ghaemiyeh.com
نام كتاب: سرمه سعادت
نويسنده: سيد حسين اسحاقى
موضوع: اسرار و معارف
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: تابستان 1389
نوبت چاپ: 1
بدون شك تبلور رفتار مطلوب و متعادل اخلاقى و تجلّى شخصيت عقلانى در گرو آشنايى با بايدها و نبايدهاى اخلاقى است. از سويى ديگر، لازمه بينش عميق مذهبى، به مثابهاصلىترين بستر تبلور رفتارهاى اخلاقى و مطلوب، بهرهمندى هماهنگ از دو ركن مهم دانش اخلاقى و رفتار اخلاقى است. به عبارت ديگر، باور غنى و بينش عميق مذهبى برآيندى است از آميزهدانستههاى اخلاقى و تجلى رفتار اخلاقى.
انسان رشد يافته، در بستر تربيت اخلاقى انسانى است كه به همهآموزههاى دينى پايبند، در انجام بايدها متعهد و در ترك نبايدها استوار است و به فرمودهقرآن كريم (نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ) نيست. چنين برخوردى با آموزههاى اخلاقى مستعدترين زمينهتربيت شخصيتهاى متعهد و متعالى را فراهم نموده و بالاترين مصونيت را از كجروىها و تندروىها و آسيبپذيرىهاى فردى و اجتماعى فراهم
مىنمايد.
اثر پيش رو كه توسط پژوهشگر ارجمند آقاى دكتر سيد حسين اسحاقى تأليف شده، به بايدها و نبايدهاى اخلاقى پرداخته است و با قلمى شيوا و روان سعى كرده طبع لطيف جوانان جوياى معارف ناب محمدى را ارضا نمايد. باشد كه مقبول طبع واقع شود.
انه ولى التوفيق
گروه اخلاق و اسرار
مركز تحقيقات حج
جوانى نگه دار كاين مرغ زيبانماند در اين خانهاستخوانى
پروين اعتصامى
جوانى، چون رودى است جارى و بىبازگشت؛ ستارهاى است كه تنها يك بار در آسمان عمر آدمى طلوع مىكند. پس اينك كه مىتوانى، دامنى از گل سرخ پر كن! چراكه عقاب كهنسال زمان، همچنان در پرواز است و اين گُل كه امروز به روى تو مىخندد، فردا همه بر باد خواهد رفت. از عمر آدمى، جوانى بهترين بخش آن است. آن هنگام كه خون گرم جوانى در تن جارى است و چون اين دوران سپرى شود، ايامى سختتر و ناخوشتر، آن روزگار خوش را در پى خواهد بود. پس، شرم و ناز و بهانه را رها كن و فرصت غنيمت شمار كه چون جوانى را بىبهره پشت سر نهادى، جز آه و حسرت پيشرو نخواهى داشت. اين سخن پيامبر اكرم (ص) را آويزه گوش ساز كه: «فرشتهاى الهى هر شب جوانان بيست ساله را ندا مىدهد كه دنيا
شما را فريب ندهد». (1)
بدان، كه موهبتهايى چون سلامتى، فراغت، قدرت، امنيت و مانند آن، هشيارى و اغتنام فرصت مىطلبند. نبى اكرم (ص) در سخنى ديگر مىفرمايد: «كسى كه دَرِ نيكى و خيرى بر او گشوده شد، بايد آن را غنيمت شمارد؛ چه اينكه نمىداند چه وقت بر روى او بسته خواهد شد».(2)
جوانى، بهارى سبز و خرم است كه در سرزمين عمر آدمى تنها يك بار به گل و شكوفه مىنشيند و چون دست خزانِ ميانسالى و كهنسالى بر آن افتد، اميدى به رويش و شادابى و سرسبزى دگر باره آن نخواهد بود.
بهارا دريغا كه پايا نهاىدريغا كه پيوسته با ما نهاى
دريغا كه چون روزگار شبابيك امروز هستى و فردا نهاى
رشيد ياسمى
از زمانى كه انسان به عرصه وجود پا مىنهد، دورههاى گوناگون را پشت سر مىگذارد: نوزادى، خردسالى، كودكى، نوجوانى، جوانى، ميانسالى و پيرى. هر يك از اين دورهها، شرايط ويژه خود را دارد. در ميان اين دورهها، جوانى، بهارى است كه سرنوشت انسان در آن رقم مىخورد، شخصيت وى شكل مىگيرد و استعدادهايش، بارور و
پايههاى دينى و عقيدتىاش استوار مىشود. جوانى، بهار زندگى است؛ بهارى ارزشمند، ولى زودگذر. جوانى، فصل رويشها و شكفتنها، دوران درخشندگى و نشاط زندگى، زمان ظهور غريزهها و كششها و آرزوهاست.
روح كنجكاو و پرخروش جوان، هميشه در جستوجو براى آشنايى با پديدههاى وجود خود و پيرامون خويش است. بر اساس موقعيت، محيط زندگى، شرايط زمانى و همنشينى با دوستان، زمينههاى شكلگيرى ديدگاهها، باورها، عواطف و شخصيت جوان فراهم مىشود. انديشه جوان همواره از مسائل و عوامل درونى و بيرونى اثر مىپذيرد و هر لحظه به شكلى، توجه وى را به خود جلب مىكند و رشته خواستهها و انديشههاى او را به سوى خود مىكشاند.
همه اين حالتها و نوسانهاى روحى و روانى، از ويژگىهاى دوران جوانى است. جوان براى درك بهتر خود و آشنايى با پيرامون خويش، به راهنمايى و آگاهى نياز دارد. او همواره در حال رشد است و رشد جسمىاش، به طور طبيعى، با حالتها و هيجانهاى روحى و عاطفى همراه است. جوان اگر از نظر تربيتى، فكرى و اعتقادى در راه درست و الهى و در مسير تكاملى قرار گيرد، بالندگى و كمالش حتمى و عينى است. بنابراين، او به راهنمايى مربيان رستگار و خيرانديش نيازمند است تا چگونه زيستن را بياموزند.
در اين ميان، تربيت اصولى و آموزش درست و مطمئن در جوانى، بيشترين اثر را در آينده انسان دارد. پيامبر اكرم (ص) نيز بر ارزش و اهميت دوره جوانى تأكيد دارد و در سفارشى به ابوذر مىفرمايد: «يا اباذَرٍّ اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ ... شَبابَكَ قَبْلَ هَرَمِكَ»(1)؛ «اى ابوذر، پنج چيز را قبل از پنج چيز درياب و غنيمت شمار ... و جوانىات را قبل از پيرى».
جوانى كه به قدر و منزلت جوانى آگاه است، هرگز آينده خود را از نظر دور نمىدارد و مىكوشد تا از رهگذر جوانى، توشههاى گران سنگى براى بارورى و بالندگى آيندهاش برگيرد، از جمله گنجها و ذخيرههاى دوران جوانى، خودسازى و اصلاح نفس است كه پايه انسانيت به شمار مىآيد و تلاش در اين زمينه، از سفارشهاى پياپى پيشوايان معصوم (عليهم السلام) بوده است:
لا تَتْرُكِ الإجْتِهادَ في إصْلاحِ نَفْسِكَ فَإِنَّهُ لا يُعِينُكَ عَلَيْها الّا الْجِدُّ. (2)
كوشش و تلاش در اصلاح درون و خودسازى را رها نكن؛ زيرا جز تلاش و جديت، چيزى تو را در برابر نفست يارى نمىكند.
جوان، از ضمير خود كه كانون خواستههاى فطرى اوست، تنها نداى پاكى و دوستى مىشنود و با بهرهمندى از صفاى باطن و پاكى روح، به رفتار همگان، عادلانه و نيك مىنگرد. جوان، شيفته پاكى مطلق است و به آسانى به ناراستىها تن نمىدهد. حضرت امام خمينى (ره) درباره اين ويژگى جوانان مىفرمايد: «اين تأثير قلبى و تصور باطنى، در ايام جوانى بهتر حاصل مىشود؛ زيرا قلب جوان، لطيف و ساده و صفايش بيشتر است». (1)
پيامبر گرامى اسلام (ص) با اشاره به لطافت قلبى جوانان، همگان را به احسان و نيكى در حق آنان سفارش مىكند: «اوصيكم بِالشَّبابِ خَيراً فَانَّهُمْ ارَقُّ افْئِدَةً»(2)؛ «شما را به احسان و نيكى با جوانان سفارش مىكنم؛ زيرا آنان قلبى لطيف دارند».
زيبايىدوستى و آراستگى، از ويژگىهاى فطرى جوان است. او به دليل داشتن روحيهاى پاك، شاداب است. به گفته مقام معظم رهبرى:
هرجا جوانان هستند، تر و تازگى، طراوت و صفا و نشاط و خوبى است. وقتى با جوانان هستم و در محيط جوانان قرار دارم، احساس من مثل احساس كسى است كه در هواى صبحگاهى تنفس مىكند، احساس طراوت و تازگى مىكنم. (1)
در گفتار پيشوايان دين، افزون بر توجه به زيبايىهاى طبيعى، به آراستگى ظاهرى نيز سفارش شده است. امام حسن مجتبى (ع) درباره دليل آراستن خود هنگام نماز، فرموده است: «انّ الله جَميلٌ يحِبُّ الجَمالَ» (2)«خداوند، زيباست و زيبايى را دوست دارد».
حضرت على (ع) نيز هنگام انتخاب لباس براى قنبر، لباس زيبا و فاخرى را براى او برگزيد و يكى از دلايل خود را گرايش فطرى جوان به زيبايى بيان فرمود: «انتَ شابٌّ وَ لَكَ شِرّةُ الشَّبابِ»(3)؛ «تو جوانى و براى
توست نشاط جوانى و رغبت در آن».
حس زيبايى دوستى جوان، مىتواند او را به جستوجوى زيبايىهاى معنوى و اخلاقى نيز رهنمون شود. جوانان بايد اين سفارش حضرت على (ع) را در نظر داشته باشند كه: «مَيزَةُ الرَّجُلِ عَقْلُهُ وَ جَمالُهُ مُرُوَّتُهُ»(1)؛ «امتياز مرد، به عقل او و زيبايىاش، به مردانگى و فضيلتهاى اخلاقى اوست».
در دوره جوانى كه رشد عمومى به تكامل مىرسد، هوش نيز در بيشترين سطح خود قرار دارد. از اين رو، جوان به يادگيرى هر چيزى علاقه نشان مىدهد. قدرت انديشه و تفكر، در جوانان بسيار بالاست و در پرتو اين نيرو، بسيارى از دشوارىها حل مىشود. قدرت انديشه، به جوان توان نظريهپردازى مىدهد و او مىتواند جنبههاى گوناگون يك موضوع را بكاود و پيآمدها و دستاوردهاى آن را بيان كند. جوان در پرتو انديشه، دنيايى زيبا را در آيندهاى نزديك براى خود تصوّر مىكند
1) غرر الحكم و درر الكلم، ص 759.
و به خلاقيت و شكوفايى روى مىآورد.
اين حالت روانى، قوه تخيل را توسعه مىدهد و به ذهن جوانان نيروى خلاقه مىبخشد، حس ابداع و ابتكار را در ضمير جوانان بيدار مىسازد و آنان را براى نوسازى و به دست آوردن كمال تازهترى، آماده مىكند.(1)
پرسشگرى، ويژگى ديگر جوان است. جوان دوره بلوغ را پشت سر گذاشته است، ولى همچنان پرسشهاى آن دوره را با خود دارد، بىپاسخ ماندن آنها، جوان را به بيهودگى و ازخودبيگانگى دچار مىكند.
رهبر معظم انقلاب بر اهميت دادن به پرسشهاى جوانان تأكيد دارد. همچنين ديگران را به وارد شدن در اين عرصه تشويق مىكند. وى درباره ضرورت مسئله مىفرمايد: «در بسيارى از موارد، به او پاسخ به هنگام و دلنشين داده نمىشود. به همين دليل، جوان، احساس خلأ و ابهام مىكند».(2)
همزمان با دگرگونىهاى دوران بلوغ، گرايش شديد به سوى مذهب و سلوك در جوان پديد مىآيد. «با فرا رسيدن ايام بلوغ، احساسات مذهبى و گرايشهاى دينى در وجود نوجوان بيدار مىشود و آنان را شيفته فراگرفتن آموزههاى روحانى مىسازد. پس از دوره بلوغ، از شدت و تمايل اين خواهش فطرى شديد و سوزان كاسته مىشود و رفته رفته، خواهش ايمان و اخلاق به يك تمايل عادى درمىآيد». (1)
پيامبر اكرم (ص) نيز تمام تلاش خود را براى جذب جوانان به سرچشمه حقيقى به كار گرفت و نيك مىدانست كه جوان در مقايسه با ديگران، آمادگى بيشترى براى پذيرش حقايق دارد. امام صادق (ع) درباره اثرپذيرى بيشتر جوانان مىفرمايد:
مَن قَرأَ القُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مُؤمنٌ اختَلَط القُرآنُ بِلَحمِهِ وَ دَمِهِ(2)
كسى كه قرآن بخواند، اگر جوان باايمان باشد، قرآن با گوشت و خونش آميخته مىشود و در همه بافتهاى بدنش اثر مىگذارد.
مذهب، مايه آرامش دل و رضايت روح است و فرد را از بسيارى تشويشها، اضطرابها و ترسها مىرهاند و تكيهگاهى مطمئن و مورد نياز براى بشر است. جوانى كه سر تسليم در برابر هيچ كس فرود نمىآورد و در برابر همه قدرتها عصيان مىكند، در درون، متوجه
ضعفها و حقارتهاى خود هست و عظمت، قدرت و بقاى خود را در مذهب مىبيند. فلسفه زندگى و حياتش را در مذهب جستوجو مىكند و در آن، معنايى براى زندگى خويش مىيابد. او مىخواهد مذهب و مفاهيم دينى را خود، با نيروى عقل خويش بررسى كند و حقايق را دريابد. پس با واكاوى باورهاى خويش، راه تكامل را براى خود هموار مىسازد.(1)
جوان براى آزمودن شيوههاى گوناگون زندگى به تكاپو مىافتد. همين تلاش، وى را وادار مىكندكه پس از آزمايش الگوهاى رفتارى، بهترين ارزشها و نگرشها را برگزيند. كارشناسان، تلاش جوان براى اين آزمونها را «كشف هويت» مىنامند. مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله خامنهاى در اين باره مىفرمايد: «جوان، در حال تكوين هويت جديد خود است و مايل است شخصيت جديد او به رسميت شناخته شود».(2)
جوان اگر بنيانهاى محكم پيدا نكند، به هويتى ثابت نمىرسد،
بلكه حقيقت خويش را از ياد مىبرد؛ چنان كه امام على (ع) نيز به او هشدار مىدهد كه پيش از هر چيز، به فكر خودشناسى باشد:
عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ اضَلَّ نَفْسَهُ فَلا يَطْلُبُها.(1)
در شگفتم از كسى كه در جستوجوى گمشدهاش برمىآيد، حال آنكه خود را گم كرده و در جست وجوى آن نيست.
ايشان در جاى ديگر، راه برخوردارى از هويت را شناخت موقعيت خويش در هستى و آگاهى از مبدأ و معاد مىداند و مىفرمايد: «رَحِمَ اللهُ مَنْ عَلِمَ مِنْ اينَ وَ فِي اينَ وَ الى اين» (2)«خدا رحمت كند، كسى را كه مىداند از كجا آمده است، در كجا هست و به كجا مىرود».
با گذشتن از اين دوره سخت و دستيابى به هويت راستين، احساسى آرامشبخش و ارزشمند و اعتمادآفرين در او پديد مىآيد. در اين حال، احساس تنهايى نمىكند و خود را جزئى هدفمند از عالم هستى مىبيند و براى آيه (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا)؛ «آيا گمان كرديد كه شما را پوچ و بيهوده آفريدهايم». (مؤمنون: 115)، پاسخى در خور دارد.
ميل جنسى، نيرومندترين غريزه دوران جوانى است كه اگر به درستى هدايت نشود، آسيبزا خواهد بود. نگاههاى شهوتآلود، آتش غريزه را شعلهور مىكند و تماشاى صحنههاى نامناسب، جوان را به بىقيدى، هرزگى و ناپاكى مىكشاند. مرحوم حجت الاسلام و المسلمين فلسفى درباره ضعف آدمى در برابر غرايز و راههاى مبارزه با آن مىنويسد:
اگرچه براى محدود كردن تمايلات نفسانى و ايستادگى در برابر هجوم غرايز، عوامل ديگرى مانند نظارت، قوانين كيفرى و مانند آن وجود دارد، در دنياى متمدن كنونى، عقل، علم و تربيت، سه عامل بزرگ براى رام كردن غرايز شناخته شده و مربيان بر آن تكيه مىكنند. (1)
ناگفته نماند، ازدواج به هنگام، خود يكى از راههاى تربيت جنسى است كه نقش قابل ملاحظهاى در مهار اين غريزه دارد.
بنا به فرموده امام على (ع)، ارزش جوانى، تنها با از دست دادن آن، شناخته مىشود. آن حضرت مىفرمايد:
1) جوان از منظر عقل و احساسات، ج 1، ص 362.
شَيئانِ لايَعْرِفُ فَضْلَهُما الّا مَنْ فَقَدَهُما: الشَّبابُ وَالْعافِيةُ. (1)
دو چيز است كه ارزش آن را نمىداند، مگر كسى كه آن را از دست داده باشد: جوانى و سلامتى.
در آموزههاى دينى، پاكى يكى از ويژگىهاى دوره جوانى به شمار مىرود و سفارش شده است كه با بهرهگيرى از اين دوران ارزشمند، در راه تزكيه نفس و تقرب الهى كوشش شود. آموزههاى روايى، از جوانان مىخواهد كه پيش از فرارسيدن پيرى و هجوم دلبستگىهاى گوناگون، خود را با اخلاق نيكو آراسته سازند. پيامبر گرامى اسلام (ص) مىفرمايد:
فَضْلُ الشّابِّ العابِدِ الَّذي تَعَبَّد فِي صباه عَلَى الشَّيخِ الَّذي تَعَبَّدَ بَعْدَ ما كَبُرَتْ سِنُّهُ، كفْضَلِ الْمُرْسَلينَ عَلَى سائِرِ النّاسِ.(2)
برترى جوان عابدى كه در جوانى راه بندگى پيش گرفته است، بر پيرى كه در بزرگسالى به عبادت روى آورده، همچون برترى فرستادگان الهى بر ديگر مردمان است.
از سوى ديگر، پيشوايان دين ما در برخى روايتها از جوانان مىخواهند كه فرصت آموختن را از دست ندهند؛ زيرا ارزش يادگيرى در دوره جوانى را به دليل ميزان بالاى ثبات و دوام آموختهها در ذهن،
با ديگر دورههاى زندگى نمىتوان مقايسه كرد.
تفاوت آموختن در دوره جوانى با فرا گرفتن در پيرى، در سخن نبوى چنين بيان شده است:
مَنْ تَعَلَّمَ فِي شَبابِهِ كانَ بِمَنْزِلَةِ الرَّسْمِ فِي الْحَجَرِ، وَ مَنْ تَعَلَّمَ وَ هُوَ كَبِيرٌ كانَ بِمَنْزِلَةِ الْكتابِ عَلَى وَجْهِ الْماءِ. (1)
هر كه در جوانى دانش آموزد، دانش او همچون نقشى است كه بر سنگ جاى گيرد و هر كه در بزرگ سالى بياموزد، كارش همچون نوشتن بر روى آب است.
جوانان عدالتخواه، آزاديطلب و حقيقتجو همواره در شمار نخستين كسانى هستند كه به نداى مناديان حق و عدالت پاسخ مىگويند. پيروى جوانان دوران تاريك جاهليت از آرمانهاى عالى انسانى و الهى حضرت محمد (ص)، از همين نمونه است. آنان با پيوستن به رسولالله (ص) در پيشبرد هدفهاى الهى آيين اسلام، از هيچ تلاشى فروگذار نكردند و تا مرز شهادت جانفشانى نمودند. اين پيوند الهى، پس از قرنها، بار ديگر تكرار شد. اين بار در ايران اسلامى، امام خمينى (ره) با بهرهمندى از سيره
1) بحارالانوار، ج 1، ص 222.
پاك نبوى، به عنوان مرجع و رهبرى عادل، خداجو و آگاه، به كانون اميد و توجه ايران و جهان تبديل شد و پيوندى استوار ميان جوانان و ولايت برقرار كرد. جوان در نظر امام خمينى (ره)، جايگاهى بسيار والا دارد. ميان جوانان و امام، ارتباطى عاطفى و صميمى برقرار بود. حضرت امام (ره)، دوره جوانى را بهترين فرصت براى تزكيه نفس مىداند و قلب پاك جوانان را پذيراى كلام حق مىشمارد:
تأثير قلبى و تصور باطنى، در ايام جوانى بهتر حاصل مىشود؛ زيرا قلب جوان، لطيف و ساده است و صفايش بيشتر است و [واردات] آن، كمتر و تزاحمات و تراكمات در آن كمتر است.(1)
ايشان در بيان اراده نيرومند و استقامت جوانان در برابر قدرتها و دشمنان اسلام، جوانان را معجزهگر مىخواند و مىفرمايد:
شما جوانان عزيز، اثبات كرديد كه مىتوانيد در مقابل تمام قدرتها ايستادگى كنيد و مىتوانيد كشور خودتان را حفظ كنيد. (2)
هشيارى در برابر خطر انحراف جوانان و نفوذ فرهنگ بيگانه در انديشه اين نسل، سفارش هميشگى حضرت امام (ره) بود. ايشان با اشاره به ضرورت پاكسازى دانشگاهها از فرهنگ بيگانه؛ همه مردم، نسل
جوان و مسئولان را به تلاش براى حفظ دانشگاهها از خطر انحراف و آسيب غربزدگى و شرقزدگى فرامىخواند:
اين جانب به همه نوجوانان و جوانان در مرحله اول و پدران و مادران و دوستان آنها در مرحله دوم و به دولت مردان و روشن فكران دلسوز براى كشور در مرحله بعد، وصيت مىكنم كه در اين امر مهم (حفظ دانشگاهها از خطر انحراف) كه كشورتان را از آسيب نگه مىدارد، با جان و دل كوشش كنيد و دانشگاهها را به نسل بعد بسپريد. (1)
رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آيت الله خامنهاى، در تعريف جوانى مىفرمايد: «جوانى يك پديده درخشان و يك فصل بىبديل و بىنظير از زندگى هر انسانى است».
از ديدگاه ايشان، ويژگى اين دوران بدين قرار است:
الف) شخصيت جديد: جوان در حال تكوين هويت جديد خود است
1) صحيفه نور، ج 21، ص 185.
و مايل است شخصيت جديد او به رسميت شناخته شود.
ب) انگيزش و هيجان: جوان احساسها و انگيزههايى دارد، رشد جسمانى و روحى دارد و به دنياى تازهاى قدم گذاشته است.
ج) پرسشگرى: جوان با مجهولات بسيارى روبه رو است و مسائل جديد براى او سؤالبرانگيز است.
د) پرانرژى بودن: جوان احساس مىكند نيروهاى متراكمى در او وجود دارد. توانايىهاى جسمى و فكرى مىتواند معجزه كند، مىتواند كوهها را جابهجا كند، ولى وقتى احساس مىكند از اين توانايىها بهره بردارى نمىشود، احساس بيهودگى مىكند.
ه) نياز به مشاور: جوان براى زندگى در دنياى جديدى كه آن را تجربه نكرده است، احتياج به راهنمايى و كمك فكرى دارد.
مقام معظم رهبرى درباره جوان ايرانى مىفرمايد:
من اعتقادم اين است كه جوان ايرانى، جوانى است مؤمن، پاك دامن، پاك گوهر، داراى زمينههاى دينى بسيار زياد و مايل به جنبههاى معنوى.
ايشان از جوانان مىخواهد كه حضرت على (ع) را الگوى خويش قرار دهند:
درخشش اميرالمؤمنين على (ع) در دوره جوانى، همان الگوى ماندگارى است كه همه جوانان مىتوانند آن را سرمشق
خودشان قرار دهند. در دوران جوانى در مكه، يك عنصر فداكار، يك عنصر باهوش، يك جوان فعال، يك جوان پيشرو و پيشگام بود. در دوران مدينه، فرمانده سپاه، فرمانده دستههاى فعال، هوشمند، جوانمرد و بخشنده بود. در عرصه حكومت، يك فرد كارآمد بود و در زمينه مسائل اجتماعى نيز، يك جوان پيشرفته به تمام معنا بود.(1)
مقام معظم رهبرى، شناخت تهديدها و خطرهاى دوره جوانى را شرط پيروزى كشور و نسل پرشور و متعهد آن در صحنههاى گوناگون كار و تلاش مىداند:
تهديدهايى متوجه كشور و ملت و به خصوص نسل جوان است. گاهى يك غفلت، يك بىتوجهى يك سستى، يك سهل انگارى، ممكن است يك محصول عظيم را از دست ملتى بگيرد، نبايد اجازه داد. (2)
محبت و مهربانى با پدر و مادر، امرى است كه عقل و شرع به ضرورت آن اقرار مىكنند. خداوند مهربان در قرآن مجيد مىفرمايد: (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَة)؛ «از روى محبت و مهربانى، بال فروتنى را براى پدر و مادرت فرود آور». (اسراء: 24)
بىترديد، اگر انسان به زحمتها و رنجهاى بىشائبه والدين توجه كند، خود را وامدار آنان خواهد ديد. امام زينالعابدين (ع) مىفرمايد:
حق مادرت آن است كه بدانى، او به گونهاى تو را حمل كرد كه هيچ كس كسى را اينچنين حمل نكرده است و چنان ثمرهاى از قلبش را به تو داده است كه هيچ كس به كسى نمىدهد. او با جوارحش تو را حفظ كرده و هراسى از آن نداشته است كه با وجود گرسنگى، تو را سير و با وجود تشنگى، تو را سيراب كند
و تو را بپوشاند؛ در حالى كه خود برهنه است، خويشتن را در آفتاب، سايبان تو سازد و براى تو از خواب دست بكشد و تو را از گرما و سرما حفظ كند تا براى او باقى بمانى و تو نمىتوانى سپاسش را به جاى آرى، مگر به يارى و توفيق الهى.(1)
اگر كسى كوچكترين نيكى و احسانى در حق انسان به جاى آورد، عقل، تشكر و قدردانى از او را لازم مىداند، حال با توجه به اين كه پدر و مادر نماد نيكى و احسان به فرزند هستند و از جان خود براى پرورش او مايه مىگذارند، سزاوارترين انسانها براى احترام و قدردانىاند.
بهترين راه براى ابراز محبت به پدر و مادر، نرمگويى و خوشزبانى با آنهاست. پيشوايان معصوم (عليهم السلام) كه بزرگترين مربيان بشرى هستند، تندى با پدر و مادر را نهى كردهاند. حتى صداى ما نبايد از صداى آنان بلندتر باشد (2)چه رسد به اينكه خداى ناكرده به آنان سخنان زشت و ناسزا بگوييم كه ناسزا گفتن به والدين، از گناهان كبيره است.(3)
امام صادق (ع) سفارش كرده است: «حتى هنگامى كه پدر و مادرتان شما را مىزنند، از درگاه خدا براى آن دو طلب، غفران و بخشش كنيد».(4)
در جايى ديگر مىفرمايد: «اگر پدر و مادر صدايشان را بلند كردند شما صدايتان را آهسته كنيد و با آرامش با آنان سخن بگوييد». (1)
حتى نبايد پدر و مادر را به نام كوچك صدا زد. (2)نگريستن از سر مهربانى و عطوفت به روى والدين، عبادت است. امام صادق (ع) مىفرمايد: «هيچ گاه چشمانت را از نظر كردن به والدين پر مكن، مگر با رحمت و مهربانى».(3)
خداوند در قرآن كريم در توصيهاى نيكو به همه آدميان مىفرمايد: (وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَريما)؛ «با آنان با احترام سخن بگوى». (اسراء: 23)
پس اگر مىخواهيم محبت خود را به آنان اظهار كنيم و سپاسگزار و قدردان آنان باشيم، به اين سخن معصوم عمل نماييم كه فرمود: «در همه حال سپاسگزار والدين باشيد، حتى در مواقعى كه گفتار و كردار والدين مطابق ميلتان نباشد».(4)
فرمانبرى از پدر و مادر، نشان دهنده محبت به آنهاست.
از آيهها و روايتهاى تربيتى برمىآيد كه احسان به پدر و مادر در همه حال لازم است. هرگاه يكى از پدر و مادر يا هر دوى آنان پير شوند، فرزند بايد امور آنان را بر عهده گيرد، نه اينكه اداره امور آنان را
به ديگران بسپارد و خود از زير بار اين مسئوليت شانه خالى كند. سپردن والدين پير به خانه سالمندان، خلاف مقتضاى انسانيت و وجدان بشرى است. پدر و مادر، تنها محتاج خوراك، پوشاك و خدمات معمولى و مادى نيستند، بلكه نيازمند محبت و دستگيرى و مهربانياند كه اين نياز آنان، در خانه سالمندان و آسايشگاهها تأمين نخواهد شد. هيچ فرزندى هرگز نبايد از نگهدارى و خدمترسانى به پدر و مادر، اظهار انزجار و خستگى كند.
البته نيكى به والدين، نبايد تنها در زمان حيات و زندگى آنان باشد، بلكه پس از مرگ آن عزيزان نيز بايد احسان به آنها را ادامه داد.
رسول اكرم (ص) فرموده است: «سرور نيكوكاران در روز قيامت، مردى است كه بعد از فوت والدين، به آنان نيكى كرده است». (1)
نيكى به پدر و مادر پس از مرگ، در استغفار براى آنان، نماز خواندن، صدقه دادن، حج نمودن، روزه گرفتن از طرف آنان، اداى دين و اطعام فقرا تجلى مىكند؛ چنانكه احترام به آنان در زمان حيات نيز، در كارهايى چون پيش قدم نشدن از آنان، بر جاى ننشستن پيش از آنان، از جا بلند شدن به احترام آنان، فرو بردن خشم و ناراحتى، صدا را بلند نكردن در حضور آنان، آنان را با نامهاى پسنديده صدا زدن شكل ميگيرد.
1) ميزان الحكمه، ج 10، ص 710.
از ديدگاه اسلام، مهربانى و محبت ورزيدن، مايه قوام و برپايى جامعه انسانى است و بدون مهربانى، نظام اجتماع بشرى، سرد و بىروح و زيبايىهاى زندگى به كام انسان تلخ و بىمعناست.
كسى كه آدمى را براى زندگى اجتماعى آفريده، احساس نياز به اين پيوند و رابطه را نيز در وجود او قرار داده است. او خود رحمان، رحيم، ودود، رئوف و عطوف است و هم بندگانش را بر اين سرشت آفريده است. خداى مهربان، بندگانش را به محبت و مهرورزى تشويق مىكند و اهل مهر و عاطفه را جزو اصحاب ميمنه معرفى مىنمايد؛ كسانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده خواهد شد يا كسانى كه وجودشان سرشار از يمن و بركت براى خودشان و ديگران است. آنگاه مىفرمايد:
(ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ (17)
أُولئِكَ أَصْحابُ الْمَيْمَنَة) (بلد: 17 و 18)
سپس از كسانى باشد كه ايمان آوردهاند و يكديگر را به صبر و استقامت و مهربانى و عطوفت توصيه كردهاند؛ اينان اصحاب يمين هستند.
رسول گرامى اسلام (ص) نيز استحكام پيوند و مودّت و مهربانى مؤمنان
با يكديگر را چنين توصيف مىكند:
انَّمَا الْمُؤْمِنُونَ في تَراحُمِهِمْ وَ تَعاطُفِهِمْ بِمَنْزِلَةِ الْجَسَدِ الْواحِدِ. اذَا اشْتَكى عُضْوٌ مِنْهُ تَداعى سايرُ الْجَسَدِ بِالْحُمّى وَ السَّهَرِ.(1)
مؤمنان در مقام مهربانى و عطوفت به يكديگر، همانند يك پيكرند. وقتى عضوى از اين گروه بيمار شود، ديگر اعضا در تبدارى و شببيدارى با او همراهى مىكنند.
امام صادق (ع) هم در اينباره مىفرمايد: «تَواصَلُوا وَ تَبارّوا وَ تَراحَمُوا وَ تَعاطَفُوا»(2)؛ «به يكديگر بپيونديد و پيوند محبت را محكم سازيد و به هم نيكى كنيد و با هم مهربان باشيد».
پيامبران خدا نيز نخست با محبت و مهربانى، مردم را شيفته كردار آسمانى خود كردند. آنگاه به ارشاد و هدايت آنان پرداختند. آنان با داشتن عصمت و تقوا، مهربانترين افراد زمان خود بودند.
در رابطه با محبت و مهربانى، مطالب كوتاهى آورده مىشود:
در حقيقت، ميان لذتهاى معنوى و لذتهاى زودگذر مادى تفاوت بسيار وجود دارد، لذتهاى معنوى نه تنها سبب جذب انسان به ماديات نمىشود، كه تا حدود زيادى، دل را از سيطره لذتهاى مادى
و غريزى آزاد مىكند.
كسانى كه تسليم لذتهاى مادى شدهاند و از هرگونه رشد معنوى محرومند، نمىتوانند لذتهاى عاطفى را درك كنند. براى مثال، كسى كه با خشم و غضب و خشونت خو گرفته و اين صفت زشت بر روحش حاكم شده، از مهربانى لذت نمىبرد و آن را نمىفهمد، ولى آنان كه در سايه تربيت صحيح، به پرورش عواطف انسانى خويش همت گماشتهاند، از ارضاى آن به لذتى مىرسند كه هرگز از اشباع غرايز، بدان دست نمىيابند. از اين رو، على (ع) مىفرمايد: «لَذَّةُ الْكِرامِ فِي الإِطْعامِ وَ لَذَّةُ اللِّئامِ فِي الطَّعامِ» (1)«لذت بزرگواران در خوراندن است و لذت فرومايگان در خوراك».
مولوى در همين زمينه چه زيبا سروده است:
خشم و شهوت، وصف حيوانى بودمهر و رقّت، وصف انسانى بود
اين چنين خاصيتى در آدمى استمهر، حيوان را كم است، آن از كمى است
مهرورزى به ديگران، از معيارهاى بزرگوارى و ارزش آدمى و خود، سرچشمه بسيارى از بزرگوارىهاست؛ زيرا در اين صورت، آدمى با تضعيف خواستههاى فردى و حيوانى، زمينه را براى گرايش خود به ارزشهاى والاى انسانى فراهم مىآورد. اينجاست كه انسان برخلاف اقتضاى خودخواهىاش، قدم از دايره تنگ خودپرستى بيرون مىنهد و
1) شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج 5، ص 132.
به ديگرخواهى روى ميآورد.
ميانهروى در هر كارى، پسنديده و افراط و تفريط، ناپسند است. بر اين اساس، تأكيد بر ارزش و اهميت مهربانى، به معناى تجويز افراط در آن نيست. مهربانى بيش از حد به كسى كه شايستگى آن را ندارد، سبب مىشود كه او براى احترامكننده، ارج و ارزش متقابل در نظر نگيرد و در نتيجه، حرمت فرد مهربان را بشكند و شخصيت و جايگاه اجتماعى او را خدشهدار كند. بنابراين، مهرورزى به ديگران بايد با نياز، شايستگى و ظرفيت آنان متناسب باشد. مهربان بودن با همه مردم به طور يكسان؛ اعم از فرومايه و بلندپايه، نادان و دانشمند، بدكار و نيكوكار، به معناى ناديده گرفتن ارزشها و تباه ساختن گوهر محبت و مهربانى است. به همين دليل، اسلام از سويى نظارت بر ابراز عواطف را به عقل سپرده است تا انسان، آن را با موازين شرعى و مقتضيات عقلى هماهنگ سازد و از افراط و تفريط جلوگيرى كند و از سوى ديگر، در آموزههاى متين خود، پيروانش را به رعايت اندازه در محبت ورزيدن به افراد سفارش كرده است. براى نمونه، خداوند گروهى را شايسته هيچ محبتى ندانسته و از نرمش و مدارا با آنان نهى كرده است:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم) (فتح: 29)
محمد، فرستاده خدا و آنان كه با اويند، بر كافران سخت گيرند و ميان خود مهربانند.
گروهى را نيز شايسته محبت بيشتر دانسته و درباره آنان سفارش ويژه كرده است، مانند: ناتوانان، زيردستان، كودكان، يتيمان، تهيدستان و پدر و مادر.
امام محمدباقر (ع) فرمود:
كسى كه چهار ويژگى در وى باشد، خداوند برايش خانهاى در بهشت بنا مىكند: يتيمان را پناه دهد؛ به ناتوانان مهربانى ورزد؛ با پدر و مادرش به نرمى برخورد كند و با زيردستانش مدارا نمايد.(1)
برخى روايات، يكى از راههاى شناخت دين و مذهب افراد را شناخت دوستان آنان ميداند. رسول گرامى اسلام (ص) مىفرمايد: «الْمَرْءُ عَلى دِينِ خَليلِهِ فَلْينْظُرْ احَدُكمْ مَنْ يُخالِلُ»؛ (2)«هر كسى بر دين دوستش است، پس ببينند با چه كسى دوستى مىكند».
همچنين از نخستين راهها براى قضاوت درباره شخصيت افراد، شناخت معاشران و دوستان آنان است. از حضرت سليمان (ع) نقل شده است:
لاتَحْكمُوا عَلى رَجُلٍ بِشَيءٍ حَتّى تَنْظُرُوا الى مَنْ يُصاحِبُ فَانَّما يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِاشْكالِهِ وَ اقْرانِهِ وَ يُنْسَبُ الى اصْحابِهِ وَ اخْوانِهِ. (1)
درباره هيچ كس قضاوت نكنيد تا اينكه ببينيد با چه كسى دوستى مىكند. به درستى كه هر كسى به وسيله دوستانش شناخته و به آنها منسوب مىشود.
داشتن دوستان بد، قطعهاى از آتش است، چنان كه حضرت على (ع) فرموده است: «صاحبُ السّوءِ قِطعةٌ مِنَ النّارِ»(2)؛ «همنشين بد، پارهاى از آتش [جهنم] است».
امام على (ع) در رهنمودى گهربار دراين باره مىفرمايد:
لاتَصْحَبِ الشَّرِيرَ فَانَّ طَبْعَكَ يَسْرِقُ مِنْ طَبْعِهِ شَرّاً وَ انْتَ لاتَعْلَمُ. (3)
با انسانهاى شرور معاشرت نكن؛ زيرا طبع تو، طبع او را مىدزدد در حالى كه تو بيخبرى.
صفات خوب و پسنديده نيز به راحتى به دوستان فرد منتقل مىشود. سعدى اين تأثيرپذيرى را بسيار زيبا به نظم درآورده است:
گِلى خوش بوى در حمام روزىرسيد از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرىكه از بوى دلآويز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچيز بودموليكن مدتى با گل نشستم
كمال هم نشين در من اثر كردوگرنه من همان خاكم كه هستم
اميرمؤمنان على (ع) در نامهاى به حارث همْدانى توصيه مىكند: «از همنشينى آنكه رأياش سست و كارش ناپسند است بپرهيز، كه هر كس را از دوستان او شناسند».(1)
در حقيقت، زمانى ميان دو شخص رابطه دوستى برقرار مىشود كه با هم سنخيت و شباهتى داشته باشند. مولوى با اشاره به اين نكته مهم چنين مىسرايد:
آن حكيمى گفت ديدم در تكىمى دويدى زاغ با يك لكلكى
در عجب ماندم، بجُستم حالشانتا ز قدر مشترك يابم نشان
چون شدم نزديك و من حيران و دنگخود بديدم هر دُوان بودند لنگ
دوستان هر فرد، بهترين محك براى شناخت شخصيت او هستند. براى مثال، اگر كسى با انسانهاى دروغگو، چاپلوس، فريبكار و خيانتپيشه دوستى دارد، اين نشانه خوبى است براى بازشناسى شخصيت او.
انسانهاى خوب و طاهر، هيچگاه با افراد ناباب طرح معاشرت و دوستى نمىريزند، و در صورت پىبردن به اوصاف ناپسند در دوستان
1) نهج البلاغه، سيد جعفر شهيدى، نامه 69.
خود، مىكوشند آنان را هدايت كنند و اگر نپذيرند، قطع ارتباط مىكنند. بر اثر رعايت نكردن همين امر، راه و روش زندگى پسر نوح دگرگون شد و همسنخ گمراهان و كافران گرديد و راه شقاوت را بر صراط سعادت و رستگارى برگزيد.
انسان در برابر عوامل بيرونى و درونى، واكنشهاى مختلفى مانند شادى، خشم، ترس و اندوه از خود نشان مىدهد كه به آنها هيجان گفته مىشود. اين هيجانها به عوامل پديد آورنده، ديدگاهها و انديشههاى انسان بستگى دارد كه گاه مثبت و گاه منفى است.
شادى، حالتى است كه بر اثر آن، درد و رنجهاى روحى انسان به كمترين حد مىرسد و سرور باطنى در انسان، آشكار ميشود و براى مدتى او را از قيد غم آزاد ميكند. شادى، احساس مثبتى است كه در پى خرسندى و پيروزى پديدار مىشود.
دكتر مايل آيزنگ، روانشناس شادى مىگويد:
شادى، عبارت است از مجموع لذتهاى بدون درد. شادى، آرامش خاطر و رضايت باطن است. شادى، آن كيفيت زندگى است كه هر كسى آرزوى يافتنش را دارد. شادى و خرسندى، از آرامش
خاطر و رضايت باطن حكايت مىكند.(1)
شهيد مرتضى مطهرى (ره) نيز در اين باره مىفرمايد:
سرور، حالت خوشى و لذتبخشى است كه از علم و اطلاع بر اينكه يكى از اهداف و آرزوها انجام يافته يا انجام خواهد يافت، به انسان دست مىدهد و غم و اندوه، حالت ناگوار و دردناكى است كه از اطلاع بر انجام نشدن يكى از هدفها و آرزوها به انسان دست مىدهد.(2)
شادى، دلها را به هم نزديك و شك و بدبينى را از آدميان دور مىكند و توان آنان را براى پرداختن به خير و نيكى بالا مىبرد. همچنين سلامت خانواده را تضمين و به ما كمك مىكند.
حق تو را از بهر شادى آفريدتا ز تو آرامشى گردد پديد
پس در آرامش نمايى زندگىوارهى از مشكلات زندگى
حاج كمال مشكساز
در اينجا لازم مىدانيم در رابطه با شادى مطالبى را ذكر نماييم:
شادى، از نيازهاى اساسى انسان در زندگى است و عاملى براى
رشد و موفقيت آدمى به شمار مىآيد. سرور و نشاط، تأثير بسزايى در افزايش توانايى و فعاليت سالم دارد و ضرورتى است كه به زندگى فرد معنا مىدهد. بهار طربانگيز با آبشارهاى زيبا و گلهاى رنگارنگ، طلوع خورشيد فروزان، پرندگان زيبا و نغمهخوانى آنها، باران لطيف، رويش گياهان و بسيارى ديگر از پديدههاى جهان براى انسان شاديآور و سرورآفرين است.
آدمى در پرتو شادى توفيق مىيابد خويشتن را بر مبناى اصولى راستين پيش بَرد و به قلههاى پيشرفت و تعالى دست يابد و در زمينههاى فرهنگى، سياسى و اقتصادى در اجتماع نقش سازنده ايفا كند.(1)
دين اسلام چون دين فطرت است، به تمام نيازهاى طبيعى و فطرى انسان توجه دارد و پيروان خود را به شادىهاى مثبت و سازنده دعوت مىكند. پرداختن به شادى با رعايت حدود آن، براى تجديد نشاط درونى و كاستن از يك نواختى زندگى مؤثر است.
حضرت على (ع) مىفرمايد:
انَّ هذِهِ القُلُوبَ تَمَلُّ كَما تَمَلُّ الأبْدانُ فَابْتَغُوا لَها طَرائِفَ الْحِكْمَةِ.(2)
اين دلها همانند بدنها، خسته و افسرده مىشوند و به استراحت نياز دارند. در اين حال، نكتههاى زيبا و نشاطانگيز براى آنها انتخاب كنيد.
در روايتى ديگر مىفرمايد:
بر مؤمن لازم است شبانهروزش را به سه قسمت تقسيم كند: قسمتى را براى راز و نياز با خدا؛ قسمتى را براى امرار معاش و تأمين زندگى و قسمتى را نيز براى بهرهبردارى از لذتهاى حلال و نيكو.(1)
از ابوذر غفارى هم نقل شده است كه پيامبر اعظم (ص) فرمودند:
بر عاقل واجب است كه براى خود ساعتهايى داشته باشد؛ ساعتى براى مناجات با پروردگار، ساعتى براى رسيدگى به كردار خود، ساعتى براى انديشه در آنچه خداوند نسبت به او انجام داده است و ساعتى براى خلوت خويش و بهرهگرفتن از حلال.(2)
شادى، جايگاه ويژهاى در قرآن دارد و خداوند به گونههاى مختلف، آن را مورد تأييد و توجه قرار داده است. البته نه به شادىهاى بيهوده و حرام، بلكه شادىهاى برخاسته از رعايت اهداف الهى و
انسانى.
آيات قرآن درباره شادى دو دستهاند: دستهاى از آيات، مؤمنان را به شادى دعوت كردهاند؛ مانند:
(قُلْ بِفَضْلِ اللَّة وَ بِرَحْمَتِة فَبِذلِكَ فَلْيفْرَحُوا هُوَ خَيرٌ مِمَّا يجْمَعُون) (يونس: 58)
اى رسول خدا! به خلق بگو كه شما بايد تنها به فضل و رحمت خدا شادمان شويد [و به نزول قرآن مسرور باشيد] كه آن، بهتر و مفيدتر از ثروتى است كه براى خود مىاندوزيد.
بنابر اين آيه، مردم بايد همواره به فضل پروردگار و رحمت بىپايان او و به اين كتاب بزرگ الهى كه جامع همه نعمتهاست، خشنود شوند، نه به اندوختن ثروت و بزرگى مقام و فزونى قوم و قبيله.
اطاعت از خداوند نيز سبب شادى انسان مؤمن مىشود؛ چنانكه حضرت على (ع) مىفرمايد: «سُرورُ المؤمِنِ بطاعَةِ رَبِّهِ و حُزنُهُ علي ذَنبِهِ» (1)«شادى مؤمن، به طاعت از پروردگار و حزنش بر گناه و عصيان است».
دستهاى از آيات الهى، شادىهاى بيهوده، بىهدف و ضدارزش را نكوهش مىكند. بنابراين، شادىها بايد بر پايه ارزشها و اهداف مقدس باشد؛ چنانكه خداوند در قرآن كريم در داستان قارون كه فردى خودخواه و مغرور بود و شادىهاى مستانه داشت، مىفرمايد:
1) ميزان الحكمه، ج 4، ص 437.
(إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِبُّ الْفَرِحين) (قصص: 76)
به خاطر بياور هنگامى راكه قوم قارون به او گفتند: اين همه شادى مغرورانه مكن كه خداوند، شادىكنندگان مغرور را دوست ندارد.
بخشى از شادىها «ظاهرى و سطحى» است؛ مانند شادىهايى كه از سر غفلت و هوسرانى، تكبر و استهزاى ديگران، به انسان دست مىدهد. اين نوع شادىها در اسلام «لهو و لعب» تعبير مىشود كه پايان آن، جز اندوه و افسردگى نخواهد بود. بخشى ديگر از شادىها «حقيقى و واقعى» است كه ممكن است حتى در ظاهر، خندهاى ديده نشود، حال آنكه فرد در اعماق جان خود احساس رضايت و آرامش مىكند؛ مانند: نجات دادن غريق، نجات انسانى از خطر آتش سوزى، ايثار در حق مسكين و دردمند، عيادت بيمار بىپناه، رسيدگى به داد مظلوم، احسان به والدين و گذشت و عفو در حق ديگران.
غم و شادى هر فرد، بستگى به چگونگى شخصيت و نگرش او دارد. از غمها و شادىهاى هر فرد ميتوان، به ميزان رشد فكرى و بزرگى همت و عظمت روح او پى برد. يكى به عفو و گذشت شاد
ميشود و ديگرى به انتقام. يكى در صورتى كه گناهى مرتكب شود، غمگين مىشود و ديگرى با از دست دادن سرمايهاى ناچيز.
در نظام ارزشى اسلام، هر چيزى زمانى مطلوب است كه در مسير كمال و سعادت انسان باشد. پيامبر و ائمه معصومين (عليهم السلام) همواره مىكوشيدند به شادىهاى مردم جهت و هدف بدهند. پيامبر اكرم (ص) روزى كه از مكه به مدينه هجرت كرد، متوجه شد كه مردم مدينه همه ساله دو روز را عيد مىگرفتند و به تفريح و جشن مىپرداختند. پيامبر پرسيد: اين دو روز چه ويژگى و مناسبتى دارد؟ گفتند: ما در دوران جاهليت، اين دو روز را در شادى و جشن سپرى مىكرديم.
رسول خدا (ص) فرمود: «خداى سبحان بهتر از اين دو روز را براى شما آورده و آن، عيد فطر و عيد قربان است».(1)
از اين رهگذر، عيد و شادى مؤمن، همان لحظههايى است كه بر شيطان و نفس خود چيره مىشود و عزاى او، روزى است كه به گناه گرفتار آيد.
توكل بر خداوند، آدمى را به منبع قدرتى بىپايان پيوند مىدهد و خود، از عوامل پديدآورندهآرامش و شادى در قلب انسان است.
1) ميزان الحكمه، ج 4، ص 436.
«توكل، يعنى واگذارى امور خود به مالك خويش و اعتماد به وكالت او؛ و مالك شخص كسى است كه بر مصالح او، مقتدر باشد و خداوند، اينگونه است. رسيدن به اين نوع دلبستگى به پروردگار، نشانه كمال معرفت است؛ زيرا انسان، هر اندازه خدا را بهتر بشناسد و از قدرت و رحمت و حكمت او زيادتر آگاه شود، دلبستگى او به آن قدرت و ذات بىهمتا زياد مىشود». (1)
از آنجا كه اسباب دنيوى شايسته اعتماد نيستند، توكل بر آنها آرامش و شادمانى آدمى را تضمين نميكند. توكل در صورتى شاديآور است كه بر موجودى مورد اعتماد و بىنهايت قدرتمند باشد و آن موجود، جز پروردگار جهانيان نخواهد بود.
حسن خلق، عبارت است از خوشرويى، خوشرفتارى، حُسن معاشرت و برخورد پسنديده با ديگران. امام صادق (ع) مىفرمايد:
تُلِينُ جانِبَك وَ تُطِيبُ كلامَك وَ تَلْقَى اخاكَ بِبِشْرٍ حَسَنٍ. (2)
حسن خلق آن است كه برخوردت را نرم و سخنت را پاكيزه و برادرت را با خوشرويى ديدار كنى.
دين مقدس اسلام، همواره پيروان خود را به نرمخويى و ملايمت
در رفتار با ديگران دعوت مىكند و آنان را از درشتى و تندخويى بازمىدارد. قرآن كريم در ستايش پيامبر (ص) مىفرمايد: (وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيم)؛ «به درستى كه تو به اخلاق پسنديده و بزرگى آراسته شدى». (قلم: 4)
حُسنخلق و گشادهرويى، از برجستهترين صفتهايى است كه موجب جلب محبت مىشود و در اثربخشى سخن بر ديگران، اثرى شگفتانگيز دارد. از اين رو، خداى مهربان، پيامبران و سفيران خود را از ميان انسانهاى مهربان و نرمخو برگزيد تا بتوانند بهتر بر مردم اثر بگذارند و آنان را به آيين الهى جذب كنند. اين مردان بزرگ، براى تحقق اهداف الهى، با بهرهمندى از حُسن خلق و شرح صدر، چنان با ملايمت و گشادهرويى با مردم رفتار مىكردند كه هر انسان حقيقتجويى را به آسانى شيفته خود مىساختند و او را از زلال هدايت سيراب مىكردند، بلكه گاهى دشمنان را نيز شرمنده و دگرگون مىنمودند.
در ادامه توجه به نمونههاى زير درباره خوشاخلاقى خالى از لطف نيست:
خداوند كريم، اخلاق نيكوى پيامبر را عنايتى از جانب خويش مىداند و مىفرمايد:
(فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ
لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِك) (آل عمران: 159)
در پرتو رحمت و لطف خدا، با آنان مهربان و نرمخو شدهاى و اگر خشن و سنگدل بودى، از گردت پراكنده مىشدند.
بسيار رخ مىداد كه افراد، با قصد دشمنى و آزار دادن پيامبر خدا به حضور ايشان مىرسيدند، ولى نه تنها به ايشان اهانت نمىكردند، بلكه با كمال صميميت، اسلام را مىپذيرفتند و از آن پس، رسول اكرم محبوب و مراد آنان مىشد.
بديهى است كه خوشرفتارى مؤمنان با يكديگر، از ارزشهاى والاى اخلاقى به شمار مىرود. قرآن كريم، ياران رسول اكرم (ص) را نيز به اين صفت ستوده و فرموده است:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) (فتح: 29)
محمد، رسول خدا و كسانى كه با او هستند، در برابر كفار، سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند.
پيامبر اكرم (ص) با كافران و مجرمان نيز رفتار پسنديدهاى داشت. به اين اميد كه ملايمت در آنان اثرى سازنده داشته و در هدايت و نجات آنان مؤثر باشد و نرمى در گفتار و رفتار، سبب شود از عقيده باطل يا كار ناپسند دست بردارند و اصلاح شوند. خداى متعال هنگام فرستادن
حضرت موسى (ع) و برادرش هارون به سوى فرعون، به آنان دستور مىدهد:
(اذْهَبا إِلي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغي (43)
فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيناً لَعَلَّهُ يتَذَكَّرُ أَوْ يخْشي) (طه: 43 و 44)
به سوى فرعون برويد كه سركشى كرده است. با او به آرامى و نرمى سخن بگوييد، باشد كه پند گيرد.
روزى مردى يهودى كه ادعا مىكرد، چند دينار از پيامبر (ص) طلب دارد، طلب خود را درخواست نمود. آن حضرت فرمود: اكنون ندارم. مرد يهودى گفت: تو را رها نمىكنم تا طلبم را بپردازى. پيامبر (ص) فرمود: من هم اينجا، در كنار تو مىنشينم. مرد يهودى آن قدر نشست كه حضرت، نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا و نماز صبح روز بعد را نيز همانجا خواند. اصحاب خواستند يهودى را بيازارند، ولى حضرت مانع شد. عرض كردند: آيا اجازه دهيم، يك يهودى شما را بازداشت كند؟ حضرت فرمود: «خداوند مرا مبعوث نكرده است تا به مردم ستم كنم.»
پيامبر (ص)، همراه يهودى و تعدادى از مسلمانان تا نيمههاى روز در آن مكان نشست. در اين هنگام يهودى گفت: گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و تو فرستاده خدا هستى. سپس عرض كرد: به خدا سوگند، با اين كارم، قصد جسارت به شما را نداشتم، بلكه
مىخواستم بدانم اوصاف شما با آنچه در تورات به ما وعده دادهاند، تطبيق مىكند يا خير؟ من در تورات خواندهام كه پيامبر خاتم، در مكه متولد مىشود و به يثرب هجرت مىكند. درشتخو و بداخلاق نيست، با صداى بلند سخن نمىگويد و ناسزاگو و بدزبان نيست. اينك همه ثروتم را در اختيارتان مىگذارم تا در راه خدا خرج كنيد.(1)
برخى افراد ناآگاه، حسن خلق و رفتار نيكو را با تملّق و چاپلوسى اشتباه مىگيرند. به همين دليل، به ناحق، به مدح و ستايش صاحبان زور و زر مىپردازند و در برابر آنان كرنش مىكنند و شخصيت و ارزش والاى انسانى خود را پايمال مىسازند. اينان با كمال وقاحت، نام اين رفتار ناشايست را حسن خلق و مدارا مىگذارند. چنين افرادى وقتى به افراد عادى و تهيدست مىرسند، گشادهرويى و نرمخويى را فراموش مىكنند و چهرهاى عبوس و خشن به خود مىگيرند.
چاپلوسى، نه تنها ارزش نيست، كه گناهى بزرگ است و موجب خشم خداوند مىشود. رسول خدا (ص) در اينباره فرمود: «اذا مُدِحَ الفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشُ وَ غَضِبَ الرَّبُ»(2)؛ «هرگاه ستمگرى ستايش شود، عرش الهى
مىلرزد و خداوند خشمگين مىشود».
بايد در برخوردهاى اجتماعى، رفتار پسنديده را از چاپلوسى بشناسيم و افراد متخلّفى را كه درصددند با چربزبانى و چاپلوسى، حق و باطل را بر ما مشتبه كنند برانيم و خود را از نيرنگ آنان ايمن سازيم.
از نظر اسلام، حسن خلق، هرگز به معناى تساهل در برابر گناهكاران و زشتكاران نيست. حسن خلق به اين معنا نيست كه اگر با منكرى روبهرو شديم، سكوت كنيم، لبخند بزنيم يا در برابر رفتار زشت ديگران واكنش منفى نشان ندهيم؛ زيرا برخورد منفى و تند، زمانى ناپسند است كه اهانت يا بىاعتنايى به دين و ارزشهاى والاى آن در ميان نباشد. بنابراين، رنجاندن نزديكترين افراد به انسان نيز اگر به دليل حفظ ارزشهاى دينى و اخلاقى و پايبندى به آن باشد، نه تنها زشت نيست، كه در رديف مهمترين وظايف شرعى و از مراتب نهى از منكر است. على (ع) مىفرمايد:
امَرنا رَسُولُ اللهِ (ص) انْ نَلْقَي اهْلَ الْمَعاصي بِوُجُوهٍ مُكفَهِرَّةٍ.(1)
پيامبر خدا (ص) به ما دستور داده است با معصيتكاران با چهرهاى خشن و روى ترش، رو بهرو شويم.
1) وسائل الشيعه، ج 11، ص 413.
حُسنخلق افزون بر آنكه داراى پاداش اخروى است، آثار دنيوى بسيارى براى انسان به همراه دارد. خوشخلقى، پيوندهاى دوستى را محكم و پايدار مىكند. پيامبر گرامى اسلام (ص) مىفرمايد: «حُسْنُ الْخُلْقِ يثْبِتُ الْمَوَدَّةَ»(1)؛ «خُوشخويى، دوستى را پايدار مىكند».
گشادهرويى همچنين سبب آبادى سرزمينها و طول عمر مىگردد. امام صادق (ع)، در اينباره مىفرمايد: «انّ الْبِرَّ وَ حُسْنَ الْخُلْقِ يَعْمُرانِ الدِّيارَ وَ يَزِيدانِ فِي الأَعْمارِ» (2)«نيكوكارى و خوشخلقى، سرزمينها را آباد مىكند و بر عمرها مىافزايد».
امام على (ع) نيز خوشخلقى را سبب وسعت روزى مىداند و مىفرمايد: «في سَعَةِ الاخْلاقِ كنُوزُ الارْزاقِ» (3)«گنجينههاى روزى در نرمخويى و گشادهرويى است».
از سوى ديگر، خوشخلقى، موقعيت اجتماعى انسان را ارتقا مىدهد و او را محبوب مىسازد. حضرت على (ع) در اينباره مىفرمايد: «كَمْ مِنْ وَضيعٍ رَفَعَهُ حُسْنُ خُلْقِهِ»(4)؛ «چه بسيار فرد بىمقدارى كه
خوشرويى او را برترى بخشيده است».
حُسن خلق، مشكلات و ناهموارىهاى زندگى را براى آدمى هموار مىگرداند. امام على (ع) در كلامى ديگر مىفرمايد: «مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ سَهُلَتْ لَهُ طُرُقُهُ»(1)؛ «هر كس خلقش نيكو شد، راههاى زندگى برايش هموار مىگردد».
روزى، على (ع) از سوى پيامبر (ص) مأمور شد تا با سه نفر كه براى كشتن ايشان هم پيمان شده بودند، پيكار كند. آن حضرت، يكى از آن سه نفر را كشت و دو نفر ديگر را اسير كرد و خدمت پيامبر خدا (ص) آورد. پيامبر، اسلام را بر آن دو عرضه كرد و چون نپذيرفتند، فرمان اعدام آنان را به جرم توطئه صادر كرد. در اين هنگام، جبرئيل بر رسول خدا (ص) نازل شد و عرض كرد: خداى متعال مىفرمايد: يكى از اين دو نفر را كه مردى خوش خلق و سخاوتمند است، عفو كن. آنگاه پيامبر (ص) از قتل او صرف نظر كرد. وقتى آن فرد دانست كه به سبب داشتن اين دو صفت نيكو، مورد عفو الهى قرار گرفته است، شهادتين گفت و اسلام آورد. رسول الله (ص) درباره وى فرمود: «او از كسانى است كه خوش خويى و سخاوتش، او را به سمت بهشت كشانيد».(2)
گشادهرويى نه تنها آثار دنيوى، كه فوايد اخروى فراوانى به دنبال دارد. از آن جمله، مىتوان گفت: گشادهرويى موجب رسيدن به مراتب عالى معنوى مىگردد. پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد:
انَّ الْعَبْدَ لَيبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظيمَ دَرجاتِ الآخِرَةِ وَ أَشْرَفَ الْمَنازِلِ وَ انَّهُ ضَعيفُ الْعِبادَةِ. (1)
بنده در سايه خوشاخلاقى، به مراتب بزرگ و مقامهاى والايى در آخرت مىرسد؛ اگر چه عبادتش ضعيف است.
همچنين حسن خلق، حساب قيامت را آسان مىسازد. حضرت على (ع) بدينگونه بر اين امر صحه مىگذارد: «حَسِّنْ خُلْقَك يُخَفِّفِ اللهُ حِسابَك»(2)؛ «اخلاقت را نيكو كن تا خداوند حسابت را آسان كند».
آمرزش گناهان از ديگر آثار اخروى گشادهرويى است. امام صادق (ع) در اين باره مىفرمايد: «انَّ الْخُلْقَ الْحَسَنَ يَمِيثُ الْخَطيئَةَ كَما تَمِيثُ الشَّمْسُ الْجَليدَ.» (3)«اخلاق نيكو، لغزشها را ذوب مىكند، همانگونه كه آفتاب يخ را».
پيامبر رحمت (ص) خُوشخلقى را راهى به بهشت ميداند:
اكثَرُ ما تَلِجُ بِهِ امَّتي الجَنَّةَ تَقْوَى اللهِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ.(1)
بيشترين امتيازى كه امت من به سبب داشتن آن به بهشت مىروند، تقواى الهى و حسن خلق است.
از ديگر موضوعهاى مرتبط با حسن خلق، مزاح است. شوخى به اندازهاى كه موجب زدودن اندوه از دل مؤمن و شاد كردن او باشد و به گناه، زيادهروى، جسارت و سخنان زشت نينجامد، پسنديده است. سخنان پيشوايان دين در اينباره مبين همين امر است. پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انّي لَا مْزَحُ وَ لا اقُولُ الّا حَقّاً»(2)؛ «من شوخى مىكنم، ولى جز سخن حق نمىگويم».
شخصى به نام يونس شيبانى مىگويد: امام صادق (ع) از من پرسيد: شوخىكردن شما با يكديگر چگونه است؟ عرض كردم: اندك است! حضرت فرمود:
اينگونه نباشيد؛ زيرا شوخىكردن، [نشانه] حسن خلق است و تو مىتوانى به وسيله آن، برادر دينيات را شادمان كنى. پيامبر خدا نيز با افراد شوخى مىكرد و منظورش، شاد كردن دل آنان
بود.(1)
پيامبر اسلام و اولياى معصوم (عليهم السلام)، زيادهروى در مزاح و شوخى را همواره نكوهش كرده و آن را نشانه جهالت، حماقت و پستى دانستهاند. حضرت على (ع) در اين سخن كوتاه به اين حقيقت اشاره مىكند: «مَنْ كَثُرَ مِزاحُهُ اسْتَحْمَقَ» (2)«هر كس شوخىاش بسيار شود احمق مىشود» و در جاى ديگر مىفرمايد: «من كثُرَ مِزاحُهُ استُجْهِلَ»(3)؛ «كسى كه شوخياش بسيار شود، نادان مىشود».
مزاح بايد براى شاد كردن دل ديگران باشد. بنابراين، شوخى اى كه كسى، از آن رنجيده شود، ممنوع و نكوهيده است و چه بسا موجب كينهتوزى و دشمنى مىگردد. امام على (ع) در اين باره فرمود: «لِكلِّ شَيءٍ بَذْرٌ وَ بَذْرُ الْعَداوَةِ الْمِزاحُ»(4)؛ «براى هر چيزى، بذرى است و بذر دشمنى، مزاح است».
پسنديده بودن مزاح، جواز جسارت و بىادبى نيست. هنگام شوخى، نبايد سخنان زشت و دور از اخلاق اسلامى بر زبان انسان جارى شود؛
زيرا به تعبير امام على (ع): «سُنَّةُ اللِّئامِ قُبْحُ الْكلامِ» (1)«زشتگويى، شيوه فرومايگان است».
مزاح نبايد براى انسان عادت درآيد، به گونهاى كه همواره دنبال بهانهاى براى شوخى با كسى باشد؛ زيرا اين صفت، تصوير زنندهاى از انسان، در ذهن مردم ايجاد مىكند؛ به گونهاى كه مردم، او را دلقك و بذلهگو تصور مىكنند و ميان شوخىها و موضعگيرى جدّى او فرقى نمىگذارند. اميرمؤمنان على (ع) مىفرمايد: «مَنْ جَعَلَ دَيدَنَهُ الْهَزلَ لَمْ يُعْرَفْ جِدُّهُ»(2)؛ «هر كس شوخى را عادت خود قرار دهد، موضع جدّى او [از شوخىهايش باز] شناخته نمىشود».
شوخى بدون رعايت حد و مرزهاى آن، آفاتى درپى دارد؛ از جمله سبب ريختن آبروى انسان مىشود. رسول خدا (ص) مىفرمايد: «الْمِزاحُ تَذْهَبُ بِماءِ الْوَجْهِ» (3)«شوخى، آبرو را از بين مىبرد».
همچنين ممكن است شوخى موجب كينهتوزى شود؛ چنانكه امام على (ع) فرمود: «الْمِزاحُ تُورِثُ الضَّغائِنَ»(4)؛ «شوخى، كينهها را در پى دارد».
شوخى بسيار، نور ايمان را از دل مىبرد و خنده زياد، آدمى را از ياد خدا و آخرت غافل مىسازد. امام كاظم (ع) فرمود: «ايّاك وَ الْمِزاحَ فَانَّهُ يَذْهَبُ بِنُورِ ايمانِك»؛ «از شوخى بپرهيز كه نور ايمان را از دلت مىبرد.»
كلام آخر اينكه، زيادهروى در مزاح، شخصيت آدمى را خدشهدار مىكند. امام على (ع) در هشدارى ارزنده مىفرمايد: «آفَةُ الْهَيْبَةِ الْمِزاحُ» (1)«شوخى، آفت هيبت و شخصيت و بزرگى است».
پيامبر بزرگوار اسلام (عليهم السلام) با اينكه، شاخصترين الگوى فضايل اخلاقى بود، گاه و بىگاه با برخى افراد، شوخىهاى زيبا و نمكين مىكرد، ولى هيچگاه از چارچوب حق خارج نمىشد و جز شادكردن دلهاى مردم و زدودن غبار غم از سيماى آنان، هدف ديگرى نداشت. نقل شده است روزى پيامبر، پيرزن فرتوتى را ديد كه دندانهايش ريخته بود. فرمود: «آگاه باشيد كه پيرزنان بىدندان، وارد بهشت نخواهند شد.»
پير زن از شنيدن اين سخن، گريان و اندوهگين شد. حضرت كه متوجه حال او بود، علت گريهاش را پرسيد. عرض كرد: اى رسول خدا! من بىدندان هستم. حضرت خنديد و فرمود: «بله، تو با اين حال وارد بهشت نخواهى شد، بلكه نخست جوان مىشوى و دندانهايت
1) شرح غرر الحكم، ج 3، ص 106.
مىرويد، آن گاه به بهشت مىروى».(1)
همچنين رسول خدا (ص) گاهى مطلبى به خردسالان مىفرمود و سپس به شوخى مىگفت: «لاتَنْسَ يا ذا الأُذُنَينِ»(2)؛ «اى صاحب دو گوش، فراموش نكن».
بديهى است كه اين مقدار مزاح، نه تنها اثر منفى ندارد، كه سبب افزايش محبت و صميميت ميان افراد مىشود. همچنين اندوه و ناراحتى ناشى از مشكلات زندگى را كه موجب كسالت روحى مىشود و نشاط و اميد آدمى را تحت تأثير قرار مىدهد، برطرف مىكند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) در يك مثال ساده، فلسفه امر به معروف و نهى از منكر و عدم منافات آن با آزادى را اين طور ترسيم مىفرمايد:
يك گنهكار در ميان مردم، مانند كسى است كه با گروهى سوار كشتى مىشود و هنگامى كه در وسط دريا قرار مىگيرد، به سوراخ كردن جايگاه خويش مىپردازد. اگر ديگران او را از اين
كار خطرناك باز ندارند، آب به كشتى نفوذ مىكند و يكباره همگى غرق مىشوند.(1)
پيامبر با اين تعبير زيبا، منطقى بودن و لزوم امر به معروف و نهى از منكر را بر همگان مجسم مىسازد و نظارت فرد بر اجتماع را حقى طبيعى ميداندكه ناشى از پيوند سرنوشتهاست.
آرى، جامعه نيز همچون كشتى است. سرنشينان كشتى تنها تا حدى آزادند كه موجب هلاك ديگران نشوند. هرگاه مسافرى از اين آزادى استفاده نادرست كند و بخواهد بدنه كشتى را سوراخ كند، همه مسافران بنا بر غريزه دفاعى خود، او را بازميدارند و بىشك سستى و بىتوجهى آنان، خطر غرقشدن و نابودى همگان را به دنبال خواهد داشت. از اين رو، همه مؤمنان در بازداشتن افراد از ارتكاب گناهان و زير پا نهادن ارزشهاى الهى، متعهد و مسئولند.
عمل به اين مسئوليت الهى- انسانى، بر همگان واجب است و در صورت كوتاهى، بايد در انتظار خوارى در اين جهان و كيفر دردناك سراى ديگر بود. ملّا احمد نراقى در توصيهاى مؤكد، اين زنگ بيدارى را به صدا در مىآورد:
امر به معروف و نهى از منكر، از اعظم شعائر دين و اقواى علامت شريعت و آيين است و مقصد كلى از بعثت انبيا و ائمه و
1) تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، ج 3، ص 50.
اوصيا و نايب گردانيدن متدينين از علما، بلكه قطب آسياى جميع اديان و ملل است كه همه بر محور آن مىگردند و در صورت اهمال و اخلال در انجام آن، مضمحل [مىشوند] و از ميان مىروند. از اين جهت، مدح و ترغيب به آن، در آيات و اخبار به كرات آمده است كه عاملين به آن صالحين و تاركين آن ملعون معرفى شدهاند.(1)
قدمت امر به معروف و نهى از منكر، به زمان آفرينش حضرت آدم بر مىگردد. نخستين انسان روى زمين، دعوتكننده به نيكىها بود و پس از وى نيز پيامآوران وحى و پيروان مؤمنشان در انجام اين فريضه مهم كوشيدند و براى منكر زدايى، دشوارىها را تحمل كردند و هزينههاى جانى و مالى بسيار دادند. در روزگار ما امام خمينى (ره)، مردم را به انجام اين وظيفه الهى فرا خواند و در حال حاضر نيز رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آيت الله خامنهاى همگان را به اجراى اين فريضه الهى سفارش مىكند:
همه بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنند، هم مسئوليت شرعى و هم مسئوليت انقلابى و سياسى شماست. امر به
1) معراج السعاده، ملااحمد نراقى، ص 369.
معروف هم مثل نماز واجب است. (1)
معروف، در لغت به معنى «شناخته شده»، از ماده عرف، و منكر، به معنى «ناشناخته» از ماده انكار است. بر اين اساس، كارهاى نيك، امورى شناخته شده و كارهاى زشت و ناپسند، امورى ناشناخته معرفى شدهاند؛ چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دسته دوم ناآشناست.
آيات متعددى در اهميت اين دو وظيفه مهم و بزرگ اجتماعى آمده است كه در ادامه به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
در سوره آل عمران آمده است: «بايد از شماها گروهى وجود داشته باشند كه مردم را به نيكويى و خير فراخوانند و به معروف امر كنند و از منكر باز دارند و آنان رستگارانند». (2)
از اين آيه استفاده مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر، دو مرحله دارد: يكى مرحله فردى كه هر كس بايد به تنهايى وظيفه نظارتى خود را انجام دهد و ديگرى مرحله همگانى و دسته جمعى كه در اين حال، همه مردم موظفند براى پايان دادن به نابسامانىهاى اجتماعى دست به دست
هم بدهند و با يكديگر همكارى كنند. در نوع اول كه جنبه فردى دارد، شعاع آن محدود به توانايى فرد است، ولى در نوع دوم چون جنبه گروهى دارد و شعاع قدرت آن وسيع است، طبعاً از شئون حكومت اسلامى به شمار مىآيد. اين دو شكل از فراخوانى، يعنى مبارزه با فساد و دعوت به حق، از شاهكارهاى قوانين اسلامى است و لزوم تشكيل يك گروه نظارتى بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت را مشخص مىسازد.
در سوره مائده ميخوانيم: «چرا دانشمندان و عالمان دين، آنان [مردم] را از سخنان گناهآلود و خوردن مالهاى نامشروع باز نمىدارند؛ چه زشت است كارى كه مىكنند».(1)
در سوره توبه آمده است: «مردان و زنان مؤمن، دوستان و هواداران يكديگرند، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، نماز بر پا مىدارند و زكات مىدهند و از خدا و پيامبر فرمانبردارى مىكنند. خداوند آنان را مورد رحمت قرار دهد كه خدا عزيز و حكيم است»(2)
1) مائده: 63. .
2) توبه: 71. (). افزون بر اين آيات، آيه 17 سوره لقمان، آيه 157 سوره اعراف، آيات 40 و 41 سوره حج و آيه 110 سوره آل عمران، بر اهميت اين دو فريضه الهى تأكيد دارند كه با توجه به اين رهنمودها، لازم است در سايه آموزههاى قرآنى و احياى امر به معروف و نهى از منكر، شادابى و نشاط معنوى بيش از پيش به كالبد جامعه دينى دميده شود.
افزون بر قرآن مجيد، احاديث بسيارى در منابع معتبر اسلامى درباره اين دو وظيفه مهم و حياتى وارد شده است و اين، نشان از ارزش و اهميت اين دو مسئله از ديدگاه امامان معصوم (عليهم السلام) دارد. براى نمونه، امام باقر (ع) مىفرمايد:
امر به معروف و نهى از منكر، راه پيامبران و شيوه صالحان است، فريضه بزرگى است كه با آن، فريضههاى ديگر به پا داشته، راهها امن و كسب وكارها حلال مىشود. آنچه به ستم ستانده شده [است] به صاحبان آنان بازگردانده مىشود، زمينها آباد و از دشمنان انتقام گرفته و امر پابرجا مىشود. (1)
در روايتى ديگر، پيامبر گرامى اسلام (ص) اداى اين دو فريضه را مايه سعادت و بركت مىشمارد:
امت من مادام كه امر به معروف و نهى از منكر كنند و يكديگر را بر نيكى يارى دهند، در خير به سر خواهند برد و چون چنين نكنند، بركتها از آنان برداشته مىشود و برخى به برخى ديگر
1) وسائل الشيعه، ج 11، ص 394.
تسلط مىيابند و براى آنان، نه ياورى زمينى و نه آسمانى خواهد ماند. (1)
حضرت على (ع) جايگاه اين دو فريضه را اينگونه نشان مىدهد: «تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر، چون قطرهاى است در مقابل درياى پهن و ژرف».(2)
آنچه بيش از پىريزى تمدنها ضرورى است، پايدارى و پيشگيرى از فروپاشى آنهاست. آيين رهاييبخش اسلام با توجه به اين واقعيت، از آغاز، پيروانش را با عوامل نابودى تمدنهاى پيشين آشنا ساخته و طرحى نوين براى جلوگيرى از اين سرنوشت شوم ارائه داده است.
امام على (ع) در بخشى از سخنان حكيمانه خويش با استناد به قرآن كريم، بيتوجهى آگاهان و ترك امر به معروف و نهى از منكر را دليل اصلى انحطاط دولتهاى گذشته معرفى مىكند و براى جلوگيرى از سقوط جامعه اسلامى مردم را به انجام اين وظيفه كه رمز پايندگى و بالندگى تمدن اسلام است، فرامىخواند:
انّما هَلَك مَنْ كانَ قَبْلَكم حَيثُما عَمِلُوا مِنَ الْمَعاصي وَ لَمْ يَنْهَهُمُ الرَّبّانِيُّونَ وَ الاحْبارُ عَنْ ذلك.(1)
همانا كسانى كه پيش از شما هلاك شدند، مرتكب گناهانى مىشدند و دانشمندان و نيكان، آنها را از آن باز نداشتند و نهى از منكر نكردند.
بنابراين، بنياد تمدن اسلامى بر دوش همه انسانهاى مؤمن قرار دارد و همه مردم در حفظ ارزشهاى الهى مسئولند؛ چه آن كه زير پا نهادن بخشى از اين ارزشها توسط يك فرد، هر چند امرى بسيار كوچك جلوه مىكند، به تدريج بر بناى استوار جامعه اسلامى ضربه مىزند و سعادت و آرامش ديگران را نيز از بين مىبرد. براى مثال، سقوط اخلاقى در بخشى از جامعه، مانند بيمارى واگير، كمكم به ديگران نيز سرايت و ديگر بخشهاى جامعه را آلوده مىكند. بنابراين سكوت در برابر مفاسد، اشتباه و گناه است؛ حتى اگر تنها از سوى يك نفر رخ دهد. اين حقيقت را قرآن كريم چنين بيان مىكند:
(وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقاب) (انفال: 25)
از فتنهاى كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد، بترسيد و
1) وسائل الشيعه، ج 11، ص 395.
بدانيد كه خدا سخت كيفر است.
بدين ترتيب، مبارزه با فساد و انحراف و سپس دعوت و راهنمايى به كارهاى نيك، ضرورتى انكارناپذير است و برخلاف گمان برخى افراد ناآگاه، دخالت در زندگى ديگران نيست و با آزادى شخصى آنان منافات ندارد؛ زيرا آزادى حقيقى، ديگران را محدود نمىكند و منافع ديگران را به خطر نمىاندازد. بر اين اساس، كسى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند، از حقوق خود و جامعه كه با افراط و انحراف مفسدان به خطر مىافتد، دفاع مىكند كه در واقع، امرى پسنديده و عقلانى است.
عمل به فريضه امر به معروف و نهى از منكر، بهترين نشانه اهتمام به امور خلق و توجه به مسائل مهم زندگى برادران دينى است. امر به معروف و نهى از منكر، يعنى احساس مسئوليت در برابر ارشاد و يارى افراد و سكوت نكردن در برابر اشتباه و گرفتارى ديگران، بلكه به هدايت و مدد آنان شتافتن. خداوند در قرآن كريم از زبان حضرت لقمان، خطاب به فرزندش مىگويد:
(يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور) (لقمان: 17)
پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن و در
برابر مصائبى كه به تو مىرسد، شكيبا باش؛ كه آن، از كارهاى مهم است.
لازمه امر به معروف و نهى از منكر، نفى خودخواهى و انحصارطلبى است؛ چنانكه اين رهنمود، به صراحت در آيات رحمانى آمده است:
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ يُطيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيم) (توبه: 71)
مردان و زنان باايمان، ولى يكديگرند، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، نماز را برپا مىدارند و زكات را مىپردازند و از خدا و رسولش اطاعت مىكنند. به زودى، خدا بر آنان رحمت خويش را ارزانى مىدارد. همانا خداوند، توانا و حكيم است.
با توجه به اين آيه، لازمه ايمان حقيقى، داشتن رابطه دوستانه با ديگر مؤمنان و كمك و راهنمايى آنان است. لازمه علاقهمندى به يكديگر، ارشاد يكديگر به خوبىها و انتقاد از بدىها و زشتىهاست و لازمه ارشاد به معروف و انتقاد از منكر، برپايى نماز و گسترش معنويت و فرمانبردارى از خداوند و فرستاده خداوند و همچنين دستگيرى از ضعيفان و مستمندان است و سرانجام، لازمه همه اين
امور، نزول رحمتهاى بىپايان خداوند است.(1)
دليل اهميت امر به معروف و نهى از منكر، به دليل نقش اساسى آن در تحقق احكام دينى است. بىگمان، اجراى درست آن، اجراى دقيق احكام دينى و ترك آن، فراموشى احكام دينى را در پى دارد. در كلامى از امام باقر (ع) مىخوانيم:
به درستى كه امر به معروف و نهى از منكر، راه پيامبران و شيوه صالحان است. وظيفه واجبى است كه به وسيله آن، ديگر واجبات برپا مىشوند، راهها امنيت پيدا مىكنند، درآمدها حلال مىشوند، مظالم بازگردانده مىشوند، زمين آباد مىگردد، از دشمنان انتقام گرفته مىشود و كارها روبه راه مىگردد.(2)
پُرشمارى روايات پيشوايان دين درباره امر به معروف و نهى از منكر، نشاندهنده اهميت فراوان اين فريضه در ميان ديگر ارزشهاى عملى اسلام است.
رسول خدا (ص) فرمود: «خداوند در برابر مؤمن ضعيفى كه دين ندارد، خشمگين است».
از آن حضرت پرسيدند: منظور از مؤمن ضعيفى كه دين ندارد، كيست؟ در پاسخ فرمود: «كسى كه نهى از منكر نمىكند». (1)
امام على (ع) به فرزندش امام حسن مجتبى (ع) سفارش مىكند:
به كار نيك امر كن و خود را در شمار نيكوكاران درآور و به دست و زبان، كارِ ناپسند را زشت شمار و از آن كه كار ناپسند كند، با كوشش، خود را دور بدار. در راه خدا بكوش، چنانكه شايسته است و از سرزنش ملامتگرانت بيمى نيايد. (2)
بنابراين، كسانى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، نزد خداوند، عزيزتر و بزرگوارتر هستند.
همه مسلمانان در همه جاى جهان، مشمول حكم امر به معروف و نهى از منكر هستند و اين، وظيفه گروهى خاص نيست، بلكه در حقيقت، نوعى نظارت همگانى است. همچنين اين حكم را مىتوان در همه زمانها در قالب گفتار و رفتار به اجرا درآورد و به افرادى خاص و اندك برنمىگردد، بلكه همه افراد را در برمىگيرد؛ به گونهاى كه در حكومت اسلامى، در صورت مشاهده لغزش و انحراف حاكمان، مىتوان آنان را نيز با وظايفشان آشنا ساخت. در متون اسلامى هيچ يك
از عبادتها و اعمال شايسته به جز امر به معروف و نهى از منكر، به عنوان عامل استوارى دين و ضامن بقا و استمرار شريعت معرفى نشده است. اميرمؤمنان على (ع) در اين باره مىفرمايد: «قِوامُ الشَّريعَةِ الامْرُ بالمَعروفِ و النَّهْيُ عَنِ المُنْكرِ» (1)«استوارى شريعت و نظام دين، در امر به معروف و نهى از منكر است».
حضرت على (ع) در كلامى ديگر، با مقايسهاى شگفتانگيز ميان امر به معروف و نهى از منكر و ديگر اعمال همچون جهاد در راه خدا مىفرمايد:
وَ ما اعْمالُ البِرِّ كلُّها وَ الْجِهادُ فِي سَبِيلِ الله عِنْدَ الامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْي عَنِ الْمُنْكَرِ الّا كَنَفْثَةٍ في بَحْرٍ لُجِّي.(2)
تمامى اعمال ارزشمند حتى جهاد در راه خدا، در مقايسه با امر به معروف و نهى از منكر، چيزى افزون بر قطره در برابر دريايى عميق و مواج نيست.
شناخت معروف و منكر، از مهمترين شرايط امر به معروف و نهى از منكر است. كسى كه معروف و منكر را نشناسد، نمىتواند به درستى به آن عمل كند. همچنين احتمال اثرگذارى اين عمل بسيار مهم است؛ زيرا هدف آن، برپايى معروف و پيشگيرى از منكر است.
ديگر از شرايط، اين است كه يقين بيابيم فرد خطاكار بر انجام دادن منكر و ناديده گرفتن معروف اصرار دارد. حال اگر فرد يا سازمانى متوجه خطا و انحراف خود شد و در اصلاح خويش كوشيد، ديگر جايى براى امر به معروف و نهى از منكر نيست.
اهميت شناخت افراد از معروف و منكر و آگاهى به شيوههاى امر و نهى و ضرورت به كار بستن اين راهها را مىتوان از روايات پيشوايان بزرگوار اسلام دريافت؛ آنجا كه افراد ناآگاه به معروف و منكر را از عمل به اين دو فريضه بزرگ بازداشتهاند. رسول خدا (ص) در اينباره مىفرمايد:
مَنْ عَمِلَ عَلي غَيرِ عِلْمٍ كانَ ما يُفْسِدُ اكثَرَ مِمّا يُصْلِحُ. (1)
كسى كه جاهلانه دست به اقدامى بزند، مفاسد كارش بيشتر از مصالح آن خواهد بود.
مسلّم است كه اين سخن به معناى مكلّف نبودن كسانى نيست كه خير و شر را به خوبى نمىشناسند و روشهاى صحيح امر به معروف و نهى از منكر را نمىدانند. آنان نيز موظفند ابتدا خود را در اين زمينه تقويت كنند و تكامل بخشند و آنگاه به اجراى واجب الهى، يعنى امر به معروف و نهى از منكر اقدام كنند. (2)
از بديهىترين اصول امر به معروف و نهى از منكر، اين است كه آمر بايد ابتدا به آنچه امر مىكند، عمل كند و ناهى نيز بايد از آنچه نهى مىكند، بپرهيزد. كسى كه خود، رغبتى به كسب فضيلتهاى اخلاقى ندارد و از رذيلتها نيز چندان رويگردان نيست، نمىتواند از ديگران توقع داشته باشد كه به امر او، به سوى فضيلتها رو كنند و با نهى او اصلاح شوند.
براى اثربخشى سخن آمر و ناهى، بايد قول و فعل او با هم هماهنگى داشته باشد. خداوند نيز در نكوهش اين ناهماهنگى مىفرمايد:
(أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُون) (بقره: 44)
آيا مردم را به نيكى فراميخوانيد و خودتان را فراموش مىكنيد، با اينكه شما كتاب آسمانى [تورات] را مىخوانيد؟ چرا نمىانديشيد؟
خداوند در آيهاى ديگر با عتاب به نصيحت گران بىعمل مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ (2)
كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُون) (صف: 2 و 3)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا سخنى مىگوييد كه عمل نمىكنيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است سخنى بگوييد كه عمل نمىكنيد.
پيشوايان معصوم همواره به پيروان خود، تبليغ همراه با عمل را سفارش مىكردند. امام صادق (ع) فرمود: «كونُوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيرِ اَلسِنَتِكمْ» (1)«با غير زبانتان، مردم را به سوى نيكىها فراخوانيد».
شهيد مطهرى مىنويسد:
هر مصلحى، اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد، او بايد پيش برود. و به ديگران بگويد پشت سر من بياييد. خيلى فرق است ميان كسى كه ايستاده و به سربازانش فرمان مىدهد: برو پيش، من اينجا ايستادهام! و كسى كه خودش جلو مىرود و مىگويد: من رفتم، تو هم پشت سر من بيا. انبيا و اولياى الهى هميشه مىگويند «ما رفتيم.» پيغمبر اسلام (ص) اگر در آنچه دستور مىداد، اول، خود، پيش قدم نبود، محال بود ديگران پيروى كنند. اگر مىگفت نماز و نماز شب، خودش بيش از هر كس ديگر عبادت مىكرد. اگر مىگفت انفاق در راه خدا و گذشت و ايثار، اول كسى كه ايثار مىكرد، خودش بود. اگر مىگفت جهاد فى سبيل الله، در جنگها، اول، خود، جلو مىرفت.(2)
پندهاى حكيمانه و امر و نهى دلسوزانه، بايد همواره آميخته با ادب و احترام شد و با الفاظى دلنشين و محبتآميز بيان شود. همچنين بهتر است ابتدا به ويژگىهاى مثبت اخلاقى، خانوادگى، علمى و شغلى مخاطب و توانايى وى بر نيك بودن تأكيد شود، سپس نكتههاى رفتارى لازم را به او گوشزد كند. در اين صورت، امر به معروف و نهى از منكر نه تنها مخاطب را به لجاجت و جبههگيرى وانميدارد، بلكه مانند باران بهارى، قلب و جان او را پاك و او را اميدوار و هدفمند مىسازد.
يكى از ياران امام صادق (ع) گاهى به لغزشى دچار مىشد. زمانى به كمك حضرت نيازمند شد. خدمت امام (ع) رسيد و تقاضايش را مطرح كرد. امام (ع) به او يارى رساند و از او دلجويى كرد، سپس به او فرمود:
إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ انَّهُ مِنْك احْسَنُ لِمَكانِك مِنّا وَ إِنَّ القبيحَ مِنْ كلِّ أحَدٍ قَبيحٌ و إنَّهُ مِنْك أَقْبَحُ.(1)
كار خوب، از هر كس سر بزند، نيكوست و از تو نيكوتر است؛ زيرا تو به ما وابستهاى و كار بد از هر كس سر بزند، بد است و از تو بدتر است.
با دقت در اين سخن امام (ع) درمىيابيم كه ايشان ابتدا با دلجويى، احسان و نزديك ساختن اطرافيان به خود، در صدد امر به معروف و نهى از منكر برميآمد. اين امر، مىتواند الگوى بسيار مناسبى براى ما
1) بحارالانوار، ج 47، ص 349.
در زمينه امر به معروف و نهى از منكر باشد.
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشدكه در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلى دَرياب و دُريابكه دايم در صدف گوهر نباشد
حافظ
جوانى، بهار عمر و جوانان، جوانههاى سبز زندگى و نمونههاى ناب سازندگياند. اگر عمر آدمى طلاست، اوقات جوانى كيمياست و اگر زندگى روزى بيش نيست، جوانى صبح سپيد و پگاه پاك آن است و جوانان، رهبران فردا و آيينه آيندهاند.
آموزههاى آسمانى كه از دل و ديده ارباب عظمت تراوش يافته، توجه و تأكيد فراوانى بر ذخيرههاى امروز جامعه كرده است تا جوانان را بيداردلانى فرهيخته كند و آيينهاى از انديشههاى روشن نسبت به كسب فضيلتهاى انسانى و رسيدن به عزت نفس در رواق وجودشان بنشاند(1)
رونق عهد شباب است دگر بستان رامىرسد مژدهگل، بلبل خوش الحان را
اى صبا گر به جوانان چمن باز رسىخدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
حافظ
1) جوانان و بينش ناب، احمد لقمانى، ص 155.
عزت نفس، عبارت است از احساس ارزشمند بودن. اين حس از مجموع افكار، احساسها، عواطف و تجربههاى ما در طول زندگى ناشى مىشود. همه افراد، صرف نظر از سن، جنسيت، زمينه فرهنگى و جهتى كه در زندگى دارند، نيازمند عزت نفس هستند. عزت نفس بر همه سطوح زندگى انسان اثر مىگذارد. بررسىهاى روانشناسى، حاكى از آن است كه چنانچه نياز به عزت نفس ارضا نشود، به ويژه در جوانان، نيازهاى گستردهترى نظير ميل به خلاقيت و ابتكار، پيشرفت و يا درك استعداد بالقوه محدود مىماند.(1)
عزت، به معناى ارجمندى، سرافرازى و گرامى شدن نيز هست «واژه عزت، به معناى حالتى است كه نمىگذارد انسان شكست بخورد و مغلوب واقع شود».(2)
در برابر عزت، ذلت قرار دارد كه به معناى نبودِ شرافت و بزرگى در آدمى است؛ به گونهاى كه انسان به سادگى پذيراى شكست و مغلوب ديگران مىشود. در آموزههاى دينى، عزت، در ثروت، تجملگرايى و بهرهمندى از امكانات مادى خلاصه نمىشود، بلكه عزت در بندگى،
معنويت گرايى و رهايى از قيد و اسارت و شهوت و دنياگرايى تفسير مىگردد. امام على (ع) مىفرمايد:
الهِي كَفى بِي عِزّاً انْ اكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفى بِي فَخْراً انْ تَكُونَ لِي رَبّاً.(1)
خداوندا! براى من اين عزت بس كه بنده تو باشم و اين افتخار مرا بس كه تو خداى من هستى.
بزرگان دين، جوانى را يكى از نعمتهاى پرارزش الهى و از سرمايههاى بزرگ بشر معرفى كردهاند و اين موضوع را با عبارتهاى مختلفى به مسلمانان خاطر نشان ساختهاند. رسول خدا (ص) فرموده است:
در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمىدارد تا به اين پرسشها پاسخ دهد: اول آنكه عمرش را در چه كارى فانى كرده است و دوم آنكه جوانىاش را چگونه و در چه راه تمام كرده است.(2)
از رسالتهاى انبيا و رهبران الهى، توجه به جوانان و پرورش عزتمندى در آنها و مبارزه با عوامل عزتزدا بوده است. شعار آنان اين بوده كه عزت از آن خداست و خداوند به مؤمنان عزت مىدهد: (مَنْ كانَ يُريدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَميعا ...) (فاطر: 10).
سرمه سعادت ؛ ؛ ص87
در روايتهاى اسلامى، اهميت عزت نفس به خوبى بيان شده است. امام صادق (ع) در حديثى فرمود: «خداوند، همه امور مؤمن را به خودش واگذار كرده است، جز آنكه اجازه نداده است خود را ذليل كند.»(1)
از پيامبر گرامى اسلام (ص) نيز نقل است: «لا ينْبَغي لِمُؤْمِنٍ ان يُذِلَّ نَفسَهُ»(2)؛ «بر هيچ مسلمانى جايز نيست كه خود را ذليل كند».
همچنين فرمود: «هر كه پذيراى ذلت شود، از ما نيست». (3)
اسلام با فراخواندن همگان به ايجاد عوامل عزتآفرين، با عوامل ذلت به مبارزه پرداخته است تا فضايى عزتمند به وجود آورد كه انسانها بتوانند در آن، پلههاى رفيع كرامت را بپيمايند.
حضرت على (ع) به فرزند خود سفارش مىكند كه نفس خود را از هر پستى و دنائتى دور نگه دارد: «اكرِم نَفْسَكَ عَنْ كلِّ دَنِيّةٍ».(4)
براى روحهاى بزرگ، دورى از پستى چندان اهميت دارد كه مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح مىدهند. حضرت سيدالشهداء (ع)
مىفرمايد: «مَوتٌ فِي عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ فِي ذُلً» (1)«مرگ در عزت، بهتر از زندگى در خوارى است».
در روايتى از حضرت على (ع) مىخوانيم: «المَنِيّةُ وَ لَا الدَّنِيةُ وَ التَقَلُّلُ وَلا التَّوسُّلُ»؛ (2)«مرگ آرى، اما پستى هرگز. كمداشتن و فقر آرى، اما حاجت نزد ديگران بردن هرگز!»
گاه بين مرگ باعزت و زندگى همراه با پستى، تعارض پديد مىآيد و زمانى ديگر حفظ آبرو با درخواست ذلتبار از ديگران، مقابل هم مىايستد. در چنين شرايطى على (ع) مرگ را بر زندگى و تحمل فقر را بر اظهار حاجت ذليلانه ترجيح ميدهد.
البته بايد نيازهاى زندگى را تأمين كرد، نمىتوان به دليل عزت نفس، از برآوردن خواستههاى خود و خانواده سر باز زد، ولى بايد در اين موارد با حفظ عزت نفس اقدام كرد و به توصيه پيامبر گرامى اسلام (ص) توجه داشت كه فرمود: «اطْلُبُوا الْحَوائِجَ بِعزَّةِ الأنْفُس» (3)«حاجتهاى خود را با حفظ عزت نفس برآورده سازيد».
اگر براى برآوردن نيازها، قرار باشد عزت نفس انسان خدشه دار شود، برآورده نشدن آن براى آدمى بهتر و تحملپذيرتر است؛ همچنان
كه على (ع) مىفرمايد: «فَوتُ الْحاجَةِ اهْوَنُ مِن طَلَبِها إِلى غَيْرِ اهلِها»(1)؛ «برآورده نشدن حاجت، از عرضه كردن آن نزد افراد ناشايست آسانتر است».
از آثار كرامت نفس، آن است كه انسان ميتواند به سادگى از اميال نفسانى خود چشم بپوشد.
حضرت على (ع) در اينباره فرمود: «مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَيْهِ شَهَواتُه» (2)«كسى كه نفس خود را ارزشمند بداند، رها كردن شهوتها برايش آسان ميشود».
از نمونههاى قرآنى مبارزه با شهوتها، حضرت يوسف (ع) است. چنانكه مىدانيم، آن حضرت در موقعيتى دشوار و لغزنده قرار گرفت؛ موقعيتى كه شايد بسيارى از انسانها در آن اختيار از كف بدهند و ارزش انسانى خويش را زيرپا نهند، ولى آن حضرت بر كرامت انسانىاش پاى فشرد و نلغزيد. او را به خاطر عفت نفس و بزرگى روح متهم كردند و سالها به زندان افكندند. اولين نتيجه و پاداش اين بزرگوارى او، قدرت «تعبير خواب» بود كه بعدها، عزت و حكومت دنيوى نيز بدان افزوده شد. در زمان ما نيز براى بسيارى از جوانان، احتمال قرار گرفتن در چنين شرايطى وجود دارد. از اين رو، بايد متوجه بود كه خداوند راه حلال را بر انسان
نبسته است و پاكى و درايت آدمى، او را سرافرازانه از هر موقعيت دشوارى خواهد رهانيد.
براى كسى كه در حال حاضر، دسترسى به حلال ندارد، راه عاقلانه آن است كه عفت و كرامت نفس پيشه كند؛ زيرا اينگونه موقعيتها صحنه زورآزمايى بىبندوبارى، با كرامت و پاكدامنى است.
به درستى كه بهاى آدمى بسى بيشتر از يك لحظه لذتجويى است. حضرت على (ع) فرمود:
آيا آزادهاى هست كه اين نيم خورده، يعنى دنيا را براى اهلش واگذارد؟ همانا براى نفسهاى شما بهايى جز بهشت نيست. پس، نفس خود را به غير آن نفروشيد.(1)
انسان كريم، قانع است؛ چشمش در پى اموال مردم نيست، انصاف دارد، حقوق ديگران را رعايت مىكند، با گذشت و متواضع است و در لغزشگاهها، از عفت و شرافت نفس خود پاسدارى مىنمايد.
برخى، تكبر و خودپسندى را با عزت نفس اشتباه مىگيرند. در عزت نفس، انسان به دنبال كسب فضيلتهايى است كه او را بزرگ مىسازد. شخص با عزت، احترام ديگران را در حد لازم و بالاتر از معمول نگه مىدارد، ولى افراد متكبر، نزد ديگران حقير مىشوند؛ زيرا
1) نهج البلاغه، حكمت 456.
خود را به ناحق همواره برتر از ديگران مىشمارند.
برخى ديگر به نام عزت نفس، از ابهامها و پرسشهاى علمى خود سرباز مىزنند و تصور مىكنند با پرسوجوى علمى، ضعف دانستههاى آنان آشكار مىشود و نزد ديگران كوچك خواهند شد. در حالى كه اعتراف به ندانستن، نشانه كرامت نفس است و سعى بر كسب دانش، كرامت والا است؛ زيرا با نپرسيدن، آدمى در نادانى باقى مىماند و از ارزش او كاسته مىشود. به تعبير سعدى:
بپرس هر چه ندانى كه ذُلّ پرسيدندليل راه تو باشد به عزّ دانايى
بعضى براى رفع فقر، به هر راهى روى مىآورند؛ در حالى كه انسان نبايد زير بار خواهش و ذلت برود و با هراس از فرداى ذلتبار، امروز خود را به خوارى بيفكند؛ چنانكه حضرت على (ع) مىفرمايد: «النّاسُ مِنْ خَوْفِ الذُّلِّ فِى ذُلٍّ»(1)؛ «مردم از ترس خوارى، خود را به خوارى مىافكنند».
همچنين، داشتن عزت نفس، دليل كار نكردن نيست. انسانى كه براى رفع نيازهاى خود و خانوادهاش مىكوشد، نزد خداى متعال بسيار ارجمند است و پاداش بزرگ دارد. پس نبايد پنداشت كه پوشيدن لباس كار، ذلت است. آدمى با كار كردن مجبور نيست دست خود را به سوى ديگران دراز كند، بلكه دست افتادگان را نيز مىتواند بگيرد.
شخص كريم، حكيم و هوشيار است. او انسانى متعادل است و مىكوشد
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، ص 340.
در كارها و رفتارهايش، حق خداوند، والدين، فرزندان، همسايگان، همكاران، گياهان و حتى طبيعت بىجان را به خوبى پاس دارد.
حسد، به معناى بد ديگرى را خواستن، رشك بردن و آرزوى نابودى ديگران را داشتن است. (1)دانشمندان علم اخلاق درباره حسد و حسود مىگويند:
حسد، حالتى است نفسانى و حسود، كسى است كه نتواند نعمتى را كه خداوند به ديگرى عنايت كرده است، برتابد و چون آن را مشاهده مىكند، غم و اندوه بر جانش مىنشيند و نيستى آن را آرزو مىكند، خواه خود او از آن نعمت بهرهمند باشد، خواه نصيب او نباشد.(2)
اين حالت در درون انسان چندين درجه دارد:
نخست آنكه، حسود نمىتواند ببيند ديگرى از نعمتى بهرهمند است، پس دوست دارد آن نعمت از او گرفته شود، هر چند به وى نفعى نرسد.(1)
دوم آنكه، مايل است نعمتى از دست ديگرى برود؛ زيرا خود به آن چشم دوخته است و مىخواهد آن را داشته باشد. در حرمت و نكوهش اين مرتبه از حسد، خداوند متعال مىفرمايد: (وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْض)؛ «آرزو مكنيد آنچه را خدا به بعضى از شما داده است». (نساء: 32)
سوم آنكه، حسود مانند آنچه را ديگرى دارد، مىخواهد و چون از دستيابى به آن ناتوان است، آرزو مىكند آن نعمت از شخص برداشته شود تا به اين شكل، با او برابر شود و چنانچه راهى براى نابودى آن نعمت بيابد، خود از تلف ساختن آن آسوده نخواهد نشست.
حسد، از هولناكترين بيمارىهاى روحى است و حسود، هيچگاه از رنجها و سختىهاى دنيا و كيفر دردناك آن در آخرت در امان نخواهد بود؛ زيرا هر بار كه نعمتها و عنايتهاى پروردگار به ديگران را
1) ر. ك: معراج السعاده، ملّا احمد نراقى، ج 2، ص 421.
مىبيند، رنج و غصه وجود او را فرامىگيرد و آتش حسد درون او را شعلهور مىسازد، پس پيوسته غمناك و محزون است. حضرت على (ع) مىفرمايد: «الْحَسودُ كَثيرُ الْحَسَرات»(1)؛ «حسود، بسيار افسوس مىخورد».
بنابر برخى روايتها، انسان حسود، مانند كشاورزى است كه، رنجهاى فراوانى را دركاشت، داشت و برداشت محصول خود تحمل كرده است، ولى پس از جمعآورى محصول، به ناگاه آن را به آتش مىكشد و نابود مىكند. آرى، آتش حسد آنگاه كه كشتزار قلب آدمى را فرا گيرد، خرمن ايمان و معنويت او را به خاكستر مىنشاند. در روايتهاى اسلامى آمده است: «إِنَّ الْحَسَدَ يَأكُلُ الإيمانَ كَما يَأكُلُ النّارُ الْحَطَب» (2)«حسد، ايمان را مىخورد، همانگونه كه آتش، هيزم را».
حسود، از تقدير الهى خرسند نيست و همواره از عنايت خداوند به ديگران، در غم و اندوه و خشم غوطه مىخورد. خداوند در اينباره، خطاب به حضرت موسى (ع) مىفرمايد:
اى پسر عمران! بر آنچه از فضل خود به مردم دادهام حسد مورز و چشمت دنبال آنها نباشد و دل به آنها مبند؛ زيرا حسود از نعمت من خشمگين و از تقسيمى كه ميان بندگانم كردهام، جلوگير است و كسى كه چنين باشد، من از او نيستم و او از
من نيست [ميان من و او ارتباط و آشنايى نباشد]. (1)
حسود، چگونه مىتواند خود را به خداوند نسبت دهد، در حالى كه جز با نابودى نعمت از ديگران، دلش آرام نمىگيرد و از مصيبتها و ناراحتىهاى ديگران خرسند و مسرور مىشود و شادىها و خوشىهاى مردم، او را غمگين مىكند؟!
در روايتهاى اسلامى، حسد از آفتهاى دين شناخته شده است؛ چنانكه امام صادق (ع) مىفرمايد: «آفةُ الدّينِ الْحَسَد».(2)
حتى در برخى احاديث، حسد جداكننده مؤمن از منافق، دانسته شده است؛ چنانكه از امام صادق (ع) نقل مىكنند:
انَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لا يَحْسُدُ وَ المُنافِقُ يَحْسُدُ وَ لا يَغْبِطُ.(3)
مؤمن غبطه مىخورد و حسادت نمىورزد ولى منافق رشك و حسد مىبرد و غبطه نمىخورد.
امام خمينى (ره) در سخنانى گهربار مىفرمايد:
ايمان، نورى است الهى كه قلب را مورد تجليات حق قرار مىدهد. اين نور معنوى، اين بارقه الهيه كه قلب را وسيعتر از جميع موجودات قرار مىدهد، منافات دارد با آن تنگى و تاريكى كه در قلب از كدورت رذيله حسد پيدا مىشود. اين صفت خبيث و
زشت، چنان قلب را گرفته و تنگ مىكند كه آثار آن در تمام مملكت باطن و ظاهر وجود آدمى پيدا مىشود. قلب، محزون و افسرده، سينه، گرفته و تنگ، و چهره، عبوس و چين درچين مىشود. البته اين حالت، نور ايمان را باطل كند و قلب انسانى را بميراند و هر قدر قدرت پيدا كند، نور ايمان رو به ضعف مىگذارد. (1)
سخن علامه مجلسى نيز در اين باره شنيدنى است:
به طور خلاصه، حسادت، افزون بر آنكه صفتى است نفسانى و با ايمان منافات دارد، باورهاى فاسدى را هم در پى مىآورد كه با كمال ايمان ناسازگار است. همچنين، از آن رو كه حسود در ذهن خويش به محسود و زايل شدن نعمت از او مىانديشد، پس نمىتواند به كمال دست يابد و با توجه و حضور قلب، عبادت به جا آورد. رشك و حسادت، در جان آدمى صفتهاى نكوهيده و غير اخلاقى پديد مىآورد كه جملگى از عوامل ناقص شدن ايمان است. حسدورزى، در تن آدمى ضعف و بيمارى نيز ايجاد مىكند و همه اين امور، دست به دست هم مىدهد و مانع مىشود كه فرد دستورهاى الهى را به گونه شايسته به جا آورد. از اينروست كه حسد، ايمان را ناقص، بلكه تباه
1) شرح چهل حديث، صص 108 و 109.
مىسازد.(1)
امام صادق (ع) مىفرمايد: «حسود، پيش از آنكه به محسود زيان برساند، به خود زيان مىزند؛ مانند ابليس كه با حسادت، موجب نفرين براى خود و برگزيدگى براى آدم گرديد».(2)
از امام على (ع) نيز نقل مىكنند: «ظالمى چون حسود نديدم كه به مظلوم، بيشتر شباهت دارد. جانش سرگردان، دلش بىقرار و اندوهش هموار است».(3)
حسادت، در جامعه و محيط كار نيز آثار ويرانگر گستردهاى بر جاى مىگذارد. يكى از اين آسيبها، جلوگيرى از رشد و پيشرفت در محيط كار است. اگر بيمارى حسد ميان مديران سازمانها و بخشهاى خُرد و كلان اجتماع رسوخ كند، حسودان نخواهند گذاشت شايستگان بر منصبها تكيه بزنند و به مردم خدمت كنند و اگر مديران شايسته سر كار آيند، تا آنجا كه بتوانند، با بدگويى، تهمت، غيبت و دشمنى آتش درگيرىهاى بىاساس و غير منطقى را شعلهور مىسازند. در نتيجه با مشكلات فراوانى كه پديد مىآورند، مانع پيشرفت كارها مىشوند. بعضى از اين افراد حسود، حتى وقت و امكانات خود را نيز براى از ميان بردن موقعيت همكارانشان به كار مىگيرند و چه بسا منافع كلان اجتماعى را نيز به مخاطره مىاندازند.
امام على (ع) مىفرمايد: «حسد، عيبى رسوا و بخلى سهمگين است و حسود تا به آرزوى خود درباره كسى كه به او حسد مىورزد نرسد، آرام نمىگيرد». (1)
در محيط كار، گاهى برخى مديران يا كارمندان شايسته، به موفقيتهايى دست مىيابند كه موفقيت آنان حسادت افراد ناموفق و سست ايمان را برمىانگيزد و بىترديد، حسادتها و دشمنىهاى از اين دست پيامدهايى چون كندى كار و دو دستگى به همراه دارد. رسول گرامى اسلام (ص) تأكيد مىكند: «اى مسلمانان! آگاه باشيد كه بيمارى امتهاى پيشين به شما روى آورده است و آن بيمارى حسادت است كه ايمان را مىزدايد».(2)
حسود تا آنجا كه بتواند از هر راهى مىكوشد به هدف نادرست خود دست يابد. تلاش و كوشش حسدورزان، از كارهاى ناپسندى چون غيبت، تهمت و بدگويى آغاز مىشود و به درگيرىهاى لفظى و زير پا گذاشتن شخصيت، ارزشها و حقوق ديگران مىانجامد.
عجب، يكى از حالتها و ويژگىهاى منفى دل است. بر پايه كلام بزرگان علم اخلاق، خودپسندى و عجب آن است كه آدمى به سبب عمل، كمال، مال، زيبايى، منصب و مقام و امورى از اين دست، خود را بزرگ بشمارد. خودپسند، كسى است كه گمان مىكند ويژگىهاى ممتاز و برجسته و اعمال مهمى دارد؛ خواه اين گمان او واقعيت داشته باشد و خواه توهمى بيش نباشد. (1)
امام خمينى (ره) درباره عجب مىنويسد:
مرحله اول عجب، حالتى است كه فرد در قلب خود با ايمان يا ويژگى ديگرش بر خداوند منت گذارد. مرتبه دوم، كرشمه و ناز كردن به خداوند متعال است. فرد خود را در اين مرتبه، از اولياى خدا و در سلك مقربان و سابقان مىپندارد و مرحله سوم آن است كه به جهت ايمان و ملكات، خود را شايسته و مستحق پاداش الهى بداند و مرتبه ديگر آنكه خود را از ديگران بهتر و ديگر مخلوقات را ناقص و ناچيز شمارد. (2)
كوتاه سخن اينكه هرگاه فرد عبادتها، كارها و رفتار نيك خويش را توفيق الهى و نعمتى خداوندى بداند و بدين جهت خوشحال باشد و خدا را شكر گزارد و استمرار آن را از او بخواهد و بداند كه خداوند
هرگاه بخواهد، مىتواند اين نعمت را از او بگيرد، اين سرور و بهجت درونى، خودپسندى نيست، ولى چنانچه منشأ اين صفتها يا كارهاى نيك را شايستگى خود تصور كند و گمان برد كه خداوند اينها را از او نخواهد گرفت يا بپندارد به سبب اين ويژگىها و كارها، حقى بر خدا دارد يا به جهت اين كارها از پروردگار عنايت و كرامت انتظار داشته باشد، در اين صورت، اين حالت از جمله ويژگىهاى درونى به شمار مىآيد كه بزرگان اخلاق و عرفان آن را نكوهيده و در شمار رذيلتهاى اخلاقى دانسته و نامش را عجب و خودپسندى نهادهاند.
گاهى در پى وسوسههاى شيطانى، كار انسان به جايى مىرسد كه به كردار ناشايست خويش نيز مىبالد و به آن افتخار مىكند. حضرت امام خمينى در اين باره به اين نكته اشاره مىكند كه خودپسندى و باليدن به ويژگىها و كارها، تنها به صفتها و اعمال شايسته و نيكو منحصر نيست، بلكه گاه زشتىها و رذيلتها نيز در قلب آدمى عجب پديد مىآورد:
اهل كفر و نفاق و مشركان و ملحدان و صاحبان اخلاق زشت و ملكات پست و اهل معصيت و نافرمانى، گاهى كارشان به جايى رسد كه به كفر و زندقه خويش عجب كنند و ابتهاج
نمايند! خود را به واسطه آن، داراى روح آزاد شمارند و خويشتن را داراى شهامت و مردانگى دانند و ايمان به خدا را از موهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكر و اخلاق حسنه و ملكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند و اعمال حسنه و مناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند، خود را به واسطه آن روح آزاد غير معتقد به موهومات و بىاعتنا به شرايع، مستحق مدح و ثنا مىدانند. خصال زشت ناهنجار در دل آنها ريشه كرده و مأنوس به آنها شده، چشم و گوششان از آن پر شده، در نظرشان زينت پيدا كرده و آنها را كمال پندارند. چنانكه در اين حديث شريف نيز اشاره به آن شده؛ آنجا كه فرمود: يكى از درجات آن اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده، بدى عملش و آن را نيكو ببيند و اين اشاره است به قول خداى تعالى: (أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنا) (فاطر: 8).
كما اينكه در آنجا كه [خدا] مىفرمايد، گمان مىكند كه نيكو عمل مىكند، اشاره است به قول خداى تعالى: (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالًا (103)
الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (104)
أُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْنا) (كهف: 103- 105).
اين دسته از مردم كه جاهل و بىخبرند و خود را عالم و مطلع مىدانند، بىچارهترين مردم و بدبختترين خلايقاند. اطبّاى نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصيحت در آنها اثر نمىكند، بلكه گاهى نتيجه عكس مىدهد. اينها به برهان گوش نمىدهند، چشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظه علما مىبندند. بايد به خدا پناه برد، از شر نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر مىكشد.(1)
در نهج البلاغه، قدرت، پست و مقام از زمينهها و عوامل شكلگيرى خودپسندى معرفى شده است. (2)بنابراين مسئولان در هر پست و مقامى، بايد دقت كنند كه شايستگىهاى آنان زمينه خودستايى را در ايشان فراهم نسازد. حضرت على (ع) مىفرمايد:
هرگز مباد كه با خود بگويى كه مرا فرمانروايى دادهاند، دستور مىدهم و بايد بىدرنگ اجرا شود كه اين سياهكننده دل، ويرانگر دين و عامل نزديكشدن دگرگونىها در نعمتهاست. هرگاه شكوه ويژه و مقام و منصب، به نخوت و خودبزرگبينى
دچارت ساخت، با دقت در بزرگى خداوند بنگر كه چگونه با توست و بر تو سلطه دارد. (1)
عجب از ديرباز مشكلى فرا روى كارگزاران بوده و از منظر دانشمندان علم اخلاق نيز امرى است در خور انديشيدن. براى نمونه علامه نراقى در اين باره مىنويسد:
اين، مرضى است كه بسيارى از اهل دنيا به آن دچار هستند و از هر كسى چشم زير دستى و فروتنى دارند، غافل از اينكه همه رياست دنيويه، در معرض فنا و زوال و مايه خسران و وبال است. (2)
در اين صحيفهمينا، به جامهخورشيدنگاشته سخنى خوش به خامه زر ديدم
كه اى به دولت ده روزه گشته مستظهرمباش غَرّه كه از تو بزرگتر ديدم!
بدين ترتيب، خدامحوران همواره مىكوشند، خانه دل را به گناه خودپسندى نيالايند و ريشههاى آن را از بوستان دل بركنند و موانع كمال را برطرف سازند.
از آثار خودپسندى آن است كه فرد گناهان خويش را كوچك مىشمارد، بلكه خويشتن را از هرگونه گناه و پليدى پاك و منزّه مىداند. عجب و
خودپسندى نمىگذارد گناهكار، بدىهاى خود را ببيند و لذا، در پى استغفار و پوزشخواهى برنمىآيد. نيز چنين شخصى خود را ميان مردم، انسانى خوب و بلندمرتبه مىپندارد. از رسول خدا (ص) نقل است:
فَانّه ليس عَبْدٌ يَتَعَجَّبُ بِالْحَسَناتِ الّا هَلَك. (1)
هيچ بندهاى نيست كه از كارهاى خود دچار غرور و خودپسندى شود، مگر اينكه هلاك شود.
خودپسندان و از خودراضيان، ديگران را كوچك و ناچيز مىشمارند و براى آنها ارزش قائل نيستند و بدين ترتيب، تنهايى و گوشهگيرى به سراغشان مىآيد. حضرت على (ع) از اين بيمارى چنين ياد مىكند:
وَ أوحَشُ الْوَحشَةِ العُجْبُ وَلا وَحْدَة اوحشُ مِنَ الْعُجْبِ.(2)
هولناكترين تنهايى، خودپسندى است و هيچ تنهايى وحشتناكتر از خودپسندى نيست.
اثر ديگر اينكه عجب، آتش دشمنى و كينهتوزى را در فرد بدخواه مىافروزد. از اميرالمؤمنين على (ع) نقل شده است: «ثَمَرةُ العُجبِ البَغضاءُ»(3)؛ «ميوه خودپسندى، دشمنى و كينهتوزى است»
خودبينى فرد را از هرگونه پيشرفت در زندگى باز مىدارد. خودبينى و خود پسندى، انسان را از حركت به سوى رشد و بالندگى منحرف مىكند. تا زمانى كه آدمى از دايره خودبينى خارج نشود، به كمالات انسانى و پيشرفتهاى فردى و اجتماعى دست نخواهد يافت.
گويند: اسبسوارى به نهر آبى رسيد، ولى هر چه اصرار كرد، اسب از آن نهر كوچك و كمعمق عبور نكرد. مرد حكيمى رسيد و گفت: آب نهر را به هم زنيد تا گلآلود شود. اين كار را كردند و اسب به راحتى عبور كرد. وقتى سرّ اين كار را از آن مرد كارآزموده خواستند. گفت: هنگامى كه آب صاف بود، اسب، عكس خود را در آب مىديد و مىپنداشت خود اوست و حاضر نبود پا روى خويش بگذارد و همين كه آب گلآلود شد و خويش را فراموش كرد، به راحتى از آن گذشت. (1)
از ويژگىهاى مردان و زنان خداجو، پرهيز از كينهتوزى است. آنان آرزومندند كه دلهاىشان همچون دلهاى بهشتيان، تهى از كينه و دشمنى مؤمنان شود. در كريمه قرآنى آمده: (وَ لا تَجْعَلْ فى قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذينَ آمَنُوا)؛ «در دلهايمان از آنان كه ايمان آوردهاند، كينهاى قرار مده». (حشر: 10)
1) تفسير نمونه، ج 9، ص 219.
در مقابل، آنان كه به خدا و سراى آخرت ايمان ندارند، كينه ديگران را در دل جاى مىدهند و در كمين فرصتى براى انتقامگيرى هستند. كينهتوزى و دشمنى، نفس قدسى انسان را بيمار مىسازد و روح آدمى را ميآزارد. همچنين آدمى را از بساط قرب الهى دور و از همنشينى با ساكنان عالم قدسى محروم مىكند و صاحب خود را از آنچه شيوه اهل ايمان و نيكان است، باز مىدارد.(1)
كينهتوزى، از گناهان بزرگ به شمار مىآيد كه بر دل عارض ميشود. وقتى انسان از كسى خشمگين مىشود، در حالى كه زمينه انتقامجويى برايش فراهم نباشد، دشمنى او را به دل مىگيرد. در اين صورت، حالتى در او به وجود مىآيد كه به آن «كينه» مىگويند و اين حالت، مناسب مؤمنان نيست. حضرت على (ع) در سفارش به كينهزدايى از دلها مىفرمايد: «طَهِّرُوا قُلُوبَكُمْ مِنَ الْحِقْدِ فَإنَّهُ داءٌ مُؤَبّي»(2)؛ «دلها را از كينه پاك سازيد، زيرا كينهتوزى دردى مهلك است».
انسانهاى كينهتوز، طبعى پست و فرومايه دارند و چون از دشمن خود انتقام مىكشند، حالت سرمستى و غرور مىيابند و دلهاى آدميان پست و مغرور، نور الهى را برنمىتابد. از اينرو خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد: «مؤمنان از خدا مىخواهند كه دلشان را از كينه ديگران پاك
سازد».(1)
از امام على (ع) نيز نقل مىكنند: «رَأسُ الْعُيُوبِ الْحِقْدُ» (2)«كينهتوزى در رأس عيبهاست».
كينهتوزى همانگونه كه مانع حركت دل به سوى كمال است، از خردورزى و عقلانيت جلوگيرى مىكند؛ زيرا به آدمى اجازه نمىدهد درباره ديگران درست بينيديشد و آنها را دقيق بشناسد. پس شناخت درست و استدلال منطقى و نتيجهگيرى مطمئن، زمانى امكانپذير است كه عقل آدمى، از هرگونه محدوديتى آزاد باشد. بديهى است كه كينهتوزى، انديشه و نتيجه آن را به سمتى نادرست مىكشاند و عقل را وامىدارد كه در جهت انتقام گرفتن از ديگران و ضربه زدن به آنها حركت كند. حضرت على (ع) مىفرمايد: «سَلاحُ الشَّرِّ الْحِقْدُ»(3)؛ «كينه ابزار شرارت و فتنه است».
براى رهايى از چنين دلمشغولىهايى، بايد با عزم و توان بسيار، براى كينهزدايى و پالايش قلب از اين دشمن خطرناك كوشيد.
حضرت على (ع) در سخنى ديگر مىفرمايد: «مَنْ اطْرَحَ الْحِقْدَ
اسْتراحَ قَلْبُهُ وَ لُبُّه» (1)«كسى كه كينه را دور بريزد، دل و عقلش آسوده مىشود».
در واقع انسانها در پى زندگى آرام و سرشار از محبت و به دور از شعلههاى كينه و نفرت هستند؛ زيرا نيك مىدانند كه كينه، شاخ و برگ و ريشه درخت معنويت را مىسوزاند. كينهتوزى افزون بر فرد، اجتماع را نيز به جهنمى از فتنهها، آشوبها و دشمنىها تبديل مىسازد. چه خوب است از آتش كينهتوزى دورى و به سفارش رسول رحمت (ص) عمل كنيم كه فرمود: «دنيا كوچكتر و بىارزشتر و ناچيزتر از آن است كه در آن از كينهها پيروى شود.»(2)
آرى، مؤمن كينه به دل نمىگيرد و به فرموده امام صادق (ع):
حِقْدُ الْمُؤْمِن مُقامُهُ ثُمَّ يُفارِقُ اخاهُ فَلا يَجِدُ عَلَيْهِ شَيْئاً و حِقْدُ الْكافِر دَهْرُه.(3)
كينه مؤمن، لحظهاى است و چون از برادر دينى خود جدا شود، كينه او را در دل نگه نمىدارد، ولى كينه كافر، دائمى است.
كينهتوزى در جامعه فتنه و آشوب مىآفريند و هرگاه بر شمار
كينهتوزان افزوده شود، اين دشمنى به بيمارى تبديل خواهد شد كه زندگى و پيشرفت جامعه را به شدت تهديد مىكند. كينهتوزى در محيط كار، به تحقير شخص مورد كينه مىانجامد. بدين ترتيب زمينه بىتوجهى يا كمتوجهى به او فراهم ميآيد و خواسته يا ناخواسته، همدلى و همكارى از اين محيط رخت بر مىبندد و كارها به سامان نمىرسد. توقع بر اينكه آدمى هيچگاه به خشم و غضب دچار نشود، بسيار سخت و مشكل است، ولى مىتوان خشم را گذرا و بىكينه كرد. بىشك، مؤمنان و انسانهاى درستكار نيز گاهى به خشم و غضب گرفتار مىشوند، ولى هرگز خشم و عصبانيت آنها به گناه و كينهتوزى نمىرسد؛ زيرا خشم آنها از دو حال خارج نيست: يا زودگذر است و پس از فروكش كردن، هيچ كينهاى در دل آنها باقى نمىماند، يا اگر كينهاى هم در دلشان باقى بماند، از آن بسيار اندوهناك هستند و مىكوشند ريشه اين صفت زشت را از دل خويش بركنند. شايسته است به فرمايش امام صادق (ع) نيز دقت كنيم كه فرمود:
الْمُؤْمِنُ يَحْقِد مادام في مَجلسِهِ فَإذا قامَ ذَهَب عَنْهُ الْحِقدُ. (1)
مؤمن وقتى در مجلس است [ممكن است] دچار كينه شود، ولى آنگاه كه از مجلس خارج شد، كينه هم از دل او مىرود.
امام على (ع) نيز مىفرمايد: «تنها كسانى عاقل هستند كه كينهها را از
1) تحف العقول، ص 310.
دل بيرون كنند». (1)
گفتوگو، گاه براى حقيقتجويى است و گاهى با هدفى نادرست مانند فضل فروشى و به رخ كشيدن برترى در دانش صورت مىگيرد. اگر هدف گفتمان، پست و ناشايست باشد، تلاش هر يك از دو طرف گفتوگو آن است كه طرف ديگر را محكوم و سخن خود را حاكم كند. گاهى حتى پس از ثابت شدن حق، طرف ناحق بر ديدگاه خود پافشارى و از پذيرش حق خوددارى مىكند. اين حالت را «مِراء» مىگويند كه ائمه (عليهم السلام) نيز در روايتها به شدت از آن نهى مىكنند.
ديگر از عوامل كينهورزى، سخنچينى و شوخىهاى بيش از اندازه و بدون مرز است. زشتى بدگويى و سخنچينى، در نهايت آشكار مىشود و به گوش كسى كه از او بد گفتهاند، خواهد رسيد و همين امر، سبب ايجاد كينه و دشمنى ميانشان خواهد شد. امير مؤمنان على (ع)، سخنچينى را از عوامل مهم كينهتوزى مىداند و مىفرمايد: «ايّاكُمْ وَ النَّمائِمَ فَإنَّها تُورِثُ الضَغائِن»(2)؛ «از سخنچينى بپرهيزيد كه كينهتوزى مىآورد».
در روايتى ديگر ميفرمايد: «از سخنچينى بپرهيزيد كه در دلهاى مردان، كينهتوزى مىآفريند». (1)
در برخى ديگر از روايتها، شوخىهاى هرزه و بدون مرز، از اسباب كينهتوزى معرفى شده است. حضرت على (ع) مىفرمايد: «از شوخى بپرهيزيد، زيرا كينه مىآورد و دشمنى بر جاى مىگذارد و آن دشنام كوچك به شمار مىرود».(2)
هر انسانى در زندگى فردى و اجتماعى خويش اسرارى دارد كه بايد در نگهدارى آن كوشا باشد. برخى از اين اسرار، مربوط به خود و برخى مربوط به خانواده يا جامعه اوست. امروزه با توجه به وجود ابزارهاى پيشرفته و حساس جاسوسى و اطلاعاتى و كاربرد گسترده آن براى دگرگونى سرنوشت ملتها، ضرورت رازدارى، بديهى و انكارناپذير است و گذشته از آنكه فضيلتى اخلاقى به شمار مىآيد، در نيكبختى انسانها نيز تأثير بسزايى دارد.
اميرمؤمنان على (ع) فرموده است:
الظَّفَرُ بِالحَزْمِ وَالْحَزْمُ بِإِجالَةِ الرَّأيِ وَالرَّأْيُ بِتَحْصِينِ الأَسْرارِ. (1)
پيروزى، به محكم كارى بسته است و آن هم به انديشه بستگى دارد و انديشه نيز به نگهدارى رازهاست.
ايشان در سخنى ديگر، رسيدن به موفقيت را در سايه رازدارى دانسته است: «أَنْجَحُ الأُمُورِ ما أَحاطَ بِهِ الْكِتْمانُ» (2)«موفقترين كارها آن است كه پنهانكارى، آن را فراگيرد».
در مقابل، افشاى اسرار سبب دورى از موفقيت و حتى سقوط و شكست فرد در راه تصميمها مىشود؛ چنان كه حضرت صادق (ع) فرمود: «افْشاءُ السِّرِّ سُقُوطٌ»(3)؛ «برملا كردن راز، [مايه] سقوط است».
هر فرد، خانواده، تشكيلات و جامعهاى، كم و بيش اسرار و اطلاعاتى دارند كه ديگران نبايد از آنها آگاه شوند وآشكار ساختن آن براى ديگران، چه بسا آسيبها و گرفتارىهاى بزرگى در پى دارد.
فاش كردن رازها، از ضعف نفس و سستى عقل است؛ چه، اسرار آدمى از دو حال بيرون نيست: يا بيانگر دولت و سعادت و نيكفرجامى
است يا خبر از نكبت و شقاوت و ناكامى مىدهد. رازدارى در هر دو حال نيكوست؛ زيرا اگر راز، از دولت و سعادت انسان خبر دهد، اظهار آن موجب دشمنى بدخواهان و حسد ابناى زمان و توقع ارباب طمع و دونهمتان مىشود و اگر راز، از ناكامى و نكبت آدمى خبر دهد، بروز آن، شماتت دشمنان و اندوه دوستان و خفت در نظر ظاهربينان را در پى دارد.(1)
آنكه رازدار خويش نيست، نمىتواند اسرار ديگران را حفظ كند؛ چنانكه امام على (ع) مىفرمايد: «مَنْ ضَعُفَ عَنْ حِفْظِ سِرِّهِ لَم يَقْوَ لِسِرِّ غَيرِهِ» (2)«كسى كه نتواند اسرار خود را حفظ كند، نمىتواند رازهاى ديگران را نگه دارد».
از سوى ديگر، كسى كه در حفظ اسرارش، ناتوان يا نسبت به آن بىاعتناست، نبايد توقع داشته باشد كه مردم سرّ او را پوشيده نگاه دارند. امام رضا (ع) مىفرمايد: «لَمْ يخُنْك الامِينُ وَ لكِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ» (3)«امين به تو خيانت نكند، تويى كه به خيانتكار امانت سپردى».
خامشى به كه ضمير دل خويشبا كسى گفتن و گفتن كه مگوى
اى سليم، آب ز سرچشمه ببندكه چو پر شد، نتوان بستن جوى
سخنى در نهان نبايد گفتكه بر انجمن نشايد گفت سعدى
آدمى در حفظ راز خويش، از هر كسى تواناتر و شايستهتر است و آنگاه كه او سرّ دل مىگشايد و تأكيد مىكند كه اين راز ميان ما دو نفر بماند، چه بسا او نيز با ديگرى همان راز را در ميان نهد و تأكيد ورزد كه اين راز ميان ما دو نفر بماند. اين عمل سلسلهوار ادامه مييابد تا جايى كه راز آدمى، آشكار ميشود. در اين حال، گناه آن، جز بر گردن خود شخص نيست كه بار نخست، راز خويشتن را بىهيچ تأمل و تدبر به نامحرم گفته است. چنين شخصى نمىتواند از ديگران به خاطر افشاى رازش دلگير و خشمگين شود؛ زيرا خود نيز پيش از همه از راز خويش پرده برداشته است. حضرت على (ع) مىفرمايد:
وَالْمَرْءُ احْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ ساعٍ فِيما يضُرُّهُ. (1)
و انسان بهتر از هر كس ديگرى مىتواند اسرار خويش را حفظ كند. بسيارند كسانى كه بر زيان خود مىكوشند.
بنابراين، آدمى بايد در اينكه چه مىگويد و با كه مىگويد مراقبت كند. آيا هر كسى شايستگى شنيدن همه گفتههاى او را دارد يا خير؟ ممكن است كسى رازى را بشنود، آنگاه نه از سر دشمنى، بلكه به
1) نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 31.
خاطر نداشتن ظرفيت درونى و آمادگى روحى بر پذيرش آن، ناخودآگاه به افشاى آن بپردازد. ازاين رو، حقايقى هست كه براى برخى از افراد، به ويژه آنها كه دل و جانشان را زنگار هواى نفس و نادانى و لجاجت در برگرفته است، بايد هميشه ناگفته بماند.
به شمشيرم زد و با كس نگفتمكه راز دوست از دشمن نهان به
حافظ
چنين نيست كه انسان راز خويش با هيچ كس نگويد، بلكه گفتن راز و با محرم اسرار درددل كردن، روح و جان را سبك مىكند و آدمى با پشتيبانى ديگران دلگرم و آرام مىشود. البته در اين ميان، بهترين رازدار بندگان، خالق ستار و پردهپوش است:
حديث دوست نگويم مگر به حضرتدوست كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
حافظ
آن هنگام كه پيامبر اسلام (ص) از مأموريت هجرت خويش به مدينه باخبر شد، بايد شخصى را انتخاب مىكرد كه اين راز را با او در ميان نهد تا يارىاش كند. در آن حال، پيامبر خدا (ص) تنها يك تن را يافت كه بتواند به او اعتماد كند و اين شخص، كسى جز على (ع) نبود و آن گاه مهر اسرار خويش نزد او گشود:
رازى كه بر غير نگفتيم و نگوييمبا دوست بگوييم كه او محرم راز است
حافظ
زمانى كه اسرار، نگفتنى است يا شنواى راز، محرم نيست، دل بايد صندوق و نگاهدار باشد و از امانت خويش به بهترين صورت امانت دارى كند و آن را به گاه ضرورت نيز جز به امانتدار نسپارد و اين فرموده زيباى اميرالمؤمنين على (ع) را در نظر داشته باشد كه: «صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ» (1)«سينه انسان عاقل، صندوق اسرار است».
يكى از ويژگىهاى پيامبر خدا، امانتدارى و رازدارى ايشان بود. او هرگز راز كسى را برملا و خيانت در امانت نكرد. ما نيز به پيروى از اين معطرترين گل بوستان آفرينش، بايد از افشاى هرچه به عنوان راز به ما سپردهاند، خوددارى كنيم.
غم حبيب نهان به، ز گفت وگوى رقيبكه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
حافظ
برخى عوامل افشاى رازها عبارتند از:
اشخاص پرحرف، براى اشباع ميل سخنگويى، از هر درى سخن به ميان مىآورند وآنچه در دل و ذهن دارند به ديگران انتقال مىدهند.
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 60.
پرحرفى، گاه سبب پردهبرداشتن از اسرار مىشود.
در جلسات دوستانه و نشستها، از مطالب گوناگون سخن به ميان ميآيد. افرادى كه كمبود شخصيت و ضعف نفس دارند، مىكوشند، با سخنانى تازه، نظر حاضران را به خود جلب و احساس حقارت خود را جبران كنند و بدين ترتيب، برخى رازها را برملا مىسازند.
سومين عامل فاش شدن اسرار، دوستىها و رفاقتهاست. شخص داناى اسرار بايد توجه داشته باشد كه دوستى و رفاقت را از حريم اسرار خويش جدا كند و اسرار خود و ديگران را در اختيار دوستانش قرار ندهد. حضرت صادق (ع) فلسفه اين كار را چنين بيان مىفرمايد:
لا تُطَّلِعْ صَدِيقَك مِنْ سِرِّ ك الّا عَلى ما لَوِ اطَّلَعَ عَلَيهِ عَدُوُّ ك لَم يضُرَّك فَانَّ الصَّديقَ قَدْ يكونُ عَدُوُّ ك يوماً ما. (1)
دوستت را بر آن مقدار از اسرارت آگاه ساز كه اگر دشمنت هم از آن با خبر شد زيانى به تو نرسد؛ شايد دوستت نيز روزى دشمن تو شود.
1) سفينة البحار، ج 2، ص 469.
ديگر از عوامل افشاى اسرار، عدم تحمّل بر بدىهاست. بسيار اتفاق مىافتد كه فرد يا افرادى بر اثر ناراحتى از كسى، اسرارى را فاش مىسازند، ولى پس از آن، پشيمان مىشوند. بنابراين، آنهاكه بازيچه احساسات نمىشوند و بر خشم خويش مسلط هستند، بر حفظ اسرار خود و ديگران تواناترند.
اسلام به كار و كارگر ارزش بسيار والايى داده است؛ به گونهاى كه كار كردن را از بزرگترين عبادتها و وسيلهاى براى تقرب به پروردگار شمرده است. در اسلام، كارگر، شهيد زنده و كارگرى شغل انبياست وكسب و كار راه به بهشت برين ميبرد. قرآن مجيد انسان را مرهون سعى و تلاش خود مىداند و مىفرمايد: «براى انسان، بهرهاى جز سعى و كوشش او نيست و اينكه تلاش او به زودى ديده مىشود. سپس به او جزاى كافى داده خواهد شد».(1)
از سوى ديگر، بىكارى و تنآسايى صفاتى است كه در ادبيات دينى، نكوهش شده است. در اسلام، كار، واجب دينى به حساب
1) نجم: 39- 41. **.
مىآيد. در روايتى از پيامبر گرامى اسلام (ص) آمده است: «تلاش در جهت كسب روزى حلال، بر هر زن و مرد مسلمان واجب است». (1)
در حديثى ديگر، پيامبر اكرم (ص) كار را برترين عبادت دانسته است.(2)وى كار را بهترين راه رسيدن به سعادت معرفى مىكند: «اغلب راههاى تقرب خدا، به كار منتهى مىشود».(3)
از نظر اسلام، همه مسلمانان بايد به كار و تلاش بپردازند. انسانى كه كار نمىكند و به عبادت و پرستش خداوند بسنده مىكند، دعايش از سوى خداوند پذيرفته نيست. روايت است كه امام صادق (ع) از على بن العزيز پرسيد: عمر بن مسلم چه كار مىكند؟ گفت: فدايت شوم! كسب و كار را رها كرده و به عبادت روى آورده است. فرمود: واى، مگر نمىداند دعاى بدون كار و كوشش پذيرفته نمىشود! (4)
اگر در جامعهاى بر اساس آموزههاى دينى عمل شود و كار ارزش شود و همچون مايه رستگارى و وسيله تقرب به پروردگار به آن نگريسته شود، فرهنگ كار تقويت خواهد شد و البته برآيند چنين انديشهاى؛ ابتكار، خلاقيت و رشد و توسعه به معناى عام خواهد
بود. (1)
كار و تلاش، سيره تمام پيامبران آسمانى است. پيامبران، پيش از بعثت، به كارهاى سختى، همچون: شبانى، كشاورزى و ... مىپرداختند. شخصيت و زندگى آنان با كار همراه بود و با تمام وجود زحمتها و تلاشهاى طاقتفرساى مردم ضعيف جامعه را درك مىكردند. پيامبران و ائمه معصومين (عليهم السلام) حتى پس از رسيدن به مقام نبوت و جانشينى، همواره با كار و تلاش مأنوس بودهاند. كارگر، از ديدگاه معصومين (عليهم السلام) شأن والايى دارد. از نظر پيامبر گرامى اسلام (ص)، منزلت كارگران در رديف انبياست. ايشان فرموده است:
هر كس از دسترنج خويش مخارج زندگى خود را تأمين كند، روز قيامت در صف پيامبران قرار خواهد گرفت و از عناياتى كه پيامبران بهرهمندند، بىنصيب نخواهد ماند.(2)
برخوردارى از درآمد بيشتر، مطلوب است؛ زيرا با مازاد درآمد مىتوان به كارهاى نيك و پسنديده پرداخت. آدمى بايد با كمك به همنوعان، روح ديگرخواهى را در خود تقويت كند و دست تهيدستان و افتادگان را بگيرد. بدين منظور، امام على (ع) در گرماى سوزان عربستان، تعداد زيادى چاه و قنات احداث كرد. نخلستانى با هزاران درخت خرما آباد كرد و زمينهاى بسيارى را زير كشت برد و بعضى از قناتها و زمينهاى آبادى
را كه خود احداث و زير كشت برده بود، وقف نيازمندان كرد.(1)همچنين آن امام دل سوز، از حاصل دسترنج خود افراد بسيارى را از اسارت و بندگى نجات داد و آزادى را به آنان بازگرداند.
نگاه قدسى و عبادى به كار، انگيزه كار كردن را در انسان تقويت مىكند و مرتبه معنوى و اجتماعى او را بالا مىبرد. در همين ارتباط، در قرآن مجيد مىخوانيم: «درجات و مقامات عالى، ويژه مؤمنانى است كه تلاشهاى عملى مثبت و سازنده دارند».
در سخنى زيبا از امام صادق (ع) هم آمده است:
سه چيز از اسباب سعادت است. يكى از آنها اين است كه انسان براى بهبود زندگى و كسب و معيشت خود، صبحگاهان از خانه بيرون رود و شبانگاهان برگردد.(2)
بنابراين، با توجه به روش و سيره ائمه معصومين (عليهم السلام)، كار و تلاش از صفات پسنديده و مايه رستگارى انسان و پيشرفت جوامع انسانى است.
امام على (ع) در هشدارى، بىكارى و تنپرورى را نكوهش ميكند: «با اراده سست، ضعفپيشگى، و گرايش به بىكارى، بعيد است كه
انسان به سعادت برسد». (1)
در اقتصاد، روانشناسى و جامعهشناسى، بيتوجهى به كار و روىآوردن به تنبلى و بيكارى، معضل و پديده زيانبار معرفى شده است كه اختلالات روانى، نابهنجارىهاى اجتماعى و بزهكارى، از پيامدهاى آن است. ادامه يافتن اين مشكل براى مدت طولانى، آسيبهاى روانى جبرانناپذيرى در سطح كلان به وجود مىآورد؛ آسيبهايى كه عزت و اعتماد و اتكاى به نفس را از افراد بىكار مىگيرد.
بىكارى، تنها ريشه در كمبودهاى اقتصادى ندارد؛ يعنى حتى با وجود مشاغل كافى و متنوع، عدهاى، از كاركردن سر باز مىزنند. اين نوع بىكارى، ريشه فرهنگى دارد. در اينگونه مواقع بايد با ايجاد فرهنگ كار و ارزشدادن به همه نوع مشاغل و نگاه عبادى به كار، انگيزهها را افزايش و تعداد بىكاران را كاهش داد.
سفارش به استفاده بهينه از وقت، به منظور نهادينهسازى فرهنگ كار بسيار مهم است. اتلاف وقت از بزرگترين گناهان به شمار مىآيد و براى رسيدن به رستگارى مىبايد از وقت محدود و عمر كوتاه، بيشترين بهره را برد. هدر دادن وقت در قالب خواب زياد، رفت و آمدهاى غير ضرورى، زيادهگويى و غيره، از نظر اخلاقى پسنديده نيست. امام على (ع) مىفرمايد: «بىكارى دائمى فسادآور است».(2)
اسلام با نگاه تكليفى به كار و نيز جهاد خواندن آن، انگيزه كار را در مؤمنان افزايش مىدهد و از طريق مبارزه با بىكارى، تنبلى و تنآسايى، به احياى فرهنگ كار اقدام مىكند. آموزههاى دينى، بىكارى و تنبلى را عامل انحراف و ناهنجارى بيان مىكند و تنآسايى و مصرفگرايى را از عوامل فقر و ندارى مىداند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) با افراد بىكار به سردى برخورد مىكرد و آشكارا نارضايتى خود را نشان مىداد. ايشان روزى مرد نيرومندى را ديد، پرسيد: آيا حرفهاى دارد؟ گفتند: بىكار است. فرمود: آنكه كار نمىكند، ارزشى ندارد. (1)
بىشك انسان بىكار افزون بر خود، خانواده و اطرافيانش را هم در فشار و سختى نگه مىدارد و به آنها آسيب مىرساند. امام صادق (ع) مىفرمايد: «انسان توانمند اگر كار نكند، در خوشگذرانى و بطالت مىافتد و سرانجام به خود و خويشاوندانش آسيبهاى جدى مىرساند». (2)
امام على (ع) به اين مهم اينگونه اشاره مىكند: «سهل انگارى و تنبلى، به از بين رفتن حقوق ديگران مىانجامد».(3)
انسان تنآسا، نزد خداوند نيز ارج و قربى ندارد؛ چنانكه امام
صادق (ع) فرد بىكار را از دوستى خدا بىبهره ميداند: «خداوند از خواب زياد و بىكارى پيوسته نفرت دارد».(1)
بىكارى، افزون بر آسيبهاى اقتصادى، آثار سوء روحى- روانى دارد. در برخى روايتها، به اين آثار زيانبار اشاره شده است. كار، شاداب كننده و نشاطآور است و در مقابل، بىكارى عامل افسردگى و پژمردگى روان است. از امام على (ع) نقل است: «كار كردن، بر توان و نيروى انسان مىافزايد». (2)و «عدم فعاليت بدنى، انسان را سست و ضعيف مىسازد و شادابى و نشاط را از او مىگيرد». (3)
در آموزههاى اسلام، بخشى از عزت نفس، در گرو كار و تلاش است. كار كردن، موجب مىشود انسان به كمك ديگران اميد نبندد و دست نياز به سوى اين و آن دراز نكند. انسان بايد بكوشد با كار و تلاش مخارج زندگى خود و خانوادهاش را تأمين كند و اسير محبت و منت ديگران نشود. شايد به همين سبب است كه امام على (ع) به فرزندش امام حسن (ع) وصيت ميكند:
اگر مىخواهى آزاد باشى و حريت داشته باشى، مانند بندگان و
غلامان زحمت بكش و كار كن. اميد و آرزوى خود را از مال جميع انسانها قطع كن. هرگز چشم طمع به مال و ثروت و اندوخته ديگران نداشته باش. اگر كار و كسبى به تو پيشنهاد شد، نگو اين كار موجب كسر شأن من است و درجه و مقام مرا در جامعه پايين مىآورد. زيرا هيچ چيز به اندازه اينكه انسان از ديگران توقع و تقاضا داشته باشد و استمداد كند، او را پست، حقير و خوار نمىكند. تو تا وقتى از ديگران بىنياز باشى و چشم طمع به مال كسى ندوزى و از فردى هديه نخواهى، از همه بلندقدرتر نيز خواهى بود.(1)
بىنيازى از ديگران و عزت نفس، در ذات كار و كوشش است. امام صادق (ع) در پيوند اين دو اصل مىفرمايد:
اى بنده خدا، عزت خود را با كار كردن حفظ كن. [شخصى] پرسيد: فدايت شوم، عزت من در چيست؟ حضرت فرمود: صبحگاهان براى كسب رفتن و اعتماد به خود داشتن، عزت توست.(2)
بنابراين، انسان بايد با كدّ يمين و عرق جبين، خود را از ذلت و زبونى رهايى بخشد و متكى به كار و فعاليت خود باشد و دست نياز به
سوى اين و آن دراز نكند. پيامبر گرامى اسلام (ص) مىفرمايد:
هر كه براى حفظ آبروى خود از ذلت سؤال و تكدى و همچنين براى اداره خانواده و كمك به همسايه در پى كسب حلال برود و كار كند، روز رستاخيز با چهرهاى تابناك مانند ماه شب چهارده به پيشگاه خداوند حضور مىيابد.(1)
از ويژگىهاى دين اسلام، تأكيد بر ميانهروى است. قرآن كريم، مسلمانان را امت وسط مىنامد و مىفرمايد:
(وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدا) (بقره: 143)
بدينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد.
مسلمان مىتواند هم مرد دين باشد و هم مرد دنيا و در عين اجتماعى بودن، به جنبههاى معنوى خود نيز توجه كند و هر دو را در كنار هم
1) ثواب الاعمال، شيخ صدوق، ص 183.
داشته باشد؛ چرا كه هيچگونه تضادى در جمع هر دو نيست.
پيامبر گرامى اسلام (ص) مىفرمايد:
يا ايُّهَا النّاسُ عَلَيْكُمْ بِالقَصْدِ، عَلَيْكُمْ بِالْقَصْدِ، عَلَيْكُمْ بِالْقَصْدِ. (1)
اى مردم! بر شما باد بر ميانهروى، بر شما باد بر ميانهروى، بر شما باد بر ميانهروى.
امامان معصوم (عليهم السلام) نيز امت اسلامى را در زندگى به روشى كه رضاى خداوند در آن است، توصيه كردهاند. امام صادق (ع) فرموده است: «انَّ الْقَصْدَ امْرٌ يُحِبُّه الله»(2)؛ «ميانهروى، روشى است كه خداوند آن را دوست دارد».
ديگر از ابعاد تعادل، ميانهروى در مخارج زندگى است. اين ميانهروى، بسيارى از مشكلات مالى افراد را حل مىكند؛ چنان كه پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «الإقْتِصادُ في النَّفَقةِ نِصْفُ الْمَعِيشَةِ» (3)«ميانهروى در خرج كردن، نيمى از زندگى است».
در روايتى ديگر فرمود:
مَنِ اقْتَصَدَ اغْناهُ اللهُ وَ مَنْ بَذَّر افْقَرَهُ الله.(1)
كسى كه ميانهروى كند خداوند بىنيازش مىسازد و كسى كه در مصرف زياده روى كند، پروردگار تهى دستش مىگرداند.
البته ميانهروى در بعد اقتصادى زندگى؛ به معنى سختگيرى بر خانواده و فرزندان نيست، بلكه بايد در حدّ نياز هزينه شود. كسانى كه در عين دارندگى، بر اهل و عيال خود سخت مىگيرند، مورد نكوهش نبى مكرم اسلام (ص) قرار گرفتهاند؛ آنجا كه فرمود: «لَيْسَ مِنّا مَنْ وُسِعَ عَلَيهِ ثُمّ قَتَرَ عَلَى عَيالِه» (2)«كسى كه وسعت مالى دارد و بر خانوادهاش سخت مىگيرد از ما نيست».
كسى كه در زندگى ميانهرو نباشد، خيرى بر او نيست. حضرت امام باقر (ع) مردم را به اين مهم توجه مىدهد: «لا خَيْرَ فِي رَجُلٍ لايقْتَصِدُ فِي مَعيشَتِهِ»(3)؛ «مردى كه در زندگياش ميانهروى نداشته باشد، خيرى در او نيست».
اين افراد درآمد خويش را در زمان مناسب مصرف نمىكنند و بر اثر اين بدانديشى، در نيازهاى واقعى دچار بحران و سرگردانى مىشوند و از پس حل مشكلات اقتصادى خود برنمىآيند، در حالى كه با كمى تدبير و حفظ تعادل، افزون بر حل مشكلات، مىتوانستند پس انداز نيز
داشته باشند.
در به دست آوردن مال و دارايى، عملكرد مردم دو گونه است: گروهى به افراط مىروند و تمام همّت آنان در انباشت سرمايه خلاصه مىشود و گروهى ديگر نيز به تنآسايى و تنبلى روى مىآورند كه اين هر دو از منظر اسلام ناپسند است. قرآن كريم زيادهاندوزى را مايه نابودى مىشمارد: (أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ (1) حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِر) (تكاثر: 1 و 2).
اسلام با تنپروران نيز به شدت برخورد مىكند. پيامبر اكرم بر اين افراد لعنت مىفرستد و مىفرمايد:
مَلْعوُنٌ مَنْ الْقي كَلَّه عَلَى النّاسِ. (1)
از رحمت خدا به دور است كسى كه سنگينى و زحمت خود را به عهده مردم قرار مىدهد.
ديگر امامان نيز مردم را به كار و فعاليت تشويق مىكنند و آنان را از سربار بودن بر ديگران باز مىدارند، چنان كه امام صادق (ع) مىفرمايد: «لاتَكسَلْ عَنْ مَعيشَتِك فَتَكوُنَ كَلًّا عَلى غَيْرِك» (2)«در امر زندگى سستى نكن كه سربار ديگران شوى».
امام كاظم (ع) نيز بنده بىكار را مبغوض خداوند مىشمارد و هشدار
مىدهد كه: «انَّ اللهَ تَعالىلَيبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، انَّ اللهَ لَيبْغِضُ الْعَبْدَ الْفارِغَ»(1)؛ «خداوند بنده پرخواب و بىكار را مبغوض مىشمارد».
خواب و استراحت در زندگى بشر ضرورتى انكارناپذير است، ولى زيادهروى در اين امر، انسان را از دستيابى منافع مادى و معنوى باز مىدارد. به همين لحاظ در گفتار نورانى امامان معصوم (عليهم السلام) با اين عمل ناپسند مخالفت شده است. از حضرت امام صادق (ع) نقل است: «إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ يُبْغِضُ كَثْرَةَ النَّومِ وَ كَثْرَةَ الْفِراغِ»(2)«به درستى كه خداوند زيادهروى در خواب و بىكارى را مبغوض مىدارد».
و در جاى ديگر مىفرمايد:
ايّاك وَ الْكْسَلَ وَ الضَّجْرَ، فَإنَّهُما يَمْنَعانِك مِنْ حَظِّك مِنَ الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ.(3)
بر شما باد دورى از بىحالى و بىكارى؛ زيرا اين دو، بهره شما را از دنيا و آخرت مىگيرد.
تعادل در كار و استراحت، در سيره و كلام ائمه معصوم (عليهم السلام) جايگاهى بس والا دارد. اين بزرگواران همواره مردم را به تعادل اين امر سفارش كردهاند. امام صادق (ع) در اينباره مىفرمايد:
از افراط در كار و تلاش برحذر باش و از كسالت و مسامحهكارى و تنبلى در كارها به شدت خوددارى كن؛ زيرا افراط و تفريط كليد همه بدىها و بدبختىهاست. تنبل و مسامحهكار، نمىتواند حق كارى را ادا كند و افراطكار و تندرو نيز نمىتواند در مرز حق و مصلحت توقف كند. (1)
اسلام نه دنياگرايى صرف را پيشنهاد مىكند و نه آخرتگرايى مطلق را، بلكه پيروان خويش را به اعتدال و بهرهبردارى يكسان از اين دو، فرمان داده است.
امام صادق (ع) در نكوهش دوستى افراطگونه با دنيا مىفرمايد: «رَأسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ حُبُّ الدُّنْيا»(2)؛ «محبت شديد به دنيا منشأ همه گناهان است».
همچنين، اسلام به انسان توصيه نمىكند، دنيا را به طور كامل رها كند و به آن بىتوجه باشد، بلكه آدمى را به استفاده از متاع دنيا فرا مىخواند؛ هر چند، گاهى خطرات دنياگرايى افراطى را نيز گوشزد مىكند.
قرآن مجيد براى پيشگيرى از تفريط مىفرمايد: (وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا)؛ «بهره خويش از دنيا را فراموش نكن». (قصص: 77)
در اسلام، دنيا و آخرت هر يك جايگاه متعادلى دارد و نبايد هيچ يك را به كلى واگذاريم، بلكه بايد با هر كدام در حد اعتدال رفتار كنيم؛ يعنى در عين استفاده از نعمتهاى دنيا، آخرتگرايى را نيز فراموش نكنيم. امام صادق (ع) مىفرمايد:
لَيْسَ مِنّا مَن ترك دُنْياه لآخِرَتِه وَ لا آخِرَتَه لِدُنْياهُ.(1)
كسى كه دنياى خود را به خاطر آخرت ترك كند، از ما نيست و آنكه آخرت خويش را براى دنيا ناديده بگيرد، با ما نسبتى ندارد.
از آنچه گذشت در مىيابيم كه انسان براى رسيدن به كمال كه همانا مقصد نهايى اوست، بايد از دنيا و نعمتهاى آن بهره كافى ببرد و دنياگريز مطلق نباشد؛ زيرا دنيا كشتگاه و مزرعه آخرت است و چه نيكوست كه در اين مزرعه بذرهاى بىآفت بنشانيم تا به محصول آن نيز مطمئن باشيم.
از آنجا كه ميانهروى در همه امور لازم است، خداى تعالى به پيامبرش دستور مىدهد كه حتى در انفاق و كمك به ديگران نيز اعتدال را از ياد نبرد:
(وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ
1) من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 156.
مَلُوماً مَحْسُورا) (اسراء: 29)
دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار هم گشادهدستى پيشه مساز كه مورد سرزنش و شماتت قرار گيرى.
قرآن مجيد پرهيز از افراط و تفريط در انفاق را از ويژگىهاى برجسته اهل ايمان معرفى مىكند:
(وَ الَّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواما) (فرقان: 67)
اهل ايمان كسانى هستند كه وقتى انفاق مىكنند، اسراف نمىكنند و از كوتاهى و سختگيرى مىپرهيزند و ميانهروى در پيش مىگيرند.
هنگامى كه امام صادق (ع) آيه فوق را تلاوت فرمود، مشتى سنگريزه برداشت، محكم در دست گرفت و فرمود: اين همان اقتار و سختگيرى است، پس مشت ديگرى [از سنگريزه] برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آنها بر زمين ريخت و فرمود: اين اسراف است و در مرحله سوم، مشت ديگرى برداشت و كمى دست خود را گشود؛ به گونهاى كه مقدارى فرو ريخت و مقدارى در دستش باقى ماند، در اين لحظه فرمود: اين همان قوام و اعتدال است. (1)
1) تفسير نمونه، ج 15، ص 152.
وليد بن صُبيح گويد: روزى در خدمت امام صادق (ع) بودم. مرد بىنوايى از وى چيزى خواست، حضرت پولى به وى داد. مدتى بعد، فقير ديگرى از راه رسيد و صدقه خواست، امام (ع) چند درهم به او مرحمت كرد. در اين هنگام تهى دست سوم وارد شد و تقاضاى كمك كرد. امام (ع) به او فرمود: خدا بر تو وسعت عنايت كند و چيزى به او نداد. آنگاه به من فرمود: اگر كسى مالى داشته باشد و همه آن را در راه خدا خرج كند، به گونهاى كه چيزى برايش نماند، اين شخص در شمار سه نفرى جاى دارد كه دعايشان مستجاب نمىشود. پرسيدم:
آنها چه كسانى هستند؟ فرمود: يكى از آنها كسى است كه همه اموالش را در راه خدا صدقه بدهد، آن گاه دست به دعا بردارد و بگويد خدايا به من روزى عنايت فرما! به او گفته مىشود: آيا ما به تو روزى نداديم. (1)
1) بحارالانوار، ج 93، ص 354.
گناهان و نافرمانىها، موجب ركود و سلب بركت از مال و عمر و زندگى است. در آيهاى آمده است:
(وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُون) (اعراف: 96)
آنان [يعنى قوم هود، صالح، شعيب، نوح و لوط آيات الهى و پيامبران را] تكذيب كردند و ما هم آنها را به كيفر اعمال زشت خويش رسانديم.
در بيان اين آيه، مرحوم طبرسى مىنويسد:
آنان مردمى بودند كه مرتكب گناه شدند و پيامبران را تكذيب كردند. خداوند هم درهاى بركت آسمانى خود را به روى آنان بست و به خاطر كردار بدشان آنان را گرفتار تنگدستى و مجازات نمود. (1)
ترك نماز، از عوامل معنوى ركود در زندگى اقتصادى است.
حضرت زهرا 3 درباره انسان بىنماز، مىفرمايد: «يَرْفَعُ اللهُ الْبَرَكةَ مِنْ عُمْرِهِ وَ يَرْفَعُ اللهُ الْبَرَكةَ مِنْ رِزْقِه»(2)؛ «خداوند بركت را از عمر و مالش برمىدارد».
هرگاه كمفروشى ميان مردم رواج يابد، خداوند آنان را به خشكسالى و قحطى دچار مىسازد. حضرت على (ع) درباره زيانهاى
كمفروشى مىفرمايد: «إذا طُفِّفَتِ الْمَكايِيلُ، اخَذَهُمُ اللهُ بِالسِّنِينَ وَ النَّقْصِ» (1)«خوددارى از پرداخت زكات، از موانع نزول بركت است».
امير مؤمنان (ع) مىفرمايد:
إذا مَنَعوُا الزَّكاةَ، مَنَعَتِ الارْضُ بَرَكاتِها مِنَ الزَّرْعِ و الثِّمارِ وَ الْمَعادِنِ. (2)
هرگاه مردم زكات خود را نپردازند، زمين بركت خود را از زراعت و ميوهها و معدنها دريغ مىدارد.
ترك امر به معروف و نهى از منكر، عاملِ ديگر ركود معنوى در زندگى اقتصادى است؛ همانگونه كه پيامبر (ص) مىفرمايد:
تا زمانى كه مردم امر به معروف و نهى از منكر كنند و بر كارهاى خير به يكديگر يارى رسانند، نعمتها و خيرات از آنها رخت برنمىبندد، اما اگر اين دو را ترك كنند، بركات از آنها گرفته خواهد شد. (3)
همچنين از ديدگاه امام على (ع) خيانت، از عوامل معنوى ركود اقتصادى است: «إذا ظَهَرَتِ الْخِياناتُ، ارْتَفَعَتِ الْبَرَكاتُ»(4)؛ «زمانى كه خيانتها آشكار شود، بركات از بين خواهد رفت».
در حقيقت، گناهان اخلاقى و اقتصادى و اجتماعى، فاجعههاى دردناك و هستيسوز جامعه بشرى است كه باعث خشم خداوند مىشود.
رسول گرامى اسلام (ص) در هشدارى مىفرمايد:
هرگاه خداوند بر امتى خشمگين شود و آنگاه بر آنان عذاب نازل نگرداند، نرخهاى آنان را بالا مىبرد، عمرهاى آنها را كوتاه مىكند، تجارتشان را به سود نمىرساند، ميوههاى درختانشان را سالم و بىآفت نمىكند، چشمهها و نهرهاى آنها را پر آب نمىگرداند و باران را از آنان دريغ مىدارد.(1)
رباخوارى، رشوهخوارى و ديگر درآمدهاى نامشروع، عامل ديگر بىبركتى شمرده مىشود؛ چنان كه امام موسى بن جعفر (ع) مىفرمايد: «به درستى كه حرام بركت ندارد و اگر نشو و نماى ظاهرى هم داشته باشد، بركتى در آن نيست». (2)
نكته مهم اين است كه شرط دستيابى به بركتهاى آسمانى و زمينى، داشتن ايمان و تقواى بالاست و در پرتو تقرب الهى و اطاعت و فرمانبردارى از تعاليم انسانساز اسلامى و دورى از كجروىها و سركشىها است كه خداوند خيرات و بركات خويش را به بندگان هديه مىكند.
طبيعت و عالم هستى را نظام علت و معلول و عالم سبب و مسبب دانستهاند. در پيدايش و استمرار بركت، نيتها و كردار آدمى نقش به سزايى دارد.
خداوند متعال در قرآن به زيبايى به اين اصل اشاره مىكند:
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض) (اعراف: 96)
و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعا بركاتى از آسمان و زمين بر ايشان مىگشوديم.
علامه طبرسى در تفسير اين آيه مىنويسد:
خداوند مىفرمايد: از شرك و گناهان بپرهيزيد تا ما، درهاى بركات و خيرات تكامل بخش را، از آسمان به وسيله آمدن باران و از زمين با روييدن گياهان و به وجود آمدن ميوهها نازل گردانيم؛ همان گونه كه حضرت نوح (ع) به امت خويش وعده داد و گفت: (يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً) (نوح: 11) البته بركات آسمان به «دعا» و بركات زمين به «آسان انجام شدن حوائج و نيازمندى» هم تفسير شده است.(1)
1) مجمع البيان، ج 2، ص 452.
اگر اعمال بندگان بر اساس معيارهاى الهى شكل گيرد، رضايت خداوند را همراه خواهد داشت و بركتهاى بىپايان الهى نصيبشان خواهد شد.
امام رضا (ع) مىفرمايد:
خداوند متعال به يكى از پيامبران وحى نمود كه: هرگاه من اطاعت شوم، راضى مىگردم و آن گاه كه رضايت داشتم، بركت مىدهم و بركت من هم بىپايان است. (1)
گفتنى است در سايه اجراى عدالت، جامعه به كمال معنوى مىرسد و در اين صورت، عنايت الهى شامل حال افراد جامعه مىگردد و پس از آن، بارش بركات را شاهد خواهند بود؛ چنان كه حضرت على (ع) اشاره مىكند: «بِالْعَدْلِ تَتَضاعَفُ الْبَرَكاتُ»(2)؛ «به سبب عدل، بركات چند برابر مىشود».
از اين سخنان بر مىآيد كه در بركت، جنبه الهى و معنوى نيز بسيار تأثيرگذار است و اين به فزونى، تعالى و ماندگارى نعمت كمك مىكند و در نهايت، انسان را به سلامت دنيوى و سعادت اخروى نزديك مىسازد.
قناعت، از ويژگىهاى زيباى انسانهاى خدامحور و مؤمن است. افراد با ايمان در پرتو بهرهمندى از روحيه قناعت، عزت مىيابند. بدين ترتيب هيچگاه چشم طمع به دارايى ديگران نمىدوزند و براى كسب مال و مقام دنيا، شخصيت والاى خويش را پايمال نمىسازند. بزرگان اخلاق، «قناعت» را نقطه مقابل حرص و طمع مىدانند و در تعريف آن مىگويند:
قناعت، ملكهاى است براى نفس كه از مال به قدر حاجت و ضرورت بسنده مىكند، بدون اينكه فرد در زيادهخواهى بكوشد و خود را به رنج و سختى بيفكند. (1)
پيامبر گرامى اسلام (ص) مىفرمايد: «طُوبي لِمَنْ اسْلَمَ وَ كانَ عَيْشُه كَفافاً»(2)؛ «خّوشا به سعادت كسى كه مسلمان است و زندگى او در حد كفاف مىگذرد».
در روايتى ديگر نقل مىكنند كه پيامبر معناى قناعت را از جبرئيل پرسيد. جبرئيل پاسخ داد: «به هر مقدار كه از دنيا به او مىرسد، راضى باشد و به كم بسنده كند و شكرگزار همان مقدار كم باشد». (1)
قناعتپيشگان، بهترينهاى امت رسول الله (ص) و طمعكاران بدترين افراد هستند. پيامبر (ص) در اينباره مىفرمايد: «خِيارُ امَّتي الْقانِعُ وَ شِرارُهُم الطّامِع»(2)؛ «بهترين مؤمنان، فرد قانع و بدترين آنها شخص طمعكار است».
شايسته است كه آدمى، نفس خود را به زيور قناعت بيارايد و هيچگاه در دام حرص و طمع نيفتد كه در اين صورت، به آسانى نجات نمىيابد. امير مؤمنان على (ع) در هشدارى مىفرمايد:
اى فرزند آدم! اگر از دنيا به اندازه كفايت بخواهى، اندكى از آن، تو را بس است و اگر به هيچ اندازه از دنيا كفايت نكنى، در اين صورت همه دنيا تو را كافى نخواهد بود.(3)
قناعت، ويژگى پسنديدهاى است كه راحتى و آسايش دنيا و آخرت در گرو آن است. ملا احمد نراقى در اينباره مىنويسد:
راحت دنيا و آخرت به قناعت است و صفت قناعت، مركبى است كه آدمى را به مقصد مىرساند و وسيلهاى است كه سعادت ابدى را به سوى آدمى مىكشاند؛ زيرا هر كه به قدر ضرورت قناعت كرد و دل را مشغولِ بيش از آن نكرد، هميشه آسوده خاطر است و حواس او جمع و تحصيل آخرت بر او آسان مىشود و هر كه از اين صفت، محروم و آلوده حرص و طمع و درازى آرزو گشت، به دنيا فرو مىرود و خاطر او پريشان و كار او پراكنده مىشود و با وجود اين، چگونه مىتواند به تحصيل آخرت بپردازد و به درجه نيكان و ابرار برسد. (1)
امام محمد باقر (ع) در نكوهش حرص و طمع مىفرمايد:
حريص به دنيا، چون كرم ابريشم است؛ هر چه بيشتر به دور خود تار مىپيچد، راه خلاص او مشكلتر مىشود تا از غصه بميرد.(2)
كاسه چشم حريصان پر نشدتا صدف قانع نشد و پر دُر نشد
مولوى
از نگاه آيين مقدس اسلام، برترين بىنيازى، بىنيازى نفس و جان است. پيامبر اسلام (ص) در اينباره مىفرمايد:
لَيْسَ الغِنى عَنْ كَثْرَةِ الْعَرَضِ وَلكنَّ الغِني غِنَي النَّفْسِ. (1)
بىنيازى، به فراوانى كالاها [ى مادى] نيست، بلكه به بىنيازى نفس است.
خداى متعال به حضرت داوود (ع) وحى نمود:
وَضَعْتُ الْغِنى فِي الْقِناعَةِ وَ هُمْ يَطْلُبُونَه في كَثْرَةِ الْمالِ فَلا يَجِدُونَه.(2)
توانگرى را در قناعت نهادهام، ولى مردم آن را در فراوانى مال مىجويند، از اينرو، نمىيابندش.
بنا بر آموزههاى دينى، سرچشمه واقعى بىنيازى و نيازمندى، نفس آدمى است. رسول رحمت (ص) فرمود: «الْغنِي فِي الْقَلْب وَ الْفَقْرُ فِي الْقَلْب»(3)؛ «بىنيازى در قلب است و نيازمندى در قلب».
از اينرو، انسان قناعتپيشه بىنياز است، اگرچه دارايى او اندك باشد و انسان آزمند فقير است، هر چند صاحب ثروتى فراوان باشد. در سخنى ارزشمند از اميرمؤمنان على (ع) مىخوانيم:
مَنْ كانَ بِيَسِيرِ الدُّنْيا لا يَقْنَعُ لَمْ يُغْنِهِ مِنْ كَثِيرِها ما يَجْمَعُ. (1)
هر كس به اندك دنيا قناعت نكند، هر آنچه از دنيا جمع مىكند، او را بىنياز نخواهد كرد.
1) ميزان الحكمه، ج 1، ص 5058.
جوان براى مصفا كردن خود، بايد به شناخت نسبى از خويش برسد. تا عيبها و امتيازهاى خود را نشناسد و در رفع بدىها و كسب خوبىها نكوشد، تهذيب و پاكسازى نفس فراهم نمىشود. اگر به جهل مركّب دچار باشيم و از صفات و باطن خويش ناآگاه، خودسازى امكان ندارد. بنابراين، گام نخست، بيدارى و شناخت خويشتن خويش است. حضرت امام خمينى (ره) در اين باره مىفرمايد:
بيدارى، اول قدم است. قدم اول در سلوك، يقظه است. اگر دلها خوابآلوده و قلبها بر اثر گناه، سياه و زنگزده نمىبود، اينطور آسودهخاطر بىتفاوت به اعمال و اقوال نادرست
ادامه نمىداديد. اگر قدرى به امور اخروى و عقبات هولناك آن فكر مىكرديد، به تكاليف و مسئوليتهاى سنگينى كه بر دوش شماست، بيشتر اهميت مىداديد. در «سير الى الله» هم، اهل معرفت گفتند كه يقظه [بيدارى]، اول منزل است.(1)
ايشان هيچ انسانى را بىنياز از تربيت و تهذيب نمىداند و هشدار مىدهد:
تمام نفوسى كه هستند، انحرافات در آنها هست. حتى نفوس اشخاص كامل هم در آن انحرافاتى هست، ولو خودش نداند. در اخلاقها انحراف هست، در عقايد انحراف است، در اعمال انحراف هست. (2)
تا زمانى كه آدمى به اصل خويش بازنگردد و به كاوش درون خود نپردازد، هرگز نمىتواند باطن خود را پاكيزه سازد. حضرت امام با تأكيد بر خويشتنيابى، مردم را به بررسى درون خويش فرا ميخواند و آنان را به تنظيم برنامهاى شايسته در اين راه، تشويق مىكند. پيشواى دل سوز امت چنين هشدار مىدهد:
بايد به فكر باشيد. در زمينه تهذيب و تزكيه نفس و اصلاح اخلاق برنامه تنظيم كنيد. استاد اخلاق براى خود معين نماييد. جلسه وعظ و خطابه، پند و نصيحت تشكيل دهيد، خودرو نمىتوان مهذب شد. بهتر است در حال خودمان مطالعه كنيم. وقتى كه خلوت است، خودمان را آزمايش كنيم. بايد يك انصافى در كار باشد كه خودتان از خودتان حساب بكشيد كه من امروز مىخواهم چه بكنم؟ «تَفَكرُ ساعَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَة سبعينَ سنةِ» اگر شما هفتاد سال هم عبادت كرديد، بنشينيد يك ساعت هم تفكر كنيد. اگر كسى مراقب حال خودش باشد، توجه به مسائل انسانى داشته باشد با مراقبت و با اينكه خودش را محاسبه كند، اگر فرض كنيد در مجلس يا در جاى ديگر يك روزى گذشته است كه در آنجا مسائلى پيش آمده است، شب برود حساب كند و ببيند كه واقعاً اينكه من امروز گفتم، مبدأ اين چى بوده؟ يك مبدأ شيطانى داشت يا مبدأ الهى؟ اگر محاسبه كند آدم شب از خودش و خودش را در محاسبه قرار بدهد كه امروز تو اين صحبت را كردى، اين مبدأ، مبدأ شيطانى بوده است، نه مبدأ انسانى و الهى، ممكن است كمكم دنبال اين برود كه اصلاح كند و اگر اين كار را نكند و همان رويه را تعقيب بكند، هيچ بعيد ندانيد كه يك نفر زاهد
عابد و مسلمان همه چيز، يك انسان فاسد و شقى از كار درآيد. مأمون نيست هيچ كس.(1)
خداباورى و سپردن كارها به دست او و در عين حال گريز از غرور و خودخواهى، سرمنشاء سازندگى است. حضرت امام خمينى (ره) در مقام انسانى مهذّب و خدامدار كه تمام رفتارش را با قطبنماى الهى تنظيم مىكرد و خود را در محضر ربوبى بسيار ناچيز مىشمرد، رمز سازندگى را در «فناى فى الله» مىداند و توصيه مىكند:
منطق ما، منطق ملت ما، منطق مؤمنين و منطق قرآن اين است: (انّا لِلّه وِ انّا الَيْهِ راجِعُونْ). با اين منطق، هيچ قدرتى نمىتواند مقابله كند. جمعيتى و ملتى كه خود را از خدا مىدانند و همه چيز خود را از خدا مىدانند و رفتن از اينجا را به سوى محبوب خود، مطلوب خود مىدانند، با اين ملت نمىتوانند مقابله كنند.
حضرت امام خمينى (ره) در هشدارى رهگشا مىفرمايد:
مغرور نشويد، تمام قدرت، قدرت خداست و بايد اتكال به او بكنيد. خودتان را فانى بكنيد در آن قدرت بزرگ. مادامى كه
1) اخلاق از ديدگاه امام خمينى/، ص 79.
اين حال حفظ بشود، شما بيمه هستيد، بيمه الهى هستيد. هرچه ما داريم، از اوست. ما هيچ نداريم، الا از جانب خداى تبارك و تعالى. ما هيچ هستيم. آنچه هست، اوست و ما هيچها به اراده او، هست پيدا كرديم. (1)
حضرت امام خمينى (ره)، عالم و همه موجودات آن را در محضر خداوند مىديد و اين، بينشى است كه بر سازندگى آدمى تأثير بسيارى دارد. اوج اين باور امام راحل در سخنان گهربارى از ايشان به خوبى بيان شده است:
آن وقتى كه قلم به دست مىگيريد، بدانيد كه در محضر خدا قلم به دست گرفتهايد. آن وقتى كه مىخواهيد تكلم كنيد، بدانيد كه زبان شما، قلب شما، چشم شما [و] گوش شما، در محضر خداست. عالم محضر خداست، در محضر خدا معصيت نكنيد. در محضر خدا با هم دعوا نكنيم سر امور باطل و فانى. براى خدا كار بكنيد [و] براى خدا به پيش برويد. اگر ملت ما براى خدا و براى رضاى پيغمبر اكرم (ص) به پيش برود، تمام مقاصدش حاصل خواهد
1) مجموعه سخنان حضرت امام ره در شش ماهه دوم سال 59، ص 425.
شد. خداى تبارك و تعالى، حاضر است همه جا. شما بايد او را حاضر بدانيد. خداى نخواسته چيزى كه برخلاف مشيت اوست، برخلاف دستور اوست، عمل نكنيد. (1)
رهبر بزرگ انقلاب، باورهاى راستين خود را در فرصتهاى مناسب، براى مردم يادآورى مىكرد؛ زيرا يقين داشت كه اصل نخست در سازندگى، باورداشتن به توحيد است و اگر توحيد در انسان قوت بگيرد، جنبههاى ديگر نيز اصلاح خواهد شد. ازاين رو، در سخنانى گرانسنگ مىفرمايد:
خداى تبارك و تعالى، حاضر است در همه جا و ناظر است در همه جا و پروندههاى همه شما پيش اوست و همه عالم. علاوه بر اينكه بايد ملاحظه كنيد كه در حضور خداى تبارك و تعالى هستيد، هر نفسى كه مىكشيد، در حضور اوست و هر كلمهاى كه ادا مىكنيد. در محضر مبارك خداى تبارك و تعالى برخلاف دستور او عمل كردن، جرم عظيم است و بايد ناظر بدانيد خدا را بر اعمال خودتان.(2)
حضرت امام، دنيا را صحنه امتحان آدمى مىدانست و معتقد بود
كه فراز و نشيب دنيا، وسيلهاى براى سازندگى اوست. همچنين همه انسانها به ميدان امتحان الهى مىآيند و اين، سنتى تخلف ناپذير است. ايشان مىفرمايد:
انسان در اين دنيا، هر انسانى كه باشد، از انسانهاى بزرگ مثل انبيا و اوليا تا هرجا برسد، مورد امتحان است. امتحان ملازم با وجود انسان است و هيچ انسانى بدون امتحان نخواهد [توانست] در اين عالم زيست كند. گاهى امتحان به خوف، به جوع، به نقص در اموال و انفس، به نقص در ثمرات و امثال اينهاست. گاهى امنيت مورد آزمايش است. انسان را گاهى به ناامنى و خوف، امتحان مىكنند و گاهى به امنيت. امتحان گاهى به نقص در ثمرات و انفس است. جوانها را از انسان مىگيرند، برادرها را مىگيرند، بچهها و زنها را به اين راه امتحان مىكنند و گاهى به زياد كردن ثمرات، زياد كردن اموال، توسعه دادن و امنيت اعطاكردن امتحان مىكنند. بشر در امتحان واقع است. با ادعاى اينكه من مؤمن هستم، رها نمىشود. پيغمبرهاى بزرگ و اولياى بزرگ امتحان شدند، حضرت سيدالشهدا (ع) امتحان شد و اولاد و اعقاب او نيز. امتحان مردم به رياست در هر مقام، به رسيدن به هر مقام، اين امتحان سختتر است از امتحان در
نفس و اولاد و انفس؛ و مشكلتر است كه انسان بتواند از اين امتحان نجات پيدا كند و درست امتحان بدهد و در معرض اعمالى كه مىكند و در پيشگاه خدا آبرومند باشد.
رؤسا هر جا هستند و در هر كشورى هستند، دولتمندان در هر كشورى كه هستند و در هرجا كه هستند، بايد بدانند كه رسيدن به اين مقام، امتحانى الهى بوده است و سخت امتحانى است. خودشان توجه كنند به اينكه قبل از رسيدن به اين مقام و بعد از رسيدن به مقام، چقدر در حالشان تفاوت حاصل شده است.(1)
انسانها با اعمالشان آثار نامحسوس بسيارى بر يكديگر مىگذارند. اين موضوع، نقش حساس جامعه را در تهذيب و تزكيه افراد نشان مىدهد. وقتى سلامت همهجانبه بر جامعهاى حاكم باشد، افراد خودبهخود سالم بار مىآيند. حضرت امام خمينى (ره) با بررسى اين امر مىفرمايد:
وقتى يك خانوادهاى كه همهشان اشخاص خوب هستند، بچههاشان سالم بار مىآيند، مگر باز وارد بشوند به يك
1) مجموعه سخنان حضرت امام ره در شش ماهه دوم سال 59، ص 21.
جامعه فاسد كه آنها فاسدشان بكنند، و الّا طبعاً اين طورى است كه بچههاى كوچك نفسشان مستعد است براى اينكه نقش بگيرد؛ يا از طرف فساد يا از طرف صلاح. اگر يك جامعه صالح بود، بچههايش همه سالم به بار مىآيد؛ اگر فاسد بود، بچه هم فاسد به بار مىآيد. شما آقايان و همه اشخاصى كه مىخواهيد آموزش و پرورش بدهيد و در بنگاههاى آموزش و پرورش هستيد، همه دانشگاهها و همه مراكز تربيت و همه مدارس قديمى، بايد در آن اشخاص باشند و اشخاص را كه آنجا باشند، تربيت بكنند؛ تربيت اخلاق بكنند. علماى اخلاق، لازم است هم در دانشگاه و هم در مدارس و هم در همه جا باشند. همه اشخاص كه در مركزى هستند، بايد آن مركز را به صورت يك تعليمگاه دربياورند، همان طورى كه در صدر اسلام، آن كه رئيس دولت بود و آن كه سردار بود يا سردار لشكر بود، با اعمال خودشان، مردم را تربيت مىكردند. بايد ما كه دعواى اين را داريم كه مسلمان هستيم و تابع اولياى اسلام هستيم، بايد ما هم با كردار و رفتار خودمان، مردم را تربيت كنيم.(1)
حضرت امام، خانواده را بسان جامعهاى كوچك مىداند و معتقد
1) مجموعه سخنان حضرت امام ره در شش ماهه دوم سال 59، ص 95.
است كه زيربناى شخصيتى انسان، در محيط خانواده شكل مىگيرد. بدين سبب توصيه مىكند:
بايد خود شما الگو باشيد، از براى اينكه بچهها با عمل شما تربيت بشوند و شما دعوت كنيد آنها را با اعمال خودتان به اسلام و اخلاق و اعمال اسلامى.(1)
بىشك، اگر آدمى، خود، منحرف باشد، نمىتواند در صدد اصلاح ديگران برآيد. تا زمانى كه خود را تربيت نكرده است، نمىتواند ديگران را پرورش دهد. بدين ترتيب، بايد توصيه حضرت امام خمينى (ره) را هماره آويزه گوش خود سازيم كه فرمود:
انسان بايد از خودش شروع كند. منى كه مىخواهم بگويم: شما فلان كار را نكنيد، اگر خودم فاسد باشم، اين حرفم هيچ تأثيرى ندارد. شمايى كه انجمن اسلامى داريد، از خودتان شروع كنيد و اين انجمن، يك انجمنى باشد به همه معنا اسلامى. شما آقايان اول بايد خودتان را اصلاح بكنيد و اميد است كه اصلاح كنيد. دانشگاه كه مىخواهد از آن
1) همان، ص 265.
دانشمندها بيرون بدهد، بايد اول داخل دانشگاه اصلاح بشود، نه اينكه سنگربندى بشود. بايد در دانشگاه اشخاصى را بياورند كه تهذيب كند اين افراد را. (1)
امام (ره) در ادامه مىفرمايد:
كسى كه نتواند خود را اصلاح و اداره كند، چگونه مىخواهد و مىتواند ديگران را راهنمايى و اداره كند؟ [پس] بايد شما از خودتان شروع كنيد و خودتان را به اخلاق اسلامى آرايش بدهيد و از اخلاقى كه برخلاف اسلام است، تحرز كنيد. اول بايد از خودتان شروع كنيد. هر كسى بايد از خودش شروع كند و عقايد، اخلاق و اعمالش را تطبيق با اسلام بدهد و بعد از اينكه خودش را اصلاح كرد، آن وقت دنبال اين باشد كه ديگران را اصلاح كند ... انسان بايد اول از خودش شروع كند، ببيند خودش چه اعوجاجاتى و انحرافاتى دارد. هر انسانى، لامحاله در خودش نقصهايى مىبيند. كم است كسى كه در خودش نقص نبيند و اگر كسى در خودش نقص نبيند، اين خودش يك نقصى است كه دارد. انسان بايد تربيت بشود، بايد به تزكيه تربيت شود.
سرمه سعادت ؛ ؛ ص162
1) مجموعه سخنان حضرت امام ره در شش ماهه دوم سال 59، صص 193 و 194.
انسان بايد از خودش شروع بكند. از خانواده خودش شروع كند و شما از خودتان، از خانوادههايتان همه شروع بكنيد تا به خارج برسد. (1)
امام خمينى (ره)، بهترين دوران را براى تزكيه و تربيتپذيرى، سالهاى جوانى مىداند؛ زيرا آمادگى پذيرش جوان بسيار است و زودتر تغيير رويه مىدهد. حضرت امام، هم جوانان و هم مربيان را به استفاده بهينه از اين فرصت فرامىخواند: «جوانها زود متأثر مىشوند. جوانها يك نهال نورس هستند كه اين نهال نورس، زود آسيب مىبيند و زود هم تربيت مىشود». (2)
ايشان در توصيهاى به جوانان مىفرمايد:
شما كه اكنون جوانيد، نيروى جوانى داريد، بر قواى خود مسلط مىباشيد و هنوز ضعف جسمى بر شما چيره نشده است، اگر به فكر تزكيه و ساختن خويش نباشيد، هنگام پيرى كه ضعف، سستى، رخوت و سردى بر جسم و جان شما چيره شد و نيروى اراده، تصميم و مقاومت را از
دست داديد و بار گناه و معصيت، قلب را سياهتر ساخت، چگونه مىتوانيد خود را بسازيد و مهذب كنيد؟ قلب جوان، لطيف و ملكوتى است و انگيزههاى فساد در آن ضعيف مىباشد، ليكن هرچه سن بالا رود، ريشه گناه در قلب قوىتر و محكمتر مىگردد؛ كه كندن آن از دل ممكن نيست؛ چنان كه در روايت است: قلب انسان، ابتدا مانند آينه، صاف و نورانى است و هر گناهى كه از انسان سر بزند، يك نقطه سياه بر روى قلب فزونى مىيابد تا جايى كه قلب را سياه كرده، ممكن است شب و روزى، بدون معصيت پروردگار بر او نگذرد و به پيرى كه رسيد، مشكل است قلب را به صورت و حالت اول بازگرداند. (1)
در قرآن كريم آمده است كه موجودات جهان، همگى بر پايه
1) همان، ص 60.
حساب و اندازه آفريده شده و با پيروى از قانون الهى در حركتند و فراتر از توان و اجازه خود، كارى نمىكنند. افزون بر قانون تكوينى حاكم بر كاينات، خداوند به منظور هدايت بشر و رفع ابهام و اختلاف از زندگى او، كاملترين كتاب قانون و فرمان الهى را براى آدميان نازل كرده است، چنان كه در آيه 213 از سوره بقره در قرآن كريم مىخوانيم:
مردم [در آغاز] يك دسته بيشتر نبودند [و تضادى ميان آنها نبود. سپس ميان آنها اختلافات و تضادهايى به وجود آمد]. پس خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و برحذر بدارند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مىكرد، بر آنها نازل كرد تا ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، حكم كنند. [افراد با ايمان در آن اختلاف نكردند] فقط [گروهى از] كسانى كه كتاب را دريافت كرده بودند و نشانههاى روشن به آنها رسيده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگرى، در آن اختلاف كردند. خداوند به فرمان خود، آنهايى را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود، رهبرى كرد و خداوند هر كه را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند.
در طول تاريخ، بسيارى از حكومتهاى غير الهى، گرفتار استبداد فردى و مصلحت گروهى خاص شده و حاكمانشان، خويشتن را برتر از قانون شمردهاند. در اين ميان، حضرت امام خمينى (ره) در عمل ثابت كرد كه مردى الهى چگونه ميتواند در رأس حكومت قرار گيرد و در عين حال، از هر نوع عنوان و تشريفات دور شود، خود را خادم مردم بداند، بالاترين افتخار را اجراى حكم الهى و خدمت به ملت به شمار آورد و كوچكترين استفاده ناحق و نامناسب از امكانات اقتصادى، اجتماعى و سياسى را براى خود و منسوبانش روا ندارد و در يك كلام، مطيع صرف قانون خدا شود. از ديدگاه امام خمينى (ره):
حكومت اسلام، حكومت قانون است. اگر شخص اول مملكت ما در حكومت اسلامى يك خلاف بكند، اسلام او را عزلش كرده است. يك ظلم بكند، يك سيلى به يك كسى بزند، ظلم است، اسلام او را عزلش كرده و او ديگر قابليت از براى حكومت ندارد؛ زيرا اين كار او ديكتاتورى است. حاكم، يعنى شخص اول مملكت، اگر يك كسى يك چيزى داشته باشد از او، پيش قاضى مىرود و او را حاضرش مىكند و او هم حاضر مىشود، اين وظيفه است. حضرت امير اين كار را كرد. يك همچنين حكومتى مىخواهيم، حكومت قانون.
قانون، يعنى آن قانون، آن هم قانون مترقى اسلام. (1)
ج) تأثير قانون بر تكامل انسانها
امام خمينى (ره)، قانون را زمينهساز تربيت درست مىدانست و مىفرمود:
اسلام به قانون نظر آلى دارد؛ يعنى آن را آلت و وسيله تحقق عدالت در جامعه مىداند، وسيله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذيب انسان مىداند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه و به منظور پرورش انسان مهذب است. (2)
براى بسيارى از سياستمداران درستكار و مردمگرا، اجراى قانون و برقرارى نظم و عدالت، هدف است، ولى براى امام (ره) كه به ماوراء الطبيعه و ساختن انسان الهى نظر داشت، ايجاد نظم و عدل، مقدمه پرورش انسان مهذب بود. (3)البته از نظر امام خمينى (ره)، قانون به تنهايى براى تربيت انسانها كافى نيست و نمىتواند سعادت كامل بشر را فراهم كند، بلكه قانون بايد اجرايى شود. امام خمينى (ره) در اين باره مىفرمايد:
اصولًا قانون و نظامات اجتماعى، مجرى لازم دارد. در همه كشورهاى عالم و هميشه اين طور است كه قانونگذارى، به تنهايى فايده ندارد و قانونگذارى، به تنهايى سعادت بشر را تأمين نمىكند. پس از تشريع قانون، بايستى قوه مجريهاى به وجود آيد. قوه مجريه است كه قوانين و احكام دادگاهها را اجرا مىكند و ثمره قوانين و احكام عادلانه دادگاهها را عايد مردم مىسازد. به همين جهت، اسلام همانطور كه قانونگذارى كرده، قوه مجريه هم قرار داده است. (1)
حضرت امام خمينى (ره) در كشف الاسرار تأكيد مىكند كه فقط قانونى كه خداى آگاه از جهان و انسان و مصالح و سعادت آدمى وضع كرده است، شايستگى پيروى دارد. اين بزرگوار مىفرمايد:
بدانيد كه قانونگذار بايد كسى باشد كه از نفعبردن و شهوترانى و هواهاى نفسانى و ستمكارى بركنار باشد و درباره او احتمال اينگونه چيزها ندهيم و آن، غير خداى عادل نيست. (2)
ما خدايى را مدبّر اين جهان پهناور مىدانيم كه ميليونميليون منظومههاى شمسى را تحت تربيت خود اداره مىكند و از ذرهذره جهانهاى پهناور پيدا و پنهان كه علم بشرى تا آخر هم به قطرهاى از آن درياى بىپايان نخواهد رسيد، غافل نبوده و نخواهد بود و جميع احتياجات هر موجودى، پيش او آشكار و روشن است و به دفع آنها قادر و تواناست.(1)
پاىبندى حضرت امام به قوانين و مقررات تا آنجا بوده است كه به صرف مشروعيت نداشتن نظام يا حكومتى، بىنظمى يا شكستن قانون و مقررات درون آن را جايز نمىشمرد. به همين جهت، حضرت امام (ره) به مقلدين خود كه پرچم مبارزه را در دوران طاغوت به دوش مىكشيدند، اجازه تصرف خارج از ضوابط و مقرارت درباره اموال و دارايىهاى دولت در رژيم طاغوتى شاه را نمىداد.
ايشان به عناصر انقلابى خارج از كشور هم كه استدلال مىكردند اروپايىها و امريكايىها با غارت و استعمار ملت ما اين همه امكانات فراهم كردهاند، اجازه تقلب در پرداخت هزينههاى تلفن عمومى و نپرداختن بليط وسايل نقليه را نمىداد. در پاريس
1) كشف الاسرار، امام خمينى، ص 368.
وقتى ملاحظه فرمود، گوسفندى را برخلاف قوانين و مقررات شهردارى ذبح كردهاند، از گوشت آن گوسفند استفاده نكرد.(1)
امام امت، نه تنها خود به قانون مقيد بود، بلكه حكومت خود را بر اساس قانون پايه گذارى كرد. تاريخ انقلابهاى جهان، نشان مىدهد به محض رخ دادن انقلاب، تعدادى محدود بر اريكه قدرت تكيه مىزنند و به نام مردم و به بهانه نبود امنيت، سالها حكومت مىكنند و هر كارى را به دلخواه خود انجام مىدهند. حال آنكه انقلاب ما اين گونه نبود. با اينكه مردم، رهبر انقلاب را قبول داشتند و سالها در راهش جان فداكرده بودند و هر چه مىگفت، با گوش جان پذيرا بودند، امام هرگز چنين نكرد. ايشان پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، دولت موقت را تعيين كرد و وظايف محدودى به عهده آن گذاشت تا امور كشور، به صورت قانونى و منطقى حل و فصل شود. مقام معظم رهبرى درباره قانونمندى عملكرد امام راحل مىفرمايد:
اصل تشخيص اينكه چه نظامى در كشور بر سر كار بيايد، اين را امام [خمينى] به عهده رفراندوم و آراى عمومى گذاشتند. اين هم در دنيا سابقه نداشت. در هيچ انقلابى در
1) ستوده، پا به پاى آفتاب، ج 2، ص 13.
دنيا، ما نشنيديم و نديديم كه انتخاب نوع نظام را- آن هم در همان اوايل انقلاب- به عهده مردم بگذارند. هنوز از پيروزى انقلاب دو ماه نگذشته بود كه امام، همهپرسى درباره نظام اسلامى را اعلان كردند كه مردم به نظام جمهورى اسلامى رأى دادند. چند ماه از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه امام گفتند: «بايد قانون اساسى نوشته شود». آن كار هم، نه به وسيله جمعى كه خود امام معين كنند، بلكه باز به وسيله منتخبان مردم صورت گرفت. مردم، اعضاى مجلس خبرگان را انتخاب كردند تا قانون اساسى تدوين شود. باز مجدداً همان قانون را به رأى مردم گذاشتند. هنوز يك سال از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه مردم در انتخابات رياست جمهورى شركت كردند. بعد از مدت كوتاهى هم مجلس شوراى اسلامى به راه افتاد. بنا براين، از اول، مبناى كار انقلاب بر نظم و قانون بود. (1)
امام خمينى (ره) به قانونشكنى تن نمىداد. موارد كمى از خلاف قانون كه در حكومت ايشان رخ داد، به خاطر جنگ و
1) مشروح بيانات مقام معظم رهبرى، حضرت آيت الله خامنهاى مدّظلّهالعالى در سالگرد ارتحال حضرت امام، روزنامه قدس، 17/ 3/ 1380.
مصلحتهايى بود كه در آن زمان پيش آمده بود. بدين ترتيب، آن حضرت به محض سپرى شدن جنگ، اعلام كرد كه هرگز اجازه نمىدهد كارهاى غيرقانونى صورت پذيرد. حضرت آيت الله خامنهاى، جانشين امام امت فرمودهاند:
امام بزرگوار ما در اواخر عمر شريفشان، نامهاى نوشتند كه جزو اسناد باقى مانده از آن بزرگوار است و در ذهن بسيارى از افراد هست و در همه جا هم پخش شد. امام حتى در ارگانهاى غيرقانونى كه به دستور خودشان و به خاطرمصالح زمان تشكيل شده بود، ترديد كردند و گفتند: «آنها متعلق به زمان جنگ بود و ما مجبور بوديم، يك اقدام غير قانونى بكنيم.» امام مقيد به قانون بودند. يكى از خصوصيات آن بزرگوار، تقيد به قانون بود كه كارى برخلاف آن صورت نگيرد.(1)
1) همان، ج 5، ص 236.
آراستگى به روح اخلاص و بندگى، يعنى انسان به تمام معنا، بنده خدا شود و در همه حال، در گفتار و كردار خويش، مطيع او و در جستوجوى رضاى او باشد. امام خمينى (ره) در اين ويژگى سرآمد بود. مقام معظم رهبرى درباره اين ويژگى امام (ره) مىفرمايد:
امام خمينى (ره)، عابدى فرزانه بود كه توانست خود را از بندهاى غيرخدايى برهاند و بنده راستين خدا شود. او براى خود، قلبى سليم و درونى نورانى ساخت و در خدا فانى شد. ذكر، زيارت و تلاوت قرآن، رفيق لحظههاى او بود. روزههاى طاقت فرسا در گرماى نجف، روح او را صيقل مىداد. تا نماز را با نوافل نمىخواند، افطار نمىكرد و در يك كلام، همه عمر خود را به عبادت و معرفت گذراند. بارها در زمانهاى معينى از روز، قرآن مىخواند و اين كار را حتى در بستر بيمارى و در آخرين روزهاى عمر نيز كنار نگذاشت. امام دائم الذكر بود و پيوسته قلبش به ياد خدا مىتپيد.(1)
مقام معظم رهبرى، آخرين روز زندگى امام راحل را اينگونه بيان مىكند:
ايشان تا آخرين لحظات حياتشان، ذكر و نماز و دعا را از دست
1) امام خمينى از ديدگاه مقام معظم رهبرى، قدرت الله بهرامى، ص 16.
ندادند. روى تخت دائماً نماز مىخواندند. بعد از اتمام نماز، مشغول ذكر بودند و تا لحظاتى كه در حالت اغما به سر مىبردند، مرتب و پشت سرهم مىگفتند: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر. اين كار براى ما درس است. ما كه رهبرمان را دوست داريم، بايد به كارها و روحيات او توجه كنيم و از آن درس بگيريم. (1)
نماز از ديدگاه امام، ارزش ويژهاى داشت. جان او از نماز نيرو مىگرفت. راههاى نهفته نماز را با ديد ملكوتى خويش مىديد و آنها را در «سرّ الصلاة و آداب الصلاة»، با نثرى بديع به يادگار گذاشت. حضرت آيت الله خامنهاى درباره ارتباط آن عبد صالح با خداوند مىفرمايد: «او اهل خلوت، اهل عبادت، اهل گريه نيمه شب، اهل دعا، تضرع، ارتباط با خدا، شعر و معنويت و عرفان و ذوق و حال بود». (2)
امام خمينى ره همواره در اول وقت به نماز مىايستاد و هيچ امرى مانع اين كار او نمىشد. حتى وقتى خبر شهادت فرزند برومندش، سيدمصطفى به او رسيد، هنگام اذان ظهر برخاست و خطاب به علماى جلسه فرمود كه من به مسجد مىروم. زمان بسترى شدن او
در بيمارستان و در آن وضعيت نامناسب، همگان ديدند كه آن حضرت چگونه به راز و نياز مشغول است. همين عبادتها بود كه امام راحل را به آن درجه از اطمينان و يقين رسانده بود كه در وصيتنامه سياسى- الهى خود فرمود:
با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار، به فضل خدا، از خدمت خواهران و برادران مرخص و به جايگاه ابدى سفر مىكنم(1)
اخلاص، از عالىترين مراحل تكامل، مايه سعادت و رستگارى و از خصلت مردمان بزرگ معرفى شده است. اخلاص با همه زندگى امام عجين شده بود. كارهاى ايشان، با نام و ياد خدا شروع مىشد و جز رضاى محبوب، به چيزى نمىانديشيد. ايشان هرگز به دنبال شهرت و مطرح شدن نبود. همه دوستان آن حضرت، شاگردان و حتى مخالفان ايشان در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه امام، فقط براى رضاى خدا كار مىكرد.(2)
امام خمينى/ وقتى «كشف الاسرار» را نوشت، نام خود را روى آن ذكر نكرد. در مكاسب محرمه نيز نام خود را ننوشت. هيچ وقت
به دنبال مرجعيت نبود. هرگز تاريخِ اجتهادش را نگفت. در پى مريدسازى و مريدپرورى نبود. از تظاهر به تقوا و رياكارى، به شدت متنفر بود. بارها به مبارزان مىفرمود: «اگر اعمالتان به خاطر من هست، انجام ندهيد و اگر براى خداست، اجرش را از خدا بخواهيد».(1)
مقام معظم رهبرى، ايشان را عبد صالح و بنده خالص خدا مىداند و مىفرمايد:
حضرت امام (ره) با روحيه اخلاص خود، دشمنان اسلام را به خضوع و خشوع واداشت. از اين رو، شايسته است كه آحاد مردم از اين ويژگى امام الگو بگيرند.
ايشان مىفرمايد:
بزرگترين ستايش براى رهبر عزيز ما همين است كه او را عبدالله؛ يعنى بنده خدا و تسليم اراده پروردگار ياد كنيم. امام بزرگوار ما مظهر اين اخلاص بود. او دنيا را در مقابل اسلام، خاضع و خاشع كرد و دشمنان اسلام را به عقب نشينى وادار نمود. امروز هم آحاد ملت ايران، زن و مرد، اقشار مخلتف، مخصوصاً مسئولان، محتاج همين اخلاص
1) برداشتهايى از سيره امام خمينى/، غلامعلى رجايى، ج 3، ص 211.
هستيم تا اين بار را به سرمنزل برسانيم.(1)
امام خمينى (ره) باتوجه به شخصيت و مقام والايش، بسيار فروتن بود. ايشان هيچگاه خود را بزرگتر از ديگران نمىپنداشت، بلكه خود را خدمتگزار مردم مىدانست. هرگز در مقابل مردم، فروتنى را كنار نگذاشت. در پى كسب عنوان نبود. به همين جهت، بارها تذكر مىداد كه از من تعريف و تمجيد نكنيد. مقام معظم رهبرى با اشاره به عظمت و قدرت امام، تواضع ايشان را با مردم اينگونه بيان مىكند:
امام كسى بود كه توانسته بود، تمام سياستهاى دنيا را با قدرت خويش تغيير دهد و جا به جا كند. آن اراده نيرومندى كه كوههاى بزرگ در مقابلش كوچك بودند، آن زبان گويايى كه كلامش مثل بمب در دنيا منفجر مىشد و اثر مىگذاشت، هر وقت از مردم صحبت مىشد، خودش را كوچكتر مىانگاشت و در مقابل احساسات و ايمان و شجاعت و عظمت و فداكارى مردم، سر تعظيم فرود مىآورد و خاضعانه مىگفت: مردم از ما بهتر هستند .... (2)
توكل، يعنى اعتماد به خدا با همه وجود و با اطمينان به حسن تدبير و تقدير او، امور خويش را به او واگذاردن. خداوند متعال، در آيهاى از قرآن بيان مىدارد: (وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه)؛ «هر كس به خدا توكل كند، خدا او را كفايت مىكند». (طلاق: 3)
امام خمينى (ره) با تكيه بر معارف اسلامى و توان ملت، انقلابى را پايهريزى كرد كه از شگفتانگيزترين حوادث تاريخ اسلام به شمار مىآيد. اين انقلاب، سبب سرنگونى رژيمى شد كه ريشه دو هزار و پانصد ساله داشت. بدون شك، اين موفقيت جز با توكل به پروردگار ممكن نبود. ايشان همه پيروزىها را از خدا مىدانست.
حضرت آيت الله خامنهاى كه شجاعت و توكل ايشان نيز زبانزد همگان است، شهادت مىدهد كه در رويدادهاى وحشتناك، آنگاه كه همه مسئولان در كارهايشان به بن بست مىرسيدند، خدمت امام (ره) مىآمدند و آن حضرت با دم مسيحايى خود، به همه آنها آرامش و اميد مىبخشيد. مقام معظم رهبرى در اين باره مىفرمايد:
حضرت امام، با ارتباطهاى معنوى و توكل به خدا، هميشه مانند كوهى مقاوم و استوار ايستاده بود و هيچ چيز ايشان
را متزلزل نمىساخت. در اكثر جريانات اين مملكت و حوادث انقلاب، تمام سنگينىها، هميشه بر دوش امام بود. تمام مسئولين و مردم را در حوادث، با يك جمله راهنمايى مىكرد و به ضعفها و دلهرهها پايان مىداد.(1)
دعا و مناجات، همان خلوت كردن با خداى مهربان است كه اولياى اسلام مردم را به آن سفارش مىكنند. امام از اين چشمه زلال، به عنوان بهترين روش تربيتى فيض برد و به معارف بسيار ارزشمندى دست يافت. حضرت امام (ره)، دلباخته واقعى اهل بيت (عليهم السلام) بود و هر صبح و شام، به آنان متوسل مىشد. در مصيبت آنان اندوهگين و در اعياد ولادت ايشان، مسرور بود.
نقل است كه امام (ره) از روزى كه وارد نجف اشرف شد تا زمانى كه نجف را ترك كرد، هر شب به زيارت حضرت على (ع) مىرفت و در اوقات زيارتى امام حسين (ع) به كربلا مىشتافت و آداب زيارت را كامل و شايسته حتى در دوران بيمارى انجام مىداد.
اين بزرگوار، همواره از ائمه با احترام ياد مىكرد و به محض شنيدن نام مقدس امام حسين (ع)، اشك از ديدگانش فروميچكيد.
1) سرگذشتهاى ويژه از زندگى حضرت امام، ج 2، ص 58.
مقام معظم رهبرى درباره عظمت و قداست ائمه (عليهم السلام) از ديدگاه امام خمينى (ره) مىفرمايد:
آن ايمان قوى، آن عقل كامل، آن حكمت، آن هوشمندى، آن صبر و حلم و متانت، آن صدق و صفا، آن زهد و بىاعتنايى به زخارف دنيا، آن تقوا و خداترسى و عبوديت مخلصانه براى خدا و بالاخره شخصيتى با اين عظمت و ابعاد گوناگون دست نيافتنى كه همين شخصيت عظيم، چگونه در برابر آن خورشيدهاى فروزان آسمان ولايت، كوچكى مىكند، تواضع مىكند. خاكسارى مىكند، خودش را در مقابل آنها ذرهاى به حساب مىآورد؛ آن وقت انسان مىفهمد، آنها چقدر عظيم و بزرگ هستند. (1)
1) سازمان تبليغات اسلامى، سخن آفتاب، ص 103.
خانم صديقه مصطفوى (دختر امام (ره)) مىگويد:
يادم مىآيد از دوران كودكى كمخواب بودم، چندين بار نيمه شب بيدار مىشدم و مكرر نماز شب آقا را مىديدم. از خود مىپرسيدم: چرا آقا در هنگام شب اين قدر گريه مىكند. خيلى از شبها مهتاب بود و در پرتو روشنايى آن اشك چشم آقا را مشاهده مىكردم و اين وضع براى من كه طفلى بيش نبودم، شگفتآور بود. در دورانى هم كه به نجف مىرفتم و بچههاى كوچك داشتم و شبها بيدار مىشدم، آقا در اتاقش كه رو به روى محل اقامت ما بود، در ايوان كوچكى نماز مىخواند و من احساس مىكردم براى اينكه صدايش را نشنوم، گريه شبش را با بلندگويى كه مناجات پخش مىكرد، تطبيق مىداد. من چون بيدار بودم، صداى گريه آقا را مىشنيدم. (1)
حجت الاسلام و المسلمين حسن ثقفى گفته است:
هنگامى كه امام براى اقامه نماز شب برميخواست، مقيد بود كه بىسر و صدا باشد. يادم هست در پاريس دو اتاق كوچك بود و من كه آنجا مىخوابيدم، مىديدم امام خيلى آهسته و واقعاً مثل يك سايه برمىخاست و بدون سروصدا وضو مىگرفت و نماز شب را برپا مىداشت. برخى از
1) مجله سروش، ش 476، تيرماه 1368، ص 87.
خويشاوندان كه از پانزده سالگى با امام بودهاند، گفتهاند از دوران نوجوانى كه با امام خمينى بوديم، آقا يك چراغ موشى كوچك مىگرفت و براى اينكه هيچ كس بيدار نشود به يك قسمت ديگر مىرفت و نماز شب مىخواند.
همسر امام (ره) مىگويد:
تا حالا نشده كه من از نماز شب ايشان بيدار شوم. چون چراغ را مطلقاً روشن نمىكرد، حتى چراغ دستشويى را روشن نمىگذاشت تا كسى بيدار نشود. هنگام وضوى نماز شب يك ابر زير شير آب مىگذاشت تا صداى چكه و ريزش آب موجب بيدار شدن كسى نگردد.(1)
آيت الله سيد مصطفى خوانسارى هم صحنهاى از عبادت امام را اينگونه نقل كردهاست:
يك سال در قم برف زيادى آمده بود و سيل، نصف اين شهر را خراب كرده بود. در همان وضع و با آن شدت سرما و يخ بندان، امام نيمههاى شب از مدرسه دارالشفاء به مدرسه فيضيه مىآمد و به هر زحمتى بود، يخ حوض مدرسه را مىشكست و وضو مىگرفت و زير مَدْرَس مىرفت و در تاريكى مشغول نماز شب مىشد. حال چه حس و حالى
1) ستوده، پا به پاى آفتاب، ج 1، ص 157.
داشت، نمىتوانم بازگوكنم. با يك سرور و شادى نماز شب را به جا مىآورد و هنگام اذان مىآمد، مسجد بالاسر و پشت سر آيت الله حاج ميرزا جواد ملكى به نماز مىايستاد و بعد برمىگشت و مشغول مباحثاتش مىشد.(1)
حتى در شب پرواز سرنوشت ساز دوازدهم بهمن 1357، اين برنامه امام ترك نشد. يكى از همراهان امام كه در هواپيما بود، نقل مىكند، به احترام آقا طبقه بالاى هواپيما را اختصاص به امام دادند تا در آنجا استراحت كند و كسى مزاحمش نباشد. من جسارت كردم و گفتم بروم ببينم آقا در چه حالى است. وقتى به طبقه بالا رفتم، ديدم آقا مشغول نماز هست، در حالى كه اشك مىريزد. (2)
حضرت امام در قم بيمار شد. به دستور پزشك معالج، ايشان بايد به تهران منتقل مىشد. هوا بسيار سرد بود و برف مىباريد. يخبندان عجيبى در جاده وجود داشت. حضرت امام با اينكه چندين ساعت در آمبولانس بود، به محض آنكه به بيمارستان قلب تهران منتقل شد، باز هم نماز شب را به جاى آورد.(3)بعد از عمل
جراحى، هر لحظه كه امام مشكل خاصى نداشت، چشمان خود را بر هم مىنهاد و مىخوابيد. حتى پزشكان به اين شك افتادند كه نكند اثر داروهاى بيهوشى است، اما زمانى كه وقت نماز شب فرا مىرسيد، خودش بيدار مىشد و مىفرمود: وقت نماز است. (1)اين در حالى بود كه براى به خواب رفتن ايشان به وى دارو مىدادند، اما به همان حالت عادى رأس ساعت دو صبح نماز شب را اقامه مىكرد و حتى شور و حال افزونترى داشت.
يكى از نزديكان حضرت امام نقل مىكرد، وقتى وارد اتاق بيمارستان شدم، ايشان را در حالت عجيبى يافتم. آن قدر گريسته بود كه تمامى چهره منورش خيس شده بود. هنوز هم اشكهاى مباركشان چون بارانى جارى بود و چنان با خداى خود راز و نياز مىكرد كه من تحت تأثير قرار گرفتم، وقتى متوجه من شد با حولهاى كه بر شانه داشت، صورت مبارك را خشك كرد.(2)
حضرت امام در نخستين شب ورود به پاريس، در آپارتمان كوچكى اقامت كرد. هنگام خواب به اتاق خود رفت. ساعت دو
صبح كه به وقت نجف چهار و به وقت تهران چهار و نيم صبح بود، از اتاق بيرون آمد، وضو گرفت و برگشت. هنوز چهار ساعت به اذان صبح مانده بود. يكى از اطرافيان مىگويد:
تعجب كرديم كه چرا ايشان زودتر از خواب برخاسته است. صبح معما حل شد، زيرا امام فرمود: اينجا چه طور است؟ ديشب هر چه نشستم كه صبح شود نماز بخوانم، هوا روشن نشد، مشخص گرديد كه ايشان به عادت هر شب مطابق به افق نجف اشرف دو ساعت به اذان صبح مانده براى نماز شب برخاسته است. خدمتشان گفتيم، افق اينجا با عراق دو ساعت اختلاف دارد. فرمود: بياييد ساعت مرا درست كنيد. (1)
بانو فاطمه طباطبايى مىگويد:
در سال 1349 با حاج احمدآقا ازدواج كردم و در سال 1352 با همسر و فرزند نه ماههام به عراق رفتيم. نيمه شب بود كه به منزل امام رسيديم. خودش آمد، در را باز كرد. چند دقيقهاى به احوال پرسى گذشت و بعد نماز شب را شروع كرد. اين براى من خيلى شگفتآور بود؛ زيرا نماز شب واجب نبود و مىتوانست قدرى ديرتر بخواند، ولى با وجود اينكه
1) كيهان، ش 16605.
علاقه زيادى به پسرش حاج احمدآقا داشت و چند سالى بود كه از او دور بود، مشغول نماز شد. بعدها پى بردم اين رفتار به دليل علاقه وافر او به نماز بوده است. (1)
حضرت امام خمينى در كتاب «كشف الاسرار» كه در سنين جوانى و مقارن با نخستين سالهاى حكومت استبدادى محمدرضا شاه نوشت، اشارهاى كوتاه به مسئله نماز جمعه كرده است، ولى در كتاب «تحريرالوسيله» كه در زمان تبعيد در تركيه تأليف فرمود، به طور مشروح درباره نماز جمعه بيان كرده است.
ايشان در پيامى به مناسبت عيد سعيد فطر سال 1358 فرمود:
اسلام دين سياست است، دينى است كه در احكام آن، سياست به وضوح ديده مىشود. هر روز اجتماعات در تمام مساجد كشورهاى اسلامى از شهرستانها گرفته تا دهات و قراء و قصبات چند مرتبه برپا مىشود تا اينكه مسلمين از احوال خودشان و حال مستضعفين اطلاع پيدا كنند و از طرفى هر هفته يك اجتماع بزرگ تشكيل مىشود تا نماز جمعه كه مشتمل بر دو خطبه است و در آن بايد مسائل روز و احتياجات كشور از جهت سياسى، اجتماعى و
1) كيهان، ش 16605.
اقتصادى مطرح شود، برپا گردد. اسلام مردم را براى مقاصد بزرگ به اين اجتماعات دعوت كرده است.(1)
ايشان درباره اهميت نماز جمعه فرمود:
نماز جمعه يكى از بزرگترين پديدههاى اسلامى و يكى از مهمترين رهآوردهاى انقلاب اسلامى ماست. اگر اين انقلاب اسلامى جز اين نماز جمعه به ما چيز ديگرى نداده بود، براى ملت ما و مسلمين كافى بود(2)
زهرا اشراقى (نوه امام) مىگويد:
آن زمان كه در مراسم نماز جمعه بمب گذارى كرده بودند، من هم در مراسم نماز مزبور شركت كرده بودم. مادرم و ديگر افراد فاميل در خانه آقا بودند. چون از من خبرى نشده بود، همه نگران شدند. وقتى وارد خانه شدم، ديدم مادرم به حالت اعتراض گفت: تو چرا رفتى؟ تو كه باردار بودى چرا رفتى؟ به خاطر بچه هم كه شده بود نبايد مىرفتى. اين را هم بگويم كه از قبل شايع شده بود كه آن مراسم نماز را صداميان بمباران مىكنند يا در آنجا بمب مىگذارند. نگرانى مادرم هم از اين بابت بود، ولى امام كه سر ميز ناهار نشسته بود، با خندهاى به من
گفت: سالمى؟ من تشكر كردم. ايشان آهسته در گوشم گفت: خيلى كار خوبى كردى كه رفتى. خيلى از تو خوشم آمد كه با چنين حالى به نماز جمعه رفتى. (1)
امام در يكى از سفرهايشان كه مصادف با ماه رمضان بود، در مسجدى دور افتاده، متروك و بسيار كوچك كه بيش از يك اتاق گلى نداشت، به اقامه نماز جماعت مىپرداخت. اين در حالى بود كه عدهاى از علما به او پيشنهاد كردند كه در مسجد جامع شهر نماز جماعت را اقامه كند، ولى آن بزرگوار نپذيرفت و فرمود: «در مسجد جامع كسى هست كه اقامه جماعت كند، ولى در اينجا كسى نيست. از اين رو بايد اين مسجد را احيا كرد». (2)
«امام به انجام شعاير دينى خيلى مقيد بود. براى مثال، در آداب مسجد آمده است كه چنانچه كسى به مسجدى وارد شود، مستحب است دو ركعت نماز به عنوان تحيت مسجد بخواند. امام هر وقت به مسجدى وارد مىشد، نماز تحيت را به جا مىآورد. مسجدى بود به نام گذر قلعه كه آيت الله خوانسارى در آن نماز مىخواند. امام به
عنوان مأموم و نمازگزار در آن مسجد حاضر مىشد و در غياب مرحوم خوانسارى هم امامت مسجد مزبور را بر عهده داشت. امام علاوه بر نافلهها نماز تحيت مسجد را هم مىخواند». (1)
آيت الله محمد يزدى مىگويد:
زمانى كه حضرت امام در قم تشريف داشت، يكى از دوستان او از كربلا آمده بود. امام اظهار علاقه كرد كه به ديدار او برود. اتفاقاً روزى كه قرار شد با امام به ديدار او برويم، باران آمده بود و كوچهها پر از گِل بود. با درشكه تا سركوچه رفتيم. سپس آن آقا براى آنكه راه امام كوتاه شود، راهنمايى كرد كه وارد حياط مسجد شويم و از كوچه سر درآوريم. بعد از پيچ و خم كوتاهى به منزل دوست امام رسيديم و ديدار دو آشنا صورت گرفت. در راه بازگشت، باز به در آن مسجد رسيديم و خواستيم از همان راه برويم تا مسير كوتاه شود و امام اذيت نشود، اما ايشان فرمود: مسجد را نبايد مسير عبور قرار داد. از كوچه برويم. گفتيم: آقا گِل است، ناراحت مىشويد. گفت: مانعى ندارد و راهش را گرفت و رفت، ما هم به دنبال ايشان راه افتاديم.(2)
قرآن كريم.
نهج البلاغه، صبحى صالح، قم، منشورات دار الهجره، 1395 ق.
آداب معاشرت، مركز تحقيقات اسلامى، قم، نور مطاف، 1382.
اخلاق از ديدگاه امام خميني/، محمد مهدى بهداروند، تهران، پيام آزادى، 1386.
اصول الكافي، محمد بن يعقوب الكلينى، ضبطه و صححه و علق عليه محمد جعفر شمس الدين، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1411 ق.
امام خمينى و احياي حاكميت قانون (مقاله) اطلاعات، سيد كاظم اكرمى، 25/ 11/ 77، 1386.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق.
برداشتهايى از سيره امام خمينى/، غلامعلى رجايى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى/، نشر عروج، 1378.
البرهان في تفسير القرآن، هاشم بن سليمان بحرانى، قم، دار الكتب العلميه.
پا به پاى آفتاب (گفتهها و ناگفتهها از زندگى امام خمينى/)، اميررضا ستوده، تهران، نشر پنجره، 1373.
پديده شناسى فقر و توسعه، دفتر تبليغات اسلامى شعبه خراسان، قم، بوستان كتاب، 1380.
پيام و سخنرانىهاى امام در شش ماهه دوم سال 59، امام خمينى/، تهران، نور، 1359.
تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ترجمه عطايى، تهران، انتشارات علميه اسلامى، بىتا.
ترجمه نهج البلاغه، سيد جعفر شهيدى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373.
تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1374.
توحيد مفضل يا عجايب عالم هستى و شگفتىهاى آفرينش از ديدگاه امام جعفر الصادق، ابوالفضل حسينى، ترجمه و نگارش تهرانى، قم، روحانى، 1383.
تهذيب الاحكام، محمد بن الحسن طوسى، تهران، بىجا، 1417 ق.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، محمد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، قم، منشورات الرضى، 1368.
جامع احاديث الشيعه، حسين طباطبايى بروجردى، قم، 1399 ق.
جامع السعادات، محمدمهدى نراقى، تحقيق سيد محمد كلانتر، منشورات جامعة النجف الدينية، 1383 ق.
جهاد اكبر، امام خمينى/، تهران، بنياد بعثت، 1361.
جوان از نظر عقل و احساسات، محمد تقى فلسفى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378.
جوانان و بينش ناب، احمد لقمانى، انتشارات عطر سعادت، 1370.
چهل حديث، امام خمينى/، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1374.
حديث ولايت (مجموعه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى)، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1378.
حضرت امام خمينى (ره) از ديدگاه مقام معظم رهبري، سيدعلى خامنهاى، تدوين حسين مهدى زاده، تهران، سروش هدايت، 1384.
الحكمة المتعالية في اسفار العقليه الاربعة، محمد بن ابراهيم قوامى شيرازى (ملاصدرا)، قم.
حماسه حسينى، مرتضى مطهرى، تهران، صدرا، 1381.
الحياة، محمدرضا حكيمى، محمد حكيمى، على حكيمى، ترجمه احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1377.
خاطرات و حكايتها، سيدعلى خامنهاى، تهران، قدر ولايت، 1381.
ده گفتار، مرتضى مطهرى، چاپ هجدهم، تهران، صدرا، 1381.
روشهاى تقويت عزت نفس در نوجوانان، ترجمه پروين علىپور، انتشارات آستان قدس رضوى.
سخن آفتاب (ولايت، حكومت و شخصيت حضرت آيت الله خامنهاى از كلام امام خمينى/)، سازمان تبليغات اسلامى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1373.
سرگذشتهاى ويژه از حضرت امام خمينى/، مصطفى زمانى وجدانى، تهران، پيام آزادى، 1363.
سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، شيخ عباس قمى، تحقيق مجمع البحوث الاسلاميه، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1374.
شرح غرر الحكم و درر الحكم، جمال الدين محمد خوانسارى، با مقدمه و تصحيح و تعليق مير جلال الدين حسينى ارموى، دانشگاه تهران، 1360.
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء التراث العربى، 1385 ق.
صحيفه نور، روح الله [امام] خمينى ره، تهران، سازمان مدارك فرهنگى و انقلاب اسلامى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1364.
غرر الحكم و درر الكلم، عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى، قم، دار الحديث، 1383.
غم و شادى در سيره معصومان، محمود اكبرى، قم، صفحهنگار، 1380.
فرهنگ آفتاب، عبدالمجيد معاديخواه، تهران، ذره، 1373.
فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، سجادى، تهران، طهورى، 1362.
فرهنگ معين فارسى، محمد معين، تهران، بهزاد، 1381.
الفروع الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، تهران، منشورات دار الكتب الاسلاميه، 1391 ق.
كشف الاسرار، امام خمينى/، بىجا، بىتا، بىنا.
كنز العمال في سنن الاقوال والافعال، على بن حسام الدين متقى هندى، تحقيق محمود عمر الدميطى، بيروت، دار الكتب العلميه، 1424 ق.
لسان العرب، ابن منظور، دار الاحياء التراث العربى، 1408 ق.
مجمع البيان في تفسير القرآن و الفرقان، فضل بن حسن طبرسي، تهران، معظمة الاوقاف و الامور الخيرية، دار الاسوه للطباعة و النشر، 1426 ق.
مجموعه ورام (تنبيه الخواطر و نزهة النوادر)، ابى الحسين ورام ابن ابىفراس، تهران، مركز فرهنگى انتشاراتى رايحه، 1378.
محجة البيضاء في تهذيب الاحياء، محسن فيض كاشانى، تحقيق و اعداد مؤسسه احياء الكتب اسلاميه، قم، حسنين 8، 1384.
مسائل نوجوانان و جوانان، محمد خدايارى فرد، تهران، انجمن اوليا و مربيان، 1371.
مستدرك الوسايل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين النورى الطبرسى، تحقيق مؤسسه آل البيت:، قم، مؤسسه آل البيت، 1407 ق.
معراج السعاده، ملا احمد نراقى، قم، انتشارات هجرت، 1379.
مكارم الاخلاق، رضى الدين ابى نصر حسن بن الفضل طبرسى، حفظه وقدم له حسين الاعلمى، قم، قدس، 1427 ق.
من لا يحضره الفقيه، ابى جعفر محمد بن على بن الحسين الصدوق، صححه و علق عليه على اكبر الغفارى، قم، منشورات جامعه مدرسين، بىتا.
ميزان الحكمه، محمد محمدى رىشهرى، ترجمه حميدرضا شيخى، قم، دار الحديث، 1379.
نقش فرهنگ در عرصه خدمترسانى، محمدامير نورى كرمانى.
نهج الفصاحه، سخنان و خطبههاى حضرت رسول اكرم با تنظيم موضوعى، ابوالقاسم پاينده، اصفهان، خاتم الانبياء، 1385.
وسائل الشيعه، محمد بن حسن حر عاملى، تهران، كتابچى، 1371.
وصيت نامه سياسى الهى حضرت امام (ره)، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى/، 1384.