ghaemiyeh.com
شابك : ۱۵۰۰۰ ريال:978-964-540-320-9
شماره كتابشناسي ملي : ۲۴۲۱۹۰۹
عنوان و نام پديدآور : وهابيت و شفاعت/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۱۲۸ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. [۱۲۷]- ۱۲۸؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : شفاعت (اسلام)
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۴
رده بندي كنگره : BP۲۲۲/۷/ر۶ و۹ ۱۳۹۱
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
وضعيت فهرست نويسي : فاپا (چاپ دوم)
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
ص10
ص11
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از
ص12
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص13
يكى از اعتقادات عموم مسلمانان ومعتقدان به اديان، مسئله شفاعت است؛ يعنى روز قيامت اولياى الهى، در حقّ گروهى از گناهكاران شفاعت كرده وآنان را از عقاب جهنّم نجات مىدهنديا بنابر تفسير برخى از شفاعت، اولياى الهى با شفاعتشان از شخصى سبب ترفيع درجه او مىشوند. ليكن در اندازه وويژگىهاى آن اختلاف است؛ يهود براى اولياى خود بدون هيچ قيد وشرطى حق شفاعت قائل است كه قرآن به طور آشكار آن را باطل مىداند. در ميان مسلمانان، وهابيان معتقدند كه تنها مىتوان از خدا طلب شفاعت كرد واگر كسى از خود شافعان، طلب شفاعت كند مشرك است، ولى عموم مسلمانان قائلند اين حقّى را كه خداوند براى شافعان قرار داده، مىتوان از آنان طلب نمود، البته با اعتقاد به اينكه: اصل اين حق از آنِ خداست واوليا بدون اذن او شفاعت نمىكنند. در اين مبحث به اين موضوع مىپردازيم.
ص14
ص15
«شفاعت» در لغت
ابن فارس مىگويد:
الشين و الفاء و العين اصل صحيح يدلّ علي مقارنة الشيئين، و الشفع خلاف الوتر. (1)
شين و فاء و عين اصلى صحيح است كه دلالت بر مقارنه و نزديك شدن دو چيز به هم دارد؛ و شفع خلاف وتر است.
ابن منظور مىنويسد:
شَفَعَ الْوَتْرَ مِنَ الْعَدَدِ شَفْعاً صيّره زوجاً. (2)
وتر از عدد را شفع كرد (هنگامى گفته مىشود كه) عدد فرد را زوج كند.
ص16
او نيز مىگويد:
وَ الشَّفاعَةُ: كَلامُ الشَّفيعِ لِلْمَلِكِ في حاجَةٍ يَسْأَلُها لِغَيْرِهِ، وَ الشّافِعُ: الطّالِبُ لِغَيْرِهِ يَتَشَفَّعُ بِهِ إِلَي الْمَطْلُوبِ. (1)
شفاعت كلام شفيع است به پادشاه (و مالك) در مورد حاجتى كه براى غير خود مىخواهد و شافع براى غير خود درخواست مىكند و آن غير به واسطه شفاعت خواستن از او به مطلوب خود دست مىيابد.
راغب اصفهانى در مورد آيه (مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْهَا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهَا)؛ «كسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود؛ وكسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت» (نساء: 85) مىگويد:
أي من انضمّ إلي غيره و عاونه و صار شفعاً له أو شفيعاً في فعل الخير و الشرّ، فعاونه و قوّاه و شاركه في نفعه و ضرّه. و ذكر انّ الشفاعة الانضمام إلي آخر ناصراً له و سائلا عنه، و اكثر مايستعمل في انضمام من هو اعلي حرمة و مرتبة إلي من هو ادني. (2)
يعنى كسى كه به غير خود ضميمه گردد و او را كمك كرده و شفيع او گردد يا شفيعش در كار خير و شرّ شود و او را كمك كرده و تقويت نمايد و شريك او در نفع و ضررش گردد. و ذكر
ص17
شده كه شفاعت عبارت است از ضميمه شدن به ديگرى به جهت يارى او و خواستن از طرف او، و بيشترين مورد استعمال آن جايى است كه شخص محترم و بالامرتبه به پايين مرتبه ضميمه مىگردد.
او همچنين مىگويد:
الشفع: ضمّ الشيء إلي مثله، و يقال للمشفوع: شفع ... و الشفاعة: الانضمام إلي آخر ناصراً له و سائلا عنه، و اكثر ما يستعمل في انضمام من هو اعلي حرمة و مرتبة إلي من هو ادني، و منه الشفاعة في القِيامَةِ، قال: (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً) ... (1)
شفع: ضميمه كردن چيزى به مثل آن است، و به شفاعت شده شفع مىگويند .... و شفاعت عبارت است از انضمام به ديگرى به عنوان يارى او و حاجت خواستن براى او، و بيشترين استعمال آن در انضمام كسى است كه حرمت و مرتبه بالاترى دارد به كسى كه از او پايينتر است. و از اين قبيل است شفاعت در قيامت آنجا كه خداوند متعال مىفرمايد: (آنان هرگز مالك شفاعت نيستند؛ مگر كسى كه نزد خداوند رحمان، عهد وپيمانى دارد).
سفارينى در توجيه آن مىگويد:
فَكَأَنَّ الشَّافِعَ ضَمَّ سُؤَالَهُ إلي سُؤَالِ الْمَشْفُوعِ لَهُ.(2)
پس گويا شافع خواست خود را به خواست كسى كه براى او شفاعت مىكند ضميمه مىنمايد.
ص18
از مجموعه كلمات لغويين استفاده مىشود كه «شفاعت» ضميمهشدن چيزى به چيز ديگر براى تقويت است و در معناى اصطلاحى اين معنا نهفته است.
ابن اثير در اينباره مىنويسد: «هِيَ السُّؤَالُ فِي التَّجَاوُزِ عَنِ الذُّنُوبِ وَ الْجَرَائِمِ» (1)«شفاعت، عبارت است از درخواست گذشت از گناهان و جرمها».
سفارينى مىگويد: «هِيَ سُؤَالُ الْخَيْرِ لِلْغَيْرِ» (2)«شفاعت عبارت است از درخواست خير براى ديگران».
قاضى عبدالجبار معتزلى در تعريف شفاعت مىگويد:
التَّوَسُّطُ لِلْغَيِر بِجَلْبِ مَنْفَعَةٍ أَوْ دَفْعِ مَضَرَّةٍ. (3)
شفاعت عبارت است از واسطه شدن به جهت منفعت يا دفع ضرر از غير.
سيد مرتضى 1 مىفرمايد:
وحقيقة الشفاعة و فائدتها: طلب اسقاط العقاب عن مستحقه، و انّما تستعمل في طلب ايصال المنافع مجازاً و توسعاً. ولاخلاف في انّ طلب اسقاط الضرر و العقاب يكون شفاعة علي الحقيقة. (4)
ص19
حقيقت شفاعت و فايده آن: درخواست اسقاط عقاب از مستحق آن است، و در مورد درخواست رساندن منافع به طور مجاز و توسعه در مفهوم، استعمال مىشود. و خلافى نيست در اينكه درخواست اسقاط ضرر و عقاب حقيقتاً شفاعت به حساب مىآيد.
او در جايى ديگر مىگويد:
وشفاعة النبي (ص) انّما في اسقاط عقاب العاصي لا في زيادة المنافع؛ لانّ حقيقة الشفاعة تختص بذلك من جهة انّها لو اشتركت لكنّا شافعين في النبي (ص) إذا سألنا في زيادة درجاته و منازله. (1)
و شفاعت پيامبر (ص) به معناى اسقاط عقاب معصيت كار است نه در زيادى منافع؛ زيرا حقيقت شفاعت (اسقاط عقاب) به آن اختصاص دارد از جهت آنكه اگر شفاعت مشترك باشد لازم مىآيد كه ما شافع پيامبر (ص) باشيم اگر زيادى درجات و منازل او را بخواهيم.
و نيز در جاى ديگر مىگويد:
الشفاعة: طلب رفع المضار عن الغير ممّن هو اعلي رتبة منه، لأجل طلبه. (2)
شفاعت به معناى درخواست رفع ضرر از غير است از كسانى كه رتبه بالاترى دارند به جهت درخواستش.
ص20
شيخ طوسى 1 مىگويد:
... فالشفيع هو السائل في غيره لإسقاط الضرر عنه، و عند قوم انّه متي سأله في زيادة منفعة توصل إليه كان شفيعاً ... (1)
... پس شفيع همان كسى است كه در مورد غير خودش (ديگرى) از خدا اسقاط ضرر از او را مىخواهد و نزد قومى شفيع كسى است كه از او درخواست زيادى منفعت شده باشد.
فخر رازى مىنويسد:
... ثم اختلفوا بعد هذا في انّ شفاعته لمن تكون؟ أتكون للمؤمنين المستحقين للثواب، أم تكون لأهل الكبائر المستحقين للعقاب؟ فذهب المعتزلة إلي انّها للمستحقين للثواب ... و قال اصحابنا: تأثيرها في اسقاط العذاب عن المستحقين للعقاب. (2)
... سپس بعد از آن اختلاف كردهاند در اينكه شفاعت پيامبر (ص) براى چه كسانى است؟ آيا براى مؤمنان مستحق ثواب است، يا براى اهل گناهان كبيرهاى است كه مستحق عقاب مىباشند؟ معتزله معتقدند كه شفاعت براى مستحقان ثواب است ... و اصحاب ما گفتهاند: تأثير شفاعت در اسقاط عذاب از مستحقان عقاب مىباشد.
از مجموعه كلمات متكلمان استفاده مىشود كه «شفاعت» در اصطلاح درخواست كمك و واسطهگرى از شخصى براى رفع گرفتارى است و بنابر نظر برخى در ارتقاى درجه نيز استعمال مجازى دارد.
ص21
از آيات قرآن دو شرط براى شفاعت كننده استفاده مىشود؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمن عَهْداً) (مريم: 87)
آنان هرگز مالك شفاعت نيستند؛ مگر كسى كه نزد خداوند رحمان، عهد وپيمانى دارد.
ونيز مىفرمايد:
(وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) (زخرف: 86)
كسانى را كه غير از او مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند؛ مگر آنها كه شهادت به حق دادهاند وبه خوبى آگاهند.
از آيات قرآن شروطى براى شفاعت شونده استفاده مىشود:
خداوند مىفرمايد:
(وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى ...) (انبياء: 28)
و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند ...
ص22
خداوند مىفرمايد:
(وَ لا يَشْفَعُون إِلَّا لِمَنِ ارْتَضي وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ) (انبياء: 28)
و آنها جز براى كسى كه خدا راضى است شفاعت نمىكنند و از ترس او بيمناكند.
خداوند سبحان مىفرمايد:
(مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطَاعُ) (غافر: 18)
براى ستمكاران دوستى وجود ندارد، ونه شفاعتكنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
شفاعت همانند ديگر كارهاى خداوند متعال بر طبق قوانين دقيق و با حكمت است. لذا همانگونه كه درجات شفاعت كنندگان از فرشتگان و پيامبران و اوصيا: و مؤمنان متفاوت است، گناهان مؤمنان و ثوابهاى آنان نيز متفاوت مىباشد. لذا كسانى مشمول شفاعت واقع مىشوند كه تا حدودى به اوليا نزديك باشند.
و بدين جهت است كه در روايتى از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود:
إِنَّ أَدْنَاكُمْ مِنِّي وَ أَوْجَبَكُمْ عَلَيَّ شَفَاعَةً: أَصْدَقُكُمْ حَدِيثاً، و
ص23
أَعْظَمُكُمْ أَمَانَةً، وَ أَحْسَنُكُمْ خُلُقاً و أَقْرَبُكُمْ مِنَ النَّاسِ. (1)
همانا نزديكترين شما به من و مستحقترين شما از شفاعت من كسى است كه از همه راستگوتر و از همه امانتدارتر و از همه خوشخلقتر و به مردم نزديكتر باشد.
درباره نتيجه واثر شفاعت دو نظر وجود دارد:
شفاعت به معناى از بين رفتن گناهان وعقاب است.
شفاعت؛ يعنى زيادى ثواب وترفيع درجات. بيشتر مسلمانان معتقد به قول اوّلند. ولى معتزله قول دوّم را پذيرفتهاند وحق با قول اول است؛ به چند دليل:
الف) اصل اعتقاد به شفاعت، در بين يهود وبتپرستان قبل از اسلام رايج بوده است واسلام، بعد از آنكه خرافات آن را پيراست، در جامعه اسلامى مطرح ساخت. وكسانى كه از ديدگاههاى يهود وبتپرستانِ قبل از اسلام، در امر شفاعت اطلاع دارند، مىدانند شفاعتى را كه آنان براى انبيا وپدرانشان معتقد بودند، در سقوط گناهان وغفران آنها بوده است. وتنها اشكال مهمّشان آن بود كه حقّ شفاعت را بدون هيچ شرطى براى آنان قائل بودند، ولى اسلام با پذيرش اصل اعتقاد به شفاعت، آن را مشروط به اذن خداوند نمود، آنجا كه مىفرمايد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَ عُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ «كيست كه نزد خدا شفاعت كند مگر به اذن او». (بقره: 255)
1) مستدرك الوسائل، ج 11، ص 171.
ص24
همچنين مىفرمايد:
(وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى) (انبياء: 28)
و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند.
ب) روايات شيعه واهل سنّت بر شفاعت قسم اول دلالت دارد. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «إِدَّخَرْتُ شَفَاعَتِي لأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي» (1)«شفاعتم را براى صاحبان گناهان كبيره امتم، ذخيره كردهام».
ج) برخى از آيات تصريح مىكند كه خداوند از گناهان عفو مىكند، كه اين با شفاعت به معناى اسقاط گناهان سازگارى دارد. خداوند متعال مىفرمايد:
(هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ) (شوري: 25)
او كسى است كه توبه را از بندگان خود مىپذيرد وبدىها را مىبخشد.
علماى اسلام بر مشروعيت شفاعت واينكه پيامبر اكرم (ص) يكى از شفيعان روز قيامت است تصريح كردهاند؛ اگرچه در برخى از فروعِ شفاعت اختلاف نمودهاند. اينك ديدگاه بزرگان شيعه وسنى را نقل مىكنيم:
1) سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1441.
ص25
(وَلايَشْفَعُونَ إِلّا لِمَنِ ارْتَضى) (انبياء: 28) مىگويد: «اين آيه اشاره به شفاعت مقبول در اسلام دارد». (1)
تاجالدين ابوبكر كلاباذى (متوفاى 380 ه. ق) مىگويد: «علما اجماع دارند كه اقرار به تمام آنچه خداوند در مورد شفاعت ذكر كرده وروايات نيز بر آن توافق دارد، واجب است ...». (2)
شيخ مفيد (336- 413 ه. ق) مىفرمايد:
اماميه اتفاقنظر دارند كه رسولخدا (ص) در روز قيامت براى جماعتى از مرتكبان گناهان كبيره از امت خود، شفاعت مىكند. ونيز اميرالمؤمنين وامامان ديگر: براى صاحبان گناهان كبيره از شيعيان، شفاعت مىكنند. وخداوند بسيارى از خطاكاران را با شفاعت آنان از دوزخ نجات مىدهد. (3)
ص26
تفتازانى در شرح اين عبارت، رأى نسفى را بدون هيچ ترديدى تصديق كرده است. (1)
قاضى عياض بن موسى (متوفاى 544 ه. ق) مىگويد: «مذهب اهل سنّت بر جواز شفاعت است عقلا، وصريح آيات واخبار نيز بر وقوع آن اذعان دارند». (2)
قاضى بيضاوى در تفسير آيه شريفه (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ)؛ «و از آن روز بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمىپذيرد و نه از او شفاعت پذيرفته مىشود». (بقره: 48) مىگويد:
برخى، اين آيه را دليلِ نفى شفاعت از گناهكاران كبيره دانستهاند، ولى بايد دانست كه آيه مخصوص كافران است؛ زيرا آيات وروايات فراوانى دلالت بر تحقق شفاعت در امّت دارد. (3)
(ص). فتّال نيشابورى مىگويد: «ميان مسلمانان اختلافى نيست كه شفاعت امرى است ثابت ومقتضاى آن اسقاط ضررها وعقوبات است».(4)
ص27
نظامالدين قوشجى (879 ه. ق) مىگويد: «مسلمانان بر ثبوت شفاعت، به جهت قول خداوند متعال (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُودا) (اسراء: 79) اتفاق نظر دارند». (1)
شعرانى حنفى مىگويد: «همانا محمّد (ص) اوّلين شفاعتكننده روز قيامت است ...». (2)
علامه مجلسى (1110 ه. ق) مىفرمايد:
در مورد شفاعت، بين مسلمانان اختلافى نيست كه از ضروريات دين اسلام است؛ به اين معنا كه رسول خدا (ص) در روز قيامت براى امّت خود، بلكه امّتهاى پيشين شفاعت مىكند ... (3)
گرچه اصل شفاعت مورد قبول و موافقت عموم امت اسلامى است ولى برخى از اقسام و صورتهاى آن مورد قبول همه بوده و برخى ديگر مورد اختلاف مىباشد.
گاهى شفاعت براى ترفيع درجه است كه اين قسم مورد قبول و
ص28
اتفاق همه مذاهب اسلامى حتى معتزله است.
گاهى شفاعت براى مغفرت و بخشش گناهان مىباشد كه اين نوع را برخى همچون معتزله و خوارج قبول ندارند.
همچنين شفاعت بر دو نوع است؛ يكى شفاعت در امور اخروى مثل شفاعت پيامبر (ص) از گناهكاران، و ديگرى شفاعت در امور دنيوى مثل اينكه كسى نزد شخصى براى فردى در مورد كارى شفاعت و واسطهگرى مىكند تا حاجتش برآورده شود و اين كارى است كه حُسن و محبوبيت آن از آيات و روايات استفاده مىشود:
خداوند متعال مىفرمايد:
(مَنْ يَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْهَا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها) (نساء: 85)
كسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود؛ وكسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت.
ابن كثير مىگويد:
أي من يسعي في امر فيترتب عليه خير كان له نصيب من ذلك. (مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها). أي يكون عليه وزر من ذلك الأمر الذي ترتب علي سعيه و نيّته ... قال مجاهد بن جبير: نزلت هذه الآية في شفاعات الناس بعضهم لبعض. (1)
يعنى اگر كسى در هر كارى سعى و كوشش كند و بر آن خيرى
1) تفسير ابن كثير، ج 1، ص 532.
ص29
مترتب شود براى او نصيب و بهرهاى در آن است. مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها) يعنى وزر و وبال آن كارى كه مترتب بر كوشش و نيت او است براى شفيع نيز خواهد بود.
مجاهد بن جبير مىگويد: اين آيه درباره شفاعت مردم براى يكديگر نازل شده است.
ابوموسى اشعرى مىگويد:
كَانَ رَسُولُ اللهِ (ص) إِذَا جَاءَهُ السَّائِلُ أَوْ طُلِبَتْ إلَيْهِ حَاجَةٌ قَالَ: اشْفَعُوا تُوجَروُا، وَ يَقْضِيَ اللهُ عَلي لِسانِ نَبِيِّهِ مَاشَاءَ. (1)
رسول خدا (ص) هرگاه سائلى نزد او مىآمد يا حاجتى نزد او آورده مىشد، مىفرمود: شفاعت كنيد تا پاداش بگيريد، و خداوند بر زبان پيامبرش آنچه را بخواهد، حكم مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْهَا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفَاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهَا وَ كَانَ اللهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً) (نساء: 85)
كسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود؛ وكسى كه شفاعت [تشويق وكمك] به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت. وخداوند، حسابرس ونگهدار هر چيز است.
1) صحيح بخارى، ج 2، ص 18؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 2026.
ص30
علامه طباطبايى/ در تفسير اين آيه مىفرمايد:
لما كانت الشفاعة نوع توسط لترميم نقيصة او لحيازة مزيّة و نحو ذلك، كانت لها نوع سببية لإصلاح شأن، فلها شيء من التبعية و المثوبة المتعلقين بما لأجله الشفاعة و هو مقصد الشفيع و المشفوع له، فالشفيع ذو نصيب من الخير و الشرّ المترتب علي الشفاعة.
وفي ذكر هذه الحقيقة تذكرة للمؤمنين و تنبيه لهم ان يتيقظوا عند الشفاعة لما يشفعون له، و يجتنبوها ان كان المشفوع لاجله ممّا فيه شرّ و فساد، كالشفاعة للمنافقين من المشركين ان لايقاتلوا، فانّ في ترك الفساد القليل علي حاله و امهاله في ان ينمو و يعظم فساداً معقّباً لايقوم له شيء و يهلك به الحرث و النسل. فالآية في معني النهي عن الشفاعة السيئة و هي شفاعة اهل الظلم و الطغيان و النفاق و الشرك المفسدين في الأرض. (1)
چون كه شفاعت يك نوع واسطهاى براى ترميم نقصان يا به دست آوردن مزيتى يا چيزى نظير اينها است، در حقيقت نوعى سببيت براى اصلاح شأنى (از شئون زندگى) دارد و به همين جهت هر ثواب و عقابى كه در خود آن شأن هست، سهمى هم در اين شفاعت خواهد بود و اين سهم از ثواب و عقاب هدف مشترك شفيع و شفاعت شده است. پس شفيع داراى بهرهاى از خير و شرّ است كه مترتب بر شفاعت مىشود.
و ذكر اين حقيقت يادآورى است براى مؤمنان و آگاهى است
1) تفسير الميزان، ج 5، ص 29.
ص31
براى آنانكه هنگام شفاعت از كسانى كه شفاعت مىكنند، اينكه بيدار بوده و اگر در كسى كه مىخواهند از او شفاعت كنند شرّ و فساد است از شفاعت او اجتناب نمايند، همانند شفاعت براى منافقان از مشركان كه مىخواهند به جنگ نروند؛ چرا كه رها كردن فساد كم به حال خود و مهلت دادن به آن تا رشد كرده و بزرگ شود، خود فسادى است كه به آسانى نمىتوان آن را از بين برد و همه چيز و همه كس را نابود مىكند. پس آيه در مورد نهى از شفاعت بد است كه آن شفاعت اهل ظلم و طغيان و نفاق و شرك است كه مفسدان در زمين مىباشند.
اين دو فرقه اصل شفاعت را قبول دارند، ولى مصداق آن را اهل ثواب (به جهت زياد شدن و بالارفتن درجه) مىداند. اما در مورد كسانى كه اهل گناهان كبيره بوده و مستحق عذابند و كسانى كه داخل جهنم شدهاند، شفاعت را نمىپذيرند. آنان مىگويند: «كسى كه داخل دوزخ شده از آن خارج نمىگردد». (1)و نيز معتقدند كه خداوند متعال اهل گناهان كبيره را هرگز نمىآمرزد و بعد از آنكه او را وارد دوزخ كرد از آن خارج نمىكند، نه از راه شفاعت و نه از راه ديگرى، و هركس كه وارد دوزخ شد در آن خالد است؛ زيرا يا كافر است يا اهل گناه كبيره كه بدون توبه از دنيا رحلت نموده است.(2)
ص32
در كتاب «قاموس مقدس» آمده است:
شفع، شفيع، شفاعة: و هي التوسط بين شخص و آخر، و هي دليل محبة الانسان لأخيه الانسان. كما انّها مؤسسة علي انّ معاملة الله للبشر معاملة ليست فردية فحسب بل جماعية ايضاً. (1)
شفع، شفيع، شفاعت: به معناى واسطهگرى بين دو شخص است و اين دليل بر محبت انسان نسبت به برادر انسانى اوست، همانگونه كه تأسيسكننده اين مطلب است كه معامله خداوند با بشر تنها معامله فردى نيست، بلكه معامله اجتماعى نيز مىباشد.
در «قاموس الكتاب المقدس» آمده است:
ثم أعلن الرب لإبراهيم خراب سدوم و عمورة بسبب شرّهما، فتشفع ابراهيم لأجل الأبرار هناك، فانقذ الربّ لوطاً بيد ملاكين. (2)
آنگاه پروردگار به ابراهيم اعلام نمود كه «سدوم» و «عموره» به جهت شرّ آن دو خراب خواهند شد، ولى ابراهيم به جهت مردان نيك آن ديار شفاعت مىكند و پروردگار لوط را به دست ملاكين نجات مىدهد.
و نيز در آن كتاب آمده است:
ص33
كما ظهر زكريا بروح النبوة واقفاً علي هذا الجبل شافعاً في شعبه.(1)
همانگونه كه زكريا به روح نبوت ظاهر شد در حالى كه بر روى اين كوه ايستاده و در حق مردمش شفاعت مىنمود.
در كتاب «قاموس الكتاب المقدس» آمده است:
ومع انّ بني الانسان قد فقدوا الصورة الإلهية التي خلقوا عليها، و مع انّهم وقعوا تحت طائلة العقاب الالهي
الرهيب، الّا انّهم بسبب عمل الفداء اهل لأن ينالوا غفران خطاياهم غفراناً تاماً كاملا اذا آمنوا بالرب يسوع المسيح، الشفيع الوحيد بين الله و الناس، و ندموا علي خطاياهم ندامة صحيحة حقيقية، و اصبحوا اهلا للتحرر من عبودية الخطيئة و رقّها و الانتقال إلي حرّية ابناء الله بالنعمة المجانية. (2)
و با اينكه انسانها آن صورت الهى كه بر آن خلق شدهاند را از دست دادهاند و با اينكه عقاب ترسناك و خوفناك الهى بر آنها ثابت شد، جز آنكه به سبب عمل فدا (عقيده مسيحيان مبنى بر كشته شدن حضرت عيسى در راه خدا تا گناهان مردم بخشيده شود) استحقاق پيدا كردند تا گناهانشان به صورت تام و كامل پوشيده شود؛ اما هنگامى كه به ربّ يسوع مسيح، و تنها شفيع بين خدا و مردم ايمان آورده و از خطاهايشان به طور حقيقى و صحيح پشيمان شوند، و مستحق آزادى از عبوديت گناه و بردگى آن و انتقال به آزادى فرزندان خدا به نعمت مجانى گردند.
ص34
با چند عامل مىتوان شفاعت را معتبر دانسته و از جمله لوازم جامعه بشرى به حساب آورد:
از آيات قرآن استفاده مىشود كه نظام معنوى همانند نظام مادى داراى اسباب ومسببات است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
ونيز مىفرمايد: (وَ مَا كَانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ)؛ « [اى پيامبر] تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد». (انفال: 33)
برخى مىگويند: تنها نجاتدهنده انسان در روز قيامت، عمل صالح است، همانگونه كه در قرآن آمده است:
وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى (كهف: 88)
و امّا كسى كه ايمان آورده وعمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكوتر خواهد داشت.
ص35
هر چند رسيدن به جزا وسعادت، وابستگى زيادى بر عمل دارد، ولى از آيات ديگر آشكارا استفاده مىشود كه عمل به تنهايى باعث نجات بشر نخواهد بود، مگر اينكه با رحمت گسترده الهى ضميمه گردد.(1)
خداوند متعال از قول فرشتگان مىفرمايد: (رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً ...)؛ «پروردگارا! رحمت وعلمت همه چيز را فراگرفته است». (غافر: 7)
و نيز مىفرمايد:
(فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ) (انعام: 147)
پس اگر (اى پيامبر) تو را تكذيب كنند بگو پروردگار شما رحمت گستردهاى دارد».
مىدانيم كه شفاعت از مصاديق رحمت الهى است.
دليل وبرهان عقلى نشان مىدهد كه اصل اوّلى در انسان، سلامت از هرگونه عذاب دنيوى واخروى است ولذا توقّف در برزخ، ونيز مراحل مختلف در روز قيامت وورود در جهنّم- در مدّتى محدود- همه براى آن است كه انسان پاك شده وبه جوهر اصلى خود بازگردد، وشفاعت نيز در همين راستاست.
به تعبير ديگر خداوند متعال بشر را براى بهشت و حيات جاويدان آفريده و براى رسيدن او به اين مقام، تمام اقدامات لازم مانند عفو و گذشت از راه شفاعت را مقرر كرده است.
1) ر. ك: نحل: 61؛ فاطر: 45.
ص36
ص37
آياتى كه شفاعت را نفى مىكند مىتوان بر چند دسته تقسيم نمود:
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لابَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ) (بقره: 254)
اىكسانى كه ايمان آوردهايد از آنچه به شما روزى دادهايم، انفاق كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن، نه خريد و فروش است (تا بتوانيد سعادت و نجات از كيفر را براى خود خريدارى كنيد)، و نه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، و نه شفاعت (زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود.) و كافران خود ستمگرند (هم به خودشان ستم مىكنند، هم به ديگران).
ولى آيات ديگر به وجود شفاعت به اذن خداوند متعال صراحت دارد. پس آيه فوق شفاعت بدون اذن را نفى مىكند.
ص38
خداوند متعال مىفرمايد:
(يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ* وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلايُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ) (بقره: 47 و 48)
اى بنىاسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد و (نيز ياد آوريد كه) منشما را بر جهانيان برترى بخشيدم. واز آن روز بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمىپذيرد و از او شفاعت پذيرفته نمىشود و نه غرامت از او قبول خواهد شد و نه يارى مىشوند.
قرآن اعتقاد به يك نوع شفاعت باطل را كه در يهود بوده، رد مىكند، شفاعتى كه هيچگونه شرطى در شفيع يا كسى كه شفاعت شده قرار نمىدهد وهيچ نوع ارتباطى با اذن خداوند ندارد و اين مطلب با آيات ديگر كه اصل شفاعت به اذن خدا را ثابت دانسته و نيز با رواياتى كه ذكر خواهد شد به دست مىآيد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ* حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ* فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ) (مدثر: 46- 48)
وهمواره روز جزا را انكار مىكرديم تا زمانى كه مرگ ما
ص39
فرا رسيد، پس در آن روز شفاعت شفاعتكنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد.
از آنجا كه مورد آيه كسانى است كه روز قيامت را تكذيب مىكردهاند به دست مىآيد آيه نفى شفاعت از كافران مىنمايد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هَؤُلاءِ شُفَعَآؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّمَاواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ) (يونس: 18)
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند، ونه سودى مىبخشد و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند! بگو: آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟ منزه است او، و برتر است از آن همتايانى كه قرار مىدهند.
در اين آيه نفى انتفاع از بتها از جهت شفاعت شده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّمَاواتِ وَ الأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (زمر: 44)
بگو: تمام شفاعت از آن خداست، (زيرا) حاكميت آسمانها و زمين از آن اوست و سپس همه شما را به سوى او باز مىگردانند.
ص40
خداوند متعال مىفرمايد: (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)؛ «هيچ شفاعتكنندهاى جز به اذن او نيست». (يونس: 3)
همچنين مىفرمايد:
(وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ...) (سبأ: 23)
هيچ شفاعتى نزد او (خدا) جز براى كسانى كه اذن داده، سودى ندارد.
مقتضاى جمع بين آيات اين است:- از آنجا كه طبق عقيده توحيد افعالى، واينكه مؤثرى بالاصاله در عالم به جز خدا نيست، وهر تأثيرى به اذن واراده اوست- برخى از آيات، شفاعت را منحصراً براى خدا قرار داده است، ولى منافات ندارد كه اين حقّ اختصاصى خود را به كسى بدهد، تا با اجازه او، اعمال كند. همانگونه كه به پيامبر (ص) واولياى خود چنين اجازهاى داده است.
به تعبير ديگر اصل شفاعت براى خدا و حق مسلم اوست و به كسانى كه قابليت آن را داشته با شرايط خاص اذن اعمال آن را داده است.
همانگونه كه اشاره شد آيات منكر شفاعت، آن را به صورت استقلال و بدون اذن الهى نفى مىنمايد نه نفى كلى و اين ادعايى است كه وهابيان نيز قبول دارند.
ص41
ابن تيميه در پاسخ استدلال منكران شفاعت مىگويد:
الثاني: انّه يراد بذلك نفي الشفاعة التي يثبتها اهل الشرك و من شابههم من اهل البدع من اهل الكتاب و المسلمين الذين يظنون انّ للخلق عندالله من القدر ان يشفعوا عنده بغير اذنه، كما يشفع الناس بعضهم عند بعض ... (1)
دوم اينكه اراده شود به آن نفى شفاعتى كه مشركان و كسانى كه در رديف آنها هستند از بدعتگران از اهل كتاب و مسلمانان به آن معتقدند كه گمان مىكنند براى خلق نزد خداوند قدر و منزلتى است، كه آنان نزد خداوند بدون اذنش شفاعت مىكنند همانگونه كه مردم براى يكديگر نزد كسى شفاعت مىنمايند ...
ابن تيميه معتقد است آيات نافى شفاعت به نفى شفاعت به نحو استقلال مربوط است؛ زيرا مشركان معتقد بودند كه بتها يا اوليا به نحو استقلال و بدون اذن الهى شفاعت مىكنند و در حقيقت شفاعتى كه گونهاى از ربوبيت است به آنها تفويض شده است.
از برخى آيات قرآن استفاده مىشود كه كافران درباره اولياى خود اعتقاد به استقلال در شفاعتكردن دارند؛ خداوند متعال مىفرمايد: (وَ لايَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ)؛ «كسانى را كه غير از او مىخوانند قادر بر شفاعت نيستند». (زخرف: 86)
1) مجموعة الفتاوى، ابن تيميه، ج 1، ص 150.
ص42
اين آيه دلالت بر نفى ملكيت شفاعت دارد، و اينكه كافران معتقد بودند كه شفيعان به طور مستقل شفاعت كرده و اذن الهى را در شفاعتشان لازم نداشتند.
قرآن كريم با اعتقاد كافران در شفاعت استقلالى شفيعان سخت مقابله كرده و آن را تصحيح نموده است؛ به اين نحو كه تنها شفاعتى قبول و صحيح است كه به اذن خدا و رضايت او باشد.
خداوند متعال مىفرمايد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟!» (بقره: 255)
بنابراين، شفاعت شفاعتكنندگان، براى آنها كه شايسته شفاعتند، از مالكيت مطلقه او نمىكاهد.
همچنين مىفرمايد:
(وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى) (انبياء: 28)
و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است، شفاعت نمىكنند.
و مىفرمايد: (مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)؛ «هيچ شفاعتكنندهاى، جز با اذن او نيست». (يونس: 3)
و مىفرمايد:
(وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى) (نجم: 26)
و چه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمىبخشد مگر پس از آنكه خدا براى هر كس بخواهد وراضى باشد اجازه (شفاعت) دهد!
ص43
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ) (يونس: 3)
پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبير كار (جهان) پرداخت، هيچ شفاعتكنندهاى، جز با اذن او نيست، اين است خداوند، پروردگار شما، پس او را پرستش كنيد، آيا متذكر نمىشويد؟
از اين آيه استفاده مىشود كه درخواست حاجت از غير خدا با نظر استقلالى و بدون اذن خداوند متعال عبادت غير خدا به حساب مىآمده است و به همين سبب در ذيل اين آيه مىفرمايد: (ذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ).
و نيز مىفرمايد:
(يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا ... فَتَعالَى اللهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ) (طه: 109- 114)
در آن روز، شفاعت هيچ كس سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده، و به گفتار او راضى است ... پس بلند مرتبه است خداوندى كه سلطان حق است.
اين آيه در سياق آيات ديگر است كه در آنها سخن از مالكيت حقيقى براى خداوند متعال مىباشد آنجا كه سخن از مالكيت كوهها به ميان آورده و مىفرمايد: (وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ. ..) و در آخر به جمله (فَتَعالَى
ص44
اللهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ) ختم نموده است تا افاده كند بر اينكه مالكيت همه چيز از جمله شفاعت، براى خداست و اعتقاد مشركان در اين امور كه شفيعان خود را مستقل و مالك در تدبير مىدانستهاند باطل مىباشد.
و نيز در رد اعتقاد استقلالى مشركان درباره فرشتگان شفاعت مىگويد:
(وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ* وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ) (انبياء: 26- 29)
آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب كرده است! او منزه است (از اين عيب ونقص)؛ آنها [فرشتگان] بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند؛ و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند. او اعمال امروز وآينده واعمال گذشته آنها را مىداند؛ و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند؛ واز ترس او بيمناكند. و هر كس از آنها بگويد: من جز خدا، معبودى ديگرم، كيفر او را جهنم قرار مىدهيم! وستمگران را اينگونه كيفر خواهيم داد.
سيد بدرالدين حوثى در اين باره مىگويد:
جعلوا الملائكة أو بعضهم ولداً لله سبحانه و تعالي، و بني المشركون علي ذلك ان جعلوهم آلهة شركاء في الملك حيث انّ لهم ان يشفعوا فيشفعوا علي الاطلاق، لمكانتهم عندالله بزعم
ص45
المشركين، فابطل الله زعمهم و قرّر انّ الملك له وحده و انّ الملائكة عباد من عباده مكرمون بعبادتهم لله و وقوفهم عند امره و نهيه و امتثالهم امره، فهم به يعلمون. ثم انّه محيط بهم علماً فهو يعلم من شأنهم ما بين ايديهم و هو ما يستقبلونه من امورهم من عمل و حياة و موت أو غير ذلك و يعلم ما خلفهم ما قد مضي من احوالهم من اعمالهم و غيرها، فهو اعلم بالملائكة و هو الشهيد عليهم و الرقيب عليهم و العليم بما سيكون منهم يوم القِيامَةِ من شفاعة أو برائة، فهو يعلم انهم لايشفعون إلّا لمن ارتضي و هو المحيط بهم بقدرته، فهم مستسلمون لقضائه مشفقون من خشية؛ لعلمهم انّهم عباد لايملكون لأنفسهم نفعاً و لا ضراً الّا ما شاء الله. ثم قررّ انّ الملك له وحده بقوله: (وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ). فكيف يملك لغيره الشفاعة و هو لايملك لنفسه النجاة لو شاء الله تعذيبه ... (1)
آنان فرشتگان يا برخى از آنان را فرزندان خداوند سبحان قرار دادهاند و مشركان بر اين اساس فرشتگان را خدايانى شريك در ملكيت قرار دادند، به گونهاى كه به اعتقاد مشركان به جهت منزلت آنها نزد خداوند آنها به طور مطلق حق شفاعت دارند، لذا خداوند گمان آنان را باطل نمود و اثبات نمود كه مُلك تنها براى خداست و فرشتگان بندگانى از بندگان اويند كه به جهت عبادت خداوند و واقف بودن آنان بر امر و نهى او و امتثال اوامرش مورد تكريم قرار
1) الايجاز فى فتاوى الحجاز، حوثى، صص 97 و 98.
ص46
گرفتهاند و آنان به كارشان آگاهند. وانگهى خداوند به فرشتگان احاطه علمى دارد و از موقعيت فعلى آنان و وظايفشان آگاه است و آنچه را كه از امورى همچون كار و زندگى و مرگ و غير اينها در آينده مىپذيرند، مىداند، و مىداند آنچه را كه از احوال و اعمال آنها گذشته، پس او به فرشتگان داناترست و گواه و مراقب بر آنان است و اعمال آنان در روز قيامت از شفاعت يا برائت مىداند. و خدا مىداند كه فرشتگان شفاعت نمىكنند مگر كسانى را كه مورد رضايت خدا باشند و او به قدرتش به فرشتگان احاطه دارد، و آنان تسليم قضاى الهى و از ترس او هراسان مىباشند؛ زيرا مىدانند كه بندگانى هستند كه از خود مالك نفع يا ضررى نيستند مگر آنچه را كه خداوند بخواهد، سپس اثبات نموده كه مُلك تنها براى خودش مىباشد آنجا كه مىفرمايد: «و هر كس از آنها بگويد: من جز خدا، معبودى ديگرم، كيفر او را جهنم مىدهيم! وستمگران را اينگونه كيفر خواهيم داد»؛ پس چگونه فرشته مالك شفاعت ديگرى مىباشد در حالى كه اگر خداوند بخواهد او را عذاب نمايد ... قادر به نجات خود نيست.
همچنين در مورد اعتقاد استقلالى مشركان در مورد شفاعت شافعان مىفرمايد:
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ* قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (زمر: 43 و 44)
آيا آنان غير از خدا شفيعانى گرفتهاند؟! به آنان بگو: آيا (از آنها
ص47
شفاعت مىطلبيد) هر چند مالك چيزى نباشند ودرك وشعورى براى آنها نباشد؟! بگو: تمام شفاعت از آن خداست، (زيرا) حاكميت آسمانها وزمين از آن اوست وسپس همه شما را به سوى او بازمىگردانند!
بدرالدين حوثى در ذيل اين آيات مىگويد:
نفهم من هذه الجملة انّ المشركين اعتقدوا من دون الله شركاء في الملك فعبّدوا انفسهم لهم ليكونوا بذلك قد اتخذوهم شفعاء؛ اذ قد يجدون في الدنيا تغتفر زلّة العبد تكرمة لسيده فتخيلوهم لله بمنزلة الولد أو الوزير الذي يعزّ علي الملك و تخيّلوا انفسهم عبيد اولئك ينجون في جنب كرامة ساداتهم و مكانتهم عند ربهم، فلذلك عبدوهم ليتخذوهم شفعاء، و انّ اعتقادهم ذلك هو الذي بعثهم علي عبادتهم، فاعتقدوا لهم الشفاعة بدون شرط تقدم الاذن من الله لهم بل اعتقدوا انّ كرامتهم علي الله سبحانه هي التي جعلتهم اهلا لان يشفعوا، فقد جعلوهم شركاء في الملك من حيث جعلوا لهم الحق في الشفاعة علي الاطلاق بحيث انّ المشركين لايحتاجون في ظنهم الّا إلي الاتصال بهم بان يعبّدوا لهم انفسهم و يلجأوا إلي جنابهم بدعائهم و عبادتهم حتّي تستحكم علاقتهم بهم بحيث يشفعون لهم لكونهم من طرفهم و من اهل جنابهم. هذا معني اتخاذهم لهم شفعاء و هو منهم ضلال مبين. فكان الردّ بانّهم لايملكون الشفاعة علي طريقة الردّ بانّ الملك لله وحده. فدلّ ذلك علي انّ خضوعهم لهم و دعائهم لهم كان عبادة لهم من حيث خضعوا لهم و دعوهم تعبداً لهم،
ص48
فلايجب في مجرد الدعاء بدون الاعتقاد المذكور و الوجه المذكور ان يكون عبادة، و لايجب في طلب الشفاعة وحده ان يكون شركاً اذا كان بدون اعتقاد ملك الشفاعة لغير الله ... (1)
از اين جمله مىفهميم كه مشركان غير خدا را شريك در مالكيت مىدانستند لذا خودشان را عبيد آنان قرار داده بودند تا از اين راه آنان را شفيع خود قرار دهند؛ زيرا گاهى در دنيا مىديدند كه گناه بنده به جهت تكريم براى مولايش بخشيده مىشود، لذا خدايان خود را به منزله فرزند يا وزيرى براى خدا مىپنداشتند كه بر سلطنت عزت يافته و خود را بنده آنان مىخواندند كه در جنب كرامت و منزلتشان نزد خداوند نجات مىيابند، و بدين جهت آنان را مىپرستيدند تا شفيعان خود قرار دهند، و اين اعتقادشان آنان را بر پرستش غير خدا واداشت، و در حقشان اعتقاد شفاعت بدون شرط تقدم اذن از جانب خدا را معتقد شدند، بلكه اعتقاد پيدا كردند كه كرامتشان نزد خداوند سبحان باعث شده است آنان اهليت شفاعت كردن را واجد شوند. مشركان غير خدا را شريكان در مُلك قرار دادند از اين جهت كه برايشان حق شفاعت را به نحو اطلاق [وبدون شرط اذن الهى] قائل بودند بهگونهاى كه مشركان به گمانشان احتياج نداشتند، مگر اتصال به آنها را، به اينكه خود را عبد غير خدا كرده و به غير خدا با عبادت و دعايشان پناه برند، تا علاقه بر آنان استحكام يابد و شفاعتشان كنند؛ زيرا خودشان را از مرتبطين و پيوستگان به آنان مىدانستند. و اين است معناى شفيع قرار دادن غير
1) الايجاز فى فتاوى الحجاز، ص 100.
ص49
خدا كه مشركان معتقد بودند و گمراهى آشكارى است. و ردّ آنها به اين است كه غير خدا مالك شفاعت نيست و ملكيت تنها مخصوص خداست. و اين دليل بر آن است كه خضوع و صدا زدن غير خدا از سوى مشركان عبادت آنها به حساب مىآمده؛ زيرا بر آنان خضوع كرده و از روى تعبد صدايشان زدهاند، و لذا در صورتى كه صدا زدن غير خدا بدون آن اعتقاد و وجوهى كه ذكر شد باشد عبادت او به حساب نمىآيد و مجرد درخواست شفاعت در صورتى كه بدون اعتقاد به ملكيت شفاعت براى غير خدا باشد شرك نيست ...
از برخى آيات قرآن كريم استفاده مىشود كه مشركان به جهت آنكه شفيعان آنان را به خداوند متعال نزديك كنند آنها را عبادت مىكردند و لذا بدين جهت خداوند آنان را مورد مذمت قرار داده آنجا كه مىفرمايد:
(أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى إِنَّ اللهَ يَحْكُمُ
بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ) (زمر: 3)
آگاه باشيد كه دين خالص از آن خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند ودليلشان اين بود كه: اينها را نمىپرستيم مگر بهخاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند، خداوند روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مىكند؛ خداوند آن كس را كه دروغگو وكفرانكننده است هرگز هدايت نمىكند.
ص50
خداوند در قرآن شفاعت بىاذنش را از بتها و شفعيان مشركان نفى نموده، اما شفاعت پيامبرش را در قرآن پذيرفته كه آياتى بر آن دلالت دارد:
در ذيل آيه (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً)؛ «و پاسى از شب را (از خواب برخيز، و) قرآن (و نماز) بخوان! اين يك وظيفه اضافى براى توست؛ اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برانگيزد». (اسراء: 79) در مصادر فريقين، شيعه و سنى رواياتى وارد شده كه «مقام محمود» را به شفاعت پيامبر (ص) تفسير كرده است.
از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
إِذَا قُمْتُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ تَشَفَّعْتُ فِي أَصْحَابِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي فَيُشَفَّعُنِي اللهُ فِيهِمْ، وَاللهِ لاتَشَفَّعْتُ فِيمَنْ آذَي ذُرّيَتي. (1)
هنگامى كه قيام به مقام محمود كنم در بين اصحاب گناهان كبيره از امتم شفاعت مىكنم و خداوند شفاعت مرا در حق آنان مىپذيرد، ولى به خدا سوگند كه من در مورد كسانى كه ذريهام را آزار دادهاند شفاعت نمىكنم.
احمد بن حنبل به سندش از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) در تفسير آيه: (عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً) فرمود: «هُوَ الْمَقَامُ
1) روضة الواعظين، ص 273؛ تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 34.
ص51
الَّذِي أَشْفَعُ لأُمَّتِي فِيهِ» (1)«اين همان مقامى است كه براى امتم در آن شفاعت مىكنم».
سعد بن ابىوقاص مىگويد:
سُئِلَ رَسُولُ اللهِ (ص) عَنِ الْمَقَامِ الْمَحْمُودِ؟ فَقَالَ: هُوَ الشَّفَاعَةُ. (2)
از رسول خدا (ص) درباره مقام محمود سؤال شد؟ حضرت فرمود: همان شفاعت است.
و نيز از سلمان نقل شده كه فرمود:
يُقَالُ لَهُ: اسْئَلْ تُعْطَهُ يَعْنِي النَّبِيَّ (ص)، وَ اشْفَعْ تُشَفَّعْ، وَ ادْعُ تُجَبْ، فَيَرْفَعُ رَأْسَهُ فَيَقُولُ، أُمَّتِي مَرَّتَيْنِ أوْ ثَلاثاً. فَقَالَ سَلْمَانُ: يَشْفَعُ فِي كُلِّ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّةِ حِنْطَةٍ مِنْ إِيمَانٍ، أَوْ مِثْقَالُ شَعِيرَةٍ مِنْ إِيمَانٍ، أَوْ مِثْقَالُ حَبَّةِ خَرْدَلٍ مِنْ إِيمَانٍ. قَالَ سَلْمَانُ: فَذلِكُمُ الْمَقَامُ الْمَحْمُودُ.(3)
به پيامبر (ص) گفته مىشود بخواه به تو داده مىشود و شفاعت كن كه شفاعتت پذيرفته مىگردد و صدا بزن كه اجابت مىگردد. در آن هنگام پيامبر (ص) سرش را بلند مىكند و دو يا سه بار مىگويد امتم. سلمان گفت: پيامبر (ص) شفاعت مىكند بر هر كسى كه در قلبش به اندازه يك مثقال دانه گندم يا يك مثقال جو و يا يك مثقال ارزن از ايمان باشد. سلمان گفت: و اين است آن مقام محمود.
طبرى در تفسير خود در ذيل آيه فوق از ابن عباس نقل كرده كه
ص52
«مقام محمود» مقام شفاعت است. (1)
قاضى عياض در كتاب «الشفا» مىگويد:
فصل في تفضيله (ص) بالشفاعة و المقام المحمود. قال الله تعالي: (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) ... عَنْ آدَمَ بْنِ عَليٍّ قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ عُمَرَ يَقُولُ: إِنَّ النَّاسَ يَصيرُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ جُثي، كُلُّ أُمَّةٍ تَتْبَعُ نَبيُّهَا يَقُولُونَ: يَا فُلانُ! إِشْفَعْ لَنَا، يَا فُلانُ إِشْفَعْ لَنَا، حَتّي تَنْتَهِيَ الشَّفَاعَةُ إلي النَّبِيِّ (ص) فَذلِكَ يَوْمَ يَبْعَثُهُ اللهُ الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ. (2)
فصلى در برترى پيامبر (ص) در شفاعت و مقام محمود. خداوند متعال فرمود: (اميد است كه پروردگارت تو را به مقام محمود برساند) ... از آدم بن على نقل شده كه گفت: از ابن عمر شنيدم كه مىگفت: مردم در روز قيامت دو زانو مىنشينند و هر امتى به دنبال پيامبرش مىباشد و مىگويند: اى فلانى! ما را شفاعت كن، اى فلانى ما را شفاعت كن، تا آنكه نوبت به پيامبر (ص) مىرسد، و آن روزى است كه خداوند او را به مقام محمود مبعوث مىكند.
فخر رازى از واحدى نقل كرده كه مىگويد:
اجمع المفسرون علي انّه [المقام المحمود] مقام الشفاعة ... انّ احتياج الإنسان إلي دفع الآلام العظيمة عن النفس فوق احتياجه إلي تحصيل المنافع الزائدة التي لا حاجة به إلي تحصيلها. و إذا ثبت هذا وجب ان يكون المراد من قوله: (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ
ص53
مَقاماً مَحْمُوداً) هو الشفاعة في اسقاط العقاب.(1)
مفسران اجماع كردهاند بر اينكه [مقام محمود] همان مقام شفاعت است ... همانا احتياج انسان به دفع گرفتارىهاى بزرگ از نفسش بيش از احتياج او به تحصيل منافعى است كه احتياج به تحصيل آن ندارد. و چون اين مطلب ثابت شد واجب است كه مقصود از قول خداوند (اميد است كه پروردگارت تو را به مقام محمود برساند) همان شفاعت در اسقاط عقاب باشد.
از سلف وهابيان يعنى حنابله تفسيرهايى براى «مقام محمود» آمده كه به نظر باطل مىرسد؛ زيرا به جسميت خداوند متعال ختم مىشود.
ابن اثير در كتاب «الكامل فى التاريخ» در حوادث سال 317 ه. ق حادثهاى را اينگونه نقل مىكند:
وقعت فتنة عظيمة ببغداد بين اصحاب ابي بكر المروزي الحنبلي و بين غيرهم من العامة، و دخل كثير من الجند فيها، و سبب ذلك اصحاب المروزي قالوا في تفسير قوله تعالي: (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) هو انّ الله سبحانه يقعد النبي (ص) معه علي العرش. و قالت طائفة: انّما هو الشفاعة، فوقعت الفتنة، فقتل بينهم قتلي كثيرة. (2)
فتنه بزرگى در بغداد بين اصحاب ابوبكر مروزى حنبلى و بين
ص54
ديگران از عامه به وقوع پيوست و بسيارى از لشكريان در آن دخالت نمودند، و سبب آن اين بود كه اصحاب مروزى در تفسير قول خداوند متعال: (عَسى أَنْ يَبْ عَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) گفتند: معنايش اين است كه خداوند سبحان پيامبرش را با خود بر روى عرش مىنشاند، ولى طائفهاى گفتند: مقصود به آيه شفاعت است، و لذا فتنهاى در گرفت و افراد بسيارى از دو طرف به قتل رسيدند.
ذهبى نيز در «تاريخ الاسلام» در سبب نزاع مىگويد:
انّها بسبب تفسير آية المقام المحمود؛ حيث قالت الحنابلة انّها تعني انّ الله يقعده علي عرشه، كما قال مجاهد. و قال غيرهم: بل هي الشفاعة العظمي. (1)
آن فتنه به جهت تفسير آيه «مقام محمود» بود؛ زيرا حنابله مىگفتند: مقصود به آيه آن است كه خداوند سبحان پيامبرش را بر روى عرش مىنشاند؛ آنگونه كه مجاهد گفته، ولى غير از آنها گفتند: بلكه مقصود به آن شفاعت عظمى است.
جولد تسيهر در كتاب «مذاهب التفسير الاسلامى» مىگويد:
سجلت فتنة ببغداد اثارها نزاع علي مسألة من التفسير؛ ذلك هو تفسير الآية 79 من سورة الاسراء: (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) ما المراد من المقام المحمود؟ ذهب الحنابلة ... إلي انّ الذي يفهم من ذلك هو انّ الله
1) تاريخ الاسلام، ج 23، ص 384.
ص55
يقعد النبي معه علي العرش ... ربّما كان هذا متأثراً بما جاء في انجيل مرقص 16- 19. و آخرون ذهبوا إلي انّ المقام المحمود ... هو مرتبة الشفاعة التي ترفع إليها النبي. (1)
فتنهاى در بغداد به ثبت رسيده كه نزاعى بر مسألهاى از تفسير آن را برانگيخت، و آن تفسير آيه 79 از سوره اسراء بود (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) كه مقصود از «مقام محمود» چيست؟ حنابله گفتند: آنچه كه از آيه فهميده مىشود آنكه خداوند پيامبر (ص) را همراه خود بر عرش مىنشاند ... و چه بسا اين تفسير برگرفته از آن چيزى است كه در انجيل مرقص 16- 19 آمده است. و عدهاى ديگر معتقد بودند كه مقصود از مقام محمود ... همان مرتبه شفاعت است كه پيامبر (ص) به آن مىرسد.
انتقاد «سقاف» از تفسير به تجسيم
حسن بن على سقاف شافعى اردنى از تفسير تجسيمى براى «مقام محمود» آنگونه كه ذكر شده به خشم آمده و مىگويد:
... و تفسير المقام المحمود بالشفاعة ثابت في الصحيحين و غيرهما ... و من الغريب العجيب ان يعرض المجسمة و المشبهة عن هذا الوارد الثابت في الصحيحين و يفسروا المقام المحمود بجلوس محمد (ص) علي العرش بجنب الله، تعالي الله عن افكهم و كذبهم علواً كبيراً، و هم يعتمدون علي ذلك علي ما يروي عن مجاهد بسند ضعيف من انّه قال ما ذكرناه من التفسير المنكر المستشنع، و تكفل الخلال
1) مذاهب التفسير الاسلامى، ص 122.
ص56
في كتابه «السنة» ج 1، ص 209 بنصره التفسير المخطيء المستشنع و نطق بما هو مستشنع عند جميع العقلاء .... (1)
... و تفسير «مقام محمود» به شفاعت در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتابها ثابت شده است .... و از امور عجيب و غريب اينكه مجسمه و مشبهه از اين حديث كه در صحيح بخارى و مسلم وارد شده اعراض كرده و «مقام محمود» را به نشستن محمّد (ص) بر روى عرش در كنار خدا معنا كردهاند، خداوند از دروغ و تهمت آنان بسيار بلندمرتبه و بزرگتر است. آنان اين اعتقاد را بر اساس روايتى از مجاهد پذيرفتهاند كه سندش ضعيف است؛ به اينكه او آن تفسير منكر و زشت را براى آيه كرده كه ما به آن اشاره كرديم. و «خلال» در كتابش به نام «السنة» جلد 1، ص 205، عهدهدار نصرت و يارى از تفسير باطل و زشت او شده و سخنى گفته كه نزد تمام عقلا قبيح است.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى)؛ «و بهزودى پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى!» (ضحى: 5)
فخر رازى در تفسير اين آيه مىنويسد:
فَالْمَرْويُّ عَنْ عَلِيّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ وَ ابْنِ عَبَّاس أَنَّ هَذَا هُوَ الشَّفَاعَةُ فِي الأُمَّةِ ... وَ اعْلَمْ إِنَّ الْحَمْلَ عَلَي الشَّفَاعَةَ مُتَعَيَّنٌ وَ يَدُلُّ عَلَيْهِ وُجُوهٌ ... (2)
آنچه كه از على بن ابىطالب (ع) و ابن عباس روايت شده آنكه
ص57
مقصود به آن [مقام محمود] همان شفاعت در ميان امت است ...
و بدان كه حمل بر شفاعت متعين است، و دليل بر آن وجوهى است ...
در روايات به مسأله شفاعت به طور گسترده پرداخته شده كه به دو مورد از آن اشاره مىشود:
لِكُلِّ نَبِيٍّ دَعْوَةٌ قَدْ دَعَا بِهَا فَاسْتُجِيبَ، فَجَعَلْتُ دَعْوَتِي شَفَاعَةٌ لأُمَّتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ. (1)
براى هر پيامبرى درخواستى است كه به آن خدا را مىخواند و خدا هم آن را اجابت مىكند، و درخواست من، شفاعت براى امتم در روز قيامت است.
أُعْطِيتُ خَمْساً لَمْيُعْطَهُنَّ أَحَدٌ قَبْلِي ... وَ أُعْطِيتُ الشّفَاعَةَ. (2)
به من پنج چيز داده شده كه به هيچ كس قبل از من داده نشده است ... به من حق شفاعت داده شده است.
روايات شفاعت به اندازهاى است كه برخى ادعاى ثبوت قطعى و تواتر نمودهاند.
ص58
ابن ابى عاصم مىگويد:
والأخبار التي روينا عن نبيّنا (ص) فيما فضله به من الشفاعة و تشفيعه اياه فيما يشفع فيه، اخبار ثابتة موجبة بعلم حقيقة ماحوت علي ما اقتصصنا. (1)
رواياتى كه از پيامبر (ص) درباره فضيلت شفاعت او رسيده اخبارى ثابت است كه موجب علم به حقيقت آن چيزى است كه ما آن را توضيح دادهايم.
ابن تيميه مىگويد:
احاديث الشفاعة كثيرة متواترة، منها في الصحيحين احاديث متعددة، و في السنن و المسانيد ممّا يكثر عدده. (2)
احاديث شفاعت بسيار و متواتر است؛ بخشى از آن احاديث كه متعدد است در صحيح بخارى و مسلم آمده و بسيارى از آنها نيز در سنن و مسانيد وجود دارد.
محمد بن احمد سفارينى مىگويد:
شفاعة النبي (ص) نوع من السمعيات وردت بها الآثار حتّي بلغت مبلغ المتواتر المعنوي.(3)
شفاعت پيامبر (ص) نوعى از سمعيات است كه در مورد آنها روايات (زيادى) وارد شده كه به حدّ تواتر معنوى رسيده است.
ص59
درخواست شفاعت از اوليا بر چند نوع است. برخى مورد اتفاق و برخى ديگر مورد اختلاف بين عموم مسلمانان و وهابيان مىباشد.
اين نوع شفاعت مورد قبول همگان، حتى وهابىها مىباشد. لذا از محمد بن عبدالوهاب نقل شده كه وى مىگويد:
انّ طلب الشفاعة منه (ص) في حياته ثابت بلاشك. (1)
درخواست شفاعت از پيامبر (ص) در زمان حيات او بدون شك ثابت است.
انس بن مالك مىگويد:
سَأَلْتُ النَّبِيَّ (ص) أَنْ يَشْفَعَ لِي يَوْمَ الْقِيامَةِ فَقالَ: أَنَا فاعِلٌ. قُلْتُ: يا
1) صيانة الانسان من وسوسة دحلان، ص 363.
ص60
رَسُولَ اللهِ! فَأَيْنَ أَطْلُبُكَ؟ قالَ: أُطْلُبْنِي أَوَّلَ ماتَطْلُبُنِي عَلَي الصِّراطِ ...(1)
از پيامبر (ص) خواستم كه براى من در روز قيامت شفاعت كند. حضرت فرمود: من انجام خواهم داد. عرض كردم: اى رسول خدا! كجا شما را بيابم؟ حضرت فرمود: مرا براى اولين بار در كنار صراط پى جويى كن.
عوف بن مالك اشجعى از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
أَتانِي آتٍ مِنْ رَبّي فَخَيَّرَنِي بَيْنَ أَنْ يَدْخُلَ نِصْفَ أُمَّتِي الْجَنّةَ وَ بَيْنَ الشَّفاعَةِ، وَ إِنّي اخْتَرْتُ الشّفاعَةَ. فَقُلْنا: يا رَسُولَ اللهِ! نَنْشُدَكَ اللهَ وَ الصُّحْبَةَ لِما جَعَلْتَنا مِنْ أَهْلِ شَفاعَتِكَ. قالَ: فَإنَّكُمْ مِنْ أَهْلِ شَفاعَتِي. (2)
فرشتهاى از جانب پروردگارم نزد من آمد و مرا مخير نمود بين آنكه نصف امتم را داخل بهشت كنم يا آنكه شفيع آنان گردم، و من شفاعت را اختيار نمودم. ما عرض كرديم: اى رسول خدا! تو را به خدا به حق صحابى بودنمان كه ما را از اهل شفاعت قرار دهى. حضرت فرمود: به طور حتم شما از اهل شفاعت من خواهيد بود.
اين نوع نيز مورد وفاق بين عموم مسلمانان است. حتى وهابيت نيز قبول دارند. از محمد بن عبدالوهاب نقل شده كه مىگويد:
وجملة القول انّ طلب الشفاعة منه (ص) في حياته ثابت
ص61
بلا شكّ و كذلك طلب الشفاعة منه (ص) يوم القيامة و هذا لاينكره أحد. (1)
خلاصه مطلب اينكه: طلب شفاعت از پيامبر (ص) در زمان حياتش بدون شك ثابت است و نيز درخواست شفاعت از آن حضرت در روز قيامت چيزى است كه كسى آن را انكار نمىكند.
بخارى به سند صحيح از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمود:
إِنَّ الشَّمْسَ تَدْنُو يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتّي يَبْلُغَ الْعَرَقُ نِصْفَ الأُذُنِ، فَبَيْنَاهُمْ كَذلِكَ اسْتَغَاثُوا بِآدَمَ، ثُمَّ بِمُوسي، ثُمَّ بِمُحَمّدٍ (ص) فَيَشْفَعُ لِيَقْضِيَ بَيْنَ الْخَلْقِ ... (2)
همانا خورشيد در روز قيامت چنان به مردم نزديك مىشود كه از شدّت گرما، عرق تا نصف گوش مردم را خواهد گرفت، در اين هنگام مردم به حضرت آدم (ع) وسپس به حضرت موسى (ع) ودر آخر به حضرت محمّد (ص) پناه مىبرند، پس شفاعت مىكند تا بين خلايق حكم شود.
مورد نزاع بين وهابيان با ساير مسلمانان، درخواست شفاعت از اولياى الهى در عالم برزخ است كه وهابيان از آنجا كه آن را قبول ندارند آن را جايز ندانسته بلكه شرك به حساب مىآورند.
محمّد بن عبد الوهاب مىگويد:
ص62
ونثبت الشّفاعة لنبيّنا محمّد (ص) يوم القِيامَةِ حسب ما ورد، وكذا نثبتها لسائر الأنبياء والملائكة والأولياء والأطفال حسب ما ورد أيضاً، ونسألها من المالك لها والاذن فيها لمن يشاء من الموحّدين الّذين هم اسعد النّاس بها كما ورد بانّ يقول احدنا متضرّعاً إلي الله تعالي: (اللّهمّ اشفع نبيّنا محمّد (ص) فينا يوم القيمه، أو اللّهمّ شفّع فينا عبادك الصّالحين أو ملائكتك أو نحو ذلك ممّا يطلب من الله لا منهم. فلايقال: يا رسول الله أو يا ولي الله أسألك الشّفاعة أو غيرها، كأدركني أو اغثني أو انصرني علي عدوّي ونحو ذلك ممّا لا يقدر عليه إلّا الله تعالي. (1)
وما شفاعت را براى پيامبرمان محمّد (ص) در روز قيامت به حسب آنچه از روايات وارد شده ثابت مىكنيم. وهمچنين آن را براى ساير انبيا وملائكه واوليا واطفال به حسب آنچه وارد شده ثابت مىكنيم، ولى شفاعت را از مالك آن وكسى كه آن را به افرادى از موحدين با سعادت داده مىخواهيم، آنگونه كه در روايات وارد شده است؛ به اينكه يكى از ما در حال تضرع به سوى خداى متعال بگويد: بار خدايا! پيامبر ما محمّد (ص) را در حقّ ما روز قيامت شفيع قرار بده، يا بگويد: بار خدايا! بندگان صالح خود يا ملائكه يا امثال آنان را در حقّ من شفيع گردان. ولى اين را بايد از خدا طلب كند نه از شفيعان، يعنى نگويد: اى رسول خدا، اى ولى خدا از تو شفاعت يا نحو آن را در خواست مىكنم مثل اينكه بگويد: مرا درياب، مرا
1) الهدية السنيه، ص 42.
ص63
كمك كن، مرا بر دشمنم يارى نما ومثل اين عباراتى كه به جز خدا كسى بر آن قادر نيست.
همانگونه كه اشاره شد، برخى از گناهكاران به واسطه شفاعت، مورد عفو وبخشش الهى قرار خواهند گرفت، قرآن كريم وسنّت نيز بر اين مطلب تصريح نموده است.
قرآن كريم با مسلّم گرفتن اصل شفاعت، يادآور مىشود كه شفاعت تنها به اذن الهى انجام مىپذيرد: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ «كيست كه در پيشگاه الهى به شفاعت برخيزد مگر به فرمان او».
ونيز مىفرمايد: (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)؛ «هيچ شفيعى جز با اجازه او نخواهد بود».
واز طرفى ديگر به ابطال عقيده بتپرستان ومشركان در اين مورد پرداخته است؛ زيرا آنان براى شفاعت هيچگونه شرط وقيدى مانند اذن خدا قائل نيستند. قرآن كريم در ردّ اين عقيده مىفرمايد:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ) (يونس: 18)
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند و نه سودى مىبخشد و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند. بگو: آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟ منزه است او، و برتر است از آن همتايانى كه قرار مىدهند.
ص64
بنابرين اگر كسى با اين استدلال به آياتى كه شفاعتخواهى مشركان از بتها را مردود مىشمارد، قصد داشته باشد اصل شفاعت در اسلام را زير سؤال ببرد، مغالطهاى آشكار است؛ چرا كه در شفاعت اسلامى، نه اعتقاد به الوهيت شافعان مطرح است ونه بىقيد وشرط بودن شفاعت آنان.
قرآن كريم از فرشتگان به عنوان شفاعتكنندگانى ياد كرده است كه جز درباره كسانى كه خداوند رضايت مىدهد، شفاعت نخواهند كرد:
(بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى) (انبياء: 26- 28)
بلكه آنها (فرشتگان) بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند ... و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند.
پس هرگاه اصل شفاعت پيامبر (ص) وديگران در قيامت مورد تأييد است، درخواست آن از سوى مؤمنان نيز امرى مشروع خواهد بود. همانگونه كه درخواست دعا از ديگران امرى مشروع است.
علامه طباطبايى 1 در تفسير آيه 36 و 49 از سوره هود مىفرمايد:
انّه ربّما يظنّ انّ ما ورد في الأدعية من الاستشفاع بالنبي (ص) و آله المعصومين هو من الشرك الوثني المنهي عنه؛ و هو الشرك الوثني محتجا بان هذا النوع من التوجه العبادية فيه اعطاء تأثير ربوبي لغيره تعالي و هو شرك.
ص65
وقد فاتهم اولا: انّ ثبوت تأثير ... لغيره تعالي ضروري؛ فقد اسند الله تعالي في كلامه التأثير بجميع انواعه إلي غيره، و نفي التأثير عن غيره تعالي مطلقاً، يستلزم ابطال قانون العلية و المعلولية العام، الذي هو ركن في جميع ادلة التوحيد .... نعم المنفي من التأثير عن غيره تعالي هو الاستقلال في التأثير.
ومن يستشفع بأهل البيت: انّما يبتغي بهم الوسيلة إلي الله، من غير ان يعتقد باستقلالهم بالتأثير. و قد قال تعالي: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ). (1)
ثانياً: فاتهم الفرق بين ان يعبد غير الله رجاء ان يشفع عندالله، و بين ان يعبد الله وحده مع الاستشفاع اليه باهل البيت:؛ ففي الأول اعطاء الاستقلال و اخلاص العبادة لغيرالله تعالي، و هو الشرك في العبادة و
العبودية دون الثاني الذي يتمحّض الاستقلال فيه لله تعالي، و تختص العبادة به وحده لاشريك له. (2)
چه بسا گمان مىشود آنچه در ادعيه از شفاعت جستن از پيامبر (ص) و آل معصومش: وارد شده همان شرك بتپرستى است كه از آن نهى شده است؛ زيرا در آن اعطاى تأثير ربوبى براى غير خداوند متعال است كه شرك مىباشد، در حالى كه چند نكته از آنها فوت شده است؛
اولًا: اينكه ثبوت تأثير براى غير خداوند متعال ضرورى است؛ زيرا خداوند متعال تأثير به تمام انواعش را به غير خود نسبت داده است.
ص66
وانگهى نفى تأثير از غير خداوند متعال به طور مطلق مستلزم ابطال قانون عليت و معلوليت عام است كه ركن در تمام ادله توحيد مىباشد. آرى آنچه كه از غير خداوند متعال نفى شده همان استقلال در تأثير مىباشد. و كسى كه درخواست شفاعت از اهل بيت: مىكند و از آنها شفاعت مىخواهد در حقيقت آنان را وسيله نزد خدا دانسته است بدون آنكه اعتقاد به استقلال در تأثير داشته باشد، و خداوند متعال فرموده: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد تقوا پيشه كرده و نزد خدا وسيله آوريد).
ثانياً: آنان نتوانستند بين عبادت غير خدا به اميد آنكه نزد خدا شفيعشان شوند و بين اينكه خداى واحد را عبادت كنند و در عين حال اهل بيت: را شفيع نزد او آورند، فرق گزارند؛ در حالى كه در مورد اول اعطاى استقلال و اخلاص عبادت براى غير خداوند متعال شده كه شرك در عبادت و عبوديت به حساب مىآيد، ولى در صورت دوم استقلال در آن مخصوص خدا بوده و عبادت تنها به او اختصاص يافته و كسى شريك او در اين امر قرار نگرفته است.
براى روشن شدن مطلب واينكه درخواست شفاعت از پيامبر (ص) وديگر اولياى الهى كار باطلى نيست، به دو نكته اشاره مىكنيم:
اينكه طلب شفاعت همان طلب دعا است؛
اينكه طلب دعا از صالحان در اسلام امرى مستحب است كه همه مسلمان حتى وهابيان آن را اجازه دادهاند.
ص67
همانگونه كه اشاره شد، شفاعت پيامبر (ص) وساير شفيعان در حقيقت درخواست آنان از خداوند متعال وطلب مغفرت از خداوند سبحان براى گناهكاران است. وخداى سبحان به آنان اذن داده تا در ظرفيتهاى خاص براى مردم دعا كنند، ودر همان موارد نيز، استجابت دعا را ضمانت كرده است. ولذا آنان در غير مواردى كه اذن داده شده، دعا نمىكنند. ومعناى جمله «يا وَجِيهاً عِنْدَ اللهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ» همين است.
مفسر معروف اهل سنّت، نيشابورى از مقاتل در تفسير قول خداوند:
(مَنْ يَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْه ا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهَا)؛ «كسى كه شفاعت (تشويق) به كار نيكى كند، نصيبى از آن براى او خواهد بود و كسى كه شفاعت به كار بدى كند، سهمى از آن خواهد داشت». (نساء: 85) نقل كرده كه گفت: «... الشفاعة إلي الله إنّما هي دعوة الله لمسلم»(1)«... شفاعت نزد خدا همانا خواستن از خدا براى مسلمان است».
فخر رازى شفاعت را به دعا وتوسل به سوى خداى متعال معنا مىكند. او مىگويد:
خداوند متعال به محمّد (ص) فرمود: (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ) (محمد: 19). محمّد (ص) را امر كرده كه اوّلا براى خودش استغفار كند وسپس براى ديگران استغفار نمايد ... (2)
ص68
فخر رازى نيز در تفسير آيه: (وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً)؛ «و براى مؤمنان استغفار مىكنند [و مىگويند:] پروردگارا، رحمت تو همه چيز را فرا گرفته است». (غافر: 7) مىگويد:
هذه الآية تدلّ علي حصول الشفاعة من الملائكة للمذنبين، و إذا ثبت هذا في
حق الملائكة فكذلك في حق الأنبياء؛ لانعقاد الاجماع علي انّه لافرق. (1)
اين آيه دلالت بر حصول شفاعت از ملائكه براى گناهكاران دارد، و چون اين مطلب در حق ملائكه ثابت شد در حق انبيا نيز ثابت است؛ به جهت انعقاد اجماع بر اينكه در اين جهت فرقى نيست.
ونيز فرمود: (يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ)؛ «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم». (يوسف: 97)
ونيز مىفرمايد:
(وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ) (اعراف: 134)
هنگامى كه بلا بر آنها مسلط مىشد، مىگفتند: اى موسى! از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه با تو كرده، رفتار كند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى) (نجم: 26)
وچه بسيار فرشتگان آسمانها كه شفاعت آنها سودى نمىبخشد
1) مفاتيح الغيب، ج 7، ص 286.
ص69
مگر پس از آنكه خدا براى هر كس بخواهد وراضى باشد اجازه (شفاعت) دهد.
انس بن مالك به رسول خدا (ص) خطاب كرده مىگويد:
يا نَبِيَّ اللهِ! اشْفَعْ لِي يَوْمَ الْقِيامَةِ، فَيَقُولُ لَهُ: أَنَا فاعِلٌ إِنْ شاءَ اللهُ. (1)
اى پيامبر خدا! براى من در روز قيامت شفاعت كن، در اين هنگام به او مىفرمايد: من چنين خواهم كرد اگر خدا بخواهد.
ابن تيميه مىگويد:
والشفاعة هي الدعاء، ولا ريب انّ دعاء الخلق بعضهم لبعض نافع، والله قد امر بذلك ... و كلّ داع شافع، دعا الله سبحانه و تعالي و شفع، فلا يكون دعاؤه و شفاعته إلّا بقضاء الله و قدره و مشيئته، و هو الذي يجيب الدعاء و يقبل الشفاعة، فهو الذي خلق السبب و المسبب، و الدعاء من جملة الاسباب التي قدّرها الله سبحانه و تعالي. (2)
شفاعت همان دعاست، و شكى نيست در اينكه دعاى مردم در حق يكديگر نافع است، و خدا بدان امر كرده ... و هر دعاكنندهاى شافع مىباشد، كه خداوند سبحان و متعال را صدا زده و شفاعت كرده است، پس دعا و شفاعت او جز به قضا و قدر و مشيت الهى نيست، و اوست كه دعا را اجابت مىكند و شفاعت را مىپذيرد، و اوست كه سبب و مسبب را آفريده و دعا از جمله اسبابى است كه خداوند پاك و بلندمرتبه مقدّر نموده است.
مسلم در صحيح خود از ابن عباس نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
ص70
مَا مِنْ رَجُلٍ مُسْلمِ يَمُوتُ فَيَقُومُ عَلي جَنَازَتِهِ أَرْبَعُونَ رَجُلًا لايُشْرِكُونَ بِاللهِ إِلّا شَفَّعَهُمُ اللهُ فِيهِ. (1)
هيچ فرد مسلمانى نيست كه بميرد وبر جنازه او چهل مرد كه به خدا شرك نمىورزند قيام كرده [و بر او دعا كنند] جز آنكه خداوند آنان را در حقّ آن ميت شفيع گرداند.
بخارى در صحيح خود بابى را منعقد كرده تحت عنوان:
إِذَا اسْتَشْفَعُوا إلي الإِمامِ لِيَسْتَسْقِيَ لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ. (2)
هرگاه امام را شفيع خود قرار دهند تا براى آنها طلب باران كند خداوند آنان را رد نخواهد كرد.
و نيز بابى دارد تحت عنوان «إِذَا اسْتَشْفَعَ الْمُشْرِكُونَ بِالْمُسْلِمِينَ عِنْدَ الْقَحْطِ»(3)«هرگاه مشركان هنگام قحطى، مسلمانان را شفيع قرار دهند». و اين به معناى آن است كه از مسلمانان بخواهند تا برايشان دعا كنند.
از اين عبارت استفاده مىشود كه حقيقت شفاعت همان دعا و خواستن از خداوند است. وطلب شفاعت از ولى خدا به معناى طلب خواستن ودعا است.
طلب دعا وخواستن از مؤمن نه تنها شرك وحرام نيست، بلكه امرى مستحب وراجح مىباشد وانسان مىتواند در حال حيات وممات از
ص71
كسى بخواهد تا براى او دعا كند وكارى را براى او از خدا بخواهد.
درخواست دعا از شخصى؛ خصوصاً از اولياى الهى در حال حيات هيچ اشكالى ندارد ومطابق قرآن وحديث است. خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ) (منافقون: 5)
هنگامى كه به آنان گفته شود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند، سرهاى خود را (از روى استهزاء و كبر و غرور) تكان مىدهند و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تكبر مىورزند.
و نيز درباره برادران حضرت يوسف (ع) مىفرمايد:
(قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ* قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (يوسف: 97 و 98)
برادران يوسف گفتند: پدر، از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم. گفت: بهزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او آموزنده و مهربان است.
قرآن نيز دستور داده است تا گنهكاران به نزد پيامبر (ص) رفته واز او درخواست استغفار نمايند، آنجا كه مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى
ص72
خدا را زير پا مىگذاردند، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
ترمذى از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
سَأَلْتُ النَّبيَّ (ص) أَنْ يَشْفَعَ لِي يَوْمَ الْقِيامَةِ؟ فَقالَ: أَنَا فاعِلٌ. قُلْتُ: فَأَيْنَ أَطْلُبُكَ؟ قالَ: عَلَي الصِّراطِ. (1)
من از پيامبر (ص) درخواست كردم كه براى من در روز قيامت شفاعت كند؟ حضرت فرمود: من انجام خواهم داد. عرض كردم: كجا به دنبال شما باشم؟ فرمود: در كنار صراط.
اين حديث رجالش رجال صحيح است جز آنكه در سندش ابوالخطاب حرب بن ميمون واقع است. گرچه بخارى او را تضعيف كرده ولى اكثر علما او را توثيق نمودهاند. ابوالخطاب انصارى مىگويد: «او بصرى صدوق است». يحيى بن معين مىگويد: «او صالح است، وعلى بن مدينى وديگران او را توثيق نمودهاند». (2)
ابن حجر مىگويد: خطيب در كتاب «المتفق والمفترق» گفته كه او ثقه است. (3)
اگر بخارى او را تضعيف كرده به جهت اين است كه او قَدَرى بوده وبا عقيده او موافق نبوده است، ولذا نمىتوان به تضعيف او توجّه نمود.
ص73
طبرانى در «المعجم الكبير» نقل كرده كه سواد بن قارب قصيده خود را اينگونه انشاد كرد:
وأشهد أنّ الله لا ربّ غيره
وأنّك مأمون علي كلّ غائب وأنّك أدني المسلمين وسيلة إلي الله يابن الأكرمين الأطائب فمرنا بما يأتيك يا خير مرسل وإن كان فيما فيه شيب الذوائب وكن لي شفيعاً يوم لا ذو شفاعة بمغن فتيلا عن سواد بن قارب(1)
رفاعى در توجيه اين شعر مىگويد:
سواد بن قارب رسول خدا (ص) را مورد خطاب قرار داده واميدوار است كه حضرت نزد خداوند متعال شفيع او در روز قيامت باشد ... (2)
طلب دعا و شفاعت از كسى كه در عالم برزخ است نيز جايز مىباشد.
شيخ حسن كامل ملطاوى كه از علماى مصر و وكيل وزارت خزانهدارى آن ديار است مىگويد:
وإذا كان لكل مؤمن شفاعة عندالله يوم القِيامَةِ، فلماذا لاتكون للمقربين شفاعة في البرزخ، و هو سبيل إلي الآخرة، والله تعالي يقول في شأنهم: (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً
ص74
بِما كانُوا يَعْمَلُونَ) ولاشك انّه ممّا تقربه اعينهم ان تجري رحمة الله للمؤمنين علي أيديهم، و ان يكرم الله زوارهم في حاجاتهم، و قد زاروهم زيارة خالصة لله و في محبته تعالي و دعوا لهم بالمغفرة و يسرهم ان تكون
لهم من الله الجائزة، و هو سبحانه و تعالي صاحب الفضل علي عباده اجمعين (قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ). (1)
و اگر براى هر مؤمنى شفاعتى نزد خداوند در روز قيامت است، پس چرا براى مقربان شفاعتى در برزخ نباشد، در حالى كه برزخ راهى به سوى آخرت است و خداوند متعال در شأن آنان مىفرمايد: (هيچ كس نمىداند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده، اين پاداش كارهايى است كه انجام مىدادند). و شكى نيست از جمله عناياتى كه مايه روشنى چشم آنهاست اين است كه رحمت خدا بر مؤمنان از دستان آنان جارى شود، و اينكه خداوند زوّار آنها را در حاجاتشان تكريم نمايد؛ چرا كه آنان با زيارت ايشان، زيارت خالصى براى خدا و در راه محبت خداوند متعال داشتهاند، و آنان را صدا زدهاند تا برايشان طلب مغفرت نمايند دعاى به مغفرت كرده و خوشحال مىشوند كه از جانب خداوند جايزه بگيرند، و او سبحانه و تعالى صاحب فضل بر تمام بندگانش است. بگو: به فضل و رحمت خدا، بايد خوشحال شوند كه اين، از تمام آنچه گردآورى كردهاند، كمتر است.
1) رسول الله ص فى القرآن الكريم، حسن كامل ملطاوى، ص 520.
ص75
با مرورى بر تاريخ صحابه پى مىبريم كه برخى از آنان بعد از وفات پيامبر (ص) از او درخواست شفاعت كردهاند، و اين همان چيزى كه وهابيان آن را شرك مىدانند.
ابن عباس مىگويد:
لَمّا فَرَغَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ (ع) مِنْ تَغْسِيلِ النَّبِيِّ (ص) قالَ: بِأبِي أَنْتَ وَ أُمّي، اذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ وَاجَعَلْنا مِنْ بالِكَ. (1)
چون اميرمؤمنان (ع) از غسل دادن پيامبر (ص) فارغ شد گفت: پدر و مادرم به فداى تو! ما را نزد پروردگارت ياد كن و هيچ گاه ما را فراموش ننما.
و نيز روايت شده:
لَمَّا تُوَفّيَ رَسُولُ اللهِ (ص) جاءَ أَبُوبَكْرٍ مِنْ سلعَ وَ وَقَفَ عَلَي فَوْتِهِ، وَ كَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ وَ قَبَّلَهُ وَ قالَ: بِأَبِي انْتَ وَ أُمّي طِبْتَ حَيّاً وَ مَيّتاً، وَ اذْكُرْنا عِنْدَ رَبّكَ. (2)
چون رسول خدا (ص) وفات كرد ابوبكر از سلع آمد و از مرگ حضرت مطّلع شد و پارچه از صورت حضرت كنار زد و او را بوسيد و عرض كرد: پدر و مادرم به فداى تو! پاك زندگى كردى و پاك از دنيا رحلت فرمودى، ما را نزد پروردگارت ياد كن.
ص76
وهابيان براى اثبات مدّعاى خود كه عدم جواز درخواست شفاعت از ارواح اوليا در عالم برزخ باشد به ادلّهاى تمسك كردهاند:
طلب شفاعت از شفيع به منزله خواندن غير خدا است واين شرك در عبادت است؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد: (فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً)؛ «با خدا هيچ كس را نخوانيد». (جن: 18)
اولًا: خواندن غير خدا به طور مطلق نه حرام است ونه مستلزم شرك؛ زيرا اگر انجام عملى توسط فردى مجاز ومشروع باشد، درخواست انجام آن از وى نيز مجاز ومشروع خواهد بود؛ هرگاه شفاعت كردن براى پيامبر (ص) وديگر شفيعان در قيامت، حقّ ومشروع است. طلب شفاعت از آنان نيز چنين خواهد بود. حقيقت شفاعت، دعا كردنِ شفيع براى مستحق شفاعت ودرخواست بخشش او از جانب خداوند است. بنابراين، همانگونه كه انسان مىتواند از هر فرد مسلمان ومؤمنى درخواست دعا كند- كه اين مطلب مورد قبول وهابيان است- طلب شفاعت از غير خدا هم جايز خواهد بود. ليكن در طلب شفاعت از ديگران، تنها از كسانى مىتوان طلب كرد كه شايستگى شفاعت را دارند؛ مانند پيامبران، مؤمنان صالح وفرشتگان.
ترمذى از انس بن مالك نقل كرده كه از پيامبر (ص) خواست تا در
ص77
قيامت او را شفاعت كند.(1)
و نيز خداوند به جهت عفو وآمرزش گناهان، مردم را دعوت مىكند كه از پيامبر (ص) بخواهند تا براى آنان استغفار نمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذارند)، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند.
اگر وهابيان طلب دعا از پيامبر (ص) را پس از وفات او شرك مىدانند، در هر دو حالت شرك خواهد بود. گذشته از اين، مرگ پيامبر اكرم (ص) مربوط به جسم اوست، اما روح او زنده است وشنيدن درخواست دعا وشفاعت واجابت آن مربوط به روح است نه بدن. در بحث حيات برزخى به تفصيل به اثبات حيات روحانى پرداخته شده است.
ثانياً: در آيه فوق نهى از معيت است يعنى در عرض خداوند كسى را نخوانيد.
ثالثاً: مخاطب به آيه مورد نظر مشركان هستند كه با نظر استقلالى
به وسائط مىنگريستند.
رابعاً: حكم عقلى تخصيص بردار نيست واگر درخواست از غير خدا شرك است فرقى بين زمان حيات وممات ندارد.
1) صحيح ترمذى، ج 4، ص 42.
ص78
به گواهى قرآن كريم، خداوند مشركانِ عصر رسالت را به اين دليل كه از غير خدا طلب شفاعت مىكردند، مشرك دانسته است:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ) (يونس: 18)
آنان به جاى خدا، چيزهايى را مىپرستيدند كه به آنها هيچ سود وزيانى نمىرساند و مىگويند كه اين بتها شفيع ما نزد خدا هستند.
اولًا: در اينكه مشركان عصر رسالت براى بتها ومعبودهاى خود مقام شفاعت قائل بودند، ترديدى نيست، ولى آنچه در اين آيه آمده اين است كه آنان هم بتها را عبادت مىكردند وهم براى آنان مقام شفاعت قائل بودند، واعتقاد به شفاعت همراه با عبادت آنها، سبب مذمّت آنان شده است.
مشركان همچنين حقّ شفاعت بىقيد وشرطى براى موجوداتى قائل بودند كه خداوند چنين مقامى را به آنان نداده بود. واين امور سبب مذمّت وشركآلود شدن اعتقاد ودرخواست آنان شد. ولى اگر اعتقاد به مقام شفاعت، در حق كسى باشد كه خداوند براى آنها اين حق را قرار داده وبهكار گرفتن آن را نيز به اذن خدا بداند واين اعتقاد منجرّ به عبادت شفيع نشود، دليلى بر حرمت آن نيست، همانگونه كه قبلًا به آن اشاره شد.
ص79
ثانياً: مشركان حقّ شفاعت را بدون هيچ قيد و شرطى، براى غير خدا قائل بودند، ولذا قرآن آنان را بدين جهت مورد مذمت قرار داده است.
ثالثاً: از آخر آيه مورد بحث استفاده مىشود كه مشركان در ادعايشان كه به جهت قرب الى الله بتها را عبادت مىكردند، صادق نبودند، وگرنه بايد خداوند نزد آنان از بتها ارزشمندتر مىبود در حالى كه خداوند متعال در آخر آيه مىفرمايد:
(إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ) (زمر: 3)
خداوند آن كس را كه دروغگو وكفرانكننده است هرگز هدايت نمىكند.
قرآن كريم شفاعت را حقّ ويژه خداوند دانسته است: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً)؛ «بگو شفاعت تنها از آنِ خداوند است». بنابر اين بايد شفاعت را فقط از خداوند درخواست كرد.
اولًا: شفاعت از آن جهت كه نوعى تأثيرگذارى در سرنوشت بشر است، از مظاهر وجلوههاى ربوبى خداوند است وبدين جهت اوّلًا وبالذات به او اختصاص دارد، ولى اين مطلب با اعتقاد به حقّ شفاعت براى پيامبران وصالحان منافات ندارد؛ زيرا شفاعت آنان به صورت مستقل نيست، بلكه مستند به اذن ومشيت الهى است. واين مطلبى است
ص80
كه از قرآن كريم به روشنى به دست مىآيد؛ (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْد هُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ «كيست كه در پيشگاه الهى به شفاعت برخيزد، مگر به فرمان او». (بقره: 255) ويا آيه: (ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)؛ «هيچ شفيعى جز به اجازه او نخواهد بود». (يونس: 3)
ثانياً: آيه فوق دلالت دارد كه حقّ شفاعت بالأصاله براى خداست وبه هر كس بخواهد مىدهد. ونظير آن در آيات قرآن بسيار است؛
خداوند متعال مىفرمايد: (لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ)؛ «مالكيت وحكومت از آن اوست وستايش از آن او». (تغابن: 1)
ولى در جايى ديگر مىفرمايد:
(تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ) (آل عمران: 26)
به هر كس بخواهى، حكومت مىبخشى؛ واز هر كس بخواهى، حكومت را مىگيرى.
ونيز مىفرمايد:
(مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً) (فاطر: 10)
كسى كه خواهان عزّت است (بايد از خدا بخواهد چرا كه) تمام عزّت براى خداست.
ولى در جايى ديگر مىفرمايد: (وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ)؛ «در حالى كه عزت مخصوص خدا ورسول او ومؤمنان است». (منافقون: 8)
محمد بن عبدالمجيد مىگويد:
والمشركون كانوا يعتقدون في اصنامهم انّها تنفع و تضرّ ... فأين هذا ممّن يستغيث من المسلمين بنبي أو ولي، و يسأله الشفاعة
ص81
معتقداً انّه لايملك نفعاً و لا ضرّاً. (1)
مشركان درباره بتهاى خود معتقد بودند كه نفع و ضرر مىرسانند ... اين كجا و استغاثه مسلمانان به پيامبر (ص) و يا ولى كجا؟! و اينكه از او درخواست شفاعت شود در حالى كه اعتقاد به اين باشد كه پيامبر (ص) مالك نفع و ضرر نيست.
همچنين مىگويد:
وامّا تمسكه في منع استشفاعهم إلي الله بقوله تعالي قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً قلنا: مسلم، ولا ينافي طلبنا
منهم الشفاعة في مآرب الدنيا و الآخرة؛ لانّ شفاعتهم لنا من بعد اذنه تعالي لهم بإلهام أو غيره ممّا يعلمونه أولا، و لانّ شفاعتهم مجرد دعائه لله تعالي و طلب و ابتهال، كما يدعو المؤمن لأخيه بظهر الغيب. و معني توقفها علي الإذن توقف قبولها علي رضاه تعالي و اختياره الإجابة، لا كما زعم المشركون انّ معبوداتهم تشفع لهم عنده و جزموا بذلك، ولم يلتفتوا إلي توقف نفع شفاعتها علي قبوله تعالي و رضاه، حتّي كأنّهم لايجوزون ردّ شفاعتها. (2)
و اما تمسك او در منع درخواست شفاعت آنان نزد خداوند به قول خداوند متعال: (بگو كه تمام شفاعتها از آنِ خداوند است). مىگوييم: اين امر مسلّم است، ولى با درخواست شفاعت ما از آنان در امور دنيا و آخرت منافات ندارد؛ زيرا شفاعت آنان براى ما بعد از اذن خداوند متعال به آنان از راه الهام يا غير الهام است كه از قبل
ص82
آن را مىدانند، و به جهت اينكه شفاعت آنان مجرد صدا زدن او نزد خداى متعال و درخواست و ابتهال او است، همانگونه كه مؤمن براى برادر مؤمنش در پشت سر او و هنگامى كه از او غايب است دعا مىكند. و معناى توقف شفاعت بر اذن، توقف قبول آن بر رضايت خداوند متعال و اختيار اجابت از اوست، نه آنگونه كه مشركان گمان كردهاند كه معبودهايشان برايشان نزد خداوند شفاعت مىكنند و به آن جزم و يقين دارند، و هرگز التفات ندارند به اينكه شفاعت آنان متوقف بر قبول و رضايت خداوند متعال است، به حدى كه آنان هرگز ردّ شفاعت آنها را تجويز نمىكنند.
طلب شفاعت اگرچه دعا محسوب مىشود، ولى خواستن آن از ميت بىفايده است؛ زيرا او در عالم برزخ نمىشنود وحياتى ندارد.
در جاى خود به اثبات رساندهايم كه اولياى خدا در عالم برزخ نيز داراى حياتاند واز اين دنيا نيز اطلاع دارند. اينك اين مطلب را در ضمن آياتى به اثبات خواهيم رساند:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران: 169)
هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، ونزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
ص83
(وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ) (نساء: 69)
وكسى كه خدا وپيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز،) همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران وصدّيقان وشهدا و صالحان.
ونيز مىفرمايد: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)؛ «وما به او از رگ قلبش نزديكتريم». (ق: 16)
(يَعْلَمُ خائِنَةَ الأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ) (مؤمن: 19)
او چشمهايى را كه به خيانت مىگردد وآنچه را سينهها پنهان مىدارند، مىداند.
از اين آيات استفاده مىشود كه اولياى الهى گرچه از اين دنيا رحلت كردهاند، ولى در آن عالم از حيات گستردهاى برخوردار بوده ونسبت به اين عالم نيز آگاهى دارند.
به تعبير ديگر مطابق آيه اول شهيدان زندهاند و پيامبر (ص) و اوليا در جهاد اصغر يا اكبر به شهادت رسيدهاند و بر فرض عدم شهادت جايگاهشان با شهدا در عالم برزخ در نزد خدا است و خدا همهجاست. پس اوليا در برزخ همه جا هستند و باقى به بقاى الهى مىباشند.
ص84
از امام على (ع) نقل شده كه فرمود:
اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعاءِ وَتَكَفَّلَ لَكَ بِالإِجابَةِ وَأَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَتَسْتَرحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ، وَلَمْ يَجْعَلْ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُهُ عَنْكَ، وَلَمْ يُلْجِئْكَ إلي مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ. (1)
بدان، همانا كسى كه به دستانش خزينههاى آسمانها وزمين است به تو اجازه داده كه او را بخوانى وبرخود تكليف كرده كه براى تو اجابت كند، وتو را فرمان داده تا از او بخواهى تا عطايت كند واز تو خواسته كه از او درخواست رحمت كنى تا تو را بيامرزد، وبين تو وخودش كسى را قرار نداده تا مانع از تو گردد، وتو را مجبور نكرده تا به نزد كسى بروى كه شفيع تو نزد او گردد.
گفته شده: در ذيل اين جمله تصريح به عدم ضرورت شفاعت شده است.
اوّلًا: مسأله شفاعت از جمله مسائلى است كه اتفاق امّت اسلامى حتى وهابيان بر ثبوت آن است وقرآن وروايات نيز بر آن اشاره دارند؛ خداوند متعال مىفرمايد: (مَنْ ذَا الَّذِى يشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)؛ «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟» (بقره: 255)
1) نهج البلاغه، ج 3، ص 47.
ص85
بخارى به سندش از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده كه فرمود:
أُعْطِيتُ خَمْساً لَمْ يُعْطَهُنَّ أَحَدٌ قَبْلِي: نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ مَسِيرَةَ شَهْرٍ، وَجُعِلَتْ لِيَ الأَرْضُ مَسْجِداً وَطَهُوراً، فَأَيُّمَا رَجُلٍ فِي أُمَّتِي أَدْرَكَتْهُ الصَّلاةُ فَلْيُصَلِّ، وَأُحِلَّتْ لِيَ الْمَغَانمُ وَلَمْ تَحِلَّ لأَحَدٍ قَبْلِي، وَأُعْطِيتُ الشَّفَاعَةَ، وَكَان النَّبيُّ يُبْعَثُ إلي قَوْمِهِ خَاصَّةً وَبُعِثْتُ إلي النَّاسِ عَامَّةً. (1)
به من پنج چيز داده شده كه به هيچكس قبل از من داده نشده است؛ يكى اينكه من تا مسير يك ماه به واسطه ترس يارى شدم، ديگر اينكه زمين براى من محل سجود ومنشأ طهارت قرار گرفته است. پس هركس در امّت من نماز او فرا رسيد بايد نماز گزارد. وغنائم براى من حلال شده ولى براى هيچكس قبل از من حلال نبوده است. وبه من شفاعت داده شده است. وپيامبران قبل از من تنها بر قومشان مبعوث مىشدند بر خلاف من كه بر عموم مردم مبعوث گشتهام.
ثانياً: شفاعت بر دو نوع است؛ يكى شفاعت غير صحيح كه قانون شكن ومتناقض با قانون است، وديگرى شفاعت صحيح كه حافظ قانون ومؤيد آن است.
به تعبير ديگر اگر مقصود از شفاعت كمك ومساعدت خداوند در امرى است اين نوع شفاعت باطل است؛ زيرا او در كارهايش به كسى نياز ندارد. ولى اگر به معناى رجوع به اسباب باشد شرع وعقل آن را
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 86؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 63 و ....
ص86
نفى نمىكند.
ثالثاً: خداوند متعال در قرآن نفى شفاعت از دو دسته كرده است؛ يكى بتها آنجا كه مىفرمايد:
(وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ) (يونس: 18)
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند، ونه سودى مىبخشد؛ و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند!
كه مشركان بتها را عبادت مىكرده و مىگفتند اينان شفيعان ما نزد خدايند ولذا خداوند آنان را مذمت كرده است.
دسته دوّم كسانى از يهود بودند كه حقّ شفاعت را به نحو استقلال براى اولياى خود مىدانستند. لذا قرآن نفى شفاعت از آنها كرده، مىفرمايد:
(يَا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ* وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلايُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ) (بقره: 47 و 48)
اى بنىاسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد؛ و (نيز به ياد آوريد كه) من، شما را بر جهانيان، برترى بخشيدم واز آن روز بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمىپذيرد ونه از او شفاعت پذيرفته مىشود؛ ونه غرامت از او قبول خواهد شد؛ ونه يارى مىشوند.
وممكن است كه حضرت خواسته باشد، اينگونه اعتقادها را در باب
ص87
شفاعت نفى كند.
رابعاً: صدر جمله، يعنى توجّه به وسيله ورجوع به شفيع با هم منافات ندارند؛ زيرا اجابت وعطا ورحمت الهى در نظام اسباب ومسببات با وسائط است، همانگونه كه خداوند متعال مىفرمايد: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ)؛ «مرا بخوانيد تا اجابت كنم بر شما». (غافر: 60) كه اجابت از اسباب ومسببات مىباشد.
واز طرفى مىدانيم واسطهاى كه ما قبول داريم نه تنها حاجب ومانع ما به سوى خدا نيست، بلكه چون سلطه او در طول سلطه خداست لذا دعوتكننده انسان به خداوند متعال مىباشد.
وامّا جمله: «وَلَمْ يُلْجِئْكَ إلي مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إلَيْهِ»؛ اشاره به اين نكته دارد كه كارها وعنايات خداوند به بندگانش همانند مردم نيست كه چون افرادى را نمىشناسند به كسانى ارجاع مىدهند تا آنان را معرفى كرده واز مرحمت او استفاده كنند، ارجاع افراد به سوى شفيع از طرف خداوند از اين باب نيست؛ زيرا خداوند، عالم به اسرار وخفيات است؛ بلكه اگر به اسباب ارجاع مىدهد به جهت اقتضاى قانون نظام علّى ومعلولى واسباب ومسببات در عالم طبيعت ومعنويات است.
اينگونه توجيه با تمام ادله سازگارى دارد. ولذا ابن ميثم بحرانى در توجيه اين جملات مىفرمايد:
انّه لم يلجئه إلي من يشفع إليه؛ لانّ الشفيع انّما يضطرّ إليه عند تعذرّ المطلوب من جهة المرغوب إليه، امّا لبخله أو جهله باستحقاق الطالب، والباري تعالي لابخل عنده ولا منع من جهته،
ص88
وانّما يتوقف فيضه علي استعداد الطالب له. (1)
خداوند متعال انسان را مضطر نكرده تا به سراغ شفيع برود؛ زيرا شفيع آن وقتى اضطرارى است كه دسترسى به شخص اصلى به جهت بخل يا جهل او به استحقاق طلبكننده ممكن نيست، در حالى
كه از ناحيه خداوند متعال بخل ومنعى نيست، آرى، فيض خداوند متوقف بر استعداد طلبكننده است.
محمّد بن عبدالوهاب نيز مىگويد:
الشفاعة شفاعتان: منفية و مثبتة، فالمنفية ما كانت تطلب من غيرالله فيما لايقدر عليه الّا الله؛ لقوله تعالي: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَلاشَفَاعَةٌ وَ الْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ)، و المثبتة هي التي تطلب من الله، و الشافع مكرّم بالشفاعة، و المشفوع له من رضي الله قوله وعمله بعد الإذن كما: (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ).(2)
شفاعت بر دو نوع است؛ شفاعت باطل و شفاعت صحيح، شفاعت باطل آن است كه از غير خدا طلب شود چيزى كه تنها خدا بر آن قدرت دارد به خاطر قول خداى متعال: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از آنچه به شما روزى دادهايم، انفاق كنيد! پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن، نه خريد وفروش است (تا بتوانيد
89
سعادت ونجات از كيفر را براى خود خريدارى كنيد)، ونه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، ونه شفاعت؛ (زيرا شما شايسته شفاعت نخواهيد بود.) وكافران، خود ستمگرند؛ (هم به خودشان ستم مىكنند، هم به ديگران)، و شفاعت صحيح آن است كه از خدا خواسته شود، و شفاعتكننده به شفاعت تكريم شده و شخصى كه بر او شفاعت مىشود كسى است كه خدا بعد از اجازه دادن از قول و عملش راضى شده است همانگونه كه خداوند متعال مىفرمايد: (چه كسى است كه نزد خدا بدون اذنش شفاعت كند).
خداوند به اذن خودش قدرت شفاعت را به شفيع داده و او به اذن خدا در مورد افرادى كه مورد رضايت خدايند شفاعت مىكند و ما مىتوانيم كه از او بخواهيم تا به اذن خدا شفاعت كند، و آيهاى كه در آن نفى شفاعت كرده مقصود نفى شفاعت استقلالى و از كافران است، همانگونه كه از آخر آيه استفاده مىشود.
محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
فان قال: اتنكر شفاعة رسول الله (ص) و تبرأ منها؟ فقل: لا، بل هو الشافع و المشفّع و ارجو شفاعته، لكنّ الشفاعة كلّها لله، (قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً) و لايشفع لأحد إلّا من بعد ان يأذن الله فيه (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي) و هو لايرتضي إلّا التوحيد. فإذا
ص90
كانت الشفاعة كلّها لله، ولاتكون إلّا بعد اذنه، ولا يشفع النبي (ص) و لاغيره في أحد حتّي يأذن الله فيه، ولايأذن إلّا لأهل التوحيد، فالشفاعة كلّها لله، فاطلبها منه. و اقول: اللّهم لاتحرمني شفاعته، اللّهم شفّعه في و امثال هذا ...(1)
اگر كسى بگويد: آيا تو شفاعت رسول خدا (ص) را انكار كرده و از آن تبرّى مىجويى؟ در جواب بگو: هرگز. بلكه او شافعى است كه شفيع بودنش مورد قبول واقع شده و اميد به شفاعتش دارم، ولى تمام شفاعت براى خداست (بگو تمام شفاعت براى خداست). و پيامبر (ص) براى هيچ كس شفاعت نمىكند مگر آنكه خداوند در مورد او اجازه دهد (و شفاعت نمىكنند مگر در مورد كسى كه مورد رضايت خداست). و او رضايت نمىدهد مگر توحيد را. و اگر تمام شفاعت براى خداست و بدون اذن او كسى شفاعت نمىشود و پيامبر و غير او در حق هيچ كس بدون اذن خدا شفاعت نمىكنند و خداوند نيز تنها براى اهل توحيد اذن شفاعت مىدهد، پس تمام شفاعت براى خداست و لذا بايد از او طلب شود و من مىگويم: بارخدايا! مرا از شفاعت او محروم نساز، بارخدايا! او را شفيع من قرار بده. و امثال اين عبارات ...
از عبارات او آشفتگى خاصى مشاهده مىشود؛ زيرا ما منكر توحيد نيستيم، و اگر از پيامبر (ص) درخواست شفاعت مىكنيم با اين اعتقاد است كه اگر خداوند براى ما اذن شفاعت داده و ما مرضى رضاى او هستيم ما
1) كشف الشبهات، ص 62.
ص91
را شفاعت كند. آرى حق شفاعت از جانب خداست و اوست كه اجازه شفاعت مىدهد.
و لذا قبلًا ذكر كرديم كه حضرت على (ع) و ابوبكر بعد از مرگ رسول خدا (ص) از او خواستند تا نزد خدا يادشان كند كه در حقيقت درخواست شفاعت از اوست.
محمّد بن عبدالوهاب مىگويد:
فان قال: النبي (ص) أُعطي الشفاعة و أنا اطلبه ممّا اعطاه الله كذا. فالجواب: انّ الله اعطاه الشفاعة و نهاك عن هذا، و قال: (فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً) ...(1)
اگر كسى بگويد: به پيامبر (ص) حق شفاعت داده شد و من از او درخواست مىكنم چيزى را كه خداوند به او داده است. جواب آن است كه خداوند به او حق شفاعت داده و تو را از خواستن از او نهى كرده است و فرموده: (با خدا كسى را نخوانيد) ...
اولًا: به چه دليل خدا ما را از طلب و درخواست اعمال شفاعت در حقمان نهى كرده است، و آيهاى كه به آن استشهاد كرده مربوط به مشركانى است كه براى خدا شريك مستقل قرار داده و آنها را مىپرستيدند و از آنها حاجتشان را درخواست مىكردند، و لذا نمىتوان
1) كشف الشبهات، ص 62.
ص92
اينگونه آيات را بر موحّدان تطبيق نمود.
ثانياً: مقصود به اين آيه و امثال آن كه با كلمه «مع» آمده، دلالت بر اين مطلب است كه هرگز نبايد كسى اعتقاد شركآلود در كارهاى خدايى داشته و كسى را در عرض خداوند متعال قرار دهد، ولى اگر اعتقادى به نحو طوليت باشد و همه چيز و همه امور را به فرمان خدا بداند به اينكه خداوند متعال حقى را به اوليا داده و آنان نيز به اذن و اراده او آن را انجام مىدهند، چنين اعتقادى نه تنها شرك نيست بلكه در راستاى توحيد مىباشد.
ثالثاً: از آيات قرآن كريم استفاده مىشود كه بسيارى از افعال الهى به صورت غير مباشر و به واسطه فرشتگان انجام مىگيرد، بدون آنكه هيچگونه شركى صورت بگيرد، و هيچ مشكل عقلى و نقلى وجود ندارد كه خداوند متعال انواعى از افعال و عطايش را به واسطه انبيا و اوصيا قرار داده يا آنها را معلق بر طلب آنان از او نموده باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاواتِ وَ الأَرْضِ وَ كَانَ اللهُ عَلِيماً حَكِيماً) (فتح: 4)
لشكريان آسمانها وزمين از آن خداست، وخداوند دانا وحكيم است.
و نيز مىفرمايد:
(وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ كَانَ اللهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (فتح: 7)
لشكريان آسمانها وزمين تنها از آن خداست؛ وخداوند شكستناپذير وحكيم است.
ص93
و لشكر وسيلهاى براى فرمانده و حاكم براى اعمال قدرت است، همانگونه كه در آيات قبض روح انسانها به اين مطلب اشاره شده و در عين انتساب به خدا به فرشتگان نيز نسبت داده شده است.
و نيز مىفرمايد:
(وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا ... وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَ ما هِيَ إِلَّا ذِكْرى لِلْبَشَرِ) (مدثر: 31)
مأموران دوزخ را فقط فرشتگان (عذاب) قرار داديم، وتعداد آنها را جز براى آزمايش كافران معين نكرديم ... و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمىداند و اين جز هشدار و تذكرى براى انسانها نيست.
ابن تيميه مىگويد:
انّ المشركين كانوا يطلبونها من اصنامهم فسمّاه الله عبادة لهم و قال: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللهِ ...) (1)
و الشاهد فيه قوله: (وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ) مع ملاحظة ما في ذيل الآية: (وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللهِ) و كان وجه عبادتهم لهم هو قولهم: (هؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا).(2)
همانا مشركان شفاعت را از بتهايشان مىخواستند و لذا خداوند آن
ص94
را عبادت آنان ناميد آنجا كه مىفرمايد: (آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند، ونه سودى مىبخشد؛ و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند!)، شاهد در آيه قول خداوند متعال است كه مىفرمايد: (آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستند) با ملاحظه آنچه كه در ذيل آيه آمده است (و مىگويند: اينان شفيعان ما نزد خدايند). و جهت عبادت آنها نسبت به بتها اين بود كه مىگفتند: (آنها شفيعان ما هستند).
اولًا: ظاهر عطف در آيه فوق مغايرت است؛ به اين معنا كه مشركان دو كار خلاف داشتند؛ يكى اينكه غير خدا را عبادت مىكردند و ديگر اينكه بتها را شفيع خود مىخواندند. از كجاى آيه استفاده مىشود كه وجه عبادت بتها اين بوده كه مىگفتند: اينها شفيعان ما هستند؟
ثانياً: جمله (وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللهِ) دلالت بر طلب شفاعت از شفيعان ندارد، چيزى كه ابن تيميه از آن استفاده كرده است تنها دلالت دارد بر اينكه آنها چنين مىگفتند و مجرد گفتن اينكه آنها شفيعان ما هستند به معناى طلب شفاعت از آنها نيست.
ثالثاً: بين درخواست شفاعت از بتها با درخواست شفاعت از پيامبراكرم (ص) فرق است؛ زيرا حضرت گرچه از دنيا رحلت كرده، ولى حيات برزخى دارد و بر اين عالم نيز احاطه علمى دارد همانگونه كه در جاى خود به اثبات رسانديم.
رابعاً: مشركان كه در اين عمل خود مورد مذمت قرار گرفتهاند به
ص95
اين جهت بوده كه معتقد بودهاند كه بتها يا جن و ملك و اوليائشان مالك شفاعتاند و بدون اذن خدا شفاعت مىكنند و شكى نيست كه درخواست شفاعت از شفيع، هركس كه باشد، با اين فرض، شرك خواهد بود، همانگونه كه آيات قرآن نيز به اين معنا اشاره دارد.
برخى مىگويند: شفاعت كرامتى است از سوى خداوند به برخى از بندگانش به جهت اظهار فضلش در آخرت، و او در مورد افرادى كه خداوند اراده كرده شفاعت مىكند، و لذا موضوع شفاعت در ظاهر و شكل واسطه در نتايجى است كه در آن عفو الهى تجلى مىيابد، و بنابراين نمىتوان به انبيا و اوليا تقرب جست تا به شفاعت آنان رسيد؛ زيرا آنان مالك امر شفاعت به معناى ذاتى مستقل نيستند، بلكه خداوند متعال مالك آن است و اوست كه به آنان در مواقعى محدود اذن شفاعت مىدهد، و لذا بايد به خدا تقرب جست تا ما را در زمره كسانى قرار دهد كه اذن شفاعت آنان به اوليا داده شده است، و در نتيجه شفاعت را بايد از خدا بخواهيم.
رشيد رضا مىگويد:
انّ المخلوق لايقدر علي التأثير في صفات الخالق الازلية الكاملة ... فيكون ذلك اظهار كرامة و جاه لهم عنده، لا احداث تأثير الحادث في صفات القديم و سلطان له عليها، تعالي الله عن ذلك.(1)
همانا مخلوق قدرت بر تأثير در صفات ازلى كامل خالق را ندارد ...
1) تفسير المنار، ج 8، ص 13.
ص96
پس اين شفاعت اظهار كرامت و جاهى است براى آنان نزد خداوند نه احداث تأثير حادث در صفات قديم و سلطهاى از او بر آن صفات، زيرا خدا از آن متعالى است.
اولًا: آيات و روايات شفاعت همگى ظاهر در شفاعت حقيقى است نه شكلى، و حمل آن بر شكلى، تأويلى است سخيف كه حتى وهابيان آن را قبول ندارند.
ثانياً: هرگز تعليق مغفرت و عطاى خدا بر طلب مخلوق به معناى تأثير مخلوق در اراده خدا نيست؛ زيرا تعليق اراده بر چيزى ممكن بوده و در آن محذورى نيست؛ چرا كه تأكيد بر اراده است نه سلب آن.
ثالثاً: با چند مقدمه مىتوان علم پيدا كرد كه شفاعت اوليا شكلى نيست بلكه حقيقى است:
شخص گناهكار گاهى در خود اهليت يا شجاعت نمىبيند تا با خداى خود كه به او احسان كرده و در برابر او نافرمانى نموده صحبت كرده و به طور مستقيم از او چيزى بخواهد، و لذا به سراغ واسطه مىرود تا مشكلش را با واسطهگرى حل كند.
خداوند براى بنده گناهكار بعد از شفاعت شفيع اراده مغفرت مىكند، و اگر آن شفاعت نبود اراده خدا به مغفرت او تعلّق نمىگرفت، مثل اينكه پدرى قصد كرده تا پسرش را كتك بزند، ولى شخص آبرومندى نزد او واسطه مىشود و او به جهت تكريم شخص واسطهگر فرزند را مىبخشد، در اين صورت شفاعت، سبب در عفو و يا جزء
ص97
سبب در آن مىگردد.
گردد، و اين به نحوى موجب ترغيب انسانها در عمل به دستورات اولياست.
ص98
ص99
وهابيان اصل شفاعت را قبول دارند ولى درخواست شفاعت از اوليا در عالم برزخ را نمىپذيرند، اما كسانى هستند كه اصل شفاعت را قبول ندارند.
كسانى كه منكر اصل شفاعتند نيز به ادلهاى تمسك كردهاند:
در نظر عدهاى، اعتقاد به شفاعت موجب جرأت بر گناه در افراد شده وروح سركشى را در گناهكاران ومجرمان زنده مىكند؛ لذا اعتقاد به آن، با روح شريعت اسلامى وساير شرايع سازگارى ندارد!
اولًا: اگر چنين باشد، «توبه» كه بخشايش گناهان را در پى دارد نيز مايه تشويق به انجام دوباره گناه خواهد بود. در حالى كه توبه يكى از باورهاى اصيل اسلامى ومورد اتفاق مسلمانان است.
ثانياً: وعده شفاعت در صورتى مستلزم تمرّد وعصيانگرى است
ص100
كه شامل همه مجرمان با تمام صفات وويژگىها شود ونسبت به تمام انواع عقاب وتمام اوقات آن جارى باشد ...، ولى اگر اين امور مبهم ونامعين شد كه وعده شفاعت در مورد چه گناهانى وكدام گناهكار ودر چه وقتى از قيامت است، هيچكس نمىداند كه آيا مشمول شفاعت مىشود يا خير؟ ولذا موجب تشويق بر انجام معاصى نخواهد شد. (1)
ثالثاً: با اندكى انديشه در آيات قرآن وگفتار پيشوايان معصوم: روشن مىشود كه خداوند شرايط ويژهاى براى شفاعت قرار داده است. خداوند مىفرمايد:
(يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا) (طه: 109)
در آن روز [قيامت] شفاعت هيچ كس سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه داده وبه گفتار او راضى است.
همچنين فرموده است:
(ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ) (غافر: 18)
براى ستمكاران نه دوستى وجود دارد ونه شفاعتكنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
در روايتى از امام صادق (ع) آمده است:
إنَّ شَفاعَتَنا لَنْ تَنالَ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاةَ. (2)
همانا شفاعت ما اهل بيت: به كسى كه نماز را سبك بشمارد،نخواهد رسيد.
ص101
روشن است كه چنين شرايطى نه تنها سبب تشويق به انجام گناه نمىشود، بلكه انسان را براى دستيابى به طاعات به تلاش وامىدارد تا از شفاعت پيامبران واولياى الهى برخوردار شود.
رابعاً: شفاعت نه تنها تشويقكننده گناه نيست، بلكه باعث اميدوارى گناهكار به آينده خود مىگردد وبه اين باور مىرسد كه مىتواند سرنوشت خود را دگرگون سازد. كردار گذشته او سرنوشتى شوم وتغييرناپذير براى وى پديد نياورده است و مىتواند با يارى اولياى الهى وتصميم راسخ بر فرمانبردارى از خداوند، ضمن تغيير سرنوشت خود، آيندهاى روشن را براى خود رقم بزند. بدين ترتيب، اعتقاد به شفاعت نه تنها مايه گستاخى نيست، بلكه باعث مىشود گروهى به اين اميد كه راه بازگشت به سوى خداوند براى آنان باز است، به يارى اولياى خدا، آمرزش را بجويند، وبا كنار نهادن سركشى، به سوى حق بازگردند.
طبق نظر برخى شفاعت، نوعى پارتىبازى وواسطهگرى است كه موجب ضايع شدن حقّ عدّهاى، وسبب لوثشدن قانون است.
شفاعت، كمك اولياى الهى به افرادى است كه در عين گنهكار بودن، پيوند ايمانى ومعنوى خويش را با خداوند واولياى الهى نگسستهاند. شفاعت واقعى براى كسانى است كه نيروى جهش به سوى كمال وپاكى در روح وروان آنان باشد ونورانيت شافعان، وجود تاريك كسانى را كه
ص102
از هيچگونه ويژگى مثبتى برخوردار نيستند، روشن نخواهد كرد.
بنابراين، شفاعتهاى رايج ميان مردم (پارتىبازى) با شفاعت در منطق اسلام، تفاوتهاى زياد دارد؛ از آن جمله:
1- در واسطه گري هاي دنيوي، فرد گنه كار، شفيع را برمي انگيزاند تا با سرپرست فلان بخش تماس بگيرد و به دليل نفوذي كه در دستگاه او دارد، وي را وادار كند از تقصير گنه كار در گذرد و از اجراي قانون در حقّ او چشم بپوشد. در شفاعت اسلامي، كار دست خدا است و اوست كه شفيع را بر مي انگيزاند. خداوند به دليل كمال و جايگاه شفيع، به او حق شفاعت مي بخشد و رحمت و بخشايش خود را از گذرگاه وي، شامل حال بندگان مي سازد.
1) تفسير الميزان ج 1، ص164.
ص103
ترتيب كه نفوذ شفيع بر اراده قانونگذار يا مجريان قانون چيره مىشود وقدرت قانون تنها در برخورد با ناتوانان، نمود مىيابد. اين در حالى است كه در شفاعت اخروى، هيچ كس قدرت خود را بر خدا تحميل نمىكند و نمىتواند از اجراي قانون جلوگيري كند. در حقيقت شفاعت، رحمت گسترده و بخشايش بي پايان خداي مهربان است كه به وسيلۀ آن، كساني را كه شايسته اند، پاك مي كند. به همين دليل گروهي كه از شفاعت محروم شده اند، سزاوار برخورداري از بخشايش و رحمت گسترده الهي نيستند. و گرنه در قانون خدا تبعيض وجود ندارد.
الف) خدا از او راضى باشد (وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ م شْفِقُونَ) (انبياء: 28).
ب) نزد خدا، پيمانى داشته باشد؛ مثلا به خدا ايمان داشته باشد، به يگانگى او اقرار كند، نبوت وولايت را تصديق كند وداراى كردار شايسته باشد: (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً) (مريم: 87).
ج) ستمكار نباشد: (ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ) (غافر: 18).
د) نماز را سبكنشمارد. امامصادق (ع) فرمود: «إِنَّ شَفاعَتَنا لاتَنالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاةِ».(1)
ماهيت شفاعت، نه تشويق به گناه است ونه چراغ سبز براى گناهكار. همچنين عامل عقبافتادگى ويا واسطهگرى نيست، بلكه مسئله مهم
1) بحارالأنوار، ج 11، ص 105.
ص104
تربيتى است كه پىآمدهاى سازندهاى دارد. كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
غالباً چيرگى هواى نفس بر انسان، سبب ارتكاب گناهان بزرگى مىشود وبه دنبال آن روح يأس حاكم مىشود واين نااميدى، ايشان را به آلودگى بيشتر در گناهان مىكشاند. در مقابل، اميد به شفاعتِ اولياى الهى به عنوان يك عامل بازدارنده به افراد نويد مىدهد كه اگر خود را اصلاح كنند، ممكن است گذشته آنها از طريق شفاعت نيكان وپاكان جبران گردد.
مسلماً كسى كه اميد به شفاعت دارد، مىكوشد به نوعى اين رابطه را برقرار سازد وكارىكه موجبرضاى آنهاست، انجامدهد وپيوندهاى محبّت و دوستى را نگسلد.
اميدواران شفاعت بايد در اعمال گذشته خويش تجديد نظر كنند ونسبت به آينده تصميمات بهترى بگيرند؛ زيرا شفاعت بدون زمينه مناسب انجام نمىگيرد. حاصل آنكه، شفاعت نوعى تفضّل است كه از
يك سو به خاطر زمينههاى مناسبِ «شفاعتشونده» واز سوى ديگر به خاطر آبرو واحترام واعمال صالح «شفاعتكننده» است.
ص105
گاهى سؤال مىشود كه چرا خداوند به طور مستقيم، گناهان بندگان را نمىبخشد وچه نيازى به وجود واسطه و شفيع است؟
اولًا: خداوند متعال، جهان آفرينش را به بهترين وجه آفريده است: (الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ)؛ «او همان كسى است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد». (سجده: 7)
جهان بر اساس نظام علّت ومعلولى واسباب ومسبّبات، براى هدايت ورشد وتكامل انسانها آفريده شده است ونيازمندىهاى طبيعى بشر به وسيله عوامل واسباب عادى، برآورده مىگردد.
فيوضات معنوى خداوند همانند هدايت، مغفرت وآمرزش نيز بر اساس نظامى خاص بر انسانها نازل مىشود، واراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه اين امور به وسيله اسباب وعلّتهاى معين به انسانها برسد. بنابراين، همانگونه كه در عالم مادّه نمىتوان پرسيد: چرا خداوند متعال زمين را به وسيله خورشيد نورانى كرده وخود بىواسطه بهچنين كارى دست نزده است، در عالم معنا نيز نمىتوان گفت: چرا خداوند بهواسطه اولياى الهى، مغفرت خويش را شامل حال بندگان نموده است؟
شهيد مطهرى/ مىفرمايد:
فعل خدا، داراى نظام است. اگر كسى بخواهد به نظام آفرينش، اعتنا نداشته باشد، گمراه است. به همين جهت است كه خداى متعال،
ص106
گناهكاران را ارشاد فرموده است كه درِ خانه رسول اكرم (ص) بروند وعلاوه بر اينكه خود طلب مغفرت كنند، از آن بزرگوار بخواهند كه براى ايشان، طلب مغفرت كند. قرآن كريم مىفرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اس تَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحِيماً) (1)«و اگر ايشان هنگامى كه [با ارتكاب گناه] به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند واز خدا آمرزش مىخواستند وپيامبر هم براى ايشان طلب مغفرت مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند». (2)
ثانياً: حكمت ديگرِ «شفاعت» اين است كه مشيت الهى اين است كه با اعطاى منزلت شفاعت به پيامبران واولياى الهى، آنان را تكريم كند. پذيرش دعا ودرخواست اوليا، نوعى تكريم واحترام به آنان است. اولياى خدا، نيكوكاران، فرشتگان آسمانها، وحاملان عرش كه همه روزگار را به فرمانبردارى خدا گذرانده واز مدار عبوديت الهى، گام بيرون ننهادهاند، شايسته تكريم هستند وچه احترامى بالاتر وبرتر از اينكه دعاى آنان درباره بندگان شايسته رحمت ومغفرت الهى، مستجاب شود.
رشيد رضا مىگويد:
حكم پروردگار عين عدل است وبر اساس مصلحت الهى شكل گرفته است. از طرفى، شفاعت در عرف مردم به اين معناست كه شفيع
ص107
وواسطه، مانع اجراى حكم واقعى در مورد متخلف ومجرم مىشود. اگر حكم دوم كه در سايه شفاعتِ واسطه به دست آمده، مطابق عدل است وحكم نخست مخالف آن، پس دو حالت پيش مىآيد:
بايد خدا را غير عادل دانست، كه قطعاً باطل است.
بگوييم خداوند عادل است، ولى علم وآگاهىاش نارسا بوده است، كه اينك از رهگذر يادآور شدن شفيع، تغيير پيدا كرده است. در نتيجه حكم جديد عادلانه است. اين فرض نيز باطل است؛ زيرا علمخدا عين ذات اوست وتغيير ودگرگونى در او راه ندارد.
فرض مىكنيم حكم نخست، عين عدل بوده است وحكم دوم بر خلاف آن وخداوند تنها به دليل علاقه به شفيع، حاضر شده است عدل را زير پا نهد وحكم جديد صادر كند. اين فرض نيز با عدالت الهى ناسازگار است. پس پذيرش شفاعت با چالشهاى فراوان روبهروست واستدلال عقلى، مخالف آن است. (1)
اين اشكال از آنجا پديد مىآيد كه نويسنده ميان تغيير در علم واراده الهى ودگرگونى وتحول در موضوع ومعلوم ومراد را در هم آميخته است. بايد دانست آنچه دگرگون شده، وضعيت مجرم وگنهكار است؛ يعنى بهگونهاى شده كه سزاوار رحمت الهى گشته است؛ در حالى كه پيشتر چنين نبود. پس در علم واراده خداوند، هيچگونه دگرگونى پديد نيامده است. بنابراين، دو اراده وجود دارد وخداوند مىداند كه اين
1) المنار، ج 4، ص 307.
ص108
شخص دگرگون خواهد شد ودر پرتو اراده دوّمِ پروردگار قرار خواهد گرفت. پس علم واراده الهى دگرگون نشده است، بلكه دو علم و اراده گوناگون نسبت به دو موضوع متفاوت وجود دارد كه هيچ يك ناقض ديگرى نيست، بلكه هر دو عين عدل الهى است. بدين ترتيب، علم واراده خدا دگرگون نمىشود، بلكه علم واراده جديدى به موضوع نوينى تعلّق مىگيرد.
درباره شفاعت مىگوييم: خداوند از ازل مىدانست كه فلان انسان، حالتهاى گوناگونى خواهد داشت وبر اساس آن شرايط، اراده ويژهاى درباره او شكل مىگيرد. از اين رو، بر اساس تعدّد حالتها وتغيير موضوع، ارادههاى متفاوتى نيز تعلّق گرفته است. پس در علم الهى واراده او، خطا وتغييرى پديد نيامده است، بلكه هر علمى نسبت به موضوع خود درست است وهر اراده نسبت به موضوع خود، حكيمانه وبر اساس مصلحت است.
برخى مىگويند: «بعد از آنكه خداوند متعال در قرآن مجيد براى گنهكاران وبزهكاران كيفرهاى سنگين معين كرده است، برداشتن كيفر آنان از عدالت خدا به شمار مىرود يا از ظلم او؟ اگر از عدالت او است، پس اصل وضع آن از ابتدا ظلم بوده كه شايسته ساحت خداوند نيست، واگر برداشتن كيفر، ظلم است پس درخواست پيامبران يا هر شفيع ديگرى، درخواستى ظالمانه است وچنين درخواستى شايسته ساحت پيامبران نيست».
ص109
اوّلًا: اشكالكننده در مورد اوامر امتحانى پروردگار چه پاسخى دارد؟ آيا برداشتن حكم امتحانى خداوند همچون منع از كشته شدن اسماعيل در مرحله دوم واثبات كشته شدن او در مرحله اول به دست حضرت ابراهيم (ع) آيا هر دو عدالت است يا يكى عدالت وديگرى ظلم است؟ لابدّ هر دو عدالت است وحكمت آن، بيرون آوردن نيتهاى درونى مكلف وشكوفاسازى استعدادهاى اوست. در مورد شفاعت نيز خواهيم گفت: ممكن است خداوند مقدّر كرده باشد همه افراد با ايمان را نجات دهد، ولى در ظاهر احكامى را مقرّر كرده وبر مخالفت از آنها كيفرهايى را معين نموده تا كافران به وسيله كفر خود هلاك، ومؤمنان به واسطه پيروى واطاعت به درجه بالا ترفيع پيدا كنند وگنهكاران به واسطه شفاعت بر كشتى نجات سوار واز پارهاى عقابها رهايى يابند.
ثانياً: شفاعت از قبيل نقض وشكستن حكم اول ونيز از باب شكستن مجازات وعقوبت نيست، بلكه جنبه حكومت وسيطره را دارد؛ يعنى نافرمانىكننده را از شمول مجازات بيرون مىآورد ومشمول رحمت واحسان وعفو وفضل وكرم خود مىسازد كه در اين امر قهراً به شفيع نيز احترام گذاشته شده است.
گفته شده: سنّت وقانون الهى بر پايه محكم استوار است وهيچگاه در معرض اختلاف وتخلّف قرار نمىگيرد. خداوند متعال مىفرمايد:
ص110
(فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَحْوِيلًا) (فاطر: 43)
هرگز براى سنّت خدا بدل نخواهى يافت وهرگز براى سنّت او دگرگونى نخواهى يافت.
افزون بر اين با حكمت خدا هم همخوانى ندارد.
صراط خدا مستقيم وسنّت او تخلّفناپذير است، ولى سنّت خدا بر پايه يك صفت از اوصاف او استوار نشده وخداوند داراى يك سنّت مشخص نيست، بلكه سنّتهاى فراوانى دارد كه هر كدام در جاى خود كامل، تام، جامع وفراگير است. بنابراين، سنّت الهى فقط بر يك صفت استوار نيست تا هيچ حكمى از موردش، وهيچ جزا وپاداشى از محلّش تخلّف نكند، بلكه رحمت گسترده وعفو ومغفرت او با شرايط ويژه شامل حال گنهكاران مىشود؛ چنانكه حق تعالى در جاى خود وبا شرايط خاصّ، منتقم وقهّار است؛ يعنى در بررسى جامع بايد هر صفت از صفات الهى را با توجّه به ساير صفات وى ملاحظه وارزيابى كرد.
در نتيجه، اگر شفاعتى واقع مىشود وعذاب را از كسى برمىدارد، هيچ اختلاف واختلالى در سنّت وروش كلّى وجامع او پديد نمىآيد.
برخى مىگويند: رحمت و مغفرت الهى واسع بوده و شامل هر چيز و هركس مىشود و مىتواند به صورت مستقيم شامل افراد و موجودات
ص111
شود و چه لزومى دارد كه خداوند متعال رحمت خود را به واسطه انبيا و اوصيا و اوليا افاضه نمايد؟
رحمت مباشرى خداوند متعال در دنيا و آخرت بسيار است، ولى از آنجا كه نظام معنويات همانند ماديات داراى اسباب و مسببات مىباشد لذا مانعى ندارد كه خداوند در برخى از موارد رحمت خود را به جهت مصالحى به دعا و شفاعت مرتبط سازد، كه يكى از مصالح اظهار كرامت انبيا و اوصياست.
ص113
برخى از مستشرقان درصدد برآمدهاند تا به معتزله نسبت دهند كه آنان بدين جهت شفاعت را نمىپذيرند، چون كه مخالف با عدل الهى است.
«جولد تسيهر» در كتاب «مذاهب التفسير الاسلامى» معتزله را مدح كرده و گمان نموده كه آنان شفاعت را از آن جهت كه مخالف با عدل الهى است نمىپذيرند. او در اين باره مىگويد:
والمعتزلة لايريدون التسليم بقبول الشفاعة علي وجه اساسي حتّي لمحمّد؛ ذلك بانّه يتعارض مع اقتناعهم بالعدل الإلهي المطلق. (1)
و معتزله شفاعت را به جهتى اساسى حتى براى محمّد (ص) نمىپذيرند؛ و آن اينكه شفاعت با عدالت مطلق الهى كه آن را پذيرفتهاند ناسازگارى دارد.
اولًا: زيادى رحمت الهى و مغفرت براى گناهكاران با اسباب متعدد با عدالت الهى منافات ندارد.
ثانياً: معتزله شفاعت را براى ترفيع درجه مىپذيرند.
ثالثاً: معتزله گرچه شمول شفاعت براى اهل گناهان كبيره را
1) مذاهب التفسير الاسلامى، ص 192.
نمىپذيرند، ولى شفاعت براى مرتكبان گناهان صغيره را پذيرفتهاند.
رابعاً: اين مستشرق يهودى معتقد به شفاعت براى بنى اسرائيل است و آن را منافات با عدالت خداوند متعال نمىداند، حال چگونه معتزله را به جهت انكار شفاعت از گناهان كبيره ستايش مىنمايد. در حالى كه معتزله همانند خوارج شفاعت را در مورد اهل ثواب و مؤمنان توبهكننده مىپذيرد، ولى اهل كبيره را از شمول شفاعت خارج مىكنند.
قاضى عبدالجبار معتزلى مىنويسد:
لا خلاف بين الأئمة في انّ شفاعة النبي (ص) ثابتة للأمّة، انّما الخلاف في انّها تثبت لمن؟ فعندنا انّ الشفاعة للتائبين من المؤمنين، و عند المرجئة انّها للفساق من اهل الصلاة. (1)
بين بزرگان از علما اختلافى نيست در اينكه شفاعت پيامبر (ص) براى امت ثابت است ولى اختلاف در آن استكه براى چه كسى ثابت مىباشد؟ نزد ما عقيده بر اين است كه شفاعت مخصوص توبهكنندگان از مؤمنين است، و نزد مرجئه عقيده بر آن است كه شفاعت مخصوص فاسقان از اهل نماز مىباشد.
معتزله كه شفاعت را حق مخصوص توبهكنندگان مؤمن مىدانند و شامل گناهكاران نمىدانند به ادلهاى تمسك كردهاند، اينك آنها را نقل كرده و پاسخ مىدهيم:
1) شرح الاصول الخمسة، قاضى عبدالجبار، ص 688.
ص115
آنان مىگويند: آياتى كه در آنها وعده عذاب بر گناهكاران داده شده عموم و اطلاق داشته و از آن رفع عذاب يا بيرون آمدن معصيت كار از دوزخ استفاده نمىشود.
قاضى عبدالجبار معتزلى مىگويد:
دلّت الدلالة علي انّ العقوبة تستحق علي طريق الدوام، فكيف يخرج الفاسق من النار بشفاعة النبي (ص). (1)
دليل دلالت دارد بر اينكه گناهكار مستحق عقوبت به طور دائم است، حال چگونه ممكن است كه شخص فاسق با شفاعت پيامبر (ص) از دوزخ خارج شود.
او بر ادعاى خود به آياتى از قرآن استدلال كرده است از قبيل؛
خداوند متعال مىفرمايد:
(أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ) (زمر: 19)
آيا تو مىتوانى كسى را كه فرمان عذاب درباره او قطعى شده رهايى بخشى؟! آيا تو مىتوانى كسى را كه در درون آتش است برگيرى ونجات دهى؟!
و مىفرمايد:
(رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ) (آل عمران: 192)
1) شرح الاصول الخمسة، ص 689.
ص116
پروردگارا! هر كه را تو (بهخاطر اعمالش،) به آتش افكنى، او را خوار ورسوا ساختهاى! وبراى افراد ستمگر، هيچ ياورى نيست!
و مىفرمايد:
(وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعِيدُوا فِيها) (سجده: 20)
و امّا كسانى كه فاسق شدند (و از اطاعت خدا سرباز زدند)، جايگاه هميشگى آنها آتش است؛ هر زمان بخواهند از آن خارج شوند، آنها را به آن باز مىگردانند.
و مىفرمايد:
(يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ) (معارج: 11)
(ولى هر كس گرفتار كار خويشتن است)، چنان است كه گنهكار دوست مىدارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند.
و مىفرمايد:
(وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ) (زمر: 54)
و به درگاه پروردگارتان بازگرديد ودر برابر او تسليم شويد، پيش از آنكه عذاب به سراغ شما آيد، سپس از سوى هيچكس يارى نشويد!
قاضى عبدالجبار از اين آيات استفاده كرده كه گناهكار بعد از آنكه وارد جهنم شد هيچ ياورى براى او نخواهد بود.(1)
1) شرح الاصول الخمسة، ص 689.
ص117
اولًا: از روايات استفاده مىشود كه روز قيامت خداوند متعال عدهاى را به شفاعت رسول خدا (ص) و ديگر اوليا از آتش دوزخ نجات خواهد داد. و اين روايات مىتواند به نوبه خود مخصّص آن آيات باشد.
ثانياً: آياتى كه معتزله به آنها در مقصود خود استدلال كردهاند عموماً مربوط به كفار است.
ابوبكر آجرى مىگويد:
انّ المكذّب بالشفاعة اخطأ في تأويله خطأ فاحشاً، خرج به عن الكتاب و السنة؛ و ذلك انّه عمد إلي آيات من
القرآن نزلت في اهل الكفر، اخبر الله عزّوجلّ انّهم إذا ادخلوا النار فهم غير خارجين منها، فجعلها المكذب بالشفاعة في الموحدين، ولميلتفت إلي اخبار رسول الله (ص) في اثبات الشفاعة: انّها انّما لأهل الكبائر، و القرآن يدلّ علي هذا. (1)
همانا تكذيبكننده شفاعت در تأويلش خطاى آشكارى داشته و با اين انكار از كتاب و سنت خارج شده است؛ زيرا به آياتى از قرآن تمسك كرده كه درباره اهل كفر نازل شده است كه خداوند عزّوجلّ در مورد آنان مىفرمايد: هرگاه آنان داخل دوزخ شوند از آن خارج نمىشوند. آنان كه شفاعت را تكذيب مىكنند اين آيات را در شأن موحدان مىدانند و به روايات رسول خدا (ص) در اثبات شفاعت (و اينكه آن در حق مرتكبين از گناهان كبيره است)، التفات نكردهاند، و قرآن بر اين مطلب دلالت دارد.
1) الشريعة، آجرى، صص 334 و 335.
ص118
بيهقى مىگويد: «آيات التخليد كلّها في الكفّار»(1)«آيات خلود در جهنم همگى در مورد كافران است».
آنان نيز به آياتى تمسك كردهاند كه دلالت دارد بر اينكه هركس داخل جهنم شد در آن خالد بوده و هرگز از آن نجات نمىيابد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً) (نساء: 93)
و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازاتِ او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ وخداوند بر او غضب مىكند؛ واو را از رحمتش دور مىسازد؛ وعذاب عظيمى براى او آماده ساخته است.
آنان نيز به رواياتى تمسك كردهاند كه دلالت دارد بر اينكه شخص گناهكار در جهنم خالد بوده و وارد بهشت نمىشود، گرچه موحد باشد.
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
مَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِحَدِيدَةٍ فَحَدِيدَتُهُ فِي يَدِهِ، يَتَوَجّأُ بِهَا فِي بَطْنِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ خالِداً مُخَلَّداً فِيها أَبَداً. (2)
هر كس خودش را با آهن بكشد آن آهن در دستانش خواهد بود و در آتش دوزخ كه در آن خالد و دائمى است بر شكم خود خواهد زد.
ص119
جبير بن مطعم از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ قَاطِعُ رَحِمٍ» (1)«كسى كه قطع رحم كند وارد بهشت نمىشود».
حذيفه از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «لايَدْخُلُ الْجَنَّةَ نَمَّامٌ» (2)«سخنچين داخل بهشت نمىشود».
اولًا: برخى اين ادله را حمل بر كسانى كردهاند كه اين نوع از گناهان را حلال شمردهاند، ولى كسانى كه معتقد به حرمت آنها هستند و در عين حال انجام مىدهند شامل حكم اين روايات نمىشوند.
ثانياً: ممكن است كه حكم اين افراد خلود و عدم دخول در بهشت باشد، ولى خداوند متعال در حق موحدان لطف و كرم كرده و آنان را از جهنم نجات خواهد داد.
ثالثاً: ممكن است كه مقصود از اين روايات عدم استحقاق بهشت باشد ولى منافات ندارد كه گنهكار بعد از مقدارى از عذاب مشمول عفو الهى از طريق شفاعت گردد.
رابعاً: بين خلف وعده با خلف وعيد فرق است؛ به اين معنا كه خلف وعيد به عذاب نه تنها اشكال ندارد بلكه براى خداوند مدح به حساب مىآيد.
خامساً: اين ادله دلالت بر وجود مقتضى حكم خلود و عذاب دارد و از وجود مقتضى حكم، وجود حكم لازم نمىآيد.
ص120
معتزله در ادعاى خود به آياتى تمسك كردهاند كه شفاعت را نفى
كرده است. آنان مىگويند: اين آيات دلالت بر عدم نفع شفاعت نسبت به گناهكاران دارد و دلالت بر ترفيع درجات اهل بهشت ندارد. آنان در اين مدعا به آياتى تمسك كردهاند؛
خداوند متعال مىفرمايد: (فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ)؛ «از اين رو شفاعتِ شفاعتكنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد». (مدثر: 48)
و نيز مىفرمايد:
(مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ) (غافر: 18)
براى ستمكاران دوستى وجود ندارد، ونه شفاعتكنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
و همچنين مىفرمايد:
(وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ) (بقره: 48)
و از آن روز بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمىپذيرد ونه از او شفاعت پذيرفته مىشود؛ ونه غرامت از او قبول خواهد شد؛ ونه يارى مىشوند.
زمخشرى مىگويد:
لو شفع لهم الشافعون جميعاً من الملائكة و النبيين و غيرهم لم تنفعهم شفاعتهم؛ لانّ الشفاعة لمن ارتضاه الله، و هم مسخوط عليهم. و فيه دليل علي انّ الشفاعة تنفع يومئذ؛ لانّها في درجات المرتضين. (1)
1) تفسير الكشاف، ج 4، ص 655.
ص121
اگر تمام شفاعتكنندگان از ملائكه و پيامبران و ديگران براى آنان شفاعت كنند، شفاعتشان نفع نمىدهد؛ زيرا شفاعت مخصوص كسانى است كه خدا از آنان راضى باشد در حالى كه آنان مورد غضب خدايند. و اين آيه دليل است بر اينكه در آن روز شفاعت تنها در زياد شدن درجات افراد مورد رضايت خداوند نفع مىدهد.
اين آياتى كه به آنها استدلال شده مربوط به كفّار است و شامل گناهكاران از موحّدان امت اسلام نمىشود، همانگونه كه از ادله ديگر چنين استفاده مىشود.
ابن حزم مىگويد:
قد صحت الشفاعة بنص القرآن الذي لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه، فصحّ يقيناً انّ الشفاعة التي ابطلها الله عزّوجلّ هي غير الشفاعة التي اثبتها عزّوجلّ، و اذ لاشك في ذلك فالشفاعة التي ابطل عزّوجلّ هي الشفاعة للكفّار الذين هم مخلدون في النار ... فاذ لاشك فيه فقد صحّ يقيناً
انّ الشفاعة التي اوجب الله عزّوجلّ لمن اذن له و اتخذ عنده عهداً و رضي قوله فانّما هي لمذنبي اهل الاسلام، و هكذا جاء الخبر الثابت.(1)
به تصريح قرآنى كه در آن از هيچ جهت باطل راه ندارد شفاعت صحيح است. و به طور يقين شفاعتى را كه خداى عزّوجلّ ابطال كرده غير از شفاعتى است كه آن را اثبات نموده است؛ بنابراين شفاعتى را كه ابطال
1) الفصل فى الملل و الاهواء و النحل، ج 4، ص 64.
ص122
نموده شفاعت براى كفارى است كه در دوزخ مخلّدند ... به طور يقين ثابت شده شفاعتى كه خداوند عزّوجلّ براى افرادى اذن داده و داراى عهدى نزد او هستند و مورد رضايت مىباشند مربوط به گناهكاران اهل اسلام است. و اين مطلبى است كه در خبر ثابت آمده است.
قرطبى مىگويد:
اجمع المفسرون علي انّ المراد بقوله تعالي: (وَ اتَّقُوا يَوْماً لاتَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ) النفس الكافرة، لا كلّ نفس. (1)
مفسران اجماع كردهاند بر اينكه مقصود از قول خداوند متعال: (وَ اتَّقُوا يَوْماً ...) نفس شخص كافر است نه هر نفسى.
قاضى عبدالجبار معتزلى مىگويد:
ما روي عن النبي (ص) انّه قال: «شَفَاعَتِي لأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي ...» و هذا الخبر لم تثبت صحته، و لو صحّ فانّه منقول بطريق الآحاد عن النبي (ص)، و مسألتنا طريقها العلم، فلايصح الاحتجاج به. (2)
آنچه كه از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود: (شفاعتم براى گناهكاران كبيره از امتم مىباشد) ... و اين خبر صحتش ثابت نشده است، و اگر صحيح باشد به طريق واحد از پيامبر (ص) نقل شده در حالى كه طريق مسأله ما علم است، و لذا نمىتوان به آن احتجاج نمود.
ص123
اولًا: رواياتى كه دلالت بر اين مضمون دارد بسيار بوده و به حدّ تواتر از طرق فريقين يعنى شيعه و سنى نقل شده است.
ثانياً: امور اعتقادى كه پيامبر (ص) از آن خبر داده كه در روز قيامت يا بعد از مرگ تحقق پيدا مىكند را مىتوان از راه خبر صحيح واحد نيز اعتقاد پيدا نمود.
قاضى عبدالجبار مىگويد: «المراد بالحديث السابق (شَفَاعَتِي لأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتيِ) اي إذا تابوا»(1)«مقصود از حديث سابق صورتى است كه توبه كرده باشند».
اولًا: در اين حديث چنين قيدى نيامده و دليلى از خارج نيز بر اين تقييد وجود ندارد.
ثانياً: اگر كسى توبه كند به تصريح آيات و روايات گناهانش آمرزيده مىشود و ديگر احتياج به شفاعت در روز قيامت ندارد. آرى شفاعت مخصوص كسى است كه در اين دنيا از گناهانش توبه نكرده است.
قاضى عبدالجبار معتزلى مىگويد:
الرسول إذا شفّع لصاحب الكبيرة فلايخلو: امّا ان يشفّع أو لا، فان
1) شرح الاصول الخمسة، ص 691.
ص124
لم يشفّع لم يجز؛ لانّه يقدح باكرامه، و ان شفّع لم يجز ايضاً؛ لانّا دلّلنا علي انّ اثابة من لايستحق الثواب قبيح، و انّ المكلّف لايدخل الجنة تفضّلا.(1)
پيامبر (ص) اگر براى صاحب گناه كبيره شفاعت كند از دو حال خارج نيست؛ يا اين است كه شفاعتش پذيرفته مىشود يا نه، اگر شفاعتش پذيرفته نشود جايز نيست؛ زيرا به اكرامش ضرر مىرساند، و اگر
هم شفاعتش پذيرفته شود نيز جايز نيست؛ زيرا ما با دليل اثبات كرديم كه ثواب دادن به كسى كه مستحق ثواب نيست قبيح است. و اينكه مكلّف هرگز از روى تفضّل وارد بهشت نمىشود.
اولًا: همانگونه كه قبلًا اشاره شد خلف وعيد و ثواب دادن به كسى از روى تفضّل كه مستحق ثواب نيست اشكالى ندارد.
ثانياً: معتزله در مورد شفاعت به ترفيع درجات در بهشت معتقد به ترفيع درجات فوق حدّ استحقاقاند، و اين مطلب با اشكال آنها در اين مورد سازگارى ندارد؛ زيرا بايد معتقد باشند كه ثواب دادن فوق حدّ استحقاق به طور مطلق جايز نيست.
ثالثاً: اينكه مىگويد: كسى از روى تفضّل وارد بهشت نمىشود با رواياتشان سازگارى ندارد.
از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
سَدِّدُوا وَ قارِبُوا وَ أَبْشِرُوا؛ فَإِنَّهُ لايُدْخَلُ أَحَداً الْجَنَّةَ عَمَلُهُ. قالُوا:
1) شرح الاصول الخمسة، ص 689.
ص125
وَ لا أَنْتَ يا رَسُولَ اللهِ! قالَ: وَ لا أَنَا، إِلّا أَنْ يَتَغَمَّدَني اللهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ رَحْمَةٍ. (1)
محكم كنيد و نزديك شويد و بشارت دهيد، زيرا كسى عملش او را وارد بهشت نمىكند. گفتند: حتى شما اى رسول خدا؟! فرمود: و حتى من، مگر آنكه خداوند مرا مشمول مغفرت و رحمتش گرداند.
قاضى عبدالجبار مىگويد:
اتفقت الامة علي هذا القول: (اللّهمّ اجعلنا من أهل الشفاعة)؛ فلو كان الامر علي ما ذكرتموه لكان يجب ان يكون هذا الدعاء دعاء لأن يجعلهم الله تعالي من الفساق، و ذلك خلف. (2)
امت بر جواز اين قول اتفاق كردهاند: (بارخدايا! ما را از اهل شفاعت قرار بده). حال اگر مطلب آنگونه باشد كه شما ذكر مىكنيد در حقيقت مفهوم اين دعا اين مىشود كه از خداوند بخواهيم ما را از فاسقان قرار دهد (تا مورد شفاعت قرار گيريم) و اين خلاف اهداف شارع است.
اولًا: گاهى درخواست شفاعت به جهت تخفيف عذاب و حساب و زياد شدن درجات است.
ص126
ثانياً: هر عاقلى بايد به تقصير خود اعتراف كند و محتاج به عفو الهى است و نبايد بر عملش اعتماد داشته باشد، بلكه بايد از آن بترسد كه از هلاكشوندگان باشد.
ثالثاً: مطابق اين اشكال لازم مىآيد كه انسان، دعا به جهت طلب مغفرت و رحمت نكند؛ زيرا مغفرت و رحمت براى گناهكاران است، در حالى كه اين مطلب، صحيح به نظر نمىرسد.
قرطبى مىنويسد:
انّما يطلب كلّ مسلم شفاعة الرسول و يرغب إلي الله في انتناله؛ لاعتقاده انّه غير سالم من الذنوب و لاقائم لله سبحانه بكلّ ما افترض عليه، بل كلّ واحد معترف علي نفسه بالنقص، فهو لذلك يخاف العقاب و يرجو النجاة. (1)
همانا هر مسلمانى شفاعت پيامبر (ص) را درخواست مىكند و از خداوند اميد دارد كه شفاعت آن حضرت را شامل حال او كند؛ زيرا معتقد است كه از گناهان در امان نبوده و تمام واجبات و تكاليف الهى را انجام نداده است، بلكه هركس نزد خودش اعتراف به نقص خود دارد، و او بدين جهت از عقاب مىهراسد و اميد نجات دارد.
1) تفسير قرطبى، ج 1، ص 380.
ص127
كتابنامه
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
الايجاز فى فتاوى الحجاز، بدر الدين حوثى، صنعاء، مكتبة اليمن الكبرى.
بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى، تهران، المكتبة الاسلامية.
التبيان فى تفسير القرآن، شيخ ابوجعفر طوسى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
تفسير كشاف، محمد زمخشرى، بيروت، دار الكتاب العربى، 1407 ه. ق.
التوصل الى حقيقة التوسل.
رسائل الشريف المرتضى، قم، دار القرآن الكريم، مطبعة سيد الشهداء، 1405 ه. ق.
7.رسالة اربع قواعد، محمد بن عبد الوهاب، بيروت، مؤسسة الرسالة
ص128
زيارة القبور، ابن تيميه، رياض، دار المسلم.
شرح الاصول الخمسة، قاضى عبد الجبار معتزلى، قاهره، مكتبة وهبة.
شرح صحيح مسلم، شرف الدين نووى، بيروت، دار الكتب العربى، 1407 ه. ق.
الشفاعة عند اهل السنة، دكتر ناصر جديع، رياض، دار اطلس للنشر و التوزيع، 1427 ه. ق.
قاموس الكتاب المقدس، قاهره، دار الثقافة.
كشف الشبهات، مصر، المنار.
لسان العرب، ابن منظور الزيقى، نشر ادب حوزه.
مجموع مؤلفات شيخ محمد بن عبدالوهاب، المملكة العربية السعودية.
مجموعه آثار شهيد مطهرى/،قم، انتشارات صدرا.
مستدرك الوسائل، قم، مؤسسة آل البيت:.
معجم مقاييس اللغه، عبد السلام هارون، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
مفردات، راغب اصفهانى، بيروت، دار المعرفة.
الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبائى، قم، مؤسسة مطبوعاتى اسماعيليان.
النهاية، ابن اثير، قم، مؤسسة مطبوعاتى اسماعيليان، الهدية السنية، محمد بن عبد الوهاب، رياض، الرئاسة العامة الادارات المبحوث العلمية و الافتاء الدعوة و الارشاد، 1403 ه. ق..
الواسطة بين الحق و المخلوق، ابن تيمية.