البته درست است كه بسيارى از دانشمندان فيزيك امروز مىگويند حد نهائى سرعت در جهان ماده همان سرعت سير نور است (1).
و نيز معتقدند اگر جسمى بخواهد با اين سرعت در فضا حركت كند اولا: طول آن در امتداد حركت بقدرى كوتاه مىشود كه به صفر مىرسد(2)ثانياً: جرم آن (يعنى مقاومت
1) در كتاب جهان واينشتاين تأليف« لينكلن بارنت» ترجمه« احمد بيرشك» كه اصل كتاب مورد تأييد خود اينشتاين واقع شده چنين مىخوانيم: هيچ چيز در تحت هيچ عاملى نمىتواند تندتر از نور حركت كند و به اين ترتيب« نسبيت» يك قانون طبيعى اساسى ديگر را فاش مىسازد بدين قرار: در جهان سرعت نور حد نهائى سرعتهاست( صفحه 65).
2) در همان كتاب در مورد كاسته شدن طول اجسام در امتداد حركت چنين مىنويسد:« ميلهاى كه سرعت حركتش نود درصد سرعت نور باشد تقريباً نصف طول خود را از دست مىدهد، و از آن پس نقصان طول سريعتر مىشود، بطورى كه اگر سرعت حركت آن مساوى سرعت حركت نور شود ميله بكلى از ميان مىرود و« هيچ» مىشود( صفحه 64)..
آن در برابر حركت) به قدرى زياد مىشود كه به بى نهايت خواهد رسيد(1)
و چون جسمى كه جرمش بى نهايت بزرگ باشد در مقابل حركت، مقاومت بينهايت بزرگ ابراز مىدارد بار ديگر به اين نتيجه مىرسيم كه سرعت هيچ جسم مادى ممكن نيست مساوى سرعت نور شود( صفحه 70 و 71 همان كتاب)..
.و روى اين حساب هيچ جسمى نمىتواند با سرعت سير نور (300 هزار كيلومتر در ثانيه) حركت نمايد و بايد حتماً سرعت آن كمتر ازسرعت نور باشد.
1) يكى ديگر از اصول نظريه نسبيت« اينشتاين» اين است كه:« جرم جسم متحرك به هيچ وجه ثابت نيست و با سرعت آن افزايش مىيابد، البته اين موضوع يعنى افزايش جرم با سرعت با آنچه در مورد تقليل طول در صورت افزايش گفته شد مباينتى ندارد، زيرا نقصان طول فقط در امتداد حركت است ولى ابعاد ديگر جسم تغيير نمىكنند بعلاوه جرم به معنى« سنگينى» نيست بلكه مقاومت در مقابل حركت است ...
حال اگر جسمى بخواهد با سرعتى معدل سرعت سير نور به نخستين ستارگان ثوابت (ستارگانى كه بيرون منظومه شمسى هستند) سفر كند يعنى هدف آن جسم ستاره «پروكيسما» كه از تمام ستارگان ثوابت به ما نزديكتر است باشد، طبق محاسبهاى كه علماء هيئت كردهاند بيش از چهار سال وقت لازم است تا به ستاره مزبور برسد!
اين موضوع مشكل بزرگى در راه معراج (آن هم در يك شب) ايجاد مىكند.
براى حل مشكل دو راه وجود دارد:
1- آيا معراج تنها در داخل منظومه شمسى صورت نگرفته؟
ايراد فوق در صورتى متوجه مىشود كه مسير پيامبر «ص» را در معراج در منطقه بيرون منظومه شمسى بدانيم، در حالى كه دليل قاطعى بر اين مطلب در دست نيست. چه مانعى دارد اين سير فضائى در درون سيارات با عظمت منظومه شمسى صورت گرفته باشد، در اين صورت
اشكال كاملا برطرف خواهد گرديد.
زيرا دورترين سيارات منظومه شمسى كه با چشم غير مسلح ديده مىشود «زحل» است كه قدما نام آسمان هفتم بر آن مىنهادهاند (زيرا فاصله آن از ما بيش از فاصله ما تا عطارد، زهره، مريخ، مشترى و كره خورشيد مىباشد).
فاصله اين سياره از ما كمى بيش از 1400 ميليون كيلومتر است، اين فاصله براى مركبى كه كمى كمتر از سرعت سير نور حركت كند فاصله كوتاهى است كه پيمودن آن در مدت بسيار كوتاهى ميسر مىباشد.
بنابراين اگر معراج پيامبر صلى اللّه عليه و آله در درون سيارات منظومه شمسى صورت گرفته باشد مشكل زمان كاملا حل خواهد شد و مخالفتى با كشفيات علم فيزيك نخواهد داشت، و
اطلاق «آسمانها» بر كرات منظومه شمسى يك اطلاق معمولى است زيرا يكى از معانى آسمانها همين «كرات منظومه شمسى» مىباشد.
جالب توجه اين كه در احاديث شيعه و سنى براى سفر پيامبر «ص» به آسمانها نام مركبى به عنوان «براق» ديده
مىشود و همانطور كه سابقاً اشاره شد «براق» از ماده «برق» است، علماى حديث مىگويند علت اين نام گذارى شايد اين بوده كه مركب مزبور بسيار سريع، مانند برق! حركت مىكرده است.
جالبتر اين كه در توصيف اين مركب فضائى در پارهاى از احاديث وارد شده كه «خطاه مد بصره»! يعنى هر قدم او به اندازه مقدار ديد او بوده است، و با توجه به اينكه رؤيت اشياء به وسيله «نور» صورت مىگيرد، و طول زمانى كه براى ديدن هر چيز لازم است برابر با سرعت سير نور است، از اين حديث استفاده مىشود كه مركب مزبور سرعتى «نزديك» به سرعت سير نور داشته است!
2- آيا سرعت سير نور بالاترين سرعتهاست؟
بررسى و مطالعه در گفتههاى دانشمندان امروز نشان مىدهد اين نظريه كه «هيچ چيز در تحت هيچ عاملى نمىتواند بالاتر از سرعت نور حركت كند» صد درصد قطعى و مسلم نيست، بلكه احتمال مىرود در ماوراء سرعت نور نيز سرعتهائى باشد. (دقت كنيد).
از جمله در مورد امواج مرموز جاذبه عدهاى از دانشمندان معتقدند اين امواج براى پيمودن فاصلهها مطلقاً نيازمند به زمانى نيست، بلكه در يك لحظه مىتواند سرتاسر جهان را بپيمايد!
دانشمند مزبور (گيورگيو) در همان بحث به اين موضوع اعتراف مىكند و چنين مىنويسد: «... ولى يك سرعت وجود دارد كه آنى است و در يك لحظه از يك سر جهان بطرف ديگر اثر مىكند و آن سرعت تأثير «امواج نيروى جاذبه» مىباشد!
اگر در همين آن، در انتهاى جهان يك كهكشان كه داراى دهها ميليون خورشيد است ناگهان جدا شده و مبدل به امواج گردد نيروى جاذبه طورى عكس العمل نشان مىدهد كه در همين لحظه نظام جهان متعادل مىشود، و اگر اين طور نبود همان ثانيه كه آن كهكشان تفكيك و مبدل به امواج گرديد دنياى خورشيدى ما هم بايد نابود گردد!
اثر قانون نيروى جاذبه كه نيوتن آن را كشف كرد در سراسر جهان فورى است و سرعت عكس العمل آن آنى
مىباشد»(1).
اگرچه اين سخن درباره سرعت يك «جسم» نيست بلكه مربوط به سرعت امواج جاذبه است، ولى در هر حال اين حقيقت را ثابت مىكند كه سرعت سير نور از نظر همه دانشمندان بالاترين سرعتها در جهان نيست و بالاتر از آن هم سرعتى وجود دارد.
ديگر اين كه در هيئت امروز بحثى تحت عنوان «جهان در حال انبساط» ديده مىشود كه از يك حقيقت بزرگ و شگفتانگيز پرده بر مىدارد:
طبق آخرين كشفيات دانشمندان هيئت، جهان در حال گسترش و انبساط مىباشد و كهكشانها با سرعت مافوق تصورى از هم دور مىشوند و به نقاط نامعلومى مىگريزند.
سرعت پس روى كهكشانها با هم مختلف است: بعضى از آنها به سرعت 1200 كيلومتر در ثانيه! از ما دور مىشوند (مانند كهكشانهاى ابر سنبله) بعضى ديگر با
1) نقل از كتاب« محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت»..
سرعت بيش از 20 هزار كيلومتر در ثانيه (مانند كهكشان اكليل).
تندترين سرعت پس روى كه تاكنون به وسيله دانشمندان اندازهگيرى شده، نزديك 60 هزار كيلومتر در ثانيه! است و آن سرعت پس روى توده كهكشان «شجاع» مىباشد و راستى سرسام آور و عجيب است.
روى اين حساب دانشمندان معتقدند هر قدر كهكشانها از ما دورتر باشند پس روى آنها بيشتر است.
گرچه نور كهكشانهاى دورتر به اندازهاى ضعيف است كه اندازهگيرى سرعت پس روى آنها ممكن نيست، اما در عين حال معتقدند زمينههاى مساعد و اميد بخشى وجود دارد كه با پيشرفت و بهبود وسائل فنى سرانجام اندازهگيرى سرعت پس روى كهكشانهاى ديگر امكانپذير خواهد گرديد.
فرد هويلFert Hoyle) نويسنده دانشمند مرزهاى نجوم مىگويد:
هر گاه چنين كارى (اندازهگيرى سرعتهاى پس روى
بيشتر) ممكن شود نتيجه چه خواهد بود؟ من چنين فكر مىكنم كه تقريباً همه منجمان بدون استثناء آماده براى اين پيشگوئى هستند كه سرعتهاى پس روى همچنان به افزايش خود ادامه مىدهند.
سپس در عبارت بعد اضافه مىكند كه اين موضوع شامل «سرعتهاى مافوق سرعت نور» مىشود. ولى اظهار تأسف مىكند كه: بررسى كامل تا سرعتهاى مافوق سرعت نور نيز «احتمالا» خارج از توانائى رصد مىباشد (صفحات 340 و 324).
همانطور كه ملاحظه مىفرمائيد در اينجا بحث درباره سرعتهاى مافوق سرعت نور در مورد انبساط كهكشانها است و اين خود مىرساند كه تئورى سرعت نهائى «نور» يك نظريه قاطع و مسلم نيست و ممكن است در پرتو اكتشافات آينده اين مطلب روشن شود كه حتى جسم خاكى در شرائط خاصى (نه در هر شرائطى) بتواند سرعتهاى مافوق سرعت نور داشته باشد و در اين صورت مشكل زمان در مسئله معراج حتى در صورتى كه مسير پيامبر ماوراء منظورمه شمسى بوده است حل خواهد گرديد.
و از نظر علم مانعى نخواهد داشت كه پيامبر سراسر پهنه آسمانها را در يك شب سير كرده باشد. (دقت كنيد).
خرافات عجيب خاورشناسان در مسئله معراج.
قرآن از روى اين حقيقت پرده برمىدارد.
معراج و عظمت خيره كننده كواكب آسمان.
متأسفانه جريان معراج پيامبر صلى اللّه عليه و آله مانند بسيارى ديگر از جريانهاى صحيح تاريخى آميخته با خرافاتى شده است كه قيافه اصلى آنرا در نظر كسانى كه مطالعات كافى در اين قسمت ندارند ناپسند نشان داده است.
اين خرافات زائيده افكار منحط و آلوده افرادى است كه بر اثر بى بند و بارى در نقل حقايق تاريخى، يا افزودن سليقههاى شخصى به اين حقايق، به اين صورت در آمده است، و هيچ بعيد نيست «دستهاى ناپاكى» نيز براى
دگرگون ساختن چهره حقيقى عقائد اسلامى، و غير علمى نشان دادن آنها، به اين موضوع كمك كرده باشد.
از جمله اين خرافات، پارهاى مطالب است كه درباره هدف معراج گفته مىشود و چنين وانمود مىگردد كه منظور نهائى از اين سفر شبانه و سير فضائى بار يافتن به دربار خداوند و مشاهده او بر بالاى كرسى مخصوصش بر فراز عرش بوده است!
جالب اين است كه نوشتههاى خاورشناسان خيرانديش! و به اصطلاح دانشمند! نيز از اين خرافات خالى نيست، حتى خرافاتى در لابلاى عبارات آنها در اين بحث ديده مىشود كه هيچ معلوم نيست از چه منبعى گرفتهاند؟
مثلا جان ديون پورت نويسنده كتاب «محمد و قرآن» در بحث معراج چنين مىنويسد:
«محمد» پس از وارد شدن به آسمان اول، جمعى از فرشتگان را به صورتهاى مختلفى مشاهده نمود. به اين بيان كه دستهاى از آنها به صورت انسان بودند، و دسته ديگرى به صورت پرندگان، و سايرين به صورت حيوانات
مختلف. ميان پرندگان خروس بى اندازه بزرگى را مشاهده نمود كه پر و بالش مانند برف سفيد بود! همه فرشتگان از زمين آمده بودند تا براى حيواناتى كه اينجا زندگى مىكنند شفاعت كنند!
بالاخره مسافرين وارد محلى شدند كه درخت «طوبى» در آنجا بود و سرحد «باغ لذائذ» (بهشت) را نشان مىداد، ميوههاى اين درخت بقدرى بزرگ بود كه براى تغذيه همه موجودات در مدت طولانى كافى بود!
در اينجا به سد و مانعى برخوردند كه براى هيچ مخلوق فناپذيرى قابل عبور نبود، و اينجا نقطهاى است كه آسمان را از «كرسى خداوند متعال» جدا مىكند! ... بالاخره اجازه تقرب به حضور يافت و تا جائى رفت كه به اندازه دو كمان (1)تا عرش خدا بيشتر
1) گويا اين مطلب را خواسته است از آيه ثم دنى فتدلى فكان قاب قوسين اوادنى استفاده كند در حالى كه به عقيده محققين اين آيه مربوط به ملاقات پيامبر با فرشته وحى( جبرئيل) مىباشد و قرائن موجود در آيات سوره نجم نيز اين معنى را تأييد مىكند ..
فاصله نداشت! ...»(1)
همانطور كه ملاحظه مىفرمائيد اين نويسنده غربى دراين عبارت براى خداوند كرسى خاصى برافراز آسمانها تعيين كرده، و پيامبر اسلام «ص» را با تشريفات عجيبى تقريباً تا دومترى آن كرسى عجيب پيش برده است!
اگر بعضى از نوشتههاى اين نويسنده در اين قسمت دو پهلو و قابل تفسير باشد نوشتههاى نويسنده كتاب «محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت» كاملا بى پرده و روشن و غير قابل تفسير است. او مىنويسد:
در آخرين آسمان، پيامبر به خداوند به قدرى نزديك شد كه صداى قلم خداوند را مىشنيد! و مىفهميد كه خدا مشغول نگاهدارى حساب افراد مىباشد! ولى با اين كه صداى قلم خدا را مىشنيد او را نمىديد. زيرا هيچ كس نمىتواند خداوند را ببيند ولو پيغمبر باشد. هنگامى كه محمد از نزد خداوند مرخص شد كه به زمين برگردد دوازده فرمان يافت، همان گونه كه موسى
1) محمد و قرآن صفحه 37 چاپ سوم ..
ده فرمان دريافت كرده بود و مأمور گرديد كه آنها را به مسلمانان ابلاغ كند(1).
اين نوسنده نيز براى خداوند محل «امن و امانى» در گوشه دنجى از آسمانها در نظر گرفته، تا وظيفه بسيار سنگين خود يعنى نوشتن اعمال بندگان را در آن محل آرام با خيال راحت انجام دهد!
سپس پيامبر را تا بارگاه او پيش برده بقدرى كه صداى قلم خدا را شنيده كه «قژژژ ... بروى كاغذ كشيده مىشد» اما متأسفانه خودش را نتوانسته است ببيند (معلوم نيست خدائى كه قلم دارد و دست و پا دارد چرا قابل مشاهده نبوده است!) سپس او را با دوازده فرمان از حضور وى مرخص نموده و به زمين آورده است!
نمىدانيم اين خاورشناسان، اين نويسندگان، اين افراد باصطلاح محقق و دانشمند، چرا گاهى مرتكب اشتباهات بزرگ و غير قابل اغماضى مىشوند، مثلا معلوم نيست آنها
1) « محمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت» صفحه 125..
اين لاطائلات و خرافات را از كجا گرفتهاند، و چگونه به خود اجازه دادهاند آنها را به عنوان تاريخ زندگى پيامبرى اسلام «ص» و عقائد مسلمانان منعكس سازند.
آيا به عقيده شما آنها در اين كار «حسن نيت» داشتهاند و مىخواستهاند به تاريخ اسلام و مسلمين خدمت كنند؟! ... و خدا داناتر است ...
قرآن از روى اين حقيقت پرده بر مىدارد
در هر حال بهترين سند زنده و دست نخورده براى درك هدف اصلى معراج پيغمبر «ص» و براى درك همه حقايق اسلامى همين قرآن مجيد است.
ما مىتوانيم هدف اين سير شبانه را به خوبى از آيات قرآن اسنباط كنيم، هدفى كه كاملا با موازين علمى و منطقى سازگار است.
با اين كه آيات اصلى مربوط به معراج در قرآن به ده آيه نمىرسد، در عين حال در دو آيه هدف معراج توضيح داده شده است:
در سوره «اسراء» آيه اول چنين مىخوانيم: «سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا؛ منزه است خدائى كه بنده خود را شبانه
از مسجد الحرام به مسجد اقصى، همان مسجدى كه اطراف آن را پر بركت ساختيم، برد تا آيات خويش را به او نشان دهيم».
در اين آيه هدف اين سير شبانه را مشاهده آثار عظمت خداوند در جهان بالا معرفى نموده و در آيه 18 سوره «النجم» مىفرمايد: «لقد راى من آيات ربه الكبرى؛ پيامبر در اين سفر، آيات بزرگ خدا را مشاهده نمود».
از اين دو آيه بخوبى برمى آيد كه هدف اين سير فضائى بار يافتن به بارگاه سلطنت خداوند، يا شنيدن صداى قلم او، يا مشاهده جمالش نبوده است.
اصولا به عقيده ما مسلمانان خداوند محل خاصى ندارد، او در همه جا و در تمام جوانب عالم هست «اينما تولوا فثم وجه اللّه؛ به هر سو رو كنيد خدا در آنجاست، و هو معكم اينما كنتم؛ هر كجا كه باشيد خدا با شماست».
خداوند بارگاه و كرسى مخصوصى برفراز آسمانها ندارد بلكه كرسى حكومت او سرتاسر جهان هستى است: «وسع كرسيه السموات و الارض؛ كرسى او به وسعت آسمانها و زمين مىباشد»، يعنى منظور از «كرسى» چيزى جز مجموعه جهان پهناور آفرينش نيست (1).
بنابراين منظور از معراج همان مشاهده آثار عظمت خدا در جهان بالا بوده است، تا قلب نورانى پيامبر در پرتو مشاهده اين آثار حيرتانگيز، نورانىتر گردد، و فكر و روح بلند او وسيعتر شود، و براى رهبرى و هدايت خلق به سوى خدا، آمادگى بيشترى پيدا كند.
آن روز كه اين آيات نازل گرديد، و از اين سفر عجيب پيامبر خبر داد، هنوز عظمت آسمانها و كرات عظيم جهان بالا دست بر كسى روشن نبود، معلومات آن روز غالب مردم
1) بعضى معتقدند منظور از« عرش» نيز مجموعه جهان ماوراى عالم ماده است..
درباره آسمانها محدود به همان بود كه با چشم خود مىديدند: گنبدى نيلگون، نقطههائى درخشان كه مانند ميخهائى از طلا و نقره در گرداگرد آن كوبيده شده، و دو گوى كوچك و زيبا كه يكى درخشندهتر و ديگرى كم نورتر آن را زينت مىداد و منظره شاعرانه خاصى به آن بخشيده بود به چشم مىخورد! ...
در آن روز آسمان با آنهمه عظمت و شگفتيها در چشم بعضى بقدرى كوچك جلوه كرده بود كه شايد در نظر آنها سفر پيامبر براى ديدن آن آثار مختصر به زحمتش نمىارزيد!
اما امروز ... امروز با پيشرفت دانشهاى نجومى و فضائى، و كشف وسايل جديد مطالعه ستارگان و كهكشانها و سحابيها و عوالم دور دست، اهميت اين سير فضائى كاملا آشكار مىگردد و عظمت اين تعبير قرآن (لقد رأى من آيات ربه الكبرى؛ پارهاى از آيات و نشانههاى بزرگ پروردگار خود را مشاهده نمود) كاملا روشن مىشود!
بد نيست در اينجا گوشه بسيار كوچكى از آنچه اكتشافات دانشمندان امروز درباره عظمت آسمانها مىگويد به عنوان نمونه اشاره كنيم.
علم امروز مىگويد:
1- خانواده منظومه شمسى ما تا آنجا كه مىدانيم از يك مركز (خورشيد) و 9 سياره و 31 قمر كه به دور سيارات آن در گردشند تشكيل يافته، با اين كه كره مسكونى ما جزو اين خانواده است و بر اثر نزديكى به ساير سيارات و اقمار اين خانواده امكانات فراوانى براى مطالعه درباره آنها داريم، ولى باز اطلاعات ما درباره ساير اعضاى خانواده منظومه شمسى بسيار ناچيز است.
زيرا همين خانواده باصطلاح كوچك و فقير آسمانى بقدرى بزرگ است كه اگر فى المثل بخواهيم با همان وسائلى كه در سالهاى اخير يك ايستگاه فرستنده را سالم در ماه فرود آورد (و تقريبا سه شبانه روز در راه بود) به دورترين عضو اين خانواده «سياره پلوتون» سرى بزنيم و باصطلاح صله رحمى بجا آوريم، 250 سال! وقت لازم
است كه اين سركشى دوستانه و صله رحم انجام پذيرد و تصديق مىكنيد به زحمتش نمىارزد، مگر اين كه پيشرفت علم، وسائل سريعتر و مجهزترى در اختيار ما بگذارد.
در كرات منظومه شمسى مسلماً مناظر شگفتانگيز فراوانى است كه شبحى از آن در پشت تلسكوبهاى عظيم امروز به چشم ما مىخورد؛ كانالهاى منظم و عجيب كره مريخ حلقههاى
زيبا ودرخشان و خيالانگيز زحل قيافه مرموز زهره كه هميشه در پشت ابرهاى ضخيم و انبوهى پوشيده شده است، همه از اين مناظر مسحور كننده است.
به احتمال قوى در بعضى از اين كرات موجودات زندهاى وجود دارد و حتى احتمال مىرود در پاره از آنها موجودهاى زندهاى باشند با تمدنى عاليتر و افكارى درخشانتر از مردم كره زمين كه بر كم فكرى و كودنى ما تأسف بخورند!، ولى متأسفانه هنوز اطلاعات دقيقى در اين زمينهها در دست نداريم!
حتى اطلاعات ما از همسايه ديوار به ديوارمان «كره مريخ و زهره» بسيار ناچيز و اسفانگيز است.
2- «خورشيد» آنطور كه بنظر مىرسد يك گوى درخشان نيست؛ بلكه كره عظيمى است كه يك ميليون و سيصد هزار مرتبه از زمين بزرگتر مىباشد: درجه حرارت در سطح خورشيد در حدود شش هزار درجه و در مركز آن از يك ميليون درجه هم تجاوز مىكند، و با وجود همه اينها خورشيد يكى از ستارگان كوچك يا متوسط عالم بالاست و كراتى در آسمان وجود دارد كه هزاران مرتبه از خورشيد ما بزرگتر و پرنورترند ولى چون از ما فوق العاده دورند به صورت يك ستاره معمولى «يا يك ميخ درخشان!» خودنمائى مىكنند!
جالب توجه اين كه طبق تحقيقات اخير دانشمندان از هر سيصد ستاره كه در «كهكشان ما» وجو دارد يك ستاره با جرمى بزرگتر از دو برابر خورشيد مىباشد، و با در نظر گرفتن اين كه مجموع اختران كهكشان را سى هزار ميليون ستاره تخمين زدهاند ثابت مىشود تنها در همين كهكشان ما 150 ميليون ستاره بزرگتر از خورشيد وجود دارد!(1)
1) به كتاب« مرزهاى نجوم» مراجعه شود..
3- نكته ديگرى از عظمت جهان بالا اين كه همانطور كه گفتيم طبق تحقيقات دانشمندان فلكى امروز جهان باسرعت عجيبى در حال گسترش است. مثلا توده كهكشان «شجاع» در هر ثانيه! شصت هزار كيلومتر ازما دور مىشود، يعنى تنها در نيم ساعت كه شما مشغول مطالعه اين صفحات هستيد، اين كهكشان بيش از يكصد ميليون كيلومتر از ما فاصله گرفته است.(1)
در اينجا بار ديگر اين تعبير پر معنى قرآن را «لقد رأى من آيات ربه الكبرى؛ پيامبر گوشهاى ازآيات و نشانههاى بزرگ خدا را در شب معراج ديد» يادآور شده و بحث خود را درباره مسئله معراج به همين جا پايان مىدهيم.
1) به كتاب« مرزهاى نجوم مراجعه شود..
ص: 87
يكى ديگر از مسائل جنجالى و پر سرو صدا مسئله «شق القمر» است كه حتى با ادبيات و اشعار ما هم آميخته شده.
اين مسئله از جهات گوناگونى مورد بحث قرار مىگيرد:
1- آيا راست است كه پيامبر اسلام «ص» براى اثبات صدق ادعاى خود در برابر مخالفان، پس از آن كه تقاضاى يك اعجاز فوق العاده كردند اشاره به كره ماه نمود و اين كره با آن عظمتى كه دارد دو نيم گشت و سپس التيام پيدا نمود؟!
2- آيا او با اين كار تصرف در افكار و اذهان حاضران نمود و چنان در فكر آنها نفوذ كرد كه آنها تصور كردند چنان
عملى انجام شده، و يا حقيقتاً اين كره آسمانى به دو قسمت گرديده و سپس به هم پيوست؟!
3- آيا از نظر علوم روز چنين موضوعى امكانپذير است كه كرهاى با آن بزرگى به وسيله نيروى مرموزى از هم شكافته گردد؟ و تازه اگر شكافتن آن توجيه گردد، التيام چگونه توجيه خواهد شد؟
4- آيا از نظر تاريخى اگر چنين موضوعى رخ داده باشد، نمىبايد در كتب تواريخ غير مسلمانان به عنوان يك واقعه مهم قيد شود؟
5- آيا اصولا از نظر مدارك و منابع اسلامى مسئله شق القمر در رديف مسائل قطعى است، يا در ميان دانشمندان اسلام نيز مورد اختلاف و گفتگو است؟
تصور مىكنيم قبل از هر چيز بايد به پاسخ قسمت اخير بپردازيم و نخست وضع اين مسئله را از نظر منابع اسلامى مورد بررسى قرار دهيم.
البته بايد اعتراف كرد، اين مسئله، هموزن مسئله معراج
هم نيست، و در رديف ضروريات مذهبى ما كه انكار آن ملازم با انكار اصول عقائد اسلامى باشد نمىباشد؛ بلكه از مشهوراتى است كه جمع قابل توجهى از دانشمندان اسلام (اعم از شيعه و اهل تسنن) به آن معتقدند.
شهرت اين مسئله تا آن اندازه است كه حتى در ادبيات عربى و فارسى ما اثر گذاشته و در نظم و نثر شعرا و نويسندگان، آثار آن ديده مىشود.
منظور ما هم در اين بحث اين نيست كه اين مسئله را بيش از آن مقدار كه هست جلوه دهيم و از ضروريات اسلام معرفى نمائيم.
بلكه منظور اين است اثبات كنيم كه قبول اين موصوع نه با قوانين و اصول ثابت علمى منافات دارد، و نه با استدلالات فلسفى، و نه با منابع ديگر مذهبى.
اكنون اجازه دهيد قبلا وضع اين مسئله را از نظر «قرآن» «حديث» و «كلمات دانشمندان اسلام» روشن سازيم و سپس به بحث در پيرامون اشكالات و ايرادات و طرق حل آن بپردازيم.
از قرآن مجيد «تنها» در آيه دوم تا چهارم سوره «قمر» به اين موضوع اشاره شده است، در اين آيات چنين مىخوانيم: «اقتربت الساعة وانشق القمر. و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر. و كذبوا و اتبعوا هوائهم و كل امر مستقر؛ رستاخيز نزديك گرديده و ماه شكافته شد، و هنگامى كه نشانهاى «اعجازى» ببينند روى مىگردانند و مىگويند سحر شديدى است، آنها (پيامبر و آيات او را) تكذيب مىكنند و از هوسهاى خود پيروى مىكنند، و هر كارى محفوظ و ثابت مىماند (و جزاى آن دامنگير صاحبش مىشود)».
بعضى از دانشمندان در دلالت اين آيات بر مسئله
شق القمر ترديد دارند و معتقدند اين آيات ارتباطى به مسئله «شكافتن ماه» به عنوان يك «معجزه» ندارد؛ بلكه ممكن است مسئله انشقاق قمر كه در آيه به آن اشاره شده يكى از آثار رستاخيز باشد همانطور كه در آيات بسيارى از قرآن تصريح گرديده كه آغاز رستاخيز با حوادث فوق العادهاى در همه جهان هستى همراه است مانند «اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت ...؛ هنگامى كه آفتاب تاريك شود و ستارگان پراكنده شوند ...»(1)
ولى اين تفسير از چند جهت قابل ايراد است:
1- آيه دوم از آيات بالا مىگويد: «و هر گاه نشانهاى ببينند روى مىگردانند و مىگويند سحرى است مستمر و شديد» ظاهر اين جمله اين است كه مسئله انشقاق قمر به عنوان اعجاز و نشانهاى از صدق دعوى پيامبر «ص» انجام شده است، و بعضى از مخالفان او حتى در برابر اين موضوع نيز تسليم نشده، به لجاجت خود باقى ماندند، بديهى است
1) سوره تكوير..
اين جمله نمىتواند ارتباطى با حوادث رستاخيز داشته باشد.
2- جمله «انشقت»: (شكافته شد) فعل ماضى است و دلالت بر وقوع اين حادثه قبل از نزول اين آيه دارد، گرچه استعمال فعل «ماضى» در معنى «مضارع» نيز احيانأ در قرآن مجيد و ساير عبارات ديده مىشود ولى مسلماً اين گونه استعمالها بر خلاف ظاهر و بر خلاف معنى اصلى كلمه است و بدون دليل خاص نمىتوان جمله ماضى را به صورت مضارع معنى نمود.
3- غالب مفسران اسلام (اعم از شيعه و اهل تسنن) نيز معتقدند كه آيه مربوط به حوادث آغاز رستاخيز (اشراط الساعة) نيست، بلكه مربوط به حادثه شق القمر و به عنوان يك اعجاز است. شأن نزولى كه غالباً براى آيه ذكر كردهاند نيز با همين معنى موافق است.
«فخر رازى» مفسر معروف مىگويد:
المفسرون باسرهم على ان المراد ان القمر انشق، ودلت الاخبار الصحاح عليه، وامكانه لا شك فيه، وقد اخبر عنه الصادق فيجب اعتقاده، و حديث «الخرق والالتيام»
حديث اللئام وقد ثبت جواز الخرق و التخريب على السماوات.
يعنى: «عموم مفسران معتقدند كه مراد از آيه اين است كه ماه شكافته گرديد و روايات صحيحى نيز به آن معنى دلالت دارد، امكان عقلى اين موضوع نيز جاى ترديد نيست، و از طرفى پيامبر صادق و راستگو خبر از آن داده بنابراين با توجه به امكان عقلى آن بايد آن را پذيرفت.
اما داستان عدم امكان خرق و التيام در افلاك (طبق عقيده طرفداران هيئت بطلميوس) مطلبى بى اساس و غير علمى است، زيرا با دلائلى عقلى اثبات شده كه خرق و تخريب در آسمانها كاملا ممكن است.»(1)
مفسر بزرگ ما مرحوم «طبرى» در كتاب تفسير معروف خود «مجمع البيان» مىگويد: «مفسران اين آيه را مربوط به معجزه شق القمر در زمان پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله مىدانند» او تنها كسى را كه در صف مخالفان اين عقيده
1) به تفسير كبير فخر رازى، ذيل آيه شريفه مراجعه شود..
نقل مىكند سه نفر از قدماى مفسرين بنام «عطا» و «حسن» و «بلخى» مىباشند.
اشكال ديگرى كه ممكن است بر اين تفسير اول وارد گردد اين است كه اگر مسئله انشاقق ماه مربوط به علائم رستاخيز باشد، پيوند دو جمله «اقتربت الساعة» و «انشق القمر» روشن خواهد بود زيرا معنى مجموع آن چنين مىشود: «رستاخيز نزديك مىگردد و ماه شكافته خواهد شد» ...
ولى اگر جمله مربوط به معجزه «شق القمر»؛ باشد پيوند و ارتباط دو جمله مزبور مبهم و نامفهوم خواهد بود.
اين ايراد را از دو راه مىتوان پاسخ داد:
1- آيات بسيارى از قرآن تأكيد مىكند كه قيامت و رستاخيز چندان دور نيست، چرا مردم از آن غفلت دارند (اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون)(1)
1) سوره انبيا، آيه 2..
با توجه به اين معنى ارتباط دو جمله فوق روشن مىگردد، زيرا مفهوم آيه چنين مىشود: با اين كه رستاخيز دور نيست و از طرفى معجزه روشنى مانند شق القمر مىبينيد چرا در پيمودن راه خطا اصرار ميورزيد و ايمان نمىآوريد.
2- گذشته از پاسخ فوق از بعضى روايات استفاده مىشود كه خود قيام پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله به عنوان آخرين سفراى الهى، يكى از نشانههاى نزديكى رستاخيز و قيامت است (البته نسبت به مجموع عمر انسان بر روى كره زمين) چنانكه از آن حضرت نقل شده كه فرمود: «انا والساعة كهاتين- واشار الى اصبعيه-!؛ من و رستاخيز مانند اين دو هستيم، و اشاره به دو انگشت خود فرمود».
به اين ترتيب نزديك شدن روز رستاخيز كه در جمله «اقتربت الساعة» به آن شاره شده، و با انشقاق قمر كه معجزه پيامبر «ص» است تناسب كامل خواهد داشت.
از مجموع بيانات فوق چنين نتيجه مىگيريم كه آيات اول سوره «قمر» بيشتر در همين معنى معروف «اعجاز شق القمر» ظهور دارد تا معانى ديگر.
در منابع حديث شيعه و اهل تسنن روايات فراوانى هم درباره اصل وقوع اين معجزه، و هم درباره ارتباط آيه با آن نقل شده است.
محدثان اهل تسنن حديث شق القمر را از راويان زير در كتب خود نقل كردهاند:
1- انس بن مالك
2- حذيفة بن يمان
3- عبداللّه بن مسعود
4- عبداللّه بن عمر
5- عبداللّه بن عباس
6- جبير بن مطعم
«بخارى» محدث معروف اهل سنت در كتاب خود كه معتبرترين منابع حديث آنان محسوب مىشود اين حادثه را از «انس» و «ابن عباس» نقل مىكند.
احمد حنبل يكى از ائمه چهارگانه تسنن نيز آن را از «انس» و «عبداللّه بن مسعود» نقل نموده است، و عده ديگر
از دانشمندان آنها در كتب خود به نقل اين حديث پرداختهاند.
در منابع حديث شيعه نيز در بحارالانوار (در جلد ششم باب المعجزات السماوى) و در بسيار از كتب ديگر، احاديث متعددى در اين زمينه نقل شده است.
خلاصه اگر دعوى تواتر در اين حديث نشود لااقل از احاديث مشهور ميان شيعه و اهل سنت است.
مىگويند: «حذيفه» اين حديث را در حضور جمع كثيرى در مسجد مدائن نقل كرد و هيچ كس بر او ايراد نگرفت با اين كه بسيارى از آنها عصر پيامبر «ص» را درك كرده بودند، بعضى اين سكوت را يك نوع «تواتر» تلقى كردهاند، اما اين سخن خالى از ايراد نيست.
اما مضمون حديث
آنچه از اكثر روايات اين باب برمىآيد بطور خلاصه چنين است:
«در آغاز بعثت پيامبر «ص» و به درخواست مشركان؛
اين معجزه بوقوع پيوست، با يك نيروى مرموز ماه به دو قسمت گرديد و دوباره به حال اول بازگشت».
ولى لزوماً يادآور مىشود كه اين مسئله نيز مانند مسئله معراج از دستبرد خيالبافان و جاعلان حديث مصون نمانده و پيرايههاى فراوانى به آن بستهاند، مانند مطلب بى اساسى كه در افواه عوام مشهور است كه نيمى از ماه به پائين آمد و از آستين آن حضرت گذشت، اين مطلب در
هيچ يك از كتب احاديث شيعه و سنى نيامده و صرفاً ساخته افكار پارهاى از خيالبافان عوام مىباشد.
قبل از هر چيز اين سؤال در اين بحث پيش مىآيد كه وقوع انشقاق و شكاف در اجرام آسمانى اصولا امكانپذير است يا «علم» بكلى آن را محال مىداند؟!.
پاسخ اين سؤال را علم با صراحت مىگويد و آن اين كه: امكان و وقوع چنين حادثهاى نه تنها محال نيست بلكه بارها نمونههاى آن مشاهده شده است، منتها نيازمند به عوامل خاصى مىباشد.
به عبارت ديگر: در دستگاه منظومه شمسى و كرات و كواكب ديگر كراراً انشقاقها و انفجارهائى روى داده است.
براى نمونه چند مورد از مواردى كه در درون منظومه شمسى رخ داده است در زير از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانيم:
آستروئيدها قطعات سنگهاى عظيم آسمانى هستند كه به دور منظومه شمسى در گردشند، و گاهى از آنها به «كرات كوچك» و «شبه سيارات» نيز تعبير مىكنند، بزرگى بعضى گاهى چنانست كه قطر آن به 25 كيلومتر مىرسد. ولى غالباً خيلى كوچكتر از اين مقدار است.
البته آنها ربطى به «شهابها» كه بعداً به آنها اشاره مىشود ندارند.
دانشمندان عقيده دارند «آستروئيدها» بقاياى سياره بزرگى هستند كه در مدارى ميان «مدار مريخ» و «مدار مشترى» در حركت بوده، سپس بر اثر عوامل نامعلومى منفجر و شكافته شده است.
تاكنون بيش از 5 هزار آستروئيد كشف و مشاهده
گرديده، و عده زيادى از آنها كه بزرگتر هستند نامگذارى، و حجم، و مقدار، و مدت حركت آنها به دور خورشيد محاسبه شده است.
بعضى از فضاشناسان براى آستروئيدها اهميت خاصى قائلند و معتقدند مىتوان از آنها به عنوان پايگاهى براى مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده نمود.
اين يك نمونه از انشقاق در اجرام آسمانى است.
شهابها سنگهاى ريز سرگردانى هستند كه با سرعت سرسام آورى در اطراف خورشيد در مدار خاصى در گردشند، و گاهى مسير آنها با مدار كره زمين تقاطع پيدا مىكند و جذب به سوى زمين مىشوند.
اين سنگهاى كوچك بر اثر شدت برخورد با هوائى كه زمين را احاطه كرده، بخاطر همان سرعت سرسام آورى كه دارند داغ و برافروخته و مشتعل مىشوند و به صورت يك خط نورانى زيبا در لابلاى جو زمين خودنمائى كرده، سپس
نابود مىگردند.
مدار گردشى شهابها با مدار كره زمين در دو نقطه تماس دارد و لذا در مرداد ماه و آبان ماه كه دو نقطه تصادم دو مدار است شهاب بيشتر ديده مىشود.
دانشمندان مىگويند اينها بقاياى ستارههاى دنباله دارى است كه بر اثر حوادث نامعلومى منفجر و از هم «شكافته» شده است.
اين هم نمونه ديگرى از انشقاق دركرات آسمانى است.
طبق عقيده «لاپلاس» و بسيارى ديگر از دانشمندان فلكى پيدايش منظومه شمسى نتيجه وقوع يك «انشقاق» عظيم است كه در كره خورشيد رخ داده است، چه اين كه همه اين سيارات و مركز آن كه خورشيد مىباشد در آغاز توده واحدى بودهاند و سپس هر يك تدريجاً از آن جدا گرديده است.
منتها در اين كه عامل اين جدائى و انشقاق چه بوده؟ در ميان دانشمندان فلكى اختلاف نظر است.
«لاپلاس» عامل اين جدائى را نيروى «گريز از مركز» در مناطق استوائى خورشيد مىداند، به اين معنى كه در آن هنگام كه خورشيد توده گاز سوزانى بود و به دور خود گردش مىكرد، سرعت اين گردش در منطقه استوائى آن طبعاً بيش از ساير نقاط بود و همين سرعت گردش نيروى گريزى بيش از نيروى جاذبه در آن قسمت به وجود آورد و سبب شد كه قطعاتى از آن جدا گرديده در فضا پراكنده شوند و به دور مركز اصلى به گردش درآيند. ولى تحقيقات جمعى از دانشمندان كه پس از لاپلاس روى كار آمدند منتهى به فرضيه ديگرى شده كه عامل اين
جدائى را وقوع جزر و مدهاى شديد در سطح خورشيد بر اثر عبور يك ستاره عظيم از نزديكى آن مىداند.
به اين معنى كه در ميلياردها سال پيش مسير يكى از كرات عظيم آسمان از نزديكى كره خورشيد اتفاق مىافتد و سطح كره خورشيد تحت تأثير جاذبه شديد آن قرار مىگيرد و جزرو مدهاى عظيمى همچون امواجى كه بر اثر سقوط قطعه
سنگ عظيمى در يك اقيانوس به وجود مىآيد در سطح خورشيد ظاهر مىگردد، بر اثر آن قطعاتى از آن، يكى پس از ديگرى به خارج پرتاب شده، به دور كره اصلى به گردش در مىآيند.
طرفداران اين فرضيه گويا حركت وضعى خورشيد را در آن روز كافى براى توجيه فرار قطعاتى از آن نمىدانند، ناچار دست به سوى اين فرضيه دراز كردهاند.
در هر حال جدا شدن كرات منظومه شمسى از كره خورشيد طبق هر دو نظريه مسلم است، تنها تفاوت در عامل اصلى اين جدائى مىباشد، بنابراين، هر دو در اين قسمت مشتركند كه امكان وقوع انشقاق و تجزيه را در كرات منظومه شمسى به روشنى پذيرفتهاند.
از مجموع بيانات فوق نتيجه مىگيريم كه اصل وقوع انشقاق در كرات آسمانى- مخصوصاً منظومه شمسى- امر محالى نيست كه علم آن را انكار كند؛ بلكه اساس هيئت جديد در بسيارى از موارد بر آن نهاده شده است.
ولى بديهى است اين امر در هر يك از كرات صورت
گيرد نياز به نيروى عظيمى دارد كه در پارهاى از موارد (طبق فرضيههاى موجود) شناخته شده، مانند عامل جدائى سيارات منظومه شمسى از خورشيد، و در پارهاى از موارد شناخته نشده و همچنان به صورت مرموز باقى مانده است، مانند انفجار كرهاى كه در مدار ميان مريخ و مشترى در گردش بوده و به «آستروئيدها» و شبه سيارات كوچك تقسيم شده است.
در مورد شق القمر نيز مسلماً عامل مرموزى در كار بوده كه توانسته است چنان اثرى را از خود بگذارد و با توجه به اين كه هر كس مسئله شق القمر را عنوان نموده نقش استمداد پيامبر «ص» را از نيروى مافوق طبيعى و غير عادى مؤثر دانسته، روشن مىشود كه هيچ كس
نخواسته است ادعا كند كه پيامبر تنها با همين نيروى عادى بشرى اين كار را انجام داده است تا علم، حاضر به پذيرفتن آن نباشد، بنابراين از اين نظر هم چيزى برخلاف علم نخواهد بود.
تنها يك مسئله باقى مىماند و آن مسئله التيام كامل اجزاء قمر پس از انشقاق مىباشد. اين موضوع در كرات
منظومه شمسى نيز نظائرى دارد چه اين كه مىدانيم بسيارى از ستارههاى دنباله دار كه نخست از خورشيد جدا شدهاند و در مدار خاصى دور آن در گردشند نظر به اين كه مدار بيضى مانند آنها به دور خورشيد چنان است كه در يك رأس اين بيضى، بسيار به خورشيد نزديك مىشود، گاهى تحت تأثير جاذبه عظيم خورشيد واقع گرديده به سوى آن جذب شده و براى هميشه به مادر خود مىپيوندند.
اين هم نيازمند به تذكر نيست كه اگر عامل جدائى شديد نباشد و انشقاق به صورت فوق العادهاى كه موجب پراكندگى كامل اجزاء باشد صورت نگيرد بازگشت قطعات جدا شده و التيام آنها به صورت اول تحت تأثير جاذبه همان اجزاء كاملا قابل توجيه است.
زيرا مىدانيم هر دو جسم يكديگر را طبق فرمول معروف نيوتن جذب مىكنند و هر قدر فاصله آنها كمتر، و يا جرم آنها بيشتر باشد اثر اين جاذبه زيادتر خواهد بود(1).
1) قانون معروف نيوتن مىگويد:« هر دو جسم يكديگر را به نسبت مستقيم جرمها و به نسبت معكوس مجذور فاصلهجذب مىنمايند»..
بنابراين با كم بودن فاصله خيلى زود به هم نزديك و پيوسته خواهند شد، و اين ايراد نيز حل خواهد گرديد.
اين از نظر هيئت جديد، اما از نظر هيئت قديم و امتناع خرق و التيام در افلاك نه گانه و اجرام فلكى از نظر اين كه اصل آن امروز ابطال شده نيازى به بحث درباره آن نمىبينيم.
از مجموع بيانات فوق چنين نتيجه مىگيريم كه در حادثه شق القمر مطلبى كه علم آن را محال بشمرد ديده نمىشود.
تنها ايرادى كه در اين مسئله باقى مىماند اين است كه اگر شق القمر حقيقتى داشت مىبايست با آن همه اهميتى كه دارد در تواريخ جهان ثبت گردد، در حالى كه چنين نيست، و نمىتوان باور كرد چنان حادثهاى رخ داده باشد و همه مردم جهان (جز مسلمانان) از آن غافل مانده باشند.
ولى براى اين كه روشن شود اين ايراد تا چه اندازه قابل اهميت است بايد تجزيه و تحليلى در روى جهات مختلف اين مسئله صورت گيرد:
اولا- بايد توجه داشت كه ماه همواره در نيمى از كره زمين قابل رؤيت است نه در تمام آن بنابراين نيمى از مردم
روى زمين از اين حساب خارج خواهند شد.
ثانياً- در نيمى از همين نيمكره نيز همه مردم يا اكثريت قريب به اتفاق آنها از حوادثى كه در اجرام آسمانى رخ مىدهد غافل و بى خبرند، چون بعد از نيمه شب آنهاست و طبعاً در خوابند، به اين ترتيب تنها يك چهارم مردم جهان مىتوانند از چنين حادثهاى باخبر شوند.
ثالثاً- هيچ مانعى ندارد كه در قسمت قابل توجهى از اين نقاط، آسمان ابرى و چهره ماه با ابر پوشيده باشد.
رابعاً- حوادث آسمانى در صورتى توجه افراد را جلب مىكند كه يا مانند صاعقهها توأم با سرو صدا يا آثار فوق العاده ديگرى باشند، و يا مانند كسوف و خسوف همراه با كم شدن نور، آن هم براى كى مدت نسبتاً طولانى، در چنين صورتى البته نظرها را به خود جلب مىكند.
اما اگر كره ماه بدون مقدمه قبلى و بدون هيچ عكس العمل ديگر از قبيل كم شدن نور و مانند آن فقط براى چند لحظه انشقاق پيدا كرده، سپس التيام يابد كمتر نظرى را به خود جلب مىكند، آيا ما در شبهاى عادى كه ماه
مطابق معمول در آسمان مىدرخشد هيچ به آن خيره مىشويم و در وضع آن كنجكاوى مىكنيم؟
آرى تنها دانشمندانى كه اجرام آسمانى و ماه را رصد مىكنند و يا كسانى كه تصادفاً چشم آنها به آسمان بيفتد از چنين جريانى ممكن است باخبر شوند، و عدهاى ديگر را باخبر سازند.
بنابراين چنين حادثهاى آن طور كه در ابتدا تصور مىشود جلب توجه نمىكند، بخصوص اين كه مردم آن زمان آسمان و اجرام فلكى را و حوادث آن را نسبت به زمان ما كم اهميت تلقى مىكردند، و جهان بالا در نظر آنها اين قدر عظمت نداشت.
خامساً- وسائل ثبت مطالب تاريخى و نشر آن در آن زمان بسيار محدود بود. تعداد باسواد كم، كتابها خطى، و تعداد آن ناچيز، و مثل امروز نبود كه يك حادثه مهم، برق آسا به وسيله راديوها و مطبوعات و تلويزيونها در سراسر جهان انتشار يابد.
سادساً- تاريخ گذشته آن طور كه بعضى از خوشبينها
تصور مىكنند در تمام جهات روشن و آشكار نيست، بلكه مملو ازنقاط تاريك و مبهم است. مثلا «زردشت» يكى از شخصيتهاى معروف تاريخى است كه مركز نفوذ او قسمت مهمى از دنياى متمدن آن زمان بود، اما تاريخ او امروز از تمام جهات تاريك و مبهم است، تاريخ تولد، وفات، محل تولد و ساير مشخصات زندگى، حتى به عقيده بعضى، اصل وجود او مجهول و تاريك مىباشد!
جائى كه كشورهاى متمدن آن زمان در مورد حفظ و ضبط تواريخ مربوط به خود تا اين اندازه بى اعتنا باشند، تعجب ندارد اگر اروپائيان كه در آن زمان دوران تاريك «قرون وسطى» را مىگذراندند به ضبط چنين حادثهاى، در صورت اطلاع، علاقه خاصى نشان نداده باشند.
ما به طور قطع مىدانيم در طول تاريخ بشر صدها زلزله نابود كننده و طوفان وحشتناك رخ داده كه شهرها و آباديها وسيعى را ويران نموده است در حالى كه تاريخ همه آنها را ضبط نكرده و به خاطر ندارد.
با توجه به اين جهات از عدم ذكر اين حادثه در تواريخ
اسلامى زياد نمىتوان تعجب نمود و آن را دليل بر عدم وقوع اين حادثه دانست.
اين بود خلاصه بحث در پيرامون مسئله «شق القمر» و ايرادات گوناگونى كه ممكن است در اطراف آن بشود.
چگونه ممكن است اسلام يك دين جهانى باشد، در حالى كه دستورهاى مهم آن مانند «نماز و روزه» در همه نقاط جهان قابل عمل نيست؟!
زيرا همه مىدانيم در منطقه قطب شمال و جنوب زمين، نقاطى هست كه طول شب و روز آن هر كدام به شش ماه! مىرسد، بديهى است كه در چنين نقاطى نه مىتوان روزه گرفت و نه نمازهاى پنجگانه روزانه را به صورتى كه ما انجام مىدهيم مىتوان انجام داد.
اين ايرادى است كه بارها در گوشه و كنار در مورد «جهانى بودن آئين اسلام» عنوان مىشود.
چندى قبل در يكى از مجلات معروف، اين ايراد با آب و تاب عجيبى به صورت زير مطرح شده بود:
«... آفتاب نيمه شب، اسلام را به خطر انداخته است! ...
اگر شما مسلمانان پاك اعتقادى هستيد و فرائض و اعمال مذهبى را به دقت به جا مىآوريد دعا كنيد هيچ گاه در ماه رمضان گذار شما به كشور «فنلاند» يا هر كشورى كه در نواحى قطبى قرار دارد نيفتد! زيرا بطورى كه مىدانيد آفتاب در ماه اوت (تقريباً مقارن مرداد ماه) در آنجا غروب نمىكند و همين موضوع در يكى از ماههاى رمضان گذشته قضيه بغرنجى براى علماى دانشگاه «الازهر» مصر پيش آورد ...
اكنون عدهاى از مسلمانان در فنلاند زندگى مىكنند كه به علل مختلفى به آن سرزمين رفتهاند، و چون در آنجا در ماه «اوت» آفتاب غروب نمىكند و يا به قدرى كم غروب مىكند كه در غيبت آن، فرصتى براى صرف يك غذاى حسابى نيست، از اين رو مسلمانان فنلاند در برابر «دو مسئله دشوار و حل نشدنى»! قرار گرفتهاند:
و آن اين كه، آيا همه ماه رمضان را روزه بگيرند و بطور كلى در سراسر اين ماه مطلقاً از خوردن غذا امساك كنند؟ (اين كه نشدنى است) و يا اين كه يكى از مقدسترين وظائف مذهبى خود را نقض نمايند؟!
از اين جهت براى يافتن راه حل به مجتهدين و فقهاى مصرى (چون تابع مذهب تسنن بودهاند) مراجعه كرده، آنها هم هنوز راه حلى براى آن نيافتهاند!!
اين بود خلاصه سخنى كه در مجله مزبور در چند سال پيش انتشار يافت، و هم اكنون نيز گاهگاه در پيرامون اين مسئله از ما سؤال مىكنند.
همانطور كه از توضيحات آينده روشن خواهد شد نه آفتاب نيمه شب «فنلاند» اسلام را به خطر انداخته، و نه لازم است مسلمانانى كه در آن نقاط هستند يك ماه تمام از خوردن غذا امساك نمايند، و به عبارت ديگر خودكشى كنند، و نه ضرورتى دارد كه وظيفه مقدس مذهبى خود يعنى «روزه» را نقض نمايند، و نه دانشمندان اسلام- اعم از شيعه و اهل تسنن- از حل چنين مسئلهاى عاجز ماندهاند، و نه صحيح است كه نام اين مسئله را يك مسئله «بغرنج و لاينحل» بگذاريم.
بلكه پاسخ اين مسئله را «فقها» صريحاً در كتابهائى
كه براى توضيح و بيان وظائف اسلامى نوشتهاند، روشن ساختهاند. متنها دورى ايراد كنندگان و عدم تماس مستقيم آنها با دانشمندان دينى، اين مسئله را در نظر آنها به صورت يك مشكل لاينحل جلوه داده است.
بديهى است اين مشكل منحصر به «روزه» نيست در مورد «نماز» و بسيار از دستورهاى ديگر مذهبى نيز اين موضوع خودنمائى مىكند.
آيا مىتوان تنها در يك ماه به خواندن چند ركعت نماز كه وظيفه يك روز است قناعت نمود؟ و يا در نقاطى كه طول اين روز به «شش ماه» تمام مىرسد، و به دنبال آن يك شب طولانى شش ماهه نيز هست، و در تمام مدت سال يك شبانه روز بيشتر وجود ندارد، تنها 17 ركعت نماز خواند؟!
ولى معلوم نيست چرا اين نويسنده، آفتاب نيمه شب فنلاند را تنها خطرى براى اسلام شمرده است. اگر (فرضاً) روزهاى طولانى شمال فنلاند يا مناطق ديگر قطبى دردسر و خطرى توليد كند منحصر به اسلام نيست، بلكه اين خطر
متوجه مراسم «روز يكشنبه» مسيحيان، و نماز و روزه يهوديان، و غير آنها نيز خواهد بود، زيرا در تمام مذاهب مراسمى وجود دارد كه به شب و روز و هفته و ماه مربوط است.
اما همانطور كه گفتيم اين مسئله از مدتها پيش در فقه اسلامى مطرح بوده و پاسخ آن را روشن ساختهاند، منتها چون ايراد كنندگان سرو كارى با اين گونه كتابها نداشتهاند تصور مىكنند
همانطور كه اين مسئله براى خودشان بغرنج و پيچيده جلوه نموده، براى همه همين طور است.(1)
به هر حال پيش از تشريع پاسخ اين سؤال لازم است به سه نكته اشاره شود:
1) در كتاب معروف« عروة الوثقى» تأليف مرحوم علامه محقق يزدى كه از كتب معروف فتوى است و همه بزرگان متأخرين و معاصرين بر آن حاشيه نوشتهاند، در كتاب« صوم» در مسئله 10، فصل 12، حكم اين مسئله صريحاً ذكر شده است ..
1- شبها و روزهاى طولانى و بيش از 24 ساعت تنها مربوط به كشور «فنلاند» و بعضى از نقاط ممالك «اسكانديناوى» نيست، بلكه كليه نقاطى كه بالاتر از «مدار 5/ 66 درجه» قرار دارند با چنين وضعى روبرو مىشوند.
به عبارت ديگر: در تمام نقاطى كه ميان مدار 5/ 66 و مدار 90 درجه كه نقطه اصلى «قطب شمال» يا «قطب جنوب» است قرار دارند در همه يا قسمتى از سال، شب و روزهاى طولانى وجود دارد.
و به هر نسبت كه از مدار 5/ 66 بالاتر برويم طول اين شب و روزها بيشتر مىشود. مثلا نقطه شمالى «فنلاند» كه تقريباً 70 درجه عرض شمالى واقع شده يك روز طولانى «شصت و چند روزه»! دارد كه از اوائل خرداد ماه شروع مىشود و تا اوائل مرداد ماه ادامه دارد و يك شب دو ماهه نيز دارد كه از اوائل آذرماه تا آخر ديماه طول مىكشد
(يعنى درست اين شب طولانى از نظر فصل در نقطه مقابل آن روز طولانى قرار دارد).
هنگامى كه به حدود مدار 74 درجه مىرسيم يك «روز سه ماهه» كه از اواسط ارديبهشت ماه تا اواسط مرداد ماه به طول مىانجامد ديده مىشود كه يك «شب سه ماهه»، از وسط پائيز تا وسط زمستان، نيز در قرينه آن قرار گرفته است. و به همين ترتيب هر چه بالاتر مىرويم بر طول اين شب و روز طولانى كه در فصل زمستان و تابستان است افزوده مىشود تا به نقطه قطب يعنى مدار 90 درجه مىرسيم.
قسمتى از كره زمين كه روى اين مدار واقع شده، در تمام ايام سال بجاى 365 روز ما، تنها يك شب و يك روز دارد كه هر كدام به مدت شش ماه! مىباشد.
ولى توجه داشته باشيد كه عدد شش ماه كاملا دقيق نيست، زيرا طول روز در نقطه قطب شمال «6 ماه و چند روز» و طول شب «6 ماه و چند روز كم» مىباشد و در نقطه قطب جنوب درست عكس آن است.
موعه نقاطى را كه در مافوق مدار 5/ 66 تا 90 درجه
قرار دارد «مناطق قطبى» مىنامند و سكنه اين نقاط در قطب جنوب صفر و در قطب شمال بسيار كم است كه از جمله قسمتى از شمال «فنلاند» و «سوئد» و «نروژ» و «روسيه» مىباشد.
اخيراً دسته هائى از دانشمندان براى مطالعات علمى به مناطق قطب شمال و جنوب مسافرت مىنمايند كه ساكنان موقت اين سرزمينها محسوب مىشوند.
ولى ترديدى نيست اگر يك نفر هم در آنجا زندگى نمايد يا براى يك سفر كوتاه به آنجا برود بايد حكم او از نظر دستورات اسلامى كه جنبه «جهانى» دارد و مخصوص به نقطه خاصى از كره زمين نيست روشن شود.
اما در نقاطى كه پائينتر از مدار 5/ 66 درجه قرار دارند در تمام مدت سال، شب و روز وجود دارند، منتها طول هر دو تنها در دو روز از سال (آغاز بهار و آغاز پائيز) مساوى و در بقيه ايام با هم تفاوت دارد كه تدريجاً كم يا زياد مىشود.
فقط در خط «استوا» كه در حكم كمربند زمين است در تمام مدت سال طول شب و روز هميشه مساوى، و
هر كدام معادل 12 ساعت مىباشد و كمترين تفاوتى در تابستان و زمستان ميان اين دو وجود ندارد.
2- نكته ديگرى كه توجه به آن در حل اين مسئله نهايت لزوم را دارد اين است در مناطقى كه آفتاب غروب نمىكند، و به اصطلاح آفتاب نيمه شب دارند، آفتاب در افق دائماً در گردش
است و هر 24 ساعت يك بار سرتاسر افق آن را دور مىزند (البته در واقع كره زمين گردش مىكند ولى به نظر چنين مىرسد كه آفتاب به دور آن مىگردد).
يعنى اگر شما در آن يك ماه كه آفتاب در بعضى از شهرهاى كشور فنلاند غروب نمىكند در آنجا باشيد، مىبينيد كه قرص كم رنگ آفتاب دائماً در كنار افق است، و مانند عقربه ساعت در گردش مىباشد، و 24 ساعت طول مىكشد كه يك دور كامل در افق بگردد، آهسته آهسته از سمت مشرق به جنوب، و از آنجا به طرف مغرب، و از آنجا
به شمال، و مجدداً به سوى نقطه شرق باز مىگردد!
ولى توجه داشته باشيد كه قرص آفتاب گرچه دائماً در كنار افق ديده مىشود ولى فاصله آن با افق در 24 ساعت يكسان نيست، يعنى گاهى كمى اوج مىگيرد، و بالا مىآيد، و هنگامى كه حداكثر اوج خود را طى كرد رو به طرف افق پائين مىآيد تا به حداقل برسد، آنگاه مجدداً اوج مىگيرد.
علت اين تغيير وضع آفتاب همان انحراف 5/ 23 درجه «محور» زمين نسبت به «مدار» آن مىباشد. (دقت كنيد).
روى اين حساب هنگامى كه آفتاب به آخرين نقطه اوج خود برسد نيمه روز آنجا محسوب مىگردد، چون در اين موقع آفتاب درست روى نصف النهار آنجا قرار دارد.
به عبارت روشنتر وقتى كه آفتاب خوب بالا آمد «ظهر» آنجاست. و به اين ترتيب هنگامى كه آفتاب كاملا پائين رفت (و به حداقل ارتفاع رسيد) درست مطابق «نيمه شب» آنجاست، و آن آفتاب كم ارتفاع هم همان آفتاب نيمه شب است!
بديهى است روشنى هوا در 24 ساعت در اين نقاط يكنواخت نيست، بلكه هنگامى كه آفتاب بالا مىآيد و به اصطلاح روز آنجاست هوا كاملا روشن مىشود، و هنگامى كه آفتاب پائين مىرود و به نزديكى افق مىرسد هوا كمى تاريك و مانند هواى گرگ و ميش بين الطلوعين خودمان مىگردد، و روى اين حساب آنها هم براى خود «روز و شبى» دارند ولى نه مانند روز و شب ما.
از بيانات بالا به خوبى روشن شد كه تشخيص وقت دقيق «ظهر» و «نيمه شب» در اين نقاط كاملا ساده است و همه كس مىتواند با نصب يك شاخص كوچك (قطعه چوب يا ميله آهنى كه كاملا بر زمين عمود باشد) از كم و زياد شدن سايه آن، ظهر و نيمه شب را تشخيص دهند يعنى هنگامى كه سايه شاخص به حداقل رسيد درست موقع ظهر، و هنگامى كه به حداكثر رسيد نيمه شب است!
لابد خواهيد گفت: فكرمان از نظر تشخيص ظهر و نيمه شب در اين مناطق هنگامى كه روزهاى طولانى وجود دارد كاملا راحت شد، ولى هنگامى كه شبهاى طولانى
بر اين نقاط سايه افكنده است چه بايد كرد؟
خوشوقتيم كه به شما اعلام كنيم كه حركت ستارگان در اين شبهاى طولانى به دور افق نيز شبيه حركت آفتاب در روزهاى طولانى آنجاست.
واضحتر بگوئيم: ستارگان در آنجا كمتر طلوع و غروب دارند بلكه چنين بنظر مىرسد كه همه دسته جمعى دور تا دور افق را گردش مىكنند (البته در واقع زمين گردش مىكند نه ستارگان).
منتها حركات آنها هم به دور افق يكسان نيست گاهى كمى اوج مىگيرند و سپس پائين به طرف افق مىآيند.
بطورى كه اگر يك ستاره را در كنار افق نشانه كنيم هنگامى كه به حداكثر ارتفاع خود رسيد حتماً روى خط نصف النهار، و درست هنگام ظهر است، و موقعى كه به حداقل ارتفاع خود رسيد درست نيمه شب مىباشد.
اين موضوع را هم نبايد هرگز از نظر دور داشته باشيد كه تيرگى هواى شبهاى طولانى آنجا، در بيست و چهار ساعت يكسان نيست، گاهى هوا كمى روشن مىشود (مانند هواى
گرگ و ميش بين الطلوعين) و آن روز آنجا محسوب مىگردد، و سپس رو به تاريكى كامل مىرود كه شب واقعى آنجا مىباشد.
از مجموع اين توضيحات نتيجه مىگيريم كه شناختن «ظهر» و «نيمه شب» در شبها و روزهاى طولانى مناطق قطبى مسئلهاى است حل شده و غير قابل ايراد و نيازمند به هيچ وسيله خاصى مانند ساعت و راديو و امثال آن نيست.
مقياس حد وسط است
3- آخرين نكتهاى كه ذكر آن براى روشن شدن پاسخ آينده ضرورت دارد اين است كه: از نظر «فقه اسلامى» هيچ موضوع و هيچ حادثهاى بدون حكم نيست، و به عبارت ديگر قوانين اسلامى آنچنان جامع است كه حكم هيچ موضوعى را فروگذار نكرده است.
اين يك ادعا نيست يك واقعيت است و براى افرادى كه از نزديك با مسائل فقهى آشنائى دارند كاملا مشهود مىباشد.
منتهى موضوعات بر دو قسمند:
1- موضوعاتى كه حكم مخصوص به خود دارند و در مدارك اسلامى صريحاً حكم آن ذكر شده است (و به اصطلاح علمى، منصوص مىباشند).
2- موضوعاتى كه حكم خاصى براى آن تعيين نشده و بايد به «قواعد» و «اصول كلى» اسلامى رجوع شود و حكم آن از آنها استنباط گردد.
توضيح اين كه در اسلام يك سلسله قواعد كلى و اصول اساسى وجود دارد كه حكم تمام مسائل و حوادث پيش بينى نشده با مراجعه به آنها روشن مىگردد، اين قواعد واصول كلى آنچنان وسيع و گسترده است كه از نظر علمى ممكن نيست موضوعى پيدا كنيد كه مندرج در تحت هيچ يك از آنها نباشد. (و به اصطلاح حصر ميان آنها حصر عقلى است).
موضوع مورد بحث يعنى وظيفه كسانى كه در مناطق قطبى زندگى مىكنند از قسم دوم است يعنى حكم آنها را مىتوان از قواعد و اصول كلى استنباط نمود.
نمىخواهيم در اينجا خوانندگان گرامى را در پيچ و خم اصطلاحات و استدلالات فقهى قرار دهيم و بحثها و گفتگوهاى دانشمندان و فقها را درباره مسئله فوق شرح دهيم، ولى اين مطلب
مانع از آن نيست كه يك قاعده كلى علمى را كه پايه استنباط حكم اين مسئله است به زبان كاملا ساده تشريح نمائيم:
و آن اين كه: اصولا احكام و مقررات اسلامى منصرف و ناظر به افراد متعارف و عادى است و كسانى كه به نحوى از انحاء از حدود متعارف بيرونند بايد به روش افراد عادى رفتار نمايند.
مثلا مىدانيم همه در هنگام وضو بايد صورت خود را از رستنگاه موى سر تا چانه بشويند، حال اگر پيشانى و موى سر كسى برخلاف متعارف باشد، مثلا موى او از وسط سر برويد و يا بقدرى پائين باشد كه از بالاى ابروى او شروع شود، مسلماً چنين كسى نبايد وضع رستنگاه موى سر خود را مقياس قرار دهد، بلكه همه فتوى دادهاند كه بايد به مقدار افراد عادى و متعارف بشويد.
يا اين كه در مورد «آب كر» اندازه آن طبق مشهور سه وجب و نيم طول، در سه وجب و نيم عرض، در سه وجب و نيم عمق است.
بديهى است اين حكم ناظر به وجبهاى معمولى و متعارف مىباشد، بنابراين اگر انگشتان و كف دست كسى بقدرى كشيده و بزرگ باشد كه وجب او دو برابر وجب معمولى، و يا به اندازهاى كوچك است كه وجب او نصف وجب معمولى باشد، هيچ گاه نمىتواند وجب خود را مقياس قرار دهد، بلكه بايد اين دو دسته بر طبق افراد عادى عمل كنند و حد متوسط را در نظر بگيرند.
(و اين همان است كه مىگويند اطلاقات احكام و قوانين كلى شرع منصرف به افراد متعارف مىباشد).
اين يك قانون كلى و عمومى است و اختصاص به باب معينى ندارد، فقهاى ما حكم كسانى را كه در مناطق قطبى زندگى مىكنند از اين قاعده استفاده كرده و عدهاى از آنان در فتاواى خود تصريح نمودهاند كه چنين اشخاصى بايد طبق «مناطق معتدله» عمل نمايند.
يعنى چون طول شب و روز در اين مناطق برخلاف متعارف نقاط روى زمين است، ساكنان آن موظفند رجوع به حد متوسط نموده و وظائف شرعى خود را مطابق آن، انجام دهند:
مثلا اگر ماه رمضان در آغاز تابستان واقع شده، و حد متوسط طول روزها (از طلوع صبح تا مغرب) در مناطق معتدله 15 ساعت است، آنها بايد در ماه مبارك هر روز 15 ساعت روزه بگيرند، و هنگامى كه ماه رمضان در آغاز زمستان است، اگر حد متوسط روز در مناطق معتدله 12 ساعت است، بايد همين 12 ساعت را روزه بگيرند، و نماز خود را نيز طبق همين حساب انجام دهند.
بنابراين ملاحظه مىكنيد كه حكم اين مسئله كه به نظر بعضى خيلى بغرنج و پيچيده آمده از يك قاعده كلى فقهى به آسانى استنباط مىگردد و جاى هيچ شبههاى باقى نمىماند.
از آنچه در بالا توضيح داديم اين نكته كاملا روشن شد كه ساكنان مناطق قطبى موظف نيستند تمام آن روزهاى طولانى مثلا روز يك ماهه را در ماه مبارك رمضان از خوردن غذا امساك نمايند، يا تنها چند ركعت نماز در سراسر اين روز طولانى بخوانند.
بلكه وظيفه آنها اين است كه بر طبق افق مناطق معتدله رفتار نمايند، يعنى همانطور كه در اين روز طولانى يك ماهه مثلا حساب روزهاى هفته و ماه را طبق مناطق معتدله كه شب و روز دارند در نظر مىگيرند، و شنبه و يكشنبه و ... ماه و سال را حساب مىكنند، همچنين طول روز و شب را بايد در فصول مختلف مطابق مناطق معتدله تعيين نمايند.
البته همانطور كه مشروحاً گفتيم شناختن ظهر حقيقى در اين مناطق بدون احتياج به هيچ وسيلهاى، از حركت آفتاب و نهايت اوج گرفتن و بالا رفتن آن در افق، (تنها به
وسيله يك شاخص ساده) مىتوان تشخيص داد، و حديث معروف
«اذا زالت الشمس دخل وقت الصلوتين:
هنگامى كه آفتاب از دايره نصف النهار گذشت وقت نماز ظهر و عصر داخل مىشود» به خوبى شامل آن مىشود.
همچنان كه نيمه شب آنجا را نيز از نهايت انخفاض، و رسيدن خورشيد به حداقل ارتفاع، مىتوان تشخيص داد، و آخر وقت نماز مغرب و عشا نيز به اين وسيله به دست مىآيد(1).
بنابراين آغاز وقت دو نماز از نمازهاى پنجگانه، و انتهاى وقت دو نماز ديگر، بدون احتياج به هيچ وسيله ديگرى، تنها از وضع حركت آفتاب به دست مىآيد.
و همانطور كه گفته شد روز و شب نيز از كم و زياد شدن روشنى هوا به واسطه ارتفاع و انخفاض آفتاب تا اندازهاى مشخص مىگردد، و همچنين از كم و زياد شدن
1) البته نيمه شب كه در اينجا به دست مىآيد معادل نصف ما بين غروب و طلوع آفتاب است، و نيمه شب شرعى كه نصف ما بين غروب و طلوع صبح مىباشد كمى قبل از آن است..
ميزان تاريكى در شبهاى طولانى آن نقاط روز و شب آنجا محسوس است.
تنها چيزى كه باقى مىماند به دست آوردن آغاز روز (طلوع صبح) و پايان روز (غروب آفتاب) است، زيرا فرض اين است كه آفتاب در اين يك ماه يا بيشتر در آنجا غروب و طلوع ندارد و دور افق در گردش است.
راه تشخيص آن هم رجوع به وضع روز و شب در «مناطق معتدله» است، به عبارت سادهتر! اگر آنها تقويم سادهاى، نظير آنچه در آغاز ماه رمضان در محيطهاى ما منتشر مىشود، در دست داشته باشند مىتوانند بر طبق آن عمل نمايند.
و باز به عبارت روشنتر: آنها مىتوانند با اذان صبح كه از راديوى مناطق معتدله پخش مىشود روزه بگيرند و با اذان مغرب اين مناطق افطار كنند (البته بايد توجه داشت محل ايستگاه راديو با محل سكونت شخص مورد بحث بايد هم افق باشد و به عبارت ديگر دو نقطه روى يك نصف النهار قرار گيرد مثلا ساكنان شمال فنلاند مىتوانند از ايستگاههاى
هم افق خود در مناطق معتدله استفاده كنند).
1- ممكن است كسانى بگويند: مىدانيم مناطق معتدله هم يكنواخت نيستند، و روز و شب آنها با هم مساوى، نمىباشد، مثلا در آغاز تابستان در پارهاى از اين مناطق طول روز 15 ساعت، و در بعضى ديگر 14 يا 13 ساعت است و اين بستگى به «فاصله آنها از خط استوا» دارد.
پاسخ- با مراجعه به حد وسط مناطق معتدله (و يا صحيحتر حد وسط «مناطق غير قطبى» كه در تمام طول سال داراى شب و روز متعارف هستند) اين مشكل نيز حل خواهد شد. يعنى
ساكنان مناطق قطبى مىتوانند بر طبق نقاطى كه روى مدار 25/ 33 درجه (يعنى ميانگين 5/ 66 درجه) قرار دارد عمل نمايند.
اين مدار از نزديكى شهرهاى پيشاور، كابل، اصفهان بغداد، و دمشق در «آسيا» و از «تونس» و «مراكش» در «افريقا»، و از جنوب «ايالات متحده» در قاره امريكا عبور مىكند.
2- ممكن است كسانى ايراد كنند: اين دستور گرچه ساده و روشن است و در عصر ما با وجود ساعت و همچنين ايستگاههاى راديو اشكالى ندارد ولى تشخيص آن براى كسانى كه ساعت و يا راديو ندارند مواجه با اشكال خواهد شد، وظيفه اينگونه افراد چيست؟
پاسخ- همانطور كه گفتيم به دست آوردن ظهر و نيمه شب در اين مناطق هيچ گونه نيازى به ساعت و غير آن ندارد و تنها طول روز و شب است كه نيازمند به آن مىباشد، اگر كسانى در اين مناطق باشند كه هيچ گونه دسترسى به اين وسائل براى تعيين وقت ندارند، يا اين كه هوا مثلا ابر است، موظفند به «تخمين و گمان خود» عمل نمايند و وظائف خود را بر طبق آن انجام دهند، و در صورتى كه بتوانند بايد احتياط كنند تا يقين به وقت حاصل گردد.
همانطور كه در مناطق ما نيز اگر كسى در بيابانى گرفتار شود، و هوا ابر باشد، و هيچ وسيله براى تشخيص وقت نداشته باشند، يا در زندان تاريك و مجردى بسر برد، بايد احتياط كند و در صورت عدم امكان احتياط، به تخمين
و گمان خود عمل كند.
3- ممكن است كسانى بپرسند: كم و زياد شدن ارتفاع آفتاب در طول 24 ساعت در مناطق قطبى، كه وسيلهاى براى تشخيص ظهر و نيمه شب است، در مدار 90 درجه كامل وجود ندارد، زيرا آفتاب در اين نقطه كاملا يكنواخت به دور افق گردش مىكند «كراراً گفتيم در حقيقت زمين به دور خود گردش مىنمايد و به نظر مىرسد كه آفتاب مىگردد».
خلاصه در خصوص اين نقطه كه وضع آفتاب نسبت به افق كاملا يكنواخت است ظهر و نيمه شب مفهومى ندارد.
پاسخ- درست است، ولى بايد توجه داشت مدار 90 درجه در حقيقت يك نقطه موهوم نيست، و اگر كمى هم پا را فراتر بگذاريم بايد بگوئيم مدار 90 درجه قطعه زمين كوچكى مىباشد كه
اگر كمى از آن دورتر برويم اين يكنواختى وضع آفتاب بهم مىخورد و ظهر و نيمه شب پيدا مىشود و مىتوانيم وظائف خود را كاملا انجام دهيم.
4- ممكن است سؤال شود: تكليف ساكنان مناطق
قطبى در روزهاى طولانى آن روشن گرديد، در شبهاى طولانى آنجا چه بايد كرد؟
پاسخ- همانطور كه در مقدمات اين بحث نيز يادآور شديم «ستارگان» در آن شبها درست وضعى مشابه «آفتاب» در روزها دارند، يعنى به دور افق مرتباً مىگردند، گاهى اوج مىگيرند و گاهى به افق نزديك مىشوند، اگر يكى از آن ستارگان در نزديكى افق در نظر گرفته شوند از حداكثر ارتفاع و انخفاض آن مىتوان ظهر و نيمه شب را به وقت محلى آنجا تعيين نمود.
از مجموع توضيحات مختلفى كه در اين بحث آورديم به خوبى روشن مىشود كه نه آفتاب نيمه شب كشور «فنلاند» اسلام را به خطر انداخته، و نه ساكنان آنجا از نظر اجراى وظائف اسلامى سرگردان خواهند شد، و نه اين مسئله صورت يك مشل لاينحل به خود گرفته است!
پايان