ghaemiyeh.com
سرشناسه : رهبر، محمدتقي، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پديدآور : حديث غدير منشور جاودان ولايت/ محمدتقي رهبر.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۴۷ ص.؛ ۱۱ × ۲۱ سم.
شابك : ۳۰۰۰ ريال: چاپ چهارم978-964-540-086-4:
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : چاپ اول : ۱۳۸۷ ( فيپا ).
يادداشت : چاپ چهارم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : عليبن ابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- اثبات خلافت -- احاديث
موضوع : غدير خم -- احاديث
رده بندي كنگره : BP۱۴۱/۵/غ۴ر۹ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۲۱۸
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۸۹۷۲۹
اخيراً نوشتهاى با عنوان «ماجراى غديرخم و رابطه آن با ولايت» از سوى يك مؤسسه انتشاراتى در عربستان، به زبان فارسى منتشر و بين زائران ايرانى توزيع گرديد. اين نوشته با انكار وقايع مسلم تاريخى سعى دارد ماجراى غدير خم و حديث ولايت را- كه يكى از قلههاى بلند رسالت است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امر پروردگار در حضور بيش از صد هزار زائر خانه خدا «(1)» در روز بزرگ و تاريخى غدير به عنوان يك ركن مهم دعوت و تكميل رسالت آن را ابلاغ فرمود- از مسير اصلىاش- ولايت امير مؤمنان- منحرف ساخته و در يك حادثه كوچك محدود كند. با اين هدف كه در عقايد سادهدلان شبهه افكند.
با مشاهده اين نوشته لازم است حديث غدير و پيام مهم
1) ابن جوزى از مورخان اهل سنت، عدد حاضران در غديرخم رايكصد و بيست هزار نفر ذكر كرده است. بحارالأنوار، ج 37، ص 150
آن در مسأله كليدى ولايت بررسى و در معرض افكار جوانان- به ويژه آنانكه به حرمين شريفين مشرف مىشوند- قرار داده و پرده از روى فريبكارى نويسنده آن برگيرد كه اين مقاله، پاسخى كوتاه به آن نوشتار است.
در اين مختصر بر آن نيستيم انگيزه اينگونه نوشتهها را كه بين زائران خانه خدا توزيع مىگردد و سلفىهاى وهابى مىكوشند با اهداف خاص و تحرّكات مشكوك با عقايد مسلّم دينى و حقايق تاريخى بازى كنند، از بعد سياسى بررسى نماييم. البته اين مطلب نيز در جاى خود، مسأله كوچكى نيست. در حقيقت اينگونه تبليغات انحرافى، گمراه كننده و هدفدار، از يكسو حركت انفعالى آن گروه متحجّر در برابر گسترش روز افزون فرهنگ ولايت و تبلور انديشه پويا و متعالى مكتب اهل بيت عليهم السلام و اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله در عصر حاضر و بازتاب مقبوليت فرهنگ تشيع بين مسلمانان آزادانديش و فرهيختگان حقيقتجو، و از سوى ديگر تأثيرپذيرى از سياستهاى بيگانگان و دامن زدن به اختلافات و تعصّبات مذهبى است كه ثمره آن عايد دشمنان اسلام و استكبار جهانى مىگردد.
اما هدف اصلى اين مقاله، برملاكردن بخشى از دسيسههاى تاريخنگارى و تبليغاتى وهابىها و دفاع از ولايت و خلافت علوى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم به امر پروردگار و با فرمان يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ
إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ .. «(1)»
آن را ابلاغ فرمود كه بدون آن، رسالت ابتر و دعوت ناتمام بود.
پيش از آنكه به بيان ماجراى غدير و آيات و روايات پيرامون آن بپردازيم، ذكر اين نكته ضرورى است كه ولايت و خلافت امير مؤمنان عليه السلام تنها در غدير خم عنوان نشد، بلكه از سالهاى آغازين ظهور اسلام و در نخستين روزهاى دعوت رسمى و علنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مورد توجه قرار داشت.
1) سوره شعرا، آيه 214
«حديث دار»، نخستين روايت درباره ولايت است كه در منابع تاريخى و روايى سنى و شيعه به ثبت رسيده است.
خلاصه روايت: هنگامى كه آيه وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ نازل شد، به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرزندان عبدالمطلب- كه چهل يا چهل و پنج نفر بودند- به خانه ابوطالب فراخوانده شدند. غذايى براى آنان فراهم شد، پس از صرف غذا، همين كه پيامبر خواست لب به سخن بگشايد، ابولهب مجلس را بر هم زد و آن جمع پراكنده شدند. روز دوم دوباره آن جمع را دعوت و از آنان پذيرايى كردند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، خداوند مرا براى تمام مردم به پيامبرى برانگيخت و براى شما به طور خاص و امر فرمود:
«خويشاوندان نزديك خود را انذار كن». اينك، من شما را به دو كلمه- كه بر زبان آسان و در ترازوى عمل سنگين است- فرا مىخوانم و آن گواهى به يگانگى خداوند و رسالت من است. حال كدام يك از شما به اين امر پاسخ
مىدهد و مرا يارى مىكند؟ در اين حال علىبن ابىطالب عليه السلام- كه از همه آنها خردسالتر بود- گفت: يا رسول اللَّه! من! و كسى ديگر پاسخ نداد. پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر سخن خود را تكرار كرد: «كداميك از شما مرا اجابت مىكند تا برادر من، وزير من، وارث من و خليفه من باشد»؟
اين بار نيز كسى جز على عليه السلام پاسخ نداد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«اجْلِسْ فَأَنْتَ أَخِى وَ وَزِيرِي وَ وصيّيي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي بَعْدِي» «(1)»؛
«بنشين؛ تو برادر و وزير و وصىّ من و وارث و خليفه من بعد از من هستى».
بدين ترتيب، خلافت امير مؤمنان عليه السلام در نخستين روزهاى دعوت، به صراحت به وسيله رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد تأكيد قرار گرفت و بديهى است هر آنچه پيامبر مىگويد و انجام مىدهد، به امر الهى است و از پيش خود سخن نمىگويد: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى «(2)»
از موارد ديگرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله جانشينى على عليه السلام را تحكيم فرمود، واقعه تبوك بود كه امام على عليه السلام را در مدينه، به سرپرستى مسلمانان و خاندان خود گماشت و از مدينه خارج شد. در پى اين اقدام برخى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله دوست نداشت على عليه السلام را همراه خود ببرد! على عليه السلام خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و گفت: «يا رسول اللَّه! مرا در زمره كودكان و زنان واگذاشتى، تا اينكه بعضى گفتند: پيامبر دوست نداشت على را همراه خود ببرد!» پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب فرمود:
«أَ لا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي» «(1)»؛
1) ارشاد مفيد، ص 71، صحيح بخارى، ج 5، ص 129، مسند ابى داود، حليةالأولياء، مسند احمد، طبقات ابن سعد، خصائص نسايى، ص 83، صواعق، ص 354 و 73، الاصابة، حديث 36395 و ... نك، معالم المدرستين، ج 1، ص 142- 143
«آيا خشنود نيستى براى من همانند هارون براى موسى باشى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست».
اين روايت كه محدثان و مورخان و شيعه و سنى نقل كردهاند، دليل ديگرى بر خلافت امير مؤمنان عليه السلام است.
موضوع امامت و سيادت على عليه السلام، در مناسبتهاى ديگر و به عبارتهاى گوناگون نيز نقل شده است؛ از جمله حافظ ابونعيم و ديگران نقل كردهاند: روزى على عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَرْحَباً بِسَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ إِمَامِ الْمُتَّقِين» «(1)»؛
آقاى مسلمانان و پيشواى پرهيزكاران خوش آمد.
نيز ابن عباس مىگويد:
«إِنَّ النَّبِيّ قَالَ لِعَلِي أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي» «(2)»؛
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: تو ولىّ هر مؤمنى بعد از من خواهى بود.
نكتهاى كه بايد بدان توجه داشت اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر گاه از مدينه خارج مىشد، يكى از اصحاب را براى رسيدگى به امور مردم مىگماشت تا مسلمانان بدون
سرپرست نباشد «(1)». حال چگونه ممكن است پيامبر خدا آيين نوپاى اسلام را بدون معلم و كتاب خدا را بدون مفسّر و جامعه اسلامى را بعد از خود بدون سرپرست بگذارد؟ با آن همه فتنهها و توطئههاى كفار، منافقان و ديگر دشمنان كه پيامبر خود خبر داده بود: «بعد از من فتنههايى چون پارههاى شب ظلمانى رخ خواهند داد، كه در آن ظلمتها بايد به قرآن و عترت من تمسك جوييد تا هرگز گمراه نشويد.»
به همين جهت از آغاز دعوت با بيان حديث دار تا واقعه غدير خم- كه در سال پايانى عمر مبارك آن حضرت اتفاق افتاد- تكليف امت را بعد از خود مشخص فرمود و به هر مناسبت على عليه السلام را معرفى نمود تا پس از رحلت آن حضرت، امت بدون امام و جامعه بىسرپرست نباشد و هيچ ابهامى در مسأله رهبرى براى كسى باقى نماند.
1) نك، معالم المدرستين، ج 1، ص 138 تا 142
اين حديث شريف از دو منظرِ استناد روايى و متن و محتوا قابل بررسى است:
الف- استناد روايى: جمع كثيرى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، تابعان آن حضرت، محدثان و مورخان اين روايت را نقل كردهاند كه به تعدادى از اين موارد اشاره مىكنيم.
از جمله راويانِ صحابى عبارتند از: ابى بن كعب انصارى، ابوليلى انصارى، ابو فضاله انصارى، ابو هريرة الدوسى، اسامة بن زيد، ابوالهيثم بن تيهان، ابو رافع قبطى، ابوبكر ابى قحافة، اسعد بن زراره، ام سلمه همسر پيامبر، اسماء بنت عميس، ام هانى بنت ابوطالب، براء بن عازب، جابر بن عبداللَّه انصارى، جابر بن سمرة، ابوذر غفارى، حذيفة بن يمان، زبير بن عوام، زيد بن ارقم، سعد بن ابى وقاص، سعد بن عباده انصارى، طلحة بن عبيداللَّه، عباس بن عبدالمطلب و ....
مرحوم علامه امينى قدس سره نام 110 مرد و زن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را از منابع اهل سنت ذكر كرده كه حديث غدير را روايت كردهاند. همچنين نام 84 تن از تابعان كه به نقل حديث غدير پرداختهاند «(1)» و نام 360 تن از عالمان و راويان از قرن دوم هجرى تا قرن چهاردهم كه در كتب روايى و تاريخى و ادبى خود حديث غدير را با اسناد آن درج كرده و بدان استناد نمودهاند «(2)» و نام 26 نفر از مؤلفان كه كتاب مستقل درباره غدير خم و امر ولايت تدوين كردهاند را ذكر نموده است. از جمله بزرگانى از اهل سنت كه درباره غدير و ولايت كتاب نوشتهاند عبارتند از: محمد بن جرير طبرى، ابن عقده، دار قطنى، ابن عضائرى، كراجكى، ذهبى حسكانى و ...
مبالغه نيست اگر بگوييم هيچ حديث نبوى، به اندازه حديث غدير روايت كننده ندارد و به گفته دانشمندان اسلام، از جمله ابن جوزى از علماى عامه: «حديث غدير مورد اجماع محدثان و سيرهنگاران اسلام است. «(3)»» كه از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله تا كنون، پيرامون آن كتابها نوشتهاند و جامعترين آنها كتاب الغدير علامه امينى است كه با استناد به منابع اهلسنت، در يازده جلد تدوين شده است.
ب- متن و محتواى حديث غدير
تمام محدثان و مورخان شيعه و سنى در كتابهاى خود، حديث غدير را ذكر كردهاند، هر چند در مواردى، در متن آن اختلاف عبارت وجود دارد. برخى محدثان تمام خطبه و بعضى ديگر بخشى از آن را نقل كردهاند، اما همه آنها بر آن بخش كه مشتمل بر ولايت امير مؤمنان عليه السلام است، اتفاق دارند. محدثان شيعه مانند طبرسى در «احتجاج»، سيد بن طاووس در «اليقين» و «التحصين» و ديگر تأليفات خود تمام خطبه غدير را از امام باقر عليه السلام نقل كردهاند كه خطبه مفصلى است. بنابراين روايت، مىتوان خطابه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در روز غدير را «منشور جاودان رسالت» ناميد؛ زيرا حضرت در آن كنگره عظيم، مطالب بسيار مهمى را براى آينده امت اسلام بيان فرمود كه محور اصلى همه مطالب آن، ولايت علىبن ابىطالب و فرزندان آن حضرت بوده است.
ساير محدثان و مورخان نيز به نقل خطبه تاريخى غدير، به ويژه بخش مربوط به ولايت امير مؤمنان عليه السلام پرداختهاند كه در اينجا خلاصهاى از آن را ذكر مىكنيم.
ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، مورّخ معروف قرن
سوم هجرى از زيد بن ارقم نقل مىكند:
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از حجةالوداع باز مىگشت در غديرخم فرود آمد، هنگام نماز ظهر بود و هوا بسيار گرم، آنگاه به فرمان او خيمهها را برافراشتند و نداى نماز جماعت در دادند. ما جمع شديم، سپس آن حضرت خطبهاى با بلاغت تمام ايراد نمود و چنين فرمود: خداى متعال آيه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ .. «1(1)»
را نازل فرمود كه اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكنى، رسالت او را نرساندهاى و خداوند نگهدار تو از دسيسه و نيرنگ مردم خواهد بود. و جبرئيل از جانب پروردگار به من فرمان داد كه در اين منزلگاه توقف كنم و به هر سفيد و سياه اعلام نمايم كه على بن ابىطالب برادر من، وصّى من، خليفه من و امام بعد از من است. آنگاه از جبرئيل خواستم كه پروردگارم مرا معاف بدارد، چرا كه مىدانستم پرهيزكاران اندك و آزاردهندگان من بسيارند. اما خداوند رضا نداد جز آنكه آنچه درباره على نازل شده ابلاغ كنم. پس اى مردم اين را بدانيد كه خداوند او را ولىّ و امام شما قرار داد و اطاعتش را بر همگان واجب نمود، حكم او لازمالاجرا و سخن او نافذ است، هر كه با او مخالفت كند ملعون و هر كه
1) سوره مائده، آيه 214
تصديقش كند مرحوم است. گوش كنيد و فرمان بريد، خداوند مولاى شما و على امام شما است و از آن پس امامت تا قيامت در فرزندان من و از نسل على ادامه خواهد داشت ...».
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله امت را به پايدارى درباره قرآن فراخواند و ولايت امير مؤمنان عليه السلام را مورد تأكيد قرار داد و فرمود: «خداوند ولايت على عليه السلام را بر من نازل فرمود و من ابلاغ كردم و توضيح دادم كه امارت مسلمانان بعد از من جز براى او، براى احدى حلال نيست.» آنگاه دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود:
«مَعَاشِرَ النَّاسِ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَاعِي عِلْمِي وَ خَلِيفَتِي عَلَى مَنْ آمَنَ بِي وَ عَلَى تَفْسِيرِ كِتَابِ رَبِّي»؛ مردم! اين برادر و وصىّ من و گنجينه علم من و خليفه من بر كسانى است كه به من ايمان آوردهاند، او كتاب پروردگار (قرآن) را تفسير كند.
سپس فرمود:
«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ الْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَ اغْضَبْ عَلَى مَنْ جَحَدَ حَقَّه ...». «(1)
ابن بطريق حلى در كتاب« عمدة عيون صحاح الأخبار»، ص 157 از قول يحيى بن حسن آورده كه طبرى در كتاب« الولاية» از 75 طريق و سلسله سند حديث غدير را نقل كرده است. نيز احمد بن محمد بن سعيد بن عقده، در كتاب مستقل خود درباره حديث غدير، آن را از 105 طريق و سند نقل كرده كه از حدّ تواتر مىگذرد
1) نك، الغدير، ج 1، ص 214- 216، نقل از كتاب« الولاية فى طرق حديث الغدير» بحارالأنوار، ج 37، ص 155، از واحدى در اسباب النزول و تفسير ثعالبى، تفسير ابن جريح، تفسير عياشى و ....
اين بخش از روايت به طرق مختلف و با تواتر لفظى و معنوى در كتب شيعه و سنى آمده و بخشى از خطبه تاريخى و مفصّل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حجةالوداع است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيام نبوت خويش را تكميل فرمود و به همين دليل است كه مفسّران و محدثان عقيده دارند كه آيه شريفه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً. «(1)»
درباره ولايت و امامت امير مؤمنان عليه السلام نازل شده است. از جمله اين مفسّران و محدثان عبارتند از: حافظ ابن ابى حاتم رازى، متوفاى سال 327 از قول ابوسعيد خدرى صحابى مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله، حافظ ابوعبداللَّه محاملى، متوفاى 330 از ابن عباس، حافظ ابوبكر فارسى، متوفاى 407، حافظ ابن مردويه، متوفاى 416، ابواسحاق ثعلبى نيشابورى، متوفاى 427، ابوالحسن
1) سوره مائده، آيه 3
واحدى نيشابورى، متوفاى 468، ابوسعيد سجستانى، متوفاى 477، ابونعيم اصفهانى و دهها مفسّر و محدث ديگر «(1)» كه همه از علماى اهل سنتاند و در اين جهت با علماى شيعه وحدت نظر دارند.
در بسيارى از اين روايات آمده است: پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على بن ابىطالب عليه السلام را گرفت و در حضور آن جمع صد هزار نفرى به خلافت و امامت معرفى نمود و مردم را به پيروى او فرا خواند، اينگونه دعا كرد كه:
«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ ...»؛ بار خدايا هر كس على را دوست دارد دوست بدار و هر كه او را دشمن دارد دشمن بدار ...
سپس به مسلمانان امر فرمود به ميثاق ولايت با على عليه السلام بيعت كنند و خبر آن روز تاريخى و پيام آسمانى را براى مردم ديار خود بگويند. از جمله كسانى كه دست بيعت به امير مؤمنان عليه السلام داد و تبريك گفت، عمربن خطاب بود كه گفت:
«بخ بخ لك يابن ابىطالب اصبحت مولاى ...».
و يا با اين عبارت:
«هنيئاً لك يابن ابىطالب اصبحت مولاى و مولا
1) الغدير، ج 1، ص 214 تا 229؛ بحارالأنوار، ج 37، ص 157- 158
كل مؤمن و مؤمنة»؛ مبارك و گوارايت باد اين منزلت، اينك تو مولاى من و مولاى هر زن و مرد با ايمان هستى «(1)».
در منابع تاريخى آمده است كه حسّان بن ثابت، شاعر پيامبر صلى الله عليه و آله، از آن حضرت اجازه خواست تا اين واقعه مهم و پيام آن روايت را به نظم درآورد، پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه داد و حسّان اين گونه سرود:
يُنَادِيهِمْ يَوْمَ الْغَدِيرِ نَبِيُّهُمْبِخُمٍّ وَ اسْمَعْ بِالنَّبِيِّ مُنَادِياً
يَقُولُ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ وَلِيُّكُمْفَقَالُوا وَ لَمْ يَبْدُوا هُنَاكَ التَّعَاميَا
إِلَهُكَ مَوْلانَا وَ أَنْتَ وَلِيُّنَاوَ لم ترمّنا فى الولاية عَاصِياً
فَقَالَ لَهُ قُمْ يَا عَلِيُّ فَإِنَّنِيرَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي إِمَاماً وَ هَادِياً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا وَلِيُّهُفَكُونُوا لَهُ أَتْبَاعَ صِدْقٍ مُوَالِياً
1) فخرالدين رازى، تفسير كبير، ج 12، ص 49- 50، از ابن عباس و براء ابن عازب و محمد بن على؛ الغدير، ج 1، ص 219 و بحارالأنوار، ج 37، ص 159
هُنَاكَ دَعَا اللَّهُمَّ وَالِ وَلِيَّهُوَ كُنْ لِلَّذِي عَادَى عَلِيّاً مُعَادِياً «(1)»
ترجمه:
در روز غديرخم پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را ندا داد. اينك بشنو نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را كه فرمود: كيست مولا و ولّى شما؟ و آنها با بينش و آگاهى پاسخ دادند: خداى تو مولاى ما است و تو ولّى مايى و ما را در امر ولايت نافرمان نخواهى ديد. سپس فرمود: اى على! بپا خيز كه تو را براى بعد از خود امام و رهبر قرار دادم. پس هر كس را من ولىّ و فرمانروايم، على ولّىِ اوست و شما بايد با صدق از او پيروى كنيد و او را يارى دهيد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد:
«خدايا هر كس ولىّ اوست، تو ياور او باش و هر كه با او دشمنى كرد، او را دشمن بدار».
بنابراين، حديث غدير با آن شكوه و عظمت، مىبايست براى ابلاغ و بيان يك رسالت بسيار مهم الهى باشد كه بنا به نصّ قرآن اگر انجام نمىشد، دين ناقص و رسالت ابتر و ناتمام بود، چنانكه آيه كريمه «تبليغ» و آيه
1) حافظ ابن مردويه از ابن عباس، نك، الغدير، ج 1، ص 217 و بحارالأنوار، ج 37، ص 150
«اكمال دين» بر آن دلالت دارد. راز مطلب اين است كه اگر دين با امامت امام معصوم و منصوب از جانب خدا و رسول رهبرى نشود، بدون ترديد به انحراف كشيده خواهد شد و دست بدعت و تحريف و نفاق، سرنوشت آن را به نابودى خواهد كشانيد چنانكه در خلافت امويان، مروانيان، تاريخ ثبت كرده كه آنها با اسلام چه كردند و اگر رهبرى معنوى و زلال علمى ائمه معصوم عليهم السلام نبود (با اينكه از انجام مسئوليت سياسى و اجتماعى دستشان بسته بود) از اسلام چيزى باقى نمىماند كه در اين خصوص نيز تاريخ نگاران و عالمان منصف، به نقش اهلبيت عليهم السلام در حفظ جريان اصيل اسلام- به ويژه از بعد علمى و معنوى- اعتراف نمودهاند كه منابع فريقين شاهد بر آن است.
با توجه به اين مطالب آيا بىانصافى نيست كه نويسندهاى ديده بر ديدن حق ببندد و نقش كليدى ولايت را ناديده بگيرد و قلم به دست گرفته و شأن نزول آيه و مورد صدور حديث غدير را از مسير خود منحرف ساخته و در يك حادثه كوچك محدود سازد؟! «(1)» نويسنده جزوه ادعا كرده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حديث
1) داستان بُريده
غدير را در مورد سفر اميرمؤمنان عليه السلام به يمن و موضوع حولهها فرموده كه خلاصه آن چنين است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم حج شد و مردم را به انجام مناسك حج فرا خواند، به على بن ابىطالب عليه السلام- كه آن روز در يمن بود- نامه نوشت كه از يمن رهسپار حج شود.
على عليه السلام مردى را به سرپرستى سپاه گماشت و خود آهنگ سفر حج كرد. سپاهيان، حولههايى را كه از اهل نجران گرفته بودند، پوشيدند. همين كه على عليه السلام به مكه رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از مدينه به مكه آمده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام دستور داد با حالت احرام به سپاه برگردد. همين كه آمد ديد سپاهيان، حولههاى غنيمتى را پوشيدهاند، به سرپرست سپاه به جهت اين تخلف اعتراض كرد كه چرا پيش از تسليم حولهها به پيامبر، آنها را پوشيدهاند؟ آن مرد پاسخ داد:
سپاهيان از من خواستند در اين حولهها محرم شوند و سپس تحويل دهند. على عليه السلام حولهها را از آنها گرفت. اين موضوع سبب ناراحتى آنان شد، لذا خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از على عليه السلام شكايت كردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: درباره على بن ابىطالب ناروا نگوييد، زيرا او در دين خدا سرسخت است و در دين خود سازش نمىكند. «(1)» آنان سكوت كردند
1) « ارفعوا السنتكم عن على بن ابىطالب، فانّه خشن فى ذات اللَّهعزوجل غير مداهن فى دينه»
و جايگاه على عليه السلام را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله دانستند و فهميدند نبايد از على عليه السلام عيبجويى مىكردند «(1)».
نويسنده ادعا كرده كه غديرخم، محلّ روبهرو شدن سپاه برگشته از يمن، با حاجيان بازگشته از مكه بوده و در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله حديث «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه» را فرموده، لذا اين حديث در مورد قضاياى يمن بوده نه اعلام امامت آن حضرت!!
اين ادعا، يك مغالطه تاريخى بيش نيست و از چند جهت مردود است:
1- موضوع حولهها و واگذارى آنها توسط جانشين امام على عليه السلام و پوشيدن آنها به عنوان احرام قبل از اعمال حج و هنگامى بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه بوده، در حاليكه حديث غدير به اتفاق مورخان و مفسّران، در روز هيجدهم ذىحجه و پس از اعمال حج و هنگام بازگشت به مدينه بوده است، بنابراين، غدير، محلّ تلاقى سپاهيان يمن و حاجيان بيتاللَّه نبوده است.
2- حديث «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه» از نظر پيام و مفهوم، تناسبى با موضوع حولهها ندارد و چنانكه گذشت پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ معترضان را به بيان ديگرى داد كه آن، سرسختى على عليه السلام در دين خود، صيانت از بيتالمال و
1) بحارالأنوار، ج 21، ص 384- 385؛ ارشاد مفيد، ص 79- 80
سازشناپذيرى او با متخلفان است و اين پاسخ با آن موضوع تناسب دارد، نه مسأله ولايت كه پيام ديگرى دارد.
3- و مهمتر از همه آيا اين مطلب با عقل و منطق سازگار است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن هواى گرم و بيابان سوزان بى آب و علف، جمعيت انبوه حاجيان را- كه از هشتاد هزار تا يكصد و بيست هزار گفتهاند- به اجتماع و نماز فرا خواند و از جهاز شتران منبرى بسازد و بالاى آن برود و آن خطبه طولانى را پس از نماز ظهر بخواند و هدف آن حضرت، پاسخ به اعتراض كسانى باشد كه به سرسختى على عليه السلام در دين خود خرده گرفتند؟!
اين نويسنده، دو واقعه تاريخى را كه يكى قبل از حج و در مكه واقع شده (موضوع حولهها در داستان بُريده) و ديگرى پس از اتمام اعمال حج و در غديرخم رخ داده، به شيوهاى نامعقول و گمراه كننده در كنار هم نهاده و حديث ولايت را از غدير خم برداشته و به واقعه يمن پيوند زده تا يك حقيقت تاريخى را بپوشاند و خوانندگان را به گمراهى بكشاند تا خطاى گذشتگان خود را با خطاى ديگرى توجيه كند!! آنگاه حديث غدير را از قول زيد بن ارقم نقل كرده و حديث ثقلين (قرآن و اهل بيت) را ذكر كرده، بدون اينكه از حديث ولايت- كه محور اصلى غدير است- سخن گفته
باشد. در حالى كه به اتفاق مورخان و محدثان، حديث غدير مشتمل بر حديث ثقلين و مسأله ولايت و مطالب مهم ديگرى نيز بوده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سال آخر عمر مبارك خود براى امت بيان فرموده است.
اين شيوه تاريخ نگارى و اينگونه بهرهبردارى، خيانتى آشكار است كه يك مسلمان بايد از آن پرهيز كند؛ اما تعصب و تمرّد از حق اجازه نداده نويسنده به حقيقت اعتراف كند. حقيقتى كه در منابع اسلامى و كتب شيعه و سنى صدها سال است به ثبت رسيده و مستندات قرآنى و روايى دارد.
نويسنده جزوه، داستان بُريده را كه در واقعه يمن اتفاق افتاده، از چند منبع تاريخى و روايى از جمله مسند احمد حنبل نقل كرده كه با يك دستكارى آشكار و هدفدار همراه است و حتى با مستندات مورد استناد وى در تضاد است، زيرا به نقل مسند احمد حنبل و خصائص نسايى و ...
روايت به گونه ديگرى است. در مسند احمد حنبل آمده است: وقتى بريده نامه خالد بن وليد را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد كه در آن نامه رفتار على عليه السلام را مورد انتقاد قرار داده بود، خشم در چهره پيامبر صلى الله عليه و آله ظاهر شد و فرمود:
«لا تَقَعْ فِي عَلِيٍّ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّكم بَعدي وَ إنَّهُ مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيِّكُمْ بَعْدي» «(1)»
و در منبع ديگرى آمده است: «... وَ هُوَ وَلِيُّ كُلُّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي»؛ درباره على عليه السلام ناروا نگوييد چه او از من است و من از او هستم (ما از يكديگر جدا نيستيم) و او پس از من بر شما ولايت دارد (اين را دو بار تكرار فرمود) و او ولىّ هر مومن بعد از من است.
در اين روايت- كه محدثان و مورخان اهل سنت نقل كردهاند و ربطى به واقعه غدير ندارد- دقت كنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد مىكند: على عليه السلام پس از من ولىّ شما و ولىّ هر مومن است. تا مقام ولايت على عليه السلام را در اينجا نيز مورد تأكيد قرار دهد و اين مطلب در گوش و دل مردم پايدار بماند و براى كسى جاى ترديد و تمرّد باقى نماند. با اين حال نويسنده حتى از نقل روايت به طور كامل از مسند احمد حنبل نيز دريغ ورزيده و روايت را مُثله كرده است!
ناگفته نماند كه برخى مؤلفان حديث بُريده را به سال هشتم هجرى ارتباط داده «(2)» و برخى جاى آن را مدينه ذكر
كردهاند. «(1)»
مطلب ديگرى كه اين نويسنده با القاى شبهه در موضوع ولايت امير مؤمنان عليه السلام آورده اين است كه اگر امامت يك اصل مسلّم اسلامى است، چرا در قرآن از آن سخن گفته نشده است؟ در پاسخ به اين شبهه مىگوييم:
1- قرآن كريم هر چند به صراحت نام على بن ابىطالب عليه السلام را نبرده اما در آيات متعدد، با طرح موضوع ولايت- با قراين قطعى- به بيان امامت و ولايت آن حضرت پرداخته است. از جمله آيه تبليغ: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ. «(2)»
آيه اكمال دين و اتمام نعمت: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي «(3)»
،
آيه ولايت: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ «(4)»
آيه «اولى الامر»: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ «(5)»
از اين رو در بسيارى تفاسير شيعه و سنى ذيل آيه تبليغ چنين آمده است:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ../ «فى علّى» «(1)»
و اين نشان مىدهد از نظر صحابه و اهل حديث و تفسير، مسلّم بوده كه اين آيه درباره ولايت امير مؤمنان عليه السلام نازل شده است. در ساير آيات نيز مشابه اين تفسير از طرق مختلف خاصه و عامه نقل شده است.
2- اتفاق مسلمين بر اين است كه سنت نبوى در هر موضوعى حجّت است و قول و فعل و تقرير رسول اللَّه دليل غير قابل انكار مىباشد، به ويژه آنكه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به تواتر اخبار و نقل قطعى رسيده باشد و بر آن تأكيد فرموده باشند كه تخلف از آن به هيچ وجه جايز نيست. حديث غدير از اين نمونه اخبار است كه احدى در آن ترديد نكرده و فوق تواتر و در حدّ ضرورت از آن ياد شده است، هر چند تعصبات فرقهاى و تخلف گذشتگان اجازه نمىدهد ديگران با شجاعت و صداقت ايمانى، به آن اعتراف كنند.
علاوه بر حديث غدير، «حديث دار»، «حديث منزلت»
1) نك، الغدير، ج 1، ص 214 تا 223، كه به نقل از سى كتاب از بزرگاناهل سنت ذكر كرده كه آيه تبليغ در روز غدير و درباره على بن ابىطالب عليه السلام نازل شده است. منابع شيعه نيز همين را از قول ائمه معصومين عليهم السلام نقل كردهاند
و ... در مورد وصايت امير مؤمنان عليه السلام، از استحكام و قطعيّت بىنظيرى برخوردار است كه جاى ترديد باقى نمىگذارد.
3- بسيارى از ضروريات دين در قرآن نيامده ولى سنت و سيره نبوى بيانگر آن مىباشد. مانند كيفيت نماز كه در قرآن نيامده و تنها امر به اقامه نماز شده است. در كجاى قرآن ذكر شده نماز صبح دو ركعت، نماز مغرب سه ركعت و نماز ظهر و عصر و عشا چهار ركعت باشد و يا در هر ركعت دو سجده به جا آورد و نماز بايد با حمد و سوره خوانده شود و ساير جزئيات آن. همچنين احكام روزه و زكات و ديگر آداب شريعت كه از قول و فعل پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده شده و عموم مسلمانان آن را پذيرفتهاند! زيرا قرآن كريم فرمان داده آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله براى شما آورده بگيريد و بدان عمل كنيد و از آنچه نهى كرده اجتناب ورزيد: ... وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. «(1)»
و صريح قرآن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هر چه گويد از خود نمىگويد، بلكه وحى پروردگار است: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوىإِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى «(2)»
و جز از وحى پروردگار پيروى نمىكند إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَّ. «(3)»
4- ذكر نام امير مؤمنان عليه السلام يا بيعت مردم با آن حضرت در قرآن ضرورى نبوده، پس از آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين موضوع را به صراحت و در مناسبتهاى مختلف، از آغاز دعوت و حديث دار گرفته تا حجةالوداع بيان فرمود و با قول و فعل، جانشينى على عليه السلام را براى بعد از خود تحكيم و تثبيت نمود. افزون بر اين، بردن نام على عليه السلام در قرآن با آن همه حسادتها و خصومتها- كه در دل منافقان بود- تبعات منفى داشت و سبب مىشد به دليل اين خصومتها و حسادتها، قرآن را تحريف و آياتى از آن را حذف كنند و در نتيجه اختلافاتى بين امت اسلام پديد آيد كه اساس دين را هدف قرار دهد، همانگونه كه اين عكسالعمل از پيش معلوم بود. به همين دليل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اعلام ولايت امير مؤمنان عليه السلام به لحاظ پيشبينى مخالفت مردم بيمناك بود كه آيه تبليغ نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله اطمينان داد كه خداوند او را از مكر و عداوت سركشان حفظ و حراست خواهد كرد كه در غديرخم آن پيام مهم را ابلاغ فرمود.
خلاصه: اثبات امامت نيازمند نصّ قرآن و تصريح به نام على عليه السلام نيست؛ با توجه به آنچه در آيات «تبليغ، اكمال دين و اولى الامر و ...» آمده و سنّت قطعى نبوى به تشريح و تثبيت آن پرداخته است.
نويسنده جزوه در بخش ديگرى مىگويد: لفظ مولا بين چند معنى متشابه و مشترك است، از جمله: سيّد، مطاع، نزديك، يارى دهنده و ... لذا نمىتوان در اثبات مطلب بدان تكيه كرد.
پاسخ: شواهد و قراين قطعى دلالت مىكند كه مولا در اينجا به معناى مطاع، ولىّ امر، زمامدار و عهدهدار منصب حاكميت است نه معناى ديگر، چنانكه قبلًا بيان كرديم و در روايات از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مكرر تشريح شده است. از جمله ابن عباس نقل كرده:
«إِنَّ النَّبِيّ قَالَ لِعَلِي أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي» «(1)»
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: تو ولّى و سرپرست هر مومن پس از من خواهى بود و موارد ديگر كه از نظر گذشت.
به علاوه سخنان عالمان لغت و اديبان عرب نيز همين معنى را تأييد مىكند.
يحيى بن حسن مىگويد: «لفظ مولا ده معنى را در بر دارد امّا اصل و محور همه آنها- كه ساير معانى بدان باز مىگردد- اولى به تصرّف بودن (صاحب اختيار بودن)
1) مسندالطيالسى، ج 11، ص 360؛ معالم المدرستين، ج 1، ص 147 به نقل از الرياض النضرة، ج 2، ص 203
است كه در قرآن كريم، ادبيات و اشعار عرب نيز آمده است. «(1)»»
نيز راغب در مفردات مىگويد: «ولىّ چند معنى دارد كه يكى از آنها عبارت است از متصدّى امر ديگرى شدن و اولى به تصرّف؛ يعنى سزاوارتر از ديگرى بودن، چنانكه قرآن مىفرمايد: النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ. «(2)»
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله از خود مردم نسبت به خودشان سزاوارتر است، چرا كه بسيارى از مردم خير و مصلحت خود را نمىدانند و پيامبر صلى الله عليه و آله كه از جانب خدا مأموريت دارد، به اتّكاى وحى مصالح مردم را مىداند پس سزاوارتر از خودشان نسبت به آنهاست.
جالب است به اين نكته توجه كنيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در واقعه غدير از مردم مىپرسد: «أَ لَسْتُ أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ» آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟
و آنها پاسخ مىدهند: «بلى؛ چرا يا رسول اللَّه» آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه».
آن آيه كريمه و آن اعتراف گرفتن از مردم به ولايت رسول اللَّه و آن پاسخِ مردم و اعتراف به ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و بلافاصله سخن پيامبر كه فرمود: پس على عليه السلام هم مانند من بر شما ولايت دارد، آيا مفهومى جز اين دارد كه ولايت
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نسبت به مردم، عيناً براى على عليه السلام ثابت است؟
ابن منظور در لسان العرب ذيل ماده «ولى» از قول ابن اثير آورده است: «واژه «مولا» در حديث مكرر آمده و اين واژه در موارد بسيارى به كار برده شده، از جمله: «ربّ، مالك، سيد، منعم، معتق، ناصر، محب، تابع و ...» كه در هر مورد مفهوم خاصّ خود را دارد.» سپس افزوده: «وَلايت» به معناى نسب و نصرت و عتق و «وِلايت» به معناى امارت مىباشد، آنگاه حديثِ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه» را آورده و مىگويد: بيشتر اين معانى مىتواند در اين حديث لحاظ شود و از شافعى نقل كرده كه اين، همان ولاى اسلام است كه خداوند فرموده: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ سپس گفتار عمر را با على عليه السلام نقل كرده كه گفت: «اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن» و افزوده: هر كس متصدّى و عهدهدار امر ديگرى باشد، ولىّ او مىباشد «(1)».
اينها فقط بخشى است از آنچه اهل لغت و ادب و خبره در فهم واژههاى قرآنى و روايى درباره ولىّ و مولا گفتهاند و چنانكه ملاحظه مىكنيم توجه نظر و اشاره همه آنها به همان مفهوم قرآنى است كه همان اولى به تصرّف بودن، عهدهدار امر ديگرى شدن و سيادت و امارت است كه در
1) ابن منظور، لسان العرب، ماده ولى
حديث ولايت منظور گرديده و جاى ترديد و ابهام باقى نمىگذارد.
برخى توجيهگران، با چشمپوشى از اين حقايق و با گريز از حقيقت سعى مىكنند حديث ولايت را در معناى محبت و دوستى خلاصه كنند كه اين توجيه به هيچوجه قابل قبول نيست. هر چند دوستى آن حضرت نيز از لوازم ايمان است و بدان توصيه شده. دوستى و محبت علقه قلبى ميان آحاد مؤمنان است، همانگونه كه قرآن بيان مىكند: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ «(1)»
و جامعه اهل ايمان بايد دوستدار يكديگر باشند و اين، به شخص يا شخصيت خاصّ اختصاص ندارد. البته نسبت به اولياى خدا از اهميت ويژهاى برخوردار است از اينرو مودّت ذوىالقربى در قرآن، جايگاه خاصّى دارد: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى. «(2)»
كه به طور طبيعى اگر اين محبت ايجاد شد، اطاعت و تسليم نيز در پى آن خواهد آمد.
مسأله مهم اين است كه آيا آن همه روايات كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و در باب ولايت امير مؤمنان عليه السلام و وصايت و خلافت، از حديث دار گرفته تا روز غدير، با آن همه تأكيد
و تصريح و قراين و شواهد به اضافه آيات قرآن را مىتوان در محبّت خلاصه كرد؟! آيا آن خطبه تاريخى و منشور غدير خم كه پيام آن چيزى جز وصايت و خلافت امير مؤمنان عليه السلام نيست را مىتوان تنها ناظر به محبّت دانست؟
كدام انسان عاقل مىپذيرد رسول خدا در آن برهه خاصّ تاريخى و آخر عمر مبارك خود مسلمانان بلاد را به حج دعوت كند و بيش از صد هزار نفر از مردم را در غدير خم جمع كند و با آن خطبه طولانى على عليه السلام را به مردم معرفى كند و از ولايت او سخن بگويد و مردم را به بيعت دعوت نمايد و منظور از همه اينها آن باشد كه اى مردم، على عليه السلام را دوست بداريد! در حالى كه توصيه به محبت به آن همه تفصيل و مقدمات و بيان نياز نداشت؟
مىگويد: چرا پيامبر صلى الله عليه و آله موضوع ولايت على عليه السلام را در عرفات يا مدينه مطرح نكرد؟
اين پرسش بى معناست. زيرا هر جاى ديگر اين خطبه را ايراد مىفرمود، گفته مىشد: چرا اينجا و نه جاى ديگر؟
علاوه بر اين، عرفات كه جايگاه برگزارى اعمال حج بود و حاجيان در خيمهها سرگرم عبادت و يا اطراف بيابان پراكنده بودند و براى ايراد خطبه مناسب نبود و تمركز مخاطبان فراهم نمىشد. ديگر آنكه ايراد خطبه در آنجا،
تحتالشعاع اعمال حج قرار مىگرفت و مسأله خلافت و ولايت به درستى مفهوم نمىشد. بنابراين فرمان الهى هنگامى رسيد كه زائران خانه خدا به نقطه تلاقى كاروانها رسيدند و از آنجا رهسپار ديار خود مىشدند و مناسبترين مكان براى اعلام اين فرمان بود. البته امر خداوند چون و چرا ندارد و اگر در مدينه مىگفت، ساير مردم از آن بىخبر مىماندند.
از آن تاريخ به بعد غديرخم نه يك لفظ گمنام، بلكه خطّهاى تاريخ ساز و سرچشمه جوشانى براى تشنهكامان حقيقت شد كه حج نيز بدون آن، مفهوم و معناى واقعى خود را ندارد و عرفات و منا و اعمال و عبادات را جان و حيات مىدهد و مؤمنان واقعى به وسيله پيام آن- كه همانا ولايت على عليه السلام است- شناخته مىشوند چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لولاك يا على لم يعرف المؤمنون بعدى» «(1)»
؛ اى على اگر تو نبودى، مؤمنان بعد از من شناخته نمىشدند.
دليل ديگر قرآنى بر ولايت امير مؤمنان عليه السلام اين آيه كريمه است:
1) كنزالعمال، حديث شماره 36477
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ «(1)»
؛ «ولّى و صاحب اختيار شما، خدا و پيامبر اوست و آنانكه ايمان آورده و در حال ركوع زكات دادند.
در اين آيه، چند نكته شايان توجه است:
1- به اتفاق مفسران كسى كه در حال ركوع زكات داد و انگشتر خود را به سائل بخشيد، كسى جز على بن ابىطالب عليه السلام نبود و اين آيه درباره غير او نازل نشده است «(2)».
2- اين آيه منزلت امير مؤمنان عليه السلام را در جايگاه بلندى قرار داد كه براى غير او روا نيست و آن منزلت، همانا ولايت پس از خدا و رسول است. و كسى كه ولايتش در رديف ولايت خدا و رسول قرار مىگيرد، مىبايست از شايستگى، كمالات و فضايل والايى برخوردار باشد تا بتواند به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله بنشيند و عهدهدار ولايت الهى شود و على عليه السلام چنين بود؛ زيرا او به منزله نفس نبى است كه قرآن كريم در آيه مباهله بدون تصريح به نام او فرموده است:
... وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ. «(3)»
كه به اتفاق مفسران در واقعه
مباهله پيامبر صلى الله عليه و آله است كه حضرت على، زهرا و حسنين عليهم السلام حضور داشتند. بدين ترتيب تنها كسى كه شايسته خلافت نبى اكرم صلى الله عليه و آله است، على بن ابىطالب عليه السلام مىباشد كه نسخه جامع و كامل انسانى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و همانند آن حضرت به جز رسالت است.
3- هر چند آيه به صورت جمع آمده، اما جز على عليه السلام مقصود نيست. برخى اشكال كردهاند كه: چرا آيه به صورت جمع آمده: «الَّذِينَ آمَنوا ... يُقِيمُونَ الصَّلاةَ ...»
پاسخ: به كار بردن واژه جمع در مورد فرد استعمال شايعى است، چنانكه در آيه مباهله «نِساءَنا» صيغه جمع است ولى در مورد فرد (حضرت زهرا عليها السلام) به كار برده شده.
نيز نظاير ديگرى در قرآن وجود دارد «(1)».
از ديگر آيات كه ولايت امير مؤمنان عليه السلام و ائمه طاهرين عليهم السلام را اثبات مىكند و به اطاعت آنها فرمان مىدهد، آيه:
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ .. «(2)»
اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را
و آنان كه فرمانرواى شما مىباشند.
در روايات بسيارى آمده است: «اولى الأمر»، على عليه السلام و فرزندان آن حضرتاند. اين روايات علاوه بر منابع شيعه، در كتب اهل سنت هم نقل شده است. از جمله در شواهد التنزيل از على عليه السلام نقل كرده كه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم: اولى الأمر چه كسانى هستند؟ آن حضرت فرمود:
«انت اولهم؛ تو نخستين آنهايى» «(1)». نيز از مجاهد نقل كرده كه در تفسير .. وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ گفت:
«على بن ابىطالب ولّاه اللَّه الأمر بعد محمد ...»؛ على بن ابىطالب فرمانرواى مردم از جانب خداوند پس از پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد.
و از قول ابوبصير آورده كه: از امام باقر عليه السلام، معناى اين آيه را پرسيد. حضرت فرمود: «نزلت فى على بن ابىطالب» ابوبصير مىگويد: عرض كردم، مردم مىگويند:
چرا خداوند در قرآن نام على عليه السلام و اهل بيت او را نبرده است؟
امام عليه السلام فرمود: به آنها بگو: خداوند حكم نماز را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده اما نگفته سه ركعت يا چهار ركعت و
1) معالم المدرستين، ص 159، به نقل از شواهد التنزيل
اين پيامبر صلى الله عليه و آله است كه آن را تفسير مىكند و حج را واجب نموده اما نفرموده هفت بار طواف كنند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را تفسير نمود، و آيه أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ .. «(1)»
را نازل فرموده كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است، چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من شما را به كتاب خدا و اهل بيت عليهم السلام خود سفارش مىكنم و از خدا خواستهام ميان آن دو جدايى نيفكند تا بر حوض كوثر نزد من آيند و خداوند اين را از من پذيرفت» «(2)».
آنچه در اين روايت در تفسير اولى الأمر آمده، به دو دليل عين حقيقت است و جز اين نمىتواند باشد:
1- اولى الأمر بودن و صاحب فرمان بر خلق شدن پس از خدا و رسول منصبى نيست كه به هر كس داده شود و تنها كسى شايستگى آن را دارد كه از جهل و جور و عصيان و طغيان مبرا و تالى تلو پيامبر صلى الله عليه و آله باشد و در فضايل و كمالات- به جز نبوت- همانند او و مظهر صفات جلال و جمال حق و امانتدار او باشد و چنين كسى بايد معصوم از خطا و برخوردار از علم و عمل و صلاح و سداد باشد تا خلعت خلافت الهى و ولّى امر مسلمين بودن بر قامت او راست آيد و اين كس جز على عليه السلام و فرزندان او نيست. زيرا در اين شايستگى، احدى از مسلمانان ترديد نكردهاند.
2- خداوند به اطاعت آنان فرمان داده و اين جز درباره
برگزيدگان خدا- كه از صلاح و سداد و علم و عمل و عدل و داد برخوردار باشند- جايز نيست. همانگونه كه قرآن از اطاعت مسرفان و مفسدان صريحاً نهى نموده و مىفرمايد:
وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَالَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي اْلأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ «(1)»
بنابراين وقتى خداوند به اطاعت اولى الأمر، امر مىكند، هر فرمانروايى مقصود نيست بلكه فرمانروايانى مقصودند كه از ويژگى و شرايط لازم برخوردار باشند كه قرآن معيار آنان را مشخص نموده و پيامبر صلى الله عليه و آله به تبيين آن پرداخته است.
نويسنده جزوه در بخش ديگرى حديث ثقلين را- كه مورد اتفاق عامه مسلمانان و همه فرق اسلامى است- مورد ترديد قرار داده و مىگويد: راويان آن عطية عوفى، قاسم بن حسن، زيد بن الحسن انماطى كوفىاند، و اينها در روايت ضعيفاند! در حالى كه اين حديث همانند حديث غدير مورد اتفاق عموم محدثان شيعه و سنى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ؛ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا وَ إِنَّهُمَا لَنْ
1) سوره شعراء، آيه 151- 152
يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ». «(1)»
«من در ميان شما دو چيز گران سنگ را مىگذارم؛ كتاب خدا و عترتم؛ اهلبيتم. هر گاه به اين دو تمسك جوييد هرگز گمراه نشويد. و اين دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند.»
نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روايات متواتر ديگرى امامان بعد از خود را معرفى فرموده كه از نظر شيعه جاى ترديد نيست، هر چند امثال اين نويسنده آن را مانند بسيارى از حقايق ديگر باور نداشته باشند.
اگر به موجب حديث ثقلين عترت نيز در كنار قرآن حجّت است، ناگزير بايد تا قرآن باقى است، عترت (اهل بيت عليهم السلام) نيز باقى باشند و براى هر عصرى امامى- حاضر يا غايب- باشد و اين مطلب را بسيارى از عالمان و مورخان اهل سنت نيز پذيرفته و در اينباره كتابها نوشتهاند، مانند:
ابن صباغ مالكى در «فصول المهمه» و قاضى زنگه زورى در «تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد صلى الله عليه و آله» و ....
نويسنده در بخش ديگرى از مقالهاش، ذيل روايت غدير مغالطه ديگرى را مرتكب شده و مىگويد:
1) بحارالأنوار، ج 35، ص 184
«پيامبر نخواسته دوازده نفر مشخص از اهل بيت عليهم السلام را مانند قرآن مصدر تشريع قرار دهد.»
مىگوييم مطلب همين گونه است. ائمه عليهم السلام مصدر تشريع نيستند. احدى از شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام ادعا نكرده پيامبر صلى الله عليه و آله با اعلام امامت آنان خواسته مانند قرآن آنها را مصدر تشريع قرار دهد. شرع مقدس در غدير خم با آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... «(1)»
و اعلام ولايت تكميل شد و ائمه هيچ حكم جديدى نمىآورند بلكه آنان تشريح كننده شريعت و تبيين كننده آن بر اساس مبانى هستند كه به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيم شده و تا قيامت نه چيزى بر آن افزوده و نه چيزى از آن كاسته خواهد شد.
اين در حالى است كه جماعتى از اهل سنت در شرع مقدس چيزهايى را وارد كردهاند كه در قرآن و سنت و سيره نبوى وجود نداشته و آنان با استناد به اعمال خلفا و برخى اصحاب، آن را جزو آداب شريعت قرار دادهاند! از جمله اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: «جُعِلَتْ لِي اْلأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً»؛ زمين سجدهگاه من و وسيله طهارت است. و شيعه به همين دليل بر خاك سجده مىكند، در حالى كه اهل سنت سجده بر خاك را جايز نمىدانند. و يا دست بر سينه نماز مىخوانند كه در سيره نبوى ثبت نشده و خليفه دوم آن
1) سوره مائده/ آيه 3
را سنت كرده! و يا تمتع در حج و متعه كه عمربن خطاب گفت: در زمان پيغمبر حلال بود و من آن را حرام مىكنم! و مورد ديگرى از اين قبيل كه در جاى ديگرى بايد بررسى كرد. بنابراين اشكال نويسنده به خود او و هممسلكان او باز مىگردد و در مورد شيعه صدق نمىكند.
در پايان لازم است يادآور شويم نگارش اين مقاله، به عنوان پاسخگويى به شبهاتى است كه جزوه ياد شده القاء كرده، لذا سعى بر اختصار در اين مقاله ضرورى به نظر رسيد تا خوانندگان- به ويژه جوانان دانشجو و دانشآموز- قبل از عزيمت به سفر عمره و حج بتوانند بخوانند و با موضوع غدير و پيام ولايت تا حدودى آشنا شوند و تحت تأثير شبههافكنى گروه متحجر قرار نگيرند. و گرنه تفصيل بحث غدير و دلايل قطعى آن از هزاران صفحه و صدها مجلّد مىگذرد كه علماى سلف و محققان سخت كوش همچون علامه امينى در الغدير به آن پرداخته و حجّت را بر همگان تمام كردهاند.