ghaemiyeh.com
سرشناسه : بتنوني، محمد لبيب، - ۱۹۳۸م.
عنوان قراردادي : الرحلةالحجازيه
عنوان و نام پديدآور : سفرنامه حجاز يا الرحله الحجازيه/ تاليف محمد بيب البتنوني؛ ترجمه هادي انصاري
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ۴۷۲ ص.: مصور، نقشه.
شابك : ۲۴۰۰۰ ريال : 964-7635-17-6
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري/فاپا
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : بتنوني، محمدبيب، - ۱۹۳۸م. -- فرهاس
موضوع : سفرنامهها
موضوع : حج
موضوع : عربستان سعودي -- سير و سياحت
شناسه افزوده : انصاري، هادي، مترجم
رده بندي كنگره : DS۲۰۸/ب۲س۷ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۹۱۵/۳۸۰۴
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۲۷۶۹۶
ستايش پروردگارى را سزاست كه جهان و جهانيان، را آفريد، پروردگارى كه روح را در كالبد خاكى دميد و آدمى را با دادن عقل، از ديگر موجودات برتر ساخت و او را اشرف مخلوقات گردانيد.
آنگاه انسان را علم و معرفت آموخت و قلم را ابزار كار و وسيله نوشتن و انتقال انديشهها قرار داد و قلم را چنان ارج نهاد كه بدان سوگند ياد كرد!
درود بىپايان بر سرور كاينات، سيد اولين و آخرين، حضرت ختمى مرتبت، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله.
سلام بر ولى به حق او، حضرت على بن ابى طالب عليه السلام.
و سلام بر سرور زنان عالم حضرت زهرا و امامان معصوم عليهم السلام.
و سلام بر امام زمان، حضرت مهدى، ولى عصر (عج).
حرمين شريفين (مكه مكرّمه و مدينه منوره)، مقدسترين و والاترين شهرهاى مذهبى جهاناند كه در قلب مسلمانان جاى دارند. و كعبه، قبله يك ميليارد و اندى مسلمان است كه روزانه، سه يا پنج بار به سوى آن مىايستند و با پروردگار خود به راز و نياز مىپردازند.
همه ساله، ميليونها انسان، از زن و مرد مسلمان، از جاى جاى دنيا به آن ديار
مىشتابند و با حجگزارى و زيارت حرم نبوى و تربت پاك او به حق تقرب مىجويند.
برخى از كسانى كه اين توفيق و سعادت نصيبشان گرديده، با توجّه به زمينه فكرى و فرهنگى خويش كوله بارى از خاطرات و اطلاعات را براى بهرهمند كردن دوستان و آشنايان خود در اختيار مشتاقان گذاشتهاند.
مسلمانان از صدر اسلام تا كنون، توجه و اهتمام ويژهاى به اين دو شهر و آثار ماندگار و معالم جاودان آن داشتهاند، كه گاه به توصيف وجب به وجب و گام به گام آن پرداخته و هر رويداد و اتفاقى را به تفصيل بيان كردهاند.
تا كنون آثار مكتوب مسلمانان در اين زمينه به زبانهاى مختلف كه بيشتر آنها به زبان عربى و فارسى است، به نگارش درآمده و به چاپ رسيده است.
در سفرنامههاى سياحان و رحلهنگاران مسلمان و گاه صاحبان قلم و دانشمندان، همچون سفرنامه ناصر خسرو قباديانى (م: 438 ه. ق) و ابن جبير (م: 580 ه. ق) و ابن بطوطه (م: 756 ه. ق) اطلاعات گران سنگى در اين باره درج گرديده است.
لازم به تذكر است كه سنت سفرنامه نويسى در ميان حاجيان ايرانى محدود بوده و رواج چندانى نداشته است؛ به طورى كه در مدّت يك هزار سال و اندى، تنها آثار محدودى از اين خاطرات خطير و پر خاطره بر جاى مانده است.
«مرآت الحرمين» از جمله اين كتابها است كه به قلم سرلشكر ابراهيم رفعت پاشاى مصرى نگاشته شده و در آن به شرح مسافرتهاى خود به عنوان فرمانده پاسداران محمل مصرى و امير الحاج مصر در سالهاى 1320 و 1321 و 1325 هجرى پرداخته، و آگاهىهايش از مهمترين و سودمندترين آثار، در دو قرن اخير به شمار مىآيد كه به قلم اين جانب به فارسى ترجمه و منتشر شد.
و اكنون اين كتاب «الرحلة الحجازيه» يا سفرنامه حجاز، كه در پيشديد شما عزيزان است نوشته دانشمند و اديب مصرى محمد لبيب بتنونى است كه در سال 1327 ه. ق.
به همراه عباس حلمى پاشا «خديو مصر» به سفر حج رفته و اطلاعات نسبتاً سودمندى از حرمين شريفين و تاريخ قوم عرب، جغرافياى جزيرة العرب، تا زمان خويش را
منعكس كرده است.
بىگمان راهنمايى و همراهى انديشوران از نارسايىهاى اين ترجمه خواهد كاست.
در پايان لازم است از راهنمايىها و تشويق سرور عزيز و فاضل و ارزشمندم حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيدعلى قاضىعسكر كه در تشويق اين جانب نقش به سزايى داشتند تشكر كنم. همچنان كه از دست اندركاران مركز تحقيقات حج مستقر در قم نيز كمال تشكر و امتنان را دارم.
وما توفيقى إلّاباللَّه العلىّ العظيم
دكتر هادى انصارى
اوّل رمضان سال 1421/ آذر سال 1379
محمد لبيب بتنونى مصرى- آنچنانكه از سفرنامههاى او آشكار مىگردد- در ديوان دربارِ خديوىِ مصر «عباس پاشا حلمى دوم» مشغول خدمت بوده است. هنگامى كه خديو مصر، عباسپاشا حلمى دوم در روز 29 ذى القعده سال 1327 هجرى (مصادف با 12 دسامبر سال 1909 ميلادى) عزمِ سفر به ديار مكه و مدينه نمود، بتنونى را طىّ فرمانى به همراه ساير رجال دربارىِ خود به سفر بُرد.
پس از انجام فريضه حج و زيارتِ مدينه منوره، كاروانِ خديوى به مصر مراجعت نمود كه در اين هنگام، محمد لبيب بك بتنونى سفرنامه ارزشمند و پرمحتواى خود را به نام «الرحلة الحجازيه» به رشته تحرير در آورد كه اين سفرنامه تا كنون سه بار به چاپ رسيده است. نگارش اين كتاب، پيش از تأليف «مرآةالحرمين» ابراهيم رفعت پاشا بوده است؛ زيرا نامبرده در كتاب خود بارها از سفرنامه بتنونى ياد كرده است.
بتنونى داراى سفرنامه ديگرى به نام «رحلة الاندلسى» نيز بوده كه به هنگام سفرِ خود به اسپانيا، در سال 1926، ميلادى آن را نوشته است و مىتوان گفت كه تاريخ ارزشمندى از اندلس در اين زمينه به شمار مىآيد.
همچنين بتنونى دو كتاب ديگر به نامهاى: تاريخ حكومت بك و «الرحلة إلى آمريكا» يا سفرنامه آمريكا را نگاشته است.
از تاريخ تولد و يا وفات او آگاهىِ درستى در دست نيست ليكن به نظر مىرسد كه پس از سال 1350 هجرى وفات كرده است.
همه ساله، جمعيّتى حدودِ ربع ميليون (250000 هزار نفر) از مسلمانان، براى انجام فريضه حج، راهى سرزمينِ عرب مىشوند. از اين رو تصميم بر آن گرفتم كه درباره اين سرزمين، اطلاعاتى را به نظر شما خوانندگانِ ارجمند برسانم. اين گفتهها را به دو بخش تقسيم مىنمايم: بخش نخست را به ملّت عرب و ريشه و قبايل و تيرهها و دولتهاى آنان در پيش از اسلام و پس از آن اختصاص دادم و به صورت فشرده حقايق و گفتههايى را از ميان تاريخ براى شما بازگو نمودم؛ سپس به بخشى ديگر از جزيرة العرب كنونى و قبيلهها و حكومتهاى آن پرداختم.
قوم عرب از كهنترين ملتهاى جهان به شمار مىآيد، بطوريكه درازترين عمر در بين ملتها و وسيعترين حكومتها و سلطنتها متعلّق به اين ملت بوده است تا آنجا كه مىتوان گفت، از نظر فرهنگى و آبادانى، از قديمىترين ملّتهاى روى زمين به شمار مىآيد. آنان در پيش از اسلام داراى حكومتهاى درخشانى در تاريخ بودهاند.
همچنانكه بعد از اسلام نيز آن سرزمينِ پهناور و گسترده را كه داراى حدودى وسيع در اطراف جهان بوده، به زير سلطه خويش در آورده و مدّت زمانى دراز رتبه نخست را در
سياست جهانى از آنِ خود كرده بودند. در اينجا مناسب ديدم كه ملت عرب را نسبت به ريشه و اصالت آن، به سه بخش تقسيم نمايم: بخش نخست- «عماليق» يا «عرب بائدة»، دوم- «عرب قحطانى» و سوم- «عرب عدنانى».
اين قوم، از فرزندان «عمليق بن لاوذ بن سام» بودهاند و بنابر آنچه كه از ايشان اطلاع داريم، اين قوم نخست به حالت بدويت در صحراى ميان «عراق» و «عقبه» زندگى مىكردهاند؛ اينان از گروههاى كوچكى تشكيل شده بودند و به دنبال چراگاه و علف، از سويى به سوى ديگر حركت مىكردند. معمولًا هر يك از گروههاى ياد شده داراى رييس قبيلهاى بودهاند كه مديريت كارهاى آنان را بر عهده داشته است و قدرتمندان و سرسختان آنها، به امر بازرگانى ميان «بابل» و «مصر» اشتغال داشتند. اين قوم همچنان بر زندگىِ ساده خويش پايبند بودند تا اينكه آنچنان گسترده و قدرتمند گرديدند كه بر «بابل» غلبه يافتند. از اين پس در قرن بيست و پنجم پيش از ميلاد مسيح عليه السلام، دولتى را به نام دولت «ساموآبيين» (از فرزندان سام بن نوح) در آن سرزمين بوجود آوردند. اين دولت همچنان پابرجا بود، تا اينكه در قرن بيست و سوم پيش از ميلاد مسيح عليه السلام، پادشاهى از ميان آنان به نام «حمورابى» برخاست. او بر دولت «آشوريان» و پيرامون آن دست يافت، بطوريكه داراى سرزمينى وسيع و پهناور گرديد. در آن هنگام آنچنان اين حكومت پيش رفت كه در دوران خود به بالاترين سطح، از جهتِ ادبى و مادّى رسيد و آن سرزمين به «مملكت حمورابى» معروف گرديد. اين دولت تا اواخر قرن بيست و يكم پيش از ميلاد- يعنى تقريباً به مدّت چهار قرن- دوام يافت.
باستان شناسانى كه در باقى ماندههاى آثار «آشوريان» و «بابليان» به كندوكاو پرداختهاند، عقيده دارند كه بر تعداد بسيارى از آثارِ آنان، كه نشان از تمدّن و فرهنگ شهرنشينى آنها داشته، نوشتههايى با خط ميخى (1)نقش بسته است كه در اين زمينه اين قوم
1) عماليق، خط ميخى را از سومريان كه پيش از آنان بر بابل حكومت مىكردند، آموختند. چون اين خط بانوك ميخهاى آنان بر روى گِل نوشته مىشد، بدين نام مشهور گرديد. آنان بسيارى از اين سنگ نوشتههاى خود را در كورهها قرار داده و حرارت مىدادند تا اينكه مستحكم شود، بطوريكه با گذشت هزاران سال باقى بماند؛ تمدن عرب در اين خط، تأثير بسزايى گذاشت و شكل و خصوصيات فراوانى را بدان افزود، بطورى كه اين خط، تا پيش از اسلام، در يمن مورد استفاده قرار مىگرفت، ليكن خط ميخى با انتشار خط «نبطى» كه مورد استفاده حجازيان بود، متلاشى شد و از بين رفت.
را از كهنترين و پيشتازترين اقوام، در تمدن به شمار مىآورند.
هنگامى كه كمكم اين دولت رو به ضعف گذاشت و از قدرت آن كاست، سرزمينهاى پيرامون آن جدا گرديده «آشوريان» مستقل شدند.
آشوريان در پى استقلال خود، آنچنان قدرت پيدا كردند كه در سال 1280 پيش از ميلاد، در دوران پادشاهى «تغلاب بلسّر» بر بابل چيره شدند و حاكميت آن را به دست گرفتند. آشوريان پس از به قدرت رسيدن، شروع به آزار عربها كرده و با آنان رفتارى زشت و ناپسند داشتند. عربها اين ستم و بيدادگرى را تحمّل نكرده و گروه بسيارى از آنان، همانند هر زمان ديگر به هنگام ظلم و بيدادگرى، از آن ديار مهاجرت كرده و به سوى جنوب جزيرة العرب و غرب آن رهسپار گرديدند.
در آن هنگام كه دولت حمورابى در بابل مستحكم و پابرجا بود، «هكسوس» در قرن بيست و سوم پيش از ميلاد مسيح عليه السلام از تنگه سوئز به مصر وارد شد و بر سمت دريايى آن سرزمين چيره گرديد و حكومتى را در آن منطقه براى خود ايجاد كرد. اين حكومت مركز دولت خويش را شهر «صان» قرار داد و نخستين پادشاهان آنان «سلاطيس» نام داشتند كه از سَرانِ خاندان هفدهم مصر بودند. عرب رعاة، همچنان در مصر باقى ماندند تا اينكه مَلِك «تُحُتْمُسْ»- پادشاه «طيبه»- در حدود سال «1700 ق. م» آنها را از اين سرزمين راند.
از آنان آثار قابل ذكرى به جاى نمانده است و تنها آثارى كه مىتوان نام برد، مجسمههايى است از معبودهاى آنان، به ويژه از معبود «سوتيغ» كه همچنان باقى مانده است. گفته مىشود، فرعون دورانِ حضرت ابراهيم عليه السلام، كه عرب به او «سنان بن اشل»
مىگفتند و فرعون زمان حضرت يوسف كه «ريان بن وليد» ناميده مىشد و فرعون زمانِ حضرت موسى، كه به او «وليد بن مصعب» مىگفتند از اين قوم بودهاند. برخى تأكيد مىنمايند، كه فرعون سوم، از نژاد مصريان بوده است و گواه آنان اين است كه دو فرعون پيشين به خارجيان با ديده لطف مىنگريستهاند، ليكن فرعون سوم همواره بر آنان ظلم و ستم روا مىداشته است.
همچنانكه پيش از اين يادآور شديم، هنگاميكه عربِ شمال، پس از سقوط دولت حمورابيان در قرن بيستم، پيش از ميلاد مسيح عليه السلام به جنوب جزيرة العرب سرازير گرديدند، دولتى را بنامِ «عادِ نخستين» بنيان نهادند. آنان در ميان صحراهاى يمن و عمان، مسكن گزيدند. تاريخ نگارانِ عرب، عاد را از كهنترين ملّيتها به شمار آورده و بدين سبب، همواره براى هر شىء قديمى كه قدمت آنرا نمىدانند كلمه «عادى» به كار مىبرند.
آنان درباره اين قوم، سخنانى اغراق آميز را بيان كردهاند مثلًا گفتهاند؛ «عاد، 1200 سال عمر كرده و داراى چهار هزار فرزند پسر بوده است؟!»، از اين قبيل مطالب اغراق آميز كه مىتوانيد به تاريخهاى آنان مراجعه نمائيد.
همچنين آنان گفتهاند: «هنگامى كه «عاد» درگذشت، پس از او فرزندانش: شديد، شدّاد و ارم به حكومت رسيدند». و گفتهاند: «كه «شدّاد» همان كسى است كه شهر «إرم ذات العماد» را بنا كرد. برخى از مفسّران در تفسير آيه أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ* إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (1)
گفتهاند: «آنان ملتى بلند پايه بودهاند و «إرم» نام جدّ آنان و «ذات العماد» وصفى از آن قومِ عاد بوده است. دليلِ آنان نسبتى است كه به «ارم» داده مىشود، آنچنانكه مىگويند: «عادِ ارم» و «ثمود إرم». بطور كلى از اين گفتهها چنين بر مىآيد كه قوم «عاد»، داراى ساختمانهاى مستحكمى بودند كه در آن دوران، هيچ يك از دولتهاى شام، مصر و هند چنان ساختمانهاى مستحكمى نداشتند.
آيه ديگرى در سوره شعرا، در اين باره اين چنين فرموده است: أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ
1) فجر، 6- 7
آيَةً تَعْبَثُونَ* وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ (1).
يعنى در هر بلندى براى خود ساختمانى مستحكم بنا كردهايد و در آن كارگاههايى ايجاد مىكنيد، آنچنانكه مىپنداريد شما جاودانى خواهيد بود؟
در دوران شَدّاد، قومِ عاد طغيان نموده و به ظلم و فساد دست يازيدند، پس خداوند متعال «هود» را به جانب آنان فرستاد. اين پيامبر، قوم عاد را به تركِ بُت پرستى و عبادتِ پروردگار فرا خواند، آنان او را تكذيب كرده و همچنان در گمراهىِ خويش باقى ماندند.
در اين هنگام مدت زمانى دراز باران بر آنان قطع گرديد. آنها بدين منظور گروهى را به سوىمكّه (2)گسيل داشتند، ليكن همچنان در ظلم وستم خودباقىبودند. هنگاميكه حضرت هود عليه السلام مشاهده كرد كه خشم و عذاب الهى به سوى آنان سرازير خواهد گرديد، به همراه كسانى كه به او ايمان آورده بودند، از آنان كناره گرفته و به جاى دورى مهاجرت نمود.
از اين پس، پروردگار بادِ سختى را به مدت هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنان فرستاد كه همگى در نتيجه آن هلاك گرديدند.
برخى تاريخ نگاران بر اين عقيدهاند، كه «عاد» نخستين گروهى از شكست خوردگانِ عربِ «رعاة» بودند كه پس از رانده شدنشان از مصر، گِرد هم جمع گشتهاند.
بنابراين، اين قوم در آغاز، حكومتِ خود را در «احقافِ» مصر در (قرن هفدهم يا شانزدهم پيش از ميلاد) شروع نمودند.
هنگامى كه قومِ عاد هلاك گرديدند، هود و پيروان او باقى ماندند.
«لقمان بن عاد» كه به همراه نمايندگانِ عاد به مكّه رفته بود، به گروهِ هود پيوست و از آن پس تعداد فراوانى به آنان پيوستند، كه دولت نوينى را بنام «عادِ دوم» بوجود آوردند؛ اين حكومت در حدود هزار سال ادامه يافت، تا اينكه «قحطانيان» بر آنان چيره گرديده و
1) شعراء، 128- 129
2) عاد در صورتيكه گفته تاريخ نگاران را در اين باره- كه گفتهاند قومِ عاد در قرن بيستم پيش از ميلاد بهسوى سرزمين يمن سرازير گرديدهاند-، قبول داشته باشيم و قايل شويم كه نمايندگان آنان به قصد استسقاء به مكه آمده و قصد داشتند كه در كنار كعبهاى كه ساخته حضرت ابراهيم عليه السلام بود، استغاثه كنند! با اين حال برخى از همين تاريخ نگارانِ عرب گفتهاند: «نمايندگان عاد پيش از اين زمان بوده است!».
حكومتِ آنان محو و نابود گرديد.
باستان شناسان تاكنون اثرى از تمدن اين قوم بدست نياوردهاند. بلكه تنها به هنگام حفارى در سرزمين حكومتِ آنان به غارهايى كه در ميان سنگ بوجود آمده و بوسيله لايههاى ضخيمى از خاك و شن پوشيده شده است، دست يافتهاند، شايد! در آيندهاى نزديك به آثارى از آنان دسترسى يابند، كه بوسيله آن بتوان فرهنگ و تمدن آنان را شناسايى نمود.
«معينيون» يا «بنى معين»، قومى بودهاند كه در شرقِ سرزمين يمن و در شمال حضر موت، زندگىمىكردند. آنان در آن سرزمين حكومتى بزرگ و پهناور بوجود آورده بودند.
تاريخ نگارانِ عرب، در اين باره هيچ سخنى نگفتهاند و تنها اطلاعات ما در اين مورد از طريق مستشرقين- و به ويژه «هاليوى فرانسوى» كه از كشورش در سال 1869 ميلادى به اين ديار ماموريت يافته و در آن كشفيات فراوانى را كه مهمترين آن كشفِ شهر «معين» بود- بدست آمده است. از آن پس، باستان شناسان ديگرى از غربيان، مانند؛ «غلاذر آلمانى» و جُزاينها در اين باره تحقيقات فراوانى را بعمل آورده و آثارى را از اين حكومت كشف نمودند. طبق گفته آنان «بنى معين» داراى تمدن و فرهنگ پيشرفتهاى بوده و در دامنه كوههاى يمن و دشتهاى حضرموت به شغل كشاورزى و زراعت مشغول بودهاند. اين قوم با بوجود آوردن سدّها و باز كردن خليجها به سوى سرزمين خود، آب را به كشتزارهاى خويش جارى نمودند.
تاريخ نگاران درباره عمر اين آثار اختلاف كردهاند، برخى تاريخ آنها را به قرن چهاردهم پيش از ميلاد رسانيده و برخى ديگر تاريخ آنها را به قرن هشتم يا هفتمِ پيش از ميلاد متعلّق دانستهاند. در اين ميان، استاد «هومل آلمانى» كتابى درباره زبانِ آنان و زبانِ سبأ نگاشته است.
اگر بر آثار باقى مانده از آنان، خط ميخى و لغتهاى بابلى بكار رفته باشد، بدون شك «معينيون» از عمالقه شمال بودهاند. بنابراين در صورتيكه اين گروه، از ميان «عاد
اول»- كه به اين سرزمين سرازير گشتهاند- نباشند، از «عادِ دوم» به شمار خواهند آمد. در هر صورت بطور قطع نمىتوان درباره اين تمدّن سخنى گفت تا اينكه نتيجه كار باستان شناسان و حفّاران مشخص گردد، كه اميد آن داريم بزودى اطلاعاتِ عميقتر و مهمترى را به دست ما بدهند!.
مورخان عرب اين دو قوم را از «عرب بائده» به شمار آوردهاند؛ اين دو در «يمامه»، شرق بلادِ عرب سُكنى گزيده بودند. قوم «طسم» همواره به علّت قدرت و زبردستى كه دارا بوده به «طسم فرمانروا» معروف بودهاند. مركز حكومتِ آنان شهرى بنام «القريه» بوده و هم اكنون بنام شهر «حجر» معروف مىباشد كه آثار بازمانده از آنان اكنون هم در آن به چشم مىخورد. همچنين در شهر «جعده»، هم اكنون كاخى ديده مىشود، كه بدان «كاخ العادى» گفته مىشود (و ادّعا مىكنند كه از آثار كهن بجاى مانده مىباشد)؛ شايد! اين ادّعا صحيح باشد زيرا اين دو قوم هم زمان با «عاد» و يا زمانى كوتاه پس از آنان به اين سرزمين وارد گرديدهاند و ممكن است كه «عاد» بر آنان حكومت مىكرده و پس از هلاك شدن عاد، مدّتى را به تنهايى گذرانيدهاند تا اينكه سرانجام به زير سلطه «تبّعيان» در آمدند. اين دو قوم همچنان بدين صورت باقى بودند تا اينكه مردى ظالم و فاجر كه بر «طسم» حكومت مىنمود، مقرر نمود كه هيچ دخترى از «جديس» حق ازدواج ندارد مگر اينكه پيش از داماد، او (حاكم فاجر طسم) بر آن داخل شود! در اين هنگام جديس بپا خاستند و بر قتل او هم پيمان گرديدند. بدين منظور سلاحهاى خود را در زير خاك مدفون كرده و او را به وليمهاى در ميان خود دعوت كردند، نامبرده به همراه جمعى از ياران خود به ميان آنان آمد، در اين هنگام بر او حمله كرده و او و يارانش را به هلاكت رسانيدند. شخصى از «طسم» به سوى تُبَّع «حسان ابوسعد» گريخته و از او يارى طلبيد، نامبرده لشكر خود را به سوى «جديس» گسيل داشت. قوم «طسم» به او گفتند كه در يمامه زنى بنام «زرقاء» وجود دارد كه فاصله سه شب از يمامه را با چشمان خود مىبيند! ترس آن داريم كه آن زن ما را ببيند و قوم خويش را از ورود ما آگاه نمايد. (تُبَّع) به لشگريان خود دستور داد كه هر يك
قسمتى از شاخههاى يك درخت را بر سر خود گرفته و به حركت در آيند.
آنان اين كار را انجام دادند، «زرقاء» همگى را مشاهده كرده و به قوم خود اين چنين گفت:
إنى أرى شجراً من خلفه بشر فكيف تجتمع الأشجار و البشر
ثوروا بأجمعكم فى وجه أوّلهم فإنّ ذلك منكم فاعلموا ظفر (1)
اى مردان قبيلهام آماده شويد و به نخستين آنها حملهور شويد، كه اين كار از شما همانا پيروزى به همراه دارد».
آنان گفته او را باور نداشته و او را مورد استهزاء خويش قرار دادند!.
بنابراين لشكريان «تُبع» به سرزمين آنان وارد شده و همگى را به هلاكت رسانيدند.
گروهى از «طسم» كه باقى مانده بودند، از يكديگر جدا شده و به سوى جزاير بحرين روانه شدند. از اين پس- در آغاز قرن پنجم مسيحى- نام آنان از ميان برداشته شد.
ثمود يكى از اقوام «عمالقه» به شمار مىآيد. كه از «يمن» به سوى شمال حركت كرده و در محلّ «مداين صالح» سكونت نمودند. از آن پس دولتى پهناور را در آن سرزمين بوجود آوردند. كه آثار آن تا كنون برجا باقى مانده است. مهمترين آثار باقى مانده آنان، «قصر البنت» است كه تاكنون نقش و نگارهايى بر آن- از تاريخى كهن تقريباً نزديك به ميلاد حضرت مسيح عليه السلام- باقى مانده است.
تاريخ نگاران در مورد آنان اختلاف نظر دارند برخى آنها را از ياران پادشاه نبطىها كه در «بطره» زندگى مىكردند و برخى ديگر آنها را تابعينى از حكومت اعراب نبطى به حساب آوردهاند، كه در پايان اين كتاب به هنگام سخن درباره «مداين صالح» شرحى را در مورد آنان آوردهايم.
1) «من درختانى را كه در پس آنها مردانى هستند مىبينم، پس چگونه مردان با درختان جمع مىشوند؟.
قحطانيان، از «بنى قحطان بن سبأ» بزرگ فرزند «سام بن نوح»، به شمار مىآيند. اين قوم در شمال جزيرة العرب زندگى مىكردند و در قرن هشتم پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام، به هنگام تسلطِ آشوريان بر آنان، به سوى بلاد يمن كوچ كردند. شايد اين قوم، از معاصرين معينيان بودهاند كه سرانجام بر آنان چيره گرديدند و در يمن، دولت نوينى را تشكيل دادند كه تاريخ نگاران عرب آنان را «سبأ نخستين» نامگذارى كردهاند.
بيشتر تاريخ نگاران به هنگام سخن درباره «سد مأرب»، از آنان ياد كردهاند. نخستين بار، «همدانى» شرح گستردهاى در مورد آنان به رشته تحرير در آورد؛ پس از او «ارنو»، «هاليوى» و «غلاذر»، در قرن گذشته مطالبى درباره آنان نوشته و علاوه بر تاييد گفتههاى «همدانى»، مطالب و اطلاعات تازهاى را بر اساس كشفيات، بر روى آثار باقيمانده از آنان كه هم اكنون در موزههاى اروپا قرار دارد- و شامل نقش و نگارهايى برروى سنگ و برنز است-، اضافه نمودند. از مجموع گفتار آنان، چنين بر مىآيد كه آبهاى حاصل از باران، در بلنديهاى بلاد يمن، بصورت سيلهايى بزرگ به سوى درههاى شرق و غرب آن سرزمين سرازير مىشد. درهّهايى كه در شرقِ شهر «مأرب» قرار داشتهاند، همگى به سوى دشتى بنام «ميزاب» سرازير مىگرديدهاند؛ كه اين مكان داراى ارتفاعى در حدود يك هزار و صد متر بالاتر از سطح دريا بوده و اطراف اين دشت بوسيله كوههايى پوشيده شده است؛ اين دشت در طرف شمال شرقى آن باريك گرديده و در ميان دو كوه بنامهاى، «بَلْق الأيمن» و «بَلْق الأيسر» كه به گفته (همدانى) داراى مسافتى در حدود 600 قَدَم يعنى تقريباً 400 متر از هم فاصله داشته است.
اين گردنه، «وادى أذينه» نام داشته كه بعد از آن، دشت فراخ، گستردهاى قرار داشت كه آبِ سيلها بر آن جارى گرديده و از بين مىرفت.
«سبئيها»، در فاصله كوتاهى از اين گردنه، در اين دشت، سدِّ بزرگى از سنگ را به طول 800 ذراع و عرض 150 ذراع- كه به كمك دو كوه بَلَق در خارج و مجراى عمودى در تنگه «أذينه» آب را از مجراى اصلى آن به سوى راست و چپ منحرف مىكردند، بنا كردند- و برروى وروديهاى آب آن سدهاى ديگرى بوجود آوردند، بطوريكه آب را به
سوى مناطق مورد دلخواه خود بر حسب ارتفاع زمينها يا كاهشِ آب آن به جريان مىانداختند. اين سدّ همانى است كه به «سد العرم» معروف مىباشد و نخستين بار، از سوى «يثعمر» پادشاه «سبأ»، در قرن ششم پيش از ميلاد بنا گرديد،- نام اين پادشاه را اخيراً بر روى كوه بَلق در برابر سد ياد شده بر روى سنگ يافتهاند- پس از او، جانشينان وى مواردى را بر آن اضافه نمودند بطورى كه اين سدّ و آبِ آن آنچنان مفيد گرديد كه تمامى صحراى آن منطقه را حاصلخيز كرده و محصول فراوانى را در سرزمين يمنِ شرقى به عمل آورد. اين سدّ صحراى خشك را به كشتزارها و مزارع فراوانى تبديل نمود، تا آنجا كه سرزمين سمت راست آن را به «بهشت راست» و سرزمين چپاش را به «بهشت چپ»، تعبير مىكردند.
اين سدّ (1)همچنان پابرجا بود، تا اينكه قسمتى از آن ويران گرديده و آب انبار شده در پشت آن آنچنان زيانى را به آن منطقه وارد ساخت كه در نتيجه آن حكومت سبأ از ميان برداشته شد و مردمان آن دچار پراكندگى گرديدند و در اين ميان بخشى از آنان كه «خزاعه» بودند به سوى مكه و بخش ديگرى از آنان يعنى «اوس» و «خزرج»، به يثرب (مدينه) و قسمتى بنام «أَزْد»، به عمان و يمامه و «مزيقيا» كه «غسانيان» از آنان به شمار مىآمدند به شام و «لخميان» كه منذريها از آنان به شمار مىآمدند، به عراق كوچ كردند.
و بدين صورت، سلسله «سبأ نخستين»، به پايان رسيد كه در مَثَل مىگويند: جمعيت سبأ پراكنده و متفرق گرديد.
1) پس از شكسته شدن اين سد، پادشاهان «حمير» از نو آن را بنا كردند و همواره نسبت به تعمير وساختمان آن همّت به خرج مىدادند. اخيراً نوشتههايى حك شده برروى برخى از قسمتهاى سنگى آن بوسيله «غلاذر» خوانده شده كه نشان از تعمير و مرمتى است كه از سوى «ابرهة اشرم» بر آن صورت پذيرفته و اين سنگ نبشته، چگونگى ورودِ اهل يمن به سرزمين حبشهاىها را شرح داده، همچنانكه يادآور گرديده است كه «سد مأرب» پس از شكسته شدن از سوى «ابرهه» مجدداً تعمير و مرمّت گرديده است. در اين باره به كتاب العرب قبل الاسلام نوشته جرجى زيدان مراجعه شود اين سدّ، مجدداً پيش از اسلام شكسته شد، كه ديگر مورد توجه قرار نگرفت و هم اكنون آثارى از آن- به ويژه قسمت غربى آن- بجاى مانده است.
تصوير ص 15 تمهيد از كتاب اصلى
تاريخ سبأ به تفصيل در قرآن كريم آمده است. خداوند، مىفرمايد:
لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ يَمِينٍ وَشِمَالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ* فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَى أُكُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ* ذَلِكَ جَزَيْنَاهُمْ بِمَا كَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ* وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرىً ظَاهِرَةً وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِي وَأَيَّاماً آمِنِينَ* فَقَالُوا رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ (1)
«براى قوم «سبأ»، در محل سكونتشان نشانهاى (از قدرت الهى) بود: دو باغ (بزرگ و گسترده)، از راست و چپ، رودخانه عظيم با ميوههاى فراوان و به آنها گفتيم: «از روزىِ پروردگارتان بخوريد و شكر او را بجا آوريد!، شهرى است پاك و پاكيزه، و پروردگارى آموزنده (و مهربان)!». اما آنها از خدا روى گردان شدند، ما سيل ويرانگر را بر آنان فرستاديم، و دو باغ (پربركت) شان را به دو باغِ (بىارزش)، با ميوههاى تلخ و درختان شورهگز و اندكى درخت سِدر مُبَدَّل ساختيم؛ اين كيفر را بخاطر كفرانشان به آنها داديم و آيا جز كفران كننده را كيفر مىدهيم؟! و ميان آنها بطور متناسب (با فاصله نزديك) مقرر داشتيم، (و به آنان گفتيم): شبها و روزها در اين آباديها با ايمنى سفر كنيد. ولى (اين ناسپاس مردم) گفتند: «پروردگارا، ميان سفرهاى ما دورى بيفكن» (تا بينوايان نتوانند دوش به دوش اغنيا سفر كنند! و به اين طريق) آنها به خويشتن ستم كردند! و ما سرنوشت آنان را داستانهايى (براى عبرت ديگران) قرار داديم و جمعيّتشان را متلاشى ساختيم».
هنگاميكه بنيان و اساس دولت «سبأ اول» منهدم شده و پايتخت آنان شهر «مأرب» از هم متلاشى گرديد، حكومت در سرزمين يمن به دست افرادى كه در آن باقى مانده بودند، افتاد. در اين حال در هر كوى و دهكده و يا شهر و كاخى رييسى حكمرانى مىكرد. اين رييسان را «اذواء» مىناميدند و غالباً هر يك از آنان را پس از اضافه كردن نام
1) سبأ، 15- 19
شهرشان مىشناختند، بعنوان مثال؛ ذوناعط، ذوريدان و ذوظفار، يعنى صاحب و بزرگ ناعط و صاحب ريدان، يا صاحب ظفار. مشهورترين اين كاخها كه بوسيله شعراى عرب و تاريخ نگارانِ آن- به ويژه همدانى- در وصف آنها مبالغه كردهاند، عبارتنداز: كاخ ناعط، كاخ سلحين، كاخ كوكبان، كاخ غمدان و كاخ بنيون و جزانيها.
معمولًا هر يكاز آنان كهداراى قدرت بيشترى بود بر رؤساى ضعيفتر از خود غلبه كرده وملكاورازير سلطه خويش درمىآورد. در اينصورت تمامى منطقه تحت فرمانروايى او را «محفد» و صاحب آن را «قيل» مىناميدند. گاه چند محفد، زير نفوذِ يك شخص قرار مىگرفت كه در اينصورت تمامى آن سرزمينها را «مخلاف» و حاكم آن را «مَلِك» مىناميدند و دولت «حمير» از كوچك و بزرگ آن بدين صورت تشكيل گرديده بود.
اين وضع، همچنان با اين كيفيت، در اين سرزمين برقرار بود، تا اينكه صاحب ريدان (ظفار) كه «علهان» نام داشت، در پايان قرن اوّلِ پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام، قيام كرد و بر تعدادى از «مخلاف» ها و «محفد» ها غلبه كرد و حكومت «حمير دوم» (1)را بنا نهاد.
اين دولت، در دوران جانشينان او همچنان رو به توسعه بود، تا آنجا كه در دوران
1) حمزه اصفهانى گفته است: «پادشاهان حمير بيست و شش نفر بودهاند، كه به مدّت 1700 سال حكومتكردهاند و عبارتنداز: حارث رايش مدّت 125 سال، أبرهه ذوالمنار مدّت 183 سال، افريقش، فرزند ابرهه به مدّت 164 سال، العبد ذوالاذعار مدّت 25 سال، هدهاد بن شرحبيل مدّت 75 سال، بلقيس، دختر هدهاد مدّت 20 سال، ناشر ينعم مدّت 85 سال، شمر يرعش مدّت 37 سال، أبومالك مدّت 55 سال، تبع بن الاقرن مدّت 53 سال، ذوحبيشان مدّت 70 سال، الاقرن بن ابومالك مدّت 163 سال، كليكرب مدّت 35 سال، اسعد ابوكرب مدّت 120 سال، حسان بن تبع مدّت 70 سال، عمرو بن تبع مدّت 63 سال، عبيد كلال مدّت 74 سال، تبع بن حسان مدّت 78 سال، مرثد بن عبيد مدّت 41 سال، وليعة بن مرثد مدّت 73 سال، ابرهة بن صياح كه مدّت حكومت او نامعلوم است، صهبان بن محرث مدّت 15 سال، حسان بن عمرو بن تبع مدّت 57 سال، ذوشناتر مدّت 27 سال، ذونواس مدّت 20 سال، و ذوجدن به مدّت 8 سال حكومت كردهاند؛ بر اين اساس نخستين پادشاه آنان، يعنى «حارث رايش» در قرن دوازدهم پيش از ميلاد حكومت مىكرده است. تاريخ نگار غربى، «نويل دى فرجيه» در كتاب خود «تاريخ العرب»، به همين صورت نام آنها را نگاشته است، ليكن ابوالفداء و ديگر مورخان عرب، در اين باره با آنان هم نظر نبودهاند.
«شمر يرعش»، حضرموت و دنباله سرزمينهاى شرقىِ آن، زير نفوذ آنان در آمد. و از اين پس حكومتى به نام «تُبّعيان»- (واحد آن تُبَّع مىباشد) كه به معناى شاه شاهان بوده و در اصطلاحِ روميان به معناى امپراطور بود-، بوجود آمد. حكومت آنان، بوسيله جانشينانِ آنها، تا سال 525 پس از ميلاد، يعنى به مدّت 630 سال، ادامه يافت و پادشاهان زيادى بر آنها حكومت نمودند. (1)مشهورترين پادشاهان تبعيان، (هدهاد) بوده است كه از سال (374- 345) پس از ميلاد حكمرانى كرده است. پس از او «كرب اسعد» در سالهاى (420- 385) پس از ميلاد و «حسان بن أسعد» كه بين سالهاى (455- 420) ميلادى و «ذونواس» طى سالهاى (525- 515) ميلادى، حكومت كردهاند.
حكومت «تُبّعيان» از تمدن و فرهنگ ويژهاى برخوردار بود آنچنان كه در آن هنگام، سرزمين آنان نزد روميان، به «بلاد عرب سعيده» معروف بود كه عربها به آن، اليمن الخضراء (يمن سرسبز) مىگفتهاند. تمدن و فرهنگ آنان كمتر از تمدن و فرهنگ آشوريان- و ديگر حكومتهايى كه در شمال جزيرة العرب قرار داشت- نبود و گاه مىتوان گفت، كه پيش از آنها به شمار مىآمده است.
اين گستردگى و پيشرفت در نتيجه برخورد آنان، با بازرگانانِ هندى، ايرانى، حبشهاى، مصرى و سورى بوده است. كشاورزى آنان، آنچنان پيشرفته بوده، كه تمامى سرزمين (محل حكومت) آنها پوشيده از كشتزار، گلستان، باغ و بوستان بوده است.
1) درباره تعداد پادشاهان تبّعيان و نام هر كدام از آنها و مدّت حكومتشان، ميان تاريخ نگارانِ عرب و تاريخ نويسان كنونى- كه نوشتههاى خود را بر پايه آثارِ بجاى مانده از آنان نوشتهاند-، اختلاف نظر وجود دارد. پادشاهان تبّعيان، بر اساس نوشته كتاب «العرب قبل الاسلام» چنين بيان شده است: «شمر يرعش، كه مدّت حكومت وى از سال 300- 275 ميلادى بوده است؛ سپس حكومت ذوالقرنين الصعب افريقش بين سالهاى 320- 300 ميلادى، «عمرو» شوهر بلقيس 330- 320 ميلادى، «بلقيس» برادر بلقيس كه از سال 374- 345 ميلادى، «ميلكرب ينعم» 385- 374 ميلادى، «ابوكرب اسعد» 425- 385 ميلادى، «حسان بن اسعد» 425- 420 ميلادى، «شرحبيل يعمر بن أسمد» 470- 455 ميلادى، «معد يكرب ينعم» و فرزندش لحيعه و شايد لهيعه 495- 470 ميلادى، «مرثد اللات ينوف» 455- 425 ميلادى، «شرح نيوف» 515- 495 ميلادى، «ذونواس» دميانوس 525- 515 ميلادى و «ذوجدن» كه حكومت او در سالهاى 533- 525 ميلادى بوده است.
آنان از كوههاى اطراف خود، معدنهاى گوناگونى، از قبيل معادنِ طلا، نقره، سنگهاى قيمتى مانند: ياقوت، زمرّد و عقيق استخراج مىكردند.
بدين مناسبت «سبئىها» و «حميريها»، از ثروتمندترين مردم روى زمين در آن زمان به شمار مىآمدند و از نظر تمدّن و رفاه از سطح بالايى برخوردار بودهاند؛ آنان داراى كاخهاى مُجَلَّل، باغهاى پر گل و اثاثيهاى زيبا بودهاند، آنچنانكه شعراء و تاريخ نگاران، در وصف كاخهاى آنان قلم فرسايى كردهاند كه در اينجا گفته همدانى در وصفِ كاخ «كوكبان» را براى شما بيان مىكنيم:
«اين كاخ از برون، پوششى از نقره داشت كه روى آن بوسيله سنگ سفيد تزيين گرديده بود و از درون، بوسيله چوب درخت عرعر، كاشيكارى، عقيق رنگارنگ و ديگر سنگهاى گران قيمت آذين گرديده بود».
درباره كاخ «بينون» اينگونه سروده شده است:
وَ اسْأل بينونَ و حيطانها قد نُطِّقت بالدرّ والجوهر (1)
حكومت «تبّعيان»، تنها بر سرزمين يمن سايه نيفكنده بود بلكه سرزمين حجاز و يمامه و فاصله ميان آن دو را- كه قبايل عرب عدنانى و جز اينها در آن ساكن بودند- فرا گرفته بود و اين دولت به دوران «أسعد أبوكرب» و فرزندش «حسان»، تا شام و سرزمين ايران و هند، گسترش يافت؛ آناناز طرف خود، حُكّامى را از عربها، براى آنها قرار مىدادند كه آنان را «ملك» مىناميدند، مانند: «زهير بن حباب كلبى» و جز اينها.
همواره هيئتها و فرستادگانى از جزيره به سوى آنان مىآمد و شكايات خود را با آنها در ميان مىگذاشتند و از تحفهها و پيشكشهاى آنان بهره مىبردند.
حكومت «تبعيان»، همچنان در يمن پابرجا بود، تا اينكه «ذونواس»، ظلم و ستم خود را بر مسيحيان نجران آغاز كرد و آنان را به جرم آنكه مسيحى بودند- و خود بر دين يهود بود- به قتل مىرسانيد. اين ظلم و جور تا آنجا پيشرفت، كه گودالهاى وسيعى را
1) درباره بينون و ديوارهاى آن سؤال مىكنم، كه با دُرّ و جواهر كمربندى برخود بسته است.
حفر كردند و در آن آتش قرار دادند و هر يك از مسيحيانى را كه حاضر به تغيير دين خويش نبودند، در ميان آتش مىانداختند. داستان «اصحاب اخدود»، در سوره بروج، براى سختىهايى كه بر آنان وارد گرديده است، آمده همانجا كه خداوند فرموده است:
قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ* النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ ... (1).
مردم نجران رو به سوى «نجاشى» در حبشه آوردند و از او يارى طلبيدند، نجاشى كه بر دين مسيحيت بود، لشكر خود را به فرماندهى «أرياط» به سوى آنان گسيل نمود، كه در ميان آنان افسرى بنام «ابرهة الاشرم» بود، هنگاميكه «ذونواس» از حركت آنان آگاه گرديد، با سپاهى به جنگ آنها برخاست و جنگ سختى ميان آنان درگرفت، ليكن (ابونواس) در اين جنگ شكست خورد و متوارى گرديد و از بيم آنكه در دست دشمن بيفتد، خود را در آب انداخت و غرق نمود. پس در اين هنگام حبشهاىها بر سرزمين يمن دست يافتند و «ارياط» پس از آنكه بيست سال بر يمن حكومت كرد، درگذشت، پس از او، «ابرهه» جانشين وى گرديد، او پايتخت حكومت خود را «صنعا» قرار داد؛ بعد از اين «ابرهه» لشكر خود را از «صنعا» به سوى مكه آورد و در نتيجه شكست خورد و به صنعا بازگشت و پس از 43 سال حكومت، با بيمارى از پاى درآمد. پس از او فرزندش «يكسوم»، به مدّت بيست سال بر آنان حكومت نمود، كه سرتاسر حكومت او، ظلم و ستم و بيدادگرى بود. پس از او، برادرش «مسروق بن ابرهه»، جانشين وى گشت، كه ظلم و ستم او، از برادرش افزون بود. هنگاميكه «ذونواس» هلاك گرديد، اميرى از خويشاوندان او، بنام «ذويزن» (جدن) قيام كرد و برخى از قسمتهاى اين سرزمين را به تسلط خويش در آورد و مدّت هشت سال حكومت نمود. سپس حبَشىها بر او چيره گرديدند و او مجبور به خودكشى گرديد.
فرزند او «سيف» متوارى شد و به قيصر روم پناه برد و از او طلب كمك نمود.
سيف، هفت سال نزد قيصر ماند، ليكن او از كمك دريغ نمود، پس به سوى كسرى انوشيروان (پادشاه ايران) روى آورد و از او تقاضاى مساعدت كرد، كسرى به او وعده
1) بروج، 4- 5
كمك داد و سپاهى از زندانيان را به فرماندهى شخصى بنام «وهرز»، به سوى يمن گسيل داشت، كسرى در اين باره گفت:
«در صورتى كه پيروز شوند از آنِ ماست و درصورتيكه شكست خوردند، به نفع ما خواهد بود».
«وهرز» به همراه سپاهيان خود، بر كشتى سوار شدند و از راه دريا خود را به يمن رسانيدند. در آنجا، با «يكسوم» و سپاهيان او برخورد نمودند، جنگ ميان آنان آغاز گرديد و حبشىها را محاصره كرده بودند، در اين هنگام «يكسوم» به قتل رسيد و سپاهيان او متوارى گرديدند، سپاهيان ايرانى، در پى آنان حملهور شدند و تعداد بىشمارى از آنها را به قتل رسانيدند. از اين پس اين سرزمين به تصرّف آنها در آمد و «سيف بن ذى يزن»، بر كرسىِ حكومت آن تكيه زد. در اين هنگام نمايندگان عرب، براى عرض تبريك به سوى او آمدند و در اين ميان عبدالمطلب بزرگ قريش، به همراه شخصى به سوى او آمد و مورد احترام و تكريم فراوان او قرار گرفت. پس از مدّتى، حكومت «سيف» به وسيله محافظين آن كه از حبشىها بودند، از پاى در آمد. و سرانجام حكومت «تُبعيّان»، با از ميان رفتن او برچيده شد و از آن پس، يمن زير سلطه دولت ايرانيان قرار گرفت. اين وضع، همچنان ادامه يافت، تا اينكه در سال نهم هجرى، مردم يمن اسلام آوردند، و نمايندگانى را از سوى خود به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله، به مدينه گسيل داشتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله، «معاذ بن جبل» را به سوى آنان روانه كرد و امارت يمن را به دست او سپرد و خير و نيكى را به او وصيت نمود. در آن هنگام دست نشانده كسرى، شخصى بنام «بازان» بود، كه پس از اسلام آوردنِ وى، يمن به زير سلطه مسلمانان درآمد.
«كنده»، تيرهاى از «كهلان» بود كه در آغاز قرن پنجم ميلادى از يمامه مهاجرت
كردند و در شمالِ حضرموت، در سرزمينى كه بنام آنان ناميده شد، سكونت كردند. بزرگِ آنان، «حجْر بن عمرو»، معروف به «آكل المرار» بود، كه نامبرده با «حسان بن تبع» پادشاه حِمْيَر، در ارتباط بود. زيرا او يكى از دستيارانش به هنگامِ فتوحات، در شمالِ جزيرة العرب بود و پس از آن، از سوى «حسان»، بر قوم خويش پادشاه گرديد. «حجْر» مردى شجاع، با درايت و داراى همّتى عالى بود. «بكر بن وائل»، از ظلم «لخميان»- پادشاهان عراق كه بر او چيره شده و مملكت و سرزمين او را از دستش خارج كرده بودند- به «حجر» پناه آورد و از او طلب كمك نمود. پس «حجر» به همراه «بكر»، بر آنان تاخت و سرزمين «بكر» را از چنگ آنان خارج نمود. در اين هنگام، «حسان» او را بر عرب پادشاه نمود. پس «حجْر» به سوى «نجد» آمد و جايگاه خود را در «بطن عاقل» قرار داد و همچنان در آن باقى ماند، تا اينكه در گذشت.
پس از او، فرزندش «عمرو» جانشين وى گرديد كه به علت كوتاهى زمان حكومتش نسبت به حكومت پدر، «مقصور» ناميده شد؛ سپس فرزند او، «حارث» زمام امور را به دست گرفت. وى با توافقى كه با «قباد» پادشاهِ ايران نمود، «منذر بن ماء السماء»، پادشاهِ حيره را از سلطنت رانده و خود جانشين وى گرديد. هنگاميكه دوران پادشاهى به «انوشيروان» رسيد، «منذر» را به حيره بازگردانيد و حارث از آنجا متوارى گرديد، وى به سوى «ديار كلب» گريخت و در آنجا درگذشت- حارث، از خود فرزندى به نام «حُجْر» باقى گذارد، كه نامبرده در «ديمونِ» يمن به قتل رسيد و فرزندش «امرؤ القيس» شاعر معروفِ «بكر»، به خونخواهى پدر برخواست و با كمكِ «سيف بن ذى جدن» (يزن) پادشاه حمير، به سوى «منذر بن ماء السماء» حركت نمود. ابن حُجْر در محاصره قرار گرفت و در اين جنگ ناگزير به فرار گرديد، از اين پس وى از اين سو به آن سو و از قبيلهاى به قبيله ديگر حركت كرد و درخواست كمك مىنمود، ليكن هيچيك به او كمك نكرد، تا اينكه به نزد «سموأل بن عاديا» آمد و زره و شمشير خود را نزد او به در آورد و از آنجا به سوى قيصر روم حركت نمود، وى نيز به او كمك نكرد سرانجام سر شكسته و دلتنگ، از نزد او مراجعت كرد و از ناراحتى در سال 560 ميلادى درگذشت؛ او آخرين پادشاه «كنده» به شمار مىآيد.
نسب شناسان درباره ريشه تنوخ اختلاف كردهاند:
برخى از آنان، «تنوخ» را از «قحطانيان» و عدّهاى ديگر آنها را از «عدنانيان»، به شمار آوردهاند. در اينجا ما گفته دوم را مورد قبول قرار داده و در شجرهنامه قبايل عربى آنان را چنين به حساب آوردهايم. و چون اين قوم دولت عربى را در عراق بوجود آوردند، بدين منظور در اينجا از آنان ياد كردهايم.
هنگامى كه قوم «تنوخ» (1)، به سرزمين عراق وارد شدند. در اوايل قرن سوم مسيحى دولت پهناورى را به وجود آوردند؛ نخستين پادشاه آنان، «مالك بن فهم» بود. پس از او، فرزندش «جُذيمة الابرش»- كه به زيركى و قدرت و شجاعت و حُسن درايت مشهور بود-، جانشين وى گرديد. او با پادشاه عمالقه «عمرو بن ظرب»- كه در بلنديهاى شام حكومت داشت-، جنگهايى نمود، تا اينكه سرانجام در پايتخت حكومتش، شهر «تَدْمُر»، او را به قتل رسانيد. عمرو، داراى دخترى بنام «زَباء» بود كه يونانيان او را «زينوبى» ناميده و شايد تحريف شده زنوبه باشد وى به خونخواهى از پدر و با حيله گرى، «جذيمه» را به قتل رسانيد. «جذيمه»، از خود فرزندى به جاى نگذاشت. او (جذيمه)، خواهر خود «رقاش» را به ازدواج مردى از لخميان به نام «عدى» در آورد كه از نديمان جذيمه بود، او (رقاش) فرزندى نجيب به نام «عمرو» براى او به دنيا آورد. دايى (جذيمه)، فرزند خواهرش را نزد خود برده و تربيتى نيكو نمود. هنگاميكه «جذيمه» به قتل رسيد، عمرو بن عدى (خواهر زاده جذيمه) حكومت خود را بر «حيره» بنيان نهاد و بدين ترتيب، حكومت از «تنوخ» به «لخم» منتقل شد.
عمرو، كه در انديشه قصاص دايى خود از «زباء» بود، بوسيله غلامِ خود «قصير»، نقشهاى را طراحى نمود قصير، به قصد پياده كردن نقشه، بينى خود را بريد و شكايت «ابن عدى» را نزد «زباء» برد. عمرو (ابن عدى)، مردانى را درون صندوقهايى جاى داده و
1) قوم تنوخ، داراى تيره ديگرى بودند، كه در بلنديهاى شام حكومت را از دست روسها گرفتند و مدّتىحاكم بودند، تا اينكه «بنى سليح»، كه خود تيرهاى از «قضاعه» بود، بر آنان تسلط پيدا كرده و حكومت را به دست گرفتند، سپس «غسّانيان» بر آنان چيره گرديدند.
(صندوقها را كه ظاهراً) به عنوان پيشكش بود، نزد قصير فرستاد، قصير كه تصور نمود اين صندوقها اموال متعلّق به او مىباشد (صندوقها را در خانه زباء گذاشت)، مردان شبانه از درون صندوقها خارج گشتند و قوم «زباء» را به هلاكت رسانيدند. «زباء» موفق به فرار شد و ابن عدى براى دستگيرى او به تعقيب وى پرداخت. هنگامى كه او را دستگير كرد، «زباء» با سمى كه آماده كرده بود، خود را مسموم كرد و گفت: «به دست خودم مىميرم نه به دست عمرو».
پادشاهان حيره، از دست نشاندگان دولت ايرانيان بودند. (پادشاهان ايرانى) به عنوان پيشگيرى از هجوم روميها و هر گروه ديگرى كه از سمت غرب قصد آنان مىنمود، آنان (پادشاهان حيره) را يارى مىكردند؛ همچنانكه روميان، از «غسانيان» به عنوان سَدّى در مقابل حمله مخالفين، از سمت شرق استفاده مىكردند.
لخميان، (كه به بنى نصر مشهور بودند) نزد پادشاهانِ ساسانى داراى منزلتى ويژه بودند، به طورى كه از احترام و تجليلِ خاصّى بهرهمند بودند. پادشاهان ساسانى، لخميان را، به ملوكِ عرب نامگذارى كردند، تا آنجا كه شهرت آنان در ميان قبايل عرب داراى موقعيت ويژهاى گرديد بطوريكه همواره نمايندگان و شعراى فراوانى از ميان قبايل عرب، نزد لخميان مىآمدند و آنان را مورد مدح و ثناى خويش قرار مىدادند، كه از آن ميان مىتوان نابغه ذبيانى، و طَرفَه و متلمّس و حسّان و جز اينها را نام برد.
پادشاهان لخمى، اغلب افرادى با همّت و بزرگ منش و عاليمقام بودند.
مشهورترين آنان در ميان عرب، «نُعمان بن مُنذر» بود كه نامبرده اندكى پيش از دوران اسلامى مىزيسته است، اين دولتِ مقتدر عربى، از سال (628- 268) ميلادى حكومت مىكرده است.
اينك در جدول زير، نام پادشاهان و تاريخ حكومتِ آنان و نيز گوشهاى از كارهاى مشهور آنان را، به نظر شما مىرسانيم:
نام پادشاه مدت پادشاهى كارها و خصوصيات وى
از سال تا سال
عمرو بن عدى بن نصر 268- 288 نامبرده به وجود آورنده دولتِ لخميان در عراق بوده است
امرؤ القيس بن عمرو 288- 328 سلطنت او، آنچنان وسيع گرديد كه تمامى قبايل عرب، از غرب و جنوب را زير سلطه خود در آورد و نيز قبايل «مذجح» و «ربيعه» و «مضر» را نيز تحت فرمان خويش قرار داد. او، با شمّر پادشاه حمير نيز جنگيد، نام وى را به خط عربى، بر روى قبرى در «حوران» پيداكردهاند كهاحتمالًا دريكى ازجنگها كه به آن سوى عزيمت كرده بوده است، در گذشته و در همانجا دفن گرديده است.
عمرو بن امرئ القيس 328- 377 او در حدود نيم قرن پادشاهى كرد و همزمان با پادشاهىِ شاپورِ ذوالاكتاف بوده است و دوران پادشاهى او، سراسر نعمت و رفاه براى مردم بود.
اوس بن قلام 377- 382 او از لخميان نيست ليكن بر آنان چيره شد و مدّتى را به عنوان پادشاه، بر حيره حكومت نمود، تا اينكه به دست مردى از بنى نصر به قتل رسيد و مجدّداً حكومت در دست آنان (لخميان) قرار گرفت.
امرؤالقيس بن عمرو دوم 382- 403 داراى كارنامهاى قابل ذكر نبوده است.
نعمان اعور بن امرئالقيس 403- 431 او مردى با شخصيت و داراى همّتى والا بود، جنگهاى فراوانى انجام داد كه در اين ميان چندين بار، با شاميان جنگيد و با هر قبيلهاى از عرب كه از او فرمان نمىبرد جنگيد. اموال فراوانى به دست آورد، كه هيچ يك از پيشينيان، به اندازه او، ثروت به دست نياورد. كاخ «خَوَرْنَقْ» از او بود كه به وسيله «سِنِمّار» بنا گرديد، هنگامى كه بناى كاخ به پايان رسيد و از
نام پادشاه مدت پادشاهى كارها و خصوصيات وى
از سال تا سال
سوى او مورد قبول قرار گرفت، دستور داد كه دستان او را قطع نمايند، تا اينكه كاخى همانند آن را براى شخص ديگرى بنا نكند! در پايان عمرش پيشرفتِ سرزمين او رو به كاهش نهاده و ويرانى سرتاسر آن را فرا گرفت.
منذر بن نعمان بن 431- 473 وى از پشتيبانان شاهان ايرانى بود و معاصر يزدگرد و امرئالقيس بهرام بوده است. او با سپاهيان روم كه قصد تصرّف سرزمين ايران را داشتند، جنگيد و پيروزى آشكارى نصيب وى گرديد.
اسودبن منذر بن نعمان 473- 493 به هنگام فرمانروايى او «عمروبن أذينة» به خونخواهى دايى خود كه به وسيله غسانيان به قتل رسيده بود قيام كرد كه نامبرده به سوى آنان حركت كرده و همگى را سركوب نمود.
منذربن منذربن نعمان 493- 500 وى ويژگى خاصى نداشته است.
نعمان بن اسود 500- 504 دوران فرمانروايى او، در جنگِ با روميان در شام و ديگر جنگها سپرى گرديد.
علقمه ابويعفر 504- 507 نامبرده از آل نصر نبوده و ويژگى قابل ذكرى ندارد.
امرؤالقيس بن نعمان 507- 514 وى ويژگى خاصى نداشته است.
منذربن امرئ القيس 514- 563 وى از مشهورترين پادشاهان لخمى به شمار مىآيد.
ميان او و «قباد» پادشاهِ ايران، اختلافى پيش آمد كه در نتيجه آن، قباد «حارث كندى» را به عنوان نماينده خود بر حيره قرار داد، در اين ميان منذر گريخت و مدّتها مخفى ماند، تا وقتى كه قباد درگذشت و فرزندش «انوشيروان»، جانشين وى گرديد، از آن پس، منذر به سوى انوشيروان رو كرد و مورد استقبالِ گرم او قرار گرفت و مجدّداً ولايت بر حيره
نام پادشاه مدت پادشاهى كارها و خصوصيات وى
از سال تا سال
را به دست گرفت. [خوى] منذر، داراى دو روز (دو حالت) بود (1)! روز غضب و روز مرحمت، پس هرگاه گروهى در روز غضب بر او وارد مىگشتند، همه را به قتل مىرسانيد! و اگر در روز خوشىِ او، به او وارد مىشدند، آنها را موردِ مرحمت خويش قرار مىداد و هدايايى به آنان تقديم مىداشت!
منذر، در روز «اوارة»، با «بكربن وائل» جنگيد، سپس در جنگى كه ميان او و «حارثبن جبله»- كه به آن «ذات الخيار» يا روز «اباغ» گويند افتاد- به قتل رسيد.
عمروبن هند مِضرط 563- 578 او داراى همّت و شكوهى والا بود. او روزى بزرگان الحجارة فرزند منذر عرب را نزد خويش فراخواند، پس عمروبن كلثوم ابن ماءالسماء تغلبى، به همراه مادرش- بنا به دعوت او- به ايشان وارد شدند، هنگامى كه ام كلثوم بر (هند) وارد شد، هند تصميم گرفت او را به استخدام خويش در آورد، پس آن زن (ام كلثوم) مظلومانه فرياد سرداد، در اين ميان فرزندش با شمشيرِ فرزند هند- كه در سراپرده آويزان بود- به سوى او حمله كرد و او را به قتل رسانيد، سپس به همراه ساير افرادى كه از «تغلب» آمده بودند، از آنجا خارج گرديد.
قابوسبن منذر 578- 581 وى پادشاهى ضعيف بود، كه در روز «طَخفه» با بنى يربوع جنگيد.
منذربن منذربن ماءالسماء 582- 585 او در جنگى كه ميان غسانيان و او در روز «حليمه» اتفاق افتاد به قتل رسيد.
نعمانبن منذر ابوقابوس 585- 613 دولت لخميان، در دوران او به والاترين عظمت و
1) تاريخ نگاران نوشتهاند: كه اين دو روز مربوط به «نعمان بن منذر» ابوقابوس بوده است.
نام پادشاه مدت پادشاهى كارها و خصوصيات وى
از سال تا سال
شكوه رسيد. «كسرى» بر او خشم گرفته و او را به نزد خويش فراخواند، ليكن نامبرده سرپيچى كرد و به سوى «طئ» گريخت و از آنها پناه خواست، كه مورد قبولشان قرار نگرفت. پس بر «هانى بن مسعود»، بزرگِ قبيله شيبان وارد گرديد، هانى شخصى بزرگوار بود، پس نعمان خانواده خويش را به او سپُرد و به سوىِ كسرى حركت نمود. نامبرده به دستور كسرى به زندان افتاد، تا اينكه در سال (613 ميلادى) به مرض طاعون درگذشت. او در روز «سُلّان» با «بنى عامربن صعصعه» جنگيد.
اياسبن قبيصه طايى 613- 618 هنگامى كه ابوقابوس به زندان افتاد، إياس، از سوىِ كسرى، بزرگِ طئ در عراق گرديد. اياس، نمايندهاى را به سوى «هانى بن مسعود» فرستاد و پناهندگان را از او طلب نمود، ليكن او قبول نكرد، پس كسرى را از آن جريان آگاه نمود، كه در نتيجه سپاهى عظيم را به سوى او گسيل داشت و جنگى به راه افتاد. در اين جنگ، «بنى شيبان» قدرت خود را در (ذى قار) به نمايش گذاشت و پيروزى چشمگيرى را بر سپاهيان ايرانى به دست آورد، اين جنگ، در سال هفتم پيش از هجرت اتفاق افتاد.
زاديه (زادويه) 618- 628 او ويژگى خاصّى نداشته است.
منذربن نعمانِ مغرور 628- 632 او آخرين پادشاه حيره مىباشد. رسولخدا صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى، «علاء حَضرمى» را به سوى بحرين فرستاد و آنان را به اسلام يا جنگ فراخواند و به همراه او نامهاى را به سوى منذر ارسال كرده، او را به اسلام دعوت نمود، كه مورد قبول وى قرار گرفته،
نام پادشاه مدت پادشاهى كارها و خصوصيات وى
از سال تا سال
مسلمان گرديد، به دنبال او، تمامى عربهاى آن سو مسلمان گرديدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله، ولايت بحرين را به دست «علاء» داد كه تا دوران خلافت ابوبكر همچنان بر اين مقام باقى بود، تا اينكه در اين هنگام عربها مرتدّ گرديدند.
مردمان بحرين، از مُنذر كمك طلبيده و او به همراه سپاهى روى بدان سوى نهاده و «علاء» را در حصار «جوثاء» محاصره نمود. علاء، همچنان در محاصره منذر به سر مىبُرد تا اينكه شبى آنان را غافلگير نمود و بر آنان خروج كرد كه در اين هنگام منذر به قتل رسيد و با كُشته شدن او، حكومتِ «منذريان» از عراق برچيده شد و مسلمانان بر عراق مسلّط گرديدند. اين واقعه در سال دوازدهم هجرى اتفاق افتاد.
روميان، همواره از عربهايى كه در «باديةالشام» زندگى مىكردند، به عنوان سَدّى در مقابل حمله ايرانيان استفاده مىكردند، اين عكسالعمل در برابر كار ايرانيان بود كه هميشه از ساكنينِ عرب عراق، در برابر نفوذِ لشكريانِ روم استفاده مىكردند.
روميان، ابتدا تيرهاى از «تنوخ» و سپس «ضجاعمه» را، كه همگى از «قضاعه» به شمار مىآمدند، زير نفوذِ خود در آورده بودند. تا اينكه «غسانيان» به سرزمين شام آمدند و بر قبيله «ضَجعم» غلبه يافتند و در «بلقاء» حكومت خود را پىريزى نمودند. غسانيان، از اين پس با تعصّب و سرسختى كه از خود نشان مىدادند، قدرتِ يگانهاى در اين سرزمين گرديدند، و رومىها آنان را به عنوان پاسدارانى در كنار مرزِ خود به شمار مىآوردند و در جنگهاى خود با ايرانيان و غير ايرانيان از آنها بهره مىبردند. تاريخ نگاران
عرب، در تعدادِ پادشاهان غسانى اختلاف نظر دارند.
حمزه اصفهانى گفته است كه: «آنان داراى 32 پادشاه بودهاند كه از سال 220 ميلادى حكومت خود را آغاز كردهاند» و ديگران نيز گفتههاى ديگرى را نوشتهاند.
تاريخنگار «نولدكى»، آنان را ده پادشاه ذكر كرده و حكومتِ آنان را از پايانِ قرن پنجم مسيحى، همچنانكه در جدول زير آمده است. ذكر نموده است:
سال وفات نام پادشاه
500 جبله ابوشمّر
569 حارث بن جبله
582 منذر أبوكرببن حارث
583 نعمانبن منذر غسانى
(از 583 تا 614 م.) حارث اصغر فرزند حارث اكبر
حارث اعرج فرزند حارث اصغر
نعمانبن حارث اصغر
عمروبن حارث اصغر
حجربن عمرو
636 جبلةبن ايهم
دورانى را كه در آن «جبله ابوشمّر» حكمرانى كرده است، نزديك به زمانى است كه حمزه و ديگر تاريخ نگاران يونانى از آنها ياد كردهاند، كه مىتوان گفت: اختلاف نظر آنان در باره زمان پيدايش اين دولت مىباشد.
يكى از مشهورترين پادشاهان اين گروه، «حارث بن جبله» است كه به علّت شجاعت و قدرت و عظمتش در ميان عرب، از جايگاه ويژهاى نزد روميان نيز برخوردار بوده است. پس از درگذشت او، فرزندش «منذر» جانشين او گرديد، كه با «قابوس» پادشاه حيره از در جنگ در آمد و بر او پيروز گرديد.
منذر، به قسطنطنيه رفت و امپراطور روم «طيباريوس»، لباس پادشاهى را به تن او كرد و تاج بر سرش نهاد كه هيچ يك از پادشاهانِ غسانىِ پيش از او به اين رتبه دست نيافته بودند. سوريه همچنان در دست غسانيان بود، تا اينكه ايرانيان در سال 613 ميلادى
به آن حمله كردند و آن را فتح نمودند. از اين پس، دولت عرب از ميان برداشته شد. اين واقعه، به هنگام پادشاهى «حجربن عمرو» صورت پذيرفت.
هنگامى كه «هِرَقْل»، براى بازپس گرفتنِ سوريه از ايرانيان، قيام كرد، «جبلةبن ايهم»- از غسانيان- ظهور نمود. او، همان كسى است كه به همراه گروهى از اشراف و بزرگان قوم خود، بر عمربن خطاب وارد شد و همگى مسلمان گرديدند.
گفته مىشود: «وى هنگامى كه بر گِرد كعبه طواف مىنمود، شخصى اعرابى پا بر روى پيراهن او گذاشت در اين هنگام، «جبله» سيلى به صورتِ او نواخت؛ اعرابى شكايتِ خود را نزد عمر بُرد. خليفه، او را نزد خود خواست و رضايت اعرابى يا قصاص را، در ميان آن دو حكم نمود. «جبله» از اعرابى درخواست نمود كه به او فرصت دَهَد تا در اين باره تصميم بگيرد، پس شبانه به سوى فلسطين حركت كرد و از راه دريا، خود را به قسطنطنيه رسانيد و تا زمان مرگ در آنجا اقامت نمود.
غسانيان، داراى آثار ساختمانى بى شمارى در سرزمين شام، به ويژه در «اذرح»، و «نجران»، و «معان» بودند. از ميان كاخهاى آنان مىتوان كاخ صَرْحالغدير، قصرالابيض، قصرالمشتى، قلعةالزرقاء و قصر منار را نام برد.
به تازگى، آثار ديگرى از اين كاخها را در «حوران»، به دست آوردهاند.
پس از آنكه حضرت اسماعيل عليه السلام به مكه آمد، در آن جا ازدواج نمود و داراى دوازده فرزند گرديد؛ اين فرزندان، همواره در حال ازدياد و افزايش بودند كه آنان را «اسماعيليه» مىناميدند. پس از بيست نسلِ او، نوادهاش «عدنان» به دنيا آمد. عدنان داراى فرزندى به نام «معد» گرديد و معد فرزندى به نام «نزار» داشت كه نزار نيز داراى فرزندانى به نام «انمار»، «مضر»، «قضاعه»، «ربيعه» و «اياد» گرديد. خداوند نسل عدنان را مبارك گردانيد و عرب عدنانيه از آن به وجود آمدند. در آغاز، مسكن اين پنج تيره در اطراف مكّه بود تا اينكه بر اثر ضرورت زندگانى و طلب رزق، هر يك از آن تيرهها به طرَفى از جهات جزيرةالعرب رو كردند، تيره «قضاعة» به سوى نجد حركت كرد و داراى تيرههاى
گوناگونى گرديد كه مىتوان تيرههاى «لات»، كه به سمت بحرين و «تزيد» در «عبقر» در سرزمين جزيره و «سليم» به چراگاههاى شام و فلسطين كوچ كردند و «اسلم» كه به «حِجْر» در شمال مدينه حركت نمودند، ياد كرد. قبايل چهارگانه تيره «أسلم»، در سمتهاى مختلف مدينه عبارتنداز: «عذره»، «نهد»، «حواتكه» و «جهينه». از ديگر تيرههاى عدنانيان، «تنوخ» بود كه به سرزمين «حيره» رفتند و «ربان بن حلوان» در بادية الشام و «بلى» در جنوب عقبه و «بهرا» در سرزمين يمن اقامت نمودند كه از آنها مىتوان نام برد؛ از تيرههاى ياد شده، قبايلى تشكيل گرديد كه اين قبايل، مادرِ قبايلِ بزرگ و مشهور آن دوران به شمار مىآمدند. امّا قبيله «انمار»، به سوى كوههاى «سروات» حركت كرد و آن قسمت را تصرّف كرد؛ از اين تيره دو قبيله «بجيله» و «خثعم» تشكيل يافت، كه شعبههاى آن در قسمتهاى مختلف جزيره منتشر گرديد.
قوم «اياد» به سوى عراق رفتند و چون در آنجا به سرزمينهاى ايرانيان تجاوز مىكردند، «انوشيروان» آنها را از آن منطقه بيرون راند، بنابراين همگى در سرزمين روم و شام متفرّق گرديدند.
عدنانيان پيش از اسلام داراى دولتى صاحب نام نبودند، ليكن برخى از پادشاهان يمن، نام مَلِك را بر بعضى از بزرگان عرب مىنهادند و آنان را به سرپرستى تعدادى از قبايل منصوب مىكردند. از اين پادشاهان، مىتوان «زهير بن جناب الكلبى» را نام برد كه وى از سوى «ابرهه الاشرم»، به سركردگى تعدادى از قبايل عرب منصوب شد. در اين هنگام قبيله «بكر» بر او طغيان نمود، ليكن شكست خوردند، زهير به سوى آنان حركت كرد و پس از جنگى سخت، بزرگان آنان را- كه در ميان آنان «وائل بن ربيعه»، معروف به «كليب» و برادرش «مهلهل» وجود داشتند- اسير نمود. او (زهير) به همراه اسراى ياد شده به سرزمين خود مراجعت نمود. كليب و برادرش مهلهل همچنان در اسارت بودند، تا اينكه بر اثر اقداماتى از سوى قبيله خويش، از اسارت رها گرديدند. در اين هنگام كه زهير به كهولت سنى رسيده بود و از اداره اين قبايل عاجز گرديده بود، برادر زاده او، عبداللَّه فرزند حكيم جانشين او گرديد.
هنگامى كه «كليب» به سوى قوم خويش مراجعت نمود، با درايت و حُسنِ اداره و
رفتار خود و نيز به علّت كرم و بذل و بخششى كه در نهاد او قرار داشت، عرب را به سوى خود متمايل ساخت تا آنجا كه گروهِ بسيارى از عربها در اطراف او گرد آمدند و او در انجمنى، زيانهاى پيروى از پادشاهان يمن را به آنان متذكّر نمود و همگى تصميم به جنگ گرفته، به سوى فرزند حكيم حركت نمودند و در جنگى عظيم- كه عرب آن را «يوم خزار» ناميده است- بر ابن حكيم پيروز گرديدند؛ اين واقعه، در پايان قرن پنجم ميلادى اتّفاق افتاد. از اين پس، عدنانيان از سلطه يوغِ پادشاهان يمن خارج گرديدند و از «كليب» به نام پادشاه عرب ياد مىنمودند. پادشاهى كليب همچنان رو به عظمت و بزرگى مىرفت تا اينكه روزى شتر زنى به نام «بسوس»، بوسيله او كُشته شد. اين زن (بسوس) بر پسر عموى خود «جساس» وارد شده بود، «جساس» به غيرت بر آمده و به خونخواهى ميهمان خود، «كليب» را به قتل رسانيد. كه باعث شد جنگهاى فراوانى ميان «بكر» و «تغلب» به وجود آمده و اين جنگها، مدت چهل سال به طول انجاميد كه عرب از آن به نام «حرب البسوس» (جنگ بسوس) ياد مىكنند.
از ديگر پادشاهان عرب، «قيس بن زهير عَبَسى» را مىتوان نام برد كه جنگهاى مشهورى كرده است. وى در پايان عمر خويش گوشهگيرى اختيار كرده و به سوى عمان رهسپار گرديد. او در آنجا، به جمع پارسايان و تاركين دنيا در آمد و همچنان به همان حالت باقى بود تا اينكه درگذشت. قيس داراى فرزندى به نام «فضاله» بود كه وى به همراه گروهى از ياران خود، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد شد و با ايشان عهدنامهاى را امضاء نمود.
اما قريش به علت در اختيار داشتن كعبه، در جزيرةالعرب رهبرى مذهبى را از آنِ خود كرده بودند كه به همين سبب از جايگاه ويژهاى در نزد عرب برخوردار بودند و اين مقام در نزد آنان كمتر از پادشاهى نبود.
قبايل عدنانى همچنان در سادگى به سر مىبردند، تا اينكه رسول خدا حضرت محمّد صلى الله عليه و آله از بين قريش ظهور نمود و دين اسلام را در ميان قوم خود منتشر نمود؛ سپس به سوى مدينه هجرت كرد و از آن پس اسلام به ميان تمامى قبايل عرب نفوذ نمود و اندكى نگذشت كه اسلام از مرزهاى شرق، شمال و غرب فراتر رفت و همه سرزمينها و
بِلاد را در برگرفت. از اين پس، عرب- در دوران خلافت راشدين، كه مركز حكومت آنان در مدينه بود- بر سرزمينهاى ايران، شام، روم، قفقاز، مصر و بلادِ مغرب حكومت مىنمود. در زمانِ امويان، مركز خلافت به دمشق منتقل گرديد؛ در اين دوران، اسلام به اقيانوس آتلانتيك نفوذ كرد و سربازان مسلمان از راه تنگه «جبل الطارق» به اروپا وارد شدند. مسلمانان همچنان كشورها را فتح مىكردند تا اينكه به قلب فرانسه راه يافتند.
همچنين نيروهاى چريك مسلمان، در قلب اروپا به يارى پادشاهان مسلمانى مىشتافتند كه نياز به يارى داشتند.
در آن دوران، بازرگانان مسلمان به همراه مالالتجاره خود، از بغداد به «قسطنطنيه» (1)و از آن جا به شمالِ اروپا مىآمدند و با برادرانِ مسلمان و بازرگان خويش در «اندلس» (2)روبرو مىشدند و كالاهاى تجارتى خويش را با يكديگر مبادله مىكردند و سپس- در پناه خداوند و حمايت حكومتهاى مسلمانِ خود- رو به سوى ديار خويش مىنهادند.
عربها، مدّت چهار قرن، در اندلس (اسپانيا) حكومتى عظيم و گسترده به وجود آوردند و در آن باقى ماندند، كه اين سيستم حكومتى، موجب رشد و ترقّى فرهنگ شهرى در اروپا گرديد كه تا كنون از خلاقيتها و علوم و صنعت آنان استفاده مىكنند.
حكومت عربها در اندلس، از آغاز سال 92 هجرى شروع شد كه در اين تاريخ «طارق» از راه تنگه «زقاق» (تنگه جبل الطارق) به اين سرزمين وارد شد و پس از او، فرمانده او «موسىبن نصير» نيز به دنبال او روان گرديد و همچنان هر دو به فتح و جهانگشايى در آن سرزمين ادامه دادند تا اينكه «وليدبن عبدالملك» از قدرت و نفوذِ آنان به هراس افتاد، آن دو را به نزد خويش فراخواند و سركوب نمود. از اين پس همچنان اسپانيا سرزمينى از بلاد تحت فرمانروايى دولت امويان به شمار مىآمد و همواره شخصى به نامِ امير از سوى آنان- تا سال 138 هجرى- بر آن حكومت مىنمود.
از اين تاريخ به بعد «عبدالرحمنبن معاويه اموى»، بر اسپانيا چيره شد و حكومت آن جا را بطور مستقل، از آنِ خود نمود. اين واقعه بدان علت بود كه پس از سقوط دولت
امويان در دمشق، دولت عباسيان به قدرت رسيد و «سفاح» تمامى امويان را تعقيب كرده و به قتل مىرسانيد. عدّه كمى از امويان موفق به فرار شدند كه از آن ميان «عبدالرحمن بن معاويةبن هشامبن عبدالملك» بود كه به اسپانيا وارد شد و در آن جا گروهى از مردمان «أشبيليه» و «قرطبه» و جز اينها، به گرد او جمع شده و با او بيعت نمودند. او در سال 141 هجرى بر اسپانيا تسلّط يافت و پايتخت حكومت خود را شهر «قرطبه» قرار داد.
او در اين شهر، كاخ و مسجد جامعى را بنا كرد و نام عباسيان را از خطبهها حذف نمود. حكومت همچنان در دست فرزندان او بود تا اينكه در سال 300 هجرى، هشتمين نواده او به نام «عبدالرحمن ناصر» به حكومت رسيد و ملقب به اميرالمؤمنين گرديد. و با حاكميت او خلافت عربى در اسپانيا آغاز گرديد.
ناصر، مدت پنجاه سال بر اين سرزمين حكومت كرد و در دورانِ حكومت او، امويان در اين كشور به عظمت و شكوهى رسيدند به طورى كه از لحاظ رشد علمى- ادبى- صنعتى در تمام كشور به ويژه در قرطبه، آنچنان پيشرفتى حاصل شد كه با بغداد- كه در آن هنگام از عظمت و شكوه خاصّى برخوردار بود- برابرى مىنمود.
عبدالرحمن، شهر «الزهراء» را بنا كرد و در آن شهر كاخهاى بسيار زيبايى- كه خارج از وصف مىباشد- ساخت. به طور كلّى مىتوان گفت: دوران حكومت او (عبدالرحمن) با عظمت و عزّت و سعادت همراه بود و پس از او فرزندش «حَكَم» در سال 350 هجرى جانشين وى گرديد. حَكَم كه شخصى علم دوست بود، مركزى براى جمع آورى كتاب در (الزهراء) احداث نمود كه تا آن زمان هيچ يك از پادشاهان پيشين همانند آن را به وجود نياورده بودند. گفتهاند كه: «تعداد كتابهاى اين كتابخانه به چهارصد هزار و اندى مىرسيده است». همچنين اين كتابخانه داراى چهل و چهار فهرست بوده است. پس از او، فرزندش هشام در سال 366 هجرى جانشين وى گرديد؛ اين خلافت همچنان در ميان فرزندان او دست به دست گشت تا اينكه «اميّةبن عبدالرحمن» در سال 422 هجرى، به خلافت رسيد، در اين زمان مملكت دچار فتنه و آشوب شد به حدّى كه او ناچار به فرار گرديد سپس درگذشت. او آخرين خليفه بى اميّه در اسپانيا به شمار مىآمد كه تعداد اين خلفا در مجموع 16 نفر بوده است.
دولت امويان در اسپانيا، از دولتهاى مقتدر و با شكوه بود، به طورى كه گاه گفته مىشود: «ثروتمندترين كشورها در آن قسمت بوده است».
هم اكنون آثارى از كاخ الحمراء در «غرناطه» و كاخ مشهور در «كازار»،- كه در كنار آن منارهاى وجود دارد و در آن هنگام ستارگان را بر روى آن در «اشبيليه» رصد مىكردهاند- و همچنين مسجد جامع در «قرطبه»، همگى نشانههايى از عظمت و اقتدار علمى- صنعتىِ آنها در آن هنگام بوده است و هر بينندهاى را در برابرِ آن، به شگفتى وامىدارد.
پس از آن حكومت، در سال (407 هجرى) دولت علويان در اسپانيا به وجود آمد و تا سال (460 هجرى) ادامه يافت. نخستين پادشاه علوى، «علىبن حمود ادريسى» نام داشت كه پس از بيعت مردم با او، به «ناصر لِديناللَّه» ملقب گرديد. در اين دوران، خلافت رو به ضعف گذاشت به طورى كه از شكوه و عظمت آن كاسته گرديد، زيرا تمركز حكومت در اسپانيا از هم پاشيده شده بود و به صورتِ ملوكالطوايفى تقسيم گرديده بود.
تا آنجا كه اين نوع حكومت سبب شد كه افرادى مانند «محمّدبن عباد» و فرزندانش بعد از او حكومتى را در «اشبيليه» برپا نمودند و «محمّدبن عبداللَّه» معروف به «افطس» و فرزندانش در پى او، حكومتى ديگر را در «بطليوس» به وجود آوردند و نيز در «طليطلة»، در آغاز ابن يعيش، سپس اسماعيلبن ذىالنون حكومتهاى ديگرى را به وجود آوردند.
همچنين در «سرقسطه»، سليمانبن هود جذامى، در «طرطوشه»، لبيب عامرى، در «بلنسيه»، منصور مغافرى، در «سهله»، عبود بن زيربن بربرى، در «دانيه»، موفق عامرى، در «مرسيه»، بنى طاهر- كه سپس ابن عباد بر آن حاكم گرديد- در «مرّيه»، خيران عامرى، در «مالقه»، بنى حمود و در «غرناطه»، حبوس صنهاجى، هر يك حكومتى را جداگانه به وجود آوردند.
اروپاييان هم از اين فرصت استفاده كردند و هر يك را به جان ديگرى انداختند و به تدريج قدرت آنان رو به ضعف نهاد تا اينكه اروپاييان همه شهرهاى اسپانيا را از دست مسلمانان خارج ساختند و بالأخره در سال (645 هجرى) بر «اشبيليه» چيره شدند و دست مسلمانان را از آن منطقه كوتاه نمودند. از اين پس مسلمانان از آن كشور پهناور تنها بر
قسمتهاى اندكى مانند: «غرناطه» و «مرّيه» و «مالقه» حكومت مىنمودند و حكومت بر اين قسمت باقيمانده را «ابن هود» به همراه «محمّدبن احمر» در دست داشتند.
در اين زمان نيز دشمنان در اطراف قسمتهاى حاكميت آنان تحرّكاتى داشتند و كمكم سرزمين آنان را به تصرّف خويش در آوردند تا آنجا كه اين دو حاكم را به سرزمين «سيفالبحر» تبعيد نمودند.
در آنجا جمع كثيرى از مسلمانان، به همراه تعداد فراوانى از بربريان، در اطرافشان گرد آمدند و بر برخى از قسمتهاى آن نواحى مسلّط گرديدند.
اين دوران چندان به طول نيانجاميد، زيرا پس از آنكه اسپانيايىها بر «غرناطه» پايتخت مسلمانان چيره گرديدند، قرارداد صلحى را (در سال 897 هجرى) با مسلمانان بستند كه به موجب اين قرارداد امنيتِ جانى، مالى و ناموسى مسلمانان را متعهد گرديدند؛ ليكن به اين پيمان عمل نگرديد، زيرا پس از مدت كوتاهى، دادگاههايى كه معروف به دادگاه تفتيش عقايد (انگيزاسيون) بودند، تشكيل گرديده و در اين زمان سختترين شكنجهها و عذابها را به آنان وارد مىكردند و هزاران نفر را كشته و اموال آنها را تاراج نموده و آثارشان را محو و نابود كردند و كاخها و مساجد مسلمانان را به آتش كشيدند، به طورى كه هم اكنون تنها آثار اندكى- كه زمانه آنها را از چشم آنان به دور نگاه داشته بود- باقى مانده است!! در اين هنگام مسلمانان به سوى سرزمين مغرب گريختند و تنها تعداد اندكى از مستضعفينِ آنان كه قدرت هجرت نداشتند، در آن جا باقى ماندند و به دين مسيحيّت درآمدند.
به همين مناسبت هنوز تعدادى از نامهاى عربى در اسپانيا باقى مانده است، كه مىتوان در اين مورد به: «فارس»، «قائد»، «رمانه»، «زيدان»، «فران»، «رَبَضان»، «نصار» و «ميمون» و جز اينها اشاره نمود.
بنابراين تا اين زمان دولت عربى در غرب، به اين شكل وجود داشت، امّا دولت شرقىِ آنان، در آغازِ خلافت عباسيان، از عظمت و شكوه خاصى برخوردار بود، به ويژه در دوران «هارونالرشيد» و فرزندش «مأمون» چون اين دو توانستند سطح علمى و فكرى كشور را ارتقا داده و اطلاعات جديد و صنعت را به درجهاى والا برسانند، تا آنجا
كه دولت اسلامى در دوران اين دو به صورت منبعى نورانى به ساير جهان شرق پرتو افشانى مىنمود، همچنان كه دولت اسلامى غربى در اسپانيا اين طور بود كه مركز ديگرى براى اين پرتوافشانى نسبت به پيرامون خود به شمار مىآمد.
هنگامى كه خلافت (در سال 218 هجرى) به «معتصم عباسى» رسيد، وى جمع فراوانى از نژادهاى گوناگون ديگر كشورهاى شرقى را به خدمت درآورد. از اين رو تعداد تركمانان و چركسىها نزد او به بيش از پنجاه هزار نفر مىرسيدند كه از ميان آنان تعدادى را به عنوان پاسداران شخصى خود انتخاب نمود و باقيمانده را به پُستهاى نگهبانى از مرزهاى خود گماشت. كمكم اين بيگانگان بر قدرت و نفوذ خود افزودند تا آنجا كه بر دولت غلبه يافتند و خلفا بازيچه دست آنان قرار گرفتند و هر كسى را كه مايل بودند به ولايت رسانيده و ديگرانى را كه مايل نبودند از آن عزل مىكردند.
اين وضعيت ادامه يافت تا اينكه در دوران خلافت «معزّ باللَّه»، در سال 254 هجرى «احمدبن طولون» (1)
سپس دولت ايوبيان در مصر تا سال 648 هجرى ادامه يافت و از آن پس دولت «مماليك بحرى» تا سال 784 هجرى حكومت نمود.
بعد از آنان دولت مماليك برجيه دولت چركسىها به وجود آمد كه تا سال 922 هجرى در آنجا حكومت نمودند. در اين هنگام، دولت عثمانى بر مصر دست يافت. سپس مصر در دست محمد على پاشا، بزرگ خاندان خديوى در سال 1220 هجرى در آمد و از آن پس اين سرزمين به صورت ارثى در ميان فرزندان پس از او قرار گرفت.
بر مصر دست يافت.پس فرمانداران نواحى مختلف، هر يك براى خود استقلالى به دست آوردند و در نتيجه اندك اندك خلافتِ عباسيان رو به ضعف نهاد به طورى كه در سال 322 هجرى فارس در دست «آل بويه» (2)، موصل و ديار بكر در دست
1) وى به وجود آورنده دولت طولونيان در مصر بود كه از سال 254 هجرى تا سال 292 هجرى ادامه داشت، سپس دولت «اخشيديان» تا سال 358 هجرى در آن جا حكومت نمود كه در اين سال دولت فاطميان بر آنان غلبه يافته و تا سال 567 هجرى حكومت را به دست گرفتند.
2) اين گروه از ديلميان به شمار مىآمدند و در آغاز در سال 322 هجرى به وسيله «عمادالدين بن بويه» پىريزى گرديد كه اين حكومت شامل سرزمينهاى عراق و فارس و اهواز بود. او با حُسنِ سياست و تدبيرى كه در خود داشت اين سرزمينها را به دست آورد و بر آن حكومت نمود و در سال 344 هجرى بر بغداد مسلّط شد و سپس بر قسمتهاى فراوانى از اطراف آن از جمله، گرگان، اصفهان و خوزستان دست يافت و در بغداد و ساير جاها بر روى منبرها به نام او خطبه خوانده شد. وى وزيرى به نام «صاحب ابن عباد» داشت. حكومت تا سال 477 هجرى در ميان فرزندان او دست به دست مىشد تا اينكه سرانجام به وسيله «طغرل سلجوقى» از دست آنان خارج گرديد. دولت سلجوقيان تا سال 590 هجرى ادامه يافت، سپس دولت خوارزميان به وجود آمد، كه نخستين پادشاه آن خوارزم شاه بود او پس از غلبه بر سلجوقيان، بر عراق- كه تا آن هنگام خلفاء در آن حكومت داشتند- نيز دست يافت. سپس تاتار بر خوارزميان غلبه يافتند.
«بنى حمدان» (1)
خصوصيّات و ويژگىهاى او در اشعار مُتَنَبّى- كه همزمان با او مىزيسته است- به وضوح ديده مىشود. شاعر معروف بنى حمدان ابوفراس است كه از شهرت به سزايى برخوردار مىباشد.
، مصر و شام در دست «اخشيديان»، اسپانيا در دست بنى اميه، مغرب و آفريقا در دست فاطميان، بصره در دست «ابن راتق»، ماوراءالنهر در دست «سامانيان» (2)، طبرستان و گرگان در دست «ديلميان» (3)و قسمتى از بحرين و يمامه در دست «قرامطه» (4)روزه آنان در سال دو روز بود يكى در روز جشن و ديگرى در نوروز. ديگر از آيينهاى آنان اين بود كه آب انگور حرام و شراب حلال بود و جنابت نياز به غسل نداشت و وضوى آنان همانند وضو براى نماز است. حكومت قرمطيان از سال 278 هجرى آغاز گرديد و چنان قدرتى به دست آوردند كه مكه، بصره و كوفه را به تصرّف خويش در آوردند و در بغداد بر خليفه هجوم آوردند.
در سال 329 هجرى، اين حكومت رو به ضعف نهاد به طورى كه سلطنت آنان تنها در سرزمين «هَجَر» قرار داشت و از آن پس به كلّى نابود گرديدند.
1) دولت بنى حمدان، در سال 293 هجرى، در موصل پديد آمد. عظمت و شكوه اين دولت بدانجا رسيد كهبر جزيرة العرب و شام نيز دست يافت. پادشاهان اين گروه، آنچنان عظمتى يافتند كه كلامِ آنان بر دولت عباسيان نافذ گرديد و قدرت نهايى متعلّق به آنان بود. مشهورترين پادشاهان آنان سيف الدوله نام داشت كه از سال 330 هجرى، تا سال 356 هجرى حكومت كرد و در همان سال وفات نمود.
2) سامانيان، دست نشاندگانى ايرانى بودند از سوى عباسيان، كه در ماوراءالنهر به سر مىبردند. اين گروهبه هنگام ضعف عباسيان، استقلال پيدا كردند و جداى از دولت مركزى خود به تنهايى حكومت مىنمودند تا اينكه در سال 999 هجرى دولت غزنويان بر آنان غلبه يافت و بساط حكومت سامانيان برچيده شد.
3) پس از آنكه ديلم بر گرگان و طبرستان دست يافت، بغداد را نيز به تصرّف خويش در آورد تا اينكه بهوسيله غزنويان منقرض گرديد.
4) قرامطه منسوب به مردى به نام قرمط مىباشند كه در بحرين قيام كرد و مردمان آن ديار را به دين جديدى راهنمايى نمود. گفته مىشود كه در اين دين، حضرت عيسى عليه السلام همان «احمد بن محمد بن حنفيه» بود و نماز در ميان آنان چهار ركعت بود: دو ركعت پيش از طلوع آفتاب و دو ركعت پيش از غروف آن. كلمه توحيد آنان بدين صورت بود: أشهد ان لا اله الّا اللَّه و أَنَّ ابراهيم رسول اللَّه، و أنّ احمدبن محمدبن حنفيه رسول اللَّه، نماز آنان رو به سوى بيت المقدّس و [به جاى] جمعه، آنان در روز دوشنبه تعطيل عمومى مىكردند.
بود كه در اين حال تنها بغداد و حومه آن در دست خليفه قرار گرفته بود و اين در حالى بود كه خلافت هيچ گونه وجود خارجى از خود نداشت.
به هنگام خلافت «طائع للَّه» به سال 336 هجرى، دولت غزنويان (1)ظهور نمود و در سال 543 هجرى همزمان با خلافت «مقتفى لامر اللَّه»، دولت غوريان (2)به وجود آمد. پس از آن حكومت «غز» (3)
اين تعداد مسلمان ميان طايفه خود و مسلمانان ديگر مكالمات را ترجمه مىكردند و شغل مترجمى را به عهده داشتند تا اينكه همگى مسلمان شدند و تركمان ناميده شدند.
سلطان سنجر سلجوقى، با تركمانان از در جنگ در آمد كه اين عده، وى را به شكست سختى مجبور كرده، فرارى دادند و از آن پس در سال 551 هجرى بر خراسان دست يافتند.
در سال 548 هجرى بنا گرديد.درسال 656 هجرىدولت «تاتار» (4)
نخستين پادشاه آنان، چنگيز خان بود كه در آغاز قرن يازدهم ميلادى به قدرت رسيد و داراى معروفيتى بسزا گرديد. در آن هنگام سرزمينهاى خوارزم، خراسان، كرمان، فارس، آذربايجان، عراقِ عرب، عجم و جزيره، همگى زير سلطه و فرمانروايى وى قرار داشت. پس از درگذشت وى، سرزمينهاى زير نفوذش در ميان فرزندانش تقسيم گرديد. در اين هنگام يكى از آنان به نام هولاكو، با همدستى «مؤيد الدين علقمى»- وزير «مستنصر باللَّه عباسى»- به سوى بغداد رهسپار شد و با سپاهيان مستنصر جنگ نمود، كه نتيجه آن شكست سربازان خليفه بود.
هولاكو در سال 656 به همراه سپاهيان خود وارد بغداد شد؛ از آغاز، خليفه- مستنصر عباسى- و جمع بسيارى از بزرگان و اشرافِ آن شهر را، به قتل رسانيد، سپس دستور غارت و تجاوز به شهر و اهالى آن را صادر نمود. سپاهيان تاتار، آنچنان قتل و غارتى در شهر انجام دادند كه همواره در طول تاريخ از آن به زشتى ياد مىشود! در اين غارت كتابخانههاى نفيس و ارزشمند شهر، همگى توسط هولاكو از ميان رفت و از كتابها و كاغذها پُلى براى عبور سربازان، از روى رودخانه دجله به وجود آوردند!
دولتِ تاتار، همچنان تا سال 797، پا برجا بود و از آن پس تيمورِ لنگ مغول، به پادشاهى رسيد، او پس از به قدرت رسيدن به بغداد حمله كرد و قتل و غارتِ فجيعى در اين شهر به راه انداخت.
بر بغداد چيره گشت وخليفه عباسى (مستعصم)1) غزنويان دولت خود را در شرق ايران به سال 166 هجرى، به دست محمود فرزند سبكتكين، غلامِاسحاق، فرمانده ارتشِ سامانيان در «غزنه» بنا نهادند. محمود پايتخت دولت خود را «غزنه» قرار داد و سرزمينهاى فراوانى را در هند به تصرّف خويش در آورد، اين دولت تا سال 578 هجرى در ميان فرزندانش ادامه يافت و از اين پس دولت غوريان جايگزين آن گرديد.
2) حكومت غوريان، پس از غزنويان به وجود آمد، اين حكومت سرزمينهاى هند و سند را در برگرفت وتا سال 604 هجرى، حكومت آنان برقرار بود. بهترين پادشاه آنان، «غياثالدين غورى» بود كه به «قسيم اميرالمؤمنين» ملقب گرديده بود.
3) غز، طايفهاى از تركان بودند كه در ماوراءالنهر سكونت داشتند. آنان وقتى كه كافر بودند به سوى خراسان رفتند ولى بعد تعدادى از آنها مسلمان شدند.
4) كلمه «تاتار» به قبيلههاى فراوانى كه در بخش ميانى قارّه آسيا سُكنى داشتند اطلاق مىگردد، اين قبايل درقرن هفتم، هشتم و نهم هجرى، داراى شهرت بسيارى گرديدند.
را به قتل رسانيدند. خلافت عباسيان از اين پس به مدّت سه سال از ميان رفت، تا اينكه در سال 659 تعدادى از عباسيان فرارى خود را به مصر رسانيدند، آنان از سوى «ملك ظاهر بيبرس» به بهترين صورت مورد استقبال قرار گرفتند و او خلافتى را به نام آنان در مصر پى ريزى نمود.
هولاكو در سال 662 هجرى پس از دستيابى و تصرّف شام، عراق، فارس و بينالنهرين درگذشت؛ پس از مرگش حكومت او در ميان فرزندان و برادرانش تقسيم گرديد و از آن پس آنان بر سرزمينهاى ياد شده حكومت مىكردند، تا اينكه تيمور لنگ در سال 798 هجرى بغداد را به تصرّف خويش در آورد و حكومت آنان را منقرض كرد.
هنگاميكه هولاكو در سال 808 هجرى درگذشت، فرزندانش مملكت و حكومت او را ميان خود تقسيم كردند. از اين پس، سرزمين فارس (1)
از آن پس، اين سرزمين تا سال 745 هجرى، در دست سلجوقيان بود. سپس حكومت آن به تعدادى از خوانين رسيد، تا اينكه در سال 810 هجرى تركمانان بر آن دست يافتند و تا سال 907 هجرى، بر آن حكومت راندند. پس از آن دولت صفويان بر آن دست يافته و تا سال 1135 هجرى بر آن حكومت كردند. سپس تعدادى از أُمراء بر آن دست يافتند، تا اينكه در سال 1112 هجرى خاندان قاجاريه ظهور كرده و بر آن دست يافت. در اين دوران يعنى در سال 1160 هجرى، سرزمين افغانستان از زير نفوذ قاجاريه خارج گرديد.
و تركستان (2)استقلال يافته و1) سرزمين فارس، همچنان در دست خلفاى عباسى بود تا اينكه در سال 387 هجرى، دولت غزنويان درآنجا پديد آمد، اين دولت تا سال 545 هجرى برقرار بود.
2) سرزمين تركستان كه بخارا از مهمترين شهرهاى آن بهشمار مىآيد، در سال 87 هجرىبوسيله «عُيَيْنة- ابن مسلم خراسانى» فتح گرديد، سپس اين سرزمين به تصرّف سامانيان كه حكام خراسان بودند در آمد و آنان از سال 389- 204 هجرى بر آن حكومت كردند. سپس «ايلك تركى» اين سرزمين را به تصرّف خويش در آورد و پس از آن، سلجوقيان آن را زير نفوذ خويش آوردند. هنگام به قدرت رسيدن «چنگيز خان» اين سرزمين از سوى او تصرّف شد و پس از آن حكومتِ ازبكيانِ تركيه آن را تصرّف كرده. و مدت يك قرن و نيم بر آن حكومت راندند. از آن پس، سرزمين تركستان بين خانهاى مستقل- كه از آن جمله خان بخارى، خان سمرقند، خان تاشكند و خان خيوه بود- تقسيم گرديد. خانهاى ياد شده يكى پس از ديگرى در حوالى نيمه قرن نوزدهم ميلادى زير نفوذ حكومت روسيه در آمدند.
پادشاهان عثمانى (1)
سرزمين عثمانيان همچنان بدين صورت باقى بود، تا اينكه سلطان سليم اوّل به سلطنت رسيد و ديار بكر و كردستان را نيز به تصرف خويش در آورد و با ايرانيان از در جنگ در آمد و پيروز شد، از آن پس، سلطان عثمانى سرزمين ايران را رها كرد و قصد جنگ با مصريان نمود و در سال 922 هجرى مصر را به تصرف خود در آورد. عثمانيان همچنان يكى پس از ديگرى بر رياست دولت عِليِّه مىرسيدند، تا اينكه در تاريخ 28 ربيع الثانى سال 1327 هجرى مطابق با 27 آوريل سال 1909 ميلادى سلطنت به «محمد خامس» يا سلطان محمد پنجم رسيد.
كه در آسياى صغير حكومت مىكردند، به تدريج تمامى سرزمينهاى آنان را زير نفوذ خويش آوردند، تا آنجا كه در سال 922 هجرى سرزمين شام هم تحت سلطه سلطان سليم (عثمانى) درآمد. سپس نامبرده در همان سال به سوى مصر حركت1) هنگاميكه دولت سلجوقيان در سال 699 هجرى رو به ضعف گذارد، دولتهاى كوچك بسيارى، خود رااز حكومت مركزى جدا كردند كه از آن ميان دولت ترك در بخش آناتولى تركيه بود. در سال 699 هجرى «سلطان عثمان تركى» در آناتول ظهور نمود و به فضل و عدل مشهور گرديد، كم كم فتوحات او به سوى درياى روم غربى و داردانيل و شمال بوسفور كشيده شده و پس از آن در سال 726 هجرى «بورسا» را فتح نمود، پس از مرگ او فرزندش «اورخان» جانشين وى گرديد، او از دريا عبور كرد و به سوى اروپا رهسپار گرديد كه در اين حركت شهر «گاليپولى» را به تصرّف خويش در آورد. پس از او فرزندش «مراد اول» به جانشينى او در آمد و به سوى اروپا لشكر كشيد. مراد اول سرزمين صربستان و بلغارستان و آلبانى را به تصرف خود در آورد. فرزندش «بايزيد» پس از او به جانشينى وى در آمد و پادشاهان فرانسه و مجارستان و آلمان را كه عليه وى هم پيمان گرديده بودند، شكست داد، او پس از آن، به قصد فتح قسطنطنيه به سوى اين شهر حركت كرد، ليكن در اين ميان با خبر گرديد كه تيمور لنگ پادشاه مغول قصد سرزمين او كرده است، پس به سوى او حركت نمود كه در اين جنگ به دست تيمور اسير گرديده و همچنان در اسارت باقى ماند تا درگذشت. پس از او، فرزندش «سلطان محمد بن بايزيد» به سلطنت رسيد و سرزمينهاى پدر را باز پس گرفت، تا اينكه در سال 823 هجرى درگذشت. پس از او نوادگان وى حكومت را در دست داشتند تا اينكه سلطان محمد در سال 857 هجرى قسطنطنيه را فتح كرد و سپس بوسنى و هرزگ و طرابوزان را نيز به تصرف در آورد و بر بسيارى از جزيرههاى اين منطقه دست يافت.
كرد و آن شهر را فتح نمود. سلطان سليم مدّتى را در آنجا توقف كرد و پس از تنظيم كارها و ايجاد نظمِ حكومتى در مصر، به سوى پايتخت خويش مراجعت نمود؛ او «محمد متوكل على اللَّه»- خليفه هيجدهم عباسى- را نيز به همراه خود به استانبول برد و از اين پس متوكل به سود سلطان سليم از خلافت اسلامى كنار رفت و تمامى سرزمينهاى ياد شده به دست سلاطين عثمانى افتاد. از آن پس حكومت عربها، تنها بر سرزمينهاى مغرب برقرار بود (بدين منظور ضرورى ديديم كه مطالبى را نيز در اين باره به نظر شما برسانيم).
در آغاز طرابلس در دست بربرها بود، سپس به تصرّف رومىها درآمد و در سال 22 هجرى مسلمانان آن را فتح نمودند. از اين پس اغالبه (1)
موقعيت اغالبه در اواخر قرن نهم رو به زوال گذاشت و تبليغات شيعىِ ابو عبداللَّه، پيشرو و منادى عبيداللَّهِ مهدىِ فاطمى، در ميان بربرهاى كتامه، سخت مؤثر افتاد. اينان به قيامى نظامى دست يازيدند و آخرين امير اغلبى، زيادة اللَّه سوم، پس از كوششهاى بىنتيجه براى جلب كمك عباسيان، در سال 909 ميلادى مطابق با 296 هجرى، به مصر گريخت.
منابع: سلسلههاى اسلامى، نوشته كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى، ص 51- 52/ دايرة المعارف اسلام، چاپ دوم، مقاله اغالبه. «مترجم»
، سپس عبيديان و صنهاجيها، آن را1) بنى اغلب يا اغالبه، از سال 909- 800 ميلادى مطابق با 296- 184 هجرى در شمال افريقا، الجزاير وسيسيل صقليه حكومت كردند. بنيانگذار اين حكومت، فردى به نام ابراهيم بن اغلب بود وى يكى از سرداران خراسانى در ارتشِ عباسيان بود. در سال 184 هجرى، هارون الرشيد حكومت ايالت افريقيه تونس جديد را در برابر خراج سالانه 40000 دينار به ابراهيم واگذار كرد، اين واگذارى، با خود مختارى بسيارى همراه بود. دورى فاصله شمال افريقا از بغداد، به بنو اغلب اين اطمينان را داد كه دستگاه خلافت نمىتواند زياد در كارهاى آنان دخالت نمايد. امراى نخستِ اغلبى، شورشهاى خوارجِ بربر را در قلمرو خويش فرونشاندند سپس در زمان «زيادة اللَّه اول» كه يكى از مقتدرترين و نيرومندترين امراى اغلبى بود، به فتح صقليه سيسيل كه در تصرف بيزنطيان بود پرداختند 827 م/ 217 ه. اغابله با ناوگان وسيعى كه براى خود ترتيب داده بودند، موجب تفوق آنان در مديترانه مركزى شد و به وسيله آن سواحل جنوبى ايتاليا، سردانيه، كورسيكا و حتى آلپهاى ساحلى رشتهاى از سلسله آلپ را كه بين ايتاليا و فرانسه قرار دارد غارت كردند و سپس مالت را در سال 255 هجرى فتح كردند. أُمراى اغلبى، به عمارت كردن و ساختن بنا شور و شوق فراوانى نشان مىدادند. زيادة اللَّه اول، مسجد بزرگ قيروان را ساخت و احمد مسجد بزرگ تونس را تجديد بنا نمود، علاوه بر آن آثارِ بسيار- از آبيارى و كشاورزى، به ويژه در نواحى جنوب افريقيه كه چندان حاصلخيز نبود- ساختند.
به دست گرفتند سپس از سوى سلطان صِقِلّيه (1)تسخير گرديد و پس از او موحديان آن را از او باز پس گرفتند.
پس از آن اسپانياييها، طرابلس را به تصرّف خويش در آوردند و تا سال 950 هجرى آن سرزمين زير نفوذ آنان قرار داشت. در اين سال، كِشتىهاى جنگى عثمانى به سوى آن سرزمين آمدند و اسپانياييها را از آنجا بيرون راندند.
اين سرزمين در اصل از قبايل «زناته» و «صنهاجه»- كه از بربريان تشكيل شده بودند- بوده است و روميها آن را در سال 534 ميلادى فتح كردهاند، سپس مسلمانان به هنگام خلافت عثمان بن عفان آن را تسخير نمودند. در دوران خلافتِ عباسيان، دولت «زيريه» (2)زيريان يا بنى زيرى از بربرهاى صنهاجه بودند كه در قسمت مركزى المغرب مىزيستند. اينان در آغاز، خود را با جنبش فاطميان منطبق ساختند و هنگامى كه پايتخت فاطميان مهديه، در سال 334 هجرى مطابق با 945 م در محاصره ابويزيد خارجى قرار گرفته بود، با نيروى نظامى خود آن را از محاصره نجات دادند، از اين رو هنگامى كه خليفه فاطمى مُغرّ به جانب مصر رفت، «بكلين بن زيرى» را به حكومت افريقيه گماشت، وى دشمنىِ قديمىِ قومِ خود را، با قبايل بيابانگرد «زناته» از سر گرفت و سراسر مغرب تاسبته را زير استيلاى خود در آورد.
ولى حكومت بر اين سرزمينها سنگينتر از آن بود كه يك مرد بتواند بر آنها حكومت كند و از اين رو در زمان حكومت نواده بكلين، باديس تقسيم شد و نواحى غربى آن به بنى حماد- كه از شاخههاى همين خاندان بودند- تعلق گرفت، اينان قلعه بنى حماد را پايتخت خود قرار دادند، ولى افريقيه در دست شاخه اصلى زيريان- كه پايتخت آنها قيروان بود-، باقى ماند.
ثروت و منابع فراوان افريقيه، شرف الدوله، معزِ زيرى را اغوا كرد، تا اينكه از فرمان خليفه فاطمى سرپيچى كرد. وى در سال 433 هجرى خود را تابع خليفه عباسى خواند اما بنى حماد همچنان به خلفاى فاطمى وفادار ماندند. از اين رو فاطميان گروههاى نا متجانس بدويان، بربر قبايل هلال و سليم را عليه زيريان آزاد ساختند. اين فشارها كمكم آنچنان مؤثّر واقع شد، به طورى كه زيريان، قيروان را تخليه كردند. اين وضع همچنان ادامه داشت، تا اينكه راجرِ دوم، شاه سيسيل، مهديه و سواحل تونس را تسخير كرد و حسن زيرى را مجبور به پرداخت خراج نمود و ديرى نگذشت كه قلمرو زيريان و حماديان، به دست موحدون افتاد.
اقتباس از سلسلههاى اسلامى، نوشته كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى، ص 54 و 55 و دايرة المعارف اسلام، چاپ اول، مقاله بنى زيرى، به قلم ژ. مارسه. «مترجم»(3)از سال 543- 361 هجرى، بر آن حكومت نمودند. در اين هنگام سرزمين
الجزاير از سوى پادشاه سيسيل به نام «روجير دوم نورماندى» به تصرّف درآمد. در سال 554 هجرى، الجزاير به دست دولت موحديان مراكشى درآمد و تا سال 699 هجرى، زير نفوذ آنان قرار داشت.
در اين سال بنى زيان (1)كه از صنهاجيان بودند، بر آن دست يافتند و شهر «تلّمسان» را پايتخت حكومت خويش قرار دادند. در سال 915 هجرى اسپانياييها بر آن دست يافتند، ليكن مردمان الجزاير در سال 922 هجرى با همدستى دزدان دريايى- كه همواره كشتىهاى آنان در آبهاى درياى مديترانه در رفت و آمد بود- با اسپانياييها از درِ جنگ در آمدند و آنان را از اين محدوده متوارى ساختند. فرمانده دزدان دريايى شخصى به نام «بارباروس» بود كه شخصى شجاع و دلير بود، به طورى كه اروپاييان از نام او به وحشت مىافتادند! او در سال 919 هجرى درگذشت و برادرش «خيرالدين بارباروس» عهدهدار كار او گرديد. در اين هنگام شهر الجزاير به همراه برخى از سواحل غربى آن در دست اروپاييان قرار داشت و «خيرالدين بارباروس» با آنان از در جنگ در آمد و همگى را از اين سرزمين بيرون كرد به طورى كه تمامى سرزمين الجزاير را تصرّف كرد. از آن پس زمينه فتوحات او آنچنان فراهم گرديد كه تا قسمتى از افريقا را زير نفوذ خود در آورد.
در اين هنگام، دولت عثمانيان بر شام و مصر و سرزمين حرمين دست يافته بود،
1) بنى زيان، در الجزاير به نيابت از جانب «الموحدين» حكومت داشتند و مانند مجاورين خود بنىحفص، از كاسته شدن قدرت مخدومين خويش استفاده كرده و خود را مستقل نمودند. پايتخت ايشان شهر تلمسان بود و دولتشان در سال 796 هجرى 1393 ميلادى به دست امراى مرينى مراكش منقرض شد «اقتباس از طبقات سلاطين اسلام، نوشته استانلى لين پول، ترجمه، عباس اقبال»، «مترجم»
پس خيرالدين به همراه هداياى بسيارى كليدهاى سرزمين خود را براى سلطان سليم ارسال نمود. سلطان سليم نيز خيرالدين را بر سرزمين حكومتى سابق خويش همچنان ابقا كرد. از آن پس، قدرتِ خيرالدين رو به فزونى گذاشت و سلطنتى قدرتمند براى خود به وجود آورد. خيرالدين به هنگام خلافت سلطان سليمان، به سوى (آستانه) حركت كرد و از سوى او مورد تكريم و تعظيم قرار گرفت و لقب «پاشا» به او داده شد، هنگامى كه او در آستانه قرار داشت «شارلكان» پادشاه فرانسه، به همراه لشكر عظيمى كه تعداد بسيارى از مردمان اسپانيا نيز در آن شركت كرده بودند، به سرزمين الجزاير حمله كرد.
حسن آغا، جانشين خيرالدين، در حكومت الجزاير با آنان به مقابله برخاسته و پس از جنگى سخت آنان را شكست داد و لشكريان مهاجم با از دست دادن بسيارى از مهمات و غرق شدن كشتىهاى جنگى خود، از راه دريا متوارى گرديدند. در اين هنگام فرمانى از سوى خليفه صادر گرديد كه بر طبق آن «خيرالدين پاشا» فرمانده نيروى دريايى عثمانى گرديد. بنابراين از آن پس دولت عثمانى همواره افرادى را به عنوان والى بر الجزاير تعيين مىنمود.
اين وضع همچنان برقرار بود، تا اينكه در سال 1247 هجرى (1831 ميلادى) فرانسويان بر الجزاير دست يافتند و از آن پس اين سرزمين را مستعمره خويش نمودند.
اين بخش در قديم، نخست در دست بربرها قرار داشت، آنگاه «فنيقيان» آن را تسخير كردند و شهر «قرطاچِنّه» را- در قرن نهم پيش از ميلاد- در آن به وجود آوردند.
آثارِ باقيمانده از اين شهرِ كُهَن، هنوز در نزديكى شهر تونس ديده مىشود. آنان داراى حكومت پيشرفتهاى بودند كه تا نيمه قرن هشتم پيش از ميلاد برقرار بود. سپس روميها آن را تصرّف كرده و آنگاه پس از آن، در سال 27 هجرى به وسيله مسلمانان فتح گرديد.
اين سرزمين در آغاز، به صورت تابعى از ولايت مصر اداره مىشد، تا اينكه پس از مدّتى دولت بنى اغلب در سال 184 هجرى در آن پى ريزى شد. آنان اعلام استقلال
كردند و تا سال 296 هجرى آن را در تصرّف خويش داشتند، از آن پس، دولت عبيديان (علويان) در آن به وجود آمد، كه همچنان بر آن حكومت مىكردند و در سال 355 هجرى در دوران «معزّ لدين اللَّه»، بر مصر دست يافتند، سپس معز در سال 361 هجرى به مصر رفت و قاهره را پايتخت خويش قرار داد. وى «يوسف بكلين بن زيرى صنهاجى» را بر افريقيه والى قرار داد و تونس تا سال 542 هجرى همچنان در دست صنهاجيان قرار داشت تا اينكه در اين سال پادشاه سيسيل (صقليه) بر بيشتر سرزمينهاى تونس دست يافت، از اين رو امير «يوسف بن عبدالمؤمن» پادشاه مراكش، با لشكريان موحدين، به سوى تونس آمد و در سال 555 هجرى پس از اينكه آنان را از اين سرزمين بيرون راند خودش حكومت آن را به دست گرفت. تونس تا سال 603 هجرى در دست جانشينان او قرار داشت ولى در اين سال دولت حفصيان در آن پديد آمدند كه تا سال 982 هجرى شالوده كار حكومت اين سرزمين را در دست داشتند. در اين هنگام كشتىهاى جنگى دولت عثمانى به سوى اين سرزمين آمدند و آن را تسخير نمودند و از اين پس واليانى به نام دايى، از سوى دولت عثمانى بر آن گماشته مىشد، تا اينكه ولايت آن در دست «حسن بن على پاشا»- سر سلسله دولت حسينيه، به سال 1117 هجرى- قرار گرفت. از اين پس اين سرزمين در دست فرزندان او بود تا اينكه سرانجام در سال 1276 هجرى به دست باى محمّد صادق پاشا قرار گرفت. در اين دوران، دولت فرانسه مىكوشيد تا تونس را به حكومت خود در الجزاير ملحق نمايد، از اين رو وزير محمّد صادق پاشا به نام (مصطفى بن اسماعيل) را خريد.
دولت فرانسه در اين پيشنهاد به او گفته بود در صورتى كه اين كار را انجام دهد او را به عنوان «باى» يا والى تونس منسوب خواهد كرد.
اين فرد پست (مصطفى بن اسماعيل) از اين پس در كشور تخم نفاق و دورويى پاشيد و همواره دسيسههاى فراوانى به كار مىبرد كه اين سرزمين را از حيطه نفوذ دولت عثمانى خارج نمايد. وى بدين منظور به روشهاى گوناگون دشمنى از دولت عثمانى را در دل محمّد صادق پاشا به وجود مىآورد و مردم را نيز از حمله دولت عليّه به سرزمينشان، مىترسانيد. اين فعاليّتها ادامه يافت، تا آنجا كه از فرانسه براى پشتيبانى كشور، استمداد
كرد و در سال 1881 ميلادى پيمانى را به امضاء رسانيد. سپس در 28 اكتبر سال 1882 ميلادى، محمّد صادق پاشا درگذشت و على باى وليعهد او جانشين وى گرديد.
مراكش را مغرب الاقصى نيز مىنامند؛ مردمان آن را قبايل صنهاجه و بربر تشكيل مىدهند. رومىها در سال 534 ميلادى بر آن دست يافتند و سپس مسلمانان در سال 88 هجرى آن را فتح كردند، بربرها در سال 100 هجرى اسلام آوردند و در سال 172 هجرى ادريس بن حسن مثلث، فرزند حسن مثنى كه وى فرزند حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام سبط پيامبر و فرزند حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، به قصد فرار از عباسيان به اين سرزمين وارد گرديد؛ از اين رو مردمان بربر مغرب به گرد او جمع شدند و حكومتى را به نام او بنا نهادند و پايتخت او را شهر «وليلى» قرار دادند. وى هنگامى كه قدرتى به دست آورد، دولت ادريسيان (1)
ادريس اول نوه امام حسن عليه السلام، فرزند على بن ابىطالب عليه السلام بود و از اين لحاظ به سلسله امامان شيعه مرتبط بود؛ وى در قيام سال 169 هجرى علويان بر ضد عباسيان شركت داشت و مجبور به فرار به مصر و سپس به شمال افريقا گرديد.
در اينجا حيثيت و اعتبار او از جهت نسبش، سبب شد كه عدهاى از رؤساى بربرهاى زناته شمال مراكش، او را به پيشوايى خود برگزينند. گمان مىرود كه بناى شهر فاس را بر جايگاه شهرباستانى رومى «ولوبليس» ادريس اول بنا نهاده است نه پسرش ادريس دوم، اين شهر مهاجران اسپانيايى مسلمان و افريقيه را در خود جمع كرد تا اينكه شهرى پر جمعيت گشت و پايتخت ادريسيان شد و نقش آن به عنوان يك شهر مقدس، موطن شرفاء يا اعقاب ممتاز، نوادههاى پيغمبر- حسن و حسين عليه السلام- از همين زمان گرديد. از اين دوران به بعد شرفاء، عناصر مهمّى در تاريخ مراكش به حساب مىآمدند. دوره حكمرانى ادريسيان، از جهت انتشار فرهنگ اسلامى در ميان قبايل تازه مسلمان شده بربر مهم است.
منابع: سلسلههاى اسلامى، نوشته كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى. «مترجم»
را تشكيل داد كه پس از او تا سال 375 هجرى اين دولت در ميان فرزندانش باقى بود. از آن پس، مغرب اقصى به دست حكومت عبيديان افتاد تا1) ادريسيان يا ادريسيه يا ادارسه، نخستين سلسلهاى بودند كه سعى كردند عقايد شيعى را- البته بهصورت بسيار ضعيف- در مغرب رواج دهند و تا آن زمان خوارج مساوات طلب افراطى، بر اين منطقه حكومت مىكردند.
اينكه در سال 462 هجرى به دست يوسف بن تاشفين دولت مرابطين (1)
مرابطون، خلفاى عبّاسى را به عنوان پيشوايان روحانى اسلام قبول داشتند و از مذهب مالكى- كه از مذاهب محافظهكارانه اهل تسنن بود- پيروى مىكردند.
منابع: سلسلههاى اسلامى، نوشته كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى، ص 56 و 57.
دايرة المعارف اسلام، چاپ اول، مقاله «مرابطون»، به قلم «A. Bel». «مترجم»
يا مُتَلَّثمين از صنهاجه به وجود آمد. هنگامى كه اين حكومت به قدرت و عظمتى رسيد، جايگاه شهر مراكش را خريدارى كرد و آن را مركزِ حكومتِ خود نمود و در اين شهر كاخهاى عظيم و خانههاى وسيعى ساخت و آن را مركز فرماندهىِ خويش قرار داد. [يوسف بن تاشفين] پس از آنكه پايههاى حكومت خود را در مغرب استوار نمود، به دعوت مردم اسپانيا رو به آن سوى نهاد و در اين هنگام ميان لشكريان او و لشكريان فونس ششم پادشاه «قشتاله»، جنگى در منطقه زلاقه درگرفت كه نتيجه آن پيروزى ابن تاشفين بود؛ اين جنگ، مهمترين جنگ در اسپانيا به شمار مىآيد. آنگاه (يوسف) بر «غرناطه» دست يافت و تمامى پادشاهان ملوكالطوايفى آن ديار را از ميان برد و از آن پس پادشاهِ يكّهتاز اسپانيا و مغرب گرديد. وى در سال 500 هجرى درگذشت و پس از او فرزندانش تا سال 542 هجرى در اندلس باقى ماندند.در سال 514 هجرى در مغرب الاقصى، دولت موحدين (2)
ابو عبداللَّه در سال 522 هجرى 1128 ميلادى درگذشت و رياست فرقه موحدين به جانشين و برادر او يعنى عبدالمؤمن رسيد.
«طبقات سلاطين اسلام، تأليف استانلى لين پول، ترجمه عبّاس اقبال.» «مترجم»
به دست محمّد بن1) مرابطون، در يكى از نهضتهاى روحى نشأت يافتند كه گاه و بيگاه، در تاريخ مغرب اقوام بربر را نيزمىگرفت. در آغاز قرن يازدهم رئيس بربرهاى صنهاجه، «يحيى بن ابراهيم»، براى زيارت، به عربستان رفت. در آنجا سخت تحت تأثير احساسات مذهبى قرار گرفت و چون بازگشت، يكى از علماى نامدار مراكش به نام عبداللَّه بن ياسين را دعوت كرد، تا در ميان رعاياى او به تبليغ بپردازد. او رباط يا قلعهاى را در دهانه رود سنگال ساخت و از آنجا مجاهدان دين و ايمان صورت ابتدايى و سادهاى از دين اسلام را در سودان غربى منتشر ساختند. اين مجاهدان راه دين، «مرابطون» خوانده مىشدند. اين بربرهاى صحرا، نقاب بر چهره مىزدند، همچنانكه طوايف طوارق كه از اعقاب آنها هستند، اكنون چنين مىكنند و از اين رو مرابطون را گاه مُتَلَمّثين نيز خواندهاند. اينان به رهبرى ابوبكر و سردار وى يوسف بن تاشفين، در سال 454 هجرى مطابق با 1062 ميلادى عليه مراكش به سمت شمال راندند و شمال افريقا را تا شهر الجزاير فتح كردند.
2) دولت موحدين، فرقهاى از مسلمين هستند كه به عنوان اعتراض بر عقايد مسلمانان مشبهى و مجسمى، قيام كردند و بر خلاف ايشان به نفى تشبيه و تجسيم در ذات بارى تعالى عقيده داشتند. رهبر اين فرقه «ابو عبداللَّه محمّد بن بن تومَرت» بود از بربرىهاى قبيله «مسموده» كه مردم را به توحيد مىخواند و پيروانش او را مهدى منتظر مىدانستند.
تومرت ملقب به مهدى بنيان گرديد. پس از مرگ او در سال 524 هجرى، وزير او عبدالمؤمن بن على، عهدهدار حكومت گرديد. هنگامى كه قدرت او مستحكم گرديد، سپاهيان خود را به سوى اندلس (اسپانيا) فرستاد و در سال 545 هجرى، آن ديار را تسخير نمود. اين شخص، در سال 555 هجرى شهر جبل الطارق را بنا نمود، سپس به همراه لشكريان رو به سوى الجزاير و تونس و مهديه گذاشته و همگى را فتح نمود. حاكميت او همچنان رو به عظمت و شكوه بود تا اينكه در سال 558 هجرى درگذشت و پس از او جانشينان او تا سال 674 هجرى حكومت را در دست داشتند. سپس دولت بنى مرين تا سال 890 هجرى مغرب الاقصى را در تصرّفِ خويش داشتند. آنگاه دولت بنى طاووس، تا سال 961 هجرى حاكم بود. سپس دولت اشراف سعديان (1)
شرفاء به طور كلى از اعقاب پيغمبران بودند، اما در مراكش بيشتر سلاله شريفيان، نَسَب خود را به نوه پيامبر، حضرت امام حسن بن على عليهما السلام مىرساندند. شريفان سعدى و فلالى از طريق نوه آن حضرت يعنى محمد نفس الزكيه متوفاى 145 هجرى اين نسبت را به ثبوت مىرساندند. ادريسيان، نخستين سلسله از شريفيان بودند كه در مراكش به قدرت رسيدند.
شرفاى سعدى استيلاى خود را، از پايگاهى در ناحيه سوس واقع در جنوب مراكش به تدريج بر نواحى شمالى گستردند و وطاسيان را در سال 956 هجرى از «فاس» بيرون راندند. نام كامل و القاب مؤسس اين سلسله، يعنى محمد المهدى القائم بامرللَّه، نشان مىدهد كه چگونه سعديان در ابتدا از انتظارات مردم براى ظهور مهدى موعود و احساسات آنها در اعتلاى مذهب و جهاد عليه مسيحيان سود جستهاند.
منبع: سلسلههاى اسلامى، نوشته كليفورد ادموند بوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى و دائرة المعارف اسلام، چاپ اول مقاله «مراكش». «مترجم»
تا سال 1069 هجرى اين سرزمين را در تصرّف خود داشتند. آنگاه دولت اشراف سجلما سيين، آن را به تصرف1) از قرون وسطى به اين طرف، شرفاى مراكش نقش مهمى در تاريخ اين كشور داشتهاند. سرزمين مغربهميشه نسبت به پيشوايان نهضتهاى مهدوى و كسانى كه خود را مؤيّد از جانب خدا مىدانستند، احساس پذيرندگى داشته است.
خويش درآورند، در اين دوران اين كشور داراى استقلال تمام بود و دست اجانب را از آن كوتاه كرده بودند.
سرزمين (بلاد) عرب، از شمال به بادية الشام، از شرق به درياى سرخ و غرب بادية العراق و خليج فارس و درياى عمان و از جنوب به اقيانوس هند محدود مىگردد.
زمين اين بخش، بويژه در ميانه آن در فاصله بين نجد و حضرموت، حجاز، عسير و سرزمين عمان را شن فراگرفته است. در اين قسمت صحراى بزرگى به نام «دهناء» وجود دارد، طول اين صحرا دو درجه جغرافيايى و عرض آن در حدود يك درجه و نيم مىباشد، اين بخش را هم اكنون «ربع الخالى» مىگويند. اين خشكزار، سرزمينى بدون گياه و آب بود و تنها بوسيله دريايى از شن پوشيده شده كه با حركت باد، پيوسته از اين سو به آن سوى در جريان بود. اين جابجايى شن آنچنان زياد است كه گاه اگر كاروانى در ميان آن گرفتار شود همگى را در ميان تپههايى از شن مدفون مىكند؛ در شمال اين صحرا قسمتى وجود دارد كه تا سرزمين حسا و قصيم ادامه مىيابد سپس ادامه آن به سوى غرب متمايل گرديده تا اينكه به سرزمين جوف رسيده و سپس به بادية الشام- كه بدان «النفود الصغرى» گويند- متصل مىگردد.
كنارههاى ساحلىِ بلاد عرب از كشتزارها و باغهاى فراوانى پوشيده شده و داراى ساكنين بسيارى مىباشد. سرزمين بلاد عرب را از شمال تا جنوب رشته كوههاى «سروات» پوشانيده است كه در آن چشمهها و رودها و سبزهزارها و كشتزارهاى فراوانى قرار دارد. در دامنه كوههاى يمن، دانه قهوه كاشته مىشود كه در نوع خود از بهترين قهوههاى جهان به شمار مىآيد.
مشهورترين كوههاى حجاز، كوه «هدى» و «كرا» در طائف و مشهورترين كوههاىِ معان، كوه «اخضر» و در نجد، كوه «عارض» و «طويق» و در شَمّر، كوهِ «سلمى» است، تمامى اين كوهها داراى مناطق مسكونى بودند و از اين رو مركز نعمت و بركت در اين ديار به شمار مىآمدند. سرزمين (بلاد) عرب به شش قسمت تقسيم مىگردد: حجاز،
يمن- كه عسير نيز جزو آن به شمار مىآيد-، حضرموت، عمان، بحرين و نجد كه حسا نيز جزئى از آن قلمداد مىگردد.
اما اقليم حجاز كه به شكل مستطيل است، از غرب به درياى سرخ، از شرق به بادية الكبرى، از جنوب به بلاد عسير و از شمال به بادية الشام محدود مىگردد، طول آن از شمال به جنوب در حدود هزار و پانصد كيلومتر و عرض آن از غرب به شرق سيصد كيلومتر مىباشد و رشته كوههاى «سراة» از شمال به جنوب كه ارتفاع برخى از آنها در حدود هشت هزار پا مىباشد آن را قطع كرده است. سرزمين حجاز داراى آب فراوان و جنگلها و كشتزارها و شهرهاى مسكونى اعراب است. بخش دامنههاى كم ارتفاعِ كوههاى ياد شده به دشتى متّصل مىشود كه به درياى تهامه پيوسته و زمين آن شنى است كه قسمتى از آن حاصلخيز بوده و در آن حبوبات و سبزيجات كشت مىگردد.
حجاز، از آغاز سال 922 هجرى يكى از ولايات عثمانى به شمار مىآمد. پيش از اسلام بويژه پس از ظهور و به قدرت رسيدن قريش همواره اين سرزمين تابع حكومت مكّه بود. از اين پس همواره حكومت آن ميان واليان مكّه و مدينه دست به دست گرديد تا اينكه سرانجام به دست دولت عثمانى افتاد، بنابراين تعيين والى براى آن از سوى دولت عليّه صورت مىگرفت. و تمام كارهاى ادارى- مالى حجاز در دست آنان بود؛ از اين رو اميرى از اشراف مكّه، به عنوان امارت مكّه تعيين مىگرديد كه بر كارها و امور اجتماعى اعراب نظارت داشته باشد. جايگاه فرماندهى والى، در آغاز جدّه بود، ليكن از سال 1287 هجرى به مكّه انتقال يافت.
مجلس ولايتى، همواره براى كارهاى مهم تشكيل مىگرديد كه اين (مجلس) شورا شامل قاضى مكّه و دفتردار، مدير حرم، منشى مخصوص والى، نماينده اشراف، نايب الحرم (1)، بزرگ پردهداران كعبه، مفتى حنفى، جانشين شريف مكّه، رييس امور بهداشتى و بزرگ سادات حسينى بود. همچنين مكّه داراى دادگاه تمييز بوده كه اين دادگاه نظارت بر
1) خانواده نايب الحرم نظم و نظارت بر كارهاى حرم مكّى را در حدود دويست سال عهدهدار بودند كه بهصورت موروثى در اين خاندان دست به دست مىگشت تا اينكه در حوالى سال 1358 هجرى دست آنان از مسجدالحرام كوتاه گرديد. «مترجم»
شكايات مدنى و جنايى در حد بسيار ابتدايى را انجام مىداد و احكام نهايى آن در موارد مهم، از سوى دادگاهها و محاكم آستانه تعيين و ارسال مىگرديد. اين دادگاه به وسيله شخصى به عنوان نيابت شرعى از سوى شريف و سه نماينده انتخابى از مكّيان و جانشين شريف، تشكيل مىگردد. قاضىِ مكّه همواره به مدّت يك سال قمرى، نيابت شرعى شريف به مدّت دو سال، از سوىِ دولت انتخاب مىگرديد. ولايتِ مكّه داراى نواحى و حومههايى بود كه متولّى آن به «مدير ناحيه» و حاكم آن را به «قائم مقام» ملقّب مىگرديد كه از آن جمله مىتوان، طائف و رابغ را نام برد. ناحيهاى كه داراى حاكمى به نام قائم مقام بود، در آن ناحيه مجلسى با تركيب قائم مقام، نيابت شرعى شريف، مأمور ماليّه- كه به او «مال مديرى» مىگفتند- وبرخى از اهالىِ آن ناحيه بهانتخاب شريفمكّه تشكيل مىدهند، اما قبايل عرب در اين ناحيه، داراى مجالس عُرفى و سنّتى در ميان قبيله خود بودند كه براى كارهاى ابتدايى و دادخواستى تشكيل جلسه مىدادند، اين شورا شاملِ قاضى، برخى از بزرگان و رؤساى قبايل و نمايندگانِ انتخابى از سوى دو طرف بود. صاحبان دعوا مىتوانستند احكام صادره از اين مجلس را نزد شريف بُرده و از او دادخواست نمايند. شريف نيز خود مىتوانست احكام صادره را رد كرده و يا پس از جرح و تعديل حكم نمايد كه حكم او نافذ به شمار مىآمد و صاحبان دعوا هم مىتوانستند براى دفاع از خويش در مقابل اين دادگاهها، وكيل اختيار كرده كه از آنان دفاع نمايند.
ساكنين حجاز به دو ميليون و نيم مىرسيدند كه به استثناء مردمان مكّه و جدّه، همگى صحرانشينانى بودند كه با چهارپايان خود در دامنه كوهها به حالت بدويّت زندگى مىكردند. ساكنين كنارههاى ساحلى حجاز از راه صيد ماهى و قايقرانى امرار معاش مىكردند كه اغلب آنان شافعى مذهب بودند.
يمن ولايتى عثمانى به شمار مىآمد كه در جنوب غربى جزيرة العرب واقع گرديده است. طول آن از شمال به جنوب در حدود (755 كيلومتر)، و از غرب به شرق در حدود (400 كيلومتر) مىباشد. ساكنين آن تقريباً چهار ميليون نفر بودند كه اكثريت آنان را
مسلمانان با مذهب زيديه (1)تشكيل مىدادند. و گروه اندكى يهودى نيز در آن سكونت مىكردند. ساكنين عسير را وهابيان تشكيل مىدادند، سرزمين يمن به دو قسمت تقسيم گرديده است: نخست بخش هموار آن است كه «تهامه» ناميده شده و به دريا راه دارد و بخش ديگر آن كوهستانى بوده و رشته كوههاى به هم پيوسته «سروات» از شمال به جنوب آن را فراگرفته است و بلندترين كوه آن «كوكبان» نام دارد كه ارتفاع آن از سطح دريا سه هزار متر مىباشد؛ تمامى اين منطقه كوهستانى و داراى مناطقِ مسكونى است و عمران و آبادىِ بسيارى در آنجا ديده مىشود، زيرا چشمههاى بسيارى در آن جارى است كه به صورت رودهايى در دشتهاى حاصلخيز روان مىباشد.
يمنىها، از دورانهاى گذشته نسبت به رودخانههاى جارى در سرزمين خود اهميّت ويژهاى قايل بودند، بطوريكه سدّهاى فراوانى برروى آنها مىزدند و (همچنانكه در پيش نيز گفته شد) سدّ معروفِ «مأرب» در اين سرزمين بود و زمينهاى فراوانى را به زيرِ كشت در آورده بود، بطوريكه هم اكنون نيز داراى محصولات كشاورزى گوناگون و فراوانى مىباشد.
يمن در تقسيم بندى كشورىِ خود داراى چهار استان: استان صنعاء، استان تعز، استان حُدَيّده و استان عسير و 1900 دهكده مىباشد.
پس از آنكه درباره تاريخ دولتهاى پيش از اسلام در اين سرزمين صحبت كرديم، بنظر مىرسد پارهاى نيز درباره دولتهاى پس از اسلام هم در آن سرزمين صحبتى به
1) زيديان از فرق معتدل شيعه بودند كه اعتقاد داشتند حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على عليه السلام را به مناسبتفضايل شخصى او به امامت برگزيد. نه به مناسبت حكم الهى يا نص! همچنين به عقيده آنان امام پنجم شيعه حقّاً مىبايست زيد برادر حضرت باقر عليه السلام باشد- كه در زمان حكومت هشام خليفه اموى به شهادت رسيد- نه حضرت باقر عليه السلام. اعقاب و جانبداران زيد بعدها در نتيجه تبليغ و دعوت مردمِ ديلم و نواحىِ ساحلىِ جنوب غربىِ درياى خزر كه منطقهاى تقريباً غير قابل دسترس و مانع دعوت آنان بود بدون محظور، به كيش خود درآوردند. ناحيه يمن در گوشه جنوب غربى شبه جزيره عربستان نيز همين خصوصيت و ويژگى را داشت و از زير نفوذ خلفاى عباسى به دور بود، از اين رو مترجمان الدين قاسم بن ابراهيم طباطبا، از اعقاب حضرت امام حسن بن على عليهما السلام در عهد خلافت مأمون در آنجا مستقر شد. «مترجم»
ميان آوريم.
هنگاميكه در سال دهم هجرى مردم يمن اسلام آوردند و هيئتى را به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه فرستادند، حضرت، «معاذبن جبل» را به عنوان والى از سوى خود به سوى آنها گسيل داشت. پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله يمن بصورت بخشى از خلافت اسلامى در آمد كه اين وضعيت تا سال 204 هجرى ادامه داشت. در اين هنگام عامل عباسيان در آن جا «محمد بن زياد» بود كه اعلان استقلال نمود و از آن پس دولت خود را بنام دولت «زياديه» نامگذارى كرد و مركز آن را «زبيد» قرار داد؛ پس از او فرزندانش تا سال 409 هجرى همچنان در آن جا حكومت كردند. در همين هنگام دولت «يعافره» از سال 387- 247 هجرى در صنعا حكومت مىكرد. سپس دولت نجاحيه و از سال 553- 412 هجرى حكومت كرد از آن پس دولت صليحيه (1)
صليحيون به عنوان پيروان دعوت اسماعيلى و دست نشاندگان اسمى خلفاى فاطمى، در يمن حكومت مىكردند و در زمان حكمرانى مكرم احمد، اقتدار صليحيون به نهايت وسعت خود رسيد، ولى آنان نتوانستند سرزمينهاى فتح شده را بعد از قرن يازدهم ميلادى نگه دارند و تا زمانى كه تورانشاه ايوبى در سال 569 هجرى به يمن قدم گذاشت، همچنان بر سر قدرت بودند و از اين پس تا حدود سال 600 هجرى بعضى از شاهزادگان صليحى كه داراى قلاعى در يمن بودند حكومت مىكردند. «مترجم»
از سال (492- 429 هجرى) حكومت نمود. در اين هنگام در سال 246 هجرى دولت «رسيه» در «صعده» پى ريزى شد و تا سال 680 هجرى ادامه يافت، حكام اين دولت از زيديه به شمار مىآمدند. سپس از سال 569- 476 هجرى دولت «زريعيه» در صنعا حكومت كرد. در اين سال تمامى سرزمين يمن به تسخير حكومت «ايوبيان» در آمد كه تا سال 625 هجرى بر آن حكومت راندند و از اين پس دولت «رسوليه» تا سال 850 هجرى، بر آن حكومت كرد. سپس دولت «طاهريه» تا سال 906 هجرى حكومت كرد و از آن پس «قانصوه غورى» بر اين سرزمين دست يافت. در اين هنگام يمن زير سلطه حكومت مماليك قرار داشت، تا اينكه1) على بن محمد داعى موسس سلسله شيعىِ مذهب بنى صليح، در سال 429 هجرى حكومت خود را درشهر مَسار، مستقل اعلان نمود و زبيد را- بعد از مرگ نجاح- در تاريخ 454 هجرى و صنعاء و يمن را در 455 هجرى ضميمه متصرفات خود كرد؛ سپس شهر مكّه را در فاصله 455 و 456 هجرى تصرّف كرد، گر چه پايتخت او در صنعا قرار داشت ولى حكومت بر زبيد را تا زمان مرگ در دست داشت.
«سلطان سليمان قانونى» از عثمانيان، در حدود سال 950 هجرى بر آن دست يافت، ليكن پس از مدتى، يعنى از سال 1043 هجرى، به علت انقلابهاى داخلى در آنجا، عثمانيان نيروهاى خود را از اين سرزمين خارج نمودند.
از اين رو يمن در اختيار حكومت «ائمه» قرار گرفت كه آنان پايتخت خود را در صنعا قرار دادند. در حدود سال 1260 هجرى «امام محمد بن يحيى» به سوى تهامه (يمن) هجوم آورد و در آن هنگام يمن را كه در زير سلطه شريف مكه بود از دست او خارج گردانيد. وى از اين پس بر يمن دست يافت و پس از چندى «زبيد» و «حديده» نيز به زير سلطه «امام محمد بن يحيى» در آمد.
در اين هنگام حكومت مركزى عثمانى در استانبول، از فرصت استفاده كرد و لشكريان خود را به فرماندهى «توفيق پاشا» به يمن گسيل داشت. در اين ميان شريف دست از آن برداشت كه در پايان ميان «توفيق پاشا» و «امام محمد»، پيمانى بسته شد.
متن معاهده اين چنين بود:
«اعتراف امام به آقايى و سرورى دولت عثمانى و نيز استفاده ماهانه مبلغ 37 هزار ريال از محل در آمدهاى يمن و باقيمانده درآمد ميان توفيق پاشا و دولت بصورت نصف تقسيم گردد. همچنين امام متعهد گرديد كه در صنعا پايگاهى را متشكّل از نيروهاى عثمانى كه شامل هزار سرباز بود بوجود آورد.
هنگاميكه مردمِ يمن از متن آن معاهده آگاهى پيدا كردند، قيام كرده و دست نشاندگان دولت عثمانى را به قتل رسانيدند. در اين هنگام «توفيق پاشا» مجروح شد و به سوى «حديده» عقب نشينى كرد و به علت شدّت جراحات وارده درگذشت!؛ از اين پس نيروهاى عثمانى در ساحل غربى يمن بيش از بيست سال بدين منوال حكومت كردند.
پس از گذشت مدّتى، دولت عثمانى حمله ديگرى را به سوى صنعا ترتيب داد، اين يورش در هنگام خلافتِ سلطان «عبدالحميد عثمانى» روى داد كه در نتيجه آن امام را در صنعاء دستگير و زندانى كردند و حقوق ماهيانهاى را براى او برقرار نمودند؛ او همچنان در زندان باقى بود تا اينكه درگذشت. پس از او مردى از خويشان امام بنام سيد
«حميد الدين»، جانشين وى گرديد و پس از او فرزندش امام يحيى، زمام امور را به دست گرفت. در اين دوران جنگهاى پىدرپى ميان سپاهيان او و دولت عثمانى بوجود آمد و گاه شهر صنعاء در دست او و گاه در دست دولت عثمانى قرار مىگرفت.
حكومت عمان، در زاويه جنوب شرقى بلاد عرب واقع گرديده است.
تمامى ساحل عمان آباد و مسكونى بوده، طول ساحل از حدود «مربط» تا نزديكى جزيره قطر در حدود 2200 كيلومتر و عرض آن در داخل كشور به سوى غرب، حدود 300 كيلومتر بوده و پايتخت عمان مسقط بوده است. اين كشور به بطنه (تهامه)- كه طول آن بيش از چهل كيلومتر نبوده و اغلب آن پوشيده از درختان خرماى مشهور بوده- و سپس به بخش كوهستانى- كه بزرگترين كوه آن «جبل الاخضر» بوده و داراى ارتفاعى در حدود 3000 متر مىباشد و در آن جنگلهاى انبوه بسيارى وجود دارد-، تقسيم مىگردد.
در ميان اين كوهها، دشتهاى فراوانِ حاصلخيزى وجود دارد كه رودهاى بسيارى به همراه سدها و آبگيرهاى فراوان بر روى آن احداث گرديده است و در نتيجه تمامى اين بخش از زمينها را مشروب مىسازد؛ اين وضع از ديرباز در اين سرزمين معمول بوده است.
مهمترين محصولات عمان عبارتنداز: خرما، گندم، ذرت، جو، شبدر، سبزيجات و بسيارى از ميوههاى گوناگون ديگر بويژه بادام هندى و انبه بوده و داراى فراوردههاى چوبى فراوانى نيز مانند: چوب نَدّ، صندل، چسب عربى و تنباكو مىباشد. در كوههاى اين سرزمين معادن فراوانى بويژه آهن، سرب، مس، گوگرد و نمك معدنى وجود دارد. در كنارههاى ساحلى آن لؤلؤ فراوانى مىتوان يافت كه معروفترين آنها در شهرهاى صحار، دمار و مسقط مىباشد. ساكنين ساحلى آن اغلب به صيد ماهى اشتغال داشتند و همواره مقدار انبوهى از اين صيد را به كشور ايران و جز اينها صادر مىنمودند. همچنين مقدار زيادى از اين ماهيها را خشك كرده و باقيماندههاى از اين صيد را بعنوان خوراك گاو و گاه بعنوان كود براى زمين استفاده مىكردند.
اين سرزمين از نظر دارا بودن اسب، گاو و گوسفند، از شهرت بسزايى برخوردار بوده است و آب و هواى اين كشور، گرم و بسيار خشك مىباشد.
جمعيّت اين سرزمين، در حدود يك ميليون و ششصد هزار نفر است و مساحت آن كمتر از هشتاد هزار ميل مربع نمىباشد. پايتخت آن «مسقط» يا مسكت بوده كه داراى جمعيتى در حدود 25 هزار نفر مىباشد، فاصله ميان اين شهر و شهر مكه، بيش از دو هزار كيلومتر است و داراى بندر كوچكى است كه كشتىها در كنار آن پهلو مىگيرند.
ساكنين آن به دو گروه تقسيم مىشوند: بدوىها يا چادر نشينان- كه اين گروه همواره به دنبال چهارپايان خود از اين سوى به سوى ديگر در حركت بوده و اغلب آنان از عرب عدنانيه به شمار مىآيند- ديگرى «عمانيها»- كه از فرهنگ نسبتاً بالاترى برخوردار هستند و از شهرنشينان به شمار مىآمدند و اغلب آميزهاى از هنديها و ايرانيان و بلوچها و عرب و سياهان زنگى تشكيل گرديدهاند.-
مردمان عمان، داراى مذهب «اباضيه» بودند كه اين مذهب منسوب به «عبداللَّه بن اباض مرّى»- (از مرّىهايى كه در طرابلس غرب بوده)- است. لازم به ذكر است، مرّى كه عبداللَّه به دو منسوب مىباشد، در سال 152 هجرى بر افريقيه شمالى مسلط شد و ادّعاى خلافت در آن را نمود.
عمان، در آغاز تابع حكومت «تبّعيان» بود كه در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله اسلام آوردند؛ اين سرزمين، همواره پناهگاهِ خوارج بود و اينان از بيم خلفاى بنى اميّه و عباسيان بعلت دورى از دسترس خلفا، بدان پناه مىآوردند. بازرگانان عمانى بوسيله كشتى از جزاير موجود در اقيانوس هند مانند؛ جاوه، سوماترا و ديگر ساحلهاى افريقاى شرقى در رفت و آمد بودند. اين برخوردها موجب مىگرديد تا آثار بتپرستى را از ميان آنان محو كرده و دين مبين اسلام را به آنها عرضه نمايد. رفت و آمد عربها بدان جزيرهها و شبنشينى مسلمانان با آنان، آنچنان مؤثر گرديده بود كه مسلمانان همواره از مقام و منزلتى والا برخوردار گرديده بودند.
در سال 1508 ميلادى، پرتغاليها بر سواحل عمان دست يافتند و مسقط را پايگاهى
براى تجهيز و حمله كشتىهاى جنگى خود قرار دادند، از اين رو آنان عنايت خاصى نسبت به ساختن استحكامات در اين شهر از خود نشان دادند. هنگاميكه «شاه عباس صفوى» در سال 1622 ميلادى بر جزيره هرمز دست يافت، ساكنين آن به مسقط پناه آوردند و اين شهر از اين پس داراى اهميت بيشترى گرديد.
در سال 1658 ميلادى، ساكنين مسقط بر اشغالگران پرتغاليايى حمله كردند و همه را از سرزمين خود بيرون راندند. پس از مدت زمانى مسقط از سوى هلنديها مورد تجاوز قرار گرفت و آن را اشغال نمودند، ليكن مجدّداً با قيام مردمى، هلنديها نيز مجبور به فرار و خروج از اين سرزمين گرديدند.
در اين هنگام ايرانيان قصد داشتند اين سرزمين را فتح و تصرّف كنند كه در اين بار عمانيها به سوى «احمد بن سعيد» حاكم «شجر» روى آوردند و از او تقاضاى استمداد كردند و از اين پس ساكنين عمان با بيعتى كه با او به عمل آوردند، وى از سال 1167 هجرى به عنوان سلطان بر آنان حكومت راند.
حكومت ابن سعيد، از شمال به جزيره قطر و جزاير بحرين و از جنوب تا حضر موت و ظفار، وسعت پيدا كرد و سرانجام در سال 1118 هجرى درگذشت پس از او فرزندش «عبدالصمد» جانشين وى گرديد؛ هنگامى كه او نيز درگذشت فرزندش «سلطان ابن عبدالصمد» عهدهدار حكومت گرديد؛ پس از درگذشت او عمويش «سعيد بن احمد ابن سعيد» به حكمرانى رسيد؛ او كه در اين هنگام از نظر جغرافيايى متوجّه مركز حكومتى خود گرديده بود، بر نيرومند كردن قدرت دريايى خود همّت كرد و ناوگان جنگىِ خود را كه مركّب از سى كشتىِ جنگى بود، فراهم آورد و همگى را به توپخانه مجهّز نمود، سپس با اين قدرت دريايى بر جزيره هرمز در خليج فارس دست يافت و پس از آن، دو جزيره «سوقطره» و «زنجبار» را به تصرّف خويش درآورد، از آن پس ديگر سواحل زنجبار و دهانه غار دافوى را نيز به تصرّف درآورد و بدين صورت سلطان مطلقِ خليج فارس و درياى هند به شمار مىآمد. وى راههاى فراوانى در كشور خود احداث كرد، به طورى كه اين راهها شاهراه تجارتى بازرگانانِ گوناگونى از هند و فارس و شرق آفريقا و مصر قرار گرفت.
مهمترين اين جزيرهها، جزيره «عوال» بود كه حدود شصت دهكده در آن قرار داشت و پايتخت آن شهر «منامه» بود؛ جمعيّت اين شهر در حدود 25 هزار نفر بود، كه جزيره اراد در كنار آن قرار گرفته است. ساكنين اصلى اين جزيره از ريشه عمالقه «طسم» و «جديس» بودند. از آن پس ايرانيان بر آن سرزمين دست يافتند و سپس اين سرزمين به زير نفوذِ حكومتِ «مناذره» و پادشاهان حيره در آمد و بالأخره مسلمانان در سال ششم هجرى در دوران حكومت «علاء حضرمى» بر سرزمين بحرين، بر آن دست يافتند و آن را بخشى از سرزمينهاى كشور اسلامى قرار دادند. سپس پرتغاليها و در پس آنان ايرانيان و سپس امام مسقط و بالاخره دولت عثمانى اين سرزمين را بدست آورده تصرّف كردند.
مهمترين محصولات بحرين لؤلؤ بود كه عايدات صادرات آن در سال 1910 ميلادى به يك ميليون و يكصد و هفتاد هزار ليره انگليس بالغ گرديد.
در جزاير بحرين جمعيّت ساكنين به يكصد هزار نفر تخمين زده مىشود.
نجد بخش وسيعى از ميانه جزيرة العرب به شمار مىآيد كه اين بخش در نيمه فاصله ميان مدينه و بغداد قرار گرفته است. عربها آن را به دو بخش تقسيم مىكنند:
قسمتهاى شمالى آن كه «حايل» و امتداد آن در بالا بوده كه بدان «نجد الحجاز» گويند و بخش ديگر عارض و امتداد آن كه بدان «نجد اليمن» گويند.
نجد به معناى شىء مرتفع و بلند است، و اين منطقه بلندتر از «تهامه» است كه به دريا متصل مىشود. ارتفاع صحراى نجد از سطح دريا در حدود 1200 متر مىباشد. در اين دو بخش ياد شده از نجد، كوههاى مشهورى قرار دارد كه محصولات و خيرات فراوانى را براى ساكنين آن به ارمغان مىآورد.
از آن جمله كوه سلمى، كوه طويق و كوه أجأ را مىتوان نام برد.
منطقه نجد از شمال به صحراى شام، از غرب به صحراى حجاز، از جنوب به بادية الكبرى و از شرق به شاخهاى از الدهنا محدود مىگردد. و به همين مناسبت است كه رسيدن به آن، خالى از رنج و مشقت نمىباشد.
شمّر در ميانه راهِ مكه و بصره واقع شده و موقعيت آن چنين است: كوه شمر و كوه سلمى و دشتهاى ميان اين دو كوه، كه بسيار حاصلخيز بوده و گفته مىشود وسعت اين منطقه به حدود چهل كيلومتر مربع مىرسيده و در آن باغها و سبزهزارهاى فراوانى وجود داشته است.
اين بخش از سرزمين را «آل رشيد» در اختيار داشتهاند و مركز حكومت آنان شهر «الحائل» بوده است؛ ساكنان آن شهر به حدود بيست هزار نفر مىرسيد و در جنوب اين شهر قصبهاى بنام «كفار» وجود داشته است و گفتهاند كه حدود هشت هزار نفر در آن مىزيستهاند.
شمر داراى چهل دهكده بوده و اطراف آن را درختان نخل انبوه مىپوشاند و بيشتر ساكنان آن را چادر نشينان تشكيل مىدادند. اين گروه حدود چهارصد هزار نفر بودند كه از مردمى بسيار ساده و باگذشت تشكيل مىشدند.
مشهورترين چهارپايان اين ناحيه، شامل اسبها بود كه از زيباترين انواع آن در جهان به شمار مىآمدند. همچنين الاغ و شتر و گاو و گوسفندان بسيارى را پرورش مىدادند. و در بلندىهاى آنجا گلههاى گاو و گوسفند و نيز گاو وحشى و شير و روباه و گرگ و آهو و خرگوش و جز اينها مىزيستند. در شرق شمر به سوى جنوب، سرزمين «قصيم» قرار دارد. بيشتر زمين آن، دشتهاى حاصلخيز بود كه در آن حبوبات گوناگون كاشت مىگرديد.
همچنين آنان داراى ميوههاى گوناگون همانند انگور و انار و زيتون و آلو و هندوانه و طالبى بوده و درختان خرماى بىشمارى داشتند. در ميانه سرزمين آنها بخشهايى وجود داشته كه در آن جنگلهاى فراوانى به چشم مىخورد. ساكنين آن را به سيصد هزار نفر تخمين مىزنند كه همگى به استثناى تعدادى اندك، در دهكدهها (كه افزون بر سى دهكده نمىباشد) چادرنشين مىباشند. مشهورترين دهكدههاى آنان بريده و عنيزه مىباشد. نيمى از شمال سرزمين قصيم در سيطره امير شمر و نيمه جنوبى آن تابع
امير رياض بود.
شامل كوههاى نجد اليمن بوده كه اكنون به «نجد» مشهور است. و هر گاه اين واژه به طور اطلاق و به تنهايى بيايد، همان نجد منظور است. چشمههاى اين كوه داراى آبى گوارا و دشتهاى فراوان آن بسيار حاصلخيز بوده است. كشتزارها و باغهاى فراوان در آن وجود دارد. اين بخش و شمال آن، امروز از سرزمين قصيم و زير نفوذ حكومت آلسعود قرار دارد، كه و پايتخت آن رياض است و از مهمترين شهرهاى نجد به شمار مىآيد. در اين سرزمين نخلستانها و چهارپايان اهلى فراوان، به ويژه شتر و گوسفند و گاو وجود دارد. بيشتر ساكنين آن باديهنشين بوداند كه تعداد آنان را حدود نيم ميليون نفر برآورد مىكنند و همگى وهابى مىباشند.
امارت دو شهر رياض و حائل تابع استان نجد بوده كه حسا نيز در دايره نفوذى آن است.
مركز شهرهاى رياض و حائل، «حسا» مىباشد و تمامى آنها در زير نفوذ ولايت بصره هستند. ساكنين سواحل آن به تجارت و صيد لؤلؤ و ماهى اشتغال دارند كه آنان ماهىها را خشك كرده و سپس در اندازههاى فراوان به خارج صادر مىكنند. آبادترين سرزمين حسا، شهرستان قطيف است. سپس سرزمين جنوب آن تا جزيره قطر نيز داراى آباديهاى فراوانى بوده؛ به طورى كه غالباً از صحراهاى شنى تشكيل گرديده و در آن كشتزارهاى فراوانى تا نزديكى ساحل ديده مىشود و در آن نخلهاى بىشمارى وجود دارد. سرزمين حسا به درازگوشان حاوى آن مشهور مىباشد و در دشتهاى آن شيرها و چهارپايان اهلى و گورخر فراوان يافت مىشود. از صنايع دستى اين سرزمين، عباهاى مشهور و جز اينها و بعضى از دست ساختههاى مسى است.
اين سرزمين، به استثناى قطيف، داراى آب و هواى گرم و خشك و بهداشتى است.
كه تنها در قطيف به علّت وجود بركههاى آب در پيرامون آن، داراى آب و هواى مرطوب است. اين منطقه داراى چهار شهرستان شامل حسا، قطيف، قطر و الحفوف است كه الحفوف بزرگترين و وسيعترين آن بوده است.
تعداد ساكنان حسا بيش از سى و پنج هزار نفر بوده كه نيمى از آنان شهرى و بقيه باديهنشين مىباشند. در حسا آبهاى معدنى فراوانى وجود دارد. سرزمين اين بخشى از احسا (كه مفرد آن حسا مىباشد) از جويبارهاى طبيعى مشروب مىگردد.
تمامى اين جويبارها در تالابى گِرد آمده و منبعى دايمى براى مشروب ساختن زمينها مىگردد.
باديه نشينان عرب از ديرباز داراى اخلاق ويژهاى بودهاند:
آنان همواره راستگو و داراى وفاى به عهد و شهامت و شجاعت و بذل و بخشش بودهاند. و نسبت به همسران خود غيرت فراوان داشته و زندگى بدون عزّت را بىارزش مىشمارند. عرب از ننگ و رسوايى دورى گزيده و از پناهآوردگان حمايت كرده و از او در برابر هر كسى كه بدانان حمله نمايد، حمايت و پشتيبانى مىكنند. اگر گروهى از آنان به شخصى حمله كنند و او بگويد كه من در برابر صورت فلان شخص؛ يعنى مردى از قبيله حمله كننده، حتّى اگر در غيبت او باشد، از حمله منصرف شده و پشتيبانى دوست خود احترام مىگزارند. آنان همواره دفاع از حق نموده و هرگز كژى را هيچگاه اختيار نمىكنند. عرب به دور از ريا و نفاق است و سخن آنان صريح و بدون الفاظى است كه در ميانه آن، حقيقت ناپديد شود. آنها امير مكّه را كه در جايگاه پادشاه آنان به شمار آمده با نام «يا شريف» صدا مىكنند، همانگونه كه پيامبر خدا را يا محمّد مىگفتند!
درون آنان به زبانشان جارى است و سلاح آنان نزديكترين اشيا به دستهاى آنها به شمار مىرود. بهار نيكوترين روزها براى آنان بوده و
گوشت آقاى خوراكىها.
عرب در خوراك و لباس باريكبين و مشكل پسند نمىباشد. قوى بر ضعيف قدرت نشان داده و همواره ميان آنها جنگ و درگيرى فراوان به چشم مىخورد.
هيچگاه از حقّ خويش با اينكه در برابرش شخصى ضعيف باشد، گذشت نمىكند.
و در صورتى كه به حقّ خويش نسبت به آن شخص دست نيابد در عرف خود بر «خميس» او يعنى هر شخصى از قبيله او تا پنج پشت ارتباط داشته باشد، قصاص خويش را مىگيرد. در صورتىكه شخصى به قتل دست زند و صاحب خون نتواند قصاص خويش را از آن شخص بگيرد، دست به قتل پدر يا دايى يا عمو يا يكى از فرزندان آنها رازده كه بدين صورت قصاص ساقط مىگردد. برخى از آنان در اين هنگام رضايت به دادن ديه مىكنند كه در نزد آنان هشتصدريال در غلام و هزار ريال در شخص آزاد و ده هزار ريال نسبت به شخص شريف مىباشد. هرگاه شخصى از آنان به قتل برسد، دفن او را متوقّف ساخته تا اينكه قصاص او را بازگيرند. در اين هنگام جسد او را باز كرده و در آخرين رختخوابش او را مىخوابانند با اين تصور كه روح مقتول از كار آنان آرامش يافته است.
يكى ديگر از عادات آنان اين چنين است كه هنگامى كه يكى از افراد آنان به قتل رسيد، خانواده قاتل به سوى خانواده مقتول رفته و قهوه آنان را ننوشيده و از غذاى آنان نمىخورند. در صورتىكه خواسته آنان را سؤال كنند، آنان مىگويند كه خواستار به تعويق انداختن مطالبه قصاص به مدّت يك ماه يا دو ماه هستند. كه در اين حال غالباً خواسته آنان مورد موافقت خانواده مقتول قرار مىگيرد. بدين صورت قاتل در اين مدّت در امنيّت به سربرده تا زمانى كه در هنگام اين مدّت بتوانند با خانواده مقتول بر صلح يا ديه توافق نمايند. در صورتى كه زمان ياد شده بدون توافق بر قصاص بگذرد آنان دست به قصاص از هر راه مىگردند.
هنگامى كه شخصى از آنان متّهم گرديده و آن را انكار نمايد به سوى «مُلَحِّس» روى
از ص 73 تا ص 79 جدول است كه در فايل جدول موجود است؟؟؟؟.
نقشه كشورهاى عربى
«عباس پاشا حلمى دوم»، مدتها در آرزوى سفر به بيت اللَّه الحرام براى انجام مناسك حج و زيارت مرقد پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله بود. اين آرزو در ذهن او، همواره از سالى به سال ديگر به تعويق مىافتاد، تا اينكه سرانجام در ماه رمضان سال گذشته يعنى 1327 هجرى اين سفر قطعى گشت و فرمان داده شد تا تمامى نيازمنديهاى سفر ايشان را به سرزمين حجاز مهيا كنند.
خديو، در ماه ذى القعده، همراهان خويش را براى اين سفر مبارك تعيين نمود. اين افراد عبارت بودند از: برخى از اطرافيان وى و تعدادى از علماى اعلام و شخصيتهاى بزرگوار مملكتى. در اين ميان، خديو از من خواست تا ملتزم ركاب او باشم و همچنين فرمانى در اين باره به اطرافيان خديو؛ اعمّ از رجال مملكتى و ارتشى صادر گرديد كه بر طبق آن، پيش از سفرِ وى، برخى به جده و برخى ديگر به مكه حركت كنند و در انتظار تشريف فرمايى او باشند. از آن ميان آقايان «احمد شفيق پاشا»، رييس دربار عربى و خارجى خديوى (رييس كنونى اوقاف عمومى) و «حسين محرم پاشا»، سر ياور خديوى و مهماندار او (جانشين فرماندهى دايره حربيه كنونى)، «محمد عزّت پاشا» رئيس دربار تُركى خديوى، «احمد خيرى پاشا»، بازرسِ اوقاف خصوصى، «احمد صادق بك»، بازرس ويژه خديوى، «محمود بك محمد»، رييس دفتر فرماندهى خديوى، فاضل
گرامى، «شيخ محمد شاكر»، نماينده بزرگ الأزهرِ شريف، «سيد محمد ببلاوى» از علماى الأزهر و نماينده كتابخانه خديوى مصرى و «شيخ محمد عاشور» مفتى اوقاف خصوصى و افراد ديگرى كه از افسران گارد خديوى بودند، مىتوان نام برد. روز شنبه 26 ذى القعده برابر با 9 دسامبر سال 1909 ميلادى تشريفات ويژه خداحافظى انجام گرديد و بدين مناسبت سرتاسر كاخ عابدين مملو از اصناف و گروههاى مختلف توديع كننده گرديد.
به همين جهت از سرتاسر مملكت، نمايندگان و گروههاى مختلف براى دست بوسى خديو به كاخ آمده بودند، بطوريكه تا آن روز شبيه به آن جمعيت در كاخ ديده نشده بود.
اين مهربانى و شور و هيجان تنها در بين مسلمانان نبود، بلكه انبوه مصريان با اديان مختلف، در اين احساس و شورِ ملى شركت جُسته بودند و نسبت به خواسته قلبى يكى از بزرگترين پادشاهان و امراى اسلامى كه همان انجام وظيفه دينى و- اجتماعى بود، احترام قايل شده بودند و در كنار آن خير و سعادتى عظيم را براى اسلام و تمام مسلمانان و براى مصر و تبارِ مصريان بويژه، آرزو مىكردند.
در 28 ذى القعده سال 1327 هجرى، نامهاى از سوى خديو به رييس اداره دربار خديوى، بدين مضمون صادر گرديد:
«اراده ذات الهى بر انجام خواسته ما نسبت به اداى فريضه حجّ و زيارتِ تربت پاك نبوى- كه بر صاحبش درود و سلام باد-، محقق گشته، بنابراين براى به انجام رساندن اين خواسته عظيم، در اين سال تصميم به سفر گرفتيم و با اعتمادى كه در نظر ما نسبت به شما وجود دارد، تصميم گرفتيم كه اداره امور مملكتى و حكومتى را، به هنگام غيبتِ خود به شما واگذار كنيم تا با درايت و كاردانى كه در شما سراغ داريم، با نيكويى، آن را به انجام رسانيده، به همين مناسبت اين فرمان را صادر كرديم و از درگاه خداوند بارى تعالى موفقيت شما و ساير حضرات دوستانتان در دربار را نسبت به انجام آنچه كه سعادت ملت و موفقيت مملكت در آن است آرزو مىكنيم و ما هم آرزومنديم در آن ديارِ مبارك، بر احوال حجاج مصرى و نيازمنديهاى آنان، توجه كرده، بتوانيم امكانات، آسايش، رفاه و اطمينان خاطر آنان را در آينده فراهم آوريم.
به همين مناسبت، در كنار آن بقعههاى پاك و منزّه، دستان خويش را به سوى درگاه الهى دراز مىكنيم موفقيّت خويش را در خدمت به ملت عزيز مصر، آرزومنديم. ما در حالى از شما جدا مىشويم كه قلب ما با شما است و فكر و انديشه ما همواره بر خير و سعادت و بزرگى شما، در حال و آينده بوده، همچنانكه يقين داريم دعاهاى خير شما همواره در سفر و حَضَر بدرقه ما خواهد بود، ان شاءاللَّه!».
در ساعت هفت و چهل دقيقه صبح روز 29 ذى القعده سال 1327 هجرى، كه رسماً سفر جناب خديو در اين روز، تعيين گرديده بود و قطار اختصاصى ايشان از «سراى قبه»- كه حامل والامقام خديو و بعضى از اطرافيان او بود- حركت كرده و سپس به ايستگاه مصر رسيد؛ در اين ايستگاه، رؤساى دربار خديوى، علماى اعلام، نمايندگان دولتها و كنسولهاى آنان، شخصيتهاى مصرى و محترمين از آنان در انتظار خديو بودند.
وى پس از ورود با يكايك نامبردگان خداحافظى كرد و همگان در حين توديع، براى وى آرزوى موفقيت و دعا مىكردند و حضرات رؤساى دربار كه توفيق حضور با وى را بدست آورده بودند، به يارى خداوند، همگى با قطار به سوى كانال سوئز حركت كردند.
در اين هنگام كليّه ايستگاههاى راه آهن را با زيباترين وضع آذين كرده و جمعيت انبوهى از بدرقه كنندگان آن جا را پُر كرده بودند؛ اين حالت به ويژه در دو ايستگاه «نبها» و «زقازيق» چشمگير بود! زيرا جمعيت بسيارى در آن جا گرد آمده بودند و بازگشت امير خود را از اين سفر، به سلامتى و عنايت پروردگار، از درگاه ذات بارى تعالى درخواست مىكردند.
قطار همچنان در حركت بود تا اينكه به سلامتى به «سوئز» رسيد و سپس در ساعت يك بعدازظهر به ايستگاه «خوض» رسيد؛ جمعيتى انبوه از تبار مصريان در آن جا گرد آمده بودند كه امكان شمارش آنان وجود نداشت! در سوئز گروههاى ويژهاى به نمايندگى از تمامى گروههاى مصرى و همچنين نمايندگانى از استانهاى مرزى و مديران آنها اجتماع كرده بودند و پيشاپيش آنان حضرات آقايان اعضاى مجمع عمومى و مجلس شوراى قانون گذارى به رياست حضرت والامقام پرنس «حسين كامل پاشا»- (كه رييس آنان به شمار مىآمد)- حضور داشتند هنگامى كه قطار توقف نمود، جناب خديو از آن
پياده شد و با تمامى حاضرينِ در صحنه، از بزرگان و امرا مصافحه كرد و نسبت به تحمّل اين مشقت و زحمت، قدردانى نموده و با زبانى تشكرآميز و رويى گشاده از آنان سپاسگزارى كرد؛ سپس روبه سوى جناب پرنس كرد و بدو گفت:
«اينجانب از شما- نه به عنوان رييس شورا و مجمع عمومى بلكه بعنوان بزرگِ خاندان خديوى- از صميم قلب سپاسگزارى مىنمايم».
امير كه خويش را لايق اينگونه كرامت و بزرگى و مهربانى از سوى خديو نمىدانست، با چشمانى اشكبار! در جواب اين سخن مهربانانه خديو گفت:
مولاى من! در هر پست و مقامى كه باشم غلامى از غلامان مخلص دربار شما مىباشم و اين، امتياز و افتخارى است كه در نتيجه قرابت و نزديكى از سوى شما به من رسيده است، پس در اين هنگام حضرت خديو در مقابل اين جواب زيبا! كه با شيواترين بيان، مقام اخلاص و دوستى و ولايت خويش در برابر آن جمعيت انبوه بدو تقديم داشت، سر فرود آورد!.
در اين هنگام جناب خديو بر عرشه كشتىِ سلطنتى بالا رفت و پس از اندك استراحتى مراسم توديع انجام شد.
سرانجام در ساعت سه بعدازظهر، كشتىِ اختصاصى، بندر را به سوى جدّه ترك كرد. كشتى ياد شده حامل والامقام خديو، عليا حضرت مادر خديو، والا گهر پرنسسها «فاطمه خانم افندى» و «فتحيه خانم افندى» دختران حضرت خديو و پرنسس «فاطمه خانم افندى» عمّه او بود، كه نامبردگان به همراه عليا حضرت مادر حضرت خديو، بوسيله قطارى اختصاصى، پيش از تشريف فرمايى جناب خديو به سوئز، بدان جا رسيده بودند.
كشتى همچنان به حركت خود ادامه مىداد، تا اينكه به نزديكىهاى مرز «رابغ»، از ساحل شرقىِ دريا رسيد،- رابغ در عرض 22 درجه و 28 دقيقه و طولِ 28 درجه و 58 دقيقه، واقع است. فاصله ميان آن تا جدّه يكصد و نه مايل مىباشد-. در اين هنگام جناب خديو به همراه ساير حاجيان، كه در ركاب او بودند، به احرام كامل در آمدند، كشتى در مسير خود به حركت ادامه مىداد تا اينكه به فاصله دو ساعتى از جده رسيد بطورىكه
ساختمانهاى اين شهر يكى پس از ديگرى نمايان شد و به وضوح ديده مىشد. همچنين در جنوب آن، دهكدهاى كوچك نمايان گرديد كه به «نَزْله» معروف بود؛ اين مكان پوشيده از خانههاى خِشتى و گِلى بود و در اين خانهها برخى از اعراب و اهالى آن سكونت داشتند كه بيشتر از صيادان ماهى بودند و در روبروى اين دهكده از سوى دريا، دو جزيره كوچك وجود داشت كه نخستين جزيره در شمال، به «جزيره سَعْد» و ديگرى به «جزيره سعيد» موسوم بود. در اين دو جزيره، قرنطينه بهداشتىِ حدود حجاز، مستقر گرديده است. در جزيره نخستين، جايگاهى براى تبخير و زدودن نمك از آب شور وجود داشت، همچنانكه ساختمانهايى براى قرنطينه افراد در آن بنا گرديده بود. در صورتىكه كشتىهاى وارد شده به اين مرز دريايى غير بهداشتى بودند، كليه حُجّاجِ آن بوسيله كشتىهاى بادبانىِ (سَبْك) پس از طى سه ساعت يا اندكى بيشتر، به جزيره اوّلى و يا با طى كردن دو برابر اين زمان به جزيره دوّمى هدايت مىشدند و در اين جزيره و يا جزيره ديگر مدّتى را كه بوسيله پزشكِ قرنطينه، در جدّه تعيين مىگرديد-، باقى مىماندند.
در اين ساختمانها، افراد را گروه گروه در قرنطينه بهداشتى قرار مىدادند و آنان ناگزير به باقى ماندن در قرنطينه به مدّت تعيين شده بودند و پيش از سپرى كردنِ آن زمان هيچيك از آنان نمىتوانستند از اين محدوده خارج شوند.
در ساعت دوى بعدازظهر روزِ سه شنبه، اول ذى الحجّه، كشتىِ خديو در فاصلهاى نزديك به سه مايلى از بندر، لنگر انداخت، اين بدان جهت بود كه مركبهاى بزرگ هيچگاه نمىتوانستند بعلّت عمق اندك آب در كناره بندر، بدان وارد شوند.
بنابراين جناب خديو تا صبح روز بعد در كشتى باقى ماند. در اين هنگام در اطراف بندر و كمى دور از آن، كشتىهاى فراوانى ديده مىشد كه اين مركبها حاجيان را از هند، روسيه، تركيه، بلاد مغرب، مصر، بندر سودان و جز اينها بدين مرز دريايى آورده بودند و كشتىهاى ياد شده همگى پرچمهايى را بعنوان احترام و تشريف فرمايى خديو به اهتزاز در آورده بودند؛ همچنانكه قايقهاى بادبانى كه در اين آبها در حال رفت و آمد بودند، و همگى به احترام ورود حضرت خديو، به آذين آراسته گرديده بود.
بكرى، در معجم خود گفته است:
«جُدّه (به ضم اول) ساحل مكه بوده و چون شهرى است ساحلى چنين نامبردار گرديده است. در زبان عرب، جُدّه خشكى كنار درياها يا رودخانهها را گويند و ريشه نام جُدّه از معناى «راهى طولانى» گرفته شده است. مردمان اين منطقه هم اكنون بدان جِدّه (به كسر ميم) گويند و مصريان آن را جدّه به (فتح اول) گويند. و آنچنانكه به نظر اينجانب مىرسد تمامى اين نامگذارىها صحيح مىباشد؛ زيرا جِدّه (با كسر) روزى و سعادت بوده و اين مرز دريايى بدون شك گلوگاه حياتى اين كشور به شمار مىآمده و چه چيزى با سعادتتر از آنكه زندگى انسان و وجود آن از او سرچشمه گيرد، همچنانكه جدّه به (فتح اول) به معناى راهِ پهناور و وسيع است كه راهى در كشور حجاز وسيعتر از آن، وجود ندارد. اين بندر بر ساحل شرقى درياى سرخ و بر روى مدار 39 درجه و ده دقيقه از طول شرقى و مدار 21 درجه و 28 دقيقه از عرض شمالى واقع گرديده است.
اين مكان در آغاز دهكده كوچكى بود كه قبيله «قضاعه» پيش از اسلام در آن جا و اطراف آن زندگى مىكردهاند. در سال 26 هجرى به هنگام خلافت عثمان، گروهى از رنج و سختىهاى خويش- به جهت گذرگاههاى مختلفى كه در بندر «شعيبيه» وجود داشت- نزد وى شكوه نمودند و به گِل نشستن كشتيها را در آن بندر ياد آورى نمودند. آنان منطقهاى را كه مكانى بهتر از آن بود در شمال بندر شعيبيه به وى پيشنهاد كردند. عثمان به همراه جمعى از ياران خود براى ديدن آن منطقه از نزديك، به آن منطقه رفت و تصديق كرد كه اين منطقه- همچنانكه به او ياد آورى كرده بودند- از منطقه شعيبيه بهتر است، پس دستور داد كه اين منطقه را مرز دريايى مكه قرار دهند و نام «جدّه» را بر آن نهاد.
آنچه به هنگام ورود عثمان به اين مكان روايت كردهاند، اينست:
كه وى وارد دريا گرديد و خود را شستشو داد، به ياران خود نيز چنين دستور داد كه خود را بشويند در حاليكه پارچهاى را به دور خود بسته باشند و اين مطلبى است كه فرنگيان ادعا مىكنند كه از فرهنگ آنان سرچشمه گرفته است!. «شعيبيه» هم اكنون دهكده
كوچكى است به فاصله بيست كيلومترى كه در جنوب جدّه قرار دارد و برخى از اين منطقه با لفظ «شعيبه» ياد مىكنند.
از آن پس جده روبه سوى عمران و آبادانى گذاشته و اهميت آن فزونى گرفت، تا آن جا كه هم اكنون از بزرگترين مرزهاى دريايى در بلاد عرب، به شمار مىآيد.
ساحل جدّه را در زير آب، راههاى سنگلاخى پوشيده بود كه در ميان آن، بخشهاى مرجانى به رنگ قرمز يا سياه (يُسر)، ديده مىشد و بر روى سطح آب آن، در بيشتر نقاط، برگهايى از گياهانِ آبى پوشيده شده بود. اين گياهان، بيشترين شباهت را به گُلِ نيلوفر آبى دارد كه در درياچههاى مصر يافت مىشود. اين گياه (گل نيلوفر آبى) به رنگ قرمز و سياه بوده و به وفور در ساحل خليج عربى (1)ديده مىشود.
اين نوع گياهان احتمالًا تأثيرى در زندگى گروهى- از صدفهاى سرخ و ماهيان مرجانى كه در آن به تعداد زيادى وجود دارد-، داشته و از آن تغذيه مىنمايند. و شايد بتوان گفت (نامگذارى آن به درياى سرخ، به همين دليل است)؛ همچنين علت ديگر اين تسميه مىتواند رنگ خاكسترى آن باشد كه پيش از طلوعِ آفتاب، همه روزه در كنارههاى ساحلِ اين دريا كه آب به هنگام جَزْر از آن فروكش نموده- ديده مىشود، بطوريكه اين قسمت در سرتاسر ساحل، رنگِ سرخِ متمايل به نيلگونى را، به دريا داده و اين وضع، در برخى قسمتها همچنان ادامه داشته تا اينكه به بخشى از آب دريا، متصل مىگرديد.
لازم به ذكر است كه به همين مناسبت ياد آور شويم آنچه ما مشاهده كرديم از ظاهر رنگ لباسهاى مردم جده معلوم بود كه تمايل به پوشيدن لباسهاى سرخ دارند و اين مطلب همواره ميان بزرگ و كوچك آنها تفاوتى نداشته و شايد بتوان گفت كه در نتيجه تأثير آن محيط بر آنان باشد!؛ (جالب اينكه) آنان را در حالى مشاهده مىكنى كه كمربندى سرخ و شالى (2)به همان رنگ بر سر گذاشتهاند. و نيز كودكانِ زيادى را از آنان مشاهده مىكنيد در حاليكه پيراهنى گشاد در بر كرده و قسمت جلوى بالا تنه اين پيراهن به رنگ سرخ تزيين گرديده است. اين مطلب نيز در وضع ظاهرى مردمان سطح بالاى اين شهر
ديده مىشود كه در لباسهاى خود از رنگهاى سرخ و يا نزديك به آن بيشتر استفاده مىكنند.
جدّه را حصارى پنج ضلعى در بر گرفته است كه اين حصار، از غرب مُشرِف بر دريا بود كه طول آن 576 متر، از شمال 675 متر، از شرق 504 متر و از سوى جنوب شرقى 315 متر و از جنوب 810 متر مىباشد.
در هر يك از قسمتهاى اين حصار، درى تعبيه شده است و درِ شرقى آن «باب مكه» نام داشت كه ديواره برونى اين دَرْ، بوسيله سنگ رنگ شده بنا گرديده و در كنار آن، نام سلطانِ غورى پادشاهِ مصر ديده مىشود؛ اين پادشاه، در سال 915 هجرى حصار ياد شده را براى جلوگيرى از حمله فرنگيان- كه از اين هنگام استعمار شرق را آغاز كردند- از سوى جده بنا نهاد. اين حصار در سال 948 هجرى مانع از نفوذ پرتغاليها به داخل آن گرديد، زيرا آنان از سوى اين قلعه كوچك، آنچنان زير آتش گلولهها قرار گرفتند كه ناگزير سوار بر مركبهاى خويش شده در حاليكه اثاثيه و ذخيرههاى خود را جا گذاشته بودند، متوارى گرديدند. همچنانكه به هنگام حمله وهابيان به جده در سال 1218 هجرى، (مدافعان)، شهر بوسيله اين حصار از خود دفاع نمودند. ليكن به هنگام يورش انگليسيان در سال 1274 هجرى اين شهر نتوانست وظيفه خود را آنچنان كه مىبايست انجام دهد!، اين وضع بدين سبب بود كه يكى از رعاياى انگليسى در جده داراى كشتى بادبانى بود كه همواره پرچم انگليس بر بالاى آن در اهتزاز بود، وى اين پرچم را به پرچم عثمانى تغيير داد، كنسولِ انگليس از اين تغيير خشمناك گرديد! و بر كِشتىِ ياد شده بالا رفت و با زور و اهانت، پرچم عثمانى را پايين آورد!. هنگاميكه مردم از آن اطلاع پيدا كردند، بر آنان گران آمده و هياهويى بپا نمودند!. مردم به سوى خانه او حملهور شدند و او را به همراه كنسول فرانسوى به قتل رساندند و خانه آنان را تاراج كردند. بنابراين در نتيجه اين حمله، كشتىهاى انگليسى به جدّه حملهور شدند و سپس در مكّه حاضر شدند و به همراه امير «آل على» تحقيقى را درباره قتل كنسول فرانسوى آغاز نمودندكه در نتيجه آن تحقيق حدود پانزده نفر از مردمان جده را در بازار جدّه به دار آويختند و تعداد فراوانى از بزرگان آن شهر را تبعيد كردند و نظير اموال تاراج شده را- بر پايه ادعاى رعاياى كشورهاى
خارجى- كه در اين فتنه از دست داده بودند، بعنوان غرامت باز پس گرفتند.
در سال 1311 هجرى انگليسيان نيز كشتىهاى خود را براى بار ديگر به آبهاى اين مرز آوردند و اين نتيجه حمله اعرابى بود كه در آن حمله، كنسول انگليس را كشتند و نماينده كنسول فرانسه و روس را مجروح نموده بودند.
بنابراين در نتيجه تجاوز نمايندگان خارجى به خارج از محدوده تعيين شده يورشى صورت پذيرفت و اينان كه خود مسلمانانى از افراد اين شهر بودند، بعلت حمايت و پشتيبانى كشورى خارجى، دست به اعمالى ناشايست زده و با برادران و همشهريان خود بد رفتارى مىكردند.
هنگام اين شورش، «شريف عون» از مكه آمد و در محلّ حاضر شد و در پايان صلح و دوستى را بدون درگيرى حاكم نمود و كشتىهاى انگليسى جدّه را ترك نمودند.
جدّه داراى 3500 خانه بود كه اين خانهها از نظم خاصّى برخوردار نبود، اين خانهها غالباً بوسيله سنگهايى كه از كوههاى نزديك آن آورده مىشد ساخته شده بود و گاه نيز اين خانهها بوسيله سنگهاى لاشه بنا مىگرديد، سنگهاى لاشه را معمولًا از كنارههاى دريا بدست مىآوردند و با ضخامت بسيار اندكى كه داشت، در نهايت استحكام و قدرت بود، ليكن خطر آن بسيار و ضرر آن جبرانناپذير بود؛ زيرا اينگونه سنگها بعلّت دارا بودن مقدار زيادى فسفر، قابل اشتعال بوده و به سرعت مىتواند آتش سوزى را افزايش دهد!. خانههاى آنان همانند خانههاى ساير شهرهاى حجاز (مكه و مدينه) بود كه بيشتر شبيه به خانههاى مصر در دوران مماليك است- هم اكنون در «سوق السّلاح» از اين خانهها فراوان وجود دارد-، ليكن در همين خانهها اتاقهاى بزرگ و سالنهاى وسيعى با سقفهاى بلند و پنجرههايى بلند و عريض همانند بالكنهايى كه به بيرون متمايل گشته و بدان «رواشن» گفته مىشود- (مفرد آن روشن بوده كه كلمهاى فارسى به معناى نورانى مىباشد.)- جنس اين پنجرهها از چوب بود و نقش و نگارهاى مختلفى بر آن حك شده بود در ميان خانههاى اين شهر، خانهاى را ديدم كه ديوارِ سر درِ خانه در حدود پانزده متر بود و در آن نُه پنجره بزرگ تعبيه شده بود كه بدون شك اينگونه پنجرههاى بزرگ با وضع مناطق گرمسيرى مىتواند سازگار باشد و بدين جهت است كه
سبك نوين معمارى در مصر نيز به اين روش باز مىگردد، همچنانكه در بيشتر ساختمانهاى نوين در بخش سكونت فرنگيان به ويژه در «مصر جديد» كه با الهامى از اشكال و مهندسىِ مصر باستان و تكميل آن بنا گرديده است، ديده مىشود.
«محمد على پاشا» در اين شهر داراى ساختمانهاى فراوانى است كه از آن جمله:
دارالولايه (مركز حكومتى)، دارالبلديه (مركز شهردارى) و پادگانهاى نظامى و جزاينها را مىتوان ذكر نمود.
آب نوشيدنى در آن بوسيله آب انبارهاى قديمى است كه از آب باران و يا چشمههايى كه در خارج از شهر قرار دارد پُر مىشود، بطوريكه هر قدر آن چشمهها به دريا نزديكتر باشد، آب آن شورتر و در نتيجه غير قابل استفاده مىباشد. اين چشمهها داراى كانالها و جويهايى بود كه از سوى «عثمان پاشا نورى» در سال 1302 هجرى بنا گرديده بود و آب آن از چشمه «رغامه»- كه در فاصله بيست كيلومترى شرق اين شهر قرار دارد- تأمين مىشد كه هم اكنون اين كانالها منهدم گرديده است. شهردارى اين شهر نسبت به اصلاح و ترميم اين مجارى، همّت گماشته ليكن بنظر مىرسد كه اين مرمت نمىتواند بدون هميارى و كمك مردمانِ آن به نتيجه برسد؛ زيرا مصلحت آنان اين چنين اقتضا مىكند كه مجارى آب نوشيدنى اصلاح نگرديده و در نتيجه آنان از راه فروش آبِ مخزنها و آب انبارهاى خويش به حاجيان، با قيمتهاى گزاف به نوايى برسند. حاجيان بيشتر به هنگام توقفشان در اين شهر، از آب هايى كه براى آنان از گودالها و چاهها آورده مىشد استفاده مىكردند. اين آبها علاوه بر آلودگى هميشه داراى مزهاى شور بوده و در صورتيكه فضل خداوند با آنان نبود، همگى به هلاكت مىرسيدند!!. در اين شهر دستگاه زدودنِ نمك آب وجود دارد كه متعلّق به بعضى فرنگيان مىباشد.
بوسيله اين دستگاه نمك آب دريا را زدوده و به مردم مىفروختند، ليكن هم اكنون بطور كلى خراب شده است كه هنگاميكه ما، در جده اقامت داشتيم، تعدادى از آنها را جهت تعمير به سوئز ارسال نموديم.
جدّه مركز تجارتى مهمّى به شمار مىآيد، بطوريكه مىتوان آنرا بعنوان مرز دريايى عمومى حجاز دانست. زيرا صادرات حجاز از اين شهر صورت مىگيرد و واردات آن نيز
بدين شهر وارد مىگردد. بنظر مىرسد كه تجارت آن در صدفهاى لؤلؤ و مرجان، يُسر، تسبيح، پارچههاى ابريشم، عطر، ادويه، حبوبات، ظروف، پوست، سجاده، فرش و آنچه كه مورد نياز حاجيان است، مىباشد.
امّا تجارت اساسى و مهم آن شهر در زمينه حبوبات، به ويژه گندم و آرد گندم بود زيرا كه پايه زندگى مردمان سرزمين عرب از شمال تا جنوب نيز به اين دو وابستگى دارد؛ اين دو محصول از كشورهاى هند، مصر، شام، ايران، جاوه و جزانيها، بدين شهر وارد مىگرديد. بازار شهر، از جنوب تا شمال آن امتداد داشت كه در ادامه مغازهها به خانههاى كنسولهاى دولتها منتهى مىگرديد، زيباترين ساختمانهاى جدّه در اين بخش شهر بنا گرديده كه در اين ميان خانه نمايندگى روسيه را بعنوان زيباترين خانه اين شهر مىتوان به شمار آورد، زيرا اين خانه با سبك جالب و زيبايى بنا گرديده و در آن پنجرهها و بالكن هايى بكار رفته است كه نشان دهنده عظمت و ابَّهَت ساختمانهاى عربى باستان بود، آنچنانكه هر بينندهاى در ذهن خود تصوّر مىكرد كه در مقابل كاخ «رُصافه» در بغداد ايستاده است. جايگاه پليس در مقابل اين خانه واقع شده است و در كنار آن، مركزى براى پستِ نگهبانى بود، اين مركز از اتاق كوچكى تشكيل گرديده بود كه بوسيله مانعِ چوبى سادهاى كارگران را از كارفرمايان جدا مىنمود و در كنار آن نيز مركز تلگراف قرار داشت.
بازرگانان شهر جدّه را مردمان بومىِ آن تشكيل مىدادند كه علاوه بر بوميان، حضرموتىها، هندىها، ايرانيان، بخاريها و تركان نيز فعاليت داشتند، ليكن اين گروه، تنها در موسم حج بازار تجارت شان گرم مىشد.
در جنوب شهر شخصى از تركها دستگاهى داشت كه چرخهاى آن بوسيله انرژى نفت به حركت در مىآمد و با دستگاه ياد شده غلات را آرد مىكرد و دستمزدى كه در مقابل هر پيمانه جده (معادل سه اقّه) (1)دريافت مىكرد برابر با (سه قروش مجيدى) بود و با اين حال صاحبِ آن پيوسته شكايت درآمد اندك در مقابل خرجِ زياد دستگاه و اداره زندگى خود را داشت.
جمعيّت اين شهر تعدادشان تاكنون بصورت رسمى اعلام نگرديده است ليكن
1) أُقّه معادل 234 سطل مصرى بوده كه هر سطل مصرى معادل 435 گرم مىباشد. م.
جمعيت آن را در حدود پنجاه هزار نفر تخمين مىزنند: ده هزار نفر آنان از مسلمانان غير عرب مانند: ايرانيان، حضرموتىها، هندىها و بخاريها بودند، اما فرنگيان، كه تعدادشان در حدود يكصد نفر يا كمى بيش از آن بيان مىشد، بيشتر آنان را تركان تشكيل مىدادند.
ثروت و دارايى اين شهر تقريباً در دست همين خارجيان قرار داشت بطوريكه گاهى برخى از آنان در حدود يك ميليون جنيه، سرمايه داشتند، زيرا اين گروه با فعاليت و جنب و جوشى كه در هنگام كار از خود نشان مىدادند در ميان مردم اين شهر خصوصاً آن گروه [اين فعاليتها چنان گسترده بود]، مطلبى غريب و عجيب بود، تا آنجا كه حتى باربران و قايقرانان اين شهر نيز غالبا از حضرموتىها و يا غلامان تشكيل مىگرديد.
جدّه داراى دو مدرسه بود، نخست «مدرسه الاصلاح» كه در آن حدود هشتاد شاگرد مشغول به تحصيل بودند و هزينه آنان بيشتر از راه كمكهاى مردم شهر تأمين مىگرديد، ديگرى «مدرسه الرشديه» كه مدرسهاى دولتى بود و در حدود يكصد و بيست شاگرد در آن به تحصيل اشتغال داشتند.
درسى كه در اين دو مدرسه تدريس مىگرديد، مقدارى معلومات سطحى و ساده از حساب و خواندن و نوشتنِ زبان عربى و تركى بود و بطوركلى سطح آموزش آنان بسيار پايينتر از مكتب خانههاى اوقاف مصر به شمار مىآمد.
در بازار اين شهر تابلويى را ديدم كه بر آن نوشته شده بود (روزنامه الاصلاح و چاپخانه آن)، درباره آن تابلو سؤال كردم، معلوم گرديد كه اين مركز پس از اعلان فرمانِ عثمانى، آغاز بكار كرده بود، ليكن بعلّت عدم استقبال مردم از آن، مجدّداً از سوى بوجود آورنده آن، تعطيل گرديده و نويسنده آن كه شخصى از تُركها بود به آستانه (استانبول) مراجعت كرده و هم اكنون چاپخانه بدون هرگونه فعاليتى همچنان تعطيل بود. همانطور كه پيش از اين ياد آور شديم ساكنان جدّه، آميختهاى از نژادهاى گوناگون بود. و طبيعت اين اقليم آنچنان حالت سادگى و ابتدايى در آنان بوجود آورده بود، بطوريكه از نظر آموزش عمومى و سطح سواد، در سطح بسيار پايينى قرار داشتند به حدّى كه گاه برخى از آنان، تنها به نوشتن نامه و يا شمارش سادهاى از حساب توانايى داشتند.
اين شهر داراى چهار مسجد بود، مسجد حنفى، شافعى، مالكى و مسجد
«سيدى عكاشه» كه اين مسجد بزرگترين مسجد در ميان مساجد ديگر به شمار مىآمد.
اينشهر داراى خانهسالمندان بسيار كوچكى بود و نيز گفته مىشود كه مهمانخانهاى (لوكانته) كوچك در ميدان گمرك شهر وجود داشته ليكن اين جانب آن را نديدم.
جدّه بوسيله قائم مقام (نماينده والى) و نماينده شريف اداره مىگرديد كه هم اكنون اين شخص جناب «سيد محمد نصيف» مىباشد. قائم مقام (جانشين والى) در اين شهر عهدهدار مسايل مالى حكومتى بود كه غالباً به درآمد گمرگها منحصر مىشد و درآمد دولت از اين راه حداكثر در حدود (پنجاه هزار جنيه عثمانى) در سال بر آورد مىگردد.
امّا شخص ديگرى كه نماينده شريف مىباشد و عهدهدار كليّه مسايل و كارهاى عربها بود، بجز نيروى نظامى كه از فرماندهى خود دستور مىگرفتند. والى حجاز پيش از اين در جدّه زندگى مىكرد، ليكن در حوالى سال 1280 هجرى بعلّت اهميّت مكه، بدان شهر انتقال يافت.
تصويرى از بندر جدّه
به هنگام موسم حج حركت دايمى در جده مشاهده مىشود بطورى كه اين جنب و
جوش شبانه روزى است و هيچگاه قطع نمىگردد و حاجيان هر زمانيكه به جلوى درهاى گمركِ جدّه مىرسند، مطوفين و يا نمايندگان آنان، همواره در انتظار آنان بوده و پيوسته نداى حاج فلان ... و يا حجاج فلان ... (منظور نام مطوف را مىبرند) را سر داده و هر حاجى به هنگام ورود نام مطوف خويش را مىداند، او را صدا كرده و به يارى خويش مىطلبد، پس افراد ياد شده به سرعت به يارى او آمده و گذرنامهاش را گرفته و پس از اعلام ورود آن شخص به قسمت ويژه گذرنامه، او را به همراه خويش به منزل از پيش تعيين گرديده مىبَرَند. هر حاجى يك يا دو روزى را در آن جا به سر مىبرد و در اين فاصله ميزان دستمزد بر انتقال او تعيين مىشد و مركوبى را از قبيل قاطر و يا شتر براى او مهيا مىكردند؛ و در صورتيكه نياز به كجاوه داشتند، آن را براى او خريده و سپس وى را راهى مكه مىنمودند.
هزينه هر كجاوه بطور متوسط يك جنيه انگليسى و دستمزد ساربان نيز تا مكه يك جنيه بود. همچنين هزينه شترى كه بار را حمل مىكند نيز برابر همين مقدار است ليكن شترهاى كجاوه دار معمولا در اين فصل به دو برابر اين هزينه مىرسيدند.
در خارج شهر از سوى جنوب، قبرستانى متعلّق به مسيحيان وجود داشت كه بوسيله حصارى بلند اطراف آن پوشيده شده بود و بر دَر آن نگهبانى از اعراب وجود داشت كه اجازه ورود بدان را به غير از مسيحيان نمىداد. امّا قبرستان مسلمانان در سمت شرقىِ شهر، به فاصلهاى در حدود يك كيلومتر از درِ شرقىِ آن، كه معروف به «باب مكّه» است واقع شده بود؛ اين قبرستان داراى حصارى است كه ورودى آن از غرب اين قبرستان مىباشد و به هنگام موسم حج، گدايانى كوچك و بزرگ از اعراب و غير اعراب بر درِ اين قبرستان مشاهده مىشود؛ اگر از اين در به قبرستان وارد شويد، در مقابل خود آرامگاهى دراز و طويلى را كه طولِ آن در حدود يكصد و پنجاه متر و ارتفاع آن يك متر و عرض آن در حدود سه متر است، مشاهده مىكنيد. گفته مىشود كه: اين قبر، آرامگاه مادرمان حَوّا مىباشد. اين قبر بيشتر شبيه قناتى بسته شده است كه از سمت جنوبى آن
بوسيله سه ديوار از يك مربع احاطه شده است و ديوار شمالى آن كه از سوى قبر است از مربع كسر گرديده است و موجود نيست. طول هر يك از ديوارها چهار متر است و ارتفاع آن هم به همان اندازه مىباشد؛ در هر يك از ديوارهاى ياد شده، پنجرهاى قرار دارد. در پايان اين مستطيل از سوى شمال، ديوارى به ارتفاع حدود سه متر وجود داشت كه در ميانه آن از سمت بالا، برآمدگى وجود دارد و در زير آن پنجرهاى بود كه اين پنجره بر روى قبر به گونهاى است كه در طرف دو پاى مُرده قرار گرفته است.
در انتهاى قبر، كسانى را مىبينيد كه شما را به جايگاه سر و يا دو پاى اين آرامگاه راهنمايى مىكنند و همواره دست آنان براى گرفتن پولى به سوى افراد دراز است. در حدود يك سوم اين آرامگاه از سوى سر را، گنبدى پوشانيده است كه ورودى آن از سوى غرب است و از آن دو پنجره به سوى قبر باز مىشود. در ميانه آن، مقصورهاى از چوب وجود دارد كه روى آن بوسيله پارچهاى پشمى پوشيده شده است، اين مقصوره دَرى داشت كه در برابر دَرِ گنبد واقع شده بود و بوسيله خادم مقبره، براى ما گشوده شد؛ او گفت: «اين نقطه جايگاه سر شريف است».
پس آن را مشاهده كردم و ديدم كه دو سنگ از نوع سنگ چخماق در آن قرار دارد و طول هر يك از آنها در حدود يك متر است.
اين سنگها از وسط سوراخ داشت و بيشتر شبيه به تابوتى سنگى براى مردگان بود و در صورتيكه نگوييم كشتارگاه بوده در دوران قديم جايگاهى براى تقديم قربانىها بوده است. در اين جا بود كه به خاطرم گذشت اين مكان ممكن است پيش از اسلام بعنوان نمادى از حَوّاء امّ البشر، از سوى «قضاعه» محلّ عبادت گرديده است همچنانكه «هُذيل» و «سواع» فرزند شيث بن آدم را عبادت مىكردهاند. لازم به ذكر است كه هذيل در جنوب و شمال مكّه مىزيسته همچنانكه هم اكنون گفته مىشود: «هذيل شام و هذيل يمن» و مسكن «قضاعه» در ميان اين دو بوده آن چنانكه قبيلههاى «كلب»، «مراد»، «هَمْدان»، «حمير»، «ودّ»، يا «يغوث» و «يعوق» و «نسر» را عبادت مىكردهاند. (اينان بنا بر آنچه كه ادّعا مىكنند، فرزندان سواع بن شيث بودهاند) و خداوند نيز فرموده است:
وَقَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّاً وَلَا سُوَاعاً وَلَا يَغُوثَوَيَعُوقَ وَنَسْراً (نوح: 23)
اما طول قبر كه به اين مقدار است، ممكن است اين قوم عرب ضمن آنچه كه از ديانت ستاره پرستان يونانى گرفته بودند، آنرا نيز در ميان خود مرسوم و معمول گردانيده باشند، زيرا يونانيان مجسمه هايى را از ستارگان ساختهاند كه از آن ميان مجسمه «زهره» را مىتوان نام برد، تاريخ نگاران عرب نيز مىگويند: «ضحاك (1)
اين گروه، گفتههاى بى اساس و بدون پايهاى را بيش از آنچه عرب درباره ضحاكشان بيان كردهاند، بدو نسبت دادهاند كه ممكن است با آن ضحاك ايرانيان يكى نباشد.
آن را در صنعاء بنا نمود كه بدان (غُمدان) مىگفتند». اين مجسّمه همچنان پايدار بود تا اينكه بوسيله عثمان بن عفان در هنگام خلافتش، منهدم گرديد.يونانيان براى مريخ نيز مجسّمهاى مستطيلى مىساختند كه در نتيجه آن قبور طويلى هم اكنون در سرزمين دولت عَليّه (عثمانى) وجود دارد كه در نتيجه تأثير آثار دولت يونانيان است اين قبر هم اكنون در آستانه عليّه (استانبول) نزديك اسكله «اناتولى قواق» بوده كه طول آن در حدود بيست متر مىباشد كه گفته مىشود: اين قبر، آرامگاه «يوشع» پيامبر است. اين پيامبر نزد مسلمانان، مسيحيان و يهوديان به يك اندازه محترم است. پس چه كسى مىداند كه يوشع حَتّى براى يكبار هم به اين سرزمين نيامده است؟ تا اينكه حكم نمايد. اين قبر از آثار بت پرستى است كه در اين ديار پيش از ورود مسيحيان وجود داشته است. همچنين در «كرك نوح» (دهكدهاى در شام، نزديكى (معلقه زحلة) قبرى بطول تقريبى سى متر وجود دارد كه ادّعا مىكنند قبر حضرت نوح- عليه السلام- است و «ابن جُبير» هم در سفرنامه خود از آن ياد كرده و گفته است:
طول آن سى باع است، همچنين نامبرده يادآورى كرده است كه در حومه دمشق نيز قبرى بنام شيث پيامبر وجود دارد كه طول آن به چهل باع مىرسد.
و نيز گفته مىشود كه در نزديكى بيت المقدس، آرامگاه درازى وجود دارد كه به قبر «حسن الرّاعى» مشهور است. ليكن جهت نامگذارى آن براى اين جانب مشخص نيست،
1) تاريخ نگاران عرب گفتهاند: «ضحاك از پادشاهان يمن بوده و گفتههاى بىاساسى را بدو نسبتمىدهند» و تاريخ نگاران ايرانى مىگويند: «نامبرده از پادشاهان ايرانى بود نام او «ازدهاق» بود كه پس از جمشيد قرن هشتم قبل از ميلاد به پادشاهى رسيده است».
اما بنابر گفته آنان اين شخص چوپان حضرت موسى- عليه السلام- بوده است (؟). و در صورتيكه اين گفته درست باشد، مىبايست نام ديگرى نيز داشته باشد؛ بنابراين امكان اينكه قبر حَوّا يكى از مجسّمههاى مقدس در زمان جاهليت بوده باشد، دور بنظر نمىرسد. هنگاميكه اسلام ظهور نمود تمامى آثار شرك و بت پرستى را از اين سرزمين زدود و مجسمههايى را كه در نتيجه دولت بت پرستان بوجود آمده بود، همگى را منهدم نمود كه مىتوان از جمله آنها، اين مجسّمه را نيز به حساب آورد، ليكن تاثير آن همچنان بعنوان مادر، در دل اين مردم باقى مانده و به همين سبب گنبدى را نيز بر فراز آن احداث كردهاند كه (از زمان ساخت آن اطلاعى در دست نداريم) تا اينكه بدانيم از چه زمانى زيارتگاهى براى مردم مىباشد؛ همچنانكه آرامگاههايى كه براى خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله- كه بر آنان و بر جدشان سلام و درود باد-، نيز بنا مىكردند داراى چنين گُنبدى بود. «ابن بطوطه» در سفرنامه معروف خويش در قرن هفتم هجرى از اين گنبد ياد كرده است، ليكن درباره قبر مطلبى ذكر نكرده است. از بزرگترين دلايِل ساختگى اين قبر، مطلبى است كه «ابن جبير» در سفرنامه خود- كه به سال 587 هجرى انجام گرديده است-، نقل نموده و نوشته است:
«و در آن (جدّه) جايگاهى وجود دارد كه گنبدى كهنسال بر آن بنا گرديده و گفته مىشود كه اين محل، توقفگاه و منزل حوّاءِ امُّ البشر به هنگام حركتش به سوى مكه بوده است، پس اين ساختمان را بعنوان بركت و فضل او بنا كردند و خدا داناتر است».
در هر صورت، صرف نظر از تغييراتى كه طوفان در سطح زمين بوجود آورده و آن را زير و رو كرده است، به ويژه در سرزمينهايى همانند اين منطقه كه آبگير بوده است، با تاريخ نگاران عرب هم نوا شده قايل مىشويم كه: حَوّا به همراه آدم عليه السلام در جزيره «سرانديب» (سيلان) فرود آمده و صرفنظر از چگونگى انتقال آنان از جزيره به قاره و نيز چگونگى رسيدن آنان به جدّه و درگذشت حَوّا و دفن آن در اين مكان سپس فوت حضرت آدم عليه السلام و دفن او در كوه ابوقبيس يا مسجد خيف و يا بنابر گفته مسيحيان- «حركت او به سوى بيت المقدس و فوت او در آن و دفن شدنش در زير قطعه سنگى كه
در آنجا يعنى در «كليساى قيامت» كه تا كنون آنرا مورد تقديس قرار مىدهند»- باشد:
ليكن مطلبى كه ذهن نمىتواند قبول كند، ادعاى اين قوم است كه قايلند «اين جايگاه با اين درازا مربوط به قبر حَوّا مىباشد». (1)در هر صورت با نپذيرفتن صحّت اين قبر از سوى ما از احترام ما به حَوّا نكاسته زيرا او مادر همه بوده و لازم است كه مورد احترام همه باشد. و بدين جهت هنگاميكه شريف «عون الرفيق» پس از منهدم كردن گنبدهاى مزار صالحان در مكه و نيز انهدام اين گنبد، نمايندگان دولتها و كنسولها همگى اعتراض كردند و اين كار را ناشايست خواندند زيرا حَوّا فقط مادر مسلمانان نمىباشد.
1) اميدوارم كه خواننده اين سطور به من اجازه بدهد كه اين مطلب را بدون بررسى و تحقيق رها نسازمبنابراين گفته بعضى را، درباره طول حضرت آدم و حوا در اينجا نقل مىكنم: مسيو هانريون عضو اكادمى علمى فرانسوى و مستشرق مشهور گفته است: «طول آدم 123 قدم و 9 بوص 37 متر تقريبا و طول حواء 118 قدم و سه ربع بوص بوده است». معجم لاروس، ذيل عنوانِ مادّه آدم اما عربها در اين باره گفتهاند: «طول آدم شصت ذراع بوده، كه طول حَوّا نيز ناگزير متناسب با او بوده است» ليكن منظور از ذراع را در اينجا نمىدانيم كه از چه نوع ذراعى است. در صورتيكه فرض نماييم ذراع دستى باشد، پس بنابراين طول هر ذراعِ دستى در حدود چهل سانتيمتر است كه در نتيجه طول آدم 24 متر بوده كه بسيار كمتر از مقدارى است كه بوسيله مسيو هانريون عنوان گرديده است.
تشريف فرمايى خديو به جده در روز سه شنبه اول ذى الحجه سال 1327 هجرى جهت انجام فريضه حج شريف، برگى زريّن در تاريخ جدّه به شمار مىآيد. هنگاميكه در اين روز آفتاب طلوع كرد، مردم دسته دسته و گروه گروه به سوى آن بندر روى آوردند در حالى كه پيشاپيش آنان، بزرگان قوم مشاهده مىشدند و همگى به سوى عرض دريا گردنهاى خود را دراز كرده و در انتظار ديدن كشتىِ اختصاصىِ حامل اين عباسىِ محبوب بودند. در حدود ساعت سه بعدازظهر حضرات آقايان «على بك»، «فيصل بك» و «شريف زيد» فرزندان شريف مكّه به همراه قائم مقام، فرمانده نيروهاى عثمانىِ مستقر در جدّه و جناب مكتوب چى ولايت حاضر شدند، جناب مكتوب چى سلام و خير مقدم را به نيابت از دولت عليّه به حضور خديو تقديم داشت و بعنوان مهماندار جناب ايشان،- در مدّتى كه در سرزمينهاى حجاز تشريف داشتند- معرفى شد؛ پس از او حضرات آقايان مدير پست و تلگراف، نماينده شركت كشتى رانى خديوى و ديگر كارمندان دولت عثمانى حضور داشتند. اينان پيش از آنكه هر گونه علامتى از نزديك شدن كشتى حامل خديو و همراهان او داشته باشند، بر قايقها سوار شدند و تا نيمههاى دريا بعنوان استقبال از تشريف فرمايى مقدم شريفش آمده بودند و انتظار مىكشيدند. علاوه بر اين پيش از طلوع آفتاب، كشتى جنگى عثمانى مستقر در آبهاى جدّه را نيز جهت استقبال از كاروان
همايونى خديو در فاصلهاى- هفت ساعته يا بيشتر- در آبها گسيل داده بودند.
در حدود ساعت هفت بعدازظهر، دود كشتى در افق نمايان گرديد و همچنان نزديكتر و نزديكتر مىگرديد، تا اينكه در يك ساعت بعد يعنى ساعت هشت پهلو گرفت.
در اين هنگام قايقها پيش آمدند و اشراف و رجال دولتى جهت خير مقدم و ابلاغ سلام از طرف خليفه و تبريك دولت عليّه (عثمانى) و سلام جناب شريف و دولت والى، به حضور خديو شرفياب گرديدند. خديو در اين برخورد با آنان با رويى گشاده و بشر دوستانه برخورد كرد و تشكر خود را به آنان ابلاغ نمود. پس از ساعتى در حاليكه زبانشان نشان از شكر و ثنا بر ويژگيهاى اخلاقى و ادبى حضرت خديو گويا بود، مراجعت كردند.
آفتاب اين روز در حالى غروب كرد كه خانه شهردارى بهترين آذين را از سوى خشكى (ساحل) بر خود بسته بود و تمامى مركبهاى بخارى (كشتىها) از هر نژاد و مليّتى از سوى دريا، با نورهاى گوناگون پرتو افكنى مىكردند و قايقها با چراغهاى روشن خود همانند ستارههايى روشن در آسمان، زيبايى خاصّى را بدين محفل داده بودند و بطور كلى روز و شبى استثنايى بود كه مردم جدّه تا آن روز همانند آن را نديده بودند، آنان تا آن لحظه آن چنان توجّه و عنايتى را از دولت عليّه نسبت به ذات كريمانه ايشان نديده و دولت شريف نيز اينگونه اهتمامى را كه نسبت به راحتى و آسايش مقام والاى ايشان داشت تاكنون براى ديگرى مبذول نكرده بود. چه مردى! را خداوند براى حج، خانه كريم خود، همانند عباس- كه خداوند نگهدار او باشد- اختيار كرده است.
آرى! او خداى خويش را ندا داد پس او را جواب داد، تاج پادشاهى را از سر خويش برداشته و همانند ساير مردم به صفوف آنان وارد شد و لباس آنان را به تن كرد و در غذاى آنان شريك گرديد و بر روى خاك خوابيد، آسمان را لحاف خويش قرار داد و بر مركوب سخت سوار شد، در حرارت آفتاب و سرماى شب، در راهى سخت، خشك و سنگلاخى كه گرد بادهاى آن قطع نمىشد- همچنانكه خطرهاى آن بى شمار بود- گام برمى داشت، پس تعجبى ندارد كه نَظَر و عنايت خداوند همراه او باشد، عنايتش از او پاسدارى كرده و
قلب مردم به سوى او ميل نمايد و با احترام و تجليل از او ياد كنند.
پيش از سپيده دم روز چهارشنبه دوم ذى الحجه، سربازان در ميدان شهردارى در حال رفت و آمد بودند و جمعيّت انبوهى از سربازان پاسدار خديو از سويى و سربازان دولتى و سربازان بيشه (1)از سويى ديگر گِرد آمده بودند.
پيش از طلوع آفتاب، كشتى بخارىِ حاملِ خديو در دريا نمايان گرديد. شيپور دميده شد و توپخانههاى شهر گلولههاى خود را شليك نمودند. در اين هنگام سربازان بصورت بيضى شكل صف آرايى كرده بودند، بطورى كه سربازان پاسدار خديو در نيمه اوّل يا شرقىِ آن و نيمه دوم كه شامل دونيم بود را نيمى از سربازان دولت عليّه و نيم ديگر بوسيله سربازان بيشه پُر شده و در آن مستقر گرديده بودند، دو طرف اين دو قوس، از درِ قرنطينه تا درِ شهردارى بود. پس از نيم ساعت، ركابِ كشتى بر پلكان قرنطينه قرار گرفت؛ زمين آن بوسيله فرشهاى ايرانى پوشيده شده بود و در دو طرف آن بزرگان دولت عليّه از سويى و فرزندان جناب شريف و ساير همراهان آنان از اشراف كه براى اداى احترام حاضر گرديده بودند، از سوى ديگر ايستاده بودند.
پس خديو در حاليكه در لباس احرام بود، همچون ماه، يكپارچه مىدرخشيد بر اسكله ظاهر گرديد!، وى حركت مىكرد در حاليكه با دست شريفش به همه سلام مىداد.
در پشت سرِ او حضرت اشرف پرنس «كمال الدين پاشا» و دانشمند بزرگوار شيخ «بكرى صدفى» مفتى ديار مصرى و جناب «على بك لبيب» پزشك ويژه حضرتش و عدهّاى ديگر از ياوران محترم و برخى از رجال نزديك به او در اين سفر مبارك حضور داشتند.
اسب خديو بر پلههاى قرنطينه ايستاده بود در حاليكه نغمههاى موزيك مصرى و تركى نواخته مىشد و در ميان دعاى سربازان و غريو مردم ايشان بر اسب سوار شدند و پس از او پرنس و «حسين محرم پاشا» مهماندار ويژه ايشان، سپس ياوران (گارد ويژه) بر اسب سوار شدند و در حاليكه پيشاپيش اين كاروان گروهى از سركردگان پاسداران حضور
1) بيشه قبيلهاى بودند كه در شرق سرزمين بلاد عرب اقامت داشتند و سربازان آنها با لباس عربى خويش سوار بر شتران تندرو مىگرديدند. اينان بيشتر شبيه به باشبو زوق سربازان چريك عثمانى بودند؛ سربازان شريف همگى از اين گروه بودند و همواره به شجاعت و امانت معروف بودند.
داشتند و اطراف همگى آنان را گروهى از سربازان، احاطه كرده بودند.
به دنبال آنان، فرزندان شريف كه نماينده دولت حجاز نيز همراه آنان بود و جمع كثيرى از اشراف، در حاليكه سربازان بيشه و فرمانده نظامى كل منطقه جدّه و گروهى از سربازانِ دولتى كه در پشت سر آنان بودند، به حركت در آمدند. خديو، با چنين تركيبى در كاروان، ابتدا به سوى «باب المغاربه» و از آن جا به طرف «باب الشامى» حركت كرد. در اين مكان بزرگانى از اعراب، اشراف و ديگران در حاليكه سوار بر شترها بودند در انتظار موكب همايونى ايستاده بودند، آنان نيز در ركاب حضرتش در پى كاروان، همگى به سوى «بحره» براه افتادند.
جادّه ميان جدّه تا مكه داراى فاصلهاى در حدود هشتاد كيلومتر است، اين راه پس از ساحل جدّه از دشتى مىگذرد كه اين دشت ميان دو كوه واقع شده،- به كوه بلندتر آن «قائم» گفته مىشود- سپس در راه از كوه «رغامه» عبور مىكند و از كوه «امّ سلم» گذشته و به قهوه خانه «عبد» (1)مىرسد. سپس اين دشت به سوى جنوب شرقى متمايل مىگردد و از قهوهخانه «جراده» مىگذرد و به «بحره» مىرسد. در اين مكان، دشت وسيع گشته و دشتى ديگر از شمال شرقى به سوى جنوب، آن را قطع مىكند تا به دريا برسد، اين دشت «وادى مِر» يا (وادى فاطمة) نام دارد. وادى فاطمه، دشتى عظيم و پهناور بود كه از حاصلخيزترين زمينهاى حجاز به شمار مىآمد. در اين دشت، جمع فراوانى از قبايل اشرافِ خانواده حسين، زندگى مىكردند و بيشتر زمينهاى آن جا در دست اين گروه بود.
چشمههاى فراوانى در آن جوشيده بود و بدين جهت بيشترِ سبزيجاتى كه به مكّه آورده مىشد در آن سرزمين بعمل مىآمد. راه سلطانىِ بين مكه و مدينه، اين دشت را در نقطهاى كه باغهايى از درختان خرما و انگور وجود داشت- و در ميان آنها مجراى آبى از سمت شرق (كه بدان نهر آب گويند) جريان داشت و تجمع آب در آن اندكى كمتر از يك متر مكعب است قطع مىكند-، درختان اين باغستانها، بيشتر شامل: پرتقال و ليمو بوده و درصورتيكه در اين قسمت چاههاى آرتزين زده مىشد، مىتوانست محصول فراوانى را
1) افسرى سودانى عثمانى كه در اين مكان از سوى دولت مقيم گرديده بود؛ نامبرده بعلّت شجاعت و حسنتدبيرى كه در تأمين اين راه بكار برد، اين منطقه بنام او معروف گرديد.
ببار نشاند.
در «بحرة» تعدادى خانههاى گِلين وجود داشت كه برخى اعراب در آن سكونت مىكردند. در آن جا، آشيانههاى عمومى وسيعى وجود داشت كه به آن قهوه خانه مىگفتند كه هر يك از حاجيان درصورتيكه مايل به استراحت بودند مىتوانستند از آن استفاده كنند؛ در اين ميان الاغ سواران و شتر سواران بعلت وجود نيازمنديهايشان از قبيل نان، پنير، خرما، بعضى از ميوهها، قهوه و تنباكو، از اين قهوهخانهها بيشتر استفاده مىكردند. در كنار آن آغُلى وسيع بود كه با حصارى از شاخهها و برگ درخت نخل پوشيده شده بود كه حاجيان، شترها و ساير چهارپايان خويش را در آن نگهدارى مىكردند. بيشتر كاروانها، در اين جايگاهها اطراق مىكردند و خستگى را از تن بدر مىكردند.
راه، از «بحرة» به سوى شرقِ متمايل به شمال تغيير يافته بود و از «جدّه» عبور مىكرد. برخى كاروانها در اين نقطه اطراق مىكردند، سپس از قهوهخانه «سالم» مىگذشتند كه دهكده «حديبيه» در شمال غربى و در نزديكى آن مىباشد.
اين راه پس از آن، از كوه «شميسى» مىگذشت، سپس به «مقتله»، «هجاليه»، «بستان»، «قهوهخانه معلم» و آنگاه به «شيخ محمود» مىرسيد كه اين مكان دروازه مكّه به شمار مىآمد و قبر «زمخشرى» صاحب تفسير معروف «كشّاف» در آن جا مىباشد، زيرا نامبرده در سال 538 هجرى جهت اداى حج به اين ديار آمده بود و در روز «ترويه» فوت كرد و همانجا دفن گرديد. تمامى اين قهوهخانهها شبيه به كلبههاى خِشتى بود كه حاجيان دمى در آن جا به استراحت سپرى مىكردند. اما كوهها را در طول راه همواره بصورت سرخ و يا كمى متمايل به سبز يا زرد ملاحظه مىكنيد، اين رنگ نشان دهنده معادن متفاوتى از قبيل آهن، مس و جزاينها بوده كه در دل اين سنگها قرار دارد.
در طول راه ياد شده، چهارده قلعه وجود دارد كه سربازان عثمانى بصورت دائم در آن مستقر مىباشند. برخى از قلعهها ساخته قديم و از بناهاى «شريف غالب» يا «محمد على پاشا»، والى مصر بود و برخى ديگر از آنان از ساختههاى دولت عثمانى و به زمانى نه چندان دور، به ويژه به دوران ازدياد رفت و آمد حاجيان از راه دريا بر مىگردد.
والا حضرت والده خديو، در ساعت سه و نيم زوالى ظهر از كشتى پا به خشكى نهاد، در اين زمان بر روى اسكله، تعدادى از رجالِ همراه در انتظار قدوم وى بودند، بعضى از مأمورين دولت عثمانى نيز در نزديكى درِ عمومى به انتظار ايستاده بودند؛ پس والا حضرت به همراه دو شاهزاده خانم دختران خديو بر كالسكهاى- از نوع «لاندو» كه بوسيله چهار قاطر يدك كشيده مىشد-، سوار شدند. شاهزاده «فاطمه خانم افندى» نيز با برخى از نديمهها و «بزرگانِ همراه بر كالسكه ديگرى از كالسكههاى دولت شريف سوار شدند و ساير نديمهها و خواجهها بر كجاوههايى سوار شدند كه در پى آنان كجاوه «الماس آغاباشى» آغاى حرمسراى خديوى، و «كاظم آغاباشى» آغاى والا حضرت مادر خديو حضور داشت؛ به دنبال اين گروه، كجاوههاى حامل برخى از رجالِ همراهِ كاروان همايونى و سپس شتران حمل بار وجود داشت. كالسكه والا حضرت والده در حاليكه گروهى از اسب سواران پاسدار خديوى آن را محافظت مىكردند، به حركت در آمد و در پيشاپيش آنان سربازان شريف و در پس آنان پاسداران دولتى قرار گرفته بودند.
كاروان از ميان جمعيت انبوهى كه در دو سوى راه ايستاده بودند حركت را آغاز كرد، عظمت و جلال كاروان آنچنان بود كه تا بحال شبيه به آن را كسى مشاهده نكرده بود و مردم در دو طرف زبان به ثنا و دعا برداشته بودند.
كاروان ياد شده با نظم زيباى خود همچنان حركت مىكرد تا اينكه از دروازه شرقى جدّه كه معروف به «باب مكه» است خارج گرديد. پس از آن، كاروان والا حضرت مادر خديو به همراه مردان پاسدار به سوى «بحره» به حركت در آمد و در آن مكان با زيباترين پذيرائى از آنان استقبال به عمل آمد سپس نامبرده و همراهان او در محل از پيش تعيين شده اجلال نزول كردند.
در آن هنگام جاى بسى ديدنى بود كه به اردوگاه خديو نظر افكنيد كه تا آن هنگام اين نظم و ترتيب را كسى سراغ نداشته است. در آن روز فرزندان شريف بيش از يكصد نفر را به افتخار ضيافت خديو و همراهانش دعوت كرده بودند. اين پذيرائى به سبك خارجيان بود به ويژه پذيرائى شام كه شخص خديو در آن شركت جست ليكن در ضيافت نهار پرنس احمد كمال الدين به جانشينى از خديو حضور به هم رسانيد نظم و
آرايش اين ضيافت آن چنان بود كه هيچكس تصور آن را نمىكرد كه در چنين مكانى به آن سادگى اين گونه پذيرائى به عمل آيد. در اين هنگام بود كه ما در زير چادرهاى به پاشده از سوى فرزندان شريف در كنار سفرههاى مجلل غدا نشسته و در اين تصور بوديم كه در تالارى بزرگ از هتل كونتينانتال در قاهره به هنگام ضيافتى از ضيافتهاى بزرگ و رسمى نشستهايم! آرى! غذاهاى متنوع كه پاكيزگى و طعم لذيذ را نيز به همراه داشت مشاهده مىكرديم در آن شب قنديلها با نور سپيدى كه از خود منتشر مىكردند، علاوه بر آنكه فضاى اردوگاه را روشن كرده بود، آنچنان آسمان بحره را نورانى كرد كه تصور مىكرديم در ساعت چهار بعدازظهر هستيم! صفات عالى و پسنديده فرزندان شريف هم بر زيبايى و جلال اين جشن افزوده بود!. پس از شام، خديو به سراپرده اشراف- با عزت و احترام و تكريم فراوانى- وارد شده در اين حال بزرگان اعراب از اشراف و ديگران همگى در مقابل او ايستاده بودند. و خديو پس از تحيت و درود بر آنها، از ضيافت و مهمان نوازى آنان تشكّر كرد و آنان نيز مورد قبول قرار گرفتن آنرا از سوى خديو، سپاسگزارى نمودند!
پس از صرف شام در سراپرده فرزندان شريف در بحره، خديو مدّت كوتاهى را در سراپرده خويش به استراحت پرداخت و سپس در حوالى ساعت يازده شب به وقت فرنگى، حضرت ايشان بر اسبى اصيل سوار شدند و به سوى مكّه رهسپار گرديدند.
بعد از وى پرنس «كمالالدين پاشا»، آجودان مخصوص و بعضى از همراهان نيز، همگى در پى ركاب او براه افتادند تا اينكه به نزديكى كوه «شميسى» رسيدند، در اين مكان «خيرى پاشا» مدير اوقافِ خصوصى، در انتظار قدوم معظّمله بود، وى در بين اين ديدار «امين بك» جانشين فرماندهى ولايت حجاز و سپس فرمانده كل نيروهاى سلطنتى را، به محضر عالى خديو معرّفى نمود. پس از رَدّ و بَدَل كردن سلام و تحيّت، همگى در كاروان حضرتش حركت كردند تا اينكه به قهوهخانه «بُستان»- كه در فاصله سهساعتى از مكه قرار دارد،- رسيدند. در اين جايگاه، «شريف حسين پاشا» امير مكه مكرمه، به همراه جمعى از بزرگان خانواده خويش و نيز برخى از رجال قومش، به استقبال مقدم گرامى و بزرگوار خديو آمده بودند. در اين لحظه، شريف قصد آن داشت كه از اسب خود به احترام حضرتش پايين آيد، ليكن خديو او را قسم داد كه چنان نكند! پس از ردّ و بدل كردن سلام و بيان خيرمقدم، همگى حركت كردند تا اينكه به سراپردههايى كه بوسيله دولت، در خارج از مكه به منظور خوشآمدگويى به تشريف فرمايى خديو مُهَيّا گرديده
بود، رسيدند. در اين مكان علماء، محترمين، اعيان و بازرگانان در انتظار قدوم شريفش بودند. خديو در سراپرده خويش قرار گرفت و پس از نوشيدن قهوهاى، آقايانِ اعضاى شهردارى مكّه را كه در پيشاپيش آنان «شيخ شيبى» حضور داشت به معظمله معرفى گرديد. سپس آقايانِ قاضى مكه، و مفتى آن شهر، نايب الحرم (1)سيد عبداللَّه زواوى رئيس نمايندگى دولت در چشمه زبيده و نيز نماينده دولت در معارف و ديگران كه از علماء و اشراف و اعيان بودند را به حضور ايشان معرفى نمود معظمله مراتب سپاس و تشكر فراوان خويش را به آنان اعلام كرد، سپس بر اسب خود سوار گرديد و به سوى مكّه رهسپار شد. خديو و همراهانش و سربازان نيروى سلطنتى مستقر در آنجا، حركت را آغاز كردند، اين سربازان در دوسوى مسير تا پادگان حميديه صف كشيده بودند و مراتب اداى احترام و تعظيم را به وى بجاى مىآوردند در برابر پادگان فرماندهان نظامى و افسران آن، مراسم تشريفات بزرگ را بجاى آوردند، در اين فاصله گروه موزيك، سلامِ خديوى را مىنواخت.
خديو از «باب جَرْول» وارد مكّه گرديد و درحاليكه پاسدارانِ محمل، جهت اداى احترام و سلام به وى ايستاده بودند، در مسير «شُبَيكه» حركت كرد و مردم از دوطرف او را همچون بَنايى استوار و محكم در بر گرفته بودند و همگى سلامتى و حفظ وجود والاى او را از درگاه الهى خواستار مىشدند. خديو از برابر «تكيه مصريها» و ساختمان حكومتى حجاز و مركز شهردارى عبور نمود درحاليكه تمامى آن مكانها به زيباترين شكل آراسته گرديده بود.
پس در پگاهِ روز پنجشنبه سوم ذىالحجه، به دَرِ حَرَمِ شريف رسيد و نماز صبح را با امام مالكى بجاى آورد، پس از آن طواف تحيّت را به انجام رسانيد و به قصد سعى ميان صفا و مروه خارج گرديد. حاجيان از ملّيتهاى گوناگون و در پيشاپيش آنان حاجيان
1) نايب الحرم، نام خانواده معروفى است كه درحدود دويست سال شرف اداره حرم شريف مكى به آنانواگذار گرديده و همچون پردهدارى و سدانت كعبه كه در دست شيبيان است. اين پُست نيز در اين خانواده قرار داده شد اين خانواده تا سال 1380 هجرى همچنان بر اين شرف و افتخار باقى بودند ليكن هماكنون ديگر در اين پُست قرار ندارند و تنها نامى از آنها باقى مانده است «مترجم»
مصرى در طول مسعى در كنار هم ايستاده بودند و لحظهاى كه والاحضرت به هنگام سَعى از مقابل آنان عبور مىكردند، صداى تكبير آنان بلند شد و از دل به درگاه پروردگار زمين و آسمان، سلامتى وجودِ عباسى (خديو) را درخواست مىنمودند! و با ديدن پادشاه محبوبشان كه با عدل، فضل، رحمت و نعمتش در قلب آنان نفوذ كرده بود، از چشمان آنان اشك شوق جارى بود! اى كاش! در آن ساعت اين پادشاه والامقام را مىديدى كه بدون تخت سلطنت و بدون تاج سر، بدور از قدرت پادشاهى و تمامى زيبندگىهاى دنيايى در ميان كوه صفا و مروه هفت بار سعى بجاى آورد. اى كاش! در آن ساعت مىبودى و شادى زنان و هلهله و دعا و ثناى ايشان را بعنوان رعيّتى صادق و با اخلاص نسبت به ولايتش مشاهده مىكردى، آنان همگى همانند خانوادهاى بودند كه براى استقبال از پدر و بزرگشان و ولىنعمتشان پس از غيبتى طولانى بيرون آمده باشند. لازم به ذكر است اين مطلب را يادآورى نمايم كه شريف به خديو يادآورى كرد كه بههنگام سعى بعلّت خستگى شديد ايشان پس از اين سفر طولانى، مىتوانند سعى را سواره انجام دهند، ليكن ايشان امتناع كرده و گفتند: «بر من چه مىشود، اگر ساعتى در راه خدا پايم را گردآلود نمايم» پس از انجام سعى، خديو بهسوى «دارالأماره» در «سوق الليل» حركت كردند زيرا اين مكان بعنوان اقامتگاه ايشان، تا هنگاميكه در مكّه بودند، در نظر گرفته شده بود. و اين در حالى بود كه شريف پيش از ورود خديو به حرم شريف مكى- براى آمادگى قدم مباركش بدين اقامتگاه، از ايشان رخصت گرفته و بدين مكان آمده بود.
هنگاميكه خديو بدين اقامتگاه رسيد، شريف به درگاه «دار الإماره» به انتظار ايستاده بود.
پس آنچنانكه زيبنده مقام زائر و بزرگى و كرم ميزبان بود با ايشان برخورد نمود. سپس به همراه حضرتش به سالن پذيرايى بزرگ، بالا رفت و پس از تكرار جملههاى تبريك و خيرمقدم، خديو را با كمال احترام و سپاس تنها گذارد.
اين ساختمان از سوى حاج «محمدعلى پاشا» والى مصر در سال 1228 هجرى بعنوان مركز حكومتى حجاز بنا گرديد. پس از ترك ولايت، اين ساختمان بعنوان جايگاه امارت مكّه بهشمار مىآمد كه تاكنون نيز همچنان برقرار مىباشد.
پس شريف، براى تجديد خاطره نيكوى جدّ اين خانواده كريم و والامقام و
نشاندادن آثار نابغه قرن سيزدهم هجرى، آن را به نوه والاتبارش تقديمكرد، تا اينكه در عظمت رواقهاى آن، اثرِ وجودى نياى بزرگ خويش را ببيند. و در اينجا مىبايست اشاره لطيفى به اين مطلب داشته باشم كه دولت شريف نيز در مقام خود محبت و لطف و سخاوت محمد على پاشا را بر خانوادهاش فراموش نكرد زيرا همو بود كه جدّ او «محمد بن عون» را در سال 1229 بعنوان امارت مكه تعيين كرد كه از آن پس تاكنون در دست فرزندان او قرار دارد.
هنوز آفتاب اين روز مبارك نمايان نشده بود كه گلولههاى توپخانهها از قلعههاى مكه براى گراميداشت قدوم خديو شليك شد. بعد از ظهر آن روز خديو مجدّداً با شريف ديدار نمود، سپس جانشين فرماندهى ولايت حجاز به حضور خديو شرفياب گرديده و در ساعت چهار پس از غروب به سوى بيت اللَّه مكرم به قصد طواف حركت كرد.
اما سركار والده از «بحره» در جمع همراهان خويش در پگاه روز يادشده بر كالسكه سوار شده و نزديكىهاى غروب به مكه رسيد. علياحضرت در كاروانى بسيار مجلل و زيبا كه بينندهها آنچنان منظرهاى را كمتر ديده و شنوندگان نيز كمتر شنيده بودند در ميان شليك توپها و اجراى نغمههاى موسيقى بوسيله گروه موزيك و غريو جمعيت ايستاده بر راه به حركت خود ادامه دادند تا اينكه در برابر «باب الصفا» كاروان متوقف شد و علياحضرت به خانه «پاناجا پاشا» (1)كه براى اقامت نامبرده در طول مدتى كه در بلدالامين قرار دارند، در نظر گرفته شده بود، وارد گرديدند.
پس از سپرىشدن پاسى از شب ملكه مادر طواف تحيت را انجام داده و سپس به همراه شاهزاده خانمها- سوار بر كالسكه- سعى را بجاى آوردند. روز جمعه چهارم ذى الحجه هنوز خورشيد پديدار نگشته بود كه هزاران نفر از مردم به درِ خانه خديوى گرد آمده بودند يكى دست خود را براى دعا بلند كرده بود، و ديگرى كف دست خويش را از براى بذل بخشش دراز كرده بود، بزرگان مصرى براى نوشتن نام خود در دفتر تشريفات و انجام وظيفه خيرمقدم، بر هم پيشى مىگرفتند. پيش از ظهر آن روز خديو
1) اين خانه نيز از آثار «محمد على پاشا» بوده كه از سوى مرحوم «احمد پاشا» والى حجاز بنا گرديد سپس «پاناجا پاشا» از بازماندههاى او، آنرا در سال 1301 هجرى خريدارى نمود.
سواره به سوى «دار الولايه» جهت بازديد از قائممقام ولايت حجاز حركت نمود كه قائممقام از ايشان استقبال بسيار گرم و مجلّلى بعمل آورد. گروهى از سربازان سلطنتى در دو سوى مسير تا در دارالولايه صف كشيده بودند و هنگاميكه ايشان بدان جايگاه رسيدند، گروه موزيك سلام خديوى را نواخت و قائممقام كه بر دَرِ آن در انتظار تشريف فرمايى خديو بود به سرعت پيش آمده و مراتب خوشامد گويى و خيرمقدم را بجاى آورد سپس بههمراه خديو به سوى سالن پذيرايى حركت كرده و از ايشان براى اين تشريف فرمايى سپاسگزارى نمود. پس از نوشيدن قهوه، حضرات علما و مأمورين سلطنتى و نظامى و حضرات آقايان اعضاى مجلس شهر و اعيان و بازرگانانى را كه جهت شرفيابى به حضور خديو حاضر گرديده بودند، به ايشان معرفى نمود كه در اين ميان موزيك سلطنتى، نغمههاى زيبايى را براى حاضرين اجرا مىكرد.
سپس با تشكرو سپاس آن مجلس را به سوى تكيه مصريها ترك نمود. در آنجا از ايشان استقبالى شايان- كه در خور مقامش بود،- صورت گرفت. نامبرده از قسمتهاى مختلف آن و انبارها و آشپزخانهها ديدن نمود سپس درحاليكه نشسته بود، مقدارى از نان تكيه را ميل نمودند. آنگاه دستورات لازم را درخصوص توجه و عنايتى بيشتر در امر فقرا و بينوايان و اهتمام بدان صادرنمودند و راهى دارالاماره شدند و شريف را به حضور پذيرفتند و هنگام نزديك به ظهر قصد حرم شريف كرد تا در آن مكان نماز جمعه را بپادارد؛ براى اين منظور گنبدى را كه در بالاى چاه زمزم قرار داشت، در نظر گرفته بودند كه بوسيله فرشهاى گرانقيمت و زيباى ايرانى پوشيده شده بود و اينجانب افتخار آن را داشتم كه پيش از ديگران در اين مكان در انتظار قدوم مباركش باشم.
پس خديو از «باب الصفا» درحاليكه تعداد بىشمارى از اشراف و برخى از افسران گارد خديوى او را در بر گرفته بودند، وارد گرديد. زنان كه در جايگاه خويش درون مسجد در سمت راستِ در قرار داشتند، در اين هنگام غريو هلهله سردادند و از اين پس صداى مردم از جاى جاى مسجد با تكبير و هلهله آنچنان بلند گرديد كه نظير آن ديده نشده بود! آرى، صداى مردم به سوى پروردگار آسمانها بلند شده بود زيرا در اين جايگاه عظيم و بزرگ قدرت و بزرگى و جبروت خود را كاملًا متجلّى ساخت و اگر بگويى كه
همه جهان ملك او بهشمار مىآيد، مىگوييم: آرى، ليك مكه پايتخت آن و مظهر پادشاهى و جبروت اوست و كعبه خانه او و مظهر رحمت و عظمت او به شمار مىآيد.
در جاى جاى اطراف اين خانه كه مساحت آن بيش از هجده هزار متر مربع نمىباشد، گاه در ايّام حج در يك مقطع زمان بيش از نيم ميليون نفر از مردم در آن مكان گِرد هم آمده و همگى آنان يكدل و يكزبان پروردگار خويش را مىخوانند، درحاليكه از نژادهاى مختلف و زبانهاى گوناگون مىباشند و به سوى قبلهاى واحد روى آورده و در هنگام نماز حركتى هماهنگ و واحد را از خود نشان ميدهند. آنان غير از درگاه رحمت الهى، يگانه يكتا، آن پروردگارى كه زاييده نشده و نمىزايد و براى او شريكى نيز وجود ندارد، رو به سوى درگاه ديگرى نمىسايند.
هنگاميكه خطيب بر بالاى منبر مىرفت يكى از خواجهها نيز به همراه وى بالا رفته و روى پلهاى كه پاى سخنران در آن قرار داشت مىنشست؛ اين رسم بدون شك سنتى قديمى بود كه براى محافظت از سخنران به هنگام ايراد خطبه صورت مىپذيرفت تا بزهكارى بدو سوءقصد نكند. گمان مىبرم آنان پس از مدتى با ساختن درهايى بر منبرها- به ويژه آنكه ايراد خطبه بوسيله افرادى غير از امراء و بزرگان صورت مىگرفت- از اينگونه سنتِ محافظت، دست برداشتند. در پايان ايرادِ اين خطبه، كه در هيچيك از كتابهاى خطبههاى آنروز اين سرزمين، شبيه آن را نمىتوان يافت، حضرت والا خلعتى گرانبها را بدو بخشيدند كه اين خلعت بوسيله «حسين محرم پاشا» بر تن او پوشانيده شد.
سپس سخنران در كنار ديوار كعبه مكرمه، در مكانى ميان «معجن» و دَرِ شريف ايستاد و با مردم نماز گزارد. در زمان ايراد خطبه، آسمان بوسيله ابر پوشيده شد و به هنگام نماز باران رحمت خداوند فروريخت و انبوه مردم بدون آنكه از جاى خويش حركتى كنند و نظم را برهم زنند از اين رحمت پروردگار شادمان گرديدند، زيرا شش سال سرزمين حجاز از آن رحمت بى بهره مانده بود و نزول اين رحمت در اين هنگام بهترين فال نيكوى حج حضرت والاى خديوى بود. پس از نماز، ايشان از «باب الصفا» خارج گرديدند درحالكيه گارد خديوى ميان حضرتش و هزاران نفر از مردم كه براى ديدن چهره شريفش هجوم آورده بودند، قرار گرفته بودند. انبوه مردم همگى زبان به ثنا و دعاى او گشوده بودند،
بويژه مردمان جزيرةالعرب، كه از رحمت الهى از سوى پروردگار كه بر ميهمان عاليقدرش ارزانى داشته بود، شادمان بنظر مىرسيدند.
در بامداد روز شنبه پنجم ذىالحجه، خديو قصد زيارت بقاع متبركه نمود بنابراين ايشان در كاروانى كه از همراهان سلطنتى و نظامى تشكيل گرديده بود به سوى «معلا» حركت كردند پس از زيارت قبور متبرّكه به دستور نامبرده صدقاتى را بين انبوه بىشمار فقرا و نيازمندان آن مكان تقسيمكردند. سپس بر اسب خويش سوار گرديده و در هيأت همراهان خود به سوى «حجون» براه افتاد؛ در آغاز از كشتارگاه عبور كرد و براى ديدار از محمل مصرى به سوى «جَرْوَل» حركت كردند؛ در آنجا از ايشان استقبال شايانى بعمل آمد. اميرالحاج، كليه افسران و كارمندان محملى را به حضور ايشان معرفى نمود و آنان همگى بر دست مباركش بوسه زدند. پس از آنكه حضرت والا ايشان را به مسئوليتها و رفتارشان در اين سرزمين مقدّس گوشزد نمود، بر روى اسب خويش قرار گرفته و درحاليكه همراهان و ملازمين ركابش با شكوه و جلال خاصّى او را در ميان گرفته بودند به زيارت جايگاه تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس محل تولّد (حضرت) على عليه السلام (1)مشرف شدند و از آن پس قصد خانه «ارقم مخزومى» كرده و آن مكان را زيات نمود. و در پايان به محل اقامت خويش مراجعت نمود. در بعدازظهر اين روز، حضرت والا تعداد فراوانى را از ديدار كنندگان، به حضور پذيرفت كه در ميان آنان علما و اعيان مكه و نيز اعضاى كميسيون چشمه زبيده كه در رأس آنان رييس كميسيون جناب «سيد عبداللَّه زواوى» قرار داشت.
در ساعت پنج عصر، پس از غروب اين روز يادشده قصد زيارت بيت اللَّه الحرام نموده و دَرِ كعبه را بروى او گشودند و در كنار درگاه آن، پلكان منبرى شكل قرار دادند و تعداد زيادى شمع در آن روشن نمودند، بطوريكه قطعهاى از نور بر نور وارد گرديد.
خديو از پلكان بالا رفت و امير «كمالالدين پاشا» و ديگر همراهان نظامى و سلطنتى وى نيز به همراه ايشان به درون كعبه مشرف گرديدند. در آنجا دو ركعت نماز براى رضاى پروردگار بجاى آورده سپس در محرابى كه در برابر درِ كعبه قرار داشت- و جايگاه
1) بر طبق اعتقاد شيعيان جايگاه تولد حضرت على عليه السلام درون كعبه مىباشد. «مترجم»
نماز پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىآمد- رو به سوى ديوار شمالى آن نمود و دو ركعت نماز ديگر نير بجاى آورد؛ از آن پس رو به سوى ديوار شرقى نيز كرده و شبيه به آن اعمال را تكرار نمود و اين در حالى بود كه تمامى همراهان نيز همان اعمال را انجام مىدادند. اين گروه در نهايت خضوع و بندگى در برابر پروردگار عظيم و خانه گرانقدرش كعبه قرار داشتند كه انبوه آدميان در مقابل اين دو آنچنان ناچيز و خُرد به شمار مىآيند كه گويى وجودشان به عدم متّصل مىگردد. در صورتيكه از نزديك حركت آنان را در هيأت نماز نمىديدم و دستهاى دراز شده به سوى درگاهش و لرزش لبها را به هنگام زارى و التماس مشاهده نمىكردم و ضربان قلبها را در برابر اين عظمت غير متناهى نمىشنيدم خود را در عالمى ديگر از اين دنيا تصوّر مىنمودم و مىتوان گفت در حقيقت در اين ساعت در جهانى ديگر سير مىكرديم، آرى در خانه خدا بوديم! بدون واسطه در پيشگاه پروردگار بوديم و بر پيكر ما جز سرى افكنده و پشيمان، و زبانى التماسكننده و دعا بر لب و ديدگانى اشكبار، قلبى لرزان و خلوصى همراه با بندگى، وجود نداشت. ساعتى را بدينحال سپرى كرديم سپس از آن مكان خارج گرديديم درحاليكه قلبهايمان، قدمهايمان را در جا خشك كرده بود و سعىِ آن داشت تا لحظاتى بيش را در آن بارگه بمانيم و روح ما از تجليّات بزرگ اين مكان بيشتر نيرو گيرد. پس از پايين آمدن ما از آن خانه معظم، خديو به دور كعبه طواف كرده و سپس مقام ابراهيم خليل عليه السلام را زيارت كرد و از آن پس در حاليكه برتوفيق زيارت خانه كريمش به درگاه پروردگار شكرگزار بود، به محل اقامتش مراجعت نمود. حضرت والا روز يكشنبه را به ديدار با انبوه بىشمار مردم از نژادهاى گوناگون سپرى نمود. در شب آن روز خديو ضيافت مجلّلى را ترتيب دادند كه در آن شريف و والاحضرتها، فرزندان گرامىاش و قائممقامِ والى و درحدود بيست نفر از بزرگان قوم و اشراف و كارمندان عاليرتبه و جناب قاضى و مفتى و بزرگِ حرم و مدير آن و فرمانده نيروهاى سلطنتى و همراهان حضرت والا حضور داشتند. پس از شام همگى به تالار تشريفات بزرگى منتقل شدند و در آنجا خديو با لطف و مرحمت خويش، همگان را مورد تفقّد قرارداد.
بعد از نوشيدن قهوه «امين بك افندى» قائممقام والى، سخنرانى فىالبداههاى را كه
در نهايت فصاحت و بلاغت بود، ايراد نمود؛ نامبرده در سخنرانى خود، ضمن گراميداشت مقدم خديو به اين ديارِ مقدس، اضافه نمود: از آن هنگاميكه در اين مركزِ ولايت وظيفهاش را آغاز نموده است همواره آثار و اعمال افتخارآميز مرحوم «محمدعلى پاشا» را ضمن بررسى، پيروى نموده و ترتيب و نظمى كه بوسيله او پايهريزى گرديده است هنوز در اين ديار جاودان باقى مانده است. نامبرده ضمن تشريح كارهاى خود، اضافه نمود، وقفياتِ گسترده آن را هيچگاه منحصر و حبس نكرده بلكه همواره آنرا در جاى خودش استفاده نموده و از حقوق و مزايايى كه همه ساله از سوى دولت مصر نيز به آنجا ارسال مىگردد، ميان خُرد و كلانِ آن تقسيم كرده است و زندگى هر مستمند وفقير همواره دربرابر ديدگان وى بوده و از هر نوع خدمت بدانان دريغ نورزيده است. پس از پايان آن خطبه زيبا، خديو از فصاحت گفتار و لطف او سپاسگزارى نمود.
سپس تا نيمههاى شب، آن گروه به گفتگو و داستانسرايى پرداختند و درحاليكه زبان آنان نسبت به لطف و كرم و برخورد خوب و وسعتِ اطلاعات و بلند مَنِشى و ادب او مملوّ از سپاس و تشكّر بود، آن ضيافت را ترك كردند.
خديو روز دوشنبه هفتم ذىالحجه را به ديدار از جمع كثيرى از بازديدكنندگان گذرانيد و سپس با شريف ديدار كرده و شب هنگام پس از طواف بر گِرد كعبه به سوى «دارالاماره» مراجعت كرد و دستورِ آمادگى براى حركت به سوى عرفات را صادر نمود.
مصر پيش از اين و نيز تاكنون همواره در مسيرى قرار داشته است كه مسلمانان براى انجام حج به سوى «بيت اللَّه الحرام» و زيارت مرقد پيامبر گرامىاش صلى الله عليه و آله از آن مسير استفاده مىكردهاند. مصر در نيمكره غربى زمين قرار دارد كه در مقايسه با مكّه مكرّمه كه در قلب جهان يا نقطه مركزى آن مىباشد و از آن نقطه، نيم قُطرها به سوى محيط دايره پديد مىآيد. مسلمانِ اندلسى كه در غربِ اروپا زندگى مىكند و مسلمانِ مغربى كه در غرب افريقا و ديگر مسلمانانِ بربر، سنگال، نيجر و سودان غربى و شرقى درصورتيكه قصد حج كنند و به سوى بيت اللَّه الحرام سفر نمايند، در آغاز از كشور خود از راه دريا و يا
خشكى به سوى مصر رهسپار مىگردند. همچنانكه تعداد فراوانى از مردمان شام و تركان و قفقازيها و مردمان (شبه جزيره) كريمه و بخاريها و قازانيها (1)و ديگر مسلمانان شمال روسيه و سيبرى و جزاير درياى مديترانه، همگى بدين منظور پيش از ماه مبارك رمضان در قاهره گِرد هم مىآمدند و سپس از راه خشكى به سوى «قوص» كه فاصلهاى در حدود 640 كيلومتر است، رهسپار مىگرديدند.
گروهى ديگر از آنان اين فاصله را از راه رود «نيل» در بيست روز طى مىكردند و پس از آن كاروانِ آنان در صحراى شرقى به مدت پانزده روز مسافتى درحدود يكصد و شصت كيلومتر را به مقصد «عيذاب» يا «قصير» واقع بر درياى سرخ طى مىنمود؛ اين دو دهكده، از قديم الايّام دو بندر شرقى مصر بهشمار مىآمد كه بندر سوئزِ كنونى جايگزين آن مىباشد. بندر «عيذاب» مهمتر از بندر «قصير» بوده و هردو در دست قبايل عرب «بجاة» بوده كه اينان وظيفه انتقال حاجيان را بوسيله شترهاى خويش در اين صحرا بعهده داشتند. اينان داراى صفات و اخلاقى پَست و ناپسندى بودند و هيچگونه رحم و شفقتى در ميان آنان وجود نداشت، تا آنجا كه گاه كاروان را از مسير اصلى خود منحرف مىنمودند و آنان را در شرايط بىآبىِ سختى قرار مىدادند كه كاروانيان از تشنگى هلاك شده و آنان بتوانند اموال و كالاهاى كاروانيان را به تاراج ببرند.
قبر عارف نامى ابوالحسن شاذلى در اين صحرا در نزديكى محلى كه بدان «امتان» گفته مىشود، قرار دارد. نامبرده در سال 656 هجرى در راه خود از مغربِ دور، به سوى حجاز درگذشته و در همان مكان مدفون گرديده است. مردمان اين منطقه همه ساله، سالروز تولّد او را از اول تا نهم ذىالحجه جشن گرفته و تعداد بسيارى از مردمان «صعيد» و اعراب و مغربىها در اين جشن شركت مىكنند.
حاجيان همواره در «عيذاب» يا «قصير» نزديك به يكماه در انتظار ورود «جَلْبة» بود كه بوسيله آن به جده منتقل گردند. جَلْبه كشتىهاى بادبانى بسيار سست و سبكى بوده كه
1) منطقهاى در قفقاز
غالباً بادبان آن از نوع حصير بود و صاحبان آنها همواره تعداد زيادى از حاجيان را اضافه بر گنجايش آن نيز سوار مىكردند، كه تعداد زيادى از آنان به همين علّت در ميانه دريا به همراه تمام حاجيانى كه بر آن سوار بودند، غرق مىگرديدند و در نتيجه طمع اشرار جان مسلمانان از ميان مىرفت.
در اين ميان افرادى كه عمر آنان كفاف مىداد، زمانى حدود دو هفته را در ميان دستورات ناخدا و وزيدن باد و تلاطم دريا و محنتهاى گوناگون مىگذرانيدند و به جدّه مىرسيدند. «ابنجبير» اندلسى در سال 579 هجرى از اين راه به سوى حج حركت كرده بود. وى فاصلهميان قاهره و جدّه را در دو ماه و نيم طى كرد، آن ايام را با مشقّتى فراوان و لحظاتى هولناك آنچنانكه در سفرنامه خويش آورده است، گذرانيد.
در سال 725 هجرى نيز «ابن بطوطه» از مصر به «عيذاب» آمد ليكن در آن سال به علّت حادثهاى كه بين تركان و عربهاى «بجاة» اتّفاق افتاده بود، كليه كشتىهاى لنگرانداخته در اين بندر آتش گرفته بود، بنابراين نامبرده نتوانست خود را به جدّه رسانيده ناگزير از آن جا به سوى مصر و سپس به سرزمين شام و در پايان به بغداد مراجعت كرده و به همراه «محمل عراقى» در سال بعد، به مكّه سفر نمود.
در اين دهكده دو حاكم سكونت مىكردند: نخست حاكمى بَدَوى از سوى بزرگِ قبايل «باجه» و ديگرى از سوى حاكم مصر بود. اين دو بعنوان ماليات عبور از اين گذرگاه از هر حاجىِ مغربى ده جنيه و از ساير حاجيان هفت جنيه دريافت مىداشتند كه در پايان درآمد خويش را ميان خود و امير مكّه تقسيم مىنمودند؛ اين ماليات همچنان پابرجا بود تا اينكه «صلاحالدين ايّوبى» در سال 590 هجرى در دوران شريف «مكثر بن عيسى» آن را باطل كرده و مقررى جديدى از سوى خود براى آنجا جايگزين نمود؛ سپس اشراف مجدداً اين رسم رامعمول داشتند بطوريكه از هر حاجى به هنگام ورود به مكه مالياتى دريافت مىكردند تا اينكه از سوى ملك «ناصر محمد بن قلاوون» شخص شريف «عطيفه بن ابىنمى» را در سال 721 هجرى وادار به ابطال آن ماليات نموده و در عوض به ارزش آن ماليات مقدارى گندم را همه ساله براى او به مكه ارسال مىداشت.
راه ميان «قفط» و «قصير» به زمانى بس قديم باز مىگردد. زيرا اين راه بوسيله
«رمسيس سوم»، در قرن دوازدهم پيش از ميلاد براى انجام امور بازرگانى بين مصر و سرزمين يمن و هند و بلاد عرب، گشوده شد. و بدين منظور تعداد فراوانى از مردمان اين قسمتها براى تجارت و سكونت به مصر سرازير مىگرديدند. در سال 320 پيش از ميلاد حضرت مسيح يعنى در دوران «بطليموس فيلادلفوس» اين راه از اهميّت عظيمى برخوردار گرديد، بطوريكه «قصير» تنها بندرى بود كه تجارت درياى مديترانه را با اقيانوس هند و بالعكس ارتباط مىداد و به همين منظور «بطليموس فيلادلفوس» چاههاى فراوانى را در اين مسير احداث كرد و در طول راه مكانهايى براى انبار كردن مالالتّجاره ساخت كه در كنار آن قلعههايى براى پاسدارى شبانهروزى از آن، بوجود آورد. همچنين بوسيله او شهر «بيرنيس» ساخته شد كه پس از انهدام آن دهكده «عيذاب» جايگزين آن شهر گرديد و تاكنون نيز در اين سوبندهايى از شهر كهن وجود دارد كه بعضى معتقدند، اين بندها، بازماندههاى شهر «اوفير» بوده كه «سليمان بن داود عليهما السلام» در قرن دهم پيش از ميلاد مسيح، بنى اسرائيل را براى استخراج طلا، از اطراف آن بدان سو گسيل مىداشته است.
در تورات- قسمت صحاح نُهگانه از اخبار پادشاهانِ نخستين- اين مطلب ذكر گرديده است. اين راه همچنان تنها راه عبور حاجيان مصرى- از قرن اول تا سال 645 هجرى- بود، تا اينكه سرانجام در اين سال «شجرةالدّر» به همراه كاروان حاجيان براى اولين بار راه خشكى را- از سوى «عقبه»- اختيار كردند.
در سال 660 هجرى، راه اخير داراى اهميّت بسزايى گرديد بطوريكه مَلِك «ظاهر ببرس بندقدارى» كاروان حاجيان را از آن مسير حركت داد و جامه كعبه را به همراه كليدى كه به دستور شريف براى آن مهيا كرده بود، به مكّه ارسال نمود. از آن پس حركت حاجيان از راه «عيذاب» رو به كاهش نهاده ليكن اين راه همچنان بعنوان شاهراه بازرگانى بين شرق و غرب باقى ماند.
بنظر مىرسد كه عيذاب با بالا رفتن اهميت «قصير» كمكم رتبه پيشين خود را از دست مىداد. اهميّت «قصير» بدان جهت بود كه اين دهكده داراى خليجى طبيعى بود و همواره آب آن با در نظر گرفتن تغييرات آب دريا، بدون تغيير باقى مىماند تا اينكه
«عيذاب» به يكباره اهميّت خود را از دست داد و تاكنون نيز در فاصله ده كيلومترى جنوب «قصير» آثار باقىمانده آن ديده مىشود. عزيز «محمدعلى پاشا» به هنگام گسيل سربازان مصرى به سرزمين حجاز، در جنگ با وهّابيان، راه «عيذاب» را رونق داد و راه آن را همواره ساخت و چاههاى آن را مرمّت نمود. توجه و عنايت به اين راه همراه با طرح استخراج معادن طلا و مس از آن منظقه افزايش يافت.
اين مسير تاكنون نيز همچنان بااهمّيّت بوده و راههاى فراوانى در آن وجود دارد كه موسوم به «مطارق» است: اولين ايستگاه و منزل آن «بئر عنبر» بود كه مسافرانى از «غنا» يا «قفط» بدان وارد مىگرديدند.
اين چاه داراى دولابى (1)بود كه از قديم بوسيله آن، آب از چاه خارج مىگرديد. اين چاه بوسيله مرحوم «ابراهيم پاشا» فرزند «محمدعلى پاشا» مرمّت گرديده و در كنار آن سقّاخانهاى براى استفاده چهارپايان بنا نمود. همچنين در كنار قسمتى از آن، گنبدهايى بصورت نيمطاق براى استراحت مسافرين ساخت و در نامهاى كه بدين منظور نوشته بود شش جنيه را سالانه براى خادم اين چاه مقرر نموده بود كه تاكنون نيز از سوى وزارت ماليه، پرداخت مىگردد.
از آنجا مسير راه به سوى شمال شرقى و در راهى كه به نام «مطرق جيف الكلاب» (2)ناميده مىشود ادامه پيدا كرده است تا اينكه به ايستگاه «لقيطه» مىرسد؛ (دليل نامگذارى «مطرق جيف الكلاب» اينست كه در آنجا غارهاى مصرى كهنى وجود دارد كه اجساد موميايى سگهاى فراوانى در آن قرار داده شده است.) در اين مكان مردمى از قبيله «عشابات» زندگى مىكنند كه اينان از عرب «عبابده» كه شاخهاى از «بجاة» هستند به شمار مىآيند. در اين ايستگاه درختان نخل بسيار و تعدادى چاه قرار دارد كه برخى از چاههاى آن از دوران بطالسه (3)به يادگار باقى مانده است.
اين راه همچنان ادامه مىيابد تا اينكه به ايستگاه «وكاله» مىرسد كه در آن مكان، آثار قديمى بسيارى وجود دارد. از اين ايستگاه نيز مسير ادامه مىيابد و به راهى كه بدان «مطرق جيف العجول» گفته مىشود، منتهى مىشود.- كه در آن غارهاى فراوانى مملو از گوسالههاى موميايى شده بوده كه بوسيله مصريان پيشين پرستش مىگرديدهاند منتهى مىشود- سپس به «مطرق الحمامات» ادامه مسير مىدهد كه در اين راه آبانبارهاى طبيعى فراوانى وجود دارد و پس از آن «مطرق الكافر» مىباشد (كه در آن آثار فرعونيان و چاهى حلزونى از مرمر بوده كه بوسيله يكصد و چهلوسه پله به انتهاى آن راه دارد) از آنجا راه ادامه پيدا مىكند و به «بئر الانگليز» مىرسد. (اين چاه را انگليسيان به هنگاميكه سربازان آنها از راه دريا به قصير رسيدند، حفر كردند و از آنجا در پى سربازان فرانسوى به هنگام تسخير مصر روانه شدند.) آب اين چاه چهار متر از سطح زمين، فاصله دارد و از اين مكان راه به سوى «عنبجه» ادامه پيدا مىكند كه در آنجا آب معدنى گوگرددار وجود دارد و بسيارى از مردم براى معالجه و درمان خويش به اين منطقه مىآيند. همچنين در آنجا باتلاقهايى وجود دارد كه گياه خُرفه فراوانى در آن مىرويد و دولت همه ساله آن گياهان را به مصريان مىفروشد. از اين مكان راه به سوى «قصير» ادامه پيدا مىكند. و اين شهر در قرن گذشته، شهرى آباد و پرجمعيّت بوده بطوريكه تعداد اهالى آن به بيش از بيست هزار نفر مىرسيده است و از مراكز مهم اين سرزمين به شمار مىآمده است.
هماكنون راه «قصير» بهعنوان جادّهاى بازرگانى به شمار مىآيد و اهميّت آن تا آنجا است كه در دوران «سعيد پاشا»، راهآهنى از قاهره به سوئز از هيمن مسيراحداث شد و اين راهآهن جايگزين گاريهايى گرديد كه بوسيله اسب يدك كشيده مىشدند و از سوى «محمدعلى پاشا» در سال 1845 ميلادى براى انتقال جهانگردان از قاهره ايجاد گرديد.
اين راه داراى مركزى ويژه به نام «مركز مرور» بود كه در سمت چپ داخل «موسكى» قرار داشت كه هماكنون به «سوق الخضار» (1)معروف مىباشد؛ با اينحال همچنان «قصير»
1) بازار سبزى فروشان
بعنوان بندرى مهم بين مصر عليا و حجاز بشمار مىآيد كه از آنجا حبوبات به جده منتقل مىگردد و از جده فرش و فلفل و قهوه و سناى مكّى (1)و ديگر واردات هند و جز اينها بدان وارد مىگردد، بطورى كه بازار بزرگى در «قنا» را نيز محصولات اين بندر رونق مىبخشد اين جايگاه ادامه داشت تا اينكه كانال سوئز احداث گرديد و از آن پس، تمامى اين محصولات مستقيماً از آن مسير به اروپا صادر مىگرديد. بنابراين كمكم از اهميّت قصير كاسته شد بطوريكه پس از حدود بيست سال از گذشت آن، با آنكه اداره آن در دست كشيك «سواحل قرار داشت» ليكن بخش كوچكى از توابع مديريت «قنا» بهشمار مىآيد. در آن هنگام برخى از حاجيان بوسيله كشتى از سوئز به جدّه مسافرت مىكردند.
و اين مسير را درحدود بيست روز طى مىنمودند. ليكن اغلب آنان راه خشكى را انتخاب كرده واز «عَقَبه» بههمراه «محمل» يا ديگر كاروانهايى كه از عربهاى مصر از «اولاد على» و ديگران براه مىانداختند، همراه مىشدند و طى پنجاه روز خود را به مكّه مىرسانيدند. نخستين شخصى كه كاروان حاجيان را در اين راه و مسير عقبه «پس از حركت از «بركه» براه انداخت امير جمال الدين استادار بود. وى هنگاميكه با فرزندش «شهابالدين» بعنوان امير محمل در سال 809 هجرى از مصر حركت مىكرد، در آغاز حركت وقتى كه كاروان به «عجرود»- ايستگاهى در نزديكى سوئز- رسيد، بدستور امير، نام بزرگان حاجيان را نوشت و هريك را به محلِّ معينى بههمراه كاروانش اعمّ از شترها و چهارپايان و همراهان خدمتگزارانش هدايت مىكرد، سپس كاروانيان را- از پيشقراولان گرفته تا دوطرف- گرد آورده و- محافظت اطراف آنان را نيز بوسيله گروهى از سربازانِ پاسدار تأمين مىنمود، اين در حالى بود كه شتران حامل كالا و اثاثيه را نيز در ميانه كاروان قرار داده بود و كاروان با اين آهنگ حركت مىنمود.
راه خشكى، راهى بسيار سخت و دشوار بود بويژه اين سختى در فاصله ميان «سوئز» و «عقبه» كه كمتر از سيصد كيلومتر نمىباشد ديده مىشد. سرزمين اين مسير پوشيده از شن نرم بود بطوريكه پاى شتران بيش از پاى مردان در آن فرو مىرفت و ناپديد مىگشت، راهنماى مسافرين در اين راه تنها بوسيله مترسكهايى بود كه بسيار شبيه
1) مسهل
به آسياب بادى بودند و به همين منظور در اين دشت قرار داده شده بودند. اين مسير بسيار كمآب و شدت و سختى در آن فراوان بود، در برخى از دهكدههاى اين مسير انبارهايى براى نگهدارى و ذخيرهكردن توشه شتران و نيازمنديهاى حاجيان ساخته شده بود كه مسافرين پيش از سفر خويش اثاثيه و كالاهاى موردنياز خويش را در مقابل دستمزدى معيّن به اين قسمتها ارسال مىنمودند تا از مشقت حمل آن در طول راه همراه كاروان رهايى يابند.
در اينجا نام ايستگاهها و منازلى را كه در راه خشكى واقع شده است و كاروان حاجيان به هنگام سفر از قاهره به مكه از اين مسير عبور مىكردند، همچنين فاصله ميان هر ايستگاه و ايستگاههايى را كه كاروان محمل از آن عبور مىنمايد، براى شما مشخص نموده نام مىبريم. لازم به ذكر است اينكه بدانيد كاروانِ محمل به علت دارا بودن نظم و ترتيب خاص به هنگام حركت و داشتن شترهاى راهوار، سريعتر از ساير كاروانها حركت مىكرد كه به اين جهت ساير كاروانيان سعى بر اين داشته كه در صورت امكان حركت خويش را با آنان تنظيم نمايند:
از قاهره:
6 ساعت تا «بركةالحاج» فاصله است.
14 ساعت تا «دارالبيضاء» فاصله است كه در آن محل كاخ «عباس پاشاى اول» و پس از آن «دارالخضراء» قرار دارد.
12 ساعت تا عجرود فاصله است كه در جنوبغربى سوئز و در فاصله بيست كيلومترى از آن قرار گرفته است كه ازاين نقطه بيماران و بدرقهكنندگان وديگر افراد منصرف شده از سفر باز مىگردند.
8 ساعت تا كشيكخانه اول و دوم و سوم فاصله است كه در اين مسير زمين پوشيده از ماسههاى نرمى است كه با وزيدن بادهاى شديد از اين سو به آن سو منتقل مىگردد.
6 ساعت تا «علوه» فاصله است.
11 ساعت تا «جنادل حسن» فاصله مىباشد كه زمين آن مكان پوشيده از
ماسه است.
12 ساعت تا «قرية نِخِل» فاصله مىباشد كه در آن مكان نخلستان و ديگر درختانى وجود دارد كه بههمراه قلعه و كاروانسرا ساخته سلطان غورى مىباشد.
همچنين در اين نقطه چاه آبى به همراه دولاب آن وجود دارد كه از ساختههاى ملك «ناصرحسن» بوده و در كنار آن سه حوض وسيع قرار دارد كه حدود سههزار مشك آب در آن جاى مىگيرد و در موسم حج پر از آب مىگردد. دولت نيز در اين هنگام همواره چهار گاو نر را براى به چرخش درآوردن دولاب و پر آب كردن حوضها، به اين منطقه گسيل مىداشت و در پايان موسم به همراه كاروانهاى حاجيان به مصر باز مىگشتند.
12 ساعت تا «بئر قريص» فاصله است كه اخيرا بعلت ترميمى كه از سوى مادر «عباس پاشاى اول» از آن صورت گرفته به «بئر امّ عباس» موسوم گرديده است و آب آن متعفّن و بدبو مىباشد.
7 ساعت تا «عقبه» (1)فاصله است كه هر مسافر راهى طولانى را از سوى غرب و در زمينى شيبدار بالا مىرود تا به قُلّه آن برسد و درصورتيكه بخواهد از آن نقطه به سوى شرق پايين آيد، در راهى پُر از پَستى و بلندى و در زمينى كه گاه سنگلاخى و گاهى از ماسه نرم پوشيده شده بود و گاه سخت و پوشيده از سنگ است گام برمىدارد. تا اينكه به تنگهاى آنچنان باريك مىرسد كه فقط يك شتر مىتواند از آنجا عبور نمايد؛ اين تنگه به «قطع لاز» موسوم مىباشد و مسير اين راه تقريباً به شكل حلزونى بود كه «ابن طولون» آنرا در قرن سوم هجرى مرمّت نمود و سپس در قرن هشتم از سوى «محمد بن قلاوون» اصلاح گرديد؛ از آن پس «عباس پاشاى اول» آن را در قرن سيزدهم مجدّداً ترميم كرده، ليكن با اين وصف، هر مسافر به هنگام عبور از اين مسير مىبايست از مركب خويش پايين مىآمد و درحاليكه پياده گام برمىداشت، طول مسير گردنه را در شش ساعت طى مىنمود، در اين راهپيمايى مقدارى رو به پايين و دو برابر سراشيبى را رو به بالا
1) گردنه
مىپيمودند. در پايين اين گردنه «دهكده عقبه» قرار دارد كه بدان «أيْله» (1)
ترجمه «بنام پروردگار بخشاينده مهربان، اماننامهاى است از سوى پروردگار و محمّد پيامبر و رسول خدا، براى يوحنا فرزند رؤبه و مردمان «ايْله» كه كِشتىهاى آنان و وسايل نقليه آنها در خشكى و دريا با همراهان خود از مردمان شام و يمن و اهل البحر در زير حمايت خداوند و پيامبر او قرار دارند. و درصورتيكه از آن تخلّف نمايند و بدعتى بوجود آورند، جان خويش را با مال نمىتوانند جايگزين كرده و هركس از مردم آنها را تصرّف نمايد، از براى او حلال خواهد بود، همچنانكه آنان نيز حق ندارند در مسير آب، كسى را مانع شوند و راهى از خشكى يا دريا را بر مردم ببندد. اين نامهاى است كه بوسيله «جهم فرزند صَلْت» و «شرحبيل فرزند حسنة» بدستور رسول خدا صلى الله عليه و آله نوشته شد».
در سال 566 فرنگيان در جنگهاى صليبى بر آن مسلّط گرديدند و از آن پس «صلاحالدين ايوبى» قايقهايى را بر شتران حمل نموده و به آبهاى آن ناحيه آمد و از راه دريا و خشكى آنان را محاصره كرد و آنان را با زور و سختى از آنجا راند.
امّا هماكنون بصورت دهكدهاى كوچك در دست «عربهاى حويطات» قرار دارد و در آن مكان قلعهاى وجود دارد كه ساخته سلطان «مراد چهارم» است و براى حراست از دهكده برخى سرباز در آن قرار دارند. جمعيت آن هماكنون از يكصد نفر تجاوز نمىكند و درختان بسيارى از نخل و ديگر درختان وجود دارد و همچنين آبى شيرين دارد كه انواع سبزيجات در آن كاشته مىشد. فاصله ميان «عقبه» و «معان» در شرق، حدود يكصد كيلومتر است كه اين مسير داراى راهى بسيار باريك است و كوههاى «سراة» كه در طول زمستان از يخ پوشيده شده است اطراف آن را در بر گرفته است. فاصله ميان عقبه و بيتالمقدس در سمت شمالغربى در حدود سيصد كيلومتر است كه اين راه در صحرايى بدون آب و ناهموار قرار دارد. فاصله ميان «عقبه» و «سوئز» درحدود سيصد كيلومتر مىباشد.
گويند. در اين1) شهرى بسيار كهن به شمار آمده است، زيرا در دوران «مدين» بسيار آباد بوده و در زمان «سليمان بنداوود» عليهما السلام بندرى بزرگ بود كه كشتىهايى كه از يمن و هند و فارس براى شام كالا مىآورد در آن پهلو مىگرفت. بطوريكه راه خشكى يمن به «بطره» ديگر مورد استفاده قرار نمىگرفت هنگاميكه سليمان عليه السلام درگذشت مجدّداً نقل و انتقال كالاهاى تجارتى اين مسير به راه اوّليّه خود يعنى راه خشكى بازگشت. اين شهر داراى بازارهاى بزرگى بود و مركزى براى بازرگانى بين مصر و بلاد عرب و فارس و عراق بهشمار مىآمد. در سال نهم هجرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به هنگام جنگ تبوك به اين شهر آمد و دراينحال «ابنرؤبه» امير آن شهر از دَرِ صلح پيش آمد و جزيه را به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله تقديم داشت، بنابراين پيامبر صلى الله عليه و آله اين عهدنامه را براى وى نوشتند: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم أمنة من اللَّه ومحمد النبى رسول اللَّه ليوحنة بن رؤبه و أهل أيله سفنهم و سيارتهم فى البرّ والبحر ذمّة اللَّه وذمّة النبى ومن كان معهم من أهل الشام وأهل اليمن وأهل البحر فمن أحدث منهم حدثا فإنه لا يحول ماله دون نفسه وإنه لطيبة لمن أخذه من الناس وإنه لا يحلّ أن يمنعوا ماء يردونه ولا طريقا يريدونه من برّ أو بحر. هذا كتاب جهم بن الصلت وشرحبيل بن حسنه باذن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله».
دهكده اميرالحاجِ حاجيانى را كه به دليل فقر يا بيمارى از ادامه سفر ناتوان گرديدند، از كاروان جدا مىكرد و پس از دادنِ اندك توشهاى به آنان و اجارهكردن كِشتى بادبانى (سنبوك) آنان را گاهى به سوى مصر و گاه به سوى جدّه گسيل مىداشت. اين افراد غالباً پس از حركتِ مردم از عرفات، به مكّه مىرسيدند و حاجيان از «عقبه» نيز به سوى جنوب حركت مىكردند.
9 ساعت تا «ظهر حمار» فاصله است كه در راه آن تنگهاى بسيار باريك در فاصله ميان دو كوهى كه به دريا بوده قرار دارد كه فراخى تنگه به مقدار عبور يك شتر مىباشد.
14 ساعت تا «شرفا» كه معروف به «امالعظام» نيز مىباشد، فاصله است.
12 ساعت تا «مغاير شعيب» فاصله است كه در آن باغها و نخلستانهاى بسيارى بوده و آب گوارايى را دارا مىباشد.
14 ساعت تا «عيون القصب» فاصله است كه داراى آب و درختان نخل بسيارى بوده و همچنين در اين منطقه درختان اقاقيا و گز فراوان ديده مىشود.
12 ساعت تا «مويلح» فاصله است كه قلعهاى از ساختههاى سلطان «سليم عثمانى» نيز در آن مكان وجود دارد و تعدادى سرباز هم بعنوان محافظ در آنجا مستقر مىباشند.
آبوهواى اين منطقه بسيار مرطوب و غيربهداشتى بوده و ساكنين آن از راه تجارتِ چوبِ درختان گز- كه به مقدار فراوان در بيابانهاى اطراف آن مىرويد- زندگى خويش را تأمين مىكنند. از اين نقطه راهى به سوى تبوك وجود دارد كه فاصله ميان آن يكصد كيلومتر مىباشد.
12 ساعت تا «سلمى (كفافه)» كه در راه آن تنگه «شقالعجوز» قرار دارد، فاصله است كه به هنگام عبور كاروانيان از آن تنگه وسعتى اندك به اندازه عبور يك شتر دارد. در اين دشت درختان بسيارى از دَوْم (1)و اقاقيا و گز ديده مىشود.
12 ساعت تا «اصطبل عنتر» فاصله است؛ اين منطقه دشتى وسيع است كه كوهها اطراف آن را در بر گرفته و داراى سه چاه آب نيز مىباشد.
1) نوعى درخت نخل
12 ساعت تا «الوجه» فاصله است كه درباره آن در قسمت شرح راه مدينه سخن خواهيم گفت. از اين نقطه راههايى به سوى «علا» در شرق و «ينبع» در جنوب و «مدينه منوره» در جنوبشرقى منشعب مىشود.
16 ساعت تا «عكره» فاصله است كه در آنجا آب وجود ندارد.
12 ساعت تا «حنك» فاصله است كه در آنجا آب وجود ندارد.
12 ساعت تا «حوراء» فاصله است كه در آنجا تنگهاى وجود دارد به وسعت عبور يك شتر و زمين آن پوشيده از ماسه بسيار نرم است.
15 ساعت تا «خضيره» است كه در آنجا معادن مس بسيار وجود دارد و داراى زمينى سخت مىباشد.
10 ساعت تا «ينبع» است كه كاروان محمل نيز با تشريفات خاصى بدان وارد شد و به همين مناسبت جشن بزرگى در آن گرفته شد. «ينبع» مرز بين «مدينه منوره» و درياى سرخ به شمار مىآيد كه درباره آن در قسمت راه مدينه سخن خواهيم گفت.
18 ساعت تا «سقيفه» است كه آب شورى دارد.
10 ساعت تا «مستوره» است كه آب شيرينى دارد.
14 ساعت تا «رابغ» است كه دهكدهاى در فاصله نيمساعتى از دريا است و قلعهاى در آن واقع شده است كه تعدادى سرباز براى حراست در آنجا مستقر مىباشند. اين دهكده، داراى انبارهاى متعدّدى بود كه اثاثيه و ذخيره كاروان «محمل» در آنجا به وديعت گزارده شد، همچنين داراى آب انبارهايى با آب گوارا مىباشد و ميقات مكّه بهشمار مىآيد. از «رابغ» سه راه به مدينه منشعب مىگردد «راه سلطانى»، «راه فرعى» و «راه غاير».
12 ساعت تا «بئر الهندى» يا «قضيمة» فاصله است كه (برخى آن را «قديمه» نيز نوشتهاند)، دهكدهاى بر كنار دريا و داراى آبى شور است و راه جنوبشرقى از آنجا آغاز مىگردد.
6 ساعت تا «خليص» است كه در نزديكى آن چشمههاى آب فراوانى است و باغها و سبزهزارهاى انبوهى، اطراف آن را احاطه كرده است.
8 ساعت تا «عسفان» است كه در آنجا چاه آبشيرين واقع است. كه بدان «بئر التفله» گويند. گفته مىشود: آب اين چاه تلخ بوده، رسول خدا صلى الله عليه و آله آب دهان خويش را درون آن انداختهاند پس شيرين و گوارا گرديده است! در بين راهِ آن دو گذرگاه ديده مىشود كه طول آنها در حدود يك كيلومتر است و وسعت آن به اندازه عبور يك شتر بيشتر نيست.
15 ساعت تا «وادى فاطمه» (وادى مَرّ) يا «مَرّ الظهران» است و از اين مكان به قبر «ميمونه» همسر پيامبر صلى الله عليه و آله راه دارد. سپس به «تنعيم» كه از اين سو حدِّ حرم بوده و نزديكترين مرز به آنجا است وارد مىشوند. همچنين از آنجا به «زاهر» راه دارد كه از آن پس 4 ساعت وقت سپرى مىشود تا به مكّه مكرّمه وارد مىگردند. (1)حاجيان اين مقدار را در حدود چهل روز طى مىنمايند.
امّا هماكنون حاجى مصرى بوسيله راهآهن تا «سوئز» را مىآيد و از آنجا از راه دريا- در كمال راحتى و آسايش- خود را به «جدّه» مىرساند و از آن مكان متوجّه «مكّه» مىگردد و اين فاصله را در كمتر از يك هفته طى مىنمايد. گروهى از مردم ابتدا بوسيله راهآهن حجازى به مدينه مىروند و پس از زيارت به همراه كاروان به سوى مكّه رهسپار مىگردند. و گاهى بوسيله آن از راه جدّه به مصر باز مىگردند و گروهى ديگر از مسافرين پس از حجّ از راه خشكى رو به سوى مدينه نهاده و از آنجا به «ينبع» مىروند و سپس به «طور» مراجعت مىكنند يا اين كه بوسيله راهآهن حجازى به سوى شام مىآيند كه در اين حالت رنج و سختى بسيارى را بر خود هموار مىسازند زيرا به هنگام مراجعت از آنجا به «طور» قرنطينه بهداشتى را بايد بگذرانند. بنابراين بيشتر حاجيان براى رفع رنج و سختى راه زيارت، تصميم مىگيرند پس از پايان مراسم حج خويش ابتدابه مصر بازگشته و بعد از پايان زمان حج كه قرنطينه بهداشتى را نيز به همراه دارد، مجدّدا بوسيله راهآهن به مدينه سفر كنند و پس از زيارت، مستقيماً به مصر بازگردند.
1) 337 ساعت جمع. در صورتيكه هر شتر در يك ساعت، چهار كيلومتر راه بپيمايد. مسير ميان مصر تا مكه را كه از راه خشكى در حدود هزار و چهارصد كيلومتر مىباشد
مكّه كه به «بَكّه» و «امّ القرى» نيز معروف است، شهرى است كه در ارتفاع 330 مترى از سطح دريا قرار گرفته است. اين شهر در عرض 21 درجه و 38 دقيقه و در طول 40 درجه و 9 دقيقه واقع شده است كه بنيان آن به دوران حضرت ابراهيم و فرزندش اسماعيل عليهما السلام باز مىگردد. در آغاز فرزندان ابراهيم و اسماعيل در زير چادرها و سايبانها زندگى مىكردند تا اينكه «قصى بن كلاب» در قرن دوّم پيش از هجرت از شام مراجعت كرد و در اطراف كعبه، جايگاهها و خانههايى بنا نمود كه از آن پس بر عمران و آبادانى اين منطقه افزوده گرديد و ادامه يافت تا اينكه به زمان كنونى آن رسيد. هماكنون اين شهر پايتخت بلاد حجاز بهشمار مىآيد و مركز حكومتى در آن قرار دارد كه اين مركز به دو بخش تقسيم گرديده است: بخش ادارى آن كه در دست شريف و امير مكه است و به آن «سيد الجميع» (1)نيز گفته مىشود. ديگرى بخش مالى و نظامى آن است كه در زير نفوذ والى آن كه غالبا از نژاد ترك انتخاب مىگردد، قرار گرفته است. بنابراين كليّه مسايل مهم و اجتماعى مردم آن، از اهالى بومى گرفته تا اعراب باديهنشين، همگى طبق نظر شريف و آداب و رسوم او انجام مىپذيرد. اما اتّفاقات كوچكتر و رفع اختلافات بين مردم زير نظر قاضى كه از سوى سلطان تعيين مىگردد، حل و فصل مىگردد.
اين شهر از غرب به شرق، در مسافتى به طول تقريبى سه كيلومتر و عرض يك و نيم كيلومتر كه نيمى از طول آن است و در دشتى شيب دار از شمال به جنوب- كه در بين رشتهكوههايى كه گاهى از سمت شرق و غرب و جنوب تمايل به پيوستگى داشته- قرار گرفته است (مقصود همان دروازههاى سهگانه مكّه است.) بنابراين زمانى ساختمانهاى آن را مشاهده مىكنيد كه بر دروازه آن قرار گرفته باشيد. رشته كوههاى شمالى آن عبارتند از كوه «فلج» يا فلق در غرب و كوه «قيقعان»، كوه «هندى» سپس كوه «لعلع» و كوه «كَداء» (بهفتح اول ومد آخر آن) كه در بالاى شهرمكه واقع شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام فتحمكّه از اين سوى وارد مكّه گرديدند. امّا رشتهكوههاى جنوبىآنكهاز كوه «ابى حديده» در غرب آغاز مىشود سپس در امتداد آن به دو كوه «كُدَى» و «كُدَىٌ» كه به سمت جنوب
1) بزرگي همه.
كشيده شده و به دنبال آن كوه «ابوقبيس» در شرق آن و در پايان به كوه «خندمه» منتهى مىگردد. دامنه شمالى كوههاى يادشده از سوى حرم پوشيده از ساختمانها و خانههاى آبادى است كه بتدريج به ميانه اين دشت مىرسد. تعداد اين ساختمانها به بيش از هفت هزار خانه بزرگ و كوچك مىرسد كه در هنگام حج حداقل بيش از دويست هزار نفر در اين ساختمانها گرد هم مىآيند. و درصورتيكه موسم حج مصادف با روز جمعه باشد، تعداد آنان به چندين برابر اين جمعيّت مىرسد. اين خانهها بيشتر همانند خانههاى جدّه بوده كه بيشتر بصورت طبقات و آپارتمان بود، به استثناء خانههاى بزرگان و ثروتمندان شهر، در بقيّه خانهها كمتر فضاى باز و ويلايى را مىتوان ملاحظه كرد. مهمترين ساختمانهاى اين شهر در منطقه «قراره» ديده مىشود و مهمترين و بهترين موقعيّت اين شهر نيز در «شِعب جياد» وجود دارد، زيرا اين منطقه داراى ارتفاعى بلند و راههايى وسيع و خانهها و ساختمانهاى بزرگ و بسيار زيبايى بود كه به سبك معمارى تركى ساخته شده است.
بيشتر اين خانهها بوسيله كارمندان و كارگزاران ولايتى تُرك اشغال گرديده است و نيز در اين منطقه خانه بزرگِ «شريف عبدالمطلب» و دو خانه مهمّ ديگر ديده مىشود كه يكى از آنِ «سيد محمد سقاف» زميندار معروف است؛ اين شخص املاك وسيعى از مكّه و مدينه را در اختيار دارد. با توجه به فرهنگ كهن و عظمت جايگاه مكّه در نزد مردم از دورانهاى بسيار دور، كمتر آثار ساختمانى كهن و قديمى در آن شهر ديده مىشود درصورتيكه در مصر و شام اينگونه ساختمانها فراوان وجود دارد. ولى در شهر فقط مىتوان به خانه «شريف ناصر پاشا» (1)اشاره نمود كه از نظر زيبايى و سبك معمارى عربى آن در جايگاهى ويژه و مهم قرار دارد و تنها مىتوان از اين خانه ياد كرده و بگوييم كه زيباترين خانه مكّه بهشمار مىآيد.
در ميان اين خانهها، گاهى خانههاى كهن نيز ديده مىشود كه از آن ميان، خانه «ابنعباس» در مسعى را كه در سمت راستِ شخص سعىكننده به سوى مروه است، مىتوان ديد. و در شرقشمالى حرم، آثار و باقيماندههاى خانه مشهور «ابوسفيان» در
1) شريف ناصر پاشا، وليعهد و جانشين امير مكه بهشمار مىآمده و هم اكنون در شهر آستانه استانبول زندگى مىكند و خانه يادشده بوسيله شريف عبد المطلب بنا گرديده است.
زمان جاهليت و اسلام قرار داشته كه هماكنون بصورت ويرانهاى ديده مىشود و هيچگونه توجّهى به بازسازى آن نشده است.
نقشه شهر مكّه و كوههاى اطراف آن
حرم شريف در ميان اين خانهها به سمت جنوب و در امتداد كوه «ابوقبيس» قرار دارد. در اين سمت «دارالخيزران» واقع شده كه در امتداد آن «شعب بنىهاشم» (1)كه معروف به «شعب على» است مىباشد، سپس «شعبالمولد» پس از آن «شعب بنىعامر» قرار دارد. خانههاى فرزندان عبد المطلب در دوران جاهليت در اين منطقه وجود داشته و هماكنون بسيارى از اشراف در آن منطقه زندگى مىكنند. امّا ساير افراد قريش در سمت ديگرى از حرم بهويژه در سمت شمالى آن زندگى مىكردند و ساير قسمتها را افرادِ ديگرى از مردمان مكّه مسكن گزيده بودند.
در ميانه مكّه، راهى وجود دارد كه از غرب به شرق امتداد دارد و بزرگترين خيابان اين شهر بهشمار مىآيد. نام اين خيابان نسبت به انشعابهاى مختلفى كه از آن صورت مىگيرد، تغيير مىيابد: درصورتيكه ابتدا از «جَرْوَل» در غرب آغاز گردد، بدان «حارةالباب»، سپس «الشبيكه» گفته مىشود و هنگاميكه از شمال به حرم نزديك شود بدان «شاميه» مىگويند. درصورتيكه در سمت راست حرم به جنوب متمايل گردد «سوقالصغير» و سپس «جياد» ناميده شود كه اداره پست و تلگراف و «تكيه مصريها» و ساختمان حكومتى عثمانى كه معروف به «حميديه» است در آن قرار دارد. در كنار آن، اداره بهداشت و پادگان سربازان توپخانه و چاپخانه اميريّه، ديده مىشود. هنگاميكه اين خيابان به صفا مىرسد، «مسعى» ناميده مىشود و سپس «القشيشيه» و «سوقالليل» و آنگاه «غزّه» مىباشد كه از آن منشعب و به دروازه شرقى مكه يا «بابالمعلى» راه پيدا مىكند. امّا خيابانهايى كه در شمال حرم قرار دارد، عبارتند از: «شاميه» كه بازار شهر در آن قرار دارد، «قراره»، «نقا»، «سليمانيه»، «جدرية» و «برّاضيه» مىباشد. مكّه با وسعتى كه دارد هيچگونه ميدان عمومى در آن ديده نمىشود، بنابراين فقط به صحن مسجدالحرام مىتوان اشاره نمود كه با وسعتى كه در برداشته، ميدان بزرگى براى اين شهر به شمار مىآيد. راهها و خيابانهاى يادشده داراى وسعتى به عرض دو تا پانزده متر مىباشد كه به هنگام حجّ، در نهايت آلودگى ديده مىشوند و در اينجا لازم است اين نكته
1) شِعْب به معناى درّه مىباشد «مترجم»
را به شوراى شهردارى يادآورى كنيم كه در نظافت و پاكيزگى اين شهر به ويژه در ايّام حج همت بيشترى از خود نشان دهند. همچنانكه روشنايى آنها نيز به هنگام شب، خدمتى به دين و بشريّت به شمار خواهد آمد. آلودگى خيابانها تا بدانجا مىرسد كه در موسم حج مردمان اين شهر به ويژه اعراب، دو قطعه پنبه را ابتدا به روغنِ مُرِّ مكى آغشته نموده و سپس آنها را در سوراخهاى بينى خود قرار مىدادند. معمولًا اين دو قطعه پنبه شبيه به چوبپنبه را بوسيله نخى بر گردن خويش آويزان مىكردند و به هنگام استشمام بوى بد، آنها را در سوراخهاى بينى خود قرار مىدادند، درصورتيكه اگر مىدانستند اين كار موجب ضرر و زيان بيشترى براى آنان است، اين كار را ترك مىنمودند، زيرا بينى، خود وظيفه تصفيه هوا را بعهده دارد و هواى پاك و تصفيه شده را به ريه منتقل مىنمايد. و در صورتيكه هواى آلوده از راه دهان وارد ريه گردد، مىتواند آلودگىها را بههمراه ميكرب وارد خون نموده و دراينحال بيمارى را به انسان منتقل مىكند. امّا مردم با فرهنگ اين شهر، بهويژه عربهاى آن، قسمتى از كوفيه (1)خود را بر بينى و دهان قرار مىدادند و كناره آن را در عمّامه خود و يا عقالى كه بر كوفيه داشتند ثابت مىكنند و با اين كار، خود را از سرما و يا بوهاى زننده رهايى مىدهند.
در موسم حج، از سرتاسر جهان اسلام و از نژادهاى گوناگون رو به سوى مكه مىنهند و در اين ايّام لباسهاى گوناگون همراه با چهرههاى متفاوتى را در اين شهر نظاره مىكنى، آنچنان كه گويى نمايشگاهى اسلامى از چهرهها و لباسهاى گوناگون برپا گرديده است.
خودم در اين ايّام، مردى از بزرگان ژاپن (2)را در آنجا ديدم كه اسلام آورده و براى انجام فريضه حج رهسپار اين ديار گرديده بود.
شاميان و مغربىها همواره در اين موسم سمت شمالى مكه را بعنوان سكونت
خويش اختيار مىكنند و افغانيها و سليمانيها (1)- از اهالى قندهار- در سمت شمالشرقى، و هندىها و جاوهاىها در سمت شمالغربى، و يمنىها، تركستانيها و زاغستانيها در «مَسْفَله» و ايرانيان در «شعب على»، و ديگر مليّتها و نژادها در ميانه شهر مكّه، سكنى مىگزينند.
جمعيّت مكه بالغ بر يكصد و پنجاه هزار نفر (2)مىباشد كه از اين ميان پنجاه هزار نفر از بوميان اين شهر بوده و باقى آنان مهاجرانى مىباشند كه بدين شهر روى آوردهاند.
مهاجران و غيربوميان ساكن در مكّه بدين قرار مىباشند:
بوميان شهر مكه 50 هزار نفر
عربها كه شامل حجازيها و يمنىها و حضرموتىها مىباشند 25 هزار نفر
بخاريها 20 هزار نفر
هندىها 12 هزار نفر
جاوهاىها 15 هزار نفر
افغانيها و سليمانيهاىها 10 هزار نفر
شاميها 5 هزار نفر
مغربىها 5 هزار نفر
ديگر ملّيتها 8 هزار نفر
جمع 150 هزار نفر
بيشتر عربها به كارهاى مالى بهويژه بازرگانى مشغول مىباشند و بههمينلحاظ در وضع خوبى به سر مىبرند و بنيه مالى كشور را در اختيار دارند.
1) اين گروه منسوب به پيشواى طريقت خود كه نام سليمان را بر خود داشته، و از اهالى قندهار بوده، مىباشند.
2) سرشمارى جمعيت در بلاد عرب تاكنون بصورت رسمى اعلام نگرديده است و اينگونه اطلاعات، معمولًا بر اساس حدس و گمان بوده و شمارش ما در اينجا بر اساس گفتههاى مأمورين دولت و ديگر افرادى است كه مىتوان به گفته آنان اعتماد كرد.
نقشه كشورهاى اسلامى
در اينجا برخى از خانوادههاى قديمى و مشهور مكّه را كه از سالها پيش در اين شهر زندگى مىكردهاند و به ثروت و خوش نامى معروف گشتهاند براى شما يادآور مىگرديم:
از هنديان- خانوادههاى خوقير، فتا، دهلوى، ساب، حكيم، رذة، ناقرو، ميره، مفتى، عبد الشكور، عبدالحق، بشاره، مرزا احمدوه، كمال، جان، شلهوب، نور، طيب، دستانيه، خوج، وشكلى، سنبل، خوجه بكر، مسكى، الياس، زرعه، قرع، حجيمى و ديگر خانوادهها را مىتوان نام برد.
از جاوهايها- خانوادههاى بتاوى، منكابو، زينى، ارشد، فنتيانا، فلمباب، قدس، دوم و ديگر خانوادهها را مىتوان ذكر نمود.
از بخاريها، خانوادههاى كشك، فاشفلى، انديجان و ديگر خانوادهها را مىتوان نام برد.
از حضرموتىها، خانوادههاى باحارس، باجنيد، باناجا، باحكيم، باذرعه، باعيسى، باعُشْن و ديگر خانوادهها را مىتوان نام برد.
از شاميها، خانوادههاى هاشم، جبرى، خشيفاتى و ديگر خانوادهها را مىتوان ذكر نمود.
از تركان، خانوادههاى درابزنلى، قرملى و ديگر خانوادهها را مىتوان ذكر نمود.
از مصريان، خانوادههاى قطان، زقزوق، رشيدى، رواس، قزاز، اباصى و ديگر خانوادهها را مىتوان ذكر نمود. گرچه در نسب برخى از خانوادههاى يادشده اختلافنظرهايى وجود دارد ليكن در اينجا مشهورترين نسبها را براى شما ذكر كرديم و قصد ما بر اين بوده كه نژاد و ريشه غيرعرب آنها را يادآورى كنيم.
در آميختگى نژادها و ملّيتهاى گوناگون از راه ازدواج و معاشرت در اين شهر آنچنان فراوان گرديده است كه تيرگى پوست مردمان مكّه در آنان تاثير گزارده، بطوريكه خصوصيات و ويژگيهاى نژادها و ملّيتهاى گوناگون را در خود جمع كردهاند. بنابراين در ويژگىهاى آنان امانت اناتولىها (1)و عظمت تركان و فرومايگى و ذلت جاوهايها و بزرگمنشى ايرانيان و ملايمت و مداراى مصريان و سختى چركسىها و آرامش چينىها
1) بخشى از كشور تركيه كنونى
و تندى مغربىها و سادگى هندىها و حيله يمنىها و جنبوجوش سورىها و تنبلى زنگباريها و رنگ حبشىها را مىتوان ملاحظه كرد.
پس اين مردم را درحاليكه زندگى و آسايش تمدنمآبانه را بههمراه سادگى بدوى بههم آميختهاند، مىتوانيد ملاحظه كنيد. گاه مردى از آنان با زبان ساده خويش، آنچنان تو را به خود نزديك مىكند كه تو او را از دوستان خويش قرار مىدهى، ليكن ناگاه از تو به وحشت افتاده و طبيعت بدوى و صحرانشينى او بر طبيعت متمدن وى فايقآمده، درنتيجه آنچنان خشك و خشن با تو سخن مىگويد كه گويى شخص ديگرى با هويتى غير از او با تو سخن مىگويد.
اين درهمآميختگى، در لباس و پوشش آنان نيز تأثير گزارده، بطوريكه آنان را در لباسهاى گوناگون كشورهاى اسلامى مىتوانيد ببينيد.
عمامه هندى، لبّاده مصرى، جُبّه شامى و كمربند تركى كه بر آن خنجرى آويخته شده كه در كمربند اشراف اين خنجر معمولا از نقره و يا طلاى بسيار زيبايى است و اغلب مرصّع به سنگهاى گرانقيمت نيز مىباشد.
با اين وصف، مردِ كارگرِ مستمندى را هم مىبينى درحاليكه بر يقه پيراهنش قطعهاى از ابريشم را كه با ظرافت خاصى دوخته شده جلوه مىكند و بر پايين شلوارش تودهاى از پارچهها را انباشته كرده و همين مرد با اين خصوصيات پابرهنه راه مىرود.
لازم به تذكر است كه اين اختلاط و درهمآميختگى هيچگاه در طبقه اشراف، ديده نمىشود، زيرا آنان كمتر با (مهاجرين) و غريبهها تماس داشته و از آميختگى زناشويى با مهاجرين نيز خود را برحذر مىداشتهاند، بنابراين آنان بدون آنكه خُلقوخوى غريبى را در خود نفوذ دهند، همان خلقوخوى اصلى عربى خويش را كه از نياكان خويش به ارث برده و فطرت ذاتى خود را كه همانا كرامت و تيزهوشى بود، در خود نگاه داشتهاند. روى هم رفته اخلاق و برخورد مردمان مكّه در نهايت زيبايى و كمال بود كه اين مطلب در طبقه پيشرفته و اشراف با شدّت بيشترى به چشم مىخورد، تا آنجا كه حتّى خِسَّت و كوتاهنظرى برخى از بازاريان مكّه را نمىتوان به آنان نسبت داد.
موضوعى كه موجب تأثُّر گرديده است اينكه آميزش گروهها و نژادهاى مختلف در
اين شهر، بر زبان و گفتار آنان نيز تأثير گزارده، بطوريكه به هنگام سخنگفتن با آنان كلمات عربىِ نامفهومى را كه ريشه در زبان فارسى يا تركى و يا غير از آنها را داشته در ميان جملات آنان ملاحظه مىكنيد.
بعنوان مثال: «هذا حق فلان» را با تنوين آوردن براى مضاف مىگويند: «هذا حقٌ فلان» درحاليكه قاف را همانند مصريان به گاف تبديل مىكنند.
گروهى حرف نون را كشيده و مىگويند «هذا حقون فلان»؛ يا لفظ خويش را مونّث كرده و مىگويد «حقة فلان» و از اين قبيل تغييرات كه بسيار در كلمات و جملات آنها به چشم مىخورد.
مردمام مكّه غالباً به زبان تركى آشنايى داشتند و با آن زبان سخن مىگويند، مطوفين نيز به زبانهاى مختلفى آشنايى دارند، بطوريكه برخى از آنان به زبان هندى، اردو، جاوهاى، فارسى و چينى سخن مىگويند. اما باديهنشينان داراى لغت عربى خاصى بودند بطوريكه سخن گفتن در بين آنان براى ما مفهومى ندارد. هريك از اقوام و قبايل عرب داراى لفظ و لغت ويژهاى بودند كه با تغيير قوم و قبيله آنان لغت آنان نيز تغيير مىكند.
تمامى مردمان مكّه را مسلمانان تشكيل دادهاند. زيرا هيچ فرد غيرمسلمانى پس از نزول آيه شريفه يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا إِنّما المُشرِكُونَ نَجِسٌ فَلا يَقْرَبُوا المَسْجَدِالحَرامَ بَعدَ عامِهِمْ هذا (1)
در سال نهم هجرت حضرت على عليه السلام اين آيه شريفه را به هنگام موسم حج در بين مسلمانان ندا داد و نيز مىگفت: «ألا لا يحجّ بعد عامنا هذا مشرك». (2)
مراد از اين سخن آن بود كه مشركين از بجاآوردن مراسم حج، ممنوع گرديدهاند و از ورود آنان به شهر حرام كه مناسك حج بدان پايان مىپذيرد، جلوگيرى بعمل آورند، زيرا با سوء نيّت و آلودگى قلبى كه در مشركان بود، تخم نفاق و دشمنى را در بين قبايل عربِ مسلمان مىكاشتند. سينه آنان مالامال بود از كاشتن تخم تفرقه و جدايى در بين مسلمانان كه در نتيجه آن سوء نيّت ضعف مسلمانان را به دنبال داشت. هنگاميكه رسولخدا صلى الله عليه و آله رحلت نمودند، عربهاى اطراف جزيره، ده روز پس از به قدرت رسيدن
ابوبكر، مرتد (1)
«گروهى از مرتدّين كسانى بودند كه از پرداخت زكات خوددارى مىكردند و گمان بر اين داشتند كه زكات باجى بوده كه بايد به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىپرداختند! بايد توجه داشت كه اينان با اسلام دشمنى نداشتند واز آن بيزار نبودند! آنها توحيد را كه اصل اساس اسلام بود مىپذيرفتند، اما چنين فكرمىكردند كه زكات را تنها بايد به پيامبر صلى الله عليه و آله مىدادند» نك: تاريخ سياسى اسلام، ج 1، ص 216 نوشته رسول جعفريان
عقّاد نيز مىگويد: «عده ديگرى از آنها به اصل زكات مؤمن و معتقد بودند اما به كسانى كه بايد زكات را بپردازند اعتقاد نداشتند. نك: عبقريه الصديق، صص 125- 124
بطوركلى اين مسأله از ديد ما اينچنين بوده كه به استثناء برخى از آنان كه ادعاى نبوّت كردند اكثر آنها با جانشينى ابوبكر مخالفت كردند و از دادن زكات و جزيه به او خوددارى كردند.
آنان داستان «غدير خم» و جانشينى حضرت على عليه السلام را بياد داشتند و اين خلافت را كودتايى عليه نامبرده تلقى مىكردند، ليكن در اين ميان دستگاه خلافت نيز با آنان بعنوان مرتدّ برخورد كرد و جنگهايى هم بوقوع پيوست.
جهت اطلاع بيشتر به تاريخ سياسى اسلام، ج دوم به بخش ارتداد پس از رسول خدا، نوشته رسول جعفريان مراجعه شود «مترجم»
شدند كه اين ارتداد در نتيجه تأثير مشركان بر آنان بود. اين تأثير تا آنجا بود كه كار بعضى از آنان بدانجا رسيد كه ادّعاى نبوت نيز كردند! از آن ميان «طليحه» در شمال، «لهيعه» در يمن و «مسيلمه كذّاب» بههمراه «سجاح» در «يمامه» (شرق بلاد عرب) و نيز برخى ديگر به دعوت نبوت براى خويش از ميان اين سرزمين سر برافراشتند.در اينجا بود كه ابوبكر مسلمانان را به قيام عليه «اهل ردّه» تشويق كرد و يازده لشكر را براى جنگ با آنان گسيل داشت. در اين حمله به سپاهيان اسلام دستور داد كه با آنان از در جنگ درآيند و ادّعاى اسلام هيچيك از آنان را قبول نكنند. پس لشكريان به سوى آنان حمله بردند و ريشه آنان را از بُن قطع كرده و نابود گردانيدند، كه به عنوان مثال مىتوان به لشكر «خالد بن وليد» اشاره نمود، وى و نيروهاى مسلمان تحت نفوذش، تأثير به سزايى در برگشت عدّهاى از مردم به اسلام داشتند. (2)
وى فردى به ظاهر نيرومند، امّا سخت فاقد ارزشهاى اخلاقى بود. در دوران حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين مورد خبط و خطا از او سرزد كه مورد سرزنش رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفت. در برخى مآخذ چنين آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را «سيفاللَّه» ناميده است! اما چنانكه ابن دُريد و ديگران گفتهاند: سخن درست آن است كه اين لقب از ابوبكر بر او نهاده شده است. اين امر زمانى آشكار شد كه خالد به ناحق مالك بن نويره را كشت و به همسرش تجاوز نمود! و گفته شده است كه او از طرفداران ابوبكر و از دشمنان سرسخت على عليه السلام بهشمار مىآمده است و در ماجراى هجوم افراد به خانه آن حضرت براى بيعتگرفتن و شكستن مقاومت حضرت، ايشان را همراهى مىكرده است همچنين از وى بعنوان كسى كه خلافت ابوبكر را تمهيد كرده ياد شده است. ابن اعثم مىگويد: «كه او به اجماع اهل علم چنين كرده» همه اين موارد شخصيت سُست اخلاقى خالد را نشان مىدهد؛ با اينحال ابوبكر اصرار داشت تا او را در رأس قواى نظامى خود براى سركوبى به ظاهر مرتدان و پيامبران دروغين به نقاط مختلف اعزام كند. در تاريخ اعمال سياه و بهدور از اخلاقى او مكرّر ياد شده است تا آنجا كه عُمَر نسبت به اعمال خالد، به ابوبكر اعتراض مىنمود! براى اطلاع بيشتر به تاريخ سياسى اسلام، جلد دوم، بخش خلفا نوشته رسول جعفريان مراجعه شود. «مترجم»
پس از درگذشت ابوبكر، عمَر راه او را در پيش گرفت و بلاد عرب را از غير مسلمانان پاك و منزّه نمود. (1)
براى اطلاع بيشتر به همان مدرك مراجعه شود «مترجم»
زيرا آنان مردم اين سرزمين بودند پس بزرگى و شرف و خير و شر اين سرزمين وابسته به آنان بوده و سعادت يا شقاوت آن در نتيجه كارها و اعمال آنها مىباشد. اين سنّت ازاين پس همچنان در خلفاى بعد از او دنبال شد و تاكنون نيز ادامه دارد.بدين مناسبت، هماكنون مردمان حرمين در نظارت بر ورود خارجيان به كشورشان دقّتنظر دارند و هيچگاه فرد غير مسلمانى نمىتواند از جدّه، ينبع و صنعاء در جنوب و ايستگاه «علا» در شمال، قدم پيشگذارد و درصورتيكه شخصى مبادرت به چنين كارى
1) زمانى كه عمر خلافت را به دست گرفت، در اولين اقدام خالد را از فرماندهى سپاه شام عَزل كرد وابوعبيده جرّاح را به جاى وى نصب كرد؛ ابوعبيده كه نيز يكى از دشمنان سرسخت على عليه السلام بود از سختگيرى و دشمنى نسبت به شيعيان و پيروان خاندان اهلبيت دست برنداشت و از هر ظلمى نسبت به آنان دريغ نورزيد. در طول تاريخ، از جنايات و اعمال اين كارگزار خليفهها به بدى ياد شده است زيرا تنها به غرضهاى سياسى، افراد يا قبيلههايى را مرتدّ شناخته و آنان را از ميان برمى داشتند! خالد در سال بيست و يكم هجرى در مدينه يا شام درگذشت و ازقضا وصى خود را عمر قرارداد! ابن سعد با نقل اين خبر مىگويد: عمر كه تا آن درجه نسبت به او بدبين بوده و از كارهاى او ناراحت بنظر مىرسيد پس از اين كار گفت: «ما گمانهايى به خالد مىبرديم كه درست نبود!!
نمايد درواقع جان خود را در كف دست قرار داده است.
بنابراين هيچيك از خارجيان و غيرمسلمانان كه بعنوان كارگران راهآهن حجاز بوده، از اين ايستگاه به سوى جنوب حتّى بعنوان ضرورت پيش نيامدهاند. اما فرنگيانى وجود داشتهاند كه در دورانهاى مختلف رو به سوى اين دو شهر- يعنى مكّه و مدينه- نهادهاند و به سليقه خويش گزارشهاى سياسى، دينى، عمرانى و يا جغرافيايى منتشر كردهاند؛ اين افراد پس از پوشيدن لباس مسلمانان و يادگيرى زبان عربى و ادّعاى مسلمان بودن، (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
والصلاة والسلام على النبى النبيل. القائل علماء امتى كانبياء بنىاسرائيل. عليه وعلى آله اجمعين.
قدوة العلماء الاعلام. وعمدة الفضلاء الفخام. حلال المشكلات و مزيل المعضلات سيدنا و أخينا فى اللَّه الشيخ ابن ذاكور حفظ اللَّه آمين.
وبعد إهداء مزيد السلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته فقد ورد إلينا من أراد اللَّه له بالسعادة الدنيوية والأخروية عبد اللَّه بن بالستير بدخوله فى الاسلام فأمعنا النظر فى حاله فوجدناه مؤمنا حقاً راغباً غاية الرغبة فى الاسلام. هذا ممن يلزمه الاعتناء بشأنه من عرض أحكام الاسلام عليه وتعليمها له ولو كانت مدة حلوسه تسع ذلك لفعلنا معه ما يكون سبباً لكل خير ولكنه أسرع بالمسير فيلزم كل من له رغبة فى الإسلام أن يقوم بشأنه من تعليم مايحتاج إليه وقد أشار لى بأنّ الرغبه إليكم أكثر فأترجّى على سيادتكم أن تقوموا بشأنه لا حرمنا اللَّه وإياكم من الاجر ودمتم فى خير وسرور. الداعى لكم بالخير
7 ربيع الثانى محمد عابد ابن المرحوم الشيخ حسن
سنة 1312 مفتى مالكيه
در اين نامه كه از سوى مفتى مالكيان محمدعابد فرزند شيخ حسن به شيخ ابن ذاكور از علماى مكه نوشته شده، عبداللَّه بالستير را شخصى مسلمان و مؤمنِ راستين بهشمار آورده و در آن كمك به نامبرده و آموزش او را به او و ديگر مسلمانان اين ديار تأكيد كرده است.
به چنين كارى دست زدهاند.از آن ميان مىتوان «بوركات» سوئيسى، و «بورتون» انگليسى، و «هورجرنچ» هلندى، و «كورتلمون» فرانسوى را نامبرد.
بوركات، نخستين شخصى است كه بدينكار دست زده و در بلاد عرب جان
1) اين گفته را نمىتوانم به اثبات برسانم ليكن فتوكپى اظهارنامه شرعى كه پرتلمون براى خويش از مكه كه نام خود را عبداللَّه بن بالستير قرار داده بود بدست آورده و در آن مسلمان بودن او تأكيد شده بود را در اينجا به نظر شما مىرسانم. نامبرده نامه يادشده را در كتاب خود تحت عنوان سياحت من از مكّه در صفحه 152 به چاپ رسانيده است. اينك متن نامه
خويش را بخطر انداخته است. بوركات نژادى سوئيسى داشته و در لوزان «Lavsane» بدنيا آمده است. نامبرده ابتدا به مصر آمد و پس از ادّعاى مسلمانى و «ابراهيم المهدى» ناميدن خود، به دانشگاه الازهر وارد گرديد. زبان عربى را در آن دانشگاه آموخت و سپس به بلاد عرب مسافرت كرد و مدّت هفت سال در آن بلاد اقامت نمود. و در نتيجه اين اقامت و تفحص، مهمترين كتاب در نوع خود را در مقابل ديگر فرنگيانِ بلاد عرب و قبايل آن، برشته نگارش درآورد. وى سرانجام در لباس مسلمانى در مصر درگذشته و در يكى از مقبرههاى «باب الفتوح» در كنار آرامگاه «شيخ يونس» بخاك سپرده شد كه تاكنون اين قبر وجود دارد و بر روى سنگقبر او اين عبارت ديده مىشود: (1)
هو الباقى
«هذا قبر المرحوم إلى رحمة اللَّه تعالى الشيخ حاج إبراهيم المهدى بن عبداللَّه بوركهرت اللوزانى تاريخ ولادته 10 محرم سنة 1199 و تاريخ وفاته إلى رحمة اللَّه بمصر المحروسة فى 26 ذىالحجة سنة 1232 ه.»
يكى ديگر از سُنّتهاى اشراف مكّه اين بود كه بزرگان آنان، فرزندان خود را در حاليكه هنوز كودكى خردسال مىبودند به «باديه» و بهويژهبه سوى قبيله «عدْوان»- كه در شرق طائف و در نزديكى «سعد» كه در آن رسول خدا صلى الله عليه و آله دوران شيرخوارگى و نوجوانى خود را گذرانيده بود،- گسيل مىدادند؛ با اين كار آنان به فرزندان خود زندگىِ ساده باديهنشينى و چادرنشينى را مىآموختند. كودكان در آن محيطِ بىسوادىِ صِرف، رشد مىكردند و هنگاميكه به مكّه بازمىگرديدند، درحاليكه لغات باديهنشينان را يادگرفته بودند و اشعار متداول در بين آنان را حفظ نموده بودند و خلقوخوى اصيل عرب در آنان بوجود مىآمد؛ از مزاياى اين نوع زندگى، آموختن اسبسوارى و آزادى در گفتار و عمل بود كه اين عادت در ميان اين قوم از سنتهاى ديرينه بهشمار مىآيد. از هارون الرشيد نقل گرديده كه هنگاميكه فرزندش «معتصم» نوجوانى خردسال بود، از رفتن به
1) جهت دسترسى به اطلاعات بيشتر در اين زمينه مىتوانيد به كتاب «مكه و مدينه» از ديدگاه جهانگردان اروپايى نوشته دكتر جعفر الخليلى، ترجمه محمدرضا فرهنگ مراجعه نماييد. «مترجم»
مكتبخانه شكايت مىكرد، وى او را از رفتن بدان مكان منع كرد و درعوض نامبرده را به باديه فرستاد مدّتها «معتصم» در باديه زندگى كرده و هنگاميكه به شهر مراجعت نمود، زبان آنان را آموخته و اخبار آنان را مطلع گشته و اشعار فراوانى از آنان را حفظ نموده بود و درهنگاميكه به خلافت رسيد همچنان بىسواد بود.
يكى از عادتهاى شريف مكه اين بود كه نامبرده همهروزه از ساعت پنج ظهر تا نزديكى عصر در دارالإماره جلوس مىكرد و مسايل مهم بهحضور او عرضه مىگرديد. از آن پس شريف بههمراه تعداد اندكى از ياران خويش به حرم مىرفت و نماز عصر را در آن مكان بجاى مىآورد. غالباً شريف در حرم مىنشست و نماز مغرب خود را نيز در آن مكان بجا مىآورد و سپس به سراى خويش مراجعت مىنمود و شام را بههمراه فرزندان و نزديكان و مهمانان خود صرفمىنمود.
يكى ديگر از عادتهاى او اين بود كه صبح روز جمعه را در دارالإماره براى ديدار با بزرگان قرار داده بود كه در اين جلوس، والى و كارمندان ارشد سپس اعيان و چهرههاى معروف شهر، نزد او مىآمدند و پس از سلام و ديدار از او به سوى والى رفته و از او ديدن مىكردند.
يكى ديگر از عادتهاى شريف اين بود كه همواره نماز جمعه را در حرم بپا مىداشت و درصورتيكه در «طائف» بسر مىبرد، بههمراه كاروان خويش به سوى مكّه سرازير مىشد و پس از نماز عصر به سوى ييلاق خود بازمىگشت.
ديگر از عادتهاى مردمان مكه، دقّت و توجه آنان به خوراكيها و آشاميدنىها و لباسهاى خود مىباشد. رنگهاى روشن و باز در لباسهاى آنان بهويژه رنگهاى قرمز، سبز و آبى و ارغوانى بيشتر ديده مىشود. آنان خانههاى خود را بوسيله صنايع دستى تزيين مىكنند و سنگهاى تزيين شده گرانقيمتى را مىتوان در بين تزيينها يافت. و نيز خانههاى خود را بوسيله فرشهاى قيمتى از قالىهاى كمياب ايرانى، تزيين مىكنند.
عادت ديگر آنان، پذيرايى از مهمانان خود بوسيله چاى مىباشد. مكّيان، ميهمانيهاى ويژهاى بنام «قَيْله» دارند كه در اين مجالس با دادن غذاهاى متنوّع و گوناگون، بر يكديگر فخرفروشى مىكنند. در اين سبك ميهمانيها عرضه غذاهاى متنوّع، داراى نظام و سبك
خاصى نبود و مهمانان پس از نشستن گرد سفره بلندى كه بر روى زمين گسترده شده بود، بوسيله غذاهاى هندى، مغربى، شامى، تركى و مصرى پذيرايى مىشدند.
سپس همگى گاهى به داستانسرايى و صحبت با هم مىنشستند و گاه به شنيدن آهنگها و سرودها، اوقات خود را سپرى مىكردند. در اين بزمها از دستگاههاى موسيقى همانند عود و قانون و كمانچه استفاده مىشد و پس از آن مراسم متفرّق مىگرديدند. اين جشنها و ميهمانيها معمولًا در مناطق حومه مكّه مانند «زاهر» يا «شهدا» برگزار مىشود و يكروز خود را از صبح تا شام در خوشى و بازيهاى ورزشى مانند دويدن و توپزدن و يا بازى با نَرد و شطرنج سپرى مىكنند.
ساكنين هر محلّه از محلّات مكّه همه ساله، ميهمانيى را به افتخار شريف، در يكى از تفريحگاههاى خارج مكّه برپا مىنمايند و درصورتىكه شريف دعوت آنان را اجابت نمايد، روز آن را تعيين نموده و شريف از همراهيان و خواص خود نيز دعوت مىكند كه در اين ضيافت وى را همراهى كنند بنابراين كاروانى عظيم با جلال و جبروتى كمنظير درحالىكه پيشاپيش كاروان، اسبسوارانى از اعراب و «بيشه» ديده مىشوند، به حركت درمىآيند و مردم شعار «هميشه جاويد» (1)را براى او سرمىدهند، تا اينكه شريف به جايگاه پذيرايى رسيده و بههمراه كسى كه دوست دارد مىنشيند. به هنگام پذيرايى، غذاهاى گوناگون و متنوّعى به سبك فرنگيان، تركى، عربى تقديم شده و شريف دستور آغاز خوردن آنها را صادر مىكند. پس از پايان غذا، عربها با اسب دوانى و گاهى شمشيربازى، تا پايان روز اوقات خويش را سپرى مىكنند. سپسشريف در كاروان خويش پس از گذشتن پاسى از شب بهسوى مكّه بازمىگردد.
يكى ديگر از عادات اين مردم، زمان غذا خوردن آنان مىباشد، اينان معمولًا در روز، دو وعده غذا مىخورند، يكى پيش از ظهر و ديگرى پس از نماز عصر مىباشد.
مكّيان همواره تظاهر به شجاعت و كرم مىكنند و كوچك آنان از بزرگشان تقليد مىكند و حتّى در اين زمينه تا مرز فخرفروشى بر يكديگر پيش مىروند.
1) دائماً يعيش
اين ويژگى در ماه رمضان بيشتر نمايان مىگردد، به طوريكه سفرههاى متنوّع خويش را پس از نماز مغرب در مسجدالحرام پهن مىكنند و همگان را بر آن دعوت مىنمايند. بعدها اين سُنّت را «عون رفيق پاشا» منسوخ نمود؛ زيرا اين رفتار موجب آلودگى مسجد مىشد، درصورتى كه شرع ما را به نظافت و خوشبوكردن مساجد توصيه نموده است. اين آلودگى مسجد همواره وجود داشت تا بدان حدّ كه حتّى حشرات و گربهها و ديگر حيوانات را به مسجد مىكشاند! (1)از ديگر سنّتهاى مكّيان، بوسيدن كودكان است كه بر هرگونهاى از صورت طفل سه بوسه مىزنند. زنان مكّى غالباً، عادت به كشيدن قليان دارند و با صداى بلند نيز صحبت مىكنند؛ هنگام رفتن بهبازار، پيراهنهاى بلند وگشادى بهرنگ سياه برتن كرده و بر صورت خويش، پوششى كلفت از پارچه مىآويزند كه دو سوراخ در آن تعبيه شده و در برابر چشمان آنان قرار دارد و دراينحال بيشتر كفشهاى ضخيم و زردرنگ به پاى دارند.
شاديها و سوگواريهاى آنان در نهايت سادگى صورت مىگيرد. ازجمله عادات آنان در مجالس عروسى، اين است كه از زنان و مردان فاميل و دوستان خود دعوت مىكنند، مردان در جايگاهى بيرون از خانه مىنشينند و هنگام شام، سفرهاى مستطيل شكل را روى زمين پهن مىكنند و همگى همزمان بر گِردِ آن مىنشينند و پس از صرف غذا، از هم جدا گرديده و متفرق مىشوند. اما زنان به درون خانه مىروند و در حالى كه در درگاهِ خانه، سينى چوبى بزرگى مملو از حناى آماده شده قرار دارد، يكى از دستهاى خود را با حنا رنگ مىكنند و سپس به سالن نشيمن وارد مىشوند و پس از سلام و تعارفات، در كنار ديگر زنان مىنشينند و تا ساعاتى از نيمههاى شب به گفتگو با يكديگر مىپردازند.
در آن هنگام پس از دست دادن عروس و داماد و آويختن دستههاى گلِ ياس و سيب كه هر گُل به اندازه يك فندق است- بر گردن عروس، آنها را تا حجلهگاه همراهى نموده و آنگاه بهسوى خانههاى خويش بازمىگردند.
1) لازم به تذكر است كه اين سنت حسنه هم اكنون همه ساله برقرار بوده و مردم سفرهاى گستردهاى را در داخل و خارج از مسجد الحرام و مسجد النبى پهن كرده و روزه داران، روزه خويش را در كنار آن باز مىكنند. مترجم
امّا سنّت مكّيان در سوگوارى، اينگونه است: هنگاميكه روح از كالبد انسانى خارج مىشود، نزديكترين زن به شخصِ مرده يكبار يا دوبار فرياد مىكشد كه بدين وسيله، مصيبت را به همه اعلام ميدارد. دراينهنگام زنان بهسوى آن خانه روى مىآورند و پيش از رفتن به درون اتاق نشيمن، يكى از دستهاى خود را با حناى آماده شدهاى كه درون ظرفى چوبى جلوى در ورودى اتاق قرار دادهاند رنگ مىكنند و سپس وارد سالن شده و همدردى و تسليت خود را به صاحبعزا ابلاغ مىنمايند و سپس به ديگر زنان حاضر در مجلس مىپيوندند. دراين زمان، زنان مدّتى را به گفتگو درباره مسايل مختلف سپرى مىكنند و سپس مجلس را ترك مىنمايند.
عدّهاى از بستگان، شخص مرده را بهسوى محل دفن او كه قبلًا آماده شده مىبرند و بدون هيچگونه تشريفاتى به خاك مىسپارند و پس از دفن وى، هيچگونه مراسم يادبودى براى او برگزار نمىكنند، به جز اينكه تنها مردان پس از دفن مرده به خانواده متوفى تسليت گفته و به خانههايشان بازمىگردند.
ديگر از سنّتهاى اين مردم، جشن ختم قرآنِ فرزندانشان مىباشد. آنها، فرزندان خويش را در ميان كاروانهايى در خيابانهاى مكّه به گردش در مىآورند. در نيمه ماه صفر هرسال هم به مناسبت تولّد «ميمونه» همسر پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار قبر او در محلّ «زاهر» كه در هفت كيلومترى مكّه- در راه مدينه- قرار دارد، گِرد هم مىآيند و در آن صحرا، چادرهايى بپامىكنند و با عرضه انواع خوراكيها و آشاميدنيها، بر همديگر فخر مىفروشند. همچنين همزمان با تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله در ماه ربيع الاول نيز جشن مىگيرند، آنها از جشن تولّد به «حول» تعبير كرده و بدان «حول ميمونه» يا «حول النبى» مىگويند.
مكّيان در ماه رجب بهسوى «مدينه منوّره» رو مىآورند و در آن مكان علاوه بر زيارت، گرد هم مىآيند.
ديگر عادت مكّيان اين است كه براى خوشگذرانى و ييلاق، غالباً شهر «طائف» را انتخابمىكنند؛ ارتفاع طائف از سطح دريا 1550 متر است و كوهِ «هَدى» كهبربالاى رشته كوههاى «كرا» واقع شده است، در ارتفاع 1760 متر از سطح دريا مىباشد كه در آن باغها وچشمهسارهاى فراوانى جريان دارد ودرختان پربار وگلهاى فراوانىدر آن ديده مىشود.
معروفترين ييلاق طائف، «شبرا» نام داردكه به اشرافِ خانواده «عون» متعلق مىباشد كه شريف «عبداللَّه پاشا» آن را احداث كرده و نام شبراى مصر را بر آن نهاده است. از ديگر ييلاقهاى اين منطقه، باغهاى «مثناة» است كه به خانواده شريف «غالب» تعلق دارد و از بهترين باغهاى طائف بهشمار مىآيد كه هلو و انگور آن بهترين ميوهها و نيز آب آن از گواراترين آبهاى آن منطقه بوده و شهرت بهسزائى دارد.
طائف داراى دو راه است: «طريق القافله» (1)يا راه كاروان كه در فاصله 36 ساعتى از مكّه قرار دارد و «طريق البِغال» (2)يا راه قاطرها كه بر بلنديهاى رشتهكوههاى «كرا» واقع شده است، در فاصله هيجده ساعتى از مكّه قرار گرفته است.
شهر طائف (3)به دارا بودن آبوهواى نيكو، معروف است و در اين سرزمين بهتر از آبوهواى آن شهر وجود ندارد البتّه به استثناى كوه «هدى» كه در فاصله سه ساعتى از مكه قرار گرفته است. مردمان اين منطقه به زيبايى خلقت و لطافتِ پوستشان معروف بودهاند كه اين مطلب را به تأثير آشاميدن از آب رودى كه در آن شهر جريان داشته و به «معسل» معروف بوده نسبت مىدهند و در شيرينى اين آب بسيار مبالغه مىكنند.
آرامگاه دو بزرگوار؛ «طاهر» و «طيّب»، فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله درطائفاست. همچنين
1) مكه. بئر البارود در شمال منى، وادى يمامه، سولة كه آغاز بازار عكاظ در جاهليت بوده نبيه، قدير، ام حمض، الجيم القيم، طائف.
2) مكه، منى، عرفات، وادى سمار، وادى نعمان كه از آن مجراى چشمه زبيده آغاز مىگردد قهوة شدار، وادى خريف الرأس، ابوحراجل، الكر، مجمع الدروب، عين المعسل الهدى در كوه هدى كه ميمونهاى كوچك فراوانى بههمراه حيوانات درنده ازقبيل شير و غيره در آنجا وجود دارد، وادى محرم كه اين نقطه ميقات مردمان شرق و يمن و حضرموتىها و عمانىها است، بئر العسكر، طائف
3) شهر طائف داراى حصارى است كه تعدادى برج در آن ساخته شده است كه مهمترين آنها قلعهاى استكه از سوى «عثمان مضايفى» عامل وهابيان در طائف بنا گرديده است؛ در اين قلعه، زندانيان و تبعيدشدگانِ رجال دولت عليه عثمانى زندانى مىگرديدند. مهمترين شخصى كه در دوران سلطان عبدالحميد عثمانى در آن زندانى شد و سپس درگذشت، شيخالاسلام «خيراللَّه افندى» بود كه فتواى خلع سلطان عبد العزيز را صادر نموده بود و «محمود پاشا داماد»، دامادِ سلطان عبدالعزيز و «احمد مدحت پاشا» معروف به پدر قانون. اين دو در كنار هم در محلى كه در خارج از حصار شهر كه بنام «مجزره» بوده و به فاصله كمى از آرامگاه عبد اللَّه بن عباس دفن شدهاند. اخيراً گنبد با عظمتى در سال 1327 هجرى بر اين دو قبر ساخته شده و زمين آرامگاه آنان به فرشهاى ارزشمندى پوشانيده شدهاند.
قبر «عبداللَّه بن عباس» نيز در آن شهر واقع شده است كه همواره مورد احترام يمنىها بوده است و هرسال پيش از موسم حج، ابتدا به زيارت مرقد او- كه داراى جايگاه ويژهاى نزد آنان است- مىروند. طائف در دوران جاهليت جايگاه دو بُت (لات و عزّى) بوده كه ثقيفيان و ديگر قبايل اطراف طائف آن دو را مىپرستيدند. رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز نبوّتِ خويش بدين شهر روى آورد و از آنان طلبِ يارى كرد كه مورد پذيرش مردم آن قرار نگرفت.
بسيارى از مردمان مكه، هنگام حج، از آن شهر خارج نمىشوند و از ترس دزدان و راهزنان- كه در اين زمان عدّه فراوانى هم هستند- در خانههاى خود براى محافظت باقى مىمانند و شب را به صبح مىرسانند درحاليكه بوسيله تفنگهاى خويش، به اطراف گلولههايى را شليك مىنمايند؛ كه اين كارشان علامتى بر هوشيارى و بيدارى آنان در مقابل هر سوءقصدى مىباشد.
در داخل مكّه و خارج آن، آرامگاهها و زيارتگاههاى بسيارى وجود دارد كه از آن جمله مىتوان جايگاه تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله، محلّ تولد حضرت على عليه السلام، (1)محل تولّد حضرت فاطمه عليها السلام و «دارالخيزران» را نام برد.
جايگاه ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله در شعب «بنىعامر» يا شعب «المولد» واقع شده است.
خيابان نسبت به اين مكان يكمتر و نيم مرتفعتر است و بوسيله پلهاى سنگى به دَرِ آن- كه بهسوى شمال باز مىگردد- راه دارد. و هنگام ورود به آن نخست به فضاى بازى بطول 12 متر و عرض 6 مترى وارد مىشويد كه در ديوار سمت راست (غربى) آن درى قرار دارد، پس از عبور از آن، به فضايى وارد مىشويد كه بر روى آن گنبدى قرار گرفته است، درميانه اين فضا و در زير گنبدِ (متمايل به ديوار غربى) مقصورهاى از چوب وجود دارد كه درون آن سنگِ مقعّرِ مرمرى- كه وسط آن كمى فرو رفته است- ديده مىشود. اين جايگاه نشاندهنده محلّ تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد. اين گنبد و فضاى يادشده، منزلى است كه پيامبر در آن متولّد گرديدهاند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله اين خانه را به «عقيل بن ابيطالب» هديه نمودند كه فرزند وى آن را به «محمد بن يوسف ثقفى» (برادر حجاج) فروخت. وى هنگاميكه خانه خود را- كه
1) پيش از اين درباره جايگاه تولّد حضرت على عليه السلام سخن گفتيم. «مترجم»
نقشه تقريبى خانه حضرت خديجه عليها السلام- زادگاه حضرت زهرا عليها السلام
نقشه تقريبى زادگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله- خانه عبدالمطلب در مكّه
معروف به «دارِ ابنيوسف» بوده و در كنار آن قرار داشت- ساخت، اين خانه را به آن ضميمه نمود؛ تا اينكه «خيزران» مادر هارونالرشيد آن را خريده و مجدّداً آنرا به گونه اوليّهاش بازگرداند و از آن مسجدى بنا نمود، كه تاكنون همچنان باقى مانده است (1).
در نزديكى جايگاه تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله محلّ تولّد حضرت على عليه السلام (2)قرار دارد كه آن نيز همانند جايگاه تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله است ليكن از آن كوچكتر مىباشد.
امّا محلّ تولّد حضرت فاطمه عليها السلام در كوچه «حجر» واقع گرديده است؛ اين مكان خانه حضرت «خديجه» دختر خويلد، همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده كه تمامى فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله از خديجه در اين خانه بدنيا آمدهاند. رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از بعثت، سرپرستى كاروان تجارتى حضرت خديجه به شام را برعهده داشت كه با آشنايى خديجه از صفات پسنديده و كمالات پيامبر، به ايشان پيشنهاد ازدواج داد و پيامبر در سال 28 پيش از هجرت و بعبارتى ديگر پانزده سال پيش از بعثت با وى ازدواج نمود. حضرت خديجه عليها السلام چهار سال پيش از هجرت، در سن 64 سالگى، درمكّه وفات يافت؛ اين خانه نيز از سطح زمين پايينتر است و خيابان در ارتفاع بلندترى از آن قرار گرفته است، بطوريكه با چند پله بدان راه دارد. پس از ورود به اين خانه، در سمت چپ به فضاى صاف و بلندترى از زمين مىرسيم كه ارتفاع آن درحدود 30 سانتيمتر از سطح زمين مىباشد و ابعاد فضاى يادشده درحدود ده متر طول و چهار متر عرض دارد كه در آن
1) هم اكنون اين مسجد به كتابخانهاى به نام مكتبه مكة المكرمه در كنار حرم مكى تغيير يافته و مسلمانان كشورهاى مختلف براى درك لحظاتى از عمر خويش به سوى آن شتافته و بر روى زمين آن مىنشينند. مترجم
2) به اعتقاد ما شيعيان جايگاه تولّد حضرت على بن ابيطالب عليه السلام درون كعبه مىباشد همچنانكه در اكثرتواريخ آمده است، هنگاميكه فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت على عليه السلام را درد زايمان گرفت، رو به مسجدالحرام نهاده و در كنار ركن يمانى كعبه ايستاد و پروردگار را سوگند داد كه او را در اين زايمان كمك نمايد، پس ناگاه ديوارِ كعبه شكاف برداشت و فاطمه بنت اسد به درون كعبه رفت. شكاف ديوار به حال اوّليه خود بازگشت؛ در اين لحظه گروهى از مردم مكه كه داخل مسجدالحرام بودند و شاهد اين جريان بودند، رو بهسوى دَرِ كعبه آوردند و كوشش فراوان نمودند كه در را بازكنند ولى موفّق نشدند. ساعاتى پس از آن، ناگاه ركن يمانى از هم بازشده و فاطمه بنت اسد درحاليكه طفلى را در بغل داشت از كعبه خارج گرديد. آرى آن طفل امير مؤمنان، على بن ابيطالب عليه السلام بود «مترجم»
مكتبخانهاى براى آموزش قرآن به كودكان، بوجود آمده است. در سمت راست آن دَرِ كوچكى ديده مىشود كه بوسيله دو پله به فضاى باريك و تنگى به عرض دو متر راه پيدا مىكند و داراى سه در مىباشد. درى كه در سمت چپ قرار دارد به اتاقى منتهى مىشود كه مساحت آن سه متر در سه متر است و محلِّ عبادت حضرت پيامبر و جايگاه نزول وحى بوده است. در سمت راست درون همين اتاق گودالى است كه گفته شده محل وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. درى كه در مقابل اين فضاى باريك قرار دارد، به فضاى بزرگترى كه طول آن 6 متر و عرض آن 4 متر است باز مىگردد. فضاى يادشده محّل زندگى پيامبر است كه بههمراه همسر خود حضرت خديجه عليها السلام در آنجا بوده؛ امّا دَرِ ديگرى كه در سمت راست قرار گرفته است، به فضاى مستطيل شكلى بعرض 4 متر و طول 5/ 7 متر باز مىشود كه در ميانه اين فضا، مقصوره كوچكى قرار گرفته است، اين جايگاه را محلّ تولد [حضرت] فاطمه عليها السلام بهشمار مىآورند. روى ديوار اتاق شرقى، طاقچه كوچكى قرار دارد كه بر روى آن قطعهاى سنگ آسياب ديده مىشود؛ مىگويند:
اين سنگ، قطعهاى از سنگ آسيابى است كه [حضرت] فاطمه عليها السلام در دوران زندگانى خود از آن استفاده مىكرده است. در طول اين خانه و در قسمت خارجى اين راهرو، سكّويى- در سوى شمال آن- قرار دارد كه سطح آن از اتاقهاى يادشده، حدود يكمتر و نيم بلندتر است و ابعاد آن به طول 16 متر و عرض 7 متر مىباشد كه احتمالًا اين جايگاه انبار كالاهاى تجارى [حضرت] خديجه بوده است. اين مكان، محل زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام بعثت او- بر تمامى مخلوقات- بوده است؛ ازاينرو، تمامى قسمتها و گوشه و كنار آن را براى شما شرح دادم تا زندگى ساده آن حضرت را در خانهاى كه تنها چهار اتاق داشته كه سه اتاق آن اندرونى بهشمار مىآمده: يكى از آنها ويژه دختران پيامبر، دومى براى خود و همسرش، سومى را براى خود و پروردگار خويش و چهارمى را جداى از خانواده و براى ملاقات خويش با مردم قرار داده بودند. خداوندا اين چه نظم و ترتيب زيبايى است؟! و چه سبك جالبى است؟! آرى پيامبر با اينگونه زندگى و سادگى قصد داشت كه با زندگى خود، درسى به مسلمانان و آيندگان بياموزد. خداوندا! پروردگارا! ما به تو و به پيامبر تو ايمان آوردهايم كه دين و آيين تو را وسيلهاى براى عيش و نوش
ثروتمندان و زندگى قدرتمندان قرار نداده و زندگى خود را آنچنان قرار دهيم كه سراسر آن خير و نيكى و سعادت و بركت براى تمامى مردم باشد.
هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بهسوى مدينه مهاجرت كردند، اين خانه در اختيار عقيل ابن ابىطالب قرار گرفت و سپس «معاوية بن سفيان» آن را از وى خريد و به مسجد تبديل كرد. در دوران «ناصر عباسى» اين مسجد مرمّت گرديد و هم اكنون نوشتهاى برجسته ديده مىشود كه بر لوحى از سنگ مرمر در سمت چپ ديوارِ راهرو قرار دارد، اين جملات بر آن نقش بسته است:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم. أمر بعمارة مربد مولد الزهراء البتول فاطمة سيدة نساء العالمين بنت الرسول محمد المصطفى المختار صلّى اللَّه عليه وآله وسلم سيدنا ومولانا الإمام المفترض للطاعة على الخلق أجمعين، الناصر لدين اللَّه أميرالمؤمنين، أعزّ اللَّه أنصاره، وضاعف اقتداره، وجعل منافعه و مشتغلاته و أجره عائداً على مصالحه ثم على مصالح هذا المقام الشريف المقدّس الطاهر النبوى، على ما يرى الناظر المتولى له فى ذلك من الحظ الوافر، والمصلحة لهذا المربد والمولد المقدس المذكور بعد ذلك ابتغاء وجه اللَّه تعالى و طلباً لثواب الدار الآخرة. تقبّل اللَّه ذلك منه و جزاه عليه اجر المحسنين. وذلك على يد العبد الفقير إلى رحمة اللَّه تعالى على بن أبىالبركات الذورانى الأنبارى فى سنة أربع و ستمائة ومن غيَّر ذلك او بدّله عليه لعنة اللَّه ولعنة اللاعنين إلى يوم الدين آمين و صلى اللَّه على سيدنا محمد خاتم النبيين و على آله الطاهرين».
اين محل، از سوى «اشرف شعبان» پادشاه مصر و سپس بوسيله «ملك مظفر» پادشاه يمن و پس از آن بوسيله سلطان سليمان (عثمانى)، در سال 935 هجرى اصلاح و مرمت گرديد.
امّاخانه «ارقم مخزومى» كهمعروف به «دارالخيزران» است، در سمت چپ كوچهاى كه بهسوى صفابالا مىرود، قراردارد؛ اين خانه پناهگاهى براى رسولخدا صلى الله عليه و آله و گرويدگان
به او در صدر اسلام بوده است، زيرا آنان به صورت پنهانى نماز خويش را در آن مكان بجاى مىآوردند، تا اينكه عمر اسلام آورد و بنيه روحى آنها تقويت گرديد بنابراين، اسلام خويش را آشكار نمودند و از آن پس نماز را به صورت علنى به جاى آوردند. (1)
در آن دوره هر كسى كه اسلام را مىپذيرفت او را صَبَائى مىخواندند. و همين امر كافى بود تا از سوى قوم و يا حتّى پدر و مادرش و يا اگر برده بود به وسيله مولايش، مورد آزار و شكنجه قرار گيرد! بنابر آنچه در ميان مورخان سنى مشهور است عمر پس از هجرت گروهى از مسلمانان به حبشه مسلمان شده در حالى كه رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه ارقم در سال چهارم بعثت بوده است؛ بنابراين اسلام آوردن عمر هيچگونه ارتباطى به علنى و آشكار شدن دعوت اسلام از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و اين دعوت علنى زمانى بوده است كه با قدرت مسلمانان و دستور خداوند، رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين امر اقدام نموده است. مورخين و تاريخ نگاران و كسانى كه همواره در طول تاريخ پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله قصد داشتهاند تا چهره ابوبكر و عمر را بدان حد بالا ببرند كه در ميان مسلمانان مورد تقديس قرار گيرند و اعمال و كارهاى ناشايست آنان را از نظرها ناپديد نمايند- همچنانكه نويسنده اين كتاب علنى شدن دعوت اسلام را به خاطر اسلام عمر قلمداد كرده است- دست به انتشار چنين اخبارى مىزدهاند. براى دسترسى به اطلاعات بيشترى در اين زمينه مىتوانيد به كتاب وزين تاريخ سياسى اسلام نوشته رسول جعفريان مراجعه نمائيد. «مترجم»
همچنين اين خانه درى دارد كه به سوى شرق باز مىشود و از آن جا به فضاى گستردهاى به طول هشت متر و عرض چهار متر منتهى مىگردد؛ در سمت چپ آن، ايوانى سقف دار به عرض تقريبى سه متر ديده مىشود كه در ميانه ديوار سمت راست آن درى وجود دارد و از آن جا به اتاقى با طولِ هشت متر و عرضى كه در حدود نيمى از طول آن است راه دارد؛ زمين اين اتاق بوسيله حصير پوشيده شده است. در گوشه شرقى جنوبى آن دو سنگ چخماق ديده مىشود كه بر روى هم قرار گرفته است و بر روى سنگ فوقانى با خطّى خوانا اين جملات نوشته شده است:«بسم اللَّه الرحمن الرحيم فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ (2)هذا مُختَبأ رسول اللَّه و دارالخيزران و فيها مبتدأ
1) درباره مدت زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه ارقم مانده است، آگاهى هاى دقيقى در دست نداريم. يك خبر آن است كه حضرت به مدت يكماه در آنجا به سر برده است. حلبى آن را در آستانه علنى شدن دانسته، اما بر پايه آنچه كه گذشت رفتن به خانه ارقم پس از علنى شدن دعوت و درگير شدن مسلمانان و مشركان بوده است.
2) نور، 26
الاسلام أمر بتجديده الفقير إلى مولاه امين الملك مصلح ابتغاء ثواب اللَّه ورسوله و لا يضيع أجر المحسنين».
بر روى قطعه سنگِ ديگر، اين نوشته به چشم مىخورد:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم هذا مختبأ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله المعروف بدارالخيزران أمر بعمله وإنشائه العبد الفقير لرحمة اللَّه تعالى جمال الدين شرف الإسلام أبوجعفر محمدبن على بن أبى منصور الاصفهانى وزيرالشام والموصل الطالب الوصول إلى اللَّه تعالى الراجى لرحمته أطال اللَّه فى الطاعة بقاه وأناله فى الدارين مناه فى سنة خمس و خمسين و خمسائة».
از ديگر جايگاههاى مقدسِ شهر، «غار حِرا» مىباشد، كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در آن به عبادت مىپرداختند. اين غار بر قلّه كوهِ «نور»، در سمت چپ شخص عابرى كه به سوى عرفات حركت مىكند، قرار دارد كه براى نخستين بار در آن مكان بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل گرديد. سپس «كوه ثور» را مىتوان نام برد كه در جنوب مكّه از سوى «مسفله» و در فاصله دو ساعتى از مكّه واقع شده است؛ بر بالاى اين كوه، غارى قرار دارد كه مخفيگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و همراهش ابوبكر به هنگام هجرت به سوى مدينه بوده است؛ مساحت آن در حدود دو متر مربع مىباشد. پس از آن «مَعْلى» (1)را مىتوان ذكر نمود كه گورستان مكّه بوده و در بيرون از دروازه شرقى مكّه واقع گرديده است؛ آرامگاه حضرت خديجه عليها السلام همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن جا قرار دارد كه گنبدى بر روى آن ديده مىشود و به سال 1298 هجرى، بنا گرديده است.
در زير گنبد ياد شده مقصورهاى از چوب گردو وجود دارد كه بر روى مزار شريف آن حضرت قرار داده شده است و در كنارِ آن، مقصوره كوچك ديگرى راست كه در زير آن شانزدهنفر از اشراف، دفن گرديدهاند. در بيرون اين آرامگاه- در غرب آن- مزار ديگرى وجود دارد كه آرامگاه همسرِ «محمدعلى پاشا» مىباشد، وى به هنگام سفرِ حجّ، در سال 1266 هجرىدرگذشته است ودر اين جايگاه دفن گرديده است. درمقابلآرامگاه حضرت
1) مُعَلّا گورستان قديمى و كهن شهر مكه بوده كه بسيارى از بزرگان و اجداد پيامبر اسلام در آن مدفونگرديدهاند. «مترجم»
خديجه عليها السلام، گنبد وآرامگاه حضرت «آمنهبنت وهب» عليها السلام (1)
علت دفن وى در آن جا اين است كه حضرت عبداللَّه، پدر رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به سوى مدينه حركت ميكرد و در راه، در آن محل وفات نمود. حضرت آمنه همه ساله به زيارت مزار او به مدينه سفر مىكرد و هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سن شش سالگى رسيد آمنه به همراه عبدالمطلب و امّ ايمن در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در بغل داشت به مدينه آمد و در راه مراجعت از مدينه به سوى مكّه، در «ابواء» درگذشت و در همان نقطه مدفون گرديد.
مادر گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ديده مىشود كه در كنار آن، مزار «محمد بن عون» وجود دارد و بر روى آن مقصورهاى قرار دادهاند.در شمال آرامگاه حضرت خديجه، گنبد آرامگاهِ حضرت ابوطالب- عموى پيامبر صلى الله عليه و آله ديده مىشود كه در كنار آن گنبد جَدّ پيامبر صلى الله عليه و آله- عبدالمطلب- قرار دارد؛ اين دو گنبد در سال 1325 هجرى تجديد ساختمان گرديده است. در كنار اين جايگاه، قبر «عبداللَّه بن زبير» قرار دارد كه پيش از اين، داراى گنبد بوده است ولى «شريف عون الرفيق» به هنگام منهدم كردن گنبدها و آرامگاهها، اين گنبد را نيز از ميان برداشت و پس از آن گنبد ديگرى جايگزين آن نگرديده است. در اين قبرستان، «ابوجعفر منصور» خليفه عباسى نيز مدفون مىباشد، وى در سال 158 هجرى به قصد حج به اين ديار عزيمت نمود و در آنجا درگذشت و جسد او را در قبرستان «معلى» دفن نمودهاند كه از محلِ دقيق آن اطلاعى در دست نمىباشد. مزار تعداد فراوانى از صحابه و تابعين و نيكان نيز در اين قبرستان قرار دارد كه درود بى پايان پروردگار بر تمامى آنان باد.
از مكانهاى زيارتى ديگر مكه، «مسجد الجِّن»، «مسجد الرايه»، «مسجد الاجابة»، «مسجد البيعة»، «مسجد ابوبكر»، «مسجد عمر» و سپس كوه «ابوقبيس» است كه «مسجد بلال» در آن جا قرار دارد و همچنين مسجد «شق القمر» و «زاويه سنوسى» (2)
«ادريسيه» از پيروان «احمدبن ادريس» و «مرغنيه» طريقتى ديگر است كه در ميان مردم سودان و مصر نيز داراى پيروان زيادى مىباشد.
- كه در حجاز1) ياقوت در معجم خود اينگونه ذكر كرده است: آمنه بنت وهب، مادر پيامبر صلى الله عليه و آله در «ابواء» دفن گرديدهاست. اين محل يكى از بخشهاى وابسته به مدينه به شمار مىآيد و فاصله ميان آن وحُجفه كه در امتداد مدينه واقع است، بيست و سه ميل مىباشد.
2) مكيان غالباً پيرو طريقت سنوسى مىباشند. برخى ديگر پيرو طريقت ديگرى بنام «رشديه» بودند كه ازاتباع و پيروان «شيخ ابراهيم رشيدى» به شمار مىآيند.
داراى جايگاه ويژهاى نزد پيروان او دارد- را مىتوان نام برد.
مكّه داراى تلگرافخانه و پستخانهاى است كه اين دو مكان را «عثمان پاشا نورى» به هنگام ساخت دارالحكومه (حميديه) و جز اينها، در دوران نخستينِ ولايت خود بر مكه، در سال 1882 ميلادى، بنا نمود.
قبور بنىهاشم در قبرستان المعلّى- حجون
تلگراف در اين شهر داراى هيچگونه نظم و ترتيبى نيست و بيشتر تلگرافهايى كه از آن جا ارسال مىشود و يا به آن جا فرستاده مىشود، به مقصد نمىرسد و شايد هم اين بى نظمى، ناشى از گستردگى كار آنان در موسم حج مىباشد. امّا پستخانه آن، در جهان بىنظير است! زيرا نامهها در موسم حجّ درون كيسههايى است و روى شتر از جدّه به مكّه حمل مىگردد. آنگاه در راهروى باريكِ پستخانه بر روى هم انباشته مىشود و مطوفين يا فرزندان آنان و يا هر يك از حاجيان شخصاً بدين مكان مىآيند و به دنبالِ نامه خويش مىگردند كه در اين ميان گاه به صورت تصادفى به نامه خود يا دوستان خويش برخورد مىكنند ونامه را برمى دارند. بنابراين با چنينكيفيّتى بيشتر نامهها به دست صاحبانش
نمىرسد. كه گمان مىبرم كه اين نظم يا بى نظمى توجيه بردار نمىباشد، زيرا افزايش كارمندان پست به هنگام حج، وقتى در توان دولت عثمانى خواهد بود كه فرض نماييم بيست نفر ويژه براى انجام اين كار تعيين شوند و در موسم حج نامه ها را طبقه بندى كرده و به دست صاحبانشان برسانند؛ چنين كارى هزينه قابل ذكرى را هم براى دولت فراهم نمى كند؛ اين وضع در زمان پيش و دوران هرج و مرج و اغتشاش شايد، تا اندازه اى طبيعى نيز بود، ليكن هم اكنون و با دولت كنونى نمىتوان اين گونه انتظار داشت كه اين وضع تنها در مكّه ديده نمىشود بلكه در «مدينه»، «ينبع» و «جدّه» نيز وضع به همين منوال مىباشد، بنابراين از حكومت حجاز درخواست مىنماييم كه به اوضاع پستخانهها رسيدگى كنند و نظمى در آن بوجود آورند تا اين اداره بتواند به رسالت خويش كه همانا رساندن نامه ها به دست صاحبانش مىباشد، عمل نمايد و نيز در اين ميان مقصود از نامه نگارى نيز جامه عمل بپوشد.
در خيابانهاى مكّه، تعداد بسيارى قهوه خانه ديده مىشود كه در اطراف آن جايگاهها و صندلىهايى از چوب وجود دارد كه محل نشيمنگاه آنها بوسيله حصيرى از پوست يا از برگهاى درخت خرما ساخته شده است. بهترين قهوهخانه ها در سمت «جياد» مىباشند كه حاجيان در اين قهوه خانه ها مىنشينند، به ويژه اينكه اگر اينگونه قهوه خانه ها در خارج از شهر باشند؛ مردم فراوانى در فصل تابستان به آنجا مىروند و دمى را به استراحت گذرانيده و در آن جا چاى (كه بدان شاهى گويند) (1)و قهوه (2)
يعنى «اى دوش نام تو چيست؟ دوش نامت كه دوايى براى هر كبد بيمار مىباشى»
مىنوشند و قليان هايى كه با تنباكوى گرم و تندى آماده شده با توجّه به استفاده فراوان اين نوع قليان در نزد مكّيان استفاده مىكنند.1) احتمال مىدهم اين كلمه به شاه ايران منسوب باشد؛ زيرا به گفته آنها، نوشيدنىِ پادشاه است و نيز ممكناست كه پارچه ابريشم مشهورِ «شاهى»، منسوب به شاه باشد.
2) قهوه نزد مكيان بيشتر از دانه يمنى تهيه مىشود كه بزرگان از اين نوع قهوه و دانه هاى محرك ديگر همانند: دانه هل و قرنفل و برخى خوشبو كنندهها براى لذيذتر كردن مزه بدان اضافه مى نمودند و بدان «دوش» مى گويند. از آهنگ ها و سروده هاى بدويان است كه مى گويند: يا دوش مااسمك دوش اسمك دواء لكل كبد عليله.
خودم گاه برخى از هنديان را مشاهده مىنمودم كه از مقابل اين قهوه خانه ها عبور مىكردند و فرياد «كابوس كابوس» سر مىدادند كه به مفهوم كوبيدن تنباكو است و در صورتى كه از سوى يكى از افراد قهوه خانه فرا خوانده مىشدند تنباكو را بر دكه اى پهن مىكردند و با مهارت خاصى آن را- در حدود حداقل- نيم ساعت مىكوبيدند و در مقابل اين كار يك يا دو قروش دستمزد مىگرفتند.
معمولًا گروهى از افراد كه غالباً از يمنىها مىباشند در حالى كه نى لبك مىزنند بدين مكانها روى مىآورند و با اشعارى كه در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله مىسرايند، آهنگ زيبايى را اجرا مىكنند و مردم را شاد مىگردانند گاهى هم اين گروهها با خوانندگان و مطربان در خيابانهاى مكّه از اين سو به آن سو حركت نموده و برنامه اجرا مىكنند.
مكّه داراى سه «تكيه» بوده كه بزرگترين، مجلّلترين و منظمترين آنها تكيه مصريها است و تعداد مراجعين آن، بيش از ديگر تكيهها مىباشد.
اين تكيه داراى ساختمانى مجلّل و استوار مىباشد كه بوسيله مرحوم «محمد على پاشا» بزرگ خانواده خديويان، در جايگاه «دارالسعاده» كه مركز حكومت «بنىزيد» از اشراف مكّه بوده، ساخته شده است، همچنانكه «دارالهناء» نيز محل حكومتى «بنىبركات» بود. انبارها و آسياب و آشپزخانه و اتاق مرتب و منظمى در اين تكيه براى مدير آن و نيز جايگاههايى براى كارمندان آن وجود داشت و همه روزه در آن مكان سوپى براى فقراء و مستمندان پخته مىشد و هنگام حج فقرا و مستمندان به آنجا مراجعه كرده و آن را به همراه مقدارى نان مىگرفتند و با آن گذران زندگى مىكردند؛ تعداد اين مراجعه كنندگان در هر روز بالغ بر پانصد نفر يا بيشتر مىباشند. (1)مكّه داراى دو قلعه است كه در آن سربازان دولتى مستقر مىباشند و نظارت بر شهر را به عهده دارند. اين دو قلعه عبارتند از: «قلعه جياد» كه از سوى «شريف سرور» در سال
1) اين تعداد بر اساس شرط وقف كننده در موسم حج، به سه برابر افزايش مىيابد و گاه نيز در موسم حج فقرا و مستمندان فراوانى به تكيه مراجعه مىنمايند، زيرا اين مكان پناهگاهى در مكّه براى اين گروه به شمار مىآيد. بنابراين در صورتيكه اوقاف حرمين، امكانات داده شده به تكيه را حداقل در زمان حج افزايش دهد، مىتواند از بهترين و نيكوترين كارهاى آن باشد.
1196 هجرى در سمت جنوبى مكّه بنا گرديده است و ديگرى «قلعه هندى» كه به وسيله «شريف غالب» و در سال 1221 در سمت شمالى مكّه ساخته شد.
اين شهر داراى دو حمام است همانند: حمامهاى رومى در مصر كه نخستين حمام آن در محل عمره مىباشد و از سوى «محمد پاشا» وزير سلطان سليمان (عثمانى) در سال 980 هجرى بنا گرديده است؛ ديگرى در «قشاشيه» است كه به آن «حمام النّبي» مىگويند.
همچنين در آنجا چاپخانهاى حكومتىبنام چاپخانهولايتى وجودداردكه روزنامهاى به زبان تركى و عربى به نام «حجاز» منتشر مىنمايد؛ اين روزنامه نيمه رسمى به شمار مىآيد و آنچه كه مربوط به اخبار حكومتى و آگهى هاى آن باشد در آن به چاپ مىرسد.
اين شهر داراى كتابخانه قابل ذكرى نبوده و در اين ميان فقط مىتوان از كتابخانه بسيار كوچكى كه در «باب ام هانى» بنام كتابخانه «شروانى زاده محمد رشدى پاشا» والى سابق حجاز است نام برد.
و نيز كتابخانه ديگرى كه وجود دارد در «باب الدريبه»، نزديكى باب السلام است و معروف به «كتابخانه سليمانيه» است. كتابخانه اخير بوسيله سلطان عبدالمجيد (عثمانى) ساخته شده است و كتابهاى آن از كتابهاى متفرقه حرم و مقدارى از آستانه (استانبول) براى آن ارسال شده است. هر يك از كتابخانه هاى ياد شده داراى فهرستى دست نويس بوده و شخصى در آن انجام وظيفه مىنمايد. كتابهاى اين كتابخانه ها بيشتر در زمينه هاى نحوى، فقهى، ادبى، تاريخى بوده كه غالب آنها به زبان عربى و پاره اى به زبان فارسى و اردو (هندى) و تركى و جاوى (زبان ملايو) مىباشد.
در مكّه كتابهاى مهمّ فراوانى وجود داشت كه بيشتر در گنجه هاى داخل ديوار اطراف حرم جا گرفته بود و برخى از آنها به سرقت رفته و همچنين سيلها نيز بر نابودى آنها تأثير داشته به ويژه سيلِ سال 417 هجرى كه تا نزديكى اين گنجه ها بالا آمد و موجب نابودى تعداد زيادى از آنها گرديد و در نتيجه بزرگترين زيان متوجّه جامعه علمى و دانشمندان شد، زيرا با از دست دادن اين كتابهاى مهمّ هيچ گاه زمان و افراد نمى توانند جايگزينى براى آن قرار دهند.
مكّه داراى دو مدرسه است، نخست مدرسه «صوليّه» كه بوسيله مرحوم شيخ
«رحمةاللَّه هندى» مشهور (نويسنده كتاب اظهارالحق) بنا گرديده است و در آن جا قرآن شريف و علم تجويد و مقدارى از زبان عربى و حساب و هندسه تدريس مىگردد.
اين مدرسه بوسيله كمك مالى مردم هند اداره مىشود كه اين به علت تبار هندى مؤسس و بنيانگذار آن بوده است و در چنين مواردى نمى تواند يك مدرسه همواره پايدار و مفيد باقى بماند به همين علت پس از او مدرسه ياد شده رو به سقوط و انحطاط گذارد. اميد آن است كه دولت حجاز براى نگهدارى و به وجود آوردن امثال آن، اقدام لازم را بعمل آورد.
ديگرى، مدرسه اى است كه در آن استاد فاضل شيخ «يوسف محمد خياط» از علما و دانشمندان مكّه به تدريس اشتغال داشته و درسهايى كه در مدرسه نخستين تدريس مىگرديد با كمى توسعه بيشتر به دانش آموزان تعليم داده مىشود توجه و عنايت امير به اين مدرسه فراوان بوده كه اميد آن مىرود موفقيت آن بسيار باشد.
اينجانب در روزنامه پر محتواى «الغراء»، در شماره سوم جمادى الآخر سال 1328 هجرى به نقل از روزنامه «صباح» خواندم كه دولت عثمانى مدرسهاى را در مكّه مكرمه در حضور والى و شريف و تعداد بسيارى بزرگان و اعيان شهر افتتاح كرده است، اميدواريم اين مدرسه براى «امالقرى» بلكه براى مركز پايتختهاى اسلامى خير و نيكى به همراه داشته باشد.
در صورتى كه سرور ما امير، مقرّر نمايد كه مطوفين در مدرسهاى ويژه تحصيل كنند و اطلاعات لازم در روند كار و وظيفه خود از آن تحصيل نمايند، مىتوانست بالاترين خدمت دينى به جامعه باشد؛ زيرا مطوفين كنونى، هيچگونه اطلاعاتى نسبت به مأموريت بزرگ خود ندارند به طورى كه گاه برخى از آنان در اين مرز نايستاده و مطالبى را كه دور از حقيقت و دين بوده در ذهن حجّاج ترويج مىكنند و موجب گمراهى آنان مىگردند، بعنوان مثال در مورد «كنفانى» و «زلبانى» كه دو قطعه سنگ در راه جدّه به سوى «بحره» هستند ادّعا مىكنند كه اين دو سنگ هر يك اشخاصى بنام «كنفانيا» و «زلبانيا» بوده كه حاجيان را گول مىزدهاند و در نتيجه از سوى پروردگار مسخ شده و به صورت دو قطعه سنگ درآمدهاند!
همچنين درباره شتر و يك زن و مرد حجّام در كوه عمر اين گونه ادعا مىكنند:
بر روى كوه ياد شده صخرهاى شبيه به شتر است كه در كنار آن دو سنگ قرار دارد آنها ادعا مىكنند كه در اين جايگاه رسولخدا صلى الله عليه و آله به همراه ناقه خود آمده بودند پس مرد و زن حجّامى آمدند و خود را به ناقه آويزان كردند كه شتر از جاى خويش برنخيزد پس خداوند آنها را به صورت سنگ مسخ نمود.
همچنين درباره سنگى كه در نزديكى «كوه نور» قرار دارد و شبيه به مردى است كه صندوقى را حمل مىنمايد، ادّعا مىكنند كه اين سنگ راهزنى بوده است كه خداوند او را در همان حال مسخ كرده است!! شبيه به اين مطالب فراوان گفته مىشود كه انتظار مىرود براى از بين بردن و محو اين گونه تفكرهاى خرافى بعنوان خدمت به دين، اقدام لازم به عمل آيد.
تأسف بارتر از آن اينكه آنان گاه كلمات و الفاظ قرآن كريم را از روى قصد، در هنگام طواف تغيير مىدهند. بعنوان مثال براى حاجيانى كه از كشورهاى تركيه، هند و ايران هستند بجاى «وَقِنا عذاب النار» مىگويند «وَكِنا عذابَ النار» و يا «محمد رسولاللَّه» را «مُهَمّد رسول اللَّه» گفته و به جاى يا «ارْحَمَ الراحمين»، يا «ارْهَمَ الراهمين» مىگويند. و نيز بجاى «اللّهُمَّ»، «اللّوهُمّ» كه نظير آنها فراوان است مىگويند كه اينگونه تلفظ شرعاً جايز نمىباشد. (1)در ميان حرم شريف، بعضى افراد از علوم عربى و تفسير به روش ابتدايى و قديم آن تدريس مىكنند كه تعداد آموزندگان اين دروس به چند صد نفر مىرسند و اغلب آنان از جاوهايهايى مىباشند كه در اثر ظلم و ستم حكومت كشورشان به اين ديار گريخته و نيمى از وقت خويش را به آموزش علوم و نيمى ديگر را به كار پرداخته و از اين راه زندگى خويش را مىگذرانند. تعداد معلّمان اين گروه به حدود سى نفر مىرسند كه به آموزش و تعليم و تعلّم بسيار كم توجّه مىباشند و اين بدان علّت است كه حقوق تعيين شده جهت
1) اين گونه تلفظ ها به نژادهاى گوناگون مسلمانان مربوط مىشود و ارتباطى به مطوفين ندارد امّا در صورتى كه مسلمانان نتوانند اين كلمات را درست تلفظ نمايند نيز از نظر شرعى مسئلهاى به نظر نمىرسد. «مترجم»
آنان از سوى دولت بسيار اندك بوده و كفاف زندگى آنان را نمىدهد؛ ميزان حقوق آنان متفاوت است و از يكصد تا پانصد قروش عثمانى در سال در نوسان مىباشد.
در اينجا ما از دولت جديد، كه دولتى بر اساس قانون و علم و عمل است و در رأس آن جناب شريف حضور دارند انتظار داريم، كه عنايت فراوانى نسبت به انتقال علم ودانش به اين سرزمين داشته باشند و انتظار داريم كه بزودى امكانات فرهنگى و علمى براى آنان بوجود آورند و در نتيجه مردم از دين و دنياى خود بهرهاى ببرند.
بازرگانى اين شهر بيشتر در دست بيگانگان به ويژه هنديان بوده و غالباً اين گروه در قسمت عطر، تسبيح، قاليچه و پارچههاى ابريشمى هندى و شامى فعاليت مىنمايند. در اين شهر صنعت مهمى وجود نداشته و تنها مىتوان از دست ساخته هاى طلا و نقره آن ياد نمود، به ويژه حلقههايى طلايى يا نقرهاى را كه ساختهاند و ادّعا مىكنند كه براى بواسير سود دارد! خداوند آنها را شفا دهد.
صنعت آهنگرى در نزد آنان بسيار در سطح ساده اى مانده است ليكن در ساختن سلاح دقّت زيادى را به خرج مىدهند. اين شهر داراى كارگاههاى كوزهگرى مىباشد كه ظروف و كوزههاى گلين در آن ساخته مىشود؛ تمامى اين كارگاهها به وسيله غير عربها اداره مىگردد.
مردمان مكّه بيشتر از راه طواف دادن حجاج و يا انجام مراسم دينى براى مردم امرار معاش مىكنند و تجارت آنان فقط به هنگام موسم حج رواج پيدا مىكند.
و آنچه كه در اين ايام به دست مىآورند، در طول سال، زندگى خود را با آن سپرى مىكنند. گروهى ديگر از اين مردم پس از آشنايى با حاجيان در هنگام حج به سوى وطن آنان مىروند و با هديه اى كه براى آنان مىبرند، چندين برابر ارزش آن را از آنها دريافت مىدارند.
پول رايج در مكه، سكههاى تركى يا مصرى از نقره و يا طلا بوده همچنين روپيه و قروش هندى و ريال «شينكو» و «ابوطيره» و ريال بُرُم (1)(جاوه) نيز به صورت گوناگون
1) اين ريال به نام شركتى هلندى ضرب گرديد و كمتر مورد استفاده قرار مىگرفت.
وجود دارد و جنيه انگليسى و فرانسوى و روسى نيز متداول است. اين سكّه ها داراى قيمت ثابتى نيستند زيرا به هنگاميكه آنرا از شما خريدارى مىكنند با كمترين قيمت و به هنگام فروش آن چندين برابر آن را با شما حساب مىكنند و اين نقص بزرگى در معاملات آنان به شمار مىآيد!
شايد هم دست اندركاران بتوانند اين وضع را بزودى از بين ببرند.
ريال «ابوطيره» بيشترين سكّه متداول در بين اعراب به شمار مىآيد و قيمت آن معادل ريال شينكو و مصرى مىباشد. مطلبى كه ذكر آن در اين جا مناسب به نظر مىآيد اينكه: يكبار خودم قطعه سكهاى را كه مقدارى از نوشته آن پاك شده بود به كودكى خردسال اعرابى دادم وى آن را به من بازگردانيد و گفت: اين قطعهاى «زلطاء» بيش نيست، (يعنى ريگى بيش نمى باشد) اين كلمه اى با تلفظ بدوى بود كه از دهان كودكى اعرابى خارج مىگرديد و موجب تعجّب من گرديد.
اعراب قيمت اين سكه ها را نمى دانند. و در صورتى كه سكّه اى بين آنان پيدا شود به سوى بازرگانى رفته و به او مىگويند «در مقابل اين سكه به امانتى كه در تو سراغ دارم فلان چيز را به من بده». در نزد اينان كيفيت آن چيز مهم نيست، بلكه كميّت و مقدار آن مهمّ است.
مكّه داراى بازارهاى بسيارى است: از آن جمله «سوق الشاميه» در شمال حرم است كه بسيار شبيه به بازارهاى تركيه بوده و داراى سقفى چوبى همانند «خان الخليلى» در مصر مىباشد، با اين تفاوت كه خيابانهاى آن از بازار تركيه و خان الخليلى مصر، باريك تر مىباشد بطوريكه به هنگام عبور شتران از آنجا، حركت براى افراد در آن دشوار مىگردد.
در اين بازار تسبيح ها و پارچه هاى هندى و تركى و جز اينها به فروش مىرسد؛ همچنين نگينهاى فيروزه و ياقوت و عقيق فراوانى در آنجا ديده مىشود، اين نگين ها بوسيله حاجيان يمنى، در خيابانهاى شهر با قيمت بسيار ارزانى بفروش مىرسد.
بازار ديگر «سوق الصغير» است كه در امتداد «باب ابراهيم» واقع شده است و در آن بيشتر مواد غذايى به فروش مىرسد، نظير نان و انواع گوشت و حبوبات خشك و سبزيجاتى كه از دشتهاى اطراف مكّه به اين سو آورده مىشود مانند: «وادى فاطمه» و
«وادى الليمون» در شرق و «وادى العبيديه» (العباديه) و «الحسينيه» در جنوب. بيشتر سبزيجات اين بازار همراه ميوه ها، از سوى طائف و رشته كوههاى «كرا» بدين مكان آورده مىشود. در اين بازار، مغازه هاى فراوان وجود دارد كه در آن ماهى هاى سرخ كرده كه از جدّه آورده مىشود، عرضه مىگردد؛ غالباً اين نوع ماهى ها براى سلامتى زيان دارد زيرا در نتيجه حرارت هوا و طولانى بودن زمان انتقال آن، بوى نامطبوعى را به خود مىگيرد. «سوق الليل» در شرق مسجدالحرام قرار دارد كه بازارى بزرگ به شمار مىآيد و در آن جا تمامى نيازمنديهاى حاجيان در معرض فروش قرار گرفته است.
در تمامى بازارهاى ياد شده به هنگام حج، جنب و جوش و فعاليّت بدون وقفهاى را مىتوان ملاحظه كرد كه سود فراوانى را نيز براى مردمان اين شهر به همراه دارد.
كارهاى سخت و طاقت فرسا در مكّه همواره بر عهده غلامان و بردهها مىباشد.
باربران، هيزم شكنان، الاغداران، شتربانان، سقاها و خدمه، از اين گروه افراد تشكيل گرديدهاند. برده فروشان در مكّه داراى بازار بزرگى هستند كه با مرور زمان كم كم از وسعت آن كاسته شده، تا بدانجا كه هم اكنون ديگر اثرى از آن بجاى نمانده است. محلى كه در آن برده ها به فروش مىرسيدند به «دكّه» موسوم بود، زيرا در آن فضا دكّهاى قرار داشت كه برده هاى فروشى در آن مىنشستند.
به همين مناسبت به اين مطلب اشاره مىكنم كه آنچه حاجيان در مكّه خرج مىكنند بدان مقدارى نيست كه مورد اهانت و بى احترامى مردم مكّه قرار گيرند! زيرا در صورتى كه اگر فرض كنيم همه ساله و به طور متوسط دويست هزار نفر بدين شهر روى آورند و ميانگين خرجى كه هر يك در مدت اقامت خود در مكّه هزينه مىكنند پنج جنيه باشد، بنابراين مجموع تقريبى خرج حاجيان در مكّه حدّاقل يك ميليون جنيه در يك ماه مىباشد؛ اين خرج ها شامل هزينه مسكن، بعضى خوراكيها، دستمزد مطوف و زمزمىها (1)و خريد برخى هديه ها براى خانواده و دوستان هر حاجى مىباشد. با در نظر گرفتن تمام
1) سقاهاى چاه زمزم.
اين نكات و قطع نظر از اينكه حاجيان ميهمان خدا و در شهر حرام او قرار دارند مردمان مكّه با ديدى كه بايد به حاجيان نگريسته شود، نمى نگرند چرا كه همين حاجيان حداقل از نظر اقتصادى مصدر حيات و زندگى مردم مكّه به شمار مىآيند، ليكن آنان همواره با ديده اى حقارت آميز و همراه با توهين به اين افراد مىنگرند و در معامله با آنان رفتارى ناشايست دارند و آنچنان بد برخورد مىنمايند كه گويى مال و ثروت حاجيان هم از ايشان مىباشد و در اين باره نيز گفته هايى را هم بين خود رد و بدل مىكنند كه: «حاجى رزقى براى مردمان حرمين است و رزقِ حاجى بر عهده خدا است!» گويا اين معامله زشت در آن زمانِ بد و دشوار، يعنى دورانِ استبداد، قرار داشته كه مطوفين حاجيان ثروتمند را در بازارِ مزايده قرار مىدادهاند تا اينكه در پايان نصيب يكى از آنان مىگرديد ه است همچنانكه براى بعضى از بازرگانان مصرى نيز در سال 1326 هجرى چنين اتفاق افتاد. ولا حول ولا قوة الا باللَّه!!
مكّه داراى آب و هواى گرم و كم باران است، ليكن با اين حال در نتيجه بارش زياد باران بر كوههاى بلند اطراف طائف، سيلهاى فراوانى به سوى اين شهر سرازير مى گردد و مكّه را در مىگيرد. عمربن خطاب به همين مناسبت، در شمال مكّه موانعى را در آبراه سيل بوجود آورد تا بتوانند از ورود سيل به اين شهر جلوگيرى نموده و آب را به سمت شرق مكّه به طرف «مسفله» (1)و به سوى آبگيرى وسيع در سمت جنوب كه بدان «بركة ماجن» گفته مىشود منحرف نمايد و در آنجا از اين آب بهره كشاورزى مىبردند و تا كنون نيز اين سيلها زيانِ فراوانى را به افراد و ساختمانهاى مكّه وارد ساختهاند.
جريان هواىِ مكّه گاه در يك ساعت چندين بار تغيير مىكند و به همين مناسبت مكيان مىگويند: «خداوند هفتاد نوع هوا خلق نمود، شصت و نه گونه هوا را در مكّه قرار داده و يك هواى باقيمانده را قسمتِ بقيه جهان نمود»؛ زيرا جريان هوا در آسمان شهر و ميان كوههاى اطراف آن همانند گردابى است كه بر روى آب مىچرخد و به گردش در مىآيد.
1) پائين شهر مكه.
گاه جريان باد از پنجرهها و بادگيرهاى غربى به درون خانه مىوزد و در يك لحظه قطع مىشود و از سمت شرقى يا شمالى يا جنوبى به درون خانه جريان پيدا مىكند، بنابراين همچنان در حال تغيير مىباشد. بدين سبب خانه هاى آنان داراى منافذ بسيار و غالباً در جهات چهارگانه مىباشد تا اينكه از جريان هوا در هر سو محروم نمانند.
باد دريايى كه همان باد غربى است بهترين و خوشايندترين هوا به شمار مىآيد، زيرا از سمت دريا مىوزد. پس از آن بهترين هوا، هواى شام است كه بدان «شمال» نيز مىگويند، زيرا از شمالِمكّه جريانپيدا مىكند. امّاباد جنوبى و شرقى هر دو گرم مىباشند.
هواى مكّه در ايام حج بعلت ازدياد ساكنين آن و عدم توجه آنان به نظافت و پاكيزگى بسيار آلوده مىباشد و به همين علت در زمستان بيماريهاى ريوى فراوان است. و به هنگام تابستان در نتيجه تابش شديد اشعه آفتاب، خونريزى، بيماريهاى چشمى و كبدى و دستگاه گوارش و بيمارى «والدوسنتاريا» به ويژه در كودكان، بعلت استفاده ماهى گنديده و ميوههاى نارس، فراوان ديده مىشود. همچنين به هنگام گرما، تب در ميان مردم فراوان به چشم مىخورد كه به علت استفاده آبهاى غير بهداشتى و فاسد مىباشد. بيمارى آبله در ميان مردم، فراوان يافت مىشود بطوريكه مرگ و مير با آن سالانه به بيش از دو در هزار مىرسد لازم به تذكر است كه بيمارى وبا در مكّه وجود نداشت تا اينكه در سال 1246 هجرى كه برابر با سال 1825 ميلادى است، اين بيمارى را گروهى از حاجيان هندى به اين ديار منتقل كردند و تا كنون نيز وجود دارد و وضع بدين منوال مىباشد و در صورتى كه دولت توجّه بيشترى نسبت به اين گونه حاجيان هندى و جاوهاى بنمايد و قرنطينه بهداشتى آنان را پيش از ورود به جدّه، در جزيره قمران (1)
در اين جزيره ساختمانهاى متعدّدى جهت قرنطينه بهداشتى از سوى دولتِ عليّه عثمانى بنا گرديده بود.
به طورى كه اين تعداد براى ورود مسافرين و قرنطينه آن كافى به نظر مىرسيد.
در صورتى كه دولت ورود هنديها و جاوهاى ها را به بندر جدّه منوط به داشتن پروانه بهداشتى از قمران قرار مىداد نه تنها به سود اين سرزمين بلكه به سود تمامى كشورهاى جهان بود. و از سوى ديگر برچسبى كه فرنگيان به مكّه نسبت داده و ادّعا مىكنند كه بيمارى وبا از مكّه سرچشمه گرفته و جهانيان را مبتلا مىنمايد، بر طرف مىگردد.
با شدت بيشترى زير1) جزيره قمران واقع در درياى سرخ و شمال جزيره به فاصله چهل ميل از آن و در فاصله 480 مايل جدّهقرار گرفته است.
نظر داشته باشد، مىتواند از ورود اين بيمارى در بين حاجيان بيت اللَّه الحرام و گرفتار شدن زايران به آن جلوگيرى بعمل آورد.
شيوع بيمارىِ وبا در سالهاى 1890، 1892، 1893، 1895، 1902 ميلادى، در موسم حج و در ميان حجّاج با شدت بيشترى صورت گرفته و انبوهى از آنان را به كام مرگ فرستاده است.
هم اكنون مكّه داراى بيمارستان معروفى است بنام «شفخانه الخاصكيه» كه از خيرات «خاصكى سلطان» همسر «سلطان سليمانِ قانونى» بنا گرديده است؛ اين بيمارستان داراى چهار شعبه در نواحى مختلف مكه است، دو شعبه در راه مسعى و يكى در اداره بهداشت، واقع در «جياد» و چهارمين شعبه كه بيشتر شبيه به دكان عطارى است بيشتر داروهاى آن فاسد گرديده است، بطوريكه ضرر آن بيش از سود آن به نظر مىرسد.
در هر صورت توجّه به نكات ومسايل بهداشتى در مكّه بسيار اندك و ناچيز مىباشد. زيرا اعتماد آنان بيشتر بر طبّ كهن است كه بر اين اساس درمان بيشتر بيماريها از راه سوزاندن و حجامت و داغ كردن شديد، صورت مىپذيرد. اين گروه به برخى از داروهاى سنّتى شرقى مانند «مُرِّمكّى» و «صبر زرد» بيش از طِبّ جديد اعتقاد دارند.
والا حضرت خديو در انديشه ايجاد بيمارستانى در مكّه بودند و در اين راستا پزشك و داروسازى را نيز براى آن تعيين نمودند، ليكن اين دو نتوانستند مأموريت خويش را به انجام رسانند و بصورت موقّت خدمتكارانى كه از سوى اداره بهداشت وابسته به اوقاف، در زمان حجّ تعيين شده بودند و مركز آنان در «تكيه مصريها» بود انجام وظيفه مىكردند كه بحق مىتوان گفت: «در كار خويش موفق و مؤثر بودند». هزينهاى كه بطور سالانه جهت انجام اين مأموريت خرج مىگرديد به بيش از هفتصد جنيه مصرى مىرسيد كه در اين جا لازم است از كوششهاى هيئت بهداشتى همراه محمل مصرى كه تمامى حجّاج را تحت پوشش قرار داده و فرقى ميان حاجيان مصرى و غير از آن قايل
نمىشدند، تشكر نماييم.
مردمان مكّه اغلب از چاههاى موجود در آن شهر مانند «زمزم» و يا از چاههايى كه در حومه آن واقع شده است مانند «زاهر» و «عسقلانى» و «جعرانه» و جز اينها استفاده مىكنند.
همچنين گاهى از آب انبارهايى كه بوسيله آب باران يا چشمهها پر شده و يا از «چشمه زبيده» كه آب آن بوسيله قناتهايى از زيرزمين به شهر جريان پيدا كرده است و در مخزنهايى كه بدين منظور در خيابانهاى مكّه قرار داده بودند جريان پيدا مىكرد استفاده مىكردند و از آن پس اين آب بوسيله سقّاها در مشكهايشان به خانه ها حمل مىگرديد.
اين چشمه داراى اهميّتى بس عظيم بوده است و از مهمترين آثار باقى مانده از «زبيده»- همسر هارون الرشيد- در اين ديار به شمار مىآيد. علّت احداث آن اين گونه است كه نامبرده هنگامى كه حج گزارد، شدت و سختىِ مردم مكّه و حجاج بيت اللَّه الحرام را، در بدست آوردن، آب در اين سرزمين احساس نمود، بنابراين آن مرحومه دستور داد تا آب را از «چشمه حُنين» كه در پشت عرفات به سمت شمال شرقى و در فاصله اى در حدود سى و پنج كيلومترى از مكّه قرار داشت، به جريان درآورند و به «امالقرى» برسانند.
اين چشمه از كوههاى «طاد» سرچشمه مىگيرد و در «وادى حُنين» جريان پيدا مىكند.
در اين منطقه، واقعه مشهور (جنگ حُنَين) به سال هشتم هجرى پس از فتح مكّه، اتفاق افتاد و در اين غزوه كه بين رسول خدا صلى الله عليه و آله و مشركانى كه از «هوازن» و «ثقيف» بودند، اتفاق افتاد، رسول خدا صلى الله عليه و آله از خود ثبات و استحكام بىنظيرى نشان دادند همچنين مسلمانان نيز در آن جا فداكارى و از خودگذشتگى خويش را به معرض نمايش گزاردند.
در اين جنگ «در يدبن صمه» كه يكى از بزرگان مشهور جاهليّت به شمار مىآمد، به دست يكى از مسلمانان بنام «ربيعة بن رفيع سلمى» به هلاكت رسيد.
«زبيده» در اين اقدام سعى و كوشش فراوانى در به ثمر رساندن آن از خود نشان داد و براى اين كار كارگران بىشمارى را از قسمتهاى مختلف به آن جا ارسال نمود. آنان
مجراى وسيعى را براى آن بوجود آوردند و مجراى ديگرى را از «وادى نعمان» كه از كوههاى «كرا» سرچشمه گرفته و از عرفات در شرق به سوى جنوب در حدود دوازده كيلومتر فاصله داشت، بدان افزودند كه در اين ميان هفت قنات ديگر را كه آب سيلهابدان سرازير مىگرديد به عنوان مجراى كمكى به مجراى اصلى ضميمه نمودند و هنگاميكه اين مجراى آب به جنوب «منى» رسيد، مخزن آب بزرگى را كه در دل سنگ حفر كرده بودند و آب به داخل آن سرازير مىگرديد، «چاه زبيده» مىگفتند؛ سپس از اين جايگاه، قناتى به سوى مكّه جارى نمودند كه از اين مجرا دو شاخه جدا گرديد: يكى به سوى «عرفات» و ديگرى به سوى «مسجد نمره» كه در موسم حج به وسيله آن دو آب به حاجيان مىرسيد.
در پايان قرن هفتم هجرى مجراى اين چشمه فرو ريخت و قنات آن منهدم گرديد كه در نتيجه آب آن قطع گرديد و مردم به دنبال آن د رسختى و تنگناى شديدى قرار گرفتند. (فاكهى) در تاريخ مكّه ذكر كرده است كه «امير چوپان» نايب السلطنه عراق به نيابت از «سلطان ابوسعيد بن خربنده» (خدابنده) پادشاه تاتار، قصد نمود كه در «امالقرى» كارى مفيد انجام دهد. بنابراين از وى درخواست شد كه چشمه زبيده را مرمت نمايد؛ او شخصى از خوّاص خود را بنام «بازان» براى تعمير آن چشمه بدين سوى فرستاد. بازان تعميرات چشمه را در سال 726 هجرى به پايان برد و از اين پس آبِ چشمه به سوى سقاخانهاى كه در مسعى بوسيله او بنا گرديده و نام خود را بر آن قرار داده بود، جريان يافت. به نظر مىرسد كه اين نام پس از آن بر ساير سقاخانه هاى مكّه نيز اطلاق مىگرديد، به طوريكه بر هر يك از آنها نام «بازان» قرار داده شده بود كه تا كنون نيز بدين نام باقى مانده است. اين چشمه همچنان بعنوان مركزى حياتى براى ساكنين شهر حرام و حجاج بيت اللَّه الحرام به شمار مىآيد تا اينكه كم كم رسيدگى به آن چشمه كمتر شد و در نتيجه ساختمان آن منهدم شد و جريان آب در فاصله بين سالهاى 930 و 970 هجرى مجدداً قطع گرديد. مردم دچار سختى شدند و كم آبى بدانجا رسيد كه برخى در معرض هلاكت قرار گرفتند بهاى هر مشك كه در حدود سه ليتر گنجايش داشت در اين ايّام- در عرفات- به يك ليره طلا رسيد. علّت عدم رسيدگى به اين چشمه آن بود كه پادشاهان
مصر همواره كارهاى ساختمانى و مرمّت آنرا به عهده داشتند. هنگاميكه اوضاع تغيير نمود و مصر به همراه سرزمين حجاز در سال 923 هجرى ضميمه املاك دولت عليّه (عثمانى) گرديد. دولت عثمانى به علت درگيرى در جنگهاى خارجى و با توجه به فاصله زيادى كه از مكّه داشت در رسيدگى به اين كارها اهمال مىورزيد و در نتيجه موجب انهدام و ويرانى آن گرديد.
اين ويرانى ادامه داشت تا اينكه ساكنين حرمين شريفين در سال 969 هجرى از حضور سلطان سليمان (عثمانى) اصلاح و ترميم چشمه را خواستار گرديدند. در اين جا بود كه دخت او والاحضرت «مهرماه سلطان» از پدر خود تقاضا نمود كه در اين كار نيكو، از مال شخصى خود خرج نمايد. بنابراين براى اين امر مهم، مديرى تعيين نموده و هزينه لازم را در اختيار وى قرار داد؛ آن شخص به سرعت رو به سوى مكّه نهاده و هيأتى را از صاحب نظران در آن جا تشكيل داد، سپس دستور داد كه قنات را حفر نموده و مسيرهاى فرعى آنرا تميز كنند و برخى مجارى منهدم شده آنرا از نو بنا كرد. هنگامى كه ترميم به «چاه زبيده» در منى رسيد، تصميم گرفت كه مجراى آنرا به سوى مكّه تغيير دهد.
ناچار مجبور گرديد در اين كوه سنگى عمليات حفرى را به مقدار بيست و پنج متر از سطح زمين و به طول بيش از يك كيلومتر در عمق كوه پايين بود، با كوششى فراوان به انجام رسانيده و مسير مجراى آب را به كنارِ كوهِ مقابل برسانند و از آن پس آب را در سال 979 هجرى به مكّه رسانيدند.
اين مجرا از «بياضيه» در شرق «باب المعلى» به چهار شعبه تقسيم گرديده است كه شهر را از سمتى به سمت ديگر مشروب مىنمايد. قنات ياد شده داراى عرضى در حدود يك متر و ربع و ارتفاع حدود يك متر و نيم مىباشد كه در مسير خود بر حسب سطح زمين گاه بالا آمده و گاهى پايين مىرود. همچنين داراى مخزنهايى است كه سقّاها از آن آب برمى داشتند. اضافه آب زبيده، به سوى مسفله جريان پيدا مىكند و در پايان مسيرش در جنوب مكّه به «بركه ماجن» فرو مىريزد و در آنجا اين آب برخى از باغها و زمين هاى كشاورزى وابسته به بعضى از اشراف را مشروب مىسازد.
برخى از سيلهاى جارى شده موجب خرابى و انهدام اين قنات گرديد كه از سوى
امراى مكّه با هزينهاى كه از سوى دولت و يا افراد نيكوكار از مسلمانان به آنان مى رسيد ترميم مىگرديد. آخرين بار و در نتيجه دو سيلى كه در سالهاى 1327 هجرى و سال 1328 هجرى جارى گرديد نقاط مختلفى از اين قنات آسيب ديد و مجراى آن بوسيله سنگ و شن پوشيده شد.
در اين هنگام «شريف حسين پاشا» امير مكّه اقدام به ترميم آن كرد و با كمك و هميارى مردم، مجارى آن را پاك نمود و نقاطِ آسيب ديده را ترميم كرد هنگاميكه والامقام خديوى عباسى، خبر اين فاجعه را- كه «امالقرى» بدان گرفتار شده بود- شنيدند، دو هزار جنيه مصرى را بدين كار اختصاص داده و به سوى مكّه ارسال نمود.
همچنين وعده دادند كه در صورتيكه امكانات فراهم گردد، كمك هاى ديگرى را نيز گسيل دارند. در اينجا لازم است نكته اى را درباره اين چشمه به شهردارى مكّه نيز متذكر گرديم:
دريچههايى كه روى اين چشمه در نقاط سرگشاده آن در مكّه قرار داده شده، مكانهايى است كه مردم به شستن لباسهاى خود و نيز بدن خويش مبادرت مىنمايند اين عمل نه تنها طبق قوانين بهداشتى خلاف است بلكه موازين شرع مقدس اسلام هم با آن مطابقت ندارد! آيا من چنين اجازهاى دارم كه در اينجا بگويم: تنها عاملِ انتشارِ بسيارى از بيماريها در شهرشان، همين مطلب مىتواند باشد. بنابراين لازم به نظر مىرسد كه توجه ويژهاى به اين دريچهها و مكانهاى باز روى قنات بنمايند و دست اينگونه افراد كه چنان اقدام غير بهداشتى مىنمايند بايد به گونهاى از آن كوتاه شده و يا به طور كلى اين دريچهها بسته شود. آيا به فرموده صاحب شريعت: «النظافة من الايمان» يعنى پاكيزگى ناشى از ايمان است. توجهى نكردهاند.
اى كاش دولت مولاى ما شريف نيز دستور مىداد تا تلمبه هايى را بر دهانه هاى مجراى چشمه «زبيده» در مكه، منى، عرفات و نيز بر چاه زمزم قرار مىدادند و اين تلمبهها آنچنان بزرگ باشد كه از سويى كفاف تمامى حاجيان را بدهد و از سوى ديگر آب آن بدور از آلودگيها و ميكروب هايى باشد كه به علت شدت گرما در ميان حاجيان فراوان شده و موجب از بين رفتن تعداد بسيارى از آنان مىگردد.
همچنين در اينجا لازم مىدانم به افراديكه توجّه به آب آشاميدنى خود دارند، پندى داده و بگويم: در صورتيكه قصد حج مىنمايند مقدارى از آب معدنى را در بين راه به همراه خويش داشته باشند. و در مدتى كه در مكّه يا مدينه اقامت داشته آب آشاميدنى خود را بجوشانند. و در صورتى كه بتوانند در هر ليتر از آن ده قطره از محلول مركب يك در هزار از «پرمنگنات پتاسيم» بدان اضافه نمايند، براى سلامتى و بهداشت آنان بهتر خواهد بود.
در اينجا روش ديگرى وجود دارد براى ضد عفونى كردن كاملِ آب كه براى شما آن را يادآورى مىنماييم:
قرص هايى را كه بنام «فيارو چورچ» بوده و داراى سه رنگ است، تهيه نماييد:
اوّلى آبى و دوّمى سرخ و سومى سفيد. ابتدا يكى از قرص هاى آبى و سپس سرخ را در يك ليتر آبى كه قصد ضد عفونى كردن آنرا داريد، بياندازيد. در اين جا اين دو قرص با هم تركيب شده و تمامى ميكروب هاى موجود در آب را، ظرفِ ده دقيقه از بين مىبرد.
سپس قرص سفيد را در آن حل نموده كه اين قرص بايد در آب موجود تركيب شود و طعم نامطلوب آنرا از بين ببرد. بدين ترتيب آب مورد نظر شما قابل آشاميدن است. در صورتيكه نه اين در دسترس باشد و نه آن، بهتر است صافى سَفَرى را به همراه داشته و آب را در هر نقطه اى حتى صحرا بوسيله آن تصفيه نماييد.
در اينجا پيش از آنكه گفته خود را درباره مكّه به پايان ببرم از خوانندگان محترم اجازه مىخواهم كه اين مطلب را به آنان يادآورى نمايم: هنگامى كه به زيارت قدس شريف موفق گرديدم، در آن براى هر يك از گروههاى مسيحيان و يهوديان با نژادهاى گوناگون و مذاهب مختلفِ آنان، ديرها و تكيه ها و خانه هاى پذيرايى فراوانى را ديدم كه در اين مكانها تمام امكانات راحتى و آسايش مردم گوناگون فراهم گرديده بود و هر شخص فقير و مستمندى مىتوانست حداقل به مدت يكهفته بصورت رايگان از تمامى آن امكانات استفاده نمايد. اين افراد در اين مكانها مىخوردند و مىآشاميدند و سكونت مىكردند و افرادى نيز در خدمت آنان بودند كه نيازمنديهاى آنها را برآورده مىكردند، در حالى كه يك قروش هم پرداخت نمىكردند.
شخص ثروتمند نيز از امكانات رفاهى آن- در مقابل پرداخت مبلغ ناچيزى كه در يك رستوران ساده پرداخت مىنمايد- مىتواند استفاده كند. ثروتمندان هم از اين گونه محلها تنها به عنوان مسكن استفاده مىكنند و غذا را خود تدارك مىديدند. اين مكانها از سوى شركتهاى خيريّه كشورهاى مختلف و نژادهاى متفاوت با داشتن مذهب هاى گوناگون تأسيس گرديده است؛ بيشتر اين محل ها متعلق به يهوديان و سپس روس ها و از آن پس روميها و سپس ارمنيها و انگليسيان و فرانسويان و آلمانيها مى باشد. آلمانىها اخيراً در آنجا ساختمانى براى پذيرايى و نيز بهدارى بر روى «كوه زيتون» بنا كرده كه بيش از هفتاد هزار جنيه در آن جا هزينه نمودهاند.
اين خانه كه بسيار وسيع و دلگشا است داراى ساختمانى استوار و محكم مىباشد و در سر در ورودى آن عكسى از امپراطور و ملكه آلمان قرار دارد. كه به صورت رسمى و با حضور وليعهد كشور آلمان «پرنس اتيل» در ماه اوريل سال 1910 ميلادى افتتاح گرديد.
جداى از اين خانه ها و ديرها و پناهگاهها براى هر يك از مسيحيان و يهوديان، بيمارستانهاى عظيم و مدارس مجللى بنا نموده اند، بطوريكه در كنار هر خانه از خانههاى شهر، مدرسه اى را مىتوانيد ملاحظه نماييد: اين يكى مربوط به آلمان است و آن يكى وابسته به انگليس و ديگرى از آن روس و در پشت آن خانه اى است وابسته به فرانسه و در بين و اطراف آن وابسته به يهوديان. همچنين هر يك از فرقه هاى اين امّت خود نيز داراى مدارس ويژه اى براى دختران و پسران خويش بوده كه با بهترين و زيباترين سبك جديد ساخته شده است. آموزش در اين مدارس با بهترين و جديدترين برنامه ها صورت گرفته بطوريكه دانش آموزان خود را بى نياز از ساير رشته ها مىبينند.
آرى اين زندگى صحيح و وجود به معناى كامل آن است! آيا برادران مسلمان ما كه در تمامى نقاط مسكونى جهان هستند مىتوانند در مكّه به چنين كارى اقدام نمايند تا فقراء و مستمندانِ حجاج مسلمان از آن بهره مند گردند؟ آيا دولت عثمانى نمى تواند در اين زمينه خود اقدام كرده كه در پى آن راحتى و آسايش حجاج بيت اللَّه الكريم را تضمين نمايد؟!
به همين مناسبت نيز يادآور مىشويم كه پس از مراجعت خديو از سفر حج حقوقى را به دو تكيه مكّه و مدينه ضميمه نمود كه در نتيجه اين اقدام، گروه بسيارى از اشراف، علما و ساكنين حرمين شريفين بصورت ماهيانه و ساليانه آن را دريافت مىكردند. و تا كنون نيز اين احسان و بخشندگى به آنان ادامه دارد، زيرا اين مردم بدين عنايت و توجه از سايرين اولىتر مىباشند. و شايد حضرت والا از اين كار شايسته قصدِ آن را داشته اند كه همواره از سوى پروردگار و مردم با گذشت آن شكرانه و سپاس را به همراه داشته باشند.
نقشه مكّه و مسجد الحرام از فراز كوه ابوقبيس
اى كاش! با مبلغى كه از سوى بزرگان مصرى بعنوان تأسيس يادگارى از حج حضرت خديو، جمع آورى گرديده بود، «دار الضيافه» اى در مكّه براى فقرا و مستمندان حجاج بيت اللَّه الحرام بصورت عموم و مصريها بطور خصوص ساخته مىشد و اداره اوقاف نيز در دادن اعانه در اين راه دريغ نمىورزيد. واللَّه الموفق للصواب.
تاريخ مكّه به دوران حضرت ابراهيم خليل- صلوات اللَّه عليه- مىرسد. در سال 1892 پيش از ميلاد مسيح عليه السلام به دستور خداوند، با فرزند خود اسماعيل و مادرش هاجر- آن چنان كه در تورات آمده است- هجرت نمودند و با آنان به سوى اين بيابان- كه بعلت نبود آب كسى در آن سكونت نمى كرد- حركت نمود. شايد در اين هنگام «عماليق» كه غالباً در صحرايى واقع در شمال مكّه كه بدان «حجون» گفته مىشد زندگى مىكردند، از سوى «بحرين» بدين سرزمين سرازير شدند- سرزمين آنان در آن دوران تا شبه جزيره سينا ادامه داشت- و بابليان به آنها «ماليق» مىگفتند. عبرانيها لفظ عم (يعنى امت) را به آنها افزودند و از آن پس «عم ماليق» گفته مىشد عربها آن را تحريف كردند و «عماليق» گفتند. مصريان به آنان «هكسوس» يعنى چوپان مىگفتند. هنگاميكه هاجر به چاه زمزم كه حياتى تازه بدين صحراداد، دستيافت، عماليقبدان سرزمين مهاجرت كردند و درباره سكونت خود در آنجا با هاجر به گفتگو نشستند. آنان امر چاه را به دست وى و فرزندش سپردند و هاجر هم قبول كرد هاجر مكانى را ساخته بود كه خود و فرزندش بدان پناه مىبردند.
ابراهيم عليه السلام نيز براى زيارت و ديدار آنان از فلسطين در تردّد بود، تا اينكه از سوى پروردگار فرمان آمد كه اين خانه را تطهير كرده و مصلايى براى مردم قرار دهد.
خداوند فرموده است وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ (1). سپس خداوند فرمان داد كه پايه هاى اين خانه را بالا برند. در اين جا بود كه ابراهيم به همراه اسماعيل آن را منهدم كرد و از نو بر پايه هاى آن كعبه مكرمه را بنا كرد.
خداوند فرمود وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (2). از آن پس خداوند به او دستور داد كه در ميان مردم نداى حج را سر دهد.
پس فرمود «واذن فى الناس بالحج يأتوك رجالًا و على كل ضامر يأتين من كل فج عميق» از آن پس نام اين خانه معظم در ميان قبايل مجاور نيز منتشر گرديد و به همين مناسبت لفظ «مكه» يا «مكا» كه كلمهاى بابلى بود و به معناى «بيت» مىباشد از سوى عماليق به اين مكان داده شد. ابراهيم عليه السلام به سوى قوم خويش بازگشت و اسماعيل عليه السلام همچنان در آنجا باقى ماند و در خدمت بيت بود تا اينكه درگذشت. پس از او خدمتگزارى آن بيت در دست فرزندانش قرار گرفت تا اينكه ضعف و سستى و تفرقه به ميان آنان نفوذ كرد. و «عماليق» از اين سستى و تفرقه سود جستند و بر آنان چيره گرديدند و از آن پس خانه كعبه و زمامدارى آن در دست اين قوم قرار گرفت. قدرت همچنان در دست آنان بود تا اينكه جرهميان پس از انهدام سد «مأرب» از راه يمن به مكّه وارد شدند و اين حركت در حوالى نيمه قرن ششم پيش از ميلاد صورت گرفت كه در آن هنگام «مضاض بن حارث» سرورى و بزرگى آنان را بر عهده داشت. جرهميان با عمالقه از در جنگ درآمدند و پس از درگيريها و مزاحمتهاى فراوان، بر آنان چيره گشتند و در نتيجه سرورى و بزرگى مكّه و به تعبيرى تمامى حجاز به دست آنان افتاد. هنگاميكه قدرت آنان وسعت گرفت و شوكت و جلالى پيدا كردند، دست به ظلم و فساد زدند و حرمت خانه را پاس نداشتند. در اين زمان خداوند بيمارى را در ميان آنان منتشر نمود بطوريكه تعداد زيادى از آنان بدان بيمارى مبتلا گرديدند.
از آن پس ضعف و سستى بر آنان چيره گرديده و فرزندان اسماعيل بر آنها مسلط
گشتند وزمامدارى خانه را در دست گرفتند و سرانجام جرهميان را از مكّه اخراج نمودند.
جرهميان به سوى سرزمين «جهينه» در- شمال ينبع- حركت كردند و در آن ساكن گرديدند.
«عمروبن حارث» بزرگ آنان در اين باره سروده است:
وكنّا ولاة البيت من عهد نابت (1)نطوف بذاك البيت والأمر ظاهر
كأن لم يكن بين الحجون إلى الصفا أنيس ولم يسمر بمكة سامر
بلى نحن كنّا أهلها فأبادنا صروف الليالى والجدود العواثر
زمامدارى خانه و مكّه همچنان در دست «بنى اسماعيل» قرار داشت تا اينكه «خزاعه» آمدند و بر آنان مسلط گرديدند. و مدت زمانى طولانى ولايتِ خانه را كه از سِدانت (خدمتگزارى به خانه) و سِقايت (آب دادن حاجيان) تشكيل مىگرديد، با سرسختى و جوش و خروش در دست داشتند. با وجود آنكه در بنى اسماعيل نشانى از پيشرفت ادبى و علوّ نفسانى ديده مىشد، زيرا مردانى فراوان از ميان آنان سربرآوردند كه با حُسنِ تدبير و كمال علمى خود كه ناشى از فراست و تيزهوشى ذاتى آنان بود، بر اين قوم سرورى كردند. از آن افراد مىتوان «كعب بن لوئى» را كه بلاغت و فصاحتش مشهور بود، نام برد. وى نخستين شخصى است كه مردم را در روز «عُروبَه» (2)
اول «يكشنبه»، أهون، جبار، دبار، مؤنس، عروبه، شبار
(روز جمعه) گرد هم آورد و براى آنان خطبه مىخواند و آنها را به راه فضايل و نيكى ارشاد مىنمود و از ارتكاب رذايل و آلودگيها برحَذَر مىداشت. او در ميان عرب به منزلتى رسيد كه مورّخان، سال فوتش را همچون «عام الفيل» مبدئى براى تاريخ خود قرار دادند كه اين مدّت زمان كمتر از چهارصد سال نبود.همچنان امر خانه در دست «خزاعه» قرار داشت تا اينكه «قصىّ بن كلاب» به همراه مادرش در سن خردسالى از شام بدان سوى مراجعت كرد.
او از نواده هاى كعب بود و نسل بيست و چهارم، از نوادگان اسماعيل عليه السلام به شمار مىآمد. «قصى» با حُسن تدبير و سياست و تيزهوشى و قدرت ستيزى كه داشت قبايل قريش را پس از آنكه در نتيجه كينه و دشمنى به جان هم افتاده و از هم متفرّق گرديده بودند، گرد هم آورد و به طورى شايسته در ميان آنان قضاوت و داورى نمود؛ تا اينكه حجابتِ خانه (كليد دارى كعبه) را از خزاعه خريد. او كه نسبت به مكّه داراى تعصب خاصى گرديده بود، آنان را به «بطنمرّ» (وادى فاطمه) تبعيد كرده و از آن پس قدرت و نفوذ او آنچنان وسعت گرفت كه كارهاى خانه كعبه (شؤون خانه) اعمّ از سقايت، حجابت، رفادت و لواء (پرچمدارى جنگ) همه در دست او بود كه تا آن زمان هيچ مردى پيش از او مجموع آنها را به دست نگرفته بود. قصى نخستين كسى است كه حاجيان را آب و غذا داد زيرا آنان مهمانان خدا و همسايگان او به شمار مىآمدند.
اين كار موجب آن گرديد كه كاروانيان اقدامات وى را بازگو كنند و از زيركى و هوشيارى او سخن مىگفتند. او داراى نظرى محكم و فكرى بيدار و هوشيار بود. قصى «دارالندوه» (1)را در نزديكى خانه كعبه ساخت و درِ آن را از سوى كعبه قرار داد كه قوم خويش را در آن گرد هم آورد و به بحث و بررسى درباره كارها و تصميم هاى مهم خويش پرداخته و درباره آن مسايل تبادل نظر مىكردند. از آن پس او فرمانرواى بزرگ قريش به شمار مىآمد تا آنجا كه حتّى قبايل و عشاير عرب براى نزديك شدن به وى خراج مىپرداختند. قصى داراى دو فرزند بود: «عبدالدار و عبدمناف» كه از كودكى آثار بزرگى در دوّمى نمايان بود. بطوريكه از اعتبار، سرافرازى و شايستگى بيشترى نسبت به برادر بزرگتر خود برخوردار بود. پس پدرش به عبدالدار وصيت نمود كه كارهاى «سقايت»، «حجابت»، «رفادت»، «لواء» و «ندوه» را كه در دست داشت با «عبد مناف» كه داراى عقل و تدبير و دانش خوبى بود به يكسان تقسيم نمايد.
هنگاميكه قصى درگذشت، فرزندش «عبدالدار» بر آنچه كه پدر رياست و بزرگى داشت، مسلط گشت و پس از او فرزندانش نيز بر آن امور قدرت پيدا كردند؛ در اينجا بود كه فرزندان عبد مناف با آنان از در مخالفت و ستيز درآمدند و نزديك بود كه آتش جنگ
1) مركز مشورتى قريش.
ميان آنان شعلهور گردد، امّا با پادرميانى برخى قبايل اين شرف و سرورى ميان آنان تقسيم گرديد: «سقايت» و «رفادت» در اختيار «بنى عبد مناف» و «حجابت» و «لواء» در دست عبدالدار قرار گرفت و اين مقامها همچنان تا فتح مكّه در بين آنان منتقل مىگرديد.
به هنگام فتح مكّه كليدهاى كعبه در دست «عثمان بن طلحه» بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را از او گرفتند و پس از ورود به درون كعبه قصد آن داشتند كه آن را به او پس ندهند.
در اين جا بود كه اين آيه نازل گرديد إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا (1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به او باز پس داده و فرمودند: «هاكُمْ خُذُوها خالدة تالدة» يعنى برگيريد آن را و جاودانى و موروثى در ميان خود نگاه داريد.
پس از درگذشت طلحه، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را در اختيار برادرش شيبه قرار دادند كه تا كنون در ميان فرزندان او باقى مانده است.
قريش در جاهليت به عزّت و سربلندى زيادى رسيد، كه اين سرافرازى تا ده نسل آنان همواره ادامه داشته و امتيازات قبيله اى خويش را اعمّ از دينى، سياسى، اجتماعى و مذهبى، فرزندان آنها از پدران خود به ارث مىبردند. تا اينكه اين سربلندى در پيش از اسلام به اين افراد به ارث رسيد: «عباس بن عبدالمطلب» سقايت حاج را پس از «هاشم» بعهده گرفت كه تا پساز اسلام نيزبرقرار بود. «ابوسفيان فرزند حرب» (از بنى اميه) عقاب را نزد خويش داشت. كه پرچم قريش به شمار مىآمد و به هنگام نياز آن را آراسته و در اختيار شخصى قرار مىداد كه راى همه در مورد او به اجماع مىرسيد. «حرث بن عامر» (از بنى نوفل) رفادت را بر عهده داشت و آن اموالى بود كه از ميان خود جمع آورى كرده بودند و در ميان حاجيان نيازمند به مصرفرساندند. «عثمان بن طلحه» (از بنىعبدالدار) «سِدانت»، حجابت، لواء و ندوه را در اختيار داشت. يزيد بن زمعة بن اسود (از بنى اسد) بعنوان مشاور در مسايل مهمّ به شمار مىآمد. ابوبكر (از تيم) ديه و جريمه را بر عهده داشت كه بدان «أشناق» گفته مىشد و در موارد اختلاف به حكم او عمل مىكردند.
خالد بن وليد (از بنى مخزوم)، عهده دار اسبان قريش بود و «قُبه» در اختيار او قرار داشت. قبّه مكانى بود كه سلاح و اندوخته هاى جنگى خويش را در آن
1) نساء، 58
ذخيره مىكردند. (1)عمر بن خطاب (از بنى عدى)، سفارت را بر عهده داشت و در مواردى كه اختلافى ميان آنان و افرادى از غير عرب اتفاق مىافتاد. به عنوان ميانجيگر دخالت مىكرد و اختلاف را رفع مىنمود. صفوان بن اميّه (از بنى جمح)، ازلام (2)را بر عهده داشت.
حرث بن قيس (از بنى سهم)، حكومت و نظارت بر اموالى را بعهده داشت كه به بتهاى خود تقديم مىداشتند.
امّا بنى هاشم به ويژه در دوران «عبدالمطلب بن هاشم» جدّ پيامبر صلى الله عليه و آله آنچنان به عظمت و بزرگى رسيدند كه شهرت آنان تمامى قبايل عرب و حتّى عربهاى اطراف جزيره را در برگرفت. اين عظمت و سرافرازى بخصوص پس از «واقعه فيل» دو چندان گرديد.
هنگاميكه نبوّت به بزرگِ ما «محمدبن عبداللَّه بن عبد المطلب صلى الله عليه و آله» رسيد و اسلام ظهور كرد و پيشرفتى سريع نمود، بزرگى و سرورى را در عبد مناف به كمال رسانيده و آنان، از اين فضل و شرف به خوشبختى و سعادت رسيدند.
از بزرگترين حوادث و اتفاقات تاريخى مكه، هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن شهر به مدينه است سپس فتح آن كه هشت سال پس از هجرت اتفاق افتاد. پس از فتح مكّه اين شهر تابع حكومت اسلامى و خلفاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
حكومت اسلامى در مدت حيات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله طبق دستورات شرع مقدس اسلام بصورت دموكراتيك (شورايى) برگزار مىگرديد، كه اين مطلب در دوران
1) اسلحه خانه. «مترجم»
2) مفرد آن زلم بوده كه سه پيكان چوبين بود كه عرب آن را در كعبه نگهدارى مىنمود و بر روى يكى از آنها نوشته شده بود خدايم به آن دستور مىدهد بر دوّمى نوشته شده بود: خدايم نهى مىكند و سومى چيزى بر آن نوشته نشده بود و در صورتى كه عرب قصد انجام كارى را داشت و يا درباره مسئلهاى قصد يا تصميمى داشتند به درون كعبه مىرفتند و با ازلام ياد شده بوسيله مسئولِ آن قرعه مىانداختند. پس آنچه كه نشان مىداد، عمل مىكردند.
خلفا (1)نيز برقرار بود، تا اينكه خلافت كم كم جاى خويش را به سلطنت داد و استبداد جاى شورايى را گرفت.
حكومت حرمين در طول دورانهاى گذشته خود همواره از مركز خلافت اسلامى دستور مىگرفته است؛ نخستين شخصى كه در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله به امارت مكّه رسيد، «عتاب بن اسيد» بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح مكّه به هنگام خروج به جنگ حنين در نيمه اول از سال هشتم هجرى او را بر امارت اين شهر برگزيد.
خلافت پس از خلفا در سال 40 هجرى به امويان منتقل گرديد كه در آغاز «عبداللَّه بن زبير» چند سالى بر مكّه مسلط گرديد تا اينكه بوسيله «حجاج بن يوسف ثقفى» اين رياست بازپس گرفته شد و در سال 73 هجرى در اختيار امويان قرار گرفت.
در سال 132 هجرى خلافت به عباسيان منتقل شد اين خلافت تا سال 358 هجرى همچنان در دست ايشان بود. در اين مدت حدود يكصد امير- از اشراف و غير اشراف- بر مكّه امارت كردند. در سال ياد شده حكومت مكّه به فاطميان برگشت و «جوهرالقائد» در آن امارت نمود. سپس «معزّالدين اللَّه عبيدى» بدان وارد گرديد. از آن پس خطبه را در تمام سرزمينهاى اسلامى از بغداد تا حلب و بصره بنام خليفه عباسى مىخواندند و از حلب تا حرمين و ساير سرزمينهاى عرب خطبه را به نام عبيديان مىخواندند. اين بدان علت بود كه «جعفر بن محمد بن حسن الثائر بن موسى الثانى فرزند عبد اللَّه بن موسى الجون بن عبد اللَّه محض بن الحسن مثنّى بن الحسن سبط فرزند امير المؤمنين على ابىطالب عليه السلام در همان سال بر مكّه غلبه كرده بود و آن را بدست گرفته بود. نامبرده از بيم عباسيان به سوى «معزّالدين اللَّه عبيدى» پادشاه مصر روى آورد و معزّ در نامهاى، ولايت
1) هيچ گاه دستورات اسلامى و روش حكومت رسول خدا صلى الله عليه و آله به صورت شورايى و به اصطلاحدموكراتيك نبوده است. زيرا معتقديم تمامى افعال و كردار و گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله براساس وحى و دستورات الهى صورت مىگرفته است اين مطلبى است كه اهل سنّت نسبت به آن اعتقاد نداشته و يا اعتقاد آنان كم رنگ مى باشد. گو اينكه اين اعتقاد به جهت شرعى نمودن داستان سقيفه بنى ساعده و تشكيل اين شورا است كه داراى هيچگونه پايه و اساس شرعى نبود. آنان اين چنين مىگويند: كه رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره كارها را به صورت شورايى عمل مىكرده است كه خلافت ابوبكر و عمر و ... و به طور كلى سقيفه را شرعى جلوه دهند. «مترجم»
مكّه را براى او نوشت و از اين زمان بود كه حكومت اشراف بر مكّه آغاز گرديد. اين حكومت پس از او در فرزنداتش تا سال 455 هجرى ادامه داشت و در اين سال نوه برادر او هاشم: كه «محمد بن جعفر بن عبداللَّه بن هاشم» بود به ولايت و حكومت مكّه رسيد.
پس از او فرزندانش كه به «هواشم» معروف بودند حكومت را تا سال 597 هجرى در اختيار داشتند. حكومت اين گروه همراه با ظلم و ستم فراوانى بود. بطورى كه آخرين آنها «مكثر ابن عيسى» مالياتى بالغ بر هفت دينار را بر حجاج بيت اللَّه الحرام قرار داد. كه اين ماليات در «عيذاب» يا «جدّه» از هر شخصى كه از راه مصر به مكّه وارد مىگرديد، دريافت مىشد. مردم از «صلاح الدين ايوبى» استمداد طلبيدند و نامبرده با مذاكره اى كه با مكثر انجام داد، ماليات وضع شده را لغو نمود. طبق اين قرارداد صلاح الدين ايوبى هزار اردب (1)گندم براى او ارسال مىكرد.
از اين پس، سخنرانان مكّه به هنگام خطبه خود بعد از دعا به خليفه عباسى و امير مكّه به صلاح الدين دعا مىكردند.
بعد از مكثر، شريف «قتاده» در سال 597 هجرى، بر مكّه مسلط گرديد وى از نسل هفتم نواده هاى «شريف عبداللَّه» برادر شريف «جعفر بن محمد بن حسن الثائر» بوده قتاده مردى با شهامت، جوانمرد، شجاع و داراى همتى بلند بود بطوريكه سرزمين حكومت خود را از يمن تا مدينه گسترش داد. ليكن مردم يمن در دوران ولايت فرزندش «حسن» به علت سوء رفتارش بر مكّه غلبه يافتند و تا سال 630 هجرى اداره امور آن را در دست داشتند. پس از آن شريف «راجح بن قتاده» بر مكّه مسلط گرديد و از آن پس امارت اين شهر همانند توپى در دست قدرتمندان دست بدست مىشد، به طورى كه هر فرد قوى آنرا از فرزندانش يا از فرزندان برادرش باز پس مىگرفت و حكومت آنان گاه تابع پادشاهان مصر بود و گاه به علت درگيرى پادشاهان مصر در جنگهاى صليبى، در زير نفوذ پادشاهان يمن قرار مىگرفت.
اين مطلب بويژه پس از درگذشت «ملك كامل» رايج بود كه در خطبه حرمين
1) پيمانه مصرى براى حبوبات كه معادل 980/ 1 هكتوليتر مىباشد. «مترجم»
اينگونه به او دعا مىكردند: «صاحب مكّه و عبيدها، واليمن و زبيدها، و مصر و صعيدها، والشام و صناديدها، والجزيره و وليدها، سلطان القبلتين، وربّ العلامتين، وخادم الحرمين الشريفين، المحترمين: الملك الكامل خليل أميرالمؤمنين».
نخستين شخص از پادشاهان يمن كه در آن دوران حكومت خود را مستقل گردانيد، «نورالدين بن عمر بن على بن رسول» بود كه از سوى ملك الكامل پادشاه مصر تعيين گرديده بود وى از اين پس خود را «الملك المنصور» ناميد.
حكومت مكّه همچنان بدين منوال و در اين گيرودار بود تا اينكه ولايت آن در سال 667 هجرى به شريف «أبى نمى بن حسن بن على بن قتاده» رسيد. وى خطبه را به نام «بيبرس» پادشاه مصر خواند و او را به مكّه دعوت كرد كه نامبرده هم قبول كرد و در همان سال حج گزارد. ابونمى همچنان امارت مكّه را به عهده داشت تا اينكه سرانجام ميان او و سربازان مصرى اختلاف افتاد و به جنگهايى منتهى گرديد كه وى در پايان سال 701 هجرى به نفع دو فرزندش «حميضه» و «رميثه» از امارت كنار رفت؛ ليكن برادر آنها «ابوالغيث بن ابى نمى» بر آن دو غلبه كرد و امارت را بدست گرفت.
در دوران ولايت «ابوالغيث»، در سال 712 هجرى سلطان «ناصرمحمد بن قلاوون» حج بجاى آورد. امارت همچنان در دست ابن قلاوون بود تا اينكه سرانجام در سال 714 هجرى برادرش «حميضه» بر او غلبه كرد و او را به قتل رسانيد. سپس در ضيافتى برادران خود را دعوت كرد و جسد بريان شده او را به نمايش گزارد در حاليكه بر سر هر يك از آنان غلامى با شمشير و آماده ايستاده بود.
وى امير مكّه بود تا اينكه در سال 718 هجرى برادرش «رميثه» بر او غلبه كرد و «حميضه» از بيم جان خويش از مكّه گريخته و در حال گريز درگذشت.
ارتش مصر به مكّه يورش آورد و «رميثه» را دستگير كرد و به پادشاه مصر «ملك ناصر» تحويل داد. وى شريف «عطيفة بن أبى نمى» را جايگزين رميثه گردانيد. ملك ناصر در سال 722 هجرى رميثه را آزاد كرد و او را به همراه برادرش در ولايت مكّه شريك كرد. سپس «عطيفه» به مصر عزيمت نمود و در سال 743 هجرى در آن جا درگذشت. «رميثه» به تنهايى امير مكّه بود تا اينكه «ملك الكامل شعبان» پادشاه مصر در
سال 746 هجرى ولايت مكّه را در اختيار فرزند وى، شريف- «عجلان بن رميثه»-، قرار داد. سپس «سلطان حسن بن محمد الناصر» در سال 760 هجرى او را عزل نمود، ليكن نامبرده مجددا از سوى «ملك منصور محمد» به امارت مكّه برگزيده شد و تا سال 766 هجرى همچنان بر آن پست باقى بود تا سرانجام در همين سال درگذشت. پس از او شريف «احمدبن عجلان» امارت مكّه را در دست گرفت، در اين زمان به دستور «ملك منصور» مالياتى كه بر اشياء ورودى به مكّه قرار داده شده بود لغو گرديد. و در مقابل لغوِ ماليات براى امير مكّه يكصد و شصت هزار درهم و هزار اردب (1)گندم ارسال مىنمود.
سپس الغاى ماليات بر «باب الصفا» به دستور وى نوشته شد.
امارت مكّه همچنان در دست فرزندان او بود تا اينكه بالاخره به دستور پادشاه مصر شريف «حسن بن عجلان» به عنوان نيابت او در ولايت حجاز منصوب شد و فرزندش شريف «بركات» به عنوان امير مكّه منصوب گرديد. بركات دانشمندى فاضل و سخنگويى توانا بود كه به دعوت «ملك برسباى» پادشاه مصر، با تشريفات گسترده اى به آن ديار سفر كرد و در مراجعت خود به مكّه تعدادى از علماى آن جا را به همراه آورد؛ وى در سال 859 هجرى در مكّه درگذشت و شريف «محمدبن بركات» جايگزين او گرديد.
وى يكى از بهترين امراى اين ديار به شمار مىآمد كه در كارهاى خود عدالت و انصاف به خرج مىداد و حسن رفتار و همدلى و همزبانى او با مردم زبانزد همه گرديده بود.
او در سال 877 هجرى و در دوران سلطان قايتباى به مصر سفر كرد كه در آن ديار همانند بزرگان از او استقبال و پذيرايى شد و سپس با اجلال و تكريم به مكه مراجعت نمود؛ در دوران ولايت او بر مكه، در سال 884 هجرى سلطان قايتباى حج بجا آورد و در اين سفر وى مدرسه خود را كه در سمت شرقى متصل به حرم مىباشد بنا كرد. بعدها اين مدرسه به تصرف فرزندان غالب درآمد كه تا كنون نيز در دست آنان قرار دارد.
1) پيمانه مصرى براى حبوبات كه معادل 980/ 1 هكتوليتر مىباشد.
«محمدبن بركات» همچنان امير مكّه و ولايت حجاز بود تا اينكه سرانجام در سال 903 هجرى درگذشت و فرزندش «بركات» پس از او به اميرى مكّه برگزيده شد امارت مكّه همچنان در دست او و برادرانش دست به دست مىگشت تا اينكه در سال 910 هجرى خودش به تنهايى عهدهدار آن گرديد و در سال 918 هجرى «سلطان غورى» نمايندهاى به سوى او فرستاد و او را به مصر دعوت نمود. ليكن او عذر آورد و فرزندِ خود شريف ابونمى را- كه هشت ساله بود- به نيابت از خود به مصر فرستاد.
سلطان پس از پذيرايى گرمى كه از او به عمل آورد، او را به سوى پدر فرستاد در حالى كه وى را در ولايت مكّه و سرزمينهاى حجاز شريك پدر گردانيد.
هنگاميكه «سلطان سليم»- در سال 922 هجرى- بر مصر غلبه كرد آن دو را بر امارت مكّه ابقا كرد. شريف «ابونمى» كه براى ديدارش به مصر سفر كرد مورد استقبال گرم او قرار گرفت، سپس دستور قتل «حسين آغا كردى» را- كه از سوى غوريان بر جدّه حكومت مىكرد- همراه او فرستاد. وى هنگاميكه به جدّه رسيد، «آغا» را دستگير كرد و غرق نمود و شخص ديگرى را به جاى او منصوب كرد و از اين پس سرزمين حجاز و يمن زير نفوذ دولت عليّه (عثمانى) قرار گرفت.
شريف «ابونمى» در ميان اشراف، انسان دوستى آزاده به شمار مىآمد كه از نظر عقل و تدبير و فضل و دانش و تدبير امور در مقامى بس نيكو قرار داشت. اشراف «بنى حسن» (كه هم اكنون حكومت مىكنند) و «بنى زيد» و «بنى بركات» (كه پيش از «محمدبن عون» حكومت مىكردند) و «بنى ثقبه» (كه در سرزمين عرب پراكندهاند) همه آنها از نسل او به شمار مىآيند.
«ابونمى» در سال 992 هجرى وفات نمود و پس از او فرزندش شريف «حسن» امارت را بدست گرفت؛ او كه شخصى عالِم، فاضل و اديبى دانشمند بود، به پيروى از روش پدر در اداره امور آن مكان گام برمىداشت و در كارهاى خود عدالت و بخشش و صفات برجسته اخلاقى و نيكو را كه از پدر به ارث برده بود، به اجرا درآورد. او سرسلسله اشراف حسنى بود كه «محمدبن عون» جدّ خانواده حاكم كنونى نيز از آنها است.
او همان شخصى است كه «دارالسعاده» مكّه را به سال 967 هجرى بنا كرده و آن را جايگاهى براى امارت خويش و امارت خلفاى پس از خود- به مدتى دراز و طولانى- قرار داد كه درباره وصف آن جايگاه و تاريخ بناى آن بعضى سروده اند:
إنّ بيتا بناه خير مليك أسّس الملك كفُّه وأشاده
فاق فى وصفه وحسن تباه كلّ قصر لأهل العلا والسياده
جاء تاريخ وصفه فى نصيف أنا بيت الملوك دارالسعاده
شريف حسن همچنان ولايت حجاز را به دست داشت تا اينكه سرانجام در سال 1010 هجرى درگذشت. از آن پس منصب شرافت ميان فرزندان و برادرزاده هاى او دست به دست مىگشت تا اينكه در سال 1043 هجرى «شريف زيد بن محسن بن الحسين بن الحسن بن ابى نمى» به آن منصب رسيد. نامبرده شخصى بلند همت و شجاع بوده و در اداره ولايت به خوبى از خود مهارتى شايسته نشان داد و همچنان اداره آن را به خوبى به عهده داشت تا اينكه سرانجام در سال 1077 هجرى وفات نمود و فرزندش شريف «سعد» پس از او عهده دار ولايت گرديد، ليكن مكّه را به عنوان قهر ترك نموده و به مدت 21 سال از آن شهر دور بود. شريف «بركات بن محمدبن ابراهيم بن ابى نمى» پس از او ولايت را بدست گرفت و در سال 1094 هجرى درگذشت. پس از او فرزندش شريف «سعيدبن بركات» امارت را بدست گرفت ليكن شريف «سعيد بن سعيد بن زيد» بر او غلبه نمود، سپس سعيدبن بركات عزل گرديد و شريف «عبداللَّه بن هاشم» جايگزين او گرديد و پس از او «احمدبن غالب» جايگزين شد كه در سال 1113 هجرى درگذشت.
مجدداً شريف «سعدبن زيد» به امارت رسيده و از اين پس بصورت متناوب چندين بار ولايت در دست او و فرزندش «شريف سعيد» قرار گرفت هنگاميكه شريف «سعد»- در سال 1116 هجرى دور از مكّه- در «عابديه» درگذشت امارت در دست فرزندش شريف «سعيد» قرار گرفت كه تا هنگام مرگش يعنى سال 1129 هجرى در اين پست باقى بود.
وى شخصى والامقام، دانشمند، مآل انديش و شجاع بود كه پس از او امارت در ميان فرزندان و برادرزادههايش دست به دست گرديد تا اينكه شريف «يحيى بن بركات»
بر آنان غلبه نمود و فرزندش شريف «بركات بن يحيى» در سالهاى 1134- 1136 بر اين مسند تكيه زد. سپس امارت مكّه به «بنى سعيد» عودت داده شد و همچنان به واسطه آنان اداره مىشد تا اينكه نواده او شريف «سروربن مساعدبن سعيدبن زيد» در سال 1186 هجرى امارت را بدست گرفت. او كه معروف به بلند همتى، صفات برجسته و شجاعتى سرآمد بود، با اعراب «شروق» و قبايل «حَرْب» از درِ جنگ درآمد و چندين بار بر آنان پيروز گرديد كه در نتيجه تمامى سرزمين حجاز را زير فرمان خود درآورد و قدرت او قسمتهاى فراوانى از بلاد عرب را دربرگرفت. وى همچنان بر اين امارت باقى ماند تا اينكه سرانجام در سال 1202 هجرى درگذشت. پس از او شريف «عبدالمعين بن مساعد» به امارت رسيد، ليكن پس از اندك مدتى به نفع برادر خود شريف «غالب» كنار رفت. در دوره شريف غالب وهابيان به قدرت رسيدند و جنگهاى فراوانى ميان او و وهابيون اتفاق افتاد كه اگر «محمدعالى پاشا» والى مصر از سوى دولت عليّه (عثمانى) به كمك او نمىشتافت، وهابيان بر او غلبه مىكردند. «محمدعلى پاشا» لشكرى از سربازان مصرى را به سركردگى فرزندش «طوسون» و فرزند ديگرش «ابراهيم» به اين ديار گسيل داشت. ابراهيم جمع آنان را پراكنده كرد، سرزمين آنان را به تصرّف درآورده و رييس آنان «عبداللَّه بنسعود» را اسير كرد و نزد پدرش در مصر فرستاد. در سال 1228 هجرى «محمدعلى» به سوى سرزمين حجاز آمد و از سوى شريف «غالب» در جده مورد استقبال قرار گرفت و در حالى كه هر يك از ديگرى بيم داشتند در خدمت او به سوى مكّه رهسپار گرديد. سرانجام محمد على شريف غالب و فرزندانش را دستگير كرد و آنان را از راه «قصير» به سوى مصر فرستاد.
آنان در 17 محرم سال 1229 هجرى به قاهره وارد شدند و برخوردى محترمانه با آنان به عمل آمد. شريف تا 19 شعبان در آن جا باقى ماند، سپس مطابق اراده سلطانى به همراه فرزندانش به سوى سلانيك حركت كرد و تا هنگام مرگش در سال 1231 هجرى همچنان در آن جا باقى ماند. پس از مرگ او به فرمان سلطان فرزندان او به مكّه بازگشتند.
مدّت امارت شريف «غالب» بر مكّه 27 سال بود كه تمامى آن را در جنگ با وهابيان سپرى نمود. او مردى بلند همت، با شهامت و تيزهوش بود. هنگاميكه به مصر تبعيد
گرديد، محمدعلى، شريف در اواخر ذىالقعده سال 1228 هجرى «يحيى بن سرور» را جايگزين او گرداند و از اين پس سرزمين حجاز به زير سلطه و نفوذ مصر درآمد. شريف «شنبر» از سوى محمدعلى، نظارت بر كارهاى عرب را عهده دار گرديد كه اين مطلب كينه و بدخواهى ميان او و «يحيى» را بوجود آورد و آنچنان اين دشمنى بالا گرفت كه «يحيى»، «شنبر» را در برابر «باب الصفا» به قتل رسانيد و به «بدر» گريخت. شريف «عبدالمطلب ابن غالب» به دستور «احمد پاشا يكن» بر مسند ولايت مكّه تكيه زد، ليكن «محمد على پاشا» فرمان داد كه شريف «محمد بن عون» را كه در آن هنگام در مصر بر او وارد گرديده بود عهده دار امارت مكّه گرداند؛ پيش از آن هم نامبرده از سوى محمدعلى پاشا به امارت «تربه» و «عسير» برگزيده شده بود.
شريف «عبدالمطلب» به سوى طائف حركت كرد و جمع كثيرى از عرب را گرد خود جمع كرد و با «احمد پاشا» جنگيد، ليكن در اين جنگ متوارى گرديد و از شريف «محمدبن عون» تقاضاى امان نمود كه او نيز شريف «عبدالمطلب» و شريف «يحيى» را امان داد و بنابر دستور محمدعلى آن دو را به همراه «عبداللَّه بن فهير» و ديگران به مصر فرستاد. هنگامى كه به مصر رسيدند از سوى محمدعلى مورد احترام و تكريم قرار گرفتند و پس از گذشت يكسال مجدداً آنها را- به استثناى- شريف «يحيى»- به مكّه برگرداند و يحيى همچنان در مصر باقى بود تا اينكه در سال 1254 هجرى درگذشت. پس از آن ميان «احمد پاشا يكن» و شريف «محمد» اختلاف افتاد كه در نتيجه محمد على آنان را احضار كرد و «احمد پاشا» را به مكّه برگردانيد و شريف «محمد بن عون» را در مصر نگاه داشت.
محمد بن عون همچنان در مصر باقى بود تا اينكه ولايت حجاز در سال 1256 هجرى- در دوران سلطان عبدالمجيد (عثمانى)- از دست محمدعلى خارج گرديد و به فرمان سلطان بن عون به امارت مكّه منصوب گرديد.
او مردى عاقل، تيزهوش، خوشقدم، باشخصيت بود و به علم و علما علاقه مند بود.
وى زمانى طولانى امير حجاز بود و با درايت و حسن تدبير آن را اداره مىنمود. در سال 1263 هجرى براى خاموش كردن فتنه «فيصل بن تركى» امير رياض روى بدان سو نهاد و پس از تعيين خراج براى فيصل كه موظف گرديد سالانه مبلغ ده هزار ريال به
دولت بپردازد، با او از درِ صلح درآمد.
ابن عون همچنان والى مكّه بود تا اينكه سرانجام در 13 شعبان سال 1274 هجرى درگذشت و پس از او فرزندش شريف «عبداللَّه پاشا» براى اين پست تعيين گرديد.
وى نخستين شريفى بود كه داراى مقام وزارت و لقب پاشا گرديد. او در آستانه (استانبول) پرورش يافت و در همان جا به علوم شرعيه و تفسير و حديث و ادبيات پرداخت و بر اين علوم مسلّط گرديد. شريف «عبداللَّه پاشا» در سال 1275 هجرى هنگامى به جده رسيد كه كشتى هاى انگليسى بدان شهر وارد شده بودند و در اينجا بود كه نمايندگان انگليسى از او تقاضاى كمك براى رسيدن به مكّه نمودند؛ امّا نامبرده از پذيرش اين مسئوليت شانه خالى كرد و به آنها گفت: «از سرزمينى كه داراى هيچ نوع گياه و درختى نمى باشد، چه مىخواهيد؟ در حالى كه از آن بى نياز مىباشيد».
اين جواب آنان را قانع نمود و پس از آنكه او راهى مكّه شد نمايندگان انگليسى هم به ديارشان بازگشتند. در سال 1277 هجرى براى استقبال از «سعيد پاشا» والى مصر به سوى مدينه حركت كرد و از آنجا به همراه وى به قاهره سفر كرد.
سپس از آنجا پس از احترام و عزّت فراوانى كه شد و مناسب مقام او بود، به مكّه بازگشت. وى همچنان امير مكّه بود تا اينكه در تاريخ 14 جمادى الاخر سال 1294 هجرى وفات نمود. پس از او برادرش شريف «حسن پاشا» به جانشينى وى تعيين گرديد و براى احراز اين مقام از آستانه (استانبول) به سوى مكّه حركت نمود.
او فردى با تقوا، زاهد و صالح بود و از صفات اخلاقى نيكويى برخوردار بود.
حكومت او تا سال 1297 هجرى ادامه داشت امّا در اين سال در حاليكه كاروان عظيمى از همراهيان او به دنبالش بودند، هنگام ورود به جده ناگاه مردى افغانى براى بوسيدن دست وى پيش آمد و بوسيله خنجرى پهلوى او را شكافت! شريف به همين سبب پس از دو روز در حالى كه سرتاسر حجاز را پرده اى از غم و سوگوارى گرفته بود درگذشت.
سپس جنازه او را به مكّه بردند و از آن پس مكّيان به او لقب «شهيد» دادند. شريف «عبدالمطلب» براى سومين بار به امارت رسيد ليكن به علّت اختلاف شديدى كه ميان او و ساير اشراف وجود داشت در سال 1299 هجرى از كار بركنار گرديد.
پس از عزل او، شريف «عون الرفيق بن محمدبن عون» جانشين او گرديد.
وى به صورتى عمل نمود كه قدرت اشراف گذشته را از نو بوجود آورد و با گسترش نفوذ خود بر اعراب و مأمورين ترك داراى آنچنان قدرتى گرديد كه حتّى والىها (1)همانند زيردستانى نزد وى انجام وظيفه مىكردند! ليكن در دوران «عثمان نورى پاشاى اول» بود كه شريف نتوانست در او نفوذ كند در نتيجه با يكديگر درگير شدند و در پايان با سعى و كوشش شريف «عون الرفيق» و هم دستان او در آستانه (استانبول) از ولايت حجاز معزول گرديد. او در اين هنگام در مكّه قدرت مطلق بود و آنچه كه مورد نظر او بود انجام مىگرديد بطورى كه به خواسته او بعضى خوشبخت، برخى بدبخت، گروهى آزاد و عدّهاى گرفتار مىشدند. شريف عون، همانند وهابيان بود و يا نزديك به رفتار آنان داشت، در دوران امارت خويش گنبدهاى فراوانى را كه بر روى قبرهاى گوناگونى- به ويژه در «معلاة» و گنبد «عبداللَّه بن زبير» و ديگران- را منهدم نمود.
بطوريكه حتى وى در نظر داشت گنبد حضرت آمنه و حضرت خديجه (عليهاالسلام) را نيز منهدم نمايد! ليكن به علت اعتراض شديد مردم از اين كار منصرف گرديد و همچنين به دستور نامبرده سنگ آسيابى كه در جايگاه تولّد حضرت فاطمه- عليهاالسلام- در خانه حضرت خديجه- عليهاالسلام- قرار داشت و ادّعا مىكردند كه آن سنگ به عنوان سنگ آسياب حضرت در مدت زندگى در آن مكان استفاده مىشده است، نيز محو گرديد.
همچنين به دستور نامبرده دهانه «غارِ حراء» (2)در كوه «ثور» نيز وسعت داده شد كه دهانه اين غار به هنگام پناه بردن رسول خدا صلى الله عليه و آله و همراهش ابوبكر در هنگام هجرت حضرت از مكّه به مدينه بوسيله تار عنكبوتى پوشيده شده بود و وسعت اين دهانه پيش از اين آنچنان كوچك بود كه فقط يك نفر آن هم در حالى كه خود را بر روى شكم مىكشانيد مىتوانست از آن جا عبور كند و به درون غار راه يابد را فراخ نمايد. زيرا بر طبق ادّعاى
مردم تنها افراد سعادتمند و خوشبخت مىتوانستند بدان راه يابند و تيره بختان و اشقيا، راهى بدان نداشتهاند.
وى با فراخ كردن دهانه غار، قصد داشته است كه اين توهّم را از ميان بردارد؛ ليكن به نظر مىرسد كه در هر صورت نمىبايست اين چنين اثرى را كه خود از آثار باقى مانده طبيعى آن زمان به شمار مىآمده و بعنوان معجزه اى كه طبيعت براى اشرف مخلوقات خداوند يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوجود آورده تا ميان او و دشمنانش جدايى اندازد به اين سادگى از بين برود.
او شخصى راحت طلب بود و امكانات وسيعى را براى راحتى خود فراهم آورده بود كه از آن جمله است: وجود گروهى مطرب و آوازه خوان كه همواره به گرد او فراهم آمده بودند و به صورت متناوب براى او طبل و نى مىنواختند.
همچنين اتومبيلى را كه از اروپا براى خود تهيه نموده بود و با آن به سوى طائف مىرفت؛ ليكن همانند همه در پايان عمر مرگ به سراغ او نيز آمد.
شريف عون باغ بسيار زيبايى را در شمال جرول (در مكه) احداث كرد كه «محمل مصرى» در اين مكان اردو مىزد. نامبرده براى اين باغ درختان بسيارى از مصر، هند، شام و جز اينها وارد كرد و شعبه اى از آب چشمه «زبيده» را نيز برآن جارى ساخت و گفته مىشود: كه در دوران خود بهشتى بوده است كه نظير آن در مكّه وجود نداشته است امّا هم اكنون آب آن قطع گرديده و درختان آن خشك شده و گلهاى آن نابود گرديده و بصورت قطعه اى از جنگل در ميان صحرا درآمده است بطورى كه كلاغها بدان پناه بردهاند و تنها فرياد عقابها و كركسها در آن جا شنيده مىشود. سپاس خداى را كه تنها او تغيير دهنده احوال است و آنچه كه وجود دارد در دست اوست و اوست كه بر همه چيز و همه كس قادر و تواناست.
«شريف عون» در روز دوشنبه 16 جمادى الاول سال 1323 هجرى در طائف به مرگ مشكوكى درگذشت و پس از او برادرش شريف «عبداللَّه پاشا» كه آن هنگام در آستانه (استانبول) اقامت داشت جانشين او گرديد؛ ليكن در اين هنگام «رابت پاشا» والى حجاز سعى نمود تا نظر پادشاه را به سوى شريف «على پاشا فرزند عبداللَّه بن محمد بن
عون»- كه در آن هنگام جانشين و قائم مقام شريف در مكّه بود- تغيير دهد كه در اين كار موفّق شد و او را به امارت مكّه برگزيد؛ ليكن پس از مدتى بر اثر ظلم و جورى كه «رابت پاشا» در حجاز انجام داد از سوى حاكم آستانه بركنار شد و به سوى پايتخت فراخوانده شد و پس از مصادره تمامى اموالش به «رودس» تبعيد گرديد.
اما شريف «على پاشا» همچنان در طائف اقامت داشت تا اينكه در روز پنجشنبه 18 شوال سال 1327، شورشى در ميان برخى از مردمان مكّه و سربازان خليفه پيش آمد كه در نتيجه آن در حدود بيست نفر از طرفين كشته شدند؛ گفته مىشد كه: اين شورش از سوى «شريف على پاشا» بوجود آمده بود.
در روز دوم عزل شريف على بود كه تعيين شريف «عبداللَّه پاشا»- كه در آن هنگام در آستانه اقامت داشت- ميان مردمان مكّه شايع گرديد و سپس خبر فوت او رسيد و امارت مكّه به دست شريف «حسين پاشا» فرزند «على بن محمد بن عون» افتاد كه در آن هنگام مدت بيست و هفت سال بود كه در آستانه اقامت داشت هنگاميكه نامبرده به مكّه رسيد شريف «على» به همراه خانواده خويش به سوى آستانه حركت كرد و زمانيكه به «سوئز» رسيد، در مصر اقامت كرد و تا كنون در آن جا باقى مانده است.
اما «شريف حسين»، با همت و سعى و كوششى بى نظير امارت بر مكّه را آغاز نمود و ابتدا تمامى قبايل عربى كه قصد شورش به دولت را داشتند سركوب كرد كه در اين راستا گاه گروهى از سربازان را به فرماندهى يكى از فرزندانش به سوى اين جبههها مىفرستاد ودر همان حال گروهى ديگر از سربازان را به سركردگى فرزند ديگرش به سوى جبههاى ديگر گسيل مىداشت و بدين ترتيب امنيّت را بر سرتاسر حجاز حكمفرما نمود.
ديگر از كارهاى پسنديده او اين بود كه دستمزد كرايه شتران از مكّه به مدينه و سپس تا «ينبع» را به بيست و چهار ريال مجيدى رساند زيرا پس از آنكه اين مبلغ به بيش از هفتاد ريال در دوران پيش برسد از طرف او به چنين مبلغى رسيد. بطور كلى به همراه حكومتش، عدل، قضاوت، داورى قاطع و رفتارى مهربانانه به ارمغان آورد كه خداوند بوسيله او به دولت و ملت سود فراوان رسانيد و جايگزينى مناسب بود از خانواده شريف نبوى كه خداوند بحقّ جدّش او را محفوظ و مؤيد نگاه دارد. اينجانب در طول مدتيكه
حضرت خديو در مكّه اقامت داشتند، با او از نزديك برخورد داشتم و او را فردى مهربان، كريم و داراى صفات برجسته يافتم. او در برخورد با مردم، رويى گشاده داشت و ادب سرتاپاى وجودش را دربرگرفته بود.
در ابتداى سال 1329 هجرى، شريف و همراهان او براى كمك و يارى دولت عليّه (عثمانى) در جنگ با «ادريسى» به سوى «عسير» به حركت درآمدند. كه اميدواريم درگاه، ذات بارى تعالى اصلاح ذات البين را به دست او قرار دهد و از خونريزى ميان مسلمانان جلوگيرى نمايد، كه اين مىتواند بهترين سرافرازى و اعتبار براى او در دو جهان باشد.
«جدول نام اشخاصى كه از زمان فتح مكّه تا كنون بر مكّه امارت كردهاند»
اين جدول برگرفته از «سالنامه حجازيه» است كه در سال 1306 هجرى در مكّه به چاپ رسيد.
نام ت ا
عتاببن اسيد 08
محرزبن حارثه 13
قنفذ بن عمير بن جدعان
نافع بن حارث خزاعى
خالدبن عاص بن هشام بن مغيره
احمد بن خالد
طارق بن مرتفع
حارث بن نوفل قرشى
على بن عدّى بن ربيعه 24
حارث بن نوفل قرشى
عبداللَّه بن خالد بن أسيد
خالد بن عاص بن هشام
عبداللَّه بن عامر حضرمى
نافع بن حارث خزاعى
ابوقتاده انصارى 36
قثم بن عباس
نام ت ا
عتبة بن ابوسفيان 39
مروان بن حكم
سعيد بن عاص
عمربن سعيد معروف به أشدق
خالد بن عاص مخزومى
عبداللَّه بن خالد بن أسيد
عمروبن سعيد أشدق 61
وليدبن عتبة بن ابوسفيان
عثمان بن محمد بن ابو سفيان
حارث بن خالد مخزومى
عبدالرحمن بن زيد بن خطاب
يحيى بن حكم 64
عبداللَّهبن زبيربنعوام (خلافت مكّه
را از سال 64- 73 به دست داشت.) 64
حجاج بن يوسف ثقفى 73
مسلمة بن عبدالملك بن مروان 75
نام ت ا
حارث بن خالد مخزومى
خالدبن عبداللَّه قسرى
نافع بن علقمه كنانى
يحيى بن حكم بن أبوالعاص
عمر بن عبدالعزيز بن مروان 87
خالد بن عبداللَّه قسرى
طلحة بن داود 97
عبدالعزيز بن عبداللَّه بن خالد بن
اسيد محمدبن طلحة بن عبداللَّه بن
عبدالرحمن عروة بن عياض
عبداللَّه بن قيس بن مخرمة
عثمان بن عبيداللَّه بن عبداللَّه
بن سراقة
عبدالعزيز بن عبداللَّه بن خالد 101
عبدالرحمن بن ضحاك بن قيس 101
عبدالواحد بن عبداللَّه
ابراهيمبنهشام بناسماعيلمخزومى
محمدبن هشام بناسماعيلمخزومى
نافع بن عبداللَّه كنانى
يوسف بن محمد ثقفى 125
عبدالعزيز بن عمر بن عبدالعزيز 126
عبدالواحد بنسليمان بنعبدالملك
ابوحمزه خارجى
عبدالملك بنمحمد بنعطيه سعدى
مروان بن محمد بن وليد
وليد بن عروه سعدى
محمدبن عبدالملك بن مروان
نام ت ا
داود بن على بن عبداللَّه بن عباس 132
عمربن عبدالحميد بن عبدالرحمن
عباس بن عبداللَّه بن معبد 136
زياد بن عبداللَّه حارثى
هيثم بن معاوية عتكى خراسانى
سرى بن عبداللَّه بن حرث 143
محمد الحسن بن معاويه 145
سرى بن عبداللَّه
عبدالصمدبن على بن عبداللَّه
محمد بن ابراهيم الامام 147
ابراهيم بن يحيى بن محمد بن على 158
جعفر بن سليمان بن على بن عبداللَّه
عبيداللَّه بن قثم بن العباس 166
حسين بن على
احمدبن اسماعيل 169
حماد بربرى
سليمان بن جعفر
فضل بن العباس بن محمد بن على 187
محمد بن عبداللَّه بن سعيد بن مغيره
عباس بن موسى
عباس بن محمد الامام
عبداللَّه بن قثم
على بن موسى
موسى بن عيسى بن محمد بن على
داود بن عيسى بن موسى بن على 191
حسين بن الحسن بن على الاصغر
على بن محمد بن جعفرالصادق
نام ت ا
عيسى بن يزيد جلودى
هارون بن مسيب 202
حمدون بن على
يزيدبن حنظله
ابراهيم بن موسى الكاظم 203
عبيداللَّه بن الحسن بن عبداللَّه
صالح بن العباس بن محمد
سليمان بن عبداللَّه بن سليمان بن على
محمدبن سليمان المذكور
حسن بن سهل
عبيداللَّه بن عبداللَّه بن الحسن
صالح بن العباس بن محمد 218
اشاس چركسى
محمدبن داود بن عيسى
على بن عيسى بن جعفر 232
عبداللَّه بن محمد بن داود 239
محمد بن سليمان بن عبداللَّه
محمد بن المنتصر
ايتاح تركى
عبدالصمد بن موسى 247
جعفربن فضل
اسماعيل بن يوسف
عباس بن مستعين 252
محمدبن طاهر بن الحسين
عيسى بن أحمدبن منصور
محمدبن احمدبن عيسى
على بن الحسن هاشمى
نام ت ا
موفق طلحة بن متوكل 256
ابراهيم بن محمد بن اسماعيل عباسى
ابومغيره محمد بن احمدبن عيسى
ابوعيسى بن محمد
فضل بن عباس بن حسن
هارون بن محمد بن اسحق
احمدبن طولون
محمدبن أبى الساج
عج بن محلب 279
ابن مهلب
مؤنس خادم
ابن محارب 301
حافظ أبوالفضل
ابوطاهر قرمطى
قاضى شريف ابوجعفر محمد
عيسى بن ابوجعفر
ابوالفتوح حسين بن جعفر
حسن بن جعفر 385
ابوالطيب بن داوود
شريف محمد بن حسن بن جعفر 430
شريف محمدبن جعفر بن محمد 455
شريف قاسم بن محمد 484
شريف فليته بن قاسم 518
شريف هاشم بن فليته 527
شريف قاسم ملقب به «عمدةالدين» 549
شريف عيسى ملقب به «قطبالدين» 557
شريف مالك بن فليته 570
نام ت ا
شريف قاسم
شريف قطبالدين عيسى
شريف داودبن عيسى 570
شريف مكثربن عيسى 571
شريف قاسمبن مهنا
شريف مكثربن عيسى 587
شريف قاسم بن مهنا
شريف بكربن عيسى
شريف محمدبن مكثر
شريف قتادة بن ادريس 597
عبداللَّه بن محمدثائر بن موسى
مثنى بن حسن
شريف حسن بن قتاده 617
نورالدين على بن عمر بن رسول 619
صارمالدين ياقوت بن مسعود 626
طغتكين تركى و راجح بن قتاده كه اين دو چندين بار امارت را از 630
يكديگر گرفتند. 652
شريف حسن بن على بن قتاده
شريف جمازبن حسن بن قتاده 652
شريف راجح بن قتاده 652
شريف غانم بن راجح بن قتاده 652
شريف ابونمى على بن قتاده
شريف جمازبن شيحة حسينى 688
شريف ابونمى على بن قتاده
حميضه ورميثة ايندو چندينبارامارت 701
را با هم و نيز تنهايى به دست گرفتند.
عطيفه و ابوالغيث
نام ت ا
ثقبه و عجلان فرزندان رميثه اين دو 740
چندين بار به امارت رسيدند
شريف سندبن رميثه ومحمد بنعطيفه 764
شريف احمد بن عجلان 765
شريف عنان بن مغامس
شريف عنان و احمد و عقيل
شريف على بن عجلان 789
شريف محمد بن عجلان 797
شريف حسن بن عجلان 809
شريف رميثه بن محمدبن عجلان 818
شريف حسن بن عجلان 821
شريف بركات بن حسن 821
شريف على بن عنان بن مغامس 827
شريف حسن بن عجلان 828
شريف على بن حسن بن عجلان 845
شريف ابوالقاسم بن الحسن 847
شريف بركات بن الحسن بن عجلان 851
شريف محمد بن بركات 859
شريف بركات بن محمد و برادرش
شريف هزاع بن محمد بن بركات
شريف احمد بن محمد بن بركات
شريف بركات بن محمد
شريف حميضه بن محمد
شريف بركات بن محمد و برادرش 910
شريف بركات بههمراه فرزندشمحمد
شريف بركات بنمحمد ودو فرزندش
شريف ابونمى بن محمد بن بركات 931
شريف حسن بن ابىنمى 1003
نام ت ا
شريف ابوطالب بن حسن 1010
شريف ادريس بن حسن 1012
شريف محسن برادرزاده إدريس 1034
شريف احمد بن عبدالمطلب 1037
شريف مسعود بن ادريس 1039
شريف عبداللَّه بن حسن 1040
شريف محمد بن عبداللَّه به همراه زيد 1041
شريف نامى بن عبدالمطلب 1041
شريف زيد بن محسن 1042
شريف سعد بن زيد 1077
شريف بركات بن محمد 1083
شريف سعيد بن بركات 1094
شريف احمد بن زيد 1095
شريف سعيد بن سعد بن زيد 1099
شريف احمد بن غالب 1099
شريف محسن بن حسين 1101
شريف سعيد بن سعد 1103
شريف عبدالمحسن بن احمد 1113
شريف سعد بن زيد 1113
شريف عبدالكريم بن محمد 1113
شريف سعيد بن سعد 1116
شريف عبداللَّه بن سعيد 1129
شريف يحيى بن بركات 1130
شريف مبارك بن احمد 1132
شريف عبداللَّه بن سعيد 1136
شريف محمد بن عبداللَّه 1143
شريف مسعود بن سعيد 1145
شريف محمد بن عبداللَّه 1145
شريف مسعود بن سعيد 1146
نام ت ا
شريف مساعد بن سعيد 1165
شريف جعفربن سعيد 1172
شريف مساعد بن سعيد 1173
شريف عبداللَّه بن سعيد 1184
شريف احمد بن سعيد 1184
شريف عبداللَّه بن حسن 1184
شريف احمد بن سعيد 1184
شريف سرور بن مساعد 1186
شريف عبدالمعين بن مساعد 1202
شريف غالب بن مساعد 1202
شريف يحيى بن سرور 1228
شريف محمد بن عبدالمعين 1242
شريف عبدالمطلب بن غالب 1267
شريف محمد بن عبدالمعين 1272
شريف عبداللَّه پاشا فرزند 1274
محمدبن عون
شريف حسين پاشا 1294
شريف عبدالمطلب بن غالب 1297
شريف عون الرفيق فرزند محمد 1299
ابن عون
شريف على پاشا فرزند عبداللَّه 1323
شريف عبدالاله پاشا فرزند محمد 1327
ابن عون
شريف حسين پاشا ابن على فرزند
محمد بن عون 1327
نام برخى از افراد ياد شده در جدول با آنچه در كتاب مرآة الحرمين و ديگر تواريخ آمده است تفاوت دارد.
در سال 1142 هجرى مردى از اعراب باديه «نجد» ظهور نمود كه نام وى «محمدبن عبدالوهاب» بود. او كه در مكّه نزد برخى از علما و بزرگان علومى را آموخته بود، بدعتى را در دين اسلام بوجود آورد و به تبليغ آن پرداخت.
نظريات او شديدتر از اعتقادات «احمدبن حنبل» بود و گاه در برخى موارد غلوّ فراوانى داشت. او در ميان قبايل و تجمع هاى عرب حركت كرد و عقيده خود را بر آنان عرضه مىنمود بطوريكه جمع فراوانى بدو پيوستند و همچنان پيروان او رو به افزايش نهادند تا آنجا كه براى خود قدرتى بوجود آوردند و مردمان باديه از او بيم داشتند.
هنگاميكه ماههاى حج نزديك گرديد، «عبدالوهاب» بيست نفر از پيروان خويش را به سوى شريفِ مكّه «مسعودبن سعيدبن زيد» فرستاده. و مذهب خود را بر او عرضه نمود.
همچنين از او درخواست نمود كه به حج مشرف گردد. ليكن شريف با آنان از در مخالفت پيش آمد و به دستور وى همگى دستگير و به زندان افكنده شدند. شخصى از ميان آنان گريخت و خود را به «درعيّه» مركز وهابى ها رسانيد و آنها را از جريان مطّلع گردانيد. پس از آن تا سال 1205 هجرى اين گروه در ممنوعيت حج به سر مىبردند. در همين سال شريف «غالب» امير مكّه بود كه از او درخواست حج نمودند ليكن موافقت نكرد و در نتيجه با او درگير جنگ گرديدند و با اينكه «محمدبن عبدالوهاب» در سال 1207 هجرى درگذشت همچنان پيروان او تا سال 1213 هجرى به جنگ و درگيرى ادامه دادند كه در اين مدت زمان در حدود پانزده جنگ ميان آنان رخ داد كه در تمامى اين جنگها وهابيان با شكست روبه رو گرديدند، ليكن در آخرين جنگ كه به «غزوةالخرمه» معروف شد پيروزى آشكارى نصيب آنان گرديد.
در اين سال پيمان صلحى ميان شريف «غالب» و «عبدالعزيزبن محمدبن سعود» امير درعيه صورت پذيرفت، نامبرده به كمك وهّابيان بپا خواست و در نظر داشت كه
بدينوسيله سرزمين تحت نفوذ خويش را گسترش دهد و در اين زمينه نيز آنچنان پيشرفت نمود كه حتى نزديك بود تمام اطراف جزيرةالعرب را به زير نفوذ درآورد؛ در اين پيمان صلح حدود منطقه تسلط هر يك از طرفين معيّن گرديد و نيز شريف با حج وهّابيان در سال 1214 هجرى موافقت نمود.
بنابراين «سعودبن عبدالعزيز» به همراه پيروان فراوان خود حج گزاردند؛ همچنين نامبرده در سال 1215 نيز با انبوهى از ياران خويش به مكّه آمد و حج گزارد. بعد از اين حج ميان او و اعراب شريف اختلافى پيش آمد كه منجر به جنگ ميان آنان گرديد، اين درگيريها به حدود سيزده جنگ ميان طرفين منجر گرديد كه در آخرين جنگ كه سال 1217 هجرى بوقوع پيوست، «ابن سعود» بر طائف غلبه كرد و آن جا را به چنگ آورد.
همچنين در اين سال پس از متفرّق شدن حاجيان شريف «غالب» ترسيد و به همراه والى «شريف پاشا» به جدّه گريختند؛ همچنين در اين هنگام مردمان مكّه نيز از بيم وهابيان استقرار نداشتند.
شريف «عبدالمعين بن مساعد» سپس نامهاى به سعود نوشت و در آن نامه امانِ همسايگان بيت اللَّه الحرام را از او درخواست كرد و ضمن تأكيد از پيروى او خود را عامل او بر مكّه قلمداد نمود. وى آن نامه را به همراه بزرگانى از علما و اشراف مكّه براى او فرستاد. فرستادگان شريف در «وادى السيل» (واقع در دو منزلى مكه) با سعود ملاقات كردند و در اطاعت و پيروى از مذهبش با او پيمان بستند. سعود نيز بر ورقه اى كوچك امان نامهاى را براى آنان اين چنين نوشت:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم من سعود بن عبدالعزيز إلى كافة أهل مكّه والعلما و الأغوات و قاضى السلطان، السّلام على من اتّبع الهدى أمّا بعد فأنتم جيران اللَّه و سكّان حرمه آمنون بأمنه، إنّما ندعوكم لدين اللَّه ورسوله. يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (1)فأنتم فى وجه اللَّه و وجه أمير المسلمين سعود بن عبدالعزيز
1) آل عمران، 64
وأميركم عبدالمعين بن مساعد فاسمعوا له وأطيعوا ما أطاع اللَّه و رسوله والسلام». (1)
شما در پيشگاه خداى خود و امير مسلمانان مسعودبن عبدالعزيز و امير خود عبدالمعين بن مساعد هستيد، پس دستورات او را قبول كرده و از آنچه كه خدا و رسول او فرمان داده اطاعت نماييد. والسلام.
سعود اين امان نامه را در روز جمعه هفتم محرم سال 1218 هجرى به مكّه فرستاد و مفتى مالكيان بر بالاى منبر رفت و متن آنرا براى همه قرائت نمود؛ سپس مردمان مكّه نيز از او اطاعت نمودند.
در روز بعد «سعود» در حالى كه لباس احرام به تن كرده بود به مكّه وارد شد و طواف و سعى را به جاى آورده و در حدود يكصد شتر را قربانى نمود. سپس به سوى باغ شريف كه در محل «محصب» واقع شده بود رفت. روز بعد مجددا به مسجدالحرام آمد و بر بالاترين نقطه صفا ايستاد و خطبه اى را در ميان مردم ايراد نمود كه پس از آن مردمان مكّه مجدداً با او بيعت نمودند. سپس در روز بعد نامبرده فرمان داد كه تمامى گنبدهاى موجود در «معلى» را كه گنبد حضرت خديجه عليها السلام نيز از آن جمله بود ويران گردد.
سپس گنبد جايگاه تولد پيامبر صلى الله عليه و آله و جايگاه تولد ابوبكر و حضرت على عليه السلام (2)را نيز منهدم نمود همچنين دستور داد كه مؤذنها پس از اذان دعا نكنند و از تكرار نماز جماعت در مسجدالحرام جلوگيرى به عمل آورد و از اين پس نماز صبح به امامت شافعى، ظهر مالكى، عصر حنبلى و مغرب حنفى، اقامه شود و نماز عشا را همگى با هم به جماعت بپا دارند. «سعود» پس از چهارده روز اقامت در مكه، با سربازان همراه خود به سوى جدّه حركت كرد و در اين سفر قصد دستگيرى شريف «غالب» را داشت.
1) ترجمه نامه سعود: «بنام پروردگار بخشاينده مهربان، از سعود بن عبدالعزيز به تمامى مردمان مكه، علما، خواجه ها و قاضى سلطان، سلام بر آنانيكه به راه راست روى آورده اند. اما بعد شما همسايگان پروردگار و ساكنين حرم امن او ايمن به امن او هستيد ما شما را به دين خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله او دعوت مىكنيم اى اهل كتاب بياييد در يك كلمه كه در بين ما و شما قرار دارد. جمع گرديم و آن كلمه اين است كه: به غير از خدا، براى خود ارباب قرار ندهد، پس اگر پيروى كرديد بگوييد شهادت مىدهيم كه ما مسلمان هستيم.
2) به گفته تاريخ و اعتقاد ما شيعيان حضرت على عليه السلام در درون كعبه متولد گرديدند. «مترجم»
او شريف را چندين روز محاصره كرد ليكن به علت استحكام حصار مدافعين و نيروهاى مدافع وى نتوانست كارى از پيش برد بنابراين جدّه را به سوى شرق ترك نمود.
پس از آن شريف «غالب» در پايان ماه ربيعالاول به سوى مكّه حركت كرد و پيروزمندانه و بدون آنكه مخالفتى از سوى شريف «عبدالمعين» صورت گيرد، وارد مكّه گرديد.
بزرگان و رؤساى قبايل همگى رو به سوى او آوردند و با او هم پيمان گرديدند و جنگ ميان آنان و وهابيان تا ماه ذى القعده سال 1220 هجرى ادامه يافت. در اين هنگام پيمان صلحى ميان او و وهّابيان صورت گرفت كه بر طبق آن، وهّابيان تنها براى اداى مناسك حج مىتوانند به مكّه وارد شوند و سپس به ديار خويش بازگردند. در اين ميان شريف «غالب» از بيم وهّابيان همواره خود را به آنان نزديك مىكرد و به اعتقاد و مذهب آنان تظاهر مىنمود بطوريكه گاه دستور مىداد تا باقى مانده گنبدهاى مزارهاى صالحان در مكّه و جدّه را ويران نمايند.
و ديگر آنكه به مؤذنها دستور مىداد كه اذان را بدون سلام و دعا ندا دهند و موارد ديگرى از اعمال وهّابيان را نيز انجام مىداد. در سال 1221 هجرى «سعود» محمل مصرى را در مكّه به آتش كشيد و براى محمل شامى نيز شروطى قرار داد اين محمل كه در آن هنگام حامل هديه هايى بود كه وى آنها را قبول نكرد و بدون انجام مناسك حج به ديار خويش باز گشتند. بنابراين از آن پس سفر اين دو محمل به مكّه قطع گرديد و در اين سال بود كه «سعود» تمامى جواهرات گران سنگى را كه در حجره شريف نبوى در مدينه منوره قرار داشت به تصرف خويش درآورد.
همچنين قاضى مكّه و مدينه را- كه از سوى دولت عليّه (عثمانى) تعيين گرديده بودند- اخراج نمود. و در پايان حرمين شريفين را زير نفوذ مطلق و استبدادى خود درآورد.
هنگاميكه سلطان محمود (عثمانى) از اين جريان آگاه گرديد دستور داد «محمدعلى پاشا» سربازان خود را براى جنگ با وهّابيان مهيّا كند. ليكن نتوانست در آغاز كار اين فرمان را به مرحله اجرا درآورد. زيرا پس از به قدرت رسيدن وى در مصر به سال 1220 هجرى شب و روز خود را در منظم كردن امور داخلى و بودجه و تقويت نيروى
نظامى آن صرف نموده بود. هنگاميكه فرمان خليفه مجدداً صادر گرديد ارتشى را به فرماندهى فرزندش «طوسون پاشا» مجهّز كرد و به سوى «ينبع» فرستاد؛ اين لشكركشى در رمضان سال 1226 هجرى اتفاق افتاد در اين حمله پس از تصرف «ينبع» بدون هيچگونه مشكلى تا «صفراء» و حتّى بعد از آن پيش رفتند. در اين مكان درگيرى ميان آنان و «عثمان مضايفى»- حاكم طايف كه از سوى «سعود» تعيين گرديده بود- درگرفت.
او كه جمع بى شمارى از وهّابيان را همراه داشت ارتش مصر را شكست داد و جمعِ آنان از هم پاشيد، آنچنانكه «طوسون» به «قصير» رفت و در آنجا به انتظار دستور پدر باقى ماند.
در محرم سال 1227 هجرى «محمدعلى» سپاه ديگرى را آماده كرد و از راه دريا به سوى «ينبع» فرستاد و به «طوسون پاشا» نيز دستور داد كه به سوى آنها برود و آنان را رهبرى نمايد. در ماه صفر سپاه ديگرى را آماده كرد و به فرماندهى «صالح آغا سلحدار» از راه خشكى به اين ديار فرستاد. از آن پس همچنان سربازان و ذخاير جنگى خود را از راه خشكى و دريا به «ينبع» مىفرستاد و در آن جا نيروى عظيمى به وجود آورد. در اين هنگام «طوسون» نيز با شريف مكاتبه داشت و در مسايل مختلف نظر او را خواستار مىشد و راهنماييهاى او را عملى مىساخت. همچنين يكى از اقدامات وى اين بود كه به سوى بزرگان «حرب» پيك فرستاد و به هنگام ورود آنها استقبال گرمى از آنان بعمل آورد و اموال و خلعتهاى فراوانى در اختيار آنان قرار داد و سپس همگى در خدمت او حركت كردند و در ماه ذىالقعده به مدينه منوره وارد گشتند و كليه وهّابيان را از آن شهر اخراج نمودند. گروهى ديگر از لشكريانى كه در «ينبع» حضور داشتند از راه دريا رو به سوى «جدّه» نهادند و بدون هيچگونه مزاحمتى بدان شهر وارد گرديدند. هنگاميكه سربازان وهّابى از اين پيروزى اطلاع يافتند مكّه را ترك كرده و قلعهها را خالى نمودند.
سپس گروهى از سربازان مصرى، از جدّه به مكّه عزيمت كردند و به هنگام ورود به آن شهر با احترام و تكريم فراوان از سوى «شريف غالب» مورد استقبال قرار گرفتند. آنان نيز پس از ورود كليه قلعه ها را به تصرف خويش درآوردند و هنگاميكه اين خبر به گوش سربازان وهّابى مستقر در طائف رسيد همگى آنجا را به سوى «درعيه» ترك گفتند. از آن
پس خبر پيروزى سربازان مصرى بر مدينه منوّره «جدّه» و «مكه» به مصر رسيد و به فرمان «محمدعلى پاشا» قاهره به مدت پنج روز آذين گرديده و سپس پيكى را به سوى خليفه فرستاد و او را از اين فتح پيروزمندانه آگاه نمود، در اين روز آستانه، چهره ديگرى به خود گرفته بود.
در ماه ربيع الثانى سال 1228 هجرى «سعود» در «درعيه» درگذشت. و فرزندش «عبداللَّه» جانشين وى گرديد. «محمدعلى پاشا» در چهاردهم شوال همان سال از مصر به سوى حجاز عزيمت نمود و در پايان سفرش به جدّه وارد شد و از سوى «شريف غالب» كه براى استقبال از او به اين شهر آمده بود مورد احترام قرار گرفت.
چند روزى از اقامت «محمدعلى» در جدّه نگذشته بود كه گروهى از سوى «ابن سعود» به نزد وى آمدند و از او تقاضاى صلح نمودند. محمد على تقاضاى آنان را قبول كرد مشروط بر آنكه تمامى هزينه هاى خرج شده از آغاز جنگها تا كنون را بپردازند و خود شخصاً براى امضاى صلح حاضر شود. روز بعد لشكريان محمدعلى در برابر اين گروه نظم و قدرت خويش را به نمايش گذاردند آنچنانكه حركات و نظم لشكريان، گروه وهّابى را به ترس و بيم انداخت؛ سپس محمدعلى در حالى كه «شريف غالب» نيز در ركاب او بود به سوى مكّه حركت كرد و به خانه «قرطبى» وارد گرديد. «طوسون پاشا» در خانه «سقاف» واقع در «شاميه» مستقر شد. «محمدعلى» و شريف «غالب» نيز در اين حال هر يك از ديگرى بيم و واهمه داشتند، چون محمدعلى در نظر داشت كه زمينه را تنها براى خود خالى نمايد. بنابراين فرمان داد كه فرزندش «طوسون پاشا»، شريف «غالب» و فرزندانش را دستگير نمايد. اين دستگيرى در اواخر ذىالقعده سال 1228 هجرى صورت پذيرفت. سپس شريف و فرزندانش را ابتدا به مصر و از آن جا به «سلانيك» (1)تبعيد نمود و شريف «يحيى بن سرور» از سوى محمدعلى جايگزين وى گرديد.
محمدعلى همچنان در مكّه اقامت داشت و به نظم و ترتيب آن شهر همت گماشت و قبايلى را كه از او سرپيچى مىكردند و پيمان او را نقض كرده بودند بوسيله سربازان خود سركوب كرد و همه را به اطاعت خويش درآورد. پس از انجام فريضه حج در
1) سلانيك شهرى در يونان كه در آن هنگام در زير نفوذ دولت عثمانيان قرار داشته است. «مترجم»
سال 1229 هجرى، ميان او و وهّابيان همزمان با آغاز سال 1230 هجرى جنگى رخ داد كه در نتيجه آن جنگ محمدعلى بر «تربه»، «رينه»، «بيشه» و «عسير» دست يافت. او همواره بر هر قسمتى كه دست مىيافت پس از تنظيم كارها و امور آن شخصى را به عنوان امير براى آن مكان تعيين مىنمود و همچنان از منطقهاى به سوى منطقهاى ديگر در جزيرةالعرب حركت مىكرد تا اينكه در ماه جمادى الاول به مكّه بازگشت. وى پس از آنكه حقوق و مستمرى ويژه اى را براى تعداد فراوانى از اشراف و ديگران- كه مصلحت عمومى اقتضاء مىنمود- قرار داد؛ اين مستمرى نيز همچنان براى فرزندان آن افراد پرداخت مىگردد. وى پس از تعيين «حسين پاشا الارناء وطى» بعنوان والى مكّه و تعيين فرزندش «طوسون پاشا» بعنوان فرمانده كلّ نيروهاى نظامى حجاز، به سوى مصر بازگرديد.
در ماه شعبان اين سال، «طوسون پاشا» قرارداد صلحى با «عبداللَّه بن سعود» امضا نمود كه بر پايه اين قرارداد وهّابيون دست از جنگ و خونريزى كشيدند و حكومت آنان بر حجاز را پذيرفتند. بر اين اساس «ابن سعود» هيأتى از بزرگان قوم خويش را به سوى «طوسون» فرستاد و با او بر عهد و پيمان تأكيد نمود.
سپس طوسون، فرستادگان «ابن سعود» را به مصر نزد پدرش فرستاد بااين كه اين صلح در نظر او پايدار نمىنمود. «طوسون پاشا» در ماه ذى القعده در حجاز باقى مانده و سپس به دستور پدر در ماه ذىالحجه به مصر بازگشت؛ هنگام ورود او، شهر بسيار آذين گرديده بود، چون در هنگام غيبت او از مصر، فرزندش «عباس پاشاى اول» نيز بدنيا آمده بود. طوسون پاشا همچنان در مصر باقى ماند تا اينكه در سال 1231 هجرى در سن بيست سالگى به بيمارى طاعون درگذشت.
محمدعلى در محرم سال 1232 هجرى فرزندش «ابراهيم پاشا» را براى محو و نابود كردن اثر وهّابيون، به حجاز فرستاد. وى همراه لشكر انبوهى به مكّه حركت كرد و از آن جا به سوى «درعيه» عزيمت نمود، هنگاميكه به مكانى بنام «مرنان» رسيد، ميان او و وهّابيان جنگ سختى درگرفت كه به پيروزى او پايان پذيرفت.
پس از آن بر شهر «شقراء» نيز دست يافت سپس به سوى «درعيه» به حركت درآمد
كه «عبداللَّه بن سعود» را در آنجا در محاصره قرار داد و در ذىالقعده سال 1233 هجرى پس از جنگ سختى بر وى دست يافت و «عبداللَّه بن سعود» امير وهّابيان را به همراه تعداد بسيارى از فرزندان و خانواده و اطرافيانش دستگير نمود؛ پس از آنكه شهر آنان را به ويرانى كشانيده بود همگى را به سوى مصر حركت داد. هنگاميكه خبر اين پيروزى به محمدعلى رسيد دستور داد قاهره را آذين كردند و نيز فرمان داد توپخانهها هزار توپ شليك نمايند. كاروان «ابن سعود» و همراهان او در آغاز ماه محرم سال 1234 هجرى به قاهره وارد شدند. ابن مسعود را در كاروانى عظيم وارد شهر كردند و محمدعلى نيز در روز دوّم، وى را با احترام در كاخ «شبرا» به حضور پذيرفت.
ابن سعودِ وهّابى در اين هنگام صندوق كوچكى را كه باقيمانده جواهرات در آن بود و پدرش از حجره شريف نبوى، به يغما برده بود، همراه سه جلد قرآن نفيس كه با جواهرات گران سنگى تزيين گرديده بود و نيز سيصد قطعه بزرگ لؤلؤ و قطعهاى بزرگ از زمرّد را به محمدعلى تقديم نمود. پس از آن «عبداللَّه بن مسعود» به آستانه (استانبول) منتقل گرديد و در آنجا بر دروازه «باب همايون» به دار آويخته شد. در اين سال «ابراهيم پاشا» حج بجاى آورد و به مصر بازگشت و هنگام مراجعت او هفت روز تمامى مردم شهر در جشن و چراغانى و آذين به سر بردند. بنابراين از آن پس سرزمين حجاز از شمال تا جنوب آن به زير فرمان «محمدعلى» درآمد.
پس از اين آل سعود تصميم گرفتند كه «نجد» را به تصرف خود درآورده و بعد از ويرانى مركز حكومتشان بدست «ابراهيم پاشا»، اين مكان را مركزى براى حكومت خود قرار دهند؛ در اين هنگام بزرگ آنان، «فيصل بن تركى» عموزاده «عبداللَّه بن مسعود» بود؛ هنگاميكه قدرتى به دست آوردند، محمدعلى از آنان بيمناك شد و در سال 1253 هجرى «خورشيد پاشا» را به سوى آنان فرستاد. او پس از جنگهاى متعدّدى كه با وهّابيان داشت، سرانجام بر «درعيه» دست يافت و در سال 1254 هجرى، فيصل را به همراه تعداد بسيارى از آل سعود دستگير نموده و به سوى مصر گسيل داشت. پس از او امارت به دست «خالدبن سعود» رسيد، ليكن «عبداللَّه بن ثنيان» بر او خروج كرد و امارت را از دست وى خارج نمود. اين مطلب به اطلاع فيصل رسيد در حالى كه در قلعه مصر زندانى
بود. او كه با «عباس پاشاى اول» دوستى داشت نزد وى از غلبه «ابن ثنيان» شكايت كرد و به او وعده داد كه اگر او را از زندان آزاد كند و حكومت از آنِ وى شود از او و محمدعلى حمايت نمايد «عباس پاشا» نيز به او كمك كرد و او را متوارى ساخت. فيصل در ميان راه بر «ابن رشيد» امير «شمّر» وارد گرديد. نامبرده از او احترام كرد و تعدادى از افراد خويش را به همراه او به سوى «ابن ثنيان» فرستاد. همچنين در اين ميان قوم او از آمدنش خبر يافتند پس تعداد بسيارى به سوى او آمدند و همگى در ركاب او به «قصيم» روى آورده و آنجا را به محاصره خود درآوردند. سپس «ابن ثنيان» را اسير نموده و به زندان انداختند كه همچنان در زندان باقى بود تا اينكه درگذشت. در سال 1258 هجرى فيصل بر «نجد» مسلط شد و بر آن جا حاكم گرديد و سرانجام در سال 1282 هجرى درگذشت.
نامبرده داراى چهار فرزند ذكور بود به نامهاى (عبداللَّه، سعود، محمد و عبدالرحمن).
پس از او «عبداللَّه بن فيصل» امارت را به دست گرفت ليكن ميان او و برادرش سعود كه به «بحرين» گريخته بود، اختلاف پيش آمد و امير بحرين به او كمك كرد تا وى در آغاز به قبايل عجمان پيوست سپس به نجد آمد و در آنجا با مردان برادرش «عبداللَّه» برخورد نمود كه برادرش «محمدبن فيصل» سركرده آنان بود و جنگ سختى ميان آنان درگرفت كه در نتيجه آن تعداد فراوانى از دو گروه كشته شدند و در پايان «سعودبن فيصل» پيروز شد. عبداللَّه برادرش به ميان اعراب گريخت و پس از جمع آورى تعداد افراد بسيارى مجدداً به برادرش مسعود حمله نمود كه باز هم مسعود پيروز گرديد.
عبداللَّه به سوى اطراف نجد رفت و در ميان قبايل گشت مىزد و دست نياز به آنان دراز مىنمود ليكن در اين كار موفقيّتى به دست نياورد. پس از آن پايه هاى امارت «سعود» مستحكم گرديد و ظلم و ستم را آغاز نمود. ليكن اين مدّت چندان به درازا نكشيد زيرا قبايل نجد عليه او قيام كردند و روزهاى او را به سياهى كشاندند تا اينكه سرانجام به مرگ طبيعى درگذشت. پس از او دو فرزندش «محمد و عبدالعزيز» امارت را به دست گرفتند.
در اين هنگام «عبداللَّه بن فيصل» نيروهايى را جمع آورى كرد و به سوى «رياض»
پايتخت اين امارت حركت كرد كه بر آن غلبه يافت. محمد و عبدالعزيز به شهر «خرج» كه در نزديكى رياض واقع شده است گريختند و ميان آنان و عمويشان درگيريهايى صورت گرفت كه در پايان با آرامش ميان دو طرف خاتمه يافت. سپس مجدداً ميان آنان برخوردهايى رخ داد كه غلبه از آن «عبداللَّه» بود.
در اين ميان امارت «رشيد»- با تفرقهاى كه ميان «آل سعود» بوجود آمده بود- قدرت گرفته بطوريكه چشم به امارت نجد دوخته بود. پس بدين منظور به سوى اين منطقه آمد و با «ابن فيصل» در محلّ «حائل» جنگيد و در رياض او را محاصره نمود و پس از مدّتى بر او غلبه كرد كه سرانجام «عبداللَّه بن فيصل» را اسير نموده و با احترام به «حائل» آورد و مدّت يك سال نزد خويش نگاه داشت؛ «عبداللَّه بن فيصل» تقاضاى مراجعت به رياض را كرد كه موافقت نمود و پس از مراجعت به آن شهر درگذشت. دو برادر زاده سعود (محمد و عبدالعزيز) آن هنگام در «خرج» زندگى مىكردند. «ابن رشيد» كه از وجود آنان احساس ناراحتى مىكرد همواره در پى فرصتى بود كه آنان را از بين ببرد تا اينكه سرانجام آنان را به قتل رسانيد و بر «نجد» غلبه نمود، اما دو فرزند فيصل، محمد و عبدالرحمن، در رياض بودند و بر آن مكان امارت مىكردند، پس از مدّتى محمد درگذشت و عبدالرحمن به تنهايى امير بود. در آن هنگام سرزمين «قصيم» پس از زوال حكومت آل سعود، به صورت مستقل در دست دو امير آن: «حسن بن مهنا» و «رامل بن سليم» قرار داشت. به دنبال اختلافى كه ميان «ابن رشيد» و آنان بوجود آمد، جنگى درگرفت كه در پايان به پيروزى ابن رشيد ختم گرديد. در اين جنگ «عبدالرحمن بن فيصل» كه به كمك مردمان قصيم برخواسته بود پس از غلبه ابن رشيد و گرفتن سرزمين «قصيم» به كويت پناهنده شد كه در آن هنگام امارت آن در دست «ابن صباح» بود و به كمك او نيرويى جمع آورى كرده و به جنگ با ابن رشيد از كويت خارج گرديد. مجدداً ابن رشيد بر او غلبه نمود و از اين پس حكومت تمامى «نجد» به زير نفوذ او درآمد. در اين حال عبدالرحمن در كويت باقى ماند و از سوى دولت عثمانى حقوقى براى وى تعيين گرديد كه اين مستمرى از راه بصره همه ساله به او مىرسيد، تا اين كه پس از مدتى وفات كرد وى سه فرزند به نامهاى عبدالعزيز، محمد و مسعود را از خود باقى گذارد.
همچنين در نتيجه فتنهاى كه ميان «مبارك بن صباح» و برادرانش بوجود آمد تمامى برادران خود را به قتل رسانيد و در نتيجه فرزندانشان به همراه دايى خود «يوسف بن ابراهيم» به بصره گريختند و از آنجا دست نياز و كمك خود را به سوى دولت عثمانى دراز كردند كه به ايشان توجّهى نگرديد. پس به امير نجد «عبدالعزيز بن رشيد» روى آوردند و از او تقاضاى كمك نمودند. نامبرده به دولت عثمانى نامه نوشت و در آن ضمن ادعاى پناهندگى «ابن صباح» به انگليس و تسليم كويت به آنان، تقاضا كرده بود كه به آنها حمله نمايد. او از اين نامه قصد آن داشت كه نظر دولت عثمانى را از آنان برگرداند و آنها را بر كويت بشوراند. پس دولت عثمانى درخواست او را قبول كرد و سربازانى را به كمك او گسيل داشت كه از آن پس ميان «ابن رشيد» و ابن صباح جنگ سختى درگرفت كه به پيروزى «ابن رشيد» ختم گرديد. در اين هنگام خبر پيروزى خودش و قتل ابن صباح را (كه خبر دروغ بود) به دولت عثمانى رسانيد. و در آن نامه درخواست نمود كه كويت را به تسخير خويش درآورد. بنابراين لشكرى بدين منظور در بصره مهيا گرديد. در اين هنگام ابن صباح از دولت عثمانى تقاضا نمود كه دست از مخالفت با آنان بردارد و هر يك را به حال خويش رها سازد. دولت عثمانى به اين تقاضا توجهى نكرد و «عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن فيصل» نيز به همراه لشكريان خود در كويت قيام كرد و بر دست نشانده «ابن رشيد» در رياض حمله كرد و او را به قتل رسانيد؛ در اين هنگام رياض را زير نفوذ خويش درآورد و حصارى مستحكم بر گرد آن ساخت كه شهر را از هر نفوذى در امان نگاه مىداشت. از اين پس چندين بار ميان او و ابن رشيد جنگهايى رخ داد كه گاهى پيروزى و گاهى شكست از آنِ او بود. ليكن بعدها اغلب سرزمين «نجد» را به استثناى «حائل» و كوههاى «شمّر» كه در دست ابن رشيد بوده و تا كنون نيز باقى است، زير نفوذ خويش درآورد.
در اين جا به نظر مىرسد كه سخنى درباره خانواده «رشيد» نيز به ميان آورده و مطلب خود را به پايان بريم:
عبداللَّه بن رشيد در آغاز امير شمّر بود و داراى سه پسر به نامهاى طلال، متعب و محمد بود.
هنگاميكه نامبرده درگذشت، فرزندش «متعب» جايگزين او گرديد، ليكن بوسيله «بيدر» و «بدر» دو فرزند برادرش «طلال» كشته شد و امارت به دست آنان افتاد. پس از مدّتى اين دو بوسيله عموى خود «محمد» به قتل رسيدند و عمو امارت را تصاحب نمود؛ وى مردى عاقل و كريم بود و همراهانش نيز راه و روش او را پيروى مىكردند. زيركى او به ويژه پس از پايان جنگ وهّابيان- و اسارت «عبداللَّه بن سعود» و پراكندگى فرزندان و خانوادهاش- در ميان مردم شهرت به سزائى يافت.
بدين ترتيب قدرت «محمد بن رشيد» در اطراف «نجد» شروع به گسترش نمود، به خصوص پس از اختلافى كه ميان خانواده «فيصل بن تركى» آغاز گرديده بود كه باعث شد اين توسعه بيشتر گردد. «محمد بن رشيد» در حالى درگذشت كه فرزندى از خود به جاى نگذاشت؛ پس «عبدالعزيز» فرزند برادرش «متعب» جايگزين او گرديد، و امارت را به دست گرفت، ليكن بوسيله «سلطان» و «سعود» دو فرزند «حمود بن رشيد» كشته شد و امارت را پس از او به دست گرفتند. سپس در نتيجه اختلافى كه ميان آن دو پديد آمد، «سعود»، برادر خود «سلطان» را به قتل رسانيد و به تنهايى امارت را به دست گرفت.
«عبدالعزيز بن متعب» داراى فرزندى خردسال به نام «سعود» بود كه پس از كشته شدن پدرش همراه دايى خود «سبهان» به مدينه گريختند و مدّتى دراز را در آن جا باقى ماندند. سپس به همراهى و كمك قبايل «شمّر» سپاهى گران را تشكيل داد و در «حائل» بر «سعود بن حمود» حمله كرده و پس از كشتن او «سعود بن عبدالعزيز بن متعب» امارت «شمّر» را به دست آورد كه تا كنون نيز بر آن حكومت مىنمايد.
حرم مكى در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله در حدود مطاف كنونى قرار داشت كه اين حدود از دوران حضرت ابراهيم عليه السلام باقى بوده است. هنگامى كه بر تعداد مسلمانان افزوده گرديد، «عمر» و «عثمان» پس از خريدارى مقدارى از خانه هاى اطراف آن به حرم توسعه
دادند. سپس «عبداللَّه بن زبير» در ساخت كعبه پس از منهدم كردن قسمتهايى، بخشهايى را بدان افزود. همچنين «وليد بن عبدالملك» نيز پس از توسعه حرم، ساختمان استوار و محكمى را در آن بنا نمود. نامبرده اولين شخصى است كه ستونهاى مرمرين را در مسجدالحرام بوجود آورد و سعى و كوشش وليد نسبت به ساختمان سازيها غير قابل انكار مىباشد، اين مطلب زمانى قابل قبول است كه شخص، خود شاهد «قبةالصخرة» در قدس شريف باشد كه آثار گرانقدرى از موزائيكهاى طلا و كاشيكاريهاى زيبا را نظاره كند كه دليل اين آثار عقل را به شگفتى واداشته و فكر و انديشه را به خود مشغول مىسازد! همچنين هم اكنون آثارى نيز در ساختمان «مسجد اموى» دمشق باقى مانده است كه سانحه آتش سوزى در آن نتوانسته است آنها را از ميان بردارد؛ در اين مسجد نيز موزائيك هاى بسيار ظريفى از طلا بر در و ديوار جنوبى و غربى صحن آن ديده مىشود.
هنگاميكه «محمدالمهدى» در سال 160 هجرى حج گزارد، متوجه گرديد كه كعبه در ميانه مسجدالحرام قرار ندارد، بنابراين خانه هاى بسيارى به ويژه در سمت مقابل شرقى را خريده و به مسجد اضافه نمود. همچنين قسمتهاى ديگرى كه در مسجد قرار داشت و در اختيار ديگران بود نيز به فضاى مسجد اضافه كرد. پس از او فرزندش «هادى» جانشين وى گرديد و آنچه را كه در دوران پدر ناتمام مانده بود به پايان برد.
در آن هنگام «دارالندوه» در حرم و در برابر كعبه از سمت شمال غربى آن همچنان پابرجا بود كه خلفاء و امرا به هنگام حج خويش در صدر اسلام بدان وارد مىگشتند.
ليكن كم كم در نيمه هاى قرن سوم هجرى رو به ويرانى نهاد كه به «معتضد عباسى» وضعيت آن اطلاع داده شد و بنا به فرمان او در سال 281 هجرى ساختمان «دارالندوه» منهدم گرديد و مسجدى را- كه قبله اى به سوى كعبه نيز در آن قرار داده بودند- جايگزين آن نمود و سپس گنبد بلندى بر روى آن ساخته شد اين مكان در دورانهاى مختلف دستخوش تغييراتى گشت و در هر زمان آن را به شكلى بناكردند سپس. محل آن به عنوان جايگاه نمازِ امام حنفى اختصاص داده شد تا اينكه بوسيله «امير كلدى»، امير جدّه در سال 947 هجرى منهدم گرديد و در جاى آن مقام مربّعى را كه داراى دو طبقه بود بنا نمود:
طبقه نخستين آن ويژه نماز گزاردن امام و نمازگزاران بود و طبقه دوم آن به مؤذّنان و مبلّغان اختصاص يافت كه اين وضع تا كنون نيز ادامه دارد. (1)در سال 802 هجرى شبستان شرقى دچار آتش سوزى گرديد و به دستور ملك «ناصر فرج بن برقوق» پادشاه مصر، قسمتهاى آتش سوزى شده مجدّداً تعمير و مرمّت گرديد كه به جاى ستونهاى مرمر سوخته شده، ستونهايى از سنگ شمسيى قرار دادند. از آن پس همواره پادشاهان مصر به تعمير و مرمّت حرم پرداختند كه از آن جمله از تعمير ساختمان توسط «سلطان قايتباى» در سال 886 هجرى را مىتوان ياد نمود.
در سال 979 هجرى شبستان شرقى حرم (به علت فرسودگى) اندكى تمايل پيدا نمود كه به فرمان سلطان سليم دوم (عثمانى) تعدادى از معماران و مهندسان و صنعتگران از سرتاسر كشورهاى اسلامى براى تجديد ساختمان آن به مكه آمدند و در آغاز تمامى سقف ها و ستونها و ديوارهاى اطراف آن را منهدم كردند و آن را به صورت مربّع همانند ساختمان كنونى آن بنا كردند. سپس ستونهايى از مرمر را در ميان ستونهاى سنگى به صورت متناسبى استوار نمودند. و گنبدهايى را جايگزين سقف آن كردند كه بدينوسيله از تجمّع آب باران و بوجود آمدن رطوبت ناشى از آن جلوگيرى به عمل آورند.
همچنين با اين گونه سقف سازى از رشد جانورانى مانند موريانه و بيد كه چوبها را از بين مىبرند، جلوگيرى كردند. در هنگام ساختمان مسجدالحرام، سلطان درگذشت كه با درگذشت او ساختمان مسجد تنها در سمت شرقى و شمالى آن يعنى از «باب على» تا «بابالعمره» به پايان رسيده بود. پس از او «سلطان مراد خان» به خلافت رسيد و دستور داد تا ساختمان آن را به همان صورتى كه پدر در نظر داشت، به پايان برند؛ اين ساختمان به بهترين وضعى كه هم اكنون آن را مىبينيد ساخته شد.
پادشاهان بعد از او نيز تنها مرمّت هايى را در ساختمان اين مسجد به انجام رسانيدند. كارگران در اين توسعه ساختمان تا ارتفاع خيابان منتهى به «مسفله» پائين رفتند بطوريكه پس از آن، آب سيل ها كه موجب خرابى پايه ها و انهدام ساختمان مسجد
1) منظور تا دوران تأليف اين كتاب مىباشد. «مترجم»
مىگرديد، به سوى اين مسير سرازير شد. همچنين قسمتهاى اضافى از خانه هايى كه براى مربّع كردن حرم شريف به كار رفته بود، ساختمانهايى مانند مدرسه ها و برخى شبستانها را بنا نمود كه تهيدستانى از طلاب علوم دينى در آن مسجد زندگىكردند. اين گونه مكانها داراى اوقاف فراوانى بود ليكن با گذشت زمان اوقاف بسيارى از آنها، دستخوش تغيير گرديد، به طوريكه گاه به نوعى ديگر تغيير مىكرد و يا از دست واقف آن خارج شده و در دست قوىتر از او قرار مىگرفت كه از آن جمله مدرسه «قايتباى» را مىتوان نام برد كه تا كنون در سمت چپ وارد شونده از «بابالسلام» قرار دارد؛ اين مدرسه در ابتدا محلى براى تدريس علوم دينى بود و داراى اوقافى در مصر بود كه درآمد و عايدات آن صرف آن مىگرديد.
كم كم اين موقوفه ها ضعيف گشت به طوريكه از «دارالعلم» تغيير يافت و امرا و بزرگان حاجيانِ مصرى بدان وارد مىگرديدند. سپس اين مكان محلى براى سكونت برخى از اشراف خانواده غالب قرار گرفت كه تا كنون نيز در دست آنان قرار دارد. و همواره دو محمل «مصرى» و «شامى» را- در روزهايى كه در مكه بودند- در كنار ديوار آن در درون حرم جاى مىدادند و اطراف آنها را تعدادى نگهبان به عنوان پاسدارى از آنان احاطه مىكردند.
در سمت راست «بابالسلام» مدرسه ديگرى به نام «مدرسه سليمانيه» قرار دارد كه در آن جا همانطور كه قبلًا بيان شد و گذشت، كتابخانهاى قرار دارد.
حرم از درون به شكل مربّع (تقريبا منظم) است و در ميانه آن (كمى متمايل به سمت جنوب) كعبه مكرّمه قرار دارد. طول ضلع حرم در برابر حطيم كه در آن «بابالزيادة» قرار گرفته است، يكصد و شصت و چهار متر و طول ضلع مقابل در آن «بابالصفا» قرار دارد يكصد و شصت و شش متر است و ضلعى كه در آن «بابالسلام» قرار دارد يكصد و هشت متر و ضلع مقابل كه در آن «بابابراهيم» قرار گرفته است يكصد و نه متر مىباشد. بنابراين مساحت آن از درون هفده هزار و نهصد و دو متر مربع مىباشد كه مقدارى بيش از چهار جريب و ربع به شمار مىآيد. امّا حرم از برون تقريبا داراى طولى به مقدار يكصد و نود و دو متر و عرض يكصد و سى و دو متر مىباشد (اين مقدار
بر اساس تحقيق مرحوم «محمد صادق پاشا» اميرالحاج مصرى شمارش گرديده است).
حرم از درون به وسيله چهار شبستان در اطراف، دربرگرفته شده است كه در آنها سيصد و يازده ستون قرار دارد كه دويست و چهل و چهار عدد آنها از ستونهاى سنگ شمسيى سرخ است كه گنبدهاى اطراف مسجد نيز روى آنها قرار گرفته است. بر روى برخى از ستونهاى ياد شده سنگ نبشته هايى قرار دارد كه در آن ساخته هاى آنان از بناى مسجد يا كارهايى از قبيل باطل كردن ماليات- كه در آن سود مسلمانان قرار داشته- نوشته شده است. از ميان ستونهاى ياد شده، ستونى در نزديكى «بابالحزوره» قرار دارد كه بر آن پيمانى نقش بسته كه از سوى «اشرف شعبان» پادشاه مصر فرمانى صادر گرديده است نسبت به ابطال مالياتى كه به هنگام ورود از حاجيان دريافت مىگرديد. بيشتر اين گونه ستونها بوسيله لايهاى از گچ پوشيده شده است، زيرا برخى از امراى مكه- كه خداوند آنان را ببخشايد- هنگاميكه قصد داشتند اين گونه پيمانها را ناديده بگيرند، بر روى سنگ نوشتههاىستونهاى يادشده، لايهاى از گچ قرار مىدادند وآن رااز ديدههاپنهان مىنمودند!
حرم داراى هشت در بود كه در سمت شمالى آن: «باب الدريبة»، «باب المدرسه»، «باب المحكمه»، و «باب الزياده» (1)واقع شده است غرب، «باب القطبى» (2)، «باب الباسطيه» (3)، «باب الزماميه» و سپس «باب عمروبن العاص» (4)قرار دارد. در امتداد آن از سوى غرب، سه در قرار دارد كه نخستين آن درها «باب العمره» (5)و «باب ابراهيم» (6)است و سپس «باب الحزوره» (7)
همچنين بدان «باب الوداع» نيز گويند زيرا مردم به هنگام سفرشان از آن در خارج مىگرديدند.
مىباشد. در امتداد آن از سمت جنوب، هفت در قرار دارد:1) زيرا اين قسمت در ساختمان اخير به مسجد افزوده گرديد.
2) اين نام منسوب به قطبى صاحب «تاريخ مكه» بوده كه نامبرده داراى مدرسهاى در اين مكان بوده و خود نيز در آن اقامت داشته است.
3) زيرا در مجاورت مدرسه «عبدالباسط» قرار گرفته است.
4) پيش از اين به «باب العتيق» و يا «باب السده» ناميده مىشد.
5) زيرا از اين در به سوى عمره خارج شوند و همچنين بدان «باب بنى سهم» نيز گفته مىشود.
6) منسوب به شخص خياطى است كه در اين مكان سكونت داشته است.
7) پيش از اين بدان «باب بنى الحكم» گفته مىشد. حزوره نام بازارى در جاهليت بوده كه اين بازار در اينمكان قرار داشته و به هنگام توسعه به حرم افزوده گرديد.
نخست «باب امّ هانى» (1)و «باب العجله» (2)(كه بدان باب التكيه نيز گويند) و سپس «باب الرحمه» (يا مجاهديه)، «باب اجياد» يا (السنبله)، «باب الصفا»، «باب بنى مخزوم» و سپس «باب بازان» (3)قرار دارد.
همچنين در امتداد آن از سوى شرق چهار در قرار گرفته است: كه عبارتند از:
«باب بنى هاشم» (يا «باب على»)، «باب العباس» (4)(يا باب الجنائر)، «باب النبى» (5)و سپس «باب السلام» (6)قرار دارد كه غالباً حاجيان به هنگام طواف تحيّت از اين در وارد حرم مىگردند. مجموع درهاى حرم بيست و دو عدد مىباشد كه برخى از آنها داراى يك ورودى و برخى ديگر دو يا سه و يا پنج ورودى بوده كه مجموع ورودى هاى مسجدالحرام بدين ترتيب به نود و سه مىرسيد.
در فضاى «باب ابراهيم» همواره هزاران نفر از حاجيان فقير و تنگدست دكارنه و هندىها و مغربى ها و تعداد زيادى از كار افتادگان (7)كه قادر به حركت نبودند در اين مكان
1) نام همسر «هبيرة بن عمرو مخزومى» بود و شايد نامبرده در اين مكان خانهاى داشته است كه به داخلحرم افزوده شده است.
2) همچنين بدان باب «بنى تميم» نيز مىگفتهاند.
3) به علت نزديكى آن به سقّاخانه بازان است و بدان «باب البغله» نيز گويند.
4) زيرا اين در مقابل خانه عباس قرار داشت و چون معمولا جنازهها را از اين در به سوى قبرستان مُعلىمىبردند. بدان باب الجنائز نيز گويند.
5) زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره به علت نزديكى آن به خانه حضرت خديجه- عليهاالسلام- از اين در به مسجدالحرام وارد مىشدهاند.
6) در جاهليت به آن «باب بنى عبد شمس» مىگفتهاند و هم اكنون معروف به «باب بنى شيبه» است و نيز بهعلت آنكه معمولا مردم به هنگام طواف و تحيت از اين در به مسجدالحرام وارد مىگردند و بدان «باب السلام» نيز گويند.
7) اغلب از كارافتادگان از ميان غلامان اهل مكه بودند و به هنگاميكه به سن كهولت و پيرى مىرسيدند و يادچار بيمارى مىگرديدند كه قادر به حركت نباشند آقا و مالك آنها اين افراد را از خانه خويش رانده و ناگزير به بيت اللَّه الحرام پناهنده مىگرديدند. اين افراد با كمكى كه از سوى افراد نيكوكار به آنها مىگرديد امرار معاش مىكردند و زندگى خود را سپرى مىكردند و در صورتى كه روح از كالبد وى خارج مىشد خداوند آنان را راحت مىكرد و در صورتى كه سلامتى خود را مجدداً باز مىيافتند اربابانشان آنها را به خدمت فرا مىخواندند. بنابراين بر حكومت حجاز است كه فكرى براى اين گونه افراد از كار افتاده و عليل نموده و آنان را پناهگاهى دهند به همين مناسبت در اينجا مىگوييم: مردمان مكه اين گونه برخورد را با الاغها و اسبان خويش نيز انجام مىدهند، به طوريكه هر گاه چهار پايان دچار كهولت و يا بيمارى گردند و نتوانند بهره رسانند، آنها را در خيابانهاى مكه رها نموده و رفتگران از آنها استفاده مىكنند در اين حال صاحبان اوّليه آنها حق ندارند مجدداً آنها را به خدمت خويش درآورند!!
جمع مىشدند و روزگار خود را با كمك افراد نيكوكار سپرى مىكنند. گاه عدهاى از آنان بر اثر عدم تحرّك كارهاى ضرورى خود را نيز در همين مكان انجامدادند كه شرح آن را نمى توان در اين جا بيان نمود كه اين كار دور از شأن و احترام حرم خدا مىباشد!
آيا حكومت حجاز نمى تواند براى اين گونه افراد، فكرى كرده و استراحتگاهى را براى آنان بوجود آورد تا از رنج و مشقّت آنان بكاهد. و دست كم بتوانند در غير موسم از اين گونه استراحتگاهها استفاده نمايند. شايد سازمان اوقاف مصر و يا آستانه (استانبول) بتوانند كارى را كه از سوى حكومت حجاز اهمال گرديده است جبران نمايند كه به طور يقين داراى اجر و پاداشى فراوان خواهند بود.
مسجدالحرام داراى شش مناره است: نخست مناره «باب العمره» كه از ساخته هاى «منصور عباسى» به هنگام ساختمان او از مسجدالحرام در سال يكصد و سى هجرى به شمار مىآيد.
مناره «باب السلام»، مناره «باب على» و «مناره حزوره» كه از ساخته هاى مهدى عباسى است از توسعه ساختمان مسجدالحرام در سال يكصد و شصت و هشت به شمار مىآيد.
ديگر مناره «باب الزياده» است كه به وسيله «معتضد عباسى» در سال دويست و هشتاد و چهار هجرى بنا گرديده است و ديگرى مناره «سلطان قايتباى».
كليه منارههاى ياد شده به هنگام ترميم و توسعه مسجدالحرام از سوى «سلطان سليم دوم» (عثمانى) مرمّت و تعمير گرديده است و هم اكنون بر روى منارههاى ياد شده اذانِ نمازهاى پنجگانه گفته مىشود. بزرگِ مُؤذنان يا «ميقاتى» (1)بر بالاى گنبد زمزم اذان مىگويد كه در ديوار جنوبى آن ساعتى آفتابى بصورت ثابت و استوار قرار دارد. اين
1) منظور شخصى است كه زمان فرا رسيدن اذان را به ديگران اطلاع مىدهد. «مترجم»
نقشه حرم و مسير بين صفا و مروه
ساعت است ساخته مردى مراكشى را و به حرم هديه كرده است. اين ساعت در نهايت دقيق است و بر آن علامات تنظيم زمان در روز قرار دارد. هنگاميكه زمان اذان فرا رسد در آغاز رئيس آنان اذان را شروع مىكند. سپس ساير مؤذنان بر روى مناره ها نداى زيباى اذان را سر مىدهند كه در اين هنگام حركت هوا، آنچنان اين صداها را در فضا طنين مىاندازد كه قلب هر شنونده اى را به لرزه مىآورد و به فروتنى و تعظيم وا مىدارد.
در اطراف مطاف، و در برابر هر يك از اضلاع خانه (كعبه) سقفى بر چند ستون مرمرين ديده مىشود. جايگاه شمالى، مصلاى امام حنفى و غربى از آنِ امام مالكى و جنوبى مصلاى امام حنبلى است، اما امام شافعى در مقام ابراهيم عليه السلام و يا در مطاف در مقابل ديوار كعبه به طوريكه درِ آن را در سمت چپ خود قرار داده، نماز مىگزارد.
درتمامى نمازهاى روزانه بهاستثناى نماز جمعه ابتدا امام حنفى نماز خويش را آغاز مىكند، سپس اماممالكى پس از آن امامشافعى وسرانجام امامحنبلىنماز راشروع مىكنند.
اما نماز صبح را ابتدا امام شافعى آغاز مىكند و در پايان امام حنفى نماز خود را به جا مىآورد. در حرم آنچه كه ملاحظه مىشود مردمان كشورهاى مختلف جهان اسلام هستند كه هر كدام غالباً در سمتى كه كعبه رو به كشور آنان است مىنشينند! در اين ميان ايرانيان را در كنار «باب السلام» و شاميان و تركها در فاصله ميان آن و ميان «باب الزياده» و مصريها در پشت مقام مالكى، يمنى ها، جاوهاى ها و هندىها در پشت مقام حنبلى مىنشينند. از كارهاى عجيبى كه اينجانب شاهد آن بودم اين است كه تعدادى از مصريان را ديدم قطب نمايى كه در مصر به هنگام نماز خود استفاده مىكردند به همراه داشته و در اين مكان از آن بهره مىبردند! در حالى كه اينگونه قطب نماها تنها در سرزمينهايى كه در مسير مصر از سوى كعبه قرار دارند مىتواند مورد استفاده قرار گيرند. اما اگر به عنوان مثال در راه مدينه يا يمن يا طائف قرار داده شوند نمى توانند دقيقا جهت قبله را مشخص نمايند. بنابراين افراديكه از كار اينگونه قطب نماها اطلاعى ندارند بدين نكته مىبايست توجّه نمايند.
حرم داراى صحن وسيع بدون سقفى است كه به وسيله راهروهاى سنگفرش شده ازهم جدا گرديده است. ساير قسمتهاى زمينِ آنبوسيله سنگريزههايى كه بدان «حصباء»
گويند پوشيده شده است كه نخستين بار زمين حرم از سوى «عمر» با ريگ پوشانيده شد.
كعبه در ميانه صحن مسجد، اندكى متمايل به جنوب قرار دارد و در امتداد آن از سوى شرق، مقام ابراهيم عليه السلام ديده مىشود و در جنوب شرقى آن گنبد زمزم وجود دارد كه بوسيله «ابوجعفر منصور» در سال يكصد و چهل و پنج هجرى بنا گرديده است و زمين آن را به وسيله مرمر فرش نموده است و مأمون اين كار را به پايان برده است. اما پنجره اى كه بر دهانه چاه قرار دارد به فرمان «سلطان احمد عثمانى» ساخته شد و روى آن قرار داده شده است. در شرق چاه زمزم به سوى شمال «باب شيبه» قرار دارد كه به صورت نيم دايره اى بلند قامت به دو ستون پوشيده از مرمر در ميانه حرم و در حدود مطاف ديده مىشود. اين در جايگاهى است كه در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله دَرِ مسجد آنجا قرار داشته است. در شمال مقام ابراهيم عليه السلام منبرى قرار دارد كه از مرمرِ بسيار زيبايى ساخته شده است و از سوى «سلطان سليمان قانونى» به حرم اهدا گرديده است.
بر روى در آن با خطّ طلايى زيبايى اين نوشته به چشم مىخورد:
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (1). نخستين بار به وسيله «معاوية بن ابو سفيان» به هنگام ورودش به مكّه براى حج، منبرى در مسجدالحرام قرار داده شد كه پيش از آن خلفا در حالى كه بر زمين مسجد در كنار ديوار كعبه يا در حجر مىايستادند خطبه را ايراد مىكردند.
سپس در سال يكصد و هفتاد هجرى منبرى كه از چوب بسيار زيبايى در مصر ساخته شده بود كه به مناسبت حج گزاردن «هارون الرشيد» به مسجد اهدا گرديد و در همان سال وى بر روى آن براى مردم خطبهاى ايراد كرد. هنگام خلافت «واثق»، سه منبر به فرمان او ساخته شد و به مكه ارسال گرديد اوّلى را در حرم و دومى را در عرفات، و سومى را در مِنى قرار دادند كه هنگام حج گزاردن بر روى تمامى آنها خطبه ايراد مىنمودند. سخنرانان هنگامى كه قصد ايراد خطبه در حرم داشتند، منبر را متصل به ديوار كعبه در فاصله ميان «ركن اسود» و «ركن يمانى» قرار مىدادند و پيش از خطبه، سخنران ابتدا حجرالاسود را استلام كرده و دعا مىكرد و سپس بر منبر بالارفت. پس از پايان
1) نمل، 30
خطبه، منبر را به سوى جايگاه اوليهاش در كنار زمزم منتقل مىنمودند.
هنگامى كه سلطان سليمان (عثمانى) منبر مرمرين را به مسجد اهدا نمود، آن را در اين مكان قرار داد و تا كنون نيز در همان نقطه قرار دارد و بر آن خطبه مىخوانند.
درب ورودى به كوه صفا در مسجدالحرام
بر ديوارهاى مسجدالحرام از طرف درون، درهايى قرار دارد كه برخى از آنها گذرگاههايى است كه از مدرسه ها به حرم راه داشتند و برخى ديگر انبارهايى است كه در دست خدمتكاران حرم و يا زمزميها بوده است كه اين گروه اين مكانها را به عنوان حمام حاجيان و يا وضو گرفتن آنان به وسيله آب زمزم، مورد استفاده قرار مىدهند.
به عبارتى ديگر شكل (1)حرم كلّى با وجود سادگى آن، از ساختمان استوار و مجلّلى
1) از ديگر مساجدى كه تقريبا به اين صورت ديده مىشود، مسجد «عمرو» در مصر قديمه و مسجد «احمدبن طولون» در قاهره است كه با اينكه مساحت آن از حرم بيشتر است گفته مىشود كه اين مسجد به طور كلّى همانند مسجدى كه در شهر «سُرّ من رأى» سامرا- كه شهرى در سى مايلى «بغداد» است- ساخته شده. اين شهر در آغاز نام سامرّا را بر خود داشته و پس از آن كه به وسيله «معتصم» عباسى وسيع و آباد گرديد و كاخ بسيار زيبايى در آن بنا نمود، آن را «سُرّ من رأى» ناميد. در ميانه صحن مسجد «ابن طولون»، گنبد مرتفعى قرار دارد كه در زير آن وضوخانهاى به شكل مربّع همانند بيت اللَّه در مسجدالحرام ساختهاند كه مردم همگى آن را كعبه مىنامند. در كنار اين گنبد در سوى قبله منبرى چوبى قرار دارد كه ادّعا مىكنند از باقى ماندههاى كشتىِ حضرت نوح عليه السلام مىباشد، در صورتى كه اين منبر را براى بالا بردن شأن و مقام اين كعبه ساختگى در كنار آن قرار دادهاند، و اگر اين ادّعا حقيقت دارد پس به ما بگويند كه در چه زمانى و مكانى بر اين قطعه باقى مانده از آثار كشتى، در جهان دست يافتهاند. خداوند از آنها درگذرد!!
برخوردار است و داراى فضايى باز و گسترده است كه صحن وسيع آن بدون شك ميدان بزرگى براى شهر به شمار مىآيد آنچنانكه پيش از اين درباره مكه سخن به ميان آمد.
«والى» آنجا همواره به عنوان بزرگ حرم به شمار مىآيد و در حرم شريف داراى «نايب» و «قائم مقام نايب» و مديرى بود كه كارهاى آنها زير نظر والى انجام مىگردد.
خدمتگزاران حرم تعداد 700 نفر مىباشند كه از آن عدهّ، 122 نفر سخنران و ائمه جماعت مذاهب چهار گانه هستند و نيز 107 نفر مدرس، 45 مؤذن، 10 باربند، 12 فراش، 8 زنبوركچى، 20 رفتگر، 30 دربان، 11 سقاى چاه زمزم و 108 نفر شوينده قنديلهاى حرم مىباشند. در اين جا مسؤوليتهاى كارى ديگرى نيز وجود دارد، از آن جمله مسؤوليتها وظيفه خواجهها است كه تعداد آنان 51 نفر است و داراى وظايف گوناگونى در حرم مىباشند. خواجهها نخستين بار از سوى (ابوجعفر منصور) خليفه عباسى به حرم آورده شدند و در آن جا به خدمتگزارى مشغول گرديدند. اما گروهى كه به خدمتگزارى كعبه مكرّمه مشغول مىباشند عبارتند از: پردهداران، كليدداران آن يعنى همان (بنى شيبه) مىباشند. جايگاه خدمه حرم به استثناى بزرگ و مدير آن، به صورت موروثى مىباشد ولى اين دو از سوى (سلطنت عظمى) تعيين مىگردند. و به نظر مىرسد كه مسؤوليت آنها ابتدا سياسى باشد ليكن وظيفه اداى آن از مسؤوليت سياسى بيشتر مىباشد. خدمت در حرمين شريفين بسيار امر محترمى به شمار مىآيد، به طورى كه از دير باز تاكنون خلفا و سلاطين خود را به آن شرف نسبت مىدهند و هم اكنون نيز يكى از رتبههاى دولت عليّه عثمانى هم به نام (خادم الحرمين) مىباشد.
خداوند تبارك و تعالى، همواره فرستادگان خويش را در دورانهاى خاصّى به سوى خلق خود فرستاد تا بدين وسيله وظايف دينى و دنيايى را به آنان تعليم دهند و آنها كه خير و سعادت حقيقىشان در آن است راهنمايى كنند. هنگامى كه زمانى از آن رسالت سپرى مىشد مردم در راه و روش خود دچار گمراهى مىشدند و اعمال نيك را با بد درهم مىآميختند! تا آنجا كه حتّى عامل فساد نيز به آنها چيره مىگرديد، طبيعى است كه وضع آنان نيز رو به تباهى مىگذاشت و رسالت پروردگار خويش را فراموش مىكردند.
بنابراين در گمراهى و ضلالت آشكارى قدم برمىداشتند! با توجه به طبيعت هستى كه وجود خالق و پروردگارى قوى و قادر را همواره لازم دارد و با توجه به نياز فطرى انسان به پرستش معبود هر انسان نيز براى خود معبودى را اختيار مىنمود و در جدان خويش آن را عظمت مىبخشيد. پس در اين ميان شخصى آتش را عبادت مىكرد زيرا تصور مىنمود كه به هر كارى قادر و توانا است و آن ديگرى خورشيد را مىپرستيد و معتقد بود كه نظام جهان از او سرچشمه مىگيرد و آن ديگرى سنگ را مىپرستيد زيرا آن را مادّه اصلى و جوهره ذاتى وجود خويش مىدانست. گروه اخير همان بتپرستان هستند كه آيينشان در فاصله مدت زمان ميان دوران حضرت نوح عليه السلام و حضرت ابراهيم عليه السلام اكثريت خلق جهان را فرا گرفته بود، در اين فاصله مردم از يكديگر پراكنده شدند و زبانها تغيير كرده و طبايع ويژگىهاى آنان نسبت به اختلاف محل زندگى و زادگاهشان تغيير نمود، مدّت اين دوران طبق آنچه «طبرسى» آورده است هزار و نود و نه سال بوده است.
«كلدانيان» در جنوب «بابل» در مكانى ميان شرق و غرب و شمال و جنوب سكنى مىكردند كه خداوند تعالى از ميان آنان «ابراهيم» را مبعوث گردانيد، وى قوم خويش را در حالى مشاهده نمود كه ستارگان و بتهايى را مىپرستيدند كه پدرش براى آنان ساخته بود. پس پدر خويش را مورد مواخذه و سؤال قرار داده كه در اين باره خداوند متعال از
زبان او اين چنين فرموده است: وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِابِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلَال مُبِينٍ (1)
. يعنى «ابراهيم رو به سوى پدر خود آذر كرده و گفت چگونه بتها را بجاى پروردگار مىپرستند! پس مىبينم تو و قومت در گمراهى آشكارى قرار داريد». پس ابراهيم عليه السلام قوم خود را ترك گفت و به سوى «مدين» هجرت نمود. در آنجا بود كه پروردگار به او فرمان داد كه به همراه فرزندش اسماعيل و مادرش هاجر، به سوى سر زمين عرب هجرت نمايد. آنان به مكه آمدند و در آنجا اقامت گزيدند تا اينكه اين شهر وسعت گرفت و به عمران و آبادى آن افزوده گرديد. در اينجا بود كه خداوند به او فرمان داد كه براى او خانهاى بسازند اين خانه اولين جايگاهى بود كه براى مردم بنا گرديد تا در آن خداى خويش را به صورتى صحيح و راستين عبادت كنند؛ خداوند فرموده است: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ (2).
اين خانه همان «كعبه مكرمه» است كه از سوى ابراهيم عليه السلام به شكل مربع بنا گرديد و اركان آن در امتداد سمتهاى چهار گانه قرار گرفت، تا اين كه وزش باد و هوا در برخورد با آن شكسته شده و نتواند با فشار خود، آن را در هم پيچد. اهرام مصر نيز بر همين قاعده و قانون بنا شده كه تا كنون در نظر علما، دانشمندان و مهندسين ساختمان آن يكى از عجايب به شمار مىآيد.
كعبه همچنان بر ساختمان بنا شده به دست حضرت ابراهيم استوار بود، تا اين كه به وسيله «عماليق» و سپس «جرهم» (3)ساخته شد آن چنان كه «ازرقى» به سند خود از اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام و عبداللَّه بن عباس روايت كرده است.
در قرن دوم پيش از هجرت هنگامى كه بزرگى و امارت در دست «قصى بن كلاب» قرار گرفت، آن را منهدم كرد و از نو با ساختمانى استوار و محكم بنا كرد و سقفى از چوب دوم (4)و شاخههاى نخل بر آن نهاد.
سپس در كنار آن «دار الندوه» را بنا نمود كه اين بنا نخستين ساختمانى بود كه پس از كعبه در مكه به وجود آمد. دار الندوه مركز حكومتى و محل مشورتى او با اطرافيانش بود كه هيچ امر سياسى و يا اجتماعى به تصويب نمىرسيد مگر آن كه در اين مكان درباره آن با هم به شور مىپرداختند. سپس اطراف خانه معظم را نيز در ميان قبيلههاى قريش تقسيم نمود.
آنان هر يك خانههاى خويش را در اطراف مطاف و كعبه بنا كرده بودند و درى از آن را به سوى مطاف گشوده بودند. پنج سال پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله سيل كعبه را خراب نمود. قريش در اين باره گرد هم آمدند و ساخت بناى آن را ميان قبيلههاى خود تقسيم نمودند.
«باقوم رومى» به كمك نجارى مصرى، تجديد بناى ساختمان كعبه را آغاز نمود و هنگامى كه در ساخت آن به جايگاه «حجر الاسود» رسيدند، ميان قبيلهها نزاع درگرفت، زيرا هر يك از قبيلهها قصد داشتند كه اين شرف نصيب آنها آنها گردد و حجر الاسود را در جاى خويش قرار دهند. درگيرى و ستيز آن چنان بالا گرفت كه نزديك بود ميان آنان جنگ شروع شود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در آن هنگام در سن سى و پنج سالگى بودند به همراه آنان كار مىكردند. حضرت با حسن رفتار و كمال اخلاقى كه در خود داشتند در ميان آنان از احترام ويژهاى برخوردار بوده و بدين سبب او را «امين» ناميده بودند.
در اين اختلاف او را به حكميت پذيرفتند. پس حضرت پيراهنى طلب كرده و سنگ را در ميان آن قرار دادند سپس دستور دادند كه هر يك از قبيلهها گوشهاى از آن را بگيرند و آن را بلند كنند، هنگامى كه حجر الاسود به محل اصلى خود در ركن شرقى از كعبه بالا آمد ايشان با دستان مبارك خويش آن را در جاى اصلى خود قرار دادند و با اين انديشه زيبا و سياست ماهرانه، از تدبير و حسن سياستش نيز ميان يكديگر به گفتگو پرداختند.
قريش به علت كسر بودجه مقدارى از فضاى كعبه را كاستند و به حجر افزودند. همچنان كه هم اكنون نيز اين وضعيت وجود دارد. بنابراين مقدارى از فضاى حِجر، پيش از اين ساختمان، جزو ساختمان كعبه بوده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره به عايشه فرموده است:
«در صورتى كه قوم تو به تازگى اسلام نياورده بودند، كعبه را منهدم مىكردم و درِ آن را بر روى زمين قرار مىدادم، و براى آن يك در شرقى و ديگرى در غربى قرار مىدادم و از حِجْر شش ذراع به كعبه مىافزودم زيرا قريش در هنگام ساخت كعبه اين مقدار را از آن كاستند. (1)هنگامى كه «عبداللَّه بنزبير» امارت مكه را به دست گرفت، يزيد بن معاويه لشكرى عظيم را به فرماندهى «حصين بننمير» به جنگ او فرستاد، ابن زبير در مسجد الحرام پناهنده شد و در اين هنگام حصين با منجنيقهاى خود، گلولههاى آتشين را به درون مسجد الحرام پرتاب مىكرد كه در نتيجه آن جامه كعبه به همراه برخى چوبهاى آن به آتش كشيده شد و در پايان قسمتى از كعبه نيز ويران گرديد.
وقتى كه خبر هلاكت يزيد بنحصين رسيد او به همراه لشكر خود از مكه خارج گرديد.
پس از اين حادثه، ابنزبير تصميم گرفت كه كعبه را ويران كند و از نو آن را بسازد مطابق پايههاى ساخت زمان ابراهيم عليه السلام، برگرفته از روايتى كه پيش از اين از عايشه نقل گرديد از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله.
بنابراين كعبه را منهدم كرد و به وسيله گچ مرغوبى كه از يمن براى اين كار ارسال
1) ازرقى و ساير تاريخ نگاران، روايت متعددى از اين قبيل را در نوشتارهاى خويش نقل كردهاند ليكن عقيده شيعه بر اين است كه وسعت خانه كعبه هيچگاه در طول تاريخ به ويژه از دوران ساخت كعبه بوسيله حضرت ابراهيم خليل ع تا كنون تغييرى نكرده و همواره سعى بر اين بوده است كه نه تنها در وسعت آن تغيير داده نشود بلكه به هنگام ساختمان و تغييراتى كه در كعبه داده مىشده از سنگها و خاكهاى پيشين آن نيز استفاده شود. در اين باره روايات متعددى از امامان معصوم به دست ما رسيده است كه صحّت مطلب ياد شده را تاييد مىنمايد. از آن جمله صحيحهاى است كه آن را مرحوم كلينى رحمه الله به سند خود از امام صادق ع در كتاب «كافى» آورده است. متن روايت چنين است: «محمد بن يحيى از احمد بن محمد از حسين بن سعيد از فضالة بن ايوب از معاوية بن عمار نقل مىكند كه گفت: از ابا عبد اللَّه عليه السلام درباره حِجْر سؤال كردم كه آيا حجر و يا قسمتى از آن جزو خانه كعبه به شمار مىآيد؟ حضرت فرمود: خير حتى به اندازه قطعهاى از ناخن؛ زيرا اسماعيل ع مادر خويش را در آن دفن كرده و از بيم آنكه مردم بر آن پاى گذارند سنگچينى در اطراف آن بوجود آورد و در آن قبور برخى از پيامبران نيز قرار دارد» كافى: 10/ 13 «مترجم»
كرده بودند، از نو بنا نهاد. وى در اين ساختمان ارتفاع كعبه را به بيست و هفت ذراع رسانيد و هنگامى كه از بناى آن فارغ گرديد، درون و برون كعبه را به وسيله مشك و عنبر خوشبو كرد و به وسيله ديباج پوشانيد؛ اين ساختمان در تاريخ هفدهم رجب سال 64 هجرى به پايان رسيد. هنگامى كه خلافت به دست «عبدالملك بنمروان» افتاد «حجاج ابن يوسف ثقفى» را به سوى اين زبير فرستاد وى در مكه او را محاصره نمود. سپس به وسيله منجنيق به مسجد الحرام حملهور شد و ابن زبير را در سال 73 هجرى به قتل رسانيد. پس از آن حجاج به مكه وارد گرديد و كيفيت ساختمان كعبه را به وسيله ابن زبير به عبدالملك اطلاع داد. نامبرده او را به امارت مكه منصوب كرد و فرمان داد كه كعبه را به شكلى برگرداند كه در دوران رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بوده است. بنابراين حجاج سمت شامى (شمالى) كعبه را منهدم كرده و به اندازه شش ذراع و يك وجب از آن را كاسته سپس بر اساس پايههاى قريش، ديوار آن سوى كعبه را بنا نمود. همچنين درِ شرقى كعبه را از سطح زمين بالا برد و درِ غربى آن را مسدود نمود. حجاج ساير قسمتهاى كعبه را تغيير نداده سپس سنگفرش آن را پس از آن كه از هم گسيخته بود، مجدداً باز سازى نمود.
بنابراين وصف، سمتهاى شرقى، جنوبى و غربى كعبه هم اكنون بر ساخته «ابن زبير» باقى بوده و سمت شمالى آن بر ساخته «حجاج» باقى مىباشد و از آن پس در ساختمان كعبه ديگر تغييرى داده نشده است. تا اين كه به وسيله «سلطان سليمان» (عثمانى) در سال 960 هجرى سقف آن تجديد گرديد. سپس در سال 1021 هجرى از سوى «سلطان احمد» (عثمانى) مرمتهايى نيز در ساختمان كعبه صورت گرفت كه تاريخ اين تغييرات بر روى قطعه سنگى مرمرى در سمت راست «معجن» بر روى شاذروان حك شده است. متن لوح ياد شده اين چنين است:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسَى أُوْلَئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنْ الْمُهْتَدِينَ (1)
أمر بعمارة سقف البيت الشريف و بتجديد الميزاب الرحمة و تقوية
1) توبه: 18
جدار بيت اللَّه الحرام السلطان احمد فى شهر محرم سنة 1021.»
پس از آن و در نتيجه سيل بزرگى كه در سال 1039 هجرى جارى گرديد، ارتفاع آب در حدود دو متر از سطح زمين بالا آمد و قسمتهايى از ديوارهاى شمالى، غربى و شرقى كعبه را منهدم نمود، در اين هنگام سلطان مراد چهارم (عثمانى) قسمتهاى ويران شده كعبه را تجديد بنا نمود كه از آن پس تعمير قابل ذكرى صورت نگرفته است.
كعبه هم اكنون از برون تقريباً به شكل مربع است كه از زمان حجاج ساخته شده است و اين كيفيت مطابق با دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله است. ساختمان كعبه به وسيله سنگهاى نيلگون سختى بنا گرديده كه ارتفاع آن بيست و پنج متر و طول ضلعى كه ناودان در آن قرار دارد به همراه ضلع مقابل آن، ده متر و ده سانتيمتر مىباشد. همچنين طول ضلعى كه درِ كعبه در آن واقع شده است به همراه ضلع مقابل آن ده متر است. درِ كعبه در ارتفاع دو مترى از سطح زمين واقع شده است كه به وسيله پلكانى شبيه به پلههاى منبر بدان راه مىيابد؛ پلكان كنونى اين محل داراى پوششى از نقره است كه به وسيله يكى از امراى هندى به كعبه اهدا گرديده است. اين پلكان فقط به هنگامى كه درِ كعبه- در جشنهاى بزرگ- به روى زايرين گشوده مىشود در اين محل قرار داده مىشود، اين مراسم در سال بيش از پانزده بار تشكيل نمىشود. در ساير روزهاى سال نيز پلكان ياد شده در كنار گنبد زمزم، در طرف «باب شيبه» قرار داده مىشود. اين پلكان داراى پلههاى چوبى باريكى است كه به وسيله آن بالا رفته و به درون كعبه راه مىيابند. حجر الاسود در ارتفاع يك متر و پنجاه سانتى مترى از سطح زمين مطاف واقع شده است.
در اطراف ديوار كعبه از بيرون در سمت پايين ديوار سطح شيب دار ساختهاى وجود دارد كه بدان «شاذروان» گويند.
ارتفاع شاذروان به طور متوسط بيست و پنج سانتيمتر و عرض متوسط آن سى
سانتيمتر مىباشد. قسمت شاذروان جزئى از كعبه به شمار مىآيد كه به هنگام تجديد ساختمان در زمان قريش- پيش از اسلام- به جهت اختصار، از آن كاسته شده است. (1)«شاذروان» در اصل به معناى اطراف سقاخانه است كه- در ساختمانهاى مصرى كهن- به ديواره اطراف فوارهها كه در ميان سالنهاى بزرگ ساخته شده بودند، اطلاق مىگرديده است. به نظر من «شاذروان» از ساختههاى حجاج به شمار مىآيد، زيرا نامبرده براى جلوگيرى از تأثير باران و سيل بر كعبه كه تاكنون نيز در مطاف زياد ديده مىشود- آن را اين گونه بنا نمود و گواه ما بر اين سخن اين است كه «شاذروان» كلمهاى فارسى مىباشد كه به وسيله كارگران ايرانى كه از سوى «حجاج بنيوسف» براى تعمير ساختمان كعبه بدين مكان آورده شده بودند، بر اين موضع ناميده شده است.
همچنين ممكن است كه اين كلمه از دوران «ابن زبير» به يادگار مانده باشد و گواه بر اين سخن مطلبى است كه در كتاب «الأَغانى» آمده است: درباره سبك آهنگى كه «ابن سريح» اجرا مىكرده و در نزد عرب مشهور نبوده است از او سؤال گرديد، نامبرده در جواب گفته است كه آن را از كارگران ايرانى آموخته است. كه به وسيله «ابن زبير» براى تعمير ساختمان كعبه، آورده شده بودند. آنان با آهنگهاى زيبايى ترانه مىخواندند و او از سبك آنان استفاده كرده و پس از اضافه كردن نغمههاى عربى بدان، ترانههايى را به اجرا درآورده است. در هر صورت «شاذروان» و «ميزاب» دو كلمه فارسى هستند كه در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله نامى از آنها در ميان نبوده است.
كنارههاى كعبه به «اركان» مشهور مىباشد. كناره شمالى آن به «ركن عراقى» موسوم است، زيرا اين ركن رو به سوى عراق مىباشد. و كناره غربى را «ركن شامى» گويند زيرا در سمت شام واقع است و ركن مقابل آن را «يمانى» نامند زيرا در سمت يمن است و در آن سنگى به نام «حجر الاسعد» قرار دارد. كناره شرقى را «ركن اسود» گويند زيرا «حجر الاسود» در آن قرار دارد. اين سنگ به شكل بيضى صيقلى غير منظمى است كه رنگ آن
1) همانطور كه پيش از اين گفته شد در اين باره روايات متعددى از حضرت صادق ع نقل گرديده است كه حتى به اندازه يك قطعه ناخن از كعبه كسر نگرديده است. براى اين منظور رجوع شود به وسائل الشيعة و كتاب حج، ج 13، باب 30، صص 353- 355 «مترجم»
سياه متمايل به سرخ مىباشد و نقطههاى سرخ و برجستگىهاى زرد در آن ديده مىشود كه اين برجستگىها در نتيجه چسبانيدن قطعههاى جدا شده از آن مىباشد.
قطر حجر الاسود در حدود سى سانتيمتر است كه به وسيله قوسى از نقره به عرض ده سانتيمتر تزيين شده است. فاصله ميان ركن «حجر الاسود» و درِ كعبه را «مُلتزم» گويند.
زيرا شخص طواف كننده خود را بدان چسبانيده و به راز و نياز و استغاثه به درگاه پروردگار مىپردازد.
ناودان (ميزاب)، از ميانه ديوار شمال غربى در بالا خارج گرديده است كه بدان «ميزاب الرحمه» گويند. اين ناودان، ساخته حجاج است كه آن را بر لبه كف بام كعبه نصب نمود تا بدين وسيله از جمع شدن آب باران روى سطح آن جلوگيرى نمايد. در آغاز ناودان از مس ساخته شده بود تا اين كه «سلطان سليمان قانونى» در سال 959 هجرى، ناودانى از نقره را جايگزين آن نمود. سپس در دوران «سلطان احمد» (عثمانى) نيز به وسيله ناودان نقرهاى ديگرى كه با رنگ نيلگونى مينا كارى شده بود و ميان آن با نقش و نگارهاى طلايى آذين گرديده بود، جايگزين شد.
اين جانب ناودان ياد شده را در موزه آثار خصوصى سلطانى در آستانه، مشاهده كردهام. همچنين در سال 1273 هجرى «سلطان عبدالمجيد» (عثمانى) ناودانى ديگر را كه از طلا ساخته شده بود، به مكه ارسال نمود كه هم اكنون اين ناودان بر كعبه قرار دارد.
در سمت مقابل ناودان از خارج، «حطيم» قرار دارد و آن ساختمانى نيم دايره است كه در دو طرف آن، به سوى دو ركن شمالى و غربى كعبه كشيده شده و داراى فاصلهاى در حدود دو متر و سه سانتيمتر است. ارتفاع آن يك متر و ضخامت اين ديوار يك متر و نيم است كه به وسيله مرمرهاى نقش دار پوشيده شده و در كناره آن از سوى بالا خطى برجسته ديده مىشود كه آيات قرانى و تاريخ ساختمان آن بر سنگ حك شده است (1).
فاصله ميانه داخلى اين نيم دايره تا ميانه ضلع كعبه، هشت متر و هفتاد و چهار سانتيمتر
1) هم اكنون ديگر آثارى از آيات قرآنى و تاريخ بنا بر آن ديده نمىشود بلكه به وسيله سنگ نقشدارزيبائى تزئيين گرديده است. «مترجم»
مىباشد كه اين فضاى ميان «حطيم» و ديوار كعبه را، «حجر اسماعيل» (به كسر حاء و سكون جيم) گويند و در سالها پيش از اين در تجديد بناى ساختمان كعبه توسط حضرت ابراهيم عليه السلام سه متر از حجر به درون كعبه و باقيمانده آن را به آغل گوسفندان هاجر و فرزندانش اختصاص داده است؛ گفته مىشود كه هاجر و اسماعيل در آن جا دفن شدهاند.
اما كعبه از درون- به همراه برآمدگى زاويه شمالى آن در سمت راست- به شكل مربع مىباشد كه در اين برآمدگى درِ كوچكى به نام «باب التوبه» قرار دارد كه از اين در به وسيله پلههاى باريكى به بام كعبه راه پيدا مىكند.
تصوير مسجد الحرام و كعبه هنگام برگزارى نماز جماعت در موسم حج 0
در ميانه كعبه از درون، سه ستون از چوب عود ديده مىشود كه بر روى آنها چوبهايى ديگر استوار شده كه از يك سو ديوار ناودان و از سوى ديگر بر ديوار «حجر الاسود» گذارده شده است و قطر هر ستون در حدود سى سانتيمتر مىباشد. اين ستونها از دوران «عبداللَّه بنزبير» به يادگار مانده است كه به علت گرانبها بودنشان ارزش آنها
غير قابل تعيين مىباشد! گفته مىشود كه روى آنها نوشتههايى حك شده، ليكن اين جانب نتوانستم آن را ببينم. كعبه در زمان قبل از اسلام داراى شش ستون بوده است، ليكن نمىدانم كه اين ستونها از سنگ بوده است و يا از چوب. (1)درون كعبه به وسيله پردهاى به رنگ سرخ پوشيده شده است كه پرده ياد شده سقف و ديوارهاى آن را در برگرفته است و بر روى آن مربعهايى قرار دارد كه در آن «اللَّه جَلَّ جَلاله» نقش بسته است؛ اين پرده از سوى سلطان عبدالعزيز (عثمانى) به كعبه اهدا گرديده است. در برابر در كعبه از درون، محرابى قرار دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن نماز مىگزاردهاند. ساختمان كعبه از درون، به وسيله سنگ مرمر معرق (رگه دار) به ارتفاع تقريبى دو متر پوشيده شده است كه روى ديوار غربى آن لوحهاى حك شدهاى قرار دارد كه نخستين آنها عبارت است از
بسم اللَّه الرحمن الرحيم أمر بتجديد هذا البيت المعظم العبد الفقير إلى رحمة ربه: يوسف بن عمر بن على رسول، أللّهمَّ أيّده يا كريم بعزيز نصرك، و اغفرله ذنوبه برحمتك يا كريم يا غفار يا رحيم»
در اطراف اين سنگ نبشته نيز اين جمله نقش بسته است:
«رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلَى وَالِدَىَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ» (2)بتاريخ سنة ثمانين و ستمائة و صلّى اللَّه على سيدنا محمد و على آله و صحبه وسلم»
در كنار آن لوح ديگرى قرار دارد كه بر آن نوشته شده است:
«أمر بتجديد سقف البيت الشريف و جميع داخل الحرم و خارجه، مولانا السلطان بن السلطان محمد خان، سَنَةُ سبعين و الف».
سپس سنگ نبشته ديگرى قرار دارد كه در آن اين نوشته به چشم مىخورد:
«ربّنا تقبّل منّا إنّك انت السميع العليم، تقرّب إلى اللَّه تعالى بتجديد رخام هذا البيت المعظّم المشرّف العبد الفقير إلى اللَّه تعالى السلطان الملك الأشرف أبوالنصر برسباى خادم الحرمين الشريفين بلّغه اللَّه آماله و زيّن بالصالحات أعماله. بتاريخ سنة ست و عشرين و ثمانمائه».
بر لوح ديگر، اين نوشته قرار دارد:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم أمر بعمارة البيت المعظم الامام الأعظم أبوجعفر المنصور المستضر باللَّه أمير المؤمنين بلّغه اللَّه آماله و تقبّل منه صالح أعماله فى شهور سنة تسع و عشرين و ستمائة و صلى اللَّه على سيدنا محمد و على آله وصحبه وسلّم».
برسنگ نبشته ديگرى نيز اين جملات نقش بسته است
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم أمر بتجديد هذا البيت العقيق المعظم الفقير الى اللَّه سبحانه و تعالى خادم الحرمين الشريفين مؤمن الحجاج فى البرين و البحرين السلطان ابن السلطان مراد خان ابن السلطان احمد خان ابن السلطان محمد خان خلّد اللَّه تعالى ملكه و أيّد سلطنته فى آخر شهر رمضان المبارك. المسطّر فى سلك شهور سنة اربعين بعد الألف من الهجرة النبوية على صاحبها أفضل الصلاة و التحية».
روى ديوار شرقى درونى كعبه لوح ديگرى قرار دارد كه اين عبارت بر روى آن نقش بسته است:
«أمر بتجديد داخل البيت السلطان الملك أبوالنصر قايتباى خلّد اللَّه ملكه يا ربّ العالمين، عام أربع و ثمانمائة من الهجرة».
همچنين بر ديوار شرقى روى «باب التوبه» اين ابيات به چشم مىخورد:
قد بدا التعمير فى بيت الاله قبلة الاسلام و البيت الحرام
ام خاقان الورى مصطفى خان دام بالنصر العزيز المستدام
بادرت صدقا الى التعمير ذا انما كان بالهام السلام
وارتجت من فضله سبحانه أن يجازيها به يوم القيام
قال تاريخا له قاضى البلد عمرتهام سلطان الانام
بمباشرة احمد بك فى سنة تسع و مائة و الف».
به من گفته شد كه درون خانه سنگ نبشتهاى به خط كوفى قرار دارد كه قدمت آن به زمانى بس كهن برمىگردد و مربوط به قرن اول هجرى مىباشد و در صورتى كه اين چنين باشد پس مىتواند از دوران «حجاج بنيوسف» به يادگار مانده باشد.
در كنار در كعبه و در سمت چپ شخصى كه به درون آن وارد مىشود، طاقچهاى چوبى قرار دارد كه به وسيله قطعهاى از پارچه ابريشم سبز، پوشيده شده است. اين طاقچه به جايگاه كيسه كليدهاى درِ كعبه- كه از ابريشم سبز با تار و پود زرفام بافته شده است- اختصاص يافته است. اين كيسه به همراه پرده كعبه همه ساله از مصر ارسال و تأمين مىگردد. (1)در سقف كعبه آويزههاى فراوانى وجود دارد كه در طول تاريخ به آن مكان هديه گرديده است و هم اكنون آويزان مىباشد. در ميان هدايا تعدادى چراغهاى طلايى و نقرهاى وجود دارد كه تعداد آنها كمتر از صد عدد نيست و نيز دو چراغ طلايى كه مرصع به جواهرات گرانبها است و از سوى «سلطان سليمان قانونى» در سال 984 هجرى به كعبه اهدا گرديده است، به چشم مىخورد. (2)درِ كعبه، در دهم محرم به روى مردان گشوده مىشود، و در شب يازدهم محرم براى زنان باز مىگردد. در شب دوازدهم ربيع الاول هم جهت انجام مراسم دعا، براى
خليفه گشوده شده كه در آن هنگام هيچ يك از زايرين بدان مكان وارد نمىگردند.
در پگاه آن شب براى مردان و در شب آن روز جهت زنان گشوده مىشود. در بيستم همين ماه براى شستشوى كعبه در حضور شريف و والى، درِ كعبه باز مىگردد. همچنين در نخستين جمعه از ماه رجب براى مردان و در روز پس از آن براى زنان و نيز در روز بعد از آن براى مردان، و در شب آن روز براى زنان درِ كعبه گشوده مىشود.
در شب نيمه شعبان جهت انجام مراسم دعا براى خليفه، و در صبح روز بعد آن براى مردان، و در شب آن روز براى زنان، در اولين جمعه از ماه رمضان براى مردان، و در روز پس از آن براى زنان، در هفدهم آن ماه جهت دعا براى خليفه، و در آخرين جمعه آن نيز همچنين است، در نيمه ذى القعده براى مردان، و در روز بعد از آن براى زنان و در بيستم آن براى شستشوى كعبه و در بيست و هشتم آن براى احرام كعبه (منظور قرار دادن پارچه سفيد بر گرد كعبه از برون به ارتفاع در حدود دو متر از سطح زمين مطاف مىباشد) در كعبه گشوده مىشود.
در ايام حج در مقابل مبلغى كه پرده داران كعبه از حاجيان دريافت مىدارند، بارها در كعبه گشوده مىشود. همچنين پس از مراسم حج در حوالى بيستم ذى الحجه مجدداً براى شستشوى كعبه، درِ آن گشوده مىشود. (1)هنگام شستشوى كعبه، مراسم ويژهاى برپا مىشود به طورى كه شريف، والى، اعيان مكه و بزرگانى از حاجيان در آن حضور به هم مىرسانند.
كيفيت مراسم ياد شده بدين گونه است كه در آغاز، شريف پيش از همه به درون كعبه وارد مىشود و نخست دو ركعت نماز به جاى مىآورد سپس ظرفهايى از آب زمزم پر شده به او داده مىشود. وى زمين كعبه را به وسيله جاروبهايى كه از برگ درخت نخل ساخته شده است مىشويد به طورى كه آب از سوراخى كه از درگاه در كعبه
1) هم اكنون در كعبه اينگونه باز گشائى نمىگردد بلكه در طول سال تنها يك يا دوبار براى شستشو و نيز گاهى براى ورود پادشاهان ورؤساى جمهور كشورهاى اسلامى و مراسم ويژه ديگرى از اين قبيل افتتاح مىگردد كه در اين ميان گاه تعدادى از افراد معمولى و يا ويژه افتخار ورود به آن را بدست مىآورند. «مترجم»
قرار دارد سرازير مىگردد. سپس آن مكان را به وسيله گلاب مىشويد. بعد از آن زمين درون كعبه و ديوارهاى آن را تا آنجا كه دست بدان مىرسد به وسيله عطرهاى گوناگون مانند عطر روغن گل و مشك آغشته مىگرداند. در اين مدت زمان شستشو بخور عود و عنبر از تمامى نقاط درونى كعبه بالا مىرود.
در پايان شستشو شريف بر در كعبه مىايستد و در حالى كه هزاران نفر از حاجيان مشتاق در مطاف، تا نزديكى «باب شيبه» ايستادهاند، منتظرند تا جاروبهايى كه به وسيله آن كعبه را شستهاند، به طرف آنان پرتاب شود. اين حاجيان مشتاق، هر يك براى به دست آوردن يكى از جاروبهاى ياد شده كه طولى در حدود 30 سانتيمتر دارد، آن چنان شور و هيجانى از خود نشان مىدهند و بر يكديگر فشار مىآورند كه غير قابل توصيف مىباشد. در صورتى كه موفق به بدست آوردن آن جاروبها شوند، چنان است كه بر گران قيمتترين شىء جهان دست يافتهاند و آن را از دنيا و آنچه كه در آن است عزيزتر مىدانند! حاجيان جاروب را به عنوان اثرى شريف و گرانقدر از خانه كعبه و به عنوان تبرك نزد خويش نگاه مىدارند.
برخى مردم به ويژه مطوفين و زمزمىها، جاروبهاى فراوانى را به آب خيس كرده و به عنوان اين كه كعبه را با آنها شستشو دادهاند، به هر يك از حاجيان كه متقاضى هستند در ازاى حداقل نيم ريال مىفروشند.
كعبه 27 قرن پيش از اسلام داراى جايگاه و منزلتى والا نزد تمامى عرب بوده است به طورى كه بت پرستان و يهوديان و مسيحيان نيز آن را محترم مىشمردهاند و در نزد آنان از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده است. اين جايگاه تا آنجا داراى اهميت بود كه از مرز جزيره العرب فراتر رفته و به سرزمين هند نيز رسيده بود. هنديان اعتقاد داشتند روح يكى از خدايان آنها يعنى «شبوه» (كه همان اقنوم سوم از مجسمه بودا مىباشد)، به هنگام زيارت با همسرش از سرزمين حجاز، در «حجر الاسود» فشرده شده است! (1)
1) به سفرنامه بريتون در سرزمين حجاز مراجعه شود.
آنان مكه را «مكشيشا» يا «موكشيشانا»، به معنى خانه «شيشا» يا «شيشانا» مىگفتند كه به نظر مىرسد نام يكى از خدايان آنان باشد.
در «مروج الذهب» هنگام سخن از خانههاى معظم و مقدس چنين آمده است:
«ستاره پرستان اعتقاد داشتند كه خانه كعبه يكى از هفت خانه مقدس نزد آنان مىباشد و معتقد بودند خانه «زحل» است و تا هنگامى كه آن ستاره در آسمان باشد، اين خانه نيز با گذشت دورانها، همچنان باقى خواهد ماند. در آن هنگام بيشتر سرزمين شرق به ويژه سرزمين «ايران» و «هند» و «كلدان» كه ابراهيم عليه السلام نيز از مردمان آن منطقه به شمار مىآمد، همگى داراى آيين ستاره پرستى بودند كه تاكنون نيز در بعضى از قسمتهاى سرزمينهاى ياد شده اين آيين برقرار مىباشد. قرآن كريم به هنگام سخن درباره سرگذشت ابراهيم عليه السلام مىفرمايد:
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَاأُحِبُّ الْآفِلِينَ* فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنْ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ* فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ* إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنْ الْمُشْرِكِينَ (1)
«مقريزى» در باب فرقههاى ستارهپرستان گفته است: اين گروه داراى فرقهاى به نام «كاظمه» بودند كه پيروان «كاظم بنتارح» به شمار مىآمدند. اينان اعتقاد داشتند كه خورشيد خداى همه خدايان بوده و سيارات هفت گانه را هر كدام به عنوان الههاى به شمار مىآورند و آنها را «مُدَبِّرات» مىناميدند. اين گروه مجسمههايى از آنان مىساختند و آنها را عبادت مىكردند. برخى از تاريخ نگاران گفتهاند كه آنان معبدهاى خويش را درون حرمى ساخته بودند و از ورود بيگانگان بدان جلوگيرى به عمل مىآورند. به نظر مىرسد اين گروه با استفاده از دايرهاى كه هر ستاره از ستارگان ياد شده را در آسمان
1) انعام، 76- 79
احاطه كرده است و از ورود ديگر ستارهها بدان جلوگيرى مىنمايد حرم را به وجود آوردهاند و نظام جهان در اعتقاد آنان اين چنين تنظيم شده است. همچنين به نظر مىرسد كه آنان از چرخش ستارگان به دور خورشيد استفاده كرده و بر گرد مجسمهها طواف مىكردند. و نيز بعيد به نظر نمىرسد كه طواف آنان برگرد مجسمههاى هفتگانه بدون ارتباط با ستارگان هفتگانه نباشد، بدين صورت كه آنان به دور هر مجسمهاى به عنوان يك ستاره، يك شوط طواف مىكردند، كه حضرت ابراهيم عليه السلام در دين خود تمامى آن را براى خداى يگانه قرار داد.
از سخن «مسعودى» اين چنين برمىآيد كه عرب منزلت كعبه را حتى پيش از ساختمان حضرت ابراهيم عليه السلام نيز محترم مىشمرده است. همچنين به هنگام سخن درباره قوم «عاد» كه اينان از عرب بائده به شمار مىآمدند و از سرزمين يمن تا حضرموت در جنوب بلاد عرب را براى مسكن خود برگزيده بودند- در هنگام قحطى آن قوم كه بدان دچار گرديده بودند، به طور فشرده اين چنين مىگويد:
«آنان در آغاز جايگاه كعبه را كه تپهاى سرخ رنگ بود، مقدس مىشمردند و براى آن احترام ويژهاى قائل مىگرديدند. اين قوم سپس در جستجوى آب به مكه آمدند، ليكن در آنجا سر گرم مىگسارى گرديدند، در اينجا به نمونهاى از اين مطالب اشاره مىشود:
وقتى «جراده» كنيز سياه «معاويه» از «عماليق» رو به سوى مردى به نام «قيل» مىكند كه ظاهراً رئيس هيئت بوده تا به وى هشدار دهد اين چنين مىسرايد:
ألا يا قيل ويحك قم فهينم لعل اللَّه يمطرنا غمانا
فيسقى أرض عادٍ ان عادا قدا مسوالا يبينون الكلاما
تا پايان سروده.
از اين سروده به دست مىآيد كه جايگاه كعبه پيش از ساختمان ابراهيم عليه السلام هم در ميان قوم محترم بوده است. شايد هم «عماليق» در آنجا براى خود معبدى داشتهاند كه پيش از رسيدن حضرت ابراهيم عليه السلام بدان سرزمين منهدم و ويران گرديده است. تاريخ نگاران درباره ساختمان كعبه پيش از حضرت ابراهيم عليه السلام گفتههاى فراوان را ذكر كردهاند:
برخى از آنان گفتهاند كه كعبه در آغاز به وسيله حضرت آدم عليه السلام بنا گرديده است، گروهى ديگر، سخنان ديگرى در اين باره آوردهاند.
آنچه كه واضح و آشكار است اين كه اين ديار از ابتدا در نزد عرب سرزمينى مقدس به شمار مىآمده است. نامگذاريى كه مصرىها بر اين سرزمين داشته و آن را سرزمين مقدس مىناميدهاند، گواه ما بر اين سخن است.
ايرانيان نيز كعبه را محترم مىشمردند و معتقد بودند كه روح «هرمز» در آن دميده شده است. آنان همواره از دير باز حج گزارده و در اين باره شاعر آنان پس از اسلام چنين سروده است:
و مازلنا نحجّ البيت قدما و نلقى بالأباطح آمنينا
و ساسان بن بابك سار حتى أتى البيت العتيق يطوف دينا
فطاف به و زمزم عند بئر لاسماعيلتروى الشار بينا
و ديگرى نيز گفته است:
زمزم الفرس على زمزم و ذاك من سالفها الأقدم
يهوديان نيز به كعبه احترام مىگذاردند و آن را به واسطه اعتقاد به دين حضرت ابراهيم عبادت مىكردند. مسيحيان عرب نيز احترامشان نسبت به كعبه كمتر از يهوديان نبود؛ آنان داراى عكسها و تمثالهايى در درون كعبه بودند كه از آن جمله است، تمثال حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام در حالى پيكان چوبى در دست داشتند و عكس حضرت مريم و مسيح عليه السلام در آن هنگام عرب بتهاى خويش را بر اساس معبودات هر قبيله و عشيرهاى در آن جمع كرده بودند به طورى كه بر بام كعبه نيز بتهايى قرار داده بودند.
تعداد بتها به 360 عدد مىرسيد. «عمرو بن لُحَى» بزرگِ خزاعيان نخستين شخصى بود كه به هنگام امارتش بر مكه و كعبه بتى را در كعبه قرار داد. نامبرده زمانى كه به شام مسافرت كرده بود، عبادت بتها را از آنان آموخته و عبادت «هُبَل» و «لات» و «مناة» را كه از الهههاى قوم «ثمود» بودند و آثارى از فرهنگ آنان روى آنها نقش بسته بود، به اين سرزمين منتقل نمود.
سپس ساير قبايل عرب از او پيروى كردند به طورى كه هر قبيله بتى را به كعبه آورده و در آن مكان قرار مىداد. لازم به تذكر است كه آيين بت پرستى ميان عرب در مقايسه با ديگران در سطح كمترى مطرح بوده است. زيرا آنان همانند بت پرستان هندى و چينى و رومى و مصرى و جز اينها، ذات بت را نمىپرستيدند بلكه آن را به عنوان تقرب و نزديكى به ذات پروردگار، عبادت مىكردند.
وضع كعبه بدين صورت بود تا اين كه سرانجام رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال فتح مكه يعنى سال هشتم هجرى، به مكه وارد گرديدند و دستور دادند كه كليه بتهاى موجود در كعبه منهدم گردد. در روايتى كه از «اسامه» رسيده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه به درون كعبه وارد شدند، پس از ديدن عكسها، دستور دادند كه آبى را فراهم كرده سپس با آن عكسها را محو نمودند. «ازرقى» از «ابن عائذ»، از «سعيد بن عبدالعزيز» روايت كرده است كه: تصوير حضرت عيسى عليه السلام و مادرش در كعبه باقى ماند تا اين كه بعضى از مسيحيان «غسان» پس از اسلام آوردن، آنها را مشاهده كردند.
و نيز «عمر بن شيبه» گفته است: ابوعاصم از جرير روايت كرده است كه گفت:
سليمان بن موسى از عطاء سؤال كرد كه آيا تمثالهاى درون كعبه را درك كردهاى؟
گفت: آرى تمثال آذين شده مريم را در حالى كه فرزندش عيسى را در آغوش داشت در آن جا ديدم». (1)آرى، شأن كعبه در جاهليت اين چنين بود كه مردم با اديان گوناگون، آن را محترم مىشمردند و كعبه را عبادتگاهى براى خداى خود بر حسب دين و مذهب خويش قرار داده بودند، در اين مورد هيچ گاه كعبه نظيرى براى خود نداشته است و تنها مىتوان به «بيت المقدس» اشاره نمود كه آن نيز همواره مورد احترام مسلمانان و مسيحيان و يهوديان بوده است. با اين تفاوت كه در آن مكان هر يك از گروهها داراى جايگاه ويژهاى بودهاند و در آن به عبادت پروردگار خويش مىپرداختهاند. بنابراين گواهى بالاتر از اين براى شرف و بزرگى كعبه نمىتوان يافت كه تمامى گروههاى گوناگون با قطع نظر از اختلاف اديان آنان، در يك كلمه و آن پرستش پروردگار، در اين جايگاه گرد هم جمع شدهاند.
1) نك: بلوغ الأرب فى مآثر العرب، ص 60
اين منزلت تا آنجاست كه به علت وجود جايگاه والاى كعبه در ميان قلبهاى مردم، حرمى را در اطراف آن گسترده و تا دور دست حريم آن به شمار مىآورند، به طورى كه هيچ انسانى بدان حرم وارد نگرديده مگر آن كه مُحرم شده و آنگاه كه بدان وارد شود، در حَرَم امن خواهد بود:
خداوند متعال به هنگام احتجاج بر مردم مكه اين چنين فرموده است: أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ (1).
احترام و امنيت حرم تنها به انسان منحصر نمىشود بلكه حيوان و گياه را نيز در بر گرفته و آن دو نيز در اين محدوده از احترام و امنيت برخوردار مىباشند.
پيش از اسلام مكه داراى حزبى بوده است كه بدان «حلف الفضول» مىگفتند. در تشكيل اين حزب، «بنى هاشم»، «بنى مطلب»، «بنى اسد»، «بنى عبدالعزى»، «بنى زهره» و «بنى تميم» گرد آمدند و پيمانى بستند كه بر اساس آن هر يك از قبايل موظف شدند به يارى هر مظلومى از ساكنين مكه و يا از ساير مردمانى كه بدان شهر روى آوردهاند شتافته و داد وى را از ظالم بستانند. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در اين پيمان حضور داشتند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله در اين باره فرمودهاند: «خود شاهد اين پيمان بودم كه در خانه عبداللَّه ابن جدعان بسته شد و اين پيمان از شتران سرخ مو در نزد من برتر بود و اگر در اسلام نيز به من پيشنهاد مىشد آن را قبول مىكردم».
فاصله ميان دايره حَرَم و نقطه مركزى آن يعنى كعبه، از سوى شمال و شرق و جنوب، در حدود پانزده كيلومتر و از سمت غرب در حدود يك سوم آن فاصله مىباشد.
حَدِ حرم از سوى جنوب مكانى است كه بدان «أضاه»- بر وزن نواه- گفته مىشود و از غرب با كمى تمايل به سوى شمال، دهكده «حديبيه»- كه «بيعة الرضوان» در آن جا صورت پذيرفت- واقع شده است. در راه «طائف» از شرق محلى است كه بدان «جعرانه» گفته شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً، از اين محل عمره به جاى آوردند. در پس اين دايره، دايره ديگرى قرار داد كه هر شخصى از آن عبور كند و قصد ورود به مكه را داشته باشد، بايد محرم گردد. فضاى ياد شده با اين كه منطقه حلالى به شمار مىآيد ليكن به عنوان
1) عنكبوت، 67
فضاى حرم نيز محسوب مىشود. بنابراين آنچه كه ملاحظه مىگردد در تمام ابعاد حرم در جهات سه گانه نخستين، عمران و آبادى وجود دارد كه هر گاه كسى قصد شرى را بر مكه داشته باشد و از آن حدود وارد گردد، ساكنين آن، خود را آماده جنگ با وى كرده و از ورود آن به منطقه حرم جلوگيرى مىكنند. اما سمت غربى آن كه در سوى دريا واقع شده و خالى از سكونت قبيلهها هم مىباشد بدليل وجود دريا از دشمن ترسى نيست، بنابراين حد حرم از «تنعيم» كه مكانى در فاصله پنج كيلومترى مكه مىباشد- قرار داده شده است.
با اين سخن، ميقات احرام، به مكان ملاقات شخصى با پادشاهى از پادشاهان بىشباهت نمىباشد. كه در اين مكان در كمال ادب و متانت به سوى ملاقات با او گام برمىدارد، آن چنان كه تصور نمايد در فضاى ديد او قرار دارد و صداى او هم شنيده مىشود كه شبيه بدان را در «طوب سراى» آستانه عليّه ملاحظه كردم. سنگى به ابعاد مختلف تا كنون در فضاى داخلى اين كاخ و در محلى كه ويژه جلوس سلاطين آل عثمان در زمان حال بوده قرار داشته است و شخص وارد بر سلطان از امرا يا سفرا در صورتى كه به هر يك از سنگهاى ياد شده نزديك مىگرديد، سلامى مخصوص را انجام مىداد تا اين كه به نزديكى شاه مىرسيد و آن وقت زمين مقابل وى را مىبوسيد.
در دوران جاهليت، مردم فراوانى از تمامى سرزمينهاى عربى و غير از آن، براى انجام حج به سوى كعبه رهسپار مىگرديدند. در آن هنگام ماههاى حج در نزد آنان عبارت بود از: شوال، ذى القعده و ذى الحجه. بنابراين ماهى را كه در آن مناسك حج به جا آورده مىشد ذى الحجه بود، و ماه پيش از آن را به علت حركت به سوى كعبه و نيز ماه بعد از آن را حاجيان به سوى ديار خويش باز مىگشتند و به اين جهت كه خودشان و اموالشان در امان قرار گيرند اين ماهها را، ماه حرام به شمار مىآوردند.
به همين مناسبت، اين نام گذارى بر نام ماههاى ياد شده نيز اثر گذاشت به طورى كه ذى القعده، ذى الحجه و محرم را به عنوان حرمت جنگ و خونريزى، ماههاى حرام ناميده بودند. همچنين ماه رجب را نيز ماه حرام شمرده و بدان «شهر اللَّه الأصمّ» مىگفتند. يعنى ماهى كه در آن صداى اسلحه و صداى كمك و استغاثه شنيده نمىشود.
حال آيا رجب همين ماه كنونى تقويم قمرى است، چنانكه نزد «مُضَرِيان» بوده
است يا آن كه در حقيقت ماه «رجب أصمّ» همين ماه رمضان فعلى است، چنان كه مرسوم نزد «ربيعه» بوده است، مشخص نيست. زيرا قوم «ربيعه» كه در شمال بلاد عرب تا عراق زندگى مىكردند و به نظر مىرسد كه علت تأخير ماه رجب به رمضان در نزد آنها بدان جهت بوده است كه بتوانند در اين فاصله خود را به مكه رسانيده و سپس به يمن سفر نمايند و ماه شوال را در آن جا بگذرانند و مال التجاره خويش را به فروش رسانند سپس جهت انجام مراسم حج به مكه برگشته و از آن پس در حالى كه شاهد امنيت بر جانها و اموال خويش باشند، به ديار خود مراجعت نمايند. بنابراين حركت آنان در ماههاى حرام صورت مىگرفت. به همين مناسبت بود كه رجب «مضر» و رجب «ربيعه» را جهت تعيين زمان هر يك عنوان مىكردند.
گاه اتفاق مىافتاد كه در سالهاى «نَسِىء» تحريمى كه مربوط به رجب است در ماه شعبان واقع مىشد و شخص اعلام كننده تأخير حرمت (ناسِىْء) ماه در موسم حج، اين ندا را به گوش همه مىرساند كه:
«خداوندا، من رجب آينده را حلال و شعبان را به جاى آن حرام مىشمارم».
و در نتيجه عرب در آن سال طبق همين برنامه اعلام شده عمل مىكردند.
به همين مناسبت آنان دو ماه رجب و شعبان را «رجبين» و محرم و صفر را «صفرين» مىناميدند.
عرب همواره ماهها را به تأخير مىافكند تا اين كه ميان سالهاى قمرى و شمسى يكسان شود بدين ترتيب كه آنان هر سه سال، يك ماه را به تأخير مىانداختند- كه تقريباً ميان سالهاى قمرى و شمسى همين مدت تفاوت وجود دارد- علت اين كار اين بود كه بدين وسيله آنان زمان حج را ثابت قرار مىدادند كه همواره با يكى از فصلهاى دو ربيع همزمان مىگرديد و سبب مىشد تا آنان به راحتى بتوانند بدون آن كه گرما و يا سرماى شديدى را تحمل نمايند، بدين ديار سفر كنند و در اين زمان به ويژه پشم، كُرْكْ، كره، روغن و چهار پايانى كه به وسيله آن تجارت مىكردند به وفور در دسترس آنان قرار داشت و آشكار است كه اين مواد ياد شده، در ماه مخصوصى از سال قمرى به طور مداوم در دسترس نمىباشد.
همواره عدهاى از «بنى كنانه» كه معروف به «قلامس» بودند، عهدهدار امر تأخير ماهها بودند و براى نخستين بار قبيله «مضر» انساء ماهها را در قرن دوم يا سوم پيش از هجرت آغاز نمودند. آنان اين كار را تنها در پايان دو ماه محرم و رجب انجام مىدادند:
پس آنها محرم را به صفر و يا رجب را به شعبان تاخير مىانداختند كه در اين حال شعبان را رجب و پس از آن را شعبان و ماه بعدى را رمضان قرار مىدادند و اين چنين تمامى ماههاى سال را به تأخير مىانداختند.
شاعر آنان در اين باره چنين سروده است:
ألسنا الناسئين على معد شهور الحلّ نجعلها حراما
با اين كار سال قمرى هر سى سال يك بار تقريباً به گردش در مىآمد. در سال دهم هجرى ماههاى سال قمرى گردش كرده و در جاى اصلى و طبيعى خود از فصلهاى سال قرار گرفته بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام «خطبه وداع» در عرفات، در آن سال بدين نكته اشاره فرموده و گفتند: «اى مردم همانا گردش روزگار چنان گرديده است كه مطابق است با روزى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است.» و در اين سال بود كه خداوند به تأخير انداختن ماهها را حرام نمود. در اين باره خداوند مىفرمايد: إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً (1).
عرب همواره ماه رجب را به علت جدايى اين ماه از ديگر ماههاى حرام، «فرد» مىخواند و گاه رجب را براى حج اصغر (2)يعنى عمره به كار مىبردند و تا كنون نيز حج رجبى ميان آنان معمول مىباشد و در مصر نيز هم اكنون در آمار نوزادان به كار مىرود كه مىگويند: كودك متولد رجبى است يعنى كوچكتر.
ماههاىحرام نزد «غطفان» هشتماه در سال بود كه بدان «بَسْل» (به فتح باء و سكون سين) به معناى تحريم گفته مىشد. در اين باره «اعشى بنى قيس» به آنان گفته است:
أجارتكم بَسْل علينا مُحَرَّم وجارتنا حِلٌّ لكم و حليلها
برداشت تحريم آنان از اين ماهها، اين گونه بود كه بدان احترام مىگزاردند و در اين ماههاى حرام سلاح خود را بر زمين مىافكندند و جنگ ستيز را كه پايه زندگى آنان به شمار مىآمد، ترك مىكردند و تا كنون نيز در بيشتر مناطق پيرامون جزيرة العرب، اين رسم برقرار مىباشد. در طول اين ماهها ميان تمامى قبايل اين سرزمين، آرامش برقرار بود به طورى كه هيچ گاه مانعى به راه حج گزاردن هر يك از آن قبايل وجود نداشته و به همين جهت است كه عرب همواره از جنگهاى چهار گانهاى كه در اين ماهها رخ داده است، به عنوان جنگهايى ننگين و رسوا ياد كرده و بدان «فجار» گويند، كه اين به معناى آن است كه در آن هرزگى و گستاخى صورت گرفته است.
«خداش بن زهير عامرى» در اين باره اين گونه سروده است:
فلا توعدينى بالفجار فإنّه أحلّ ببطحاء الحَجون المخازيا
اسلام نيز حرمت ماههاى حرام را تأكيد نموده و در اين باره مىفرمايد: يَسْأَلُونَكَ عَنْ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ (1). نزول اين آيه بدين جهت بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله «عبداللَّه بن حجش» را به سوى «نخله» فرستاد. حضرت نامهاى بدو سپرد و دستور دادند كه دو روز پس از حركت از مدينه در ميان راه آن را باز گشايد. هنگامى كه نامه را گشود اين نوشته را در آن ديد: «همچنان حركت كن تا به نخله برسى و در آنجا اخبارى كه از آنان به تو مىرسد، ما را آگاه ساز» پس عبداللَّه رو به همراهان خويش كرده و گفت: در ميان شما هر آن كس كه رغبتى در شهادت دارد با من همراه شده و كسى كه خواهان آن نمىباشد مىتواند مراجعت نمايد. زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در اجبار به شما مرا نهى فرمودهاند. پس به همراه ياران خويش كه هشت نفر بودند حركت كرد تا در نخله پايين آمدند در اين هنگام «عمرو بن حضرمى» به همراه گروهى از قريش با مال التجارهاى از آن نقطه عبور مىكردند. آن روز آخرين روز از ماه رجب بود.
پس به آنان حمله كردند و «ابن حضرمى» را به قتل رسانيدند و مردى از همراهان او را به
1) بقره، 127
اسارت درآورند به طورى كه سايرين به سوى مكه گريختند.
پس «عبداللَّه بن حجش» كاروان شتران را به سوى مدينه به حركت درآورد. هنگامى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شدند، حضرت فرمود: «واللَّه ما امرتكم بقتال فى الشهر الحرام» يعنى به خدا قسم دستور نداده بودم كه در ماه حرام با آنان جنگ نماييد» هنگامى كه اين مطلب به آگاهى قريش رسيد. گروهى را به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله گسيل داشته و به حضرت عرض كردند: آيا جنگ در ماههاى حرام جايز است؟ پس اين آيه شريفه در تحريم جنگ و خونريزى در ماههاى حرام نازل گرديد، بعد از آن اين آيه نازل گرديد فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (1).
همواره قبايل عرب پيش از حج كنار هم جمع مىگشتند: ساكنين شمال در بدر، مَجنه در «مَرّ الظهران» كه در فاصله يك منزلى از شمال غربى مكه قرار داشت، گرد هم مىآمدند. ساكنين جنوب در «ذى المجار» كه در يك منزلى از عرفات از سوى جنوب شرقى آن واقع گرديده است و ساكنين شرق در عكاظ: ميان «قرن المنازل» و «طائف» كه فاصله آن از مكه دو منزل (در حدود يك صد كيلومتر) مىباشد، جمع مىگرديدند.
عربها پانزده سال پس از واقعه «فيل»، اين نقاط را به عنوان بازارى براى خود قرار دادند كه تا سال 129 هجرى همچنان ادامه داشت و از اين پس آنان به دو بازار عرفات و مكه اكتفا نمودند. بنابراين بازارهاى ياد شده به عنوان مراكزى براى رد و بدل كردن اموال تجارتى وهمچنين كنگرهاى ادبى وفرهنگى بهشمار مىرفت وبه اينترتيب تصور مىكنم كه شما هم مانند من بر اين عقيده باشيد كه عرب يكى از پيشتازان در اين مطلب بوده و در اين ميان گوى سبقت را چندين قرن پيشتر از حكومتهاى پيشرفته ربوده است.
آرى در اين رهگذر مىتوان اقرار نمود كه يونانيان با تشكيل اجتماعاتى در) Gymndsumes (جهت انجام مسابقات ورزشى به ويژه مسابقات المپيك كه از قرن هشتم پيش از ميلاد به وجود آمده بود و داراى تاجى بودند كه به آن تاج المپيك گفته مىشد و به قهرمان اين مسابقات اهدا مىگرديد، در اين باره پيش تاز از ديگران بودند.
آنان اين مسابقات را به منظور تربيت جسمى جوانان و آمادگى آنان براى جنگجو
1) توبه، 5
بودن ملت در نظر مىگرفتند و در پايان، پس از استحكام حكومت آنان، از اين مراكز گرد همايى به عنوان عرصه معلومات و افكار خود، استفاده مىنمودند.
اين مطلب همچنان ادامه يافت تا اين كه هم اكنون در اروپا به ويژه آلمان اين مراكز تعليم و تربيتى از قدرت و مهارت خاصى بهره گرفته است.
به اين ترتيب مىتوان گفت كه بازارهاى عرب در اين ميان از ويژگىهاى خاص ديگرى نيز بهرهمند بودند كه ديگران به پايه آن نمىرسيدند.
بازار «عكاظ» همواره در روز اول ماه ذى القعده برپا مىگرديد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين بار پس از بعثت براى نشر دين اسلام در ميان قبايل بدين بازار روى آورد و در آن بازار حضرت با «بقس بن ساده» برخورد نمود و مورد احترام فراوان او قرار گرفت. «عكاظ» بزرگترين بازار زمان جاهليت به شمار مىآمده است زيرا اطراف آن، جمعيت فراوانى سكونت داشتند و از قدرت بيشترى برخوردار بودند كه به هنگام برپايى اين بازار همگى شركت كرده و بدان شكوه و عظمتى مىدادند.
آنان در اين بازار به خريد و فروش مشغول و نيز به سرودن اشعار و مشاعره ميان يكديگر پرداخته و نسبت به دارايىهاى خود از نسب عظيم و يا كارهاى بزرگ بر يكديگر فخر فروشى مىكردند.
اين كارها به ويژه در قرن اول پيش از هجرت، به اوج خود رسيده بود.
آنان داراى مجالسى بودند كه در اين گرد همايىها منزلت هر گروه و قبيله از نظر شجاعت و فصاحت و آداب، مورد بررسى و شناسايى قرار مىگرفت و گاه در اين مجالس قبيلهاى، دشمن خود را به عنوان خطا كار و انحراف از راه حق معرفى مىكرد كه بيشتر اين گونه مذاكرات و اصطكاكها به مصالحه و آشتى خاتمه مىيافت و در اين ميان به محيط اجتماعى آنان سود فراوانى مىرسيد.
اشعار و سرودههاى زيباى آنان همواره به عنوان برترين، در كعبه آويز مىگرديد كه اين عمل خود موجب تكريم و شهادت بر برترى گويندگان آن در ميان عرب بود.
بزرگترين و مشهورترين اين آويزهها، همانا «آويزههاى هفتگانه» (1)
امرؤ القيس بن حجر، كه در سال 94 پيش از هجرت درگذشته است.
زهير بن ابى سلمى، كه در سال 52 پيش از هجرت درگذشته است.
نابغه ذبيانى كه، در سال 19 پيش از هجرت درگذشته است.
عمرو بن كلثوم، كه در سال 23 پيش از هجرت درگذشته است.
حارث بن حلزه، كه در سال 34 پيش از هجرت درگذشته است.
طرفة بن العبد، كه در سال 84 پيش از هجرت درگذشته است.
عنترة العبسى، كه در سال 8 پيش از هجرت درگذشته است.
در كعبه مىباشد كه1) صاحبان هفتگانه اين آويزهها به ترتيب بلاغت آنان عبارتند از:-
تاكنون نيز هنوز از فصاحت و بلاغت آن سخن به ميان مىآيد و به زبانهاى مختلف خارجى ترجمه گرديده است تا بتوانند بر عادات و اخلاق آنان در پيش از اسلام آگاهى يابند و گروهى از آنها به عنوان «آويزههاى طلايى» (1)
حسان بن ثابت، عبداللَّه بن رواحة، مالك بن عجلان، قيس بن حطيم، احيحة بن جلاح، ابوقيس بن اسلت و عمرو بن امرئ القيس كه همگى اين افراد از قبيله اوس و خزرج بودهاند.
ياد كردهاند. (2)گفته مىشود آويزه «امرئ القيس» و «زهير»، شبيه به هم بوده است، زيرا هر دو به وسيله آب طلا نوشته شده و در خانه خدا آويز گرديده بود. اين آويزهها برخى تا روز فتح مكه باقى مانده بود و بيشتر آنها به هنگام آتش سوزى كعبه، پيش از اسلام از ميان رفته است اين نسبت تنها ويژه دوران جاهليت نبوده است، زيرا پس از اسلام نيز اين عادت رواج داشته به طورى كه هارون الرشيد هم عهدنامهاى را كه در آن خلافت فرزندش امين پس از خود و مأمون پس از او نوشته بود، به مكه ارسال نمود تا در كعبه آويزان گرديد.اين نامه تا دوران امين باقى بود و نامبرده آن را برداشت و پاره كرد. از آن پس هر يك از پادشاهان و سلاطين كه شرف خدمتگزارى به بيت اللَّه الحرام را به دست مىآوردند، لوحهاى را كه در آن نام سلطان به همراه زمان خدمتگزاريش به بيت را نوشته بودند به يادگار بر ديوار درونى كعبه قرار مىدادند.
كعبه همواره در دوران جاهليت از احترام ويژهاى برخوردار بود، تا اين كه پس از اسلام در سال دوم هجرت، از سوى پروردگار، قبله مسلمانان قرار گرفت، در حالى كه پيش از آن همگى به سوى بيت المقدس نماز مىگزاردند.
خداوند تبارك و تعالى به پيامبر صلى الله عليه و آله و رسول خدا صلى الله عليه و آله محمد چنين فرمود:
قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ (1)
پس اين چنين شد كه از اين پس كعبه به عنوان قبله گاه مسلمانان قرار گرفت به طورى كه مسلمين در هر نقطهاى از كره زمين قرار داشتند. دور يا نزديك، شمال يا جنوب و شرق و يا غرب همگى رو به سوى كعبه نمودند و نماز خود را به سوى آن مكان به جاى آوردند.
كعبه مركز دايره مسلمانان گرديد كه همگى به وسيله ريسمان مستحكم دين خود:
دين توحيد، برابرى، برادرى و آزادى سالم به هم پيوستند و از صميم قلب خود براى آن احترام و تجليل والايى قايل شدند به طورى كه نمىتوان عظمت آن را به زبان آورد.
مسلمانان هيچ گونه تفاوتى ميان مذاهب مختلف خود احساس نكردند و همگى با دلى واحد و زبانى يك صدا در پشت سر امامى يگانه به نماز مىايستادند و با خداى خود به راز و نياز مشغول مىشدند.
اين عمل تنها گواه بر تسامح موجود ميان مسلمانان نيست بلكه بزرگترين دليل بر وحدت هدف آنان در عبادات و احساس همبستگى ميان آنان نيز مىباشد كه نظير آن در ميان مذاهب ديگر اديان ديده نمىشود.
خداوند طواف بر كعبه را يكى از فريضههاى حج قرار داده و در هنگامى كه هر مسلمان مستطيع گشته و به حج مىآيد اين فريضه براى او- در هر زمان و مكان- واجب مىگردد.
عجيب آن كه هر مسلمان كه براى اولين بار نگاهش بر كعبه افتد، لرزش خاصى را در جسم خود احساس مىنمايد. اين احساس نه تنها از آن جهت است كه چشم او براى اولين بار به مكانى جديد افتاده كه تا به حال نديده است، بلكه اين جايگاه خود داراى هيبت و عظمت خاصى است كه بدين ترتيب در اين حال افراد دچار حالتهاى خاصى
1) بقره، 144
مىشوند و عظمت و بزرگى اين مكان آنان را آن چنان تغيير مىدهد و منقلب مىكند كه هر يك داراى احساس خاصى بوده و جسم ضعيف و كوچك خود را در برابر اين عظمت و بزرگى الهى آن چنان خرد و ناچيز مىبينند كه گاه برخى از آنان فريادهايى از روى ترس از دل برمىآوردند و زبانشان در مقابل عظمت الهى به لكنت مىافتاد.
برخى ديگر، آن چنان به گريه و استغاثه مىافتادند، به طورى كه حتى صداى آنان از دهان خارج نمىشد و نفس در سينههايشان حبس مىگرديد.
به هر حال اين وضعيت نسبت به ترس هر انسان در مقابل پروردگارش و قدرت ايمان و متابعت يقينش در مقابل خالق، شدت و ضعف دارد.
طواف همان حركت در دايره مطاف را گويند كه تعداد دور آن هفت بار است و جمع آن را «اشواط» گويند. لازمه طواف، طهارت كامل مىباشد؛ و سزاوار است كه در دست طواف كننده چيزى مانند كفش و امثال اينها از اشياء كثيف نباشد. حركت طواف در آغاز از ركن «حجر الاسود» شروع مىشود و اگر بتوان آن را لمس كرد و يا بوسيد نيكو است و در غير اين صورت با توجه به حجر الاسود هفت بار (/ شوط) طواف را نيت مىكند و سپس با تكان دادن دست خود به سوى حجرالاسود مىگويد «بسم اللَّه اللَّه اكبر» آنگاه طواف خود را برگِرد كعبه آغاز مىكند در حالى كه خانه را در سمت چپ خود قرار داده و به دور از «شاذروان»، از پشت حجر حركت مىكند.
مطاف به شكل مدور تقريباً بيضى شكل از شمال رو به جنوب مىباشد.
زمين مطاف از مدتها پيش به وسيله مرمر پوشيده شده و سپس از سوى سلطان سليمان قانونى اصلاح و مرمت گرديده. هم اكنون مطاف در حد حرم دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله، وسعت دارد؛ فاصله بين خط انتهاى مطاف و كعبه، از سمت غرب و
جنوب، در حدود 19 متر و از سمت شمال و شرق در حدود 12 متر مىباشد. در نزديكى كنار در كعبه در شمال، قسمتى مربع شكل و فرو رفته وجود دارد كه وسعت آن در حدود دو متر از هر سو بوده كه بدان «معجن» گفته مىشود.
معجن جايگاهى است كه اسماعيل عليه السلام ملاط ساختمان را به هنگام بناى كعبه توسط حضرت ابراهيم عليه السلام آماده كرده است (1)در كنار معجن و بر روى شاذروان، سنگ نبشتهاى را ديدم كه از مرمر بود و بر روى آن نوشته شده بود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم أمر بعمارة المطاف الشريف سلطان الأنام الإمام الأعظم، المفروض الطاعة على سائر الامم، أبو جعفر المنصور المستنصر باللَّه أمير المومنين- بلّغه اللَّه آماله- و زيّن بالصالحات أعماله، فى شهور سنة ستة و ثلاثين و ستمائه و صلّى اللَّه على سيّدنا محمّد و آله».
بنابراين قطر دايره مطاف از شمال به جنوب در حدود 51 متر، از شرق به غرب در حدود 41 متر مىباشد و كعبه تقريباً در ميانه آن قرار گرفته است. در صورتى كه فرض كنيم به طور متوسط، هر شخص به هنگام طواف خود بر كعبه هر بار تقريباً صد متر را طى نمايد بنابراين در هفت بار، هفتصد متر را مىبايد بپيمايد در صورتى كه بدانى هر حاجى چندين بار در روز، طواف دور كعبه را انجام داده و حداقل پيش از هر نماز روزانه و يا پس از آن اين كار را انجام مىدهد، بنابراين هر حاجى اعم از جوان، پير و كودك، مرد يا زن، روزانه در حدود چهار كيلومتر را به وسيله پاهاى خود طواف مىكند، گو اين كه برخى از مردم چندين برابر اين مقدار را روزانه پيش از هر نماز و بعد از آن طى مىنمايند.
1) اين گفته نمىتواند صحيح باشد، زيرا لازمه وجود چنين استفادهاى اين است كه اين جايگاه در چهارطرف ديوارهاى كعبه قرار مىداشت و طبق تحقيقى كه در اين مورد صورت گرفته است، به تحقيق مىتوان گفت كه اين فرو رفتگى مكانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراه جبرائيل به نماز ايستادند و كيفيت نماز را از جبرائيل آموختند. سپس در طول دورانهاى پس از ظهور اسلام، با تغيير و تحولى كه در زمين مطاف پيش آمد، براى مشخص كردن اين ناحيه، آن را بدين صورت قرار دادند. گواه بر اين سخن آن كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين حفره بدين شكل و بدين نام وجود نداشته است لازم به تذكر است كه هماكنون ديگر آثارى از اين حفره وجود ندارد. «مترجم»
«ابن بطوطه» در سفرنامه خود اين چنين گفته است كه: خود شاهد آن بوده است كه «ابوالقاسم محمد أزدى» وزير و بزرگ «غرناطه» هر روز هفتاد بار به دور كعبه طواف مىكرده است و تنها به هنگام «قيلوله» (پيش از ظهر) بر اثر شدت گرما، اين كار را انجام نمىداده است. بنابراين وى هر روز مسافت هفتاد كيلومترى را در طواف خود طى مىكرده است.
براى طواف، راهنمايانى وجود دارند كه به آنان «مطوف» گويند. هر مطوف داراى حاجيان ويژهاى است كه بر اساس تقسيم بندى كشورها و گروهها در اختيار آنان قرار مىگيرند. در اين حال تركها، هندىها، بخارىها و مصريان، هر كدام داراى مطوفين ويژهاى براى خود مىباشند.
هر يك از كشورها و سرزمينها در اختيار مطوف خاصى قرار دارد كه اين پست از پدر به فرزند به ارث رسيده و معمولًا اين تقسيم بندى از سوى امارت مكه، در اختيار آنان قرار داده مىشود. پيش از فرمان اخير مملكتى نيز هر يك از مطوفين، كشور يا قسمتى از حاجيان سرزمينى را در اختيار خويش داشتند و در اين صورت غير از او هيچ كس حق دخالت در امور آن حاجيان را به خود نمىداد. زيرا مطوف اين حق را از صاحبان قدرت در مكه خريدارى كرده بود، بنابراين خود عهدهدار اين مسئوليت بود و امر و نهى به حاجيان هم در اختيار وى قرار مىگرفت.
در چنين حالتى بود كه مطوف بدون هيچ رحم و شفقتى با آنان رفتار مىكرد و در نتيجه موجب آزار و اذيت حاجيان مىگرديد. اما پس از آن كه فرمان ويژه در اين باره صادر گرديد، حاجيان آزاد بودند كه مطوف خويش را بر طبق خواسته خود اختيار نمايند.
كيفيت طواف اين چنين است كه مطوف غالباً حاجيان را پيش از نماز و يا پس از آن جمع مىكرد و طواف به دور كعبه را با آنان آغاز مىنمود. در اين حال شخص مطوف و يا يكى از فرزندانش هدايت گروهى را به عهده گرفته و در حين طواف دعايى مخصوص را با صداى بلند مىخواندند و گروه نيز از او تبعيت مىنمودند. گاهى مطوف فرزند خردسالى بوده كه سن او از شش يا هفت سال تجاوز نمىكرد كه در اين صورت برخى از
طواف كنندگان او را بر دوش خود حمل مىكردند و او در حالى كه دعاى طواف را با صداى بلند ادا مىكرد به همراه ديگران طواف به دور كعبه را نيز انجام مىداد. گروهى از طواف كنندگان اين مراسم را خود به تنهايى انجام مىدادند و دعا و راز و نياز خود را با پروردگار نيز به تنهايى انجام مىدادند.
پس از نماز صبح و عشا معمولًا مطاف آن چنان از جمعيت متراكم مىگردد كه شخص نمىتواند حركتى از خود نشان داده و با حركت مطاف كنندگان مىبايست حركت نمايد. هنگامى كه به نزديكى حجر الاسود مىرسند برخى آن چنان فشار مىآورند تا اين كه بتوانند آن را لمس كرده و استلام نمايند ليكن برخى هم از همان دور با اشاره دست خود اكتفا مىنمايند كه اين كار نيكوتر و پسنديدهتر مىباشد. هر يك از حاجيانى كه قدرت راه رفتن نداشته باشند، بر تختى كه به وسيله چهار نفر و بر سر يا دوش حمل مىشود، سوار مىشوند و به دور كعبه طواف مىكنند. اغلب اين افراد را هندىها به ويژه بنگالىها و جاوهاىها تشكيل مىدهند.
زيرا بيشتر حاجيان اين گروه را افرادى بالاتر از هشتاد سال تشكيل مىدهند و اين گروه افراد كهن سال در اين سن به اين ديار مقدس آمدهاند و آرزوى مرگ خويش را نيز در آن مكان دارند، زيرا سعادت خويش را در مرگ در چنين مكانى مىدانند. افراد ياد شده در طول زندگى خود، امكانات سفر خود را با هر سختى و مشقتى فراهم مىآورند و در اين آرزو هستند. به همين سبب كه دو گروه ياد شده به علت ضعف مالى و جسمى، منبع بيمارىهاى فراوانى در اين ديار نيز بودهاند و موجب سرايت بيمارى در ميان ديگر حاجيان مىگردند. ضعف مالى در اين گروه عامل ديگرى است كه تأثير به سزايى در وضعيت سلامتى جسمى آنان مىگذارد.
علما و پيشوايان، فضايل فراوانى را براى طواف قايل شده و اصرار بر كثرت انجام آن دارند. و گفتهاند كه هر شخص در صورتى كه قدرت انجام آن را نداشته باشد، در مسجد بنشيند و كعبه را تماشا كند.
پس از طواف، شخص طواف كننده جهت انجام نماز سنت، به سوى حجر
اسماعيل (1)مىرود و دو ركعت نماز را به عنوان پايان طواف در آن مكان به جاى مىآورد و در صورتى كه نتواند در اين محل نماز را انجام دهد، نماز خود را در كنار مقام ابراهيم به جاى مىآورد. مقام ابراهيم گنبدى است كه بر روى چهار ستون قرار گرفته و اطراف آن به وسيله مقصوره مربع شكلى از مس پوشيده شده كه طول هر ضلع آن در حدود سه متر و شصت سانتيمتر مىباشد كه اين مقام در انتهاى مطاف و در برابر در كعبه قرار گرفته است.
در ميان اين مقصوره، سنگ مقام قرار گرفته كه اين سنگ جايگاه دو پاى حضرت ابراهيم عليه السلام به هنگام بناى كعبه مىباشد و همچنين گفته شده است كه اثر دو پاى حضرت ابراهيم عليه السلام بر روى سنگ ياد شده به هنگام زيارت وى از مكه پس از تكميل ساختمان كعبه بوده است.
اين سنگ پيش از اسلام در «معجن»، در كنار كعبه قرار داشته است كه پس از روز فتحآن را ازكعبه دورساختند كهبدين وسيله آثار بتپرستى را بهيكباره ازبين برده باشند (2).
بنابراين سرانجام سنگ را در اين جايگاه نصب نمودند و پس از آن گنبد كنونى را بر روى آن احداث نمودند و گفته مىشود كه: در زير آن سنگ دستگاهى وجود دارد كه حضرت ابراهيم عليه السلام به وسيله آن كعبه را بنا كرده است (3). پيش از اسلام عربها اعتقاد فراوانى بدين جاى پا داشتند و ضمن احترام فراوان آن را تقديس مىكردهاند و به همين منظور ابوطالب در سرودهاى اين چنين گفته است:
و موطئ ابراهيم فى الصخر رطبة على قدميه حافياً غير ناعل
مقام ابراهيم عليه السلام داراى پردهاى ابريشمى از تار و پود زرين است كه همه ساله به همراه جامه كعبه از مصر براى آن ارسال مىشود.
در بالاى مقصوره از سوى شرق، سقفى قرار دارد كه عرض آن يك متر و هشتاد سانتيمتر است كه همواره اين سقف براى نماز گزاران در پس مقام ايجاد مزاحمت مىكند.
طواف كنندگان بعد از نماز خود در كنار مقام ابراهيم عليه السلام به سوى گنبد زمزم رهسپار مىگردند. اين گنبد داراى وروديى از سوى شرق است كه چاه زمزم مشهور در آن قرار گرفته است.
زمين آن پوشيده از مرمر زيبايى است كه توسط «سلطان سليمان» (عثمانى) ساخته شده و در حدود يك متر و نيم از سطح زمين ارتفاع دارد و در پشت آن حوض آبى قرار دارد كه سقاها به وسيله دلوهايى از آب زمزم آن را بالا كشيده و سپس كوزههاى خود را از آن حوض آب پر مىكنند و در اختيار حاجيان قرار مىدهند. البته موارد ديگرى هم وجود دارد كه تنها براى افراد خاصى، مستقيماً از چاه زمزم آب خارج نموده و به وسيله كوزههاى ويژهاى در اختيار آنان قرار داده مىشود. حاجيان اعتقاد فراوانى به آب زمزم دارند. و اين آب را در ظرفهاى خاصى كه بدين منظور آماده كردهاند قرار مىدهند.
مكيان در برابر حديثى كه در اين باره وارد شده است: «ماء زمزم لما شرب له» ادعا مىكنند كه آب آن براى هر چيزى مفيد مىباشد. به طورى كه برخى از آنان حتى ادعا مىكنند كه اين آب گرسنه را نيز سير مىكند. گمان مىبرم كه خدمتگزاران چشمه، در فوايد آن مبالغه كردهاند به طورى كه در ذهن نوشندگان آن، وهمى به وجود آمده است.
زيرا استفاده كنندگان بر اساس اعتقاد خود هر يك برداشت خاصى از آن دارند: گروهى از آنان مىگويد:
لذتى كه در اين آب به شخص دست مىدهد در هيچ يك از آبها وجود ندارد.
برخى ديگر آن را شيرينتر از عسل و لذيذتر از شير به شمار مىآورند و عدهاى ديگر نظرى مخالف با آن دارند، به طورى كه «معرّى» در سروده خود اين چنين آورده است:
1) به نظر مىرسد كه نويسنده در اين مكان دچار اشتباه گرديده باشد زيرا دو ركعت نماز طواف در پس مقامابراهيم به جا آورده مىشود گو اين كه برخى از حاجيان به ويژه مصريان دو ركعت نماز سنت را پس از اتمام طواف و سعى بين صفا و مروه، در حجر اسماعيل يا در مقابل آن در مطاف به جاى مىآورند. «مترجم»
2) در اين باره نيز اختلاف نظر فراوانى وجود دارد ليكن بيشتر تاريخ نگاران معقتدند كه در برخى از ايام سال براى نگهدارى از سنگ مقام ابراهيم عليه السلام، آن را به دورن كعبه مىبردهاند و در موسم حج و يا برخى زمانهاى ديگر گاه آن را در كنار كعبه و گاه در جايگاه كنونى قرار مىدادهاند، «مترجم».
3) اين گفته نمىتواند صحيح باشد؛ بلكه شهادت تاريخ ظاهراً سنگ مقام، خود از جانب پروردگار مأموربوده است كه حضرت را در نقاط مختلف كعبه بالا و پايين برد، «مترجم».
تباركت أنهار البلاد سوائح بعذبٍ و خصّت بالملوحة زمزم
آنچه كه از ظاهر حديث ياد شده آشكار مىگردد اين است كه آب زمزم داراى منافعى است و هر نوع بيمارى را شفا مىبخشد و در اين باره حديث شريف: «انها شفاء سقم» «دوايى براى هر بيمارى است»، وارد گرديده است.
در حقيقت اين آب، جرم سنگينى دارد چون داراى سودا و كلر و آهك و گوگرد و ازت و پتاسيم است به طورى كه اين مواد، آب را بيشتر شبيه به آبهاى معدنى بهداشتى نموده و استفاده اندك از آن داراى منافعى است ليكن زياده روى در استفاده از آن، موجب ضرر و زيان خواهد بود. اين نكته به ويژه در ايام غير موسم حج بيشتر داراى زيان است، زيرا در اين زمان چاه غير قابل استفاده شده و اهل مكه به علت شور بودن آن از آب آن استفاده نمىكنند و در نتيجه مقدار ازت آن افزايش مىيابد، به طورى كه آب آن غير قابل آشاميدن مىگردد.
به نظر مىرسد تأكيدى كه بر استفاده اين آب شده است به آن علت باشد كه حاجيان پس از پشت سر گذاشتن سختىها و مشقتهاى راه، به هنگام ورود به آن مكان براى ضد عفونى كردن دستگاه گوارش خود به وسيله موادى كه در اين آب است، استفاده كنند كه در اين حال مىتوان گفت مواد معدنى موجود در اين آب تأثير به سزايى در اين افراد داشته و در نتيجه استفاده از آن، اعضاى بدن و در نهايت جسم آدم را نشاط مىبخشد. پزشكان گفتهاند كه: اين آب سود فراوانى براى كليهها، معده، رودهها و كبد دارد.
فضل و برترى آب زمزم و ميزان شدت اعتقاد مردم در بركت آن، موجب گرديده است كه برخى از خدمههاى مساجد در مصر، جرأت نموده و ادعا نمايند كه چشمه آبى كه نزد آنان در مسجد وجود داشته، داراى منفذى به چشمه زمزم در مكه بوده است و بدين ترتيب موجب گمراهى بعضى از ساده انديشان مسلمان گردند. همچنان كه هم اكنون اين مطلب درباره چشمه آبى كه در مسجد حنفى قاهره وجود دارد شهرت پيدا كرده است. اين افراد دروغپردازى خود را اين چنين به اثبات مىرسانند كه
مىگويند: مردى از مصر هنگام حج به كنار چاه زمزم رفت و كاسهاى كه در دست او بوده ناگاه رها شد و به درون چاه سقوط كرد و پس از آن كه وى به قاهره مراجعت كرد، آن كاسه را در اين چشمه به دست آورد! بدين ترتيب مشاهده مىكنيد كه مردم بسيارى به سوى اين چاه مىآيند و خود را بدان متبرك كرده و به وسيله آب آن، خود را درمان مىكنند!
اعتقاد مردم درباره چشمه زمزم بدان جا رسيده است كه گروهى به ويژه مردمان داكار و هندىها، قطعههايى از پارچه بلندى را آورده و در چاه زمزم خيس مىكنند، سپس آنها را بر روى ريگهاى صحن حرم پهن كرده و خشك مىنمايند.
پس از خشك شدن پارچه از آن كاملًا مواظبت و محافظت كرده و وصيت مىكنند كه هنگام مرگ، آن پارچه را براى آنان كفن نمايند.
تا آنجا كه برخى از آنان حتى آرزو مىكنند كه اين چاه مقدس، مقبره آنان باشد و بدين وسيله در زندگى اخروى از مقامى والا و جايگاهى نيكو برخوردار باشند.
در سال 1326 هجرى يكى از هنديان خود را به درون اين چاه افكند كه با سعى و كوشش مردم و آمدن غواصانى از جده، پس از جستجوى فراوان موفق به خارج كردن جسدش از چاه گرديدند و آب فراوانى را از چاه خارج كردند تا اين كه آب اين چاه مجدداً قابل استفاده گرديد.
اما اين نادان- كه نمىدانم آيا در رحمت خدا قرار گرفته است يا در عذاب و بدبختى آن (؟) كشته شد.
تاريخ عرب، همگى بر اين عقيدهاند كه قدمت پيدايش اين چشمه به زمان ورود هاجر و فرزندش اسماعيل به مكه برمىگردد و اين چاه خود موجب عمران و آبادى اين شهر گرديده است. سپس آب آن مدتها خشكيد و محل آن از نظرها ناپديد گشت به طورى كه بدان «مضنونه» (1)نيز مىگويند.
چاه زمزم همچنان از ديدهها پنهان ماند تا اين كه به وسيله عبدالمطلب مجدداً حفر
1) پنهان شده. «مترجم»
گرديده و آب آن آشكار گرديد. از آن پس نيز «ابوجعفر منصور» و «مأمون» و ديگران از آنها هم بدان اهميت مىدادند و آن را توسعه دادند و تا كنون نيز اين چاه از سوى پادشاهان و سلاطين زمانه، مورد عنايت ويژه قرار دارد.
عرب نزديك است كه زمزم را يكى از اركان حج به شمار آورند. آنها به هنگام حج گزاردن نام آن را به همراه كعبه بر زبان مىآوردند. و در صورتى كه كسى مىخواست سوگند ياد كند، نام زمزم را پيش از مقام ابراهيم عليه السلام مىآورد و در سوگند خويش اين چنين مىگفت: «به خانه خدا، زمزم و مقام سوگند كه اين چنين نكردهام» و اين سنتى بوده است كه عرب از دوران اسماعيل تا كنون بدان عمل مىكرده است.
بدين جهت بعضى از حاجيان عرب را مشاهده مىكنيم كه به صورت گروه گروه در مسير خود، به زمزم وارد مىشوند و هنگامى كه به كنار حوض آن در نزديكى چاه مىرسند، دستار از سر برداشته و آب زمزم را بر سر و روى خويش مىريزند؛ به طورى كه تمامى پيكر آنان خيس مىشود و سپس خوشحال و خندان از آن محل خارج مىشوند.
اين شدت علاقه به زمزم به حدى است كه حتى چوب دستى خدمتگزاران چشمه كه آنان را وادار به خروج مىكردند نيز هيچ گونه تأثيرى در عدم انجام آن عمل نمىگذارد.
همان طورى كه اعتقاد به آب زمزم در آداب و رسوم ويژه مسلمانان وجود دارد، هنديان نيز نسبت به رود «گنج» و درياچه «مادن» اعتقاد مقدسى دارند و مسيحيان نيز به آب «اردن»- كه در فاصله بيست كيلومترى شرق بيت المقدس قرار دارد و بدان «نهر الشريعه» يا «رود شريعه» مىگويند- اعتقاد و علاقه فراوانى دارند و حاجيان آنها به سوى آن مكان مىروند و در جايگاهى كه حضرت مسيح عليه السلام در آن غسل تعميد نموده است با استحمام و شستشوى خود، بدن خويش را بدان تبرك مىگردانند.
پس از آن شستشوى، مسيحيان مقدارى از آب نهر الشريعه را در ظروفى ويژه مىريزند و به ديار خود مىبرند و به ديگران هم هديه مىنمايند. در ميان مسيحيان، بيشتر مردمان روسيه و قبطىها به اين آب اعتقاد دارند، ليكن فرنگيان به آب «لورده») Lovrdes (در جنوب فرانسه اعتقاد دارند كه اين اعتقاد كمتر از اعتقاد مسيحيان به آب «اردن» نمىباشد.
از آنچه كه گذشت، آشكار مىگردد كه كعبه همواره در دوران جاهليت و اسلام در نزد مردم بزرگ و محترم بوده است. و هيچ يك از پادشاهان پيش از اسلام و پس از آن نتوانستند حركتى را انجام دهند و اقدامى نمايند كه به وسيله آن، مقام و عظمت كعبه را در نظر مردم تغيير دهند. «تُبَّع بن حسان» پادشاهى از ملوك «حمير» نخستين كسى بود كه در راه بازگشت از جنگ با اوس و خزرج در يثرب، تصميم گرفت كه كعبه را ويران سازد! او كه يهودى بود و احبار يهود وى را همراهى مىكردند، توسط آنها از اين كار منع شد و در مقابل جامهاى براى كعبه تهيه نمود و به سوى كشور خويش باز گشت. همچنين «غطفان» حرمى را همانند حرم مكه- در قرن اول پيش از هجرت- به قصد توجه عرب بدان مكان و اعراض از مكه بنا نمود، در آن هنگام پادشاهى به نام «زهير بن حباب» بر عرب حكومت مىكرد و هنگامى كه اين خبر به او رسيد گفت: «به خدا سوگند! نمىتواند چنين خبرى درست باشد و من زنده باشم». پس در ميان قوم خود ندا داد و گفت:
اين وظيفه ما عربها است كه با آنان جنگ كنيم و آنان را از اين كار باز داريم. پس قوم او به وى جواب مثبت دادند و ميان آنان و سپاه غطفان جنگ شديدى درگرفت كه در پايان پيروزى از آن زهير شد و حرم آنان را ويران نمود.
ارتش حبشه در حوالى سال 60 پيش از هجرت، براى انتقام از «ذى يَزَن» پادشاه «حمير» كه مسيحيان نجران را- كه از اقوام او بودهاند- مورد آزار قرار داده بود، به يمن وارد گرديدند و سرانجام بر او چيره گشتند و اداره امور كشور را به دست گرفته و بر مردمش حكومت كردند. سپس حكومت به دست «ابرهة الاشرم» افتاد.
او در صنعا- قليس- (/ كليسا) را بنا نهاد و از آن پس براى آنكه حجگزارى عرب را بدان سوى متوجه نمايد، ارتش خود را براى ويرانى كعبه به حركت درآورد. هنگامى كه
به طائف رسيد، در آن جا درنگ كرد و گروهى را به سوى مكه رهسپار نمود تا اموال مردم آن شهر را به تاراج برند در اين غارت دويست شتر از عبدالمطلب به تصرف آنان درآمد.
پس عبدالمطلب نزد ابرهه آمده و تقاضا نمود كه شتران او را باز پس دهد.
ابرهه به او گفت: «تو درباره شتران خود با من صحبت مىكنى؟! در حالى كه خانهاى كه جزء اعتقادات دين تو و دين پدران تو است رها مىسازى و تو مىدانى كه من براى ويرانى آن به اين ديار آمدهام؟!». پس عبدالمطلب به او جواب داد: «أنا ربّ الإبل وللبيت ربّ يُحْميه» يعنى «من سرپرست شتران هستم و خانه خود داراى سرپرستى مىباشد!».
در اين هنگام ابرهه شتران او را پس داد و هديهاى نيز به او تقديم كرد سپس عبدالمطلب به مكه وارد شد و مردمان آن را اين چنين مورد خطاب نمود:
يا أهل مكه! قد وافاكمو ملك مع الفيول على أنيابها الزرد
هذا النجاشى قد سارت كتائبه مع الليوث عليها البيض تتقد
يريد كعبتكم واللَّه مانعه كمنع تُبَّع لما جاءها حرد
ابرهه به مكه نزديك گشت. هنگامى كه به نزديكى مزدلفه يعنى به كوههايى كه بدان «جبال النار» يا كوههاى نار مىگويند رسيد، گروهى پرنده به نام ابابيل در آسمان ظاهر گشت و پرتاب سنگهاى ريزى از گل كه به اندازه دانه عدسى بيش نبودند، آغاز كردند.
هنگامى كه لشكريان ابرهه به مكه رسيد، بيمارى وبا در ميان آنان شيوع يافت و بدون شك اين سنگريزههايى كه از سوى پرندگان پرتاب گرديد همه داراى ميكروب وبا بود؛ گواه بر اين سخن، گفته عكرمه است كه مىگويد: «هر شخصى كه سنگريزه بدو اصابت نمود دچار بيمارى وبا گرديد».
شايد اين سنگريزهها از كانونى آلوده به وبا در سرزمين عرب يا غير از آن، به وسيله اين پرندگان به اين سو آورده شد و در حقيقت تقدير الهى آن چنان كه مىبايست انجام مىگرفت، صورت پذيرفت. لشكر حبشه، فيل مشهور نزد عرب، به نام «محمود» را، به همراه داشت. اين نام در صورتى كه مغولى نباشد بيشتر به نام هندى نزديك است و معمولًا بر نوع عظيم الخلقه فيل اطلاق مىشد كه هم اكنون نيز در زبان فرنگى بدان ماموت) Mamovth (گفته مىشود.
لشكريان قصد آن داشتند كه آن فيل را به سوى مكه به حركت درآورند، ليكن او قادر به حركت نبود و در همان جا جان داد. گفته مىشود: او را در مكان مشهور به «باب جرول» دفن نمودند كه هم اكنون محمل مصرى در اين نقطه اردوگاه خود را بر پا مىسازد. در اين نقطه پيش از اين نيز گنبدى وجود داشت كه به وسيله «شريف عون الرفيق» منهدم گرديد.
هنگامى كه ابرهه شدت بيمارى را در ميان قوم خويش ديد، از اين سرزمين گريخت و در نتيجه لشكر او از هم گسيخت و در اين هنگام سيلى بر آن مكان سرازير شد و بيشتر لشكريان او را غرق كرد و باقى مانده هم در اثر بيمارى از ميان رفتند البته تعداد اندكى از آنان هم خود را به يمن رسانيدند و خبر حادثه را به آنان اطلاع دادند اين حادثه در سال ولادت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رخ داد و عرب «عام الفيل» را به عنوان مبدأ تاريخ به شمار مىآورد كه تا زمان هجرت با آن شمارش مىنمود؛ به عنوان مثال آنان رخدادها را به پيش از عام الفيل يا پس از آن شمارش مىكردند و نسبت مىدادند.
«ابن كلبى» گفته است كه: حادثه فيل بيست و سه سال پيش از ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داده است.
مورخ يونانى مالالاس) Malals (در كتاب تاريخ خود كه در آكسفورد به سال 1691 ميلادى به چاپ رسيده است، اين چنين ذكر كرده: « «ابرهة الاشرم»، در حمله خود به مكه، سوار بر عرابهاى بوده است كه به وسيله چهار فيل يدك كشيده مىشده است».
ابن زبعرى در اين باره ابياتى سروده است كه در اينجا به دو بيت آن بسنده مىكنيم:
سائل أمير الجيش عنّا ما ترى ولسوف ينبى الجاهلين عليمها
ستون ألفا لميؤوبوا أرضهم بل لم يعش بعد الإياب سقيمها
لازم به تذكر است كه بيمارى وبا پيش از اين در سرزمين عرب شناخته نشده بود! مورخ نامى بروكوبيوس) Procope (كه در سال 500 ميلادى متولد گرديده است و در سال 562 به مقام وزارت در قسطنطنيه رسيده، گفته است:
نخستين بار آثار ظهور بيمارى وبا در سال 544 ميلادى در شهر «بيلوسيوم» مصر
پديدار گشت. «بيلوسيوم» شهرى گسترده و بزرگ بود كه هم اكنون تپههاى آن ميان «پور سعيد» و «دمياط» هنوز پا بر جا مىباشد.
سپس ميكروب اين بيمارى در سال 569 به قسطنطنيه منتقل گرديد كه اين سال، همان سالى بود كه لشكريان ابرهه در اطراف مكه به اين بيمارى دچار گرديدند. بعيد به نظر نمىرسد كه بادها و يا پرندگان اين ميكروب را در اين هنگام به اين سو آورده و آن حادثه را آفريده باشند.
بدون شك اين گفته خود مىتواند گواه درستى باشد، زيرا در آن هنگام مصر در زير نفوذ امپراطورى روم قرار داشت.
گواه اين سخن، گفته جهانگرد معروف بروس) Brvce (ايقوسى در سفرش به حبشه، بين سالهاى (1768- 1772 ميلادى) مىباشد كه در اين باره مسايل تاريخى، جغرافيايى و تاريخ طبيعى اين ديار را به رشته تحرير درآورده است.
نامبرده در اين باره ذكر كرده است كه اين واقعه را در كتابهاى حبشه خوانده است.
ابرهه به علت شيوع بيمارى وبا در لشكريانش محاصره مكه را رها كرده و از آن منطقه گريخته است (1)و سپس نتيجهگيرى مىكند كه اين بيمارى در آن زمان، شرق را در برگرفته و تعداد بىشمارى از مردم را به هلاكت انداخته است، تا آنجا كه «رازى» رساله مشهور خويش را درباره وبا و حصبه به نگارش درآورد. اين رساله داراى ارزش والايى نزد پزشكان فرنگى است كه تا كنون نيز اين ارزشمندى ادامه داشته. زيرا به وسيله آن، توانستند از شدت شيوع آن جلوگيرى كرده ولى در اين حال اين بيمارى وبا همچنان در ميان بنى آدم شيوع داشت، تا اين كه به وسيله استاد «جونر») Jonner (انگليسى، واكسن بيمارى وبا كشف گرديد و استفاده از آن، در سال 1769 ميلادى به اوج خود رسيد و در نتيجه استفاده اين واكسن، بيمارى جان سوز وبا كم كم از ميان جامعه رخت بر بست به طورى كه هم اكنون اثرى از آن در جوامع و كشورهاى پيشرفته به چشم نمىخورد. ليكن
1) سيد قطب در تفسير اين سوره به تفسير «شيخ محمد عبده» اشاره كرده مىنويسد: سياق اين سوره و نيزمعنى «كَعَصْفٍ مَأكول» نادرستى اين تفسير را ثابت مىكند، زيرا بيمارى وبا پيكر بيماران را متلاشى نمىكند، آن چنان كه آن سنگريزهها با ابرهه و لشكريان او كرد. فى ضلال القران، ج 6، ص 3975 و 3976
هم اكنون در سرزمينهاى عربى به علت عدم توجه بدان، هنوز اين بيمارى فراوان به چشم مىخورد. به همين منظور شخصى كه عازم سفر به اين سرزمينها بوده، به وسيله واكسن اين بيمارى، خود را در برابر آن مصونيت مىبخشد.
و از عجايبى كه در سرزمين عرب مشاهده كردم اين بود كه صاحب شتر سالم هيچگاه اجازه نمىداد شترش به همراه شترى كه داراى بيمارى پوستى است حركت نمايد، زيرا ترس آن داشت كه اين بيمارى به شتر سالماش سرايت نمايد؛ در حالى كه عربها اين نكته را نسبت به جان خويش در نظر نمىگيرند و فرزند خود را كه دچار بيمارى پوستى شده بود از ساير برادران سالم او جدا نمىساختند و از سرايت اين بيمارى خطرناك به ديگران بيمى به خود راه نمىدادند!! آرى، خداوند داراى مخلوقات متفاوتى است. در دوران «مقتدر عباسى» طايفهاى در عراق به نام «قرامطه» ظهور نمود كه اين گروه را از مواليان «محمد بن حنفيه» فرزند حضرت على بن ابى طالب عليه السلام به شمار مىآورند (1)گروه مذكور، افراد خارج از مذهب خويش را كافر به شمار مىآوردند.
نخستين شخص آنان «ابوطاهر قرمطى» بود كه خانهاى در دهكده «هَجَر» (2)بنا كرده و بدان نام «دار الهجرة» داد. او تصميم آن داشت كه حج را، به آنجا منتقل نمايد. بدين جهت به سوى راههاى ختم شده به مكه روى آورد و حاجيان بيت اللَّه الحرام را مورد غارت و اذيت قرار مىداد. در اين ايام، از ترس او مراسم حج قطع گرديد. و قرمطى به همراه گروه بسيارى از لشكريان خود به سوى مكه رهسپار شد و در ايام حج مردان او به همراه اسبان خويش به حرم وارد شدند و كشتار عظيمى از طائفين و عاكفين (اعتكاف كنندگان) و نماز گزاران در آن جا به عمل آوردند. اين شد كه در حدود سى هزار نفر را در مكه و شعبهاى آن هلاك ساخته و درِ كعبه را از جاى درآورده، و پوششهاى طلاى آن را از روى آن خارج ساختند. سپس آنچه را كه در خزانه بيت اللَّه الحرام از جواهرات گرانقدر و قيمتى وجود داشت، به يغما بردند. همچنين حجر الاسود را از جاى آن خارج كردند و
پس از آنكه گنبد زمزم را ويران ساختند، به سوى سرزمين خود، رهسپار شدند.
از اين پس جايگاه «حجر الاسود» تهى مانده و مردم به آن جايگاه خالى، خود را متبرك مىساختند. پس از مرگ ابوطاهر، قوم او ديدند كه امكان ندارد مسير حجگزاران كعبه را به سوى كشور خود تغيير دهند. «شنبر بن حسين قرمطى» حجر الاسود را به مكه آورد- در حالى كه آن را در ميان طوقى از نقره قرار داده بود تا بدين وسيله از جدا شدن قطعههاى شكسته شده آن كه به هنگام خارج ساختن از جايگاهش آسيب ديده بود، جلوگيرى نمايد- پس حجر الاسود همانند حالا كه آن را مىبيند، در جاى خود قرار داده شد. در سال 411 هجرى، مردى در هيأت درويش به حرم وارد شد و با عمودى از آهن كه در دست داشت بر حجر الاسود كوبيد. در اين هنگام مردم مكه بر او هجوم آوردند و او را به هلاكت رسانيدند. در نتيجه حركت اين مرد سه قطعه به اندازه ناخن انسان از سنگ جدا گرديد كه مجدداً سه قطعه ياد شده در جاى خود اتصال داده شد آن چنان كه غير قابل تشخيص مىباشد. ادعا مىكنند كه «حاكم بأمر اللَّه فاطمى» (1)آن مرد را فرستاده بود تا حجر الاسود را خرد كرده و بتواند روى مسلمانان را از كعبه به مسجد خود در كنار «باب الفتوح» قاهره متوجه گرداند!
همچنين برخى عقيده دارند، كوششى كه «عبدالملك بن مروان» در ساختمان بيت المقدس نمود و آن را با عظمت، مستحكم و زيبا بنا نمود، بدين جهت بوده است كه مسلمانان شام و مصر و قسمتهايى از شمال و غرب آن را كه بر آنان حكومت مىكرده است به سوى آن مكان متوجه گرداند و در صورتى كه پيروزى از آن «ابن زبير» شود و سرزمين حجاز را زير نفوذ خود درآورد، محلى براى حج مسلمانان داشته باشد. همچنان كه ادعا مىكنند: «منصور عباسى» هنگامى كه شهر بغداد را بنا كرد و كاخ مشهور خود يعنى كاخ طلايى را در آن شهر ساخت، در كنار آن «قبة الخضرا» را بنا كرد و زيور آلات فراوانى را در آن به كار برد تا نظر مردم را بدان سوى متوجه سازد. اما اين گفتهها و ادعاها، همگى تهمت بوده و افراد ياد شده، هيچ گاه چنين منظورى نداشتهاند.
1) به نظر مىرسد كه اين مطلب ادعاى دروغين بوده و در نظر داشتهاند كه فاطميان را كه داراى مذهبعلوى بودهاند بد نام نمايند. «مترجم»
اين جانب احتمال مىدهم كه آنچه هم اكنون ساده لوحانى از كشاورزان مصرى مىگويند كه: روزگارى خواهد آمد كه راه حج «مكه» قطع شود و مردم همگى حج خود را در آرامگاه سيد «بدوى» در «طنطا» به جاى آورند. اين سخنان در نتيجه طرز تفكر سياسى برخى از پادشاهان مصر بوده كه حتى با از ميان رفتن آنها، متأسفانه هنوز اين توهم غلط در اذهان اين ساده لوحان باقى مانده است. بنابراين نتيجه اين گونه افكار غلط است كه مىگويند: گنبدى را بر وضوخانه ميانه صحن مسجد ابن طولون در قاهره بنا كردهاند و نام آن را كعبه قرار دادهاند! نمىدانم اين نامگذارى در چه دورانى صورت گرفته است و آيا در دوران ابن طولون بوده است يا نه؟ مشخص نيست. در هر صورت اين گونه نام گذارىها از سوى افرادى نادان صورت مىگيرد ما از درگاه بارى تعالى براى آنان طلب مغفرت مىكنيم. هم اكنون خدمتگزاران كعبه مشرفه، همواره چشم از حركت طواف كنندگان برگرد كعبه مكرمه برنمىدارند و در اين ميان توجه خاصى به ايرانيان دارند زيرا مكيان معتقدند، آنان افراد گناه كارى هستند و در صورتى كه فرصتى به دست آورند، حجر الاسود را آلوده مىكنند!!؟ همچنين مكيان ادعا مىكنند كه در سال 1088 هجرى و در سال 1143 هجرى و نيز در سال 1155 هجرى بدين كار اقدام كردهاند و بدين وسيله در نظر داشتهاند كه توجه مردم را از آن سلب نمايند!!
اين مطلب دور از عقل به نظر مىرسد و در اين گفتار تنها مىتوان گفت: حقيقت اين است كه غالباً پيروان مذهبى، پيروان مذهب ديگر را متهم نموده و از هر گونه بر چسب نسبت به آنان دريغ نمىكنند. تأييد بر اين سخن گفته «عصامى» در تاريخ وى كه مىگويد: خود آلودگى بر حجر الاسود و پرده كعبه را در سال 1088 هجرى مشاهده كرده است. وى همان جا احتمال داده است كه آن آلودگى خميرى از كوبيده عدس بوده كه مكيان براى متهم كردن شيعيان، خودشان اين كار را انجام دادهاند.
اما در سال 1155 هجرى اين آلودگى در كعبه، تنها مسألهاى سياسى بيش نبود. زيرا در آن سال پادشاه ايران «نادر شاه» نمايندهاى را به سوى «شريف مسعود» فرستاده بود و از او خواستار اقامه نماز پنجمى در حرم براى شيعيان شده بود. شريف اين درخواست نادر را براى دولت عثمانى ارسال نمود و آنان شريف را متهم كردند كه از طرفداران ايران
مىباشد. شريف هم به منظور رفع تهمت از خويش، دست به چنين كار زشتى زد و اعلان نمود كه شيعيان مبادرت به چنين امر زشتى نمودهاند تا آنها را متهم نمايد. از اين پس بود كه بر بالاى منبرها آنان را لعن مىكردند و هم اكنون نيز در حرمين اين لعن ادامه دارد (1)!!
بيت اللَّه الحرام به علت جايگاه ويژهاى كه در نزد مردم از قديم الايام تا كنون داشته و دارد همواره به جهت احترام و ارادت به آن، از سوى مردم هدايايى بدان تقديم گرديده است و با زينتهاى زيبايى آراسته گرديده است. در آغاز اين هدايا در چاهى به نام «غبغب» كه در درون كعبه احداث كرده بودند، نگهدارى مىگرديد. ليكن در اين ميان همواره از سوى بعضى پرده داران كعبه حيف و ميل مىگرديد. هنگامى كه از بقاياى اين هدايا دو غزال زرين به همراه دو شمشير طلايى كه از سوى «ساسان» (2)پادشاه ايران به كعبه اهدا شده بود به عبدالمطلب رسيد، آنها را به صورت ورق طلايى تغيير شكل دادند و بر در كعبه آذين نمودند.
در دوران «عبداللَّه بن زبير» نيز ستونهاى درون كعبه به وسيله صفحههايى از طلا آراسته گرديد. «عبدالملك بن مروان» نيز به وسيله عامل خود در مكه، «خالد بن عبداللَّه قسرى» را با سى هزار دينار، به مكه فرستاد كه به وسيله آن مبلغ در كعبه و ستونهاى درون آن را طلا پوش كنند. سپس فرزندش وليد هم هزينهاى ديگر را جهت ساختمان مسجد الحرام بدان افزود. همچنين از سوى هارون الرشيد به وسيله كار گزارش در مكه سالم بن حجاج هيجده هزار دينار زر ارسال گرديد كه تمامى آن زرها به صورت پوششى زرين بر در كعبه كوبيده شد، به طورى كه ميخها و دو حلقه در كعبه و درگاه آن از طلا ساخته شد. گفته مىشود: «متوكل عباسى» نيز يكى از زواياى كعبه را با طلا پوشانيد كه
1) در طول تاريخ همواره مظلوميت شيعه و شيعيان را مىتوان به خوبى لمس نمود و تهمتهاى ناروايى كه بر اين پيروان حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله زدهاند همواره حقانيت آنها را به اثبات مىرساند. «مترجم»
2) ساسان، سر سلسله دولت ساسانيان بود كه اين پادشاهى از سال 225 ميلادى تا سال 651 ميلادى برايران حكومت كرد و در اين سال مسلمانها ايران را فتح كردند.
شايد به وسيله طلا شكاف آن را پوشانيده باشند. لازم به تذكر است هم اكنون از اين ماده براى استحكام اجزاى گران قيمت نيز استفاده مىشود سپس درگاه در كعبه را به وسيله پوششهاى نقرهاى آراست و نيز دو بازوى در كعبه را پس از آن كه به وسيله برخى از امراى مكه به يغما برده شده بود، از طلا ساخت.
همچنين ذكر شده است كه مادر «مقتدر عباسى»، در سال 310 هجرى دستور داد، كليه ستونهاى درون كعبه، از طلا پوشيده شود، تا اين كه «قرامطه» در سال 317 هجرى به مكه وارد شدند و تمامى زينتهاى ياد شده را از درون كعبه به تاراج بردند.
در سال 552 هجرى، به فرمان خليفه «المتقفى» در كعبه تعويض شد و در ديگرى كه به وسيله صفحههاى طلايى پوشيده شده بود، جايگزين آن گرديد.
وى از در قديمى كعبه تابوتى براى خويش ساخت كه پس از مرگ او را در آن دفن نمايند.
در طول دورانهاى گذشته همواره از سوى سلاطين و پادشاهان و امرا هداياى نفيس و گران سنگى به بيت اللَّه الحرام تقديم شده است كه در اين ميان نيز دست ستمكاران و راهزنان از چپاول نسبت به آن كوتاه نبوده است. اين افراد گاه از ميان پرده داران و گاه از سوى ديگران يعنى غير پرده داران است. از پادشاهان و امرايى كه پس از دستبرد اين اشرار به خانه خدا، مجدداً زينتهايى براى آن تهيه كردند، مىتوان «سلطان ناصر قلاوون» و سپس «سلطان سليمان قانونى و سلطان مراد چهارم»، را نام برد.
پديد آمدن جامه كعبه به دورانى بس طولانى باز مىگردد. نخستين بار كعبه از سوى «تُبَّع ابوكرْب اسعد» پادشاه حمير پوشانيده شد، اين اقدام وى در زمانى بود كه نامبرده از جنگ با يثربيان در سال 220 پيش از هجرت مراجعت مىكرد. در آن هنگام وى كعبه را به وسيله «بُرْد يمانى»، پوشش داد. همچنين براى آن درى ساخت و قفلى نيز قرار داد.
نامبرده در اين باره با افتخار اين چين سروده است:
ورد الملك تُبَّع (1)و بنوه ورّثوه جدودهم و الجدودا
اذ جبينا جيادنا من ظفار (2)ثم سرنا بها مسيرا بعيدا
فاستبحنا بالخيل ملك قباذ (3)و ابن اقلود (4)جاءنا مصفودا
فكسونا البيت الذى حرم اللَّه ملاء مقصباً و بروداً
وأقمنا به من الشهر عشرا و جعلنا لبابه اقليدا (5)
ثم طفنا بالبيت سبعا و سبعا و سجدنا عند المقام سجودا
از آن پس جانشينان او، همواره از او پيروى كردند و كعبه را به وسيله پوست و قباطى (/ نوعى پارچه مصرى)، براى زمانى دراز، مىپوشانيدند. سپس مردم جامههايى را از انواع مختلف پوشش به كعبه اهدا مىكردند و آنها را بر كعبه مىپوشاندند هرگاه كه بر جامه كعبه آسيبى وارد مىگرديد، جامه ديگرى را جايگزين آن مىكردند. اين وضع تا دوران «قصى» ادامه پيدا كرد و از اين پس قصى هزينهاى را براى هر يك از قبايل تعيين كرد كه به وسيله آن سالانه جامه كعبه را تغيير مىدادند. اين سنت در ميان فرزندان او نيز ادامه داشت. «ابوربيعة بن مغيره» پيش از اسلام براى مدتى سالى يكبار هزينه جامه كعبه را خود به عهده گرفته بود و بعد از او قبايل قريش آن را به هزينه خويش تغيير مىدادند. اين رسم به عدل معروف گرديد زيرا قبايل قريش هزينه آن را ميان خود تقسيم مىنمودند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله كعبه را به وسيله پارچههاى يمانى پوشانيد. سپس بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله عمر و عثمان و ابن زبير و عبدالملك بن مروان نيز آن را پوشانيدند (6).
1) تبع لقبى بوده است كه بر پادشاهان حمير اطلاق مىگرديده است. اين لقب هم اكنون به امپراطور داده مىشود.
2) ظفار شهرى بزرگ از شهرهاى يمن بوده است و هم اكنون نيز باقى ماندههاى اين شهر عظيم به صورت تپههايى ميان عدن و صنعا، به چشم مىخورد و امروز هنوز سرزمينى بدين نام به يادگار باقى مىباشد.
3) پادشاهى از پادشاهان ايران بوده است.
4) شايد اميرى از امراى عراق و يا شام بوده است.
5) به معناى كليد.
6) در كتاب «قرب الاسناد» تأليف عبداللَّه بن جعفر حميرى از دانشمندان سده سوم هجرى و زنده در سال 300 هجرى، به سند خود از امام جعفر صادق عليه السلام و آن حضرت از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «على عليه السلام پرده كعبه را همه ساله از عراق مىفرستاد»، ص 65 «مترجم»
هنگامى كه خليفه- مهدى عباسى- در سال 160 هجرى حج به جا آورد، كعبه داراى چندين جامه بر روى يكديگر بود. پرده داران كعبه نزد او شكايت بردند و از ترس ريزش سقف كعبه، خواستار سبك كردن پردههاى روى آن شدند. پس نام برده دستور داد جامههاى اضافى را از روى كعبه برداشتند و فرمان داد كه از اين پس تنها يك جامه بر كعبه پوشيده گردد. كه اين مطلب تا كنون نيز به همين صورت ادامه پيدا كرده است.
اما پرده درونى كعبه. در كتاب «محاضرة الاوائل» نوشته سكتوارى درباره پرده درونى كعبه اين چنين ذكر شده است كه: نخستين بار درون كعبه از سوى مادر عباس بن عبدالمطلب پوشانيده شد. اين مطلب هنگامى بود كه عباس گم شده بود و مادرش نذر كرد در صورتى كه او را پيدا كند، درون كعبه را با «ديباج» بپوشاند كه اين چنين نيز كرد.
عباسيان به جامه كعبه توجه ويژهاى داشتند و همواره آن را از ابريشم سياه- كه شعار آنان بود- مىپوشانيدند. عباسيان اين پرده را در شهر «تنيس» (1)مصر كه در ريسندگى پارچههاى گران قيمت شهرت به سزايى داشت، مىبافتند. اين شهر منطقهاى مرزى در شمال «دمياط» بود كه به علت توقيف كشتىهاى فرنگيان در جنگهاى صليبى در آن جا- و عهدهدار شدن مصر براى نگهدارى آنها- به فرمان ملك كامل در سال 624 هجرى، ويران گرديد. كه تا كنون تپههاى باقى مانده از ويرانههاى اين شهر، در نزديكى شهر مطريه (دقهليه) به چشم مىخورد. «فاكهى» در اخبار مكه، گفته است: بر روى جامه كعبه در ناحيه ركن غربى آن نوشتهاى را بدين صورت ملاحظه كردم: «مما أمر به السرى بن الحكم و عبدالعزيز بن الوزير الجروى بأمر الفضل بن سهل ذى الرئاستين و طاهر بن الحسين سنة سبع و تسعين و مائة» (2).
همچنين قسمتى از قباطى مصر را ديدم كه در ميانه اركان آن، با خط دقيق به رنگ سياه اين نوشته وجود داشت «مما أمر به أمير المومنين المأمون، سنة ست و مأتين» و نيز بر روى جامهاى از جامههاى اهدا شده از سوى المهدى به كعبه اين نوشته وجود داشت
«بسم اللَّه بركة من اللَّه لعبد اللَّه المهدى محمد أمير المومنين أطال اللَّه بقاءه، مما أمر به اسماعيل ابن ابراهيم أن يصنع من طراز تنيس على يد الحكم بن عبيدة سنة اثنتين و ستين و مائة».
و نيز جامهاى از قباطى مصر را ديدم كه بر روى آن، اين نوشته وجود داشت «مما أمر به عبداللَّه المهدى محمد أمير المومنين أصلحه اللَّه، محمد بن سليمان أن يصنع من طراز تنيس، كسوة الكعبه على يد الخطاب بن مسلمة عامله، سنة تسع و خمسين و مائة». يكى از پارچههاى تنيس در دهكدهاى بود كه بدان «تونه» گفته مىشد كه گاهى جامه كعبه در آن جا بافته مىشد. «فاكهى» گفته است:
«همچنين جامهاى را كه از سوى هارون الرشيد براى كعبه از قباطى مصر بافته شده بود، بر روى آن اين نوشته را ديدم: بسم اللَّه بركة من اللَّه للخليفة الرشيد عبداللَّه هرون أمير المومنين أكرمه اللَّه، مما أمر به الفضل بن الربيع أن يعمل من طراز تونه، سنة تسعين و مائة».
عباسيان همچنان درباره جامه كعبه اهتمام ويژهاى به خرج مىدادند تا اين كه دولت آنان رو به ضعف گذاشت كه در اين هنگام، جامه كعبه گاه از سوى پادشاهان يمن و گاه از سوى پادشاهان مصر بدان جا ارسال مىگرديد. سپس اين امر در پادشاهان مصر استقرار يافته و در اين هنگام «ملك صالح»، فرزند «ملك ناصر بن قلاوون» دو دهكده «باسوس» و «سند بيس» از توابع «قليوبيه» را بدين منظور وقف نمود از اين پس همه ساله جامه سياه رنگ برونى كعبه از اين جا به مكه ارسال مىگرديد و هرگاه پادشاه يا سلطانى تغيير مىكرد، جامه درونى كعبه را كه از ابريشم سرخ بود، به همراه پرده سبز رنگ ديگرى كه ويژه حجره شريف نبوى بود، به مكه ارسال مىداشت. هنگامى كه دولت عثمانى بر مصر چيره گرديد، همواره پرده حجره شريف نبوى و جامه درونى كعبه را آنها ارسال مىكردند و دولت مصر عهدهدار جامه برونى كعبه بود.
از آن تاريخ همواره مصر جامه كعبه را همه ساله به اين ديار ارسال مىنمود كه اين جامه عبارت بود از: هشت قطعه پرده از ابريشم سياه كه بر جاى جاى آن جمله «لا اله الا اللَّه محمداً رسول اللَّه» بافته شده بود. طول هر پرده در حدود پانزده متر و عرض
متوسط آن پنج متر و چند سانتيمتر بود كه هر دو قطعه از پردههاى ياد شده، بر سمتى از ديوارهاى كعبه آويزان مىگرديد.
اين پرده به وسيله حلقههايى آهنين كه بر روى سقف كعبه قرار گرفته بود، با استحكامى خاص اتصال مىيافت. سپس قطعههاى پرده به وسيله ريسمان و پارچههايى به هم دوخته مىشدند. اين پردهها از پايين به وسيله حلقههايى كه روى شاذروان نصب شده بود، محكم مىگرديد. و اين گونه، هر قطعه از پردهاى را كه بر كعبه اهدا مىشد كنار آن به وسيله اين پارچهها به هم متصل مىگرديد و در پايان با قرار گرفتن تمامى قطعات پارچههاى اهدايى، همانند پيراهنى به صورت مربع سياه، اطراف كعبه را مىپوشانيد سپس بر يك سوم بالاى كعبه و بر روى جامه آن، كمربندى به نام «رِنكا» قرار داده شد؛ اين كمربند شامل چهار قطعه پارچه بافته شده از تارهاى طلايى بود كه با خط زيباى عربى به صورت برجسته آيات قرآنى بر آن نقش بسته بود. اين نوشتهها به همراه ديگر تزيينات جامه كعبه، در دوران مرحوم «اسماعيل پاشا» خديو مصر به خط خطاط مشهور نادره نابغه مرحوم «عبداللَّه بك زهدى» نوشته شده بود. روى اين كمربند و در سويى كه در كعبه در آن سمت قرار دارد، اين نوشته به چشم مىخورد بِسم اللَّه الرَحمنِ الرَحيم وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ و بر روى قسمتى كه حجر الاسود در آن قرار دارد، نوشته شده است: بِسم اللَّه الرَحمنِ الرَحيم قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنْ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ. فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ، بِسم اللَّه الرَحمنِ الرَحيم وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ و بر سمت مقابل مقام مالكى اين نوشته قرار دارد: لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا
وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ. ثُمَّ لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ.
و بر سمت چهارم كه در آن ناودان قرار دارد، اين نوشته ديده مىشود: فى أيام دولة مولانا السلطان الاعظم ملك ملوك العرب و العجم السلطان محمد الخامس خان ابن السلطان عبدالمجيد خان ابن السلطان محمود خان الغازى ابن السلطان عبدالمجيد خان ابن السلطان احمد خان ابن السلطان محمد خان ابن السلطان ابراهميم خان ابن السلطان مراد خان ابن السطان عثمان خان خلد اللَّه تعالى ملكه.
جامه كعبه همه ساله در خانهاى وسيع در «خرنفش» مصر ساخته مىشود كه اداره اين مركز بر عهده دوست ارجمندم «عبداللَّه فائق بك» مىباشد كه در دوران مديريت وى، تغييرات فراوانى در كيفيت ساخت اين جامه به وجود آمده است، به طورى كه هر سال آن را نيكوتر از سال پيش مىسازند.
هزينه ساختن جامه كعبه هم اكنون از سوى اداره ماليه پرداخت شده كه مبلغ آن سالانه معادل 4550 جنيه مصرى مىباشد.
صورت ريز اين هزينهها عبارتند از:
515 جنيه هزينه قطعه مزين به تار و پود طلا و نقره كه طلاى آن شامل 14935 مثقال و نقره سفيد آن شامل 3805 مثقال مىباشد.
1664 جنيه دستمزد كارگران پرده نقش دار كه 47 نفر مىباشند.
1111 جنيه هزينه ابريشم و دستمزد كارگران بافنده آن كه تعدادشان هفتاد نفر مىباشد.
200 جنيه هزينه وسايل كار.
150 جنيه هزينه شب جشن كه همه ساله به هنگام حركت كاروان صورت مىگيرد.
60 جنيه هزينه خرج كارگران كه در روز پايان كار جامه كعبه به آنها پرداخت مىشود.
850 جنيه دستمزد ماهانه خدمتكاران و مستمرى اداره كنندگان اداره جامه كعبه مىباشد.
4550 جنيه مجموع مخارج فوق مىباشد.
هم اكنون پس از مراجعت جناب خديو از سرزمين حجاز ايشان دستور دادند كه عنايت و توجه بيشترى به جامه كعبه شود و به همين منظور هزينه بيشترى را در اختيار
اين اداره قرار دادند كه مسئولين اين اداره بتوانند جامه مجلل و زيباترى را براى كعبه تهيه نمايند.
همراه جامه كعبه، همواره پرده در كعبه- از بيرون كه بدان «برقع» گفته مىشود- و نيز پرده «باب التوبه»- از درون كعبه- و كيسه كليد بيت اللَّه الحرام، پرده مقام ابراهيم عليه السلام و پرده در منبر حرم شريف كه از ابريشم بافته شده و تار و پودش از طلا و نقره مىباشد، وجود دارد (1).
به هنگام پايان كار جامه كعبه، كاروان عظيمى در حوالى نيمه ماه ذى القعده به راه مىافتد كه با حضور جناب خديو و يا جانشين وى همراهى مىشود.
كاروان ياد شده با شكوه و جلال خاصى حركت مىكند و ابتدا از جايگاه ويژهاى كه بدان «مصطبة المحمل» گويند به سوى مسجد امام حسين عليه السلام به راه مىافتد در اين مسجد، مسئول سازنده جامه آن را در حضور نمايندهاى از سوى قاضى القضات مصر و با نظارت امير الحاج آن سال، در اختيار مسئول محمل مصرى قرار مىدهد. پس از نوشتن صورت مجلس رسمى در مجلس ياد شده، جامهها را در صندوقهاى ويژهاى كه بدين جهت تهيه شده قرار مىدهند و سپس به همراه كاروان محمل، به سوى مكه ارسال مىگردد.
همراه جامه كعبه، همه ساله دو ظرف مسى بزرگ كه مملو از گلاب نيكو براى شستشوى كعبه مكرمه مىباشد، ارسال مىگردد.
در آنجا، جامه كعبه در حضور علما و بزرگان مكه و با گواهى آنان، تسليم شيبى، بزرگ پرده داران كعبه مىگردد و نام برده آن را تا صبح روز عيد قربان در منزل خويش نگهدارى مىكند.
در صبح روز عيد قربان، جامه كعبه بر دوش عدهاى از مردان به مسجد الحرام حمل مىشود و پس از برداشته شدن جامه پيشين كعبه، جامه جديد را به كعبه مىپوشانند. در اين هنگام معمولًا به علت آن كه بيشتر مردم در منى هستند، به استثناى تعدادى اندك، مسجد الحرام خالى از جمعيت مىباشد.
1) جهت آگاهى بيشتر در اين زمينه مىتوانيد به مقالات مندرج در مجله وزين ميقات شماره 25 به بعد زير عنوان جامه كعبه در طول تاريخ مراجعه نماييد. «مترجم»
اما جامه قديمى كعبه، قسمت زر دوزى شده آن، معمولًا براى جناب شريف ارسال مىشود. اما در صورتى كه حج در روز جمعه باشد، اين قسمت براى جناب خليفه ارسال مىگردد. ساير قسمتهاى جامه كعبه نيز در اختيار شيخ شيبى قرار داده مىشود و نامبرده آن را ميان حاجيان به فروش مىرساند. در كنار «باب السلام»، مغازههايى بدين منظور وجود دارد تا اين قطعه را در آنجا به فروش رسانند. چند روز پيش از حج، شيبى در حدود دو متر از پايين جامه كعبه را قطع مىكند و به وسيله پارچه سفيدى كه بدان «احرام» گويند، آن را جايگزين مىسازد. اين كار نزد من بىمعنى به نظر مىرسد- شايد اين كار به علت آن باشد كه پيش از موسم قطعههاى آن را به قيمت گرانترى در اختيار حاجيان قرار دهد. عُمَر همه ساله جامه پيشين كعبه را پس از برداشتن از روى كعبه ميان حاجيان تقسيم مىنمود. پس از او عثمان نيز از او پيروى مىكرد، تا اين كه قسمتى از آن را بر بدن زنى حايض مشاهده نمود و از آن پس دستور داد حفرهاى را مهيا كنند و جامه كعبه را در آن قرار دهند و خاك بر روى آن بريزند كه مبادا شخص جنب يا حايضى آن را به عنوان لباس بپوشد.
با توجه به اين موضوع عايشه به وى گفت: «جامه كعبه را پس از برداشتن از روى كعبه حتى در صورتى كه لباسى براى حايض شود به فروش رسان، اشكالى ندارد و پول آن را در راه خدا و ابن السبيل به مصرف برسان». از آن پس دوباره سنت فروختن جامه كعبه معمول گرديد كه هم اكنون هم ادامه دارد و فروشندگان آن، درآمدش را به خودشان اختصاص دادهاند.
برخى از تاريخ نگاران، ابتداى ظهور محمل را به سال 645 هجرى دانسته و گفتهاند: محمل همان كجاوهاى است كه «شجرة الدر» ملكه مصر به هنگام اداى فريضه حج در سال 645 هجرى از آن استفاده نمود و پس از آن نيز اين كجاوه، به صورت سنتى
قرار گرفت كه همواره پيشاپيش كاروانهاى حاجيان به راه مىافتاد و به علت آن كه جايگاهى براى نشستن ملوك و پادشاهان بود، هيچ گاه شخص ديگرى بر آن سوار نمىگرديد. آنچه به نظر مىرسد اين است كه محمل، تاريخى كهنتر از اين داشته و احتمالًا تاريخ آن به پيش از اسلام نيز مىرسد. زيرا محمل به شترى اطلاق مىشد كه حامل هدايايى براى كعبه معظمه بود؛ همچنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز محملى- كه در آن هدايايى براى بيت اللَّه بود- ارسال نمودند.
در تاريخ نام محمل «عراقى»، محمل «يمنى»، محمل «ابن الرشيد» (1)، محمل «ابن سعود» و محمل «ابن دينار»- كه ابتدا به سوى خارطوم و سپس به وسيله راه آهن به پور سودان و از آنجا با كشتى از راه دريا به جده مىآمد- همگى شترهايى بودند كه كالاهاى آنان را به حرمين مىآوردند. اين محملها، همواره با قطعهاى ساده از پارچه «جوخ» پوشيده مىشدند. همچنين محمل «نظام» را كه متعلق به پادشاه حيدر آباد هند بود، مىتوان ذكر نمود؛ اين محمل به همراه حاجيان كشور خويش، به سوى مكه مىآمد و هداياى حرمين شريفين را با خود به اين ديار حمل مىنمود.
در تاريخ سودان، نوشته «نعوم بك شقير» آنجا كه درباره «دار فور» تحت عنوان «صرة الحرمين» سخن گفته است، اين چنين آمده:
«غوريان، مستقل از ساير دولتهاى روى زمين حكومت مىكردند و هيچ گاه «جزيه» به احدى- به استثناء حرمين شريفين- پرداخت نمىكرد. اينان همه ساله در هيأت كاروان محمل، به همراه كالا و نقدينههاى خود، ابتدا به سوى مصر مىآمدند و در حالى كه پر پرندگان و صمغ و ساير خيرات كشورشان را به همراه آورده بودند، در آنجا به فروش مىرساندند و نقدينههاى اين فروش، پشتوانه مالى محمل آنان نيز به شمار مىآمد. سپس به همراه ساير حاجيان مصرى به صورت كاروانى به سوى حرمين شريفين به حركت درمىآمدند».
در اين هنگام محمل «شجرة الدر» نيز در پيشاپيش اين كاروان حركت مىكرد و
1) امير محمل ابن الرشيد را «سبهان» مىناميدند.
هداياى خانه خدا را در كجاوهاى كه به زيباترين تزيينها مزين گرديده بود، حمل مىنمود و كم كم عنايت و توجه بيشترى به اين قضيه شد به طورى كه خدم و حشم فراوانى را به آن افزودند و اين وضعيت بدان جا رسيد كه حتى در نزد پادشاهان مصر نيز، سنتى به شمار مىآمد، به طورى كه آنها تزيين و آرايش آن را هر سال نسبت به سال ديگر افزايش مىدادند تا آنجا كه سنگينى پرده محمل به حدى رسيد كه شتر حامل محمل هم نمىتوانست كالاى ديگرى غير از آن را با خود حمل كند! (پرده محمل كنونى نيز به همراه چهار چوب كجاوه آن، در حدود 14 قنطار (1)است) و اما اين كه از آن پس، هدايايى كه ارسال مىگرديد در صندوقهايى قرار داده مىشد و با ساير شتران كاروان حمل مىگرديد نيز به همين جهت بوده است.
در روز خروج محمل از مصر، جشن باشكوهى برپا مىگردد؛ اين رسم از دوران دولت ايوبيان تا كنون به يادگار مانده است.
اين جشن، هم اكنون نيز در قاهره روز تماشايى به شمار مىآيد، به طورى كه سربازان سواره و پياده، پاسداران محمل، همراهان و خدمتگزاران آنها، از زنبوركچىها و باربندان و پيشاپيش كاروان، امير الحاج- كه از سوى جناب خديو سالانه تعيين شده و غالباً هم از پاشاهاى ارتشى انتخاب مىگردد- حركت مىنمايند.
كاروان محمل پس از حركت با آداب و رسول سنتى خاص، در اطراف ميدان قلعه به سوى سكويى- كه جايگاه جلوس جناب خديو و رجال حكومتى والا مقام اعم از وزراى گرانقدر، علماى اعلام و بزرگان پايتخت، در روز جشن بود- حركت مىكند.
در اين نقطه مأمور پرده كعبه، در حالى كه زمام شتر محمل را به دست دارد پيش مىآيد و آن را به جناب خديو مىسپارد؛ سپس خديو آن را تسليم امير الحاج مىكند كه در اين هنگام توپخانهها هم شليك مىكنند.
آن گاه كاروان به صورت نظام يافته و در حالى كه بزرگانى از صوفيه، سربازان، شتر محمل و در مقدمه آن امير الحاج حركت و در پشت سر بعد از آنها خدمه محمل،
1) هر قنطار برابر 93/ 44 كيلوگرم است. «مترجم»
ساربانان و طبالها، در حالى كه سوار بر شتران خويش هستند، همگى با چنين آرايشى به حركت درمىآيند. اين كاروان به سوى «محجر» و سپس «درب الاحمر» حركت مىكند و از دروازه مويد عبور نموده سپس از «غوريه»، «نحاسين» و «باب النصر» گذشته و به «عباسيه» وارد مىشود؛ كاروان در اين نقطه متفرق مىشود و همراهان محمل به درون چادرهاى ويژهاى- كه براى آنان در عباسيه برافراشته شده است- وارد مىشوند. محمل در اين هنگام در ميانه آن محيط نهاده مىشود تا هر كسى كه به عنوان تبرك، قصد زيارت آن را دارد، به مقصود خود برسد.
در روز سفر به سوئز، محمل را همراه ساير وسايل و ذخيرههاى آن در واگن ويژهاى- كه بدين منظور در ايستگاه «عباسيه» مهيا گرديده است- مىگذارند و در آغاز به سوى سوئز و سپس از آنجا- از راه دريا- به سوى جده حركت مىكنند پس از آن مسير از راه خشكى به سوى مكه حركت مىنمايند.
در سال 1328 هجرى، محمل و نيروى انتظامى آن، ابتدا به سوى اسكندريه حركت و در روز 10 نوامبر سال 1910 ميلادى جشن باشكوهى در آن جا برپا گرديد كه در اين مراسم حضرت خديو نيز حاضر گرديدند.
كاروان محمل سپس از راه دريا به سوى «يافا» و سپس از آنجا به سوى «مدينه منوره» حركت كرد و پس از زيارت از راه فرعى به سوى مكه رهسپار گرديد و به عنوان انجام فريضه حج به سوى «جده» و «طور» آن گاه به سوى «سوئز» و در پايان به «قاهره» وارد گرديد.
هم اكنون دولت سعى و كوشش فراوانى دارد كه مسير حركت كاروان محمل را به راهى هموار كه رنج و سختى آن كمتر باشد، تغيير دهد.
محمل مصرى داراى دو پرده بود:
يكى پرده روزانه كه پارچهاى سبز بود و ديگرى پرده زر دوزى شده، كه تنها هنگام مراسم رسمى روى محمل قرار داده مىشد. در روزهايى كه كاروان در مكه اقامت داشت، محمل را ميان «باب النبى» و «باب السلام» مىگذاشتند و پرده روزانه را بر روى آن مىپوشانيدند. اين مكان در اين زمان جايگاهى بود كه مردم از نژادهاى گوناگون به
سوى آن مىآمدند و آن را زيارت مىكردند، چون اين محمل- به استثناى زمان حركت كاروان به صورت رسمى- همچنان در آن مكان قرار داشت. هنگام حركت كاروان محمل به سوى «مدينه منوره»، گاه به وسيله راه خشكى از مسير راه سلطانى يا فرعى يا شرقى مىرفت و يا اين كه از راه دريا از «جده» به «ينبع» و از آن جا به وسيله راه خشكى به «مدينه» وارد مىشد. همچنين گاهى از «ينبع» از راه خشكى به شهر «وجه» و سپس از آن جا به ايستگاه «علا» مىرفت و از آن نقطه نيز به وسيله راه آهن به «مدينه منوره» وارد مىشد. هم اكنون كاروان محمل به علت آزار و اذيت اعراب راه خشكى در مسير مكه و ينبع و به جهت خواستههاى فراوان و دريافت مستمرى بيشتر، راه اخير را انتخاب كرده و از اين طريق خود را به مدينه منوره مىرساند.
هنگام نزديكى محمل به «مدينه منوره»، جشن باشكوهى برپا گرديده و محمل از «باب العنبريه» بدان شهر وارد مىشود و در لحظه ورود به شهر، بيست و يك گلوله توپ شليك مىگردد.
هنگامى كه كاروان به «باب المصرى» مىرسد، تمامى افراد كاروان، به پاس احترام به مقام رسول خدا صلى الله عليه و آله از مركبهاى خويش پايين مىآيند و با پاى پياده به سوى حرم پيامبر صلى الله عليه و آله رهسپار مىگردند. آن گاه كه به «باب السلام» مىرسند، بزرگ حرم پيش مىآيد و زمام شتر محمل را به دست مىگيرد و آن را بر پله در بالا مىبرد و سپس در فضاى گسترده آنجا به زمين مىنشاند. در اين هنگام، محمل از روى شتر برداشته مىشود و به جايگاه ويژهاش در حرم- كه در غرب منبر شريف است- برده مىشود و بر زمين قرار داده مىشود. سپس پرده زر دوزى شده را از روى آن برمىدارند و پرده سبز را جايگزين آن مىكنند. امير الحاج و مستخدمين همراه او همگى در اين لحظه لباس خدمتگزاران حجره شريفه را به تن مىكنند- (اين لباس شامل عمامه و لباده سفيدى بوده كه كمربند سفيدى نيز بر آن بسته مىشده است)- و با احترامى خاص پرده محمل را از «باب الشامى» به درون حجره شريف مىبرند و آن را در كنار آن دَر جانب مقام حضرت فاطمه عليها السلام قرار مىدهند.
اين پرده تا روز خروج محمل از مدينه، همچنان در محل ياد شده باقى مىماند و
سپس در روز خروج، همانند روز ورود آن به مدينه، پرده زر دوزى شده را بر محمل قرار مىدهند.
هنگام بازگشت محمل به مصر، جشن باشكوهى به مناسبت ورود آن برپا مىشود كه اين جشن با حضور جناب خديو و يا جانشين او برگزار مىگردد. پس در اين هنگام كاروان از «عباسيه» به سوى قلعه مىرود- از همان راهى كه قبلًا از آن جا خارج گرديده بود تا اين كه به سكويى كه جايگاه جناب خديو است برسد- جناب خديو زمام شتر را از دست امير الحاج مىگيرد و به دست مأمور سازنده پرده مىسپارد در اين لحظه توپخانهها نيز شليك مىكنند و به اين صورت جشن به پايان مىرسد.
پرده زر دوزى شده محمل در خزانه اداره ماليه به وديعت سپرده مىشود. پرده رسمى محمل، هر بيست سال، يك بار تعويض مىگردد كه هزينه آن بالغ بر هزار و پانصد جنيه مصرى مىباشد.
اما پرده سبز محمل، همواره در طول سال روى آن كشيده شده است و در كنار قبر «يونس سعدى» در «باب النصر» قرار داده مىشود. گمان دارم نامبرده در طول دوران زندگى خويش در خدمت كاروان محمل به سر مىبرده است.
اينك صورت هزينههايى كه سالانه به هنگام حركت محمل به مصرف مىرسد را به همراه مستمرىهايى كه معمولًا در مكه و مدينه منوره از سوى كاروان خرج مىشود، طبق آخرين برآورد، به نظر شما مىرسانيم:
1282 جنيه حقوق امير الحاج و كارمندان محمل
2511 جنيه حقوق اعراب.
1493 جنيه حقوق و مستمرى اشراف مكه و مدينه منوره.
1961 جنيه حقوق تكيه مكه.
1657 جنيه حقوق تكيه مدينه منوره
2879 جنيه حقوق اهالى مكه و مدينه
3000 جنيه حقوق براى مكه و مدينه كه ساليانه از سوى اوقاف حرمين، اوقاف خصوصى، مردمى، خيريه و نيز از سوى اوقاف خديوى و ماليه هزينه مىگردد.
22500 جنيه قيمت گندمهاى مصرفى صدقه در مكه و مدينه.
1629 جنيه قيمت شمع و قنديلهاى حرمين.
155 جنيه قيمت چادرها و ظرفها و از اين قبيل اشياء.
4248 جنيه هزينه حمل و نقل برى و بحرى و دستمزد ساربانان.
6420 جنيه هزينه روغن و حصيرها (/ و جز اينها) كه سالانه براى حرمين شريفين از سوى ديوان اوقاف ارسال مىگردد.
265 جنيه هزينههاى متفرقه.
50000 جنيه مجموع هزينه خرج شده در سال.
اگر اين مبلغ را با آنچه كه «مقريزى» درباره «قافلة الحاج» آورده است مقايسه نماييد، ملاحظه خواهيد كرد كه اين مبلغ نيمى از مبلغى است كه در دوران فاطميان در اين باره خرج مىشده است. مقريزى گفته است: «در كتاب الذخاير و التحف آمده است كه: هزينه موسم حج همه ساله به هنگام حركت كاروان، يكصد و بيست هزار دينار بوده است كه از آن ميان قيمت عطر و شيرينىجات و شمع، هر ساله ده هزار دينار و هزينه هيأت اعزامى به حرمين چهل هزار دينار و نيز هزينه خرجها و صدقات و دستمزد ساربانان و خدمتگزاران اعم از سربازان و امير الحاج و خدمه كاروان و مخارج حفر چاهها و غير از آن، شصت هزار دينار بوده است كه اين هزينهها در دوران وزارت «بازورى» در هر سال افزايش يافت و سرانجام به مبلغ دويست هزار دينار رسيد. اين گونه هزينهها براى حج در هيچ يك از حكومتها و دولتها سابقه نداشته است».
همراهان محمل، نزد دولت مصر همواره از مقام و مرتبتى بس ويژه برخوردار بودهاند تا آنجا كه مقام امير محل در رتبه سوم از مقامهاى دولتى به شمار مىآمد و در دوران مماليك، امير كاروان محمل، نامزد پست حاكم (/ استاندار) نيز بوده است كه اين رتبه و مقام يكى از مهمترين مقامهاى دولتى پس از والى و سلطان به شمار مىآمده است. اين شخص داراى مقامى مقرب و شخصيتى محترم بود كه حقوق او مادام العمر و توليت او در اين مقام، به فرمان خليفه و سلطان صادر مىگرديد. امير الحاج از مقامى والا و سخنى نافذ در سرزمين حجاز برخوردار بود، بسيار اتفاق مىافتاد كه به دستور وى
توليت امراى مكه از ميان رفت و يا آنان عزل مىگرديدند. پادشاهان مصر تا آنجا درباره جشن محمل سعى و كوشش داشتند كه به همه واليان شهرهايى كه محمل از آنها عبور مىكرد، دستور داده بودند كه بايد به هنگام استقبال، سمّ شتر محمل را ببوسند. اميران مكه نيز سمّ شتر محمل را مىبوسيدند تا اين كه سلطان «جقمص» آنان را از اين كار معاف داشت.
اين جشن و كيفيت برگزارى آن، تا دوران «اسماعيل» در تمام طول مدت حركت تا مراجعت كاروان محمل، در اين ديار از مقام و مرتبتى بس باشكوه برخوردار بود.
در آن دوران، در هنگام بازگشت كاروان محمل به مصر، در حوضهاى بزرگ از شربتى با شكر مهيا مىكردند كه به مدت سه شبانه روز با خوشحالى و مسرت در جشنى با شكوه در اختيار مردم قرار مىدادند و اين سنتى بس قديمى و كهن به شمار مىآمد.كاروان محمل علاوه بر همراه داشتن خدمتگزاران امير الحاج، خزانه دارها، منشىهاى مخصوص و صرافان، بسيارى از خدم و حشم، بار بندان، ساربانان، طبالان، نجارها، خدمتكارها، چادر بندها و سقايان را نيز به همراه خود داشت. يكى از مسئوليتهاى ديگر كاروان محمل، وظيفهاى بود كه نام «امين جامه و شيرينىجات» را بر خود داشت؛ اين شخص مسئوليت تقسيم و توزيع شرينىجات پوشاك و جامههايى را عهدهدار بود كه براى بزرگان عرب ارسال مىشد كه هم اكنون اين هزينه به صورت نقدى در اختيار صاحبانش قرار داده مىشود. همچنين كارمندى به عنوان مأمور ذخيره همراه كاروان بود كه در موارد ضرورى- بر خلاف مقررات ويژه كاروان- سهميهاى را كه مازاد بر سهميه مقرر به نظر مىرسيد در ميان حاجيان به عنوان ضرورت تقسيم مىنمود. همچنين شخص ديگرى نيز همراه محمل بود، كه وى را بزرگ شتربانان مىگفتند و شخص ديگرى كه نام «ابوالقطط» (1)را بر خود داشت و فردى ديگر به عنوان تنظيم كننده بىنظمىها بود و در مقدمه كاروان حركت مىكرد و پس از او راهنماى خدمتكاران قرار داشت. مسئوليت شخص اول آن بود كه شترهاى مورد نياز محمل را
1) صاحب گربهها
خريدارى مىكرد و در پشت سر شتر محمل، سوار بر شترى ديگر مىشد و در هيأت كاروانى، نظارت بر حركت كاروان را در مسير تعيين شده به عهده داشت. اما دومى كسى را گويند كه مسئوليت تغذيه گربهها را در طول مسير حركت كاروان از راه خشكى به عهده داشته است؛ گفتهاند كه: در آغاز نام اين فرد به اين عنوان بوده سپس آن را بدين صورت تغيير دادند و در حقيقت مسئوليت او راهنمايى كاروان بوده است كه در پيشاپيش حركت مىكرده است. گفته مىشود كه اين مسئوليت از دوران حج «شجرة الدر» شروع گرديده است. سومى رييس كارگران روشنايى (/ زنبوركچىها) و باربندان است كه به هنگام اجراى فرمانى مهم، اين گروه، بدون نظم و با سرو صداى فراوان، به او روى مىآورند. چهارمى مسئوليت بيماران و تنگدستان را در حين راه كاروان به عهده داشت.
تمامى افراد ياد شده به وسيله فرمانهاى ويژهاى- كه برخى از سوى مقام سلطنت و خلافت و برخى ديگر به وسيله فرمانروايان مصر صادر مىشد- تعيين مىگرديدند. اين گروه داراى حقوقهاى تعيين شدهاى بودند كه در دفاتر حكومتى از دوران قديم تنظيم شده بود كه هم اكنون در سفر كاروان محمل، ديگر به بسيار از آنان نيازى نيست، همچنان كه اخيراً وظيفه امين مالى و خزانه دارى نيز از ميان برداشته شده و شخصى از منشىهاى اداره ماليه مسئوليت اين مهم را به عهده مىگيرد.
كاروان محمل در اين مأموريت داراى بيست شتر بود كه شتران داراى استراحتگاهى به نام بولاق در كنار مزار شيخى به نام «سيدى سعيد» بودند. دولت در زمان قديم اضافه بر شتران ياد شده، شتر ديگرى را همه ساله جهت قربانى خريدارى مىكرد و شتربانان پيش از حركت كاروان حج، شتر ياد شده را مىآوردند و در حالى كه بزرگ شتربانان بر روى آن سوار بود همگى- بار بندان، زنبوركچىها و گروه طبالان در پيشاپيش آنان و گروه شادى آفرينان- با سر و صدا و غوغاى فراوانى حركت مىكردند و در خيابانهاى قاهره به گردش درمىآمدند. سپس در مزار «سيدى سعيد» آمده و شتر را در آنجا قربانى مىكردند. مأمورين كجاوه، يك چهارم از گوشت آن را و شتربانان ربع ديگرش را و نوكران بارگاه شيخ سعيد ربع سوم و نوكران شيخ يونس ربع باقى مانده را به خود اختصاص مىدهند. در اين حال افراد ياد شده گوشت شتر قربانى شده را به عنوان
تبرك به مردم مىفروختند و ادعا مىكردند كه اين گوشت درمانى براى هر درد است و چربى آن جهت درمان بواسير مفيد است!
به همين جهت هنگامى كه شتر را به قصد كشتن به زمين مىزدند، حاضرين از مردم به سوى شتر حملهور مىشدند و پيش از آن كه حيوان را ذبح كامل نمايند، با وسايل برندهاى كه در دست داشتند، شتر را قسمت قسمت مىكردند و هر شخص به اندازه قدرتش مقدارى از گوشت آن را تصاحب مىكردند و چه بسيار حوادث هولناكى كه در اين مرحله- بر اثر اعتقاد بىاساس و توخالى آنان- به وقوع نمىپيوست!
به همين منظور، هنگامى كه جناب خديو بر اين مطلب آگاه گرديدند فرمان دادند كه اين عادت ناپسند از ميان برود و هزينه آن را در اختيار افراد ذى نفع قرار دهند. خداوند پاداش نيكويى از دين و انسانيت را به ايشان نصيب گرداند.
كبوتران حرم كه به «حمام الحمى» يا «كبوتران حفاظت شده» مشهورند، تمامى سطح مسجد الحرام و منافذ و طاقهاى آن را دربرگرفتهاند. اين كبوتران در جاى جاىِ مسجد الحرام براى خود آشيانه ساخته و گروه گروه، در قسمتهاى مختلف صحن حرم؛ به ويژه در سمت شرقى، كنار هم گرد مىآيند. آنها جايگاه ويژهاى به صورت حوض براى نوشيدن آب دارند و در كنار آن محلى ساختهاند براى دانههاى گندم كه به صورت مرتب از سوى اوقاف خصوصى پاشيده مىشود.
اين مكان پيشتر در سمت غربى مسجد قرار داشته و تعداد بسيارى از زنان فقير ظرفهايى پر از دانه گندم را به حاجيان و زائران، به قصد پاشيدن آن در جايگاه مخصوصِ انبوه كبوتران مىفروختند، تا اينكه اين كبوتران خونگرم و خانگى، كه از نشستن بر سر مردم نيز دريغ نمىكنند! استفاده كند؛ اين حيوانات از زندگى خود جز خوردن و لطف و انس گرفتن با مردم كارى را نمىشناسند.
البته اين ويژگى تنها اختصاص به كبوتران ندارد بلكه تمامى حيواناتِ درون حرم، از امنيت كامل برخوردارند. تا آنجا كه برخى كشتن مار يا عقرب حرم را نيز به پاس
احترام و تكريم اين خانه جايز نمىدانند.
گمان دارم وجود كبوتران از ميان همه حيوانات در حرم، تنها به علّت شدّت انس آنها و كمى خشونتشان باشد. مطلب شنيدنى آنكه گفته مىشود: كبوتران حرم با وجود تعداد بىشمارشان، كمتر بر روى كعبه قرار مىگيرند و به ندرت اين مطلب اتفاق مىافتد!
كبوتران مسجد الحرام
در سمت شرقى مكه و در زير كوه «ابو قبيس» چاهى است كه آن را «بئر الحمام» يا چاه كبوتران مىگويند. تعداد بسيارى از كبوتران در اين محل گردهم مىآيند و با آزادى تمام، پس از نوشيدن آب به هر نقطهاى كه بخواهند پرواز مىكنند.
اين چاه بسيار قديمى است، گمان دارم كه به دوران جاهليت برمىگردد. همچنين به نظر مىرسد كه احترام به اين كبوتران، به دورانى بس دراز مىگردد. در هر صورت احترامى براى خانه بوده حال چه پيش از اسلام باشد و يا پس از آن.
و اين سخن كه كبوتران حرم از نسل كبوترى هستند كه بر در غار پيامبر صلى الله عليه و آله آشيانه ساخته بود، خود موجب احترام و تكريم بيشترى نسبت به آنان است.
كبوتران تنها در اينجا مورد احترام نبودهاند بلكه از قديم عادت بوده است؛ چرا كه
فرزندان نوح آنان را مورد احترام و تجليل قرار دادهاند. زيرا كبوتران، نخستين بشارت دهندگان به آنان براى به وجود آمدن خشكى در دوران طوفان بودند. اين احترام در ميان مسيحيان نزديك به پرستش است و اين بدانجهت است كه كبوتران براى آنان در مقام روح القدس است. آنان مىگويند آن هنگامى كه حضرت مسيح را در كودكى در «روداردن» غسل مىدادند، كبوترى آمد و بر سر حضرتش نشست و به همين منظور، مسيحيان كبوتران را در كليساهاى خود در اماكن مذهبىشان به تصوير مىكشند. شما كبوتران بىشمارى را در نهايت آزادى، در كليساهاى اين قوم در اروپا، به ويژه در كليساهاى ايتاليا و اتريش و برخى كليساهاى فرانسه مىبينيد، به طورى كه در جاى جاى كليساها و خيابانها و پيادهروها و بر روى درختان خيابانهاى عمومى و پاركها لانه و آشيانه ساختهاند. اگر به وين يا رُم سفر كنيد كبوتران بسيارى را مىبينيد كه در هر نقطهاى وجود دارند بدون آنكه از سوى انسانها مورد آزار و اذيت قرار گيرند.
تأثير اين اعتقاد در شهر قسطنطنيه (1)همچنان پابرجا است و كبوتران را به ويژه در مسجد «بايزيد» و مسجد «ابو ايوب انصارى» به صورت انبوه ملاحظه مىكنيد. تا آنجا كه مردم آستانه (استانبول) در احترام آنان مبالغه كرده و ذبح آنها را حرام نمودهاند. به همين جهت هيچيك از مردم اين شهر- چه مسلمان و چه مسيحى و يهودى- از گوشت آن استفاده نمىكنند.
گويند كه مسلمانان اين ديار معتقدند كبوتران آستانه از نسل كبوتر غار است (گفته شده، اين كبوتر، رسول خدا صلى الله عليه و آله را از آنچه كه مشركين انجام مىدادند، با خبر مىساخته است). اين مطلب نمىتواند مدرك صحيحى داشته باشد همچنانكه خبررسانى به پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيله كبوتر ياد شده نيز نمىتواند مورد پذيرش باشد.
شيعيان ايرانى چنين عقيدهاى را نسبت به كبوتران حرم دارند. و ادعا مىكنند كه اين كبوتر، خبر شهادت امام حسين عليه السلام را به مردان مدينه منوره رسانده است.
چينيان از دورانى بس كهن به وسيله اين كبوتران، شانس خود را كشف مىكردهاند،
1) استانبول كنونى. «مترجم».
همچنانكه اكنون نيز برخى از روميان در خيابانهاى معرانه انجام مىدهند. آنان كبوترى را در سينى قرار مىدهند، و در حاليكه در اطراف آن، اوراق تا شدهاى مىگذارند كه در ميان اين اوراق خبرى از خير و شر را نوشتهاند. پس اين كبوتر به وسيله نوك خود، يكى از اوراق تا شده را برمىدارد و به عنوان فال شخص در نظر گرفته مىشود. به اين كبوتران، «پاك- كو- پن» (pok- oko- pin) گفته مىشود كه به معناى كبوتر برگ سفيد است.
كبوتر نزد سامىها همان حيوان مقدس براى الهه اشتورت (Astartc) به شمار مىآمد. فينيقيان و يونانيها و آشوريها كبوتر را به عنوان نماد آسمان و ستارگان مقدّس مىشمردند.
گمان دارم كه نزد عرب جاهليت اين احترام از اين راه به بدانان رسيده باشد. به همين علّت مجسمه كبوتر را در درون كعبه در كنار مجسمه «هُبل» قرار داده بودند.
در «سيره ابن هشام» از صفيه دختر شيبه روايت شده است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه، طواف خانه را انجام داد «عثمان بن طلحه» را فراخواند و دستور داد درِ كعبه را بگشايد، هنگامى كه حضرت به درون آن رفتند مجسمهاى از كبوتر چوبى را در آن يافتند پس به دست خويش آنرا شكسته و به دور انداختند.
در صورتى كه از ظرافت و لطافت شكلى اين كبوتر و انس آنان در نوعشان، و زيبايى صورتشان و پاكيزگى پوشششان صرفنظر كنيم، اين پرندگان در خانواده خود نشان دهنده محبت حقيقى و رحم و شفقت حسى بودهاند، به طورى كه از آنها درس زندگى مىآموزيم.
برخورد جنس نر با ماده اين كبوتران را در زندگى خانوادگى بسيار باتدبير و مجدّانه مىبينيم، به طورى كه هر گاه از مسؤوليت اجتماعى خود فارغ شوند روبه سوى زندگى زناشويى گذارده، سر در گردن يكديگر فرو مىبرند و معاشقه و معانقه مىكنند و هيچگاه از يكديگر جدا نمىشوند. اينان از هم جدا نمىگردند مگر آنكه دوباره با هم جمع شوند.
پوشش زيبا و شيوه عشوهگرانه آنها در زوجى غير از اين نوع هرگز ديده نمىشود.
كبوتران در اين ميان به انسانيّت خدمتى كردهاند كه هيچگاه فراموش نمىشود. آنان
از قرن هشتم پيش از مسيح عليه السلام تا نيمههاى قرن نوزدهم مسؤوليت تلگراف پيكرسانى را در ميان اقوام گوناگون بر عهده داشتهاند. تا اينكه مورس و واتسون در سال 1844 ميلادى تلگراف برقى را اختراع كردند كه بىشك بهره عظيمى از اين كشف به دنياى انسانيّت رو آورد. و مىتوان گفت كه اين يكى از زمينههاى پيشرفت تمدن بشرى بود و آن را به سرعت منتشر ساخت ليكن در اينجا مىگوييم تمامى اين بهرهورىها آيا مىتواند كوششهاى آن كبوتر پيكرسان را در اذهان ما به فراموشى سپارد؟!
جهت اطلاع بيشتر مىگوييم اوّلين بار مردى از جزيره أو چين (از جزاير يونان) كبوترى را به عنوان پيكرسان برگزيد. وى به هنگام شركت در بازيهاى المپيك، در سال 776 پيش از ميلاد حضرت مسيح به آتن آمد و كبوترى را از آشيانهاى كه در ميان جوجههاى خويش بود با خود به همراه برد. هنگامى كه در بازيها به برترى دست يافت.
آن كبوتر را رها ساخت. كبوتر به آشيانه خويش بازگشت و بدين ترتيب خانواده او از موفقيت آن مرد در بازيها آگاه شدند. از آن پس يونانيان و روميها و عربها و مصريان در پيكرسانى از اين حيوان استفاده كردند. مصريان، به ويژه در دوران ايّوبيان و فاطميان داراى ادارهاى براى پيكهاى خويش بودند. آنان در هر سويى خانه كبوتر ساختند كه هر يك به ديگرى نزديك بود. هر گاه قصد آن مىنمودند كه پيكى را بفرستند، در نزد خود كبوترى از آن سمت داشتند پس نامه را در ميان دوبال او مىگذاشتند و او را در آسمان رها مىكردند.
بدين منظور آنان همواره خبرى را در دو نامه يادداشت مىكردند و به وسيله دو كبوتر مىفرستادند؛ زيرا در محاصرهاى كه فرنگيان از شهر «عكا» به عمل آوردند.
مسلمانان در حصار قرار گرفته نامهاى را به وسيله كبوتر پيكرسان به سوى «صلاح الدين ايوبى» ارسال كردند ليكن اين كبوتر از سوى كبوتر شكارى ديگرى مورد تعقيب قرار گرفت و زخمى شد و بر زمين افتاد در نتيجه لشكريان دشمن از نقاط ضعف طرف مقابل آگاه گرديدند.
همچنين هنگامى كه «لوئيس نهم» پادشاه فرانسه در سال 1270 ميلادى با لشكر خويش به «دمياط» وارد شد به سوى «المنصوره» به پيش راند «ملك كامل» پادشاه مصر
خبر آن را از كبوتر پيكرسان دريافت كرد، پس لشكريان خود را بدان سوى حركت داد و مانع پيشروى آنان گرديد.
در اين حال سپاهيان «لوئيس نهم» در نزديكى «منصوره» شكست خوردند و تار و مار گرديدند و در نتيجه لوئيس به دست سپاهيان مسلمان اسير و زندانى شد، آنگاه ميان آنان صلح برقرار گرديد و پادشاه مصر نامبرده را از زندان رها گردانيد. لوئيس در راه خود به تونس درگذشت. همراهيان او اين چنين سرودهاند:
قل للفرنسيس و إن أنكروا حبس لويس فى مقال صحيح
دار ابن لقمان على حالها و القيد باق والطواشى صبيح
كبوتر به هنگام پرواز خود هفتاد تا هشتاد كيلومتر در يك ساعت طى مىكند و تحمّل فراوانى بر گرسنگى دارد، به طورى كه چندين روز را مىتواند بدون غذا سپرى كند. ليكن در برابر تشنگى هيچگونه مقاومتى ندارد.
كبوتران پيكرسان به هنگام محاصره شدن پاريس از سوى آلمان، در فاصله دو سال 1870 و 1871 ميلادى، بيشترين نقش را در ارتباط ميان مملكت فرانسه و پايتخت آن ايفا كردند.
تا آنجا كه اين حكومتها، قانونى را وضع كردند كه در نتيجه آن، هيچيك از صيادان حق صيد و آزار كبوترى را نداشتند؛ زيرا ممكن بود كه آن كبوتر، پيكى را به همراه داشته و بتواند با كمال آرامش وظيفه خود را به انجام رساند.
«عباس پاشاى اول» والى مصر به همين منظور كوششى در زمينه تربيت و تكثير اين گونه كبوتران نمود. ليكن پيش از آنكه به مقصد خويش نايل شود، دعوت حق را لبيك گفت. پس از او برخى از بزرگان قاهره در به انجام رسانيدن اين خواسته، سعى وكوشش كردند ليكن آنچنان كه مىبايست در تربيت اين گونه كبوتران و پرواز آنان در آسمان سرزمينشان همّت به خرج ندادند. برخى مردم، كبوتران را به صبر در پرواز آموزش دادهاند به طورى كه هر گاه با كبوتر غريبهاى برخورد نمايد، آنقدر با او پرواز مىكند تا اينكه نيروى او به ضعف مىگرايد و در پايان او را به آشيانه خود برمىگرداند كه در اين
هنگام، ميزان مسرّت و خوشحالى صاحب كبوتر را نمىتوان توصيف نمود.
كبوتران داراى نامهاى گوناگونى مانند: «جزغندى»، «ريحانى»، «مزرزر»، «قزازى»، «ابلق»، «عنبرى»، «غزار»، «قشاقى» و ... بودند.
كبوترپرانى كار فقط ثروتمندان نبوده بلكه بيشتر از سوى فقرا و تنگدستانى صورت مىگرفت كه نوعاً وقت گرانبهاى خود را بدين كار سپرى مىكردند، در حالى كه خانواده آنها نيازمند كمترين امكانات زندگى بودند.
اينجانب در باغ اندرونى كاخ «يلدز» پس از خلع سلطان عبدالحميد (عثمانى) خانهاى وسيع را ملاحظه كردم كه در آن انواع مختلفى از كبوتران كه برخى از زيبايى زايد الوصفى در خلقت برخوردار بودند، قرار داشت. ظاهراً نامبرده روزهاى واپسين خويش را به هنگامى كه در زندان به سر مىبرد با آنان سپرى مىكرد تا اينكه با خودكشى به زندگى خويش پايان داد.
حج در لغت به معناى قصد است و مرد محجوج يعنى به مقصود رسيده. در اصطلاح مسلمانان، حج به معناى قصد مكه كردن و انجام مناسك آن در زمانى مخصوص از هر سال قمرى مىباشد. واحد آن حجه است و بر سال نيز اطلاق مىگردد.
به عنوان مثال وقتى گفته مىشود: عمر اين كودك هفت حجج است به معناى اين است كه عمر او هفت سال مىباشد.
حج در ميان بشر داراى سابقهاى بس كهن بوده است، بدين صورت كه هر گروهى تنها به عنوان مراسم دينى صرف آن را به انجام مىرسانده است. گو اين كه اين اجتماع خالى از منافع دنيوى نيز نبوده و در پايان علاوه بر استفاده مادى بشر، سطح معلومات فرهنگى آنان را نيز گسترش مىداده است. مصريان در چهل قرن پيش حج مىگزاردهاند و مجسمههاى معبود خود «ايزيس» را در شهر «سايس» (صا) و «فتاح» را در «منفيس» و
«آمون» را در «طيبه» پرستش مىكردند.
يونانيان نيز پنجاه قرن پيش از مسيح عليه السلام حج مىگزاردهاند و مجسمه «ديانا» در افسوس را زيارت مىكردهاند. سپس در ابتداى قرن دوم پيش از مسيح حج خود را به معبد «مينارفا» در آتن، و «ژوبيتر» در اولمپيا تغيير دادند. ژاپنىها از دورانى بس دور، حج خود را در كنار مجسمه عظيم و مشهور واقع در ولايت «اسجى» به جاى مىآوردهاند كه اين زيارت در ميان آنان، آن چنان بود كه هر شخص مىبايست در عمر خود حداقل يك بار آن را زيارت نمايد. آنان به هنگام زيارت خود لباسهاى ويژهاى را كه به رنگ سفيد بود بر تن مىكردند ليكن اكثريت آنان به صورت عريان و در حدى كه عورت خويش را فقط پنهان نمايند، بدان سوى روى مىآوردند و مسافت راه را با دويدن طى مىكردند.
چينيان نيز حج خود را در كنار معبود خود «تيان» از زمانى بس دور و دراز انجام مىدادهاند. هنديان تا كنون نيز حج خود را در كنار مجسمه «چاغرنات» و يا مجسمه «ورا» در حيدر آباد كه در ميان صخرههاى كوه به فاصله دو فرسخ از شهر حفر گرديده است، انجام مىدهند، همچنين آنان مجسمه «بودا» را در جزيره «منا» در نزديكى سيلان زيارت مىكنند و حج انجام مىدهند.
آنان فراوان در اطراف مجسمههاى خود طواف مىكنند و درياچههاى مقدسى دارند كه به عنوان تبرك خود را در آن شستشو مىدهند؛ مانند درياچه «مادن» در نزديكى درياى «قزوين».
يهوديان چهارده قرن پيش از مسيح، حج مىگزاردهاند و به سوى مكانى كه در آن «تابوت عهد» قرار داشت رهسپار مىگرديدهاند؛ آنان در سال، سه بار حج مىگزاردند.
عمارت و آبادانى اورشليم بيشتر به همين علت بوده است، تا اين كه امپراطور «طيطوس» رومى آنجا را بهآتش كشيد ودر سال 70 ميلادى، يهوديان را از آن جا بيرون راند. يهوديان همچنان از آن سال از بيت المقدس دور ماندند تا اين كه در سال 636 ميلادى يعنى (سال 16 هجرى) اعراب بر آن مكان دست يافتند و عُمر، مجدداً يهوديان را به همراه مسيحيان در آن جا سكونت داد. هنگامى كه جنگهاى صليبى آغاز شد، راه حج آنان مسدود گرديد، تا اين كه دولت عثمانيان در سال 1517 ميلادى بر اورشليم دست يافتند و
امنيت راهها تامين گرديد، به طورى كه حج آنان به سوى بيت المقدس دوباره آغاز شد و هم اكنون نيز يهوديان حج خود را در كنار قطعهاى از حصار قديمى مجسمه سليمان، در سمت غربى مسجدالاقصى كه معروف به «براق» است، انجام مىدهند.
اما مسيحيان كه از سال 306 ميلادى حج خود را به سوى بيت المقدس آغاز نمودند. يعنى در آن هنگامى كه «هيلانه» مادر امپراطور «قسطنطين» به سوى اورشليم آمده بود و كليساى قبر مقدس و مشهور را كه به نام «كليساى قيامت» بود، بنا نمود.
مسيحيان از غرب اروپا در هيأت جشنى مجلل و گسترده به اين سوى حركت مىكردند و در حالى كه هر يك از آنان از سوى رئيس مذهبى خود عصا و لباسى از پشم خشن دريافت كرده بود و پس از به بر كردن آن به سوى كليسا به راه مىافتادند. مسيحيان در طول راه منتهى به كليسا، تكيهها و ديرهايى را احداث مىكردند، تا زايرين در آن جا دمى بياسايند. هنگامى كه حاجى به بيت المقدس مىرسيد نخست در «رود اردن»- كه در فاصله بيست كيلومترى از شرق قدس قرار دارد- غسل مىكرد و سپس پارچهاى را به خود مىپيچيد كه اين پوشش به هنگام مرگش نيز كفن او به شمار مىآمد.
هنگامى كه «سلجوقيان» بر بيت المقدس مسلط گرديدند، حاجيان فرنگى كه به اورشليم مىآمدند رو به كاهش گزاردند اما در عوض، آنان به كليساى «قدّيس پطرس» و «پولس» در رم و همچنين كليساى «تريف») Treres (در آلمان روى آوردند. زيرا مسيحيان ادعا مىكنند، پيراهنى كه بر تن حضرت مسيح عليه السلام بوده است در كليساى «تريف» مىباشد. در سال 1814 ميلادى تعداد حاجيان مسيحى به نقاط ياد شده يك ميليون و يك صد هزار نفر شمارش گرديده است.
همچنين مسيحيان به سوى كليساى لورده) Lovrdes (در جنوب فرانسه مىرفتند و حج را در آن نقطه به جاى مىآوردند؛ علت به جا آوردن حج در اين مكان پس از انتشار اين خبر اين بود كه دو شهروند ادعا كردند: حضرت مريم عليه السلام در اين شهر بر آن دو ظاهر گرديدهاند از آن پس مراسم حج در آن جا آغاز گرديد. زايرين اين كليسا از آب چشمهاى كه در نزديكى آن- به همين نام- وجود دارد، مىآشامند و اعتقاد دارند كه تا كنون آب آن چشمه براى مردم شفا بخش بوده است و به همين منظور آب آن را به تمامى نقاط
مسكونى، براى تبرك و شفا ارسال مىنمايند.
لازم به تذكر است كه پس از به وجود آمدن راه آهن از «يافا» به بيت المقدس، بر تعداد حاجيان بيت المقدس نيز افزوده گرديد.
عربها نيز بيست و پنج قرن پيش به سوى كعبه آمدهاند و مراسم حج را به جاى مىآوردهاند. زيرا آنان با توجه به اختلاف دينى و مذهبى و الهههاى خود، همگى در اعتقاد به اين كه كعبه بيت اللَّه است، مشترك بودهاند.
آنان همه ساله به سوى كعبه رو مىآوردند و بدون آن كه گروهى آن را فقط از آن خود بپندارد برگِرد آن طواف مىكردند. عربها همگى معتقد بودند، كه كعبه خانه خداست كه او خداى همه جهانيان مىباشد.
و با توجه به اين كه اكثريت آنان بت پرست بودند، ليكن هيچگاه مجسمه و ساختمان كعبه، مورد پرستش آنان قرار نگرفته است. اما گاه به نام «عبدالكعبه» در تاريخ برخورد مىنماييم مثلًا ابوبكر ابتدا نام عبدالكعبه را بر خود داشت كه پس از اسلام از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله به عبد اللَّه تغيير داده شد ليكن اين گونه نامگذارى، تنها براى تجليل و احترام كعبه بوده است، همچنان كه تسميه عبدالنبى كه مشابه آن است در ميان مسلمانان به كار مىرفته است. با آن كه در اين مورد از سوى دين كراهت وارد شده است. همچنين شنيده نشده است كه حجر الاسود با احترام ويژهاى كه براى آن قايل مىباشند، مورد پرستش آنان قرار گرفته باشد. آنان اعتقاد داشتند كه حجر الاسود از آسمان نازل گرديده است همچنان كه فقهاى ما نيز بر اين عقيده مىباشند، ليكن ما نمىدانيم كه اين سنگ، قطعهاى از شهابهاى آسمانى بوده كه به زمين آمده و يا از راه ديگر نازل گرديده است.
به هر صورت اين سنگ داراى جايگاه ويژهاى نزد عرب بوده است. به طورى كه به هنگام جنگ ميان «أياد» و «مضر» از بنى نزار حجر الاسود در دست أياد قرار گرفت. وى آن را از جايگاهاش خارج ساخت و در كنار كوه «ابوقبيس» مدفون گردانيد. در اين ميان زنى از «خزاعه» جريان پنهان كردن سنگ را نظاره مىكرد وى قوم خويش را آگاه نمود.
«خزاعيان» كه از محل پنهان شدن حجر الاسود با خبر گرديدند با مضر شرط بستند در صورتى كه حجر الاسود را پيدا كنند و به جايگاه آن بياورند، ولايت خانه را در به
دست گيرند. پس حجر الاسود را از محل پنهان شده آوردند و در جاى اصلى آن قرار دادند و از آن پس ولايت بيت در دست خزاعه قرار گرفت. احترام سنگها (1)از قديم الايام در ميان مردم معمول بوده است.
گروهى از مردم سنگها را عبادت مىكردند و گروهى ديگر سنگها را نمايندهاى از الهه و معبود خويش به شمار مىآوردند؛ مانند كشورهاى پيشرفته آن زمان يعنى دولت روم و يونانيان كه اين سنگها را رمزى از معبودهاى خويش از قبيل ستارگان و جز اينها به شمار مىآوردند. آنان سنگهايى را به صورت تمثالهايى از الهههاى خويش تراشيده و براى آن احترام قايل مىگرديدند. چينىها، ژاپنىها و هندىها نيز در اين مورد دست كمى از آنان نداشتند و دقت شگرفى به خصوص در ساختن وسايل چوبى از خود به خرج مىدادند و الهههاى خود را مانند «بودا» و «كونفوسيوس» از چوب مىساختند.
اما عربها، بتهاى خود را همانند بيشتر روحيات و طبايع خويش، به سادگى مىساختند و آن را جهت تقرب و نزديكى به خداوند مىپرستيدند.
هم اكنون نيز در درگاه بيرونى «باب السلام» در حرم مكى، قطعه سنگ عظيمى وجود دارد كه بيشتر شبيه به پلهاى غير منظم است كه روى زمين قرار گرفته است و مردم با كفشهاى خود روى آن راه مىروند. اهل مكه در اين باره مىگويند: اين قطعه سنگ در دوران جاهليت بتى به نام «أساف» بوده است.
پيامبران بنى اسرائيل نيز، سنگهايى را در مناسبات ويژهاى برپا مىكردند- كه از آن به عنوان حادثهاى ياد مىكردهاند كه جان بسيارى از ميان رفته است. همچنان كه يعقوب عليه السلام به هنگامى كه خداى خويش را در خواب ديد، سنگ يادبودى از اين حادثه عظيم را در جايگاهى كه آن را «بيت ايل» يا خانه خدا ناميد، برپا ساخت و نيز سنگ ديگرى را به عنوان يادگار از پيمانى كه ميان او «لابان» بسته شده بود برپا كرد، (به آيه چهل
1) در پاريس در سمت التروكاديرو موزهاى قرار دارد كه نام آن جيميه) Mvs ee Gvimet (است. در اينموزه مجموعهاى گسترده از سنگهاى مقدس دينى جمع آورى گرديده كه در نوع خود بى نظير مىباشد. اين جانب موزه ياد شده را در سال 1906 ميلادى به همراه دوست فاضلم على بك بهجت نماينده دار الاثار العربيه بازديد كردم كه از سوى مدير موزه هم مورد استقبال گرمى قرار گرفتيم.
و چهار و چهل و پنج از صحاح سى و يك از سفر تكوين مراجعه شود). همچنين سنگى را كه حضرت موسى عليه السلام در كنار كوه به عنوان يادگارى از نوشتن كلام خدا برپاساخت، مىتوان ياد كرد (به آيه چهارم از صحاح بيست و چهارم از سفر خروج مراجعه شود) و نيز به دوازده سنگى كه از سوى «يشوع» به عنوان يادگار عبور «أسباط» از رود اردن با «تابوت عهد» به وجود آورد، مىتوان ياد نمود (1).
مصريان نيز سنگهاى بزرگى را در گردشگاهها و جز اينها به عنوان يادآور حوادث تاريخى بزرگ خود برپا مىنمودند، به طورى كه كشورهاى پيشرفته نيز از آنان پيروى كرده و مجسمهها و يادبودهايى از برجستگان ملت خود را در ميدانها و نقاط حساس برپا كردهاند. هم اكنون در كشورهاى اروپايى كمتر ميدانى وجود دارد كه خالى از اين يادگارها باشد.
تمامى دولتها و حكومتهاى قديم نيز به وسيله سنگ، حدود و مرز مملكت خويش را تعيين مىكردند. استفاده سنگ براى تعيين حدود ملكى افراد تا آنجا پيش رفت كه هم اكنون به كار بردن كلمه سنگ براى حدود، اصطلاحى مشهور گشته و همگى ملزم به احترام آن حدود مىباشند.
يهوديان تاكنون قطعهاى از ديوار حصار مسجد الاقصى- از سمت قبله- را كه بدان «براق» مىگويند، تقديس مىنمايند. اين قطعه ديوار، داراى طولى به مقدار چهل و هشت متر و ارتفاع دو متر است و به ادعاى آنان اين قسمت تنها قسمت باقى مانده از حصار اصلى است كه از سوى حضرت سليمان عليه السلام ساخته شده است. اين ديوار به وسيله «بخت النصر» و «سنحاريب» و ديگر پادشاهان آشورى و رومى منهدم و ويران گرديد.
يهوديان در سال دو بار به اين منطقه روى مىآوردند و در آنجا حج مىگزارند. آنها به ويژه در عيدى كه به آن «عيد الدجاج» (/ عيد قربان) مىگويند در كنار ديوار ياد شده جمع مىگردند.
يهوديان بيت المقدس، همه روزه به ويژه در عصر روز جمعه به همراه بزرگان
1) ر. ك: آيه نهم از صحاح چهارم از سفر يشوع.
مذهبى خود، به كنار اين حصار مىآيند و در حالى كه سنگهاى آن را استلام مىكنند، با ديدگانى اشكبار و قلبى محزون به درگاه خدا مىنالند و درخواست بازگشت عظمت به سرزمين خود اورشليم را مىنمايند. احترام به اين سنگها در نزد يهوديان به آنجا رسيده است كه هيچ گاه به خانهاى در بيت المقدس قدم نمىگذارند و هيچ گاه از در آن به درون وارد نمىگردند، زيرا بيم آن دارند كه شايد پاى خود را بر سنگى از سنگهاى معبد قديمى خود كه به طور تصادفى به اين نقطه آورده شده باشد بگذارند! آنان نيز قسمتى از حصار «مناره مكفيله» را كه آرامگاه حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب عليهما السلام در آن مكان يعنى «حبرون» واقع شده است، تقديس مىكنند. يهوديان هر جمعه شب به كنار آن مناره مىآيند و پس از خواندن نماز و تضرع، از درگاه الهى برگشتن به سرزمين بنى اسرائيل را استغاثه مىكنند.
مسيحيان نيز سنگهاى بسيارى را مقدس مىشمارند كه از ميان آن سنگها تعداد بسيارى در بيت المقدس واقع شده است. گاهى اين تقديس نزد مسيحيان تا حد افراطى پيش رفته است كه از آن ميان مىتوان به قطعه سنگى كه در زير «قبة الصعود» قرار دارد اشاره نمود. روى اين قطعه سنگ، جاى پايى وجود دارد كه مىگويند: اثر پاى حضرت مسيح عليه السلام است كه به هنگام صعود وى به آسمان بر آن نقش بسته است و اين جانب اين سنگ صاف را مشاهده كردم كه به علت لمس فراوان مسيحيان و بوسيدن آن جايگاه اين اثر در حال از بين رفتن مىباشد. در پايين «جبل الزيتون» (1)از ضلع غربى در ادامه «وادى سدرون» كه عموم مردم بدان وادى مريم مىگويند. قطعه سنگى در خارج از حصار كليساى روسيه شمالى قرار دارد كه در آن پستى و بلندى ديده مىشود، مردم مىگويند:
حضرت مسيح به هنگام فرود از طور زيتا (/ جبل الزيتون) به شهر بر آن تكيه كرده است.
كليساى روسيه تصميم گرفت كه اين سنگ را به درون كليساى خود منتقل نمايد كه ناگهان در اثر پخش خبر اين تصميم، غوغاى فراوانى از سوى ديگر گروهها به راه افتاد كه اگر اين منطقه را براى استفاده عموم اختصاص نداده بودند. فتنه عظيمى برپا مىگرديد؛
1) كوه زيتون
بنابراين نتيجه اين شد كه همه گروهها از تبرك جستن به آن محروم نگرديدند. در برابر اين قطعه سنگ و در قسمت شمالى آن، صخره ديگرى ديده مىشود كه در كنار حصار رومىها واقع شده است و گفته مىشود كه حضرت مسيح عليه السلام براى ديدن صخره بيت المقدس بر روى اين سنگ نشسته است؛ دروازه اين حصار در ايام ويژهاى به روى زايرين گشوده مىشود.
همچنين در «كليساى قيامت» سنگهاى فراوان ديگرى وجود دارد كه گاه در حد تقديس قرار گرفته است كه از آن ميان سنگ «نصف دنيا» را كه در ميانه مجسمه رومىها ديده مىشود، مىتوان نام برد و سنگ «مغسل» را كه ادعا مىكنند حضرت مسيح را بر روى آن غسل دادهاند و سنگ «كأس» كه جبرئيل آن را براى حضرت مسيح عليه السلام نازل فرموده و در كنار وى قرار داده است.
و نيز «عمود الجلد» كه ستونى بوده و ادعا مىكنند كه دشمنان حضرت مسيح عليه السلام را به آن بستهاند و تازيانه زدهاند و «حجر الأكليل» يا سنگ أكليل كه معتقدند حضرت مسيح عليه السلام را بر روى آن نشانيدهاند و تيغهاى آزار دهندهاى را بر سر او قرار دادهاند. در «بيت اللحم» نيز تعداد فراوانى از اين گونه سنگهاى مقدس نزد مسيحيان وجود دارد. از ديگر سنگهاى مقدس كه نزد يهوديان و مسيحيان و مسلمانان به يك اندازه مورد احترام است، «صخره» بيت المقدس است كه اين صخره محل اداى قربانى حضرت ابراهيم، اسحاق، يعقوب، داود، سليمان و ديگر پيامبران بنى اسرائيل عليهم السلام بوده است و همچنين پيش از كعبه قبله گاه مسلمانان نيز به شمار مىآورده است. سپس «صخره ايوب» پيامبر است كه در دهكده «شيخ سعد» در مسير راه آهن ميان «مزيريب» و «شام» قرار گرفته است و مردم انبوهى از سرتاسر جهان از نژادهاى گوناگون و مذاهب مختلف براى زيارت و تبرك جستن بدان، رو به سوى آن مكان مىآورند. بنابراين مىتوان نتيجه گرفت كه تمامى سنگهاى ياد شده هيچكدام در حد ذات سنگ مورد احترام و تقديس قرار نمىگيرند، بلكه به علت علاقه و ارتباط آن سنگ با شخص و يا مكان محترمى، ارج گذاشته مىشود. پس «حجر الاسود» كه از سوى حضرت ابراهيم عليه السلام بر كعبه نصب شده، ممكن است جهت يادگار فرمان الهى به او و براى بالا بردن قواعد و پايههاى اين بيت
معظم به كار رفته باشد و يا اين كه ياد آور پيمانى باشد كه ابراهيم عليه السلام بر خود و فرزندش قرار داده بود كه اين خانه را به عنوان وعده گاهى برا اجتماع مردم آماده سازد. و نيز ممكن است كه ابراهيم آن را به عنوان گواهى بر خود و فرزندش قرار داده باشد كه اين خانه از ملكيت آنان به ملكيت خداوند تعالى تغيير يافته است تا اين كه مصلايى براى مردم و مسجدى براى طواف كنندگان و عاكفين و ركوع كنندگان و سجود كنندگان قرار گيرد.
ابراهيم عليه السلام حجر الاسود را در ركنى كه نزديكتر به در كعبه بود قرار دارد تا اين كه آغاز حدود اين بيت مكرم روشن شود و طواف كنندگان از اين نقطه طواف خويش را شروع نمايند. حضرت رنگ سياه را انتخاب كرد كه به راحتى بتوان آن مكان را تشخيص داد؛ بنابراين اين سنگ از سوى حضرت ابراهيم محترم شمرده شده و نيز فرزندش آن را احترام كرده است و مسلمانان نيز تا امروز و آينده آن را محترم شمرده و خواهند شمرد.
بنابراين حج در ميان عرب جاهليت بر طبق سنت ملت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام و شرع آنان محترم شمرده مىشد و آن را پاس مىداشتهاند. تا اين كه پس از واقعه «فيل» عظمت قريش افزون گرديد، به طورى كه مردم درباره آنان سخنان اغراقآميز مىگفتند و از آنها به عنوان «اهل اللَّه» ياد مىنمودند. به اين جهت بود كه قريش خود را والاتر از ديگر اعراب به شمار مىآورد و بر آنان فخر فروشى مىكرد.
قريش از اين پس خود را سر كرده و ولات بيت به شمار مىآورد و هيچ يك از اعراب را به پايه و منزلت خويش نمىپنداشتند. پس ميان خود اتفاق كردند كه از معافيت مذهبى برخوردار شوند، بنابراين وقوف در عرفات و حركت از آنجا به سوى مشعر و منى را ترك كردند در حالى كه اقرار داشتند عرفات از مشاعر است و از امورى است كه در حج بنا بر آيين ابراهيم عليه السلام بايد انجام گيرد و نيز گفتند براى ساكنان مناطق غير حرم سزاوار نيست از خوراكىهايى كه از وطن خود همراه آوردهاند در حرم بخورند. اين شرط در صورتى بود كه آنان براى انجام مناسك حج يا عمره آمده باشند. كه در اين صورت بايد حاجيان و به جا آورندگان عمره در منطقه حرم، از غذاى آماده شده در حرم مىخوردند. از سنتهاى ديگرى كه پديد آوردند، اين بود كه گفتند: هر كس بايد در لباس احمسىها- (يعنى قريش كه به علت پاى بندى و استواريشان به دين خود را به اين اسم
ناميدند)- برگرد خانه طواف نمايد و در صورتى كه لباسى از آنان به دست نياورند، برهنه و مادر زاد طواف را انجام دهند. پس عرب بدان صورت طواف خويش را انجام مىداد و زنان نيمه برهنه و تنها با لباس زير برگرد خانه طواف مىكردند. در جاهليت سعى ميان صفا و مروه از ضروريات حج به شمار مىآمد؛ آنان بتى را بر صفا به نام «اساف» و بت ديگرى را بر مروه به نام «نائله» قرار داده بودند. عرب در اين مورد اعتقادات بىاساس و پوچى را همانند ديگر اعتقادات بت پرستان در آداب و رسوم خود داشته به طورى كه هدايا و قربانىهاى خويش را در كنار اين دو بت «نحر» مىكردند. هنگامى كه اسلام ظهور نمود، تمامى آن اعتقادات بىاساس را رد كرد و سعى بين صفا و مروه را يكى از شعائر اسلامى قلمداد نمود؛ در اين باره دستور الهى نازل گرديد كه إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ (1).
بدين صورت عبادت الهى بر پايه نيت قلبى مسلمانان قرار گرفت و به طور كلى اسلام شعائر حج ابراهيمى را كه از دوران حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام برقرار گرديده بود و مردم آنها را براى نزديكى به پروردگار انجام مىدادند، تأييد نمود و همه را بر اساس هدف رضاى خداوند يكتا، پايه ريزى نمود، زيرا كه: «إنما الأعمال بالنيّات». از اين پس در ديدگاه اسلام، حج يكى از پايههاى اسلام به شمار آمد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
«بُنى الإسلام على خمس: شهادة أنْ لا إله إلا اللَّه و أنّ محمداً رسول اللَّه و إقام الصلاة و إيتاء الزكاة و صوم رمضان و حج البيت مَنِ اسْتطاعَ إليْهِ سبيلًا» (2).
«اسلام بر پنج پايه استوار گرديده است: شهادت لا اله الا اللَّه و محمد رسول اللَّه، اقامه نماز، پرداختنزكات، روزهماه رمضان و حج خانه خدا، در صورتى كه به استطاعت برسد».
رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به همراه مردم در عرفات وقوف كردند و فرمودند: «الحجّ
عرفة» يعنى حج عرفات است، سپس در اين باره سخن خداوند نازل گرديد كه: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ (1)
يعنى به سوى (منا) كوچ كنيد از همانجا كه مردم (پيش از حمس) كوچ مىكردهاند. سپس حاجيان با همان لباسهاى خويش كه از حل آمده بودند، برگرد كعبه طواف كردند و از خوراكىهاى حل در حرم استفاده كردند. و تا كنون مسلمانان به گونهاى كه شرع مقدس براى مناسك حج آنان تعيين نموده است، حج به جاى مىآورند. ليكن هماكنون مناسك وطواف برخى ازاعراب باديهبه ويژه «اهل شروق» از «عتيبه» و «مطير» اين گونه است كه مناسك حج آنان ابتدا از كعبه آغاز مىشود و سپس به سوى عرفات حركت مىكنند. اين گروه ابتدا در پنج روز اول ماه ذى الحجه به سوى مكه مىآيند و پس از آماده ساختن خانههاى خود در قسمت شرق خارج از مكه، گروه گروه به مسجد الحرام وارد مىشوند و طواف قدوم خود را برگرد خانه آغاز مىنمايند، بدين صورت كه دستهاى يكديگر را زنجير وار به هم مىگيرند و آن گونه طواف مىكنند كه هيچ كس نمىتواند مزاحم آنان گردد، زيرا در هنگام طواف آنها هر كسى را كه در مسيرشان قرار گيرد با خود به حركت درمىآورند! آنان در حال طواف مىگويند: «اللَّه محمد، لبّيك لبّيك، حجّيْتُ، تقبل أولا تقبل حجّيت، إلّاتقبل». يعنى «پروردگار محمد، لبيك لبيك، حج انجام دادم، قبول كنى و يا نكنى حج را به جاى آوردم، بايد قبول كنى»!
و در صورتى كه زنانى به همراه آنان باشند- كه معمولًا زنان جوانى به همراه آنان مىباشند- آنان را در انتهاى گروه قرار مىدهند و در حالى كه شانههاى مردان را محكم گرفتهاند، از ظاهر آنان فقط دو چشمشان ديده مىشود و دستهايشان را نيز به وسيله دستكش پوشانيدهاند. اين گروه هم چنان به طواف ادامه مىدهند تا اين كه به كنار «حجر الاسود» مىرسند، سپس شخصى كه در پيشاپيش گروه در حركت است آن چنان پرده كعبه را مىگيرد كه هيچ گاه شخصى نمىتواند او را از پرده جدا سازد. سپس يك يك گروه نيز به همان صورت پيش مىآيند و پرده كعبه را در اين نقطه در دست مىگيرند، به طورى كه در اين حالت از هيچ گونه تعدى نسبت به ديگران خوددارى نمىكنند؛ تا اين كه با اين كارهاى خود مردم اطراف حجر الاسود را از آن جا دور مىكنند و همگى آنها
1) بقره، 199
حجر را استلام كرده و مىبوسند. سپس زنان پيش مىآيند و حجر الاسود را مىبوسند. در اين هنگام همسر هر زن، آن چنان صورت زنش را به آن مىكوبد كه اثر آن ضربه همانند خالى كه در ميان حاجيان مسيحى در بيت المقدس مرسوم است باقى مىماند؛ زيرا نزد آنان اين خال علامتى براى انجام مناسك حج است. در اين هنگام مرد خطاب به همسر خويش فرياد برمىآورد كه: «حَجَّيْتِ يا حاجَّه»؟ يعنى «حج به جاى آوردى اى حاجيه»؟
و زن در جواب فرياد مىزند: «حَجَّيْتُ حَجَّيْتُ» يعنى آرى حج به جاى آوردم. سپس رو به سوى حجر الاسود كرده و مىگويد: «حَجَّيْتُ، خَبِّرْ رَبّك» يعنى حج انجام دادم به پروردگارت اطلاع ده! سپس سر خود را رو به آسمان بلند كرده و مىگويد: «تقبل أولا تقبل، حجّيت إلّاتقبل غَصْباً تقبل».
يعنى اگر قبول كنى يا نكنى، من حج به جاى آوردم. اگر نخواهى قبول كنى مجبورى كه قبول كنى!!
تمام اين مراسم پيش از وقوف در عرفات انجام مىگردد. حج در نظر اين گروه صرف طواف و استلام حجر الاسود است كه پيش از وقوف در عرفات صورت مىپذيرد؛ اين رسم باقى مانده سنت غلط قريش است كه پس از واقعه فيل و ظهور اسلام، از ميان برداشته شد.
اخلاق اين گروه از اعراب در حرم شريف، بر خلاف آن چه كه از شدت و خشونت آنان معروف گرديده است، بسيار آرام و با گذشت مىباشد و در صورتى كه به آنان اهانتى گردد، به پاس احترام شديدى كه براى حرم خدا و خانه معظم او قايل هستند، جزء با سكوت مطلق، پاسخ نمىدهند.
بدون شك شارع مقدس، وقوف در عرفات را يكى از نشانههاى وحدت وجود در مكانى واحد به شمار آورده و گرد آمدن تمامى مسلمانان از سرزمينهاى مختلف در نژادهاى گوناگون و زبانهاى متفاوت، خود نشان از يگانگى هدف آنان دارد.
آرى عرفات صحنهاى از گردهمايى مسلمانان از نژادهاى گوناگون و زبانهاى متفاوت است كه در آنجا ضمن تاكيد بر يگانگى خالق خود و يكى بودن هدف خويش برادران دينى از احوال يكديگر آگاه مىكردند.
در آن دوران، موسم حج وعده گاهى مناسب براى مردم مسلمان بود، زيرا به علت سختى ارتباطات، از اين فرصت استفاده مىكردند و كارها و مشكلات خود را با يكديگر مطرح و به انجام مىرسانيدند.
در اين باره برخى از آنان اين گونه سرودهاند:
ما أحسن الموسم من موعد و أحسن الكعبة من مشهد
رسول خدا صلى الله عليه و آله از آغاز اسلام اهتمام به حج داشتند و چندين بار به قصد حج و يا عمره، مدينه را به سوى مكه ترك نمودند و در حالى كه مكه هنوز در دست دشمنان او يعنى مشركين بود، پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه بدين مطلب و خطرى كه ممكن بود از سوى آنان متوجه حضرت باشد، اصرار بر انجام آن داشتند. از آن پس در طول دورانهاى گذشته، خلفا، پادشاهان و سلاطين از اين سنت پيروى مىكردند و گاهى برخى از آنان به كرات حج به جا مىآوردند انجام اين فريضه از سوى پادشاهان و امرا موجب مىگردد كه از نزديك با حال رعايا و مردم تحت فرمانروايى خويش با خبر شوند و بتوانند از نزديك به مشكلات و گرفتاريهاى گوناگون آنان رسيدگى نمايند. متأسفانه در سنوات اخير، اين سنت نيكو از ميان رفته است و اندك شنيده مىشود كه سلطان يا وزيرى به اين ديار سفر كرده باشد.
در اين سفر آنچه كه خود شاهد بودم در اين مورد اين بود كه هنگامى كه جناب خديو به اين ديار مشرف گرديدند، در مناسبات متعددى، از حال حاجيان بيت اللَّه الحرام عموماً و حاجيان مصرى خصوصاً جويا مىشدند و در رسيدگى به مشكلات آنان از هيچ كوششى دريغ ننمودند.
در دورانهاى گذشته در ماههاى حج، دولت مصر مردانى را در هيأت گروهى، به خيابانها و محلههاى شهر گسيل مىداشت تا آنان با اجراى سرودهاى مهيج، عواطف و احساسات مردم را نسبت به انجام فريضه حج تحريك مىكردند. همچنان كه سخنرانان مساجد نيز به هنگام سخنرانى و خطبههاى خود، مردم را نسبت به اين فريضه ترغيب مىنمودند و هم اكنون نيز اين عادت هنوز برقرار مىباشد.
در هفتم و هشتم ماه ذى الحجه مردم قصد عرفات كرده و هر يك به وسيله شتر يا الاغ و يا با پاى پياده از مكه خارج مىگردند و نخست از راه شرق از مُصلّى مىگذرند و سپس با اندكى تمايل به سوى جنوب از ميان دو كوه و در بيابانى كه عرض آن بين يك صد تا پانصد متر است، حركت مىكنند؛ در مدت زمان اين دو روز هيچ گاه حركت مردم در آن سرزمين قطع نمىگردد. در انتهاى مكه از اين سفر، «بياضيه» واقع شده است كه كاخ «شريف عبدالمطلب» در آنجاست و اين كاخ در سمت راست شخص عابر پياده، قرار دارد؛ اين كاخ به وسيله باغى كه اغلب درختان آن را درختان سدر تشكيل مىدهد- احاطه شده است. در حدود صد كيلومتر پس از آن، در سمت چپ، «جبل النور» واقع شده است اين كوه داراى قله بسيار مرتفعى است كه بر بالاى آن گنبد سفيدى بنا گرديده، به طورى كه سفيدى نور آن به آسمان مىتابد؛ اين جايگاه مكان عبادت مردم پيش از اسلام بوده است و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز پيش از بعثت در آن مكان عبادت مىكردهاند و نيز آغاز نزول وحى بر حضرتش بر اين كوه صورت گرفت. سپس راه كمى به طرف جنوب تمايل پيدا مىكند و پس از طى مسافتى در حدود پنج كيلومتر به منا مىرسد. در آغاز ورود به منا، در طرف چپ راه عمومى، «جمره عقبه» را مشاهده مىكنيد. اين جمره از ديوارى سنگى به ارتفاع حدود سه متر و عرض تقريبى دو متر تشكيل گرديده است؛ اين ديوار روى قطعه سنگ بلندى بنا گرديده كه ارتفاع آن از سطح زمين در حدود يك متر و نيم است و در پايين اين ديوار حوضى بنا گرديده است كه سنگهاى رجم (جمار)- كه هر حاجى پس از حركت از عرفات بدان سوى پرتاب مىنمايد- در درون آن ريخته شود.
منا از دير زمان نزد عرب جاهليت به عنوان مكانى مقدس به شمار مىآمده كه در آن مكان داراى خانهاى براى بتان خويش بودهاند.
نقشه منا و خيمهگاه حجّاج در ايّام تشريق
هم اكنون نيز منا مكانى وسيع است كه طول آن از غرب تا شرق آن منطقه را شامل مىشود و خانههايى هم در آن احداث گرديده كه اغلب آنها به اشراف مكه و ثروتمندان آنان تعلق دارد. برخى از حاجيان، به هنگام حركت به سوى عرفات يا بازگشت از آن جا در مقابل پرداخت هزينهاى، در اين خانهها سكونت مىكنند.
اما غالب حاجيان، در زير چادرهايى- كه بدين منظور در فضاى باز آن محوطه، برپا شده است اقامت مىگزينند؛ معمولًا در غير موسم، اين محل خالى از سكنه مىباشد.
منا در طول دشت داراى دو خيابان موازى با هم مىباشد و در ميانه خيابان عمومى آن، دو جمره دوم و سوم يكى پس از ديگرى واقع شده است.
پس از خانههاى ياد شده در شرق،- در طرف جنوبِ دشت- در مسافتى حدود دو كيلومتر اين بيابان وسعت يافته و در سمت راست شخصى كه از آنجا عبور مىكند، مسجد خيف را مىتوان مشاهده كرد و پس از آن بلنديى كه جايگاه قرار گرفتن چادرهاى شريف و والى را كه در مدت اقامتشان در منا و به هنگام حج مىباشد مىتوان ملاحظه كرد. از آن پس، دشت باريك مىشود كه اين منطقه را «وادى محسّر» گويند و امتداد اين دشت تا آنجاست كه به «مزدلفه» ختم مىگردد. مزدلفه در فاصله دو ساعتى از منا واقع شده است و در اين قسمت مجدداً دشت وسيع مىگردد. در اين منطقه طرف راست شخص وارد از سوى مزدلفه، «مشعر الحرام» واقع شده است كه پس از وقوف در عرفات، حاجيان در اين جا نيز وقوف مىنمايند؛ در اين قسمت مسجدى (1)«1» بر بالاى كوه «قزح» وجود دارد كه به وسيله «سلطان قايتباى» تعمير و مرمت گرديده است. از اين مكان به بعد، مجدداً دشت باريك مىگردد كه اين منطقه را «وادى عرنه» (به ضم عين و فتح راء و نون) مىگويند و تا نزديكى مسجد نَمِره- كه معروف به مسجد عرفه يا مسجد ابراهيم نيز مىباشد- ادامه مىيابد و سرانجام از اين نقطه، دشت به سوى شمال و جنوب گسترش مىيابد.
1) هم اكنون از اين مسجد ياد شده تنها ديوار غربى آن كه به سوى قبله مىباشد باقى مانده است.
مسجد فوق الذكر بسيار وسيع است و چهار طرف آن از درون به وسيله نيم طاقهايى احاطه شده است و سلطان قايتباى با مرمت آن ساختمان قابل توصيفى را بر اين مسجد به عمل آورده است. نيمه غربى مسجد نمره- كه در سمت مكه است- در داخل حرم واقع شده و نيمه ديگر آن در حل واقع است. هنگام حج به وسيله مجرايى كه از چشمه زبيده به اين مسجد كشيده شده است آب در آن به جريان مىافتد. در شمال اين مسجد كمى مايل به شرق، دو علم ديده مىشود؛ دو علم ياد شده به صورت ستونهايى به ارتفاع تقريبى پنج متر و عرض سه متر، با فاصلهاى زياد از هم، بنا گرديده است؛ اين دو ستون به نشانه حدود عرفات از طرف غرب، در اين دشت نصب گرديده است. در اين نقطه است كه كوه بر دشت حلقه زده و در سوى مشرق، همانند كمانى وسيع دشت را پوشانيده است؛ به اين كوه جبل عرفات يا كوه عرفات گويند. در يك سوى اين كمان- از سمت جنوب- راهى به سوى طائف منشعب مىشود كه اين مسير بر روى رشته كوههاى «كرا» ادامه پيدا مىكند. در سمت شمالى اين كمان، كوهى وجود دارد كه به سوى غرب متمايل است و بدان «جبل الرحمة» گويند؛ دامنه جنوبى اين كوه فضايى است كه محدوده عرفات از سوى شمال، بدان منتهى مىگردد، در اين قسمت قطعه سنگ بلندى قرار دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در هنگام حج روى آن ايستاد و در ميان پيروان خويش خطبهاى بيان فرمودند و هم اكنون نيز جايگاه سخنرانان در عرفات مىباشد.
در بالاترين نقطه «جبل الرحمه» منارهاى وجود دارد كه شب هنگام براى راهنمايى حاجيان و سالكان راه بر روى آن روشنايى قرار مىدهند.
در پايين جبل الرحمه مصلايى وجود دارد كه بدان «مسجد الصخرات» گفته مىشود. اين نامگذارى بدان علت است كه زمين اين جايگاه پوشيده از قطعه سنگهاى بزرگى است كه در كنار يكديگر و نزديك به هم قرار گرفتهاند. گفته مىشود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين نقطه نماز گزاردهاند. در مجاور اين مصلا، مجراى چشمه زبيده قرار دارد كه به سوى مكه سرازير مىگردد.
هنگام رسيدن حاجيان به اين دشت، هر يك از همراهان دو محمل، در خيمههاى ويژه خود- كه در نزديكى «جبل الرحمه» و در امتداد محل اقامت ساير حجاج كه با اختلاف نژادى برپا گرديده است- مستقر مىكردند. دامنه كوه از بالا تا جبل الرحمه، پوشيده از حاجيان عرب است كه به صورت فشرده در دل كوه، گروهى بالاتر از گروه ديگر، همانند سنگى روى سنگ ديگر قرار مىگيرند.
ساير حاجيان نيز خيمههاى خود را طورى در ميانه دشت و در كنار هم قرار مىدهند كه مكانى را خالى- از افراد ايستاده يا نشسته- نمىبينيم؛ در حالى كه آنها شتران و چهار پايان خود را هم در كنار خويش نگهدارى مىكنند.
گروههايى از حاجيان هم بر نقطه بلند اين دشت دور هم جمع گرديدهاند كه هر گاه كسى براى قضاى حاجت بخواهد اقدام كند در سختى قرار مىگيرد و توان حركت از ميان آن همه جمعيت را ندارد. در صورتى كه- مولاى ما- شريف صحراى عرفات را به خيابانهاى افقى متعددى تقسيم كرده و در ميانه آن خيابان اصلى قرار مىداد و هر قسمت را به گروهى از حاجيان اختصاص داده، همچنين آنان جايگاهى را در پشت خيمهها به شتران و چهارپايان اختصاص مىدادند، و نيز حدود و قسمت تعيين شدهاى براى هر يك از گروههاى حاجيان مشخص مىگرديد كه موظف بودند از آن حدود تجاوز ننمايند و حتى ساربانان نيز در بستن افسار شتران خود بايد در محدوده اختصاصى مربوط به خود قرار مىگرفتند؛ آنها گروهى را نيز از سوى جمع تعيين مىكردند تا در اجراى اين مسايل دقت لازم را به عمل آورند و موجب رفاه و آسايش همه مردم گردند كه در نتيجه آن اقدامات مورد رضاى پروردگار و فرشتگان نيز قرار مىگرفت. دولت شريف وظيفه دارد كه حاجيان مستقر در اين دشت را زير نظر داشته باشد و وسايل رفاه و آسايش آنان را نيز فراهم نمايند.
نقشه كوه عرفات و خيمهگاه حاجيان در هنگام وقوف در صحراى عرفات
بيشتر شلوغى اين دشت، در كنار مجراى آب و بازارى كه در كنار مسجد الصخرات وجود دارد- كه برخى غذاهاى ضرورى مردم در آن جا به فروش مىرسد- به چشم مىخورد، يكى ديگر از علتهاى ازدحام در اين مكان، ترس و واهمهاى است كه حاجيان از راهزنان و دزدان اعراب دارند و از آن كه مورد تجاوز آنان قرار گيرند بيمناكند، بنابراين از محدوده ياد شده خارج نمىگردند.
به همين جهت اين گروه از حاجيان به هنگام گم شدن هر يك از افراد با نام و اصطلاحى خاص خود، همواره گروه و دوستان خويش را با صداى بلند ندا مىدهند، تا هر يك از حاجيان هم گروه وى صداى او را بشنود به كمك او بشتابد. اين وضع در طول مدت اقامت در صحراى عرفات همچنان ادامه دارد.
لازم به ذكر است كه انتظار مىرود مولاى ما شريف نيز فرمان كريمانه خود را عنايت و توجه بيشترى بخشند و حكمى صادر نمايند تا افرادى ويژه، جهت رسيدگى و نظارت بر دهانههاى مجراى چشمه زبيده و جلوگيرى از ورود آلودگى از سوى حجاج و شستشوى لباسهاى آنان در آب چشمه گمارده شوند تا در نتيجه آنها مانع از آلوده شدن آب گردند. به ويژه اين مطلب درباره حوضى كه اختصاص به جزاميان دارد و معروف به حوض جزاميان است مىبايست اجرا گردد، زيرا اين بيماران با شستشوى خود در ميان آن حوض كه به قصد سلامتى صورت مىپذيرد، نه تنها تغييرى در بيمارى خود نمىدهند، بلكه موجب سرايت و آلوده شدن آب به ديگر حاجيان نيز مىگردند؛ البته بايد توجه به اين مطلب نمود كه دانشمندان باكتريو لوژيست اعتقاد دارند كه خود آب ناقل ميكربها به ويژه ميكروب بيمارى وبا به شمار مىآيد.
روز وقوف، عبارت است از: روز نهم ذى الحجه و پاسى از شب دهم كه تمام مسلمانان بر آن اتفاق آراء دارند. اما اگر اين روز به صورت شرعى نزد قاضى به اثبات رسد، تمامى مسلمانان از نژادها و مذاهب متفاوت و مختلف- به استثناى شيعيان ايرانى- اين روز را در عرفات وقوف مىنمايند ولى شيعيان در صورتى كه شكى در رؤيت هلال داشته باشند، روز نهم و دهم را احتياطاً در اين صحرا وقوف مىكنند. در روز عرفات تمامى مردم به عبادت مشغول هستند و با آن كه در جسم از يكديگر جدا مىباشند، ليك
خواستهها و قلبهاى آنان همانند ذرات و مولكولهاى يك جسم به هم مربوط هستند و همه به يك سو نظر دارند. پس از نماز عصر، در محمل به همراه پاسداران آن دو به سوى جبل الرحمه حركت مىكنند و در اين هنگام سخنران عرفات- كه غالباً قاضى مكه است و از سوى سلطان تعيين مىگردد- در حالى كه سوار بر ناقه خويش از از راهى حلزونى شكل در كنار كوه بالا مىرود و روى صخرهاى- كه بر سينه اين كوه قرار دارد- مىايستد و به نيابت از خليفه رسول اللَّه خطبهاى را ايراد مىنمايد؛ وى در اين خطبه علاوه بر آموزش مناسك حج به مردم، دعاهاى فراوان و تلبيه نيز مىگويد. وقتى كه سخنران سكوت مىكند، گروهى از مبلغان در حالى كه دستمالهايى را در دستان خود به حركت مىآورند مردم تجمع كننده در پايين صخره را دعوت به تلبيه مىكنند، پس همگى اين چنين مىگويند: «لبّيك اللّهُم لبّيك».
اين صدا آن چنان بلند است كه تمامى فضاى منطقه را در بر مىگيرد. بار الها! چه لحظاتى است اين لحظات، كه در اين اوقات مردم به يك باره از خود بىخود مىشوند و از نفس خويش مجرد مىگردند. در آن لحظات هيچ يك از افراد متوجه پيرامون خويش نمىباشد و ذات و شعور هر شخص بر وجودش غلبه مىكند و روحانيت بر جسمانيت افراد پرتو افكن مىشود تا آنجا كه اينان با لباسهاى سفيد و پاك و منزه خود در اين بيابان همچون فرشتگان خداوند به نظر مىآيند كه صداى آنان، استغاثه به درگاه واجب الوجودى است كه پادشاه معبودها و يگانه يكتا، پروردگار صمدانى كه نه مىزايد و نه زاده شده است و نه همتايى دارد. اگر اين صداى بلند شده به سوى خودشان برگردد، بيدرنگ قلب آنان را از ترس عظمت پروردگار به لرزه درخواهد آورد.
آرى در اين لحظات است كه اشكها از ديدگان سرازير مىگردد، اشك ندامت، اشك ترس از گناه و اشكى كه در نتيجه ترس از كاستىهاى خويش از ديده سرازير مىگردد. در اين هنگام است كه روح آنان به پرده رحمت الهى آويزان مىگردد و طلب بخشش و گذشت را از درگاه پر فيض و رحمت او مىخواهند، اين لحظات آن چنان است كه هر انسانى يقين مىنمايد كه در ساحت عفو الهى قرار گرفته و توبه او مورد قبول واقع شده است و از فضيلت حج اين استفاده والا را بهره برده است. مردم همچنان با
همين شور و حال، لحظات خود را سپرى مىكنند تا اين كه آفتاب آن روز غروب نمايد.
پس از غروب با شليك توپى به هوا، پايان مراسم وقوف در عرفات از سوى خطيب اعلام مىگردد.
حاجيان بر فراز جبل الرحمه در عرفات
از آن پس محملها در ميان شليك توپها، نواختن موزيك، صداى تلبيهها و راز و نيازها همراه با اشكهاى جارى از ديدگان حاجيان و در حالى كه هر يك از حاجيان كوله بار مختصر خود را كه از پيش آماده ساخته بود به كول گرفته، خوشحال و خندان صحراى عرفات را به يك باره از جمعيت خالى مىكنند. حاجيان با سلام و صلوات اين مسير را طى مىكنند تا اين كه به كناره دو علم برسند. در اين مكان ازدحام و فشار جمعيت بسيار زياد است. زيرا هر يك از حاجيان مىخواهد از ميان دو علم عبور كند و به سوى «مزدلفه» رهسپار گردد. هنگامى كه حاجيان به مزدلفه رسيدند، در آن جا توقف مىنمايند. در اين محل حنفيان تا پس از نماز صبح، شافعيان تا پس از نيمه شب و مالكيان ساعتى را
اقامت مىكنند.
افراد در اين فاصله ريگهاى رمى را جمع آورى مىكنند تعداد ريگها چهل و نه عدد است و اندازه آن به اندازه حجم يك دانه باقلا مىباشد. اين ريگها را بايد از روى زمين همين دشت جمع آورى نمايند. حاجيان سپس شب را در منا بيتوته مىكنند و رمى را انجام مىدهند. اغلب حاجيان [اهل سنّت]، از مالكيان تقليد مىكنند، آنها پس از جمع آورى ريگهاى لازم به سرعت به سوى منا حركت مىكنند تا اين كه در منا جاى مناسب خويش را پيدا كنند و به استراحت بپردازند.
در پگاه روز عيد قربان كه همان روز عيد اكبر است، تمامى حجاج خود را به منا مىرسانند.
در منا محمل مصرى خيمههايش را در شمال جايگاه خيمههاى شريف و محمل شامى يعنى كنار مسجد خيف برپا مىكند. مسجد خيف، داراى فضاى گسترده و پهناورى به شكل مربع است كه حصارى وسيع پيرامون آن را احاطه كرده است. در طول ديوار غربى آن، شبستانى قرار دارد كه سقف آن بر فراز ستونهايى استوار گرديده است.
دَرِ اين مسجد بر سوى شمال است و در ميانه صحن آن يعنى در برابر در، گنبد بزرگى بنا گرديده كه در زير آن گنبد مردم نماز مىخوانند اين جايگاه مكانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن نماز به جاى آوردهاند. در كنار اين گنبد، منارهاى كوچك وجود دارد كه از سوى «سلطان قايتباى» در سال 884 هجرى بنا گرديده است. وى در كنار اين مسجد خانهاى براى سكونت امير الحاج مصرى نيز احداث كرده است كه هم اكنون آن خانه از ميان رفته و تنها مسجد بدين حال باقى مانده است. لازم به تذكر است كه حصار مسجد از درون و برون نياز به بذل توجه و عنايت بيشترى از سوى مسؤولان و حاجيان دارد تا از آلودگىهايى كه بعضى از مردم در آن جا به وجود آورند جلوگيرى گردد و بدين ترتيب از انتشار بيمارى نيز در ميان حاجيان جلوگيرى به عمل آيد. به ويژه آن كه در منا خبر سلامتى حجاج و مسلمانان به وسيله برق (/ تلگراف) به تمامى نقاط كشورهاى دنيا مخابره مىشود.
به محض آن كه حاجيان به منا مىرسند ابتدا به سوى «جمره عقبه» مىروند و پس از رمى آن، بلافاصله قربانى را ذبح مىكنند و حلق يا تقصير انجام مىدهند و لباسهاى معمولى خود را به تن مىكنند. در اين هنگام تمامى محرمات به استثناى زنان و استعمال عطر، بر آنان حلال مىگردد.
قربانىها همواره در شرق منا ذبح مىگردند. در كنار اين منطقه گودالهايى را بدين منظور آماده ساختهاند كه پس از پر شدن اين گودالها از لاشه حيوانات ذبح شده، بلافاصله به وسيله خاك پوشانيده مىشود و حفرههاى ديگرى آماده مىگردد و اين كار به همين ترتيب ادامه مىيابد. اين وضع پس از مناسك حج وضعيت نابهنجارى را به وجود مىآورد و بوى متعفنى را در فضا پخش مىنمايد. در صورتى كه اگر دولت بدين امر رسيدگى كند و اين قربانىها را به صورتى جمع آورى كرده و به شركتهايى در جده به فروش رساند، مىتوان از درآمد آنها، به بهبود وضعيت راهها نيز كمك كند، همچنان كه اين اقدام را در نظافت خيابانهاى مكه به عمل آورده است. شركتهاى فراوانى قبلًا تقاضاى استفاده از اين قربانىها را از دولت سابق داشتند كه مورد موافقت آنان قرار نگرفت. اما به نظر مىرسد كه اين مطلب در صورتى كه مصلحت كشور اقتضا كند عمل شود و دولت مانع آنان نگردد.
حاجيان تا عصر روز سيزدهم ذى الحجة در منا اقامت مىكنند پس از آن به سوى مكه سرازير شده و باقى مانده از اركان حج را كه همانا طواف افاضه (1)و سعى است، از براى آنانى كه پس از طواف قدوم، سعى انجام ندادهاند، به انجام رسانند. برخى از مردم، در روز اول پس از رمى جمره عقبه به مكه مىآيند و دنباله مناسك حج خويش را كامل مىنمايند. سپس همان روز به منا مراجعت كرده و روزهاى دوم و سوم تشريق را به همراه ديگر برادران خود سپرى مىكنند و در حالى كه هر روز جمرات سه گانه را رجم كرده باشند در عصر روز سوم به سوى مكه مىروند.
1) به اعتقاد شيعه علاوه بر طواف حج و سعى صفا و مروه، طواف نساء نيز بايد انجام داده شود. «مترجم»
رمى در اصطلاح حج، سنگ زدن به جايگاه ويژهاى در منا را گويند كه به وسيله هفت سنگريزه- به اندازه باقلا- بدان محل پرتاب مىكنند. اين جايگاهها جمره ناميده مىشود كه جمرات سه گانه عبارتند از: جمره عقبه، جمره وسطى و جمره صغرى (كه عامه مردم بدانها شيطان بزرگ و ميانى و كوچك گويند) هر جمره داراى جايگاه ويژه و خاصى است كه قبلًا در بخش راه به سوى عرفات ذكر آن گذشت. رمى يا پرتاب ريگ به سوى اين جمرات- به اتفاق تمامى مذاهب- عملى واجب به شمار مىآيد. بدين ترتيب كه حاجى در اولين روز اقامت خود در منا (/ روز اضحى) تنها جمره عقبه را رمى مىكند.
اما در دو روز ديگر هر سه جمره به وسيله حاجيان رمى مىگردد. بنابراين، مجموع سنگريزههايى كه هر حاجى به سوى جمرات پرتاب مىكند، (49 ريگ) مىباشد. زيرا به هر جمره مىبايست تعداد هفت سنگ پرتاب نمايد. جايگاه جمرات، همواره از ازدحام و شلوغى خاصى برخوردار است كه رسيدن به نزديكى آن محل بدون تحمل رنج و مشقت ميسر نمىگردد.
در ميان اين پرتاب كنندگان، تعداد زيادى با شور و شوق فراوان اين كار را انجام مىدهند و برخى ديگر نيز پا را از اين فراتر نهاده و به وسيله گلولههاى تپانچه خود همانند آن كه دشمنى سرسخت را در مقابل خويش داشته باشند، بدان جايگاه شليك مىنمايند. در برداشت كلى از عمل رمى، مردم اين تصور را دارند كه شيطان را كه همواره دشمن سرسخت انسان به شمار مىآيد در مقابل خويش مىبينند و بدان حمله مىكنند.
آنها با اين گونه حمله به جمره، دشمنى آشكار خود را با شيطان به ظهور رسانده و هر گونه ارتباط خود را با او نفى مىنمايند.
عرب همواره در مناسك حج حتى پيش از اسلام، جمرات سه گانه را رمى مىكرده است؛ زيرا آنان اعتقاد داشتند كه خداوند به ابراهيم عليه السلام كه در آن هنگام در اين محل بوده
است، وحى نمود كه فرزندش اسماعيل را قربانى نمايد. پس حضرت ابراهيم فرزند خويش را بدين منظور به طرف قربانگاه مىبرد كه شيطان شروع به وسوسه ابراهيم عليه السلام نمود يعنى او را وادار مىكرد كه اين كار را انجام ندهد. ابراهيم عليه السلام مشتى ريگ را از زمين برداشته و به سوى شيطان پرتاب نمود. اين نقطه همان جمره اولى به شمار مىآيد.
شيطان ابراهيم عليه السلام را ترك كرده به سوى هاجر آمد و شروع به وسوسه او كرد و عمل ابراهيم را تقبيح نمود. پس هاجر سنگى برداشته و به سوى شيطان پرتاب نمود. اين نقطه همان جايگاه جمره دوم به شمار مىآيد. شيطان در اين هنگام به سوى اسماعيل آمد و او را نسبت به كار پدرش درباره او وسوسه نمود. اسماعيل مشتى ريگ برداشت و به سوى شيطان پرتاب نمود. اين نقطه همان جايگاه جمره سوم به شمار مىآيد.
بنابراين عرب اين سه جمره را همواره به عنوان نمودى از شيطان رمى مىكردند و اسلام نيز از اين روش تبعيت كرده و آن را مورد قبول قرار داد. و اين طبيعى است، زيرا در طبيعت هر شىء به اصل و حقيقت خويش يعنى ماده برمىگردد. بنابراين همين رمى شيطان به صورت مادى بدون شك معنا و مفهوم دقيق و بزرگى را در ذات انسان مجسم مىنمايد و آن تربيت حس جديدى در شخص پرتاب كننده و مخالفت با شيطان نفس و دورى از راههاى شيطانى آن مىباشد.
رمى به دورانى بس كهن و قديمى برمىگردد و در ميان امتها، امرى معمول به شمار مىآمده است. خداوند تبارك و تعالى در سوره شعراء به هنگام فرمانبرى قوم نوح از پند و اندرزهاى او مىفرمايد: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يَا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنْ الْمَرْجُومِينَ (1).
همچنين خداوند در سوره هود به هنگام نصيحت و اندرز پيامبرشان شعيب به اهل مدين، در پاسخى اين چنين بدو گفتند:
قَالُوا يَا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَرَاكَ فِينَا ضَعِيفاً وَلَوْلَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ وَمَا أَنْتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزٍ (2).
رمى در ميان بنى اسرائيل نيز وجود داشته، به طورى كه در آيه 24 و 25 از صحاح
هفتم سفر شيوع اين چنين آمده است:
«يشوع»، «عخان بن زارح»، «فضه»، «رداء»، «لسان الذهب»، فرزندان و دخترانش به همراه گاوها، الاغها، گوسفندان و چادرها و تمامى اموالشان را برداشته و به همراه بنى اسرائيل حركت كرده و به بالاى دشت عحور درآمدند. پس «يشوع» رو بدانان كرد و گفت: چگونه ما را ناراحت و مكدر كرديد پس در اين روز خداوند شما را مكدر مىنمايد. آنگاه تمامى بنى اسرائيل با سنگ آنان را رمى كردند و آتش زدند و سنگ به آنها پرتاب كردند».
مسيحيان جايگاه آن درخت انجيرى را كه به هنگام درخواست حضرت مسيح براى خوردن از ميوه آن، هيچ گونه ميوهاى بر خود نداشت و مورد لعن حضرت قرار گرفت، رمى مىكنند (1). اين نقطه هم اكنون در مسير راه شخصى كه از «بيت المقدس» به سوى «روداردن» مىرود دردشتى كهدرسمتچپ «جبلالزيتون» واقعشدهاست، ديده مىشود.
عربها نيز در زمان جاهليت، هرگاه بر كسى خشمناك مىگرديدند، زنده يا مرده او را رمى مىكردند. آنان زناكار محصنه را نيز به جهت عمل زشت او زنده رمى مىكردند. و شريعت اسلام نيز اين آيين را قبول كرد و آن را تأييد نمود. همچنان كه عربها همواره قبرهاى بدخواهان و كينهجويان را از روى خشم و نفرت رمى مىكردند. مثلًا عربها از قرن اول پيش از هجرت تاكنون، قبر «أبى رغال» را كه در «مغمس» محلى ميان مكه و طائف واقع است، رمى مىكنند؛ زيرا او راهنماى لشكريان ابرهه به سوى مكه بوده كه در اين نقطه- پيش از رسيدنش به مكه- به هلاكت رسيده است.
جرير به هنگام هجو فرزدق در اين بيت اين چنين گفته است:
إذا مات الفرزدق فارجموه كما يرمون قبر أبى رغال (2)
مسلمانان قبر «ابولهب» را كه در خارج مكه است، همواره به علت دشمنىهاى او با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مورد رمى قرار مىدهند. همچنين قبر «ابوجهينه» در راه عمره را كه او نيز
يكى از حكام ظالم مكه به شمار مىآمده است مورد رمى و سنگسار شدن قرار مىدهند.
علاوه بر موارد فوق مسلمانان قبر «يزيد بن معاويه» (1)را به علت حركت زشت و پليد وى كه با اهل بيت رسول خدا عليهم السلام انجام داد، همواره رمى مىنمايند.
و نيز مسلمانان هم اكنون قبر مسلم بن عقبه (2)واقع در «ثنية المشلل» ميان مكه و مدينه را نيز رمى و سنگسار مىكنند؛ زيرا نامبرده مردم مدينه را مورد يورش و كشتار قرار
1) قبر يزيد بن معاويه در دمشق در خيابان «نحاليه» و در شرق قبرستان باب الصغير قرار دارد كه ميانقبرستان ياد شده و قبر يزيد، يك خيابان فاصله وجود دارد. اين قبر داراى حصارى به طول تقريبى هشت متر و عرض چهار متر بوده كه بر آن تپهاى از سنگهاى پرتاب شده به ارتفاع حدود شش متر ديده مىشود. ساكنين دمشق اين قبر را همواره مورد غضب و كينه خود قرار مىدهند و به همين مناسبت بد نيست از ديدارى كه از قبر معاويه بن ابى سفيان در اين قسمت كردم براى شما يادى به ميان آورم: اين قبر كه در همان مقبره- ياد شده- يزيد قرار دارد روى آن به وسيله گنبد بسيار ساده و مخروبهاى پوشيده شده و در جوار آن تعدادى از تابعين نيز دفن گرديدهاند. همچنين قبر عبدالملك بن مروان در كنار آن قرار دارد كه به وسيله حصار ساده و منهدم شدهاى از خشت و چوب نى پوشيده شده و سقفى نيز روى آن وجود ندارد. در اين جا بود كه عظمت خلافت و سلطنت و جلال و شكوه دستگاه حكومتى آنان از ذهن من گذشت، آرى تكيه بر شكوه جلال زندگى اين چنين است كه پس از آغاز حكومت عباسيان اين چنين خوار و زبون گردند «سبحان من بيده الملك يُعزّ من يشاء و يذل من يشاء».
2) مسلم بن عقبه كه معروف به كور «بنى مرّه» بوده از سوى يزيد بن معاويه مامور گرديد كه به جنگ با «عبداللَّه بن زبير» به سوى مكه بيايد و نيز فرمان داشت كه مسير خود را از راه مدينه انتخاب كند و آن شهر را نيز به اطاعت يزيد درآورد. در آن هنگام اهل مدينه سر از اطاعت يزيد برتافته بودند، در نتيجه وى به دست نشانده خود دستور داده بود اگر مردم مدينه او را اطاعت كردند بدانان كارى نداشته باشد و راهى مكه گردد ولى در صورتى كه غير از آن باشند با آنان جنگيده و همه را نابود سازد. مسلم هنگامى كه به مدينه رسيد، اهالى آن در اطراف شهر خندقى حفر كردند و دروازههاى شهر را به روى او بسته بودند. وى در روز سه شنبه 27 ذى الحجه سال 63 هجرى سرانجام پس از غلبه اهالى بر شهر بدان وارد شد و از هرگونه قتل و خونريزى و هتك حرمت صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سايرين دريغ نكرد. گفته مىشود كه وى تعداد يازده هزار نفر و اندى را در اين شهر كشته و مدينه را به مدت سه روز تاراج مىنمود. كه آن روز بد نام را «يوم الحرّه» ناميدند. از آن پس وى مدينه را به سوى مكه ترك كرد و در فاصله ميان راه به هلاكت رسيد و در «ثنية المشلل» در گورى دفن شد. در اين هنگام مادرى كه فرزند خود را در ميان كشتههاى مدينه از دست داده بود بر «يزيد بن عبداللَّه بن زمعه» وارد شد و سپس به سوى قبر مسلم رفته و آن را از گور خارج ساخت و رمى نمود. از آن پس تا كنون اين قبر مورد لعن و نفرين مسلمانان بوده و همواره مورد رمى آنان قرار مىگيرد.
داد و در اين شهر حرمت وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله و صحابه او و همسايگانش را پاس نداشت.
همچنين مسعودى در «مروج الذهب» به هنگام سخن از يمن و پادشاهان آن مىگويد: در راه عراق به سوى مكه، در نزديكىهاى «نظاميه»، جايگاهى قرار دارد كه معروف به قبر «عبادى» (1)است و رهروان آن راه، آن قبر را سنگسار مىكنند.
تصوير حاجيان هنگام رمى جمره وسطى
1) احتمالًا ابومنصور عبادى معروف به امير است كه نامبرده در «عباد» يكى از دهكدههاى مرو، در سال 491 هجرى متولد شده است؛ در دايرة المعارف درباره او اين چنين آمده است: «نامبرده كه در راه بغداد به سوى خوزستان مىرفت در اين نقطه مرگ او سر رسيد و به نظر مىرسد كه فرد بىدينى بوده است زيرا در رسالهاى كه نوشته است، شرب خمر را حلال شمرده است و نيز ممكن است نامبرده در جايى كه دفن شده محلى است كه پس از حمله مسلمانان به او كشته شده است و تا كنون نيز قبر او مورد رمى و لعن قرار گرفته است.
قربانى عملى است كه مردم از دير زمان همواره با تقديم آن به درگاه پروردگار قصد تقرب به او داشتهاند. اما قربانىها نسبت به زمان و مكان آن همواره متفاوت بوده است.
آنچه كه به عنوان نخستين قربانى در تاريخ بشر به ما رسيده است، قربانى «قابيل بن آدم» است. وى مقدارى از محصولات زمين خويش را به عنوان قربانى تقديم داشت و برادرش «هابيل» گوسفندى از گوسفندان خود را به عنوان قربانى پيشكش كرد. خداوند در اين باره مىفرمايد: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنْ الْآخَرِ (1).
پس از طوفان نوح نيز حضرت نوح عليه السلام قربانگاهى براى رضاى خداوند به وجود آورد كه در آن حيوانات زيادى را به عنوان تقديم به درگاه الهى به آتش كشيد. حضرت ابراهيم عليه السلام نيز به وسيله نان و شراب (2)به خداوند تقرب مىجست.
پس خداوند در اين باره به او دستور داد كه به عنوان قربانى براى او گوساله، بز، قوچ، كبوتر و كبوتر چاهى ذبح نمايد (به سفر تكوين آيه 9 و 17 مراجعه كنيد). همچنان كه خداوند فرمان داد كه قوچى را به جاى فدا كردن فرزندش، قربانى نمايد. از آن پس عرب اين سنت را پيش از اسلام ميان خود معمول مىداشت و سپس مسلمانان نيز در عيد قربان از اين سنت پيروى كردند. فرزندان ابراهيم، قربانيان خويش را با آتش زدن، به درگاه خداوند تقديم مىداشتند. تا اين كه حضرت موسى آمد و قربانى را به خونى و غير خونى تقسيم نمود. و نوع دوم منحصر به چهار پايانى بود كه در راه رضاى خدا آزاد
مىكردند. در اين زمان «سائبه» (1)، «بحيرة» (2)«2» و «حامى» (3)نزد عرب به وجود آمدند و از آن پس عربها اين چهارپايان را به بتهاى خويش تقديم مىداشتند و اين رسم همچنان در ميان آنان معمول بود تا اين كه اسلام ظهور كرد و تمامى آن سنتها را تحريم نمود.
برخى از اين سنتها تا كنون ميان بعضى از خدمتگزاران ضريحها در دهكدههاى مصر باقى مانده است. بدين صورت كه آنان گوسالهاى كوچك را در ميان باغهاى دهكده خود رها مىسازند و اعلان مىنمايند كه اين گوساله متعلق به صاحب اين قبر مىباشد.
بنابراين گوساله ياد شده با آزادى كامل در اين باغ و مزرعه ديگرى بدون هيچ گونه محدوديتى مىچريد و صاحبان آن مزارع و باغها جرأت اهانت و يا طرد او را نداشتند زيرا از صاحب قبر ياد شده كه گوساله در حمايت او است بيم داشتند. گوساله آزاد بود تا اين كه سرانجام در زمان تولد آن، خدمه گوساله چاق و فربه شده را مىگرفتند و پس از ذبح آن، از گوشت آن استفاده مىنمودند.
اما قربانىهاى خونى به سه قسمت تقسيم مىگرديد: قربانى كه آتش زده مىشد، قربانى كه كفاره گناهان بود و قربانى كه به پاس سلامتى اهدا مىشد.
اما نوع اول را آتش زده و به استثناى پوست آن كه سهم كاهن مىگرديد چيزى از آن باقى نمىماند.
و قربانى نوع دوم مقدارى از آن را به آتش مىكشيدند و باقى مانده آن را كاهنان مىخوردند. اما سومى اختيارى بود و گوشت آن براى همه حلال بود.
1) سائبه: ماده شترى بود كه هر گاه ده بار بچه ماده به دست آورد و در اين فاصله بچه نر نزايد، او را تركمىكردند و هيچ كس حق سوار شدن بر او را نداشت و از پشم آن نيز حق استفاده نداشتند و شير او را نيز نمىنوشيدند مگر آن كه براى مهمان باشد و او را به حال خويش وامى گذاشتند و سپس براى بت خويش قربانى مىكردند.
2) بحيرة، همان بچه ماده سائبه بود كه او را به همراه مادرش پس از آن كه گوشهايش را پاره مىكردند، رها مىساختند.
3) حامى همان چهار پاى نرى است كه ده بار پشت سر هم داراى فرزند ماده شده است و بدون آن كه در اين بين صاحب نرى شود. پس، از سوار شدن بر او خوددارى مىكردند و تنها او را ميان شتران رها مىساختند. عرب نيز «وصيله» را در اينجا بدان ارتباط داده و آن گوسفند مادهاى است كه ده پشت شكم، پشت سر هم ده گوسفند ماده به دنيا آورد، بدون آن كه گوسفند بزى در فاصله اين ده فرزند باشد.
اما در اين گونه قربانىها اصولًا شرط مىگرديد كه حيوان سالم باشد از هر گونه عيب و نقصى مبرا باشد. در صورتى كه هر انسان قادر به تقديم اين گونه قربانىها از انواع چهار گانه نمىبود، به يكى از پرندگان اكتفا مىنمود.
اما قربانى نزد مسيحيان تنها منحصر در گوشت مسيح و خون آن است كه به وسيله كاهن به صورت نان و شراب در اختيار افراد قرار داده مىشود. هنگامى كه عبادت بتها و ستارگان در ميان مردم منتشر گرديد، قسمتى از گياهان مزرعه خود را به آنان اختصاص دادند و آنها را در كنار مجسمههاى الهههاى خود به آتش كشيدند. سپس كم كم سنت استفاده از گياهان عطرى، مانند: عود و عنبر و جز اينها از شاخههاى درختان عطر معمول گرديد و استفاده آن در جشنهاى دينى با گونههاى مختلف مرسوم گرديد.
يونانيان قديم درقربانىهاى خود نمك اضافه مىكردند و آن را رمز دوستى به شمار مىآوردند وهمچنين اينكار بهعنوان شعارى براى پذيرايى از ميهمان نيز به شمار مىآمد.
آنان نمك را به همراه دانههاى گندم در سبدى مىگذاشتند و در مقابل ميهمانان خويش تعارف مىكردند. به نظر مىرسد كه برخى از مصريان هم اكنون نيز در اجتماعات خود نمك را به همراه دانههاى گندم بر سر ميهمانان پخش مىكنند كه اين كارشان احتمالًا از همين سنت برگرفته شده است. همچنان كه اين كار را در هفته ميلاد نيز به كار مىبرند.
اما رومىها همواره قربانىهاى فراوانى را به الهههاى خود تقديم مىداشتند و حاضرين هم به عنوان تبرك از گوشت آنها استفاده مىكردند. مقدارى از گوشت باقى مانده اين قربانىها را نيز در ميان افراد خانواده و نزديكان خود كه در آن مجلس حضور نداشتند، تقسيم مىنمودند. هم اكنون اين عبادت در ميان حاجيان هندى و جاوهاىهاى مسلمان نيز باقى مانده است. كاهنهاى رومى به هنگام تقديم قربانىها، به وسيله شاخههايى از «درخت غار» بر سر حاضرين مخلوطى از آب و عسل را مىپاشيدند.
كم كم اين سنت پيشرفت نمود و از آن پس بر سر حاضرين در اجتماعات خويش گلاب مىپاشيدند. اين سنت تا كنون نيز ادامه داشته و در اجتماعات گوناگون مذهبى هم از آن استفاده مىشود.
تقديم قربانى حيوانات براى الههها و بتها در برخى از مليتها مرسوم بود و گاهى
پا را فراتر از اين مىنهادند، تا آنجا كه قربانىهايى از انسان هم به آنان تقديم مىداشتند.
اين سنت در ميان فنيقيان، كنعانيان، صورىها، ايرانيان، رومىها، مصرىها و جز اينها به شدت رواج داشت؛ اين سنت وحشتناك و خشن در ميان برخى از اروپائيان نيز متداول گرديده بود تا اين كه به وسيله قانونى كه از سوى مجلس اعيان رومى در سال 657 ميلادى صادر شد اين سنت ناپسند ممنوع گرديد. با اين حال اين سنت ناپسند سالها در ميان مردم كشور ايتاليا (/ بلاد الغال) و كشور آلمان همچنان رواج داشت.
«منذر بن امرئ القيس» فرزند «ماء السماء» پادشاه حيره، همواره به پيشگاه الهههاى عزيز مورد پرستش خود، انسانهايى را به عنوان قربانى تقديم مىداشت كه بدون شك اين سنت و عادت، از ميان بت پرستان ايرانى بدان جا رسوخ نموده بود. مصريان كهن به رود نيل- كه يكى از معبودات آنها به شمار مىآمد- در روز 11 بؤونه هر سال هديه مىكردند. آنان پس از آن كه دوشيزگان را با زيباترين زر و زيورها مىآراستند آنها را به قصد درخواست باران در رود نيل غرق مىنمودند.
اين سنت پست و زشت در ميان مصريان همچنان معمول بود تا اين كه عمرو بن عاص به موافقت عمر بن خطاب آن را از ميان برداشت. «مقريزى» نيز در تاريخ به هنگام سخن از رود نيل و بالا آمدن آب آن، اين سنت را اظهار نموده است.
هم اكنون هم بسيارى از پيرزنهاى مصر، عروسى از گل مىسازند و آن را در ظرفى قرار مىدهند و سپس در شب ويژهاى كه بدان «ليلة النقطه» يا «شب نقطه» مىگويند، بر آب رود نيل رها مىسازند و معتقدند در صورتى كه آب در روز دوم به داخل ظرف نفوذ نمايد، آن سال، آب رود نيل بالا خواهد آمد و در غير اين صورت همچنان پايين خواهد ماند! بدون شك اين وضعيت سادهاى از آن سنتهاى غلط معمول ميان مصريان بوده كه به وسيله عمروعاص از ميان برداشته شده است.
بنابراين ملاحظه مىكنيد كه مسلمانان از پيش گامترين ملتهايى بودهاند كه قربانى كردن انسان را تحريم كردهاند. آنان به هنگام حج، قربانىهاى خود را كه به نام «هَدْى» بود، به سوى مسجد الحرام مىبردند. اين قربانىها معناى هديه را در بردارند. اين هديهها گاه از نوع شتر، گاه از نوع گاو و يا گوسفند بود كه در ميان آنان شتر از جايگاه ويژهاى
برخوردار مىباشد. آنان اين گونه شترها را از نوع جوان و كمتر از پنج سال انتخاب مىكردند و در صورتى كه از نوع گاو مىبودند از دو سال كمتر و اگر گوسفند بودند از يك سال كمتر را انتخاب مىكنند.
آنان «هدى» را به صورت واجب و به هنگام خون كفاره و يا به عنوان شكر و سپاسگزارى، قربانى مىكنند. اين قربانىها مىبايست در «منا» و در روزهاى نحر (/ قربانى) هديه گرديده و يا در مكه در غير «ايام تشريق» ذبح گردند. سپس گوشت اين قربانىها را ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايند.
در منا- غير از مسجد خيف- غارى وجود دارد كه در نزديكى كوه جنوبى آن واقع شده است به آن غار «المرسلات» گويند. گفته مىشود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين غار عبادت مىكردهاند. همچنين در اين غار بر حضرتش سوره مرسلات نازل گرديده است.
مردم همواره براى زيارت و تبرك به سوى اين غار مىآيند.
همچنين در كوه شمالى اين سرزمين غار ديگرى وجود دارد كه مىگويند: حضرت ابراهيم عليه السلام به همراه هاجر در اين غار زندگى كردهاند.
اين غار داراى طول 4 متر و عرض 2 متر و نيم مىباشد. در سمت راست اين غار به هنگام ورود به آن، غار ديگرى ديده مىشود كه آن نيز در دل كوه احداث شده است. در بيرون غار ياد شده مصلايى وجود دارد كه گفته مىشود: اين مكان قربان گاه حضرت اسماعيل است. در كنار مصلا و در درون كوه، قطعه سنگ بسيار بزرگى قرار دارد كه بر روى آن علفهاى زيادى روييده شده است و آن چنان كه ادعا مىكنند حضرت ابراهيم عليه السلام بر روى اين سنگ قصد قربانى كردن حضرت اسماعيل را داشته كه چاقوى برنده در دست حضرت ابراهيم عليه السلام به جهت رحم و شفقت بر اسماعيل از دست ابراهيم عليه السلام رها گرديده و در ميان علفهايى كه بدين منظور در آن لحظه روييده
شده، پنهان گرديده است. اين اعتقاد تا كنون در ميان مردم مكه باقى مانده است! در صورتى كه ادعا مىكردند كه اين علفها بر اساس حادثهاى طبيعى روييده شده و حضرت ابراهيم مخصوصاً اين جايگاه را براى قربانى كردن هديه خود انتخاب كرده بود بهتر به نظر مىرسيد، زيرا خون فرزندش بر روى آن بغلتد و صداى او در آسمانها طنين افكند كه اين چنين در كمال اطاعت و بندگى خداوند فرمان خدا را به اجرا گذاشته است.
در نزديكى اين غار گروهى از حاجيان هندى با اعتقادات بىاساسى كه داشتند، فرش پهن مىكردند و يا خيمههايى برپا مىساختند و قطعههايى از گوشتهاى قربانى را بر روى آن ريگها و سنگ خشك مىكردند و به عنوان هديه مبارك و مقدسى به سرزمين خود هندوستان مىبردند تا آن را ميان عزيزان خود تقسيم نمايند.
تصويرى از منا و خيمههاى آن
گمان مىبرم كه اين عادت و سنتى كهن است كه در ميان عربها هم بوده است و
ريشه دارد زيرا آنان روزهايى را كه در منا به سر مىبردند به نام «ايام التشريق»، يعنى روزهاى تكه تكه كردن و خشك كردن گوشتها نامگذارى كردهاند. عربها همچنان كه در بخش قربانى ذكر گرديد- باقى ماندههاى قربانىهاى خود را كه ظاهراً سنتى برگرفته از رومىها و يا شايد يونانىها مىباشد، جمع مىكنند و در ميان خودشان تقسيم كرده و استفاده مىكردند كه از آن پس هندىها و ديگر تبارهاى حاجيان نيز از آن پيروى كردند و در صورتى كه مىدانستند اين كار آنها كمك فراوانى به انتشار بيمارى و ميكروب در ميان آنان مىكند و در نتيجه، امراض فراوانى بدان مكان روى مىآورد، هيچگاه اين چنين كارى را انجام نمىدادند، بلكه در همان روز فقط آن مقدار گوشت تازهاى را كه ممكن بود خود استفاده مىكردند و يا به ساير فقرا و مستمندان مىدادند.
در هر صورت حاجيان هندى مستمند در كمال آلودگى زندگى مىكنند كه در اين ميان بيمارىها و ناراحتىهاى فراوانى را ميان خود و ديگران پخش مىنمايند، به طورى كه گاه اين كارشان غير قابل جبران بوده است به ويژه اين كه تأثير اين گونه بيمارىها را در ميان خود آنان مىتوان مشاهده كرد زيرا افرادى كه از سنين نسبتاً بالايى برخوردار هستند اين بيمارىها تأثير به سزايى برآنها مىگذارد.
در پگاه روز «ترويه» (1)جناب خديو مكه را به سوى عرفات ترك گفتند و در حالى كه با لباس احرام سوار بر اسب زيبايى بودند، حركت مىكردند.
به همراه خديو كاروان عظيمى به حركت درآمد كه از هيبت و جلايى برخوردار بود. پس از حضرتش رجال دربارى همراه كه از خانواده پادشاهى و ارتشى بودند حركت مىكردند. پيشاپيش اين گروه «پرنس كمال الدين» بود اين كاروان همگى لباس سفيد
1) روز حركت به عرفات.
احرام را بر تن داشتند.
به همراه جناب خديو «عبداللَّه بك» فرزند شريف نيز ديده مىشد و در طليعه كاروان ياد شده گروهى از سربازان پاسدار سواره نظام خديوى، در حالى كه پرچمهايى را بر سر نيزههاى كوتاه خود آذين كرده بودند به حركت درآمده بودند، پس از آنان گروهى از سربازان «بيشه» با صف آرايى ويژه و در حالى كه در نىهايى مىدميدند و سرود اجرا مىكردند، ديده مىشدند.
علاوه بر آرايش ذكر شده تمامى كاروان ياد شده به وسيله گروهى از سربازان پاسدار خديوى، احاطه گرديده بودند. هنگامى كه خديو از «معلا» گذشتند، بر گروه سربازان دولتى كه با نظم و ترتيب خاصى جهت انجام وظيفه و احترام براى بزرگان صف آرايى كرده بودند عبور كردند و در اين لحظه، گلولههاى توپ بر آسمان شليك گرديد و بدين ترتيب مقدم ايشان را گرامى داشتند. نامبرده نيز مراتب تشكر و سپاسگزارى خود را از آنان به عمل آورد. كاروان خديو به مسير خود ادامه داد تا اين كه در موازات «جبل النور» قرار گرفتند. خديو لحظهاى را در اين نقطه درنگ كرد و پس از بزرگداشت اين اثر نبوى شريف، با قرائت فاتحه! و دعا به درگاه پروردگار مجدداً به راه افتاد. كاروان همچنان به راه خويش ادامه مىداد تا اين كه به جايگاه ويژه توقف شريف در منا رسيدند؛ اين جايگاه همواره به شريف اختصاص داشت كه در سمت راست آن، جايگاه و سرا پرده خديو و سپس در ادامه آن سراپرده جناب پرنس مهيا گرديده بود. پس از آن نيز سرا پردههاى همراهان شريف و جناب والى و اطرافيان او وجود داشت. خيمههاى جناب خديو و ساير همراهان ايشان، در سمت ديگر راه يعنى در سمت چپ شخصى كه به سوى عرفات حركت مىكند، بر پا گرديده بود.
خديو پس از استراحت كوتاهى در سراپرده خويش، مجدداً بر مركوب خود سوار شد و به همراه اطرافيان گرانقدرش، پيش از فرا رسيدن ظهر، به سوى مسجد «خيف» به راه افتادند و نماز ظهر را در آن مكان به جاى آوردند. سپس نامبرده جهت ديدار از عليا حضرت والده به سوى منزل جناب شريف كه بدين منظور و براى اقامت عليا حضرت در منا آماده و مهيا گرديده بود رهسپار گرديد. سپس خديو پس از نماز عصر به جايگاه
خويش مراجعت نمود و همچنان در آن جا حضور داشت، در حالى كه محملها و انبوه حاجيان، پس از ملاقات با ايشان و دستبوسى از وى، به سوى عرفات رهسپار مىگرديدند. خديو در روز 9 ذى الحجه پس از اداى نماز صبح به همراه كاروان خويش به سوى عرفات به حركت درآمدند.
اين كاروان با هيبت و جلالى خاص حركت مىكرد، در حالى كه گروهى از اعراب در پيشاپيش كاروان در نىها مىدميدند و خواندن سرودهاى زيبا نيز رونق خاصى را بدان كاروان داده بود. اين سرودها با تلبيههاى حاجيان كه يكى پس از ديگرى از پس و پيش شنيده مىشد همراه بود. خديو در راهش به زيارت مسجد «نمره» رفت و پس از ديدار از آن مسجد مجدداً به سوى عرفات رهسپار گرديد. در ساعت چهار عصر، كاروان خديو به عرفات وارد گرديد و در جايگاه ويژهاى كه از سوى شريف در سمت جنوبى اين دشت آماده گرديده بود، اطراق نمودند. در كنار سرا پرده خديو، جايگاه ويژه عليا حضرت والده و خيمههاى اطرافيان وى، مهيا گرديده بود و در كنار آن يعنى در غرب سراپرده شريف، خيمههاى اطرافيان وى نصب گرديده بود.
خديو آن روز را در سراپرده خويش اعتكاف نمود ساعتى بعد پس از نماز عصر، سوار بر اسب خود شد و در حالى كه در سمت چپ او جناب شريف و در پشت سر آنان جناب پرنس و جناب «جانشين والى» و جمع كثيرى از بزرگان اشراف و رجال دولتى به راه افتاده بودند تا كنار «جبل الرحمه» آمدند و در آنجا، همراه ساير حاجيان وقوف نمودند، تا اين كه در پايان وقوف و به همراه مردم از عرفات، كاروان ايشان نيز به حركت درآمد.
حركت كاروان خديو از عرفات به صورتى بود كه تا آن روز هيچ جنبندهاى آن چنان عظمت و شكوهى را به چشم نديده بود. زيرا به محض آن كه دو محمل حركت خويش را آغاز مىنمودند، خديو هم در حالى كه در كنار ايشان حضرت شريف حضور داشت حركت مىكرد و سپس در پشت سر آنان جمع فراوانى از امرا و بزرگان، در حالى كه به وسيله گروه فراوانى از پاسداران خديوى محافظت مىشدند، به حركت درمىآمدند؛ پس از آنان پاسداران شريف پشت سر كاروان ياد شده حركت مىكردند. در پيشاپيش كاروان
ياد شده گروهى از سربازان «بيشه» با شتران تيز پاى خود حركت مىكردند كه شكوه خاصى را به اين هيأت داده بودند؛ در ميان آنان گروهى بودند كه با دميدن در نىها و گروهى ديگر با خواندن نغمهها و سرودهاى نشاط آور، خوشحالى و سرور را در قلبهاى جمعيت حاضر به وجود مىآوردند. پس از اين گروه، تعدادى از سربازان پاسدار حضور داشتند و سپس جناب خديو و حضرت شريف، در حالى كه همراهان ايشان هم به دنبال آنان بودند، حركت مىكردند. پس از آنان نيز جمعى حركت مىكردند كه با اجراى نغمهها و موسيقىهاى عربى، نشاط و سرور زايد الوصفى را به وجود آورده بودند و سرانجام، بزرگان اشراف و ديگر حاضران در حركت بودند. كاروان با چنين آهنگى به سوى مزدلفه به حركت در آمده بود و پس از مدتى در كمال راحتى و آسايش به مزدلفه رسيديم.
كاروان عليا حضرت مادر خديو و والا حضرت پرنسسها نيز پس از كاروان خديو به حركت درآمد. سربازان پاسدار پياده و سواره، همگى كالسكههاى ايشان را محاصره كردند و در پيشاپيش آنان گروهى از سربازان دولتى و سربازان «بيشه» به همراه گروه موزيك در حركت بودند، سپس محملهاى اطرافيان در حالى كه هزاران مشعل در اطراف كاروان را در برگرفته و پرتو افشانى مىنمود حركت مىكردند. موزيك، نور، خدمتگزاران و هلهله زنان حج گزار هم بر جلال و شكوه اين كاروان مىافزود.
فاصله ميان عرفات تا مزدلفه را در دو ساعت طى نموديم، در حالى كه جناب خديو در مركز انظار مردم از نژادهاى گوناگون قرار داشت. مصريان در اين رهگذر هر چند يك بار با غريو فرياد خويش، عباراتى از دعا و همبستگى با وى را اعلام مىنمودند.
در آنجا جايگاههاى ويژهاى براى خديو و عليا حضرت والده و اطرافيان آنان در نظر گرفته شده بود كه همگى «ليلة النحر» (/ شب نحر) را در صفا و صميميت و خوشى گذرانيدند.
پس از نماز صبح جناب خديو در كاروان خود به سوى منا به حركت درآمد و پس از رمى جمره عقبه، قربانىهاى فراوانى را در حضور او، ذبح كردند آنگاه وى از لباس
احرام خارج گرديد و لباسهاى عادى خود را به تن كرد. سپس به همراه كاروان خود و كاروان جناب شريف، به سوى مكه رهسپار گرديدند نماز عيد را در حرم شريف در پشت مقام مالكى به جاى آوردند و طواف افاضه را نيز به جاى آوردند. از آن پس خديو نهار را در دار الاماره صرف كرد و پس از نماز عصر به همراه كاروان با شكوه خود به سوى منا مراجعت نمودند.
هنوز آفتاب روز جمعه 11 ذى الحجه مطابق با 24 دسامبر، طلوع نكرده بود كه گروههايى از سربازان ترك و مصرى در اطراف جايگاه بزرگى كه سرا پردههاى حضرت خديو، جناب شريف و نيز جناب جانشين والى در آن جا بر پا گرديده بود، جمع شدند و در حالى كه پيشاپيش هر گروه تعدادى از افراد موزيك با آمادگى انجام تشريفات جشن قرائت فرمان جناب شريف حضور داشتند، در ساعت دوى عصر همه بزرگان همراه خديو كه از پيش تعيين شده بودند در سمت راست جايگاه براى حضور خديو صف آرايى كردند. در اين حال شريف گروهى از اطرافيان خويش را براى استقبال از هيأت حامل فرمان و خلعت سلطان ارسال نموده بود. سپس شريف به سوى سراپرده خديو آمد و لحظاتى را در كنار ايشان با صحبت گذرانيد. تا اين كه هيأت حامل فرمان، به نزديكى جايگاه رسيدند، در اين هنگام خديو به همراه شريف به نزديك پله آمدند و فرمان را بوسيدند. سپس همگى- در حالى كه خديو پيشاپيش آنان قرار داشت- به سوى سراپرده خديوى رهسپار گرديدند. مخفى نماند كه اين گونه تشريفات نشان از مقام والا و بزرگى خديو داشته و در اين تشريفات و مراسم، مقام اول را دارا بود. در اين هنگام خديو در صدر مجلس نشسته و در سمت چپ او شريف و سپس جانشين والى و فرزندان شريف و آنگاه ساير اشراف قرار گرفتند. پس از آنان، بزرگان قبيلههاى عرب و جناب مفتى و
قاضى مكه و جمع كثيرى از علما و اعيان شهر و سپس رجال سربازان عثمانى و در مقدمه آنان جناب ناظم پاشا فرمانده نيروهاى حجاز (/ قومندان) قرار گرفته بود. در سمت راست خديو، پرنس كمال الدين پاشا، سپس حضرات آقايان شفيق پاشا، عزت پاشا و خيرى پاشا، سپس كارمندان همراه خديو و خدمتگزاران نيروى محمل شريف مصرى قرار گرفته بودند.
در اين هنگام جناب «مكتوبچى ولايت» به ميانه سراپرده آمد و شروع به تلاوت فرمان نموده، در حالى كه در دو طرف او دو نفر از مأمورين تشريفات ايستاده بودند.
مكتوبچى فرمان را به زبان تركى قرائت نمود و هنگامى كه به كلمه خلعت- فرستاده شده از سوى سلطان «محمد پنجم» به جناب شريف- رسيد، دو نفر از مهمانداران آن را از درون پوشش ابريشمى (/ بقچه) خارج كردند و بر تن شريف پوشاندند، پس از پايان قرائت فرمان نامه، منشى مخصوص شريف به پا خواست و ترجمه عربى فرستاده شده آن را در جمع قرائت نمود. اين نامه شامل مطالبى از سوى سلطان (عثمانى) به شريف بود كه در آن اصالت رأى، علو همت در اداره مملكت، حسن درايت، محاسن اخلاقى، سجاياى كريمانه، نيكىها و فضايل والاى اين مقام را به شريف ياد آور گرديده بود و مكه و مدينه را مركز شرافت عظمى قلمداد نموده بود و ضمناً نسبت به هميارى و همكارى با حجاج بيت اللَّه الحرام و انجام هر كارى كه راحتى و رفاه و سلامتى آنان را به همراه مىآورد و تأمين راهها و آسايش و تسهيل حمل و نقل آن و كوتاه كردن دست اعراب تجاوزگر تأكيد نموده بود.
علاوه بر موارد فوق از سوى شريف در خرج حقوق و تقسيم صدقات در ميان صاحبان آن، با كمال دقت نظر شده بود. همچنين شريف را نسبت به همكارى با مأمورين دولتى اعم از ارتشيان و دولتيان و نظارت بر انجام وظايف آنان تأكيد كرده بود.
هنگام قرائت فرمان، هرگاه نامى از رجال مملكتى آورده مىشد خلعتى ويژه را بر تن آن شخص مىكردند. تا اين كه قرائت فرمان به پايان رسيد؛ پس به دستور خديو، شربتها را در ليوانها ريخته و در اختيار جمع حاضر قرار دادند. پس از نوشيدن قهوه، شريف با خديو خداحافظى كرد و مجلس را ترك نمود.
لازم به ذكر است كه كلمات و القابى را كه در اين فرمان از سوى خلافت عظمى، به شريف داده شده بود به نظر شما برسانيم تا اين كه بتوانيد مكان و منزلت شريف را در نظر خود مجسّم نماييد:
«جناب امين امجد، صاحب مقام يگانه، دربرگيرنده آثار اشراف پيشينيان، از پدران آل عبدمناف، آن اجداد خوش نام و نشان شاخه شجره زكيه نبوى، برجسته خاندان علوى مصطفوى، وابسته به آن شجرهاى كه عنصر آن والاترين است و منتسب به نفسى كه خداوند جوهره آن را از برترين افراد بشر قرار داده، زبده سلاله زهراى بتول، عمده آل بيت الرسول، شخصى كه مورد نظر و عواطف پادشاه بزرگ و از اعاظم وزراى سلطنت ماست، حامل نشان افتخار مرصع عثمانى و مجيدى، وزير و نديم زيرك من امير مكه مكرمه الخ».
در اينجا به نظر اين جانب رسيد كه نامههاى نوشته شده در دوران چركسىها به امير مكه و القابى كه در آن براى وى به كار برده مىشده است براى شما باز گو نمايم:
در كتاب «صبح الاعشى» قسمت مكاتبه با امير، كليه اين عبارات آمده است:
«أدام اللَّه تعالى نعمة المجلس العالى، الأميرى، الكبيرى، العالمى، العادلى، المؤيدى، العضدى، النصيرى، الذخرى، العونى، المقدمى، الأوحدى، الظهيرى، الزعيمى، الكافلى، الشريفى، الحسيبى، النسيبى، الأصيلى، الفلانى (حسينى مثلًا)، عزّ الإسلام و المسلمين، سعد الأمراء فى العالمين، جلال العترة الطاهرة، كوكب الأسرة الزهراة، فرع الشجرة الزكيه، طراز العصابة العلويه، ظهير الملوك و السلاطين، نسيب أمير المومنين، لازال حرمه أمينا، و مكانه مكينا، و شرفه يبيض له بمجاورة الحجر الأسود عند اللَّه وجهاً و يضىء جبيناً، اين نامه از سوى مجلس عالى صادر گرديد و در آن سلام خود را به همراه گرمترين درودها الخ ...
بنابراين ملاحظه مىكنيد كه همواره براى شريف، مقام و منزلتى والا قائل بودهاند و اين مقام در ميان پادشاهان و ملوك از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده است و اين در جايگاه خود عجيب نيست زيرا خاندان اشراف مكه، والاترين و مهمترين خاندان
شريف (1)
بدين ترتيب بدون شك نسب اين خاندان در طول چهارده قرن تقريباً به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسد. نسبشناسان و مورخان، همگى در رسيدن نسب حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله به عدنان متفق بودهاند و هيچ گونه شكى در آن ندارند. زيرا نسب، يكى از ويژگىها و خصوصياتى بوده كه عرب همواره به عنوان امتيازى بر ساير ملتها با خود همراه داشته است. و تا كنون نيز عرب از اين امتياز برخوردار مىباشد.
عرب هر گاه داراى نسبى بزرگتر و طولانىتر بوده آن را به عنوان افتخار و عظمت ياد كرده و از آن به عنوان نسبى اصيلتر براى خود در مقابل ديگران قلمداد كرده است. مسلمانان از آغاز پيدايش اسلام تا كنون در اين نسب هيچ گونه شك و شبههاى نكردهاند و همواره اين نسب را از هنگام كودكى بر قلب خويش جا دادهاند و به ديگران نيز مىرسانند، اين نسب عبارت است از:
محمد، فرزند عبداللَّه، فرزند عبدالمطلب، فرزند هاشم، فرزند عبد مناف، فرزند قصى، فرزند حكيم، فرزند مره، فرزند كعب، فرزند لؤى، فرزند غالب، فرزند فهر، فرزند مالك، فرزند نضر، فرزند كنانه، فرزند خزيمه، فرزند مدركه، فرزند الياس، فرزند مضر، فرزند نزار، فرزند معد، فرزند عدنان.
در تاريخ آنچه كه ثابت است رخدادى ميان عدنان و بخت النصر است كه در آغاز قرن هفتم پيش از ميلاد وجود داشته بنابراين فاصله ميان سلسله كنونى و زمان عدنان، در حدود 26 قرن مىباشد.
در صورتى كه قبول نماييم كه دانشمندان نسب شناس، نسب عدنان را به اسماعيل فرزند ابراهيم رساندهاند و گفتهاند كه: عدنان فرزند اد، فرزند ادد فرزند هميسع، فرزند سلامان، فرزند بنت، فرزند حمل، فرزند قيدار (/ نابت)، فرزند اسماعيل بوده است، پس فاصله ميان اين سلسله نسب كريم كنونى و حلقه اسماعيليه به بيش از سى و هفت قرن خواهد رسيد. با ذكر اين مطلب نسبت به نسب خاندان شريف نبوى، روشن مىگردد كه اين خاندان كهنترين و عميقترين خاندان موجود بر روى زمين مىباشد. زيرا خاندانهايى كه در تاريخ اروپا مورد احترام بوده و فرنگيان به احترام از آنان ياد مىكنند، قرنها پس از خاندان اشراف در مكه بوده است، زيرا خاندان بربون) Bovrbon (كه كهنترين خاندان اروپايى به شمار مىآيد و حكومت آنان بر سرزمينهاى فرانسه، ايتاليا و اسپانيا بوده، آغاز تاريخ آنان به سال 913 پس از ميلاد برمىگردد.
پس از آن، خاندان هابسبورگ) Habsbovrg (بوده كه هم اكنون در اتريش حكومت مىكنند و تاريخ نسب آنان به سال 954 ميلادى باز مىگردد. سپس خاندان سفواى) Savoie (بوده كه پادشاهان كنونى ايتاليا از آن خاندان به شمار مىآيند و نسب آنان به سال 1027 ميلادى باز مىگردد. سپس خاندان پادشاهان آل عثمان بودهاند كه آنان نيز قدمت شان به سال 1277 ميلادى برمىگردد. سپس خاندان قيصرهاى روس بودهاند كه به نام خاندان رومانوف) Romanov (معروف بودهاند. كه نسب آنان نيز به سال 1547 ميلادى باز مىگردد.
در جهان مىباشند.1) زيرا شجره و سلسله اين خاندان بدون شك به پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله مىرسد. و هر شاخهاى از اين شجره كريمه نبوى از آغاز اسلام تا كنون از پسر به فرزند به ارث رسيده و نسبت اين خاندان مبارك، ارثى گرانبها و گران سنگ را به همراه داشته و هم اكنون بسيارى از شاخههاى اين خاندان در سرزمينهاى اسلامى، به ويژه در مصر كه جايگاه و پناهگاه اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است، وجود دارند. هر شاخه داراى سلسله نسبهايى مىباشد كه آنان را به يكى از دو سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله متصل مىگرداند. به عنوان مثال سادات حسنى و يا سادات حسينى اين نسب نامهها و شجره نامهها در دفاتر ويژه نزد بزرگان اشراف قيد شده و بزرگان از آنها داراى حقوقى ساليانه مىباشند كه در زمانهاى مخصوص از روزنامههاى يوميه اعلان مىگردد.
پس از پايان تلاوت فرمان نامه، خديو همراه شريف به كنار پله جايگاه آمد و به دنبال ايشان تمامى رجال و بزرگان همراه او نيز مانند رجال شريف و مردان دولتى او و كارمندان محمل شريف حركت كردند. در اين هنگام سربازان نيروى حجازى همراه پاسداران محمل شامى و سپس پاسداران خديوى به همراه نيروى انتظامى محمل مصرى، قدرت نظامى خويش را به نمايش گذاردند. اما نظم و ترتيب دو نيروى اخير آن چنان زيبا و قدرتمندانه بود كه تمامى تماشاگران، از رجال پادشاهى و ارتشى تا رجال دولتى را تحت تأثير قرار داد، تا آنجا كه رييس نيروى نظامى حجاز (/ قومندان) نتوانست در مقابل آن سكوت اختيار كند، لاجرم به قدرت نظامى نيروى سربازان مصرى و نظم آنان اعتراف نمود. اين قدرت، موجب تأثير بر شريف و جانشين والى نيز شده بود زيرا مشاهده آن صحنهها بر تعجب آنان افزود! در اينجا لازم است از مقام خديو نسبت به عنايت و بذل توجه ايشان به ترقى و پيشرفت حكومت مصر، كمال تشكر و سپاسگزارى را بنمائيم.
لازم به ذكر است كه خديو در هنگام اين مراسم، ناگاه از دور چشمشان بر سربازان «على بن دينار» (پادشاه دار فور) و فرمانده آنان افتاد كه به همراه محمل خود در پشت سر صفوف مردم ايستاد بودند. پس شخصى را به نمايندگى از خود به طرف رييس آنان فرستاد و پس از احترام و لطف نسبت به وى، دستور داد كه نامبرده به همراه سربازانش در اين نمايش شركت نمايند.
پس نامبرده در پيشاپيش مردان خود در حالى كه با نواى موزيك، اسلحههاى خود
تصوير جناب خديو در منا هنگام ورود به خيمهگاه شريف در منا و ملاقات با شريف مكّه
را به طرز بسيار زيبا و حماسى، همانند آن كه متوجه جنگ يا حمله باشند حركت مىدادند، مراسم اجرا كردند.
در پايان اين نمايش خديو به سوى سراپرده خويش رهسپار گرديده و پس از استراحت كوتاهى، مراسم تشريفات عيد جهت ايشان آغاز گرديد:
در آغاز ارتشيان و به دنبال آنان رجال دولتى همراه خديو و افراد ديگرى از بزرگان و شخصيتهاى مصرى كه بدين منظور حاضر گرديده بودند، براى تقديم تبريكات خود به سوى خديو آمدند. سپس كارمندان محمل مصرى پيش آمدند و همگى با برخورد كريمانه و صورت خندان او مواجه گرديدند.
اين افراد، پس از تقديم تبريكات خود به محضر خديو، نسبت به انجام فريضه حج، زبان به دعا و طول عمر براى ايشان گشودند و كمال سعادت و رفاه او و مملكت خويش را از درگاه بارى تعالى تقاضا كردند. پس از اين گروه، تعدادى بسيار از اشراف و بزرگان مكه و ديگر شخصيتهاى بزرگ حاجيان، به حضور ايشان شرفياب گرديدند؛ ضمناً در اين حال شريف يك يك آن شخصيتها را به حضور خديو معرفى مىنمود، به اين صورت كه گاه فرزندان خود را و گاه رجال تشريفات و همكاران و ياوران خويش را به حضور معرفى مىكرد.
خديو در اين هنگام با روى گشاده، صورتى خندان و دستانى باز، با همگى روبرو مىشد به طورى كه اين برخورد خوب وى، موجب خوشحالى همه گرديده بود و ميهمانان به هنگام خروج از محضرش، شادمان به نظر مىرسيدند.
در اثناى اين تشريفات و برخوردها، گروه موزيك پاسداران خديوى و نيز محمل مصرى و شامى و گروه موزيك نيروى سربازان مستقر در مكه، روى جايگاه ويژهاى در نزديكى سراپرده خديو، سرودها و مارشها و نغمههايى را مىسرودند كه در لابلاى آن صداى گلولههاى توپ و نى لبكهاى محلى و غريو شادى حاجيان، گرمى و زيبايى خاصى را به اين انجمن داده بود.
پس از پايان اين تشريفات، خديو به قصد بازديد از شريف، عازم خيمه شريف گرديد، در اين هنگام شريف از بيرون سراپرده خويش وى را مورد استقبال گرم و شايانى
كه در خور مقام وى بود قرار داد و او را در صدر مجلس نشانيد و خود در سمت چپ وى نشست. در اين هنگام رؤساى ديوان خديوى همراه جمع بسيارى از كارمندان ارتش مصر و نيز رجال پادشاهى، بدين سراپرده وارد شدند و به حضور شريف تبريك گفتند؛ در حالى كه خديو يك يك آنان را با نام به شريف معرفى مىنمود. سپس با نوشيدن شربت، آن مجلس به پايان رسيد و هر يك به استراحت گاه خويش مراجعت نمودند.
در اين هنگام در حالى كه دور خديو از سوى رؤسا و بزرگان همراهش احاطه گرديده بود، به سوى خيمه جانشين والى به حركت درآمدند.
والى در كمال احترام و تكريم از حضرتش استقبال نمود و پس از خوردن شيرينى و نوشيدن قهوه، خديو به سوى سراپرده خويش مراجعت نمود.
خديو مدتى را به استقبال از هيأتهاى ديدار كننده كه غالباً از سوى شريف و يا برخى از اطرافيان او معرفى مىگرديدند، گذرانيد.
در بعد از ظهر آن روز، شريف همراه سركار جانشين والى، به ديدار از اردوگاه محمل مصرى رفتند و در آنجا آن چنان كه زيبنده مقام و شأن آنان بود، در ميان شليك توپها و نواختن سلام شاهنشاهى از آنان، استقبال گرديد. پس از نماز عصر، خديو همراه شريف بر اسبهاى خويش سوار شدند و در كاروانى با شكوه به سوى رمى جمرات به حركت درآمدن و پس از انجام رمى، همگى به جايگاههاى خويش مراجعت نمودند.
آن شب خديو به افتخار شريف و سى نفر از بزرگان قوم او، ضيافتى ترتيب داد. پس از نماز عشا، ميهمانان در حالى كه در پيشاپيش آنان شريف حضور داشت به سراپرده خديو آمدند، وى با كمال احترام و خوشرويى از آنان استقبال نمود. در اين هنگام، مردان تشريفات خديوى، مشغول پذيرايى و خدمت در ميان ميهمانان بودند. پس از صرف شام سفرهها جمع گرديد و همگى ساعتى از زمان را به بحث و گفتگو ميان يكديگر گذرانيدند و در پايان همگى در حالى كه مراتب سپاس و تشكر خود را به حضور خديو تقديم مىداشتند و از درگاه بارى تعالى طول عمر او را طلب مىكردند و خواهان ازدياد امثال او در ميان امرا و پادشاهان مسلمان مىگرديدند مراسم را ترك گفتند. لازم به تذكر است كه
درهنگام برگزارى اينضيافت، نغمههايىاز موزيك ازسوى گروه موزيك پاسدار خديوى نيز اجرا مىگرديد كه همين نيز موجب شور و هيجان خاصى در ميان حاضرين مىگرديد.
تصوير مسجد خيف در منا و خيمههاى حاجيان
همچنين به وسيله گلولههاى نور افشانى كه در خارج از سراپرده خديو به آسمان شليك مىگرديد و هر لحظه فضا را به طور زيبايى نورانى مىنمود، اين حالت نيز بر شكوه و عظمت اين ضيافت مىافزود. در اين حال هزاران تماشاگر از عربها، ايرانىها، مغربىها، مصرىها، سودانىها، تركها جاوهاىها، هندىها و ديگران در اين محل جمع گرديده بودند، اين مراسم زيبا و بىنظير را كه حتى در منى و يا كشورهاى خود نديده بودند، نظاره كردند و هر از چند گاه، غريوى از شادى از سوى آنان در فضا پخش و شنيده مىشد. برخى از آنان نيز كه در ساليان قبل به حج آمده بودند ادعا مىكردند كه اين چنين مراسم با شكوهى را به ويژه در منا، نديدهاند كه همين امر خود موجب تعجب و شعف آنان مىگرديد! اين مراسم تا پاسى از شب ادامه يافت و پس از آن، همگى با انجام مراسم
دعا براى عزت و سربلندى اسلام و سردمداران آن، به پيشگاه پروردگار، آن محل را ترك نمودند.
خديو روز 13 ذى الحجه را نيز با ديد و باز ديد- همراه شريف و جانشين والى- از زايرين، حاجيان و ديگر بزرگان گذرانيد و پس از نماز عصر، در كاروانى با شكوه راهى مكه گرديد.
به طورى كلى مىتوان گفت: جايگاه و سراپرده خديو در منا مكانى براى تحقيق و به نتيجه رسيدن آرزوها و سرچشمه خيرات به شمار مىآمد، زيرا اقامتگاه ايشان در اين چند روز، همواره مملو از زايرين و بازديدكنندگان مختلف اعم از بزرگان و حاجيان از نژادهاى مختلف بود.
كاروانهاى شريف همواره در هنگام حركت طبق نظام زير عمل مىنمايند: ابتدا گروهى اسب سوار و نيزه دار، سپس جماعتى از عربهاى «بيشه» در حالى كه سوار بر شترهاى تيز رو هستند قرار مىگرفتند. پشت سر آنان گروهى از مهتران قرار مىگرفتند در حالى كه تعدادى اسب عربى اصيل را به همراه خويش يدك مىكشيدند و هر اسب داراى دو مهتر بود كه يكى در سمت راست و ديگرى در سمت چپ آن در حركت بود. سپس در پشت سر اسبها، قاطرها قرار مىگرفتند، زين هر يك از اين قاطرها با نخهاى طلايى آذين گرديده بود. پس از گروه ياد شده، كالسكهاى حركت مىكرد كه به وسيله دو اسب يدك كشيده مىشد؛ در پشت سر كالسكه، به فاصلهاى در حدود پنجاه متر محل قرار گرفتن شريف بود در حالى كه سوار بر اسبى راهوار و خوش آهنگ نشسته بود؛ اطراف شريف را گروهى از خدم و حشم و ديگران مثلًا خزانه دارها، مىگرفتند. در سمت چپ او كمى متمايل به عقب، شخصى اسب سوار قرار مىگيرد و در حالى كه چترى را روى سر شريف گرفته است حركت مىكند؛ اين چتر بزرگ از ابريشم بافته شده است كه تار و
پود آن از نخهاى زرين تشكيل شده و تمامى سطح بيرونى آن پوشيده از نگينهاى گران قيمت مىباشد. اين سايبان داراى ويژگى خاصى است، به طورى كه همانند نيم كرهاى منظم و به قطر يك متر و نيم مىباشد؛ دسته چتر از سنگ سفيد ساخته شده بود و ارتفاع آن، به اندازهاى بلند گرديده است كه در دست حامل آن به هنگام حركت، مستقر و ثابت مىشود. هنگامى كه شريف در سراپرده خويش قرار مىگيرد اين چتر به عنوان علامتى در مقابل خيمه او روى زمين گذاشته مىشود با آن كه خيمه شريف داراى پرده ويژهاى به رنگ سرخ مىباشد، ليكن با وجود اين چتر، از بر افراشتن آن پرده سرخ بر سراپردهاش وى را بىنياز مىكند.
كاروان شريف هنگام حركت آن چنان منظم است كه جمع فراوانى از بزرگان اشراف و سپس اعيان مكه، در حالى كه سوار بر اسبها يا الاغهاى خويش مىباشند به دنبال او در حركت مىباشند و همگى لباس رسمى با نشانهاى خاص خود را به تن مىكنند.
در ميان گروههاى ياد شده، خدمتكاران و پيشكاران و غلامان نيز حركت مىكنند و پس از آنان، گروه موزيك نيز به حركت درمىآيد؛ اين گروه شامل افرادى از موسيقىدانهاى عرب هستند كه همگى سوار بر شترهاى خويش مىباشند، گروهى نقاره مىزنند و گروهى ديگر در نىهاى خويش مىدمند و آهنگ زيبايى را اجرا مىكنند. گروه موزيك به وسيله عربهاى «بيشه» احاطه گرديده است و آنان در حالى كه سوار بر شترهاى تيزپاى خويش مىباشند، سرودها و آهنگهاى محلى شاد و حماسهاى را بر وزن نغمههاى موزيك اجرا نموده، مىخوانند.
اين كاروان با چنين تركيب و نظمى به حركت درمىآمد و به سوى محلى كه مورد نظر شريف بود حركت مىكرد.
نظام و ترتيب اين كاروانها، سنتى قديمى بوده كه در ميان پادشاهان شرق رايج بوده است؛ به عنوان مثال خليفهاى از عباسيان و يا فاطميان و يا پادشاهان چركسى و جز اينها بدين آهنگ نقل و انتقال مىكردهاند، آن چنان كه در كتاب مقريزى در اين باب گزارشى آمده است.
اين چتر در نزد فاطميان سايبان ناميده مىشد كه حامل آن يكى از بزرگان قوم بود و همواره داراى جايگاه و مقام ويژهاى بوده است، كه نام حامل سايبان از مقامى والا برخوردار بوده است و برخى نيز آن را حامل «قبه» مىناميدهاند. اين جانب در تاريخ سودان نوشته «شقير بك» در قسمت سخن درباره دارفور خواندم، كه: امير آن «على بن دينار» به هنگام جشنهاى رسمى با چنين كاروانى عزم حركت مىكند. اينك متن عبارت آن كتاب را تحت عنوان «كاروان سلطان» به نظر شما مىرسانم:
«دو ساعت پيش از ظهر سلطان بر اسب زين طلايى خود سوار شد و در پيشاپيش او سربازان پياده نظام كه حامل اسلحههاى آتشين بودند به حركت درآمدند پس از او گروهى از خواجهها بودند در حالى كه سوار بر اسب بودند. ميان او و خواجهها تعدادى اسبهاى زين شده و زيبا قرار گرفته بود كه به وسيله مهترانى در يك صف واحد به حركت درمىآمدند. در يك طرف سلطان نيز همواره شخصى پياده قرار مىگيرد كه به صورت متناوب حمل سايبان را به عهده داشت و آن چنان آن را حمل مىنمود كه سلطان و اسب او را زير آن قرار مىداد؛ اين سايبان از تار و پود طلايين بافته شده بود كه زمينه آن ابريشم رنگارنگ بود، به طورى كه هر قسمت از آن، به رنگى آذين گرديده بود. اطراف سايبان داراى ريشههاى آويزان از نخهاى زرين بود و داراى دستهاى بلند از چوب مستحكمى بود كه به وسيله پارچههاى رنگينى پوشيده شد بود، به طورى كه هر وجب از دسته سايبان به رنگى ديده مىشد».
حاجيان همواره پس از خارج شدن از عرفات و ورود به مكه، در انتظار صدور فرمان حركت از سوى شريف بودند كه غالباً اين اجازه پس از يك هفته از مراجعت آنان به مكه صادر مىگرديد. منظور از تأخير اين اجازه از سوى شريف، رواج بيشتر داد و ستد و تجارت در اين شهر مىباشد. هنگامى كه اين فرمان صادر گردد هر شخص ابتدا به
سوى «مدينه منوره» و يا به سوى ديار خود- در صورتى كه قبل از حج از مدينه زيارت به عمل آورده باشد- رهسپار مىگردد.
بدين ترتيب افراد همراه كاروان خود ابتدا به سوى «جده» عزيمت مىكنند و از آنجا به هر جايى كه مايل باشند حركت مىنمايند.
در هر صورت، در اين ايام مكه در جنب و جوش خاصى به سر مىبرد، به طورى كه كاروانهاى شتران و ساربانان بدون استراحت در حركتاند و شتران مجهز به حمل مسافرين و اثاثيه مىباشند و شبانه روز در ميان راههاى مكه در رفت و آمد هستند.
كجاوههايى روى شتران قرار داده شده است كه به وسيله بالش و روپوشهاى متنوعى، وسايل رفاه و راحتى مسافران را در راهها به وجود مىآورد؛ زيرا تنها در اين موسم است كه زندگى اين اعراب به وسيله شتران خود كه تنها سرمايه زندگى آنان به شمار مىآيند رونق مىيابد و شتر در زندگى اعراب اين سرزمين به معناى حيات و زندگى آنان مىباشد، زيرا از شير و گوشت آن تغذيه مىكنند و از پشم و پوست آن لباس مىپوشند و از فضله و سرگين آنها به عنوان وسيله گرما استفاده مىكنند و نيز براى آنان در اين راهها وسيع و پهناور مركب و محملى مناسب به شمار مىآيد؛ اين وضع را هيچ يك از حيوانات ديگر نمىتواند براى آنان اين چنين به انجام رساند. زيرا شتر، كشتى آنان در بيابانها است و داراى قدرت زايد الوصفى در مقابل سختىهاى زندگى صحرايى مىباشد و به همين منظور خداوند اين حيوان را با كوهانى بر پشت خلق نموده است تا اين كه بتواند تحمل بار فراوانى را به مدت طولانى داشته باشد و نيز سم او را به طورى پهن به شكل دايره و نرم خلق نموده، تا اين كه روى سنگها نلغزد و در شن فرو نرود.
شتر چندين روز را بدون آب سپرى مىكند (و برخى ادعا مىكنند كه اين حيوان تا دو ماه بىآبى را تحمل مىكند)، زيرا قدرت الهى درباره اين حيوان، آن چنان است كه براى او چهار معده براى هضم غذا قرار داده است! و در پس آنها جايگاه وسيعى براى ذخيره كردن آب براى آن به وجود آورده است و هنگامى كه اين جايگاه ذخيره تهى گردد، به وسيله شيرهاى كه از رودهها و ساير غدد اين حيوان كه در اطراف روده قرار دارند، تا مقدار بيست ليتر به درون آن فرستاده مىشود. همچنين با قدرت ويژه ديگرى كه در اين
حيوان قرار داده شده است. از شدت تشنگى و عطش خود مىكاهد، بدين صورت كه به وسيله فشار عضلات معده كه يكى بر ديگرى وارد مىآورد غذاى موجود در آن را، از معده به دهان برمىگرداند و نشخوار مىكند. اين عمل موجب تحريك غدد دهانى و زبانى مىگردد و در نتيجه از خود ترشحاتى را خارج مىنمايد كه موجب رفع عطش از حيوان مىگردد. شتر همچنين مقاومت فوق العادهاى را در برابر گرسنگى از خود نشان مىدهد، به طورى كه روزهاى متعددى را به وسيله تغذيه از روغن كوهان خود سپرى مىكند. اين حيوان به علت داشتن اين گونه مزايا، از زمانهاى دور در جنگها نيز مورد استفاده قرا مىگرفته است كه در اين مورد از گروههاى شتر سوار نظامى مصر، در حمله به سودان و تسخير آن مىتوان نام برد كه شتران در آن شأن به سزايى داشتهاند.
غذاى شتر در سرزمين حجاز شامل علف و يا هسته خرما و يا شير مىباشد و خودم مشاهده كردم كه برخى از آنان اين غذاها را با مخلوطى از خورش گوشت در اختيار آنان قرار مىدهند. به من گفته شد: كه عربهاى سواحلى، ماهى خام را به عنوان غذا در اختيار اين حيوان قرار مىدهند. عربها مىگويند: شتر ماده از تمام قسمتهاى بدن خود عرق مىكند، در صورتى كه شتر نر تنها در ناحيه پر مويى ميان دو گوشش عرق مىكند. باديه نشينان عرب از عرق شتر خود، فتيله فندك خويش را پر مىكنند و به محض برخورد جرقه با آن، آتش روشن مىگردد.
شتران حجاز، معمولًا كوچك و ضعيف هستند و شترهايى كه متعلق به قبايل «حرب» مىباشند، آمادگى جسمانى خوبى را براى حمل دارند، اما شتران قبايل ديگر، به ويژه آنانى كه دور از مكه و مدينه مىباشند، اين آمادگى جسمانى را كمتر داشته و سوار شدن بر آنها با سختى و مشقت فراوانى همراه مىباشد به خصوص اگر روى آنان كجاوهاى قرار دهند. در شهرهاى حجاز و به ويژه در مكه و مدينه به غير از شتر، الاغهاى حساوى (/ حصاويه) قوى وجود دارد كه اين چهار پايان از منطقهاى به نام «حسا» در شرق سرزمين عرب، بدين نقاط آورده مىشدند. اين الاغها علاوه بر سرعتى كه در مسير دارند مىتوانند سه يا چهار روز را بدون استراحت و وقفه به حركت ادامه دهند.
اين چهار پايان قدرت حركت روزانه آنان به حدود يك صد كيلومتر مىرسد، بدون
آن كه آثار خستگى زيادى به آنها نمايان گردد. الاغهاى حساوى غالباً داراى مصونيت پوستى- نسبت به بيمارى جذام- هستند.
همچنين علاوه بر اين چهار پايان، قاطرهاى قوى هيكلى نيز وجود دارند كه غالباً آنها را از سرزمين شام و يا ايران به اين قسمت مىآورند. در اين شهرها اسب كمتر يافت مىشود و معمولًا اين نوع چهار پا، در طى كردن اين گونه راهها نيز تحمل مشقت و سختى فراوانى مىكند و لازم به تذكر است كه اين گونه اسبان پر طاقت در اينجا وجود ندارند زيرا اسباب موجود نوع خوب و عالى نيستند و اسبهاى خوب اين منطقه، بيشتر در سمت نجد يافت مىشوند كه معمولًا به بهاى گزافى به فروش مىرسند.
با تمام اين خصوصيات، هم اكنون اسب اصيل در نجد نيز بسيار كمياب است، زيرا انگليسىهاى ساكن هند، همه ساله تعداد فراوانى از اسبان اين ناحيه را مىخرند و غالباً از آنها در مسابقات اسب دوانى استفاده مىنمايند و آنها را با اسبان منطقه خود در مىآميزند و از نسل جديد آنان نژادى قوى و اصيل به وجود مىآورند.
كاروان حاجيان از مكه به مدينه منوره، همواره بر حسب تبعيت مقدم و ساربانان شتران يكى از راههاى چهار گانه آن جا را انتخاب مىكنند؛ اين راهها عبارتند از: راه سلطانى، فرعى، غاير و شرقى.
بهترين راه از نظر مسير و فراوانى آب همين راه است. كاروانى كه از مكه به سوى راه سلطانى خارج گردد، در آغاز از «باب العمره» خارج مىشود و به سوى شمال غربى به راه مىافتد، در ميان راه از ايستگاههاى زير عبور مىكند:
ايستگاه وادى فاطمه- در اين دشت آب گوارايى وجود دارد كه در نتيجه سيلهايى است كه از كوههاى طايف سرازير مىگردد و مشروب مىگردد؛ در اين وادى باغهاى فراوانى ديده مىشود. در اين دشت عربهاى اشراف از دو خاندان «حسين» و «غالب»
زندگى مىكنند كه اين افراد دو خانواده در فاصله ميان اين منطقه و مكه تا نزديكىهاى درياچه «بنولحيان» پراكندهاند.
ايستگاه عسفان- اين قسمت داراى مقدار كمى آب مىباشد و در ميان راه گردنهاى قرار دارد كه به علت باريكى آن، شتران از آن جا به صورت يكى يكى عبور مىكنند.
عربهاى بشور (بِشر) و «حمران» در اين منطقه زندگى مىكنند.
ايستگاه خليص- چاه «تفله» در اين محل قرار دارد كه داراى آبى شور بوده و قبايل زبيده در آن زندگى مىكنند. در نزديكى آن سرزمين حاصل خيزى وجود دارد كه داراى آبهاى جارى، باغها و نخلستانهاى فراوانى است.
ايستگاه قديمه- (قضيمه) دهكدهاى است كه در كنار دريا واقع شده است و خانههاى آن به صورت كلبههاى كوچكى از خشت مىباشد و آب آن به وسيله حفرههايى كه آب باران در آن ذخيره مىگردد، به دست مىآيد. ساكنين آن از زبيده هستند كه غالباً به شغل ماهىگيرى در دريا مشغول مىباشند. از اين نقطه به بعد، راه به سوى شمال منحرف مىگردد.
ايستگاه رابغ- دهكدهاى در كنار درياى سرخ است كه پادگانى در آن وجود دارد و چند سرباز عثمانى هم درون آن مستقر مىباشند.
آب اين محل از حفرهها و چاهها تأمين مىگردد و ساكنين آن از «زبيده» مىباشند.
بعضى از كشتىهاى كوچك، به كنار آبهاى اين منطقه مىآيند و از ساكنين آن صدف و جز اينها، خريدارى مىكنند و در عوض سيگار و تنباكو را به مقدار فراوان به صورت مخفيانه بدان جا وارد مىكنند و اشياء ممنوعه ديگرى چون اسلحه و فشنگ را نيز از اين راه وارد مىكنند. قيمت اين گونه وسايل در اينجا بسيار ارزان مىباشد.
ايستگاه مستوره- اين محل داراى آب گوارايى مىباشد. اين نقطه به سوى بدر و الصفراء راه دارد كه بدان ملف گويند؛ در اين راه قبايل «صبح» در بدر و «احامده» در صفرا زندگى مىكنند.
ايستگاه بئر الشيخ- در اينجا قبايل «صبح» زندگى مىكنند و در طول اين ساحل هنگام شستشوى دستها با صابون به دليل آب آن كف نمىكند.
ايستگاه ديار بنى حصانى- كه داراى آبى گوارا مىباشد و قبايل «صبح» و «حوازم» در آن جا زندگى مىكنند.
ايستگاه حمرا- دهكدهاى است كه در آن جا رودى با آب گوارا جريان دارد. اين منطقه داراى باغها و نخلستانهاى فراوانى است كه پرتقال، ليمو، موز و حناء بسيار در آن جا وجود دارد. همچنين سبزيجات فراوان، خيار چنبر، هندوانه و جز اينها در اين منطقه كاشته مىشود. در اين محل قبايل «حوازم» سكونت دارند و از اين مكان دو راه به سوى شمال شرقى منشعب مىشود.
ايستگاه جديدة- دهكدهاى است كه داراى آب گوارايى مىباشد و آرامگاه عبدالرحيم برعى مصرى (1)در آن جا قرار دارد. در اين منطقه قبايل «حوازم» و «احامده» زندگى مىكنند و پس از اين مكان، راه كمى به سوى شرق متمايل مىگردد.
ايستگاه بئرعباس- در اينمنطقه گروهىازقبايل «حوازم»، «صبح» و «احامده» زندگى مىكنند وآب در اينجا كمياب است. از اين نقطه به بعد راه به سوى شرق متمايل مىگردد.
ايستگاه بئر درويش- در اين محل قبايل «احامده» و «رِحَله» (به كسر راء و فتح حاء) زندگى مىكنند.
ايستگاه آبار على- در اين منطقه قبايل «عوف» و «عمرو» زندگى مىكنند و اينجا داراى آب گوارايى مىباشد. اين ايستگاه در فاصله پنج كيلومترى از مدينه منوره قرار دارد و در اين نقطه كاروانها كجاوهها و محملهاى قرار داده شده بر روى شتران را از بيم پرداخت ماليات رها مىكنند، زيرا هر كس كه با محمل و يا كجاوه به مدينه وارد شود مىبايد ماليات را از جيب خود پرداخت نمايد.
اين راه از «رابغ» آغاز گرديده و به سوى شمال شرقى ادامه پيدا مىكند در اين راه از
1) وى يكى از شعراى مصرى است و ديوان اشعارى دارد كه تمامى آن ابيات در مدح حضرت رسولسروده شده است؛ گفته مىشود كه نامبرده به هنگام سفر به مدينه، در اين مكان بيمار گرديده و وفات كرده است.
ايستگاههاى زير عبور مىگردد:
ايستگاه وادى حرشان.
ايستگاه نقر الفار- اين مكان داراى راه باريكى است، به طورى كه شتران يكى يكى از آن عبور مىكنند و قبيله «بنى سالم» در اين منطقه زندگى مىكنند.
ايستگاه بئر رضوان- اين محل داراى آب گوارايى مىباشد.
ايستگاه «ابوضباع» يا «ام ضباع»- اين محل داراى آب شيرينى مىباشد و قبيله «بنى عوف» در اينجا زندگى مىكنند.
ايستگاه رياض يا وادى رياض- اين محل داراى آب گوارايى مىباشد كه درختان فراوانى نيز در آن جا ديده مىشود. در اين منطقه قبيله «بنى عمرو» سكنى گزيدهاند.
ايستگاه غدير- كه در آن آب جريان دارد.
ايستگاه وادى معظم- كه آب شيرينى در آن جا وجود دارد.
ايستگاه بئر ماشى- كه آب شيرينى دارد و قبيله «عوف» در آن جا زندگى مىكنند.
ايستگاه آبار على.
ايستگاه مدينه منوره.
اين راه از «رابغ» يا «مستوره» آغاز مىگردد و از كنار كوه «غاير» در شمال مىگذرد كه كوتاهترين مسافت را در بين راهها دارد.
هنگامى كه مسافر به «غاير» مىرسد بايد از گردنهاى بلند بالا رود، بنابراين بر پرتگاه عميقى مسلط مىگردد؛ اين راه آن چنان باريك و تنگ است كه حتى چهار پايان ناگزيرند تا يكى يكى از آن جا عبور كنند و به همين جهت بسيار راهى پر خطر است، به ويژه براى افرادى كه بر چهار پايان سوار مىباشند. ليكن با تمام اين احوال، چهار پايان به علت عادتشان، به راحتى در آن گام برمىدارند و مسير را طى مىنمايند با اين حال، زمان طى مسافت به هنگام بالا رفتن از گردنه ياد شده، كمتر از شش ساعت صورت نمىگيرد. در
منطقه «غاير» و پستىهاى آن (1)، قبايل «لهبه» و «مسروح» زندگى مىكنند كه اين دو قبيله از اشرار عرب به شمار مىآيند و همواره حاجيان از اذيت آنان در امان نمىباشند. نام اين راه را «راه مدنى» نيز مىگويند، زيرا ساكنين مدينه به هنگام شركت در مراسم حج، به علت كوتاهى راه، اين مسير را انتخاب مىكنند.
مدنىها هنگام موسم حج بر شتران تيز پاى و يا الاغها و اسبان خويش سوار مىشوند و از اين راه به صورت كاروان كاروان، به حركت درمىآيند. اين كاروانها در ميان اين راه داراى خانهها و كاروانسراهايى هستند كه آب نيز در آن وجود دارد؛ آنان بدون شتاب و با آرامش خاطر در اين خانهها اطراق مىكنند و پس از خوردن غذا و اداى نماز و استراحت مختصر، مجدداً به مسير خود به سوى مكه ادامه مىدهند. بسيارى از حاجيان قوى هيكل كه بار و بنه مختصرى را به همراه داشتند- به ويژه مصريان- با اين كاروانها به راه مىافتادند و فاصله ميان مدينه و مكه را با آنان طى مىنمودند. همچنين بالعكس از مكه به مدينه نيز اين گروه از افراد مذكور بلافاصله پس از ايام تشريق حركت مىكردند و در مدينه به انتظار ورود كاروانها مىنشستند و با آنان به سوى «ينبع» حركت مىكردند.
هر يك از محلههاى مدينه داراى كاروانى بود كه رياست كاروان را بزرگ آن محله به عهده داشت كه به آن «ركب» مىگفتند؛ مثلًا مىگفتند: «ركب» فلان به مكه رسيد و يا در فلان روز ركب از آن جا حركت كرد (2).
همچنين در مورد كاروانهاى زيارتى مردم مكه به مدينه نيز اين اصطلاح متداول بود. اين كاروانها براى زيارت از مدينه، معمولًا در نزديكىهاى ماه رجب به راه مىافتاد.
اين راه كه از طرف «باب معلى» از مكه خارج مىشود، در آغاز به سوى «بياضيه» و سپس از راه شمال منا ادامه مىيابد و از آنجا متوجه شرق مىگردد. كسى كه از اين مسير
بگذرد در اين راه از ايستگاههاى مختلفى عبور مىنمايد كه عبارتند از:
1- ايستگاه بئر بارود كه داراى آب گوارايى مىباشد.
2- ايستگاه وادى ليمون؛ در اين دشت درختان ليمو ترش، نارنج و ليمو شيرين فراوان وجود دارد همچنين در آن مكان هندوانه و سبزىجات نيز كاشته مىشود. اين دشت داراى آب روانى مىباشد كه از كوههاى «هدى» سرازير گشته وارد مجرايى ساخته شده به سوى باغها و كشتزارها، روان مىگردد؛ راه نيز پس از اين مكان به سوى شمال منحرف مىگردد.
3- ايستگاه حفاير يا (ضريبه)؛ در اين مكان نيز آب فراوانى يافت مىشود كه بسيار گوارا مىباشد و در سطح زمين جارى است.
4- ايستگاه بركه سمره، كه در طول تابستان هيچ گونه آبى در آن مكان يافت نمىشود.
5- ايستگاه بركة مِسْلَح يا (حارة)؛ آب اين محل داراى املاح است ليكن با همين وجود گوارا مىباشد و باغها و كشتزارهاى فراوانى در آن ديده مىشود.
6- ايستگاه حبيط يا (ضيعة).
7- ايستگاه سفينه يا صفينه؛ در اين محل نخلستانهاى فراوانى با چاههاى آب شيرين وجود دارد.
8- ايستگاه السّوَيْرجِيّه يا سويرقيه كه دهكدهاى است و سادات بنى حسين در آنجا زندگى مىكنند و چاهها و مزارع فراوانى نيز در آنجا وجود دارد.
9- ايستگاه حجريه، كه منطقهاى است بىآب ولى در فاصله يك ربع ساعتى از آن جا آب وجود دارد.
10- ايستگاه غرابه يا «غراب» كه در آن جا و در عمق يك ذراع يا دو ذراع از سطح زمين، آب فراوانى يافت مىشود.
11- ايستگاه غدير يا «حنك» كه برخى آن را «حنق» نيز نوشتهاند. در اين مكان بركهاى قرار دارد كه به وسيله آب باران پر مىشود.
12- ايستگاه آرامگاه حضرت حمزه.
و سرانجام مدينه منوره است.
اعرابى كه در اين مسير زندگى مىكنند از قبيلههاى «زيود» (1)، «لّهبه» (2)، «عُتَيبيه»، «مطير» (3)و رّحلَه» (4)هستند كه از نظر فرهنگى بسيار عقب مانده مىباشند.
پيش از اين گفتيم كه: «حاجيان تنها به وسيله كاروانها و قافلهها از مكه به سوى مدينه به حركت درمىآيند». ساربانان اين كاروانها، همواره از اهالى حوالى آن راهى هستند كه در آن حركت مىكنند. غالباً تمامى شتران كاروان متعلق به يك شخص مىباشد كه اين وضعيت براى حاجيان مناسبتر و بهتر است. اما اگر شتران كاروان متعلق به دو نفر يا بيشتر باشند، معمولًا گرفتارى و سختى آن، براى حاجيان بيشتر است. در هر صورت هر حاجى موظف است كه بار و بنهاش را مختصر نمايد و نظارت بر حمل آن را نيز به عهده داشته باشد. هنگامى كه بارگيرى كاروان به پايان مىرسد، ساربانان شترها را رديف مىكنند كه گاه به صورت يكى يكى و پشت سر هم و گاه به حالت دوتايى، به
1) زيود گروهى از شيعيان هستند كه منسوب به زيد بن على بن زين العابدين مىباشند و در ميان آنان سنتىغلط رواج دارد كه هيچ گاه مردان خود را ختنه نمىكنند بلكه پوست آلت آنها را طى مراسمى مىكنند! اين سنت آن چنان وحشتناك است كه افراد زيادى در نتيجه اين كار غلط مردهاند! و همواره مورد تمسخر اطفال و كودكان مكه نيز مىباشند.
2) اين قبيله به عهد شكنى و خيانت معروف مىباشند.
3) اين دو قبيله، از نظر قدرت از بزرگترين قبايل عرب به شمار مىآيند و داراى جمعيت فراوانى هستند كه همگى از شجاعت و قدرت بدنى خاصى بهرهمند بودند. بيشتر اين افراد تنها لنگى به كمر خويش مىبستند و زنان آنان نيز از شجاعت خاصى برخوردار مىباشند. گفته مىشود: زنان «عتيبيه» و «مطريه» آن چنان قدرتى دارند كه به هنگام فرار اسب دم او را مىگيرند و با فشار دادن آن از پشت بر آن سوار مىشوند! و همچنين در مورد فرار شتر نيز اين كار را انجام مىدهند.
4) عرب «رحله»، همچنان كه از نامشان پيدا است، هيچ گاه در يك منطقه ساكن نمىشوند و همواره به دنبال علف و آذوقه براى احشام خويش از مكانى به مكان ديگر كوچ مىنمايند.
صورتى كه شترى در جوار شتر ديگر قرار گيرد منظم مىگردند و كاروان را به حركت درمىآورند و معمولًا در پيشاپيش اين كاروان، بزرگترين شخصيت كاروان (از حيث قبيله و يا شخصيت اجتماعى) قرار مىگيرد. شترهاى هر ساربان هم در پشت سر او به صورت رديفى به دنبال هم حركت مىكنند. اين نظم و ترتيب خاص در هيأت كاروان، بدان جهت است كه همواره از شترها و بارهاى خويش محافظت نمايند و از بيم حمله كنندگان در امان بمانند. استفاده افراد از شترهاى كاروان، به دو گونه انجام مىپذيرد: اول شترهاى كجاوه دار كه هر كدام دو نفر را به همراه وسايل زير انداز و احتياجات روزانه حمل مىكند. دوم شترهاى حمل بار است كه بدان «عصم» نيز گويند؛ اين شتران، بار و اثاثيه حاجيان را حمل مىكنند و در صورتى كه اثاثيه حمل آن كم باشد، يك يا دو نفر نيز روى بارها سوار مىگردند.
كرايه هر شتر بارى ثلث كرايه شترهاى كجاوه دار است كه معمولًا اين گونه شترها را از نژاد قوى و متين انتخاب مىكنند كه بتواند كجاوه و افراد را نيز روى خود به راحتى حمل نمايد. قيمت اين هزينهها داراى رابطه و قانون خاصى نيست، بلكه مقدار آن همه ساله از سوى شريف و با توافقى كه ميان او و والى انجام مىپذيرد، تعيين مىگردد.
مقدار هزينه كرايه هر شتر، همواره به خواسته و شفقت شريف نسبت به ميهمانان خدا بستگى دارد كه پس از تعيين وى، به وسيله مناديانى در بازار ندا داده مىشود.
به همين مناسبت هزينههاى ياد شده همانند ترمومتر، نسبت به طمع واليان مكه، بالا و پايين مىرود. هزينه كرايه هر شتر كجاوهدار در سال 1328 هجرى، شش ليره عثمانى بود كه حاجيان را از مكه به مدينه و سپس به ينبع مىرساند. اما پيش از دستور، ميزان همين كرايه 5/ 13 جنيه مصرى بود.
اين كرايهها در مكه همواره به وسيله مطوف از هر حاجى دريافت مىگرديد. البته علاوه بر اين مبلغ، ساربان نيز در بين راه به بهانه دستمزد كم، مجدداً از هر حاجى طلب مبلغ ديگرى را مىنمود.
ليكن در صورتى كه حاكمان سرزمينهاى عرب از نيكان مىبودند و همواره چشم طمع به اموال مردم ندوخته بودند، ساربانان نيز از آنان پيروى مىكردند و اين چنين
آزارهايى را به حاجيان نمىرساندند؛ زيرا طبق مثل معروف «مردم همواره بر دين پادشاهان خويش مىباشند». مطوفها هم پس از آن كه با ساربان قرار داد مىبستند- به عنوان محافظت از آنان- با كاروان به سوى مدينه به راه مىافتادند.
بسيار اتفاق مىافتد كه خود ساربانان با حاجيان، درباره شتران قرار داد مىبندند و هزينه آن را هم از آنان دريافت مىدارند و به آنان گوشزد مىكنند كه شترهايشان را در خارج از شهر نگهدارى كنند و نيز از آنان درخواست مىنمايند كه براى گريز از پرداخت ماليات (/ قوشان) (1)خودشان هم در خارج شهر اقامت گزينند. دولت همواره از شترانى كه از مكه به سوى جده يا مدينه يا ينبع مىروند ماليات دريافت مىگردد. اين ماليات داراى نرخ معينى نيست، بلكه همواره به طمع دستاندركاران آن بستگى دارد؛ با اين كه پيش از دستور مبلغ ماليات به دو ريال و بيشتر از آن مىرسد، اما از اين مبلغ تنها شش قروش عثمانى به خزانه حكومت واريز مىگردد. حاجيان درمانده با اين كه ماليات هم مىپرداختند اما هنگامى كه از مكه خارج مىگرديدند، با شترانى ضعيف و ناتوان روبرو مىشدند كه مجبور به استفاده از آنان نيز بودند و در نتيجه رنج و مشقت فراوانى را در راه متحمل مىشدند و حتى بسيار از آنان شتران را در ميان راه ترك مىكردند و با پاى پياده مقدار يا تمام مسافت راه را مىپيمودند.
معمولًا اين كاروانها همواره پس از اولين ايستگاه در ميان اعضاى خويش نظم را برقرار مىكردند و تا پايان راه نيز از آن نظم پيروى مىكردند.
ساربانان غالباً افرادى نحيف و لاغرند كه ساق پاهاى بسيار نازك دارند و كوتاه قد مىباشند، به طورى كه در جسم آنان حتى يك ماهيچه و عضله برجسته به چشم نمىخورد؛ اما استخوانهاى اين افراد همانند آهن بسيار سخت و پر صلابت است و براى غلبه بر دشمن آن چنان قدرتى دارند كه هيچكس به گرد پاى آنان نمىرسد. يكى از اين ساربانان را هنگام فرار شترى مشاهده كردم كه چابك به دنبال شتر مىدويد، و خود را به دم او آويزان كرد و پس از مهار كردن، زمام او را به دست گرفت.
1) قوشان كلمه تركى است كه به معناى ماليات مىباشد.
لباس ساربانان را غالباً پيراهن بلندى تشكيل مىدهد كه به وسيله كمربندى از چرم در ميانه كمر بسته شده است و معمولًا دشنهاى بلند يا شمشير كوچكى بر آن آويزان نمودهاند. هر يك از آنان چوبدستى كلفت و كوتاه در دست خويش دارند كه به آن «مطرقه» گويند. بر سر هر يك از آنان پارچهاى (كوفيه) وجود دارد كه به شكلهاى مختلفى آن را روى سر خود مىپيچند. برخى از اعراب شروق و يمن، غير از اين پارچه، از كلاهى استفاده مىكنند كه به وسيله برگ درخت خرما بافته شده است و بدان «ظله» مىگويند.
برخى از ساربانان، براى فرار از حرارت زمين و ريگهاى داغ آن، كفشى را به پا مىكنند كه نعال نام دارد. اما نسبت به نظافت و پاكيزگى لباسهاى آنان نمىتوانم براى شما مطلبى را عنوان نمايم مگر آن كه تنها به اين مطلب اشاره كنم كه آنان هنگامى كه لباسى را به تن مىكشند هيچ گاه آن را خارج نمىسازند! تا اين كه آن لباس خود از تن آنها خارج شود! و اين خروج لباس زمانى اتفاق مىافتد كه مدتى طولانى از عمر آن بگذرد و تار و پود آن از هم بپاشد. جالب است بدانيد كه خوش گذرانان اين ساربانها سالى يك بار و آن هم به هنگام موسم حج، لباس خويش را تعويض مىنمايند. برخى از آنان نيز به هنگام زمستان از عبايى پشمى استفاده مىكنند و آن را بر دوش مىاندازند تا از سرماى زمستان در امان باشند.
اين گونه عباها را «مِشْلح» مىنامند. رنگ لباس اعراب همواره به رنگ كوهها و يا شنهاى بيابان مىباشد، بدين ترتيب بيشتر آنان را در لباسى با رنگ زرد تند و يا سرخ مشاهده مىكنيد. شايد هم انتخاب اين رنگها به اين علت باشد كه به راحتى در بيابان ديده نشوند و شايد هم بتوان گفت: به علت سياست پيمان شكنى و خيانت ممكن است اين رنگها را انتخاب كرده باشند تا از ديد افراد در امان باشند.
برخى بزرگان حاجيان، گاه عبايى از «جوخ» سرخ در اختيار ساربانان همراه خويش قرار مىدهند كه اين كار موجب شادمانى و خوشحالى فراوان آنان مىگردد، به طورى كه آن ساربانان در ميان فاميل و بستگان خود نسبت به داشتن چنين عبايى تفاخر مىنمايند.
پس از دور شدن از مكه همواره سختگيرى ساربانان نسبت به حاجيان آغاز مىشود
كه حتى سبك گفتارشان با مردم تغيير مىكند و به صورتى خشك و خشن درمىآيد و هر لحظه در انتظار پول يا مواد خوراكى يا پوشاكى از جانب مسافر اين كاروان خويش مىباشند؛ دليل بر اين مطلب اين است كه به صورت متناوب صداى آنان در مقابل عطاى حاجيان كه كلماتى از قبيل هلله، شكر و جز اينها است و به صورت بلند بيان مىشود شنيده مىشود.
در طول راه، تعداد فراوانى از حاجيان تكرو را در حالى كه به همراه كودكان خود در حركت هستند، مىتوانيد ببينيد مادران بسيارى كه كودكان خردسال خود را در كيسهاى متصل به كمرشان بستهاند، به طورى كه فقط سر كودك ديده مىشود در اين جا به چشم مىخورند، اين گروه اثاثيه خويش را بر سر مىنهند و در دستانشان سينى شبيه به كشكولى را دارند كه غذاى خود را در آن نهادهاند. اين گروه معمولًا مردمى آرام و مؤدب هستند و با اين كه خواهان كمك از كاروانيان هستند. ولى با ادب و احترام تقاضاى خود را مطرح مىكنند.
اين جانب نديدم كه به استثناى آب، چيز ديگرى باشد كه از كاروانيان تقاضا كنند، براى اين افراد مشكل بود، به ويژه در ايام تابستان، كه به علت گرما، آب در ظرفها تبخير مىشود و سپس خشك مىگردد، آن را حمل نمايند.
هنگامى كه كاروان از نزديك خانههاى برخى قبايل عرب مىگذشت، بسيارى از آنان بيرون مىآمدند و فرياد مىزدند، هندوانه، هندوانه و يا برخى ديگر نان، نان يا خرما يا تربچه و جز اينها. هنگامى كه كسى به آنان نزديك شد، گروهى از فرزندان شرور آنان دور آن شخص جمع مىگشتند و در حالى كه دست گدايى سوى آن شخص دراز مىكردند، جملاتى از اين قبيل را پشت سر هم تكرار مىكردند: «يا حاج سلامات»، «يا فندى سلامات»، «يا بويا سلامات»، «ان شاء اللَّه سلامات»، «ان شاء اللَّه عرفات»، «ان شاء اللَّه بركات» و نيز برخى ديگر از آنان كلمات «حج حجيج بيت اللَّه»، «و الكعبه و رسول اللَّه» و جز اينها را سر مىدادند و با اين كلمات از حاجيان تكدى مىكردند.
به طور كلى مىتوان گفت: ساربانان افرادى نمك نشناس هستند، زيرا كرم و بخشش و نيكىهاى حاجيان در ميان انگشتان دست آنان گم مىشود و به فراموشى
سپرده مىشود به طورى كه يك لحظه پس از محبتهاى فراوان، هنگام بردن دست نياز به سوى آنان، همچون شخص غريبه و ناشناسى با حاجيان برخورد مىنمايند كه اين حالت دور از لطف و كرم و طبع مشهور عرب به شمار مىآيد.
اين اعراب داراى نغمهها و سرودهاى خاص خودشان هستند كه غالباً در طول مسير، گاه با هم و گاه به تنهايى آنها را زير لب ترنم مىنمايند.
ساربانان در تعرض به حاجيان و اموال آنان، مهارت خاصى دارند و گاه در موقعيتهاى خاصى حتى از كشتن مسافر خود هم دريغ ندارند؛ اين خشونت زمانى به اوج خود مىرسد كه مسافر با ساربان همكارى نكند و به قول معروف «سر كيسه را شل نكند»، آن زمان است كه اين اعراب از هر گونه آزار و اذيتى نسبت به حاجى خوددارى و گاه در لباس دزدان به مسافر كاروان خويش حمله مىكنند و اثاثيه و پولهاى او را به يغما مىبرند.
به طور كلى مىتوان گفت: در اين راه، هر حاجى خودش بايد نگهدار اثاثيه و اموال خويش باشد و تا آنجايى كه ممكن است با ساربان كنار آمده درخواستهاى او را عملى سازد.
كاروان در برخى ايستگاهها اطراق مىكند و خود حاجيان با كمك يكديگر، اثاثيهها را از روى شتران پايين مىآورند و پس از نصب خيمه، در كنار هم جمع مىگردند. اين لحظات، بهترين زمانى است كه ساربانان و اعراب هم دست با آنان، به اين حاجيان خسته شبيخون مىزنند و اثاثيه و اموال آنان را مىدزدند. غالباً حاجيان به ساربانان غذا مىدهند تا آنان به استراحت بپردازند و مسافرين خودشان پاسدارى از دوستان و اموال آنان را به نوبت به عهده مىگيرند و گاه از بيم اعراب و راهزنان، حتى قضاى حاجت را نيز به سختى انجام مىدهند و از ترس، در همان كنار خيمهها رفع قضاى حاجت مىنمايند؛ زيرا ممكن است با دور شدن آنان از خيمه، گرفتار يكى از راهزنان شوند و با چوبدستىهاى خشك و قوى كه غالباً آنان در دست دارند با يك ضربه بر سر حاجى، او را بكشند و يا مجنون نمايند.
معمولًا راهزن لباسهاى حاجى را از تن او درمىآورد و يا تنها به بردن كيسه
كمرش اكتفا مىكند. پس از مدتى در نتيجه غربت حاجى مفقود شده، همسفران به دنبال او مىچرخند كه گاه با جسم بىجان او برخورد مىنمايند؛ آنها در اين حال با خاك وى را مىپوشانند و او را رها مىسازند و پس از يافتن وى به صورت زنده يا با شخص فاقد شعورى مواجه مىگردند كه در اين حال او را همراه مىبرند و نيازهاى آن بيچاره را تا مقصد برآورده مىسازند. در پايان توصيف احوال اينان مىتوان گفت: كمتر كسى از ضربههاى چوبدستى اين راهزنان، جان سالم به در مىبرد!
با اين وضع، همواره حاجيان را در حالى مىبينيم كه به صورت دسته جمعى كارى را انجام مىدهند، با هم حركت مىكنند، با هم غذا مىخورند و با هم براى رفع قضاى حاجت به سويى مىروند و ...
چه بسيار ساربانانى هستند كه به هنگام حركت كاروان، بند كجاوه را پاره مىكنند و مسافر و اثاثيه او را از روى شتر بر زمين مىاندازند و يا گاه به بهانه رسيدگى به اثاثيه و جا به جا كردن آن، شتر را از كاروان جدا مىسازند و در اين هنگام اثاثيه او را به يغما مىبرند.
و گاه از جان اين حاجى مفلوك نيز نمىگذرند و به خاطر ريالى پول ناچيز او را به قتل مىرسانند و سپس خودشان با شتر از صحنه مىگريزند.
گاهى هم به هنگام عبور از برخى مناطق، از سوى عدهاى از قبايل، مورد هجوم قرار مىگيرند؛ در اين حال در صورتى كه حاجيان تسليم آنان نشوند و خواسته آنان را عملى نسازند، جان خود را نيز بر سر آن از دست مىدهند و يا اين كه در اين هنگام مُقوّم و ساربانان با توافق ظاهرى كه با گروه هجوم كننده به عمل مىآورند، با پرداخت مقدارى پول، از آن مكان جان سالم به در مىبرند.
به طور كلى مىتوان گفت: «همراهان كاروان هيچ گونه مصونيتى ندارند» و همانند پرندهاى ضعيف هستند كه در دست كودكى باشد، اينان هم در ميان دستان «مقوم» كاروان و مطوفين قرار گرفتهاند و از هر سو سختترين شكنجهها و سختىها را بر خود هموار مىسازند، در حالى كه در آن بيابان وسيع و تاريك هيچ چارهاى ندارند.
بنابراين حاجيان در اين گونه سفرها، مىبايست همواره خود ناظر و حافظ بر اثاثيه خويش باشند و بدآنان پيشنهاد مىكنم كه پيش از حركت، از ميان خود رئيسى انتخاب
كنند كه او در طول راه، به نظم و ترتيب كارها رسيدگى كند و برنامه كشيك و شب زنده دارى را نيز از ميان حاجيان انتخاب نمايد و به طور كلى خودشان به صورتى مستقل به كارها رسيدگى نمايند. زيرا به نظر من، بهتر از آن است كه كارهاى خويش را به مقوم يا مطوف واگذار نمايند.
در اينجا لازم به ذكر است تا اين مطلب را بيان كنم كه در صورتى كه حكومت حجاز سربازانى را از ميان ارتش خود به عنوان كشيك ناظر بر حركت و اعمال كاروانها قرار مىداد مىتوانست مقدارى از اين نابسامانىها را از ميان بردارد و در پايان مصونيتى را براى اين حاجيان بيت اللَّه فراهم سازد.
در هنگامى كه مشغول به نوشتن اين جملات مىباشم، شنيدم كه حكومت حجاز در پى فراهم كردن راه آهن ميان مكه و جده است كه در صورت تحقق پذيرفتن آن، آسايش و رفاه مسافرين حرمين شريفين به سبب آن وسيله نقليه تامين خواهد گشت. در اينجا از حكومت حجاز تقاضا دارم كه اين راه آهن را همانند راه آهن ميان شام و مدينه با امكانات اندك نسازند تا اين كه از برخورد قطارها با هم جلوگيرى شود؛ از درگاه خداوند بارى تعالى موفقيت آنان را خواستاريم.
خديو تا روز 14 ذى الحجه در مكه اقامت نمود و در اين زمان همچنان به استقبال از بازديدكنندگان و رسيدگى به نيازمندان و تنگدستان مشغول بود؛ اين گونه كارها گاه به وسيله رجال همراه او و نيز برخى ديگر به وسيله مأمورين تكيه، صورت مىپذيرفت و مثلًا پرداخت حقوق و مستمرىهاى روزانه و ماهانه توسط آنها اقدام مىگرديد.
در ظهر روز ياد شده، به فرمان حضرتش كاروانى به فرماندهى جناب سرهنگ دو (/ امير الاى) على بك اسماعيل و تعدادى از همراهان و خواص به سوى «بحره» به حركت درآمدند، اين كاروان حامل حاجيان فقير و تنگدست مصرى و غير مصرى بود كه
بنا به تقاضاى آنان، از محضر خديو و با هزينه شخصى حضرتش آنان را از اين ديار تا مقصد، مىبرد. سپس به دنبال آنان كاروان والا حضرت والده خديو حركت كرد و در نيمههاى شب حدود ساعت سه پس از غروب به سلامت به بحره وارد شدند.
خديو پس از نماز عشا، طواف وداع را انجام داد و از آن پس با رجال همراه خويش حركت را از مكه آغاز نمودند.
هنگام خروج خديو از دروازه مكه، شريف، جانشين والى و تعداد بسيارى از اشراف و بزرگان، گرد هم آمدند و ساعتى را به قصد توديع همراه كاروان خديو سپرى نمودند. در اين فاصله، همگى از همت بلند و كوششهايش به نحو احسن تشكر و سپاسگزارى كردند و خديو نيز از مهماننوازى و برخورد آنان سپاسگزارى نمود و خداحافظى كرد.
بعد از آن فرزندان شريف، جناب مكتوبچى ولايت و شريف ناصر- كه از سوى شريف بزرگ به عنوان مهماندار خديو در طول سفر پر بار وى در ديار حجاز تعيين گرديده بودند- با او به راه افتادند. كاروان در نيمههاى شب به سلامتى به «بحره» وارد گرديد. روز 27 دسامبر را در آن جا به سر بردند و سپس كاروان به سوى جده به راه افتاد.
در ميان راه، كاروان خديو به هر پادگانى كه مىرسيد، سربازان مستقر در آن جا، براى اداى احترام به سر راه كاروان مىآمدند و مراسم ويژهاى انجام مىدادند. هنگامى كه كاروان به نزديكىهاى جده رسيد، قائممقام (1)و جناب فرمانده ارتش (/ قومندان) به همراه جمع بسيارى از بزرگان و اعيان شهر در انتظار تشريف فرمايى او به انتظار ايستاده بودند.
سپس همگى در پى كاروان خديو به راه افتادند، تا اين كه در نيمههاى شب به پاى پله قرنطينه رسيدند. در اين جا خديو به همگى آنان سلام داد و از زحمات آنان قدردانى نمود از آن پس بر قايق بخارى سوار شد و همراه برخى از رجال دربارى خويش، به سوى كشتى مخصوص به حركت درآمدند.
اين در حالى بود كه والا حضرت والده، پيش از آنها سوار بر كشتى فوق الذكر
1) جانشين والى. «مترجم»
شده بود. اما ساير بزرگان و رجال پاسدار و همراهان گرانقدر او، بر كشتى رحمانيه سوار شدند. صبح روز 28 دسامبر، خديو با حضرات آقايان: فرزندان شريف، جناب قائممقام جده، فرمانده نيروها (/ قومندان) و همچنين كنسولهاى كشورهاى خارجى مستقر در اين سرزمين، در كابين خود ملاقات كرد و با آنان كه به صورت رسمى به حضورش شرفياب گرديده بودند، خداحافظى كرد و به خاطر ايجاد نظم و ترتيب از آنان قدردانى نمود. وى پس از آن تلگرافهاى تشكرى را به محضر خليفه، مقام صدارت عظمى، شريف و حكومت حجاز مخابره كرد و در آن پيامها از عنايات و توجه آنان نسبت به خويش در زمانى كه در اراضى مقدسه بوده است، تشكر و قدردانى نمود.
پس از آن وى به نامههاى حكومتى- كه با آخرين پست از جده براى ايشان ارسال گرديده بود- رسيدگى مىنمود. سپس بعد از صدور فرمان ايشان درباره برخى كارهاى مهم، دستور حركت كشتى را به مقصد وجه صادر نمودند كه اين حركت دقيقاً به هنگام ظهر صورت پذيرفت. شهر وجه بندرى است كه در ساحل سرزمين حجاز، كنار درياى سرخ واقع شده و در فاصله 240 مايلى شمال جده قرار گرفته است. كشتى حامل خديو در ظهر روز 29 دسامبر وارد شهر «وجه» شد و در روز 30 دسامبر هم كشتى رحمانيه به آنجا وارد گرديد.
«وجه» دهكدهاى است كه در عرض 26 درجه و 14 دقيقه و طول 36 درجه و 27 دقيقه جغرافيايى واقع شده است. در اين دهكده، حدود چهل خانه كوچك وجود دارد كه ساكنين آن از پانصد نفر تجاوز نمىكنند.
اين افراد تقريباً همگى از يك خانواده هستند كه به بديوى معروف مىباشند. از طرف پشت اين دهكده تپهاى بر آن تسلط دارد كه پادگان مستحكمى هم بر آن بنا گرديده
است؛ اين دهكده با همان كوچكىاش داراى سه مسجد است كه جمع بسيارى از اعراب، به ويژه ساكنين حومه آن- كه بيشتر از قبيله بُلَىّ هستند- در روزهاى جمعه به اين مساجد مىآيند.
هنگامى كه كاروان محمل از راه خشكى سفر مىنموده، اين دهكده داراى اهميت به سزايى بوده است. در آن هنگام بازارهايى در اينجا برپا مىگرديد و درآمد آن در ميان اعراب تقسيم مىگرديد. اما هم اكنون زندگى ساكنين آن از راه صيد ماهى و تجارت روغن و پشم اداره مىشود. تجارت روغن و پشم از آن سوى ساحل و زغال چوبى از داخل كشور بدان شهر وارد مىشود.
بيشتر تجارت ساكنين اين دهكده با كالاهاى ورودى از سوئز انجام مىگيرد كه بدين منظور هر پانزده روز يك بار اين كالاها به وسيله يكى از كشتىهاى شركت كشتيرانى خديوى به اين سو آورده مىشود. هنگامى كه وجه ايستگاهى براى عبور كاروان محمل مصرى و ديگر حاجيان مصرى بود، اداره اين شهر و قسمتهاى شمالى آن اعم از «مويلح»، «ضبا» و «عقبه» به دست حكومت خديوى صورت مىپذيرفت. در آن هنگام از سوى حكومت مصر براى وجه استاندارى تعيين شده و در كنارش هم قاضى براى نظارت بر احكام شرعى منصوب مىگرديد. در آن زمان در ميان راههاى شهر هم سربازانى مستقر بودند كه بر حراست و تأمين راهها نظارت داشتند. اما از زمانى كه مسير كاروانها از اين راه تغيير كرد و حاجيان ديگر به اين سوى نيامدند، اداره اين منطقه به دولت عثمانى واگذار گرديد.
در مدت اقامت خديو در اين دهكده، تمامى قسمتهاى آن اعم از منطقه خشكى و آب، همگى آذين گرديد به طورى كه پرچمهاى سرخ را بر سر در خانهها و قايقهاى پراكنده بر سطح آب، مىتوانستيم ببينيم و نيز در طول اين مدت پرچم عثمانى بر بالاى پادگان ياد شده به اهتزاز درآمده بود. شب هنگام سر تا سر اين دهكده با روشنايى چراغهايى كه روى خانهها گذاشته بودند- به ويژه خانه قائممقام و پادگان- منظره بسيار زيبايى را در فضاى اين مكان به وجود آورده بود. و در آن جا جنب و جوشى ايجاد كرده بود كه اين دهكده تا آن زمان به خود نديده بود.
در روز شنبه مطابق با آخر ماه دسامبر، خديو به سوى خشكى عازم شد و در اين هنگام جناب قائممقام «وجه» و «سليمان پاشا ابورفاده» بزرگ قبايل «بلى»- مهماندار و معتمد كاروان حضرتش نيز در اين راه بود- در انتظار ايستاده بودند. پس خديو سوار بر شتر خويش شده و به همراه اطرافيان خود به سوى شرق به حركت درآمدند، در اين هنگام اعراب اين منطقه كاروان حضرتش را مشايعت مىكردند؛ پيشاپيش اين گروه عدهاى در حدود پنجاه نفر از عربهاى «عقيل» در حالى كه سوار بر شترهاى خويش بودند [افراد اين گروه سربازان دولتى هستند، همانند سربازان بيشه] حركت مىكردند؛ اينان هر يك نيزهاى به دست داشتند كه پرچم عثمانى را بر آن به اهتزاز درآورده بودند. در رأس اين گروه افسرى با رتبه سروانى (صاغ غول آقاسى) قرار داشت و علاوه در پيشاپيش اين گروه، تعدادى از خودشان در طول مسير [طبل زنان] در حركت بودند. در اين كاروان قائممقام وجه و برخى مأموران دولتى آن ديار، خدمت مىكردند. كاروان در دشتى كه بدان «ابوعرايش» گفته مىشد، در حركت بود تا اين كه پس از مدت چهار ساعت و نيم راه پيمايى، به مكانى رسيدند كه بدان «رحبه» مىگفتند و داراى چشمه آبى به نام «رأس حرامل» بود. گروهى كه مأمور برپايى چادرها بودند، از پيش بدان منطقه رسيده و آماده پذيرايى از خديو گرديده بودند. خديو به سراپرده خويش وارد شد و هر يك از همراهان نيز در چادرهاى خود مستقر گرديدند.
اما عليا حضرت والده كه به همراه دختران خديو و پرنسس فاطمه خانم افندى و مادر پرنسس نازله خانم افندى، حليم و برخى از اطرافيان وى، بر كالسكههاى مخصوصى- كه بتواند در راههاى كوهستانى حركت كند، و هر يك به وسيله هشت اسب يدك كشيده مىشد، سوار شده بودند. همچنين پشت سر آنان تختهاى روان ويژهاى وجود داشت كه به وسيله قاطرها حمل مىشدند. اين تختهاى روان به شكلهاى گوناگونى بود كه براى افراد فوق الذكر در زمان خستگى از كالسكهها تهيه ديده شده بود.
در پس اين تختهاى روان، كجاوههايى در حركت بود كه خواجههاى همراه در آن قرار گرفته بودند. دنباله اين گروه را باقى مانده خدمتگزاران و خدمتكاران خديوى تشكيل مىدادند كه در مقدمه آنان برخى از رجال بزرگ دربارى در حركت بودند. اين
كاروان با چنين آهنگى پس از ده ساعت حركت به جايگاهى رسيد كه سراپردههاى خديوى برپا گرديده بود.
در روز اول ژانويه، پس از نماز صبح خديو سوار بر مركب خويش گرديد و همراه كاروان «وادى سِرسِر» را پيمودند تا اين كه به چادرهاى برپا شده خويش در «ابى قزاز» رسيدند و بدان وارد گرديدند. اين مكان داراى آبى به همين نام بود و مسافت راه آن به اندازه طول راهى بود كه روز پيش پيموده بوديم در اين دشت درختان «عشا» و «شرارة» (/ كه نوعى درخت اقاقيا هستند) فراوان ديده مىشد؛ همچنين بوتههاى قريظه (كه نوعى خرفه است و اين گياه مورد علاقه شتر مىباشد) به چشم مىخورد، از جمله درختانى كه وجود دارد، درخت دَوم و اراك است (كه شاخه آن به عنوان مسواك استفاده مىگردد) و به وفور ديده مىشود. همچنين در اين سمت گياه «عوسج»، «فروع»، «ضرمد» (كه شبيه به خرفه است ليكن از آن كوچكتر و كوتاهتر مىباشد) و رمث (كه گياهى شبيه به دِرمَنه رومى و افسنطين) و خرمه (كه همانند بتونيا است)، سيال و حنطل فراوان وجود دارد كه در اين ميان گياه حنطل براى آنان داراى استفادههاى فراوانى مىباشد، زيرا به وسيله تقطير آن، استفاده فراوانى از آن مىبرند. عربها چوب سيال را همراه حنظل مىكوبند و از آن مايعى به دست مىآورند كه در فندكهاى سيگار مورد استفاده آنان بوده مىباشد؛ بنابراين از نظر كبريت بىنياز مىباشند.
در روز دوم ژانويه پس از نماز صبح خديو به همراه كاروانش به راه افتاد و به مكانى به نام «مسيل النجد» وارد شده كه در آن جا چشمه آبى به نام «بدا» وجود داشت، از اين مكان به بعد،- به سوى شرق- زمين كمى مرتفع مىگردد. خديو اين مسير را- به همان شكل روزهاى قبل- با كاروان طى نمود و در آن جا اطراق نمود؛ در آن محل، گروههايى از سواره نظام ارتش عثمانى مستقر گرديده بودند كه از سوى دولت عثمانى براى حراست خديو به اين سوى سفر كرده بودند و قصد داشتند كه پيش از تشريف فرمايى خديو به شهر «وجه» خود را بدان برسانند. در روز 3 ژانويه كاروان خديو در «وادى النجد» به حركت درآمد و در حالى كه گروهى از سواران دولتى نيز به دنبال حضرتش
مىآمدند كاروان همچنان راه مىپيمود تا اين كه به منطقه «خشم سِلْع» رسيد و خديو همراه رجال خويش در آنجا اطراق نمودند. اين راهنمايى نيز همانند روزهاى قبل صورت پذيرفت. در اين دشت درختان «عشار» و «طلح» كه نوعى از اقاقيا هستند به وفور وجود دارند و آب در آن جا كمياب است.
در پگاه روز چهارم و پس از اداى نماز صبح، خديو همراه كاروانش به حركت درآمد و از گردنه سلع كه بدان بوق نيز گفته مىشود- زيرا به شكل شيپور مىباشد- بالا رفتند، تا آنجا كه به بلندترين نقطه آن سرزمين نجد رسيدند.
اين راه سنگلاخى است، به طورى كه تخته سنگهاى آن بيش از گل وادى آن مىباشد و حركت اسبان، قاطرها، الاغها و شتران نيز در آن به سختى صورت گيرد همچنين اين راهپيمايى براى زنان و مردان نيز دشوار بود تا آنجا كه يكى از سواران ترك به علت حركت تند اسبش از روى آن به زمين افتاد و در نتيجه اصابت سرش بر صخره، خون از سر، صورت و بينى او جارى گرديد. نامبرده بيهوش نقش زمين گرديده بود و در صورتى كه دكتر حسنى پزشك پاسداران خديو در آن نزديكى حضور نمىداشت، امكان مرگ او بسيار بود. وى پس از پانسمان مواضع آسيب ديده و قرار دادن برخى از بخورها در نزديكى بينى او پس از مدتى تقريباً او را به حالت طبيعى برگردانيد به طورى كه سوار بر اسب خويش گرديده بود و همراه برخى از دوستانش به حركت خود ادامه داد. همگى از رجال همراه خديو قدردانى نمودند و آمادگى كاروان را در اين گونه پيشآمدها تحسين كردند.
پس از گذشتن از دهانه «بوق»، در سمت چپ خويش نوشتهاى را به خط كوفى روى كوه مشاهده كردم كه به صورت سادهاى بر سنگى كه در كنار راه قرار داشت حك گرديده بود. اين كلمات را از آن سنگ نوشته خواندم كه عبارتند از: «بسم اللَّه ما شاء اللَّه باسم اللَّه ... المستنصر باللَّه». (؟)
اين جانب احتمال مىدهم كه نوشته فوق الذكر مربوط به دوران مستنصر باللَّه فاطمى باشد كه در آغاز نيمه دوم قرن پنجم هجرى حكومت مىكرده است و در آن
هنگام در مصر تورمى شديد به وجود آورده بود، به طورى كه قيمت يك اردب (1)گندم به يكصد و بيست دينار رسيده بود و مردم به جان هم افتاده بودند و ممكن است كه در نتيجه اين اوضاع، گروهى از مصر از اين راه به مدينه منوره مهاجرت كردهاند و تاريخ عبور و علت مهاجرت خويش را با ذكر نام خليفه آن دوران قيد كردهاند.
همچنان كه ممكن است نبشته مربوط به دوران خلافت «مستنصر باللَّه عباسى» در بغداد باشد كه در حدود سال ششصد و سى هجرى مىزيسته است
در آن دوران پادشاه مصر «ملك كامل» بوده است كه صلاح الدين ايوبى را براى جنگ با صليبان تعيين نمود و ممكن است كه گروهى از سربازان او از اين راه از شام به بيت اللَّه الحرام و خانه رسول گرامى صلى الله عليه و آله سفر كرده باشند به ويژه آن كه در آن زمان فرنگيان، ايله (عقبه) را تسخير كرده بودند و صلاح الدين در سال 566 هجرى آنان را از آن عقب راند.
و نيز ممكن است كه همين گروهها، حركت «شجرة الدر» را از مسير راه خشكى به سوى حج هموار نمودند.
پس از اين گردنه، دشت توسعه يافته است، به طورى كه در مقابل ما شكل كمانى را تشكيل داده بود كه تصور نموديم راه بر ما بسته گرديده است.
همچنان در اين مسير- به سوى شرق- در حركت بوديم تا اين كه به دهانهاى رسيديم كه در ميان دو كوه بلند قرمز به رنگ كربنات آهن واقع شده بود؛ اين كوه را به وسيله طبقههايى به رنگ سياه و زرد در دو قسمت جدا شده طورى در مقابل هم قرار داده بودند كه شخص بيننده در اولين نگاه تصور مىنمود كه اين كوه بر اثر حادثهاى طبيعى از هم جدا گرديده است. اين رشته كوهها معروف به «حرة العَوير» بود كه شاعر در مورد آن چنين سروده است:
وأشرق أجبال العوير بفاعل إذا خبت النيران باليل أوقدا
و نيز سروده است:
1) پيمانه مصرى براى حبوبات كه معادل 980/ 1 هكتوليتر مىباشد. «مترجم»
حتى وردن ركيات العوير و قد كاد المُلاء من الكتان تشتعل
كوه «عوير» يكى از لابتين مدينه به شمار مىآمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان آن دو را حرم قرار داده و در اين باره فرمودهاند: «حرام ما بين لابتيها» و نيز در صحاح آمده است «إنّهما حرّتان تكتنفانها» يعنى دو سنگلاخى است كه آن را در برگرفته است كه البته در اينجا اشاره به مدينه منوره مىباشد. ظاهراً انعكاس نور خورشيد بر قله اين كوه، از زمانى كهن يعنى پيش از اسلام و بعد از آن در ميان عرب شناخته شده بوده است، به طورى كه در اشعار خود از آن ياد كردهاند و آتش افروخته شده روى آن را نار حجاز (/ آتش حجاز) ناميدهاند و در حديث شريفى نيز ذكرى از آن به ميان آمده است.
هنگام ظهر به «رأس الحرّة» رسيديم، در اين نقطه قلهاى بلند و سياه رنگ وجود داشت كه بر سر تا سر دشتى باريك مسلط بود زمين اين دشت پوشيده از سنگهاى محكم به رنگ سرخ و زرد بود در شمال اين مكان آبراه سيل واقع شده است. كه در مسير آن درختان «گز» و بوتههاى گل «ادريسى» فراوان ديده مىشود، از اين بوتهها به عنوان خوراكى براى شتران، استفاده مىگردد.
همچنين بوتههاى «بعثران» فراوانى در اين دشت وجود دارد كه عطر خوشبوى آن سراسر اين مكان را در برگرفته است. در اين دشت باريك همچنان گام برمىداشتيم، ليكن از شدت گرما همگى در سختى قرار گرفته بوديم تا اين كه سرانجام به دشتى وسيع به نام «وادى الدهيث» وارد شديم؛ اين منطقه بىآب بود و درختان «غضا» كه نوعى درخت گز به شمار مىآيد، در آن جا كمتر به چشم مىخورد. پس از آن از دشتى به نام بوبلى (/ ابى بلى) بالا رفتيم كه اين دشت، پوشيده از ريگ و سنگ بود و گل و لاى فراوانى در آن جا يافت مىشد، سنگهاى اين دشت هر كدام به اندازه يك هندوانه بود و درختان اقاقيا به وفور به چشم مىخورد. از اين نقطه راه مرتفع مىگرديد و كم كم ارتفاع آن بيشتر مىشد. كوههاى قرمز متمايل به رنگ سياه، از اين نقطه نزديكى به نظر مىرسد، به طورى كه اين كوهها به شكل هرم ديده مىشد و ما را به ياد مصر انداخت و باعث شد در حالى كه قلبهاى ما در اين سرزمين مقدس به سوى خدا و رسول او متوجه بود،
لحظاتى را هم به ياد وطن عزيز خود بگذرانيم و اين نمىتوانست با وضعيت و روحيه ما منافاتى داشته باشد زيرا بنا بر: «حب الوطن من الايمان»، دوست داشتن وطن نيز از ايمان به شمار مىآيد، به ويژه آن كه در ركاب پادشاه محبوب و خيرانديش وطن هم مىباشيم.
آرى! وطن خويش را در اين سرزمين به ياد آورديم سرزمينى كه بىآب و علف است و خورشيد اشعه سوزان خود را بر آن تابانيده و صورت رهروان را كبود و سياه كرده است. آرى وطن را ياد كرديم و زيبايىها و گردشگاههاى خوش منظر آن را به نظر آورديم. ما در سرزمينى گام برمىداشتيم كه زمين آن پوشيده از گل و لاى و نهالهاى آن سنگ و ميوههاى آن قلوه سنگ و گُلهاى آن پستىها و ناهموارىها و خانههاى آن بيابان و ساكنين آن فقر و نسيم آن بادى سوزاننده بود.
آرى! به ياد مصر افتاديم و به ياد رود پر آب نيل آن و گردشگاههاى كنار آن، در حالى كه در اين سرزمين خشك حتى قطرههاى آب در ميان نبود تا عرقهاى تن خويش را با آن بزداييم و شدت گرما و عرق فراوان بر پوست بدن ما آن چنان تأثير گذارده بود كه پوست بدن ما همچون مومى چسبنده گرديده بود و پناهگاهى نيز وجود نداشت تا از گرماى ماه ژانويه بدان جا پناه ببريم و جايى نبود كه گرما آن جا را همچنان كورهاى گداخته نكرده باشد. آرى در اين لحظات و حالات خشن، به ياد مردمان مصر و اخلاق زيبا و نيكوى آنان و عواطف و سجاياى اخلاقى كريمه آنان افتاديم كه هيچگاه اعراب بدان پايه از اخلاق و عاطفه آنان نمىرسند!!
در اين دشت همچنان گام برمىداشتيم تا اين كه به تنگهاى رسيديم كه پس از ورود بدان، با پستىها و بلندىها فراوانى روبرو شديم، به طورى كه راههاى مار پيچ يكى به ديگرى منتهى مىشد و زمينى ناهموار و چين و چروكدار داشت كه كالسكهها نيز در آن جا با سختى فراوانى موجه شده بودند. اين راه به گردنهاى سخت و سنگى منتهى مىگرديد كه زمين آن پوشيده از پستىها و بلندىهاى فراوانى بود، به طورى كه هر عابرى آن راه را با سختى و مشقت طى مىنمود.
به همين مناسبت، خديو نيز در اين مكان براى كمك به كاروان همراهان خويش، توقف نموده بود و با توجه و عنايت و همت ويژه ايشان، كليه افراد كاروان به بهترين
صورت از آن جا عبور نمودند. سپس خديو به سوى سراپرده خويش رهسپار شدند كه در پشت اين گردنه و در جايگاهى به نام «نجوه» برپا گرديده بود. محل نجوه مكانى است كه قبيله «بلى» ادعا مىكنند جدّ ايشان در اين مكان مدفون گرديده است.
در پگاه روز 6 ژانويه خديو بر مركب خويش سوار شد و كالسكههاى والا حضرت والده و كليه همراهان خديوى در هيأت كاروانى به حركت درآمدند و در اين دشت كه «وادى حلاوه» ناميده مىشد، گام برداشتند. از اين پس كم كم در ميان كوهها فاصلهاى ايجاد مىشد، به طورى كه در پايان، در ميان دو كوه شكافى به وجود مىآمد. پس از عبور از اين قسمت، در سرزمينى شنى با شيبى سى درصد بالا رفتيم و از سمت ديگر آن، كه دشتى شنى و خشن با رنگ سرخ بود پايين آمديم. در اين دشت همچنان گام برداشتيم تا اين كه به «وادى علا» رسيديم. از اين وادى راه از شمال به سوى جنوب منحرف گرديده و با اين كه زمين شوره زار است در آن درختان گز و گياه ترشك (كه از خوراك شتران به شمار مىآمد) فراوان ديده مىشود.
در ميانه اين دشت، ايستگاه «بدايع» قرار داشت كه خديو و كاروان همراه وى در ساعت ده صبح به سلامتى بدان جا رسيدند.
در اين مكان، جناب حسابدار «مدينه منوره» و حضرات آقايان مدير، خزانه دار حرم شريف و «بك باشى فؤاد بك» كه به عنوان ميهماندار خديو تعيين گرديده بود و نيز «شريف شحات» جانشين امارت مكه مكرمه، «شريف محسن»، «شيخ عبداللَّه» بزرگ منطقه عوالى، «شيخ ابراهيم اسعد»، بزرگ خطباى حرم مدنى، «سيد حسن اسعد»، «شيخ يحيى» دفتردار امام حرم شريف، جناب ذى سعادت «صالح بك» رييس اداره راه آهن حجازى و حضرات آقايان قائممقام ايستگاه «علا» و بزرگ اعراب آن، قاضى «علا»، بزرگ اعراب «عنزه»، رؤساى قبايل آن و بزرگ قبيله «بنى سليم» (از حرب) همگى در انتظار قدوم خديو، به انتظار ايستاده بودند.
به هنگام تشريف فرمايى خديو، همگى پيش آمدند و ضمن عرض خير مقدم ورود ايشان را خوش آمد گفته و سلامتى و شادكامى حضرتش را از درگاه خداوند طلب كردند.
خديو پس از سپاسگزارى از آنان، به سوى سراپرده ويژه خويش رهسپار گرديد.
در اين هنگام در دو سوى مسير، گروهى از سربازان پياده عثمانى به همراه افسران خويش براى اداى احترام صف كشيده بودند.
پس از استراحت كوتاهى، خديو از هيئتها و نمايندگان استقبال كرد و آن چنان از روى لطف و صفا با آنان برخورد نمود كه همگى در هنگام خروج از آنجا، از برخورد بزرگ منشانه ايشان سپاسگزار و خوشحال به نظر مىرسيدند! خديو آن روز را به پذيرايى از استقبال كنندگان و صدور فرمان جهت رسيدگى به فقرا و نيازمندان اين قبايل، به ويژه آنها كه در ركاب ايشان حضور داشتند، سپرى نمودند. علاوه بر موارد فوق به فرمان ايشان بين تمامى خدمتگزاران ركاب خديوى، از زنبوركچىها و سقايان و بار بندان، تا كارگران خيمهها و فراشها، لباسهايى در آن روز تقسيم گرديد كه مىتوان گفت آن روز بسيار پر خاطره و زيبا بود و زبان همه بر حمد، سپاس و دعا براى حضرتش، به درگاه بارى تعالى مشغول بود.
در عصر آن روز، به فرمان خديو، پاسداران سواره خديوى و برخى از گروههاى پياده، به سوى ايستگاه «علا» حركت كردند، تا در آنجا منتظر مراجعت ايشان از مدينه باشند. به فرمان خديو قطارى مهيا گرديد كه در شب آن روز، گروهى از پاسداران و خدمتكاران و برخى از رجال دربارى همراه را، همراه خيمهها و وسايل مورد لزوم براى نصب، به مدينه ببرد؛ اما قطار مخصوص خديو و والا حضرت والده، در پگاه روز 7 ژانويه از «بدايع» حركت كرد.
اولين، قطار ابتدا «وادى حمض» را پشت سر گذاشت و صبح روز بعد به ايستگاه «جدّاعه» رسيد، اما قطار در اين نقطه از سوى رييس ايستگاه متوقف گرديد، زيرا سيل در فاصله دو كيلومترى از آنجا موجب انهدام يكى از پلهاى راه آهن گرديده بود. اين خبر به صورت تلگرافى به خديو مخابره گرديد. ايشان نيز به محض رسيدن به ايستگاه «هديه»، پيش از غروب، قطار مركب خويش را امر به توقف نمودند و خودشان به وسيله لكوموتيو، به سوى ايستگاه «جداعه» كه در فاصله بيست كيلومترى از آن جا واقع شده بود حركت نمودند. ايشان پس از آن كه از نزديك قسمت حادثه ديده را ملاحظه نمودند، گفتند: «اين خرابى نمىتواند كمتر از دو روز اصلاح گردد» بنابراين دستور دادند كه قطار
نخستين در ايستگاه «هديه» متوقف شود، تا همگى ملازمان همراه ايشان به حركت درآيند.
«هديه» مكانى است كه در آن جا ايستگاهى- با سنگ سخت كبود- به شكل قلعهاى كوچك ساخته شده است و در اطراف آن براى كارگران آنجا پناهگاههايى ساختهاند تا در صورت نياز- در ميان اين كوهها- از خود دفاع نمايند. در كنار اين ايستگاه ساختمان بزرگى ساخته شده است كه در آن حوضهايى (/ منبعهايى) از جنس آهن تعبيه شده تا قطارها آب مورد نياز خويش را از آن جا بردارند. اين آب ذخيره، به وسيله موتورهاى نفت سوز به داخل اين منبعها فرستاد مىشود اين گونه منبعها معمولًا در ايستگاههاى مهم وجود دارد. در پشت اين ساختمان، كلبههايى وجود داشت كه برخى از آنان به وسيله سنگ و برخى ديگر با چوبهاى نى برپا گرديده بود كه كارگران ايستگاه و برخى از سربازان محافظ راه آهن در آن زندگى مىكردند.
در دو سوى راه آهن، دو كوه شرقى و غربى وجود دارد كه دو قلعه بر بلنداى آن بنا گرديده است و سربازان كشيك دولتى، براى پاسدارى و حمايت از راه آهن بدان بالا مىروند و در طول روز در آن جا پاسدارى مىكنند.
افراد ياد شده شب هنگام به خانههاى خويش در اطراف ساختمان مذكور پناه مىبردند. اين گروه به طرز زيبا و بهداشتى براى خود نان مىپختند كه اين نانها بيشتر شبيه به نانهاى گردى بود كه در ميان سربازان مصرى مرسوم بود.
آن شب همگى در واگنهاى قطار به سر برديم و مورد عنايت خديو قرار گرفتيم.
آفتاب روز 8 ژانويه هنوز پرتو افشانى نكرده بود كه همگى مهياى برگزارى اين عيد سعيد گرديدند. زيرا اين عيد در مصر، عيد حقيقى به شمار مىآيد. با اين حال حضرت خديو دستور داد كه در اين دهكده تكليفى بر مردم و رعيت تحميل نگردد. بنابراين همگى تصميم گرفتيم كه اينجانب به نمايندگى از همه همراهان نامهاى به عنوان عرض ادب و اخلاص و تبريك به محضرش بنويسم؛ متن آن نامه چنين بود:
«اى ولى نعمت و پادشاه امت ما!
استدعا داريم كه آقا و بزرگ ما در اين روز سعيد كه در مصر در ميان مصريان
بزرگترين عيد به شمار مىآيد، اجازه فرمايند تا زبان رعيت به حمد و سپاس گويا و دستهايمان به درگاه الهى بلند شود و براى سلامتى و محافظت از آن شخصيت محبوب كه با فضل و كرم خويش در ارواح و قلبهاى مردمى نفوذ كرده است خالصانه دعا كنيم.
آرى! دستهايمان را در اين بقعه مقدس و پاك به پيشگاه خداوند و پيامبر او بلند كنيم و از صميم قلب مراتب اخلاص و تبعيت خويش را به آن شخصيت بزرگ و بلند مرتبه اعلام داريم. آرى! خالصانهترين درودها و اخلاصهاى خويش را به سوى شما هديه كنيم و از درگاه بارى تعالى سلامتى وجود ذى جود آن انوار عباسى را آرزو نماييم و تقاضا كنيم كه همواره آن حضرت، همچون تاجى بر تارك زمان قرار داشته باشند و نيز همواره نعمت و فضل وجود آن ولى نعمت، بر سر ما و تمامى انسانها سايه افكند!
مولاى من! ...
در پايان از خداوند متعال مىخواهيم كه پس از زيارت سيد و بزرگ ما محمد مصطفى صلى الله عليه و آله، به سلامتى و شادكامى همراه با ديگر افراد خانواده گراميتان به وطن مراجعت كرده و همواره چشم عنايت خدا و رسول او بر شما و خاندانتان مستدام باد!».
اين روز مبارك را در ميان دشت بىروح كه در آن اثرى از حيات و فعاليت- به استثناى كارگران راه آهن- ديده نمىشد، گذرانيديم.
خداوندا! اين جا چگونه سرزمينى است كه از جنوب تا شمال و از غروب تا شرق آن فقط صحراى سنگى و كوههاى پر صلابت صخرهاى و زمينى شنى و دريايى از خاك، زمينهاى آن را پوشانيده است و به هنگام حركت بر آن همچنان كه پاى آدمى در آب فرو مىرود، در ميان اين خاكها و شنهاى روان فرو مىرود. خداوندا! تو را شكر گزاريم و از رحمت بىپايان تو سپاسگزار! زيرا بر تمامى مخلوقات خود در سرزمينهاى گوناگون و پهناور، نعمتهايى را قرار دادهاى كه با طبيعت زمين آنان، وسايل زندگى و گذران عمر آنان، در آن جا فراهم مىشود. پس در همه سرزمينها حتى زمينهاى سرد و يخبندان نيز وضعيتى قرار دادهاى كه گياه در آن رشد كند و به ساكنين آن، وسايل زندگى و معيشت داده شود و اين سرزمين را نيز پناهگاه فرزندان ابراهيم خليل خود قرار دادهاى كه در آنجا، خانه معظم تو را بنا كند و نسل او به خدمتگزارى آن خانه متشرف گردند و سپس
در ميان قلبهاى زايرين خانهات، از عرب و غير عرب، علاقه و نشاطى قرار دادى تا مردم از هر سو بدين سرزمين روى آورند، سپس از سلاله پاك و مطهر آنان، پيامبر صلى الله عليه و آله امين خود- رسول امى- را براى هدايت آنان فرستادى كه با مهاجرت خود به سوى اين ديار و ترك خانواده و وطن خويش، رسالت تو را به پا دارد و دعوت به سوى تو نمايد و بدو قدرت دادى كه كافران را سركوب نموده و دين پايدار و مستحكم تو را در آن منتشر سازد و دست ظلم و ظالمان را كوتاه نمايد.
سپس صحابه و پيروانش پس از او، راه پيامبرت را ادامه دادند و در كمتر از يك ربع قرن، بر پادشاهى رم، يونان و ايران مسلط گرديدند و سرزمين هند، افريقا و صحراهاى سرزمين مغرب را تحت فرمان خويش آوردند. اين پيشروى آن چنان ادامه داشت تا اين كه در قرن دوم هجرى از سرزمين چين شرقى تا شهر پواتيه Poitier در نزديكى پاريس در غرب، همگى از سرزمينهاى پهناور اسلامى به شمار مىآمد و در پايان حكومت اسلامى آن چنان قدرتى به وجود آوردند كه سرزمينهاى پادشاهى روميان، يونانيان، ايرانيان، مصريها، آشورىها، بابليان، فنيقىها، قرطاجيان، بربرها، فرنگيان و جز اينها، همگى به عنوان سرزمين پهناور اسلامى به شمار مىآمد و با مديريت و نبوغ اجتماعى صحيح زمامداران آن در حدود هفتصد سال، همانند نورى فروزان شعله ور بود.
اين نظام با پشتوانه اخلاق اجتماعى قوى- تا آنجا كه دشمنان نيز بدان اقرار كردهاند- و قدرت مذهبى، آن چنان آثارى از خود به جاى گذاشت كه تا كنون و پس از گذشت سالها، اين آثار هنوز در برخى از سرزمينهاى ياد شده باقى مانده و جاى بسى تعجب و شگفتى در ميان افراد دارد!
واقعاً عجيب است! زيرا چه كسى گمان مىبرد كه از ميان اين صحراى بىآب و علف و خشكزار، آن چنان نورى پديد آيد كه تمامى كاينات و جهان هستى از آن روشن گردد و با دست قدرتمند خود، ظالمان و قدرتمندان در شرق، غرب، شمال و جنوب جهان قرون وسطايى را از ميان بردارد!
چه كسى گمان مىبرد كه از ميان اين سرزمين شنى و از پشت اين كوههاى سرسخت، آن چنان فرهنگى نماكند و جهان را دربرگيرد!
تصوير كاروان حجّاج اهل مدينه هنگام مراجعت از حجّ
(فرهنگ اسلامى) كه خدمت آن به علم هيچگاه فراموش نمىشود، خدمات علوم پزشكى، شيمى، طبيعى، نجوم، گياهى و رياضى. تمدن اسلامى تا آنجا پيش رفت كه حتى فرانسه در دانشكدههاى خود از آن علوم استفاده مىنمود؛ همچنان كه تا كنون در برخى از كشورهاى اروپاى شرقى نيز هنوز ادامه دارد. عمران و آبادى دولت اسلامى در شرق و غرب، آن چنان گسترده گرديده بود كه هيچ يك از دولتهاى پيشين آن چنان تحولى را نتوانستند به وجود آورند. به آثار امويان در دمشق و اندلس (/ اسپانيا) و آثار عباسيان در بغداد نظرى بيافكنيد؛ آثار معمارى و صنعت و پيشرفتهاى عرفانى فرهنگ و تمدن اسلامى، آن چنان فراوان است كه فرنگيان نيز بدان اقرار كردهاند و نتوانستهاند آن را انكار نمايند (1)هر مراجعه كننده به آثار فرنگيان در اين مورد، به اين آثار عجيب و باور نكردنى دست مىيابد! و آيا پس از اين باز هم بر حقانيت دين اسلام و حقيقت آن گواه و حجت نياز دارد؟ در صورتى كه ببيند آنان با هدايت اين دين به چنين پيشرفتى نايل گرديدهاند.
بنابراين، در اينجا بايد گفت: لازم است براى زيارت اين پيامبر صلى الله عليه و آله عظيم الشأن مسافرت كرد، كسى كه تمامى لحظات زندگى خود را در راه خدمت به انسانيت سپرى نموده و مشعل دين اسلام، يعنى دين آزادى، برادرى، برابرى، عدالت، فضل و برترى و دين زندگى صحيح را با تلاشهاى خويش، روشن و پايدار قرار داد و شايسته است مرقد پاك و مطهرش را از نزديك زيارت نماييم.
در ظهر روز نهم ژانويه، ترميم راه آهن به پايان رسيد. در آغاز خديو فرمان حركت قطار نخستين را صادر كرد، اين قطار در ساعت هشت بعد از ظهر زوالى از ايستگاه هديه حركت كرد و پس از رسيدن به ايستگاه «جداعه» كه در كيلومتر 1156 واقع شده بود، به آهستگى مكان آسيب ديده را- كه طول آن در حدود هزار متر بود- گذرانيدند. اين آسيب ديدگى، زحمات فراوانى را براى سربازان دولتى كه از مدينه فرا خوانده شده بودند، به وجود آورده بود كه لازم است در اينجا از آنان قدر دانى گردد.
سيلى كه موجب انهدام پل گرديده بود از كوههاى طائف سرچشمه گرفته بود كه
1) ر. ك: به كتاب فرهنگ و تمدن عرب Civilisation des Arabesئ نوشته گوستاولوبون.
همين حادثه نشاندهنده كثرت بارندگى در آن منطقه مىباشد كه در نتيجه آن بارندگى جريانهاى آب فراوانى به سوى مكه و مدينه و راه ميان آن دو شهر سرازير گشت.
قطار وادى نعام را- كه مجراى سيل از آن جا آغاز مىگردد- پشت سر گذاشت، اين دشت داراى درختان گز فراوانى است. قطار از ايستگاههاى «نعام» و «عنتر»- كه در آنجا قلعهاى قديمى در بالاى كوه غربى آن واقع شده است- گذشت؛ شايد قلعه مذكور پيش از اين و در دورانى كه حاجيان از راه زمينى به اين ديار سفر مىكردهاند، در كنار راه قرار داشته است؛ اين كوه به نام «جبل عنتر» معروف بود كه من وجه تسميه آن را متوجه نشدم.
قطار همچنان به مسير خود ادامه داد تا اين كه به ايستگاه «حضيره» رسيد و در آن جا براى اطراق مسافرين، توقف نمود.
اما خديو در ايستگاه پيشين كه به نام ايستگاه «بوير» بود توقف نمود.
ساختمان ايستگاههاى «هديه» تا مدينه منوره هنوز به پايان نرسيده بود و كارگران كه اغلب از مصريان بودند و بيشترشان از شهرستانهاى «قنا» و «جرجا» بدان نقطه آمده بودند، از تشريف فرمايى پادشاه محبوب خود، در شادمانى و سرور به سر مىبردند.
سربازان در طول راه آهن از «بدايع» تا مدينه منوره در هر يك از ايستگاهها صف آرايى كرده بودند و مراسم اداى احترام به جاى مىآورند.
تعداد سربازان پاسدار اين خط پيش از تشريف فرمايى خديو سه اورطه (/ يگان) عثمانى بود كه وظيفه آنان پاسدارى و محافظت از راه آهن بود، اما در اين هنگام، چهار اورط ديگر را قبل از ورود حضرتش، براى محافظت و پاسدارى از كاروان ايشان اضافه نمودند كه در اين حال اين سربازان در سرتا سر خط آهن و اينجا و آنجاى اين محل و بر بالاى بلندىهاى اطراف خط، مستقر گرديده بودند.
ما همچنان به حركت خود ادامه مىداديم تا اين كه از قسمت دوم منهدم شده راه آهن كه در پنج كيلومترى نزديك مدينه قرار دارد و به وسيله سيل آسيب ديده بود، گذشتيم. در اين هنگام گنبد حضرت حمزه عليه السلام را مشاهده نموديم، سپس هلال بالاى منارههاى حرم شريف نبوى را مشاهده كرديم. از آن پس سرها به سوى آن در كشيده شد
و چشمها به سوى انوار گنبد سبز نبوى نظر مىكرد و قلبها مملو از شادى و سرور شده بود و سينهها فراخ. از ديدگان اشك شوق سرازير گرديد. آرى! روح انسان در اين لحظات، آرزوى خارج شدن از تن و پرواز به سوى آن نور الانوار و سيد الابرار و مصدر سعادت دو جهان را داشت!
زبانها به حمد و سپاس به درگاه خداوند مشغول بود و همگى در حالت هيجان به سر مىبردند، گروهى تكبير گويان و گروهى زبان به ثنا و دعا گشوده بودند و لحظات به كندى مىگذشت.
قطار همچنان به حركت خويش ادامه مىداد تا اين كه به ميان نخلستانهاى غربى و مزارع و باغهاى مدينه وارد گرديد. از اين نقطه به بعد، قطار به آهستگى حركت مىكرد تا اين كه در ساعت پنج زوالى روز، به ايستگاه مدينه وارد شديم.
تعداد انبوهى از زنان و مردان در دو سوى راه آهن- تا ايستگاه- ايستاده بودند.
از محوطه ايستگاه، جمعيت فراوانى از طبقات و رتبههاى گوناگون جامعه و در پيشاپيش آنان جناب «على رضا پاشا» استاندار مدينه و فرمانده كليه نيروهاى ارتشى مستقر در آن جا قرار گرفته بودند. همراه وى جمع بسيارى از مأمورين عالى رتبه ارتشى و پادشاهى كه به دستور حكومت آمادگى براى پذيرايى خديو را به عهده داشتند، ايستاده بودند.
بزرگان قوم بر جايگاهى از ايستگاه، در انتظار بودند كه در پيشاپيش آنان حضرات آقايان، بزرگ حرم نبوى و جانشين وى و بزرگ اشراف و نيز آقايان جناب قاضى و مفتى مدينه حضور داشتند.
رأس ساعت شش گلولههاى توپ به عنوان اعلام تشريف فرمايى خديو شليك گرديد. در اين هنگام گردنها و قامتها به سوى قطار حامل ايشان كشيده شده بود و همگى در انتظار ديدار وى به سر مىبردند.
ديدهها همچنان چشم انتظار قدوم ايشان بود تا اين كه بالاخره قطار حامل ايشان در محوطه ايستگاه توقف نمود (زيرا ساختمان ايستگاه هنوز به پايان نرسيده بود).
در اين هنگام جناب استاندار به واگن معظم له داخل شد تا ضمن اداى احترام،
سلام و درود دولت عثمانى و تبريكات حكومت محلى را به ايشان نمايد. سپس بزرگ حرم و بزرگ اشراف به واگن ويژه بالا رفتند و پس از سلام، تقاضاى نزول ايشان را از قطار اعلام داشتند. در اين لحظه خديو از قطار پايين آمد و با يكايك اعيان و بزرگان شهر كه از سوى استاندار به حضور ايشان معرفى مىگرديد، دست داده و ابراز محبت نمودند.
سپس خديو حركت كرد در حالى كه استاندار و پرنس كمال الدين و رجال دربارى همراه نيز پس از ايشان به راه افتادند به دنبال اين افراد بزرگ حرم و اعيان «مدينه منوره» نيز در ميان صفوفى از سربازان كه جهت اداى احترام به خديو و همراهان او صف آرايى كرده بودند، حركت مىكردند. در اين حال گروه موزيك نيز سلام خديوى را مىنواخت.
كاروان از «باب عنبريه» وارد گرديد، اين ورودى داراى دروازهاى بلند به ارتفاع بيست متر بود كه با نقش و نگارهاى طلايى آذين گرديده بود.
دروازه عنبريّه مدينه منوّره معروف به باب الرشادى
اين دروازه هم اكنون به مناسبت احترام به خليفه به «باب الرشادى» معروف مىباشد. كاروان همچنان در حركت بود تا اين كه به جايگاه ويژه خديوى و در برابر
خيمههاى رجال همراه كه در داخل حصار مدينه بزرگ برپا گرديده بود، رسيد.
پس خديو در سراپرده خويش از تمامى گروهها استقبال نمود به همان ترتيبى كه آنان در صنفها و پيشههاى گوناگون از ايشان ديدن به عمل آورده بودند و ورود خديو را تبريك گفته بودند. سراپرده خديو مملو از بزرگان و اعيان شهر شده بود و رؤساى رجال دربارى همراه، از كليه ميهمانان پذيرايى مىكردند. در اين هنگام شعرا و سخنرانان هر كدام به پا مىخواستند و اشعار و مديحه سرايى مىنمودند، به طورى كه شكوه و جلال مجلس ما اين تصور را به وجود آورده بود كه روز عيد است و هيئتهاى عرب شرفياب گرديدهاند.
گفتنى است، در لحظهاى كه سيگار ميان جمعيت تقسيم گرديد، همگى شروع به سيگار كشيدن كردند به طورى كه دود سرتا سر خيمه را در برگرفته بود و پس از ساعتى همگى در حالى كه در ميان خود از كرم و خوشرويى خديو سخن مىراندند با حالتى سپاسگزار آن محل را ترك نمودند.
خديو پس از استراحت از خستگى سفر، بعد از نماز عصر بر اسب خويش سوار شد و براى انجام زيارت به سوى حرم شريف حركت نمود.
به دنبال ايشان «پرنس» و مقام محترم «مفتى» و جناب «محرم پاشا» و برخى از رجال دربارى همراه شده و در حركت بودند. وى از «باب السلام» وارد حرم گرديده و پس از انجام زيارت و خواندن نماز مغرب در حرم شريف به كنار مقصوره شريف آمد و پس از زيارت از حرم خارج گرديد و به سوى ديدار والا حضرت والده حركت نمود.
خانه بزرگ حرم در مدت اقامتش در مدينه به او اختصاص يافته بود اين خانه همان خانه «عثمان بن عفان» بود كه به نام «دار عثمان» معروف مىباشد. پس از آن جا خديو به جايگاه خويش در اردوگاهى مراجعت نمود.
استقبال از جناب خديو در ايستگاه راه آهن مدينه منوّره
اين جانب نيز به همراه برخى از برادران دربارى خديو، از سراپرده خويش كه در كنار باب «العنبريه» واقع شده بود و پياده در حدود ثلث ساعت تا حرم فاصله بود، به سوى حرم نبوى به راه افتاديم. طبق عادت، از «باب السلام» وارد شديم و دو ركعت نماز به عنوان تحيت مسجد در روضه شريف به پا داشتيم سپس به سوى شبستان مقابل در طرف قبله حركت كرديم و به سوى مقصوره شريف رو نموديم؛ آنجا با كمال خضوع و خشوع، در برابر نخستين درب از مقصوره شريف و در امتداد ميخ نقرهاى كه در برابر «كوكب الدرى»- كه به عنوان محازات صورت شريف پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده شده بود- ايستاديم.
در آنجا با تمامى روح و جسم خود با قلبى آكنده از بندگى و اخلاص و چشمانى اشكبار و زبانى ثناگو، عبارات سلام و صلوات را بر سيد الانام، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به زبان آورديم. پس از دعاى فراوان در آن جايگاه، به سوى پنجره ابوبكر آمديم و بر او سلام كرده و دعا كرديم. سپس به سوى مقام عمر در كنار آن آمديم و در آنجا نيز سلام كرده و دعا نموديم.
سپس به سوى ديوار مقصوره شرقى متوجه گرديديم و در كنار درب خانه فاطمه زهرا عليها السلام ايستاديم و پس از سلام در آن جايگاه نيز دعا كرديم.
در اينجا شايد لازم نباشد تا ذكر بر زبان جارى گردد، زيرا بزرگى و شكوه افراد مدفون در اين مكان و عظمت معنوى مكان، آن چنان بر انسان تأثير مىگزارد كه هر شخصى كه از آنجا عبور كند، به حالت خضوع و خشوع در مقابل آنان مىايستد و به راز و نياز مىپردازد.
در اين هنگام انسان احساس مىكند كه به مقصود و آرزوى خويش يا در حقيقت به سعادت نايل گرديده است.
خديو در مدت اقامت خويش در مدينه منوره همواره در حرم شريف زياد اقدام به اقامه نماز مىكرد و مىتوان گفت: نامبرده هيچ يك از نمازهاى روزانه را (فجر، عصر، مغرب و عشا) در خارج از حرم به جا نمىآورد.
خديو در طول اقامت خويش در مدينه منوره، به شرف (1)خدمت در حجره شريفه درآمد به اين صورت كه وى همه روزه قنديلهاى درون حجره شريف را، به هنگام شب روشن مىنمود و در پگاه آنها را خاموش مىكرد.
اين جانب سعادت يافتم كه همراه خديو، بيش از يك بار در اين مأموريت شريف شركت نمايم. اين مأموريت چنين بود كه پيش از نماز مغرب، قباهاى سفيدى را به تن مىكرديم و كمربندى بر آن مىبستيم و همانند خدمه حجره، عمامههايى را بر سر خويش مىگذاشتيم و از «باب بتول» به خانه حضرت زهرا عليها السلام وارد مىشديم و سپس از درى كه در نزديكى حجره شريف بود، با قدمهايى كوتاه، قامتى خميده، دلى شكسته و پر سوز، ديدگانى مبهوت، وجدانى بيدار، روحى خاضع، نفسى خاشع و چشمانى اشكبار، در حالى كه زبان به ذكر دعا و سلام براى آن حضرت مشغول بود، بدان مكان وارد شديم و پس از انجام آن مأموريتى كه بدان شرف يافته بوديم، از درى كه در سمت شرقى آنجا وجود داشت به سوى حجره حضرت فاطمه زهرا عليها السلام برگشتد و پس از تلاوت آياتى چند از كلام اللَّه مجيد در آن مكان شريف، جسم و روح خود را متبرك كرده و سپس خارج مىگشتيم.
همواره بعد از اين زيارت، آن چنان نيرويى در روح خود احساس مىنموديم كه حالتى خاص و همراه با آرامش را، در جان ما پديد آورد.
خديو در روز سه شنبه، پس از اداى نماز صبح، وظيفه خويش را در حجره شريف به انجام رسانيد و سپس عزم زيارت بقيع نمود.
بقيع، قبرستان مدينه است. خديو ابتدا در آنجا به زيارت قبر «عثمان بن عفان» رفت؛- اين قبر در شرق بقيع واقع گرديده است- سپس به زيارت بر امام مالك كه در
1) اين خدمتگزارى همواره از سوى امرا و بزرگان و اعيان مسلمانان نيز به هنگام زيارت از حرم رسولخدا صلى الله عليه و آله انجام مىگرديد. اين خدمت تنها هنگامى عملى مىشد كه از سوى بزرگ خدمتگزاران نبوى، به صورت فرمانى براى شخص ياد شده صادر مىگرديد. يكى از سنتها و عادات امرا اين چنين است كه هنگامى كه دور از مدينه مىباشند افراد را از طرف خود بدين كار مأمور مىنمايند و حقوقى را به صورت ساليانه و مرتب براى آنان ارسال مىنمايند.
ميانه قبرستان قرار دارد، آمد و آنگاه به زيارت بارگاه ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و بعد از آن كه به زيارت قبر همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت، به كنار مزار عباس (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) و آرامگاه حضرت حسن بن على عليه السلام كه در زاويه غربى بقيع واقع شده است به طرف قبله آمد و آنجا را نيز زيارت نمود.
گنبدى كه روى اين مزار قرار گرفته است، از بزرگترين گنبدهايى است كه در قبرستان بقيع ديده مىشود؛ اين گنبد به شكل مقصورهاى است كه روى قبر حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام بنا گرديده است و بسيار زيبا ساخته شده است؛ اين مقصوره از جنس مس نقش دار همراه با نوشتههاى فارسى مىباشد كه گمان مىبرم از ساختههاى شيعيان ايرانى باشد. سپس خديو به سوى قبور صحابه و تابعين و صالحين آمد و آنان را نيز زيارت نمود.
خديو بعد الظهر آن روز، به بازديد تكيه مصرىها رفته و پس از ديدن نظم و ترتيب آن جا از مأمور تكيه قدردانى نمود. سپس بر مركب خويش سوار شد و به سوى ساختمان حكومتى عثمانى براى ملاقات استاندار حركت كرد و در آنجا از سوى استاندار مورد استقبال و احترام ويژه قرار گرفت.
در روز چهار شنبه، خديو پس از اداى نماز صبح و انجام خدمت در حجره شريف، همراه برخى از رجال ملازم به مقصد زيارت مسجد قبا حركت كرد و پس از زيارت آن مسجد، پيش از ظهر به مسجد شريف نبوى مراجعت نمود و نماز ظهر را در آن جا اقامه نمود، پس از آن به سراپرده خويش آمد بقيه آن روز را به استقبال از ميهمانان و رؤساى مدينه و اعيان پرداخت. خديو در روز پنجشنبه طبق عادت، وظيفه خويش را در حرم به انجام رسانيد و سپس قصد زيارت حضرت حمزه عليه السلام نمود. در اين زمان سيل راه را بر زايرين اين آرامگاه مسدود كرده بود كه با اين حال خديو از قصدش منصرف نشد و با اسب خود از آبى كه يك مترى ارتفاع داشت عبور كرد و به زيارت عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت و سرانجام توفيق زيارت ايشان نصيب وى گشت و به مقصود خود نايل آمد.
در روز جمعه نيز پس از اداى وظيفهاش در حجره شريف، به اردوگاه خويش بازگشت و تا نزديكىهاى ظهر به استقبال از ميهمانان و واردين پرداخت، سپس براى
اداى نماز جمعه، عازم حرم شريف نبوى گرديد.
باب السلام مسجد نبوى شريف- مدينه منوّره
پس از آن به ديدار والا حضرت والده آمد و سپس به جايگاه خويش باز گرديد و
بقيه روز را در تقسيم صدقات و انجام احسان و نظارت بر تقسيم مستمرىها در ميان حاجيان آن اعم از اهل مدينه و مجاورين، مصرى و غير مصرى به سر برد. وى در اين روز فرمان آمادگى حركت كاروان را به سوى «تبوك» براى روز بعد صادر نمود.
خديو به طور كلى در مدت اقامت خويش در مدينه، پايگاه آمال و آرزوى مردم و جايگاه بزرگان تمامى طبقات در آن شهر بود. و در اين ايام يگان موزيك جنگى استاندارى نيز همه روزه صبح و شب در برابر سراپرده خديوى حضور داشتند و نغمهها و مارشهاى زيبايى را به اجرا درمىآورند.
حرم مدنى همان مسجد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه در ميانه شهر مدينه و اندكى متمايل به شرق قرار گرفته است. اين مسجد داراى شكلى هماهنگ و منظرهاى زيبا در هيأت مستطيل شكل است كه ميانگين طول آن از شمال به جنوب يك صد و شانزده متر مربع و عرض آن از شرق به غرب- از طرف قبله- هشتاد و شش متر و سى و پنج سانتيمتر مىباشد و از سوى «باب الشامى» نيز شصت و شش متر مىباشد؛ اين مسجد به دو قسمت مسجد و صحن تقسيم مىگردد، مسجد از قبله عثمان، يعنى از ديوار قبله تا صحن از سويى و از ميان «باب الرحمه» و «باب النساء» از سوى ديگر قرار گرفته است.
تمامى اين بخش از گنبدهايى پوشيده شده است كه بر نيم طاقهايى واقع شدهاند كه روى آنها را ستونهاى سنگى سختى به وسيله مرمر و روى آن را آب طلا پوشيده و آذين گرديده است.
بخش دوم آن يعنى همان قسمت صحن كه بدان «حصوه» نيز مىگويند، به شكل مستطيل است كه تا «باب الشامى» امتداد يافته و سه طرف آن به وسيله سه شبستان احاطه شده است. اين شبستانها داراى ستونهايى مىباشد كه روى آنها نيم طاقهايى بنا گرديده تا گنبدهاى سر به فلك كشيده بر آنها قرار گيرد.
تعداد ستونهاى حرم شريف، با حساب ستونهايى كه به ديوارهاى آن متصل شده، بالغ بر سيصد و بيست و هفت عدد مىباشد كه از آن تعداد 22 ستون آن، در داخل مقصوره شريف واقع شده است. در ابتداى ورود به «باب الشامى» مدرسه مجيدى واقع شده كه مكتب خانهاى براى آموزش قرآن به روش قديمى در آنجا وجود دارد كه قبلًا در دهكدههاى مصر استفاده مىشده است؛ در اينجا هيچ گاه، تمامى قرآن را حفظ نمىكنند (1).
در طبقه دوم اين ساختمان، مكتب خانه ديگرى وجود دارد كه گفته مىشود به غير از آن قرآن مجيد، گاهى هم در آنجا حساب تدريس مىگردد.
اين ورودى، از درون حرم درى دارد كه بدان «باب التوسل» مىگويند.
در كنار آن و در طرف غرب، جايگاه ويژهاى براى خواجگان حرم كه وظيفه خدمتگزارى به حرم شريف را دارند- وجود دارد؛ دستشويى و محل استراحت خواجگان در اين مكان واقع شده است. در كنار جايگاه خواجگان انبار روغن وجود دارد كه براى روشنايى چراغهاى حرم از آنها استفاده مىكنند. پس از اين مكان، درهاى مدرسه ديده مىشود كه اين درهاى سه گانه، در شبستان شمالى قرار گرفته است.
در ميانه صحن هنگامى كه كمى متمايل به سوى شرق شويم، نردهاى آهنين ديده مىشد كه به دو در منتهى مىگردد و در آن جا تعدادى نخل كوچك در اطراف نخل بزرگى به چشم مىخورد. گفته مىشود: اين نخل در جايگاه درخت خرمايى واقع شده است كه متعلق به حضرت فاطمه عليها السلام بوده است.
در نزديكى اين باغچه كوچك و در سمت قبله آن، چاهى با آب گوارا وجود دارد كه بدان «بئر النبى» گفته مىشود و برخى نيز آن را «زمزم المدينه» مىنامند. در پشت حصار
1) تنها كشور اسلامى كه اين امتياز و برترى را نسبت به ساير مسلمانان در ديگر كشورهاى اسلامى دارد كشور مصر است كه همواره قرآن را تماماً حفظ مىكنند و پس از آن، ساكنين مغرب هستند كه حافظ قرآن به شمار مىآيند؛ اين سنت پسنديده تنها در ميان اين گروه رواج دارد كه همواره قرآن را حفظ مىكنند و در مناسبتها نيز از آن استفاده مىكنند، ليكن ساير مسلمانان آيات قرآن را از رو قرائت مىكند. در اين امر فقهاى مصر نيز در ترتيل قرآن شهرت بسزايى دارند كه به همين مناسبت در ساير كشورهاى اسلامى هم با ديده احترام به آنان مىنگرند و اين ويژگى بيشتر در شهر آستانه / استانبول مشهور است.
آهنين فوق الذكر، در سرتا سر شبستان شرقى پنجرههاى مشبكى كه از چوب ساخته شده نصب گرديده است؛ اين پنجرهها در ساختمان سلطان عبدالمجيد (عثمانى) ساخته شده است و نشانه جايگاه ويژه زنان (1)در هنگام نماز و اقامت آنان در حرم مىباشد.
در جنوب اين شبستان صفهاى ديده مىشود كه جايگاه ويژه خواجگان خدمتگزار حرم شريف است. اين صفه به صورت جايگاه بلندى مىباشد كه مسافت در حدود 12 متر طول و 8 متر عرض دارد و ارتفاع آن در حدود چهل سانتيمتر از سطح زمين بالاتر است. اين جايگاه در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله مكانى براى «اهل صفه» (2)كه گروهى از مستمندان و پيرمردان مسلمان (/ مهاجرين) بوده است كه در آن جا زندگى مىكردهاند و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيازهاى غذايى و لباسى آنان را بر آورده مىكردهاند؛ از ميان اهل صفه مىتوان به افرادى مانند ابوهريره و ابوذر غفارى اشاره نمود.
در برابر اين صفه در طرف جنوب، صفه ديگرى كه كوچكتر از اولى مىباشد و از سمت شمال متصل به مقصوره شريف است، ديده مىشود. اين صفه جايگاه ويژه تهجد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. در ميان اين دو صفه، راهى وجود دارد كه به سوى «باب جبرئيل» در شرق منتهى مىگردد. در سمت راست شخصى كه وارد صُفّه مىشود دكه كوچكى ديده مىشود كه بزرگ حرم يا شيخ الحرم روى آن مىنشيند؛ در كنار آن، انبار ويژه مقصوره شريفه در سمت قبله و شرقى حرم- واقع شده است.
روضه شريف، در سمت غرب مقصوره شريف واقع گرديده است اين مكان مسافت محل ميان قبر شريف و منبر پيامبر صلى الله عليه و آله را گويند، زيرا بنا به فرموده خود حضرت:
«ما بين قبرى و منبرى (3)روضة من رياض الجنة» بين قبر و منبرم روضهاى از روضات بهشت است. اين قسمت داراى 22 متر طول و در حدود 15 متر عرض مىباشد. روضه
1) شايد اين سمت از صدر اسلام به زنان اختصاص داشته، زيرا تأييد اين سخن وجود نام «باب النساء» است كه از زمانهاى طولانى در گذشته در اين سو ديده مىشده است.
2) در دوران رسول خدا ص در مدينه به غير از صفه خانهاى وجود داشت كه بدان «دار القرى» يا «دارالمضيف» مىگفتند كه اين خانه در جنوب غربى مسجد وجود داشت و ويژه ميهمانان رسول خدا ص بوده است.
3) در روايات ديگرى مضمون اين روايت به صورت «مابين بيتى و منبرى ... الخ» هم آمده است.
شريف در طرف جنوب به وسيله دو پنجره مسى زرد رنگ كه ارتفاعى در حدود يك متر دارد از محل توسعه عمر و عثمان جدا مىگردد. روضه همواره به علت شرف و جايگاهش، مملو از جمعيت مىباشد. در ادامه اين دو پنجره مسى، جايگاهى وجود دارد كه در آن مكان، قرآنهاى بسيارى در اندازههاى مختلف نهاده شده است، برخى از اين قرآنها چاپى و برخى ديگر با خط بسيار زيبا و دستنويس است. در كنار قرآنها نسخههاى بسيارى از كتاب «دلايل الخيرات» وجود دارد كه همگى آنها بر خوانندگان زوار وقف گرديده است.
در غرب روضه شريف، محراب رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار دارد كه نشانهاى از آيات خداوند در زيبايى و آراستگى به شمار مىآيد؛ اين محراب در امتداد مقصوره شريف و در طرف قبله مىباشد.
زاويه غربى روضه شريف حرم نبوى
رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز سه شنبه، مطابق با نيمه شعبان سال دوم هجرت، به هنگام فرمان الهى نسبت به تغيير قبله از مسجد الاقصى به كعبه مكرمه [در نماز]، اين محراب را برگزيد و در آن نماز گزارد. در غرب اين محراب، منبر شريف (1)قرار دارد كه از مرمر آذين شده است و با خطوط و برجستگىهاى زيباى طلايى تزيين شده است. اين منبر در كمال زيبايى و ظرافت ساخته شده است و از سوى سلطان مراد سوم عثمانى، در سال نهصد و نود و هشت هجرى، به مسجد شريف نبوى هديه گرديد. اين منبر در جاى منبر پيشين- كه از سوى «قايتباى» ساخته شده بود- و جايگاه اصلى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله، قرار داده شده است.
در روز جمعه، هنگامى كه نماز جمعه را در مسجد نبوى- كه بر صاحبش درود و سلام باد- به جاى آورديم ازدحام شديدى بود. پس از آن كه سخنران از مقصوره شريف زيارت به عمل آورد و بر طبق عادت از حضرت اجازه خطبه گرفت [در حالى كه لباس بلندى به همراه كلاه به تن داشت (/ باشلق) كه آنان اين لباس را «كوداپان» (2)مىگفتند] به وسيله گروهى از خواجگان از چهار طرف مشايعت مىشد و به سوى منبر آمد. در اين هنگام سخنران از منبر بالا رفته و به سوى سمت راست، يعنى به طرف مرقد شريف نبوى رو كرد و بعد از آن كه- در كمال ادب- به حضرت سلام كرد، حمد و ثناى خدا را به جاى
1) پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز دوران تبليغ بر نخلى تكيه مىكردند و خطبه مىخواندند سپس منبرى از چوبدرخت گز كه از سه يا چهار پله ساخته شده بود، براى ايشان ساختند و در جاى تنه درخت خرما آن را قرار دارند و تنه درخت خرما را در شرق مكانى كه قرار داشت در ابتداى ستونى غرب قبله دفن كردند. معاويه دو پله بر منبر ياد شده اضافه نمود كه اين منبر در آتش سوزى نخستين مسجد، در سال 656 هجرى آتش گرفت و از ميان رفت. باقى ماندههاى آن منبر سوخته را در صندوقى قرار دادند و در كنار همان تنه درخت دفن نمودند. سپس به وسيله منبرى كه از ساختههاى ملك مظفر پادشاه يمن بود، جايگزين گرديد. از آن پس، «ظاهر بيبرس» منبر ديگرى را جايگزين آن كرد و سپس از سوى «ملك مويد» منبرى ديگر و نوينى جايگزين آن گرديد؛ اين منبر نيز در آتش سوزى سال 886 هجرى از ميان رفت و ملك قايتباى منبر ديگرى را جايگزين آن نمود. اين منبر نيز به وسيله منبر تازهاى جايگزين شد و منبر پيشين به مسجد قبا منتقل گرديد كه تا كنون نيز اين منبر در مسجد قبا قرار دارد.
2) اين جانب سخنران مسجد الاقصى را با همين لباس مشاهده كردم كه اين لباس از قرن دهم هجرى دردولت تركيه معمول بوده است.
آورد و خطبهاى را كه بيشتر درباره موضوعات حج و زيارت، ضرورت اتحاد و يگانگى، يكپارچگى مسلمانان و تقويت ارتباط ميان افراد مسلمان بود و از احاديث شريف استفاده گرديده بود، آغاز نمود؛ در حقيقت وى پند و اندرزهاى خويش را بر پايه احاديث نبوى استوار ساخته بود.
به عنوان مثال مىگفت: «از فلان بن فلان از پيامبر صلى الله عليه و آله شما روايت شده است» آن وقت با دست خود به سوى حجره شريف اشاره مىكرد و سپس متن حديث را قرائت مىنمود. نامبرده آن چنان خطبه زيبايى ايراد نمود كه من در اينجا نمىتوانم آن را توصيف و بيان نمايم.
حرم نبوى در حدود يك هزار خدمتگزار داشت كه از ميان آنان 46 نفر سخنران بودند و هر يك از آنان يك بار در سال عهدهدار خطبه جمعه مىگرديدند. اين برنامه طبق نظم خاصى تعيين مىشد كه هر يك داراى جانشينهايى بودند تا به هنگام غيبت سخنران، فرد ديگرى جايگزين مىگرديد، همچنين مسجد داراى 38 امام جماعت و 62 جانشين امام بوده كه به طور متناوب نمازهاى روزانه را در آن اقامه مىكنند و نيز داراى 50 مؤذن و 26 كمك مؤذن است و 510 نفر رفتگر، 11 دربان، 26 زرگر، راهنما، خياط و جز اينها و 10 سقا، 4 نفر مسؤول پر كننده ظرفهاى آب، 570 شوينده و تميز كننده و روشن كننده قنديلهاى حرم مىباشد.
اما خواجگان وظيفه پاسدارى و خدمت در حجره شريف را به عهده دارند كه نخستين بار اين خدمت از سوى «نور الدين شهيد» براى مسجد برقرار گرديد.
درآن هنگام ابتداتعداد خواجههاىحرم دوازدهنفر بودند كه اين گروه از ميان افرادى كه حافظ قرآن كريم بودند، انتخاب مىگرديدند. سپس از ميان آنان بزرگى انتخاب مىگشت.
پس از آن «يوسف صلاح الدين ايوبى» دوازده نفر ديگر را بر آنان افزود و سپس پادشاه و سلاطين تا امروز به تعداد آنان افزودند، به طورى كه گاه تعداد آنان افزون بر يكصد نفر مىگردد. اين افراد داراى اوقاف خصوصى و حقوقها و مستمرىهاى سالانه
بودند كه از سوى آستانه (1)و جز اينها، براى آنان ارسال مىگرديد.
اين گروه داراى خانههاى بسيارى در مدينه بودند كه در بعضى از آنها زندگى مىكنند.
اغلب خدمتگزاران حرم شريف بدون حقوق و مستمرى هستند و آنان همواره از راه خيرات و بذل و بخششهاى افراد خير انديش زندگى خويش را مىگذرانند.
محراب رسول خدا صلى الله عليه و آله در روضه شريفه
خدمت در حرم شريف موروثى است، بدين ترتيب كه هنگامى كه يكى از خادمان
1) آستانه/ استانبول. «مترجم»
درگذرد وظيفه و مستمرى او در ميان فرزندانش تقسيم مىگردد؛ به عنوان مثال در صورتى كه سخنران فوت نمايد و حقوق او يك صد قرش باشد، فرزندان او در مركز پدر جمع مىشوند و پس از تقسيم آن حقوق در ميان كليه افراد خانواده، بزرگترين فرزند متوفى جانشين او در وظيفهاش مىگردد؛ بدين سبب است كه معمولًا حقوق اين كارمندان براى گذران زندگى كافى نمىباشد.
حرم به وسيله انواع فرشهاى گران قيمت ايرانى مفروش گرديده است، همچنين در آن جا فرشهاى دستى ديده مىشود كه در كارگاه معروف «هركه» بافته و اين نوع فرشها در روضه شريفه بيشتر ديده مىشود.
در مجموع اين مسجد نشانهاى از آيات خداوند است در زيبايى و گرانبهايى به طورى كه هر شخصى كه بدان جا وارد مىگردد ميل ترك كردن آن را ندارد. مسجد النبى داراى پنج در مىباشد: «باب السلام» و «باب الرحمه» در غرب، «باب المجيدى» در شمال، «باب النساء» و «باب جبرئيل» (يا «باب البقيع») در شرق.
درهاى ياد شده همواره پس از هر نماز عشاء، تا نزديكىهاى فجر بسته مىشود؛ اين عمل سنتى است كه از دوران عمر تا كنون ادامه يافته است.
در كنار «باب الرحمه» و «باب السلام» از بيرون، دستشويىهايى را به فرمان «سلطان عبدالمجيد» (عثمانى) براى وضو ساختهاند و در مكانى دورتر دستشويىها ساخته شده است.
حرم شريف هم اكنون شامل مكانهاى زير مىباشد: مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله، خانه عايشه- كه در ماه هفتم سال اول هجرى بدان وارد گرديد- ساير خانههاى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و مقدارى كه در توسعه بدان افزوده گرديده است.
جايگاه مسجد شريف در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله، به وسيله خانههاى همسران
پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب و يارانش احاطه گرديده بود؛ خانههاى همسران او در سمت جنوبى و برخى از قسمتهاى شرقى حرم بود كه به وسيله راهى به عرض پنج ذراع از آن جدا مىگرديده است.
خانه ابوايوب انصارى و عثمان بن عفان در سمت شرق مسجد بوده و شكل اين دو ساختمان با كيفيتى كه در صدر اسلام بوده تغيير كرده، ليكن اين دو خانه تا كنون باقى مانده است.
در گوشه خانه عثمان و در برابر حرم شريف، حجرهاى وجود دارد كه داراى پنجرهاى است و لوحى از بيرون بر آن نصب گرديده كه بر آن نوشته شده است: (قتلگاه عثمان بن عفان)؛ معمولًا بزرگ حرم نبوى، در اين خانه سكونت مىنمايد.
خانههاى خاندان عمر، در جنوب مسجد شريف واقع شده است و هم اكنون باغى كه متصل به حرم است و در سمت حجره شريف از سوى قبله قرار دارد، اين محدوده را تعيين مىكند، اين باغ داراى درى مىباشد كه بر روى آن از سمت بيرون، نوشته «ديار آل عمر» ديده مىشود. در كنار آن در طرف غرب، خانه عباس عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله واقع شده كه پس از آن خانه مروان بن حكم وجود دارد كه در سمت راست شخص وارد شونده از «باب السلام» مىباشد. خانه «ابوبكر» در غرب مسجد واقع شده است و در كنار آن به طرف شمال و در امتداد «باب الرحمه»، خانه عبدالرحمن ابن عوف واقع شده است.
اين خانهها درهايى دارد كه به سوى مسجد باز مىشود. و در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور ايشان، تمامى آن درها بسته شد. حضرت در اين باره فرمودند: «لايبقينّ فى المسجد خوخة، إلّاخوخة أبى بكر»، «يعنى دريچهاى در مسجد باز نماند مگر دريچه خانه ابىبكر» (1)
سهمودى نيز در خلاصه الوفاء الوفا پس از نقل اين حديث نظر عادلانه خويش را در بازماندن در خانه على عليه السلام ابراز كرده است. «مترجم».
كه حديث ياد شده در آن نوشته شده است.1) اين حديث را علماى شيعه و جمع بسيارى از عامه صحيح نمىدانند، زيرا اين حديث درباره حضرت على عليه السلام وارد شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى پروردگار مأموريت يافتند تا تمامى درها را ببندند به استثناى در خانه على عليه السلام. پس از اين كار پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى مردم مورد سؤال قرار گرفتند، اما حضرت صلى الله عليه و آله در جواب آنها فرمودند: «واللَّه درى نگشادم و درى نبستم، ليكن مأمور شدم و تبعيت امر كردم». حديث ديگر را سعد بن ابى وقاص روايت كرده كه در آن رسول خدا صلى الله عليه و آله امر كرده است تا تمامى درهاى گشوده به مسجد بسته شد و در خانه على عليه السلام را باز گذاشت. اين حديث معروف است به طورى كه امام احمد و نسايى نيز آن را آوردهاند و طبرانى هم گفته است: «رجال اين حديث ثقه مىباشند».
نخستين بار ساختمان مسجد نبوى از سوى عمر تجديد بنا گرديد كه نامبرده ديوارها و برخى از ستونهاى آن را ساخت و اندكى ساختمان آن را توسعه داد.
اما عثمان قسمتى را در سمت جنوب، به قبله مسجد اضافه نمود و آن را با سنگ و گچ بنا نمود. وليد بن عبدالملك در سال هشتاد و هشت هجرى به عامل خود در مدينه «عمر بن عبدالعزيز» فرمان داد كه مسجد را توسعه دهد و ترميم نمايد. پس نامبرده از سوى شرق، غرب و جنوب آن را توسعه داد و خانههاى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را به بناى مسجد افزود. همچنين براى مسجد چهار مناره بنا كرد و زمين آن را از مرمر سنگفرش نمود. او ديوارهاى مسجد را كاشى كارى كرد و سقف آن را با طلا آذين نمود و ستونهاى مسجد را نيز از مرمر بنا نمود.
پس از او «مهدى عباسى» در سال يكصد و شصت هجرى، ساختمان مسجد را از نو بنا نهاد و عمارتى زيبا از آن ساخت. پس از وى خليفه «مستعصم» و نيز «ظاهر بيبرس» ساختمان مسجد را تجديد و مرمت كردند. ناصر قلاوون در سال ششصد و هفتاد و هشت هجرى گنبد حجره شريف را بنا نمود؛ پيش از آن اين جايگاه گنبدى نداشت.
سپس در سال هشتصد و سى و يك (هجرى) مسجد از طرف «اشرف برسباى» مرمت گرديد و در سال هشتصد و پنجاه و سه (هجرى) «ظاهر بر قوق» آن را تعمير كرد و تغييراتى در آن به وجود آورد. در سال 886 بر اثر صاعقهاى كه به مسجد اصابت نمود، مسجد به آتش كشيده شد و آن چنان خرابى در مسجد به وجود آورد كه تا آن زمان ديده نشده بود؛ اين آتش سوزى آن چنان گسترده بود كه هيچ يك از مردم مدينه نتوانستند براى خاموش كردن آن پيش بروند و اقدامى نمايند.
در اين آتش سوزى هيچ گونه آسيبى به حجره شريف وارد نگرديد!!
نقشه كامل مسجدالنبى صلى الله عليه و آله
سلطان «قايتباى» پادشاه مصر همين كه از آن حادثه آگاه گرديد، دستور داد تا تمامى كارگرانى كه در آن هنگام از سوى او در حرم مكى مشغول به كار بودند، به سوى مدينه حركت كنند و مسجد را مجدداً از نو بسازند. اين ساختمان هم اكنون پابرجاست كه آن را
مشاهده مىكنيد. سپس حجره شريف را با استحكام و جلال خاصى كه هم اكنون قابل مشاهده است مرمت نمودند و از نو بنا نهادند. همچنين روى گنبد پيشين آن گنبدى بزرگ بنا كردند و در سمت غربى حرم يعنى در سمت راست شخص وارد شونده از «باب السلام»، مدرسه بزرگى را ساخت و وقفيات فراوانى را براى آن برقرار كرد؛ اين مدرسه هم اكنون هم به نام «قايتباى» ناميده مىشود براى اين مدرسه در مصر درى ساختند و در هنگام اين ساختمان به مدينه ارسال نمودند كه در جايگاه «باب السلام» نصب شد كه اين در را اين جانب مشاهده كردم و هنگامى كه اين ورودى در ساختمان زمان سلطان عبدالمجيد (عثمانى توسعه يافت) آن را به «باب المجيدى» انتقال دادند.
اين در ساخته شده از چوب گران قيمتى است كه با قطعههايى از مس نقش دار و نوشته شده آذين گرديده است. اين در يكى از زيباترين آثار ساخته شده مصر قديم است كه از زمانى كهن تا كنون باقى مانده است.
در سال 980 هجرى مسجد از سوى «سلطان سليم دوم» (عثمانى) مرمت گرديد و محراب زيبايى را در ميان مدرسه قايتباى و منبر شريف ساخت كه تمامى آن از كاشىهاى نقش دار بود كه به وسيله آب طلا آذين گرديده بود. نامبرده در پشت محراب ياد شده نام خود را به خط ثلث بسيار زيبايى نوشت كه هم اكنون هر رهرويى كه از «باب السلام» به سوى حجره شريف مىآيد آن را مشاهده مىكند.
در سال 1233 هجرى، سلطان محمود (عثمانى) گنبد شريف را مرمت كرد و در سال 1255 هجرى آن را با رنگ سبز زينت نمود. از آن پس، اين گنبد به «قبة الخضراء» معروف گرديد. در سال 1270 هجرى سلطان عبدالمجيد خان (عثمانى) فرمان داد كه مسجد از سوى شمال توسعه داده شود؛ اين دستور عملى گرديد و آن را به شكلى كه هم اكنون ديده مىشود تغيير داد.
نامبرده آن را با نقش و نگارها و آذينهاى زيبايى مزين نمود كه نمىتوان آن را به توصيف درآورد. پس از تزيين روى ديوار آن- از آغاز «باب السلام» در شرق- سوره الفتح را با خط ثلث برجسته، نوشت و سوره ديگرى كه در سطر زيرين آن است، با خطى ظريفتر ليكن برجستهتر، آذين نمود. اين كيفيت در سطر زيرين سوره ديگر با خطى
باريكتر از سوره فوقانى نوشته شده است كه در آن نامهاى پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته شده است.
منظومه «برده» در اطراف گنبدهاى مسجد نوشته شده است و در گوشههايى كه اين گنبدها بر آن بنا شده، نامهاى جلاله خداوند، رسول او و برخى از صحابه نقش بسته است. تمامى اين نوشتهها، با خط بسيار زيبا و هنرى جايگزين شده است؛ اين خط از آثار گران بهاى خطاط مشهور، مرحوم «عبداللَّه بك زهدى» بود كه از سوى سلطان عبدالحميد براى همين امر به مدينه فرستاده شده بود و نامبرده مدت ده سال و اندى را در مدينه گذرانيده و نبوغ و هنر خط خويش را در آن جا به نمايش گذارد.
در كتاب «مرآة الحرمين» آمده است كه هزينه اين ساختمان در حدود چهار ميليون ليره عثمانى بوده است.
در اين مسجد، اثرى (1)
مفتاح باب اللَّه طه المرتجى بحر المكارم ملجأ الطلاب
سلطاننا عبد العزيز لجابه ليفوز بآلامال و الآداب
و غدا لسان مقاله متمثلا اذ كان خادم هذه الاعتاب
ان الوسائل للموك ببابهم و وسيلتى العظمى بهذا الباب
از پادشاهان بعدى ديده نمىشود و تنها جريان اتصال برق (2)است كه در زمان سلطان عبدالحميد (عثمانى) بدان جا كشيده شد و روشنايى حرم شريف نبوى به طور رسمى، در روز جشن افتتاح راه آهن حجاز در مدينه منوره و در 25 شعبان سال 1326 هجرى آغاز گرديد.مقصوره شريفه از جنس مس زرد رنگ بود كه با ظرافت خاصى آن را ساخته بودند.
اين مقصوره به هنگام ساختمان قايتباى از مسجد النبى به سال 888 هجرى ساخته شده است. مقصوره داراى درى در روضه شريفه است كه بدان «باب الرحمه» يا «باب الوفود» گويند. در كنار آن و در سمت جنوب پنجرهاى نصب شده كه رو به آنجا باز مىشود و
1) اين جانب نزد دوست دانشمندم شيخ مصطفى حريرى خطاط مشهور در مصر فتوكپى لوحى از خطمرحوم عبداللَّه بك زهدى را كه بر يكى از درهاى حرم مدنى نوشته شده بود ديدم آن ابيات چنين است:
2) در مدتى كه در مدينه مشرف بوديم، حرم شريف را به وسيله روغنهاى چراغ و شمعها روشن مىنمودند، زيرا مهندس برق اين دستگاه، به علت برق گرفتگى جانش را از دست داده بود، بنابراين ژنراتور توليد كننده نيروى روشنايى از كار افتاده بود و آنان در انتظار مهندسى ديگر بودند تا از آستانه به آنجا بيايد!!
حاجيان آن را «پنجره توبه» مىگويند. آنان به هنگام سوگند، اين چنين مىگويند: «سوگند به پيامبر صلى الله عليه و آله كه دستم را روى پنجره او قرار دادهام»، همچنين اين مقصوره در سمت قبله، روبروى صورت مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پنجرهاى قرار دارد كه در زمانهاى مهم براى دعا و استغاثه باز مىگردد.
مقصوره ديگرى در سمت شمال به اين مقصوره اتصال دارد كه بدان مقصوره حضرت فاطمه عليها السلام گفته مىشود. اين مقصوره در امتداد مقصوره پيامبر صلى الله عليه و آله از غرب بوده كه به اندازه يك متر و نيم از شرق، فرو رفتگى دارد.
طول مقصوره نبوى شريف از ضلع جنوبى و شمالى آن 16 متر و از شرقى و غربى 15 متر مىباشد. در چهار گوشه آن چهار ستون عظيم قرار دارد كه به وسيله سنگ سختى و به ارتفاع سقف آن، ساخته شده است؛ بر روى آن سنگها قاعدههاى گنبد شريف قرار داده شده است.
منظره حرم مطهّر نبوى از داخل حياط اوّل- صحن- و باغ حضرت زهرا عليها السلام
اما مقصوره حضرت فاطمه عليها السلام، طول آن از جنوب 14 متر و نيم و از شمال 14 متر و از شرق و غرب در حدود هفت متر و نيم مىباشد. اين مقصوره به وسيله دو در از درون، با مقصوره بزرگ اتصال مىيابد: يكى از آنها از سوى شرق و ديگرى از سوى غرب متصل مىشود كه در ميانه آن دو، ضريحى قرار دارد كه روى جايگاه دفن (1)
برخى گفتهاند: «آن حضرت در بقيع و در ركن غربى، در طرف قبله آن، زير گنبدى كه هم اكنون منسوب به ايشان مىباشد، دفن شده است. منظور قبرى است كه منسوب به فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت امير المؤمنين على عليه السلام مىباشد. «مترجم»
حضرت فاطمه عليها السلام قرار دارد به گفته جمع كثيرى، اين مكان جايگاه دفن آن حضرت مىباشد.در درون مقصوره بزرگ، حجره شريف حضرت قرار دارد كه اين مكان جايگاهى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز دوازدهم ماه ربيع الاول در سال 11 هجرى وفات كرده و روز بعد از آن، دفن گرديدهاند. اين مطلب مطابق فرموده آن حضرت است كه: «ما قبض نبىّ إلا دفن حيث قبض» يعنى «هيچ پيامبرى وفات نكرد مگر آن كه در همان محل وفات دفن شده باشد».
سرمبارك آنحضرت در طرفغرب واقعشده. هنگامىكه در 22 جمادى الاخر سال سيزدهم هجرى ابوبكر درگذشت او را در كنار آن حضرت- در طرف شمال- دفن كردند كه سر او، در موازات دو پاى آن حضرت قرار گرفت. هنگامى كه به جان عمر سوء قصد گرديد، وى از عايشه تقاضا نمود كه بعد از فوت او را نزديك آن دو دفن كنند، پس عايشه اجازه داد كه هنگامى كه عمر در روز چهارشنبه 27 ذىالحجه سال 23 هجرى درگذشت، او را در كنار آن دو دفن كردند طورى كه سر او در موازات شانه ابوبكر قرار گرفت.
از آن پس بر روى اين سه قبر مقصورهاى به صورت ساختمان به شكل پنج ضلعى، به ارتفاع شش قبر بنا گرديد. نخستين بار اين مقصوره به وسيله عمر بن عبدالعزيز در هنگام مرمت ساختمان مسجد در زمان وى، ساخته شد. نامبرده از بيم آن كه مباد آن جا همانند كعبه به عنوان قبله گاهى قرار گيرد، طورى بنا نمود كه همانند كعبه چهار ضلعى بنا شد و پايههاى اين بنا را تا مقدار زيادى پايين برد. حجره شريف، داراى فضاى ديگرى
1) بنا به روايتى شهادت آن حضرت دو ماه و اندى پس از وفات پدرش رسول اكرم ص بوده است.
براى قبر چهارم است كه گفته مىشود: آن جا مكان قبر عيسى عليه السلام پس از نزول او از آسمان در آخر الزمان است!!
در سال 557 هجرى «نور الدين زنگى» آگاه شد كه صليبيان كه با آنان در حال جنگ بود، قصد سرقت جسد شريف حضرت را دارند؛ پس فرمان داد كه حجره شريفه را با ساختمانى ديگر احاطه كنند كه پايههاى آن تا نزديكى منبعهاى آب، در درون زمين فرو رود؛ پس از آن با مذاب سرب به صورت دايرهاى در اطراف آن از درون مانعى ايجاد كنند به طورى كه دست كسى به قبر مبارك نرسد.
روى اين بنا، پردهاى از ابريشم سبز وجود دارد كه روى آن جمله «لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» نوشته شده است. در اطراف پرده ابريشم، پرده ديگرى وجود دارد كه بر آن سخن خداوند نوشته شده است: مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ (1)
در ميان نوشتهها دايرههايى ديده مىشود كه روى آنها نام و القاب و كنيه پيامبر اكرم نوشته شده است. در اطراف اين پرده، در ارتفاع تقريبى دو متر و نيمى، كمربندى از ابريشم سرخ- به عرض سى سانتيمتر- ديده مىشود كه روى آن با نخهاى طلايى، نام پادشاهى كه دستور ساخت آن پرده را داده نقش بسته است. اين پرده، همواره به هنگام به قدرت رسيدن هر خليفه از دولت عليه (عثمانى) ارسال مىگردد. پرده كنونى، پس از اعلان دستور براى حجره شريف ارسال گرديده است. نخستين بار حجره شريف به وسيله «خيزران» مادر هارون الرشيد در هنگامى كه در سفر حج به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله نايل گرديده بود، به پرده آذين گرديد. از آن پس اين كار وى سنتى در ميان پادشاهان و خلفا قرار گرفت.
ميان ساختمان مقصوره و پنجره مسى بيرونى، گذرگاهى به وسعت سه متر از طرفهاى شرقى، غربى و جنوبى وجود دارد. در گوشه اين گذرگاه از طرف جنوب يك صندلى قرار دارد كه روى آن قرآن بزرگى ديده مىشود، اين قرآن از سوى «حجاج بن يوسف ثقفى» به حجره شريف اهدا گرديده است. گفته مىشود: اين قرآن يكى از شش قرآن نوشته شده از سوى عثمان بن عفان مىباشد.
1) احزاب، 40
در فضاى اين گذرگاه، لوسترهاى طلا و نقره آويزان گرديده كه اين مطلب به ويژه در سمت جنوبى و در برابر صورت شريف پيامبر صلى الله عليه و آله ديده مىشود.
باب الرحمة مسجد نبوى شريف
در ميان اين لوسترها، جارهاى طلايى و نيز سى و يك جار مرصع به الماس، زمرد و
ياقوت وجود دارد كه همگى به وسيله زنجيرهاى طلايى آويزان گرديده است. مجموع چراغهاى حجره شريف، يك صد و شش چراغ مىباشد.
در برابر صورت شريف پيامبر صلى الله عليه و آله و روى ديوار مقصوره، سنگى از الماس برليان، به اندازه يك تخم كوچك كبوتر قرار دارد و اطراف آن را كمانى از طلاى مرصع دربرگرفته است. صاحب نظران اين الماس را به مبلغ هشتصد هزار جنيه برآورد كردهاند. اما نسبت به شرفى كه اين سنگ در حجره شريف پيدا كرده است، غير قابل محاسبه به نظر مىآيد.
اين قطعه سنگ را به علت شدت درخشندگى، زيبايى و ارزش، به «كوكب الدرى» نام گذارى كردهاند. اين قطعه، در لوحى از طلا تثبيت گرديده است. كه اطرافشان با دويست و بيست و هفت قطعه بزرگ از جواهرات گران سنگ آذين شده است. «كوكب الدرى» از سوى سلطان احمد خان اول، فرزند سلطان محمد خان، از پادشاهان آل عثمان در آغاز قرن يازدهم هجرى، به حجره شريف اهدا شده است.
در زير آن قطعهاى از طلاى مرصع به جواهر به اندازه كف دستى آويزان شده است كه در ميانه آن سنگى از الماس، كوچكتر از «كوكب الدارى» قرار داده شده است. اين قطعه، از سوى سلطان مراد چهارم فرزند سلطان احمد اول (عثمانى)، در سال هزار و چهل و هفت هجرى اهدا گرديده است.
همچنين در اين مكان لوحى بزرگ از طلاى نقش دار ديده مىشود كه روى آن با سنگ الماس بريان و با خط بسيار زيبايى جمله «لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» را نقش بسته است. اين لوح از سوى عادله سلطان، دختر سلطان محمود (عثمانى)، در سال هزار و دويست و نود و يك هجرى اهدا شده است.
در درون حجره شريف، به غير از اين هدايا، جواهرات گران قيمت فراوانى قرار دارد كه نمىتوان براى آنها ارزشى تعيين نمود. در آن ميان قطعه بزرگى به شكل گردن بند قرار دارد كه با الماس روى آن نام حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نقش بسته است. اين گردن بند روى مقصوره آن حضرت در درون، از سمت شرق قرار دارد. در كنار آن تسبيحى از لؤلؤ درشت وجود دارد كه عظمت ارزشمندى آن بىنظير است. همچنين در آنجا تسبيحهاى ديگرى از مرجانهاى بىنظير و كمياب وجود دارد. شمع دانهايى از طلاى خالص
مرصع بر سنگهاى گران سنگ در آن جا ديده مىشود كه در آن ميان دو شمعدان بزرگ وجود دارد كه طول هر يك در حدود دو متر مىباشد و از سوى سلطان عبدالمجيد (عثمانى) در سال هزار و دويست و هفتاد و چهار هجرى اهدا گرديده است. دو شمعدان ديگر نيز از سوى سلطان محمود (عثمانى) به اين مكان اهدا شده است. در كنار اين شمع دانها، جاروبهايى از لؤلؤ و بادبزنهايى مرصع به سنگهاى گرانقيمت و بخوردانهاى مرصع و زيبايى ديده مىشود؛ اين تحفههاى گرانقيمت، جداى از هداياى ديگرى است كه در خزانه حجره شريف وجود دارد كه شامل قرآنهاى آذين شده به جواهرات، تحفههاى گران قيمت و تعداد بسيارى از سنگهاى كريمه و جواهرات گرانسنگ است و نيز تعداد بسيارى از النگوها، گوشوارهها و جز اينها را شامل مىشود.
به طور كلى مىتوان گفت: «ارزش اين هدايا و تحفههايى كه در حجره شريف قرار دارد به ميزان هفت ميليون جنيه مىرسد».
همواره پادشاهان، بزرگان و امرا در طول زمانها هديههاى فراوانى از جواهرات گران سنگ و ذخاير ارزشمند به اين جايگاه تقديم مىداشتهاند كه تعداد بسيارى از آنها، از سوى دستان آلوده و خيانتكارى كه به عنوان امير مدينه بودهاند همانند «جماز بن هبه» در سال هشتصد و يازده هجرى از ذخاير حرم مدنى ربوده شده است. سمهودى اين مقدار اشياى ربوده شده را به بيست قنطار (1)طلا تخمين زده است. همچنين شريف «حسن بن زبير منصورى»، در سال 901 هجرى بدين هداياى ارزشمند دستبرد زده است و تعداد بسيارى از آنها را به يغما برده است.
در آغاز قرن سيزدهم هجرى، حجره شريف مملو از اين گونه ذخاير و آثار ارزشمند و گران بها بود كه در سال هزار و دويست و بيست و يك هجرى با پيدايش وهابىگرى بدان دستبرد زدند و مقدار فراوانى از اين ذخاير به يغما بردند و برخى از آنها را به مبلغ پنجاه هزار ريال به «شريف غالب» فروختند. پس از پايان صلح ميان ابن سعود و طوسون پاشا، موارد اخير را كه به وسيله پدرش از حجره شريف دزديده بود، به مبلغ
1) قنطار برابر با 93/ 44 كيلوگرم مىباشد. «مترجم»
هزار جنيه مصرى خريدارى كرد و سپس به حجره شريف برگرداند.
همچنين مقدارى از اين هداياى گران سنگ، از سوى محمد على (پاشا) پس از آن كه به وسيله وهابىها به او هديه داده شده بود، به همراه شمعدان بزرگى از طلاى خالص و دو شمعدان از نقره كه روى آنها «العبد المذنب محمد على والى مصر سنة 1228».
نوشته شده بود، به حجره شريفه نبوى اهدا گرديد. همچنين از سوى عباس پاشاى اول، شمعدانها و دوجار از نقره اهدا شد كه يكى از آنها داراى 36 شمع بوده و در محراب عثمانى و ديگرى داراى 30 شمع بود كه در برابر صورت شريف پيامبر صلى الله عليه و آله آويزان گرديد.
همچنين نامبرده ثريا و شمعدانهاى ديگرى از بلور را به اين مكان هديه نمود. سعيد پاشا و برخى ديگر از دختران خاندان خديوى هم هدايايى را در حرم شريف قرار دادهاند.
آخرين شخصى كه در اين دوران به حجره شريف هديهاى را تقديم نمود والا حضرت والده جناب خديو بود كه نامبرده كمدهاى گران بهايى را به اين مكان هديه نمود تا اين آثار گران سنگ و ارزشمند در آنجا نگهدارى شود.
خدمتگزاران حجره شريف، در سال سه بار اين مكان را شستشو مىدهند:
نخست در روز نهم ربيع الاول و دوم در اول رجب و سوم در هيجدهم ذى العقده مىباشد. بدين مناسبت جشن باشكوهى نيز برگزار مىشود؛ آب اين شستشو را در شيشههايى مىريزند و به عنوان تبرك در اختيار بزرگان مسلمان قرار مىدهند.
در صورتى كه هم اكنون مقصوره شريف را مشاهده نماييد، متوجه خواهيد شد كه اين مقصوره در مكان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله كه معروف به خانه عايشه است بنا شده است.
خلاصه اين كه، درهاى متعدد خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و نام گذارى هر يك از آنها به اسمى مخصوص و نيز آن كه خانه حضرت فاطمه عليها السلام در كنار خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و بر ديوار
ميانى آن پنجرهاى نصب بوده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به وسيله اين پنجره، از حال دختر خويش آگاه مىگرديده است تا اين كه براى استقلال هر خانه، دستور دادند تا آن پنجره بسته شود (1)
«ميان حجره فاطمه عليها السلام و خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى حجره عايشه، دريچهاى بود و گفتهاند كه طهارت خانه آن سرور در آن مكان بوده است و هرگاه كه به طهارت خانه مىرفت، از آن دريچه به فاطمه عليها السلام نظر مىكرد و از حال او باخبر مىشد يك بار عايشه نيم شبى به طهارت خانه آمد و ميان او و فاطمه عليها السلام گفت و گويى رد و بدل شد، پس فاطمه عليها السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله درخواست كرد كه آن خوخه را مسدود نمايد پس به خواسته او مسدود گشت.» «مترجم»
تمامى اين معلومات و آگاهىها در ذهن اين جانب مىتواند خانه پيامبر صلى الله عليه و آله را در مدينه و در دوران زندگى ايشان اين گونه ترسيم نمايد:روايت مالك در اين باره چنين گفته است: «خانه عايشه به دو قسمت تقسيم گرديده بود، نخست قسمتى كه قبر در آن قرار داشت و ديگر بخشى بود كه عايشه در آن زندگى مىكرد و در ميان اين دو بخش ديوارى وجود داشت كه پيش از دفن عمر، عايشه همواره بدون حجاب به قسمت قبر وارد مىگرديد ليكن پس از دفن عمر، هيچگاه بدون حجاب بدان وارد نگشت!! (2)بنابراين خانه پيامبر صلى الله عليه و آله داراى دو حجره بوده است، اما در اين خانه را بعضى گفتهاند كه به سوى شام بوده است و برخى ديگر عقيده دارند كه به سوى غرب باز مىگرديده است، ليكن از روايت ابن سعد اين چنين برمىآيد كه اين خانه داراى دو در بوده است:
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت نمودند، صحابه گفتند: «چگونه بر وى نماز گزاريم»؟
گفتند: «از يك در گروه گروه وارد شده و بر او نماز گزاريد سپس از در ديگر خارج شويد».
1) سمهودى در خلاصة الوفاء از ابن زبير در اين باره اين چنين روايت كرده است:
2) عايشه اگر اين چنين مقيد به مسايل و دستورات اسلامى بود، پس چگونه فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذارده و به جنگ با امير المؤمنين على عليه السلام به سوى بصره آمده و آن كشتارها و نفاقها را در جنگ جمل به وجود آورد؟ آرى اين مطالب براى سرپوش قرار دادن اين اعمال است، در صورتى كه در طول دوران حيات او به ويژه پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله اعمال و كارهاى او، به ويژه دخالت در قتل عثمان و سپس خونخواهى او روشن و واضح است. «مترجم»
نقشه تقريبى خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه
نقشه خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در آن قبر شريفش قرار دارد و در جوار قبر رسولخدا صلى الله عليه و آله قبر (ابوبكر) سپس قبر عمر مىباشد.
همچنين گفته مىشود كه خانه عايشه داراى صفهاى به سوى خانه حضرت زهرا عليها السلام بود و نيز خانه عايشه داراى راهى از سوى قبله، به خانه حفصه، همسر ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت كه در اين باره سخن ابن زباله مىتواند گواه بر اين مطلب باشد:
«ميان خانه حفصه و حجره عايشه كه قبر شريف در آن جا قرار دارد، راهى وجود داشته كه اين دو، در حالى كه هر يك در منزل خويش بودهاند، با يكديگر همصحبت مىكردهاند». حفصه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و دختر عمر بن خطاب بود كه خانه او در سمت راست خانه آل عمر قرار داشته است و به عبارتى خانه او در جنوب خانه عايشه در سمت شرق بوده است.
اين جانب پس از بررسى و دقت فراوانى در گفتههاى صحابه و تابعين كه همواره به دنبال حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله بودهاند. به اين نتيجه رسيدم، به ويژه درباره خانه حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه تمامى مسلمانان در مورد قبر ايشان كه اشرف مكانها بر روى زمين است اجماع كردهاند. در هر صورت اين تحقيق و بررسى بود كه اين جانب در اين باره به عمل آورده بودم. بنابراين خانه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مدت حيات ايشان در مدينه، بر طبق نقشهاى كه در جنوب مقصوره شريفه آوردهام، بوده است كه اين خانه با چنين شكلى بسيار سادهتر از خانه ايشان در مكه بوده است! خانههاى ديگر همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در اطراف خانه عايشه بوده و همگى با خشت بنا گرديده است. ديوارهاى درونى اين خانهها كه با فاصله از يكديگر قرار داشته است، همگى از شاخه درخت خرما بوده كه گل اندود شده و سپس با پارچههاى پشمى پوشانده شده بوده است. با اين خصوصيات مىتوان به سادگى به زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و خانههاى ايشان پى برد. به طورى كه هيچ گاه حضرت براى خود و همسران خويش، پا را فراتر از نيازهاى فردى زندگى نگذاشت.
«عطار خراسانى» گفته است: «حجرههاى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را درك كردم، در آن هنگام نامه وليد به مدينه رسيد كه وى در آن فرمان داده بود تا حجرهها را به مسجد بيافزايند و مسجد را توسعه دهند. روزى را همانند آن روز نديدم كه مردم آن چنان گريان باشند! و شنيدم كه «سعيد بن مسيب» مىگفت: به خدا سوگند آرزو داشتم كه آنان حجرهها را به حال خود وامىگذارند، تا مردمان آينده مدينه و ديگر زيارت كنندگان، از
ساير نقاط جهان، بيايند و زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سادگى آن را از نزديك مشاهده كنند كه همين بازديد خود موجب جلوگيرى از مال اندوزى و اسراف و تفاخر آنان در زندگى خواهد مىگرديد».
آرى! رسول خدا صلى الله عليه و آله خانه و مسكن خويش را آن چنان ساده و در عين حال بهداشتى ساخته بود تا اين گونه زندگى را در ميان پيروان خود ترويج نمايد پس از آماده كردن امكانات ساده براى خويش، به فكر ساير برادران دينى خود باشند و بدين ترتيب با به وجود آوردن امكانات زندگى براى ديگران، اجتماعى سالم پديد آيد و همگى در كمال دوستى و برادرى و برابرى زندگى نمايند.
مدينه منوره يا مدينة الرسول، كه نام آن نيز طيبه مىباشد، پيش از هجرت به نام «يثرب» خوانده مىشد و از لحاظ جغرافيايى ارتفاع آن از سطح دريا در حدود 619 متر مىباشد اين شهر بر مدار طولى 39 درجه و 55 دقيقه شرقى و بر مدار عرضى 24 درجه و 15 دقيقه از شمال خط استوا واقع گرديده است.
درجه حرارت آن در تابستان به بيش از 28 درجه سانتى گراد افزايش مىيابد و در زمستان در روز به ده درجه بالاى صفر و در شب تا پنج درجه زير صفر كاهش مىيابد. به طورى كه در نزديكىهاى صبح زمستان بسيارى از ظرفهاى آب را يخ بسته و منجمد مىبينيم.
در صورتى كه بنابر عقيده برخى از صاحبنظران، كلمه «يثرب» از كلمه مصرى «اتريبس» گرفته شده باشد، مىتوان گفت: عمالقه پس از خروج از مصر آن را بنا كردهاند.
عمالقه گروه يهوديانى بودند كه بدين سو آمدند و بدين جهت است كه حضرت موسى عليه السلام در راه خود به سوى فلسطين، گروهى از قوم خويش را براى شناسايى، بدين سمت روانه ساخت و بنابراين آنان به اين سو حركت كردند تا اين كه سرانجام خبر درگذشت حضرت موسى عليه السلام به آنان رسيد. اين گروه پس از آن شهر «اتريبس» را
بنا كردند و در آنجا اقامت نمودند.
بنابراين گفته، آغاز بناى ساختمان مدينه به سال هزار و ششصد پيش از ميلاد و يا به دو هزار و دويست و بيست و دو سال پيش از هجرت باز مىگردد.
نقشه مدينه منوّره
و به همين مناسبت مىتوانم بگويم: لفظ «طيبه» كه از پيش از اسلام براى آن استفاده
مىگرديد، كلمهاى مصرى بوده است.
مدينه مركز استان بود و تا ساليانى قبل از اين، به ولايت حجاز ملحق بوده است و هم اكنون- آن چنان كه به من گفته شد- مديريت اين شهر، به تنهايى عهدهدار كارهاى خويش مىباشد و به عنوان مركزى مستقل به شمار مىآيد. اين شهر داراى دو قدرت بزرگ است كه كارهاى آن زير نظر آنان به انجام مىرسد. اين دو قدرت عبارتند از:
بزرگ حرم و استاندار. استاندار همواره قدرت نظامى را كه مهمترين قدرت در سرزمين دولت عليه (عثمانى) به شمار مىآيد، در دست دارد و فرماندارى «وجه»، «ينبع»، «كور»، «تيما»، «دومة الجندل»، «فرع»، «ذو الرمة»، «وادى القرى»، «قرى عرينه»، «سيالة»، «رهط»، «كحل»، «مدين»، «فدك» و «خيبر» از توابع آن به شمار مىآيند. در مدينه نمايندهاى از سوى شريف مكه به نام «شريف شحات» وجود دارد كه بر امور و كارهاى اعراب اين ناحيه نظارت دارد.
شهر مدينه در ميانه دشتى وسيع كه به سوى جنوب امتداد دارد، بنا گرديده است و اغلب ساختمانهاى آن از سنگهايى ساخته شده كه از معادن سنگ در نزديكى آن استخراج گرديده است. اين شهر داراى 12 هزار خانه است و سبك ساختمانهاى آن همانند ساختمانهايى است كه در مكه بنا گرديده است و ما مشاهده كرديم؛ با اين تفاوت كه خانههاى اين شهر كوچكتر و خيابانهاى آن باريكتر است، به ويژه اين وضعيت در اطراف حرم شريف بيشتر به چشم مىخورد. در صورتى كه خوب بود در اطراف حرم ميدان وسيعى را تدارك مىديدند تا علاوه بر اين كه هواى مدينه در اين سو، مطبوع مىگرديد رفت و آمد به حرم نيز آسانتر صورت مىپذيرفت. بهترين خيابان مدينه در غرب حرم واقع شده است كه بدان «حارة الساحة» گويند اين خيابان طولانىترين خيابان اين شهر به شمار مىآيد. در اين خيابان بهترين و زيباترين ساختمانهاى مدينه قرار دارد و مركز استاندارى نيز ديده مىشود در آنجا كه در قلعهاى واقع در حصار درونى شهر قرار گرفته است. گفتنى است كه در اين خيابان خانهاى متعلق به «سيد هاشم» وجود داشت كه نامبرده به كارهاى گچ كارى و معمارى مشغول بود. زيبايى اين ساختمان و دقت و استحكام آن، آن چنان بود كه مرا در برابر آن به شگفتى وا داشت و متوقف نمود، ليكن با
كمال تأسف مىتوان گفت: كه اين گونه ساختمان سازى و دقت به طور كلى از مدينه رخت بربسته است.
اين خيابان داراى كوچهاى است كه از آن به آرامگاه حضرت عبداللَّه، پدر گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله راه دارد. عبداللَّه پيش از اسلام براى انجام كار به مدينه آمده بود كه در آن جا وفات يافت و در كنار دايىهاى خود كه از بنى النجار بودند در خانه مردى از آنان كه معروف به «نابغه» بود دفن گرديد.
اين خيابان «ابواء» نام داشت كه بدان كوچه «طوال» نيز مىگويند كه خانههاى «آل سعد» در آن منطقه قرار دارد.
بيشتر خيابانهاى مدينه به علت باريك بودن «أَزِقَّه» يا (كوچهها) ناميده مىشود كه از آن جمله در شمال حرم از، زقاق البقر، زقاق الخياطين، زقاق الحبس، زقاق عنقينى، زقاق السماهيدى، زقاق البدور، زقاق الاغاوات و در جنوب آن: زقاق ياهو، زقاق الكبريت، زقاق القماشين، زقاق حيدر، زقاق الحجامين، زقاق مالك بن انس و جز اينها را مىتوان نام برد.
در هر صورت خيابانهاى مدينه تميز و پاكيزه مىباشد و پاكيزگى آن كمك به لطافت و خنكى هوا در تابستان مىنمايد، به طورى كه اين وضع در بيشتر سرزمينهاى شرق ديده مىشود.
بازار مدينه از «باب المصرى» آغاز مىگردد و به حرم شريف منتهى شده و پايان مىيابد.
اين بازار از خيابانى باريك به طول تقريباً 500 متر تشكيل گرديده است، به طورى كه حركت دو شتر از خيابان موجب برخورد به يكديگر مىشود و رفت و آمد و شلوغى تنها در زمان حج و عمره رجبى كه هنگام زيارت و سعى در سرزمين عرب مىباشد، ديده مىشود. بازرگانى و تجارت مدينه بر اساس واردات خارجى آن به ويژه از كشورهاى جاوه، هند و شام بوده كه اين واردات بيشتر در زمينه پارچههاى پنبهاى، پشمى، ابريشمى، كنفى، تسبيح، حناء، قاليچهها و خوراكىهاى ايرانى، هندى، مغربى و تركى كه مىباشد قيمت آنها از مكه و حتى از مصر بيشتر است، ليكن حاجيان به جهت تبرك و آسانى
تبديل پول خود در اين منطقه، آنها را خريدارى مىكنند.
تجارت خرما يكى از بزرگترين و مهمترين كالاهاى بازرگانى در ميان مردم مدينه به شمار مىآيد، زيرا مدينه و اطراف آن همگى پوشيده از نخلستانهاى خرما مىباشد كه در آن درختان خرماى فراوانى وجود دارد و در حدود هفتاد نوع خرما در اين شهر به دست مىآيد. بهترين خرماها در اينجا، خرماى «عنبرى» سپس «چلبى» و سپس «سكرى» مىباشد. كه اين خرما از شيرينترين آنها به شمار مىآيد سپس خرماى «سبح» است كه درخت آن بيشتر در سمت «خيف» ميان مدينه و «حمرا» واقع شده است. چگونگى آماده كردن اين خرما چنين است كه ابتدا آنها را همانند دانههاى تسبيح در نخى مىكشند و رديف مىكنند، سپس مدت زمانى در آب جوش آنها را نگاه مىدارند و از آن پس آنها را در مقابل آفتاب خشك مىكنند. اين جانب مقدارى از اين نوع خرما را از فروشگاههايى كه در بيرون از «باب المصرى» در مناخه به فروش گذاشته بودند، خريدارى نمودم.
فروشنده، برخى انواع خرماهاى خود را با احاديثى دروغين كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت مىداد مدح و ستايش مىنمود و به فروش مىرسانيد. اين جانب بسيار تعجب كردم كه چگونه اين مردم در حالى كه در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار دارند، اين گونه دروغپردازى مىكنند. پس به او گفتم: «اى مرد ما خرما را از تو خريدارى مىكنيم پس چرا احاديث و رواياتى را كه داراى هيچ گونه اساسى نيست، به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مىدهى؟» و بدو گفتم اساساً گرفتارى و بدبختى ما مسلمانان همين است كه به راحتى گفتههايى را به خداوند يا پيامبر صلى الله عليه و آله او نسبت مىدهيم. پس آن مرد شروع به عذر خواهى كرد و گفت: اين سخنها را از فروشندگان پيشين و برخى از پيرمردها شنيده است.
مدينه داراى كتابخانههاى بسيارى است كه بهترين آنها، كتابخانه «شيخ الاسلام عارف حكمت» مىباشد كه در نزديكى باب «جبرائيل» در جنوب مسجد قرار دارد.
اين كتابخانه از نظر نظافت، پاكيزگى مكان، نظم و ترتيب كتابهاى آن و زمينهاى پوشيده از فرشهاى گران قيمت و زيباى ايرانى، نشانهاى از زيبايى و كمال به شمار مىرود.
در ميانه حياط اين كتابخانه، حوضى از مرمر بنا گرديده كه در اطراف آن شيرهاى
آبى براى وضو نصب گرديده است. اين كتابخانه داراى كتابهاى ارزشمندى مىباشد كه تعداد آنها كمتر از 5404 جلد نمىباشد.
بر در آن كتابخانه كارى عجيب و نادر را ديدم كه از شگفتىهاى صنعت خط به شمار مىرفت. آن شگفتى اين بود كه اشعار فارسى روى در، با خط سفيد بسيار زيبايى از خطاط ماهر «ملا شاهى» نقش بسته بود؛ در آن هنگام كه همگى از زيبايى خط و چگونگى تنظيم و ترتيب آن و نيز از انتخاب حروف آن، با ظرافت و دقت در شگفت مانده بوديم، مدير كتابخانه به ما گفت:
تصوير ص 255 (كتبخانه)
كتابخانه سلطان محمود در مدينه منوّره
تمامى اين كلمات نوشته شده، بر روى كاغذ استوار گرديده است و پس از مشاهده آن از دقت و تأمل بيشتر در آن كاغذ آن چنان شگفت زده و مبهوت گرديديم كه زبان از وصف دقت و زيبايى آن عاجز است! به ويژه آن كه شنيديم آنان اين نوشتهها را ابتدا روى كاغذ نوشتهاند و سپس آنها را به وسيله ناخنهاى خود از آن جدا كرده و روى كاغذ ديگرى قرار دادهاند.
كتابخانه سلطان محمود در «باب السلام» قرار دارد كه تعداد كتابهاى آن 4569 جلد مىباشد.
با اين كه اين كتابخانه از كتابخانه عارف كوچكتر و نظم و ترتيب آن كمتر است، ليكن كتابخانهاى زيبا و مرتب به نظر مىآمد.
كتابخانه ديگرى نيز وجود دارد كه متعلق به سلطان عبدالحميد اول است در اين كتابخانه تعداد 1659 كتاب قرار داده شده است. مدينه همچنين داراى كتابخانه ديگرى به نام «بشير آغا» در زقاق الخياطين (1)مىباشد كه تعداد 2063 كتاب در آن وجود دارد. آگاه شدم كه كتابخانههاى ديگرى نيز در اين شهر وجود دارد كه از آن ميان كتابخانهاى است كه در «رباط عثمان» واقع شده است، اين كتابخانه داراى كتابهاى نفيس و ارزشمندى از مذهب مالكيان مىباشد كه مجموع كتابهاى آن نزديك به سى هزار كتاب نفيس مىرسد. در صورتى كه تمامى اين كتابها را در يك مكان جمع آورى كنند و نظم و ترتيب خاصى را براى استفاده از آنها حاكم مىكردند، مورد استفاده و بهرهورى بيشترى قرار مىگرفت.
تصوير ص 255 (محراب مسجد قبا)
محراب مسجد قبا
مدينه داراى روزنامهاى به نام «المدينة المنورة» است كه به زبان تركى و عربى منتشر مىگردد و تمامى اخبار و رويدادهاى روزانه در آن درج مىشود.
مدير آن فاضل دانشمند شيخ محمد مأمون است كه اين روزنامه در روزهاى توقف خديو در مدينه، رفت و آمدها و ديد و بازديدهاى روزانه او را به همراه اشعار و نظم و نثرهايى در مدح وى منتشر مىنمود در ميان سرودهها شعرى را جناب مدير به عنوان تشريف فرمايى خديو سروده بود كه در آغاز آن اين چنين بود:
البدر فى أفق العلياء قد طلعا وكوكب السعد فى اسعاده سطعا
مدينه داراى مدرسه قابل ذكرى نيست، ليكن در آن 17 مكتب خانه براى آموزش علوم ابتدايى وجود دارد و نيز در حرم فقه و تفسير در سطح بسيار ابتدايى تعليم مىگردد.
مدينه داراى دو حمام است كه به سبك تركى ساخته شده است، كه يكى از آنها در درون مدينه و از ساختههاى سلطان سليمان قانونى بوده و ديگرى در «مناخه» قرار دارد.
اين شهر داراى 8 تكيه است كه مهمترين آنها تكيه مصرى به شمار مىآيد و بقيه آنها به صورت نوانخانههايى مىباشد كه با حقوقى بسيار اندك، از فقرا و نيازمندان ساكن در آن پذيرايى مىكنند.
«مدينه منوره» همانند مكه داراى حرم است كه قطر دايره آن، در حدود دو كيلومتر مىباشد. در حرم ياد شده، به عنوان احترام و تعظيم آن صيد جايز نمىباشد.
در مدينه و توابع آن، مزارهاى بسيارى وجود دارد كه معروفترين آنها، مسجد قبا، مسجد حضرت حمزه عليه السلام و بقيع مىباشد.
اما مسجد قبا كه در فاصله 5 كيلومترى از مدينه قرار دارد و ساختمان آن به عنوان نخستين مسجد در اسلام به شمار مىآيد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در هجرت خويش به سوى مدينه اين مسجد را به هنگام ورود خود به اين مكان در جنوب غربى مدينه بنا نمود.
سلطان عبدالحميد اول (عثمانى) اين مسجد را تجديد بنا كرده و در ميانه صحن آن گنبدى به عنوان جايگاه ناقه پيامبر صلى الله عليه و آله، به هنگام قدوم ايشان در هجرت از مكه برپاساخت. اما مسجد حضرت حمزه عليه السلام در شمال مدينه و در دشت احد (/ وادى احد) قرار دارد. در اين دشت در 15 شوال سال سوم هجرت جنگى معروف (2)ميان مسلمانان و مشركين اتفاق افتاد. در آن جنگ مسلمانان به آزمونى نيكو از سوى خداوند گرفتار شدند.
در اين واقعه حضرت حمزه عليه السلام عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد و نيز دندان پيشين
سمت راست دهان مبارك حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله شكسته شد و صورت ايشان زخمى گرديد و لب پايين حضرت آسيب ديد. همچنين در اثر فرو رفتن دو حلقه از زره در گونه ايشان، اين ناحيه از صورت مبارك ايشان نيز زخمى گرديد.
عايشه روايت كرده است كه ابوعبيده جراح هنگامى كه يكى از دو حلقه را از صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله درآورد يكى از دندانهاى پيشين حضرت افتاد و در هنگامى كه دومى را خارج مىنمود، دندان ثناياى دومى ايشان نيز از دهان حضرت خارج گرديد كه از اين پس، حضرت بدون دندان ثنايا بودند.
در آنجا گنبدى معروف به «قبة السن» قرار دارد كه حجرهاى در آن وجود دارد و در ميان آن گودالى است كه ادعا مىكنند، جايگاه افتادن دندان پيامبر صلى الله عليه و آله است.
اهل مدينه پس از اين جنگ، شهداى خود را به سوى مدينه حمل نمودند، ليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را از اين كار باز داشت و فرمودند: «ادفنوهم حيث صرعوا» يعنى «آنان را در همان مكانى كه شهيد گشتهاند دفن نماييد». بنابراين حضرت حمزه عليه السلام را در جايگاه شهادتش دفن نمودند كه هم اكنون گنبدى به نام «قبة الصرع» بر آن برپا شده است.
اين گنبد در شرق مسجد كنونى آن واقع شده است، زيرا سيل، جسد مبارك او را در قبر نخستين آشكار نموده بود. در اطراف مرقد حضرت حمزه عليه السلام، مزار شهيدان اين جنگ قرار دارد كه تعداد آنان هفتاد و اندى نفر مىباشد.
در انتهاى اين دشت و در شمال، كوه احد قرار دارد كه سنگهاى اين كوه از سنگ گرانيت است با آن كه اين كوه از رشته كوههاى سرزمين عرب به شمار مىآيد، ليكن اين كوه از آن جدا گرديد و طول آن از شرق به غرب در حدود شش كيلومتر مىباشد.
«بقيع» همواره در ميان مسلمانان از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده است و بدان «بقيع الغرقد» مىگويند. زيرا در اين مكان نوعى گياه بدين نام مىروييده است. در بقيع بيش از ده هزار از صحابه و پيروان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دفن گرديدهاند همچنان كه تعداد بسيارى از خاندان نبوت- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- در آنجا مدفونند كه از آن جمله است، حضرت (امام) على زين العابدين عليه السلام فرزند حضرت (امام) حسين عليه السلام و فرزندش (امام) محمد الباقر عليه السلام و فرزندش (امام) جعفر الصادق عليه السلام كه دو نفر اخير در زير گنبد
عباس (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) دفن گرديدهاند. بقيع پيش از اين، داراى گنبدهاى فراوانى بوده است كه از سوى وهابيان منهدم گرديد.
تصويرى از بقيع- قبر عثمان، قبه عثمان، قبه مالك، قبه همسران رسول صلى الله عليه و آله، قبر ابراهيم فرزند رسول، و قبه عباس و قبر حسن بن على عليه السلام در تصوير مشخص است.
از ديگر مزارهاى مبارك مدينه، «مسجد الرايه» «مسجد الفتح»، «مسجد القبلتين»، «مسجد السقيا»، «مسجد الغمامه» (در مناخه)، «مسجد على]« [» (در راه قبا)، مسجد المائدة (در برابر بقيع از سوى شرق)، «مسجد الاحزاب» (در پشت كوه سلع كه در سمت چپ شخصخارج شونداز «بابالشامى» واقعشدهاست) وسپس «مسجدعروة» مىباشد.
مردمان مدينه از چاههاى بسيارى كه در آن جا است استفاده مىكنند از آن جمله:
چاه «اعواف»، چاه «أنس بن مالك»، و چاه «رومه»، كه از سوى عثمان بن عفان در صدر اسلام براى استفاده مسلمانان خريدارى گرديد. همچنين در مدينه چاههاى ديگرى براى استفاده وجود دارد، مانند چاه «قويم»، چاه «عباسيه»، چاه «صفيه»، چاه «بويرة»، چاه «فاطمه» و چاه «عروه». ساكنين مدينه، در زمانهاى قديم از آب دو چاه اخير، به عنوان هديه براى پادشاهان و بزرگان مسلمانان استفاده مىكردهاند. در قبا چاهى وجود دارد كه
بدان چاه «خاتم» گفته مىشود؛ اين چاه همان چاه «اريس» است كه مهر (/ خاتم) پيامبر صلى الله عليه و آله، از دست عثمان بن عفان- به هنگام خلافت وى كه در آن هنگام از آن به عنوان مهر در پايان نامههاى خود استفاده مىكرد- در درون آن افتاد. روى اين خاتم جمله (محمد رسول اللَّه) نقش بسته بود.
آب اصلى مدينه چشمه «زرقاء» است كه در غرب مسجد قباء جريان دارد.
اين چاه داراى آب شيرين و گوارايى مىباشد و چون به فرمان معاويه از سوى مروان حكم اين آب به جريان افتاد و نامبرده در آن هنگام نماينده معاويه در مدينه بود و چشمانى كبود داشت بنابراين اين چشمه هم بدين نام معروف گرديد.
اين چاه همواره مورد عنايت و توجه همه پادشاهان و سلاطين تا اين زمان بوده است. آب اين چشمه داراى مجراى ويژه ديگرى نيز مىباشد كه از چشمهاى در نزديكى قبا به نام «چشمه نبى» يا «عين النبى» مشروب شده است و سپس در قناتى كه داراى بنايى محكم و استوار است، به سوى مدينه جريان مىيابد. از اين قنات نهرها، شعبههاى فراوانى جدا گرديده كه جهات مختلف مدينه را مشروب مىسازد. اين قنات داراى مخزنهاى بزرگى است كه در حدود ده متر از سطح زمين پايينتر مىباشد؛ پس از پر شدن اين مخزنها از قنات، به وسيله سقاها آب مخزنها به خانههاى مدينه برده مىشود.
مردم نيز به وسيله پلههاى سنگى كه در اين مجرا قرار دادهاند، پايين مىروند و ظرفهاى خود را از شيرهاى ثابتى كه در انتهاى پلهها قرار دادهاند، از آب پر مىكنند. بنابراين توجه مىكنيد كه با توجه به نحوه استفاده، آب اين چشمه، بسيار تميز و دور از آلودگى مىباشد و مىتواند تنها عاملى باشد كه مردم مدينه را از بيمارى و ميكروب نجات داده است. در صورتى كه در ساير قسمتهاى اين سرزمين مانند مكه، منا، جده و ينبع اين گونه رسيدگى نمىشود و آبها معمولًا داراى آلودگى فراوان مىباشد.
همواره اين چشمه از سوى امرا و پادشاهان مسلمان مورد تعمير و مرمت قرار مىگرفت. اين چشمه، در آغاز حكومت عثمانيان منهدم گرديد، به طورى كه مردم مدينه زمانى طولانى را در سختى و مشقت گذرانيدند، تا اين كه از سوى سلطان سليمان (عثمانى) در سال 932 هجرى تعمير گرديد. سپس سيل در سال 990 هجرى آن را
خراب كرد و به فرمان سلطان مراد خان (عثمانى) مجدداً تعمير گرديد. وى چاه «غربالى» را خريد و آب آن را به اين چشمه افزود. در سال 1111 هجرى، سلطان مصطفى عثمانى فرمان داد كه چاه «عقد» را خريدارى كنند و بدان اضافه نمايند. آب اين قنات همچنان جريان داشت تا اين كه در سال 1212 هجرى از سوى سلطان سليم (عثمانى) مجدداً از نو مرمت گرديد. هنگامى كه وهابيان مدينه را محاصره كردند، اين قنات را منهدم نمودند كه پس از آن از سوى «محمد على پاشا» مورد ترميم قرار گرفت.
سپس اين قنات به وسيله سلطان عبدالحميد (عثمانى) تجديد و مرمت گرديد، به طورى كه هم اكنون آب آن فراوان و سود آن براى مردم بسيار است. خداوند به همه اين افراد جزاى خير عطا نمايد.
در حومه مدينه، به استثناء چشمه زرقاء، چشمه كهف در غرب كوه سلع و چشمه خيف كه از منطقه عوالى مدينه سرچشمه مىگيرد و چشمه وادى در كنار مزار حضرت حمزه عليه السلام، و نيز چشمه سلطان كه داراى آبى شور است و از قبا به طرف مدينه سرازير مىگردد، نيز وجود دارد. آب چشمه «سلطان» پس از سرازير شدن به سوى مدينه و تميز كردن راهها و مجارى آن، به سوى باغهاى اطراف مدينه در خارج از شهر جريان مىيابد.
در سمت شمالى مدينه، باغهاى فراوانى در نزديكى حصار آن وجود دارد، كه از جمله مىتوان باغ «داووديه»، باغ «زكى»، سبيل، بضاعة، بضيعه، طرناوية، فيروزية، الزينية، درويشية، بئر حاء، توانية، جودية، كاتبية و سمانية را نام برد. همچنين علاوه بر موارد فوق در درون حصار باغهاى روميه را نيز مىتوان ذكر نمود.
در سمت شرقى مدينه باغها و نخلستانهاى فراوانى قرار دارد. در سمت «قبا»، «ذى الحليفه» و «عوالى» باغها و كشتزارهاى فراوانى وجود دارد كه ميوههاى «عوالى» در اين سمت، از معروفيت خاصى برخوردار مىباشد. در اين بخش از مدينه، انواع گوناگون سبزيجات مانند كلم پيچ، گل كلم، تره فرنگى، كنگر فرنگى، باميه، ملوخيه (1)،
1) يك نوع سبزى از جنس پنيرك. «مترجم».
بادمجان، گوجه فرنگى، كدو، لوبيا، نخود، خرفه، كرفس و جز اينها به عمل مىآيد و از ميوهها، هندوانه، خربزه، هلو، انار، انگور، موز، خرما، ليمو، پرتقال و ترنج كاشته مىشود.
مسجد حضرت حمزه در احد و در جوار آن خيمههاى زوّار مدينه قرار دارد.
اطراف مدينه را دشتهاى فراوانى دربرگرفته است كه آب راههاى سيل از آن دشتها جريان دارد اين آب راهها سپس به سوى باغها و كشتزارهاى مسير، به ويژه مناطق پست آن، به راه مىافتد. در برخى از سالها گاه آب راههاى سيل آن چنان بالا مىآيد كه در نتيجه آن موجب ضرر و زيان فراوان به مدينه و سرزمينهاى توابع آن مىگردد.
هنگام خلافت عثمان در دشت «مهروز» آب آن چنان بالا آمد كه نزديك بود بنيان شهر مدينه را ويران نمايد، پس از آن بود كه به دستور عثمان، دو سد در كنار چاه «مدرى» ساخته شده و آب را از آن ناحيه به سوى دشت «بطحان» منحرف نمودند. در سال 150 هجرى، هنگام خلافت «ابوجعفر منصور» سيلهاى فراوانى به سوى مدينه سرازير گرديد كه موجب ناراحتى مردم آنجا شده و موقوفات فراوانى را منهدم نمود. پس از اين به
فرمان «ابوجعفر منصور» سدهاى متعددى در نقاط مرتفع مدينه ساخته شد و آب سيل را به سوى ديگر مناطق منحرف نمودند. در سال 734 هجرى آب در دشت «قناه» بالا آمد و در نتيجه آن، سيل سمت شمالى مدينه را تا نزديكىهاى كوه احد فرا گرفت؛ به طورى كه به مدت شش ماه مردم از زيارت حضرت حمزه عليه السلام محروم گرديدند. و نيز در سال 1328 هجرى، بر اثر سيلى كه به سوى مدينه سرازير گرديد، ارتفاع آب در نزديكىهاى كوه احد به يك متر و نيم رسيد.
ساكنين مدينه هم اكنون تعدادشان بالغ بر شصت هزار نفر مىباشد كه تعداد بسيارى از آنان را مجاورين بيگانه تشكيل مىدهند، اين گروه بيشتر از هنديان، تركها، شامىها، مغربىها و مصريان مىباشند.
از مشهورترين خاندانهاى مدينه در حال حاضر، خانواده «اسعد» مىباشند كه همگى از سادات هستند. همچنين خاندان برى كه از مغربىها هستند و نيز خاندان سمهودى كه از تبار مصر به شمار مىآيند، جزء خاندانهاى مشهورند.
بزرگان اهل مدينه، همواره از سوى دولت و نيز تعداد فراوانى از آنان از سوى خديو داراى حقوق و مستمرى ساليانه مىباشند؛ اين گروه بيشتر به وسيله خدمتگزارى در حرم، به ويژه در موسم حج، امرار معاش مىكنند.
تعدادى از آنان، به شغل راهنمايى اشتغال دارند كه بدانان «مزور» گويند اين گروه همانند وظيفه مطوفين در مكه را، در مدينه به عهده دارند.
برخى از مردمان مدينه از راه تجارتهاى ساده زندگى خويش را مىگذرانند و در اين ميان مصريان به وسيله تجارت در حبوبات مانند گندم و عدس كه از راه «قصير» به اين شهر وارد مىكنند، امرار معاش مىنمايند.
مردمان مدينه همواره در تعبيرات خود شمال را شامى، غرب را بحرى- زيرا در طرف دريا واقع مىباشد-، شرق را شرقى و جنوب را «قبلى»- زيرا در طرف قبله است- مىگويند. مصريان اين نامگذارى را از آنان گرفتهاند و درباره جنوب، تعبير «قبلى» را به كار مىبرند كه اين نام گذارى صحيح نمىباشد، زيرا قبله در محل آنان در طرف جنوب شرقى مىباشد.
يكى از عادتهاى مردمان مدينه، ورزش و گردش در گردشگاهها و باغهاى خارج مدينه مىباشد. آنان در روزهاى سه شنبه و جمعه پس از نماز عصر، به صورت گروه گروه به سوى اين گردشگاهها مىروند و در شب هنگام از آنجا مراجعت مىكنند.
هنگامى كه براى ورزش به سوى اين مكانها حركت مىكنند، رسم بر اين است كه در آغاز صبح از مدينه خارج شوند و غذاى آن روز خود را به همراه مىبرند. آنان در يكى از باغهاى اطراف مدينه روز خود را مىگذرانند و پس از صرف نهار، با شادمانى به تفريح مىپردازند. اين گونه تفريحها در نزد آنان به نام «مقيال» معروف مىباشد.
يكى ديگر از عادتهاى قديمى آنان اين است كه هر يك از آنها، در شب بيست هفتم ذى القعده هر سال، مقدارى گندم را به عنوان هديه به حجره شريف اختصاص مىدهد كه بدين منظور ابتدا آنها را مىشويند و تميز مىكنند و سپس در كيسهاى كتانى سفيد قرار مىدهند، سپس به سوى حرم آمده و پس از آن كه در برابر آرامگاه شريف پيامبر صلى الله عليه و آله با ادب و احترام ايستاده، به دعا و توسل به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىپردازند. سپس آن كيسه را با ادب و احترامى فراوان درون حجره شريف قرار مىدهند. اين كيسهها به وسيله خدمتگزاران حجره مطهر حضرت برداشته مىشود و سپس به بزرگان مسلمانان به عنوان تبرك هديه مىگردد.
از ديگر عادتهاى آنان، استقبال از زايرين حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله، از خارج از مدينه است، بدون آن كه با آنان سابقه آشنايى قبلى داشته باشند، هر يك از مردمان مدينه گروهى را به سوى منزل خويش دعوت مىكنند و از آنان با كمال خوشرويى و مهماننوازى پذيرايى مىكنند، بدون آن كه هيچ گونه چشمداشتى به پول آنان داشته باشند.
و در صورتى كه زايرين پولى را به آنان بدهند آنها آن را به عنوان هديه قبول مىكنند.
ديگر عادتهاى نيكوى آنان، اين است كه زنان همواره تمامى كارهاى منزل را به تنهايى خود انجام مىدهند و غذا را مهيا مىنمايند و در اين هنگام، هيچ گاه بدون وضو دست به پخت غذا نمىزنند.
همچنين از عادتهاى ديگر آنان، اين است هنگامى كه كودك آنها چهل روز از
زمان تولدش سپرى گردد، پس از شستشوى او، لباسهاى سفيد زيبايى را به تن او كرده و پس از معطر كردن او، به همراه افراد خانواده در كاروانى معنوى، به سوى حجره شريف مىآيند و كودك را به دست خدمتگزاران آن وا مىگذارند. آنان نيز كودك را به درون حجره مىبرند و با تبرك نمودن او به پردههاى حجره، آرزوى عاقبتى نيكو براى او مىكنند و سپس كودك در دست مادر خويش قرار مىگيرد و همگى شاد و خندان به سوى خانه خويش رهسپار مىگردند.
تكيه زائران مصرى در مدينه منوّره
يكى ديگر از عادتهاى آنان در هنگام درگذشت يكى از افراد خانواده آنان مىباشد. آنها هيچ گاه براى شخص مرحوم، گريه و زارى نمىكنند و بلافاصله پس از درگذشتن هر فردى او را از «باب الرحمه» به درون مسجد مىبرند و در كنار حجره شريف قرار مىدهند، در آنجا پس از خواندن نماز ميت بر او، وى را از «باب جبرئيل» خارج نموده و به سوى بقيع رهسپار مىگردند. در آنجا در حالى كه صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرستند، مرده خويش را دفن مىنمايند، سپس صاحبان عزا در كنار «باب الجبانه»
مىايستند و مردم به آنان تسليت مىگويند.
اين سنت، بسيار قديمى و كهن است و گفته مىشود كه پس از رحلت حضرت امام حسن عليه السلام و دفن ايشان در بقيع، برادر آن حضرت يعنى امام حسين عليه السلام، در كنار «باب البقيع» ايستاد و مردم مدينه به ايشان تسليت گفتند.
از عادتهاى ديگر اهل مدينه اين است كه مردان و زنان در روز پنج شنبه پس از نماز عصر به بقيع مىآيند و به پيروى از سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله، بر روى مزارها دسته گل قرار مىدهند.
ديگر از عادتهاى آنان اين است كه در ماه رمضان يك ساعت پيش از غروب به حرم مىآيند و در اطراف حجره شريف جلوس مىنمايند. آنان اين لحظات را به تلاوت قرآن كريم و فرستادن درود و سلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله در حرم سپرى مىكنند. هنگامى كه توپ افطار شليك مىگردد، براى هر يك مقدارى افطار ساده كه شامل نان و پنير، زيتون، خرما، شيرينى و جز اينها مىباشد مىآورند كه در اين هنگام با دعوت ديگران بر سر سفره افطار خود، روزه خويش را افطار مىكنند و سپس باقى مانده از غذاهاى ياد شده را در اختيار فقرا و بىنوايان قرار مىدهند. پس از افطار يك ربع ساعت را بدين منوال مىگذرانند، سپس نماز مغرب را به جماعت در حرم ادا نموده و همگى به سوى خانههاى خويش رهسپار مىگردند. البته تعداد فراوانى را نيز هنگام افطار به عنوان ميهمان به خانههاى خويش مىبرند و پس از خوردن شام مجدداً براى انجام نماز عشا به حرم مراجعت مىكنند.
پس از نماز عشا، نماز «تراويح» آغاز مىگردد، نماز گزاران به پنجاه يا شصت گروه تقسيم مىشوند كه هر يك از گروهها داراى امامى مجزا مىباشند. در برابر هر امام جماعت دو شمعدان به شكلهاى متفاوت قرار مىدهند و بنا بر اين كه كدام امام در خواندن نماز سرعت بيشترى دارد، هر يك از افراد در پشت سر امام مورد نظر خود، نماز «تراويح» را مىخوانند.
پس از پايان نماز تراويح، جشن شمع آغاز مىگردد. زيرا در ماه رمضان كليه شمعدانهاى طلايى و نقرهاى را از حجره شريف خارج مىكنند و در برابر هر امام
جماعت قرار مىدهند و در پايان، طى مراسم با شكوهى، تمامى شمع دانها، مجدداً به درون حجره شريف منتقل مىگردد. معمولًا در انتقال شمع دانها، برخى از امرا و اعيان، به دعوتى كه از سوى بزرگ خدمتگزاران حرم نبوى شدهاند به حرم مىآيند و در مراسم شركت مىنمايند. نماز صبح هم تقريباً به همان شكل برگزار مىگردد.
اما نماز عيد، به وسيله دو امام جماعت، نخست امام جماعت شافعى و ديگرى حنفى در مسجد نبوى برگزار مىشود. پس از نماز همگى به زيارت مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىآيند و سپس به سوى خانههاى خويش رهسپار مىگردند و روز عيد را به ديد و باز ديد و جشن و سرور مىگذرانند.
مدينه در سه قرن نخستين بعد از هجرت، در كمال پيشرفت ادبى و مادى قرار داشت. در آن هنگام تمامى فضاى مدينه و به ويژه در شمال، شرق و جنوب پوشيده از باغها و كشتزارها بود. و مردم مدينه داراى مناطقى زيبا و كاخهايى مجلل در «وادى العقيق» بودند، زيرا اين دشت داراى آبى فراوان و گوارا و سرزمينى حاصل خيز، پر از گل و گياه و ميوه بود. اين سرزمين عمدتاً متعلق به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بود. از مكانهاى مشهور آنجا مىتوان «زغابة»، «اضم»، «غابه»، «حصير»، «خليفه» و «جثجاثه» را نام برد كه تمام اين سرزمينها متعلق به عبداللَّه بن زبير و فرزندان او مىباشد.
سپس «حمراء الاسد» است كه در آن كاخهاى فراوانى متعلق به قريشىها و «خاخ» كه متعلق به علويان مىباشد را مىتوان برشمرد. درباره خاخ «احوص» اين چنين سروده است:
لها منزل بروضة خاخ ومصيف بالقصر قصر قباء
مشهورترين مكانهاى آن: «ثنية الشريد»، «غراء»، «مُعَرّس»، و «بيداء» است كه خانههاى اشراف قريش در آنجا قرار دارد اين خانهها بيشتر در دامنه كوه «عير» در سمت راست شخصى كه از مكه وارد مىشود، قرار داشته است.
در سمت ديگر مكانى به نام «جمّاء» وجود دارد و در برابر آن در تنگه «حرة الوبره» در چهار مايلى از مدينه به ضفيره، سرزمين «عروه بن زبير» برمىخوريم كه قصر معروف
او به نام «عقيق» و چاه مشهور او كه به نام او مىباشد در آنجا قرار داشته است. شاعر در اين باره مىگويد:
كنفونى إن متّ فى درع أروى واستقوا لى من بئر عروة ماء
در پايين اين كاخ، در برابر «جماء»، مكانى به نام «العرصة» وجود دارد كه كاخ سعيد بن العاص در آنجا قرار داشته است. ابوقطيفه در اين باره اين گونه سروده است:
القصر ذو النخل فالجماء بينهما أشهى إلى القلب من أبواب جيرون
گفته مىشود حتى آثار باقى ماندههاى اين كاخ، تا كنون پا بر جا مىباشد.
مسجد عروه در مدينه منوّره
در آن هنگام والى مدينه از سوى معاويه، سعيد بوده و اين كاخ در آن دوران نشانهاى از زيبايى و استحكام و بلكه نشانهاى از مكانهاى معروف قرن اول هجرى به شمار مىآمده است. به طورى كه شاعر آن را بر دروازههاى جيرون (دمشق)- كه در آن
هنگام پايتخت خلافت و جايگاه عظمت و جلال آنان به شمار مىآمده- برترى داده است.
اين كاخ در دمشق هم اكنون نشانهاى از زيبايى و عظمت و جلال به شمار مىآيد. از كاخهاى مشهور ديگرى كه در «وادى عقيق» بوده، مىتوان به كاخ عاصم، كاخ محمد بن عيسى، كاخ يزيد بن عبدالملك بن مغيره، كاخ جعفر بن سليمان، كاخ أبى هاشم، كاخ عَنبَسة بن عمرو بن عثمان بن عفان، كاخ عَنبسة بن سعيد بن عاص، كاخ عبداللَّه بن ابى بكر بن عثمان بن عفان، كاخ خارجه، كاخ عبداللَّه بن عامر و كاخ مروان بن حكم، اشاره نمود.
باقى ماندههاى اين كاخها، هم اكنون گواه بر عظمت و آبادانى «وادى عقيق» مىباشد. در اين باره شاعر چنين سروده است:
ألا أيّها الركب المحثون هل لكم بأهل عقيق و المنازل من علم
فقالوا نعم تلك الطلول كعهدها تلوح و ما يغنى سؤالك عن علم
ظاهراً نخسين شخصى كه در مدينه ساختمان بنا نمود، عثمان بن عفان بوده است.
وى خانه خود را با سنگ و آهك بنا كرده بود و درهاى آن را از چوب ساج و عرعر ساخته بود. او داراى كشتزارهاى وسيعى در «وادى القرى» و «حنين» بود كه پس از مرگش اندوخته او بالغ بر يكصد هزار دينار برآورد گرديد.
در دوران خلافت او، يارانش در مدينه داراى كشتزارها، سرزمينهاى حاصلخيز و خانههاى وسيعى بودند. «سعد بن ابى وقاص» خانه خود را در عقيق بنا كرد كه داراى فضاى گستردهاى بود و بالاى ساختمان بالكنهايى قرار دارد. «مقداد» خانه خويش را در «جرف»- در چند مايلى مدينه- بنا كرده و تمامى درون و برون آن را از گچ پوشانيد.
عظمت خانههاى مدينه، پس از خلفا و هنگامى كه امر خلافت در دست امويان قرار گرفت آغاز گشت، زيرا آنان بذل و بخششهاى فراوانى را به قريش و بزرگان انصار و مهاجرين، در مدينه ارزانى داشتند، تا بدين وسيله آنان را به سوى خود جلب كرده و يا حداقل آنها را به خود مشغول دارند.
در اين هنگام بود كه ثروت آنان فراوان گرديد و آن چنان در زندگى مادى و دنيايى فرو رفتند تا آنجا كه در ساختن كاخها و قصرها به پيروى از بين اميه مشغول شدند و زندگى را تنها در آسايش و رفاه و خوردن و پوشيدن و مسكن گزيدن خلاصه نمودند.
بدين منظور ساختمانهاى عظيم و مستحكم را بنا كردند و چاههاى فراوانى را در آن صحرا حفر نمودند و باغها، كشتزارها و گلستانهاى بىشمارى را به وجود آوردند و آب فراوانى را به آنها سرازير گردانيدند.
به طورى كه مدينه به صورت بهشتى زيبا و سرسبز درآمد و اين رفاه و آسايش همچنان ادامه داشت، تا اين كه در آغاز قرن چهارم پايههاى اين خلافت سست و متزلزل گشت و بذل و بخششها رو به كاهش نهاد پس از آن، كم كم وضع آن تغيير كرد و وضعيت رفاه آنان از هم گسست.
پس ستايش و حمد پروردگار را كه دوام همواره از آن اوست.
پس از اين، مدينه رو به ضعف گزارد و ميدانى از براى تاخت و تاز اعراب و جنگهاى بدويان قرار گرفت. در اين هنگام، يعنى در سال 360 هجرى، «عضد الدوله ابوشجاع»، وزير «طائع للَّه»، حصارى را بر اطراف مدينه بنا نمود؛ اين حصار تا نيمههاى قرن پنجم هجرى پا بر جا بود. در اين دوران، بر اثر سستى پايههاى ديوار قسمتهايى از آن فرو ريخت. «جمال الدين» وزير پادشاه موصل و برپا كننده نوانخانه ايرانيان در مدينه، آن را از نو بنا نمود. سپس «نور الدين بن زنگى»، در سال پانصد و پنجاه و هشت هجرى، به هنگام تجديد بناى ساختمان حجره شريف، مقدارى بر حصار مدينه افزود.
از آن پس ملك «صالح بن قلاوون» در سال 755 هجرى آن را بنا نمود و سپس سلطان «قايتباى» در سال 881 هجرى و سلطان «سليم عثمانى» در سال 939 هجرى، آن حصار را مرمت نمودند.
«محمد على پاشا» والى مصر پس از جنگ وهابيان آن را تعمير كرد و «باب المصرى» را بر اين حصار گشود.
سلطان «عبدالعزيز» (عثمانى) نيز در سال 1285 هجرى ساختمان آن را تجديد كرد و ارتفاع آن را به 25 متر رسانيد، چنان كه 40 برج ديده بانى براى دفاع از شهر در اطراف
مدينه به وجود آورد.
اين حصار تاكنون باقى مانده است كه هنوز در راه «عنبريه» ديده مىشود و در اطراف آن، روزنهها و برجهاى مملو از اسلحه و توپ و ساير مهمات جنگى قرار دارد كه به وسيله آن از حمله اعراب و ديگرانى كه تا كنون به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله تجاوز مىكنند، جلوگيرى مىنمايد.
مدينه داراى حصار خارجى ديگرى است كه اهميت چندانى ندارد و در اينجا از آن ذكر به ميان نمىآيد، زيرا هم اكنون بيشتر قسمتهاى آن منهدم گرديده است. در فاصله ميان دو حصار مدينه، يعنى ميان «باب المصرى» و «باب العنبريه»، دشت وسيعى وجود دارد كه عرض متوسط آن در حدود 400 متر مىباشد كه بدين دشت «مناخه» مىگويند.
علّت نامگذارى آن بدان جهت است كه اغلب حاجيان شترهاى خويش را در اين مكان منزل مىدادهاند و در مدت زيارت خويش، در آنجا اقامت مىكنند. كاروان محمل مصرى نيز در مدت اقامت خود در مدينه در اين مكان اطراق مىكند.
پيرامون «مناخه» از بيرون، ساختمانهاى قرار دارد كه اين ساختمانها معمولًا در كنار خيابان عمومى واقع شده است كه همان خيابان ايستگاه راه آهن مىباشد و هم اكنون بدان خيابان «رشادى» مىگويند. تكيه مصرىها در اين سو قرار داشته كه اين تكيه داراى حقوق و مستمرىهاى منظمى از مصر بوده كه در آن همانند تكيه مكه روزانه سوپ براى فقرا و تنگدستان مهيا مىشده و طبق نظم خاصى در اختيار آنان مىگذاردهاند. همچنين در اين خيابان پادگان سربازان سلطنتى قرار گرفته است كه اين دو از بناهاى مرحوم «ابراهيم پاشا»، بزرگ خاندان خديوى به شمار مىآيد.
مدينه داراى هشت دروازه مىباشد كه عبارتند از: «باب المجيدى»، «باب الشامى»، «باب الكوفه»، «باب العنبريه»، «باب قوبه»، «باب العوالى» و «باب الجمعه»
در صورتى كه زايرين و حاجيان آلوده به بيمارى وبا باشند، اين دروازهها بر آنان بسته مىشود و تنها راهى را كه مجاز به ورود هستند از «باب المجيدى» مىباشد كه براى آنان گشوده مىشود. اين افراد پس از يك يا دو روز زيارت، ملزم به خروج از مدينه هستند و حتى در اين اقامت كوتاه، همگى در خارج از شهر خيمههاى خود را
برپا مىسازند.
به همين مناسبت هميشه مردمان مدينه، از بيمارىهاى واگير در امان مىباشند.
در اين گونه موارد همواره يكى از درهاى حرم را مخصوص حاجيان مىگشايند و در نتيجه گروهى از حاجيان كه قصد ورود به حرم را دارند با گروهى ديگر كه قصد خروج از حرم را دارند برخورد مىنمايند.
بنابراين آن چنان فشار و ازدحام در اين قسمت به وجود مىآيد كه گاه افرادى در زير دست و پا هلاك مىگردند؛ آن چنان كه در سال 1326 هجرى چنين حادثهاى اتفاق افتاد. بنابراين در چنين مواردى مىبايست بزرگ حرم درى را ويژه ورود حاجيان و در ديگرى را براى خروج آنها اختصاص دهد تا اين كه مردم اين گونه سختىها و مشقتها را تحمل ننمايند.
مدينه داراى آب و هواى پاكيزه و بهداشتى بود كه شايد يكى از علتهاى آرامش مردم آن و لطافت مزاج آنان، به همين جهت باشد و در صورتى كه به اين روحيه ادب، تقوى و حسن معاشرت اضافه گردد- كه غالباً هم داراى چنين صفاتى مىباشند- مىتوان گفت: مردمان اين شهر از نظر اخلاقى از بهترين مردمان سرزمينهاى عرب به شمار مىآيند.
اين مطلب شگفتى ندارد، زيرا آنان در مجاورت رسول اكرم صلى الله عليه و آله زيستهاند و بسيارى از اخلاق و سجاياى كامله آن حضرت، به آنها ارث رسيده است. و نيز در صورتى كه تأمل نمائيم، رسول خدا صلى الله عليه و آله ويژگى خاصى را در مردمان مدينه ملاحظه نمودند كه به سوى شهر آنان هجرت فرمودند، بنابراين قطعاً ويژگىهاى اخلاقى حسنه و نيكو، از قديم در ميان آنان وجود داشته است. كه پس از ظهور اسلام نيز در آن شهر اين روحيه و اخلاق به كمال خود رسيد. تا آنجا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از انجام مأموريت خويش و اظهار دعوت خود و انتشار پرچم دين اسلام در سر تا سر بلاد عرب و ديگر سرزمينها و تقويت پايههاى آن و اطمينان از نفوذ مستحكم آن در ميان قلبها، در «حجة الوداع» فرمودند: «من مرگ را آن زمانى استقبال مىكنم كه در ميان انصار باشم». بنابراين اين مردمان كنونى نيز از نسل همان انصار هستند كه بر سنت پيشينيان خويش گام برمىدارند.
انصار همان «اوس» و «خزرج» بودند كه از ريشه قبيله «أَزَد» هستند. سرزمين آنان در آغاز «مأرب»، در يمن بوده كه پس از سيل «العرم» در قرن دوازدهم پيش از اسلام به همراه گروهى از آنجا مهاجرت كردهاند و از «يثرب» گذر نمودهاند. يثرب در آن هنگام دهكدهاى بيش نبود كه مردمان اطراف آن دهكده، به قصد خريد و فروش در بازار آن، بدان جا روى مىآوردند. ساكنين آن را يهوديانى از «بنى النضير»، «قريظه»، «بنى قينقاع» و جز اينها تشكيل مىدادند. يهوديان در آنجا براى خود داراى حصارهايى بودند كه به هنگام شدت، بدان جا پناه مىبردند. پس «اوس» و «خزرج» در اين سرزمين اطراق كردند و قرار بر اين گرديد كه در زير فرمانروايى حكومت آنان، زندگى نمايند. اين مطلب همچنان ادامه يافت، تا اين كه دوران «فيطون» يكى از پادشاهان يهود در يثرب آغاز گرديد. در اين هنگام ظلم و ستم او آن چنان بود كه «اوس» و «خزرج»، دست كمك به سوى پادشاهان «غسان» دراز كردند و آنان نيز به يارى آنها شتافتند. پس از آن حكومت از دست يهوديان يثرب خارج گرديد و در دست «اوس» و «خزرج» قرار گرفت، به طورى كه حتى در املاك آنان خود را شريك نمودند و عصبيت خاصى ميان آنان مطرح شد، آن چنان كه جنگهاى مشهورى نيز در ايام جاهليت ميان آنان رخ داد كه از آن جمله مىتوان، يوم «سمير»، يوم «كعب»، يوم «الربيع» و يوم «البقيع» را نام برد. هنگامى كه گروهى از آنان براى انجام حج- در آغاز دعوت اسلامى- به مكه آمدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله در «عقبه» [در سمت چپ شخصى كه به سوى منا در حركت است در پايين پلهها] با آنان ملاقات نمود و پس از تلاوت آياتى چند از قرآن، آنها را به اسلام دعوت نمود.
آنان دعوت حضرت را پذيرفتند و گفتند: در ميان قوم ما دشمنى به وجود آمده است كه شايد خداوند با وجود شما آنها را به هم پيوند دهد و در صورتى كه اين چنين شود و همگى برگرد شما جمع گردند، شخصى عزيزتر و محبوبتر از شما در بين ما
وجود نخواهد داشت. هنگامى كه آنان به مدينه بازگشتند، از ويژگىهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا صحبت كردند و مردم را به اسلام دعوت نمودند، به طورى كه اسلام در آن شهر منتشر گرديد. در سال بعد، دوازده نفر از «اوس» و «خزرج»، به هنگام موسم حج به مكه آمدند و در «عقبه اولى» با پيامبر صلى الله عليه و آله ملاقات نمودند. آنان نيز با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند كه همين بيعت به بيعت «اولى» يا (بيعة العقبه) مشهور گرديد كه از ميان بيعت كنندگان «رافع بن عجلان» و «عبادة بن صامت» را مىتوان نام برد. سپس اين گروه به مدينه بازگشتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله، «مصعب بن عمير» را همراه آنان به سوى مدينه فرستاد كه براى آنان قرآن تلاوت كند و احكام و دستورات اسلام را بدانان آموزش دهد.
هنگامى كه فرستاده رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه رسيد، گروهى از اسلام آورندگان به دور او جمع گرديدند. اين خبر به «سعد بن معاذ» و «اسيد بن حضير» كه هر دو از بزرگان «بنى اشهل» بودند، رسيد. پس «اسيد» به قصد مجادله نزد «مصعب» آمد. «مصعب» به او گفت: «چرا نمىنشينى و گوش بدهى؟ هر مطلبى كه مورد رضاى تو بود قبول كن و هر آنچه كه از آن اكراه داشتى رد نما». اسيد گفت: «سخن تو منصفانه است» پس در مجلس او نشست. مصعب درباره اسلام سخن گفته و آياتى از قرآن را براى او تلاوت نمود. او گفت: «چه نيكو است» و اسلام آورد. سپس از آنجا به سوى «سعد» حركت كرد و او را به نزد مصعب آورد. مصعب نيز آنچه كه به اسيد گفته بود، براى او نيز بيان كرد و آياتى از قرآن را براى او تلاوت نمود، «سعد» نيز اسلام آورد و با اسلام آوردن آنان، تمامى قوم، به استثناى چند نفر كه پس از هجرت آنان نيز مسلمان شدند، رو به اسلام آوردند. پس از اين، گروهى به سوى مكه آمدند و شبى را مخفيانه با آن حضرت، در «عقبه حديبيه» و در زير درختى كه در آنجا بود، نشستند و با وى بيعت نمودند. اين مكان هم اكنون معروف به «مسجد شجره» (1)مىباشد و آنها در اين پيمان عهد نمودند كه حضرت را يارى نمايند. از آن پس حضرت آنان را «انصار» ناميد. از آن هنگام، رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خويش امر فرمود كه به مدينه مهاجرت نمايند و نخستين شخصى كه به مدينه
1) اين مسجد در نزديكى حديبيه قرار دارد و با مسجد شجره- ميقات اهل مدينه- تفاوت دارد. «مترجم»
مهاجرت نمود «ابوسلمة بن عبدالاسد» بود.
در ماه ربيع الاول همان سال، رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى مدينه مهاجرت كردند و در روز دوازدهم ماه ياد شده، در حالى كه ابوبكر نيز همراه او بود و به وسيله راهنما، ابتدا به محله «قبا» وارد شدند. حضرت چند روزى را در منزل «كلثوم بن هدم» اقامت كردند و مسجدى را در آنجا برپا نمودند و مردم را به برپايى نماز جمعه در آن مسجد دعوت نمودند (1)و اين اولين نماز جمعه در اسلام بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن خطبه ايراد نمودند.
سپس به سوى مدينه حركت كردند، هنگامى كه به جايگاه مسجد رسيدند كه اين مكان در آن هنگام انبارى براى خشك كردن خرما و متعلق به «بنى نجار» بود- خانوادهاى كه مادر بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى (مادر عبداللَّه) از اين خانواده بود.- حضرت فرمودند: «اين مكان را به من بفروشيد»، آنان گفتند: «آن را به خدا واگذار مىكنيم» پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان دادند كه مسجدى در آن جا به پا گردد و خود ايشان در خانه ابوايوب انصارى (2)مسكن گزيدند، تا اين كه مسجد و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله (خانه عايشه) به دست شريف حضرت و مهاجرين و انصار ساخته شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله يازده سال را در ميان انصار گذرانيدند انصار و مهاجرين، تمامى كمالات علمى و عملى اعم از اخلاق فاضله، مزاياى برجسته، سيره حميده، تربيت اصيل، فصاحت و سخنورى را از ايشان آموختند. رسول خدا صلى الله عليه و آله طى اين چند سال، در تمامى صحنهها، در شدتها و سختىها، همواره در كنار آنان قرار داشت.
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد. خلافت در دست مهاجرين افتاد. آنها به فتح
1) مسجدى را كه حضرت در قبا بنا كردند به نام مسجد قبا معروف است. پس از آن در روز جمعه از قباحركت كردند و در ميان راه مدينه، به «بطن الوادى» محل سكونت قبيله «بنى سالم» رسيدند؛ در اين هنگام كه روز جمعه بود، حضرت اقامه نماز جمعه كردند و از آن پس در اين جايگاه «مسجد جمعه» بنا گرديد و هم اكنون نيز اين مسجد در مدينه مشهور مىباشد. «مترجم»
2) ابوايوب انصارى در زمان محاصره قسطنطنيه و به سال 688 ميلادى، يعنى در حدود سال 47 هجرىدرگذشت. وى از سوى معاويه براى فتح قسطنطنيه استانبول به همراه لشكرى راهى آن ديار گرديده بود. هم اكنون مسجد و مزار مشهد او، در پايان دهانه خليج شاخ زرين قرار دارد و از سوى مسلمانان، مسيحيان و يهوديان آستانه مورد احترام فراوان مىباشد و مردمان آستانه، او را «سلطان ايوب» مىنامند.
و جهانگشايى پرداختند در اين هنگام انصار به كشورهاى اسلامى اطراف پراكنده شدند، به طورى كه هم اكنون نيز در مدينه تقريباً اثرى از آنان به چشم نمىخورد. ستايش پروردگارى كه زمين و آنچه كه بر آن است به او ارث مىرسد!
در صدر اسلام ولايت مدينه همواره در دست خلفا قرار داشت تا اين كه حضرت امير المومنين على عليه السلام، براى سركوبى گروهى از مردم مكه كه بر او خروج نموده بودند (1)، به سوى كوفه حركت كرد و «سهل بن حنيف انصارى» را به عنوان والى مدينه از سوى خويش منصوب كرد كه نامبرده اولين والى مدينه در اسلام به شمار مىآيد.
پس از اين، مركز خلافت از مدينه دور گشت و ولايت آن، از مكه جدا گرديد، به طورى كه اين دو، مستقيماً تابع مركز خلافت بودند.
خلفا همواره عنايت و توجه خاصى به مكه و مدينه داشتند و واليان آن را از ميان افراد با فضل و كاردان انتخاب مىنمودند. تا اين كه سرانجام آثار ضعف و سستى در خلافت عباسيان ظاهر گرديد و از آن پس دست نشاندگان هر ناحيه، بر سرزمينهاى اطراف خود دست درازى كردند، به طورى كه در حوالى نيمههاى قرن سوم هجرى، خاندان «بنى الاخضر» بر مكه چيره شدند و دخالت در امور مدينه منوره را آغاز كردند.
از اين پس همواره حركت مدينه در دست اين و آن بود، تا اين كه «قرامطه» بر مكه دست يافتند و اين بىنظمى و اختلال را وسيعتر نمودند.
پس از آنان هنگامى كه «اشراف حسنى» در نيمه قرن چهارم بر «ام القرى» دست يافتند، ولايت مدينه در دست «اشراف حسنى» (2)قرار گرفت و تسلط آنان تا سال 1099 هجرى همچنان ادامه يافت. در اين سال، طبق فرمانى كه از سوى دولت عليه (عثمانى)
1) اين گروه به تحريك معاويه از مكه حركت كردند و جنگ جمل يا نهروان را در نزديكى بصره عليه امامزمان خويش، يعنى حضرت على عليه السلام به راه انداختند. «مترجم»
2) بنى الحسن و بنى الحسين همواره ملقّب به اشراف بودند، تا اين كه پس از به دوران رسيدن شريفابونمى، تنها بنى الحسن را به «اشراف» ملقب كردند و بنى الحسين را به «سيد» نامگذارى نمودند. از آن به بعد نامگذارى اشراف حسنيون و سيدهاى حسينى معمول گرديد.
صادر گرديد، مدينه جزئى از ولايت حجاز درآمد كه تا كنون نيز همچنان ادامه دارد (1).
اينك جدولى را كه در پيش روى خود داريد، نام واليان مدينه است كه بيشتر آنها را از كتاب «مرآة الحرمين»، تاريخ «ابن اثير» و ديگر كتابهاى تاريخى در اين زمينه، استفاده كردهايم كه اين افراد تا پايان دوران اين تاريخ نگاران بودهاند و ذكر نام واليان پس از اين تاريخ را موفق نشديم به دست آوريم.
جدول امراى مدينه منوره (برگرفته از كتاب مرآة الحرمين)
نامت
سهل بن حنيف انصارى 26
خالد بن زيد ابوايوب انصارى 40
مروان بن حكم 41
سعيد بن عاص 49
مروان بن عاص 54
وليد بن عتبة بن ابوسفيان 57
عمرو بن سعيد بن عاص 60
وليد بن عتبه (دومين بار) 61
عثمان بن محمد بن ابوسفيان 62
عبداللَّه بن زبير بن عوام 63
مصعب بن زبير 65
جابر بن اسود 67
عمر بن عبدالعزيز
عثمان بن حبان
ابوبكر بن محمد بن عمرو
طلحة بن عبداللَّه 70
طارق بن عمرو 73
نامت
حجاج بن يوسف ثقفى 74
ابان بن عثمان 76
هشام بن اسماعيل 82
عبدالرحمن بن ضحاك 101
عبدالواحد نضرى 104
ابراهيم بن هشام مخزومى 106
خالد بن عبدالملك 114
محمد بن هشام 115
يوسف بن محمد 125
عبدالعزيز بن عمر بن عبدالعزيز 127
محمد بن عبدالملك بن مروان 130
داود بن على 132
يزيد بن عبيداللَّه بن عبدالمدان حارثى 133
زياد بن عبيداللَّه 134
محمد بن خالد بن عبداللَّه قسرى 141
رباح بن عثمان مرى 144
عبداللَّه بن ربيع حارثى 145
1) منظور زمان نگارش كتاب بوسيله نويسنده مىباشد «مترجم».
نامت
جعفر بن سليمان بن على 146
حسن بن زيد بن حسن بن على 150
عبدالصمد بن على بن عبداللَّه 155
محمد بن عبداللَّه كثيرى 160
زفر بن عبداللَّه
ابراهيم بن يحيى 166
اسحاق بن عيسى
عمر بن عبدالعزيز بن عبداللَّه بن عمر 169
اسحاق بن سليمان بن على بن عبداللَّه 170
عبدالملك بن صالح
محمد بن عبداللَّه
محمد بن ابراهيم 178
موسى بن عيسى بن موسى بن محمد 180
ابراهيم بن محمد
على بن عيسى
عبيداللَّه بن مصعب
بكار بن عبداللَّه
محمد بن على
أبوالبخترى
وهب بن منبه
داود بن يحيى
عبداللَّه بن الحسين بن عبداللَّه 204
صالح بن العباس بن محمد بن على 209
محمد بن داود بن عيسى بن موسى 221
على بن عيسى بن جعفر بن منصور 237
عبداللَّه بن محمد بن داود بن عيسى 239
عبدالصمد بن موسى 243
نامت
محمد بن سليمان الزينبى بن عبداللَّه 245
عبدالصمد بن موسى (براى دومين بار) 249
جعفر بن الفضل بن عيسى بن موسى 250
مسلم بن عقبة بن محمد قيلى 333
ابوالقاسم مسلم بن احمد
اسحاق بن محمد بن يوسف بن جعفر
حسن بن طاهر حسينى
ابوعلى طاهر حسينى
مهنا بن ابوهاشم و داود بن قاسم
ابوعمارة الحسينى
حسين بن مخيط بن احمد بن حسين
شهاب الدين بن ابى عمارة بن مهنا
مهنا الاعرج الحسينى بن حسين
حسين بن مهنا الاعرج حسينى
ابوعبداللَّه بن مهنا الاعرج حسينى
ابوفليته قاسم بن مهنا 518
هاشم بن ابوعبداللَّه الاعرج
جماز بن قاسم
شيحة بن هاشم 635
ابو سند بن جماز
منيف بن شيحه
مقيل بن شيحه
كبش بن منصور الحسينى
فضيل بن منصور الحسينى
عطية بن منصور الحسينى
محمد بن عطية بن منصور الحسينى 783
عمير بن قاسم الجمازى 388
نامت
ثابت بن نضير الجمازى
عجلان بن نضير الجمازى
عزيز بن منازع
حسن الجمازى الحسينى 825
إريسان الجمازى الحسينى
مانع بن على بن عطية بن منصور
ويتان بن مانع
قايتباى بن مانع الجمازى 839
نامت
سليمان بن عزيز بن منازع الجمازى
ايسان الجمازى (براى دومين بار)
سليمان الجمازى
زهير بن ايسان
فسيطل بن زهير بن ايسان
زهير بن ايسان (براى دومين بار)
حسين بن زهير 1099
هم اكنون مدينه داراى چهار راه است كه مسافران از طريق آنها از شهر خارج مىگردند. نخست راه «نجد» مىباشد كه فقط عربهاى آن ناحيه از آن طريق خارج مىگردند. ديگرى راه «وجه» است كه از سوى مرحوم «سعيد پاشا» والى مصر، در سال 1277 هجرى، به هنگام زيارتش از آرامگاه پيامبر صلى الله عليه و آله احداث گرديد. ايستگاههاى اين راه، عبارتند از: «مدينه منوره»، آبار عثمان (1)كه در آن جا آب، كشتزار و باغهاى فراوانى وجود دارد، سپس ايستگاه «ضعينى» كه آب در آن بسيار كم است، ايستگاه «مليح» كه آب آن شيرين است، ايستگاه «شجوى» كه آب آن فراوان است، اين مكان محل تجمع و نيز جدايى در محمل شامى و مصرى از يكديگر به شمار مىآمده است، سپس ايستگاه «ابى الحلو» كه به علت شيرينى آب آن، به اين اسم ناميده مىشود ايستگاه «فقارات» كه در آن جا آب وجود ندارد ايستگاه «فقير» كه آب آن گوارا مىباشد، ايستگاه «مطر» كه در آن جا آب وجود ندارد، ايستگاه «خوثله» كه آب گوارا مىباشد، ايستگاه «أم حرز» كه آب در
1) چاههاى عثمان. «مترجم»
آنجا وجود ندارد، سپس دهكده وجه مىباشد كه مسافران پس از اين دهكده، از راه دريا و يا خشكى به سوى «سوئز» حركت مىكردند.
راه ينبع: اين راه، بيشتر از راههاى ديگر مورد استفاده قرار مىگيرد و اغلب حاجيان مصرى، روسى، مغربى، سودانى، يمنى، جاوهاى، هندى و جز اينها، از اين راه استفاده مىنمايند؛ اين راه به دو شعبه تقسيم مىگردد:
نخست پيش از «حمراء» كه از منطقه «ينبع النخل» عبور مىكند و ديگرى «ينبع البحر» كه پس از الحمراء به آن جا مىرسد. اعراب اين سمت از قبيله «جهينه» هستند؛ زمين آن پوشيده از ماسههاى نرم مىباشد. شعبه ديگرى بعد از «حمراء» است و از «نقب الفار» (نقب على) مىگذرد، اين گذرگاه كه راهى سخت و دشوار است از ميان دو كوه بلند راهى دارد كه در ميان مسير آن به طول دو كيلومتر، درختان قطورى وجود دارد.
اين راه آن چنان باريك است كه شتران يكى يكى از آن عبور مىكنند و اغلب مسافران نيز هنگام حركت از اين گذرگاه، از چهار پايان خويش پايين مىآيند و مسير را پياده طى مىكنند. گذرگاه كوهستانى ياد شده معروف به «قلعه حرب» است زيرا كوهها طورى در اطراف آن گذرگاه قرار گرفتهاند كه مانند قلعهاى به نظر مىرسد. از آن پس مسافرين به صحرايى وارد مىگردند كه به «ينبع البحر» راه دارد؛ در راه ياد شده، پس از «حمراء» در نيمه شرقى آن «حوازم» و در نيمه غربى آن «احامده» مسكن گزيدهاند.
ميانگين مسافت بين «مدينه منوره» و «ينبع» 230 كيلومتر فاصله است و در صورتى كه 450 كيلومتر مسافت ميان مدينه و مكه را، بدان اضافه نماييم و نيز چنانچه 40 كيلومتر مسافت رفت و برگشت ميان مكه و عرفات و 80 كيلومتر فاصله جده به مكه را به آن بيافزاييم، مجموع آنها به هشتصد كيلومتر مىرسد كه اين مقدار مسافت، فاصلهاى است كه هر حاجى هم اكنون از راه خشكى آن را طى مىنمايد. هنگامى كه حاجيان به «ينبع» مىرسند، در انتظار كشتى مىمانند تا به سوى كشورشان مسافرت كنند. غالباً اين افراد، به علت كمبود كشتىهاى مسافرى چندين روز را در آن جا در انتظار به سر مىبرند و در اين مدت دچار سختى و مشقت فراوان مىگردند. علت سختى، آلودگى محيط و به ويژه بهداشتى نبودن آب خوراكى آن است كه افراد به بيمارىها و امراض فراوانى
دچار مىگردند.
حكومت مصر، دستگاهى را براى تقطير و تصفيه آب دريا براى آشاميدن، در اين مكان قرار داده است؛ ليكن به علت بىنظمى كار دستگاه و نيز لزوم اجازه گرفتن براى استفاده از آب آن همين عوامل موجب گرديده است تا فقرا و نيازمندان، نتوانند از آن بهرهمند گردند و گمان نمىكنم كه اين گونه مشكلات از سوى حكومت- والا قدر- ما ايجاد شده باشد، ليكن شايد هم سختگيرى از طرف كارگران آن ايجاد شده كه اين چنين وضعيتى را به وجود آورده است.
در صورتى كه دولت جديد عثمانى، متوجه اين مطلب شود و شركتهاى كشتيرانى خود- به ويژه شركت خديوى را- بدين محل اعزام نمايد، مىتواند از سختىها و مشقتهاى حاجيان در اين محل بكاهد.
حاجيان مصرى، از «ينبع» به «طور» منتقل مىگردند و در آنجا، در صورتى كه به قرنطينه بهداشتى نياز باشد، روزهاى تعيين شده را در قرنطينه مىگذرانند.
«طور» فضايى پهناور و وسيع است كه روى مدار جغرافيايى و در طول 33 درجه و 37 دقيقه و عرض 28 درجه و 14 دقيقه قرار دارد و فاصله ميان آن و «سوئز»، 125 مايل مىباشد. از اين نقطه، با برق (تلگراف) يا پست حاجيان بازگشت سالم خويش را به اطلاع خانوادههاى خود مىرسانند. پيش از تلگراف و پست، اين كار به دست برخى افراد صورت مىگرفت كه به همين منظور به «طور» يا «وجه» آمده بودند و برابر گرفتن خبر سلامتى آنان و رسانيدن نامه به خانوادههايشان حق الزحمهاى نيز مىگرفتند.
«طور» دهكده كوچكى است كه بر ساحل شرقى خليج سوئز قرار دارد و اغلب ساكنين آن را قبطىها و رومىها تشكيل دادهاند و در اطراف آن بدويان مسكن گزيدهاند.
در نزديكى دهكده طور، چشمه آب گرمى جريان دارد كه «عباس پاشاى اول» ساختمانى بر آن بنا كرده است و بدان «حمام موسى» مىگويند. گفته مىشود: اين آب براى بيمارى روماتيسمى مفيد مىباشد. از اين دهكده تا «دير طور» معروف- مسافتى به اندازه مدت زمان دو روز با شتر، راه دارد؛ در آن مكان باغهاى ميوه فراوانى وجود دارد. در شمال شرق اين مكان، كوه مناجات يا «جبل المناجاة» واقع شده است اين كوه محلى است كه
حضرت موسى عليه السلام روى آن ايستاد و با خداوند سخن گفت؛ لازم به تذكر است كه قرآن كريم اين محل را در جاى ديگر تعيين كرده است. حاجيان روس پس از مراجعت از «بيت المقدس» به اين دير مىآمدند و بعد از زيارت آن مكان به سوى كشور خويش مىرفتند.
در شرق اين دهكده، قرنطينه «طور» وجود دارد كه مكانى بسيار پاكيزه و بهداشتى است و دستگاههاى توليد بخار فراوانى كه بدين منظور در آنجا قرار دادهاند، ديده مىشود. همچنين سالنهاى ويژهاى براى اين كار در نظر گرفته شده است كه داراى ساختمانى زيبا و مجلل است و بيمارستانى منظم در آن بنا گرديده كه بيمارستانها هر يك براى يك نوع بيمارى در نظر گرفته شده است.
اين قرنطينه هم اكنون با دقت نظر و عنايت دولت مصر، يكى از بهترين قرنطينههاى بهداشتى در جهان به شمار مىآيد؛ بدون شك برخى از كمبودها و مشكلاتى كه در آن جا به چشم مىخورد، با بذل توجه و عنايت دولت، از ميان برداشته خواهد شد و وسايل رفاه و آسايش بيشترى را براى حاجيان به وجود خواهد آورد.
اما راه چهارم كه همان راه آهن منتهى به شام مىباشد و از سوى دولت عليه (/ عثمانى) رسماً افتتاح شده است. قطارى كه براى جشن افتتاح اين خط گروهى از دعوت شدگان در آن سوار شده بودند در تاريخ سوم شعبان سال 1326 هجرى، مطابق 28 اوت سال 1908، به مدينه منوره وارد گرديد.
هم اكنون تعداد بسيارى از حاجيان شام، ترك، روس و نيز جمع بسيارى از مصريان، به ويژه براى زيارت، از اين راه استفاده مىكنند.
جهت اطلاع خوب است بدانيد كه مسافت ميان مدينه منوره و دمشق در شام، در حدود 1302 كيلومتر و تا «حيفا»، 1333 كيلومتر مىباشد؛ كشتىها مسافت ياد شده را در چهار روز و با ميانگين تقريبى 80 كيلومتر در ساعت طى مىكنند. به طور متوسط قطارها از شام به «معان»، با سرعتى معادل 30 كيلومتر در ساعت و از «معان» تا «مدينه» را با سرعتى در حدود 15 كيلومتر در ساعت مىپيمايند.
هزينه هر شخص در واگن درجه يك از «حيفا» تا مدينه، به صورت رفت و برگشت، چهارده جنيه تعيين گرديده و در واگن درجه سه، نصف اين مبلغ مىباشد. اين
قطارها نوع درجه دو ندارد.
واگنهاى درجه يك بسيار تنگ بود، زيرا هر كوپه آن داراى شش صندلى جدا از هم بود كه هر يك داراى تكيه گاهى مىباشد. مسافرين به هنگام سوار شدن از مدينه- به ويژه در شبها- كه بايد همانند روزها روى صندوق مىنشستند سختى و مشقت فراوانى را تحمل مىكردند. بهتر آن بود كه اين گونه كوپهها چهار صندلى مىداشت و شبها نيز مىتوانستند در كوپهها به استراحت بپردازند. بدين جهت، بيشتر مسافرين، درجه سه و به ويژه واگنهاى كالا را براى سفر خود ترجيح مىدادند، زيرا امكان فرش كردن و خوابيدن كف كوپه در اين نوع، براى ايشان بيشتر وجود داشت. آرزو داريم كه رجال دولتى نيز در اين باره فكرى كنند و امكانات بيشترى را در واگنهاى درجه يك به وجود آورند تا در نتيجه آن، مسافرين در اين سفر طولانى، به راحتى سفر خويش را به انجام رسانند.
جدول ايستگاههاى راهآهن دمشق- مدينه
الف: ارتفاع آن از سطح دريا ب: وضعيت آب ايستگاه (*/ وجود آب در آن مكان)
نام ايستگاه الف ب ج
قدم شريف 0 686*
كسوه 21 735*
ديرعلى 31 700
مسجد 50 620*
جباب 63 643
خبب 69 624
محجه 78 601
شفره 85 599
اذرع 91 587
خربة الغزاله 106 575
درعا 123 529*
نصيب 136 586
المفرق 162 711*
خربة السمراء 185 558
نام ايستگاه الف ب ج
زرقاء 203 617*
عمان 222 737*
قصر 234 941
لوين 249 772
جيزه 260 721*
ضبعة 279 752*
خان زبيب 295 782
سواق 309 758
قطرانة 326 783*
منزل 308 840
فريفرة 367 893
حسا 378 822*
جروفا لدراويش 397 958*
عنزه 423 1051
نام ايستگاه الف ب ج
وادى الجردون 440 1084
معان 459 1084
غدير الحج 475 1000
بئر الشيدية 487 996
عقبة 514 1152
بطن الغول 520 1125
وادى الرتم 530 994
تل الشحم 546 850
رمله 555 806
مدوّرة 572 734*
حالات عمار 595 761
ذات الحج 608 691*
بئر هرماس 632 747*
هضم 654 754
محطب 677 750
تبوك 692 775*
وادى الاتيل 720 844
دار الحج 744 904
مستبقة 755 950
اخضر 790 882*
جميس 782 908
دى يسعد 805 924
معظم 822 981*
خشم صنعاء 853 1033
نام ايستگاه الف ب ج
الدار الحمراء 880 1103
المطلع 904 1151
ابوطاقه 918 966
مرججم 930 914
مداين صالح 955 781*
علا 980 684*
بدايع 999 603*
مشهد 1012 670
سهل المطران 1034 600
زمرد 1046 714
بتر الجديد 1072 739
طويرة 1090 670
مدرج 1116 460
هديه 1133 385
جداعة 1155 457*
ابوالنعم 1143 418
اصطبل عنتر 1189 530*
بوير 1208 472
ديار ناصف 1228 489
بواط 1247 531*
حصيرة 1268 540
محيط 1287 750*
مدينه المنوره 1302 619
از ايستگاه «درعا» شعبهاى- از راه آهن- به سوى «حيفا» منشعب مىگردد كه ايستگاههاى آن عبارتند از: مزيريب، تل شهاب، زيزون، وادى كليب، مقارن، شجره، صحاخ، حمد، جسر مجامع، يبسان، عفوله، شمال و حيفاء.
كلمه كورنتيه يا كارانتينه، از ريشه فرانسوى) Qvaratina (مىباشد و به معناى شىء است كه تعداد آن تقريباً به چهل عدد برسد. اروپاييان مىگويند: جمهورى ونيز (/ ايتاليا) هنگامى كه متوجه شد كه بسيارى از بيمارىها از سوى شرق به اروپا و از بلاد مغرب به شمال افريقا سرايت مىكند، در سال 1348 ميلادى تصميم گرفت كليه كشتىهاى خود را كه به مرزهاى دريايى اين كشور وارد مىشود، بازرسى بهداشتى نمايد. بدين منظور افسرانى را بدين كار گماشت و آنان تمامى مسافران را بازديد بهداشتى مىكردند. در سال 1403 ميلادى، نخستين قرنطينه بهداشتى، به نام لازاريت) Lazarette (در جزيره كوچكى به نام «سانت مارى دونازاريه»،) Sainte Marie de Nazareh (، در نزديكى درياى آدرياتيك به وجود آورد. در اين قرنطينه، افراد و كالاهايى كه از شرق به اين كشور وارد مىشد، كنترل بهداشتى مىگرديد.
بدين ترتيب ساير كشورهاى اروپايى نيز از آن پيروى كردند و در قرن چهاردهم و پانزدهم، قرنطينههايى در مرزهاى درياى مديترانه به وجود آورند؛ در ميان اين كشورها، ژنو (1)در سال 1467 ميلادى و مرسيلا در سال 1526 ميلادى قرنطينه احداث كرد اقدامات بهداشتى بر ضد طاعون اولين بار در زمان پادشاه رينيه) Rene (پادشاه ناپل و در سال 1476 ميلادى صورت گرفت. در سال 1656 ميلادى، هنگامى كه طاعون در كشور ايتاليا شيوع پيدا كرد، اقدامات بهداشتى شديدتر شد، تا آنجا كه حتى جسد مردگان را- به علت عدم توانايى- براى دفن، مىسوزانيدند.
سپس با شيوع وباى زرد در كاتولونيا (استانى در اسپانيا كه مركز آن بارسلون مىباشد)، اروپا اهتمام بيشترى براى جلوگيرى از آن به خرج داد و فرانسه در آن هنگام
1) منظور كشور سوئيس است. «مترجم».
قانون قرنطينه را- در سوم مارس سال 1822 ميلادى- به تصويب رسانيد؛ اين قانون تمامى موارد بهداشتى قرنطينهها را در نظر گرفته بود. سپس اين قانون در 17 اگوست سال 1847 ميلادى و نيز در تاريخ 10 اوت سال 1849 ميلادى و سپس در 24 دسامبر 1850 ميلادى با تغيراتى، كاملتر گرديد.
بدين ترتيب، در اروپا قرنطينه به وجود آمد. اما در مصر، «محمد على» آن مصلح بزرگ، در فكر به وجود آوردن سازمان بهداشتى بود، تا اين كه در سال 1820 ميلادى ادارهاى را در اين مورد تشكيل داد و اعضاى آن را فرماندهان لشكر و داروسازان تشكيل مىدادند. در سال 1825 ميلادى «كلوت بك» قوانين جديدى را بر قوانين قبلى اداره اضافه نمود و آن را «اداره بهداشت عمومى» نامگذارى كرد. در سال 1831 ميلادى هنگامى كه وبا در مصر شيوع پيدا كرد، «محمد على» توجه بيشترى به اين اداره كرد و دستورات و قوانين بهداشتى قرنطينههاى اروپا را نيز بدان اضافه كرد و بدين ترتيب به مسايل بهداشتى و تجارتى تمامى كشورهاى واقع در كنار درياى مديترانه، كمك نمود.
در ادامه اين كار، تمامى كنسولهاى كشورها را در كميتهاى گرد هم آورد و دستورات ويژهاى را درباره قرنطينه صادر نمود كه اين فرمان در هشتم اكتبر سال 1831، اعلان گرديد و در سال 1832 ميلادى، اولين قرنطينه بهداشتى، در كنار ساحل اسكندريه به وجود آمد كه تا كنون مردمان اسكندريه، بدان «مظريطه» يا «اظاريطه» مىگويند.
در ميان اعضاى مجلس ياد شده از سوى دولت مصر عضوى به نام «طاهر بك» وجود داشت كه به علت همت عالى و انديشه والاى او، همواره سخنان او تأثير به سزايى در ساير اعضا داشت كه با مديريت و عملكرد نيكوى او بيمارى وبا از سرتا سر ساكنين درياى اين منطقه، ريشه كن گرديد. در اواخر سال 1839 ميلادى، «محمد على» مجلس كنسولى ياد شده را منحل كرد و به اصرارهاى دولت عليه (عثمانى) در اين باره، توجهى ننمود. سپس «اداره بهداشت عمومى» را در مصر، جايگزين آن كرد و رييس آن را، وزير كارهاى عمومى و تجارتى قرار داد. اين اداره، داراى هفت عضو بود: طاهر بك (كه پيش از اين يادى از او به ميان آمد) و شش نفر ديگر از ميان اعيان، بزرگان و بازرگانان و از سوى دولت مصر انتخاب گرديدند. در دوران «عباس پاشاى اول»، اين نظام بهداشتى
دچار ضعف و سستى گرديد و كشورها بازگشت او را به نظام پيشين خواستار شدند، ليكن نامبرده به خواسته آنان توجهى نكرد، از اين پس، دولت فرانسه سعى نمود كه كنگرهاى بين المللى، از كشورهاى هم جوار درياى مديترانه تشكيل دهد، تا اين كه بالاخره اين كوششها به نتيجه رسيد و كنگرهاى در پاريس تشكيل گرديد كه اعضاى آن را كشورهاى فرانسه، مرسليا، اتريش، اسپانيا، ايتاليا، يونان، پرتغال، سردينيه، روسيه، تسكانيا و تركيه تشكيل مىدادند.
اين كنگره، قانونى را در چهارم ژوئن سال 1853 ميلادى به تصويب رسانيد كه بر طبق آن، سختگيرهاى قرنطينه، به ويژه درباره كالاها كاهش پيدا كند، زيرا در آن زمان علم به اين نتيجه رسيده بود كه بيشتر بيمارىها واگير نمىباشند، ليكن در اين ميان كشور انگلستان، اين قرار داد را به رسميت نشناخت و همچنان احتياطات لازم را در قرنطينههاى خود عملى مىنمود.
در نتيجه اين قانون، اداره بهداشتى دولت، در آستانه (استانبول) و اداره ديگرى در اسكندريه تشكيل گرديد كه وظيفه اين ادارهها اعلان در صورت وجود بيمارى، اعلان پيشگيرى و درمان بيمارى كه در ادامه آن اقدامات لازم را جهت جلوگيرى اين بيمارى و ورود آن به اروپا نيز به انجام برسانند.
همچنين مقرر گرديد تا برخى از پزشكان همواره از طريق دريا به كشورهاى شرق دور مسافرت كنند و در صورت مواجه شدن با هر گونه بيمارى، بلافاصله آن را به اطلاع اداره ياد شده برسانند.
«سعيد پاشا»، در اين باره اهتمام ورزيده و در سال 1854 ميلادى «اداره بهداشت» را به وجود آورد و در تاريخ 21 آوريل سال 1857 ميلادى آن را به وزارت كشور ضميمه نمود. اين اداره داراى صلاحيت نظارت بر كليه امور بهداشتى داخل كشور گرديد.
همچنين اداره ياد شده كميتهاى را بر نظارت بر امور بهداشتى دريايى (قرنطينه) تشكيل داد كه تا سال 1881 ميلادى بدون نظر دولت مصر در اين امور دخالت نمىكرد، تا اين كه در سوم ژوئن سال 1881 ميلادى بر طبق دستورى كه در اين باره وضع گرديد، كميته ياد شده از اداره بهداشت جدا گرديد. اين جدايى بر اساس توافقى بود كه از سوى دولتهاى
ذىنفع وضع گرديده بود و از اين پس، اداره نخستين به اداره «امور بهداشتى عمومى» نامگذارى گرديد كه جايگاه آن در مصر بود و دومى اداره بهداشت دريايى و قرنطينههاى مصرى ناميده شد كه مقرّ اصلى آن در اسكندريه بود. پس از اين مجدداً آيين نامه جديدى از سوى كنگره پاريس، در تاريخ 19 ژوئن سال 1893 ميلادى وضع گرديد و دستور العمل و وظايف اداره ياد شده را كاملتر نمود.
قرنطينههاى ياد شده تنها مخصوص مواظبت از حاجيان در سفر شان به مكه و يا بازگشت از آن نبود، زيرا اين افراد، اغلب از راه خشكى اين راه را طى مىكردند و در طول مسافت راه خود، موجب زدودن آلودگىها و بيمارىها از آنان مىگرديدند، ليكن به علت شيوع (وبايى) كه در سال 1858 ميلادى، سرتا سر سرزمين حجاز را فرا گرفت و مردم براى فرار از آن به سوى مصر رفتند، دولت مصر، ناگزير و براى اولين بار قرنطينههايى را در «بئر عنبر»، در ميانه راه «قصير» و «قنا» احداث كرد. اما حاجيانى كه همراه كاروانها از راه «عقبه» مسافرت مىكردند، به هنگام رسيدن به «سوئز»، از ورود آنان جلوگيرى به عمل مىآمد و در «عجرود» نيز قرنطينهاى براى آنان احداث كرده بودند.
از اين زمان به بعد، ضرورت ايجاد قرنطينه بهداشتى در «طور»، آشكار شد، ليكن كنگره «قسطنطنيه»، محل آن را از «طور» به «وجه» تغيير داد، زيرا اغلب حاجيان، از راه خشكى از ايندهكده عبور مىكردند. بنابراين قرنطينهدر «وجه» يا «رأس ملعب» به وجود آمد و همراهان كاروانيان، در اين دو منطقه در قرنطينه بهداشتى قرار مىگرفتند. اما مسافران دريايى در «طور» و يا «عيون موسى» كه از سال 1877 ميلادى، بيشتر اين مسير را براىانجام سفر حج خويشانتخاب مىكردند، در قرنطينههاى بهداشتى قرار مىگرفتند.
در اين هنگام بود كه دولت مصر، تمامى امكانات خويش را نسبت به قرنطينههاى بهداشتى در «طور» مهيا نمود، به طورى كه در سال 1893 ميلادى، به طور كامل همگى مراكز را تحت پوشش بهداشتى قرار داد. از اين پس، اين مكان تنها جايگاه گسترده و كاملى، براى قرنطينه حاجيان مصرى و ديگر حاجيانى كه از مصر عبور مىكردند، به حساب مىآمد و تا كنون نيز همچنان اين جايگاه قرنطينه باقى مانده است و روز به روز در آن جا اصلاحاتى صورت مىپذيرد.
در پگاه روز شنبه، 15 ژوئن سال 1910 ميلادى، مقرر گرديده بود تا خديو سفر خويش را از «مدينه منوره» به سوى «تبوك» آغاز نمايد؛ ابتدا به سوى حرم شريف حركت كرد و پس از اداى نماز صبح و انجام خدمت در حجره شريف، زيارت وداع را به جا آورد و سپس به سوى ايستگاه حركت كرد. تمامى جاى جاى ايستگاه به وسيله اعيان و اشراف و مأمورين سلطنتى و ارتشى كه در مقدمه آنان حضرات علما، بزرگ اشراف، مفتى، قاضى، خزانه دار حرم شريف، مدير حرم و جناب «رضا پاشا» استاندار مدينه منوره، پر شده بود. در آنجا، ابتدا با يكايك افراد ياد شده دست داد و در حالى كه از مهماننوازى و پذيرايى آنان، در مدت اقامت خويش در مدينه منوره، تشكر و سپاسگزارى نمود، در واگن اختصاصى خويش قرار گرفت و به همراه حضرتش جناب حسابدار استاندارى و جناب مهماندار ويژه ايشان- كه از سوى دولت حجاز در مدت اقامت نامبرده در اين سرزمين تعيين گرديده بود- قرار گرفتند. قطار پس از طلوع آفتاب و در ميان شليك توپهاى توپخانهها، صداى موزيك و غريو حاضران به سوى «تبوك» به حركت درآمد.
اين در حالى بود كه قطار همراهان ايشان، همراه نزديك به پنجاه خانواده از مصريان، شامىها، تركها و مغربىها كه به علت تنگدستى و فقر، قدرت حركت نداشتند و بنا به درخواست ايشان از محضر خديو، دو ساعت پيش از حركت قطار ويژه خديو از مدينه منوره، آنها هم به حركت درآمده بودند. قطار در نيمههاى شب از ايستگاه «علا» و سپس «مداين صالح» (1)
«بزرگ حمير «ابن سبأ بزرگ»، فرمان داد تا به علت ظلم و ستمى كه قوم ثمود بر مجاورين و همسايگان خود در يمن نمودهاند، از آنجا اخراج نمايند. پس از آن آنان از «أيله» به سوى «ذات الآصال» (در اطراف نجد) آمدند و در آنجا سنگها را شكافتند و در دل كوهها براى خود مسكن مستحكم به وجود آوردند.
سپس كبر وغرور آنان را گرفت وطغيان نمودند. در اينهنگام پروردگار، صالح پيامبر صلى الله عليه و آله را، به سوى آنان گسيل نمود. اينقوم، حضرت صالح را تكذيب كردند و از او درخواست نمودند كه ناقهاى را از صخرهاى درآنجا پديدآورد. آنحضرت بهفرمان پروردگار، خواستهآنان راعملى كرد، ليكن آنان ناقه را سر بريدند.
در اين هنگام، پروردگار با صيحهاى آنان را در ديارشان هلاك نمود.
برخى گفتهاند: «ثموديان» از «عماليق» شمال بودهاند كه از عراق به شهر «بطره» هجرت كردهاند و داراى حكومت گستردهاى در قرن چهارم پيش از ميلاد بودهاند. آنان آثار خط «آرامى»- كه خط «نبطىها» به شمار مىآمد- را كه در شكاف كوهها يافتهاند، گواه بر اين گفته مىدانند.
برخى ديگر از تاريخ نگاران، عقيده دارند كه «ثموديان» اين خطوط را ننوشتهاند، بلكه پس از آن كه دولت و قدرت آنان رو به سستى و ضعف نهاد، تابع قدرت «نبطىها» در قرن دوم يا اول پيش از ميلاد درآمدند و به حكم غلبه زبان متبوع بر تابع، از آن دوران به يادگار مانده است. اين جانب معتقدم كه آنان ريشهاى از رعيتهاى عرب داشتهاند كه از سوى پادشاه «تحوتمس»، در سال 2050 پيش از ميلاد، رانده شدند. آنان تراشيدن كوهها و صخرهها را از مصريان، آموختند. خداوند مىفرمايد: وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ (فجر، 9) يعنى ثموديانى كه صخرهها را در صحرا تراشيدند. آنان به سوى منطقهاى در ميان «حجر» و «مدينه» آمده و در آن جا اقامت گزيدند، سپس در آن جا دولتى قدرتمند به وجود آوردند. از آن پس پروردگار، «صالح» پيامبر صلى الله عليه و آله را به سوى آنان روانه ساخت، به طورى كه در اين باره در سوره اعراف مىفرمايد:
وَإِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَالَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ* وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهَا قُصُوراً وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ* قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ* قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنتُمْ بِهِ كَافِرُونَ* فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُوا يَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنتَ مِنْ الْمُرْسَلِينَ* فَأَخَذَتْهُمْ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ (اعراف، 73- 78)
در تفسير روح المعانى آمده است كه: ديار ثمود از «حجر» تا جنوب «وادى القرى» بوده است. و در تفسير آيه أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةَ «فراء» و «زجاج» گفتهاند كه زلزلهاى شديد در آن منطقه پديد آمده است و «مجاهد» و «سدى» در اين باره گفتهاند كه «صيحهاى بر آنان نازل گرديده است». جمع ميان دو قول، اين است كه كه از زير به زلزله و از بالا به صيحه، دچار گرديدهاند.
در هر صورت حادثه «ثمود»، پيش از زمان حضرت موسى عليه السلام بوده است. «شعيب» داستان قوم ثمود را به عنوانعبرت، براى قومخويش بيانكردهاست: خداونداينداستان رادرسورههوداين چنين فرموده است:
وَيَا قَوْمِ لَايَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ. (هود، 89)
لازم به تذكر است كه «شعيب» هم زمان و معاصر حضرت موسى عليه السلام بوده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام جنگ تبوك، در سال نهم هجرى، از «حِجْر» عبور كرد و قوم خود را از ورود به سرزمين ثمود و نوشيدن از آبهاى آنجا منع فرمودند.
اين جانب فرمان حضرت را بر دو اساس مىبينم: نخست جنبه ادبى فرمان آن حضرت نسبت به مبالغهاى كه در مورد نكوهش اين قوم عصيانگر و مخالفت آنان با فرستاده خداوند وجود داشته و ديگرى مسأله غير بهداشتى بودن آن منطقه مىباشد، زيرا غارهاى متروكه اين قوم، از زمانى بس طولانى، همچنان باقى مانده و در واقع مقبره آنان به شمار مىآيد كه بدون شك هوا و آب آن، آلوده بوده است.
اما نقش و نگارهايى كه از آنان به دست آمده و ديگران نيز مشاهده كرهاند، اغلب به خط «آرامى» بوده است كه بيشتر عباراتى مذهبى به شمار مىآمده و به صورت عادت از سوى مليتها روى بسيارى از قبور تا كنون نوشته مىشده است. در اينجا ترجمه بخشى از نوشتهاى را كه شخصى به نام «عائذ بن كهيل» براى روى قبر خود تهيه كرده است، به نظر شما مىرسانيم:
«اين قبرى است كه از سوى «عائذ بن كهيل»، براى خود تدارك ديده، و فرزندان و افراد پس از او و براى كسى كه نوشتهاى از دست عائذ دارد و در آن نوشته، به او و يا به هر شخصى ديگرى كه وصى اوست و به وى اجازه داده كه وى را در آن دفن كنند در ماه آوريل سال نهم، حارث، پادشاه نبطىها، دوستدار شعب خود كه در حوالى سال 18 پس از ميلاد مىزيسته از سوى «ذوالشرى» و «مناة» و «قيس» لعن گرديده است كه اگر كسى اين قبر را فروخته، خريده، رهن كرده و يا هديه نمايد و يا آن را اجازه بدهد، همچنان كه بر روى آن نوشته است ديگرى را و يا شخص ديگرى را كه نام آنها پيش از اين آمد، در آن دفن نمايند. اين قبر و آنچه كه بر روى آن نوشته شده، بر طبق مقدسات نبطىها و سلامىها حرمى مقدس، تا واپسين روز مىباشد».
در صفحه 81 از جزء اول كتاب «تاريخ العرب قبل الاسلام» نوشته دوست ما، مورخ فاضل، جورجى زيدان، اين گونه آمده است:
«از اينجا بود كه اين قوم مذهب خويش را تغيير دادند و به سوى بت پرستى نبطيان كه الهههاى آنان «ذوالبشرى»، «مناة»، «قيس»، «هبل»، «لات» و جز اينها بود، روى آوردند و از آن پس عرب بت پرستى را از آنان آموخت».
خديو در اين باره سعى و كوشش نموده و خدمتى به علم تاريخ كرد، زيرا نامبرده براى شناسايى آثار باقى مانده از سنگها، پروفسور «هيس» يكى از مستشرقين سويسى را كه هم اكنون ساكن مصر است، به سوى اين سرزمين فرستاد كه نامبرده با عكسهاى نه چندان مهمى از آثار باقى مانده از دست دزدان و راهزنان، اين آثار قديمى، بازگشت.
هم اكنون آثار فراوانى از اين قوم در موزههاى لندن، پاريس، برلن و آستانه (استانبول) وجود دارد. همچنان كه آگاه گرديدم، مقدار فراوانى از اين آثار در صندوقهاى محفوظ، در شهر «حيفا» قرار دارد كه اين آثار، بيش از دو سال است كه متعلق به موزه قسطنطنيه بوده، ليكن نمىدانم چرا اين صندوقها بدان جا ارسال نمىگردد. در هر صورت مىبايست گروهى كه هم اكنون روى آثار «نبطيان» و «ثموديان» تحقيق مىكنند، اطلاعات به دست آمده خود را در اختيار ما قرار دهند كه به وسيله آن بتوانيم اين اقوام را بهتر شناسايى كنيم.
كه در فاصله بيست و پنج كيلومترى آن بود، عبور نمود.1) مداين صالح كه به نام حِجر [به كسر حاء و سكون جيم بود]، منسوب به حضرت صالح پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه از سوى پروردگار به سوى قوم ثمود فرستاده شد. اين قوم، در اين منطقه و در طرف يثرب زندگى مىكردهاند. ثمود قومى از عربها بوده كه بنا به گفته برخى از تاريخ نگاران، ريشه و اصل و نسب آنان از يمن بوده است. ثموديان پس از سيل «عرم»، از آن جا هجرت نمودند و به سوى شمال شبه جزيره عرب، روى آوردند. خانههاى آنان در حضرموت، در نزديكى خانههاى قوم عاد بوده است. آنان آثارى را كه در «علا» با خط مسند (حميرى) باقى مانده است، گواه بر اين گفته مىدانند. «مقريزى» به هنگام سخن درباره «أيله» مطالبى را ذكر نموده كه به صورت فشرده در اين جا براى شما بازگو مىنماييم:
خديو در حوالى ساعت سه از ظهر روز بعد (يكشنبه)، به نزديكى قرنطينه تبوك رسيد، قطار ويژه به درون قرنطينه وارد گرديد.
خديو و همراهان او از قطار خارج گرديدند و در سراپردههايى كه بدين منظور براى ايشان در كنار قرنطينه برپا گرديده بود، وارد شدند، اما والا حضرت والده و همراهان ايشان در قطار خصوصى حضور داشتند. خديو مدت پنج روز را در قرنطينه سپرى كرد و در اين اثنا ميان خيمه ويژه ايشان و واگن قطار، در رفت و آمد بود.
در آن روزها هوا بسيار سرد بود، به طورى كه روزها 15 درجه سانتىگراد، بالاى صفر و در شبها به 5 درجه زير صفر مىرسيد. در روز اول و دوم آن چنان باد وزيدن داشت، كه خيمهها در جاى خود ثابت نمىماند. اين باد آن چنان شديد بود كه گاه خيمههاى قرنطينه را از جا حركت مىداد و به هوا مىبرد كه در اين صورت صاحبان آن به دنبال خيمهها به راه مىافتادند و با سختى و حالتى خاص، طنابهاى آن را مىكشيدند و سپس آن را به جايگاه اوليه خود باز مىگردانيدند. افراد در اين حال با جنگ با باد و
مشقتى جانكاه، مجدداً چادر را نصب مىكردند. اين قرنطينه داراى دوازده سالن بود كه برخى از آنها به وسيله شبكهاى از سيمها از هم جدا گرديده بود. اين سالنها به گونهاى قرار گرفته بود كه شش سالن در برابر شش سالن ديگر بود كه از ميانه آنها، خط راه آهن عبور كرده بود طول هر سالن يك صد متر و عرض آن 75 متر بود و هيچ گونه ساختمانى در آنها ديده نمىشود تنها بنايى كه وجود داشت در كنار سالن اول بود كه اين ساختمان ويژه بخار است و سربازان پاسدار و خدمتگزاران، به اين بخش منتقل شدند و لباسهاى آنان را در معرض اين بخار قرار دادند در حالى كه همگى لخت و عريان بودند و به علت سرما در حال ايستاده مىلرزيدند. بدون شك دولت سربلند ما، مىبايست توجه بيشترى به اين قرنطينه (1)نمايد، تا تمامى زايرين بيت اللَّه الحرام، بتوانند با كمال آسايش و راحتى اين ايام را در اين بخش بگذرانند.
در حالى كه خديو روزهاى قرنطينه بهداشتى خود را مىگذرانيدند، برخى از بزرگان اين منطقه به همراه «وفابك»، جانشين فرماندهى «معان» و «على بك فواد» منشى ويژه استاندارى، براى عرض سلام و اداى احترام، به قرنطينه آمدند، ليكن بنابر مقررات قانون قرنطينه خديو آنان را نپذيرفت و ناگزير همگى در اداره قرنطينه به ضيافت او باقى ماندند، تا اين كه زمان تعيين شده در صبح روز جمعه، 21 ژوئن به پايان رسيد. پس ميهمانان در سراپرده خديو، به حضور وى شرفياب گرديدند و به دستبوسى ايشان نايل گرديدند.
در اين هنگام بود كه لكوموتيو قطار روشن شد و قطار خديو در ساعت دو بعد از ظهر آن روز به حركت در آمد. در آغاز از ايستگاه «تبوك» گذشتند. اين ايستگاه كه بسيار كوچك بود، در فاصله هزار مترى شمال قرنطينه در كيلومتر 693 راه شام واقع گرديده بود. اين ايستگاه تا شهر «تبوك» در حدود سيصد متر فاصله داشت. خانههاى اين دهكده، بر روى بلندىهاى ميانى اين صحرا قرار داشت كه اطراف آنها به وسيله نخلستانها و
1) اين قرنطينه تاكنون تنها به مردمان تركيه و شام اختصاص داشته اما اهالى مصر مجبورند كه قرنطينهبهداشتى خويش را پيش از ورود به مرزهاى مصر در «طور» بگذرانند و تا كنون گفتگوهاى رسمى درباره اعتبار قرنطينه «تبوك» و استفاده عمومى از آن براى مصريان و ديگر تبارها انجام گرديده است، ليكن هنوز در اين باره دستور خاصى صادر نگرديده است.
برخى كشتزارها پوشيده شده بود. بعضى از خانههاى ياد شده به وسيله چوبهاى نى و برخى ديگر از قلوه سنگ، بنا گرديده بود. اين جانب دو خانه را در ميان آنها ديدم كه از برون به وسيله آهك پوشيده شده بود. خانههايى كه از نى بنا گرديده بود، درون و برون آنها به وسيله خميرى از گل و آهك آغشته گرديده بود.
اين مكان داراى مسجدى مىباشد كه بر جايگاه نماز پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام خروج از اين سمت، بنا گرديده است.
در سمت راست در اين مسجد به سوى درون، چاه آبى وجود دارد كه اين آب از معجزات حضرت به شمار مىآيد و در حالى كه در آن هنگام ايشان و پيروان وى نياز شديد به آب داشتند، از ميان انگشتان حضرت آب فوران كرد. آب اين چاه بسيار گوارا مىباشد.
اخيراً از سوى «كاظم پاشا»، رييس اداره راه آهن حجازى تلمبهاى را بر دهانه اين چاه قرار دادهاند كه بدين وسيله از آلودگى آب آن جلوگيرى به عمل آورهاند.- خداوند به او جزاى خير عطا نمايد.
قطار همچنان به حركت خود ادامه مىداد تا اين كه از ايستگاه «ذات الحج» عبور نمود. در اين مكان قلعهاى كهن قرار داشت كه بارهاى محمل شامى به هنگام سفرش از خشكى، در آن قرار داده مىشد. در نيمههاى شب به ايستگاه معان رسيديم. اين ايستگاه بزرگترين ايستگاه ميان مدينه منوره و شام به شمار مىآيد كه در كيلومتر 459 راه دمشق قرار دارد.
در اين مكان، كارگاه بزرگى براى تعمير لكوموتيوها و خانههايى براى كارگران راه آهن وجود دارد. همچنين خانهاى زيبا كه متعلق به «منيسر پاشا» است در آن جا ديده مىشود. دهكده «معان» در فاصله دو هزار مترى از ايستگاه با اندكى انحراف به شمال، در غرب آن قرار گرفته كه به علت قرار گرفتن اين دهكده در دل كوه مسافرين نمىتوانند آن را از ايستگاه مشاهده نمايند.
ساكنين آن در حدود هزار نفر هستند كه اغلب آنان در كارهاى خط راه آهن مشغول به كار مىباشند. پيش از اين ساكنين اين بخش براى تجارتهاى ساده مهاجرت مىكنند
و در كار زراعت و كشت- به استثناء تعداد اندكى از آنان، دخالتى نداشتند، زيرا در اين منطقه كه عربهاى «حويطات» به وفور در آنجا مسكن گزيدهاند از سارقان در امان نبودند و آنان با حمله به مزارع و كشتزارهاى آنان، تمامى محصولات آن را به يغما مىبرند. در شمال اين دهكده و در مسافت سه ساعتى از آن، خرابههاى فراوانى وجود دارد كه بزرگترين آنها به نام «بسطه» مىباشد كه گمان مىبرم از آثار مصريان باشد. سپس خرابه «اذرح» يا (اضرح) است در آن جا تپههاى قديمى و كهن، با آثار عتيقه فراوانى ديده مىشود. اين منطقه داراى آبهاى گوارا و زمينهاى حاصلخيز فراوانى مىباشد كه از دير باز نشاندهنده عمران و آبادى اين منطقه مىباشد. به نظر مىرسد كه اين خرابهها از آثار (1)
در درون اين بنا كه به نام «خزانه فرعون» مىباشد، نقش و نگارهاى بسيار زيبايى بر ديوار نقش بسته است كه برخى گمان دارند، اين آثار متعلق به رومىها بوده و آنان پس از به دست آوردن اين شهر، اين بنا را براى معبود خود «ايزيس» به وجود آوردهاند.
راه اين ورودى، به دشتى وسيع باز مىگردد كه به وسيله مجراى آبى از شمال غربى به سوى جنوب شرقى كه در آن شهر قرار دارد منتهى مىگردد و هم اكنون هنوز تپههاى آن كه معروف به «وادى موسى»، مىباشند.
در دو سوى اين راه قبرهايى وجود دارد كه در دل كوه كنده شده است. قبرهايى كه در سمت راست بيابان، يعنى در سمت شرق قرار دارد، متعلق به اشراف قوم است كه روى آنها، نقشها و شكلهاى بسيار زيبايى حك گرديده است. اما قبرهايى كه در سمت چپ، يعنى (در سمت غربى) ديده مىشود، متعلق به عموم مردم بوده كه تعداد اين قبرها، كمتر از 750 قبر نمىباشد كه تمامى آنها در دل كوه قرار دارد. در نزديكى آن و دل دل كوه تآترى ديده مىشود كه داراى جايگاهى براى نمايش و نشيمنگاه است و از 33 پله نيم دايره تشكيل گرديده است. اين مكان گنجايش 3000 نفر را دارد. همه ساله در فصل بهار، كاروانهاى جهانگردان اروپايى، به ويژه آمريكاييان به «بطره» مىآيند كه ورود به آن جا، نياز به اجازه ويژه، از سوى ولايت شام دارد و به سادگى نيز به دست نمىآيد.
اين شهر پايتخت حكومت نبطىها به شمار مىآمده كه حكومتى عربى و پهناور بوده است و در قرن چهارم پيش از ميلاد وجود داشته است. اين دولت داراى تمدنى والا و ارتشى نيرومند بوده، به طورى كه در جنگ با ايرانيان و مصر، همراه اسكندر شركت نموده است.
كشور نبطىها در قرن دوم پيش از ميلاد، بسيار نيرومند بوده، به طورى كه پادشاهان آن به نام خود ضرب سكه مىكردند. از بزرگترين پادشاهان آنان «حارث» را مىتوان نام برد كه در سال 169 ميلادى، به پادشاهى رسيد. در آن هنگام سرزمين پادشاهى او تا «وادى القرى» در جنوب امتداد پيدا مىكرده است و سرزمينهاى «علا» و «حجر» و دنباله آنها در شرق، تا صدور عراق و جزيره «لسينا» در غرب، در زير نفوذ او قرار گرفت.
شهر «بطره»، در آن هنگام، مركزى تجارى بود كه در ميان شرق، غرب، شمال و جنوب قرار داشت اين وضع تا آغاز قرن دوم پس از ميلاد ادامه داشت.
در اين هنگام ارتش امپراطور «تراجان» رومى، به سرزمين آنان حمله كرد و شهر آنان را ويران نمود و حكومت آنان را از ميان برداشت، به طورى كه هيچ گاه پس از آن نتوانستند دوباره خود را تجديد قوا نمايند. تا آنجا كه تاريخ نگاران عرب به هنگام فتح شام از سوى عرب، حتى كلمهاى از آنان به ميان نياوردهاند.
پيشرفت در خط «تدمرى» را به نبطيان نسبت دادهاند، به طورى كه حروف نبطى را مادر حروف عربى شمردهاند.
عرب از دير باز اين شهر را به نام «رقيم» مىشناخته است. «ابن جرير» و «ابن ابى حاتم» از «عوفى» و او از ابنعباس روايت مىكنند: « «رقيم» صحرايى در جنوب فلسطين و در نزديكى «أيله» بوده است غار موجود در اين صحرا، يك سمت از دشت را فرا گرفته است». گمان مىبرم «رقيم» به معناى نوشتار و پيام باشد كه روى سنگهاى اين غار نقش بسته است و. شايد اين غارها به معنايى باشد كه ذات بارى تعالى در سوره كهف گفته است: وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَتَزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ. (كهف، 17) يعنى مشاهده مىكنند، آن هنگامى كه خورشيد طلوع مىكند، به سوى راست غارهاى آنان تمايل مىكند و به هنگام غروب، از سمت چپ، از آنان درو مىگردد. كوهى در شمال اين شهر ديده مىشود كه قبر هارون، برادر حضرت موسى عليه السلام در آن جا قرار دارد و عربها از دير باز، همواره به زيارت آن مىرفتهاند و صليبيان نيز قلعهاى را در كنار آن بنا نمودهاند.
در پايين كوههاى «شيخ»، آثار بازماندهاى قرار دارد كه بدان «قلعه بانياس» مىگويند و گمان مىبرند كه اين قلعه از آثار بازمانده «غسانيان» مىباشد.
در «كرك» مجسمهاى از آفتاب وجود دارد و در «عرك الامير» مجسمهاى از مجسمههاى «آمونيان» وجود دارد كه بدان «هيكل العبد» يا مجسمه عبد مىگويند.
در «عمان»، آثار بازماندهاى از رومىها ديده مىشود كه اين بقايا موجب تعجب و شگفتى هر انسان مىگردد، در «ميدبه» كه در ده كيلومترى عمان قرار دارند، آثار بسيار زيبايى به چشم مىخورد كه بدان «خربة القال» گويند. در «حصبان» (حسبان) كه در پانزده كيلومترى شمال غربى «عمان» قرار دارد، آثارى از بازماندههاى مملكت «يهودا» به چشم مىخورد كه به استثناى برخى، بقيه حوضهاى آب زيبايى در دل كوه ساختهاند و ساير آثار آن از ميان رفته است. اين حوضها داراى دهانههايى از بالا مىباشد كه آب به داخل آن سرازير مىگردد. در «جرش» كه در فاصله پنج ساعتى از «عمان» واقع شده است، آثار بسيار زيبا و عظيمى به چشم مىخورد. در نزديكى آن، قبرى قرار دارد كه ادعا مىكنند «هود» پيامبر صلى الله عليه و آله، در آنجا دفن گرديده است و نيز در ايستگاه «قصر» قلعه «ظيظا» ديده مىشود.
در ايستگاه «مشاتا»، آثار بسيار زيبايى باقى مانده است كه در ميان آنها، كاخى از قرن هفتم پيش از ميلاد وجود دارد؛ نماى بيرونى كاخ، داراى عظمتى ويژه مىباشد، اى نماى زيبا از سوى سلطان عبدالحميد (عثمانى) به آلمانىها اهدا گرديد كه در سال 1904 ميلادى به برلين منتقل گرديد.
در عمان آثار بسيار زيبا و مجللى وجود دارد كه مهمترين آنها قلعهاى است كه در آن مجسمههايى از «آمونيان» وجود دارد؛ در آن جا آشيانهها و قبور فراوانى ديده مىشود كه در دل سنگ ساخته شده است.
در هر صورت، اين سرزمين مملو از آثار و بقاياى تمدن پيشينيان مىباشد كه خارجيان براى آنها اهميت به سزايى قائل مىشوند، ليكن ساكنين اين سرزمين، كمترين اطلاعى از ارزش و اهميت آن ندارند. از ميان اين آثار، مىتوان قلعه «بعلبك» مشهور را نام برد كه آثار تمدن «تدمر» (در مير) مىباشد كه در شمال شرقى دمشق وجود داشته و از «حمص» بدان جا راه دارد.
1) منطقهاى كه در غرب راه آهن واقع شده است، در فاصله ميان «معان» و «عمان» تا «رود اردن»، «بحرالميت» و ادامه آن تا جنوب مىباشد كه آثار كهن و باستانى فراوانى در آنجا به چشم مىخورد؛ برخى از آنها مربوط به نبطىها، فلسطينىها، عربها، رومىها و مصرىها (بطالسه) مىباشد. با شكوهترين آنها آثار شهر بطره) Petre (، (كلمهاى يونانى است كه به معناى سنگ مىباشد). به گفته آنان petre () Arabi پطره يعنى سرزمين دريايى عرب كه از شهر «معان» در غرب، 35 كيلومتر فاصله دارد و از «عقبه» در جنوب، در حدود 130 كيلومتر فاصله دارد. هم اكنون اين مكان داراى ساختمانهاى با شكوه قديمى و باستانى مىباشد كه در دشتى واقع شده است با سنگهايى تا ارتفاع پنجاه متر و درهاى ورودى 3 الى 9 متر كه در درون آن مجسمه عظيمى به ارتفاع بيست متر وجود دارد كه از سنگ تراشيده شده است.
و بازماندههاى شهر «نبطيها» باشد.
در صبح روز شنبه، 22 ژوئن، به فرمان خديو، كاروان شتران و چهار پايان تيز رو را كه در ركاب حضرتش بودند به همراه برخى از پاسداران ويژه خديوى، تحت فرماندهى جناب بكباشى (1)«ابراهيم افندى ادهم» از «معان» به «عقبه» به راه افتاد؛ فاصله ميان اين دو شهر، يك صد و سى كيلومتر بود. از آن پس، كاروان حركت خود را از راه خشكى به سوى «سوئز» ادامه داد. خديو به هنگام ظهر، نهارش را در خانه «منيسر پاشا» ميل نمود.
رأس ساعت سه، قطار ايشان به سوى «حيفا» حركت نمود.
قطار در دشتى وسيع كه دو سوى آن از شرق و غرب به وسيله رشته كوههايى در
1) لقبى عثمانى كه در مصر به كار برده مىشد. «مترجم»
برگرفته شده بود، حركت مىنمود. زمين اين منطقه، پوشيده از شن مىباشد كه در لابلاى آن، ريگهاى سخت و سياه فراوانى به چشم مىخورد.
بناى تاريخى در شهر «بطره» كه به نام خزنة فرعون مشهور است.
قله كوههاى غربى كه معروف به «جبال الشيخ» است، (رشته كوهى از سلسله جبالى است كه كوههاى لبنان را به كوههاى «سراة»- كه سرزمين عرب را از جنوب تا شمال آن پوشانيده است- متصل مىگرداند) همگى اين قلهها پوشيده از برف سفيدى بود كه همانند بيگانهاى در اين سرزمين خشك و سفيد، سر برافراشته بود.
اما سمت شرقى اين دشت، در هر سو داراى منظرهاى بود. پس از عبور خورشيد از زوال، درياچههاى پهناورى از آب، در دايره افق اين صحرا پديدار گشت، به طورى كه هر آنچه بدان نزديكتر مىگشتيم، زيبايى و طراوت آن بيشتر و موجهاى بلورين آن زيباتر مىگردد و گاه در ميانه اين درياچهها، جزيرههايى پوشيده از درختان ديده مىشد كه بر زيبايى اين دشت مىافزود.
همچنان پيش مىرفتيم تا آنجا كه احساس كرديم مىتوانيم آن را لمس كنيم و از آن بهره ببريم ليكن آن گاه متوجه شديم كه اين سرزمين مسكن شيطان بوده و آن لحظهاى كه احساس نموديم، در كنار آن آب قرار گرفتهايم، چيزى جز زمين خالى در آن نمىديديم!! آرى اين مناظر و درياچهها سرابى بيش نبود.
راه آهن در اين قسمت داراى خميدگىها و انحناى فراوان بود، به طورى كه آن را همانند حرف) S (يعنى به صورت دو كمان متضاد، در دو سو مشاهده مىكرديم. اين خميدگىها بيشتر در مناطقى بود كه قطار در حال بالا رفتن از كوه بود و يا دنباله آن در سمت ديگر قسمت خميدگى قرار گرفته بود. قطار همچنان در مسير ياد شده در حركت بود، تا اين كه به ايستگاه «قطرانه» رسيديم اين نقطه مرز راه آهن استاندارى «كرك» است كه در 30 كيلومترى غرب آن قرار دارد. در اين ايستگاه جناب استاندار به همراه برخى از همراهان او به استقبال خديو آمده بودند. پس از اداى احترام و تعظيم، مجدداً قطار به مسير خود ادامه داد تا اين كه در نيمههاى شب، به ايستگاه «درعا» رسيديم. در اين مكان راه آهن به دو شعبه تقسيم مىگرديد: شعبهاى به سوى شمال مىرفت كه از آن جا به دمشق (شام) منتهى مىشد و به سوى «حيفا» در غرب راه دارد. اين ايستگاه را جهت ورود خديو، با آرايشى خاص زينت داده بودند تعداد بسيارى از ساكنين «درعا» نيز در فاصله هزار مترى ايستگاه ايستاده بودند. اين افراد براى استقبال و ديدار از خديو بدان سو
روى آورده بودند.
قطار در اين ايستگاه تا پگاه روز بعد از حركت باز ايستاد و سپس مجدد در سرزمينى حاصل خيز و زراعتى كه دو سوى ما را احاطه كرده بود، به حركت ادامه داد اين حركت ادامه داشت تا اين كه به ايستگاه «تل شهاب» رسيديم. از اين پس راه آهن اين قسمت، در دل كوه واقع شده بود، به طورى كه قطار گاه در حال بالا رفتن بود و گاه در حال پايين آمدن، گاه به سوى چپ و به راست و لحظاتى در حالى ورود به تونل و لحظاتى بر بالاى دره بود، گاه پلى را به سوى شرق سيرى مىكرد كه پس از آن پل ديگرى را به سوى غرب طى مىنمود. همچنان رو به جلو، همانند آهويى گريزان و يا روباهى زيرك، آب راهها را پشت سر مىگذاشت و از سيلابها دور مىگرديد. در مجموع مىتوان گفت كه اين راه گوشهاى از راه «سمرنگ» ميان «تريستا» و «وين» را ياد آور مىشد.
همچنان در ميان اين پستىها و بلندىها و آن دامنههاى زيبايى كه عقل آدمى را به حيرت مىانداخت در حركت بوديم كه انسان از سازنده اين راه آهن و به وجود آورنده آن و دست تواناى دولت كه چه زحمات و سختىهايى را به جان و دل خريده و چنين آسايشى را در دشتى زيبا به وجود آوردهاند، به حيرت مىافتاد.
راه آهن از دشتى سبز عبور كرد كه دو سوى آن، پيازهاى گل نرگس آن چنان بويى را در فضا پخش نموده بود كه آدمى از خود بىخود مىگرديد. در جاى جاى اين دشت هزاران گاو و گوسفند در حال چريدن بودند. قطار از ميان اين مناظر زيبا و دلربا گذر مىكرد تا اين كه لكوموتيو به دشتى ديگر وارد گرديد. در اين دشت كشاورزانى را در حال شخم زدن مشاهده مىكرديم دستگاه شخم زدن اين كشاورزان بسيار كوچكتر از وسايل شخم زنى مصر بود پس از عبور از كيلومتر 135 خيمههاى صحرا رو به افزايش نهاده بود و اين خيمهها نشان از سكونت افراد در آن جا را به ما اطلاع مىداد.
در كيلومتر 100، كشتزارها فراوان گرديد؛ در اين حال دامنههاى كوه و اطراف آن را با پوششى سبز و زيبا مشاهده مىكرديم كه اين پوشش، تمامى پستىها و بلندىهاى منطقه را دربرگرفته بود. آفتاب در هر قسمت به رنگى جلوه گر بود، آن چنان كه مرا به ياد
«بوسفور» زيبا انداخت. اين دشت معروف به «وادى بيسان» بود كه برخى آن را «وادى ساسابان» مىگفتند كه از ايستگاه «صماخ» (1)كه متعلق به تيول سلطان عبدالحميد (عثمانى) بود آغاز مىگرديد. اين دشت داراى پنجاه دهكده بود كه سرزمين بسيار حاصلخيزى داشت و راه آهن از ميان آن عبور مىكرد. در اين قسمت آب فراوانى وجود داشت.
كشتزارهاى گندم، به ارتفاع يك وجب از سطح زمين رشد كرده بود. تيول پادشاه، تا ايستگاه «عفوله» ادامه داشت و به محض آن كه از آن جا عبور نموديم، ساختمانهاى «حيفا» آشكار گرديد.
پيش از آن كه به «حيفا» برسيم، در چند كيلومترى آن و در سمت چپ خويش، فضاى گستردهاى را ديديم كه جمعيت فراوانى خود به استقبال از امير بزرگ ما گرد آمده بودند. به هنگام عبور قطار از سوى افراد ياد شده، غريو شادى و هلهله بلند بود. پس از چندى قطار به سكوى ايستگاه- كه با پرچمهاى فراوانى آراسته گرديده بود- رسيد. بر روى اين سكو، گروه بسيارى از بزرگان شهر كه در پيشاپيش آنان، مأمورين دولت (ارتشيان)، درباريان، كنسولهاى دولتهاى خارجى و علما كه در آغاز آنان جناب قاضى، مفتى و امين الاشراف، ايستاده بودند. جناب استاندار و جانشين وى و فرمانده (قومندان) نيروهاى ارتشى، در حال آماده باش و سلام نظامى در اين جايگاه ايستاده بودند.
هنگامى كه قطار ويژه از حركت باز ايستاد، توپها به صدا درآمد و گروه موزيك، سلام خديوى را نواخت. در اين هنگام استاندار از قطار بالا رفته و پس از سلام نظامى، به
1) در نزديكى آن جا دهكده «حطين» معروف وجود دارد كه جنگ مشهور ميان صلاح الدين ايوبى وصليبيان در سال 583 هجرى در آن جا اتفاق افتاده است كه اين جنگ با پيروزى صلاح الدين خاتمه يافت؛ اين پيروزى آغازى بر موفقيتهاى بعدى او در جنگها بود. دهكده ديگرى كه در نزديكى «حطين» وجود دارد و گفته مىشود: قبر «شعيب» پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در آن جا قرار دارد، دهكده «خياره» مىباشد. «صماخ» درياچهاى مشرف بر درياچه «طبريه» است كه تورات به نام «بحر الجليل» از آن ياد كرده است. اين درياچه از بزرگترين درياچههاى سوريه به شمار مىآيد كه طول آن از شمال به جنوب، 14 مايل است و عريضترين قسمت آن در عرض 8 مايل مىباشد.
نيابت از دولت عليه (عثمانى)، ورود ايشان را خير مقدم گفت. سپس ايشان را جهت انجام استقبال رسمى به سكوى ايستگاه دعوت نمود. پس خديو از قطار پايين آمد و در ميان جمعيت حاضر، كه تعداد آنان بىشمار بود، به سوى جايگاه استقبال، حركت نمود.
در اين لحظه تشريفات آغاز گرديد: ابتدا بزرگان شهر كه در پيشاپيش آنان جناب قائممقام قرار گرفته بود، به سوى ايشان آمد و اداى احترام نمود، سپس استاندار، چاى و قهوه را به حضور ايشان تقديم نمود.
از آن پس منشى مخصوص، «محكمة الشرعية» (دادگاه شرعى) به پا خواست و خطابهاى طولانى را، در محضر خديو ايراد نمود.
نامبرده، ضمن خوش آمد گويى و خير مقدم، قصيدهاى زيبا را در مدح فضايل خديو خواند كه در پايان از سوى ايشان مورد سپاسگزارى واقع گرديد.
خديو در مدت برپايى اين جشن، با يكى به زبان تركى و با ديگرى به زبان عربى سپس با هر كنسول به زبان مليتش، سخن مىگفت. نامبرده با مطرح كردن موضوعهايى، با بيان شيرين، بلاغتى تمام و حكمتى والا، آن چنان حاضرين را تحت تأثير خويش قرار داده بود كه آنان از گستردگى اطلاعات و آگاهىهاى او و نيز از آداب معاشرت و اخلاق او در شگفتى قرار گرفته بودند.
پس از نيم ساعت، قطار به سوى اسكله به حركت درآمد و رجال دولتى نيز به همراه ايشان، سوار شدند و پس از مراسم توديع و سپاسگزارى از حضرتش، متقابلًا، خديو از آنان تشكر نمود، سپس بر قايق بخارى كشتى مخصوص خود، سوار گرديد. همراهان دربارى او نيز، همراهش بر آن سوار گرديدند. اما فقرا و تنگدستان مصرى كه به خرج خديو، همراه او آمده بودند، با فرمان حضرتش، به همراه برخى از مردان پاسدار خديوى، به وسيله يكى از كشتىهاى شركت خديوى كه در بندر به انتظار آنان لنگر انداخته بود، به سوى «بور (پورت) سعيد» به حركت درآمدند.
در ساعت ده و نيم شب، كشتى ويژه خديوى، به نام اللَّه و در پناه او، به سوى مرز اسكندريه به حركت درآمد، اين شهر در ساعت چهار بعد از ظهر روز دوشنبه، 24 ژوئن سال 1910، از دور پديدار گرديد. در اين لحظه بود كه شادى و سرور سرتا پاى وجود
همه را فرا گرفته بود و تا هنگامى كه ساحل با آب دريا هم آغوشى مىنمود، اين شادى همچنان برقرار بود. كم كم با نزديك شدن به ساحل، نسيم ملايمى، همراه عطرهاى خوشبو به مشام مىرسيد. اين نسيم، همانند بوى پيراهن حضرت يوسف به سوى يعقوب، همه را زنده و شاداب مىنمود آرى! اين نسيم وطن بود، بوى خوش مردمان و خانوادههاى محبوب ما، اين نسيم ميهن، آن چنان در سر تا سر وجود ما تأثير گزارده بود كه همگى را از حال عادى خارج كرده و اشك شوق را از ديدهها سرازير نموده بود. اشك شوق، اشك ديدار، اشك بازگشت به مام وطن، كشتى همچنان به حرت خود ادامه مىداد، تا اين كه در ساعت پنج شب، در كنار اسكله لنگر انداخت. در اين هنگام بود كه از چهار گوشه شهر، توپخانهها به همراه غريو شادى و هلهله هزاران نفر از مردمانى كه براى استقبال و ديدار از پادشاه محبوب خود به اطراف اسكله و به ميان زورقها آمده بودند، به هوا برخاست.
سپس در اين لحظه، جناب امير «محمد على پاشا» و هيئت وزيران و دوست آنان آقاى «الدن گورست»، در حالى كه بر قايقى بخارى سوار گرديده بودند به سوى كشتى پيش آمدند و پس از كسب اجازه، بدان جا وارد شدند، سپس شرفياب حضور خديو گرديدند و پس از دستبوسى، ورود ايشان را به مملكت، به درگاه الهى سپاسگذارى نمودند. خديو از ايشان سپاسگزارى كرد و در اين هنگام، همگى در همراهى خديو، از كشتى پايين آمدند و بر قايق ويژه خديوى سوار شدند.
به دنبال ايشان، والا حضرت والده و همراهان ايشان و نيز رجال همراه خديوى، در حالى كه بر قايقهاى ديگرى سوار شده بودند، همگى بر سوى كاخ «رأس التين» به حركت درآمدند.
كاخ خديوى مملو از بزرگان گرديده بود، اين افراد كارمندان، سركردگان خارجى و اعيان كشور، از شمال تا جنوب آن بودند. در اينجا تشريفات شرفيابى، بدون قرار قبلى آغاز گرديد و همگان به محضر خديو شرفياب گرديدند و ضمن عرض خير مقدم و دستبوسى، بازگشت ايشان را به مام وطن، تبريك گفتند.
اين مراسم تا ساعت 9 شب ادامه يافت و سپس تمامى بازديدكنندگان، در حالى كه
از كرم و حسن برخورد او خوشحال و سپاسگزار بودند، آن كاخ را ترك نمودند و خديو شام را در كاخ صرف نمودند.
شهر اسكندريه يك پارچه نور و روشنايى گرديده بود: مردمان اين شهر، جاى جاى آن را چراغانى و زينت كرده بودند، مجلس شهرى نيز كاخ «رأس التين» را تا پايان خيابان «رشيد» آذين بندى كرده بود اين خيابان از يك سوى شهر تا سوى ديگر آن، امتداد دارد، در سر تا سر خيابان ياد شده، طاق نصرتهاى زيبايى را بر پا ساخته بودند كه سر تا سر آن را چراغها و لوسترهاى فراوانى در بر گرفته بود؛ آن چنان كه تصور مىنموديم، ستارگان نيز براى همكارى با اسكندرىها، براى اين آذينبندى و جشن نور، پايين آمده و به كمك آنان شتافتهاند. همه جا نور و روشنايى بود. فروشگاهها و مغازهها هر كدام در طول راه، به ويژه در ميدان «منشيه» و دو خيابان «شريف و رشيد» آذين بندى و چراغانى گوناگونى را به پا ساخته بودند، به طورى كه هر كدام داراى منظره و شكلى خاص بودند، در ميان اين چراغانىها، پرچمهاى گوناگونى از كشورهاى مختلف و در رنگهاى متفاوت به اهتزاز درآمده بود. اين آذينبندىها شكوه و جلال خاصى را به اين شهر داده بود.
مردم همانند ديوارى مستحكم، كه پيشاپيش آن مردانى از پليس و نيز مأمورين مجلس شهرى بودند، در حالى كه هر يك شمعدانهايى روشن را به دست گرفته بودند، همگى در دو سوى خيابان، در انتظار تشريف فرمايى خديو بودند. در اين مورد بر اثر التماس و اصرار مجلس شهرى، خديو وعده ديدار از ساختمان شهردارى را داده بود. در پايان ساعت 9 شب، خديو بر كالسكه خديوى سوار شدند و جناب «محمد سعيد پاشا» رئيس هيأت وزيران (كه در آن هنگام وزير داخله (1)نيز بود)، در سمت چپ ايشان قرار گرفته، كالسكه به حركت درآمد و ابتدا از جايگاه «عروة الوثقى» كه در ابتداى خيابان «رأس التين» بود، ديدن نمودند. اعضاى اين جايگاه، همگى در خيمههاى زيبا و آذين بندى شدهاى كه به منظور تشريف فرمايى حضرتش برپا كرده بودند، گرد آمده بودند. پس از لحظهاى درنگ در اين مكان و تشكر و سپاسگزارى خديو از ايشان، مجدداً در ميان
1) وزير كشور «مترجم»
دعا و ثناى مردم و نيز هلهله و شادى تماشاگران، به حركت خويش ادامه داد، و از «ميدان منشيه» و سپس «خيابان شريف» «خيابان رشيد» عبور نمودند.
اين در حالى بود كه هرگاه خديو از برابر جمعيت عبور مىنمود، غريو شادى و هلهله آنان به آسمان برخاسته، آن چنان كه تو گويى، اين صداها به آسمانها بالا مىرفت.
هنگامى كه خديو به ساختمان مجلس شهرى رسيدند، از سوى افراد آن با جلال و شكوه خاصى مورد استقبال قرار گرفتند و به سوى سالن ويژهاى كه براى ايشان در نظر گرفته شده بود حركت نمودند. در اين هنگام، رييس مجلس در برابر ايشان خطبه زيبايى ايراد نمود و از سوى اهالى اسكندريه در ضمن خير مقدم، آرزوى حجى مقبول را براى ايشان نمود. خديو نيز از نامبرده سپاسگزارى كرده و سپس به سوى جايگاه آشاميدنىها حركت كردند و پس از نوشيدن شربت، در ميان تعظيم و تكريم، از ساختمان ديدن به عمل آورند و سپس به سوى كاخ «رأس اليتن» از همان راهى كه آمده بودند مراجعت كردند. تراكم جمعيت همانند پيش در آن مسير به چشم مىخورد.
در روز سه شنبه، 25 ژوئن، خديو قصد ايستگاه «باب الجديد» نمود و در ميان گروهى از فرماندهان پاسداران، به سوى آن جا به حركت درآمدند. ايستگاه مملو از اعيان و بزرگان شهر اسكندريه و بزرگان كارمندان و تعدادى بسيارى از ثروتمندان كشور گرديده بود. همگى دست او را مىبوسيدند و در حالى كه اطراف او را حضرات وزرا در برگرفته بودند، به قطار سوار شدند و به سوى مصر به حركت درآمدند. آذين بندى چراغانى در ايستگاههاى راه آهن بىنظير بود؛ به ويژه اين چراغانىها در «دمنهور»، «طنطاء»، «بركة السبع» و «بنها»، ديدنى بود؛ زيرا جمعيت فراوانى از بزرگان و اعيان شهرهاى «جيره»، «غرابيه»، «دقهليه»، «منوفيه»، «شرقيه» و «قليوبيه»، در حالى كه در پيشاپيش و مقدمه آنان، آقايان مديران و بزرگان كارمندان آن، بر سكوى ايستگاههاى ياد شده، در انتظار قدوم خديو بودند.
قطار خديوى در رأس ساعت دوى بعد از ظهر به ايستگاه مصر وارد گرديد. اين ايستگاه مملو از اعيان قاهره و تعداد بسيارى از بزرگان و كنسولهاى كشورها و نمايندگان آنان و نيز سركردگان خدمتگزاران حكومتى و در پيشاپيش آنان، علماى اعلام، فرمانداران
و مقامهاى عالى رتبه كشورى و اعضاى مجلس شوراى قانونگذارى و در مقدمه آنان پرنس «حسين كامل پاشا» (كه رئيس آنان به شمار مىآمد) گرديده بود.
به طور كلى مىتوان گفت كه تمامى قدرتمندان مملكتى، در اين جايگاه گرد هم آمده بودند، استاندار مصر و فرماندار، مسؤول نظم اين مراسم بودند، هنگام توقف قطار، خديو از آن خارج گرديد و بر روى سكوى ايستگاه كه همچون عروس آذين گرديده بود، ايستاد. ابتدا با يكايك افراد حاضر دست داد و پس از آن بر كالسكه خويش سوار گرديد، اين در حالى بود كه رييس هيأت وزيران در كنار ايشان قرار گرفته بود. كاروان در ميان شليك توپخانهها و آهنگ گروه موزيك ارتش مصرى، به حركت درآمد. در اين ميان گروهى از سپاهيان ارتش ويژه، كه ايستگاه را به محافظت خويش درآورده بودند، به دنبال كاروان به راه افتادند. خديو در ميان جمع كثيرى از مستقبلين كه تعداد آنان به شمار نمىآمد، به سوى كاخ «عابدين» به حركت درآمد. اين جمع در صفوفى فشرده در حالى كه پيشاپيش آنان مردانى از پليس قرار گرفته بودند، در دو سوى مسير ايستاده بودند.
هرگاه كالسكه خديو از برابر اين گروه عبور مىنمود، مردم با هلهله و غريو شادى از پادشاه محبوب خود استقبال مىكردند. اين غريو شادىها آن چنان با صداى بلند بود كه گويى اطراف شهر قاهره را به حركت درآورد؛ به طورى كه تا آن زمان نظير آن ديده نشده بود.
مغازهها و فروشگاههاى دو طرف مسير در حالى كه پرچمهاى گوناگون را به اهتزاز درآورده بودند، از آن كاروان استقبال مىكردند.
در اين هنگام، كالسكه به ميدان «اوپرا» رسيد كه جمع بسيارى از مردم از طبقات مختلف در آن جا گرد آمده بودند. يكى روى زمين ايستاده بود و ديگرى روى اتومبيل خود و آن يكى بر روى كالسكهاش و افراد بسيارى بر روى بالكنها و پنجرهها، آن چنان جمع گرديده بودند كه از قدرت شمارش آن خارج بود.
مردم از زن و مرد، مصرى و خارجى، همه در آن مراسم گرد آمده بودند. اين در حالى بود كه همگى با ورود خديو، غريو شادى و هلهله خود را آن چنان به آسمان بلند كرده بودند كه زمين و زمان را به لرزه در آورده بود.
كاروان همايونى در ميان اين استقبال، در ساعت 5/ 2، به كاخ وارد گرديد. شب هنگام قاهره در زير پردهاى از نور و زيبايى فرو رفت و كميته برگزارى جشن، برنامههاى جلوس خديوى را با زيبايى و جلال خاصى، آغاز نمود.
خارجيان نيز در آن جشن و سرور شركت كرده بودند و محلههاى خود را با زيبايى و شكوه خاصى زينت داده بودند. به طور كلى مىتوان گفت: قاهره در جشن و سرور و چراغانى فرو رفته بود. طاقنصرتهاى بىشمارى در مسير خديو، از ايستگاه تا كاخ، بر پا گرديده بود. كه همگى با لوسترها و شمع دانهاى زيبايى آذين شده بود. اين طاق نصرتها آن چنان نورانى بود كه گويى كمانى از نور را به پا داشتهاند. كميته برگزارى جشن، خيمههايى را در ميدان «عابدين» بر پا نموده بود كه اين سراپردهها همگى پوشيده از نور و گلهاى گوناگون بود. روشنايى و نور اين چادرها، آن چنان بود كه به درون كاخ سراى خديو نيز نفوذ مىنمود. خديو در ساعت دو و نيم به محل تعيين شده وارد گرديد و مورد استقبال گرم و شايان اعضاى آن قرار گرفتند. در اين هنگام، رييس هيأت، عثمان بك مرتضى، رايزن دادگاه استيناف قاهره و اسكندريه، به نمايندگى از سوى ديگر اعضا خطابه بسيار زيبايى را در حضور ايشان ايراد نمود كه در آن خطابه، ضمن شكرگذارى از درگاه بارى تعالى، به مناسبت سلامتى مراجعت ايشان به مملكت، از حضور ايشان در اين جشن سپاسگزارى و تشكر نموده بود. سپس خديو در پاسخ وى، خطابه فصيح و بليغى را عنوان نمود و در آن خطابه از همت و زحمات آنان قدردانى نمود. در اين هنگام، با شيرينى از ايشان پذيرايى گرديد كه پس از آن كه اندكى از آن ميل نمودند، دستور دارند كه به حاضرين در مجلس نيز تعارف گردد.
در اين لحظه شاعر مشهور مصرى و نابغه دوران، «حافظ افندى ابراهيم»، به پا خواست و شعرى زيبا را كه نشانهاى از بلاغت و فصاحت وى بود، بالبداهه در اين جشن پر شكوه سرود و ضمن آن ابيات، مراجعت حضرتش را به مصر، تبريك و تهنيت گفت.
خديو از او سپاسگزارى كرد و سپس مراتب تشكر و قدردانى خود را مجدداً از رييس كميته برگزار كننده جشن و ساير اعضاى آن به جاى آورد و در پايان، بر كالسكه خويش سوار شد و از ميان هزاران نفر كه در دو سوى خيابان آذين بندى شده ايستاده بودند و
غريو شادى و هلهله سر مىدادند، عبور كرد و به سوى كاخ «قبه» حركت نمودند. اين كاروان در ابتداى ساعت دوازده شب، به كاخ وارد گرديد.
در روز پنج شنبه 27 ژوئن ملاقاتهاى خديو آغاز گرديد:
در آن روز كاخ منظرهاى پر شكوه و ديدنى داشت. جاى جاى اين كاخ در اين روز مملو از گروههاى مردمى از نژادهاى گوناگون بود و هزاران نفر از مردم دهكدهها و شهرهايى همچون «اصوان» و «اسكندريه» رو به سوى كاخ «عابدين» گزاردند و گروه گروه به حضور ايشان شرفياب مىشدند و مراتب تبريك و تهنيت خويش را به ايشان ابلاغ مىنمودند. كاخ خديو، آن چنان جمعيتى را در خود جاى داده بود كه تا آن زمان هيچ كس همانند آن را نديده بود.
خديو نيز با تمامى آنان، از راه لطف و صفا و با رويى گشاده و لبى خندان برخورد مىكرد و از زحمات آنان، قدردانى و سپاسگذارى مىنمود.
در ساعت دوى بعد از ظهر، اين تشريفات به پايان رسيد و مردم در حالى كه زبان به ثنا و دعاى آن پادشاه عباسى گشوده بودند، كاخ را ترك نمودند.
مسجد الاقصى سومين مسجد در ميان مسلمانان به شمار مىآيد. اين مطلب بر اساس فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد كه فرمودهاند: «لا تُشَدُّ الرّحال إلّاإلى ثلاث: المسجد الحرام، و مسجدى هذا، و المسجد الأقصى»
يعنى تنها به سوى سه مسجد مىتوان رهسپار گرديد: مسجد الحرام و مسجد من (اشاره به مسجد النبى) و مسجد الاقصى.
اين مسجد همان مسجد «صخره» در بيت المقدس مىباشد و بسيارى از مسلمانان پس از زيارت آرامگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى آن مىروند و آن را زيارت مىكنند. مسلمانان به كسى كه به زيارت اين مسجد رفته است مىگويند: فلانى مقدس گرديد. اين
زيارت داراى زمان مخصوص و شروط ويژهاى همانند حج نيست، بلكه تنها به صورت زيارت سادهاى است كه در هر زمان مىتوان آن را به عمل آورد.
گروهى در بهار به هنگام بوييدن گلها به زيارت آن مىروند و عقيده دارند كه در اين هنگام تولد حضرت موسى عليه السلام نيز بوده است. ساكنين آن، ديار در اين فصل، جشن عظيم و با شكوهى را به پا مىدارند بدين صورت كه پس از آخرين نماز جمعه پيش از شنبه، نور يا «السبت النور»، استاندار، قاضى، مفتى، بزرگان حرم شريف، بزرگان طرق و فرقهها و نيز رجال مملكتى با ارتشيان و دولتيان، به همراه هزاران نفر از عربها و ساكنين آن جا و حاجيان، در اطراف درخت زيتونى كه در صحن حرم ميان جايگاه صخره و مسجد الاقصى قرار دارد، گرد هم مىآيند.
اين درخت را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت مىدهند زيرا ادعا مىكنند كه حضرت درخت را در اين نقطه قرار داده و كاشتهاند.
در اين مكان پرچمهاى گوناگونى را در ميان مردم پخش مىكنند؛ برخى به نام پرچم پيامبر صلى الله عليه و آله، برخى به نام داود، برخى به نام موسى و بعضى ديگر به نام پرچم صخره نامگذارى شده است. سپس كاروان از حرم شريف به سوى جايگاه حضرت موسى عليه السلام كه در مسافت شش ساعتى از بيت المقدس و در سمت جنوب شرقى قرار دارد، به راه مىافتند.
در آن مكان كه بعنوان زادگاه حضرت موسى بوده، اين جشن را به پا مىكنند، پس از پانزده روز اقامت، روى كوه و برپايى بازارهاى گوناگونى، عربها تمامى احتياجات خويش را از آن خريدارى مىكنند، جشن به پايان مىرسد.
اما «صخره شريف» كه به مدت شانزده ماه به عنوان قبله مسلمانان به شمار مىآمده پس از آن، به دستور خداوند، در سال دوم هجرى رو به سوى كعبه مكرمه نماز گزاردند.
بر روى اين صخره عظيم گنبدى پهناور برپا گرديده است.
كه اين گنبد به وسيله كاشىهاى كاشانى و موزائيك و نقش و نگارهاى طلايى زيبايى كه همگان را به حيرت وا مىدارد، آذين گرديده است.
اين زينتها به دوران «عبدالملك ابن مروان» و فرزندش «وليد» باز مىگردد.
«مأمون» (عباسى) نيز در آن جا آثارى از خود به جاى گذاشته است. «حاكم بأمر اللَّه» اين گنبد را مرمت كرده و بر آن گنبد ديگرى از چوب بنا نموده تا بدين وسيله آن را از آفتاب و باران محفوظ نگاه دارد. ارتفاع گنبد نخستين كه همان گنبد زيرين است، 50/ 11 متر و قطر آن بيست متر مىباشد. اما گنبد دومى (/ گنبد فوقانى) داراى ارتفاعى به اندازه سى متر مىباشد. اين گنبد از سوى «صلاح الدين ايوبى»، پس از آن كه صليبيان اين جايگاه را به كليسا تغيير داده بودند و مجسمهاى را بر روى صخره قرار داده بودند، تعمير و اصلاح نمود و سپس از سوى سلطان سليمان «قانونى» مرمت گرديد.
اين گنبد هم اكنون نشانهاى از زيبايى و مهارت صنعت روميان و عربهاى پيشين، به شمار مىآيد، به طورى كه كارگران و صنعتگران كنونى، از اصلاح و ترسيم برخى قسمتهاى از ميان رفته آن عاجز مىباشند اين گنبد بر روى پايهاى هشت ضلعى برپا گرديده كه طول هر يك از ضلعهاى آن 40/ 20 متر مىباشد و ديوارهاى آن پوشيده از سنگهاى بزرگ مرمر است كه نقش و نگارهاى طبيعى سنگها، آن چنان زيبا بود و با مهارت خاصى در كنار هم قرار داده شده بود. اين نقش و نگارها آن چنان زيبا به نظر مىرسند كه ذهن هر آدمى چنين تصور مىكند كه به وسيله نقاشان زبردستى اين مجموعه در كنار هم به وجود آمده است. زمين زير گنبد، به وسيله مرمرهاى رگه دار (معرق) پوشيده شده و اطراف آن را به وسيله موزاييكهاى مرمرين در رنگهاى گوناگون سنگفرش نمودهاند.
اما ديوارهاى بيرونى اين جايگاه، همگى به وسيله كاشى كارى نفيس و زيبايى پوشيده شده كه كاشىهاى قديمى آن از بهاى بسيار زيادى برخوردار مىباشد. به طورى كه كاشىهايى كه در دوران مرمت سلطان «سليمان قانونى» در آن به كار رفته، از ارزش كمترى برخوردار مىباشد.
در هر صورت چه اين كاشىها و چه كاشىهاى كهن ديگر، از ارزش بسيار بالايى برخوردار مىباشند ليكن متأسفانه مسؤولين و خادمين آن، در ازاى گرفتن مبالغ ناچيزى، قسمتهايى از كاشىهاى ياد شده را در طول دوران گذشته در اختيار خارجيان راهزن قرار دادهاند. در زير و ميانه اين گنبد «صخره شريف» را مشاهده مىكنيد كه اين سنگ از
جنس گرانيت سياه مىباشد و در اطراف آن نردهاى چوبين و به شكل مربع قرار دارد كه طول آن از شرق به غرب، 70/ 17 متر و عرض آن، 5/ 13 متر و ارتفاع آن در حدود دو متر مىباشد. در گوشههاى اين نرده، محرابهايى به سوى قبله قرار داشته كه يكى از آنها «محراب ابراهيم»، ديگرى به «محراب داود» و ديگرى به «محراب على عليه السلام» نامگذارى شده است؛ ليكن تسميه اخير را نمىدانم چرا قرار دادهاند زيرا شنيده نشده است كه حضرت على عليه السلام به بيت المقدس آمده باشند.
اين صخره داراى كشيدگى خاصى است كه همانند زبان به سوى قبله و كمى متمايل به شرق است. در اين باره اقوال فراوانى به ميان آمده است: از آن جمله اين كه اين سنگ در شب معراج به رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام كرده است! در زير اين زبان، شكاف كوچكى قرار دارد كه به وسيله پانزده پله باريك، به انتهاى آن راه دارد. اين غار داراى چهار متر طول و سه متر عرض مىباشد و ديوارهايى كه در اطراف آن بنا گرديده به شكل مربع مىباشد كه در سقف اين غار فضايى وجود دارد كه به پشت صخره راه دارد. اين مكان، جايگاه تقديم قربانىهاى حضرت ابراهيم عليه السلام و جانشينان وى، به درگاه خداوند به شمار مىآمده است و به همين علت، اين صخره مقدس گرديده است. در برابر فضاى ياد شده و در كف زمين غار، چاهى قرار داشته است كه هم اكنون به وسيله سنگفرش پوشيده شده است.
اين چاه به نام «جُبّ الارواح» يا «چاه ارواح» مىباشد. مردم حكايت و داستانهاى فراوانى را درباره اين چاه مىگويند كه بيشتر به خرافات نزديك مىباشد.
شايد علت نامگذارى آن به جهت فرو ريخته شدن خون قربانىها در آن بوده و نيز ممكن است مردم پيشينيان هداياى گران بهاى خود را كه به اين صخره هديه مىكردهاند در آن مىانداختهاند. همانند چاهى كه بيش از اين بدين منظور در درون كعبه قرار داشته است. بر پشت صخره از سوى شرق، آثار دوازده جاى قدم ديده مىشود. مسيحيان قرون وسطى، آن را به حضرت عيسى عليه السلام نسبت مىدادند و هنگامى كه مسلمانان بر بيت المقدس چيره گرديدند اين آثار را جاى پاى رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام شب معراج مىدانستند. اين فرورفتگىها داراى نظم خاصى نيست، ليكن مىتوان گفت: تقريباً در يك خط مستقيم قرار دارند. در ميان اين جاى پاها، شكافى قرار دارد كه كسى نمىتواند
بر روى آنها راه برود.
به نظر مىرسد كه اين فرورفتگىها همگى شبيه به هم بودهاند و شكل دو كف پا نمىباشد. به ويژه آن كه بسيار كوچكتر از كف پاى حضرت رسول صلى الله عليه و آله به نظر مىرسد.
در هر صورت نمىتوان اين ادعاها و گفتهها را چندان صحيح و درست پنداشت.
در كنار اين جاى پاها، اثر پاى ديگرى قرار دارد كه گفته مىشود از آن «ادريس عليه السلام» مىباشد. در كنار صخره ياد شده- از سوى غربى و در مجاورت نرده چوبى- صندوقى از نقره قرار دارد كه در درون آن قطعه سنگى ديده مىشود كه روى آن اثر پايى است كه باز آن را هم به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مىدهند همچنين در آن جا تعدادى تار مو قرار دارد كه گفته مىشود از ريش مبارك حضرت مىباشند.
مردم گمان مىبرند كه اين صخره در هوا معلق و آويزان بوده، در صورتى كه ديوارهاى ساخته شده در زير آن بدين علت است كه مردم را به گمراهى نيندازد. گمان مىبرم كه اين گفته ريشهاى از يهوديان داشته باشد؛ گو اين كه وضعيت قرار گرفتن سنگ آن چنان است كه هر بينندهاى در آغاز اين گونه تصورى مىنمايد.
اين صخره، در نقطه مركزى خود، اتصالى به زمين ندارد، بلكه در سمت شمال غربى آن به زمين فضاى حرم تكيه كرده است. بدين جهت اين صخره در مسافتى بين شصت تا هفتاد متر از رأس آن تا قاعده آن، به سوى آسمان كشيده شده است.
آن چنان كه هر بينندهاى تصور مىنمايد كه اين پايههاى بلند در اطراف صخره بدين جهت رسيدن به رأس آن كه جايگاهى براى قربانى كردن بوده است، بنا گرديده باشد.
«قبة الصخره» داراى چهار در مىباشد: نخست درى در شمال آن، ديگرى در جنوب، سومى در شرق و چهارمى در غرب. اولين در آن، به نام «باب الجنه» مىباشد. در ضلعهايى كه در ندارند، پنجرههايى وسيعى نصب گرديده است.
اين پنجرهها به وسيله شيشههاى رنگين بسيار زيبايى آذين گرديده كه در نوع خود بىنظير است. به ويژه آن كه قرار گرفتن اين شيشههاى رنگى در كنار هم آن چنان با زيبايى و مهارت صورت گرفته است، به طورى كه انعكاس نور آنها بر ديوارهاى درونى اين فضا، به خصوص در زمانى كه در آن بسته باشد، منظره بسيار زيبا و دلبريايى را به
وجود مىآورد.
در اطراف اين گنبد از بيرون، فضاى بسيار گستردهاى وجود دارد كه به وسيله مرمر، سنگفرش گرديده و بدان «مصطبة الصخره» يا «سكوى سنگى» گويند.
طول ضلع ياد شده از شرق به غرب، كمتر از يكصد و هشتاد متر نمىباشد و عرض آن بيش از يكصدمتر مىباشد. در جاى جاى اطراف «قبة الصخره» گنبد كوچك ديگرى ديده مىشود كه يكى از آنها را «قبة المعراج» مىنامند و اين گنبد در جايگاهى است كه از آن مكان رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى معراج رفتهاند. دومى را «قبة الخضر» و سومى را «قبة الارواح» و جز اينها كه اين گنبدها غالباً در سمت غربى «قبة الصخره» قرار گرفتهاند. در سمت شرق «قبة الصخره» گنبدى ديگرى قرار دارد كه بدان «قبة السلسلة» گويند. اين گنبد شكل كوچكى از «قبة الصخره» مىباشد، ليكن بر پايههاى مرمرين بنا گرديده است. گفته مىشود كه اين مكان جايگاه حكومت حضرت داود عليه السلام بوده است. آنان در اين باره مىگويند كه در كنار اين جايگاه، از آسمان زنجيرى پايين آمده بود كه هر شخص به هنگام سوگند آن را به دست مىگرفته است و در صورتى كه به دروغ سوگند مىخورد، حلقهاى از زنجير ياد شده جدا مىشده و او را دچار برق گرفتگى مىنمود!
تصوير قبّة الصخرة و در جوار آن قبّة السلسلة
فضاى ياد شده در اطراف «قبة الصخرة»، (سكوى سنگى) در حدود سه متر و نيم از سطح زمين بلندتر مىباشد كه در جهات مختلف به وسيله هشت پله بدان راه مىيابد در سمت غرب داراى سه پله، دو پله در شمال، دو پله در جنوب و پلهاى نيز در سمت شرق قرار دارد. هر يك از پلههاى ياد شده داراى وسعتى در حدود بيست متر مىباشد.
نقشه مسجد الأقصى
در طول بالاترين پله از تمامى پلههاى ياد شده، پنج ستون بنا گرديده كه روى آنها چهار نيم طاق قرار گرفته است. ارتفاع ستونها، كمتر از ده متر نمىباشد. اين كمانها بيشتر شباهت به دروازههاى ورودى، به معبد رومىها دارد. شايد اين بناها از ساختههاى «هيرودوس» پادشاه يهود است كه به هنگام ساختمان معبد در سال 19 پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام بنا شده است.
اين كمانها را «موازين» مىنامند كه به معناى ترازو مىباشد. آنان معتقدند كه به وسيله آن، اعمال انسانها در روز قيامت سنجش مىگردد. همچنان كه ادعا مىكنند اين صخره، در آن روز عرش خداوند مىباشد! مسلمانان قدس در اين اعتقادات با يهوديان شريك هستند، در صورتى كه همگى اين گفتهها، داراى ريشه يهودى مىباشد. اطراف
اين جايگاه سنگى را، فضايى در برگرفته است كه بدان «حرم قدسى» گويند. اين فضا، به شكل مستطيل غير منظمى مىباشد كه از شمال به جنوب ادامه دارد.
تصوير ص 169 الباب الذهبى
باب ذهبى- دروازه طلايى- مسجد الاقصى
طول ضلع غربى آن 490 متر، شرقى 474 متر، شمالى 321 متر و جنوبى 283 متر مىباشد. در سمت شرقى و مقدارى از سمت جنوبى آن، حصارى قرار دارد كه در آن زاغههايى به ارتفاع تقريبى 8 متر ديده مىشود.
اين حصار بسيار قديمى و كهن است كه از سوى سلطان «صلاح الدين ايوبى» و سلطان «سليمان قانونى» مرمت گرديده است. دو سوى ياد شده، بر «وادى سدرون» (/ وادى مريم) مسلط مىباشد كه برخى آن را «وادى جهنم» مىنامند و يهوديان آن را «وادى يوسفات» مىگويند. در تورات از اين وادى به لفظ «يوشافاط» ياد گرديده است. بر طبق ادعاى آنان، صحراى محشر در روز قيامت در اين مكان مىباشد. در آن هنگام اين صحرا گسترده خواهد شد و فضاى آن پهناور مىشود؟ اين وادى در ميان «جبل الزيتون» و «جبل صهيون» قرار دارد كه شهر «بيت المقدس» روى آن ساخته شده است.
اما دو سمت ديگر (غربى و شمالى) آن، داراى تعدادى مدرسه است كه در اطراف حرم بنا گرديده است. مشهورترين آنها مدرسه قايتباى در سمت غربى است كه هم اكنون، مردم در آن سكونت مىكنند و اما آن كه در سمت شمالى قرار دارد، پادگان
سربازان در آن ديده مىشود.
تصوير يهوديان در حال استلام سنگهاى ديوار مسجد الاقصى
در صحن حرم، تعدادى از فضاى سنگى كوچك، به صورت بلندتر از سطح زمين (سكوى سنگى)، قرار دارد كه هر كدام از آنها داراى محرابى به سوى قبله مىباشد و مردم بر آنها نماز مىخوانند. در طرف غربى، گنبد بسيار زيبايى بر روى سقاخانهاى كه متعلق به «اشرف قايتباى» بوده، بنا گرديده است. اما در سمت جنوبى آن، مسجد بسيار بزرگ و مجللى قرار دارد كه بدان «مسجد الاقصى» گويند. مراد از اين مسجد آن نيست كه در قرآن كريم از آن ياد گرديده است. زيرا اين مكان كليسايى بوده است كه از سوى امپراطور «ژوستنيان» در نيمه قرن ششم ميلادى بنا گرديده و سپس پس از فتح، به مسجدى اسلامى تغيير يافته است. مراد از مسجد الاقصى كه در قرآن ياد گرديده همان مسجدى است كه در اطراف «صخره» همچنان كه پيش از اين ياد گرديد، مىباشد. هنگامى كه عمر به بيت المقدس آمد در سمت جنوب شرقى مسجد الاقصى، نماز به جاى آورد و هم اكنون هنوز هم مصلاى او با سادگى تمام در كنار ساختمان مجلل و با شكوه اين مسجد قرار دارد.
دَرِ اين مسجد، در شمال و در برابر «مسجد الصخره» مىباشد كه طول مسجد از شمال به جنوب 80 متر و از شرق به غرب 55 متر است، اين اندازهها بدون در نظر گرفتن
توسعههايى است كه از شرق و غرب بدان افزوده گرديده است. سر تا سر فضاى ياد شده مسجد، به وسيله سقفى پوشيده شده است كه اين سقف بر ستونهاى عظيمى از مرمر زيبا، قرار گرفته است. از ميان ستونهاى ياد شده، دو ستون در كنار هم و در سوى قبله از سمت شرق قرار دارد كه بر اين دو ستون، نردهاى آهنين قرار داده شده، تا از عبور افراد از ميان آن جلوگيرى نمايد؛ زيرا به ادعاى مردم، هر شخصى كه بتواند از ميان دو ستون ياد شده گذر نمايد، شخصى خوشبخت در دنيا به شمار مىآيد. در غير اين صورت از بخت خوبى برخوردار نخواهد بود! مردم همانند اين اعتقاد را در باره دو ستونى كه در مسجد عمرو عاص در «فسطاط» مصر قرار دارد نيز، دارند و بدان عمل مىكنند!!
در اين مسجد منبر بسيار زيبايى از چوب آبنوس وجود دارد كه به وسيله عاج و صدف تزيين شده و از سوى «نور الدين شهيد محمود زنگى» بدان اهدا گرديده است. در كنار آن، از سوى غرب، محراب كوچكى ديده مىشود كه زمين آن از سنگ پوشيده شده و روى آن اثرى قرار دارد كه آن را به جاى پاى حضرت عيسى عليه السلام نسبت مىدهند.
در صحن حرم، به ويژه در سمت غربى و جنوبى آن، آب انبارهايى قرار دارد كه به وسيله درهايى به عمق زمين راه پيدا مىكند: يكى از آنها در كنار «مسجد الاقصى» از سمت شرق قرار دارد كه به وسيله تعدادى پله سنگى، به پايين آن و به فضايى گسترده و مربع، راه مىيابد در ميانه آن فضا، دو ستون بزرگ از سنگ سخت قرار دارد كه روى آنها گنبدهايى بنا گرديده كه سقف مكان ياد شده را بر روى خود استوار نموده است. در اطراف آن ديوارهايى با شكافهايى وجود دارد كه ورودى آب بوده است وهم اكنون اين دهانهها همگى بسته شدهاند.
مهمترين اين غارها كه معروف به «اصطبل سليمان» مىباشد، در گوشه جنوب شرقى حرم ديده مىشود. اين غارهاى زير زمينى، به وسيله پلههاى كوچكى كه در كنار حصار شرقى ساخته شده به پايين آن راه دارد. در زير زمين و در ميانه فضاى آن، پلهاى هم كف ديده مىشود كه در كنار آن، فرو رفتگى وجود دارد كه ظرف بزرگى از مرمر در آنجا وجود دارد و ادعا مىكنند اين مكان جايگاه بستر حضرت مريم يا محراب او بوده و نيز مىگويند كه زكريا عليه السلام غذاى او را بدين مكان مىآورده است!
اين پلهها به فضاى بسيار گستردهاى منتهى مىشود كه به وسيله دوازده رديف از ستونهاى عظيم و در مجموع 88 ستون، پوشيده شده است. ارتفاع متوسط هر يك از ستونها، هشت متر يا بيشتر مىباشد. تمامى ستونهاى ياد شده به وسيله نيم طاقهايى كه روى آنها گنبدهايى ساخته شده، زمين حرم را بر خود استوار كرده است. در اطراف اين فضا ديوارهايى با بناى كهن و قديمى ديده مىشود كه در سمت جنوبى آن، در بستهاى وجود دارد و به «وادى سدرون» راه دارد.
در سمت شمالى و غربى حرم، دهانههاى بسته ديده مىشود كه برخى از آنها كوچك و برخى بسيار بزرگ است؛ شايد اين دهانهها به چنين فضاهايى منتهى مىشود كه در بعضى از آنها آبانبارهايى براى ذخيره آب باران به نامهاى معروفى در اين سمت به وجود آمده است. اين جانب در سفر خود به قدس در سال 1910 ميلادى، در برابر برخى از اين شكافها، آثار حفارى كهنى را مشاهده كردم. بنابراين توصيف، روشن مىگردد كه زمين حرم همهاش بر روى اين ستونها قرار داده شده و اين مطلب دلالت بر آن دارد كه تمامى اين بنا از سوى حضرت سليمان يا جانشينان وى ساخته شده كه پس از آن از سوى صليبيان به «اصطبل سليمان» معروف گرديده است.
همچنين ممكن است به هنگام فشارهايى كه از سوى «سنحاريب» و «بخت النصر» و «طيطوس» بر يهوديان وارد گرديد، از اين مكان به عنوان پناهگاه اموال خويش استفاده مىكردند و اشياى گران سنگ خود را در آن جا پنهان مىكردند. زيرا اخيراً روزنامههاى زيادى درباره دستيابى بدين اشيا سخن گفتهاند و درباره گرانقيمتى بودن آنها داد سخن دادهاند، تا آنجا كه دولت ملزم شد تا نسبت به نگهدارى از آنها سعى و كوشش فراوان نمايد.
حرم شريف داراى ده در مىباشد: هفت در از آنها در طرف غربى واقع شده است كه مهمترين آنها «باب السلسلة» در وسط و سپس «باب المغاربه» در جنوب و «باب القطانين» در شمال را مىتوان نام برد. در طرف شمالى، «باب شرف الانبياء» وجود دارد كه «عمر» از اين در به درون مسجد وارد گرديد. سپس «باب الاسباط» است كه بدان «باب حطه» نيز گويند. آنان ادعا مىكنند كه اين در همان درى است كه در قرآن كريم در سوره
بقره ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّداً وَقُولُوا حِطَّةٌ (1)
از آن ياد شده است. در طرف شرق، «باب الظاهريه» وجود دارد كه به وسيله چند پله، به دهليزى مربع شكل منتهى مىشود. اين مكان به وسيله ستونهايى از مرمر، در سمت غربى، شمالى و جنوبى آن بنا گرديده كه سقف بر آن بنا گرديده اطراف اين ستونها، به وسيله نردهاى آهنين پوشيده شده است كه روى آنها قطعهاى بسيار از پارچه و لباس پيچيده شده اين پارچهها را مردم به هنگام زيارت از اين مكان، به عنوان يادگار در آن جا قرار مىدهند. گفته مىشود كه اين مكان جايگاه حكومت حضرت سليمان عليه السلام بوده است.
در اين مكان دو ستون سماقى رنگ از نوعى مرمر بسيار زيبا كه هم اكنون به ندرت يافت مىشود ديده مىشود. مىگويند: اين دو ستون از سوى «بلقيس» ملكه سبأ به عنوان هديه، براى سليمان ارسال گرديده است. در كنار اين مكان درى ديده مىشود كه داراى دو گذرگاه است كه در حال حاضر بسته است و به «وادى سدرون» منتهى مىشود. گذرگاه جنوبىآنبهنام «بابالتوبه» وشمالى «بابالرحمه» ناميدهمىشود. ايندر، بههنگام ساختمان معبد درزمانهيرودوش، بهنام «بابسوزان» ناميدهشدهبودكه «هِرقَلْ» بهسال 639 ميلادى، از آن جا به بيت المقدس وارد گرديد و از آن پس به «باب الذهبى» نامگذارى گرديد.
كليدهاى «مسجد الاقصى» و «مسجد الصخره» پيش از مدت زمانى مديد، در دست خاندان «خالدى» معروف قرار داشت. همچنان كه كليدهاى «كليساى قيامت» نيز به علت عدم توافق طائفههاى مسيحى در دست اين خانواده قرار دارد ... اما شهر (بيت المقدس) در 31 درجه و 27 دقيقه از خطوط عرض شمالى و 32 درجه و 54 دقيقه و 45 ثانيه، از خطوط طول شمالى را گرفته كه ميانگين ارتفاع آن از سطح دريا 770 متر مىباشد. اين شهر بر دو تپه بلند بنا گرديده است كه يكى از آنها «جبل صهيون» و ديگرى «جبل عكره» مىباشد. ساختمانهاى اين شهر، در شرق به «وادى سدرون» و در جنوب غربى به «وادى هنوم» متصل مىشود. هم اكنون تعداد ساكنين اين شهر هفتاد هزار نفر مىباشد كه از ميان آنان ده هزار از مسلمانان و چهل و پنج هزار از يهوديان و پانزده هزار نفر مسيحى هستند
1) بقره، 58
كه از نژادهاى گوناگون بوده و اغلب آنان از روميان هستند. «شهر قدس» داراى راه آهنى باريك است كه از «يافا» شروع مىشود و طول آن 80 كيلومتر مىباشد اين راه در نيمههاى قرن گذشته، به وسيله شركتى فرانسوى، تأسيس گرديده است.
اين شهر در نيمههاى قرن پانزدهم پيش از ميلاد، شهرى آباد به شمار مىآمده كه در آن هنگام آن را «يبوس» مىناميده و ساكنين آن را «يبوسيان» مىگفتهاند: در آغاز قرن دهم پيش از ميلاد، «داود» پادشاه بنى اسرائيل كه در آن هنگام حكومتش در «حبرون» بود، بر آن چيره گشت و «تابوت عهد» را بدان آورد و شهر را آباد نمود.
از آن پس «داود» نام اين شهر را «اورشليم» قرار داد و در جنوب غربى آن شهرى را به نام خود بنا كرد كه هم اكنون مزار وى روى كوه «موريا» قرار دارد. پس از او فرزندش «سليمان»، جانشين وى گرديده و بر ساختمان و بناى آن افزود و سپس روى «صخره»، معبد مقدس را بنا نمود.
هنگامى كه كشور فلسطين ميان طائفه بنى اسرائيل تقسيم گرديد، شهر «اورشليم» از آن «يهودا» گرديد. در دوران فرزندان او اولين شهر از سوى «سنحاريب» پادشاه بابل در سال 712 پيش از ميلاد محاصره شده و پس از آن كه قسمتى از آن را منهدم كرد و مقدارى از اموال معبد را به يغما برد، از محاصره آن دست كشيد و به جايگاه خويش باز گشت.
پس از آن، «بخت النصر» در سالهاى 606، 596 و 588 پيش از ميلاد سه بار بر آن چيره گرديد؛ نامبرده پس از دستيابى به اندوختهها و اشياى گران سنگ آن، فرمان داد كه شهر را آن چنان ويران نمودند كه شهر زير و رو گرديد.
در سال 536 پيش از ميلاد، «كوروش» پادشاه ايران به آن دست يافت و به فرمان وى شهر از نو بنا گرديده و ساختمان معبد آن در سال 516 پيش از ميلاد مجدداً بنا گرديد و تمامى اموال آن را كه آشوريان به يغما برده بودند، باز پس داد. «اورشليم» همچنان شهرى آباد باقى بود تا اين كه در سال 64 پيش از ميلاد، به وسيله روميان و در دوران پادشاهى «بومبيوس»، اين شهر دوباره فتح گرديد. در دوران حكومت رومىها، حضرت مسيح عليه السلام در آن جا ظهور نمود. در سال 70 ميلادى هنگامى كه «ملك طيطوس» بر آن دست يافت، معبد را به آتش كشيد و پس از اخراج يهوديان از آن جا، اين شهر را به آتش
كشيد. اين وضع همچنان ادامه داشت تا اين كه «ملك آدريان» آن را مجدداً از نو بنا كرد و نام «ايليا» را بر آن نهاد. از آن پس نامبرده از ورود يهوديان و سكونت آنها در آن جا منع كرده و دين رسمى را مسيحيت قرار داد. او در سال 138 ميلادى «كليساى قيامت» را در آن جا بنا نمود. شهر قدس همچنان در دست رومىها قرار داشت، تا اين كه در سال 636 ميلادى به وسيله عربها فتح گرديد. در آن هنگام نام «بيت المقدس» را بر آن نهادند.
عمر كه در اين حمله خود نيز با سپاهيان اسلام بدين سو آمده بود، پس از فتح آن، مسيحيان و يهوديان را در دينشان و تصرف در اموالشان آزاد قرار داد. او در عهدنامهاى كه با آنان بست، آزادى فراوانى را براى آنان قايل گرديد كه اين نشان دهنده گستردگى تفكر اسلامى مىباشد.
در سال 969 ميلادى، «فاطميان» بر اين شهر دست يافتند.
سپس «سلجوقيان» در سال 1086 ميلادى و از آن پس صليبيان در سال 1099 ميلادى، بر اين شهر چيره گرديدند. صليبيان دولتى را در آن بنا نهادند كه بدان «دولت قدس» مىگفتند. اين شهر در تمام مدت دوران جنگهاى صليبى نخستين، در دست آنان قرار داشت كه معروفترين پادشاه آنان در زبان عربها «بردويل») Bavdvin (نام داشت.
«بيت المقدس» همچنان در دست صليبيان بود تا اين كه «صلاح الدين ايوبى» در سال 1186 ميلادى آن را از چنگ آنان خارج ساخت و از آن پس، در زير نفوذ پادشاهان مصر قرار گرفت؛ در سال 1517 ميلادى به دست تركان عثمانى درآمد كه تا كنون نيز در دست آنان قرار دارد. (1)«سلطان سليمان قانونى» عمران و آبادى بسيارى را در آن شهر به وجود آورد ليكن ساكنين آن به اشتباه اين ساختمانها را به «سليمان بن داود عليه السلام» نسبت مىدهند.
در پايان گفتارمان درباره «بيت المقدس» مىگوييم:
اين شهر داراى مزارها و قبرهاى فراوانى مىباشد كه در پشت حصار شهر، در جنوب غربى، بر بالاى قله كوه «صهيون»، مسجدى قرار دارد كه قبر حضرت داود عليه السلام در آن جا ديده مىشود.
1) سال 1910 ميلادى. «مترجم»
در اين باره برخى گفتهاند كه فرزندش حضرت سليمان عليه السلام نيز به همراه او در آنجا دفن گرديده است. عدهاى ديگر مىگويند كه حضرت سليمان عليه السلام بر بلندى صخره دفن شده است. همچنين عدهاى را عقيده بر اين است كه سليمان عليه السلام در درون آن در زير سنگ سياهى مدفون مىباشد.
در زير حصار شهر از سمت شرق، قبر «عبادة بن صامت» و «شداد بن اويس انصارى» قرار دارد و در همان سو غارى ديده مىشود كه قبر حضرت مريم عليه السلام در آن قرار گرفته است. روى كوه «طور زيتا»، مزار «سلمان فارسى» (1)صحابى بزرگوار و «رابعه عدويه» و گنبدى كه در جايگاه عروج حضرت عيسى عليه السلام و مزار «شيخ حسن راعى» و نيز قبر «عُزير پيامبر عليه السلام» در آن ديده مىشود.
در فاصله شش ساعتى، به وسيله كالسكه از جنوب «بيت المقدس»، شهر الخليل واقع شده است كه يهوديان آن را «حبرون» مىنامند.
در اين شهر، مسجدى به ارتفاع ده مترى از زمين، بنا گرديده كه در آن قبر حضرت ابراهيم عليه السلام، ساره، اسحق، يعقوب و يوسف عليهم السلام قرار دارد.
اين مزارها، همگى در غارى و در زير زمين مسجد قرار گرفتهاند. اين غار به نام «مكفيله» است كه حضرت ابراهيم عليه السلام آن را براى مزار خود خريده بود. اين مسجد داراى قبور ديگرى مىباشد كه بر سطح زمين آن واقع شده.
شهر «الخليل» داراى بيست هزار نفر جمعيت مىباشد كه پانزده هزار نفر از آنان را يهوديان و باقى را مسلمانان تشكيل مىدهند.
درفاصلهشهر «الخليل» و «بيت المقدس»، شهر «بيتلحم» واقع شده است. اين شهر داراى كليساى بسيار مجللى است كه در جايگاه تولد حضرت مسيح عليه السلام بنا گرديده است.
درون اين كليسا، همواره، به وسيله گروهى از سربازان عثمانى محافظت مىگردد كه جهت حفظ نظم در آنجا ديده مىشوند، زيرا برخى از شاخههاى مسيحى به هنگام ورود به آن جا به ستيز با يكديگر مىپردازند.
1) آرامگاه «سلمان فارسى» در شهرى به نام «سلمان پاك» در نزديكى طاق كسرى در حومه بغداد قرار داردكه اين جايگاه داراى گنبد و بارگاه عظيمى بوده و همواره از سوى مسلمانان زيارت مىگردد. «مترجم»