ghaemiyeh.com
سرشناسه : بنتالشاطي، عايشه
عنوان و نام پديدآور : شيرزن كربلا، يا، زينب دختر علي عليهالسلام/ تاليف بنتالشاطي؛ ترجمه جعفر شهيدي [براي حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت]
مشخصات نشر : [تهران]: نشر مشعر، ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهري : ص ۱۳۷
شابك : بها:۱۹۰۰ريال ؛ بها:۱۹۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : اين كتاب در سالهاي مختلف توسط مترجمين و ناشرين مختلف چاپ و منتشر شده است
يادداشت : عنوان اصلي: بطله كربلا.
عنوان ديگر : زينب دختر علي عليهالسلام
موضوع : زينب(س)، بنتعلي(ع)، ق۶۲ - ۶
موضوع : واقعه كربلا، ق۶۱
شناسه افزوده : شهيدي، جعفر، ۱۲۹۷ - ، مترجم
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۵۲/۲/ز۹ب۹۲۰۴۱ ۱۳۷۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷۴
شماره كتابشناسي ملي : م۷۶-۴۷۷۸
بسم الله الرحمن الرحيم
اين كتاب- چنانكه در نخستين مقدمه آن مىبينيد- چهل سال پيش ترجمه شده و بارها به چاپ رسيده است.
نويسنده آن را بيشترِ كسانى كه با تاريخ زندگانى اهلبيت اطهار آشنايند مىشناسند، او و ديگر مصريان، هر چند در محيطى زاده و نشأت يافتهاند، كه يكى از مذهبهاى سنت و جماعت- مذهب شافعى- بر آن حاكم است، اما از توفيق محبت اهلبيت برخوردارند.
آنانكه به قاهره رفته و شب جمعهاى را به زيارت مشهد رأسالحسين و ستى (سيدتى) زينب- ع- گذراندهاند، ديدهاند كه گويى در حرم مطهر سيده معصومه مشرفاند. اما نبايد انتظار داشت كه بنتالشاطى، عقاد و ديگر نويسندگان مصرى كه درباره خاندان رسول كتابى مىنويسند، چون كسانى بينديشند كه پدر در پدر از نعمت ولايت بهرهمند بوده و به علوّ مقام آن بزرگواران آشنايند.
اين نكته را از آنرو تذكر مىدهم كه شايد در اين كتاب گهگاه تعبيرها به چشم آيد كه بيان دارنده حق مطلب نباشد.
اما عقيله بنىهاشم؛ صديقه صغرى زينب كبرى- سلام الله عليها- را مقامى والاتر از آن است كه در اين صفحهها يا بيشتر از آن شناسانده شود.
اين خدمتگزار، در كتاب «پس از پنجاه سال» و «زندگانى حضرت فاطمه- ع-» سخنانى از او را كه در كوفه و شام فرموده است آوردهام. در يكصد سال اخير كتابهايى مستقل در زندگانى اين بانو به فارسى و عربى نوشته شده و اين كتاب مختصر هم براى خود جايى دارد، اميدوارم بهرهبرندگان از آن مرا از دعاى خير فراموش نكنند.
بهمن ماه 1372
كتاب حاضراز جمله كتابهايى است كه اداره «مجله الهلال» منتشر كرده است.
مؤلف فاضل آن «دكتر عايشه بنت الشاطىء» كه بر طريق سنت و جماعت است، زندگانى اجتماعى و سياسى زينب- سلام الله عليها دختر امير المؤمنين- عليهالسلام- را تجزيه و تحليل كرده، سپس مجموعهاى از صفات بارز اين بانوى عاليقدر را در قالبى ريخته و بدان «بطلة كربلا» (شير زن كربلا) نام داده است.
اگر از دريچه معتقدات شيعى بنگريم، شايد اين قالب از تمام جهت برازنده زينب- سلام الله عليها- نيست همچنانكه از نظر تاريخى نيز مطالب كتاب، خالى از نقاط ضعف نمىباشد.
ولى كسانى كه اهل مطالعه و تحقيقند، تصديق خواهند داد كه مؤلف فاضل كتاب (شير زن كربلا) رنجى فراوان برده و تتبعى نيكو كرده و مطالبى گرانبها فراهم آورده است.
همت آقاى مرعشى مدير محترم كتابفروشى حافظ، موجب شد كه اين كتاب به فارسى ترجمه شود و خدا را سپاسگزارم كه براى اين كمترين،
چنين توفيق دست داد.
ناگفته نماند كه مؤلف بزرگوار به جهاتى كه بر مترجم پوشيده، داستانهاى چندى ذكر كرده است كه از نظر ما ضرورتى نداشت. از اين رو در ترجمه بعضى موارد، به اختصار پرداختم.
هر چند كه مجموع آن مطالب از يك يا دو صفحه كتاب متجاوز نيست، رعايت امانت ايجاب مىكرد كه تذكر داده شود.
بروجرد- تير ماه 1332 سيد جعفر شهيدى
بسم الله و له الحمد
كتابى كه از نظر خواننده مىگذرد، هر چند مواد آن از مدارك معتبر تاريخى گرفته شده، ولى تنها يك كتاب تاريخى نيست همچنانكه داستان محض هم نمىباشد، اگر چه بصورت داستان نوشته شده است.
اين كتاب سرگذشت زنى است كه دستِ قضا، سنين زندگانى وى را در دوران پر حادثه و آشوبى واقع ساخت تا بتواند بر صحنه حكومت اسلامى، دور خود را بخوبى به پايان برساند، دورى كه كوچكترين توصيف آن اين است كه بگوييم: «ارجمند» بود.
نام اين زن در تاريخ ما و تاريخ انسانيت با فاجعهاى دردناك همراه است؛ فاجعه كربلا.
تاريخ نويسان همگى واقعه كربلا را يكى از نبردهاى مؤثر، در تاريخ اسلام و تشيع دانسته و بعض آنان، اين نبرد را خطرناكترين نبردهاى عالم اسلام مىدانند، و آن را در بنيانگذارىِ مذهب تشيع، عامل مؤثر بشمار آوردهاند!
تاريخ نويسان معتقدند، خونى كه در اين نبردِ شوم ريخته شد، تاريخ سياسى و مذهبى ما را رنگين ساخته است و ما چگونگى آن را در
خلال تاريخ مبارزاتِ شيعه و «نبردهاى طالبيان» مشاهده مىكنيم.
تاريخ نويسانى كه داستان كربلا را به رشته تحرير درآوردهاند، وظيفه بزرگى كه زينب به عهده داشته، ناديده نگرفته و منكر عظمت آن نيستند، و بعض آنان بخاطر دقايق سختى كه وى در آن كارزار خونين طى كرده و براثر بردبارى و مشاهده كشتگانى كه جسد آنان طعمه وحشيان و مرغان مىگشت، از خود نشان داده، وى را «شير زن كربلا»! ناميدهاند.
ولى من معتقدم كه دور زينب با پايان اين نبرد خونين، خاتمه نيافت، بلكه آغاز دور او، پس از ختم جنگ است؛ چه از اين پس زينب مىبايست زنان اسيرِ بنى هاشم را سر پرستى كرده و دفاع از كودك بيمار «على بن الحسين» را بر عهده بگيرد و اگر زينب نبود، على به قتل مىرسيد و با كشته شدن او خاندان امامت نابود مىگشت.
زينب بايد از هدر شدن خون شهيدان جلوگيرى كند و اگر بگويم موقعيت زينب پس از نبرد كربلا، سبب جاويدان ماندن اين خاطره است، گزاف نگفتهام.
زينب پس از نبرد كربلا مدتى دراز زنده نماند، چه مصيبتهايى كه بر وى رسيد، طاقت فرسا بود. ليكن در مدت كوتاه حيات خويش، توانست در جان شيعيان، چنان آتش حزن را بر افروزد كه شراره آن تا امروز هم روشن است و كسانى را كه يارى اهل بيت فرو گذاشتند، چنان با حسرت و پشيمانى دست بگريبان ساخت، كه پوزش از چنان خطاى بزرگ براى ايشان ميراث مقدسى است كه قرنها پس از يكديگر آن را به ارث مىبرند.
اكنون سخن خود را تكرار كرده و مىگويم: اين كتاب سرگذشتى بيش از زينب نيست كه تاريخ نويسانِ موثّق، پيش از من هم آن را به قلم آوردهاند، سپس ديگران آن را در لفافههايى افسانه آميز، پوشانيدهاند كه از زيبايى و لطافت و خود نمايى خالى نيست.
من تا آنجا كه توانستم كوشيدم كه در خلال اين داستان، رنگ اصلىِ تاريخ محفوظ ماند و اين لفافههاى زيبا نيز كه قيافه حقيقى اين بانوى بزرگ را نشان مىدهد. از بين نرود، جز در آنجا كه آن لفافهها، پندارى بوده و آن لباسها اوهام و خيالى بيش نباشد.
نتيجه كوشش من در تأليف اين كتاب، آن است كه تاريخ و داستان را در آميختهام تا صورت كسى را كه در پى ريزى تاريخ اسلام سهيم و در تاريخ انسانيت نمونه درخشانى مىباشد، جلوه دهم.
خانواده پيامبر و دهها هزار مسلمان ديگر، با شوق و مراقبت كامل، منتظر شنيدن مژده ولادت طفلى هستند. دلها از محبّت نسبت به مادرِ طفل، سرشار و زبانها به دعاى وى در گردش است. زهرا دختر پيامبر، پس از آن كه با زادنِ حسن و حسين، دو چشم پدر را روشن ساخته و (محسن) طفل ديگر او نيز سقط شده است، طفل ديگرى در خاندان نبوت مىزايد.
لحظات انتظار به پايان رسيد و كسانى را كه در انتظار ولادت طفل به سر مىبردند، مژده دادند، كه فاطمه دختر زاييد و پيغمبر او را زينب ناميد، تا خاطره دخترِ در گذشته خود (زينب) را كه اندكى پيش از ولادت اين طفل مرده بود، زنده نگاه دارد.
زينب دختر بزرگ پيغمبر است، كه پسر خاله وى ابوالعاص بن ربيع بن عبدا لعزّى (پيش از نبوت محمد صلى الله عليه و آله و سلم او را به زنى گرفت و چون محمد به نبوّت رسيد، زينب مسلمان شد و ابوالعاص اسلام نياورد. ليكن همچنان نسبت به زن خود مهربان ماند و دعوت قريش را كه خواهان جدايى وى از زينب بودند (بخلاف پسران ابولهب كه رقيه و كلثوم را رها ساختند) نپذيرفت.
در جنگ بدر ابوالعاص نيز در زمره جنگجويان قريش اسير شد.
زينب كه در مكه مىزيست گردنبندى را كه مادر وى خديجه هنگام زناشويى بدو بخشيده بود، روانه داشت، تا فدايى شوهر خويش كرده و او را آزاد سازد. پيغمبر را از ديدن گردنبند رقّت گرفت و به صحابه فرمود:
اگر مايليد اسير او را آزاد كنيد و فدايى را كه فرستاده است بدو باز دهيد.
پيغمبر اسير را بدان شرط آزاد كرد كه زينب را به مدينه باز گرداند؛ چه اسلام ميان زن و شوهر جدايى انداخته و زينب ديگر نمىتوانست در خانه ابوالعاص بماند.
زينب به مدينه بازگشت و ابوالعاص در مكه، فراق زن دور افتاده خويش را تحمل مىكرد، سپس به تجارت شام رفت و دستهاى از مسلمانان، قافلهاى را كه وى در آن بود اسر گرفتند. ابوالعاص گريخته؛ پنهانى به مدينه آمد. و به خانه زينب پناهنده شد و زينب شوهر پيشين و پناهنده امروز را پذيرفت و چون پيامبر نماز بامداد را گزارد او بانك برداشت كه:
شنيديد؟
آرى!
به خدا من تا كنون از اين واقعه مطلع نبودم. آنگاه پس از لحظهاى
خاموشى فرمود: «ادنى فرد مسلمانان، مىتواند هر كس را پناه دهد» همچنان خاموش و آرام نزد زينب كه در انتظار عكس العملِ فريادِ خود بود، رفت و فرمود:
بلى به خدا سوگند! ولى آيا مال او را بدو نمىدهيد؟ پدر او را پاسخ نگفت و نزد اصحاب خويش مراجعت كرد و دستهاى را كه قافله را اسير گرفته بودند، طلبيد و فرمود:
چنانكه مىدانيد اين مرد، خويش ماست و شما مالى از او به دست آوردهايد، خدا اين مال را روزى شما كرده ولى من دوست دارم شما نيكو كارى كرده، مال را بدو بدهيد! اگر هم نپذيريد مختاريد! گفتند:
ابوالعاص زن پيشين خود را وداع گفت و دوست سابق و شوهر خاله خود را ستود و به مكه رفت و وامهايى را كه بر عهده داشت پرداخت، سپس از مردم پرسيد: كسى را برذمه من وا مىمانده است؟
گفتند، نه، گفت:
پس بدانيد من مسلمان شدم! و از آنجا به مدينه مراجعت كرد تا با دوست خويش بيعت كند و براى بار دوم زينب را به زنى بگيرد.
ليكن زينب براثر حادثهاى كه در راه مكه و مدينه براى وى روى داد درگذشت و چنان بود كه يكى از كافران به شكم او ضربتى زد و بر اثر آن ضربت. زينب طفلى را كه در شكم داشت سقط كرد.
مرگ زينب پدر وى را سخت آزرده و محزون ساخت، تا آنگاه كه دختر زاده وى متولد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را به نام دختر خويش زينب ناميد.
با ولادت زينب بانگ شادى از مردم مدينه برخاست. مدينه شهرى است كه پيغمبر- ص- پس از سيزده سال كوشش و مجاهدت و تحمل ناملايمات، به خاطر بلندى نام دين خود، به آن شهر پناه آورده و مردم اين شهر او و اصحاب وى را پناه داده و در احترام و اكرام ايشان فرو گذارى نكردند. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چندانكه زنده بود، اين اكرام را از خاطر دور نداشت و مردم مدينه را انصار خويش ناميد.
سال ششم هجرت بود كه بر اثر ولادت «زينب» دختر على عليه السلام فرياد شادى از مردم مدينه برخاست. زينب در نسب شريفترين و پاكيزهترين مولودى است كه قريش به خاطر دارد.
مادر او زهرا گرامىترين دختران پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و در خوى و سرشت شبيهترين آنان بدوست.
خدا او را برسه خواهر ديگر وى (زينب، ام كلثوم، و رغيه) برترى داد و مقدر فرمود كه سلاله پاكيزه اهل بيت از اين دختر باشد.
پدر زينب على بن ابيطالب عليه السلام پسر عم و وصى پيغمبر و نخستين كسى است كه در كودكى بدو گرويد و در دانش و تقوا و شجاعت جوانمرد قريش مىبود.
جد پدرى او پيغمبر و جد مادرى وى خديجه دختر خويلد نخستين از مادران مؤمن و نزديكترين و عزيزترين زن پيغمبر در حيات و
ممات است كه محمد به خاطر احترام وى، بيست و پنج سال زنى ديگر را در زندگانى خود شريك نكرد و او نيز در روزهاى دشوار از شوى خود پشتيبانى كرد و سختىها را كه پيغمبر در راه دعوت مردم بدينِ خويش از قريش مىديد، با مهربانى و دلجويى بر اوهموار مىساخت.
هنگامى كه پيغمبر خبر رسالت خويش را با نزول سوره «اقْرَأْ» از جبرئيل دريافت و ترسان و لرزان از غار «حراء» مراجعت كرد، خديجه بود كه او را اطمينان داد و بدو گرويد و تا آخرين دقايق زندگانى خويش در ايمان و عقيدت نسبت بدو ثابت ماند و در روزهائى كه بزرگان قريش و اشراف قبيله خديجه، محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به سحر و ديوانگى نسبت داده و در آزار و اذيّت او فروگذارى نداشتند، ايمان و وثوق خديجه نسبت به محمّد همچنان استوار بود و به گفته «بودلى» در كتاب «پيامبر»، وى در ميان شش تن ديندارانى كه بر روى زمين زندگى مىكردند و ثوق و ايمانى بكمال داشت.
در آن روزها خديجه در سنى نمىزيست كه تاب تحمل چنين سختىها را داشته باشد و در زندگانى گذشته خود، خويشتن را براى پيمودن اين مراحل دشوار، آماده نساخته بود، ليكن در سن پيرى راضى شد كه زندگانى را بر خود دشوار و سخت نمايد و مشقت محاصره قريش را كه مىخواستند با گرسنگى، بنىهاشم را از پاى درآورند بر خويش هموار سازد.
خديجه در اولين مراحل دوران سختى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در گذشت، ليكن وى توانسته بود براى شوهر خود يارانى مخلص فراهم آورد كه
مرگ را بر دورى از وى ترجيح مىدادند، اما مرگ خديجه در اين هنگام دشوارىهاى ديگرى پيش آورد، چنانكه محمد صلى الله عليه و آله و سلم ديگر نتوانست در مكه بماند و ناچار از هجرت تاريخى خود شد. وى مكه را ترك گفت اما خاطره زن محبوبش همچنان در دل او بود و هيچيك از زنانى كه پس از خديجه به خانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، نتوانستند، جاى او را بگيرند و ياد وى را از خاطر شوهرش ببرند. روزى «هاله» خواهر خديجه در مدينه به زيارت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد چون آواز او (كه به صداى خواهر وى شبيه بود) در خانه پيچيد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به ياد خديجه افتاد و صداى هاله او را سخت متأثر و محزون ساخت و چون هاله از خانه بيرون رفت، عايشه گفت:
تا كى به ياد اين پيرزن قريشى هستى؟ خدا بهتر از او را نصيب تو كرد! پيغمبر از سخن عايشه متغير شد و با لحنى توبيخ آميز فرمود:
به خدا كه بهتر از او نصيبم نگشت! خديجه هنگامى كه همه مرا دروغگو مىخواندند، به من گرويد و روزى كه همه مرا محروم كردند، مال خويش را فداى من كرد!
جدّ پدرى زينب، ابوطالب بن عبدالمطلب عموى پيغمبر و به جاى پدر اوست، محمد صلى الله عليه و آله و سلم در شكم مادر بود كه پدرش مرد و در هفت سالگى جدش را از دست داد و عموى وى ابوطالب سر پرستى او را به عهده گرفت و در روزگار سختى، او را پدر و دوست و پشتيبان بود.
ابوطالب در مقابل تهديد قريش كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از او مىطلبيدند تسليم نشد. وى اندكى پس از مرگ خديجه درگذشت و با
مردن او محمد صلى الله عليه و آله و سلم دو تن از عزيزان خود را از دست داد، سپس ناچار شد مكه را ترك كند.
جده زينب فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف، زن ابوطالب عموى پيغمبر است و او نخستين زن هاشمى است كه مردى هاشمى را شوى گرفت.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چندان از او متوقع بود كه چون مرد، پيراهن خود را كفن وى ساخت و در گور او خوابيد و در پاسخ اصحاب كه از سبب اين كار پرسيدند فرمود:
پس از ابوطالب كسى نيكوكارتر از او نسبت به من نبود. جامه خود را به وى پوشاندم تا از حلههاى بهشت بر وى بپوشند و با او در گور خوابيدم تا كار بر وى آسان شود.
جد اعلاى پدر و مادرى وى عبدالمطلب بن هاشم، امين كعبه و مهماندار و سيراب كننده حاجيان است كه اين ميراث را از پدران خود به ارث برد و خدا او را از شرّ ابرهه كه براى خرابى مكه آمده بود محفوظ داشت.
زينب سال ششم هجرت، سال صلح حديبيه؛ سالى كه كار اسلام استوار شده و ايام محنت بسر آمده بود، متولد شد. بنىهاشم و صحابه، مولود جديد را تبريك گفته و از شكفتن اين گل كه رنگ و بوى پدران و نياكان خود را داشت (در خاندان نبوت) سخت شادمان شدند، ليكن تقدير مىخواست چهرههايى را كه از مژده ولادت اين نوزاد، درخشان شده است، گرد حزن و اندوه فرا گيرد، حزنى كه با شنيدن يك خبر از پيغمبر براى اهلبيت پديد گشت و همه خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم را فرا گرفت
اين خبر كه شايد در تاريخى كه به خاطر تحقيق علمى نوشته مىشود، بى ارزش باشد، ليكن ارزش آن در نفوس بشرى و ضميرهاى صافى و وجدان انسانى قابل انكار نيست.
مورّخين مىگويند: هنگام ولادت زينب، خبر فاجعه كربلا و مصيبتى كه اين نوزاد در آن واقعه خواهد ديد، شايع شده بود، و گويند على عليه السلام سلمان فارسى را كه براى تبريك نزد او آمده بود از اين ماجرا آگاه ساخت!
خبر حادثه كربلا نيم قرن پيش از وقوع آن در خاندان پيغمبر معروف بوده است. احمد بن حنبل در سنن (ج 1، ص 75) گويد: جبرئيل پيغمبر را از شهادت حسين مطلع ساخت و ابن اثير در كامل گويد: پيغمبر مشتى خاك از تربت حسين به ام سلمه داد و فرمود: هر گاه اين خاك بخون بدل شود، حسين كشته شده است، و آن خاك روز عاشورا بخون مبدل
گشت. همچنين داستان زهير بن قين را كه اموى بود و سپس با حسين كشته شد، در حوادث سال (60 هجرى) مىخوانيم و سبب فداكارى زهير، خبرى بوده است كه سلمان فارسى بدو داد و او را شهادت حسين عليه السلام آگاه ساخت. آيا همه اين روايات افسانه و ساختگى است؟ و چنانكه مستشرق رونالدسون ولامنس مىگويند: ساخته و پرداخته اوهام و خيالات مىباشد؟ شايد چنين بگويند، ليكن تاريخ نويسان مسلمان شكى در صحت اين روايات ندارند و كمتر مورّخى است كه در آن شك كند.
تنها تاريخ نويسان پيشين نيستند كه اين حديثها را از آلايش شك و ترديد زدودهاند، بلكه نويسندگان معاصر نيز در ايمان به اين احاديث، كم از قدما ندارندو براى نمونه، نويسنده معاصر هندى «محمد حاج سالمين» را مىبينيم كه در كتاب خويش؛ «سيده زينب» اين داستان را به قلم آورده و در خلال سطورى چند، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه با چشمان اشكبار به روى نوه خود خم شده و مصيبتهايى را كه اين دختر در صحنه كربلا خواهد ديد، بخاطر مىگذراند، آنگاه از خود مىپرسد. راستى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه با ديده غيب بين خود اين قتلگاه ففجيع را مىديد، تا چه اندازه، محزون بود؟ و هنگامى كه در پيشانى طفل شيرين خويش، حوادث تلخى را كه درپيش دارد، مىخواند بر وى چه مىگذشت؟
ما محال نمىدانيم كه در آنوقت اندكى از اين اخبار شايع بوده است، امروز همان شايعات همچون سايههايى كه موجب زيبايى و خوش رنگى تصوير مىشود، سايههايى از حزن و اندوه بر گهواره كودك افكنده و عميق ترين عواطف و سو گوارى را نسبت بدو برمىانگيزد، و مىتوان بر
اين جمله افزود كه زهرا، هنگام باردارى، خاطرى آسوده و آرام نداشت، چه از روزگارى پيش، يعنى روز مرگ خديجه گاه بگاه او را حزن و اندوه و اضطراب و تشويش فرا مىگرفت و اين پريشانى خاطر وقتى شدت يافت كه عايشه به خانه پيغمبر آمد و جاى خديجه را، كه چندگاهى فاطمه عهدهدار شده بود، گرفت سپس ميان دختر و زن پدر مناقشاتى پديد آمد كه طبعاً در چنين مواردى، ميان اين خويشاوندان، رخ مىدهد، تا آنجا كه بعضى مستشرقين مانند بودلى و لامنس مىگويند: در خانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دو جناح تشكيل شده بود كه يكى از عايشه و ديگرى از فاطمه حمايت مىكرد. همچنين دور نيست كه رنج ايّام حمل نيز بر مصيبت فقدان مادر افزده باشد.
زينب در خانوادهاى شريف، ايام طفوليت را زير سرپرستى جد بزرگوار خود، سپرى مىكند. از محبّت سرشار افراد خانواده خويش برخوردار مىباشد. هنگامى كه طفلى شيرين زبانست، درس زندگى را از مادر مهربان خود فرا مىگيرد. همين كه دوران شير خوارگى را پايان مىدهد. گروهى از نخبهترين معلّمين درس زندگى را، كه جزيرة العرب پرورده و بخود ديده است (؛ مانند جد بزرگوار، پدر گرامى، دانشمندان و فقهاى ديگرى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم) در مقابل خود مىبيند.
در ميان همسالان زينب، كسى را نمىبينيم كه محيطى چنين شريف و مقدس به خاطر پرورش او آماده شده و به درجه وى از مراحل عالىِ تربيت، برخوردار باشد.
اجتماع اين همه عواملِ سعادت، مىبايست خاطر او را خرسند
نمايد، ولى در همين ايام از حادثه جانگدازى با خبر مىشود كه او را آزرده و محزون مىكند، از آينده پر مشقتى كه در پيش خواهد داشت.
مىگويند روزى آياتى از قرآن كريم خواند و تفسير آن را از پدر خواست و در همان روز بود كه على عليه السلام دور نمايى از فاجعه كربلا را بدونشان داد و بى نهايت متعجب شد كه زينب در پاسخ او گفت:
پدر: مىدانم ... مادر مرا از اين حادثه با خبر ساخت تا براى زندگى در چنان روز مهّيايم سازد! ... على عليه السلام در مقابل اين پاسخ سكوت كرد ولى دل او از فرط شوق و محبت نسبت به دختر خود مىتپيد.
من داستان را از دوران كودكى زينب آغاز كردم، تا امتداد شبح ترسناكى كه گرداگرد گهواره طفل را فرا گرفته و تا آنگاه كه دقايق آخرين زندگى را مىپيمايد همراه اوست و سراسر حكايت از حيات پرمشقت وى مىكند، بنگرم.
اكنون اين موضوع را به حال خود گذارده و به دوران طفوليت او مىنگريم و مىبينيم هنوز پنجمين سال زندگى خود را تمام نكرده است كه حوادث سهمگينى گريبان او را مىگيرد!
هنوز پنجمين سال زندگى را تمام نكرده است كه جد بزرگوار خود را از دست مىدهد و جسد پاكيزه او را در خانه عايشه به خاك مىسپارند.
از آن زمان كه مكه را فتح كرده و خانه خدا را از بتان پاكيزه ساخته و مردمان را گروه گروه بدين خود- دين خدا- كشانيده است.
شايد طفل، آن منظره دلخراش را به چشم ديده و حركت جنازه جد و به خاك سپردن او را از نظر گذرانيده است. ما نمىگوييم زينب در اين سن از عمر، كليه حوادثى كه پس از مرگ جدش در مدينه به وقوع پيوست، آگاه بود و از نزاع دو صحابى پيغمبر عمر و ابوبكر و مناقشاتى كه بين آندو! بر سرمردن و نمردن وى در گرفت اطلاع يافت و گفتار عمر را كه مىگفت: محمد صلى الله عليه و آله و سلم نمرده و مانند موسى بازخواهد گشت، درمىيافت و پاسخ ابوبكر را كه به آيهاى از قرآن متوسل شده و مىگفت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيز همچون ديگران مىميرد، درك مىكرد. نه، من نمىگويم دخترى پنجساله، منظور از اين صحنهها را مىدانست. ولى بدون شك منظرههاى فجيع و دلخراشى را ديد كه براى آزردن طفلى خرد سال؛ مانند او، كافى است. او جسد جد خود را مىديد، كه خاموش در صحن خانه افتاده و فرياد و ناله، گرد جنازه وى برخاسته و ديدهها در فقدان او سرشك حسرت مىبارد. در آن خردسالى چه حادثه جانگدازى دل پاك و بى آلايش اين دختر را خست و روح پاك وى را دچار تشويش و اضطراب ساخت!
زينب را مىبينيم، كنار بستر مرگ جدش ايستاده و سر او را مشاهده مىكند كه در دامن عائشه مىافتد و او آن سر نازنين را به آرامى بر بالين مىگذارد. سپس چشمان وى را براى هميشه از دنيا بسته و پيراهنى بر بدن او مىپوشاند و بوسه وداع را از پيشانى شوهر مهربان برمىدارد. آنگاه بانگ ناله از خانه عايشه برخاسته؛ نخست خانههاى ديگرِ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و به دنبال آن احُد و قُبا را فرا مىگيرد.
سپس مىبيند كسان وى جسد او را در سه كفن مىپوشانند و مسلمانان دسته دسته براى وداع پيشواى بزرگ خود، در خانه او فراهم مىشوند.
او چشم به روى كسانى دوخته بود كه در خانه عايشه به كندن قبر مشغولند سه تن از ياران، كه با يكى آشناست؛ و او پدرش على عليه السلام است.
اين سه بدن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را برداشته. در قبر مىگذارند و روى قبر را با خشت و خاك مىپوشانند.
زينب براى فرار از دهشت و بيمى كه از ديدن اين منظرههاى فجيع بر اودست مىدهد، به آغوش مادر پناه مىبرد ولى مادر خود گرفتار اندوهى است، كه خاطر او را سخت آزرده و آرامش را از وى سلب كرده است.
دختر از آغوش مادر به دامن پدر پناهنده مىشود، ولى مشاهده مىكند كه او نيز با غصه و حزن دست بگريبان است. او از يك سو شكوه از غصب حقوق خود و در هم شكستن حشمت و احترام خويش دارد و از يك سو زن مصيبت زده خود را مىبيند كه مرگ پدر و ستمكارى
اصحاب و غصب حقوق او خاطرش را آزرده كرده است.
زينب مادر را مىديد كه شبانه از خانه بيرون رفته و يك يك خانههاى مهاجر و انصار را مىگردد و آنان را به يارى شوى خود مىخواند ولى آنها در پاسخ او مىگويند: دختر پيغمبر! ما با ابوبكر بيعت كرديم واگر على عليه السلام پيشدستى مىكرد. بيعت او را مىپذيرفتيم!
على عليه السلام مىگفت:
مىخواستيد جسد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در خانه بگذارم و براى طلب خلافت با مردم بجنگم؟! زهرا مىگفت:
شوهرم وظيفه خود را چنانكه بايد انجام داد و پاداش مردمى كه حق او را به ستم گرفتند با خداست.
*** زينب همه اين حوادث را مىديد و گمان دارم منظره دلخراش ديگرى را كه در كودكى وى رخ داد هرگز از ياد نبرد.
او هميشه به خاطر داشت كه چگونه عمر به نام «جلوگيرى از اختلاف كلمه!» به خانه زهرا حمله برد تا على را به بيعت ابوبكر وادارد.
هنوز آواز زهرا در گوش زينب طنين انداز است كه چون نزديك شدن آنان را به خانه خود احساس كرد، فرياد برداشت:
«پدر! پس از تو از عمر و ابوبكر چه ها ديدم!»
به دنبال اين استغاثه، مردم پراكنده شدند و عمر با حالتى محزون نزد ابوبكر رفت تا بايكدير به خانه فاطمه رفته، از او دلجويى كرده و خشنودى خاطر او را جويند.
عمر و ابوبكر نزد زهرا رفتند، ولى فاطمه ايشان را نپذيرفت. سپس به على عليه السلام توسل جستند و او آنها را به بالين زهرا برد، اما دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم روى خود را به ديوار كرده و سلام آنها را پاسخ نداد.
ابوبكر گفت:
دختر پيغمبر! به خدا من پيوند محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از پيوند خود بيشتر دوست دارم و تو نزد من از عايشه محبوبترى. من آرزو داشتم روز مرگ پدرت بميرم! (تو خيال مىكنى با معرفتى كه من در حق تو دارم، ميراثت را به ستم خواهم گرفت؟! من از پدرت شنيدم كه ما پيامبران ارث نمىگذاريم، آنچه بجا گذاريم صدقه است).
در اين وقت فاطمه چهره نحيف و محزون خود را به آنان كرد و پرسيد: اگر حديثى را از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بر شما بخوانم آن را به كار خواهيد بست؟ گفتند: آرى!
شما را به خدا از پدرم نشنيديد خشنودى فاطمه خوشنودى من و خشم او خشم من است؟ و هر كه دخترم را دوست بدار مرا دوست داشته و هر كه او را خوشنود سازد مرا خوشنود ساخته است و هر كه او را به خشم آرد، مرا به خشم آورده؟
آرى ما اين حديث را از پيغمبر شنيديم.
اكنون من خدا و ملائكه را گواه مىگيرم كه شما مرا به خشم آورديد و خوشنود نكرديد. اگر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ببينم شكوه شما را بدو مىكنم.
سپس روى خود را از آنها برگردانيد.
عمر و ابوبكر گريان از نزد فاطمه بيرون رفتند و ابوبكر از مردم خواست كه او را از خلافت معذور دارند.
*** زهرا روزهاى پس از مرگ پدر را زير بار حزن و اندوه بسر مىبرد و زينب كنار بستر بيمارى مادر شريك گريه و اندوه او بود. اين ايام سراسر خانه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را پردهاى از حزن و اندوه مىپوشانيد.
هيچيك از تاريخ نويسان ننوشتهاند كه فاطمه پس از پدر خنده برلب آورده، يا بستر بيمارى را جز براى زيارت خاك او ترك گفته است.
او نزد قبر پدر مىرفت و گريان مشتى از آن تربت پاك بر مىگرفت و مىبوييد و بر ديده مىكشيد و با ناله و فغان مىگفت:
«بر آنكس كه خاك گور احمد را بوييده است، چه باك اگر در عمر خود بوى خوش نبويد؟! بر من مصيبتها رفت كه اگر بروزگار مىرفت، شب مىشد.»
گريه او، ديگر مردمان را به گريه مىافكند.
روزى انس بن مالك را گفتند تا از وى رخصت گرفت و نزد او رفت، چون اجازت يافت از وى خواست كه شكيبايى پيشه گيرد و بر جان خود رحم كند. فاطمه پرسيد:
«چگونه دل شما راضى شد كه پيغمبر را در خاك پنها كنيد؟
انس را گريهاى سخت گرفت، با ناله و اندوه خانه فاطمه را ترك گفت.
فاطمه در گريه و اندوه شهره گشت و او را يكى از پنج تن گريه
كنندگان كه تاريخ نام آنها را ثبت كرده است (آدم، نوح، يعقوب، يحيى، فاطمه) به شمار آوردند. سپس نوه او على بن الحسين عليه السلام نيز بدانها اضافه شد.
زهرا پس از مدتى كوتاه كه از شش ماه متجاوز نبوده است، به پدر پيوست و صحنه فجيع ديگرى برابر زينب پديد آمد، ليكن در اين حادثه ادارك زينب قوى و احساسات او تندتر بود و خودِ مرگِ مادر كافى است كه طفل را شربتى تلخ و ناگوار چشانيده و او را براى گريه و ناله مستعد سازد.
در اين وقت زينب چنان نبود كه نداند از چه مىترسد و براى چه اندوهناك است. او مىدانست مادرش به سفرى رفته است كه بازگشت ندارد. او مىديد بدن مادرش را در خاك بقيع نهاده و به خاك و ريگ مىپوشانند و بانگ پدر را مىشنيد كه با ناله و اندوه پيغمبر را سلام مىفرستد و امانت او را به وى باز مىگرداند و پس از آن كه از سوزش فراق شكوه مىكند، آخرين سلام خود را بدرقه راه دختر وى كرده و در اين مصيبت بزرگ، از پروردگار شكيبايى و يارى مىطلبد.
زينب به خانه باز مىگردد و خانه را از مادر خالى مىيابد. در تاريكى شب و طلوع خورشيد، او را نمىبيند. به هر سوى خانه مىنگرد، جز وحشت و تنهايى مونسى ندارد. دل او گواهى مىدهد كه عزيزترين و زيباترين چيز را در زندگى از دست داده است. اين خاطرات دل او را به درد آورده و نزد پدر مىرود. شايد او بتواند اندكى خاطرش را تسكين دهد.
پس از مرگ فاطمه، زنان ديگرى به خانه على عليه السلام آمدند،
ام البنين؛ دختر خزام، مادر عباس، جعفر، عبدالله، عثمان.
ليلى: دختر مسعودبن خالد نهشلى تميمى، مادرِ عبدالله و ابوبكر.
اسماءِ: دختر عميس، مادر محمد، اصغر و يحيى.
صهبا: دختر ربيعه تغلبيه، مادر عمر و رقيه.
امامه: دختر ابوالعاص بن ربيع كه مادر وى زينب دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است و او مادر محمد اوسط مىباشد.
خوله: دختر جعفر حنفيه، مادر محمد معروف به ابن الحنفيه.
ام سعيد: دختر عروة بن مسعود ثقفى، مادر امّ الحسن و رمله بزرگ.
مخبأة: دختر امرء القيس بن عدى كلبى، وى دخترى زاد كه در خرد سالى درگذشت.
غير از اين، زنان و كنيزان ديگرى نيز به خانه على عليه السلام آمدند، ولى جاى زهرا- سلام الله عليها- همچنان براى هميشه در آن خانه و در دل حسن و حسين و زينب و ام كلثوم خالى بود.
زينب در ميان برادران و خواهران به وصيتى مخصوص از جانب مادر، ممتاز مىبود. مادر وى را سپرده بود كه بايد سرپرست برادران و خواهر باشد و زينب هرگز اين وصيت را فراموش نكرد.
اگر بخواهيم مصيبتهايى را كه در سن پنج سالگى بر اين دختر وارد شد، به دست فراموشى بسپاريم، اگر بتوانيم از شبح دهشتناكى كه گرداگرد گهواره او را گرفته و سپس رفيق دوران كودكى اوست، لحظهاى چشم
برگيريم، چهره درخشان ديگرى از زينب براى ما آشكار مىشود. آنجا زينب را مىبينيم كه در خانه پدر شغلى ما فوق سنين عمر خود به عهده گرفته است و حوادث او را چنان پرورش داد كه توانست جاى مادر را اشغال كند و براى حسن، حسين و ام كلثوم مادر شود، مادرى كه از عاطفه و مهربانى كه در خور يك مادر است، چيزى كم ندارد هر چند تجربه و بصيرت او به اندازه يك مادر نيست.
عجب نيست كه زينب در سن كمتر از ده سال جاى مادر را مىگيرد، بلكه شگفت اين است كه ما مىخواهيم زمان خود را با آن زمان مقايسه كنيم، آنگاه مىگوييم: اين سن دوران بازى و كودكى است.
زندگى آن روز، زندگانى بدوى بود و عوامل طبيعى و بسيطى كه در وجود انسان اثر مىكرد، دختر را در يكروز به اندازه يك ماه و در ماهى بقدر يك سال نيرو مىداد. حرارت سوزان خورشيد كه بر چنان بيابان پهناور مىتافت، احساسات دختر را چنان پرورش داده، تهييج مىكرد كه نظير آن براى دختران نازپرورده زمانما ميسّر نيست.
چرا اين مسأله را بعيد بدانيم؟ مگر مادران وجدههاى ما نبودند كه وظيفه مادرى را در سن ده سالگى يا اندكى پس از آن، به عهده مىگرفتند در حالى كه دختران ايشان شايد در سن بيست و پنج سالگى مىتوانند چنان وظيفهاى را به گردن بگيرند.
آرى هيچ شگفت نيست كه زينب در آغاز رشد، مادر و خواهر برادرانش باشد. خواهر او امكلثوم در حداثت سن، عمر را كه پيرى بود شوى گرفت و عايشه پيش از دهسالگى به شوهر رفت و مردم آن محيط
چنان كارى را شگفت و بزرگ نشمردند هر چند كه امروز بيشتر اروپائيان آن حوادث را از عجايب تاريخ مىشمارند. «بيشتر» اروپائيان گفتم، چرا كه ميان آنها نيز اندكى هستند كه عقل آنان بدين درجه از قوت رسيده است كه مقتضيات زمان و مكان را از نظر دور نداشته و چنان ازدواجى را در چنان روزگار، امرى عادى بدانند.
چون موسم ازدواج زينب شد، على عليه السلام كسى را كه در حسب و نسب همدوش او بود، براى وى اختيار كرد. گروهى از نجيب زادگان و ثروتمندان بنىهاشم، طالب زناشويى با زينب بودند ولى عبدالله بن جعفر از همه سزاوارتر بود.
پدر وى جعفر برادر على و دوست پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه بذوالجناحين ملقب بود و او را پدر مستمندان مىگفتند.
ابوهريره در باره او گويد: پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مردى فاضلتر از جعفر يافت نمىشود!
هنگام سختى به حبشه هجرت كرد، سپس با مسلمانان بازگشت و روز فتح خيبر به مدينه رسيد. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم او را در بر گرفت و پيشانى وى را بوسيد و گفت:
نمىدانم به كدام يك از اين دو، بيشتر خرسند باشم، فتح خيبر يا مراجعت جعفر؟ و گفت: مردم بار درختان گوناگونند و من و جعفر باريك درختيم.
سال هشتم هجرت همراه لشكرى كه عازم روم بود، رفت.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرماندهى اين لشكر را به زيدبن حارثه داد و فرمود در صورتى كه براى او حادثهاى رخ دهد جعفر امير لشكر است.
سپاهيان اسلام در بلقاء با لشكر روم رو برو شدند. مسلمانان، قريه «موته» را پناهگاه خود كردند و زيد پرچم را به دست گرفت و پس از آن
كه او را تير باران كردند درگذشت سپس جعفر پرچم را برداشت و چون دست راست او را بريدند پرچم را بدست چپ گرفت و پس از آن كه دست چپ او بريده شد پرچم را به سينه چسبانيد، تا آن كه او را كشتند.
وى نخستين «طالبى» است كه در اسلام بقتل رسيد.
مادر عبدالله بن جعفر «اسماء دختر عميس» خواهر ام المؤمنين «ميمونه» و «سلمى» زن حمزة بن عبدالمطلب و «لبابه» زن عباس بن عبدالمطلب است.
اسماء را نخست جعفر به زنى گرفت و فرزندان او همه از اين زنند.
چون جعفر به قتل رسيد ابوبكر وى را تزويج كرد و از او محمد متولد شد و چون ابوبكر على بن ابيطالب وى را به خانه آورد و يحيى و محمد اصغر و به روايت واقدى عون و يحيى از او متولد شدند.
عبدالله شوهر زينب در حبشه متولد شد و او نخستين كس از مسلمانان است كه در آن سرزمين تولد يافت. ابن حجر (1)1 گويد:
پيامبر در حق او گفت: «اللهم اخلف جعفراً فى اهله و بارك لعبد الله فى صفقة يمينه» و فرمود: عبدالله در خوى و سرشت، همانند من است. و همچنين فرمود: من در دنيا و آخرت ولى ايشان هستم.
عبدالله سيدى شجاع، بزرگوار و پارسا بود. او را قطب سخا مىگفتند، هيچ گاه مستمندى را محروم نكرد و هيچ كار نيك را بخاطر پاداش انجام نداد.
محمد بن سيرين گويد: مردى بازرگان شَكَر براى فروش به مدينه
1) - الاصابة، ج 3 ص 49.
آورد و بازار او كساد شد عبدالله خبر يافت و ناظر خود را گفت: تا شكر وى را بخرد و به مستمندان دهد.
يزيد بن معاويه، مالى بسيار براى وى هديه فرستاد، عبدالله آن را بر مردم مدينه قسمت كرد و چيزى از آن به خانه خود نبرد.
«عبدالله بن قيس رقيات» در باره او گويد:
عبدالله بن جعفر چون ديد مال ناپايدار است، نام خود را پايدار گذارد.
و شَمَّاخ «معقل بن ضرار» در حق او گويد:
اى عبدالله تو جوان نيكو هستى. سراى تو براى مهمان ناخوانده جاى خوبى است كه در آن خوردنى و پذيرايى دل پسند آماده مىباشد.
ابن قتيبه در «عيون الاخبار» گويد:
چون معاويه از مكه به مدينه شد، براى حسن و حسين و عبدالله بن جعفر و ديگر اشراف قريش هديهها فرستاد و رسول خود را گفت: بنگر تا هر يك از ايشان هديه خود را چه خواهند كرد.
چون رسول وى رفت، معاويه حاضران را گفت: اگر مىخواهيد بگويم هر يك از اينها هديه خويش را چه مىكند؟
حسن، اندكى از بوى خوش كه بدو فرستادهام به زنان خود مىبخشد و مانده را به حاضران مىدهد و براى ديگران چيزى نمىگذارد.
حسين، نخست فرزندان كسانى را كه در نبرد صفّين كشته شدهاند مىبخشد و اگر چيزى ماند بدان شتر مىكشد و با شير به مردم مىخوراند.
عبدالله بن جعفر: مولاى خود را مىگويد: اى بديح! با اين مال وام
مرا بده و اگر چيزى ماند، دشمنانم را بدان وارهان.
و اما فلان ...
گويند چون رسول بازگشت، چنان گفت كه معاويه خبر داده بود.
عبدالله در بخشش مبالغه مىكرد و بيمى نداشت كه مال وى تباه شود يا به دشمنان او برسد.
شاعر گويد:
اگر در دست خود جز جانش نداشته باشد آن را به گدا مىبخشد.
*** ميوه اين ازدواج مبارك چهار پسر است على، محمد، عون اكبر، عباس و دو دختر يكى ام كلثوم كه معاويه مىخواست او را براى فرزند خود يزيد به زنى بگيرد و بنى هاشم را به سوى خود كشد ولى عبدالله كار ازدواج او را به حسين وا گذاشت و حسين او را به پسر عم خود قاسم بن محمد بن ابى طلب تزويج كرد.
زناشويى زينب و عبدالله ميان او و پدر و برادرانش جدايى نيفكند و اين زن و شوهر همچنان با على عليه السلام بودند. چون على عليه السلام كوفه را مقرّ خلافت كرد، آنان هم در آن شهر سكونت جستند و على عليه السلام ايشان را سخت گرامى مىداشت. عبدالله در جنگهاى على عليه السلام شركت مىكرد و در صفين يكى از اميران لشكر او بود. چون مردم قدر عبدالله را نزد على عليه السلام مىدانستند حاجت خويش بدو برده و او را نزد پدر زن وى شفيع مىكردند و على عليه السلام هيچگاه حاجت عبدالله را رد نمىكرد.
ابن سيرين گويد: (1)2 دهقانى از مردم عراق وى را نزد على عليه السلام شفيع كرد و چون حاجتش روا شد، چهل هزار درهم نزد عبدالله فرستاد، عبدالله آن مال را رد كرد و گفت ما بر كار نيك مزد نمىگيريم.
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين آرد كه: چون حسن بن على عليه السلام درگذشت، بنى هاشم طبق وصيت، خواستند او را در جوار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به خاك سپارند. ولى امويان سلاح پوشيده و آماده نبرد شدند و مروان آنان را به جنگ برانگيخت و گفت عثمان در آخر بقيع به خاك رود و حسن نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم؟ اين كار شدنى نيست!
حسين مىخواست حسن را نزد جدش به خاك سپارد و نزديك بود فتنه رخ دهد! ولى عبدالله او را سوگند داد تا سخنى نگويد آنگاه حسن را به بقيع برده و نزد مادر وى به خاك سپردند. (2)3
اكنون شمايل زينب را تشريح كنيم! پيداست كه تاريخ در اين باره خاموش است، چه زينب هنگام جوانى در خانه و در پس پرده بود و كسى نمىتوانست او را ببيند ولى پس از ده ها سال، يعنى پس از واقعه كربلا و پس از آنكه روزگار او را در هم فشرده و مصيبتها، ناتوان و شكستهاش كرده بود، طبرى او را از زبان كسى كه در حادثه خونين «عاشورا» ديده است چنين وصف مىكند:
زنى مانند آفتاب درخشان بيرون شد، پرسيدم كيست؟ گفتند:
زينب دختر على است. عبدالله بن ايوب انصارى كه هنگام رسيدن وى به
مصر (پس از قتل حسين عليه السلام) او را ديده است مىگويد: به خدا مثل پاره ماه بود و زنى را زيباتر از او نديدم.
در اين وقت زينب پنجاه و پنج ساله بود، زنى پير و ناتوان، زنى داغديده و مصيبت زده!
اما شخصيت زينب را بايد از قدرت بيان و قوت منطق او فهميد.
سخنرانيهاى وى در صحنه كربلا و در كوفه و مجلس يزيد، او را چنان كه بايد شناسانده و در زيباترين هيكلى از شجاعت و سر بلندى و جلال به ما نشان مىدهد و در آينده گفتار تذكره نويسان را در اين باره خواهيم و از بلاغت زينب در محضر پسر زياد و فرزند معاويه به وحشت خواهيم افتاد.
جاحظ در «البيان و التبيين» از خزيمه اسدى آرد كه: پس از قتل حسين عليه السلام به كوفه رفتم و گوياتر از زينب در آنجا نيافتم، تو گويى زبان على است كه سخن هميراند!
از يك سو هم زينب را مىبينيم كه در لطف و مهربانى همانند مادر و در دانش و پارسايى همتاى پدر خود على عليه السلام است و در برخى روايات است كه او را مجلس علمى بود و زنان به قصد آموختن احكام دين نزد او مىرفتند. اين صفات برجسته كه براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده است، زينب را از ديگران ممتاز ساخت؛ چنانكه او را «عقيله بنى هاشم» مىگفتند و از وى حديث فرا مىگرفتند. ابن عباس از او حديث كند و گويد: عقيله ما زينب دختر على حديث كرد ... و اين لقب بر او ماند؛ چنانكه به عقيله معروف گشت و فرزندان وى را بنى عقيله گفتند.
اگر دست حوادث، زينب را از شركت در صحنههاى جانگداز و مبارزات سياسى كه براى علويان پيش آمد، بر كنار مىداشت، و او همچنان در مدينه به زندگانى زناشويى ساده خويش ادامه مىداد، نيازى به ذكر مبارزههاى خاندان علوى نداشتيم، ولى مقدر بود كه او نيز از آسيب اين گرد باد حوادث، كه به سختى بر دولت اسلامى وزيدن گرفت، بر كنار نماند!
*** گاهى زينب چنان در اين طوفان هولناك و وحشتافزا ناپديد مىشود كه گويى سيل حوادث سهمگين، سراپاى او را در خود پوشيده است تا آنجا كه آثار او نيز در ميان غرش مهيب و گوش خراش اين حوادث، نابود مىشود ولى طولى نمىكشد كه خود را از ميان اين امواج متراكم بيرون كشيده و در صحنه ديگرى به صورت «شير زن كربلا» جلوه مىكند. پيوستگى اين حوادث با يكديگر سبب شده است كه ما به ذكر يك سلسله نبردهاى سياسى بپردازيم، شايد خواننده تصور كند ارتباط زينب با اين حادثهها جز اين نيست كه او يك تن از خاندان هاشمى است و اين اتفاقات نيز براى همين خانواده رخ داده است. ليكن خواهيم ديد تنها اين رابطه ضعيف وى را با اين صحنهها نمىپيوندد، بلكه او در تمام مراحل مبارزهها مستقيماً شركت داشته و در هر يك نقش مهمى را به عهده دارد.
تقدير چنين بود كه زينب از نزديك شاهد پيدايش بروز اين
حوادث باشد. او به چشم خود ديد كه خلافت از ابوبكر به عمر و از وى به عثمان انتقال يافت و در دوره اين مرد، نبردى آغاز شد و آتشى افروخته گشت كه تا به امروز خاموش نشده است.
او به گوش خويش بانك عايشه را شنيد كه مردم را به شورش مىخواند و خون عثمان شهيد! را مىجويد و مىگويد:
گروهى ناچيز از مردم شهرها و دستهاى از بندگان مردم مدينه در ماه حرام خون حرام را ريختند، به خدا كه انگشت عثمان از يك دنيا مانند ايشان بهتر است. بر شماست كه به كيفر آنان برخيزيد تا عبرت ديگران شود.
و خود در جنگ جمل فرمانده لشكرى مىشود كه بر امير المؤمنين على عليه السلام خروج كرده است. نه على عليه السلام كشنده عثمان است نه مردم را به كشتن او برانگيخت و نه از كشتن او رضايت داشت، نه عايشه از عثمان خوشدل بود. نه خونخواه او بلكه عايشه خود مردم را به مخالفت عثمان مىخواند و كرداروى را نكوهش مىكرد.
تاريخ نويسان فراموش نكردهاند كه چون عثمان از عطاى عايشه كاست، غضبناك شد و روزى كه عثمان خطبه مىخواند جامه پيغمبر را به مردم نشان داد و فرياد زد: اى مسلمانان اين جامه پيغمبر است، هنوز كهنه نشده در صورتى كه عثمان شريعت او را كهنه كرد و بسيار اتفاق مىافتاد كه مىگفت اين نعثل را بكشيد كه كافر شده.
هيچ يك از تاريخ نويسان ترديدى ندارند كه اگر على پس از عثمان به خلافت نمىرسيد، عايشه به شورش بر نمىخاست.
مدائنى گويد:
چون عثمان كشته شد عايشه در مكه بود و هنگام خروج از مكه از ماجراى عثمان مطلع شد و چون مىپنداشت كه طلحه به خلافت مىرسد گفت: بميرد نعثل، آفرين اى صاحب انگشت (لقب طلحه بود، چه انگشت وى در نبرد احد قطع شد) آفرين پسر عمو! گويا مىبينم براى بيعت با آن انگشت بر سر و روى هم مىروند. طلحه پس از قتل عثمان كليدهاى خزانه را گرفته و متاعهاى گزيده خليفه مقتول را برداشت.
چون عايشه دانست كه كار بيعت على پايان يافته، امر كرد تا شتران سوارى او را به مكه باز گردانند.
مردم او را گفتند تو نبودى كه بيشتر از همه با عثمان دشمنى مىكردى و مىگفتى بميرد اين نعثل؟! طبرى گويد: چون عثمان كشته شد، فراريان به مكه رفتند و عايشه آنجا در كار عمره بود، چون وى را از قتل عثمان خبر دادند، كلامى بدين مضمون گفت:
اين سرانجام را مصلحت ناخواهان ميان او پديد آوردند. و چون عمره بگزاشت و از مكه بيرون شد مردى از بنى ليث كه عبيد بن ابى سلمه نام داشت و به ابن ام كلاب معروف بود او را ديد. عايشه از وى پرسيد چه خبر است؟ مرد در پاسخ خاموش شد. عايشه پرسيد: واى برتو به سود ماست، يا به زيان ما؟ وى گفت: عثمان كشته شد و سپس خاموش گشت.
ديگر چه كردند؟
مردم مدينه كار خلافت را به نيكوترين صورت پايان دادند و با على عليه السلام بيعت كردند.
ابن ام كلاب پرسيد: براى چه؟ به خدا نخستين كس كه با او بستيز برخاست تو بودى، تو مىگفتى بميرد اين نعثل!
ابن ام كلاب اين ابيات را در باره او گفت:
«تو دگرگون شدى، با دوباران (فتنه) از توست، تو ما را كشتن امام فرمودى و گفتى او كافر شده است، ما پيروى تو را كرديم و او را كشتيم كشنده او كسى است كه كشتن او فرمود، او را كشتيم نه سقف فرود آمد، نه آفتاب و ماه گرفت».
عايشه راه خود برگردانيد و به مكه رفت و آتش انتقام على عليه السلام در سينه او زبانه زد. آرى على عليه السلام كسى است كه از هنگام ورود وى به خانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هيچگاه با او آشتى نكرد. مگر على عليه السلام شوى فاطمه دختر خديجه زن محبوب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيست كه او با همه جمال و هوش و جوانى نتوانست مكانت وى را در دل شوهر زايل كند؟
مگر على نيست كه در داستان افك به طلاق وى اشارت كرد؟ و بسيارى ديگر از اين مقولهها كه هر يك براى محكوميت على در نظر عايشه كافى است.
*** هنگامى كه آتش فتنه افروخته شد، زينب سى ساله بود و با شوهر و فرزندان در دارالخلافه به سر مىبرد و از نزديك شراره اين آتش سوزان را كه عايشه روشن كرده و سپس آن را دامن مىزد، مشاهده مىكرد.
زينب مىديد پدرش در ميدانهاى نبرد يكى پس از ديگرى داخل مىشود، جنگ جمل را پايان مىدهد تا صفين را آغاز كند و چون از نبرد صفين و جنگ معاويه آسوده مىگردد، نوبت جنگ نهروان مىرسد، همچنين پنج سال مدت خلافت خود را در رزمگاهها در مقاتله با دشمنان اسلام مىگذراند.
در اين نبردها زينب شركتى نداشت، عايشه بود كه در جنگ جمل شركت جست و به شتر سوار شد و فرماندهى لشكر را به عهده گرفت و نامه به اطراف نوشت و مردم را با عبارتى چنين به جنگ على خواند:
«از عايشه دختر ابوبكر، مادر مؤمنان، زن مجبوب پيغمبر به فرزند خالص خود ... چون نامه من به رسد به يارى ما بيا و اگر نمىتوانى مردم را از يارى على عليه السلام بازدار».
گروهى پذيرفتند و گروه ديگر گفتند:
اگر به خانه خويش برگردى ما فرزند خالص تو هستيم و گرنه نخستين كسى هستيم كه با تو ستيز خواهيم كرد!
يا مىگفتند: خدا مادر مؤمنان را بيامرزد، تو را گفتهاند در خانه خود بنشين و ما را گفتهاند كه جهاد كنيم، تو ما را كار فرمايى و كار ما را خود به گردن گيرى؟!
ولى بنى اميه با سخاوتى سرشار، مال خود را در راه اين نهضت صرف كردند و از هر سو، رو به مكه نهادند تا آن كه سه هزار تن به همراهى وى از مكه بيرون شد، عايشه به بصره رفت و براى مردم چنين خطبه خواند:
مردم عثمان را گناهكار و اعمال او را زيانكار مىدانستند و به مدينه آمده از ما رأى مىجستند، چون ما در ايشان مىنگريستيم، عثمان را مردى پاكيزه و پارسا و ايشان را گروهى دروغگو و عاجر مىديديم كه آنچه را در دل دارند به زبان نمىآورند، چون انبوه شدند، به خانه او ريختند و خون حرام و شهر حرام را بىدليل و بهانهاى حلال شمردند.
مردمان بانگها در هم افكندند. عايشه گفت: «مردم خاموش باشيد، گوش بدهيد، امير المؤمنين عثمان، گناهانى كرد، ليكن آن را به آب توبه شست و مظلوم كشته شد، او را به ناروا و مانند شتر كشتند، بدانيد كه قريش به تيرهاى خود نشانههاى خود را زد و به دست خويش دهان خود را خون آلود ساخت. از كشتن عثمان غرضى معلوم نداشت و سودى عايد وى نگشت، به كيفر اين كار بلايى خواهند ديد كه خفته را بيدار كند و نشسته را برانگيزد و گروهى برايشان مسلط مىشوند كه به آنان رحم نكرده و بديشان كيفر سخت دهند. مردم! گناهان عثمان چندان سخت نبود كه ريختن خون وى را روا سازد. نخست او را همچون جامه شسته فشرديد سپس بر وى ستم كرديد، او را پس از توبت و بيرون شدن از گناه بكشتيد و بى مشورتِ جماعت، با على بن ابيطالب عليه السلام بيعت كرديد؟! شما چنان مىپنداريد كه من به خاطر تازيانه عثمان خشمگين مىشوم و از شمشيرى
كه شما به روى او كشيديد به خشم نمىآيم؟ بدانيد كه عثمان مظلوم كشته شد شما خون او را بجوييد و اگر بر كشندگان او دست يافتيد نخست آنان را بكشيد سپس كار را به شورا واگذاريد و شورا را از كسانى تشكيل دهيد كه عمر ايشان را براى اين كار برگزيد و كسانى را كه در خون عثمان شريك بودهاند به مشورت نخوانيد!».
ليكن شنيد كه بعضى او را چنين پاسخ دادند:
«اى مادر مؤمنان! به خدا كه قتل عثمان، براى كارى كه تو انجام دادى ناچيز است. از خانه بيرون شدى و بر شتر ملعون سوار گشتى. خدا تو را حرمت و مهترى داده بود، ليكن به دست خود اين سَتر پاره كردى و آن حرمت را در هم شكستى».
و جوانى از بنى سعد، طلحه و زبير را گفت:
زبير! تو ياور و دوست خالص پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بودى. طلحه! تو دست خويش سپر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كردى و اكنون ام المؤمنين را با شما مىبينم، آيا زنان خود را نيز همراه آوردهايد؟
پس من در كار شما شريك نخواهم شد، آنگاه اين اشعار را خواند:
زنان خود را در خانه گذارده مادر خويش را فرمانده جنگ كرديد؟! چه بى انصافى! بدو فرمودند در خانه بماند ولى او بر شتر سوار شده بيابانها را پيمودن گرفت.
كارى در پيش گرفت كه فرزندان وى بخاطر آن با تير و نيزه و
شمشير به جان هم افتادند!
طلحه و زبير پرده او را پاره كردند و حرمت وى را درهم شكستند.
احنف بن قيس او را چنين گفت:
من از تو به خشونت سؤال مىكنم، تو بر من خشم نكن، آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تو را بدين خروج فرموده بود؟!
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تو را فرمود: از خطا معصومى؟
راست گفتى، خدا مىخواست تو در مدينه بمانى و تو بصره را برگزيدى و تو را فرمود كه در خانه خويش بنشين و تو در خانه مردى از بنى ضبة ساكن شدى. اى مادر مؤمنان به من نمىگويى كه براى جنگ آمدهاى يا به خاطر صلح؟
عايشه كه خشم خود را فرو مىخورد گفت:
براى صلح آمدهام!
به خدا اگر هنگامى مىآمدى كه جنگ آنان با كفش و ريك پرانى بود، به گفته تو با هم آشتى نمىكردند چه رسد بر اين هنگام كه شمشميرها برگردن هم نهادهاند!
عايشه در پاسخ درماند و با حالتى درناك گفت: بردبارى احنف راهجوى كه از من كرد فرو بپوشيد، از اين نافرمانى فرزندانم به خدا شكوه مىكنم.
چون دو سپاه رو بروى هم ايستادند و تنور جنگ تافته شد، عايشه آتش احساسات سپاهيان خويش را بر مىافروخت، به راست نگريست و پرسيد كيانند؟
گفتند: بكر بن وائل
گفت: شاعر درباره شما مىگويد:
چنان در آهن پوشيده نزد ما آمدند، كه گويا در سرافرازى بكر بن وائلند.
سپس به چپ نگريست و پرسيد كيستند؟ گفتند: فرزندان تو؛ ازد.
آنان را بانك زد: اى مردم غصان، شجاعتى را كه از شما مىشنيديم نشان دهيد.
و به پيش روى خود نگريست و پرسيد كيانند؟ گفتند:
بنى ناجيه گفت: زه! زه! شمشيرهاى قرشى، مكى! شجاعتى از خويش نشان دهيد كه از آن پرهيز كنند! و با اين سخنان ايشان را چون پارهاى آتش كرد.
*** يكايك پرچمداران مهار شتر وى را گرفته خويشتن را آماده فداكارى نشان مىدادند و شاعر آنان، وى را بدين اشعار مخاطب ساخت:
اى مادر ما! اى زن پيغمبر! ما بنى ضبهايم كه تا سرها را در ميدان ريزان نبينيم فرار نمىكنيم و ديگرى مهار شتر را گرفت سپس بر پيكر يكى از لشكريان على عليه السلام گذشت و گفت: تو پيش از آن كه برندگى شمشير را بچشى پيرو على عليه السلام شدى و زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را خوار گذاشتى؟ و
مردى از سپاهيان على عليه السلام آماده مبارزه او شده وى را مىگفت:
شمشير خويش برهنه كرده در پير و جوان ازدمىگذارم، تا آنگاه شتر پى شد و نزديك بود عايشه كشته شود ولى على عليه السلام او را نجات داد، سپس منادى او گفت:
كسى زخمدان را نكشد، كسى در پى گريختگان نرود، كسى فراريان را زخمى نسازد، هر كس سلاح خود را از تن باز كند در امان است! هر كس درب خانه خود را ببندد در امانست.
اميرالمؤمنين على عليه السلام پس از پيروزى، بر سر كشتگان كه شماره آنان در حدود ده هزار تن بود، ايستاد همه كشتگان، عرب و مسلمان بودند و در آنها حاملان قرآن و حافظان سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود. آنگاه بر كشتگان كوفه وبصره نماز گزارد.
عايشه را پس از آنكه تنها مبارز اين صحنه خونين بود به مدينه بازگرداندند.
ام سلمه دوست داشت على عليه السلام را يارى دهد ولى مىديد براى او كه مادر مؤمنان است، دخالت در اين كشمكش زيبنده نيست، پس فرزند خود عمر را نزد على عليه السلام برد دو گفت: با امير المؤمنين! اگر بيم از نافرمانى خدا نبود و تو نيز مىپذيرفتى با تو مىآمدم!
به خدا پسرم را از خودم بيشتر دوست دارم، او همراه تو در اين نبرد شركت مىكند. و سپس نزد عايشه رفت و گفت اين چه قيامى است؟! از خدا بترس و مسلمانان را درگير جنگ نكن، به خدا اگر بدين سفر روم و سپس به بهشتم برند، از محمد صلى الله عليه و آله و سلم شرم دارم. چه، پردهاى را كه بر من
پوشانده است پاره كردهام.
عايشه اين نصيحتها را نپذيرفت و به راه خود رفت و از زنان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه با او به مكه رفته بودند، تنها حفصه دختر عمر بود كه گفت: رأى من تابع رأى عايشه است و مىخواست با وى به بصره رود، ليكن برادر او عبدالله نگذاشت و حفصه ناچار در خانه نشست.
*** بدينسان عايشه يكهتاز اين ميدان شد و از زينب در صحنهها نامى نمىشنويم، گويا دست تقدير او را ذخيره كرد تا پس از يكربع قرن، مبارز صحنه ديگرى شود، مبارز ميدان خونين كربلا. او همچنان در دارالخلافه شاهد نبردهاى پدر بود تا آن كه در شبى نا مبارك، شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم كه امام به نماز بيرون شد، زينب در خانه نشسته و از حوادثى كه در مسجد رخ مىداد خبر نداشت ولى اندكى پس از آنكه بانگ اذان را از مأذنه شنيد، فرياد دلخراشى از ناحيه مسجد به گوش وى رسيد و ترسى مبهم دلش را فشرد، اما خود دارى كرد، سپس به نالهاى كه از ناحيه دارالخلافه برخاسته و هر آن نزديكتر مىشد، زينب دانست كه اين فريادها كشته شدن پدر او را اعلام مىدارد. در اينجا زينب يكبار ديگر همه نيروى خود را كه نزديك بود متلاشى شود، جمع كرد و براى استقبال پدر آماده شد.
على عليه السلام به ضربتى كه از شمشير زهر آلود ابن ملجم خورده بود، از پاى درآمد و او را بر روى دوش به خانه مىآوردند.
زينب خود را روى پدر انداخت و زخم او را با اشك خويش
شستشو مىداد. از يك سو ام كلثوم خواهر وى كنار او ايستاده و قاتل پدر را مىگفت:
دشمن خدا! پدرم از اين ضربت آسيبى نخواهد ديد و خدايت رسوا خواهد كرد. بديهى است زينب داستان ابن ملجم را از كسانى كه به عيادت پدر وى مىآمدند، شنوده است كه ابن ملجم يكى از سه تنى است كه به قتل على و معاويه و عمروبن عاص هم سوگند شدند تا خون كشندگان نهروان را بجويند و دردى را كه از روز كشته شدن عثمان پديد آمده بود، درمان سازند!
ابن ملجم از مكه به كوفه شد و به ديدن مردى از ياران خويش از «تيمالرباب» رفت. در آنجا قطام را كه زيباترين زنان عهد خود بود و پدر و برادر وى را در نهروان كشته بودند، ديد. با ديدن وى دل از دست داده و او را خواستگارى كرد. قطام پرسيد كابين من چيست؟
هر چه بگويى.
كابين من سى هزار درهم و بنده و كنيزى و كشتن على بن ابى طالب است!
ابن ملجم لحظهاى فكر كرد. او كه مىخواست راز خود را پوشيده دارد، گفت.:
قطام براى اين كه وى را بفريبد، گفت: اگر على را بكشى خاطر مرا آسوده ساختهاى و به وصالم خواهى رسيد.
ابن ملجم با تأمل در او نگريست و گفت:
قطام دو نفر ديگر را نيز براى كمك او حاضر كرد، آنگاه در شب موعود، شمشير به گردن ايشان انداخته، آنان را روانه مسجد ساخت ... و كار چنان شد كه شاعر گويد:
مهرى را چون مهر قطام نديدم!
سى هزار درهم و غلامى و كنيزى و كشتن على عليه السلام.
هيچ مهر هر چند بسيار باشد، گرانبهاتر از كشتن على نيست و هيچ فتك (قتل ناگهانى) به پايه فتك ابن ملجم نمىرسد.
چون على عليه السلام را از مسجد به خانه بردند مردم گروه گروه به قصد عيادت وى، بر در خانه فراهم شدند و چون اجازت دخول نيافتند، دانستند كه بيمارى امام سخت و جراحت او خطرناك است. يكى از ايشان دربان را گفت: به اميرالمؤمنين بگو: خدا تو را در زندگانى و مرگ رحمت كند، كه خدا را سخت بزرگ مىداشتى.
پزشكان كوفه را براى معالجت وى خواندند. اثير بن عمرهانى طبيبى كار آزموده بود. وى در جمله بيست تن غلامانى است كه خالدبن وليد در عين التمر اسير گرفت. چون او را براى معالجت آوردند. شُشِ تازهاى خواست ورگى از آن جدا ساخت و در جراحت فرو كرد و چون بيرون آورد و پليدى هاىمخ را بر آن ديد، مأيوسانه گفت: يا اميرالمؤمنين وصيت خود بگزار كه جراحت اين دشمن خدا به مغز رسيده است.
امام، حسن و حسين را براى نوشتن وصيت نامه خواند. از اين ساعت ديگر زينب بستر پدر را ترك نگفت.
گويى مىخواست پيش از رفتن پدر توشه خويش را از او برگيرد.
اميرالمؤمنين شب بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم درگذشت و دو فرزند خود حسن و حسين را برابر دشمن زيرك ايشان، معاويه گذاشت و زينب را تنها گذارد كه به چشم خود اهل بيت را ببيند كه به آتش فتنهاى كه در نتيجه قتل عثمان افروخته شد در مىافتند.
اما عايشه چون خبر مرگ على را شنيد، به اين شعر تمثل جست:
عصاى خود را انداخت و در جاى خويش آرميد، همچنانكه ديده از آمدن مسافر روشن شود.
سپس پرسيد او را كه كشت؟ گفتند مردى از بنى مراد!
گفت:
اگر دور بود خبر مرگ را جوانى بدو داد كه در دهان او خاك مباد!
زينب دختر ام سلمه برآشفت و گفت:
درباره على عليه السلام چنين مىگويى؟
گاهى دچار فراموشى مىشوم، چون فراموشى بر من دست داد متوجهم سازيد!
و در روايتى است كه چون عايشه خبر قتل را شنيد، سجده كرد و گفتهاند سفيان بن ابى اميه او را از على عليه السلام آگاه ساخت.
بلى عايشه گفت: «عصا را انداخت و در جاى خويش آرميد» ليكن نه چنان بود، نه عصا را انداخت و نه در جاى خويش آرميد، بلكه قتل على عليه السلام يك حلقه از رشته زنجير مصيبتى بود كه اهل بيت را در ميان گرفت و آنان را در آتشى افكند كه عايشه نخست آن را برافروخت و
سپس شعلهاش را دامن زد.
*** زينب پدر را از دست داد.
نوبت برادرش حسن رسيد.
حسن دور خود را با اين خطبه آغاز كرد:
در اين شب مردى كه رفتگان و آيندگان در نيكوكارى بدو نمىرسند، از دنيا رفت. وى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم جهاد كرد و جان خود را سپر او ساخت. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پرچم را بدست وى مىداد و جبرئيل طرف راست و ميكائيل طرف چپ او مىرفتند و او تا شاهد فتح را در آغوش نمىكشيد، باز نمىگشت. هنگام مرگ از طلا و نقره جز هفتصد درهم نگذاشت كه مىخواست با آن خادمى براى خانه خود بخرد.
در اين وقت او را گريهاى سخت گرفت و مردم نيز به گريه افتادند.
دور حسن پس از ده سال پايان يافت. او مىخواست با دشمن زيرك خود معاويه درافتد ولى مردم كوفه مردمى كه عدى بن حاتم درباره آنها مىگويد:
«هنگام تن آسائى و فراخى، زبان آنان چون درفش تيز و به وقت كار همچون روباه، نيرنگ پيش مىگيرند». بدو خيانت كردند، و پس از آنكه خيمه او را تاراج كردند و جانماز از زير پايش كشيدند، يكى رداى وى را برد و ديگرى جراحتى بران او رسانيد، ناچار شد كار را به معاويه واگذارد و مردم عراق را گفت:
سه چيز جان مرا از شما بازداشت. كشتن پدرم، جراحتى را كه به من
رسانيدند، مالم را كه تاراج كردند.
زينب پرستارى برادر را به عهده گرفت تا جراحت وى بهبودى يافت.
او گمان مىكرد كه چون برادرش كار را به معاويه واگذاشته است، جان او محفوظ خواهد ماند، ولى معاويه مىخواست خلافت را بصورت پادشاهى در خاندان بنى اميه باقى گذارد و تا حسن زنده بود نمىتوانست براى فرزند خود يزيد بيعت گيرد.
معاويه از عهدى كه با حسن بسته بود باكى نداشت؛ چه او به عهد و يثاق پاىبند نبود. آنچه موجب نگرانى او مىشد اين كه مىدانست مسلمانان خلافت يزيد را بجاى حسن نمىپذيرند. او هنوز روزى را بخاطر داشت، كه پس از مصالحه با حسن به منبر رفت و در خطبه خود على عليه السلام را به زشتى نام برد و چون حسين برخاست كه وى را پاسخ گويد، حسن دست او را گرفته بنشاند، سپس خود برخاست و گفت: اى كسى كه على عليه السلام را به زشتى نام بردى، من حسنم و پدرم على عليه السلام است. تو معاويهاى و پدرت صخر. مادر من فاطمه است، مادر تو هند. جد من پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است، جد تو حرب. جده من خديجه است، جده تو قتيله.
اكنون خدا بد نامترين و بدگوهرترين و پيشقدمترين ما دو تن را در كفر، لعنت كند!
به يكبار از طرف مسجد فريادهاى آمين برخاست!
با اين مجبوبيت كه حسن داشت، هرگز معاويه به آرزوى خود نمىرسيد و هر چند مردم از بيم شمشير او جرأت دم زدن نداشتند ولى
حسن در دل ايشان محترم بود.
حسن پس از كار مصالحه، به مدينه رفت و هشت سال در آنجا ماند، معاويه كه مىخواست كار بيعت يزيد را پايان دهد، زهرى براى جعده دختر اشعث بن قيس زن امام حسن فرستاد تا بدو بخوراند و او را از جانب شوى خود آسوده خاطر سازد و به وى وعده داد كه اگر چنين كنى صدهزار درهم به تو دهم و تو را براى يزيد به زنى بگيرم.
چون جعده كار خود را كرد، معاويه آن مال را بدو فرستاد وگفت زناشويى تو با يزيد ممكن نيست، چه من جان فرزند خود را دوست مىدارم! سپس مردى از آل طلحه او را به زنى گرفت و از وى فرزند آورد و چون ميان فرزندان وى و قريش سخنى مىافتاد، ايشان را سرزنش مىكردند و مىگفتند: برويد اى فرزندان زنى كه شوى خود را زهر خورانيد.
زينب برادر را تشييع كرد و چون بدن وى را در گورستان بقيع خواباندند. به خانه وحشتزايى كه گرد اندوه بر در و ديوار او نشسته بود بازگشت.
پس از حسن نوبت به حسين رسيد و زينب پرستارى او را به عهده گرفت. حسين مىديد خلافت از خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خارج شده و به صورت سلطنت موروثى در خاندان بنى اميه مىرود.
هنوز شش سال از مرگ حسن نگذشته بود كه معاويه آشكارا مردم را به بيعت يزيد خواند و مردم خواه ناخواه دعوت او را پذيرفتند.
تنها پنج نفر مخالف ماندند و سزاوارتر از همه آنان بدين مخالفت، حسين فرزند زهرا و سبط پيغمبر بود. معاويه پس از اين واقعه چهار سال ديگر زنده ماند و حسين همچنان در مخالفت با ولايتعهدى يزيد باقى بود.
او راضى نمىشد كه يزيد وليعهد دولتى باشد كه جدّ وى آن را تأسيس كرده است. چه اگر اين حكومت موروثى است، كسى از حسين به پيغمبر نزديكتر نيست و اگر خلافت حق مردم پارساست او وى كه علم و فقه وپارسايى را فراهم آورده است، چه كسى بدان سزاوارتر مىباشد!؟
اينان خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را از حق خود محروم مىسازند، تا جوانى شرابخوار، عياش، بيدين، آن را به ارث برد.
آيا نوه خديجه امّ المؤمنين، نخستين زن فداكار در اسلام، خلافت را تصرف كند بهتر است يا نوه هند جگر خواره كه در جنگ احد مرتكب پستترين جنايت گشت؟
اسلام هنوز جناياتى را كه هند در جنگ احد مرتكب شد از ياد نبرده است و جراحتهايى را كه اين زن بر مسلمانان وارد كرد، بهبود نيافته.
هنوز مردمى هستند كه هند را پيشاپيش گروه كافران كه در جنگ بدر از مسلمانان شكست خورده و كسانى مانند عتبه (پدر هند) و شيبه و وليدو ابوجهل و دهها تن ديگر از ايشان كشته بود. ايستاده ديدند كه آنان را سرزنش مىكند و سوگند مىخورد كه به شوى خود ابوسفيان نزديك نشود تا خون كشتگان را بخواهد تا آن كه مردم مكه عده خود را كامل كرده با سه هزار تن جنگجو بسر كردگى ابوسفيان فراهم شدند و هند با آنان حركت كرد و زنان ديگر نيز، سرود خوانان با او بيرون شدند، و هند با بندهاى حبشى كه وحشى نام داشت خلوت كرد و او را گفت: اگر سر حمزه را بياورى تو را آزاد خواهم ساخت.
همين كه دو سپاه در دامنه كوه احد فراهم شدند، هند زنان را گفت:
تادف بزنند و خود در ميان ايشان به رقص ايستاده و لشكريان را به جنگ برانگيخت.
چون آتش جنگ برافروخت، وحشى خود را نزديك حمزه رسانيده و حربه خويش را به گردش درآورد و به سوى حمزه انداخت.
حربه بدو خورد و او را به خاك و خون غلطانيد.
سپس وحشى بسر وقت هند رفت و هنوز نزديك وى نرسيده بود كه هند منظور او را دانست و خاموش، به وى نزديك شد و دست خود بدو داد. وحشى او را به بالين حمزه آورد و به روى او خم شد و دماغ و گوشش را بريد و چشمانش را كور كرد و شكم او را دريده كبدش را كه هنوز گرم بود، بيرون آورد و با حرص و اشتها جويدن گرفت. زنان بدنبال او خود را به كشتگان رسانده، از گوش و دماغ و انگشت شهيدان براى
خويش گوشوارهها و گردنبندها ساختند.
درست است كه هند در سال فتح مكه، مانند شوى خويش به اسلام گرويد، ليكن اسلام او، لكه اين جنايت را نخواهد زدود و مانع از اين نيست كه پسران او را «فرزندان جگر خواره» بنامند.
*** يزيد نوه اين هند است. پدر او معاويه خلافت اسلامى را همچون سلطنت روميان كه هر گاه هر قلى مىمرد هرقل ديگر جانشين او مىشد، براى وى به ارث گذارد در حالى كه ميان مسلمانان صحابه بزرگوارى بودند و حسين فرزند زهرا و نوه خديجه زنده بود.
معاويه حسين و يزيد را نيك مىشناخت و بخاطر همين شناسايى بود كه در آخرين وصيت خود يزيد را گفت:
آنگاه در مقايسه اين سه تن با يكديگر، خطر حسين را عظيمتر دانست.
حسين خويش او بود و حقى بزرگ داشت از اين رو فرزند خود را گفت:
عبدالله عمر را بكار عبادت واگذار و ابن زبير را بسختى دنبال كن، اما اميدوارم حسين را كشندگان پدر و خوار كنندگان برادر وى، از تو باز دارند و گمان دارم مردم عراق دست از او برندارند، تا به خروجش وادار
كنند.
زينب و بنى هاشم در رجب سال شصتم هجرى، با خلافت يزيد روبرو شدند.
يزيد نه بردبارى پدر داشت و نه در زير كى و وقار به پايه او مىرسيد. او بدين قناعت نكرد نخستين كس باشد كه در اسلام خلافت را به ارث مىبرد، او نخواست مانند پدرش حسين را در مدينه آسوده گذارد، بلكه بر او و ديگران كه بيعت وى را نپذيرفته بودند، كار را سخت گرفت و بامدادِ مرگِ معاويه، حاكم مدينه وليدبن عتبةبن ابى سفيان را نامه كرد كه حسين عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير را بشدت تعقيب كن و تا پايان بيعت دست از ايشان برمدار!
چون اين كار بر وليد گران بود، از مروان رأى جست، وى گفت: تا كسى از مرگ معاويه آگاه نشده، آنها را بطلب كه بيعت كنند، اگر پذيرفتند! چه بهتر و گرنه آنان را بكش.
حسين با تنى چند از كسان خود، نزد وليد رفت سپس ايشان را به در خانه وى گذارده، خود داخل شد و مروان را ديد نزد وليد نشسته است، حاكم مدينه او را به بيعت يزيد خواند. حسين پاسخ داد:
مانند منى پوشيده بيعت نكند و گمان دارم تو نيز بيعت نهانى را نمىپذيرى و مىخواهى كار آشكار صورت گيرد؟
آرى!
پس وقتى مردم را براى بيعت طلبيدى ما را نيز بخوان! وليد خاموش شد و حسين برخاست تا بيرون رود ولى مروان، وليد را ترسانده
گفت:
به خدا اگر بيعت نكرده برود ديگر بر او دست نخواهى يافت مگر اين كه كسان بسيار ميان شما و او به كشتن رود! او را نگاهدار تا بيعت كند و اگر نپذيرفت، گردن بزن! حسين برجست و مروان را گفت:
پسر زرقاء! تو مرا مىكشى يا او؟ به خدا دروغ گفتى و مرتكب گناه شدى، سپس بيرون رفت و مروان وليد را گفت:
نافرمانى من كردى به خدا او هرگز اطاعت تو را نخواهد كرد!
تو مرا به كارى اشارت مىكنى كه دينِ مرا تباه مىكند. به خدا دوست ندارم جهانى را مالك شوم و كشنده حسين باشم. سبحان الله حسين را بخاطر اين كه مىگويد: با يزيد بيعت نمىكنم، بكشم؟ كشنده حسين را در روز قيامت ميزانى سبك خواهد بود؟
*** حسين از خانه وليد به خانه خود رفت تا كسان خود را از مذاكرهاى كه با وليد داشت آگاه سازد و بدانها بگويد كه آماده سفر باشند.
شب ديگر فرزند زهرا خويشاوندان خود را فراهم آورد و پيش از آن كه ماه بدرخشد و حركت ايشان را به مردم مدينه بنماياند، از تاريكى شب استفاده كرده، ترسان از شهر خارج شدند و از خويشان جز محمد بن حنفيه كسى را در مدينه نگذارد. محمد وى را گفت:
نعمت سپاس گو و اگر برجز تو گرد آمدند، به دين و عقل تو آسيبى نمىرسد و از فضل و جوانمردى تو نمىكاهد! من مىترسم به شهرى بروى كه مردم آن نيمى با تو و نيمى بر تو باشند و اختلاف پديد آيد و جنگ در گيرد، آن وقت نخستين كس كه هدف شمشير قرار گيرد تويى و خوارترين خون، خون تو و ذليلترين كس تو خواهى بود كه خود از همه بهتر و پدر و مادرت شريفترين كسانند. حسين پرسيد:
برادر پس به كجا بروم؟
نخست به مكه برو اگر توانستى همان جام مقام كن و گرنه راه بيابانها و شكاف كوهها را پيش گير و از شهرى به شهر ديگر شو و منتظر عاقبت باش!
حسين او را رها كرد و با تأثر گفت:
برادر! نصيحت و مهربانى خود را دريغ نداشتى اميدوارم رأى تو درست و صواب باشد انشاءالله.
*** در راه مكه، اهل بيت از نقاطى كه جدّ ايشان پيش از شصت سال بدانها عبور كرده بود، گذشت. تاريكى شب آنها را در پناه گرفته و پرده تيرهاى بر روى اين قافله كشيده بود، سكوت ممتدّ را جز صداى سُم شتران كه به روى ريكها مىرفتند، نمىشكست حتى براى شتران نيز آواز نمىخواندند. تنها حسين با صوتى آهسته مىگفت:
«پروردگارا تو مرا از مردم ستمكار نجات بده!»
نخلستانهاى آنشهر، جايى ديدهنمىشد، يك بار ديگر ديده
وداع را برمدينه؛ شهر جدّخود، شهرىكه دوران كودكى و روزگار جوانى را در آنگذرانده بودند، افكنده وآخرين وداع خودرابا آن شهر مقدس كردند.
اگر اهل بيت مىتوانستند حوادث فردا را دريابند، مىبايست گوش آن شب تاريك را از نوحه و ناله پرسازند؛ چه حسين و خويشان او در آن شب براى هميشه مدينه را ترك مىگفتند.
ساعاتى چند گذشت و كاروان همچنان تاريكى شب را شكافته و براه خود ادامه مىداد تا آن كه اشعه ماه بر آنها تابيد و معلوم شد حسين وبرادرها و برادر زادهها و خواهران و خواهر زادههاى او افراد اين قافله را تشكيل مىدهند.
عقيله بنى هاشم زينب هم منتظر بود كه نور ماه بدرخشد و وحشتى را كه كاروان و دنياى اطراف آن را گرفته است، نابود سازد.
كاروان شب و روزى چند به راه خود ادامه مىداد تا آنكه مكه نمايان گشت و حسين اين آيه را از كتاب پروردگار خواند:
«فلما توجّه تلقاء مدين قال عَسى رَبّى ان يهدينى سواء السبيل.» (1)4
بيش از چند روز از توقف آنان در مكه نگذشته بود كه نامه كوفيان يكى پس از ديگرى رسيد.
نوشته بودند، ما در نماز جمعه والى شركت نمىكنيم و آماده پذيرايى تو هستيم.
اهل بيت آماده سفر ديگرى شدند.
1) - قصص: 22.
پيش از آنكه كاروان بار خود را ببندد، دليلى را كه مورد اطمينانشان بود، روانه كوفه كردند، تا حقيقت حال را معلوم كند.
امام حسين پسر عموى خود مسلم بن عقيل بن ابوطالب را نامزد اين مأموريت كرد، مسلم از مكه به مدينه رفت و از آنجا دو تن راهنما به همراه خود برداشت و راه بيابان را پيش گرفت. تشنگى يكى از راهنمايان را كشت و گفتهاند كه هر دو از تشنگى مردند. مسلم اين پيش آمد را به فال بد گرفت و حسين را نامه كرد.
«من به مدينه آمدم و دو راهنما را مزدور گرفتم، آنها راه راگم كرده و از تشنگى مردند. با نيم جانى خود را به آب، درمكانى كه مضيق نام دارد و از بطن خبيث است رساندم. من اين سفر را به فال بد گرفتم. اگر ممكن است مرا معذور فرما و ديگرى را بفرست!»
امام پاسخ نوشت به كوفه برو.
مسلم به كوفه رفت و به خانه مردى از شيعيان منزل كرد. شيعيان رو بدو آوردند و چون جماعتى در خانه انبوه مىشد. مسلم نامه حسين را بر ايشان مىخواند و آنان مىگريستند و او را وعده يارى مىدادند، چنان كه دوازده هزار تن يا بيشتر با او بيعت كردند. پس نامه بشارت آميزى به حسين كه در مكه منتظر مىزيست نوشت.
هنگامى كه مسلم به كوفه وارد شد، امير شهر؛ نعمان بن بشير انصارى بود. هواداران يزيد، بدو نوشتند: اگر كوفه را مىخواهى، ديگرى
را امير اين شهر كن كه از نعمان كارى ساخته نيست و كار مسلم سخت قوت گرفته است. يزيد نعمان را بركنار ساخت و حكومت كوفه را نيز به عبيدالله بن زياد كه حاكم بصره بود داد و او را مأمور كشتن مسلم كرد. ابن زياد هانى بن عروه مرادى را كه مسلم در خانه او بود، طلبيده و به زندان افكند تا او را بكشد. اين خبر شايع شد و زنان بنى مراد گريه و زارى را سردادند، مسلم غضبناك بشوريد و چهار هزار تن از مردم كوفه دنبال وى افتاده قصد رهايى هانى كردند اما حال مردم كوفه در چنين وقت، سخت شگفت انگيز است.
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين گويد: زنى كوفى ميان سپاه مىآمد و دست فرزند خود را گرفته مىگفت: اين انبوه مردم براى يارى مسلم كافى است و او را با خود مىبرد، مردى دست برادر يا پسر خود را مىگرفت و مىگفت: فردا لشكر شام مىآيد، تو چگونه مىتوانى با ايشان بجنگى؟ برگرد؛ و پيوسته از گرد مسلم پراكنده مىشدند، چندانكه نماز مغرب را تنها با سى تن خواند و چون به سوى دَرِ «كِنْده» رفت، ده تن با او بودند و هنوز از در خارج نشده بود كه كسى را همراه خود نيافت!
مسلم در كوچههاى كوفه سرگردان بود، تا آنكه گذار وى به خانه پيرزنى افتاد كه بر در خانه انتظار فرزند خود را كه با مردم بيرون شده بود؛ مىبرد.
مسلم بر وى سلام كرد و آب خواست. زن او را آب داد، مسلم آب را آشاميد و همچنان در جاى خود توقف كرد. زن به شك افتاد و از او خواهش كرد كه به خانه خود رود و سه بار درخواست خود را تكرار نمود.
مسلم گفت:
به خدا در اين شهر خانهاى ندارم آيا مىتوانى در حق من نيكويى كنى؟ شايد بتوانم از اين پس تو را پاداش دهم.
چه مىخواهى؟
من مسلم بن عقيلم كه مردم اين شهر به من دروغ گفتند و مرا خوار كردند.
زن او را به خانه برد و شامى براى وى آماده كرد. مسلم شام نخورد و زن خبر وى را به پسر خود داد، هنوز بامداد نشده بود كه حاكم شهر از ماجرا خبر شد و مسلم را محاصره كردند. مسلم دل بر مرگ نهاد و درمقابل شصت يا هفتاد تن سربازان ابن زياد آمد و چون اين عده در جنگ او مانده شدند. نىها را آتش زده بدو افكندند و از شمشير كشيده صفوف ايشان را بشكافت. محمد اشعث وى را گفت:
مسلم نپذيرفت و جنگ كنان اين رجز را برخواند:
«سوگند خوردم كه آزاد كشته شوم، هر چند مرگ را ناگوار بينم.
مرد، روزى بابدى روبرو مىشود. من مىترسم به من دروغ گويند و يا مرا بفريبند».
پسر اشعث گفت: نه به تو دروغ مىگويند، نه تو را مىفريبنداين مردم پسر عموهاى تو هستند و خيال كشتن و آزارت را ندارند. در اين وقت جراحات مسلم بسيار شده بود و به ديوار تكيه داد. اطرافيان او را بامان مىخواندند. آنگاه استرى آورده و او را بر آن نشاندند و سلاح وى
بگرفتند و مسلم از امان ايشان به شك افتاد.
*** چون وى را نزد پسر زياد حاضر كردند، گفت او را بر بام قصر برده گردن زنيد و بدن وى را بزير اندازيد و هانى را نيز در بازار، بدار آويزان كنيد. طبرى از كسى كه خود شاهد قتل هانى بود آرد: كه پس از قتل مسلم او را دست بسته به بازار گوسفندفروشان بردند و او مذحج را به يارى مىخواند؛ چون ديد كسى يارى وى نمىكند، دست خود را از بند رها ساخت و گفت: عصايى ياكاردى يا استخوانى نيست كه از جان خود دفاع كنم؟ پس دوباره بر او ريختند و وى را محكم بستند و گفتند گردن خود بكش! نپذيرفت. پس مولاى عبيدالله زياد، ضربتى بدو زد و كارگر نيفتاد ديگرى او را بكشت و مردم همچنان بدو مىگريستند.
*** هنگامى كه اين حوادث در كوفه رخ مىداد، اهل بيت در مكه نامه مسلم را مىخواندند كه مژده بيعت كوفيان را مىداد كه انتظار رسيدن آنان را مىبرند!
حسين با شتاب اهل بيت خود را به سوى كوفه حركت داد و منتظر نشد پيام شفاهى مسلم بدو برسد، چه در آن وقت كه مسلم به مرگ خود يقين كرد گريان شد. كسى وى را گفت:
آن كه به دنبال چنين مطلوب مىرود، از مانند آنچه به تو مىرسد نبايد گريان شود!
براى حسين و فرزندان اوست كه در راهند، سپس محمد بن اشعث را كه بدو امان داده بود گفت:
اينان اصحاب پدرت هستند كه از دست ايشان آرزوى مرگ داشت.
كوفيان به تو و من دروغ گفتند.
پسر اشعث سوگند خورد كه اين پيام را به حسين مىفرستد. ليكن حسين بدنبال نامه نخستين بيرون شد و روزى كه از مدينه هجرت كرد چه خوب به گفته يزيد بن مفرغ تمثل جست «مرگ منتظر است اگر چه من به يكسو شوم!»
روزى مردم مكه خبر شدند كه حسين با اهل بيت خود به زودى به عراق خواهد رفت. بنى هاشم از اين سفر كه پايان آن معلوم نبود، ترسيده و كسانى نزد حسين رفتند تا او را از سفر بازدارند و اگر خود مصمم به رفتن است، خانواده خود را در مكه باقى گذارد، چه او نمىداند عاقبت چه خواهد شد!
عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام نزد وى رفت و گفت: من به خاطر حاجتى نزد تو آمدهام و مىخواهم از روى خيرخواهى آن حاجت را به تو بگويم، اگر مرا ناصح خويش مىدانى بگويم و گرنه خاموش باشم؟
بگو، به خدا تو را خائن نمىشمارم و هوا پرست نمىدانم.
شنيدهام به عراق مىروى. من مىترسم به شهرى در آيى كه حكام و فرمانداران آن شهر در آن جا بوده و خزانههاى اموال در اختيار ايشان باشد. مردم بنده مالند و من مطمئن نيستم كسى كه به تو وعده يارى داده، يا آن كه تو را از دشمن تو بيشتر دوست مىدارد، به جنگ تو بر نخيزد.
عبدالله عباس نزد وى رفت و گفت:
پسر عمو! مردم مىگويند قصد عراق دارى، بگو چه خواهى كرد؟
ابن عباس با عدم رضايت گفت:
از خدا مىخواهم تو را باز دارد! بگو بجايى مىروى كه امير خود را كشته و دشمن خود را رانده و شهرهاى خود را در اختيار دارند؟ اگر چنين است برو و اگر امير ايشان در ميان آنها حكومت مىكند و مردم مالياتهاى خود را بدو مىدهند، پس آنها تو را بجنگ و جدال مىخوانند. من مىترسم دروغ بگويند و با تو مخالفت كنند و تو را خوار سازند و به جنگ تو آيند و كار را بر تو سخت كنند.
*** چون ابن عباس از خانه حسين بيرون رفت، ابن زبير را ملاقات كرد.
ابن زبير از مسافرت حسين به عراق سخت خرسند بود؛ چه با بودن حسين در مكه، نمىتوانست به مقصود خويش كه تسلط بر حجاز است، نائل گردد و مىدانست كه اگر حسين به سفر رود، آرزوى او بر آورده خواهد شد.
شبانگاه ابن عباس نزد حسين رفت و با اصرار و التماس گفت:
ولى حسين از تصميم خود منصرف نشد، ناچار ابن عباس گفت:
او بدو مىنگريستند. ولى حسين نپذيرفت در اين وقت ابن عباس با خشم تمام گفت:
به خدا با سفر خود، چشم ابن زبير را روشن كردى؛ چه با بودن تو كسى بدو توجه نمىكند و چون از نزد او بيرون رفت گذارش به پسر زبير افتاد و او را گفت:
مژده باد، حسين از مكه مىرود و دنيا به كام توست هر چه مىخواهى بكن! (1)5
موسم خروج حسين فرا رسيد، مردم مكه با بيم و اندوه بدانها مىنگريستند. آنگاه آخرين تلاش براى ممانعت وى از مسافرت به وسيله عبدالله بن جعفر؛ شوهر زينب، به عمل آمد. در اين جا براى نخستين بار مىبينيم عبدالله از حسين دور مىايستد؛ چه هنگامى كه مىخواهد او را از سفر باز دارد؛ مانند ابن عباس، خود نزد او نمىرود، بلكه نامهاى به همراهى محمد و عون فرزندان خود بدو مىنويسد.
آيا عبدالله بيمار بود و نمىتوانست نزد حسين رود؟
نه؛ چه نامهاى كه از وى در تاريخ مانده است، بدين موضوع اشارتى ندارد. متن نامه او را طبرى و ابن اثير چنين ضبط كردهاند:
«تو را به خدا سوگند، وقتى نامه مرا خواندى از رفتن منصرف شو كه مىترسم هلاكت و بيچارگى خاندانت، در اين سفر باشد. اگر تو امروز هلاك شوى، روشنى زمين خاموش مىشود؛ چه تو اميد مؤمنان و نشانه
1) - تاريخ در اينجا نكتهاى را متعرض ايت كه مؤلف آن را ذكر نكرده. مورّخين گويند: حسين عليه السلام پسر عباس را از پايان كار خويش و كسان خود خبر داد و گفت: بخاطر نام دين، از سفرى كه به چنين عاقبتى منتهى مىشود ناگزيرم.
هدايت جويندگانى. در رفتن شتاب مكن كه من خود بدنباله نامه مىرسم، والسلام».
آيا عبدالله از حسين نگرانى داشت كه نزد او نرفت؟ ابداً؛ زيرا در نامه خود حسين را روشنى زمين، نشانه هدايت خواهان و اميد مؤمنان مىداند.
پس چرا نزد وى نرفت و به فرستادن نامه قناعت كرد؟
ممكن است مطلب سادهتر از اين باشد كه در اطراف آن تحقيق كنيم، شايد در آن وقت، عبدالله به كارى مشغول بوده و نامه خويش را به عجله نوشته است، تا به وقت فرصت، خود به دنبال نامه رود.
و دور نيست كه عبدالله خواسته است، پيش از اين كه با حسين تلاش كند، بسر وقت امير مكه رود؛ چه وى پس از فرستادن نامه نزد عمر و بن سعيد كه از جانب يزيد حكومت شهر را داشت رفت و به مشورت پرداخت، عبدالله امير را گفت: نامهاى به حسين نوشته و وعده امان و نيكويى و كمك بدو دهد.
عمرو گفت:
وى از زبان امير نامه نوشت و امير بر آن مهر زد، آنگاه عبدالله گفت: شايسته است كه اين نامه را با برادر خود يحيى نزد وى فرستى تا بداند جديت از ناحيه توست.
عمرو قبول كرد و يحيى و عبدالله نامه را نزد حسين بردند حسين نامه را پاسخى نيكو داد ولى همچنان به راه خويش رفت و قبر جد خود را
وداع كرده با گريه گفت:
«دست از جان شسته و براى اجراى امر خدا عازم هستم».
*** اين جا مىبايست اندكى توقف كرده، ارتباط زينب و عبدالله را در اين وقت در نظر بگيريم؛ چه مىبينيم هنگام حركت حسين، تنها زينب با اوست و عبدالله در معيت وى نيست.
حوادث سهمگين كه پيش آمد، ما را از عقيله خويش؛ زينب بازداشت. ماديده به ابرهاى تيره دوخته بوديم كه برخانه وى خيمه زده بود و مصيبتهايى را مىنگريستيم كه بر او وارد مىگشت و اگر لحظاتى چند، زينب را فراموش كرديم، اين حوادث ما را معذور خواهد داشت ولى چنين نيست كه او را فراموش كرده باشيم.
اكنون دوباره بسر وقت او مىرويم، مىبينيم وى تنها با برادر خود بسر برده و شوهرش همراه او نيست و تا آخرين روز زندگانى در اين حال بسرمىبرد وخانه حسينبنعلى رابجاى خانه عبدالله بن جعفر اختيار مىكند.
آرى زينب با برادر به سفر عراق رفته و شوى وى در حجاز مىماند؟ حتى پس از قتل حسين نيز به حجاز باز نمىگردد و نزد شوهر نمىرود، بلكه مدتى كوتاه در مدينه مانده و سپس به مصر سفر مىكند و در آنجا در ماه رجب سال 62 به خاك مىرود و عبدالله همچنان در مكه مىماند و تا به سال هشتاد (عام الجحاف) كه سيلى عظيم در آن شهر برخاست، وفات مىيابد.
*** از كتابهاى تاريخى و تذكرهها مىپرسيم آيا ميان زن و شوهر مخالفتى بوده است؟ در پاسخ اين سؤال تاريخ و تذكرهها خاموش مانده پاسخى نمىدهند.
مىخواهيم اين موضوع را ناديده انگاريم ولى مىبينيم، چندان آسان و مقدور نيست.
هر گاه متوجه جدايى زينب و عبدالله نشده بوديم، ممكن بود تنها همراه زينب به سفر برويم ولى چه بايد كرد كه بدين نكته متوجه شديم.
سپس مشاهده مىكنيم كه در هر نقطه، ميان زينب و پسر عموى او، جدايى افتاده است. زينب تا آخرين روز زندگانى خويش، همراه خويشاوندان خود بسر برده و خاطر او به شوهر يا فرزند مشغول نگشته است.
و باز اين سؤال پيش مىآيد كه چه اختلافى ميان اين زن و شوهر بود؟ اخيراً چيزى را در شرح حال زينب مىخوانيم و تصوّر مىكنيم اين زينب، جز عقيله بنى هاشم نيست. آرى در آن وقت كه كتابهاى تاريخ و تذكرهها در اين باره خاموشند، در كتاب «سيده زينب» و اخبار «زينبيات» تأليف عبيدلى؛ دانشمند نسب دان، در ترجمه زينب وسطى (ام كلثوم) زن پيشين عمربن خطاب چنين مىخوانيم:
چون عمر كشته شد، محمد بن جعفر بن ابى طالب وى را به زنى گرفت و بمرد، سپس عبدالله بن جعفر با وى ازدواج كرد و ازدواج عبدالله با او، پس از طلاق خواهر وى؛ زينب كبرى- س- بود و ام كلثوم در خانه عبدالله درگذشت.
سپس رشته اين خبر را گرفته پيش مىآييم و شرح حال عقيلة بن جعفر راخوانده و مىبينيم!
هيچ يك از تذكره نويسان سخنى از طلاق زينب عقيله و ازدواج عبدالله با ام كلثوم نگفتهاند، پس اگر خبر طلاق درست است چه وقت واقع شده؟
آنچه را كه بطور حدس (نه يقين) مىتوان گفت اين است كه اين طلاق پس از قتل امام على و پيش از حركت حسين از حجاز بوده است.
ام كلثوم تا روز مرگ محمد بن جعفر، در خانه وى بود و محمد در صفين زير پرچم على جهاد مىكرد و چنانكه در خبر پيش گذشت، ام كلثوم پس از شهادت حسين در خانه عبدالله جعفر (در غوطه دمشق) مرد.
بنابراين، ام كلثوم تا هنگام مرگش كه پس از قتل حسين بوده، در خانه عبدالله بن جعفر بسر برده است در اين صورت زينب پيس از اين واقعه، طلاق گرفته و با برادر خود به كربلا رفته است.
اين نتيجه آخرين تحقيقى است كه پيرامون اين موضوع مبهم و پيچيده و در اطراف زناشويى زنيب به دست آمده است.
از تاريخ نويسان نمىپرسيم كه سبب طلاق چه بوده؟ بلكه متوجه زينب شده و مىبينيم كه وى خود را در دوستى برادر و برادر زادهها فنا ساخته و عبدالله بن جعفر را مشاهده مىكنيم كه از صميم قلب حسين را كمك كرده و از او مىخواهد كه از حركت به عراق منصرف شود.
و خود در تعظيم و بزرگداشت او پايدار مىماند و چون حسين را مصمم به حركت مىبيند، پسران خويش را همراه امام مىفرستد و دل او
پيوسته با حسين است.
پس از آن كه حسين شهيد مىشود، عبدالله خوشحال است كه محمد و عون پسران وى همراه او كشته شدهاند. در روايت ديگر مىخوانيم كه: فرزندان عبدالله سه نفر با حسين شهيد شدهاند؛ محمد، عون و عبدالله.
شامگاهى كه هوا آرام بود، كاروان درروشنايى ضعيف ماه، مكه را ترك گفته، و كوفه را پيش گرفت. گويى كوههايى كه شهر مكه را در ميان گرفتهاند، از اينكه خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم را عازم سفرِ مرگ مىبينند، به خشم و خاموشى گراييدهاند.
همين كه لختى راه پيمودند، فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص؛ امير حجاز، سر راه بر ايشان گرفته و مىخواستند كاروان را به مكه باز گردانند و كار به تازيانه كشيد، سپس فرستادگان باز گشته و كاروان به مسير خود ادامه داد.
كاروان در آغاز سفر به شتاب راه مىرفت و چون شنيده بودند كه چند ده هزار نفر منتظر ورود پسر دختر پيغمبرند، دشوارى سفر برايشان آسان بود همچنان كه شصت سال پيش، انصار جد حسين، انتظار قدوم محمد صلى الله عليه و آله و سلم را داشتند.
زينب كه سرپرست زنان بود، يك- دو بار به پشت سر نگريست و در حالى كه دل او از غصه مالامال بود بر آن جايگاه مقدس نظر افكند.
او پيش از اين وقت نيز به عراق سفر كرده بود، ولى در آن وقت، پدرى داشت كه دنيايى قيمتش بود. امروز كه براى دومين بار به عراق مىرود سنگينى مصيبتها كه در طول بيست سال متحمل شده، او را درهم فشرده است. پدر و برادر و همچنين ايام شادابى و سپس روزگار جوانى را از دست داده است.
زينب بدنبال اين نگاه، نگاهى كه از محبت و اندوه و ترحم سرشار بود به كاروانى كه به راه خويش مىرفت، انداخت و در اين وقت ديدگان او پر از اشك شد، مگر افراد اين كاروان همه خويشاوندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان او نيستند كه خانه خويش را ترك گفته به سوى عاقبت حتمى ولى نامعلوم خود پيش مىروند؟!
آيا زينب مىدانست پايان كار چه خواهد بود؟ بر فرض كه نمىدانست، مدتى دراز در انتظار نماند؛ چه كاروان هنوز بيش از دو يا سه منزل راه نپيموده بود كه دو تن عرب از بنى اسد را ديدند و در خاطر حسين گذشت كه وقايع كوفه را از ايشان بپرسد. طبق اطلاعى كه مسلم بدو داده بود، مىبايست او را از مردمى خبر مىدهند كه گروه گروه آماده استقبال او هستند و سرودى را كه دختران بنىنجّار هنگام ورود جدّوى به مدينه از ته دل مىخواندند، بر زبان مىرانند.
ولى افسوس كه گفتار اين دو تن عرب، رشته اين خيالات شيرين را قطع كرد. آنها در پاسخ حسين گفتند:
ما خبرى داريم، پنهان بگوييم يا آشكار؟!
حسين نظرى به اصحاب خود كرد و گفت:
از اينها چيزى پوشيده ندارم.
گفتند:
پسر پيغمبر! دلهاى مردم «با» تو و شمشيرهاى ايشان «بر» تو است، برگرد!
سپس او را از قتل مسلم و هانى خبر دادند. با شنيدن اين خبر،
كاروان را سكوتى آميخته با اندوه فرا گرفت و بدنبال آن، ناله زنان و آواز گريه همگىِ كاروان برخاست و ماتمى در آن بيابان برپا گشت.
چون بانك ناله اندكى فرو نشست، حسين خواست تا كسان خود را باز گرداند، ليكن فرزندان عقيل به پا جسته، صيحه زنان گفتند:
به خدا هرگز بر نمىگرديم تا خون خويش بخواهيم، يا از آن شربت كه مسلم نوشيده است بنوشيم و همگى كشته شويم!
حسين به آن دو تن نگريست و با لحنى محكم و آميخته با اندوه گفت:
.... و تقدير چنان كرد كه همگى كشته شدند و بازنگشتند.
0* 0
كاروان پس از ملاقات اين دو نفر اعرابى، ديگر در رفتن شتاب نكرد، بلكه تمام روز و بيشتر شب را توقف كردند و چون سحر نزديك شد، حسين جوانان و غلامان را فرمود تا آب بسيار بردارند، سپس به راه خود ادامه دادند. اندكى از مسافت مانده بود، ولى شكى نداشتند كه كاروان عاقبت ترسناكى در پيش دارد و حسين نخواست كه حقيقت حال را از كسانى كه شايد به خاطر مال دنيا بدو پيوستهاند پوشيده دارد و اصحاب خود را مخاطب ساخته گفت: (1)6
ما را خبرى سخت ناخوش رسيد، مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شده و شيعيان ما يارى ما را فرو گذاشتهاند، هر كه دوست دارد برگردد، بر او باكى نيست».
1) دكتر بنت الشاطى، شيرزن كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، 1376.
عربها از چپ و راست از گرد او پراكنده شدند و تنها خويشاوندان وى كه از حجاز با او آمده بودند ماندند و كاروان دوباره خاموش به راه افتاد، گويى بى اختيار آنها را به سوى مرگ مىراند.
هنوز روز را به نيمه نرسانده بودند كه خبر ترسناك ديگرى رسيد، هنگامى كه كاروان در بيابان خشك به راه خود مىرفت، خبر قتل عبدالله بن يقطر برادر رضاعى حسين را شنيد. حسين پيش از آن كه خبر مسلم را بشنود، عبدالله را به رسالت نزد وى فرستاده بود و جاسوسان ابن زياد او را گرفته نزد امير بردند و عبيدالله گفت:
«به بالاى قصر رود و حسين را لعن كند سپس فرود آيد و منتظر امر امير باشد.
عبدالله بر فراز قصر رفت و مردم كوفه را از رسيدن حسين آگاه ساخت و عبيدالله و پدر از را لعنت كرد. پسر زياد گفت: تا او را از بالاى قصر بزير انداختند و استخوانهاى وى را شكستند، هنوز جانى داشت كه سر او را بريدند.
اين بار كاروانيان همچون بار نخستين كه خبر مرگ مسلم را شنيدند، نه تنها گريستند، بلكه سرها را به زير انداخته، خبر را گوش دادند و سپس به راه افتادند.
اين هنگام يكى از مردم قافله، از دور چيزى را ديد و گمان كرد درخت خرماست و كاروان هم تكبير گفتند و به خود وعده دادند كه پيش از شروع جنگ اندكى در سايه نخلستان استراحت خواهند كرد، حسين اصحاب خود را پرسيد:
تكبير براى چه بود؟
گفتند: درخت خرما ديديم.
آوازى ديگر از كسى كه راه را نيكو مىدانست برخاست و گفت:
به خدا در اين مكان درخت خرما نيست؟ گمان دارم آنچه مىبينيد جز گوش چهار پايان و سر نيزهها نيست! حسين عليه السلام لختى فكر كرد، سپس گفت:
به خدا كه من نيز چنين مىبينم.
در اين وقت كاروانيان را سكوتى ممتد فرا گرفت كه جز بانك شتر، آن را نمىشكست و چنان مىنمود كه اين انجمنِ بشرىِ محزون را كه با عزم و تصميم، آرام آرام به سوى عاقبت درد ناك خود پيش مىرود، شبح مرگ فرا گرفته است و گويا مراقب ايشان است كه به يك سو شوند تا آنها را بربايد.
هواى نيم روز، سخت سوزان بود و حسين اصحاب خود را به سوى كوه (دى حشم) برد و شترها را خوابانيدند. در اين وقت غبارى سخت برخاست، و معلوم شد كه حربن يزيد است با هزار سوار از جانب عبيدالله زياد؛ امير كوفه، نزد حسين مىآيد تا پيام آن ستمكار را بدين مضمون بدو رساند:
من مأمورم تو را نزد پسر زياد ببرم، يا كار را بر تو سخت بگيرم و نگذارم از جاى خود حركت كنى. حسين گفت:
پس با تو نبرد مىكنم و از اين بترس كه با قتل من بدبخت شوى و مادرت بر تو بگريد.
حر، خشم خود را فرو خورد و گفت:
حسين عليه السلام آماده حركت شد ولى حر، سر راه بر او گرفت.
حسين عليه السلام پرسيد چه مىخواهى؟
و اگر به كوفه نمىآيى براهى برو كه نه به كوفه رود و نه به مدينه، تا من به ابنزياد نامه بنويسم، تو نيز به يزيد نامهاى بنويس، شايد خدا چنان كند كه عافيت من در آن باشد و سر و كارم با تو نيفتد، حسين عليه السلام از راه قادسيه به سمت چپ رفت و نامههايى را كه كوفيان نوشته بودند، پراكنده كرد، سپس به كسانى كه در لشكر پسر زياد آمده بودند نگريست و گفت:
كسى كه عهد بشكند زيانش بدو مىرسد و خدا مرا از شما بى نياز خواهد ساخت.
حرگفت:
حسين فرمود:
مرا از مرگ مىترسانى؟
من خواهم رفت مرگ بر جوانمرد عارنيست، بلكه زندگانى با خوارى ننگ است.
چون حر اين سخنان بشنيد سر خويش را با خشوع به زمين انداخت و از خدا خواست او را از جنگ با حسين باز دارد. و پسر زياد را نامه كرد كه آيا اجازت مىدهد حسين به جايى كه از آن باز آمده است، باز گردد؟
و اميدوار بود كه پاسخ مساعد باشد.
چون خبر ورودحسين دركوفه شايع شد، چهار نفر از مردم شهر به قصد يارى وى حركتكردند؛ آرى تنها چهار نفر. حر خواست از پيوستن آنها مانع شود ولى حسين گفت از آنها چنان دفاع خواهم كرد كه از خود!
سپس حسين از احوال مردم كوفه پرسيد:
گفتند:
بزرگان كوفه رشوههاى كلان گرفتند و جوالهاى ايشان پر شد، چنان كه براى نبرد با تو فراهم شدهاند، ديگر مردم هم دلشان با توست، آنگاه حوادث كوفه را به وى خبر دادند و حسين نتوانست از ريزش اشك جلوگيرى كند و اين آيه را برخواند:
«فَمِنْهُمْ مَنْ قضى نَحْبَه وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرْ وَ ما بدَّلُوا تَبْديلًا.» (1)7
آنگاه سربزير افكنده خاموش شد، آن شب را به انتظار بسر
1) - احزاب: 23.
آوردند.
چ چون صبح شد و حسين نماز بامداد بگزارد، اصحاب خويش را به سمت چپ حركت داد و حر به سختى ايشان را به سوى كوفه مىگردانيد و پيوسته به سمت چپ در حركت بودند تا به «نينوا» رسيدند. در اين وقت سوارى از جانب كوفه پيدا شد و نامهاى بدين مضمون براى حر آورد:
چون نامه من به رسيد كار را بر حسين سخت گير و او را جز در بيابانى كه از پناهگاه و آب تهى باشد فرود مياور، فرستاده خويش را فرمودهام كه مراقب تو باشد و مرا از انجام مأموريتى كه به تو واگذاشتهام خبر دهد. از اين پس آب را از ايشان باز داشتند و آن شب را اصحاب حسين تشنه به سر بردند.
بامدادان مقدمه لشكر كوفه كه چهار هزار تن بودند و سر كرده ايشان عمر بن سعد بن ابى وقاص بود وارد شد و چون نزديك حسين رسيدند عمر بن سعد فرستاده خويش را روانه داشت تا از حسين بپرسد براى چه بدين سوى آمده است.
وى پاسخ داد.
عمر سعد ماجرا را به عبيدالله نوشت، وى گفت:
اكنون كه چگالهاى ما بدو بند شد، اميد رهايى دارد؟! ليك گريزگاهى نيست.
آن گاه در پاسخ عمر سعد نوشت كه بيعت يزيد را به حسين عرضه
كن، اگر پذيرفت رأى خويش را خواهم گفت و آب را از او و كسانش بازدار. عمر پانصد سوار بر شريعه فرستاد تاراه آب را بستند. چون تشنگى اصحاب حسين شدت يافت برادر خود عباس را گفت، كه با بيست تن پياده و سى تن سواره (به تعداد يك سوم اصحاب) بر سر آب رفت و پس از جنگ سبكى، مشكها را پر كرده، باز گشتند.
*** از اين پس معلوم شد كار به سختى و دشوارى مىكشد، حسين رسول خويش را نزد عمر فرستاد و يكى از سه چيز را خواستان شد.
به حجاز برگردد، او را نزد يزيد برند. (1)8
به يكى از مرزهاى مسلمان رود و يكى از ساكنان آنجا باشد.
عمر نامهاى به عبيدالله نوشت و ساعاتى طولانى و طاقت فرسا در انتظار پاسخ امير گذشت تا وقتى جواب ابن زياد به همراه شمر بدين مضمون رسيد:
تو را نفرستادهام كه دست از حسين بردارى يا سلامت و پايدارى او جويى يا نزد من ميانجى او شوى. اگر حسين و اصحاب او امر مرا گردن نهادند ايشان را به سلامت نزد من روانه ساز و اگر سرپيچى كردند آن ها را بكش و پس از كشتن گوش و بينى ايشان را ببر كه در خور آن هستند! و چون حسين كشته شد اسبها را به سينه و پشت او بتاز، چه او نافرمان و اخلالگر و پيوند برو ستمكار است!
1) - كسى كه تا آخرين دقيقه حيات حسين عليه السلام با وى بوده است، مىگويد: او چنين تقاضايى از عمر نكرد. و شايد خود در عمر سعد نامهاى كه به عبيد الله نوشته براى مماطله، اين جمله را افزوده است.
اگر فرمان ما بردى، پاداش شنوا و فرمان بر را به تو مىدهيم و اگر سرباز زدى فرماندهى لشكر را به شمر واگذار!
پيش از غروب آفتاب، عمر بن سعد به سربازان خود فرمان حمله داد. در اين وقت حسين عليه السلام در خيمه به شمشير خويش تكيه داده و به خوابى سبك فرو رفته بود و زينب مراقبت او را مىكرد، چون خروش لشكريان نزديك شد، برادر را از خواب برانگيخت و آمدن سپاه را به او اطلاع داد.
حسين عليه السلام گفت:
پيغمبر را به خواب ديدم كه به من فرمود: تو نزد ما مىآيى.
زينب طپانچه بر چهره كوفت و بانگ واويلا برداشت.
حسين عليه السلام گفت:
عمر با اصحاب خويش مشورت كرد، يكى از ايشان وى را گفت:
در آن شب حسين عليه السلام اصحاب خود را جمع كرد و نخست خدا را به نيكى بستود، سپس گفت:
من يارانى بهتر و وفادارتر از اصحاب خود و خويشاوندانى
نيكوكارتر و مخلصتر از خويشاوندان خودم نديد. خدا شما را از جانب من جزاى نيكو دهد. من همه شما را رخصت دادم و بيعت خود را از گردنتان برداشتم. از تاريكى شب استفاده كرده، برويد و هر يك از شما دست يكى از خويشان مرا گرفته همراه ببريد و به شهرها پراكنده شود، تا خداگشايشى دهد. اين مردم (يزيديان) مرا مىطلبند و چون به من دست يافتند از ديگران دست برمىدارند.
پناه بر خدا! آن وقت به مردم چه بگوييم؟ بگوييم آقا و آقا زاده و پشتيبان خود را واگذاشتيم تا آماج تير و خوراك درندگان شود و چون جان خويش را دوست داشتيم، خود فرار كرديم؟!
ابداً.
بلكه با تو زندهايم و با تو مىميريم!
سپس يكى از اصحاب گفت:
اگر ما از تو جدا شويم، نزد خدا چه عذرى خواهيم داشت؟ به خدا من از تو جدا نمىشوم تا پيكان خود را در سينه اينها بشكنم و چندان كه قبضه تيغ را در دست دارم بدانها تيغ مىزنم و اگر سلاحى نداشتم به ايشان سنگ ميپرانم تا هنگامى كه بميرم.
امام سخت مىگريست و اصحاب او نيز گريه كردند و زينب و زنان ديگر كه در خيمهها بودند و با اضطراب و اندوه به سخنان امام گوش مىدادند، بانگ و ناله برداشتند.
سپس همگى به خوابگاههاى خود رفتند!
زمين كربلا را سكوتى سنگين فرا گرفت ولى ديرى نگذشت كه
نالهاى از خيمه حسين برخاست و آرامش را بهم زد.
اين صدايى بود كه از اعماق دل پريشان زنى بر مىخاست كه مىگفت:
كاش مرگ رشته زندگانى مرا مىگسست! اى حسين من، اى آقاى من، اى باقى مانده خاندان، از زندگى سير و آماده مرگ شدهاى؟ امروز جدم پيغمبر و مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن مرد! اى بازمانده گذشتگان و فرياد رس باقى ماندگان!
اين زن جز زينب نبود.
زينب عقيله بنى هاشم.
اينك على بن الحسين را مىخوانيم تا ماجرا را براى ما بگويد:
شبى كه پدرم در روز آن كشته شد، من نشسته بودم. عمهام زينب پرستارى مرا به عهده داشت. پدرم از اصحاب كناره گرفت و به خيمه خود رفت و مولاى ابوذر، شمشير او را اصلاح مىكرد.
پدرم اشعارى خواند كه در طى آن دنيا را ملامت ميكرد. و از ناپايدارى و بد عهدى او شكوه داشت.
اين اشعار را دو يا سه بار خواند. من مقصود او را دانستم و گريهام گرفت ولى خود را نگاهداشتم. اما عمهام زينب كه اشعار را شنيد بىتاب شد و سر برهنه و دامن كشان نزد پدرم رفت و بانك وامصيبتا برداشت!
حسين نگاهى تند بدو كرد و گفت:
خواهر، شيطان حلم تو را نبرد.
پدر و مادرم فدايت! اباعبدالله .... حسين عليه السلام را غصه گرفت و
اشك در ديدهاش گشت و زير لب گفت:
زينب دوباره خروش برآورد وسيلى بر چهره خود زد و گريبان چاك كرد و بىهوش افتاد. حسين برخاست و آب بر صورت او ريخت و گفت:
جز خدا همه هلاك مىشوند. پدر و مادر و برادرم از من بهتر بودند. همه به پيغمبر اقتدا كنيم!
خواهر! تو را سوگند مىدهم. گريبان بر من چاك مكن و رخساره مخراش و چون مردم فرياد واويلا بر مياور.
سپس او را نزد من آورد و خود نزد اصحاب رفت.
اگر زينب مىدانست بامداد آن شب چه در پيش دارد، گريهها را براى فردا ذخيره مىكرد.
*** شبى سخت طولانى بود! بيشتر آنان شب را بيدار بسر برده و به شبح مرگ كه در پيش رويشان نشسته و انتظار بامداد را مىكشيد چشم دوخته بودند. (1)9
زينب ديده به تاريكى كه بيابان را فرا گرفته بود، مىانداخت و چون اندكى تسكين نيافت، گرد خوابگاه فرزندان و برادران مىگرديد تا
1) - در اينجا مؤلف، داستان نويسى را بر تاريخ نويسى مقدّم داشته است، زيرا همه تاريخ نويسان مىگويند: در آن شب اصحاب حسين به نماز و عبادت و تلاوت قرآن مشغول بوده و بيمى از مرگ نداشتند.
توشهاى براى ايام دوران جدايى بردارد!
*** صبح شد و دو لشكر رو بروى هم ايستادند.
ليكن كدام دو لشكر!
از سوى ديگر عمر بن سعد با چهار هزار سوار و اسلحه و ساز برگ كامل و بدنبال ايشان مملكت و پادشاهى.
و از يك سو حسين با سى و دو سوار و چهل تن پياده و به دنبال او زنان و كودكان. حسين چشم بدين سپاه گران دوخته بود كه به هفتاد و دو تن ياران او حمله آورده بودند و چون نزديك رسيدند شترِ سوارىِ خود را طلبيد و سوار شد و بانگ برداشت:
مردم شتاب مكنيد، سخن مرا بشنويد، سپس هر چه مىخوهيد بكنيد.
«انَّ وِلىِّ اللَّه الَّذِى نَزَّلَ اّلكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ» (1)10
چون زنان بانگ او را شنيدند، ناله برآورده، بگريستند. حسين بانگ ايشان را شنيد و فرزند خود على و برادرش عباس را نزد آنها فرستاد تا خاموششان سازند و گفت: به جان خودم سوگند، گريه آنها بسيار خواهد بود!
در اين هنگام ابن عباس را به خاطر آورد و چنين پنداشت كه هنوز بانگ وى در گوشش طنين انداز است كه مىگفت:
از حجاز بيرون مشو اگر خود عازم رفتنى، زنان و كودكان خويش
1) - اعراف: 196
را همراه مبر كه مىترسم كشته شوى و زنان و كودكان تو را نظاره كنند.
هنوز آوازابنعباس درگوش او بود كه زنان از گريه خاموش شدند.
آنگاه كه گريه زنها خاموش شد رو به لشكر كوفه كرد و پس از ستايش خدا گفت:
بنگريد تا من از چه خاندانى هستم! سپس نفس خود را سر زنش كنيد.
بنگريد! آيا ريختن خود و ضايع كردن حرمت من بر شما رواست؟
آيا من پسر دختر پيغمبر شما و فرزند وصى و پسر عم او نيستم؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟
آيا جعفر طّيارِ شهيد، عمويم نيست؟ آيا نشنيدهايد كه پيغمبر من و برادرم را گفت: شما سيد جوانان بهشتيد؟ آيا اين همه، ريختن خود مرا بر شما حرام نمىكند؟
چون كسى به سخنان او پاسخ نداد، گفت:
اگر در سخنان من شك داريد، به خدا در شرق و غرب، پسرِ دخترِ پيغمبرى جز من نيست.
سپس پرسيد:
كسى از شما را كشتهام؟ مالى از شما بردهام؟ آسيبى به شما رسانيدهام؟
باز كسى پاسخ نداد.
آنگاه فرماندهان لشكر كوفه را نگريست و ندا داد:
اى فلان .... اى فلان ... شما ننوشتيد صحراهاى ما سبز و ميوههاى ما
رسيده است، و لشكرهاى ما فراهم و ا نتظار مقدم تو را مىبرند؟
از ميان انبوه لشكر كسى كه به سخنان او گوش داد، حربن يزيد رياحى بود كه نزد عمربن سعد رفت و پرسيد:
با اين مرد جنگ مىكنى؟
آرى به خدا! جنگى كه سبكتر آن افتادن سرها و بريدن دستهاست.
ممكن نيست يكى از سه خواهش او را بپذيريد؟
اگر كار به عهده من بود مىپذيرفتم ولى امير تو نمىپذيرد!
حر ديگر سخنى نگفت و در حالى كه سخت مىلرزيد، آهسته راه اردوى حسين را پيش گرفت. مردى از كسان وى او را گفت:
به خدا خود را ميان بهشت و دوزخ مخيّر مىبينم و اگر بسوزانندم و پاره پارهام كنند دوزخ را به جاى بهشت اختيار نمىكنم.
سپس اسب خود را زد و نزد حسين رفت و گفت:
پسر پيغمبر! فدايت شوم، من كسى هستم كه راه را بر تو گرفتم و نگذاشتم به مكه باز گردى من نمىدانستم كه كار بدينجا مىكشد و اين مردم تقاضاى تو را نميپذيرند. به خدا اگر مىدانستم اين كار را نمىكردم! اكنون پشيمانم و مىخواهم جان خود را فداى تو كنم.
سپس مقابل لشكر كوفه رفت و گفت:
شما اين مرد را خوانديد كه از او اطاعت كنيد و در راه وى كشته
شويد. اكنون كه نزد شما آمده گرد او را گرفته و آماده كشتنش هستيد و نمىگذاريد بجاى ديگر رود. او مانند اسيرى گرفتار شماست. آب را كه يهودى و نصرانى از آن مىآشامند و سگ و خوك در آن مىغلطند بروى خود و يارانش بستهايد. چندان كه نزديك است از تشنگى بميرند.
چه رفتار بدى كه با خاندان محمد كرديد! اگر توبه نكنيد. خدا روز تشنگى شما را سيراب نكند.
پاسخ كوفيان جز اين نبود كه او را تير باران كنيد ...! حر بازگشت و رو بر وى حسين جنگيد تا به قتل رسيد.
0* 0
تنور جنگ ميان هزارها تن از يك سو و دهها تن از سوى ديگر گرم شد. اصحاب حسين يكى پس از ديگرى به جنگ مىرفتند و تا نيمه روز جنگى سخت كردند.
نيمروز حسين با باقى ماندگان اصحاب نماز ظهر را (نماز خوف) خواند و دوباره به جنگ پرداختند. اصحاب او چون دانستند كه توانايى حفظ جان امام خود را ندارند. با يكديگر در كشته شدن مسابقه گزاردند، تا آنكه همگى كشته شدند و جز اهل بيت وى، كسى باقى نماند.
سپس آنها نيز دل بر مرگ نهاده، آماده نبرد گشتند و نخستين كس، على بن الحسين بود كه به ميدان آمد و گفت:
من على بن حسين بن على هستم.
به خانه خدا سوگند كه ما به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم اولى هستيم.
شما را چندان به شمشير ميزنم تا بپيچيد.
ضربت كودكى از خاندان على عليه السلام و هاشم. پيوسته امروز از پدرم حمايت مىكنم.
به خدا كه زنازاده حاكم ما نخواهد شد.
و حمله بر كوفيان برد، آنگاه نزد پدر برگشت و گفت:
پدر سخت تشنهام!
پسرك من شكيبا باش! شب نمىكنى مگر آنكه جدّت تو را سيراب مىسازد!
جوان بار ديگر حمله برد، تا آنكه تيرى به گلويش رسيد و حسين خود را نزد وى رساند و با ناله گفت:
گويند هنوز سخنان او پايان نيافته بود كه زنى همچون آفتاب تابان از خيمه بيرون شد و فرياد مىزد:
حبيب من! برادر زاده من!
پرسيدند كيست؟ گفتند، دختر فاطمه. دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم زينب خود را بر كشته جوان افكند. حسين نزد وى آمد و دست او گرفته به خيمه باز گردانيد. سپس رو به جوانان خويش كرد و گفت: برادر خود را برداريد!
ايشان كشته على را بردند.
0* 0
كوفيان حسين را در ميان گرفتند، قاسم بن حسن كه كودكى بود
كشان كشان نزد عمو رفت و زينب مىخواست مانع او شود ولى كودك گريخت و هنگامى نزد عمو رسيد كه تبه كارى شمشير بر وى كشيده بود.
قاسم دست خود را برابر شمشير گرفت و گفت:
شمشير دست او را بپوست آويخت و كودك فرياد كنان مادر خود را طلبيد. زينب از دور صداى ناله او را پاسخ گفت و به سوى او دويد و حسين را بربالين كودك ديد كه مىگويد:
به خدا بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخ نگويد يا پاسخ گويد و تو را سودى ندهد، سپس او را برداشت و پيش چشم زنيب نزد فرزند خود على گذاشت.
زينب همچنان نيمه جانها و كشتهها را كه خويشاوندان او بودند، يكى پس از ديگرى تحويل مىگرفت، هنوز كشتهاى را به زمين نگذارده بود كه كشته ديگر نزد او مىآوردند.
پسران وى: عون، محمد و عبدالله.
برادران وى: عباس، جعفر، عبدالله، عثمان، محمد و ابوبكر
فرزندان حسين: على و عبدالله.
فرزندان حسن: ابوبكر و قاسم.
فرزندان عقيل: جعفر، عبدالرحمن، عبدالله و ...
آسياى مرگ ديوانه وار مىگرديد و مىخواست تا يكتن از طالبيان بر روى زمين است، از گردش نايستد.
چون جنگ نزديك ظهر به نهايت شد، ده تن از لشكريان پسر زياد
رو به خيمههاى حسين نهادند تا متاعهايى كه نزد زنان است به غارت برند.
امام بانگ بر ايشان زد كه:
اگر دين نداريد در دنيا آزاد مرد باشيد و پس از ساعتى آنچه دارم بر شما حلال است.
لشكريان كوفه برگشتند و پس از ساعتى، به خيمهها تاختند، چه ساعت ترسناكى! در آن ساعت حسين كه پسران و خويشان و اصحاب او طعمه مرگ شده بودند، تنها جنگ ميكرد.
يكى گويد: به خدا ديدم كه با آرامش تمام مشغول نبرد بود، ناگاه زينب دختر فاطمه بيرون شد و هنوز به ياد دارم كه گوشوارههاى او ميان گوش و گردنش حركت مىكرد و مىگفت:
كاش آسمان بر زمين فرود مىآمد! و چون عمر به حسين نزديك شد، زينب گفت: پسر سعد! حسين را ميكشند و تو نگاه مىكنى هنوز اشكهاى عمر بن سعد را مىبينم كه بر گونهها و ريش او ريزانست سپس روى خود را از او برگردانيد!
آرى تنها از ميان زنانى كه در كربلا بودند. زينب بود كه برادر را ترك نگفت:
*** حسين تنها ماند، گويند كسى را مانند او نديديم كه لشكرهاى انبوه او را در دايره افكنده و فرزندان و خويشان او را كشته باشند و او همچنان آرامش خود را از دست نداده و دل و جرأت وى برجا باشد!
زينب اندكى آن سوتر ايستاد چندان كه جراحتها او را سنگين كرد و
نزديك شد كه بيفتد، ديگر نتوانست بدو بنگرد، ديدگانش را بر بست و گوش به آوازى داد كه از ميان هزارها تن بر مىخاست و مىگفت:
به كشتن من فراهم شدهايد؟ به خدا پس از من كسى را نمىكشيد كه بدين اندازه در قتل او خدا را خشمگين ساخته باشد. به خدا سوگند، من از خدا مىخواهم درمقابل اين خوارى كه از شما مىكشم مرا پاداش دهد. به خدا اگر مرا بكشيد خدا كيفر شما را به دست شما خواهد افكند تا خون بريزيد و بدين اندازه رضا ندهد تا عذاب نخست را برشما دوچندان سازد.
گويا زمين زير پاى لشكريان به لرزه در آمد. حسين اندكى درنگ كرد، اگر كشتن او را مىخواستند مىتوانستند، ليكن يك يك مىرفتند و چون اراده كشتن او مىكردند، ايشان را سستى و لرزش فرا مىگرفت.
سپس قضاى خدا فرود آمد و حسين را آنچه مقدر بود رسيد. آرى حسين كشته شد، در حالى كه در بدنش سى و سه تير و نيز و سى و چهار ضربت شمشير بود.
شانه چپ او را به شمشيرى بريدند و ضربتى بر وى فرود آمد آنگاه سر او را بر گرفتند.
در اين وقت آسياى مرگ كه ديوانه وار مىگرديد چون از اهل بيت كسى را نيافت كه در خود خرد سازد از كار باز ايستاد. شمشيرها در غلاف شد و جسد شهدا بروى زمين ماند و لشكريان به تاراج اموال و شتران دست گشودند و چنان بود كه جامه از دوش زنان مىكشيدند سپس اسبها را بر بدن شهدا دوانيدند.
آفتاب دهم محرم سال 61 در حالى غروب مىكرد كه زمين كربلا
در خون غرقه و گرامىترين پارههاى تن فرزندان پيغمبر در زمين پراكنده بود.
0 00
ماه از پس ابرها بدر آمد و نورى ضعيف بر زمين افكند و در روشنايى آن نور، زينب با تنى چند از كودكان و دستهاى از زنان جوان مرده و گريان، ديده مىشدند كه بر روى كشتهها نشسته و شانه شوهر مهربانى ياپاى برادر عزيزى را جستجو مىكردند!
اندكى دورتر از آنها لشكر ابن زياد به باده گسارى نشسته و در روشنايى مشعل، سرهايى را كه بريده بودند مىشمردند و اموالى كه تاراج كرده بودند قسمت مىكردند. از آنجا آوازى شنيده مىشد كه كسى را مىگفتند:
تو حسين بن على عليه السلام، پسر فاطمه، زاده پيغمبر، بزرگترين مرد عرب را كه مىخواست سلطنت بنى اميه را واژگون كند كشتهاى، اكنون نزد امير خود شو و پاداش خويش بخواه كه اگر خزانه خود به مزد اين كار به تو، دهد كم است و او بدر خيمه عمر رفت و فرياد كرد!
ركاب مرا از طلا و نقره پر كنكه پادشاهى بزرگ را كشتهام
پدر و مادرش از همه بهترو نسبش از جمله والاتر
كار تمام شد ... كار هفتاد و سه تن شهيد كه ساعتى برابر چهار هزار نفر ايستادگى كردند. از كسانى كه براى اين صحنه خونين آمدند، جز زينب باقى نماند. زينب كه در اين منظره دلخراش لحظهاى از نظر ما نمىرود زينب كه در تاريخ به نام «شير زن كربلا» جاويد مىماند. اوست
كه در كنار برادر، نخستين خروش لشكر را شنيد و برادر را از خواب برانگيخت. اوست كه بيمار را پرستارى كرد و محتضر را دلدارى داد و بر شهيدان مىگريست. او بود كه از آغاز تا پايان جنگ از حسين جدا نشد.
مردى از سپاهيان، با بارگران و وحشتناكى كه از سر شهيدان فراهم ساخته بود به كوفه بازگشت، چون به شهر رسيد شب در آمده و كاخ پسر زياد بسته بود، گويند: مرد سر امام را به خانه خويش برد و به گوشهاى نهاد و زن خود را گفت: براى تو مال دنيا آوردهام! اين سر حسين است كه در خانه توست، زن هراسان بانگ زد:
*** قافله اسيران را حركت دادند. تاريخ قافلهاى را چنين ناخوشنما در نظر ندارد. در اين قافله كودكانى از حسين بن على عليه السلام بود كه به علت خردسالى از مرگ رسته بودند و برادر ديگرى از ايشان كه جراحت وى را سخت آزرده كرده بود و زين العابدين (على اصغر) فرزند بيمار حسين كه عمه وى زينب با تلاشى سخت او را از مرگ رهانيد و تنها كس از دودمان حسين بود كه به جاى ماند، همراه زينب، خواهر او و سكينه دختر حسين و ديگر زنان بنى هاشم بود كه عده زنان اسير را تشكيل مىدادند به هنگام حركت از كوفه، قافله را از قتلگاه بردند و چون زينب پارههاى تن شهيدان را بر روى زمين پراكنده ديد، بانگ برداشت:
اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم درود ملائكه آسمان بر تو! اين حسين است كه خون آلود و پاره پاره بروى زمين افتاده، ايشان دختران تو هستند كه به
اسيرى مىروند. اينان فرزندان تواند كه آنان را از اين سو به آن سو مىگردانند.
*** قافله به كوفه رسيد مردمان گروه گروه به تماشاى اسيران خاندان نبوى ايستاده بودند، از گوشه و كنار، بانگ ناله و شيون شنيده مىشد و زنان كوفه با گريبان پاره، نوحه سرايى مىكردند و مردم كوفه از ديدن اسيران سخت مىگريستند.
زينب چون گريه كوفيان را ديد تاب نياورد كه مردم كوفه را گريان ببيند، مردمى كه پدر و برادر وى را خوار كرده و پسر عموى وى مسلم را به پسر زياد سپرده و برادر وى را فريفته سپس او را كشته بودند، آرى تاب نياورد مردم كوفه را بر حسين و فرزندان او كه خود، قاتل ايشان بودند، گريان ببيند، در اين وقت پدر را به ياد آورد كه مردم كوفه را بد مىگفت و از ايشان شكوه مىكرد سپس ديده خود را به نقطه دور دست انداخت، آنجا كه بدنهاى خويشاوندان او پاره پاره در بيابان افتاده بود، ديگر بار ديده خود را به كوفيان كه همچنان مىگريستند افكند و اشارت كرد كه خاموش باشيد.
كوفيان سرهاى خويش از خوارى و پشيمانى به زير افكندند و زينب گفت:
مردم كوفه! گريه مىكنيد؟ گريه شما پايان نداشته باشد! شما همچون زنى هستيد كه ريسمان خود را سخت محكم مىبافت! سپس آن را مىگسست.
آرى به خدا، بيشتر گريه كنيد و كمتر بخنديد كه عيب و عار را بر خود بستيد و لكه آن را نتوانيد شست، چگونه خون دختر زاده پيغمبر را خواهيد شست؟! چه زشتكار وناخوش رفتارى! در شگفتيد كه چرا خون مىبارد، اين خشم خداست كه بر شما فرود آمده.
مىدانيد! كدام خون را ريختيد؟
مىدانيد! كدام جگر را پاره كرديد؟
مىدانيد! كدام خاندان را بر سر كوچه و بازار آورديد؟
كارى زشت كرديد كه نزديك است آسمانها و زمينها از هم بشكافد و كوهها از هم بپاشد ...
كسى كه خود خطبه را شنيده، گويد: به خدا از او سخنورتر نديم، گويا از زبان على عليه السلام سخن مىگفت. به خدا سخن خود را پايان نداده بود كه بانگ گريه از مردم برخاست و از دهشت آنچه در دست داشتند بر زمين افكندند، آنگاه روى از ايشان برتافت و با اسيران خاندان نبوت بدانجا كه ايشان را مىبردند، رفت.
همين كه بدار الاماره رسيد گلوى وى از غصه گرفت. او هر قطعه از اين خانه را نيك مىشناخت؛ زيرا هنگامى كه پدرش زنده بود، اين خانه به على عليه السلام تعلق داشت. اشك در چشم وى حلقه زد ولى نخواست خود را دليل نشان دهد و هنگامى كه مىخواست از ميدان بزرگ بگذرد؛ ميدانى كه پيش از بيست سال قبل فرزند او عون در آن بازى مىكرد و برادران او حسن و حسين در دل و ديده مردم جا داشتند. شجاعت خود را به كمك خواست و چون به تالار بزرگ رسيد و عبيدالله را بر جاى پدر
نشسته ديد، دست راست را به روى دل گذارد تا از پريشان شدن آن ممانعت كند. او هنگامى در آن خانه مىآمد كه پدر و فرزندان و برادران و خويشاوندان خود را از دست داده است. در آن وقت مايل بود كه غصه خود را به نالهاى يا اشكى تخفيف دهد، ولى نمىخواست با خوارى و گريه با عبيدالله رو برو شود هيچ وقت مانند امروز به قوت و بزرگوارى و شرف خاندان و عزت خانواده خود محتاج نشده بود، او مىبايست خود را بدين بزرگى بيارايد تا به صورت عقيله بنى هاشم و نواده پيغمبر، عبيدالله را ملاقات كند؛ چه اينك نوبت او بود كه دور خود را آغاز نمايد.
زينب در حالى كه پارهترين لباس خود را بر تن داشت با مهابت و جلال خاصى داخل شد و بى آنكه به عبيدالله اعتنا كند بجاى خود نشست.
ديدگان عبيدالله بر اين زن بزرگ منش، كه بى اجازت وى نشسته، دوخته شد و پرسيد كسيت؟
كسى پاسخ نگفت.
دو يا سه بار پرسش خود را تكرار كرد ولى زينب او را كوچك و خوار شمرده پاسخ نگفت تا اين كه يكى از كنيزان وى در پاسخ پسر زياد كه سؤال خود را تكرا مىكرد.
گفت:
ابن زياد كه از حركت او به خشم آمده بود گفت:
زينب نظر خود را كه حقارت از آن مىباريد بدو انداخت و گفت:
سپاس خدايى را كه ما را به پيامبر خود گرامى داشت و از پليدى دور گردانيد. اما فاسق رسوا مىشود و زشتكار دروغ مىگويد و الحمدلله كه اينان جز ما هستند.
كار خدا، به خاندان خويش چگونه ديدى!
خدا مقدر ساخته بود كه كشته شوند و آنها هم مردانه به خوابگاه خود رفتند و زود است كه خدا ميان تو و آنان را فراهم مىآورد و در نزد او داورى مىخواهند.
سخنان زينب آن مرد ستمگر را خرد و بلكه نابود كرد ولى خواست تا بر زخم زبانهايى كه از زينب ديده بود، مرحم نهد، از اين رو ديگر بار گفت:
زينب اشك خويش باز داشت وگفت: به جان من قسم، پسران مرا كشتى و كسان مرا نابود كردى و ريشه من برآوردى، اگر اين كار ترا شفاست، همانا شفا يافتهاى.
پسر زياد با خشم و استهزا گفت:
زينب با آهنگى پر وقار گفت: زن را با قافيه گويى چكار، مرا فراغت آن نيست كه به قافيه گويى پردازم.
پسر زياد ديده از زينب برگرفت و اسيران را نگريست و چشم او به
على بنالحسين افتاد و گفت:
نامت چيست؟
على بن الحسين.
پسر زياد بشگفت شد و پرسيد:
مگر نه على بن الحسين را خدا كشت؟!
على خاموش مانده.
پسر زياد ديگر بار پرسيد:
چرا خاموشى؟
برادرى داشتم كه نامش على بود، مردمانش كشتند.
خدا او را كشت، على خاموش ماند و چون پسر زياد از وى پاسخ خواست.
اين آيهها را خواند:
«اللَّهُ يَتَوَفّىَ الانْفُسَ حيْنَ مَوتِها .... (1)11 و ما كانَ لِنَفْسٍ أن تَمُوتَ بِاذْنِ اللَّه ....» (2)12
پسر زياد بانگ زد ولى برتو! به خدا تو هم از آنهايى، سپس حاضران را گفت: بنگريد اين كودك بالغ است، گمان مىكنم مرد باشد.
سپس امر به كشتن وى داد. زينب دست در گردن او كرد و گفت:
پسر زياد بس است مگر از خوردن خون ما سيرآب نشدهاى؟ مگر از ما كسى را گذاشتهاى؟ و گفت او را رها نمىكنم مگر آنگاه كه مرا هم با
او بكشى، پسر زياد لختى بدو نگريست و حضار را گفت: پيوند عجيبى است! به خدا گمان دارم دوست دارد او را با وى بكشم، كودك را رها كنيد تا همراه زنان خود باشد و بفرمود: تا سر حسين را بر چوب كرده در كوفه بگردانند.
سپس زنجير به گردان و دستهاى على بن الحسين انداخت.
*** بار ديگر اسيران را؛ سر حسين و سر هفتاد تن از خويشاوندان و ياران او به دمشق روانه كردند، زنان و كودكان اسير را بر جهازهاى بى روپوش نشانده و تنى چند ازمردمان خشن بر آنها گماردند.
در طول راه على بن الحسين و زينب، يك كلمه سخن نگفتند، مصيبت سنگين زبان آنان را بسته بود. على بن الحسين خاموش به غلهايى كه در گردن داشت مىنگريست و زينب سرهاى شهيدان را نظاره مىكرد.
اسيران را ميان شيون زنان، كه فضا را پر مىكرد به دمشق در آوردند و به دربار يزيد بردند، در حالى كه بزرگان شام را نزد خود نشانده و سر حسين را پيش رو گذارده بود گفت:
اينان درباره ما انصاف نمىدادند تا آن كه شمشيرهاى خون چكان در ميان ما كار به انصاف كردند. سرهاى مردانى را شكافتيم كه بر ما عزيز بودند، ليكن ستمكارى و نافرمانى از ايشان بود.
سپس به سر حسين اشارت كرد و گفت:
مىدانيد اين سر چگونه آمده؟
مىگفت: پدرم از پدر او بهتر است و مادرم از مادر وى و جدّم از
جد او و من از او به خلافت سزاوارترم. پدرم با پدر او احتجاج كرد و مردم مىدانند كه داورى به سود كه بود؟ اما مادر او دختر پيغمبر، بجان خودم سوگند كه بهتر از مادر من است و اما جد او به جان من قسم كسى نيست كه به روز رستاخيز ايمان داشته باشد و براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم همتايى بداند اما خود او خويشتن را به خاطر تفقهى كه داشت از من برتر مىدانست ولى گويا كتاب خدا را نخوانده بود كه مىگويد:
«قل اللّهم مالك الملك تؤنى الملك من تشاء و تنزع الملك ممنّ تشاء».
*** سپس بگفت: تا اسيران را آوردند و مجلسيان به نظاره دختران خاندان هاشمى مشغول شدند و دخترانى كه تا ديروز عزيز و بلند مرتبه بودند، اما چون بزرگى خاندان آنانرا ياد كردند، شرم كرده ديدهها بستند، جز مردى شامى فربه و سرخرو كه برخاست و به فاطمه دختر على- ع- كه دخترى جوان و زيبا بود نگريست و گفت:
اميرالمؤمنين اين را به من مىبخشى؟
فاطمه ترسان جامه خواهر خود زينب را گرفت. زينب او را در بر گرفت و شامى را گفت:
نهاد پست خود را آشكار كردى نه تو و نه او (يزيد) اين كار نتوانيد كرد.
يزيد گفت:
به خدا دروغ گفتى اگر بخواهم مىكنم.
يزيد در غضب شد و گفت:
با من چنين مىگويى؟ پدر و برادرت از دين بيرون رفتند.
تو و پدر و جدت بدين خدا و پدر و برادرم و جدم هدايت شديد.
دشمن خدا دروغ مىگويى!
زينب نظرى حقارت آميز بدو كرد و سر خود را تكان داد و گفت:
يزيد ديگر پاسخى نگفت و جلسه را سكوتى عميق فرا گرفت سپس شامى بار ديگر برخاست و گفت:
يزيد بانگ بدو زد:
سپس منظرهاى وحشتناك پديد گشت.
يزيد پرده از سرهاى شهيدان برگرفت و با عصايى كه در دست داشت به دندان حسين كوفت و گفت:
كاش پدران من كه در بدر كشته شدند؟ حاضر بودند و شادان و خرم مىگفتند: يزيد دست مريزاد.
زنان بنىهاشم از ديدن اين صحنه دلخراش به گريه افتادند جز زينب كه بر يزيد بانگ زد:
گفته خدا راست است كه مىفرمايد:
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اساؤُ السُّواى انْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها
يَسْتَهزِؤُنَ.»
يزيد! گمان دارى اكنون كه جهان را بر ما تنگ كرده، همچون اسيران از سويى به سويى ديگرمان مىبرى! در اين كار خوارى ما و بزرگوارى تو است؟! گمان دارى اين رفتار بلندى قدر تو را مىرساند؟
تكبر مىكنى و شادمان به چپ و راست خود مىنگرى كه مىبينى دنيا به كام تو و كارها به مراد تو است! اگر خدا تو را مهلت داد بدانروست كه خود فرمايد:
«گمان نكنند كسانى كه ايشان را بر خوردارى مىدهم براى آنها نيك است، ما آنها را برخوردارى مىدهيم تا گناهان خود بيافزايند.»
پسر آزاد شدهها، اين عدالت است! كه دختران و كنيزان خويش را پس پرده نهان سازى و دختران پيغمبر را همچون اسيران در تماشاگه مردمان درآورى؟ پردههاى آنان را پاره كنى و بانگ ايشان را در گلوى آنان بشكنى و آنان را بر پشت شتران و در پناه دشمنان از شهرى به شهرى بگردانى تا نزديك و دور بدانها بنگرند!
تو كشتگان بدر را مىطلبى و به عصاى خويش دندان ابىعبدالله را مىكوبى و اين كار را گناه نمىدانى و بزرگ نمىشمارى.
يزيد به خدا جز پوست خود را نبريدى و جز در گوشت خويش
رخنه نيفكندى به خلاف ميل خود، رسول خدا و فرزندان و خويشان او را مىبينى كه در بهشت گرد هم آرميدهاند.
«گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردهاند بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگار خويش روزى مىخورند».
به زودى تو و كسى كه تو را بر گردن مسلمانان سوار كرده است، خواهيد دانست كه جايگاه كدام يك از ما بدتر و سپاه كدام كس ناچيزتر است در آن روزگار پرورگار داور ما و جدم مدعى و دست و پاى تو گواه است.
اگر در دنيا ما را همچون مال بى رنج به دست آوردهاى، روز رستاخيز وام خواه تو مىباشيم در آن روز تو پسر مرجانه را به يارى مىخوانى و او تو را به كمك مىطلبد: و نزد ميزان بهترين توشهاى كه در كنار خويش مىبينى قتل خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم است آنوقت است كه تو و پيروانت همچون سگان زوزه مىكشيد.
به خدا سوگند جز از خدا نمىترسم و جز براى او شكوه نمىكنم، اكنون اين لكه عار را كه با كشتن ما بدامن خود چسبانيدى پاك نتوان كرد.
گويند چون هند دختر عبدالله عامر زن يزيد از آنچه در مجلس شوى وى مىگذشت مطلع شد جامه خويش بر چهره افكند و به مجلس آمد و يزيد را گفت:
اين سر حسين پسر فاطمه است؟
آرى بر او نوحه كن ...!
يكى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چون يزيد را ديد كه با عصا به
دندانش مىكوبد گفت:
دندان حسين را با عصاى خويش مىكوبى؟ عصاى خود را به جايى مىزنى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آنجا را بسيار مىبوسيد!
يزيد تو روز قيامت مىآيى و ميانجى تو ابن زياد است و حسين مىآيد و شفيعش محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد.
*** از ديدن زينب، و شنيدن سخنان او مجلس بر يزيد تنگ شد و گفت: تا آنان را بيرون برند و تا على بن الحسين را كه غل در گردن داشت درآوردند، على گفت:
يزيد كه هنوز بانگ زينب در گوش او طنين انداز بود گفت:
على بن الحسين! تو بگو:
على اين آيه از قرآن را خواند:
«ما اصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِى الأَرْضِ وَ لا فى أَنْفُسِكُمْ الَّا فى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ انْ نَبْرَأَها انَّ ذلِكَ عَلَىَ اللَّه يَسيرٌ.» (1)13
يزيد خواست كه اين آيه قرآن را بخواند:
1) - حديد: 22.
«وَما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ ايْدِيْكُمْ ...» (1)14
ليكن بانگ دلخراش زنان كه از دور به گوش مىرسيد او را خاموش كرد.
تنها زنان بنى هاشم نمىگريستند، بلكه زنان بنى اميه نيز در سوگوارى با آنان شريك شدند، و از خاندان معاويه زنى نماند جز آنكه نوحه كنان به استقبال آمد.
سه روز پيوسته، نوحه گرى بر پا بود، سپس يزيد گفت: تا بار سفر ايشان بسته و بانگاهبانى امين و سواران و كمك كاران آنها را به سوى مدينه روانه كردند.
و گويند يزيد على را براى وداع خواست و گفت:
لعنت خدا بر عمر بن سعد، زياد باد، به خدا اگر من با پدرت بودم هر چه مىخواست بدو مىدادم و بدانچه توانايى داشتم بلاگردان او مىشدم هر چند در اين كار بعض فرزندان من به هلاكت رسيد، ليكن قضاى خدا چنين بود! و او را گفت: تا هر حاجت دارد بنويسد سپس به جاى خويش شد. و بانگ زينب در گوش او بود و مىخواست با خشونت و الحاح او را از خود براند.
0* 0
نگاهبان، زنان و فرزندان حسين را با مهربانى تمام شبانه مىبرد و ديده از آنان بر نمىگرفت و هر جا منزل مىكردند با كسان خود به دور ايشان همچون پاسبانان در دور دست مىايستاد كه اگر يكى براى وضو يا
1) - شورى: 30.
كار ديگر بيرون شود در زحمت نباشد و گاه به گاه مىپرسيد كه چه مىخواهيد؟
زينب گفت: ما را از راه كربلا مىبرى؟ نگاهبان با تأثر گفت:
و آنان را بدان ميدان آوردند.
0* 0
در اين وقت چهل روز از حادثه كشتار گاه گذشته بود و هنوز زمين كربلا از خون رنگين و پارههاى تن شهيدان- كه درندگان آنها را بدين سو و آن سو برده بودند- در آن بيابان ديده مىشد.
سه روز در آنجا به نوحه گرى و اشك ريزى به سر بردند، سپس قافله، راه مدينه را پيش گرفت؛ چون بيرون شهر مدينه رسيدند فاطمه، سيده زينب را گفت:
خواهر! اين مرد در اين سفر بسيار به ما نيكى كرد، چيزى دارى تا بدو بدهيم؟
به خدا جز زيور خود چيزى ندارم.
دو بازوبند براى وى فرستادند و از او معذرت خواستند كه تنگدستى سبب ناچيزى هديه است، ليكن مردِ سر پرست، هديه را پس فرستاد و گفت:
اگر آنچه كردهام براى دنيا بود هديه شما بس بود، ولى من جز براى خدا و خويشاوندى شما با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كارى نكردم.
در اين فترت، مدينه در سكوتى ناشى از بيم و خشم فرو رفته بود و در انتظار خبر دختر زاده پيغمبر كه دعوت شيعيان خود را پاسخ مثبت گفته بود به سر مىبرد.
تا روزى كه ندا دادند:
على بن الحسين با عمهها و خواهران خود به مدينه مىآيد.
على بن الحسين با عمههاو خواهران؟
پس حسين كو؟ عموها و برادران، عموزادهها كجايند؟
فرزندان زهرا كه ستارگان زمينند چه شدند؟
... كجاست؟ .... كجاست؟
خبر مرگ منتشر شد تا به دامنه احد و از آنجا آهسته آهسته به بقيع و قبا رسيد و طولى نكشيد كه بانگ گريه و ناله زنان در همه جا پراكنده گشت.
هيچ زن پرده نشينى در مدينه نبود كه شيون كنان از خانه بيرون نيايد.
زينب دختر عقيل بن ابى طالب خواهر مسلم با زنان ديگر سرو پاى برهنه و نالهكنان بيرون شده و مردم را گفت:
اگر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بگويد شما كه امت آخرين بوديد، پس از من با كسان و فرزندان من چه كرديد؟ بعض ايشان اسير و بعض ديگر را به خون غلطان نديد.
شما را اندرز دادم كه به خويشان من بد نكنيد. پاداش من اين نبود كه با من بدى كنيد. شما پاسخ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را چه مىدهيد؟
صداى نوحه ديگرى از دور به گوش مىرسيد كه مىگفت:
مردمى كه حسين را از روى نادانى كشتيد!
مژده باد شما را به شكنجه و عقوبت.
اهل آسمانها شما را نفرين مىكنند و بر شما لعنت مىفرستند.
كاروان، پيشاپيش مردمى كه به استقبال ايشان آمده بودند، مىرفت. مدينه پيغبر روزى دلخراشتر از آن روز به ياد ندارد و هيچ گاه شمار گريه كنندگان را بدان اندازه نديده است.
0* 0
مدينه شبى از شبهاى اه رجب را به خاطر داشت كه اهل بيت به سوى مكه بيرون شده و در آن وقت، گروهى ارجمند بودند سيد جوانان بهشت، پيشاپيش آنان مىرفت؛ همچون ماه كه ستارگان درخشان گرد آن را گرفته باشند، مىرفتند تا يزيد را كه لايق خلافت نيست از تخت خويش به زير آرند.
كاروان از سفرى كه مدت آن از چند ماه متجاوز نبوده، باز مىگشت، اما خدا را كه روزگار با اين كاروان چه كرده بود!
ايشان را به سرعت بسر منزلى راند كه آن را وادى آرزو مىپنداشتند، در صورتى كه آنجا بيابان مرگ بود! در آنجا داس مرگ همه را از بيخ و بن كند و جز اين يك مشت زن و كودك ستم زده كسى را نگذاشت.
اما از مردان و جوانان كسى باز نيامد.
*** مدينه چند شب و روز، ناظر مجالس عزا و گريهها و نالههاى جانگداز بود و اشك چشم گريه كنندگان را در خاك پاك خود مىگرفت.
در اين وقت عبدالله بن جعفر شوهر زينب را مىبينيم روز عزاى فرزندان خود، عون و محمد و پسر عم خويش حسين و ديگر شهيدان نشسته است.
غلام وى از روى حماقت مىگويد:
اين مصيبت را از حسين داريم!
عبدالله بر خاسته و كفش خود را بدو مىپراند و مىگويد:
سپس مجلس عزا بر چيده مىشود و يتيمان و زنان جوان مرده هر روز به گورستان مىروند و بر عزيزان خود كه در كربلا كشته شدهاند سوگوارى مىكنند و بانگ شيون آنان، مدينه را چنان مىلرزاند كه دوست و دشمن از ديدن ايشان اشك مىريزند.
گويند ام البنين دختر خزام زن امام على عليه السلام به بقيع مىرفت و بر چهار پسر خود كه در كربلا كشته شده بودند، مىگريست و چنان نالههاى دلخراش مىكشيد كه مردم به دور او جمع مىشدند. روزى مروان بن حكم «دشمن طالبيان» بدانجا گذشت واز گريه او به گريه افتاد.
1) - لخناء: گنده كُن.
رباب دخترامرء القيس زن امام حسين و مادر سكينه پس از حسين شوى نگرفت و يك سال در زير سقف نخفت تا بمر.
سيده زينب را در مجلس عزاى عبدالله بن جعفر نمىبينيم، مىگوييم وى پس ازمدتها كه بيدارى كشيده است، شايد به خواب رفته باشد ولى ديرى نمىگذرد كه او را مىبينيم، گريه خود را نگاه داشته و بدنبال كارى برخاسته است.
او امروز كارى مهمتر از گريه دارد ....
سزاوار نيست اين خونهاى ريخته به هدر رود.
و اين شهيدان بزرگوار بيهوده كشته شوند.
زينب مىخواست چند گاهى را كه از عمر او ماندهاست، در جوار جد خود بگذراند ولى بنى اميه راضى نمىشدند؛ چه زينب و كسانى كه با او از كربلا باز گشته بودند، مردم را از ستمكارى سپاه يزيد و جنايات فجيعى كه بر حسين و ياران او رفت، آگاه مىكردند و توقف زينب در مدينه كافى بود كه آتش حزن را در سينه شيعيان بر افروزد و مردم را عليه دربار يزيد تهييج كند. تا آنجا كه حاكم مدينه، يزيد را نامه كرد كه: زينب به قوت عقل و منطق، مردم مدينه را به هيجان آورده و مىخواهد به كمك ايشان به خونخواهى حسين برخيزد.
يزيد فرمان داد كه بقيه خاندان حسين را در شهرها پراكنده كند و حاكم مدينه زينب را گفت: از مدينه خارج شود و به هر كجا كه خواهد مقام كند.
زينب با خشم و هيجان پاسخ داد:
خداوند مىداند چه بر سر ما آمد! بهترين ما كشته شدند، بازماندگان را همچون چهارپا از اين سو به آن سو راندند و ما را بر جهازهاى بى روپوش نشانيدند، به خدا اگر خون ما را بريزيد از مدينه بيرون نخواهيم رفت.
زنان بنىهاشم از خشم يزيد بر وى ترسيده و با نرمى و ملاطفت درخواست كردند كه مدينه را ترك گويد.
زينب دختر عقيل گفت: دخر عمو! وعده خدا در حق ما راست
است و هر جا را از زمين بخواهيم ميراث ما مىكند و ستمكاران را كيفر مىدهد به جايى برو كه در امان باشى!
زينب ناچار از مدينه بيرون رفت و از آن پس مدينه او را نديد.
*** زينب از مدينه به مصر رفت ...
چه سفرهاى بسيار كه زينب كرد! ...
آيا مقدر است كه او سراسر عمر خود را از شهرى به شهرى در حركت باشد و در زمين جاى امنى نيابد؟
زنان بنى هاشم كه همراه وى بودند، متوجه شدند كه عقيله با افكارى دست به گريبان است و سخت مضطرب و محزون به نظر مىرسيد، چنان كه تا بدان وقت او را چنان نديده بودند، هر چه خواستند خاطر او را تسكين دهند بر اضطراب و نگرانى او افزود، ناچار دست به درمان ديگرى زدند؛ ذكر مصيبت كربلا ...
شايد با ريختن اشك، اندوه وى تخفيف يابد ولى اشك در چشم زينب خشك شده و جراحتى عميق و كشنده در دل وى پديد آمده بود.
0* 0
منزلهاى آخرين اين سفر، بر مسافرين دشوارتر و گرفتگى خاطرشان بيشتر بود.
كاروان از زمين حجاز، وطن آباء و اجداد و مهد پرورش كودكى، گذشت و به وادى نيل رسيد.
سرزمينى كه نه وطنى است و نه خويشى ....
افق را ابرى متراكم گرفته و ماه در آسمان نمىدرخشيد، بيابان شرقى را هوايى تيره و راكد و سنگين پرساخته و گويى در نظر قافله محزون، كه راهى دراز پيموده است منجمد شد و سراسر وادى را وحشتى فرا گرفته بود.
سپس منظره تغيير يافت ...
در همان لحظه كه سيده زينب قدم به خاك مصر گذاشت هلال شعبان سال 61 نيز طلوع كرد. در روشنايى ماه معلوم شد گروهى از مردم مصر قافله را استقبال كردهاند. اينان تا نزديك قريه (بلبيس) در ركاب مسافرين بودند و در آنجا عده ديگرى كه از پايتخت آمده بودند به ايشان ملحق شد.
اين عده مركب از مسلمة بن مخلد انصارى امير مصر و گروهى از علما و اعيان مملكت بود كه براى زيارت دختر زهرا و خواهر امام شهيد آمده بودند.
چون چشم ايشان به زينب افتاد به گريه افتادند. و او را در ميان گرفتند تا به پايتخت رسيد.
مسلمة بن مخلد وى را به خانه برد و زينب نزديك يك سال در آنجا اقامت گزيد و در اين مدت جز با زنان پارسا و از جان گذشته ملاقات نكرد.
سپس گردش به پايان رسيد.
سيده زينب، شامِ روزِ يكشنبه چهار دهم رجب سال 22 (به اشهر اقوال) زندگى را بدرود گفت و ديدههايى را كه قتلگاه كربلا را ديده بود به
هم نهاد. و هنگام آسودگى، پيكرى رسيد كه خستگىهاى طاقت فرسايى را متحمل شده بود.
او را در خانه مسلمة بن مخلد انصارى كه منزل وى بود به خاك سپردند. گور وى تا امروز مزار است و مسلمانان از نقاط دور دست به زيارت آن مىروند.
اما داستان مصيبتهاى جانگداز وى سالها و قرنهاست كه ورد زبانها مىباشد.
زينب پس از برادر، بيش از يك سال و نيم نزيست، اما در همين مدت كوتاه توانست مسير تاريخ را تغيير دهد.
بنى اميه گمان مىكردند قتل حسين آخرين فصل از تاريخ شيعه است! اين پندار هم چندان بى جا نبود پس از قتل حسين جز مشتى كودك و چند زن داغ ديده كسى از خاندان على عليه السلام به جاى نماند.
بنى اميه ديدند، على كشته شد و در اوضاع، تغييرى پديد نيامد و پس از قتل حسن، با آن كه شهرت داشت، معاويه قاتل اوست. رخنهاى در كار دولت رخ نداد بلكه كار معاويه قوت گرفت، سپس حسين را در كوفه و پيش روى شيعيان او كشتند و چنان مىنمود كه كوفيان براى دومين بار اين حادثه را تجديد خواهند كرد و فرزند او على را مىطلبند و سپس وى را به يزيد مىسپارند! آرى ظاهر حال چنين مىنمود ولى اندكى پيش از آن كه پرده بيفتد و صحنه پايان يابد، «سيده زينب» بر روى صحنه پديد شد و مردم كوفه و بنى اميه را به باد لعنت و سرزنش گرفت و با اين عمل از افتادن پرده ممانعت كرد.
و گمان دارم تا زمين و مردمى كه بروى آن هستند، اگر دگرگون نشوند. پرده نخواهد افتاد.
*** زينب تا مزه پيروزى را در كام ابن زياد و يزيد و بنى اميه تلخ نكرد وتا در جام فاتحين قطرات زهر كشنده نريخت، نرفت.
با اقدام زينب، شادىِ بنى اميه ديرى نپاييد و پيروزى آنان دوامى نيافت و زمانى دراز نگذشت كه نتيجه كار زينب به شكست و نابودى امويان منتهى شد.
هنوز زينب از شام نرفته بود كه يزيد احساس كرد بر روى شادمانى كه از قتل حسين بر او دست داده است پرده تيرهاى كشيده مىشود و تيرگى آن اندك اندك شديد مىگردد، تا آنجا كه به پشيمانى سخت مبدّل شد و در سه سال باقى مانده عمر وى، گريبان او را رها نكرد.
ابن زياد نيز از او زيان بسيار ديد.
طبرى گويد: چون عبيدالله، حسين و فرزندان او را به قتل رسانيد، سرهاى آنان را به شام فرستاد و يزيد از كار وى خرسند شد و منزلت عبيدالله نزد او بالا رفت، ولى اندكى نگذشت كه پشيمان گشته و مىگفت:
چه مىشد اگر سخن حسين را مىشنيدم و هر چه مىخواست بدو مىدادم. خدا عبيدالله را لعنت كند كه او را كشت و مرا نزد مسلمانان مبغوض كرد و با كشتن حسين تخم كينه مرا در دل آنان كاشت.
مرا با ابن زياد چكار؟
و بر او غضب كرد.
و شعر يحيى بن حكم اموى را شنيد كه:
شماره فرزندان سميه به اندازه ريكهاست.
و خاندان پيغمبر را نسلى نمانده.
*** پس از مرگ «سيده زينب» مردم از استجابت دعاى وى سخنها
مىگفتند و شبها كه گرد هم مىنشستند داستان ايشان، غضب آسمان بر كشندگان حسين و خشم آن از خونهاى مقدسى بود كه به ناحق ريخت و خاندانى كه به ناحق مورد تجاوز قرار گرفت.
تاريخ نويسان بعد، اين داستانها را ناگفته نگذاشته و براى آيندگان ضبط و نقل كردهاند. چنان كه هيچ يك از شركت كنندگان در قتل حسين را نمىبينيم كه مورّخين، داستانى درباره او، از انتقام آسمان و خشم خدا بر وى ننوشتهاند.
گاهى كه عاقبت حال اين تبه كاران را در كتب شيعيان مىخوانيم مردد شده و مىگوييم شايد سخن به گزافه گفتهاند، ولى مورّخين ديگر را نيز كه به عدالت و امانت ايشان اطمينان داريم، مىبينيم كه داستانها شگفتى در اين باره به قلم آوردهاند. مردى از بنى دارم را مىخوانيم كه حسين را از نوشيدن آب باز داشت و امام بر او نفرين كرد كه تشنه ماند.
كسى كه وى را از آن پس ديده است گويد: به خدا ديرى نپاييد كه تشنه شد و سيراب نمىگشت، من كوزههاى آب و قدحهاى شير را پيش روى او ديدم. وى فرياد مىكرد مرا سيراب كنيد كه از تشنگى مردم، سپس كوزه آب يا قدح شير را بدو مىدادند تا مىنوشيد و ديرى نمىگذشت كه تشنه مىشد. تا آنكه شكم او تركيد. ديگرى را هم نفرين كرد كه به تشنگى بميرد، كسى كه در بيمارى وى به عيادت او رفته است، گويد: به خدا او را ديدم مىآشاميد سپس قى مىكرد و باز مىآشاميد و سير نمىشد تا مرد.
و ديگر از مردم كنده كه «بُرنُس» (1)16 امام را گرفت و به خانه برد تا
1) - كلاه دراز.
خون آن بشويد، زن وى برآشفت و گفت: چيزى را كه از پسر دختر پيغمبر ربودهاى به خانه من مىآورى؟ آن را بيرون بر و آن مرد به فقر و تنگدستى مرد.
ديگرى كه ا زار امام را برد و او را برهنه گذارد، دستهاى وى در زمستان خون مىداد و در تابستان چون دو چوب خشك مىنمود.
شايد بيشتر اين احاديث را شيعيان و افسانه پردازان پرداخته باشند، ليكن تاريخ نويسان ترديد ندارند كه خون حسين كه زينب به طلب آن برخاست به هدر نرفت.
و سه سال بيش نگذشت كه جرقّههاى خشم و غضب كه در كانون سينهها پنهان بود، بر افروخت و به آتش سوزندهاى مبدّل گشت.
و بانگ خونخواهان حسين، كوفه را به لرزه در آورد.
و سال شصت و شش هجرى ناظر قتلگاه ديگرى در عراق بود كه به خونخواهى كشتار كربلا پديد آمد.
تنها در يكجا 248 نفر كسانى كه در قتل حسين شريك بودند، كشته شدند.
گريختگان را سخت دنبال مىكردند و چون دستگير مىشدند از آنها مىپرسيدند حسين كجاست؟ ... با او چه كرديد؟ .... سپس هر يك را به تناسب گناهى كه مرتكب شده بود كيفر مىدادند.
يكى را به آتش مىسوزانيدند.
ديگرى را دست و پا مىبريدند تا بميرد.
سومى را چون گوسفند مىكشتند
چهارمى را كه مىگفت: «جوانى از خاندان حسين را آماج تيرى كردم و او دست خويش را بر پيشانى گذارد و سپر تير كرد و تير دست وى را به شكافت، دست وى بر پيشانى او استوار كرده و هدف تيرش ساختند.
عبيدالله بن زياد نيز به قتل رسيد.
عمر بن سعد و فرزند وى؛ حفص؛ كشته شد.
اشعث بن قيس بگريخت خانه او را ويران كرده و از مصالح آن سراى «حجر بن عدى كندى» را كه زياد ابن سميه ويران كرد آباد نمودند.
تا آنكه همه تبه كاران نابود شدند.
و اين بار سرها به مدينه رفت نه به دمشق.
ولى داستان به خونخواهى تنها پايان نيافت.
بلكه دنباله پيدا كرد.
دنبالهاى از فصولى چند.
كه از آن جمله شورش عبدالله بن زبير در حجاز و خروج برادر وى مصعب در عراق بود.
سپس سقوط حكومت امويان و قيام بنى عباس كه شيعه آن را قيام علويين مىپنداشت. سپس ظهور فاطميان در مغرب و حوادثى كه همراه داشت و جنگها و وقايعى را كه از آن پس، پديدار شد، بايد براين جمله افزود.
بلكه نضج و نمو مذهب شيعه نيز كه در حيات سياسى و مذهبى مشرق زمين اثرى عميق دارد، مهمترين معلول اين واقعه مىباشد.
و زينب موجد اين تحوّلات بود.
اين را من نمىگويم! اين حقيقتى است كه تا آن را ضبط كرده است.
زينب فرداى قتل برادر صورتى هيجان آور از تبه كاريها، كه كوفيان درباره شهدا كردند، به آنان نشان داد و با سخنرانىهاى خود آنان را بيدار كرد و آتشى از حسرت و پشيمانى و رسوايى در سينه ايشان برافروخت.
سپس از نزد آنها رفت.
و بانگ وى همچنان در گوش كوفيان طنين انداز بود و فضاى اطراف را پر مىكرد و تبه كاريهايى كه مرتكب شده بودند فرايادشان مىآورد.
اين بانگ همچنان جاويدان ماند و حوادثى كه پس از كشتار، به وجود آمد، آن را از ميان نبرد.
بهرهاى را كه كوفيان (شيعيان حسين) از گناه كربلا بردند نا خوشايندتر و زشتتر از نصيب آن چهار هزار تن بود كه به جنگ هفتاد تن شهيد آمدند.
آيا مىتوان كردار حزب يزيد را با كردار ياران و شيعيان حسين مقايسه كرد؟
اينان امام خود را خوانده و از جايگاه خود بيرون آوردند و سپس وى را هدف شمشير و نوك نيزه كردند و خود به نظاره ايستادهاند، و آنان لشكرى بودند كه حكومت فرستاده بود و به فرمان اميرالمؤمنين عليه السلام مىجنگيدند.
كشندگان حسين و دشمنان او كشته شدند.
و دوستان دغلكار او ماندند.
و همچنان به زندگانى خود ادامه دادند تا آن كه به خطاى زشت و جنايت بزرگى كه مرتكب شدهاند، متوجه شوند.
مگر به جرمى كه در حق امام على، و فرزند او؛ حسن مرتكب شدند، پشيمان بودند؟
ابداً ...
على و حسن رفتند ...!
نزديك بود از رفتار زشتى هم كه با حسين كردند جز سطورى اندك در تاريخ و داستانى چند بر زبان افسانه سرايان باقى نماند.
ولى «سيده زينب» بر فراز كشتههاى شهيدان ايستاد و مردم كوفه را كه از ديدن قافله اسيران گريان شدند گفت:
«گريه مىكنيد؟ هميشه گريان باشيد!»
آسمان هم دعاى او را پذيرفت و اشك ديده كوفيان نايستاد. از نخستين لحظه كه «شير زن كربلا» در چنان موقف دردناك و مهيج ايستاد و سخنان خود را گفت. خار پشيمانى در جان مردم كوفه خليدن گرفت.
طبرى و ابن اثير گويند: دو يا سه ماه چنان بود كه از سر زدن خورشيد تا گاهى كه بالا مىگرفت. گويى ديوارها را به خون آغشتهاند.
و گويند چون حسين كشته شد و پسر زياد براى استقبال سرها و اسيران خاندان پيغمبر از نخيله «لشكرگاه وى» به كوفه رفت، شيعيان يكديگر را به باد ملامت گرفتند و دانستند كه جنايتى عظيم مرتكب
شدهاند، حسين را خوانده سپس دست از يارى وى كشيدهاند.
ديوارهاى كوفه بانگ زينب را منعكس مىكرد كه:
آرى به خدا بسيار بگرييد و كم بخنديد.
شما لكه عارى به دامن خويش چسبانيديد كه هرگز آن را نتوانى شست. چگونه قتل سبط خاتم پيغمبران را كه سيد جوانان بهشت است مىشوييد؟
تصديق كردند ...
گويى از زبان زينب يكديگر را سرزنش مىكردند كه:
پسر دختر پيغمبر خويش را خوانديم واز جان خود در حق او دريغ كرديم، تا در كنار ما كشته شد، نه به مال او را يارى داديم، نه به زبان، نه به دست!
عذر ما نزد خدا و پيغمبر چيست؟ كه فرزند، دوست و ذريه او را كشتيم؟ به خدا عذرى نداريم، جز آن كه كشندگان و دشمنان او را بكشيم يا خود كشته شويم، شايد خدا از ما خشنود شود و باز از كيفر او در امان نيستيم.
ديگرى گفت: ما گردن خود را در راه آل پيغمبر خويش كشيديم و ايشان را بدين سو خوانديم و به آنان وعده يارى داديم و چون نزد ما آمدند سست و ناتوان شديم و به انتظار نشستيم تا در كنار ما كشته شدند!
فرزند پيغمبر و پاره تن او و خاندان وى، نزد ما به قتل رسيدند.
برخيزيد! كه خدارا به خشم آورديد. تا خدا را خشنود نسازيد نزد زنان و فرزندان نرويد و به خدا سوگند مىپنداريم كه جز با پيكار با
يكديگر يا هلاكت خود، او را خشنود نسازيد.
«خود را بكشيد كه نزد پروردگار شما بهتر است».
آرى به خدا.
گويا از زبان زينب سخن مىگفتند.
مردم كوفه از سال قتل حسين خود را سرزنش كرده و ساز و برگ جنگ مىخريدند تا آن كه لشكر پشيمانان (توّابين) با شعار: «يا لثارات الحسين» قيام كرد.
اين بار، در نهان دست به كار نزدند، بلكه آشكارا اسلحه خريده و مىگفتند: ما به طلب دنيا بر نخاستهايم، ما به خاطر تو به و خونخواهى پسر دختر پيغمبر قيام مىكنيم.
هنوز سال 65 نرسيده بود كه بانگ «يالثارات الحسين، زمين را زير پاى بنى اميه لرزاند!»
و كوفه ناظر توّابين بود كه سلاح پوشيده با كوشش تمام، به سوى قبر حسين مىرفتند و اين آيه را مىخواندند:
«به سوى خدا باز گرديد و خود را بكشيد كه نزد و پروردگار شما بهتر است.» (1)17
چون به قبر رسيدند به يكبار صيحه زدند و گريه بسيار كردند، چنان كه تا بدان هنگام ديده نشده بود سپس يك شب و روز نزد قبر حسين بودند و مىگفتند:
خدايا! حسين شهيد پسر شهيد را بيامرز.
1) - «... فَتُوبوُا الى بارِئكُمْ فاقتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ ...) (بقره: 54)
خدايا! ترا گواه مىگيريم، كه بر دين ايشانيم.
دشمنانشان را دشمن و دوستان ايشان را دوست داريم.
خدايا! ما پسر دختر پيغمبر خود را خوار كرديم. مارا بيامرز و اگر نيامرزى زيانكاريم!
سپس در حالى كه پشيمانى و جوشش آنان شدت يافته بود، قبر را ترك گفتند و مانند موج لرزان دل بر مرگ نهاده، با هزارها لشكر بنى اميه روبرو شدند. تنها آرزوى ايشان اين بود كه در خونخواهى حسين كشته شوند، شايد از گناهانشان بكاهد.
در آن روز ايشان را امان دادند ولى آنها سرباز زده فرياد مىكردند:
مادر دنيا در امانيم، همانا براى امان آخرت بيرون شديم.
تا آنكه همگى كشته شدند.
و شاعر در حق ايشان گويد:
از دنيا دل كنده و گفتند: چند كه زندهايم به سوى آن نمىآييم. ما دل بدانچه ديگران از نداشتن آن ناخرسندند و به دنبال آن مىشتابند، نبستهايم .. (1)18
آنكه گويد:
آنها به طلب توبه و پرهيز كارى بيرون شدند و لشكريان شام ايشان را كشته جز تنى چند باقى نگذاشتند.
پشيمانان رفتند و پشيمانى و توبه را همچون ميراثى مقدس براى فرزندان و نوزادگان خود گذاشتند.
زينب بود كه از قتل حسين ماتمى جاويدان بر پا كرد كه نزد شيعه در
1) دكتر بنت الشاطى، شيرزن كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، 1376.
تطور عقيده، اثرى عميقتر از هر چيز، داشته است.
زينب بود كه در شب دهم محرم عزايى ساليانه تأسيس كرد كه در آن شب نوادههاى توّابين نزد قبر حسين رفته صورت آن ماتم را تجديد مىكنند و سخت ترين عذاب را بر تن خود هموار مىدارند تا كيفر بزه اجداد ايشان باشد. (1)19
زينب بود كه از خود ايشان بر آنها عذابى گمارد كه با مرگ نابود نمىشود (آتش پشيمانى) و نسلى پس از نسل ديگر آن را مىافروزد.
سالها و قرنها مىگذرد و آنها مىكوشند تا اين آتش، روشن مانده و خاموش نشود.
گويا اين عذاب را كفاره و توبهاى مىپندارند. بلى سالها مىگذرد و مردم عراق همچنان اين عزا را بر پا داشته و طعم آن را مىچشند و مشقتى را به ميل و اصرار بر خود هموار مىدارند تا خاطره گناه قاتلين امام را زنده نگاه دارند.
گويا تاريخ هيچ مصيبتى را كه مدت آن چنين طولانى باشد، در نظر ندارد؛ چه چندين قرن است همچنان تازه مانده و مرثيههاى شعرا را مردم عراق، هر سال در روز عاشورا مىخوانند.
و شاعر ايشان با اشعار خود آتش مصيبت و اندوه را در سينه آنان مىافروزد.
1) - مصيبت خوانى و تعزيه دارى را به هر صورت كه تصور كنيم، نه توابين به وجود آوردهاند و نه نوادههاى آنها و نه بديشان اختصاص دارد. بلكه در اين ايام عموم شيعه مذهبها (از هر نژاد كه باشند) به صورتى بدين كار قيام مىكنند و آنچه در نظر آنان نيست كفاره گناهان توّابين مىباشد.
آرى زينب است كه از قتل برادر «ماتمى» جاويدان ساخت زينب است كه در تاريخ اسلام و انسانيت «عقيله بنى هاشم» شد.
شير زنى كه توانست به خونخواهى برادر شهيد بزرگ خود برخيزد.
شير زنى كه توانست كاخ دولت بنى اميه را ويران كند.
شير زنى كه توانست مجراى تاريخ را برگرداند. (1)20
1) دكتر بنت الشاطى، شيرزن كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 5، 1376.