ghaemiyeh.com
شابك : ۳۵۰۰۰ ريال : سخت : 978-964-533-085-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ريال (شوميز)
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۰۲۱۹۰
عنوان و نام پديدآور : قهرمان توحيد: شرح و تفسير آيات مربوط به حضرت ابراهيم عليهالسلام / مكارم شيرازي ؛ گردآوري ابوالقاسم علياننژاديدامغاني.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبن ابي طالب (ع)، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۲۲۴ ص.
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: Makarem Shirazi. The champion of Monotheism.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : ابراهيم، پيامبر -- سرگذشتنامه
موضوع : تفاسير (سوره ابراهيم)
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : ابراهيم پيامبر در قرآن
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵۶
رده بندي كنگره : BP۸۸/۳/م۶۶ق۹ ۱۳۸۸
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
شناسه افزوده : علياننژادي، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
وضعيت فهرست نويسي : برون سپاري
بسم اللّه الرحمّن الرّحيم
بخش مهمّى از قرآن، پيرامون تاريخ انبيا و پيامبران و امّتهاى گذشته سخن مىگويد. سرگذشت حضرت آدم، نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، سليمان، داوود و ديگر پيامبران عليهم السلام و اقوام عاد و ثمود و مانند آن از جمله مباحثى است كه خداوند متعال برخى را بطور مفصّل و برخى ديگر را بهصورت مختصر و گذرا مورد بحث قرار داده است.
سؤال: هدف قرآن از بيان تاريخ انبيا و امّتها چه بوده است؟ آيا به منظور سرگرمى خوانندگان قرآن بيان شده، يا خداوند متعال قصد نگارش تاريخ آنان را داشته، يا هدف چيز ديگرى است؟
جواب: قرآن مجيد در پاسخ به اين سؤال، در آيه شريفه 111 سوره مباركه يوسف مىفرمايد: «لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لّاُوْلِى الْأَلْبَابِ»؛ به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود»؛ آرى، هدف از توصيف و تبيين تاريخ انبيا و اوليا و امّتهاى پيشين، بيان درسهاى عبرتى است كه در جاى جاى سرگذشت آنها وجود دارد، و براى امروز و فرداى بشر تا دامنه قيامت مفيد و مؤثّر است. اين درسهاى عبرت را بايد با دقّت مطالعه كرد، و با تأمّل به آن انديشيد، و در نهايت آنها را در زندگى فردى و اجتماعى پياده كرد، تا تجربيّات گذشتگان چراغى روشن فراسوى زندگى آينده ما باشد.
در ميان تاريخ انبيا كه قرآن مجيد به آن پرداخته، فرازهايى است كه درخشندگى خاصّى دارد، و سراسر آموزنده و پرمايه و عبرتانگيز است؛ بهعنوان نمونه مىتوان به تاريخ حضرت نوح عليه السلام، و سرگذشت قهرمان توحيد حضرت ابراهيم عليه السلام، و زندگى پرفراز و نشيب حضرت موسى عليه السلام، و داستان تولّد اعجازآميز و حوادث پس از ولادت حضرت عيسى عليه السلام، و تاريخ اسلام اشاره كرد.
در اين كتاب قصد داريم تاريخ زندگانى ابراهيم (1)بتشكن عليه السلام را مرور كنيم، كه هم قدرتنمايى پروردگار در آن به عيان ديده مىشود، و هم درسهاى توحيد در آن موج مىزند، و هم ما را به ياد جهان آخرت مىاندازد، و هم به سوى مبحث مهمّ امامت رهنمون مىگردد، و هم فلسفه اعمال و مناسك حج را براى ما روشن مىسازد.
مسائل مربوط به زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام فراوان است، كه با استفاده از قرآن مجيد و روايات اسلامى و تواريخ معتبر، در اين كتاب پيرامون چهارده موضوع، در چهارده فصل بحث خواهيم كرد:
ولادت حضرت ابراهيم عليه السلام و دوران كودكى.
دوران جوانى حضرت ابراهيم عليه السلام و ايمان قوى به خداوند.
گفتگوهاى آن حضرت با ستارهپرستان، ماهپرستان و خورشيدپرستان.
گفتگوى آن حضرت با عمويش آزر، درباره بتپرستى.
گفتگوهاى آن حضرت با نمرود، سلطان و حاكم آن دوران.
1) « ابراهيم» را به پدر مهربان ترجمه كردهاند، و لقب آن حضرت خليل اللَّه بوده و خليل الرحمن نيز گفتهاند، و كنيهاش ابومحمد و ابوالانبياء و ابوالضيفان است( تاريخ انبيا، ص 15)
داستان بتشكنى آن حضرت و به آتش افكندن وى.
هجرت ابراهيم عليه السلام از سرزمين بابل به سوى مصر و مكّه.
معاد و جهان پس از مرگ.
بناى خانه كعبه.
ابراهيم عليه السلام و ذبح فرزندش اسماعيل عليه السلام.
مناسك حج.
امامت ابراهيم عليه السلام.
شخصيّت ممتاز ابراهيم عليه السلام.
آخرين برگ زندگى ابراهيم عليه السلام.
محورهاى چهاردهگانه فوق عمدهترين مسائل مربوط به زندگانى اين پيامبر بزرگ خداوند است كه بحث و بررسى دقيق آن، هم زواياى مختلف زندگى آن حضرت را روشن ساخته، و ما را با آن آشنا مىكند، و هم درسهاى عبرت و نكات آموزنده فراوان، و مطالب اعتقادى و علمى و اجتماعى و كلامى و مديريّتى مهمّى را در اختيار ما قرار خواهد داد. با استعانت از خداوند متعال، و به منظور جلب رضاى او و در جوار حرم كريمه اهلبيت حضرت معصومه عليها السلام، به بحث درباره موضوعات چهاردهگانه، مىپردازيم.
پيشاپيش از خوانندگان محترمى كه با انتقادات سازنده خويش به اصلاح و ارائه بهتر اين كتاب كمك مىكنند، و نيز همه عزيزانى كه به نوعى در آمادهكردن اين اثر ارزشمند يار و ياورم بودهاند، تقدير و تشكّر مىكنم و اميدوارم خداوند به ما و شما توفيق پيروى از سيره و گفتار پيامبران بزرگش، بهخصوص حضرت ابراهيم عليه السلام و بويژه خاتم پيامبران حضرت محمد صلى الله عليه و آله را عنايت فرمايد.
آمين يا ربّ العالمين
حوزه علميه قم- ابوالقاسم علياننژادى
19/ 2/ 1388
ولادت حضرت ابراهيم عليه السلام
در مورد تولّد آن حضرت چيزى در قرآن مجيد به چشم نمىخورد، امّا طبق آنچه كه در كتابهاى تاريخى آمده، ستارهشناسان به نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهيم عليه السلام گفتند: «در آينده پسرى متولّد خواهد شد كه تشكيلات سلطنتت را متزلزل، و طومار حكومتت را درهم خواهد پيچيد!» نمرود كه از شنيدن اين پيشگويى متعجّب و وحشتزده شده بود، گفت: «آيا اكنون به دنيا آمده است؟» گفتند: «هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است»؛ نمرود گفت:
«نخواهم گذاشت زنده به دنيا بيايد، تا تاج و تختم را تهديد كند». سپس تصميم به قتل تمام نوزادان پسر گرفت!(1)و اين تصميم را به همه مأموران حكومت ابلاغ كرد. هر پسربچّهاى كه به دنيا مىآمد توسّط مأموران نمرود كشته مىشد. مادر ابراهيم عليه السلام (2)حامله شد، و از آينده جنين در رحمش بيمناك بود. خداوند متعال به وى الهام كرد كه فرزندش را پس از تولّد در غارى كه نزديك شهر بود بگذارد،(3)و روزها براى سركشى و شير دادن نوزادش، پنهان از چشم مأموران نمرود به
آنجا برود و شبها را در كنار فرزندش بيارامد. ابراهيم عليه السلام حدود 15 سال در همان غار به سر برد.(1)هر چه سنّش بيشتر مىشد توجّه بيشترى به جهان خلقت و آسمان پر رمز و راز مىكرد. شبها از مخفيگاهش خارج مىشد و به آسمان مىنگريست. به ستارهها فكر مىكرد، و در مورد اسرار و شگفتىهاى آسمان مىانديشيد. قرآن مجيد در مورد اين بخش از عمر حضرت ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: «وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»؛ و اينگونه، ملكوت آسمانها و زمين (و حاكميّت مطلق خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم؛ تا (به آن استدلال كند و) اهل يقين گردد».(2)
هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام مبارزاتش را با نمرود شروع كرد، 16 سال بيشتر نداشت.
گاه برخى انسانهاى نادان خيال مىكنند كه مىتوانند با قدرت خداوند مبارزه كرده، و در پندار واهى خود تاب تحمّل اين مبارزه را نيز دارند؛ امّا كافى است اراده خداوند بر چيزى تعلّق بگيرد، كه در اين صورت با ابزارى بسيار ساده و گاه اعجاب آور، قدرتنمايى مىكند تا به بشر بفهماند هيچ موجودى توان مبارزه با وى را ندارد.
نمرود با تمام توان و همه مأمورانش هزاران كودك معصوم را كشت تا از تولّد حضرت ابراهيم عليه السلام جلوگيرى كند، امّا خداوند با الهام به مادر ابراهيم عليه السلام، ساليان
درازى او را در غارى در كنار پايتخت نمرود حفظ كرد!
عجيبتر از داستان ابراهيم بتشكن، قصّه حضرت موسى عليه السلام است كه فرعون براى حفظ تاج و تخت خود دستورى همچون دستور نمرود صادر كرد.
مأموران فرعون زنان حامله را زير نظر داشتند و فرزندان پسر را به قتل مىرساندند!(1)امّا خداوند اراده كرد دشمن فرعون را در دامان وى پرورش دهد.
لذا به مادر موسى عليه السلام الهام كرد فرزندش را درون جعبهاى نهاده، و در رود نيل رها كند. امواج آب، جعبه را به سمت كاخ فرعون هدايت كرد. مأموران فرعون جعبه را گرفته و نوزاد را نزد فرعون نهادند. با پيشنهاد آسيه، فرعون موسى را به فرزندى پذيرفت، و ندانسته از دشمن خود مراقبت كرد!
نمونه ديگر، داستان حضرت يوسف عليه السلام است. برادران حسود يوسف قصد داشتند با انداختن يوسف عليه السلام در درون چاه مانع پيشرفت او شده، و وى را نابود كنند؛ امّا خداوند همين ابزار نابودى را وسيله پيشرفت يوسف قرار داد، و او را به سلطنت مصر رساند. اگر يوسف عليه السلام در كنعان (كه شبيه روستايى بود) مىماند، نمىتوانست به حكومت مصر برسد. امّا خداوندى كه مىخواهد تقوا و پاكى و علم و دانش يوسف را به مردم مصر بنماياند، از همان حربه برادران حسود استفاده كرد، تا به آنان و ديگر حسودان (2)بفهماند كه قدرت خدا فوق تمام قدرتهاست.
1) در اين كه چند نفر از نوزادان بنىاسرائيل در اين برنامه قربانى شدند، بهطور دقيق روشن نيست، بعضىعدد آن را نود هزار و بعضى صد هزار گفتهاند! آنها گمان مىكردند با اين جنايت وحشتناك مىتوانند جلوى قيام حضرت موسى عليه السلام و بنىاسرائيل و تحقّق اراده حتمى خدا را بگيرند( تفسير نمونه، ج 16، ص 15)
2) در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:« حسود قبل از آن كه به محسود( شخصى كه مورد حسادت واقعشده) ضررى برساند به خود ضرر مىزند، همانگونه كه ابليس حسود بر اثر حسادت، براى خود لعن و نفرين، و براى محسود( حضرت آدم) مقام نبوّت و پيامبرى را به ارمغان آورد!»( ميزان الحكمه، ج 2، باب 846، ح 3918)
نمونه چهارم لشكر فيلسواران ابرهه است، كه براى تخريب خانه خدا عازم كعبه شده، و قصد داشتند قبله مسلمانان را تغيير دهند! خداوند براى نابودى آنها از صاعقههاى پى در پى، يا سيلابهاى ويرانگر، يا موادّ منفجرهاى شبيه بمب اتم و مانند آن استفاده نكرد، بلكه با چيزى به نام «سجّيل» به جنگ آنها رفت.
قدرت تخريبى سجّيل (كه چيزى بين سنگ و گل بود) به قدرى بود كه به هر يك از فيلسواران اصابت مىنمود، او را همچون كاه جويده شده در دهان حيوانات، له مىكرد.(1)آرى اين قدرت نمايى پروردگار است كه سپاه عظيم قدرتمندى را با وسيلهاى بسيار ساده، به سختترين وجه ممكن عذاب و مجازات مىكند.
خداوند متعال نه تنها به هنگام مجازات و عذاب افراد قدرتنمايى كرده و با ابزار بسيار ساده آنها را مجازات مىكند و يا با استفاده از ترفند دشمن خواسته خويش را محقّق مىسازد، بلكه در مقام دفاع و تأييد بندگان خاص و اولياى خويش نيز قدرتنمايى مىكند تا انسانهاى خيرهسر و ظالم و نادان بيش از پيش به وى ايمان آورند.
چهل شمشيرزن عرب، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در محاصره قرار دادند تا با كشتن وى فكر قريش و اشراف مكّه را راحت كنند؛ امّا حضرت با امدادهاى الهى از حلقه محاصره خارج شده و بر خلاف جهت مدينه به سمت جنوب مكّه حركت كرده، و در غار ثور پنهان مىشود. خداوند به عنكبوتى مأموريت مىدهد كه بر دهانه غار تار بتند، تا دشمن با ديدن تارها مطمئن شود كسى درون غار نيست.(2)اگر چند تار عنكبوت نبود آنها پيامبر را شهيد مىكردند و اكنون جهان بشريّت چهره ديگرى داشت، امّا خداوند با اين وسيله بسيار ساده و طبيعى، مسير تاريخ را عوض كرد و جان پيامبرش را حفظ نمود.
خداوند متعال در آيه 67 و 68 سوره آل عمران مىفرمايد:
«مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلَا نَصْرَانِيّاً وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُّسْلِماً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ* إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِينَ»؛ ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود؛ و هرگز از مشركان نبود. سزاوارترين مردم به ابراهيم، كسانى هستند كه از او پيروى كردند، و اين پيامبر و كسانى كه (به او) ايمان آوردهاند (از همه سزاوارترند)؛ و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است».
در قرآن مجيد نزديك به هفتاد مرتبه نام ابراهيم تكرار شده، و در بيست و پنج سوره درباره قهرمان بتشكن بحث شده است. از آيات 67 و 68 سوره آل عمران، كه در بالا آمد، استفاده مىشود كه تمامى اديان و مذاهب به وجود حضرت ابراهيم عليه السلام افتخار كرده و مىكنند، بدين جهت هر يك از آنها ابراهيم عليه السلام را به خود نسبت داده، و مدّعى بودند كه ابراهيم عليه السلام از آنهاست.
يهوديان مدّعى بودند حضرت ابراهيم از آنهاست! مسيحيان ادّعا مىكردند ابراهيم پيامبر منتسب به آنهاست! و حتّى مشركان نيز مدّعى بودند حضرت ابراهيم عليه السلام از آنِ آنهاست. خداوند متعال با نازل كردن آيات فوق، تمام اين ادّعاها را رد كرده و فرمود: «ابراهيم نه يهودى بود، و نه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص و مسلمان بود؛ و هرگز از مشركان نبود». چگونه ابراهيم يهودى و مسيحى بوده، در حالى كه قبل از آيين يهود و نصارى زندگى مىكرده، و تاريخش قبل از تولّد حضرت موسى و عيسى عليهما السلام است؟ و بر چه اساسى منسوب به بتپرستان است، در حالى كه خود بتشكنى بزرگ بوده است؟
اين ادّعاهاى نادرست از سوى اديان و مذاهب بزرگ جهان هر چند غير واقعى و ناصواب است، امّا نشان از عظمت و بزرگى و مقام بس رفيع ابراهيم
مىدهد. خداوند متعال در ادامه مىفرمايد: «ولى سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كردند، و اين پيامبر و كسانى كه (به او) ايمان آوردهاند (از همه سزاوارترند)؛ و خداوند، ولىّ و سرپرست مؤمنان است».
بنابراين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خطّ ابراهيم عليه السلام را ادامه داده، و شكستن بتهاى رنگارنگ مأموريّت مهمّ او بوده، سزاوارترين و شايستهترين مردم نسبت به حضرت ابراهيم است. و همچنين كسانى كه به حضرت محمّد صلى الله عليه و آله ايمان آورده، و شرك و بتپرستى را رها كردهاند. آرى! كسانى كه فقط و فقط به رضاى خدا فكر مىكنند، و اعمال و گفتار و كردار آنها همگى در مسير رضاى الهى است، و تنها به قرب الهى مىانديشند، آنها تابعان حضرت ابراهيم عليه السلام و سزاوارترين مردم به او هستند. مقام رفيع حضرت ابراهيم عليه السلام بدانجا مىرسد كه در نزد همه مسلمانان، اعم از شيعه و اهل سنّت، به عنوان «شيخالانبيا»(1)
جواب: اين تعبير در مورد هر دو پيامبر مذكور وجود دارد، هر چند بيشتر در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام مىباشد. در كتابهاى 1. الصحيح من السيره، ج 2، ص 41، 2. حياة الامام الرضا عليه السلام، ج 2، ص 46، 3. موسوعة التاريخ الاسلامى، ج 1، ص 41، 4. المجدى فى انساب الطالبين، 5. ادب الضيافة، ص 51، 6. القواعد الفقهية، ج 1، ص 395 و 388 در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام، و در كتاب اللمعة البيضاء، ص 49 در مورد حضرت نوح ذكر شده است. ولى حضرت ابراهيم عليه السلام را به خاطر عظمتش در ميان پيامبران و حضرت نوح عليه السلام را به خاطر طولانى بودن عمرش شيخ الانبياء گفتهاند
(بزرگ پيامبران) معروف مىشود.سؤال: ابراهيم عليه السلام چه صفاتى داشت كه بزرگ پيامبران شد؟ چرا خداوند متعال در اين مقياس وسيع، ابراهيم عليه السلام را در قرآن مطرح كرده، و به وى اهميّت داده است؟ آن حضرت چه ويژگىهايى داشت كه همه اديان و مذاهب دوست
1) سؤال: چگونه گفتيد:« حضرت ابراهيم عليه السلام شيخ الانبياء است» در حالى كه در ميان مردم مشهور است كه:« حضرت نوح عليه السلام شيخ الانبياست»، كدام صحيح مىباشد؟
داشتند او را منتسب به خود كنند؟ و خلاصه اين كه: چه عواملى باعث نزديكى او به پروردگار شد؟
پاسخ: حضرت ابراهيم عليه السلام ويژگىهايى داشت كه اگر ما هم آن را كسب كنيم، و يا لااقل به مراحلى از آن دست يابيم، مقرّب عند اللَّه خواهيم شد، كه به دو مورد آن اشاره مىشود:
حضرت ابراهيم عليه السلام از تنهايى در مسير خدا و راه حق وحشت نداشت. اگر همه مردم شهرش بتپرست بودند و فقط او موحّد و يكتاپرست بود، ترسى نداشت. زبان حال ابراهيم عليه السلام اين بود: «وقتى راه من صحيح است، و افكار و اعتقاداتم مطابق فطرتم، از هيچ كس واهمهاى ندارم».
اى جوانان عزيزى كه به منظور تحصيل علم و دانش به كشورهاى ديگر سفر مىكنيد، تا با كوله بار علم و دانايى به وطن بازگشته و به مردم خود خدمت كنيد! اى تاجران محترمى كه به منظور تجارت حلال و سالم به ديگر سرزمينها مىرويد، تا در پى معاملات صحيح اسلامى به اقتصاد خود و كشورتان كمك كنيد! اى بيماران گرامى كه به منظور درمان بيمارى و رهايى از درد و رنج، عزم ديار غربت مىكنيد تا سلامتى خود را باز يابيد! اگر در محلّ تحصيل يا تجارت يا بيمارستانهاى آنجا هيچ كس جز شما مسلمان نبود، از تنهايى وحشت نكنيد و رو به سوى خدا آوريد، از پنجره نماز با خداى خود ملاقات و گفتگو كنيد كه خدا با شما خواهد بود. آفرين بر دختران مسلمان كه گوهر ايمان به آنها اجازه نمىدهد حجاب اسلامى خود را در كشورهاى كفر بردارند، هر چند با انواع محروميّتها مواجه شده و اكثريّت مردم محل زندگيشان همراه و هم عقيده آنها نيستند.
اين جوانان مسلمان به پيامبر خود اقتدا كردهاند كه به هنگام دعوت مشركان مكّه به اسلام و سردادن نداى «قولوا لا اله الّا اللَّه تفلحوا» تنهاى تنها بود، و به همراه همسر باوفايش حضرت خديجه كبرى عليها السلام و پسر عموى شجاعش، على بن ابىطالب عليه السلام نماز جماعت سه نفرى تشكيل دادند، و فارغ از زخم زبان دشمنان و اذيّت و آزار و مزاحمتهاى مشركان عرب، به راز و نياز با خداى خويش پرداختند، و كمى نفرات هيچ اثر منفى بر آنان نگذاشت.
مسلمان عزيز! اگر در دل شب براى مناجات و راز و نياز با معبود خويش، يا خوردن سحرى، با رختخواب وداع مىكنى، امّا چراغ خانه همه همسايههايت خاموش است، از تنهايى وحشت مكن و قدر اين توفيقى كه خدا به تو داده و ديگران از آن محرومند را بدان.
خداوند متعال در آيه شريفه 120 سوره نحل مىفرمايد:
«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتاً للَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛ ابراهيم (به تنهايى) امّتى بود مطيع فرمان خدا؛ خالى از هر گونه انحراف؛ و از مشركان نبود».
مفسّرين براى واژه «امّت» در اين آيه شريفه، تفسيرهاى گوناگونى بيان كردهاند. از جمله اين كه: شخصيّت افراد متفاوت است. شخصيّت برخى از افراد معادل يك، و برخى معادل ده، و برخى معادل صد، و برخى معادل هزار نفر مىباشد. و شخصيّت بعضى از انسانها آنقدر بزرگ و مهم است كه مانند يك امّتند. حضرت ابراهيم عليه السلام از جمله اين افراد بود. جوان مسلمانى كه ادّعاى ايمان دارد، نيز بايد همچون يك امّت باشد، اگر خواهر و برادر و پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده و فاميل، اهل نماز و روزه و خمس و حج نيستند، در اراده آهنين او اثر نكند، و از تنهايى در عقيده و ايمان وحشت ننمايد، و بر خدا توكّل كند و به وظايفش عمل نمايد.
نتيجه اين كه يكى از ويژگىهاى حضرت ابراهيم عليه السلام، كه او را ابراهيم كرد، وحشت نداشتن از تنهايى در مسير توحيد و خداپرستى بود.
ويژگى ديگر آن حضرت شجاعت فوقالعاده وى بود.
آن حضرت در سنّ شانزده سالگى كه حتّى يك نفر هم با او همعقيده نبود، در ميان انبوه دشمنان و بتپرستان فرياد مىزد: «به خداى يكتا و يگانه قسم كه بتهاى شما را خواهم شكست».
مطابق سوگندى كه ياد كرد بتها را شكست، و جان خود را به خطر انداخت، در نتيجه دريايى از آتش را فراهم كردند، وى را در منجنيق قرار دادند تا به سوى آتش سوزان شعلهور پرتاب كنند، امّا اثرى از ترس و وحشت و اضطراب در چهرهاش مشاهده نشد.
پيروان فريادگر توحيد نيز بايد شجاع و نترس باشند، زيرا انسانهاى ترسو به درد هيچ كارى نمىخورند. اگر بيدارگر عصرما، امام خمينى قدس سره، شجاع و نترس نبود انقلاب اسلامى ايران بر خلاف انتظار جهانيان پيروز نمىشد. اگر رزمندگان دلير و مخلص ايران اسلامى شجاع نبودند ما در دفاع مقدّس بر خلاف معادلات سياسى سياستمداران، فاتح جنگ نمىشديم. اگر حزب اللَّه جنوب لبنان در ميان بهت و حيرت جهانيان در جنگ 33 روزه بر اسرائيل تا دندانْ مسلّح، پيروز شد، و افسانه شكستناپذيرى اسرائيل را باطل كرد، به خاطر شجاعت و دلاورى اعضاى حزب اللَّه و توكّل و توجّه آنها بر خداوند بود.
بنابراين، از تنهايى در مسير خداوند وحشت نكنيم و در مقابل حوادث و دشمنان مختلف شجاع و دلير باشيم، و تنها بر خداوند تكيه كنيم، و از غير او واهمهاى نداشته باشيم.
دوران جوانى
بابِل، محلّ تولّد و دوران زندگى كودكى و نوجوانى و جوانى حضرت ابراهيم عليه السلام، يكى از مناطق عراق بود، كه سه گروه بتپرست در آن مىزيستند:
كسانى كه بتهايى از سنگ و چوب را مىپرستيدند.
ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان.
كسانى كه «نمرود بن كنعان» را پرستش مىكردند.
نمرود نه تنها ادّعاى حكومت و سلطنت داشت، بلكه خود را معبود مردم مىدانست و ادّعاى خدايى داشت. البتّه اين مطلب اختصاص به وى نداشت و در مورد پادشاهان ديگر، همچون فرعون كه خود را «ربّ اعلى»(1)مىخواند، نيز به چشم مىخورد.
ابراهيم عليه السلام از سن 16 سالگى مبارزات خويش را با هر سه گروه آغاز كرد.
نمرود با ابراهيم پيامبر، درباره پروردگارش گفتگو كرد، چرا كه خداوند به نمرود حكومت داده بود، و او بر اثر كمى ظرفيّت از باده غرور سرمست شده بود و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام فرمود: خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. نمرود گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم، و براى اثبات اين كار و مشتبه ساختن حقيقت بر مردم، دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، سپس
1) اين مطلب در آيه 24 سوره نازعات آمده است
فرمان آزادى يكى و قتل ديگرى را صادر كرد. ابراهيم عليه السلام فرمود: خداوند خورشيد را از افق مشرق مىآورد (و در مغرب غروب مىكند) اگر راست مىگويى كه حاكم بر جهان هستى، خورشيد را از مغرب بياور! در اينجا نمرودِ كافر، مات و مبهوت شد(1)و در گفتگوى با حضرت ابراهيم عليه السلام شكست خورد.
ابراهيم عليه السلام در چنان محيط شرك آلودى بزرگ شد، تا آنجا كه حتّى سرپرست وى آزر، كه عمويش بود، نيز بتپرست بود، بلكه كارگاه بتتراشى داشت. او وزير و مشاور نمرودِ مشرك و كافر نيز بود. ابراهيم عليه السلام در ميان آن همه مشرك و بتپرست، به تنهايى موحّد و خداپرست بود. وى تسليم محيط فاسد خود نشد و در پشت منطق غلط «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو» سنگر نگرفت؛ بلكه با كمك گرفتن از نيروى عقل و انديشه و در پرتو هدايتهاى الهى، كار هر سه گروه بتپرست را باطل و بيهوده دانست، و به عبادت خالق آسمانها و زمين پرداخت.
روزى عمويش آزر به وى گفت: «اين بت زيبا را جهت فروش به بازار ببر!(2)حال تكليف ابراهيم عليه السلام چيست؟ اگر از فرمان عمويش سرپيچى كند مشكلاتى به وجود خواهد آمد؛ و اگر به فرمان او عمل كند با روح خداپرستىاش سازگار نيست. تصميم گرفت بت را گرفته و با تبليغات منفى به مبارزه با بتپرستى بپردازد.
معمولًا بتپرستان در چنين مواقعى بت را با احترام بغل كرده، و با تبليغات فريبنده و احترام فراوان، آن را به بهترين قيمت مىفروشند. امّا ابراهيمِ بتشكن، ريسمانى به پاى بت بست و سر ديگر ريسمان را به شانه انداخت، و آن را در ميان كوچه و خيابان مىچرخاند و همزمان فرياد مىزد: اى مردم! چه كسى بت
مىخواهد؟ بتى كه نه مىبيند، نه مىشنود، نه مىبويد، نه حس دارد، نه مىفهمد، نه سخن مىگويد و نه كارى از او ساخته است! با اين تبليغات منفى كسى براى خريدن بت اقدام نكرد. ابراهيم عليه السلام خسته و تشنه بر لب جوى آب زلالى نشست تا رفع خستگى و تشنگى كند، بت را به زير آب برد و در انظار بت پرستان به آن گفت: اگر تشنه شدهاى آب بخور! پس از رفع خستگى و يأس از يافتن مشترى، به نزد عمويش آزر بازگشت و خطاب به وى گفت: عموجان! اين بت خريدار ندارد! آزر تعجّب كرد كه چطور هيچ كس حاضر به خريدن آن بت نشده است.
خوانندگان محترم! چگونگى تبليغات بسيار مؤثّر و كارساز است. اگر شنيدهايد كه بعضى از كارخانهها تا 60% بودجه خود را صرف تبليغات مىكنند و گاه هزينه تبليغات بيش از هزينه توليد آنهاست، علّت آن آثار شگرف و اعجابآور تبليغات است.
سؤال: در هفت الى هشت آيه از قرآن مجيد از آزر به عنوان پدر حضرت ابراهيم عليه السلام ياد شده است، در حالى كه طبق آيات صريح قرآن وى فردى بتپرست و مشرك بود. آيا در واقع آزر پدر حضرت ابراهيم عليه السلام بود، يا نسبت ديگرى با آن حضرت داشت؟
پاسخ: اهل سنّت معتقدند كه آزر عموى ابراهيم عليه السلام نبود، بلكه پدر وى بود.
زيرا ممكن است پدر پيامبرى از پيامبران بتپرست و مشرك باشد! امّا علماى شيعه معتقدند كه آزر پدر ابراهيم عليه السلام نبود، بلكه عموى وى بود. و امكان ندارد پدر و اجداد پيامبرى از پيامبران مشرك و بت پرست بوده باشد. و در مورد آياتى كه از «آزر» به «اب» پدر ابراهيم تعبير كرده، چنين پاسخ دادهاند:
در آيه شريفه 104 سوره توبه آمده است كه ابراهيم حاضر نبود براى آزر
استغفار كند، فقط يك بار به او وعده استغفار داد، و هنگامى كه مشاهده كرد آزر حاضر نيست ايمان بياورد از وى دست برداشت.
و در آيه شريفه 41 سوره ابراهيم آمده است كه آن حضرت در اواخر عمر دست به دعا برداشت و خطاب به خدا عرض كرد:
«رَبَّنَا اغْفِرْ لِى وَلِوَالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ»؛ پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را، در آن روز كه حساب برپا مىشود، بيامرز!».
در حالى كه اگر آزر پدر ابراهيم عليه السلام بود، نبايد در آخر عمر براى او دعا و استغفار كند.
علاوه بر اين «والد» در لغت عرب به معناى پدر، و «والده» به معناى مادر، و «اب» گاه به معناى پدر و گاه به معناى عمو مىباشد. بنابراين «آزر» عموى ابراهيم عليه السلام، و پدرش «تارخ» بود.
گفتگو با ستارهپرستان، ماهپرستان و خورشيدپرستان
مبارزه و گفتگوى حضرت ابراهيم عليه السلام با بتپرستان در سه مرحله انجام شد:
مرحله اوّل: گفتگو با ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان.
مرحله دوم: گفتگو با كسانى كه بتى از سنگ يا چوب را مىپرستيدند.
و مرحله سوم: گفتگو با كسانى كه پادشاه خود نمرود را پرستش مىكردند.
حضرت در هر سه مرحله با منطق بسيار قوى و مستدل و صحيح خود، بتپرستان را محكوم كرد. و در حقيقت، روش مبارزه با انحرافات و كجىها و مفاسد، و چگونگى امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل را به ما آموزش داد.
در اين فصل به گفتگوى وى با ستاره و ماه و خورشيدپرستان مىپردازيم:
قرآن مجيد گفتگوى مذكور را در ضمن آيات 75 تا 79 سوره انعام چنين بيان مىفرمايد:
«وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»؛ و اينگونه، ملكوت آسمانها و زمين (و حاكميّت مطلق خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم».
مطالعه اسرار آسمانها و زمين بايد جزء برنامه زندگى ما مسلمانها باشد.
و براى اين منظور مطالعه كتابهايى كه در مورد اسرار و شگفتىهاى آسمان و زمين نوشته شده، و باعث بالا رفتن درجات يقين انسان مىشود، براى ما لازم
و مناسب است. براى روشن شدن اهميّت اين مطلب، به دو نمونه از شگفتىهاى آسمان و زمين توجّه فرماييد:
الف) كره خورشيد يك ميليون و دويست هزار برابر كره زمين است. و اين كره خورشيد، جزيى از كهكشان راه شيرى محسوب مىشود، كه داراى دويست ميليارد ستاره است، كه خورشيدِ ما يك ستاره متوسّط آن است! عجيب اين كه كهكشان راه شيرى با اين همه ستاره، كه خورشيد يك ستاره متوسّط آن است، يك نمونه از ميلياردها كهكشانى است كه در آسمان وجود دارد! و عجيبتر اين كه اين آسمان با اين عظمت، بلكه تمام جهان هستى بر اساس برنامه و نظم و حساب خاصّى در حركت است!
ب) زمين هم عجايب فراوانى دارد. درختان و گياهان موجود در درياها، دهها برابر گياهان و درختان موجود در جنگلها و خشكىهاى روى زمين است! و ميليونها نوع، پرنده و خزنده و حشره بر روى كره زمين زندگى مىكنند، كه هنوز بشر موفّق بر شناسايى آنها نشده است! بنابراين، بايد مطالعاتمان را در مورد اسرار آسمانها و زمين گسترش دهيم.
بر طبق آيه «وَلِيَكُونَ مِنْ الْمُوقِنِينَ»؛ تا (به آن استدلال كند، و) اهل يقين گردد»؛ هدف از ارائه ملكوت آسمان و زمين به حضرت ابراهيم عليه السلام، رسيدن به مقام يقين بود.
سؤال: مگر حضرت ابراهيم اهل يقين نبود؟
پاسخ: يقين مراحلى دارد كه ابراهيم پيامبر عليه السلام به برخى از آنها دست يافته بود، و پس از ارائه ملكوت آسمانها و زمين، به مراحل بالاترى نيز دست يافت.
توضيح اينكه: كسى كه از فاصله دور دودى را مشاهده مىكند، يقين دارد كه در آنجا آتشى وجود دارد. امّا هنگامى كه جلوتر مىآيد و شعلههاى آتش را مىبيند به مرحله بالاترى از يقين نسبت به وجود آتش دست پيدا مىكند. و زمانى كه
فاصله او با آتش آن قدر كم مىشود كه حرارت آن را حس مىكند، يقين او به آتش بيشتر مىشود. بنابراين، يقين مراحلى دارد و خداوند متعال با ارائه ملكوت آسمانها و زمين به ابراهيم عليه السلام يقين او را كاملتر كرد.
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَءَا كَوْكَباً قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَاأُحِبُّ الْآفِلِينَ»؛ هنگامى كه (تاريكى) شب او را فرا گرفت، ستارهاى را مشاهده كرد، گفت: اين پروردگار من است؟! امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: غروبكنندگان را دوست ندارم».
سؤال: منظور از ستارهاى كه در اين آيه شريفه مورد بحث قرار گرفته، كدام ستاره است؟
پاسخ: بعضى آن را ستاره زهره و برخى ديگر ستاره مشترى گفتهاند، كه هر دو جزء منظومه شمسى، و از ستارگان درخشان هستند.
سؤال: هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام ستاره زهره يا مشترى را مشاهده كرد، آيا حقيقتاً آن را به عنوان خداى خود پذيرفت، يا براى همراهى با ستارهپرستان و قانع كردن آنها، و سپس ابطال عقيدهشان چنين گفت؟
بدون شك، احتمال دوم صحيح است، و شاهد بر اين ادّعا، آيه شريفه «قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ»(1)است، كه پس از پايان بحث و مناظره با سه گروه ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان، از شرك و بتپرستى بيزارى جست.
ابراهيم عليه السلام ستاره را به عنوان خداوند نپذيرفت، چون ستاره غروب كرد.
خدايى مىخواهد كه همه جا و هميشه حضور داشته باشد، و در سايه او زندگى كند، و در همه مشكلات بر او تكيه زند.
ستارهپرستان را كنار زد و همچنان نظارهگر آسمان بود تا ماه طلوع كرد.
«فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ
1) سوره انعام، آيه 78. ترجمه:« گفت: اى قوم من! به يقين من از آنچه همتاى خدا قرار مىدهيد، بيزارم»
الضَّآلِّينَ»؛ و هنگامى كه ماه را ديد كه (سينه افق را) مىشكافد، گفت: اين خداى من است؟! امّا هنگامى كه (آن هم) غروب كرد، گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نمىكرد، بهطور قطع از گروه گمراهان بودم». به نظر مىرسد گفتگوى آن حضرت با ماهپرستان در شب شانزدهم و هفدهم ماه بود، كه ماه يكى دو ساعت پس از غروب آفتاب در آسمان ظاهر مىشود. به هر حال، ابراهيم عليه السلام همان سخن را با ماهپرستان گفت، و با غروب ماه همان استدلال را براى بطلان عقيده آنها ابراز كرد. راستى اگر آنچه به عنوان پروردگار پذيرفته مىشود، انسان را هدايت نكند و در دو راهىها دست او را نگيرد، به چه درد مىخورد؟!
«فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّى هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ»؛ و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مىشكافت، گفت: اين پروردگار من است، اين (كه از همه) بزرگتر است! امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: اى قوم من! به يقين من از آنچه همتاى خدا قرار مىدهيد، بيزارم».
حضرت ابراهيم عليه السلام پس از اثبات عدم صلاحيّت ستارگان و ماه و خورشيد براى پرستش، و استدلال قوى و منطقى بر بطلان عقيده ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان، خداى شايسته پرستش را اين گونه معرفى كرد:
«إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(1)من روى خود را به سوى كسى متوجّه كردم كه آسمانها و زمين را آفريده، در حالى كه ايمان من خالص است و از مشركان نيستم».
ستاره و ماه و خورشيد، كه خود مخلوقند و محتاج، شايسته عبادت نيستند، بلكه عبادت و ستايش مخصوص ذات پاكى است كه آفريننده ستارگان و ماه و خورشيد، بلكه تمام آسمانها و زمين، بلكه تمام جهان هستى است. آرى، من خالصانه به پرستش چنين معبودى روى مىآورم، و هرگز در سلك مشركين وارد
1) سوره انعام، آيه 79
نمىشوم، هر چند اكثريّت جامعه باشند، و قدرت و حكومت در اختيار آنان باشد. من به چنين خدايى تكيه مىزنم، و بر او توكّل مىكنم، و از او استعانت مىجويم، كه شب و روز با من است، و هرگز افول و غروب ندارد.
هنگامى كه با انسانهاى منحرف و فاسد يا كارهاى ناهنجار و نامشروع مواجه مىشويم، نبايد كنترل خود را از دست بدهيم. اگر با شخص كافر، يا مرتد، يا بى اعتنا به مسائل دينى، يا بىحجاب، يا بدحجاب، يا روزهخوار، يا تارك الصلاة، يا منكر خمس و زكات، و مانند آنها برخورد كرديم، در عين حال كه بايد در درون وجود خود از انجام گناه ناراحت و منزجر شده و از آن برائت بجوييم، امّا هرگز نبايد عصبانى شويم، بلكه با دليل و منطق و اخلاق و ادب به فريضه نهى از منكر و ارشاد جاهل بپردازيم، چرا كه از طريق عواطف و اخلاق، نتايج مطلوبترى حاصل مىگردد و كمتر كسى يافت مىشود كه در مقابل برخورد خوب و اخلاق خوش و منطق صحيح، عكس العمل نامطلوب و ناهنجارى نشان دهد.
از داستان حضرت ابراهيم عليه السلام نتيجه مىگيريم كه در مقابل افراد لجوج و عنود، ابتدا بايد مدارا و همراهى كرد و در ظاهر عقيده و نظر آنها را پذيرفت، سپس به تدريج و گام به گام به نقد افكار آنها پرداخت و اشكالات آن را بيان كرد، تا به بطلان آن پى ببرند. زيرا اگر از اوّل موضع صد در صد متضاد و مخالف با عقيده آنها گرفته شود، حاضر به شنيدن استدلالها و نكات ضعف عقيده خود نخواهند شد، و اين مطلب يكى از اصول مهمّ بحث و مناظره است. به دو نمونه
تاريخى در اين زمينه توجّه فرماييد:
الف) يكى از اساتيد ما در نجف اشرف، كه سيّد بزرگوارى بود، چنين نقل مىكند: به هنگام تحصيل در نجف، روزى به منظور تفريح و رفع خستگى به كنار شطّ كوفه رفتم. مشاهده كردم كه طلبهاى وسواسى قصد انجام غسل ارتماسى دارد و براى اين كه يقين به فرو رفتن تمام اعضاى بدنش در آب به هنگام غسل حاصل كند، از ديگران مىخواست كه شهادت بر اين امر دهند؛ امّا هر بار كه به زير آب مىرفت و بيرون مىآمد و آنها شهادت بر صحّت غسل مىدادند، قبول نمىكرد. هنگامى كه مرا ديد گفت: «اگر اين آقا سيّد شهادت دهد مىپذيرم»؛ سپس به زير آب رفت و شايد بيست سانتى متر در آب فرو رفت، هنگامى كه بيرون آمد گفتم: «غسل شما درست نبود، زيرا مقدارى از سرتان بيرون بود!» دوباره به قصد غسل در آب فرو رفت و آب تا نيم متر روى سرش را فرا گرفت پرسيد: درست بود؟ گفتم: «مقدارى از موهاى سرتان بيرون بود!» براى بار سوم تا عمق يك مترى آب فرو رفت و بيرون آمد. گفتم: «اين بار بدن شما بهطور كامل در آب فرو رفت و غسلتان صحيح بود». به اين شكل سخن مرا پذيرفت و نجات يافت.
ب) شخص وسواس ديگرى بود كه تصوّر مىكرد همواره كوزهاى روى سر او قرار دارد؛ امّا هيچ كس سخن او را نمىپذيرفت. او را نزد طبيب آگاه و زيركى بردند. طبيب به او گفت: درست است كوزهاى بالاى سر شماست فردا نزد من بيا تا آن را بردارم! روز بعد، قبل از آن كه شخص وسواس مراجعه كند، طبيب به شخصى گفت: «كوزهاى تهيّه كن و به پشت بام برو، هر زمان اشاره كردم آن را به داخل كوچه بينداز»؛ هنگامى كه فرد وسواس آمد، طبيب او را به بالاى پشت بام برد و در نقطهاى نشاند. سپس گفت: من تلاش مىكنم كه كوزه روى سرت را بردارم، بعد به آن شخص اشاره كرد كه كوزه را به داخل كوچه بيندازد. طبيب به
شخص وسواس گفت: كوزه را برداشتم و به داخل كوچه انداختم، مىتوانى پايين بروى و قطعات خرد شده كوزه را مشاهده كنى. او با مشاهده قطعات خرد شده كوزه، از اين وسواس نجات يافت و از اين توهّم خارج شد.
آرى! براى هدايت افراد بايد با تدبير و آگاهى و منطق و محبّت عمل كرد.
سؤال: چرا غروب ستارگان از جمله خورشيد و ماه دليل بر عدم شايستگى آنها براى عبادت است؟ چه ارتباطى ميان غروب وافول، وتوحيد ويگانگى است؟
پاسخ: اوّل اينكه؛ غروب دليل بر محدوديّت غروب كننده است؛ هنگامى كه غروب مىكند، يعنى اين سوى افق نيست، و آن طرف افق هست. و اگر محدود شود مخلوق است نه خالق، زيرا خداوند در همه جا هست، در آسمان، در زمين، و در بيرون وجود ما، و در درون ما، و حتّى در قلب ما، او با ماست هر كجا كه باشيم. چنين خداى نامحدود و پرقدرتى مرا تربيت مىكند، از او شرم مىكنم.
خدايى كه به تمام امور من آگاه است، حتّى از افكار مخفى درون مغزم اطّلاع دارد، با خداوندى كه روزى چند ساعت هست و سپس غروب مىكند قابل مقايسه نيست.
دوم اينكه؛ چيزى كه غروب مىكند داراى حركت است، و حركت يا به سوى نقصان است، يا به سوى كمال. و خداوندى كه از هر جهت كامل است نه حركت به سوى كمال دارد و نه نقصان، پس آنچه حركت دارد نمىتواند خدا باشد.
سوم اينكه؛ ماه و خورشيد و ستارگان تحت فرمان قوانين عالم (نظير قانون جاذبه و دافعه، و قانون گريز از مركز، و ساير قوانين) حركت مىكنند. و خداوند مافوق قوانين است، نه اسير قوانين عالم هستى. و آن چه مقهور قوانين عالم هستى است، مخلوق است نه خالق.
نتيجه اين كه حضرت ابراهيم عليه السلام با دست گذاشتن روى نقطه ضعف مشترك ماهپرستان و ستارهپرستان و آفتابپرستان آنها را مقهور منطق قوى و متين خود ساخت، و به آنها وديگران ثابت كرد كه اين اجرام آسمانى شايسته پرستش نيستند.
علّت اين كه در گذشته در مقياس وسيعتر و اكنون به شكل محدودتر، عدّهاى به پرستش برخى از اجرام آسمانى روى آوردهاند، اين است كه در علم نجوم سه نوع عقيده درباره ستارگان وجود دارد:
الف) آنها موجوداتى زنده و عاقل و باهوش و مدير و مدبّرند، و سرنوشت ما به دست آنهاست. اگر آنها اراده كنند جنگ رخ مىدهد، و با اراده آنها بشر صلح مىكند، خشكسالى و آبسالى بسته به اراده آنهاست. بدين جهت، ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان به عبادت و پرستش آنها روى آوردند، تا سرنوشتشان را خوب رقم بزنند.
اين عقيده مستلزم شرك و كفر است، زيرا جز ذات پاك خدا هيچ موجودى بهطور مستقل، تأثيرى در عالم هستى نخواهد داشت (لا مؤثر فى الوجود الا اللَّه) اگر خداوند اجازه ندهد نه كارد مىبُرد و نه آتش مىسوزاند و نه هيچ حادثه ديگرى رخ مىدهد.
ب) آنها موجودات زنده و عاقل و باهوش و مدير و مدبّرى هستند، امّا بهتنهايى كارى انجام نمىدهند، بلكه به اذن خداوند فعاليّت مىكنند.
اين عقيده مستلزم كفر و شرك نيست، ولى اعتقاد باطلى است و دليلى بر اثبات آن اقامه نشده است. بهخصوص كه بشر امروز به بعضى از كرات آسمانى (كره ماه) سفر كرده و هيچ گونه آثار حيات و زندگى در آنجا مشاهده نكرده است.
ج) ستارگان مدير و مدبّر و با شعور نيستند، و سرنوشت انسانها به دست آنها نيست، امّا آينده انسانها را نشان مىدهند. و لذا برخى از منجّمين مىگويند:
«اوضاع كواكب و ستارگان نشان مىدهد كه در فلان مكان جنگ رخ مىدهد، و در فلان مكان صلح برقرار مىشود. اوضاع كواكب نشان مىدهد كه امسال خشكسالى رخ مىدهد، يا آبسالى خواهد بود».
اين سخن نيز شرك و كفر نيست، امّا همانند عقيده دوم باطل و بىاساس است، و دليل و برهانى بر اثبات آن وجود ندارد، بلكه مخالف برخى از آيات قرآن و روايات حضرات معصومين عليهم السلام است.
بنابراين، اين كه گفته مىشود: «هر كس متولّد شود ستارهاى در آسمان دارد و آينده او را مىتوان تعيين كرد»، وهم و خيال و توهّمى بيش نيست، چرا كه خبر دادن از غيب، مخصوص خدا و اولياى خاصّ اوست. براى روشنتر شدن اين مطلب به دو روايت زير توجّه كنيد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
«الْمُنَجِّمُ مَلْعُونٌ، وَالْكاهِنُ مَلْعُونٌ، وَالساحِرُ مَلْعُونٌ
؛ سه گروه مورد لعن و نفرين پروردگارند: 1. منجّم 2. كاهن (كسى كه خبر غيبى مىدهد) 3. ساحر و جادوگر».(1)
سؤال: چرا منجّم ملعون است؟ آيا اسلام با علم ستارهشناسى مخالف است؟
آيا تلسكوپهاى غولپيكر و فوقالعاده دقيق و دانشگاههاى بزرگ علم نجوم وهزاران دانشجويى كه مباحث علم هيئت را پىگيرى مىكنند مورد لعن و نفرين پروردگارند؟
جواب: ستارهشناسى و علم نجوم ملعون نيست، بلكه از اين راه مىتوان به
1) وسائلالشيعة، ج 12، ص 103، ح 7
معرفت الهى رسيد، امّا ستارهشناسانى كه با بررسى اوضاع ستارهها پيشبينىهايى كرده، و خبر از آينده مىدهند، مورد لعن پروردگارند، چون خبر دادن از آينده، كار خداوند و آن دسته از اولياى الهى است كه خداوند به آنها اذن داده، و هر كس ديگر چنين ادّعايى كند، دروغ گفته و ملعون است.
حضرت على عليه السلام عازم جنگ با خوارج نهروان بود. خوارج انسانهاى بىسواد، احمق و كماطّلاعى بودند كه ظاهرى مقدّس داشته و آثار سجدههاى طولانى در چهره آنها آشكار بود. كسانى كه حضرت على عليه السلام را به خاطر ماجراى حكميّت (كه خود عامل آن بودند) كافر مىدانستند. در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود:
«عَلِىٌّ مَعَ الحَقِّ والْحَقُّ مَعَ عَلِىٍ يَدُورُ حَيْثٌ ما دارَ
؛ على با حق و حق با على است، هر جا كه على باشد حق هم همانجاست».(1)خوارج نمىفهميدند كه على عليه السلام خود معيار سنجش حق است، و حق بر محور او دور مىزند، و او شاخص حق و باطل است. حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در ابتدا قصد داشت خوارج را نصيحت كند و آنها را از راهى كه در پيش گرفتند باز دارد ولى وقتى موعظههاى حضرت اثرى در قلب و ذهن خوارج نداشت امام على عليه السلام تصميم به جنگ با آنها را گرفتند. هنگامى كه امام عليه السلام قصد داشتند براى جنگ حركت كنند يكى از منجّمان خطاب به حضرت عرض كرد: اين ساعت به جنگ خوارج مرو، كه شكست مىخورى! حضرت پرسيد: چرا؟ گفت: اوضاع كواكب و ستارگان بد است، از برخى ستارهها آتش و حرارت بلند است و بدين علّت اقدام به جنگ در اين ساعت نتيجهاى جز شكست در پى نخواهد داشت!»
1) اين روايت در منابع مختلف آمده است، مرحوم علّامه مجلسى رحمه الله تنها در جلد دهم بحارالانوار سه بار آن رادر صفحات 432 و 445 و 451 نقل كرده است
حضرت خطاب به وى فرمود:
«فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهذا فَقَدْ كَذَّبَ الْقرآنَ
؛ هر كس اين عقيده و گفتار تو را تصديق كند، قرآن مجيد را تكذيب كرده است»(1)چون قرآن مجيد علم غيبت را بهطور خاص در اختيار خداوند و كسانى كه خداوند به آنها اذن داده مىداند، و اين شخص بر خلاف قرآن مدّعى غيب است. حضرت سپس رو به مردم كرد و فرمود:
«ايُّهَا النَّاسُ! ... الْمُنَجِّمُ كَالْكاهِنِ، وَالْكاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَالسَّاحِرُ كَالْكافِرِ، وَالْكافِرُ فِى النَّارِ!؛
اى مردم! ... منجّم همچون كاهن است، و كاهن چون ساحر، و جادوگر همانند كافر، و كافر در آتش است»؛ سپس بدون توجّه به سخن آن منجّم، به سوى خوارج نهروان حركت كرد، و با آنها جنگيد و پيروز شد.
خوانندگان محترم! برادران عزيز! خواهران گرامى! در عصر و زمان ما نيز برخى از منجّمان در گوشه و كنار اقدام به چنين كارهايى كرده، و گاه خبرهايى مىدهند كه به شوخى شبيهتر است. مثلًا در بعضى از تقويمهاى نجومى مىنويسند: «تابستان امسال هوا گرم است و ميوهها مىرسد!» و يا مىگويند:
«اوضاع كواكب نشان مىدهد كه زمستان امسال هوا سرد است و باران مىبارد!».
اجازه بدهيد به مناسبت اين بحث، به خرافاتى كه امروزه به شكلهاى مختلف در ميان مردم مطرح است اشارهاى كنم: برخى از افراد سودجو با ادّعاى اين كه:
«بخت تو را بستهاند، فلان مقدار پول بده تا مشكل را حل كنم!»؛ يا اين كه: «علّت بيكارى و ضعف قدرت اقتصادى تو سحر و جادوست، چند صد هزار تومان مىگيرم و سحرت را باطل مىكنم»؛ يا مثلًا: «فلان بيمار صعبالعلاج كه پزشكان نتوانستهاند درمان كنند را با فلان روش درمان مىكنم» و مانند آن، سعى در
1) نهجالبلاغه، خطبه 79
چپاول مردم و پر كردن جيب خود دارند. آنها اگر واقعاً مشكلگشا بودند و به اين راحتى مىتوانستند مردم را ثروتمند كنند، اوّل مشكل مالى خود را حل مىكردند، تا به اين شيوههاى نادرست متوسّل نشوند.
سرچشمه خرافات سه چيز است:
نادانى و جهالت؛ اگر كسانى كه در دام مروّجان خرافه مىافتند از نظر اعتقادى به جايى برسند كه همه چيز را به دست خدا بدانند و براى حلّ مشكلات، به او و كسانى كه او معرّفى كرده متوسّل شوند، نه افراد خرافهپرست؛ هرگز در دام مروّجان خرافه گرفتار نخواهند شد. دخترانى كه بر اثر سختگيرىهاى بى مورد در انتخاب همسر آينده، مبلغ مهريّه، مقدار جهيزيّه، چگونگى مجلس عروسى، قيمت سرويس طلا، و مانند آن خواستگاران متعدّدى را رد كردهاند، و اكنون خواستگارى ندارند، اگر خوب بينديشند كه هيچ چيز جز افكار و تصميمات خودشان بخت آنها را نبسته، نيازى به مراجعه به مروّجان خرافه نخواهند داشت. بنابراين، نادانى و جهالت برخى مردم يكى از سرچشمههاى خرافات است.
فرصتطلبى افراد سودجو؛ آنها وقتى مشاهده مىكنند كه عدّهاى از مردم با مشكلات متعدّدى مواجه هستند، و كسى براى حلّ منطقى مشكل آنها اقدام نمىكند، از اين خلأ سوء استفاده كرده، و با ارائه خرافات به عنوان درمان و حلّال مشكلات مردم، آنها را سركيسه كرده، و جيب آنها را خالى نموده، و مشكلى بر مشكلات آنها مىافزايند.
ترويج خرافه توسّط بيگانگان؛ سرچشمه ديگر خرافات بيگانگان هستند.
آنان براى جلوگيرى از گسترش روزافزون اسلام در سراسر جهان، به هر
وسيلهاى پناه مىبرند؛ كه يكى از اين روشها ترويج خرافهپرستى در ميان مسلمانان مىباشد. تا بدين وسيله اسلام را يك دين خرافى جلوه داده و مانع گرايش افراد تحصيل كرده و فرهيخته به اسلام شوند.
آنها حتّى در چگونگى عزادارىها دخالت كرده، و مسأله قمهزنى را ترويج نموده، و به گسترش آن كمك مىكنند تا شيعيان را در نظر بيگانگان، مردمى بىعاطفه و خرافهپرست جلوه دهند و مانع گرويدن مردم مختلف دنيا به اسلام و بهخصوص مذهب شيعه شوند.
بهتازگى فيلمى در يكى از كشورهاى غربى به نام «فتنه» بر عليه اسلام ساخته، و در كشورهاى مختلف به نمايش گذاشته شد. اين فيلم داراى سه بخش بود:
كارهاى القاعده؛ بمبگذارى در بيمارستانها و مهدكودكها و خيابانها و كشتن زن و مرد و كودك و بزرگ و سالم و بيمار، و ايجاد رعب و وحشت، توسّط طالبان به نمايش گذاشته شده تا بيننده، چهرهاى خشن از اسلام در ذهن خود ترسيم كند.
كارهاى احمقانه طالبان در افغانستان؛ آنها انسانها را به راحتى مىكشند، و مانند گوسفندان در كنار جوى آب سر از بدنشان جدا مىكنند. غافل از اين كه «القاعده» از اسلام بيگانه است و «طالبان» اقليّت خشكه مقدس و نادانى هستند كه محصول دشمنان اسلامند.
قمهزنى شيعيان؛ در اين فيلم مادرى را مشاهده مىكنيد كه با قمه بر سر نوزاد خود مىزند و خون تمام سر و صورت نوزاد را فرا مىگيرد؛ افراد ديگر از بزرگ و كوچك در حالى كه لباسى سفيد پوشيدهاند تا آثار خون كاملًا نمايان باشد، مشغول قمهزنى هستند. بىشك دست دشمنان اسلام در تهيّه چنين صحنههاى وحشتناكى در كار است. شخص موثّقى نقل مىكرد كه در يكى از سالها در ايّام عاشورا از طرف يكى از سفارتخانههاى خارجى، قمههاى نو
فراوانى در ميان عزاداران تقسيم شد تا قمه بزنند! آيا سفارتخانههاى خارجى براى رضاى خدا و عشق به امام حسين عليه السلام اين كار را كردند؟ يا قصد داشتند فيلمى از اين صحنهها تهيّه كرده و به وسيله آن بر عليه اسلام و مسلمين تبليغ نموده، و ما را انسانهايى وحشى جلوه دهند؟ بىشك عزادارى سرور و سالار شهيدان از بهترين اعمال جهت نزديكى به سيدالشهدا و رمز بقاى مذهب تشيّع، و كيمياى ارزشمند، و وسيلهاى براى حلّ مشكلات مهم است؛ امّا نبايد با اين خرافات مخلوط گردد.
راستى مسلمانانى كه ابزار و روشهاى مؤثّرى براى حلّ مشكلات نظير نماز شب، دعاى توسّل، زيارت آل ياسين، نماز امام زمان عليه السلام و مانند آن دارند، چرا بهسراغ خرافهها مىروند؟!
گفتگوى ابراهيم عليه السلام با عمويش آزر
آزر از سران بتپرستان بابِل، و مشاور نمرود بود. او كه در دستگاه حكومت نفوذ زيادى داشت، داراى يك كارگاه بتتراشى بود كه از سنگها و چوبهاى مخصوص، بتهاى زيبايى مىتراشيد و آنها را به بتپرستان مىفروخت.
قسمت زيادى از بتهاى مورد نياز بتپرستان بابل در كارگاه آزر توليد مىشد.
هنگامى كه برادرزاده آزر، حضرت ابراهيم عليه السلام، مبارزه خود را با بتپرستان شروع كرد آزر بسيار ناراحت شد؛ چون منافع مادّى و شغل و حرفهاش به خطر افتاد. بدين جهت، گفتگوى مهمّى بين حضرت و عمويش صورت گرفت، كه خداوند متعال آن را در آيات 41 تا 48 سوره مريم، مطرح كرده است. در اين آيات هشتگانه، نكات مهمّى براى مردم عصر امروز و زمان ما، بهخصوص جوانان وجود دارد كه در خور دقّت و تأمل است. توجّه فرماييد:
«وَاذْكُرْ فِى الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِيّاً»؛ در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن، كه او پيامبرى بسيار راستگو بود».
جالب توجّه اين كه در اين آيه شريفه، اوّل وصف «صدّيق» به معناى بسيار راستگو براى حضرت ابراهيم عليه السلام بيان شده، سپس به پيامبرى آن حضرت اشاره شده است. و اين، نشانگر اهميّت فوق العاده صداقت و راستگويى است. مسأله راستگويى در زندگى بشر آن قدر مهم است كه تمام پيامبران نسبت به آن توصيه كردهاند. در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً الَّا بِصِدْقِ الْحَديثِ وَاداءِ الْامانَةِ الَى الْبَرِّ وَالْفاجِرِ
؛ خداوند متعال تمام پيامبرانش را به راستگويى واداى امانت سفارش كرده است».(1)
راستى اگر مردم به دولت و دولت به مردم، و آحاد مردم به يكديگر دروغ بگويند، آيا شيرازه زندگى اجتماعى دوام و بقايى خواهد داشت؟
اگر شوهر به همسرش، و زن به شوهرش، و فرزندان به پدر و مادر دروغ بگويند و دست از راستى و صداقت بكشند، آيا اثرى از صفا و صميميّت باقى خواهد ماند؟ تأثير صداقت در ايمان به قدرى زياد است كه استحكام ايمان بدون كنترل زبان امكانپذير نيست. حضرت على عليه السلام طبق آنچه در خطبه 176 نهجالبلاغه آمده مىفرمايد:
«لا يَسْتَقيمُ ايمانُ عَبْدٍ حَتَّى يَستَقِيمَ قَلْبُهُ، وَلا يَسْتَقيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقيمَ لِسانُهُ؛
ايمان انسان، محكم و صاف نمىشود مگر زمانى كه قلبش درست شود، و قلبش درست نمىشود مگر زمانى كه زبانش اصلاح گردد». طبق اين حديث نورانى، اصلاح زبان مقدّمه اصلاح قلب، و اصلاح قلب مقدّمه استقامت در ايمان است.
همانگونه كه در كتاب اخلاق در قرآن نوشتهايم، حدود سى گناه كبيره با زبان صورت مىپذيرد. كسانى كه علاقمند به سير و سلوك و تهذيب نفس هستند، عزيزانى كه آرزوى ديدار آقا امام زمان عليه السلام آنها را بىقرار كرده است، كسانى كه خواهان عاقبت به خيرى هستند و مىخواهند به هنگام سفر به جهان آخرت با ايمان بميرند، بايد زبان خويش را كنترل و اصلاح كنند. سخن اضافه نگويند، غيبت نكنند، به ديگران تهمت نزنند، شايعهسازى نكنند، به پخش شايعات كمك ننمايند، چيزى را بيشتر يا كمتر از آنچه كه هست منعكس نكنند،
1) ميزان الحكمه، ج 1، باب 301، ح 1499
سخنچينى نكنند، و خلاصه از تمام گناهان زبان اجتناب ورزند. چرا كه زبان، آتش بپا مىكند، همانگونه كه مىتواند آتش را خاموش كند. زبان ممكن است مقدّمات طلاق و جدايى را فراهم آورد، و كانون خانوادهاى را ويران سازد، و مانع جدايى زوجين گردد.
خلاصه اين كه زبان در سعادت و شقاوت انسان نقش بسيار بزرگى دارد. اگر زبان، عادت بر صداقت و راستگويى كند انسان را سعادتمند مىنمايد. بدين جهت، خداوند صفت «صداقت» حضرت ابراهيم عليه السلام را قبل از ويژگى نبوّت آن حضرت مطرح كرده است.
«إِذْ قَالَ لِابِيهِ يَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَايَسْمَعُ وَلَا يُبْصِرُ وَلَا يُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً»؛ هنگامى كه به پدرش گفت: اى پدر! چرا چيزى را مىپرستى كه نه مىشنود، و نه مىبيند، و نه هيچ نيازى را از تو برطرف مىسازد؟!».
حضرت ابراهيم عليه السلام براى ابطال آيين بتپرستى و به اميد هدايت عموى بتپرستش آزر، چهار دليل منطقى و دندانشكن ارائه كرد:
عموجان! چرا موجودى را عبادت مىكنى كه نه بندهاش را مىبيند، و نه سخنان او را مىشنود، و نه قادر بر حلّ مشكلات اوست؟ آيا عقل به انسان اجازه مىدهد كه قطعه چوب يا سنگى را با دستان خود بتراشد، و از آن بتى بىشعور بسازد، و در مقابل آن عبادت و راز و نياز كند؟ بنابراين، آيين بتپرستى مخالف عقل انسان است، و آيينى كه مخالف عقل باشد باطل است.
سپس به استدلال دوم مىپردازد و در مقام اقامه دليل مىفرمايد: «يَا أَبَتِ إِنِّى
قَدْ جَاءَنِى مِنَالْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِرَاطاً سَوِيّاً»؛ اى پدر! دانشى براى من آمده كه براى تو نيامده است؛ بنابراين از من پيروى كن، تا تو را به راه راست هدايت كنم».
حضرت ابراهيم عليه السلام در دومين گام، مسأله مهمّ پيروى جاهل از عالم و رجوع به متخصّص را مطرح مىكند. لذا مىفرمايد: عموجان! تو خود مىدانى كه من در اين مسأله از تو عالمتر و آگاهترم، هر چند از نظر سنّ و سال از تو كوچكترم.
بنابراين، در اين موضوع تو بايد از من پيروى كنى؛ زيرا من متخصّص اين امور هستم، و منِ متخصّص مىگويم كه آيين بتپرستى بر خلاف عقل و منطق است.
وجود يك عالم در جامعه نعمت است، زيرا آنها كه نمىدانند از علم او استفاده مىكنند. شخص آگاه به خيابانهاى شهر سر چهار راهى ايستاده است، من به آنجا مىرسم، راه صحيح كه مرا به مقصد برساند را نمىدانم، اگر از آن شخص آگاه نپرسم گمراه مىشوم. عقل حكم مىكند كه از علم و آگاهى وى استفاده كنم، و با سؤال از او زودتر و راحتتر به مقصد برسم. اين همان چيزى است كه به آن تقليد و پيروى ناآگاه از آگاه گفته مىشود.
متأسّفانه برخى از دشمنان و مغرضان با برداشت ناصحيح از تقليد، از آن سوء استفاده مىكنند. چون تقليد در فارسى امروز يك بار منفى دارد، و گاه به پيروى چشم و گوش بسته تفسير مىشود. در حالى كه تقليد مطرح در فقه اسلامى و معارف دينى بدين معنا نيست، بلكه پيروى شخص ناآگاه و بىاطّلاع از انسان عالم نسبت به آن موضوع است. و اين نوع تقليد در زندگى همه انسانها، حتّى كسانى كه تقليد را به سخريّه گرفتهاند وجود دارد. اگر انسان كسالتى پيدا كند و بيمار شود، به نزد طبيب مىرود تا او را درمان كند و در حقيقت در معالجه خود ازاوكه متخصّص دراين فن است تقليد مىكند. اگر شخصى قصدساختن ساختمانى داشته باشد از مهندس و معمار ساختمان كمك مىگيرد تا بنايش را بسازد، و در
واقع از او كه متخصّص اين فن است تقليد و پيروى مىنمايد. اگر شما قصد خريد جنسى را داشته باشيد به سراغ فرد آگاه به خصوصيّات و قيمت آن جنس رفته، و با او مشورت كرده، و مطابق نظر وى عمل مىكنيد. چنانچه شخصى خداى ناكرده با كسى اختلاف و دعوايى داشته باشد، براى حضور قوى در دادگاه واحقاق حق خود، به وكيل زبردست و آگاهى مراجعه كرده و مطابق دستورالعمل وى عمل مىنمايد و در واقع از او تقليد مىكند. بنابراين، تقليد به معناى پيروى از فرد متخصّص و آگاه به موضوع مورد نياز، هيچ اشكالى ندارد و همه انسانها در كارهاى روزانه خود مطابق آن عمل مىكنند. حتّى خود مراجع تقليد- كثّر اللَّه امثالهم- در مسائلى كه تخصّص ندارند به متخصّص مراجعه مىكنند، همانگونه كه متخصّصين علوم ديگر، كه در تخصّص خود سرآمدند، در مسائلى كه تخصّص ندارند به متخصّص آن علم رجوع مىكنند. اگر بهترين متخصّص مغز و اعصاب دچار ناراحتى چشم شود و نياز به عينك داشته باشد، به متخصّص چشم مراجعه كرده و از او پيروى مىكند. نتيجه اين كه: تقليد به معناى پيروى كوركورانه جاهل از جاهل امرى ناپسند و زشت و خلاف حكم عقل است. امّا تقليد به معناى رجوع غير متخصّص به متخصّص و پيروى جاهل از عالم نه تنها كار ناپسندى نيست، بلكه مطابق حكم عقل و سيره و روش تمام عقلاى جهان است.
برخى مىگويند: «ما نمىخواهيم تقليد نماييم، بلكه دوست داريم خودمان بهصورت مستقيم و بدون واسطه از قرآن و روايات برداشت نموده، و مطابق احكام آن عمل كنيم». آيا اين كار اشكالى دارد؟
در پاسخ مىگوييم: اگر توانايى فرا گرفتن علوم مقدّماتى استنباط احكام دينى، كه حدود 14 علم است، را داريد، و به خوبى آنها را فرا گرفتهايد، هيچ اشكالى ندارد كه طبق استنباط خودتان عمل كنيد، بلكه تقليد بر شما حرام است. امّا تا زمانى كه به اين مرحله نرسيدهايد، نمىتوانيد مطابق برداشتهاى خود عمل نماييد. همانگونه كه كسى كه اصلًا دانشكده پزشكى را نديده، نمىتواند تيغ
جرّاحى را بردارد و قلب خود را عمل كند. ما بخيل نيستيم كه همه مردم علوم اسلامى را فرا گيرند، و راه سخت اجتهاد را طى كنند، و هر كس مرجع تقليد خود شود؛ امّا تا رسيدن به آن مرحله چارهاى نيست جز اين كه افراد ناآگاه نسبت به مسائل دينى، به متخصّصان دين رجوع كنند.
خلاصه اين كه: حضرت ابراهيم عليه السلام در دومين گام، عمويش آزر را متوجّه لزوم رجوع جاهل به عالم كرد.
حضرت ابراهيم عليه السلام سومين دليلش را چنين مطرح مىكند:
«يَا أَبَتِ لَاتَعْبُدِ الشَّيْطَانَ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَانِ عَصِيّاً»؛ اى پدر! شيطان را پرستش مكن، كه شيطان نسبت به خداوند رحمان، نافرمان بود».
عموجان! بتپرستى كارشيطان است وعقلمىگويد دنبالهروشيطان كه از فرمان خداوند تمرّد و سرپيچى كرده، نباش چرا كه به سرنوشت او گرفتار خواهى شد.
سؤال: مگر مردم براى شيطان نماز مىخوانند يا در مقابل او سجده مىكنند كه حضرت ابراهيم عليه السلام مىفرمايد: «شيطان را پرستش نكنيد».
جواب: طبق برخى از روايات،(1)عبادت به معناى اطاعت است. بنابراين «لا تعبد الشيطان» يعنى از «شيطان پيروى و اطاعت مكنيد».
آخرين دليل حضرت ابراهيم عليه السلام به شرح زير است:
«يَا أَبَتِ إِنِّى أَخَافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِنَ الرَّحْمَنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيّاً»؛ اى پدر! من
1) در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمودند:« كسى كه به سخن سخنگويى گوش دهد( گوش دادناز روى تسليم و رضا) او را پرستش كرده، اگر اين سخنگو از سوى خدا سخن مىگويد خدا را پرستيده، و اگر از سوى ابليس سخن مىگويد ابليس را عبادت كرده است»( سفينة البحار، واژه عبد)
از اين مىترسم كه از سوى خداوند رحمان عذابى به تو رسد، در نتيجه از دوستان شيطان باشى!».
دفع ضرر احتمالى، طبق حكم عقل واجب است؛ در نتيجه اگر قصد سفر داشته باشيم و شخص غير موثّقى بگويد: «وضعيّت راهها رضايت بخش نيست، و احتمال حمله شبانه سارقان و راهزنان وجود دارد»، به حكم عقل، كه دفع ضرر احتمالى را واجب مىداند، از سفر صرف نظر مىكنيم. 124 هزار پيامبر از سوى خدا آمده و همه مىگويند بتپرستى بد است و انتهاى آن جهنّم، آيا به حكم عقل و براى دفع ضرر احتمالى، نبايد از آن اجتناب كنيم؟!
حضرت ابراهيم عليه السلام به منظور دور كردن عمويش از بتپرستى، به همين دليل استدلال كرد.
پس از آن كه استدلالهاى متين و منطقى حضرت ابراهيم عليه السلام به پايان رسيد، و خطّ بطلانى بر بتپرستى كشيده شد، و آزر پاسخ منطقى براى گفتن نداشت، به لجاجت و خيرهسرى پرداخت. آزر در پاسخ برادرزادهاش گفت: «قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يَا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَّمْ تَنتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً»؛ گفت: اى ابراهيم! آيا تو از معبودهاى من روى گردانى؟! اگر (از اين كار) دست برندارى، تو را سنگسار مىكنم. و براى مدّتى طولانى از من دور شو!».
آزر برخورد بسيار زشتى با ابراهيم عليه السلام كرد. زيرا او را به بدترين نوع اعدام يعنى سنگسار تهديد كرد، سپس او را از خانهاش اخراج نمود.
انسانهاى بىمنطق هميشه همينطور بودهاند؛ پاسخ استدلالهاى متين و منطقى را با تهديد و ارعاب مىدهند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همواره مشركان مكّه را با بيان شيرين و دلايل روشن به اسلام فرا مىخواند، و آنها هم مرتّب حضرت را تهديد و آزار و اذيّت مىكردند، به گونهاى كه يكى از كارهاى هميشگى حضرت
خديجه پس از بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله به منزل، بستن زخمهاى ناشى از پرتاب سنگ و چوب توسّط مشركان بود.
حضرت ابراهيم عليه السلام با اين تهديد آرامش خود را از دست نداد. بلكه با تسلّط بر اعصاب و حفظ آرامش، خطاب به عموى لجوج و بىمنطق خود فرمود:
«سَلَامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كَانَ بِى حَفِيّاً* وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُواْ رَبِّى عَسَى أَلَّا أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّى شَقِيّاً»؛ سلام بر تو! من به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مىطلبم؛ چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است. و از شما، و آنچه غير خدا مىخوانيد، كنارهگيرى مىكنم؛ و پروردگارم را مىخوانم؛ و اميدوارم در خواندن پروردگارم محروم و بىپاسخ نمانم!».
معناى آيه شريفه اين است كه آزر با اين سخنان گستاخانه و به دور از عقل و منطق، مرتكب خطاى بزرگى شد. و در نتيجه حضرت ابراهيم عليه السلام به وى وعده استغفار داد.
ابراهيم عليه السلام در مقابل بدى عمويش مقابله به مثل نمىكند، بلكه بدى را با خوبى پاسخ مىدهد؛ امّا در عين حال ذرّهاى از عقيده خويش عقبنشينى نمىكند، و لذا به عمويش مىفرمايد: «طبق خواسته تو از شما كنارهگيرى كرده، و دور مىشوم، و تنها پروردگارم را مىخوانم و اميد به اجابت خواستههايم دارم».
در مقابل انسانهاى نادان و لجوج نبايد عصبانى شد. اگر آنها بد مىگويند، تهديد مىكنند، خشونت به خرج مىدهند، ما نبايد مقابله به مثل كنيم، بلكه بايد آرامش خود را حفظ كرده، و بر اعصاب خود مسلّط بوده، و برخوردى حسابگرانه داشته باشيم؛ چرا كه تسلّط بر اعصاب در مقابل درشتىها و خشونتها نشانه
ايمان است.
اگر زن يا شوهر خشونت و درشتى كرد، و طرف مقابل با حفظ آرامش و تسلّط بر اعصاب و با زبان خوش پاسخ او را داد مشكل به پايان مىرسد. امّا اگر طرف مقابل برخورد بدترى كرد، و نفر اوّل دوباره درشتى كرد و اين درگيرى لفظى ادامه پيدا كرد، و درشتىها و خشونتها كمكم شديدتر شد، ممكن است آن قدر ادامه پيدا كند كه به جدايى زن و شوهر منتهى گردد، و فرزندانشان از نعمت پدر و مادر بطور همزمان محروم شده، و به سمت كارهاى خلاف كشيده شوند. به همين علّت هنگامى كه زوجهاى جوان از ما تقاضاى نصيحت مىكنند سه چيز را به آنها سفارش مىكنيم:
صداقت و راستى در زندگى مشترك، و اينكه هرگز بهيكديگر دروغ نگويند.
همديگر را تحمّل كرده، و در مقابل بدىها و درشتىهاى يكديگر، گذشت داشته باشند.
به يكديگر كمك كرده، و منتظر خدمت طرف مقابل نباشند.
ابراهيم عليه السلام علىرغم برخورد مؤدّبانهاى كه با عمويش آزر داشت و درشتىهاى او را با بدى پاسخ نداد، امّا قدمى از توحيد و يكتاپرستى عقبنشينى نكرد. ما نيز بايد با تأسّى از قهرمان توحيد، هم با برخوردهاى متين و مهربانانه با دشمن لجوج و عنود، سلاح اتّهام خشونت و تندى اسلام و مسلمانان را از آنها بگيريم، و هم ذرّهاى از اصول و عقايد و معارف دينى خود عقب ننشينيم، كه دشمنان لجوج و عنود هرگز به يك گام و دو گام عقبنشينى ما راضى نمىشوند، مگر زمانى كه بهطور كامل دست از اسلام بشوييم. پس رضاى خدا را با رضاى دشمن معاوضه نكنيم.
حضرت آدم، نوح، ابراهيم، موسى، عيسى عليهم السلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا و جانشينان آنها عليهم السلام همگى منادى رحمت بودند. به دو نمونه توجّه فرماييد:
الف) نام ديگر سوره مريم، كه آيات مورد بحث ما در آن است، سوره «رحمت» است؛ چون شانزده بار نام خداوند به عنوان رحمان در اين سوره تكرار شده است. در ابتداى اين سوره، رحيم به عنوان صفت خداوند آمده و در آيات پايانى، پى در پى از آن ذات مقدّس به عنوان رحمان ياد شده است و اين، نشانه اهميّت رحمت در قرآن مجيد و معارف دينى ماست.
در ضمن توجّه داريد كه رحمانيّت با رحميّت تفاوت دارد. رحمانيّت رحمت عام خداست؛ بدين معنا كه خداوند برخى از نعمتهايش را به همه موجودات مىدهد و تفاوتى بين انسان و غير انسان و مسلمان و غير مسلمان نمىگذارد. نور آفتاب كه بزرگترين نعمت پروردگار است در اختيار همه موجودات قرار گرفته است. اكسيژن، معادن، درياها، ميوهها، آبها، همسر و فرزند، سلامتى و مانند آن، از نعمتهايى است كه خداوند به مقتضاى رحمانيّت خويش به كافر و مسلمان، همگى مىدهد. امّا رحيميّت نعمت خاصّ خداست كه در دنيا و آخرت فقط به بندگان با ايمانش مىدهد. حضرت ابراهيم عليه السلام و ساير پيامبران عليهم السلام مظهر رحمانيّت خداوند هستند، و براى هدايت همه انسان آمدهاند.
و براى همين حضرت ابراهيم عليه السلام براى هدايت ستاره و ماه و خورشيدپرستان و بتپرستان و نمرودپرستان تا پاى جان مايه مىگذارد.
ب) مشركان عرب و بتپرستان مكّه، به شكلهاى مختلف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مسلمانان را تحت فشار و آزار و اذيّت قرار مىدادند، تا شايد دست از توحيد و يكتاپرستى بردارند. نمونه بارز اين خشونت و درشتى و سنگدلى آنان، در سه سال تبعيد مسلمانان به شعب ابىطالب و محاصره اقتصادى فريادگران توحيد بود. براى تصوّر سختى سكونت در آنجا همين بس كه هم اكنون انسان طاقت
ايستادن در زير آفتاب آنجا را براى قرائت يك فاتحه جهت شادى اموات مدفون در آنجا، بهخصوص حضرت خديجه و ابوطالب عليهما السلام ندارد، و به سايهاى پناه مىبرد؛ امّا مسلمانان صدر اسلام براى حفظ عقيده و آيين خود آن دوران بسيار سختى را تحمّل كردند، هر چند منتهى به پرداخت بهاى سنگينى همچون از دست دادن ابوطالب رحمه الله شد.
امّا هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مكّه را فتح مىكند، و تمام دشمنان اسلام، از جمله عاملين آزارواذيّتوشكنجه مسلمانان را سر بزير در مقابل خويش مىبيند، دست در حلقه كعبه كرده، و خطاب به آنها مىفرمايد:
«ماذا تَقُولُونَ؟ ماذا تَظُنُّونَ؟
؛ نظرتان در مورد برخورد من با خودتان چيست؟ گمان مىكنيد كه با شما چه خواهم كرد؟» آنها كه از رحمت و رأفت اسلامى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مطّلع بودند پاسخ دادند:
«نَظُنُّ خَيْراً، وَنَقُولُ خَيْراً اخٌ كَريمٌ وَابْنُ اخٍ كَريم؛(1)
تو براى ما برادرى كريم و بزرگوار از خانوادهاى كريم و بزرگوارى، و از تو جز خير و خوبى انتظار نداريم».
حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه گويا تمام شرارتها و خشونتها و درشتىها و كينه و عناد آنها را به فراموشى سپرده بود، فرمان عفو عمومى آن جنايتكاران كه در ميان آنها عاملان مرگ حضرت ابوطالب و خديجه عليهما السلام و قاتلان شهداى اسلام و رزمندگان مسلمان، مانند حضرت حمزه عليه السلام و ديگران بودند را صادر كرد و فرمود:
«فاذْهَبُوا فَانْتُمُ الطُّلَقَاء»(2)
آرى! بر خلاف آنچه دشمنان تبليغ مىكنند اديان الهى پيامآوران رحمت و رأفت الهى هستند.
در مقابل برخوردهاى زشت ديگران (مثل اينكه من از سفر مكّه آمدم و برادرم به ديدنم نيامد) امكان سه نوع برخورد وجود دارد:
الف) من هم به ديدنش نروم.
ب) نسبت به اين امور بىتفاوت باشم.
ج) دسته گل و هديهاى تهيّه كنم و به ديدن او بروم.
سفارش اسلام برخورد سوم است و لذا خداوند متعال مىفرمايد: «ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ»؛(1)بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است».
مالك اشتر لباس سادهاى پوشيده بود و از بازار كوفه عبور مىكرد. سبزى فروشى مقدارى سبزى گنديده به سمت مالك پرتاب كرد، فرمانده لشكر اميرالمؤمنين على عليه السلام كه در ميدان جنگ، قهرمانان دشمن، تاب مقابله با وى را نداشتند بىاعتنا به اين اهانت به راه خود ادامه داد. همكاران سبزى فروش به او گفتند: «اين مرد را شناختى؟ او مالك اشتر فرمانده لشكر حضرت على عليه السلام است.
ممكن است تو را به خاطر اين اهانت مجازات سختى كند، در پى او برو و عذرخواهى كن». سبزى فروش در جستجوى مالك از اين كوچه به آن كوچه رفت تا اين كه در نهايت وى را در مسجد در حال نماز يافت. صبر كرد نماز مالك به پايان رسيد، سپس خود را به روى دست و پاى مالك انداخت و از وى عذرخواهى كرد. مالك گفت: «به مسجد نيامدم، مگر براى اين كه از خدا براى تو طلب بخشش كنم!».(2)
راستى اگر مسلمانان از يك سو به رأفت و رحمت اسلامى روى آورند، و از سوى ديگر بدىها را با خوبى پاسخ دهند، چقدر از حجم پروندههاى دادگسترى كاسته مىشود.
گفتگو و مبارزه با نمرود
خداوند متعال در آيه 258 سوره بقره، گفتگوى حضرت ابراهيم عليه السلام با نمرود ستمگر را به شرح زير نقل مىكند:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيى وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللَّهُ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛ آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى (/ نمرود) كه بر اثر (غرور ناشى از) حكومتى كه خدا به او داده بود با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه و گفتگو كرد؟ و هنگامى كه ابراهيم گفت:
خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم. (و دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، فرمان آزادى يكى و قتل ديگرى را داد). ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از افق مشرق مىآورد؛ (اگر راست مىگويى) تو آن را از مغرب بياور!» به اين صورت، آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد. و خداوند، گروه ستمكاران را هدايت نمىكند».
نكات متعدّدى در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
در مورد سنّ حضرت ابراهيم عليه السلام به هنگام گفتگويش با نمرود مطلبى در آيه شريفه نيامده است، امّا طبق آنچه كه در برخى از كتب تاريخى آمده، از عمر آن حضرت 16 سال بيشتر نگذشته بود.(1)
آرى! فريادگر توحيد در آن زمان، هر چند در آغاز جوانى بود، امّا با دنيايى از علم و دانش و شجاعت و منطق به گفتگو با نمرود پرداخت و پيروز شد.
طبق آنچه كه از تاريخ استفاده مىشود، گفتگوى ابراهيم بتشكن عليه السلام با نمرود، پس از ماجراى پرتاب كردن آن حضرت در آتش و نجات وى از آن بود، و قراين و شواهد هم اين مطلب را تأييد مىكند.(2)زيرا اگر قبل از آن واقعه بود و نمرود مغلوب مىشد، هرگز ابراهيم عليه السلام را تحمّل نكرده، و دستور قتلش را صادر مىكرد؛ امّا پس از آن واقعه، بسيارى از مردم به حقّانيّت ابراهيم عليه السلام پى برده بوده، و آن حضرت را از صميم قلب دوست مىداشتند، بنابراين تصميمگيرى در مورد او راحت نبود. و علّت اين كه ما قبل از بحث پيرامون بتشكنى حضرت ابراهيم عليه السلام و جريان به آتش انداختن آن حضرت، به اين بحث پرداختيم اين است كه ابتدا مبارزات كلامى و گفتگوهاى علمى آن حضرت را به طور كامل بررسى كنيم، سپس به مبارزات عملى ايشان بپردازيم.
چرا نمرود در مقابل حضرت ابراهيم عليه السلام ايستادگى كرد، و حتّى پس از آن كه
حضرت بطور معجزهآسا از آتش نجات يافت تسليم او نشد؟
در پاسخ اين سؤال توجّه به اين نكته ضرورى است كه ظرفيّت افراد متفاوت است. توضيح اين كه ظرفيّت بعضى از افراد آن قدر كم است كه اگر يك دست لباس نو بپوشند شيوه راه رفتن و نوع نگاه كردن و روش غذا خوردن آنها تغيير مىكند. بعضى ديگر، اگر به مقام كوچكى دست يابند، دوستان و بستگان و آشنايان خويش را به فراموشى سپرده، و خود را گم مىكنند. امّا روح بعضى از انسانها به قدرى بلند، و سعه صدرشان به قدرى زياد، و ظرفيّتشان به قدرى وسيع است كه اگر تمام عالَم را به آنها بدهند هيچ تغييرى در آنها رخ نمىدهد.
حضرت على عليه السلام نمونه كامل اين دسته از افراد است. لباس آن حضرت در دوران خانهنشينى با لباسش به هنگام خلافت و رياست بر جهان اسلام تفاوتى نداشت.
غذايى كه در دوران خلافت مىخورد همان غذايى بود كه در دوران عزلت و خانهنشينى استفاده مىكرد. و بر اساس همين ظرفيّت اقيانوسگونه، فرمود:
«وَاللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ
؛ به خدا سوگند! اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانهاست را به من بدهند تا خداوند را با گرفتن پوست جو از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، هرگز چنين نخواهم كرد».(1)
برخى افراد را مشاهده مىكنيم كه در اجابت خواسته خود بسيار اصرار مىورزند. توسّل پشت توسّل، نمازهاى پى در پى در مسجد مقدّس جمكران، و زيارت همه روزه حضرت معصومه عليها السلام، قرائت انواع و اقسام دعاهاى قضاى حاجت، بجا آوردن انواع ذكرها، امّا خداوند خواسته آنها را اجابت نمىكند؛ چون مىداند ظرفيّت آنها به همان مقدارى است كه اكنون دارند، و اگر بيش از آن نصيبشان شود به نفعشان نخواهد بود و ممكن است خداوند را فراموش كنند.
1) نهجالبلاغه، خطبه 224
بنابراين لطف و رحمت خدا شامل حالشان شده و خواستهشان به اجابت نمىرسد. نمونه بارز اينگونه افراد «ثعلبه» است. توجّه فرماييد:
«ثعلبة بن حاطب» مرد فقيرى بود، و مرتّب به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مىرفت، اصرار داشت پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كند؛ تا خداوند مال فراوانى به او بدهد!
پيغمبر صلى الله عليه و آله به او فرمود:
«قَليلٌ تُؤَدِّي شُكْرَهُ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ لاتُطِيقُهُ؛
مقدار كمى كه بتوانى حقّش را ادا كنى، بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداى حقش را نداشته باشى». آيا بهتر نيست به پيامبر خدا تأسّى جويى، و به زندگى سادهاى قناعت كنى؟ ولى ثعلبه دستبردار نبود، و سرانجام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «به خدايى كه تو را به حق فرستاده سوگند ياد مىكنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند، تمام حقوق آن را خواهم پرداخت».
پيامبر صلى الله عليه و آله براى او دعا كرد، چيزى نگذشت كه (طبق روايتى) پسر عموى ثروتمندش از دنيا رفت، و ثروت سرشارى به او رسيد. و طبق روايت ديگرى، گوسفندى خريد، و زاد و ولد كرد، آن چنان كه نگهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، ناچار به آبادىهاى اطراف مدينه روى آورد، و آن چنان مشغول و سرگرم زندگى مادّى شد، كه در جماعت و حتّى نماز جمعه نيز شركت نمىكرد.
پس از مدّتى پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور جمعآورى زكات را نزد او فرستاد، تا زكات اموالش را بگيرد.
ولى اين مرد كمظرفيّتِ تازه به نوا رسيده و بخيل، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد، نه تنها زكات نپرداخت، كه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت: اين حكم براى جزيه غير مسلمانان است؛ ما مسلمان شدهايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم! با پرداخت زكات، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مىماند؟!
از اين سخن استفاده مىشود كه او نه مفهوم جزيه را فهميده بود، و نه درك
صحيحى از مفهوم زكات داشت، يا فهميده بود، امّا دنياپرستى اجازه بيان حقيقت و عمل به اين وظيفه الهى را به او نمىداد.
به هر حال، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن او را شنيد، فرمود:
«يا وَيْحَ ثَعْلَبَةَ! يا وَيْحَ ثَعْلَبَةَ!؛
اى واى بر ثعلبه! اى واى بر ثعلبه»!(1)
نمرود هم جزء آن دسته از انسانهاى كم ظرفيّت بود كه قدرت و ثروت او را مست كرده، و همه چيز را به فراموشى سپرده بود. بنابراين، براى حفظ آن به هر وسيلهاى متوسّل مىشد و در مقابل هر كس كه از ناحيه او احساس خطر مىكرد مىايستاد. در نتيجه، كمظرفيّتى نمرود عامل اساسى لجاجتها و مقاومتهاى وى در مقابل ابراهيم پيامبر عليه السلام بود، و در نهايت به بىآبرويى و نابودى او منتهى شد.
به مناسبت استدلالى كه حضرت ابراهيم عليه السلام به مرگ و زندگى داشت، اشارهاى كوتاه به اين مسأله مهم، كه بشر علىرغم پيشرفتهاى خيرهكنندهاى كه در علم و دانش داشته و نتوانسته آن را حل كند، لازم به نظر مىرسد. توجّه فرماييد:
دانشمندان مىتوانند در لابراتوارها و آزمايشگاههاى خود تخم مرغى همانند تخم مرغ طبيعى بسازند كه در ظاهر تمام صفات و ويژگىهاى تخممرغ طبيعى را داشته باشد و به راحتى از تخم مرغ طبيعى قابل تميز نباشد. ولى تخممرغ طبيعى اگر چند روز زير مرغ قرار گيرد جوجه مىشود، امّا اگر صد سال تخم مرغ مصنوعى زير مرغ قرار گيرد جوجه نخواهد شد؛ زيرا يك تخم زنده نيست و حيات ندارد.
1) بحارالانوار، ج 22، ص 40؛ مستدرك الوسائل، ج 13 ص 256، ح 15289؛ تفسير نمونه، ج 8، ص 65، ذيل آيه 75 سوره توبه
دانشمندان مىتوانند گندمى همانند گندم طبيعى بسازند، امّا گندم طبيعى در شرايط مناسب سبز شده و رشد مىكند، ولى اگر گندم مصنوعى ساليان درازى در مناسبترين شرايط قرار گيرد سبز نخواهد شد؛ زيرا گندم مصنوعى يك موجود زنده نيست و حيات ندارد. بنابراين، بشر نمىتواند حياتآفرين باشد، و به موجود غير زنده زندگى ببخشد.
سؤال: شبيهسازى، كه دانشمندان عصر و زمان ما به آن دست يافتهاند، به نوعى اعطاى زندگى و حياتآفرينى است؛ زيرا قطعه كوچكى از بدن يك انسان را گرفته، و آن را در رحم يك زن كاشته، و شرايط رشد و نموّ را برايش فراهم كرده، و در نهايت تبديل به يك انسان زنده همانند همه انسانها مىشود. آيا اين كار، ايجاد حيات و اعطاى زندگى نيست؟
جواب: دانشمندان، خود معترفند كه اين كار شبيه قلمهزنى در جهان گياهان و درختان است؛ يعنى همان گونه كه يك باغبان زبردست شاخه زندهاى را از درختى گرفته، و در جاى ديگر كاشته و شرايط رشد و نموّ آن را فراهم مىكند، تا تبديل به يك درخت تنومند و پرميوه شود، دانشمندان نيز قطعه كوچكى از بدن يك انسان زنده را گرفته و در فضاى رحم يك زن كاشته و شرايط رشد و نموّ آن را فراهم مىكنند، تا تبديل به يك انسان كامل شود. بله اگر قطعه اوّليّهاى كه از بدن انسان گرفته مىشود فاقد زندگى بود، و يا باغبان از درخت خشك قطع شدهاى شاخهاى را مىگرفت و قلمه مىزد و تبديل به درخت مىشد، در آن صورت به موجود غير زنده حيات بخشيده بودند. پس شبيه سازى نيز حياتآفرينى نيست، و حيات و زندگى تنها و تنها به دست خداست.
همان گونه كه در مباحث قبل گذشت، حضرت ابراهيم عليه السلام هزاران سال قبل
روى حيات و مرگ انگشت نهاد، و براى ابطال ادّعاى خدايى نمرود به آن استدلال كرد. و اين از معجزات علمى قرآن مجيد است كه پس از اين زمان طولانى بشر قادر بر ايجاد حيات و زندگى در هيچ موجودى نشده است. جالب اين كه خداوند متعال در آيه شريفه 73 سوره حج، بشر را در اين زمينه به مبارزه طلبيده و مىفرمايد:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ»؛ اى مردم! مَثَلى زده شد، به آن گوش فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مىخوانيد (و پرستش مىكنيد)، هرگز نمىتوانند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند».
پس از گذشتن بيش از 1400 سال از طرح اين مسأله، هنوز بشر موفّق به خلقت و آفرينش يك موجود زنده نشده و نخواهد شد، هر چند تمام مخترعان و مكتشفان عالم و همه دانشگاهها و محافل علمى و آزمايشگاهها دست به دست هم دهند.
سؤال: ممكن است گفته شود اكنون دانشمندان رباطهايى مىسازند كه همانند انسان سخن مىگويد، و مانند او حركت مىكند، و حتّى مثل آدمى ورزش مىنمايد. بنابراين، آنها مىتوانند رباطى همانند مگس ساخته، و كامپيوتر بسيار كوچكى در قسمت سر او جاسازى كرده، تا همانند مگس طبيعى پرواز و فعاليّت نمايد. پس بشر عصر ما قادر بر آفرينش مگس مىباشد!
جواب: حداقل سه تفاوت اساسى بين مگس طبيعى و رباط مذكور وجود دارد:
مگس غذا مىخورد و اين غذا به تمام سلولهاى بدنش مىرسد. آيا رباط مىتواند غذا بخورد و ذرّات غذا را به تمام سلّولهاى بدنش منتقل كند؟
مگس رشد و نمو كرده، و جثّهاش بزرگ مىشود، ولى رباط رشد و نموّ
ندارد. در يكى از دايرةالمعارفها خواندم كه درخت عظيمى در بعضى از كشورها وجود دارد كه اگر چوبش را ببرند مىتوان با آن تمام خانههاى يك دهكده را ساخت. و قطر آن حدود ده متر است. اين درخت در ابتدا دانهاى بيش نبود، امّا بر اثر رشد و نمو اين قدر بزرگ شده است! آيا رباط مذكور رشدى خواهد داشت؟
بنابراين، در عصر و زمان ما هم بشر از آفرينش حتّى يك مگس عاجز است.
عادى شدن بعضى از مسائل، و ديدن هر روزه بعضى از موجودات، باعث شده كه به عظمت آنها فكر نكنيم، در حالى كه هر كدام از اين موجودات غوغايى دارند.
پشه و مگس كه ما به عنوان حشرهاى مزاحم با آن برخورد مىكنيم در حقيقت از نشانههاى عظمت و قدرت خداوند هستند. اين حيوانات، با اين جثّه كوچك در شش طرف حركت دارند؛ به سمت بالا و پايين و جلو و عقب و چپ و راست پرواز مىكنند. هنگام بال زدن آن قدر با سرعت اين كار را انجام مىدهند كه به چشم ديده نمىشود. راستى چه نيرويى در وجود آنها به وديعت نهاده شده كه اين قدر سريع بال مىزنند؟!
نمرود مىفهميد كه كشتن يك زندانى محكوم به مرگ و آزاد ساختن ديگرى،
جان گرفتن و زنده كردن نيست، و منظور حضرت ابراهيم عليه السلام اين است كه اگر مىتواند همچون خدا به جنين درون شكم مادر روح بدمد، يا روح انسان سالمى كه هيچ مشكلى جهت ادامه حيات ندارد را باز ستاند، امّا به قصد فريب مردم به جدل و مغالطه متوسّل شد. و متأسّفانه از اين نوع مغالطهكارىها در طول تاريخ فراوان رخ داده است. به عنوان نمونه، هنگامى كه فرعون مقهور قدرتنمايى و معجزات روشن و پى در پى حضرت موسى عليه السلام شد، او نيز به مغالطه پناه برد، در نتيجه خطاب به مردم گفت: «يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِى فَأَوْقِدْ لِى يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِّى صَرْحاً لَّعَلِّى أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّى لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ»؛(1)اى گروه اشراف! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم. (امّا براى تحقيق بيشتر،) اى هامان، برايم آتشى بر گِل بيفروز (و آجرهاى محكم بساز)، و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم؛ هر چند من گمان مىكنم او از دروغگويان است».
آيا فرعون نمىدانست غير از او خدايى وجود ندارد؟ بهطور قطع مىدانست خداى آسمان و زمين همان خدايى است كه حضرت موسى مىگويد. چگونه ممكن است او خدا باشد در حالى كه طاقت يك ساعت گرسنگى و تشنگى و بىخوابى را ندارد؟ آرى! فرعون هم، حقيقت را مىدانست ولى به قصد فريب دادن مردم دست به مغالطه زد تا همچنان از آنها بهرهكشى كند. او مىدانست كه آسمان بالاى برج، با آسمانى كه از پايين برج ديده مىشود تفاوتى ندارد؛ امّا با طرح ساخت برج اهدافى را در نظر داشت:
اوّل اينكه: تا زمانى كه برج آماده و به بهرهبردارى برسد مردم بهتدريج پيروزى حضرت موسى عليه السلام و شكست فرعون را فراموش مىكنند.
دوم اينكه: عدّه زيادى در ساخت برج مشغول به كار مىشوند و با استفاده از
1) سوره قصص، آيه 38
پول و تبليغات حكومت، به آيين او مىگروند.
و سوم اينكه: سياستمداران براى به فراموشى سپردن دغدغه اصلى مردم، معمولًا يك مسأله فرعى انحرافى مطرح كرده و توجّه مردم را به آن سوق مىدهند، تا مسأله اصلى به فراموشى سپرده شود. فرعون هم از همين ترفند استفاده كرد، تا بهتدريج ساخت برج نقل مجالس شود، و مبارزات حضرت موسى عليه السلام كمرنگ گردد.
مسلمانان بايد مراقب اين نيرنگ دشمن باشند، تا به هنگام پيروزىهاى مهم، دشمن آنها را به مسائل فرعى و انحرافى نكشاند، و با طرح مسائل كم اهميّت مورد اختلاف، شهد شيرين پيروزى را در كام آنها تلخ نكند.
سؤال: بتپرستانى كه در طول تاريخ به عبادت و پرستش بت پرداختهاند، براى بتهاى خود چه مقامى قائل بودهاند؟ خالقيّت، ربوبيّت، يا الوهيّت؟
جواب: بسيار بعيد است كه بتپرستان بتهاى خود را خالق و آفريننده آسمان و زمين و تمام عالم هستى بدانند. بنابراين، براى بتها مقام خالقيّت قائل نبودند. همان گونه كه روشن است براى بتها مقام الوهيّت و پرستش قائل بودند و آنها را شفيعانى مناسب در پيشگاه الهى مىدانستند. امّا آيا مقام ربوبيّت و اداره عالم هستى، و مديريّت و مدبّريّت هم براى بتها قائل بودند؟
وهّابىها كه با آيات قرآن بطور گزينشى برخورد مىكنند، معتقدند بتپرستان قائل به چنين مقامى براى بتها نبودند، بلكه تنها معتقد به مقام الوهيّت بتها بودند. امّا ما معتقديم كه بتپرستان مقام ربوبيّت بتها را نيز قبول داشتند.
تعبيرى كه در آيه مورد بحث آمده، كه نمرود گفت: «من هم زنده مىكنم و مىميرانم»، گواه بر ادّعاى ماست. چون ابراهيم عليه السلام مىگفت: «مرگ و حيات
تنها به دست خداست»؛ ولى نمرود مىگفت چنين نيست، من هم قادر بر اين كار هستم. شاهد ديگر، اين كه بتپرستان به رسول مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله مىگفتند: خشم خدايان ما تو را خواهد گرفت. يعنى بتهاى ما مقام ربوبيّت و اداره عالم دارند، و اگر خشمگين شوند دامن تو را خواهد گرفت.
نتيجه اين كه، بتپرستان معتقد به مقام خالقيّت بتها نبودند، اما به ربوبيّت و الوهيّت آنها اعتقاد داشتند.
در مورد هدايت و گمراهى و راهنمايى و ضلالت، آيات متعدّدى در قرآن مجيد وجود دارد، كه بعضى از اين آيات سؤال برانگيز است. از جمله در آيه شريفه 4 سوره ابراهيم مىخوانيم:
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِى مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛ ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم جز به زبان قومش؛ تا (حقايق را) براى آنها آشكار سازد، سپس خدا هر كس را بخواهد (و مستحقّ بداند) گمراه، و هر كس را بخواهد (و شايسته باشد) هدايت مىكند؛ و او توانا و حكيم است».
سؤال: راستى اگر هدايت و ضلالت به دست خداست و او هر كس را كه بخواهد هدايت يا گمراه مىكند، اين همه سعى و تلاش و ثواب و عقاب به چه معناست؟ اگر روز قيامت از فرد گمراه بپرسند: چرا راه ضلالت را برگزيدى؟ خواهد گفت: «خداوند مرا گمراه كرد، و به اختيار من نبود»؛ بنابراين، نمىتوان او را عذاب كرد. و اگر از ديگرى چنين سؤالى را بپرسيم، خواهد گفت: «خداوند مرا هدايت كرد، و من اختيارى نداشتم». بنابراين، به او هم نمىتوان پاداش داد؛ زيرا كار اجبارى و خارج از اختيار نه استحقاق پاداش دارد و نه شايسته عذاب است.
جواب: حكيم كسى است كه روى حساب كار مىكند. بنابراين، اگر استاد
دانشگاهى دو شاگرد داشته باشد كه يكى ممتاز و ديگرى تنبل باشد، و به شاگرد تنبل نمره خوب و به نفر ممتاز نمره بد بدهد كار حكيمانهاى انجام نداده است.
همان گونه كه اگر به هر دو نمره مساوى بدهد نيز حكيمانه نيست.
با توجّه به اين نكته، خداوند حكيم بىجهت كسى را گمراه يا هدايت نمىكند، و اين مطلب از برخى از آيات مربوط به هدايت و ضلالت استفاده مىشود. از جمله در سوره توبه آيه 19 مىخوانيم «وَاللَّهُ لَايَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛ يعنى شخص ظالم اوّل مرتكب كار زشت و ظلم مىشود و اصرار بر آن مىكند، سپس خداوند توفيقات را از وى سلب مىنمايد. و هدايت به معناى مهيّا ساختن اسباب توفيق، و گمراهى به معناى سلب توفيق است.
شاهد ديگر اين ادّعا، آيه شريفه 34 سوره غافر است كه مىفرمايد: «كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ»؛ اينگونه خداوند هر اسرافكار ترديدكنندهاى را گمراه مىسازد». معناى آيه شريفه اين است كه شخص اسرافكار، كه اهل شك و گمان است، اوّل مرتكب اسراف و شكّ و ترديد مىشود و بر آن اصرار مىورزد، سپس خداوند از او سلب توفيق مىكند. بنابراين، مقدّمات گمراهى (سلب توفيق) از ناحيه خود انسانها شروع مىشود، تا سرانجام منتهى به سلب توفيق مىگردد.
جوانى را در مسجد الحرام ديدم، گفت: اوّلين بار است كه به مكّه مشرّف شدهام، امّا هيچ حال زيارت و دعا و عبادت ندارم! در حالى كه بسيارى از زوّار خانه خدا در سفر اوّل، جسم و روحشان پرواز مىكند. گفتم: «اعمال گذشتهات را مورد مطالعه و محاسبه قرار بده. آيا با آب توبه جسم و جان خود را شستشو داده و به اينجا آمدى؟ آيا هزينه سفر حجّت، از راه حرام، نظير رشوهخوارى و ظلم و تقلّب و آلودگى نبوده است؟ آيا وجوهات شرعيّه اموالت و بدهىهاى به مردم را پرداختهاى؟ آرى عزيزان من! كارهاى حرام توفيق را از انسان سلب مىكند،
همانگونه كه ترك محرّمات و عمل به واجبات زمينهساز توفيقات الهى مىشود.
توفيق الهى ممكن است در سايه رفاقت يك دوست خوب حاصل شود، و يا نتيجه مصاحبت با عالمى باشد و نصيحتش در اعماق روح و جان انسان اثر بگذارد. يا اين مطلب با حضور در يك مجلس دينى حاصل گردد. خداوند متعال مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»؛ به يقين كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداوند يگانه است. سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مىشوند كه: نترسيد و غمگين مباشيد، و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است!».(1)
خلاصه اين كه آلودگى به گناه موجب سلب توفيق، بىنشاطى در عبادت، بىحالى در مناجات، و از بين رفتن صفاى دل در عزادارىها مىشود؛ امّا ترك گناه و معصيت، همنشينى با انسانهاى خوب، شركت در مجالس مناسب، و مانند آن، زمينهساز توفيق است. بنابراين شركت در مجلس گناه حرام است.
منشأ بسيارى از اختلافات و طلاقها، مجالس عروسى مختلط و آميخته با گناه است، بدين جهت نبايد در چنان مجالسى شركت كنيم، همان گونه كه نبايد از غذاهاى آلوده به حرام استفاده نماييم.
متأسّفانه عدّهاى از توليدكنندگان گندم و تربيتكنندگان دام، زكات مال خود را نمىپردازند و اين نان و گوشت زكات نداده در سر سفره ما قرار گرفته، و ما از آن استفاده مىكنيم، و ناخودآگاه قلبمان تاريك و حال عبادت و دعا از ما سلب مىشود. بدين علّت توصيه مىكنيم كه صدقات مستحب خود را به نيّت زكات واجب احتمالى بدهيد تا جلوى اين آثار منفى گرفته شود. و يا در پايان هر سال،
1) سوره فصّلت، آيه 30
مقدار گوشت و نان مصرفى خود را بطور تخمينى محاسبه كرده، و زكات آن را بپردازيد. از ديگر منافذ ورود مال حرام، نظير رشوهخوارى- كه متأسّفانه كم و بيش در جامعه ديده مىشود و با نامهاى مختلف و گاه فريبنده صورت مىپذيرد- نيز بايد اجتناب ورزيد، تا سلب توفيق نگردد.
پيامكهاى غير اخلاقى و بلوتوثهاى مفسدهانگيزِ تلفنهاى همراه، از ديگر اسباب سلب توفيق در عصر و زمان ماست، كه به يكى از عوامل عمده فساد و انحراف جوانان تبديل شده است، و بايد بسيار مراقب آن بود.
ماجراى بتشكنى حضرت ابراهيم عليه السلام
اين قسمت از زندگانى حضرت ابراهيم عليه السلام بسيار گسترده و زيبا در قرآن مجيد مطرح شده، و عمدتاً در سوره انبيا (آيات 51 تا 73) در ضمن 23 آيه، و سوره صافّات در ضمن 16 آيه مورد توجّه قرار گرفته است. به اين داستان طبق آنچه كه در سوره انبيا آمده، توجّه فرماييد:
«وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ»؛ ما وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم؛ و از (شايستگىِ) او آگاه بوديم».
اگر خداوند متعال در شهر بزرگى چون بابِل، كه همه بتپرست و مشركند، و تمام رؤسا و مسؤولين حكومتى پشتيبان شرك و بتپرستى هستند، به ابراهيمِ نوجوانِ يكّه و تنها، مأموريّت مبارزه با بتپرستى را محوّل كرده، استعداد و شايستگى اين كار را نيز در او به وجود آورده است. شجاعت، شهامت، منطق گويا، استدلالهاى قوى، موقعيّتشناسى، صبر و تحمّل، از جمله شايستگىهايى بود كه در حضرت ابراهيمِ 17 ساله وجود داشت. چرا كه مأموريّتهاى عظيم، بايد همراه با توانايىهاى لازم باشد، و محال است خداوند متعال به كسى مأموريّتى بدهد در حالى كه ظرفيّت و توانايى لازم را در وى ايجاد نكرده باشد. اگر به پدر و مادر مأموريّت مىدهد كه در تربيت و نگهدارى فرزندشان كوشا باشند، چنان عشقى در وجود آنها ايجاد مىكند كه تمام زحمات
و سختىهاى تربيت نوزاد را به جان مىخرند. مادرى كه بر اثر سر و صدا و فرياد ديگران از خواب برنمىخيزد، با اوّلين ناله كودكش به او لبخند مىزند.
حضرت ابراهيم عليه السلام مىخواهد مبارزه عملى و فيزيكى را با بتپرستان آغاز كند، امّا قبل از ورود به اين عرصه و به دست گرفتن تَبرِ بتشكنى، بايد با بتپرستان اتمام حجّت كند، تا متّهم به خشونت نگردد. و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه قصد مبارزه با مفاسد و ناهنجارىها را دارند، كه در مرحله اوّل به سراغ مجازات و برخورد فيزيكى نروند.
اگر قصد مبارزه با اعتياد، يا بدحجابى، يا ديگر مفاسد اجتماعى را دارند، ابتدا روى كارهاى فرهنگى تمركز كنند، سپس نسبت به كسانى كه كارهاى فرهنگى تأثيرى در آنها نداشته، وارد مرحله بعد شوند؛ آيه شريفه 52 سوره انبيا به تبيين همين مرحله مىپردازد. توجّه فرماييد:
«إِذْ قَالَ لِابِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ»؛ آن هنگام كه به پدرش (/ سرپرستش كه در آن زمان عمويش آزر بود) و قوم او گفت: اين مجسّمهها (ى بىروح) چيست كه شما همواره آنها را پرستش مىكنيد؟!».
اوّل اينكه: از آيه شريفه استفاده مىشود كه اين گفتگوى حضرت با آزر، بر خلاف گفتگوى قبلى، خصوصى نبوده، بلكه در حضور مردم و به صورت آشكار و علنى صورت گرفته است.
دوم اينكه: حضرت ابراهيم عليه السلام نفرمود: «اين بتها كيستند؟» بلكه گفت:
«چيستند؟» و با اين تعبير اشاره ظريفى به عدم درك و شعور بتها كرد. اكنون پاسخ آنها را بشنويم:
«قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ»؛ گفتند: ما پدران خود را يافتيم كه آنها را عبادت مىكنند».
پاسخ بتپرستان در مقابل ابراهيم عليه السلام يك استدلال منطقى و معقول نبود؛
بلكه يك تقليد و پيروى كوركورانه بود. حضرت ابراهيم عليه السلام مىپرسد: «چرا قطعه سنگ يا چوبى را مىتراشيد و سپس آن را به عنوان مدير و مدبّر جهان هستى عبادت مىكنيد؟» آنها مىگويند: «چون آبا و اجداد ما اين كار را مىكردند، ما هم به پيروى از آنها چنين كرديم»؛ آيا اين استدلال صحيح و منطقى است؟
به عكسالعمل حضرت ابراهيم عليه السلام در مقابل اين پاسخ سست توجّه فرماييد:
«قَالَ لَقَدْ كُنتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ»؛ گفت: به يقين شما و پدرانتان، در گمراهى آشكارى بودهايد».
حضرت ابراهيم عليه السلام نه تنها استدلال آنها را نپذيرفت، بلكه عملكرد بتپرستان و نياكانشان را نيز تخطئه كرده، و آنها را در ضلالت و گمراهى آشكارى دانست.
قابل توجّه اين كه گاه انسان در گمراهى نامحسوس قرار مىگيرد كه حق به راحتى از غير حق تشخيص داده نمىشود، مانند كسانى كه در ابتداى طرح كمونيست و ماترياليسم در دام آنها مىافتادند. ولى گاه گمراهى روشن و آشكار است؛ پرستش سنگ و چوبى كه انسان با دست خود آن را مىتراشد، و براى آن مقام الوهيّت و ربوبيّت قائل مىشود، از مصاديق ضلال مبين و گمراهى آشكار است.
پيروى از نياكان سه گونه است:
الف) پيروى عاقلانه؛ مثل اين كه آبا و اجداد و نياكان ما ايرانيان و به طور كلّى فارس زبانها، در ايّام عيد نوروز به خانه تكانى درون و برون مىپردازند، و صله رحم مىكنند، و به شادىهاى مشروع روى مىآورند. اين آداب، آداب خوبى است.
و بر همين اساس ما در اين آداب خوب و معقول از نياكان خود پيروى مىكنيم.
ب) پيروى اصلاحگرانه؛ بعضى از آداب نياكان ما نياز به بازنگرى و اصلاح دارد. اگر اصلاح شود، انجام آن اشكالى ندارد. مثلًا مراسم سيزده بدر چنانچه به عنوان يك رسم بتپرستى (1)انجام گردد غلط و نارواست؛ امّا اگر به عنوان خارج شدن از شهر و فضاى آلوده آن، و پناه بردن به دل طبيعت و استفاده از هواى پاكيزه آن، و تفريح و استراحت سالم براى شروع مجدّد به كار با انرژى و توان كافى باشد، امر ناشايستى نخواهد بود.
بهخصوص اگر اين كار، همراه با تفكّر و انديشه در حيات مجدّد درختان و گياهان باشد، و در نتيجه انسان از حيات آنها درس زندگى بگيرد، و به ياد عظمت و قدرت و علم نامحدود خالق آن بيفتد. بر همين اساس جمهورى اسلامى ايران آن را به روز «طبيعت» تغيير داد.
ج) پيروى احمقانه؛ برخى از آداب و رسوم نياكان، ضلال مبين و گمراهى آشكار است؛ مانند مراسم چهارشنبه سورى كه غير از بدبختى سودى ندارد. چه بسيار جوانانى كه در پى همين تقليد غير معقول چشمان خود را از دست دادند! چه تعداد عزيزانى كه شركتشان در اين مراسم خرافى جز سوختن چهره و بدنما شدن صورت، ثمرهاى نداشته است؛ به گونهاى كه اكنون خجالت
1) سرچشمه مراسم خرافى سيزده بدر از نظر تاريخى به اصحاب الرّس، كه در قرآن به آن اشاره شده، برمىگردد. به حالات اصحاب الرّس در تفاسير اشاره شده، و در يكى از شرحهاى نهجالبلاغه نيز داستان مفصّل آن را چنين يافتم: دوازده شهر يا آبادى بود، كه هر شهر و آبادى به يكى از ماههاى سال خورشيدى ناميده شده بود؛ آيين مردم آن شهرها بتپرستى بود. درختان صنوبر را پرستش مىكردند. زيرا صنوبر منبع درآمد خوبى براى آنها بود. روز اوّل سال، همه مردم از تمام دوازده شهر يا روستا در شهر فروردين جمع مىشدند، و مراسم جشنى داشتند. فردا به شهر ارديبهشت مىرفتند، و در آنجا مراسمى داشتند. روز سوم به آبادى خرداد مىرفتند ...، تا به آبادى اسفند كه مىرسيد، دوازده شهر تمام مىشد؛ روز سيزدهم دستهجمعى از آبادىها خارج شده، به بيابانها مىرفتند، و مراسم سيزده و جشن و پايكوبى و آلودگى به انواع مفاسد را در آنجا برگزار مىكردند. بنابراين سيزده بدر سنّتى بوده كه از بتپرستان باقى مانده است، همانطور كه مراسم شب چهارشنبهسورى، كه احترامى براى آتش قائل مىشوند، سنّتى از آتشپرستان است
مىكشند با آن چهره در انظار عموم حاضر شوند! چه افرادى كه در پى انفجارهاى بىهدف و از روى هوا و هوس، دست و پاى خود را از دست دادهاند!(1)
همچنين فقط در يك شب چهارشنبه پايانى سال 84 بىاحتياطى و سهلانگارىهاى خواسته و ناخواسته بيش از 400 معلول و نقص عضو از ناحيه چشم برجاى گذاشت!( سايت روزنامه جام جم، دوشنبه 26 اسفند 1387)
چه خانههايى كه در آتش سوخت! چه بيماران قلبى كه بر اثر صداى انفجارهاى مهيب ناگهانى راهى جهان آخرت شدند! آرى اين نوع پيروى از نياكان، پيروى احمقانه است و انسان عاقل به آن تن نمىدهد. پيروى قوم حضرت ابراهيم عليه السلام از نياكانشان از نوع سوم بود و در نتيجه حضرت آن را ضلال مبين ناميد.ما در برابر آداب و رسوم نياكان بايد اهل تفكّر و تشخيص و منطق باشيم.
آنچه را از نوع اوّل يافتيم پيروى كنيم، نسبت به آنچه از نوع دوم بود، دست به اصلاح بزنيم. و آنچه از نوع سوم بود را رها كنيم.
قوم مشرك و بتپرست حضرت ابراهيم عليه السلام، كه تا كنون كسى اينگونه صريح و بىپرده عقايد آنها را به نقد نكشيده بود، در مقابل سخنان آن حضرت مات و مبهوت شده، گفتند:
«أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنْ اللَّاعِبِينَ»؛ آيا مطلب حقّى براى ما آوردهاى، يا شوخى مىكنى؟!» آرى سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام چنان شفّاف و بىپرده بود كه در جدّى بودن آن ترديد كردند. حضرت ابراهيم عليه السلام براى رفع هر گونه ترديد آنها فرمود:
1) آمارهاى مركز اورژانس و بيمارستانها بيانگر اين واقعيّت تلخ است كه نقص عضو و مرگ و مير ناشى ازسوختگى در اسفندماه به دليل استفاده از موادّ محترقه خطرناك نسبت به ماههاى ديگر افزايش مىيابد، كه در اين ميان جوانان و نوجوانان بيشترين قربانىهاى شعلههاى دامنگير آتش چهارشنبه سورى هستند، به طورى كه تنها در اسفند سال 85 حدود 229 مرگ ناشى از سوختگى در كشور اتفاق افتاده كه در مقايسه با بهمن ماه همان سال 2/ 16 درصد افزايش را نشان مىدهد!
«بَل رَّبُّكُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَى ذَلِكُمْ مِّنَ الشَّاهِدِينَ»؛ بلكه (حق آوردهام) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمين است كه آنها را آفريده، و من بر اين امر، از گواهانم». بتهاى سنگى و چوبى شايسته عبادت و پرستش و اداره جهان هستى نيستند، بلكه كسى لياقت اين امور را دارد كه خالق آسمانها و زمين است. به عنوان مثال، اگر شما و دوستتان از بيابان خشك و بىآب و علفى عبور نماييد و در وسط بيابان كاخ مجلّل و باشكوهى را مشاهده كنيد كه بهترين مصالح و زيباترين معمارى و عالىترين رنگآميزى و خوشسليقهترين نوع چينش وسايل در آن وجود دارد، سپس از دوست خود بپرسيد كه: سازنده اين كاخ مجلّل كيست؟ و او در پاسخ بگويد: فكر نمىكنم سازندهاى داشته باشد، بلكه تمام اين استحكام و زيبايى و هنر و سليقه محصول تصادف است! آيا در عقل و شعور او ترديد نمىكنيد؟ مگر ممكن است چنان كاخ مجلّلى بدون پديد آورنده باشد، هر چند ما او را نديده باشيم؟ مگر ما پديدآورندگان تخت جمشيد و ايوان مداين و طاق كسرى را ديدهايم؟ جواب منفى است؛ ولى به هدايت عقلمان از اثر پى به مؤثّر مىبريم. حضرت ابراهيم عليه السلام با استفاده از همين منطق مىخواهد بتپرستان و مشركان را به پديدآورنده جهان هستى رهنمون شود، و آنها را از ضلال مبين رهايى بخشد. ما هر چند خداوند را نديدهايم ونخواهيم ديد، ولى از آثار فراوان و نامحدودش پى به وجود او مىبريم.
هنگامى كه گفتگوى حضرت ابراهيم عليه السلام و بتپرستان به پايان رسيد، و حضرت ملاحظه كرد كه بتپرستان استدلالهاى متين و منطقى ابراهيم جوان عليه السلام را نپذيرفتهاند، و كار فرهنگى اثرى در آنها نگذاشته، تصميم گرفت در عمل به آنها نشان دهد كه بتها هيچ خاصيّتى نداشته، و قادر به انجام كوچكترين كارى نيستند.
در سوره انبيا به دنبال اين گفتگو، داستان بتشكنى حضرت ابراهيم عليه السلام
مطرح شده است. امّا در سوره صافّات يكى دو آيه ديگر وجود دارد كه توجّه شما را به آن جلب مىكنم:
«فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ* فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌ»؛ (سپس) نگاهى به ستارگان افكند، و گفت: من بيمارم (و با شما به مراسم جشن نمىآيم)».(1)روز جشن بُتها فرا رسيده بود. بتپرستان در چنين روزى غذاهاى چرب و لذيذى تهيّه كرده و آن را در بتخانه در كنار بتها قرار داده، سپس به صحرا و بيابان مىرفتند، و پس از تفريح و استراحت به بُتخانه باز گشته، و از غذاهاى مذكور به عنوان تبرّك استفاده مىكردند.
آنان براى شركت در آن مراسم از حضرت ابراهيم عليه السلام دعوت كردند. حضرت براى اين كه در جشن آنان شركت نكند و به كار مهمترى كه همان شكستن بتهاست بپردازد، مطابق عقيده بتپرستان فرمود: «اوضاع كواكب و ستارگان نشان مىدهد كه من بيمار خواهم شد، بنابراين نمىتوانم در جشن شما شركت كنم». آنها هم عذر حضرت ابراهيم عليه السلام را پذيرفته، و به سراغ كار خود رفتند.
همانگونه كه گذشت مجموع آياتى كه در سوره انبيا و صافات در مورد داستان بتشكنى حضرت ابراهيم عليه السلام آمده در حدود چهل آيه است. حضرت وقتى كه مشاهده كرد استدلالهاى قوى و منطقى وى در مورد بيهوده بودن پرستش بتها، و بطلان آيين بتپرستى در فكر و ذهن جامد و خشك بتپرستان اثر نكرد، صريح و آشكار تهديد كرد كه بتهاى آنها را خواهد شكست. توجّه فرماييد:
«وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ»؛ و به خدا سوگند، در غياب شما،
1) سوره صافّات، آيه 88 و 89
نقشهاى براى نابودى بتهايتان مىكشم!».
امّا بتپرستان تهديد ابراهيم نوجوان را جدّى نگرفته، و همه مردم- حتّى نگهبانان بتخانه- در روز عيد، شهر را ترك كرده و در آنجا به جشن و پايكوبى پرداختند. ادامه داستان در سوره صافّات آيات 91 و 92 چنين آمده است:
«فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ* مَا لَكُمْ لَاتَنطِقُونَ»؛ او به سراغ خدايان آنها آمد و (از روى تمسخر) گفت: چرا (از اين غذاها) نمىخوريد؟! (اصلًا) چرا سخن نمىگوييد؟!».
سؤال: با توجّه به اين كه جز ابراهيم عليه السلام كس ديگرى در بتخانه نبود، به سخريّه گرفتن بتها چه فايدهاى داشت؟ چرا حضرت آن را به تمسخر گرفت؟
جواب: اين كار حداقل دو فايده داشت:
ايمان خودش را تقويت مىكرد. ابراهيم عليه السلام باز هم مىخواهد سطح يقين و معرفت خود را بالاتر ببرد، و در ذهن و قلبش مرور كند كه در حقيقت كارى از بتها ساخته نيست. و اين وظيفه هر انسان مؤمنى است كه روز به روز بر درجه ايمانش بيفزايد.
او مىداند كه در آينده نزديك به محاكمه كشيده مىشود و از او بازپرسى مىكنند. اين گفتگو را انجام مىدهد تا با استناد به آن در بازپرسى، وجدان خفته بتپرستان را بيدار كند و آنها را به حقيقت رهنمون گردد.
حضرت پس از اين گفتار، و سكوت مطلقى كه بتخانه را فرا گرفته بود، دست به كار شد. آيه 58 سوره انبيا ادامه ماجرا را چنين بيان مىفرمايد:
«فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ»؛ سرانجام (با استفاده از يك فرصت مناسب)، همه بتها- جز بت بزرگشان- را قطعه قطعه كرد؛ شايد سراغ او بيايند».
اين كه حضرت پس از شكستن بتها تبر را بر گردن بت بزرگ انداخت در
قرآن مجيد نيامده است. ولى در كلمات برخى از مفسّران آمده است.(1)
سؤال: اگر قرار است بتها نابود شوند اوّل بايد بت بزرگ شكسته شود. چرا حضرت ابراهيم عليه السلام نه تنها آن را در ابتداى كار نشكست، كه در پايان كار هم سالم رها كرد؟
جواب: ابراهيم عليه السلام مىخواهد تفكّر و فرهنگ بتپرستى را بشكند نه خود بتها را؛ چون در غير اين صورت بتپرستان بتهاى جديدى جايگزين آن مىكنند، بنابراين به منظور مبارزه با فرهنگ بتپرستى، بت بزرگ را سالم رها كرد تا با اين كار از سه جهت مانور تبليغاتى راه بيندازد:
چرا مرا متّهم به بتشكنى مىكنيد، در حالى كه در همه كشورها آلت جرم در دست هر كسى يافت شود او متّهم به آن كار خواهد بود، و با توجّه به اين كه آلت بتشكنى (تبر) در دست بت بزرگ است پس او متّهم به اين كار است.
عمليّات شكستن بتها در حضور بت بزرگ انجام شده است. شما كه معتقد به درك و شعور بتها و اداره عالم هستى به دست آنها هستيد، از بت بزرگ سؤال كنيد كه چه كسى بتها را شكسته است؟
اين بت بزرگ كه نتوانسته از بتهاى كوچك در اطرافش دفاع كند، به هنگام گرفتارى شما در كوه و صحرا، چگونه قادر بر نجات شما بتپرستان خواهد بود؟
به هر حال حضرت ابراهيم عليه السلام همه بتها به جز بت بزرگ را شكست، سپس به خانه بازگشت و مشغول استراحت شد. بتپرستان مراسم جشن خود را در بيابان به پايان رسانيده، و به سمت بتخانه حركت كرده، تا با استفاده از غذاهايى كه در بتخانه در كنار بتها نهاده بودند خود را متبرّك سازند. امّا همين كه وارد بتخانه شدند با صحنه باورنكردنى و غير منتظرهاى مواجه شدند. همه بتها
1) مجمع البيان، ج 7، ص 95
جز بت بزرگ سرنگون، و دست و پايشان قطع شده، و خوار و ذليل بر روى زمين افتاده بودند! ولوله و غوغاى عجيبى به راه افتاد. خبر بسيار سريع در شهر پيچيد، و جشن بتپرستان تبديل به عزا شد. و همه به دنبال عامل اين كار بودند.
آيه 59 سوره انبيا، پرسش بتپرستان را چنين مطرح مىكند:
«قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ»؛ (هنگامى كه منظره بتها را ديدند،) گفتند: هر كس با خدايان ما چنين كرده، به يقين از ستمكاران است!».
عدّهاى از بتپرستان كه روز قبل در جلسه مناظره و گفتگوى حضرت ابراهيم عليه السلام حضور داشته، و تهديدات آن حضرت را شنيده بوده، ولى آن را جدّى نگرفته بودند، به ياد سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام افتاده، و گفتند:
«قَالُوا سَمِعْنَا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ»؛ (گروهى) گفتند: شنيديم جوانى از (مخالفت با) بتها سخن مىگفت كه او را ابراهيم مىگويند».
«فتى» در لغت عرب دو گونه استعمال مىشود: 1. به معناى جوانمرد و با شخصيّت؛ شاعرى كه در مورد حضرت على عليه السلام گفته: «لا فتى الا على» منظورش همين معناست.
به هر حال پس از آن كه حضرت ابراهيم عليه السلام متّهم به بتشكنى شد دستور دستگيرى و احضارش صادر شد. توجّه فرماييد:
«قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ»؛ (جمعيّت) گفتند: او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، تا گواهى دهند».
جمله «لعلّهم يشهدون» دو معنا دارد:
اوّلين و مهمترين سؤالى كه از حضرت ابراهيم عليه السلام پرسيده شد به شرح زير بود:
«قَالُوا ءَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ»؛ (هنگامى كه ابراهيم را حاضر كردند،) گفتند: اى ابراهيم! تو با خدايان ما چنين كردهاى؟!»
«قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنطِقُونَ»؛ گفت: بلكه (شايد) بزرگشان، چنين كرده باشد؛ از آنها بپرسيد اگر سخن مىگويند».
مفسّران در تفسير اين آيه شريفه به زحمت افتادهاند، كه چطور حضرت ابراهيم عليه السلام بتشكنى را به بتبزرگ اسناد داد، در حالى كه خودش اين كار را كرده بود؟ مگر پيامبر خدا مىتواند دروغ بگويد! امّا به نظر ما قراين عقليّه و عرفيّه و حاليّه شهادت مىدهند كه سخن ابراهيم عليه السلام كنايه بود، و قصد حقيقى نداشت، بلكه قصد او اين بود كه بتپرستان را وادار كند كه به عجز و ناتوانى بتها اعتراف كنند. و استعمال لفظ در معناى مجازى، با وجود قراين عقليّه و عرفيّه و حاليّه اشكالى ندارد، و دروغ محسوب نمىشود. و حضرت در اين كار موفّق شد، در نتيجه بتپرستان با اين سخن حضرت ابراهيم عليه السلام به فكر فرو رفتند. توجّه فرماييد:
«فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ»؛ آنها به (وجدان) خويش باز گشتند؛ و (به خود) گفتند: حقّا كه شما ستمكاريد!».
آنها كه در ابتداى حادثه شكسته شدن بتها، ابراهيم را ظالم توصيف كردند اكنون در پى عذاب وجدان و استدلالهاى پى در پى حضرت ابراهيم اعتراف كردند كه خودشان ظالمند كه به عبادت سنگ و چوب و بتهاى ضعيف و ناتوان و بىشعورى پرداختهاند.
خداوند متعال در درون وجود هر انسان دادگاه كوچكى آفريده كه نمونهاى از دادگاه عدل الهى در روز قيامت است. و آن دادگاه، همان وجدان بشر است، كه به هنگام انجام كارهاى خوب (همچون دستگيرى از نيازمندان، كمك كردن به كارهاى خير، نوازش ايتام، حلّ مشكلات مردم، برطرف كردن موانع از جادّههاى عمومى و مانند آن) احساس خوشحالى و آرامش و رضايت مىكند. و در پى انجام كارهاى زشت و ناپسند، سر به زانوى غم مىگذارد، و از درون ملامت و سرزنش را شروع مىكند، و آدمى را زير شلّاقهاى پى در پى خود قرار مىدهد. تا آنجا كه بسيارى از اوقات جنايتكاران براى رهايى از عذاب وجدان، مجبور به اقرار و اعتراف مىشوند.
خلبانى كه بر روى شهرهاى هيروشيما و ناكازاكى بمب اتم انداخت، و 000/ 150 انسان را كشت، و جايزههاى مختلفى به خاطر اين جنايت بىسابقه گرفت، نتوانست در مقابل عذاب وجدان استقامت كند، بلكه كم كم ديوانه شد و گويا در آخر، كارش به خودكشى منتهى شد!
اگر وجدان خود را تخريب نكنيم، نقش مهمّى در حفظ ما در مقابل كارهاى خلاف خواهد داشت. چرا كه انسان با وجدان، نيازى به پليس و دادگاه ندارد. به هر حال بتپرستان و مشركان نتوانستند در برابر تازيانههاى وجدان، طاقت بياورند و در نتيجه جهت رهايى از عذاب وجدان، اقرار كردند كه به خود ظلم كردهاند.
برخى نيز معتقدند كه اين مطلب تنها زبان حال آنها نبود، بلكه آن را به زبان آورده، و در بيخ گوش يكديگر تكرار كردند.(1)
امّا متأسّفانه شيطان و هواى نفسِ شيطان صفتان دست به كار شده، و مانع
1) مجمع البيان، ج 7، ص 97
بيدارى كامل وجدانها گرديد، و با شعارهاى حمايت از بتهاى آبا و اجدادى، دوباره اوضاع را به حالت سابق بازگرداندند. توجّه كنيد:
«ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلَاءِ يَنطِقُونَ»؛ سپس بر سرهايشان واژگونه شدند؛ (و حكم وجدان را به كلّى فراموش كردند و گفتند:) تو مىدانى كه اينها سخن نمىگويند».
حضرت ابراهيم عليه السلام وقتى اين صحنه را مشاهده كرد فرمود:
«أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَايَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلَا يَضُرُّكُمْ* أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»؛ آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مىرساند؟! اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد! آيا نمىانديشيد؟!».
در آيات مورد بحث، در مورد اين كه آيا كسانى از بتپرستان دست از پرستش بت برداشته و به حضرت ابراهيم ايمان آوردند يا نه؟ مطلبى نيامده است. ولى مسلّماً عدّهاى تحت تأثير قرار گرفته و ايمان آوردند.
هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام آخرين سخن را به بتپرستان گفت، و در پى سخنان كوبنده او مىرفت كه گرد و غبار تعصّب و لجاجت و نادانى از وجدان خفته آنها كنار رود، و ضربات پى در پى تازيانه وجدان، نفس سركش آنها را تسليم نمايد، ناگهان هوچيگران شعارهاى فريبندهاى به شرح زير سر دادند:
«حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ»؛ او را بسوزانيد و معبودهاى خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است».
چند نكته در اينجا قابل توجّه است:
اين مواقع بايد هوشيار و بيدار بود و در مقابل شعار باطل آنها شعار صحيح
داد. در جنگ احد مشركان به منظور تقويت روحيه بتپرستان، بتها را به همراه آورده بودند. هنگامى كه جنگ و نبرد شروع شد، ابوسفيان براى تضعيف روحيه مسلمانان بت هُبَل را با خود برداشت و به بالاى كوه برد و فرياد زد:
«اعْلُ هُبَلْ
؛ بت هبل والامقام وبلندمرتبه است» و به تعبير سليس فارسى: «زنده باد هبل»، پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد شعار باطل آنها را با اين شعار حقيقى پاسخ دهند:
«اللَّهُ اعْلى وَاجَلَ
؛ خداوند از همه چيز بلندپايهتر و اجلّ است».(1)
با اين شعار ترفند دشمن بىاثر، و شعار دروغين آنها بىثمر شد. امّا آنها شعار ديگرى سر دادند كه:
«لَنا الْعُزّى وَلا عُزّى لَكُمْ
؛ ما بت عزّى داريم و شما نداريد» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما بگوييد
«اللَّهُ مُوْلانا وَلا مَوْلى لَكُمْ
؛ خداوند مولاى ماست، و شما تكيهگاهى نداريد».(2)
آرى! در مقابل شعار بايد شعار داد، و در مقابل كارهاى فرهنگى دشمن بايد كار فرهنگى كرد، و چنانچه آنها با ساخت فيلم و مانند آن به جنگ ما آمدند، ما هم بايد به سلاح فيلم مسلّح شده، و حقايق اسلام و ضعفهاى آنها را به تصوير بكشيم. جمعى از جوانان آگاه و غيور در پاسخ فيلم فتنه، كه در دانمارك بر عليه اسلام ساخته شد، فيلم زيبايى در مورد اين كه اسلام طرفدار رحمت و صلح و دوستى است ساختند، و در آن فيلم خشونتها و جنايات مسيحيان (نه آيين واقعى مسيحيّت) از جمله جنگهاى جهانى اوّل و دوم و جنگهايى كه آمريكايىهاى مسيحى در افغانستان و عراق ايجاد كردند را به تصوير كشيدند.
آرى! دشمن با هر حربهاى كه به جنگ ما آمد، بايد با همان سلاح پاسخش را داد.
آنان، جاى متّهم و قاضى را عوض كرد. او خود قاضى دادگاه شد و بتپرستان متّهم، و بتپرستى جرمى بزرگ غير قابل بخشش! البته اين كار بدون ابتكار و شجاعت و استقامت و توكّل بر خدا تحقّق نمىيابد.
علّت اين كار اين بود كه مىخواستند دست همه مردم را به خون ابراهيم عليه السلام آلوده كنند، در حالى كه در مجازات با شمشير تنها يك نفر، و در مجازات پرتاب از كوه سه چهار نفر، و در سنگسار پنجاه الى شصت نفر شركت در قتل دارند، امّا در آتش زدن تمام كسانى كه هيزم جمع كردهاند، شريك در قتلند. به همين علت مأموران حكومتى در شهر بابل اعلان كردند كه همه بايد هيزم بياورند و در مجازات ابراهيمِ پيامبر شركت كنند.
تبليغات دشمن دوباره اوج گرفت، و كار به جايى رسيد كه عدّهاى نذر كردند كه اگر حاجتشان برآورده شد مقدارى هيزم براى آتش زدن ابراهيم عليه السلام تهيّه كنند! و برخى كه در آستانه مرگ بودند وصيّت كردند كه از اموال آنها مقدارى هيزم براى منظور فوق تهيّه شود! و زنان نخريس، بخشى از درآمد خود را به اين كار اختصاص دادند(1)و اگر شخصى بيمار مىشد نذر مىكرد كه در صورت بهبودى مقدارى هيزم براى آن آتش تهيّه كند!(2)
به هر حال، همه مردم بابل در كار جمعآورى هيزم براى افروختن خرمنى از آتش كه ابراهيم عليه السلام را در آن بيندازند شركت كردند و هيزم كافى جمع شد.
روز موعود فرا رسيد، همه مردم بتپرست و مشرك حاضر شدند تا ناظر سوختن ابراهيم نوجوان در آتش باشند. صحنه بسيار عجيبى بود. يك نوجوان 17 ساله يكّه و تنها با دهها هزار نفر مشرك مبارزه كرده، و اكنون مىخواهند او را در دريايى از آتش بسوزانند. قسمتى از هيزمها به آتش كشيده شد، بايد صبر كنند تا تمام آن آتش بگيرد، و آتشى گداخته فراهم گردد. پس از آن كه همه هيزمها آتش گرفت، حرارت بسيار زيادى توليد شد و شعله آتش دهها متر به سمت آسمان بلند شد، به گونهاى كه پرندگان نمىتوانستند از آن منطقه عبور كنند!(1)اكنون مىخواهند ابراهيم عليه السلام را در آتش بيفكنند، ولى حرارت شديد اجازه نزديك شدن به آتش را نمىدهد. پيشنهاد داده شد كه از منجنيق استفاده كنند.
(همان دستگاهى كه براى پرتاب سنگ به سمت قلعه دشمن مورد استفاده قرار مىگرفت) ابراهيم عليه السلام را در بالاى دستگاه قرار دادند. اثرى از نگرانى و تشويش در چهرهاش ديده نمىشود.(2)جبرئيل خدمت حضرت رسيد. پرسيد: حاجت و خواستهاى ندارى؟ فريادگر توحيد گفت: سرتاپا حاجت و نيازم، امّا خواستهاى از تو ندارم. جبرئيل گفت: خواستهات را از خداوند بخواه! ابراهيم عليه السلام گفت:
«حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى
؛ همين كه خدا از امورم آگاه است، مرا كفايت مىكند».(3)
ابراهيم عليه السلام از دعا كردن به درگاه پروردگار طفره نرفت، بلكه اين جمله خود نوعى دعاست، و ما هم مىتوانيم در قنوت نماز از آن استفاده كنيم.
يعنى خدايا! تو خود شاهد فقر و نياز من هستى. تو خود شاهد كولهبار گناهان و خطاهاى من هستى. تو خود از خواستهها و حاجات من آگاهى، پس آنها را
برآورده فرما. به هر حال فرمان پرتاب ابراهيم عليه السلام به خرمن آتش صادر گشت.
فنر مخصوص و قوى منجنيق رها شد، و ابراهيم نوجوان با سرعت به قلب درياى آتش سوزان رها شد.
صداى هلهله و شادى مشركان و بتپرستان بلند شد، و از اين كه انتقام خدايان دست و پا شكسته خود را از عامل بتشكنى گرفتند بسيار خوشحال و راضى بودند. آنها تصوّر مىكردند با اين آتش فراوان و با عظمت، ديگر خاكستر ابراهيم عليه السلام را هم نخواهند ديد، امّا اراده خداى ابراهيم عليه السلام چيز ديگرى بود. به آيه 69 سوره انبيا توجّه كنيد:
«قُلْنَا يَا نَارُ كُونِى بَرْداً وَسَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ»؛ (سرانجام او را به آتش افكندند؛ ولى ما) گفتيم: اى آتش! بر ابراهيم سرد و سالم باش». با اين فرمانِ پروردگار، آتش سوزان، كمترين آسيبى به ابراهيم نرساند. و هنوز هلهله بتپرستان خاموش نشده بود، كه آتش در ميان بهت و ناباورى آنها خاموش، و تبديل به گلستان شد، و بتپرستان مشاهده كردند كه ابراهيم نوجوان شاد و خندان و سالم در وسط آن گلستان نشسته و لبخند مىزند! همه، انگشت حيرت به دندان گرفته، و در دل اعتراف به حقّانيّت ابراهيم كردند، و بذر توحيد و يكتاپرستى در قلبهاى آنها پاشيده شد. طبق برخى از روايات، بهترين لحظات عمر حضرت ابراهيم عليه السلام لحظه گلستان شدن آتش بود.(1)جمعيّت، كه دلهره عجيبى پيدا كرده بودند، متفرّق شده و به خانههايشان بازگشتند.
ما معتقد به توحيد و يكتاپرستى هستيم؛ و يكى از شاخههاى توحيد، توحيد
1) التفسير الكبير، ج 22، ص 188
افعالى است، كه به زبان ساده يعنى: «سرنخ همه چيز به دست خداست، و تا او اراده نكند و اجازه ندهد هيچ حادثهاى رخ نمىدهد، و هيچ كس به جز اراده او منشأ اثر نخواهد بود. (لا مؤثر فى الوجود الا اللَّه). اگر كارد مىبُرد، به فرمان خداست. اگر سم مىكشد، به اذن خداست. اگر دارو شفا مىدهد، به خواست خداست. اگر آتش مىسوزاند، به تأييد خداست. اگر او فرمان ندهد آتش ابراهيم را نمىسوزاند، و كارد گلوى اسماعيل را نمىبرد، و سم اثر نمىكند، و دارو شفا نمىبخشد. البتّه اين، به معناى انكار عالَم اسباب نيست، و ما آن را حق مىدانيم.
جوانان عزيز! كسانى كه در دنيا و آخرت به جايى مىرسند، افراد با استقامتى هستند. انسانهاى سست و كم استقامت به جايى نمىرسند. اين مطلب با مطالعه حالات و زندگينامه دانشمندان، علما، مخترعان و مكتشفان و مانند آنان روشن مىشود. به دو نمونه در اين زمينه توجّه فرماييد:
چرا به سمت آسمان بالا نرفت؟ پنج سال روى اين حادثه به ظاهر ساده مطالعه كرد، تا اين كه قانون جاذبه را كشف كرد.
قانون جاذبه يعنى هر دو جسم يكديگر را به نسبت مستقيم جرمها و به نسبت معكوس مجذور فاصلهها، جذب مىكنند.
انسانها در راه رسيدن به هدفشان بايد با ترس خداحافظى نموده و شجاع باشند. مخترعين هواپيما در پرواز اوّل احتمال سقوط و كشته شدن مىدادند، امّا از اين خطرات ترسى به دل راه نداده، و با شجاعت سوار بر هواپيماى خود شده، و پرواز را با موفقيّت انجام داده، و با اين شجاعت منشأ خدمت بزرگى به جامعه بشريّت شدند. در كارهاى ديگر نيز بدون شجاعت نمىتوان به مقصد رسيد و آدمهاى ترسو به جايى نمىرسند.
خوانندگان گرامى! اگر در هر كارى علاوه بر تهيّه مقدّمات و شرايط عادّى آن، نيّت خود را صاف، و هدفتان را پاك، و با توكّل بر خدا به آن كار بپردازيد، حتماً موفّق خواهيد شد. بيان داستان ابراهيم پيامبر عليه السلام در قرآن مجيد صرفاً براى سرگرمى و وقتگذرانى نيست، بلكه درس توحيد و يكتاپرستى و استقامت و شجاعت و توكّل بر خداست.
طبق آنچه كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل كرده، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در شب معراج از خداوند متعال پرسيد: «اى پروردگار من! پرفضيلتترين اعمال انسان كدام است؟ خداوند عزّوجل فرمود:
«لَيْسَ شَىءٌ عِنْدى افْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ وَالرِّضا بِما قَسِمْتُ
؛ هيچ چيز در نزد من با فضيلتتر از توكّل بر من و راضى شدن به آنچه (بين بندگانم) تقسيم مىكنم نيست».(1)
در ادامه داستان بتشكنى حضرت ابراهيم عليه السلام چنين مىخوانيم:
1) سفينة البحار، ج 8، ص 574
«وَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِينَ»؛ آنها خواستند براى ابراهيم نقشه (خطرناكى) بكشند؛ ولى ما آنها را از زيانكارترين مردم قرار داديم».
چه كسانى «أخسرين أعمالًا» هستند؟ زيانكارترين مردم چه ويژگىهايى دارند؟
آيه شريفه 102 سوره كهف پاسخ اين سؤال را مىدهد. توجّه فرماييد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا* الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»؛ بگو: آيا به شما خبر دهيم كه زيانكارترين (مردم) در كارها، چه كسانى هستند؟ همان كسانى كه سعى و تلاششان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده؛ در حالى كه مىپندارند كار نيك انجام مىدهند».
اگر مىبينيم قرآن مجيد چنين كسانى را زيانكارترين مردم نام نهاده، دليلش روشن است؛ زيرا كسانى كه مرتكب گناهى مىشوند، امّا مىدانند خلاف كارند اغلب حدّ و مرزى براى خلافكارى خود قرار مىدهند، ولااقل چهار اسبه نمىتازند، و بسيار مىشود كه به خود مىآيند و براى جبران آن به سراغ توبه و اعمال صالح مىروند.
امّا آنها كه گنهكارند و در عين حال گناهشان را عبادت، و اعمال سوء خود را صالحات، و كژىها را درستى مىپندارند، نه تنها درصدد جبران نخواهند بود، كه با شدّت هر چه تمامتر به كار خود ادامه مىدهند، حتّى تمام سرمايههاى وجود خود را در اين مسير به كار مىگيرند، و لذا زيانكارترين مردم محسوب مىشوند.
سؤال: بتپرستان بابل قصد داشتند با آتش زدن ابراهيم عليه السلام به حمايت از خدايان خود برخيزند، امّا از همه زيانكارتر شدند. چرا؟
جواب: چون اگر حضرت ابراهيم عليه السلام مىخواست تبليغات گستردهاى براى توحيد و يكتاپرستى كند، و صداى خود را به تمام مردم شهر بابل و شهرها و روستاى اطراف برساند، نه ابزار لازم را براى اين كار داشت، و نه نيرويى كافى
در اختيارش بود. امّا دشمن ناخواسته اين خدمت را به حضرت ابراهيم عليه السلام كرد.
آنها تمام مردم بابل و اطراف را براى مراسم به آتش افكندن ابراهيم عليه السلام و پايان دادن به دعوتهاى وى، دعوت كردند. تبليغات دشمن همه جا را پر كرده بود، و مردم از همه جا جمع شدند. آتش شعلهور شد. ابراهيم عليه السلام را به قلب آتش پرتاب كردند.
صداى هلهله و شادى جمعيّت بتپرست بلند شد. فكر كردند از اين تبليغات گسترده و سرمايهگذارى عظيمى كه براى نابودى حضرت ابراهيم كردهاند، سود جستند. ولى ناگهان آتش خاموش شد و در وسط آتش گلستانى پديد آمد كه ابراهيم نوجوان صحيح و سالم در وسط گلستان به عبادت و بندگى خداى يكتا مشغول بود! همه ناظران و تماشاچيان در بهت و حيرت فرو رفته، و با تماشاى اين صحنه، در دل به ابراهيم و آيين او متمايل شدند. طبق برخى از روايات، هفت روز حضرت ابراهيم در آن گلستان مشغول عبادت بود. مردم بابل و اطراف آن، گروه گروه براى ديدن اين صحنه زيبا به آنجا مىآمدند. موج اين تبليغات كه اكنون بر خلاف انتظار به نفع ابراهيم عليه السلام رقم خورده بود، همه جا را فرا گرفت و بذر يكتاپرستى در همه قلبها پاشيده شد. آنها كه بيشترين هزينه و فعاليّت را كرده بودند كمترين نتيجه را گرفته، و ابراهيم پيامبر عليه السلام كه كمترين هزينه را كرده بود بيشترين نتيجه را گرفت. بدين جهت، خداوند متعال بتپرستان و مشركان را زيانكارترين مردم معرّفى كرده است.
داستان هجرت
حضرت ابراهيم عليه السلام در مبارزه با بتپرستان و مشركان بابل پيروز شد و به هدف خود كه آبيارى قلب و روح آنان با آب چشمهسار توحيد و يكتاپرستى بود رسيد. بدين جهت تصميم گرفت از بابل هجرت كند و در منطقهاى ديگر كه مردم تشنه معارفِ ناب آيين يكتاپرستى هستند به تبليغ آيين حق بپردازد.
آيه 71 سوره انبيا داستان هجرت را چنين بيان مىفرمايد:
«وَنَجَّيْنَاهُ وَلُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتِى بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ»؛ و او و لوط را به آن سرزمين كه آن را براى همه جهانيان پربركت ساختيم (/ سرزمين شام نجات داديم».
ابراهيم عليه السلام و لوط پيامبر عليه السلام از بابل به كجا هجرت كردند؟ به مصر رفتند؟ يا به مكّه عزيمت نمودند؟ و يا به شام سفر كردند؟
آيه اوّل سوره إسراء پاسخ اين سؤال را مىدهد، توجّه فرماييد:
«سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَا الَّذِى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّه هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛ پاك و منزّه است خدايى كه بندهاش را در يك شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصى- كه گرداگردش را پربركت ساختهايم- برد، تا برخى از نشانههاى خود را به او ارائه دهيم، چرا كه او شنوا و بيناست».
از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه سرزمين مبارك، سرزمينى است كه مسجدالاقصى در آن قرار دارد و آن سرزمين شام است. بنابراين، حضرت ابراهيم عليه السلام از بابل به سوى شام هجرت كرد. هر چند بعداً به مصر و مكّه هم سفر نمود.
مهاجرت، يكى از برنامههاى مهمّ اسلام است. بنابراين، هنگامى كه مىخواهند براى تاريخ اسلامى مبدأيى در نظر بگيرند، سال هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به مدينه به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى انتخاب مىشود. چرا كه بزرگترين حادثه زمان پيامبر صلى الله عليه و آله همان هجرت از مكّه به مدينه بود.
سؤال: آيا مسأله هجرت، پس از هجرت مسلمانان از مكّه به مدينه به پايان رسيد، يا اين حكم زيباى دين، در تمام اعصار و مكانها جريان دارد؟
جواب: هجرت مانند ساير احكام و معارف دينى اختصاص به عصر و زمان و مكان خاصّى ندارد، بلكه شرايط آن براى هر كس محقّق شود بايد به آن عمل كند. بنابراين، اگر زنان يا مردان مسلمان به مكانى بروند كه فعاليّتهاى دينى و انجام اعمال عبادى در آن ممكن نيست، بايد به نقاطى كه اين امكان وجود دارد هجرت كنند، و اين هجرت از برون است.
نوع ديگرى از هجرت داريم كه هجرت از درون نام دارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در توصيف اين هجرت فرمود:
«يَقُولُ الرَّجُلُ هاجَرْتُ وَلَمْ يُهاجِرْ انَّمَا الْمُهاجِرُونَ الَّذينَ هَجَرُوا السَّيِّئاتِ؛
برخى از انسانها، مدّعى هجرتند در حالى كه هجرت نكردهاند، مهاجران واقعى كسانى هستند كه از گناه، به طاعت (از بخل به سخاوت، از هواپرستى به خداپرستى، از حرص به قناعت، از بىتقوايى به تقوا) مهاجرت كردهاند».
حضرت ابراهيم عليه السلام نه بر اساس نياز خود، بلكه بر اساس نياز جامعه از بابل به سوى شام هجرت كرد، تا آيين خداپرستى و يكتاپرستى را در آنجا هم بسط و گسترش دهد.
مأموريّت سخت و دشوار حضرت ابراهيم عليه السلام با موفقيّت به پايان رسيد و به سوى شام حركت كرد. اكنون خداوند متعال مىخواهد در مقابل زحمات طاقتفرساى ابراهيم عليه السلام به او جايزه و پاداش بدهد. فكر مىكنيد جايزه آن حضرت چيست؟ به آيه زير توجّه فرماييد:
«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلًاّ جَعَلْنَا صَالِحِينَ»؛ واسحاق- و علاوه بر او- يعقوب را به وى بخشيديم، و همه آنان را افرادى صالح قرار داديم».(1)
جايزهاى كه خداوند متعال طبق اين آيه شريفه به حضرت ابراهيم عليه السلام داده (كه انسانهايى برومند و پاك و پيامبرانى الهى بودند) نشان مىدهد كه فرزند خوب چقدر اهميّت دارد، و مىتوان آن را بزرگترين نعمت خدا دانست. بنابراين وقتى كه انسان از دنيا مىرود، اعمال نيك فرزندش هم در پرونده اعمال فرزند ثبت مىشود و هم در پرونده اعمال والدينش.(2)مردم هم، براى پدر و مادر كسى كه كار خيرى انجام مىدهد طلب رحمت و مغفرت مىكنند. چرا كه والدين در تربيت اين فرزند نقش داشته، آنها سبب شدهاند كه فرزند چنين مسيرى را انتخاب كند. همانگونه كه اگر فرزندى ناخلف شود و كار زشتى كند در آنجا هم والدين او را نفرين مىكنند. يكى از اين فرزندان ناخلف خدمت پدر رسيد و از او تقاضايى كرد، كه پدر قادر بر انجام آن نبود. فرزند او را تهديد كرد كه اگر خواستهام را اجابت نكنى كارى مىكنم كه مردم تو را نفرين كنند! پدر گفت:
چطور؟ فرزند گفت: كارهاى زشت و ناشايستى انجام مىدهم تا مردم تو را نفرين كنند! بنابراين، تربيت فرزند بسيار مهم و در عين حال پيچيده است.
بدين جهت لازم است از يك سو پدران و مادران، و از يك سو مدارس و دانشگاهها و مراكز آموزشى، و از سوى ديگر صدا و سيما و ساير رسانهها، و از سوى چهارم جامعه اسلامى دست به دست هم دهند و در تربيت فرزندان كشور اسلامى تلاش نمايند.
خداوند متعال در آيه 73 سوره انبيا ضمن بيان ويژگىهاى جايزه حضرت ابراهيم عليه السلام، به ما يادآور مىشود كه يك فرزند صالح و شايسته بايد چه ويژگىهايى داشته باشد. مىفرمايد:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ»؛ و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم، و تنها ما را عبادت مىكردند».
در اهميّت تربيت فرزند همين بس كه از لحظه انعقاد نطفه شروع مىشود. از اينرو حتّى در آن لحظه نيز بايد به ياد خدا باشد، و در دوران حمل ادامه دارد، تا از غذاى حرام استفاده نكند، و با تولد بچّه وارد مرحله تازهاى مىشود. بدين جهت، بايد در گوش او اذان و اقامه گفته شود، و در بدو ولادت با مفاهيم توحيد و يكتاپرستى و رسالت و امامت و فلاح و رستگارى و نماز و مانند آن آشنا شود.
به امتيازات پنجگانهاى كه در آيه مذكور آمده توجّه فرماييد:
يكى از ويژگىهاى فرزندان قهرمان توحيد، كه قرار بود به عنوان جايزه به وى عنايت شود، اين است كه فقط به فكر هدايت خود نيستند، بلكه به هدايت
ديگران هم مىانديشند. هر مؤمن صالحى نيز بايد اين هدف را پى بگيرد، و تنها به هدايت خويش قناعت نورزد. بلكه فرزندان، برادران، خواهران، ساير بستگان، همسايگان، همكاران، دوستان و آشنايان خود را نيز هدايت نمايد.
حتّى گاه نياز است كه فرزندان، پدران و مادران خود را نصيحت كنند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله در آن روايت معروف خطاب به على عليه السلام فرمودند:
«لَإِنْ يَهْدِىَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا واحِداً خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَمْسُ؛
اگر خداوند به وسيله تو يك نفر را هدايت كند، از آنچه خورشيد بر آن مىتابد براى تو بهتر است».(1)
مىدانيم كه خورشيد فقط بر كره زمين نمىتابد، بلكه بر تمام منظومه شمسى مىتابد؛ بنابراين، هدايت يك انسان از تمام منظومه شمسى مهمتر و بهتر است.
دومين ويژگى فرزندان ابراهيم عليه السلام آن است كه كار خير انجام مىدهند. كار خير فقط كمك مالى نيست، بلكه انسان مىتواند با زبان، قلم، قدم، سخن گفتن، و گاه با سكوت كردن كار خير انجام دهد. عمل صالح از نظر اسلام بسيار مهم و ارزشمند است، به گونهاى كه بيش از 70 آيه از آيات قرآن كريم در اين مورد بحث مىكند، و مفهوم گسترده و فراگير و دايره وسيعى دارد و شامل هرگونه كار خيرى كه در راستاى رضاى خدا انجام شود، مىگردد. در روايت زيبايى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«الْايمانُ بِضْعَةٌ وَسَبْعُونَ شُعْبَةً اعْلاها شَهادَةُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَادْناها اماطَةُ الْاذى عَنِ الطَّريقِ
؛ ايمان هفتاد و چند مرحله دارد كه برترين آن كلمه توحيد است و كمترين حدّ آن برطرف كردن موانع از سر راه مسلمانان است».(2)
اين روايت، علاوه بر بيان وسعت دايره عمل صالح، به اين مطلب اشاره دارد كه اسلام به كوچكترين مسائل زندگى مسلمانها عنايت ويژهاى دارد.
خداوند پس از آن كه به اعمال خير به عنوان يك ويژگى ممتاز فرزندان ابراهيم اشاره كرد، دو نمونه از مهمترين اعمال خير را نام مىبرد؛ يكى نماز و ديگرى زكات. نماز رابطه انسان با خداى خويش، و زكات ارتباط انسانها با يكديگر است. اگر انسانها اين دو رابطه را ايجاد كنند، و آنها كه ايجاد كردهاند آن را تقويت نمايند، همه چيز حل مىشود.
يكى از امتيازات مولاى متّقيان على عليه السلام، كه مدّعى هستيم شيعه اوييم، آن است كه به نماز فوقالعاده اهميّت مىداد. آن حضرت گاه در يك شب هزار ركعت نماز بجا مىآورد. بعضى در اين مسأله ترديد كرده و مىپرسند: مگر ممكن است كه در يك شب هزار ركعت نماز خوانده شود؟
مرحوم علّامه امينى در كتاب ارزشمند الغدير در پاسخ اين سؤال مىفرمايد:
در نجف اشرف افرادى را سراغ دارم كه به تبعيّت از مولاى خود برخى از شبها هزار ركعت نماز خواندهاند! جالب اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين شخصى را توصيه به نماز مىكند. آيا على عليه السلام نيازى به سفارش به نماز داشت؟ نه، بلكه اين سفارش پيامبر همانند سفارش به هدايت مردم، براى من و شماست كه خود را پيرو آن بزرگان دانسته، و دم از ولايت آنها مىزنيم. برخى از مردم به نماز و رابطه بين خود و خدا اهميّت مىدهند، امّا در بخش رابطه با خلق مشكل دارند و تصوّر مىكنند تمام آنچه را كه خداوند به آنها ارزانى داشته براى خودشان است، و بههمين علّت حقوق شرعيّه آن را نمىپردازند.
آخرين ويژگى فرزندان حضرت ابراهيم عليه السلام، توحيد و يكتاپرستى آنهاست.
اين صفت در واقع ريشه صفات چهارگانه قبلى است؛ اگر انسان توحيد خالص داشته باشد، و فقط خدا را پرستش كند، هم فريضه نماز را بجا مىآورد، و هم حقوق شرعيّهاش را با ميل و رغبت- نه اكراه و اجبار- مىپردازد، و هم به هدايت ديگران بها مىدهد، و هم كارهاى خير برايش افتخار محسوب مىشود.
جايزهاى كه خداوند متعال براى حضرت ابراهيم عليه السلام در نظر گرفت، بسيار مهم و ارزشمند بود. چرا كه در سنّ كهولت و پيرى، دو پسر به نام اسحاق و اسماعيل به وى داد. اسحاق عليه السلام پدر تمام پيامبران بنىاسرائيل، و اسماعيل عليه السلام جدّ پيامبر اسلام بود. يعنى تمام پيامبران پس از ابراهيم عليه السلام از نسل او هستند.
و هر كار خيرى كه كسى تا دامنه قيامت، انجام دهد، حضرت ابراهيم عليه السلام نيز در آن شريك خواهد بود. و چه نعمتى از اين بالاتر كه آن حضرت در تمام كارهاى خير سهيم و شريك است.
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «پرونده اعمال انسان پس از مرگ بسته مىشود. (نه يك ثواب به ثوابهايش افزوده مىگردد، و نه يك گناه از گناهانش كاسته مىشود). مگر در سه مورد:
علمى كه از خود بجا بگذارد؛ (تا زمانى كه شاگردان و آثار علمىاش باقى باشد برايش ثواب مىنويسند).
بناى خيرى كه احداث كند؛ (اگر مسجد، يا درمانگاه، يا مدرسه، يا جادّه يا بناى خير ديگرى بسازد، تا آن بناهاى خير باقى است و مردم از آن استفاده مىكنند، سازندهاش هم در ثواب آن شريك است).
اين روايت نشانگر اهميّت فرزند صالح و تربيت اوست، و هر چه در مورد تربيت فرزندان گفته شود، باز هم كم است. بنابراين بايد در مورد تربيت فرزندان دقّت نمود، و با آنها با محبّت و همچون يك دوست رفتار كرد. در عصر و زمان ما، كه فساد از در و ديوار مىبارد، و امواج مفاسد از هر نقطهاى به نقطه ديگر سرازير شده، و ابتلاى فرزندان به گناه و معصيت را زياد كرده، بايد حواسمان را جمع كنيم، و بهخصوص زودتر مقدّمات ازدواجشان (كه جلوى بسيارى از مفاسد را مىگيرد) را فراهم كنيم، و نگران هزينههاى ازدواج و زندگى مشترك آنها نباشيم، كه خداوند متعال در سوره نور، آيه 32 وعده داده آنها را بىنياز خواهد كرد.
يكى ديگر از امورى كه فرزندان را در مقابل مفاسد بيمه مىكند، جلسات مذهبى و دينى است. فرزندانتان را همراه خود به جلسات مذهبى ببريد، هر چند هزينه داشته باشد. چندى پيش يكى از مؤمنين به همراه دوستش جهت رسيدگى به خمس اموالش به ما مراجعه كرد، و پس از رسيدگى خمس اموال، اشارهاى به دوستش كرد و گفت: «ايشان در مورد تربيت فرزندان درست عمل كرد؛ كه فرزندانش را همراه خود به محافل و مجالس دينى مىبرد. اكنون هم احترامش را دارند، و هم در ميان مردم انسانهاى خوشنامى هستند. امّا من به جاى اين كار آنها را جهت ادامه تحصيلات به خارج از كشور فرستادم و اكنون حاضر نيستند كه حتى شبى را در خانه آنها بسر ببرم!».
1) بحارالانوار، ج 2، ص 24، ح 70
داستان بشارت فرزند به حضرت ابراهيم عليه السلام در سنّ پيرى، در سوره ذاريات آيات 24 تا 30 آمده است. توجّه فرماييد:
«هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ»؛ آيا خبر مهمانهاى گرامى ابراهيم به تو رسيده است؟!».
«إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقَالُوا سَلَاماً قَالَ سَلَامٌ قَوْمٌ مُّنكَرُونَ»؛ در آن زمان كه بر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو! او گفت: سلام بر شما كه گروهى ناآشناييد!».
چهرههاى اين ميهمانها براى ابراهيم عليه السلام ناشناخته بود، امّا به هر حال ميهمان او بودند و بايد از آنها پذيرايى مىكرد. پس مشغول تهيّه مقدّمات پذيرايى از آنان شد. به آيه بعد توجّه فرماييد:
«فَرَاغَ إِلَى أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ»؛ سپس پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه (و بريان شدهاى را براى آنها) آورد».
«فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قَالَ أَلَا تَأْكُلُونَ»؛ و نزديك آنها گذارد، (ولى با تعجّب ديد دست به سوى غذا نمىبرند) گفت: «آيا شما غذا نمىخوريد؟!».
در زمانهاى گذشته اگر ميهمان ناشناسى بر كسى وارد مىشد و از غذاى صاحبخانه مىخورد، احساس امنيّت كرده، مىگفتند: «او نمك ما را خورده، و نمكدان نمىشكند». امّا اگر غذا نمىخورد، مىگفتند: «حتماً نيّت بدى در ذهنش دارد، كه دست به سوى غذا دراز نمىكند». ابراهيم عليه السلام به خاطر اين كه ميهمانان از غذا استفاده نكردند، نگران شد. توجّه كنيد:
«فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لَاتَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلَامٍ عَلِيمٍ»؛ و (چون غذا نخوردند) از آنها احساس وحشت كرد، گفتند: نترس (ما فرستادگان و فرشتگان پروردگار توايم)! و او را بشارت به تولّد پسرى دانا دادند».
فرشتگان دو مأموريّت داشتند: نخست ويران كردن شهر قوم لوط، كه با روى
آوردن به همجنسبازى بهخصوص لواط، و رواج اين كار زشت، تمام شهر را به فساد كشيده بودند. و ديگر بشارت فرزندى پاك و صالح به حضرت ابراهيم عليه السلام.
آيه بعد عكسالعمل ساره، همسر حضرت ابراهيم عليه السلام را به هنگام شنيدن اين خبر منعكس مىكند. مىفرمايد:
«فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِى صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ»؛ در اين هنگام همسرش جلو آمد در حالى كه فرياد مىكشيد به صورت خود زد و گفت: (آيا پسرى خواهم آورد با اينكه) پيرزنى نازا هستم؟!».
«قَالُوا كَذَلِكَ قَالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ»؛ گفتند: پروردگارت چنين گفته است، و او حكيم و داناست».
حضرت ابراهيم عليه السلام پس از دريافت اين خبر مسرّتبخش، از مأموريّت اصلى فرشتگان پرسيد:
«قَالَ فَمَا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ»؛ (ابراهيم) گفت: اى فرستادگان (خدا) مأموريت شما چيست؟».
«قَالُوا إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمٍ مُّجْرِمِينَ* لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّنْ طِينٍ* مُّسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ»؛ گفتند: ما به سوى قوم مجرمى فرستاده شدهايم؛ تا بارانى از «گِلهاى متحجّر» بر آنها بفرستيم؛ كه از ناحيه پروردگارت براى اسرافكاران نشان گذاشته شده است».
حضرت ابراهيم عليه السلام كه از اين خبر محزون و ناراحت شد، تقاضاى عفو و بخشش و اعطاى مهلتى ديگر براى توبه و جبران به قوم لوط كرد. چرا كه آن حضرت انسانى بردبار و دلسوز بود. امّا اين شفاعت اثرى نداشت و پاسخ فرشتگان طبق آيه 76 سوره هود چنين بود:
«يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ»؛ (گفتيم:) اى ابراهيم! از اين (درخواست) صرف نظر كن، كه فرمان پروردگارت
فرا رسيده؛ و به يقين عذاب بدون بازگشت (الهى) به سراغ آنها مىآيد».
عذاب قوم لوط قطعى شد، امّا بر خلاف آنچه كه در ميان مردم مشهور است، آتش الهى، تَر و خشك (گناهكار و بىگناه) را با هم نمىسوزاند، زيرا خداوند عادل است، و اين كار بر خلاف عدالت خداست. بههمين علّت مىفرمايد:
«فَأَخْرَجْنَا مَنْ كَانَ فِيهَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ* فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِّنَ الْمُسْلِمِينَ»؛ ما مؤمنانى را كه در آن (شهرها) بودند (قبل از نزول عذاب) خارج كرديم، ولى جز يك خانواده با ايمان در آنجا نيافتيم».(1)
فرشتگان الهى پس از ابلاغ مأموريّت خويش به حضرت ابراهيم عليه السلام و گفتگويى كه با وى داشتند، به سمت قوم لوط حركت كردند، و حضرت ابراهيم عليه السلام نيز به مأموريّت خويش، كه همان پاشيدن بذر توحيد در ميان مردم شام بود ادامه داد.
يكى از شاهكارهاى قرآن مجيد اين است كه در لابلاى تاريخ انبيا و پيامبران، انواع درسهاى فضيلت و معرفت و اخلاق و عبرت و در يك كلام گفتنىها را بيان مىكند. از جمله در آيات مورد بحث به دو موضوع ميهمانى و ثروت اشاره شده، كه لازم است مطالبى درباره آن مطرح شود.
طبق آنچه كه از آيات مورد بحث استفاده مىشود، حضرت ابراهيم عليه السلام از آمدن ميهمانان شاد و خوشحال گشت، و بلافاصله مشغول تهيّه وسايل پذيرايى و بخصوص آماده كردن غذا شد. در حالى كه برخى از ما مسلمانان هنگامى كه متوجّه مىشويم قرار است ميهمانى براى ما بيايد عزا گرفته، و بسيار ناراحت مىشويم. اسلام دين رحمت و عاطفه است، و اهميّت زيادى به ميهمانى
1) سوره ذاريات، آيه 35 و 36
مىدهد. در قرآن مجيد 5 بار كلمه ميهمانى تكرار شده، كه نشانگر اهميّت آن از ديدگاه اسلام است. و در روايات، احاديث فراوانى به چشم مىخورد، كه به چهار نمونه آن قناعت مىكنيم:
«الضَّيْفُ يَأْتِى الْقَوْمَ بِرِزْقِه فَاذا ارْتَحَلَ ارْتَحَلَ بِجَميعِ ذُنُوبِهِمْ
؛ ميهمان كه وارد مىشود روزىاش هم مىآيد (و چيزى از روزى صاحبخانه كسر نمىشود) و هنگامى كه منزل ميزبان را ترك مىكند، همه گناهان اهل خانه را مىبرد».(1)
«مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الْآخَرِ فَلْيُكْرِمْ ضَيْفَهُ
؛ هر كس به توحيد و معاد ايمان دارد، بايد به ميهمان خود احترام بگذارد و او را اكرام كند».(2)
«رُئِىَ اميرُ الْمُؤْمِنينِ عليه السلام حَزيناً، فَقيلَ لَهُ: مِمَّ حُزْنُكَ؟ قالَ: لِسَبْعٍ اتَتْ لَمْ نُضِفْ الَيْنا ضَيْفٌ
؛ روزى حضرت على عليه السلام محزون وغمگين بود. از آن حضرت پرسيده شد: چرا ناراحتى؟ فرمود: يك هفته بر من گذشته و ميهمانى نداشتهام!».(3)
«كُلُّ بَيْتٍ لايَدْخُلُ فيهِ الضَّيْفُ لايَدْخُلُهُ الْمَلائِكَةُ
؛ هر خانهاى كه ميهمان داخل آن نشود، فرشتگان در آن تردّد نمىكنند».(4)
آنچه ذكر شد، گوشهاى از روايات اسلامى در مورد اهميّت ميهماندارى بود.
اكنون مقايسهاى بين فرهنگ دنياى غرب و اسلام را انجام بدهيم. در دنياى غرب كه همه چيز بر محور مادّيات دور مىزند و عواطف انسانى مرده، مسأله ميهمانى
موضوعيّت ندارد. حتّى اگر دو دوست صميمى به رستورانى بروند و با هم غذا بخورند، هر كس پول سهم خود را مىدهد و هيچ كدام ديگرى را ميهمان خود نمىكند! آرى وقتى انسان مادّى شود همه معنويات رنگ مىبازد.
امّا اسلام آنقدر بر ميهمانى تأكيد مىكند كه اميرالمؤمنين على عليه السلام بخاطر نيامدن ميهمان محزون و غمگين مىشود. با اين حال غربىها ما را متّهم به خشونت و بىعاطفگى مىكنند. شما خواننده گرامى قضاوت كنيد كه: ما اهل خشونتيم، يا آنها كه بويى از عاطفه نبردهاند؟!
در روايات اسلامى و معارف دينى آداب فراوانى در مورد ميهماندارى مطرح است، كه به هفت نمونه آن اشاره مىشود:
ميزبان بايد ميهمان خود را با گشادهرويى و خوشرويى و مهر و عاطفه و مهربانى پذيرايى كند،(1)و رو ترش نكند، و چهره درهم نكشد، تا ميهمان احساس نكند سربار است.
ميزبان با ميهمان همغذا شود، و اگر ميهمانهاى متعدّدى دارد قبل از همه شروع كرده، و پس از همه دست از غذا بكشد، تا ميهمانان احساس شرم نكنند، و به راحتى غذا بخورند.(2)
هنگامى كه ميهمان آهنگ رفتن كرده، و قصد خداحافظى دارد او را بدرقه كند.(3)تا درِ خانه، تا سرِ كوچه، يا ترمينال، يا ايستگاه راهآهن، تفاوت مقدار بدرقه، بستگى به نوع ميهمان دارد.
هنگامى كه ميهمان وارد مىشود در حمل و نقل اثاثيّهاش به او كمك كند، امّا موقع رفتن اين كار را نكند،(1)تا احساس كند از آمدنش خوشحال و از رفتنش ناراحت هست.
در صورتى كه ميهمان روزه نمىگيرد، ميزبان هم روزه (غير واجب معيّن) نگيرد.(2)مثلًا اگر ميزبان دوست دارد در روز عيد غدير كه روزهاش ثواب فوقالعادهاى دارد روزه بگيرد، امّا ميهمانش روزه نيست، اسلام به ميزبان دستور مىدهد روزه نگيرد تا ميهمان به هنگام غذا خوردن خجالت نكشد.
ميزبان كار منزل را بر ميهمان تحميل نكند.(3)مثل اينكه بگويد: «چه خوب شد آمدى، اين فرش را بگير تا به زيرزمين منزل ببريم»؛ يا بگويد: «مدّتها بود مىخواستم تانكر بالاى پشت بام را پايين بياورم، لطفاً كمك كن كه اين كار را انجام دهم». البتّه اگر خود ميهمان مايل باشد و اصرار كند (همانگونه كه بعضى از خانمها در ميهمانى با ميل خود به هنگام شستن ظروف غذا به ميزبان كمك مىكنند) اشكالى ندارد.
ميهمان را دچار زحمت نكند.(4)مثلًا چندين رقم غذا و سفرهاى رنگين نچيند، چون به ضرر خود ميهمان هم هست. زيرا چه بسا قصد دارد علاوه بر ناهار، شام را هم نزد صاحبخانه بماند، امّا وقتى مشاهده مىكند كه ميزبان چقدر به خود و خانوادهاش زحمت مىدهد، از اين كار صرف نظر كرده و پس از ناهار مىرود.
«عبداللَّه بن سنان» ميهمان «صفوان»، كه هر دو از اصحاب امام صادق عليه السلام بودند، شد. عبداللَّه خطاب به ميزبان خود گفت: «صفوان! اگر غذايى دارى بياور.
صفوان گفت: كمى صبر كنيد، فرزندم را فرستادهام بازار مقدارى گوشت و تخم مرغ بخرد، تا با آن غذايى تهيّه كنيم. گفت: او را بازگردان. فرزند صفوان بازگشت. ميهمان به ميزبان گفت: در خانه چه دارى؟ گفت نان و سركه و روغن زيتون، گفت: همان را بياور، كفايت مىكند».(1)
اسلام سفارش مىكند كه ميزبان خود را به زحمت و تكلّف نيندازيد، چرا كه تكلّف هم به ضرر صاحبخانه است، هم ميهمان و هم ميهمانى. زيرا اگر تكلّف رايج شود بهتدريج ميهمانىها كم مىشود، و هر چه تكلّفها كمتر شود ميهمانىها فراوانتر مىگردد. چقدر شايسته است ميهمانىها سادهتر برگزار گردد.
برخى از مردم به بهانه حفظ آبرو، خود و خانواده را به زحمت مىاندازند و علىرغم نداشتن بودجه كافى، ميهمانى پرخرجى داده، و زير بار قرض مىروند، در حالى كه اين كارها آبرودارى نيست، بلكه وهم و خيالات است.
آبرويى كه مىخواهد با يك سفره رنگين بيايد، و با يك غذاى ساده برود، ارزشى ندارد.
خلاصه اينكه: ميهماندارى از ديدگاه اسلام اهميّت فراوانى دارد، و بايد فرهنگ آن را گسترش داد، و اين كار جز با رعايت آداب ضيافت كه به بخشى از آن اشاره كرديم، عملى نخواهد شد.
همه شنيدهايم كه حضرت ابراهيم عليه السلام در سايه كار و تلاش و فعّاليّت و مديريّت، انسان ثروتمندى بود. از اينرو در بين برادران ترك زبان مرسوم است كه اگر بخواهند براى كسى دعا كنند كه ثروتمند شود مىگويند: «خداوند
1) سفينة البحار، ج 5، ص 269
دولت ابراهيم عطا كند»؛ امّا آيا ثروتمند بودن امرى ناپسند و مذموم است، يا پسنديده و ممدوح مىباشد؟
در جامعه ما دو ديدگاه در اين زمينه وجود دارد كه يكى جانب افراط را طى كرده، و ديگرى راه تفريط را پيموده است. عدّهاى بطور كلّى ثروت را ضدّ ارزش، و ثروتمند را انسانى غير ارزشى مىپندارند، و در مقابل، برخى آن را بسيار خوب مىدانند. كدام نظريّه حق است؟
پاسخ اين سؤال را حضرت على عليه السلام در خطبه 209 نهجالبلاغه داده است.
توضيح اينكه: حضرت وارد بصره شد. در آنجا دوستى به نام «علاء بن زياد» دارد، كه انسانى با معرفت و با شخصيّتى است. به حضرت اطّلاع دادند كه علاء بيمار شده است. حضرت فرمود: «به عيادتش برويم». عيادت يكى از آداب ارزشمند اسلامى است كه در روند درمان بيمار بسيار مؤثّر است؛ چرا كه عيادت باعث تقويت روحيه بيمار مىشود، و 50% سلامتى بيمار در تقويّت روحيه اوست. حضرت و همراهان به سمت خانه علاء حركت كردند. وقتى به خانه او رسيدند، مشاهده كردند كه علاء داراى خانهاى بسيار وسيع است. حضرت در كنار بستر علاء نشست و پس از احوالپرسى مختصر به علاء فرمود: «اين خانه بزرگ در روز قيامت بيشتر مورد نياز توست»؛ يعنى چرا خانهاى به اين بزرگى تهيّه كردهاى، مىتوانستى به خانه كوچكترى قناعت كنى و بقيّه پول آن را صرف بىخانمانها نمايى. سپس فرمود:
«بَلى انْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ: تَقْرى فيهَا الضَّيْفَ، وَتَصِلُ فيهَا الرَّحِمَ، وَتُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطلِعَها؛ فَاذا انْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ
؛ آرى! اگر بخواهى مىتوانى به وسيله آن به آخرت برسى (و سعادتمند شوى) به اينگونه كه از ميهمانان در آن پذيرايى كنى و صله رحم در آن بجا آورى و حقوق شرعى و الهى آن را بپردازى؛ اگر به وسيله اين خانه چنين كنى، به خانه آخرت نايل شدهاى!».
امروزه هم اگر ثروتمندان پنج شرط را رعايت كنند، سرمايه آنها ضدّ ارزش نخواهد بود. انسانهاى مدير و مدبّر، اگر با توجّه به پنج شرطى كه مىآيد سرمايهاى تهيّه كنند هيچ مشكل شرعى نخواهد داشت:
آن را از راه مشروع تهيّه كنند. براى به دست آوردن آن، مرتكب احتكار، رباخوارى، امتيازات نامشروع، زد و بند، رشوهخوارى و مانند آن نشده باشند.
درآمدشان را در همين كشور سرمايه گذارى كرده، و آن را روانه بانكهاى خارجى نظير سوئيس و دبى و ديگر كشورها ننمايند.
حق و حقوق شرعى و قانونى آن را بپردازند. نه در پرداخت وجوهات شرعيّه كوتاهى كنند، و نه از ماليات عادلانه شانه خالى نمايند.
سرمايه خود را احتكار نكنند، بلكه به وسيله ثروت خود، توليد كار كرده و جوانان بيكار را دعوت به كار و فعاليّت نموده، و گوشهاى از مشكلات بيكارى را حل نمايند.
زندگانى تجمّلاتى و پر از تشريفات براى خود و اطرافيان فراهم نكرده، و در عمل مشوّق و مروّج روحيه اشرافىگرى نباشند.
اگر ثروتمندى اين پنج شرط را رعايت كند هر چه ثروت داشته باشد، مشكلى نخواهد داشت؛ زيرا ثروت چنين انسانى در حقيقت در اختيار جامعه است.
فراوان شدن اين نوع ثروتها نه تنها ضدّ ارزش نيست و لطمهاى به جايى نمىزند، كه ارزش محسوب مىشود و مفيد به حال جامعه خواهد بود. امّا اگر يك يا دو يا همه شرايط مذكور ناديده گرفته شود، بايد درباره چنان ثروتى حسّاسيّت به خرج داد.
اگر حضرت خديجه كبرى عليها السلام ثروت كلانى داشت، اصول فوق در آن رعايت شده بود، و همه را در راه نشر و تبليغ اسلام قرار داد.
حضرت على عليه السلام ثروت حلالى تهيّه كرد، تا آنجا كه هزار برده را با پول
حاصل از دسترنج شخصى خود آزاد كرد(1)و نخلستانهاى متعدّد و قناتهاى مختلفى را احداث و برخى از آنها را وقف نمود.(2)و هنگامى كه چشم از جهان پوشيد، چيزى از خود به جاى نگذاشت.
1) اين روايت در كتب مختلف نقل شده است؛ از جمله مرحوم علّامه مجلسى رحمه الله در بحارالانوار، ج 41، صفحات 32 و 37 و 43 و 58 و 102 و 110 و 130 و 133 و 138 آن را نقل فرموده و طبق برخى از روايات اين كار در زمان حيات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله رخ داده است
2) وسائل الشيعه، ج 13، احكام الوقوف والصدقات، باب 10، ح 4؛ فروغ ولايت، ص 298
معاد و جهان پس از مرگ
اسلام به دو اصل اهميّت فوق العادهاى داده است؛ اصل توحيد و اصل معاد.
اگر اين دو اصل در وجود انسان زنده شود، و خداى عالم هستى را باور كند، كه روزى به اعمال او حسابرسى خواهد نمود، نيازى به دادگاه نخواهد بود. زيرا انسانى كه خداوند را همه جا حاضر و ناظر اعمال خويش مىداند، و معتقد است فرشتگان الهى تمام اعمالش را ثبت و ضبط مىكنند، و روزى به تمام اعمال وى- حتّى كوچكترين آنها- رسيدگى خواهد شد، حواسش را جمع مىكند. ستم نمىكند، به اموال و حقوق ديگران تجاوز نمىكند، آبروى مردم را نمىريزد، و ديگران را تحقير نمىكند. اگر پليسى مأمور مراقبت از شخصى شود، و همواره همراه او باشد، و كوچكترين رفتارهاى غير معمول او را به مأموران قضايى گزارش دهد، چنين انسانى هرگز مرتكب كار خلاف نمىشود.
ابراهيم عليه السلام هم قهرمان توحيد و يكتاپرستى است (همان گونه كه در مباحث گذشته پيرامون آن سخن گفته شد) و هم قهرمان معاد و مؤمن به جهان پس از مرگ است. در اين رابطه به آيه 260 سوره بقره توجّه فرماييد:
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى»؛ و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: پروردگارا! به من بنمايان چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟! گفت: آرى (ايمان
آوردهام)، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد».
ايمان درجاتى دارد، از جمله علم اليقين، حق اليقين، و عين اليقين. حضرت ابراهيم عليه السلام علماليقين و حق اليقين دارد، امّا مىخواهد به عين اليقين برسد.
بنابراين خداوند با خواستهاش موافقت كرد. بدين جهت در ادامه آيه مىخوانيم:
«قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ»؛ فرمود: در اين صورت چهار پرنده (از گونههاى مختلف) را انتخاب كن، و آنها را (پس از ذبح كردن) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز)».
در مورد اين كه آن چهار حيوان چه بودهاند؟ در قرآن مجيد چيزى نيامده است؛ امّا از روايات و كتب تفسير استفاده مىشود كه چهار نوع مرغ با چهار ويژگى مختلف بودند:
طاووس، كه مظهر تكبّر و خودنمايى است.
خروس، كه معروف به شهوترانى است.
كبوتر، كه شهره بازيگرى است.
كلاغ، كه نماد آرزوهاى دور و دراز است، چرا كه مىگويند كلاغ يكصد سال عمر مىكند و هماهنگ با عمر طولانى آرزوهاى بلند دارد.
«ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛ سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده، بعد آنها را صدا بزن، به سرعت به سوى تو مىآيند. و بدان كه خداوند قادر و حكيم است».
حضرت ابراهيم عليه السلام با انجام اين دستور الهى، صحنه معاد را در دنيا مشاهده كرد. و علّت اين درخواست ابراهيم عليه السلام اين بود كه روزى از كنار دريايى عبور مىكرد، مشاهده كرد مردارى در كنار ساحل افتاده، نيمى از بدنش در آب دريا و نيم ديگر در خشكى است. حيوانات دريايى آن قسمت از بدن مردار كه در درياست، و حيوانات خشكى آن قسمت كه در خشكى است را مىخورند.
سپس به فكر فرو رفت كه اگر اين مردار بدن يك انسان بود، و نصف آن را حيوانات خشكى و نصف ديگر را حيوانات دريا مىخوردند، خداوند چگونه آنها را در روز قيامت جمعآورى و مبعوث مىكرد؟(1)اين همان شبهه معروف آكل و مأكول است كه خداوند متعال در اين آيه شريفه با زبان مثال آن را بيان كرده است.
اين نوع شبهات در حقيقت بى اطّلاعى يا كم خبرى از قدرت بىانتها و لايزال خداوند است. شما اگر يك گرم آهن را كاملًا پودر نموده، و با يك خروار خاك مخلوط كنيد، سپس آهن رباى قوى به دست بگيريد و در آن خاكها بچرخانيد، تمام آهن پودر شده جذب آهنربا مىشود. خداوندى كه چنين قدرتى به آهنربا داده، آيا خود از يافتن اجزاى بدن انسان در نقاط مختلف زمين، و خلقت و آفرينش مجدّد آن عاجز است؟!
آيه شريفه فوق درسها و نكتههاى متعدّدى دارد، كه بايد آنها را فرا گرفت.
برخى از معتقدان به جهان آخرت مىگويند: «در روز قيامت روح انسان حاضر شده و مورد بازخواست قرار گرفته، و سپس پاداش داده مىشود، يا مجازات مىگردد. امّا جسم انسان، كه نابود شده، قابل بازگشت نيست. و در يك جمله، معاد روحانى است، نه جسمانى!».
اين سخن به شهادت آيات فراوانى از قرآن مجيد، از جمله آيه مورد بحث،
1) التبيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 326؛ البتّه آنچه كه در متن آمده يكى از احتمالات چندگانهاى است كهمفسّران ذكر كردهاند؛ شرح بيشتر را در همان كتاب مطالعه فرماييد
باطل است. چرا كه انسان با اين جسم خاكى عبادت كرده، يا مرتكب گناه شده است، و روح به اتّفاق اين جسم بهطور مشترك، بندگى يا معصيت كردهاند، پس بايد هر دو با هم در جهان آخرت پاداش گرفته يا مجازات شوند. راستى مگر منكران معاد جسمانى قرآن نمىخوانند، يا مرتكب تفسير به رأى شدهاند؟ به آيات 78 تا 81 سوره يس توجّه فرماييد:
«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ* قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ* الَّذِى جَعَلَ لَكُمْ مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنْتُمْ مِّنْهُ تُوقِدُونَ* أَوَلَيْسَ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ»؛ و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟! بگو: همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آن را آفريد؛ و او نسبت به هر مخلوقى داناست.
همان كسى كه براى شما از درخت سبز، آتش آفريد و شما به وسيله آن، آتش مىافروزيد. آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده، قادر نيست همانند آنان را بيافريند؟! آرى (مىتواند)، و او آفريدگار آگاه است».
نتيجه اينكه معاد تنها روحانى نيست، بلكه هم روحانى است و هم جسمانى.
برخى از عرفا براى آيه شريفه، تفسيرى عرفانى ارائه كردهاند. هر چند نمىتوان آن را كاملًا به آيه مذكور نسبت داد، امّا طرح آن به عنوان يك احتمال اشكالى ندارد. آنها مىگويند: «اگر مىخواهيد مؤمن واقعى شويد بايد از چهار صفت اجتناب ورزيد: صفت خودخواهى و كبر و غرور كه طاووس نماد آن است را در خود ذبح كنيد. هوسرانى و هوسبازى كه خروس نماد آن است را از بين ببريد. بازيگرى و خودنمايى كه كبوتر نماد آن است را در خود بكشيد.
آرزوهاى طولانى كه كلاغ نماد آن است را در وجود خود نابود كنيد. اگر اين چهار صفت رذيله را در وجود خود ذبح كنيد مؤمن واقعى خواهيد شد و به مرحله اطمينان و يقين مىرسيد».(1)
ايمان به معاد مشكلات جوامع انسانى را حل كرده، و آثار فراوانى در زندگى شخصى و اجتماعى انسان خواهد داشت. سختىهاى زندگى ما انسانها، به خاطر عدم ايمان به معاد و حساب و كتاب است.
قبل از انقلاب جهت تبليغ به تهران رفته، و روزهاى پنجشنبه و جمعه منبر مىرفتم. فكر كردم كار فرهنگى ريشهدارى انجام دهم. بدين منظور هر روز جمعه يك حديث با ترجمه و ذكر منبع و شرح مختصرى نوشته و فتوكپى آن را گرفته، در اختيار حضّار مجلس- كه عموماً جوان بودند- گذاشته، سپس پيرامون آن سخن مىگفتم. بعداً پيشنهاد شد كه مسابقهاى جهت حفظِ احاديثِ مطرح شده، برگزار و به برندگان آن جوايزى داده شود. روز امتحان تعيين، و عدّه زيادى شركت كردند. قرار شد شركتكنندگان، چهل حديث با اعراب و ترجمه و ذكر منبع آن بنويسند. بسيارى از شركتكنندگان برنده شدند. و جالب اينكه تعدادى از شركتكنندگان حديث را با يك رنگ، اعراب آن را با رنگ ديگر، و ترجمه و منبع آن را با رنگهاى متفاوت نوشتند. جايزهها را، كه به وسيله تاجر نيكوكارى تهيّه شده بود، تقسيم كرديم. سپس براى ارائه گزارشى از چگونگى مسابقه و نفرات برنده و اهداى جوايز، به آن فرد نيكوكار پيشنهاد داديم كه نام ايشان را هم به عنوان تهيّهكننده جوايز بنويسيم، او فكرى كرد و گفت: «ننويسيد! اگر اينجا بنويسيد مىترسم آنجا كه بايد بنويسند، نوشته نشود!».
1) تفسير نمونه، ج 2، ص 360
اين جملات، تراوش فكر يك انسان معتقد به معاد بود. او مىترسيد كه با اين كار عملش شائبه ريا پيدا كند، و مورد پذيرش خداوند قرار نگيرد.
معاد در زندگى اولياى الهى ظهور و بروز فراوانى دارد، چرا كه ايمان آنان به معاد فوقالعاده بالاست.
براى اين منظور به خطبه 224 نهجالبلاغه، كه حاوى دو داستان عجيب و برخورد حاكى از شدّت ايمان امام على عليه السلام به معاد است، اشاره مىكنيم.
حضرت در ابتداى خطبه و قبل از پرداختن به آن دو جريان، در جملات زيبا و تكاندهندهاى چنين مىفرمايد:
«واللَّهِ لَانْ ابيتَ عَلى حَسَكِ السَّعْدانِ مُسَهَّداً، اوْ اجَرَّ فِى الْاغْلالِ مُصَفَّداً، احَبُّ الَىَّ مِنْ انْ ألْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ ظالِماً لِبَعْضِ الْعِبادِ، وَغاصِباً لِشَىْءٍ مِنَ الْحُطامِ، وَكَيْفَ اظْلِمُ احَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ الَى الْبِلى قُفُولُها، وَيَطُولُ فِى الثَّرى حُلُولُها؟!
؛ سوگند به خدا اگر شب را بر روى خارهاى «سعدان» بيدار به سر برم! و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آن هم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت به سوى كهنگى پيش مىرود (و از هم مىپاشد) و مدّتهاى طولانى در ميان خاكها مىماند».
سپس به داستان برادرش «عقيل»(1)
عقيل در جنگ موته همراه برادرش جعفر شركت داشت، و از« انساب» عرب و سرگذشت آنها در ايّام جاهليت از همه داناتر، و در مناظرات سخت حاضرجواب بود. در مورد اينكه قبل از شهادت اميرمؤمنان على عليه السلام نزد معاويه رفت يا پس از آن، در ميان مورّخان اختلاف نظر است؛ ولى محقّقان معتقدند پيش از شهادت نبوده است( ترجمه گويا و شرح فشرده بر نهجالبلاغه، ج 2، ص 597)
اشاره كرده، مىفرمايد:1) ابوطالب چهار پسر داشت، كه هر كدام با يكديگر 10 سال فاصله سنّى داشتند. اسامى آنها به ترتيب سن عبارت است از: 1. طالب. 2. عقيل. 3. جعفر. 4. على عليه السلام. ابوطالب« عقيل» را بسيار دوست مىداشت، از همينرو پيامبر به عقيل مىفرمود:« من از دو جهت تو را دوست دارم: يكى از نظر خويشاوندى، و ديگر بهخاطر آنكه مىدانم عمويم ابوطالب تو را سخت دوست مىداشت».
به خدا قسم! عقيل برادرم را ديدم كه به شدّت فقير شده بود، و از من مىخواست كه يك مَن از گندمهاى شما را (بر خلاف موازين) به او ببخشم.
كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده، و بر اثر فقر رنگشان دگرگون گشته، و گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود!
عقيل باز هم اصرار كرد، و چند بار خواستهاش را تكرار نمود، من به او گوش فرا دادم! خيال كرد دينم را به او مىفروشم! و به دلخواه او قدم برمىدارم، و از راه و رسم خويش دست مىكشم! (امّا من براى بيدارى و هشدار به او) آهنى را در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم (توجّه كنيد حضرت آهن را به بدن او نزد، بلكه آن را نزديك بدنش برد) تا با حرارت آن عبرت گيرد، (ناگهان) نالهاى همچون بيمارانى كه از شدّت درد مىنالند سر داد، و چيزى نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: هان اى عقيل! زنان سوگمند در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيدهاى كه انسانى آن را به صورت بازيچه سرخ كرده ناله مىكنى! امّا مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است. تو از اين حرارت مىنالى و من از آن آتش سوزان نالان نشوم؟!».(1)
« زندگى بر من سخت شده بود، فرزندانم را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام رفتم. گرسنگى در قيافه فرزندانم هويدا بود، به من فرمود:« شب بيا تا چيزى به تو بدهم». شب يكى از فرزندانم دست مرا گرفت، و به سوى او برد. پس از نشستن، امام به فرزندم دستور داد از آنجا خارج شود. سپس به من گفت:« بگير!» من خيال كردم كيسهاى از طلا است، دستم را دراز كردم، ناگاه احساس كردم كه پاره آهن داغى است ... صدايم بلند شد. به من فرمود:« مادرت برايت گريه كند. اين آهنى است كه آتش دنيا آن را داغ كرده است. من و تو چگونه خواهيم بود آنگاه كه به زنجيرهاى جهنّم كشيده شويم؟» آنگاه اين آيه را قرائت كرد:« إِذِ الْأَغْلَالُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ»( غافر، آيه 71) سپس فرمود:« بيش از آنچه خداوند براى تو قرار داده، نزد من نيست».
عقيل مىگويد: پس از نقل اين جريان، معاويه در شگفتى فرو رفت و گفت:« هيهات هيهات عقمت النساء ان يلدن مثله؛ ديگر زنان همانند على نخواهند زاييد»( شرح ابن ابىالحديد، ج 11، ص 253)
1) عقيل داستان خود را براى معاويه چنين نقل مىكند:
بهراستى على عليه السلام چه مىكند، و ديگران چگونه رفتار مىكنند؟ ايمان على به او اجازه نمىدهد موادّ غذايى مختصرى را به برادر فقير و نيازمند و عيالمند و نابينايش بر خلاف ضوابط بدهد، امّا زمامداران بىايمان دنيا چنان رانتخوارىهايى مىكنند كه انسان از بيان آن شرم مىكند. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
حضرت سپس به داستان «اشعث بن قيس» منافق- كه عامل بسيارى از مفاسد و اختلافات دوران كوتاه خلافتش بود- اشاره مىكند. اشعث با كسى اختلاف داشت، و پرونده اين اختلاف نزد حضرت على عليه السلام بود، و قرار بود روز بعد در مورد آن قضاوت كند. حضرت مىفرمايد:
«از سرگذشت عقيل شگفتآورتر داستان كسى است كه نيمهشب ظرفى سرپوشيده پر از حلواى خوش طعم و لذيذ به درب خانه ما آورد. ولى اين حلوا معجونى بود كه من از آن متنفّر شدم. گويا آن را با آب دهان مار، يا استفراغش خمير كرده بودند! لذا نگاه تندى به او افكندم و گفتم: «آيا اين كاسه حلوا رشوه است؟ يا صدقه؟ يا زكات؟ على، نه اهل رشوه است تا به سبب آن بر خلاف حق
قضاوت كند، و نه اهل صدقه و زكات، كه اينها بر بنىهاشم حرام است».
اشعث كه از اين برخورد قاطع و تند امير زمامداران، دست و پاى خود را گم كرده بود، گفت: نه، هيچ كدام نيست، بلكه هديه است! هر مسلمانى حق دارد به مسلمان ديگر هديه دهد. (اين كار در واقع كلاه شرعى بود كه متأسّفانه در عصر ما نيز صورت مىگيرد، و رشوهخوارى، تحت عناوينى از قبيل: هديه، انعام، شيرينى، حق و حساب و مانند اينها تحقّق مىپذيرد).
حضرت كه چهره هزار رنگ اشعث را مىشناخت، به نيّت واقعى او واقف گشته، فرمودند: اشعث! آيا ديوانه شدهاى؟! يا عقلت را از دست دادهاى؟! يا هذيان مىگويى؟! تو نيمه شب با اين كاسه حلوا مىخواهى على را بفريبى، و او را به ظلم دعوت كنى، تا فردا به نفع تو حكم دهد! اشعث تو مرا با خود مقايسه كردهاى! بگذار تا خود را بشناسانم: «اشعث اين حلوا كه سهل است چون اين حلوايى كه من ديدم، گويا با آب دهان مار مخلوط گشته (اگرچه ظاهرى زيبا دارد؛ ولى باطنش بسيار كثيف است.) به خدا قسم اگر آسمانهاى هفتگانه را به على دهند تا بر مورچهاى ظلم كند، چنين نخواهد كرد».
حال، آيا دنيا با چنين زمامدارى امن و امان است، يا جهانى كه حاكمانش، هستى كشور خويش را در مقابل يك زن آلوده مصالحه مىكنند!؟ اين كجا و آن كجا!
آرى! ايمان به معاد آثار گرانقدرى دارد كه اگر پرتوى از آن در جامعهاى باشد، از رانتخوارى (1)، تبعيضهاى ناروا، ظلم و ستم، پروندههاى فراوان اختلافات و درگيرىها، رشوهخوارى، و پايمال كردن حقوق ديگران، و مانند آن اثرى نخواهد بود.
حضرت پس از بيان اين دو داستان عجيب، جملهاى بسيار زيبا و سرشار از عدالت به زبان مىآورد، كه جز على عليه السلام كسى نمىتواند بگويد، و شايسته است
1) منظور از رانتخوارى گرفتن امتيازات ويژهاى از حكومت است
اين جملات با آب طلا نوشته و در تمام ادارات در مقابل چشمان مسؤولان آن نصب شود. مىفرمايد:
«وَاللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ، وَإِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا؛
به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانهاست (همه جهان هستى) را به من بدهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، هرگز چنين نخواهم كرد! (چرا كه) دنياى شما، از برگ جويدهاى كه در دهان ملخى باشد نزد من خوارتر و بىارزشتر است!».
يكى از ياران و همراهان استاد ما، آيةاللَّه العظمى بروجردى رحمه الله در مدح و توصيف معظّم له مىگفت: «ايشان قيامت را باور كرده است!» اين جمله در توصيف مرجع تقليد بزرگى همچون ايشان در بدو نظر شايد جمله ساده و سبكى به نظر برسد، امّا با دقّت و انديشه، بزرگى و عظمت آن ظاهر مىگردد.
اگر مردم قيامت را باور داشتند، لازم نبود طلبكار به سراغ بدهكار برود، بلكه ترس از دادگاه الهى در قيامت بدهكار را به دنبال طلبكار مىفرستاد! باور قيامت باعث مىشود كه مجرم به دنبال پليس و دستگاه قضايى باشد تا با اجراى قانون مجازات، بار او را سبك كند.
بناى خانه كعبه
يكى ديگر از امتيازات مهمّ حضرت ابراهيم عليه السلام، قهرمان بتشكن، تجديد بناى خانه كعبه است. كعبه در زمان حضرت آدم عليه السلام ساخته شد،(1)
الف) آيه 127 سوره بقره كه طبق مضمون آن، حضرت ابراهيم عليه السلام به كمك اسماعيل عليه السلام فرزندش پايههاى خانه كعبه را بالا برد. يعنى پايههاى آن از زمانهاى سابق موجود بود، و حضرت همان را تعمير و بازسازى كرد، و خود شالوده كعبه را نريخت.
ب) خداوند در آيه 37 سوره ابراهيم، به نقل از آن حضرت مىفرمايد:« خانوادهام را در كنار خانهات گذاشتم»؛ اگر ابراهيم عليه السلام بنيانگذار خانه كعبه بود، اين مطلب چه معنايى دارد؟ نتيجه اين كه بنيان اصلى كعبه را حضرت آدم عليه السلام نهاد، و ابراهيم خليل عليه السلام آن را بازسازى كرد
امّا به هنگام طوفان نوح عليه السلام ويران گشت، و ابراهيم خليل عليه السلام از سوى خداوند جليل مأموريّت يافت آن را تجديد بنا كند.به شهادت آيه شريفه: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ»(2)كعبه اوّلين معبد در جهان است، و قبل از آن هيچ عبادتگاهى وجود نداشته است.
سؤال: چرا همه مسلمانان به هنگام نماز بايد به سمت كعبه بايستند؟
جواب: زيرا كعبه قديمىترين معبد در جهان است؛ بنابراين همه مسلمانان در سراسر كره زمين بر گرد آن به نماز ايستاده، و به پرستش خداوند مىپردازند.
خداوند متعال در آيات 37 تا 41 سوره ابراهيم، مقدّمات ساختن كعبه را بيان مىكند. توضيح اين كه: حضرت ابراهيم عليه السلام دو همسر به نامهاى «ساره» و «هاجر» داشت. ساره همسر اوّل، و هاجر كه كنيزى بود، همسر دوم حضرت محسوب مىشد. آن حضرت از هيچ كدام صاحب فرزند نشد. در سنّ كهولت و پيرى، از خداوند تقاضاى فرزند كرد. خداوند دعايش را مستجاب نمود.
ابتدا پسرى از هاجر متولّد شد كه نام او را اسماعيل نهادند، سپس خداوند به ساره هم پسرى عنايت كرد و نام اسحاق براى او انتخاب شد.
هنگامى كه هاجر بچّهدار شد و هنوز ساره صاحب فرزند نشده بود، ناراحت و غمگين شد، در نتيجه از حضرت ابراهيم عليه السلام تقاضا كرد هاجر را از نزد او ببرد.
خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد كه هاجر را با فرزند شيرخوارش به سرزمين مكه ببرد. فاصله شام تا مكّه زياد بود. مكّه در آن زمان آب و آبادى نداشت، بلكه يك بيابان خشك و سوزان بود. طبق برخى از روايات، جبرئيل قافله كوچك ابراهيم و هاجر و اسماعيل عليهم السلام را همراهى كرد، و مركبى در اختيار آنها گذاشت.
پس از طىّ اين مسير طولانى به جوار خانه كعبه رسيدند، يك درخت در وسط بيابان خشك و بى آب و علف بود. چادرى بر روى آن انداخت، و هاجر و اسماعيل را با مقدارى آب و غذا در آنجا گذاشت. هاجر گفت: ابراهيم! من زنى تنها، با اين بچّه شيرخوار در وسط اين بيابان خشك و سوزان و بى آب و علف، چه كنم؟ ابراهيم فرمود: آن كس كه فرمان داد تو را به اينجا بياورم، از تو حمايت خواهد كرد.
ابراهيم عليه السلام خداحافظى كرد و رفت. هاجر و اسماعيل عليهما السلام مختصر آب و غذا را مصرف كردند. اكنون نه غذا دارند و نه آب، مادر شايد بتواند در مقابل تشنگى و گرسنگى مقاومت كند، امّا تشنگى و گرسنگى طفل شيرخوارش را نمىتواند تحمّل كند. در كنار كوه مروه ايستاده بود. سرابى در سمت كوه صفا توجّهش را به خود جلب كرد، به اميد يافتن آب به سوى آن حركت كرد. امّا هنگامى كه به كوه صفا رسيد از آب خبرى نبود. از آنجا نگاهى به سمت كوه مروه كرد، سرابى در آن سمت مشاهده نمود. به سوى كوه مروه حركت كرد، وقتى به مروه رسيد خبرى از آب نبود. اين رفت و آمد هفت بار تكرار شد (سعى صفا و مروه و ديگر برنامههاى حج، جنبه نمادين از تاريخ زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام و خانوادهاش دارد). هاجر نگران و نااميد به سمت كودك شيرخوارش، كه او را در محلّ فعلى چاه زمزم رها كرده بود، حركت كرد. نزديكتر كه شد شاهد جوشش آبى از زير پاى اسماعيل شيرخوار شد! باور نمىكرد. نكند اين هم سراب باشد، جلوتر آمد، يقين پيدا كرد كه اين بار سراب نيست. فرزند شيرخوارش را سيراب كرد، سپس خود آب نوشيد، و مقدارى خاك در اطراف آب ريخت تا آب در گودالى جمع شود و چند روزى ذخيره داشته باشند، غافل از اين كه به لطف الهى قرار است اين چشمه همواره بجوشد، و عامل آبادى مكّه گردد. در لغت عرب به جمع و جور كردن چيزى، هم «ضمّ» مىگويند و هم «زم»، بنابراين آن چشمه «زمزم» نام گرفت.
با پديد آمدن آن چشمه، پرندگان (كه هر جا چشمهاى بيابند و آبى پيدا كنند به آنجا مىروند) به سمت چاه زمزم حركت كرده، تا از آب آن استفاده كنند.
هنگامى كه قبيله جرهم- كه در صحراى عرفات بود- رفت و آمد پرندگان را به سمت كعبه مشاهده كردند، مطمئن شدند كه آنجا آبى وجود دارد، از اينرو
بهسوى كعبه و محلّ نزول پرندگان كوچ كردند. ناگهان در وسط آن بيابان خشك و سوزان، با چشمه آب زلالى مواجه شدند. از آن عجيبتر، وجود يك زن و نوزاد شيرخوارش در كنار چشمه بود. از هاجر پرسيدند: «خانم! شما با يك كودك شيرخوار، تنها و بىكس، در اين بيابان خشك و بىآب و علف چه مىكنيد؟» گفت: «من همسر ابراهيم خليل عليه السلام و اين فرزندم اسماعيل است كه به فرمان خدا اينجا منزل كردهايم». گفتند: «اجازه مىدهيد در اينجا سكونت كنيم؟»، گفت: «مانعى ندارد».
قبيله جرهم نيز در كنار چشمه زمزم ساكن شدند. هر يك از اعضاى قبيله يكى دو گوسفند به هاجر دادند، بدينوسيله اموال زيادى براى او و فرزندش جمع شد. هاجر اكنون ديگر نه غصّه تنهايى را مىخورد، و نه نگران تشنگى خويش و فرزندش مىباشد، و نه مشكل غذا و سير كردن شكم خود و فرزندش را دارد. با اين مقدّمه به تفسير آيات مورد بحث مىپردازيم:
«رَبَّنَا إِنِّى أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ»؛ پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بىآب و علفى، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند».
حضرت در اين قسمت از آيه شريفه، هدف از اسكان دادن هاجر و اسماعيل عليهما السلام را در كنار خانه كعبه، اقامه نماز بيان مىكند. و اين نشانگر اهميّت فوقالعاده و وصفناشدنى نماز- كه بهترين نوع راز و نياز با خداست- مىباشد.
حضرت پس از بيان هدف از مأموريّت مذكور، دست به دعا برمىدارد، تا در حال حاضر كه نمىتواند در كنار همسر و فرزند دلبندش باشد، و مشكلات آنها را از نزديك حل كند، لااقل دعايش بدرقه راه آنها باشد. فرمود:
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ»؛ تو دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزى ده، شايد
آنان شكر تو را به جاى آورند».
دعاى ابراهيم خليل عليه السلام مستجاب شد، و به زودى همسر و فرزندش از تنهايى درآمده، و روز به روز بر عمران و آبادى مكّه افزوده شد، و ميوهها و ثمرات به سمت كعبه سرازير گشت، به گونهاى كه اكنون انسان باور نمىكند كه اين شهر آباد و سرسبز، همان سرزمين خشك و بىآب و علف است. همه جاى مكّه را درخت كاشتهاند، حتّى صحراى عرفات (كه تا چند سال قبل خشك و سوزان بود، و حجّاج حتّى داخل خيمهها تحمّل ماندن نداشتند) تبديل به باغ بزرگ و سرسبزى شده است. علاوه بر اين كه قلبهاى مردم سراسر دنيا متوجّه آن شده، و هر ساله ميليونها زائر براى زيارت آن خانه مقدّس و مبارك، رنج سفر را بر خود هموار مىكنند. و اين اقبال، بهخصوص بعد از پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى ايران در كشور ما، چند برابر شده است، به گونهاى كه هم اكنون اگر كسى ثبت نام كند 18 سال بايد در نوبت بماند تا توفيق تشرّف يابد. عدّهاى از مسلمانان آرزويشان اين است كه همه زندگى خود را بدهند و يك بار توفيق زيارت كعبه نصيبشان شود. و اينها همه از بركت دعاى ابراهيم عليه السلام بود.
حضرت سپس، انگيزه خالص و صاف و خالى از رياى خود را چنين بيان مىكند:
«رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِى وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَىْءٍ فِى الْأَرْضِ وَلَا فِى السَّمَاءِ»؛ پروردگارا! تو آنچه را كه پنهان كرده و يا آشكار مىسازيم؛ مىدانى و چيزى در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست».
خدايا! آنچه براى من مهم بود جلب رضا و انجام فرمان تو بود. پس به هيچ عنوان نگران نبودم كه يك زن تنها و كودكى شيرخوار در آن بيابان خشك و سوزان چه خواهند كرد، بلكه چون تو راضى به آن بودى، با توكّل بر تو فرمانت را بجا آوردم. در آيه بعد مىفرمايد:
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ»؛ ستايش مخصوص خدايى است كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد؛ به يقين پروردگار من، شنونده (و اجابت كننده) دعاست».
خدايا! از تو به خاطر استجابت دعايم، و دو فرزندى كه به من عنايت كردى متشكّرم. هرگز در استجابت دعا نااميد نشدم، چرا كه يقين داشتم تو دعاهاى مرا مىشنوى. حضرت سپس چند دعا مىكند:
«رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ* رَبَّنَا اغْفِرْ لِى وَلِوَالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ»؛ پروردگارا! مرا برپادارنده نماز قرار ده، و از فرزندانم (نيز چنين فرما)؛ پروردگارا! دعاى مرا بپذير؛ پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را، در آن روزى كه حساب برپا مىشود، بيامرز!».
خداوند وقتى كه اراده مىكند دعايى را مستجاب كند، چه عالى مستجاب مىنمايد. آن بيابان سوزان كجا و مكّه آباد، با آن همه هتلهاى سر به فلك كشيده، و امكانات كجا؟ امكانات فوقالعادهاى كه گاه انسان در فصل تابستان سوزان عربستان در داخل اطاقهاى خنك هتلها سرما مىخورد! تمام كوههاى مكّه بهتدريج جهت احداث بنا و ايجاد ساختمان تراشيده و آماده مىشود.
گاه برخى حوادث، ظاهرى تلخ امّا باطنى شيرين و سرشار از رحمت الهى دارد. كوچ ابراهيم عليه السلام و همسر و فرزندش به مكّه، ظاهرى تلخ و دشوار داشت؛ امّا بركات آن تا قيام قيامت ادامه دارد. بنابراين، اگر ظاهر برخى از دستورات دينى تلخ و دشوار است، نبايد ناراحت شويم؛ چرا كه باطن آن قطعاً شيرين و سرشار از رحمت پروردگار است.
كسى را كه خداوند مىخواهد عزيز كند نمىتوان او را ذليل كرد، هر چند
تمام ما سوى اللَّه (غير خدا) دست در دست يكديگر بدهند. شايد ساره قصد داشت با تبعيد هاجر و فرزندش از شام، آنها را دچار زحمت و سختى نموده، و در نهايت از چشم ابراهيم عليه السلام بيندازد؛ امّا خداوند اراده كرد آنها را عزيز كند.
بدين جهت، آنها نه تنها از چشم ابراهيم خليل عليه السلام نيفتادند، بلكه نام آنها در كنار كعبه جاودانه شد، و هر كس به زيارت آن خانه مقدّس مشرّف مىشود، ياد و خاطره آنها را گرامى مىدارد. از عجايب اين كه: در ضلع شمالى كعبه، حجر اسماعيل عليه السلام به صورت يك نيمدايره با مساحت حدود صد متر وجود دارد، كه مدفن حضرت اسماعيل و هاجر عليهما السلام است، و حجّاج به هنگام طواف نبايد از داخل آن دور بزنند، بلكه بايد از پشت آن حركت كنند، يعنى حجر اسماعيل مانند كعبه بايد داخل محدوده طواف قرار گيرد. آرى! اگر خداوند اراده كند كسى را عزيز كند، هيچ كس نمىتواند بر خلاف آن عمل نمايد.
برادران حسود يوسف عليه السلام او را در چاه انداختند تا نابودش كنند، امّا در همان چاه پايههاى سلطنت و عزّت و سربلندى حضرت يوسف عليه السلام بنا شد.
بنىاميّه، و در رأس آنها معاويه، تلاش گسترده و فراوانى كردند كه نام على عليه السلام را از صحنه گيتى محو كنند، و بدين منظور لعن و نفرين بر على عليه السلام را بر فراز منابر سنّت كرده، و اين كار را به صورت يك فرهنگ درآوردند، و هفتاد سال بر آن اصرار و مداومت ورزيدند و صداى هر كس كه در فضل على عليه السلام سخن مىگفت را در نطفه خفه كردند، و زبان ثناگويان على عليه السلام همچون ميثم تمّار را قطع كردند، امّا موفّق نشدند بر خلاف اراده خدا كارى كنند.
ابن ابى الحديد مىگويد: «چه بگويم درباره مردى كه دشمنان از حسادت، فضايلش را مخفى نموده و دوستانش از ترس، جرأت ابراز آن را نداشتند، اما امروز فضايلش شرق و غرب عالم را پر كرده است».(1)
1) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 313؛ الغدير، ج 10، ص 271
نه تنها مسلمانان، بلكه پيروان ساير اديان نيز لب به بيان فضايل على عليه السلام گشودهاند. جرج جرداق مسيحى، كه كتاب ارزشمندى در فضايل على عليه السلام نوشته، معتقد است: «بانگ عدالت جهانى بشريت از گلوى على بلند است».
آرى! همه دشمنان قصد كردند نام على را به فراموشى بسپارند، امّا خداى على اراده كرد كه ذكر على در همه دلها زنده بماند چرا كه اراده خدا فوق همه ارادههاست.
دختر سه ساله امام حسين عليه السلام در خرابه شام در كنار كاخ زيبا و خيرهكننده يزيد از دنيا رفت. امّا خداوند اراده كرد آن دختر و آن خرابه را عزيز و يزيد و كاخش را ذليل و ويران كند. اكنون به دمشق برويد و ببينيد كه بارگاه ملكوتى حضرت رقيّه عليها السلام چه عظمت و شكوهى دارد، و چيزى از كاخ يزيد و نام و خاطره وى باقى نمانده است.
حضرت اسماعيل و هاجر عليهما السلام در كنار قبيله جرهم، كه اهل يمن و فاتحان حجاز بودند، زندگى خود را مىگذراندند. اسماعيل روز به روز بزرگتر و رشيدتر مىشد. مادر برايش همسرى از قبيله جرهم انتخاب كرد، و بدينسان اسماعيل عليه السلام داماد آنها شد. اكنون ديگر سختىهاى دوران كودكى اسماعيل پشت سر گذاشته شده، و آنها زندگى خوبى دارند. ابراهيم عليه السلام چند بار به همسر و فرزندش سر زد. در يكى از سفرها، وقتى كه به مكّه آمد، متوجّه شد همسرش هاجر از دنيا رفته است. اسماعيل مرگ مادر را به پدر تسليت گفت. در اين سفر بود كه ابراهيم خليل خطاب به اسماعيل گفت: «اكنون زمان بازسازى خانه كعبه فرا رسيده است. اسماعيل! تو قطعات سنگ را به نزديكى كعبه بياور، تا من كار بازسازى خانه را شروع كنم».
اسماعيل از كوههاى اطراف خانه خدا، سنگهاى مناسب را انتخاب كرده و به كنار كعبه منتقل نمود، و ابراهيم عليه السلام خانه را ساخت. خانهاى بسيار ساده، كه عظمت و شكوه بسيارى دارد.
حضرت على عليه السلام در خطبه قاصعه مىفرمايد:
«أَلَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ، سُبْحَانَهُ، اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ، إِلَىالْآخِرِينَ مِنْ هذَا الْعَالَمِ؛ بِأَحْجَارٍ لَاتَضُرُّ وَ لَاتَنْفَعُ، وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَاتَسْمَعُ. فَجَعَلَهَا بَيْتَهُالْحَرَامَ «الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِياماً»»
. ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً، وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً. وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ قُطْراً. بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ، وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ، وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ، وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ؛ لَا يَزْكُوبِهَا خُفٌّ، وَ لَاحَافِرٌ وَ لَاظِلْفٌ. ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عَلَيهِ السَّلَامُ وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْنَحْوَهُ، فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ، وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ. تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِمِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ، وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ، حَتَّى يَهُزُّوامَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ. وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ. قَدْ نَبَذُواالسَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ، وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمْ، ابْتِلَاءً عَظِيماًوَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً. وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ، وَ وُصْلَةًإِلَى جَنَّتِهِ. وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَأَنْهَارٍ وَسَهْلٍ وَقَرَارٍ، جَمَّ الْأَشْجَارِ، دَانِيَ الثِّمَارِ، مُلْتَفَّ الْبُنَى، مُتَّصِلَ الْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ، وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ، وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ، وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ، وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ، لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ. وَ لَوْ كَانَ الْإِسَاسُ الَمحْمُولُ عَلَيْهَا، وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِها بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ، وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ؛ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ، لَخَفَّفَ ذلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ، وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ، وَلَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ، وَ لكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ، وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ، وَيَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ
قُلُوبِهِمْ، وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ. وَلِيَجْعَلْ ذلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ، وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ؛
مگر نمىبينيد خداوند انسانها را از زمان آدم تا انسانهاى آخرين اين جهان، با سنگهايى كه نه زيان مىرسانند و نه نفع مىبخشند، نه مىبينند و نه مىشنوند آزمايش نموده، و اين سنگها را خانه محترم خود قرار داده، و آن را موجب پايدارى و پابرجايى مردم گردانيده است.
سپس آن را در سنگلاخترين مكانها، و بىگياهترين نقاط زمين، و كم فاصلهترين درّهها قرار داد. در ميان كوههاى خشن، رملهاى فراوان، چشمههاى كمآب و آبادىهاى از هم جدا و پرفاصله، كه نه شتر و نه اسب و نه گاو و نه گوسفند هيچ كدام در آن به راحتى زندگى نمىكند.
سپس آدم عليه السلام و فرزندانش را فرمان داد كه به آن سو توجّه كنند، و آن را مركز تجمّع و سرمنزل مقصود و باراندازشان گردانيد؛ تا افراد از اعماق قلب به سرعت از ميان فلات و دشتهاى دور، و از درون وادىها و درّههاى عميق، و جزاير از هم پراكنده درياها، به آنجا روى آوردند، تا به هنگام سعى، شانهها را حركت دهند و لا الهَ الَّا اللَّه گويان، اطراف خانه طواف كنند، و با موهاى آشفته و بدنهاى پرگرد و غبار بهسرعت حركت كنند، لباسهايى كه نشانه شخصيّتهاست را كنار انداخته، و با اصلاح كردن موها قيافه خود را تغيير دهند.
اين آزمونى بزرگ، و امتحانى سخت و آزمايشى آشكار و پاكسازى و خالص شدنى مؤثّر است، كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشتش قرار داده است.
اگر خداوند خانه محترمش و مكانهاى مناسك حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و پردرخت و پرثمر، مناطقى آباد و داراى خانه و كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته؛ در ميان گندمزارها و باغهاى خرّم و پرگل
و گياه، در ميان بستانهاى زيبا و پرطراوت و پرآب؛ در وسط باغستانى بهجتزا و جادّههاى آباد قرار مىداد، به همان نسبت كه آزمايش و امتحان سادهتر بود پاداش و جزا نيز كمتر بود.
و اگر پى و بنيان خانه كعبه و سنگهايى كه در بناى آن به كار رفته از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى بود ...
شك و ترديد ديرتر در سينههاى (ظاهربينان) رخنه مىكرد، و كوشش ابليس بر قلبها كمتر اثر مىگذاشت، و وسوسههاى پنهانى از مردم منتفى مىگشت.
امّا خداوند بندگانش را با انواع سختىها مىآزمايد، و با انواع مشكلات دعوت به عبادت مىكند، و به اقسام گرفتارىها مبتلا مىنمايد، تا تكبّر را از قلبهايشان خارج سازد، و خضوع و آرامش را در جان آنها جايگزين نمايد، و دروازههاى فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد، و وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد».
حضرت ابراهيم عليه السلام پس از اتمام بازسازى كعبه دست به دعا برمىدارد و هفت دعا مىكند كه هر كدام از ديگرى بهتر است. مىفرمايد:
1) سوره بقره، آيه 126
همفكرانشان در داخل كشور نيز با آنها همصدا مىشوند. آيا آنها دوست دارند امنيّت خانوادههاى مردم در خطر باشد، امّا اراذل و اوباش احساس خطر نكنند؟
اين نوع برخوردها حقيقتاً جاى تعجّب دارد. معناى امنيّت را كسانى درك مىكنند كه جنگ تحميلى هشتساله را لمس نمودند. زمانى كه صدام ملعون، شهرها را هدف موشكهاى دوربرد خود قرار مىداد بعضى از مردم حاضر نبودند به حمام بروند؛ زيرا مىترسيدند همان زمان مورد حمله موشكى قرار گرفته و در حالى كه عريان هستند كشته شوند! براى نماز بايد گوشهاى از خانه كه استحكام بيشترى داشت را انتخاب مىكرديم تا به هنگام حمله هوايى كمتر احساس خطر كنيم. اكنون بايد هزاران بار خدا را شكر كنيم كه امنيّت در كشور ما حكمفرماست. اگر سرى به كشورهاى ناامن همسايه بزنيم، قدر امنيّت خود را خواهيم دانست.
بايد به آن سمت حركت كنيم، تا در نتيجه بتوانيم اخلاق و ايمان جوانانمان را حفظ نماييم.
از اين دعا استفاده مىشود كه: «تنها فزونى اعمال مهم نيست، بلكه اعمال مقبول مهم است». دو ركعت نمازى كه با حضور قلب خوانده شود و مقبول درگاه الهى قرار گيرد، از هزار ركعت نماز بدون حضور قلب كه مقبول درگاه پروردگار قرار نگيرد، بهتر است.
اگر نيّتها خالص شود اعمال نيز پاك و مقبول مىگردد، چرا كه خلوص نيّت به اعمال رنگ و جهت مىدهد. تصوّر كنيد كه دو نفر مىخواهند در شهرى، بيمارستانى بسازند. يكى با خلوص نيّت، و ديگرى با رياكارى. آن كه نيّت خالص دارد، محرومترين نقطه شهر را انتخاب كرده، و بهترين مصالح و ابزار را به كار مىگيرد، تا ساختمانى محكم و با عمرى طولانى، براى محتاجترين مردم ساخته شود. امّا شخص رياكار، كه كارى با نياز و احتياج مردم ندارد، ساختمان را در محلّى بنا مىكند كه بيشتر در ديد مردم بوده، و تعريف و تمجيد آنها را در پى داشته باشد و استحكام بنا و مصالح خوب و مناسب هم برايش مهمّ نيست، بلكه به دنبال آن است كه هر چه زودتر سرهمبندى كند و به هدف و مقصود خود كه تعريف و تمجيد مردم است، برسد.
تسليم فرمان پروردگار بودن، و گزينشى برخورد نكردن، بسيار مهم است. اين كه آنچه از دستورات اسلام كه موافق ميل و حافظ منافع ماست را بپذيريم، و آنچه مخالف ميل و مطامع شخصى ماست را نپذيريم، صحيح نيست.
ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرندبانك و فرياد برآرى كه مسلمانى نيست
در اوّلين سفرى كه به حج مشرّف شدم همسفرى داشتم كه استاد دانشگاه و رئيس بيمارستان شيراز در زمان طاغوت بود. موهاى بلند زيبايى داشت.
روزى نزد من آمد و پرسيد: آيا مىتوانم موهاى سرم را نتراشم؟ گفتم: به فتواى آيةاللَّه العظمى بروجردى رحمه الله، كه از مراجع تقليد آن زمان بود احتياط واجب آن است كه سرتان را بتراشيد. گفت: اگر موهاى سرم را بزنم سردرد مىگيرم. باز هم بايد آن را بتراشم؟ گفتم: در اين صورت تراشيدن واجب نيست.
او را در سرزمين منى ديدم كه سرش را تراشيده، و كلاهى بر سر نهاده بود.
پرسيدم: چطور شد كه سر را تراشيديد؟ گفت: «فكر كردم نكند سردرد بهانهاى براى فرار از انجام اين حكم الهى باشد، به همين خاطر سر را تراشيدم. يا قانون و آيينى را نبايد بپذيريم، و اگر پذيرفتيم بايد كاملًا به تمام دستورات آن عمل كنيم. اين كه تراشيدن موهاى سر است، اگر اسلام دستور دهد سرم را از بدن جدا كنم اين كار را خواهم كرد!».
خدايا! ما را در مقابل تمام دستوراتت تسليم كن.
پنجمين دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام براى آيندگان است. او نه تنها نگران ايمان و اعتقاد نسل فعلى است، كه در انديشه ايمان و اسلام نسلهاى بعدى نيز هست.
لذا مىفرمايد: «خدايا فرزندان و نوهها و نتيجهها و نسل آنها، همه را تسليم فرمان
1) سوره بقره، آيه 128
خود گردان». كسانى كه به خارج از كشور مهاجرت كرده و در آنجا ساكن مىشوند، بايد از اين دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام درس بگيرند. زيرا ممكن است دين و اعتقادات خود و خانواده و فرزندانشان را حفظ كنند، ولى اغلب نسل آنها از دست خواهند رفت، و با اسلام خداحافظى خواهند كرد. بدين جهت، بايد برنامهاى تنظيم كنند كه نسلشان بيمه و تضمين شود، و آنها هم تسليم فرمانهاى الهى باشند.
عبادات و ديگر برنامههاى دينى بايد همان گونه كه خداوند فرموده و در شرع مقدّس مشخّص شده انجام شود، و هر كس حق ندارد مطابق ميل و سليقه و علاقه خود آن را انجام دهد. متأسّفانه در عصر و زمان ما برنامههايى ديده مىشود كه معلوم نيست چه كسانى آن را درست كردهاند و بر چه پايه و اساسى است، و مسلمانان بايد مراقب باشند. به عنوان مثال مىتوان به ختم انعام اشاره كرد؛ سوره انعام بسيار مهم است تا آنجا كه هنگام نزول آن 10 هزار فرشته اين سوره را بدرقه مىكردند، و ختم و تلاوت آن بسيار ارزشمند است (2)امّا بايد مانند ساير سورهها از ابتدا تا انتهاى آن تلاوت گردد، و در بين آيات آن چيزى خوانده نشود، و ذكر توسّل و ساير اذكار كه مايلند انجام شود قبل از شروع به تلاوت سوره يا پس از پايان يافتن آن انجام شود؛ زيرا اگر هر كس بخواهد دستورات دينى را مطابق ميلش بجا آورد، سنگ روى سنگ باقى نمىماند.
برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد، و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار، قادرى)».(1)
همّت حضرت ابراهيم عليه السلام چقدر بلند است. دعايى مىكند كه پس از ساليان دراز در عصر خاتمالانبيا حضرت محمّد صلى الله عليه و آله به اجابت مىرسد. بنابراين اگر خوب فكر كنيم ما امروز بر سر سفره حضرت ابراهيم خليل عليه السلام نشستهايم؛ چرا كه پيامبر ما از نسل فرزند او اسماعيل عليه السلام و دين ما محصول دعاى اوست.
وقتى كه انسان در مورد دعاهاى حضرت ابراهيم عليه السلام انديشه مىكند به وجد مىآيد. ما بايد دعا كردن را هم از پيامبران و ائمّه عليهم السلام فرا گيريم. آنها فقط به مسائل مادّى نمىانديشيدند، همان گونه كه فقط به فكر خود و نسل حاضر نبودند، امّا ما چگونه دعا مىكنيم؟!
صلاح كار كجا ومن خواب كجاببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
ما بايد در مورد دعاهاى حضرات معصومين عليهم السلام نظير دعاى كميل حضرت على عليه السلام، دعاى عرفه امام حسين عليه السلام، دعاى ابوحمزه امام سجّاد عليه السلام، و دعاى افتتاح امام زمان عليه السلام، و ساير دعاهاى ارزشمند و داراى مضامين عالى آن بزرگواران، بيشتر مطالعه و تحقيق نموده، و از نحوه دعا كردن آن عزيزان درس عبرت گرفته، و آن را به ديگران انتقال دهيم.
1) سوره بقره، آيه 129
داستان ذبح اسماعيل عليه السلام
يكى از بخشهاى مهمّ زندگانى ابراهيم خليل عليه السلام- كه بسيار پر رمزو رازست- داستان قربانى و سر بريدن فرزندش اسماعيل عليه السلام است كه خداوند متعال در ضمن آيات 101-/ 108 سوره صافّات به آن پرداخته است. توجّه فرماييد:
«فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ»؛ ما او (/ ابراهيم را به نوجوانى بردبار (و صبور) بشارت داديم».
از آنجا كه خداوند مىخواهد داستان ذبح اسماعيل عليه السلام را بيان كند، و آن حضرت در اين امتحان حلم و بردبارى كرد، خداوند به اين صفت او اشاره كرده است.
«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قَالَ يَا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ»؛ هنگامى كه او به مقام سعى و كوشش (و حدّ رشد) رسيد، گفت: پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، پس بنگر رأى تو چيست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت».
اوّل اينكه، از جمله «افعل ما تؤمر» استفاده مىشود كه حضرت ابراهيم عليه السلام تنها صحنه ذبح اسماعيل عليه السلام را در خواب مشاهده نكرد، بلكه در عالم خواب به وى دستور داده شد كه فرزندش اسماعيل را ذبح كند.
دوم اينكه، خواب انبيا با خوابهاى مردم تفاوت دارد؛ خواب انبيا حجّت است، امّا خوابهاى مردم حجّيت ندارد. اين كه فلان كس خواب مىبيند در فلان مكان امامزادهاى دفن شده، و روح آن امامزاده به او دستور داده كه به مردم بگويد براى او گنبد و بارگاهى بسازند اعتبارى ندارد. تفاوتى نمىكند كه واقعاً چنين خوابى ديده باشد، و يا به اهداف و اغراض مالى و به دست آوردن درآمد و مانند آن، خوابى دروغين ساخته باشد، كه از هر دو نمونه كم نيست. در هر حال هيچ يك از خوابهاى مردم حجّت نيست، و منشأ عمل واقع نمىشود. امّا خواب انبيا و پيامبران عليهم السلام چنين نيست. خوابى كه حضرت ابراهيم عليه السلام در مورد ذبح اسماعيل عليه السلام مىبيند، خوابى كه حضرت يوسف عليه السلام مىبيند،(1)خوابى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مورد فتح مكّه مىبيند،(2)و خواب ديگر انبيا همه حجّت است. و در حقيقت يكى از مجارى وحى انبيا خواب است، زيرا همان گونه كه فرشته در بيدارى بر پيامبران نازل مىشود، در خواب هم نازل مىگردد.
سوم اينكه، طبق آنچه در روايات آمده، خواب حضرت ابراهيم عليه السلام چند بار تكرار شد.(3)اوّلين بار در صحراى عرفات بود، بار ديگر در صحراى مشعر الحرام خواب ديد، سپس در منى همان خواب تكرار شد، تا اين كه ابراهيم عليه السلام مطمئن شد كه اين يك خواب معمولى نيست، بلكه مأموريّتى الهى است كه بايد انجام دهد.
چهارم اينكه، ابراهيم عليه السلام با ذبح اسماعيل عليه السلام نهايت ايثار را از خود بروز داد.
چون خداوند اين فرزند را در سنّ پيرى به او داده، و مدّتها (حدود 13 سال) از وى دور بوده، و به فرمان خدا با مادرش به تنهايى در صحراى گرم و سوزان مكّه
زندگى كرده است. از اينطور تمام دلبستگى ابراهيم عليه السلام در اين دنيا- به حسب ظاهر- به اسماعيل عليه السلام است. امّا اكنون مأموريّت يافته كه با دستان خويش سر از بدنش جدا كند. آيا بالاتر از اين ايثار تصوّر مىشود؟!
پنجم اينكه، نه تنها! ابراهيم خليل عليه السلام تسليم محض فرمان خدا بود، كه همسرش هاجر و فرزند سيزده سالهاش اسماعيل عليه السلام نيز آماده پذيرش فرمان الهى بودند. بنابراين وقتى كه حضرت ابراهيم عليه السلام نظر اسماعيل را در مورد اين مأموريّت پرسيد، در پاسخ گفت: «هر چه دستور خداست اجرا كن، به خواست خدا صبر خواهم كرد» و هنگامى كه اسماعيل عليه السلام مأموريّت پدر را براى مادرش بيان كرد، هاجر خطاب به شوهرش گفت: «اى پيامبر خدا! هر چند اسماعيل حاصل تمام عمر من است، ولى در برابر فرمان خدا راهى جز اطاعت و تسليم نيست. بنابراين، مأموريّتت را انجام بده». بدينسان هر سه نفر آماده انجام فرمان پروردگار شدند.
ششم اينكه، ابراهيم خليل عليه السلام دست فرزند دلبندش را گرفت و با هم به سوى قربانگاه حركت كردند. به جمره اولى (اوّلين ستونى كه حجّاج در مناسك حج آن را رمى كنند) كه رسيدند شيطان ظاهر شد و شروع به وسوسه حضرت ابراهيم عليه السلام كرد و گفت: «اين چه كار غير عاقلانهاى است كه مىخواهى انجام دهى؟ اين خواب، وحى نبود، بلكه از وسوسههاى شيطان است». ابراهيم عليه السلام هفت سنگ برداشت و به سوى شيطان نشانه گرفت. شيطان دور شد. ابراهيم و اسماعيل مقدارى حركت كردند. در محلّ جمره دوم، دوباره شيطان ظاهر شد و گفت: «ابراهيم! فردا جواب ملامتها و سرزنشهاى مردم را چه خواهى داد؟» حضرت دوباره با هفت سنگريزه شيطان را دور كرد، و به حركت خود ادامه داد.
شيطان براى بار سوم در محلّ جمره سوم ظاهر گشت، و گفت: «ابراهيم! تو مىخواهى عمرى را با هاجر زندگى كنى. پس از ذبح اسماعيل چگونه مىتوانى
به صورت هاجر نگاه كنى؟» حضرت براى بار سوم هفت سنگريزه ديگر به سوى شيطان پرتاب كرد، و هنگامى كه شيطان ديد وسوسههاى او در عزم راسخ ابراهيم عليه السلام هيچ خللى وارد نمىكند، او را رها كرد و رفت.
ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام به قربانگاه رسيده، آماده انجام فرمان خداوند شدند.
امّا هر دو مانند ابر بهار اشك مىريختند. ابراهيم عليه السلام پدر است و عاطفه پدرى دارد، و اسماعيل نوجوان فرزند اوست و محبّت و علاقه فرزندى دارد. و عاطفه و محبّت پدرى و فرزندى منافاتى با انجام فرمان خدا ندارد. دستور خدا را انجام مىدهد، امّا گريهاش را هم مىكند.
هفتم اينكه، اسماعيل 13 ساله كه تسليم فرمان پروردگار و آماده انجام مأموريّت پدر شده، خطاب به پدر مىگويد: «پدرجان! ابتدا صورتم را بر روى خاك بگذار، تا چشمانت به چشمانم نيفتد، و عواطف پدرانهات تحريك نشود؛ زيرا ممكن است مانع انجام فرمان پروردگار شود. سپس دستهايم را محكم ببند، تا مبادا از خود بى خود گشته و مانع انجام مأموريّتت گردم».(1)
همه چيز آماده شده، و تمام مقدّمات فراهم گرديده، و اينك ابراهيم خليل قصد دارد فرزندش اسماعيل را به خاطر انجام فرمان الهى ذبح كند. بدين منظور، كارد را بر گلوى اسماعيل مىگذارد. امّا هر چه فشار مىدهد، نمىبرد! نكند كارد تيز نيست، آن را امتحان مىكند، بسيار تيز و برّان است. دوباره كارد را بر گلوى اسماعيل مىگذارد، ولى اين بار هم نمىبرد. حضرت خطاب به كارد مىگويد:
چرا نمىگذارى فرمان پروردگارم را انجام دهم؟ كارد مىگويد: «الخليل يأمرنى والجليل ينهانى؛ ابراهيم خليل مرا امر به بريدن مىكند، و خداى ابراهيم از اين كار مَنعم مىكند».(2)اينجا بود كه فرشته وحى بر حضرت ابراهيم عليه السلام نازل شد.
توجّه كنيد:
«فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ* إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ* وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ* وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»؛ هنگامى كه هر دو تسليم (فرمان الهى) شدند و ابراهيم پيشانى او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه: اى ابراهيم! آن رؤيا را تحقّق بخشيدى (و آماده قربانى فرزند شدى) ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم. به يقين اين همان امتحان آشكار است. ما قربانى عظيمى را فداى او كرديم، و نام نيك او را در امّتهاى بعد باقى نهاديم».
امتحان حضرت ابراهيم عليه السلام با موفقيّت و سربلندى به پايان رسيد؛ امّا آثار آن امتحان تا به امروز باقى است، و تا قيام قيامت ادامه خواهد داشت. هر يك از زوّار خانه خدا كه به زيارت آن خانه مقدّس مىرود، و براى مناسك حج احرام مىبندد، به ياد امتحان بزرگ حضرت ابراهيم عليه السلام و آن ايثار و فداكارى بىمانند، گوسفندى را قربانى مىكند، و با اين قربانى هم آن خاطره را زنده نگه مىدارد، و هم هواها و هوسهاى خويش را ذبح مىنمايد.
بنابر آنچه كه گذشت، قربانى حجّاج در مكّه بايد يادآور ذبح حضرت ابراهيم عليه السلام باشد. ولى متأسّفانه مدّتى بود كه قربانىها در كورههاى بزرگ سوخته يا در گودالهاى عظيم دفن مىگرديد. ما گفتيم كه اين قربانى ابراهيمى نيست، گوشت قربانى كه قرآن مجيد دستور داده، بايد صرف فقرا و نيازمندان شود. به همين علّت فتوا داديم كه در آن شرايط در آنجا قربانى نكنند، بلكه اين سنّت الهى را در وطن بجا آورند، تا گوشت آن مصرف شود.(1)عربستان سعودى كه
1) شرح اين مطلب را در كتاب« حكم الاضحية فى عصرنا» مطالعه فرماييد
ادامه آن وضع را مايه آبروريزى ديد، دستگاههاى مجهّز سردخانهاى تهيّه نموده، و تمام گوشتها را بسته بندى كرده و براى نيازمندان به نقاط مختلف ارسال كرد.
پس از اين وضعيّت بود كه گفتيم: «در اين شرايط انجام قربانى در مكّه اشكالى ندارد».
خوانندگان محترم! همه انسانها در دنيا امتحان مىشوند. از اينرو در روايات آمده است: «دعا نكنيد خدا شما را امتحان نكند، بلكه دعا كنيد در امتحانات روسفيد شويد».(1)
سؤال: چرا خداوند امتحان مىكند؟ مگر بندگانش را نمىشناسد؟
جواب: امتحانات الهى براى شناخت بندگان نيست، بلكه براى اين است كه صفات درونى بندگان در لابهلاى اعمال آنها ظاهر و آشكار شود. امام حسين عليه السلام و ياران فداكارش انسانهاى ايثارگر و شهادتطلب و فداكارى بودند، امّا خداوند به صفات درونى تا زمانى كه بارز و آشكار نشود، پاداش نمىدهد. آنها بايد در صحراى كربلا آن صفات را از خود بروز داده، و در عمل آشكار كنند، تا استحقاق پاداش يابند. بنابراين، آزمايش و امتحانات الهى براى كشف مجهولات نيست، بلكه براى عينيّت بخشيدن به صفات درونى است.
آزمايش اشخاص مختلف با توجّه به موقعيّت و مقام آنها متفاوت است.
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، كلمه 93
امتحانى كه خداوند از حضرت ابراهيم عليه السلام گرفت از يك عالم بزرگ دينى نمىگيرد. و امتحان يك عالم بزرگ با عالم متوسّط و معمولى يكسان نيست.
همانگونه كه امتحان عالم با جاهل همسان نمىباشد، بلكه آزمايش هر شخصى بر حسب استعداد و امكاناتى كه دارد صورت مىپذيرد. در نتيجه امتحانهاى حضرت ابراهيم عليه السلام با توجّه به رفعت مقام و اوج ايمان و تقرّبش بسيار سخت بود. مبارزه با بتپرستان بابل و شكستن بتها در سنّ 16 سالگى، به آتش انداختن آن حضرت، تبعيد از بابل به شام، فرستادن همسر و فرزندش به بيابان خشك مكّه، و بالاخره ذبح حضرت اسماعيل عليه السلام از جمله امتحانات سخت آن حضرت بود، كه از همه آنها سربلند بيرون درآمد.
خداوند متعال به كسانى كه در آزمايشها و امتحانات قبول مىشوند پاداش مىدهد، امّا پاداشهاى الهى در خور امتحان نيست، بلكه در خور مقام ذات خداست. شهيدان كربلا نصف روز فداكارى و ايثار كردند، امّا خداوند چقدر به آنها پاداش داد. تا آنجا كه گاه پنج شش ميليون نفر در ايّام شهادت حضرت امام حسين عليه السلام در كنار مزار آن شهدا جمع مىشوند. مقام شفاعت آن بزرگواران كه بسيار بالاتر است.
جوانان امروز هم در معرض امتحانات سخت و مشكلى هستند؛ وسوسههاى شيطان، عوامل فحشا و فساد، سايتهاى اينترنتى فاسد و مفسد، ماهوارههاى فساد برانگيز، بلوتوثهاى بىشرمانه، و ديگر عوامل فساد، جوانان ما را در معرض امتحانات سختى قرار داده، كه بايد سعى كنند با توكّل بر خدا و توسّل به حضرات معصومين عليهم السلام و تلاش و كوشش مستمر و خستگىناپذير، انشاءاللَّه از امتحانها سرافراز خارج شوند.
مناسك حج
يكى ديگر از افتخارات حضرت ابراهيم خليل عليه السلام اين است كه آن حضرت بنيانگذار مناسك حج بود. چندين هزار سال قبل، اين پيامبر اولوالعزم بنياد مراسم حج را نهاد، كه خداوند طىّ آيات 26 تا 29 سوره حج آن را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يادآورى مىكند:
«وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ»؛ (به خاطر بياور) زمانى را كه محلّ خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم (تا آن را بنا كند)».
با توجّه به اين كه خانه كعبه در زمان حضرت آدم عليه السلام ساخته شده (1)و پس از طوفان نوح عليه السلام ويران گشته و باقيمانده آثارش در زير گِل و لاى حاصل از سيلابها و خاكها و شنهاى حاصل از باد و طوفان پنهان شده بود، خداوند به حضرت ابراهيم عليه السلام دستور داد آن را بازسازى كند. طبق برخى از روايات،(2)هنگامى كه فرمان ساختن خانه كعبه بر روى پايههاى پيشين آن به حضرت ابراهيم عليه السلام داده شد، آن حضرت خطاب به خدا عرض كرد: «جاى پايههاى خانهات كجاست؟» خداوند طوفانى فرستاد، خاكهاى روى پايههاى خانه كعبه كنار رفت، و پايههايى كه حضرت آدم عليه السلام نهاده بود، آشكار شد. حضرت
ابراهيم عليه السلام كار بازسازى خانه خدا را آغاز كرد. اسماعيل جوان و با نشاط و پرقدرت، با همكارى عدّهاى از فرشتگان سنگهاى مناسب را از كوههاى اطراف كعبه به ابراهيم خليل رساندند و آن حضرت خانه را ساخت، و بدين شكل خانه كعبه ساخته شد. خداوند پس از اشاره به دستور بناى خانه كعبه، سه دستور به ابراهيم خليل داد:
مفسّران معمولًا اين آيه شريفه را به معناى شريك قرار ندادن براى خداوند تفسير كردهاند، ولى به نظر مىرسد كه خداوند متعال در اين آيه دستور خلوص عمل به حضرت ابراهيم عليه السلام داده است. گويا مىفرمايد: «ابراهيم! در ساختن خانهام نيّتت را خالص گردان، و فقط براى رضا و خشنودى من آن را بساز»؛ زيرا هر كارى با خلوص نيّت انجام پذيرد، بادوام و پربركت و آبرومند خواهد شد.
بنابراين، ما هم بايد سعى كنيم در تمام كارها فقط به جلب رضايت پروردگار بينديشيم. اگر مسجد مىسازيم، اگر سرپرستى ايتام را مىپذيريم، اگر نماز واجب يا مستحب مىخوانيم، اگر عهدهدار بناى درمانگاه و حسينيّه و بيمارستان و مدرسه مىشويم، اگر به زيارت مىرويم، و خلاصه دست به هر كارى مىزنيم فقط و فقط به رضايت پروردگار و قرب الهى بينديشيم. زيرا تنها آنچه براى خدا انجام مىشود، پايدار است.(1)
گاه مساجد بسيار بزرگ و مجلّل و وسيعى با انواع امكانات ساخته مىشود، امّا نمازگزار چندانى ندارد. در مقابل مساجد كوچك قديمى وجود دارد كه غلغله است و جاى خالى در آن يافت نمىشود. خلوص نيّت اين را پررونق، و عدم اخلاص آن را كم رونق كرده است.
اخلاص عجيب حضرت ابراهيم عليه السلام آنقدر مؤثّر بود كه پس از سه هزار سال
1) اعيان الشيعه، ج 3، ص 646؛ الصراط المستقيم، ح 2، ص 21
روز به روز بر عظمت خانه كعبه و مراسم حج افزوده مىشود؛ خانه و مراسمى كه قوىترين نويسندگان، و تواناترين خطيبان و سخنرانان، از توصيف آن عاجزند، و بايد رفت و از نزديك مشاهده كرد.
دومين دستورى كه خداوند به خليلش مىدهد اين است كه پس از بناى كعبه، آن را از هر نظر- مادّى و معنوى- براى چهارگروه آماده كن: الف) طوافكنندگان.
ب) نمازگزاران كه در حال نماز قيام دارند. ج) ركوعكنندگان. د) سجدهكنندگان.
و خلاصه براى طوافكنندگان و نمازگزاران آن را آماده ساز. هم نظافت ظاهرى آن را عهدهدار شو، و هم آن را از لوث وجود بتهاى سنگى و چوبى پاك نگهدار.
خوانندگان محترم! مسأله تميز نگه داشتن خانه خدا اختصاص به كعبه و مسجدالحرام ندارد، بلكه بر همه مسلمانان در سراسر جهان لازم است، تمام مساجد را همواره تميز و باشكوه نگه دارند، تا مؤمنان با شوق و رغبت، جهت برگزارى نماز جماعت و فرادا و ديگر مراسم عبادى و دينى در مساجد حاضر شوند.
سومين دستور پروردگار به ابراهيم خليل عليه السلام پس از بنا و تميزكردن خانه كعبه چنين است: «اكنون كه خانه كعبه آماده پذيرايى از ميهمانان خود مىباشد، همه مردم را به صورت عام دعوت به حج كن»؛ حضرت ابراهيم عليه السلام در پاسخ مىگويد: «خدايا! صداى من در اين فضا به گوش كسى نمىرسد!» خداوند فرمود:
«عَلَيْكَ الْاذانُ وَعَلَيْنَا الْبَلاغُ
؛ تو صدا بزن، ما به گوش همه مىرسانيم»(1)
1) تفسير القمى، ج 2، ص 83
ابراهيم عليه السلام به سمت شرق و غرب عالم رو كرد، و با اين عبارت مردم را به حج فرا خواند:
«ايُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ الَى الْبَيْتِ الْعَتيقُ فَاجيبُوا رَبَّكُمْ
؛ اى مردم! حج خانه خداوند بر تمام (افراد مستطيع از) شما واجب شده است، خداوندتان را اجابت كرده و تكليف الهى را بجا آوريد».
خداوند متعال مطابق وعدهاى كه داده بود، نه تنها صداى پيامبرش را به گوش همه جهانيان عصر ابراهيم عليه السلام رساند، بلكه صداى او را به گوش تمام انسانهاى موجود در شكم مادر و انسانهايى كه تا قيام قيامت خواهند آمد، رساند و در نتيجه كسانى كه در پاسخ نداى ابراهيم لبّيك گفتند، خداوند توفيق تشرّف حج را نصيبشان خواهد كرد.(1)آيا گستردهترين و وسيعترين رسانههاى جهان قادرند اخبار خود را به جنينهاى درون رحم مادران و نسلهاى آيندهاى كه هنوز نطفه آنها منعقد نشده برسانند؟ خداوند متعال در ادامه آيه مىفرمايد:
«يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»؛ تا پياده و سواره بر مركبهاى لاغر (/ چابك و ورزيده از هر راه دورى به سوى تو بيايند».
سؤال: چرا فرموده است: «سوار بر مركبهاى لاغر»، آيا خصوصيّتى دارد؟
جواب: مفسّرين در پاسخ اين سؤال گفتهاند: در زمانهاى گذشته، رفتن به مكّه به وسيله اسب و مانند آن، آنقدر مشكلات و ناملايمات داشت، كه وقتى به مقصد مىرسيدند اسب فربه و چاق، لاغر و نحيف مىشد.
در آيه بعد به فلسفه حج و آثار و فوايد آن اشاره شده است. مىفرمايد:
«لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ»؛ تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حياتبخش) باشند».
1) وسائلالشيعه، ج 8، ص 5، ح 9
حج منافع مختلف مادّى و معنوى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى دارد كه در مباحث آينده به آنها خواهيم پرداخت. امّا آنچه در اينجا لازم به ذكر است، اين كه جمعى از مسلمانان- كه پيرو مكتب اهلبيت نيستند- معتقدند احكام الهى فلسفهاى ندارد. امّا ما پيروان مكتب اهل بيت معتقديم: «خداوند حكيم است، و شخص حكيم بىحساب دستورى صادر نمىكند، و از انجام كارى جلوگيرى نمىنمايد. دستورات او مصلحتى دارد، و در نهى كردنهايش مفسدهاى نهفته است، هر چند اين مصالح و مفاسد براى ذات پاك او سودى ندارد، زيرا او از همه چيز غنى و بىنياز است، امّا براى ما مكلّفين مفيد و سومند است».
خداوند متعال، سپس به برخى از جزئيّات مناسك حج پرداخته، مىفرمايد:
«وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِّنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ»؛ و در روزهاى معيّنى نام خدا را، بر چهارپايانى كه به آنها روزى داده است، (به هنگام قربانى كردن) ببرند».
جالب اين كه برخى از جزئيّات حج در قرآن مجيد آمده در حالى كه خداوند متعال متعرّض جزئيّات نماز در قرآن نشده است. آيه فوق اشاره به سه روز بيتوته حجّاج در منى در روزهاى 11 و 12 و 13 ذيحجّه دارد. حجّاج بايد در آنجا بيتوته كرده و ذكر خدا را بگويند:
«اللَّهُ اكْبَرُ، اللَّهُ اكْبَرُ، لاالهَ الَّا اللَّهُ واللَّهُ اكْبَرُ، اللَّهُ اكْبَرُ، عَلى ما هَدانا، وَاللَّهُ اكْبَرُ عَلى ما رَزَقْنا مِنْ بَهيمَةِ الْانْعامِ، وَالْحَمْدُ للَّهِ عَلى ما ابْلانا»
.(1)
سپس به يكى ديگر از اعمال حج، كه قربانى است، اشاره كرده و دستور مصرف گوشت قربانى را مىدهد:
«فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ»؛ پس از گوشت آنها بخوريد، و بينواى فقير را نيز اطعام نماييد».
1) بحارالانوار، ج 99، ص 307، ح 15
اين آيه شريفه صراحت در لزوم استفاده از گوشتهاى قربانى دارد. لازم به تذكّر است كه امروز، عدّهاى مخالف خوردن گوشت هستند، در حالى كه اين سخن اشتباه است. و اسلام استفاده از گوشت را به صورت معتدل سفارش مىكند. در روايات متعدّد آمده است:
«مَنْ تَرَكَه ارْبَعينَ صَباحاً لَمْ يَأْكُلِ الَّحْمَ ساءَ خُلْقُهُ، وَمَنْ ساءَ خُلْقُهُ فَأَذِّنُوا فى اذُنِه
؛ كسى كه چهل روز گوشت نخورد بداخلاق مىشود، و بايد در گوش كسى كه بداخلاق شده اذان گفت».(1)
بنابراين، استفاده از گوشت در حدّ متعادل خوب است، البتّه افراط و زيادهروى در هيچ كارى از جمله خوردن گوشت سزاوار نيست، در روايات آمده است كه شكمهاى خود را مقبره و گورستان حيوانات نكنيد.
(لاتَجْعَلُوا قُلُوبَكُمْ مَقابِرَ الْحَيْوانِ).(2)
ما بايد در مقابل نعمتهايى كه خداوند به ما ارزانى داشته شاكر و قدردان باشيم. آيا شكر نعمت اين است كه صدها هزار قربانى را در كورههاى مخصوص ريخته و آنها را آتش بزنيم، و يا در گودالهاى بزرگ به وسيله لودر و مانند آن دفن كنيم؟ به خاطر دارم زمانى كه قربانىها دفن مىشد، يا آن را آتش مىزدند، شخصى در قربانگاه به من گفت: آيا اسلام دستور داده كه اين همه قربانى تلف شود، و ميليونها گوسفند را بكشند و بسوزانند يا دفن كنند؟ خدا را شكر مىكنيم كه عربستان سعودى تصميم عاقلانهاى گرفت و با هزينه فراوان امكان بستهبندى
بهداشتى گوشتها و ارسال آن را به مناطق محروم فراهم كرد، و اين علامت سؤال از اعمال و مناسك حج برداشته شد.
حجّى كه امروز انجام مىشود در مقابل حجّى كه گذشتگان ما انجام مىدادند، تفاوت بسيارى دارد. اكنون زوّار بيت اللَّه الحرام سوار بر هواپيما مىشوند و ظرف كمتر از سه ساعت به فرودگاه مقصد مىرسند و از آنجا با اتوبوسهاى مجهّز، كه انسان در درون آن ماشينها احساس گرما نمىكند، به هتلهاى محلّ سكونت منتقل مىگردند. امّا در گذشته طىّ اين مسير مشكلات و ناملايمات بسيار زيادى داشت. مرحوم شيخ ابوالفتوح رازى از بزرگان مفسّران قرآن مىگويد: «يكى از برادران مسلمان به هنگام طواف پيرمرد قدخميدهاى را، كه عصازنان در حال طواف بود، ديد. احوال او را پرسيد. پيرمرد گفت: مىدانى چه مدّت در راه بودم؟ پنج سال طول كشيد تا به مكّه برسم! من اين گونه پير و قدخميده و شكسته نبودم، و موهايم سفيد نشده بود. ناملايمات سفر با من چنين كرد».(1)
سؤال: مگر مىشود سفر كسى، هر چند پياده، پنج سال طول بكشد؟
جواب: فرض كنيد در زمانهاى گذشته شخصى از شمال آفريقا يا اقيانوسيّه با پاى پياده و مقدار محدودى پول به سمت مكّه حركت كند. در بين راه پولش تمام مىشود، براى مخارج روزانه و هزينه سفر بايد چند ماهى را در مكانى توقّف كرده، و از راه كارگرى و مانند آن مقدارى پسانداز نمايد، سپس به حركت خود ادامه مىدهد. در مسير راه بيمار مىگردد، براى معالجه و درمان مجبور مىشود مدّتى ديگر توقّف كرده، و پس از درمان به مسير خود ادامه مىدهد. ولى
1) تفسير رُوح الجنان، ج 8، ص 89
به جايى مىرسد كه به علّت ناامنى يا سيل و مانند آن راه بسته شده، و مجبور مىشود تا باز شدن راه صبر كرده، سپس حركت كند. با وجود چنين مشكلات و موانعى، زمان زيادى نياز است تا به مكّه برسد.
آرى! در زمانهاى گذشته مردم با مشكلات فراوان و طاقت فرسا به حج مشرّف مىشدند، امّا اكنون سفرها بسيار راحت و آسان شده، ولى متأسفانه گاه با ناشكرىهايى مواجه مىشويم. بهتازگى شخصى به حج رفته و سفر سختى را پشت سر گذاشته بود (كه در مقابل سختيهاى گذشتگان قابل مقايسه نيست) پس از بازگشت مىگفت: «به خداوند گفتم اين سفر را نصيب من كردى، ولى نصيب فرزندانم مكن!» ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.
در سالهاى نه چندان دور نيز امكانات سفر بسيار متفاوت با زمان ما بود، به خاطر دارم در اوّلين سفرى كه به حج مشرّف شديم بسيار سخت بود، بايد هنگام صبح سوار بر ماشينهاى بارى بىسقف و سرباز مىشديم. آفتاب سوزان بر سر و صورت برهنه ما مىتابيد. ساعتها در راه بوديم. شدّت سوزش آفتاب به قدرى زياد بود كه پوست صورت عدّه زيادى مىافتاد. اكنون حجّاج محترم با توجّه به فتاواى مراجع معظّم تقليد شبانه با اتوبوسهاى مجهّز حركت كرده، و فارغ از اين مشكلات به راحتى فاصله ميقات تا مكّه را طى نموده، و اعمال خود را بجا آورده، و از احرام خارج مىشوند؛ در حالى كه اصحاب ائمّه در طىّ 12 روز فاصله مدينه تا مكّه را طى مىكردند. مسلمانان بايد شكر اين نعمتها را بجا آورند.
حج يكى از اركان مهمّ اسلام، و از بزرگترين فرايض دينى است.
قرآن مجيد در يك عبارت كوتاه و پرمعنا مىفرمايد: «وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ
مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا»؛ و براى خدا بر مردم (واجب) است كه آهنگ خانه (او) كنند، آنها كه توانايى رفتن به سوى آن را دارند».(1)و در ذيل همين آيه مىفرمايد:
«وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ»؛ و هر كس كفر ورزد (و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده)، و خداوند از همه جهانيان بىنياز است».
جمله «براى خداست بر مردم ...» به ضميمه تعبير به «كفر» در مورد كسانى كه حجّ واجب را ترك مىكنند، اهميّت فوقالعاده آن را در اسلام كاملًا روشن مىسازد.
قابل توجّه اين كه در تفسير آيه شريفه 72 سوره إسراء «وَمَنْ كَانَ فِى هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِى الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِيلًا»(2)از امام صادق عليه السلام روايت شده كه يكى از معانى آيه، كسى است كه حجّ واجب خود را پيوسته به تأخير مىاندازد، تا مرگ او فرا مىرسد (او در قيامت نابينا خواهد بود).(3)در حديث ديگرى آمده است: «هر كس حجّ واجب را بدون عذر ترك كند، روز قيامت يهودى يا نصرانى محشور مىشود».(4)
و در مقابل، براى حج پاداشهاى عظيمى در روايات اسلامى وارد شده، كه درباره كمتر عملى ديده مىشود.
چنان كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «كسانى كه حج و عمره بجا آورند ميهمان خدا هستند، هر چه بخواهند خدا به آنها مىدهد، و هر دعايى كنند به اجابت مىرسد، و اگر درباره كسى شفاعت كنند پذيرفته مىشود ... و اگر در اين راه بميرند خداوند تمام گناهان آنها را مىبخشد».(5)
و نيز در حديث ديگرى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«الْحَجُّ المَبْرُورُ لَيْسَ لَهُ جَزاءٌ الَّا الجَنَّة؛
حجّ مقبول پاداشى جز بهشت ندارد!».(1)
و در حديث سوم از همان حضرت مىخوانيم:
«مَنْ حَجَّ الْبَيْتَ ... خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَومٍ وَلَدَتْهُ امُّهُ؛
كسى كه حج بجا آورد از گناه پاك مىشود، همانند روزى كه از مادر متولّد شده است».(2)
و اين بزرگترين موهبت، و برترين افتخار و بالاترين پاداش است.
در اهميّت حج همين بس كه روح انسان در ضمن چند روز از عالم مادّه خارج شده، و به ملكوت اعلى مىرود. يكى از افسران رده بالاى ارتش كه مدالهاى فراوان روى سينهاش سنگينى مىكرد، گفت: «وقتى كه به ميقات رسيده، و لباسهاى عادى و معمولى روزمرّه را از تن بيرون كرده، و دو حوله احرام پوشيدم، احساس سبكى و راحتى عجيبى كردم»؛ آرى، پس از احرام و يكسان شدن همه انسانها، و به دست فراموشى سپردن كبر و غرور و خودخواهى و تكبّر و خودبرتربينى، انسان احساس ديگرى پيدا مىكند. در آنجا علاوه بر خداحافظى با لباسهاى دوختنى و زينتى، موهايت را نيز شانه نمىزنى، از كِرِم هم استفاده نمىكنى، از همسرت كه بر تو حلال است نيز فاصله مىگيرى، و حتّى نگاه عاشقانه و همراه با لذّت جنسى به او را ترك مىكنى. آن قدر روحانى و ملكوتى مىشوى كه آزارت به حشرات هم نخواهد رسيد، يك مورچه هم زير پايت له نمىشود، با ديگران جرّ و بحث و مجادله و مفاخره نمىكنى، در حرم صيد نمىكنى، گياه حرم را نمىكَنى، خون از بدنت خارج نمىنمايى، و حتّى قيافهات را در آيينه و هر جسم صيقلى ديگر به نظاره نمىنشينى. راستى كه آدمى از دنياى پست و مملوّ از پليدى و زرق و برق، دل
مىكند و در عالمى ديگر سير مىكُند. به راستى چنين برنامهاى براى انسان مؤثّر است، و در حقيقت وى را تربيت مىكند.
افسوس كه عدّهاى از مردم در آن مكان مقدّس به دنبال چيزهايى مىروند كه همه جا يافت مىشود، و از آنچه كه فقط در آن مكان با ارزش و در آن اجتماع عظيم مىتوان بدست آورد غفلت مىكنند، و پس از بازگشت همانند انسانهايى كه تازه از خواب بيدار شده، متوجّه مىشوند كه چه اشتباه بزرگى كرده، و چه كلاهى سرشان رفته است. بدين جهت، معتقديم زوّار خانه خدا قبل از سفر و در هنگام اقامت در مدينه منوّره بايد آموزشهاى لازم را ببينند، و روحانيون محترم كاروانها به آنها بفهمانند كه به چه سرزمين مقدّسى پا نهاده و در آنجا پا جاى پاى چه بزرگانى مىنهند، و عزم سفر به خانهاى دارند كه قديمىترين معبد جهان است. كه اگر اين تعليمات را ببينند و در اين عبادت بزرگ انديشه نمايند، انسان ديگرى خواهند شد.
حج با اين اهميّت و عظمت بايد محور وحدت مسلمانان، و عامل رفع اختلافات شود؛ امّا چون اين گوهر گرانبها به دست گوهرناشناسان افتاده قدر آن را نمىدانند. و نه تنها از آن استفاده بهينه نمىبرند، كه آن را تبديل به عامل اختلاف و عناد كردهاند. وهّابيهاى سلفى بجاى پرداختن به توطئههاى دشمن و شناساندن آن به مسلمانان، بهطور دائم بر عليه شيعه تبليغات منفى و دروغين كرده، و اتّهامات واهى و بىاساس خود را در ايّام حج و عمره تكرار نموده، و بذر كينه و اختلاف را در دل شيعيان و ديگر مسلمانان مىپاشند.
گلادستون انگليسى گفت: «سه چيز مسلمانان براى ما خطرناك است:
الف) قرآن مجيد؛ تا زمانى كه مسلمانان قرآن را تلاوت مىكنند، و به آيات
جهاد و شهادت و مبارزه با شرك و بتپرستى و مانند آن عمل مىكنند، ما راحت نخواهيم بود.
ب) نماز و اذان؛ ما هر چه بر عليه اسلام تبليغ كنيم، هنگامى كه وقت نماز فرا مىرسد و صداى مؤذّن از گلدسته مساجد بلند مىشود، همه مردم به سمت مساجد حركت كرده، و به نماز مىايستند، و به اين وسيله تمام تبليغات ما نقش بر آب مىشود.
ج) حجّ خانه خدا؛ تا زمانى كه مسلمانان سراسر دنيا در ايّام حج به عربستان سفر كرده، و همزمان مراسم عبادى حج را بجا آورده، و در اين كنگره بينالمللى شركت مىكنند، ما غربىها در خطر هستيم!».
سپس توصيه مىكند كه: «قرآنها را آتش زده، و بر عليه پيامبر اسلام تبليغ كرده، و خانه كعبه را خراب كنيد!».
آيا منظور او آتش زدن اوراق قرآن مجيد است؟ يا كارى كنند كه مسلمانان احكام و معارف قرآن را فراموش كنند؟ بهطور قطع احتمال دوم صحيح است، از اينرو همواره بر عليه قرآن و معارف آن به اشكال مختلف توطئه كرده و مىكنند، و هم اكنون سايتهاى فراوانى براى سست كردن اعتقاد و ايمان جوانان ما مشغول شبههافكنى هستند.
در مورد محو نام پيامبر صلى الله عليه و آله اين كار از زمان معاويه آغاز شد و هنوز ادامه دارد، و بهتازگى شدّت گرفته و بهخصوص در كشورهاى غربى به اوج خود رسيده است. و جالب اين كه در سال گذشته نام محمّد بالاترين آمار را در ميان نوزادانى كه در آنجا به دنيا آمدهاند به خود اختصاص داده است. اينجاست كه انسان به ياد آيه شريفه 8 سوره صفّ مىافتد كه فرمود:
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛ آنان مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را كامل
مىكند، هر چند كافران خوش نداشته باشند».
در مورد تخريب خانه كعبه، نيز تخريب اهداف بلند سفر معنوى حج منظور بوده است. بدين شكل كه اين سفر روحانى مقدّس، كه بايد انسان را متحوّل كند، به سفرى تفريحى يا تشريفاتى تبديل شود، و آنقدر سطح آن تنزّل كند كه هدف از آن تهيّه جهيزيّه براى دخترانشان باشد!
مسلمانان بايد به اين گونه سخنان و تهديدات دشمنان فكر كرده، و بيشتر به عظمت اسلام و قرآن و حج و ساير معارف دين پى برده، و قدر آن را بدانند، و خداى ناكرده خود عامل پياده كردن نقشههاى آنان نشوند.
در اهميّت حج همين بس كه قسمت مهمّى از احكام حج در قرآن مجيد آمده، در حالى كه ريزهكارىهاى ديگر احكام- همانطور كه گذشت- در قرآن نيامده است. به نمونهاى از عناوينى كه قرآن متعرّض آن شده توجّه فرماييد:
احرام؛ كه در آيه 197 سوره بقره و آيه 96 سوره مائده آمده است.
كفّارات احرام؛ كه آيه 158 سوره بقره به آن پرداخته است.
طواف؛ كه در آيه 29 سوره حج مورد توجّه قرار گرفته است.
وقوف در عرفات و مشعر؛ در آيه 198 سوره بقره آمده است.
حلق يا تقصير؛ كه در آيه 29 سوره حج آمده است.
نماز طواف؛ كه در آيه 125 سوره بقره مورد بحث قرار گرفته است.
سعى صفا و مروه؛ كه حكم آن را مىتوانيد در آيه 158 سوره بقره مطالعه كنيد.
نحوه خروج از احرام؛ شخصى كه پس از احرام بيمار شود و نتواند اعمالش را بجا آورد، در آيه 196 سوره بقره بيان شده است.
امنيّت حرم مكّه؛ كه در آيه 67 سوره عنكبوت آمده است.
اسلام يك دين اجتماعى است؛ بدينجهت جامعه اصل، و افراد فرع به حساب مىآيند كه بايد در جامعه ذوب شوند. بنابراين، كسانى كه مىپندارند اگر در خانه عبادت كنند حضور قلب بيشترى پيدا مىكنند و با اين بهانه از مسجد و جماعت مسلمانان دورى مىگزينند در اشتباهند. از اينرو غالب ضميرهاى نماز ضمير جمع است. به عنوان مثال مىتوان به «ايّاكَ نَعْبُدُ»؛ (پروردگارا) تنها تو را مىپرستيم»؛ «وَايَّاكَ نَسْتَعينُ»؛ و تنها از تو يارى مىجوييم»؛ «وَاهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمِ»؛ ما را به راه راست هدايت كن»؛
«والسَّلامُ عَلَيْنا وَعَلى عِبادِ اللَّهِ الصَّالِحينَ
؛ سلام بر ما و بندگان صالح و شايسته خداوند» اشاره كرد. نتيجه اين كه اسلام يك دين اجتماعى است، و افراد بايد در جامعه ذوب شوند.
بر اين اساس، اسلام سه برنامه اجتماعى دارد:
«جبرئيل به همراه هفتاد هزار فرشته، پس از نماز ظهر نزد من آمدند. جبرئيل گفت: پروردگارت سلام مىرساند و دو هديه برايت فرستاده است. پرسيدم: آن دو هديه چيست؟ عرض كرد: ... و ديگرى خواندن نمازهاى روزانه به جماعت است. پرسيدم: ثواب نماز جماعت براى امّت من چقدر است؟ گفت: اگر دو نفر باشند خداوند براى هر نفر در مقابل هر ركعت صد و پنجاه نماز منظور مىكند، و اگر سه نفر باشند ششصد نماز، ... و اگر از ده نفر بيشتر شوند چنانچه تمام آسمانها كاغذ، و تمام درياها مركّب، و تمام درختان قلم، و تمام جنّ و انس و فرشتگان نويسنده شوند، قادر برشمارش ثواب يك ركعت آن نخواهند شد ...».(1)
1) مستدرك الوسائل، ابواب صلاة الجماعة، باب 1، ح 1
بدين جهت با كسانى كه بىجهت در نماز جماعت مسلمين حاضر نمىشوند و آن را سبك مىشمارند، در روايات به شدّت برخورد شده است.(1)
نماز جمعه؛ پس از استقرار نظام اسلامى در كشورمان نماز جمعه كاملًا احيا شد. نماز جمعه شيعيان امتيازى دارد كه اهل سنّت ندارد. در ميان اهل سنّت هر كس در مسجد محلّه خود نماز جمعه مىخواند، و اين تفاوت چندانى از نظر آثار با نماز جماعت ندارد. امّا در نماز جمعه شيعه همه علاقمندان از سرتاسر شهر در يك جا جمع شده و يك نماز جمعه باشكوه اقامه مىشود. و امام جمعه مشكلات سياسى و اجتماعى و فرهنگى را بيان كرده، و مردم را نسبت به توطئهها و نقشههاى دشمن آگاه نموده، و مردم شهر از حال همديگر باخبر شده، و اغلب نسبت به حلّ مشكلات ديگران اقدام مىكنند.
حجّ خانه خدا؛ حج اجتماعى عظيمتر است كه سالانه برگزار مىگردد و مسلمانان از سراسر كشورهاى اسلامى و مسلماننشين، از تمام نژادها، زبانها، و از والامقامترين افراد تا افراد بسيار عادى در اين كنگره عظيم، گرد هم مىآيند و همه با هم به زيارت خانه خدا مىپردازند.
اين اجتماع سالانه بسيار مهم و ارزشمند است. بهخصوص نماز جمعهاى كه قبل از عزيمت به عرفات در مسجدالحرام اقامه مىشود، كه همه حجّاج در آن شركت مىكنند، و مسجدالحرام با آن عظمت و خيابانهاى اطراف را پر مىكند، چه فرصت گرانبهايى براى طرح مشكلات جهان اسلام و نحوه حلّ آن ايجاد مىكند. آرى در خطبههاى اين نماز مىتوان مهمترين مسائل جهان اسلام را بيان كرد.
امّا افسوس كه اين نماز جمعه به دست عدّهاى وهّابى سلفى جيرهخوار افتاده
1) بخشى از اين روايات در وسائلالشيعه، ج 5، ابواب صلاة الجماعة، باب 2 آمده است
كه بدون اجازه اربابان خود نمىتوانند سخنى بگويند، و بايد متنى كه حكومت براى آنها تنظيم كرده را قرائت كنند. و گاه متن سخنرانى آنان مسائل بسيار ساده و پيش پا افتادهاى بيش نيست.
مسائل اجتماعى از ديدگاه اسلام به قدرى اهميّت دارد، كه هر چيز در راستاى آن باشد و به وحدت و آشتى ميان مسلمين كمك كند مطلوب است. و آنچه سبب جدايى و اختلاف مسلمانان گردد، منفور است. بنابراين آشتى دادن و اصلاح ذات البين آن قدر اهميّت دارد كه در رديف جهاد در خط مقدم جبهه شمرده شده است.
(اجر المصلح بين الناس كالمجاهد بين الناس).(1)
بدون شك ثوابهاى عظيم و فوق العادهاى كه براى حج در روايات آمده، و همچنين كيفرهاى سختى كه براى ترك آن در قرآن مجيد و روايات اسلامى ذكر شده، همه به خاطر اسرار و فلسفههاى مهمّى است كه اين عبادت بزرگ اسلامى دارد.
قرآن مجيد در يك جمله كوتاه و بسيار پر معنا، درباره حج مىفرمايد:
«لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ»؛ تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حياتبخش) باشند!».(2)
اين منافع، فراوان است كه در روايات معصومين عليهم السلام به آن اشاره شده، از جمله:
تربيت نفوس، و تهذيب اخلاق، و تقويت پايههاى تقوا و خلوص است.
تعبيرى كه در احاديث گذشته آمده بود كه حجِّ مقبول سبب مىشود انسان از تمام
گناهانش خارج شود و همانند روزى گردد كه از مادر متولّد شده، دليل روشنى براى تأثير حج بر پاكى دل و صفاى روح و زدودن آثار گناهان يك عمر است.
البتّه اين فايده بزرگ اخلاقى هنگامى به دست مىآيد كه زائران بيت اللّه الحرام به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مىدهند، به دقّت توجّه داشته باشند، تا هر قدمى كه برمىدارند قدمى به سوى خدا و معبود و محبوب حقيقى باشد، و اين عبادت بزرگ و پرمحتوا براى آنان به منزله «تولّد دوباره» گردد.
كسانى كه با توجّه به اسرار اين عبادت، و با نهايت خلوص نيّت، اين مراسم بزرگ روحانى را انجام مىدهند، آثار عميق آن را در درون جان خود تا پايان عمر احساس مىكنند، و هر زمان به ياد خاطرههاى اين سفر روحانى و صحنههاى مملوّ از روحانيّت و صفا و اخلاص بيفتند، روح تازهاى در آنها دميده مىشود (اين، اثر تربيتى و اخلاقى حج است).
«آثار سياسى» كه در كنار آثار تربيتى حج قرار دارد، بسيار مهم است؛ چرا كه حج- اگر همان گونه كه اسلام دستور داده و ابراهيم بت شكن، جهانيان را به آن فراخوانده انجام شود- سبب عزّت مسلمين، و تحكيم پايههاى دين، و وحدت كلمه، و مايه قدرت و شوكت در برابر دشمنان، و برائت از مشركين جهان خواهد شد، و اين كنگره عظيم الهى، كه هر سال در كنار خانه خدا تشكيل مىشود، بهترين فرصت را به مسلمانان براى بازسازى نيروهاى خويش، و تقويت پايههاى اخوّت و برادرى، و خنثى كردن توطئهها و نقشههاى دشمنان اسلام در طول يكسال مىدهد.
ولى متأسّفانه همان گونه كه گروهى از مسلمين به عمق فلسفه اخلاقى حج نمىرسند، از فلسفه سياسى آن نيز بى خبرند. تنها به ظواهر قناعت مىكنند، و از
روح اين عبادت بزرگ غافلند، و به گفته يكى از سياستمداران بيگانه: «واى به حال مسلمانان اگر معناى حج را نفهمند، و واى به حال دشمنان اسلام اگر مسلمين معناى حج را بفهمند!».(1)
يكى ديگر از آثار مهمّ حج، كه در روايات معصومين عليهم السلام به آن اشاره شده، آثار فرهنگى آن است؛ چرا كه آثار رسول اللّه صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام در جاى جاى مكّه و مدينه و مواقفِ حج به چشم مىخورد، و حضور دانشمندان بزرگ اسلامى از تمام كشورها، اعمّ از علماى بزرگ دينى، و اساتيد فنون ديگر، و گويندگان و نويسندگان، كه هر سال در حج شركت دارند، فرصت خوبى به همه مسلمين جهان براى مبادله اطّلاعات و دانستنىها در تمام زمينههاى دينى و علمى مىدهد، و از همه گذشته، آگاهى خوبى از وضع همه مسلمين جهان در آن محيط پيدا مىشود كه اگر براى اين كار نيز برنامه ريزى شود آثار عظيم آن در جهان اسلام همه ساله ظاهر مىگردد. در عصر امام صادق عليه السلام در برههاى از زمان مأمورين حكومت مانع تماس مردم با امام صادق عليه السلام و حل مشكلات علمى و دينى در حضور آن حضرت شدند. امّا در ايّام حج كه كنترل سيل مسلمانان امكانپذير نبود مردم خدمت حضرت مىرسيدند و سؤالات و مشكلات يكساله خود را با آن حضرت مطرح مىكردند.
در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم:
«تَمامُ الْحَجِّ لِقاءُ الْامامِ
؛ ملاقات امام هر زمان تكميلكننده مراسم حج است»(2)، چون امام را مىبيند و مسائل را از محضر وى سؤال مىكند.
در روايات اسلامى «فلسفه اقتصادى» نيز يكى از اسرار و اهداف حج شمرده شده است. ممكن است كسانى بپرسند: حج با مسائل اقتصادى چه كار دارد؟ ولى وقتى به اين نكته توجّه كنيم كه مهمترين مشكل مسلمين امروز همان وابستگى اقتصادى آنها به دشمنان اسلام است، و در كنار مراسم حج مىتوان كنگرهها و سمينارهاى عظيمى از اقتصاددانان جهان اسلام به وجود آورد، و مسلمين را از اين نظر از زير سلطه اجانب رهايى بخشيد، اهمّيّت اين موضوع روشن مىشود.(1)
خلاصه اين كه حج، اسرار مهمّى دارد كه شايسته است در كتابهاى جداگانه تدوين و به همه مسلمانان، بهخصوص جوانان، تعليم داده شود.
1) اين چهار فلسفه در حديثى از امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام نقل شده است. به وسائلالشّيعه، ج 8، ص 7، ح 15، مراجعه فرماييد
امامت ابراهيم عليه السلام
يكى از مسائل مهمّ مربوط به حضرت ابراهيم عليه السلام مسأله امامت است، كه در اواخر عمر آن حضرت رخ داد، و خداوند متعال علاوه بر نبوّت و رسالت، مقام فوق العاده ارزشمند امامت را نيز به آن حضرت ارزانى داشت. اين مطلب در آيه شريفه 124 سوره بقره منعكس شده، و مفسّران درباره آن بسيار سخن گفتهاند، ولى بهترين سخن و مناسبترين تفسير را مفسّران شيعه و پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام، با استفاده از معارف اهلبيت عليهم السلام بيان كردهاند.
«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ»؛ و (ياد كنيد) هنگامى كه پروردگارِ ابراهيم، او را با دستوراتى آزمود».
«كلمات» در قرآن مجيد معانى متفاوتى دارد:
الفاظ؛ همانگونه كه در محاورات ما فارسىزبانان اغلب به اين معنا استعمال مىشود.
موجودات عالم؛ در قرآن مجيد از زمين و آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان و ديگر موجودات عالم به كلمات تعبير شده است؛ چون عالم هستى همچون كتاب بزرگى است كه خداوند آن را نوشته، و هر يك از موجودات آن
يكى از كلمات اين كتاب بزرگ محسوب مىشود. خداوند متعال در آيه شريفه 109 سوره كهف مىفرمايد:
«قُلْ لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً»؛ بگو: اگر دريا براى (نوشتن) كلمات پروردگارم مركّب شود، دريا پايان مىگيرد، پيش از آن كه كلمات پروردگارم پايان يابد، هر چند همانند آن (دريا) را كمك آن قرار دهيم».
امروزه كه تا حدّ زيادى پرده از روى اسرار آفرينش برداشته شده، تفسير آيه فوق روشن مىشود. دانشمندان مىگويند منظومه شمسى، كه ما در آن زندگى مىكنيم، جزء كهكشانى است به نام كهكشان راه شيرى، كه در اين كهكشان 200 ميليارد ستاره وجود دارد، كه خورشيد با تمام فروغ و عظمتش يك ستاره متوسّط آن است! مجموعه كهكشانهايى كه تاكنون بشر موفّق به كشف آن شده، كه كهكشان راه شيرى با 200 ميليارد ستاره يكى از آنهاست، به يك ميليارد كهكشان مىرسد! از عالَم بزرگ به عالَم كوچك مىرويم. دانشمندان مىگويند سر هر سوزنى ميليونها اتم وجود دارد. راستى آيا مىتوان تمام ستارگان آسمان و تمام دانههاى اتم و ديگر موجودات عالم هستى را شماره كرد؟ نتيجه اين كه يكى از معانى كلمات، موجودات عالم است.
آيا حضرت در امتحانات موفّق مىشود؟ ادامه آيه شريفه پاسخ اين سؤال را روشن مىكند. توجّه فرماييد:
«فَأَتَمَّهُنَّ»؛ و او به طور كامل از عهده آنها برآمد».
سؤال: امتحانات ابراهيم خليل عليه السلام كه از عهده آنها سربلند برآمد، چه بود؟
جواب: حداقل آن حضرت هشت بار امتحان داد، و در همه پيروز شد؛ كه عبارتند از:
حضرت بدون ترس و واهمه به مبارزه با آنها پرداخت و آنها را مغلوب كرد.
مبارزه با عمويش آزر، كه تفصيل آن هم گذشت. ابراهيم عليه السلام آن قدر در اين مبارزه اصرار و پافشارى كرد كه عمويش عصبانى شد و او را تهديد به مجازات سختى كرد، امّا ابراهيم تسليم نشد، و از اين امتحان نيز سربلند خارج شد.
مبارزه آشكار با بتپرستان، كه شرح آن نيز گذشت. او يكّه و تنها در ميدان شهر بابل با همه بتپرستان به بحث پرداخت، و از جوانى و تنهاييش نهراسيد، و در نهايت با توكّل بر خدا پيروز شد.
مناظره با پادشاه ظالم عصر خود نمرود، كه فردى ستمگر و از خودراضى و مغرور بود. و همانطور كه گذشت در اين مبارزه نيز پيروز شد، و نمرود و نمروديان مات و مبهوت گشتند.
شكستن بتهاى بتخانه آباد شهر بابل و تبديل آن به ويرانه، و سپس حضور در دادگاه، پنجمين امتحان آن حضرت بود، كه قبول شد.
فرستادن همسرش هاجر و فرزند دلبندش اسماعيل به سرزمين خشك و سوزان مكّه، كه نه آب داشت و نه آبادانى، و نه انسانى آنجا بود، و نه حتّى پرندهاى؛ امّا ابراهيم عليه السلام با توكّل بر خدا مأموريّتى كه به او محوّل شده بود را انجام داد و از اين امتحان سخت نيز سربلند بيرون آمد.
هفتمين امتحان سخت آن حضرت، بردن فرزند دلبندش اسماعيل به قربانگاه بود، كه اين كار جز از انسانى مؤمن و متوكّل بر خدا كه پروردگارش را بهدرستى باور كرده باشد، انتظار نمىرود.
تجديد بناى خانه كعبه كه آن حضرت در سنّ پيرى با كمك فرزندش
اسماعيل به سرانجام رساند.
برادران عزيز! خواهران گرامى! خوانندگان محترم! هر كس بخواهد به جايى برسد بايد امتحانات الهى را به خوبى پشت سر بگذارد. زنان مصر به يوسف عليه السلام گفتند: «خواهش زليخا را انجام بده، و آنچه مىخواهد بجا آور، تا به مقامات عالى برسى. در غير اين صورت، جاى تو پشت ميلههاى زندان است». يوسف پيامبر عليه السلام پا بر روى هواهاى نفسانى گذاشت، و خطاب به خداى خود عرضه داشت:
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ»؛(1)پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا به سوى آن مىخوانند». و زندان را به جان خريد و بدين وسيله از امتحان الهى سرفراز خارج شد، و خداوند مقام مادّى عزيز مصر و مقام معنوى نبوّت را به وى عنايت كرد. آرى هيچ كس بدون زحمت و مشقّت به جايى نمىرسد.
همه امتحان دارند، محال است كسى مورد آزمايش قرار نگيرد، منتهى امتحانات فرق مىكند. يكى با بچّهدار شدن امتحان مىشود، و ديگرى، با بچهدار نشدن. وسيله امتحان عدّهاى پول و ثروت است، و عدّهاى ديگر فقر و ندارى.
برخى با پست و مقام امتحان مىشوند، و عدّهاى بدون آن. عدّهاى با فرزندان منحرف، و برخى با پدران فاسد. برخى از محترمين تهران بهتازگى نزد من آمده بودند. يكى از آنها گفت زمين بزرگى را به يكى از فرزندانم بخشيدم، پس از گذشت مدّتى نياز به آن پيدا كردم. به فرزندم مراجعه كردم تا آن زمين را در اختيار من بگذارد، ايشان به دادگاه مراجعه كرد، و بر عليه من شكايت كرد كه پدرم قصد تصرف زمين مرا دارد! اين هم يك نمونه از امتحانات الهى است.
ابراهيم خليل عليه السلام با توكّل بر خدا و استعانت از ذات پاكش، از همه امتحانها
1) سوره يوسف، آيه 33
سربلند خارج شد. اكنون خداوند مىخواهد به وى جايزه بدهد. جايزهاى ارزشمند و ويژه مىفرمايد:
«إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»؛ من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم». ابراهيم خليل عليه السلام هنگامى كه خلعت زيباى امامت را بر قامت خويش ديد، ذوق زده شد و پرسشى را مطرح كرد: «قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى»؛ ابراهيم گفت: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده)»؛ حضرت چقدر آيندهنگر بود، فقط به فكر خود و مردمى كه با آنها زندگى مىكرد نبود، بلكه به ياد فرزندان و نوهها و نسلهاى آيندهاش نيز بود. به پاسخ خدا توجّه كنيد:
«قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ»؛ خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمىرسد (مگر آنها كه شايستهاند)». خداوند به صورت مشروط با تقاضاى ابراهيم خليل عليه السلام موافقت كرد، و امامت را مختصّ كسانى دانست كه معصوم از گناه و معصيت باشند. چون هر گناهى ظلم است؛ ظلم به خويشتن، يا به ديگرى، يا به هر دو.
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند متعال پنج مقام به حضرت ابراهيم عليه السلام داد:
بندگانيم جان و دل بر كفچشم بر امر و گوش بر فرمان
مقام عبوديّت آن قدر مهم است كه در تشهّد نماز، قبل از مقام رسالت ذكر شده است.
مقام رسالت؛ «نبىّ»، وحى و پيامهاى الهى را در اختيار مردم قرار مىدهد، ولى مأمور تبليغ آن در نقاط مختلف نيست؛ امّا وظيفه رسول تبليغ وحى در نقاط مختلف دنياست. در نتيجه حضرت ابراهيم عليه السلام كه هم نبىّ است و هم رسول، جهت تبليغ آيين توحيد از بابل به شام و از شام به مكّه سفر كرد.
مقام خليل اللّهى؛ ابراهيم بتشكن علاوه بر مقام عبوديّت و نبوّت و رسالت، خليل اللَّه نيز بود. همه چيزش را از خدا مىدانست، و علاقه فوق العادهاى به خداى يكتاى بىهمتا داشت. طبق برخى روايات، روزى شنيد كه شخصى مىگويد:
«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَالرُّوح»
گفت: «كيست كه نام معشوق و محبوب مرا مىبرد؟ نيمى از اموالم را به او دادم. و اگر يكبار ديگر آن را تكرار كند نيم ديگر را هم به او خواهم داد».(1)
سؤالات متعدّدى پيرامون آيه مورد بحث مطرح است. از جمله اين كه:
امامت يعنى چه؟ و منظور از آن در اينجا چيست؟
آيا همه پيامبران علاوه بر پيامبرى امام هم بودهاند؟
تفاوت نبوّت و امامت و رسالت در چيست؟
چگونه حضرت ابراهيم عليه السلام به امامت رسيد؟
ظالم كيست؟
امام از سوى چه كسى تعيين مىشود؟
سؤال: امامتى كه برتر از «عبوديّت»، «رسالت»، «نبوّت» و «خليلاللّهى» است به چه معناست؟
پاسخ: مفسّران اهل سنّت در تفسير صحيح اين آيه ماندهاند. عدّه زيادى از آنها گفتهاند: «امامت در اين آيه همان نبوّت است!».(1)
چطور مىتوان اين تفسير را پذيرفت، در حالى كه به اتّفاق تمام مفسّران اعطاى مقام امامت در اواخر عمر حضرت ابراهيم عليه السلام بوده، و آن حضرت از سنّ نوجوانى به مقام نبوّت، بلكه رسالت و تبليغ آيين يكتاپرستى رسيده بود، و ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستان و بتپرستان بابل و سپس شام را به خداى يگانه خواند؟
عدّهاى ديگر از اهل سنّت امامت را به طهارات دهگانه به شرح زير تفسير كردهاند:
امّا آيا اين امور، والاتر و بالاتر از عبوديّت و نبوّت و رسالت و خليل اللّهى است؟
اهل سنّت بر اثر جدا شدن از اهلبيت عليهم السلام در بسيارى از موارد نتوانستهاند براى آيات قرآن تفسير مناسبى ارائه كنند، كه اين يك مورد آن است. و نمونه ديگر آن، تفسير آيه شريفه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(2)است؛ امّا مفسّران شيعه تفاسير روشنى از امامت ارائه دادهاند. به عنوان نمونه، مرحوم طبرسى مفسّر
بزرگ و نامآشناى شيعه، در كتاب گرانقدر خود مجمعالبيان (1)، دو تفسير براى امامت بيان كرده است:
مقتدا و پيشوا؛ امام كسى است كه سخنان و اعمال و سيره او سرمشق زندگى مردم است. حضرت ابراهيم عليه السلام به اين معنا از ابتداى رسالت امام محسوب مىشد، و گفتار و كردارش سرمشق و اسوه مردم بود. بنابراين، منظور از امام در آيه شريفه اين معنا نيست.
مجرى قانون؛ طبق اين تفسير، امامت عبارت است از تحقّق بخشيدن برنامههاى دينى اعمّ از حكومت به معناى وسيع كلمه و اجراى حدود و احكام خدا و اجراى عدالت اجتماعى و همچنين تربيت و پرورش نفوس در ظاهر و باطن؛ و اين مقام از مقام رسالت و نبوّت بالاتر است.
خلاصه اين كه امام كسى است كه قوانين دين و احكام الهى را اجرا كند.
بنابراين نبوّت بيان قانون، رسالت ابلاغ قانون، و امامت اجراى آن است.
امام براى اجراى احكام الهى تشكيل حكومت مىدهد تا حدود شرعى را اجرا كند، حقّ مظلومان را بگيرد، نظم را در جامعه حاكم كند، امنيّت را فراهم آورد، و همه امور مربوط به دين را به سامان برساند.
سؤال: آيا تمام 124 هزار پيامبر، كه از سوى خداوند مبعوث شدهاند، امام هم بودهاند، يا امامت مخصوص عدّهاى از آن بزرگواران بوده است؟
پاسخ: بعضى از پيامبران فقط نبى بوده، و وظيفه آنها بيان قوانين الهى بوده است. برخى ديگر، علاوه بر نبوّت مأمور تبليغ و نشر آيين خود نيز بودند امّا مأمور اجراى احكام الهى نبودهاند. ولى عدّه خاصّى از پيامبران الهى، علاوه بر
1) مجمع البيان، ج 1، ص 376
مقام نبوّت و رسالت به مقام امامت هم رسيده، و مأمور اجراى فرامين الهى نيز بودهاند. حضرت ابراهيم عليه السلام مأمور اجراى احكام الهى در شام بود. حضرت سليمان و داود عليهما السلام نيز به مقام امامت نايل شدند. حضرت يوسف عليه السلام پس از آن كه عزيز مصر شد و قدرت را به دست گرفت به مقام امامت هم رسيد.
پيامبر عاليقدر اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نيز به مقام بلند امامت دست يافت، و مهمترين حكومت الهى را تشكيل داد. امامان اهلبيت عليهم السلام نيز اين مقام رفيع را دارند. امام على عليه السلام پس از تحمّل 25 سال سكوت تلخ براى حفظ نهال نوپاى اسلام و برطرف شدن موانع، حكومت اسلامى را تشكيل مىدهد، و حدود الهى را اقامه مىكند، و با انحرافات مىجنگد، و به مستمندان و فقرا رسيدگى مىكند، و حقّ مظلومان را مىستاند، و در تقسيم عادلانه بيتالمال مىكوشد. هر چند عدّهاى از مسلماننماها تاب عدالت آن حضرت را نداشته و او را شهيد كردند.
امام حسن مجتبى عليه السلام نيز در برههاى از زمان، حكومت اسلامى را به دست گرفت؛ امّا طولى نكشيد كه ظالمان خلافت را از مسير حق منحرف كرده و امام از رأس حكومت كنار رفت. و دشمن نگذاشت بقيّه امامان اهلبيت عليهم السلام حكومت الهى را جهت پياده كردن فرامين پروردگار به دست بگيرند، امّا هنگامى كه امام غايب از نظرها و حاضر در قلبها، حضرت مهدى عليه السلام ظاهر شود امامت را به معناى كامل در اختيار خواهد گرفت، و سراسر كره زمين را زير پرچم اسلام خواهد برد، «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»(1). برنامه آن حضرت تحقّق عدالت، آزادى، رفاه، آرامش، امنيّت خواهد بود و در يك جمله، همه چيز در حكومت آن حضرت تحقّق خواهد يافت.
1) سوره توبه، آيه 33؛ ترجمه:« تا آن( اسلام) را بر همه آيينها غالب گرداند»
آنچه كه تا كنون گفته شد امامت تشريعى است، كه يك بعد امامت است.
امامت بُعد ديگرى نيز دارد، كه هدايت تكوينى است. و منظور از هدايت تكوينى به زبان ساده آن است كه امام هر چند در پس پرده غيبت باشد، امّا با روح و جان ما در تماس است و آن را پرورش مىدهد. اگر مردم به سراغ امام بروند از عنايات و بركات آن حضرت به صورت ناخودآگاه بهره خواهند برد. عقربههاى قطبنما را هر كجا بگذاريم به سمت قطب شمال و جنوب جذب مىشود. يعنى يك قطب مغناطيسى در شمال و جنوب وجود دارد كه عقربه قطب نما را به خود جذب مىكند، مشروط بر اين كه عقربه قطبنما سنخيّتى با قطب مغناطيسى داشته باشد، وگرنه جذب نمىشود. قطب عالَم امكان و قلب مقدّس آقا امام زمان عليه السلام، نيز نيروى جاذبهاى قوى دارد، كه عقربههاى قلبهاى خالص شيعيان را به خود جذب مىكند. بياييد بين عقربه قلبمان و نيروى جاذبه آن حضرت سنخيّتى ايجاد كنيم، تا مجذوب حضرت ولىّ عصر عليه السلام گرديم كه در اين صورت بركات آن حضرت را حس خواهيم كرد و بر اثر اين جذابيّت تكوينى، هر روز نورانيّت تازهاى احساس مىكنيم؛ يا مشكلات شخصى يا اجتماعى ما برطرف مىشود، يا مسائل مبهم با عنايت آن حضرت روشن مىگردد.
اين هدايت تكوينى امام زمان عليه السلام حلّال بسيارى از مشكلات شيعه در طول تاريخ بوده است. داستان ناصبىهاى بحرين و توطئهاى كه نخست وزير عنود و لجوج آنها بر ضدّ شيعه چيده بود، و نقشى كه بر آن انار زده بودند، با هدايت آن حضرت نقش بر آب شد.(1)
علماى دين با تمسّك به عنايت امام زمان عليه السلام و استفاده از هدايتهاى تكوينى آن حضرت از تنگناهايى كه گرفتار آن شده بودند، خود را رها مىكردند.
1) منتهى الآمال عربى، ج 2، ص 775؛ بحارالانوار، ج 52، ص 178، باب 24
به عنوان مثال مرحوم علّامه بحرالعلوم رحمه الله ساليانى در مكّه مكرّمه زندگى مىكرد، و بر اثر علم و دانش وافرى كه داشت سؤالات هر يك از مذاهب اسلامى را مطابق مذهبشان جواب مىداد. سؤالات شيعيان را بر اساس فقه اهلبيت عليهم السلام، و حنفيان را مطابق نظرات ابوحنيفه، و شافعيان را طبق فتواى شافعى، و مالكيان را با استفاده از آراى مالك، و حنبليان را برگرفته از كتابهاى احمد حنبل پاسخ مىداد. يكى از دوستان علّامه چنين نقل مىكند:
«سيّد، بسيار دست و دل باز بود. يك روز نزد او رفتم تا از وى كمك بگيرم.
گفت: فعلًا دستم خالى است، مهلتى بده تا فرجى حاصل شود. هر روز جهت طواف خانه خدا و نماز طواف به مسجدالحرام مشرّف مىشد، سپس به منزل برمىگشت و به سؤالات مردم پاسخ مىداد. روزى پس از بازگشت از مسجدالحرام مشغول استراحت بود، كه خبر دادند آقايى دم در حياط با شما كار دارد. از جا پريد و با سر و پاى برهنه به استقبال او رفت، و با احترام وى را به داخل منزل دعوت كرد، و او را بالاى اطاق نشاند، و به من فرمود: بيرون اطاق منتظر باش! نمىدانم چه سخنانى ميان آن آقا و علّامه ردّ و بدل شد. امّا هنگامى كه آقا تشريف برد و علّامه با نهايت احترام وى را بدرقه كرد، مرا صدا زد و گفت:
«اين حواله را بگير، و به مسجدالحرام برو، در كنار كوه صفا تاجرى هست، حواله را به او بده، و هر چه داد بگير و اينجا بياور»؛ حواله را گرفته و به آدرس مذكور مراجعه كردم، و حواله را به آن تاجر دادم. تاجر حواله را گرفت و آن را بوسيد و بر روى سر نهاد. سپس گفت: «به تنهايى نمىتوانى آنچه حواله شده را ببرى، برو كمك بياور». رفتم و كمك آوردم، تاجر كيسههاى سنگينى از درهم و دينار تحويل داد، كه به اتّفاق آن شخص آنها را به منزل علّامه بردم. روز بعد با خود گفتم: بروم ببينم اين تاجر كه بود؟ امّا هنگامى كه به آن مكان مراجعه كردم، نه از تاجر خبرى بود و نه از آن مغازه اثرى! آنجا بود كه متوجّه شدم اين كمكها
و دستگيرىهاى علّامه از كجا حواله مىشود».(1)
آرى، هدايتهاى تكوينى امام زمان عليه السلام باعث توفيقات فراوان علّامه بحرالعلوم رحمه الله شده بود.
خوانندگان محترم! اگر مايل هستيد عقربههاى دل شما مجذوب آن قطب عالم امكان شود، و هدايتهاى تكوينى آن حضرت شامل حال شما هم گردد، بايد عقربه دلتان را همسنخ آن حضرت كنيد، تا مشمول اين شعر شويد:
هر دم عنايتهاى تونور و هدايتهاى تو
لطف و كرامتهاى تومىتابد اندر روح و تن
مولاى من مولاى من
طبق آنچه از اشارات موجود در آيات و تعبيرهاى مختلفى كه در احاديث وارد شده برمىآيد، كسانى كه از طرف خدا مأموريّت داشتند، داراى مقامات مختلفى بودند:
الف) مقام نبوّت يعنى دريافت وحى از خداوند. بنابراين «نبى» كسى است كه وحى بر او نازل مىشود و آنچه را با وحى دريافت مىدارد، چنانچه مردم از او بخواهند در اختيارشان مىگذارد.
ب) مقام رسالت يعنى مقام ابلاغ وحى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفسها از طريق تعليم و آگاهى بخشيدن. بنابراين «رسول» كسى است كه در حوزه مأموريّت خود به تلاش و كوشش برمىخيزد و از هر وسيلهاى براى دعوت مردم بهسوى خدا و ابلاغ فرمان او استفاده مىكند، و براى يك انقلاب فرهنگى و فكرى و عقيدتى تلاش مىنمايد.
1) منتهى الآمال عربى، ج 2، ص 788؛ بحارالانوار، ج 53
ج) مقام امامت يعنى رهبرى و پيشوايى خلق. در واقع «امام» كسى است كه با تشكيل حكومت الهى و بهدست آوردن قدرتهاى لازم، سعى مىكند احكام خدا را اجرا كند، و اگر قدرت تشكيل حكومت را ندارد تا آنجا كه در توان دارد در اجراى احكام مىكوشد.
به بيان سادهتر: وظيفه امام اجراى دستورهاى الهى است؛ در حالى كه وظيفه رسول ابلاغ اين دستورهاست.
و به تعبيرى ديگر، رسول ارائه طريق مىكند، ولى امام، ايصال به مطلوب مىنمايد (علاوه بر وظايف سنگين ديگرى كه قبلًا اشاره شد).
ناگفته پيداست كه بسيارى از پيامبران مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تمام مقامات را داشتند، هم دريافت وحى مىكردند، هم تبليغ فرمانهاى الهى، هم در تشكيل حكومت و اجراى احكام تلاش مىكردند، و هم از طريق باطنى به تربيت نفوس مىپرداختند.
كوتاه سخن اينكه امامت، همان مقام رهبرى همه جانبه مادّى و معنوى، جسمى و روحانى و ظاهرى و باطنى است. امام رئيس حكومت، پيشواى اجتماع و رهبر مذهبى و مربّى اخلاق و رهبر باطنى و درونى است.
امام از يكسو با نيروى مرموز معنوى خود افراد شايسته را در مسير تكامل باطنى رهبرى مىكند، و از سوى ديگر با قدرت علمى خود افراد نادان را تعليم مىدهد، و با نيروى حكومت خويش يا قدرتهاى اجرايى ديگر، اصول عدالت را اجرا مىنمايد.
از آنچه در بيان حقيقت امامت گفتيم، بهخوبى استفاده مىشود كه ممكن است كسى مقام پيامبرى و تبليغ و رسالت را داشته باشد، امّا مقام امامت در او
نباشد. اين مقام، نيازمند شايستگى فراوان در جميع جهات است، و همان مقامى است كه ابراهيم عليه السلام پس از آنهمه آزمايشها و شايستگىها پيدا كرد، و اين آخرين حلقه سير تكاملى ابراهيم عليه السلام بود.
آنها كه گمان مىكنند منظور از امامت، تنها «فرد شايسته و نمونه بودن» است، گويا به اين حقيقت توجّه ندارند كه چنين مطلبى از آغاز نبوّت در ابراهيم عليه السلام بوده است.
و كسانى كه گمان مىكنند منظور از امامت يعنى «سرمشق و الگو بودن» براى مردم؛ بايد به آنها گفت: اين صفت براى ابراهيم عليه السلام و همه انبيا از آغاز دعوت نبوّت وجود داشت، و به همين دليل پيامبر بايد معصوم باشد؛ زيرا اعمالش الگوست.
بنابراين، امامت مقامى است والا و حتّى برتر از مقام نبوّت و رسالت و اين همان مقامى است كه ابراهيم عليه السلام پس از آزمايش، شايستگى آن را از طرف خداوند دريافت داشت.
منظور از «ظلم» در جمله «لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ»؛ تنها ستمكردن به ديگران نيست، بلكه ظلم (در برابر عدل) در اينجا بهمعناى وسيع كلمه به كار رفته، و نقطه مقابل عدالت بهمعناى گذاردن هر چيز در جاى خويش است. بنابراين، ظلم آن است كه شخص يا كار يا چيزى را در موقعيّتى كه شايسته آن نيست، قرار دهند.
از آنجا كه مقام امامت و رهبرى ظاهرى و باطنى خلق، مقامى فوقالعاده پر مسؤوليّت و باعظمت است، يك لحظه گناه و نافرمانى و سوءِ پيشينه، سبب مىشود كه لياقت اين مقام سلب گردد.
ازاينرو در احاديث مىخوانيم: امامان اهل بيت عليهم السلام براى اثبات انحصار
خلافت بلافصل پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام، به آيه مورد بحث استدلال مىكردند.
اشاره به اينكه ديگران در دوران جاهليّت بتپرست بودند، تنها كسى كه يك لحظه در مقابل بت سجده نكرد، على عليه السلام بود. چه ظلمى از اين بالاتر كه انسان بتپرستى كند.(1)لقمان به فرزندش گفت: «يَا بُنَىَّ لَاتُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»؛ پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است».(2)
در حديثى كه هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل كرده آمده است:
«... قَدْ كانَ إبراهيمُ عليه السلام نَبيّاً وَلَيسَ بِإمامٍ، حَتّى قالَ اللَّهُ:
«إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا، قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى»
فَقالَ اللَّهُ:
«لَايَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ»
، مَنْ عَبَدَ صَنَماً اوْ وَثَناً لا يَكونُ إماماً
؛ ابراهيم پيامبر بود پيش از آنكه امام باشد، تا اينكه خداوند فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده). خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد، كسى كه بتى را پرستيده باشد صلاحيت امام بودن را ندارد».(3)
در حديث ديگرى عبداللَّه بن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه خداوند به ابراهيم فرمود:
«لا اعْطيكَ عَهداً لِظالمٍ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ. قالَ: يا رَبِّ وَمَنِ الظّالِمُ مِنْ وُلدى الَّذى لا يَنالُ عَهْدُكَ؟ قالَ: مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دُونِى لا اجْعَلُهُ إماماً ابداً وَ لا يَصِحُّ انْ يَكونَ إِماماً!
؛ پيمان امامت را به ستمكاران از دودمان تو نمىبخشم. ابراهيم عرض كرد:
ستمكارانى كه اين پيمان به ايشان نمىرسد، چه كسانى هستند؟ خداوند فرمود:
كسى كه بر من سجده نكند و بت بپرستد، هرگز او را امام قرار نخواهم داد و صلاحيّت ندارد كه امام باشد».(4)
از آيه مورد بحث استفاده مىشود كه:
الف) امام (رهبر معصوم همهجانبه مردم) بايد از سوى خدا تعيين گردد، زيرا امامت يكنوع عهد و پيمان الهى است و چنين كسى را بايد خداوند كه او طرف پيمان است، تعيين كند.
ب) افرادى كه رنگ ستم به خود گرفتهاند و در زندگى آنها نقطه تاريكى از ظلم- اعمّ از ظلم به خويشتن يا ظلم به ديگران- و حتّى يك لحظه بتپرستى وجود داشته است، قابليّت امامت ندارند و به اصطلاح، امام بايد در تمام عمر خود معصوم باشد.
آيا كسى جز خدا مىتواند از وجود اين صفات آگاه گردد؟
و اگر با اين معيار بخواهيم جانشين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را تعيين كنيم، كسى جز اميرمؤمنان على عليه السلام نمىتواند باشد.
جالب اينكه نويسنده المنار از قول ابوحنيفه نقل مىكند كه او معتقد بود خلافت فقط شايسته علويان است، به همين دليل شورش بر ضدّ حكومت وقت (منصور عباسى) را جايز مىدانست، و نيز به همين علّت حاضر نشد منصب قضاوت را در حكومت خلفاى بنى عبّاس بپذيرد. نويسنده المنار سپس اضافه مىكند: ائمّه چهارگانه اهل سنّت همه با حكومتهاى زمان خود مخالف بودند، و آنها را شايسته رهبرى مسلمانان نمىدانستند، زيرا افرادى ظالم و ستمگر بودند.(1)
ولى عجيب است كه در عصر ما بسيارى از علماى اهل تسنن، حكومتهاى ظالم و جبّار و خودكامه را كه ارتباطشان با دشمنان اسلام مسلّم و قطعى است،
1) تفسير المنار، ج 1، ص 457
و ظلم و فسادشان بر كسى پوشيده نيست، نه تنها تأييد و تقويت مىكنند، بلكه آنها را اولواالامر و واجب الاطاعه مىشمرند!
الف) از آنچه در تفسير معناى امامت گفتيم، ممكن است اين سؤال مطرح شود كه: اگر كار امام «ايصال به مطلوب» و «اجرا كردن برنامههاى الهى» است، اين معنا در مورد بسيارى از پيامبران حتّى خود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام در مقياس عمومى تحقّق نيافته، بلكه هميشه افراد بسيار آلوده و گمراهى در مقابل آنها وجود داشتند.
در پاسخ مىگوييم: مفهوم اين سخن اين نيست كه امام مردم را به اجبار به حق مىرساند، بلكه با حفظ اصل اختيار، و داشتن آمادگى و شايستگى مىتوانند از نفوذ ظاهرى و باطنى امام، هدايت يابند.
درست همانگونه كه مىگوييم خورشيد براى تربيت موجودات زنده آفريده شده است، يا اينكه قرآن مىفرمايد: «كار باران زندهكردن زمينهاى مرده است».(1)در حقيقت اين تأثير جنبه عمومى دارد، امّا در موجوداتى كه آماده پذيرش اين آثار و مهيّاى پرورش باشند.
ب) پرسش ديگر اينكه: لازمه تفسير فوق اين است كه هر امامى بايد نخست نبى و رسول باشد و بعد به مقام امامت برسد، در صورتى كه جانشينان معصوم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چنين نبودند.
در پاسخ مىگوييم: لزومى ندارد كه قبلًا شخص امام به مقام نبوّت و رسالت برسد، بلكه اگر كسى قبل از او باشد كه مقام نبوّت و رسالت و امامت در او جمع
1) سوره بقره، آيه 164
گردد (مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) جانشين او مىتواند برنامه امامت وى را تداوم بخشد و اين در صورتى است كه نياز به رسالت جديدى نباشد؛ مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خاتم پيغمبران است.
به تعبيرى ديگر، اگر مرحله گرفتن وحى الهى و ابلاغ تمام احكام، انجام يافته و تنها مرحله اجرا باقى مانده است، جانشين پيامبر مىتواند خطّ اجرايى پيامبر صلى الله عليه و آله را ادامه دهد و نيازى نيست كه خود او نبى يا رسول باشد.
شخصيّت ممتاز ابراهيم عليه السلام
نام ابراهيم عليه السلام 69 بار در قرآن مجيد ذكر شده، و در 25 سوره از آن حضرت سخن به ميان آمده است. در آيات قرآن از اين پيامبر بزرگ مدح و ستايش فراوان شده و صفات ارزنده وى يادآورى گرديده است:
او از هر نظر الگو و اسوه بود، و نمونهاى از يك انسان كامل؛
مقام معرفت او نسبت به خدا؛
منطق گوياى او در برابر بتپرستان؛
مبارزات سرسختانه و خستگىناپذيرش در مقابل جبّاران؛
ايثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار؛
استقامت بىنظيرش در برابر طوفان حوادث؛
و آزمايشهاى سخت او؛
هر يك داستان مفصّلى دارد و هر كدام سرمشقى است براى مسلمانان و رهروان راه «اللَّه».
شخصيّت ممتاز اين پيامبر الهى را از تعابير و عناوين دوازدهگانه زير به خوبى مىتوان دريافت. توجّه فرماييد:
خداوند متعال در آيه شريفه 120 سوره نحل، از آن حضرت به عنوان يك امّت ياد كرده، و شخصيّت او را همچون يك امّت مىستايد. مىفرمايد:
«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتاً للَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛ ابراهيم (به تنهايى) امّتى بود مطيع فرمان خدا؛ خالى از هر گونه انحراف؛ و از مشركان نبود».
در اينكه چرا نام «امّت» بر ابراهيم عليه السلام گذارده شده مفسّران نكات مختلفى ذكر كردهاند، كه چهار نكته آن قابل ملاحظه است:
الف) ابراهيم عليه السلام آن قدر شخصيّت داشت كه به تنهايى يك امّت بود، چرا كه گاه شعاع شخصيّت انسان آن قدر افزايش مىيابد كه از يك فرد و دو فرد و يك گروه فراتر مىرود، و شخصيّتش معادل يك امّت بزرگ مىشود.
ب) ابراهيم عليه السلام رهبر، مقتدا و معلّم بزرگ انسانيّت بود، و به همين جهت به او «امّت» گفته شده است؛ زيرا امّت (به معناى اسم مفعولى) به كسى گفته مىشود كه مردم به او اقتدا كنند و رهبريش را بپذيرند.
البتّه ميان اين معنا و معناى اوّل، پيوند معنوى خاصّى برقرار است؛ زيرا كسى كه پيشواى صدق و راستى براى ملّتى شود، در همه اعمال آنها شريك و سهيم است و گويى خود امّتى است.
ج) ابراهيم عليه السلام در آن زمان كه هيچ خداپرستى در محيطش نبود، و همگى در منجلاب شرك و بتپرستى غوطهور بودند، تنها موحّد و يكتاپرست بود. پس او به تنهايى امّتى، و مشركان محيطش امّت ديگر بودند.
د) ابراهيم عليه السلام سرچشمه پيدايش امّتى بود و به همين سبب نام امّت بر او گذارده شد.
و هيچ اشكالى ندارد كه اين كلمه كوچك، يعنى امّت، تمام اين معانى بزرگ را در خود جمع كند. آرى ابراهيم عليه السلام يك امّت بود، يك پيشواى بزرگ بود، يك
مرد امّتساز بود، و در آن روز كه در محيط اجتماعش كسى دم از توحيد نمىزد، او منادى بزرگ توحيد بود.(1)
طبق آنچه كه در آيه شريفه 125 سوره نساء آمده، خداوند مقام خليل اللّهى را به حضرت ابراهيم عليه السلام عطا كرد؛ مىفرمايد:
«وَمَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا» دين و آيين چه كسى بهتر از آن كس كه خود را تسليم خدا كند، و نيكوكار باشد، و از آيين ابراهيم كه ايمانى خالص و پاك داشت پيروى كند؟! و خدا ابراهيم را به دوستى انتخاب كرد».
«خليل» ممكن است از ريشه «خُلَّت» (بر وزن حجّت) به معناى «دوستى» بوده باشد، و يا از ريشه «خَلَّت» (بر وزن ضربت) به معناى «نياز و احتياج». در اينكه كدام يك از اين دو معنا به مفهوم آيه فوق نزديكتر است؟ در ميان مفسّران گفتگوست.
جمعى معتقدند: معناى دوم نزديكتر به حقيقت آيه مىباشد؛ زيرا ابراهيم عليه السلام به خوبى احساس مىكرد كه در همه چيز بدون استثنا نيازمند پروردگار است.
ولى از آنجا كه آيه فوق مىفرمايد: «خداوند اين مقام را به ابراهيم عليه السلام داد»، استفاده مىشود كه منظور همان معناى دوستى است؛ زيرا اگر بگوييم: «خداوند ابراهيم عليه السلام را به عنوان دوست خود انتخاب كرد»، بسيار مناسب به نظر مىرسد تا اين كه بگوييم: «خداوند ابراهيم را نيازمند خود انتخاب كرد». به علاوه، نيازمندى مخلوقات به خدا، اختصاص به ابراهيم عليه السلام ندارد، چنان كه در قرآن
1) تفسير نمونه، ج 11، ص 384
مىخوانيم:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ».(1)به خلاف دوستى خداوند كه همگى در آن يكسان نيستند.
در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است: «خداوند، اگر ابراهيم عليه السلام را به عنوان خليل (دوست) انتخاب كرد، به خاطر نياز به دوستى او نبود، بلكه به خاطر اين بود كه ابراهيم عليه السلام بنده مفيد پروردگار و كوشا در راه رضاى او بود».(2)
و امّا اين كه ابراهيم عليه السلام چه امتيازاتى داشت كه خداوند اين مقام را به او بخشيد، در روايات علل مختلفى براى آن ذكر شده، كه همه آنها مىتواند دليل اين انتخاب بوده باشد. از جمله امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايد:
«انَّما اتَّخَذَ اللَّهُ ابْراهيمَ خَليلًا لِانَّهُ لَمْ يَرُدَّ احَداً وَلَمْ يَسْئَلْ احَداً قَطُّ غَيْرَ اللَّهِ
؛ خداوند از آن جهت ابراهيم عليه السلام را به عنوان خليل خود انتخاب كرد كه هرگز تقاضاكنندهاى را محروم نساخت، و هيچگاه از كسى جز خدا تقاضا نكرد».(3)و از بعضى از روايات ديگر استفاده مىشود كه اين مقام بر اثر كثرت سجود، اطعام گرسنگان، نماز در دل شب، و يا به خاطر كوشا بودن در راه اطاعت پروردگار بوده است.(4)
حضرت ابراهيم عليه السلام فوقالعاده ميهماننواز بود. داستان ميهماننوازى آن حضرت از فرشتگان الهى در سوره ذاريات آيات 24 تا 27 آمده، كه قبلًا در مورد
آن بحث شد. آن حضرت به قدرى ميهماننواز بود كه او را «ابواضياف» (پدر ميهمانان يا صاحب ميهمانان) لقب داده بودند.(1)
در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«ابراهيم عليه السلام ميهماندوست بود، و هرگاه ميهمان نداشت براى پيدا كردن ميهمان از خانه بيرون مىرفت، و درهاى خانهاش را قفل مىكرد، و كليد آن را همراه خود مىبرد. روزى درها را بست و بيرون رفت. چون بازگشت درها را باز ديد، و مردى را در خانه خود مشاهده كرد. به او گفت: اى بنده خدا! به اجازه چه كسى وارد اين خانه شدى؟ گفت: به اجازه پروردگارم، و اين جمله را سه بار تكرار كرد. ابراهيم عليه السلام دانست كه او جبرئيل است، و خداى را سپاس گفت.
سپس جبرئيل رو به ابراهيم عليه السلام كرد و گفت: پروردگارت مرا نزد بندهاى از بندگانش كه او را خليل خود گردانيده، فرستاده است. ابراهيم عليه السلام پرسيد: آن بنده چه كسى است كه تا زنده هستم خدمتش كنم؟ گفت: تو همان خليل خدا هستى! پرسيد: به چه علّت؟ گفت: بدان سبب كه تا كنون از خدا چيزى نخواستهاى، و تاكنون چيزى از تو درخواست نشده كه در جواب آن «نه» گفته باشى».(2)
آيه شريفه 41 سوره مريم ويژگى صداقت فوقالعاده حضرت ابراهيم عليه السلام را چنين توصيف مىكند:
«وَاذْكُرْ فِى الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِيّاً»؛ در اين كتاب، ابراهيم را ياد كن، كه او پيامبرى بسيار راستگو بود».
واژه «صديق» صيغه مبالغه از صدق و به معناى كسى است كه بسيار
راستگوست. بعضى گفتهاند: به معناى كسى است كه هرگز دروغ نمىگويد، و يا بالاتر از آن توانايى بر دروغ گفتن ندارد، چون در تمام عمر عادت به راستگويى كرده است و بعضى آن را به معناى كسى مىدانند كه عملش تصديق كننده سخن و اعتقاد اوست. ولى روشن است كه همه اين معانى تقريباً به يك معنا باز مىگردد. به هر حال، اين صفت به قدرى اهميّت دارد كه در آيه فوق، حتّى قبل از صفت «نبوّت» بيان شده، گويى زمينهساز شايستگى براى پذيرش نبوّت است.
و از اين گذشته، بارزترين صفتى كه در پيامبران و حاملان وحى الهى لازم است همين معنا مىباشد، كه آنها فرمان پروردگار را بى كم و كاست، به بندگان خدا برسانند.(1)
و لذا تمام پيامبران الهى به «صدق الحديث؛ گفتار صادقانه» و «اداء الامانة» حتّى نسبت به انسانهاى فاجر، مبعوث شدهاند.(2)
خداوند متعال اين ويژگى حضرت ابراهيم عليه السلام را در آيات 45 تا 48 سوره ص مطرح كرده است؛ مىفرمايد:
«وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِى الْأَيْدِى وَالْأَبْصَارِ* إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ* وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ* وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الْكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الْأَخْيَارِ»؛ و به خاطر بياوريد بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان قدرت و بصيرت. ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص گردانديم، كه همان يادآورى سراى آخرت بود. و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكان بودند! و به خاطر بياور، اسماعيل و «اليسع» و «ذوالكفل» را كه همه از نيكان بودند».
و جالب اين كه براى شش پيامبر بزرگ مذكور در آيات فوق، شش توصيف مختلف ذكر شده، كه هر كدام معنا و مفهوم خاصّى دارد:
2 و 3. «علم» و «قدرت» ويژگى دوم و سوم است كه روى آن انگشت گذاشته شده است. انسان براى پيشبرد هدفهايش نياز به دو نيرو دارد: نيروى درك و تشخيص، و نيروى كار و عمل؛ و به تعبير ديگر بايد از «علم» و «قدرت» كمك گرفت تا به هدف واصل گشت. بنابراين خداوند اين پيامبران را به داشتن «درك و تشخيص و بينش قوى» و «قوّت و قدرت كافى» براى انجام كار، توصيف كرده است.
ديگران نيز ممكن است گهگاه به ياد سراى آخرت بيفتند، بهخصوص هنگامى كه يكى از دوستانشان از دنيا مىرود، و يا در مراسم تشييع و يادبود عزيزى حاضر مىشوند؛ ولى اين ياد، خالص نيست؛ بلكه آميخته به ياد دنياست.
امّا مردان خدا توجّهى خالص و عميق و مداوم و مستمر به سراى ديگر دارند، گويى هميشه در برابر چشمانشان حاضر است، و تعبير به «خالِصَةً» در آيه، اشاره به همين مطلب است.
5 و 6. «نيكى» و «برگزيدگى» دو صفت ديگر آن بزرگواران است. ايمان و عمل صالح آنها سبب شده كه خداوند آنان را از ميان بندگانش برگزيند، و به
منصب نبوّت و پيامبرى مفتخر سازد، و نيكوكارى آنها به حدّى رسيده كه عنوان «اخيار» (نيكان) را به طور مطلق پيدا كردهاند، افكارشان نيك، و اخلاقشان نيك، و اعمال و برنامهها و سراسر زندگيشان نيك است. و در يك كلام، آنچه خوبان همه دارند، آنها تنها دارند.(1)
در آيه شريفه 114 سوره توبه مىخوانيم:
«وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِابِيهِ إِلَّا عَنْ مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ للَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ»؛ و استغفار ابراهيم براى پدرش (سرپرستش كه در آن زمان، عمويش آزر بود) فقط به خاطر وعدهاى بود كه به او داده بود (تا وى را به سوى ايمان جذب كند)؛ امّا هنگامى كه براى او روشن شد كه وى دشمن خداست، از او بيزارى جست؛ به يقين، ابراهيم دلسوز و بردبار بود!».
شرح اين آيه، كه دلالت بر صبر و بردبارى حضرت دارد، قبلًا گذشت.
او توكّل بىنظيرى داشت، تا آنجا كه در هيچ كار و حادثهاى نظرى جز به خدا نداشت. هر چه مىخواست از او مىطلبيد، و جز درِ خانه او را نمىكوبيد. آيات 78 تا 82 سوره شعرا گواه خوبى بر اين مدّعاست. توجّه فرماييد:
«الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ* وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ* وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ* وَالَّذِى يُمِيتُنِى ثُمَّ يُحْيِينِ* وَالَّذِى أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِى خَطِيئَتِى يَوْمَ الدِّينِ»؛ (پروردگار عالميان) همان كسى (است) كه مرا آفريد، و پيوسته راهنماييم مىكند، و كسى كه مرا غذا مىدهد و سيراب مىنمايد، و هنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مىدهد،
1) تفسير نمونه، ج 19، ص 325 تا 329
و كسى كه مرا مىميراند و سپس زنده مىكند، و كسى كه اميد دارم خطايم را در روز جزا بيامرزد».
داستان پيشنهاد فرشتگان براى نجات او از آتش نمرود، و عدم قبول اين پيشنهاد از ناحيه آن حضرت در تواريخ ضبط است، و قبلًا به آن اشاره داشتيم.
ولى در عين حال به روايت جالبى در اين زمينه توجّه فرماييد:
«روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله به جبرئيل عليه السلام فرمود: آيا تو با اين قوّت و قدرت، هيچ وقت به زحمت و مشقّت افتادهاى؟ عرض كرد: بله، در سه مورد به زحمت افتادم:
حاجتى ندارى؟ گفت: از خدا آرى، امّا از تو نه!
هنگامى كه ابراهيم عليه السلام مأمور ذبح فرزندش اسماعيل عليه السلام شد خداوند به من مأموريّت داد كه اسماعيل را نجات دهم و فرمود: اگر قبل از رسيدن تو، كارد گلوى اسماعيل را ببرد نامت را از دفتر فرشتگان حذف مىكنم! من با سرعت تمام به سمت آنها حركت كرده و كارد را از دست ابراهيم گرفتم، و گوسفندى را به جاى اسماعيل به او دادم تا ذبحش كند.
هنگامى كه يوسف عليه السلام به چاه انداخته شد خداوند مرا مأمور حفظ او كرد، و فرمود: به عزّت و جلالم قسم اگر قبل از رسيدن تو به محلّ مأموريّت يوسف به قعر چاه بيفتد نامت را از ديوان ملائكه حذف مىكنم! با سرعت از آسمان به زمين نازل شده و قبل از آن كه يوسف عليه السلام به ته چاه برسد او را گرفته، و بر روى قطعه سنگى كه در ته چاه بود نهادم. در اين سه مأموريّت به زحمت و مشقّت افتادم».(1)
1) تفسير برهان، ج 4، ص 826، ح 7162
او شجاعت بىنظيرى داشت، و در برابر سيل خروشان تعصّبهاى بتپرستان يكتنه ايستاد، و كمترين ترس و وحشتى به خود راه نداد. بتهاى آنها را به باد تمسخر گرفت، و از بتكده آنها تلّى از خاك ساخت، و در برابر نمرود و دژخيمانش با شهامت بىنظيرى سخن گفت، كه شرح آن در مباحث پيشين گذشت.
آن حضرت منطق فوق العاده نيرومندى داشت، در عبارات كوتاه و محكم و مستدل، پاسخهاى دندانشكنى به گمراهان مىداد، و با همان منطق رسايش، بينى لجوجان را به خاك مىماليد.
هرگز به خاطر شدّت خشونت آنها، از كوره درنمىرفت؛ بلكه با خونسردى كه حاكى از روح بزرگش بود، با آنها روبهرو مىشد، و با گفتار و رفتارش سند محكوميتشان را به دستشان مىسپرد، كه اين مطلب نيز در داستان محاجّه ابراهيم عليه السلام با نمرود، و عمويش آزر، و قضات دادگاه بابل- هنگامى كه مىخواستند او را به جرم خداپرستى و بتشكنى محكوم نمايند- به روشنى آمده است، و شرح آن گذشت.
قرآن مجيد در آيه 78 سوره حج يكى از افتخارات مسلمانان را اين مىشمرد كه آنها بر آيين ابراهيماند، و او بود كه نام «مسلمان» را بر شما گذارد. مىفرمايد:
«وَجَاهِدُوا فِى اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَفِى هَذَا ...»؛ و در راه خدا آنگونه كه سزاوار
اوست جهاد كنيد، او شما را برگزيد، و در دين (اسلام) كارِ سنگين و سختى بر شما قرار نداد؛ از آيين پدرتان ابراهيم پيروى كنيد؛ خداوند شما را در كتابهاى پيشين و در اين كتاب آسمانى «مسلمان» ناميد ...».
حتّى براى تشويق مسلمانان، به انجام پارهاى از دستورات مهم، به آنان گوشزد مىكند كه شما بايد به ابراهيم و يارانش اقتدا كنيد.(1)
مراسم حج با آن همه عظمت و شكوهش، به فرمان خدا و به وسيله ابراهيم عليه السلام پايهگذارى شد. و به همين جهت نام ابراهيم عليه السلام و خاطره او، با تمام مراسم حج آميخته است. و انسان در هر موقف و برنامهاى از اين مراسم بزرگ، به ياد اين پيغمبر عظيمالشأن مىافتد، و پرتو عظمتش را در دل خويش احساس مىكند، تا آنجا كه مراسم حج بىياد ابراهيم عليه السلام نامفهوم است!
شخصيّت آن حضرت به حدّى بود كه هر گروهى كوشش داشت او را از خود بداند. يهوديان و مسيحيان هر كدام بر پيوند خويش با ابراهيم عليه السلام تأكيد داشتند، كه قرآن در پاسخ آنها اين واقعيّت را بيان داشت كه: «او تنها يك مسلمان و موحّد راستين بود، يعنى كسى كه در همه چيز تسليم فرمان خدا بود، جز به او نمىانديشيد، و جز در راه او گام برنمىداشت».(2)
شرح اين مطلب نيز در اوايل كتاب گذشت.
آخرين برگ زندگانى ابراهيم عليه السلام
مرگ قانونى است كه در مورد ممكنات هيچ استثنايى ندارد، و دامنگير پيامبران بزرگى چون حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و حضرت ابراهيم عليه السلام نيز مىشود.
و گرچه ظاهرى تلخ و دوستنداشتنى دارد، امّا آن هم در حقيقت نعمتى از نعمتهاى پروردگار است. اين ادّعا در مباحث آينده روشن خواهد شد.
در مورد چگونگى مرگ حضرت ابراهيم عليه السلام و ساير جزئيّات آن روايات مختلفى وجود دارد، كه به سه نمونه آن قناعت مىشود. در هر يك از اين روايات، علاوه بر فضيلت يا فضايلى كه در مورد آن حضرت به چشم مىخورد، نكات تربيتى مهمّى نيز وجود دارد، كه با دقّت و تأمّل قابل استفاده است. به اين روايات توجّه بفرماييد:
طبق روايتى كه از حضرت على عليه السلام نقل شده، آن حضرت فرمود:
«هنگامى كه خداوند متعال اراده كرد جان ابراهيم خليل عليه السلام را بگيرد، ملكالموت را به سوى او روانه كرد. مأمور پروردگار خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: السلام عليك يا ابراهيم. حضرت در پاسخش فرمود: عليك السلام اى ملك الموت! آيا مرگ من قطعى و اجبارى است، يا مىتوانم بين مردن
و ماندن يكى را انتخاب كنم؟ فرشته مرگ گفت: اختيارى است. ابراهيم گفت: آيا ديدهاى دوستى جان دوستش را بگيرد؟! ملك الموت در پاسخ عاجز ماند و به سوى خداوند بازگشت، و عرض كرد: خدايا! شنيدى دوستت ابراهيم چه گفت.
چه جوابش دهم؟ فرمود: اى فرشته مرگ! به سمت ابراهيم بازگرد و به او بگو: آيا تا كنون ديدهاى دوستى از ديدار دوستش كراهت داشته باشد؟ هر دوستى علاقمند به ملاقات دوستش مىباشد!».(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: «ساره از همسرش خواست تا دعا كند خداوند فرزندى به آنها بدهد. حضرت ابراهيم عليه السلام دعا كرد و خداوند اجابت نمود. سى سال پس از دعاى ابراهيم عليه السلام خداوند به آنها فرزندى عنايت كرد. ساره به شوهرش گفت: سنّت زياد و اجلت نزديك شده، از خداوند بخواه مرگت را به تأخير بيندازد، و عمرت را طولانى گرداند. تا در كنارت زندگى نموده، و چشممان به ديدار تو روشن گردد. ابراهيم عليه السلام اين مطلب را از خداوند تقاضا كرد. خداوند وحى كرد: هر مقدار عمر مىخواهى طلب كن، كه به تو خواهم داد.
حضرت اين خبر را به اطّلاع همسرش رساند. ساره گفت: از خداوند بخواه تو را از دنيا نبرد، مگر زمانى كه تو خود تقاضاى مرگ كنى. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و خداوند اجابت فرمود. ابراهيم عليه السلام اين مطلب را به همسرش خبر داد. ساره گفت: شكر خداوند را در مورد اين نعمت بجاى آور، بدين منظور غذايى تهيّه كن و فقرا و نيازمندان را اطعام نما. حضرت ابراهيم عليه السلام به شكرانه اين نعمت مردم را دعوت كرد. در ميان ميهمانان پيرمرد نابيناى ضعيفى بود كه همراه راهنمايش بر سر سفره نشسته بود. نابينا دستش را دراز كرد و لقمهاى برداشت تا
1) بحارالانوار، ج 12، ص 78، ح 7
آن را بخورد. امّا از فرط ضعف و ناتوانى لقمه را به سمت چپ و راست دهان و در نهايت به سمت پيشانىاش برد و موفّق نشد داخل دهانش بگذارد.
همراهش دست او را گرفت و لقمه را به سمت دهانش برد. سپس لقمه ديگرى برداشت و آن را به چشمش زد! ابراهيم عليه السلام كه چگونگى غذا خوردن آن پيرمرد نابينا را مشاهده مىكرد، از همراه او علّت را پرسيد. عرض كرد: آنچه مىبينى همه از ضعف و پيرى و ناتوانى اوست! ابراهيم عليه السلام با خود گفت: آيا من هم در سنّ پيرى همچون او خواهم شد؟ پس از ديدن اين صحنه رقّتبار، دست به دعا برداشت و گفت:
«اللَّهُمَّ تَوَفَّنى فِى الْاجَلِ الَّذى كَتَبْتَ لى فَلا حاجَةَ لى فِى الزّيادَةِ فِى الْعُمْرِ بَعْدَ الَّذى رَأَيْتُ؛(1)
بارخدايا! جانم را در همان زمان كه تو مقدّر كردهاى بگير، كه پس از ديدن اين صحنه علاقهاى به عمر اضافه ندارم!».
ابوبصير از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام چنين نقل كرده است:
«هنگامى كه ابراهيم عليه السلام مناسك حج را انجام داد و به شام بازگشت از دنيا رفت. و داستان رحلت آن حضرت به اين شرح بود: فرشته مرگ آمد تا جان ابراهيم عليه السلام را بگيرد. ابراهيم عليه السلام گويا از مرگ كراهت داشت (البتّه نه به خاطر علاقه به دنيا، بلكه به خاطر عبادت و اطاعت بيشتر) ملك الموت به خداوند عرض كرد: ابراهيم از مرگ ناخشنود است. خداوند فرمود: ابراهيم را رها كن، زيرا او دوست دارد مرا پرستش كند (و طول عمر را براى همين منظور مىخواهد) روزى حضرت ابراهيم پيرمرد بزرگسالى را مشاهده كرد كه از يك سو غذا مىخورد و از سوى ديگر آنچه را خورده از وى خارج مىشود! با ديدن اين صحنه از زندگى دنيا متنفّر و به مرگ علاقمند شد. به خانهاش بازگشت.
1) بحارالانوار، ج 12، ص 79، ح 9
موجود بسيار زيبايى، كه تا آن روز به زيبايى او نديده بود، در درون خانه مشاهده كرد. پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من مأمور مرگ و گرفتن جان انسانها هستم.
ابراهيم گفت: سبحان اللَّه چه كسى از ديدار و زيارت تو كراهت دارد، در حالى كه اين قدر زيبايى؟ ملك الموت گفت: اى خليلالرّحمان! هرگاه خداوند متعال نسبت به بندهاى اراده خير كند، مرا به صورتى زيبا به سوى او مىفرستد و اگر نسبت به آن بنده اراده شرّ كند، مرا به صورتى ديگر به سوى او خواهد فرستاد.
سپس ملك الموت جان ابراهيم عليه السلام را در شام گرفت».(1)
مدّت عمر آن حضرت را مختلف نوشتهاند. در حديثى آن را 120 سال، و در روايتى 175 سال، و در نقلى 200 سال نوشتهاند.(2)و محلّ دفن آن حضرت، در سرزمين فلسطين در «حبرون» است، جايى كه اكنون به شهر ابراهيم خليل معروف است.(3)
پايان