ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثي، جواد، - ۱۳۳۲
عنوان و نام پديدآور : در حريم حرم: سفرنامه حج سال ۱۳۷۴ شمسي/ جواد محدثي
مشخصات نشر : [تهران]: نشر مشعر، ۱۳۷۵.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۰
شابك : بها:۳۲۰۰ريال
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : عربستان سعودي -- سير و سياحت -- قرن ۲۰
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/م۲۷د۴ ۱۳۷۵
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۶-۷۹۹۲
شيفتگى انسان به شنيدن خاطرات، هميشگى و ريشهدار است. اين خاطرهها وقتى درباره سفرهاى شخصى است، نام «سفرنامه» به خود مىگيرد و اغلب، مىتواند آينه نمايانگر روزگار و شرايط خاصّ يك دوره يا ترسيمى از مكانها، آباديها و حوادث باشد.
زندگى و عادات و آداب مردم، پيوسته در دگرگونى است وچهره شهرها و آباديها عوض مىشود. تاريخنگاران اگر بىغرض باشند، مىتوانند آينه روزگار بوده، حوادث را به نسلهاى بعد منتقل سازند. از اين رو، سفرنامهها ازمنابع عمده ارزيابيهاى تاريخى به شمار مىآيند.
*** بسيارى از آنان كه به سفر معنوى و به ياد ماندنى «حج»
مىروند، خاطرات آن را همچون تابلوهايى شفاف و گويا و به ياد ماندنى، در ذهن و دل دارند و براى اين و آن بازگو مىكنند. اگر ذوق و قلمى هم داشته باشند، به نگارش سفرنامه حج مىپردازند، چه در همان سفر، چه پس از بازگشت. از اين رهگذر، حجم قابل توجهى از آثار مكتوب، پديد آمده و مىآيد (چه مطبوع و چه خطّى) كه برخى از آنها بخاطر زيبايى قلم، محتواى خوب، گزارشگريهاى ارزشمند تاريخى و زاويه ديد نو، ماندگار مىشود، حتى گاهى به زبانهاى ديگر هم ترجمه مىگردد و گذشت زمان از ارزش و اعتبار آنها چه بعنوان اثرى ادبى يا نوشتهاى تاريخى نمىكاهد. ماندگارى اينگونه سفرنامهها، بسته به دقّت و موشكافيهاى نويسنده و تحليلهاى برخاسته از چشم باز و دل روشن و آگاهيهاى مستند است؛ مثل گزارشهاى خبرى كه بعضى تنهاصفحه جرايد را پر مىكند، و برخى ارزشمند و راهگشا و خواندنى و ماندنى است. در وراى سفرنامهها نيز، گاهى فكرى نو، نگاهى جديد نهفته كه از كنار مسائل، حوادث،صحنهها و انسانها بسادگى و سرعت نمىگذرد، بلكه درنگ و دقت و كاوش دارد و محصول آن تأمّلات را در اختيار ديگران مىنهد.
*** سفرنامههاى حج، اگر تنها در حدّ نقل وقايع روزانه و مشاهدات روزمرّه باشد كه اغلب براى همه پيش مىآيد، چندان ارزش نمىآفريند. ولى برخى فراتر از ظواهر، آنسوىصحنهها را
هم ترسيم مىكند، از سطح و ظاهر به عمق و ژرفا مىرود و ناديدهها وناشنيدهها را ثبت مىكند، روحيّات را مىشكافد، تحليل مىكند، به خواننده سفرنامه، انديشه و شناخت مىدهد و در قدم به قدمش نكته وجود دارد. اينجاست كه سفرنامه، غناى محتوايى مىيابد وبراى خوانندگان، سودمند و تأثيرگذار مىشود. زاويه ديد كسى كه سفرنامه حج مىنويسد و انديشهها و معلوماتش از حج، مناسك، معارف، مردم، عملكردها، آداب و سنن، در اين زمينه تأثير عمده دارد. نيز، مهارتش در ترسيم ديدهها، شنيدهها، رفتارها، حالات و مفاهيم و همچنين زيبايى و جاذبه قلم و توانمندى نويسنده سفرنامه، سهم بسزايى دارد.
چه بسا مشغلههاى كارى يا نبودن فراغت ذهنى نويسنده، سبب شود كه در سفر، از جمله سفر حج، نتواند يا حال و مجال نوشتن نداشته باشد. امّا يادداشتهاى طول مسافرت، مىتواند دستمايه نگارش و پرداختِ بعدى باشد و پس از بازگشت، آنها را تنظيم، تدوين و تكميل كند؛ هرچه آراستهتر و شكيلتر و موزونتر.
اهل قلم، با نوشتن، انس دارند و با همه ناهنجاريها و گرفتاريها، زندگيشان آميخته به آفرينش ادبى است و نمىتوانند در چنين سفرهاى خاطرهانگيز، شمشير قلم را غلاف كنند. در پى هر سوژهاى، به خلاقيّت و ابداع مىپردازند، قصه مىنويسند، شعر مىسرايند، خاطره مىنگارند و ... امّا آنان هم كه چندان سابقه
و چيرگى در اين كار ندارند، نبايد به اين بهانه كه «نوشتن ما به چه كار مىآيد و چه ارزشى دارد؟» از نوشتن كوتاهى كنند. چه بسا نوشتههاى معمولى و حتى كمارزش امروز، در آينده، هم ارزش پيدا كند و هم در تكميل خلأ در تابلوهاى تاريخنگارى آيندگان، مؤثّر باشد. در مجموع، شايد بهترين سوغات سفر حج، «سفرنامه» باشد كه خاطرات شيرين ايّام ديدار از دو حرم را همواره زنده نگاه مىدارد، هم براى خود زائر، هم براى ديگران.
*** سفرنامهاى كه مىخوانيد، به حج سال 1374 ش. مربوط مىشود. نه فقط نقلِ روزانه حوادث و ديدارها و مشاهدات در اماكن است، نه تجزيه و تحليل مناسك و اسرار و رموز حج، نه گزارشى رسمى از اين سفر، بلكه تلفيقى از همه اينهاست. از اين رو، قلم گاهى در عمق پيش مىرود، گاهى در سطح و طول. گاهى روى جزئيّات، درنگى بيش از حدّ معمول دارد، گاهى از قضايايى بسرعت مىگذرد. مىكوشد در كنار همه نگرشها و يادها، حج اين سال را نيز، تا حدّى گزارش دهد. خيلى روشن است كه قويترين تيم عكّاس، فيلمبردار و خبرنگار هم نمىتواند همه حج را به تصوير و گزارش كشد، تا چه رسد به قلم ناتوانِ يك فرد، با همه محدوديّتهايش در رفتن و حضور يافتن و ديدن و شنيدن. پس انتظار فوقالعادهاى هم نبايد از اين سفرنامه داشت.
30/ 1/ 74
فرودگاه مهرآباد، اولين سكوى پرواز حاجى به سوى خانه خدا نيست.
پيش از آن، زائر از سكوى دل پرواز مىكند و به «بيت اللَّه» مىرسد. قدم گذاشتن به «سالن حجاج» نيز، اولين چيزى نيست كه احساس معنوى انسان را نسبت به حج برمىانگيزد. مسأله ريشه در چندين ماه قبل، بلكه چندين سال قبل دارد. قديمها اينگونه نبود. ولى در سالهاى اخير، بويژه پس از پيروزى انقلاب، آنقدر شوق ديدار خانه خدا و تعداد متقاضيان اين سفر الهى زياد شد كه ناچار شدند ثبت نام و نوبت و انتظار و فيش حج و اوليتبندىِ ثبت نام كردهها را پيش بكشند.
در آستانه اينسفر، ذهنم به روزها و ماههاى گذشته برمىگردد.
بعضىها سالهاست كه در انتظار فرا رسيدن نوبتشان به سر بردهاند. خدا مىداند كه بر دلهاى مشتاق و عاشق آنها چه گذشته است. هر چه به سال نوبتشان نزديكتر مىشدهاند، آن شعله مقدس در دلهاشان بيشتر زبانه مىكشيده است.
نبايد امروز را نگاه كرد كه اين جمعِ عاشق، در فرودگاه و در سالن انتظار يا پاى پلّكان هواپيما، بال مىزنند و جانشان پيش از جسمشان پرواز كرده است. اوّلين روزى هم كه براى ثبت نام به «حج و زيارت» رفتند، همين احساس مقدس را داشتند. گاهى ناباورانه از خود مىپرسيدند: آيا براستى قسمتمان شده است كه به زيارت خانه خدابرويم؟ نمىدانم سالهاى انتظار را چگونه به پايان آوردهاند، وقتى به آنان خبر دادند كه امسال نوبت شماست، چه حالى پيدا كردند؟
به هر حال وقتى در كاروانى ثبت نام كردند، بيشتر باورشان شد كه بزودى به اين معراج معنويّت پر خواهند گشود. وقتى در جلسات توجيهى و آموزشى احكام و مناسك حج مىنشستند، وقتى روحانى كاروان، ازچگونگى محرِم شدن، نيّت كردن، طواف و سعى نمودن مىگفت و اعمال عرفات و مشعر و منا و رمى جمرات را توضيح مىداد، دل در سينهشان نبود. سراپا گوش بودند و پاى تا سر شوق! معصومانه گوش جان به آموزشهاى پيش از سفر مىسپردند. گر چه در مسجد محله خودشان بودند، امّا آن فضاى معنويت بار، تمثيلى از «مواقف كريمه» و جايگاههاى مقدس سرزمين نور جلوه مىكرد.
خريد حوله احرام و تهيّه وسايل سفر و آنچه در اين سفر يكماهه مورد نيازشان خواهد بود، تصفيه حساب با مردم، حلاليت خواستنهايى كه دل را مىلرزاند و اشكها در چشمها حلقه مىزند، التماس دعاهايى كه از اين و آن مىشنود و احياناً سفارشها و وصيّتها و پاككردن اموال و اداى وجوهات شرعى همه و همه در هالهاى از قداست و معنويت قرار مىگرفت. گويا به «سفر آخرت» مىروند.
همينطور هم هست. حج، دنياى ديگرى است، با معيارها، برنامهها و حال و هواى ديگرى كه با زندگى روزمرّه فاصلهها دارد.
روزهايى كه برنامههاى «سيماى حج» از تلويزيون پخش مىشد، زائران سابقهدار را گرفتار حسرتى جانگداز مىكرد. آنها هم كه اوّلين سفرشان بود، با ديدن هر برنامه، شوقشان افزوده مىشد و جرقّهاى بر خرمن جانهاى با ايمان مىافتاد.
ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى بازار خويش و آتش ما تيز مىكنى
آنها كه براى بدرقه به فرودگاه آمدهاند، مثل خود مسافران، دلشان دو نيم است: نيمى شوق و نيمى حسرت. اين از «التماس دعا» هاى آميخته به اشگها معلوم است. آنها هراسى ندارند از اينكه چشم اشكآلودشان ديده شود. اين گريه شوق است و آرزو. همين چند روز پيش بود كه «كنگره عظيم حج» برگزار بود. ترسيمى از «حج ابراهيمى» و بايد و شايدهايى كه حجّاج ايرانى بايد به آنها توجّه كنند و در اين سفر به كار بندند و توشه برگيرند.
به هر حال، حاشيه رفتم. ولى دست خودم نبود. آغاز اين سفر با
هر مسافرت ديگر فرق دارد، همچنانكه پايان و فرجامش نيز متفاوت است.
اين پنجمين سفر من است. سال گذشته هم قرار بود كه بيايم ولى مقدّر نشد و در آخرين روز پروازها، ويزاى كاروانى كه بنا بود با آن بيايم امضا نشد. اين بود كه امسال گفتم تا قدم به خاك حجاز نگذارم، مطمئن نمىشوم كه قسمت من، زيارت دوباره خانه خدا و حرم رسول «ص» است. حج بيت اللَّه الحرام، بايد «روزى» انسان باشد و خدا «طلب» كند.
هواپيما از زمين كنده شد. امّا دلها خيلى زودتر از هواپيما از باند ايران به سوى «مهبط وحى» پرواز كرده و فرود آمده بود. فرودگاه دلها، «بيت العتيق» بود و مسجد النبى و بقيع مظلوم.
هوا كمى نامساعد بود و هواپيما لرزشهاى نگرانكنندهاى داشت.
امّا لرزش دلها بيش از هواپيما بود، البته با طوفانى از شور و شوق.
ساعت 3صبح در فرودگاه جدّه بوديم. امّا سه ساعت طول كشيد تا از ترمينال حجاج و سالن ورودى به محوطه زير سقفهاى بلندِ «مدينة الحاج» قدم بگذاريم. باز همان تفتيشهاى هميشگى و معطّل كردنهاى بىمورد و حساسيّت نشان دادن نسبت به برخى كتب دعا و كتابهاى مربوط به حج كه همراه زائرين بود. نوع رفتار، گاهى هم تحقير آميز بود. چارهاى جز پذيرش اين سختيها نبود. هر كسى طاووس خواهد جور هندوستان كشد!
تا آماده شدن اتوبوس جهت عزيمت به مدينه، سه چهار ساعتى
فرصت بود كه بهصرفصبحانه و كمى گشت و گذار در محوطه و اندكى استراحت سپرى شد.
مسافت 450 كيلومترى تا مدينه، شش ساعت طول كشيد.
عصر در مقابل هتل از اتوبوس پياده شديم. هتلى كه همسايه ضلع شمالى بقيع بود. از اتاقمان به بيرون كه نگاه مىكرديم، محوّطه وسيع خاكى و هواى غبارآلود بقيع در چشماندازمان بود. دسته دسته افراد را در بقيع مىديديم. بادى هم كه مىوزيد، گرد و خاك مىپراكند.
اينصحنه مرا به ياد همه التماس دعاها و سفارشهاى هنگام خداحافظى با بستگان و دوستان انداخت. چارهاى نبود. مىبايست در اوّلين فرصت براى عرض ادب به ساحت حضرت رسول و ائمّه بقيع، به سوى حرم رفت. شستشويى و وضويى و كتاب دعايى در دست و گامها سريع به طرف حرم.
نماز مغرب در مسجدالنبى بودم. قطرهاى در اقيانوس متلاطم زائران.صداى «حُذيفى» بود كه حمد و قرائتش به دل مىنشست.
شنيدن آيات قرآن در مسجد مدينه، با آن لحن و لهجه شيرين و نافذ عربى، در يك لحظه مرا هزار و چهارصد سال به عقب برد، آن زمان كه اين آيات بر قلب پيامبر نازل مىشد و آن حضرت براى مردم در همين مسجد تلاوت مىكرد و مردم، سخن خدا را از زبان رسول خدا مىشنيدند و كاتبان وحى، آيات الهى را بر لوحها
مىنگاشتند. آن زمان، آيات قرآن دلها و زندگيها را دگرگون مىساخت و اهل قرآن، اهل حق مىشدند. امّا اكنون در مقايسه با اينهمه قرائتها، قارىها، چاپهاى متعدّد و ميليونى قرآن، تا چه اندازه دلها «قرآنى» است؟ سران كشورهاى اسلامى نيز تا چه پايه پيرو قرآنند و تا چه حدّ، قرآن و قرائت و حرم و نماز و دين را وسيله كسب وجهه براى خويش و توجيه و سرپوشى بر فروختن كيان اسلامى قرار دادهاند؟! ...
هنوز ذىقعده به پايان نرسيده و كاروانها هم يكى پس از ديگرى وارد مىشوند. امّا به نظر مىرسد امسال تعداد حجّاج خيلى زيادتر است. وسعت عظيم بخشهاى توسعه يافته حرم نبوى و خيابانهاى اطراف، غرق در جمعيت است. ازدحام روزهاى قبل از ترويه در مكّه و نيز منا و عرفات چه خواهد بود!
با آنكه شب جمعه بود، امّا خستگى راه، مانع از آن بود كه بتوان شبى با حال را كنار بقيع گذراند. پس از نماز، سر راه، سلامى به امامان خفته در بقيع خاموش دادم و زيارت را گذاشتم براى فرداصبح، در هواى روشن و با دلى آمادهتر، آن هم نه از پشت نردهها، بلكه داخل جنّةالبقيع، تا كفشها را همان دمِ در به احترام اولياى معصوم از پاى درآورم و دل غمگين و پر درد و چشم پر اشگ و بغض گلو را كنار آن قبرهاى ساده و آفتاب خورده و غريب ببرم و بىروضه بگريم و نگاهم سخن بگويد و اشكم مرثيه بسرايد. و ...
تاصبح، مدّت زيادى نمانده است. بزودىصداى اذان بيدارت
خواهد كرد، يا آنكه مؤذّن دل، پيش از اذان حرم، تو راصدا خواهد زد. تا فرداصبح ...
1/ 2/ 74
ساعت 4صبح خود به خود بيدار شدم. هنوز نمىدانستم دقيقاً وقت اذان و نماز به افق اينجا و با تغيير ساعت، كى است. ولى حدس مىزدم كه ياصبح شده يا چيزى به اذان نمانده است. وضو گرفته به سوى حرم روانه شدم. در راه، عدهاى هم عازم حرم بودند و چه شتابان. از شتابشان فهميدم كه فرصت كم است. من نيز همچون كاهى به طرف كهرباى حرم جذب شدم. محوطه بيرون مسجدالنبى پر از جمعيّت بود، هواى دلانگيز و فضاى روشن از چراغهاى پر نور.
ولى براى درك فضيلت بيشتر وارد رواق مسجد شدم. با آنكه حدود بيست دقيقه به اذان مانده بود، با زحمت جايى پيدا كردم و به نافله پرداختم. «اللَّه اكبر» مؤذّن، همه را به ولوله انداخت. وعده ديدار اين جمعيت با خداى محمد «ص» در فريضهصبح نزديك مىشد. همان احساس ديشبى هنگام قرائت امام جماعت دست داد، البته زلالتر و بيشتر. پس از نماز، خود را به نزديكى «صُفّه» رساندم و به خواندن زيارتنامه پرداختم.
پيش از طلوع آفتاب،صورتم رو به مشرق وصورت دلم رو به
آن چهار خورشيد خفته در بقيع بود و زيارتنامه مىخواندم. نالهها و زمزمهها و گريههاى افراد، نمىگذاشت انسان خطّ سير «جامعه كبيره» را ادامه دهد. جا به جا در ايستگاه گريه و اشك، پياده مىشدم و دلم را به دستِ اين سوز و گدازهاى عاشقانه و برخاسته از دل مىدادم كه با دل من هر چه مىخواهند بكنند. اينان،صميمىتر و بىرياتر و سوزانتر از من با امامان مظلوم بقيع، حرف مىزنند.
دلشان پر است و عقدهها در گلو جمع شده است. وقتى بغضهايشان مىتركد، تركش آن مرا هم زخمى مىكند. چارهاى نيست، اينجا جبهه محبّت و عشق است و اينان دلدادگانى عاشق. اگر حال و هواى بقيع، آدم را منقلب نكند كه بايد به آدميّت خود شك كنيم.
بارى، مرثيه بقيع را جداگانه و در فرصتى ديگر بايد بسرايم و بنويسم ...
وضعيّت فعلى بقيع، با دو سال پيش، تفاوتهايى كرده است.
محوّطه بقيع را از قسمت شرقى و جنوبى توسعه دادهاند. ديوار قبلى را برداشته، ديوارى محكمتر و بلندتر از پيش، البته بصورتِ نردهدار در فاصله ميانِ پايهها، با سنگكارى نفيس و زيبا آراستهاند. در محوطه جلوى درِ بقيع نيز، سكويى دلباز و سنگفرش كه از دو طرف به خيابان وصل مىشود ساخته شده است، وسيعتر و بلندتر از آنچه قبلًا بود. دو سال پيش هنگام زيارت، تا دو سه مترىِ قبور مطهّر مىشد جلو رفت و نيم دايره انبوه زوّار در همانجا تشكيل مىشد. امّا اينك فاصله را زيادتر كردهاند. نوعى گود بردارى و سكو سازى در
داخل بقيع است كه از سمت حرم، جلوتر نمىتوان رفت و در قسمتِ شمالى قبور مطهّر نيز در فاصلهاى دور، شُرطهها مانع پيشروىاند.
نشان دادن تكتك قبرها از اين فاصله دور، به آنان كه مىپرسند، دشوارتر شده است. شرطهها گاهى از اين هم جلوگيرى مىكنند. در بخشى از زير سكو و ديوار گوشه بقيع كه به طرف حرم است، مغازههايى ساختهاند كه در اختيار كسبه است، و اتاقى مخصوص دفتر امر به معروف و نهى از منكر!. امسال بوضوح احساس مىشود حضور حجّاج غير ايرانى و غير شيعه (از تركيه، پاكستان، اندونزى، آفريقا و ...) بيش از گذشته است. بايد بگونهاى رفتار شود كه بهانهاى براى بستن دوباره دربهاى بقيع به روى زائران، به دست آنان داده نشود. در اين چند ساله اخير، گشودن در بقيع و توفيق زيارت مدفونين در اين تربت مقدّس، واقعاً مغتنم است. البته زنها همچنين از ورود به داخل محرومند و اشك و آه و ناله و سلامشان را از پشت نردهها نثار چهار امام معصوم و مدفونين ديگر بقيع مىكنند.
داخل بقيع، باز همان سلطه شرطهها باقى است كه از هر نوع نزديك شدن به هر قبرى و دست زدن و بوسيدن بشدّت منع مىكنند و حتى اهل سنّت كه از آنان مىپرسند «قبر عثمان كجاست؟» با همان جوابِ «اللَّه اعلم» يا «غيرُ معلوم»، برخورد مىكنند.
به هتل برگشتم. روزنامههاى امروز، خبر انفجار بزرگ در مركز
تجارى دولتىِ شهر «اوكلاهما» ى آمريكا را با عكس و تفصيلات و آمار تلفات و خسارات آوردهاند. حادثهاى كه براى آمريكا بسيار سنگين است و امنيت مركزىترين نقطه سلطه شيطان بزرگ را به خطر انداخته و زير سؤال برده است.صفحات داخلى را كه ورق مىزنم، گفتار وزير حج سعودى است كه هر نوع تبليغ و فعاليتهاى سياسى، تجمع و راهپيمايى را كه منافى با قداست حرمين و انجام عبادات است، ممنوع اعلام كرده، تا ذهن حجّاج، از عبادت به مسايل ديگر اجتماعى مسلمين مشغول نشود!! جهتگيرى حرفها روشن است كه به سمت ايران و موضوع «برائت از مشركين» است.
همچنين گزارشها و مصاحبهها و آمار و ارقام در مورد خدماتِ بهداشتى و رفاهى حكومت و گروهها و اكيپهاى مجهّز براى سرويسدهى و كنترل اياب و ذهاب در مراسم حج، بخصوص ايام منا و عرفات و رمى جمرات. خندهام مىگيرد. اين حرفها را همه ساله از رسانههايشان مىشنويم و در مطبوعات مىخوانيم، ولى گِرِهكور ترافيك در عرفات و هنگام كوچ به مشعر، سردرگمى حجّاج در «مزدلفه» و عدم امكانات بهداشتى و آب و دستشويى، و نيز ازدحام مسير رمى جمرات ناگشوده مىماند و همواره تلفات دارد. من از همين روز اوّل ورود، به فكر رمى جمرات و آن ازدحام نَفَسگير و كشنده و آميختگى آدم و آهن و زوّار و اتوبوسها و خفگى مردم و تماشاى سرد مأموران انتظامى و راهنمايىام، ولى رسانهها همچنان به تبليغ خدمات مشغولند!
ظهر براى نماز جمعه به مسجدالنبى رفتم، دريايى از انسانها در حرم پيامبر موج مىزد. فريضه سياسى- عبادى نماز جمعه، آن هم در كنار قبر رسول خدا «ص» كه اين عزّت و وحدت را به مسلمين بخشيده، مغناطيسى نيرومند بود كه اين همه دل و گوش را آماده نگهداشته تا در «خطبه»، جانهايشان سيراب و عقلهايشان اشباع گردد. امّا دريغ كه در روضه نبوى و در محلّى كه خطبههاى بيدارگر پيامبر ايراد مىشد، تشنگى مسلمانان برطرف نمىشود و نماز جمعهاى برگزار مىگردد كه شكوه ظاهرى آن چشمگير، امّا محتواى آن بسيار ناچيز است.
از اين تريبون بين المللى اسلام، چه چيزى گفته شد؟ خطبههاى تكرارى و متن از پيش نوشته شده، با گوشهها و تعريضهايى به اعمالِ مشركانه! برخى از مردم كه حج و اسلام را به چيزهاى ديگر مىآلايند كه اشاره به انديشهها و برنامههاى ايرانيان و شيعيان است كه در چهارچوبِ محدودِ «اسلام ناب آمريكايى» آنان نمىگنجد.
دلم به حال مسلمانان مىسوزد كه از اقصى نقاط جهان به اين «مدينةالرسول» آمدهاند و چهارتا كلمه حسابى نيست كه بشنوند.
حج و زيارتشان شكلى كم محتوا دارد.
وقتى توسعه در ساختمان به تضييق در انديشهها بيانجامد، ارزشهاى مقدّس فدا مىشود. راستى، رسولاللَّه «ص» چه قدر مظلوم است! ..
عصر جمعه گشتى در بازار و مغازهها و ديد زدن روى اجناس و قيمتها و فروشندگان و خريداران زدم. نوع كالاهايى كه زائرين مختلف از كشورهاى گوناگون مىخرند، قابل توجّه است. غروب شد.
جمعيّت، سيلآسا به سوى حرم نبوى و شركت در نماز جماعت روان بود. من هم قطرهاى از اين سيل شدم و وارد مسجدالنبى گشتم.
نماز مغرب خوانده شد. در پى كتابخانه حرم پيامبر بودم كه قبلًا در داخل شبستان مسجدالنبى بود. البته خيلى پيشترها در بيرون مسجد بود. ولى در توسعههاى پيشين، به داخل مسجد آوردند. خود را در نزديكى كتابخانه مسجدالنبى يافتم. فاصله نماز مغرب و عشا را كه بيش از يك ساعت مىشود، به ذهنم آمد به كتابخانه بروم. سالهاى قبل هم از كتابخانه ديدن كرده بودم. اين بار، در طبقه همكف، تابلوى كوچكى كه روى آن عبارتِ «قاعةالمطالعه» ديده مىشد ديدم، بصورت قفسه باز در اطراف و ميز وصندلى مطالعه در وسط و جوانانى مشغول مطالعه و تحقيق يا رسالهنويسى. دورى زدم و كتابها را نگاه كردم. اغلب آنها فقه، حديث، تفسير، علوم قرآنى، كتابهاى فهرست و راهنما بود. و دريغ از يك كتاب از تأليفات شيعه! كتابخانههاى ما مملوّ است از آثار مؤلفان اهل سنّت در همه زمينهها، امّا اينان چنان بسته مىانديشند و آنگونه تعصّب دارند كه هيچ كتاب شيعه را به قفسههاى كتابخانهشان راه نمىدهند. البته كتابهايى در ردّ شيعه و مثلًا بدعتهاىصاحبانِ فِرَق هم بود.
اينها خيلى مستبدّانه، عقايد خود را بر ميليونها مسلمان تحميل مىكنند و به دلخواه، هر كه را خواستند موحّد و هر كه را خواستند مشرك مىنامند.
آنان هم كه در دامن چنين فرهنگى تربيت مىشوند، بر اساس همين باورها و برداشتهاى موهوم و خشك، با مسلمانان ديگر تحقيرآميز برخورد مىكنند. تنها شيعه نيست كه آماج انديشهها و رفتارهاى اهانتآميز اينان است. در نظر اينان، هر كه وهّابى نباشد و وهّابى نينديشد، بايد بايكوت شود.
اگر دادگاهصالحى باشد و رسيدگى كند، مىتوان شكايت جدّى به محكمه بُرد، كه اينان با چه حقّى عقايد خود را بر ميليونها امّت محمدى، تحميل مىكنند؟ كتابفروشيهاى مدينه، پر بود از كتابهاى «ابن تيميّه» و ديگر نويسندگان ضد شيعه قديم و جديد، كه گويا مأموريّتى جز شبههآفرينى و بدبين ساختن مسلمين نسبت به طرفداران على و آل على ندارند.
يكى دو كتاب را برداشتم و مقدارى مطالعه كردم. روحم كسل شد. زدم بيرون. نماز عشا را هم در يكى از مساجد محلّههاى شمال مسجد پيامبر خواندم و پياده از برخى از خيابانها و مناطق مىگذشتم تا به تغييرات شهر آشنا شوم. ساعت از ده شب گذشته بود كه خسته به محلّ اقامت برگشتم. جمعه هم اينگونه سپرى شد.
هنوز در اوايل سفريم و درباره مدينه، حرفها خواهيم داشت. امّا نگاهى به پيشينه مدينه مىكنيم تا با ذهنيّتِ بازترى با آنچه امروز
مىبينيم، رو به رو شويم.
روزى كه پيامبر به مدينه هجرت كرد، چون از قُبا به طرف «ثنيّةالوداع» و يثرب آمد، يثربيان به استقبال آمدند. آن حضرت در زمينى كه متعلّق به دو يتيم از «بنى نجّار» بود فرود آمد. زمين خريدارى شد تا مسجد ساخته شود. تا ساخته شدن مسجد و خانه براى پيامبر، آن حضرت مدّتى در خانه ابوايوب انصارى ساكن شد.
در مساحتى به اندازه 60* 70 ذراع، با كمك مهاجرين و انصار و مشاركت رسول خدا و اميرالمؤمنين و ... مسجدى ساده و بىپيرايه ساخته شد. مسجدى كه سرنوشت جهان و بشريت را تغيير داد و پايگاه عظيمترين تحوّل بشرى گرديد. مسجد كه تمام شد، چند اتاق اطراف آن، سپس خانههايى متصل به مسجد ساختند كه اصحاب مهاجر در آنها ساكن شدند. از خانهها درى به مسجد باز مىشد كه بعدها آن درها بسته شد، جز درِ خانه على و فاطمه. خانه فاطمه نزديك باب جبرئيل بود كه اكنون داخل محدوده مرقد پيامبر قرار دارد. در گوشهاى از مسجد،صُفّه و سكويى ساخته شد. برخى مهاجران بىخانه، همچون سلمان، ابوذر، عمار ياسر، مقداد و ... شبها آنجا به سر مىبردند. تعداد اصحابصفّه را تا 70 نفر هم نوشتهاند.
بلال، اذانگوى پيامبر خدا بود. روزى چند وعده مسلمانان در همين مسجد، پاى سخن پيامبر مىنشستند يا با وى به جماعت
مىايستادند. رسول خدا كه به مدينه آمد، نزاع ديرينه اوس و خزرج به دوستى تبديل شد. آن حضرت پيمان اخوّت ميان مهاجران و انصار بست. حكومت الهى رسول خدا مدينه را جلوهگاه وحى و مدنيّت قرآن ساخته بود. جهادها از اين شهر و با شمشير مسلمانان مجاهد شكل مىگرفت. جنگ بدر، احد، احزاب، خيبر، تبوك، فتح مكّه و .. در همين جا سازماندهى مىشد.
مدينه، عظمتش را مديون عظمت پيامبر و دين بود. زندگيها ساده و خانهها معمولى بود. مدينهصورتِ يك روستاى آباد را داشت، امّا مهد مدنيّت معنوى بود.
پيامبر خدا از دنيا رفت و در خانهاش (كنار مسجد، كه اكنون داخل مسجد است) به خاك سپرده شد. بعدها بارها مسجد پيامبر بنا به نياز، توسعه يافت.
بقيع، آن روز گورستانى در حاشيه مدينه بود كه اينك در قلب شهر قرار دارد، ولى همچنان ويرانه و بىسايهبان.
اطراف مدينه، نخلستان بود. در بخشهاى پراكندهاى در اطراف، قبيلهها و خاندانهاى كوچك و بزرگى زندگى مىكردند. اهل بيت، اين شهر را كه مدفن جدّشان و مولد خودشان بود، دوست مىداشتند و جز به دليل خاص يا به اجبار، مدينه را ترك نكردند. كوچه و محله بنىهاشم در قسمت شرقى مسجدالنبى بود، خانه ابوايوب انصارى، خانه امامصادق «ع» و بسيارى از جاهاى خاطرهانگيز ديگر در همين بخش بود، تا به بقيع مىرسيد، كه اينك همه تخريب شده و آثارى از
آنها نيست.
در قسمتهاى جنوبى مدينه، نخلستانى به دست سلمان فارسى احداث شد. على «ع» هم باغهاى خرما در اطراف مدينه پديد آورده بود. سير حكومت، پس از رسول خدا عمدتاً دست امويان و عباسيان افتاد. ائمّه مظلوم واقع شدند و فرهنگ اهل بيت، كه نابترين و نزديكترين فرهنگ به تعاليم پيامبر، بلكه ادامه همان خط و برنامه بود، در انزوا قرار گرفت. در غوغاى حاكم بر تاريخ اسلام و مدينه، همواره وفاداران به خطّ اهل بيت در اين شهر بودهاند، امّا در اقليّت ومحروميّت. از آن زمان كه خانه كوچك فاطمه «ع» پايگاه معترضين به «سقيفه» بود تا اين زمان كه نخاوله جنوب مدينه، سرسختانه خطِ ولاى اهل بيت را با همه دشواريهايش زنده نگهداشتهاند، اين جريان اصيل و سرچشمه گرفته از تعاليم عترت پيامبر، تداوم داشته و دارد.
اگر امروز، شيعه در مدينه نه منبرى دارد، نه مسجدى و نه آزادى، آن روز هم ائمّه در سختترين شرايط به سر مىبردند و حتى در دوران امامصادق «ع» كه اوج گشايش فضا براى اهل بيت بود، گاهى پرسيدن مسأله شرعى از امام و ارتباط برقرار كردن با آن حضرت، با پوشش و محمل انجام مىگرفت. حكومت خلفا كه با انتساب خود به پيامبر و خلافتِ وى، براى خويش امنيت و همه چيز ساخته بودند، خاندان پيامبر بخاطر اينكه ذريّه آن رسول پاكند، در فشار و ناامنى به سر مىبردند. اين، مضمون كلامى از امام سجّاد «ع» در يكى از خطبههايش پس از عاشوراست.
مدينه، هميشه ميدان نبردى بى سر وصدا ميان حق و باطل بوده است و شيعه كوشيده تا فروغ اهل بيت و ولايت را در هر شرايطى، روشن نگهدارد، هر چند با گريه بر غربت بقيع و تربت ائمّه مدفون در آن و پنهانى قبر زهرا «ع».
نمىخواستم مرثيه بقيع را به اين زودى بسرايم. امّا نه دل اجازه مىدهد و نه قلم شكيبايى دارد. بهتر كه در همين جا قلم را آزاد بگذارم تا عقده مانده در گلو را بگشايد:
«بقيع»، مزرعه غم و كشتزار اندوه است.
درختى كه در اين غريبآباد مىرويد، ريشه در مظلوميّتى هزار و چهارصد ساله دارد.
اينجا ديگر بايد عنان را به دست «دل» سپرد و دل را در چشمه «اشك» شستشو داد. دل در سايه اشك است كه نرم مىشود و آرام مىگيرد.
عقدههاى دل، تنها با سرانگشت اشك باز مىشود. تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مىدهد.
بگذار ببارد اين چشم،
بگذار بريزد اين اشك.
«مدينه» همچنان مظلوم است و ... «بقيع»، مظلومتر!
«اهل بيت» همچنان غريباند و پيروانشان غريبتر!
اين سند، سالهاست كه به گواهى ايستاده است و روشنتر از هر
استدلال و گوياتر از هر كتاب و دليل، برهانِ مظلوميّتهاى جبهه حق است.
هنگام ورود به خاك بقيع، كفشها را كه درمىآورى و پايت، خاك اين مزار را لمس مىكند، دلت هم مىشكند.
قبور بىسايبان مانده در برابر آفتاب را كه مىبينى، داغت تازه مىشود و بر غمى كهن و ديرين، اشك مىريزى و بغض مانده در گلو را در هواى بقيع، رها مىكنى.
رنجنامه نانوشته محبّين اهل بيت، بر خاك و سنگ اين مزار، گوياتر از هر زمان است. يك طرف، جمعى به دعاى توسّل مشغولند و زمزمهكنان. طرف ديگرى، دلهايى با آهنگ نوحه و مرثيه، به عمق مظلوميّت اهل بيت راه مىيابند و مىگريند.
يك سو جمعى بر سر قبر «امّ البنين» به ياد سقّاى كربلا و دستهاى قلم شدهاش اشك مىريزند.
در سويى جانبازان، با «ويلچر» هايشان جمع زائران را مىشكافند و در امتداد نور، راهى به كانون روشنى و خطّى به منبع فيض مىگشايند و به خاكبوسى اين چهار امام معصوم «عليهمالسلام» مىآيند.
عدّهاى در پى يافتن قبر گمشده زهرايند، و در كنارى هم كسى آرام آرام اشك مىريزد و «زيارت جامعه» مىخواند و ... هوا، هواى عطرانگيز و روحانىِ «حال» است.
اينجا اشكاست كه سخنمىگويد و «حال»، گوياتر از «قال» است.
سكوت زبان را هم زلال اشك جبران مىكند،
چشمهاى اشكبار، ترجمان دلهاى داغدار و بيقرار است.
حرفى هم كه نزنى، كلامى و سلامى هم كه نگويى (يا از فرط اندوه و بغض گلوگير، نتوانى بگويى) چشمها و قطرات جارى اشك، هم روضهخوان مجلس است و هم گريهكنِ محفل.
لازم نيست كسى مرثيه بخواند؛ بقيع، خودش مرثيه مجسّم است.
درب بقيع، همچون گذشته به روى زنان بسته است. بانوان از پشت نردههاى آهنينِ ديوارِ بقيع، با زهرا و فاطمه بنت اسد وامّالبنين و دختران و همسران پيامبر و ... دردِ دل مىكنند. بگذار درها را ببندند، پنجرههاى دل كه گشوده به اين كانونهاى روشنايى است!
بگذار حائل ايجاد كنند و مانع بگذارند، دريچههاى قلب زائر، از اين خورشيدهاى خفته بر خاك، از پشت در و ديوار هم نور مىگيرد.
ساعتهايى كه درِ بقيع گشوده مىشود، گويا درِ بهشت است كه به روى زائران عاشق باز مىشود. دلهاى سوختهشان را برمىدارند و با شتاب، خود را به حضور امام مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امامصادق «عليهمالسلام» مىرسانند و زيارتنامه را با باران اشك مىشويند و سلامها را با چشمهاى بارانىشان بدرقه مىكنند. زنان از پشت نردهها، از دور، چرخش زائران پروانهصفت را بر گردِ اين خورشيدها با حسرت تماشا مىكنند، سر بر ديوار بقيع مىگذارند و گوشه مقنعههايشان را از اشك ديدگانشان متبرّك مىكنند.
بقيع، همان بقيع زمان امام مجتبى «ع» است؛ يادآور تيرباران كردن جنازه و تابوت مطهّر آن امام! ..
وامّا شب بقيع! .. همچنان خاموش و تاريك!
مدينه گر چه غرق نور است، و خيابانها گرچه از نورافكنها و تابلوهاى نئون و لامپهاى قوى چراغهاى برق، روشن است، امّا در كنار اينها، وادى بقيع را ظلمتى دردآور و غربتى غمانگيز فراگرفته است؛ گويا اصلًا خورشيدى بر اين خاك نخفته است!
بقيع، بقعهاى خاموش و تاريك است، امّا روشن از نور امامت.
بقيع، آشنايى غريب است، همدم غربت در جمعِ آشنايان.
دل را كجا مىتوان برد، جز كنار قبورِ بقيع، كه اينگونه بىتاب شود، بسوزد، برفروزد، كباب شود، و زائر، بيدل گردد و در درياى غم دستش جز به دامن اشك نرسد، و در كوير غربتِ دل، جز نهال آشنايى و معرفت و محبّت نرويد؟!
تا كىْ بقيع بايد چنين باشد؟!
يا رسول اللَّه! ..
نمىدانيم اشك شوق بريزيم، از اين ديدار،
يا سرشك غم بباريم، از اين غربت؟
آيا با تو هم اينگونه رفتار مىكردند؟ آيا فرزندان و اهل بيت تو، آن زمان هم چنين در انزوا بودند؟
چرا «حق» بايد اينهمه تاوان بپردازد؟
راستى ... گناه ما جز «عشق»، چيست؟
آيا سال آينده و سالهاى ديگر هم بايد بر مظلوميّت «ائمّه بقيع» بگرييم؟
اللّهمّ عجّل لوليّك الفَرَج ...
شنبه 2/ 2/ 74
عصر، در مسجدالنبى «ص»، پس از خواندن نماز عصر، بقصد زيارت بقيع مىخواستم از مسجد خارج شوم كه جوانى از مراكش جلويم را گرفت و خواست كه اگر وقت دارم، چند دقيقهاى با منصحبت كند. نشستيم، رو به قبله كه چندان حساسيّتى برنيانگيزد.
خود او هم مراقب بود و وضع شرطه را مىدانست. ابتدا گِله كرد كه ديروز با دو جوان ايرانى خواستصحبت كند، چون اسم كشور «مغرب» را شنيدند، چهره درهم كشيده و بىميلى نشان دادند. برايم توضيح مىداد كه همه مغربىها وابسته به حكومت نيستند و ما به ايران و مسائل آن علاقه داريم و پيگير جريانات انقلاب شما بودهايم و ... كه گفتم: حرف آن دو نفر را به دل مگير. ملّت ايران بين حكومت مراكش و مسلمانان آن فرق قائل است و براى هر كدام حسابى جداگانه باز مىكند. خوشحال شد. سفره دلش را باز كرد و از گروه گستردهاى در مراكش (مغرب) ياد كرد كه گرايشهاى مذهبى شديدى دارند و مرشد و رهبر فكرى آنان «عبدالسلام ياسين» است. اين نام را قبلًا نشنيده بودم. مىگفت: او سال 1975 م. نامهاى
صد و يكصفحهاى به حكومت نوشت و ضمن نصيحت، خواستار اجراى قوانين قرآن شد. به دنبال آن دستگير شد. دو سال زندان بود و آزاد كه شد كتاب ديگرى با عنوانِ «الاسلام غداً» [اسلامِ فردا] نوشت و نيز كتاب مفصّلترى كه اسلام را بعنوان روش تربيت، حكومت و جهاد معرفى كرد و باز هم بازداشت و سهسال زندانى شد.
وضع فعلى عبدالسلام را پرسيدم، گفت: در خانهاش تحت نظر است و حتى نزديكترين بستگانش هم نمىتوانند به ديدار او بروند.
ولى با همه سختگيريها، افكار او به مردم مىرسد وصحبتها و پيامهايش بصورت نوار كاسِت و نشريه در سراسر مغرب منتشر مىشود و هواداران زيادى دارد.
اين گفتگوى نيمساعته با اظهار اميدوارى براى آگاهى هر چه بيشتر ملتهاى مسلمان و وحدت آنان در فكر و عمل پايان يافت.
علاقه زيادى نشان مىداد كه اوضاع داخلى ايران را بداند و از تبليغات سوء رسانههاى خارجى نسبت به ايران ناراحت و نگران بود. حتى مسأله اغتشاش «اسلام شهر» را شنيده بود و از اينگونه حركتها نگرانى داشت.
ديگر فرصت بقيع رفتن نبود. مردم دسته دسته به داخل حرم مىآمدند تا براى نماز مغرب آماده باشند. در محوطه باز طرف قبله گشتى زدم و دوباره از طرف يكى از درهاى شرقى وارد رواق شدم
و نشستم تا اذان شود. كنارم كاملْ مردى از پاكستان نشسته بود.
مىگفت: كارمند است و در كراچى. درباره نماز جماعت با برادران اهل سنّت از من سؤال مىكرد. من بزحمت با اندكى انگليسى كه مىدانستم سؤالش را جواب دادم و برخى سؤال و جوابهاى ديگر ردّ و بدل شد. باز براىصدمين بار بود كه احساس كردم دانستن زبان خارجى تا چه حدّ ضرورى است و ناآشنايى به زبان، رابطه انسان را با ميليونها مسلمان قطع مىكند.
سؤال ديگرى كه با آن مواجه شدم و يك عرب زبان پرسيد (نپرسيدم از كجاست) اين بود كه با اشاره به عمامه سفيد من پرسيد:
چرا برخى از شما عمامهتان سفيد است و برخى سياه؟ توضيح مىدادم كه اين لباس، لباس رسمى علماى دينى است. اما آنان كه عمامه مشكى دارند از نسل پيامبر اكرم و اولاد اويند و به تعبير خودشان از «شُرفاء» اند. وتعجب مىكرد واز اينتوضيح، خرسندمىشد.
اينجا بود كه به ارزش «آشنايى با زبان» پى بردم كه چراغِ رابطه و كليد تفاهم است و بى آن، ارتباط قطع است. شايد هيچ جا و هيچ وقت، مانند سفر به يك كشور خارجى، انسان را به ضرورت آشنايى با زبانهاى ديگر آگاه نمىكند. تا انسان در شهر و كشور خويش است، چون با «ناهمزبانان» ارتباط و برخوردى ندارد، نيازى هم به فراگيرى «زبانخارجى» نمىبيند. سفر حج و حضور در يك كشور «عربزبان» و كانونى كه مسلمانان ديگرى از مليّتها و كشورهاى مختلف حضور دارند و به زبانهاى تركى، اردو، سواحلى، پشتو، عربى، مالزيايى،
انگليسى و فرانسه و ... تكلّم مىكنند، اين احساس را زندهتر مىكند.
بعلاوه، زبان عربى زبان قرآن و وحى و زبان بينالمللى مسلمانان است و انبوه عظيمى از پيروان قبله به آن گفتگو مىكنند. پس بايد بيش از زبانهاى ديگر مورد توجّه باشد، تا زائران خانه خدا بهتر بتوانند تبادل فكرى و تفاهم داشته باشند.
البته ايرانيان، كلماتى را در مكالمات روزمرّه، اغلب در همين روزهاى نخست ورود ياد مىگيرند، آن هم در ارتباط با كسبه و فروشندگان و بندرت با مسلمانِ زائر و گفتگوهاى اجتماعى سياسى.
گاهى هم به نحوى عربى فارسى را قاطى مىكنند و به كمك اشاره و حركات دست، مقصود را به طرف مىفهمانند كه بسيار لطيف و خندهدار است.
امّا ... رسالت زائران ايرانى كه عَلَم بر دوشان انقلاب اسلامى و سفيران خون شهدا و وارثان خطّ اماماند، ايجاب مىكند كه از طريق ارتباط زبانى، پيام انقلاب را به هزاران شيفته و مشتاق كه مىخواهند از ايران و انقلابمان چيزى بدانند، برسانند. اگر آشنايى به زبان نباشد، ضعف تبليغى ما نيز در پى آن است. وظيفه تبليغِ اهداف و آرمانها، تنها در انحصار كاروانِ «زباندان» و «مبلّغ» نيست. هر مسلمان ايرانى بايد بتواند با برادران و خواهران مسلمان خود كه از كشورهاى گوناگون آمدهاند، تبادل فكرى داشته باشد.
اين كمبود، تنها در سطح تبليغات خارجى و پيامرسانى انقلاب نيست. حتّى زائر ايرانى وقتى مىخواهد با تاكسى يا اتوبوس به جايى
برود، راهنمايى بخواهد، چيزى بخرد، اگر گمشده است راهنمايى بخواهد و نشانى خود را بگويد، اگر نيازى دارد مطرح كند، در بازگويى نيازهاى اوليه و سادهترين جملات هم درمىماند و به زبانِ بينالمللىِ «اشاره»! پناه مىبرد.
در بازگشت به محلّ اقامت، از كنار بقيع گذشتم و نگاهى به اين وادى خاموش كردم. مظلوميّت جاودانه اهل بيت «ع» در نظرم تجديد شد. پيش خود گفتم كه اين غربت را بايد بسرايم. قبلًا نيز در سالهاى گذشته دو شعر در اين باره با نام «مدينه» و «اهل بيت آفتاب» گفته بودم؛ ولى دردى نيست كه پايان پذيرد. در همين دو سه روزى كه آمدهايم، حال و هواى مدينه و غربت ائمّه بقيع، در ذهنم بوده است. بقيع، به وضع فعلىاش، يك معركه بزرگ است.
صحنهاى از درگيرى سنّت و بدعت است.
اينان، ساختن مرقد و بوسيدن قبر و احترام به مزار شهيد را بدعت مىدانند و خود را پيرو سنّت مىشمارند. امّا ... مگر رسول خدا «ص» مقدّسات را نمىبوسيد؟ مگر به زيارت امر نمىكرد؟ مگر قرآن به «مودّتِ ذىالقربى» فرمان نداده است؟ و مگر پيامبر، آن همه سفارش به گراميداشت عترت نداشته است؟ حال، آنكه به سفارش پيامبر عمل كرده، به زيارتِ قبور «ذىالقربى» مىآيد و بر تربت هزاران شهيد خفته در بقيع، احترام مىكند و در و ديوار
و ضريح محبوب دلش را مىبوسد، اهل سنّت واقعى و پيرو رسول اللَّه است، يا كسى كه نسبت به «اهل بيت» و آثارشان و دوستداران و عاشقانشان بىمهرى نشان مىدهد و بذر دشمنى در دلها مىپراكند؟
آيا مخالفت با سنّت پيامبر، بدعت نيست؟!
نتيجه آن احساس و تأمّلات، سرودن اين قطعه شد:
(غربتِ مدينه)
ماييم و نواى عاشقانه ماييم و دل پر از بهانه
ماييم و دل و بهانه يار ماييم وصفاى خانه يار
ماييم و شرار و سوز سينه تنهايى و غربت مدينه
ماييم و دلى كه پر ز داغ است شبهاى بقيع، بىچراغ است
ماييم و همان دل شكسته چشمان پر اشك و جان خسته
در شهر نبى كه پر فريب است ذريّه مصطفى غريب است
از بام و درِ مدينه پيداست مظلومه اهل بيت، زهراست
طوفان غم و بلا كه خيزد دل سوزد و ديده اشك ريزد
اى فاطمه! اى كه بهترينى بر خاتم انبيا، نگينى
از عشق تو گشته عالمى مست بى عشق تو، هر چه راه، بنبست
اى روشنىِ وجود، زهرا بازو و رُخت كبود، زهرا
اى خورده كتك ز دست بيداد اى بُرده تو را مدينه از ياد
شهر تو چرا چنين غمآلود؟ يادآور ظلم و آتش و دود
سوغات مدينه اشك و آه است پنهانى قبر تو گواه است
هر چند كه قبر تو نهان است نام تو فراتر از جهان است
در موجِ بلا تو نوحِ مايى جسميم همه، تو روح مايى
اى مادر يازده ستاره اى دل ز غم تو پاره پاره
ما مهر تو را به سينه داريم عمريست غم مدينه داريم
تا كى سر ما به زانوى غم؟ تا چند بقيع و بوى ماتم؟
ما چشم به راه آفتابيم مديون دعاى مستجابيم
خورشيد حضور، چون برآيد فصل غم و غربتت سرآيد
«(1)»
يكشنبه 3/ 2/ 74
گفتم امروز قسمتهاى جنوبى مسجدالنبى را گشت بزنم، آن سوتر از پل هوايى، حوالى مسجد بلال و غمامه، خيابان على بن ابىطالب و قربان و مغازهها و بازارهاى آن طرف. نه قصد خريد داشتم، نه پول آن را. فقط مىخواستم شناخت بيشترى از بافت شهر و محلّههاى آن پيدا كنم. مراكز مختلف را فقط ديد مىزدم و نگاه مىكردم. كمتر با كسى حرف مىزدم و بيشتر تماشا مىكردم و حرفها را مىشنيدم.
در بازار لوكس زير مسجد بلال هم مشترى زياد بود و اغلب ايرانى.
يكى از دوستان مىگفت: اينكه اينها بالاى پاساژ را مسجد قرار دادهاند، مىخواهند بگويند كه «بازار» و «اقتصاد» زير بناست و مسجد و نيايش و دين، روبنا!
1) - تاريخ 2/ 2/ 74 ذىقعده 1415
البته عملشان هم اين را نشان مىداد. امام حسين «ع» مگر نفرمود: مردم بنده دنيايند و دين، لقلقه زبانشان است و تا دنيايشان به وسيله دين بچرخد، از آن دم مىزنند و اگرصحنه آزمون پيش آيد، دينداران كم مىشوند: «الناس عبيد الدنيا ...». درود بر حسين «ع» كه چه خوب مردم دنياپرست را مىشناخت!
يك خيابان آن طرفتر، بازار ميوه و سبزى و نان بود. و كمى آن سوتر، بازار مركزى خرما. به ياد «ميثم تمّار» و بازار خرما فروشان كوفه در زمان اميرالمؤمنين «ع» افتادم. محصول نخلستهانهاى مدينه و اطراف آن در آنجا عرضه مىشد، فروش عمده و جزئى.
خرما طبيعىترين محصول داخلى است كه شركتهاى خارجى و كارخانجات غربى در توليد آن هيچ نقشى ندارند. عرضه آن هم ساده، مثل زمان حضرت رسول است. موادِّ خامِ آن هم از خارج وارد نمىشود و نخلكارى هرگز وابستگى اقتصادى نمىآورد.
غروب نزديك مىشد كه از جلوى مسجد غمامه گذشتم و در غرب مسجدالنبى سرى به كتابخانه «ملك عبدالعزيز» زدم. نه براى مطالعه، بلكه براى كسب اطلاع از ساعات كار، كه گفتند تا ساعت 10 شب باز است. روزهاى هفته هم بين مراجعه كنندگانِ مرد و زن تقسيم شده بود. به كتابدار گفتم كه در محوّطه همكف، گشتى بزنم و به مجلّات موجود روى ميزها نگاهى كنم، كه گفت اسمم را در دفترچه يادبود بازديدكنندگان بنويسم. نام و ملّيت و محلّ سكونت، سه ستونى بود كه افراد پيش از من مشخّصات خود را نوشته بودند.
من هم نوشتم و به تماشاى محوطه آن پرداختم.
نماز مغرب را در مسجد پيامبر خواندم و در بازگشت به هتل، چند قلم وسائل جزئى بعنوان سوغات خريدم، تا مجبور نشوم براى «خريد» وقت مستقل اختصاص دهم و از حرم و زيارت باز بمانم.
دوشنبه 4/ 2/ 74
از جلوى بعثه مقام معظم رهبرى كه مىگذشتى. بر سردر آن پلاكارتى ورود سرپرست حجاج ايرانى، حجةالاسلام و المسلمين رىشهرى را به مدينه خير مقدم مىگفت. ظهر امروز آمده بود و عصر، با زائرين تعدادى از كاروانها در سالن اجتماعاتِ بعثه ديدار عمومى داشت. سرى به آنجا زدم. مدّاح از غربت مدينه ومظلوميت ائمه بقيع خواند و دلها شكست. يكى از روحانيون هم پيرامون فلسفه حج، سخنرانى كرد. پس از پذيرايى، افراد براى نماز، عازم حرم شدند. بعد از نماز مغرب، با جوانى شيعه از بحرين، نيم ساعتى صحبت كردم. بسيار علاقه داشت به حوزه علميه قم بيايد و از شرايط ورود به حوزه مىپرسيد. اوضاع داخلى بحرين، از محورهاى ديگرصحبتمان بود. اى كاش دور از چشم شرطهها و در كنار حرم پيامبر، بىواهمه از پيگيريها و اذيّتها، مىشد مسلمانان از كشورهاى مختلف باهم رابطه برقرار كنند، حرف بزنند، از حال هم با خبر شوند و به هم كمك كنند. در موارد بسيارى تماس يك غير ايرانى با
ايرانيان، عواقبى همچون تعقيب و مؤاخذه از سوى حكومت را در پى دارد. و اگر گاهى كتابى، جزوهاى، رسالهاى توسّط يك ايرانى به يك مسلمان داده مىشود، اگر مأموران ببينند، دنبال مىكنند و از او مىگيرند و اگر بتوانند براى خودش هم درد سر درست مىكنند.
به قصد سلام و ادب، تا نزديك مرقد مطهّر پيامبر رفتم. پس از زيارت، به قسمتى كه به درِ خانه حضرتِ زهرا «ع» معروف است رفتم. خانهاى كه به اندازه همه دنيا بزرگ است. نگاه به آن درِ بسته و قفلهاى بزرگ روى آن، حوادث پس از رحلت رسول خدا «ص» را در خانه على و پشت در به يادم آورد. دست خودم نبود. اين درِ بستهيادآور آن در سوخته بود. آن وقت هم نمىخواستند كه درِ خانه فاطمه باز باشد. خيره خيره مدّتى به در نگاه كردم. روى قفل فولادى در، با خط نسخ زيبا، اين بيت در مدح حضرت رسول نوشته بود:
هو الحبيب الذى يُرجى شفاعته لِكُلّ هولٍ من الأهوال مفتاحاً
نگاه چپ چپِ مأمورانِ نهى از معروف! سعودى، مىگفت كه حق ندارى نوشته روى قفل را بخوانى.
براى دومين شب متوالى، پسر بچه يكى از كسبه افغانى اطراف حرف را ديدم كه علاقهمند بود با من حرف بزند، ديشب هم آمده
كنار من نشست. من هم گرم گرفتم. شايد ده سالش مىشد. در نهايت ديدم كه از من مىپرسد: «دلار دارى؟» شگفتا كه بچّه كاسب، در مسجد و بين دو نماز هم به فكر كسب و درآمد است. خودكارى را كه در جيبم داشتم و با آن خاطرات يادداشت مىكردم مىخواست به يك ريال بخرد كه گفتم لازمش دارم.
و به فكر رفتم كه افغانيها در اين كشور چه جايگاهى دارند؟ چرا در ميان كسبه اطراف حرم، اين همه افغانى است؟ حتّى در برخى ادارات وبويژه مراكز تبليغى وارشادى و حرمين شريفين (و در مدينه بيشتر) افغانيهاى مقيم اين كشور فراوانند. برخىشان هم خود را به دولت واهدافش فروختهاند و دربست، مجرى حرفها و خواستههايند.
از اين رو در حسّاسترين مراكز دينى هم حضورشان را مىيابى.
در بافتِ اجتماعى عربستان، غير عربها هم فراوانند. و بيش از همه فيليپينىها كه در مشاغل مختلف و كارهاى خدماتى و مباشر و خدمتكار و راننده بودن و حتّى بچّهدارى و نگهدارى از خانهها و ...
به وفور از وجودشان استفاده مىشود. چون آدمهاى مورد اعتمادى هستند، در جايگاه خانوادگى عربها هم حسابى «جا» باز كردهاند.
باز هم شب و بازگشت به هتل و شام و استراحت.
چهارشنبه 6/ 2/ 74
با جمعى از دوستان ماشين گرفتيم و پيش از طلوع آفتاب، به
قصد ديدار اماكن حركت كرديم. راهنمايى كه همراهمان بود توضيحاتى هم نسبت به تاريخچه اماكن مىداد و به برخى جاها هم رفتيم كه زائران ايرانى اغلب به آنجاها نمىروند و تنها مساجد سبعه را مىشناسند.
سرِ راهمان از كنار «مسجد الاجابه» گذشتيم. به مسجد مباهله هم معروف است، داستان مباهله پيامبر اسلام با مسيحيان نجران و نزول آيه «قل تعالوا ندع ابناءنا ...» معروف است. اولين جايى كه رفتيم، «عُريض» بود.
عريض، دهى بيرون مدينه در سمت شرق (در مسير فرودگاه، شارع المطار) است و از حرم پيامبر چند كيلومترى بيشتر فاصله ندارد. در آن محلّ، خانه و قبر علىّ بن جعفر، فرزند امامصادق و برادر امام كاظم «ع» قرار داشته است. در گذشته خانه، قبر و مدرسه علميه بوده كه اكنون رو به ويرانى است. ساختمانِ سنگىِ قديمى آن، با ديوارهاى بلندش شبيه يك قلعه است. دو درى هم كه براى ورود به مقبره يا داخل آن مدرسه بوده، توسّط سعوديها با سيمان بسته شده و راهى براى نفوذ به داخل نيست.
پس از آنجا به داخل شهر برگشته و مسير شمال مدينه را پيش گرفتيم تا به «احد» برسيم. قبر حضرت حمزه سيدالشهدا، عموى پيامبر و مصعب بن عمير كنار هم و قبر بقيه شهداى احد به فاصلهاى دورتر، و همه اينها داخلِ يك چهار ديوارى بزرگ است كه درى بسته و نردههايى آهنين در قسمتى دارد و زائران پشت نردهها و درِ
بسته زيارتنامه شهداى احد را مىخوانند. عدّهاى هم بالاى تپه «جبل الرّماة» مىروند كه محلّ استقرار تيراندازان سپاه اسلام در جنگ احد بوده است و آنان به امر پيامبر مأمور كنترل تنگه كنار آن بودند.
از آنجا به مسجد ذوقبلتين رفتيم، جايى كه هنگام نماز، آياتِ تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه بر پيامبر خدا نازل شد و آن حضرت، روى به سوى مسجدالحرام كردند. مسجدى است كه در آن به دو قبله نماز خوانده شده است.
سپس به ديدار مساجد سبعه رفتيم كه در منطقه جنگ خندق قرار دارد. بر دامنه كوه سلع رو به مغرب، 6 مسجد است كه به نامهاى فتح، على بن ابىطالب، فاطمه زهرا، سلمان فارسى، ابوبكر و عمر است. قسمت چپ آنها در زمان آن جنگ، بصورت يك ربع دايره خندق حفر شده بود تا سپاه شرك نتواند وارد مدينه شود. در مسجد فتح هم پيامبر براى پيروزى نيروهاى اسلام دعا كرد.
از آنجا به سمت مسجد قبا مىرفتيم كه از كنار مسجد غمامه، مسجد على بن ابىطالب، مسجد ابوبكر و مسجد ذوالنّورين در جنوبِ غربى مسجدالنبى گذشتيم و از خيابان قبا به سمت اين مسجد مقدس رفتيم. نخستين مسجدى كه هنگام هجرت رسول خدا «ص» از مكه به مدينه در اين مكان ساخته شد و آن حضرت در آنجا نماز خواند. آيه «لَمَسجدٌ اسّس على التقوى ...» نيز در فضيلت آن نازل شده است. اكنون هم مسجد را بسيار توسعه داده و با امكانات وتجهيزات، بازسازى كردهاند و هم به لحاظ گسترش مدينه، آنجا وصل به شهر
شده است.
سپس به «مسجد فضيخ» رفتيم. در منطقه شيعه نشين عوالى در جنوبِ شرقى مدينه، ميان نخلستانها كه حال و هواىصدر اسلام را تداعى مىكرد. در محلّ آن پيش از نزول آيات قرآن در تحريم شراب، شراب خرما يا انگور ساخته و نگهدارى مىشده است، كه بعد از آيه، تبديل به مسجد مىشود. تعدادى بچههاى سياه سوخته دور ما را گرفته و چيز مىخواستند. چندتا سيب و پرتقال در ماشين بود كه به آنان داديم و خوشحال شدند.
در بازگشت، به «مشربه امّ ابراهيم» سر زديم. ام ابراهيم همان ماريه قبطيّه يكى از همسران پيامبر خداست كه ابراهيم، پسر متوفّاى رسول خدا از او بود. وى در اين منطقه مىزيسته است. علّت آن كه وى به اين محل آمد، آن بود كه چون «ابراهيم» را به دنيا آورد، مورد آزار و بدرفتارى از سوى عايشه (همسر ديگر پيامبر) قرار گرفت و حتى عايشه موى سر او را كند و او را زد. امان از حسادت زنانه! اين بود كه رسول خدا خانهاى براى او در اين منطقه درنظر گرفت، نزديك خانه برخى از انصار و ماريه به اينجا منتقل شد.
آنچه ديديم، يك چهار ديوارى محقّر، حدود ده متر در ده متر و به ارتفاع 5/ 1 متر ديوار و در حال ويرانى بود. كنارش هم قبرستانى بود و دورش ديوار، كه قبر نجمه، مادر امام رضا هم آنجاست.
متأسّفانه اينگونه جاها كه گوياى بخشى از تاريخ خاطرهآميز
صدر اسلام است، مورد بىاعتنايى سعوديها قرار دارد و بتدريج آنها را از بين مىبرند.
عصر، يادبود چهلمين روز درگذشت مرحوم حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى، يادگار امام راحل بود كه در «بعثه مقام معظم رهبرى» برگزار بود. مجلس با شكوهى بود، زائران از كاروانها آمده بودند، جمعى از شخصيّتهاى مهمان بعثه و همچنين اعضاى بعثه برخى مراجع ديگر و نيز روحانيون كاروانها حضور داشتند. پس از تلاوت قرآن و مرثيه خوانى، حاج آقاى توسّلى (از دفتر حضرت امام) از خصوصيّات اخلاقى و روحى حاج احمد آقا و نيز از دو مسأله مهم، يكى تلاش وى براى حفظ شؤون امام در حدّ اعلا و هم اعتماد كامل امام امت در امور مختلف به فرزندشانصحبت كردند و خاطرات جالبى بيان كردند كه مجلس غرق گريه شد. ياد امام راحل و يادگار عزيزش در كنار حرم پيامبر در همسايگى بقيع مظلوم، دلها را شكست و اشكها را جارى ساخت. آقا ياسر، فرزند حاجاحمدآقا هم دمِ در ايستادهبود و به افراد، خوشآمد مىگفت. در سالهاى قبل، در خرداد ماه، سالگرد ارتحال امام امّت را مجلس مىگرفتند. امسال ارديبهشت ماه بود و اربعين فرزند امام، باز هم زمينه خوبى براى يادكرد از بينانگذار جمهورى اسلامى و حجّ ابراهيمى فراهم بود. روح آن پسر و پدر، غريق رحمت باد.
شب، باز هم حرم و نماز و گفتگو با چند نفر غير ايرانى از سودان و آفريقاى جنوبى و ... سپس بازگشت به هتل.
امشب، قرار حجاج ايرانى، كنار بقيع است و دعاى كميل. در كاروانها اعلام كردهاند كه لازم است امشب حضور شكوهمندى داشته باشيم. اين نوعى اعلام حضور در حرم پيامبر و اعلام عشق و اميد، نسبت به خدا و رسول و اهل بيت اوست.
بىتاب بوديم تا هر چه زودتر، در اين آيين معنوى شركت كنيم.
مدينه است و يك دعاى كميل باصفاى ايرانيها.
خيليها تنها تجمع پرشكوه و منظم حجّاج را مىبينند، امّا يك دنيا فكر و برنامه و همكارى و عشق، در وراى اين تجمّع نهفته است. «تو مو مىبينى و من پيچش مو، تو ابرو من اشارتهاى ابرو».
برگزارى دعاى كميل، با برنامه و منظّم است. تعيين جا، زمان شروع و پايان، محلّ نشستن خواهران و جانبازان و مهمانان و روحانيون مهمان جزء اين برنامه است غير از برنامه منظم براى دعا و مرثيه و دعاخوان و مدّاح و فيلمبردارى، كسانى عهدهدارصوت و بلندگوها و طناب كشى منطقه تجمّع، رساندنِ آب و سقايت حجّاج تشنه، استفاده از پلاكارت و انتظامات مراسم و ... اند و برادرانى هوشيار، عاشق،صبور و متين و مؤدّب مىكوشند تا بهترين بهرهبردارى از اين مراسم انجام گيرد.
سالهاى قبل نيز چنين بود. اين بود كه حجّاج ما مشتاقانه چشم به راه آن شب جمعه بودند و اگر برنامه سفر چنان بود كه فيض دعاى كميل مدينه را درك نمىكردند، كلّى غصه و اندوه داشتند.
بعضيها طبق زمانبندى پروازها، اين روزها يكراست به مكّه مىروند. دعاى كميل آنان در نوبت دوّم حضور حجاج در مدينه برگزار مىشود. اصطلاحِ «مدينه قبل» و «مدينه بعد» جا افتاده است.
هر كدام هم مزايايى دارد. نمىتوان بطور كلّى يكى را ترجيح داد.
همين شور و حال برگزارى مراسم دعا، يك بار ديگر، پس از اعمال حج كه نيمى از زائران به مدينه مىآيند، تكرار مىشود. كار آنان، با رواياتى كه مىفرمايد: اعمال حج را كه انجام داديد، به زيارت ما بياييد و حج را با ديدار ما كامل كنيد، سازگارتر است، يا احاديثى كه تأكيد دارد بر «لقاء امام» و عرضه كردن نصرت و يارى بر ولىّ و حجّت خدا، اين نوعى ديگر از جنبه سياسى و ولايى حج است و حاجى بايد ولايت و همبستگى خويش را با رهبرى الهى، اعلام كند و نشان دهد.
دسته دسته ايرانيان از هر سو به جوار حرم پيامبر و كنار بقيع آمدند. باز هم بقيع، پذيراى دلهاى مشتاق و اشكهاى گرم نجواگران دلسوخته شد. مدينه، راوى غمهاى بزرگ و اندوههاى ديرين است.
هرگاه گوش درد آشنا بيابد، با زبانِ بىزبانى، قصه رنج و غربت سر مىدهد. اين شب جمعه نيز يكى از آن فرصتها بود.
مدينه، بار غم بر زمين نهاد، خسته از مظلوميّت ديرين. زائران
ايرانى، دوش به زير اين غم سنگين دادند و گوش به اين روايت غم آجينِ دردها سپردند، مشتاق شنيدن اين رنجنامه بلند، در كنار قبر حضرت رسول «ص».
جذبه «دعاى كميل»، همچون كهربايى هزاران زائر را از زن و مرد و پير و جوان و عالم و عامى، به سوى «بقيع» كشيد. خيابان بقيع و بخشى از اطراف آن، سرشار از دلهايى بود كه به عشق محمد و آل او، و به شوق گوش سپردن و زمزمه كردن با مناجات عاشقانه على «ع» گرد آمده بودند. گويى فرشتگان بال گشوده و زير پاى اين شيفتگانِ «اهل بيت» گسترده بودند و عطر نيايش و نسيم خلوص وصداى شكستنِ دلها در فضا پيچيده بود.
يك سو، مرقد مطهّر و منوّر پيامبر بود، غرق در نور و روشنايى.
و در سوى ديگر، بقيع خسته و خاموش!
و در اين ميان، حدّ فاصل حرم پيغمبر تا درب بسته بقيع را، زائران با حضور خويش پر كرده بودند.
يك سو «محمد» بود، يك سوى، «آل محمد» ...
و پيروان «اهل بيت»، نشسته در محوّطه ميان قبر پيامبر و قبور ائمه بقيع، پيوند خود را با «رسول و آل رسول» ثابت مىكردند. اين فاصله نبايد خالى مىماند. ميان آن خورشيد و اين ماههاى تابان، فاصلهاى نبوده و نيست. چه چيزى فضاى ميانِ مسجدالنبى و بقيع را پر كرده و در آن طنينافكن است؟ دعاى كميلِ على! على «ع» حلقه واسطه ميان «محمد» و «آل محمد» است. «عترت»، از نسل على
و فاطمه است. اينجا همصدا و دعاى على است كه «امّت» را در محيط و مساحتِ مرقد رسول و قبور بقيع، جذب كرده و گرد آورده است.
دعاى كميل شروع شد. بنا بر اين بود كه خيلى طول نكشد و متن دعا نيز به عربى خوانده شود و كمتر به نوحه و روضه فارسى آميخته گردد، تا براى عربزبانان كه گوش مىدهند، رشته دعا گسسته نشود. در اينگونه مناسبتها و جاها، اگر دعا توسّط شخص عربزبان و با لهجه عربى خوانده شود مؤثّرتر است تا سبكِ دعاى كميلهاى ايران.
چه شب است يا رب امشب، كه شكسته قلب ياران چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران
چه شبى كه تا سحرگاه، ز فرشتگانِ «اللَّه» بركاتِ آسمانى، برسد به جان نثاران
شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است شبِ گريه و مناجات، شب اشكِ رازداران
مدينه، گوش به «يارب يارب» زائران سپرده بود. نغمه سوزناكِ «يا غياث المستغيثين»، فضاى شهر را پوشانده بود و از گلدستههاى نورانى حرم پيامبر، بالاتر مىرفت، تا فرشتگان و تا خدا مىرسيد و همچون سايهاى از رحمت و لطف، بر فراز بقيع گسترده مىشد.
سعوديها بدشان نمىآمد كه در مراسم ما خلل وارد كنند.
نمىتوانستند يا نمىخواستند به هم بزنند. ولى چراغهاى منطقه را
يكى پس از ديگرى خاموش كردند. غافل از اينكه روشنايى دلها، فراتر از اين حرفهاست. اين قلبهاى نورانى در دل ظلمت هم اگر به زمزمه بنشينند و ناله سر دهند، فروغ آن تا ملكوت بالا مىرود.
نيازى به نورافكنهاى خيابان نيست. امّا پس از مدّتى، بتدريج باز چراغها روشن شد. دلهاى عاشق بىتاب بود. بىقرارى اين دلها را، ياد حسين و مهدى آرام مىكرد. غمهاى زهراى مرضيّه، دلها را مىفشرد، بغضهاى مانده در گلو مىتركيد و اشكها از ديدهها بهصورتها جارى مىشد.
دعا كم كم به پايان مىرسيد. در اطراف، غير ايرانيها نيز گوش جان به اين زمزمهها سپرده بودند. شيعيان لبنانى و كويتى هم در گوشه و كنار ديده مىشدند. در پايان دعاى كميل، گويا آقاى تسخيرى بود كه دعاهاى مفصّل و جهت دار، به زبان عربى بر زبان آورد و با «آمين» هاى مردم همراه گشت. ايرانيها هرگز لذّت اين شب جمعه را از ياد نخواهند برد و خاطرهاش را عزيز خواهند داشت. بخصوص كه اعلام كردند نوار دعاى كميل (كاست و ويدئو) در سمعى بصرى بعثه در اختيار علاقهمندان گذاشته مىشود. مهر و محبت دودمان پيامبر نيز، چيزى نيست كه از ياد شيعه و زائران برود.
خداوندا به اين دلهاى پر درد به اشك گرم و سوزانِ زن و مرد
به اين شب نالههاى عاشقانه كه در اين شهر، طوفانى به پا كرد
خدايا ... داغ اين محبّت را سوزانتر و رشته اين پيوند را
استوارتر بگردان.
خدايا ... آسمانِ چشمان ما را هميشه به ياد خودت و ياد «محمد و آل محمد» بارانى بگردان!
براى اينكه تجمع دعاى كميل پر شكوهتر باشد و نيز در پاسخ به درخواستِ شديد و اكيد حجاجى كه براى درك يك شب جمعه ديگر در كنار حرم رسول خدا «ص» و خواندن دعاى كميل در جوار بقيع، حركت مقدارى از كاروانها به مكه يكى دو روز عقب افتاده بود.
امّا همين امر جزئى، مشكلات بسيارى را از نظر تغذيه، مسكن، حمل و نقل، ترافيك در جادهها و احرام در مسجد شجره و ازدحام در پاركينگ آنجا و ورود يكباره حجاج ايرانى به مكّه پيش آورده بود، كه حتى مسؤولين سعودى هم ايراد گرفتند. ولى پاسخ به عشقِ زائران، اين تاوانها را هم در پى دارد.
جمعه 8/ 2/ 72 (28 ذيقعده 1415)
باز هم رسول خدا «ص» از مهمانش پذيرايى كرد و مثل جمعه گذشته ساعتى قبل از اذانصبح بيدار شدم و راه حرم را پيش گرفتم.
شگفتا از زائران كشورهاى ديگر، بخصوص آفريقايىها و ... هنوز يك ساعت به اذان مانده، چنان سيلآسا و با عجله روان بودند كه گويى پيشنماز به نماز ايستاده و اينها مىخواهند خود را به قرائت امام برسانند.
سر راه، از سكوى ضلع شمالى بقيع گذر كردم و هر چه به طرف
درِ بقيع نزديكتر مىشدم، بقاياى دعاى كميل ديشب نيز بيشتر به چشم مىخورد. شوريده دلانى اشك ريز، در دستههاى كوچك و گوشه و كنار زمزمه و گريه مىكردند. برخى هم از فرط خستگى و بيخوابى ديشب، در اين نزديكيهاىصبح بر روى همان سنگفرش مقابل بقيع، خوابشان برده است.
به در بسته بقيع رسيدم. چند لبنانى از دور، قبرهاى ائمه را به هم نشان و توضيح مىدادند. بىاختيار سر بر نردههاى آهنى گذاشتم و بغض گلو را در فضاى خاموش بقيع رها كردم. سپس حرم و نماز و زيارت و بقيع پيش از طلوعِ آفتاب و بازگشت به هتل.
عصر به ذهنم خطور كرد كه نماز مغرب را به منطقه شيعهنشين مدينه و به حسينيّه آقاى عَمرى بروم. يك ساعت به مغرب مانده، خيابان على بن ابىطالب را به سمت جنوب در پيش گرفتم و قدم زنان رفتم. به «مستشفى الزهرا» كه رسيدم، از يك خيابان فرعى سمت چپ به سوى نخلستان كه از دور ديده مىشد روان شدم.
حسّ كردم به مدينه زمان پيامبر روى آوردهام. بافتِ قديمى، فضاى نخلستان،صداى پت پتِ موتور آب كه از دور به گوش مىرسيد و شوق حضور در حسينيه شيعيان مدينه، حالت خاصّى مىداد.
آنچه امروز به نام «نخاوله» مدينه شناخته مىشود، همان نخلكاران و خرمادارانىاند كه در منطقه نخلستانى جنوب مدينه
ساكنند. قديميترين گروه مستضعف و بقاياى وفاداران به محبّت اهل بيت «ع» كه بر «حبّ آل محمّد» ثبات ورزيدهاند و از دورانى كه امام سجاد «ع» مىفرمود: به خدا قسم در مدينه بيست خانوار وجود ندارد كه دوستدار حقيقى ما باشند «واللَّهِ ليسَ فى المدينةِ عشرونَ بيتاً يحبّنا اهل البيت» و اين در روزگارى بود كه امام سجاد «ع» به حدودصد خانوار فقير و نيازمند، كمك مىرساند و زندگيشان را اداره مىكرد، امّا وفاداران واقعى به بيست خانواده نمىرسيدند. چه مظلوميّتى بالاتر از اين؟!
در اين منطقه عوالى حدود 30 قريه بوده كه در گذشته، شيعه بودند. در اثر فشار وهابيها پراكنده شدند و عدّهاى كوچ كرده و باديهنشينى را برگزيدند. شيعيان موجود در مدينه و در منطقه عوالى، از بقاياى همانها هستند و جمعيتشان در حال حاضر به پانزده هزار نفر مىرسد.
سمت چپ درى بود به محوطهاى باز مىشد كه درونش كنار موتور آب و نهر روان و زير درختان، عربهاى شيعه ديده مىشدند.
بخشى از اين منطقه را كه ديوار هم دارد و حسينيه درون آنست، آقاى عَمرى از سالها پيش احداث و آباد كرده است.
غروب جمعه بود و اذان نزديك مىشد و براى اينكه جا گير بياورم، زوتر وارد حسينيه (كه نمازخانه بود) شدم.صفا وصميميّت و خودمانى بودن در جمعِ شيعيان حاضر موج مىزد.
پيشنماز آنجا آقاى شيخ محمد على العَمرى 83 ساله است، دو
پسر طلبه هم دارد كه يكىشان مدّتى در قم درس خوانده است.
آقاى عمرى، سادات و فقراى شيعه در مدينه را هم از نظر دور نمىدارد، هر چند خودش چندان از امكانات برخوردار نيست، ولى علاقهمندانى هستند كه مساعدتهايى مىرسانند. خودش در زمان مرحوم آيةاللَّه بروجردى هم مدّتى در قم بوده است. از اين رو و به خاطر ارتباط با ايرانيها، فارسى هم تا حدّ زيادى مىداند و مىتواند به فارسى حرف بزند.
احساس كردم در ايران هستم. اذان به سبك شيعه گفته شد، يعنى با شهادت بر ولايت امير مؤمنان و فرزندانش. هنگام نماز، مهر گذاشتيم،صلواتها به سبك شيعه، مغرب و عشاء را هم باهم خوانديم.
حسينيّه پر بود از ايرانى، پاكستانى، بحرينى، عربهاى محلّى و ... در حدود 1000 نفر مىشدند كه در خود آن محلّ و چند اتاق وصل به حسينيّه، به نماز ايستاديم. بر ديوار آن چند تابلو و قاليچه با نوشته «يا قائم آل محمّد» ديده مىشد.
هميشه تعدادى از كاروانهاى ايرانى در نزديكى اين منطقه اسكان مىيابند و آنان كه آشنايند، در نماز آنجا شركت مىكنند تا شيعه از غربت درآيد، در سالهاى قبل، هميشه وقتى رفت و آمد و حضور حجاج ايرانى به اين منطقه زياد مىشد و گاهى خودش در حسينيّه و پسرش در محوّطه باز زير درختان و ... نماز مىخواندند، از طرف سعوديها براى آقاى عمرى محدوديّتها و فشارهايى اعمال مىشد و به همين خاطر گاهى ايرانيان ملاحظه مىكردند تا خيلى
شلوغ نشود و گاهى خودش يادآور مىشد كه ايرانيها كمتر بيايند، چون اين تجمّع، موجب سختگيريهاى بعدى مىشود. در گذشته، گاهى تا مرز دستگيرى هم پيش رفتهاند.
شب شهادت امام جواد «ع» بود و آقاى سيد مرتضى القزوينى از خطباى عراقى (كه اكنون در آمريكا مشغول خدمات و تبليغات است) منبر رفت و موعظه و سخنرانى كرد. شعرهايى كه از «ابوفراس هَمْدانى» و «مهيار ديلمى» و «دعبل» خواند و توضيحى كه پيرامون آيه «قل لا أسئلكم عليه اجراً الّا المودّة فى القربى» داد، نوعى ادّعانامه شيعه مظلوم، عليه بنى عباس و وهابيانِ طرفدار آنها بود. از رمز پنهان ماندن قبر زهرا «ع» و انگيزه دشمنى اينان در طول تاريخ با حضرت فاطمه و نقش ائمه شيعه بخصوص حضرت جواد «ع» سخنها گفت و پيرامون محاسبه خداوند نسبت به نعمتها، حسنات و سيّئات هم بحثى اخلاقى داشت، سپس روضه و دعا كه همه به زبان عربى و به سبك محلّى بود و پس از منبر هم، از عموم خواسته شد كه از شام متبرّك ميل كنند.
نشستيم و سفره گسترده شد و مجموعههاى بزرگِ برنج وگوشت به ميان آمد و با دستها مشغول غذا خوردن شديم، به همان سبك عشايرى و قديمى. برخى از فضلا هم از طرف برخى بعثههاى علما آمده بودند.
دفترم را درآوردم و پيش شيخ عمرى رفتم و از او خواستم كه يادگارى حديثى برايم بنويسد. او هم با دست لرزانش در آن 83
سالگى چند سطرى روايت برايم نوشت. ساعتى آنجا مانديم و برگشتيم ولى حضورِ مظلومانه و غريبانه شيعيان مدينه در بين اغلبيّتِ غير شيعه حاكم بر امور، از ياد نمىرود و همواره دوران ائمه شيعه را يادآور است كه در شرايط دشوارى دوران اموى و عباسى را سپرى مىكردند و خون دل مىخوردند و مشعل حق را در برابر طوفانهاى باطل، فروزان نگه مىداشتند. مدينه امروز هم تكرار همان عصر است.
روز شيرينى بود. امّا آخر شب، شنيدن خبرهايى درباره برخى حجاج كه پول خود را گم كردهاند، تأسفآور بود. روزهاى گذشته هم مىشنيدم كه مال باختگانى كه دلار و ريال خود را گم كرده بودند، خود را به آب و آتش مىزدند تا پول گمشده خود را بازيابند، ولى دستشان به جايى بند نمىشد. اينگونه مالباختن در چند سال اخير، به شدّت افزايش يافته است. البته زائران ما هم بىتقصير نيستند. با آن همه توصيه و هشدار، كه پولهاى غير لازم را هنگام زيارت رفتن و بازديد از اماكن يا در مكّه هنگام طواف و ... با خود نبريد، گوش نمىكنند و رقمهاى درشتِ گاهى چند هزار دلار آمريكايى، ريال سعودى و تومان ايرانى را راحت گم مىكنند و پريشان برمىگردند.
متأسفانه نمونههايى مىشنيديم كه يك مال باخته، در مقابل كاروان تكدّى مىكرده يا پتو و ساك و ... را فروخته است تا ريالاتى به دست
آورد، جهت خريد سوغات و امثال آن! در اين «شركت سهامى سرقت» هم مهارت و تردستىِ طرّاران و جيب برها و تيغ زنها دخيل است، هم سستى و اهمال پليس سعودى، هم سادگى و بىتوجّهى و غرور زائر ايرانى.
بيشتر اين سرقتها و جيببريها هنگام زيارت و در ازدحام جمعيّت است. شلوغى مكّه و حالت طواف نيزصحنه ديگرى براى تكرار اين طرّارى است. البته هوشيارى و انضباط و توجّه به توصيهها و هشدارها مىتواند تا حدّ بسيارى رقم اين ضايعه را بكاهد. آنكه نتواند پول خود را نگهدارى كند، چندان شگفت نيست كه خودش هم گم شود، راه را گم كند و نه تنها اموالش را، بلكه افكارش و ايمانش را هم بدزدند.
يكشنبه 10/ 2/ 74
حال كه از اين شهر مىخواهيم برويم، بد نيست نمايى كلّى از آن ارائه كنم. به بالاى بام ساختمان 10 طبقه مىروم. ابتدا سلامى به حضرت رسول «ص» و ائمه بقيع «ع» كه در چشماندازم قرار دارند.
به شمال مدينه مىنگرم، رشته كوه احد خود را نشان مىدهد. در سمت شمال، باز هم كوه سلع ديده مىشود. در سمت جنوب، كوه عير به چشم مىخورد. در قسمت مغرب، كوههاى كوچكى در منطقه مساجد سبعه ديده مىشود كه اينك در متن شهر واقع است.
نقشه و نما و طرّاحى شهر، مدرن شده است، خيابانكشىهاى اطراف، چندين پل هوايى، جاده كمربندى و بلوار، قسمتهاى مختلف شهر را به هم وصل مىكند. مسير زير گذر در محوّطه اطراف حرم نيز احداث شده كه فعلًا بهرهبردارى از آن نمىشود. دو رشته جاده كمربندى تقريباً بصورت دايره، مدينه را دربر گرفته است. از خيابانهاى مهمّ آن مىتوان اينها را نام برد: قربان، قبا، على بن ابى طالب، اباذر، عبدالعزيز، ستّين، باب السلام، سيد الشهداء (حمزه) و ...
در قسمتهاى مركزى شهر، بويژه نزديكيهاى حرم، ساختمانهاى بلند و هتلهاى ده- دوازده طبقه زياد به چشم مىخورد كه بيشتر در ايام حج و عمره كاربرد دارد.
طرح توسعه حرم بسيار گسترده است. تقريباً مىتوان گفت به پايان رسيده است. افزودنِ رواقهاى وسيع در سه قسمتِ شرقى، غربى و شمالى حرم، همچنين محوطه بزرگ چهار طرف مسجدالنبى براى نشستن و نماز خواندن به قيمت تخريب منطقه وسيعى از بافتِ قديمى شهر و خانهها و مغازههاى اطراف حرم انجام گرفته است.
آنچه روزى به نام «محله بنىهاشم» و كوچه بنىهاشم معروف بود و حدّ فاصل مسجد تا بقيع را تشكيل مىداد و يك دنيا خاطره در خود داشت و احساسها را بر مىانگيخت، اينك وجود خارجى ندارد و همه جزء مسجد شده است. اول و آخر مسجد از نظر وسعت پيدا نيست.
به نوشته جزوات خود سعوديها كه اطلاعات مربوط به توسعه حرمين شريفين را دارد: «در حال حاضر وسعت مسجد پيامبر برابر
با تمام وسعتِ مدينه در زمان حيات پيامبر «ص» است.» با وسعتى به اندازه 361 هزار متر مربع كه در ايام حج، گنجايش بيش از يك ميليون زائر را دارد، با 10 مناره، به ارتفاعِ 105 متر. سقف مسجدالنبى هم بعنوان طبقه دوّم قابل استفاده نمازگزاران است كه از طريق 18 پله عادى و 6 پله برقى مىتوان به آن راه يافت.
در كنار بازارهاى شيك و مدرن با وسايل لوكس و قيمتهاى گران، قسمتى از بافتِ بازار گذشته هم باقى است، كه اغلب، زائران از اين قسمتها خريد مىكنند. محلههاى قديمى و مستضعفنشين هم در عمق شهر و در وراى آسمانخراشها كم نيست و برخى كه در دخمهها زندگى مىكنند.
«تهاجم فرهنگى» در اينجاها نيز ديده مىشود. گر چه مفتيهاى سعودى به تحريم استفاده از آنتنهاى دريافت از ماهواره (ديش) فتوا دادهاند، ولى وفور اين بشقابهاى گيرنده تصوير بر فراز ساختمانها نشان مىدهد كه فرهنگ غربى، در عمق خانههاى مردم هم رخنه كرده است. مغازههاى متعدّد «ويدئو كلوپ» و كرايه دادنِ فيلمهاى سينمايى بصورت نوار ويدئو و مراجعه فراوان جوانان به اين مغازهها نشانه ديگرى از مسخ فرهنگ اسلامى در سرزمين وحى است.
نوارهاى ترانه هم كه از اغلب ماشينهاى سوارى كه نوجوانانى پشت فرمان آنها نشستهاند، به گوش مىرسد.
مصرف گرايى شديد، جلوه ديگرى از اين فرهنگ اروپايى است.
تلويزيون به پخش آگهيهاى دراز مدّت تجارتى در مورد لباسها،
غذاها، لوازم آرايشى، وسائل برقى، دكوراسيون خانه و ... دهها از اينگونه مظاهر تجملگرايى و راحتطلبى، از سوى ديگر مردم را بمباران تبليغاتى مىكند. وارد كردن اجناس خارجى و پر كردن بازار مسلمين از اينگونه وسايل، نمود ديگرى از اين هجوم پذيرى است، ليكن در بعد اقتصادىِ آن. ماشينهاى خارجى مدل بالا، نمود ديگرى از اين غربزدگى است.
بگذريم. كمى از نماى شهر دور شدم. در گذشته مسجد غمامه، مسجد على بن ابىطالب، ذوالنورين، عمر بن خطاب، ابوبكر و ... در وسط يك منطقه مسكونى و تجارى بود و مىبايست از كوچهها و خيابانها گذشت تا به آنجا رسيد. امّا اينك در توسعه اطراف حرم، در محوّطه جنوب غربى مسجدالنبى قرار گرفته است. داخل قبرستان بقيع نيز به همانصورت قبلى، خاكى است. ديوارهاى سنگكارى شده و سكوهاى اطرافش هيچ به داخل سرايت نكرده است. از قديم، مدينه را شهرى سبز و با نخلستانهايش مىشناختيم.
اينك در قسمتهاى جنوبى مدينه، كم و بيش باغها و نخلستانها و سبزى كاريهايى به چشم مىخورد. شهر سنگى و سيمانىِ مدينه، فضا را بر نخلها و خرماها تنگ كرده است.
برخى از مساجد معروف و ديدنى، مثل مسجد قبا، ذوقبلتين و شجره، مشمول نوسازى و توسعه و فضاى سبز در اطراف و تجهيز آنها به امكانات جديد شده است، ولى برخى ديگر بهصورت سالهاى قبل است، مانند مسجد غمامه، فضيخ، مساجدِ سبعه، مسجد اجابه و ...
اگر روزگارى احد و قبا دو منطقه بيرون شهر بود كه در يكى مزار شهداى احد و در ديگرى مسجد قبا و نخستين توقّفگاه حضرت رسول «ص» در آغاز هجرت بود، اينك وسعت يافتن دامنه شهر، مدينه را به قبا و احد و مسجد شجره وصل كرده است.
شبها، روضه منوّره حضرت رسول، به درياى نورى مىماند كه شعاعش و امواجش به هر سو فروغ گستر مىشود. تا محوّطه وسيعى در غرب و جنوب حرم، ساختمان وجود ندارد و اين به انسان امكان آن را مىدهد كه از مناطق دورترى مجموعه نورانى مسجدالنبى و قبه خضراء حضرت رسالت را ببيند.
از بازار، كوتاه گفتم. در همينجا اشاره ديگرى داشته باشم. مدينه (و همچنين مكّه) شهر زيارتى است. تعدادى از كسبه اينجا يك سال انتظار مىكشند تا موسم حج فرا رسد وصدها هزار زائر (و البته مشترى) شهر را از حضور خود بياكنند و كالاهايشان به فروش رسد و انبارها خالى شود و گشايشى در زندگيشان فراهم آيد. البته ايّام عمره هم همين بساط است، ولى موسم حج چيز ديگرى است و بازار، واقعاً داغ است. از كجا كه يكى از مصاديق «ليشهدوا منافع لهم» هم اين نباشد؟! در روايات مربوط به حج هم نسبت به نقل اجناس و فروش كالا و مبادله جنسها و توليدات و ... مطالبى آمده است. فرهنگ سوغات خريدن در ميان مسلمانان رايج است و در ايرانيان بيشتر.
چه بسا بعضى از اين اجناس در وطن هم بهتر و هم ارزانتر باشد، ولى دست خالى كه نمىتوان برگشت. بعضى هم كه راه افراط مىپيمايند
و گويى آمدهاند براى خريد! باز هم حاشيه رفتم.
مغازههاى قماش فروشى، پوشاك و لباسهاى دوخته، لوازم برقى منزل، جواهر فروشى، اسباب بازى، وسايلصوتى و تلويزيونى،صرّافى، كفش، ساعت، نوار ترتيل و كتابفروشى، مطبوعات و لوازم التحرير و ... مشتريهاى فراوانى را به خود جلب مىكند.
در اين ميان، كم نيست مغازههايى كه اجناسى را با نرخ ثابت مىفروشند. بر سر در اين دكانها نوشته است «كل شئ 5 ريال»، «كل شئ 2 ريال»، «كل شئ 10 ريال» و ... يعنى همه اجناس يك مغازه پنج يا ده ريال سعودى است. همه رقم چيز در آنها يافت مىشود.
بعضى واقعاً بنجل است كه حيف پول كه به آنها داده شود، بعضى چيزهاى خوب هم پيدا مىشود. مشترى بدونِ نياز به چانه زدن، يا بيم از آنكه كلاه سرش بگذارند، آزادانه ميان اجناس، سوغاتى مورد نظر را با حوصله و دقّت انتخاب مىكند. اگر از قيمت اجناس در ايران بىخبر باشى، ممكن است خيلى راحت پولت را در چاه ويل بيندازى. معمولًا افراد مقايسه مىكنند و قيمت آن را با نرخ ايران مىسنجند و اگر مىصرفيد، مىخرند. اغلب فروشندگانِ اينگونه مغازهها، افغانى، پاكستانى و ... اند. مراكز عمده تجارى و فروشگاههاى مهمّ دست خود حجازيهاست.
گروه نسبتاً مُعتنى بهى سياهان نيز هستند و اغلب زنها ودخترها، كه در حاشيه خيابانهاى محلّ رفت و آمد زوّار، بساط دستفروشى پهن كردهاند و پيراهن، عرقچين، دمپايى، تسبيح، مسواك، روسرى،
قوارههاى پارچه و ... مىفروشند و عدهاى هم اطراف بقيع (كه در احد هم از اينها هست) به فروش پاكتهاى گندم براى كبوتران حرم و بقيع مىپردازند. چهرهها چنان سوخته و سياه و اندامها چنان استخوانى و تكيده و قيافهها آنچنان معصومانه و رنجديده كه خط سياه فقر و محروميّت دراز مدّتى را مىتوان از آن خواند؛ رقّتانگيز و ترحّمآور، كه گاهى انسان دلش مىخواهد حتى بدون خريدن جنسى به آنها كمك كند. گاهى هم مأموران ترافيك سر مىرسند و آنها بساط را جمع كرده پا به فرار مىگذارند و پس از ردّ شدن مأمور، باز بساط پهن مىشود. كارشان نوعى «سدّ معبر» تلقّى مىشود. نمىدانم اينها آيا از نژاد همين عربها هستند، يا مهاجرانى از كشورى ديگر كه فعلًا اينجا به سر مىبرند! مثلًا از سودان و آفريقا.
سعوديها كه با نگاهى بيگانه به آنها مىنگرند و رفتارى توهينآميز دارند.
با همه اين تلخيها و شرينيها و زشتيها و زيباييها، مدينه محبوب ماست، چرا كه محبوب ما در آن نهفته است.
چارهاى جز «رفتن» نيست.
ولى ... دل كندن از «مدينه» مشكل است.
چه مىدانيم؟ شايد ديگر هرگز توفيق بازآمدن به «ديار يار» را نداشته باشيم.
چه شبهايى كه در «غربت بقيع» گريستيم.
چه روزهايى كه كبوتر حرم پيامبر بوديم.
صداى «اذان» به سوى نماز و نيازمان مىخواند.
رواقهاى نورانى حرم الرسول، كهكشانى از معنويت و شوق را در سينه داشت كه فروغ از «مرقد نبوى» مىگرفت.
شبها همه شب، تلألؤ نور را در حريم حرم به تماشا مىنشستيم.
و روزها همه روز، گنبد سبز روضه پيامبر دلهامان را مىروياند و مىشكوفاند.
از «بقيع» چه بگويم؟ اين كانون اسرار پنهان، اين مجموعه كرامتهاى مدفون در خاك، اين سندِ مظلوميّتِ حق، اين تجسّم اشكها و درد و داغهاى شيعه در طول تاريخ، اين خانه غم و ماتم، اين آشيانِ دلهاى سوخته و پرستوهاى پرشكسته.
آرى ... بقيع، اين بقعه مقدّس ولى بىسايبان، براى ما معناى ديگرى داشت.
شهداى احد، مسجد قبا، ذوقبلتين، بيت الأحزانِ بىنشان وويران، محلّه خراب شده «بنى هاشم»، خانه فاطمه، محرابِ تهجّد، منبر و محراب پيامبر، ستون توبه و حنّانه،صُفّه و روضه، همه و همه را مىگذاريم و مىرويم. امّا دل كندن، بسى مشكل است.
روزهاى اقامتمان در مدينه، ما را به تاريخصدر اسلام بُرد.
گريههاى بقيع، رنجهاى «اهل بيت» را در خاطرمان تجديد كرد.
نخلهاى شكسته و خشكيده مدينه، نجواها و نيايشهاى على «ع»
را به يادمان آورد.
امّا ... چارهاى نيست. بايد با مدينه و آثارش، مساجدش، مزارهايش، بقيع و حرمش، خداحافظى كرد و دعوت ابراهيم و خداى ابراهيم را «لبّيك» گفت.
ما مىرويم، ولى دلمان آكنده از غمهاى مدينه است.
اشكهامان امان نمىدهد.
آيا باز هم «مدينه» را خواهيم ديد؟
اى خدا! ... ما دلبسته اين آب و خاكيم. ما از اوّل هم «اهل مدينه» بودهايم. دلمان گواهى مىدهد. احساسمان با اين سرزمين گره خورده است.
يا فاطمةالزهرا! مىرويم، امّا دريغ كه مزار پنهانت را نيافتيم.
ولى ... دل هر يك از ما مزار توست.
تو در قلب سوخته مايى.
از اين پس، ما هر جا كه برويم، آنجا را «مدينه» مىبينيم.
اى مدينه ... «الوداع»! باز هم ما را بخوان، تا با اشتياقى بيشتر به سويت بشتابيم.
«رفتم ... ولى هواى تو از دل نمىرود».
ما جملگى اى مدينه، بيمار توييم رفتيم، ولى عاشق ديدار توييم
هر چند تو را گران فروشند به ما باكى نبود، باز خريدار توييم
احرام بستن در مسجد شجره و عزيمت به سوى مكّه معظمه را در فصل بعد مىخوانيد.
من از اين شهر اميد
شهر توحيد كه نامش «مكه» است
و غنوده است ميانصدفش «كعبه» پاك،
قصهها مىدانم ...
دست در دست من اينك بگذار
تا از اين شهر پر از خاطره، ديدار كنيم.
هر كجا گام نهى در اين شهر
و به هر سوى كه چشم اندازى
مىشود زنده بسى خاطرهها در ذهنت
يادى از «ابراهيم»،
آنكه شالوده اين خانه بريخت
آنكه بتهاى كهن را بشكست
آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود، به قربانى برد
يادى از «هاجر» و اسماعيلش
مظهر سعى و خلوص
صاحب زمزمه زمزم عشق
يادى از ناله جانسوز «بلال»
كه در اين شهر، در آن دوره پر خوف و گزند
به «احَد» بود بلند
يادى از «غار حرا»، مهبط وحى
يادى از بعثتِ پيغمبر پاك
يادى از هجرت و از فتح بزرگ
يادى از «شعب ابىطالب» و آزار قريش
شهر دين، شهر خدا، شهر رسول
شهر ميلاد على «ع»
شهر نجواى حسين «ع» در عرفات
شهر قرآن و حديث
شهر فيض و بركات! ...
و بسى خاطره از جاى دگر، شخص دگر ...
*** مكّه، «جغرافى» نيست، تاريخ است.
«زمين» نيست، زمان است!
اگر عمرى به هر كس لبّيك گفتهايم، اكنون تنها به خدا «لبّيك» مىگوييم و آن قدر لبّيك را تكرار مىكنيم تا لذّت بندگى و شيرينى نام خدا را در عمق جان خويش احساس كنيم.
فضا را با آهنگ «لبّيك» پر مىكنيم، كه موسيقى ملكوت است.
با بال شوق، به سوق «معشوق» پرواز مىكنيم.
ولى ... بايد «احرام» بست، كه مقدّمه اين هجرت به سوى خانه يار است. اضطرابِ دلها را بايد با «آرى» گفتن به دعوت ابراهيم و خداى ابراهيم فرونشاند. چه سعادتى! به مهمانى خدا مىرويم.
11/ 2/ 74
روز اوّل ذيحجّه، هنگام مغرب، براى احرام و عزيمت به مكّه، به «مسجد شجره» رفتيم. هنگام بيرون آمدن از مدينه، چشمهايمان همچنان دنبال گلدستههاى حرم النبى «ص» بود، از مدينه بيرون رفتيم، امّا با دلى كه به دو نيم تقسيم شده بود. نيمى را در مدينه جا گذاشتيم، نيم ديگر را، پر از اشتياق خانه خدا، برداشته و به ميقات رفتيم.
مسجد شجره، حدود ده كيلومتر بيرون مدينه است، در منطقه «آبار على» (چاههاى على «ع»)، آنجا كه حضرت امير، براى استفاده
زائران خانه خدا، چاههاى آب حفر نمود. نام ديگر اين ميقات، «ذوالحليفه» است، از معتبرترين ميقاتها. ميقات حضرت رسول «ص» هم بوده است. نامگذارى اين مسجد به شجره (درخت) از آنجاست كه در عصر پيامبر «ص» درختى اينجا بوده كه حضرت، زير آن احرام مىبست. البته اكنون آثارى از آن نيست و مسجد شجره، مسجدى بزرگ و زيباست. بيرون مسجد، دوشها و دستشوييهاى فراوان وجود دارد كه كار غسل زيارت و پوشيدن جامه احرام را آسان كرده است.
لباسها را درآورده، دوشى گرفته و غسل احرام كرديم وحولههاى احرام بر كمر و بر دوش، وارد مسجد شديم. دسته دسته زائران (ايرانى و غير ايرانى) در تكاپو و نيايش و نماز و ذكر احرام بودند، و چه خشوعى حاكم بود در فضاى مسجد، انسان به ياد احرام بستنِ پيامبر «ص» در همين جا مىافتاد، احرام بستن امام مجتبى «ع» و امام حسين «ع» و سفرهاى پياده آن حضرت از مدينه به سوى خانه خدا. امام حسين «ع» نيز در آغاز سفر كربلا، از همين جا مُحرم شد و به مكّه رفت.
احرام بستن، ورود به عالم جديدى بود. روح، مىبايست با اين فضا خود بگيرد و هماهنگ شود. پس از تكرار «لبّيك اللّهمّ لبّيك ...»، وقتى خواسته شد هر كس از ديگرى فاصله بگيرد و لحظهاى خودش باشد و خدايش، احساس مىكردى معاد برپا شده است، يا قبر و حساب و كتاب است. همين كهصورتها بر زمين قرار گرفت، بغضها
تركيد و اشكها جارى شد و ناله همراهان برخاست. واقعاً هر كس خودش بود و خدايش و يادآورى اعمالش و قيامتى كه در پيش است و عفو و بخشايشى كه وعده پروردگار است و خشوع و تضرّعى كه اوج بندگى است و اشكى كه شاهد عشق است و گريهاى كه زبان دل است، احساس جدا شدن از دنيا و وارد شدن به برزخ، يا پا نهادن به عرصات!
راه طولانى مدينه تا مكّه، شبانه طى شد. همراهان برخى خواب بودند و برخى همواره گريان و اشك ريزان. از اين راه كه به «طريقالهجره» نيز معروف است، روزى رسول اكرم «ص» عبور كرده است، آنگاه كه از زادگاهش مكّه، براى بسط آيين توحيد و بهرهگرفتن از پايگاه يثرب و نجات جان مسلمانان از شكجنه و آزارهاى قريش، كوچ كرد و هجرتش مبدأ تاريخ مسلمين و منشأ تحوّل عظيمى در وضع مؤمنان به وحى و قرآن گشت و تاريخ بشريت ورق خورد. امّا آيا مسلمانان، واقعاً در همان «خط هجرت نبوى» حركت مىكنند؟ آيا از همان راهى مىروند كه پيامبرشان رفته است؟ كاش امروز رسول خدا در ميان ما بود و هر جا كه مىرفت، در پى او مىرفتيم و هر كجا قدم مىنهاد، گام، جاى گامش مىنهاديم و در پى فرمانش جان مىباختيم ... ولى، سنّت و سيره او كه هست! اگر واقعاً پيرويم، راه او روشن است و اين محجّه بيضاء
وصراط مستقيم، رونده مىخواهد. شگفتا كه سيره و سنّت پيامبر، چه قدر در ميان مدّعيان پيروى از سنّت او متروك و مهجور است. و چه قدر، راه پيامبر بىرونده است! ...
به نزديكيهاى مكّه رسيده بوديم.صداىصلوات، خفتگان را هم بيدار كرد. باقيمانده راه، در ميان شوق و انتظار سپرى شد. از «ميقات خاك» به «ميقات خدا» آمده بوديم. وقتى به محل سكونت كاروان رسيديم، ساعتى به اذانصبح مانده بود. گفتيم شايد اندكى استراحت، مفيد باشد تا پس ازصبحانه، با نشاط براى اعمال، به مسجدالحرام رويم.
ورود به بيت خدا هيمنه خاصّى داشت. رواقهاى زيبا، شبستانهاى عظيم، گلدستههاى بلند و آن همه تجهيزات، هيچكدام نمىتوانست دل را از هيبت و عظمتِ خانهاى سنگى و ساده درصحن مسجدالحرام، بكاهد. كعبه بود كه چون مغناطيس، دلها را به سوى خود مىكشيد. نمىدانم با برنامه يا بى برنامه، كعبه و مسجدالحرام را در حصارى از ساختمانهاى بلند و هتلهاى سر به فلك كشيده قرار دادهاند، بخصوص «قصر ضيافتِ» دربار، كه بدجورى سايه سنگين خود را بر مجموعه نورانى بيت اللَّه انداخته و نوعى بىاحترامى به كعبه است.
در اينجا بسيارى از حرمتها كه بايد پاس داشته شود، شكسته
مىشود. مگر خود «حاجى» كم احترامى دارد؟ و مگر حرمت زائران خانه خدا، كم شكسته شده است؟
بارى ... هر چه به طرف مسجدالحرام مىآمديم، رو به سراشيبى بود. شگفت است كه انسان براى رسيدن به رفعت معنوى كه در خانه خدا نهفته است، بايد مرتب رو به پايين و حضيض برود.
خانه خدا چنان نيست كه در قلّه يك كوه قرار گرفته باشد وصعود به آن توانسوز و طاقت فرسا و نفس گير باشد. اطراف، همهاش كوه است و كعبه در گودترين نقاط قرار گرفته است. از اطراف، هر چه به سمت خانه خدا مىآيند، چه پياده چه با ماشين، سرازير است. همين عامل، شتاب آفرين است تا گامها و دلها با شوق و براحتى به سوى اين خانه سرازير شود. بايد رو به پايين رفت تا رو به بالا نهاد.
سراشيبى، مقدمه رفعت و والايى است.
در حريم خانه خدا، نبايد ساختمانهاى ديگر بلندتر از كعبه و خانه خدا بوده و اشراف بر آن داشته باشد.
اينك قدم در خانهاى گذاشتهايم كه چهره دل و روى جان ميليونها مسلمان در سراسر جهان، متوجّه اين كانون است. چه مركزيّتى براى وحدت، بهتر از «قبله» و چه خانهاى براى مردم جز «كعبه»؟
بگذار كمى با اين مغناطيس دل و جان و عشق و ايمان، بيشتر
آشنا شويم و كعبه و تكبير را در يك بامداد نيايش به تماشا بنشينيم:
ز دامان سياه آسمان، تيغ سحر، سر زد
جهان از انفجار فجر، روشن شد
نسيم عطرآلود بهشتى، حلقه بر در زد
فشار پنجه شب، بر گلوىصبح، پيدا بود
كه از گلدسته مسجد
مؤذّن، نغمه «اللَّه اكبر» زد.
شراب خواب، از جام دو چشمم ريخت
دلم در بيكران آفاق سرشار از خدا، پر زد
به سوى قبله رو كردم
نمازم جلوه راز و نيازم بود
نشان سوز و سازم بود
در آن معراج تنهايى، هزاران و هزاران چهره را ديدم
كه از هر سو- ز شرق و غرب اين عالم-
«جهت» را جستجو كردند.
هزاران چهره پاك، از درون خانهها، محرابها، در مسجد و معبد
به آب عشق حقجويى وضو كردند
و از هر سو به سوى «قبله» رو كردند
همه با يك زبان در يك «جهت»، با خالق خود گفتگو كردند.
*** سكوت بامدادى بود
ميان موجهاى ساكت و بى حرف
به گوشم مىرسيد آهنگ شورانگيز و زيباى نيايشها
من از عمق سكوت سرد
طنين عاشقان را مىشنيدم از زبانصبح.
فضا از نغمه تسبيح و تكبير سحر خيزان دلاويز و معطّر بود
دل هستى، پر از «اللَّه اكبر» بود.
من از برق نگاهم در پگاه، آن روز مىديدم
مسلمانان عالم را- دوانده ريشه در اعماق-
كه دهها نسل، اندر راستاى تنگه تاريخ،
هماره، هر كجا هر روز،
وصبح و ظهر و عصر و شام
به هنگام نيايش، چهره خود را به سوى قبله مىگيرند
پس از عمرى به آن «سو» روى آوردن
به سوى قبله مىميرند.
به كانون فروغ افروز خود دلگرم و پابندند
كه بيدارند و آزادند
نه با شرق و نه با غربند
نه با هر جبههاى با شيوه خصمانه، هم پيمان و پيوندند.
*** و ... «قبله»، روى آوردن به اين سرمايههاى شور و الهام است
و مىبينيم و مىدانيم
كه پيچ كوچههاى «مكّه»، بوى پيرهن در آستين دارد:
و دست شهر مكّه، جام جم را در نگين دارد:
-صفاى عصمت آيينه امّت-
و «كعبه»، قلب خون پالاى مام ميهن اسلام
و ما چون قطرهاى خون، رهنوردى سوى اين كانون
كشانِ كهكشان در دامن اين آسمان، شبهاى تابستان
به سوى كعبه مقصود، «راه شيرىِ» تابان
و ما چون ذرّهاى در كهكشان، سرمست و سرگردان
و سنگ تيره در ديواره كعبه،
نشان بيعتِ «اللَّه»، با «انسان»
و ما بيعتگرانى با خدا، بنهاده بر كف، جان!
*** الا ... اى قبله! اى رمز محبّتها و وحدتها
نشانِ جاودانِ اتحاد روح ملّتها
تو كانونِ همايشگاه ميليونها دل روييده از خونى
تو مغناطيس دلهايى
وما با روح آتشناك و پاكى، كهرباى كعبه را چون «كاه».
*** كنون، اى ملّت حق، اى مسلمان، وارث توحيد ابراهيم!
حقيقت، رهروان تازه مىخواهد
مسلمان! ... اى گرفته رايت خونين حق بر دوش
خطر در راه و طوفان در خروش و دشمن حق در كمين،
و زخم ضربه، هم از جانب بيگانه، هم از خويش
هماورد تو تا دندان، زره پوش است
چرا بر پا نمىخيزى؟
«نبردى سخت در پيش است ...»
اين، همان كانون و مركزيّتى است كه رسول خدا «ص» پس از هجرت به مدينه، فرمان يافت روى به مسجدالحرام نهد و اين خانه مقدّس، قبله خداپسند و رسولپسند گرديد، تا مسلمين حتى در قبله هم مستقل باشند و زخم زبان بيگانه را به خاطر عبادت به سوى «بيت المقدس» نشنوند. «(1)» مسجدالحرام نيز مشمول طرح توسعه قرار گرفته است. البته به مرور زمان و با توسعههاى متعدّد و ساختمان سازى جديد، آثار كهن و محلّات قديمى از بين مىرود و در نتيجه از ياد هم مىرود. اينك در اين منطقه، هيچ اثر و نشانى از خانه ارقم كه محلّ تبليغ رسول خدا «ص» بود و نيز خانهاى كه رسول اللَّه با حضرت خديجه در آن مىزيست و خانه ابوطالب و محلّ زندگى على «ع» و زادگاه حمزه سيدالشهداء و پايگاه حلفالفضول و ... كه هر كدام زمانى نشانى
1) - قد نرى تقلّب وجهك فى السماء فَلَنُولينّك قبلةً ترضاها فَوَلِّ وجهك شطر المسجد الحرام ... بقره، آيه 144.
و اثرى داشته است، ديده نمىشود.
چه چيز خانه خدا عظيم است؟ رواقهاى بزرگ و بخشهاى جديد آن، يا همان كعبه مقدّس كه چون نگينى درصحن مسجد، خود را نشان مىدهد؟
مسجدالحرام در توسعه جديد، بسيار بزرگ شده است. در قسمت غربى آن اضافاتى دارد. مساحت كلّ مسجد پس از گسترش، به 361 هزار متر مربع مىرسد كه 330 هزار زائر را در خودش جاى مىدهد. مساحت ميدان دور مسجد هم 59000 متر مربع است. نور رسانى قوى به اين مجموعه، توسّط دو نيروگاه انجام مىگيرد كه در دو سوى محلّ گسترش قرار دارد. مسجد، مجهّز به استوديوهاى راديو تلويزيويى، دوربينهاى پيشرفته و دستگاههاى مجهّز تهويه است، شامل 9 مناره به ارتفاع 89 متر و 11 راهپلّه و 7 راه پلّه برقى است و با حساب كردن پشت بام مسجدالحرام كه سنگفرش شده و مورد بهرهبردارى در اوقات نماز قرار مىگيرد، سه طبقه است و اگر زيرزمينهاى رواقهاى جديد اطراف كعبه را هم در نظر آوريم كه اغلب در روزهاى جمعه به روى مردم باز مىشود، چهار طبقه است. واقعاً كار بسيارى شده و طرح عظيمى اجرا و پياده شده است، ولى هيچيك از اينها، عظمتِ كعبه، اين خانه ساده سنگى را ندارد كه در ميان اين مجموعه است. عظمت و شكوه كعبه در
همان سادگى آن است، و راز قداستش به حجرالأسود و فرمان خدا و معمارى جبرئيل و بنّائى ابراهيم و اسماعيل و ميلاد على «ع» در درون كعبه و مدفن هاجر و اسماعيل و اولياء بسيارى در «حِجر اسماعيل» است، عظمتش در معنويّت است، نه در سنگهاى مرمر خارجى كه در بخشهاى توسعه يافته اينجا و حرم نبوى به كار رفته است.
طواف بر گرد خانه خدا، رمز توحيد و محوريّت اللَّه در تلاشهاست. بايد قطرهاى از اين سيل شد و بدون هيچ تشخّص و تمايزى هفت بار، گرد بيت اللَّه چرخيد، آغاز از حجرالأسود و ختم كردن به آن. زن و مرد و پير و جوان و باسواد و عوام و دانشمندان و شخصيّتها و افراد عادى، همه باهم و هضم شده در چرخش عظيم اين گردابِ موج خيز انسانى، مىچرخند. چه شانهها كه از گريه نمىلرزد و چه دستها كه به تضرّع در پيشگاه خداى كعبه بلند نمىشود. طواف، نشان مىدهد كه حركت، محور مىخواهد و حجرالأسود هم دست خداست كه با آن بيعت مىكنيم. روح طواف، توصيف شدنى نيست. اين از خود بيخود شدن را بايد در جمع طائفان بود و «حسّ» كرد.
دو ركعت نماز طواف، پشت مقام ابراهيم، آنكه اين خانه را به فرمان خدا پايه نهاد و پاك كرد.
سپس، سعى ميانصفا و مروه، يادكردى از هاجر و ذبيح خدا كه آن مادر، در پى آب براى اسماعيلش، هفت بار فاصله اين دو كوه را رفت و برگشت و در پايان به اعجاز خدا چشمه از زير پاى اسماعيل جوشيد.
آب كم جو، تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
فاصله ميانصفا و مروه، به رودخانهاى مىماند كه سيلى از انسانها در دو سمت، در آن در رفت و آمد است و يك جريان معنوى فاصله مبدأ و مقصد را انباشته است. حركتى كه مبدأى دارد و مقصدى، رمزى از هدف و آغاز داشتن تلاش زندگى. هفت بار، شايد رمزى از هفتاد سال زندگى باشد كه پيوسته در سعى است، سعى و تلاشى كه از يك مبدأ والا (صفا) آغاز مىشود، در بسترى پيش مىرود، هدف و مقصد هم رو به بالاست، مروه. و اگر سعى به بلندى منتهى نشود، ناقص و بىثمر است. سعى، سمبلى و خلاصهاى از هفتاد سال است كه در هفت شوط گنجيده است.
در سعى، گاهى مادرى را مىبينى كه طفل خردسالش را در جامه احرام در آغوش دارد، يا پدرى كه با دو فرزند 8 ساله و 10 سالهاش در كنار خود و با احرام، اين فاصله را در ميان موج پرخروش مردم مىپيمايند. ياد ابراهيم و اسماعيل و هاجر و امام حسين و على اصغر و قربانگاه و كربلا مىافتى.
اگر آن روز، اين فاصله، دشتى خشك و كوهستانى داغ بود، اينك سالنى دو طبقه و دو بانده با سنگهاى مرمر و سقف و پنكه
و كولر است.
اگر در كربلا، عطش حاكم بود، اينجا در هر لحظه بخواهى، آب خنك حتى در مسير سعى در اختيار توست. هفت بار پيمودن اين مسير، كمترين كارى است كه مىتوان در احياء خاطره هاجر و اسماعيل كرد. خود مسعى هم كمتر از مطاف نيست و سعى هم به همان عمقِ طواف است. راه هم كه مىروى نام خدا بر لب دارى ودعا مىخوانى، كه نشانه حركت زندگى در بسترى از نام و ياد و توجّه به خداست.
در مروه مراد، شود كامياب دل هر كس كه عاشقانه رود درصفاى دوست
با تقصير، از احرام درآمدن، اداى مرحلهاى از مناسك است.
تمرينى است كه براى احرام به سوى عرفات و منا و «حجّ تمتّع» آماده شويم، كه هم اعمالش بيشتر است و هم دشوارتر و هم معنىدارتر.
بيرون مسجدالحرام، در ايستگاه اتوبوسها، ساختمانى سفيد رنگ است كه روى دربِ بستهاش، تابلوىِ «وزارة الحجّ والأوقاف، مكتبة مكّه المكرّمه» به چشم مىخورد. زادگاه رسول خدا «ص» در مكه است كه در آن محلّ، كتابخانهاى قرار دارد. الآن خستهام. بايد روزى ديگر سراغش آمد و در خانه محمّد «ص»، از مادرش آمنه و پدرش عبداللَّه ياد كرد. اين خانه، روزى محلّ زيارت و تبرّك و ديدار حجّاج قرار مىگرفت كه خراب كردند و در جاى آن
كتابخانهاى ساختند كه بخشى از آن مخزن كتاب گشت و در قسمتى از آن تدريس مىشد. الآن نيز اتاقى به نسخههاى خطّى اختصاص يافته است.
محوّطه بيرون، مملوّ از جمعيّت است، چهرههاى گونهگون، ولى همه يك دل و يك ايمان. چه جاذبهاى در اين خانه است كه اينهمه دل را به سوى خود مىكشد و چه سرّى در اين بيت نهفته است؟
اينجا سرزمين ديگرى نيست، دنياى ديگرى است! دنياى بيرون از تارهايى كه انسان معمولًا به دور خود مىتند و بسانِ كرم ابريشم خود را در آن زندانى مىكند.
در اينجا و در اين چند روز، انسان احساس آزادى مىكند، آزادى از بند شهوت، ستمگريها، تحقيرها، تبعيضها. در اينجا همگان يكنواختند، توانگران آنچه را كه مايه تفاخر و ناز است، دور ريختهاند تا عدالت را لمس كنند. انسان در اينجا نه تنها دندانِ آز به حقوق ديگران تيز نمىكند، حتى آزارش به مورى هم نمىرسد و آشيانِ هيچ پرندهاى را درهم نمىريزد. اينجا «حرم» است.
زادگاه رسول اللَّه، مكّه، اينجاست.
جايگاه نزول وحى و قرآن و غار «حرا» اينجاست.
تبعيدگاه رسول گرامى و ياران وفادارش، شعب ابىطالب اينجاست.
و سنگريزههاى داغ و سوزان كه يادآور شكنجههاى دردناك ياران پيامبر است و خاطرات فريادهاى توحيد را در دل زنده مىكند
و ناگاه شور و حماسه در زائر خانه خدا زنده مىشود و در مىيابد كه لازمه توحيد، مبارزه با همه مظاهر شرك است.
حج، نمايشى معنوى است و زبان نمايش، «حركت» است و شخصيّتهاى اصلى: ابراهيم، هاجر و ابليس.
وصحنهها: حرم، مسجدالحرام، سعى، عرفات، مشعر، منا
و سمبلها: كعبه، زمزم،صفا، مروه، روز، شب، غروب، طلوع، بت، قربانى
و جامه و آرايش: احرام، حلق و تقصير
و نمايشگران: فقط يك تن زائر به حج آمده
چه سناريوى شگفت و عظيمى در اين حج است و هر يك از ما در گوشهاى از آن به اجراى نقش مشغوليم!
فروتنى و خاكسارى و كبر زدايى، از درسهاى عظيم اين سفر و فريضه است. اين درس، از همان آغاز پوشيدن جامه احرام، در گوش دل و جان خوانده مىشود، تا طواف و سعى و هروله و حضور در عرفات و منا و مشعر و رمى جمرات و حلق موى سر و .... اگر لباسهاى عادى نشان تشخّص است، اينجا دو جامه احرام، آن را از انسان مىگيرد و همه مثل هم مىشوند. اگر «خود محورى» نشانه تكبّر و خودبزرگبينى است، اينجا خود را در «جمع» فانى ساختن و قطرهوار به دريا پيوستن و خود را نديدن و مطرح نكردن در كار
است و خاكى بودن و خاكى زيستن. سعى بينصفا و مروه گامى ديگر در اين راه است و «هروله»، تكاندن خود از غرورها و كبرهاست.
وقتى انسان خود را در درياى خلايق «گم» مىكند و چون قطرهاى به اين اقيانوس مىپيوندد، در اين «خود فراموشى» و «خداجويى» است كه هويّت بندگى خويش را مىيابد. درآمدن از پوسته و قشر زندگى روزمرّه، عمقِ مفهوم حيات را ترسيم مىكند. بناست كه حاجى همچو ابراهيم خليل، در اينجا بت شكنى كند و شيطان را رجم و سنگسار كند. امّا بت او، همان «نفس» است و شيطانش همان «خود».
وقتى حجّ حاجى تمام است كه توانسته باشد نفسانيّات را در «مذبح ايمان» ذبح كند و «خود» را در قربانگاه منا، زير پا بنهد و تيغ بر حلق «نفس امّاره» بگذارد ...
راستى ... چه تعداد از اين انبوه زائران خانه خدا، به عمق معارف حج و درسهاى اين سفر شگفت، پى بردهاند و در عالم روحى آن به سر مىبرند؟ و چه تعداد، برخوردى سطحى و نگاههاى بىعمق و بىنفوذ دارند و شكل گرايانى هستند، گريزان يا بىخبر از محتوا؟ ...
ما اكثر الضّجيجَ وَاقلّ الحَجيجَ!
اولين بارى نيست كه هنگام عبور از كنار قبرستان ابوطالب نزديك پل حجون، ياد شهيدان مظلوم حج خونين سال 1366 مىافتم كه در اين محوّطه، با هجوم نيروهاى سعودى به شهادت
رسيدند.
سر عاشقان باز بر دار شد دگرباره تاريخ، تكرار شد
ز لبّيك خونينصدها شهيد پديدار شد كربلايى جديد
چو نمروديان آتش افروختند گل زخم بر سينهشان دوختند
چه اميدهايى كه در سينه مُرد چه لبّيكهايى كه بر لب فسرد
«(1)» و هرگز پيام امام راحل «قدّس سرّه» كه در فرداى جمعه خونين مكّه، باصلابتى آميخته به مظلوميّتصادر شد، از يادم نمىرود كه:
«... خونى كه از دل اقيانوس بزرگ ملّت ما بر سرزمين حجاز جارى شده است، زمزم هدايتى براى تشنگان سياست اسلام ناب گرديده است كه ملّتها و نسلهاى آينده از آن سيراب، و ستمكاران در آن غرق و هلاك مىشوند. و ما همه اين جنايتها را به حساب آمريكا گذاشتهايم و به يارى خدا و در موقع مناسب، به حساب آنان خواهيم رسيد و انتقام فرزندان ابراهيم را از نمرودها و شياطين و قارونها خواهيم گرفت ...» «(2)» آن چهارصد قربانى، كه در مناى عشق و مسلخ توحيد، هديه به آستان دوست شدند، بهاى برائت از شيطانِ بزرگ و شركهاى مجسّم اين عصر بود، تا شعار «مرگ بر آمريكا» را از مأذنه بلند برائت سر دهند و در محرابِ بىنيازى از شرق و غرب، قامتِ استقلال بندند.
آنان در زمزم خلوص، غسل زيارت كردند و در عرفاتِ عرفان به
معرفت رسيدند و طنين تكبيرشان، دل طاغوتها را مىلرزاند و خوابِ خوش خيالان را مىآشفت. از اين رو ابوجهلهاى عصر، كمر به قتلعامشان بستند و خنجر كين بر حنجرِ پاكشان نهادند و آن كبوتران سفيدپوش و روشندل و سبكبال را به خون آغشتند و بالهايشان را شكستند. چشمه زمزم، زمزمه حديث شهادت آنان را ترنّم مىكند. و ... پل حجون، همچنان به شهادت ايستاده است.
در قبرستان ابوطالب، كه ديوارى بر گرداگرد آن كشيده و تردّد به داخل را ممنوع ساختهاند، قبر ابوطالب، خديجه، آمنه مادر پيامبر، عبد مناف، عبدالمطلب، هاشم و بسيارى از فرزندان ائمّه و سادات و علما مدفونند. زائران ايرانى، دسته دسته از روى پل كه مُشرِف به محوّطه اين قبرستان است، زيارتنامه مىخوانند و به روح پاك آن بزرگان مدفون در «مقبرةالمعلّى» سلام و درود و رحمت مىفرستند و به ياد غربت و مظلوميّتشان و رنجهاى جانكاه رسول خدا و مسلمانانصدر اسلام اشك مىريزند.
جاذبه مسجدالحرام، قابلوصف نيست. نيرويى غيبى ومغناطيسى ناشناخته، انسان را به سمت كعبه مىكشد. بويژه شبهاى خانه خدا،صفاى عارفانهترى دارد و نشستن و نگاه به كعبه، عبادت است، نگاهى كه هرگز خسته و سير نمىشود و هر نگاهى تازهتر از نگاه قبلى است.
جلسه قرائت قرآن ايرانيان ديدنى است. شبها طبقه دوّم مسجدالحرام، رو به روى ناودان طلا حافظان و قاريان قرآن كه از ايران آمدهاند، به تلاوت، تواشيح و همخوانى مىپردازند. اين برنامه چندين سال است كه جارى است. نداى قرآن در مهبط وحى، آن هم از سوى حافظانِ قرآن از ايران، ايرانى كه در تبليغات دشمن، مجوس خطاب مىشود، غير ايرانىها را هم جذب مىكند. هر چند شرطه مىكوشد تا هر تجمّعى را مانع شود، ولى در مقابل قرآنخوانى، اندكى خلع سلاح مىشود. براى خيليها باور كردنى نيست كه اين لحن زيبا و قرائت دلنشين، متعلّق به ايرانيان باشد! خدا را شكر كه به بركت خدمت و خلوص امام راحل «ره» و جمهورى اسلامى، اين موج مقدس و نورانى قرآن سراسر ميهن ما را فراگرفته است و قاريان ايرانى در مسابقات جهانى همواره رتبه مىآورند و سبب آبروى شيعه و ايران مىشوند.
يك جوان مصرى كنارم نشسته بود و مكرّر شانههايش لرزيد و اشك در چشمانش حلقه زد. در پايان جلسه هم كه همه آن حلقه جمعيّت، رو به كعبه دعا خواندند (اللّهمّ نوّر قلوبنا بالقرآن ...) همچنان مىگريست. قرآنخوانىِ قرّاء جوان ايرانى در كنار كعبه، تأكيد بر وفادارى به پيام و پيمان الهى است كه امّت ما با اين كتاب آسمانى دارند. چشمه در چشمه است و ميثاق در ميثاق!
فردا شب، باز ديدم كه همان جوان در جمع قاريان ايران نشسته، قرآنى هم گشوده و گوش مىدهد. پس از پايان جلسه پيش
رفتم و از حضورش در جمع ما تشكّر كردم. مىگفت ساكن فرانسه است و نياز خود و برخى جوانان آن ديار را به كتابها و جزوات اسلامى بيان كرد. آدرسى داده شد كه با ايران مكاتبه كند. از اينگونه زمينهها فراوان است و اگر نقصى است، از ماست كه توانِ بهرهگيرى بهينه از اين همه زمينه و شيفتگى را نداريم. در تبليغات، واقعاً عقبيم.
وقتى پس از قرائتِ قاريان ايرانى جوان عربى سراغ قارى جانباز ايرانى مىآيد و قطعهاى پارچه سفيد به او مىدهد و ملتمسانه درخواست مىكند كه در اين پارچه، سوره حمد بخوان و در آن فوت كن تا تبرّك شود، و خيلى خوشحال از اين نكته،صحنه را ترك مىكند، اين، ميزان تأثير و نفوذ تلاوتهاى ايرانيان را در دلهاى ديگران نشان مىدهد. كاش بتوانيم درخورِ اين توجّهها و مجذوب شدنها، تأثيرگذار باشيم.
در همان طبقه دوّم، كنار نرده رو به كعبه آمدم. مدّتى به كعبه و موج مردمى كه به طواف مشغولند، نگاه كردم، اين موج بىپايان و بىآرام؛ نورى كه از بالا بر اين درياى انسانى مىتابد، نيمه شب حرم را روشنتر از روز ساخته است. نيرويى مرموز مرا به سوى كعبه مىكشيد. مىخواستم به اين دريا بپيوندم و در آن حلّ شوم.
از راهپلّهها به پايين آمدم. نزديكِصفا كه آغاز سعى است، نزاعى را ميان يك زن و شوهر سالخورده از سوريّه با جوانى كه مىبايست آنها را روىصندلى چرخدار، در مسيرصفا و مروه حركت دهد ديدم. حرف بر سر نرخ اين طواف بود. از يكى از آن پسران
پرسيدم مگر قيمتش چند است؟ گفت: پنجاه ريال، ولى اينها مىخواهند بيش از 35 ريال ندهند. نرخِ طواف روى تخت روان را پرسيدم، گفت: از 80 ريال تا 200 ريال، بسته به اينكه شخص تا چه اندازه كوچك و لاغر باشد، يا چاق و سنگين! ديدم اينجا هم سبكبالى به نفع است!
از محلّ سعى عبور كردم كه بهصحن مسجد آيم. يكى از رؤساى كشورها كه مهمان بود، با لباس احرام مشغول سعى بود، در حلقهاى از محافظين كلاهقرمز سعودى كه شتابان و عرقريزان، او و همراهانش را همراهى مىكردند و در اين خانه امن الهى با حفاظ امنيّتى او را حركت مىدادند و از پس و پيش، مواظب بودند، با لباسهاى گارد و مسلّحانه!
از انبوه مردم گذشتم و آرام آرام، خود را حلقه طواف كنندگان نزديك ساختم و گفتم هفت دور، طوافِ مستحب انجام دهم، به نيّت آنان كه هنگام عزيمت، التماس دعا كرده بودند و يا خواسته بودند از سوى آنان طواف كنم.
زنى در حال طواف، حالش خراب شد، او را روى سكوى حجر اسماعيل نهادند و همانجا جان داد، به همين راحتى! خوشا به حالش كه در طواف و در مطاف، به ديدار خدا شتافت.
صداى «خَشب، خَشب» يا «كيش، كيش» گاهى حواس را پرت
مىكرد، آنها كه حاجيان بيمار يا ضعيف را با تخت روان حركت مىدادند، با اين هشدارها براى خود در انبوه طواف كنندگان راه باز مىكردند.
اگر انسان دقيق باشد، قدم به قدم حادثه و نكته است. چشمم به ازدحامى در گوشهاى افتاد. يك زائر غير ايرانى دچار ايست قلبى شده بود و بيرون از حلقه طواف، كنارى گذاشته بودند و عدّهاى از مأموران حرم نيز به تماشا ايستاده. يكى از برادران ايرانى دل به دريا زد و همه مخاطرات را به جان پذيرفت و با تنفّس مصنوعى، قلب از كار افتاده او را دوباره به جريان انداخت و به اذن الهى او دوباره زنده شد. هم همسر او كه شاهد مرگ شوهرش بود و هم حاضران، در ميان شوق و گريه و اشك و تبسّم، اينصحنه را ديدند و به اين ايرانى با شهامت و غيرت، تبريك گفتند و دعايش كردند.
بروم سراغ طواف، هم در مطاف و هم در مسعى، مردم حالات مختلفى دارند، از «غفلت محض» گرفته تا «حضور تام»، از «شكل» تا «محتوا»، همه گونه حالت روحى در اين زائران يافت مىشود. بعضى محكم از چادر يا احرام يكديگر چسبيدهاند كه گم نشوند و بين جمعشان فاصله نيفتد، هر چند با اين كار، ديگران را مىآزارند، هُل مىدهند و طواف ديگران و حالت روحىشان را به هم مىزنند.
بعضىهم يك لحظه دعا وذكر و وردشان قطع نمىشود، و اشكهايشان همچنان جارى است. عارفانه و عاشقانه و با طمأنينه و وقار، طواف مىكنند، دعا مىخوانند، تلاوت قرآن مىكنند، بصورت جمعى
همخوانى دارند، زمزمههاى دسته جمعىشان ديگران را هم تحت تأثير قرار مىدهد، روحشان هم همراه جسمشان دور خانه يار مىچرخد، بال در بال فرشتگان در جوار خانه حق، طواف مىكنند، چشم دلشان جز به چهره محبوب نيست و قلبشان را چيزى جز ياد خدا به خود مشغول نمىكند. متضرّعاند و شيدا. اينها توصيف ادبى و قلمفرسايى نيست. حالات و اوصافى است كه در جمع همين درياى چرخان بر گردِ كعبه مىتوان ديد.
صحن مسجدالحرام نيز همين حالت را دارد. عدّهاى با استفاده از فرصت، نماز و قرآن مىخوانند و با خدا زمزمه دارند، به ياد ملتمسين دعايند، حاجتهايشان را در دل و بر زبان مىآورند، دست كم آنكه به كعبه نگاه مىكنند كه نگاه به خانه خدا هم عبادت است.
عدّهاى هم دور هم نشستهاند و باهم به گپ و گعده و وقتگذرانى و نقل خاطره و حرفهاى روزمره و خريد و بازار و غذا و ... مشغولند.
اين دو حالت و دو شيوه نيز، از همان ميزان معرفت و شعور و توجّه سرچشمه مىگيرد.
در مسجدالنبى، رواقها و قسمتهاى مختص به نماز و زيارت خانمها از آقايان جداست. ولى اينجا همه مخلوطند و همه باهم، چه در حال طواف و سعى، چه در نماز جماعت و تشكيلصفوف. گاهى زن و مرد در كنار هم و در يكصف قرار دارند، بويژه درصحن مسجد، والّا در رواقها باز اندكى حريم وجود دارد و دسته دسته جدا از هم مىنشينند.
شبها حضور ايرانيان در مسجدالحرام، بخصوص در قسمت رو به روى ناودان طلا كاملًا محسوس است. زائرين ايرانى، علىرغم دورى راه و مشكلات رفت و آمد، مىكوشند در نماز جماعتهاى حرم شركت داشته باشند. سازمان حج و زيارت از چند ماه قبل، هتلها را اجاره كرده است. برخى از هتلها و كاروانها انصافاً دور است. زائرانى كه پياده از محلّ خود تا خانه خدا مىآيند. بعضى بيش از يك ساعت پيادهروى مىكنند، مثل اواخر عزيزيّه. و اگر بخواهند براى هر نوبت دو يا پنج ريال سعودى بدهند، برايشان گران تمام مىشود. برخى اين گرانى را به جان مىخرند، چون مىخواهند به توفيق نماز در مسجدالحرام دست يابند كه در آنجا هر ركعت نماز، برابر باصد هزار ركعت است. براى خدا و در راه خدا بايد خرج كرد. اصلًا حج براى اين است كه انسان بر علاقههاى مادى پيروز شود و در راه محبوب، از خيلى دوست داشتنيها بگذرد. به همين جهت، وقتى به مسجدالحرام مىرسند، ديگر دل نمىكنند، گاهى تاصبح، در خانه خدا مىمانند، به دعا و قرآن و زيارت و عبادت، و اگر خسته شدند، گوشهاى چرتى تا اذانِصبح و فريضه فجر.
«ستاد مسكن» كار و تلاش خود را مىكند تا هتلهايى هر چه بهتر و مجهّزتر و نزديكتر بگيرد، ولى هم سعودى تمايل ندارد ايرانيها در مناطق خوب و نزديك به حرم اسكان يابند، هم رقبايى داريم كه بر ما پيشى مىگيرند. مثلًا تركيه كه امسال حدود 200 هزار
يا بيشتر حاجى آورده است، يكى از اين رقيبهاست. با پول بسيار و خيلى جلوتر از ما اقدام به اجاره مسكن مىكند. تركيه همين امسال، قرارداد مسكن حجاج خود را براى سال آينده با عربستان بسته است و ده درصد از اجاره را هم پيشپرداخت كرده است، ولى ما تا اين حدّ نمىتوانيم به ميدان رقابت بياييم. برادران ستاد مسكن، زحمات ارزنده و ابتكارات جالبى در اين زمينه داشتهاند و حسابگريهايشان سبب شده كه امسال، نسبت به سالهاى گذشته، مشكل كمترى داشته باشيم.
برگرديم به مسجدالحرام و در جمع مشتاق زائران. حضور زائران لبنان نيز چشمگير است، بيش از سالهاى قبل. به گفته چند تن از خودشان، تعداد 2000 حاجى امسال از لبنان آمدهاند، كه نسبت به گذشته، افزايش خوبى را نشان مىدهد. حضور شيعيان لبنانى و بحرينى و كشورهاى خليج، در مدينه هم كاملًا محسوس بود، بويژه در روزهاى آخر مدينه. اينجا نيز بعضى از شيعيان لبنان در حال طواف، شعار «الموت لاسرائيل» مىگفتند. لبنانيهاى شيعه حالات روحى جالبى داشتند. جمعى از آنان در حال طواف، باصداى بلند دعاى كميل مىخواندند. و براى فرج اسلام و نصرت مسلمين دعا مىكردند و از خداوند، طول عمر آية اللَّه خامنهاى را مىخواستند.
زمزمه شيرين آنان توجّه ديگران را هم جلب كرده بود. ديدن اينصحنهها به انسان دلگرمى مىدهد. كم نيستند كسانى كه در دنيا پيرو «ولايت» اند و با مكتب على و آل على و سخنان و دعاهايشان
آشنايند. ميزان مراجعه و درخواستى كه جهت تهيّه كتاب دعا و مناسك و مفاتيح دارند، شاهد ريشه دواندن فرهنگ اهل بيت در بين آنان است. كاش شيعه از غربت و مظلوميّت درمىآمد و مىشد كه مردم جهان با پيام و فرهنگ عترت رسول اللَّه «ص» آشناتر شوند.
من دوباره به فكر «راز جاذبه» كعبه فرو رفتم، و اكسيرى كه خدا در اين «بيت» نهاده است و انسان را مجذوب مىسازد.
اگر مغناطيسى باشد كه دلها را «جذب» كند،
اگر مركزيّتى باشد كه جهتگيريها و حركتها را «محور» باشد،
اگر نشانهاى براى وحدتها و آشناييها، رمز و «كليد» باشد، همين «كعبه» است.
ميليونها دل شوريده، هر پگاه وشامگاه، به اين كانون متوجّه است.
در زندگى و مرگ، هنگام خواب و بيدارى، در نيايش و نماز، همه جا و هميشه «كعبه» مركزيّت اين نگاه است.
اگر جانهاى ما «كاه» باشد، كعبه «كهربا» ست.
اگر دلهاى ما رميده باشد، قبله، عامل «انس» است، حرم ايمان است وصحن عبوديّت و آستانه بندگى و سقف يقين و پنجرهاى رو به بهشت و روزنهاى گشوده رو به خدا و سكويى براى پرواز تا به
ابديّت.
اينهاست راز و رمز قداست و جاذبه كعبه، اينهاست سرّ جذبه قبله.
مكّه، كنعانِ اهل ايمان است و كعبه، يوسفِ اين ديار.
حجاز، وطن معنوى و اعتقادى هر مسلمان است و مكّه، حرا، كعبه وصفا «زادگاه» و «خاستگاه» باورهاى مقدّس ماست.
كعبه، بوسهگاه هزاران مجنون است كه در پى ليلاى ديدار، رنج باديه بر دوش كشيده و بار هجران را تحمّل كردهاند، تا به اين «مَطاف» و «مَسعى» برسند.
«كعبه»، راهى است كه گامهاى پويندهصفاجويان را به مقصد معرفت و به وطن عشق مىرساند.
كعبه، عرش زمين است و فرش آسمان.
كعبه، نگينِ حلقه چشم بصيرت است.
كعبه، مُهرصداقت آيين و سند اعتبار اين مكتب است.
و ... «حجرالأسود» بر ركن اين كعبه، نشان بيعت خدا با انسان است و بوسيدن و استلام و اشاره ما، تجديد بيعت با خداى فطرتآفرين و فطرتِ خداباور.
كعبه، دل و جان ماست، ايمان و باور ماست، كعبه همه چيز ماست، تا هست، آيينمان پابرجاست و تا هستيم، زيارت كعبه فرض الهى بر دوش ماست.
13/ 2/ 74
نشانى كه در دعوتنامه «مجمع التقريب» بود، مرا به اواخر خيابان عزيزيه كشاند. گردهمايى «حج و تقريب بين مذاهب» همه ساله از سوى ايران در ايام حج در مكّه برگزار مىشود. فرصتى است تا ديدارها و تبادل نظرهايى باصاحبنظرانى از كشورهاى ديگر به عمل آيد. دبير اين مجمع، حاج آقا واعظ زاده خراسانى با اشتياق، چند سالى است كه اين موضوع را پى مىگيرد. تشكيلات بعثه مقام معظم رهبرى، غير از اين سمينار، سمينارهاى ديگرى هم در همين ايّام دارد با نامهاى «سمينار اهل بيت»، «سمينار توحيد» (واحد اهل سنّت)، «سمينار برائت از مشركين» و ...
همچنين گردهمايىهايى به ياد فلسطين، لبنان، عراق، افغانستان، هند، بوسنى، آذربايجان كه با حضور جمعى از شخصيتهاى ايرانى و غير ايرانى، در كنار خانه خدا مسائل جهان اسلام بررسى مىشود.
البته مشكلات برگزارى چنين اجتماعاتى از سوى ايران در كشورى غريب، با كارشكنيها و تضييقات و حساسيّت نشان دادنهاى سعوديها و كمبود امكانات و مشكلِ جا و ارتباطات و حمل و نقل، سبب مىشود بازدهيهاى مطلوب و مورد انتظار نداشته باشد، امّا همين كه برگزار كنندگان حج ابراهيمى در انديشه وحدت و تقريب و آشنايى و ارتباط با مسلمانان ديگر و انديشيدن و سخن گفتن درباره مشكلات مسلميناند، جاى تقدير است و عمل به گوشهاى از
توصيههاى منادى حج ابراهيمى حضرت امام خمينى «ره» و مقام معظّم رهبرى است.
ماشينى كه جمعى از ما را به محلّ برگزارى جلسه مىبرد، مورد تعقيب يك جيپ سعودى بود و ناشيانه با فاصله بيست متر، در طول خيابانها و در گذر از تقاطعها همراه ما بود، تا به هتل محلّ برگزارى سمينار رسيديم.
حاضران سمينار، غير از شخصيتهاى مهمان بعثه، مسلمانانى از كشورهاى هند، پاكستان، لبنان، جمهوريهاى آسياى مركزى، آفريقا، تركيّه و ... بودند. چندين سخنرانى پيرامون ضرورت وحدت و نيز بررسى عوامل بازدارنده از اتّحاد و نقشههاى تفرقهافكنانه دشمنان انجام گرفت.
روز بعد، سمينار «اهل بيت» برگزار شد، با سخنرانيها و قصيدههاى پربارتر.
در گردهمايى لبنان و فلسطين هم شركت كردم (16/ 2/ 74) كه علمايى از ايران و عزيزانى از لبنان و فلسطين سخنرانى كردند و شعر خواندند. در اين مجمع، روحيهصفا و برادرى خاصّى حاكم بر جلسه بود و عشق به شهادت و شور مبارزه در راه رهايى فلسطين در چهره برادران حزب اللَّه لبنان و مقاومت اسلامى «حماس» ديده مىشد و جلسه با يك سرود حماسى با مضمونى شهادت طلبانه بصورت جمع خوانى پايان يافت. اينگونه همايشها، هم نشانه برخوردارى نهضت اسلامى و حج ابراهيمى ما از انديشههاى اجتماعى سياسى
و فراملّيتى است، و هم افق انديشهها و عمق دلها را به هم نزديك مىسازد و كسب تجارب و روحيه گرفتن از يكديگر ثمره ديگرى براى اين ديدارهاست.
نگاهى درون كاوانه، نشان مىدهد كه دلها بيش از آنچه به نظر مىآيد، به هم نزديك است، اگر عوامل تفرقهافكن بگذارد. گاهىصحنهها و برخوردهايى، نكات جالبى را از بطن جامعه حكايت مىكند. موارد متعدّدى از جوانهاى دانشجو، تاجر و ... ايرانيان را سوار مىكردند و با احترام به مقصد مىرساندند، در راه باصحبتهايشان همدلى خود را با ما نشان مىدادند و گاهى حتى كرايه هم نمىگرفتند. اين نشان چيست؟ گاهى حتى بعضى از شرطههاى سعودى، در برخورد با ايرانيان، خود را شيعه معرفى مىكردند و درخواستِ «تربت» مىكردند. از اين نمونهها در مغازهدارها هم پيدا مىشد، بويژه در مدينه. آنچه را وهابيت تبليغ مىكند و بر آن پاى مىفشرد، حتى گروههاى زيادى از اهل سنّت، با اين تفكّر مخالفند و موضع دارند. تبليغات گستردهاى كه بر ضد ايرانيان و شيعه مىشود، جوّ را مسموم مىكند، تا آنجا كه گاهى شيعه را غير مسلمان مىپندارند و نماز خواندن بعضى از ما را در كنار بقيع، نشان مجوسى بودن ما مىشمارند. در تبليغاتشان مىگويند كه شيعه، مشرك است، قرآنِ جداگانهاى دارد، على «ع» را برتر از پيامبر «ص» مىداند، به تحريف قرآن معتقد است، اصحاب پيامبر را دشنام مىدهد و ... امّا همين كه منطقى با آنها بحث مىشود،
نظرشان برمىگردد. بسيارى از معتقدات، باورها و ديدگاههاى ما در كتابها و روايات خودشان موجود است. وقتى با سند و مدرك به آنان ارائه مىشود، تسليماند. البته غير از مسائل فكرى و بحثهاى نظرى، برخى عملكردها و رفتارها در زمينهسازى براى تبليغات سوء، مؤثّر است. اينجا هوشيارى در برخورد را مىطلبد تا بهانه به دست آنها ندهيم. شركت در نماز جماعتهاى آنان، مهر نگذاشتن در نماز، دخيل نبستن به نردههاى بقيع، نخواندن برخى از مرثيهها و زيارتنامهها و ... نمونهاى از مصداقهاى «تقيّه مداراتى» است كه رعايتش به فتواى امام «ره» و رهبر معظم، واجب است و به ايجاد همدلى و وحدت كمك مىكند.
شبها در هواى نسبتاً خنك پشتبامها، روحانيون كاروانها با زائران جلسه مىگذارند و احكام شرعى و قرائت نماز و مناسك حج را به آنان مىآموزند. تشكيلات روحانيون حج و جذب و گزينش آنان از موفّقترين و مؤثّرترين بازوهاى دينى و سياسى اين كنگره عظيم است. مردم از روحانى كاروان حرف شنوى دارند.صحّت اعمالشان بستگى به بهرهگيرى از ارشادهاى آنان دارد. در گذشته، عدّهاى از علما بصورت پيوسته و بىچون و چرا روحانى كاروان مىشدند. امّا در سالهاى پس از انقلاب، روال مطلوبترى در كار است، امتحان به عمل مىآيد، گزينش جديد در كار است، ميدان
براى ورود افراد شايسته باز است، اگر احياناً كسانى فاقدصلاحيت اخلاقى يا علمى يا توان اداره اعمال زائران باشند، يا سنّ و سال بالا، آنان را ناتوان كرده باشد، افراد جوانتر و شايستهتر جايگزين مىشوند. پس از آنكه رژيم سعودى ميزان شركت ايرانيان را در حج به نصف كاهش داد، روحانيون هم به نوبت، يك سال در ميان مشرّف مىشوند.
كاروانهاى بيش ازصد و بيست نفر، به اقتضاى نياز، علاوه بر روحانى، «مُعين» هم دارد، كه به روحانى كاروان كمك مىكند. معين شدن، مقدمهاى براى روحانى شدن براى كاروان است. خدمت و تلاش و زحمتى را كه روحانيون متحمّل مىشوند، بخصوص نسبت به زائران سالمند و بيسواد و بويژه در اوج اعمال حج و طواف و نماز و رمى جمرات در منا و ... ستودنى است. در مدينه هم كاروانيان را در رفتن به اماكن مقدس و مساجد سبعه و بقيع، راهنمايى و ارشاد مىكنند.
ديدگاههاى مسؤولان حج و بعثه، از طريق اينان به زائرين انتقال داده مىشود و كلامشان در شركت در دعاى كميل، حضور در نمازهاى اهل سنّت، حضور در مراسم برائت يا هر تجمّع ديگر مؤثّر است. البته در ميان اين تعدادِ نزديك به 750 روحانى و معين، به ندرت مواردى هم يافت مىشود كه سوز و شور و تعهّد كافى را ندارند و برخى حرمت لباس را پاس نمىدارند، يا با نظام، هماهنگى كامل ندارند، امّا اين از اعتبار و ارزش كار اين مجموعه حسّاس
نمىكاهد؛ چرا كه مسؤول اداىصحيح حجّ زائرانند و مراقب اجراى اعمال، بر اساس فتواى مراجع تقليدند.
مسأله تعدّد مراجع و اختلاف فتوا، يكى از مشكلات روحانيون كاروانها در بيان احكام و مناسك حج است. در گذشته، نظر امام خمينى «ره» و احياناً يكى دوتاى ديگر از مراجع معروف گفته مىشد.
مردم نيز اغلب مقلّد يكى از آن دو سه نفر بودند. امروز، پس از سپرى شدن دوران مراجع كهنسال كه به رحمت ايزدى پيوستهاند، مراجع نسبتاً جوانتر رساله و فتوا دارند و تعدادشان هم كم نيست و در كاروانها هم اغلب آنان مقلّد دارند و تسلّط روحانى به فتواى همه علما و همه موارد اختلاف در مسائل حج، كارى بسيار دشوار است. اين مسأله، هم كار بعثه را دشوار كرده است، هم كار روحانيون را و هم موجب پديد آمدن بعثههاى متعدّد شده است. هضم آن نيز براى آنان كه با بافت حوزهها و تشكيلات روحانيون آشنا نيستند، دشوار است.
آيا راهى نيست كه نظر واحدى در حجّ، مورد تبعيّت قرار گيرد؟
چه بسا يك برنامه كامپيوترى لازم باشد كه همه مسائل حج و موارد اختلافى را مطابق با رأى همه علما و مراجع متوفّى و موجود داشته باشد و در اسرع وقت، هر سؤالى را پاسخ دهد. يكى از دوستان، جدولى تنظيم كرده و تعدادى از مهمترين موارد اختلافى را بر اساس فتواى هفت هشت نفر از مراجع فعلى در آن گنجانده بود. ولى كارى عظيمتر و دقيقتر لازم است، يا يك «فكر اساسى»! مگر يك روحانى،
چند مناسك حج مىتواند در ساك خود به حج آورد؟ بعلاوه، هماهنگ ساختنِ عمليات وسيع حجّ با اختلاف فتواهايى كه كار زوّار را مثلًا در مسأله احرام، وقوف، قربانى، حركت در ماشينهاى مسقّف يا مكشّف، ناهمگون مىسازد، از مشكلات اجرايى ديگر است.
از كارهاى ديگر روحانيون، تبليغ افتخارى در برخى اماكن است كه اگر بر عملكرد و رفتار حجّاج ايرانى كنترلى نباشد، مسألهساز مىگردد، مثلًا در كنار بقيع. فعلًا الحمدللَّه درِ بقيع روزى دو نوبت باز مىشود. اگر نوع مصيبتها و عزاداريها در داخل يا خارج بقيع به نحوى باشد كه سعوديها بهانه پيدا كنند و آن را ببندند، يك امتياز خوب از دست مىرود. و نمونههايى از اين دست. روحانيون طبق نوبت و شيفتبندى، ساعاتى را در اينگونه اماكن حضور مىيابند و به تذكّر مىپردازند. و از زوّار ايرانى مىخواهند از حركات و اعمالى كه موجب وهن شيعه، يا بدبينى ديگران به حجّاج كشور ما مىشود بپرهيزند، تا بهانهاى به دست ديگران ندهند و جلوى تبليغات سوء گرفته شود. خوشبختانه اين برنامه آثار و نتايج خوبى داشته است.
براى روحانيون هم در مكه و مدينه، جلسات منطقهاى گذاشته مىشود و رابطين بعثه و روحانيون، در اين جلسات، حضور يافته و هماهنگيهاى لازم و پيام رسانى و تصميمات جديد را عهدهدار مىشود. بخشِ «رابطين روحانى» نيز در حدّ خود، سهم مؤثرى در دلگرمى روحانيون به خدمتگزارى و اهتمامشان به انجام وظايف محوّله دارد. وقتى گزارش خلافى هم به بعثه برسد، مورد خاص را
احضار كرده، موضوع را بررسى مىكنند. اينها در سالمسازى كار روحانيون در تشكيلات حج، بسيار مفيد به نظر مىرسد.
از ويژگيهاى حج ايران، تهيه و توزيع نشريه خبرى در كاروانها و بخشهاى ستادى و اجرايى است. به لحاظ دور بودن ايرانيان از اخبار و در دسترس نبودن رسانههاى خبرى و عربى بودن مطبوعات، در اين ايام علاقه به خبر بيشتر مىشود. روند تهيّه خبرنامه نيز رو به تكامل بوده است. در ايّامى كه خبرنامه نيست، بازار شايعات داغ مىشود. آنچه در سالهاى اخير به نام «زائر» چاپ مىشد، بخشهاى متنوّعى داشت كه هم اخبار داخل و خارج ايران، هم گزارشهايى از قضاياى حج و ديدارها، گفتگوها، جلسات و سمينارها و هم اطلاعاتى پيرامون اماكن مكه و مدينه و هم مقالاتِ اخلاقى، تربيتى و اسرار حج و ... را شامل مىشد. تهيّه و توزيع نشريه نيز بصورت پنهانى و غير رسمى انجام مىگرفت. معمولًا در كاروانها، هم در اختيار روحانى كاروان و مدير و بازرس بود، هم نسخهاى را به ديوار نصب مىكردند تا ديگران هم بخوانند. گاهى تعدادصفحاتش تا 28صفحه هم رسيده است. اين نشريه، عامل نوعى ارتباط هماهنگ فكرى با زائرين و دستاندركاران است. بويژه براى آنان كه چيزى براى مطالعه در دست ندارند، خبرنامه دلنشينتر است.
امسال اين نشريه در مدينه 8 شماره و با نام «پيام» درآمد
و توزيع شد. اينك ادامه آن در مكّه با همان نام قبلى «زائر» منتشر مىگردد. در پى تقاضاى سازمان حج ايران و بعثه و پيگيريهاى مكرّر، سرانجام مقامات سعودى مجوّز رسمى براى نشريه دادند، با اين شرايط كه به زبان فارسى و مخصوص خود ايرانيان باشد و تذكرات مربوط به حج و مناسك و راهنماييهاى لازم براى حجاج ايرانى را داشته باشد.
نشريّه ميان زوّار ايرانى، بخصوص علاقهمندان به مسائل فرهنگى و مباحث معنوى حجّ و اهل مطالعه جايگاه خوبى دارد و نوعى تغذيه فكرى و روحى براى مهمانان خانه خداست. اين هم از امتيازات ديگر حج ايرانيان است. دست تهيّه كنندگان و توزيع كنندگان درد نكند. در كوير بىخبرى، همين مقدار هم كلّى رفع عطش مىكند!
زائران ديگر كشورها، به خاطرِ نداشتن چنين برنامه فرهنگى و تبليغى، بيشتر مورد بمباران تبليغى رسانهها، وعّاظ، مطبوعات و جزواتِ وهابيان حاكم بر حرمين شريفين قرار مىگيرند. البته اگر محدوديّتهاى گوناگون نبود، عرصه براى كار فرهنگى و تبليغى، خيلى بيش از اينها بود. چه بسا بازرسين كاروانها كه در طول مسير، مورد تفتيش پليس عربستان قرار مىگيرند و چه بسا ايرانيانى كه در بقيع، مسجد پيامبر، مسجدالحرام و اماكن مقدّس ديگر، به خاطر توزيع نقشه بقيع، يا توضيح براى زائران غير ايرانى يا بحث و گفتگو و حتى ديدار و برخورد با يك غير ايرانى، مورد تعرّض قرار مىگيرند وگاهى
بازداشت مىشوند و به اداره امر به معروف و نهى از منكر (در واقع نهى از معروف) برده مىشوند و پس از بازجوييها و انگشتنگارى و گرفتن تعهّد كتبى نسبت به عدم تكرار اينگونه خلافها! آزادشان مىكنند.
اينان، حتى تاب شنيدن پاسخ از سوى يك روحانى يا زباندان ايرانى را نسبت به تبليغات سوء و تفرقهافكنيها و شبههآفرينيهاى خودشان ندارند و تنها يكجانبه تريبون تبليغ را در دست گرفتهاند. با اين حساب، توقّع اينكه مجال نشر دعوت حقّه وصدور انقلاب، بدون زحمت فراهم باشد، واقعگرايانه نيست و شيوههاى خاصّى را در رساندن پيام، بر ما تحميل مىكند.
اين مراسمِ «برائت از مشركين» هم براى خودش چيزى شده است. روح امام امت شاد، كه فرمود: حج بىبرائت حج نيست. او كه منادى اين مراسم دشمنشكن بود، در برگزارى اين مراسم چيزى مىديد كه خيلىها نمىديدند و نمىبينند. حجّ خونين سال 66 كه در پى راهپيمايى برائت پيش آمد و چهارصد زائر ايرانى به شهادت رسيدند، سه سال ايران را از ديدار حرمين شريفين محروم ساخت.
پس از ارتحال حضرت امام «قدّس سرّه» همان خطّ از سوى ولىّ امر مسلمين تعقيب شد و در سالهاى بعد درصورت محدودترى برگزار شد. سال 72 با ايجاد حلقه محاصره كامل در منطقه وسيعى همه
راههاى منتهى به ميدان معابده را بستند و عملًا مانع برگزارى شدند. در نتيجه حجاج ايرانى، مراسم برائت را در «منا» و زير خيمهها برگزار كردند. سال 73 كه شرايط دشوارترى پيش آوردند، با موافقت مقام معظم رهبرى، لغو مراسم اعلام شد.
و امّا امسال (1374)، گذشته ازصحبتهاى مكرّرى كه بين مسؤولان ايران و عربستان انجام شده است، آنان اصرار بر جلوگيرى از مراسم دارند و حجاج ايرانى در پى برگزارى آنند. روز ششم ذيحجّه، روز برائت است. از آغاز شروع حج، همواره در رسانهها، مصاحبهها، سرمقالهها و اظهار نظرهاى سعوديها، از راهپيمايى برائت بعنوانِ عملى غير شرعى و منافى با حج و مخالف اسلام ياد مىشود.
عدّهاى هم از موضع ايران در اين قضيّه آگاهند و مىدانند كه ايرانيان آن را از واجبات سياسى حج خود مىشمارند. اهالى اين كشور، در حرفهايشان از اين مراسم بعنوان چيز جا افتاده ياد مىكنند و از ايرانيها مىپرسند. از حجاج كشورهاى ديگر هم همچنين. مفتيان اين كشور، به حرمت آن فتوا مىدهند و برگزارى آن را نوعى بدعت و شركت كنندگان در راهپيمايىها را مرتدّ مىدانند. «بنباز» گفته است كه برائت از مشركين مخصوص زمان پيامبر بود، اكنون كه در مكّه، مشركى وجود ندارد! اين، ميزان درك او از توحيد و شرك است.
امام خمينى «ره» هم فرموده بود:
«اعلان برائت مرحله اوّل مبارزه و ادامه آن مراحل ديگر وظيفه ماست و در هر عصر و زمانى جلوهها و شيوهها و برنامههايى متناسب خود را
مىطلبد و بايد ديد كه در عصرى همانند امروز كه سران كفر و شرك، همه موجوديّت توحيد را به خطر انداختهاند و تمامى مظاهر ملّى و فرهنگى و دينى و سياسى ملّتها را بازيچه هوسها و شهوتها نمودهاند، چه بايد كرد؟ آيا بايد در خانهها نشست و با تحليلهاى غلط و اهانت به مقام و منزلت انسانها و القاء روحيه ناتوانى و عجز در مسلمانان، عملًا شيطان و شيطان زادگان را تحمل كرد و جامعه را از وصول بر خلوص كه غايت كمال و نهايت آمال است منع كرد و تصوّر نمود كه مبارزه انبياء با بُت و بتپرستها منحصر به سنگ و چوبهاى بىجان بوده است و نعوذ باللَّه پيامبرانى همچون ابراهيم در شكستن بتها پيشقدم و امّا در مصاف با ستمگران،صحنه مبارزه را ترك كردهاند؟
و حال آنكه تمام بتشكنيها و مبارزات و جنگهاى حضرت ابراهيم با نمروديان و ماه و خورشيد و ستاره پرستان مقدمه يك هجرت بزرگ و همه آن هجرتها و تحمل سختيها و سكونت در وادى «غير ذى زرع» و ساختن بيت و فديه اسماعيل، مقدمه بعثت و رسالتى است كه در آن، ختم پيام آوران سخن اولين و آخرين بانيان و مؤسّسان كعبه را تكرار مىكند و رسالت ابدىِ خود را با كلام ابدىِ «انّنى برىءٌ ممّا تشركون» ابلاغ مىنمايد، كه اگر غير از اين تحليل و تفسيرى ارائه دهيم، اصلًا در زمان معاصر، بت و بت پرستى وجود ندارد، و راستى كدام انسان عاقلى است كه بت پرستى جديد و مدرن را در شكلها و افسونها و ترفندهاى ويژه خود نشناخته باشد و از سلطهاى كه بتخانههايى چون كاخ سياه بر ممالك اسلامى و خون و ناموس مسلمين و جهان سوّم پيدا كردهاند، خبر نداشته باشد!» «(1)»
1) - صحيفه نور، ج 20، ص 112 از پيام حج خطاب به زائران بيت اللَّه الحرام 6/ 5/ 66.
و اين پيام جاودانه و روح جوانِ آن پيرِ جوانان، هنوز موج آفرين و الهام بخش است. اين را وقتى با بافتههاى مفتيهاى وابسته مقايسه مىكنيم، بوضوح مىبينيم كه يكى برخاسته از اسلام ناب محمدى «ص» است، و ديگرى ريشه در اسلام آمريكايى دارد!
در سالهاى اخير، با آوردن نيروهاى گارد ويژه و نفربرهاى زرهى و مستقر كردن تانگ در منطقه و بستن راه و كنترل عبور و مرور و محاصره بعثه و ... سعى كردهاند مانع از تجمع ايرانيان در محلّ برگزارى مراسم شوند. امسال هم از روز چهارم ذيحجّه، نفربرهاى زرهى و سربازان را، در بخشهايى از ميدان معابده مستقر كردهاند.
قرائن نشان مىدهد كه نخواهند گذاشت مراسم برگزار شود.
حجةالاسلام و المسلمين رى شهرى، نماينده ولى امر مسلمين و سرپرست حجاج ايرانى، روز 5 ذيحجه ضمن اطلاعيّهاى كه مشتمل بر فلسفه برگزارى اين مراسم و جوهره حجّ ابراهيمى بود، عدم برگزارى مراسم را در مكه و عمل به اين وظيفه را در منا يا عرفات، اعلام كردند. در بخشى از اين پيام آمده است:
«... با كمال تأسّف مقامات دولت عربستان سعودى به رغم توافقنامه سال 70 به جاى همكارى در انجام باشكوه اين سنّت بزرگ پيامبر «ص» كه وظيفه هر مسلمانى است، با بهصحنه آوردن نيروهاى نظامى و امنيّتى در ممانعت از برگزارى مراسم برائت از مشركين اصرار مىورزند، لذا به منظور حفظ قداست حرم و جلوگيرى از هتك حرمت آن توسّط نيروهاى آنان اين مراسم در روز ششم ذىالحجه در مكه
مكرّمه برگزار نخواهد شد و به خواست خدا در عرفات يا منا به تكليف الهى خود عمل خواهيم كرد ...»
خلاصه در اين ايام، نيروهاى سعودى حسابى در زحمتاند و با دوربينهايى كه از جهات مختلف، «بعثه» را كنترل مىكنند، يا نفربرى كه لوله تيربار خود را مستقيماً رو به ساختمان بعثه گرفته است، و تعقيب و مراقبتهايى كه نسبت به تردّد روحانيون و زوّار و مسؤولين حج دارند و با سمپاشيهايى كه در سخنرانيها و مطبوعاتشان عليه برنامههاى مخالف با شؤون حج! دارند، بىجهت خود را گرفتار كردهاند و با اين حساب، اين حالت فوقالعاده را تا پايان مراسم ايّام تشريق خواهند داشت.
درصفحه نخست روزنامه «عكاظ» روز 6 ذيحجّه سخنرانى رئيس «مجلس اعلاى قضا» را كه سراسر توهين به ايران است، با تيترى درشت چاپ كردهاند و اين عكسالعمل پخش سخنان و اظهارات يكى از شخصيتهاى سعودى است كه در خارج از كشور به سر مىبرد و در حمايت از مراسم برائت و افشاگرى عليه حكام حجاز، سخن گفته است. در تيترصفحه اول آمده است: «مناديان راهپيماييها مىخواهند همچنانكه دنياى ايران را خراب كردند، حج را هم به فساد بكشند» و در سوتيتر همانصفحه نوشته است:
«راهپيمايى برائت بدعتى زشت و گمراهى آشكارى است و خمينى و يارانش همه نوع بلا و خرابى را براى ايران به بار آوردهاند».
در اين روزها، روزنامهاى نيست كه عليه مراسم برائت از
مشركين، مقاله و سرمقالهاى نداشته باشد. ترجيعبند سخنرانيهايشان در مساجد، اثباتِ مشرك بودنِ هر كسى است كه غير خدا را مىخواند و به زيارت قبور مىرود و به اموات متوسّل مىشود و براى برآمدن حاجات، از مردگان استمداد و شفاعت مىطلبد. روشن است كه مقصودشان پيروان اسلام ناب محمدى و شيعيان خالص علوى است.
درباره اجراى برائت، بعداً سخن خواهم گفت. فعلًا ببينيم ما تا چه حدّ در دستيابى به هدفهاى حج، بخصوص از بُعد اجتماعى و سياسى و تأثيرگذارى بينالمللى و تأثير پذيرى تربيتى از معنويّات حج موفق بودهايم؟
چارهاى نيست، جز آنكه باهم، لحظاتى پاى تابلوهاى زشت و زيباى رفتارهاى خودمان به تماشا بايستيم. قصد موعظه و اندرز ندارم. ولى روزى چندبار انسان به خاطر نوع رفتارها، غمگين و خوشحال مىشود و اين تلخ و شيرين، پيوسته در كام انسان در تغيير است. بعضى شؤون زائر ايرانى را رعايت نمىكنند، همراه خود پسته و زعفران و پتو و انگشتر مىآورند و تجارتِ سبك و وهنآور خود را از همان لحظه ورود، در فرودگاه جدّه آغاز مىكنند و با عربها وارد معامله مىشوند و اين حركتِ ناخوشايند، تا مدينه و زير پل نزديك مسجد بلال و تا خيابان عزيزيّه در مكّه و ... امتداد مىيابد.
برخى ساعتهاى متوالى در بازارها و مغازهها پرسه مىزنند، قيمت
مىكنند، با فروشندگان چك و چانه مىزنند، بخصوص برخى خانمهاى ايرانى كه بىملاحظه و بىپروا هنگام نماز، كه رود خروشانِ مردم به سوى مسجد پيامبر يا خانه خدا در حركت است، بر خلاف جريان رود حركت مىكنند و با دستى پر از اجناس خريده شده يا توپهاى پارچه بر دوش،صحنه نماز و حرم را به طرف هتلهاى خود ترك مىكنند. گاهى وقت نماز كه دكاندار مىخواهد مغازه را ببندد و به نماز برود، حاجى ايرانى را به زور از مغازه بيرون مىكند و ... بيش از اين را توضيح نمىدهم. كاش برادرانى كه با زير شلوارى بيرون مىآيند و خواهرانى كه با چادرهاى گلدار و نازك به خريد مىروند، مىدانستند كه اينها مصاديقى از همان انگشتنما شدنهاى وهنآور است. پيشتر نيز گفتم كه برخى رفتارها بهانه به دست ديگران مىدهد تا بر ضدّ ايرانيها تبليغات سوء كنند، يا با ايرانيها و پول ايران، برخوردى توهين آميز و از روى تحقير داشته باشند. البته بعضىشان هم بدسرشت و كينتوزند و حتى بدون بهانه و زمينه، رفتار ناپسند دارند.
كاش برخى از هموطنان عزّت شيعه و ايران را هدر ندهند. كاش بعضى از افراد بىتوجّه كه همراه خود مواد مخدّر مىآورند (البته براى مصرف شخصى!) و با فاش شدن آن، حيثيت ايرانى لكّهدار مىشود، به زشتى كار خود واقف شوند. كاش با پرهيز از بگومگوها و جرّ و بحثهاى بيهوده با هماتاقى خود و چانه زدنهاى سبك با مغازهداران، حرمتِ زائرانِ كشور انقلابى ايران را نگهدارند و چهره
زيباى حج را با برخى حركات ناپسند، زشت نسازند. البته اينان در مجموعه حجاج ايرانى اندكند و انگشتشمار، كه كاش همين هم نبود.
و گرنه صفحه ديگر، روشن است و مايه افتخار. «عيب مىْ جمله بگفتى، هنرش نيز بگوى».
كسانى با وقار و ادب، عاشقانه به حرم مشرّف مىشوند. حال معنوى زيارتشان و اشكهاى شوق و سوزشان غبطهآور است. با زائران كشورهاى ديگر، بابصحبت و دوستى و تبادل نظر را مىگشايند، در مسجدالنبى و مسجدالحرام، به زيارت و عبادت و تلاوت و نماز مشغول مىشوند، مقيّدند كه نمازهايشان را، آن هم به جماعت در حرم رسول و خانه خدا بخوانند. يك ختم قرآن در مدينه دارند و يك ختم در مكّه. اهل مطالعهاند. از احكام و مناسك، از اسرار و سازندگيهاى حج و زيارت، از تاريخ اسلام و پيشينه و تاريخچه اماكن مىپرسند، در كاروان، واقعاً ايثارگرانه خدمت مىكنند و با مهمانان خانه خدا رفتار متواضعانه دارند، مسأله دانند، روح همكارى و تلاش جمعى دارند، هواى ضعيفترها و ناشيها و مبتدىها را دارند، مىكوشند خدا را از خود راضى كنند و توبه را وسيله آن مىدانند، حتى از ميوه و غذا و استراحت، براحتى مىگذرند تا از فرصت محدود اقامت در حرمين شريفين، بيشترين بهره معنوى را ببرند، چون مىدانند شايد ديگر هرگز اين توفيق، فراهم نشود. اگر آن گروهِ تلخى آفرين، به فروش تسبيح و انگشتر مىپرداختند، اينان همراه خود، انگشترها و تسبيحهايى مىآورند و در
برخورد با حجاج غير ايرانى بعنوان يادگارى مىدهند و دلى را به تصرّف خويش درمىآورند و به ايران و انقلاب اسلامى خوشبين مىسازند. خودم ديدم كسانى را كه با دادنِ اسكناسهاى پانصد تومانى و هزار تومانى كه عكس حضرت امام «ره» را داشت، يا تمبرهايى را كه نقش آن اشغال لانه جاسوسى آمريكا در ايران يا انتفاضه فلسطين يا خالد اسلامبولى يا هفته وحدت يا دفاع مقدّس بود، هديه داده، مسلمانان كشورهاى ديگر را جذب مىكردند. خدا خيرشان دهد. اينها، با اينصفا و خلوص و ايثارشان، عملًا مبلّغ اسلام ناب و آرمانهاى امام امّت و پيامرسان خون شهدا و انقلاب اسلامى ايرانند، مايه عزّت و آبروى پيروان اهل بيتاند. شيرينى اينصحنهها، تلخى آن حركات سبك را مىزدايد. ولى ... آيا نمىشود اين سفر، همهاش شيرين و زيبا باشد و آبرو بيافريند؟ ... چرا، مىشود!
اين، نسبت به بعد داخلى وخودى حج وتأثير آن و قوّت و ضعف رفتارها، بُعد سياسى و بينالمللى حج نيز، قابل توجّه و دقت است.
آرمانهاى والاى «حج ابراهيمى»، قابل تحقّق در اين سفر است، ولى برنامهريزى و استفاده خوب و بجا از زائران و نيروهاى اجرايى لازم است. آيا هر كس در هر جا كه شايسته است، به كار گرفته مىشود؟
آيا به ميزان مخارجى كه انجام مىگيرد، ثمره به دست مىآيد؟ آيا
همه عوامل و دست اندركاران، آگاهى، دلسوزى و تعهّد لازم را دارند؟ آيا همه زائران، كنگره بودنِ حج و بعد سياسى آن را پذيرفتهاند تا در طول سفر، از راه ارتباط با مسلمانان ديگر به همدلى و همراهى برسند؟ آيا خود زائران ما به اندازه كافى توجيه شدهاند تا در برخوردها، ديگران را هم توجيه كنند؟ آيا به شكل كار بيشتر اهميّت مىدهيم يا به جوهره عمل و محتواى كار؟ چه اندازه توانستهايم فرهنگ انقلاب و تفكّر نابِ شيعى و انديشههاى امام امّت را به ديگران منتقل كنيم؟ آيا به اندازه لازم، كار فرهنگى و فكرى روى خود زائران انجام مىگيرد تا به دعوت ديگر ملّيتها و مذاهب و مكاتب بپردازيم؟
اميد است پاسخ اين سؤالها مثبت باشد و اگر نيست، در آينده نزديك تحقّق يابد.
البته قشرى كه زائران ما را تشكيل مىدهد، درصد بالايى روستايى، بيسواد و سالخوردهاند. چارهاى هم نيست، چون فريضه دينىشان را انجام مىدهند و نمىتوان آنان را با افراد جوان، تحصيلكرده، پرشور و با انگيزههاى انقلابى جايگزين كرد. امّا در همين كاروانها و در ميان همين مجموعه از زائران، افراد زيادى هم وجود دارند كه مىخواهند از حج، دريافت بيشتر و اسرار عميقتر به دست آورند. جلساتِ آموزشى حجاج، برنامههاى رسانههاى گروهى، نشريّات و جزوات و ... تا چه اندازه توانِ تغذيه فكرى آنان را دارد؟
درباره مسلمانان ديگر، اين را هم بيفزايم كه ما به چه دلخوش و از چه راضى هستيم؟ همين كه يك آفريقايى يا پاكستانى يا زائر اندونزيايى يا مسلمان مصرى در برخورد با ما گفت: «ايران، خيلى خوب! خمينى! ...» كافى است؟صرف اظهارات عاشقانه نسبت به انقلاب و ايران نبايد ما را خرسند سازد. آنها عطش دارند كه هر چه بيشتر از ايران و انقلاب ما بدانند. همين كه وقتى از زبان ما مىشنوند كه ايرانى هستيم و چهرهشان مىشكفد و اظهار محبّتِ بيشتر مىكنند نبايد ما را قانع سازد! در پى اينگونه برخوردها تا چه حدّ مىتوانيم به زبان خودشان با آنان حرف بزنيم و اطلاعات بدهيم و عطش آنان را سيراب كنيم؟
آنان مىخواهند بدانند كه چه شد ما انقلاب كرديم؟ چگونه پيروز شديم؟ تفكّر ما در نهضت چه بود و طرح ما براى نظام چيست؟ حتى اگر بتوانيم به آنان منتقل كنيم كه «وحدت امّت» و «رهبرى امام» ما را پيروز كرد، باز هم كافى نيست. مىخواهند بفهمند چه شد كه امامى در ايران پيدا شد؟ چرا در جاهاى ديگر امام نيست؟ امام چگونه توانست محبوب دلها شود و رمز قداست و نفوذ كلمه او چه بود؟ اين همبستگى و وحدت در ميان امّت ما بر چه پايههايى استوار بود؟ ديگران با چه معيارهايى مىتوانند به وحدت برسند؟ و بالاخره چگونه مىتوان آنچه را كه در ايران اتفاق افتاد، در جاهاى ديگر هم پديد آورد؟
دادن فكر و ايده، مهمتر از دادن چلوكباب و نوشابه و موز است!
البته خدمات بسيارى انجام مىگيرد و نوعِ حجگزارى ايرانيان در مقايسه با جاهاى ديگر از بهترين برنامه و خدمات و آموزش و تبليغ و هدايت برخوردار است، دستِ دستاندركاران درد نكند، اجرشان با خدا، امّا به نظر مىرسد كه از حجم عظيم نيروى انسانى و امكانات مادّى كه به كار گرفته مىشود، بتوان بيش از اين بهره گرفت، به تناسبِ ادّعايى كه داريم و شعارى كه مىدهيم! .. تا اصل هدف، فداى خشنودى اين و آن نشود.
حج، همچون يك عمليات بزرگ است. روز به روزش و لحظه به لحظهاش، فكر، تدبير، برنامهريزى و هدايت مىطلبد. هر چه اين زمينهها قوىتر باشد، بهرهدهى و پيروزى آفرينىهايش افزونتر خواهد بود.
كار فرهنگى و آموزشى نسبت به زائران در كشورمان بايد بيشتر باشد. فرهنگ معاشرتى ما ضعيف است؛ هر چند درك سياسى ملّت ما بالاست. اين گلايه را از زبان خود حجّاج هم مىشنويم. البته عدّهاى آگاهانه و عاشقانه و با معرفت و محبّت، قدم به اين سرزمين مىگذارند و اين محصولِ تفكّرات، مطالعات و زمينههاى قبلى آنان است. ولى كسانى هم كه با چشمِ بسته و قلبِ بستهتر به اين كانون شعور و عرفان گام مىگذارند، كم نيستند.
كار تبليغى و شيوههاى ابتكارى كمتر است. كسانى هم نوآورى در روش تبليغ دارند، چه در رابطه با خود ايرانيان و چه نسبت به ديگر حجاج، كه بايد زمينه براى آنان بيشتر فراهم شود و ميدان
براى حضورشان بازتر.
كار ديگران را ببينيم: امسال در چندين مسجد در مكّه، ديدم كه از مترجم استفاده مىكنند. از روزهاى اوّل ذيحجّه امام جماعتها و خطيبهاى جديد حتى در مساجد محلّهها پيدايشان شد (سالهاى قبل هم چنين بود) و پس از نماز، به ايراد سخنرانى پرداختند، با محتوايى كه مىدانيم و آشناييم. فراز به فراز، مترجم آنها را به تركى استانبولى ترجمه مىكرد. در منطقهاى كه حجّاج تركيّه بودند، سخنران غير از مباحث اعتقادى و ايمانى و اخلاقى، از اوضاع تركيه و مسائل اجتماعى آن كشور و حكومت عثمانى و سلطان عبدالحميد و ... مىگفت. ديدم كه چه حساب شده كار مىكنند و حال و هواى نوعِ شركت كنندگان در مساجد را هم در نظر دارند و بحثهاى مطرح شده هم به نوعى كاناليزه هدايت شده است.
باز تأكيد مىكنم بر زبان دانان مسلّط به بحثهاى سياسى، اعتقادى، همچنين به كارهاى طبع و نشر و القاء فكر و انديشه.
روز ششم ذيحجّه بود كه ظهر براى نماز به مسجد ميدان معابده رفتم، حرفهاى خطيب پس از نماز، توسّط دو مترجم به زبان تركى و فارسى (البته با لهجه افغانى) بازگو مىشد، آن هم براى مستمعينى اندك. نفهميدم كه ماها آدمهاى خيلى مهمّى بوديم كه اين همه برايمان سرمايهگذارى مىكردند، يا حرفهاى گويند
فوقالعادگى داشت، يا اين بيچارهها ول معطّلند!
در هرصورت، از اين همه تبليغ و پافشارى در تحميل عقيده بىنتيجه هم نيستند. همه مسلمانان زائر، به اندازه حجاج ايرانى آگاهى سياسى و بصيرت دينى ندارند و برخى از همين به حج آمدگان از اقطار جهان اسلام، در ابتدايىترين مسائل دينى فقير و ناآگاهند و دو گوش ديگر هم قرض مىكنند و به القاءات اينان گوش مىكنند. اينان هم همان بمباران فكرى و تبليغى را از لحظه ورود تا هنگام وداع، بىامان انجام مىدهند.
در فرودگاه، جزوات تبليغى وهابيّت و بروشورهاى دولتى بطور رايگان و به زبانهاى مختلف و تميز و لوكس و جمع و جور به حجاج داده مىشود، تا لحظه پرواز كه قرآنِ هديه «ملِك» را پاى پلّكان هواپيما به زائران هديه مىدهند. در اين فاصله هم، تبليغات رسانههاى گروهى و راديو تلويزيون، مطبوعات و روزنامهها (كه برخى صفحات فارسى هم دارد)، خطبههاى نماز جمعهها، سخنرانيهاى خطبا در مساجد مختلف، كرسيهاى وعظ و ارشاد در مسجدالنبى و مسجدالحرام در اوقاتِ مختلفِ شبانهروز، دفاتر و مراكز و شعبههاى ارشاد دينى و امر به معروف در جاهاى مختلف شهر همراه با توزيع جزوات رايگان، توزيع قرآن با ترجمه به زبانهاى مختلف، حضور افراد مبلّغ و تعليم ديده در حرمين شريفين، مساجد سبعه و احد در مدينه، پايين كوه حرا و ثور در مكّه، كنار بقيع، استفاده از مترجم در مساجد فرعى به تناسب مخاطبين حاضر، ماشينهاى
سيّار امر به معروف و نهى از منكر كه كار تبليغى و پخش جزوه مىكند، ايجاد جوّ عليه ايرانيها و نهى ديگران از تماس وصحبت با حجّاج ايرانى، فتواها و استفتاهايى كه گاه و بيگاه پخش مىگردد، همه از شيوههاى مستقيم تبليغى آنان است.
نوع خدماتى هم كه به حجاج ارائه مىدهند، از آب خنك و درمانگاه و بهداشت شهر و توسعه حرمين و جلوههاى ظاهرى كارهايشان، نوعى تبليغ غير مستقيم است و دل مسلمانان چشم و گوش بسته را به سوى خود جذب مىكند. و مخفى مباد كه برخى از ايرانيان سطحى نيز مفتون اين ظاهرسازيها مىشوند.
از سرمقاله يكى از روزنامههايشان كه نسبت به خدمات حجّ سعوديها نوشته بود، از به كارگيرى نيروهاى «حَرَس وطنى»، «قوّات مسلّحه»، «قوّات امن الحجّ»، وزارت حج، دفاع المدنى، شرطه، كشّافه، وزارت خدمات و وزارتخانههاى مختلف كشور، داد سخن داده بود. و من اضافه مىكنم همكارى فعّالانه نيروهاى ضدّ شورش (القوّات الطارئه) را، كه در برابر حجاج،صفآرايى مىكنند تا زهر چشم بگيرند.
همه اين تبليغات، همراه است با ايجاد جوّ بر ضدّ ايران. باز اشاره به روزنامهها كنم كه با آب و تاب و تيتر درصفحه اوّل، حرفهاى بىپايه محافل خبرى غرب را مبنى بر «تخصيص سالانهصد ميليون دلار به تروريسم از سوى حكومت تهران» منعكس كردهاند و خيلى از اين نمونه جو سازيها!
18/ 2/ 74
عصر 8 ذيحجّه به حرم خدا رفتم و طوافى و نمازى، كه باز ديدم همان مهمان حكومت كه چند روز پيش درصفا و مروه با اسكورت و محافظ، «سعى» مىكرد، پشت مقام ابراهيم به نماز ايستاد، با همان حفاظت و كنترل. مغرب شد. درصف سوّم پشت سر امام جماعت جا گرفتم. بانگ «اللَّه اكبر» كه برخاست، مردى شايد از اهل مالزى هم به اذان ايستاد.صف جلوتر از من بود. يكى از علماى سعودى كه نزديك پيشنماز بود، اعتراض كرد، امّا او ادامه داد. يكى از شرطههاى خشن و تنومند آمد و به او گفت: «لا يجوز»، تو كه امام نيستى، حق ندارى اذان بگويى. چون مقاومت اين مرد را ديد، دستش را گرفت و كشان كشان از سمت حجرالأسود بيرون برد،
و نمىدانم كجا. ياد نمونههايى افتادم كه در عصر امويان در كوفه، كسى در كوچه بلند اللَّه اكبر گفت، مأموران به اتّهام ايجاد شورش دستگيرش كردند.
بيرون مسجدالحرام، سيل جمعيّت حجاج، در حال رفتن به منا بودند تا به فضيلت وقوف شب عرفه در منا برسند وصبح روز عرفه، براى وقوف در عرفات به آنجا روند. حجاج ايرانى شب عرفه را اغلب به عرفات مىروند، امتداد خيابانهاى مسجدالحرام، معابده، روضه، عزيزيه،صفى ممتدّ از اتوبوسها بود كه عازم مشاعر مقدّسه بودند.صبح روز عرفه پس از نماز، در تاريك روشن هوا به سوى عرفات راه افتاديم. تا به آنجا برسيم، ساعتى از آفتاب گذشته بود.
عرفات، حدود 25 كيلومترى مكّه است. ما سواره و از جاده ماشينها مىرفتيم، ولى سيل جمعيّت سفيدپوش هم از مسيرهاى پياده، به موازات مسير ما به عرفات سرازير بود. چه شكوهى داشت حضور در اين «لبّيك گويىِ» ميليونى به نداى خدا و دعوت ابراهيم! با كدام نيرو و امكانات و هزينه و برنامه، مىتوان اينهمه جمعيت را به سوى يك بيابان كشيد؟ سرزمين رحمت الهى چه جاذبهاى دارد!
امّا روز ترويه در سال 60 هجرى، امام حسين «ع» از منا به سوى كربلا كوچ كرد و پس از ايراد خطبهاى راه عراق را در پيش گرفت، تا با نهضت عاشورايىاش، خون دين را در رگهاى امّت اسلامى بدواند و جامعه جدا شده از ولايت را به «راه» آگاه كند.
گام نهادن در عرفات انسان را وارد دنياى جديدى مىكند،
سرشار از معنويّت و خاطره، ستونِ سفيد رنگى كه بالاى «جبلالرحمه» ديده مىشود، انسان را به ياد دعاى عرفه خواندن سيدالشهدا «ع» در دامنه اين كوه رحمت و مغفرت مىاندازد و گام زدن در عرفات، زائر را در پى مولايش حضرت مهدى «ع» مىكشد.
از جيب خود شعرى را درآورده و با خود به زمزمه پرداختم كه همين چند روز پيش سروده بودم، با عنوانِ «گل زهرا»:
يك عمر در پى تو سفر كردم با آتش فراقِ تو سر كردم
روزم به انتظار تو، شب گرديد شب را به شوق وصل، سحر كردم
با كيمياى عشق تو اين دل را ارزندهتر ز گوهر و زر كردم
هر محفلى كه ياد تو مىكردند دل را كه خفته بود، خبر كردم
جز مِهر رويت اى گل زهرايى از دل هر آنچه جز تو، به در كردم
سوداى هر كه جز تو در اين سر بود سودى نداشت، بلكه ضرر كردم
در مكّه، در منا، جبل الرّحمه با عشق تو به هر چه نظر كردم
چون ديدهام نديد جمالت را در راه وصل، فكر دگر كردم
تا مَحرمِ حريم حرم گردم مُحرِم شدم، ز نَفْس حذر كردم
كوى رضاى توست چو ميقاتم احرامى از خشوع، به بر كردم
رمز يقين، دو ركعتِ خونين است من هم وضو ز خونِ جگر كردم
كم نيستند كه در «عرفات»، در پى ديدن «مولا» اشك مىريزند و به اين سو و آن سو و اين چادر و آن چادر و اين دشت و آن دشت، چشم مىدوزند. طبق آن حديث كه حضرت، در موسم حج، حضور دارد (يشهد الموسم) معتقدند كه در جمع مهمانان خدا در اين
دشتِ عرفان و رحمت و فيض حضور دارد.
هنوز چند ساعتى به ظهر مانده بود. گشتى در خيابانهاى عرفات و لا به لاى چادرها زدم. هوا نسبت به سالهاى گذشته خنكتر بود.
نسيمى ملايم و مطبوع مىوزيد. تعداد 120 هزار نهالى را كه در اين بيابان كويرى از چند سال پيش كاشته و آبيارى كردهاند، به درختى سايهدار تبديل شده بود و فضا را لطافت مىبخشيد. اين درختها هم در حاشيه خيابانها هم مسيرهاى بين چادرها وجود دارد. در قسمتهايى هم از طريق لولههايى مرتفع كه در بالا به چهار شاخه تقسيم مىشد، ذرّات ريز باران مصنوعى در فضا پخش مىشد و آب، بصورت گَرد، هوا را مرطوب مىساخت، طبيعى بود كه آن منطقه، عدّهاى را به سوى خود بكشد تا در سايه درختها و زير ذرّات آب، پناه بگيرند.
جبلالرحمه، مرا بىاختيار به سوى خود كشيد و اين جاذبه حسين «ع» و نيايش او در عرفات بود كه چون مغناطيسى دل را جذب مىكرد. نمىشد چند جملهاى با مولا سخن نگفت.
اى حسين!
تو در اين دشت، چه خواندى كه هنوز
سنگهاى «جبلالرحمه»، از گريه تو نالانند؟
عشق را هم ز تو بايد آموخت
و مناجات وصميميّت را،
و عبوديّت را، و خدا را هم، بايد ز كلام تو شناخت
در دعاى عرفه، تو چه گفتى، تو چه خواندى كه هنوز
تب عرفان تو در پهنه اين دشت، بجاست؟!
پهندشت عرفات
وادى «معرفت» است،
و به «مشعر» وصل است
وادى شور و شعور.
دشت، از نام تو عرفان دارد
و شب از ياد تو عطرآگين است
آسمان رنگ خدايى دارد
و تو گويى به زمين نزديك است.
اى حسين! .. اى زلال ايمان، مرد عرفان و سلاح!
در دعاى عرفه،
تو چه خواندى، تو چه گفتى، كامروز
زير هر خيمه گرم
يا كه در سايه هر سنگ بزرگ
يا كه در دامن كوه
حاجيان گريانند
با تو در نغمه و در زمزمهاند؟ ...
آنچه در اينصحرا واجب است،صِرف وقوف و درنگ است و اگر با عبادت و دعا بگذرد، چه بهتر. مسجد بزرگ «نمِره» به وسعتِ 14000 متر مربع، در يك سمت عرفات، دهها هزار حاجى
را در خود جاى داده است. بالاى جبلالرّحمه، غلغلهاى از جمعيّت است كه به دعا و تضرّع، و عدّهاى هم به تماشا و عكس يادگارى گرفتن مشغولند. همه جا پر از آدم است. آدم و حوّا هم به نقلى در همين عرفات، يكديگر را شناختند، يا به خطاى خويش اعتراف كردند.
سالهاپيش، اين وادى فاقد كمترين امكانات بود. آب ودستشويى و ... هميشه زحمت داشت. اينك آب فراوان و لولهكشى شده با فشار قوى، در سرتاسر اينجا وجود دارد، با دستشوييهاى مرتّب، البته باز هم به تناسب حجم جمعيّت، كم است. بالاى كوه، منبعهاى عظيم آب به چشم مىخورد. سر راه، همه نوع خوردنى، نوشيدنى، كفش و كلاه و چتر و قمقمه و لباس و شلوار و تسبيح و ... توسّط دستفروشها عرضه مىگردد.
ايران عزيز ما، به لطف خدا اينجا هم مىدرخشد. از جلوى درمانگاه ايرانى مستقرّ در عرفات كه مىگذشتم، رفت و آمد ايرانيها به داخل آن محوّطه نظرم را جلب كرد. وسوسه شدم كهصف بيماران و اتاقهاى موقّتِ ويزيت بيمار و داروخانه و ... را ببينم. هيأت پزشكى جمهورى اسلامى ايران با كادر 430 نفرهاش، مركب از پزشك، پرستار، نيروى خدماتى و درمانى، اينجا هم با همان شور و اخلاص و دلسوزى مدينه و مكّه، گرم كار است و ثواب جمع مىكند
و پله پله به قرب و رضاى الهى نزديك مىشود. خوشا به حالشان.
تنها در روز اوّل حضورشان در عرفات، پاسخگوى 4300 مراجعه كننده بودهاند كه تعداد 113 نفرشان بسترى شدهاند، آرى در همين عرفات. علىالقاعده در منا خدمات بيشترى خواهند داشت، چون كه هم زمانِ اقامت بيشتر است و هم زمينه بيمارى و گرمازدگى و مشكلات خاصّ اين اماكن افزونتر است. در مكّه و مدينه، حتى غير ايرانيها هم به مراكز پزشكى و درمانى ايران مراجعه كرده، و خدمات دريافت مىكنند. و چه تبليغى بهتر از اين؟
حضور پزشكان عمومى و متخصّص ايرانى در حج و معاينههاى سرپايى و مداواهاى اورژانسى و بسترى كردن بيمار در بخشهاى مختلف و جراحيهاى متعدّد، و نيز خدمات آزمايشگاه، راديوگرافى، دندانپزشكى و ... از افتخارات حج ايران است كه اينگونه مجهّز و آماده، در خدمت زائران خانه خداست.
خوبى و ظرافت و زيبايى حج ايران در آميختگى معنويات و عبادات، به خدمات رفاهى و فعاليتهاى فرهنگى و سياسى است.
مسائل حمل و نقل مسافران و ساك و چمدان و دفترچه بهداشتى و آموزش احكام و مناسك و اجراى مراسم برائت از مشركين ودعاى عرفه و كميل و حضور در بقيع و تشكيل سمينارها و تهيه فيلم و پوشش خبرى مراسم و فعاليت مخابرات و پست و ... همه و همه در كنار هم و با برنامهريزى دقيق ديده مىشود و مايه سربلندى حجاج ايرانى در جهان اسلام است.
شكى نيست كه هر چه ما كوتاه بياييم و عقب نشينى كنيم، حريف ما گستاختر مىشود و پيشتر مىآيد. بر اساس اين نكته «عرفات» براى اجراى مراسم برائت انتخاب شده بود تا به اين تكليف عمل شود. كاروانها كم و بيش در جريان قرار داشتند. نه شرايط مكانى و نه سنّ و سال زائران و احتمالات قضيّه اجازه حضور همه را در يكجا نمىداد. جوانترهاى كاروانها آماده شدند. برخى پيران هم براى اثباتِ اينكه جوانند، به اين جمع پيوستند. شوق حضور در مراسمى كه روح امام امت «ره» را در جوار رحمت خدا خرسند مىسازد، از چهرهها خوانده مىشد. بخصوص كه در سال 73 بعلّت شرايط خاص كنترل، مراسم برگزار نشده بود. هر چند بعضى مىكوشيدند هول و هراس در دلها بيفكنند و به نحوى آن را به تعطيلى بكشانند و لغو شود، ليكن درايت و شجاعت مسؤولان سبب شد علىرغم اين جوّ، برنامه را عملى سازند.
چادر بزرگ بعثه و چادر زباندانها، آزادگان، ستاد و تعدادى ديگر از خيمهها همه به هم وصل شد. ساعتِ 11 قبل از ظهر مراسم با مدّاحى آغاز گرديد، سپس طبق معمول سالهاى گذشته «زيارت آل ياسين» كه عشق ورزى با امام زمان و اظهار محبت و ولايت نسبت به آن حضرت است، خوانده شد. با فرا رسيدن هنگام اذان ظهر، همه نيّت وقوف در عرفات كردند. نماز جماعتى پرشكوه، آنگاه تلاوت آيات برائت و شعارها، «برائت از مشركين» را رسماً به
صحنه آورد.
سعوديها در عرفات و نزديك كاروانهاى ايرانيها و بعثه، نيروهاى ضدّ شورش مستقر كرده بودند، هر چند نسبت به اصل قضيّه يقين نداشتند، چون گفته شده بود در عرفات يا منا برگزار خواهيم كرد. ساعت اجرا را هم نمىدانستند، چه بسا فكر مىكردند عصر عرفه همزمان با دعاى عرفه خواهد بود. وقتى آمدند تا دخالت و جلوگيرى كنند، به آنان گفته شد نماز است و دعا. در بيسيمهايشان شنيده مىشد كه دستور برخورد داده مىشود و منتظر پايان نماز بودند. بعيد نبود كه خام شوند و در محيطى كه همه طرف حجاج مستقرّند، وارد عمل شوند و يك اشتباه نظامى مرتكب گردند.
گر چه مجموعه مراسم، حتى در سالهاى گذشته هم كه مفصّلتر بود، بيش از يكى دو ساعت طول نمىكشيد، ولى در واقع از اوّلين روز ورود ايرانيان به اين سرزمين، مراسم «برائت از مشركين» ايرانيان داير است، تا هنگام رفتن حجاج ايرانى بلكه روزها پس از عزيمت ايرانيان. چون تنها مراسم جاندار و سياسى حج كه از سالها قبل اجرا مىشده و جاى خود را حدّاقل در اذهان سعوديها، زائران كشورهاى ديگر، رسانهها و مطبوعات باز كرده و در محافل مختلف مطرح مىشود، همين مراسم برائت است. تأثير آن را و خوف آمريكا از اجراى آن را از آنجا مىتوان دريافت كه (آنگونه كه قبلًا هم ياد شد) از روزها قبل از مراسم، يك موج فراگير تبليغاتى در رسانهها، روزنامهها، خطبهها، سخنرانيهاى مساجد بر ضدّ آن شروع مىشود
و هر گونه بالا بردنصداى شعار و حمل پرچم و عكس و شعار و تظاهرات و راهپيمايى را مخالف با سكون و آرامش عبادى حج به حساب مىآورند و آن را بدعتى مىدانند كه ايرانيان بنا نهادهاند و بدعتگزاران را هم گمراه و اهل دوزخ مىشمرند!
حتى درصورت جلوگيرى از آن نيز، برائت ايرانيان اجرا شده است. حضور اين همه نفربر و نيروهاى ضدّ شورش در خيابانها مكّه و حتى عرفات و منا براى چيست؟ در ذهن زائران سؤال پيش مىآيد. خود مردم اين كشور هم با ديدن وضع نظامىِ شهر، متوجّه مسأله مىشوند، هر چند نگذارند ايرانيان در خيابانها و ميدانها آشكارا و بىمانع،صداى خويش را به برائت از شيطان بزرگ و اسرائيل و دشمنان اسلام و مسلمين برآورند.
روز عرفه، در آنصحراى معنويتبار و زير چادرها، كه منطقه وسيعى بلندگو كشى شده بود، سخنان حجةالاسلام والمسلمين رى شهرى و نيز پيام مفصّل مقام معظم رهبرى كه توسّط آيةاللَّه جنّتى خوانده شد و ترجمه آنها به عربى، در جوّى آميخته از نگرانى از عكسالعمل سعوديها و شادى و رضايت از اداى تكليف، انجام گرفت و با اين تأسّف همراه بود كه چرا نبايد بتوان در سرزمين توحيد، از شرك مجسّم (آمريكا) برائت جست! يكى از حاضران كه پدر شهيد بود مىگفت: من با تكبير گفتنهايم با همه وجود احساس مىكردم كه كارى خداپسندانه و عبادت انجام مىدهم. مسلمانان ديگرى از غير ايران هم دوش به دوش ما در برنامه شركت داشتند. وقتى
شعارهاى «الموت لأمريكا»، «الموت لاسرائيل» و «امريكا والصّهيونيّه، ضدّ الأمّه الاسلاميه» در فضا طنين مىافكند، عمق نظر حضرت امام «قدّس سرّه» آشكارتر مىشد كه اجراى برائت را فريضه مىدانست و حج را با اينگونه برنامهها، مؤثّرتر و جهتدار ساخته بود.
در اثناى برنامه، مسؤول نيروهاى انتظامى مستقرّ در منطقه، براى گفتگو به چادر بعثه آمد. دم در به نحوى سرگرمش كردند و با شروع مراسم، او درخواست نيرو كرد، ولى دير شده بود و تا آنان بجنبند، مراسم پايان يافت و افراد به چادرهاى خويش رفتند.
پايان مراسم، همراه با قرائت قطعنامهاى بود كه در پايان هر بند، با تكبير پرشور حاضران مضمون آن مورد تأييد قرار مىگرفت.
متن قطعنامه چنين بود:
أعوذ باللَّه من غضب الجبّار
برائة من اللَّه و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين
صدق اللَّه العلىّ العظيم
امروزه، نگاهى گذرا به جهان اسلام، نشانگر آن است كه مشكلات و گرفتاريهاى امّت اسلام نه تنها كاهش نيافته، بلكه بيش از پيش غمافزا و دردآور گرديده است.
توطئهآفرينيهاى گوناگونى كه منشأ تمامى آنها روحيه سلطهگرى و باجخواهى آمريكاى جنايتكار و رژيم نامشروعصهيونيستى است، زخمهاى جانكاهى بر پيكره سرزمينهاى مقدس اسلامى وارد نموده كه
تفرقه و اختلاف، برادركشى و كشتار دستهجمعى، هويت زدائى فرهنگى، محروميت اقتصادى و فقر شديد و بالأخره تهاجم و سلطه نظامى برخى از نتايج شوم و زيانبار آن است.
اكنون كه ما در سرزمين توحيد و ديار نزول وحى گرد هم آمدهايم، حريم امن الهى را بهترين جايگاه طرح مشكلات مسلمانان جهان و چارهانديشى براى آن دانسته و با علم به اينكه وحدت اسلامى و يكپارچگى امّت اسلام، مؤثّرترين راه برخورد با معضلاتِ ناشى از توطئههاى مزبور مىباشد، معتقديم كه در سايه بازگشت به فرهنگ حياتبخش اسلام و استمرار انقلاب جهانى اسلامى و اعلام برائت و بيزارى از مشركين و مقابله با هر گونه شرك و زورگويى، بر اين مشكلات فائق خواهيم آمد.
اينك ما شركت كنندگان در اين مراسم باشكوه الهى، در كنار ديگر ميهمانان خداىِ رحمان، مواضع خود را بعنوان قطعنامه «حج ابراهيمى» سال 1374 هجرى شمسى اعلام و بر آن تأكيد مىنمائيم:
1- اعلام برائت از مشركين، امرى مُلهَم از قرآن كريم و سنّت نبوى و برخاسته از روح حجّ است كه با حُكم نافذِ بنيانگذار و رهبر كبير انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى «قدّس اللَّه نفسه الزّكيّه» احياء و اجرا گرديده و هماكنون به پرچمدارى جانشين خلفِ آن رهبر عظيمالشأن، حضرت آيت اللَّه العظمى خامنهاى استمرار دارد. ما ادامه حيات و تجديد مجد و عظمت امّت اسلام و پيروان رسول خاتم را در گرو ايستادگى و مقابله با دشمنان دين و اعلام برائت از كفر و شرك ودر
رأس آن آمريكاى جنايتكار دانسته و ترك اين فريضه الهى را موجب ذلّت و خوارى مسلمين مىدانيم و بنا بر همين اعتقاد، برائت و انزجار خود را از آمريكا بعنوان پرچمدار شرك و كفر و طغيان در جهان معاصر اعلام مىداريم.
2- از آنجا كه جهان اسلام، پيكرهاى واحد با آرمانى مشترك به شمار مىرود، كليد حلّ مشكلات مسلمين سراسر جهان را ايجاد وحدت در پرتو كلمه توحيد و پيروى از مكتب وحى مىدانيم و ضمن افشاگرىِ نقشِ توطئهگرانه آمريكا وصهيونيسم جهانى در ايجاد تفرقه و اختلاف، از علماء، انديشمندان، متفكّرين اسلامى و همه آزادگانِ عالم مىخواهيم تا به موازات حركت در مسير تأليف قلوب، تقريب ملل مسلمان و تحقّق وحدت اسلامى، توطئههاى دشمنان اسلام را نقش بر آب نمايند.
3- امروز، دنياى اسلام شاهد تهاجم همهجانبه استكبار به سركردگى مسؤولين منفور دولت آمريكا و با طرّاحى اسرائيل غاصب مىباشد كه در اقصى نقاط عالم و در اشكال مختلف نظامى، فرهنگى، اقتصادى در حال اجراست.
ما ضمن محكوم كردن اين اقدامات، تمامى مسلمانان بيدار دل را براى مقابله جدّى با اين تهاجم فرا مىخوانيم.
4- نسلكشى مسلمانان در جاى جاىِ جهانِ اسلام، از جمله مشكلات و مسائل غمانگيز و تأسّفبارى است كه با مباشرت و حمايتهاى همهجانبه آمريكا وصهيونيسم جهانى در حال انجام است.
ما ضمن محكوم كردن اين تهاجم و نسل كشى ظالمانه در بوسنى و هرزگوين، چچن، كشمير، الجزاير و ديگر نقاط جهان، حمايت كامل خود را از تمامى كسانى كه در معرض اين تهاجمِ ناجوانمردانه قرار دارند، اعلام مىنماييم.
5- ما، همانگونه كه بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران فرمودهاند، رژيم غاصب اسرائيل را مولودى نامشروع دانسته، حركت سازشكاران و خائنين به ملّت فلسطين را كه امروزه ابعاد فريبكارانه آن روشن گرديده، محكوم ساخته و ضمن اعلام حمايت و پشتيبانى خود از مبارزين سلحشور فلسطينى و حركت انتفاضه، بنابر فرموده رهبر معظّم انقلاب اسلامى، تنها راه نجات ملّت مظلوم فلسطين را نابودى اسرائيل مىدانيم.
6- نظم به اصطلاح نوين جهانى، پوشش و بهانهاى فريبكارانه براى توسعهطلبى و زورگويى آمريكاى جنايتكار، در راستاى حضور در مناطق حياتى و استراتژيك جهان اسلام به منظور چپاول ثروت و اعمال فشار بر ملّتها و كشورهاى اسلامى است؛ ما ضمن محكوم كردن اين ادّعاها و اقدامات تجاوزگرانه، خواستار خروج فورى نيروهاى نظامى آمريكا از قلمرو تمامى كشورهاى اسلامى مىباشيم.
7- با كمال تأسّف، امروز مجامع بينالمللى و در رأس آن، سازمان ملل و كميسيون حقوق بشر كه مىبايستى پناهگاهِ ستمديدگان و زجر كشيدگان و در خدمت مردم باشند، بعنوان اهرم فشارى در دست قدرتهاى بزرگ و از جمله آمريكا عمل مىنمايند. ما ضمن محكوم
كردن عملكرد اينگونه مجامع خواهان تجديد نظر جدّى در ساختار مجامعِ مزبور و استقلالِ فكرى و عملى آنان بوده و از علماء بزرگوار و متعهّد به اسلام، از هر ملّت و مذهب، تقاضا داريم با تدوين منشور حقوق بشر از ديدگاه اسلام، به استيفاى حقوق پايمال شده انسانيت و دفاع حقيقى از ملل ستمديده و غارتزده پرداخته و فريبكارى و خيانت نابخشودنى اينگونه مراكز را افشاء نمايند.
9 ذىالحجّة الحرام سال 1415 هجرى قمرى
صحراى مقدّس عرفات
والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته
بايد كارى كرد كه اين حركت، فراگير گردد و حجّاج كشورهاى ديگر نيز نفرت خويش را از سردمداران شرك جهانى ابراز كنند.
زمينه چنين كارى كاملًا موجود است، در آينده، به شعارهاى مسلمانان ديگر كشورها در رمى جمرات، اشاره خواهم كرد. مهمّ شكستن سدِّ «نمىشود» و «نمىتوان» است. برگزارى رسمى مراسم، طبيعى است كه با مشكلات و مزاحمتهايى مواجه گردد، ولى بصورت خودجوش و مردمى و غير رسمى را نمىتوانند كارى كنند. در سالهاى پيش از حجّ خونين، حجاج ايرانى كه دسته دسته و با حالتِ كاروانى به رمى جمرات مىرفتند، در مسير شعار مىدادند و تكبير مىگفتند و طبيعى هم جلوه مىكرد و شرطهها هم چندان بهانهاى براى مقابله و جلوگيرى نمىيافتند.
بارى ... عصر عرفه، موسم ريزش باران اشك از چشم بندگان و باران مغفرت الهى از سوى پروردگار مهربان بود. جانِ عرفه و روح عرفات، نيايش عصر آن روز بود و شورانگيزترين برنامه در چادر بزرگ بعثه. مداحى و مرثيهخوانى و توسّل به حضرت مهدى «ع» و يادكردى از غربت و شهادت مظلومانه حضرت مسلم «ع» در كوفه، آنگاه دعاى عاشقانه و ژرف امام حسين «ع» در روز عرفه كه زيباترين نيايش روح بلند سيدالشهدا با خداست و در اين مختصر، نمىتوان به بسط كلام پيرامون آن پرداخت.
پس از دعا، آمادگى براى «كوچ» در كاروانها به چشم مىخورد.
امّا خدا مىداند كه امروز در اينصحرا و در ميان چادرها و در دل حجّاج و در انديشه شيدايان ديدار، چه گذشته است! حيف كه با هيچ دوربينى نمىتوان عظمت و عمق اين مناسك و روح اين «وقوف» و «افاضه» را به تصوير كشيد. قلم و نگارش كه عاجزتر از ثبت لحظهها و نكتههاست. مهدى «ع» با دلهاى شكسته اين جمع كه به آمرزش الهى يقين دارند و به ديدار آن يوسف گمگشته اميد دارند، چه كرده است؟ كسى چه مىداند!
«تنگ غروب است و در اينصحراى عرفان
عطر حضور حضرتش را مىتوان يافت
«مهدى» كدامين خيمه را ديدار كرده است؟
آيا كدامين چشم لايق، ديده او را؟
آيا كدامين حاجى بشكسته دل را
بر دامن پر فيض ديدارش نشانده است؟
اينجا در اين دشت،
هر سوى، آثارى ز ردّ پاى مهدى «ع» است.
فرياد «يا مهدى» در اينصحرا بلند است
نجواى جان خيزِ كه را،
از خيمههاى گرم و سوزان، اندرين دشت،
لبّيك گفته است؟
چشم انتظارى، درد جانسوزى است، اى دوست
در انتظارت،صبح و شب، تا كى نشستن؟
اين چشم را در چشمه عشق تو، شستيم
در زمزم ديدار هم، بايد كه اين چشم
روى تو بگشودن، به روى غير، بستن
هرگز روا نيست
اينجا هم از ديدار تو، محروم ماندن
اين ديدگان منتظر، خاك ره توست ...»
چارهاى جز ترك اين دشتِ خدايى نيست.
غروب آفتاب، نزديك به دو ميليون حاجى را جاكن مىكند
و شور كوچيدن به مشعر، سواره يا پياده، كاروانها را به تكاپو مىافكند.
سعى كرديم عقب نمانيم و به ترافيك سنگين اتومبيلها در مسير، برنخوريم. گر چه راه سوارهها و پيادهها جدا بود، ولى پيادگانى هم در دو حاشيه مسير ماشينها حركت مىكردند. عرفاتى را پشت سر گذاشتيم كه غمانگيز بود و منزلگاهى را مىماند كه ساكنانش، رها كرده و رفتهاند. همه بساطها برچيده شده بود و شايد ساعتى ديگر كسى در آنصحرا يافت نمىشد.
شب را در وادى مزدلفه مانديم. از عرفات تا مشعر (مزدلفه) حدود 7-/ 8 كيلومتر بود. از آخرين تنگه كه گذشتيم، چراغهاى مشعرالحرام، فضاى وسيعى را كه اطرافش كوه است نشان داد. باز، آن همه حاجى مىبايست شب را تا طلوع خورشيد، در مشعر وقوف كنند. بالاى ارتفاعات براى جمع كردن سنگريزه جمرات كه رفتيم، مزدلفه به يك استاديوم يك ميليون نفرى مىماند كه اطرافش را كوه گرفته است. امكاناتِ آب و دستشويى در اينجاصفر است. از اين رو در تاريكى شب، پشت هر سنگ و كنار هر جدول خيابان و زير هر ماشينِ پارك شده و اين سو و آن سو، آلودگيها و تعفّنهاى بسيارى است وصبح هنگام روشنايى كه همه حركت مىكنند، آلودهكاريهاى شبانه بيشتر واضح مىشود. حجاج، چارهاى هم ندارند، خود را كجا مىبايست راحت كنند؟ وجود محدود چند شير آب يا دستشويى در منطقه وسيع مزدلفه، هرگز پاسخگو نيست.
كوچيدن از «عرفات» براى رسيدن به «مشعر» است.
آنجا وادى عرفان بود و اينجا موقف شعور است. از گذرگاه دلِ آگاه و عارف، مىتوان به «عقلِ معرفتآموز» و «عرفان عملى» رسيد. عرفان، پشتوانه وقوفى شاعرانه و برخوردار از شعور است.
آنكه در «عرفات» خود و خداى خود را نشناخته باشد، چگونه مىتواند در مشعر، به ذخيرههاى شعور باطنى دست يابد و قربِ خدا را در اين وادىِ عرفانخيز درك كند؟
در شب مشعر، تا سحرگاهش كرامت و رحمت الهى همچو باران مىبارد و تو بايد جام جان را در زير بارشِ بىوقفه رحمت قرار دهى تا از «حيات دل» و «صفاى جان» لبريز گردى.
شب مشعر، شب يقين و تجلّى باور و تمرين تعبّد است، بر خاك خفتن و بر خاك زيستن و «خاكى بودن» را تمرين مىكنى تا در روزهاى ديگر هم از بندِ «تن» و دام «نفس» رها شوى.
دست پرنيازت را بگشاى. نغمهاى، نالهاى، يا ربّى، گريه و اشكى، حال وصفايى، تضرّع و انابتى ... هيهات كه ديگر چنين شبى را شاهد باشى! خوشا آنان كه با خطّى از اشك، خطّ بطلان بر لوح گناهان مىكشند.
اگر در اين دشتها به عرفان و شعور نرسيم، پس ديگر كىْ وكجا؟
همين امشب بايد براى فردا كه «قربانگاه» در پيش است، توشه برگرفت.
فردا، عيد خون، عيد قربان است. بايد براى قربانى كردن «نفس» خويش با تيغ خلوص و تعبّد، آماده بود ...
آسمان پر ستاره مشعر، خيلى حرفها داشت. ولى دريغ كه آلودگى هوا، بوقهاى ماشينها، رفت و آمدها و سر وصداهاى مردم و ... پيدايش زمينه روحى خوب را كاهش مىداد. شب را بهصبح آورديم، با سنگريزههايى كه براى زدن به جمرات جمع كرده بوديم، با طلوع آفتاب، از «وادى محسِّر» (كه گويند محلّ نزول سپاه خدايىِ ابابيل بر سپاه فيلسوار ابرهه بوده است) گذشته، رو به منا نهاديم، سرزمين قربانى و عبادت و هجوم به نمودهاى شيطان و تراشيدنِ سر.
روز عيد قربان بود، پس از نمازصبح، به چند نفر اين عيد را تبريك گفتم. ولى چنان غافل از «عيد اضحى» و غرق در حيرتِ كوچ شبانه از عرفات به مشعر و اوضاع مزدلفه و بيتوته در آنجا بودند، كه جا خوردند و تازه يادشان آمد كه امروز، عيد است، آن هم يكى از بزرگترين اعياد اسلامى، عيد آمادگى براى فدا كردن و قربانى دادن و از تعلّقات رها شدن و به طاعت الهى آراسته شدن و شيطانِ درون و برون را رجم كردن و بر شهوات غلبه يافتن.
منا، سرزمينى به طول چند كيلومتر است كه ميان دو رشته كوه قرار دارد. سرزمين مقدّسى كه انبياء الهى و رسول خدا «ص» و امامان شيعه و بزرگان وصالحان در آن وقوف كرده، خدا را عبادت كرده و اشك ريختهاند.
جمرات سهگانه آن كه حاجى به آنها سنگ مىزند، رمزى از مبارزه با شيطان است، سه جايگاهى كه در سه نوبت، شيطان به وسوسه حضرت ابراهيم پرداخت تا از اجراى فرمان الهى سرباز زند و ابراهيم، هر بار شيطان را راند. اين سنتِ «رمى جمره»، در احياء آن مبارزه با ابليس است و درس آن، غلبه مسلمان بر تمنّيات نفسانى و وسوسههاى شيطانى است. خود «قربانگاه» و مسلخ كه در اوّل منا از سمتِ مشعر قرار دارد و روز عيد، هر حاجى بايد يك قربانى كند، به ياد اسماعيل ذبيح و خلوص ابراهيم و رضاى او به قربانى كردن فرزند عزيزش در پيشگاه امر الهى است. و درسش گذشتن از همه محبوبها و فدا كردن عزيزها در راه محبوب برتر و عزيزتر، يعنى خداى متعال است.
حاجى، روز اوّل ورود به منا، آخرين جمره (جمره عقبى) را سنگ مىزند، قربانى مىكند، سر مىتراشد يا موى خود را كمى مىزند تا از احرام درآيد. در دو روز آينده، هر سه جمره را سنگ مىزند. شبها هم وقوف و بيتوته در منا واجب است.صحراى منا يادآورصحراى محشر است، البته در مقياسى بسيار بسيار كوچكتر و كمتر. انسانها از خانه و خانواده دورند، پيوند با خداست، «منا» كلكسيون و ماكِتى است كه نمونههايى از همه ملّتها، ملّيتها، زبانها، لهجهها، رنگها، فرهنگها، چهرهها، مذهبها را در خود دارد كه همه را خداى واحد و رسول واحد و كعبه واحد، در اين كوه و دشت، گِرد آورده و زير چتر عبوديّت خدا قرار داده است.
منطقهاى كه چادرهاى ايرانيها زده شده، نزديكيهاى قربانگاه است و از جمرات، دورتر است. امّا در بلندى است. عزّت پيروان اهل بيت و مناديان حج ابراهيمى، حتى در جايگاه و چادرها و پرچم سه رنگ ايران هم ديده مىشود. بالنى پر از «گاز هليوم» بر فراز چادرهاى ايرانى است، كه از دورترين نقطه «منا» هم ديده مىشود و راهنماى خوبى است كه حجاج ايرانى، منطقه خود را گم نكنند.
بالنهاى كوچكترى هم به رنگهاى ديگر كه هر كدام نمايانگر محلّ چند استانِ نزديك به هم است، در هوا ديده مىشود، باز براى راهنمايى بيشتر. خدا به راهنمايانِ گمشدگان خير دهد كه در مناطق مختلف، جلوى خيمه بعثه و ستاد و در مسير جمرات، با لباسى مشخّص به هدايت گمشدگان به سوى مسير و منطقه استقرار، مشغولند. نيروهاى سعودى هم كمك به حجاج مختلف مىكنند، امّا امدادگرانِ ايرانى، بخاطر همزبانى بهتر مىتوانند به ايرانيها كمك كنند.
طبق آمار رسمى سعودى، در حجّ امسال، تعداد 1043374 نفر زائر در اعمال حج، شركت داشتهاند. از اين تعداد 914602 نفر از راه هوا، 99065 نفر از طريق زمين و 31015 نفر از راه دريا آمدهاند. وقتى چهارصد هزار زائر سعودى را به اين جمع بيفزاييم، حضور اين سيل عظيم انسانى 5/ 1 ميليون نفرى در اين وادى، مشكلات بسيارى را پديد مىآورد، چه از نظر تردّد و ترافيك و اسكان، چه از نظر بهداشت و نظافت و بيمارى و گرمازدگى، چه از
لحاظ آب و دستشويى و تغذيه، و در كنار همه اينها عمل رمى جمرات و قربانى كردن كه از سوى همه افراد در ظرف زمانى محدود و منطقه مشخّصى انجام مىگيرد. سال گذشته، در مسير جمرات به خاطر ازدحام جمعيت و هنگام عبور برخى از شخصيّتهاى مهمان سعودى، عدهاى از روى پل به پايين افتادند و جان دادند.
آتشسوزى وسيع در منا در چندين سال قبل، از يادمان نرفته است.
حتى همين امسال روز هفتم ذيحجّه پيش از استقرار حجاج در اينجا، در منا آتشسوزى شد و 19 هزار چادر مربوط به كشورهاى آسياى ميانه و عربى از بين رفت و 3 نفر كشته و 99 مجروح بر جاى ماند.
دود حاصل از اين آتشسوزى، منطقه عزيزيّه را فرا گرفته بود و هليكوپترها و وسايل آتشنشانى فعّالانه به خاموش ساختن آن مشغول بودند. راههاى منتهى به جمرات، هميشه ترافيكى سنگين و تردّدى نفسگير داشته است. ماشينها و آدمها چه آنها كه در تردّدند، چه آنها كه طرفين جادهها و زير سايه گذرگاه مربوط به پيادهها را به محلّ سكونت و اطراق خود اختصاص دادهاند، باهم مىآميزند. گاهى با كنترل مأموران اوضع بهتر مىشود، گاهى رشته از دست در مىرود. امسال نسبت به گذشته مراقبت بيشتر و نظم بهترى احساس مىشد. پل روگذرِ جمرات را هم تا حدّ زيادى عريض كرده و در چند جا شيرهاى آب كار گذاشته بودند و رفت و آمد كسانى كه از طبقه دوّم به جمرات، سنگ مىزدند، در رفت و برگشت بصورت يكطرفه تنظيم شده بود كه به نظم مراسم كمك مىكرد.
در سالهاى اخير، بر تعداد قربانگاهها افزودهاند تا تراكم كمترى در مسلخ پيش آيد. در تعدادى از قربانگاههاى جديد نيز با تجهيزات پيشرفته و نظافت و مراقبت بيشترى گوسفندان ذبح مىشود و با آبِ فشار قوى شسته شده و گوشتهاى قربانى براى بهرهبردارى بيشتر به سردخانه منتقل مىشود. امّا در تعدادى از قربانگاهها، همچون گذشته، گوسفندان ذبح شده روى هم انباشته مىگردد و استفاده بهينه از آن به عمل نمىآيد.
وضع منا، از نظر آب و دستشويى و امكانات و خدمات و تلفن و درمانگاه و اجناس و ... به مراتب بهتر از عرفات و مشعر است. منا شهر نيست، ولى چيزى هم از يك شهر كوچك كم ندارد. آخرش به قسمتهاى عزيزيّه در مكّه وصل مىشود.
مقدّسترين مسجد منا، مسجد خيف است، با وسعتى در حدود 23660 متر مربع كه در سال 1362 قمرى بصورت فعلى ساخته شده است و بناى نخستين آن به سالهاىصدر اسلام مىرسد. الآن بطور شبانهروزى در ايّام تشريق، مورد استفاده حجّاج قرار مىگيرد.
چه براى عبادت، چه استراحت. هر چه محيط را توسعه مىدهند و جاده مىكشند و تونل مىزنند، ولى باز همچنان در منا احساس تنگى مىشود. افزايش پيوسته زائرين خانه خدا عامل اين حالت است. در سال 1350 قمرى تعداد حجاج 29065 نفر بود، در سال 1370 قمرى 100574 نفر، در سال 1400 قمرى 812892 نفر و امسال، بيش از يك ميليون نفر. وقتى در طول 65 سال، زائران خانه
خدا از 29 هزار نفر به يك و نيم ميليون نفر افزايش مىيابد، طبيعى است كه اگر امكانات و مسكن و زمين و ماشين و آب و جاده و ... به اين تناسب افزايش نيابد، همواره مشكلات، باقى است.
پس از رسيدن به منا، ابتدا براى رمى جمره عقبه رفتيم. بسيار شلوع بود، ولى چارهاى جز سنگ زدن به سمبل وسوسه شيطان نبود.
آنگاه كمى استراحت كرده به سوى قربانگاه رفتيم. دو سه تن از دوستان هم همراه بودند، و يكى هم كارد در دست كه مىخواست ذبح كند. در قربانگاه شماره چهار، 17 گوسفند سالم انتخاب كرديم هر كدام به قيمت 350 ريال سعودى و كارد بر حلقومشان نهاده، قربانى خدا كرديم. پيشترها هم به داخل مسلخ رفته بودم. مىشد كه به كسى وكالت دهيم تا از طرف ما گوسفند بكشد، ولى دوست داشتم براى چندمين بار وارد قربانگاه شوم وصحنه خون ريختن را از نزديك ببينم. هوا گرم بود و زمين قربانگاه خونين و هر طرف لاشه گوسفندى بر زمين و در آغلهايى چند، دسته دسته گوسفندان در انتظار تيغ! غصّه مىخورديم كه چرا اينهمه گوشت، هدر مىرود و برنامهريزى خوبى جهت استفاده از گوشتها نيست، پا در بركه خون گذاشته، پيش رفته بوديم، حوله احرام هم خونى شده بود. خوشبختانه همه 17 گوسفندى را كه ما سر بريديم، شيعيان افغانى موجود در آنجا و گاهى هم سياهان، همان لحظه از زير تيغ برداشته و بردند.
خوشحال بوديم كه مورد استفاده قرار مىگرفت.
از لا به لاى آن همه خون و جسد و جمعيّت و ... كه بيرون مىآمديم، آفتاب بر اين زمين پر خون مىتابيد و هواى دم كرده از تبخير خونها، يك لحظه مرا به يادصحراى كربلا انداخت و ريخته شدن آن خونهاى پاك و جوشان بر زمين نينوا و بريده شدن سر ابا عبداللَّه «ع» و شهداى عاشورا. ديدم حضرت سجاد «ع» حق داشته كه هر وقت قصّابى را مىديد كه مىخواهد گوسفندى سر ببرد، مىايستاد و مىپرسيد: آيا آبش دادهاى؟ و آنگاه گريز به كربلا و ياد از قساوت دشمن در بريدن آن حلقومهاى مطهّر با لبهاى خشكيده از عطش ... تا اندكى از موى سر بچينيم و لباس احرام را درآورده، زير دوش تنى بشوييم و لباس عادى بپوشيم، عصر شده بود و دور و بر دستشوييها بسيار شلوغ و همه به نوبت ايستاده، كه سر بتراشند و بشويند و جامه بپوشند.
لحظهاى بود كه خيليها را در اولين نگاه، نمىشد بشناسى. سرها كه با تيغ تراشيده مىشد، چهرهها بشدّت تغيير مىكرد. حالا هر كس بايد عرقچينى بر سر بگذارد تا كلّه مبارك در برابر آفتاب نسوزد، يا آنكه از يك چپيه و دستمال سفيد كمك بگيرد.
شب را در منا مانديم.صبح روز يازدهم، پس از سنگ زدن به سه جمره، از منتهىاليه جمره سوّم پياده به مكّه رفتيم كه راه چندانى تا «هتل جفالى» نبود. استراحتى و ناهارى، سپس حركت به سوى مسجدالحرام براى تكميل اعمال. ساعتِ 3 بعد از ظهر، مناسبترين
و خلوتترين وقت براى طواف بود. يكى دو ساعت ديگر بشدّت شلوغ مىشد. شب كه قيامت بود. الحمدللَّه طواف و نماز و سعى و طواف نساء و نماز طواف، همه را انجام دادم و ماشين گرفته به سمت منا آمدم تا غروب را درك كنم.
سر راه خيمهها، از جلوى مسجد خيف كه مىگذشتم، ديدم اذان مغرب نزديك است. وضو ساخته و نماز مغرب و عشاء را در آنجا خواندم، خواستم بيرون آيم، ديدم ميز گردى با حضور دو تن از اساتيد داير شد كه پيرامون شرك و ايمان بود. مقدارى نشسته به بحثها گوش كردم ولى چون مىخواستم به دعاى كميل ايرانيها كه امشب در چادر بعثه بود برسم، از خير آنصحبتهاى تكرارى و نيشدار گذشتم.
در راه،صف درازى ديدم كه از همه ملّيتها در آن بود. از يكى پرسيدمصف براى چيست؟ گفت: قرآن و كتاب و شام توزيع مىكنند. گفتم: اين آخرى عمدهتر از همه است! و ... خنديد. و واقعاً براى انبوهِ هزاران نفرى كه شب و روز را در سايه پلها و گذرگاهها و حاشيه خيابانها و داخل اتومبيلهاى خود مىگذرانند و كاروانى نيست كه غذا بدهد و پذيرايى كند، شامِ رايگان و «فى سبيل اللَّه»، طبيعى است كه چنانصف طولانى پديد آورد.
نزديك چادرهاى ايرانيها كه رسيدم، پير مردى نشانى كاروان
خودشان را كه از خراسان بود، مىپرسيد. او را به «ستاد گمشدگان» رساندم تا راهنمايىاش كنند يا به چادرش برسانند. برادران امدادگر اين ستاد، با حوصله فراوانى روز و شب در خدمت حجّاجاند. در مكّه و مدينه هم مشغول بودند. آمارى كه داده بودند، در طول سيزده روز حضورشان در مكّه 2674 حاجى ايرانى را به كاروانشان رسانده بودند كه اغلب سنّشان بالاى پنجاه سال بود و بيسواد. در ايّام تشريق نيز 50 نفر در عرفات و 488 نفر گمشده را در منا به كاروانها و چادرهايشان رسانده يا راهنمايى كرده بودند. گم شدن در «منا» بيش از ديگر جاها اتفاق مىافتد، بخصوص در مسير بازگشت از جمرات، يا در آغاز ورود به منا.
كار امدادگران نسبت به گمشدگان، ذهن مرا به جاى ديگر برد و به ياد گمشدگان بسيار ديگرى افتادم كه مقصد و كاروان خود را در عرصه زندگى گم مىكنند و هرگز سراغ ستادى را هم نمىگيرند كه راهنمايىشان كند. گمشده تنها كسى نيست كه چادر و كاروان خود را در «عرفات» و «منا» گم مىكند، اين گمشدگى هم زود تشخيص داده مىشود، هم زود، گمشده به جمع همسفران مىپيوندد. امّا ... گروهى از ما در خويشتن گُميم. نمىدانيم در كجاييم، از كجاييم، به كجا مىرويم و به قول مولانا:
از كجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مىروم آخر؟ ننمايى وطنم
مگر «روز مرّگى» مىگذارد كه از محيط اطراف، سرى به «جهان درون» بزنيم و پنجره دل خويش را به آفاق معنويت بگشاييم؟ اينكه
همه را بشناسيم، ولى «خودشناسى» مان ضعيف باشد، اينكه به همه آدرس و نشانى بدهيم، ولى جايگاه و منزل و مقصد خويش را ندانيم، اينكه دست ديگران را گرفته و به كاروانشان برسانيم، امّا دست خودمان به جايى بند نباشد، اينكه چهره همه را، چه زشت و چه زيبا، چه آشنا و چه غريبه، بشناسيم، امّا ندانيم كه چهره خودمان به چه مىمانَد، اينها همه ... اگر نشانه «خود گم كردن» نيست، پس چيست؟
مىدانيم در كجاييم؟
ما امروز در جايى نفس مىكشيم كه هزارانصدّيق و شهيد وانبيا و اوليا، در فضاى آن نفس كشيدهاند.
در وادى و بيابانى قدم مىزنيم كه امامان معصوم و حجّتهاى الهى گام در آن نهادهاند. در جايى حضور داريم كه جان هستى و روح عالم، حضرت مهدى «ع» در اين ايّام، در اينجا حضور مىيابد.
اى چشمها! گريان باشيد!
اى گوشها! زمزمههاى عاشقانه را بشنويد. اى دلها! به رحمت الهى اميدوار باشيد. ما مهمان خداييم، آيا ميزبان را مىشناسيم؟
خدايا! ما هنوز «خود» را نشتاختهايم، تو را چگونه بشناسيم؟
اينجا بايد «صفحه دل» را مطالعه كرد، «كتاب روح» را بايد گشود، «صداى غيب» را بايد شنيد. راستى كه چقدر غافليم! آرى، در اين شهر و در اين دشت و در اين روز، ما «خود» را گم كردهايم.
به چادر بعثه رسيديم، محلّ برگزارى دعاى كميل در منا. در
خيابانهاى اطراف، آرايش نظامى نيروهاى امنيّتى و انتظامى به چشم مىخورد. گويا خاطره دو سال پيش را در ذهن داشتند كه حجاج ايرانى، مراسم برائت از مشركين را در چنين شبى در منا برگزار كردند. لابد احتمال مىدادند باز هم برنامهاى داشته باشيم. امّا در جوّى پر از معنويّت، دعاى كميلِ منا همراه با مداحى و ذكر مصيبت و اشك و ناله، به پايان رسيد و حجاج بتدريج به چادرهاى خود بازگشتند.
شب دوازدهم هم سپرى شد. آخرين روزى كه در منا بوديم، يك عمل بيشتر نبود، رمى جمرات سه گانه، و سپس كوچ به سوى مكّه، البته پس از اذان ظهر. اهل سنت در اين روز، بعد از ظهر رمى مىكنند. امّا شيعه قبل از ظهر. جمره عقبه در اين سوّمين روز حضورمان در منا شلوغ بود، بخصوص طبقه پايين و بويژه نزديكيهاى ظهر. چون خيلىها سنگ زدن را گذاشته بودند براى آخر وقت، كه پس از سنگ زدن، ديگر اين مسيرِ طولانى را به چادرها برنگردند، بلكه از همانجا پياده با گذر از تونلهاى جديد، به مكّه بروند و از رنج ترافيك سنگين در نيمروز گرم، آسوده باشند.
حادثه جالبى كه در جمره عقبه اتّفاق افتاد (قبلًا نيز اشاره كردم) از شورانگيزترينصحنههاى آن روز و نمايشى از «برائت مردمى» بود. هزاران نفر از مسلمانان غيور لبنانى، كويتى و ... كه موفق به
شركت در مراسم برائت در روز عرفه نشده بودند، در كنار جمره عقبه، مراسم برائت برگزار كردند. در ضمنصلواتهاى رسا و ابراز وفادارى نسبت به ولايت فقيه و رهبرى، با شعارهايى همچون:
«الموت لأمريكا الموت لاسرائيل، خيبر خيبر ياصهيون، جيش محمّد قادمون، اللَّه واحد، خمينى قائد، هيهات منّا الذلّه، أمريكا شيطان الأكبر و ...» توجّه حجاج ديگر را هم جلب كرده بودند. گر چه آن منطقه، خالى از مأموران سعودى نبود، امّا درياى خروشان مردم از همه ملّيتها در جمرات، عظيمتر از آن بود كه كارى از چند مأمور ساخته باشد. اين حركت، بسيار شورانگيز بود و ستودنى!
در مسير خروجى منا، هزاران ايرانى جمع بودند و لحظهشمارى مىكردند تا اذان ظهر گفته شود و از محدوده منا خارج شده به طرف مكّه روان شوند. جمعى در ماشينها منتظر بودند و گروهى پياده و در مسير تونلِ مخصوصِ پيادهها. سيل جمعيّت با «اللَّه اكبر» اذان به راه افتاد. اين دريا وقتى به تونل رسيد، دور از چشم مأموران، يك بار ديگر فريادهاى خويش را به تكبير وصلوات و شعارهاى برائت برآورد وصدا در تونل پيچيد. امّا در آن سوى تونل مأموران حضور داشتند.صداها كاهش يافت و جمعيّت، همچون آرامشى پس از طوفان، خارج شدند و به راه خويش ادامه دادند، تا بار ديگر در مكّه معظّمه، بر گرد خانه خدا طواف كنند و نماز بخوانند و سعىصفا و مروه را انجام دهند.
22/ 2/ 74
صبح امروز در منا بوديم، عصر در مكه. دوباره خانه خدا بود كه دلها و ديدههاى عاشق را به سمت خويش مىكشيد و مردم همچون برادههايى مجذوب اين مغناطيس. ساعتى به غروب مانده، سيل حجاج، سواره و پياده از منا برمىگشتند.صف فشرده اتومبيلهاى حامل افراد، در آن گرماى دم كرده غروب مكّه، مثل زنجيرى به هم پيوسته بود. عدّهاى نيز پياده و با گامهاى خسته ولى مشتاق باز مىگشتند. نزديكيهاى «ميدان شيشه» ناظر اين كوچ ربّانى بودم كهصحنهاى زيبا توجّهم را جلب كرد. يك زن فيليپينى با دوتا از بچههاى هشت نه سالهاش كنار خيابان و در مسير مردم ايستاده بودند، با زنبيلى پر از بستههاى خنكِ آب ميوه، شير و نوشابه و به
پيادههاى از منا برگشته هديه مىدادند. در كنار بچههاى ديگرى كه آب بهداشتى مىفروختند، توزيع رايگان اين نوشابههاى خنك، چه لذّتى داشت. جايتان خالى، من نيز كامى تر كردم و رفع عطش شد.
امشب مناسب نديدم كه حرم بروم. شب بازگشت از منا شايد از شلوغترين شبهاى مسجدالحرام باشد. چون بسيارى از جمله حاجيان بومى، مىخواهند هر چه زودتر بقيه اعمال را به جا آورده، از احرام درآيند، يا به شهرهاى خودشان بازگردند.
اين روزها مكّه معظّمه، محشرى از ملّتها و قيامتى از احساسها و ايمانها و جذبههاست و اين سفر، فرصتى است تا انسان، گروههاى متفاوت، رنگارنگ، با لهجههاى گوناگون و از اينجا و آنجا و دور و نزديك را ببيند و ايمانهاى جوشيده از دل اين همه مسلمام از خاور تا باختر عالم پهناور را لمس كند.صحنه، يادآور قيامت است.
در اطراف كعبه، خيابانهاى مكّه، ارتفاعات كوه حرا و غار ثور، پهندشت عرفات و وادى منا، اين همه جمعيت چه مىگويند و چه مىخواهند؟ خدا با اين دلها چه كرده است؟ حج چيست؟ «بنده» كيست و «آزاد» كدام؟ اى ابراهيم! تو كيستى و چه كردهاى و هاجر و اسماعيلت كه بودند و چه كردند؟ در اين سفر، مفهوم عبوديّت، روشنتر احساس مىشود و «حيات»، معناى ديگرى مىيابد.
رها شدن از خانه و كاشانه و شهر و وطن و از «زندگى روزمرّه» و فروختنِ «نقد دنيا» براى خريدن «اجر آخرت» و رضاى الهى درسى از درسهاى حج است. انسان تا از غير خدا نگسلد، به خدا
نمىپيوندد. گسستن از غير، مقدّمه پيوستن به خداست. امّا ... بعضى گر چه اينجا هستند؛ ولى تنها جسمشان را آوردهاند و دلشان در وطن و خانه و زندگى است. اينان هنوز مكّه و حج نيامدهاند. اى بسا آمدگانى كه نيامدهاند! ... و چه بسا نيامدگانى كه آمدهاند، اينجايىاند، اينجايند ...
كم كم فرصتِ 25 روزه اين سفر رو به پايان مىرفت. خيلى جاها در نظر بود كه بازديد شود و تاريخ اسلام در اين سرزمين، مرور گردد، كه نشد.
از همان روزهاى نخست ورود به مكّه شوق رفتن به «غار حرا» انسان را وسوسه مىكند. نمىدانم چه رمزى در آن نهفته كه حاجى را بىتاب مىكند. ولى برخى احتياط مىكنند و پيش از پايان اعمال حج از مكّه خارج نمىشوند و غار حرا و ثور را مىگذارند براى پس از بازگشت از منا و فراغت از اعمال.
هر چند امروز بعلّت توسعهشهر، «جبل النور» كه غار حرا بر فراز آنست جزو شهر محسوب مىشود، نه خارج از مكّه.
ساختمانهاى مسكونى اطراف آن را فرا گرفته است.
حرا در 10 كيلومترى شمال مسجدالحرام است. گفتيم كه الآن وصل به مكّه است. جايى كه نخستين آيات قرآن در آغاز بعثت بر پيامبر در همانجا نازل شد. عبادتگاه پيامبر بود كه گاهى ايامى از سال
را دور از غوغاى مادّيتِ مشركان به آن خلوت انس پناه مىبرد و با خدا راز مىگفت. يكى از معدود جاهاى دست نخورده و بكرى كه شاهد حضور رسول خدا و قدمگاه آن پيامبر خاتم است. هر چند مأمورانِ «نهى از معروف»! سعودى چه شفاهى و چه با تابلوهايى كه نصب كردهاند، حجاج را ازصعود به كوه نهى مىكنند و مىگويند خود را به زحمت نيفكنيد، بالاى كوه رفتن ثوابى ندارد و سنّت نيست، برويد در مسجدالحرام نماز بخوانيد؛ ولى زائران عاشق، به فتواى عشق، قلّهپيمايى مىكنند، نه طبق دستورالعملهاى رسمى و بخشنامههاى دولتى!
زن و مرد، پير و جوان سينهكش كوه را گرفته بالا مىروند.
خيليها در سپيده دم، حتى پيش از اذانصبح به راه مىافتند تا از نور ماه و خنكى هوا استفاده كنند و به گرما نخورند. رسيدن به قلّه كوه، بطور معمول حدود نيم ساعت تا سه ربع طول مىكشد و از قلّه كمى پايينتر كه چند گذرگاه صعبالعبور در پيش است، محلّ غار قرار دارد. البته نه غار، بلكه سرپناهى كه از چندينصخره عظيم به وجود آمده كه سر بر دوش هم نهادهاند و محلّى بصورت غار كوچكى پديد آمده، رو به كعبه، كه يكى دو نفر مىتوانند در آن به عبادت و نماز بايستند. از بالاى غار، بخصوص در شب، روشنايى مسجدالحرام و گلدستهها ديده مىشود. محيطى بوده است دور از دسترس مردم، با راهى دور و دشوار، با خلوتى الهام بخش و ملكوتى و ارتفاعى بسيار، كه رسول خدا را هنگام مناجات و عبادت در خود جاى مىداده است
و خديجه و على «عليهماالسلام»، گاهى غذا و آب به او مىرساندند.
جبرئيل، سوره «اقرأ باسم ربك ...» را همينجا از سوى خدا آورد.
حاجى علاقهمند است كه در اين معبد نورانى رسول، نماز بخواند و گاهىصفى ممتد و ازدحامى عجيب براى ورود به اين «خلوتسراى دوست» تشكيل مىشود. برخى هم به فكر گرفتن عكس يادگارى در كنار غار مىافتند.
وقتى انسان به ياد رنجهاى پيامبر مىافتد، خستگى راه از تنش بيرون مىرود. سلام وصلوات بر تو، اى رسول رحمت.
و امّا «غار ثور» كه در منطقه جنوب مكّه است و از خيابانى راه به كوهستان آغاز مىشود، پناهگاه حضرت رسول در هنگام هجرت به مدينه است. همانجا كه خداوند با تار عنكبوت، بندهاش محمد «ص» را از تعقيب و گزند مشركان حراست كرد. راه هجرت به مدينه از شمال مكّه است و اين غار در جنوب، و اين خود شيوهاى براى ردّ كم كردن بوده تا پيروان ابوسفيان كمتر براى دستيابى به رسول خدا توفيق يابند.
غار ثور نيز بالاى كوهى قرار دارد، با چندصخره روى هم قرار گرفته، كه آنسويش درّهاى عميق است و اينسويش كوه. داخل اين غار، چند نفر مىتوانند پنهان شوند، البته بصورت نشسته. چون سقفش كوتاه است و نمىتوان ايستاد. حتى براى ورود به آنجا هم بايد خم شد. آنجا هم عكّاسان آماده با دوربينها هر لحظه منتظرند كه از حجاج، عكس يادگارى بگيرند، ولى گران است و عكسهاى
بىرنگ و رو به آن قيمت نمىارزد.
راه غار ثور، هم طولانىتر است، هم سختتر و نفسگيرتر. شايد بيش از دو برابر مسيرى كه براى فتح قلّه «جبلالنور» طى مىشد، براى رسيدن به اين غار بايد راه پيمود. كوهها و ارتفاعات را آنقدر بايد يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت و به عشقِ آن «منزل نهايى» به زانوها و نفسها التماس كرد كه همراهى كنند كه چندين نوبت، نشستن و استراحت و تازهكردن نفس و تر كردن لب لازم است. البته در پيچ و خم كوه و كمر، نشانهها و رنگهايى ديده مىشود كه فِلشى به سوى مقصود است، امّا چه بسا انسان به تنهايى راه را گم كند.
در اين مسير، حجّاج مختلفى را از زن و مرد مىبينى كه نفس زنان بالا مىروند و همان محبّت است كه آنان را توان مىبخشد. و چون افراد در رفت و برگشت به هم مىرسند، «خدا قوّت» و «قبول باشد» ردّ و بدل مىشود و همين روحيّه مىبخشد براى پيمودن بقيّه راه.
آيا رسول خدا براى گريز از چنگ مشركان كينهتوز و در ابتداى هجرت، اينهمه راه پيموده و تا اينجا خود را رسانده است؟ اين پناهگاه را از كجا مىشناخته؟ مگر نه اينكه بزرگ شده همين كوه و كمر بوده و روزگارى به شبانى مىپرداخته است! آنكه براى بشريت، «راهنما» ست، بايد خود به همه راهها آشنا باشد. و دشمنان چه لجوج بودند كه رسول خدا را تا كجاها تعقيب كردند. لعنت بر آنان.
مىارزد كه انسان رنج باديه و كوه و غار حرا و ثور رفتن را به جان بخرد، تا يك لحظه در فضايى نفس بكشد كه آن حبيب خدا، مصطفاى پروردگار، آنجا گام نهاده، نفس كشيده، شب را بهصبح آورده است. اين فرمان عشق است؛ هر چند تبليغاتچىهاى وهّابى همه اينها را شرك به حساب آورند! ...
25/ 2/ 74
خستگى اعمال منا و عرفات، سپس بقيه واجبات در مكّه از تن و جان درآمده بود. مهلت كاروان نيز براى اقامت در اين ديار، به سر آمده بود. امروز آخرين ديدار با خانه خدا، قبرستان ابوطالب، بازارهاى پرمشترى، خيابانها و مسجدهاى اين شهر را انجام داديم و آخرين نماز جماعت در مسجدالحرام. و چه لذّتبخش بود در اين ايّام، حضور در كنار برادران مسلمان از همه جاى دنيا، كه همدلى و وحدت قبله و كتاب واحد و دين مشترك، همه را به هم پيوند داده بود.
آواى «الرحيل» براى همه بهصدا درآمده بود. دسته دسته مسلمانهاى تركيه، مالزى، اندونزى، مصرى و ... را مىديدى كه در خيابانها و پاى اتوبوسها عازم جدّهاند، تا به كشورشان بازگردند.
بتدريج، بازار خريد، از رونق مىافتاد، چون خيليها خريدهايشان را كرده و بارها را بسته بودند.
با ته مانده «كارتِ تلفن» كه چند دقيقهاى بيشتر ظرفيّت مكالمه نداشت، تماسى با ايران گرفته، ساعت بازگشت را خبر دادم.
پيش از غروب بود كه از مكّه بيرون آمديم. افسوس مىخوردم كه چرا نتوانستم آب زمزم بعنوان تبرّك با خودم بردارم، كه ديدم در توقّفگاه ماشينها، رايگان بُتريهاى پلاستيكى آب زمزم را به مسافران هديه مىدهند. گوشهاى از ساك دستى براى اين چند ليتر آب مقدّس جا داشت. ساعتى بعد در فرودگاه جدّه بوديم و تحويل ساكها به قسمت بار و انتظار براى پرواز.
صبح 26/ 2/ 74 فرودگاه مهرآباد تهران پذيراى ما بود، و انبوه استقبال كنندگانى كه طبق يك سنّت دينى، به پيشواز حاجيهاى خودشان آمده بودند، با دستههاى گل، با آغوشهاى پر مهر، با حلقههاى اشك در چشمانشان.
و ... حاجى مىپنداشت كه از يك «جهاد» برگشته است.
اشخاص
جاها
موضوعات
اشخاص
آدم و حوا، 134
آمنه، 87، 92
ائمه بقيع، 22، 23، 32، 35، 39، 61
ابراهيم، 73، 75، 86، 113، 149، 164
ابراهيم پسر پيامبر، 48
ابن تيميّه، 27
ابوايّوب انصارى، 28
ابوذر، 28
ابوطالب، 92
ابوفراس همدانى، 59
اسماعيل، 74، 85، 86، 87، 113، 149
اصحابصفه، 28
امّ البنين 32، 33
امام باقر «ع»، 33
امام جواد «ع»، 59
امام حسين «ع»، 42، 76، 86، 130، 132، 133، 144، 154
امامخمينى، 91، 93، 103، 105، 107، 111، 112، 115، 119، 120، 121، 136، 139، 140، 159
امام رضا «ع»، 48
امام سجّاد «ع»، 30، 33، 57، 154
امامصادق «ع»، 30، 33
امام مجتبى «ع»، 33، 34، 76
اوس و خزرج، 29
بروجردى (آيةاللَّه)، 58
بلال، 28، 74
بن باز، 112
بنىنجّار، 28
تسخيرى (حجةالاسلام)، 54
توسّلى (حجةالاسلام)، 49
جبرئيل، 167
جنّتى (آيةاللَّه)، 138
حذيفى، 19
حماس (سازمان فلسطينى)، 103
حمزه سيدالشهدا، 46، 83
خالد اسلامبولى، 119
خامنهاى (آيةاللَّه)، 99، 103، 104، 140
خديجه، 83، 92، 197
خمينى (حاج احمد آقا)، 49
دعبل، 59
رسول خدا «ص»، 25، 28، 29، 39، 40، 55، 148، 167، 169
رى شهرى (حجةالاسلام)، 43، 114، 138
سپاه ابرهه، 148
سلطان عبدالحميد، 123
سلمان فارسى، 28، 30
عايشه، 48
عبداللَّه، 87
عبدالسلام ياسين، 35، 36
عبدالمطلب، 92
عبدمناف، 92
عثمان، 23
على اصغر، 86
على بن جعفر، 46
على «ع»، 28، 30، 53، 75، 83، 104، 167
عمار ياسر، 28
عمرى، شيخ محمد على، 56، 57، 58، 59
فاطمه بنت اسد، 33
فاطمه «س»، 28، 33، 40، 54، 69
قزوينى، سيد مرتضى، 59
ماريه قبطيّه، 48
مقداد، 28
مهاجر و انصار، 29
مهدى «ع»، 131، 136، 144، 145، 156
مهيار ديلمى، 59
نجمه، 48
نخاوله، 30، 56
واعظ زاده (حجةالاسلام)، 102
وزير حج سعودى، 24
هاجر، 74، 85، 86، 87
هاشم، 92
جاها
آبار على، 75
آذربايجان، 102
آسياى ميانه، 151
آفريقا، 23، 67
آمريكا، 24، 59، 91، 137، 138، 141، 159
احد، 64، 61، 66، 124
اسرائيل، 142
اسلام شهر، 36
افغانستان، 102
الجزاير، 142
اندونزى، 23، 169
اوكلاهما (آمريكا)، 24
ايران، 35، 58، 93، 121، 134
بازار مدينه، 41
بحرين، 43
بعثه مقام معظم رهبرى، 49، 54، 102، 103، 107، 108، 115
بقيع، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 29، 31، 33، 39، 52، 53، 55، 56، 64، 68، 108، 110
بوسنى، 102، 142
بيت الأحزان، 68
بيت المقدس، 47، 83
پاكستان، 23، 37
پل حجون، 90
تركيه، 23، 98، 123، 169
ثنيّةالوداع، 28
جبل الرحمه، 131، 133، 134
جبل الرماة، 47
جبل النور، 165، 168
جمره عقبى، 149، 153، 158
جنّةالبقيع، 20
چادر بعثه، 136، 139، 144، 155
چچن، 142
حجاز، 91
حجر اسماعيل، 85
حجرالأسود، 82، 85، 101
حوزه علميه قم، 43، 58
خانه ابوايوب انصارى، 29
خانه ابوطالب، 83
خانه ارقم، 83
خانه امامصادق «ع»، 29
خانه فاطمه «ع»، 30، 44، 68
ديوار بقيع، 33، 64، 102
ذوالحليفه، 76
سازمان حج و زيارت، 16
ستون توبه، 68
ستون حنانه، 68
سقيفه، 30
سودان، 67
شعب ابىطالب، 74، 88
صفا و مروه، 86، 94، 159
صُفّه، 21، 28، 68
طريق الهجره، 77
عراق، 102، 130
عرفات، 24، 87، 89، 114، 115، 129، 130، 132، 135، 136، 142، 146
عريض، 46
عوالى، 57
غار ثور، 164، 165، 167، 168
غار حرا، 74، 164، 165، 166
فرانسه، 94
فرودگاه جده، 18، 116، 124، 170
فرودگاه مهرآباد، 15، 170
فلسطين، 102، 103، 141
قبا، 28، 65
قبر زهرا «ع»، 31، 40، 59
قبرستان ابوطالب، 90، 92، 169
قربانگاه، 147، 149، 150، 152، 154
قصر ضيافت، 78
قم، 58
كتابخانه مسجدالنبى، 26
كتابخانه مكه
مكتبة مكّه
كتابخانه ملك عبدالعزيز، 42
كراچى، 37
كربلا، 76، 86، 87، 130، 154
كشمير، 142
كعبه، 78، 79، 92، 100، 149
كوفه، 42، 130
كوه سلع، 47، 61
كوه عير، 61
مالزى، 129، 169
مجلس اعلاى قضا، 115
محراب پيامبر، 68
محراب تهجّد، 68
محلّه بنىهاشم، 29، 62، 68
مدينه، 19، 25، 27، 28، 29، 31، 40، 41، 42، 51، 61، 67، 68، 69، 76، 116
مدينه قديم، 28، 56
مدينةالحاج، 18
مراكش، 35
مزدلفه، 24، 146
مساجد سبعه، 46، 47، 61، 106، 124
مستشفى الزهراء، 56
مسجد ابوبكر، 47، 63
مسجدالاجابه، 46
مسجدالحرام، 47، 78، 79، 83، 84، 92، 93، 97، 98، 130، 154، 164، 165
مسجدالنبى، 19، 21، 25، 26، 28، 29، 35، 41، 62، 63، 64، 65، 68، 97
مسجد بلال، 41، 116
مسجد خيف، 152، 155
مسجد ذوالنّورين، 47، 64
مسجد ذوقبلتين، 47، 64، 68
مسجد سلمان فارسى، 47
مسجد شجره، 55، 64، 65، 69، 75، 76
مسجد على بن ابيطالب، 47، 64
مسجد عمر، 47، 64
مسجد غمامه، 41، 42، 47، 64
مسجد فاطمه، 47
مسجد فتح، 47
مسجد فضيخ، 48، 64
مسجد قبا، 47، 64، 65، 68
مسجد نمره، 133
مشربه امّ ابراهيم، 48
مشعر، 24، 133، 145، 146، 149
مغرب، 35، 36
مقام ابراهيم، 85، 129
مقبرة المعلّى، 92
مكتبة مكّه المكرمه، 87
مكّه، 55، 68، 69، 73، 78، 82، 114، 124، 154، 159، 163، 164، 165، 169
منا، 87، 89، 114، 115، 148، 149، 153، 154، 159، 163
ميدان شيشه، 163
ميدان معابده، 112، 123، 130
ناودان طلا، 98
وادى محسّر، 148
هتل جفالى، 154
هند، 102
موضوعات
آب زمزم، 170
آتشسوزى منا، 151
آمار حجاج، 152
آموزشهاى پيش از حج، 16
احرام، 75، 76
اختلاف فتوا، 107، 108
اذان، 21
اربعين حاج احمدآقا، 49
ازدحام جمرات، 151
اسلام آمريكايى، 25، 114
اسلام ناب محمدى، 114، 119
افاضه، 144
افغانىها، 44، 45
امداد گمشدگان، 150، 156
انتفاضه فلسطين، 119، 142
انقلاب اسلامى، 38، 119، 121
اهل بيت، 30، 31، 34، 39، 40، 52، 57
ايرانيها، 116، 117، 118، 125
بازار مدينه، 65، 66
بتها و بتخانههاى جديد، 113
برائت از مشركين، 24، 91، 111، 112، 114، 135، 136، 138، 158
برائت در عرفات، 137
برائت در منا، 158
برنامهريزى تبليغى، 122
بناى مسجدالنبى، 28
پول ايران، 117
پيمان اخوت، 29
تبليغات، 23، 110، 116، 122، 123، 124، 125، 135
تبليغات سهزبانه، 123، 124
تبليغات ضدّ شيعه، 104، 105، 111، 115، 124، 137
تعدّد مراجع، 107
تعصب اهل سنت، 26، 104
تغيير قبله، 83
تفتيش زائران، 18، 110
تقصير، 87، 154
تقيه مداراتى، 105
تلبيه، 76، 130
توسعه بقيع، 22
توسعه حرم، 20، 25، 26، 62، 125
توسعه مسجدالحرام، 83، 84، 125
تهاجم فرهنگى، 63
جاذبه كعبه، 100
جانبازان انقلاب، 32
جلسات منطقهاى، 108
جنگ احد، 29
جنگ احزاب، 29
جنگ بدر، 29
جنگ تبوك، 29
جنگ خيبر، 29
حج، 89
حج ابراهيمى، 17، 103، 114، 119، 140، 150
حجّاج لبنانى، 99
حجاج نمونه، 118
حج ايرانيان، 135
حج بى برائت، 111
حج تمتع، 87
حج خونين، 90، 91، 111، 143
حرم، 88
حزب اللَّه لبنان، 103
حكومت عثمانى، 123
حلف الفضول، 83
حلق، 89، 149، 154
خبرنامه زائر، 109
خدمات حج، 122، 151، 156
خدمات درمانى، 134، 135
خدمات سعودى، 125
خطبه، 25
دعاى عرفه، 131، 133، 135
دعاى كميل مدينه، 50، 52، 55، 56، 106، 135، 155
ذبح قربانى، 154
رابطين روحانى، 108
رمى جمرات، 24، 142، 149، 153
روحانى كاروان، 105، 107، 108
زادگاه پيامبر، 87
زيارت جامعه، 22، 32
سادات مدينه، 58
سالگرد ارتحال امام امت، 49
سعى، 86، 90، 96، 155، 159
سفرنامهنويسى، 8، 9، 10
سمينار اهل بيت، 102، 103
سمينار برائت از مشركين، 102
سمينار تقريب، 102
سمينار توحيد، 102
سنّت و بدعت، 39، 40
سيادت هاشميان، 37
سياهان مدينه، 66
سيماى حج (برنامه)، 17
شب مشعر، 147، 148
شعارهاى برائت، 139، 159
شوق ديدار امام زمان، 131
شوق زيارت حج، 16
شيعه، 27
شيعيان لبنان، 99
شيعيان مدينه، 30، 56، 60
صدور انقلاب، 38، 94، 119، 120، 121
ضرورت زبان خارجى، 37، 38
طواف، 85، 89، 94، 95، 96، 155
عربى، زبان بينالمللى اسلام، 38
عظمت كعبه، 84
عيد قربان، 147، 148
غربزدگى، 64
فتح مكه، 29
فضاى سبز عرفات و منا، 132
فلسفه حج، 89، 90، 96، 100، 101، 164
قبر پنهان فاطمه «ع»، 31
قبله، 79، 80، 81، 83
قرآن، 20
قرآن فهد، 124
قرّاء ايرانى در مسجدالحرام، 93
قربانى، 90
قطعنامه مراسم برائت، 139
قيام عاشورا، 130
كتابهاى ضد شيعه، 27
كنگره عظيم حج، 17
گوشتهاى قربانى، 153
مالباختگى، 60
مدنيت اسلام، 29
مدينه قبل و بعد، 51
مدينه امروز، 61
مرگ بر آمريكا، 91
مسكن حجاج، 98، 99
مصرف گرايى، 63
مظلوميت اهل بيت، 31، 34، 39، 40، 59، 60، 68، 100
مُعين، 106
نزاع اوس و خزرج، 29
نشريه خبرى، 109، 110
نظم نوين جهانى، 142
نماز جمعه، 25
نهضت اسلامى مراكش، 35
نيروهاى اجرايى عربستان در حج، 125
وداع با مدينه، 67
وضع مزدلفه، 146، 148
وقوف عرفه، 130، 144
ولايت، 99
وهابيت، 27، 104، 108، 116، 123، 124
هجرت پيامبر، 47، 77، 167، 168
هروله، 89، 90