ghaemiyeh.com
سرشناسه : دجوي، يوسف
Dijwi,Yusuf
عنوان قراردادي : محقالتقول في مسالةالتوسل. فارسي . برگزيده
عنوان و نام پديدآور : توسل و رد شبهات/ يوسفاحمد دجويمصري؛ مقدمه و تصحيح وهبيسليمان غاوجي؛ [ترجمه مر كز تخصصي ترجمان ديني].
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۱۹ص.
فروست : رد اهل سنت بر وهابيت؛۱.
شابك : 978-964-540-302-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : اين كتاب ترجمه از بخش عربي تحت عنوان " محقالتقول في مسالهالتوسل " تاليف محمدزاهد كوثري مي باشد.
موضوع : توسل -- احاديث اهل سنت
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : توسل -- احاديث اهل سنت
شناسه افزوده : غاوجي، وهي سليمان، مصحح
شناسه افزوده : كوثري، محمد زاهد، ۱۸۷۹ - ۱۹۵۲ م . محقالتقول في مسالةالتوسل . برگزيده
شناسه افزوده : مركز تخصصي ترجمان ديني
رده بندي كنگره : BP۲۲۶/۶/د۳م۳ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۶۸
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۳۲۷۲۹
وهابيت فرقهاى است كه قدمت آن به بيش از دو قرن نمىرسد، اما اين فرقه با تكيه بر ظواهر برخى آيات و روايات به بهانه مبارزه با شرك و كفر در مقابل همه مسلمانان ايستاده و آنان را به شرك و كفر متهم مىكنند.
امروزه اين فرقه مدعى دفاع از مسلمانان است و خود را تنها منادى اسلام واقعى مىخواند.
آنان مدعىاند كه همه مسلمانان طرفدار افكار و انديشههاى «ابنعبدالوهاب» و «ابنتيميه» اند و حال آنكه انديشمندان اسلامى و پيروان ساير فرق اهل سنت چنين ادعايى را نپذيرفته و ساليان متمادى با اين افكار انحرافى به مبارزه برخاستهاند.
آنچه در پيش روى حقيقتجويان است ترجمه سلسله مقالاتى است كه يوسف احمد دجوى از صاحبان فكر و انديشه اهلسنت مصر
در مجله الازهر در رد برداشتهاى وهابيت نوشته و سليمان غاوجى به جمع و نشر آن پرداخته است. بديهى است كه ترجمه اينگونه آثار به معناى تأييد همه محتواى نوشته نبوده و چه بسا در برخى موارد با انديشه متكلمان شيعه در تعارض باشد.
اميد است اين سلسله آثار مقبول طبع بلند انديشهوران عرصه شناخت ملل و نحل قرار گرفته و راهى روشن فرا روى جستوجوگران حق و حقيقت قرار دهد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
خداوند بزرگ را سپاس فراوان مىگويم و او را حمد و ثنايى سزاوار وجود پرجلالش گويم. خداوند در كتاب جاودانهاش مىفرمايد:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛ «در حقيقت مؤمنان با هم برادرند» (حجرات: 10). در آيهاى ديگر، اين برادران دينى را به همكارى در نيكىها فراخوانده است:
وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوانِ (مائده: 2)
و در نيكوكارى و پرهيزكارى با يكديگر همكارى كنيد، و در گناه و تعدّى دستيار هم نشويد.
همچنين بر رحمت و برانگيخته شده به دين حق و هدايت، درود فراوان مىفرستم. پيامبرى كه مبعوث شد تا خداوند دينش را به وسيله ايشان و يارانش، بر هر آيينى چيره گرداند. همو كه خداوند به وسيله او دلهاى همگان را بر دين خود پذيرا نمود و با شريعتش ميان آنها الفت و همدلى ايجاد كرد. در نتيجه، اينان امتى را شكل دادند كه بهترين
امتها بودند؛ همانگونه كه خداوند نيز آنها را در قرآن كريم چنين توصيف كرده است:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَينَهُم (فتح 29)
محمّد (ص) پيامبر خداست و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند.
پيش از اين، رسالهاى راهنما در موضوع بدعت و مسائل پيرامون آن نوشته شده كه در مقدمهاى كوتاه به بيان هدف از نگاشتن رساله پرداختم كه همان روشن شدن اين موضوع براى حقيقتجويان است، تا مخالفان اين انديشه نيز بدانند كه گفتار ما همراه با دليل است و آنان به اين انديشه احترام گذارند. از سوى ديگر با اين شيوه مىخواستم فرهنگ بحث و مجادله علمى را ميان دانشمندان مسلمان ترويج كنم تا همگان بر رعايت اين فرهنگ اهتمام گمارند؛ زيرا ضامن يكپارچگى مسلمانان است. در نتيجه، با همكارى بر پايه دوستى، تفاهم، خوشگمانى و احترام به آراى يكديگر، دين خداوند را يارى كرده و مبانى و احكام اين دين را ترويج خواهيم نمود.
بهترين همكارى، تبليغ دين خداوند و دعوت همه انسانها به سوى اوست. توفيق و هدايت نيز به اراده خداوند است.
آنچه پيش رو داريد، رسالهاى پيرامون توسل و مسائل مرتبط به آن است. مطالب زير، مقدمه اين نوشتار هستند:
شناخته مىشدند، وجود داشته است. منظور از سلف كسانى است كه در سه قرن اول هجرى زيستهاند و پيامبر (ص) نيز درباره آن دوران فرمود:
بهترين دوران، زمانى است كه من در آن زندگى مىكنم، و سپس قرن بعدى و بعد از آن قرن بعدى. اما پس از اين سه قرن، اقوامى مىآيند كه شهادت يكى از آنها بر سوگندش پيشى مىگيرد و سوگندش بر شهادتش مقدم شمرده مىشود. (1)
اما اين اختلاف هرگز آنان را به درگيرى و كشتار يكديگر يا متهم ساختن همديگر به كفر و گمراهى سوق نمىداد.
ترديدى نيست كه اين اختلاف در مسائل فرعى و بر پايه ادله ظنى يا دلايل متعارض با يكديگر بر اين قاعده استوار است كه سخن ما درست است و احتمال اشتباه بودنش نيز هست. سخن ديگران نيز اشتباه است، اما درستى آن سخن نيز احتمال دارد. از ديگر سوى، اين اختلاف هرگز در مسائل اعتقادى و عملى، مبتنى بر ادله قطعى نيست كه داخل در قاعده هدايت و ضلالت مىشود.
بسيارى از اختلافات كنونى ميان برخى از اهل سنت، بر سر مسائل فرعى است. پشتوانه اين مسائل فرعى نيز دليل ظنّى يا ادلهاى است كه دلالت آنها ظنّى است. پس آراى موجود يا اشتباه يا درست هستند؛ اما سخن از حق بودن يك رأى و باطل بودن آراى ديگر مطرح نيست.
بنابراين تا زمانى كه آراى مختلف مبتنى بر دليل و روايات است، حفظ ادب گفتار و بحث ميان دانشمندان، بر پايه خوشگمانى، احترام
1) صحيح بخارى، ج 3، ص 151.
به دانش و فهم و رأى مخالف، امرى شايسته است. اما وظيفه عوام اين است كه با معيارهاى صداقت، دانش و اخلاص از دانشمندان پيروى كنند. در نتيجه، آنان ادب اختلاف را از بزرگان و هدايت آنان فرا مىگيرند. البته اگر در اين راه كسى بيماردل بود، دانشمندان بايد از وى روى بگردانند و او را از محافل خود بيرون كنند؛ همانگونه كه قاضى ابويوسف، وقتى شنيد كه بِشر مريسى معتقد به خلق [آفرينش] قرآن است، وى را طرد كرد.
وظيفه مردم اين است كه خوشگمان باشند و ادب را رعايت كنند. آنان بايد از دانشمندان بپرسند و دانشمندان نيز بايد مسائل را به مردم بياموزند.
از سوى ديگر، مردم با احترام به دانشمندان و خوشگمانى نسبت به
آنها، بايد از آراى آنها پيروى كنند؛ همانگونه كه خداوند نيز مىفرمايد: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ «اگر نمىدانيد از پژوهندگان كتابهاى آسمانى بپرسيد». (انبياء: 7)
من از اينكه پس از من مشرك شويد، بيمناك نيستم. بيم من از اين است كه با يكديگر پيكار كنيد و در نتيجه، همچون امتهاى پيشين هلاك شويد. (1)
اكنون مىبينيم كه دشمنان از هر سو، مسلمانان را نشانه گرفتهاند. دشمنان اختلافات ميان خود- هرچند اعتقادى- را كنار گذاشتهاند تا با يكديگر همكارى كنند و خواستههاى خود را درباره مسلمانان تحقق بخشند. خواسته آنان دور كردن مسلمانان از مذهب خويش و تباه كردن زندگى آنها و سرانجام از بين بردن مسلمانان است؛ اما وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ؛ «و نيرنگ مىزدند، و خدا تدبير
1) صحيح بخارى، ج 5، ص 29؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 68.
مىكرد، و خدا بهترين تدبيركنندگان است». (انفال: 30)
دشمنان براى رسيدن به خواستههاى خود ميان پيروان مذاهب ديگر و ميان مقلدان و برخى از مجتهدان دوران كنونى يا ديگر دورانها فرقى نمىگذارند؛ چنانكه صوفىها با سلفىها، اشاعره با ماتريدىها و پيروان موسوم به اهل حديث براى آنان فرقى ندارند؛ [بلكه هدف آنان نابودى مسلمانان است.]
«ابنتيميه»، از دانشمندان قرن هفتم، براى اولين بار موضوع توسل فرد نابينايى به پيامبر (ص) را مطرح كرد. ابنتيميه ادعا كرد كه اين توسل در واقع توسل به دعاى پيامبر (ص) بوده است. در نتيجه توسل به ايشان در زمان حياتش جايز است. ابنتيميه در جاى ديگر، توسل به دعاى پيامبر (ص) پس از وفات ايشان را نيز جايز مىداند. اين دانشمند سده هفتم هجرى همچنين ادعا مىكند كه توسل عمر به عباس توسل به دعاى عباس بود، نه به ذات اين صحابى. در ادامه مىگويد: اين نظر [به حقيقت] بسيار نزديك است؛ توسل، امرى فرعى است؛ به اين معنا كه از اصول اعتقادى نيست؛ بلكه حكم توسل مكروه يا مباح است. (1)بر اين اساس كسى كه به توسل اعتقاد دارد، نبايد سرزنش شود يا گمراه و زنديق
1) ر. ك: ابنتيميه، قاعدة جليلة فى التوسل والوسيله، ص 64.
خوانده شود.
بر چه اساسى برخى مسلمانان، برخى ديگر را به نام ابنتيميه تكفير مىكنند و نسبت به آنان با تندى سخن مىگويند؟! بر چه مبنايى با آنها مبارزه علمى و مادى مىكنند؟! حتى به ديگر مسلمانان نسبتهاى ناروا مىدهند و به آنها بدگمان هستند و فراتر از اينها، بر ضد آنها داستانسرايى مىكنند؛ همچون «نعيم بن حماد» (1)كه روايت جعل مىكرد و به گمان دفاع از سنت، با جعل روايت به ابوحنيفهاى بهتان زد كه خداوند وى را الگوى دانشمندان صالح و پيشوايان دين قرار داده است.
در پاسخ گفته مىشود: اگر قرار باشد هر مسئله اختلافى را كنار بگذاريم و به آن عمل نكنيم، بسيارى از احكام اسلامى را بايد تعطيل كنيم؛ حال آنكه بايد به آموزههاى اسلامى عمل شود. در صورت پيش گرفتن رويه تعطيل مسائل اختلافى، بايد هنگام نام بردن از ابوسفيان و معاويه از عبارت «رضى الله عنه» استفاده نكنيم و چه بسا بايد در برابر
1) نسائى درباره وى مىگويد: فردى ضعيف است. ديگران نيز گفتهاند: وى براى تقويت سنت، حديث جعل مىكرد. حكايتهاى نقل شده در روا داشتن بهتان به ابوحنيفه، همگى دروغند. ر. ك: فقه اهل العراق وحديثهم، ص 88.
كسانى كه اسلام آنان را نپذيرفته- پناه مىبريم به خداوند- سكوت كنيم. همچنين بايد نماز تسبيح را كه دليل آن روايتى حسن است، كنار بگذاريم؛ زيرا برخى سند اين حديث را رد مىكنند. همچنين بايد دست از اعتقاد به فرود حضرت عيسى (ع) به زمين در آخرالزمان برداريم؛ زيرا قاديانيه (احمديه) و برخى از نويسندگان معاصر، روايات مربوط به اين موضوع را رد كردهاند و اين روايات را حديث واحد مىدانند؛ حال آنكه همه عالمان دين حكم كردهاند كه انكاركننده نزول حضرت عيسى (ع) در آخرالزمان امرى متواتر را انكار كرده و چنين فردى كافر است. درباره معجزات پيامبر (ص) نيز اختلاف پيش آمده و برخى از معاصرين بر اين باورند كه تنها معجزه پيامبر (ص) قرآن كريم است.
با وجود اين اختلاف، بايد دست از باور به ديگر معجزات پيامبر (ص) مانند «تسبيح غذا در دستان مبارك ايشان»، «ناله و شكوه درخت به ايشان» و «جوشيدن آب از ميان انگشتان مبارك آن حضرت» برداريم. همچنين برخى بر اين باورند كه داستان حضرت آدم (ع) از داستانهاى غير واقعى و نمادين است. دليل آنها نيز ادعاى فلان شيخ است. در صورت پذيرش اصل رها كردن مسائل اختلافى، بايد دست از مخالفت با چنين باورى نيز برداريم. حتى بر اين اساس نبايد به كسانى كه گمان كردهاند ربا حلال است، اعتراض شود. در اين صورت بايد از مخالفت با چنين افرادى كه همه معاملات ربوى بانكها را حلال مىدانند، خوددارى كنيم. آيا درست است كه به جاى اعتراض و بحث در مسائل اختلافى، بگوييم اى مردم! اختلاف سودى ندارد ...؟! آيا از علماى شريعت كسى چنين سخنى گفته
است؟! بىترديد پاسخ اين سؤال منفى است.
بنابراين، مىگوييم جواز توسل از سنتهاى صحيح پيامبر (ص) است و يكى از صحابه نيز بر متوسل شدن دستور داد. پس انكار مسئلهاى كه براى دانشمندان و چه بسا براى عموم مسلمانان ثابت است، چگونه ممكن خواهد بود؟
پاسخ اين است كه رسول خدا (ص) اين را به ما آموخته است. ايشان همانگونه كه به ما آموخته از خداوند بدون واسطه بخواهيم، به ما ياد داده كه به ايشان (ص) نيز متوسل شويم. عمر نيز به عباس عموى پيامبر (ص) متوسل شد. سخن وى با روايت صحيح نقل شده كه:
[خداوندا!] ما تاكنون به پيامبر (ص) متوسل مىشديم و ما را سيراب مىكردى؛ امروز به عموى رسولت توسل مىجوييم؛ پس ما را سيراب كن. (1)
يكى از اصحاب نزد پيامبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! همه چارپايان ما هلاك شدند و اميدها قطع شده است. از خداوند بخواه كه باران ببارد. اين حديث در كتاب «استسقاء» صحيح بخارى نقل شده است. خداوند به زبان پيامبر خويش به ما آموخته كه از وى شفاعت پيامبر (ص) را براى خود بخواهيم با آنكه خداوند نسبت به ما و امور ما آگاهتر است و
1) صحيح بخارى، ج 4، ص 209.
همه امور به دست اوست.
فراتر از آنچه گفته شد، خداوند بزرگ به ما ياد داده كه همه كارها را به او نسبت دهيم؛ زيرا او فَعَّالٌ لِما يريد (1)است؛ اما در همين حال به ما آموخته كه به تعلق كارها به علل مادى و بسته بودن نتايج به اين اسباب نيز توجه داشته باشيم. اگر خداوند فرموده: إِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتينُ؛ «خداست كه خود روزىبخشِ نيرومندِ استوار است». (ذاريات: 58)
همو مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَناكِبِها وَكُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَإِلَيْهِ النُّشُورُ (ملك: 15)
اوست كسى كه زمين را براى شما رام گردانيد، پس در فراخناى آن رهسپار شويد و از روزى [خدا] بخوريد و رستاخيز به سوى اوست.
اگر خداوند كشتن دشمنان را به خود نسبت داده و فرموده است:
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلكِنَّ اللهَ قَتَلَهُمْ وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللهَ رَمى وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (انفال: 17)
و شما آنان را نكشتيد، بلكه خدا آنان را كُشت و چون [ريگ به سوى آنان] افكندى، تو نيفكندى، بلكه خدا افكند. [آرى، خدا چنين كرد تا كافران را مغلوب كند] و بدين وسيله مؤمنان را به آزمايشى نيكو، بيازمايد. قطعاً خدا شنواى داناست.
همو فرموده:
1) هرچه را بخواهد انجام مىدهد. بروج: 16
وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ (بقره: 191)
و هر كجا بر ايشان دست يافتيد، آنان را بكشيد، و همانگونه كه شما را بيرون راندند، آنان را بيرون برانيد.
خداوند به ما فرموده كه تنها از او يارى بجوييم: إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ؛ «تو را مىپرستيم تنها و بس، به جز تو نجوييم يارى ز كس». (فاتحه: 5)
همچنانكه رسول خدا (ص) نيز در روايتى كه از ترمذى نقل شده، به ابنعباس مىفرمايد: «اگر خواستهاى دارى، از خداوند بخواه و اگر خواستى از كسى يارى بجويى، از خداوند يارى بخواه». اما قرآن كريم به ما مىآموزد در عين اينكه از خداوند يارى مىجوييم، يكديگر را يارى كنيم:
وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوانِ (مائده: 2)
و در نيكوكارى و پرهيزكارى با يكديگر همكارى كنيد، و در گناه و تجاوز دستيار هم نشويد.
همچنانكه در كتب صحيح (1)روايت شده كه پيامبر (ص) فرمودند: «تا زمانى كه بندهاى، برادر [دينى] اش را كمك مىكند، خداوند نيز او را يارى مىدهد».
انسان مؤمن و دانشمند و كسانى كه خوى دانشمندان را دارند، بر اين باورند كه همه امور به دست خداوند است. در جهان خير يا شرّى نيست، مگر به اذن و اراده خداوند. اما خداوند- تبارك و تعالى- ابزارهايى را براى امور خير و شرّ قرار داده است. اگر خداوند بخواهد، امور
1) صحيح مسلم، ج 8، ص 71.
به وسيله اين ابزارها محقق مىشوند و اگر نخواهد، محقق نمىشوند. توسل جستن و دعاى ديگرى براى ما نيز از همين جنس ابزارهاست.
پاسخ مىدهيم: همينطور است. توسل به ذات الهى و نامهاى نيكوى خداوند امرى اجماعى است. ابوداود و ترمذى و ديگران نقل كردهاند كه پيامبر (ص) راز و نياز فردى با خداوند را مىشنيد كه مىگفت: «بار الها! گواهى مىدهم تو خدايى هستى كه جز تو پروردگارى نيست؛ بىنياز هستى؛ نه زاده شده و نه فرزند دارى و تو بىهمتايى. پيامبر (ص) فرمودند: «خداوند را به نام اعظم خواندى؛ نامى كه اگر به همراه خواستهاى بيايد، آن خواسته برآورده شود و اگر با آن نام خوانده شود، اجابت نمايد». (1)
همچنين «ابنحبان»، «طبرانى» و ديگران نقل كردهاند كه پيامبر (ص) نزد مردى آمد كه مىگفت:
خداوندا! از تو مىخواهم ... ستايش از آن توست؛ خدايى جز تو نيست؛ تو حنان و منّان هستى؛ جلال و اكرام از آن توست و تو پديدآورنده آسمانها و زمين هستى.
رسول خدا (ص) فرمود:
[اين مرد] خداوند را به نام اعظم خواند. نامى كه اگر با آن نام خوانده
1) سنن ابىداود، ج 1، ص 335؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 178.
شود، اجابت نمايد و اگر اين نام به همراه خواستهاى بيايد، آن خواسته برآورده شود. (1)
توسل جستن به كارهاى شايسته نيز امرى قطعى است؛ زيرا «بخارى» حديثى را نقل مىكند كه سه تن براى برطرف شدن نگرانىها و مشكلات خود به اعمال صالح خويش توسل جستند و خداوند نيز اجابت كرد.
گفته مىشود كه توسل به پيامبر (ص) نيز جايز است؛ چرا كه «ترمذى» و «ابوداود» روايتى درباره توسل جستن فردى نابينا به پيامبر (ص) نقل مىكنند كه حافظان حديث از جمله «ابنتيميه»، اين روايت را صحيح دانستهاند كه در ادامه اين نوشتار به تفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت.
بهتر است گفته شود كه توسل به اعمال، در واقع توسل جستن به كارى است كه خداوند آن را پذيرفته است. [نه هر عملى]. بنابراين، توسل جستن در حقيقت به معنا و انجام دهنده كار (و مقام قرب او) است، نه به صرف فعل.
حال مىگوييم چه مانعى دارد كه انسان به مردى صالح توسل بجويد؟ مگر نه اين است كه اين فرد به دليل عمل صالح، فردى شايسته شده است؟ گويى كه اين توسل به فرد صالح، همان توسل
1) المعجم الصغير، الطبرانى، ج 2، ص 96.
به كار شايسته است. اين توسل چه اشكالى دارد؟
اگر كسى بگويد: خداوندا! تو را به رسولت محمد (ص) مىخوانم، يعنى به پيامبرى و شايستگى حضرت محمد (ص) و عبادتش كه تو آنها را پذيرفتهاى، از تو مىخواهم، يا بگويد: خداوندا به حق فلان فرد شايسته، به عبادت يا به شايستگى فلان فرد از تو مىخواهم، يعنى در واقع [تو را] به شايستگى آن فرد و رفتار پذيرفته شدهاش مىخوانم. آيا اين توسل جستن نادرست است؟ اين نوع درخواست كردن از خداوند كه وجاهت يك فرد را واسطه درگاه خداوند قرار مىدهيم، چه اشكالى دارد؟ اين نوع دعا كردن چه تعارضى با توحيد دارد؟ علاوه بر اين، همانگونه كه در ادامه به تفصيل بيان خواهيم كرد، همه اين نوع دعاها در روايات نقل شده و همه مسلمانان- چه در گذشته و چه اكنون- بر درستى اينگونه دعا اجماع دارند.
قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللهُ وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (اعراف: 188)
بگو جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم، و اگر غيب مىدانستم، قطعاً خير بيشترى مىاندوختم و هرگز به من آسيبى نمىرسيد. من جز بيمدهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مىآورند، نيستم.
منظور از توسل به پيامبر (ص) در زمان حيات يا پس از وفات پيامبر (ص) اين است كه از پيامبر (ص) خواسته مىشود تا براى ما نزد خداوند دعا كند. پيامبر (ص) نيز رسول خداوند در دنياست. از سوى ديگر مىدانيم كه مرتبه پيامبرى ايشان پس از مرگ و در آخرت از وى ساقط نمىشود. پس نبوت مقامى نيست كه محدود به زمان باشد. اگر كسانى كه توسل به پيامبر (ص) پس از مرگ ايشان را جايز نمىدانند، آگاه باشند كه اين سخن به معناى از بين رفتن جايگاه پيامبرى پس از انتقال از اين دنيا به جهان آخرت است، هرگز چنين سخنى نمىگويند.
به اعتقاد اهل سنت، ارواح انسانهاى صالح پس از انتقال از اين دنيا به آخرت و خروج از جسم، از اعمال و رفتار بهرهمند هستند. اين ارواح مىتوانند دعا كنند، يارىرسانى كنند و نماز بگزارند. حتى اعمال برخى از بستگان نيز به آنها عرضه مىشود. اعمال امت اسلام نيز بر رسول خدا (ص) عرضه مىشود. اين امر به اثبات رسيده است و در ادامه، به طور مفصل در اين باره سخن خواهيم گفت.
اما برخى مىگويند: فرد صالحى كه شما به آن متوسل مىشويد، چه بسا صالح نبوده و حتى كافر مرده باشد. اين سخن و گمان كسانى است كه به دين خويش احترام نمىگزارند و به مسلمانانى كه به حكم ظاهر، افرادى شايستهاند، بدگمان هستند.
مؤمنان نزد خداوند براى يكديگر شاهدند. شهادت آنان براى يكديگر نزد خداوند پذيرفته است. اگر به صالح بودن كسى گواهى دادند و اين گواهى بر پايه گفتار و رفتار صالح، تقوا و پارسايى و نيكىهايى باشد كه از او ديدهاند و بر همين منش از دنيا رفته باشد، در واقع گواهى آنها بر پايه علم خود بوده و خداوند آنها را به دليل ندانستههايشان نكوهش نمىكند. اگر به همين شخص بدگمان گفته شود كه پدرت كه انسان صالحى بود، ممكن است از دوزخيان باشد، خشمگين مىشود و پاسخ مىدهد نسبت به مسلمانانى كه با مسلمانى و صلاح از دنيا رفتهاند، خوشگمان باشيد. سپس براى پذيرفته شدن شهادت مؤمنان براى يكديگر و شفاعت آنها از يكديگر دلايل فراوانى مىآورد و براى اثبات گفتار خود به اين روايت استناد مىكند كه «اگر مردى را ديديد كه فراوان به مسجد مىرود، به ايمان او گواهى دهيد». (1)
علاوه بر اين، حكايت شهادت صحابه به نيك بودن مردهاى از مسلمانان و گواهى آنان به بد بودن فرد مردهاى را نقل مىكند كه پيامبر (ص) نيز پس از گواهى آنان درباره مرده اول، فرمود: « [بهشت بر او] واجب شد؛ زيرا شما شاهدان خداوند در زمين هستيد». و درباره مرده دوم نيز فرمود: « [جهنم بر او] واجب شد؛ زيرا شما شاهدان خداوند در زمين هستيد» (2). و اين روايت در صحيح آمده است.
بدگمانى مسلمان به مسلمان ديگر در امور دينى و عبادى، گناه و معصيت است.
پاسخ آن است كه اگر ما از ناآگاهترين اين افراد توسلكننده بپرسيم: مگر رسول خداوند (ص) از قبر خود بيرون مىآيد تا حاجت شما را برآورده كند؟ بىترديد پاسخ اين افراد چنين خواهد بود: خير، من بر اين باورم كه او از اين دنيا رفته است، اما اميدوارم كه براى من نزد خداوند دعا كند؛ زيرا دعاى او نزد پروردگار مستجاب است. اميدوارم كه آن مرد صالح نزد خداوند برايم دعا كند؛ زيرا دعايش نزد خدا مستجاب است و وقوع همه امور به خواست و مشيت خداست.
بنابراين، توسل جستن عمل شركآلودى نيست.
از جانب ديگر ديديم كه «ابنتيميه» به عنوان اولين كسى كه به مسئله توسل خدشه وارد كرده، مىگويد: «توسل از امور فرعى دين است و از مسائل اصلى اعتقادى نيست».
شيخ محمدبن عبدالوهاب- كه به كشتن مسلمانان مخالف نظرش و گرفتن اموال آنان مشهور است- نيز در فتاواى خود مىگويد: «از يك سو سخن احمد بن حنبل اين است كه فقط توسل جستن به پيامبر (ص) جايز است، اما در همين حال مىگويند نبايد به بندگان خدا استغاثه كرد».
سپس مىگويد:
تفاوت اين دو گفتار بسيار آشكار است. اين سخن ارتباطى به بحث ما ندارد. برخى توسل جستن به صالحان را رد مىكنند و برخى نيز آن را ويژه پيامبر (ص) مىدانند. بيشتر دانشمندان از توسل جستن نهى مىكنند و آن را مكروه مىدانند. [نادرستى اين گفته در آينده آشكار مىشود] بنابراين، توسل مسئلهاى فقهى است؛ هرچند از نظر ما، فتواى جمهور فقها به مكروه بودن اين عمل درست است. بنابراين ما كسى را كه متوسل مىشود، محكوم نمىكنيم؛ زيرا در مسائل اجتهادى محكوم كردن و انكار بىمعناست؛ بلكه مخاطب ما كسانى هستند كه دعايشان به درگاه بندگان خداوند را عظيمتر از دعا به درگاه خداوند مىدانند و نزد آنان دعا مىكنند. كسانى كه به كنار آرامگاهها مىروند و در كنار قبر شيخ «عبدالقادر» يا ديگران تضرع و زارى مىكنند و خواستار برآورده شدن حاجت و برطرف شدن غمها و نگرانىهاى خود مىشوند. سخن درباره اين افراد است، نه كسانى كه خداوند را خالصانه مىخوانند و در اين كار كسى را شريك خداوند قرار نمىدهند. اما در همين حال در دعاى خود مىگويند به پيامبرت يا به انبيا، يا به بندگان شايستهات از تو مىخواهم. سخن ما درباره افرادى نيست كه در عين خلوص در خواندن خداوند، كنار آرامگاهى مشهور يا جاى ديگر مىروند و در آن مكان خداوند را مىخوانند؛ به طورى كه خالصانه جز خداوند كسى را صدا نمىزنند اين
افراد با كسانى كه موضوع سخن ما هستند، فاصله فراوانى دارند. (1)
در اينجا مناسب است كه سخنان برخى از بزرگان درباره توسل به پيامبر (ص) را نقل كنيم تا از اين رهگذر از شدت انتقاد و اشكال مخالفان توسل بكاهيم و برخى دوستان ببينند كه نظر عموم مسلمانان درباره توسل، شايسته تأمل و دقتنظر و احترام است و بايد به اين افراد خوشگمان بود. برآنيم تا با نقل گفتار بزرگان درباره توسل، مخالفان نيز باور خود را تغيير دهند يا اينكه دستكم اگر دليلى بر مخالفت دارند، معتقدان به توسل را نكوهش نكنند.
چه زيباست كه مسلمانان در مسائل اختلافى، يكديگر را معذور بدانند و در مسائل مورد توافق، براى حل مسائل بزرگ اسلامى با يكديگر همكارى كنند؛ چرا كه مسلمانان دشمن مشتركى دارند كه با ستيزهجويى در پى نابودى آناناند؛ دشمنانى كه خداوند درباره آنان مىفرمايد: وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ؛ «و نيرنگ مىزدند، و خدا تدبير مىكرد، و خدا بهترين تدبيركنندگان است». (انفال: 30)
در اينجا مشهورترين پيشوايان حافظ سنت كه به توسل اعتقاد داشتهاند را نام مىبريم:
1) محمد بن عبدالوهاب، فتاواى شيخ محمد بن عبدالوهاب، مجموعه تأليفات، بخش سوم، ص 68. اين مجموعه، در هفته گرامىداشت محمدبن عبدالوهاب از سوى دانشگاه اسلامى «محمد بن سعود» انتشار يافته است.
امام حافظ، «ابوعبدالله حاكم»؛ وى در كتاب «المستدرك على الصحيحين»، حديث توسل حضرت آدم (ع) به پيامبر (ص) را نقل كرده است.
امام حافظ، «ابوبكر بيهقى»؛ در كتاب «دلائل النبوة» حديث [توسل] آدم (ع) و ديگران را نقل كرده است. وى در اين كتاب، خود را ملزم كرده كه روايتهاى جعلى را نقل نكند.
امام حافظ، «جلالالدين سيوطى»؛ در كتاب «الخصائص الكبرى» نيز توسل آدم (ع) را نقل كرده است.
امام حافظ، «ابوالفرج بن جوزى حنبلى»؛ در كتاب «الوفاء» نيز اين حديث و ديگر احاديث مربوط به توسل را نقل كرده است.
امام حافظ، «قاضى عياض»؛ در كتاب «الشفا فى التعريف بحقوق المصطفى (ص)» در باب «زيارت» بخشى را به فضايل پيامبر (ص) اختصاص داده و روايات بسيارى را در اين رابطه نقل كرده است.
امام «نور الدين على القارى»، معروف به «ملا على قارى»؛ در شرح كتاب «الشفا».
علامه «احمد شهاب الدين الخفاجى»؛ در شرح كتاب «الشفا» كه «نسيم الرياض» نام گرفت، در باب فضليت پيامبر (ص) در اين باره سخن گفته است.
امام حافظ، «قسطلانى»؛ در بخش [مقصد] اول كتاب «المواهب اللدنية».
علامه «شيخ محمد على باقى زرقانى» در شرح «المواهب»، ج 1، ص 44 در رابطه با توسل قلمفرسايى كرده است.
امام شيخ الاسلام «ابوزكريا يحيى النووى» در كتاب «الايضاح»،
بخش ششم، ص 498 نيز درباره توسل سخن گفته است.
علامه «ابنحجر هيثمى»؛ در حاشيهاى كه بر كتاب «الايضاح» نوشته (ص 499) به اين موضوع پرداخته است. همچنين وى رسالهاى را به اين موضوع اختصاص داده و آن را «الجوهر المنظم» ناميده است.
حافظ «شهاب الدين محمد بن محمد بن جزرى دمشقى»؛ در كتاب «عدة الحصن الحصين فى فضل آداب الدعاء» به اين موضوع پرداخته است.
علامه «محمد بن على شوكانى»؛ در كتاب «تحفة الذاكرين»، ص 161.
علامه محدث «على بن عبدالكافى السبكى»؛ در كتاب «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام».
حافظ «عماد الدين ابنكثير»؛ در تفسير آيه 64 سوره نساء (1)داستان عتبى و فرد اعرابى را نقل مىكند كه براى زيارت پيامبر (ص) و طلب شفاعت از ايشان آمد. عتبى نيز به او اعتراض نكرد. همچنين در اين باره روايت توسل حضرت آدم (ع) به پيامبر (ص) را از كتاب «البداية و النهاية» نقل مىكند. (2)وى اين حديث را جعلى نمىداند. همچنين داستان مردى را
1) وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛ «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر آنكه به توفيق الهى از او اطاعت كنند و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعاً خدا را توبهپذيرِ مهربان مىيافتند». نساء: 64
2) ابنكثير، البداية والنهاية، ج 1، ص 180.
حكايت مىكند كه بر سر قبر پيامبر (ص) آمد و به او متوسل شد. وى درباره اين روايت مىگويد: «سند آن صحيح است». (ج 1، ص 91) وى يادآورى مىكند كه مسلمانان در نبرد «يمامه» شعار «يا محمداه» را انتخاب كردند. (ج 6، ص 324)
امام حافظ «ابنحجر»؛ داستان مردى را نقل مىكند كه بر آرامگاه پيامبر (ص) حاضر شد و به ايشان متوسل شد. وى در كتاب «فتح البارى» سند اين حديث را صحيح دانسته است. (ج 2، ص 495)
امام مفسر «ابوعبدالله قرطبى»؛ در تفسير آيه 64 سوره نساء وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، درباره اعتقاد به توسل و درستى آن سخن گفته است. (تفسير قرطبى، ج 5، ص 265) اين مطلب را ما از كتاب «مفاهيم يجب أن تصحح» (صص 76 و 77) نقل مىكنيم. نويسنده اين كتاب، شيخ محمد علوى مالكى حسنى از دانشمندان بنام و يكى از مدرّسان مسجدالحرام و داراى مدرك دكترا در علوم حديث است.
علاوه بر كسانى كه نام آنها آمد، افراد ديگرى از جمله امام «احمد بن حنبل» نيز به اين موضوع پرداختهاند. (1)«نووى» در «ادب الزيارة النبوية الشريفة» در بيان آداب زيارت قبر پيامبر (ص) مىگويد:
... آنگاه به جاى اول بازمىگردى و روبهروى پيامبر (ص) قرار مىگيرى. در اينجا در حق خويش به ايشان متوسل مىشوى و او را شفيع درگاه خداوند قرار مىدهى.
«ابنعلان صديقى» در تعليقى كه بر اين سخن نگاشته، مىگويد:
1) گفتار وى در ادامه اين نوشتار خواهد آمد.
«زيرا توسل به پيامبر (ص) سيره سلف صالح يعنى انبيا، اوليا و ديگران است».
وى در ادامه مىگويد من نيز گفته علوى مالكى را تأييد مىكنم كه بسيارى از مردم در فهم حقيقت توسل دچار اشتباه مىشوند. به همين دليل مفهوم صحيح توسل را تبيين مىكنيم؛ اما پيش از آن بايد حقايق زير را تبيين كنيم:
اول: توسل يكى از راههاى دعا كردن و روى آوردن به خداوند بزرگ است. بنابراين مقصود اصلى، خداوند تبارك و تعالى است. كسى كه مورد توسل قرار مىگيرد، در واقع واسطه و وسيلهاى براى نزديك شدن به خداوند بزرگ است و هر كس باورى غير از اين داشته باشد، شرك ورزيده است.
دوم: انسان متوسل، فقط به دليل محبتى كه به واسطه دارد، به او متوسل مىشود. همچنين اعتقاد دارد كه خداوند نيز اين واسطه را دوست دارد؛ به طورى كه اگر خلاف اين امر ثابت شود، از واسطه دورى خواهد گزيد و بيش از هركس ديگرى از او بيزار خواهد شد.
سوم: اگر توسلكننده بر اين باور باشد كه واسطه مىتواند مانند خداوند يا در حد پايينتر از خدا به او به طور مستقل سود يا زيان برساند، بىترديد دچار شرك شده است.
چهارم: توسل، امرى لازم يا ضرورى نيست و برآورده شدن حاجت نيز منوط به توسل نيست؛ بلكه اصل بر دعا كردن به درگاه خداوند به طور مطلق است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
وَإِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ
فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (بقره: 186)
و هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت مىكنم؛ پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
همچنين مىفرمايد:
قُلِ ادْعُوا اللهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الأَسْماءُ الْحُسْنى وَلا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَلا تُخافِتْ بِها وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا (اسراء: 110)
بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد؛ هر كدام را بخوانيد، براى او نامهاى نيكوتر است و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهستهاش مكن، و ميان اين [و آن] راهى [ميانه] جوى. (1)
«علوى مالكى» بر پايه دانشى كه خدا به او عنايت كرده، به رسم عالمان و با ادب آنان به تبيين مسئله توسل مىپردازد و در اين راه، از ناسزا گفتن، سرزنش كردن، وارد كردن اتهام يا فريب دادن و گمراه كردن پرهيز مىكند و به بيان دليل بسنده مىكند. چنين منشى جاى شگفتى نيست، چرا كه وى اين شيوه مسالمتآميز را از پيامبر (ص) برگرفته است؛ زيرا وى از دودمان پاك پيامبر (ص) بوده و در خانه علم و دانش تربيت شده است.
شيخ محمد بن سليمان كردى مدنى به شاگرد خود محمد بن عبدالوهاب مىنويسد:
اى فرزند عبدالوهاب! درود خداوند بر پويندگان راه هدايت. (2)من به تو
نصيحت مىكنم كه زبانت را از ناسزاگويى به مسلمانان پاك گردانى. اگر شنيدى فردى اعتقاد دارد كه استغاثه به غير از درگاه خداوند نيز اثر دارد، به او راه درست را نشان بده. براى او دلايل مربوط به بىتأثيرى غير خداوند را بيان كن. اگر از پذيرش حق خوددارى كرد، او را تكفير كن؛ اما اجازه ندارى اكثريت مسلمانان را تكفير كنى. (1)
يكى از معاصران (2)سخنان «ابنتيميه» را درباره توسل نقل مىكند؛ اما از صاحب اين گفتار نام نمىبرد و از جانب خويش هرچه بخواهد به آن مىافزايد. وى با اين كار در صدد است تا جواز توسل به پيامبر (ص) را انكار كند و با نظر عموم مسلمانان مخالفت ورزد. اما همين فرد، زمانى كه با آثار فراوانى از صحابه پيامبر (ص) مواجه مىشود و درمىيابد كه آنان به پيامبر (ص) تبرك مىجستهاند، براى توجيه اين سخن، ادعايى شگفتانگيز مىكند؛ او ميان تبرك و توسل تفاوت مىگذارد! ادعايى كه هيچ يك از پيشينيان مطرح نكردهاند. وى مىگويد: تبرك جستن، در واقع براى اميدوار شدن به برگرفتن خير دنيايى است و همانگونه كه گفته شد، تبرك، تمناى خير فورى است؛ برخلاف توسل كه با دعا همراه مىشود و فقط به همراه دعا استفاده مىشود.
پاسخ ما اين است: همچنانكه تبيين شده، ظاهر توسل اين است كه به همراه دعا استفاده نمىشود. ادله آن را نيز بيان مىكنيم.
ياران رسول خدا (ص) از تبرك به ايشان براى تمناى دنيا و آخرت استفاده كردهاند. در صحيح نقل شده كه فردى لباس رسول خدا (ص) را از ايشان درخواست كرد. پيامبر (ص) نيز وارد خانه شد تا آن را براى مرد بياورد. برخى از
ياران پيامبر (ص) به اين صحابى اعتراض كردند، اما گفت: «مىخواهم اين لباس را كفن خود قرار دهم». سپس اصحاب پيامبر (ص) اين كار او را تأييد كردند. (1)
در روايت است كه «انس» وصيت كرد تا يك تار موى پيامبر (ص) در كفن او قرار داده شود. در «صحيح بخارى» آمده كه انس وصيت كرد از تار مويى كه در كيف مادرش (ام سليم) بود، در حنوط او قرار داده شود؛ (2)زيرا اين تار موى رسول خدا (ص) بود. «ابنمأمون»، از شخصيتهاى برجسته اسلام مىگويد:
ما يكى از جامهاى رسول خدا (ص) را در اختيار داشتيم. در آن آب مىريختيم و از اين آب به بيماران مىداديم تا بنوشند. آنها نيز از اين راه شفا مىگرفتند. (3)
«احمد بن حنبل» سه تار موى پيامبر (ص) را در اختيار داشت. وى وصيت كرد تا دو تار مو بر روى پيشانى و يكى ديگر بر روى زبانش قرار داده شود. (4)
برخى از دوستان گمان مىكنند اگر كسى بگويد: پروردگارا! تو را به حق پيامبرت محمد (ص) توفيق حج را به بنده و هر انسان شيفته ديگرى در امسال عنايت كن، درواقع خداوند را سوگند داده است. (ادله جواز سوگند خوردن در برابر خداوند از زبان رسول خدا (ص) را بيان خواهيم كرد) در اينجا روشنترين پاسخ را مىدهيم كه توسل جستن با گفتن «به
حق ...» سوگند خوردن در برابر خداوند نيست. براى پرهيز از طولانى شدن بحث نمونههايى آورده مىشود:
«طبرانى» و «احمد» از «معاذ» و «ابوموسى» نقل مىكند كه به پيامبر (ص) گفتند: «از تو مىخواهيم به حق اسلام و به حق همراهى با تو، ما را از شفاعت خود محروم نساز». پيامبر (ص) نيز براى آنان دعا كرد. مردم به اين دو اعتراض كردند و همين سخنان ما را بيان كردند. پيامبر (ص) فرمود:
«شفاعت من براى كسى است كه بميرد، ولى ذرهاى به خداوند شرك نداشته باشد.»
«حافظ هيثمى» در «مجمع الزوائد»، راويان اين حديث را به جز «عاصم بن ابىنجود»، افراد كتاب «صحيح بخارى» دانسته است. وى درباره عاصم گفته كه راوى ضعيفى است، اما توثيق شده است. (1)
«بخارى» در «مغازى» روايت مىكند كه فردى عراقى به «عبدالله بن عمر» گفت: «به حرمت اين خانه تو را سوگند مىدهم ...». (2)
احمد روايت مىكند مسروق به عايشه گفت: «به حق صاحب اين قبر از تو مىخواهم بگويى از خوارج چه شنيدهاى؟»
«ترمذى» اين روايت را نقل كرده و آن را حديث حسن دانسته است. روايتى ديگر از صحابى پيامبر (ص)، «ثمامه» نقل شده كه وى از «عثمان» شنيده است كه او در محاصره شدن خانهاش مىگفت: «شما را به
خداوند و اسلام سوگند ...». (1)
خداوند در سوره نساء مىفرمايد: وَاتَّقُوا اللهَ الَّذي تَسائَلُونَ بِهِ وَالأَرْحامَ؛ «و از خدايى كه به [نامِ] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد و زنهار از خويشاوندان مَبُريد». (نساء: 1)
كلمه «الارحام» در يكى از قرائتهاى متواتر هفتگانه، به صورت «الارحامِ» (به كسر ميم) قرائت شده است. «ابراهيم»، «مجاهد» و «حسن» مىگويند: مانند اين است كه گفته شود: «أَسأَلُكَ بِاللهِ وَبِالرَّحِمِ»؛ يعنى تو را به خداوند و به خويشاوند از تو مىخواهم .... (2)سپس مىگويد: «اين بر اساس آنچه در ادامه مىآيد، سخن درستى است».
در صفحه بعد مىنويسد:
اما درباره حديث نهى از سوگند خوردن به پدر و مادر، بايد گفت اين حديث قابل تأمل است؛ زيرا حضرت (ص) به ابىالعشراء گفت: «وَأَبيكَ لَو طَعَنتَ في خاصِرَتِهِ». (3)از طرفى اگر بپذيريم در اين حديث از سوگند به غير خداوند نهى شده است، اما در اينجا مقصود توسل جستن، به غير خداوند و در حق ارحام و خويشاوندان است (نه سوگند به غير خدا)؛
1) ر. ك: هداية المتخبطين، ص 77 به بعد.
2) ر. ك: مختصر ابنكثير، ج 1، ص 354؛ الجامع لأحكام القرآن قرطبى، ج 5، ص 2.
3) تو را به پدرت سوگند مىدهم كه به پهلويش نزنى. در حاشيه قرطبى در تهذيب آمده: ابوالعشراء دارمى از پدرش از پيامبر نقل مىكند كه فرمودند: «لَو طَعَنتَ فى فَخذِها لأجزَأَك»؛ «اگر به رانش بزنى كافى است». اين حديث درباره ذبح است.
پس از اين كار نهى نشده است. (1)
«ابنتيميه» در كتاب «الايمان» مىگويد: امام احمد، خوارج، مرجئه و قدريه را تكفير نكرد؛ بلكه نقل شده كه وى و ديگران جهميه را تكفير كردهاند؛ حال آنكه امام احمد، بزرگان جهميه را تكفير نكرد؛ همچنانكه هر كس گفت من جهمى هستم، او را نيز تكفير نكرد؛ بلكه وى به پشتسر جهميه نماز گزارد. اين در حالى است كه جهمىها مردم را به فرقه خود دعوت كردند و آنها را گرفتار ساختند و كسانى را كه با آنان موافق نبودند، مجازات سنگين كردند. با اين حال امام احمد و ديگران آنها را تكفير نكردند؛ بلكه وى آنها را با ايمان مىدانست و امامت آنها را مىپذيرفت و برايشان دعا مىكرد. نمازگزاردن به امامت آنان و نيز حجرفتن با آنها و جنگيدن در ركاب جهميه را درست مىدانست.
وى قيام كردن عليه جهميه را ممنوع مىدانست؛ همانگونه كه در مورد ديگر ائمه نيز چنين عمل مىكرد. با اين حال سخنان باطل آنها را كه كفرورزى بود، انكار و ابطال مىكرد؛ اگرچه آنان نمىدانستند كه سخن كفرآلودى بر زبان مىآورند. وى به اندازه توان با سخنان باطل آنها مبارزه مىكرد.
امام احمد از يك سو به بندگى خداوند و فرمانبردارى از رسولش (ص) براى معرفى دين و سنت و ابطال بدعتهاى جهمىهاى ملحد ايمان داشت، اما از سوى ديگر به رعايت حقوق مؤمنان- چه پيشوايان و چه
1) الجامع لأحكام القرآن قرطبى، ج 5، ص 4.
عموم امت- معتقد بود؛ اگر چه آنان بدعتآورندگان جاهل و ظالم و فاسق بودند.
مؤلف كتاب «الصواعق الالهية» (1)از ابنتيميه و ابنقيم نقل مىكند كه اگرچه انسان جاهل و خطاكار امت اسلامى ممكن است اقدام شركآلود يا كفرآميز انجام دهد، اما مشرك يا كافر نمىشود. وى به دليل جهالت و اشتباه خود تا زمانى معذور است كه براى وى برهان و حجت اقامه نشده و مسئله برايش به طور كامل روشن نگرديده است.
همچنين در صورتى معذور است كه امور ضرورى و معلوم دين اسلام را انكار نكند؛ مسائلى كه بر سر آنها اجماع كامل و قطعى وجود دارد و هر مسلمانى بدون درنگ و تأمل آن مسئله را مىداند. (2)
همچنين از وى نقل شده است: «از بدعتهاى نادرست، تكفير طايفهاى از مسلمانان و مباح دانستن خون و دارايىهاى آنان است». اين بدعت به دو دليل سنگين است:
اول: چه بسا در طايفه تكفيركننده، بدعتهاى بزرگترى وجود داشته باشد. بلكه بايد گفت چه بسا بدعت طايفه تكفيركننده بزرگتر از بدعتهاى طايفه تكفير شده باشد. همچنين ممكن است بدعتهاى آنها مانند يكديگر يا كمتر باشد. اين وضعيت اهل بدعت و دنبالهروان هواى نفس است كه يكديگر را تكفير مىكنند.
خداوند درباره اين گروهها مىفرمايد: إِنَّ الَّذينَ فَرَّقُوا دينَهُمْ وَكانُوا شِيعاً؛ «كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند». (انعام: 159)
دوم: اگر فرض شود كه يكى از دو طايفه پيرو بدعت باشد و ديگرى موافق با سنت عمل كند، باز در اين صورت طايفه پيرو سنت، حق ندارد هر كس را كه سخن اشتباهى مىگويد، تكفير كند. در قرآن كريم مىخوانيم: رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسينا أَوْ أَخْطَأْنا؛ «پروردگارا! اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما خرده مگير». (بقره: 286)
در روايتى با سند صحيح از پيامبر (ص) مىخوانيم كه خداوند فرمود: «اجابت كردم».
سخن اين رساله در اينجا به پايان مىرسد. خداوند توفيقدهنده است و هموست كه مىتواند ميان دانشمندان مسلمان وحدت كلمه ايجاد كند و همه را به راه هدايت و حق قرار دهد.
درود خداوند بر سرور ما حضرت محمد (ص)، خاندان، اصحاب و برادرانش.
وهبى
شيخ يوسف احمد دجوى به سال 1287 ه. ق در «دجوه» ديده به جهان گشود؛ ولى اين ديدگان را در خردسالى و به دليل آبله از دست داد؛ اما خداوند به او چشم دل عطا كرد و او را دانشمندى بزرگ و مرجع مردم در حل مشكلات آنها نمود.
وى در زادگاه خود قرآن را حفظ كرد. آنگاه پدرش او را به الازهر فرستاد. وى در طول 16 سال تحصيل (1301- 1317 ه. ق) نزد دانشمندان بزرگ زمان خويش دانش اندوخت. در سال 1317 در آزمون جهانى شركت كرد. وى توانست با كسب نمرهاى بالا مدرك خود را بگيرد. كسانى كه از او امتحان گرفتند، از توانايى علمى وى شگفتزده شدند. با تأسيس مجله دانشگاه الازهر به نام «نور الاسلام» شيخ دجوى اولين كسى بود كه براى نگاشتن پژوهشهاى سودمند در زمينههاى دين، تفسير و حكمت، در اين نشريه انتخاب شد. وى تا اواخر عمر، اين فعاليت علمى را ادامه داد.
يوسف دجوى از دانشمندان بزرگ الازهر بود كه الازهر قديم از آنها بهره مىبرد. سنتهاى ايشان در نسلهاى بعدى حفظ مىشد؛ به طورىكه تا زمانى نه چندان كوتاه، امكان پر كردن جاى خالى ايشان وجود نداشت.
شيخ ابوالمحاسن يوسف دجوى در پنجم ماه صفر سال 1365 ه. ق وفات يافت. شيخ وقت الازهر بر پيكر وى نماز گزارد و در آرامگاه «عين شمس» آرام گرفت.] آنچه در پى مىآيد مجموعه مقالههايى است كه توسط يوسف دجوى در مجله الازهر در سال 1350 به چاپ رسيده است. [
در گذشته به اختصار مطالبى درباره توسل به پيامبر (ص) نوشتيم و گفتيم كه تكفير مسلمانان مسئله بزرگى است كه انسان دينمدار نبايد در آن شتابزده عمل كند. به همين دليل از انسانهاى غلوكننده و پيروان آنها خواستيم از تكفير مسلمانان پرهيز كنند.
در اين مقاله دلايلى را براى جواز توسل بيان كرديم تا انسانهاى با انصاف آنها را بپذيرند.
پس از آن، افرادى جاهل نامهها و پيامهايى را براى نويسنده ارسال كردند كه پر از بدگويى، ناسزا و فحش بود. البته گريزى نيست؛ زيرا سلاح سفيهان، بدزبانى است، نه برهان و استدلال.
در آغاز اين نوشتار (1)يادآور مىشوم اگر در اينجا سخنى گزنده و ناخوشايند مشاهده شد، مخاطب آن انسانهاى سفيه و فرومايه
1) اين مقاله در مجله الازهر، شماره اول، جلد دوم، محرم 1350 ه. ق چاپ شده است.
است. ما هرگز انسانهاى عاقل و خردمند را مخاطب اين سخنان نمىدانيم. اگر پيش از اين نيز برخلاف اين رويه مطلبى نگاشته شده، از روى قصد نبوده است.
وَجُرمٌ جرهُ سُفهاءُ قَومٍ فَحلَّ بغيرِ جانيه البلاء (1)
اين افراد سفيه گمان بردهاند كه با سفاهت خود مىتوانند حق و اهلحق را از بين ببرند؛ حال آنكه كارهاى اشتباه آنها فقط موجب بيشتر شدن فرومايگىشان نزد ما مىشود و كارهاى آنها براى ما بىارزش است. ما در سخن خود با اشارهها و نشانههاى فراوانى، منظور خود را بيان كرديم، اما آنان درك نكردند كه ما چه مىگوييم؛ هرچند به گمان خويش در آنچه مىنويسند به استادى رسيدهاند:
إنَّ العصافير لَمّا قامَ قائِمُها تَوَهَّمت أنَّها صارتْ شَواهينا (2)
البته انصاف ايجاب مىكند اين نكته را يادآور شوم كه از سوى اهل مكه نامهاى با امضاى «الف. دال» براى من ارسال شده كه نويسنده در آن با رعايت ادب و به دور از بدزبانى، به نظرات ما اشكالهايى وارد كرده است. شايد اين نامه را منتشر كرده و براى بيان حقيقت و ابطال آراى نادرست، بر اين نامه تعليقه بنويسيم.
خواننده گرامى بايد توجه داشته باشد كه گاه يك «عمل» به
اكتسابكننده (1)آن نسبت داده مىشود (فلان فرد اختراع كرد) و گاه به خالق عمل (خداوند به ما عطا كرد). هر دو جمله حقيقى هستند، نه مجازى. قرآن كريم اعمال را هم به انسان و هم به خداوند نسبت داده است: وَاللهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ «و خدا هر كه را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند». (بقره: 213)
مَنْ يَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَد؛ «خدا هر كه را راهنمايى كند، او راه يافته است». (كهف: 17)
اما با اين حال در سوره شورى مىفرمايد: وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ «و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مىكنى». (شورى: 52)
اگر اين افراد جاهل، نسبت دادن افعال (از بعد اكتسابى بودن افعال) را نادرست مىدانند، بايد گفت كه ديوانهاند. اگر ادعا مىكنند كه در سخنان مردم، افعال به خداوند نسبت داده مىشود نه اكتسابكننده (انسان)، ادعاى آنها دروغين است و براى آن دليلى اقامه نشده است. اما مىبينيم كه آنان با اين جهل و گمراهى خود، ريختن خون مسلمانان را مباح كردهاند.
1) متكلمان اسلامى به هنگام طرح موضوع مختار بودن انسان، براى تفسير اين ديدگاه، سه نظريه مطرح مىكنند: تفويض، كسب و امر بين الامرين. بيشتر متكلمان اشعرى، نظريه «كسب» را مىپذيرند. بر پايه اين نظريه، افعال انسان فقط به قدرت خداوند تحقق مىيابد و قدرت و اختيار انسان در وقوع افعال او هيچگونه تأثيرى ندارد، اما مقارنت ايجاد فعل از جانب خداوند با قدرت و اختيار انسان- كه آن نيز مخلوق خداوند است- «كسب» ناميده مىشود. بر اين اساس، خالق افعال، خداوند است و انسان اكتسابكننده آنهاست. نويسنده اين كتاب نيز پيرو همين مذهب كلامى است. به همين دليل آنچه در اين صفحات مىآيد، بر پايه نظريه كسب است. براى آشنايى بيشتر با موضوع: ر. ك: عقايد استدلالى 1، على ربانى گلپايگانى، صص 233- 235. مترجم
اگر كسى نسبت دادن فعل به مخلوق را از جهت كسب، جايز نداند، سزاوار گفتگو نيست.
مثال: فريادرس بودن خداوند، خلق و ايجاد است و از سوى پيامبر (ص) اكتساب و سببى است.
اين در صورتى است كه ما از پيامبر (ص) طلب يارى كرده باشيم؛ حال آنكه به پيامبر (ص) استغاثه نكردهايم. حتى اگر اين كار را نيز مىكرديم، از جهت اكتسابى بودن عمل ايشان و درخواست از ايشان براى دعا كردن او براى ما، اقدام درستى بوده است. مادر اسماعيل هنگامى صدا را شنيد كه گفت: «اگر فريادرسى دارى، به درگاهش استغاثه كن.» اين درخواست از جهت وسيله بودن وى بوده است.
حال اين پرسش مطرح است كه چگونه مىتوان با اين سخنان، مسلمانان را تكفير كرد و جان و مال آنها را به دليل توسل و استغاثه مباح دانست؟! حتى اگر اين افراد مسلمان با عباراتى كه ما موافق نيستيم، استغاثه كنند، آيا مىتوان به دليل نزاع لفظى، خون آنان را مباح كرد؟
در روايت صحيحى آمده:
مَن قالَ لأخيهِ يا كافِرُ، فَقَد باءَ بِها أَحَدُهُما إن كانَ كَما قالَ وَإلّا رَجَعَت عَلَيه.
اگر كسى به برادر [دينى] ش بگويد «اى كافر!» اين سخن به يكى از آنها بازمىگردد. اگر سخن او درست نباشد، به خود او باز مىگردد. (1)
1) مسلم النيشابورى، صحيح مسلم، ج 1، ص 57.
و نيز خداوند مىفرمايد:
وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا (نساء: 94)
و به كسى كه نزد شما [اظهارِ] اسلام مىكند مگوييد: «تو مؤمن نيستى» [تا بدين بهانه] متاع زندگى دنيا را بجوييد.
حال كه اين آيه اجازه نمىدهد به اظهاركننده سلام گفته شود كه «مؤمن نيستى»، چگونه مىتوان به خود جرأت داد و با دلايل واهى و سستتر از خانه عنكبوت، به برگزيدگان امت محمدى گفت كه شما به دليل توسل به پيامبران و صالحان كافر هستيد؟ قرآن مىفرمايد:
أَلا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ* لِيَوْمٍ عَظِيمٍ* يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (مطففين: 4- 6)
مگر آنان گمان نمىدارند كه برانگيخته خواهند شد؟ [در] روزى بزرگ؛ روزى كه مردم در برابر پروردگار جهانيان به پاى ايستند.
مىدانيم كه يقين، با ظهور شك از بين نمىرود. از سوى ديگر، آنگونه كه نَوَوى و ديگران نيز تصريح كردهاند، رفتار انسان مسلمان را بايد به هفتاد شكل تأويل و تفسير كرد. پس نمىتوان به دليل توسل، ديگر مسلمانان را تكفير كرد.
آيا تكفيركنندگان، ظاهر عبارتِ ديگر مسلمانان را ملاك اقدامات خود قرار دادهاند يا آنكه مقصود از اين سخنان را مدّ نظر دارند؟ اگر به دليل ظاهر عبارات اعتراض دارند، گفتن عبارتهايى مانند «آب مرا سيراب كرد» و «نان مرا سير كرد» بايد شرك و كفر باشد. اما اگر آنان مقصود عبارتها را در نظر داشته باشند و اعتراض به آن باشد كه در
دل مىگذرد، اين سخنان كفرآلود نيستند؛ زيرا اين دلها اعتقاد دارند فقط «الله» آفريننده است و نسبت دادن اعمال به غير خداوند نيز از جهت وسيله و سبب بودن آنهاست، نه به دليل خالق بودن آنها.
اينان در مسئله توسل، ميان زنده و مرده بودن تفاوت مىگذارند. گويا كه انسان زنده مىتواند شريك خداوند باشد، اما مرده نمىتواند يا اينكه قدرت روح از جسم است، نه برعكس. اين افراد اهل منطق و برهان نيستند. صفت ناپسند خودستايى و تكبر در آنها نيز به بىمنطقى آنها افزوده مىشود. بنابراين نمىتوان با اين افراد سخن گفت. بر چه مبنايى با اين افراد گفتگو كنيم؟
اما اين سطور را براى غير آنان مىنگاريم؛ چه بسا بتوانيم اين افراد را از سمپراكنى نوشتههاى آنان ايمن كنيم. همان كسانى كه آيات قرآن را كه در شأن كفار نازل شده، بر مسلمانان منطبق مىدانند؛ در حالى كه اين جماعت اندك مسلمان، خود سزاوار تكفير هستند و به گمراهى و اشتباه نزديكترند. آيا مىپذيرند كه به آنها بگوييم شما به پيروى از پيشينيان خود، مخالف سلف صالح امت اسلامى عمل مىكنيد و به همين دليل شما را مصداق آيات زير مىدانيم:
وَإِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَلَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ (بقره: 170)
و چون به آنان گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده، پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافتهايم، پيروى مىكنيم. آيا هر چند پدرانشان چيزى را درك نمىكرده و به راه صواب نمىرفتهاند [باز هم در خور پيروى هستند]؟
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللهِ (قصص: 50)
و كيست گمراهتر از آنكه بىراهنمايى خدا از هوسش پيروى كند؟
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلا هُدىً وَلا كِتابٍ مُنِيرٍ* ثانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللهِ لَهُ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَنُذِيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَرِيقِ (حج: 8 و 9)
و از [ميان] مردم كسى است كه درباره خدا بدون هيچ دانش و بىهيچ رهنمود و كتاب روشنى، به مجادله مىپردازد؛ [آن هم] از سرِ نخوت، تا [مردم را] از راه خدا گمراه كند. در اين دنيا براى او رسوايى است، و در روز رستاخيز او را عذاب آتش سوزان مىچشانيم.
چنين آياتى فراوان هستند. آيا مىتوانيم به ظاهر اين سخن استناد كنيم كه صحيحتر از آن چيزى است كه شما بدان استناد مىكنيد و بگوييم: شما به دليل تكفير كردن مسلمانان كافر شديد؟ يا اينكه بگوييم: شما (همانند خوارج) از آن دسته هستيد كه نماز ما در مقايسه با نماز آنان ناچيز است، چون قرآن مىخوانند، اما فقط صدايى است كه از گلويشان خارج مىشود و همچون تيرى كه از كمان رها مىشود، از دين خارج شدهاند؟ يا اينكه بگوييم شما از خوارج هستيد؛ همان كسانى كه عبدالله بن عمر (1)درباره آنها گفت: «آنان به آياتى از قرآن استناد كردند كه درباره مشركان نازل شده و مسلمانان را مصداق اين آيات دانستند» يا اينكه بايد سخن ديگر ابنعمر را بازگو كنيم كه «شما اهل اسلام را كشتيد، ولى بتپرستان را رها كرديد؟» يا بگوييم: «مقصود ما تنها افراد تندخو، متعصب و جاهل است».
1) روايت در صحيح بخارى موجود است.
شما (وهابيان) دشمنان خداوند هستيد، زيرا او را به آفريدههايش تشبيه كرديد و براى او سمت و سو قائل شديد. دشمنان رسول خداييد؛ زيرا حرمت ايشان را نگه نداشتيد. دشمنان اولياى الهى هستيد؛ زيرا آنها را به شدت تحقير كرديد. دشمنان همه مسلمانان هستيد؛ زيرا جان و مال آنها را حلال كرديد و از اين فراتر، كشتن كودكان آنها را نيز مباح دانستيد. رفتارى كه حتى با كافرترين كافران و فاسقترين فاسقان نيز نمىشود. اينها نمونهاى از كارهاى ناشايست و پليد شماست.
پس اى مردم! درباره مسلمانان تقواى الهى پيشه كنيد. ما در برابر دشمن كه با كفرورزى خود، با همه ما سر ستيز دارد، به يكپارچگى نيازمنديم. يا به عبارت دقيقتر، درباره خود تقوا پيشه كنيد و بدانيد كه نفس انسان به كژى امر مىكند. (1)كسى كه از هواى نفس پيروى كند از راه خداوند بيرون مىرود و گمراه مىشود. اگر ما بخواهيم شيوه شما را دنبال كنيم و بدى را با بدى پاسخ دهيم، به كسانى كه مىخواهند شما را نصيحت كنند مىگوييم:
أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا* أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا (فرقان: 43 و 44)
آيا آن كس كه هواى [نفس] خود را معبود خويش گرفته است ديدى؟ آيا [مىتوانى] ضامنِ او باشى؟ يا گمان دارى كه بيشترشان مىشنوند يا مىانديشند؟ آنان جز مانند ستوران نيستند؛ بلكه گمراهترند.
ما مىتوانيم به شيوه شما عمل كنيم؛ اما دين خداوند براى ما
1) «امارة بالسوء».
عزيزتر از شرف ماست كه شما بر آن تاختيد. اين دين از خون ما كه آن را مباح كرديد، شريفتر است. به خداوند سوگند كه شما با اين كار خود اسلام را به آتشى سوزان در روى زمين معرفى كرديد؛ حال آنكه خداوند آن را دين صلح و آسانى قرار داده است. بلكه شما اين دين را به دين انسانهاى جاهل و خشك مغز جلوهگر ساختيد؛ حال آنكه پيامبر (ص) فرموده است: «إنَّ اللهَ لا يَنظُرُ إلى صُوَرِكُم وَأَعمالِكُم وَلكِنْ يَنظُرُ إلى قُلُوبِكُم وَنيّاتِكُم». (1)
ما به خوبى آگاهيم كه فرقههاى گمراه همگى قرآن را بر پايه گرايشها و معتقدات خود تفسير مىكنند. پس از استدلالهاى نابهجاى خود به قرآن كريم و تطبيق دادن آن بر مسلمانان، فريفته نشويد؛ كارى كه پيشينيان شما نيز از روى نادانى و اشتباه انجام دادهاند. كسى نجات مىيابد كه خداوند او را نجات دهد:
مَنْ يَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُرْشِداً (كهف: 17)
خدا هر كه را راهنمايى كند، او راهيافته است، و هر كه را بىراه گذارد، هرگز براى او يارى راهبر نخواهى يافت.
نمىدانم اعتراض شما به چه امرى است؟ چرا اكنون قيامت برپا كرده و محاكمه مىكنيد؟ ما گفتهايم در توسل معتقديم كه خداوند فاعل است. ما از غير خداوند طلب انجام كارى نمىكنيم؛ اما با واسطه
1) خداوند به چهرهها و اعمال شما نمىنگرد؛ بلكه به دلها و نيتهايتان نگاه مىكند. تاج الدين شعيرى، جامع الاخبار، ص 100.
قرار دادن جايگاه پيامبر (ص) نزد خداوند، از او خواسته خود را طلب مىكنيم. اين منزلت در دنيا و آخرت براى پيامبر (ص) وجود دارد. شفاعت او در روز رستاخيز نيز بر همين اساس است. همچنين دلايل كاملًا روشن ديگرى آورديم كه نيازى به بازگو كردن آنها در اينجا نيست. در ادامه، ادله قانعكننده ديگرى را نيز مىآوريم.
پس آن شركى كه شما از آن سخن مىگوييد، كدام است؟ بر چه اساسى مسلمانان را تكفير مىكنيد؟ ما ادلهاى را در اثبات توسل خواهيم آورد تا لب فرو بنديد. براى شما تبيين مىكنيم كه دليل طرح آيه وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ؛ «و اگر در [كار] دين از شما يارى جويند». (انفال: 72) گفتههاى برخى از پيشوايان شماست. در آينده در اين باره سخن خواهيم گفت. ما هيچ چيز معقول و نامعقولى را از شما بعيد نمىدانيم. سپس تبيين مىكنيم كه تفاوت گذاردن ميان زندهها و مردهها در توسل نادرست است؛ زيرا از خداوند درخواست مىكنيم و فاعل نيز خداوند است. درخواست ما از فردى نيست كه به او استغاثه مىكنيم. ما به روشنى توضيح خواهيم داد كه ما اعتقاد نداريم اين فرد مىتواند با دعايش به ما سود برساند.
سخن در اين باره را كوتاه مىكنيم و كمى از «ابنقيم» درباره ارواح و عمل آنها پس از مرگ نقل مىكنيم. همچنين نظر شوكانى درباره توسل را به اختصار بيان مىكنيم. اين دو از بزرگان غلوكنندگان (وهابىها) هستند كه غاليان سخنان آنها را همه جا تكرار مىكنند؛ بلكه بايد گفت آن دانش يا شبه دانشى كه توسط آنان نقل مىشود،
همه از ابنتيميه، ابنقيم و شوكانى است. افراد غلوكننده، سخنان اين سه را طوطىوار نقل مىكنند. افسوس كه در اين نقل سخن، امانتدارى طوطى را ندارند! افسوس كه همه سخن پيشوايان فكرى خود را به خوبى درك نكردهاند! كاش به خوبى مىدانستند پيشوايان آنها چه گفتهاند؛ آنگاه راهشان را پيش مىگرفتند و به چيزى غير از گفته آنها معتقد نمىشدند.
در اينجا سخن «ابنقيم» درباره وضعيت ارواح پس از مرگ را نقل مىكنيم.
«ابنقيم» در «كتاب الروح» مىگويد: روح رها شده از اسارت تن و وابستگى به جسم، از رفتار، قدرت و سرعت عروج به سوى خدا و تحركى برخوردار است كه روحِ زندانى شده در جسم انسان، به دليل غرق شدن در شهوت و وابستگى به جسم، از آن برخوردار نيست. وقتى وضعيت روح در اين دنيا اينگونه باشد، بىترديد وقتى از اين جهان بيرون رود، و قواى آن جمع شود، چگونه وضعيتى خواهد داشت؟ اين روح در زمان پيدايش خود، روحى عالى، بزرگ و داراى همت بلند بوده است. بنابراين روح پس از جدا شدن از تن، وضعيت ديگرى خواهد داشت.
همه مىپذيرند كه ارواح پس از مرگ، توان انجام كارهايى را دارند كه به هنگام ارتباط با بدن، اين توانايى را ندارند؛ به طورى كه مىتوانند ارتشهاى فراوان و لشكرها را با نيروى بسيار اندكى شكست دهند. در
خواب ديده شده كه روح پيامبر (ص)- همچنين ابوبكر و عمر- لشكرهاى كفر و ظلم را شكست داده است؛ به طورى كه اين ارتشها در برابر شمار اندك مؤمنان شكست خوردهاند. (1)
اين سخن «ابنقيم» است. اين سخنان را با گفته غلوكنندگان مقايسه كنيد. نبايد فراموش كرد كه آنان از دانش و حتى شبه دانش بىبهرهاند و فقط به سخنان «ابنقيم» اشاره مىكنند. اما آنان همانگونه كه كمخرد هستند، آگاهىشان نيز اندك است.
«شوكانى» دومين يا سومين دانشمند اين طايفه مىگويد: شيخ الاسلام «ابنتيميه» در برخى از فتاواى خود اين عبارت را مىآورد:
استغاثه به اين معنا كه از پيامبر (ص) آنچه درخور جايگاه ايشان باشد، طلب شود، امرى است كه هيچ مسلمانى در آن ترديد ندارد. هر كس كه در اين امر نزاع كند، يا كافر است يا اشتباه كرده و گمراه است.
اما به باور نگارنده، بايد بر سر آنچه درخور جايگاه پيامبر (ص) است و آنچه درخور ايشان نيست و در آنچه ناتوان هستند، نزاع كرد. بىترديد پيامبر (ص) قادر است كه در عالم برزخ براى ما دعا كند؛ همچنانكه ايشان در حديثى- كه درستى آن را بيان خواهيم كرد- مىفرمايند:
اعمال شما بر من عرضه مىشود. اگر اين اعمال، خير باشند، خدا را سپاس گويم و اگر در اين اعمال، شرّى ببينم، براى شما طلب آمرزش مىكنم. (2)
شوكانى در ادامه مىگويد:
در رابطه با شفاعتخواهى از مخلوق بايد گفت مسلمانان بر اين امر اتفاق نظر دارند كه درخواست شفاعت از مخلوق در آنچه كه از امور دنيا از عهده او برمىآيد، جايز است.
بر اين اساس، بار ديگر توجه خواننده را به اين نكته جلب مىكنم كه بايد پيرامون آن امرى بحث كنيم كه پيامبر (ص) قادر به آن است. در بالا تبيين شد كه پيامبر (ص) در برزخ نيز مىتواند به ما سود برساند و اين امر به هيچوجه شركآلود نيست.
شوكانى مىافزايد:
در سنن ابوداود آمده كه مردى به پيامبر (ص) عرض كرد: ما خدا را نزد تو شفيع مىسازيم و تو را نزد خداوند شفيع خود قرار مىدهيم. پيامبر در پاسخ فرمودند: «شأن خداوند بالاتر از اين است. خدا نزد مخلوقش شفيع نمىشود». به اين ترتيب پيامبر (ص) شفاعت خود نزد خداوند را تأييد و با شفيع قرار دادن خداوند نزد خويش مخالفت كرد.
شوكانى در ادامه مىگويد:
شيخ عزالدين بن عبدالسلام در رابطه با توسل به يكى از آفريدههاى خداوند نزد پروردگار، در جايى كه بنده از خداوند خواستهاى دارد، مىگويد: فقط توسل جستن به پيامبر (ص) جايز است؛ البته اگر حديث مأثور در اين رابطه صحيح باشد. شايد منظور وى حديثى باشد كه نسائى در سنن، ترمذى در صحيح و نيز ابنماجه و ديگران نقل كردهاند: نابينايى نزد پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! من دچار نابينايى شدهام. برايم
دعا كن. پيامبر (ص) به وى فرمود: وضو بگير و دو ركعت نماز بگزار. پس از آن بگو: بار الها! از تو مىخواهم و به واسطه پيامبرت محمد [ (ص)] به تو روى آوردهام. اى محمد! من تو را براى بازگشتن بينايى خويش شفيع قرار مىدهم. خداوندا! شفاعت پيامبرت را درباره من بپذير. سپس پيامبر (ص) فرمود: اگر نيازى داشتى، مانند اين دعا را بخوان و خداوند آن فرد را بينا كرد. به فرمايش پيامبر (ص) در عبارت بالا كه «اگر حاجتى داشتى، مانند اين دعا را بخوان» بار ديگر توجه كنيد.
شوكانى همچنين مىگويد:
اما [برخلاف باور شيخ عزالدين بن عبدالسلام] از نظر من دليلى ندارد كه جواز توسل را تنها مخصوص پيامبر (ص) بدانيم؛ به چند دليل: اول، به دليل اجماع صحابه در اين امر. دوم، توسل جستن به اهل فضل و دانش نزد خداوند و درواقع توسل به اعمال صالح آنان و برترىهاى آنان است؛ زيرا انسان فاضل فقط به واسطه اعمالش به اين مقام رسيده است؛ پس وقتى كسى بگويد: بار الها! من به فلان دانشمند نزد تو توسل مىجويم، درواقع به اعتبار دانشى كه دارد، او را نزد خداوند واسطه قرار مىدهد. در صحيحين و ديگر منابع روايى آمده است كه پيامبر (ص) داستان آن سه نفر را نقل فرموده كه وارد غار شدند. ناگهان صخرهاى بزرگ درِ غار را بست. سپس هر يك بهترين عمل خود را نزد خداوند وسيله قرار داد. با اين كار، صخره كنار رفت. اگر توسل به اعمال خوب جايز نبود يا شرك به شمار مىرفت- سخنى كه تندروها نيز مانند عزالدين و پيروانش مىگويند- خداوند نيز دعاى آنان را اجابت نمىكرد. پيامبر (ص) نيز پس از نقل اين حكايت، در برابر اين كار ناپسند آنان سكوت نمىكرد.
اميدوارم به اين نكته دقت شود كه وى عزالدين بن عبدالسلام را از
شمار تندروان قلمداد كرده است؛ حال آنكه وى جواز توسل به پيامبر (ص) را پذيرفته است؛ اما اين امر را ويژه پيامبر (ص) دانسته است.
شوكانى مىافزايد:
به اين ترتيب مىبينيم استدلال مخالفان توسل به پيامبران و صالحان، به آيات قرآن كريم درست نيست؛ آياتى مانند: وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى؛ «وكسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفتهاند [به اين بهانه كه] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمىپرستيم». (زمر: 3)
فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً؛ «پس هيچكس را با خدا مخوانيد». (جن: 18)
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ؛ «دعوت حق براى اوست و كسانى كه [مشركان] جز او مىخوانند، هيچ جوابى به آنان نمىدهند». (رعد: 14)
زيرا استدلال آنها به آياتى است كه از موضوع بحث خارجند. در آيه سوم سوره زمر تصريح شده كه آيه درباره كسانى سخن مىگويد كه دوستانى را به غير از خدا گرفته و آنها را مىپرستند. [اما در بحث ما، پرستش پيامبران و صالحان مطرح نيست.] كسى كه به دانشمندى متوسل شده، او را پرستش نكرده؛ بلكه مىداند دانش آن فرد، به او نزد خداوند برترى داده است. به همين دليل به او توسل پيدا كرده است. همچنين در آيه 18 سوره جن از خواندن غير خدا به همراه خدا نهى شده است.
براى مثال از اين سخن نهى شده كه گفته شود: «يا الله! يا فلان!» اما كسى كه به دانشمند متوسل مىشود، فقط خدا را مىخواند، ولى اين روى آوردن به خداوند با توسل جستن به كار شايستهاى از بندگان خداوند صورت مىگيرد؛ همچنانكه در حكايت نقل شده از پيامبر (ص) نيز آن سه نفر با توسل به اعمال شايسته خود خداوند را خواندند. آيه 14 سوره رعد نيز
درباره كسانى است كه غير خداوند را خواندهاند؛ در حالىكه متوسلان به پيامبران و صالحان، نه غير خدا و نه به همراه خداوند، ديگرى را نخواندهاند. پس از آشنايى با اين پاسخها آشكار مىشود چگونه بايد به ادلهاى كه از بحث خارج است، پاسخ داده شود.
شوكانى در ادامه مىگويد:
توسل جوينده به يكى از پيامبرانِ خدا يا يكى از دانشمندان، بر اين باور نيست كه فرد واسطه قرار گرفته را در كارى شريك خداوند كرده است. اگر كسى چنين باورى داشته باشد، بنده اى از بندگان خداوند را- خواه يك پيامبر يا غير او- پرستيده است. به همين دليل، در گمراهى آشكار به سر مىبرد.
همچنين استدلال به آيه لَيْسَ لَكَ مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ؛ «هيچ يك از اين كارها در اختيار تو نيست». (آلعمران: 128) وآيه: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللهُ؛ «بگو: جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم». (اعراف: 188) براى اثبات نادرستى توسل، بىپايه است؛ زيرا اين دو آيه تصريح مىكند كه رسول خدا (ص) اختيار هيچ يك از امور را ندارد و براى خود، اختيار سود و زيانى ندارد؛ پس براى ديگران نيز چنين اختيارى ندارد. اما در اين دو آيه، دليلى بر منع توسل به پيامبر (ص) يا ديگر پيامبران و صالحان ديده نمىشود.
خداوند مقام محمود، يعنى شفاعت بزرگ را به پيامبرش عطا فرموده است. پروردگار راهنمايى كرده كه از پيامبر (ص) شفاعت خواسته شود و به پيامبر خود نيز فرموده: «سَل تُعطَ وَاشْفَع تُشَفَّع». (1)
1) بخواه تا به تو داده شود و شفاعت كن تا شفاعت تو پذيرفته شود. احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 3، ص 178.
سخن شوكانى درباره درستى توسل اينگونه ادامه مىيابد:
از سوى ديگر، برخى براى ابطال توسل چنين استدلال كردهاند كه پيامبر (ص) پس از نزول آيه 214 سوره شعرا: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ؛ «و خويشانِ نزديكت را هشدار ده»، فرمودند: اى فلان پسر فلان! من براى تو اختيار امرى را نزد خداوند ندارم. اى فلان دختر فلان فرد! من نزد خداوند اختيار كارى را ندارم. [پاسخ اين استدلال را بايد چنين داد] پيامبر (ص) در اين حديث تصريح كرده كه اگر خداوند بخواهد كسى زيان ببيند، پيامبر (ص) نمىتواند به او سود برساند؛ همچنانكه اگر خداوند براى كسى سودى بخواهد، پيامبر (ص) توان زيان رساندن به او را ندارد. در اين روايت تصريح شده كه پيامبر (ص) درباره نزديكان خويش چنين اختيارى ندارد؛ چه برسد به غير خويشاوندان خود. اين موضوع براى هر مسلمانى آشكار است؛ اما در اين روايت دليلى بر عدم توسل به پيامبر (ص) نزد خداوند ديده نمىشود؛ زيرا درخواست از كسى است كه اين اختيار را دارد. تنها تفاوت در اين است كه پيشاپيش خواسته خود، فردى را قرار داده كه خداوندى كه صاحب اختيار همه امور است، به اين دليل خواستهاش را اجابت كند.
اين سخن دانشمندانى است كه تندروهاى وهابى آنان را بر دانشمندان مذاهب چهارگانه نيز مقدم مىشمارند. هرچند ما با اين دانشمندان در موضوعات فراوانى اختلاف داريم، اما در اين موارد با آنها موافقيم. كسانى كه دانش را فقط از اين رهبران مىگيرند و فقط از چشمه كتابهاى اين دانشمندان مىنوشند و غير آن را علم نمىدانند، بايد در تمام امور از آنها پيروى كنند و كلام آنان را عليه خود حجت بدانند، همانگونه كه هر جا به نفع آنان تمام مىشود، آن را حجت
مىدانند.
سخن را به پايان مىبريم. در آينده ادله صحيح و صريحى را بيان خواهيم كرد كه جواز توسل به پيامبر (ص) را پيش از وجود ايشان، پس از وجود در دنيا، در برزخ و در قيامت اثبات مىكند؛ هرچند در مقاله اول خود، وعده بيان تفصيلى ادله را داديم، اما آنان قومى محروم از درك و فهم هستند.
بسيار مىبينيم آنان به هنگام پاسخگويى به ما يا ديگران به ادعاهاى واهى استناد مىكنند. اكنون كه آنان از استدلال ناتوان هستند، ما برآنيم ادلهاى را براى ابطال همه ادعاهاى آنها- حتى ادعاى وجود تفاوت ميان توحيد الوهى و توحيد ربوبى- بيان كنيم.
توسل به پيامبر (ص) و استغاثه نزد ايشان در زمان حيات و حتى پس از وفات وى بىاشكال است؛ (1)زيرا توسل جستن ما به جايگاهى است كه نزد خداوند دارد. اين جايگاه نيز براى او در دنيا و آخرت وجود داد. در توسل جستن، مقصود اصلى خداوند است. از نظر عقل و نقل مىتوانيم از پيامبر (ص) درخواست كنيم نزد خداوند شفيع ما شود. پس پيامبر (ص) در برزخ نيز مىتواند مانند زمان حيات خود، از خداوند امرى را بخواهد.
ما پيش از اين گفتهايم كه ارواح پس از مرگ، فناپذير نيستند؛ بلكه داراى فهم و درك هستند. ما از رهبر آنان (تكفيركنندگان)، «ابنقيم» نقل كرديم كه روح پس از جدا شدن از جسم، اعمالى را انجام مىدهد كه
1) اين مقاله در مجله الازهر، شماره دوم، جلد دوم، صفر سال 1350 ه. ق چاپ شده است.
نمىتوانسته در اين دنيا انجام دهد. اين سخن بسيار معقولى است؛ زيرا روح قدرت خود را از اجسام نگرفته تا اين توان پس از جدايى از جسم تمام شود؛ بلكه جسم است كه حيات و افعال خود را از روح مىگيرد. پس اين خلط كه به تعارض عقل و نقل منجر شده و حقايق را واژگون ساخته، از كجا سرچشمه مىگيرد؟
وقتى گفته مىشود توسل جستن به انسان زنده، جايز است نه مرده، اين سخن مردم را بيشتر به شرك آلوده مىسازد؛ زيرا اين توهم را ايجاد مىكند كه انسان زنده كارى را مىتواند انجام دهد كه مرده از انجام آن ناتوان است؛ در حالىكه گفتيم، اين كار نه از انسان زنده و نه از مرده سرمىزند؛ بلكه خالق اين فعل، خداوند است. كسى كه در سخنان اينان درنگ كند، مشاهده مىكند كه اين سخنان معتزلىها درباره انسانهاى زنده و كسانى است كه به مردگان هيچ اعتقادى ندارند.
به هر حال، احتمال غفلت از فاعل حقيقى و توهم اينكه به جز خدا نيز مؤثرى در جهان هست، در توسل به زندگان بيشتر است تا توسل به مردگان. ما در گذشته سخن يكى ديگر از پيشوايان آنان، يعنى شوكانى را درباره توسل بيان كرديم. همچنين پاسخ وى به نظر عزالدين بن عبدالسلام درباره اختصاصى بودن جواز توسل به پيامبر (ص) را نقل كرديم كه گفت در توسل تفاوتى ميان پيامبر (ص) و ديگران وجود ندارد.
ما نيز با كوتاه آمدن از نظر خود، همان را مىگوييم كه شوكانى بيان كرده است. بر اين اساس، پرسش ما اين است كه چرا توسل به يك ولى يا پيامبر (ص) را توسل به عمل صالح او نمىدانيد؟ حال آنكه در واقع اين كار، توسل به ولى از جهت مقرب بودن او در پيشگاه خداست و اين فرد
به دليل اعمال صالح خود به اين مقام رسيده است. از سوى ديگر مسئله درخواست از خداوند به واسطه اعمال صالح، امرى اجماعى ميان ما و شماست.
در اين راستا سخن ابنقدامه، از بزرگان حنبلى- كه شما نيز پيروان اين مذهب هستيد- را نقل مىكنم. سخن كسى كه «ابنتيميه» درباره وى مىگويد: «پس از اوزاعى، كسى با فضيلتتر از وى وارد شام نشد.» شايد با اين سخنان بتوانيم انصاف را در شما برانگيزيم و مذهب شما- البته اگر همانگونه كه ادعا مىكنيد، مذهبى داشته باشيد- را بار ديگر به شما يادآور شويم.
برآنيم تا از راه عقل و نيز به واسطه سخنان شوكانى، ابنقيم و پيشوايان حنبلى، شما را محكوم كنيم. كاش مىدانستم اين كار چه اندازه سودمند است! (1)خداوند درباره افراد متعصب و لجوج مىفرمايد:
سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا (اعراف: 146)
به زودى كسانى را كه در روى زمين به ناحق تكبّر مىورزند، از (ايمان به) آيات خود، منصرف مىسازم! آنها چنانند كه اگر هر آيه و نشانهاى را ببينند، به آن ايمان نمىآورند. اگر راه هدايت را ببينند، آن را راه خود انتخاب نمىكنند و اگر طريق گمراهى را ببينند، آن را راه خود انتخاب مىكنند!
1) هر دردى درمان دارد، جز اين درد تعصب.
راز تعصبورزى آنان، در اين آيه شريفه تكبر به ناحق در روى زمين بيان شده است. چه تكبرى بالاتر از اينكه همه مسلمانان را تحقير مىكنند و بر اين باورند كه فقط آنها رستگار مىشوند؟!
با وجود آنچه گفته شد، تلاش ما در اين نوشتار، جلوگيرى از سرايت اين بيمارى به غير از جاهلان وهابى است. مىخواهيم با اين كار، افراد با انصاف آنها را هشيار سازيم تا به راه حق بازگردند.
«ابنقدامه حنبلى» در كتاب «مغنى» كه از برجستهترين كتابهاى مذهب حنبلى يا بهترين كتاب آنهاست، درباره آداب زيارت پيامبر (ص) مىنويسد (1): نزد قبر آن حضرت مىآيى. پشت به قبله و رو به ميان قبر مىايستى و مىگويى:
السَّلامُ عَلَيكَ ايُّهَا النَّبِيُّ وَرَحمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ، السَّلامُ عَلَيكَ يا نَبِيَّ اللهِ وَخِيَرَتِهِ مِن خَلقِهِ ... اللّهُمَّ اجز عَنّا نَبيَّنا أَفضَلَ ما جَزَيْتَ أَحَداً مِنَ النَّبِييّنَ وَالمُرسَلينَ، وَابعَثهُ المَقامَ المَحمُودَ الَّذي وَعَدتَهُ يَغبِطُهُ بِهِ الأَوَّلُونَ وَالآخِرُون ... اللّهُمَّ إنَّكَ قُلتَ وَقَولُكَ الحَقّ: وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللهَ تَوّابًا رَّحِيمًا (2)وَقَد أَتَيتُكَ مُستَغفِراً مِن ذُنُوبي مُستَشفِعاً بِكَ إلى رَبّي. (3)
1) ج 3، ص 590.
2) نساء: 64.
3) درود، رحمت و بركات خداوند بر تو باد اى پيامبر. سلام بر تو اى نبى خداوند و بهترين آفريدهاش ... خداوندا! بهترين پاداشهايى را كه به پيامبران و رسولان خويش دادهاى به پيامبر ما عطا فرما. ايشان را به مقام محمودى كه وعده دادهاى و فرمودهاى همگان به اين مقام غبطه مىخورند، نائل گردان ... خداوندا! تو خود فرمودهاى و سخن تو حق است كه «و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند» [اى پيامبر!] من اكنون نزد تو آمدهام و از گناهانم آمرزش مىطلبم و تو را نزد پروردگارم شفيع قرار مىدهم. ابنقدامه، المغنى، ج 3، ص 590
مىبينيم كه در اين دعا، در حالى از پيامبر (ص) طلب شفاعت مىشود كه ايشان در قبر خود آرام گرفتهاند. قبرى كه وهابىها (حنبلىها) آنرا تحريم مىكنند. گمان مىكنم كه آنان جرأت نكردهاند ميان شفاعت جستن و توسل تفاوت بگذارند- هرچند انجام هر كار خردمندانه و غير خردمندانهاى از آنان دور نيست.- همچنين بر اين باوريم كه آنان نيز درك مردم ديگر را دارند كه زائر قبر پيامبر (ص) طلب آمرزش مىكند و پيامبر (ص) نيز در برزخ [براى او] استغفار مىكند. در غير اين صورت، تلاوت اين آيه در اين دعا بىمعنا خواهد بود.
استغفار پيامبر (ص) [براى امت خويش] پس از مرگ ايشان، امرى دور از ذهن نيست؛ زيرا در حديث صحيح آمده است كه مىفرمايند:
اعمال شما بر من عرضه مىشود. اگر اين اعمال، خير باشند، خدا را سپاس گويم. اگر در اين اعمال، شرّى ببينم، براى شما طلب آمرزش مىكنم.
مناوى و ديگران براى اثبات صحت اين روايت به طور مفصل سخن گفتهاند. بنابر اين بر پايه نصّ اين حديث، استغفار پيامبر (ص) براى امتش پس از مرگ ايشان نيز امرى ثابت شده است.
در «شرح مقنع» (1)(ص 495) عين همين عبارات آمده است؛ اما در اين كتاب مطلب زير نيز آمده است: دار قطنى از ابنعمر نقل مىكند:
پيامبر (ص) فرمودند: «كسى كه حج بگزارد و پس از مرگ من قبرم را زيارت كند، گويا كه مرا در زمان حياتم زيارت كرده است». در روايت ديگرى آمده است: «هركس قبرم را زيارت كند، شفاعت از او بر من واجب مىشود.»
با وجود سختگيرى و دقت فراوان دار قطنى در نقل حديث، مىبينيم وى نيز همچون ديگر بزرگان نقاد و حديثشناس، اين حديث را مىپذيرد. سبكى نيز اين مسئله را در «شفاء السقام» تبيين مىكند.
آنچه در بالا آمد، سخنان پيروان امام احمد بن حنبل و تمسكجويان به سنت و محبت پيامبر (ص) است. در اينجا برخى از ادله توسل را كه برگرفته از سنت صحيح است، بيان مىكنيم:
جواز توسل و نيكويى اين عمل، براى هر ديندارى آشكار است. گويا كه روى آوردن به درگاه خدا با توسل به پيامبران، اوليا و مقربان درگاهش، امرى فطرى است كه در نهاد انسان قرار گرفته است. به همين دليل پيروان پيامبران در هر زمانى به آن پيامبر توسل پيدا مىكردند. در روز قيامت نيز مردم به سوى انبيا مىروند تا به دليل منزلتى كه دارند، برايشان شفاعت كنند؛ هرچند خداوند از رگ گردن نيز به انسانها نزديكتر است.
توسل به پيامبر (ص) پيش و پس از وجود آن حضرت در دنيا و نيز پس از
1) اين كتاب به تصحيح استاد رشيد رضا به همراه «المغنى» و با هزينه پادشاه وقت عربستان، ابنسعود چاپ شده است.
مرگ ايشان در برزخ و به هنگام محشور شدن در عرصه قيامت، امرى ثابت شده است. دلايل توسل به ايشان در اين مراحل زمانى مختلف در زير مىآيد:
دليل توسل به پيامبر (ص) پيش از وجود ايشان، روايتى است كه حاكم نيشابورى نقل كرده و آن را صحيح دانسته است.
قاضى عياض در كتاب «الشفا» (1)روايتى را نقل مىكند كه مالك آن را صحيح دانسته است. بنابر اين روايت، وقتى حضرت آدم (ع) آن اشتباه را مرتكب شد، نزد خداوند به حضرت محمد (ص) متوسل شد. خداوند به او فرمود: «محمد را كه هنوز نيافريدهام؛ چگونه او را مىشناسى؟!» حضرت آدم گفت: «نام او را ديدم كه در كنار نام تو نوشته شده است؛ به همين دليل فهميدم كه او نزد تو محبوبترين آفريدههاست». خداوند فرمود: « [درست گفتى] او محبوبترين است. حال كه به او متوسل شدى، تو را بخشيدم».
منصور عباسى از امام مالك پرسيد: «رو به قبله بايستم و دعا كنم يا رو به پيامبر (ص)؟» مالك در پاسخ گفت: «چرا از پيامبر (ص) روى بگردانى؟ ايشان واسطه تو [براى روى آوردن] به سوى خداست و واسطه آدم نزد خداوند بوده است».
سخن امام مالك به حديثى اشاره دارد كه در بالا نقل شد. مفسران در تفسير آيه وَكانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا؛ «و از ديرباز [در
1) ص 224.
انتظارش] بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مىجستند». (بقره: 89) مىگويند: «بنىقريظه و بنىنضير وقتى مىخواستند با مشركان عرب بجنگند، به پيامبرى كه در آخرالزمان مبعوث خواهد شد، متوسل شده و از او يارى مىخواستند. در نتيجه، آنها بر مشركان پيروز مىشدند».
اين روايت را «ابنعباس»، «قتاده» و ديگران نقل كردهاند. بنابراين مشاهده مىشود كه آنها نيز پيش از وجود پيامبر (ص) به ايشان توسل مىجستهاند. (1)
گمان نمىكنم كسى در توسل به پيامبر (ص) در زمان حيات مبارك ايشان ترديد داشته باشد؛ زيرا مردم در زمان پيامبر (ص) به هنگام سختىها مانند خشكسالى يا ساكن شدن در نقطهاى بىآب و در دشوارىها به آن حضرت مراجعه مىكردند. موارد توسل مسلمانان در زمان پيامبر (ص) به ايشان بسيار است كه ما درصدد بيان آنها نيستيم. اگر كسى اين امر را انكار كند، دنيا را پر از دليل و برهان مىكنيم. از نگاه برخى، شمارى از موارد رجوع به پيامبر (ص) و توسل به ايشان را استغاثه ناميدهاند. ما مىگوييم اين امر، خواسته ما را به طريق اولى ثابت و اظهارات آنان را باطل مىكند. اما همانگونه كه گفتيم، ما به دنبال نزاع لفظى نيستيم.
با اين حال، در اينجا روايت صحيحى را نقل مىكنيم كه «ترمذى»، «نسائى»، «بيهقى» و «طبرانى» آن را با سندهاى صحيح نقل كرده و
1) قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 27.
حافظان حديث- حتى شوكانى- نيز آن را پذيرفتهاند. همگى از «عثمان بن حنيف» نقل كردهاند كه مردى نابينا نزد پيامبر (ص) آمد. آنها نيز با پيامبر (ص) نشسته بودند. مرد نابينا از نابينايىاش به پيامبر (ص) شكوه كرد. آن حضرت وى را به صبر و بردبارى توصيه كرد. نابينا گفت: «من راهنمايى ندارم و اين نابينايى برايم مشكل شده است.» پيامبر (ص) به او فرمودند: «وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان. آنگاه بگو: «اللّهُمَّ إنّي أَتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِيكَ مُحَمَّدٍ نَبِي الرَّحمَةِ يا مُحَمَّد إنِّي تَوَجَّهتُ بِكَ إلى رَبّي فِى حاجَتِي لِتَقْضِى لِي اللّهُمَّ شَفِّعهُ في». (1)
در روايتى آمده كه اگر حاجت ديگرى داشتى، مانند اين كار را انجام بده.» «عثمان بن حنيف» مىگويد: به خدا سوگند كه اين فرد نابينا هنوز از مجلس ما بيرون نرفته، بينايىاش را به دست آورد؛ گويا كه از اول نابينا نبود. اين حديث صريح و صحيحى است كه شايسته بود نزاع را تمام كند؛ (2)اما انسانهاى فرومايه و متعصب، دست از انديشههاى فاسد و سخنان تهى برنمىدارند. خداوند مىفرمايد: وَكانَ الإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا؛ «و انسان بيش از هر چيز سَرِ جدال دارد». (كهف: 54) در حديث پيشين پيامبر (ص) مىفرمايد: اگر حاجت ديگرى داشتى نيز مانند همين كار را انجام بده. در واقع پيامبر (ص) به آن فرد نابينا مىآموزد كه بگو «يا محمد!»؛ حال آنكه پيامبر (ص) غايب است و منادا قرار مىگيرد؛ اما اين
1) خداوندا! به واسطه پيامبرت- آن سروش رحمت- به تو روى كردهام. يا محمد! من در حاجتى كه دارم، تو را به درگاه خداوند واسطه قرار دادهام تا حاجتم را برآورده سازى. خداوندا! شفاعت او را در حق من بپذير.
2) ر. ك: شيخ محمود سعيد، المنارة لتخريج احاديث التوسل والزيارة. همچنين كتاب «مفاهيم يجب أن تصحح»، شيخ محمد علوى مالكى.
امر از نگاه وهابىها كارى حرام يا شركورزى است.
براى اثبات درستى توسل به پيامبر (ص) پس از وفات ايشان نيز مىتوان به حديث بالا استناد كرد. پيامبر (ص) فرمودند: «اگر حاجت ديگرى داشتى، مثل همين كار را انجام بده». اين عبارت صريح و در عين حال مطلق است. [پيامبر (ص) اين قيد را نياوردهاند كه اگر حاجت ديگرى داشتى، در صورتى كه من زنده بودم، همين كار را انجام بده].
همچنين در روايت ديگرى كه «طبرانى»، «بيهقى» و «ترمذى» با سند صحيح از «عثمان بن حنيف» نقل مىكنند آمده است: مردى در زمان خلافت عثمان براى برآورده شدن نياز خود نزد عثمان مىآمد، اما وى به آن مرد نيازمند توجهى نمىكرد. «عثمان بن حنيف» تصميم گرفت تا با آن مرد نيازمند صحبت كند. وقتى آن شخص آمد، عثمان دعاى نقل شده در روايت بالا را به او ياد داد. او نيز وضو گرفت و نماز خواند و طبق آنچه آموخته بود، دعا كرد. بار ديگر خواست نزد عثمان بيايد. خادم عثمان او را به داخل برد و عثمان او را در كنار خود جاى داد. سپس حاجتش را برآورده ساخت و به او گفت: «اگر نيازى داشتى، نزد ما بيا». وقتى اين مرد بار ديگر با عثمان بن حنيف روبهرو شد، به او گفت: «خداوند به تو پاداش نيكو دهد. وى به نياز من توجهى نمىكرد تا اينكه تو با او سخن گفتى». عثمان گفت: «به خدا سوگند كه من با او سخن نگفتم. اما با رسول خدا (ص) بوديم كه فرد نابينايى نزد پيامبر (ص) آمد و ...» (حديث بالا را برايش نقل كرد).
دليل ديگر درستى توسل به پيامبر (ص) پس از وفاتش روايت صحيحى است كه بيان مىكند پيامبر (ص) به انبياى پيش از خود (پس از مرگ آنها) توسل پيدا كرده است. انس بن مالك مىگويد: «پس از مرگ فاطمه بنت اسد بن هاشم، مادر على بن ابىطالب ( (ع)) كه پيامبر را نيز بزرگ كرده بود، پيامبر (ص) بر بالين وى آمد و فرمود: «مادر! خدا تو را رحمت كند». سپس به تمجيد از فاطمه بنت اسد پرداخت و سپس وى را با عباى خود كفن كرد و دستور داد تا برايش گورى آماده كنند. وقتى به لحد رسيدند، پيامبر (ص) با دست خويش آن را كَند و در آن خوابيد و فرمود: اى خدايى كه زنده مىكند و مىميراند و خود زنده هميشگى است! به حق پيامبرت و پيامبران پيش از من، مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و قبرش را وسعت بخش كه تو بخشندهترين بخشايندگان هستى. (1)
روايت بالا را «طبرانى» در دو كتاب «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط»، «حاكم نيشابورى» و «ابنحبان» به سند صحيح نقل كردهاند. مانند اين روايت را «ابنابىشيبه» از «جابر» و «ابنعبدالبر» از «ابنعباس» و نيز «ابونعيم» در «الحلية» از «انس» نقل كرده است.
همچنين صحابه به آثار به جاى مانده از پيامبر (ص) پس از مرگ ايشان نيز توسل مىجستند. روايت است كه جُبّهاى از پيامبر (ص) نزد اسماء بنت ابوبكر وجود داشت و آنان با توسل به آن جبه، طلب شفا مىكردند. در
1) اين روايت در «كشف الغمه»، ص 193 با اندكى تفاوت نقل شده است. مترجم
واقع آنها نزد خداوند به آثار پيامبر (ص) متوسل مىشدند و خداوند نيز به بركت آن آثار، ايشان را شفا مىداد.
مىبينيم كه توسل به شكلهاى گوناگونى انجام مىشده است. آيا اين افراد به آثار پيامبر (ص) متوسل مىشدند، اما به خود ايشان متوسل نمىشدند؟! در اين رابطه مطالب فراوانى هست كه اميدواريم بتوانيم در آينده آنها را بيان كنيم.
دليل توسل عمر به عباس، براى طلب باران چه بود؟ (1)
«وَرُوِى عَنِ ابنعَبَّاسٍ أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ خَرَجَ يسْتَسْقِى فَقَالَ لِلْعَبَّاسِ قُمْ فَادْعُ رَبَّكَ وَاسْتَسْقِ وَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيكَ بِعَمِّ نَبِيكَ فَقَامَ الْعَبَّاسُ فَحَمِدَ اللهَ وَأَثْنَى عَلَيهِ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ عِنْدَكَ سَحَاباً وَإِنَّ عِنْدَكَ مَطَراً فَانْشُرِ السَّحَابَ وَأَنْزِلْ فِيهِ الْمَاءَ ثُمَّ أَنْزِلْهُ عَلَينَا وَاشْدُدْ بِهِ الاصْلَ وَاطْلِعْ بِهِ الْفَرْعَ وَاحْى بِهِ الزَّرْعَ اللَّهُمَّ إِنَّا شُفَعَاءُ إِلَيكَ عَمَّنْ لا مَنْطِقَ لَهُ مِنْ بَهَائِمِنَا وَانْعَامِنَا شَفِّعْنَا فِى انْفُسِنَا وَاهَالِينَا اللَّهُمَّ إِنَّا لا نَدْعُو إِلَّا إِياكَ وَلا نَرْغَبُ إِلَّا إِلَيكَ اللَّهُمَّ اسْقِنَا سَقْياً وَادِعاً نَافِعاً طَبَقاً مُجَلْجِلًا اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيكَ جُوعَ كُلِّ جَائِعٍ وَعُرْى كُلِّ عَارٍ وَخَوْفَ كُلِّ خَائِفٍ وَسَغَبَ كُلِّ سَاغِبٍ يدْعُو الله». محمد بن على بن بابويه صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 538.
و از ابنعباس روايت شده است كه عمر بن الخطاب به قصد استسقاء از شهر بيرون شد و عباس را گفت: برخيز و پروردگارت را بخوان و طلب باران كن و گفت: خدايا! ما به وسيله عموى پيامبرت به تو توسّل مىجوييم. پس عباس به پا خاست و پس از حمد و ثناى خدا گفت: بار خدايا! همانا ابر و باران نزد تو و در اختيار توست؛ پس براى ما ابر را بفرست و در آن آب را فرو فرست، و آن را بر ما ببار و بدان وسيله تنه و ريشه درختان را محكم ساز و شاخ و بر و برگ درختان و گياهان را بدان برويان و پربار ساز، و زراعت را بدان زنده گردان. بار خدايا! ما در پيشگاه تو شفاعتكنندگانيم و شفاعت مىكنيم از جانب دامها و چهارپايان خود كه زبان ندارند. شفاعت ما را درباره خود و خانوادهمان بپذير. بار خدايا! ما جز تو را نمىخوانيم و به كسى جز تو روى نمىكنيم. خداوندا! ما را بارانى عطا فرما و سيراب كن؛ بارانى وسيع و پياپى و سودمند و فراگير كه سودش همه را در بر گيرد. بار خدايا! از گرسنگى هر گرسنهاى و برهنگى هر برهنهاى به درگاه تو شكوه مىآوريم و نزد تو شكايت مىكنيم از بيم و هراس هر ترسانى و از رنج و گرسنگى و تشنگى هر گرسنه و تشنهاى كه درمانده و خدا را مىخواند. ترجمه غفارى، ج 2، ص 252. مترجم
آيا عباس از1) صحيح بخارى، ج 2، ص 501. در كتاب «من لايحضره الفقيه»، روايت به اين شكل نقل شده است:
نيازمندان به آب بود؟ يا اينكه سنت استسقا اينگونه بود؟ آيا عمر مىخواست براى مردم تبيين كند كه توسل به غير پيامبر (ص) نيز به دليل فضيلت يا نزديكى به پيامبر (ص) جايز است؟ آيا از تأخير باران پس از توسل، براى جان افراد ناتوان بيمناك بود؟ يا اينكه مىخواست با اين كار نشان دهد توسل به فرد بافضيلت، با وجود فاضلتر جايز است؟ زيرا على (ع) و نيز عمر فضيلت بيشترى از عباس داشتند.
بيهقى در «دلايل النبوه» و نيز ابنابىشيبه به سند صحيح از مالكالدار، خزانهدار عمر نقل مىكند: در زمان عمر خشكسالى شد. مردى نزد قبر پيامبر (ص) آمد و گفت: «اى رسول خدا! براى امت خود نزد خداوند طلب باران كن؛ اين امت هلاك شدند». رسول خدا (ص) به خواب او آمد و فرمود: «پيش عمر برو و به او بگو كه باران مىآيد و سيراب مىشويد. به او بگو: به سراغ آن فرد خردمند برو». وقتى مرد آنچه را در خواب ديده بود، براى عمر تعريف كرد، عمر گريست و گفت: «خدايا! از من كارى خواستهاند كه از انجام آن ناتوان شدهام».
آنچه در اين روايت مدّ نظر ماست، طلب باران، با توسل به پيامبر (ص) پس از وفات ايشان است. عمر نيز اين اقدام را تأييد كرده است.
البته بايد توجه داشت كه در توسل، از خدا درخواست مىشود و غير از او فاعل و آفرينندهاى نيست؛ بلكه درخواست ما از خدا، به سبب جايگاه حبيب او يعنى پيامبر (ص) است. اين نيز امرى است كه نه در دنيا و نه در آخرت، تغيير نمىپذيرد. كسى كه در شأن و منزلت پيامبر (ص) نزد خداوند شك كند، كافر است. درباره توسل عمر به عموى پيامبر (ص) بايد گفت اين اقدام، بيانگر جواز توسل به منزلت و جايگاه است؛ وگرنه اين اقدام بىمعناست؛ چراكه به دعاى عباس نيازى نبود و اين باران نيز به دليل دعاى عباس بن عبدالمطلب نباريد.
توسل به پيامبر (ص) در روز رستاخيز، به قدرى روشن است كه نياز به بحث ندارد؛ زيرا روايات شفاعت به تواتر رسيدهاند؛ از جمله اينكه در اين روايات آمده است مردم در روز قيامت نزد پيامبران مىروند و از آنان طلب شفاعت مىكنند.
ترديدى نيست كه پيامبر (ص) نزد خداوند جايگاهى والا دارد. گذشته از ادلهاى كه توسل به ايشان را اثبات مىكند، توسل به ايشان چه مانع شرعى و عقلى دارد؟ ما در توسل، از خداوند درخواست مىكنيم و به جز او كسى را نمىخوانيم. ما خداوند را با هرچه كه محبوب اوست، مىخوانيم. گاه او را با اعمال صالح خود- كه او نيز آنها را دوست دارد-
مىخوانيم و گاه او را با انسانهاى محبوب درگاهش مىخوانيم؛ چنانكه در روايات پيشين آمد. گاهى نيز خدا را با اسماى حسنى مىخوانيم؛ مانند دعاى پيامبر (ص) «أَسأَلُكَ بِأَنَّكَ أَنتَ الله». (1)
علاوه بر اين، گاهى خداوند را با صفت يا فعل خدا خطاب قرار مىدهيم و از او مىخواهيم؛ مانند دعاى نقل شده از پيامبر (ص) كه فرمودند: «أَعُوذُ برضاكَ مِن سَخَطِكَ وَأَعُوذُ بِمُعافاتِكَ مِن عُقُوبَتِكَ». (2)
بنابراين، دايره دعا كردن و خواندن خداوند آنگونه كه منكران گمان مىكنند، محدود و بسته نيست؛ زيرا هر آنچه محبوب خداوند است، مىتوان بدان توسل جست. اين امر مورد تأييد هر فطرت سالمى است. همچنين عقل و شرع نه تنها آن را منع نكرده، بلكه هر دو بر جواز توسل اتفاق دارند؛ زيرا در توسل جستن، خداست كه از او درخواست مىشود، نه انسان زنده يا مرده، پيامبر يا انسان صالح. فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً؛ « [آخر] اين قوم را چه شده است كه نمىخواهند سخنى را [درست] دريابند؟» (نساء: 78)
اگر درخواست كردن از خداوند به وسيله اعمال، جايز است، توسل به پيامبر (ص) به طريق اولى جايز است؛ زيرا ايشان برترين آفريدههاست.
خداوند نيز او را بيش از هر عمل و هرچيزى دوست دارد. بار ديگر مىگوييم كه پيامبر (ص) نزد خداوند ارجمند است. توسل جوينده نيز غير
از اين را در نظر ندارد. اگر كسى منكر اين جايگاه شود، كافر شده است.
اگر قرار باشد ما نيز مانند آنها با تمسك به امور ظنى، در تكفير مسلمانان شتاب كنيم، مىتوانيم بگوييم كسى كه جايگاه پيامبر (ص) را نمىشناسد، به مشرك بودن شايستهتر است و كسى كه خون مسلمانان را هدر مىداند از ديگران به گمراهى نزديكتر است.
بنابراين، توسل بيانگر عظمت و محبت كسى است كه واسطه توسل به درگاه خداوند قرار مىگيرد؛ زيرا درخواست از خداوند به واسطه پيامبر (ص) به دليل عظمت و ارجمندى ايشان نزد خداوند يا به اين دليل است كه خداوند او را دوست دارد؛ امرى كه در آن ترديد راه ندارد.
حال كه توسل به اعمال مورد توافق ما و مخالفان توسل است، مىگوييم: كسى كه به پيامبران يا افراد صالح متوسل مىشود، توسل او به اعمال صالحى است كه خدا آنها را دوست دارد؛ زيرا بىترديد دليل توسل به افراد صالح اين است كه آنان صالح و شايستهاند. پس دليل اين توسل، اعمال صالح آنان است و همگان بر جواز توسل به اعمال صالح اتفاق نظر دارند؛ همچنانكه در آغاز اين مقاله نيز بيان شد.
درباره توسل، (1)همچنان براى ما نامه مىنويسند و خواستار توضيح و تبيين بيشتر اين مسئله هستند. برخى از نويسندگان نامهها مىگويند: بعضى از مردم توسل جويندگان به رسول خدا را تكفير مىكنند؛ پيامبرى كه بر پايه روايات صحيح، در روز قيامت، همگى به او متوسل خواهيم شد. اگر آنان به جاى تكفير مىگفتند برخى دعاهاى توسل جويندگان يا زائران مخدوش است و بايد آن را اصلاح كرد يا در مسئله توسل، نياز به تفصيل دادن موضوع است، ما نيز اين سخن را مىپذيرفتيم و از آنان تشكر مىكرديم؛ اما آنان راه افراط را در پيش گرفتهاند. از اين رو بر آن شديم تا در اين موضوع بيشتر سخن بگوييم؛ چه بسا كه با تكرار و تشريح بيشتر مسئله اين باور نادرست از ميان
1) اين مقاله در مجله الازهر، شماره سوم، ج دوم، ربيع الاول 1350 ه. ق چاپ شده است.
جامعه اسلامى رخت بربندد؛ زيرا اين عقيده، خطرناكترين چيز براى اسلام و مسلمانان است.
سخن درباره توسل را بايد از دو جنبه عقلى و نقلى دنبال كنيم تا مخالفان توسل را با ادله نقلى و عقلى با خود همراه سازيم. ابتدا ادله عقلى مسئله را بيان مىكنيم؛ هرچند براى اين بخش نيز به منابع دينى استناد خواهيم كرد. اما ابتدا از آنان مىخواهيم بردبارى را پيشه خود سازند تا همچون اهل منطق و آشنايان به قواعد مناظره، تا پايان سخن ما را همراهى كنند. اين كار براى آگاه شدن از موضوع بحث لازم است تا از بحث ما خارج نشوند. ما يكايك فرضيههاى آنها را مطرح و باطل خواهيم كرد. شايسته است منتظر بمانند تا ادله معقول با ادله منقول در هم آميخته نشود و بتوانيم حق هر يك را آنگونه كه شايسته است، ادا كنيم. از سوى ديگر با اين كار مىخواهيم در آينده شاهد موافقت آنان با مقدمات بحث و مخالفت با نتيجه آن نباشيم.
اگر مخالفان، توسل و استغاثه را شرك مىدانند، پس استغاثه مظلوم به كسى كه بتواند از او دادخواهى كند، كمك خواستن انسان از كسى كه بتواند در برخى امور او را يارى رساند، درخواست كمك حاكم از ارتش براى يارى او در جنگ و كمك گرفتن ارتش از حاكم براى اصلاح امور خود، همگى اقداماتى شركآميزند. حتى بايد گفت بنابر گفته اين مخالفان، درخواست كمك از صاحبان حرفهها و مشاغل مختلف و درخواست بيمار از پزشك براى درمان نيز شرك است؛ بلكه با توجه به مقتضاى اين كليات، استغاثه فردى از بنىاسرائيل به حضرت
موسى (ع) (1)نيز شرك است. بسيارى از امور ديگر نيز بنابر اين فرض، شرك هستند؛ اما هيچ انسان خردورز و فاضلى اين را نمىپذيرد.
آنچه تاكنون گفته شد، بر اين فرض است كه دليل ممنوع بودن را استغاثه به غير خداوند بدانيم؛ اما اگر گفته شود استغاثه به مردگان جايز نيست، ولى به انسانهاى زنده اشكال ندارد، پاسخ مىدهيم:
اگر شما پذيرفتهايد كه استغاثه به غير خداوند در حالى كه زنده هستند، شرك نيست، قرآن نيز استغاثه به غير خداوند را تأييد مىكند و هميشه در اين امر اجماع وجود داشته و دارد. اكنون مىگوييم اين سخن كه درخواست كارى از غير خدا در برخى زمانها جايز و در برخى زمانها جايز نيست، بىمعناست؛ زيرا به هر حال فعلى به غير خدا نسبت داده مىشود. [بنابراين نمىتوان گفت نسبت عملى به غير خدا، يك بار شرك است؛ ولى در جاى ديگر شرك نيست].
اگر بگويند: ما به تأثير ذاتى زندگان در يارى كردن اعتقاد نداريم، [به همين دليل اين عمل را شرك نمىدانيم؛ حال آنكه درباره مردگان اعتقاد به تأثيرگذارى آنان در واقع يعنى ايجاد حقيقى و تأثيرگذارى ذاتى از سوى غير خداوند] پاسخ مىدهيم: بر اين اساس بايد ملاك عدم جواز توسل، اعتقاد به تأثيرگذارى ذاتى غير خدا باشد. در اينجا ميان توسل به زنده و مرده تفاوتى نيست. اگر اعتقاد به تأثيرگذارى غير خدا وجود داشته
1) فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِى مِن شِيعَتِهِ عَلى الَّذِى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيه؛ «آن كس كه از پيروانش بود، بر ضدّ كسى كه دشمن وى بود، از او يارى خواست. پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت». قصص: 15
باشد، شرك به وجود مىآيد و در غير اين صورت خير. از سوى ديگر ميان درخواست كمك از زنده، با كمك خواستن از مرده هيچ تفاوتى نيست؛ اما اگر معيار ممنوع بودن استغاثه را سببيت ظاهرى بدانيم كه از ظواهر الفاظ برداشت مىشود، بايد گفت حتى درخواست كمك از برادر خود براى بردن بار سنگين نيز شرك است.
اگر بگويند ما اين افعال و تأثيرها را به زندهها نسبت مىدهيم و بر اين باوريم كه خلق و ايجاد از سوى خداوند است و فقط انسانِ زنده است كه مىتواند اين افعال را اكتساب كند، پاسخ ما چنين است: كسى كه از مردگان كارى را درخواست مىكند يا به آنان توسل پيدا مىكند نيز همين باور را دارد؛ چون قراين ميان مرده و زنده يكى است. توسل جوينده به مرده، ايمان دارد كه ملكوت آسمانها و زمين تنها به دست خداوند است و بازگشت همه امور فقط به سوى اوست و خالق و ايجادكنندهاى جز او نيست. در واقع اين فرد نيز خالق افعال را خداوند مىداند. [پس ميان كسى كه به مرده متوسل مىشود، با استغاثه كننده به مرده، تفاوتى وجود ندارد].
اگر استدلال آنها در مخالفت با استغاثه به مرده، بر اين اساس باشد كه انسان مرده، توان برآورده ساختن خواسته مطرح شده را ندارد، پاسخ مىدهيم به اينكه:
اولًا: بر اين اساس، اين درخواست كارى بيهوده خواهد بود، نه شرك. از سوى ديگر، استغاثه به انسانهاى زنده، بيشتر شركآلود است تا
استغاثه به مردگان؛ زيرا در صورتى كه ايمان ضعيف باشد، در استغاثه به زندهها احتمال اعتقاد به تأثيرگذارى آنان در بخشش و عدم عطا بيشتر مىشود.
ثانياً: معناى اين سخن چيست كه «مرده توان كارى را ندارد؟» راز اين سخن چيست؟ اگر بر اين باوريد كه مرده به خاك تبديل شده، در دين خود گمراه شده و نسبت به ثبوت حيات روح و فنا ناپذيرى آن پس از جدا شدن از جسم كه خدا و پيامبر (ص) آن را بيان كردهاند، ناآگاهيد. پيامبر (ص) در نبرد بدر خطاب به مردگان دشمن گفت: «اى عمرو بن هشام! اى عتبة بن ربيعه! و اى فلان بن فلان ما ديديم آنچه پروردگارمان وعده داده بود، حق است. شما نيز وعدههاى خداى خود را حق يافتيد؟» به پيامبر (ص) عرض شد: «اين چه سخنانى است؟» رسول خدا پاسخ دادند: «آنها نسبت به گفتههاى من از شما شنوندهترند.»
همچنين آن حضرت به اهل قبور سلام مىكرد و مىفرمود: «سلام بر شما اى اهل اين ديار!» در معارف دينى نيز عذاب قبر و برخوردارى از نعمت در قبر بيان شده و بحث آمد و شد نزد ارواح مطرح است. غير از آنچه گفته شد، ادله بسيارى در معارف اسلامى درباره مردگان مطرح شده كه فلسفه نيز در گذشته و اكنون آنها را اثبات مىكند.
در اينجا بايد از آنان بپرسيم آيا شهيدان زندهاند و نزد خداوند بهرهمند از روزى هستند يا خير؟ اگر اين امر را انكار مىكنند، ديگر با آنان سخنى نداريم؛ زيرا در اين صورت، قرآن را تكذيب كردهاند. خداوند مىفرمايد:
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (بقره: 154)
و كسانى را كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نخوانيد، بلكه زندهاند، ولى شما نمىدانيد.
وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آل عمران: 169)
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار؛ بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
اما اگر آنان نيز باور داشته باشند كه شهيدان نزد خدا زندهاند، به آنان مىگوييم بسيارى از پيامبران و مسلمانان صالح هستند كه اگرچه شهيد نيستند، اما بىترديد مقام آنان بالاتر از شهداست. اكنون كه حيات براى شهيدان به اثبات رسيده، براى كسانى كه بالاتر از آنان هستند، به طريق اولى ثابت مىشود.
وانگهى! زنده بودن پيامبر (ص) امرى است كه در روايتهاى صحيح به آن تصريح شده است. پيامبر (ص) حضرت موسى (ع) را در معراج ديد كه بر بالاى تپهاى سرخ (1)نماز مىخواند. موسى (ع) به پيامبر (ص) عرض كرد: از خداوند بخواه از شمار نمازهاى واجب- كه هر شبانه روز پنجاه مرتبه بود- بكاهد. همچنين رسول خدا (ص)، حضرت آدم و ابراهيم و ديگر پيامبران (ع) را ديد و با آنان سخن گفت. همه اينها ثابت كننده حيات ارواح هستند.
بنابراين اكنون كه برخى از ادله قطعى اثبات حيات روح را بيان كرديم،
1) الكثيب الاحمر.
بايد ويژگىهاى روح را پس از مرگ اثبات كنيم. در اين رابطه مىگوييم وقتى ملزوم اثبات شد، لازم نيز ثابت مىشود؛ چنانكه نفى لازم، موجب نفى ملزوم است.
وقتى انسان براى برآورده شدن حاجت خويش از فرشتگان كمك مىگيرد يا از انسان ديگرى يارى مىطلبد، آيا عقل دليلى براى نادرست بودن استغاثه به روح دارد؟ مگر نه اينكه وجود انسان به روح است نه به جسم؟
تصرفات ارواح برخلاف قوانين مربوط به تصرفات انسانى و مانند فرشتگان است كه نيازى به ابزار ندارند؛ زيرا روح از دنيايى ديگر است. قرآن درباره روح مىفرمايد:
وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (اسراء: 85)
درباره روح از تو مىپرسند، بگو: روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است.
اين افراد از تصرفات ملائكه يا جنّ در اين دنيا چه اندازه آگاهند؟
بىترديد ارواح آنقدر آزادند كه مىتوانند پاسخ كسانى را كه آنها را خطاب مىكنند بدهند. روح مانند انسانهاى زنده و چه بسا بيشتر مىتواند كسى را كه از او يارى خواسته، كمك كند. در گذشته سخن «ابنقيم» را نقل كرديم كه چه بسا ارواح قوى مانند روح ابوبكر و عمر لشكرى را به زانو درآورند. اگر مخالفان توسل، تنها محسوسات را مىپذيرند بهتر است آنها را به جاى مؤمن، طبيعتگرا بناميم.
اگر (از باب مجادله احسن) گفته آنها را بپذيريم كه روح پس از
جداشدن از جسم، توان انجام هيچ كارى را ندارد، بايد اين مسئله را تقرير كنيم كه يارى رساندن پيامبران و اوليا به افراد خواهان كمك، از باب تصرف ارواح در اين دنيا نيست؛ بلكه آنان با دعا كردن به زائر خويش يا استغاثه كننده، يارى مىرسانند؛ همانگونه كه انسان صالح نيز براى ديگران دعا مىكند. در واقع انسان با فضيلتتر براى كسى كه فضيلت او در درجه پايينتر قرار دارد، دعا كرده است؛ يا دستكم بايد گفت دعا كردن اولياى الهى پس از مرگ، دعا كردن برادر براى برادر [دينى] خويش است. مىدانيم كه پيامبران زنده هستند و توان ادراك دارند؛ بلكه بايد گفت پس از جدا شدن از جسم و كنار زدن حجابهاى جسمانى توان ادراك آنان دوچندان مىشود. پس در اين صورت، كمك رساندن آنها به استغاثه كنندگان به وسيله دعا، مانند اين است كه فرد صالحى در اين دنيا براى ديگرى دعا كند. اين دعاى يك فرد با فضيلتتر براى ديگرى است، يا دستكم دعاى فرد براى برادر خويش است.
همانگونه كه گفتيم طبق روايتى اعمال انسان به پيامبر (ص) عرضه مىشود. اگر خير باشد، ايشان خدا را سپاس مىگويد و در غير اين صورت براى ما طلب آمرزش مىكند. بايد گفت خداست كه به او استغاثه مىشود و از او كمك خواسته مىشود؛ اما كسى كه با توسل به پيامبر (ص) يا ولى خدا درخواست برآورده شدن حاجت دارد، خدا را فاعل مىداند، ولى با اين كار خود مىخواهد خواسته خويش را با برخى از مقربان درگاه الهى همراه سازد؛ گويى كه به هنگام بيان خواستهاش مىگويد: «من از دوستاران و از شمار پيروان كسى هستم كه نزد تو
ارجمندند. پس به خاطر او به من رحم كن». خداوند در روز قيامت بسيارى از مردم را به خاطر پيامبر (ص) و ديگر پيامبران، صالحان و دانشمندان خواهد بخشيد.
اكرام برخى از بندگان از سوى خداوند به خاطر پيامبرش يا تكريم برخى از بندگان به خاطر برخى ديگر، امرى پذيرفته شده است. به همين دليل است كه بر مرده نماز مىگزارند و مىگويند: «وَقَد جِئناكَ شُفَعاءَ فَشَفِّعنا فِيهِ». (1)در واقع از خداوند مىخواهند كه به خاطر آنها از اشتباهات متوفى درگذرد و او را اكرام كند.
آنچه بيان شد، براى اثبات اين است كه خداوند برخى از بندگان را به خاطر برخى ديگر مورد رحمت خويش قرار مىدهد؛ زيرا روح پيامبر (ص) يا ولى خدا، توجه انسان به خود را به طور كامل درك مىكند؛ زيرا آن حضرت كريم است و نزد خداوند آبرو دارد؛ همانگونه كه خداوند درباره برخى از برگزيدگان خود مىفرمايد: وَكانَ عِنْدَ اللهِ وَجِيهاً؛ «و نزد خدا آبرومند بود». (احزاب: 69)
همچنين درباره حضرت عيسى (ع) فرموده است: وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ؛ «در حالى كه [او] در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است». (آل عمران: 45) وقتى فردى به اين روح متوسل مىشود و تضرع مىكند، اين روح نيز به او توجه پيدا كرده و برايش دعا مىكند. ملائكهاى كه آن رو ح را دوست دارند و از خشنودى و خرسندى آن شادند
1) [خداوندا!] ما براى شفاعت از او آمادهايم، شفاعت ما را بپذير.
نيز براى فرد توسل كننده دعا مىكنند؛ زيرا اين امر اثبات شده كه ملائكه پيامبران و اولياى خداوند را دوست دارند. روايت زير گواه سخن ماست: پيامبر (ص) فرمودند: وقتى خداوند بندهاى را دوست بدارد، جبرئيل در آسمان ندا مىدهد: خداوند فلان شخص را دوست دارد؛ پس او را دوست بداريد. (1)
در قرآن كريم آمده است كه فرشتگان با كسانى كه مىگويند پروردگار ما خداست و پس از آن در اين راه استقامت مىورزند، اينگونه سخن مىگويند:
نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَفِي الآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيها ما تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ (فصلت: 31)
در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دلهايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه بخواهيد، در آنجا خواهيد داشت.
راز به سمت اوليا رفتن و زيارت كردن آنها در همين است كه ارواح آنان به حال زائر خود توجه كنند و با ويژگىهايى كه خداوند به آنان داده، به يارى زائر خويش بيايند؛ همانگونه كه تو نيز مىتوانى با سرمايه، نيرو و جايگاهى كه خداوند به تو عطا كرده، برادر دينى خود را يارى برسانى. انسان در دنيا و آخرت همان انسان است و انسان بودن او نيز به دليل روح اوست. بنابراين، مسئله بسيار روشن است؛ اما هواهاى نفسانى است كه جلوى ديد انسان را گرفته است.
1) اين حديث ادامه دارد.
انسان استغاثه كننده، زمانى كافر مىشود كه اعتقاد داشته باشد خلق و ايجاد امور به دست غير خداوند است. تفاوت گذاردن ميان زنده و مرده در توسل و استغاثهجويى نيز بىمعناست. اگر كسى در اين امر بر اين باور باشد كه ايجاد و خلق به دست غير خداست، كافر شده است (1)اما اگر به اكتسابى بودن عمل ولى يا پيامبر خدا باور داشته باشد، كافر نشده است.
درباره مردگان نيز مىگوييم آنان مانند انسانهاى زنده هستند و توان انجام كارهايى را دارند. اعتقاد داريم كه انسانهاى مرده نيز مانند زندهها اكتساب كنندهاند؛ نه اينكه مانند خداوندگار، خالق و آفريننده امور باشند؛ زيرا وقتى باور داريم انسانهاى زنده از جهت كسب- نه خلق- انجامدهنده كارهايى هستند، معقول نيست كه براى مردگان، توانى بيش از اين تصور كنيم. اگر اشتباهى در مسئله باشد، اين اشتباه مربوط به اعتقاد به كسب و باور به سببى بودن كارهاى غير خداست؛ زيرا گفتيم بالاترين جايگاهى كه مىتوان براى بنده خدا در نظر گرفت، كاسب بودن و مسبب بودن در امور است، نه آفريننده امور؛ وگرنه از دايره ايمان خارج مىشويم. اشتباه در مسئله نيز كفر يا شرك نيست؛ [بلكه اشتباهى است كه بايد آن را اصلاح كرد].
ما همچنان تكرار مىكنيم كه شايسته نيست انسان براى مردگان، مقامى بالاتر از آن قائل شود. در نتيجه، افعال مردهها نيز مانند
1) البته معتزلىها درباره خالق افعال، نظر ديگرى دارند.
انسانهاى زنده، از سنخ سببيت و اكتساب است. اين اعتقاد مستلزم اعتقاد به مقام تأثير ذاتى و ايجاد حقيقى [افعال] از سوى مردگان نيست؛ زيرا بىترديد اين اعتقاد به دور از خرد است.
گفتيم كه بر فرض كوتاه آمدن از انديشه خود، نهايت چيزى كه مىتوانند بگويند اين است كه كسى كه از مرده طلب يارى مىكند، مانند كسى است كه از صندلى [موجودى بىجان] يارى طلبيده و نمىداند كه اين صندلى است. با اين وجود، هيچ كس نمىتواند بگويد اين يارىطلبى شرك است.
اما ما بيان كرديم كه اكتساب افعال، براى مرده هم ممكن است. او مىتواند مانند زنده براى ما دعا كند. در روايت است وقتى ارواح از كردار خويشان خود رنجيده خاطر مىشوند، براى خويشان دعا مىكنند و مىگويند: «خداوندا! به آنان توجه كن يا پيش از آنكه هدايتشان كنى، آنان را نميران». (1)
حتى روح مانند انسان زنده توان كمك به خود را نيز دارد. ارواح مىتوانند مانند فرشتگان، انسان زنده را راهنمايى و به او الهام كنند. موارد بسيارى هست كه انسانها در خواب، از ارواح كمك گرفتهاند. شايد در آينده اين مسئله را بيشتر تبيين كنيم.
اشكال: (2)استاد شيخ الجبالى به نقل از برخى علماى تندرو (وهابى) مىگويد:
وى با من درباره نكوهش استاد محقق شيخ يوسف دجوى سخن را آغاز كرد. دليل اين نكوهش مطالبى بود كه به غلوكنندگان (وهابى) نسبت داده و گفته كه آنان توسلجويان و استغاثهكنندگان به مردگان را تكفير مىكنند. استاد (دجوى) گمان كرده كه آنان ميان استغاثه و توسل فرقى نمىنهند و هر دوى آنها را رد مىكنند؛ حال آنكه چنين نيست. اگرچه آنان توسل را نمىپذيرند، اما آن را انكار هم نمىكنند؛ هرچند استغاثه را انكار مىكنند، اما به دليل استغاثه، كسى را تكفير نمىكنند. آنان به شدت با استغاثه به مردگان مخالفت مىورزند. شايسته بود استاد [دجوى] درباره سخنان آنها بيشتر تحقيق مىكرد تا پيش از آنكه سخنى را به آنان نسبت دهد، از ميزان درستى آن آگاه شود.
پاسخ ما اين است كه اولًا، ما در پاسخ به فردى كه گفته بود: «درباره توسل به رسول خدا (ص) نزاع به اندازهاى رسيده كه برخى از آنان توسلكننده به پيامبر (ص) را تكفير مىكنند»، در اين باره مطالبى را تبيين كردهايم. [در آنجا بيان شد كه تندروها توسل به پيامبر (ص) را كفر مىدانند].
ثانياً، به اين دانشمند تندرو مىگوييم: دست از تكفير مسلمانان به دليل استغاثه كردن آنان برداريد.
سؤال: آيا پيامبر (ص) به مردم آموخته كه از مردههاى صالح بخواهند برايشان دعا كنند؟ (1)خواهشمندم هرچند يك حديث از سنت نبوى برايم بيان فرماييد. (2)
پاسخ: ما در ابتدا از شما مىپرسيم كه آيا در سنت رسول خدا (ص) روايتى هست كه ايشان از درخواست از صالحان و طلب دعا از آنان نهى
1) اين مقاله در مجله الازهر، بخش پنجم، جمادى اول سال 1350 چاپ شده است.
2) نامهاى بلند به امضاى «مسلمانى از مكه» به دست ما رسيده كه صاحب اين نامه مطالب را چند بار تكرار كرده و گمان برده كه مطالب بسيار قانعكنندهاى بيان نموده است. وى با اصرار فراوان، درخواست پاسخ كرده، تا جايى كه در بخشى از نامه نوشته: «جناب شيخ! تو را به خداوندى كه جز او نيست سوگند مىدهم در اين موضوع محققانه و به انصاف مطلب بنويسيد»! هرچند در اين نامه مطالب دور از ادب و تعريض وجود داشت، اما ما مىبخشيم و نامه را به طور خلاصه بيان مىكنيم.
كرده باشند؟ براى ما حتى يك حديث در اين باره بيان كنيد.
در پاسخ به سؤال شما بايد گفت همانگونه كه در دانش اصول فقه نيز آمده، جواز امور متوقف بر اين نيست كه در منابع دينى دستورى مبنى بر انجام آن كار آمده باشد؛ بلكه ملاك در جواز كارى، عدم ورود نهى در آن مسئله است. در قرآن كريم اينگونه مىخوانيم:
قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ (انعام: 145)
بگو در آنچه به من وحى شده است، بر خورندهاى كه آن را مىخورد هيچ حرامى نمىيابم، مگر آنكه مردار يا خونِ ريخته يا گوشت خوك باشد كه اينها همه پليدند. يا [قربانىاى كه] از روى نافرمانى، [به هنگام ذبح] نام غير خدا بر آن برده شده باشد.
بنابراين، به اقتضاى اين آيه و نيز روايات صحيح، هر آنچه كه به حرمت و ممنوع بودن آن تصريح نشده و نصّى در آن نيامده باشد، مباح است. پس هرچه را كه بدان امر شده، انجام مىدهيم و هرچه از آن نهى شده، انجام نمىدهيم و از انجام آن خوددارى مىكنيم. در جايى كه امر يا نهى نيامده و سكوت شده، منطقة الفراغ است و انجام آن حرام نيست و اين از قواعد دانش اصول است.
در رابطه با شبهه توسل به مردگان مىگوييم اين شبههاى بىپايه و سست است؛ زيرا شما بايد يكى از اين دو را بپذيريد: يا ادراك، آگاهى و دعا كردن اموات را انكار كنيد يا اينكه آن را بپذيريد. اگر آن را انكار
كرديد، ادله فراوانى براى اثبات وجود ادراك و آگاهى براى مردگان اقامه مىكنيم. از آن جمله، دعاى حضرت آدم، حضرت ابراهيم و ديگر پيامبران- درود خداوند بر همه آنها- براى حضرت محمد (ص) در شب معراج است. (1)
همچنين پيامبر (ص) مىفرمايند:
اعمال شما بر من عرضه مىشود. اگر اين اعمال، خير باشند، خدا را سپاس گويم و اگر در اين اعمال، شرّى ببينم، براى شما طلب آمرزش مىكنم. (2)
همچنين روايت ديگرى وجود دارد كه در آن آمده است: اعمال انسانهاى زنده به مردهها عرضه مىشود و آنان براى زندهها دعا مىكنند. «ابنتيميه» اين روايت را در كتاب «الفتاوى» نقل كرده و «ابنقيم» نيز اين را پذيرفته و آن را به طور كامل تقرير كرده است.
نكته جالب اينكه امروزه اروپايىها نيز مطالبى در تأييد اين موضوع مىگويند. دهها قرن پيش افلاطون و ديگر فلاسفه نيز همين موضوع را تأييد كردهاند. بنابراين، موضوع افعال ارواح، مورد اتفاق عالمان دين و ديگر دانشمندان يا به عبارتى ميان مسلمانان و غير مسلمانان و اهل روايت با اهل فلسفه و عقل است.
اگر وهابىها مىپذيرند كه مردگان قادر به ادراك، علم و آگاهى
هستند و طبق روايات، پاسخ سلام ما را مىدهند و ... اما از سوى ديگر با درخواست از مردگان مخالفت مىكنند، در واقع مقدمات استدلال را پذيرفتهاند؛ اما دعواى آنها بر سر نتيجه است. در نتيجه، رفتار آنان تناقضآميز و به دور از شأن هر انسان خردمند و فاضلى است.
همچنين ما رواياتى را بيان كرديم كه نزاع و كشمكش را از بين مىبرد. از جمله روايت «عثمان بن حنيف» است كه بيانگر درستى توسل به رسول خدا (ص) در زمان حيات ايشان و پس از وفات است. در اين دعا آمده است: «يا محمد اشفع لي عند ربك». (1)
شفاعت از سوى پيامبر (ص) فقط توسط دعاى ايشان براى ما معنا دارد. در روايت صحيح ديگرى نيز مىخوانيم: «اللّهُمَّ إنّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ السّائِلينَ عَلَيكَ». (2)
بنابراين، توسل به صالحان و يارى خواستن از آنان، امرى ثابت است و حقيقت دارد. در برخى از نوشتههاى پيشين خود گفتيم كه شركآميز بودن اين عمل بىمعناست؛ زيرا اگر انسان زنده از مرده چيزى درخواست كند- مردهاى كه روحش زنده است و از لوازم و ويژگىهاى حيات بهرهمند است- در واقع از باب اكتساب از او درخواست كرده نه از باب خلق و ايجاد؛ زيرا معقول نيست كه براى مرده شأنى بالاتر از زنده قائل
شويم. اگر از انسان زنده درخواستى مىكنيم، از باب كسب است، نه خلق و ايجاد. بنابراين، درخواست از مخلوق از روى اكتساب، شرك و كفر به شمار نمىآيد. پس تكفير مسلمانان بىمعناست. اگر فرض كنيم كه مرده توان انجام كارى را ندارد، در واقع كسى كه او را صدا زده و از او طلب كارى كرده، مرتكب اشتباه شده است. بر اين فرض، اشتباه استغاثه كننده در اعتقاد او به اسباب است، نه اعتقاد در گستره الوهيت. برخلاف گمان جاهلان، اعتقاد سببيت درباره غير خدا، اعتقاد به الوهيت غير خدا نيست. [بنابراين، اقدام فرد اشتباه كننده، شرك نيست؛ بلكه بايد او را از اين جهل بيرون آورد.] حال آنكه ما ثابت كرديم استغاثه به مرده اشتباه نيست؛ بلكه تندروها در اشتباهند. اگر اين توسل به منزلت و جايگاه مرده [نه روح مرده] نزد خداوند باشد، در اين صورت مسئله روشنتر است؛ زيرا مرگ جايگاه فرد را نزد خداوند تغيير نمىدهد.
سؤال: آيا پيامبر (ص) نسبت به آموختن نوعى از توسل به درگاه خداوند كوتاهى نموده يا امرى كه انسان را به خدا نزديك مىكند، فروگذارى و آن را تبيين نكرده است؟
پاسخ: رسول خدا (ص) در اين باره از چيزى فروگذار نكرده و هيچ نوع ارتباطى با خداوند را ترك ننموده است. در حديث عثمان بن حنيف، شيوه ارتباط با خداوند را آموختيم. همچنين ايشان به حق خويش و حق انبياى پيش از خود نيز متوسل شدهاند. در سخنان پيشين، روايات مربوط به اين موضوع را بيان كرديم و يادآور شديم كه حضرت آدم (ع) نيز پيش از وجود پيامبر (ص) به ايشان متوسل شدهاند.
شما با اين پرسش به دنبال چه هستيد؟ اگر فرض كنيم پيامبر (ص) به انسانهاى صالح متوسل نشده باشد، بايد گفت: بدين جهت بود كه شأن ايشان بالاتر از همه است. اما مىدانيم كه آن حضرت در بندگى، پيشرو بودند و به عظمت ربوبيت آگاهتر از همه. ايشان مىدانستند كه همه مخلوقات، بنده خداوند و مقهور او هستند. كرم و فضيلت مطلق، از آنِ خداست. ايشان آگاه بودند كه اين عبوديت بايد بر هر كس تجلى يابد.
و رسول خدا (ص) مىدانند كه بندگان خداوند بزرگ نزد خداوندگار خويش از منزلتهايى برخوردارند و هر يك نزد خداوند مزيتى دارد. مقتضاى عطاى خداوند نيز عبوديت اوست. پس بايد ميان بندگان خدا ارتباط بندگى و مبادله منفعت برقرار باشد. هستى نيز بر همين اساس بنا شده است.
پيامبر خاتم (ص) با اينكه بيش از همگان به اين امور آگاه بودند، اما درخواست دعا از عمر و درخواست ابنعمر از رسول خدا براى دعا كردن، فرمان به عمر براى اينكه از اويس قرنى بخواهد تا برايش دعا كند. همچنين درخواست پيامبر (ص) از خداوند به حق پيامبران پيش از خود كه در حديث فاطمه بنت اسد آمده و دستور ايشان به ما براى اينكه در هنگام درخواست حاجت، به آن حضرت متوسل شويم (1)، همه بيانگر
1) همانگونه كه در روايت آمد، آن حضرت به نابينا فرمودند: «اگر باز هم حاجتى داشتى، مانند همين كار را بكن». همچنين در شمارههاى پيشين اين مجله بيان شد مردى كه در زمان خلافت عثمان بن عفان براى طلب حاجت، نزد وى مىآمد نيز همين كار را تكرار مىكرد.
درستى اين عمل هستند.
خواسته ما از شما تكفير نكردن مسلمانان بر پايه اين دانش بىدليل است. از شما مىخواهيم در صورتى كه مىخواهيد با توسل مخالفت كنيد، دستكم بگوييد اين كار مباح، مكروه يا نادرست است. اگر چنين بگوييد، ما آن را تحمل مىكنيم؛ اگرچه باور شما نادرست است. اما به سؤالكننده محترم كه خود را منصف و به دور از تعصب معرفى مىكند مىگويم همفكران شما اينگونه عمل نمىكنند و به تكفير مسلمانان مبادرت مىورزند.
سؤال: آيا اين روايت نقل شده از پيامبر (ص) كه «از هيچ چيز كه شما را به خداوند نزديك مىكند، فروگذار نكردهام و همه را براى شما تبيين كردهام» صحيح است؟ اگر اين روايت معتبر است، آيا درخواست از مردگان براى اينكه براى ما دعا كنند، در فرمودههاى پيامبر (ص) هست و ايشان به اين كار دستور دادهاند يا خير؟
پاسخ: بله، اين روايت معتبر است و حضرت محمد (ص) آن را فرموده است. در دعاى برادر براى برادر خويش كه هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند، درواقع دعاى مردگان نيز مطرح است. ما دانستيم كه در سنت صحيح، چنين است كه در دعا كردن ميان زنده و مرده تفاوتى نيست؛ زيرا مردن، برخلاف باور جاهلان، به معناى فنا يا نيستى نيست؛ بلكه انتقال از سرايى به سراى ديگر است:
لا تَظُنّوا الَموْتَ مَوْتاً انّه لَحياةٌ وَهو غاياتُ المُنى
لا ترعكم هجمةُ الموتِ فَما هُو الّا نقلةً مِن ها هُنا (1)
از آمدن مرگ نهراسيد كه مرگ چيزى جز انتقال از اينجا به نقطهاى ديگر نيست.
بار ديگر تكرار مىكنيم كه حضرت آدم (ع) و انبياى ديگر براى پيامبر اسلام دعا كردهاند و آن حضرت نيز در برزخ براى امت خويش دعا مىكنند؛ بلكه همانگونه كه مىدانيم و تبيين خواهد شد، حتى پدران ما نيز در برزخ براى ما دعا مىكنند. ما از شما نمىخواهيم كه اين كار را تقرب به درگاه خدا بدانيد؛ بلكه كافى است بگوييد اين كار مباح است يا اينكه مسلمانان را تكفير نكنيد. ما بيان كرديم كه دليلى براى تكفير مسلمانان وجود ندارد. اگر گفتيم مرده نمىتواند براى ديگران دعا كند و كارى انجام دهد، بنابراين فرض، كسى كه اشتباه مىكند و به مردگان متوسل مىشود، اشتباه او در گستره اعتقاد به اكتساب كنندههاست، نه خالق افعال و امور. پس اعتقاد او به خداوند دچار اشكال نشده است. همچنانكه پيش از اين نيز گفتيم، اشتباه در مسئله سبب بودن مخلوقات دليل تكفير نيست و اين كار بىمعناست. كسى كه غير سبب را اكتساب كننده افعال بداند، در واقع جاهل است نه كافر.
سؤال: آيا رسول خدا به آيه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده: 35) عمل كردهاند و معناى حقيقى «وسيله» را براى ما تبيين نمودهاند؟
پاسخ: بله، پيامبر (ص) هر آنچه كه به آن نياز داشتهايم را تبيين كردهاند. معناى «وسيله» آشكار و دلالت آن نيز آشكار است. قرآن به زبان عربى
1) گمان نكنيد كه مردن يعنى تمام شدن زندگى؛ بلكه [شروع] زندگى و رسيدن به غايت آرزوهاست.
مبين نازل شده است؛ پس دليل ندارد «وسيله» را محدود به نوعى خاص كنيم؛ چون در روايات، اين مسئله به صراحت بيان شده است.
حديث عثمان بن حنيف و ديگر رواياتى كه در گذشته بيان كرديم، همگى درستى توسل را اثبات مىكنند. در بخشى از روايت ياد شده آمده است كه «اگر باز حاجتى داشتى، مانند همين عمل را انجام بده.» گفتيم كه در زمان عثمان بن عفان نيز به اين روايت عمل مىشد.
سؤال: آيا لازمه نپذيرفتن امكان سخن گفتن با مردگان، انكار كرامتهاى آنان است؟ اگر شما چنين تلازمى را مىپذيريد، ادله آن را بيان فرماييد و لطفاً براى ما نام صحابه، تابعين و ائمه [مذاهب اربعه] كسانى كه اين نوع توسل را قبول داشتند، بنويسيد.
پاسخ: بله، آنهايى كه مانند شما توسل و استغاثه را انكار مىكنند، كرامات مردگان را نيز منكر مىشوند؛ زيرا اگر ارتباط با خداوند از راه توسل به مرده، نادرست باشد و نتواند براى ما دعا كند يا به اعتقاد شما روحش نتواند براى ما كارى بكند، كرامت آنان بىمعنا مىشود. وقتى شما هرگونه كار يا فعلى از سوى مردگان را انكار مىكنيد، اثبات كرامت براى مردگان به چه معناست؟ وقتى توسل به آنان براى ارتباط با خداوند تبارك و تعالى را كار نادرستى مىدانيد، چه چيز را مىخواهيد براى مردگان اثبات كنيد؟
در رابطه با بيان نام تابعين يا بزرگان ديگر يادآور مىشويم كه پيش از «ابنتيميه»، همه امت اسلامى به جواز توسل باور داشتند. ما شما را به چالش مىكشيم و از شما مىپرسيم: آيا از تابعين و بزرگان پس از
آنان، كسى را سراغ داريد كه توسل را ممنوع كرده باشد؟
مگر نه اينكه همه مذاهب درباره جواز توسل زائران به بارگاه پيامبر (ص) اجماع دارند؟ ما در اين رابطه گفتار حنبلىها و نيز همه پيشوايان را نقل كرديم. ما از پيشينيان كسى را سراغ نداريم كه با شما همعقيده باشد؛ بلكه همه دانشمندان تصريح مىكنند كه زيارت قبر رسول خدا (ص) نه تنها جايز، بلكه مطلوب است. علاوه بر اجماع، ادله عقلى و نقلى در اين رابطه به اندازه كافى بيان شد.
مگر نه اين است كه ابنقيم پذيرفته كه روح نيرومند پس از مرگ، توان انجام كارهايى را دارد كه در زمان تعلق به جسم، از آن برخوردار نبوده است؟ ما گفتيم كه پيشوايان شما نيز اين امر را پذيرفتهاند.
شما در اثبات كرامتهاى اوليا و ديگران راه تناقض را پيش گرفتهايد. گاه با پيروى از حقيقت آن را تأييد و گاه به دليل هواى نفس، كرامتهاى آنان را انكار مىكنيد. چه نيكو گفتهاند كه منكر، خواسته يا ناخواسته تناقضآميز سخن مىگويد.
دليل اينكه ما شما را گمراه مىدانيم، اقدام شما به تكفير مسلمانان و هدر دانستن خون آنان و انجام ديگر اقدامات خوارج است. در آن زمان، حضرت على (ع) و صحابى همراه او آنها را محكوم مىكردند. اگر مىگوييد بهتر اين است كه انسان در همه امور خود، بدون واسطه به خداوند توسل پيدا كند يا مىگوييد انسان به مقامى مىرسد كه ديگر به اسباب و وسايل نياز ندارد، همچون حضرت ابراهيم (ع) كه جبرئيل به او گفت «آيا حاجتى دارى؟» آن حضرت نيز پاسخ داد «نه به تو!»، اگر چنين راهى را پيش گرفته و معتقد به اين سخن هستيد، ما آن را محكوم
نمىكنيم و با شما بحث نداريم.
اگر شما درباره مسئله توسل، نظرى غير از تكفير توسلجوينده داشتيد، مىگفتيم آنان كسانى هستند كه در راه اجتهاد اعتقادى اشتباه كردهاند و حساب آنان با خداست. چه بسيارند مجتهدانى كه اشتباه كرده و خود را تقديس نكردند و با زور سرنيزه و شمشير مردم را به پذيرش اعتقاداتشان وادار نكردهاند؛ زيرا آنان احتمال مىدادهاند كه ممكن است حق با ديگران باشد؛ آنان به اين روايت از پيامبر (ص) علم داشتند كه: «ناسزاگويى به مسلمان، فسق است و كشتن مسلمان كفرورزى. كسى كه برادر [دينى] اش را كافر بداند، كافر شده يا نزديك است كه كافر شود».
وقتى منصور عباسى بر آن شد تا همگان را ملزم به عمل براساس كتاب «الموطأ» مالك كند، امام مالك اين اقدام را نپذيرفت. هارونالرشيد نيز نپذيرفت كه مردم را ملزم به اين كتاب كند. دليل اين كار، احترام گذاشتن به امت اسلامى و دانشمندان آن بود. اين رويه وارثان رسول خدا و امامان هدايتگر است. جاهل، جز بزرگ كردن خويش چيزى نمىخواهد؛ اما انسان عالم به دنبال بزرگ دانستن خداوند است: وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ؛ «هر كس شعائر خدا را بزرگ دارد، در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دلهاست». (حج: 32)
اين پرسشگر مىگويد: ما نمىتوانيم انسانى عارف به خداوند و
ذاكر را به يكى از بندگان خداوند كه از اين دنيا رفته و حال او را در آن دنيا فقط خدا مىداند، ارجاع دهيم. نبايد انسان عارفى كه خود با خداوند رابطهاى محكم برقرار كرده و از اين راز و نياز لذت مىبرد، اين رابطه را قطع كند و براى ارتباط با خداوند به مردهاى كه كسى از وضعيت او در آخرت خبر ندارد، متوسل شود. حديث «ام العلاء» كه در صحيح بخارى آمده، سخن ما را تأييد مىكند. اين زن درباره «ابوسائب» كه مرده بود گفت: «گواهى مىدهم كه خداوند تو را اكرام كرده است.» پيامبر (ص) خطاب به اين زن گفت: «از كجا مىدانى كه خدا او را تكريم كرده است؟» (1)
پيامبر ص فرمودند: «از كجا مىدانى كه او را تكريم كرده است؟» گفتم: پدرم فدايت، اى رسول خدا! پس خدا چه كسى را تكريم مىكند؟ رسول خدا پاسخ دادند: «او اكنون مرده است. به خداوند سوگند كه برايش آرزوى خير دارم. به خدا من كه رسول خدا هستم، نمىدانم كه با من چه خواهد شد؟» ام علاء گفت: «به خدا سوگند كه از اين پس هيچ كس را تمجيد نخواهم كرد».
در اين باره روايات ديگرى نيز وجود دارد.اين روايات بيانگر اين حقيقت هستند كه مردگان به آنچه از پيش فرستادهاند، مىرسند و ما نمىتوانيم درباره كسى حكم قاطع بدهيم
1) متن حديثى كه در متن به آن اشاره شد، چنين است: ام علاء كه زنى از انصار و از بيعتكنندگان با پيامبر ص است، نقل مىكند: مهاجران را با قرعه بين انصار تقسيم كردند. قرعه عثمان بن مظعون به نام ما افتاد. او را به خانههاى خود برديم. اما به دليل بيمارى مرد. وقتى كه او را غسل داديم و كفن كرديم، پيامبر ص وارد شد. من گفتم: «اى ابا سائب! رحمت خداوند بر تو باد. گواهى مىدهم كه خداوند تو را تكريم كرده است».
كه او از بهشتيان يا دوزخيان است؛ مگر درباره كسانى كه روايت شده است بهشتى يا دوزخى هستند؛ همانگونه كه درباره اهل بدر و برخى از صحابه مانند عكاشة بن محصن در روايت بيان شده است.
اما اين سخن خطابهاى و موضوعى انحرافى و قابل مناقشه است. توجه مسلمان به پروردگار خويش و لذت بردن از ذكر خدا بسيار نيكوست. اين سخن به گونهاى بيان شده كه نظر همه را به خود جلب مىكند. در پاسخ مىگوييم: ما در بحث علمى هستيم و سخنان خطابهاى سودى ندارد. ما پيش از اين گفتيم اگر وهابىها اعتقاد داشتند كه مقام كمال، در ارتباط بىواسطه بنده با خداوند و لذت بردن از ذكر خداست، ما اعتراضى نداشتيم؛ اما افسوس كه آنان بدعتگزار و تفسيقگر و تكفيركننده مسلمانان شدهاند.
اگر منظور شما اين است كه مشغول ذكر خدا بودن بهتر است، ما نيز اين سخن را مىپذيريم و اختلافى ميان شما و ما وجود ندارد؛ اما بايد توجه داشت كه مردم همه در يك سطح نيستند. بنابر اين اگر كسى با اعتقاد به خالق بودن خدا و يگانگى او به اسباب و واسطهها [ى فيض] روى آورد، يا اگر فردى اسباب را رها كرده و به مسبب اصلى روى آورد و به دليل ايمان بالاى خود، بدون واسطه به خداوند تقرب جويد، هر دو راه درست را رفتهاند. همه ايمان به خداوند دارند و با او ارتباط پيدا كردهاند. شايد بتوان گفت برخى برتر از ديگران هستند، اما هيچ يك به بيراهه نرفتهاند.
در رابطه با اين پرسش كه آيا سخن گفتن با مردگان و روى آوردن به
آنان موجب قطع ارتباط انيس با مونس مىشود يا اينكه ادعايى واهى و فريبنده است، از گوينده اين سخن مىپرسيم چرا همين سخن را درباره ارتباط با انسانهاى زنده نمىگوييد؟ مگر نه اينكه انس با خداوند، بهتر از درخواست كردن از انسانهاى زنده است؟ آيا شما معتقديد كه انس با خداوند، فقط بهتر از ارتباط با مردگان است، نه انسانهاى زنده؟
در سخن اين پرسشكننده، سخنان مغالطهآميزى آمده است. وى مىگويد: ما نمىدانيم كه فرد با چه حالى [مؤمن يا كافر] مرده است؟ اين بدگمانى به مسلمانان و چه بسا بدگمانى نسبت به خداوند است. توجه پرسشكننده را به روايتى جلب مىكنيم كه در آن آمده است: اگر كسى بر رويهاى زندگى كند، بر همان امر مىميرد. اين سنت غالب خداوند است. موارد ديگر استثنا هستند، نه قاعده. به همين دليل به موجب حكمت الهى نبايد به اين موارد نادر قياس شود.
وانگهى! بسيارى از امور بر پايه ظنّ هستند. حتى امور شرعى و احكام فقهى بر پايه ظنّ بنا شدهاند. تعامل ما با مردگان نيز بر همين اساس است. ما بايد آنها را غسل و كفن كنيم و در قبرستان مسلمانان دفن نماييم. اما اين كارها و حتى ارث بردن از آنان و ... همه نه بر پايه يقين، بلكه بر اساس ظن صورت مىگيرد. بنابراين هيچ كس در اين امور به دنبال يافتن يقين نيست؛ يعنى همان چيزى كه پرسشكننده به دنبال آن است.
وظيفه ماست كه اگر كسى در دنيا زندگى خود را با خير و صلاح همراه ساخته، پس از مرگ نيز او را از اهل خير و صلاح بدانيم. ما اجازه
نداريم با پيروى از وسوسههاى شيطانى سخنى غير از اين بگوييم.
اگر ما به يكى از اين افراد بگوييم معلوم نيست پدرت مسلمان از اين دنيا رفته يا كافر، آيا خشنود مىشود يا خشمگين؟ مگر نه اين است كه ما بايد بر اساس يقين عمل كنيم؟ بىترديد اگر چنين وضعيتى پيش آيد، امور دنيا آشفته مىشود.
معناى حديث عثمان بن مظعون- كه به آن استناد شده- نيز دلالت بر اين نكته دارد كه شايسته است انسان مقام خوف از خداوند را نيز در نظر بگيرد. درجه عبوديت به در نظر گرفتن خوف و رجا در كنار يكديگر است. ام علاء نيز به طور قطع مطمئن شد كه خداوند ابوسائب را تكريم كرده است و در نتيجه به اين امر گواهى داد. گمان مىكنم اگر اين بانوى مسلمان به دين و صلاح ابوسائب گواهى مىداد، پيامبر (ص) پاسخ ديگرى مىفرمود. ملاحظه مىكنيم كه آن حضرت در پايان حديث مىفرمايد: «من برايش آرزوى خير دارم».
آيا از نگاه پرسشگر ميان اميد به خير و خوشگمانى به خير و نيكى تفاوتى وجود دارد؟ چرا ايشان روايتى را كه بخارى از انس بن مالك نقل كرده، بازگو نمىكند؟ انس بن مالك مىگويد:
« [گروهى از مؤمنين] از كنار جنازهاى عبور مىكردند و از او به نيكى ياد مىنمودند». پيامبر (ص) فرمودند: «بر او واجب شد». سپس از كنار جنازه ديگرى گذشتند و صحابه از او به بدى ياد كردند. آن حضرت بار ديگر فرمودند: «واجب شد». عمر بن خطاب پرسيد: «چه چيز واجب شد؟» رسول خدا فرمودند: «وقتى از جنازه اولى به نيكى ياد كرديد، بهشت بر او واجب شد. و چون از دومى به بدى ياد كرديد، او سزاوار دوزخ شد.
شما گواهان بر روى زمين هستيد». (1)
همچنين بخارى روايتى را از عمر نقل مىكند. عمر مىگويد: «رسول خدا (ص) فرمودند: «هر مسلمانى كه چهار نفر به نيكى او گواهى دهند، خداوند او را وارد بهشت مىكند». ما پرسيديم: «اگر سه نفر باشند؟» پاسخ فرمود: «حتى اگر سه نفر گواهى دهند». پرسيديم: «اگر دو نفر گواهى دهند؟» پاسخ دادند: «حتى اگر دو نفر باشند». ما ديگر [گواهى دادن] يك نفر را نپرسيديم». (2)
روايت ديگرى نيز در صحيح بخارى آمده كه پيامبر (ص) درباره شهداى جنگ احد فرمودند: «من بر اينان گواهم». (3)
اكنون از همه غلوكنندگان مىپرسم آيا شما روايت نقل شده از پيامبر (ص) در صحيح بخارى را به ياد داريد- نمى پرسم باور داريد- كه آن حضرت فرمودهاند: «به خدا سوگند! نسبت به شرك ورزيدن شما بيمناك نيستم. بيم من از اين است كه دنيا به شما روى آورد و بر سر آن رقابت و پيكار كنيد». شما در اعتقاد به امرى كه آن حضرت از آن بيمناك نبود، راه شتابانى را در پيش گرفتهايد. بر همين اساس، اقدام به كشتار مسلمانان كردهايد و بر اين باوريد كه آنان از شمار امت اسلامى نيستند. گويا كه پرسشكننده از اين روايات غافل شده و به دنبال آگاهى يقينى از حال مردگان مسلمان است. ما به او پاسخ مىدهيم
كه نيازى به يقين نيست. خوشگمانى به مسلمانان، به ويژه افراد صالح، امرى مطلوب است. قطع و يقينى كه شما به دنبال آن هستيد، در هيچ جا شرط نشده است.
پرسشكننده در ادامه مىگويد: خوشگمانى خوب است؛ اما نه اينكه زيادهروى كنيم و حتى درباره كسانى كه فرد معصوم [مانند پيامبر (ص)] بر نيكى او گواهى نداده، خوشگمان باشيم.
پاسخ ما اين است كه بدگمانى نسبت به كسانى كه فرد معصوم نسبت به نيكى آنان تصريح نكرده، كار ناپسندى است؛ به ويژه اگر نشانههاى خير و صلاح در اين افراد وجود داشته باشد، يا در زمان حيات يا مرگ از آنها كراماتى نقل شده باشد. بيان اين سخن كه ممكن است حال او تغيير كرده باشد، بدگمانى نسبت به مسلمانان يا حتى بدگمانى به خداوند است. اين سخن، نامهربانى به پدران و نياكان است. همه آنچه ما گفتيم، بر مبناى خوشگمانى بود؛ پس آنچه ما انجام مىدهيم برخلاف گمان شما، زيادهروى نيست؛ بلكه همه برمبناى اصل خوشگمانى است.
پرسشكننده در ادامه مىگويد: چه خرسند مىشوم اگر در رابطه با اين نوع توسل سخن صريحى بيابم.
پاسخ: هرچند بيان يك روايت براى پاسخ به وى كافى بود، اما براى جواز توسل، به ادله عقلى و نقلى فراوانى اشاره كرديم. در گذشته بيان شد اگر حيات، آگاهى و ادراك را براى ارواح بپذيريم و نيز به وجود جايگاه و منزلت براى صالحان اعتقاد داشته باشيم، نمىتوانيم توسل و استغاثه
به ارواح را نپذيريم؛ زيرا اين رفتار، تناقضآميز است و ملزوم از لازم جدا شده است. ما در اين رابطه، اجماع پيشوايان در اعتقاد به توسل به پيامبر (ص) هنگام زيارت قبر ايشان را بيان كرديم. همچنين اگر براى اين موضوع، فقط روايت عثمان بن حنيف وجود داشت، براى ما كافى بود.
به طور كلى همه اديان، فلاسفه پيشين و معاصر يا به عبارتى مسلمانان، اروپايىها، آمريكايىها و هندوها همه بر وجود حيات و لوازم آن براى روح اجماع دارند. همه بر اين باورند كه روح پس از جدايى از تن، توان تصرف و آزادى عملى دارد كه در اين دنيا نداشته است. اين دقيقاً سخن «ابنقيم»، از بزرگان مخالف توسل است كه در «كتاب الروح» بيان كرده است. اميد آنكه خداوند حجاب ماديات و تاريكى را از دل ما بزدايد.
و ما در انتها كلام محدث سلفى، «شيخ محمد بن على شوكانى» را در جواز توسل بيان مىكنيم. وى در رساله «الدر النضيد فى اخلاص كلمة التوحيد» مىنويسد: «شيخ عز الدين بن عبدالسلام درباره توسل به خداوند به واسطه يكى از بندگانش براى برآورده شدن حاجات مىگويد فقط توسل به پيامبر (ص) درست است؛ البته اگر روايت نقل شده در اين باره درست باشد. شايد منظور او حديثى باشد كه نقل شده فردى نابينا نزد پيامبر (ص) مىآيد [و براى بازيافتن بينايى خود به آن حضرت متوسل مىشود.] اين روايت را «نسائى» و «ترمذى» در سنن نقل كردهاند. «ابنماجه» و ديگران نيز اين حديث را صحيح مىدانند. «عزالدين بن عبدالسلام» مىگويد: مردم
[صاحبنظران] در معناى اين توسل بر دو دستهاند:
گروه اول توسل را همان مىدانند كه عمربن خطاب بيان كرده است. وى [به هنگام خشكسالى] گفت: [خدايا!] وقتى خشكسالى مىشد به رسولت متوسل مىشديم و باران فرو مىفرستادى. اكنون به عموى پيامبر (ص)، عباس بن عبدالمطلب متوسل مىشويم؛ پس براى ما باران نازل فرما. اين نقل در «صحيح بخارى» و ديگر منابع آمده و از عمر نقل مىكند كه در زمان پيامبر (ص) براى طلب باران به ايشان متوسل مىشدند و پس از وفات آن حضرت، به عموى گرامى ايشان توسل پيدا مىكردند. اين توسل براى طلب باران بود؛ به طورى كه عموى پيامبر (ص) نيز به همراه آنان براى باريدن باران، دعا مىكرد. بنابراين وى وسيله آنان در درگاه خداوند بود. پيامبر (ص) نيز در چنين مواردى برايشان دعا مىكرد و شفيع آنان مىشد.
نظر گروه دوم اين است كه توسل به رسول خاتم در زمان حيات ايشان، پس از مرگ و در حضور و نيز عدم حضور آن حضرت درست است؛ زيرا مىدانيم صحابه اجماع دارند كه توسل به پيامبر (ص) در زمان حيات ايشان و نيز توسل به غير رسول خدا پس از مرگ آن حضرت درست است. اجماع صحابه از نوع سكوتى است؛ زيرا وقتى عمر به عباس توسل جست، كسى به وى اعتراض نكرد.
از نگاه من برخلاف نظر شيخ عزالدين بن عبدالسلام به دو دليل نبايد جواز توسل را فقط ويژه پيامبر (ص) بدانيم: اول، اجماع اصحاب رسول خدا كه در بالا بيان شد؛ دوم، توسل به اهل فضل و دانش براى ارتباط با
خداوند، در واقع توسل به اعمال شايسته و ويژگىهاى نيكوى آنان است؛ زيرا دليل فضيلت يافتن چنين فردى، اعمال اوست. پس اگر كسى بگويد خداوندا! من به وسيله فلان عالم به تو توسل مىجويم، در واقع به اعتبار دانشى كه داشته، او را واسطه درگاه بارى تعالى قرار داده است. در صحيحين و ديگر منابع روايى آمده كه رسول خدا (ص) حكايت سه نفر را بيان مىكند كه صخرهاى دهانه غار را به رويشان بست. هر يك از آنان به بهترين عمل صالح خود متوسل شد و از خداوند خواست كه صخره كنار برود و همين شد. اگر واسطه قرار دادن اعمال نيك در محضر خدا جايز نبود يا همچون گمان تندروها مانند ابنعبدالسلام و پيروان وى شرك به شمار مىآمد، خدا خواسته آنان را برآورده نمىساخت. پيامبر (ص) نيز پس از نقل اين حكايت، در برابر اقدام آنان سكوت نمىكرد. به اين ترتيب مىبينيم تمسك مخالفان توسل به انبيا و صالحان، به آيات زير از قرآن كريم پذيرفتنى نيست؛ مانند:
وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى (زمر: 3)
و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفتهاند [به اين بهانه كه] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمىپرستيم.
فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً (جن: 18)
پس هيچ كس را با خدا مخوانيد.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ (رعد: 14)
دعوت حق براى اوست و كسانى كه (مشركان) جز او مىخوانند، هيچ جوابى به آنان نمىدهند.
زيرا استدلال آنها به آياتى است كه از موضوع بحث خارج است. در آيه سوم سوره زمر تصريح شده كه اين آيه درباره كسانى سخن مىگويد كه دوستانى را به غير از خدا برگرفته و آنها را پرستيدهاند. [اما در بحث ما، پرستش پيامبران و صالحان مطرح نيست]. كسى كه به دانشمندى متوسل شده، او را پرستش نكرده؛ بلكه مىداند دانشى كه آن فرد دارد، به او نزد خداوند برترى داده است. به همين دليل به او توسل پيدا كرده است.
همچنين در آيه 18 سوره جنّ از خواندن غير از خدا به همراه خدا نهى شده است. براى مثال از اين سخن نهى شده كه گفته شود: «يا الله! يا فلان!» كسى كه به دانشمندى متوسل مىشود، فقط خدا را مىخواند؛ اما تقربجويى او نزد خداوند، با توسل به كار شايستهاى از بندگان خداوند صورت مىگيرد؛ چنانكه در حكايت نقل شده از پيامبر (ص) نيز آن سه نفر با توسل به اعمال شايسته خود خداوند را خواندند. آيه 14 سوره رعد نيز درباره كسانى است كه به جز خداوند را خواندهاند؛ در حالىكه توسلجويان به پيامبران و صالحان، نه غير خدا و نه به همراه خداوند، ديگرى را نخواندهاند.
پس از آشنايى با اين پاسخها، آشكار مىشود كه چگونه بايد به ادلهاى كه از بحث خارج هستند، پاسخ داده شود. آنان به آياتى استناد مىكنند كه كاملًا از بحث ما خارج است. براى مثال به آيات سوره انفطار استدلال مىكنند:
وَما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ* ثُمَّ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّينِ* يَوْمَ لا تَمْلِكُ
نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَالأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ (انفطار: 17- 19)
و تو چه دانى كه چيست روز جزا. باز چه دانى كه چيست روز جزا؟ روزى كه كسى براى كسى هيچ اختيارى ندارد و در آن روز، فرمان از آنِ خداست.
آيه نوزدهم اين سوره دلالت بر اين دارد كه در روز جزا فقط خداوند فرمان مىدهد و هيچ كس جز او فرمانده نيست؛ حال آنكه متوسل به يكى از انبيا يا يكى از عالمان، بر اين باور نيست كه آن دانشمند يا پيامبر خدا در امور روز جزا با خداوند شريك است. اگر كسى اعتقاد داشته باشد كه بندهاى از بندگان يا يكى از پيامبران در روز جزا شريك خداست، در گمراهى غوطهور است. استدلال به آيه لَيْسَ لَكَ مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ؛ «هيچ يك از اين كارها در اختيار تو نيست». (آلعمران: 128) و آيه: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ؛ «بگو: جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم». (اعراف: 188) براى اثبات نادرستى توسل، نيز بىپايه است؛ زيرا اين دو آيه تصريح مىكنند كه رسول خدا (ص) اختيار هيچ يك از امور را ندارد. همچنين براى خود اختيار سود و زيانى ندارد؛ چه برسد به سود يا زيان رساندن به ديگران. اما در اين دو آيه دليلى بر منع توسل به پيامبر يا ديگر پيامبران، اوليا و دانشمندان ديده نمىشود.
خداوند مقام محمود، يعنى شفاعت بزرگ را به پيامبرش عطا فرموده است. پروردگار ما را راهنمايى كرده كه از پيامبر (ص) شفاعت بخواهيم و به پيامبر خود نيز فرموده: «سَل تُعطَ وَاشْفَع تُشَفَّع». (1)
1) بخواه تا به تو داده شود و شفاعت كن تا شفاعت تو پذيرفته شود. مسند احمد، ج 3، ص 178.
در قرآن كريم تصريح شده كه شفاعت فقط به اذن خداوند و براى كسى است كه پروردگار رضايت دهد. (1)
از سوى ديگر برخى براى ردّ توسل، استدلال كردهاند كه پيامبر (ص) پس از نزول آيه 214 سوره شعرا: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ؛ «و خويشانِ نزديكت را هشدار ده»، فرمودند: اى فلان پسر فلان! من براى تو اختيار امرى را نزد خداوند ندارم. اى فلان دختر فلان فرد! من نزد خداوند اختيار كارى را ندارم. [پاسخ اين استدلال را بايد چنين داد] پيامبر (ص) در اين حديث تصريح كرده كه اگر خداوند بخواهد كسى زيان ببيند، پيامبر (ص) نمىتواند به او سود برساند؛ چنانكه اگر خداوند براى كسى سودى بخواهد، پيامبر (ص) توان زيان رساندن به او را ندارد.
در اين روايت تصريح شده كه پيامبر (ص) درباره نزديكان خويش چنين اختيارى ندارد؛ چه برسد به غير خويشاوندان خود. اين موضوع براى هر مسلمانى پذيرفته شده است. اما در اين روايت دليلى بر عدم توسل به پيامبر (ص) نزد خداوند ديده نمىشود؛ زيرا درخواست امر از كسى است كه اين اختيار را دارد. تنها تفاوت در اين است كه پيشاپيش خواسته خود، فردى را قرار داده كه خداوندِ مالك روز جزا و صاحب اختيار همه امور، به اين دليل خواستهاش را اجابت كند.
1) وَلا يشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى؛ «و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمىكنند». انبياء: 28