ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، - ۱۳۰۵
عنوان و نام پديدآور : تفسير براي هرج و مرج ادبي/ زيرنظر ناصر مكارم شيرازي
مشخصات نشر : قم.نسل جوان
مشخصات ظاهري : ص ۹۲
فروست : (سلسله انتشارات اسلام را بهتر بشناسيم۲)
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
شماره كتابشناسي ملي : ۱۹۷۴۴۳
نام اسلام و قرآن هميشه با هم بوده و خواهد بود و هميشه مسلمانان را با قرآن، و قرآن را با مسلمانان مىشناسند. دليل اين موضوع روشن است زيرا قرآن بزرگترين كتاب آسمانى و مهمترين اعجاز پيامبر و روشنترين معرف اسلام و عميقترين برنامه مسلمانان است.
قرآن قانون اساسى اسلام و تكيهگاه مسلمين در اصول و فروع مىباشد.
قرآن زندهترين سند براى شناسايى اسلام و محكمترين مدرك براى درك مبانى فكرى و عقيدهاى و
اصول اجتماعى و سياسى و اقتصادى و اخلاقى اسلام است.
قرآن كتابى است دست نخورده، كه در طى چهارده قرن در هر عصر و زمان هزاران نفر حافظ و كاتب و مفسّر داشته، كتابى است كه از آغاز اسلام تاكنون دوره سستى و فترتى در آن وجود نداشته، و در تاريخ آن هيچگونه فاصله و بريدگى زمانى نبوده، از آغاز اسلام تا به امروز مسلمانان شب و روز آن را مىخواندند، و دانشمندان روى آن بحث مىكردند، و مفسّران، فقها و متكلمان درباره مسائل آن بررسى داشتند.
و به همين دليل مىگوييم دراز شدن دست تحريف به آيات و كلمات قرآن- با توجه به موقعيّت و وضع خاص آن- امكان پذير نبوده، كتابى نبوده است كه در گوشهاى گذارده شود و شخص مغرض يا بىخبرى بيايد و آهسته دستى در آن برد، بلكه كتابى بوده است كه هميشه در متن زندگى مسلمانان قرار داشته و بر فراز منابر و در مساجد
و در نمازها و در خانهها و در محافل علمى اسلامى و در كتب مختلف همواره تلاوت مىشده و مورد بررسى بوده است.
به هر حال درباره اهميّت قرآن و اثرش در ساختمان جامعه اسلامى و نفوذ آن در افكار و انديشهها هر چه گفته شود كم است و هدف ما در اين نوشته تعقيب اين موضوع نيست بلكه تنها اشارهاى به عنوان مقدمه كرده و از آن مىگذريم.
ولى مهم اين است كه بدانيم قرآن تنها كتاب تلاوت نيست، بلكه قرآن كتاب عمل است، و اهميّت تلاوت آن نيز به خاطر اين است كه مقدمهاى براى عمل باشد و به همين جهت آيات قرآن، آن چنان روشن و قابل فهم است كه
مىتواند براى عموم طبقات راهنما و رهبر باشد.
گرچه با نهايت تأسف مشاهده مىكنيم كه امروز عدهاى تنها به آن به عنوان يك كتاب مقدّس و آسمانى و قطع نظر از جنبههاى علمى نگاه مىكنند. در مراسم تشريفاتى آنها قرآن حضور دارد، ولى در متن زندگى آنان اثرى از آن نيست.
حتى جلساتى به نام قرآن تشكيل مىشود، و روى قرائت و حتى تجويد آن وقت زياد به عمل مىآيد، اما گويى ماوراى قرائت و تجويد چيز ديگرى وجود ندارد.
اگر در رواياتى كه در زمينه فضيلت سورههاى قرآن آمده دقت كنيم روى محتواى سوره و جنبههاى عملى آن كاملًا تكيه شده است، مثلًا مىبينيم از امام صادق عليه السلام در فضيلت تلاوت سوره نور چنين نقل شده: «
حصنوا اموالكم و فروجكم بتلاوة سورة النور و حصنوا بها نسائكم فان من ادمن قرائتها فى كل ليلة او فى كل يوم لم يزن احد
من اهل بيته ابداً، حتى يموت
...؛(1)اموال و دامان عفت خود را با تلاوت سوره نور محفوظ داريد، و هم چنين به وسيله آن همسران خود را (از سقوط در دامان فساد) حفظ كنيد، هر كس هر شب يا هر روز اين سوره را بخواند، هيچ يك از خانواده او گرفتار بىعفتى نخواهد شد».
روشن است كه سوره نور با بحثهاى مؤثرى كه درباره حجاب و مبارزه با چشمچرانى كرده، و هم چنين دستورات مؤكدى كه در زمينه ازدواج دختران و پسران و مانند اينها داده است، داروى مؤثرى است براى مبارزه با بىعفتى و همچنين حيف و ميل اموالى كه از اين رهگذر به دره نيستى ريخته مىشود.
شك نيست كه منظور از تلاوت اين سوره در هر شب و روز در محيط خانه و خانواده هشدارهاى پى در پى
1) تفسير مجمع البيان، جلد 7، صفحه 122، اوّل سوره نور.
و يادآورىهاى مكرر در زمينههاى اجتماعى و اخلاقى است، و بنابراين افراد بايد آن را بخوانند و مضمون آن را درك كنند، نه تنها تلاوت و قرائت خالى از هر گونه فهم و درك.
به هر حال مدارك فراوانى در دست داريم- و اصولًا احتياج به مدرك هم ندارد- كه مسلمانان وظيفه دارند قرآن را با نهايت دقت و بطور صحيح بخوانند، ولى خواندنى كه مقدمه عمل و سازنده بوده باشد.
البته مفهوم اين سخن اين نيست كه ما اگر قرآن را نفهميم تلاوت نكنيم (آنچنان كه بعضى تصور كردهاند) بلكه منظور آن است كه آن را بخوانيم و همين خواندن اخطارى باشد براى يادگرفتن مفهوم آن، زيرا هر زمان آن را مىخوانيم به ياد اين مطلب مىافتيم كه بايد برويم و معناى آن را ياد بگيريم.
احاديث فراوانى در زمينه تفسير قرآن و شرح نكات آن از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده است، كه به ما امكان مىدهد از قرآن بيشتر بفهميم و از اين اقيانوس بىكرانه، بهره بيشترى برداريم.
ولى هيچ كس از مسلمانان در اين موضوع ترديد ندارد، كه هر حديثى برخلاف آيات قرآن برسد، مجعول است، و بايد آن را كنار گذاشت.
روايات زيادى در اين زمينه وارد شده كه به ما هشدار مىدهد بعضى از بدانديشان و مخالفان نهضت اسلام چون نمىتوانستند در آيات قرآن دست ببرند، و به زودى رسوا مىشدند، با جعل پارهاى از احاديث و مطالبى بر ضد قرآن مىخواستند افكار مسلمانان را منحرف
سازند، ولى پيشوايان اسلام به موقع مسلمانان را آگاه ساختند، تا تحت تأثير اينگونه احاديث مجعول قرار نگيرند، بلكه در اسناد حديث به دقت بينديشند و احاديث معتبر را كه هميشه در مسير اهداف قرآن پياده مىشود از احاديث ساختگى جدا سازند.
حتى يكى از طرق شناسايى احاديث معتبر آن است كه آنها را عرضه بر قرآن بداريم، آنچه موافق قرآن است بگيريم، و آنچه مخالف است كنار بگذاريم.(1)***
1) براى آگاهى از اين احاديث به وسائل الشيعه، جلد 918، باب از ابواب صفات قاضى، صفحه 78- / 79 و 80 مراجعه شود.
قبل از آنكه وارد توضيح معناى «تفسير به رأى» شويم، اجازه بدهيم رواياتى كه در مذمت از اين كار وارد شده است، نقل كنيم.
در روايات ما و رواياتى كه از طرق اهل سنّت وارد شده، شديداً از مسأله «تفسير به رأى» نكوهش و مذمت گرديده، تا آنجا كه گاهى در رديف كفر و رها ساختن قرآن مجيد معرفى شده است.
در اينجا نخست قسمتى از رواياتى كه از طرق اهلبيت عليهم السلام در اين زمينه وارد شده مىآوريم و سپس به روايات اهل سنّت مراجعه مىكنيم:
اوّل: صدوق در كتاب امالى و عيون اخبار الرضا از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل مىكند: «
قال رسول الله صلى الله عليه و آله قال اللَّه جل جلاله ما آمن بى من فسر برأيه كلامى و ما عرفنى من شبهنى بخلقى
؛ پيامبر فرمود:
خداوند جل جلاله چنين مىفرمايد:
آن كس كه سخن مرا به رأى خود تفسير كند، به من ايمان نياورده و كسى كه مرا به مخلوقاتم تشبيه كند، مرا نشناخته است».(1)دوّم: صدوق در كتاب توحيد از اميرمؤمنان عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «
اياك ان تفسر القرآن برأيك
؛ پرهيز از اينكه كلام خدا را با رأى خود تفسير كنى».(2)سوّم: صدوق در خصال از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «
انما اتخوف على امتى من بعدى ثلاث خلال (خصال)، ان يتأولوا القرآن على غير تأويله، و يتبعوا زلة العالم، او يظهر فيهم المال حتى يطغوا او يبطروا
؛ درباره امتم بعد از خودم از سه چيز بيمناكم: نخست اينكه قرآن را بر غير معنايش تأويل و تفسير كنند، و ديگر اينكه از لغزش دانشمندان پيروى كنند و سوّم اينكه اموال و ثروتهايى در آنها پيدا شود كه سبب طغيان و
سركشى آنان گردد» (و خدا را فراموش كند).(1)چهارم: در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام چنين نقل شده كه فرمود: «
من حكم برأيه بين اثنين فقد كفر، و من فسر برأيه آية من كتاب اللَّه فقد كفر؛(2)
هر كس به رأى خود (بدون در نظر گرفتن حكم خدا) ميان دو نفر قضاوت كند كافر شده است، و كسى كه آيهاى از قرآن را به رأى خود تفسير كند، كافر است».
پنجم: و نيز در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام نقل شده: «
من فسر القرآن برأيه ان اصاب لم يوجر و ان اخطأ فهو ابعد من السماء(3)
؛ كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، اگر (تصادفاً) مطابق واقع شود اجر و پاداشى نخواهد داشت
و اگر خطا كند آنچنان سقوط مىكند كه گويى از آسمان به زمين افتاده است».
ششم: مرحوم شهيد در كتاب «منية المريد» از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند: «
من تكلم فى القرآن برأيه فاصاب فقد أخطأ؛(1)
كسى كه درباره قرآن به رأى خود سخن گويد اگر (تصادفاً) به واقع هم برسد به خطا رفته است».
هفتم: و نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «
اكثر ما اخاف على امتى من بعدى من رجل يناول القرآن يضعه على غير مواضعه؛(2)
بيشترين چيزى كه بر امتم پس از خودم مىترسم اين است كه كسى قرآن را بگيرد و نادرست تفسير كند».
هشتم: در نهجالبلاغه از امام اميرمومنان على عليه السلام چنين مىخوانيم: «
و آخر قد تسمى عالماً و ليس به فاقتبس جهائل من جهال و اضاليل من ضلال و نصب للناس اشراكاً من حبائل غرور و قول زور، قد حمل الكتاب على آرائه و عطف الحق على اهوائه ...؛(1)
گروهى از گمراهان چنين هستند كه نام عالم بر خود گذاشتهاند، در حالى كه چنين نيستند، نادانىهايى را از افراد نادان گرفته، و گمراهايى را از گمراهان، و بر سر راه مردم دامهايى از مكر و فريب و گفتار باطل نهاده، قرآن را بر آراى خود تطبيق مىدهند، و حق را مطابق ميل خود تفسير مىكند».
نهم: و نيز در نهجالبلاغه مىخوانيم: «
يعطفوا الهوى على الهدى اذا عطفوا الهوى على الهدى و يعطفوا الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى؛(2)
(افراد با ايمان آنها هستند كه در دورانهاى تاريك) اميال خود را عطف بر هدايت مىكنند (و تحت الشعاع آن قرار مىدهند) هنگامى كه (گمراهان) هدايت را به ميل خود تفسير كنند، و رأى خود را تابع قرآن قرار مىدهند به هنگامى كه منحرفان قرآن را تابع رأى خود قرار دهند».
دهم: مرحوم صدوق در گفتار «غنية» از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه در ضمن حديث مفصلى فرمود: «
من فسر القرآن برأيه فقد افترى على اللَّه الكذب
؛ كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند بر خدا دروغ بسته است».(1)اين خود قسمتى از رواياتى كه در منابع معروف شيعه در زمينه نكوهش از «تفسير به رأى» آمده است.
در روايات اهل تسنن نيز در زمينه ممنوع بودن تفسير به رأى روايات قابل ملاحظهاى مىخوانيم. از جمله
1) تفسير برهان، جلد 1، صفحه 18.
اينكه «ترمذى» محدث معروف اهل سنّت از «ابنعباس» چنين نقل مىكند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«من قال فى القرآن برأيه فليتبوأ مقعده من النار؛(1)
آن كس كه در قرآن با رأى خود سخن گويد جايگاه خود را در آتش دوزخ انتخاب كند».
و نيز در «تفسير قرطبى» و كتاب «كنزالعمال» و «سنن ترمذى» از جندب نقل شده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «
من قال فى القرآن برأيه فاصاب فقد اخطأ؛(2)
اگر كسى با رأى و نظر شخصى خود در قرآن چيزى بگويد و تصادفاً مطابق واقع از آب درآيد باز هم خطا كرده است». (زيرا از طريق غلط و نامشروعى تصادفاً به واقعيتى رسيده است).
«تفسير» در اصل لغت چنانكه در كتاب «قاموس» آمده است به معناى «آشكار كردن و پرده برداشتن» است، و لذا به چيزهايى كه طبيب از بررسى و با تجزيه آن به حالات درونى بيمار پى مىبرد «تفسرة» گفته مىشود گاهى به تعبير خواب نيز «تفسير» اطلاق مىگردد.
و اما «رأى» چنانكه از موارد استعمال آن در كتاب و سنّت استفاده مىشود، به معناى درك عقلانى نيست، بلكه يا به معناى عقيده و سليقه شخصى است و يا به معناى گمان و پندار و تخمين است.
«راغب» در كتاب معروف خود «مفردات» مىگويد
«رأى به معناى عقيدهاى است كه از غلبه گمان پيدا مىشود» و به هر حال منظور از «تفسير به رأى» كه در روايات بالا آمده است يكى از دو معناست:
الف) هر گاه انسان عقيدهاى براى خود اتخاذ كرده است و كوشش مىكند شواهدى از قرآن و احاديث پيامبر و اهلبيت عليهم السلام براى آن بتراشد و هرگاه در ميان آنها چيزى كه صريحاً يا ظاهراً موافق عقيده او باشد نيابد ناچار براى رسيدن به مقصد خود آيات و رواياتى را انتخاب كرده و بدون هيچگونه قرينهاى برخلاف مفهوم ظاهر آن تفسير مىكند، چنين كارى را «تفسير» به رأى گويند.
به تعبير ديگر: براى فهم معناى الفاظى كه در قرآن و سنّت وارد شده و هم چنين براى فهم معناى جملهبندىها ضوابطى در ادبيات عرب و در كتب لغت و صرف و نحو وجود دارد، كه انسان بايد با توجه به اين ضوابط و با آنچه متون معتبر لغت، و قواعد ثابت ادبيات هر زبان، و همچنين موارد استعمال لغات و جملهها ايجاب مىكند، عبارات و كلمات را معنا كند.
تنها در صورتى مىتوان از معانى حقيقى الفاظ و قواعد ادبى عدول كرد، كه قرينه روشنى از عقل يا دلايل ديگر وجود داشته باشد.
به عبارت ديگر: حمل الفاظ بر معناى «مجازى» يا «كنايى» دليل و قرينه روشن مىخواهد، و بدون آن مجاز نيست.
اين موضوع، اختصاصى به جملهها و الفاظ قرآن و حديث ندارد، در تمام قراردادها، عهدنامهها، پيمانها، وصيتنامهها، و خلاصه هرگونه نوشته و كتاب و همچنين سخنرانىها همين قانون حكومت مىكند.
مثلًا اگر در وصيت نامهاى بخوانيم كه شخصى وصيت كرده فلان مال از اموالش را به فرزندانش بدهند منظور از فرزندان، همان فرزندانى است كه از او متولد شده و نمىتوان آن را به شاگردانش كه فرزندهاى معنوى او هستند، تعميم داد، مگر اينكه قرينه روشنى در دست
باشد.
و يا اگر در قراردادى نوشته شده است بايد فلان برنامه مثلًا تا اوّل خرداد ماه انجام پذيرد، حتماً منظور اوّل خرداد ماه همان سال است، نه خرداد چند سال ديگر و يا اينكه اگر نوشته شده باشد كه فلان آقا بايد نظارت بر اين كار كند، ظاهر آن اين است كه خود او نظارت كند، نه هر كسى كه پايه معلوماتش به اندازه اوست.
همچنين هنگامى كه در قرآن مجيد مىخوانيم: بايد زن و مرد زناكار را هر كدام يك صد تازيانه زد، مفهوم آن طبق ضوابط لغت و ادبيات عرب اين است كه واقعاً با همين تازيانههاى معمولى آنها را مجازات كنيم، نه اينكه مثلًا با شلاق و تازيانه سرزنش و ملامت كيفر داده شوند.
و يا اگر قرآن و سنّت مىگويند با شرايط خاص و حساب شدهاى بايد دست دزد را قطع كرد، مفهومش اين نيست كه كارى كنيم كه از دزدى دست بردارد و مثلًا
با پى جويى از عوامل دزدى و از بين بردن آن دست او عملًا از دزدى كوتاه گردد، البتّه اين كار بايد بشود و بايد عوامل دزدى در اجتماع از ميان برود، ولى آيه فوق به اين معنا نيست!
آرى همانطور كه گفتيم اگر قرائنى از عقل و نقل در ميان باشد كه به روشنى معناى مجازى يا كنايى را اثبات كند، بايد دست از ظاهر الفاظ برداشته و بر طبق آن گام برداريم.
مثلًا در قرآن مجيد مىخوانيم: «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» دست خدا بالاى دستهاى آنها است در حالى كه دلايل عقلى و نقلى به ما مىگويد نه خدا جسم است و نه دست دارد. و اگر جسم بود حتماً مخلوق بود نه خالق، ممكن الوجود، بود نه واجب الوجود، آفريده شده بود نه آفريدگار، بنابراين با وجود چنين قرائن قطعى مىفهميم كه منظور از دست، در آيه فوق قدرت و توانايى است، زيرا دست معمولًا مظهر قدرت انسان است، پس معناى آيه چنين مىشود قدرت خدا
مافوق قدرتهاى آنهاست.
و باز به تعبير ديگر: تفسير به رأى اين است كه پى فهم معناى آيه و حديث و به طور كلى عبارت نباشيم، بلكه درصدد تحميل فكر خود بر آيه و حديث باشيم.
ب) يكى ديگر از معانى تفسير به رأى اين است كه مفهوم جملهاى را آنچنان كه قواعد ادبى و لغت اقتضا مىكند، بپذيريم ولى در تطبيق آن بر مصاديق، مرتكب تحريف شويم، و چيزى را كه مصداق آن نيست، بر طبق سليقه شخصى خود، مصداق آن قرار دهيم.
مثلًا در تواريخ و كتب حديث مىخوانيم هنگامى كه عمار ياسر در روز جنگ صفين به دست لشكريان معاويه شربت شهادت نوشيد، به او گفتند از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به عمار فرمود:
«يا عمار تقتلك الفئة الباغية
؛
يعنى تو را يك جمعيّت سنگر خواهند كشت» و اين دليل بر اين است كه تو و لشكرت بر مسير باطل قرار داريد.
معاويه كه نمىتوانست اصل وجود حديث مزبور و مفهوم آن را انكار كند، براى تبرئه خويشتن به سراغ تفسير به رأى رفت و گفت اين سخن حق است كه عمار را جمعيّت ستمگر خواهند كشت، ولى آيا قاتل عمار ماييم؟ يا على كه او را به ميدان نبرد دعوت كرده است؟ در حقيقت او سبب شده كه عمار به دست ما كشته شود! و با اين منطق واهى و مضحك مىخواست خود را در برابر چنين دليل كوبنده و دندانشكنى تبرئه كند.
خلاصه اينكه تفسير به رأى در نوع اوّل با دگرگون ساختن مفاهيم كلمات و جملهها انجام مىشود و اما در اين قسم با دگرگون ساختن موارد و مصاديق كلمات و جملهها
حاصل مىگردد.
اكنون كه معناى «تفسير به رأى» را دانستيم بد نيست نتايج سوء آن را نيز كمى بررسى كنيم.
تفسير به رأى نه تنها به حكم روايات اسلامى ممنوع است، بلكه عقل و خرد نيز گواهى بر زشتى آن مىدهد.
اگر بنا شود هر كس مطابق سليقه و فكر خود مطلبى بينديشد سپس الفاظ قرآن و سنّت را بدون در نظر گرفتن قواعد ادبى، و ضوابط لغت آن تفسير كند، هرج و مرج شديدى در فهم معانى آيات قرآن و سنّت واقع مىشود، و در اين موقع آيات و كلماتى كه مىبايد رهبرى فكرى انسانها را بدست گيرد، عملًا به صورت پيرو و وابسته و تابع در مىآيد، و به جاى اينكه روشنگر جامعهها گردد،
پشتيبان انحرافات فكرى و اخلاقى خواهد شد. و به جاى اينكه عامل وحدت شود، وسيلهاى براى نفاق و پراكندگى مىگردد!
هر كس از گوشهاى بر مىخيزد و با فكر نارسايش ادعايى مىكند سپس براى توجيه ادعاهاى بى اساس خود آيات قرآن و رواياتى از پيشوايان بزرگ اسلام را مطرح كرده، و آنها را به وسيله تفسير به رأى بر مقصود خود تطبيق مىدهد، و مايه گمراهى افراد بىخبر مىگردد، حتى گاهى ممكن است يك آيه يا يك روايت معين را دو مدعى دروغين بر دو مطلب متضاد حمل كنند، در حالى كه مفهوم اصلى آن، نه اين است و نه آن.
خلاصه زيانها و عواقب شوم رواج تفسير به رأى در ميان يك جمعيّت به قدرى زياد است كه مىتوان آن را از خطرناكترين كارها دانست.
اين موضوع چنانكه گفتيم منحصر به آيات قرآن
و روايات نيست، بلكه اگر اين در گشوده شود تمام الفاظ و قوانين دنيا ارزش خود را از دست خواهند داد، و هر شخص فاسد و مفسد و يا نادانى آنها را به سود خود تفسير و تأويل خواهد كرد.
به همين دليل مسأله تفسير به رأى در ميان مذاهب باطل و مدعيان دروغين رواج كامل دارد، بلكه سرمايه اصلى آنها را تشكيل مىدهد.
يك مطالعه اجمالى در كتابهاى «فرقه ضاله» و جمعى از متصوفه، و ماترياليستهايى كه در زير نقاب مذهب سعى دارند اهداف مادى خود را پياده كنند، ما را به اين حقيقت كاملًا آشنا مىسازد كه چگونه تفسير به رأى دستاويزى براى همه آنها شده است.
تأكيد و اهميّت زيادى كه در روايات اسلامى روى اين مسأله ديده مىشود تا آنجا كه «تفسير به رأى را مايه سقوط از اوج آسمان سعادت»، و يا «مايه سقوط در
آتش دوزخ» معرفى كردهاند همه به خاطر همين موضوع است.
به طور خلاصه تفسير به رأى، زيانهاى زير را كه هر يك از ديگرى خطرناكتر است در بر دارد:
1- ايجاد هرج و مرج در فهم آيات و احاديث.
2- تبديل برنامههاى سعادت عمومى به برنامههاى سودجويى شخصى.
3- تبديل وسيله اصلاح اشتباهات فكرى مردم به عاملى براى تشديد اشتباهات.
4- فراهم نمودن دستاويزى براى افراد گمراه و گمراه كننده.
5- توليد نفاق، اختلاف، و دامن زدن به سليقههاى شخصى و فكرهاى انفرادى.
6- فرود آمدن كتاب و سنّت از مقام رهبرى و قرار
گرفتن در مقام يك پيرو.
7- از ميان رفتن ارزشهاى اصيل كتاب و سنّت و از بين رفتن محتواى واقعى آنها.
8- تطبيق قوانين آسمانى برخواستههاى انحرافى محيطهاى آلوده و تغيير و تبديل مفاهيم آنها با دگرگون شدن اين محيطها.
9- از ارزش افتادن احاديث صحيح و جان گرفتن احاديث مجعول به خاطر اينكه گاهى دسته دوّم آمادگى بيشترى براى تفسير به رأى دارند.
10- سقوط مفاهيم نامحدود ابدى و جاودانى و تبديل شدن آنها به مفاهيم مبتذل و قرار گرفتن آنها در قالبهاى محدود و نارساى افكار انسانهاى كوتاه فكر.
و به هر حال هر قدر درباره ضررهاى تفسير به رأى
و تحميل سليقهها و افكار شخصى بر الفاظ كتاب و سنّت و آيات الهى و اخبار پيشوايان اسلام دقت كنيم زيانهاى تازهاى براى آنها كشف مىشود كه ما را به عمق تأكيداتى كه در روايات اسلامى در زمينه اجتناب و دورى از اين موضوع شده است آشناتر مىسازد.
اينجاست كه بار ديگر به ياد گفتار اميرمؤمنان على عليه السلام در نهج البلاغه مىافتيم كه از وراى اعصار و قرون فرياد مىزند كه: «گروهى از گمراهان نام عالم بر خود گذاشتهاند در حالى كه چنين نيستند، نادانىهايى را از افراد نادان گرفته و گمراهىهايى را از گمراهان، و بر سر راه مردم دامهايى از مكر و فريب و گفتار باطل نهاده، قرآن را بر آراى خود تطبيق دهند و حق را مطابق ميل خود تفسير مىكنند».
... «افراد با ايمان آنها هستند كه در دورانهاى تاريك، اميال خود را عطف بر هدايت مىكنند (و تحت
الشعاع آن قرار مىگيرند) هنگامى كه (گمراهان) هدايت را به ميل خود تفسير مىكنند، و رأى خود را بر قرآن عطف مىكنند به هنگامى كه (منحرفان) قرآن را بر رأى خود تطبيق نمايند».
گاهى بعضى از كوتهبينان چنين مىپندارند، كه تفسير به رأى همان تفسير به عقل است در حالى كه از آنچه قبلًا گفتيم به خوبى آشكار شد كه منظور از تفسير به رأى اين نيست كه انسان از قرائن عقلى در فهم آيات و روايات استمداد جويد، بلكه منظور آن است كه سليقههاى شخصى و پندارها و اوهام خود را بر آيات و روايات تحميل كند، و الفاظ و جملههايى كه از نظر قواعد ادبى و مفهوم لغوى اصلًا تاب معنايى را ندارد، بر آن معنى
حمل كند، و قرآن و سنّت را تابع فكر خود سازد، نه فكر خود را تابع قرآن و سنّت.
اما منظور از تفسير به عقل آن است كه ما از قرائن روشن عقلى كه مورد قبول همه خردمندان براى فهم معانى الفاظ و جملهها از جمله قرآن و حديث است استمداد جوييم، مثلًا هنگامى كه گفته مىشود «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» دست خدا بالاى دستهاى آنهاست (چنانكه سابقاً هم اشاره كرديم) عقل در اينجا مىگويد مسلّماً منظور از دست خدا عضو خاصى كه داراى پنج انگشت است، نيست. زيرا خداوند اصولًا جسم نيست، هر جسمى محدود است و فناپذير، خداوند نامحدود است و فناناپذير و ازلى و ابدى بلكه منظور از آن قدرت خداست كه ما فوق همه قدرتهاست، و اطلاق دست بر قدرت، جنبه كنايه دارد، زيرا معمولًا قدرت انسان از طريق دست او عملى مىشود و در آن متمركز است.
و يا هنگامى كه صفت «سميع» و «بصير» (بينا و شنوا) بر خداوند اطلاق مىشود عقل مىگويد منظور اين نيست كه خدا داراى چشم و گوش است همانند ما، بلكه منظور اين است كه او با علم وسيع و بىانتهاى خود از همه صداها با خبر، و از همه مناظر آگاه و در همه جا حضور دارد.
هر جا سخن از تفسير به عقل در ميان آيد منظور اين گونه تفسيرهاست، نه مطالب تحميلى و سليقههاى شخصى و افكار عليل و پندارهاى بىاساس.
نمونههايى از تفسير به رأى
در گفتههاى ديروز و امروز
كسانى كه با كتب صوفيه آشنا هستند، به خوبى مىدانند، كه مسأله تفسير به رأى در ميان آنها يكى از شايعترين كارهاست، و اصولًا توجيه عقايد متصوّفه بدون استمداد از تفسير به رأى امكانپذير نيست، آنها آزادى بىحسابى براى خود در تفسير معانى الفاظ قائلند، و بسيارى از الفاظ را بدون هيچ قرينهاى بر معناى مجازى يا كنايى حمل مىكنند و گاهى آن چنان اين كنايات و مجازات از مفهوم لفظ دور است كه انسان را غرق در
تعجب مىكند.
و به اين ترتيب هر يك از فرق آنها مىتوانند مطابق ميل و ذوق خود مفاهيم اسلامى را تعبير و تفسير كنند، هر چند اين تفسيرها با هم ضد و نقيض باشد.
همان طور كه اشاره كرديم، نمىخواهيم در اينجا نمونههاى زيادى ذكر كنيم، زيرا سخن بسيار به درازا مىكشد، در هر قسمت تنها به ذكر چند نمونه قناعت مىكنيم:
1- «محى الدين عربى» كه از معاريف صوفيه است، در كتاب «فصوص الحكم» در «فص هارونى» چنين مىگويد: «
فكان عتب موسى اخاه هارون لما وقع فى انكاره و عدم اتساعه فان العارف من يرى الحق فى كل شىء بل يراه عين كل شىء
؛ اعتراض و سرزنش موسى نسبت به برادرش هارون
اين بود كه چرا با پرستش گوساله مخالفت كرد و روح او وسعت اين امر را نداشت زيرا عارف كسى است كه حق را در همه چيز ببيند، بلكه عين همه چيز ببيند»!!
و به دنبال اين سخن اضافه مىكند كه «اعتراض موسى به سامرى نيز بخاطر اين بود كه خدا را منحصر در صورت گوساله كرده بود» (وگرنه اگر پرستش گوساله به عنوان جزئى از كل جهان آفرينش باشد روى عقيده وحدت وجود كه اعتقاد بسيارى از متصوفه است مانعى ندارد).(1)***
2- در تفسير «غرائب القرآن» «نظام الدين نيشابورى» بعد از ذكر تفسير هر قسمت از آيات، بحثى
1) فصوص الحكم، چاپ بيروت با تعليقات ابى العلاء عفيفى، جلد 1، صفحه 192.
تحت عنوان «تأويل» مىبينيم كه روشنترين مصداق تفسير به رأى است مثلًا در ذيل آيات مربوط به مبارزه موسى با ساحران مىگويد: «منظور از اژدها (ثعبان) در اين داستان همان اژدهاى نفس است، زيرا هر چيز را به خود اضافه كنى و محل حاجات خويش قرار دهى اژدهاست همانطور كه موسى عصا را به خود اضافه كرد و گفت «
هى عصاى
؛ اين عصاى من است» و لذا به او گفته شد، «
القاها يا موسى
؛ اين عصاى نفس را بيفكن».
و منظور از «يد بيضا» (روشنى دست موسى) اين است كه دستها قبل از آنكه به اشياى مادى و دنيوى تماس پيدا كند، پاك و نورانى و روحانى است ...
و معناى «
يريد ان يخرجكم من ارضكم
؛ موسى مىخواهد شما را از سرزمين خود بيرون براند» اين است كه مىخواست آنها را از سرزمين بشر مادى به نور
روحانيّت بيرون كند و به همين ترتيب آيات را تأويل مىكند تا به مسأله تهديد ساحران از طرف فرعون با جمله «وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِى جُذُوعِ النَّخْلِ» مىرسد مىگويد: مفهوم آن اين است كه شما را بر شاخههاى تعلقات و پيوندهاى دنيا و زر و زيور آن گرفتار مىسازم ...!(1)***
3- و نيز در تفسير آيات مربوط به ابراهيم عليه السلام و مشاهده نمونهاى از معاد مىگويد: «خداوند خليلش ابراهيم را دستور داد كه طاوس بخل، و كلاغ حرص، و كركس غضب، و خروس شهوت را سر ببرد، هنگامى كه او با كارد صدق اين پرندگان را سر بريد و آثار آنها از وجود او بريده شد، وسيلهاى براى گناه و درى بسوى
1) تفسير غرائب القرآن كه در حاشيه تفسير طبرى آمده است، جلد 9، صفحه 24 و 25.
آتش در وجود او باقى نماند، و لذا آتش به او سرد و سالم شد ...
و منظور از جبال و كوه هايى كه ابراهيم اجزاى آن طيور را بر آن قرار داد، كوههاى چهارگانهاى است كه: «جبل الانسان عليها؛ يعنى انسان بر آن سرشته شده است» نخست روح نباتى و سپس روح حيوانى و طبيعى و انسانى است.(1)مطالعه اين تفسير (بخش تأويلاتش) انسان را در عالمى از رؤيا و پندار و خيالات بىقيد و شرط فرو مىبرد، و گاهى بىاختيار انسان مىخندد، و گاهى از اينگونه تفسير به رأىها بى پايه متأسف مىشود!
1) همان مدرك، جلد 3، صفحه 44.
اخيراً جمعى از كم مايهها كه باغ سبز بهشت خيالى كمونيسم جلب توجه آنها را كرده و بر اثر عدم اطلاع كافى از مبانى اسلامى از يكسو، و از مبانى كمونيسم از سوى ديگر، چنان تحت تأثير عقايد چپى قرار گرفتهاند كه مىخواهند آن را بر مفاهيم اسلامى نيز تحميل كنند، هر چند ناسازگار و بىتناسب باشد.
كار تفسير به رأى در ميان آنها گاهى به جاهاى رسوا و مضحكى كشيده است كه نمونههايى از آن را ذيلًا
از نظر شما مىگذرانيم:
1- يكى از كمونيسم زدههاى بىپايه در ترجمه سوره «الناس» چنين مىنويسد:
«بگو پناه مىبرم به سررشته دار مردمان»
«زمامدار مردمان»
«ايده آل مردمان»
«از شر افسون نظام افسونگر خود ناپيدا»
«كه همى در سينه مردمان مىدمد»
همانطور كه ملاحظه مىكنيد «اله» را كه طبق همه كتب تفسير و لغت به معناى «معبود» آمده به معناى ايدهآل گرفته است.
و وسوسهگر را منحصر در نظامات (سرمايهدارى) افسونگر و جن را به معناى ناپيدا بودن فعاليتهاى نظام سرمايهدارى شمرده است، يعنى درست تصميم خود را
درباره دفاع از كمونيسم قبلًا گرفته و آياتى كه هيچ تناسب با آن ندارد بر آن تطبيق كرده است.
2- در ترجمه سوره «فلق» مىگويد:
«بگو پناه مىبرم به (نو زايى قوانين)، سر رشته دار سپيده دمان»
«سپيده دمان انقلاب».
«سپيده دمان سياهى شكاف تاريكى شكن، اغوا شكن، تزوير شكن، اوهام شكن خرافه شكن، بى داد شكن».
«از شر آنچه كهنه شده است ... و از شر هر نظام سياهى كه فضاى هستى انسانها را فراگيرد».
«و از شر قدرتهاى افسونگر و دمنده در گرههاى اراده خلقها، با وسائل تبليغى، رسانههاى گروهى ...»
انسان هنگامى كه اين ترجمه يا تفسير غريب
و عجيب را مىبيند، بى اختيار به ياد نوشتههاى كسروى مىافتد.
«فلق را كه به معناى نور شكافنده سپيده صبح مىباشد، كه از مظاهر پر شكوه آفرينش و از نشانههاى قدرت پروردگار است به معناى سپيده دم انقلاب! تفسير كردن و به دنبال آن بشكن بشكن به راه انداختن، «و من شر ما خلق» كه به معناى «از شرمخلوقات مىباشد»، تطبيق بر كهنهها دادن بى خبر از اينكه نه چنان است كه هر طرح نوى افتخار آفرين و سعادت بخش باشد، و نه هر حقيقت ديرپا و كهنى دورريختنى كه مفاهيمى هم چون عدالت، آزادى، خداپرستى، پاكى، درستكارى، از كهنترين مفاهيم و از عالىترين مسائل سازنده انسانى است.
و هم چنين «نفاثات فى العقد» را در مفهومى كه از نظر لغت و تفسير و ادب عربى با آن سازگار نيست
محدود ساختن، كارى جز بازى با الفاظ و هوسهاى خويش را به عنوان تفسير قرآن معرفى كردن، نمىباشد.
3- عجيبتر اينكه آيه «يَوْمٌ لَّابَيْعٌ فِيهِ وَلَا خِلَالٌ»؛(1)«روزى كه نه خريد و فروشى در آن است و نه دوستى و رفاقت ثمر مىبخشد- روز رستاخيز-» را به معناى روزگارى كه در آن مبادله نيست و نه شكاف طبقاتى (يعنى روزى كه ماركسيسم بر جامعه بشرى سايه بيفكند) تفسير كرده است.
كسى كه كمترين آشنايى با ساير آيات قرآن داشته باشد، و تعبيرات فراوانى كه در خلال آيات درباره روز قيامت و رستاخيز در آنها وارد شده، كنار هم بچيند، هرگز ترديد به خود راه نخواهد داد كه آيه فوق از آن روز سخن مىگويد و نه روز ديگر.
1) سوره ابراهيم، آيه 31.
جالب اينكه نويسنده مزبور حتى اين مقدار به خود زحمت نداده كه آغاز آيه را بنگرد تا چه رسد به ساير آيات قرآن.
زيرا در آغاز آيه چنين مىخوانيم: «قُلْ لِّعِبَادِىَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلَانِيَةً مِّنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خِلَالٌ به بندگان با ايمانم بگو! كه از آنچه به آنها روزى دادهايم آشكارا و پنهان در راه خدا انفاق كنند، پيش از آنكه روزى فرا برسد كه در آن روز، نه معاملهاى در كار است و نه دوستى و رفاقت، سودى دارد».
مىدانيم طرفداران مكتب كمونيسم هرگونه انفاق و بخشش و تلاشهاى اصلاحگرانه براى كم كردن فاصله طبقاتى را محكوم مىكنند.
زيرا معتقدند كه انقلاب را به عقب مىاندازد، به عكس توصيه مىكنند كه از هر گونه تلاش اصلاحى در اين شكل خوددارى شود، تا جامعه زودتر به مرحله انفجار و
تبديل كميت به كيفيت كه يكى از اصول «دياليكتيك» است، برسد.
از تفسيرى كه در بالا از اين كمونيسم زده مىخوانيم، بخوبى بوى انكار معاد استشمام مىشود، گويى معاد را كه آخرين مرحله سير تكاملى انسان است و در جهانى بسيار وسيعتر كه دنياى ما در برابر آن همچون دنياى جنين مادر در برابر اين دنياست، صورت مىگيرد، همان انقلاب كمونيستى و جان كندن از صبح تا به شب براى يك لقمه نان، آن هم در زنجير اسارت و بردگى و خفقان دانسته است.
اينگونه بازى با الفاظ و تحريف و مسخ حقايق حتى در ميان دشمنان اسلام هم كمتر ديده شده است.
مضحكتر اينكه «انفاق» را در جايى ديگر به معناى «پر كردن خلأ» كه با هيچ يك از موازين ادب عربى سازگار نيست، گرفته، و عجيب اينكه اگر همان تفسير را بخواهيم در آيه فوق بكار بريم مفهوم آيه چنين
مىشود: «خلأها را پر كنيد قبل از آنكه خلأها پر شود».
به علاوه اگر منظور چنين باشد بايد گفته شود: «
انفقوا ... حتى يأتى يوم لا بيع فيه و لا خلال
؛ خلأها را پر كنيد تا روزى فرا رسد كه تساوى كامل در سلب مالكيت شود»!
4- جالبتر اينكه آيهاى را كه خود نازل كرده است و در قرآن به اين شكل وجود ندارد بر مقصد خود تطبيق نموده، مىگويد: منظور از «فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِى الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ» اين است روزى كه خدا- و خلق- القائات شيطان را سر شكند و قوانين خود پرداخته تكامل را حاكميت بخشد. و منظور او از اين جمله به قرينه جملههاى بعد همان روز حكومت نظامى كمونيستى است در حالى كه در قرآن مجيد آيه چنين است:
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِى أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِى الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».(1)
همانطور كه ملاحظه مىكنيد در آيه كلمه «يوم» وجود ندارد، و پيوندى با روز رستاخيز نيز در آن نيست.
و خلاصه كتاب مزبور مملوست از تفسير به رأىهاى رسوا و زننده كه گاهى انسان از خواندن آن متأسف مىشود، و گاهى مىخندد كه چگونه يك انسان ممكن است محتويات پوچ ذهنى خود را بر آيات قرآن بدون هيچ تناسب لفظى و معنوى تحميل كند نه تنها براى خودش (كه آن هم جرم است و ظلم بر خويشتن) بلكه براى ديگران نيز نشر دهد.
و از آنجا كه به روشنى ديده مىشود وجود مسائلى
1) سوره حج، آيه 52.
همانند تجارت، مضاربه، مزارعه، مساقات، ارث و مانند آن در متون اسلامى اعم از قرآن و كتب حديث و فقه دليل بر قبول اصل مالكيت شخصى (البتّه به طور محدود و مشروط با شرايطى كه در كتب فقه اسلامى آمده است) با كمال وضوح كمونيسم و ماركسيسم را نفى مىكند، به انكار آنها برخاسته و با كمال وقاحت آن را محدود به زمان خاصى (پيش از انقلاب كمونيستى) كرده است كه مفهومش منحصر ساختن اسلام به دوره معينى از تاريخ وانكار آن در اعصار ديگر است.
ولى آيا هيچ كس كه مختصر آشنايى با قرآن و سنّت و فقه اسلامى دارد، مىتواند اينگونه مسائل بديهى را انكار كند؟ و مفهوم آيات و روايات متواتره را محدود به زمان معينى نمايد؟ آيا كمترين قرينهاى براى اين مطلب در اين همه آيات و روايات وجود دارد؟ .... مسلماً نه.
آيا شرافتمندانهتر اين نيست كه اگر كسى مكتبى را پذيرفته است، صريحاً از آن طرفدارى كند بدون اين كه مكتبى را كه بر ضد آن است، با اين تفسيرات واهى بر آن تطبيق نمايد؟
آيا اين يك نوع حمايت رياكارانه از آن مكتب مورد علاقهاش و طرفدارى منافقانه از مكتب دوم نيست؟
ج) فرقه ضاله كه در مسأله تفسير به رأى دست بسيارى از همفكران خود را بستهاند، نيز موارد فراوانى از قرآن و سنّت را بر طبق اميال و هوسها، و افكار خود تفسير كردهاند، كه ذكر همه آنها نه لزومى دارد نه شناخت تازهاى از آنها به ما مىدهد.
زيرا خوشبختانه در سالهاى اخير چهره استعمارى
اين فرقه براى همگان تقريباً روشن شده است، و واضح است كه براى اين گونه افراد كه آلت دست بيگانگان و دشمنان اسلام هستند، تفسير به رأى وسيله بسيار مؤثرى است.
ولى به عنوان نمونه دو مورد را يادآور مىشويم:
1- در كتاب «ايقان» در تفسير آيه شريفه «فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ»(1)بعد از آنكه حمله به علماى تفسير مىكند كه چرا آن را به مشرقها و مغربهاى كره زمين تطبيق كردهاند و پس از آنكه «سماء» را به معناى آسمان ديانت تفسير مىكند و «شمس» و «قمر» را به معناى علوم و احكام و معارف الهى و طلوع آنها را به معناى ظهور اديان و غروب آنها را به معناى ضلالت علما و نسخ شدن احكام شريعت سابق مىگيرد مىگويد: اين است معنى
1) سوره معارج، آيه 40.
آيه مباركه «فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ».
«زيرا كه از براى هر شمسى از اين شموس مذكوره (علوم و معارف هر مذهب) محل اشراق و غروب است، و چون علماى تفسير بر حقيقت اين شمسهاى مذكوره اطلاع نيافتند، لهذا در تفسير اين آيه معطل شدند».(1)همانطور كه ملاحظه مىكنيد چون هدف اصلى آنها اين بوده، راه را براى ادعاى نبوت مدعيان دروغين هموار كنند، و اين موضوع با خاتميت رسول اكرم صلى الله عليه و آله سازگار نبوده، ناچار دست به دامن تأويل فوق زدهاند، تا بگويند اسلام هم طلوع و غروبى دارد، و غروب آن فرا رسيده و نوبت طلوع ديگر است.
ولى اين دروغپردازان لااقل توجه به اين نكردهاند كه قرآن به مشرقها و مغربها، به عنوان يكى از نشانههاى عظمت آفريدگار سوگند ياد كرده اگر منظور از «غروب»
1) كتاب ايقان، چاپ 199 صفحهاى، صفحه 31 تا 34.
«ضلالت دانشمندان» هر مذهب بوده باشد، اين موضوع نقطه درخشانى نيست كه خداوند به آن قسم ياد كند.
ولى در هر حال مىدانيم كه شمس و قمر و مغرب و مشرق در تمام كتب لغت و استعمالات روزمره ادباى عرب يك معناى حقيقى دارد كه همان دو كوكب درخشنده آسمانى مىباشند، و ما نمىتوانيم بدون دليل و قرينه آيهاى را كه سخن از آنها مىگويد بر معناى ديگرى حمل كنيم.
به خصوص اينكه آيه مزبور و امثال آن، معناى روشنى دارد، و آن اينكه گردش كره زمين به دور آفتاب با توجه به انحناى بيست و سه درجهاى محور زمين سبب مىشود كه خورشيد هر روز از سال، از نقطهاى طلوع و در نقطه ديگرى غروب نمايد، بطورى كه طلوع و غروب هر روز با روز قبل متفاوت است. (اين از نظر زمان)
از سوى ديگر چون زمين كروى است و در عين
حال به دور خود مىچرخد هر نقطهاى از كره زمين براى خود مشرق و مغربى دارد (اينهم از نظر مكان).
و چون اين نظام خاص و وجود مشرقها و مغربها در زندگى انسان فوق العاده مؤثر است، و سرچشمه پيدايش فصول و نتايج و بركات آنها مىگردد، خداوند در قرآن مجيد به عنوان نشانههايى از عظمت و قدرتش به اينها سوگند ياد كرده است.
2- و نيز در همان كتاب در تفسير آيه «إِذَا السَّمَاءُ انفَطَرَتْ» مىگويد: «مقصود «سماء» اديان است كه در هر ظهور مرتفع مىشود، و به ظهور بعد شكافته مىگردد يعنى باطل و منسوخ مىشود ...».(1)
1) كتاب ايقان، صفحه 34.
روشن است كه نويسنده اين گونه مطالب قبلًا تصميم خود را گرفته، و عقيدهاى براى خود انتخاب نموده بعد دست و پا مىكند كه براى آن شاهد و گواهى پيدا كند، و چون شاهد و گواهى نمىيابد دست به دامن تفسير به رأى مىزند شايد گمشده خود را از اين راه پيدا كند.
د) بعضى از مفسران غرب زده كه كوشش دارند همه مفاهيم قرآنى را تا آنجا كه مىتوانند بر اصول علوم طبيعى و يا موازين مادى تفسير كنند، نيز گهگاه گرفتار همين موضوع تفسير به رأى شدهاند و پارهاى از آيات قرآن را كاملًا برخلاف ظاهر بدون هيچ گونه قرينهاى حمل كردهاند، كه نمونههايى از آن را نقل مىكنيم:
1- نويسنده تفسير المنار در ذيل آيه 243 سوره
بقره «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمْ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَاهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَشْكُرُونَ» چنين مىنويسد: «اين آيه بيان حال جمعيّتى را مىكند كه با داشتن هزاران نفر جمعيّت به خاطر ترس و وحشت از دشمن مهاجم خانههاى خود را رها ساخته و فرار كردند.
خداوند اين جمعيّت ترسو را گرفتار عاقبت شوم اين كار نادرستشان ساخت و به آنها گفت بميريد، نه اينكه واقعاً آنها را بميراند بلكه منظور اين است كه دشمن را بر سر آنها مسلط كرد و نيرو و قوت و استقلال آنها را گرفت، و جمعيّت آنها را پراكنده ساخت، و باقىماندگان در زير دست دشمن ضعيف و ناتوان گرديدند.
سپس مىفرمايد خداوند آنها را زنده كرد يعنى
استقلال و قوت و شوكتشان بازگشت نمود و اين يك نوع تأديب براى آنها بود تا خود را پاك سازند، و نتيجه اخلاق سوء را بدانند ... و در پايان مىگويد اين است معناى حيات امتها و مرگ امتها».(1)اما اگر آيه فوق را بدون پيش داورىها و سليقه شخصى و طبق موازين ادبى بخواهيم معنا كنيم، مفهوم آن چنين است:
«آيا نديدى جمعيّتى را كه از خانههاى خود از ترس مرگ فرار كردند و آنان هزارها نفر بودند خداوند به آنها گفت، بميريد، سپس آنها را زنده كرد، خداوند نسبت به بندگان خود احسان مىكند، ولى بيشتر مردم شكر نعمت را بجا نمىآورند».
رواياتى كه در شأن نزول اين آيه وارد شده نيز
1) تفسير المنار، جلد 2، صفحه 458.
نشان مىدهد كه آنها جمعيّتى بودند كه دستور جهاد به آنها داده شد ولى بخاطر ترس از بيمارى طاعون كه به محيط آنها راه يافته بود، از رفتن به ميدان نبرد خوددارى كردند، خداوند همه آنها را به همان بيمارى مبتلا ساخت و از دنيا رفتند.
سپس بار ديگر آنها را به زندگى بازگرداند، تا درس عبرتى براى آنها و ديگران و آيندگان گردد. و مىگويند اين در زمان «حزقيل» يكى از پيامبران بنىاسرائيل بوده.
شك نيست كه بازگشت به زندگى بعد از مرگ چيزى است كه با موازين قوانين عادى طبيعت سازگار نيست، و جنبه خارق العاده و فوق العاده دارد و شايد همين موضوع سبب شده كه نويسنده تفسير المنار دست به چنان تأويل و مجازگويى بزند.
ولى بايد پرسيد آيا يك نفر خداپرست مىتواند
به طور كلى قدرت خدا را بر امور خارق العاده انكار كند؟ و به فرض كه ما در اينجا چنين تفسيرى كنيم آيا مىتوانيم تمام آياتى از قرآن را كه خبر از اعجاز پيامبران مىدهد، چنين تفسير كنيم؟
ما مىبينيم خود نويسنده المنار كه تفسيرش از جهاتى قابل ملاحظه و ارزنده است- اگرچه اشتباهاتى نيز دارد- در ذيل آيات مربوط به موسى و اعجاز از سر تسليم در مقابل مفهوم معجزه فرود آورده و وجود امر خارق العاده را اجمالًا پذيرفته است.
اگر ما قبول كنيم كه امور خارق العاده امكان دارد چه لزومى دارد كه در مثل آيه فوق دست به چنان تفسير نادرست و مخالف ظاهر آيه بزنيم، مگر ظاهر آن چه عيبى دارد؟
يك نفر خداپرست بالاخره قبول دارد كه قوانين عادى طبيعت مسائل غير قابل تغييرى- آن هم در برابر
قدرت پرورگار- نيستند، حتى در ميان افراد عادى بشر گاه انسانهاى استثنايى مىبينيم كه وضع ساختمان جسمى يا روحى آنها همه دانشمندان علوم طبيعى را جبران مىكند.
اخبار مربوط به جوانى كه شيشه لامپهاى چراغ را همانند نقل و نبات در دهان مىجويد و مىخورد همه در روزنامهها خوانديم، و عده زيادى او را از نزديك مشاهده كردند، و يا جوان ديگرى كه چندين شبانه روز بدون اينكه لحظهاى بخوابد روى دوچرخه در حال حركت و دور زدن بود و در يكى از ميدانهاى ورزشى، مدتى قريب به يك هفته داورانى به نوبت، وضع او را زير نظر داشتند، و اخبار و عكسهايش در جرايد منتشر شد و عده زيادى نيز آن را ديدند و مسايل عجيب ديگرى از اين قبيل با هيچ يك از موازين علوم طبيعى كه در دست است سازگار نيست و اعمال خارقالعاده مرتاضان كه در برابر چشم حيرت
زده دانشمندان دير باور علوم طبيعى انجام مىدهند و حتى گاهى آنها را در تابوت كرده و دفن مىكنند و بعد از يك هفته بيرون مىآورند وبا تنفس مصنوعى حيات نخستين را از سر مىگيرند، همه از مسائلى است كه با الفباى علوم امروز قابل تطبيق نيستند. تا چه رسد به كارهاى اعجازآميز پيامبران كه از نيروى ما فوق طبيعى سرچشمه مىگيرد.
و اصولًا هيچ دليل علمى نداريم كه بايد پديدههاى طبيعى هميشه همين گونه باشند كه ما مىبينيم، جز اينكه غير آن را مشاهده نكردهايم.
و به هر حال از يك مفسّر اسلامى بعيد است كه اين چنين تحت تأثير مكتبهاى مادى قرار گيرد و دست به تفسير به رأى بزند.
2- از اين جالبتر مطلبى است كه همان مفسّر
در تفسير آيه 260 سوره بقره كه در مورد مسأله معاد وارد شده آورده، در اين آيه مىخوانيم:
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ».
او در تفسير آيه فوق چنين مىگويد: «منظور اين است كه چهار مرغ را انتخاب كن و آنها را چنان ترتيب كن كه با تو انس بگيرند، و علاقه پيدا كنند آن چنان كه هر وقت آنها را صدا بزنى به سراغ تو بيايند.
زيرا پرندگان استعداد زيادى براى چنين تربيتى دارند، سپس هر يك از اين پرندگان را بر كوهى بگذار، و سرانجام آنها را صدا كن آنها به سرعت به سوى تو مىآيند، و پراكندگى مكان و دورى آنها مانع از اين نخواهد شد».
همين گونه است فرمان پروردگار هنگامى كه بخواهد مردگان را زنده كند آنها را طبق فرمان تكوين صدا مىزند كه زنده شويد، بلافاصله زنده مىشوند همانطور كه در آغاز آفرينش چنين بود.(1)ولى اين مفسّر محترم كه متأسفانه تأثر فراوانى از افكار حاد غربى به خود گرفته، لااقل اين سؤال را از خود نكرده كه آغاز اين آيه مىگويد: ابراهيم از خداوند تقاضا كرد پروردگارا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مىكنى، يعنى او تقاضا داشت نمونهاى از حيات بعد از مرگ را با چشم خود ببيند، تا به مسأله معاد ايمان شهودى پيدا كند، و لذا خداوند به او فرمود آيا ايمان نياوردهاى؟
عرض كرد آرى آوردهام، ولى مىخواهم قلب من مطمئن شود.
آيا اگر دستور مربوط به چهار مرغ آن چنان كه
1) تفسير المنار، جلد 3، صفحه 55.
نويسنده المنار مىگويد، بوده باشد مىتواند ايجاد اطمينان درباره معاد و حيات پس از مرگ كند؟
آيا ما خودمان بارها حيواناتى را نديدهايم كه با صداى صاحبانش به سراغ كارى مىروند و يا بر مىگردند؟
آيا مشاهده اين گونه حيوانات ايمان ما را در مسأله معاد زياد مىكند؟ و به سر حد اطمينان مىرساند؟
آخر چرا ما چنين شعرى را بگوييم كه در قافيه آن بمانيم، چرا اصرار داشته باشيم كه براى همه چيز تفسير مادى كنيم!
به علاوه كلمه «جزءاً» در آيه فوق نشان مىدهد كه ابراهيم آن پرندگان را سر بريد و به هم آميخت، و هر جزئى از آن را بر روى كوهى گذاشت در كدام يك از متون عربى صحيح «جزء» به معناى فرد آمده است؟
به هر حال قبول ظاهر آيه با توجه به پذيرش مسايل خارق العاده از طرف خداپرستان و امكان آن به حكم عقل و خرد كه
به صورت معجزات و مانند آن ظاهر مىشده است، ندارد.(1)
3- در كتابهاى متعددى كه اخيراً از طرف پارهاى از غرب زدهها انتشار يافته، سعى و كوشش فراوانى در مسير تفسير آيات قرآن مخصوصاً در مسائل تاريخى بر مفاهيم مجازى و سوژههاى سمبوليك به چشم مىخورد، كه نتيجه آن از اصالت انداختن همه تواريخ انبياست.
به عنوان نمونه در يكى از اين كتابها در زمينه خلقت آدم و انسانشناسى چنين مىخوانيم:
«به زبان قرآن سخن مىگويم كه عميقترين و مترقىترين اومانيسم را در قصه آدم و خلقت وى يافتم، آدم مظهر نوع انسان است حقيقت نوعى انسان به معناى
1) در پايان براى آگاهى بيشتر از تفسير آيه به تفسير نمونه، ذيل آيه 260 سوره بقره مراجعه شود.
فلسفى، نه بيولوژيك، قرآن وقتى از انسان به معناى بيولوژيك سخن مىگويد درست زبان علوم طبيعى را دارد، از نطفه و علقه و جنين ... حرف مىزند.
ولى در آفرينش آدم زبانش زبان متشابه، پر معنا و رمزى و فلسفى است، خلقت انسان يعنى حقيقت و سرنوشت معنوى و صفات نوعى او، در قصه آدم فرمول دارد:
روح خدا- لجن متعفن- انسان.
لجن متعفن و روح خدا دو رمز است، دو اشاره سمبوليك است انسان واقعاً نه از لجن بدبو (حمأمسنون) ساخته شده و نه از روح خدا، بلكه اولى پستى و ركود و توقف مطلق را نشان مىدهد و ديگرى تكامل بىنهايت و برترى لايتناهى را مىرساند. براى رساندن اين معنا تركيبى بهتر از روح خدا نمىتوان يافت.
سخن قرآن كه انسان از روح خدا و گل متعفن تركيب يافته به همان معناست كه پاسكال مىخواهد
تفسير كند. در اثرى به نام «دو بى نهايت» كه مىگويد: «انسان موجودى است در ميانه دو بىنهايت:
بى نهايت حقير و ضعيف و بىنهايت عظيم و شكوهمند ...»
مسأله رمزى بودن اين آيات و شكل سمبوليك به آنها دادن در حالى كه هيچ مانع عقلى و نقلى وجود ندارد كه انسان در اصل از لجن متعفن آفريده شده باشد همان چيزى كه به عقيده زيستشناسان آمادهترين ماده بىجان براى پيدايش حيات و زندگى است و نخستين جوانه حيات در جهان طبق تحقيقات دانشمندان به احتمال قوى از آن پيدا شده است و نيز هيچ مانع عقلى و نقلى براى اينكه يك روح الهى (روحى بزرگ و والا همانند بيت اللَّه و شهر اللَّه كه اشاره به خانه كعبه و ماه پر بركت روزه است) در انسان قرار گرفته باشد وجود ندارد.
خلاصه اينكه با نبودن هيچ قرينهاى برخلاف مفهوم
اصلى لغات و جملههايى كه در زمينه خلقت انسان به كار رفته آنها را به صورت رمزى و سمبوليك تفسير كردن و طبق سليقه شخصى يكى را به معناى بىنهايت پست و ديگرى را به مفهوم بىنهايت برتر دانستن و از گفتار پاسكال گواه و شاهد براى آن آوردن چيزى جز تفسير به رأى نيست و گشودن اين راه، به معناى گشودن باب حرج و مرج ادبى در مفاهيم قرآن و سنّت از دست دادن اصالت آنها و تابع سليقههاى شخصى قرار دادن است.
فتح اين باب سبب مىشود كه يكى موسى را كنايه از روح انقلاب تودههاى زحمتكش، و فرعون را اشاره به رژيمهاى جبار مىگيرد، و ديگرى عيسى را به معناى افكار زنده كننده اجتماع و مريم را كنايه از روح پاكى و عفت مىداند، و به همين ترتيب همه تواريخ قرآن از اصالت و ارزش واقعى افتاده و طبق اميال و خواستهها و سليقههاى اشخاص به هر شكلى كه مايل باشند تفسير
مىگردد.
كم كم دامنه اين تفسير به رأى به احكام و قوانين اسلام كشيده مىشود، يكى مىگويد منظور از نماز توجه باطنى به خداست، ديگرى مىگويد روزه به معناى خويشتندارى از گناه است و به اين ترتيب همه قوانين زير چرخهاى تفسير به رأى درهم كوبيده مىشود و چنان هرج و مرج در همه مدارك و منابع اسلامى به وجود مىآيد كه اثرات مرگبار و مسخ كننده آن بر هيچ كس پوشيده نيست.
ما چگونه مىتوانيم برخلاف تمام قواعد ادبى دست به چنين تفسيرهاى بىاساس و تحميلهاى فكر شخصى بر مفاهيم اسلامى بزنيم؟ و چه مجوزى براى اين كار نادرست داريم؟
آيا تفسير به رأى چيزى جز اين هست؟!
4- همان نويسنده (تفسير المنار) در كتاب ديگرى كه در زمينه جهان بينى مادى و مذهبى و مسائل انسانى نگاشته مىگويد:
«داستان «هابيل» و «قابيل» كه در قصههاى ما هست، و خود قرآن به آنها مىگويد قصه، مملو از حقيقت علمى است (اگر قصههاى متشابه را به عنوان وقايع تاريخى بگيريم نامفهوم و بىنتيجه است اما اگر به عنوان حقايق سمبوليك بگيريم مملو از اسرار علمى انسانشناسى و تاريخشناسى است) قابيل و هابيل كى هستند فرزندان آدم.
پس وقتى داستان هابيل و قابيل گفته مىشود، داستان آغاز بشريت را مىخواهد به صورت رمزى و سمبوليك (همانطور كه «آلبركامو» در داستان «اوران» مىگويد) بگويد: دو تا «پرسوناژ» هستند به نام هابيل و قابيل، آدم دو دخترش را نامزد اين دو پسر مىكند.
اما قابيل نامزد برادرش را زيبا مىبيند و در او طمع
مىبندد، و به خاطر همين، قابيل عصيان مىكند ...
اين داستان مىخواهد بگويد كه چگونه وحدت بشرى كه همه از يك نوع و آن نوع آدم بود مساوى بودند همه افراد بشر برادر بودند، به تضاد منجر شد دو تا برادر تبديل به دو تا دشمن يعنى وحدت انسانى تبديل شد به تفرقه انسانى ...
در اينجا مىبينيم كه عامل اختلاف چيست؟ تنها عاملى كه در يكى بوده و در ديگرى نبوده مسأله شغلشان هست يكى كشاورز است قابيل ... هابيل دامدار است ...
پس هابيل نماينده يك مرحله از تاريخ بشرى است ...
انسانها همه در آن دوره هابيلى هستند دورهاى كه اصولًا همه منابع اقتصادى در اختيار همه انسانها به تساوى بوده است ...
قابيل نماينده دورهاى است كه يك قطعه از زمين
خدا را محصور مىكند و نام خودش را بر آن منبع توليد مىگذارد، و بعد ديگران را به استثمار و به بردگى مىكشد، و مجبور مىكند كه براى خوردن نانشان براى او كار كنند ...
يعنى تاريخ با رفتن هابيل و ماندن قابيل از مرحله هابيلى به مرحله قابيلى وارد مىشود، و با از بين رفتن هابيل و ماندن قابيل ما همه فرزندان قابيل هستيم».
عبارت بالا كه روشنترين مصداق تفسير به رأى است، در عين حال خطر تفسير به رأى را كاملًا آشكار مىسازد.
زيرا يك جريان تاريخى كه در قرآن آمده، كاملًا با فرضيه كمونيستها در زمينه دورانهاى تاريخى بشر، تطبيق داده شده است به اصطلاح خودش هابيل را اشاره به دوران كمون اوّليه و اشتراكى نخستين گرفته و قابيل را كنايه از نخستين دوران
مالكيت فردى كه بعد از آن به وجود آمد، دانسته، و به اين ترتيب نه تنها اصالت اين جريان تاريخى بدون هيچ قرينه و دليلى از بين رفته، تفسيرى براى آن ذكر شده كه در جهت مخالف قرآن قرار دارد.
اين خطر هنگامى تعميم پيدا مىكند كه در عبارات بالا مىخوانيم هر چيز را كه قرآن از آن به قصص تعبير كرده بايد به همين گونهها تفسير گردد، و به همين ترتيب همه سرگذشت پيامبران و تدريجاً احكام و مقررات و تعليمات آنها جنبه رمز و سمبوليك به خود مىگيرد، و هر كس براى خود ميدان وسيعى در آنها مىيابد كه اهداف و تمايلات شخصيتش را جستجو نمايد.
ممكن است با مطالعه بحثهاى گذشته بعضى گرفتار اين اشتباه شوند، كه مفهوم ترك تفسير به رأى اين است كه انسان بر الفاظ آيات و احاديث جمود كند، و حتى قرائن عقلى و نقلى را ناديده بگيرد، كنايات را با حقايق اشتباه كند، و معانى التزامى را ناديده بگيرد.
ولى با صراحت تكرار مىكنيم همانگونه كه «تفسير به رأى» و تطبيق آيات، بر سليقههاى شخصى بدون در نظر گرفتن موازين ادبى كار غلط و نادرستى
است «جمود» بر الفاظ و ناديده گرفتن قرائن نيز به همان نسبت خطرناك و گمراه كننده است، يكى از اين دو در طرف افراط و ديگرى در تفريط و هر دو از صراط مستقيم دور و بيگانهاند.
اوّلى در حقيقت تابع قرآن و سنّت نيست، بلكه تابع سليقه شخصى و فكر خويش است، تنها دستاويزى از آيات و روايات براى مقصد خود مىجويد، نمىخواهد بداند قرآن چه مىگويد، بلكه مايل است قرآن همان را بگويد كه او مىخواهد، درصدد اين نيست كه حق را در پرتو قرآن بجويد، بلكه در جستجوى آن است كه آنچه را خودش قبلًا حق شناخته بر قرآن تحميل كند.
و دوّمى فرمان عقل و حكم خرد را به كلى كنار گذاشته تنها پوست و قشر را مىبيند و هيچ توجهى به حقيقت و مفهوم واقعى كلام ندارد.
در ميان مسلمين فرقههايى بودهاند (و شايد هم اكنون هواخواهان محدودى داشته باشند) به نام «مشبهه» و «مجسمه» كه خدا را به موجودات مادى تشبيه مىكردند و براى او جسمى قائل بودند و معتقد بودند كه خدا همانند ما چشم و گوش و دست و پا دارد، و براى اثبات عقيده خود به بعضى از آيات قرآن چسبيده و با جمود به لفظ و ناديده گرفتن همه قرائن، استدلال مىكردند.
مثلًا آيه 10 سوره فتح: «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ دست خدا بالاى دست آنهاست» و يا آيه 80 سوره زخرف «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَانَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ آيا چنين مىپندارند كه ما سخنان سرى و نجواى آنان را نمىشنويم؟» و يا آيه 1 سوره اسراء: «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ خداوند شنوا و بيناست» و آيه 75 سوره ص: «مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَ چه چيز مانع شد از اينكه سجده كنى براى آنچه با
دستهاى خود آفريدهام». و يا امثال اين آيات را دليل بر جسميت پروردگار مىگيرند.
در حالى كه هم قرائن عقلى و هم قرائن نقلى با كمال وضوح گواهى مىدهند كه اين تعبيرات همه كنايه است، دست، كنايه از قدرت، و «سمع» و «بصر» كنايه از علم و آگاهى پروردگار از همه ديدنىها و شنيدنىها است.
اما دليل عقلى به ما مىگويد هر جسم محدود است، فناپذير است، كهنه مىشود، با گذشت زمان كهولت و پيرى پيدا مىكند و تدريجاً تجزيه و تبديل به انرژى مىگردد، دائماً در حركت و تحول است، زمان و مكان دارد، نيازمند است و ... در حالى كه خداوندى كه ازلى و ابدى و جاودانى است، نمىتواند هيچ يك از اين صفات- و حتى يكى از آنها را- داشته باشد. بنابراين تمام آيات مزبور در پرتو اين دليل روشن عقلى تفسير مىگردد.
اتفاقاً در مكالمات روزمره ما اين گونه كنايات حتى درباره انسانها فراوان ديده مىشود مثلًا مىگوييم فلان كس شامه قوى دارد مسائل سياسى را پيشبينى مىكند، مسلّماً منظور از اين شامه بوييدن ظاهرى جسمى نيست، بلكه كنايه از درك قوى و سرعت انتقال و تيزهوشى است.
و گاه مىگوييم من به خوبى مىبينم كه فلان كس از اين كار پشيمان مىشود در حالى كه منظور رؤيت با چشم نيست زيرا پشيمانى آن هم نسبت به آينده موضوع قابل مشاهدهاى نمىباشد.
و نيز مىگوييم فلان كس طعم علم را نچشيده است در حالىكه علم طعمى كه در دهان و ذائقه حسى منعكس بشود ندارد. منظور در اين گونه عبارات همان ذائقه روحى و فكرى است.
و نيز گاه گفته مىشود: «كليد اين كار در دست من است» يا «فلان كس در مشت من است» در موردى كه
نه كليد حسى وجود دارد و نه يك انسان مىتواند در دست ديگرى قرار گيرد، همه اينها كنايه از قدرت و تسلّط بر شخص، يا كار و يا چيزى است.
البتّه تمام اين تغييرات كنايات رائجى است كه نه تنها در زبان عرب كه دائره كنايه در آن وسيع است بلكه در همه زبانها وجود دارد. و قرينه آنها هميشه همراه آنها وجود دارد. (گاه قرائن عقلى و گاه قرائن نقلى و گاه قرائن حالى).
هرگاه در اين گونه موارد كسى جمود بر الفاظ كند و كلمه «رؤيت» يا «ذائقه» يا «كليد» و يا «دست» را حمل بر معناى حقيقى آن نمايد مسلّماً از معيارها و قواعد ادبى و طرز القاى سخن و فهم عبارات دور افتاده است و هر كس مختصر اطلاعى از طرز ايراد سخن داشته باشد به خوبى مىداند كه اين گونه جمودها غلط است همانطور كه توجيهات كنايى و رمزى و سمبوليك در عباراتى كه
قرينهاى در آن وجود ندارد نيز غلط مىباشد. يكى در طرف افراط و ديگرى در طرف تفريط و هر دو از جاده مستقيم بر كنار است.
به همين جهت بعضى از راويان يا شبه دانشمندان اهل سنّت كه با مشاهده بعضى از تعبيرات قرآن درباره خداوند كه سخن از «وجه» يا «يد» يا «استواء» به ميان آورده (1)دليل بر جسميت او گرفته و براى خدا چشم و گوش و دست و پا قائل شدهاند، مسلّماً از جاده حق دور ماندهاند.
كار اين جمود- با مايه گرفتن از بعض از روايات اسرائيلى و مجعول گاهى به جاهاى باريك و حتى مضحكى
1) « فاينما تولوا فثم وجه اللَّه» سوره بقره، آيه 115.
كشيده است به طورى كه «ابن ابى الحديد» دانشمند معروف معتزلى در شرح بر «نهج البلاغه» درباره بعضى ازاين جامدين چنين نقل مىكند كه بعضى از آنها معتقد بودند كه خداوند شبهاى «عرفه» از آسمان به زمين نازل مىگردد در حالى كه بر شترى سرخ مو و در هودجى از طلا نشسته است.
و بعضى ديگر معتقد بودند كه خداوند گاهى آنچنان مىخندند كه دندانهايش آشكار مىگردد.
و بعضى از براى او صورت و دست و پا و بينى و سينه و همه اعضاى ديگر قائل بودند(1)و مطالب ديگرى كه انسان از شنيدن آن نمىداند از اين اباطيل بخندد و يا بر جهل گويندگانش گريه كند.
1) شرح ابن ابىالحديد، جلد 3، صفحه 224- / 227.
اين گونه سخنان انسان را به ياد بيمار احمقى مىاندازد كه مىگويند نزد طبيبى رفت و طبيب نسخهاى به او داد و گفت اين را گرفته در فلان مقدار آب دم مىكنى و تمام آن را مىنوشى.
بيمار اين سخن كنايى را كه طبيب گفته بود به معناى حقيقىاش گرفت و خيال كرد خود نسخه را بايد در قورى بيندازد و آب روى آن بريزد و پس از آنكه كاملًا حل شد آن را بنوشد. نسخه را لوله كرد و در ظرف انداخت و پس از حل شدن همه يا قسمتى از كاغذ در آن، معجون را تا آخر سر كشيد، چيزى نگذشت كه به دل درد سختى مبتلا شد فرياد كنان نزد طبيب آمد كه نسخه تو درد مرا افزايش داد، طبيب از جريان جويا شد وقتى از واقع امر آگاه گرديد آنچنان خنديد كه دندانهايش پيدا شد.
پس بيمار نادان را به معناى سخنش آگاه ساخت و
گفت: اينكه مىگويم اين نسخه را بگير و بخور يعنى داروهايى كه در آن نوشتهام نه خود آن را.
خداوند به همه ما توفيق اعتدال و عدم انحراف به سوى «افراط» و «تفريط» عنايت كند.
پايان