ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : وهابيان تكفيري/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشرمشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۶۸ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-316-2
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : ابنتيميه، احمدبن عبدالحليم، ۶۶۱ - ۷۲۸ق. -- نقد و تفسير
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : تكفير
موضوع : تكفير-- كشورهاي اسلامي-- تاريخ
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵و۸۷ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۵۲۳۰۳
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
در طول تاريخ اسلام؛ افراد و فرقهها و گروههايى بودهاند كه مخالفان خود از ديگر مذاهب و فرقههاى اسلامى را تكفير و با كوچكترين عاملى آنان را از دين اسلام خارج كرده و حكم به وجوب قتل آنان مىدادند. شروع اين پديده ناميمون دينى از خوارج آغاز شده و هماكنون در دو قرن اخير در وهابيان تجلّى پيدا كرده است. اينك جا دارد اين موضوع را مورد بحث و بررسى قرار دهيم.
«ايمان» در لغت به معناى تصديق وسكون واطمينان نفس است، واز ماده «امن» مىباشد.
خليل بن احمد مىگويد: ايمان؛ يعنى تصديق نمودن ومؤمن؛ يعنى تصديقكننده. واصل آن از ماده «أمن» ضدّ خوف است. (1)
از كلمات ابن منظور در «لسان العرب» استفاده مىشود كه ايمان دو استعمال دارد: يكى ضدّ كفر، وديگرى تصديق، ضدّ تكذيب. (2)
اين كلمه با لام متعدى مىشود مثل: (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا) ؛ «تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد» . (يوسف: ١٧)
ونيز مثل: (فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ) ؛ «و لوط به او [ \ ابراهيم] ايمان آورد» . (عنكبوت: ٢۶)
همانگونه كه با باء نيز متعدى مىگردد مثل: (آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ) ؛ «به آنچه نازل كردهاى ايمان آورديم» . (آلعمران: ۵٣)
در اصطلاح، ايمان به معناى تصديق قلبى است با اقرار به زبان، لذا عمل جزء آن نيست، بلكه شرط كمال ايمان است.
اين معنا مؤيّد مرجئه - كه قائل هستند عمل اهميتى ندارد - نيست، بلكه هدف از اين تعريف آن است كه بگويد: آنچه انسان را از كفر به ايمان متحوّل كرده وحكم به احترام جان ومالش مىدهد تصديق قلبى است، در صورتى كه با اقرار به زبان در صورت امكان مقرون گردد. امّا آنچه كه انسان را از جهنم نجات مىدهد تصديق توأم با عمل است. وشاهد اين مطلب كه عمل جزء ايمان نيست، آيات وروايات است:
١. خداوند متعال عمل صالح را عطف بر ايمان كرده است، آنجا كه مىفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) ؛ «همانا كسانى كه ايمان آورده وعمل صالح بهجاى آوردهاند.» (بقره: ٢٧٧) و مىدانيم كه مقتضاى عطف، مغايرت بين معطوف ومعطوف عليه است. واگر عمل داخل در ايمان باشد در اينجا تكرار لازم مىآيد.
٢. همچنين مىفرمايد: (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ) ؛ «اما آن كسى كه كارهاى شايسته انجام دهد، در حاليكه مومن باشد» . (طه: ١١٢) كه از اين آيه نيز مغايرت بين عمل وايمان در مفهوم استفاده مىشود.
٣. ونيز خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الأُْخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ) (حجرات: ٩)
هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند. آنها را
آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد.
مشاهده مىنماييم كه در اين آيه خداوند مؤمن را بر گروه معصيتكار وظالم اطلاق كرده است.
۴. ودر آيه ديگرى مىفرمايد : (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ) ؛ «اى كسانيكه ايمان آوردهايد! از خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد» . (توبه:١١٩) در اين آيه خداوند مؤمنين را به تقواى الهى؛ يعنى انجام واجبات وترك محرمات امر نموده است.
۵. از برخى آيات نيز استفاده مىشود كه محلّ ايمان قلب است. خداوند مىفرمايد : (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإيمان) ؛ «آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را به صفحۀ دلهايشان نوشته است» . (مجادله: ٢٢)
در جايى ديگر مىفرمايد : (وَ لَمَّا يَدْخُلِ الإِْيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ) ؛ «و هنوز ايمان در دلهايتان داخل نشده است» . (حجرات: ١۴)
۶. بخارى به سند خود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه در روز خيبر فرمود: «به طور حتم پرچم را به دست كسى مىسپارم كه او خدا ورسول را دوست دارد وخداوند به دست او فتح وپيروزى قرار خواهد داد» .
عمر بن خطّاب گفت:
هيچ زمان به مانند آن وقت امارت را دوست نداشتم. انتظار مىكشيدم كه پيامبر (ص) مرا صدا زند. رسولخدا (ص) على بن ابى طالب عليه السلام را خواست، آنگاه پرچم را به او داد وفرمود: پيش برو وبه چيزى توجّه نكن تا اينكه خداوند به دست تو فتح وپيروزى
حاصل كند. على عليه السلام مقدارى حركت كرد، سپس متوقف شد وصدا زد: اى رسول خدا (ص) ! تا كجا با آنان بجنگم؟ پيامبر (ص) فرمود: با آنان قتال كن تا شهادت به وحدانيت خدا ونبوت من دهند. واگر اينچنين كردند خون واموالشان محفوظ خواهد بود.(1)
٧. شيخ صدوق (ره) به سند صحيح از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «شهادت به وحدانيت خدا ونبوت پيامبر (ص) واقرار به طاعت ومعرفت امام، كمتر چيزى است كه انسان را به ايمان مىرساند» . (2)
ولى وهابيان عمل به اركان را جزو ايمان مىدانند. ابن عثيمين مىگويد: «الايمان: الاقرار بالقلب و النطق باللسان، و العمل بالجوارح (3)؛ «ايمان عبارت است از اقرار به قلب و نطق به زبان و عمل به جوارح» .
از آيات قرآن استفاده مىشود كه ايمان يقين جازم است ودر آن گمان راه ندارد؛
خداوند متعال مىفرمايد: (إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً) ؛ «گمان، هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىسازد» . (يونس: ٣۶)
ونيز مىفرمايد: (إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ) ؛ «آنها تنها از گمان پيروى مىنمايند» . (انعام: ١١۶)
و مىفرمايد: (إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ) ؛ «بلكه تنها حدس مىزنند (و گمانى بىپايه دارند) !» (جاثيه: ٢۴)
و مىفرمايد: (إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ) ؛ «چرا كه بعضى از گمانها گناه است» . (حجرات: ١٢)
و مىدانيم كه هرگز كسى را بر ايمان توبيخ نمىكنند، پس ايمان گمان نيست بلكه يقين جازم است.
ونيز مىفرمايد:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا) (حجرات: ١۵)
مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا ورسولش ايمان آوردهاند، سپس هرگز شكّ وترديدى به خود راه ندادند.
ونيز مىفرمايد: (فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ) ؛ «پس بدان كه معبودى جز «الله» نيست» . (محمّد: ١٩)
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ) ؛ «وآن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند!» (نمل: ١۴)
اينكه نفسش يقين دارد پس معرفت قلبى دارد واينكه انكار مىكند پس بىايمان مىباشد، در نتيجه: ايمان غير از معرفت است.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه ايمان تصديق قلبى است با اقرار به زبان، ولى عمل جزء آن نيست بلكه شرط كمال ايمان و مستلزم آن است:
١. خداوند متعال مىفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) ؛ «كسانى كه ايمان آوردند واعمال صالح انجام دادند» . (بقره: ٢٧٧)
٢. ونيز مىفرمايد : (وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ) ؛ «وآن كس كه كارهاى شايسته انجام دهد، در حالى كه مؤمن باشد» . (طه: ١١٢)
٣. ونيز مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ) ( توبه:١١٩)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، وبا صادقان باشيد.
۴. ونيز مىفرمايد: (أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإيمان) ؛ «آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته» . (مجادله: ٢٢)
۵. ونيز مىفرمايد: (وَ لَمَّا يَدْخُلِ الإِْيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ) ؛ «امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است» . (حجرات: ١۴)
۶. خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّما يُؤْمِنُ بِآياتِنَا الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِها خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ) (سجده: ١۵)
تنها كسانى كه به آيات ما ايمان مىآورند كه هر وقت اين آيات به آنان يادآورى شود به سجده مىافتند وتسبيح وحمد پروردگارشان را بجا مىآورند، وتكبّر نمىكنند.
٧. ونيز مىفرمايد:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ) (انفال: ٢)
مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان مىگردد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زَادَتْهُمْ إِيماناً) (انفال:٢)
وهنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود، ايمانشان فزونتر مىگردد.
ونيز مىفرمايد: (لِيَزْدَادُوا إِيماناً مَعَ إِيمانِهِمْ) ؛ «تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند» . (فتح: ۴)
و مىفرمايد:
(لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ) (مائده: ٩٣)
بر كسانى كه ايمان آورده واعمال صالح انجام دادهاند، گناهى در آنچه خوردهاند نيست؛ (و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمىشوند؛) اگر تقوا پيشه كنند، وايمان بياورند، واعمال صالح انجام دهند؛ سپس تقوا پيشه كنند وايمان آورند؛ سپس تقوا پيشه كنند ونيكى نمايند. وخداوند، نيكوكاران را دوست مىدارد.
محمّد بن اسماعيل بخارى در عصر و زمانى زندگى مىكرد كه اهل حديث به سركردگى احمد بن حنبل ظهور كرده و فكر تكفيرى اوج گرفته و شايع بود، و از آنجا كه او مخالف با اين فكر و عقيده بود لذا در صحيح خود عملا به مقابله با اين پديده پرداخت، و در صحيح خود بابى را بدين منظور تحت عنوان «زيادة الايمان و نقصانه» منعقد نمود تا اثبات
كند كه مسلمان را تا حدّ امكان نبايد از دين اسلام خارج كرده و متصف به كفر نمود، بلكه بايد مسلمان را به دو طبقه كامل و ناقص تقسيم كرد؛ زيرا ايمان، زياده و نقصان مىپذيرد. او براى اثبات مدعاى خود به رواياتى تمسك كرده از آن جمله؛ به سندش از انس نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
يخرج من النار من قال: لا اله الاّ الله و في قلبه وزن شعيرة من خير، و يخرج من النار من كان في قلبه وزن بُرّة من خير، و يخرج من النار من قال: لا اله الاّ الله و في قلبه وزن ذرة من خير.(1)
خارج مىشود از آتش [دوزخ] كسى كه بگويد لا اله الاّ الله در حالى كه در قلبش به اندازه جُوى از خير باشد. و خارج مىشود از آتش كسى كه در قلبش به اندازه گندمى از خير باشد. و خارج مىشود از آتش كسى كه بگويد: لا اله الاّ الله در حالى كه در قلبش به اندازه ذرهاى از خير باشد.
بسيارى از علماى اهل سنت معتقدند كه ايمان داراى مراتبى است و زياده و نقصان مىپذيرد و لذا نبايد كسانى را كه در حدّ اعلاى از ايمان نيستند از ايمان خارج كرده و داخل در كفر نمود.
١. بيهقى در تفسير آيه:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ) (انفال:٢)
1) صحيح بخارى، ج١، صص ١٧ و ١٨، كتاب الايمان، چاپ قاهره، ١٣٧٨ه.
مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان ميگردد؛ وهنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود، ايمانشان فزونتر مىگردد؛ وتنها بر پروردگارشان توكل دارند.
مىگويد:
فاخبر انّ المؤمنين هم الذين جمعوا هذه الاعمال التي بعضها يقع في القلب و بعضها باللسان و بعضها بهما و سائر البدن، و بعضها بهما او بأحدهما او بالمال. و فيما ذكر الله من هذه الاعمال تنبيه على ما لم يذكره و اخبر بزيادة ايمانهم. . .
وفي كل ذلك دلالة على انّ هذه الاعمال و ما نبه بها عليه من جوامع الايمان، و انّ الايمان يزيد و ينقص، و اذا قبل الزيادة قبل النقصان.(1)
پس خبر داده كه مؤمنان همان كسانى هستند كه اين اعمال را جمع نمودهاند؛ اعمالى كه برخى از آنان در قلب واقع شده و برخى بر زبان جارى مىشود و برخى نيز مربوط به هر دو و ديگر اعضاى بدن است، و برخى نيز مربوط به هر دو يا يكى از آن دو يا به مال مىباشد. و در آنچه خداوند از اين اعمال ذكر كرده تنبيهى است بر آنچه ذكر نكرده و به زيادى ايمان آنان خبر داده است. . .
و در تمام آنچه كه ذكر شد دلالتى است بر اينكه اين اعمال و آنچه به آن بر آنها آگاهى داده از جوامع ايمان است، و اينكه ايمان قابل زيادى و نقصان مىباشد، و اگر زيادتى مىپذيرد پس قابل نقصان نيز مىباشد.
1) الاعتقاد على مذهب السلف، اهل السنة و الجماعة، بيهقى، صص ٧٩ و ٨٠.
ابن تيميه در اين باره مىگويد:
والناس في حبّ الله يتفاوتون ما بين افضل الخلق محمد و ابراهيم، الي ادني الناس درجة مثل من كان في قلبه ذرة من ايمان، و ما بين هذين الحدّين من الدرجات ما لايحصيه الاّ ربّ الأرض و السماوات. فقد اخبر الصادق المصدوق الذي لايجاوز فيما يقول: انّ الواحد من بني آدم يكون خيراً من ملء الأرض من الأدميين. و اذا كان الواحد منهم افضل من الملائكة، و الواحد منهم شرّاً من البهائم كان التفاضل فيهم اعظم من تفاضل الملائكة. (1)
همانا مردم در مورد محبت خدا متفاوتند؛ برخى همچون برتر خلايق محمّد و ابراهيم، تا پايينترين مردم از حيث درجه، مثل كسى كه در قلبش ذرهاى از ايمان است. و ما بين اين دو حد درجاتى است كه تنها پروردگار زمين و آسمانها مىتواند آن را شماره كند. پس به طور قطع صادق تصديق شده كه در آنچه مىگويد تجاوز نمىكند خبر داده كه يكى از افراد بنى آدم بهتر مىشود از تمام مردم روى زمين، و اگر يكى از آنها از فرشتگان برتر مىشود، و يكى از آنها از چهارپايان بدتر مىشود پس تفاضل در آنها بالاتر از تفاضل فرشتگان است.
او همچنين مىگويد:
فاذا كان العبد يفعل بعض المأمورات و يترك بعضها كان معه من الايمان بحسب ما فعله، و الايمان يزيد و ينقص، و يجتمع في العبد ايمان و نفاق.(2)
پس اگر بنده برخى از واجبات را انجام دهد و برخى را ترك نمايد ايمانش به اندازهاى است كه انجام داده، و ايمان قابل زيادى و نقصان است، و در بنده ايمان و نفاق جمع مىشود.
او نيز در شرح آيه (هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِيمانِ) ؛ «آنها در آن هنگام، به كفر نزديكتر بودند تا به ايمان» (آلعمران: ١۶٧) مىگويد:
فقد كان قبل ذلك فيهم نفاق مغلوب، فلمّا كان يوم احد غلب نفاقهم فصاروا الى الكفر اقرب.(1)
قبل از آن در بين آنها نفاق مغلوب بود، ولى روز احد كه شد نفاقشان غلبه پيدا كرده و غالب شد و لذا به كفر نزديكتر شدند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْراً) (نساء: ١٣٧)
كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ايمان آوردند، وديگربار كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند.
ونيز مىفرمايد:
(ياأَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُم بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ) (آلعمران: ١٠٠)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از گروهى از اهل كتاب، (كه كارشان نفاقافكنى وشعلهور ساختنِ آتش كينه وعداوت است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر باز مىگردانند.
1) مجموع الفتاوى، ج٧، ص ٣٠۴.
غالب استعمال «اسلام» در مقابل شرك است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (انعام: ١۴)
بگو: من مأمورم كه نخستين مسلمان باشم؛ و (خداوند به من دستور داده كه) از مشركان نباش.
ونيز مىفرمايد:
(ما كانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلاَ نَصْرَانِيّاً وَلكِن كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (آلعمران: ۶٧)
ابراهيم نه يهودى بود ونه نصرانى؛ بلكه موحّدى خالص ومسلمان بود؛ وهرگز از مشركان نبود.
وغالب استعمال ايمان در مقابل كفر مىباشد:
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالاِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِيلِ) (بقره: ١٠٨)
كسى كه كفر را به جاى ايمان بپذيرد، از راه مستقيم (عقل وفطرت) گمراه شده است.
ونيز مىفرمايد: (هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِيمانِ) ؛ «آنها در آن هنگام، به كفر نزديكتر بودند تا به ايمان» . (آل عمران: ١۶٧)
ولى اسلام به معانى ديگرى نيز آمده است؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(قالَتِ الأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الإِْيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ) (حجرات: ١۴)
عربهاى باديهنشين گفتند: ايمان آوردهايم. بگو: شما ايمان نياوردهايد، ولى بگوييد اسلام آوردهايم، امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است.
خداوند متعال مىفرمايد: (اَلَّذِينَ آمَنُوا بِ-اياتِنا وَكانُوا مُسْلِمِينَ) ؛ «همان كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند وتسليم بودند» . (زخرف: ۶٩)
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (نساء:۶۵)
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ وسپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ وكاملاً تسليم باشند.
ونيز مىفرمايد:
(إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ) (بقره: ١٣١)
در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت: اسلام بياور! (و در برابر حق، تسليم باش! او فرمان پروردگار را، از جان ودل پذيرفت؛ و) گفت: در برابر پروردگار جهانيان، تسليم شدم.
همانگونه كه در معناى اصطلاحى ايمان اشاره شد: تصديق به قلب با اقرار به زبان، دو ركن اساسى ايمان است. حال ببينيم كه متعلَّق ايمان چيست؟ وبه چه امورى بايد تصديق قلبى داشته باشيم؟
تصديق قلبى بر دوگونه است: يكى اينكه اجمالا آنچه را كه پيامبر اسلام (ص) به آن خبر داده، تصديق نماييم. ومورد ديگر امورى است كه بايد به تفصيل تصديق كنيم؛ از قبيل:
١. وجود خداوند متعال وتوحيد او واينكه او مثل وهمتايى ندارد.
٢. توحيد در خالقيّت واينكه براى عالم خالقى به جز او نيست.
٣. توحيد در ربوبيّت وتدبير واينكه براى عالم مدبّرى بالاستقلال، جز او نيست.
۴. توحيد در عبادت واينكه معبودى غير از او نيست.
۵. نبوت پيامبر اسلام (ص) .
۶. معاد وروز جزا.
«كفر» در لغت به معناى ستر وپوشاندن است. وكشاورز را نيز كافر مىگويند؛ زيرا دانه را در خاك پنهان مىسازد. خداوند متعال مىفرمايد:
(كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ) (حديد: ٢٠)
همانند بارانى كه محصولش، كشاورزان را در شگفتى فرو مىبرد.
كفر در اصطلاح
و در اصطلاح: كفر به معناى ايمان نياوردن به چيزى است كه از شأنش ايمان آوردن به آن است؛ مثل عدم ايمان به خدا وتوحيد ونبوت پيامبر اسلام (ص) وروز قيامت.
١. ابن حجر عسقلانى مىگويد:
الكفر في الشرع هو جحد المعلوم من دين الاسلام بالضرورة الشرعية.(1)
كفر در شرع به معناى انكار چيزى است كه از دين اسلام به ضرورت شرعى معلوم است.
٢. ابن تيميه مىگويد: «الكفر في اصطلاح الشرع ضدّ الايمان»(2)«كفر در اصطلاح شرع ضد ايمان است» .
٣. استاد حسن هضيبى مىگويد:
الكفر في الشرع هو صفة من جحد شيئاً مما افترض الله تعالى الايمان به بعد قيام الحجة و بلوغ الحق.(3)
كفر در شرع، صفت كسى است كه انكار كرده چيزى را كه خداوند متعال ايمان بر آن را واجب كرده بعد از قيام حجت و رسيدن حق.
۴. ابن الوزير مىگويد:
انّ اصل الكفر هو التكذيب المتعمد لشيء من كتب الله تعالى المعلومة او لأحد من رسله عليهم السلام او لشيء مما جاؤا به، اذا كان ذلك الأمر المكذب به معلوماً بالضرورة من الدين.(4)
همانا اصل كفر به معناى تكذيب عمدى چيزى است از كتابهاى خداوند متعال كه معلوم است، يا براى يكى از رسولان او عليهم السلام يا براى چيزى از آنچه آوردهاند، در صورتى كه آن امر تكذيب شده به ضرورت از دين معلوم باشد.
۵. قاضى ايجى مىگويد:
كفر خلاف ايمان است وآن نزد ما عبارت است از تصديق نكردن پيامبر (ص) در برخى از امورى كه علم حاصل شده كه از جانب پيامبر (ص) رسيده است. (1)
۶. ابن ميثم بحرانى مىگويد: «كفر عبارت است از انكار صدق پيامبر (ص) وانكار چيزى كه علم داريم از جانب پيامبر (ص) رسيده است» . (2)
٧. فاضل مقداد نيز مىگويد: «كفر در اصطلاح عبارت است از انكار چيزى كه علم ضرورى حاصل شده كه از جانب پيامبر (ص) است» .(3)
٨. سيد يزدى (ره) به امورى كه رسول خدا (ص) به آن خبر داده اشاره كرده، مىفرمايد:
كافر كسى است كه منكر الوهيت يا توحيد يا رسالت يا يكى از ضروريات دين شود، با توجّه به اينكه ضرورى است، به طورى كه انكارش به انكار رسالت منجر شود.(4)
در وجه تسميه كافر و اتصاف او به صفت «كفر» توجيهاتى ذكر شده است.
برخى مىگويند:
سمّي الكافر كافراً؛ لانّه ستر نعم الله عزوجل و نعمه: آياته الدالة على توحيده. و النعم التي سترها الكافر هي الآيات التي ابانت لذوي التمييز انّ خالقها واحد لا شريك له، و كذا ارساله الرسل بالآيات المعجزة و الكتب المنزلة و البراهين الواضحة، نعمة منه ظاهرة، فمن لم يصدق بها و ردّها فقد كفر نعمة الله اي سترها و حجبها عن نفسه.(1)
كافر را كافر ناميدهاند به جهت آنكه نعمتهاى خداوند عزوجل را پوشانده است. و نعمتهاى او همان آياتى است كه دلالت بر توحيدش دارد. و نعمتهايى كه كافر آنها را پوشانده همان آياتى است كه براى صاحبان تمييز [عقل و خرد] روشن شده كه خالق آنها يكى است و شريك و همتايى ندارد، و نيز فرستادن رسولان با نشانههاى اعجازآميز و كتابهاى نازل شده و براهين واضحه، نعمتى از او كه آشكار است، پس هركس كه آن را تصديق نكند و ردّ نمايد به طور حتم نعمت خدا را كافر شده يعنى پوشانده و از نفسش محجوب كرده است.
اصل «كفر» به معناى پوشاندن چيزى است به نحوى كه ديده نشود و اگر به زارع كافر گفته مىشود به جهت آن است كه او دانه را در خاك مستور مىسازد.
1) معجم مقاييس اللغة، ج۵، ص ١٩١، مفردات راغب، ص ۴٣۵.
خداوند متعال مىفرمايد:
(كَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً) (حديد: ٢٠)
همانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مىبرد، سپس خشك مىشود بهگونهاى كه آن را زرد رنگ مىبينى؛ سپس تبديل به كاه مىشود.
و نيز در مورد تكفير گناهان به كار مىرود كه به معناى پوشيده شدن آنهاست.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ) (مائده: ۶۵) ؛ «اگر اهل كتاب ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند گناهان آنان را مىبخشيم» .
و نيز در مورد پوشاندن الفت و مودّت سابق به كار رفته است.
قبيله اوس و خزرج زمانى به ياد نزاعهاى جاهلى خود افتادند و لذا بر روى يكديگر شمشير كشيدند، در آن هنگام بود كه خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود:
(وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ) (آلعمران: ١٠١)
و چگونه ممكن است شما كافر شويد، با اينكه (در دامان وحى قرار گرفتهايد، و) آيات خدا بر شما خوانده مىشود، وپيامبر او در ميان شماست؟ !
و نيز مىفرمايد: (يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُم بِبَعْض) ؛ «سپس روز قيامت از يكديگر بيزارى مىجوييد» . (عنكبوت: ٢۵)
و نيز از قول شيطان مىفرمايد:
(إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (ابراهيم: ٢٢)
من نسبت به شرك شما درباره خود، كه از قبل داشتيد، (و اطاعت مرا همرديف اطاعت خدا قرار داديد) بيزار وكافرم! مسلّماً ستمكاران عذاب دردناكى دارند!
در آيات قرآن كه سخن از كفر به ميان آمده آن را بر دو نوع اطلاق نموده است؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَيُؤْمِنُونَ) (بقره: ۶)
كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمىكند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد.
طبرى در تفسير اين آيه مىگويد:
واما معنى الكفر في الآية فانّه الجحود، و ذلك انّ الأحبار من يهود المدينة جحدوا نبوة محمد (ص) و ستروه عن الناس، و كتموا امره و هم يعرفونه كما يعرفون ابناءهم. و اصل الكفر عند العرب: تغطية الشيء. . . فكذلك الأحبار من اليهود غطّوا امر محمد (ص) و كتموه عن الناس مع علمهم بنبوته و وجود صفته في كتبهم.(1)
1) تفسير جامع البيان، طبرى، ج١، ص ١٠، دار الفكر، بيروت.
و اما معناى كفر در اين آيه به معناى جحود و انكار است، و دليل آن اينكه دانشمندان از يهود مدينه نبوت محمّد (ص) را انكار كرده و از مردم مخفى داشتند و امر او را مكتوم نمودند، و حال آنكه او را مىشناختند آنگونه كه فرزندانشان را مىشناختند، و اصل كفر نزد عرب پوشاندن چيزى است. پس همچنين است دانشمندان از يهود كه امر محمّد (ص) را پوشانده و آن را از مردم كتمان نمودند با آگاهى آنان به نبوت او و وجود صفت او در كتابهايشان.
ونيز مىفرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ) (بقره: ٣۴)
و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده وخضوع كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سرباز زد، وتكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى وتكبرش) از كافران شد.
ومىفرمايد:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (بقره: ٢۵٨)
آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى] \ نمرود [ كه با ابراهيم در باره پروردگارش محاجه وگفتگو كرد؟ زيرا خداوند به او حكومت داده بود؛ (و بر اثر كمى ظرفيت، از باده غرور سرمست شده بود؛) هنگامى كه ابراهيم گفت: خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم!
(و براى اثبات اين كار ومشتبهساختن بر مردم دستور داد دو زندانى را حاضر كردند، فرمان آزادى يكى وقتل ديگرى را داد) ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از افق مشرق مىآورد؛ (اگر راست مىگويى كه حاكم بر جهان هستى تويى،) خورشيد را از مغرب بياور! (در اينجا) آن مرد كافر، مبهوت ووامانده شد. وخداوند، قوم ستمگر را هدايت نمىكند.
ومىفرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الأَرض جَمِيعاً وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَرض وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (مائده: ١٧)
آنها كه گفتند: «خدا، همان مسيح بن مريم است» ، بهطور مسلّم كافر شدند؛ بگو: اگر خدا بخواهد مسيح بن مريم ومادرش وهمه كسانى را كه روى زمين هستند هلاك كند، چه كسى مىتواند جلوگيرى كند؟ (آرى،) حكومت آسمانها وزمين، وآنچه ميان آن دو قرار دارد از آن خداست؛ هر چه بخواهد، مىآفريند؛ (حتّى انسانى بدون پدر، مانند مسيح؛) واو، بر هر چيزى تواناست.
ومىفرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَما مِنْ إِله إِلاَّ إِلهٌ وَاحِدٌ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (مائده: ٧٣)
آنها كه گفتند: خداوند، يكى از سه خداست. (نيز) بهيقين كافر شدند؛ معبودى جز معبود يگانه نيست؛ واگر از آنچه مىگويند
دست بر ندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند) ، خواهد رسيد.
ومىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ) (انفال: ٣۶)
آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن (مردم) از راه خدا خرج مىكنند؛ آنان اين اموال را (كه براى به دست آوردنش زحمت كشيدهاند، در اين راه) مصرف مىكنند، امّا مايه حسرت واندوهشان خواهد شد؛ وسپس شكست خواهند خورد؛ و (در جهان ديگر) كافران همگى به سوى دوزخ گردآورى خواهند شد.
ومىفرمايد:
(إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) (توبه: ۴٠)
اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد؛ (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام كه كافران او را (از مكّه) بيرون كردند، در حالى كه دوّمين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت) ؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، واو به همراه خود مىگفت: غم مخور، خدا با ماست! در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او فرستاد؛ وبا لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود؛ وگفتار (و هدف) كافران را پايين
قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت؛) وسخن خدا (و آيين او) ، بالا (و پيروز) است؛ وخداوند عزيز وحكيم است!
ومىفرمايد:
(وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آياتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا بَلى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرِينَ) (زمر: ٧١)
و كسانى كه كافر شدند گروه گروه به سوى جهنّم رانده مىشوند؛ وقتى به دوزخ مىرسند، درهاى آن گشوده مىشود ونگهبانان دوزخ به آنها مىگويند: آيا رسولانى از ميان شما به سويتان نيامدند كه آيات پروردگارتان را براى شما بخوانند واز ملاقات اين روز شما را بر حذر دارند؟ ! مىگويند: آرى، (پيامبران آمدند وآيات الهى را بر ما خواندند، وما مخالفت كرديم!) ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلّم شده است.
در قرآن كريم گاهى كلمه كفر در مورد ديگر غير از خروج از ملت اسلام به كار رفته است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلاَتَكْفُرُونِ) (بقره: ١۵٢)
پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! وشكر مرا گوييد و (در برابر نعمتهايم) كفران نكنيد.
مفسران بسيارى كفر در اين آيه را به معناى پوشاندن نعمت دانستهاند نه تكذيب آيات الهى.(1)
قرطبى در معناى آن مىگويد:
والمعني: لاتجحدوا احساني اليكم، ولاتكفروا نعمتي وأيادي.(2)
و معنا اين است: انكار نكنيد احسان مرا به شما و كفر نورزيد به نعمتها و عنايات من.
ونيز مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ * وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) (آل عمران: ١٠٠ و ١٠١)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر از گروهى از اهل كتاب، (كه كارشان نفاقافكنى وشعلهور ساختنِ آتش كينه وعداوت است) اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر بازمىگردانند. و چگونه ممكن است شما كافر شويد، با اينكه (در دامان وحى قرار گرفتهايد، و) آيات خدا بر شما خوانده مىشود، وپيامبر او در ميان شماست؟ ! (بنابر اين، به خدا تمسّك جوييد!) وهر كس به خدا تمسّك جويد، به راهى راست، هدايت شده است.
با مراجعه به سبب نزول آيه استفاده مىشود كه كفر در اين آيه به معناى ارتداد و خروج از ملت اسلام نيست، بلكه مقصود به آن عمل به
اخلاق و اعمال كافران است كه با اخلاق و اعمال اسلام سازگارى ندارد.(1)
ونيز از زبان حضرت سليمان عليه السلام مىفرمايد:
(قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ) (نمل: ۴٠)
(امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد! وهنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت وپابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مىآورم يا كفران مىكنم؟ ! وهر كس شكر كند، به نفع خود شكر مىكند؛ وهر كس كفران نمايد (بزيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى وكريم است!
مقصود به كفر در اين آيه عدم شكرگزارى بر نعمتها و فضل الهى است نه به معناى تكذيب، همانگونه كه شوكانى، طبرانى و صابونى در تفاسيرشان ذيل اين آيه به آن اشاره كردهاند.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً) ؛ «به كسى كه اظهار صلح واسلام مىكند نگوييد: مسلمان نيستى» . (نساء:٩۴)
1) تفسير طبرى، ج٣، ص ۵، اسباب النزول، نيشابورى، ص ٨۵، چاپ دار زهران، قاهره، سال ١۴٠۴ه، فتح القدير، شوكانى، ج١، صص ٣۶٧ و ٣۶٨.
در اين آيه، خداوند متعال مسلمانان را از نسبت دادن كفر به ديگران به بهانههاى مختلف، نهى كرده است.
١. ابن عمر از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
أيُّها امْرئٍ قَالَ لأِخيهِ يا كافرُ فَقْد باءَ بِها أحَدُهما، إنْ كانَ كَمَا قَالَ وَ إلاّ رَجعتُ عليه.(1)
هرگاه كسى كه به برادرش بگويد: اى كافر يكى از اين دو حالت بر اوست، اگر نسبت درست باشد كه هيچ وگرنه به خودش باز مىگردد.
٢. ابن مسعود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
ما من مسلمين إلاّ وبينهما ستر من الله فإذا قال أحدهما لصاحبه كلمة هجر خرق ستر الله، وإذا قال يا كافر فقد كفر أحدهما.(2)
هيچ دو مسلمانى نيست جز آنكه بينشان سترى از جانب خداوند است، وچون يكى از آن دو به رفيقش كلمه زشتى بگويد ستر الهى را پاره كرده است وچون بگويد: اى كافر يكى از آن دو كافرند.
٣. عمران بن حصين از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
إذا قال الرجل لأخيه يا كافر فهو كقتله. (3)
هرگاه كسى به برادر دينى خود بگويد: اى كافر مثل آن است كه او را به قتل رسانده باشد.
۴. از انس نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
من صلّى صلاتنا واستقبل قبلتنا واكل ذبيحتنا فذلك المسلم الّذي له ذمة الله وذمة رسوله، فلا تُخفروا الله في ذمته.(1)
هر كس كه نماز ما را به جاى آورد ورو به قبله ما نماز گذارد واز ذبيحه ما استفاده كند او مسلمانى است كه در ذمه خدا ورسولش مىباشد. لذا نبايد نسبت به كسى كه در ذمه خداست حيله نمود.
۵. ونيز نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا لا إله إلاّ الله، فإذا قالوها وصلّوا صلاتنا واستقبلوا قبلتنا واكلوا ذبيحتنا فقد حرمت علينا دماؤهم واموالهم إلاّ بحقها وحسابهم على الله.(2)
من مأمورم كه با مردم بجنگم تا معتقد به توحيد شوند، وچون چنين اعتقادى پيدا كردند ونماز ما را به جاى آورده ورو به قبله ما نماز گذارند واز ذبيحه ما استفاده نمايند، بر ماست كه از خونها و اموالشان به جز در موارد حقّ محافظت نماييم وحساب آنها با خداست.
۶. ونيز حميد نقل كرده كه گفت: ميمون بن سياه از انس بن مالك سؤال كرد:
يا أباحمزه! ما يحرم دم العبد وماله؟ قال: من شهد أن لا إله إلاّ الله واستقبل قبلتنا وصلّى صلاتنا واكل ذبيحتنا فهو المسلم، له ما للمسلم وعليه ما على المسلم.(3)
اى ابوحمزه! چه چيز باعث حرمت خون بنده ومالش مىشود؟ گفت: هر كس كه شهادت به وحدانيت خدا داده ورو به قبله ما بايستد ونماز ما را بخواند واز ذبيحه ما استفاده كند او مسلمان است واحكام مسلمانان بر او بار مىشود.
ابن حجر در تعليقه خود بر حديث اوّل از انس مىگويد:
من صلّى صلاتنا. . . الحديث: وفيه انّ امور الناس محمولة على الظاهر، فمن اظهر شعار الدين أجْرِيَتْ عليه احكام اهله ما لم يظهر منه خلاف ذلك. (1)
معناى حديث اين است كه امور مردم حمل بر ظاهر مىشود. لذا هر كس شعار دين را اظهار كند احكام اهل دين بر او جارى مىگردد مادامى كه خلاف آن از او ظاهر نگردد.
٧. از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
. . . و من دعا رجلا بالكفر او قال عدواً لله، و ليس كذلك، إلاّ حار عليه أي رجع الكفر عليه.(2)
. . . كسى كه مردى را به كفر بخواند يا كسى را به عنوان دشمن خدا صدا زند در حالى كه چنين نباشد، كفر بر او باز مىگردد.
٨. از عمر بن خطاب نقل شده كه جبرئيل عليه السلام از پيامبر (ص) درباره اسلام سؤال كرد. حضرت فرمود:
الإسلام ان تشهد ان لا إله إلاّ الله و انّ محمداً رسول الله و تقيم الصلاة و تؤتي الزكاة و تصوم رمضان و تحج البيت ان استطعت إليه سبيلا. قال: صدقت. قال: فعجبنا له يسأله و يصدقه.
قال: فاخبرني عن الإيمان؟ قال: ان تؤمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر و تؤمن بالقدر خيره و شرّه. قال: صدقت.
قال: فاخبرني عن الإحسان؟ قال: ان تعبد الله كأنّك تراه فان لمتكن تراه فانّه يراك. . . (1)
اسلام آن است كه شهادت به وحدانيت خدا و رسالت محمّد از جانب خدا دهى، و نماز را برپا داشته و زكات بپردازى و روزه ماه رمضان را به جاى آورده و حج خانه خدا را انجام دهى، اگر راه براى تو هموار بود. جبرئيل گفت: راست گفتى. او گفت: ما تعجب كرديم از اينكه جبرئيل از پيامبر (ص) مىپرسيد و سپس او را تصديق مىكرد. جبرئيل گفت: خبر بده مرا از ايمان؟ گفت: اينكه به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولان خدا و روز قيامت ايمان آورى، و به قدر خير و شرش ايمان داشته باشى. جبرئيل گفت: خبر بده مرا از احسان؟ گفت: اينكه خدا را عبادت كنى گويا تو را مىبيند و اگر تو او را مشاهده نمىكنى [بدانى] كه او تو را مىبيند. . .
٩. بخارى نيز مثل اين روايت را از ابوهريره در كتاب «الايمان» باب «سؤال جبريل النبى (ص) عن الايمان و الاسلام و الاحسان» نقل كرده است. (2)
١٠. عبدالله بن عمر مىگويد: از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود:
بني الإسلام على خمس: شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، و أقام الصلاة و ايتاء الزكاة و الحج و صوم رمضان. (3)
اسلام بر پنج چيز استوار است: گواهى بر وحدانيت خدا، و رسالت
محمّد (ص) از جانب او و برپايى نماز و پرداختن زكات و [انجام] حج و روزه ماه رمضان.
١١. بخارى به سندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
انّ وفد عبد القيس لمّا اتوا النبي (ص) قال: من القوم؟ أو من الوفد؟ قالوا: ربيعة. قال: مرحباً بالقوم أو بالوفد غير خزايا ولا ندامى. قالوا: يا رسول الله! انّا لانستطيع ان تأتيك إلاّ في الشهرالحرام و بيننا و بينك هذا الحي من كفار مضر، فمُرنا بامر فصل نُخبر به من ورائنا و ندخل به الجنة. . . امرهم بالإيمان بالله وحده. قال: اتدرون ما الإيمان بالله وحده؟ قالوا: الله و رسوله اعلم. قال: شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، و أقام الصلاة و ايتاء الزكاة و صيام شهر رمضان و ان تعطوا من المغنم الخمس. . . (1)
همانا جماعت عبدالقيس چون خدمت پيامبر (ص) رسيدند حضرت فرمود: اين قوم كيستند؟ يا فرمود: اين قافله كيست؟ عرض كردند: قوم ربيعه. حضرت فرمود: مرحبا به اين قوم يا گروه، خوار و پشيمان نباشيد. عرض كردند: اى رسول خدا! ما نمىتوانيم جز در ماه حرام نزد شما بياييم، و بين ما و بين تو اين قبيله از كفار مضر است، ما را به امرى دستور ده كه فاصله [بين حق و باطل] باشد، تا به ديگران كه پشت سر ما هستند [و خدمت شما نرسيدهاند] خبر دهيم و با آن وارد بهشت گرديم. . . حضرت آنان را به ايمان به خداى يگانه دستور داد، و فرمود: آيا مىدانيد كه ايمان به خداى
1) صحيح بخارى، ج١، ص١٩؛ صحيح مسلم، ج١، ٣۵.
يگانه چيست؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: گواهى به وحدانيت خدا و اينكه محمّد رسول خداست، و برپايى نماز و پرداخت زكات و روزه ماه رمضان، و اينكه از غنائم خمس بپردازيد. . .
١٢. از ابن عباس نقل شده كه گفت: رسول خدا (ص) به معاذ بن جبل هنگام فرستادن او به سوى يمن فرمود:
انك ستأتي قوماً اهل كتاب، فإذا جئتم فادعهم إلى أن يشهدوا أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمداً رسول الله، فإن هم اطاعوا لك بذلك فأخبرهم انّ الله قد فرض عليهم خمس صلوات في كلّ يوم و ليلة، فان هم اطاعوا لك بذلك فاخبرهم انّ الله قد فرض عليهم صدقة تؤخذ من اغنيائهم فترد على فقرائهم. . .(1)
تو به زودى به سوى قومى از اهل كتاب روانه مىشوى، چون نزد آنان آمدى دعوت كن آنها را به گواهى به وحدانيت خدا و اينكه محمّد فرستاده اوست، و اگر آنان تو را در اين دعوت اطاعت كردند خبر بده به اينكه خداوند بر آنان پنج وعده نماز در شبانه روز واجب كرده است، و چون تو را در اين امر اطاعت كردند خبر بده آنان را به اينكه خداوند صدقهاى بر ايشان واجب كرده كه از ثروتمندان گرفته و به فقيران داده مىشود. . .
١٣. عبيدالله بن عدى بن خيار مىگويد:
انّ رجلا من الأنصار حدّثه انّه أتى النبي (ص) في مجلس فسارّه يستأذنه في قتل رجل من المنافقين. فجهر رسول الله (ص) فقال:
1) صحيح بخارى، ج ١، صص ١١ و ١٢؛ صحيح مسلم، ج١، ص ٣٨.
اليس يشهد أن لا إله إلاّ الله؟ فقال الأنصارى: بلى يا رسول الله، ولا شهادة له. فقال: أليس يشهد انّ محمداً رسول الله (ص) ؟ قال: بلى، ولا شهادة. قال: أو ليس يصلّي؟ قال: بلى، ولا صلاة له. قال: أولئك الذين نهى الله عن قتلهم. (1)
همانا مردى از انصار اين مطلب را گفت كه به خدمت پيامبر (ص) در مجلسى رسيده و مخفيانه از حضرت درباره كشتن مردى از منافقين اذن خواست. حضرت به طور آشكارا فرمود: آيا او گواهى به وحدانيت خدا نمىدهد؟ مرد انصارى گفت: آرى اى رسول خدا ولى گواهى او بىفايده است. حضرت فرمود: آيا او گواهى به رسالت محمّد از جانب خدا نمىدهد؟ عرض كرد: آرى ولى گواهى او بىفايده است. حضرت فرمود: آيا او نماز نمىگذارد؟ عرض كرد: آرى، ولى نماز او بىفايده است. حضرت فرمود: او و امثالش كسانى هستند كه خداوند از كشتن آنها نهى فرموده است.
١۴. بخارى به سندش از انس نقل كرده كه گفت:
كان رسول الله (ص) إذا غزا قوماً لم يُغْزِ حتّى يُصبِح، فإذا سمع اذاناً أمسك، و ان لم يسمع اذاناً اغار بعد ما يصبح. فنزلنا خيبر ليلا.(2)
رسول خدا (ص) چون با قومى مىخواست بجنگد جنگ را شروع نمىكرد تا صبح شود، و چون صداى اذان را مىشنيد دست از جنگ برمىداشت، و اگر صداى اذان را نمىشنيد بعد از صبح حمله را شروع مىكرد و ما شبانه وارد بر خيبر شديم.
از اين روايت استفاده مىشود از آنجا كه اذان نشانۀ اسلام و مسلمانى بوده و با مسلمان نبايد جنگيد، لذا پيامبر اسلام (ص) به مجرد شنيدن صداى اذان از بين مردم محل، دست از جنگ مىكشيد.
١۵. مسلم نيز از انس نقل كرده كه گفت:
كان رسول الله (ص) يُغير إذا طلع الفجر، و كان يستمع الأذان، فان سمع اذاناً امسك و إلاّ اغار. فسمع رجلا يقول: الله اكبر الله اكبر، فقال رسول الله (ص) على الفطرة. ثم قال: أشهد أن لا إله إلاّ الله، أشهد أن لا إله إلاّ الله. فقال رسول الله (ص) : خرجت من النار. فنظروا فإذا هو راعي معزى.(1)
رسول خدا (ص) هرگاه فجر طلوع مىكرد حمله را شروع مىنمود، و به اذان گوش فرا مىداد و چون صداى اذان را مىشنيد دست مىكشيد وگرنه حمله مىكرد. از مردى شنيد كه مىگويد: الله اكبر الله اكبر. رسول خدا (ص) فرمود: مطابق فطرت. آنگاه گفت: اشهد ان لا اله الاّ الله، اشهد ان لا اله الاّ الله. رسول خدا (ص) فرمود: از آتش [دوزخ] خارج شدى. نگاه كردند ديدند چوپان بزهاست.
١۶. از عبدالله بن عمر نقل شده كه گفت:
بعث النبي (ص) خالد بن الوليد إلى بنيجذيمة فدعاهم إلى الإسلام فلم يحسنوا ان يقولوا: اسلمنا، فجعلوا يقولون: صبأنا، صبأنا، فجعل خالد يقتل منهم و يأسر، و دفع إلى كل رجل منّا اسيره، حتّى إذا كان يوم امر خالد ان يقتل كل رجل منّا اسيره. فقلت: والله لا اقتل اسيري و لايقتل رجل من اصحابي اسيره
1) صحيح مسلم، ج٢، ص ۴.
حتّى قدمنا على النبي (ص) ، فذكرناه فرفع النبي (ص) يديه فقال: أللّهم انّي ابرأ ممّا صنع خالد مرتين.(1)
پيامبر (ص) خالد بن وليد را به سوى قبيله بنى جذيمه فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند، ولى آنان نتوانستند به خوبى بگويند: ما اسلام آورديم و شروع كردند به گفتن: تسليم شديم تسليم شديم. خالد شروع به كشتن و اسير گرفتن از آنها نمود و به هر يك از ما اسيرى داد، تا اينكه روز فرا رسيد و خالد دستور داد هر يك از ما اسير خود را به قتل برساند. من گفتم: به خدا سوگند اسيرم را به قتل نمىرسانم و هيچ يك از اصحاب من نبايد اسيرش را به قتل برساند تا بر پيامبر (ص) وارد شويم. قصه را به حضرت عرض كرديم، او دستهايش را بالا برد و دو بار عرض كرد: بارالها! من از كارى كه خالد كرده بيزارم.
١٧. عصام مزنى مىگويد:
كان النبي (ص) إذا بعث السرية يقول: إذا رأيتم مسجداً أو سمعتم منادياً فلاتقتلوا احداً. (2)
پيامبر (ص) هرگاه لشكرى را مىفرستاد مىفرمود: چون مسجدى مشاهده كرديده يا از منادى [اذان] را شنيديد كسى را به قتل نرسانيد.
١٨. عبادة بن صامت از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
من شهد أن لا إله إلاّ الله وحده لا شريك له و أنّ محمداً عبده و رسوله، و أنّ عيسى عبدالله و رسوله و كلمته القاها إلى مريم و
روح منه، و انّ الجنة حق و النار حق ادخله الله الجنة على ما كان من العمل.(1)
هركس شهادت به وحدانيت خداوندى دهد كه شريكى براى او نيست، و اينكه محمّد بنده او و رسولش مىباشد، و اينكه عيسى بنده خدا و رسول او و كلمه اوست كه آن را به مريم القا نموده و روح او است، و اينكه بهشت و دوزخ حق مىباشد خداوند او را وارد بهشت مىكند با هر عملى كه انجام داده است.
١٩. از انس بن مالك نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ثلاث من اصل الإيمان: الكف عمّن قال: لا إله إلاّ الله لانكفّره بذنب ولا نخرجه من الإسلام بعمل. . .(2)
سه عمل از اصل ايمان است: دست كشيدن از كسى كه شهادت به وحدانيت خدا داده است، و ما او را به جهت گناه تكفير نمىكنيم، و او را به جهت هيچ كارى از اسلام خارج نمىنماييم. . .
٢٠. ابوهريره مىگويد:
قيل: يا رسول الله! من اسعد الناس بشفاعتك يوم القيمة؟ قال رسول الله (ص) : لقد ظننت يا أباهريرة ان لايسألني عن هذا الحديث أحد اول منك، لمّا رأيت من حرصك على الحديث. اسعد الناس بشفاعتي من قال: لا إله إلاّ الله خالصاً من قلبه و نفسه.(3)
عرض شد: اى رسول خدا! چه كسى در روز قيامت به شفاعت شما
سعادتمندتر خواهد بود؟ رسول خدا (ص) فرمود: اى ابوهريره! من گمان نمودم كسى از اين حديث قبل از تو سؤال نكند، چون حرص تو بر حديث را مشاهده كردم، كسى به سعادت شفاعت من خواهد رسيد كه از روى اخلاص، قلب و نفسش لا إله الاّ الله بگويد.
از مجموعه اين روايات استفاده مىشود كه براى ورود در اسلام كه موجب حفظ جان و مال و ناموس افراد مىشود تنها اقرار به شهادتين كافى است و بر ما وظيفه نيست كه از نيت افراد تفتيش و تجسس نماييم و با توجيهات واهى آنان را تكفير كرده و خونشان را بريزيم، خصوصاً آنكه همه سخن از اسلام و ايمان و توحيد دارند، و اعمالى كه انجام مىدهند خلاف توحيد و ايمان نمىدانند.
١. ابويعلى در «مسند» وطبرانى در «معجم كبير» نقل كردهاند:
انّ رجلا سأل جابراً: هل كنتم تدعون احداً من اهل القبلة مشركاً؟ قال معاذ الله. ففزع لذلك. قال: هل كنتم تدعون احداً منهم كافراً؟ قال: لا.(1)
شخصى از جابر سؤال كرد: آيا شما فردى كه رو به قبله نماز مىخواند را مشرك مىخوانيد؟ جابر گفت: پناه بر خدا. او از اين مطلب تعجب نمود. دوباره پرسيد: آيا شما يكى از اهل قبله را كافر مىناميد؟ گفت: هرگز.
٢. ابويعلى از يزيد رقاشى نقل كرده كه به انس بن مالك گفت:
1) مجمع الزوائد، ج ١، ص ١٠٧.
يا اباحمزةَ! انّ ناساً يشهدون علينا بالكفر والشرك؟ قال: أولئك شرّ الخلق والخليقة. (1)
اى ابوحمزه! برخى از مردم بر ما گواهى به كفر وشرك مىدهند؟ او گفت: آنان بدترين مردم هستند.
٣. سيره و روش امام على بن ابىطالب عليه السلام با خوارج بهترين درس براى ما مىباشد. حضرت على عليه السلام در ابتدا خودش با آنان مناظره و گفتوگو كرد و سپس ابن عباس را براى مناظره با آنان فرستاد. حضرت شبهات آنان را گوش داد و با حجت و برهان آنها را پاسخ داد. لذا تعداد بسيارى كه بنابر نقلى دو هزار نفر بودند به راه راست برگشته و از افكار غلو و افراطىگرى دست برداشتند.
حضرت على عليه السلام به آنان فرمود:
انّ لكم علينا ثلاثاً: ألاّ نمنعكم فيئاً مادامت ايديكم معنا. و ألاّ نمنعكم مساجد الله، وَ ألاّ نبدأكم بالقتال حتّى تبدؤنا. (2)
همانا براى شما بر عهده ما سه چيز است؛ اينكه شما را از سهم بيتالمال دور نكنيم مادامى كه دستهاى شما با ما مىباشد. و اينكه شما را از مساجد خدا منع نكنيم، و اينكه با شما شروع به جنگ نكنيم تا شما شروع كننده به جنگ باشيد.
آرى، هنگامى كه خوارج از حدود فكر تجاوز كرده و دست به اقدامات عملى زدند و خون ريخته و هتك حرمت محارم كرده و راهها را بر مردم بسته و ناامن كرده و در زمين فساد نمودند، حضرت على عليه السلام به جهت جلوگيرى از تجاوزات آنان به مقابله پرداخت.
١. از احمد بن حنبل نقل شده كه مىگفت:
انّ الإيجاب والتحريم والثواب والعقاب والتكفير والتفسيق هو إلى الله ورسوله، ليس لأحد في هذا حكم وانّما على الناس ايجاب ما اوجبه الله ورسوله، وتحريم ما حرّمه الله ورسوله، وتصديق ما اخبر الله به ورسوله.(1)
ايجاب وتحريم وثواب وعقاب وتكفير وتفسيق تنها از ناحيه خدا ورسول اوست وكسى نمىتواند در اين امور حكم كند، آرى بر مردم است آنچه را خداوند ورسولش واجب كرده واجب كنند وآنچه را خدا ورسولش حرام نموده حرام نمايند وآنچه را خداوند ورسولش به آن خبر داده تصديق نمايند.
٢. طحاوى مىگويد:
هم أهل القبلة ولا نشهد عليهم بكفر ولا بشرك ولا بنفاق ما لميظهر منهم شيء من ذلك، ونذر سرائرهم إلى الله تعالى؛ وذلك لأنّا قد أمرنا بالحكم الظاهر ونهينا عن الظنّ واتباع ماليس لنا به من علم.(2)
آنان اهل قبله هستند وما بر ضدّشان شهادت به كفر وشرك ونفاق نمىدهيم مادامى كه از آنان چيزى از اين امور ظاهر نگردد، واعتقاد قلبى آنان با خداى متعال است؛ زيرا ما مأمور به حكم ظاهريم واز گمان وپيروى غير علم نهى شدهايم.
٣. غزالى مىگويد:
والّذي ينبغي ان يميل المحصل اليه: الاحتراز من التكفير ما وجد إليه سبيلا؛ فانّ استباحة الدماء والأموال من المصلّين إلى القبلة المصرحين بقول: [لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله] خطأ، والخطأ في ترك الف كافر في الحياة اهون من الخطأ في سفك محجمة من دم مسلم.(1)
انسان تحصيل كرده بايد ميل به پرهيز از تكفير داشته باشد مادامى كه توجيهى براى عمل ديگران وجود دارد؛ زيرا مباح كردن خونها واموال نمازگزاران به سوى قبله كه تصريح به شهادتين دارند اشتباه است، واشتباه در ترك هزار كافر در حيات آسانتر از خطا در ريختن خون يك فرد مسلمان است.
۴. ابن بطين مىگويد:
وبالجملة فيجب على من نصح نفسه ان لا يتكلم في هذه المسألة إلاّ بعلم وبرهان من الله، وليحذر من اخراج رجل من الإسلام لمجرد فهمه واستحسان عقله؛ فانّ اخراج رجل من الإسلام أو ادخاله فيه اعظم أمور الدين. . .(2)
خلاصه اينكه واجب است بر كسى كه دلسوز خود است اينكه در اين مسأله به جز با علم وبرهان از جانب خدا سخن نگويد، وبايد برحذر باشد از بيرون كردن شخصى از اسلام به مجرد فهم وحَسَن شمردن عقلش؛ زيرا بيرون كردن شخصى از اسلام يا وارد كردن در آن بزرگترين امور دين است. . .
۵. ابن حزم مىگويد:
ذهبت طائفة إلى انه لا يُكفَّر ولا يفسَّق مسلم بقول قال في اعتقاد أو فتيا، وانّ كل من اجتهد في شيء من ذلك فدان بما رأى انّه الحقّ؛ فانّه مأجور على كل حال، ان اصاب فأجران وان اخطأ فأجر واحد. وهذا قول ابن ابيليلى وابيحنيفة والشافعي وسفيان الثوري وداود بن علي، وهو قول كل من عرفنا له قولا في هذه المسألة من الصحابة لا نعلم منهم خلافاً في ذلك اصلا.(1)اگر اعتقاد يا فتواى خاصى دارد، واينكه هر كس در مسألهاى اجتهاد كرده وبه اين نتيجه رسيده كه آن، حقّ است، او به هر حال مأجور مىباشد؛ اگر به واقع رسيده دو اجر دارد وگرنه داراى يك اجر است. واين، قول ابن ابىليلى وابوحنيفه وشافعى وسفيان ثورى وداود بن على وهر كسى از صحابه است كه قول او را در اين مسأله شناختهايم، ودر آن اختلافى از آنها نمىبينيم.
٧. تقى الدين سبكى مىگويد:
انّ الإقدام على تكفير المؤمنين عسرٌ جداً، وكل من كان في قلبه إيمان يستعظم القول بتكفير اهل الأهواء والبدع، مع قولهم: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله؛ فانّ التكفير امر هائل عظيم الخطر. . . (2)
اقدام به تكفير مؤمنان جداً دشوار است، وهر كس در قلبش ايمان است تكفير اهل هواهاى نفسانى وبدعتها را سخت مىشمارد، در
صورتى كه شهادتين مىگويند؛ زيرا تكفير، مسألهاى مهم وداراى خطرى بزرگ است. . .
٧. سيّد محمّد رشيد رضا مىگويد:
انّ من اعظم ما بليت به الفرق الإسلامية رمي بعضهم بعضاً بالفسق والكفر مع انّ قصد الكلّ الوصول للحق بما بذلوا جهدهم لتأييده واعتقاده والدعوة اليه، والمجتهد وان اخطأ معذور. (1)
از عظيمترين مصائبى كه فرقههاى اسلامى به آن مبتلا هستند نسبت فسق وكفر به يكديگر است با اينكه قصد همه رسيدن به حقّ به مقدار كوششى است كه به جهت تأييد واعتقاد ودعوت به آن انجام دادهاند، ومجتهد گرچه خطا كرده مأجور است.
٨. دكتر طاها جابر فياض علوانى استاد فقه واصول دانشگاه محمّدبن سعود مىگويد:
بدأنا نرى شباباً ينتسبون إلى السلفية وآخرين ينتسبون إلى اهل الحديث وفريقاً ينتسبون إلى المذهبية وآخرين يدّعون اللامذهبية، وبين هؤلاء وأولئك تتبادل الاتهامات المختلفة من التكفير والتفسيق والنسبة إلى البدعة والإنحراف والعمالة والتجسس ونحو ذلك، ممّا لا يليق بمسلم ان ينسب اخاه اليه بحال، فضلا عن ان يُعلنه للناس بكلّ ما لديه من وسائل، غافلين أو متغافلين عن انّ ما يتعرض له الإسلام من محاولات استئصال اخطر على الأمة من تلك الإختلافات. . . (2)
ملاحظه مىكنيم جوانانى را كه خود را به سلفيه نسبت داده وعدهاى ديگر خود را به اهل حديث نسبت مىدهند وبرخى ديگر انتساب به مذهبىگرى دارند وبعضى ادعاى لامذهبى مىكنند، وبين اين افراد اتهامات مختلف از قبيل تكفير وتفسيق ونسبت به بدعت وانحراف واجير دشمن بودن وجاسوسى و امثال اين امور مبادله مىشود كه هرگز مصلحت نيست مسلمان به برادر خود چنين نسبتى در هيچ يك از احوال دهد، تا چه رسد به اينكه به طور علنى با هر وسيلهاى كه در دست دارد اين اتهامات را بين مردم منتشر سازد، در حالى كه غافل بوده يا خود را به غفلت زده است كه ضرر اينگونه امور بر اسلام ومسلمانان از اين اتهامات واختلافات بيشتر است. . .
٩. محمّد بن علوى مالكى مىگويد:
لقد ابتلينا بجماعة تخصصت في توزيع الكفر والشرك واصدار الأحكام بالألقاب واوصاف لا يصح ولا يليق ان تطلق على مسلم يشهد أن لا إله إلاّ الله وأنّ محمّداً رسول الله. . .(1)
ما مبتلا به گروهى شدهايم كه متخصص در توزيع كفر وشرك وصادر كردن احكام با القاب واوصافى است كه هرگز صحيح ولايق مسلمانى نيست كه شهادتين مىگويد. . .
او همچنين مىگويد:
يخطئ كثير من الناس - اصلحهم الله - في فهم حقيقة الأسباب التي تخرج صاحبها عن دائرة الإسلام و توجب عليه الحكم بالكفر، فتراهم يسارعون إلى الحكم على المسلم بالكفر لمجرد
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ٨.
المخالفة حتّى لم يبق من المسلمين على وجه الأرض إلاّ قليل. و نحن نلتمس لهولاء العذر تحسيناً للظنّ و نقول: لعلّ نيّتهم حسنة من دافع واجب الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، و لكن فاتهم انّ واجب الامر بالمعروف و النهي عن المنكر لابدّ في ادائه من الحكمة و الموعظة الحسنة، و إذا اقتضى الأمر المجادلة يجب ان تكون هي احسن، كما قوله تعالى: (ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) ،
وذلك ادعي إلى القبول و اقرب للحصول على المأمول، و مخالفته خطأ و حماقة.
وإذا دعوت مسلماً يصلّي و يؤدّي فرائض الله و يجتنب محارمه و ينشر دعوته و يشيد مساجده و يقيم معاهده، إلى أمر تراه حقاً و يراه هو على خلافك، و الرأي فيه بين العلماء مختلف قديماً اقراراً و انكاراً، فلم يطاوعك في رأيك، فرميته بالكفر لمجرد مخالفته لرأيك فقد قارفت عظيمة نكراء، و اتيت امراً إداً، نهاك عنه الله و دعاك إلى الأخذ فيه بالحكمة و الحسنى. (1)
بسيارى از مردم - كه خداوند آنان را اصلاح كند - در فهم حقيقت اسبابى كه صاحبش را از دائره اسلام خارج مىكند و موجب حكم به كفر بر او مىگردد، به خطا مىروند، و شما آنان را مشاهده مىكنيد كه در حكم كردن بر مسلمان به كفر به مجرد مخالفت سرعت مىنمايند، به حدى كه جز اندكى از مسلمانان در روى زمين باقى نمىماند. و ما به جهت حسن ظن براىآنان عذر مىتراشيم و
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ٣١.
مىگوييم: شايد نيت آنان پاك باشد و به انگيزه وجوب امر به معروف و نهى از منكر دست به اين كار زدهاند، ولى نمىدانند كه اداى تكليف امر به معروف و نهى از منكر بايد از روى حكمت و موعظه حسنه باشد، و اگر اين تكليف به مجادله كشيد بايد به نحو احسن باشد آنگونه كه خداوند متعال فرمود: (دعوت كن به راه پروردگارت با حكمت و موعظه حسنه و به نحو احسن با آنان جدال كن) و اين در پذيرش حق مؤثرتر و به حصول نتيجه نزديكتر است، و مخالفت با آنان اشتباه و حماقت مىباشد.
و هرگاه مسلمانى را كه نماز مىگذارد و واجبات الهى را انجام مىدهد و از محارم اجتناب مىكند و دعوت خدا را منتشر كرده و مساجدش را بنا مىسازد و عهدهاى او را برپا مىكند، به امرى دعوت كردى كه تو آن را حق مىپندارى ولى او آن را بر خلاف رأى تو مىداند - كه رأى علما از قديم در اقرار و انكار مختلف است - و رأى تو را نپذيرفت، اگر تو او را به كفر نسبت دهى به مجرد اينكه با رأى تو مخالفت كرده مرتكب گناه بزرگى شدهاى، و كار ناشايست انجام دادهاى كه خداوند تو را از آن نهى كرده و دعوت به پيگيرى حكمت و كار نيك نموده است.
وى همچنين مىگويد:
فاتضح لنا ممّا سبق من نصوص الكتاب و السنة، و اقوال الصحابة و من سار على طريق السلف من العلماء المتقدمين و المتأخرين، انّ الحكم على المسلم بالخروج عن دين الإسلام أو الدخول في الكفر لاينبغي ان يُقْدِم عليه مسلم يؤمن بالله و اليوم الآخر إلاّ ببرهان اوضح من شمس النهار، و حتّى من ثبت لنا
كفره ببرهان واضح فرأينا منه كفراً بواحاً، فانّا نحكم عليه بالكفر مع احتياط و تحرز في اللفظ، فلانتعدي الإطلاق الذي اطلقه الكتاب و السنة و لانتعدي منهج السلف في التكفير، فقد كانوا يعرضون ما ظهر من الناس على ما جاء في الكتاب و السنة؛ فان وجدوا فيهما اطلاق الكفر اطلقوه، و ان لم يجدوا توقفوا و حكموا على القائل أو الفاعل بالخطأ و الذنب العظيم. ثم انّه يستفسر هذا القائل أو الفاعل عن مراده؛ فان اتضح انّه يريد الكفر حكم عليه به، و إلاّ اكتفى بإطلاق الخطأ أو المخالفة أو الفسق عليه دون التكفير الإعتقادي.(1)
براى ما ازآنچه گذشت از نصوص قرآن و سنت و اقوال صحابه و كسانى كه از علماى پيشين و متأخرين از طريق سلف پيروى كردهاند واضح شد كه حكم كردن بر مسلمان به خروج از دين اسلام يا دخول در كفر سزاوار نيست مؤمن به خدا و روز قيامت دست به اقدام آن زند، مگر با برهانى كه از خورشيد در روز روشنتر است، و حتّى كسى كه براى ما كفرش به برهان واضح ثابت شده و از او كفر صريح مشاهده كرديم بايد با احتياط حكم به كفر او نماييم و از هر لفظى احتراز جوييم و از اطلاقاتى كه قرآن و سنت به كار برده تعدى ننماييم، و از روش سلف در تكفير تجاوز نكنيم، زيرا سلف آنچه از مردم ظاهر مىشد بر قرآن و سنت عرضه مىكردند و اگر در قرآن و سنت اطلاق كفر را بر آن مورد مىيافتند اطلاق مىكردند، و اگر نمىيافتند توقف مىكردند و بر گوينده يا انجام دهنده، حكم به اشتباه و گناه بزرگ مىنمودند. پس
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، صص ٣٩ و ۴٠.
از آن گوينده يا انجامدهنده پرسيده مىشود كه مقصودش چيست؛ پس اگر به طور واضح گفت كه مقصودش كفر است بر او حكم مىشود، وگرنه به اطلاق خطا و مخالفت يا فسق بر او اكتفا مىگردد، نه آنكه او را تكفير اعتقادى نمايند.
١٠. محمّد قطب دربارۀ تكفير مسلمانان مىگويد:
شغلت هذه القضية اكبر مساحة من الخلاف والجدل بين الفرق المختلفة. . . وذهب فيها الناس إلى حدّ التطرف من الجهتين؛ فقال بعضهم: من قال: لا إله إلاّ الله فهو مؤمن ولو لم يعمل عملا واحداً من اعمال الإسلام. وقال آخرون: انّ الأصل في الناس اليوم الكفر مالم يثبت عكس ذلك. الأوّلون يحكمون على الناس بالنيّة وحدها دون العمل، والآخرون يحكمون بالعمل وحده بصرف النظر عن النية، ووقف آخرون في مواقف مختلفة بين هذا الطرف وذاك. . .(1)
اين قضيه بيشترين سهم را در اختلاف ومجادله بين فرقههاى مختلف داشته است. . . ومردم در اين باره از هر دو طرف به حدّ تندروى رفتهاند؛ برخى مىگويند: هركس كلمه توحيد را بر زبان جارى سازد گرچه هيچ عملى از اعمال اسلام را انجام ندهد مؤمن است. وعدهاى ديگر مىگويند: اصل در مردم امروز كفر است مگر آنكه عكس آن ثابت شود. دسته اوّل تنها حكم به نيت مىكنند نه عمل، ولى دسته دوم تنها حكم به عمل مىكنند صرف نظر از نيت. وعدّهاى ديگر در مواقف مختلف بين اين دو دسته توقف كردهاند. . .
1) واقعنا المعاصر، ص ۴٣٩.
وهابيان در تقسيمبندى سيد قطب در دستۀ دوم هستند كه به افراطگرى متهمند.
شوكانى مىگويد:
قال العلماء: و باب التكفير باب خطر و لا نعدل بالسلامة شيئاً.(1)
علما گفتهاند: و باب تكفير بابى خطرناك است و هرگز آن را با سلامت و صلح معاوضه نمىكنيم.
ابوحامد غزالى مىگويد:
كفّ لسانك عن اهل القبلة ما امكنك ماداموا قائلين: لا إله إلاّ الله، محمد رسول الله، غير مناقضين لها، و المناقضة تجويز الكذب على رسول الله (ص) ؛ فانّ التكفير فيه خطر و السكوت لاخطر فيه. (2)
زبانت را از اهل قبله آن مقدار كه مىتوانى باز دار مادامى كه گوينده لا إله الاّ الله و محمّد رسول الله هستند، و آن را نقض ننمودهاند، و نقض آن به تكذيب بر رسول خدا است؛ زيرا در تكفير خطر بزرگى است و در سكوت خطرى نمىباشد.
وى همچنين در اين باره مىگويد: «مهما حصل من تردد فالوقف فيه عن التكفير أولى»(3)«هرچه كه تردد حاصل شود توقف در آن از تكفير اولى است» .
ابوحامد غزالى مىگويد:
كل فرقة تكفر مخالفها و تنسب إليه تكذيب الرسول (ص) : فالحنبلي يكفر الأشعري زاعماً انّه كذب الرسول اثبات الفوق لله تعالى، و في الاستواء على العرش. و الأشعري يكفره زاعماً انّه مشبه و كذب الرسول (ص) في انّه ليس كمثله شيء. و الأشعري يكفر المعتزلي زاعماً انّه كذب الرسول (ص) في جواز رؤية الله تعالى، و في اثبات العلم و القدرة و الصفات له. و المعتزلي يكفر الأشعري زاعماً انّ اثبات الصفات تكثير للقدماء و تكذيب للرسول (ص) في التوحيد. و هذا كلّه غلو و اسراف في التكفير.(1)
هر فرقهاى مخالفش را تكفير مىكند و به او نسبت تكذيب پيامبر (ص) مىدهد، مثل اينكه حنبلى، اشعرى را تكفير مىكند به گمان اينكه او با اثبات فوقيت براى خداوند متعال و در استواى بر عرش پيامبر (ص) را تكذيب كرده است.
و اشعرى حنبلى را تكفير مىكند به گمان اينكه او پيامبر (ص) را تكذيب كرده؛ زيرا خدا را تشبيه به خلق نموده و حال آنكه همانند او موجودى نيست.
و اشعرى معتزلى را تكفير مىكند به گمان اينكه او پيامبر (ص) را تكذيب كرده در جواز رؤيت بارى تعالى، و در اثبات علم و قدرت و صفات براى او.
و معتزلى اشعرى را تكفير مىكند به گمان اينكه اثبات صفات موجب تكثير قدما و تكذيب پيامبر (ص) در توحيد است.
1) فيصل التفرقة بين الاسلام و الزندقة، ص ۴٩.
همه اينها غلو و اسراف در تكفير است.
وى همچنين مىگويد:
من اشدّ الناس غلواً و اسرافاً طائفة من المتكلمين كفّروا عوام المسلمين و زعموا انّ من لايعرف الكلام بمعرفتهم ولم يعرفوا العقائد الشرعية بأدلتهم التي حرروها فهو كافر. فهؤلاء ضيّقوا رحمة الله الواسعة على عباده اولا و جعلوا الجنة وقفاً على شرّذمة يسيرة من المتكلمين، ثم جهلوا ما تواتر من السنة ثانياً. . .(1)
و از تندروترين مردم در غلو و اسرافكارى طائفهاى از متكلماناند كه عوام مسلمانان را تكفير نموده و گمان كردهاند كه هركس همانند آنان به كلام معرفت پيدا نكند و عقائد شرعى را با ادلهاى كه آنان تحرير كردهاند نشناسد او كافر است. آنان رحمت واسعه الهى را اولاً بر بندگان تضييق كرده و بهشت را وقف دستهاى كوچك از متكلمان نمودهاند، و ثانياً جاهل به سنت متواترند. . .
ابوحامد غزالى در اين باره مىگويد:
انّ النظر في التكفير يتعلق بامور؛
الأمر الأول: انّ النص الشرعي الذي عدل به عن ظاهره هل يحتمل التأويل أم لا؟ فان احتمل التأويل فهل هو قريب أم بعيد؟ و معرفة ما يقبل التأويل و مالايقبل التأويل ليس بالهيّن، بل لايستقلّ به إلاّ الماهر الحاذق في علم اللغة العارف بأصولها ثمّ بعادة العرب في الإستعمال.
1) فيصل التفرقة بين الاسلام و الزندقة، ص ٩٧.
الأمر الثاني: هل النص المتروك متواتر أم آحاد أم عليه اجماع؟ و لايستقلّ بادراك ذلك إلاّ الباحثون عن كتب التواريخ و احوال القرون و كتب الأحاديث و احوال الرجال. أما الإجماع فادراكه من اغمض الأشياء.
الأمر الثالث: هل المنكر وصله التواتر و الإجماع أم لا؟
الأمر الرابع: النظر في دليله الباعث له على مخالفة الظاهر أهو على شرط البرهان أم لا؟ فانّ البرهان ان كان قاطعاً رخص في التأويل و ان كان بعيداً؛ فإذا لم يكن قاطعاً لم يرخص في تأويل سابق إلى الفهم.
الأمر الخامس: النظر في انّ ذكر تلك المقالة هل يعظم ضررها في الدين أم لا؟ فانّ ما لايعظم ضرره في الدين فالأمر فيه اسهل، و ان كان القول شنيعاً و ظاهر البطلان. و المقصود: انّه لاينبغي ان يكفر بكلّ هذيان و ان كان ظاهر البطلان. (1)
مناقشه در صدور تكفير به امورى تعلق مىگيرد؛
امر اول: اينكه نص شرعى كه عدول شده به آن از ظاهرش آيا احتمال تأويل در آن مىرود يا نمىرود؟ اگر احتمال تأويل داده مىشود، آيا قريب است يا بعيد؟ و شناخت آنچه قبول تأويل مىكند و آنچه قبول تأويل نمىكند آسان نيست، بلكه تنها شخص ماهر كاردان در علم لغت و عارف به اصول علم لغت و عادت عرب در استعمال به آن مطلع است.
امر دوم: آيا نصى كه ترك شده خبر متواتر است يا خبر واحد يا بر
1) فيصل التفرقة بين الاسلام و الزندقة، صص ٩١ - ٩۵.
آن اجماع مىباشد؟ و آن را درك نمىكند، مگر كسانى كه در كتابهاى تاريخ و احوال قرنها و كتابهاى احاديث و احوال رجال تفحص و جستجو مىنمايند. اما اجماع، پس درك آن از دشوارترين كارهاست.
امر سوم: آيا به منكر بودن به حد، تواتر و اجماع رسيده يا نرسيده؟
امر چهارم: نظر در دليلش بايد كرد، دليلى كه موجب مخالفت با ظاهر شده، آيا شرط برهان را دارد يا ندارد؟ زيرا اگر برهان قاطع باشد رخصت در تأويل داده شده اگرچه دور باشد. ولى اگر قاطع نباشد رخصت در تأويل سابق به فهم داده نشده است.
امر پنجم: نظر در اينكه ذكر آن گفتار آيا ضرر عظيمى در دين دارد يا ندارد؟ زيرا آنچه كه ضرر عظيمى در دين ندارد امر در آن آسانتر مىباشد، گرچه گفته شنيع بوده و در ظاهر باطل است و مقصود اين است كه سزاوار نيست كه با هر هذيانى كسى را تكفير كرد گرچه در ظاهر باطل باشد.
با توجه به اين شرايط نمىتوان گفتار هر كسى را حمل بر كفرگويى نموده و وى را تكفير كرد.
فكر تكفيرى افراطى عوامل گوناگونى دارد:
يكى از عوامل داخلى پيدايش فكر تكفيرى جهل به قرآن و آيات و
روايات پيامبر (ص) و ائمه معصومين عليهم السلام و حتى كلمات علما و دانشمندان صاحبنظر است، و اين جهل باعث مىشود كه هركسى كه هم عقيده او نيست را تكفير كرده و حكم به قتل او بنمايد، و آن را به اجرا بگذارد.
ابوحامد غزالى مىگويد:
والمبادرة إلى التكفير انّما تغلب على طباع من يغلب عليهم الجهل.(1)
و مبادرت ورزيدن به تكفير غلبه بر طبعهايى دارد كه جهل بر آنها حاكم است.
وى همچنين مىگويد:
فإذا رأيت الفقيه الذي بضاعته مجرد الفقه يخوض في التكفير و التضليل فاعرض عنه ولا تشغل به قلبك و لسانك؛ فانّ التحدي بالعلوم غريزة بالطبع، لايصبر عنه الجهال، و لأجله كثر الخلاف بين الناس.(2)
هرگاه مشاهده كردى فقيهى را كه بضاعتش تنها فقه است و در تكفير و نسبت گمراهىدادن [به مردم] فرو رفته از او اعراض كن، و قلب و زبانت را به آن مشغول نكن؛ زيرا مبارزه طلبى با علوم غريزى طبع است و جاهلان بر آن صبر ندارند، و بدين جهت است كه اختلاف بين مردم بسيار است.
محمّد بن علوى مالكى مىگويد:
من اعظم الفتن التي بلينا بها ممّن يدعي السلفية، و هم ابعد
الناس عن حقائقها و آدابها مايظهر على الساحة اليوم من كتب و محاضرات تشغل الناس و اكثرهم من العوام، تشغلهم بمباحث عويصة و مشكلة في العقيدة، مباحث زلت فيها الأقدام، و ضلت فيها الأفهام، و ما ثبت فيها إلاّ الأئمة الأعلام. . .(1)
و از بزرگترين فتنهها كه ما به آن مبتلا شدهايم از كسانى است كه ادعاى سلفىگرى دارند، در حالى كه آنان دورترين مردم از حقايق و آداب سلفيت هستند، چيزى است كه امروزه در جامعه از كتابها و سخنرانىها ظاهر شده و مردم را كه اكثر آنها عواماند به خود مشغول كرده است، و آنان را به مباحثى مشكل و مشكلاتى در عقيده مشغول ساختهاند، مباحثى كه قدمها در آن به لغزش افتاده و فهمها در آن گمراه شده و به جز پيشوايان بلندقدر در آن ثابت قدم نبودهاند. . .
وى همچنين مىگويد:
فاشتغال العوام بمسائل العقيدة العلمية التي تحتاج إلى اهلية من اعظم الآفات، و هو من المثيرات للفتن، فيجب دفعهم و منعهم من ذلك. . .
قال العلماء: و ليس المراد بالعوام السوقية و الأجلاف من اهل السواد فقط، بل في معني العوام الأديب و النحوي و الفيلسوف و المتكلم، بل كل عالم سوى المتجردين لعلم السباحة في بحار المعرفة، القاصرين اعمارهم عليه، الصارفين وجوههم عن الدنيا و الشهوات، المعرضين عن المال و الجاه و الخلق و سائر
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ۵٢.
اللذات، المخلصين لله تعالى في العلوم و الأعمال، القائمين بجميع حدود الشريعة و آدابها في القيام بالطاعات و ترك المنكرات، المفرغين قلوبهم بالجملة عن غيرالله، المستحقرين للدنيا بل للآخرة في جنب محبة الله تعالى، فهؤلاء هم اهل المعرفة و الأهلية، و هم مع ذلك كله على خطر عظيم يهلك من العشرة تسعة إلى ان يسعد واحد منهم بالمعرفة و الفقه و الدين و الفتح المبين.(1)
پس اشتغال عوام به مسائل عقيده علمى، كه احتياج به اهليت دارد از بزرگترين آفات است، و از جمله امورى است كه فتنهها را بر مىانگيزاند، پس دفع آنها و منعشان [از وارد شدن در اين امور] واجب مىباشد. . .
علما گفتهاند: مقصود به عوام تنها بازارىها و افراد ساده از عموم مردم نيست، بلكه در معناى عوام است اديب و نحوى و فيلسوف و متكلم، بلكه هر عالمى، غير از كسانى كه در درياهاى معرفت و علم غوطهور شده و به تجرد رسيده و عمر خود را در آن صرف كردهاند و روى خود را از دنيا و شهوات برگردانده، و از مال و جاه و خلق و ديگر لذتها اعراض نموده و در علوم و اعمال اخلاص براى خداوند متعال داشته و به تمام حدود شريعت و آداب آن در قيام به طاعات و ترك منكرات قيام نموده، و قلوب خود را به طور كلى از غير خدا فارغ كرده، و دنيا بلكه آخرت را در كنار محبت خداوند متعال حقير دانستهاند. اينها همان اهل معرفت و اهليتند، ولى آنان در
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ۵۴.
عين حال و با تمام آنچه درباره آنان گفته شد در برابر خطر بزرگى هستند كه از هر ده نفر نه نفر هلاك مىشوند و تنها يك نفر از آنها به جهت معرفت و فقه و دين و فتح آشكارى كه براى او مىشود به سعادت مىرسد.
بين تعصب و تصلب دينى فرق است، اگر انسان به حق رسيد بايد بر حق پافشارى داشته باشد، ولى تعصب دينى مذموم است، به اينكه گمانها و اوهام خود را حق دانسته بدون آنكه از مجارى صحيح آنها را به دست آورده باشد و هرچه كه ديگران مىگويند را اوهام و باطل بداند و در نتيجه همه را تكفير كرده و خود را مسلمان پنداشته و دست به قتل و كشتار مخالفان خود بزند، اين كار به طور حتم مورد مذمت خدا و رسول بوده و عقل نيز آن را محكوم مىنمايد.
يكى از مشكلات اساسى كه باعث تكفير ديگران مىگردد اكتفا به مطالعه قرآن و سنت و تكيه بر برداشتهاى شخصى است بدون آنكه ابزار لازم براى رسيدن به اين درجه را به دست آورده باشد و از افكار بزرگان دين و متخصصان اسلامى استفاده كند كه اين امر عامل بزرگى در رسيدن به فكر تكفيرى افراطى است.
يكى ديگر از عوامل داخلى تكفير خودبزرگبينى و اعجاب به خود و اعمال و علم خويش است.
محمّد بن علوى مالكى در اين باره مىگويد:
من الظواهر الواضحة التي تميز بها هؤلاء المكفرون للمسلمين أوقل: هؤلاء المسارعون إلى تكفير كل من يخالفهم او يعارضهم فيما يرون او يعتقدون؛ من الظواهر التي لاتنكر، اعجابهم بانفسهم و اعمالهم. و العُجب هو بداية خطيرة لأقبح خُلق نهي عنه الإسلام و حذّر منه، انّه الكبر الذي تميز به أول كافر في الخلق و هو ابليس حيث رأي انّه خيرٌ من آدم و أُعْجِب بعمله، و كان له فيه رصيد كبير و اجتهاد عظيم.(1)
از امور ظاهر و واضحى كه تكفيرىهاى مسلمانان به آن شناخته مىشوند، يا بگو: آن كسانى كه در تكفير هركس كه مخالف آنان يا معارض با آنها در رأى يا اعتقادند؛ از پديدههايى كه جاى انكار نيست، عُجب آنان نسبت به خود و اعمالشان مىباشد. و عجب همان شروع خطرناكى است براى قبيحترين صفتى كه اسلام از آن نهى كرده و مردم را از آن برحذر داشته است. عُجب همان كِبرى است كه اولين كافر در بين مخلوقات به آن شناخته شد كه همان ابليس (شيطان) باشد، آنجا كه خود را از آدم برتر ديد و به عمل خود عجب نمود، و كمينگاه به دام افتادن شيطان همين صفت و تلاش بزرگش در همين جهت بود.
وى همچنين در ادامه مىگويد:
وهذا العُجب هو الذى دعاه إلى رؤية نفسه فقال: (أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ) و إلى احتقار آدم و الاستهانة به فقال: (وَ خَلَقْتَهُ
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ۵۵.
مِنْ طِينٍ) فتكبّر و كان من الكافرين كما قال تعالى: (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ) .(1)
و اين عُجب همان صفتى است كه او را به خودبينى كشاند و گفت: (من از او برترم، مرا از آتش آفريدى) ، و به حقير شمردن آدم و اهانت به او كشاند. سپس گفت: (او را از گِل آفريدى) ، پس او تكبر كرد و از كافران شد همانگونه كه خداوند متعال فرمود: (و يادآور زمانى را كه به فرشتگان گفتيم: بر آدم سجده كنيد، پس همه سجده كردند به جز شيطان كه سر باز زده و تكبر ورزيد، و او از كافران بود) .
بدين جهت است كه متكبّر دشمن خدا شمرده شده و خداوند او را دوست ندارد آنجا كه در قرآن مىفرمايد: (إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ) ؛ «او مستكبران را دوست نمىدارد!» (نحل: ٢٣)
ونيز مىفرمايد:
(إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً) (نساء: ٣۶)
زيرا خداوند، كسى را كه متكبر وفخر فروش است، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مىزند) ، دوست نمىدارد.
ومىفرمايد: (كَذلِكَ يَطْبَعُ اللهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ) ؛ «اينگونه خداوند بر دل هر متكبّر جبّارى مُهر مىنهد!» (غافر: ٣۵)
ومىفرمايد:
(سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ) (اعراف: ١۴۶)
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، ص ۵۶.
بهزودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبّر مىورزند، از (ايمان به) آيات خود، منصرف مىسازم!
ومىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ) (غافر: ۶٠)
كسانى كه از عبادت من تكبّر مىورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مىشوند!
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
يقول الله تعالى: الكبرياء ردائي و العظمة إزاري، فمن نازعني واحداً منها القيته في جهنم ولا ابالي. (1)
خداوند متعال مىفرمايد: كبريايى رداى من و عظمت لباس من است، پس هركه با من در يكى از آنها نزاع كند او را در دوزخ افكنم و باكى هم ندارم.
مسلم به سندش از عبدالله بن مسعود نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
لايدخل النار أحد في قلبه مثقال حبة من إيمان، ولا يدخل الجنة أحد في قلبه مثقال حبة خردل من كبرياء. (2)
داخل دوزخ نمىشود كسى كه در قلبش به اندازه حبهاى از ايمان باشد، و داخل بهشت نمىشود كسى كه در قلبش به اندازه حبه ارزنى از تكبّر باشد.
كبر و تكبر و عجب گرچه جايگاهش در قلب است، ولى داراى علاماتى در ظاهر است كه بر آن دلالت مىكند از جمله:
متكبر مىخواهد جلودار همه بوده و از اينكه كسى سخنانش را ردّ كند ناراحت مىشود و انتقاد را نمىپذيرد و ديگران را خوار و ضعيف مىشمرد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
ألا لا فضل لعربى على عجمى ولا لعجمى على عربى،
ولالأسود على احمر، ولا لأحمر على أسود إلاّ بالتقوى.(1)
آگاه باشيد! هرگز افتخارى براى عرب بر عجم، و عجم بر عرب، و سياه بر قرمز و قرمز بر سياه نيست، مگر به تقوا.
عُجب آن قدر مذموم است كه خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً) (توبه:٢۵)
ودر روز حنين (نيز يارى نمود) ؛ در آن هنگام كه فزونى جمعيّتتان شما را مغرور ساخت، ولى (اين فزونى جمعيّت) هيچ به دردتان نخورد.
ونيز در ردّ كفار به جهت اعجابشان نسبت به ديوارها و شوكتشان مىفرمايد:
(وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللهِ فَأَتاهُمُ اللهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا) (حشر: ٢)
1) مجمع الزوائد، ج٣، ص ٢۶۶.
گمان نمىكرديد آنان خارج شوند، وخودشان نيز گمان مىكردند كه دِژهاى محكمشان آنها را از عذاب الهى مانع مىشود؛ امّا خداوند از آنجا كه گمان نمىكردند به سراغشان آمد.
و نيز در مورد عجب در عمل مىفرمايد: (وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً) ؛ «با اين حال، مىپندارند كار نيك انجام مىدهند!» (كهف: ١٠۴)
از فتنههاى اين امت، عُجب در رأى خطايى است. از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
فإذا رأيت شحاً مطاعاً و هوى متبعاً و دنيا مؤثرة و اعجاب كل ذي برأيه فعليك بخاصة نفسك.(1)
هرگاه بخل و حرص اطاعت شده و هواى [نفس] پيروى گشته و اعجاب هر صاحب اجرتى در رأى خودش را مشاهده كردى پس بر تو باد به اصلاح خصوصيات نفسانى و اخلاقى خود.
فكر تكفيرى در جامعه آثارى را بر جاى مىگذارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. حكم به مباح بودن خون و جان افرادى كه تكفير شدهاند، و لذا دست به اقدام عملى زده و افراد تكفير شده، كشته مىشوند.
٢. به غارت بردن اموال افراد تكفير شده.
٣. هتك حرمت نسبت به نواميس افراد تكفير شده از آن جهت كه
1) المعجم الكبير، ج ٢٢، ص ٢٢٠.
شخص كافر عقدش باطل شده و سلطهاى بر همسر و دختران خود ندارد.
۴. خارج شدن اولاد او از سلطهاش.
۵. از بين رفتن سلطه او در جامعه اسلامى در صورتى كه حاكم باشد.
۶. وجوب محاكمه در برابر محكمه قضاى اسلامى به جهت اجراى حدّ مرتد براى او.
٧. عدم اجراى احكام مسلمانان براى بعد از مرگ او، از غسل و كفن و دفن و ارث.
٨. حكم به طرد از رحمت الهى بعد از مرگ و خلود در جهنم.
٩. ضرر رساندن به جامعه و ايجاد ناامنى در آن، به جاى اصلاح و پيشرفت.
١٠. جلوگيرى كردن از شركت در امور نظام اجتماعى و وجوب ترك وظايف حكومتى از آن جهت كه باعث تقويت حكومت كفر مىشود.
١١. ترك دشمن خارجى و مشغول شدن به مبارزه با حكومت كفر و افراد پشتيبان از آن.
١٢. رها كردن اصلاح جامعه و كار مثبت نكردن و به جاى آن تكفير و حكم به قتل كردن.
١٣. ايجاد اختلاف و دو دستگى در جامعه.
١۴. بيزار كردن مردم از اصل دين و بد جلوه دادن آن.
١۵. استفاده ابزارى كفار و دشمنان اسلام از اينگونه افراد به جهت ضربه زدن به اسلام و مشوّه ساختن چهره واقعى آن.
براى برداشتن و از بين بردن فكر تكفيرى افراطى به راه حلهايى اشاره مىشود:
يكى از راههاى علاج يك درد در فرد يا جامعه آن است كه اسباب پديد آمدن آن را خشكاند و نابود نمود، و مهمترين اسباب پديد آمدن فكر تكفيرى حكم به غير ما انزل الله، و پشتيبانى از افكار انحرافى و مطالعه بدون استاد در كتابها خصوصاً كتابهاى مخالفان است كه در مرحله اول اين موضوعات بايد اصلاح شود تا فكر تكفيرى از افراد جامعه زدوده گردد.
سيد قطب خطاب به دولت مصر مىگويد:
يجب ان يستقر في اذهاننا بوضوح انّه لايمكن القضاء على التطرف إلاّ بازالة اسبابه الحقيقية الدافعة إليه، أي باستجابة الحكام لأمر الله لهم ان يحكموا بما انزل الله أو في أقل القليل الكف عن المعاملة الوحشية التي يعاملون بها الذين يطالبون بتحكيم شريعة الله. و انّ كل مذبحة تقام للمسلمين في الأرض هي وقود جديد للتطرف يمتدّ إلى ما شاء الله.(1)
واجباست كه در اذهان ما به طور آشكار استقرار يابد كه نمىتوان افراطگرى را از بين برد، مگر با زايل كردن اسباب حقيقى آن، كه افراد را به اين فكر كشانده است، يعنى به اجابت كردن حاكمان امر
1) واقعنا المعاصر، محمد قطب، ص ۵٢٢.
الهى را، به اينكه حكم به ما انزل الله كرده و يا حدّاقلّش دست از اعمال وحشيانهاى بردارند كه با افرادى انجام مىدهند كه درخواست پيادهشدن شريعت خدا را دارند. و اينكه هر قربانگاهى كه براى مسلمانان در روى زمين برپا مىشود هيزم جديدى است براى افراطىگرى و تا آنجا كه خدا بخواهد ادامه مىيابد.
از جمله امور مهم براى برطرف كردن فكر تكفيرى افراطى از جامعه، گفتوگوى رو در رو و آزاد با اينگونه افراد است.
شيخ الازهر جاد الحق در اين باره مىگويد: «علاج التطرف بالمعايشة و الحوار لا بالمحاضرات»(1)«علاج تندروى در معاشرت و گفتوگوست نه برپايى نشستها» .
ونيز از تعدادى علماى الازهر نقل شده كه گفتهاند:
انّما العلاج الأمثل هو ما يسمّى بالحوار، وهو ما اتبعه الرسل في دعوة اقوامهم.(2)٢
همانا بهترين علاج چيزى است كه به آن گفتوگو مىگويند، و آن كارى است كه رسولان در دعوت اقوامشان از آن پيروى كردند.
از اعضاى ندوة العلماء نقل شده كه گفتهاند: «الحوار مع الشباب افضل طريق لتصحيح ما يعتقدونه»(3)«گفتوگو با جوانان بهترين راه براى تصحيح اعتقادات آنان است» .
فكر تكفيرى افراطى در بين جوامع و افراد و جوانانى رسوخ مىكند كه ذهنهاى آنان خالى بوده و دست نخورده است و هرگز از فرهنگ ناب و خط اعتدال اطلاعى ندارند. لذا گسترش فرهنگ اصيل اسلامى در سطوح مختلف جامعه خصوصاً جوانان تأثير بسزايى در جلوگيرى و نفوذ فكر تكفيرى در جامعه دارد.
عبداللطيف فايد از شخصيتهاى مصر مىگويد:
سبب التطرف غياب الثقافة الاسلامية في الجامعات. لذلك فانّ اتحاد الجامعات العربية قد اصدر توصية في المؤتمر المنعقد عام ١٩٧٨م بتدريس مناهج الثقافة الاسلامية لكلّ الكليات العملية و النظرية(1)
سبب افراطگرى غايب شدن فرهنگ اسلامى در دانشگاههاست. لذا اتحاد دانشگاههاى عربى بيانيهاى در كنفراسى در سال ١٩٧٨م صادر كرد مبنى بر تدريس روشهاى فرهنگ اسلامى براى تمام دانشكدههاى عملى و نظرى.
شيخ الازهر جاد الحق درباره افراطگرى و اسباب و علاج آن مىگويد:
العناية بالتربية الدينية مطلوبة في المدارس و الجامعات لعلاج هذه الظاهرة.(2)
عنايت به تربيت دينى در مدارس و دانشگاهها به جهت علاج فكر تكفيرى مطلوب است.
يكى ديگر از راههاى علاج فكر تكفيرى در جامعه، احترام به نظر متخصص در امور دين و شريعت است، و حكم به كفر و ارتداد و فسق و گناه از امور شرعى است. از اين رو بايد در آن به علماى متخصص رجوع كرد و بدون تخصص و علم و يقين نبايد وارد آن شد.
بنابراين گفته شده:
التدين للمسلمين جميعاً، و لكن بيان الأحكام و الحلال و الحرام لأهل الإختصاص به و هم العلماء.(1)
ديندارى وظيفه تمام مسلمانان است، ولى بيان احكام و حرام و حلال گفتن مختص به اهل تخصص است كه علما مىباشند.
دكتر يوسف قرضاوى مىگويد:
ولا يجوز ان يكون علم الشريعة كلا مباحاً لكلّ هب و درج من الناس بدعوى انّ الإسلام ليس حكراً على فئة من الناس.(2)
جايز نيست كه علم شريعت همگى براى هر طبقه از مردم مباح باشد به ادعاى اينكه اسلام بر گروهى از مردم احتكار نشده است.
خداوند متعال اقوامى را اينگونه نصيحت مىكند:
(وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ) (نساء: ٨٣)
اگر آن را به پيامبر وپيشوايان - كه قدرت تشخيص كافى دارند - بازگردانند، از ريشههاى مسائل آگاه خواهند شد.
ابن قيم جوزيه مىگويد:
انّ الافتاء في دين الله امانة، و قد تحدث العلماء عن ثقلها و خطورة شأنها، فينبغي ان يقدر للأمر قدره.(1)
همانا فتوا دادن در دين خدا امانتى است، و علما از اهميت و سنگينى شأن آن سخن گفتهاند. لذا سزاوار است كه براى آن، قدر و اندازهاى فرض شود.
دكتر يوسف قرضاوى در نصيحت خود به افراطگرايان مىگويد:
فينبغي ان يدرك اصحاب الظاهرة انّ لطلب العلم أبواباً، كما انّ له آداباً، و انّ للعلم الشرعي ادوات لم يتوفروا على تحصيلها، و اصولا لم يتمرسوا بمعرفتها و استيعابها، و فروعاً و مكملات لاتسعفهم اوقاتهم ولا اعمالهم ان يتفرغوا لها. . . و انّه لا غنى لمن يريد ان يفهم الكتاب و السنة عن تفسير المفسرين و شرح الشراح، و فقه الفقهاء، ممّن خدموا الكتاب و السنة، و اصّلوا الأصول، و فرّعوا الفروع، و خلفوا لنا تراثاً عريضاً لايعرض إلاّ جاهل او مغرور.(2)
بايد اصحاب ظاهرگرايى (آنان كه به ظاهر حديث اخذ نموده و اهل اجتهاد نيستند) بدانند كه طلب علم ابوابى دارد، همانگونه كه براى آن آدابى است، و نيز براى علم شرعى ادواتى است كه بر آنها دسترسى پيدا نكردهاند، و اصولى دارد كه به شناخت و فراگيرى آنها ممارست نيافتهاند، و فروع و تكميلىهايى دارد كه اوقات و اعمال آنها فرصت نداده تا مشغول آن گردند. . . و اينكه هركس
مىخواهد قرآن و سنت را بفهمد بىنياز از تفسير مفسران و شرح شارحان و فقه فقيهان نيست؛ از كسانى كه به قرآن و سنت خدمت كرده و اصول را تأسيس نموده و به فروع پرداختهاند، و براى ما از خود ميراث گرانبهايى بر جاى گذاشتهاند كه جز جاهل و يا مغرور از آنها اعراض نمىكند.
يكى ديگر از راه كارهاى جلوگيرى از پديدۀ پيدايش و گسترش فكر تكفيرى افراطى، برپايى كرسى نقد افكار و مناظره در ملأ عام با استفاده از وسايل ارتباط جمعى است، تا همگان گفتهها و برداشتهاى مختلف را شنيده و سخن بهتر را برگزينند، و در ضمن، سخن ناصواب از صواب جدا شده و باطل نقد گشته و ابطال گردد.
يكى ديگر از راه كارهاى برخورد با ديدگاهها و عملكرد افراطى در جامعه بالا بردن سطح عقلانيت در جامعه است. مردم را بايد توجيه كرد كه مصالح اهمّ و مهمّ وجود دارد كه بايد در نظر گرفته شده و سپس قضاوت نمود. همه بايد بدانند كه هركس اگر مخالف خود را از آن جهت كه افكارش با او موافق نيست تكفير كرده و به قتل برساند ديگر مسلمانى نخواهد بود، و همه به دست هم كشته خواهند شد. از جانب ديگر از كجا حرف آنها صحيح و حرف ديگر مسلمانان همه باطل و ناصحيح است؟ از كجا كه حرف آنها باطل نباشد؟ !
تكفيرىها بايد ابعاد و زواياى مختلف از سيره پيامبر (ص) را در نظر بگيرند. آنها بايد ملاحظه كنند كه پيامبر (ص) هركس را كه شهادتين بر زبان جارى مىساخت مىپذيرفت، حتى منافقان را نيز در بين اصحاب خود داشت همانان كه خداوند درباره آنان مىفرمايد: (لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ) ؛ «تو از آنان آگاهى ندارى ولى ما آنان را مىشناسيم» . (توبه: ١٠١)
افرادى همراه پيامبر (ص) بودند كه حضرت از عملكرد آنان ناراضى بود و به آنان تذكر مىداد ولى حكم به قتل يا تكفير آنان نمىنمود و حتى كسانى بودند كه نسبتهاى ناروا همچون بىعدالتى به پيامبر (ص) دادند و برخى خواستند او را به قتل برسانند ولى پيامبر (ص) مانع از انجام آن شد و در برخى موارد فرمود: شايد او نماز مىخواند.
افراد تندرو و خشونتطلب و تكفيرى يكسو نگرند و تنها آياتى را مىخوانند و مورد توجه قرار مىدهند كه دلالت بر قهر و غضب و جهاد دارد و آنها را بر مسلمانان تطبيق مىكنند در حالى كه نمىدانند اينگونه آيات مربوط به مشركان است. وانگهى در رتبه سابق احتياج به تبليغ گروهى براى دين و ابلاغ احكام آن در سطح جامعه است، و اينگونه افراد آيات ديگر را مورد توجه قرار نمىدهند كه نهى از اكراه و اجبار دارد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) (بقره: ٢۵۶)
در قبول دين، اكراهى نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است.
ونيز مىفرمايد:
(إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً) (انسان: ٣)
ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس!
ونيز مىفرمايد:
(فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ) (غاشيه:٢١ و٢٢)
پس تذكّر ده كه تو فقط تذكّر دهندهاى! تو سلطهگر بر آنان نيستى كه (بر ايمان) مجبورشان كنى.
با مشاهده گروههاى تكفيرى پى برده مىشود كه بسيارى از پيروان آنان جوانانى هستند كه عالم و فقيه نبوده و در كارى كه وارد شدهاند خبرويت ندارند، بلكه عموماً افرادى عاطفى و احساسى هستند؛ لذا اينگونه افراد هنگامى كه با عوامل بيرونى به ظاهر تكفير مواجه مىشوند شديداً به فكر تكفيرى روى مىآورند. و بدين جهت وظيفه علما و مسئولان و معتمدان جامعه است تا با برخورد عاقلانه با آنان و توجيه و تحليل عقلانى مسايل، حالت اعتدال را در آنان زنده نمايند.
زيرا اينان يا جاهلاند و يا تنها به مطالعه برخى از كتابها خصوصاً كتابهاى افراد تندرو وهابيت پرداخته و يا با افراد افراطى آنان در ارتباط هستند. لذا درصدد تكفير ديگران برآمده و تنها خود را بر حق مىدانند و به اين هم اكتفا نكرده و دست به ترور و قتل و غارت ساير مسلمانان مىزنند با اين عنوان كه الآن عصر جاهليت است كه دوباره بازگشته
است. اين موضوعى است كه گويا رسول خدا (ص) از قرنها قبل آن را پيشبينى كرده است.
بخارى به سندش از امام على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
إذا حدثتكم عن رسول الله (ص) فلأَن أَخِرَّ من السماء احبّ إلى من ان اكذب عليه، و إذا حدّثتكم فيما بيني و بينكم؛ فانّ الحرب خدعة. سمعت رسول الله (ص) يقول: يأتي في آخر الزمان قوم حدثاء الأسنان، سفهاء الأحلام، يقولون من خير قول البرية، يمرقون من الإسلام كما يمرق السهم من الرَمية، لايجاوز ايمانهم حناجرهم، فأينما لقيتموهم فاقتلوهم، فانّ قتلهم اجر لمن قتلهم يوم القيامة.(1)
هرگاه براى شما حديثى از رسول خدا (ص) نقل مىكنم اگر از آسمان سقوط نمايم براى من بهتر است از آنكه بر او دروغ ببندم، و چون براى شما حديث گويم بين خودم و شماست، و به طور حتم جنگ خدعه و نيرنگ است. از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: در آخرالزمان قومى پيدا خواهند شد با سنى كم و فكرى سفيهانه، و از بهترين گفتار مرد روزگار سخن مىگويند، از اسلام خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود و ايمان از حنجره آنان تجاوز نمىكند، هر كجا كه آنان را يافتيد به قتل رسانيد؛ چرا كه كشتن آنها اجرى است در روز قيامت براى كسانى كه آنان را به قتل مىرسانند.
1) صحيح البخارى، كتاب المناقب.
از تاريخ و كتب حديث استفاده مىشود كه برخى از صحابه فكر تكفيرى داشتند، و پيامبر (ص) با فكر آنان مخالف بوده و از اقدام عملى آنان بر اساس تكفير جلوگيرى كرده است. اينك به نمونههايى از آنان اشاره مىكنيم:
ابوسعيد خدرى مىگويد:
بعث على [ عليه السلام ] إلى النبي (ص) بذهيبة فقسمها بين الأربعة: الأقرع بن حابس الحنظلي ثم المجاشعي، و عيينة بن بدرالفزاري و زيد الطائي، ثم احد بني نبهان و علقمة بن عُلاثة العامري، ثم احد بني كلاب، فغضبت قريش و الأنصار، قالوا: يعطي صناديد أهل نجد و يدعنا! قال: انّما أتألفهم. فاقبل رجل غائر العينين، مشرف الوجنتين، ناتئ الجبين، كث اللحية، محلوق، فقال: اتق الله يا محمد! فقال: من يطع الله ان عصيت، أيأمنني الله على أهل الأرض فلا تأمنوني. فسأله رجل قتله، احسبه خالد بن الوليد،
فمنعه، فلمّا ولي قال: انّ من ضئضئ هذا -أو في عقب هذا - قوماً يقرؤن القرآن لايجاوز حناجرهم، يمرقون من الدين مروق السهم من الرمية، يقتلون أهل الإسلام، و يَدَعون أهلَ الأوثان، لئن انا ادركتهم لأقتلنهم قتل عاد. (1)
على [ عليه السلام ] براى پيامبر (ص) قطعه كوچكى از طلا فرستاد و حضرت آن را بين چهار نفر تقسيم كرد: اقرع بن حابس حنظلى سپس مجاشعى، و عيينة بن بدر فزارى، و زيد طائى، سپس يكى از بنى نبهان و علقمة بن علاثه عامرى، سپس يكى از بنىكلاب. قريش و انصار [از اين تقسيم] غضبناك شده و گفتند: به گردن كشان اهل نجد مىدهد و ما را رها مىكند؟ حضرت فرمود: من [با اين كار] باعث تأليف [قلوب] آنان مىشوم. پس مردى چشم فرو رفته و گونهها برافروخته، پيشانى برآمده، با محاسنى پرپشت، و سرى تراشيده آمد و گفت: اى محمد! تقوا پيشه كن. حضرت فرمود: چه كسى خدا را اطاعت مىكند اگر من نافرمانى كنم؟ آيا خداوند مرا بر اهل زمين امين قرار داده، ولى شما مرا امين نمىدانيد؟ ! شخصى كه گمانم خالد بن وليد بود از حضرت تقاضا كرد تا او را به قتل برساند، حضرت از آن جلوگيرى كرد و چون او پشت نمود پيامبر (ص) فرمود: بر طرفدارى او قومى خارج مىشوند كه قرآن تلاوت مىكنند، ولى از حنجره آنان نمىگذرد، آنان از دين خارج مىشوند آنگونه كه تير از كمان بيرون مىآيد، آنان اهل اسلام را به قتل مىرسانند و بتپرستان را رها مىكنند و اگر من آنان را درك كنم همانند قوم عاد به قتل مىرسانم.
1) صحيح بخارى، ح٣٣۴۴ و ۴۶۶٧؛ صحيح مسلم، ح١٠۶۴.
جابر بن عبدالله مىگويد:
أتى رجل رسول الله بالجِعرانة منصَرَفَه من حنين و في ثوب بلال فضة، و رسول الله (ص) يَقبض منها يعطي الناس. فقال: يا محمد! اعدل. قال: ويلك! و من يعدل إذا لم اكن اعدل؟ لقد خِبتَ و خسرتَ ان لم اكن اعدل. فقال عمر بن الخطاب: دعني يا رسولالله فاقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان يتحدث الناس إنّي اقتل اصحابي، انّ هذا و اصحابه يقرءون القرآن لايجاوز حناجرهم، يمرقون منه كما يمرق السهم من الرمية. (1)
مردى در جعرانه خدمت رسول خدا (ص) آمد هنگامى كه از حنين باز مىگشت، در آن وقت در لباس بلال نقره بود و رسول خدا (ص) از آن مشت مشت بر مىداشت و به مردم مىداد. آن مرد گفت: اى محمد! به عدالت رفتار كن. حضرت فرمود: واى برتو! چه كسى به عدالت رفتار مىكند اگر من به عدالت رفتار ننمايم؟ تو زيان و خسران ديدى اگر من به عدالت رفتار نكنم. عمر بن خطاب گفت: بگذار تا من اين منافق را به قتل رسانم. حضرت فرمود: پناه مىبرم به خدا از اينكه مردم بگويند من اصحابم را به قتل رساندهام، همانا اين مرد و اصحابش قرآن را تلاوت مىكنند ولى از حنجره آنان تجاوز نمىكند، و از دين خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود.
1) صحيح مسلم، ح١٠۶٣.
شهرستانى در تعريف «خوارج» مىنويسد:
كل من خرج على الإمام الحق الذي اتفقت الجماعة عليه يسمّى خارجياً.(1)
هر كس بر امام به حق كه جماعت بر او اتفاق كرده خروج كند خارجى ناميده مىشود.
دكتر عمر عبدالله كامل درباره خوارج مىنويسد:
فالمراد منهم هنا طائفة و جماعة مخصوصة كان أول خروجهم على أميرالمؤمنين و رابع الخلفاء الراشدين سيدنا علي بن أبيطالب [عليه السلام]، و قد بيّن لنا القرآن الكريم هويّتهم و فضحت السنة النبوية المطهرة فرقهم و مسالكهم التي يسلكونها في تضليل الأمة. . .(2)
مراد از آنها طايفه و جماعتى مخصوص هستند كه اول خروجشان بر اميرمؤمنان و چهارمين خليفه از خلفاى راشدين، سرور ما على بن ابىطالب [ عليه السلام ] بوده است. و قرآن كريم براى ما هويت آنان را تبيين كرده و سنت نبوى مطهر فرقهها و مسلكهاى آنان را كه در گمراهكردن امت مىپيمايند مفتضح نموده است. . .
با مطالعه تاريخ خوارج پى به وجود صفاتى در آنان مىبريم كه منشأ خروج آنان از اسلام شده است، صفاتى كه در وهابيان امروز نيز مشاهده مىكنيم. اينك به برخى از اين صفات اشاره كرده و با وهابيان اين عصر مقايسه مىكنيم:
از جمله خصوصيات خوارج طعن زدن و اعتراض نمودن به امامان عادل است همانگونه كه ذوالخويصره به رسول خدا (ص) اعتراض كرده و گفت: عدالت پيشه كن. و نيز خوارج به حضرت على عليه السلام طعن وارد كرده و او را بر توبه وادار نمودند.
و ما در مورد وهابيان كنونى مشاهده مىكنيم كه آنان هنوز بر حضرت على عليه السلام به سبب جنگهايش ايراد گرفته و بر او انتقاد مىكنند.
يكى ديگر از خصوصيات خوارج سوء ظن به مؤمنان است همانگونه كه ذوالخويصره در تقسيم بيتالمال سوء ظن پيدا كرده و نيز خوارج به عملكرد حضرت على عليه السلام در صلح با معاويه سوءظن پيدا نمودند، وهابيان امروز نيز به تمام مسلمانان سوءظن داشته و آنان را كه بر غير عقيدهشان باشند به كفر و فسق نسبت مىدهند، و هرگز فعل آنان را حمل بر صحت نمىكنند.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
يخرج قوم من امتي؛ يقرؤون القرآن، ليس قرائتكم إلى قرائتهم بشيء، و لا صلاتكم إلى صلاتهم بشيء، و لاصيامكم إلى صيامهم بشيء.(1)
1) صحيح مسلم، ح ١٠۶۶.
گروهى از امتم خروج مىكنند، آنان قرآن تلاوت مىكنند و قرائت شما در برابر قرائت آنها چيزى به حساب نمىآيد، و نيز نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنها چيزى نيست.
اين حال را در وهابيان حاضر نيز مشاهده مىنماييم، همانگونه كه خوارج عصر حضرت على عليه السلام چنين بودند.
خوارج به غلظت و جفاكارى و قساوت بر مسلمانان شناخته شدهاند. لذا بسيارى از مخالفان خود را به قتل رسانده و اموال آنان را به غارت مىبردند.
از پيامبر (ص) نقل شده كه در مورد اين صفت خوارج فرمود: «يقتلون أهل الإسلام و يدعون أهل الأوثان»(1)«آنان اهل اسلام را مىكشند و بتپرستان را رها مىسازند» .
همانگونه كه اين خصوصيت را نيز در وهابيان امروز مشاهده مىكنيم. آنان و طرفداران آنان در عراق و پاكستان و افغانستان و ايران مسلمانان را با بمبگذارى مىكشند، ولى تا به حال شنيده نشده يك صهيونيست را كشته باشند.
از خصوصيات خوارج اين بود كه آنان كمخرد و كمفهم و كجفهم بودند. لذا آياتى را كه مربوط به كفار و مشركان است آنها را حمل بر مؤمنان و مسلمانان مىنمودند.
1) صحيح بخارى، ح ٣٣۴۴ و ۴۶۶٧.
ابن حجر در شرح اين جمله از حديث «يقرؤون القرآن لايجاوز حناجرهم» ؛ «قرآن مىخوانند ولى از حنجرههاى آنها تجاوز نمىكند» .
از نووى نقل كرده كه مىگويد:
المراد انّهم ليس لهم فيه حظّ إلاّ مروره على لسانهم، لايصل إلى حلقومهم، فضلا عن ان يصل إلى قلوبهم؛ لانّ المطلوب تعقله و تدبّره و وقوعه في القلب. قلت: و هو مثل قوله فيهم أيضاً: (لايجاوز ايمانهم حناجرهم) ، اي ينطقون بالشهادتين و لايعرفونها بقلوبهم.(1)
مراد آن است كه آنان در قرآن بهرهاى جز مرور دادن بر زبانشان ندارند، و قرآن به حلقوم آنان نمىرسد تا چه رسد به اينكه به قلبهايشان بنشيند؛ زيرا هدف تعقّل و تدبّر قرآن و به دل نشستن آن در قلب است. مىگويم: مثل همين گفتار است كه فرمود: (ايمان آنان از حنجرههايشان تجاوز نمىكند) ؛ يعنى آنان نطق به شهادتين مىكنند ولى با قلب به آن معرفت ندارند.
از نافع نقل شده كه گفت:
انّ ابن عمر كان إذا سئل عن الحرورة قال: يكفرون المسلمين و يستحلون دماءهم و اموالهم، و ينكحون النساء في عِددهم، تأتيهم المرأة فينكحها الرجل منهم و لها زوج، فلا اعلم احداً احق بالقتال منهم.(2)
چون از عبدالله بن عمر درباره حروره [كه يكى از فرقههاى خوارج بوده] سؤال مىشد مىگفت: آنان مسلمانان را تكفير كرده و خونها
و اموالشان را حلال مىشمارند، و با زنهاى مسلمانان در حال عدّه نكاح مىكنند. زنى نزد آنها مىآيد و يكى از آنها با او نكاح مىكند در حالى كه آن زن شوهر دارد. پس كسى را سزاوارتر به كشتن از آنها نمىدانم.
البانى مىگويد:
فانّ مسألة التكفير عموماً -لا للحكّام فقط بل وللمحكومين أيضاً- هي فتنة عظيمة قديمة تبنتها فرقة من الفرق الاسلامية القديمة وهي المعروفة ب-(الخوارج) .(1)
مسأله تكفير به طور عموم، نه تنها براى حاكمان، بلكه براى محكومان نيز فتنه بزرگ وقديمى است كه فرقهاى از فرقههاى اسلامى قديمى آن را بنا كرده كه موسوم به خوارج است.
امين حاج محمّد احمد مىگويد:
ظاهرة التكفير من اوائل البدع الّتي ظهرت في الإسلام على يد الخوارج، وكان ذلك في النصف الأول من القرن الهجري الأوّل؛ فقد خرجوا على الإمام على بعد التحكيم الّذي حدث بعد موقعة صفّين، فقد انطلقوا إلى آيات قرآنية نزلت في الكفار ففصّلوها حسب اهوائهم على كبار ائمة المسلمين. فقد كفروا اميرالمؤمنين علي بن أبيطالب [ عليه السلام ]. . .(2)
مسأله تكفير از بدعتهاى اوليهاى است كه در نيمه اوّل قرن اوّل هجرى در اسلام به توسط خوارج ظاهر شده است، آنان كسانى بودند كه بعد از واقعه صفين وقضيه تحكيم بر امام على عليه السلام خروج كرده وآياتى را كه در شأن كفار نازل شده بود تفصيل داده وبر حسب هواهاى نفسانى خود، بر بزرگان امامان مسلمانان تطبيق نمودند، وبر اين اساس اميرالمؤمنين على بن ابىطالب [ عليه السلام ] را تكفير كردند. . .
وى همچنين مىگويد:
ومن ترهات الخوارج الّتي اخذوها على الإمام علي انّه حكّم الرجال ولا حُكم إلاّ لله. . .(1)
از حرفهاى زشت خوارج كه بر ضدّ امام على عليه السلام به كار بردند اينكه او مردان را حَكَم قرار داده است در حالى كه حكومتى به جز براى خدا نيست. . .
به ابوبرزه اسلمى گفته شد:
هل سمعت رسول الله (ص) يذكر الخوارج؟ فقال: نعم سمعت رسول الله (ص) بأذني و رأيته بعيني، أتي رسول الله (ص) بمال فقسمه، فأعطى من على يمينه و من على شماله، ولم يعط من ورائه شيئاً. فقام رجل من ورائه فقال: يا محمد! ما عدلت في القسمة -رجل اسوط مطموم الشعر عليه ثوبان ابيضان- فغضب رسول الله غضباً شديداً و قال: (والله لاتجدون بعدي رجلا هو
1) ظاهرة التكفير، ص ١٢.
اعدل منّي) . ثم قال: (يخرج في آخر الزمان قوم كأنّ هذا منهم، يقرؤون القرآن لايجاوز تراقيهم، يمرقون من الإسلام كما يمرق السهم من الرمية، سيماهم التحليق، لايزالون يخرجون حتّى يخرج آخرهم مع المسيح الدجال، فإذا لقيتموهم فاقتلوهم هم شرّ الخلق و الخليقة. (1)
آيا از رسول خدا (ص) شنيدهاى كه يادى از خوارج كند؟ گفت: آرى از رسول خدا (ص) با دو گوشم شنيدم و با دو چشمانم ديدم كه مالى را براى حضرت آوردند و او آن را تقسيم كرد و به كسانى كه طرف راست و چپ او بودند داد و به پشت سرىهايش چيزى نداد. مردى سياه رو و پر مو كه دو لباس سفيد پوشيده بود از پشت سر حضرت برخاست و گفت: اى محمد! در تقسيم به عدالت رفتار نكردى؟ ! رسول خدا (ص) به شدت غضبناك شد و فرمود: (به خدا سوگند! بعد از من كسى را عادلتر از من نخواهيد يافت) . سپس فرمود: در آخرالزمان قومى خروج مىكنند گويا اين مرد از آنان است؛ قرآن مىخوانند، ولى از گلوى آنان تجاوز نمىكند، آنان از اسلام خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود، و نشانه آنها تراشيدن [موى سر] است. آنان دائماً در حال خروج از دينند تا آخر آنها با مسيح دجال خروج كند، چون آنها را مشاهده كرديد به قتل رسانيد؛ چرا كه آنان بدترين افراد خلق و مخلوقاتند.
هيثمى به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
1) سنن نسايى، ج ٧، ص ١٩٩؛ جامع الاصول، ج١٠، صص ٩١ و ٩٢.
يخرج من امتي قوم يسيئون الأعمال، يقرؤون القرآن لايجاوز حناجرهم. قال يزيد: لااعلمه إلاّ انّه قال: يحقر احدكم عمله إلى عملهم، يقتلون أهل الإسلام، فإذا خرجوا فاقتلوهم، إذا خرجوا فاقتلوهم، ثم إذا خرجوا فاقتلوهم. فطوبى لمن قتلهم و طوبى لمن قتلوه، كلّما طلع منهم قرن قطعه الله عزّوجلّ. فردد ذلك رسول الله (ص) عشرين مرّة و أنا اسمع.(1)
از بين امتم قومى خارج مىشوند كه اعمال بد انجام مىدهند؛ قرآن مىخوانند، ولى از حنجرههاى آنان تجاوز نمىكند. يزيد گفت: نمىدانم جز آنكه او فرمود: عمل يكى از شما كنار عمل آنها حقير و كوچك جلوه مىكند. آنان اهل اسلام را مىكشند، و چون خروج كردند آنان را به قتل برسانيد. چون خروج كردند آنان را به قتل برسانيد. باز اگر خروج كردند آنان را به قتل برسانيد. خوشا به حال كسى كه آنان را به قتل برساند، و خوشا به حال كسى كه آنان او را به قتل رسانند، و هر زمان كه از آنها شاخى طلوع كند خداوند عزّوجلّ آن را خواهد شكست. رسول خدا (ص) اين مطلب را بيست بار تكرار كرد و من آن را مىشنيدم.
عبدالله بن عمرو بن عاص مىگويد:
سمعت رسول الله (ص) يقول: سيخرج اناس من امتي قبل المشرق، يقرؤون القرآن لايجاوز تراقيهم، كلّما خرج منهم قرن قطع حتّى يخرج الدجال في بقيتهم. (2)
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: زود است كه مردانى از امتم از ناحيه مشرق خروج كنند، آنان قرآن مىخوانند ولى از گلوهايشان تجاوز نمىكند؛ و چون شاخى از آنها خروج كند شكسته شود تا دجال در ميان بقيه آنها خروج نمايد.
ابوجعفر فراء از مواليان حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
شهدت مع على على النهر، فلمّا فرغ عن قتلهم قال: اطلبوا المخدج، فطلبوه فلم يجدوه، و امر ان يوضع على كل قتيل قصة فوجدوه في وهدة في منتقع ماء، رجل اسود منتن الريح، في موضع يده كهيئة الثدي عليه شعريات، فلمّا نظر اليه قال: صدق الله و رسوله، فسمع أحدى بنيه امّا الحسن او الحسين يقول: الحمدلله الذي اراح محمداً (ص) من هذه العصابة. فقال: لو لم يبق من امة محمد (ص) إلاّ ثلاثة لكان احدهم على رأي هؤلاء انّهم لفي اصلاب الرجال و ارحام النساء.(1)
با على عليه السلام در كنار نهر حاضر بودم، و چون حضرت از كشتن آنها فارغ شد فرمود: (مخدج) را دنبال كنيد. گشتند و او را نيافتند، حضرت دستور داد تا بر هر كشتهاى كسى گذاشته شود و او را در چالهاى يافتند كه آب گنديده در آن جمع شده بود، او مردى سياه چهره و با بوى بد بود، و در موضع دستش همانند پستانى بود با موهايى. و چون حضرت به او نظر كرد فرمود: خدا و رسولش راست گفتهاند. پس از يكى از دو فرزندش حسن يا حسين عليهما السلام شنيد كه مىگويد: ستايش خدايى را سزاست كه محمد (ص) را از اين
1) مجمع الزوائد، ج ۶، ص ٢۴۵.
جماعت راحت نمود. حضرت فرمود: اگر از امت محمد (ص) تنها سه نفر باقى مانده باشد يكى از آنها بر عقيده آناناند، آنان در صلبهاى مردان و رحمهاى زنان مىباشند.
مرحله سوم از ظهور فكر تفكيرى كه باعث اذيت و آزار بسيارى از مسلمانان و علماى اسلامى شدند تكفيرىهاى قرن چهارم هجرى است كه معروف به حنابلة بغداد بودند.
محمّد بن جرير طبرى (م٣١٠ه. ق) كه مورد توجه خاص بزرگان اهل سنت بوده از آزار و اذيت و محنتهاى حنابله و اهل حديث بىبهره نبوده بلكه مورد تعرّض زياد واقع شده است.
خطيب بغدادى از حسين بن على نيشابورى نقل مىكند كه گفت:
اول ما سألني ابن خزيمة قال: كتبت عن محمد بن جرير الطبري؟ قلت: لا. قال: و لِمَ؟ قلت: لانّه كان لايظهر، و كانت الحنابلة تمنع من الدخول عليه. قال: بئس ما فعلت، ليتك لمتكتب عن كلّ من كتبت عنهم و سمعت من أبيجعفر.(1)
اول چيزى كه ابن خزيمه از من سؤال كرد اين بود كه گفت: از محمّد بن جرير طبرى روايت نوشتهاى؟ گفتم: ننوشتهام. گفت:
1) تاريخ بغداد، ج٢، ص ١۶۴.
چرا؟ گفتم: زيرا در ملأعام حاضر نمىشد و حنابله مانع مىشدند از اينكه كسى نزد او برود. گفت: بد كارى مىكردى. اى كاش از هيچكس از كسانى كه روايت از آنها نوشتهاى نمىنوشتى و تنها از ابوجعفر سماع مىكردى.
ابوبكر بن بالويه مىگويد:
سمعت امام الأئمة ابن خزيمة يقول: ما اعلم على اديم الأرض اعلم من محمد بن جرير، و لقد ظلمته الحنابلة. (1)
از امام امامان ابن خزيمه شنيدم كه مىگفت: در روى زمين كسى داناتر از محمّد بن جرير نمىدانم، در حالى كه حنابله به او ظلم كردهاند.
ذهبى درباره طبرى مىنويسد:
ولما بلغه انّ أبابكر بن داود تكلّم في حديث غدير خم، حمل كتاب الفضائل، فبدأ بفضل الخلفاء الراشدين، و تكلّم على تصحيح حديث غدير، و احتج لتصحيحه، و كانت الحنابلة حزب أبيبكر بن أبيداود، فكثروا و شغبوا على ابن جرير، و ناله اذى و لزم بيته. نعوذ بالله من الهوى.(2)
چون به او خبر رسيد كه ابوبكر بن داود درباره حديث غدير خم سخن [انتقادآميز] گفته كتاب فضايل را برداشت و شروع به [نقل] فضايل خلفاى راشدين نمود و به تصحيح حديث غدير خم پرداخت، و براى تصحيح آن احتجاج نمود، و حنابله از حزب ابوبكر بن ابىداود جمع شده و بر ابن جرير حمله بردند و به او آزار رسانده و او را خانه نشين نمودند. پناه بر خدا از هواى نفس.
ابن اثير درباره طبرى مىگويد:
انّ بعض الحنابلة تعصّبوا و وقعوا فيه، و تبعهم غيرهم، فمنعوا من دفنه نهاراً، و دفن ليلا بداره. (1)
همانا برخى از حنابله تعصب به خرج داده و متعرض او شدند و ديگران از آنان پيروى نمودند، و او را از دفن در روز منع كردند. لذا او را شبانه در خانهاش دفن نمودند.
اين در حالى است كه خطيب بغدادى در ترجمه او مىگويد:
احد ائمة العلماء، يحكم بقوله، و يرجع إلى رأيه لمعرفته و فضله، وكان قد جمع من العلوم ما لم يشاركه فيه أحد من اهل عصره.(2)
او يكى از امامان علما است كه به قولش حكم مىشود و رجوع به رأيش به جهت معرفت و فضيلتش مىگردد، او علومى را جمع كرده كه احدى از اهل عصرش با او مشاركت ننموده است.
ذهبى در ترجمه او مىگويد:
وكان ثقة، صادقاً حافظاً، رأساً في التفسير، اماماً في الفقه و الإجماع و الإختلاف، علامة في التاريخ و أيام الناس، عارفاً بالقرآن و باللغة و غير ذلك.(3)
او فردى مورد وثوق، راستگو، حافظ، سردمدار در تفسير، امام در فقه و اجماع و اختلاف، علامه در تاريخ و سرگذشت مردم، عارف به قرآن و به لغت و ديگر امور بود.
ابن اثير در حوادث سال ۴۴٧ه. ق مىنويسد:
في هذه وقعت الفتنة بين الفقهاء الشافعية و الحنابلة ببغداد، و مقدم الحنابلة أبوعلي بن الفرّاء و ابن التميمي، و تبعهم من العامة الجمّ الغفير، و انكروا الجهر ببسم الله الرحمن الرحيم، و منعوا من الترجيع في الأذان، و القنوت في الفجر. . . و أتى الحنابلة إلى مسجد باب الشعير، فنهوا امامه عن الجهر بالبسملة، فاخرج مصحفاً، و قال: ازيلوها من المصحف حتّى لا اتلوها.(1)
و در اين سال بين فقهاى شافعى و حنابله در بغداد فتنهاى روى داد و پيشتاز حنابله ابوعلى بن فرّاء و ابن تميمى بود، كه از عوام مردم نيز جماعت بسيارى از آن دو پيروى نمودند، و آنان جهر به بسم الله الرحمن الرحيم را انكار كرده و از گفتن اذان با آواز و قنوت در نماز صبح منع كردند. . . حنابله به مسجد باب الشعير آمده و امام آن را از جهر به بسم الله نهى كردند. او قرآنى آورد و گفت: بسم الله را از قرآن پاك كنيد تا من آن را تلاوت نكنم.
ونيز در حوادث سال ۴۶٩ه. ق مىنويسد:
في هذه السنة ورد بغداد أبونصر بن الأستاذ أبيالقاسم القشيري حاجّاً، و جلس في المدرسة النظامية يعظ الناس، و في رباط شيخ الشيوخ، و جرى له مع الحنابلة فتن؛ لانّه تكلّم على مذهب الأشعري، و نصره و كثر اتباعه و المتعصبون له، و قصد خصومه من الحنابلة و من تبعهم، سوق المدرسة النظامية، و قتلوا جماعة.(2)
در اين سال ابونصر بن استاد ابوالقاسم قشيرى در حالى كه حاجى شده بود وارد بغداد شد و در مدرسه نظاميه و كاروانسراى شيخ الشيوخ شروع به موعظه مردم كرد، و با حنابله درگير شد؛ چرا كه او بر مذهب اشعرى سخن مىگفت و او را يارى مىنمود، و پيروان و متعصبان به او زياد شدند، و [در مقابل] دشمنان او از حنابله و پيروانشان در بازار مدرسه نظاميه قصد او را كرده و جماعتى را به قتل رساندند.
ابن اثير در حوادث سال ٣٢٣ه. ق در موضوع فتنه حنابله در بغداد مىنويسد:
وفيها عظم امر الحنابلة و قويت شوكتهم، و صاروا يكبسون من دور القواد و العامة، و ان وجدوا نبيذاً اراقوه، و ان وجدوا مغنية ضربوها و كسروا آلة الغناء، و اعترضوا في البيع و الشراء، و مشي الرجال مع النساء و الصبيان، فإذا رأوا ذلك سألوه عن الذي معه من هو، فاخبرهم، و إلاّ ضربوه و حملوه إلى صاحب الشرطة، و شهدوا عليه بالفاحشة، فارهجوا بغداد.
فركب بدر الخرشَني و هو صاحب الشرطة، عاشر جمادي الآخرة، و نادى في جانبي بغداد في اصحاب أبيمحمد البر بهاري الحنابلة إلاّ يجتمع منهم اثنان ولا يتناظروا في مذهبهم و لايصلّي منهم امام إلاّ إذا جهر ببسم الله الرحمن الرحيم في صلاة الصبح و العشاءين، فلم يفد فيهم، و زاد شرّهم و فتنتهم، و استظهروا بالعميان الذين كانوا يأوون المساجد، و كانوا إذا مرّ بهم شافعي المذهب اعزوا به العميان، فيضربونه بعصيّهم حتّى يكاد يموت.
فخرج توقيع الراضي بما يقرأ على الحنابلة ينكر عليهم فعلهم، و يوبّخهم باعتقاد التشبيه و غيره، فمنه تارة انّكم تزعمون انّ صورة وجوهكم القبيحة السمجة على مثال ربّ العالمين، و هيئتكم الرذلة على هيئته، و تذكرون الكفّ و الأصابع و الرجلين و النعلين و المذهّبين، و الشعر القطط و الصعود إلى السماء و النزول إلى الدنيا، تبارك الله عمّا يقول الظالمون و الجاحدون علواً كبيراً. ثمّ طعنكم على خيار الأئمة و نسبتكم شيعة آل محمد (ص) إلى الكفر و الضلال، ثم استدعاؤكم المسلمين إلى الدين بالبدع الظاهرة و المذاهب الفاجرة التي لاتشهد بها القرآن، و انكاركم زيارة قبور الأئمة، و تشنيعكم على زوّارها بالابتداع، و انتم مع ذلك تجتمعون على زيارة قبر رجل من العوام ليس بذي شرف ولا نسب ولا سبب برسول الله (ص) ، و تأمرون بزيارته و تدّعون له معجزات الأنبياء و كرامات الأولياء، فلعن الله شيطاناً زيّن لكم هذه المنكرات و ما اغواه.(1)
و در اين سال امر حنابله بالا گرفت و شوكتشان تقويت شد و شروع به هجوم آوردن به خانههاى نيروهاى انتظامى و عموم مردم نمودند و اگر نبيذى پيدا مىكردند آن را بر زمين مىريختند، و اگر آوازه خوانى پيدا مىكردند او را كتك زده و وسيله آوازخوانى او را مىشكستند، و مانع كسب و كار مردم و حركت كردن مردان با زنان و بچهها مىشدند، و اگر مشاهده مىكردند كه زن و مرد با هم راه مىروند از مرد سؤال مىكردند كه زنى كه همراه توست كيست، و اگر جواب صحيح مىداد با او كارى نداشتند وگرنه او را كتك زده و
1) الكامل، ابن اثير، ج٨، ص ٣٠٨ حوادث سال ٣٢٣ .
دستگير نموده و به نزد رئيس پليس مىبردند و بر او گواهى به فاحشهگرى مىدادند. لذا بدين جهت در بغداد آشوب به پا شد.
«بدر خرشنى» رئيس پليس بغداد در روز دهم جمادى الثانى سوار بر مركب شد و در دو طرف بغداد خبر داد كه هيچكس حتى دو نفر از اصحاب ابومحمّد بربهارى از حنابله حق اجتماع ندارند و نمىتوانند در مذهبشان مناظره نمايند، و از آنان امامى نمىتواند نماز گذارد مگر آنكه (بسم الله الرحمن الرحيم) را با جهر در نماز صبح و مغرب و عشا تلاوت نمايد. ولى اين تهديد در آنان تأثيرى نداشت و شرّ و فتنه آنان بيشتر شد و از كورانى كه به مسجد پناه برده بودند كمك گرفتند، و چون شخصى شافعى مذهب بر آنان گذر مىكرد كوران را بر او تحريك كرده و تا سر حدّ مرگ او را با عصايشان كتك مىزدند.
توقيعى از جانب «راضى بالله» خليفه عباسى صادر شد و در آن به حنابله خطاب كرده و از عملكرد آنان اظهار نارضايتى نموده و به جهت اعتقاد به تشبيه و ديگر عقايد توبيخ شدند؛ و از آن جمله اينكه شما گمان مىكنيد كه صورتهاى قبيح و زشت شما همانند پروردگار عالميان است، و هيئت پست شما همانند هيئت خداست، و اينكه شما براى خدا كف دست و انگشتان و پاها و دو نعل طلاكوب وموهاى فرفرى و رفتن به آسمان و آمدن از آن به دنيا را قائل هستيد، خداوند از آنچه ظالمين و منكران مىگويند بسيار بلندتر و بالاتر است. سپس طعن شما بر بهترين امامان و نسبت شما شيعه آل محمّد (ص) را به كفر و ضلال، و دعوت شما مسلمانان را به دين با بدعتهاى ظاهر و مذاهب پستى كه قرآن به آن گواهى
نداده است، و انكار شما زيارت قبور ائمه و نسبت ناروا دادن به زائرين آنها به بدعتگزارى، در حالى كه شما بر زيارت قبر مردى از عوام كه هيچگونه شرف و نسبت و سببى با رسول خدا (ص) ندارد اجتماع كرده و مردم را به زيارت او دعوت نموده و براى او ادعاى معجزات و كرامات انبيا را داريد، پس لعنت خدا بر شيطانى كه اين منكرات را براى شما زينت داده و گمراهتان نموده است.
مرحله چهارم فكر تكفيرى افراطى مربوط به قرن هشتم هجرى و شخص ابن تيميه حرانى است.
وى يكى از كسانى است كه مورد توجّه خاص وهابيان قرار گرفته وبراى او ارزش فراوانى از نظر علمى قائلند؛ او كسى است كه افكار وهابيان از او سرچشمه مىگيرد.
وهابيان براى او كنگرههاى علمى گرفته وكتابهايى در مدح ومنزلت وشخصيت علمىاش تأليف نمودهاند. ودر حقيقت او را مؤسّس مذهب خود مىدانند؛ اگرچه آنان در ظاهر اين مطلب را اظهار نكرده وخود را سلفى مىنامند.
صاحبان كتب تراجم درباره نسب او چنين گفتهاند: وى احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن عبدالله بن خضر، تقى الدين، ابوالعباس، ابن تيميه، الحرانى، الحنبلى، است.
در شهر حرّان در سال ۶۶١ه. ق متولد شد ودر سال ٧٢٨ه. ق در دمشق وفات يافت. در خانهاى پرورش يافت كه اعضاى آن بيش از يك قرن پرچمدار مذهب حنبلى بودهاند.(1)
او بعد از شش سال با ساير خانوادهاش از شهر خود -به جهت هجوم تاتار- هجرت كرده وارد دمشق شد. در آنجا براى پدرش موقعيت تدريس در مسجد جامع دمشق فراهم گشت وبه تربيت دانشپژوهان پرداخت.
ابتدا نزد پدرش مشغول بهتحصيل شد. و سپس اساتيدى را براى خود انتخاب نموده واز آنان بهرهمند شد. برخى از اساتيد او عبارتند از:
١. احمد بن عبدالدائم مقدسى.
٢. ابو زكريّا سيف الدين يحيى بن عبدالرحمان حنبلى.
٣. ابن ابىاليسر تنوخى.
۴. عبدالله بن محمّد بن عطاء حنفى.
۵. ابو زكريّا كمال الدين يحيى بن ابىمنصور بن ابىالفتح حرّانى.
۶. عبدالرحمان بن ابىعمر، ابن قدامه مقدسى حنبلى.
و نزد جماعتى از زنان هم درس فرا گرفت كه عبارتند از:
١. امّ العرب، فاطمه، بنت ابىالقاسم بن قاسم بن على معروف به ابنعساكر.
1) تذكرة الحفاظ، ج۴، ص١۴٩۶؛ الوافى بالوفيات، ج٧، ص١۵؛ شذرات الذهب، ج۶، ص٨٠.
٢. امّ الخير، ستّ العرب، بنت يحيى بن قايماز.
٣. زينب، بنت احمد مقدسيّه.
۴. زينب بنت مكّى حرانيه.
آخرين استاد او شرف الدين احمد بن نعمه مقدسى (م۶۴٩ه. ق) بود كه اجازه فتوا را به ابن تيميه داد.(1)
پدرش او را براى رسيدن به اجتهاد ونشستن بر كرسى درس آماده كرد. تا آنكه بعد از وفات پدرش بر كرسى تدريس در مسجد جامع دمشق نشست ودرسش را در زمينههاى مختلف؛ از قبيل: تفسير، فقه وعقايد گسترش داد. لكن به خاطر كجسليقگى وانحرافى كه داشت درصدد مخالفت با عقايد رايج مسلمانان برآمد وبا تمام مذاهب رايج در آن زمان به مخالفت برخاست. فتوا ونظرات اعتقادى وفقهىاش براى او مشكلساز شد. در جواب نامهها وسخنان خود اعتقاداتش را كه با عقايد عموم مسلمانان سازگارى نداشت -از قبيل تجسيم، حرمت زيارت قبور اوليا، حرمت استغاثه به ارواح اولياى خدا، حرمت شفاعت، حرمت توسل و. . . - ابراز مىكرد.
وقتى افكار وعقايد او به علماى عصرش رسيد با او به مخالفت برخاسته واز نشر آن ممانعت كردند.
ابن كثير - يكى از شاگردان ابن تيميه - مىگويد:
در روز هفتم شعبان مجلسى در قصر حاكم دمشق برگزار شد. در آنجا
1) ابن تيميه حياته وعقايده ، ص ۵٧.
همه متّفق شدند كه اگر ابن تيميه دست از افكار باطلش برندارد او را زندانى كنند، لذا با حضور قضات او را به قلعهاى در مصر فرستادند. شمسالدين عدنان با او به مباحثه پرداخت. در آن جلسه عقايد خود را ابراز نمود. به حكم قاضى او را چند روز در برجى حبس نموده وسپس او را به زندان معروفى به نام «جبّ» منتقل ساختند. . .(1)
وى مىگويد:
در شب عيد فطر همان سال، امير سيف الدين سالار نائب مصر، قضات سه مذهب را با جماعتى از فقها دعوت نمود، به پيشنهاد آنان قرار شد كه ابنتيميه از زندان آزاد گردد؛ البته به شرطى كه از عقايد خود برگردد. كسى را نزد او فرستادند وبا او در اين زمينه صحبت نمودند ولى او حاضر به پذيرش شروط نگشت. سال بعد نيز ابن تيميه هم چنان در «قلعه الجبل» مصر زندانى بود، تا آنكه او را در روز جمعه ٢٣ ربيعالاوّل از زندان آزاد كرده ومخيّر به اقامت در مصر يا رفتن به موطن خود، شام نمودند. او اقامت در مصر را برگزيد، ولى دست از افكار خود برنداشت.
در سال ٧٠٧ه. ق باز هم به جهت نشر افكارش از او شكايت شد. در مجلسى ابن عطا بر ضدّ او اقامه دعوا كرد، قاضى بدر الدين بن جماعه متوجه شد كه ابن تيميه نسبت به ساحت پيامبر (ص) گستاخى مىكند، لذا نامهاى به قاضى شهر نوشت تا مطابق دستور شرع با او رفتار شود. با حكم قاضى دوباره به زندان رفت، ولى بعد از يك سال آزاد شد. در قاهره باقى ماند تا آنكه سال ٧٠٩ه. ق او را به
1) البداية والنهاية، ج ١۴، ص ۴.
اسكندريه تبعيد كردند. درآنجا هشت ماه توقف كرد وبعد از تغيير اوضاع، روز عيد فطر سال ٧٠٩ه. ق به قاهره بازگشت وتا سال ٧١٢ه. ق در آنجا اقامت داشت تا آنكه به شام بازگشت. (1)
ابن تيميه در سال ٧١٨ه. ق در شام، كرسى تدريس وافتاء را بر عهده گرفت ودر آن جا نيز فتاوا وعقايد نادر خود را مطرح نمود. اين خبر به گوش علما وقضات ودستگاه حاكم رسيد، او را خواستند ودر قلعهاى به مدت پنج ماه حبسش نمودند. سرانجام روز دوشنبه، عاشوراى سال ٧٢١ه. ق از قلعه آزاد شد. پس از آزاد شدن تا سال ٧٢۶ه. ق بر كرسى تدريس قرار داشت. باز هم به خاطر اصرار بر افكار خود ونشر آن، در همان قلعه سابق محبوس وتحت نظر قرار گرفت. در آن مدّت مشغول تصنيف شد، ولى بعد از مدتى از نوشتن ومطالعه ممنوع گشت، وهر نوع كتاب، قلم ودواتى كه نزد او بود، از او گرفته شد.(2)
يافعى مىگويد: ابن تيميه در همان قلعه از دار دنيا رفت؛ درحالىكه پنج ماه قبل از وفاتش از دوات وكاغذ محروم شده بود.(3)
پيشرفت اسلام در اروپا وشكست اندلس براى غرب صليبى بسيار تلخ وناگوار بود. لذا آنان را به فكر وانديشه انتقام واداشت ودر سالهاى پايانى قرن پنجم، با فرمان حمله به فلسطين (قبله اول اسلام) از سوى پاپ رم، صدها هزار مسيحى برافروخته از كينه ديرينه صليب بر
ضد توحيد از اروپا به راه افتادند تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند وبه دنبال آن در جنگهاى مشهور صليبى كه حدود ٢٠٠ سال (۴٨٩ -۶٩٠) به طول انجاميد، ميليونها كشته وزخمى بر جاى ماند. در همان زمانى كه مصر وشام سخت با صليبيان درگير بودند، امت اسلامى با طوفانى مهيبتر؛ يعنى حمله مغولان به رهبرى چنگيز مواجه گرديد كه آثار ارزشمند اسلامى را نابود ويا غارت كردند.
وپنجاه سال بعد از آن (۶۵۶ه. ق) توسط هلاكو نواده چنگيز، بغداد به خاك وخون كشيده شد وطومار خلافت عباسى در هم پيچيد. وسپس بر حلب وموصل (۶۵٧ - ۶۶٠ه. ق) همان بلا را آورد كه بر بغداد وارد كرده بود.
ابن اثير مورخ مشهور اهل سنّت مىنويسد: «مصائب وارده بر مسلمانان از سوى مغول آنچنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست واى كاش مادر مرا نمىزائيد» .(1)
گفتنى است كه در طول سلطه مغول، فرستادگان سلاطين همواره مىكوشيدند با جلب نظر مغولان وهمدستى با آنان، امت اسلامى را از هر سو تار ومار كنند.
افزون بر اينكه مادر وهمسر هلاكو وسردار بزرگش در شامات (كيتو بوقا) مسيحى بودند.
و همچنين اباقاخان (۶۶٣ - ۶٨٠ه. ق) فرزند هلاكو با دختر امپراتور روم شرقى ازدواج كرد وبا پاپ وسلاطين فرانسه وانگليس بر ضد مسلمانان متحد شدند وبه مصر وشام لشكر كشيدند.
1) الكامل فى التاريخ، ج ١٢، ص ٣۵٨.
و از همه بدتر (ارغون) نوه هلاكو (۶٨٣ - ۶٩٠ه. ق) به وسوسه وزير يهودىاش سعدالدوله ابهرى در انديشه تسخير مكه وتبديل آن به بتخانه افتاد ومقدمات اين دسيسه را نيز فراهم ساخت، كه خوشبختانه با بيمارى ارغون وقتل سعدالدوله آن فتنه بزرگ عملى نشد. الحمد لله.
در چنين زمان حساسى كه كشورهاى اسلامى در تب وتاب اين درگيرىهاى ويرانگر مىسوخت ومسلمانان مورد حمله ناجوانمردانه شرق وغرب قرار گرفته بودند، ابن تيميه مؤسس انديشههاى وهابيت دست به نشر افكار خود زد وشكافى تازه در امت اسلامى ايجاد كرد.
شوكانى از علماى بزرگ اهل سنّت مىگويد:
صرح محمّد بن محمّد البخاري الحنفي المتوفى سنة ٨۴١ بتبديعه ثمّ تكفيره، ثمّ صار يصرح في مجلسه: أن من أطلق القول على ابن تيميه أنه شيخ الإسلام فهو بهذا الاطلاق كافر. (1)
محمّد بن محمّد بخارى حنفى متوفاى سال ٨۴١ در بدعتگذارى وتكفير ابن تيميه بىپرده سخن گفته است تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده كه اگر كسى به ابن تيميه «شيخ الاسلام» اطلاق كند، كافر است.
ابن تيميه افراد وگروهها ومذاهب بسيارى را تكفير كرده واز دين خارج نموده است. ما در اين موارد درصدد نقد و بررسى سخنان وى نيستيم بلكه تنها براى اثبات افراطگرى وى در تكفير به نمونههايى اشاره مىكنيم.
1) البدر الطالع، ج ٢، ص ٢۶٠.
ابن تيميه مىگويد:
از اقسام شرك آن است كه كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، مرا بر دشمنم يارى نما، وامثال اين درخواستها كه تنها خداوند بر آن قادر است.(1)
ابن تيميه مدعى تكفير تارك نماز است هر چند منكر آن نباشد وى مىگويد:
والمشهور المأثور عن جمهور السلف من الصحابة والتابعين تكفير تارك الصلاة.(2)
آنچه به طور مشهور از جمهور سلف از صحابه وتابعين رسيده تكفير ترككننده نماز است.
او مىگويد:
انّ هذه المسألة مبنية على ارتباط الظاهر بالباطن، وهو كون الإيمان قولا وعملا واعتقاداً، والأدلة على هذا الأصل كثيرة. . .(3)
اين مسأله مبتنى بر ارتباط ظاهر به باطن است وآن اينكه ايمان قول وعمل واعتقاد مىباشد وادله بر اين اصل بسيار است. . .
او درباره آيه:
(فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ) (توبه: ١١)
ولى اگر توبه كنند و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند برادر دينى شما هستند و ما آيات خود را براى گروهى كه مىدانند (و مىانديشند) شرح مىدهيم.
مىگويد:
علّق الأخوة في الدين على نفس إقام الصلاة وإيتاء الزكاة، كما علق ذلك على التوبة من الكفر، فإذا انتفى ذلك انتفت الأخوة.(1)
برادرى در دين را بر نفس اقامه نماز وپرداخت زكات معلق نموده، همانگونه كه آن را بر توبه از كفر معلق داشته است. لذا هرگاه اينها منتفى شود برادرى نيز منتفى مىگردد.
ابن تيميه مىگويد:
والكفر انّما يكون بانكار ما علم من الدين ضرورة أو بانكار الأحكام المتواترة والمجمع عليها ونحو ذلك.(2)
كفر با انكار چيزى كه ضرورى بودنش معلوم است ونيز با انكار احكام متواتر واجماعى وامثال آنها حاصل مىشود.
او در تعريف اجماع مىگويد:
بانّه ان يجتمع علماء المسلمين في عصر من العصور على حكم من الأحكام.(3)
اجماع آن است كه علماى مسلمانان در عصرى از عصرها بر حكمى از احكام اجتماع كنند.
او در جايى ديگر مىگويد:
والتحقيق انّ الاجماع المعلوم يكفر مخالفه، كما يكفر مخالف النص بتركه، لكن هذا لا يكون إلاّ فيما علم ثبوت النص به. وامّا العلم بثبوت الاجماع في مسألة لا نصّ فيها فهذا لايقع. وامّا غير المعلوم فيمتنع تكفيره. وحينئذ فالإجماع مع النص دليلان كالكتاب والسنة.(1)
تحقيق آن است كه مخالفت با حكمى كه اجماع بر آن معلوم است موجب كفر مىشود همانگونه كه مخالف با نصّ به ترك آن كافر مىگردد، ولى اين در صورتى است كه ثبوت نصّ به اجماع معلوم باشد ولى علم به ثبوت اجماع در مسألهاى كه در آن نصى نيست، واقع نمىشود ودر مورد غير معلوم تكفير ممتنع است. لذا اجماع همراه با نصّ همچون كتاب وسنّت، دو دليلند.
او در استدلال بر اين مدعا به اين آيه استدلال مىكند:
(وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً) (نساء:١١۵)
كسى كه بعد از آشكار شدن حق، با پيامبر مخالفت كند، واز راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كه مىرود مىبريم؛ وبه دوزخ داخل مىكنيم؛ و (جهنم) جايگاه بدى است.
ابن تيميه بعد از نقل حديث «من تشبه بقوم فهو منهم» (2)«هر كس خودش را به قومى شبيه كند از آن قوم خواهد بود» ، مىگويد:
وهذا الحديث اقلّ احواله ان يقتضي تحريم التشبه بهم، وان كان ظاهره يقتضي كفر المتشبه بهم، كما في قوله: (وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ) ، (مائده: ۵١) .(1)
اين حديث كمترين دلالتش تحريم تشبه به كفار است گرچه ظاهر آن مقتضى كفر كسانى است كه خود را به كفار شبيه مىكنند همانگونه كه در قول خداوند به آن اشاره شده آنجا كه مىفرمايد: (و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنها هستند) .
ودر جايى ديگر مىگويد:
. . . امّا العيد وتوابعه فانّه من الدين الباطل، الملعون اهله، والموافقة فيه موافقة فيما يتميزون به من اسباب سخط الله وعقابه.(2)
. . . امّا عيد وتوابع آن از دين باطل است كه اهل آن ملعون مىباشد، وموافقت با آن از اسباب غضب وعقاب الهى است.
ابن تيميه مىگويد:
فمن لم يكفر اليهود والنصارى أو شكّ في كفرهم أو سوغ اتباع دينهم أو صحّح ما هم عليه من اعتقادات باطلة فهو كافر.(3)
كسى كه يهود ونصارا را تكفير نكند يا در كفر آنان شك نمايد يا پيروى از دين آنها را جايز دانسته يا اعتقادات باطل آنها را تصحيح نمايد، كافر است.
ابن تيميه مىگويد:
ومن تولّى أمواتهم وأحيائهم بالمحبة والتعظيم والموافقة فهو منهم. . . (1)
هر كس به مردگان وزندگان از كفار محبت ورزد وآنان را تعظيم كرده وموافقت نمايد از جمله آنان است. . .
او در اين حكم به اين آيه تمسك كرده است:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (مائده: ۵١)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود ونصارى را ولّى (و دوست وتكيهگاه خود،) انتخاب نكنيد! آنها اولياى يكديگرند؛ وكسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنها هستند؛ خداوند، جمعيّت ستمكاران را هدايت نمىكند.
ابن تيميه مىگويد:
القسم الثالث -من مذاهب الفلاسفة- وهم الإلهيون، وهم المتأخّرون، مثل سقراط وافلاطون وأرسطاطاليس، وهم القائلون بقدم العالم وصدوره عن علة قديمة، وهؤلاء وان كانوا مقرّين بمبدع هذا العالم، إلاّ انّ حقيقة قولهم هو تعطيل
1) مجموع الفتاوى، ج ٢٨، صص٢٠١ و ٢٠٢.
صانع هذا العالم، وقد اشتمل مذهبهم على كثير من الكفريات، وهؤلاء هم الذين اخذ عنهم المتفلسفة الذين وجدوا بعد الإسلام، كابن سينا والفارابي وامثالهما.(1)
قسم سوم از مذاهب فلاسفه همان الهيون متأخر همچون سقراط وافلاطون وارسطاطاليس است كه معتقد به قديم بودم عالم وصادر شدن آن از علت قديم مىباشد. اين افراد گرچه به خالق اين عالم اقرار دارند ولى حقيقت قول آنان تعطيل صانع اين عالم است، لذا مذهب آنان مشتمل بر بسيارى از كفريات مىباشد. وآنان همان كسانى هستند كه فلاسفه اسلامى همچون ابن سينا وفارابى وامثال آن دو، مطالب را از آنها گرفتهاند.
همچنين مىگويد:
انّ هؤلاء المتفلسفة كفار يجب قتلهم باتفاق أهل الإيمان(2)
اين مدعيان فلسفه كافرند وكشتن آنها به اتفاق اهل ايمان واجب است.
او در توجيه حكم به كفر فلاسفه مىگويد:
وتُنكر الفلاسفه معاد الابدان، فيقولون: انّ النعيم والعذاب لايكون إلاّ على الروح وانّ البدن لا ينعم ولا يعذب، ويدعون انّ ما ورد في المعاد البدني من نصوص القرآن والسنة انّما هي
امثال ضربت لنفهم المعاد الروحاني، وهذا كفر ومن يقول بذلك كافر؛ فانّ النبي (ص) قد بيّن ذلك بياناً شافياً قاطعاً للعذر، وتواتر ذلك عند أمّته خاصها وعامها.(1)
فلاسفه منكر معاد جسمانىاند و مىگويند: نعمت وعذاب تنها روحانى است وبدن، نعمت وعذاب داده نمىشود وادّعا مىكنند آنچه از نصوص قرآن وسنت در مورد معاد جسمانى وارد شده همگى ضرب المثلى براى فهم معاد روحانى است. واين حرف، كفر است وهر كس قائل به آن باشد كافر مىباشد؛ زيرا پيامبر (ص) آن را به طور روشن وكافى به نحوى كه انسان عذر نداشته باشد بيان نموده ونزد خاص وعام امّت اسلامى متواتر است.
ونيز در اين زمينه مىگويد:
ادّعوا انّ الملائكة هي العقول العشرة وانّها قديمة ازليّة، وانّ العقل ربّ ما سواه وانّ هذا العقل قديم صدر عن علة موجبة بذاته، وانّه صدر عنه عقل ثمّ عقل ثمّ عقل، إلى تمام عشرة عقول وتسعة انفس، واثبتوا جواهر قائمة بنفسها ازلية مع الربّ لم تزل ولا تزال معه لم تكن مسبوقة بعدم. . . وهذا كفر باتفاق اهل الملل كلهم. (2)
آنان مدعىاند كه ملائكه همان عقول عشرهاند كه قديم وازلى مىباشند واينكه عقل، پروردگار ماسوى الله است، واين عقل، قديم بوده واز علت واجب بالذات صادر شده است. واز اين عقل عقول ديگر تا ده عقل ونه نفس به وجود آمده است. آنان جواهر قائم به
ذات وازلى همراه با پروردگار هميشگى را ثابت كردهاند كه مسبوق به عدم نيست. . . واين حرف به اتفاق اهل ملل كفر است.
ابن تيميه با فهمى كه خود از وحدت وجود دارد و آن را معنا مىكند درباره قائلين به آن مىگويد:
انّ اصحاب وحدة الوجود فرقة امتدت وكملت الحاد الجهمية الأولى أتباع الجهم بن صفوان؛ إذ انّ الأولين قالوا بانّ الله مخالط المخلوقات وهؤلاء جاءوا بما هو اعظم فقالوا: انّ الله هو عين المخلوقات، فكان هذا الكفر والإلحاد مكملا للتجهم الأوّل. . . انّ هذه الطائفة هي القائلة: إنّ وجود الكائنات هي عين وجود الله تعالى ليس وجودها غيره ولا شيء سواه البتة. . .(1)
قائلين به وحدت وجود فرقهاى هستند كه حرفهايشان امتداد الحاد وكفر فرقه جهميه يعنى پيروان جهم بن صفوان است؛ زيرا آنان معتقد بودند كه خداوند با مخلوقاتش مخلوط است، ولى اينها حرفى بالاتر مىزنند و مىگويند: خداوند عين مخلوقات مىباشد، واين كفر والحاد مكمّل عقايد جهميه اوّل است. . . اين طايفه همان كسانى هستند كه مىگويند: وجود مخلوقات عين وجود خداوند متعال است ووجودى غير از او ندارند وچيزى به جز او نيست. . .
او ابن عربى، تلمسانى، ابن فارض، صدر الدين قونوى وعدهاى ديگر را از سران صوفيه دانسته ودرباره آنها مىگويد:
1) مجموع الفتاوى، ج٢، ص١۴٠.
. . . انّ هؤلاء ملاحدة كفار، يستتابون فإن تابوا و إلاّ ضربت اعناقهم.(1)
. . . همانا اين افراد ملحد وكافرند كه بايد توبه نمايند، واگر توبه نكردند بايد گردن آنها زده شود.
ابن تيميه مىگويد:
از اقسام شرك آن است كه كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت كن، مرا بر دشمنم يارى كن وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد.(2)
در جايى ديگر اين درخواست را شرك صريح دانسته و مىگويد: «كسى كه اينگونه بگويد، بايد توبه كند، اگر توبه نكرد كشتنش واجب مىگردد» .(3)
شمسالدين محمد بن احمد ذهبى، متوفاى ٧۴٨ه. ق از بزرگان رجالى اهل سنت است. او كه شاگرد ابن تيميه بوده هنگامى كه مشاهده مىكند استادش درصدد تكفير و تفسيق مسلمانان است، درصدد نصيحت او برآمده و نكاتى را به او تذكر مىدهد. اين نصيحت نامه كه به نام
«النصيحة الذهبية الى ابن تيمية» معروف است جداگانه با تحقيق چاپ شده است. اينك متن آن با ترجمه و تحقيق در اينجا آورده مىشود؛
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله على ذلّتي، يا ربّ ارحمني و أقلني عثرتي و احفظ على ايماني، و احزناه على قلة حزني، وا أسفاه على السنة و ذهاب اهلها، و اشوقاه إلى اخوان مؤمنين يعاونونني على البكاء، وا حزناه على فقد اناس كانوا مصابيح العلم و اهل التقوى و كنوز الخيرات. آه على وجود درهم حلال و أخ مؤنس.
طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تباً لمن شغله عيوب الناس عن عيبه، إلى كمترى القذاة في عين اخيك و تنسي الجذع في عينك؟ إلى كم تمدح نفسك و شقاشقك و عباراتك و تذم العلماء و تتبع عورات الناس مع علمك بنهي الرسول (ص) : (لاتذكروا موتاكم إلاّ بخير؛ فانّهم قدأفضوا إلى ماقدموا) (1)، بلى اعرف انّك تقول لي لتنصر نفسك، انّما الوقيعة في هؤلاء الذين ماشمّوا رائحة الإسلام ولا عرفوا ما جاء به محمّد (ص) و هو جهاد، بلي والله عرفوا خيراً ممّا إذا عمل به العبد فقد فاز و جهلوا شيئاً كثيراً ممّا لايعنيهم. و: (من حسن اسلام المرء تركه مالايعنيه) . (2)
يا رجل! بالله عليك كفّ عنّا؛ فانّك محجاجٌ عليم اللسان لاتقرّ و لاتنام، اياكم و الأغلوطات في الدين. كره نبيّك (ص) المسائل وعابها و نهى عن كثرة السؤال و قال: (انّ اخوف ما اخاف على
امّتي كل منافق عليم اللسان) .(1)و كثرة الكلام بغير دليل تقسي القلب إذا كان في الحلال و الحرام فكيف إذا كان في العبارات اليونسية و الفلاسفة و تلك الكفريات التي تعمي القلوب! والله قدصرنا ضحكة في الوجود. فإلي كم تنبش دقائق الكفريات الفلسفية لنردّ عليها بعقولنا. يا رجل! قد بلعت سموم الفلاسفة و مصنفاتهم مرّات، و بكثرة استعمال السموم يُدْمِنُ عليها الجسم و تكمن والله في البدن. و اشوقاه إلى مجلس فيه تلاوة بتدبّر، و خشية بتذكر، و صمت بتفكّر. واهاً لمجلس يذكر فيه الأبرار. فعند ذكر الصالحين تنزل الرحمة، لا عند ذكر الصالحين يُذكرون بالإزدراء و اللعنة. كان سيف الحجاج و لسان ابن حزم شقيقين واخَيْتَهما. بالله خلّونا من ذكر بدعة الخميس و اكل الحبوب، وجدوا في ذكر بدع كنّا نعدها رأساً من الضلال قد صارت هي محض السنة و اساس التوحيد، و من لم يعرفها فهو كافر أو حمار، و من لم يكفّر فهو اكفر من فرعون. و تعد النصارى مثلنا. والله في القلوب شكوك ان سلم لك ايمانك بالشهادتين فانت سعيد.
يا خيبة من اتبعك فانّه مُعرّض للزندقة و الانحلال، و لاسيّما إذا كان قليل العلم و الدين باطوليّاً شهوانياً، لكنّه ينفعك و يجاهد عنك بيده و لسانه و في الباطن عدوّ لك بحاله و قلبه. فهل معظم أتباعك إلاّ قعيد مربوط خفيف العقل، او ناشف صالح عديم الفهم، فان لم تصدقني ففتّشهم وزنهم بالعدل.
1) مسند احمد، ج ١، ص ٢٢.
يامسلم! اقدم حمار شهوتك لمدح نفسك، إلى كم تصادقها و تعادي الأخيار؟ إلى كم تصدقها و تزدري بالأبرار، إلى كم تعظمها و تصغر العباد، إلى متي تخالِلها و تمقت الزهاد، إلى متي تمدح كلامك بكيفية لاتمدح بها والله احاديث الصحيحين. يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منك بل في كل وقت تغيّر عليها بالتضعيف و الإهدار او بالتأويل و الإنكار.
أما آن لك ان ترعوي؟ أما حان لك ان تتوب و تنيب؟ أما انت في عشر السبعين و قد قرب الرحيل. بلي والله ما أذكر انّك تذكر الموت، بل تزدري بمن يذكر الموت، فما اظنّك تقبل على قولي و لاتُصغي إلى وعظي، بل لك همّة كبيرة في نقض هذه الورقة بمجلدات و تقطع لي أذناب الكلام، ولاتزال تنتصر حتّى اقول لك و البتة سكتت.
فإذا كان هذا حالك عندي و أنا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف يكون حالك عند اعدائك، و أعدائك والله فيهم صلحاء و عقلاء و فضلاء، كما انّ اوليائك فيهم فجرة و كذبة و جهلة و بطلة و عور و بقر.
قد رضيت منك بأن تسبّني علانية و تنتفع بمقالتي سراً: (رحم الله امراً اهدى إلى عيوبي) ، فانّي كثير العيوب، عزيز الذنوب، الويل لي ان أنا لا أتوب، و وافضيحتي من علاّم الغيوب، و دوائي عفوالله و مسامحته و توفيقه و هدايته، و الحمدلله ربّ العالمين، و صلّى الله على سيّدنا محمّد خاتم النبيين و على إله و صحبه اجمعين.
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. ستايش مخصوص خداوند است بر ذلّت من، اى پروردگار من! به من رحم كن و لغزشم را بپوشان و ايمان را برايم حفظ كن. واى از كمى حزنم، و تأسف بر سنت و رفتن اهلش. و چه قدر مشتاق برادران مؤمن هستم تا مرا بر گريستن يارى دهند، و چه قدر بر از دست دادن مردانى كه چراغهاى علم و اهل تقوا و گنجهاى خيرات بودهاند محزونم. آه كه چه قدر حسرت وجود درهم حلال و برادر همدم مىخورم. خوشا به حال كسى كه عيب خودش او را از عيوب مردم بازدارد، و بدا به حال كسى كه عيوب مردم او را از عيوب خودش بازدارد. تا به كى خاشاك را در چشم برادرت مىبينى ولى تنه درخت را در چشم خودت مشاهده نمىكنى؟ تا به كى خود و گفتار و عبارات خود را مدح مىكنى و علما را مذمت مىنمايى و به دنبال لغزشهاى مردم مىباشى در حالى كه مىدانى پيامبر (ص) از اين كار نهى كرده است آن جا كه مىفرمايد: (مردگان خود را جز به خير ياد نكنيد؛ زيرا آنان به آنچه كه پيش فرستاده بودند رسيدند) .
آرى، مىدانم كه جواب مرا مىدهى تا خودت را يارى كنى، كه مصيبت در مورد كسانى است كه بويى از اسلام نبرده و از شريعت محمّد (ص) اطّلاعى ندارند، در حالى كه اين امر جهاد است. آرى، به خدا سوگند! مقدارى از خير را شناختند كه اگر بنده به آن عمل مىكرد پيروز مىشد ولى نسبت به بسيارى از امور كه خداوند از آنها نخواسته جاهل شدند. و در حديث است: (از خوبى اسلام انسان اين است كه چيزى را كه بىمعناست ترك كند)
اى مرد! تو را به خدا سوگند! دست از ما بردار؛ زيرا تو اهل محاجّه مىباشى با زبانى گويا كه قرار نداشته و آرام ندارد، و بپرهيز از غلط كارى در دين. پيامبر (ص) از ورود در مسائلى كراهت داشت و عيب گرفت و از زياد سؤال كردن نهى كرد و فرمود: (بيشترين خوفم بر امتم از منافقى است كه زبان گويا دارد) . و زياد حرف زدن بدون دليل، قلب را مىميراند اگر در حلال و حرام باشد تا چه رسد به عبارات يونسيه و فلاسفه و اين كفرياتى كه قلب را كور مىكند.
به خدا سوگند كه ما در عالم وجود مضحكه شدهايم. پس تا به كى دقايق كفر يا فلسفى را نبش مىكنى تا با عقولمان آنها را ردّ كنيم. اى مرد! تو سمّهاى فلاسفه و مصنفات آنها را چندين مرتبه بلعيدهاى و با زياد استعمال كردن سمّ، جسم با آن فربه شده و به خدا سوگند كه در بدن جاى مىگيرد. چه قدر مشتاق مجلسى هستم كه در آن قرآن با تدبر و خشيت با تذكر و سكوت با تفكر باشد. و چه مقدار مشتاق مجلسى هستم كه در آن ذكر نيكان باشد؛ چرا كه هنگام ياد صالحان بركت نازل مىشود، نه اينكه هنگام ذكر صالحان آنها را با خوارى و لعن ياد كنيم. در سابق شمشير حجاج و زبان ابن حزم مثل دو برادر بودند كه هر دو را با هم جمع كردى.
به خدا سوگند! ما را از ذكر بدعت خميس و خوردن حبوب رها كن. آنان را در ذكر بدعتهايى يافتند كه از اصل ضلالت بود، ولى الآن به عنوان سنت اصيل و اساس توحيد مطرح شده كه هر كس آن را نشناسد كافر يا الاغ است، و كسى كه تكفير نكند از فرعون كافرتر مىباشد و مسيحيان مثل ما به حساب مىآيند. به خدا سوگند! در قلبها شكهايى است كه اگر ايمانت با شهادتين براى
تو سالم بماند تو به سعادت رسيدهاى. اى خسران بر كسى كه از تو پيروى كرده و در معرض كفر و از هم پاشيدن قرار گرفته است، خصوصاً در صورتى كه داراى علم و ايمان اندك با آرزوهاى دراز و شهوانى باشد، ولى چنين شخصى تو را نفع مىدهد و مىتواند از تو با دست و زبانش دفاع كند در حالى كه در باطن با حال و قلبش دشمن توست. آيا بيشتر پيروانت افراد زمينگير و غيرمستقل و كمخرد يا افراد صالح بىفهم و شعور نيستند؟ ! اگر مرا تصديق نمىكنى تفتيش كن و آنها را با ترازوى عدالت وزن نما.
اى مسلمان! الاغ شهوتت را براى مدح خود پيش انداز، تا به كى با او به صداقت رفتار مىكنى و با نيكان دشمنى مىنمايى؟ و تا به كى او را تصديق مىكنى و به نيكان عيب وارد مىنمايى؟ ! و تا به كى او را تعظيم كرده و بندگان خدا را كوچك مىكنى، تا به كى با او دوستى مىكنى ولى با افراد زاهد دشمنى مىنمايى؟ ! و تا به كى كلام و گفتار خود را مىستايى به حدى كه - به خدا سوگند - احاديث صحيحين را ستايش نمىكنى؟ ! اى كاش احاديث صحيحين از زبان تو در امان مىماند، بلكه در هر وقتى بر آنها با تضعيف كردن و ضربه زدن به آنها و با تأويل و انكار غضب مىكنى. آيا وقت آن نرسيده كه از اين كارها دست بردارى؟ ! آيا وقت آن نشده كه توبه كرده و بازگردى؟ ! آيا تو در دهه هفتاد خود نيستى كه وقت رفتنت نزديك است؟ ! آرى به ياد ندارم كه تو ياد مرگ كرده باشى، بلكه هركس كه ياد مرگ مىكرد تو او را سرزنش مىنمودى. گمان نمىكنم كه حرف مرا بپذيرى و به موعظهام گوش فرا دهى؛ زيرا تو همّت بلندى در نقض اين ورقه به چند جلد كتاب
دارى و مرا از پيگيرى سخنانم بازمىدارى و دائماً از خود دفاع مىكنى تا به تو بگويم من ديگر ساكت شدم.
اگر وضعيت و حال تو نزد من كه برادر و دوست صميمى من هستى اين است چه رسد به حال تو نزد كسى كه از دشمنان تو به حساب مىآيد. و به خدا سوگند كه در ميان دشمنان تو افرادى صالح و عاقل و فاضل وجود دارند، همانگونه كه در ميان دوستانت افراد فاجر و دروغگو و جاهل و باطل و كور و گاو [نفهم] هستند.
من از تو راضى هستم كه مرا در ملأ عام ناسزاگويى ولى از گفتار من در خفا نفع ببرى، همانگونه كه در روايت آمده: (خدا رحمت كند كسى را كه عيبهايم را به من هديه دهد) . من داراى عيوب بسيارى هستم، واى بر من اگر توبه نكنم، واى از مفتضح شدنم از جانب خدايى كه علم غيب بسيار دارد، دواى من عفو و بخشش و گذشت و توفيق و هدايت خداست. و ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار عالميان است و درود خدا بر آقاى ما محمّد خاتم پيامبران و بر آل و تمام صحابه او.
نسخه خطى اين نصيحتنامه در «دارالكتب المصرية» قاهره، با شماره (١٨٨٢٣ ب) به خط فقيه ابن قاضى شهبة، و به نقل از خط قاضى القضات برهان الدين معروف به ابن جماعه، از خط حافظ ابوسعيد علائى كه از خط ذهبى استنساخ كرده موجود است.
ابن قاضى شهبه، فقيه، مورّخ همان ابوبكر بن احمد بن محمّد بن عمر اسدى دمشقى شافعى است كه در سال ٧٧٩ه. ق در دمشق متولد
شد. او متصدى فتوى و تدريس شده و در شهر خود و نيز بيتالمقدس حديث مىگفت. او داراى آثارى است از قبيل: «طبقات الفقهاء الشافعية» ، «شرح منهاج الطالبين» نووى و. . . .(1)
و ابن جماعه، همان قاضى القضات، مفسّر، برهان الدين ابراهيم بن عبدالرحيم بن محمّد بن سعدالله بن جماعه است كه در مصر، سال ٧٢۵ه. ق متولد شده است. او در سفر به شام ملازم مزّى و ذهبى بوده و از آن دو بسيار نقل كرده است، و سپس رياست علما به او منتقل شده و متولّى قضاوت در مصر و شام مىگردد. لذا در ترجمهاش او را فقيه محدث مفيد. . . معرفى كردهاند.(2)
و حافظ ابوسعيد علائى همان فقيه اصولى ابوسعيد صلاح الدين خليل بن كيكلوى علائى دمشقى شافعى است كه در سال ۶٩۴ه. ق در دمشق متولد و از بسيارى از علما استفاده نموده است. او متولّى تدريس در مدارس مختلف دمشق و قدس مىشود، و علم حديث را در شام و مصر و حجاز فرا گرفته و اهل فتوا و تصنيف بوده است. (3)
از اين نصيحتنامه نسخهاى ديگر در «دار المكتبة الظاهرية» دمشق با شماره (١٣۴٧) وجود دارد.
برخى مىگويند: اين نصيحت نامه از ناحيه ذهبى به ابن تيميه صحت
ندارد؛ زيرا ذهبى در كتابهاى خود استادش ابن تيميه را مدح و ستايش كرده است. وانگهى ابن قاضى شبهه از دشمنان او بوده است. لذا شهادت و گواهى او به وجود اين نصيحتنامه پذيرفتنى نيست.
اولاً: بعيد به نظر نمىرسد كه شخصى در ابتداى امر كسى را مدح كند ولى با كارهاى خلافى كه از او مشاهده مىكند نظرش تغيير كرده و او را در آخر امر سرزنش نمايد. و مورد ذهبى نيز از اين قبيل است.
ثانياً: از ديگر عبارات ذهبى درباره ابن تيميه به دست مىآيد كه او درباره ابنتيميه تجديد نظر كرده و رأيش برگشته است.
ذهبى در رساله «بيان زغل العلم و الطلب» خطاب به شخصى مىنويسد:
فان برعتَ في الأصول و توابعها من المنطق و الحكمة و الفلسفة و آراء الأوائل و محاورات العقول و اعتصمتَ مع ذلك بالكتاب و السنة و اصول السلف، و لفقت بين العقل و النقل، فما اظنّك في ذلك تبلغ رتبة ابن تيمية ولا والله تقاربها. و قد رأيت ما آل أمره اليه من الحطّ عليه و الهجر و التضليل و التكفير و التكذيب بحقّ و بباطل. فقد كان قبل انيدخل في هذه الصناعة منوّراً مضيئاً على مُحَيّاه سيماء السلف، ثم صار مظلماً مكسوفاً عليه قتمة عند خلائق من الناس، و دجّالا افّاكاً كافراً عند اعدائه. . .(1)
اگر تو در اصول و توابع آن از منطق و حكمت و فلسفه و آراى
1) بيان زغل العلم و الطلب، ص ٢٣.
پيشينيان و بحثهاى عقلى تخصص پيدا كردى و با اينها به قرآن و سنت و اصل سلف تمسك و اعتماد كردى و بين عقل و نقل تلفيق و جمع نمودى گمان نمىكنم كه در اين امور به رتبه ابن تيميه برسى يا به علم او نزديك شوى، و تو ديدى كه كار او به كجا كشيد و چگونه خوار شد و مطرود گشت و او را به حق و باطل به گمراهى و كفر و دروغ نسبت دادند. او قبل از آنكه در اين كار وارد شود مردى نورانى و روشن بود و سيماى سلف را در چهره داشت، ولى او نزد مردم تاريك و گرفته و بسته شد و نزد دشمنانش دجال و تهمت زننده و كافر شناخته گشت. . .
حافظ ابن حجر عسقلانى از ذهبى نقل كرده كه درباره ابن تيميه گفته است:
وأنا لا اعتقد فيه عصمة، بل أنا مخالف له في مسائل اصلية و فرعية.(1)
من در حق او اعتقاد به عصمت ندارم، بلكه من مخالف او در مسائل اصلى و فرعى مىباشم.
1) الدرر الكامنة، ج ١، ص ١۵١.
مرحله پنجم فكر تكفيرى افراطى در جهان اسلام مربوط به قرن دوازدهم است.
يكى از فرقههايى كه در مقابل اكثر مسلمانان قرار گرفته، فرقهاى موسوم به «وهابيت» است. اين فرقه منسوب به مؤسّس آن، محمّد بن عبدالوهاب بن سليمان نجدى است. او كسى است كه با ادّعاى احياى توحيد و سلفىگرى، همان عقايد و افكار ابن تيميه را در شبه جزيره عربستان پياده كرده، آل سعود نيز مجرى افكار آنها گشت. اين فرقه از قرن دوازده تاكنون بر جاى مانده است و به تكفير عموم مسلمانان پرداخته است.
محمّد بن عبدالوهاب در سال ١١١١ه. ق متولد شد ودر سال ١٢٠۶ه. ق از دنيا رفت. دوران كودكى را در شهر خود «عيينه» نجد سپرى كرد. بعد از مدتى وارد حوزه علميه حنبلىها شد ونزد علماى
«عيينه» به فراگيرى علوم پرداخت. براى تكميل دروس خود، وارد مدينه منوّره شد. بعد از آن شروع به مسافرت به كشورهاى اسلامى نمود؛ چهار سال در بصره وپنج سال در بغداد اقامت نمود.
او با پدرش به شهر «حريمله» هجرت كرد، وتا وفات پدر در آنجا ماند؛ در حالى كه پدرش از او راضى نبود.
از آنجا كه محمّد بن عبدالوهاب، عقايد خرافى خود را كه بر خلاف عامه مسلمانان بود ودر حقيقت همان عقايد ابن تيميه بود منتشر مىساخت، بعد از فوت پدرش خواستند او را بكشند كه به شهر خود «عيينه» فرار كرد.
قرار شد امير شهر، عثمان بن معمر، او را يارى كند تا بتواند افكار وعقايدش را در جزيرة العرب منتشر سازد. وبراى تأكيد اين ميثاق، امير عيينه خواهرش جوهره را به نكاح محمّد بن عبدالوهاب درآورد. لكن اين ميثاق وازدواج دوام نياورد. به همين دليل از ترس اينكه امير او را ترور كند به «درعيه» شهر مسيلمه كذاب، فرار كرد.
از همان موقع كه در «عيينه» بود به كمك امير شهر درصدد اجراى عقايد وافكار خود برآمد وقبر زيد بن خطّاب را خراب نمود واين امر منجرّ به فتنه وآشوب شد. در «درعيه» نيز با محمّد بن سعود -جد آل سعود- كه امير آن شهر بود، ملاقات كرد. قرار شد محمّد بن سعود او را يارى كند ودر عوض، او نيز حكومتش را تأييد نمايد.
محمّد بن سعود نيز به جهت تأييد اين ميثاق، يكى از دختران خود را به نكاح او درآورد. اوّلين كار او اين بود كه حكم به كفر وشرك وترور امير «عيينه» داد وسپس آلسعود را براى حمله به «عيينه» تشويق كرد. در اثر آن
حمله تعداد زيادى كشته، خانههايشان غارت وويران شد وبه نواميسشان هم تجاوز نمودند. اينگونه بود كه وهابيان حركت خود را به اسم نصرت ويارى توحيد ومحاربه با بدعت وشرك ومظاهر آن شروع كردند.
محمّد بن عبدالوهاب همه مسلمانان را، بدون استثنا، تكفير مىنمود؛ به اتهام اينكه آنان متوسل به پيامبر اسلام (ص) مىشوند وبر قبور اولياى خود گنبد وبارگاه مىسازند وبه قصد زيارت قبور سفر مىكنند واز اوليا طلب شفاعت مىكنند و. . . .(1)
پس از پيروزى بر «عيينه» به سرزمينهاى ديگر لشكركشى كرده وبه بهانه گسترش توحيد ونفى بدعت، شرك ومظاهر آن، از ميان مسلمانان به سرزمين نجد واطراف آن؛ مثل يمن وحجاز ونواحى سوريه و عراق، حملهور وهر شهرى كه عقايد آنان را قبول نمىكرد غارت كرده، افرادش را به خاك وخون مىكشيدند.(2)
پس از ورود به قريه «فصول» از حوالى أحساء وعرضه كردن عقايد خود، مردم با آنان بيعت نكردند، در نتيجه سيصد نفر از مردان قريه را كشته، اموال وثروت آنان را به غارت بردند.(3)
وهابيان با اين افكار خشن، باعث ايجاد اختلاف وتشتّت ودرگيرى ميان مسلمانان شدند واستعمار را خشنود نمودند. تا جايى كه «لورد كورزون» در توصيف شريعت وهابيت مىگويد: «اين عالىترين وپربهاترين دينى است كه براى مردم به ارمغان آورده شده است» .(4)
با اينكه محمّد بن عبدالوهاب از دنيا رفته است ولى مستشرقين واستعمارگران دائماً درصدد دفاع از افكار او هستند، تا جايى كه مستشرق يهودى «جولد تسهير» او را پيامبر حجاز خوانده ومردم را به متابعت از افكار او تحريك مىنمايد.(1)
افراط محمّد بن عبدالوهاب در تكفير
از جمله خصوصيات وهابيان ودر رأسشان رئيس آنان محمّد بن عبدالوهاب، غلو وافراطگرى در تكفير است.
كسى كه به كتب ورسالههاى شيخ مراجعه كند، به جز رسالهاش به اهل قصيم پى مىبرد كه او در تكفير مسلمانان غلو داشته ودايره تكفير را بسيار وسيع قرار داده است. اين كتابها ورسالهها غالباً در كتاب «الدرر السنية» از عبدالرحمان بن محمّد بن قاسم حنبلى نجدى آمده است.
محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
. . . وأنا في ذلك الوقت لا أعرف معنى لا إله إلاّ الله، ولا أعرف دين الإسلام قبل هذا الخير الّذي منّ الله به، وكذلك مشايخي ما منهم رجل عرف ذلك، فمن زعم من علماء العارض أنّه عرف معنى لا إله إلاّ الله أو معنى الإسلام قبل هذا الوقت أو زعم من مشايخه أنّ أحداً عرف ذلكم، فقد كذب وافترى ولبس على الناس ومدح نفسه بما ليس فيه. (2)
. . . من در آن وقت معناى لا اله الاّ الله را نمىدانستم ونيز دين اسلام را نمىفهميدم، قبل از اين خيرى كه خداوند آن را بر من منّت گذاشت. ونيز در بين مشايخم هيچكس وجود نداشت كه اين معنا را درك كند. پس هر كس از علماى منطقه "عارض" گمان كند كه معناى لا اله الاّ الله را فهميده ويا معناى اسلام را قبل از اين وقت شناخته، يا گمان كرده كه احدى از مشايخ اين معنا را فهميدهاند، دروغ وافترا بسته وامر را بر مردم مشتبه كرده است وخودش را به چيزى مدح كرده كه در او نيست.
از اين عبارت محمّد بن عبدالوهاب استفاده مىشود كه او معتقد به كفر تمام مردم قبل از خود ودعوتش بوده است، وتنها او بوده كه توحيد را آورده است. وقبل از دعوت او به توحيد، هيچكس معناى كلمه توحيد را نفهميده است.
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به ابن عيسى كه بر او احتجاج كرده بود كه فقها غير از آن چيزى كه او فهميده، معتقدند اين آيه را در جواب او مىنويسد: (اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ) ؛ (توبه: ٣١) «آنها دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند» سپس مىگويد:
فسّرها رسول الله والأئمّة من بعده بهذا الّذي تسمونه (الفقه) وهو الّذي سمّاه الله شركاً واتخاذهم أرباباً لا أعلم بين المفسرين خلافاً في ذلك. . .(1)
اين آيه را رسول خدا و پيشوايان بعد از او به همين چيزى كه شما اسم آن را "فقه" گذاشتهايد، تفسير كردهاند. واين فقه است كه
1) الدرر السنية، ج ٢، ص ۵٩.
خداوند آن را شرك ناميده و برگزيدن معبودى غير از خدا معرفى كرده است. من خلافى در اين معنا بين مفسرين نمىدانم. . .
او در جايى ديگر درباره علماى اسلام ومشايخ واساتيد خود مىگويد:
. . . و لم يميّزوا بين دين محمّد (ص) و دين عمرو بن لحي الّذي وضعه للعرب، بل دين عمرو عندهم دين صحيح. (1)
آنان بين دين محمّد (ص) ودين عمرو بن لحى كه براى عرب آن را وضع كرد، تمييز ندادهاند؛ بلكه دين عمرو نزد آنان دين صحيحى است.
و امّا اينكه عمرو بن لحى كيست، به قصّهاى كه ابن هشام نقل مىكند گوش فرا دهيد. او مىگويد:
اوّلين كسى كه بتپرستى را به مكه واطراف آن وارد كرد، عمرو بن لحى بود. او سفرى كه به بلقاء از اراضى شام داشت، مردمانى را ديد كه بتها را عبادت مىكردند. از اين عمل سؤال نمود، در جواب او گفتند: اين بتهايى است كه آنها را عبادت مىكنيم وهر گاه از آنان باران ونصرت مىخواهيم به ما باران داده وما را يارى مىكنند.
عمرو بن لحى به آنان گفت: آيا از اين بتان به ما نمىدهيد تا با خود به سرزمين عرب برده وآنها را عبادت كنيم؟ او با خود بت بزرگى به نام
1) الدرر السنية، ج ١٠، ص ۵١.
«هبل» برداشت وبه مكه آورد وآن را بر پشت بام كعبه قرار داد ومردم را نيز به عبادت آن دعوت كرد.(1)
عبارت محمّد بن عبدالوهاب دلالت بر تكفير صريح علماى مسلمانان وحتى شيوخ واساتيد خود دارد، تا چه رسد به عوام مردم؛ يعنى هر كس كه در باب توحيد خلاف آنچه را كه او فهميده بگويد وبه آن معتقد باشد كافر است وبر دين عمرو بن لحى بوده نه بر دين اسلام. آرى كفرى را كه به عموم مسلمانان وعلمايشان نسبت داده به جهت اعتقاد به تبرّك واستغاثه به ارواح اولياى الهى وبرخى ديگر از عقايد است.
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود خطاب به شيخ سليمان بن سحيم كه يكى از علماى حنابله بوده مىگويد:
نذكر لك انّك أنت وأباك مصرّحون بالكفر والشرك والنفاق! ! . . . أنت وأبوك مجتهدان في عداوة هذا الدين ليلا ونهاراً! ! . . . إنّك رجل معاند ضالّ على علم، مختار الكفر على الإسلام! ! . . . وهذا كتابكم فيه كفركم! ! . (2)
من به تو تذكّر مىدهم كه به طور حتم تو وپدرت تصريح به كفر وشرك ونفاق كردهايد! ! . . . تو وپدرت شبانه روز نهايت كوشش را در دشمنى اين دين داريد! ! . . . همانا تو با علمى كه دارى مردى معاند وگمراه مىباشى، وكفر را بر اسلام اختيار نمودهاى! ! . . . واين است كتاب شما كه كفر شما را ثابت مىكند! !
او نيز مىگويد:
فأمّا ابن عبداللطيف وابن عفالق وابن مطلق فسبابة للتوحيد! . . . وابن فيروز هو أقربهم إلى الإسلام.(1)
امّا ابن عبداللطيف وابن عفالق وابن مطلق اينان دشنام دهنده توحيدند! ! . . . وابن فيروز از همه آنان به اسلام نزديكتر است.
اين در حالى است كه خود محمّد بن عبدالوهاب اعتراف كرده كه ابن فيروز شخصى از حنابله بوده واز پيروان ابن تيميه وابن قيم جوزيه بوده است.
و در جايى ديگر درباره او مىگويد: «كافر كفراً أكبر مخرج من الملة»(2)«او كفر عظيمى دارد كه او را از ملت اسلام خارج كرده است» .
حال اگر وضعيت او كه از پيروان ابن تيميه وابن قيم جوزيه است اين چنين مىباشد، حال ووضع علماى ديگر از شيعه وسنى نزد او چگونه است؟ خدا مىداند.
او در جايى ديگر غالب مردم را منكر بعث وقيامت معرفى كرده است. (3)
چون احمد بن عبدالكريم با شيخ محمّد بن عبدالوهاب به مخالفت پرداخت، شيخ بر او نامهاى فرستاد ودر آن چنين نوشت:
. . . طحت على ابن غنام وغيره وتبرّأت من ملّة إبراهيم وأشهدتهم على نفسك باتباع المشركين. . . (4)
. . . تو ابنغنام وديگران را گمراه كردى واز ملّت ابراهيم تبرّى جستى وآنان را بر خودت شاهد گرفتى كه پيرو مشركان هستى. . .
اعتقاد محمّد بن عبدالوهاب اين بود كه هر كشور وشهرى كه داخل در اطاعت ودعوت او نشود، در زمره بلاد مشركين به حساب مىآيد. وهيچ شهرى را در اين جهت استثنا نكرده است.(1)
محمّد بن عبد الوهاب، ابن عربى را تكفير كرده واو را كافرتر از فرعون معرفى كرده است و مىگويد: هر كس او را تكفير نكند خودش كافر است. بلكه او مىگويد: هر كس در كفر او شك داشته باشد، كافر است.(2)
محمّد بن عبد الوهاب، در جايى ديگر سواد اعظم؛ يعنى غالب واكثر مسلمانان را به جهت همراهى نكردن با عقايدش ومخالفت با آنها، تكفير كرده است. (3)
او حتى كسانى كه پيروانش را خوارج ناميده وبا دشمنانش همراهى كردهاند را تكفير كرده؛ گرچه همگى موحّد بوده باشند، چون دعوت او را انكار مىكنند.(4)
او فخر رازى صاحب تفسير معروف «التفسير الكبير» را تكفير كرده و مىگويد:
إنّ الرازي هذا ألّف كتاباً يحسن فيه عبادة الكواكب. (5)
فخر رازى كتابى را تأليف كرده ودر آن عبادت ستارگان را خوب شمرده است.
اين در حالى است كه فخر رازى كتابى نوشته كه در آن اشاره به فوايد ستارگان وتأثير آنها بر زراعتها وديگر اشياء كرده است. ولى محمّد بن عبدالوهاب از او چنين معناى نادرستى فهميده است.
محمّد بن عبدالوهاب، ادّعاى اجماع بر تكفير متكلمان كرده است. (1)واز ظاهر كلام او همين متكلمين اسلامى استفاده مىشود، نه متكلمان از كفّار. او به ذهبى ودارقطنى وبيهقى وديگران نسبت داده كه آنان نيز متكلمين را تكفير كردهاند. در حالى كه اگر انسان كتاب «سير اعلام النبلاء» ذهبى را مطالعه كند پى مىبرد كه او چه بسيارى از متكلمين اسلامى را ترجمه كرده وشرح حال آنان را ذكر كرده است، بدون آنكه به كفر يكى از آنها اشاره كرده باشد. آرى، از برخى فرقههاى كلامى، خطا ولغزشهايى ديده شده، ولى نمىتوان همه آنان را به كفر متّهم كرد.
محمّد بن عبدالوهاب برخى از مناطق را به طور خصوص اسم برده وتكفير كرده است؛ از جمله:
الف) تكفير اهل مكه
او اهل مكه را تكفير كرده و مىگويد:
إنّ دينهم هو الّذي بعث رسول الله بالإنذار عنه.(2)
همانا دين اهالى مكه -يعنى معاصرين او تا زمان رسول خدا (ص) - همان دينى است كه رسول خدا (ص) مبعوث به ترساندن مردم از آن شد.
ب) اهالى «بدو»
وى مىگويد: آنان كافرتر از يهود ونصارا هستند وبه اندازه مويى از اسلام نزد آنان نيست؛ گرچه به شهادتين تكلم نمايند.(1)
ج) اهالى «وشم»
او تمام اهالى «وشم» ؛ از علما وعوام آن را تكفير كرده است.(2)
د) اهالى «سدير»
او تمام اهالى «سدير» را نيز؛ اعم از علما وعوام، تكفير كرده است. (3)
ه) اهالى «أحساء»
او مىگويد: «إنّ الأحساء في زمانه يعبدون الأصنام»(4)«همانا احساء در زمان خودش بتها را مىپرستند» .
و) قبيله «عنيزه»
او درباره اهالى اين قبيله مىگويد: «إنّهم لايؤمنون بالبعث» (5)«آنان به قيامت ايمان نمىآورند» .
ز) قبيله «ظفير»
او درباره آنان نيز همين تعبير را به كار برده است.(1)
ح) قبيله «عيينه ودرعيه»
او ابن سحيم وهمه پيروانش از اهالى عيينه ودرعيه را كه از معارضين او وافكارش بودند، تكفير كرده است.(2)
وى مدّعى است كه در هر منطقهاى از مناطق نجد در زمانش بتى است كه مردم به جاى خداوند آن را مىپرستند. (3)
محمّد بن عبدالوهاب درباره مسلمانان همعصر خود مىگويد:
وكثير من أهل الزمان لا يعرف من الآلهة المعبودة إلاّ هبل ويغوث ويعوق ونسراً واللات والعزّى ومناة! ! فإن جاد فهمه عرف أنّ المقامات المعبودة اليوم من البشر والشجر والحجر ونحوها مثل شمسان وإدريس وأبوحديدة ونحوهم منها.(4)
و بسيارى از اهل اين زمان از خدايان پرستيده شده به جز هبل ويغوث ونسر ولات وعزّى ومنات را نمىشناسند! ! اگر فهم درستى داشتند مىفهميدند مقاماتى كه امروز پرستيده مىشود، از بشر و درخت وسنگ ونحو اينها از خورشيد وماه وادريس و ابوحديده ونحو اينها، از قبيل عبادت همان بتها است.
وى مىگويد: «شرك كفار قريش دون شرك كثير من الناس اليوم»(1)«درجه شرك كفار قريش، پايينتر از شرك مردم امروز است» .
او همچنين مىگويد:
فإذا علمت هذا وعلمت ما عليه أكثر الناس علمت أنّهم أعظم كفراً وشركاً من المشركين الّذين قاتلهم النبي (ص) .(2)
هنگامى كه اين مطلب را دانستى ودانستى آنچه را كه اكثر مردم برآنند، مىفهمى كه كفر وشرك افراد اين زمان بيشتر از مشركينى است كه پيامبر (ص) با آنان به قتال پرداخت.
او در جايى ديگر مىگويد:
لانكفّر إلاّ من بلغته دعوتنا للحقّ ووضحت له المحجة وقامت عليه الحجة وأصرّ مستكبراً معانداً، كغالب ما نقاتلهم اليوم يصرون على ذلك الاشراك ويمتنعون من فعل الواجبات ويتظاهرون بأفعال الكبائر والمحرمات. . . (3)
ما تكفير نمىكنيم مگر كسى را كه دعوت حقّ ما به او رسيده وبرهان ودليل بر او واضح شده وحجت بر او قائم شده است، ولى در عين حال از روى استكبار وعناد بر عقيده خود اصرار مىورزد؛ همانند غالب كسانى كه ما امروزه با آنان مىجنگيم. اين افراد بر شرك ورزيدن خود اصرار دارند واز انجام واجبات امتناع كرده و به افعال محرمات كبيره تظاهر مىنمايند. . .
مقصود وى از شرك ورزيدن، همان تبرك واستغاثه به ارواح اولياى الهى وديگر امور است كه به خيال او شرك به حساب مىآيند.
شيخ عبدالعزيز بن باز يكى از مفتيان اخير عربستان كه بسيار مورد توجه وهابيان بوده و مدتى است فوت نموده مىگويد:
فمن قال من الناس في أي بقعة من بقاع الأرض: يا رسول الله! و يا نبي الله أو يا محمد اغثني أو ادركني أو انصرني أو اشفني أو انصر امتك أو اشف مرض المسلمين أو اهد ضالتهم أو ما اشبه ذلك فقد جعله شريكاً لله في العبادة.(1)
هر كسى از مردم در هر جاى كره زمين بگويد: اى رسول خدا، اى نبى خدا، اى محمّد! كمك كن مرا، درياب مرا، يارى كن مرا، شفا ده مرا، يارى ده امتت را، شفا ده مريضان مسلمانان را، هدايت كن گمشده مسلمانان را ومانند آن، براى خدا شريك در عبادت قرار داده است.
در جايى ديگر مىگويد:
ولا شك انّ المستغيثين بالنبي (ص) أو بغيره من الأولياء والأنبياء أو الجن انما فعلوا ذلك معتقدين انهم يسمعون دعاءهم ويقضون حاجتهم، وانهم يعلمون احوالهم، وهذه انواع من الشرك الأكبر؛ لانّ الغيب لا يعلمه إلاّ الله عزّوجلّ، ولانّ الأموات قد انقطعت أعمالهم و تصرفاتهم في عالم الدنيا. (2)
شكّى نيست كه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص) ، اوليا، انبيا، ملائكه يا جنّ، اين عمل را به اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان دعايشان را شنيده واز احوالشان اطلاع دارند وحاجتشان را برآورده خواهند كرد، اين امور انواعى از شرك اكبر است؛ زيرا غيب را غير از خدا كسى ديگر نمىداند. ونيز اموات؛ چه انبيا وچه غير انبيا اعمال وتصرفاتشان در عالم دنيا با مرگ منقطع گرديده است.
همچنين مىگويد:
وامّا دعاء الميت و الإستغاثة به وطلب المدد منه، فكل ذلك من الشرك الأكبر، و هو من عمل عباد الاوثان في عهد النبي (ص) . . .(1)
و امّا صدا زدن ميّت واستغاثه به او وطلب مدد از او، همه از انواع شرك اكبر واز عمل عبادتكنندگان بتها در عهد پيامبر (ص) است. . .
با مراجعه به تاريخ خوارج وبررسى حالات آنان روشن مىشود كه در موارد گوناگونى اين دو فرقه شبيه يكديگرند، كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. همانگونه كه خوارج آراى شاذ وخلاف مشهور داشتند؛ مثل قول به اينكه مرتكب گناه كبيره كافر است، وهّابيون نيز چنينند.
٢. خوارج معتقدند مىتوان دار الاسلام را در صورتى كه ساكنان آن مرتكب گناه كبيره شوند، دارالحرب ناميد. وهابيان نيز اينگونهاند.
1) مجموع فتاوى بن باز، ج ٢، ص ٧۴۶.
٣. در سختگيرى در دين وجمود وتحجّر در فهم آن شبيه همديگرند؛ خوارج به كلمه «لا حكم إلاّ لله» تمسك كرده وامام على عليه السلام را از حكومت خلع كردند، وهابيان نيز با ملاحظه برخى از آيات وعدم توجّه به بقيه، حكم به تكفير مسلمانان مىنمايند.
۴. همانگونه كه خوارج از دين خارج شدند، وهابيان نيز با اعتقادات خرافى وباطل از دين خارج شدند. لذا در صحيح بخارى حديثى آمده است كه بر آنان قابل انطباق است:
بخارى به سند خود از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود:
مردانى از طرف مشرق زمين خروج مىكنند، آنان قرآن مىخوانند، ولى از گلوى آنان تجاوز نمىكند، از دين خارج مىشوند؛ همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود. علامت آنان تراشيدن سر است.(1)
قسطلانى در «ارشاد السارى»(2)در شرح اين حديث مىگويد: «من قبل المشرق» يعنى از طرف شرق مدينه؛ مثل نجد ومانند آن.
مىدانيم كه نجد مركز وهابيان وموطن اصلى آنان بوده كه از آنجا به ديگر شهرها منتشر شدند. وهمچنين تراشيدن موى سر وبلند گذاشتن ريش از شعارها ونشانههاى آنان است.
۵. در احاديث وصف خوارج مىخوانيم: «آنان اهل اسلام را مىكشند وبتپرستان را رها مىكنند» . (3)اين عمل عيناً در وهابيان مشاهده مىشود.
۶. عبدالله بن عمر در وصف خوارج مىگويد: «اينان آياتى را كه در
شأن كفار نازل گشته مىگرفتند وبر مؤمنين حمل مىنمودند. اين عمل در وهابيان نيز هست.
تشبيه وهابيان به خوارج توسط علماى اهل سنت
صاوى در حاشيه خود بر تفسير جلالين سيوطى در ذيل آيه شريفه (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً) (زمر: ۴۴) مقصود اين آيه را خوارجى مىداند كه قرآن و سنت را تحريف كرده و خونها و اموال مسلمانان را حلال شمردهاند.
او مىگويد:
انّها نزلت في الخوارج الذين يحرفون تأويل الكتاب و السنة و يستحلّون بذلك دماء المسلمين و أموالهم، كما هو مشاهد في نظائرهم و هم فرقة يقال لهم الوهابية. . .(1)
اين آيه درباره خوارجى نازل شده كه قرآن و سنت را تأويل كرده و به آن خونها و اموال مسلمانان را حلال مىدانند، همانگونه كه در نظاير آنان كه فرقهاى به نام وهابيه هستند مشاهده مىشود. . .
او همچنين درباره علماى وهابى مىگويد:
انّهم يحسبون انّهم على شيء ألا انّهم هم الكاذبون. (2)
آنان گمان مىكنند كه كسى هستند، آگاه باشيد كه آنان دروغ مىگويند.
ابن عابدين از فقيهان حنفى مذهب نيز معتقد است كه پيروان محمدبن عبدالوهاب داخل در خوارجاند. (3)
محمد ابوزهره رئيس دانشكده حقوق الأزهر مصر درباره وهابيان مىگويد: «كانوا يشبهون الخوارج الذين كانوا يكفرون مرتكب الذنب» (1)«آنان شبيه خوارجى هستند كه مرتكبان گناه را تكفير مىنمودند» .
اهل سنت نيز به تكفيرى بودن وهابيان اعتراف دارند. اينك به كلماتى از آنها اشاره و شرح احوالشان مىكنيم.
او مىگويد:
وكان كثير من مشايخ ابن عبدالوهاب بالمدينة يقولون: سيضلّ هذا او يضلّ الله به من ابعده و اشقاه، و كان الأمر كذلك. و زعم محمّد بن عبدالوهاب انّ مراده بهذا المذهب الذي ابتدعه اخلاص التوحيد و التبري من الشرك، و انّ الناس كانوا على الشرك منذ ستمائة سنة، و انّه جدّد للناس دينهم، و حمل الآيات القرآنية التي نزلت في المشركين على اهل التوحيد. . . (2)
بسيارى از اساتيد محمّد بن عبدالوهاب در مدينه مىگفتند: زود است كه اين مرد گمراه شود و خداوند به واسطه او كسانى را كه از خودش دور كرده و شقى نموده گمراه سازد، و پيشبينى آنها به وقوع پيوست. محمّد بن عبدالوهاب گمان كرده بود كه مقصودش از اين مذهبى كه اختراع كرده توحيد خالص و بيزارى و دورى از
شرك است و اينكه مردم از ششصد سال پيش مشرك بودهاند و او بوده كه دينشان را تجديد كرده است. او كسى بود كه آيات قرآن را كه درباره مشركان نازل شده بود بر اهل توحيد حمل نمود. . .
وى كه معاصر محمد بن عبدالوهاب بوده درباره او و پيروانش مىگويد:
ويمنعون من الصلاة على النبي (ص) على المنابر بعد الأذان حتّى انّ رجلا صالحاً كان اعمى و كان مؤذّناً و صلّى على النبي (ص) بعد الأذان بعد ان كان المنع منهم، فاتوا به إلى محمّد بن عبدالوهاب فأمر به ان يُقتل فقُتل. ولو تتبعتُ لك ماكانوا يفعلونه من امثال ذلك لملأت الدفاتر و الأوراق، و في هذا القدر الكفاية.(1)
آنان مردم را از درود فرستادن بر پيامبر (ص) بر بالاى منابر بعد از اذان منع مىنمودند، حتى مردى صالح كه كور و مؤذن بود بعد از منع مردم از آن، بعد از اذان بر پيامبر (ص) درود فرستاده بود، او را نزد محمّد بن عبدالوهاب آوردند و دستور داد تا او را به قتل برسانند، سپس او را به قتل رساندند. اگر من براى تو كارهايى را كه از اين قبيل انجام دادهاند بازگو كنم دفترها و ورقها از آنها پر خواهد شد، ولى همين مقدار براى تو كفايت مىكند.
مفتى حنابله در مكه در سال ١٢٩۵ه. ق، كتاب «السحب الوابلة على ضرائح الحنابلة» درباره پدر محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
1) الدرر السنية، ص ٧٧.
وهو والد محمّد، صاحب الدعوة التي انتشر شررها في الآفاق، و لكن بينهما تباين، مع انّ محمّداً لم يتظاهر بالدعوة إلاّ بعد موت والده، و اخبرني بعض من لقيته، عن بعض أهل العلم، عمّن عاصر الشيخ عبدالوهاب هذا انّه كان غضبان على ولده محمّد؛ لكونه لم يرض ان يشتغل بالفقه كأسلافه و أهل جهته، و يتفرس فيه ان يحدث منه أمر، فكان يقول للناس: يا ما ترون من محمّد من الشرّ. فقدّر الله ان صار ما صار. و كذلك ابنه سليمان اخو الشيخ محمّد كان منافياً له في دعوته و ردّ عليه ردّاً جيّداً بالآيات و الآثار، لكون المردود عليه لايقبل سواهما و لايلتفت إلى كلام عالم متقدّماً او متأخراً كائناً من كان، غيرالشيخ تقي الدين بن تيمية و تلميذه ابن القيم؛ فانّه يرى كلامهما نصاً لايقبل التأويل، و يصول به على الناس و ان كان كلامهما على غير مايفهم. و سمّى الشيخ سليمان ردّه على اخيه (فصل الخطاب في الردّ على محمّد بن عبدالوهاب) و سلّمه الله من شرّه و مكره مع تلك الصولة الهائلة التي أرعبت الأباعد، فانّه كان إذا باينه احد و ردّ عليه و لم يقدر على قتله مجاهرة يرسل إليه من يغتاله في فراشه أو في السوق ليلا، لقوله بتكفير من خالفه و استحلاله قتله. و قيل: انّ مجنوناً كان في بلدة و من عادته ان يضرب من واجهه ولو بالسلاح، فأمر محمّد ان يعطى سيفاً و يُدخل على أخيه الشيخ سليمان و هو في المسجد وحده، فادخل عليه، فلمّا رآه الشيخ سليمان خاف منه فرمى المجنون السيف من يده و صار يقول: يا سليمان! لاتخف انّك من الآمنين، و يكرّرها مراراً، و لاشك انّ هذه من الكرامات.(1)
1) السحب الوابلة على ضرائح الحنابلة، ص ٢٧۵.
او پدر محمّد صاحب دعوتى است كه شعلههاى شرارت آن تمام عالم را فراگرفت، ولى بين پدر و پسر ضدّيت بود، با اينكه محمّد بعد از مرگ پدرش تظاهر به دعوت خود نمود. خبر داد مرا برخى از كسانى كه او را ديدهاند، از برخى از اهل علم، از كسى كه معاصر شيخ عبدالوهاب پدر محمّد بوده كه او بر فرزندش محمّد غضبناك بود؛ زيرا راضى نبود كه او همانند پيشينيان و اقوامش مشغول به درس فقه شود، و به زيركى در مورد وى فهميده بود كه بدعت و انحرافى از او سر زند. لذا به مردم مىگفت: زود است شرّى از او مشاهده كنيد، و خداوند آنچه را كه بايد بشود مقدّر ساخت. و نيز فرزندش سليمان برادر شيخ محمّد با دعوتش مخالف بود و ردّيه خوبى را كه از آيات و روايات استفاده كرده بود بر او نوشت؛ زيرا او تنها آيات و روايات را قبول مىكرد و به كلام متقدمين يا متأخرين هر كه باشد التفات نمىكرد، و تنها براى كلام تقى الدين بن تيميه و شاگردش ابن قيم ارزش قائل بود؛ زيرا كلام آن دو را نص مىدانست كه هرگز تأويل نمىپذيرد، و با كلام آن دو بر مردم حمله مىكرد، گرچه كلام آن دو بر خلاف آن چيزى باشد كه فهميده مىشود. شيخ سليمان ردّيهاش كه بر ضدّ برادرش نوشته بود را (فصل الخطاب فى الردّ على محمّد بن عبدالوهاب) نام نهاد، و خداوند او را از شرّ و حيله برادرش با آن هيبت ترسناكى كه داشت و حتى افراد اجنبى را هم ترسانده بود، سالم نگاه داشت. او كسى بود كه هرگاه شخصى با او به مخالفت مىپرداخت يا بر او ردّيهاى مىنوشت و قدرت نداشت كه به طور علنى او را به قتل برساند، كسى را مىفرستاد تا در رختخوابش او را به قتل رساند يا شبانه او را در بازار ترور كند؛ زيرا كه او مخالفانش را
تكفير كرده و كشتن آنان را حلال مىدانست. و گفته شده كه ديوانهاى در شهرى بود و از عادت او اين بود كه با هركه روبرو مىشد به صورتش مىكوبيد گرچه با اسلحه باشد. محمّد روزى به دست او شمشيرى داده و دستور داد تا بر برادرش سليمان كه در مسجد تنها بود وارد شود. او را داخل مسجد كرد، و چون شيخ سليمان آن مرد ديوانه را ديد و از او ترسيد در آن هنگام ديوانه شمشير را از دستش انداخت و شروع به سخن كرد كهاى سليمان! نترس، تو در امانى، و اين كلام را تكرار مىنمود. و شكى نيست كه اين قصه از كرامات او به حساب مىآيد.
ابن عابدين حنفى مىنويسد:
مطلب في اتباع ابن عبدالوهاب، الخوارج في زماننا. قوله: (و يكفرون اصحاب نبينا (ص)) علمت انّ هذا غيرشرط في مسمّى الخوارج، بل هو بيان لمن خرجوا على سيدنا علي [ عليه السلام ] و إلاّ فيكفي فيهم اعتقادهم كفر من خرجوا عليه، كما وقع في زماننا في اتباع محمّد بن عبدالوهاب الذين خرجوا من نجد و تغلّبوا على الحرمين، و كانوا ينتحلون مذهب الحنابلة، لكنّهم اعتقدوا انّهم هم المسلمون و انّ من خالف اعتقادهم مشركون، و استباحوا بذلك قتل اهل السنة و قتل علمائهم حتّى كسر الله شوكتهم و خرّب بلادهم و ظفر بهم عساكر المسلمين عام ثلاث و ثلاثين و مائتين و الف.(1)
1) ردّ المحتار على الدر المختار، ج ۴، ص ٢۶٢.
مطلبى در مورد خوارج زمان ما پيروان محمّد بن عبدالوهاب، گفته او در تعريف خوارج: (اصحاب پيامبر (ص) ما را تكفير مىكنند) دانستى كه اين (تكفير اصحاب) ، در نامگذارى به خوارج شرط نيست، بلكه خارجى كسى است كه بر آقاى ما على [ عليه السلام ] خروج كرده است، وگرنه در مورد آنان كافى است اعتقادشان به كفر كسانى كه بر او خروج كردهاند، همانگونه كه در زمان ما درباره پيروان محمّد بن عبدالوهاب اتفاق افتاد، كسانى كه از نجد خروج كرده و بر حرمين غالب شدند و مذهب حنابله را به خود منتسب نمودند، ولى معتقد بودند كه تنها خودشان مسلمانند و هركس كه مخالف اعتقادشان باشد مشرك است، و از اين راه كشتن اهل سنت و علماى آنان را مباح دانستند، تا اينكه خداوند شوكت و ابهت آنان را خورد كرده و شهرهاى آنان را خراب نمود و در سال ١٢٣٣ لشكر مسلمانان را بر آنان پيروز گردانيد.
شيخ احمد صاوى مالكى درباره محمّد بن عبدالوهاب در حاشيه خود بر تفسير جلالين مىنويسد:
وقيل: هذه الآية نزلت في الخوارج الذين يحرفون تأويل الكتاب و السنة و يستحلون بذلك دماء المسلمين و أموالهم، كما هو مشاهد الآن في نظائرهم، و هم فرقة بأرض الحجاز يقال لهم الوهابية يحسبون انّهم على شيء، (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ * اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ)
نسأل الله الكريم ان يقطع دابرهم.(1)
1) حاشية الصارى على الجلالين، ج٣، صص٣٠٧ و ٣٠٨.
و گفته شده كه اين آيات در مورد خوارجى نازل شده كه تأويل قرآن و سنت را تحريف نموده و از اين طريق خونها و اموال مسلمانان را حلال شمردند، همانگونه كه الآن در نظير آنان مشاهده مىكنيم، و آنان فرقهاى هستند در سرزمين حجاز به نام وهابيت كه گمان مىكنند كسى هستند، آگاه باشيد كه آنان همان دروغ گويانند كه شيطان بر آنان غلبه كرده و ياد خدا را از يادشان برده و آنها حزب شيطاناند. آگاه باشيد كه حزب شيطان همان زيانكارانند. از خداى كريم مىخواهيم كه ريشه آنان را قطع كند.
او درباره وهابيان مىگويد:
فقد ورد ضحوة الجمعة سابع شهر المحرّم سنة ١٢٢١ بحرم الله المحترم و بيت الله المكرم، و جند شياطين النجد إليها قاصدة، على نيّات خبيثة، و عزائم فاسدة و الأخبار موحشة غير راشدة، و مافعلوا بالطائف من القتل و النهب والسبي. . .(1)
ظهر جمعه هفتم محرم سال ١٢٢١ وارد حرم محترم خدا و خانه مكرم او شدند، و لشكر شياطين نجد آنجا را با نيّتهاى خبيث و قصدهاى فاسد خود هدف گرفتند و خبرهايى از آنجا رسيد كه همگى را به وحشت مىانداخت و خوش نبود، از آنچه كه در طائف از كشتن و غارت و اسارت انجام دادند. . .
او درباره محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
1) سيف الجبار المسلول على أعداء الأبرار، ص ٢.
. . . و قد ردّ بعض اتباع الأئمة الأربعة عليه و على مقلّديه بتآليف كثيرة جيّدة. و ممّن ردّ عليه من الحنابلة: اخوه سليمان بن عبدالوهاب. و من حنابلة الشام: آل الشطّي و الشيخ عبدالقدّومي النابلسي في رحلته، و كلّها مطبوعة في ناحيتين: زيارة النبي (ص) و التوسل به و بالصالحين من امّته، و قالوا: انّه مع مقلّديه من الخوارج. و ممّن نصّ على هذا: العلامة المحقق السيد محمّد امين بن عابدين في حاشيته: (ردّ المحتار في الدر المختار) في باب البغاة، و الشيخ الصاوي المصري في حاشيته على الجلالين؛ لتكفيره اهل لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله، برأيه. ولا شك انّ التكفير سمة الخوارج و كلّ المبتدعة الذين يكفرون مخالفي رأيهم من اهل القبلة. . .(1)
. . . برخى از پيروان امامان چهارگانه بر او و مقلّدانش با تأليفات زياد و كامل ردّ نوشتهاند كه از جمله آنها از حنابله: برادرش سليمان بن عبدالوهاب، و از حنابله شام: آل شطّى و شيخ عبدالقدومى نابلسى در رحلهاش مىباشد، و تمام آنها در دو موضوع به طبع رسيده است؛ يكى زيارت پيامبر (ص) و ديگرى توسل به او و صالحان از امتش. آنان گفتهاند: او (محمّد بن عبدالوهاب) با مقلّدانش از خوارجاند. و نيز از جمله كسانى كه بر اين مطلب - كه وهابيان از خوارجاند - تصريح كرده علاّمه محقق سيد محمّد امين بن عابدين در حاشيه (ردّ المحتار فى الدر المختار) در باب بغات، و نيز شيخ صاوى مصرى در حاشيهاش بر (جلالين) است؛ زيرا محمّد بن عبدالوهاب اهل (لا اله
1) التوسل بالنبى و بالصالحين، ص ١.
الاّ الله و محمّد رسولالله (ص)) را به رأيش تكفير كرده است، و شكى نيست كه تكفير نشانه خوارج و هر بدعتگذارى است كه مخالفان رأى خود از اهل قبله را تكفير مىكنند. . .
او درباره محمد بن عبدالوهاب مىگويد:
. . . اتباع محمّد بن عبدالوهاب الذين خرجوا من نجد و تغلبوا على الحرمين و كانوا ينتحلون مذهب الحنابلة، لكنّهم اعتقدوا انّهم هم المسلمون و انّ من خالف اعتقادهم مشركون و استباحوا بذلك قتل اهل السنة و قتل علماءهم حتّى كسّرالله شوكتهم. . .(1)
. . . پيروان محمّد بن عبدالوهاب كه از نجد خروج كرده و بر حرمين غلبه پيدا نمودند كسانى هستند كه مذهب حنابله را به خود نسبت دادند، ولى معتقدند كه تنها خودشان مسلمانند و هركسى كه مخالف اعتقادشان است مشرك مىباشد، و از اين طريق كشتن اهل سنت و علماى اسلامى را جايز دانستهاند، تا اينكه خداوند شوكت آنان را خورد كرد. . .
او نيز مىگويد:
قاتل الله الوهابية، انّها تتحرّى في كلّ امر تكفير المسلمين ممّا يثبت انّ همّها الأكبر هو تكفيرهم لاغير، فتراها تكفّر من يتوسّل إلى الله تعالى بنبيّه و يستعين باستشفاعه إلى الله تعالى على قضاء
1) التوسل بالنبى و بالصالحين، ص ٩٩.
حوائجه، و هي لاتخجل إذ تستعين بدولة الكفر على قضاء حاجتها التي هي قهرالمسلمين و حربهم و شق عصاهم.(1)
خداوند وهابيان را بكشد كه در هركارى شروع به تكفير مسلمانان مىكنند، گويا بزرگترين همّتشان فقط تكفير مسلمانان است. و لذا آنان را مىبينى كه افرادى را كه به پيامبرخدا (ص) توسل كرده و از شفاعت او در حاجاتشان نزد خداوند كمك مىگيرند را تكفير مىنمايد. آنان خجالت نمىكشند كه چگونه از دولت كفر در بر آورده شدن حاجاتشان كمك مىخواهند، دولتى كه با مسلمانان دشمن بوده و با آنان در جنگ است و درصدد پراكنده كردن آنان مىباشد.
او مىگويد:
إنّي رأيت في هذا الزمان اختلافاً كثيراً بين الحنفية و الوهابية في العقائد، حتّى في الإلهيات و الرسالة و مسائل الشريعة المتعلقة بالعقائد، و انجرّ اختلافهم إلى تكفير البعض بعضاً، و افترقت الأمة افتراقاً فاحشاً. . . (2)
من در اين زمان اختلاف زيادى بين حنفيه و وهابيت در عقايد حتى در الهيات و رسالت و مسايل شريعت كه مربوط به عقايد است مىبينم. اختلاف با آنها به حدّى رسيده كه برخى برخى ديگر را تكفير كرده و در بين امت جدايى آشكار پيدا شده است. . .
مفتى مكه سيد احمد بن زينى دحلان از او نقل كرده كه در ردّ محمّد بن عبدالوهاب خطاب به او مىگويد:
يابن عبدالوهاب! سلام على من اتبع الهدى، فانّي انصحك لله ان تكفّ لسانك عن المسلمين. . . ولا سبيل لك إلى تكفير السواد الأعظم من المسلمين و أنت شاذّ عن السواد الأعظم، فنسبة الكفر إلى من شذّ عن السواد الأعظم اقرب؛ لانّه اتبع غير سبيل المؤمنين. قال الله تعالى: (وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً) ،
وانّما يأكل الذئب من الغنم القاصية.(1)
اى فرزند عبدالوهاب! درود بر هركسى كه از هدايت پيروى كرده است. من به خاطر خدا تو را نصيحت مىكنم كه زبانت را از مسلمانان بازدارى. . .
و تو نمىتوانى و حق ندارى عموم مسلمانان را تكفير كنى؛ زيرا تو يك فرد از اين امتى و نسبت كفر به كسى كه از عموم مسلمانان خارج شده به واقع نزديكتر است؛ زيرا كه او از غير راه مومنين پيروى كرده است. خداوند متعال مىفرمايد: (كسى كه بعد از آشكار شدن حق از پيامبر مخالفت كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد ما او را به همان راهى كه مىرود مىبريم و او را به دوزخ داخل مىكنيم و سرانجام بدى است) . و همانا گرگ گوسفند وامانده را مىخورد.
1) خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، ج ٢، ص ٢۶٠.
او در ردّ وهابيان مىگويد:
. . . و ممّا يوجب الأسف انّهم و من خالفهم من أهل البلاد الإسلامية على طرفي نقيض، و قد ارتكبوا في غزواتهم المسلمين منكرات عظيمة من قتل الأنفس و سلب الأموال حتّى قتلوا الأطفال، و يقولون عند ذلك: هولاء كفّار و (وَ لا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً) .
وقد اشتهر عنهم انّهم يكفّرون من عداهم من المسلمين الذين يصدق عليهم قوله: (امرت ان اقاتل الناس حتّى يشهدوا ان لا إله إلاّ الله و انّ محمّداً عبده و رسوله و يقيموا الصلاة و يؤتوا الزكاة، فإذا فعلوا ذلك عصموا منّي دماؤهم و اموالهم إلاّ بحق الإسلام، و حسابهم على الله) .
رواه البخاري، و كذا مسلم إلاّ قوله: إلاّ بحقّ الاسلام.
وروي الطبراني عن أنس: (أمرت ان اقاتل الناس حتّى يقولوا لاإله إلاّ الله) . . .
ومن اعظم ما ارتكبوه عند احتلالهم الطائف، الفعلة التي فعلوها بأهل تلك البلدة التي اهتزّ لها العالم الإسلامي من قتلهم المئات من المسلمين و فيهم عدد من علماء الدين، كالسيد عبدالله الزواوي مفتي الشافعية بمكة المكرّمة، و الشيخ عبدالله ابوالخير قاضي مكة و الشيخ جعفر الشيبي و غيرهم، ذبحوهم بعد ما امنوهم عند ابواب بيوتهم. و قد قيل انّه لم يكن مع المهاجمين أحد من العرفاء و الأمراء. و امّا مافعلوه من النهب و السلب و تعذيب كثير من الرجال لإظهار مخبثات الأموال،
فحدّث عنه و لاحرج. ولو ارضى ابن سعود لهم العنان لعاثوا ببقية القرى و البلدان. . .(1)
. . . و از جمله امورى كه مايه تأسف است اينكه وهابيان و مخالفانشان از اهل كشورهاى اسلامى در دو طرف نقيض قرار دارند. وهابيان كسانى هستند كه در جنگهايشان با مسلمانان منكرات بزرگى از قبيل كشتن مردم و غارت اموال و حتى كشتن اطفال را انجام دادند. آنان هنگام ارتكاب اين اعمال مىگويند: اينان كافرند و نيز فرزندانشان كه به دنيا مىآيدكافرند. از آنها مشهور است كه غير از خودشان از مسلمانان را تكفير مىكنند، مسلمانانى كه درباره آنها پيامبر (ص) فرمود: (من مأمورم با مردم بجنگم تا به وحدانيّت خدا شهادت داده و معتقد به رسالت و عبوديّت محمّد (ص) شوند و نماز به پا داشته و زكات بپردازند، و چون چنين كردند از جانب من خونها و اموالشان مگر در راه حق و اسلام، مصون است و حسابشان بر خداوند مىباشد) . اين روايت را بخارى نقل كرده و نيز مسلم آن را بدون جمله (الاّ بحق الاسلام) آورده است. و نيز طبرانى از انس نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: (من مأمورم تا با مردم به جهت گفتن لااله الاّ الله بجنگم) . . . آنان از بزرگترين كارى كه هنگام اشغال شهر طائف انجام دادند، جنايتى كه عالم اسلام را به لرزه درآورد، و آن كشتن صدها نفر از مسلمانان بود كه در بين آنها تعدادى از علماى دين همچون سيد عبدالله زواوى مفتى شافعىها در مكه مكرّمه و شيخ عبدالله ابوالخير قاضى مكه و شيخ جعفر شيبى و
1) الأوراق البغدادية فى الحوادث النجدية، صص ٢ - ۴.
ديگران بودند. وهابيان بعد از آنكه آنان را جلو درب خانههايشان امان دادند، همگى را سربريدند. و گفته شده كه همراه مهاجمان هيچ يك از بزرگان قبائل و اميران نبود. و امّا آنچه از غارت و دزدى و آزار بسيارى از مردم انجام دادند تا از آنها نسبت به اموال مخفىشده اعتراف بگيرند، هرچه مىخواهى بگو و بر تو حرجى نيست. و اگر ابن سعود جلوى آنها را نگرفته بود بقيه شهرها و قريهها را نيز غارت و قتل عام مىكردند. . .
او درباره محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
. . . و كان في اوّل امره مولعاً بمطالعة اخبار من ادعى النبوة كاذباً كمسيلمة الكذّاب و سجاح و الأسود العنسي و طلحة الأسدي و اضرابهم، فكان يضمر في نفسه دعوى النبوة، و لو امكنه اظهار هذه الدعوى لأظهرها. و إذا تبعه أحد و كان قد حجّ حجة الإسلام يقول له: حجّ ثانياً فانّ حجّتك الأولى فعلتها و أنت مشرك فلاتقبل، ولا تسقط عنك الفرض. و إذا أراد أحد أن يدخل في دينه يقول له بعد الاتيان بالشهادتين: اشهد على نفسك انّك كنت كافراً و اشهد على والديك انّهما ماتا كافرين، و اشهد على فلان و فلان - و يسمي له جماعة من اكابر العلماء الماضين- انّهم كانوا كفاراً، فان شهدوا قَبِلَهم و إلاّ امر بقتلهم. و كان يصرّح بتكفير الأمة من منذ ستمائة سنة. و كان يكفّر كلّ من لايتبعه و ان كان من اتقى المتقين، فيسمّيهم مشركين و يستحلّ دماءهم و اموالهم، و يثبت الإيمان لمن اتبعه و ان كان من افسق
الفاسقين، و كان ينتقص النبي (ص) كثيراً بعبارات مختلفة و يزعم انّ قصده المحافظة على التوحيد.(1)
. . . او در ابتداى عمرش حرص فراوانى به مطالعه اخبار مدعيان دروغين نبوت از قبيل: مسيلمه كذّاب، سجاح، اسود عنسى، طلحه اسدى و امثال آنها داشت. لذا در ذهنش ادعاى نبوت را مىپروراند و اگر مىتوانست كه چنين ادعايى كند آن را اظهار مىداشت و هرگاه كسى پيرو او مىشد در حالى كه حجّ واجب را انجام داده بود به او مىگفت: دوباره حجّ به جاى آور؛ چرا كه حجّ اول را كه انجام دادى در حال شرك بودى، لذا قبول نمىباشد و واجب را از گردنت ساقط نكرده است. و چون كسى مىخواست وارد دينش شود بعد از ذكر شهادتين به او مىگفت: بر خودت گواهى بده كه قبلا كافر بودى و نيز بر پدر و مادرت گواهى بده كه با كفر از دنيا رفتهاند. و نيز بر فلان شخص و فلان شخص گواهى بده كه كافر بودهاند، و اسم آنان كه جماعتى از بزرگان علماى پيشين بود را به زبان جارى مىكرد. و اگر او چنين گواهى مىداد او را مىپذيرفت وگرنه دستور مىداد تا او را به قتل برسانند. او تصريح مىكرد كه امت اسلام ششصد سال كافر بوده است. و نيز هر كسى را كه از او پيروى نمىكرد تكفير مىنمود گرچه از بهترين پرهيزكاران به حساب مىآمد و آنها را مشرك مىناميد و خونها و اموالشان را مباح مىكرد، و تنها ايمان را براى كسانى ثابت مىدانست كه از او پيروى كنند گرچه از بدترين افراد به حساب مىآمدند. او در بسيارى از موارد با عبارات گوناگون به
1) النصوص الاسلامية فى الردّ على مذهب الوهابية، صص ۴٠و۴١.
پيامبر (ص) نقص وارد مىكرد و گمان مىكرد كه قصد و هدفش محافظت از توحيد است.
او درباره وهابيان مىگويد:
ولا شك انّ الدعوة الوهابية تخرج بهذا على سماحة الإسلام؛ لانّ الدعوة الاسلامية سليمة محضة و لاتلجأ إلى القتال إلاّ عند الضرورة. . .
وإذا كان الإسلام قد عامل مخالفيه هذه المعاملة السمحة و هم يكفرون به كفراً صريحاً، فانّه كان على الدعوة الوهابية ان تعامل مخالفيها بمثل ما عامل الإسلام به مخالفيه، و هم ليسوا في الكفر مثلهم قطعاً؛ لانّهم يؤمنون بالله و رسوله و ان كانوا مع هذا يدعون الموتى و يستغيثون بهم و يسألونهم قضاء الحاجات و تفريج الكربات؛ لانّ هذا لو سلّم انّه شرك فانّه لايبلغ شرك من لايؤمن بالله و رسوله. . . (1)
شكى نيست كه دعوت وهابيت با اين خشونتى كه دارد از تسامح اسلام خارج است؛ زيرا دعوت اسلامى مسالمتجويانه صرف مىباشد و هرگز به جنگ به جز هنگام ضرورت پناه نمىبرد. . . و اگر اسلام با مخالفانش كه كفر صريح دارند اينگونه با سازش معامله مىكند، پس وظيفه دعوت وهابيان است كه با مخالفينشان اينگونه رفتار كنند، در حالى كه آنان به طور قطع مثل كافرانى نيستند كه كفرشان علنى است؛ زيرا آنان به خدا و رسولش ايمان دارند، گرچه همراه با اين اعتقاد
1) المجددون فى الاسلام، عبدالمتعال صعيدى، ص ۴۴.
مردگان را صدا زده و از آنها كمك مىخواهند و از آنها تقاضا مىكنند تا در قضاى حاجات و برطرف شدن گرفتارىها به آنان كمك كنند؛ زيرا بر فرض كه اين كارها شرك باشد، ولى به حدّ شرك كسانى نمىرسد كه به خدا و رسولش ايمان ندارند. . .
علماى پيشين وهابى گرچه در ابتدا تندروى كرده ومخالفان خود را تكفير نمودند، ولى در آخر عمر، از عملكرد خود پشيمان شده وبه اشتباهى كه كرده بودند پى بردند. اينك به نمونههايى از اين اعترافات اشاره مىكنيم:
وى كه سردمدار تكفير بود و وهابيان او را پيشواى خود مىدانند در آخر عمر از اشتباه خود بازگشت. ذهبى مىگويد:
ورأيت للأشعري كلمة اعجبتني وهي ثابتة رواها البيهقي، سمعت ابا حزم العبدري، سمعت زاهر بن احمد السرخسي يقول: لمّا قرب حضور اجل أبي الحسن الأشعري في داري ببغداد دعاني فأتيته فقال: اشهد على انّي لا اكفّر أحداً من أهل القبلة؛ لانّ الكلّ يشيرون إلى معبود واحد، وانّما هذا كلّه اختلاف العبارات. قلت: وبنحو هذا أدين، وكذا كان شيخنا ابن تيمية في اواخر ايامه يقول: أنا لا اكفر احداً من الأمة ويقول: قال النبي (ص) : (لا يحافظ على الوضوء إلاّ مؤمن) ، فمن لازم الصلوات بوضوء فهو مسلم. . .(1)
1) سير اعلام النبلاء، ج ١١، ص ۵۴٢.
از اشعرى جمله عجيبى ديدم كه ثابت است وآن را بيهقى روايت نموده كه از ابوحزم عبدرى شنيدم كه گفت از زاهر بن احمد سرخسى شنيدم كه مىگفت: چون هنگام مرگ ابوالحسن اشعرى در خانهام در بغداد فرا رسيد مرا خواست، من به نزد او رفتم، او گفت: بر من گواهى بده كه هرگز شخصى از اهل قبله را تكفير نمىكنم؛ زيرا همه اشاره به يك معبود دارند واينها همه اختلاف عبارات است.
من مىگويم: رأى من نيز همين است، وهمچنين استاد ما ابن تيميه در اواخر عمر خود مىگفت: من هيچ يك از افراد اين امّت را تكفير نمىكنم، زيرا پيامبر (ص) فرمود: (مؤمن كسى است كه بر وضوى خود محافظت دارد) پس هر كس كه ملازم نمازهاى خود با وضو باشد مسلمان است. . .
محمّد بن عبدالوهاب با آن همه اتهامات ونسبتهاى ناروا به مخالفان خود در عقيده ونسبت كفر وشرك به آنان سرانجام در آخر عمر، از كرده خود پشيمان شده ودر نامههايى كه به افراد ومناطق مختلف مىنويسد، به اشتباهات خود اعتراف مىكند، واين درس بزرگى براى پيروان او از وهابيان وسلفىهاست، كه در گزافه گويى كارى نكنند كه از كرده خود پشيمان شوند. اينك به برخى از نامههاى او در اين باره اشاره مىكنيم:
محمّد بن عبدالوهاب در نامه خود به سويدى از علماى عراق كه از او درباره آنچه مردم نسبت به او مىدهند سؤال كرده، مىنويسد:
انّ اشاعة البهتان ممّا يستحي العاقل ان يحكيه فضلا عن ان يفتريه ممّا قلتم: انّني اكفر جميع الناس إلاّ من اتبعني، ويا عجباً كيف يدخل هذا في عقل عاقل، وهل يقول هذا مسلم؟ . . . وما قلتم: انّني اكفّر من توسل بالصالحين، واكفر البوصيري لقوله: يا اكرم الخلق، وانكر زيارة قبر النبي (ص) ، وانكر زيارة قبور الوالدين وغيرهم، واكفر من حلف بغير الله. جوابي على ذلك اقول: (سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ) .(1)
همانا اشاعه تهمت از چيزهايى است كه عاقل حيا مىكند كه آن را حكايت كند تا چه رسد به اينكه آنچه را شما گفتيد افترا زند؛ كه من تمام مردم را كافر مىدانم جز كسى كه مرا پيروى كند. چه عجب، چگونه اين مطلب در عقل عاقلى مىگنجد، وآيا مسلمانى اينگونه حرف مىزند. . . واينكه شما گفتيد: من تكفير مىكنم هر كسى را كه به صالحان توسل نمايد، واينكه من بوصيرى را به جهت خطاب كردن پيامبر (ص) به (يا اكرم الخلق) تكفير مىكنم، وزيارت قبر پيامبر (ص) وقبور پدر ومادر وديگران را انكار مىكنم، ونيز هر كس به غير خدا قسم ياد كند او را تكفير مىنمايم. جواب اين حرفها اين است كه مىگويم: (منزه است خداوند، اينها تهمتى بزرگ است) .
و او همين اعتراف واقرار را نيز در نامه خود به اهل قصيم كرده است. (2)
از نامههاى محمد بن عبدالوهاب استفاده مىشود كه او در آخر عمرش همانند ابن تيميه از تكفير مسلمانان پشيمان بوده است؛
او در نامه خود به اهالى قصيم مىنويسد:
. . . و الله يعلم انّ الرجل افترى على اموراً لم اقلها و لم يأت اكثرها على بالي، . . . فمنها: قوله: انّي اكفر من توسل بالصالحين، و انّي اكفر البوصيري لقوله: يا اكرم الخلق و انّي اقول: لو اقدر على هدم قبة رسول الله (ص) لهدمتها، و لو اقدر على الكعبة لأخذت ميزابها و جعلت لها ميزاباً من خشب، و انّي احرّم زيارة قبر النبي (ص) و انّي انكر زيارة قبر الوالدين و غيرهما و انّي اكفر من حلف بغيرالله، و انّي اكفر ابن الفارض و ابن عربي. . . جوابي عن هذه المسائل ان اقول: (سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ) . . .(1)
. . . و خدا مىداند كه اين مرد به من امورى را تهمت زده كه قائل به آن نبوده و بيشتر آنها بر خاطر من نيامده است. . . از جمله آنها اينكه من كسى را كه به صالحان توسل كند تكفير مىكنم و نيز بوصيرى را به جهت اينكه خطاب به پيامبر (ص) گفته (يا اكرم الخلق) تكفير مىنمايم، و اينكه مىگويم: اگر قدرت بر خراب كردن گنبد رسولخدا (ص) پيدا كنم آن را خراب مىنمايم. و اگر بر كعبه دست يابم ناودان آن را برداشته و به جاى آن ناودانى از چوب قرار مىدهم، و من زيارت قبر پيامبر (ص) را حرام مىدانم و نيز زيارت قبر پدر و مادر و ديگران را انكار مىكنم، و كسى را كه به غير خدا قسم بخورد تكفير مىكنم و نيز ابن فارض و ابن عربى را كافر
1) رساله اوّل از رسائل شخصى محمّد بن عبدالوهاب، ضمن مجموعه مؤلفات او كه به همت دانشگاه محمّد بن سعود چاپ شده است، قسم پنجم.
مىدانم. . . جواب من از اين مسائل اين است كه مىگويم: (منزهى تو اين تهمتى بزرگ است) . . .
او همچنين مىگويد:
. . . فكون بعض يرخص بالتوسل بالصالحين و بعضهم يخصّه بالنبي (ص) ، و اكثر العلماء ينهى عن ذلك و يكرهه، فهذا المسألة من مسائل الفقه و ان كان الصواب عندنا قول الجمهور من انّه مكروه، فلاننكر على من فعله و لاانكار في مسائل الإجتهاد، و لكن انكارنا على من دعا لمخلوق اعظم ممّا يدعو الله تعالى و يقصد القبر يتضرّع عند ضريح الشيخ عبدالقادر أو غيره يطلب فيه تفريج الكربات و اغاثة اللهفات و اعطاء الرغبات، فأين هذا ممّن يدعو الله مخلصاً له الدين لايدعو مع الله أحداً ولكن يقول في دعائه: أسألك بنبيك أو بالمرسلين أو بعبادك الصالحين أو يقصد قبراً معروفاً أو غيره يدعو عنده، لكن لايدعو إلاّ الله مخلصاً له الدين، فاين هذا ممّا نحن فيه.(1)
. . . اينكه برخى توسل به صالحان را رخصت داده و برخى آن را مختص به پيامبر (ص) دانسته، و اكثر علما از آن نهى كرده و مكروه مىدانند اين از مسايل فقه است، گرچه صواب نزد ما همان قول جمهور است كه مكروه مىباشد. لذا ما بر كسى كه متوسل به اوليا شود انكار نمىكنيم؛ چرا كه اين مسأله از مسائل اجتهادى است. ولى انكار ما بر كسى است كه مخلوقى را بيشتر از خدا بخواند، و قصد قبر كند و كنار ضريح شيخ عبدالقادر و يا ديگران
1) مجموعه مؤلفات محمد بن عبدالوهاب، قسم سوم، ص ۶٨.
تضرّع نمايد و از او بخواهد تا گرفتارىهايش را برطرف نمايد و در مصائب او را نجات دهد و آنچه مىخواهد به او عطا نمايد. اين كجا و كسى كه خدا را خالصانه مىخواند و همراه او هيچ كسى را شريك در دعاى خود نمىداند، ولى در دعايش مىگويد: از تو مىخواهم به پيامبرت يا به انبياى مرسلين يا به بندگان صالحت، يا قصد قبر معروف و يا غير معروفى كند تا در كنار آن دعا نمايد ولى دعا را خالصانه براى خدا انجام مىدهد، اين كجا با آنچه ما در آن هستيم كجا؟
با در نظر گرفتن اين كلمات از محمّد بن عبدالوهاب رئيس فرقه وهابيان پى مىبريم كه پيروان او كه امروزه مسلمانان غيروهابى را تكفير مىكنند حتى حرفهاى رئيس خود را هم نفهميدهاند و يا اينكه فهميده ولى پا را از او فراتر نهاده و به جهت تحجّرى كه دارند دست به تكفير مسلمانان زدهاند.
روز پنجشنبه، سىام ذى قعده سال ١۴١٩ه. ق بيانيهاى از سوى بزرگان علماى حجاز صادر شد كه تمام روزنامههاى وقت آن ديار، آن بيانيه را به چاپ رساندند، ودر آن از تكفير مسلمانان منع شده بود. در آن بيانيه چنين آمده است:
ولمّا كان مردّ حكم التكفير إلى الله ورسوله لم يجز ان نكفّر إلاّ من دلّ الكتاب والسنة على كفره دلالة واضحة، فلا يكفي في ذلك مجرّد الشبهة والظنّ لما يترتّب على ذلك من الأحكام الخطيرة. . .
انّه قد يرد في الكتاب والسنة ما يفهم منه انّ هذا القول أو العمل أو الإعتقاد كفر، ولا يكفر من اتصف به لوجود مانع يمنع من كفره. . .
وقد ينطق المسلم بالكفر، لغلبة فرح أو غضب أو نحوهما، فلا يكفر بها، لعدم القصد، كما في قصة الّذي قال: (أللّهمّ أنت عبدي وأنا ربّك) اخطأ من شدّة الفرح. والتسرع في التكفير يترتب عليه امور خطيرة من استحلال الدم والمال ومنع التوارث وفسخ النكاح وغيرهما ممّا يترتب على الردة. فكيف يسوغ للمؤمن ان يقدم عليه لأدنى شبهة؟ . . . (1)
چون بازگشت حكم تكفير به خدا ورسولش مىباشد، لذا جايز نيست كسى را تكفير كرد، مگر آنكه كتاب وسنّت بر كفر او دلالت واضح داشته باشد، زيرا به جهت آثار بزرگى كه بر تكفير بار است بدين جهت به مجرد شبهه و گمان درباره كسى نمىتوان او را به كفر متهم نمود.
گاهى در كتاب وسنّت چيزى وارد مىشود كه از آن فهميده مىشود اين قول يا عمل يا اعتقاد، كفر است، ولى نمىتوان او را متصف به كفر كرد به جهت مانعى كه از كفر او جلوگيرى مىكند. . .
وگاهى نيز مسلمانى به كفر نطق مىكند به جهت غلبه شادى يا غضب يا نحو اين دو، ولذا نمىتوان او را تكفير نمود؛ چرا كه قصد ندارد، همانگونه كه در قصه كسى كه گفت: (بارخدايا! تو بنده من
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، مقدمه.
ومن پروردگار توأم) ، او از شدت شادى خطا كرده است. وعجله كردن در تكفير موجب مىشود كه امور خطرناكى از قبيل: حلال شمردن خون، مال، منع توارث، فسخ نكاح و. . . بر آن مترتب شود، امورى كه بر مرتدان حمل مىگردد. پس چگونه مؤمن به خود اجازه مىدهد تا با كمترين شبهه بر ضدّ برادر مؤمنش اقدام نمايد. . .
او كه استاد فقه واصول دانشگاه محمّد بن سعود در عربستان بوده خطاب به جوانان تندرو وهابى مىگويد:
وكثير منهم من ينسب لنفسه العلم بالرجال ومعرفة مراتب الجرح والتعديل وتاريخ الرجال، وهو في ذلك لايعدو ان يكون قد درس كتاباً من كتب القوم في هذا الموضوع او ذاك، فأباح لنفسه ان يعتلي منبر الإجتهاد. . . (1)
بسيارى از آنان كسانى هستند كه خود را به علم رجال وشناخت مراتب جرح وتعديل وتاريخ رجال، نسبت مىدهند در حالى كه حتى يك كتاب را در اين زمينه فرا نگرفته است، ولى به خود اجازه مىدهد كه بر منبر اجتهاد صعود نمايد. . .
او كه امام وخطيب مسجد الحرام بوده در كتاب خود مىنويسد:
يجب الجدّ في السعي من اجل احياء الأخوة الاسلامية الحقة لتلتقي الأمة بفنائها وجماعاتها على نصرة دين الله حباً فيه
1) التحذير من المجازفة بالتكفير، صص ٧ و ٨.
وولاءً لله ولرسوله (ص) انتماء يستعلي على كل انتماء، والخطاب في هذا اللقاء أيّها الإخوة موجهٌ إلى اهل العلم والفكر. . . علماء وطلبة علم. . . تطرح القضايا والمسائل على بساط البحث، ويبذل الجهد في تمييز الصواب من الخطأ، يحترم رأي كل مجتهد؛ سواء كان مخطئاً أو مصيباً، والتحامل على المجتهد أو تجريحه مسلك في العلم منكور، وخطأه لا يبيح النيل من عرضه، ولا يسوغ تلمس المعايب للبرآء والتشهي بالصاق التهم بالناس.
انّ على اهل العلم والدعوة ان يستبينوا قيمة ما يدعون اليه، فليس الحق حِكراً على مسلك، والخلاف في الرأي لا يجوز أن يكون مصدر لجاجة او غضب. انّ من شأن المجتهدين أن يختلفوا، ونتائج هذا الإختلاف مقبولة من غير تشنج ولاتعصب، ومن غير ان ينبني على هذا شقاق، أو تتنامي بسببه احقاد. انّ حقّ النقد لا يجعل الحق حِكراً على الناقد.
من المؤسف ومن القصور ان يتحول الخلاف في وجهات النظر إلى عناد شخصي وانتصار ذاتي إلى عداء ما حقّ، ومن المبكي ان يبدأ الخلاف في فرعية صغيرة فيرقي إلى الإتّهام في أصول الإسلام وقواعد الديانة.
انّ سوء الأدب في الجدل والمناظرة يسوغ لأصحابه استحلال اعراض المسلمين ولاسيما العلماء والدعاة، فيتحول الاهتمام إلى تتبع الزلات وتلمس العثرات. . . (1)
1) ادب الخلاف، شيخ صالح بن عبدالله بن حميد، صص ۶ - ٨.
واجب است كه كوشش فراوان در جهت احياى برادرى اسلامى حقّ نمود تا عموم امّت، بر يارى دين خدا يكپارچه شده وبا محبت وپذيرش سلطه خدا ورسولش (ص) خود را به اسلام نسبت دهد. سخنان من در اينجا - اى برادران - متوجه اهل علم وفكر است. . . اعم از علما وطالبان علم. . . بايد قضايا ومسائل مورد بحث قرار گيرد، ونهايت كوشش در جدا كردن صواب از خطا به كار رود ورأى هر مجتهدى مورد احترام واقع گردد؛ چه خطا كرده يا به واقع رسيده باشد. وحملهكردن بر مجتهد يا اهانت به او روشى ناخوشايند در علم است، وخطاى او باعث نمىشود كه آبروى او ريخته شود، ومجوز آن نمىگردد كه عيبها را بر افراد بىگناه بار كرده وتهمتها به مردم نسبت داده شود.
بر اهل علم ودعوت واجب است كه ارزش آنچه را به او دعوت مىكنند روشن كنند، كه حق مخصوص يك عقيده و مسلك نيست، واختلاف در رأى مجوّز لجاجت يا غضب نيست. از شأن مجتهدان اين است كه اختلاف كنند، ونتايج آن نيز بدون تشنج وتعصب مورد قبول است، بدون آنكه باعث تفرقه ورشد كينهها گردد. از حقوق انتقاد آن است كه حقّ، تنها مخصوص نقد كننده نباشد.
متأسفانه از كوتاهى افراد اينكه اختلافنظر منجرّ به دشمنى شخصى و عناد گردد. وچيزى كه انسان را به گريه در مىآورد اينكه اختلاف از يك مسأله فرعى كوچك شروع مىشود وبالا رفته وبه حدّ اتهام در اصول اسلام وقواعد ديانت مىرسد. بىادبى در مجادله ومناظره، باعث مىشود كه افرادى آبروى مسلمانان، وعلىالخصوص علما
وداعيان دين را ببرند، ولذا تمام همّ وغمّ آنان پيگيرى لغزشها ورسيدن به خطاهاى افراد است. . .
او در وصيت خود به دانشجويان وطلاب دانشكده شريعت واصول دين وعلوم عربى واجتماعى در شهر «قصيم» بعد از سفارش به تقواى الهى در طلب علم، آنان را از ورود در وادى تكفير مخالفان باز مىدارد وبراى اثبات اين مطلب به قرآن وسنّت تمسك مىكند واينكه هر كس حكم به كفر انسانى كند كه در حقيقت او كافر نيست، خودش كافر مىباشد.
او شديداً طلاب را از تكفير حاكمان وعالمان باز مىدارد؛ زيرا كه تجاوز وتعدى بر آنان به مثل اينگونه اتهامات، به ضرر تمام امّت اسلامى است. . . .(1)
تكفير افراد، شرايط و ضوابطى دارد كه نمىتوان بدون آنها كسى را به كفر نسبت داد.
قبل از نسبت دادن كفر به كسى بايد در كلام و رفتار و اعتقاد او تحقيق و تفحص كرد و در نقل كلمات و عقايد و كردار او جانب عدالت و امانت را مراعات نمود.
1) روزنامه عكاظ، شماره ١٠٨٧۴، سه شنبه، ۴ محرم ١۴١٧ه. ق
شوكانى مىنويسد:
اعلم انّ الحكم على رجل مسلم بخروجه عن دين الإسلام و دخوله في دين الكفر لاينبغي لمسلم يؤمن بالله و اليوم الآخر أن يقدم عليه إلاّ ببرهان اوضح من شمس النهار. . . (1)
بدان كه حكم كردن بر مرد مسلمانى به خروج از دين اسلام و داخل شدن او در دين كفر، براى مسلمانى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، چنين اقدامى صحيح نيست، مگر با برهانى واضحتر از خورشيد روز. . .
ابن حجر هيتمى مىنويسد:
ينبغي للمفتي ان يحتاط في التكفير ما امكنه لعظيم اثره و غلبة عدم قصده سيّما من العوام، ولا زال ائمتنا -يعني الشافعية- على ذلك قديماً و حديثاً.(2)
بر فتوادهنده سزاوار است كه تا حدى كه مىتواند در تكفير احتياط كند، به جهت مهمّى اثر آن، و غلبه عدم قصد او خصوصاً از عوام. و هميشه امامان ما از شافعىها در قديم و جديد بر اين روش عمل مىكردند.
قبل از حكم كردن بر فردى به كفر بايد اسباب كفر را دانسته و نيز دانست كه آن اسباب از روى عمد از او صادر شده است.
ابن تيميه مىگويد:
. . . و كذلك بلال لما باع الصاعين بالصاع امره النبي (ص) برّده، و
لم يرتّب على ذلك حكم آكل الربا من التفسيق و اللعن و التغليظ؛ لعدم علمه بالتحريم.(1)
. . . و همچنين بود در مورد بلال كه چون دو صاع را به يك صاع فروخت پيامبر (ص) او را دستور به رد داد و بر آن حكم خورنده ربا از قبيل نسبت به فسق، و لعن، و شدت مترتب نكرد؛ چرا كه او از تحريم ربا آگاهى نداشت.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ) (احزاب: ۵)
و گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمىزند [و بىتوجّه آنها را به نام ديگران صدا مىزنيد]، ولى آنچه را از روى عمد مىگوييد [مورد حساب قرار خواهد داد].
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
انّ الله تجاوز لي عن امّتي الخطأ و النسيان.(2)
همانا خداوند براى خاطر من از امتم [حكم] خطا و فراموشى را برداشته است.
ابن تيميه در شرح آن مىگويد:
وذلك يعم الخطأ في المسائل الخبرية القولية و المسائل العملية. و ما زال السلف يتنازعون في كثير من هذه المسائل، ولم يشهد أحد منهم على أحد لابكفر ولابفسق ولابمعصية.(3)
و اين شامل خطا در مسايل خبرى قولى و مسايل عملى مىشود، و هميشه قدما در بسيارى از اين مسايل نزاع مىكردند و هيچيك از آنان بر ديگرى گواهى به كفر و فسق و معصيت نمىداد.
كسى را مىتوان به كفر نسبت داد كه كارى كفرآميز را از روى قصد و اختيار انجام داده يا آن را بر زبان جارى ساخته است و به اضطرار نرسيده است.
ابن حجر هيثمى مىگويد:
الذي صرّح به ائمتنا انّ من تكلّم بمحتمل للكفر لايحكم عليه حتّى يستفسر. (1)
آنچه كه امامان ما بر آن تصريح نمودهاند اينكه هركس به كلامى كه در آن احتمال كفر است تكلم كند بر او حكم به كفر نمىشود تا از او درخواست شود كه سخنش را توضيح داده و تفسير كند.
ملاّ على قارى مىگويد:
الصواب عند الأكثرين من علماء السلف و الخلف ان لا نكفّر أهل البدع و الأهواء إلاّ ان أتوا بكفر صريح لا استلزامي؛ لان الاصح انّ لازم المذهب ليس بمذهب. . .(2)
صواب نزد اكثر علما از قدما و متأخرين اين است كه ما اهل بدعت و هواى نفسانى را تكفير نمىكنيم مگر در صورتى كه كفر صريح انجام داشته باشند نه كفر استلزامى؛ زيرا صحيحتر آن است كه لازم مذهب، مذهب به حساب نمىآيد. . .
او همچنين در كتاب «شرح الفقه الأكبر» مىنويسد:
ذكروا انّ المسألة المتعلقة بالكفر إذا كان لها تسعة و تسعون احتمالا للكفر و احتمال واحد في نفيه، فالأولى للمفتي و القاضي ان يعمل بالإحتمال النافي؛ لانّ الخطأ في ابقاء الف كافر أهون من الخطأ في افناء مسلم واحد.(1)
ذكر كردهاند كه مسأله متعلق به كفر، اگر براى آن نود و نه احتمال كفر باشد و يك احتمال در نفى كفر، سزاوار براى مفتى و قاضى آن است كه به احتمال نافى عمل كند؛ زيرا خطا در باقى گذاشتن هزار كافر آسانتر است از خطا در نابود كردن يك مسلمان.
از شروط تكفير نفى اكراه و بودن آزادى در عمل و گفتن چيزى است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ) (نحل: ١٠۶)
كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند -به جز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان آرام وبا ايمان است- آرى، آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشودهاند، غضب خدا بر آنهاست؛ وعذاب عظيمى در انتظارشان است.
1) شرح الفقه الأكبر، ص ١۶٢.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
انّ الله وضع عن امّتي الخطأ و النسيان و ما استكرهوا عليه(1)
همانا خداوند از امتم خطا و نسيان و آنچه را كه بر آن اكراه شدهاند [حكمش] را برداشته است.
ابنتيميه مىگويد:
. . . فلازم المذهب ليس بمذهب إلاّ أن يستلزمه صاحب المذهب. . . (2)
. . . لازمه مذهب جزء عقائد مذهب به حساب نمىآيد، مگر آنكه صاحب آن مذهب ملتزم به آن باشد. . .
ونيز مىگويد:
فالصواب انّ مذهب الإنسان ليس بمذهب له إذا لم يلتزمه، فانّه إذا كان قد انكره ونفاه كانت اضافته إليه كذباً عليه. . (3)
صحيح آن است كه مذهب انسان آن وقتى مذهب اوست كه ملتزم به آن باشد، ولى اگر آن را انكار كرده ونفى كند انتساب آن به او دروغ بر اوست. . .
محمدخليل هراس در شرح نونيه ابنقيم جوزيه مىگويد:
والذي يظهر من كلام الأئمة انّهم لايفرقون في الحكم بين اللوازم البيّنة الظاهرة واللوازم الخفية؛ فانّ الإنسان قد يذهل عن اللازم القريب، بل غالب كلامهم عن اللوازم البيّنة التي ثبت لزومها؛ فإذا ثبت عدم المؤاخذة بها وعدم لزومها فالخفية من باب أولى.(4)
آنچه از كلام امامان به دست مىآيد اينكه آنان بين لوازم آشكار وظاهر ولوازم مخفى -در عدم جواز انتساب به افراد- فرق نمىگذارند؛ زيرا انسان گاهى از لوازم قريب غافل است، بلكه غالب كلام انسان از لوازم آشكار است كه لزومش ثابت مىباشد. حال اگر نمىتوان كسى را به لوازم آشكار مؤاخذه كرد پس در لوازم خفى به طريق اولى نمىتوان انسان را مؤاخذه نمود.
وهابيان جامعهاى را كه در آن كارهايى مىشود كه با افكار آنها سازگارى ندارد، جامعه جاهلى دانسته و صفات آن را كه از آن جمله شرك و كفر باشد بر آن مترتب مىكنند، با آنكه افراد در عصر جاهليت و نيز محيط در آن عصر و زمان، داراى حالات و خصوصياتى بوده كه هرگز آن خصوصيات در جامعه مسلمان كنونى يافت نمىشود. لذا نمىتوان آياتى كه در مذمت قوم جاهلى وارد و نازل شده را بر جامعه اسلامى و مسلمانان منطبق نمود.
مطابق روايات بسيارى كه از پيامبر (ص) رسيده واجب است كه حكم به اسلام كسى كنيم كه شهادتين را بر زبان جارى مىسازد گرچه در واقع و باطن اعتقاد ديگرى دارد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
امرت ان اقاتل الناس حتّى يشهدوا أن لا إله إلاّ الله، و أنّ محمداً رسول الله (ص) ، فإذا قالوها فقد عصموا دماءهم و أموالهم. . .(1)
1) صحيح بخارى، ح ٢۵.
به من دستور داده شده با مردم بجنگم تا به وحدانيت خداوند و رسالت محمد (ص) گواهى دهند، و چون چنين گفتند خونها و اموالشان محفوظ خواهد شد. . .
ونيز در حديثى از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
يخرج من النار من قال: لا إله إلاّ الله.(1)
هر كس كه كلمه توحيد را بر زبان جارى ساخته از آتش دوزخ خارج مىشود.
بر اساس شريعت اسلامى صحيح نيست فرقهاى از فرق اسلامى را بىدليل و مدارك متقن داخل در كفر نمود، مادامى كه اعتراف به شهادتين نموده، وضرورتى از ضروريات دين را انكار نمىكند.
اين مطلب از امورى است كه هر كسى كوچكترين توجّهى به شريعت اسلامى داشته باشد از آن اطلاع دارد، هر چند معاشرت زيادى با مسلمانان نداشته باشد. لكن وهابيان مسلمانان را تكفير كرده وبه جان آنان مىافتند. كارى كه مورد خشنودى استكبار واستعمار شده واز اين راه استيلاى خود را بر مسلمانان ادامه مىدهند.
جمهور فقيهان ومتكلمان بر اين باورند كه كسى حق ندارد ديگرى را كه اهل قبله است وبه طرف آن نماز مىخواند، با اقرار به شهادتين وعدم انكار ضرورتى از ضروريات دين، تكفير نمايد:
١. قاضى سبكى مىگويد:
اقدام بر تكفير مؤمنين جداً دشوار است. وهر كسى كه در قلبش ايمان است، تكفير اهل هوا وبدعت را دشوار مىشمارد، در صورتى كه اقرار به شهادتين دارد؛ زيرا تكفير امرى دشوار وخطير است. (2)
٢. قاضى ايجى مىگويد: «جمهور متكلمين وفقيهان بر اين امر اتفاق دارند كه نمىتوان احدى از اهل قبله را تكفير نمود. . .» . (1)
٣. تفتازانى مىگويد: «مخالف حق از اهل قبله كافر نيست؛ مادامى كه ضرورتى از ضروريات دين را مخالفت نكند؛ مثل حدوث عالم، حشر اجساد» . (2)
۴. ابن عابدين مىگويد:
در كلمات صاحبان مذاهب، تكفير ديگران بسيار مشاهده مىشود، ولى اينگونه تعبيرها از كلام فقهاى مجتهد نيست. ومعلوم است كه اعتبارى به غيرفقها نيست.(3)
تكفيرگرايان وهابى در فهم حقيقت عوامل واسبابى كه انسان را از دايره اسلام خارج مىكند وموجب مىشود كه متصف به كفر گردد، به اشتباه وبىراهه رفتهاند. لذا بىجهت افرادى را متهم به كفر مىنمايند. آنان به حدى در اين امر افراط دارند كه در نتيجه قضاوتشان به جز اندكى از مسلمانان، كسى بر اسلام باقى نمىماند، كه مصداق بارز آنان در اين عصر وزمان وهابيان مىباشند. آنان گرچه به انگيزه امر به معروف ونهى از منكر چنين نسبتى را به مسلمانان مىدهند، ولى بايد بدانند كه در اداى اين فريضه، ملاحظه حكمت وموعظه حسنه ضرورت دارد؛ همانگونه كه خداوند متعال مىفرمايد:
(ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ) (نحل: ١٢۵)
با حكمت واندرز نيكو به راه پرودرگارت دعوت نما وبا آنها به روشى كه نيكوتر است استدلال ومناظره كن.
اين طريق وروش در برخورد، به پذيرش طرف مقابل نزديكتر است. لذا اگر كسى مسلمانى را كه نماز مىخواند وفرايض دينى را به جاى مىآورد واز محارم الهى اجتناب مىكند، به امورى كه نزد او بر حقّ است دعوت كند در حالى كه طرف مقابل برخلاف عقيده اوست، در صورت نپذيرفتن نبايد او را متهم به كفر وشرك نمايد؛ زيرا از قديم الأيام آراى علما ومردم مختلف بوده وهنگام دعوت، بعضاً عقايد يكديگر را نمىپذيرفتند. لذا نمىتوان به مجرد نپذيرفتن عقايدى را كه نزد جماعتى بر حقّ است، يك مسلمان را به كفر وزندقه متهم كرد.
علامه امام سيّد احمد مشهور الحداد مىگويد:
وقد انعقد الإجماع على منع تكفير أحد من أهل القبلة إلاّ بما فيه نفي الصانع القادر جلّ وعلا أو شرك جلي لايحتمل التأويل أو إنكار النبوة أو إنكار ما علم من الدين بالضرورة أو إنكار متواتر أو مجمع عليه ضرورة من الدين. (1)
به طور حتم اجماع منعقد شده بر اينكه هيچيك از اهل قبله را نمىتوان تكفير كرد مگر در عقيدهاى كه منجر به نفى خداوند قادر جلّوعلا شده يا در آن شرك آشكارى باشد كه احتمال تأويل در آن نباشد. يا انكار نبوّت بوده يا چيزى از ضروريات دين انكار گردد، يا خبر متواتر يا امرى كه اجماع بر ضرورى بودن آن است انكار شود.
در غير اين موارد حكم به كفر مسلمان امر خطيرى است. پيامبر (ص) فرمود:
إذا قال الرجل لأخيه يا كافر فقد بآء بها أحدهما.(2)
هرگاه شخصى به برادر دينىاش بگويد اى كافر، يكى از آن دو به كفر بازگشته است.
يعنى اگر آن شخص واقعاً كافر بود كه هيچ وگرنه خود شخصى كه اين نسبت را داده به كفر سزاوارتر است.
رفق و مدارا و لطف و دورى از غلظت و تندروى اصل بزرگى است در پذيرش حق و پيروى و اطاعت مردم از آن. لذا هركس كه مىخواهد امر به معروف و نهى از منكر كند بايد از اين راه وارد شود، همانگونه كه از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
انّ الرفق ما كان في شيء إلاّ زانه، ولا نزع من شيء إلاّ شانه.(1)
همانا مدارات در هيچ چيزى نمىباشد جز آنكه آن را زينت مىبخشد، و از هيچ چيزى گرفته نمىشود جز آنكه آن را زشت مىكند.
خداوند متعال خطاب به پيامبرش مىفرمايد:
(فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ) (آل عمران: ١۵٩)
به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم (و مهربان) شدى! واگر خشن وسنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مىشدند.
1) صحيح مسلم، ج ٨، ص ٢٢.
*قرآن كريم.
١. ابن تيميه (حياته و عقائده) ، صائب عبدالحميد، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلامية.
٢. الاوراق البغدادية فى الحوادث النجدية، سيد ابراهيم راوى رفاعى حنفى عراقى، بغداد، چاپ النجاح.
٣. التحذير من المجازفة بالتكفير، محمد بن علوى مالكى، دار القاضى عياض للتراث.
۴. التوسل بالنبى و الصالحين، ابوحامد بن مرزوق، چاپ استانبول، ١٩٨۴م.
۵. خلاصة الكلام فى بيان امراء البلد الحرام، شيخ محمد بن سليمان كردى، چاپ مصر.
۶. درء تعارض العقل و النقل، ابن تيميه، بيروت، دار الكتب العلمية.
٧. الدرر الكامنة، ابن حجر عسقلانى، بيروت، دار الكتب العلمية.
٨. سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبى، چاپ دار الفكر.
٩. سيف الجبار المسلول على اعداء الابرار، شاه فضل رسول قادرى، چاپ استانبول.
١٠. العقائد الصحيحة فى ترديد الوهابية النجدية، خواجه حافظ محمد حسن حنفى، هند، چاپ فقيه، ١٣۶٠ه. ق.
١١. فيصل التفرقة بين الإسلام و الزندقة، ابوحامد غزالى، بيروت، دار الحكمة، ١۴٠٧ه. ق.
١٢. المتطرفون خوارج العصر، عمر عبدالله گل، بيروت، بيسان للنشر و التوزيع و الاعلام.
١٣. المجددون فى الإسلام، عبدالمتعال صعيدى، چاپ مصر.
١۴. مجموع الفتاوى، ابن تيميه، مكتبة ابن تيميه.
١۵. مجموع فتاوى بن باز، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، رياض، دار الوطن.
١۶. مختصر صحيح مسلم، حافظ منذرى، وزارة اوقاف و شئون الاسلامى كويت، ١٣٨٩ه. ق.
١٧. مفاهيم يجب ان تصحح، محمد بن علوى مالكى، چاپ دبى.
١٨. منهج ابن تيمية فى مسألة التكفير، چاپ اول، رياض، مكتبة اضواء السلف، ١۴١٨.
١٩. النصوص الاسلامية فى الرد على مذهب الوهابية، محمد فقيه بن عبدالجبار جاوى، چاپ مصر، ١٩٢٢م.