ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : اسرار عقبماندگي شرق/ ناصر مكارم شيرازي.
مشخصات نشر : قم: نسل جوان، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهري : هشت، ۲۲۴ ص.؛ ۵/۱۱ × ۵/۱۶ سم.
فروست : انتشارات نسل جوان؛ ۱.
شابك : ۳۵۰ ريال
يادداشت : اين كتاب در سال قبل توسط انتشارات بعثت و در سال ۱۳۴۸ منتشر گرديده است.
موضوع : اسلام و مسائل اجتماعي
رده بندي كنگره : BP۲۳۰/م۷الف۵ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۸۳
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۹۷۱
به نام خدا
چندى قبل كه فاتحان كره ماه عالىجناب «آرمسترانگ» و «همراهانش» قدم رنجه فرمودند، و در مسافرت خود به دور دنيا، گرد كفشى هم در كشور ما تكاندند، پيام محبّتآميز جناب رئيس جمهور آمريكا را كه براى كافّه خلايق دنيا بود، به ما هم ابلاغ فرمودند، و از اين پيشرفت شگفتانگيز علمى حداكثر بهره بردارى سياسى را در سراسر جهان نمودند، در ميان سخنان حكيمانه آنها نكته بسيار جالبى به چشم مىخورد كه شاهكارى از «ريشخندهاى كودكانه» بود، و در نوع خود كم نظير!
آنها گفتند:
اگر ما به آسمانها پرواز كرديم اين پرواز آسمانى را از
داستان «قاليچه سليمان شما» الهام گرفتيم! راستى عجيب دنيايى است؟!
اوّلًا- قاليچه سليمان پيش از آن كه مال ما باشد مال شماست، و از كتب شما آمده است، اين چه ريشخندى است؟! ...
ثانياً- چه ربطى ميان «قاليچه سليمان» و پرواز «آپولو» به ماه وجود دارد؟!
ثالثاً- اگر شما راست مىگوييد به جاى چنين ريشخند مضحكى چرا از آن همه استفاده سرشارى كه به هنگام انتقال علوم از آسيا به اروپا، و به هنگام نهضت علمى خود از علوم ما مسلمانان كرديد سخن نمىگوييد؟
چرا ليست بدهكاريهاى علمى خود را به شرق كه به گفته ويل دورانت مورّخ شهير شما «اسلام در طى 5 قرن (از قرن دوّم تا ششم اسلامى) از لحاظ نيرو، نظم، بسط قلمرو، اخلاق نيك، تكامل سطح زندگى، قوانين منصفانه انسانى، خوشرفتارى با پيروان اديان ديگر، ادبيّات، تحقيق علمى و علوم، طب و فلسفه، پيشاهنگ جهان بود».
و به گفته خاورشناس معروفتان گوستاولوبون: «... نفوذ فكرى مسلمانان دروازههاى علوم و فنون و فلسفه
به روى اروپائيان كه از آن به كلّى بىخبر بودند باز كرد، و آنها تا 600 سال استاد و معلم ما اروپائيان بودند» ذكر نمىكنيد؟!
چرا از اينها حرف نمىزنيد؟ قاليچه سليمان چه ربطى به اين مطالب دارد.
جج
ولى حقيقت اين است جناب «آرمسترانگ» و همراهانش، درسشان را خوب بلد بودند، گل گفتند و درّ سفتند و آنها استاد ازل گفت بگو، بى كم و كاست گفتند، بدون اين كه از خود مايه گذاشته باشند، و تصديق مىكنيد صلاح هم نبود غير از اين بگويند.
به هر حال اين مسافرتها، و به رخ كشيدنها، هر حسنى داشته باشد يك عيب بزرگ و كلّى آن را نمىتوان انكار كرد، و آن تحكيم عقده حقارتى است كه ساليان دراز شرق از آن رنج مىبرد و او را در يك حال خودباختگى جانكاه فرو برده است، و با اين اوضاع و احوال تشديد مىگردد.
اين احساس حقارت كه از آغاز «صنعتى شدن غرب» و «بازار مصرف شدن شرق» شروع شده، چنان روح مردم شرق را گرفته كه اصالت، سوابق درخشان علمى، استعداد
ذاتى، و همه قدرتهاى خلاق روحى خود را فراموش كرده، و به صورت يك موجود زبون و وابسته در آمدهاند، و از همه بدتر اين كه فاصله آنها با غرب با نهايت تأسف- طبق تصريح مقامات بين المللى- نيز روزبهروز بيشتر مىشود.
جج
هدف از تأليف اين كتاب تجزيه و تحليل روشنى از اين وضع خطرناك كنونى ملل شرق، و تشريح عوامل اصلى آن، و طرق مبارزه با آن است.
گر چه اين موضوع مهمتر از آن است كه بتوان با يك، يا چند كتاب، حق آن را ادا نمود، ولى اميد است گام مؤثرى براى گشودن اين گونه بحثها، مخصوصاً در افكار نسل جوان و انديشمند ما، باشد.
جج
چندى پيش كه «قسمتى» از بحثهاى اين كتاب تحت عنوان «مشرق زمين بايد به پاخيزد» در مجله مكتب اسلام انتشار يافت و با استقبال بسيار گرمى مواجه شد، يكى از نويسندگان معروف در مجله خود كه از مجلههاى نسبتاً وزين كشور محسوب مىشود، يكى از بحثهاى آن را آورده بود، منتها
تيتر بحث ما را عوض نموده، و براى آن «مطالبى كه كمتر كسى آن را مىگويد! و اگر كسى هم بگويد كمتر كسى به آن عمل مىكند»! انتخاب كرده بود.
اكنون كه اين بحثها تكميل شده، و به صورت مستقلى نشر مىگردد، جاى اين سؤال باقى است كه چرا اين مسائل را كمتر كسى مىگويد، و چرا اگر كسى گفت كمتر كسى به آن عمل مىكند؟!
به عقيده ما پاسخ اين سؤال را هم در خود «اين بحثها» بايد جستجو كرد!
اين خودباختگى، و احساس حقارت كشنده در برابر جنبش صنعتى غرب، آن چنان در وجود عدهاى از شرقيها ريشه دوانده كه حتى به خود اجازه نمىدهند كه در اين باره بينديشند، گويا فكر كردن آنها هم محتاج به «اجازه قبلى» ديگران است!
پس از تشخيص درد نيز آن قدر اعتماد به نفس در ما نيست كه خود را قادر به درمان آن ببينيم، و گر نه چطورممكن است مسائلى را به اين اهميت كه با موجوديت ما ارتباط دارد ناديده بگيريم! كمتر كسى از آن بحث كند، و يا اگر كسى اين پرده اسرارآميز را دريد كمتر كسى به آن ترتيب اثر دهد.
و در هر صورت اين طرز تفكر نيز ضرورت اين بحثها را كاملًا تأييد مىنمايد، و به ما الزام مىكند، كه آن را به عنوان يك وظيفه- بلكه به عنوان يك رسالت تاريخى- دنبال كنيم، و دين خود را در پيشگاه خدا، وجدان، و تاريخ ادا نماييم.
قم- آذر ماه 48
ناصر مكارم شيرازى
امروز غالب مردم مشرق زمين يك نوع، «احساس حقارت» ناراحت كنندهاى- در خود- در برابر غربيها دارند.
و به دنبال اين احساس حقارت؛ چشم اميد خود را به دروازههاى غرب- همان جا كه به خيال آنها يك «جنس برتر»! زندگى مىكند- دوخته، و دروازه كشورهاى خود را با حرص و ولع زنندهاى به روى فرآوردههاى تمدن غربى-/ از هر قبيل گشودهاند.
گويا غرب هم «اين نقطه ضعف روانى» را احساس كرده، و لذا «وازدههاى مصنوعات» خود و «ته مانده» داروها و كالاهاى نامرغوب ديگر، حتى لباسهاى كهنه خود را به شرق مىفرستد. از همه بدتر اين كه راه «فاضلاب
و كثافات تمدن» خود را نيز به شرق گشوده است. اين فضلابها همان فيلمهاى بدآموز سكسى و گانگستر بازى، همان موادّ مخدّره، همان هيپىها و همان بيتلها هستند كه در سراسر مشرق زمين رخنه كرده و فضاى پاك اين محيطها را به قدر كافى «متعفن و آلوده» ساختهاند.
اگر اين احساس حقارت در آغاز معلول تفوق صنعتى «غرب» بوده، امروز عامل اصلى عقب افتادگى «شرق» است.
زيرا مسلم است مردمى كه خود احساس حقارت مىكنند هرگز به پا نمىخيزند و هيچ گاه كوششى براى تجديد حيات خود نخواهند كرد.
علائم اين «عقده حقارت» در تمام شؤون زندگى شرقيها امروز به چشم مىخورد: از محيط خانه گرفته تا محل كسب و كار، دستگاههاى ادارى و مطبوعات، همه و همه تحت تأثير مرگبار اين عقده واقع شدهاند براى نمونه:
ما غالباً از پوشيدن لباسهاى ملّى و محلّى خود خجالت مىكشيم و آن را نشانه عقب افتادگى مىدانيم، به عكس سعى داريم از انواع مدهاى زشت و زيبا و احياناً مضحك و بد تركيب و بىقواره
به نام «مدهاى اروپايى و آمريكايى» تقليد نماييم.
با اين كه هيچ دليلى ندارد كه آن نوع لباسها كوچكترين مزيتى بر لباسهاى خودمان داشته باشد.
و اگر فى المثل كسى يك خوراك شرقى پاكيزه و لذيذ خورده باشد زياد براى او مهمّ نيست ولى هستند كسانى كه مثلًا از خوردن يك «خوراك خرچنگ»! بدليل آن كه يكى از خوراكهاى اروپايى است احساس «سرافرازى» در خود مىنمايند.
ما آثار پرشكوه و با عظمت باستانى فراوان داريم، ولى همين آثار آن گاه در نظر ما جلوه مىكنند كه مثلًا مستر «فلان» از «سانفرانسيسكو»! به تماشاى آن بيايد.
خلاصه بايد عظمت اين آثار هم به امضاى غربيها برسد، و آنها بگويند اين آثار شما آثار گرانبهايى است، و الّا اينها هم نشانه عقب افتادگى خواهد بود، چون بوى كهنگى مىدهند و چه بهتر كه فراموش شوند.
در انتخاب اسم مؤسسات و شركتهاى تجارتى، اتوبوسرانى و ... حتى مغازههاى كوچك دنبال اسمهاى خارجى (اگر چه ظاهرش خارجى باشد و در باطن بىمعنا) مىرويم.
در نامگذارى كودكان خود نيز از نام يك پيشواى بزرگ علمى، مذهبى و يا سياسى و اجتماعى از گذشتگان خود، احساس «غرور و افتخار» نمىكنيم، ولى از يك نام خارجى گر چه نام يك فرد بىسرو پا باشد استقبال مىنماييم، و به اين ترتيب نسل جديدى روى كار مىآيد به كلى مفاخر گذشته خود را فراموش خواهد نمود.
در سياست داخلى و خارجى بيشتر سعى داريم كارى كنيم كه آنها ما را «مترقّى!» و كشور ما را «كشور توسعه يافته» بدانند، مثل اين كه از خودمان شك داريم و آنها بايد تصديق كنند.
حتى در مسائل اصيل مذهبى و تاريخ زندگى پيشوايان بزرگ اسلام ميل داريم غربيهاى مسيحى پاى آن را امضا كنند و مثلًا درس «خداشناسى» را «كريسى موريسن» آمريكايى و درس عظمت پيامبر اسلام را «كارلايل انگليسى» به ما بدهد!
غالب مطبوعات ما بزرگترين الهام بخش اين حقارتند.
مثلًا همان روزنامهاى كه با شعارهاى رياكارانه و پر طمطراق: «رستاخير ملى؛ ايرانى، جنس ايرانى بخر»! وارد ميدان شده، همه هفته در صفحه خانواده و در مجله زنانش! خوانندگان
عزيز خود را با شرح و تفصيل آخرين مدهاى پائيزه و بهاره، زمستانه و تابستانه اروپايى و آمريكايى «مفتخر» مىسازد (گويا اينها همه از اجناس اصيل ايرانى است كه ايرانيان موظّفند آن را بخرند) و به اين ترتيب خوانندگان گرامى آنها نه تنها جنس ايرانى نمىخرند، دوخت و مد ايرانى را هم نمىخرند و اگر دستشان برسد حتماً لباسهاى خود را در دوزندگيهاى پاريس هم مىدوزند.
نه تنها «اين» قسمت از مطالب مطبوعات ما نشانه «آن» عقده حقارت است، بلكه رپورتاژها، مسابقات، رمانها و ساير بخشهاى آن هم معرف اين نوع بيمارى است.
جالب توجّه اين كه چندى قبل در يك آگهى مربوط به يك نوع «بيسكويت» اين موضوع به چشم مىخورد كه صاحبان كارخانه «بيسكويت سازى مزبور اصرار، بلكه التماس كرده بودند كه همه مردم باور كنند كه بيسكويتهاى كارخانه آنها «حتماً و قطعاً» زير نظر دو كارشناس خارجى «مسيو فلان» و «مستر بهمان» تهيه مىگردد.
يعنى اينها نيز فهميدهاند كه بيسكويتهاى نامرغوب را هم مىشود به اين عنوان در حلقوم ملّتى كه احساس حقارت
از در و ديوار اجتماعشان مىبارد فرو كرد!
مسلماً اين يك نوع «بيمارى» يا لااقل «نقطه ضعف روانى» است كه امروز سايه شوم خود را بر سراسر مشرق زمين افكنده و مىرود كه شرق را با تمام سوابق تمدّن درخشانش به صورت يك جامعه طفيلى، و بىروح درآورد و در جوامع غربى هضم و نابود كند.
بديهى است تا غربيها داراى چنان روحيهاى هستند، و ما داراى چنين روحيهاى، تفوق اقتصادى و صنعتى آنها بر ما ادامه خواهد يافت، و مردم مشرق زمين «چه بخواهند و چه نخواهند» سرنوشتشان به دست غربيها تعيين خواهد شد، گو اين كه سند استقلالشان را غربيها هزار بار امضا كرده باشند.
آنچه در كشورهاى جنوب شرقى آسيا (مانند ويتنام) و كشورهاى آفريقايى (مانند كنگو) مىگذرد شاهد زنده اين موضوع است.
شايد عدهاى از فرنگى مآبهاى ما از شنيدن اين حقايق تلخ و دردناك ناراحت شوند ولى با اين حال بايد اين حقايق را بىپرده گفت، و همه را از خطر بزرگى كه تمدن كهن و
اصالت شرق را تهديد مىكند آگاه ساخت.
نه تنها بايد دردها و نقطههاى ضعف را به همه بگوييم بلكه بايد همه متفكران و انديشمندان و علاقهمندان تجديد عظمت گذشتهشرق، طرحهاى جامع و عملى مؤثرى براى پايان دادن به اين وضع دردناك بريزند.
مانيز به نوبه خود تا آنجا كه بفكر ناقصمان مىرسد طرحهايى در اين سلسله مقالات ارائه خواهيم داد.
بعضى تصوّر مىكنند براى پايان دادن به وضع كنونى بايد بكوشيم و به هر قيمتى كه هست عقب افتادگى صنعتى خود را هر چه زودتر جبران نماييم تا در رديف كشورهاى بزرگ صنعتى جهان در آييم، در آن موقع همه مشكلات حل خواهد شد و اين دنبالهرويها و غرب زدگيها خودبهخود متوقّف مىگردد.
غافل از اين كه در اين مدّت كه ما مشغول جبران عقب افتادگى صنعتى خود هستيم غربيها آرام ننشستهاند، آنها هم به سرعت پيش مىروند. فى المثل آن روز كه كارخانههاى ذوب آهن در كشورهاى مشرق زمين شروع به كار كند؛ غربيها
در كره ماه پياده شدهاند و آن روز كه ما به كره ماه برسيم آنها از كهكشانها هم گذشتهاند.
زيرا بديهى است آنها كه در يك گوشه متوقّف نشدهاند كه ما بدويم و به آنها برسيم. ما اگر راه «پيشرفت صنتى» را با اتومبيل «مثلًا» طى مىكنيم آنها اين راه را با «هواپيماهاى جت» مىروند. و لذا مىبينيم كارخانههاى ما با اين كه مزد كارگرانش نسبت به كارگران غرب بسيار كمتر و ساير هزينههاى آنها هم به همين نسبت كم مىباشد باز قادر به رقابت با مصنوعات غربى نيستند، زيرا آن روز كه آنها يك كارخانه كوچك به ما مىدهند كارخانههاى بسيار عظيمى كه به واسطه وسعت حجم كار، فرآوردههايش بسيار ارزان تمام خواهد شد براى خود تهيه ديدهاند.
دل ما خوش است كه كم كم بعضى از صنايع كوچك را مانند ساختن يخچال و كولر و ... در اختيار گرفتهايم ولى بايد توجّه داشته باشيم كه غربيها هم بىميل نيستند سرمايههاى عظيم خود را از اين صنايع كوچك دست و پاگير جمع كنند و در صنايع سنگين و «صادر كردن كارخانهها» متمركز نمايند.
پس چه بايد كرد؟ آيا دست روى دست بگذاريم و تماشا كنيم؟ يا اين كه تمام دروازههاى شرق را به روى مصنوعات غربى ببنديم؟
آيا چنين كارى در شرايط كنونى امكانپذير است يا نه؟
تصوّر مىشود موضوع به همين سادگى نباشد؛ بايد كار را از ريشه اصلاح كرد. يعنى بايد قبل از هر چيز امور زير را به دقّت تحت مطالعه قرار دهيم.
1- اصلاح وضع روانى و گشودن عقده حقارتى كه شرقيها در خود احساس مىكنند و زنده كردن استقلال روحى و فكرى، و كشتن روح غرب زدگى در افراد.
2- كوشش براى زنده كردن سرمايههاى ملى و ذخاير فكرى شرق و ريختن طرحهاى صحيحى براى قناعت نمودن به اين سرمايهها.
3- احياى سنن اصيل گذشته و آشنا ساختن عموم- مخصوصاً نسل جوان- به افتخارات پيشين و معرفى مردان بزرگ شرق، و تشريح تمام نقاط درخشان تمدّن بزرگى كه در گذشته داشتهايم، با ارائه سندهاى زنده.
4- اقدام فورى براى بستن راه فاضلاب و كثافات تمدّن غربى.
به خواست خدا در بحث آينده درباره مطالب بالا توضيحاتى از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
در بحث گذشته به اينجا رسيديم كه خود باختگى و «حقارتى» كه امروز «شرقيها» در برابر «غربيها» احساس مىكنند تاكنون سرچشمه بدبختيها و مشكلات فراوانى شده، و در آينده نيز عواقب خطرناك و شومى به بار خواهد آورد، بنابراين بايد با تمام قوا، براى از بين بردن اين «احساس حقارت» و «خود كم بينى» به پا خيزيم و اين سرطان مهلك را از اعماق افكار مردم شرق ريشه كن سازيم، طرحهايى اجمالًا براى اين موضوع ارائه داده شد.
هنوز كسانى يافت مىشوند كه وقتى چشمشان به يك نفر اروپايى يا امريكايى مىخورد خيره خيره به او نگاه كرده،
سراپاى او را «ورانداز» مىكنند، ببينند راستى «خارجى» چگونه «موجودى» است كه اين تمدّن ماشينى را با همه مخلّفاتش پديد آورده است؟!
اين مسأله منحصر به طبقه عوام و چشم و گوش بستهها نيست، بلكه در ميان طبقه به اصطلاح «رجال»! نيز كسانى ديده مىشوند كه وقتى مىخواهند از سفرهاى خود به اروپا و امريكا بحث كنند چنان آب در دهانشان جمع مىشود كه گويا از يك حادثه فوق العاده «افتخارآميز» و «غرور افزا»! صحبت مىكنند.
ولى همان طور كه گفتيم غربيها نه يك «جنس برتر» هستند، و نه يك نژاد مافوق انسانى از كره مريخ و مشترى.
بلكه تمدّن آنها خيلى «تازه» و سابقه توحش آنها خيلى «قديم» است.
و آن روز كه تمدّن در «شرق» جوانه مىزد، در «غرب» مطلقاً خبرى از تمدّن نبود.
براى روشن شدن اين حقيقت، و براى اين كه خيال نشود كمترين مبالغه و اغراقى در اين سخن وجود دارد
بد نيست زندگى پرماجراى انسان را از نخستين روزهايى كه قدم روى زمين گذارد مورد بررسى قرار دهيم و ببينيم نخستين برق تمدّن از كجا درخشيد؟
هيچ كس درست نمىداند اوّلين طليعه حيات و زندگى در روى كره زمين از كى شروع شده است؟
همين قدر مىدانيم كه تاكنون هر چه دانشمندان در اين زمينه بيشتر كاوش كردهاند تاريخ پيدايش حيات را دورتر بردهاند.
و به همين دليل اين مسأله صورت پيچيدهتر و اسرار آميزترى به خود گرفته است.
آخرين تحقيقات دانشمندان مىگويد: كره مسكونى ما (احتمالًا) در چهار هزار ميليون سال قبل تولّد يافته است!
سه هزار سال بر اين كره زمين گذشت كه از زندگى و حيات، مطلقاً نام و نشانى نبود، همه جا آتش بود، همه جا دود و بخار بود، تا پوسته زمين كمى سرد، و چين خوردگيها به صورت كوهها و درههاى عظيم در آن آشكار شد.
سپس دوران بارانهاى سيلابى شروع گرديد، هزاران سال طوفان و بارانهاى سيل آسا زمين را ميدان تاخت و تاز خود قرار داده بود، و امواج كوه پيكر، صخرههاى عظيم را همه جا در هم مىكوبيد و بر تمام قارهها مىدويد.
گويا اين بارانهاو سيلها مأموريت داشتند مانند يك «تراكتور عظيم» زمينها را هموار كنند؛ صخرهها را بشويند و دشتها و جلگههاى وسيعى كه بستر زندگى انسان و ساير جانداران و محل روييدن انواع گياهان است به وجود آورند.
بالاخره اين مأموريت به خوبى انجام يافت، آبها در گودالهاى عظيم جمع شدند و درياها به وجود آمدند، كوهها به مقدار زيادى ساييده شد، درههايى پر گرديد، و زمينهاى هموار و نرمى به وجود آمد.
پس از سه هزار ميليون سال يا قدرى بيشتر (كه باز تاريخ دقيق آن در دست نيست) نخستين جوانه زندگى در درياها و در ميان آبى كه مايه حيات است پديدار گرديد.
جانداران با اشكال عجيب و مختلف يكى پس از ديگرى به وجود آمدند، عدّهاى از نژادهاى آنها براى هميشه
منقرض شدند و عدّهاى ديگر باقيمانده و در همه جا منتشر شدند.
چگونگى پيدايش اين جانداران گوناگون از اسرار آميزترين فصول تاريخ زندگى كره مسكونى ماست.
همين تحقيقات مىگويد: كاملترين نوع جانواران كه پستانداران باشند: شايد از يكصد ميليون سال قبل باين طرف پيدا شدند.
از پيدايش انسان در روى زمين مدّت زيادى نمىگذرد.
اين مدّت را به چند صد هزار سال تا چند ميليون سال تخمين مىزنند.
اين مدّت گر چه در برابر عمر زمين و پيدايش حيات در آن بسيار ناچيز است ولى در حد خود مدّت كمى نيست.
متأسفانه تحولاتى كه در اين مدّت در زندگى انسانها و قسمتهاى مختلف زمين روى داده نيز به طور وضوح بر ما روشن نيست.
اطلاعات نسبتاً روشن ما درباره انسان بيشتر مربوط
به پنج، شش هزار سال اخير است كه «خط» اختراع شده و تاريخ مدونى (آنهم چه تاريخى؟!) از زندگى بشر به يادگار مانده است.
(اين دوران را دوران تاريخ و پيش از آن را دوران قبل از تاريخ مىنامند).
اگر مجموع عمر انسان را در روى زمين برابر با «يك شبانه روز» فرض كنيم، تمام تاريخ دوران بشر از «چند دقيقه» تجاوز نخواهد كرد، و نسبت به همه عمر زمين از يك «ثانيه» هم كمتر است، و عمده اطلاعات ما مربوط به همين يك ثانيه مىباشد.
ولى در اين ميان، «خاكها» خدمت بزرگى به ما كردهاند، و گنجينههاى گرانبهايى از دوران قبل از تاريخ، از آثار گوناگون زندگى گذشتگان، در دل خود نگاه داشته كه مىتواند بسان يك نورافكن ضعيف، پرتو كم رنگى بر قسمتهاى تاريك زندگى نياكان ما بيندازد، و حقايقى از وضع آنها را به ما نشان دهد.
دانشمندان با استفاده از اين پرتو ضعيف توانستهاند دوران ما قبل از تاريخ را به چهار دوران ممتاز بر اساس
ابزار و آلاتى كه از آنها به دست آمده تقسيم كنند:
نخست «عصر حجر قديم» است كه اطلاعات انسان از نيروها و مواهب آفرينش بسيار كم بود، و تنها وسيله او براى ادامه حيات در صحنه پرغوغاى زندگى، تنها قطعات سنگهاى بىقوارهاى بود كه تا اندازهاى آن را به صورت سلاحهاى ساده درآورده بود.
در اواخر اين دوران انسان به كشف مهمى نايل گشت كه قيافه زندگى او را عوض كرد، و آن كشف «آتش» بود.
از اين دوران كه بگذريم به «عصر حجر جديد» مىرسيم. در اين عصر، انسان ابزارهاى سنگى منظم و صاف و صيقلى به وجود آورد، و تغييرات فراوانى در قسمتهاى مختلف زندگى خود داد. عمر «عصر حجر جديد» خيلى كوتاه است، و شايد از ده- بيست هزارسال تجاوز نكند، در حالى كه «عصر حجر قديم» بيش از 90 درصد مجموع عمر بشر را روى زمين اشغال مىكند!
پس از اين دوران «عصر برنز» يا «مفرغ» شروع مىگردد كه انسان براى نخستين بار با فلزات و طريقه ذوب آنها آشنا مىشود و بالاخره «عصر آهن» كه آخرين دوران
قبل از تاريخ است با كشف فلز محكم و پر مقاومتى به نام آهن آغاز مىگردد، و قيافه زندگى انسان به كلى دگرگون مىشود و كم كم براى شروع دوران «تاريخ» خود آمادگى پيدا مىكند.
در اين جا نكته قابل توجهى وجود دارد و آن اين كه: اعصار مزبور در تمام نقاط جهان همزمان با يكديگر «شروع» و «پايان» نيافتهاند، بلكه بعضى از نقاط جهان «عصر آهن» را طى مىكردند در حالى كه همان زمان نقاط ديگرى «عصر حجر» را.
در اين بين، بنا به گواهى مورّخان شرق و غرب هنگامى كه بسيارى از نقاط مشرق زمين بعصر آهن رسيده بودند اروپاييها در عصر حجر زندگى مىكردند.
بد نيست اين سخن را از زبان نويسندگان تاريخ تمدّن غرب بشنويم.
در كتابى كه به نام «تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق» زير نظر سه تن از اساتيد برجسته دانشگاههاى امريكا نوشته شده چنين مىخوانيم:
«اكنون اين طور به نظر مىرسد كه در بعضى از
قسمتهاى آسيا انسان موقعى كه به آخرين دوره ترتيب زمانى يعنى «عصر آهن» رسيده بود، مردمى كه در اروپا زندگى مىكردند هنوز در «عصر حجر جديد» به سر مىبرند، و مردم استراليا تقريباً در «عصر حجر قديم» بودند.
كاوشها و حفرياتى كه در نقاط مختلف مشرق زمين به عمل آمده نيز اين حقيقت را روشن مىكند كه تمدن انسانى از شرق به غرب رفته است، زيرا قدمت آثار برجستهاى كه از انسانهاى گذشته به يادگار مانده در هيچ يك از نقاط جهان به پاى آثارى كه در شرق پيدا شده نمىرسد.
و از اين بيان بخوبى نتيجه مىگيريم كه شرقيها خيلى زودتر از غربيها مراحل ابتدايى تمدّن را پشت سر گذاشتند؛ و در حقيقت مشرق زمين گاهواره اصلى تمدّن انسانى بوده است.
اين نخستين برگ تاريخ تمدّن بشرى در روى زمين مىباشد و در همين برگ تفوق و برترى آشكار تمدّن شرقى به چشم مىخورد.
اين اوّلين درسى است كه در اين سلسله بحثها بايد آموخت و از ابن به بعد نيز بايد در پرتو تاريخهاى مستند، مسير تمدّن انسانى را تعقيب كنيم و نقش شرق و غرب را در آن ارزيابى نماييم.
در بحث پيش طبق مداركى كه حتى نويسندگان غربى به آن اعتراف كردهاند اين حقيقت را دانستيم كه «مشرق زمين» دورانهاى مختلف ما قبل تاريخ را خيلى زودتر از غرب پشت سر گذاشت؛ و برترى خود را در تمام ادوار پيش از تاريخ بر غرب حفظ كرد.
اكنون به يك بررسى اجمالى درباره تمدّنهاى قديم كه پس از اختراع خط، و آغاز تاريخ بشر به وجود آمد، مىپردازيم.
از نظر مورّخان جاى ترديد نيست كه نخستين شكوفههاى تمدّن انسانى در شرق آشكار شده است و اين مردم مشرق زمين بودند كه براى اوّلين بار در پيشاپيش قافله انسانيّت قدم در
عصر (تاريخ) گذارند.
توضيح اين كه: «تمدن» را اگر به معناى زندگى شهرى، و احداث واحدهاى بزرگ اجتماعى به نام «شهر» با پديدهها و آثار گوناگون آن بدانيم (همانطور كه از لفظ تمدّن و ماده اصلى آن يعنى مدينه بر مىآيد) طبق گواه مورّخان شرق و غرب نخستين آثار «شهر» در شرق پيدا شد و زمان پيدايش آن را شش تا هفت هزار سال پيش تخمين زدهاند.
و اگر آغاز تمدّن را از زمانى بدانيم كه «خط» اختراع گرديد و انسان توانست شرح سرگذشت خود را براى آيندگان به يادگار بگذارد، آن نيز چنان كه خواهيم ديد نخستين بار در مشرق زمين به وجود آمد و اتفاقاً زمان «پيدايش خط» را هم مقارن «پيدايش شهر» يعنى ميان شش تا هفت هزار سال پيش مىدانند اكنون با در نظر گرفتن اين حقايق بايد ببينيم زادگاه اصلى تمدّن كدام يك از نقاط كشورهاى شرقى بوده است.
جج
درست به نقشه «آسيا» و «آفريقا» دقّت كنيد، مسير رودهاى «دجله» و «فرات» و «نيل» و قسمت شرقى سواحل
مديترانه را كه در ميان اين دو قرار دارد در نظر بگيريد.
درست صورت يك «هلال» را تشكيل مىدهد كه هميشه زير درختان سرسبز و انواع مختلف گياهان و زراعتها پوشيده است و به همين دليل آن را هلال خصيب يا (هلال حاصلخيز) مىنامند.
تحقيقات مورّخان نشان مىدهد كه اين «هلال حاصل خيز» كه بىشباهت به يك گاهواره بزرگ نيست «زادگاه و پرورشگاه» اصلى تمدّنهاى انسانى بوده است.
در اطراف بستر اين رودخانهها و سرزمينهاى مجاور آن تمدّن به معناى واقعى خود «جوانه» زد، و زندگى انسانى وارد مرحله نوينى گرديد.
بذر انواع علوم و دانشها، صنايع مختلف، و آنچه به زندگى بشر قيافه تازهاى مىبخشد از صورتهاى ساده و كوچك شروع به رشد و نمو كرد و سرانجام به صورت تمدّنهاى «كلده» و «آشور» و «بابل» و «ايران» و «مصر» در آمد.
مىگويند مقارن همين جريان، آثار نخستين تمدّن در درههاى رود «سند» در هندوستان و درههاى «هوانگ
هو» و «وى» در چين شكوفا گرديد.
در اين كه كدام عامل باعث بروز نخستين آثار تمدّن انسانى و فرهنگ شهرى از اين نقاط شده است در ميان مورّخان اتفاق نظر نيست.
بعضى علّت اصلى آن را حاصل خيزى اين نقاط و آمادگى زياد آنها براى زندگى كشاورزى انسان كه شكل واقعى زندگى آن روز بشر بود مىدانند و ظهور تمدّن را پاسخى به «نداى درههاى رودخانهها» تصوّر كردهاند.
ولى جاى اين سؤال باقى مىماند كه بدون شك در آن روز درههاى رودخانههايى كه قابل كشت و ذرع بود منحصر به اينها نبود، و در نقاط مختلف «غرب» نيز چنين درههاى حاصلخيزى يافت مىشد كه مردم آن هم چنان در حال توحّش به سر مىبردند.
بنابراين بايد گفت: عامل ديگر پيدايش تمدّن همان برترى ميزان نسبى هوش و فكر مردمى كه در اين نقاط زندگى مىكردند، بر ساير مردم روى زمين مىباشد بوده است و اين عامل را نبايد از نظر دور داشت.
مسلّماً در آن وقت مردم شرق و نژادهايى كه در اين درههاى
حاصلخيز و نقاط مجاور آن زندگى داشتند از نظر هوش برديگران برترى داشتند، و همين افكار پيشرفته آنها بود كه چنان تمدّنى را ابداع كرد.
آرى در آن روزها كه در شرق، در آغوش رودخانههاى دجله و فرات و نيل و سند و هوانگهو تمدّنهاى خيره كنندهاى در حال تكوين بود از درههاى رودخانههاى «مىسىسىپى» در آمريكا و رودخانه «ولگا» و «دانوب» و «رن» در اروپا هرگز اين نداى تمدّن شنيده نشد و در اطراف آنها مردم همچنان در حال توحّش مىزيستند.
گامهاى برجستهاى كه ملل شرق از هزاران سال پيش به سوى تمدّن و علوم برداشتند و آثارى از آن كه در دل خاك، در پيشانى سنگ نوشتهها، و در صفحات تاريخ باقيمانده بسيار است، و اگر تعجب نكنيد همينها بود كه غربيها پايههاى تمدّن صنعتى خود را به روى آن گذارند.
بد نيست اين سخن را از زبان خود غربيها بشنويم و ليست بدهكاريهاى «مغرب زمين فراموشكار» را به طور
خلاصه و مختصر در دست خود آنها بخوانيم.
نويسندگان كتاب «تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق» كه گفتيم سه تن از اساتيد برجسته آمريكايى هستند در كتاب خود چنين مىنويسند:
«الفبا» را شرقيها اختراع كردند ... ولى آنها تنها «اختراع بزرگى» نيست كه استفاده از آن دين مغرب زمين به خاور نزديك باستان مىباشد بلكه فهرست «اوّلين چيزها» در اين منطقه كه هنوز هم براى ما اهميّت دارند بسيار طولانى است.
در همين جا در شرق بود كه نخستين گامهاى علوم هيئت و رياضيات و بخصوص سالنامه (تقويم) برداشته شد.
همين جا بود كه نخستين مجموعه مدوّن قانون يعنى قانون معروف «هامورابى» در 19 قرن پيش از ميلاد فراهم گشت.
محتملًا از همين جا كه نخستين معمارى كه به ما به ارث رسيده است به صورت مجموع زيباى
قابل فهمى باقيمانده است!
و بالاخره از همين جا بود كه نخستين اديانى، كه باصورتى مجزا از بقاياى مادى مىتوانيم بشناسيم، آغاز يافت ... و مسيحيّت كه پس از دو هزار سال هنوز دينى است كه اكثريت قاطع زن و مرد در دنياى غرب به آن اعتقاد دارند همين جا به وجود آمد»(1).
اين بود قسمت مختصرى از فهرست بدهكارىهاى مغرب زمين به شرق.
ما معتقديم كه اگر «شرق» چنين خدمتى به غرب نموده مهم نيست، بايد هم بكند، بلكه مىتوان گفت غرب از اين نظر ديْنى به شرق ندارد، اين وظيفه شرق پيشرفته و متمدّن بوده است كه دست ديگران را هم بگيرد و وارد تمدّن كند.
امّا مهم اين است كه «شرقى» با اين سابقه درخشان چرا و به چه دليل امروز اين چنين در خود احساس شرمندگى و حقارت در برابر غربيها مىكند، به طورى كه سعى دارد براى
1) نقل از كتاب فوق، ص 16.
نجات از چنگال ناراحتىهاى اين عقده درونى، خود را به كلّى در غرب و غربى هضم نمايد؟!
او كه مخترع اصلى الفباست امروز مىكوشد كه الفباى خود را كه آميخته با احساس حقارت تنفّرآميز او شده، از دست دهد و الفباى غرب را كه بناهست در آن هضم شود به جاى آن برگزيند!
او كه به وجود آورنده انواع علوم است امروز بر اثر همين خودباختگى بايد همواره ريزه خوار علوم ديگران باشد.
او كه پديد آورنده نخستين معمارى است امروز نه تنها در سبك معمارى تقليد از غرب مىكند، بلكه در سبك لباس پوشيدن و طرز غذا- با آن كه هر قومى به حكم وضع جغرافيايى و آب و هوا سنن ملّى خود ناچارند لباس و غذاى خاصّى داشته باشند- منتظر دستورات غرب است!
او كه پيغمبران بزرگ را در محيط خود پرورش داده و شاهد ظهور اديان آسمانى بوده امروز مىخواهد افتخارات مذهب خود را از زبان غربيها بشنود!
رسالت بزرگ امروز ما اين است كه اين دسته از
شرقيها را از اين خواب دردناك، از اين حالت بهت زدگى، از اين سرگردانى روحى يا هر چه مىخواهيد نام آن بگذاريد؛ نجات دهيم.
دست دوستان خود را بگيريم و آثار به ظاهر خاموش و در واقع پرغوغاى تمدّن كهن خود را به آنها نشان دهيم و به آنها حالى كنيم كه شما از زير «بوته خار» بيرون نيامدهايد! شما وارث تمدّنى بس درخشان هستيد.
مشرق زمين مركز ظهور اديان بزرگ.
نخسيتن خدمتى كه اسلام به پيشرفت تمدّن بشر نمود.
اعترافات جالب غربيها.
من معتقدم كه نور بسيارى از شرق به غرب تافته.
بعضى مىپرسند چرا و چگونه تمام پيامبران از مشرق زمين برخاستهاند، حتى مذهب مسيح عليه السلام كه امروز بر اكثر كشورهاى غربى سايه افكنده از شرق برخاسته است؟
مسيح عليه السلام در «فلسطين» تولّد يافت و از همان جا دعوت
خود را شروع نمود، ما هرگز نشنيدهايم يكى از پيامبران بزرگ از غرب برخاسته باشد.
در برابر اين سؤال بايد گفت: اگر اين گناهى باشد گناه پيامبران نيست، اين گناه شرق است كه زودتر از نقاط ديگرجهان وارد تمدّن انسانى شده است. زيرا ظهور پيامبران بزرگ و اديان آسمانى كه همراه با عالىترين تجليّات روح انسانى مىباشد و وسيلهاى براى پيشرفت و تكامل جامعهها در جنبههاى مختلف معنوى و مادى است مسلّماً بايد در زمينههاى مستعد و ظروف مساعد باشد.
هيچ كس به يك باغبان ايراد نمىكند كه چرا بذر خود را در يك سرزمين مهيا و آماده پاشيده است، بلكه اگر در زمين غيرمستعد بپاشد جاى ايراد است.
بنابراين ظهور مذاهب بزرگ در شرق خود معلول قدمت تمدّن شرق، و هم نشانه ديگرى از اصالت تمدّنهاى شرقى محسوب مىگردد، و حاكى از اين است كه مشرق زمين قبل از نقاط ديگر جهان مراحل گوناگون تمدن را پيموده و به آن مرحله از رشد فكرى و عقلى رسيده كه توانسته است دعوت پيامبران را درك كند.
ممكن است كسانى ايراد كنند كه اين موضوع درباره ظهور اسلام صدق نمىكند، چه اين كه همه مىدانيم اسلام از يك سرزمين عقبمانده شرقى و از ميان يك ملّت نيمه وحشى طلوع كرد و اين خود يكى از شگفتيهاى اين آئين بزرگ بود.
ولى بايد توجّه داشت كه مردم شبه جزيره عربستان گر چه مردمى عقب افتاده بودند امّا هيچ دليلى نداريم كه از نظر استعداد ذاتى براى پذيرش يك تمدّن عالى از ديگران عقبتر بودند. اگر چه يك سلسله عوامل نژادى و اجتماعى آنها را على رغم استعدادى كه داشتند به عقب رانده بود.
و لذا پس از طلوع اسلام آن چنان استعدادى از خود نشان دادند كه براى همه مردم جهان مايه شگفتى بود.
گذشته از اين سرزمين وحى و كانون پيدايش اسلام يعنى حجاز يك نقطه مركزى در ميان پنج تمدّن كهن و ريشه دار شرقى بود، زيرا ايران، يمن، مصر، روم شرقى، بابل و حيره، اين سرزمين را از هر سو احاطه كرده بود.
مگر نه اين است كه «هلال حاصل خيز» كه گاهواره اصلى تمدّن انسانى است شبه جزيره عربستان را دور مىزند؟ گويا
چنين مقدّر بود كه تمدّنى در اين مركز پىريزى شود كه تمام تمدّنهاى اطراف را در خود هضم كرده و تمام اين نقاط را به وسيله يك دكترين عالم به هم پيوند دهد.
آخرين تحقيقات علمى و فلسفى به ما مىگويد كه جهان «آفرينش» يك واحد بزرگ بيش نيست و اين همه اشكال گوناگون و رنگهاى مختلف، «خلقت» به يك «اصل» باز مىگردد.
رسالت بزرگ علم و فلسفه اين است كه آن اصل اساسى را كشف كند و به همين دليل هر قدر دامنه علم و دانش بشر وسعت مىيابد يك نواختى قوانين جهان و وحدت آنها آشكارتر مىشود.
جامعه انسانيّت هم يك «واحد بزرگ» بيش نيست، هر قدر بسوى وحدت پيش برود به اصالت و واقعيت خود نزديكتر شده، و هر قدر با ايجاد مرزهاى مصنوعى به اجزاى بيشترى تقسيم گردد از حقيقت دور افتاده است!
به همين جهت با پيشرفت و تكامل جوامع انسانى، حكومتهاى محلى كه از بقاياى دوران عقب ماندگى است، از
طريق اتحاد، يا پيمانهاى مختلف، به هم پيوسته و جوامع بزرگترى را تشكيل مىدهند.
خلاصه اين كه جوامع پيشرفته همواره به سوى وحدت مىروند، زيرا واحدهاى بزرگتر امكانات زيادترى براى ترقى و تكامل دارند.
اسلام نه تنها پايه مسائل فكرى و عقيدهاى را بر اساس «توحيد و وحدت» گذارده، بلكه در مسائل اجتماعى و سياسى و اقتصادى نيز اصل «توحيد و وحدت» زير بناى اجتماع اسلامى را تشكيل مىدهد.
اسلام مرزهاى «جغرافيائى» و «نژادى» و «طبقاتى» را در هم كوبيد، و بر ويرانههاى آنها، جامعه واحدى كه تمام انسانها- بدون استثنا- مىتوانستند در آن شركت كنند بنا نهاد، حتى اگر روزى افراد انسان- آن طور كه آرزو دارند- همه كرات منظومه شمسى را تسخير نمايند دامنه اين جامعه واحد اسلامى در آن جا نيز گسترده خواهد شد.
اسلام اگر مىخواست روى «نژاد عرب» تكيه كند، آن چنان كه سنت جاهليت و طرز تفكّر مردم آن روز بود، و بدبختانه امروز هم به صورت ديگرى عنوان شده، هرگز عالمگير نمىشد
و امروز پيروان آن نزديك به هفتصد ميليون نفر نمىرسيد، سهل است، امكان توسعه هم نداشت.
و اگر مىخواست تنها روى مرزهاى «حجاز» تكيه نمايد امروز در ميان ريگهاى روان اين سرزمين سوزان دفن شده بود.
و يا اگر نماينده يك طبقه خاص اجتماع، (مثلًا طبقه فئودالها) بود با از ميان رفتن آنها از بين رفته بود.
ولى اسلام همه اين آثار پراكندگى و نفاق را پشت سر گذاشت و اصل توحيد در مدّت كوتاهى آن چنان كشور وسيع و قدرتمند با تمدّنى عالى و خيره كننده بوجود آورد كه تا آن روز در جهان سابقه نداشت.
گر چه عدهاى از مورّخان غربى با آن همه آزاد فكرى كه مدّعى هستند هنوز با قضاوتهاى آميخته به تعصّب خود سعى مىكنند پرده بر روى حقايق تاريخى انداخته و عظمت تمدّن درخشانى را كه در سايه اسلام بر شرق- و به دنبال آن بر غرب- سايه افكند ناديده بگيرند و با كمتر از آنچه هست قلمداد كنند.
ولى عدّهاى ديگر روى «آزادمنشى» ويا «وضوح و روشنى موضوع» اعترافاتى در اين زمينه كردهاند كه حتى براى ما مسلمانان شرقى كه غالباً روح و عظمت اسلام را هنوز به درستى درك نكردهايم جالب است.
نويسندگان «تاريخ تمدّن غرب و مبانى آن در شرق» درفصلى كه براى اسلام و تمدّن اسلامى عنوان كردهاند مىگويند:
«در اين نكته شكى نيست كه هنگام وفات محمد صلى الله عليه و آله حتى بسيارى از اعراب خبرى از اين آئين جديد نداشتند، ولى با اين وصف هنوز يك قرن نگذشته بود كه «شارل مارتل» مجبور شد با پيروان مذهب «محمد صلى الله عليه و آله» بجنگد تا ايشان را از «فرانسه» براند! و امپراطورى بسيار عظيم بيزانس براى حفظ موجوديت خود با اين آئين در كشمكش بود، و اسلام به هندوستان نيز راه يافته بود!
چنين توسعه خيره كنندهاى حتى پس از آن كه توضيحات عمدهاى را (كه براى توجيه اين پيشرفت داده شده) از نظر بگذرانيم باز اسرارآميز باقى خواهد ماند»! ...
و پس از بحثى كه درباره «تحوّل و ترقى فوق العاده تمدن اسلامى در اين كتاب نمودهاند گفتار خود را با اين جمله پايان دادهاند:
هنگامى كه كمكهاى «بيزانس» و «مسلمانان» را به فرهنگ مغرب زمين مورد توجّه قرار دهيم مىتوانيم بگوييم كه نور بسيارى از شرق به غرب تافته است!»
اكنون بايد ديد اين نور بسيار چه بود؟ و چگونه از شرق به غرب تابيد؟
پاسخ اين سؤال را در بحث آينده- با استفاده از گفته ساير مورّخان غربى- در اختيار خوانندگان مىگذاريم.
... نفوذ و روحيّات و افكار «شرق» روح تاريك مردم قرون گذشته «غرب» را روشن ساخته و آنها را به جهان وسيعترى هدايت كرده است ... «پروفسور گيپ»
اخيراً يكى از جرائد معروف، برحسب يك پيش آمد كاملًا اتفاقى! موفّق به كشف بزرگى شد كه در تاريخ كشور ما كم نظير، بلكه بىنظير بود!
فى الواقع اين كشف بزرگ در اين موقع كه هر ملّتى مىكوشد براى افزودن اعتبار جهانى خود دست و پايى كند موفقيتى براى همه مردم «ايران زمين» مخصوصاً گردانندگان آن «جريده شريفه» بود.
شرح ماجرا اين كه: طبق «شجره نامه» صد در صد اطمينان بخشى كه اخيراً بدست نويسندگان آن جريده افتاده «ثابت و محقّق» گرديده است كه هنر پيشه معروف آمريكايى «يول براينر» اصلًا از نژاد «آريا» و ايران الاصل هستند!
اسم كوچكشان سابقاً «زفكا» و به عبارت ديگر «ذوالفقار»! بوده.
پدرشان «مناف» نام داشته و از مسلمانان ايرانى ساكن «قفقاز»!
و پسر عمّهاى هم دارد كه گويا در حال حاضر آرايشگاهى در تهران دارند.
جنگ جهانى دوّم ميان زفكا و كسانش فاصله انداخت، و بالاخره او سر از آمريكا در آورد.
پسر عمّه ايرانى ايشان مخصوصاً براى اثبات صدق گفتار خود «خال سياهى» را كه در سينه دارد و از «مشخصات فاميلى» ايشان است به خبرنگار جريده مزبور نشان داده!
و باز به گفته همان جريده «خبرنگاريهاى جهان» اين «كشف» را به محض انتشار در روزنامه مزبور به جهان مخابره نمودهاند»! ...
اين ماجرا و مانند آن سند زنده و قابل مطالعهاى براى بحثهاى ماست.
ممكن است اين گونه «كشفيّات»! از نظر بعضى ساده باشد، ولى اگر بدست كسانى كه با اصول «رواشناسى جديد و روانكاوى» كمى آشنايى دارند، داده شود، بسيار چيزها از آن خواهند فهميد!
اين گونه «كشفيات» (اگر چه صد در صد هم جدى نباشد) باز قبل از هر چيز از يك كيفيّت خاص روانى حكايت مىكند كه گاهى از آن به «عقده حقارت» تعبير مىكنند، حقارت در برابر غرب و آنچه به غرب نسبت دارد!
«واكنش اين عقده» كه بدبختانه در اعماق وجود عده زيادى از ما همچون سرطان ريشه دوانيده، اين است كه مىخواهند هر طور شده خود را به غربيها بچسبانند، و به اين وسيله از احساس حقارتى كه آنها را رنج مىدهد رهايى يابند.
ان عقده ما را وادار مىكند كه براى «يول براينر» شجرنامه ايرانى درست كنيم.
همين عقده ما را وادار مىكند كه نام بچههاى خود را از نامهاى خارجى انتخاب نماييم.
اين عقده بعضى از جوانان تحصيل كرده ما را وادار مىكند زن اروپايى و آمريكايى بگيرند اگر چه از منحطترين طبقات آنها باشد، بوجود چنين زنى يك دنيا افتخارات و مباهات كنند.
و بالاخره همين عقده است كه زمزمه تغيير خط فارسى به خط لاتين و امثال آن را بوجود آورده و خلاصه در تمام شؤون زندگى ما اثر گذاشته است.
و كمترين اثر آن همين تابلوهاى رنگارنگ با خطوط لاتين است كه زينت بخش خيابانهاى ماست، و همان طور كه سابقاً هم گفتيم اين موضوع اختصاص به مملكت ما ندارد و در اغلب نقاط مشرق زمين- البتّه با تفاوتهايى- به چشم مىخورد.
سابقاً گفتيم بايد با اين طرز فكر مبارزه كرد، مبارزهاى بىرحمانه و پى گير، اين احساس حقارت خود كم بينى را بايد كوبيد.
بايد اين نقطه ضعف روانى را كه ممكن است همه افتخارات و اصالت و استقلال ما را بر باد دهد از طرق صحيحى معالجه نمود.
بايد به شرقى مخصوصاًنسل ايرانى فهماند تو آن قدر افتخارات دارى كه اگر فرضاً ثابت شود فلان «دانشمند بزرگ
اروپايى» اصلًا شرقى و ايرانى است او بايد مباهات و افتخار كند، نه اين كه تو افتخار كنى كه فلان «هنر پيشه» شجره نامه ايرانى دارد!
جج
در هر حال يكى از طرق مؤثر درمان اين بيمارى روحى اين است كه تاريخ گذشته مشرق زمين را به طور كلى، و ايران را بخصوص، از منابع صحيح و به صورت مستند براى نسل جديد تشريح كنيم و نشان دهيم شرق چه روزهايى را به خود ديده و چه تمدّنهاى درخشانى را به وجود آورده است.
گفتيم يكى از دورانهاى طلايى تمدّن شرق دورانى بود كه تمدّن اسلامى بر سراسر آن سايه افكنده بود، آن روز همه چيز از مشرق به مغرب مىرفت و تقريباً تمام اوضاع به عكس امروز بود.
صنعتگران و هنرمندان چيره دست ما آثار شگفت انگيزى ابداع نمودند، اين صنايع و آثار بديع بر اثر جنگهاى صليبى و به علل ديگر، به غرب راه يافت، و چشم اروپاييها به چيزهايى افتاد كه تا آن روز نظير آن را نديده بودند.
بگفته سرتوماس آرنولد عضو فرهنگستان بريتانيا: «مسلمين دامنه استعدادشان وسيع بود، چنان كه مىبينيم در قسمتهايى كه موانع مذهبى در كار نبود استعداد بىنظير و عجيبى از خود آشكار مىساختند، به طورى كه در قرون وسطى هيچ كس به پاى آنها نمىرسيد.
اسلام وارث مستقيم صنايع قديمى فراوانى است كه ابداً در مغرب شناخته نمىشد.
صنعت گران اسلامى دائماً صنايع خود را ترقى داده و در اغلب نقاط منتشر مىساختند، اين هنرها تا آن روز به اروپا نيامده بود، و اگر هم در قديم شناخته مىشد در نتيجه شكستها و فشارهاى قرون وسطى از بين رفته بود ...
نقوش اشيائى كه مسلمانان مىساختند به قدرى با مهارت و تردستى ترسيم شده كه گاهى انسان گمان مىكند اين اشياء وراى ساختمان خود، روح اسرارآميزى دارند!»
خاورشناس مزبور بعداً درباره استفاده مسلمانان از آيات قرآن و جملههاى عربى در تزيين آثار خود، و سپس تقليد اروپاييها از آنان در به كار بردن جملههاى مزبور در تزيين آثار مختلف، شرحى مىنويسد كه مسلماً براى دلباختگان خط لاتين كه خط امروز فارسى و عربى را مايه سرشكستگى خود مىدانند خيلى عجيب و باور نكردنى خواهد بود، او چنين مىنگارد:
«مسلمانان در تزيين آثار خود از نقوش و جمالات عربى، از آيات قرآن و اشعار مناسب استفاده مىكردند. صنعتگران اروپائى كم كم با خطوط عربى آشنا شدند، و با وجود اين كه نمىتوانستند آن را بخوانند شبيه آن را مىنوشتند»!
سپس اضافه مىكند: «الان در موزه بريتانيا يك «صليب» برنجى طلاكارى شده ايرلندى كه متعلّق به قرن نهم ميلادى (تقريباً مربوط به يك هزار سال قبل) است وجود دارد كه در وسط آن جمله «بسم اللَّه»! با خطوط كوفى نوشته شده ... و سكّهاى هم مربوط به
پادشاه «مرسيا» موجود است كه كاملًا شبيه به دينار مسلمانان است (حتى نقوش آن نقوش اسلامى مىباشد) سپس مىگويد: در هيچ يك از اين دو قسمت صنعت گران غربى تشخيص ندادهاند كه چه چيز را تقليد يا انتخاب مىكنند و الّا جملهاى كه «مخصوص مسلمانان» بود بر روى «سكه مسيحى» نمىزدند و آيهاى كه منحصر به آيين محمد صلى الله عليه و آله بود بر روى «صليب» كه علامت مقدّس آنهاست نمىنوشتند.(1)
خوب ملاحظه مىكنيد عين اين تقليدى كه امروز در محيط ما رايج شده و كلمات و حروف و عبارات لاتينى را بدون درك معانى آن تقليد مىكنيم آن روز در ميان اروپاييها نسبت به خطوط اسلامى رواج داشت، نه تنها در خطوط، بلكه در تمام «صنايع» خود دنباله رو ما بودند و هنگامى كه به شرق مىآمدند با سوغاتى از علوم و آثار صنعتى شرق به كشورهاى خود باز مىگشتند.
بد نيست اين حقيقت را نيز از زبان خود آنها بشنويم.
1) ميراث اسلام، ص 33- 35.
سرتوماس آرنولد در همان كتاب مىگويد:
«ميل به زيارت اماكن مقدّسه (در فلسطين)، و تشنگى مفرط به اخذ علوم اسلامى، و اشتياق به بازرگانى و غيره، اروپاييان را به سرزمينهاى اسلامى كشانيد و چون به ميهن خود بازگشتند علوم و هنرهايى را فرا گرفته و اشيايى با خود مىآوردند»!
بحث در پيرامون استفادههاى شايانى كه غربيها از ملل شرق و مسلمانان در رشتههاى مختلف علوم و صنايع كردند بحث بسيار دامنه دار، و غرورآميز، و هم اسفانگيز است.
به عقيده ما يكى از وظايف حتمى مسلمانان امروز، مخصوصاً قشر تحصيل كرده اين است كه مطالعات خود را در اين زمينه گسترش دهند، و سپس به بررسى علل عقب گرد كنونى بپردازند.
جج
در اين جا جمله ديگرى از پروفسور گيب استاد زبان عربى در دانشگاه لندن نقل كرده و اين بحث را پايان مىدهيم.
او در مقالهاى مىنويسد كه تحت عنوان «نفوذ ادبيّات
اسلامى در اروپا» نگاشته، چنين مىنويسد:
هنگامى كه به گذشته نظر افكنيم مىبينيم علوم و ادبيّات شرق به منزله خمير مايهاى (براى تمدّن غرب) بود، به طورى كه نفوذ روحيات و و افكار «شرق» روح تاريك مردم قرون گذشته «غرب» را روشن ساخته، و آنها را به جهان وسيعترى هدايت كرده است.»(1)
1) ميراث اسلام، ص 81.
«... خلاصه به اين وسيله (به وسيله ترجمه كتب دانشمندان اسلام) علوم شرق مانند باران رحمت بر خاك خشك اروپا باريد و آن را حاصل خيز ساخت و كم كم اروپاييان با علوم شرق آشنا شدند»! ... دكتر ماكس ميرهوف
مطالعه كتابهايى كه درباره تأثير علوم و دانشهاى شرقى مخصوصاً علوم اسلامى در جنبش علمى اروپا و به اصطلاح «رنسانس» و فهرست بدهكارىهاى غرب به مشرق نوشته شده، اين واقعيت تلخ را به ما مىفهماند كه هر قدر به عقب بر گرديم
مىبينيم غربيها با صراحت و انصاف بيشترى درباره تأثير عميق اين علوم و دانشها در «نهضت علمى اروپا» بحث مىكنند.
امّا به عكس در نوشتههاى اخير خود، آن صراحت و انصاف را از دست داده، وبا سخنان دو پهلو سعى دارند چنين وانمود كنند كه بدهكارى غرب به شرق آنقدر هم زياد نيست، و گاهى هنگام تمجيد از مسلمانان آنها را به عنوان پلى! براى انتقال علوم يونان به غرب (يعنى از غرب به غرب!) معرفى مىكنند.
گر چه باز با تمام اين اعمال تعصبهاى دور از منطق و اين تحريفهاى زننده نتوانستهاند چهره حقايق تاريخى را در اين مورد بپوشانند، و در لابلاى همان عبارات آنها مطالبى به چشم مىخورد كه براى ما شرقيها بخصوص ما مسلمانان كه گذشته پر افتخار خود را به كلّى فراموش كردهايم جالب و غرورآميز است.
ولى اگر كار به همين جا ختم مىشد باز جاى شكرش باقى بود، از اين مىترسيم در آينده نه تنها سيراب شدن افكار خود را از سرچشمه علوم ما انكار كنند بلكه شايد
يك روز ما را عامل توحش خويش در دوران قرون وسطى معرفى نمايند!
گفتار زير شاهد زندهاى براى حقيقت فوق است:
مستر «ترند» استاد زبان اسپانيايى در دانشگاه «كمبريج» در يادداشتهايى تحت عنوان «اسپانيا و پرتقال» چنين مىنويسد:
تاريخ نويسان امروز اسپانيا چندان به ميراث اسلام اهميّت نمىدهند، ولى صد سال پيش درباره اعرابى كه به اسپانيا آمدند اغراق گوييهاى عجيبى مىشد! و امروز اين موضوع كهنه شده و ديگر گرد مطالعه آن نمىگردند! اين بىميلى بى جهت نيست.
زيرا دانشگاههاى فرانسه و آمريكا سعى نمودهاند ريشه و اساس هر چيزى را لاتينى شمارند»!.
در حالى كه اگر آنها انصاف مىداشتند و بدون تعصّب حقايق تاريخى را بررسى مىكردند قضيه كاملًا به عكس بود، يعنى باگذشت زمان مدارك زندهتر و روشنترى براى تأثير
عميق علوم اسلام در جنبش علمى غرب به دست مىآيد چنان كه دانشمندان واقع بينى مانند دكتر ميرهوف به اين حقيقت اعتراف نمودهاند.
او در يادداشتهايى كه تحت عنوان «علوم طبيعى وطب» تهيه نموده چنين مىنويسد:
«ذخائر علم و دانش ملل اسلامى اكنون رفته رفته آشكار مىگردد و مورد استفاده عموم قرار مىگيرد ...
البته در اين چند سال اخير آن چه كشف شده روشنايى جديدى بر تاريخ قديم علوم دنياى اسلامى افكنده است، ولى مسلماً اين كشفيات هنوز كافى نيست و دنيا در آينده بيشتر به اهميّت علوم اسلامى پى خواهد برد(1)»!
«غربيها» حق دارند اين حقايق تاريخى را انكار
1) ميراث اسلام، ص 100 و 101.
كنند، همچنين دانشگاههاى فرانسه و آمريكا در اصرار خود بر اين كه همه چيز ريشه لاتينى دارد! ذيحق مىباشند.
زيرا غرب امروز با تمام قوا مىكوشد كه بر ويرانههاى «استعمار سياسى» از دست رفته خود يك «استعمار فكرى نوين» بسازد و حكومت خود را بر شرق تا قرنها- آن چنان كه آرزو دارد- ادامه دهد.
آنها مىخواهند منابع گوناگون اوّليه پر ارزش شرق را به نازلترين قيمت خريدارى كنند، و مصنوعات كم ارزش خود را به گرانترين قيمت به آنها بفروشند و به آقايى بى دليل خود ادامه دهند.
غربيها در راه تحكيم پايههاى اين استعمار فكرى اصرار دارند به مردم شرق چنين حالى كنند كه تا جهان بوده است و خدا خدايى مىكرده، غرب «پيشرو» و شرق «دنباله رو» بوده است، و اين جزء قوانين لايتغير عالم آفرينش است و مردم شرق موظّفند به آن احترام بگذارند!
بديهى است با چنين وضعى، سياستمداران كهنه كار امروز غرب، و دانشمندان متعصّب، و خاورشناسان كم مايه و يا مغرض آنها، نمىخواهند بپذيرند كه اساس و زير بناى
تمدّن امروز آنها را افكار دانشمندان شرقى تشكيل دادهاند، و اگر موفقيّتى در صنايع گوناگون نصيب آنها شده بيش از همه مديون نهضت علمى مسلمانان هستند.
انكار اين واقعيات گوشهاى از آن نقشه وسيع و كلّى استعمار فكرى است.
امروز مسئولين دستگاههاى تبليغاتى غرب، بر خلاف آنچه خوش باورها مىپندارند، كوشش دارند حس تحقير خاصّى نسبت به شرق و افكار شرقى در مردم غرب برانگيزانند و شرقيها را به صورت افراد نيمه وحشى معرفى نمايند.
كسانى كه ساليان دراز در محيط اروپا زندگى داشته، و ناظر جلسات سخنرانى و يا فيلمهاى تبليغاتى و مطبوعات و ساير تظاهرات فكرى آنها بودهاند به اين حقيقت تلخ معترفند، و ما به خواست خدا در بحثهاى آينده اسناد زندهاى براى اين موضوع ارائه خواهيم داد.
آيا موقع آن نرسيده است كه شرق به پاخيزد، و با يك نهضت همه جانبه پيوندهاى پوسيده اقتصادى كه او را به صورت يك عضو وابسته و طفيلى نسبت به غرب در مىآورد قطع كند و زندگانى مستقل و پرافتخار خود را آغاز نمايد؟!
جج
در اين ميان تنها چيزى كه «مايه دلخوشى» ماست، و وجدان ما را آرامش مختصرى مىبخشد اين است كه.
اوّلًا نقش دانشمندن ما در پىريزى جنبش علمى غرب از نظر تاريخ روشنتر از آن است كه با اين گونه تبليغات غلط و سفسطهها و اعمال تعصبها بتوان بر آن پرده پوشى كرد.
ثانياً هنوز در ميان دانشمندان غربى افرادى پيدا مىشوند كه با بىنظرى واقع بينى اين مسأله را تعقيب نموده، و حقايق را به طور عريان بازگو مىكنند، اجازه بدهيد نمونهاى از آن را براى تكميل گفتههاى خود در اين جا بياوريم:
دكتر ميرهوف در يادداشتهاى خود درباره پيشرفت مسلمانان در «طب و پزشكى» مىنويسد:
«در جنگهاى صليبى، مسلمين به پزشكان اروپايى مىخنديدند! زيرا معلومات آنها را بسيار «پست و ابتدايى» مىدانستند، سپس تصريح مىكند كه: مسيحيها كتابهاى «ابن سينا»، «جابر»، «حسن بن هيثم» و «رازى» را به لاتينى ترجمه
كردند كه اكنون ترجمههاى آنها در دست است، اگر چه مترجمين آنها معلوم نيست، و در قرن شانزدهم كتابهاى «ابن رشد» و «ابن سينا» در ايتاليا ترجمه شد و اين كتابها در دانشگاههاى ايتاليا و فرانسه تدريس مىگرديد».
سپس اين جلمه تاريخى را اضافه مىكند:
«خلاصه به اين وسيله علوم شرق مانند باران رحمت بر خاك خشك اروپا باريد، و آن را حاصلخيز ساخت و كم كم اروپاييها با علوم شرق آشنا شدند ...»!
مستر «بارون كارول دوو» در يادداشتهاى خود درباره «اخترشناسى» و رياضيات مسلمانان مىنويسد:
مسلمانان موفقيتهاى بزرگى در علوم گوناگون به دست آوردند.
آنها استعمال اعداد را به مردم آموختند ...
آنان جبر و مقابله را به صورت علم صحيحى در آوردند و آن را ترقّى دادند، سپس اساس «هندسه تحليلى»
را به جا گذاشتند.
بدون شك آنها مخترع مثلثات سطحى و كروى بودند كه در حقيقت در يونان وجود نداشت».
سپس چنين اضافه مىكند:
«در دورانى كه دنياى مسيحى مغرب با بربريت در جنگ وجدال بود اعراب (مسلمانان) همچنان سرگرم مطالعه علوم بودند و در معنويات زندگى مىكوشيدند».(1)
و هم او درباره «عمر خيام» (دانشمندى كه ما تنها او را به رباعيات مشكوكى كه درباره مىو ميخانه به او نسبت دادهاند مىشناسيم)، مىنويسد:
«كتاب جبر و مقابله وى از آثار «درجه اوّل» مىباشد، و مطالعه آن نشان مىدهد كه در اين امر گوى سبقت را از يونانيان ربوده و پيشرفتهاى قابل ملاحظهاى كرده است».
1) ميراث اسلام، ص 293.
او در اواخر يادداشتهاى خود درباره فعاليتهاى دانشمندان اسلام در نجوم و اخترشناسى مخصوصاً كوششهاى ارزنده و بىسابقه خواجه نصير الدين طوسى و تأسيس رصدخانه مراغه و دقت ابزار و آلات نجومى كه در آن رصدخانه به كار رفته بود، و اكتشافات گوناگونى كه در اين علم نصيب آنها گرديد به تفصيل سخن مىراند و تصريح مىكند كه:
«آلات نجومى كه در مراغه ساخته مىشد فوق العاده قابل تحسين بود».
حتى «پرفسور سانتيلانا» استاد دانشگاه رم در پايان يادداشتهاى خود درباره قانون و اجتماع مسلمانان مىنويسد:
«آنچه ما به طور مسلم از قانون عرب (مسلمانان) اقتباس نمودهايم عبارت از طرز تشكيل مؤسسات قانونى، مانند شركتهاى سهامى محدود، و گذشته از اين، بعضى از نكات فنى بازرگانى است.
از طرف ديگر شكى نيست كه معيار و ميزان عالى اخلاقى مسلمانان كه در بعضى از قوانين آنها مستقر
است به وضع مطلوبى در نشو و نماى عقايد و قوانين فعلى ما مؤثر بوده، و هنوز هم تأثير آن در ما باقى است، و ارزش آن دائماً در خاطرها مىباشد».
در اين جا بحث خود را با آخرين جملهاى كه «ميرهوف» در يادداشتهاى خود نوشته پايان داده و ارزيابى بيشتر درباره چگونگى تأثير و پذيرش و استقبال غرب از «ميراث اسلام» و «افكار دانشمندان مشرق زمين» به بعد موكول مىكنيم، او مىگويد:
«علوم عرب (مسلمانان) مانند ماه تابانى، تاريكترين شبهاى اروپاى قرون وسطى را منوّر ساخت و چون علوم جديد ظاهر گشت ماه بىرنگ شد، ولى همان ماه بود كه ما را در شبهاى تار هدايت كرد تا به اين جا رسانيد و مىتوانيم بگوييم كه هنوز هم تابش آن باماست».(1)
در هر حال بيان فهرست علوم و دانشهايى را كه از شرق
1) ميراث اسلام، ص 134.
به غرب انتقال يافته و آثار سودمند و پر ارزش دانشمندان ما كه لاتينى ترجمه شده و سالها در دانشگاههاى اروپا تدريس مىگرديد. در خور كتابهاى متعدّدى است كه خوشبختانه تاكنون قسمتى از آن به وسيله خود غربيها تأليف و انتشار يافته است.
ادبيّات «غرب» امروز به سرعت در «شرق» نفوذ و گسترش پيدا مىكند، و نه تنها اصالت ادبيات شرقى را از ميان مىبرد بلكه تدريجاً آن را تحت الشعاع خود قرار مىدهد، و عجيب و اسفآور اين كه: اين نفوذ و گسترش ادبيات غربى به صورت «افتخارآميزى» از طرف مردم شرق پذيرفته مىشود.
مثلًا امروز در تمام مدارس شرقى يك زبان خارجى (سابقاً بيشتر زبان فرانسه و امروز انگليسى) به عنوان يك برنامه قطعى و ضرورى تدريس مىگردد، و با گذشت زمان چنين احساس مىشود كه اگر شرقيها اقلًا يك زبان خارجى ندانند زندگى كردن براى آنها مشكل خواهد شد، فرق نمىكند در رشتههاى
علمى و صنعتى كار كنند يا تاجر و كاسب و كارگر باشند.
تدريس زبان خارجى (زبان غربى) از دبيرستانها كم كم به دبستانها و كودكستانها سرايت نموده، تدريجاً همه جا را فرا خواهد گرفت.
ولى بديهى است در غرب وضع طور ديگرى است، در آن جا هرگز احساس ضرورتى نسبت به فرا گرفتن زبانهاى شرقى نمىشود، يعنى آنها بدون تحصيل زبانهاى شرقى مىتوانند نان بخورند و زنده بمانند، تنها كسانى به دنبال زبانهاى شرقى مىروند كه بناهست براى خدمت در «مستعمرات» يا كشورهاى به ظاهر مستقل شرقى اعزام شوند.
جالب اين جاست كه زبانهاى خارجى براى ما شرقيها خيلى شيرين، بامزه، آهنگ دار و زيباست، ولى مسلّماً براى غربيها كه مىخواهند زبانهاى ما را بياموزند غالباً دشوار و نامأنوس و ناراحت كننده است!
البته اين طبيعى است كه دول فاتح و پيروز «ادبيّات» خود را كه كليد تمام مسائل علمى، اقتصادى و سياسى آنها محسوب مىشود بر ملّتهايى كه تحت نفوذ آنها قرار گرفتهاند تحميل كنند، شايد كلمه «تحميل» هم در اين جا صحيح
نباشد چه اين كه ادبيات غربى بدون احتياج به يك «گذرنامه» همراه صنايع آنها، همراه متخصّصين آنها، همراه علوم و داروهاى آنها، به صورت يك «لازم لاينفك» از دروازههاى شرق عبور كرده، در همه جا پراكنده مىشود. غرب زدگى «شرقيها» و احساس حقارت غلط و بىمنطقى كه در برابر غربيها دارند نيز به سرعت سير و عمق نفوذ آن مىافزايد.
مثلًا در نظر سياستمداران شرقى كلمه «پارلمان» و «فراكسيون» از كلمه «مجلس» و «شعبه» بسيار وزينتر و پر شكوهتر است.
تجار از كلمه «بورس» و «كرديت» خيلى بيش از كلمه «مركز داد و ستد» لذّت مىبرند.
در ذائقه مردم كوچه و بازار كلمه «مدرن» خيلى بيش از كلمه «تازه» مزه مىكند، مدرن در نظر آنها خيلى نو است در حالى كه كلمه «تازه» كه معادل آن است بوى كهنگى مىدهد.
در نظر فرنگيها كلمه «كنفراس» و «سمينار» خيلى از كلمه «سخنرانى» و «جلسه بحث و بررسى» معنا دارتر است!
و در نظر شعرا و نويسندگان كلمه «سكس» و «سمبول» از
«امور جنسى» و «رمز و مظهر» لطيفتر و هوس انگيزتر است!
نفوذ ادبيّات غربى در شرق نه تنها از طريق مفردات، بلكه از طريق سبك جمله بنديهاى به وسيله روزنامه نگاران مجله نويسهاى كپيه بردار از مطبوعات غربى؛ و از طريق اشعار نو (البتّه به سبك غلط آن) كه تراوش طبع عالى و بلند پرواز! «نور پردازان غرب زده» ماست در حال توسعه است.
كار استعمار ادبى بجايى رسيده كه اگر طبيب (مثلًا) براى آرامش و تقويت قلب ما قطره «والريان» به همين نام لاتينى مىدهد، قطره شفابخشى است كه طپش قلب را آرام، و روح را نشاط، و اعصاب را كاملًا تقويت مىبخشد.
امّا اگر روزى بما بگويد «والريان» همان «سنبل الطيب» خودمان است كه نوع تازه آن در دكّانهاى عطّارى پيدا مىشود، يك مرتبه تأثير عميق طبّى آن از بين مىرود، نه آرامشى به قلب مىدهد، نه نشايطى به روح، و نه قوّتى به اعصاب، و يك چيز هجو و كهنه و بىمصرفى از آب در مىآيد!
جج
البتّه همان طور كه گفته شد ادبيّات يك ملّت كليد تمام
مسائل مربوط به آنهاست، و نفوذ و گسترش يك زبان بيگانه در ادبيّات ما دليل روشنى بر توسعه نفوذ آنها در همه شؤون زندگى ما خواهد بود، نفوذى كه به اين سادگى و آسانى ريشه كن نمودن آن ممكن نخواهد شد؛ و بدون ريشه كن نمودن آن هم استقلال كامل ميسر نخواهد گرديد.
نگارنده هرگز مايل نيست از اين گفتار نتيجه بگيريد كه مىخواهيم بگوييم شرقيها نبايد زبانهاى خارجى را بياموزند، چه اين كه اين سخن بقدرى زننده است كه زبان گويندهاش را فوراً مىسوزاند!، و مفهوم آن اين است كه خداى نكرده ما بگوييم بايد به دوران «كجاوه» و «پالكى» بازگشت نمود.
پس همان طور كه ما اتومبيلهاى آنها، ماشينهاى آنها (نمىدانم چه تعبيرى كنم كه كلمه خارجى نباشد) را سوار مىشويم و «كلّى» به جان آنها دعا مىكنيم بايد چشممان كور شود ادبيّات آنها را كه به منزله «لوازم يدكى» اين مصنوعات است بپذيريم و اگر احياناً دچار كمبود الفاظ شديم به خارج «سفارش» دهيم!
نه از سخنان گذشته ما آن چنان استنباط نكنيد، منظور ما فقط اين بود كه اگر روزگارى احتياج ما به صنايع
آنها كم شود و صنايع داخلى ما جاى مصنوعات آنها را بگيرد مسلماً به همان نسبت، نياز ما به ادبيات آنها نيز كم خواهد شد، و تدريجاً به «استعمار ادبى» كه كليد خيلى چيزهاست پايان داده خواهد شد، پس براى به دست آوردن «استقلال كامل ادبى و فرهنگى» بايد نخست «استقلال اقتصادى» تأمين گردد و «استقلال اقتصادى»، نيز مرهون «استقلال فكرى» است.
يادش به خير آن روزها كه «فرهنگستان» كذايى آستين بالا زده بود كه لغات اجنبى را (البته منظور لغات عربى بود) از محيط ادبيات فارسى بيرون كند و زبان مادرى ما را فارسى خالص (ببخشيد پارسى سره) نمايد، آرى در همان روزها «كلمات لاتيتى» برق آسا وارد زبان ما مىشد، گويا اين كلمات مىخواستند خلأى را كه بر اثر خروج «كلمات عربى» بوجود آمده بود پر كنند!
عجيب اين كه كلماتى كه هزار سال پيش وارد زبان ما شده بود پس از اين اقامت طولانى هنوز «بيگانه» محسوب مىشدند ولى كلمات لاتيتى كه چند روز قبل وارد شده بودند چنان
«آشنا» مىنمودند كه هيچ گونه احساس «غربتى» از وجود آنان نمىشد.
به دليل اين كه هرگز حساسيّتى روى آنها نشان نمىدادند.
حالا كه اين بحث به ميان آمد بد نيست به عقب برگرديم سرى به گذشته تاريخ شرق مخصوصاً كشورهاى اسلامى بزنيم ببينيم آيا تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است؟ يا مطلب طور ديگرى است؟
يك مطالعه دقيق به ما نشان مىدهد كه در گذشته كاملًا مطلب به عكس امروز بوده است يعنى ادبيات اسلامى و شرق همراه تمدّن اسلامى و شرقى در تمام اروپاى آن روز نفوذ كرده بود.
از جمله نكات جالبى كه گواه زنده براى تأثير عميق افكار دانشمندان شرق در نهضت علمى اروپا مىباشد، وجود اصطلاحات و اسماى فراوانى در رشتههاى مختلف علمى و اقتصادى در زبان لاتينى امروز است كه از ريشه عربى گرفته شده و آن روز كه اين علوم از «شرق» به «غرب» انتقال يافت اين
اصطلاحات هم همراه آنها منتقل گرديد و على رغم آن همه مبارزاتى كه براى طرد نفوذ اسلام در غرب شده هنوز اين الفاظ به عنوان سند زندهاى از آن دوران، موجوديّت خود را حفظ كرده است.
در اين جا چند نمونه از اين اصطلاحات را كه امروز عيناً در زبانهاى لاتينى رايج است با «ريشه اصلى اسلامى» آن از نظر خوانندگان گرامى گذرانده و آنها را به تفكر بيشتر در وضع «گذشته» و «امروز» دعوت مىكنيم:
1-Alembic (الم بيك) كه از كلمه «انبيق» گرفته شده و به همان معنا مىباشد و آن وسيله مخصوصى است كه در آزمايشگاههاى شيمى به كار مىرود- ويل دورانت مورّخ معروف در تاريخ خود مىنويسد:
انبيق براى نخستين بار به وسيله مسلمانان به كار رفت.(1)
2-Algebra (الجبرا) يا علم «جبر» كه از كلمه عربى «الجبر» گرفته شده، اين علم براى نخستين بار به وسيله مسلمانان تدوين گرديد «آلبرماله» مورّخ معروف در تاريخ خود مىنويسد: «مسلمانان به رياضيات و هندسه و جبر و مقابله و علم هيئت
1) ويل دورانت، ج 11، ص 155.
و جغرافيا خدمت بزرگى كرده و در طب شهرتى مهم به دست آوردند.(1)
3-Alchimy (ال كيمى) كه بعداً بهChimistry يعنى علم (شيمى) تبديل يافت، اين كلمه عيناً از كلمه «الكيمياء» گرفته شده (توجّه داشته باشيد كه حتى «ال» عربى آن هم در لاتيتنى حفظ شده است).
«آلبرماله» در تاريخ خود مىنويسد: «كيمياگران عرب (مسلمانان) پيشرو «شيمى دانان» امروز شمرده مىشوند».(2)
4-Cifra (صيفرا) كه به معناى «صفر» است و از كلمه عربى صفر گرفته شده. كارول دوو در يادداشتهاى خود راجع به هيئت و رياضيات مسلمانان مىنويسد: بايد دانست كه كلمه لاتينCifra دو معنا دارد: گاهى معنا صفر مىدهد و گاهى مقصود اعداد است. و هم او مىنويسد: كه «كلمه لگاريتمLogarithm و الجبرا و صفر آثاريست كه مقام اعراب (مسلمانان) را در بنيان نهادن علم حساب (و ساير شعب رياضيّات) و انتشار آن مشهود مىسازد».(3)
5-Alcohol (الكل) كه عيناً از كلمه عربى «الكحول» گرفته شده، زيرا الكل طبى و صنعتى براى نخستين بار توسط مسلمانان كشف گرديد و در عربى امروز نيز به جاى «الكل» همان «الكحول» به كار مىرود (جالب توجه اين است كه با وجود اين كه حرف «ح» الكحول، در لاتينى الكل تلفّظ نمىشود معادل آن (حرفh ) در نوشتن آن محفوظ است.
ويل دورانت مىنويسد: نخستين بار داروخانه بوسيله مسلمانان بوجود آمد و نخستين مدرسه داروسازى را مسلمانان بنياد كردند.(1)
6-Calcium (كلسيم) از ماده عربى «كلس» گرفته شده كه به معنى «آهك» است.
7-Traiff (تاريف) كه در انگليسى به معنى تعرفه نرخ و عوارض آمده، و در اصل از كلمه «تعريف» گرفته شده، و تلفظ لاتينى آن هم تقريباً عين تلفّظ عربى آن است.
8-Traffic (ترافيك)- كريمرز استاد دانشگاه ليدن «هلند» در يادداشتهاى خود درباره «جغرافيا و بازرگانى مسلمانان» مىنويسد:
قاموس بازرگانى ما به خوبى مشهود مىسازد
1) تاريخ ويل دورانت، جلد 11، ص 157.
كه يك وقت بازرگانى مسلمانان نفوذ عميقى در نشو و نماى بازرگانى كشورهاى مسيحى داشته، كلمهTraffic (كه در لغت به معناى آمد و شد و عبور و مرور و حمل و نقل است) محتملًا در اصل از كلمه عربى «تفريق» كه به معناى پخش و جدا شدن است گرفته شده، و كلمهTarif مسلّماً از كلمه عربى «تعريف» است.(1)
9-Magazine (مگازين)- كريمرز در همان يادداشتها مىنويسد: اين كلمه كه به معناى «مغازه» است مطمئناً همان كلمه عربى «مخزن» بوده است.(2)
در عربى رايج امروز نيز «مخزن» به معناى «فروشگاه» استعمال مىشود، و خوشمزه اين است كه ما ايرانيان هنوز «مغازه» را كه همان «مخزن اروپا رفته فرنگى شده» است به جاى «فروشگاه» به كار مىبريم.
10-Almanch (المنچ) كه در انگليسى به معناى «تقويم و سالنامه» است و از ماده عربى «المنهج» گرفته شده است.
اين بود نمونهاى از كلماتى كه در نهضت علمى اروپا از شرق به غرب رفته است.
تا كنون در اين سلسله بحثها، تجزيه و تحليلى از تمدّنهاى كهن شرقى و ريشههاى آن به عمل آمده است.
اكنون موقع آن رسيده كه بررسى خود را درباره تمدّن كنونى غرب شروع كنيم و ببينيم آيا آنچه امروز در غرب وجود دارد براستى شايسته اين هست كه نام «تمدّن» بر آن گذارده شود يا اين كه چيزى جز «ماشينيزه كردن زندگى» و «پيشرفت صنعت» نيست.
شايد براى بسيارى آسان نباشد كه دست به ارزيابى صحيح، و تجزيه و تحليل آزاد، و واقع بينانهاى، نسبت
به تمدّن كنونى غربى بزنند.
چه اين كه زندگى فعلى اروپايى آن قدر پرزرق و برق و فريبنده است كه به اصطلاح «دل و دين» را از كف ظاهر بينان ربوده، و آنها را چنان مسحور ساخته كه هر گونه حس قضاوت و انتقاد را از آنها سلب كرده است تا آنجا كه انكار «تمدّن» يا «خوشبختى» غربيها را در رديف انكار روشنى «آفتاب» مىشمارند!
اين افراد مخصوصاً اگر چند روزى هم به اروپا و آمريكا مسافرت كرده باشند و نمونههايى از صنايع سنگين، شهر سازى مدرن، هتلهاى پرزرق و برق، تفريحگاههاى غربيها را ديده باشند همين كه اسم «زندگى غربى» برده مىشود يك آه آميخته با تأسف و حسرت را از دل مىكشند و مىگويند: «اگر آنها زندگى دارند پس ما چه داريم؟ اصولًا يكى از بدبختيهاى ما اين است كه در شرق متولّد شدهايم! چه مىشداگر خدا بر ما منت مىگذارد و ما را در غرب متولّد مىساخت آن وقت همه چيز داشتيم امّا افسوس! ...»
فراموش نمىكنم آن روزها كه مدرسه مىرفتم يكى از دبيران غرب زده علوم طبيعى ما كه «ناخنهاى بلند او» در آن
روز جلب توجّه همه شاگردان را جلب مىكرد و نشانه بارز فكر «كوتاه» او شمرده مىشد، اين جمله را مىگفت:
«تنها بدبختى من اين است كه در ايران متولّد شدهام»!
اين جمله اثر عجيبى در فكر و روح همه ما داشت و به دنبال آن چنان احساس حقارت در خود، مىكردم كه حد نداشت، گويا او هم آن روزها تازه از اروپا برگشته بود و خاطره هتلها و گردشگاهها و مجالس شب نشينى آن جا را هنوز از خاطر نبرده بود.
اين گونه افراد گاهى براى توجيه افكار نادرست و ناپخته خود، و براى اثبات اين كه زندگى كنونى غرب گذشته از همه چيز يك زندگى انسانى به معناى واقعى و آميخته به تمام اصول اخلاق و شرافت است، به وجود تشكيلاتى از قبيل: صليب سرخ، پرورشگاهها، بيمارستانهاى مجانى، كمكهاى فرهنگى و اقتصادى به كشورهاى توسعه نيافته! انجمنهاى حمايت از زندانيان، حمايت از نابينايان، و حتى حمايت از حيوانات، به ضميمه مراسمى مانند: روز كودك، روز مادر، روز كارگر، روز اعلاميه حقوق بشر، هفته نيكوكارى، و امثال
اينها استناد مىكنند.
اينها را نمونهاى از بيلان زندگى انسانى غربيها، و كارنامه طلايى تمدّن غرب معرفى مىكنند، و به اين ترتيب چنين وانمود مىنمايند كه غربيها نه تنها براى حمايت از انسانها كوششهاى دامنه دارى به عمل آورده و مقرّرات وسيع و پر ارزشى وضع كردهاند، بلكه از دولت سر آنها «وحش و طير اين بيايان» نيز جملگى سيراب و آسوده و راحتند، و هماى سعادت آنها بال و پر خود را بر سر همه اين موجودات ضعيف نيز گشوده است.
ولى آيا ما هر قدر هم خوش باور و ظاهر بين باشيم مىتوانيم روح خود خواهى، سبعيت، استثمار و استعمار بىرحمانه غرب را در پشت اين ماسكهاى فريبنده، و اين تظاهرات رياكارانه انكار كنيم؟
اگر ما خودمان را فريب ندهيم و زندگى آنها را درست ارزيابى كنيم ممكن است به آن قضاوت سطحى ابتدائى غرب زدهها قناعت نماييم.
با صراحت بايد گفت: يك بررسى دقيق در زندگى كنونى آنها نشان مىدهد كه تمام آن چه در دوران تاريك توحش و جاهليّت، يا در قرون وسطى، و يا در عصر جنگل وجود داشت همه آنها به مقياس بسيار وسيعتر با كمال تأسف در زندگى امروز غرب ديده مىشود، با اين تفاوت كه اين جنايات و تبهكاريها در قيافههاى تازه و اغفال كنندهاى صورت مىگيرد در حالى كه در گذشته به صورت عريان و پوست كنده بود.
و اين موضوع خود يكى از خطرات تمدّن غربى است كه بدترين اعمال ضد انسانى را در لفافههاى فريبنده و گمراه كنندهاى مىپيچد و در نتيجه هم افراد ساده لوح را زودتر تحت تأثير خود قرار مىدهد و هم مبارزه با آن را مشكلتر مىسازد.
اگر در سابق مردم زهر كشندهاى به خورد يكديگر مىدادند چون عريان و طبيعى بود شايد به محض ورود در دهان ايجاد سوزشى مىكرد و طرف را وادار به عكس العمل مىساخت ولى امروز همان زهرهاى كشنده در كپسولهايى كه پردهاى از لعاب شيرين آن را پوشانيده به نام مجموعهاى از ويتامينهاى لازم و مفيد براى بدن به خورد افراد داده مىشود.
خلاصه، جنايات، وحشيگريها، و اعمال ضد انسانى
از نظر نوع همان است كه در سابق بود و از نظر كميت به طور وحشتناكى توسعه يافته، تنها قيافه و صورت ظاهرى آن- چنان كه خواهيم ديد- تغيير پيدا كرده است، گناه گذشتگان اين بود كه با اين مسائل به طور عريان روبرو مىشدند.
ممكن است كسانى اين مطالب را به سادگى نپذيرند، ما هم به آنها حق مىدهيم، چون تا اين جا تنها به ذكر «ادعا» قناعت كردهايم.
ولى حالا بايد روى يك يك آنها انگشت گذارد، و حساب هر مسأله را جداگانه برسيم و با مدارك روشن و قابل قبولى ثابت كنيم قسمتى از آنچه امروز تمدن عصر فضا، عصر موشك، عصر اتم و ... ناميده مىشود و در حقيقت همان «قانون جنگل» است كه در قيافه جديدى خودنمايى كرده، و همان قانونى است كه در ميان اقوام قرون وسطى وجود داشت.
تاريخ بشر نشان مىدهد كه نفرتانگيزترين موضوعى كه قيافه زندگى انسان را در گذشته تاريك و ننگين نموده و «شهد» زندگى را در كام او «شرنگ» ساخته همين مسأله
جنگ و خونريزى بوده است.
قبايل و اقوام وحشى، و نيمه وحشى، به بهانههاى كوچكى به جان هم مىافتادند، و زمين را از خون يكديگر رنگين مىساختند، صلح در ميان آنها مفهومى نداشت و اگر هم چيزى شبيه به «صلح» داشتند در حقيقت مقدّمهاى براى آماده ساختن خود براى جنگ خونين ديگرى بود.
يك حال اضطراب و نگرانى دائمى بر سراسر زندگى آنها سايه افكنده بود، و اگر در محيط آنها آرايش جنگى ديده نمىشد اين سكوت و خاموشى آرامش واقعى نبود، بلكه سكوتى مانند آرامش پيش از طوفان بود.
اين بود خلاصه وضع زندگى بشر در آن ادوار تاريك.
امّا امروز يك نظر اجمالى به حوادثى كه در همين قرن طلايى و پرافتخار اخير، يعنى همين مدّت 68 سالى كه از قرن بيستم مىگذرد كافى است كه واقع را آن چنان كه هست به ما نشان بدهد.
مىگويند پيشرفتهاى صنعتى بشر در اين مدّت بزرگترين پيشرفت از آغاز تاريخ تاكنون است، ولى اين را هم بايد اضافه كرد:
جناياتى كه در اين مدّت كوتاه نيز از بشر سرزده
شايد بيش از تمام جناياتى است كه در طول تاريخ پرماجراى بشر صورت گرفته است.
لويسل اسنايدر استاد تاريخ دانشگاه نيويورك در آغاز كتاب خود «جهان در قرن بيستم» چنين مىنويسد:
«جهان پر از وحشت و نفاق، وارد قرن بيستم شد، بحرانىترين مسأله لاينحل آن روز خطر دائمى جنگ بود، نيروى اخلاق در ميان ملل ضعيف بود و هيچ گونه سازمان بين المللى وجود نداشت كه از عهده حل و فصل اختلافات ميان ملل بر آيد، پيشرفتهاى روز افزون علم تغييرات سريعى در زندگى داده بود، امّا سلاحهاى مخرب و خطرناكى هم به بار آورده بود، در راه تكميل فنون علمى نيروى شديدى به كار مىرفت ولى در حقيقت نيروى «تب» بود نه «تندرستى» ... بشر مهار كردن هر چيزى را آموخته بود جز مهار كردن وحشيگريهاى سرشت بشرى!»(1)
راه دور نرويم براى درك ميزان انسانى بشر متمدّن
1) جهان در قرن بيستم، ص 3.
اين قرن، نگاهى به «سياهه» خسارتهاى جنگ جهانى اوّل كه در برابر جنگ جهانى دوّم بسيار كوچك و كم اهميّت بود مىاندازيم.
تاريخ معاصر ارقام سرسام آور و وحشتناك و تكان دهندهاى از خسارات اين جنگ در اختيار ما مىگذارد كه مطالعه آن بسيار غمانگيز و دردناك و در عين حال عبرتانگيز است.
نويسنده كتاب «جهان در قرن بيستم» درباره تلفات و خسارتهاى جنگ جهانى اوّل مطالبى مىنگارد كه خلاصه آن چنين است:
تعداد كسانى كه در اين جنگ كشته شدند بالغ بر 9 ميليون نفر بود!
تعداد افرادى كه ناقص و عاجز و از كار افتاده شدند بالغ بر 22 ميليون نفر.
تعداد مفقود الاثرها بالغ بر 5 ميليون نفر.
البتّه اين مربوط به «تلفات ميدان جنگ» است در حالى كه تلفات فوق العاده درشهرها بيش از مجموع تلفات و زخميهاى ميدان جنگ تخمين زده شده
است (روى اين حساب شايد مجموع تلفات و افراد ناقص و از كار افتاده بالغ بر يكصد ميليون نفر شوند!)
مجموع هزينه اين جنگ را چهار صد هزار ميليون دلار! برآورد كردهاند.
براى درك عظمت اين مبلغ كافى است بدانيم: طبق محاسبهاى كه به عمل آمده با آن مبلغ ممكن بود براى هر يك از خانوادههاى ممالك انگلستان، ايرلند، اسكاتلند، بلژيك، روسيه، آمريكا، آلمان، كانادا و استراليا يك خانه آبرومند با مقدار كافى اثاث منزل تهيه نمود!! و نيز كافى بود كه با اين مبلغ تمام املاك و اراضى و ثروت تمام دو كشور فرانسه و انگلستان را خريدارى كرد!!»(1)
البتّه اين رقم مربوط به خسارات مستقيم اين جنگ است، شايد خسارات غير مستقيمى كه بر اثر از هم گسيختن اقتصاد اين كشورها، و از بين رفتن ذخاير انسانى آنها به بار آمد
1) جهان در قرن بيستم، ص 40.
به مراتب بيش از مقدار مزبور باشد.
هنگامى كه ميزان خسارت و تلفات اين جنگ چهارساله را با جنگهاى قرون وسطى مانند جنگهاى دويست ساله صليبى مقايسه مىكنيم به خوبى در مىيابيم كه بشر متمدّن در اين قرن مشعشع طلايى چگونه قوس صعودى توحش و بربريت را پيموده است.
زيرا جنگهاى مزبور با اين كه 50 برابر جنگ جهانى اوّل طول كشيد ميزان تلفات و خسارتهاى آن شايد به يك پنجاهم آن هم نرسيد!
«گوستاولوبون» خاور شناس معروف فرانسوى مىگويد:
تلفاتى كه مسيحيان در جنگ صليبى براى گرفتن بيت المقدس دادند بالغ بر يك ميليون نفر مىشود.(1)
اگر به اين رقم تلفات ديگرى كه مسلمانان دادند نيز افزوده شود نتيجه آن تقريباً همان است كه در بالا اشاره شد.
اكنون شما خودتان قضاوت كنيد آيا توحش و بربريت در عصر ما قوس صعودى را پيموده است يا قوس نزولى؟!
1) تاريخ تمدّن اسلام و عرب، ص 411.
و نيز قضاوت كنيد تا چه اندازه اين پيشرفت حيرتانگيز تكنيك و صنعت در عصر ما شايسته نام تمدّن است؟
و از مجموع اينها گامى به سوى شناسايى بيشتر ماهيت تمدّن غربى برداريم.
گفتيم با جرأت مىتوان گفت: آن چه در دوران جاهليت بشر و اعصار و قرون تاريك پيشين وجود داشت، با مقياس بزرگتر و وسيعترى در عصر ما در ميان ملل به اصطلاح مترقّى خودنمايى مىكند.
از مشخصات عصر جاهليّت اين بود: شعارها الخوف و دثارها السيف.(1)
يعنى در باطن «ترس و وحشت» و در ظاهر «شمشير» بر «دلها» و «تنها» حكومت مىكرد.
آيا در عصر ما نيز «نگرانى و ترس دائمى از جنگ» كه
1) از سخنان حضرت على عليه السلام در نهج البلاغه.
با يك لبخند دوستانه سران بزرگ! موقتاً تسكين مىيابد و با يك نگاه تند آنها شديد مىشود بر افكار مردم جهان (همان مردمى كه از سر چشمه تمدّن كنونى غرب سيراب مىشوند) حكومت نمىكند؟!
و آيا مسابقه وحشتناك و روز افزون، براى به دست آوردن اسلحه بيشتر و خطرناكتر، يكى از پديدههاى تمدّن ماشينى غرب نيست كه درهر نقطهاى اين تمدّن قدم گذارده آن را همراه خود به سوغات برده است؟!
آيا «آن» ترس از جنگ، جنگى كه غالب و مغلوب ندارد و خرمن زندگى طرفين و تماشاچيان را آتش مىزند، «و اين» مسابقه تسليحاتى كه نيرومندترين كشورها در زير بار آن ناله غم انگيزى سر دادهاند، تكرار همان شعار دوران جاهليت در يك مقياس بزرگتر نيست؟!
بعضى تعجّب مىكنند كه چرا در عصر ما هر روز آتش جنگ از يك يا چند نقطه جهان زبانه مىكشد:
هنوز آتش جنگ در «كره» خاموش نشده در «ويتنام»
روشن مىشود.
و هنوز در ويتنام خاموش نشده از قلب الجزاير و كنگو سر مىزند.
و هنوز در آنجا خاموش نشده خاورميانه را در كام خود فرو مىبلعد.
مردم جهان آرزوى روزى را دارند كه انسان متمدّن عصر فضا حتى يك گلوله هم شليك نكند. در حالى كه هم آن «تعجب» بىجاست و هم اين «آرزو» بى مورد است، و تمدّن ماشينى آن چنان با «جنگ» آميخته شده، كه تفكيك ميان آن دو مانند تفكيك حرارت و سوزش از «آتش» است.
اجازه بدهيد اين موضوع را با تجزيه و تحليل روشنترى تشريح كنيم:
قسمت مهمّى از صنايع سنگين كشورهاى غربى را «صنايع جنگى» و كارخانههاى عظيم اسلحه سازى تشكيل مىدهد و ميليونها نفر كارگر و كارمند و كارشناس و مهندس در اين كارخانهها كار مىكنند.
و رقم بزرگى از درآمد اين دولتها از طريق فروش انواع سلاح جنگى تأمين مىگردد.
بديهى است براى اين كه اين كارخانهها نخوابد، و اين همه كارگر و كارشناس و مهندس بىكار نشوند، و به عوايد سرشار اين دولتها نيز لطمهاى وارد نگردد، بايد اين «فرآوردههاى صنعتى»! به هر طريق ممكن، مصرف شود.
يعنى الزاماً بايد آتش جنگ را در نقاط مختلف «روشن» نگاه داشت تا اين كارخانهها «خاموش» نگردد.
مثلًا همين جنگ چند روزه خاورميانه كه به تحريك و تشويق و رقابت سردمداران تمدن غرب روى داد و مصيبت بزرگى براى بشريّت بوجود آورد و آثار نفرتانگيز آن مسلماً تا ساليان دراز باقى خواهد ماند، براى صاحبان كارخانههاى اسلحه سازى، «موفقيت بزرگ و كم نظيرى» بود زيرا چندين ميليارد دلار! (يعنى معادل بودجه چندين سال كشور ايران) سلاحهاى جنگى در اين مدّت كوتاه نابود گشت، و به دنبال آن سفارش «پارتيهاى جديدى» به كارخانهها داده شد!
كدام تجارت باازرش به اين داغى و درآمدش اين قدر سرشار است؟!
و اگر از دريچه چشم «شرقيها» به اين موضوع- موضوع تجارت اسلحه- نگاه كنيم بايد گفت: كشورهاى شرقى پر ارزشترين منابع زير زمينى خود را در برابر مبلغ ناچيزى در اختيار «غربيها» مىگذارند و سپس بر مىگردند و همان مبلغ را نيز در برابر يك مشت آهن پاره خطرناك (و احياناً سلاحهايى كه با پيدايش سلاحهاى مدرن از گردش خارج شده است) به خود آنها باز مىگردانند.
يعنى «همه چيز» خود را با «هيچ» معامله مىكنند چه معامله پربركتى؟! تازه يك «منت ابوابجمعى» هم به ضميمه آن تحويل مىگيرند.
و با توجّه به اين حقيقت دليل ندارد غربيها طرفدار خاموش شدن آتش جنگ در جهان باشند.
پس براى برچيدن بساط جنگ از جهان، نخست بايد بساط اين تمدّن ماشينى را (به صورت كنونى) برچيده، طرح نوين و صحيحى به جاى آن ريخته شود.
بنابراين آرزوى آمدن روزى كه حتى يك گلوله هم در دنيا شليك نشود مساوى است با آرزوى گرسنه ماندن جمعى كارگر و ورشكست عدهاى سرمايه دار غربى و آن هم چيزى است
كه اظهار آن زبان گويندهاش را مىسوزاند. اين در مورد «مصنوعات جنگى».
در مورد فراوردههاى صنعتى ديگر، جاى ترديد نيست كه با پيشرفت صنايع سنگين، توليد بيشترى در مدّت كمتر صورت خواهد گرفت، و رقم بزرگى از اين محصولات، زايد بر احتياجات كشور توليد كننده است و بايد به هر طريق كه ممكن است، به صورت «صادرات» به خارج فرستاده شود و در بازارهاى بيرون مصرف گردد.
اين موضوع به قدرى ضرورى است كه اگر حتى يك ماه درهاى بازارهاى خارجى به روى آنها بسته شود فرآوردههاى گوناگون در انبارها متراكم شده، كارخانهها مىخوابد، و يك بحران شديد اقتصادى به دنبال آن بروز خواهد كرد.
با اين حال تصديق مىكنيد كه مسأله «صادرات» براى اين گونه كشورها يك مسأله كاملًا «حياتى» است.
خوب، صادرات نيازمند «بازار مصرف» است و يكى از شرايط اساسى بازار مصرف و مصرف كنندگان خوب اين است
كه خود آنها قادر به توليد مشابه نباشند و يا اگر قادر به توليد مشابه باشند قادر به رقابت نباشند (يعنى مصنوعات آنها گرانتر از مصنوعات بيگانه تمام شود). براى تأمين اين منظور چارهاى جز اين نيست كه كشورهاى عقب نگاه داشته شده! (و به اصطلاح ديپلوماتيك: توسعه نيافته و در حال رشد!) هميشه به همان حال توسعه نيافته و در حال رشد بمانند، يعنى جلو جنبشهاى مترقيانه آنها به هر قيمتى ممكن است گرفته شود.
از طرف ديگر اين بازارهاى صادراتى هر چه باشد بالاخره محدود است و بر سر آنها يك رقابت و كشمكش دائمى در ميان كشورهاى توليد كننده وجود خواهد داشت و هر كدام براى ربودن يك «بازار داغ» از ديگران و يا براى پيدا كردن جاى پاى مطمئنى در يك منطقه وسيع نقشهها طرح مىكنند، سر كودتاهاى پىدرپى را در كشورهاى ضعيف و مصرف كننده در همين رقابتهاى دائمى پشت پرده بايد جستجو كرد.
گاهى نيز دولتهاى بزرگ توليد كننده با يكديگر سازش مىكنند و كشورهاى كوچك را مانند توپ فوتبال به يكديگر پاس مىدهند! و يا هر كدام طبق قراردادهاى محرمانه منطقه
نفوذ ديگرى را به رسميّت شناخته و از مزاحمت يكديگر در مرزهاى تعيين شده خوددارى مىكنند.
وجود فراوان مواد خام و منابع پر ارزش زير زمينى در كشورهاى غير صنعتى نيز يكى از علل اصلى جنگهاست!
در هر كجا منبعى براى مواد اوليّه پيدا شود شامه قوى دولتهاى صنعتى مانند گربه گرسنهاى كه بوى گوشت چربى به مشامش برسد فوراً خبردار شده، همدستان خود را خبر مىكنند، آنها هم بلافاصله با يك مشت «ابزار و ادوات فنى»! به نام كارشناس، ديپلمات، وابسته مطبوعاتى، هيئتهاى حسن نيّت، و بالاخره كشيش و ميسيون مذهبى راه مىافتند، تا نيّات سوء خود را كه «تصاحب اين منابع با نازلترين قيمت» است عملى سازند.
اى بسا موقعى سر مىرسند كه مىبينند رقباى آنها پيش از آنان «مناقصه»! را برده، و معامله را انجام دادهاند.
در اين موقع تحريكات شروع مىشود، همان تحريكاتى كه در بسيارى از اوقات منجر به جنگهاى خونين مىگردد،
همان جنگهاى خونينى كه ميدان آن كشورهاى ضعيف و طعمه آن جان و مال آنهاست.
مجموع اين جهات سه گانه است كه به تمدّن كنونى غرب رنگ «جنگ» داده و جنگ را به صورت «يك اثر لاينفك» آن درآورده است.
بديهى است براى پايان دادن به اين جنگها بايد تمدّن كنونى غرب از شالوده زير و رو شود و بشريّت در مسيرى غير از مسير كنونى به حركت در آيد.
بايد اين اقتصاد ناسالم كه بدون استعمار و استثمار دگران متوقّف يا مواجه با بحران مىگردد جاى خود را به اقتصاد سالمى كه بر اساس توليد و مصرف نيازمنديهاى واقعى زندگى بشر آن هم در داخل هر كشور، استوار باشد بدهد و به اين وضع كه هميشه اكثريت مردم دنيا برده صنعتى اقليتى باشند خاتمه داده شود.
در غير اين صورت هرگز نبايد انتظار خاموش شدن آتش جنگ داشت.
چرا غربيها نمىتوانند بدون استعمار زندگى كنند؟
تاريخچه استعمار يكى از غم انگيزترين و پرماجراترين فصول زندگى بشر است و درزمان حاضر نيز ريشه اصلى اختلافات عميق دولتهاى بزرگ جهان را تشكيل مىدهد.
گر چه در ميان اقوام گذشته، و حتى در زمانهاى خيلى قديم، نمونههايى از استعمار وجود داشته، مثلًا «يونانيها» و «فينيقيها» مستعمراتى در ساحل درياى مديترانه داشتهاند، ولى استعمار به صورت كنونى كاملًا تازگى دارد.
بازار استعمار از زمانى رونق يافت و شكل جهانى
به خود گرفت كه وسايل نقليه سريع السير اختراع شد، و شركتهاى بزرگ كشتيرانى شروع به كار كردند.
در اين هنگام موضوع استعمار در ابتداء به دست بازرگانان و شركتهاى خصوصى و به خاطر منافع آنها آغاز گرديد، و دولتها از آنها حمايت مىكردند ولى بعداً كه «منافع عظيم و سرشار» آن آشكار شد خود دولتها مستقيماً دست به كار استعمار شده ديگران را عقب راندند وبه اصطلاح ابتكار عمل را شخصاً به دست گرفتند، و پس از مدّت كوتاهى رقابتهاى شديد در ميان خود آنها درگير شد.
بنابراين تاريخ «دوران جديد استعمار» و ظهور آن در يك مقياس بزرگ جهان، همان تاريخ نهضت صنعتى اروپا و همزمان با برچيده شدن دوران قرون وسطى و شروع «تاريخ قرون معاصر» يعنى تقريباً اوايل قرن شانزدهم ميلادى است!
واژه «استعمار» گر چه در لغت به معناى كوشش براى آباد ساختن است، ولى در اصطلاح سياسى در نقطه مقابل آن، يعنى كوشش براى ويران ساختن كشورى به منظور اين كه كشور ديگرى آباد و مرفّه گردد، به كار مىرود.
البته به كار بردن اين واژه مقدّس و مرادف آن در ساير لغات آسيايى و اروپايى براى اين هدف نامقدّس وسيله سادهاى براى اغفال مردم اين سرزمينهاست، و لذا در زبان استعمار كنندگان (زبان لاتينى) هرگز اين لغت و مرادف آن به كار نمىرفته است، بلكه واژه «كلنياليزم»Colonialisme كه از ماده «كلنيا»Colonia به معناى «گروه مهاجرين» گرفته شده به كار مىروند، زيرا بديهى است آنها نمىخواهند و نمىتوانند خودشان را اغفال كنند و مقصود اصلى خويش را از اين عمل براى هموطنانشان مكتوم دارند!
دانشمندان اجتماعى درباره «استعمار» تعاريف مختلفى كردهاند ولى به عقيده ما فشردهترين و در عين حال رساترين تعريفى كه مىتوان براى آن نمود اين است كه:
«استعمار» يعنى: «بردگى دسته جمعى ملّتى به وسيله ملّت يا دولت ديگر»!. و در حقيقت استعمار يك نوع بردگى خطرناك دسته جمعى است كه جانشين «بردگى فردى» سابق گرديده است.
در استعمار فردى نيروى انسانى يك يا چند انسان بدون رضايت او در راه منافع ديگرى به كار مىافتاد، امّا در
«استعمار» نيروى ملّتى به ضميمه تمام ذخاير و منابع آنها بدون رضايت آنان در راه مطامع ديگران به كار مىافتد.
لذا تاريخ به ما نشان مىدهد كه استعمار به شكل تازه وقتى به اوج خود رسيد كه بردگى فردى سابق از طرف دول بزرگ جهان محكوم و از گردش خارج شده، چه اين كه بردگى به آن صورت سابق علاوه بر اين كه زنندگى بسيار داشت در شرايط دنياى جديد، مقرون به صرفه هم نبود! و لذا لازم بود «رفورمى» در آن ايجاد گردد!
جناياتى كه دولتهاى استعمارى غرب در اين دوران كردند به مراتب وحشتناكتر از جناياتى بود كه برده فروشان در دوران «بردگى فردى» در قرون وسطى انجام دادند.
يكى ازنويسندگان معروف فرانسه مىنويسد:
«بوميان آمريكا و اقيانوسيه، براى اقوام متمدّن و تربيت شده اروپا، مانند خرگوشى بودند براى يك نفر شكارچى! و لذا مىبينيم امروز همه آنها برباد رفتهاند.(1)
جج
1) نقل از كتاب تاريخ تمدّن اسلام« تأليف دكتر گوستاولوبون».
از آنچه درباره تاريخچه استعمار گفته شد اين نكته كاملًا روشن مىشود كه استعمار قبل از هر چيز «انگيزه اقتصادى» دارد، و در حقيقت هميشه از يك «اقتصاد ناسالم» همچون «اقتصاد كنونى غرب» سرچشمه مىگيرد. ولى از آنجا كه بدست آوردن يك «مستعمره اقتصادى» بدون «در بند كردن مردم آن سرزمين از نظر سياسى» ممكن نيست لذا «استعمار سياسى» به عنوان ابزارى براى «استعمار اقتصادى» به كار مىرود.
و چون حفظ مستعمرات، و طول عمر آنها، بستگى به ميزان جلوگيرى از جنبشهاى فكرى و آزادى خواهى آنان دارد لذا «استعمار فكرى» براى ادامه استعمار سياسى نيز ضرورى خواهد بود.
بنابراين هدف اصلى، «استعمار اقتصادى» است و «استعمار سياسى» مقدمه آن و «استعمار فكرى» ضامن بقا و دوام آن است.
هنگامى كه شهرهاى مهم و پايتختهاى اروپا را از نزديك
مىبينيم غرق اعجاب و تحسين مىشويم ولى اگر درست دقّت كنيم خواهيم ديد كشورهايى ويران شده تا اين شهرها آباد و آزاد گرديده است، و در واقع آنها آبادى و آزادى خويش را مديون ويرانى ممالك شرقى هستند!
اكنون بايد ديد چرا و به چه دليل اقتصاد كنونى غرب يك چنين پديده شوم و غير انسانى را همواره به دنبال دارد؟
دليل آن روشن است: اساس اقتصاد ناسالم و تمدّن صنعتى و ماشينى غرب بر توسعه هر چه بيشتر صنايع سبك و سنگين قرار داد و شعار اصلى اين توسعه، «توليد بيشتر در زمان كوتاهتر و با هزينه كمتر» مىباشد.
ممكن است اين موضوع ذاتاً اشكالى نداشته باشد ولى مهم اين جاست كه توسعه صنعتى غرب، هرگز در مقياس احتياجات داخلى خود اين كشورها صورت نمىگيرد، بلكه قسمت مهمى از اين «مصنوعات» الزاماً بايد در خارج مصرف گردد.
همچنين «مواد خامى» كه براى اين فرآوردههاى صنعتى ضرورت دارد نمىتواند منحصراً از منابع داخلى تأمين
گردد، بلكه بايد قسمت مهمّى از آن از خارج تهيه شود. بناراين مسأله «بازاريابى» از يك طرف، و به دست آوردن «منابع موادّ خام» از طرف ديگر ايجاب مىكند كه توجّه به كشورهاى خارج، يعنى كشورهايى كه قدرت جذب بيشترى براى فرآوردههاى صنعتى، و سخاوت زيادترى در راه بذل منابع داخلى خود دارند، شود، البته اين دو قسمت در صورتى كامل خواهد بود كه جنبه «انحصارى» داشته باشد و مجموع اين جهات تنها در «مستعمرات» يافت مىشود.
به عبارت ديگر پايه اقتصاد ناسالم كنونى غرب روى «توسعه هر چه بيشتر صادرات»، و «تقليل هر چه بيشتر واردات» گذاشته شد، يعنى اگر آن روز حجم صادرات و واردت آنها مساوى گردد مسلّماً دستگاههاى اقتصادى آنها فوراً فلج خواهد شد و بحران شديدى سراسر اين كشورها را فرا خواهد گرفت.
همان طور كه اگر يك روز منابع موادّ خام كشورهاى شرقى (آسيائى و آفريقائى) به روى آنها بسته شود بسيارى از كارخانههاى آنها از كار خواهد افتاد.
تنها يك نگاه به شهرهاى بزرگ ممالك شرقى و
«ميليونها وسائل نقليه گران قيمت» كه در خيابانهاى آنها موج مىزند كافى است كه بدانيم چه سرمايههاى سرسام آورى همه ساله از شرق به غرب منتقل مىگرد.
تازه اينها همه يك رقم از «صادرات غرب به شرق» را تشكيل مىدهد!
موضوع صادرات «اسلحه» يكى ديگر از اقلام مهم صادراتى غرب است.
در مقالهاى كه يكى از مفسران سياسى با استفاده از منابع خارجى درباره اين رقم عجيب نوشته بود چند جمله كوتاه و پر معنا به چشم مىخورد كه براى پى بردن به اهميّت موضوع مطالعه همانها كافى است، او نوشته بود:
از سال 1950 به بعد دولت آمريكا معادل 000/ 000/ 000/ 37 دلار اسلحه به خارج فروخت!، 14 كشور در حال توسعه! تاكنون اعتبارات 5 تا 7 ساله براى تهيه سلاح با ربح 3 تا 5 واحد مىگرفتند، ولى امروز بانك صادرات آمريكا «تسهيلات خاصى»! براى آنها قائل شده، روسها نيز اعتبارات «بدون ربح» و «طولانى» و قيمتهاى
«غير قابل رقابت» عرضه مىكنند!، قيمت يك هواپيماى ميراژ فرانسوى نيز 3 ميليون دلار است»!(1)
بنابراين چه جاى تعجّب، اگر غرب روز به روز فربهتر و شرق روز به روز لاغرتر گردد؟ اينها ثروتهايى را كه بايد همچون خون در عروق اقتصادشان جريان يابد با سخاوت هر چه تمامتر به غرب مىدهند!، و همين سيستم اقتصادى ناسالم غربى است كه ايجاد مىكند هميشه كشورهاى آسيايى و آفريقايى را به صورت عضو وابسته اقتصادى خويش نگهدارند.
افراد خوش باور چنين تصوّر مىكنند كه ديگر دوران استعمار گذشته، و امروز روزى نيست كه بتوان ملّتهايى را در زنجير اسارت و استعمار نگهداشت. و شايد گوياى اين موضوع را جنبشهاى آزادى خواهى مستعمرات، و آزادى تدريجى آنها و پذيرش آنان، به عنوان عضويت در سالن خطابه بين المللى (ببخشيد سازمان ملل متحد) و تنظيم اعلاميه حقوق بشر و امثال اين مقولات ...
مىدانند.
در حالى كه اين تغيير قيافه استعمار، چيزى جز «درك
1) تهران مصور، شماره 1249.
روح زمان» و «تطبيق بر مقتضيات زمانى و مكانى» نيست!
روشنتر بگوييم: نگهدارى مستعمرات طبق اصول قديمى با بيدارى نسبى آنها، نه امكانپذير است، نه مقرون به صرفه، پس چه بهتر كه با اعطاى آزاديهاى صورى و نيم بند، و استفاده از قدرتهاى محلّى به جاى آوردن نيروى نظامى از خارج، هدفهاى اقتصادى كه مقصود اصلى است تعقيب گردد.
اين نوع استعمار كه آن را در اصطلاح جامعهشناسى امروز «استعمار غير مستقيم» مىنامند براى امروز بسيار مناسبتر و ايده آلىتر است!
يكى از مقامات حساس يكى از دول بزرگ غرب اخيراً گفته بود:
«نگاه داشتن يك سرباز در خارج براى ما 8 برابر استخدام يك سرباز محلّى خرج دارد، ما ترجيح مىدهيم به جاى يك سرباز در مناطق نفوذ خود 8 سرباز داشته باشيم»!
به همين دليل مشاهده مىكنيم غالب كشورهاى آزاد شده آفريقا، علاوه بر اين كه از نظر اقتصادى هنوز كاملًا به صورت
مستعمره به سر مىبرند، ميدان جنگها و كشمكشها و رقابتهاى خطرناك دول بزرگ هستند، و روى آرامش را به خود نمىبينند، اين كشمكشها در كشورهاى ظاهراً استقلال يافته چيزى جز ادامه همان رقابتها و جنگهاى استعمارى- منتها در قيافههاى جديد- نيست و اين خود بهترين دليل بر عدم استقلال سياسى آنها علاوه بر عدم استقلال اقتصادى آنان است، به خصوص كه جاى پاى كشورهاى بزرگ در همه جا به چشم مىخورد.
از كى اين «زنجير اسارت» به گردن «شرقيها» گذارده شده؟ و چگونه مىتوان آن را در هم شكست؟
انتخاب اين بحث در ضمن اين سلسله بحثها از اين نظر است كه يك عامل مهم عقب ماندگى، و اسارت شرقيها در چنگال غرب، همان اقتباس نادرستى است كه از تمدّن كنونى غرب نمودهاند.
شرقيها بر اثر برخورد ناگهانى با پديدههاى شگفتانگيز صنعتى تمدّن غرب دچار «دستپاچگى» و «عدم تمركز فكرى» شدهاند كه نتوانستهاند «ارزيابى صحيحى» از فراوردههاى تمدن غربى نموده، سپس از آن به طور عاقلانه
اقتباس كنند.
به همين جهت تسليم دنباله رويهاى غلط و اقتباسهاى بىمطالعهاى شدهاند، و بدون توجه «زنجير اسارت» را به گردن خود نهادهاند.
جج
توضيح اين كه آن روز كه «اروپا» به سرعت، دوران توحش «قرون وسطى» و محدوديتهاى «قرون جديد» را پشت سر مىگذارد و فصل تازهاى در تاريخ خود به نام «تاريخ معاصر» به انقلاب كبير فرانسه (در سال 1789 ميلادى) مىگشود و نويسندگان پرشورى مانند «ولتر» و «منتسكيو» و «ديدرو» و «دالامبر» در آن گذرگاه حساس تاريخى به آتش اين انقلاب فرهنگى و اجتماعى دامن مىزدند، شرق در خود فرو رفته بود، و خواب عميقى بر افكار مردم اين سامان سنگينى مىكرد.
زمامداران بوالهوس به فكر كشور گشائيهايى كه غالباً هدفى جز ارضاى جاهطلبى آنها نداشت، بودند و همه سرمايههاى انسانى و مادى شرق را در اين راه به آتش مىكشيدند.
يك روز پس از يك سلسله «در جنگهاى طولانى» فلان
شهر را بر مستملكات خود مىافزودند، و روز ديگر طى «جنگهاى خونين ديگرى» از تصرّف آنها خارج مىشد، نه با تصرّف آن بهرهاى برده بودند نه با از دست دادن آن ضررى!
در اين گيرو دارها، جسته گريخته اخبار عجيب و باور نكردنى از ديار «فرنگ» (يعنى همين اروپاى امروز) به شرق رسيد.
ناگهان ناقلان اخبار و راويان آثار خبر آوردند كه: دانشمندان فرنگ اسبابى ساختهاند كه با سرعت عجيبى كه كالسكه و دليجانهاى آن زمان هرگز به گرد آن نمىرسيد روى زمين راه مىرود، و صداهاى عجيبى از خود بيرون مىدهد! و اضافه كردند اين «حركت» از «بركت» بخار است (1)!
دستگاه ديگرى ساختهاند كه مانند يك غول عظيم، روى دو خط باريك آهنى، با دود و آتش عجيبى سير مىكند.
چراغهاى جادويى مخصوصى ساختهاند كه بدون «روغن
1) گر چه ماشين بخار در سال 1764 توسط« جيمز وات»، اختراع شد ولى تكامل آن، سالها بعد بود، طرح لكوموتيو بخارى نيز در سال 1803 توسط« تروينينك» ريخته شد و نخستين لامپ الكتريكى در سال 1879 توسط اديسون و تلفن در سال 1876 توسط الكساندر گراهام بل اختراع گرديد.
چراغ» و «گوگرد» روشن مىشود! و مىتوان آن را به طور معلق از سقف آويزان نمود!
دستگاه ديگرى درست كردهاند كه انسان در يك محله شهر، توى بوقى آهسته صحبت مىكند، و صداى او در محله ديگر، از بوق ديگرى شنيده مىشود!، وقس على هذا!
بعضى افراد اين گونه اخبار عجيب و غريب را اصلًا باور نمىكردند، شايد بعضى هم آن را يك نوع چشم بندى و جادو مىدانستند و معقتد بودند كه فرنگيها «ارواح خبيثه» اى را براى اين كارها به زير فرمان كشيدهاند!
در مجالس شب نشينى نقل مجلس اين مقوله بحثها بود كه در كنار قصههاى امير ارسلان و هزار و يك شب جايى براى خود باز كرده بود! به قول سعدى «هنوز آنها از شراب اين سخن مست، و باقى قدح در دست» كه پيش درآمد «مصنوعات فرنگى»! وارد بازارهاى شرق شد. دهانها از تعجب باز مانده بود، ولى افكار همچنان در خواب عميقى فرو رفته بود و زمامداران بىفكر هم مىخواستند مردم هميشه در خواب بمانند تا چند صباحى بيشتر برگرده آنان سوار باشند.
غافل از اين كه اين سيل همه چيز را با خود خواهد برد.
بالاخره مصنوعات نوظهور فرنگى همه جا با تحسين و اعجاب رو برو گرديد و نام فرنگ را بر سر زبانها انداخت، عدهاى به عقل و هوش آنها آفرين مىگفتند، و عدهاى هم اين كارهاى محير العقول را دليل ديگرى بر «حرام زادگى» آنها مىدانستند! و مىگفتند حتماً شيطان به آنها درس مىدهد.
امّا افراد متفكّر و مال انديش، كه در اجتماع آن روز ميدانى براى ابراز نبوغ و استداد خود، و رقابت صحيح و عاقلانه با صنايع غربى نمىديدند، از مشاهده اين اوضاع به شدت رنج مىبردند.
اين صنايع گر چه در آغاز جنبه تزيينى و اشرافى داشت ولى خيلى زود جزء زندگى مردم شرق شد و چنان با زندگى آنها آميخته گرديد كه به هيچ وجه قابل تفكيك نبود، با اين كه وسايل مزبور تحوّلى در وضع زندگى آنها به وجود مىآورد و بسيارى از مشكلات را حل مىكرد؟!
حال مردم شرق در اين موقع درست مانند حال آدم معتادى شده بود كه مجبور باشد موادّ مخدّره مورد نياز خود را به طور جيره بندى از ديگرى دريافت دارد، آيا چنين كسى جز تسليم بدون قيد و شرط كار ديگرى مىتواند انجام دهد؟
البتّه اين صنايع بسيار خوب، و وسيله راحتى بود، ولى براى چه اشخاصى؟ براى آنها كه «توليد كنندگان» بودند نه براى «مصرف كنندگان نيازمند»!.
اشتباه بزرگى كه «شرقيها» در آن روز مرتكب شدند همين بود. آنها مىبايست صنايع بيگانه را اصلًا در زندگى خود راه نمىداند، ويا اگر راه دادند كوشش مىكردند خودشان توليد كننده باشند نه مصرف كننده. زيرا خواهيم ديد همين اشتباه بزرگ و همين اقتباس غلط، دردناكترين ضربه را به حيثيت و استقلال شرق زد و آن را به صورت يك عضو وابسته وانگل درآورد!
اين اقتباس عجولانه و غلط همان زنجير طلايى اسارت بود كه به گردن شرقيها افكنده شد، براى اين كه:
اوّلًا، از آن تاريخ مسأله تازه و بغرنجى به نام «ارز» در زنگى آنها ظاهر گشت، يعنى: از طرفى مجبور بودند مصنوعات فرنگى را بخرند زيرا جزء زندگى آنها شده بود، و از طرف ديگر فرنگى چيزى جز پول خودش را قبول نمىكرد، و به اين ترتيب ناچار شدند براى تهيه پول فرنگى، از طريق فروش موادّ اوّليه و منابع پر ارزش خود به نازلترين قيمت،
دست و پا كنند و به اصطلاح از اين راه «ذخيره ارزى» براى خود فراهم سازند، و به اين ترتيب پول فرنگى به عنوان «پول ارزشدار» شناخته شد و پول آنها «پول وابسته و بدون ارزش»! و «استعمار اقتصادى» از همين جا شروع شد!
ثانياً، صنايع «غرب» را مىبايست «كارشناسان غربى» راهنمايى كنند و به كار اندازند، و صنايع آنها بدون كارشناسان مفهوم صحيحى نداشت.
اين موضوع پاى كارشناسان غربى را كه با هزار گونه منت و افاده و «گران فروشى»! همراه بود، به شرق گشود.
و از آن جا كه پيشرفت صنايع، و زندگى ماشينى منحصر به ما يحتاج روزانه نبود، و مسائل نظامى را نيز شامل مىشد مسألهاى به نام خريد «اسلحه» و به دنبال آن «مستشاران نظامى» مطرح شد و «شرق» مجبور بود تمام اين وسايل را از «غرب» بخواهد، نه تنها بخواهد بلكه به استقبال آن بشتابد.
روز به روز زندگى شرقيها در سايه اين عوامل به پيروى از غربيها «مكانيزهتر» و «ماشينىتر»! مىشد، آب و روشنايى و زراعت، و وسايل ارتباطى و ... همه و همه به اصطلاح «ماشينيزه»! شدند، ماشينهايى كه كوچكترين قطعات يدكى آن نيز
مىبايست از خارج وارد شود و اگر يك روز شاه راههاى آبى و خشگى شرق به غرب بسته مىشد يك مرتبه همه چيز متوقّف مىگشت و از كار مىافتاد و قيمتها به سرعت سر سام آور بالا مىرفت و قحطى همه جا را فرا مىگرفت!
درست مانند اتومبيلى كه بنزينش در وسط بيابان تمام شود و مسافران آن سرگردان بمانند، اينها هم در بيابانِ زندگى، همان بيابانى كه مىخواستند آن را با پاى ديگران به پيمايند، سرگردان مىماندند.
و البته، و صد البته شرق با چنين وضع زندگى مجبور بود هميشه با غرب «روابط حسنه»! داشته باشد، روابط حسنهاى كه شرايطش تنها از طرف غرب تعيين مىشد، و به اين ترتيب نه راه پيش داشتند نه راه پس!
ولى باز هم خدا با مردم اين سامان يار بود، درى به تختهاى خورد و تضاد يا تضادهايى در ميان غربيها پيدا شد و از بركت آن شرقيها توانستند در اين وسط نيمه نفسى، آن هم على الحساب! بكشند، تا بعداً خدا چه خواهد؟
ثالثاً، جوانان شرق براى فرا گرفتن تكنيك صنايع جديد ناچار شدند راهى ديار غرب يعنى «زادگاه اصلى ماشينها»
شوند، آنها مىرفتند و «ارزها» هم به همراهشان! پس از خاتمه تحصيل عدهاى آب و هواى ديار فرنگ و امكانات وسيع زندگى آن جا را بر زندگى محدود و عقب مانده وطن خودشان ترجيح داده، در همان ديار «غربت» رحل اقامت مىافكندند و به اصطلاح «اطراق» مىكردند و به اين ترتيب:
مغزهاى توانا و به ثمر رسيده به سرعت از مشرق فرار مىكرد، شرق از نظر ذخاير فكرى فقيرتر، و غرب را غنىتر مىساخت.
عدهاى هم كه شور و عشقى نسبت به وطن در سر داشتند، و راه وطن را پيش مىگرفتند جمعى «غرب زده» بودند كه بهترين وسيله براى محكم كردن زنجير اسارت شرق به شمار مىآمدند.
جمع ديگرى كه در اين وسط جان سالم و فكر سالم به در برده بودند و به وطن خود بازگشتند چون امكانات كافى براى فعاليت خود نمىديدند، خسته و افسرده به گوشهاى نشسته تماشاچى اين صحنهها مىشدند.
جج
با اين توضيحات جاى ترديد باقى نمىماند كه تا زمانى
كه شرقيها خود توليد كننده وسايل صنعتى نيستند مجبورند از مصنوعات ديگران به كلّى چشم بپوشند، حالا كه خودشان توليد كننده نيستند مصرف كننده مصنوعات ديگران هم نباشند.
ولى اين حرف را هم نه كسى جرأت مىكند بگويد، و نه اگر كسى گفت احدى به آن گوش خواهد داد. پس راه عملىتر همان راه اوّل است يعنى بايد بكوشند كه خود توليد كننده نيازمنديهاى صنعتى خود باشند.
آرامش و آسايش «نسبى» كه از بركت صنايع جديد نصيب مردم دنيا شده، كمتر به آنها اجازه مىدهد كه درباره سرانجام «مسابقه صنعتى» و «تمدّن ماشينى» كنونى- اين طور كه پيش مىرود- مطالعه و فكر كنند، و اگر هم بعضى آن را قابل مطالعه بدانند از آن مسائل درجه سه و چهار مىپندارند كه به اين زودى نوبت مطالعه، به آنها نمىرسد!
ولى از شما خواننده عزيز عاجزانه تقاضا مىكنم كه «استثنائاً» و «خارج از نوبت»! اين موضوع را مورد بررسى قرار داده، كمى به اين مسأله بيانديشيد:
جاى ترديد نيست كه صنايع سبك و سنگين فعلى به اين حال نمىماند، و بايد در انتظار پيشرفتها و موفقيتهاى شگفتانگيز دانشمندان در زمينههاى مختلف صنعتى در آينده باشيم.
كاملًا ممكن است در آينده نزديك (مثلًا در سال 2000) قسمتى از زير درياها مسكون گردد و در كره ماه آپارتمانها و هتلهايى براى توريستها با مخارج ديوانه كنندهاى ساخته شود، و آگهى تبليغاتى آن، در همه روزنامهها و راديوهاى كره زمين پخش شود! مغزهاى الكترونيك در همه كارخانهها جاى انسان را بگيرد و از آب دريا و مواد نفتى!- آن چنان كه عدهاى پيش بينى مىكنند- مواد غذايى و غذاهاى رنگين حسابى گرفته شود، و امثال ذلك ...
ولى آيا مطلب به همين سادگى تمام مىشود؟ و يا اين كه در كنار اين پيشرفتها، تحولات ديگرى روى خواهد داد كه ممكن است همه اين رؤياهاى شيرين و طلايى را بر باد دهد، و تمام اين حسابهاى نشاطانگيز غلط از آب در آيد، و به اصطلاح «چرت همه را پاره كند»؟
خواهيد گفت: خدا نكند، چرا چنين شود؟ مىگويم: براى
اين كه روشن است هم دوش اين ترقيات صنعتى، تحول عظيم و وحشتناكى در سيستم سلاحهاى نابود كننده جنگى روى خواهد داد: موشكهايى عظيمتر (به مراتب بزرگتر از موشك 36 مترى شوروى كه اخيراً در جشنهاى نيم قرن انقلاب اكتبر به نمايش گذارده شد) و دقيقتر از آنچه تا كنون بود اختراع شود كه با فشار يك دكمه كوچك، برق آسا به هر نقطهاى از جهان مىرود، و مانند يك صاعقه وحشتناك بر هدف خود كه ممكن است چندين شهر بزرگ باشد فرو ريزد و آن را در چند لحظه تبديل به خاك و خاكستر كند.
و يا بمبهاى اشعهاى كه مىگويند الان در دست ساختمان است تكميل خواهد شد كه بتواند تا شعاع وسيعى اطراف خود را با اشعه مرگبارى بسوزاند و موجود زندهاى را حتّى در زير زمين باقى نگذارد.
به اضافه گازهاى فوق العاده سمى، و سلاحهاى خودكار و هدايت شونده كه بتواند در يك چشم به هم زدن از زمين و آسمان و زير دريا آتش و مرگ بر سر اين بشر بدبخت ببارد.
و شايد موضوع هدايت اين وسايل به قدرى ساده و آسان شود كه با تغيير امواجى- درست مانند تغيير امواج يك راديو
به هر هدفى متوجّه گردد.
اين هم محتاج به توضيح نيست كه امروز پيدا كردن بهانه براى شروع يك جنگ وحشتزا چيز مشكل و مهمّى به نظر نمىرسد كه دور از دسترس باشد، و بدبختانه اختلاف طبقاتى، تضاد منافع اقتصادى، دسته بنديهاى سياسى، طرز تفكرهاى گوناگون و متضاد، و روح توسعهطلبى و ماجراجويى كه مايه اصلى بروز جنگهاى بزرگ است به اندازه كافى در ميان قطبهاى بزرگ سياست دنيا وجود دارد.
نقطههاى قابل انفجار كه مانند مينهاى نهفته در زير زمين كه به اندك چيزى منفجر مىگردد نيز در گوشه و كنار دنيا الى ما شاء اللَّه فراوان، و در تمام قارههاى جهان موجود است.
از آفريقا گرفته، تا آمريكاى لاتين، و از جرايز فرمز و ويتنام گرفته، تا قبرس و خاورميانه همه و همه پر از مناطق قابل انفجار است.
جايى كه بدون هيچ دليل موجه و عاقلانه، جنگهاى وحشتناكى همچون جنگهاى بى حاصل ويتنام با آن همه تلفات سرسام آور كه يك رقم آن نزديك سه هزار هواپيما
و هليكوپتر است، مدت 20 سال ادامه پيدا كند، آيا باز تعجب مىكنيد كه در آينده با بهانههاى ساده آتش جنگ عالم گير و عالم سوز از يك نقطهاى از جهان زبانه بكشد؟!
حالا فكر كنيد، آيا قيافه زندگى بشر در آينده آن طور كه در ابتدا خيال مىشد دلانگيز و جالب است يا خير؟
در اين جا حتماً عدهاى به ما ايراد مىكنند، كه چرا شما اين قدر بدبين هستيد؟! انسان نبايد «فال بد» بزند، بايد خوشبين بود، بايد به روى زنگى بخنديم تا زندگى هم به روى ما بخندد، كى فردا را ديده است؟
و آنگهى مگر نمىدانيد كه كنفرانسها و كميسيونهاى خلع سلاح به طور مرتب تشكيل مىشود، زعماى جهان نيز- مانند همه عقلا و متفكّران- فهميدهاند كه ادامه وضع كنونى، و اين مسابقه تسليحاتى، خطرناك است، و بهترين نشانههاى آن همان كنفرانسها و كميسيونهاى پرجوش و خروش «خلع سلاح» مىباشد.
آنها هم اين مقدار حسن نيت و عقل دارند.
شايد ان شاء اللَّه در آينده نزديكى مذاكرات خلع سلاح به جاى خوبى برسد، و دولتهاى بزرگ و كوچك متّفقاً تصميم بگيرند كليه سلاحهاى سبك را به دريا، يك درياى عميق مانند اقيانوس كبير! بريزند، و سلاحهاى موشكى را هم كه ازكار انداختن و نابود كردن آن در كره زمين كار مشكلى است به اين آسمان بىكران خدا بفرستند و در آن پهنه بىانتها نابود سازند، و «دنيا» را از شر عفريت جنگ براى هميشه آسوده و راحت سازند! آيا به عقيده شما راستى چنين روزى دور است؟!
ولى ما ناچاريم با صراحت به اين حقيقت تلخ اعتراف كنيم نه تنها چنين روزى دور به نظر مىرسد، بلكه با توجّه به مسيرى كه فعلًا بشر در آن قرار گرفته است محال است، و حتى خوشبينترين افراد را، در صورتى كه نخواهند واقعيّات ناگوار و آزار دهنده موجود را ناديده بگيرند، مأيوس مىسازد.
مگر اين كه از هم اكنون مسير زندگى فعلى كنونى بشر عوض شود و بر اساسى غير از آنچه اكنون بر آن قرار دارد زندگى نوين ديگرى بنا كند.
زيرا ساليان درازى است كه مسأله «خلع سلاح» به عنوان يك «آرزو»! در ميان دولتهاى بزرگ و كوچك دنيا مطرح است، ولى هرگز از دايره حرف يك قدم هم فراتر نرفته است، سهل است، سال به سال بلكه روز به روز اين مسابقه خطرناك تسليحاتى وارد مرحله تازهترى شده است.
دولتهاى بزرگ هميشه از اختراع سلاحهاى مخوف تازه سخن مىگويند، و به وجود آن افتخار مىكنند. دولتهاى كوچك هم به تحريك دولتهاى بزرگ سلاحهاى كهنه و قديمى و از گردش خارج شده آنها را به قيمت «هستى» خود خريده، خود را بيش از پيش مجهز مىسازند.
كارخانههاى اسلحه سازى تمام وقت كار مىكنند و مجال سرخاراندن و قبول سفارشهاى جديد را ندارند.
خلاصه شرايط طورى جور شده كه اگر يك ملّت هم بخواهد خود را از اين مسابقهاى كه در راه «استقبال از مرگ» ميان ملّتهاى جهان در گرفته كنار بكشد ممكن است به قيمت نابودى او تمام شود، و لذا منطق «تا وضع جهان چنين است بايد اين روش را ادامه داد» براى همه موجه به نظر مىرسد!
جالب توجّه اين كه جلسات كنفرانسهاى خلع سلاح
به صورت كاملًا مضحكى كه آثار شوخى بودن از سر تا پاى آن مىبارد در آمده است:
مثلًا خبرگزاريها در روز 23 آبان ماه سال گذشته، خبر دادند كه جلسه كنفرانس خلع سلاح تشكيل گرديد و اين جلسه درست پس از يك دقيقه و هشت ثانيه (آرى 68 ثانيه!) تعطيل گرديد زيرا طرفين هيچ طرح تازهاى براى خلع سلاح نداشتند ارائه بدهند! (و اگر هم مىدادند كسى گوشش بدهكار نبود).
ضمناً هيچ قرينهاى هم در كار نيست كه وضع اين جلسات در آينده نزديك بهتر از آن خواهد بود كه در گذشته بوده، تا از اين طريق بتوان اميدى به آينده خلع سلاح پيدا كرد.
لابد مىپرسيد پس اين دستگاه طويل و عريض كنفرانسها و كميسيونهاى خلع سلاح براى چه منظورى است؟
به عقيده ما اين كار «بى حكمت» هم نيست:
اوّلًا، «اثر معنوى» يا صحيحتر «اثر روانى» دارد، زيرا لااقل عده زيادى از افراد خوش باور به خيال اين كه راستى زعما و سران دنيا به فكر خلع سلاح عمومى و تخفيف تشنجهاى بين المللى و محو نام جنگ از قاموس جهان هستند فعلًا خواب آسوده دارند!
ثانياً، سران بزرگ جهان مىتوانند قيافه جنگ طلبانه خود را در پشت اين ماسك صلحطلبى رياكارانه، از انظار مخفى دارند، و اين خود كلّى مصلحت و فايده در بر دارد!
ثانياً، با همين كنفرانسها و كميسيونهاى بىمصرف درب دهان افرادى كه تمدّن ماشينى كنونى را به باد انتقاد مىگيرند لااقل گرفته مىشود، چه اين كه قيافه صد درصد انسانى و مسالمتآميز تمدّن ماشينى در لابلاى سخنان دلانگيز سخن سرايان اين كنفرانسها به خوبى مىدرخشد، و اين نيز مزيد بر فوايد سابق است و فوايد ديگرى كه اين خامه ناتوان از شرح آن البته عاجز است.
«روانكاوان» معتقدند هنگامى كه روبه رو شدن با واقعيتها دشوار يا غير ممكن گردد بسيارى از افراد دست به دامان «خيال» و «رؤيا» مىزنند و آنچه را در «جهان بيرون ذهن» نمىيابند در «عالم خيال» مىجويند.
قسمت مهمّ رؤياهاى كودكان را از اين قبيل مىدانند، و قسمت قابل توجّهى از رؤياهاى بزرگسالان را نيز!
ولى جستجوى گمشدهها در عالم خيال مخصوص حال خواب نيست، بسيارى از كسانى كه با محروميتها دست بگريبانند
گمشده خود را در «رؤياى بيدارى»! و «صحنه سازيهاى خيالى»، به هنگامى كه چشمهايشان باز است جستجو مىكنند.
خيالبافيهاى بسيارى از شعرا و نويسندگان را كه بخش مهمّى از ادبيّات ملّتها، مخصوصاً ادبيات ملل شرق را پر كرده نيز نمودار ديگرى از «گريز روانى» و «پناه بردن به خيال در برابر محروميّتها» مىدانند.
آنها چون «معشوق گريزپاى» خود را در جهان واقعيتها نمىيابند در عالم خيال به وصال او نايل آمده، و كام از او مىگيرند!
پديده «پناه به خيال» و به تعبير ديگر «درون گرايى» هميشه جنبه فردى ندارد گاهى دامن گير «اجتماعات» و «ملّتهاى محروم» نيز مىشود.
مثلًا تظاهر به استقلال و به اصطلاح «اداى استقلال در آوردن» براى بسيارى از ملل آفريقايى و آسيايى كه ساليان دراز زير يوغ استعمار به سر برده، و ساليان دراز ديگرى نيز در آينده به سر خواهند برد، نمودار ديگرى از اين پديده روانى است.
حتى ممكن است اين موضوع در يك مقياس بزرگتر
درباره تمام مردمى كه در يك زمان در سراسر جهان زندگى مىكنند صادق شود، كه يك نمونه زنده آن در همين سازمانهاى پر طول و عرض بين المللى است!
توضيح اين كه: همه مىدانيم دنياى كنونى تشنه صلح و آزادى است، و با تمام ذرات وجود خود آن را مىطلبد، تا در پرتو آن بتواند از اين همه وسايل خدا داد كه در دل طبيعت نهفته شده و امروز در اثر پيشرفت فوق العاده صنعت، شايستگى بهره بردارى از آن را پيدا كرده است، به حد كافى بهره بردارى كند و به كمك آن زندگى مرفه و رضايت بخشى براى خويش فراهم سازد، زيرا تأمين اين هدف بدون «صلح و آزادى» به هيچ وجه امكانپذير نيست.
امّا متأسّفانه على رغم اين نياز شديد، روز به روز مسأله «صلح و آزادى» از دسترس او دورتر قرار مىگيرد، مثل اين كه نسبت معكوسى با پيشرفت صنعتى بشر پيدا كرده است. زيرا همان طور كه سابقاً هم اشاره كرديم، با پيشرفت برق آساى صنايع، نه تنها «مسابقه در هزينههاى جنگى دولتهاى بزرگ» وارد مرحله تازهاى مىگردد، بلكه پاى دولتهاى كوچك و ضعيف «حتى آنها كه از تأمين نان شب براى
افراد كشورشان عاجزند»، به اين مسابقه خطرناك كشيده مىشود، و مقدار قابل توجّهى از همان «هزينه نان شب ناقص» را از چنگشان درآورده، وسايل آدم كشى كامل را به آنها مىدهد.
با چنين وضعى راستى آدم چقدر خوش باور و ساده لوح باشد كه تصوّر كند دنياى كنونى ممكن است گامهايى به سوى صلح بردارد، و يا اينكه براى مانورهاى سياسى و حملات صلح سران بزرگ جهان كمترين ارزشى قائل گردد.
اكنون كه در شرايط كنونى رسيدن به «واقعيت صلح» و آزادى غير ممكن است «گريز روانى» ايجاب مىكند كه اين منظور بزرگ را در «جهان خيال» ودر ضمن «رؤياهاى بيدارى» جستجو نمايد.
همان طور كه زنان بىفرزند و يا مادرانى كه كودك شيرين خود را در يك حادثه از دست دادهاند به عروسكهايى به شكل آنها مهر مىورزند و با اين فرزند خيالى دل خوشند، دنياى كنونى نيز «مجسمه آزادى» و «خانه صلح» كه نام ديگرش «سازمان ملل» است درست كرده، و نسبت به اين «عروسكهاى
طلايى»! همچون يك پناهگاه واقعى صلح و آزادى عشق مىورزد.
و به همين دليل عدّهاى از زبدهترين متفكّران خود را به اين «مجمع» فرستاده، و چشم اميد به آن دوخته و با خيال و ژست «صلح و آزادى» دلخوش است!
با اين كه هر فرد واقع بينى به خوبى مىداند اين سازمانهاى بينالمللى نه «قدرت اجرايى كافى» براى تأمين چنان هدف بزرگ و مشكلى دارند و نه «قدرت بر تصميم» در مسائل مهم بين المللى، و لذا نه در گذشته توانستهاند از جنگ جلوگيرى كنند و نه امروز مىتوانند.
سرنوشت دردناك جامعه ملل (همان سازمان بزرگ جهانى كه بعد از «جنگ جهانى اوّل» به ابتكار «ويلسن» رئيس جمهور آمريكا و با شركت اكثريت عظيم دولتهاى روى زمين در «ژنو» تشكيل شد).
همه شنيدهايم كه چگونه با شليك نخستين گلولههاى «آلمان نازى» در جنگ جهانى دوّم مانند حبابهاى روى آب به سرعت محو گرديد، و يا همچون شمع نيمه جانى بر سر راه يك طوفان بىامان به خاموشى گراييد، اگر زنده بمانيم سرنوشت
غمانگيز سازمان ملل كنونى را هم شايد به چشم خود ببينيم.
اجازه بدهيد دور از تعصب و بىپردهتر اين حقايق تلخ و دردناك را كمى بيشتر بررسى كنيم:
سازمانى كه قدرت اجرائى آن همان پليسهاى صلح است كه در ماجراى غمانگيز جنگ اخير خاورميانه، حتى قبل از شليك يك گلوله، جاى خود را خالى كردند چگونه مىتواند جلو يك جنگ اتمى جهانى را بگيرد؟!
مگر اين كه بگوييم اينها پليس صلحند، آن را با منطق جنگ چكار؟!
سازمانى كه از نظر تصميم پس از ماهها و سالها نتوانسته است صلح و عدالت را در خاورميانه يا ويتنام تأمين كند و اشغالگران و تجاوزكاران را سر جاى خود بنشاند و هر روز به بهانهاى از حل اين گونه مسائل جهانى كه براى همه جنبه حياتى دارد و تأخير حل آنها ممكن است به قيمت نابودى بشريت تمام شود طفره مىرود، چگونه مىتواند يك صلح پايدار توأم با آزادى براى جهان انسانيت به ارمغان بياورد؟!
سازمانى كه هنوز نتوانسته «اقليّت سفيد پوست بيگانه»
آفريقاى جنوبى را وادار كند كه ابتدايىترين حقوق انسانى «اكثريت سياه پوست بومى» آن سرزمين را كه صاحبان اصلى و واقعى آن منطقهاند به رسميّت بشناسند، چگونه قادر است با تبعيضها مبارزه كند و به گفته ماده دوّم اعلاميه حقوق بشر: مساوات را ميان همه ملّتها بدون هيچ گونه تمايز از نظر نژاد و رنگ و جنس و ... برقرار سازد؟!
جالب توجّه اين جاست دوّمين شاخه «سازمان ملل» كه به نام «شوارى امنيت» شناخته مىشود و همان طور كه از اسمش پيداست مسئول حفظ صلح و امنيت در سراسر جهان است، خود مظهر زشتترين تبعيضها است.
اين تشكيلات با اعطاى حق «وتو» به پنج دولت بزرگ دنيا: آمريكا، انگلستان، شوروى، فرانسه و چين (البته اين چين كه از دولتهاى بزرگ دنيا است همان چين ده ميليون نفرى است كه در جزيره فرمز زندانى شده، نه چين 700 ميليون نفرى!) خود عامل و مروج يك تبعيض بزرگ و ضد انسانى است آيا با اين حال مىتواند با تبعيضهاى ناروا مبارزه كند؟!
صريحتر بايد گفت: حق «وتو» و به عبارت ديگر اختيار
دادن به چند دولت زورمند (و نه بزرگ) كه تمام تصميمات شوراى امنيّت را در مهمترين مسائل جهانى با يك رأى مخالف به دست فراموشى بسپارند يكى از ارتجاعىترين و ظالمانهترين رسوم قرون وسطايى، و از يادگارهاى «عصر جاهليّت» مىباشد، اين عجيب نيست.
عجيب اين است كه ما از چنين سازمانى كه دولتهاى جهان را به فرزندان عقدى (پنج دولت به اصطلاح بزرگ كه زحمت عضويت ابدى و دائمى شوراى امنيّت را تحمّل فرمودهاند).
و فرزندان صيغه (بقيه دولتهاى جهان كه شش تاى آنها به عنوان عضو غير ثابت هر دو سال يك بار به تناوب به عضويت مفتخر مىگردند!) تقسيم كرده انتظار داريم مجرى حق و عدالت در جهان باشد.
اين از يك طرف، و از طرف ديگر: تصميمات مجمع عمومى سازمان ملل كه همه دولتهاى جهان به طور يكسان در آن شركت دارند هيچ گونه ضامن اجراى قابل توجهى ندارد و به يك دستگاه «توصيه و نصيحت آن هم دوستانه» شبيهتر است تا به يك دستگاه رهبرى و مديريّت. و شوراى امنيّت
هم كه تصميمات آن يك مختصر ضمانت اجرايى دارد با پهن كردن بساط حق «وتو» قادر به گرفتن هيچ گونه تصميم قابل توجهى نيست.
خلاصه، «مجمع عمومى» (به فرض اين كه انجام وظيفه كند) تصميم دارد و قدرت ندارد، و شوراى امنيت قدرت دارد و تصميم ندارد.
(رم داران عالم را كرم نيست، كرم داران عالم را درم نيست، و نيز مىدانيم هر عددى را كه در صفر ضرب كنيم نتيجهاش صفر است!
با اين ترتيب تصديق خواهيد كرد كسانى كه انتظار دارند مجمع عمومى سازمان ملل، و شوراى امنيت معجزه كنند و جلو جنگها را بگيرند سخت در اشتباهند، بلكه بايد به آنها همچون يك تالار سخنرانى بزرگ بين المللى نگريست كه عنداللزوم مىتوان از آن به عنوان پايگاهى براى جنگهاى سرد و حملات تبليغات و مانورهاى سياسى استفاده كرد.
تازه همه اينها در صورتى است كه ما به ظواهر اين مجامع جهانى ننگريم؛ و از آن اعمال نفوذ و دسته بنديهاى
دولتهاى بزرگ كه در پشت پرده است صرف نظركنيم، و الّا با توجه به اين قسمت، يأس و نوميدى ما از اين تشكيلات به ظاهر مجلل و با شكوه چندين برابر خواهد شد.
نكته جالبى كه به خوبى مىتواند پرده از روى چهره حقيقى سازمانهاى بين المللى كنونى بردارد اين است كه براى رسيدن به توافق در يك مسأله قبلًا در بيرون جلسات بايست دولتهاى بزرگ كه در حقيقت نقش «قيم» را براى ملل ديگر جهان بازى مىكنند در هر مسألهاى (اعم از اين كه مربوط به كشورشان باشد يا نه) به توافق كامل برسند، سپس آن را در مجمع عمومى مطرح ساخته و تشريفاتش را برگزار نمايند! و به اين ترتيب مجامع مزبور در رديف ساير سلاحهاى سرد و گرم دول بزرگ قرار گرفته است.
غير از اين هم نمىتواند باشد، زيرا محكمهاى كه قاضيان آن طرفين نزاع بوده باشند نتيجهاى بهتر از اين نخواهد داد!
به عقيده ما بايد فرمول و تركيب اين سازمانها را به كلى عوض كرد و طرفين نزاع را از محكمه بيرون راند، يعنى به جاى نمايندگانى كه دست نشانده دولتها هستند بايد جمعى
از زبدهترين متفكّران و دانشمندان و سياستمداران بشر دوست سراسر جهان كه استقلال كامل در كار خود داشته باشند به اين مركز بزرگ اعزام شوند، تا بتوانند با بىطرفى و واقع بينى كامل تصميمات لازم را براى حفظ صلح و آزادى در جهان بگيرند، و همه دولتهاى جهان نيز در برابر تصميمات آنها خاضع باشند و آن را اجرا كنند.
ولى آيا چنين رشد فكرى و اخلاقى در سران بزرگ جهان هست كه به چنين پيشنهادى تن در دهند؟!
البتّه نمىتوان انكار كرد كه سازمان ملل كنونى با تركيب خاصى كه دارد باز در پارهاى از موارد به حل بعضى از مشكلات كوچك نايل آمده و از اين لحاظ حس قدردانى عدّهاى را برانگيخته است ولى همان طور كه گفتيم متأسّفانه در مشكلات بزرگ جهانى به عللى كه گفته شد هرگز قادر به پاسخگويى به نيازمنديهاى مردم جهان نمىباشد، و بايد تركيب آن به كلى دگرگون گردد.
از مسائل چشمگيرى كه «قيافه انسانى خاصى»! به تمدّن كنونى غرب داده، كمكهاى به ظاهر بلاعوض، و كمكهاى با عوض، و قرضهها و همكاريهاى اقتصادى و تجارتى، است كه به منظور جبران عقب ماندگى كشورهاى عقب مانده، و تسريع رشد كشورهاى در حال رشد انجام مىشود.
امّا اگر در «شرايط» و «ماهيّت» و «نتايج» اين كمكها و همكاريها دقّت كنيم خواهيم ديد يكى از ضد انسانىترين و ظالمانهترين اعمال آنها همينهاست!
امروز بودجه بسيارى از كشورهاى غربى (البته منظور از غرب در اين كتاب همان طور كه در گذشته نيز اشاره
كرديم همه كشورهاى صنعتى اروپا و آمريكاست) ستون مخصوصى با ارقام درشت مربوط به كمك به كشورهاى در حال رشد، و عقب افتاده ديده مىشود كه در بدو نظر تحسين هر كس را در برابر اين سخاوتهاى بىدريغ و حاتم بخشيها كه گاهى تا سر حد «اسراف»! پيش مىرود، بر مىانگيزد.
ممالك غربى با تمام وسايل تبليغاتى خود گوش جهانيان را پر مىكنند كه ما كشورهاى پيشرفته صنعتى زكوة مال خود را «تام و تمام» بدر كردهايم و به شرق مىدهيم و از «بابت» اين وظايف بزرگ و انسانى كه در پيشگاه تاريخ و بشريت داريم چيزى بدهكار نيستيم!
و لابد شرقيها نيز به حكم وجدان و فطرت موظّفند اين «حاتم صفتان» را لااقل از دعاى خير فراموش نكنند (چه كنند بيچارهها كار ديگرى از دستشان ساخته نيست).
ولى ضررى ندارد چند لحظه عينك خوش باورى را كه از نتايج شوم خودباختگى در برابر غول صنايع غربى است، از چشم برداريم، و كمى درباره ماهيّت و شرايط و نتايج اين كمكهاى بىدريغ، آزادانه بررسى كنيم.
اما در مورد كمكهاى بدون عوض كه مصداق بارز
«بزرگوارى»! غربيهاست به زودى به مسائل وحشت آور زير برخورد مىكنيم:
1- اين كمكها معمولًا اختصاص به كشورهايى دارد كه با آنها «روابط حسنه»! داشته باشند، و البته و صد البته روابط حسنه آن نيست كه از نظر يك فرد بىطرف، «حسنه» باشد، بلكه بايد از دريچه چشم غرب، «حسنه» ديده شود، و اگر بخواهيم اين حقيقت را عريانتر و دور از عبارات رنگين ديپلوماتيك ادا كنيم بايد بگوييم:
اين كمكها مخصوص كشورهايى است كه غرب در آن جا منافعى دارد و وجود اين «كمكها» به حفظ آن منافع كمك مىكند و يا لااقل چنين چشم داشتى را مىتوان براى آينده داشت.
2- معمولًا اين كمكهاى بلاعوض با يك سلسله «تحميلات سياسى» همراه است كه گاهى كفاره آن را هفت نسل بعد هم نمىتوانند بدهند، مخصوصاً در كشورهاى ضعيف گاهى چنان اين عوضهاى سنگين سياسى در برابر آن كمكهاى بدون عوض چشمگير و آشكار است كه قيافه ناشرافتمندانه و زننده آن را به هيچ چيز نمىتوان پوشانيد.
3- معمولًا اين كمكها صورت «از يك دست دادن و با دست ديگر گرفتن» دارد، زيرا قسمت مهمى از آن طريق حقوقهاى هنگفت كارشناسان و حق المطالعهها، و ... مستهلك مىشود.
و قسمتى را هم از طريق «مصنوعات وازده و گران قيمت» تحويل مىدهند، تازه در بسيارى از موارد كه مصنوعات نسبتاً مرغوب تحويل مىدهند مسير خاصّى براى مصرف آن تعيين مىكنند كه مثلًا اين كمك بدون عوض بايد صرف توسعه فلان پايگاه، و فلان بندر، و فلان تشكيلات گردد و گر نه قطع خواهد شد (نمونههاى زيادى از اين موضوع را در كشورهاى آسيايى و آفريقايى پيدا كرد).
با اين كه بديهى است هر ملتى به نيازمنديهاى خود و درجه اهميّت آنها بيش از همه كس واقف است و براى تعيين اين موضوع احتياج به «قيم» ندارد.
آيا يك كمك شرافتمندانه و بدون هيچ نظر، معقول است
با شرايطى درباره نحوه مصرف آن همراه باشد؟!
4- گاهى منظور از اين كمكها ايجاد رقابتهاى غلط در ميان كشورهاى توسعه نيافته و بردن استفادههاى خاصى از اين رهگذر است، زيرا آنها با كمك به يك كشور كوچك (مخصوصاً كمكهاى نظامى) كشورهاى همسايه را مجبور به تهيه تجهيزات مشابه مىسازند، و از اين راه بازار داغى براى عرضه داشتن مصنوعات گوناگون خود بوجود مىآورند، و به اين ترتيب مىتوانند مصنوعات خود را با قيمت و شرايط سنگينى به فروش برسانند همان طور كه در مسابقه تسليحاتى بسيارى از كشورهاى آسيايى و آفريقايى ديده مىشود.
5- بسيارى از اين كمكها از درآمد ملى و واقعى كشورهاى صنعتى نيست، بلكه صورت واقعى آن گرفتن از يك كشور و دادن به كشور ديگر را دارد! اين حقيقتى است كه در كنفرانس اقتصادى كه اخيراً در دهلى نو تشكيل گرديد، و بسيارى از حقايق در آن گفته شد، افشا گرديد.
توضيح اين كه: (دقّت كنيد) قسمت مهمّى از اين كمكها به اين صورت است كه كشور كمك كننده براى كمكهاى خود پول بيشترى در گردش وارد مىكند و بر اثر ايجاد تورم پولى قيمت
اجناس خود را عملًا بالا مىبرد، در نتيجه ديگران مجبور مىشوند قيمت بيشترى در برابر اين اجناس بپردازند، اين تفاوت معادل همان مبلغى است كه كشور صنعتى مزبور به يك مملكت توسعه نيافته كمك كرده است و اين مصداق روشن همان مثل معروف «بخشيدن از كيسه خليفه» مىباشد!
امّا در مورد كمكهاى با عوض علاوه بر وجود غالب اين اشكالات، اشكال بزرگترى هست كه از همه ناراحت كنندهتر مىباشد و آن اين كه: روز به روز پشت ممالك توسعه نيافته زير بار اين كمكها خميدهتر مىشود، و عجيب اين است كه اين كمكها، نه تنها فاصله ممالك به اصطلاح توسعه يافته، و توسعه نيافته را كم نمىكند بلكه سال به سال فاصله آنها را بيشتر مىسازد، همان طور كه نماينده ايران در «كنفرانس اقتصادى دهلى نو» صريحاً به اين حقيقت اشاره كرد.
يكى از دانشمندان مىنويسد: «در سال 1963 كشورهاى در حال توسعه جمعاً مىبايست مبلغ 3100 ميليون دلار از باب اصل و فرع قرضههاى خود به كشورهاى صنعتى بپردازند، مقايسه اين مبلغ با رقم سال قبل نشان مىدهد كه بدهى اين كشورها تنها از همان باب در ظرف يك سال 19 درصد افزايش
يافته است»!!(1)
نتيجه ادامه اين وضع ناگفته پيداست.
جج
اكنون بايد ديد در برابر اين وضع خطرناك چه بايد كرد؟ در اين جا وظيفهاى شرقيها دارند و مسؤوليتى غربيها.
امّا شرقيها نبايد هرگز به طور انفرادى در گرفتن اين كمكها با ممالك صنعتى وارد مذاكره شوند، هر قدر شرايط آن به ظاهر سهل و آسان و حتى كمك صورت رايگان داشته باشد، بلكه همه و يا لااقل كشورهاى يك منطقه به صورت يك واحد بزرگ با آنها رو به رو شوند، در غير اين صورت تمام بدبختيهاى گذشته دامنگير آنها خواهد شد.
غربيها نيز اگر راستى مىخواهند يك كمك انسانى براى توسعه كشورهاى شرقى (همان توسعه شرافتمندانهاى كه به هر حال به حال غرب نيز مفيد خواهد بود) انجام دهند نبايد هر يك مستقيماً با ممالك شرق رو به رو شوند و شرايط خاصى به آنها تحميل كنند و هزار گونه اغراض سوء خود را از طريق اين كمكها عملى سازند بلكه از طريق تشكيل يك صندوق
1) مسائل كشورهاى آسيايى و آفريقايى، ص 270.
بين المللى بىطرف اين كمكها طبق برنامه صحيحى و بدون چشم داشت هيچ گونه امتياز سياسى، به نسبت نيازمنديها تحويل كشورهاى توسعه نيافته داده شود.
ولى بدبختانه نه ممالك شرقى آمادگى آن چنان اتحادى را دارند، و نه كشورهاى صنعتى غرب اين حسن نيّت و بىنظرى.
مطالعه بحثهاى گذشته مسلّماً اين سؤال را مطرح مىكند كه: در اين بحثها وضع اسفبارى را كه امروز شرق با آن رو به روست اجمالًا دانستيم، و نيز دانستيم اين مصائب مولود خودباختگيها، كوته انديشيها، اقتباس نادرست تمدّن غربى، وابستگى و دنباله روى بدون قيد و شرط از غرب، و به وجود آوردن اسارت صنعتى و اقتصادى كه زنجيرهاى آن را با دست خود به گردن خويش انداختهايم، مىباشد.
همچنين دانستيم آيندهاى كه شرق در پيش دارد نه تنها روشنتر از گذشته نيست بلكه به درجات اندوه بارتر است.
در اين بحثها قسمتهايى از ماسكهاى فريبنده تمدّن ماشينى غرب كنار زده شد و قيافه حقيقى آن تا اندازهاى آشكار گرديد، و به خوبى دريافتيم كه وضع كنونى ممالك شرقى، و به طور مسلم آيندهاى كه در پيش دارند نه تنها در خور يك ملّت زنده با آن همه سوابق درخشان تاريخى نيست، بلكه اساس موجوديّت و هستى آنها را نيز به خطر مىاندازد.
ولى اينها همه «جنبه منفى» قضيه بود كه اثر آن تنها بيدار ساختن افكار خواب آلود و برانگيختن احساسات براى پذيرش يك راه حل صحيح و عاقلانه است.
آيا به فرض اين كه ما بتوانيم اين طرز تفكر را در تمام قشرهاى ملل شرق گسترش دهيم و چنان آمادگى را در آنها به وجود آوريم راه حلى براى سامان بخشيدن به اين نابسامانيها وجود دارد؟ يا بايد بنشينيم و ناظر بر باد رفتن آخرين بقاياى تمدّن شرق و اصالت و استقلال آن باشيم؟
كشورهاى شرقى براى تجديد عظمت ديرين خود و پاره كردن زنجيرهاى اسارت بايد دست به چه اقداماتى بزنند، و نقطه شروع اين قيام بايد از كجا و تحت چه شرايط و برنامهاى تحقق پذيرد؟!
پاسخ دقيق اين سؤال مسلّماً دشوار است و شايد از عهده يك نفر هم خارج باشد.
ولى اين قدر مىتوان گفت كه مطالعه در همه جوانب نابسامانيهاى فعلى شرق، و بررسى تاريخ «گذشته» و «معاصر» كشورهاى آزاد شده جهان، اين حقيقت را به ثبوت مىرساند كه در اين گونه موارد پيش از هر چيز يك انقلاب فرهنگى لازم است، همان طور كه نفوذ استعمار و تسلط غرب در نقاط مختلف شرق نيز از همين راه صورت گرفته است.
شايد نيازمند به توضيح نباشد كه «استعمار سياسى» و «اقتصادى» مادام كه از يك برنامه «استعمار فكرى» مايه نگيرد نه آن قدر خطرناك است و نه پايدار.
به عبارت ديگر مادام كه افكار و عقايد و فرهنگ و سنتهاى يك كشور كه معرّف مليّت آنهاست اصالت خود را حفظ نموده است تأثير برنامههاى استعمارى بر آنها كاملًا سطحى و متزلزل خواهد بود، و اين بناى استعمارى هر قدر محكم باشد در حكم ستونهاى بتون آرمه است كه روى شنهاى نرم بيابان بنا شود و به زودى فرو خواهد ريخت.
بنابراين براى احياى ملّتها و نيل به استقلال كامل
و همه جانبه بايد از همين جا شروع كرد.
بديهى است منظور از انقلاب فرهنگى تجديد نظر در برنامههاى تحصيلى و تطبيق دادن آن بر عقايد و تاريخ و سنن يك ملّت نيست.
منظور از انقلاب فرهنگى بسيج تمام نيروهاى زنده يك ملّت براى بيرون راندن طرز تفكرها، تعليمات، سنن و آداب خارجى است كه به منظور تسلّط بر ارواح آن ملّت درميان آنها پاشيده شده است.
منظور از «انقلاب فرهنگى» لايروبى كامل مغزها و بيرون ريختن رسوبات فكرى است كه براثر هجوم سيلاب استعمار بيگانه در آنها به جاى مانده، همان رسوباتى كه مانع از نمو و رشد هر گونه بذر فكر سالم و مفيد در زمينه مغزهاست.
خلاصه منظور از «انقلاب فرهنگى» احياى اصالت ملتها و زنده كردن افكار و سنن و اصول صحيحى است كه يك ملّت در پرتو آن نام و شكل «ملّت» به خود مىگيرد، و با زنده كردن آن روح آن ملّت هيچ گونه آمادگى براى پذيرش
عنوان استعمار و تحت الحمايگى، وابسته و طفيلى بودن نخواهد داشت.
جج
در انقلاب فرهنگى شرق قبل از هر چيز «ايمان به لزوم اين انقلاب» اهميّت دارد و به دنبال آن اجراى امور زير ضرورى به نظر مىرسد:
1- بايد با تمام دستگاههاى تبليغاتى اين طرز فكر را به عنوان يك «اصل مقدّس» نشر داد كه: شرقى بايد شرقى باشد، معمارى شرق، لباس شرقى، سنن و آداب اصيل و شرافتمندانه شرق احيا گردد.
اين عقيده نادرست كه تفوق صنعتى غرب سبب مىشود كه ما در همه چيز دنبال رو آنها باشيم به كلى كوبيده شود و به افراد غرب زده بايد حالى كرد كه اين فكر سخيف كه مثلًا «شرقى بايد فرنگى مآب گردد تا بتواند پيشرف و ترّقى كند» يك وسوسه شيطانى استعمارى بيش نيست!
2- بايد تاريخ گذشته شرق مخصوصاً تمدّن درخشان اسلامى به طور مشروح و متّكى به استناد زنده تاريخى به عنوان يكى از اساسىترين برنامههاى درسى در تمام مدارس تدريس
گردد. و از اين راه غرور ملى و اسلامى در تمام جوانان و فرزندان اين منطقه زنده شود.
3- بايد از طريق تشكيل جشنها و جلسات بزرگ يادبود، و نامگذارى مؤسسات صنعتى و فرهنگى و مراكز مختلف به نام دانشمندان بزرگ شرق كه مشعل علم و دانش را در جهان برافروختند و پرتو آن را به غرب افكندند، خاطره آن بزرگ مردان را در افكار زنده نگه داشت و اصالت شرق را مخصوصاً به نسل جوان فهمانيد.
4- بايد اسامى غربى و نامهاى خارجى از شناسنامهها، مؤسسات صنعتى و علمى و كارگاهها به كلّى حذف شود، و تابلوهاى شرم آورى كه قيافه اين كشورها را دگرگون ساخته و به صورت خيابانهاى ممالك غربى در آورده است برچيد.
مخصوصاً با اين طرز تفكر احمقانه كه براى رسيدن به قافله تمدّن بايد «خط» خود را تبديل به «خط لاتينى» كنيم و آخرين بقاياى مليّت و اصالت خود را با دست خود تقديم بيگانه نماييم، بىرحمانه و بىامان مبارزه نمود، و از تمام امكانات در اين راه استفاده كرد، و مداركى كه اثبات مىكند اين صدا نخستين مرتبه از حلقوم اجانب در آمده و جزئى
از برنامههاى كلى استعمارى است در معرض افكار عمومى قرار داده شود.
5- بايد فرستادن نوآموزان و دانشآموزان به خارج براى تحصيلات ابتدائى و متوسطه آن چنان كه روش غرب زدههاست به كلّى ممنوع شود. در مورد تحصيلات عالى بايد كوشش نمود با توسعه دانشگاههاى داخلى حتى الامكان جوانان در داخل اين كشورها دوره عالى را بگذرانند، و در صورت ضرورت از استاتيد خارجى (با شرايط خاصى) دعوت شود كه در اين دانشگاهها تدريس كنند، و باز در صورت لزوم اعزام دانشجو به خارج بايد قدم به قدم، از طريق ارتباط دايم با آنها روحيه و خصايص ملى و مذهبى آنها را حفظ نمود، و با اين روش كنونى كه افراد فرزندان خود را در هر سن و سال به خارج مىفرستند و آنها را به كلى به حال خود وا مىگذارند، و به فرض اين كه به كشورهاى خود بازگردند با روحيهاى فوق العاده ضعيف و طرز فكر مسخ شدهاى كه كمترين اثر آن گسستن همه پيوندها با تاريخ و مليّت خويش است باز مىگردند مبارزه شود.
6- در مورد برنامههاى درسى و استفاده از علوم غرب
بايد از كپيه بردارى و تقليد بىقيد و شرط از طرز برنامههاى آنان اجتناب ورزيد و آنها را در همه جا با رنگ خاص اين محيط آميخت مخصوصاً آنچه جنبه استعمارى دارد از آن جدا ساخت.
7- بايد وضع كنونى وسايل تبليغاتى اعم از مطبوعات، تلويزيون و راديو و ... كه يكى از مهمترين و خطرناكترين و مؤثّرترين عوامل ايجاد روح غرب زدگى است به كلّى دگرگون گردد و به صورت يك دستگاه آموزنده و تعليم و تربيت با حفظ اصالت شرقى در آيد.
8- بايد طرز صحيح استفاده از صنايع غرب را به همه افراد ياد داد و بازارها و خانهها و مراكز عمومى را از اين همه وسايل تجملاتى و لوكس غربى كه گذشته از زيانهاى بزرگ اقتصادى عامل مؤثرى براى كشتن غرور ملّى و اصالت اجتماعى و استقلال فكرى و اخلاقى محسوب مىگردد پاك ساخت.
بديهى است اجراى اين اصول در اجتماعات ما كه از فرق تا قدم در آداب و سنن و افكار و مصنوعات بيگانگان غرق هستيم كار بسيار مشكلى است ولى نبايد فراموش كرد كه نجات از بن بست فعلى كه شرق با آن روبه روست و پيشگيرى
از خطرات بزرگى كه در پيش دارد نيازمند به فداكارى فراون هستيم، و براى آماده ساختن افكار عمومى در اين راه بايد مغزهاى دانشمندان، قلم و زبان نويسندگان و گويندگان و همه وسايل تبليغاتى بسيج گردد تا آنچه را كه فعلًا خواب و رؤيا مىپنداريم در خارج با چشم خود ببينيم و حيات نوينى را آغاز كنيم.
اين است «انقلاب فرهنگى» كه بدون آن هيچ گونه تحول ريشه دارى در شرق امكانپذير نيست.
انقلاب فرهنگى يا خانه تكانى شرق.
مبارزه با افسانه برترى نژادهاى غربى.
در بحث گذشته به اين نتيجه رسيديم كه:
كشورهاى شرقى در اين گذرگاه تاريخى، بر سر دو راهى خطرناكى قرار گرفتهاند: يا تن به نابودى، يا نوعى زندگى كه بدتر از نابودى است در دادن، و يا به پاخاستن و دست به انقلاب و تحوّل همه جانبهاى زدن.
و نيز دانستيم اين انقلاب كه در راه نوسازى تمام سازمانهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى صورت مىگيرد بايد از يك انقلاب ريشه دار فرهنگى آغاز شود.
امّا همان طور كه گفته شد «فرهنگ» نه به معناى محدود «برنامههاى آموزشى» بلكه به معناى وسيع كلمه است كه شامل كليه سازمانهاى فكرى و عقيدهاى قشرهاى مختلف اجتماع، و همه دستگاههاى تبليغاتى و ادبيات توده، و رسوم و آداب مىگردد.
اين تحول دگرگونى كه بايد تحت برنامههاى وسيعى صورت پذيرد (و به گوشهاى از آن در بحث گذشته اشاره شد) به منظور بيرون ريختن افكار و عادات و آداب و سننى است كه از طرف بيگانگان به منظور استعمار ممالك شرق از طرق مختلف وارد اين كشورها شده، و يا اگر به اين منظور نبوده عملًا اين اثر را داشته است.
و به تعبير ديگر: براى نجات شرق و ايجاد يك تحوّل اساسى قبل از هر چيز يك خانه تكانى فكرى لازم است، تا كثافات و آلودگيهايى كه غرب در طى چندين قرن با وسايل گوناگون در خانه افكار ملل شرق جاى داده، و متأسفانه حجم آن بر اثر نبودن در و دروازه و كنترل صحيح بسيار زياد است، بيرون ريخته، و براى آينده نيز به اين وضع غلط پايان داده شود.
معلوم نيست چرا ما گاهى در برابر يك مسأله حساسيت زياد نشان مىدهيم، در حالى كه در برابر مسايلى كه به درجات از آن با اهميّتتر است هيچ گونه حساسيتى نداريم.
مثلًا براى ورود يك نفر خارجى به كشور خود همه گونه مدارك شناسايى و گذرنامه و ... مىخواهيم امّا مرزهاى فكرى و اجتماعى و فرهنگى ما چنان به روى افكار بيگانه باز است كه خوب و بد، مفيد و زيانبخش حتى افكار و نقشههايى كه براى اسارت و بردگى ما طرح شده بدون هيچ گونه قيد و بندى وارد مىشوند و ابداً حساسيّتى هم نشان نمىدهيم.
جج
قابل توجّه اين كه نمونهاى از اين «انقلاب فرهنگى» اخيراً در كشور پهناور چين اجرا گرديد كه اگر چه خالى از ايراداتى نبود اما از جهاتى موفقيّتآميز بود.
درست است كه ما يا چينيها از جهات گوناگون، از نظر عقيده و از جهات سياسى و اقتصادى و اجتماعى و تاريخى اختلاف داريم ولى در يك مسأله مشترك هستيم و آن اين كه مىخواهيم استقلال و اصالت خود را حفظ كنيم. آنها هنگامى كه ديدند افكار و آداب بيگانه به كشورشان نفوذ كرده، و مانند موريانه
پايههاى اجتماع آنها را مىخورد به پا خواستند و يك باره همه آنها را به دور ريختند.
منظور آنها از انقلاب فرهنگى نيز چيزى جز اين نبود، گر چه نشريات غربى اين جنبش را به صورت ديگرى غير از آن چه ماهيّت واقعى آن بود منعكس كردند، و غول بى شاخ و دمى از آن درست كردند كه با حقيقت آن بسيار فرق داشت و هر كس از آن وحشت مىكرد، ولى همان طور كه گفتيم هدف آنها از انقلاب فرهنگى همان مبارزه با تمام مظاهر بيگانه پرستى بود.
اشتباه نشود هرگز منظور ما اين نيست كه آن طرز انقلاب فرهنگى چينى براى ما قابل اقتباس است، بلكه منظور اين است كه هر ملّتى بخواهد اصالت و استقلال معنوى و مادى خود را زنده نگهدارد، بدون توسّل به ايجاد يك انقلاب فكرى و فرهنگى قادر نخواهد بود.
جج
اكنون بايد ديد براى تكميل اين مبارزه فرهنگى چه بايد كرد؟ به نظر مىرسد يكى از قسمتهاى حساس اين مبارزه؛ مبارزه با يك سلسله افسانههاست كه همچون زنجير
گرانى بر دست و پاى مردم شرق گذارده شده و آنها را از فعاليتهاى ثمر بخش مأيوس ساخته است.
اين افسانهها عبارتند از:
1- افسانه نژاد برتر!- يكى از اين افسانههاى دروغين كه در گذشته هم اشاره مختصرى به آن شد، افسانه برترى نژادهاى غربى و تفوق آنها در هوش و استعداد و ذكاوت و فعاليت بر ملل شرق است كه ساخته و پرداخته نويسندگان خيالباف غرب مىباشد.
تنها «هيتلر» نبود كه با پيش كشيدن افسانه برترى نژاد آلمانى جهانى را به خاك و خون كشيد بلكه تاريخ به ما مىگويد مدّتها پيش از ظهور «فاشيسم» و «نازيسم» نيز نويسندگان آمريكايى و انگليسى مدتها در اين باره قلم فرسايى مىكردند.
اگر يك روز هيتلر مىگفت: «خون سياه پوستان آلودگى و تعفن خاصى دارد و آميخته شدن آن با خون سفيد پوستان اروپا، باعث دو رگه كردن قاره اروپا، و آلوده نمودن نژاد سفيد با خون انسانهاى پست مىگردد!!» امروز نيز همين منطق در قاره آمريكا به خصوص ايالات متحده مورد قبول بسيارى از مردم آن جاست.
تا آنجا كه براى ترور كردن رهبر معتدل سياه پوستان كه منطق او هميشه «مبارزه با هر نوع خشونت در به دست آوردن حقوق سياه پوستان» بوده است جايزه تعيين مىكنند!
بسيارى از جهانگردان و دانشجويان شرقى كه به اروپا وارد مىشوند خيلى زود به لقب «شترچران مو سياه»! كه يكى از القاب مرحمتى اروپاييان به ماست آشنا مىگردند.
موضوع «حق توحش»! هنوز در ليست حقوق كارشناسانى كه به پارهاى از كشورهاى شرقى مسافرت مىكنند ستون مخصوصى دارد كه طبق آن براى كار كردن در اين گونه كشورها علاوه بر حق بدى آب و هوا، و خارج از كشور، و ... مبلغى هم به عنوان حق توحش مىگيرند! اين يك واقعيت است، اغراق و مبالغه نيست.
در حالى كه اين طرز تفكر غلط، نه با سوابق تاريخى نژادهاى شرقى مىسازد، (چه اين كه آن روز كه شرقيها مشعل دار علم و تمدّن جهان بودند هنوز غربيها به صورت نيمه وحشى زندگى مىكردند، آن روز كه انواع مصنوعات شرق به اروپا مىرفت اروپا از خود صنعتى نداشت،) و نه با مدارك زندهاى كه امروز در دسترس ماست تطبيق مىكند.
زيرا تجربه نشان مىدهد كه اگر مثلًا دانشجويان شرقى با دانشجويان غربى در شرايط مساوى به تحصيل اشتغال ورزند دانشجويان شرقى خيلى زود مىتوانند نبوغ و استعداد خود را آشكار ساخته، مقام شايسته خويش را احراز كنند، پس اين عقب ماندگى كنونى معلول نامساوى بودن شرايط است كه آن هم مسلماً ريشه استعمارى دارد.
ما مىبينيم بسيارى از ممالك شرقى پس از رهايى از چنگال استعمار خيلى زود مدارج ترقّى را پيمودهاند و تا سر حد يكى از قدرتهاى بزرگ جهان پيش رفته، حتى در مدّت كوتاه و غير قابل تصوّرى يك قدرت اتمى تشكيل دادهاند!
ما مىبينيم مهندسان و كارشناسان شرقى به سرعت جاى مهندسان و كارشناسان خارجى رادر اين كشورها مىگيرند در حالى كه يك روز چنان تبليغ مىكردند كه شرقيها حتى استعداد انجام كارهاى يك كارگر ساده اروپايى را ندارند!
اين افسانه برترى استعداد نژاد غربى در حقيقت براى در هم كوبيدن شخصيت شرقيها و نوميد ساختن آنها از هر گونه پيشرفت و ترقّى، و در نتيجه هموار ساختن جاده استعمار
اختراع شده و هيچ گونه پايه علمى و تاريخى و منطقى ندارد.
در انقلاب فرهنگى بايد اين طرز فكر را به شدت كوبيد و با ارائه مدارك تاريخى گذشته و آمارهاى زنده مربوط به عصر حاضر دروغ بودن اين افسانه را براى همه روشن ساخت و اثبات نمود كه نژادهاى شرقى به شهادت «تاريخ گذشته» و «تاريخ معاصر» استعداد همه گونه فعاليت علمى و صنعتى داشته و دارند و به خوبى مىتوانند همه نيازمنديهاى علمى و صنعتى خود رابدون دخالت و قيموميت ديگران تأمين كنند، همان طور كه قبل از دوران سلطه استعمار مىكردهاند.
كشورهاى شرقى- آن طور كه بيگانهها مىگويند- تنها استعداد «كشاورزى و دامدارى» ندارند، بلكه باداشتن همه گونه مواهب طبيعى و ذخاير انسانى استعداد صنعتى شدن و بى نياز شدن از صنايع ديگران را كاملًا دارند.
آنها براى رسيدن به اين هدف هم مغزهاى توانا در اختيار دارند، و هم منابع فراوان طبيعى، تنها يك شرط دارد و آن اين كه دست اين دايههاى دلسوزتر از مادر از سر آنها كوتاه شود و آنها را به حال خود واگذارد تا به پيشرفت خويش ادامه دهند.
چرا و از كى، اين افسانه به وجود آمد؟!
اوّل ايجاد عدم رشد، بعد اثبات لزوم سرپرستى!
كشورهاى استعمارى براى اين كه سرپوشى بر روى اعمال ضد انسانى خود در شرق بگذارند، و دخالت ظالمانه خود را در امور اين كشورها توجيه كنند افسانه دروغين ديگرى به عنوان «عدم رشد سياسى و اجتماعى ملل شرق» ساختهاند. و از اين رو آنها را نيازمند به سرپرستى و قيمومت «ظاهرى» يا «معنوى»! معرفى مىكنند، كه با يك دنيا بزرگوارى و انسانيّت حاضر شدهاند رهبرى و راهنمايى آنها را به عهده بگيرند، بدون اين كه كمترين «چشم داشتى» از اين كار در نظر باشد!
اين افسانه دروغين تازه نيست و هميشه مورد استناد
استعمارگران بوده است. نمونه روشن اين طرز تفكّر همان است كه گلدواتر (نامزد سابق رياست جمهورى آمريكا) كه افكار عميق و صلح جويانه او زبانزد خاص و عام است (كه از آن جمله به كار بردن بمب اتمى براى به دست آوردن «صلح شرافتمندانه» در ويتنام مىباشد!) در كتاب «چرا پيروز نشويم» نوشته است:
«ما به حفاظت از آفريقا ادامه خواهيم داد، زيرا به خاطر مصالح و بقاى غرب (!) پيروزى بر كمونيسم در آن قاره ضرورى است (دقّت كنيد) علاوه بر اين، دليل ديگر ما براى حفاظت از آفريقا اين است كه مىدانيم «امتياز متولّد شدن ما در دنياى غرب» با «احساس مسئوليت نسبت به توسعه و رشد زندگى ديگران به كمك ثروت و امكانات غرب» ملازمه دارد ...
سپس اضافه مىكند: بايد انجمنى مركب از كشورهاى توسعه يافته غرب به منظور سرپرستى بوجود آيد و اجراى برنامههاى شديد و سريع اقتصادى و سياسى و فرهنگى و اجتماعى را در كشورهاى جديد الاستقلال ونوزاد آفريقا تحت قيمومت و حمايت قرار دهد»(1).
1) نقل از كتاب« چرا پيروز نشويم»، ص 112 و 113.
گفتار بالا گر چه به اصطلاح درباره «حفاظت» آفريقاست، ولى با توجّه به جهات مشترك كشورهاى آسيايى و آفريقايى روشن است كه در مورد همه صادق خواهد بود.
چه اين كه نبودن رشد كافى اقتصادى در اين كشورها از يك طرف، و لزوم حفظ مصالح و بقاى غرب از طرف ديگر، ايجاب مىكند كه همه اين كشورها به طور مساوى مشمول عنايات خاص غرب در مورد حفاظت و اجراى برنامههاى شديد و سريع اقتصادى و سياسى و فرهنگى و ... باشند!
زيرا دليلى ندارد كه غربيها عواطف انسانى خود را «تنها» متوجّه يك قسمت از اين كشورها بنمايند و از ديگران دريغ دارند.
بديهى است اين منطق منحصر به آقاى «گلدواتر» نيست، اين منطق همه سياستمداران غرب است كه تحت عنوان «حفاظت، سرپرستى و احساس مسئوليت نسبت به توسعه و رشد ديگران» به هدفهاى شوم خود جامه عمل مىپوشاندند و خود را به لباس سرپرست، دلسوز، مدافع، وقيم شرق و هزار عنوان ديگر در مىآورند.
جج
ولى در اين جا جاى يك سؤال باقى است و آن اين كه:
نمىدانيم چه اثرى در قدوم ناميمون غربيها هست كه پيش از گام نهادن به شرق، شرقيها همه چيز داشتند، و با ورود آنها همه چيز از بين رفت، و يك باره آنها در همه جنبههاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى گرفتار «ركود» و سپس «عقب نشينى» شدند؟!
با اين كه بزرگترين دانشمندان گذشته جهان همه از شرق برخاستند، نهال علم و دانش در شرق جوانه زد، سرداران و فرماندهان بزرگ تاريخ و سياستمداران نامى غالباً از شرق برخاستند، ولى با نفوذ استعمارى غربيها در شرق همه اينها از بين رفت و يك نفر همه جانبه به جاى آن نشست.
بد نيست به عنوان نمونه كشور پهناور هندوستان را كه مصداق كامل كشور نيازمند به «سرپرستى و حفاظت و اجراى برنامههاى شديد و سريع فرهنگى و اقتصادى» است، و به همين دليل ساليان دراز به وسيله امپراطورى انگلستان حفاظت مىشد مورد مطالعه قرار دهيم:
به گفته يكى از نويسندگان محقّق معاصر: «مورّخان
بزرگ در اين مسأله متّفقالقولند كه وضع اقتصادى هندوستان تا قرن هيجدهم از هر جهت رو به راه بود، از جلمه «ورا انستى») Vera Anstey (مورّخ مشهور غربى كه مسلّماً عقايد ضد انگليسى ندارد در كتاب خود به نام «توسعه اقتصادى هند» به تفصيل شرح مىدهد كه چگونه در آن قرن روشهاى توليدى و تشكيلات صنعتى و تجارى هند مىتوانست با پيشرفتهترين نقاط دنيا برابرى كند، چگونه در دورانى كه انگليسها داراى يك زندگى بدوى و بسيار ابتدايى بودند هنديها بهترين پارچهها و مخمل و كالاهاى ديگر را مىبافتند و به خارج صادر مىنمودند؟! چه طور شد كه در ظرف يك قرن (قرن سلطه استعمار) وضع اين كشور با مقايسه با ممالك اروپايى يك مرتبه تغيير كرد؟» ...
سپس اضافه مىكند: «هيچ دليلى در كار نيست كه بتواند اين انحطاط را بعللى از قبيل «عدم استعداد ذاتى» يا «پستى نژاد» و غير اينها مربوط سازد، به عكس، هنديها اصولًا در امور فكرى و امور فنى خود را شايسته سنن بزرگ خويش نشان دادهاند».(1)
1) نقل از مسائل كشورهاى آسيايى و آفريقايى، ص 221.
و در جاى ديگر مىگويد: «انگلستان ستون فقرات هند را درهم شكست ... و بدون عبارتپردازى شاعرانه مىتوان گفت استعمار انگليس حقيقتاً براى دو قرن، روح هند را از ميان برد، و ترس را در همه شؤون زندگى مردم هند با وسايل گوناگون مستقر ساخت! به طورى كه هر هندى را به صورت نگهبان زندان خود درآورد!
سياست ارضى و مالى انگلستان بدان منجر شد كه اقتصاد روستايى هند در هم شكست، و مالكين بزرگ آن كشور و رباخواران تسلّط ديرينه خود را تحكيم نمودند.
سياست تجارى انگليس، پيشهوران هند را از بين برد و مراكز شهرى فقير و مرگبار هند را به وجود آورد.
سياست اقتصادى انگلستان رشد صنايع ملى را در نطفه خفه كرد و انبوه محتكران و واسطهها و قاچاقچيان و انگلهاى فيمابين را به وجود آورد.
سياست فرهنگى انگلستان بر اساس جلوگيرى از رشد استعداد صنعتى و علمى و ترويج علوم كهنه بود، و براى نمونه در دانشگاههاى هند، متون انگليسى قرن 16 و 17 به جاى
فلسفه تاريخ و سياسى تدريس مىشد»!(1)
به اين ترتيب ملاحظه مىكنيم كه «استعمار» نخست تمام آثار رشد اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى، و به دنبال آن رشد سياسى را از ميان مىبرد، سپس خود به عنوان قيم، و سرپرستى كه وجودش براى «حفاظت» اين گونه كشورها كمال ضرورت را دارد معرفى مىكند!
و به گفته شاعر شيرين سخن ما «خود مىكشىاى حافظ خود تعزيه مىدارى»! خودشان اين ماتم بزرگ را به وجود آورده و خود در سوگ آن اشك مىريزند!.
نهرو در كتاب «اكتشاف هند» چنين اظهار عقيده مىكند كه: «عقب افتادگى و تهيدستى دردناك و همه مشكلات اجتماعى مردم هند تمام معلول همان سياست دوران استعمار است».
و از اين جا ريشه اصلى افسانه عدم رشد سياسى و اجتماعى كشورهاى شرق و فلسفه اصلى به وجود آوردن اين افسانه، و
1) نقل از كتاب مسايل كشورهاى آسيايى و آفريقايى- به قلم مجيد رهنما- اين كتاب از طرف مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى انتشار يافته است.
همچنين عواملى كه پايه آن را چيدهاند كاملًا روشن مىگردد.
اين مطالعات به ما نشان مىدهد كه منظور اصلى از «حفاظت» در حقيقت نگهدارى ممالك استعمار زده در همان حال عدم رشد، و جلوگيرى از رشد اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى و سياسى آنهاست، و احساس مسئوليتى كه آقاى «گلدواتر» و امثال او نسبت به رشد و پيشرفت ديگران احساس مىكنند، چيزى جز اين نيست كه قيمومت در همه اين قسمتها به دست آنها باشد تا آن جا كه صلاح مىبينند ببخشند و آن جا كه صلاح نيست (يعنى مصالح آنها به خطر مىافتد) باز دارند.
بر ملل شرق لازم است كه با توجّه به تاريخ گذشته خود اين افسانههاى دروغين را در هم بكوبند، مخصوصاً عوامل به وجود آوردنده آن را به استناد مدارك زنده به جوانان خويش معرفى كنند.
افسانهاى كه عامل بزرگ پيروزى سياستهاى استعمارى است.
اين عامل روانى سنگرهاى فكرى مردم شرق را فرو مىريزد و آنها را به صورت غير قابل دفاع بيرون مىآورد.
غربيها در مبارزت خود براى «استعمار» يا «استملاك» كشورهاى شرقى تنها بر قدرت نظامى و ثروت خود تكيه نمىكنند بلكه استفاده از «عوامل روانى» يكى از علل بزرگ پيروزى آنها در اين مبارزات غير انسانى بوده است و گاهى اين عوامل مؤثرترين نقشها را بازى مىكنند.
مثلًا: امروز كسانى كه به كشورهاى شرقى، به خصوص
كشورهاى استعمار زده، يا آزاد شده، و يا هر چه بناميم، قدم مىگذارند همه جا سخن از نفوذ عجيب و جادويى سياست مرموز و پيچيده غرب است كه در تمام رگ و ريشههاى جوامع شرقى اثر گذاشته است.
تا آن جا كه عده زيادى به راستى معتقدند تمام رويدادها، هر گونه تحوّل، هر جنبش و حركت و هر طرز فكر و خلاصه هر حادثه جزئى و كلّى كه در شرق روى مىدهد همه بدون استثنا با نقشههاى دقيق و پيش بينى شده غربيها! و از طريق سفارتخانهها و يا ايادى مرموز و جيره خواران آنها صورت مىگيرد.
البته «عوامل» و «نتايج» اين طرز فكر را به زودى خواهم شناخت، ولى آنچه مسلّم است اين نوع عقيده افراطى درباره نفوذ سياستهاى استعمارى خود يكى از عوامل مهم شكست روحى ملل شرق، و بد بينى آنها نسبت به هر كس، و همه چيز، و در نتيجه كنارهگيرى مطلق از هر گونه فعاليت مثبت اجتماعى و سياسى است و اين همان است كه «استعمار» با تمام ذرات وجودش آن را مىخواهد و مىطلبد.
مثال كوچك و در عين حال جالبى در نظر دارم كه مىتواند
شاهد مناسبى براى اين طرز تفكّر افراطى و غلط باشد (اين مثال در كتاب فيلسوف نماها نيز آمده است).
مىدانيم مردم هر وقت بيكار مىشوند و مطلب لازمى درباره كار و زندگى روزانه ندارند مشغول «سياست بافى» مىشوند. راستى چيزى كم خرجتر و كم مايهتر از سياست بافى نيست، چون مسائل سياسى در عين اين كه از هر مسألهاى پيچيدهتر است از آن جا كه پايه آن بر احتمالات و حدس و تخمين و گمان است هر كس مىتواند در آن اظهار نظرى بكند (اگر چه فرسنگها از حقيقت دور باشد) و چون «كشف فساد» هم در آن كم اتفاق مىافتد (زيرا قرائن فساد هم مانند اصل مطلب قابل احتمالات گوناگون است) لذا همه كس با كمال شهامت در آن اظهار عقيده مىكنند و با ذكر شواهد و قرائن و لوازم طريق به هم بافتن آسمان و ريسمان براى نظرات خود استدلال مىكنند. و مجموعه اين جهات سبب شده كه در همه امور سياسى متخصص و صاحب نظر باشند!
روى همين جهات سالها قبل روزى با يكى از دوستان هنگام فراغت از كارهاى روزانه مشغول سياست بافى بوديم، او معتقد بود هر كار در مملكت ما (بلكه در سراسر شرق اگر
نگوييم در همه دنيا!) انجام مىشود به طور مستقيم يا غير مستقيم معلول سياستهاى «خارجى» است، و اين كلمه «هر» را به قدرى محكم ادا مىكرد كه پيدا بود اين موضوع در نظرش به هيچ وجه استثنا بردار نيست. سپس اضافه كرد: مثلًا وضع اين شاخه درخت را مىبينيد (اشاره به شاخه كج و معوجى كرد كه در برابر ما قرار داشت) نيز به عقيده من معلول همين سياست خارجيهاست! گفتم: چه طور؟! گفت: براى اينكه «روشن» است كجى اين شاخه طبيعى نيست! و نيز «روشن» است علّت آن اين بوده كه كودكان بىتربيتى به آن آويزان شدهاند! و اگر بپرسيد چرا بچهها بىتربيت بار آمدند؟ مىگوييم چون استعمار در فرهنگ نفوذ كرده، و فرهنگ استعمارى فرآوردهاى بهتر از اين نخواهد داشت!!
بديهى است از اين گونه آسمان و ريسمانها براى همه چيز، و همه حوادث و رويدادهاى اجتماعى، حتى اوضاع طبيعى و جوّى مىتوان يافت، و براى اين نفوذ جادويى استدلال كرد.
امّا نكته مهم اين جاست: درست است كه استعمارگران براى پيش برد مقاصد خود در كشورهاى استعمار زده از دخالت
در هر چيز، اعم از فرهنگ و اقتصاد و مذهب و عادات و رسوم و ... فرو گذار نمىكنند، و حتى در صورت لزوم از نابود كردن ساكنان اين مناطق ابا ندارند، چنانكه به گفته يكى از مورّخان معاصر «مثلًا در آمريكاى لاتين پيش از هجوم اروپاييها جمعيّت ميان 20 تا 40 ميليون نفر تخمين زده مىشد امّا پس از تسلّط استعمار دو سوم تا سه چهارم! نابود شدند كه رفتار اروپاييان مسئول اين جنايت منهدم كننده شناخته شده است»(1)و نظير اين فجايع هولناك در بسيارى از مستعمرات وجود پيدا كرده.
و نيز درست است كه كشورهاى استعمارى براى حفظ منافع خود در مستعمرات طرحهاى دقيقى، حتى براى ساليان دراز، پيشبينى مىكنند و تا آن جا كه مىتوانند جنبشها را در مسير منافع خود رهبرى مىنمايند.
ولى اغراق و مبالغه در اين قسمت، و آن را به يك شكل جادويى در آوردن، كه مانند ارواح خبيثه زمان جاهليّت از هر حاجب و مانعى مىتواند عبور كند و شكل طلسم غير قابل فتح به آن دادن، اين خود يكى از بزرگترين اشتباهات كشورهاى
1) نقل از كتاب ميراث خوار استعمار، ص 70.
شرقى، و در عين حال يكى از شاهكارهاى سياستهاى استعمارى است كه مىتواند به وسيله آن همه مقاومتها را در برابر خود به سادگى از بين ببرند.
روشنتر بگوييم اين طرز فكر كه شايد به خواسته خود غربيها و با كمك عمال و ايادى آن در شرق تبليغ شده موجب شكست روانى غير قابل جبرانى مىگردد كه كمترين ضايعات آن بد بينى مطلق و سلب اعتماد نسبت به هر فكر انقلابى و هر جنبش آزادى بخش است.
در واقع از قرن هيجدهم ميلادى كه بنا به گفته «آلبرماله» مورخ معروف (1)كشورهاى نيرومند اروپايى از تسلّط بر قطعات ديگر اروپا مأيوس شدند و ناچار متوجّه «آسيا» و «آمريكا» (آمريكاى لاتين) گرديدند. (چون آفريقا در آن روز هنوز از نقاط وحشتناك و طلسمهاى ناگشوده محسوب مىشد) نهايت كوشش خود را در اين راه به كار بردند كه قدرت نظامى و تفوق سياسى خود را خيلى بيش از آنچه بود به رخ ملل اين مناطق بكشند و چنان به آنها تلقين كنند كه قدرتهاى آنها در همه زمينهها غير قابل مقابله است.
1) تاريخ قرن 18، ج 1، ص 198.
سود اين كار بسيار روشن است زيرا از اين راه مىتوانند عامل روانى «ترس و وحشت» را جانشين نيروهاى پرخرج نظامى كنند!
مثلًا در آن روز كه مردم هندوستان تصوّر مىكردند اين شيطانهاى سفيد (اروپاييها) مىتوانند از درهاى بسته به طور مرموزى وارد شوند و از اسرار درون خانهها با خبر گردند هيچ فكر انقلابى ممكن نبود در آنها به وجود آيد، و اين فكر احساس حقارتى در آنها به وجود مىآورد كه بهترين ضامن بقاى استعمار محسوب ميشد.
امروز نيز كه بقاياى اين افكار در مغز بسيارى از مردم شرق وجود دارد به دست آوردن آزادى كامل براى آنها ميسّر نيست، با اين كه حوادثى مانند استقلال هندوستان و الجزاير و امثال آنها به خوبى ثابت كرد كه آن افسانهها تا چه اندازه از واقعيت دور بوده است.
مسأله نفوذ جادويى سياستهاى غربى در شرق از يك نظر ديگر نيز قابل مطالعه است و آن اين كه: عده قابل توجّهى نه به خاطر ايمان به چنان نفوذ خارق العاده، بلكه بيشتر به خاطر شانه خالى كردن از زير بار مسئوليتها، و تن در دادن به تنبلى
و تمايل به انزواى اجتماعى و سياسى كه خود معلول يك سلسله نقاط ضعف روانى است، از چنين فكرى استقبال مىكنند.
اينها چنين وانمود مىكنند كه اگر ما وارد معركه نمىشويم نه به خاطر ترس از مشكلات يا مرد ميدان نبودن است بلكه ما مىدانيم سياستهاى خارجى به قدرى مرموز و ريشه دار است كه ما هر قدمى برداريم بالاخره به نفع آنها تمام مىشود پس چه بهتر كه به گوشه عزلت نشسته و بقيه زندگى را (اگر بشود آن را زندگى نام نهاد) نفسى مىكشيم آسوده و عمرى به سر آريم!
ملل شرق بايد با اين طرز تفكّر و اين «بدبينى افراطى» نسبت به حوادث اجتماع خود مبارزه كنند، و در عين هوشيارى و توجّه عميق به سياستهاى بيگانگان اين فكر را كه «هر حادثهاى از سياست آنها آب مىخورد و هرگز نمىتوان از چنگال سياستهاى استعمارگران رهايى جست و چه بهتر كه تسليم حوادث شويم» از مغز خود بيرون سازند.
ملل شرق بايد اين خود باختگى و رعب و وحشتى را كه از نفوذ افسانهاى سياست غرب بر اجتماعات آنها سايه افكنده، از خود و اجتماعات خود دور كنند و قبل از هر چيز ايمان پيدا كنند كه مىتوانند مقدّرات خود را به دست خويش گيرند.
جج
شرق بيدار شده و مقاومت مىكند؛ امّا متأسّفانه راه خود را هنوز پيدا نكرده است.
تبديل مقياسهاى كوچك محلى به مقياسهاى بزرگى كه قادر به رقابت در برابر غولهاى سياست و اقتصاد باشد ضرورى ترين مسأله است.
حتّى غربيها هم امروز به اين نكته معترفند كه كشورهاى شرقى بيدار شدهاند و مىكوشند زنجيرهاى اسارت را ازدست و پاى خود بردارند، و بگفته «تيتو» در يكى از سخنرانيهاى اخيرش: «شرق بيدار شده و در برابر تجاوزها مقاومت نشان مىدهد».
آثار اين بيدارى را در ميان امواج جنبشهاى آزادى بخش
كه در تمامى «مستعمرات» و «شبه مستعمرات» به حركت در آمده، و به صورت جنگها و انقلابهاى محلى خودنمايى مىكند، به خوبى مىتوان مشاهده نمود.
تكيه روى «ناسيوناليسم»، و انتخاب «شعارهاى ملى» به عنان بهترين شعارهاى سياسى و اجتماعى در سراسر شرق نشانه ديگرى از اين بيدارى است.
بدبينى و سوء ظن فوق العاده نسبت به سياستهاى بيگانه واكنش روحى غير قابل انكارى است كه شرق در برابر تجاوزها و ستمهايى كه چندين قرن تحمّل نموده نشان مىدهد.
امّا موضوع مهم اين است كه: شرق على رغم آمادگى روحى براى پيش گرفتن يك راه مستقل، فراهم بودن زمينههاى فكرى براى شكستن زنجيرهاى اسارت و خاتمه دادن به زندگى انگلى و وابسته به غرب، هنوز طرح صحيحى براى اين كار نريخته است، بلكه گاهى از طرحهايى پيروى مىكند كه او را در جهت خلاف مقصود پيش مىبرد.
بدون شك يكى از نخستين گامها كه ملل شرق براى تحقّق بخشيدن به افكار استقلال طلبانه و اصلاحى و دفاعى خود
بايد بردارند مسأله «يكپارچگى و وحدت شرق» است كه با نهايت تأسف هنوز اهميّت فوق العاده و ضرورت آن به درستى روشن نشده است.
براى درك اين واقعيت پى بردن به اهميّت مسأله وحدت (اگر چه نسبى و در پارهاى از قسمتها باشد) بايد نخست نظرى به وضع كلى جهان امروز بياندازيم و سپس موقف خود را در اين ميان مورد بررسى قرار دهيم:
مورخ و فيلسوف معروف اروپايى «آرنولد- توئين بى» در مصاحبه جالب و عالمانهاى كه اخيراً با مجله «رآليته» چاپ فرانسه كرده، نكتهاى را درباره سرنوشت اروپا فاش ساخته كه با مقايسه آن، وضع شرق نيز روشن مىگردد. او مىگويد:
«من فكر مىكنم اگر واقعاً كشورهاى اروپايى متحد نشوند سرنوشتى شبيه آمريكاى لاتين (كه امروز به صورت كشورهايى عقب مانده و پراكنده در آمدهاند) در انتظار آنهاست، زيرا آنچه در آمريكاى لاتين اتّفاق افتاد فقط نتيجه اقدامات سرمايه داران
آمريكايى نبود، خلأ اقتصادى اين كشورهاى جدا و نامتحد بود كه موجب هجوم سرمايههاى آمريكايى گرديد، و اگر مؤسسات ما نتوانند واقعاً اروپايى بمانند بيم آن است كه ما جزئى از امپراطورى استعمارى آمريكا شويم»!!(1)
همان طور كه مشاهده مىكنيد «توئين بى» معتقد است كه اگر كشورهاى اروپايى از جلمه «فرانسه و انگلستان» كه هر كدام روزى وسيعترين مستعمرات را دارا بودند، از يك وحدت قابل ملاحظه برخوردار نباشند قدرت مقاومت در برابر دولتهاى نيرومندترى مانند آمريكا و شوروى را نخواهند داشت، و در آينده سرنوشتى همچون سرنوشت كشورهاى استعمار زده و عقب افتاده «آمريكاى لاتين پيدا خواهند نمود، و كشورهاى اروپايى كه هر كدام خود پيشواى استعمار بودند، از نظر اقتصادى مستعمره كشورهاى نيرومندترى خواهند شد.
با اين حال چگونه مىتوان انتظار داشت كه كشورهاى استعمار زده شرقى با ضعف بنيه اقتصادى كه امروز وارث آن
1) متن كامل اين مصاحبه در روزنامه« آيندگان» شماره 20/ 4/ 47 نقل شده است.
هستند بدون يكپارچگى و وحدت، در برابر غولهاى سياست و اقتصاد جهان، عرض اندام كنند؟
كشورهاى شرقى اگر بخواهند بدون برخوردارى از يك نوع وحدت، هر كدام به تنهايى در چهار ديوارى كشور خودشان تنها با قدرت اقتصادى محدودشان، از طريق دامن زدن ه ناسيوناليسمهاى محلى، خود را از چنگال اسارت قدرتهاى بزرگ آزاد كنند، گرفتار اشتباه بزرگى شدهاند.
اين امرى محال است، حتى براى كشورهاى پيشرفته صنعتى مانند «كشورهاى اروپايى»، و به همين دليل مشاهده مىكنيم كه آنها براى حفظ موجوديّت خود گرايش به وحدت را آغاز كردهاند و نخستين قدم آن تشكيل «بازار مشترك» و ايجاد يك واحد اقتصادى عظيم و نيرومند از شش كشور اروپايى است.
گر چه ايجاد يك وحدت كامل امروز در ميان ممالك شرقى ممكن نيست، ولى با امكاناتى كه براى ايجاد يك «وحدت نسبى» وجود دارد بسيارى از مشكلات بر طرف خواهد شد، زيرا با اين كه كشورهاى شرقى در وضع فعلى قادر به رقابت اقتصادى و تكنولوژى با دولتهاى بزرگ نيستند ولى
امتيازاتى دارند كه دست آنها را در مبارزات خود قوى و نيرومند مىسازد.
زيرا:
اوّلًا: مجموع اين كشورها، وسيعترين سرزمينهاى جهان را در اختيار دارند.
ثانياً: مجموع جمعيت و ذخاير انسانى آنها بيش از هر كشور بزرگ جهان است.
ثالثاً: منابع حياتى موجود در مجموع اين كشورها بيش از هر كشور بزرگ ديگر است.
رابعاً: ريشه تمدّنها و فرهنگهاى كهن كه جنبشهاى فكرى امروز از آن مايه مىگيرد در هيچ نقطه جهان به اندازه شرق نيست.
اشتباه ديگرى كه ممكن است براى بعضى از «متفكّران شرق» پيش آيد اين است كه تضاد و رقابت دولتهاى بزرگ فرصت بسيار مساعدى به دولتهاى كوچك شرق مىدهد كه هر كدام با استفاده صحيح از اين رقابت مىتوانند موجوديت خود را حفظ كنند، و موانع ترقّى خود را از پيش بردارند.
ولى گويا دولتهاى بزرگ بهتر از ما اين حقيقت را
دريافتهاند كه ممكن است تضادها و رقابتهاى آنان به نفع دولتهاى كوچك تمام شود، و لذا مدّتى است به اين فكر افتادهاند كه به جاى رقابتهاى پردردسر، امتيازات بىسرو صدايى به يكديگر بدهند و با هم كنار آيند، و بر سر مناطق نفوذ خود با هم مصالحه عادلانهاى كنند.
آثار اين طرز تفكّر، در سيماى كشورهاى مختلف دنيا به خصوص شرق- به خوبى نمايان است!
بنابراين راهى جز اين نيست كه مقياسهاى كوچك سياسى و اقتصادى و فرهنگى و نظامى در شرق، به مقياسهاى بزرگتر و وسيعترى كه قادر به مقاومت در برابر فشار غولهاى عظيم بينالمللى باشد تبديل گردد، و ممالك شرقى با همكارى و همبستگى هر چه بيشتر در زمينههاى مختلف، پايه يك نوع وحدت را در ميان خود بريزند و بالاخره همه در برابر غرب متّحد گردند.
آرى نخستين گام را بايد از اين جا برداشت، به همين دليل بايد به جاى ناسيوناليسمهاى محلى كه «مليّت و وطن دوستى» را تنها در مرزهاى يك كشور كوچك يا يك نژاد مخصوص جستجو مىكند، ناسيوناليسم شرق جانشين گردد و مردم شرق
سراسر مشرق زمين را وطن خود بدانند، و از آن دفاع كنند و در حمايت آن از هيچ نوع كوشش و فداكارى مضايقه ننمايند.
هيچ بعيد نيست كه سياستهاى غربى در برانگيختن ناسيوناليستهاى محلى و جنبشهاى نژادى كه باعث تجريه و از هم پاشيدگى شرق مىگردد سهيم باشند و به آن دامن بزنند.
بايد اين حقايق را دريافت و موضوع يكپارچگى شرق را در سر لوحه همه فعاليتهاى آزادى خواهانه قرار داد، و حتى در مدارس نيز به كودكان و جوانان اين حقايق را آموخت. گر چه تاكنون قدمهايى در اين زمينه برداشته شده و كنفرانسهايى مانند كنفراس «باندونك» كه داراى اصالت شرقى خاصّى بود تشكيل گرديد، و آثار عميقى داشت، ولى بايد توجّه داشت كه در برابر آن هدف كلى بسيار كم و ناچيز مىباشد.
عصر ما عصر بزرگ شدن مقياسهاست بنابراين جاى تعجب نيست اگر مفاسد و مشكلات اجتماعى گذشته، در مقياس بزرگترى خودنمايى كند!
جنگها و صلحها و پيمانهاى نظامى و روابط بين المللى، در عصر ما بيش از هر چيز بر محور «مسائل اقتصادى» دور مىزند. البته نه به آن صورت مبالغه آميز كه «ماركس» و «انگلس» و پس از آنها «لنين» مىگويند كه نيروى متحرّك تاريخ بشر در همه زمينههاى علمى و صنعتى و ادبى و اخلاقى و ... در تمام طول تاريخ تنها «مسأله اقتصاد»، و «چگونگى دستگاههاى توليد» بوده است، و بنابراين «تاريخ بشر» مساوى است با «تاريخ دستگاههاى توليد»!
زيرا اين سخن، با اين عموميّت، به معناى آن است كه تمام غرايز و اميال و عواطف و انگيزههاى گوناگونى را كه در روح بشر ريشه دوانده و سر چشمه فعاليتهاى اجتماعى او مىشود همه را ناديده گرفته و بگوييم: «انسان همچون يك دستگاه ماشين است كه براى ادامه كار خود فقط سوخت لازم دارد»!
كسانى كه چنين قضاوت مىكنند درست مانند طرفداران «فرويديسم» هستند كه انسان را تنها از زاويه «غريزه جنسى» مورد مطالعه قرار داده به همين دليل همه رويدادهاى زندگى بشر را در طول تاريخ معلول آن دانسته است، اينها نيز تنها به مسأله «سوخت» ماشين وجود بشر و «آب و نان» توجّه كردهاند و نه چيز ديگر.
ولى با اين همه سهم عوامل اقتصادى را در اين رويدادها مخصوصاً در عصر ما نبايد فراموش كرد.
آلبرماله مورّخ معروف در بخش تاريخ قرن هيجدهم مىگويد: «مجلس كنوانسيون فرانسه در حق انگليسها گفت: «سياست انگلستان در دفتر تجارتشان ثبت است و جنگ و صلح آنها تابع افزايش و نقصان گمركات آنهاست»!(1)
1) تاريخ قرن 18، ج 1، ص 197- 198.
ولى در واقع اين تنها انگليسها نيستند كه سياستشان در دفتر تجارتشان ثبت است، غالب دولتهاى امروز جهان چنين هستند. و به همين دليل امروز غالب تقسيم بنديها و رده بنديهاى ممالك جهان و تعيين ميزان «ترقّى» و «رشد» و «عقب ماندگى» آنها تنها با مقياس وضع اقتصادى و درآمد سالانه آنها صورت مىگيرد.
عنوان «مترّقى» و «پيشرفته» مخصوص كشورهايى است كه درآمد سالانه يك نفر به طور متوسط در آنها كمتر از مقدار معيّنى نباشد. كشورهاى در حال رشد به كشورهايى گفته مىشود كه درآمد سالانه آنها از آن كمتر، و بالاخره عنوان «كشورهاى عقب مانده» نصيب آنهايى است كه درآمد سالانه آنها از آن نيز كمتر است.
بنابراين ترقّى، رشد، عقب ماندگى همه بر محور درآمد مادى دور مىزند، و از ارزشهاى ديگر اجتماعى وانسانى (جز آنها كه مىتواند روى اقتصادى اثر بگذارند) خبرى نيست، و لذا همه كوششهاى دولتها در اين راه مصروف مىشود كه ميزان «درآمد سالانه سرانه افراد» كشور خود را بالا ببرند تا روزى عنوان افتخارآميز «كشور مترقّى»! را براى كشور خود كسب
كنند، امّا راه وصول به اين هدف هر چه باشد مهم نيست.
موضوع قابل توجّه اين جاست كه اگر اين كوششها براى بالا بردن در آمد سالانه و ترقّى اقتصادى در يك مقياس جهانى و به نفع عموم انسانها و كشورها صورت مىگرفت جاى شكرش باقى بود و ممكن بود به آن يك صورت «هدفى و انسانى» بدهيم.
ولى متأسّفانه چنين نيست، هر كشورى تنها به وضع خود مىانديشد و خواهان پيشبرد اقتصادى و درآمد سرانه خود مىباشد ولو به قيمت سقوط همه كشورها و ملّتهاى ديگر تمام شود، شاهد گوياى اين موضوع آمار هولناكى است كه اخيراً در جرايد انتشار يافت:
«كشورهاى توسعه يافته با اينكه 25 درصد مردم جهان را تشكيل مىدهند صاحب 85 درصد ثروت جهانند؛ و كشورهاى در حال رشد و عقب افتاده با اينكه 75 درصد هستند تنها 15 درصد ثروت جهان را در اختيار دارند و اين فاصله با گذشت زمان بيشتر مىشود»!
اين آمار نشان مىدهد كه يك اقليّت محدود از ملّتهاى
دنيا صاحب اكثريت قاطع ثروتهاى جهان هستند، و در آمد سالانه هر نفر از آنها درست معادل درآمد سالانه هفده نفر! از اكثريّت مردم جهان مىباشد.
از آن بدتر اين كه، على رغم صنعتى شدن كشورهاى ديگر، نه تنها اين فاصله با گذشت زمان كم نمىشود بلكه روز به روز بيشتر و اين شكاف عميقتر مىگردد.
جالب توجّه اين كه در اين كشورها نيز ثروتهاى كلان در دست عده معدودى است مثلًا در آمريكا طبق نوشتههاى ساموئيل كينك در سال 1946 يك كميته تحقيق مجلس سناى اين كشور اثبات كرد كه «تنها 5 درصد از شركتهاى عظيم آمريكا متجاوز از 80 درصد سرمايه كليه صنايع را در اختيار دارند، و بيش از 60 درصد كليه كارگران صنايع را به خود اختصاص دادهاند، و 84 درصد سود خالص كليه كارخانهها را منحصر به خود ساختهاند»!(1)
شايد بارها گفتهايم: دنياى امروز دنياى بزرگ شدن مقياسهاست يعنى غالب مشكلات و بدبختيهايى كه در گذشته در دايره كوچكى دامنگير بشر بود امروز در يك مقياس بزرگ
1) جامعهشناسى ساموئيل كينگ، ص 147.
جهانى به سراغ او آمده است.
مثلًا فئوداليسم و حكمت خان خانى را كه اجازه مىداد عده محدودى بدون دليل به اصطلاح صاحب «آلاف و الوف» گردند، و ديگران در محروميت به سر برند، برانداخته، اما خوب كه نگاه مىكنيم مىبينيم بر ويرانههاى «فئوداليسم محدود گذشته» اساس يك فئوداليسم بين المللى وسيع گذاشته شده، و اقليّتى از مردم دنيا، در يك مقياس هولناك، صاحب اكثريّت قاطع ثروتهاى دنيا شده، و فاصله طبقاتى خود را با ديگران روز به روز بيشتر مىكنند. خطر اين فئوداليسم وسيع بينالمللى مسلّماً به مراتب بيش از فئوداليسم محدود است، و آينده وحشتناك و قابل انفجارى در پى خواهد داشت، افنجارى كه در برابر آن بحثهاى مربوط به «زندگى مسالمتآميز» و مانند آن شبيه شبحهايى هستند كه در يك رؤياى شيرين مىبينيم و يا مانند نقشهاى زيبايى كه با نوك قلم يك نقاش چيره دست روى امواج آب زده مىشود!
اكنون بايد ديد سرچشمه اين «فئوداليسم جديد» كجاست و چرا اقليتى از «ملّتها» يا «شركتها» اكثريت سرمايههاى بزرگ جهان را به خود اختصاص دادهاند؟
اين سؤال در واقع يك پاسخ عمده بيشتر ندارد و آن اين كه: دنياى امروز به دو بخش تقسيم شده اقليّتى به صورت «توليد كننده» و اكثريتى به صورت «مصرف كننده» در آمدهاند.
به عبارت روشنتر: ممالك پيشرفته صنعتى همان طور كه سابقاً فرآوردههايى بيش از احتياج خود گاهى تا چندين صد برابر توليد مىكنند، كشورهاى استعمار شده غير صنعتى نيز مىكوشند از اين عطايا و موهبتهاى زندگى غربى برخوردار گردند، بديهى است توليد كنندگان فرآوردههاى خود را به رايگان در اختيار ديگران نمىگذارند، پول مىخواهند آن هم پول خودشان. بنابراين كشورهاى مصرف كننده بايد بكوشند واحد پول توليد كنندگان را (وبه اصطلاح ارز) به دست آوردند، اما از چه راه؟ از طريق فروختن موادّ اوليهاى كه براى توليد كنندگان جالب است. به چه قيمت؟ به همان قيمتهايى كه توليد كنندگان تعيين نمودهاند، و گاهى نام آن را قيمتهاى بين المللى مىگذارند.
به همين دليل بسيار ديده مىشود كه موادّاوليه به قيمت بسيار نازلى مثلًا از كشورهاى شرق به غرب مىرود و به صورت
مصنوعاتى گاهى صدها برابر قيمت اوّل باز مىگردد.
و همين تفاوت دايمى است كه فاصله بين اين دو دسته را همواره به نفع توليدكنندگان و به زيان كشورهاى مصرف كننده تغيير مىدهد.
دسته اوّل را روز به روز ثروتمندتر و دسته دوّم را فقيرتر مىسازد.
كشورهاى غير صنعتى و مصرف كننده چيزى غير از موادّ اوليه و منابع طبيعى خود براى عرضه كردن ندارند، ببخشيد، گاهى كارهاى فشرده خود را نيز عرضه مىكنند. فى المثل صنايع دستى و ظريف آنها كه مبالغ هنگفتى «كار متراكم شده» در آن انباشته است به قيمت بسيار نازلى فروخته مىشود.
مثلًا اگر بازار فرشهاى شرقى و مانند آن در غرب داغ است به همين دليل است كه كار در اين محيطها فوق العاده ارزان مىباشد، به طورى كه اگر بخواهيم يك قطعه فرش را با همين وضع با كارگر غربى تهيه كنيم ممكن است قيمت آن بيش از 20 برابر قيمت فعلى شود زيرا يك كارگر ساده غربى در بسيارى از موارد به كمتر از ساعتى يك دلار (حدود 8 تومان) قانع نيست!
خلاصه فئواليسم بين المللى با تمام آثار شوم و وحشتناك آن (از قبيل تراستها و كارتلها و بانكهاى سودجوى جهانى و جنبشهاى استعمارى وابسته به آنها) در راهى كه دارد همچنان پيش مىرود، و كشورهاى شرقى را كه غالب غير صنعتى و مصرف كننده هستند فقيرتر مىسازد مگر اين كه فرمول زندگى مردم اين سامان عوض شود. امّا چگونه و با چه برنامهاى؟
وابستگى بيش از حد «شرق» در مسائل حياتى، به خصوص فرآوردههاى صنعتى، به «غرب» كه در نظر ظاهربينان و كوته فكران حكم يك ضرورت پيدا كرده، بى شباهت به وابستگى افراد معتاد، به موادّ مخدّره، نيست. آنها نيز پس از انحراف و اعتياد، مصرف اين مواد را يك ضرورت حياتى براى خود مىپندارند و به همين دليل حاضر به دادن همه چيز در راه آن هستند!
اين هم روشن است همان طور كه افراد معتاد براى رهايى از چنگال اين عادت شوم دوران سخت و ناراحت كنندهاى را بايد بگذرانند: دوران امساك شديد و مبارزه قطعى با
اعتياد، و پس از آن دوران نقاهت و تجديد نيرو و نشاط از دست رفته، همچنين شرق براى رهايى از شر اين وابستگى غلط و خطرناك بايد رژيم سختى را در پيش گيرد، و براى گرفتن اين رژيم فداكارى زيادى بايد به خرج دهد.
براى قطع «پيوندهاى سرطانى اين وابستگى» و از ميان بردن همه آثار شوم اين «اعتياد مهلك» گذراندن مراحل زير لازم و قطعى است.
شرق بايد قبل از هر چيز راه صحيح اقتباس جنبههاى مثبت تمدّن غربى را بياموزد، يعنى آنچه را به او امكان استقلال اقتصادى و فرهنگى و سياسى مىدهد به خوبى فرا گيرد، و بهاى مناسبى كه آن را از صورت يك مبادله شرافتمندانه بيرون نبرد، در برابر آن بپردازد.
قسمتهاى مثبت و مفيد را بدون تعصب بپذيرد و قسمتهاى منفى و يا مثبتهائى كه به قيمت از دست دادن حيثيت و موجوديت او يا قسمتهاى مثبتتر تمام مىشود به دور بريزد.
زندگى مردم ژاپن در پارهاى از قسمتها مىتواند الهام بخش ساير كشورهاى شرقى گردد.
«در سال 1854 دستهاى از كشتيهاى ايالات متحده آمريكا دو بندر ژاپنى را به زور براى تجارت خود گشودند، و به دنبال ايشان دولتهاى انگلستان و فرانسه و روسيه نيز حق تجارت در آن سرزمين را به دست آوردند (و به اين ترتيب كشور ژاپن ميدان تاخت و تاز دول استعمارى شد).
در اثر تحريك غرور ملى ژاپنيها انقلاب 1867 به وجود آمد. اين انقلاب گو اين كه به توسط «فرماندهى كل قواى ژاپن» و به «تحريك دولتهاى استعمارى» (مانند هميشه) به خون كشيده شد، ولى به هر حال موجب قيام ملّت براى كسب (و اقتباس صحيح) تمدّن غرب گرديد. در اين قيام امپراطور جديد ژاپن، «موتسو هيتو»(1)كه با ملّت همراه بود تجديد ساختمان ژاپن؛ و تجدّدطلبى مردم را (به طرز صحيحى) رهبرى نمود.
از كشورهاى انگلستان و فرانسه و آلمان مستشاران و افسران و استادان لايقى (با توجّه به همه جهات مطلب) طلبيد، و به اروپا و آمريكا دانشجو فرستاد (و رهبرى دانشجويان را در مدّت تحصيل در خارج به عهده گرفت) و در سراسر ژاپن
1) موتسوهيتو)Mutsu Hito (
دبستانها و دبيرستانها تأسيس نمود.
و از سال 1870 به بعد به كشيدن راههاى آهن و خطوط تلگراف و ساختن كشتيهاى جنگى پرداخت ...
صنايع وسيع ژاپن به زودى بازارهاى آسيايى را زير سلطه خود گرفتند. نفوس آن كشور نيز به سرعت تكثير پذيرفت، و در سرزمينى كه بيش از نصف فرانسه وسعت نداشت 70 ميليون! جمعيت حاصل آمد (بدون اين كه تز حساب نشده و احياناً استعمارى كنترل مواليد را پيش بكشند و از فزونى جمعيت كه مسلّماً موجب فزونى نيروى انسانى و پيشرفت در زمينههاى مختلف است بهراسند) جمعيتى كه مجهز به صنايع مدرن و قواى نظامى و دريايى، نيرومند بودند، در حالى كه هنوز قسمت اعظم اين سرزمين (توجه كنيد: قسمت اعظم!) غيرقابل استفاده بود ...
به زودى ژاپن نيروهاى استعمارى اروپايى و آمريكايى را شكست داد ... و بدين طريق بود كه كشور ژاپن از صورت يك كشورعقب مانده كه مورد هجوم گرگهاى استعمار قرار گرفته بود به صورت يك كشور مترقّى ... در آمد.(1)
1) ميراث خوار استعمار، ص 443 و 444.
امروز هم صنايع ژاپن علاوه بر نفوذ در بازارهاى آسيايى و آفريقايى، به بازارهاى اروپا و آمريكا نيز راه يافته، و در بسيارى از زمينهها با آنها سرسختانه رقابت مىكند. در حقيقت كشور ژاپن هيچ گونه امتياز خاصّى ندارد كه اين امكانات را براى آن فراهم ساخته باشد، و مىتوان گفت امكانات بسيارى از كشورهاى ديگر شرق در زمينههاى مختلف با ژاپن برابر مىكند، يا از آن بيشتر است.
بناراين دليلى ندارد كه همه كشورهاى شرق- با يك روح همبستگى و همدردى- به پانخيزند و زنجير اسارت استعمار اقتصادى و فرهنگى غرب را پاره نكنند.
شرق به هر حال بايد خود را آماده قطع پيوندهاى غلط اقتصادى خود را از غرب كند، و روابط جديدى بر اساس صحيح، همچون روابط دو تاجر مستقل، بر اساس احترام متقابل، نه به معناى زندگى انگلى و اتكالى يك فرد مستمند به يك ثروتمند خودخواه، برقرار سازد.
تدريجاً دروازههاى باز خود را به روى مصنوعات غرب ببندد، و افراد را به مصرف مصنوعات داخلى تشويق
نمايد، و در صورت لزوم از هر گونه امساك و روزه دارى در اين قسمت مضايقه نكند، و اين وضع را تا آن جا ادامه دهد كه توازن كاملى ميان «صادرات و واردات صنعتى» آنها به وجود آيد، و اين رقم وحشتناك برترى واردات صنعتى بر صادرات به «صفر» برسد.
براى اين كار بايد آن چنان موج تبليغات نيرومندى در سراسر شرق به راه بيفتد كه همه اين حقيقت را به وضوح دريابند كه وابستگى فعلى به مصنوعات غرب يك نوع زندگى انگلى شرم آور است، و اين نوع زندگى علاوه بر ذلت و سرافكندگى و زبونى پايانش مرگ است. اين نوع زندگى هرگز براى يك انسان آزاده مايه افتخار نيست، و شايسته نيست.
به عكس مصرف كردن مصنوعات داخلى افتخار بزرگى محسوب مىشود، هر چه اين مصنوعات از نظر ظاهر برابر با انواع مشابه خارجى خود نباشد.
اين مبارزه بايد تا بيرون راندن كامل «گرگهاى استعمار» ادامه يابد.
جج
ممكن است كسانى تصوّر كنند اين انزواى اقتصادى
عملى نيست و باعث فلج شدن اجتماعات امروز شرق كه از فرق تا قدم در مصنوعات غربى فرو رفتهاند، خواهد شد.
ولى تجربه پاسخ قاطعى به اين گونه پندارهاى غلط و آميخته به ضعف و زبونى مىدهد. چين كمونيست اين نقشه را به طور كامل پياده كرده، و نه تنها دروازههاى باز خود را به روى مصنوعات بيگانه، بدون موازنه، بسته است بلكه از نظر سياسى و فرهنگى نيز در يك نوع انزواى شديد قرار گرفته. با اين حال نه تنها اين انزوا از قدرت و سرعت پيشرفت او نكاسته، بلكه غرور ملّى آنها را براى يك سازندگى اجتماعى همه جانبه، زنده ساخته، تا آن جا كه كشور آنها- على رغم همه مشكلاتى كه از طرف دولتهاى استعمارى براى آنان فراهم مىگردد- به صورت يكى از نيرومندترين و زندهترين كشورهاى جهان در آمده است.
اين امر نشان مىدهد كه ترس و وحشت از چنين انزوايى به كلّى بىاساس است.
اشتباه نشود مردود بودن رژيم سياسى يا اقتصادى چين از نظر ما مانع از توجّه به جنبههاى مثبت جنبش اجتماعى آنها نخواهد شد. ولى به هر حال اجراى اين طرح (طرح بيرون
ريختن صنايع بيگانه) در شرايط فعلى زندگى مردم شرق نيازمند به «فداكارى فراوان» است، همان فداكارى كه مردم ژاپن كردند، همان فداكارى كه مردم روسيه عقب مانده تزارى، و چين منزوى كردند.
آنها مىگفتند هر چه نداريم بايد نپوشيم، نخوريم، نخريم و از آن استفاده نكنيم. اين شعارى است كه گفتنش آسان است امّا انجامش به همان مقدار مشكل.
خطرى كه از ناحيه فرار مغزها و استعدادهاى لايق و بارور، كشورهاى شرق را تهديد مىكند به مراتب از خطر فرار سرمايههاى مادى و ارزها بيشتر است.
گر چه نقش ذخاير انسانى در سازندگى اجتماعات هنوز در اين محيطها به طور كامل مورد توجّه واقع نشده، ولى به هر حال جاى انكار نيست هر سرمايه و منبع قدرتى آن گاه منبع قدرت و سرمايه خواهد شد كه انسانى روى آن ايستاده باشد، و مغز توانايى آن را رهبرى كند.
و با توجّه به اين كه «آفرينش» در بذل و بخشش منابع
مادى آن قدر سختگيرى نكرده كه در دادن مغزهاى متفكّر و پر نبوغ.
و نيز با توجّه به اين كه كارهاى خلاق در عصر ما از صورت كارهاى ساده كه از عهده همه كس برآيد خارج شده و به صورت تكنيكهاى دقيقى در آمده كه تنها افراد پر استعداد قدرت هدايت آن را دارند.
با توجّه به اين اصول، مصيبتى را كه ممالك در حال رشد، و آنها كه مىخواهند عقب ماندگيهاى خود را به سرعت جبران كنند، از فقدان مغزهاى متفكّر مىبيند چقدر دردناك و قابل اهميّت است.
منابع سرشار شرق را بايد تنها استعدادهاى سرشار متفكّران شرق استخراج كند، و استخدام مغزهاى بيگانه گذشته از تأثير عميقى كه در پرورش عقده حقارت، و تحكيم پايههاى استعمار اقتصادى و سياسى دارد، به اين مىماند كه شخص بىسواد ثروتمندى كليد تمام گنجهاى خود، حساب و كتاب آن را به بيگانهاى بسپارد خود از آن بى خبر بماند.
براى جلوگيرى از فرار مغزها سه كار بايد به موازات هم انجام يابد.
اوّلًا، تا آن جا كه ممكن است دانشگاهها توسعه داده شود و از اين همه مخارج تجمّلى و غير ضرورى كم شود و به توسعه دانشگاه در تمام شهرهاى مهم افزوده شود، به طورى كه تحصيلات عالى، درست همانند تحصيلات متوسطه و ابتدايى به روى همه كس باز شد و نيازى به افكندن رحل اقامت در ديار بيگانه و حل شدن در آن اجتماعات پيدا نشود.
ثانياً، وسايل دلگرمى تحصيل كردهها و آنها كه تحصيلات عالى خود را با موفقيّت گذراندهاند- تا آن جا كه ممكن است- فراهم گردد، و به جاى اين همه پروبالى كه به اصطلاح به هنرمندان و هنرپيشگان داده مىشود، به اين قشر داده شود، و به طرز صحيحى به اجتماع معرفى گردند، و مخصوصاً نبايد فراموش كرد كه ايجاد دلگرمى هميشه نيازمند به صرف پول هنگفت نيست كه به عذر نبودن امكانات تعطيل گردد.
ثالثاً، بايد از دوران دبستان كوشش كرد كه اصول اخلاق و ايمان و علاقه به آب و خاك و هموطنان آن چنان كه در افراد تزريق شود و روح حقشناسى نسبت به سرزمينى كه آنها را پرورش داده آن چنان زنده گردد، كه بازگشت به وطن و خدمت به چنان سرزمينى كه همه گونه امكانات خود را به رايگان
در اختيار افرادش گذارده، به صورت يك دين وجدانى درآيد، و افراد با الهام از يك انگيزه درونى خود را موظّف به اداى اين دين بدانند.
مسلّم است هنگامى كه درهاى تحصيلات عالى به روى افراد بسته باشد، و مثلًا از سىهزار نفر ديپلمه آماده براى شركت در دانشگاه تنها سه هزار نفر حق شركت داده باشند.
و هنگامى كه مغزهاى توانا پس از ساليان دراز زحمت طاقت فرسا و خون جگر، به صورت يك گنجينه مهجور و فراموش شده در آيند، و افراد ديگرى كه در هيچ چيز با آنها برابرى ندارند. با استفاده از يك سلسله تشبثات و عناوين توخالى، به همه چيز برسند.
و مادامى كه ارزش اصيل در فكر افراد همان ارزش مادى و پول و آب و دانه باشد و مفاهيم ديگر از قبيل حقشناسى، خدمت به نوع، و علاقه به وطن هيچ گونه ارزشى نداشته باشد نبايد انتظارى جز ادامه وحشتناك فرار مغزها، و خالى شدن هولناك اين مناطق ازاستعدادهاى خلاق داشت، و تنها با حرف و سخن هم نمىتوان جلو آن را گرفت.
تجمّل پرستى هميشه مذموم و زشت است ولى اگر با
مصنوعات بگيانه صورت گيرد به درجات مذمومتر و زشتتر.
چه كسى است كه نداند امروز بازارهاى شرق مملو از اجناس لوسك و تجمّلى غربى است، و اين اجناس رقم بسيار مهمّى از واردات اين كشورها را تشكيل مىدهد، از اتومبيلهاى لوكس تجمّلى گرفته، تا هزاران نوع اسباب بازى خودكار و تزانزيستورى، و عروسكهاى خوشگل و خوش تيپ! درست به شكل همان دختر بچّههاى غربى با همان چشمهاى آبى و موهاى طلايى، بعضى با صدا، بعضى متحرّك بعضى غير متحرّك و هكذا! ...
اين سرگرميها و اسباب بازيها كه بعضى براى بزرگسالان و بعضى براى كودكان ساخته شده، به ضميمه انواع وسايل زيبايى از مژههاى مصنوعى گرفته، تا پوستيژهاى گوناگون و انواع پودرها و شيرهاى زيبايى، كه در واقع اسباب بازى زنان شرقى را تشكيل مىدهد، روى هم رفته مبالغ هنگفتى از ارزهاى اين كشورها را مىبلعد، ارزهايى كه به قيمت عمر و جان مردم اين سامان به دست آمده.
و اگر غلط نگفته باشم وضع بعضى از مردم شرق در اين قسمت بى شباهت به وضع جوان ولگردى كه خون خود را
مىفروشد تا شبى را با هروئين و مى و مطرب به صبح آورد، نيست.
كمترين اثرى كه خروج اين ارزها دارد اين است كه رقم مهمّى از ذخاير ملّى اين كشورها را به باد مىدهد، و مانع هر گونه پسانداز، و تشكيل سرمايههاى بزرگ و بالاخره صنعتى شدن اين كشورها مىگردد.
مردم شرق بايد به سوى يك زندگى ساده توجيه شوند، و خطرى را كه اين تجمّل پرستيها براى پس انداز و تشكيل سرمايههاى بزرگ و صنعتى شدن، علاوه بر زيانهاى فراوان اخلاقى آنها دارد به وسيله مطبوعات، راديوها، و فرهنگ و ديگر وسايل و طرق، درست دريابند.
و به موازات اين توجيه و تبليغ جلو اين سيل مرگبار لوكس پرستى نيز گرفته شود. ذكر اين نكته قابل توجّه است كه «جهش خيره كننده اقتصادى» بعضى از كشورهاى كمونيستى مانند روسيه، به مقدار زيادى مديون مبارزه با همين لوكسپرستى و تجمّلطلبى بوده است، آنها چند سال جلو اين سيل را گرفتند، و توانستند با ارز هنگفتى كه از اين راه به هدر مىرفت دست به يك جهش بزرگ اقتصادى بزنند.
تبديل زندگى آرام مقطوع به زندگى مشوش و لرزان اقساطى يكى ديگر از گرفتاريهاى خطرناك مردم شرق است.
براى روشن شدن اين واقعيّت ذكر اين نكته لازم به نظر مىرسد كه: دانشمندان اقتصاد، براى ثروت، سه نوع مصرف قائل هستند «ضرورت»، «ميل» و «هوس».
مصارف ضرورى مصارفى است كه نيازمنديهاى اصلى زندگى را تشيكل مىدهد از قبيل خوراك و پوشاك و مانند اينها.
«اميال» در مورد مصارفى گفته مىشود كه جنبه نيازمنديهاى اصلى ندارد ولى يك نوع «توسعه در زندگى» و تحصيل رفاه بيشتر محسوب مىگردد.
بالاخره «هوس» را درباره مصرفى مىگويند كه از متن و حاشيه زندگى بيرون است، و تنها وسيله ارضاى پارهاى از خواستههاى غير منطقى و غيرعقلايى مىباشد.
اين نكته نيز بسيار قابل توجّه است كه آمار نشان مىدهد بيشتر ثروتها و سرمايههاى بشر در دو قسمت اخير مصرف مىگردد، و بخش اوّل تنها قسمت محدودى از ثروت بشر را جذب مىنمايد!
زندگى اقساطى كمتر در مورد بخش اوّل دور مىزنند زيرا مردم آنها را غالباً بدون اقساط تهيّه مىكنند، بلكه قسمتى مربوط به بخش دوّم و قسمتى مربوط به سوّم است.
اين نوع زندگى گر چه در بدو نظر چنين مىنمايد كه تسهيلات فراوانى براى مصرف كنندگان كم درآمد به وجود مىآورد و به همه آنها امكان مىدهد كه از تمام وسايل حتى وسايل تجمّلاتى و لوكس زندگى بهرهمند گردند.
ولى با كمى دقّت روشن مىشود كه عادت به اين نوع زندگى سبب مىشود كه آخرين رمق اقتصادى مصرف كنندگان كم درآمد در چالههاى هولناك اين اقساط كه به دست خود در اطراف خويش كندهاند نابود گردد، و از هر گونه پس انداز و تشكيل سرمايههاى بزرگ، از طريق به هم پيوستن سهام كوچك، محروم بمانند.
و در عوض سرمايه داران بزرگ خارجى قسمت مهمى ازباب اصل مصنوعات و قسمت مهم ديگرى از باب «بهره و سود اقساط» كه رقم كلانى را تشكيل مىدهد دريافت دارند، و با يك معامله دو معامله انجام دهند يكى فروش مصنوعات وازده خود و ديگرى دادن وام و گرفتن بهره و رباى هنگفت!
و اينها همه مولود آن تسهيلات فريبنده است كه همه كس را به تهيه همه گونه اجناس ولو هيچ گونه ضرورتى نداشته باشد تشويق مىكند.
البتّه انكار نمىتوان كرد پرداختن اقساط در بعضى از موارد مشكلاتى را حل مىكند، ولى نه به اين صورت رسوايى كه امروز در محيطهاى ما درآمده است.
و عجيب اين است كه چون اجناس لوكس اقساطى غالباً چشمكهاى فريبندهاى دارند و افراد را بدون مطالعه كافى در پيرامون امكان پرداخت اقساط لازم، اسير چشمكهاى خود مىسازند، بسيارى از اين خريداران در دام عنكبوتى اقساط گرفتار مىآيند، و سود پشت سر سود به اصطلاح «بابت دير كرد» بايد بپردازند، و بالاخره فكر و انديشه و روح آزاد آنها را در چنگال خود چنان وامانده مىكند كه از خود به ديگرى نمىپردازند، و از بينش كافى در مسائل كلى و اصولى زندگى محروم مىمانند.
بايد مردم اين سامان را به خطرات اين نوع زندگى آشنا ساخت و جلو اين افراط كارى را گرفت، و ثروتهاى سرشارى كه از اين را به هدر مىرود براى رشت اقتصادى سالم
و امكان صنعتى شدن ذخيره نمود.
وجود دروازههاى باز شرق آن هم شرق سخاوتمند و مهمان نواز! در برابر توريستها كه در ميان آنها- مخصوصاً در سالهاى اخير- افراد جاسوس و ولگرد و گداى پشمالو نيز وجود دارد يكى از مشكلات اين كشورهاست.
درست است كه اين توريستها به ظاهر مخارجى در كشورهاى شرقى مىكنند و به اين وسيله مبلغى ارز با خود مىآورند، ولى اين موضوع مانع از اين نخواهد بود كه جهات ديگر قضيه مورد مطالعه واقع شود و تعديل عاقلانهاى در آن صورت گيرد.
بسيارى از آنها با يك دنيا تحقير با مردم اين نقاط رو به رو مىشوند و عقده حقارت آنها را ريشه دارتر از آن چه هست مىسازند.
عدّهاى از آنها مبلغ عقب افتادگى شرق پس از بازگشت، در ميان ملل خود هستند، و روزنامهها و عكس و تفصيلاتى كه پس از مراجعت از شرق ارائه مىدهند شاهد گوياى اين مدّعاست.
بعضى يك مشت بدآموزى و فساد اخلاقى با خود به ارمغان
مىآورند، و جمعى از غرب زدگان، با تماشاى آنها «آن چنانتر» مىشوند.
بعضى براى هدفهاى استعمارى و سياسى خود را درقالب توريست جا زده و هزار گونه لطمه جبرانناپذير مىزنند.
بعضى هم انصافاً دست گداهاى خودمان را از پشت بسته و نان آنها را چوب كردهاند!
مجموع اين ملاحظات سبب مىشود كه شرقيهاى مهمان نواز و سخاوتمند! در اين سخاوت و دروازههاى باز تجديد نظر كنند، و برنامههاى توريستى را تحت كنترل و حساب در آورند، و به خاطر درآمد مختصرى سرمايههاى مادى و معنوى بزرگترى را از دست ندهند، و شرايط و برنامهاى براى آنها در نظر بگيرند گو اينكه اين ملاحظات اصولى از اين منافع بكاهد. دروازه كشورهاى خود را تنها به روى آنها بگشايند كه داراى شخصيت و داراى اهداف صحيحى هستند.
شرق در گذشته سرچشمه اخلاق بود.
پيامبران و اديان بزرگ و مصلحان اخلاقى حتى مسيح عليه السلام پيامبر بزرگى كه غربيها معمولًا پيرو آيين او هستند همه از شرق برخاستهاند.
و در آن روزها كه شرق مركز بزرگترين تمدّنهاى جهان بود و عصر طلايى تاريخ شرق محسوب مىشد يك سلسله اصول اخلاقى بر افكار مردم اين سامان حكومت مىكرد.
شرق كم كم به خواب فرو رفت و هنگامى از اين خواب سنگين چشم باز كرد كه غرب با سرعت تمام به سوى يك «زندگى صنعتى» مىشتافت، و ميراث علمى شرق را بهتر از
خود او حفظ نموده! و از آن در اين نهضت صنعتى و علمى مايه مىگرفت.
شرقى خواب آلود كه دست پاچه شده بود هيچ چيز را نقدتر از اين نديد كه به دنبال قافله غرب بدود، و همه چيز- حتى اخلاق و مذهب- را از او بخواهد، در حالى كه خود غرب به همان نسبت كه در زندگى ماشينى فرو مىرفت عواطف و ارزشهاى اخلاقى خود را- جز اصولى كه ترك آن موجب لنگى زندگى صنعتى او مىشد- از دست مىداد.
فجايع دردناك دوران استعمار كه هنوز نمونههايى از آن در جنوب آفريقا در كشور نژادپرست «يان اسميتها»! و كشورهاى ديگرى به چشم مىخورد، و جنايات جنگهاى جهانى، و جنگهاى محلّى طولانى و وحشتناكى در ويتنام و بيافرا و خاورميانه كه آتش افروز همه آنها غربيها هستند مقياسى براى احترام آنها به اصول اخلاقى است.
به گفته خود دانشمندان غرب- آنها كه در ميان اين هيوهاى گيج كننده توانستهاند ارزش انسانى خود را حفظ كنند- غرب على رغم ظاهر آراسته كه دارد از درون بيمار است.
امنيت و آرامش روحى را از دست داده، ترس از جنگ مانند يك كابوس وحشتناك او را آزار مىدهد، در محيط زندگى داخلى و اجتماعى خود احساس امنيّت نمىكند.
غوغاى ماشينى و زندگى يك نواخت و بىروح ماشينى، روح او را سيراب نمىسازد. دائماً براى تنوعى در اين زندگى- حتّى به قيمت پاره كردن تمام قيود و رسوم اجتماعى كه زندگى هيپىها نمونهاى از آن است- مىكوشد، باز هم گمشده خود را نمىيابد.
سعى مىكند خود را به عالم بىخبرى بكشاند- آن جا كه سخنى از هيچ نيست- از مواد كشنده خطرناكى همچون «هروئين» و «ال.
اس. دى» براى رسيدن به آن عالم كمك مىگيرد، خلاصه نمىداند خلأ موجود در اين زندگى خالى را چگونه پر كند.
حادثهاى كه در اين اواخر در شهر رؤياپرستان يعنى «هوليود» روى داد، همان شهرى كه مىكوشد دنيايى را سرگرم كند و به اصطلاح نشاط و شادى براى جهانيان بيافريند، پرده از روى اين واقعيت دردناك برداشت و گوشهاى از اين تراژدى غرب را نشان داد.
پس از كشته شدن «شارون تيت» يكى از ستارگان معروف «هوليود» و عدّه ديگرى از ثروتمندان اين شهر سينمايى- آن هم به طرز فجيع و بسيار وحشيانه- يكى از مخبران جرايد آمريكا با همسر او فيلمساز لهستانى به نام «پولانسكى» مصاحبهاى به عمل آورد و در آن شرايط مخصوص كه بر اثر اين حادثه تكان دهنده آميخته با هوشيارى و روشن بينى خاصّى بود جملههاى جالبى گفت كه ترجمان واقعيت و مفهوم نهايى زندگى در محيطهاى ماشينى امروز است. او گفت:
«من مىبينم كه انسانيت در كوچه تاريكى مىدود كه انتهاى آن چيزى جز «نگرانى مطلق» نيست. به گمان من انسان در مسابقهاى است براى نابودى خود، و دنيايى كه در آن زيست مىكند.
ما همه از درون خود بيماريم، و اين بيمارى در سادهترين شكل خود كه همان نداشتنى ظرفيت براى دوست داشتن، و دوست داشته شدن است، نمود مىكنند ...»!
هنگامى كه امثال پولانسكى كه از پول و شهرت كافى و
زندگى مرفه بهرهمندند و در يك محيط رؤيايى از زيباييها زندگى مىكنند، به عنوان يك واقعيت محسوس و ملموس اين چنين ناله سر مىدهند، تكليف ديگران روشن است.
آرى سرانجام اين زندگى همان است كه اين آقاى فيلم ساز ثروتمند «شخصاً» در «انتهاى كوچه» به آن رسيده است، و آن «نگرانى مطلق» است، آرى «نگرانى مطلق».
و اگر او فيلمى از زندگى خود و ميليونها افرادى كه در مراكز تكامل تمدّن ماشينى امروز به سر مىبرند، و براى رسيدن به انتهاى اين كوچه به مسابقه خطرناكى دست زدهاند، بسازد، و اين فيلم برخلاف معمول بر اساس واقعيتهاى لخت و عريان- و نه رؤياها- پى ريزى شود، صحنههاى آخر آن جز ناكاميها، شكستها، ناامنيها، اضطرابها، و بالاخره بد بختى مطلق چيزى نخواهد بود.
اين همان است كه «نگرانى مطلق» به آن نام دادهاند، و مانند خوره از درون، انسان را مىخورد و مىتراشد و از بين مىبرد.
اين همان حالتى است كه به زندگى سه هزار ميليون نفر انسان، رنگ جنگ و رنگ مرگ داده است، و آن را به طرز
وحشتناكى تو خالى و بىارزش جلوه گر ساخته!.
بشريت امروز اگر از درون بيمار نبود آيا معنا داشت كه آن چنان انبار زراد خانه اتمى خود را- به گفته خبر گزاريها- مملو از خطرناكترين وسايل نابودى خود كند، كه يك پنجاهم آن (فقط 150)! براى نابود كردن تمام آباديهاى روى كره زمين كافى باشد؟!
در حالى كه هنوز بيش از دو سوم مردم دنيا- طبق آمارها- در گرسنگى به سر مىبرند.
اينها و دهها نمونه ديگر كه همه مىدانيم شاهد گويايى از بيمارى درونى است، همان بيمارى كه براى درمان آن راهى جز احياى ارزشهاى اخلاقى و انسانى، و استفاده از همه امكانات و بسيج همه وسايل تبليغاتى و فرهنگى به اين منظور، وجود ندارد.
پايان