ghaemiyeh.com
سرشناسه : وزير وظايف، داودبن علينقي، ۱۲۷۷ - ق.
عنوان و نام پديدآور : سفرنامه ميرزا داود وزير وظايف/ بهكوشش علي قاضي عسكر
مشخصات نشر : تهران: موسسه فرهنگي و هنري مشعر، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهري : ص ۲۶۳
شابك : 964-6293-77-8۱۲۰۰۰ريال ؛ 964-6293-77-8۱۲۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
موضوع : عربستان سعودي -- سير و سياحت -- قرن ۱۹
موضوع : وزير وظايف، داودبن علينقي، ۱۲۷۷ - ق. -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
موضوع : عراق -- سير و سياحت -- قرن ۱۹
موضوع : زيارتگاههاي اسلامي -- عراق
شناسه افزوده : قاضي عسگر، علي، ۱۳۲۵ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : DS۲۰۸/و۴س۷
رده بندي ديويي : ۹۱۵/۳۸۰۴۲
شماره كتابشناسي ملي : م۷۹-۴۸۰۰
سنت سفرنامهنويسى از دير باز، به شكل محدود، در بين اقوام و ملل دنيا مرسوم بوده، ليكن در دو قرن اخير توسعه و رواج قابل توجهى يافته است. سفرنامه نويسان، هر يك با تخصصها و گرايشهاى فكرىِ خود تلاش كردهاند تا آداب و رسوم مردم در شهرها و روستاها را بازگو نموده، به تشريح و توصيف اماكن و آثار تاريخى و حوادث و رويدادهاى بين راه بپردازند.
در ميان سفرنامهها، سفرنامههاى مربوط به حج از اهميت و جاذبه ويژهاى برخوردار است. نويسندگانِ چنين آثارى تلاش كردهاند تا چگونگى حجگزارى مسلمانان، شيوه رفتار آنان با يكديگر، سختىها و دشوارىهاى گوناگون ميان راه، كمبود و يا نبودِ امكانات مادى و رفاهى و ويژگىهاى هر يك از اماكن دينى و مذهبى شهرهاى بين راه و به ويژه حرمين شريفين را تشريح و ترسيم كنند. محققان و انديشمندان نيز در هر زمان كوشيدهاند تا سفرنامههاى پيشينيان را به زيور طبع آراسته، در اختيار نسلهاى بعد از خود قرار دهند.
اين جانب نيز، هم به دليل مسؤوليت شغلى و هم علاقمندى به اينگونه سفرنامهها، از سالها پيش كوشيدهام تا با كمك برخى از دوستان فاضل و دانشمند، اين سنت ديرينه را پاس داشته، ضمن تشويق زائران و حجاج بيت اللَّه الحرام به نوشتن سفرنامه و
خاطرات سفر حج، به احياى اين آثار همت گمارم.
در جستجوى سفرنامههاى مخطوط، و در لابلاى فهرست نسخ خطى كتابخانه ارزشمند آستان قدس رضوى، به سفرنامهاى كه در پيش ديد شما است، برخورد نمودم.
در نگاه آغازين و با خواندن بخشهايى از آن، مجذوب شده، در صدد احياى آن برآمدم.
نويسندهاين سفرنامه، مرحوم «ميرزا داود حسينى»، معروف به «وزير وظايف آستان قدس رضوى» است، وى كه در حكومت «آصف الدوله» در «خراسان» موقعيت و جايگاه ويژهاى داشته، در ماه شوال سال 1322 ه. ق. و در سن چهل و پنج سالگى سفر حج را آغاز كرده از طريق مشهد، عشق آباد، باكو، تفليس، بندرگاه بلغر، اسلامبول، پرت سعيد و كانال سوئز به جده رفته و پس از انجام مناسك حج و زيارت «مدينه منوره»، به «عتبات عاليات» مشرف شده، سپس از طريق «خانقين» به «ايران» بازگشته است.
«ميرزا داوود وزير وظايف»، در پايان كتاب، شجره نامه خود را چنين نگاشته است:
«انا العبد العاصى داود بن علينقى بن اسمعيل بن على اكبر بن اسمعيل ابنهداية اللَّه بن طاهر بن ابى الحسن بن هادى بن محتشم بن شهنشاه بن محمد بن معزّ الدين بن عميدالملك بن شاه خليلاللَّه بن شاه نعمتاللَّه بن عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن يحيى بن هاشم بن موسى بن جعفر بن صالح ابن حاتم بن على بن ابراهيم بن على بن محمد بن اسمعيل بن جعفر بن محمد الصادق- صلوات اللَّه و سلامه عليه».
سفر ايشان حدود دهماه طول كشيده و خط سير سفرش را اينچنين گزارش كرده است:
مشهد، بحر آباد، شاه آباد، جعفر آباد، قوچان ناصرى، كلاته شاه محمد، شمخال، باجگيران، عشق آباد، بوكنرال، تازه شهر، بادكوبه (باكو)، كورتا، تفليس، باطوم، عدسه (ادساء)، بندر بالتيك، سواستپل، بندرگاه بلغر، اسلامبول، كرپى، پرت سعيد، كانال سوئز، جده، بحره، مكه، خليصه، رابغ، مدينه، معان، هديه، خيبر، مدائن صالح، اخضر (أخَيضر)، صروه، مدوره، تحت العقبه، عين زرقاء، شام، تدمّر، قطيفه، قريتين، پالميرا، سخنه، غباغب، دير، كربلا، عانه، رمادى، فلوجه، مسيب، كربلا، نجف، كوفه، كاظمين،
بعقوبه، وان، غزل رباط، خانقين، كرمانشاه، قرهسو، ملاير، سلطان آباد، قم، على آباد، رى، تهران، سمنان، دامغان، شاهرود، نصرآباد، نيشابور، خرم آباد، مشهد.
چند تن از كسانى كه اين سفرنامه را مطالعه كرده و شيفته محتواى آن شدهاند، تقريظهايى بر آن نگاشته، از آن تمجيد كردهاند. يكى از آنان مىنويسد:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
اينكتاب كه بهخامه قلم جناب مستطاب حاجىوزيروظايف آستان قدس- دام اقباله- مىباشد، بسيار خوب كتابى است، مسافر را در قطع منازل و طى مراحل، دليل راه و جليس منزل است، از هر شهرى حكايتى و از هر سوى روايتى دارد. صاف و ساده و روان و بىتكلف و تعقيد (1)مرقوم داشتهاند، الحق جامع است. همه چيز دارد. موجب وسعت اطلّاع و كثرت استيناس و اشتغال خاطر و رفع همّ و غم است.
حرّره حبيباللَّه (2)23 شهر ذيقعده الحرام 1324 ه. ق.
نويسنده ديگرى اين چنين مرقوم داشته است:
بسمه تعالى
هر صاحب وجدان تصديق مىكند كه انسان در مراجعه و مطالعه سفرنامهها عموماً، و به تخصيص (3)اگر به قلم مستقيم الرّقم اديبى دانشمند نوشته شده باشد، خود را با نگارنده نامه و گذارنده تام، رفيق طريق و در طى منازل و قطع مراحل همسفر و همراه، و در مشاهده آياتِ انفس و آفاق شريك، از همه جا آگاه، فى الحقيقه خواننده دانندهاى است سائر، و واقعى است طائر، و اين بنده از تَصَفُّح (4)و ملاحظه اين سفرنامه كه [داراى] كمال سادگى و بدون تكلف داراى مزاياى نقش و نگار است و مشتمل بر لطايف و ظرايف بسيار، مبلغى محظوظ و منبسط شده و اين مختصر تقريظ را نگاشتم و به يادگار گذاشتم. كتبه العبد الحاج الشيخ ... (ناخوانا)
تقريظ سوم را آقاى محمد باقر رضوى مدرّس به عربى نوشتهاند:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
«قد اجلت نظرى فى مطالعة هذا العقد الفريد و الدر النضيد، فالفيته عقداً بجواهر البلاغة قد تفصل و على عقود القاينات تفضل، فدله (فلله) فكرة ابدعته على ابدع اسلوب حكيم و قريحة افرغته فى قالب انموذج عظيم فان أحسن قول أنت قائله قول يقال إذا ما قلته صدقاً.
محض يادگار قلمى گرديد. محمد باقر رضوى مدرس
از گزارش شهر به شهر نويسنده و ديدارهايى كه با علما و دانشمندان و نيز عمّال و كارگزاران حكومتى آن زمان داشته، مىتوان فهميد كه نويسنده داراى موقعيت برجستهاى بوده است؛ مثلًا در زمينه نزديكى وى به «آصف الدوله» مىنويسد:
... به ارگ رفتم كه از حضرت أجلّ أكرم «حاجى ميرزا غلامرضا خان آصف الدّوله» كه در اين تاريخ رياست «خراسان» و توليت آستان ملائك پاسبان داشت و به حقير هم كمال لطف و محبت را داشت و اغلب شب و روز با هم بوديم اجازه حاصل كنم ... عريضهاى نوشته بودم و اجازه خواسته بودم، در جلو گزاردم برداشته و همين كه دو سه سطرى ملاحظه كردند متغير شده كاغذ را انداختند و فرمودند: چه جاى هوس و چه وقت مسافرت است؟ هرگز نخواهم گذاشت كه من را تنها گذارده بروى!
... روز شنبه صبح را و عصر جمعه را، جمعى كثير از مردم خيلى محترم و غيره ديدن آمدند ...
در «سيد آباد» جهت نهار پياده شديم، حاجى جناب «ميرزا على اكبر سيد آبادى» مطلع شد، فورى آمد و ما را به منزل خود برد ...
در «قوچان» ... شب از طرف سركار «شجاع الدّوله عبدالرضا خان» حاكم «قوچان» رقعه و آدمى به احوال پرسى و گله از اين كه چرا در كاروانسرا منزل كردهايد آمد، جوابى معقولانه دادم و معتذر شدم كه فردا اول آفتاب حركت خواهيم كرد و به اين جهت از ملاقات معذرت خواستم ...
در «شمخال» ... به محض ورود رئيس گمرك آنجا «ميرزا بابا خان» نامى، پسر «ميرزا محمود» مستوفى حضرت والا ديدن آمد ...
در «عشق آباد» ... در حينى كه در راه منتظر رسيدن بودم، از طرف «قونسل مشهد» كه به «پطرزبورغ» مىرفت پيغامى آوردند كه قونسل مىگويد من در اينجا هستم و ميل دارم شما را ملاقات كنم ...
در «نجف اشرف» ... عصرى جناب مستطاب «آقا ميرزا مهدىزاده»، «جناب حجةالاسلام» و جمعى ديگر از آقايان طلاب ديدن آمدند و فردا صبح، «حضرت حجةالاسلام و المسلمين آقاى آخوند ملا محمد كاظم»- منّ اللَّه تعالى على الاسلام بطول بقائه- بعد از درس، با جمع كثيرى از طلاب تشريف آوردند و دو سه ساعت توقف كردند ...
روز جمعهاى «حجةالاسلام آقاى آخوند» دعوت به نهار فرموده بودند و مهمانى شايانى كرده زحمت بسيارى كشيده بودند ...
الحق «جناب شريعتمدار آقاى حاجى شيخ على» و «جنابان حجة الاسلام آقاى صدر» و «جناب آقاى حاجى شيخ حسين ابن الشيخ»، خيلى اظهار مرحمت و مهمان نوازى مىكنند ...
در تهران ... روز ديگر مهمان «جناب مستطاب شريعتمدار آقا سيد محمد نخل زكى»، «جناب مستطاب حجة الاسلام آقا سيد عبداللَّه» بودم، حقيقتا آقايان علماى «طهران» خيلى اظهار لطف كردند ...
از عبارات فوق مىتوان فهميد كه «مرحوم ميرزا داود وزير وظايف»، در عصر خود چهرهاى معروف و شناخته شده بوده است. ليكن على رغم تماسهايى كه با مسئولان محترم كتابخانه آستان قدس رضوى، و نيز دانشمند محترم جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى الهى خراسانى رئيس بنياد پژوهشهاى انقلاب اسلامى مشهد، و همچين عالم گرانسنگ جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى عطاردى داشتم و آنان نيز با محبت و لطف بسيار مرا يارى دادند، ولى متأسفانه شرح حالى از نامبرده نيافتم.
«ميرزا داود» در بخشى ديگر از سفرنامهاش مىنويسد:
... از جمله اشخاص زاهد خوب دنيا، كه در «نجف» ملاقات كردم، «جناب شريعتمدار آقا سيد مرتضى كشميرى» بود ... خيلى اظهار محبت كردند، به مرحوم شهيد جد ما خيلى اظهار ارادت مىكردند و از نوشتهجات ايشان طالب بوده، اظهار اشتياق مىكردند.
اينفراز از سفرنامه بيانگر آناست كه «مرحوم ميرزا داوود»، ازنوادگانمرحوم «ميرزا محمد مهدى» شهيد، يكى از علماى اصفهانى ساكن «خراسان» است كه در اوايل دوره «قاجار» مىزيسته و در سال 1218 ه. ق. به دست «نادر ميرزاى افشار»، پسر «شاهرخ» كه بر «مشهد» استيلا يافته و دستگاه پادشاهى مستقلى بنا كرده بود، به جرم همدلى با «شاهقاجار» كشته شد (1)ليكن در شجرهنامه ذكر شده در پايان سفرنامه، نامى از «محمدمهدى» وجود ندارد و اين مسأله بار ديگر ايجاد ابهام مىكند!
البته سلسله نسب «ميرزا مهدى شهيد» به «اسماعيل بن جعفر بن محمد الصادق عليه السلام» مىرسد كه «ميرزا داوود» نيز از همين سلسله است.
به هر حال تا زمان چاپ سفرنامه، نتوانستم شرح حالى از «ميرزا داوود وزيروظايف» بيابم. اميد است خوانندگان محترم، اگر در اين زمينه اطلاعات دقيقى دارند اينجانب را مرهون الطاف خود قرار داده، آن را ارسال كنند تا در چاپ بعد مورد استفاده قرار گيرد.
اين سفرنامه داراى دو بخش است:
بخش اول، كه بيشترين صفحات را به خود اختصاص داده، گزارش سفر از آغاز تا پايان است و بخش دوم، ارائه مختصرى از مناسك حج است كه مؤلف با توجه به تجربيات سفر حج و نياز شديد زائران بيت اللَّه الحرام به آن، به نگارش درآورده و در مقدمه آن، اين گونه مىنويسد:
اگر چه مناسك و اعمال حج را همه فقها نوشتهاند و در اين خصوص رساله عليحده نوشته شده، ليكن چون درآنها مستحب و واجب و اقسام حج را؛ از حج تمتع و افراد و قران نوشتهاند، اين است كه حاجى در عمل خود متحيّر و محتاج به مطوّف است.
اين حقير خيال كردم كه در اين كتاب، خود مناسك حج را به طريق اختصار بر واجبات و قليلى از مستحبات بنويسم از روى احتياط، كه هم بشود تا روز قيامت عمل به او كرد و هم حاجى بدون ترديد و بدون منّت از مطوّف خود هرگاه عمل به اين مناسك كند
1) دائره المعارف تشيع، ج 3، ص 589.
مطمئن باشد كه اداى واجب خود را كرده است. اگر بخواهد مستحبات عمل آورد رجوع به مناسك مطوّله كند و ما توفيقى الا باللَّه ...
اين مناسك از صفحه 303 دست نويس آغاز و در صفحه 326 خاتمه يافته در پايان آن چنين نوشته شده است:
حرّره العبد العاصى داوود بن علينقى الحسينى المدعو به «وزير الوظايف» خادم عتبة العلية الرضوية عليه آلاف التحية، قد تمّ فى ليلة خمسة عشر من شوّال المكرم من شهور اربع و عشرين و ثلاثمأة بعد الالف من الهجرة النبويه عليه آلاف التحية و السلام.
گفتنى است كه اين بخش، به دليل غير مفيد بودنش براى خوانندگان، حذف گرديد.
كاتب سفرنامه محمد رضا بن محمد حسين خراسانى است. وى در پايان كتاب چنين مىنگارد:
قد تمّ الكتاب بعون اللَّه الملك الوهّاب، فى يوم سادس عشر من شهر رمضان المبارك من شهور [سنة] اربع و عشرين و ثلاثماة بعد الالف من الهجرة النبويه (1324 ه. ق.) عليه آلاف التحية و السلام. حرّره العبد الفانى محمد رضا بن محمد حسين الخراسانى.
گر خطايى رفته باشد از قلم هر كه خواند محو سازد از كرم
غريق رحمت ايزد كس باد كه كاتب را با حمدى كند ياد
نسخه مخطوط اين سفرنامه به شماره عمومى 4542 در شمار كتب تاريخ، به خط شكسته نستعليق و در 165 ورق با ابعاد 17* 21 سانتيمتر در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است.
در پايان، از مسئولان محترم كتابخانه آستان قدس رضوى، و همه عزيرانى كه ما را در آماده سازى اين اثر ارزشمند يارى دادند تشكر و قدردانى نموده. توفيق همگان را از خداوند قادر متعال مسألت دارم.
سيدعلى قاضىعسكر
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
وللَّه عَلى النّاس حِجُّ الْبَيت (1)
چند سال متوالى بود كه همه ساله خيال تشرف به «مكّه معظّمه» داشتم، بعضى عذرها پيدا مىشد، كه يكى هم در آخر همه، عدم مساعدت استخاره بود، كه همه ساله بد مىآمد، تا امسال كه مطابق «لوى ئيل 1322» (2)و مطابق است با 45 سال كه از تاريخ ولادت مىگذرد.
شب بيست و سيم ماه مبارك رمضان، بعد از به جا آوردن عبادات موظفه در حرم محترم رضوى- سلام اللَّه عليه-، با قرآن مجيد به جناب «مشير فراهانى»، كه شخص متدين و نجيب و در استخاره كردن، مردم اعتقادشان كامل است، و واقعاً هم خالى از كرامت نيست، گفتم استخاره كرده و از خداوند متعال خير خواستم، و با كمال توجه
«يا مَنْ يَعْلَمْ، اهْدِ مَنْ لايَعْلَمْ» (1)، بر زبان آوردم، جناب «مشير» حكم به خوبى استخاره كرد، با اين كه از نيت مطلع نبود گفت:
اگر چه در اول زحمت دارد، ليكن خير دنيا و آخرت در ضمن اين نيت هست.
خيلى خوشنود شدم، ولى به احدى حتى اهل منزل هم اظهار نكردم. چون در سال قبل هم خيال رفتن كرده بودم، هم استخاره مساعدت نكرد و هم مرحوم «حاجى سهام الملك» كه متولىباشى بود، ممانعت نمود، امسال هم نمىخواستم شهرت كند و بعد از شهرت موقوف شود.
تلگرافى روز بيست و سيم به «نيشابور» به «حاجى غلامحسين» صاحب كار خود كردم، كه هر قدر ممكن شود، از محصول و غله [و] املاك فروش كرده، پول برداشته، با «كربلايى محمدحسن» برادرش، كه خيال داشتم او را هم ببرم «مكّه»، روز عيد رمضان «مشهد» بيايد. دوباره به اهل منزل اين حرف را محرمانه در ميان آوردم، او هم استخاره كرد، [اين] آيه مباركه آمد:
«و اذ استسقى موسى لقومه» (2)
الى آخر، و اين استخاره چون خيلى خوب آمده بود، تصميم عزم نمودم.
روز بيست و هشتم بعد از ظهر كه از منزل براى تشرف حرم محترم سواره مىرفتم، كاغذى از «حاجى غلامحسين» رسيد، نوشته بود، مبلغى مُعْتَدٌّبه (3)مهيّا كرده، روز «عيد فطر» خود [او] هم آمد. فورى حرم رفته، زيارت كرده، از حضرت ولى نعمت خود آن امام همام عليه السلام استمداد كرده، به ارگ (4)رفتم كه از حضرت اجل اكرم «حاجى ميرزا
غلامرضا خان آصف الدوله» (1)
شرح حال رجال ايران: 3/ 16
، كه در اين تاريخ رياست «خراسان» و توليت آستان ملائك پاسبان داشت، و به حقير هم كمال لطف و محبت را داشت، و اغلب شب و روز با هم بوديم، اجازه حاصل كنم.وارد شدم به اتاقى كه جلوس كرده بود، سلام [را] جواب داده، چون روز پيش را نرفته بودم، اظهار بشاشت از ورودم كردند. محاكماتى در بين بود و شخصاً به عرايض دو سه نفر رعيت «عارض»، (2)رسيدگى مىكردند، اظهار لطف فرموده، فرمودند: به اين عرايض گوش بده و رسيدگى كن.
بعد از اتمام محاكمات، عريضهاى نوشته بودم و اجازه خواسته بودم، در جلو گذاردم، برداشته و همين كه دو سه سطرى ملاحظه كردند متغير شده، كاغذ را انداخته فرمودند: چه جاى هوس و چه وقت مسافرت است؟ هرگز نخواهم گذاشت كه من را تنها گذارده، بروى!
چون خيلى متغير شدند و وقت غروب بود، عقبگيرى (3)نكردم. غروب شد، در منزل جناب شريعتمدار آقاى «حاجى ميرزا محمد جعفر» به گشودن افطار دعوت داشتند، حقير هم مدعو بودم، و هم ملازم حضور، بيرون آمديم، كمكم صحبتكنان، پياده تشريف فرما شدند و شب را تا ساعت چهار به صحبت خوش گذشت.
در ساعت چهار كه مراجعت به ارگ دولتى مىشد، در بين راه دوباره حرف عزيمت
1) وى تا سال 1325 ه ق والى خراسان بود و آن گاه كه حكومت ظالمانه او در خراسان اوج گرفت مردم بهستوه آمده، جمعيتى انبوه به صحن امام رضا عليه السلام ريخته بست نشسته و به مظالم او اعتراض كردند او هم به سربازان خود، فرمان شليك به روى مردم داد و به واسطه اين عمليات از حكومت معزول و به تهران احضار شد. وى در كابينه ابوالقاسم خان قراگزلوى همدانى ناصر الملك وزير كشور بود.
2) شاكى و عرض دهنده.
3) پيگيرى.
را بر زبان آورده، ادلّه و براهين عرض كرده و قدرى از لزوم و محسّنات حركت خود معروض داشته، به زحمت زياد قدرى راضى شدند و فرمودند: استخاره كن.
عرض كردم كه استخاره مساعدت كرد، مرخص خواهيد فرمود؟ فرمودند: بلى، آن وقت هر دو استخاره را عرض كرده و آيات [استخاره] را تلاوت كردم، شرحى هم در دلسوختگى خود، به جهت فوت جوان ناكام خود و اهل منزل عرض كردم، كه اگر اجازه ندهيد آن بيچاره تلف خواهد شد. فرمودند در اين صورت منع نمىكنم، ولى ميل نداشتم كه در اين زمان، شما مهاجرت و مسافرت كنيد.
غنيمت دانسته در اطاق كه جلوس شد، فورى فهرست مطالب و عرايض خود را دادم، جناب متولى مسجد هم بود، فرمودند كه «بهاء التوليه» عزيمت «مكه» كرده است، و مطالبى خيلى سهل، از ما خواهش كرده است و خيلى اظهار مرحمت كردند و همه مطالب را قبول كرده، و دست خط دادند، دعا كردم، تا قريب به صبح، آنجا بوده و مراجعت به منزل كرده، از روز بعد آشكارا در صدد تهيه بر آمد [م.]
روز عيد رمضان «حاجى غلامحسين» و «كربلائى محمدحسن» و ساير آدمهاى خود راكه از «نيشابور» خواسته بودم رسيدند، قدرى پول آوردند، از روز بعد از عيد رمضان، در صدد وتهيه حركت برآمده وكارهاى خود را منظم كرده، وتذكره [تهيّه] وارّابه (1)كرايه كردم.
روز پنجشنبه هفتم شهر شوال به طالع «جوزا» (2)، از منزل خود به مباركى و ميمنت، به منزل جناب شريعتمدار «حاجى ميرزا عبدالمجيد» خادم باشى، كه برادر زن و پسر عمو بود، نقل مكان كردم و از راه حرم محترم رفته، زيارت كرده، شب را منزل جناب «خادمباشى»، شام صرف شده، خوابيدم. صبح برخاسته، بعضى كارهاى خود را وارسى نموده، نظم دادم و مشاغل و كارهاى شخصى و مذهبى و وارثى امورات خود را، به فرزندم «ميرزا على نقى» كه پسر بزرگتر و بيست سال عمر دارد، واگذار نمودم، كه به
اطلاع جناب «خادمباشى» كار كند. مايملك خود را هم به اين قسم قرار دادم كه:
حمام عمومى كه به تازگى (1)ساختهام و واقع است در كوچه «حوض حاجى محمد» و محدود است به اين حدود: از دو طرف به ممرّ عام، طرفى به منزل «شيخ ابراهيم ترك مكتب دار»، و طرفى به منزل «حاج اسماعيل بزاز ترك»، واگذار نمودم به فرزندم ميرزا عليرضا، و باقى را «كمافرض اللَّه» سواى مستغلات هر يك، كه او هم تقريباً مساوى است قيمت كنند، سواى منزل با متعلقات كه بين هر دو پسر قسمت (2)شود.
صبح جمعه قريب به ظهر به جهت خداحافظى [و] وداع رفتم ارگ، نهار [را] آن جا صرف كرده و بعد از ظهر وداع كرده، حضرت رياست، كمال مرحمت را فرمودند و معانقه فرموده، به قدرى اظهار لطف كردند، كه خجل و شرمسار شدم، و حقيقتاً مرد بزرگ و صاحب اخلاق حميده است، خداوند انشاءاللَّه طول عمر و ازدياد مدارجِ شأن، به ايشان مرحمت فرمايد.
روز شنبه صبح را و عصر جمعه را، جمعى كثير از مردم خيلى محترم و غيره ديدن آمدند، در اين بين از طرف منزل جناب «حاجى ميرزا رحمت معتمدالتوليه» (كه مدتى بود، مذاكره شده بود كه صبيه او را جهت فرزندم «ميرزا علىرضا» كه پسر كوچكتر و هيجده سال سن او است، شيرينى خورى شده بود) خبر آوردند، كه چون خيال مسافرت داريد، بهتر اين است كه عقد بشود، و عروسى باشد براى بعد از مراجعت.
فورى دو نفر مُحرِّر با اخوى حاج ميرزاكاظم، و يك طاقه شال و قدرى نبات فرستادم، اذن عقد گرفته شده، روز شنبه نهم دو ساعت به غروب به طالع جوزا (3)، از منزل
«خادمباشى» به سلامتى حركت كرده، حضرات اهل منزل رفتند منزلِ جناب «حاجىمعتمد»، سر راه عروس را ملاقات كرده، از «دروازه سراب» بروند، و خود حقير يك مرتبه بدون اطلاع از اطاق در آمده، و با دو سه نفر نوكر در صورتى كه اطاق مملو از جمعيت بود روانه شدم، [و] تا حضرات مطلع شدند، به «دروازه بالا خيابان» رسيده بودم.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: تَفَأَّلُوا تَجِدُوا (1)
فالهاى نيك زده شد، چنانچه اولى كه از منزل بيرون آمدم «فتح اللَّه خان» پسر «عبدالمجيد خان تيمورى» را در روبرو ملاقات كرده، با او خداحافظى كردم، در ورود به خيابان «حاجى شيخ يحيى» و در دم دروازه «مؤيدالممالك» را ملاقات كردم، از مشايعت «اميرزاده خانم»، صبيه مرحوم «سهامالملك» كه ايشان هم به «مكه» مىرفتند، مراجعت مىكرد و نيم فرسخى برگشته، مشايعتى هم از من كرد.
شب يكشنبه دهم، منزلى در «بحرآباد» دو فرسخى شهر [مشهد]، ملك جناب حجةالاسلام آقاى «حاجى ميرزا حبيب اللَّه» بود، در باغ ايشان منزل كرده، خيلى خوش گذشت، غذاى پخته از شهر آورده بودند، صرف شد، همراهان چهار نفراند:
اهل منزل «والده ميرزا على نقى»، و «عيال جناب حاجىميرزا عبدالمجيد خادمباشى»، كه محض تنها نبودن اهل منزل قرار دادم، او كرايه خود را بدهد و همراه بيايد، سيم «ميرزا اسداللَّه تيمورى» كه امسال سال چهارم است كه به سِمت نظارت نوكرى، صداقتى با من مىكند، تاكنون از او خلافى نديدهام، تا بعد چه شود. چهارم «كربلايى محمدحسن خرمآبادى» (2)
، كه برادرش «حاجى غلامحسين» صاحب كار املاك من است، و هر دو برادر با هم اداره كارهاى «نيشابور» من را مىكنند، اگر چه دهاتى است، اما
بىسليقه نيست و با صداقت است.
دو ساعت از شب گذشته، اخوى «ميرزا فضلاللَّه» و فرزندم «ميرزا علىنقى» از شهر آمدند، قدرى سفارش كارهاى خود و درست رفتار كردن با برادر و خواهر او، و ارباب وظايف و شهريهبرها و معقوليت را پيشه كردن، سفارش كردم. مختصر انعامى هم به او كردم كه خوشنود باشد، و تقبل هم كرد كه خوب رفتار كند و التزام داد، حقير هم متعهد شدم كه چنانچه خوشرفتارى كرد پس از مراجعت [نزد] همه كس او را تعريف كرده، دويست تومان به او بدهم.
صبح زود برخاسته، نماز خوانده و شكر خداوند را كرده، «ميرزا اسداللَّه» و «كربلايى محمدحسن» و «حاجى غلامحسين» را كه با درشكه خودم خيال دارم تا «قوچان» به برم، در ارّابه نشانيده، خودم و اهل منزل در درشكه نشسته، با «اخوى» و «ميرزا علىنقى» خداحافظى كرده، روى آنها را بوسيده، به راه افتاديم.
هوا آفتاب و راه هم خشك بود، چندان عيبى نداشت، يك سره رانديم تا «نوبهارِ» مرحوم حاجى سهامالملك، خيال داشتم شب را «چناران» بروم، در «نوبهار» اسب ارّابهچى درد دل شد، تا نزديك غروب ناخوش بود، ناچار توقف كردم.
«جناب حاجى ميرزا ابوالقاسم مجتهد» و جناب آقاى متولى مسجد كه در «شاهآباد» بوده، و خبر آمدن حقير را داشتند، ديدن تشريف آوردند. نواب والا «اعزاز السلطان» كه ملك «نوبهار» از ايشان است، و نواب «يحيى ميرزا» هم ديدن آمدند و هم تكليف به قلعه رفتن كردند، قلعه را معذرت خواستم، و دو از شب گذشته به عنوان بازديد، به قلعه كه تا «رباط» دويست قدم مسافت داشت رفته، دو ساعتى با آقايان فوق صحبت كرده، مراجعت به «رباط» كردم.
جناب آقاى متولى هم دعوت به «شاهآباد» ملك خود كردند، او را هم راضى به زحمت ايشان نشده، چون قدرى هم از راه دور بود، قبول نكردم، شب را بحمداللَّه خيلى خوش گذشت، بعد از آن كه صرف شام كرده بوديم، از طرف قلعه «اعزاز السلطان» شام
آوردند، در قابلمهها كرده، براى نهار نگه داشتيم، صبح كاروانسراى دار، قيمت جو و كاه و ساير لوازم كه خريده شده بود [را] از ما قبول نكرد، معلوم شد شب را مهمان نواب «اعزاز السلطان» بودهايم.
صبح دوشنبه دوازدهم، از «نوبهار» حركت كرده، بعد از دو ساعت به توسط درشكه به «چناران» رسيده، و از «چناران» هم به «سيدآباد» دو ساعت و نيم راه است، در «سيدآباد» جهت نهار پياده شديم، عالى جناب «ميرزا على اكبر سيدآبادى» مطلع شد، فورى آمد و ما را به منزل خود برد، وارد منزل او كه شديم، معلوم شد براى پسر كوچك خود، مجلس سور برپا دارد و ساز مىزدند، جهت احترام ما زدن ساز را موقوف كردند، ما هم زود صرف نهار كرده و روانه «مقصودآباد» شديم، كه ملك عيال مرحوم «محمد باقر خان شجاعالدوله» است. شب را در «مقصودآباد» به سر برديم، بحمداللَّه خيلى خوش گذشت، دو ساعت و ربع از «سيدآباد تا مقصودآباد» راه است.
صبح سه شنبه از «مقصودآباد» كه خواستيم حركت كنيم، مذكور شد كه از «جعفرآباد» به «قوچان» خيلى گِل و باتلاق است، و رفتن درشكه با دو اسب كه تازه هم بسته شده، و خام بودند، خيلى مشكل بود، استخاره هم خوب نيامد، لهذا «ميرزاحسين» درشكهچى خود را، با «حاجىغلامحسين» و درشكه و اسبهاى خودم مراجعت دادم، و خود با اهل منزل سوار دليجان (1)شديم. دو ساعت و نيم تا «رضاآباد» و دو ساعت تا «جعفرآباد» راه بود، در «جعفرآباد» صرف نهار شد، سه به غروب مانده از «جعفرآباد» حركت كرده، راه خيلى گِل و بد بود، و خيلى هم دليجان حركت داد و اذيت كرد، نيم به غروب مانده وارد شهر «قوچان» شديم.
1) كالسكه بزرگ براى حمل و نقل مسافر كه پيش از پيدا شدن اتوبوس با آن مسافرت مىكردند و به وسيلهدو اسب يا بيشتر كشيده مىشد.
«قوچان ناصرى» كه «محمد ناصرخان شجاع الدوله» بعد از خراب شدن «قوچان كهنه» (1)
به زلزله، در تاريخ 1309 در اين مكان حاليه (2)ساخته است، شهرى است خيلى بزرگ نسبت به شهرهاى ايران، الا [اينكه به سبك] فرنگ ساخته شده است، خيابانهاى متعدد، چهار خيابان به وضعهاى خيلى خوب، دو طرف خيابانها جوى آب كوچكى، بعضى جاها هم به ندرت درخت بيد كاشتهاند، ميدانى دارد كه وسط شهر است، بسيار آبادتر از ساير خيابانها است، شهر تقريباً طولانى اتفاق افتاده (3)است، طول آن از طرف مشرق به طرف مغرب است، از «مشهد مقدس» تا «قوچان» كه ديده شد، مىتوان گفت يك جلگه است، به جهت اين كه كوهى فاصله ندارد، چند تپه مختصر دارد كه خود اهالى آنجا «طاس تپهها» مىگويند، همه جا عرض اين جلگه از هشت فرسخ هست الى چهار فرسخ، هر چه نزديكتر به «قوچان» مىآيد راه به طرف كوه مشرقى نزديكتر مىشود، تا اين كه خود شهر «قوچان» تقريباً دامن كوه است.
اما كوههاى اينجا اغلب بلكه همه خاكى است، به اين جهت است، كه ديمه (4)«قوچان» خوب عمل مىكند، و به همين جهت است كه راه شوسهاى هم كه مرحوم «حاجىابوالقاسم ملك التجار اصفهانى» ساخته است، خيلى گِلولاى مىشود، و الا راهى كه در دامن كوه است، بايد خود ريگزار باشد و خوب باشد، به هر حال «جلگه مشهد» به اين تقريب خيلى طولانى «جلگهاى» است، مثلًا از «جلالآباد» كه دامن كوه «كرهاب» است تا «قوچان»، يك جلگه محسوب مىشود، در «مشهد» هوا خيلى خوب بود، اما از «جعفرآباد» به سمت «قوچان»، اين جا همه جا يك گِرِه
1) قوچان كهنه در فاصله دوازده هزار گزى شهر فعلى بوده كه به علت زلزله شديد در سالهاى 1311 و 1312 قمرى ويران و حدود ده هزار نفر كشته شدند، سپس در سال 1313 قمرى، محمد ناصر خان شجاع الدوله، اراضى شهر فعلى را رايگان به مردم داد و شهر جديد بنا گرديد. و چون اراضى اين شهر را ناصر الدوله واگذار كرده لذا قوچان ناصرى هم ناميده شده است. تاريخ متن ظاهراً درست نيست.
2) مكان كنونى.
3) واقع شده.
4) زراعت ديم.
دوگِرِه (1)برف داشت، و سرد بود، طول اين جلگه تا «قوچان» چهل و پنج فرسخ مىشود، و همه جا از مشرق به طرف مغرب، مايل به شمال، راه پيموده مىشود.
در «قوچان» به كاروانسراى، «حاجى كريم قرهباغى» وارد شديم، اطاقهاى خوبى شبيه به اطاقهاى كاروانسراهاى «ايران» دارد، ليكن شب را چكه مىكرد. لدى الورود تلگرافى از جناب آقاى «خبيرالدوله» رئيس تلگرافخانه «خراسان» در احوالپرسى رسيد، تلگرافى فرزندم «ميرزا علىنقى» كرده بود كه «حاجى معتمد» با آن همه اصرارى كه خود داشت، بعد از حركت حقير از امر عروسى نكول (2)كرده است و «حسين» را كه يكى از نوكرهاى حقير است فرستاده است، و تفصيل را نوشته است. لهذا روز بعد را هم كه چهارشنبه بود، در «قوچان» توقف كردم و هم بعضى نواقص كه در اسباب سفر داشتم، خريدم.
صبح تلگرافخانه رفتم، تلگرافخانه مختصرى دارد، تلگرافى به «حاجى معتمد» و تلگرافى به جناب «خبيرالدوله» كردم، دو ساعت بعد هم «حسين» رسيد، اسبِ سوارى عربى حقير را سوار شده و يكسره آمده بود، كاغذها را خوانده و جواب نوشتم. به بعضى از آقايان رفقا از قبيل جناب «خبيرالدوله» و «جناب حاجى نايب التوليه» و «جناب حاجى اعتضادالتوليه» و «جناب قائممقام التوليه»، و عريضهاى به جهت حضرت اجل اشرف «آصفالدوله» نوشتم.
عصرى جناب «آقا ميرزا ابوالقاسم خان» (3)
مستوفى ديوان، داماد جناب وزير دفتر كه به جهت مميزى «قوچان» از «طهران» آمده است، ديدن كردند، قدرى صحبت كرديم، شب را از طرف سركار «شجاع الدوله عبدالرضاخان» حاكم «قوچان» رقعه و آدمى به
احوالپرسى و گله از اين كه چرا در كاروانسراى منزل كردهايد آمد، جوابى معقولانه دادم و معتذر شدم كه فردا اول آفتاب حركت خواهيم كرد و به اين جهت از ملاقات معذرت خواستم. مفرشى (1)با خود برداشته بودم از «بحرآباد»، از بس كه گفتند زياد است و به كار نمىآيد برگردانيدم، امروز ملتفت شدم كه خيلى لازم است، از سركار «شجاع الدوله» يك جفت خواستم، چون هر قدر از صبح در بازار تفحص شده بود پيدا نشد، ايشان هم يك جفت مفرش خوب فورى فرستادند.
صبح روز پنجشنبه پانزدهم شهر شوال، يك ساعت از دسته (2)گذشته از «قوچان» حركت كردم، يك درشكه از «قوچان» كرايه كردم، تا «عشق آباد» به بيست تومان، اسباب و نوكرها را در ارابه سوار كردم و خود با دو نفر عيال سوار درشكه شده، از «قوچان» تا «زواران» كه دهى است، در دم دامنه كوه است، گِل بود و به دو ساعت آمديم.
از «زواران» به «امام قلىها» چهار فرسخ است، همه تپه و ماهور و گردنه، ليكن چون راه را خوب ساختهاند و همه جا ارابه در كمال سرعت حركت مىكند، و گِل هم نبود، و برف هم يخ زده بود، در سه ساعت و نيم آمديم، نيم به غروب مانده وارد «امامقلىها» شديم، مهمانخانه خوبى و آب خوشگوار خوبى دارد، مستأجر مهمانخانه «احمدبيك» نام دارد، اطاقهاى خوبى دارد، نواب «اميرزاده خانم» و ارابه بُنه (3)در دو از شب گذشته رسيدند، شب را غذايى ساخته، ولى چون بد شده بود، حقير نان و پنير خورده خوابيدم.
صبح كه از خواب برخاسته، نماز خوانده، چايى خورده، آن وقت آفتاب طلوع كرد.
حضرات اهل منزل از حركت دليجان دو روز قبل صدمه خورده، قدرى ناخوش احوال شدند و احتمال حملى كه مىرفت، برطرف شد، به هر حال شكر خداوند را كرديم و
براى حضرت احديت سهل شمرده، خوانديم:
گر تيغ بارد از كوى آن ماه
گردن نهاديم الحكم للَّه
احْتَسِبْهُ عِنْد اللَّه تَعالى (1)
از «قوچان» تا «كلاته شاه محمد» كه در ميان كوه است، راه درست به مقابل قبله مىرود، و از ميان ده «كلاته شاه محمد» كه تقريباً هفتاد هشتاد خانهوار «كُرد زعفرانلو» در او منزل دارند، يك مرتبه راه منحرف مىشود به طرف «قطب شمال» تا به «امام قليا» و همچنين بعد از او تا خود «عشق آباد» به همين قسم راه مىرود.
از «امام قليا» كه يك فرسخى مىگذرد، در «بادام» دهى معتبر است و همچنين مىرسد به ميان دره تنگ كه «على آقا» نامى زعفرانلو، كه پدرش سالها در ميان «عثمانى» بوده است، كاروانسرايى ساخته است، خيلى جاى با صفائى و آب خوبى دارد، هوا قدرى سرد بود، اگر بهار باشد، اين دره خيلى جاى باصفاى خوبى است، راه هم خيلى خوب ساخته شده، و خيلى زحمت كشيده و پول خرج كرده و سنگ برىها كردهاند.
از دره تنگى عبور شد، كه كوه را بهقدر چهار ذرع عرض، و دويست ذرع تقريباً طول بريدهاند، و ارابه رو كردهاند.
از آنجا كه رد شد، قهوهخانه مختصرى و چند خانوار سكنى كردهاند، كه آب آنها از چاه است، ده بيست دقيقه توقف كردم، پنير خيلى خوبى ديدم، قدرى پنير از قرار من تبريز پانزده قران خريدم، و رد شده رسيديم به گردنه خيلى صعب، كه الحق خيلى خوب ساختهاند، و بهتر از گردنهاى كه نرسيده به «امام قليا» است، ساخته شده است و خيلى صعبتر است، تا به «شمخال» دو سه گردنه صعب است، كه خوب ساخته شده است.
«شمخال» قريهاى است، قدرى از راه منحرف، از دور ديدم، تقريباً صدخانوار بايد
1) آن را به حساب خدا منظور دار.
داشته باشد، مهمانخانهاى ملك التجار در كنار راه ساخته است، ولى حالا متروك است و منزل گاه نيست، فقط چند نفرى هستند كه حق راه از ارابهها و مالها مىگيرند، و اسبهاى چاپارخانه هم آنجا است.
نيم فرسخ كمتر از چاپارخانه گذشته، «باجگير ايران» است، گمرگ خانه و تذكره خانه آنجا است. پنجاه، شصت خانوار دارد، آب جارى ندارد، از چاه آب مىخورند، دو كاروانسرا دارد، يكى گمركخانه و ديگرى محل زوّار است، ده پانزده دكان و قهوه خانه دارد، به محض ورود رئيس گمرك آنجا «ميرزا باباخان» نامى، پسر «ميرزا محمود مستوفى حضرت والا» ديدن آمد، چون حقير خود با درشكه آمده بودم، ارابه و نوكرها عقب بودند، خيال داشتم شب را بروم «باجگير روس»، خيلى معقوليت (1)كرد و نگذاشت، فورى ما را بُرد منزل خود، سه به غروب مانده وارد شده بوديم، يك ساعت به غروب ارابه و بنه ما آمد، «نواب اميرزاده خانم» هم رسيد، مالها را با اسباب و نوكرها فرستاديم بروند «باجگير روس»، و خودم با اهل منزل و درشكه در «باجگير ايران»، مهمان «ميرزا باباخان» مانديم. الحق خوب مهمانى كرد، خيلى جوان معقول و شايستهاى است، با «اميرزاده خانم» هم اصرار كرديم بماند، نماندند، شب را خيلى خوش گذشت. غذاى خوب، اطاق گرم، ميزبانِ معقولِ خوبِ نجيب، بستر گرم گرت مدام ميسر نشود، زهى توفيق، زنها هم از نجابت و معقوليت عيال او خيلى تعريف كردند.
صبح برخاستيم، برف زيادى باريده بود، و كم كم هم مىباريد. درشكه را بستند. در اين بين شخصى تاجر ارمنى كه آنجا است، ديدن آمد، و اصرار كه امروز را بمانيد، مهمان من باشيد، قبول نكردم، دعوت به چايى كرد و مىگفت، خدمتكار من مسلمان است، محض اين كه نرنجد رفتم منزلش، و دست و دهن خود را آلوده به يك فنجان چايى كردم، و درشكه حاضر شده سوار شدم، دو نفر غلام و يك نفر «ميرزا على» نام مترجم، كه جوان معقولى بود، «ميرزا باباخان» رئيس گمرك [را] محض تسهيل عبور همراه كرد.
1) عقل به خرج داد.
گردنه مختصرى است كه در خاك «ايران» است، از او كه سرازير شد، اول خاك «روس» است و چند قراولخانه و سربازخانههاى معتبر از سنگ و گچ ساختهاند، خيلى باشكوه در كنار راه، از او كه هزار قدمى رد شد، مىرسد به درهها و «سيقر»، كه گمركخانه و تذكره خانه دولت «روس» است، كه ايضاً عمارتهاى باشكوه مختصر، و دو كاروانسراى معتبر ساخته شده است، يكى در طرف «ايران»، و يكى در طرف «عشق آباد»، هركس از هر طرفى كه مىآيد، در وسط اين دو كاروانسرا دروازهاى ساختهاند، و دوره (1)آن را تخته بندى كردهاند، از يكى از دروازهها داخل مىشود.
در وسط ميدانِ ميهمان سرا، اطاق بزرگى هم براى آدمها (2)هست، رئيس گمرك مىآيد، بارها را ملاحظه مىكند و هركدام گمرك دارد برداشته، به گمرك خانه مىبرد، و تذكره را قول كشيده (3)، آن بار و آن آدم مرخص مىشود، و از دروازه ديگر كه به مقابل دروازه ورود است، خارج شده و در كاروانسراى طرفى كه بايد برود، منزل مىكند، تمام توقف ما بيست دقيقه بيشتر طول نكشيد، و احترام هم از ما كردند و فورى روانه شديم، بارهاى حقير كه ديشب ملاحظه شده بود، آنها هم در ارابه منتظر ما بودند، ما هم رسيديم، و آدمهاى گمرك «ايران» را جزئى انعامى داده، مرخص كرديم و سوار شده رانديم به طرف «عشق آباد»، در صورتى كه برف به شدت مىباريد، و باد كمى هم مىآمد، ليكن هوا خيلى سرد نبود.
دو طرف «عشق آباد» هم سه گردنه دارد، كه يكى خيلى سخت است، آنها را هم خوب ساختهاند، ولى طرف «ايران» حالا محتاج تعمير است، و تعمير نشده است، سه فرسخ سرازيرى آمديم در كمال سرعت، يك مرتبه ديدم درشكه كج شد، فورى درشكهچى پايين آمد، معلوم شد چرخ عقب خورد شده است، درشكه چى هيچ نگفته، اسبها را باز كرده، فورى راه خود را گرفته، بنا كرد به دويدن!! شاگر درشكهچى و حقير و دو نفر عيال در ميان بيابان مانديم، ارّابه و مالها هم جلوتر از ما بودند، حقير خيال كردم
رفته است ارابه را نگاه دارد، از دور ديدم، ارابهها از سربالايى مىروند، و هيچ توقف نكردند.
از شاگرد درشكه چى پرسيدم، چه بايد كرد؟ او هم مىگويد: من از اين راه نيامدهام، و نمىدانم! او هم جوان است و سنّ كمى دارد، اگرچه كه برف نمىبارد، ولى به قدرى اوقاتم تلخ است كه حدّ ندارد، در اين بين صداى خروس شنيده شده، دانستم در نزديكى آبادى است، يك دسته الاغدار آمدند، پرسيدم، گفتند به فاصله صد قدم، پشت تپه كنار راه قهوهخانه و چاپارخانه است، هرچه به زنها گفتم، اين صدقدم را بياييد پياده برويم، به حرف نكردند، هر قدر مىگويم، پس من را بگذاريد بروم، فكر مالى براى شما بكنم، او را هم نمىگذارند، تا آخر به هر قِسم بود، آنها را راضى كرده، در ميان درشكه گذارده، خود دوان دوان آمدم. خيلى نزديك بود به چاپارخانه دولتى، و قهوهخانه و سربازخانه بزرگى كه در كنار راه ساختهاند.
زنى روس، دو سه اطاق مزيّن خوب و منزلى در كنار راه داشت، آنجا كه رسيدم ديدم، درشكه چى هم آنجا است، و به خيال كرايه كردن چرخ درشكه است، و ضعيفه روس نمىدهد، فورى بدون معطلى درشكهاى با سه اسب به سه منات و نيم كرايه كرده، و فرستادم زنها سوار شده آمدند، و به دو ساعت در كمال عجله وارد «عشقآباد» شديم.
دو ساعت به غروب مانده روز شنبه شانزدهم وارد شديم، دو فرسخ به «عشقآباد» مانده، كوه تمام مىشود و جلگه وسيعى و سواد (1)شهر عظيمى به نظر مىآيد، از دور همه، تنورهاى كارخانجات و قبه كليسا و دود راه آهن است كه در نظر مىآيد. اين دو فرسخ را هم خيلى خوب ساخته و ريگ ريزى كردهاند، كه خيلى كم گل مىشود، اول چيزى كه از «عشقآباد» كنار راه ديده مىشود، آسيا و طاحونه است، كه اطراف آن چند آلاچيق (2)خوب
هم ديده مىشود، و اطراف جوى آن را درختهاى اقاقيا كاشتهاند. و بعد از آن سربازخانه و قراولخانههاى قشنگ، به طرز خوب خوشگل، و تك تك هم منزل كه باغهاى خوب و ديوارهاى كوتاه دارد، و خيلى خوشكل ساختهاند، به نظر مىآيد.
قدرى كه گذشت، داخل خيابانهاى شهرى مىشود، انسان مىبيند كه وضع اين شهر سواى شهرهاى «ايران» است، به كلى شهر قسمى ديگر بنا شده است، خيابانها خيلى وسيع، در هر صد قدم خيابانى تشكيل شده است، مثل خيابان اول كه تقريباً پانزده ذرع عرض و دو جوى آب در دو طرف، كنار جوىها درخت آقاقيا و كمى چنار و گاهى هم بيد ديده مىشود، باغاتشان درختهاى زردآلو داشت، چه قدر خوشكل ساختهاند، اصل وضع باغ طرزى ديگر ساخته شده است، شهر «عشقآباد» در اين مدت قليل كه تقريباً بيست و پنج سال است دولت «روس» تصاحب كرده است، خوب آباد شده است، كليسايى بزرگ كه مشتمل بر صحن وسيعى بود در كنار راه ديده شد، در ميان كوچه و بازار، زنهاى «روس» و دخترهاى جوان «روس»، ولى كم ملاحت متصلًا در حركت و رفت و آمد هستند.
يك جوقه (1)پرى از پى ديوانگى خلق از چهر نكو پرده فكندند به يك بار
حقيقتاً اين سياحتها در زمان جوانى خوب است، مغازههاى خيلى قشنگ، دكاكين خيلى خوب مزين، چه از حيث اسباب و چه از حيث بناء، خيلى خوشگل ساختهاند. چراغهاى برق در دكاكين، و چراغهاى نفتى بزرگ در خيابانها روشن و برافروخته مىشود، يك سره آمديم كاروانسراى «حاجى محمد تقى ميلانى»، چون با جناب «منشور الملك» «كارگزار ايران»، (2)
رفاقت قديمى داشتم، و خيلى وقتها كه «مشهد» مىآمدند، اظهار دوستى و يگانگى و اتحاد مىكردند، از «باجگيران روس»، تلگرافى به ايشان كرده بودم، خيال مىكردم، دم دروازه اگر نباشد، حكماً دم كاروانسرا، خودش يا آدم و درشكهاش خواهد بود، خبرى نشد!
مرد خردمند هنرپيشه را عمر دو بايست در اين روزگار
سراچهاى آنجا بود، مشتمل بر چهار اطاق، دو اطاق آن را براى خود، و دو اطاق را براى «صبيه مرحوم حاجى سهام الملك» گرفتم، آنها هم بعد از يك ساعت وارد شدند، شب نزديك بود، فكر شامى كرديم، و حقير هم رفتم ميان بازارها و خيابانها، قدرى گردش كردم، كوچه و خيابانهاى اينجا، سنگ فرش شده است، ولى قدرى كم گل بود، درشكه و اراّبه كرايهاى، متصل در حركت است.
در ميان خيابان شخصى به حقير رسيد، سلام كرد، هيأت ترك قفقازى داشت، احوال پرسى نرم و گرم كرد، خوب كه دقت كردم، «رجبعلى صرّاف مشهدى» بود، قدرى با ما برگشت و بلدى كرد، چند دكان و مغازه نيز رفتيم، بعضى اسباب خوردهاى كه مىخواستم خريدم، وقتى كه برگشتم منزل، به فاصله كمى مشهدى «حاجى حسينقلى صادقاوف» كه جناب «حاجى محمدباقرِ آقا رضا يوف» توصيه و سفارش از حقير نوشته بودند، ديدن آمده و خيلى معقوليت كرد. يك فنجان چايى صرف كرده، رفت.
دو ساعت از شب گذشته در اطاق نشسته بودم، ديدم صداى جناب «منشور الملك» مىآيد، سلام و عليك كرديم، آمدند اطاق، گله كردند، چرا منزل ايشان وارد نشدهام، گفتم با وجود تلگراف چرا آدمى جلو نفرستاده بوديد؟ معتذر شد كه امروز چون بارندگى بود، گمان نداشتم وارد بشويد، قدرى تكليف كردند كه تهيه شام شده است، «اميرزاده خانم» را پيشتر آدم و درشكه فرستاده بودند و برده بودند، ما را هم با اهالى منزل دعوت كردند.
بعد از رفتن ايشان، اهل منزل راضى به رفتن نشدند، ليكن چون حقير وعده داده بودم، درشكه كرايه كرده، سوار شده رفتم منزل ايشان، عمارتى در يك كنار، طرف غربى «عشق آباد»، نزديك راه آهن، خود ساخته است، دو سه اطاقى كه به حقير نشان دادند به وضع اهل فرنگ و خوب ساختهاند، در سر ميز نشسته، يك سماورى با يك فنجان و قدرى قند روى ميز بود، يك ميوه خورى هم روى ميز بود، كه چهار پرتقال و چهار انار و چهار سيب گذارده بودند، يك مجموعه كوچكى هم نان قالبى و باقلوا بود، يك فنجان
چايى خورده، قدرى صحبت كرده، ساعت پنج شامى آوردند، خيلى ظريف و [به شكل] فرنگ، به قدر نصف نان سنگك ريز ريز، با يك بشقاب كه كمى پنير و سبزى داشت آوردند، بعد هم يك كاسه آش ماش آوردند، بعد هم يك ظرف كوچكى آش آب غوره آوردند، و بعد در پايان هم يك دورى (1)خيلى كوچكى پلو، و يك بشقاب هم سيب زمينى به روغن برشته به وضع خوبى ريزه كرده، در كمال نظافت و پاكيزگى و كم خرجى، مهمانى شايانى كردند.
تنگ بلورى، آب صاف خوشگوار، گيلاسى هم پاى آن، حقيقتاً آبهاى عشق آباد خيلى خوش گوار و مثل شربت است، چون روى ميز بود و سفره و آفتابه لگن هم در كار نبود، قدرى از بىكلفتى و خوبى اين قسم ضيافت صحبت كرد، و حقير هم تصديق كردم، و بلافاصله بعد از غذا درشكه خواستم، كرايه كرده سوار شده رفتم منزل، وقت خداحافظى فرمودند، وقت حركت اطلاع بدهيد دم راه آهن بيايم.
روز يكشنبه هفدهم در «عشق آباد» توقف كرديم، دكاكين بسته بود، بعضى نواقص كه لازم داشتم خريدم، راهآهن مذكور شد كه يك ساعت و نيم از شب گذشته حركت مىكند، اول غروب درشكهاى براى خود، و ارابهاى براى اسبابها گرفته، آمديم.
«بوكنرال» كه محل ايستادن راه آهن «سمرقند» است، و مسافرين «عشق آباد» از آنجا سوار مىشوند، دو سه عمارت و اطاقهاى بزرگ كه هر كدام بيست ذرع در پانزده شانزده ذرع است، خيلى مزين، بخارىهاى آهن پيچ خيلى خوب، چراغهاى زياد، يك اطاق، تلگرافخانه راه آهن است، يكى محل دادن و گرفتن بليت راه آهن و بار است، و يك اطاقِ خيلى بزرگ مزيّن، محل نشستن و انتظار مسافرين است، اطاقهاى واغون (2)زياد در راه، بيكار و حاضر و مستعد است، راه هم در دمِ هر استپ (3)كه محل ايستگاه
است، شش هفت شعبه مىشود، سرباز و صاحب منصب زيادى هم حاضر شده بودند، كه مىرفتند به طرف پطرزبورغ (1)، كه بروند به جنگ «ژاپن».
«عشق آباد» در حقيقت اردوى لشكرى است نه شهر، ولى اكنون خيلى كم قشون بود، و هر شب و هر روز سربازهاى «روس» را روانه به طرف «پطرزبورغ» و از آنجا به جنگ «ژاپن» مىفرستادند.
چنانچه «منشور الملك» مىگفت، پانصد نفر سرباز در «عشق آباد» بيش نيست، با اين تفصيل همين امشب قريب شصت نفر سرباز، و مقدار زيادى نانهاى سياه صالداتى، (2)در راه حاضر كرده بودند، راه به اصطلاح خود آنها «درزال» شد، يعنى به تأخير افتاده بود، چهار ساعت و نيم به جهت كثرت بارندگى كه در طرف «مرو» شده بود، راه خراب شده بود، لهذا چهار ساعت و نيم در راه آهن مانديم.
وقت حركت «حاجى حسينقلى تاجر صادق اوف»، خود آمده بود كه با ما بيايد به راه آهن، جهت بليط گرفتن و راحت كردن جاى حقير، از خود او معذرت خواستم، دو نفر از اقوام خود، دو جوان خيلى معقولِ نجيب همراه ما كرد، كه خيلى اين دو طفل معطل شده و زحمت كشيدند، زبان «روس» هم مىدانستند، چون تا راه آهن از استپهاى قبل حركت نكند و تلگراف نكند كه چند جاى خالى دارد، در اين استپ بليت نمىدهند، از يك استپ تا ديگرى هم، يك ساعت بلكه كمتر طول مىكشد، در اين يك ساعت اشخاص مختلفه همه بليط مىخواهند، بليت دهنده هم «روس» [است]، كه ابداً زبان ديگرى نمىداند، واين فقره خيلى بد است، اى كاش يك مترجم فارسى زبان در «عشق آباد» در راه آهن مىداشتند، كه هم كار مردم سهل مىشد، و هم براى آنها بهتر بود.
در حينى كه در راه منتظر رسيدن بودم، از طرف «قنسول (3)مشهد»، كه به «پطرزبورغ»
مىرفت، پيغامى آوردند كه قنسول مىگويد من در اينجا هستم و ميل دارم شما را ملاقات كنم، اگر ميل داريد به اين طرف بياييد، فورى برخاسته رفتم، سلام كرد و دست داد، حقير هم احوال پرسى كردم، پرسيدم كه ان شاء اللَّه كى مراجعت مىكنيد؟ جواب داد: اگر برگردم سه ماه ديگر، ولى احتمال مىرود بروم به جنگ و برنگردم! سيگارى كشيد و دوباره رفت به شهر، به فاصله يك ساعت كه يك ساعت به وقت حركت بود، دوباره آمد.
فورى خبر رسيد كه راه آهن مىآيد، مردم هجوم كردند به جهت گرفتن، اين دو جوان كه يكى «مشهدى على اكبر» و يكى «مشهدى آقا بابا» اسم داشتند، خيلى خودكشى كردند، سه بليت نمره اولى، و دو بليت نمره سيّم گرفتند، بليت نمره اولى هر يكى چهارده منات (1)و بيست كُوپك پول «روس»، و بليت نمره سيّم پنج منات و نيم و ده كوپك، پنجاه و چهار منات براى كرايه دادم و پنجاه پوت (2)هم بار داشتم، بيست و پنج پوت را موضوع كردند براى بليط، و پنج پوت ديگر هم دو منات و نيم دادم، نيم منات هم به يكى از عمله راه آهن انعام دادم، فورى اطاقى خوب براى ما معين كرد، بسيار خوب اطاقى بود، اين دو جوان را وداع كرده، راه آهن حركت كرد.
در ساعت شش از شب گذشته، راه [آهن] خوب و نرم حركت مىكرد، يك استپ كه گذشتيم، غذاى پخته در قابلمه داشتيم صرف كرديم، «ميزرا اسداللَّه» هم از اطاق خود آمد و احوال ما را پرسيد، معلوم شد دو منات داده و جاى آنها را به نمره دوم آوردهاند، صبحى هم حقير رفتم اطاق او را تماشا كردم، خيلى خوب بود.
صبح اول آفتاب رسيديم به يك استپ، قورى و استكان حاضر بود، قدرى آب جوش از استپ گرفته، چايى خورديم، نهار هم در راه آهن از بقيه غذاى شب صرف كرده، دو ساعت به غروب مانده وارد «تازه شهر» شديم، به شانزده ساعت از «عشق آباد»
به «تازه شهر» آمديم، در صورتى كه در همه استپها به تفاوت، بعضى جاها ده دقيقه، و بعضى جاها نيم ساعت توقف كرد، در اين راه، در كنار راه شترهاى زياد، در مواضع مختلفه ديدم كه مىچريدند.
از «عشق آباد» تا «تازه شهر»، شانزده ايستگاه است، و چهل و پنج قراولخانه است، ايستگاهها بعضى خيلى قشنگ و مزيّن، اطاقهاى متعدد و بعضى جاها باغچههاى كوچك كه دو سه جاى آن درختهاى زردآلو كاشتهاند، بعضى هم مختصرتر و مشتمل بر چهارپنج اطاق بيش نبود، اما خيلى خوشكل و خوب، قراولخانهها در كنار راه ساختهاند، غالباً مشتمل بر دو اطاق مختصر، ولى خوشكل و شيروانى پوش و رنگ داده.
اعتقاد حقير اين است كه يك عمده خرج راه آهن همين ايستگاهها باشد، زيرا كه راه [را] اگر چه تخته انداختهاند، ولى طول تختهها تنها اگر سه ذرع و نيم باشد، چندان كلفت نيست، مثلًا چوبهاى دو وجب و نيم دوره را دو شق كنند، خود جاده هم كه از آهن است، نيم گِرِه (1)قطر و دو گِرِه، ارتفاع دارد، شب را در «عشقآباد» بوديم، هندوانه و خربزه خوبى از «چار جوى بخارا» مىآورند، زياد و ارزان است، هندوانهاى دو سه من تبريز وزن دارد، سى شاهى مىدادند، و الآن در «مشهد» هندوانهاى كه مىشود خورد، منى يك قران، و خربزه يك من دو هزار است، گوشت شكار و كبك بسيارى هم در بازار بود، سبزى آلات خيلى خوب هم بود.
عصر دو شنبه هيجدهم، دو ساعت به غروب مانده وارد «تازه شهر» شديم، در بين راه در ميان راه آهن، قنسول را ديدم، احوال شب را و راحت را پرسيد، حقير هم احوال او را پرسيدم، لدى الوروداطاقى در كنار دريا بود، شخصى ترك ملقب به «امين الرعايا» [را] ديدم، در اطاق ايستاده بود، پول دادم رفت از زنى «روس» كه بليت كشتى مىداد، پنج بليت گرفت، سه نمره اولى و دو نمره سيّم، با پنج پوت بار علاوه، پنجاه و دو منات دادم، و نقل اسباب به كشتىها شد. يك منات و نيم، حمالىِ دويست قدم راه را گرفتند، دم كشتى قبل از وقت، يك دسته سرباز حاضر شده بود، به احترام قنسول موزيك مىزدند، تا
1) مقياس طول، 16 ذرع.
اول غروب كه كشتى حركت كرد مشغول بودند.
جمعى هم از زن و مرد و روسها به ملاقات قنسول آمده بودند، خود قنسول هم در عرشه نشسته بود تماشا مىكرد، زن متكبّر فرنگى كه گويا زن حاكم آنجا بود، پهلوى او نشسته بود، «مشهدى هاشماوف» كه از «مشهد» به توصيه جناب «تاجرباشى»، انتظار ما را داشت، آدمى فرستاده بود كنار دريا كه شما شب را نرويد و خيلى تعارف كرد، حقير قبول مهمانى نكردم، گفتم با كشتى مىروم، آدم او رفت، يك دانه هندوانه خوب، و يك دانه خربزه بزرگ، و چند دانه پرتقال تعارف فرستاده بود، اوّل غروب كشتى لنگرها را كشيده، و سوتك زده راه افتاد، قنسول از بالاى عرشه به زبان «روس» تلفظى كرد، يك مرتبه تمام سربازها جواب دادند، دو مرتبه اين عمل تكرار يافت، گويا دعا بر «امپراطور» بود، آنها هم آمين مىگفتند، مدتى هم سكنه كشتى كلا [ه] هاى خود را در دست، براى وداع با متوقفين حركت مىدادند، و آن زن كه گفتم، دستمال خود را حركت مىداد، و مردها هم كلاه خود را حركت مىدادند.
دو ساعت كشتى خيلى خوب حركت مىكرد، كشتى پشته واى و خيلى قشنگ و بزرگ، و سه سال است ساختهاند، اطاقهاى خيلى مزيّن، داراى دو تخت خواب، يك صندلى، يك ميز، يك تنگ بلور، دو گيلاس، يك شير آب به جهت شستن سر و رو، و لگن چينى، آيينه بزرگ، دريچهاى داشت به طرف دريا، اين فقره كه ما منزل كرده بوديم، در وسط كشتى بود، دالانى در وسط داشت، دو طرف اطاق، هر طرفى ده اطاق داشت، زنى «روس» كه بدخلق هم نبود، خدمتكار بود، خندههاى زيادى مىكرد، انگشتر فيروزه پستى، اهل منزل به او دادند، خيلى خوشنود شد، جاى زنگ اخبار را نشان داد كه هر وقت من را بخواهيد، اطلاع بدهيد.
شب را تا دو ساعت دريا خيلى آرام بود، يك ساعتى روى عرشه راه رفتم، تماشا
كردم، چايى صرف كرديم، صالدات (1)زيادى هم در كشتى بود، يك ساعت هم روزنامه سفر خود را نوشتم، يك مرتبه هوا منقلب شد و دريا مضطرب گشت، اول كسى كه حالش منقلب شد، حقير بودم، قى زيادى كردم، گويا دنيا در نظرم چرخ مىزد، كشتى هم كمى مضطربشد، بعداز حقير «والدهفراشباشى» قدرىمنقلبشده، يك مرتبه قى كرد، «والده فرزند ميرزا علينقى» بحمداللَّه حالش خوب بود، هيچ قى نكرد، حقير تا صبح افتاده بودم، بهمحض برخاستن قى مىكردم، تااول صبحنزديك به «بادكوبه» (2)شديم، دريا هم آرام شد.
صبح سه شنبه نوزدهم، اوّل دماغه كوهى به نظر آمد، پرسيدم، گفتند: جايى كه گاهى اكثر حاج را كرانتين (3)پنج شش روزه مىكنند، اينجاست. نيم ساعت فاصله، كوهى ديگر ديده شد، و علامت كارخانههاى «بادكوبه» در نظر آمد، كشتى را آوردند نزديك پل چوبى خيلى طولانى، با طنابهاى بزرگ وصل كردند، آن وقت شخصى كه ريش سفيد كمى داشت، و كلاهى از پوست به وضع تركها در سر آمد. اهل كشتى جلو رفتند، دو سه نفر از عمله جات، با كمال احترام زير بغلش را گرفته، وارد كشتى شد، معلوم شد دكتر است و بايد ملاحظه صحت كشتى را كند، اول رفت به سرح كه از همه جا بدتر است، چون كشتى مريض الحمدللَّه نداشت، به فاصله يك ساعت مراجعت كرد، و كشتى را دوباره به «بادكوبه» حركت دادند، به فاصله بيست دقيقه در لنگرگاه، پهلوى پلى لنگر انداخت، «بحر خضر» (4)كه درياى «بادكوبه» و درياى «مازندران» و درياى «طبرستان» و درياى «آبسگون» هم ناميده مىشود، درباره او علماى جغرافيا خيلى اختلاف دارند، چون دوره (5)او خشكى
1) سرباز
2) بادكوبه همان باكوى فعلى است، بندرى از بنادر آذربايجان شوروى سابق است كه در درياى خزر واقع شده، و چون پيوسته باد به در و ديوار آن شهر مىخورد به بادكوبه معروف شده بود.
3) منظور قرنطينه است. به معنى ايستگاه بهداشتى، نقطهاى در مرز كشورها كه مسافران را معاينه و يا مايهكوبى مىكنند.
4) بحرخزر، از اين پس در متن اصلاح شده همه جا خزر ذكر خواهد شد.
5) اطراف، درمتن كلمه دور همهجادوره آمده كه از اين پس اصلاح شده، در متن همان دور ذكر خواهد شد.
است، و راه به درياى ديگر ندارد و آنها جدايش مىدانند.
و بعضى را عقيده اين است كه از زير به درياى ديگر راه دارد، به جهت كثرت رودخانهها كه به او مىريزد و تفاوتى در آب او به هم نمىرسد، ولى بر حسب تحقيق به درياى ديگر راه ندارد، بزرگترين درياهاى داخلى «ايران» است، سرحد بين «روس» و «ايران» است، منتهاى طول آن صد و نود و شش فرسخ، و عريضترين نقاط آن هفتاد و دو فرسخ، و كمترين عرضش بيست و نه فرسخ است، عميقترين مواضع آن هشتصد و شصت و يك ذرع، [و] تمام سطحش يازده هزار و سيصد و شش فرسخ مىشود، شانزده رودخانه بزرگ به او مىريزند، در طول و عرض آن هم اختلاف است، نزديكتر به تحقيق اين است كه ما نوشتهايم، بزرگترين رودى كه به او مىريزد، از طرف شمال يكى «ولگا» است، و ديگرى «آرال»، و از طرف مغرب رود «اترك» و «كر» و «ارس» است، اين دريا آبش شور و خالى از جواهرات است، فقط منحصر است منافع آن به ماهى، كه ماهى زيادى صيد كرده، اغلب به «روسيه» و كمى هم به «ايران» مىبرند، جزر و مد هم ندارد و آبش سبزرنگ و مايل به سياهى، قعرش گل و لجن، و گاهى سنگ سفيد ديده مىشود.
«رود جيحون» در ششصد سال قبل به اين دريا مىريخته است، بلكه عقيده جمعى اين است كه «آرال» و «خزر» به هم وصل بوده است، ولى اكنون رود «جيحون» به درياى «آرال» مىريزد و «پطر كبير» در عصر خود خيال داشت كه منصب (1)«جيحون» را به خزر برگرداند، روزگار او را فرصت نداده، اقداماتش بىنتيجه ماند.
جزاير در اين [دريا] بسيار است، و اغلب پر از اشجار و مراتع خوب و آبهاى شيرين، ليكن همه خالى از سكنه است، در يك طرف آن بنادر معروفه خاك «ايران» است، از قبيل «انزلى» و «مشهد سر» و «بندر جز»، (2)و «ميان كاله» و غيره، و از طرف ديگر بنادر خاك «روس» است، از قبيل «بادكوبه» و «تازه شهر» كه «كراسناوسكى» مىگويند، و
«دربند»، كه باب الابواب است، و «حاجى طرخان» و غيره.
اول كسى كه معلوم داشت كه اين دريا به درياى ديگر راه ندارد، فرنگى بود، [و] «ماركوپلو» نام داشت و معاصر با «هلاكوخان»، بزرگترين جزيره او جزيرهاى است كه در مقابل شهر «كر» واقع است، و ساير جزاير هم در او فراوان است، «بادكوبه» در سابق جزء متصرفات دولت «ايران» بوده است، در مصالحه بين دولت «روس» با «فتحعلى شاه قاجار» [در سال] (1227)، به دولت «روس» واگذار شده كه آن مصالحه به مصالحه نامه گلستان معروف است.
شانزده ساعت و نيم در دريا بوديم، دكان آشپزى و آذوقه فروشى داشت، كه [آن را] شخص تركى مسلمان اداره مىكرد، ولى ماها از آن هيچ يك، جز دو فنجان چايى چيزى نخورديم، وقتى كه كشتى ايستاده بود، و منتظر بيرون آمدن بوديم، قنسول را ديدم، او هم منتظر بيرون آمدن بود، جلو آمد، سلام كرد، دست داد، احوال پرسى كرد، گفتم ديشب خوش نبود، پرسيد كه پس زنها احوالشان چطور است؟ گفتم: آنها بهتر از حقير بودند، و از هم جدا شديم.
«ميرزا اسداللَّه» و «كربلايى محمدحسن» هم خيلى قى كردند، و بد گذشته است، معلوم شد خوردن پرتقال در كشتى تعريف ندارد، اين كشتى اسمش بود «ازمير كورى قفقاز» يك جفت است كه تازه ساخته شده، خيلى تعريف دارد، و مثل شهرى بود، دوازده ذرع عرض داشت، تقريباً شصت ذرع طول دارد، خيلى اسباب معتبرى دارد، و اسباب كشتى تعريفى نيست كه بتوان نوشت، بايد ديد. چراغهاى او تماماً از برق بود، دو اسب هم از «تازهشهر» در ميان كشتى بود كه به «بادكوبه» مىآوردند، در بندر «بادكوبه» دور لنگرها، اقلًا دويست كشتى بزرگ ايستاده است، كشتىهاى بادى و تجارتى و دودى، همه قسم كشتى بود، قايقهاى كوچك كه پاروت (1)هم مىزدند هم، چند عدد ديده شد.
چهار و نيم از دسته گذشته وارد «بادكوبه» شديم، «بادكوبه» شهرى است متوسط، نه
1) پارو صحيح است.
خيلى بزرگ و نه خيلى كوچك، در دامنه كوه رو به دريا، عمارتها ساخته شده است، عمارتهاى خيلى خوش منظر خوب دارد، دو سه نفر آمدند جلو، تعريف منزلهاى خود را كردند، سيدى جوان كه فارسى هم حرف مىزد، اظهار دوستى كرد، ما را راهنمايى كرد به «مشهدى خالق» نام، ما هم گول عمامه سيد را خورده، با «مشهدى خالق» رفتيم، كاروانسرايى داشت، در پشت حمامى، ولى اطاقهاى خوبى نداشت، و جاى بدى بود، ما هم نابلد بوديم و از دريا احوالم منقلب بود، فورى خوابيدم، بعد برخاسته نهار آوردند، ميل نكردم بخورم، برخاسته قدرى راه رفته، در ميان كوچه «ملاخليفه قلى بادكوبهاى» [را] كه سابق در «مشهد» بود ديدم، احوال پرسى كردم، شناخت و با ما برگشت، قدرى راه بلدىكرد، بعضى جاها را تماشا كردم، من جمله باغى بود كه به زحمت ساختهاند، ولى خوشگل و قشنگ طراحى شده است، چهار مرتبه است، ولى زمين آن بياض، (1)باغ عمومى است، هر كس مىخواهد تماشا مىكند، چيزى هم نمىگيرند، در دور، عمارتهاى خوب دارد، يك طرف هم وصل است به قلعه قديم «بادكوبه»، كه برجهاى خود قلعه در كمال استحكام، و دو مسجد دارد، داخل قلعه يكى را مسيحىها به خواهش گرفتهاند و ويران است، يكى ديگر را «حبيسه خانه» (2)كردهاند.
منزل «كورتا» كه در كنار خيابان دم باغ است، عمارتى چهارطبقه و از خارج خيلى باشكوه، ولى ديوان خانههاى اين شهر، عمارتى جداگانه دارد، كه از يك طرف نزديك به قلعه قديم است، و همه ديوانخانههاى آنها همان جا است، و از مالياتى كه از منازل مىگيرند ساخته شده است، كليسايى بزرگ هم ديدم كه «ملاخليفه» مىگفت، سابقاً قبرستان بوده است، حالا فضايى دارد كه سنگ فرش كردهاند، رفتم تماشاى كليسا، داخل شدم، كشيش جوان در را باز كرد، آمد دست داد، احترام كرد، داخل كليسا خيلى جاى (3)
مزيّنى بود، سه چهار چهل چراغ نفتى (1)، و يكى هم دم محراب، شمعى داشت، دمِ شكل حضرت مريم هم، چهار شمعدان بلور گذارده بودند، حقير كلاه در سر داشتم، كشيش در كمال معقوليت گفت: رسم اين است كه در اينجا كلاه بايد برداشت! فورى كلاه خود را برداشتم. بازارها و مغازههاى خيلى خوب داشت، رفتم قدرى اسباب ورشو (2)خريدم، يك جفت انگشتر فيروزه هم كه به دو تومان خريده بودم، «ملاخليفه» بيست منات براى حقير فروخت، فيروزه خوبى هم داشتم، صد و بيست منات خريد، ندادم.
عصرى آمدم منزل، نزديك غروب «حاجى على اكبر رضايوف» ديدن آمد، خيلى معقوليت كرد. شب را هم در «بادكوبه» ماندم، خيلى شب را بيدار بودم و روزنامه نوشتم، كليسا چهار صفه داشت، هر صفهاى هشت ذرع در هشت ذرع، شش ذرع ارتفاع، وسط هم هشت بود، ليكن تقريباً دوازده ذرع ارتفاع داشت.
روز ديگر هم كه چهارشنبه و بيستم بود، در «بادكوبه» تا عصرى توقف كردم، ميدانى بود كه شاخههاى درخت سرو از «مازندران»، بُنه (3)آورده بودند و به زمين نصب مىكردند، [به] طرزهاى خوشكل، باغى موقتى مىساختند، دو سه دكان موقتى باز كرده بودند، اسبابهاى جزئى، دم هر دكانى كشيشى نشسته بود و متمولين (4)هر يك چيزى
خريده، قيمت گزافى مىدادند، اين عيدى بود كه رسم آنها بر اين است كه بايد سبزى كارى كنند، و پولى هم كه از اين باب حاصل مىشود، به مصرف خيريه از قبيل فقرا و مكتب ايتام و اين قبيل مصارف خيريه برسد، كوچهها همه واقون (1)اسبى كار مىكرد، ولى امروز از صبح قدغن شده بود، و تلفون و تلگراف هم كار نمىكرد، پرسيدم، گفتند:
جماعت «روس» به جهت شدت صالداتى (2)كه در جنگ ژاپن (3)كشته مىشود، خيال شورش كردهاند، و روز پيش هم يك نفر سرتيپ را در محله معدن نفت (4)كشتهاند، و به اين جهت از طرف ديوان اين دو سه اداره توقيف شده است.
ده پانزده نفر را هم ديدم، چند سرباز به طرف ديوان خانه محبوساً مىبرند، به اين جهت ما هم عجله در حركت كرده، عصر روز چهارشنبه، سه به غروب مانده «فايتون» (5)و ارابه گرفته، مصمم راه آهن شديم.
«نواب علّيه اميرزاده خانم»، در «عشق آباد»، عقب مانده است، صبحى كه به «كشتى پشته واى» رفتم، دم دريا معلوم شد در «تازه شهر» شب را توقف كردهاند، كاغذى به ايشان نوشته، تأكيد كردم كه زود خود را برسانيد، سفارش منزل هم كردم كه در منزل «دلالاوف» منزل كنند كه منزل خوبى دارد و آدم خوبى است، برعكس «مشهدى عبدالخالق» كه هم بد آدمى است، و هم بد منزلى دارد، در اين جا «مشهدى نايب محمد» كه سالها با «موسى خان» دائى مرحوم شده «شاهزاده ركن الدوله» در «نيشابور» بوده است [را] ديدم، آمد نزد حقير آشنايى داد، و مهمان خانهاى از مرحوم حاجى دائى و از حاجى خان دائى، و از مرحوم «شيخ الاسلام» جويا شد، توقع كرد كه حقير اگر به او قول بدهم كه به نوكرى خود قبول كنم، بيايد «نيشابور»، حقير هم وعدهاى به او دادم.
سه به غروب دم راه آهن رسيديم، متعاقب ما هم «ميرزا على اكبر آقا رضا يوف» هم
رسيد، راه آهن سه نمره پرواى، و دو نمره افتراى بابت بيست و پنج پوت بار، علاوه نود و پنج منات دادم، يك «منات» و نيم هم به عمله راه انعام دادم، دو ساعت به غروب مانده به سلامتى از «بادكوبه»، سوار راه آهن شده راه افتاديم، حقيقتاً محشر و تفصيل غريب است، اگر «حاجى على اكبر» و «ملاخليفه» نمىبودند، خيلى كار مشكل بود، اطاق بزرگ انتظارى داشت، كه اقلًا صد صندلى داشت و گذارده بودند، و زن و مرد روى صندلىها نشسته بودند، حقيقتاً زن همراه آوردن در اين راه حرام است.
راه آهن از «بادكوبه» به «باطوم»، (1)اطاقهاى آن به پاكيزهگى از «عشق آباد» به «تازه شهر» نيست، اطاقهاى كوچكتر، تشكها، يارم ماهوت، سه نفر در يك اطاق بوديم، جا تنگ بود، شانزده ساعته رسيديم به «تفليس»، در «بادكوبه» تلگراف كرده بودم كه ساعت دوازده مىرسيم، در ده و نيم رسيدم، قنسول «تفليس» را مىخواستم ملاقات كرده، عصايى كه جناب «ركنالدوله» پدر ايشان فرستاده بود بدهم، كسى نيامد، حقير هم ديدم اگر بخواهم با عيال در «تفليس» بمانم، فردا سوارى راه آهن زحمت دارد، تنها هم نمىشد زنها را بگذارم بروند، [در بين] راه هم نيم ساعت بيشتر توقف نكرد.
تفليس خيلى شهر عظيم به نظر مىآمد، در ميان درّه واقع است، خيلى خوش منظر است، رودخانهاى هم از ميان شهر مىگذرد، در سابق جزء «ايران» بوده است، تفاصيل آن در تاريخ مسطور است، «شاه عباس» و ساير «سلاطين صفوى» در آنجا جنگها كردهاند، حمامهاى آنجا اغلب از معدن است و آب جوش، چه فايده؟ نشد آن جا را سياحت كنم.
يك ساعت به ظهر راه آهن حركت كرد، از ميان درهاى كه رودخانه از اين دره به طرف «تفليس» مىرود، همه جا در دهات كنار راه، استپهاى خوب، عمارتهاى
1) بندرى معروف واقع در ساحل شرقى درياى سياه است كه بخشى از صادرات نفتى باكو از اين بندرصادر مىشود.
قشنگ، به وضع ييلاقى ساختهاند، نهار و چايى در راه آهن خورده شد، اين راه [آهن] خيلى بد حركت مىكند، قدرى روزنامه به زحمت زياد در اطاق راهآهن نوشتم، درههاى كوه «تفليس» خيلى باصفا است، برف كمى هم داشت. اصلًا امسال كوهها اينجا كم بارندگى (1)شده است، برف خيلى كم بود، بعضى جاها كنار راه چشمهها ديده مىشد، كه اطراف آن را ساخته بودند، خيلى خوشگل بود، ما كه يك شبانه روز است در ميان راه هستيم، و آب از دست «روس» غير دين مىگيريم، خيلى ميل داشتم پياده شده، دست و رويى شسته، آبى بخوريم [و] وضويى بگيريم، چه فايده ممكن نمىشد، و راه به شدت مىرفت:
آب كم جو، تشنگى آور به دست
طهارت در روسيه غير ممكن، نماز در عين حركت، [و در] راه به هر طرف كه ميسّر بشود، آن هم با تيمم بايد خواند، براى تحصيل يك واجب ترك صد واجب مىشود، به خصوص براى زن حرام است، با اينكه جاى ما اول نمره بود، و عمله راه آهن هم براى سفارشى كه «رضايوف» كرده بوده، و انعامى كه مىدادم، خوب خدمت مىكردند، باز مكرر مىخواندم:
دو روز است تا نان و آب آرزوست مرا بهر يكى جامه خواب آرزوست
در «بادكوبه» چون آب بدى داشت، آب نخورده بوديم، اينجا يكى از عمله راه، تُنگ آبى سرد و خوشگوار آورده بود، ملاحظه پاكى و نجسى نكرده، همه را خورديم!! خيلى آب خوبى بود.
در «تفليس» اشخاصى كه با ما هم نمره بودند، عوض شدند، دسته ديگر از زنها و مردهاى «روس» آمد [ند]، مرتب به جهت اول شب قدرى اطاقها خلوت شد، و همان دختر كه عملهباشى باشد آمد، درى بين اطاق ما و اطاق ديگرى بود باز كرد، دو اطاق به تصرف ما داد، قدرى جاى ما وسيع شد، يك منات انعام گرفت، يك ساعت به غروب
1) در متن بارندهگى است.
مانده چراغها را روشن كردند، يك مرتبه رسيديم به جايى كه كوه را سوراخ كردهاند، تقريباً يك ربع در زير كوه مىرفتيم، دو آيةالكرسى، يك حمد و سوره، و ده سوره قدر خواندم، دوباره روشن شد، باز به فاصله ده دقيقه به سوراخى (1)رسيديم، چهار پنج دقيقه طول كشيد، باز به فاصله بيست دقيقه به سوراخى ديگر رسيديم، سه چهار دقيقه طول كشيد، اما راه خيلى به عجله مىرفت و صداهاى سخت مىكرد، ده دوازده جا هم به پلهاى خيلى بزرگ رسيديم، راه در روى پل خيلى صداى سخت مىكند، درهها خيلى خوشكل، اشجار جنگلى، و غير جنگلى خوب ديده شد، جايى هم ديديم كه سنگها به يك اندازه و يك قطر، از ضلعهاى قشنگ حجّارى مىكردند، به جهت نماى عمارتها، يكى هم در بين درهها ديدم هيمه زيادى را به يك قطر بريدهاند، و بالاى هم مىچينند، كوتاه و قشنگ، راه در هر يك فرسخ يك قراولخانه دارد، و همه جا در كمال نظم، انتظام شهر با انتظام كوره ده به يك قسم است، هر جا كه استپ هست، رئيس عملهجات پايين مىآيد، تلگرافخانه مىرود، آن وقت بيرون مىآيد، سوتكى در دهن دارد، يك دفعه مىزند، فورى كسانى كه بيرون آمدهاند، مىدوند و خود را به اطاق خود مىرسانند، زنگى هم دم تلگرافخانه هست، يك نفر ايستاده است، سه مرتبه مىزند، دفعه دوّم زدن سوتك و راه افتادن راه، يك مرتبه است، قدر كمى در اوّل آهسته حركت مىكند، كم كم تند مىشود، نيم ساعت در كمال عجله حركت مىكند، ده دقيقه به آخر ساعت مانده، باز آهستهتر مىشود، اما به قدرى مطيع است، كه از هر اسبى خوش تعليم در فرمانتر است.
يك ساعت به نصف شب مانده، وارد «باطوم» كه در كنار «بحر اسود» بود و از بنادر معتبره ودر تصرف «امپراطور روس» است وارد شديم، شهرى مزين، پر از چراغهاى برق و نفت، كوچه و خيابانهاى وسيع خوشگل، درختهاى سبز و خرم، همه چهار خيابان،
1) مراد وى تونل است.
اما آبادى آن به قدر «بادكوبه» نيست، «بادكوبه» آبادتر و بزرگتر است، و دكاكين آن پر متاعتر (1)است، كليساهاى بزرگ غريب دارد، در اينجا دو اطاق از مهمانخانه نزديك راه آهن گرفتيم، اگرچه خوب نيست، اما بهتر از «بادكوبه» است، «حاجى قاسم عرب» هم از «بادكوبه» همراه ما است، از «تازه شهر» سه روز پيشتر از ما، با بيست سى نفر «حاجى مشهدى» و «نيشابورى» حركت كرده بود، چون با كشتى تجارتى آمده بود، سه روز در دريا معطل شده بودند، خيلى هم بد گذشته بود، هنوز كه چهار روز است به حال نيامدهاند.
روز جمعه بيست و دوّم در «باطوم» توقف كردم، حمام رفتم، حمام نمره خيلى خوب بود، يك منات در نيم ساعت اجرت حمّام دادم، آخر هم در پاك بودن ترديد دارم.
روز شنبه بيست و سيّم هم، در «باطوم» متوقف بودم، شب شنبه دو ساعت از شب گذشته، «حاجى ميرزا موسى اروميهاى» و «فضل اللَّه خان» پسر «ميرزا ابوالحسن» مستشار دفتر «خراسان»، كه هر دو عاقل و نوكر «شيخ احمد تاجر يزدى» كه بسيار آدم خوبى است، به احوال پرسى آمده و معذرت خواستند كه «جناب آقا شيخ احمد»، السّاعه شنيدهاند كه شما آمدهايد و حالا هم قنسول آنجا است، ان شاء اللَّه فردا صبح خواهند آمد، معذرت خواستم، چايى خورده رفتند.
صبحى دو و نيم از آفتاب گذشته، «جناب آقا شيخ احمد» و «حاجى ميرزا موسى» آمدند، «شيخ احمد» اسماً يزدى است، اما رسماً اهل فرنگ شده، و با ريش تراشيده، دستمال گردن، ليكن در اخلاق بسيار آدم خوبى بود، ساعتى توقف كرد، چايى و شيرينى آوردند صرف شده، خيلى معذرت خواست كه دير خبر شدم، و از منزل ما تكذيب كرد و ما را به اصرار زياد دعوت به منزل خود كرده، ما هم قبول كرده، خود او به خانه رفت و «حاجى ميرزا موسى» را نزد ما گذاشت.
1) در متن مطاعتر نوشته شده كه غلط است.
به فاصله ربع ساعت دو فايتون، يكى حقير و «حاجى ميرزا موسى» و يكى هم دو نفر از زنها نشسته، رفتيم منزل «آقا شيخ احمد»، منزل كرايهاى داشت، به سالى نهصد منات كرايه كرده بود، به تازهگى منزلى خريده است، بيست و هفت هزار منات كه تعمير مىكنند و دو سه ماه ديگر به منزل خود خواهد رفت، برادرش «شيخ عبدالباقى» در «سمرقند» است، تجارت اين دو برادر چايى امانت فروشى است، دستگاه و منزلى خيلى مرتب داشت و هفت اطاق، يكى دفتر تجارتى و تالارى براى مهمان، و پنج ديگر اطاقهاى خواب و خوردنگاهِ او بود، نيم تختهاى خوب، صندلىهاى قشنگ، ميزهاى خوب، همه چيزِ خوب داشت، خواهر و برادرى هم روس، هر دو جوان و هر دو خوشكل، خدمتكار داشت، به هر كدامى ماهى دوازده منات مواجب مىدهد، خيلى خوب و زرنگ بودند، تا عصرى دو ساعت به غروب مانده در منزل او بوديم، نهار صرف كرديم، چون اهل و عيال نداشت، زنها نماندند، و دوباره به هزار زحمت «حاجى شيخ» را راضى كرده، آنها رفتند به همان مهمانخانه، و حقير ماندم و با «شيخ» رفتيم بازار قدرى گردش كرديم.
«باطوم» خيلى خوشكل و خوش خيابان است، اما «بادكوبه» آبادتر است، در بيست و پنج سال قبل «دولت روس» اين بندر و مبلغى از «خاك عثمانى» را به جنگ تصرف كرده است، و از آن وقت به بعد اين آبادى به هم رسيده است، منازل و عمارات خوب ساختهاند، بانكى از دولت مخصوصاً تشكيل كردهاند، براى آبادى شهر، كه مثلًا كسى منزلى مىسازد، سى هزار منات، آن وقت بيست هزار منات بانك به او قرض مىدهد بيست ساله، از قرار تومانى يك شاهى پول «ايران»، كه صدى در سال شش باشد، و سالى هزار منات با نزول مىگيرد، سر بيست سال وجه داده شده و منزل مال صاحب منزل است.
سه چهار كليساى بزرگ خوب از خارج ديدم، اما ميان كليسا نرفتم، يك روى شوى خيلى خوب، پنجاه منات خريدم، دادم جعبه بسازند، و «آقا شيخ احمد» بفرستند «مشهد»، نزد بنده زاده «ميرزا علىنقى»، آدرس او را هم نوشتم دادم، كرايه را گفت، بعد از تحويل
دادن، كنتور (1)مىگيرد، پانزده منات هم كرايه و حق الضّمانه كنتور مىگفت مىشود، امّا چيز خوشكل خوبى است، اگر ان شاء اللَّه سلامت برسد، اديالى (2)هم بيست منات خريدم، خيلى خوب است، انسان خوب است اقلًا با صد هزار تومان اين مسافرتها را بكند، كه هر چه مىخواهد بخرد.
شب را مراجعت به منزل «آقا شيخ احمد» كرديم، چايى خورديم، با تلفون بندرگاه معلوم شد كشتى فرانسه كه به «اسلامبول» يكسره مىرود، سرنشين قبول نمىكند، چون در نزديك «اسلامبول» پنج روز كرانتين (3)گذاردهاند، ما هم دو روز بود كه معطل اين كشتى بوديم، اما «كشتى روس» كه بعد سه [روز] و از آنجا به «اسلامبول» مىرود حاضر است، و دو ساعت بعد از نصف شب حركت مىكند، گفتم چهار بليت افتراى گرفته، هر بليتى سى و سه منات، يك بليت هم تريت گرفتند شانزده منات، و خود آمدم منزل، گفتم جمع آورى اسباب را كردند، ساعت هفت بود كه «شيخ احمد» و «حاجى ميرزا موسى» آمدند، فايتون حاضر شده، يك ارّابه براى اسباب و يك فايتون براى زنها و يكى هم براى «حقير» و «آقا شيخ» و «حاجى» كرايه كرده، آمديم بندر و لنگرگاه روس.
«مشهدى على اكبر» دلال كشتى و صاحب مهمانخانه، پدرسوخته دزدِ متقلّب، بلاى جان حاجىهاى بيچاره، بليت براى حاج مىگرفت، محشر غريبى بود، ما فورى رفتيم به كشتى، كشتى بزرگى بود، صد و پنجاه قدم، يعنى گام كه تقريباً صد ذرع باشد، طول دارد، دوازده ذرع عرض دارد، دو بلكه سه مقابل كشتى اول به نظر مىآيد، اطاقهاى خوب هم دارد، عيبى كه دارد اين است كه با وجودى كه ما چهار نفر بوديم، اطاق مخصوصى به ما ندادند، يعنى دستگاهى كه براى زنها است سوا، و براى مردها سواست، هرچه كرديم كه
ما را هم بگذارند تا با هم باشيم نشد، كشتى چهار ساعت توقف كرد، در ساعت دو بعد از نصف شب كه حقير خوابيده بودم، حركت كرد.
«باطوم» شهرى است از بنادر «درياى اسود»، كه سياه و «قره ويكتر» مىگويند. در سابق به تصرف «دولت عثمانى» بود، در سنه هزار و دويست و نود و پنج، كه مصالحه بين «سلطان عبدالحميد خان» سلطان عثمانى، و «دولت روس» واقع گرديد، اين شهر جزء متملكات «روس» شد، از خشكى وصل است به «قفقاز».
تا «تفليس» با راه آهن دوازده ساعت است، مردمان بدى دارد، حمالى دم راه آهن دچار ما شد، اولًا نگذاشت احدى به سر وقت ما بيايد، بعد هم زورش نمىرسيد كه مفرش را حركت بدهد، خيلى كم جثّه بود، مفرش را انداخت زمين، اسبابهايى كه در مفرش بود همه شكست. با اين همه در صد قدم فاصله، سه منات حمالى مىخواست، به هزار زحمت يك منات دادم، در وقت آمدن هم دو منات و نيم حمالى و كرايه ارّابه و يك منات هم كرايه فايتون، مختصر منات، مثل قران مشهد كار نمىكند، دو منات انعام آدمهاى «مشهدى على اكبر»، و ده منات هم كرايه خانه و انعام خود او را دادم، خيلى خوشنود (1)شد و دعا كرد و رفت، اما بر پدرش لعنت، يعنى رفيق دزد و شريك قافله، اين [از] پدر سوختههاى «باطوم» است!! ده پانزدهنفر دزد، از «باطوم» بليت كشتى گرفته، محض دزدى كردن از حاج به كشتى آمده بودند، چنانچه در همان شب از يكى از «خراسانىها»، دويست و هفتاد منات، از ديگرى ده منات زده بودند. بندر اولى كه رسيد، دزدى خود را كرده است، فورى پياده مىشود، بليت كشتى يك بيچاره را دزديده بودند، باز ديگرى از رفقاى دزد به صاحب بليت، همان بليت را فروخت، به اسم اين كه از خود من است، و مىخواستم بروم «اسلامبول»، حالا محض خاطر تو در فلان بندرگاه مىمانم، مختصر اين بيچاره حاج به چه بلياتى مبتلا مىشوند، و چند هزار هزارها دشمن مال و جان دارند.
1) خوشنود و خشنود هر دو صحيح است به معنى راضى، خوشحال و شادمان.
شنيدم شب در كشتى، حاجى گردش مىكرده است، چون عرشه خلوت مىشود، دو سه نفرى خواستهاند، او را به دريا بيندازند، به خصوص اين روزها كه كليه خاك «روس» به جهت جنگ «ژاپن» بىنظم است.
در خود «باطوم» مذكور شد، دزد مىرود درِ منزلها در مىزند، صاحب خانه (1)را مىخواهد، تا بيچاره آمد، فورى شش لول به شكمش مىگذارد، و پول مىخواهد و مىگيرد و مىرود، دو سه شب قبل با تاجرى و شب بعد با دكترى اين كار را كرده بودند، از همه بامزهتر اين است كه چند روز است قرار شده اگر كسى از بانك پول بگيرد و بخواهد ببرد، از دولت دو نفر صالدات، به همراه صاحب پول در فايتون مىكنند كه او را به سلامت برساند، با اين همه دو شب قبل كسى مبلغى پول گرفته و با دو نفر صالدات مىرفته است، در ميان شهر سه نفر دزد خود را به فايتون انداخته، هر كدامى يك نفر صالدات (2)را گرفته و آن ديگرى تمام پول را از صاحب بيچارهاش گرفته، آنگاه رفتهاند، اعتقاد اهالى اين بود كه خود پليس هم با اين دزدها شراكت دارد، اينجا هم مثل «بادكوبه» است، و مردمش از كثرت رفتن صالدات به جنگ متأذى شده، هر روز عريضههاى تهديدآميز به حكومت و به امپراطور مىنويسند، چند روز قبل هم سرباز دهات را به شهر آورده به جنگ مىفرستادند، آنها هم شورش كرده نمىرفتند، تير و تفنگ زيادى كردهاند، بالاخره آنها را به عنف در كشتى نشانيده و بردهاند.
«باطوم» در كنار «بحر اسود»، كه او را «قره ويكتر» گويند، واقع است، و از بنادر معتبره «دولت عثمانى» بود، تا در سنه هزار و دويست و نود و پنج، بين «سلطان عبدالحميد خان عثمانى» كه اكنون هم «سلطنت روم» با او است، و «دولت روس» جنگ عظيمى واقع گرديده و بالاخره صلح واقع شده، در اين صلح مبلغى از خاك «عثمانى» به «دولت روسيه» واگذار شده، از آن جمله همين بندر «باطوم» است، «بحر اسود» كه به
فارسى «درياى سياه»، و به تركى «قره ويكتر» و «بحر قرزم» (1)و «بحر تيلس» و «بحر ماتوكسين» گفتهاند، و «درياى ترابوزان» نيز خوانده و به واسطه «خليج قسطنطنيه»، داخل «درياى روم» مىشود و به «بحر ابيض» اتصال پيدا مىكند، امتداد اين دريا از مشرق به مغرب است، چنانچه طول او از بيست و هشت درجه شرقى تا چهل و دو درجه است، و در او هيچ جزيرهاى نيست.
شب يك شنبه دو ساعت بعد از نصف شب، «كشتى روس» به طرف «عدسه» حركت كرد، ساعت ده روز رسيد به اسكلهاى كه او را «نحوم» مىگويند. دامنه كوهى [دارد] و اسكله بزرگى و شهرى است، كشتى يك ساعت توقف كرد، فورى لنگههاى بزرگ و كوچك از اسكله راه افتاد، نيم فرسخى كه كشتى ايستاده بود آمد، بعضى بارها آورد، بعضى بارها برده، پنجاه شصت نفرى هم جمعيت پياده شدند، بيست سى نفرى آمد و سوار شد، قدرى كه گذشتيم، طرف دست راست كشتى كه طرف مشرق باشد، كوههاى خوب و جنگلهاى قشنگ، بالاى كوه تك تك عمارتهاى مزين ديده مىشد، نزديك غروب جنگلى در كناره ديده شد، خيلى قشنگ و خوب بود، اشجار سبز خوب، دو سه عمارت هم از دور نمايان بود، كليساى بزرگى هم ديده شد، ولى هرقدر نگاه كردم، آبادى به نظر نيامد، مسلماً آبادى داشت، ولى در پشت درختها و ميان درّه كوه بود، كوه هم تمام در زير جنگل است، جنگلهاى بزرگ خيلى خوب.
شب شد، يك ساعتى هم دريا خوب بود، بعد از يك ساعت باد آمد و كشتى كمى منقلب شد، باد هم موافق نبود، بر [سرعت] افزودند، و كشتى در كمال عجله راه مىرفت، ساعت شش بعد از نصف شب، اول طلوع صبح كشتى لنگر انداخت، در «بندر تورس» كه يكى از بنادر معتبره «دولت روس» است، درّه بزرگى و دامنه عظيمى است، كه جلو او را
1) بحر قلزم صحيح است، قلزم نام شهرى ميان مصر و مكه، و درياى قلزم دريايى را مىگويند كه بر كناراين شهر واقع شده، درياى احمر.
[با] سدّى (1)از سنگ از دو طرف وصل به كوه بستهاند، در وسط دربندى به قدر چهل پنجاه ذرع گذاشتهاند، در يك طرف آن منارهاى مانند ميلى ساختهاند كه شب چراغ روشن مىكنند، كشتى از آنجا داخل شده مىآيد نزديك به وسط شهر، به پلى وصل مىشود، خيلى پل طولانى است، به اين طويل پل نديده بودم، در اين جا راه آهن هم هست كه به «سِواستُپُل» (2)و «عدسه» و شهرهاى ديگر و به «بادكوبه» مىرود.
صبح بود، دكاكين بسته بود، كشتى سه ساعت توقف كرد، و قدر كمى در شهر راه رفته، قدرى نان و حلواى آردى خوبى و يك تعليمى (3)خريده، مراجعت به كشتى كردم، اين شهر تمام دور اين درّه است، كه تقريباً سه فرسخ مىشود، همه جا كنار درّهها را ساختهاند، پلهاى خيلى معتبر براى راه آهن ساختهاند كه بعضى را ديدم، بعد از سه ساعت كه بار بسيارى داد و گرفت و خوك كشته بسيار و مرغابى بسيار برداشت، از همان درّه به راه افتاده، از دربند مذكور مراجعت كرده، داخل حومه دريا شديم، باز باد حركت كرده، و كشتى منقلب شد، خيلى احوال حقير منقلب شد، يك مرتبه هم قى كردم، شب را نه خواب و نه بيدار گذرانيدم، پاكى و نجسى را چه عرض كنم، ان شاء اللَّه بعد از مراجعت به «خراسان»، تحصيل طهارت خواهم كرد، ان شاء اللَّه، و نماز صحيح طاهرالصحّه خواهم خواند.
صبحى اول اذان صبح رسيديم به بندر «بالتيك»، يا «بالطه»، هر دو قسم گفته شد، شهرى است قشنگ و خوشگل، هميشه محل سياحت «اعليحضرت امپراطور» است، دامنه دره خيلى وسيع به شكل خوش، بزرگ شهرى خيلى معتبر بنا شده، عمارتهاى بالاى هم تا قله كوه، خيابانها [را] به وضعى ساختهاند كه تا سر كوه درشكه مىرود، در فراز كوه عماراتى خيلى مرتفع و مقبول ديده مىشد، جايى است كه از آنجا آب با لوله
آهن به تمام خانههاى شهر كشيدهاند، از يك طرف درّه به طرف ديگر هم، به واسطه بعد مسافت خشكى، «طرّادهها» (1)و «لتكه» (2)در روى دريا كار مىكند، و رفت و آمد مىكردند، كشتى سازى معتبر «دولت روس» اين جا است، و كشتىهاى جنگى كه يك ماه قبل به «ژاپن» فرستادهاند، از همين جا بوده است.
سه ساعت توقف كرده گذشتيم، صبح زود ديگر، اول آفتاب، كشتى در كنار شهرى عظيم كه «سواستپل» باشد، لنگر انداخت، اين شهر جزء متصرفات «عثمانى» بوده است، تا زمان سلطنت «كاترين ثانى» (3)[كه] در ممالك روسيه جلوس كرد، در سال هزار و صد و نود و هفت هجرى، با «دولت عثمانى» مصاف داد، اين شهر و چندين شهرهاى ديگر را در كنار «بحر اسود»، به تصرف خود درآورد، در اين شهر جنگ معروف بين دولت «فرانسه» و «انگليس» و «عثمانى»، كه آن دو دولت به حمايت «عثمانى» برخاسته بودند، با دولت «روس» اتفاق افتاد، اين جنگ در عهد سلطنت «نيكولاى» و پادشاهى «سلطان عبدالحميد خان عثمانى»، در سنه هزار و دويست و هفتاد و يك هجرى واقع گرديد، و قصه آن جنگ در تواريخ به شرح مسطور است.
و در عين اشتداد جنگ، «نيكولاى» در «پطرزبورغ» (4)وفات يافت، ولى جنگ به حال خود بماند، تا اينكه پسر «نيكولاى» «الكساندر ثانى» بر تخت سلطنت «روسيه» جلوس كرده، در عهد او كار بين دول ثلاثه به مصالحه انجاميد، «نيكولاى» همان است كه در عهد دولت «فتحعليشاه» مبرور، لشكر به «ايران» فرستاد، و با مرحوم «عباس ميرزا» نايب السلطنه لشكر «روس» جنگها كرده، تا بالاخره در قريه «تركمان چاى»، عهد مصالحه بين دولتين «روس» و «ايران» به توسط «نايب السلطنه» برقرار شد، از طرف
«دولت ايران»، «نايب السلطنه»، و «قائم مقام» و «ميرزا ابوالحسن» وزير امورخارجه و «ميرزا مسعود» مترجم بودند، و از طرف «دولت روس»، «چرتاك بكاويح» و چند نفر ديگر مأمور بودند، و اين مصالحه در شهر شعبان هزار و دويست و چهل و نه هجرى اتفاق افتاد.
در روى مجسمه سنگى شكل «چرتاك معروتى» را كه فاتح اين شهر است براى دولت «روس» ساختهاند، خيلى شبيه به آدم، لباس ماهوت آبى در بر، كناره به كمر، در يك دست هم دوربينى بلند، يك چشمه رو به دريا ايستاده، تماشاى دريا مىكند، دور اين مجسمه را خيلى مزيّن ساختهاند، در جلو عمارت دولتى ساخته شده است.
در طرف مغرب هم باغ بزرگ دولتى، خيابانهاى خوب، درختهاى جنگلى، تك تك هم درخت سيب ديدم، برف زيادى باريده و هوا سرد است، يك نوع «فايتون» (1)اينجا ديدم كه بدون اسب و بدون بخار حركت مىكرد و بر روى راه آهن، در جلو يك دسته فنرى داشت كه گاهى حركت مىداد، و اين «فايتون» حركت مىكرد، ولى روى كوچه سيمى كشيده بودند، از سيم تلگراف اندكى كلفتتر، سيمى هم در بالاى اطاق اين ارّابه (2)بود كه با حلقه به آن سيم روى كوچه اتصال داشت، در سر كوچهها هم سيم منشعب مىشده، و اين حلقهها با اراده آن يك نفر ارّابه چى از هر راه كه مىخواست مىرفت (3)، متصل هم زنگ خبردار مىزد، شش ساعت تمام، كشتى در اينجا توقف كرد، قدرى پرتقال خريدم، سيب خيلى درشت در اينجا ديدم كه تقريباً هر يكى يك چارك مىشد، پرتقالهاى خيلى پرآب و خوش طعم بود، گنجشگهاى فراوان در ميان خيابانها مىنشست، اما خيلى بزرگ، هر كدام دو مساوى گنجشگهاى «ايران» بود، درخت سبز، يعنى شاخههاى سرو بسيارى به كشتى آورده، مىبردند به «عدسه» براى عيد، مرد و زن بسيارى هم از اينجا به كشتى آمده.
ساعت دوازده كه اول ظهر روز سه شنبه بيست و ششم، كشتى از «سواستپل» براى «عدسه» حركت كرد، در كشتى دو سه نفر صاحب منصب را ديدم، كه اينها مأمور به جنگ «ژاپن» بودند، مثل آدمى كه مىرود بميرد، به خصوص جوانكى خوش سيما كه تا صبح در اطاق بزرگ كشتى راه مىرفت و گاهى رو به آسمان مىكرد، آه مىكشيد، گاهى گريه مىكرد، و شخصى ترك زبان را گفتم، اين جوان چه كاره است؟ گفت صاحب منصب است، گفتم كجا مىرود؟ گفت خودش هم نمىداند، گويا به «ژاپن» مىرود، در همه «روسيه» صحبت «ژاپن» بود، خوف و ترس عظيمى در دل اهالى «روس» از «ژاپن» جاى گرفته است و در «سواستپل»، كشتى كوچك كه او را «تربيل» مىگويند، در زير آب حركت مىكند، تنوره كوچكى در وسط دارد ديدم، به شكل ماهى است، چيز تماشايى بود، با دو نفر جوان كه از «باطوم» به «عدسه» به جهت تحصيل مىرفتند، در كشتى آشنا شدم، به گنگى هر طور بود، تركى كمى كه آنها مىدانستند به هم حالى مىكرديم.
چون كه با كودك سر و كارت فتاد
كيفى از جيب خود درآورد، گفت اگر سر اين كيف را گشوديد! نتوانستم، آنگاه خودش گشوده، تعارف كرد، هرچه خواستم قبول نكنم، نشد، حقير بعد از دو سه ساعت از سكههاى «ايران» داشتم، نشانش دادم، خوشش آمد، تعارف كردم، چهار شاهى ربعى و يك قران «امين السلطانى» برداشت، اسمش «الكساندر» بود، اسم ديگر «الكس» بود، اسم كشتى «نيكولا» بود.
صبح روز چهارشنبه، بيست و هفتم شهر شوّال المكرم، هيجدهمِ حركت، وارد «عدسه» شديم، از «سواستپل» تا «عدسه» از روى دريا سيصد ميل راه است، «عدسه» و «ادسا» (1)شهرى است بزرگ، خيلى قشنگ، خيابانها و عمارتها كه در اين جا است، در
1) شهر و بندرى از «اكراين» واقع در ساحل درياى سياه.
شهرهاى ديگر نديده بودم، خيابانها پنجاه ذرع، بلكه بيشتر عرض دارد، و از هر طرفى ده دوازده ذرع سنگهاى بزرگ حجّارى شده فرش شده، كه پا مىلغزيد، در وسط بعضى جاها اشجار كاشته شده بود و بعضى جاها سنگ فرش شده، ارّابهها على الاتّصال در حركت، در اينجا يك نوع درشكههاى روى باز ديدم كه بدون چرخ روى برف مىخزد، و هر يكى دونفر پليس نمىكرد، (1)درشكه خيلى كم بود، فايتون آهنى هم كه با اسب حركت مىكرد، هم زياد بود، همه كوچهها داشت، بعضى ارّابهها به جهت حمل بار ديدم برگاوميش بسته بودند، بندرگاهى خيلى بزرگ است، ده دوازده پل بزرگ چوبى بر روى دريا بسته دارد، هميشه صد كشتى در لنگرگاه هست، راه آهنهاى متعدد، دو سه پلهاى آهن، در جلو شهر به جهت عبور راه ديدم، خيلى نقل دارد، پل بسيار قشنگى از شهر، كنار آب دريا ساختهاند، خيلى خوشگل، خيلى قشنگ، از كشتى حمل به شهر و به همان خانه نمرهاى كرديم، صاحب آن «روس» بود، خدمتكارهاى زنانه روس مشغول خدمت بودند، قصابى مسلمان پيدا نمىشد، مرغ گرفته، خود ذبح كرديم.
در اينجا زنهاى خيلى خوشگل، صورتهاى خيلى سفيد مقبولِ بانمك، عمارتهاى پنج طبقه تمام از سنگهاى بزرگ، پنج ذرع عرض و پنج ذرع ارتفاع، مثل كوهى ساخته شده، همه گروه همه نوع مردم از اهالى «روس» و «عثمانى»
كشالى و چينى شكن سپاه دگرگونه جوشن دگرگون كلاه
چون ماه فروزنده زهر دكّه در آمد حورى بچهاى سرو به قد، كبك به رفتار
بازارى كه در «بادكوبه» هم ديده بودم، در اينجا هم ديده شد، خيلى بهتر و خوبتر، سرپوشيده كه سقف آن از آيينه است، دكاكين آن در جلو هر درى يك پارچه آيينه- تقريباً
1) در متن چنين آمده ليكن به نظر مىرسد صحيح اين است هر يكى دو نفر پليس حمل مىكرد.
سه ذرع عرض، و پنج ذرع طول- يك پارچه بود، اسبابهاى قطعه فراوان، كليساهاى متعدد خيلى باشكوهِ بزرگ، گنبدِ بعضى آبى و بعضى مطلّا (1)بود، ميدانى داشت كه در او دكاكينِ تختهاى ساخته بودند و بقّالى و قصابى و ميوه فروشى بود، آنجاهم مثل «مشهد»، بعضى از كسبه تعريف اجناس خود را بلند مىكنند، اما نه به بلندى آواز اهالى «مشهد»، دكان قصابى ديدم كه اقلا پانصد لش (2)گوسفند داشت، ده پانزده خوك، پنجاه شصت گاو فربه و گوساله، به قدرى بود كه حساب نداشت، بوقلمون بسيار زنده مىفروختند، اما يكى دو منات.
شب با «ميرزا اسداللَّه» و «حاجى قاسم» و «مشهدى رستم ترك» و «حاجى محمدرضا» صاحب مهمانخانه را برداشته رفتم تياتر (3)به تماشا، قدرى از منزل دور بود، براى هر نفرى يك منات داده بليت گرفتم، اول در اطاق بزرگ قدرى منتظر شديم، و در ساعت نه شب تياتر به ميان آمد، اطاقى بزرگ بود كه تقريباً ششصد هفتصد صندلى در وسط گذارده بودند، دو راسته هر راسته هشت صندلى به عرض اطاق، در وسط راهى باريك، دور اطاق سكوئى داشت، يك ذرع از زمين اطاق بلندتر بود، صندلىها و نيمتختهاى مخمل سبز گذارده بودند جلوى صندلىها، پايين اطاق هم دو راسته از همين صندلىها و نيم تختها گذارده بودند، در آخر اطاق هم دو غرفه بود، كه اين اطاق چهار نمره داشت، در جلو اين اطاق شاه نشين بود، از زمين يك ذرع و نيم بلندتر، در پايين آن يك دسته مطرب نشسته بودند و در بالاى آن بازى در مىآوردند، اگر چه زبان آنها را نمىدانستم، اما خيلى بامزه بود، تقليد «ملاى بخارائى» كه بر «زن جهودى» عشق مىورزيد، پرده اول بود، يك ساعت طول كشيد، آخر بازى همه اهل مجلس دست زدند و برخاسته رفتند اطاق اول سيگار كشيده، مراجعت كردند.
پرده دوم بالا رفت، وقتى كه بازى به ميان مىآمد، چراغهاى برق اطاق را خاموش
مىكردند، چراغ منحصر بود به چراغهاى شاه نشين، پرده دوم، شكل و تقليد «خان افغانى» بود، كه كه نامش [را] مىكشيد و با همان «ملاى بخارائى» منازعه مىكرد، و «افغان» گنكى ديگر هم ثالث آنها بود، وقتى كه او صحبت مىكرد، خيلى اهل مجلس خنده مىكردند، سيبى بر سر چوبى داشت و دندان مىزد و مىخورد، در اين فقره خيلى خنده مىشد، ما «خراسانىها» سيب را هميشه اين قسم مىخوريم، و خنده هم نمىشود.
در اين بينها يك دفعه پانزده شانزده دخترها، كه همه البسه مختلفه در بر داشتند مىآمدند و بازى مىكردند، ليكن صورتهاى همه اهل بازى از مقوا بود كه بر روى صورت خود گذاشته بودند، خيلى آدم باشعورى مىخواست كه تميز بدهد، چهار پرده بالا رفت، سه ساعت طول كشيد، ساعت دوازده بازى تمام شده، مراجعت به منزل كرده خوابيدم. تفصيل بازى را نمىشود نوشت، بازى بازى مقلدى بود، زن و مرد در ميان هم نشسته بودند، روز پيش كه وارد شديم، بچههاى زياد، كاغذ يك ورقى روزنامه در دست و در ميان كوچه و بازار فرياد مىكردند، كه تلگراف از «پرت ارتور» است، حقير كه نمىتوانستم بخوانم، از كسى كه مىدانست پرسيدم، گفت خبر رسيده است سه روز پيش «پرت آرتور» را «ژاپن» به كلى گرفته است، شب هوا خيلى سرد بود، از صبح تا به عصر نيم ذرع برف باريده بود، اما در شب، تمام را جمع و جاروب كرده بودند و صبح با ارّابه به دريا مىريختند، ساعتى بزرگ، داراى چهار صفحه بزرگ در بالاى مناره بلند در كنار دريا نصب كرده بودند، مجسمهاى هم در ميان ميدانى ديدم، اما چون شب بود، نتوانستم دقت كنم كه شكل كيست و چه قسم است.
صبح را كه برخاستم، روز پنجشنبه بيست و هشتم بود، كشتى حركت مىكرد، اسبابها را جمع آورى كرده، در اين حيث و بيث، (1)ديشب يك فرد قاليچه هم از ما
1) در متن به همين شكل نوشته شده ليكن در حاشيه كتاب اين چنين آمده است: حيص بيص: لقب سعد بنمحمد شاعر معروف شيعى است در سال 574 در بغداد وفات يافت قال الجوهري: وقعَ الناسُ في حيص بيص؛ أي في اختلاف من أمرهم معصوم- در فارسى به معنى گير و دار، تنگى و گرفتارى است.
معلوم شد صبح زود دزديدهاند، مجال گفتگو نبود، چشم پوشيده و آمديم به كشتى، كشتى كوچكتر از كشتى سابق است، قدرى هم كهنهتر است، اما اطاقهاى خوب دارد، اينجا يك اطاق مخصوص ما شد، و همه پيش هم نشستيم، اگرچه جمعيت حاج در اين كشتى زياد است، اما همه در ترتيب (1)هستند و اين مرتبه كه ما داريم خلوت و منحصر به خودمان، اطاقها همه خالى، مگر يك اطاق كه دو نفر مرد «روس» داشت، و يك اطاق هم «زنى روس» با سه بچه كوچك داشت.
كشتى شب منقلب شد، احوال حقير فورى به هم خورد، اما نه زياد، باد شديدى و موج سختى آمد، سى و دو ساعت كه راه پيموديم، شب شنبه اول ذيقعدة الحرام يك ساعت از شب گذشته رسيديم به بندرگاهى كه او را «وَرنه» (2)به فتح واو مىگويند، از ديروز تا وقتى كه كشتى لنگر انداخت، باد سختى مىآمد، اما آفتاب بود، اين كشتى معلوم شد تجارتى است و سه روزه به «اسلامبول» (3)مىرود، شب شنبه را هم تا به صبح در اين لنگرگاه توقف مىكند، شب خواب راحتى كرديم. صبح اول آفتاب مشغول دادن بار شد، سه ساعت تمام بار داد و گرفت، دو و نيم به ظهر مانده، از بندرگاه حركت كرده.
«ورنه» شهرى كوچك است، پل هم ندارد، دو هزار قدم همه كشتى ايستاده، طرادههاى بزرگ و كوچك در كمال عجله و سرعت به اطراف كشتى آمده، در ظرف سه ساعت تقريباً پانصد خروار بارگرفته و دادند، طرادهاى هم دو بادبان داشت، در حقيقت كشتى بارى كوچكى است، پنج شش فروند ديده شد، در اين لنگرگاه هم ده پانزده كشتى بزرگ ايستاده بود، يك فروند كشتى جنگى زره پوش هم ديدم، كه البسه دويست «بيرق» (4)به رنگهاى مختلف در بالاى او بود، اين شهر هم در ميان درهاى واقع شده، كه در جلو
دره بالاى كوه قراولخانه و توپ گذارده بودند، دو سه هزار ذرع كه داخل درّه مىشود، از دو طرف درّهها را خشك كرده و ديوارى عريض سنگى گذارده، از براى او دهنه قرار دادهاند، مثل «باليستيك»، (1)دم دهنه هم توپ و چراغ در هر طرف گذارده شده است، چراغهاى بزرگ كه خيلى بلند و قرمز رنگ [است]، دور دره از طرف مغرب آبادتر، از طرف مشرق كمتر شهر و آبادى است، خواستم سوار طراده شده، بروم تماشا نگذاشتند و از طرف ناخوشى «ايران» ميل ندارند كه كسى از حاج وارد شهر آنها بشود.
اول غروب روز شنبه غرّه ذيقعده رسيديم به بندرگاه «بلغر»، (2)وضع و شكل آن به عينه مثل بندر سابق است، مگر اينكه درهاش وسيعتر و دو سدّ در ميان دره داشت و پل هم دارد، كشتى تا پهلوى پل آمد، مهيّاى رفتن شهر شد، گفتند نيم ساعت ديگر دكتر مىآيد، آن وقت اجازه مىدهند، نيم ساعت بعد هم دكتر آمد و قرار شد كه آنچه «روس» در كشتى است، به شهر برود و اما «حاج ايران» را قدغن كرده، نگذاشتند، دو نفر پليس دم پل ايستاده، احدى از حاج را نگذاشت داخل شهر و از كشتى خارج شود، بار هم چون پوست گاو بسيارى بود بر بالاى [آن]، نگذاشتند فرود آورند، طرادههاى بادى بزرگ آوردند، به طراده حمل كردند، كه دو سه روزى در روى دريا «كرانتين» (3)شود.
شنبه تا نصف متصلًا بار مىداد و صداهاى مهيب چرخ خيلى ناگوار بود، روز هم تا دو ساعت به غروب باد خيلى سخت مىآمد، و كشتى منقلب بود، نهار پلو خوبى و خورش مرغ داشتيم، ولى به جهت انقلاب هوا ابداً دست نزديم، اول غروب كه كشتى ايستاد و قدرى حالمان بهتر شده بود، چون روز نهار نخورده بوديم، همان غذاى روز را صرف كرديم.
مختصراً آمدن به «مكه» از اين راه موجب ثواب كه نخواهد بود، قطعاً موجب
عقاب است، چون هم خوف بر اتلاف مال و هم خوف تلف جان و هم از دست رفتن وظايف و عبادات يوميه فرضيه، و عدم تحصيل و تمكن طهارت همه را تا اينجا دارد، تا بعد از اين چه شود، به خصوص بر زنها كه حرام است قطعاً، و اگر طريق منحصر است، استطاعت نمىآيد مسلماً، تعجب دارم از كسانى كه يك دفعه آمدهاند، چه گونه دفعه ديگر هم ميل دارند كه از اين راه مشرف شوند، مگر مقصودشان صرف تماشا باشد، آن هم به زحمتها مقابله نمىكند. به خصوص كسانى كه در نمرههاى پست، در كشتى و ماشين مىنشينند.
ديروز عصرى رفتم به احوال پرسى جناب «آقا جمال الدين» و «جناب آقا نورالدين» پسرهاى مرحوم «حاجى ميرزا مهدى گونآبادى»- رحمه اللَّه-، در يك سوراخى تاريك و جائى مختصر بودند، ملامتشان كردم، جواب گفتند كه ما نابلد بوديم و تقصير از شماست كه شما نمىگوييد، چون ديدم بد نمىگويند، قرار گذاشتيم، بعد از اين در نمره خوب، و منزل خوب پهلوى خودم براى آنها بليت بگيرم ان شاء اللَّه.
شب يكشنبه تا نصف شب در بندر «بُلْغر» بوديم، اول ساعت دوازده حركت كرد، از دو به صبح مانده، باد وباران شديدى باريدن گرفت، كشتى حركتهاى خيلى سخت مىكرد، اما بدحالى نياورد و باد هم از پشت سر بود، چندان عيبى نداشت.
ساعت دوازده كه اول ظهر بود، رسيديم دم بغاز (1)«اسلامبول»، جلو دهنه اول، مناره برج مانند ديده مىشود، بعد از آن دو قلعه و سربازخانه كوچكى در دو طرف ساخته شده است، در دم دهنه و قدرى هم خارج دهنه، طرادههاى زياد ديديم، در هر يك سه نفر نشسته و مشغول صيد ماهى بودند، امروز چون باران مىآيد، و از اطراف درّه سيل وارد دريا مىشد، درنزديكِ كناره، آب گلآلود بود، گويا براى صيد ماهى بهتر بود كه طرادههاى بسيار از دم بندر، مشغول صيد ماهى بودند، ماهى مىگرفتند اما كوچك بود. دم «بغاز» به
1) بغاز، تنگه و بخشى از دريا كه بين دو خشكى واقع شده و دو دريا را به هم وصل مىكند را گويند.
قدر دو فرسخى، عمارتهاى مختصرى دور از هم، مثل دهات و باغها و درختهاى سبز و باغچههاى سبز، مثل باغات «كوهپايه ايران» به نظر مىآمد، اما عمارتها خيلى خوب، باران هم به شدت مىباريد، و سيل ازكوهها به طرف «بغاز» جارى بود، خيلى خوب و باصفا بود.
بعد از دو فرسخى، كمكم عمارتها وصل به هم، و اندك اندك خيابانها و دو سه راسته، عمارتهاى متصل به يكديگر ديده شد، قلعههاى سربازى هم كمكم به نظر آمد، كمكم شهر وسعت زيادى پيدا كرد، بازار و درشكه و كالسكه به نظر مىآمد، هر قدر نزديكتر به «كُرْپى» مىشديم، آبادتر و بهتر بود، تا بالاخره يك ساعت و نيم به غروب، دره وسعت پيدا كرد، تقريباً دو سه مساوى اول «بغاز» شد و رسيديم لنگرگاه نزديك «كرپى» كه آبادى اسلامبول است.
نزديك آنجا كشتى كوچكى خيلى خوشكل، با چرخهاى قرمز رنگ و خيلى تند حركت آمد و از كشتى ما طنابهاى چند به او وصل كردند و كشتى را آن مىكشيد و مىبرد، آتشخانه خود كشتى را ساكت كردند، گويا در اينجاها آب «بغاز» قابل كفايت كشش چرخ كشتى بزرگ نيست، كشتى در وسط دريا يعنى «بغاز» ايستاد، فورى طرادههاى بسيار در اطراف حاضر شده و طرادهچىها به جهت حمل حاج به كشتى آمدند، با هم به تركى صحبت كردند، گفتند چون باران مىبارد، بايد يكى يك منات گرفت، حاج هم ازدحام كرده بودند كه بروند، حقير صحبت آنها را ملتفت شدم و گفتم پنج نفر يك منات، اگر مىبريد خيلى خوب و الا حاج امشب در كشتى مىمانند، آنها هم جدّ كردند، يكى از آنها مىخواست راضى شود، دو سه نفر ديگرشان با او جنگ كرده، بلكه به گلوى او چسبيدند، حقير ديدم اين قسم است، به حاج گفتم برويد سر جاى خود، فورى همه رفتند، اينها كه چنين ديدند آمدند به التماس، بالاخره هر سه نفر يك منات قطع كرده و به حاج گفتم برويد، ريختند ميان طرادهها و طرادهاى پانزده بيست نفر نشانيدند.
حقير يك طراده براى خودم و دو نفر زنها گرفتم به دو منات و نيم، و نشسته و فورى آمدم دم گمركخانه، در روى آب خيلى بامزه بود، به عين پوست گردويى كه بالاى درياچه حركت كند، باد و باران با هم مىآمد، دو سه مرتبه هم «كشتى طيّاره»، از نزديك طراده گذشت، كه حركت آب، خيلى طراده را حركت مىداد، زنها خيلى مىترسيدند، ولى حقير بر اين حالت و اين باد و باران و اين طراده خندهام گرفته و مىخنديدم، و بيشتر باعث كج خلقى زنها مىشد، تا رسيديم كنار و آمديم به خشكى، خداوند را شكر كرديم، باران مىآمد، دم گمركخانه شخصى عمامه سفيد پيرمرد جلو آمد، سلام كرد و به فارسى تكلم كرد و تذكره ما را گرفت و جوياى اسباب شد، گفتم ندارم چون آدمها و اسباب با حاجىهاى ديگر در طراده بودند، فورى گفت بفرماييد، حقير هم بدون حرف راه افتادم، آمد جلو كوچه كالسكه كرايه كرد و ماها را نشانده، حقير هم نپرسيدم به كجا و چه جا؟ ما را آورد به «خوان بالتجى»، دو اطاق گرفتيم، اسم اين شخص «حاجى ملاحسين» و از اهل آذربايجان است، چهار سال است در اسلامبول دلال است، سابق هم در «مشهد» بوده است آدم خوبى به نظر نمىآيد.
ساعت دو از شب آدمها با اسباب آمدند، شب را خوابيديم، صبح زود «حاجى ابوالقاسم» تاجر تبريزى شهير به دستمالچى، كه آدم خوبى و بسيار معقول و نجيب و خوش اخلاق درستى است، و حقير هم برات و توصيه به او داشتم، ديدن ما آمد، برات را هم قبول كرد، روز را رفتم قدرى راه رفتم، تعريف «اسلامبول» بخواهم بنويسم، نه امكان دارد و نه كتاب گنجايش دارد، وانگهى همه كس نوشته و مستغنى از توصيف است، فقط چيزهايى كه به نظرم عجيب مىآمد، خواهم نوشت.
عصرى را هم از طرف سفارت، به احوال پرسى آمده بودند، منزل نبودم رفتم دم «كُرْپى» (1)پلى است كه به روى «بغاز» از اين طرف «اسلامبول» به يك «اوغلى» كه طرف
1) پلى كه روى مرداب بسته شود يا از روى مرداب به دريا بريزد را كرپى گويند.
دره ديگر است كشيدهاند، پلى از آهن است و هر كس عبور مىكند پياده ده «ياره»، سواره بيست «ياره»، حمال بيست «ياره»، ارّابه دو قروش، كه قروش تقريباً يك قران و هر چهل «ياره» يك قروش است مىدهند، روزى چهار صد ليره اجاره اين يك پل است، پل ديگر هم هست، اما در «بحبوحه» (1)نيست، طراده هم كار مىكند، شهر بسيار بزرگى است، در حقيقت به همه روى زمين وصل است، از يك طرف به «آسيا» وصل است و از يك طرف به «اروپا»، در اين فصل كه آخر «جدى» (2)است بادنجانهاى بسيار خوب، كدوى خوب، پرتقال و نارنگىهاى زياد، خيلى ارزان، نرخ همه چيز با اين اوقات «مشهد» خيلى كم تفاوت دارد، گوشت به حساب مَنِ تبريز هفت قران، روغن دو تومان، برنج هشت قران، نان سه قران است، گدا هم خيلى است، اما نه به قدر «مشهد»، ولى اصرارشان بيشتر از گداهاى «مشهد» است، مساجد زياد دارد، مختلف مىگويند، تا دوازده هزار هم مىگويند و بعيد نيست، بهترين مساجد او «اياز صوفيه» يا «ايازصفيه» و «جامع سلطان احمدخان» و «جامع حميدى» و «جامع سلطان بايزيد» است.
«ايا صفيه» (3)مسجدى خيلى بزرگ است، از تعريف خارج است، و همه مورخين تعريف او را نوشتهاند، رفتم وقت نماز عصر بود، اقتدا كردم، امام جماعت آن سيدى با ريش سفيد خوش سيما بود، بعد از نماز طفلى دوازده سيزده ساله خوش سيما، به لحن خوش تلاوت سوره مباركه يس كرده، به قدرى خوب تلاوت [كرد] كه بى اختيار نشستم و گريه كردم، رفتم گوشهاى كه نماز خود را بخوانم، «حاجى قاسم عرب» كه همراه بود، خيلى مىترسيد كه من به طريق اهل شيعه نماز كنم، اعتنا نكرده نماز خود را خواندم،
كسى هم به سر وقت من نرسيد.
در وسط صحن مسجد سقاخانه خيلى مزيّن خوبى هست، در اطراف مسجد هم مقابر «سلاطين آل عثمان» است، كه همه حافظ و خادم دارد، اما خود مسجد را اگر چه نمىتوانيم درست توصيف كنيم، ولى تقريباً مىنويسيم:
مسجدى است دوازده در دارد، درهاى خيلى بزرگ، پردهها از قالى ايرانى، فرش هم از قالى بود، اما كناره مانند، جاى نماز طورى است در زير هم حصير انداختهاند، دو ستون سنگ سماق دارد، كه تقريباً دوازده ذرع ارتفاع، سه ذرع محيط دايره آنها است، هشت ستون سنگ مرمر هم دارد به همين ارتفاع، ليكن هر كدام تقريباً هشت هفت ذرع، محيط يعنى دور [آن] دايره دارد، هشت ستون كوچكتر هم دارد، وسط آن تقريباً مستطيل است بايد صد ذرع طول، هشتاد هفتاد ذرع عرض داشته باشد، يك طبقه نيم ذرع گودتر، دور همه جا سكو مانند، پشت سر سكّو طره و طاقهاى خيلى بزرگ پشت سر آن شاهنشينها، يكى هشت ذرع، دهنه سه ذرع، نقل بالاى اين طره و اين شاهنشينها هم از بالا طره است، دور چهار گوشه اطاق است، چراغها از روغن زيتون افروخته مىشود، حيف كه در «اسلامبول» چراغ الكتريسته، بر حسب قدغن «اعليحضرت سلطان» نيست، در حقيقت از صفا انداخته است.
شهرهاى «روس» شب مثل روز روشن است، شهر «اسلامبول» در شب تاريك است، چراغ گاز دارد، اما كم، كوچههاى خوب ندارد، تنگ است و در شب تاريك است، گل كمى هم دارد، محراب مسجد كه شاهنشين بزرگى است، دو پله بلندتر است، دم محراب آن در دو طرف دو شمع كجى گذاردهاند، كه سالى يك بار عوض مىشود، دو ذرع و نيم طول دارد و يك ذرع قطر پايين او دارد، در يك طرف مسجد وسط، نزديك به محراب از ستونهاى مرمر اطاقى ساختهاند، كه زير آن چهار ستون دارد، اطراف آن باز است، بالاى روپوشيده و دور بالا «طارمى» (1)دارد، «حفّاظ» كه اغلب سيد بودند، در آن بالا
1) نرده.
مىنشينند، مؤذن هم كه هم اقامه مىگويد و هم مكبّرى مىكند در آن بالا است، خود امام جماعت تكبير را بلند مىگويد، آن وقت مكبّر در آن فرياد مىكند، بعد از اتمام نماز تسبيح «حضرت زهرا»- سلام اللَّه عليها-، يك نفر به لحن بلند، سى و سه مرتبه «اللَّه اكبر» مىگويد، آن وقت سيد ديگرى سى و سه مرتبه «الحمدللَّه» و ديگرى «سبحان اللَّه» مىگويد، اما قريب پنجاه نفرى بيشتر اقتدا نكرده بودند، دو سه نفر هم در گوشههاى ديگر ايستاده بودند و به هر كدامى ده بيست نفر اقتدا كرده بود، دو گوشه هم دو سنگ سفيد خيلى خوب كه هر كدامى تقريباً به قدر سه خُم (1)، از خُمهاى بزرگ سفالى است، ميان آن خالى و پر از آب و هر كدام شيرى دارد، كه وضو مىگيرند و دو نفر ايستاده، فورى حوله (2)جهت خشك كردن مىدهند، در بيرون هم عمارتى مخصوص وضو كه از سنگ مرمر و همه شير دارد ساختهاند، تعريف مسجد را نمىشود كرد.
مسجد «ايا صوفيه» كليسايى بوده كه «پادشاه روم»، به چهار صد و پنجاه و پنج، بعد از تولد «عيسى» به ساخت، و آن بنا كليسيا بود تا «سلطان محمد خان» پسر «سلطان مراد خان» آل عثمان، كه معروف به فاتح است «قسطنطنيه» را در زمان سلطنت خود محاصره كرد، روز پنجاه و يكم از محاصره، كه روز چهارشنبه بيستم جمادى الاخر هشتصد و پنجاه و هفت هجرى بود، فتح نمود، در جمعه همان هفته نماز جمعه را در «ايا صوفيه» به جاى آورد، و آنجا را مسجد قرار داد و اين سلطان، هفتم «سلاطين آلعثمان» و «محمد نام دوم» از سلسله است، فتوحاتش بسيار و زحماتش بىشمار است، اين مختصر گنجايش ندارد، (3)بايد ديد.
روز ديگر رفتم «جامع سلطان احمد خان»، خيلى به تفصيل تماشا كردم، تقريباً مثل مسجد «ايا صوفيه» است، داخل مسجد شصت ذرع در شصت ذرع است، چهار ستون سنگ مرمر دارد، هر ستونى از طول سه پارچه و از قطر دو پارچه است، خيلى خوشگل، نيم ترك نيم ترك تراشيده شده است، هر تركى نيم ذرع است، پس دو و نيم ترك قطر، هر ستونى دوازده بلكه چهارده ذرع ارتفاع ستون است، در دور بالاى يك ستون نوشتهاند، به خط ثلث خوب، هُوَ الذى خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها، (1)
ديگرى تمام «آيةالكرسى» و ديگرى آيه مباركه «اللَّه نُورُ السَّمواتِ وَالارْض» (2)
و در ديگرى «سوره جمعه» نوشته شده است، بالاى محراب نوشتهاند: كُلَّما دَخَل عَلَيْها زَكَريا المِحْراب وَجَدَ عِنْدَها رِزْقَاً (3)
الى آخر آيه.
اين آيه را در بالاى بيشتر محرابهاى مساجد ديدم نوشتهاند، در بالاى در، به خط نستعليق جلّى قطعه نوشتهاند: «الكاسبُ حبيبُ اللَّه».
بر يك ستون هم نوشتهاند: «يا بلال حبشى رضى اللَّه عنه» (4)
بعد از اين چهار ستون باز دور «طره» است، كه چهار ذرع عرض دارد، و دور مىگردد، پشت سر آن طرهها، طاقهاى چهار ذرع عرض، يعنى دهنه، و دو ذرع نقل، تمام اين طاقها از چهار طرف، پنجرههاى آهن و شيشه دارد، چهار طرف اين مسجد صحن و ميدان است، در يك طرف هم مسجد تابستانى دارد، كه او هم شصت ذرع در شصت ذرع است، چهار طاق بزرگ دارد، كه يكى در پشت، كه داخل مسجد مىشود، و سه ديگر درهايى است كه داخل اين صحه و صحن مىشود، وسط گودتر.
دور سكويى دارد، يك و نيم ذرع بلندتر، دور آن طره و طاقهاى پنج ذرع عرض، نيم نقل، شش مناره دارد، زير اين صحن از سه طرف شيرها نشانيدهاند، و زير آن خالى و آب دارد، كه مردم وضو مىگيرند، ستونهاى داخل مسجد هم كه خيلى بزرگ است و تعريف آن را نوشتم، ميانش خالى و آب دارد، شير گذاشتهاند جهت وضو، حقيقت در
اين مساجد خيلى خرج شده است.
عصر روز دوشنبه، «نايب سفارت» ديدن و احوال پرسى از طرف جناب «صفاءالملك» مستشار «سفارت كبرى» آمد، خود جناب سفير كه جناب «پرنس ارفعالدوله» است، در «مصر» هستند، و «اسلامبول» نيستند.
فردا عصر كه سهشنبه باشد، وعده دادم، بازديد بروم به سفارتخانه، شب را جناب «حاجىابوالقاسم تاجر» وعده به شام كرده بودند، جمعى هم از تجار ايرانى دعوت كرده بودند، پسران مرحوم «حاجى ميرزا مهدى گونآبادى» كه «آقا جمال و آقا نورالدين» باشند، آمدند نزد حقير، آنها را هم با خودم بردم، مهمانى خوبى كرده و زحمت كشيده بود، ساعت سه صرف شام شده، مراجعت به منزل كردم.
روز ديگر عصرى رفتم به سفارت، عمارت خيلى مجلل خوب، اجزاء با ترتيب بسيار خوب، جناب جلالت مأب «حاجى ميرزا مصطفى خان صفاء الملك» مستشار سفارت، و «نايب اول» كه خيلى آدم معقول و نجيب و خوش سيما و تربيت شده و با غيرت و بااطلاع است [را] ملاقات كردم، خيلى صحبت شد، كمكم در آخرهاى مجلس بينمان گرم شد، وقت برخاستن تا دم در مشايعت كرد و وعده دادند كه فردا را منزل حقير بيايند، چون به جهت عدم اطلاع، دلال ما را به كاروانسرا برده بودند، اگر چه خوب منزلى بود، ولى نخواستم كه آنجا بيايند، گفتم فردا به خوان والده، اطاق «حاجى ابوالقاسم آقا»، تشريف بياورند و فردا عصر چهار به غروب مانده آمدند، مدتى با هم صبحت كرديم، خيلى خيلى خوب آدم صحيحى است و از ناصيه (1)او آثار ترقى پيدا است، و ترقى خواهد كرد.
منزلمان خيلى [بد] بود، صبحى «حاجى ملاحسين دلال» آمد، خيلى با او از بابت منزل جنگ كردم، فورى رفت و برگشت و گفت منزلى به چهار ليره كرايه كردم، با او
1) پيشانى.
برخاسته منزل را ديدم، خوب منزلى بود، به خصوص بعد از آن منزل كه ديده بودم، فورى برگشته و گفتم اسبابها را بسته، ارّابه آورده، اسباب را حمل به منزل ديگر كردند، دو ليره و نيم هم كرايه اين جا را دادم و رفتم منزل.
«حاجى ملاحسين» مىگفت كه كرايه را بدهيد من بدهم، از اين مطلب قدرى به خيال افتادم، با وجود اين كه به او گفته بودم كه از روى صداقت با من رفتار كن، هر چه از دور من مىبرى حرفى ندارم، و خودم هم به تو چيزى خواهم داد، حقير هم در حضور او كرايه را دادم، بعد از نيمساعت ديدم به تركى يكديگر را فحش مىدهند، معلوم شد «حاجىملاحسين» دو ليره از چهار ليره مىخواهد بگيرد و صاحبخانه ميخواهد دو مجيدى بدهد، بالاخره آمدند نزد حقير، قدرى «حاجى ملاحسين» را ملامت كردم، گفتم پول حاجىها را با هم بخوريد، لااقل دعوا نكنيد و سهمجيدى از صاحبخانه گرفته به حاجى دادم و از حاجى سلب اعتقاد كردم، بيچاره حاجى بىنوا و حاجى ايرانى.
شب را به همراهى و راهنمائى «حاجى ابوالقاسم آقا» رفتم «بيك اوغلى»، به تماشاى تياتر، (1)تماشايى نداشت، به دو تياتر رفتم، اولى كه هيچ نبود و خيلى سرد بود، دومى چون عيد كارناولشان (2)بود، و زنهاى فرنگى، لباس مسخره در بر كرده بودند، خالى از تماشا نبود، اما چندان مطلوب نبود ...
در هر دو تياتر مهمان «حاجى ابوالقاسم» بودم، و يك [مكان] مخصوص كه يك اطاق كوچكى است، كرايه كرده بوده، شش هفت تومان در جا مايه گذاشت و تماشاى خوبى نبود.
روز ديگر كه روز يكشنبه نهم بود، جناب «صفاءالملك»، دو مرتبه احوال پرسى فرستاد و طالب ملاقات شدند، حقير هم عصرى سه به غروب وعده دادم، سه به غروب تشريف آوردند، تا غروب نشسته صحبت كرديم، هر مجلس عقيده حقير به اين جوان
بيشتر مىشود و خيلى معقول و باغيرت و نجيب آدمى است، روز ديگر را هم به نهار دعوت كردند، چون خيلى خوب جوانى است و حقير هم واقعاً قلباً دوستى پيدا كردهام، قبول كردم.
شب را باز رفتم تياتر، مهمان حاجى بودم، به عين مثل شب گذشته بود، و در آخر مجلس، اطاق بزرگى بود و در جلو اطاق ميزى گذارده بودند، پنج شش قبضه تفنگ روى ميز بود، و در عقب دكان يا اطاق، اشكالى بزرگ از مقوا گذارده بودند، از سواره و پياده كه سوراخها به قدر گلوله در بعضى اعضاء آنها بود، در تفنگ گلوله مىگذاشتند و نشانه مىزدند، اما تفنگ بىصدا و بىدود است، «حاجى ابوالقاسمآقا» تكليف كرد كه ميل داريد شما هم تيراندازى كنيد، گفتم مگر ديگرى يكى دو تير بزند حقير ببينم، فورى دخترى فرنگى يك تفنگ برداشت زد و نخورد، جوانكى ديگر هم زد نخورد، يك آدم ميانه سالى او هم زد آن علامت كه در خوردن به نشانه ظاهر مىشود نشد، اما خود او مىگفت كه خورده است، تفنگ را گرفتم و روى دست زدم فورى به نشانه خورد، و شيپورى كه در دست سوار بود صدا كرد، كه در اين نشانه اين علامت بود.
«حاجى ابوالقاسم» خيلى خوشحال شده، به تركى به فرنگىها گفت: چنين مىزنند، آنها هم دست زدند كه علامت تحسين و آفرين است، باز تكليف كردند كه بزنم، ولى ديگر نزدم، آخر مجلس هم سى چهل دختر فرنگى، و به همين عدد مرد از لژها پايين آمدند و دست هم را گرفته، به اشكال مختلف رقص كردند، چندان عيبى نداشت، ساعت نُه مراجعت به منزل كرده، خوابيدم.
تفصيل نشانهها اين است كه نشانهها از مقوا است، مثل سوارى [كه] شمشيرى در دست دارد، سوار ديگرى شيفورى، (1)سوار ديگرى با تفنگى پياده ايستاده، دوربينى با يكى ديگر تفنگ به طرف مقابل راست كرده، در هر يك آنها يك سوراخى به قدر گلوله گذاردهاند، كه پشت آن فنرى دارد، اگر گلوله خورد، آن شمشير مىافتد، يا تفنگ مىافتد يا پياده مىغلطد، يا شيپور به صدا مىآيد، هر نشانه علامت مخصوصى دارد، وقتى كه
1) شيپور.
مىخواستم نشانه بزنم، «روس» كه زد نخورد، يك نشانه را مىگفت اين ژاپن [است]، ديگرى مىگفت اين «روس»، هر كدام را مىخواهيد بزنيد، حقير هم هر كدام را شكست او را مىخواستم زدم.
روز ديگر يك برهپوست كلاه قرهگل، كه از مشهد آورده بودم، براى «جناب صفاءالممالك» و يكى براى «حاجى ابوالقاسم» به عنوان سوغات (1)فرستاده بودم.
روز پيش حاجى ... (2)عرب آمده و اصرارى داشت كه من با كشتى عرب مىروم، و مىگفت شما را به «مدينه» و به «يَنْبُع» (3)مىرسانم، چون قطع داشتم كه دروغ مىگويد و وقت تنگ است، به او گفتم من و تو به مهر سفارت نوشتهاى رد و بدل مىكنيم، كه اگر من را به «مدينه» رسانيدى، پنجاه تومان به تو خلعت مىدهم، و اگر نرسانيدى صد تومان بدهى، او هم حاضر شد كه بدهد، چون قطع داشتم دروغ مىگويد، گفتم استخاره مىكنم با كلام اللَّه، كردم آمد فَأَخَذَهُمْ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ، (4)
گفتم محال است كه بيايم و استخاره كردم با «كشتى مسكو» بروم آمد كه: أَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِي فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لَاتَخَافُ دَرَكاً وَلَا تَخْشَى (5)
«ولقد أوحَينا إلى موسى أن أسْرِ بعبادي فاضرِبْ لهم طريقاً في البحرِ يَبَساً لاتخافُ دَرَكاً وَ لاتَخْشى».
و عزم جزم كردم با «كشتى مسكو» بروم.
روز چهارشنبه بنا بود حاج با كشتى عرب بروند، صبح روز چهارشنبه بيچارهها اسباب خود را به كشتى بردند، كشتى بنا بود روز چهارشنبه حركت كند و حاج را به «ينبع» برساند، تا عصر جمعه در روى دريا مانده و حركت نكرد، عصر جمعه هم يك ساعت به غروب حركت كرد، به محض حركت برف و باد و طوفان شد، به شدتى كه اهالى
«اسلامبول» مىگفتند، پنج شش سال است كه اين قسم انقلاب هوا در خاطر (1)نداريم، بيچاره «كشتى عرب» كه دچار طوفان شد، خيلى براى حاج به خصوص «گونآبادىها» كه با آن كشتى رفته بودند، غصه خورده دعا كردم.
تا عصر شنبه هوا منقلب بود، عصر باد ايستاد ولى برف شدت كرد، شب را سه چهار كَرَه (2)برف باريد، صبح ميان كوچهها پر از برف و پشت بامها مملو از برف بود، هوا هم به قدرى سرد كرد كه روى «بغاز» (3)يخ كلفتى بسته بود، و شيرهاى آب هم يخ بسته بود و ظرفهاى آب در ميان اطاق يخ كرده بود، به عين مثل زمستانهاى «مشهد» است، حالا مىبينم كه پوستين كه با خود برداشتم، چه قدر خوب كردم و نمىدانم مردم چرا اصرار داشتند كه ما لباس زمستانى بر نداريم؟
روز پنج شنبه را هم كه دهم باشد، گاهى باد و گاهى برف مىآمد، رفتم به سفارت كه به نهار دعوت داشتم، جناب «صفاء الملك» (4)مهمانى شايان خيلى مجللى كرده بودند، چهاردهنفر در سر ميز بودند، همه اجزاء سفارت، همه فارسى زبان و معقول و مؤدب، همه را معرفى كردند، جلوس در طبقه بالائى بود، اطاقهاى خيلى مزين كه فرش آنها از قالىهاى «ايران» و پردههاى «كاشان» و مبل آن از امتعه «ايران» بود، و قاليچههاى خوب كار «كرمان» و «مشهد» و «تبريز» و «فراهان» و «عراق» و «قاين» و «گناباد» بود، بر ديوارها نصب كرده بودند و فرش كرده، ظروف كاشى و چينىهاى كاشى معرق، آيينههاى خاتم كار «شيراز» خوب بود و در يك طرف اطاق هم فرمان «پرنس جناب سفير كبير» را آيينه كرده بودند، يك طرف هم شمشيرى مرصّع و قمه مرصّع، در زير آيينه گذاشته بودند، عكس «اعليحضرت شاهنشاه ايران» در بالاى اطاق و عكس «حضرت مستطاب اجل
اشرف ميرزا على اصغر خان اتابك اعظم» هم در طرف ديگر بود.
يك ساعت بعد از ظهر رفتم، سر ميز نهار، خيلى ميز مجللى در كمال نظافت و فراوانى و خوبى و مرتب، اول پنير و سبزى و بريانى، اسفناج و ماست و شش مَشك شربت اتْرج، (1)و دوغ و ميوهخورى پر از پرتقال و سيب، روى ميز گذارده بودند، بعد هم اول نهار سوپ آوردند، و بعد هم حليم آوردند، پشت سر آن كباب بسيار خوب با سيب زمينى و كاهو آوردند، بعد از آن پلو بسيار خوبى با يخنى (2)برّه، بعد از آن مرباى پرتقال خيلى خوب، و بعد از آن ميوه آوردند، همه در كمال فراوانى و خوبى و زيادى، هيچ طرف نسبت با مهمانى جناب «منشورالملك» نبود، اطاقها آيينههاى بزرگ داشت، كه هر كدام سه ذرع عرض و پنج ذرع طول داشت، پوست پلنگى هم كه ميان او را پر كرده بودند، در سر پلهها بود، كه آدمى خيال مىكرد، پلنگ زنده است، بعد از نهار هم تا دو به غروب مانده بوديم، چايى و قهوه صرف شد، خداحافظى كرديم، خيلى اظهار محبت و دوستى و مهربانى كردند، خداوند ان شاء اللَّه، به اين آدم عزت بدهد، چه خوب آدمى است، «حاجى محمدعلى» صاحبخانه هم حقير را واسطه كرد كه خواهش كنم او را دربان مكتب ايرانى كنند، خواستم و پذيرفتند، بيچاره «حاجى محمدعلى» هم به نوايى رسيد، خيلى آدم فقير و پريشانى است و از ما هم در اين چهار پنج روز خيلى خدمتگذارى كرد، تا آخر هم از او راضى هستم.
بر عكس «ملاحسين» كه بسيار بد آدمى بود و خيلى خيانت به حقير كرد، با وجود اينكه به او چيز دادم، معلوم شد به نصف قناعت ندارد و از همه قسم دزدى و خيانت مضايقه ندارد.
چيزى كه در «اسلامبول» بد شد و راضى بودم صد ليره به حقير خسارت برسد و اين كار واقع نشود اين بود: روزى طرف عصر، بعضى از همراهان محترم، كه على الظاهر
حقير خيلى به آنها احترام مىكردم، به حقير رسيدند و در حالى كه ساعت بسيارى خريده بودم، ديدند تعريف كردند و قيمت پرسيدند گفتم، آن وقت بناى التماس را گذارده، كه ديروز آنچه خريدهايم مغبون شدهايم و خواهش داريم فردا ما را با خود ببريد مغازه، و براى ما ساعت بخريد، حقير هم پذيرفتم و فردا صبح آنها را برداشته رفتم به مغازه ديروز، خيلى جوانكى معقول و مؤدب و درست بود، ساعت بسيارى آورد، باز خودم سه دستگاه ساعت، يكى طلا و دو نقره خريدم، آنها هم دو سه نفر بودند، پانزده دستگاه خريدند، سه طلا و دوازده نقره، وقتى كه ساعتها را بست و ساعتهاى خود را جمع آورى كرد، گفت يك دستگاه ساعت نقره من نيست و جاى خالى آن را نمود، حقير اول خيلى تعجب و انكار كردم، با كمال معقوليت گفت پيشكش شما باشد، اما بدانيد دروغ نمىگويم، با آن معقوليت كه گفت، حجه فروش (1)
همراه ما بود، حقير با خود خيال كردم مىشود، اين حجه فروش دزديده باشد؟
به او گفتم: ما را گردش كن. خيلى انكار كرد كه نمىكنم، حقير بر اصرار افزودم و دست كردم از جيب خود دستمال خود را در آوردم، فورى به دست حقير چسبيد و به تركى گفت: من از شما خاطر جمع هستم و من را خجالت ندهيد.
حقير گفتم كه اين حجه فروش را گردش كن، گفت خير او هم نبرده است!! گفتم:
پس كه برده است؟ اشاره كرد به شخص محترمى كه همراه ما بود، گفتم با كمال تعجب كه قطع دارى؟ گفت بلى.
گفتم: گردش كن، گفت به احترام شخص شما گردش نمىكنم، و از ساعت گذشتم، اگر مىخواهيد بدانيد كه من راست مىگويم، آدم خود را بگوييد گردش كند! حقير آدم خود را با كمال خجلت و عجب گفتم، آقا را گردش كن، جيبها را گردش كردند و ساعت پيدا شد!! نگذاشتم ساعت را از جيب مبارك آقا درآورند، پولش را گرفته دادم، و گويا «اسلامبول» را بر مغز حقير كوبيدند.
وقت خداحافظى، صاحب مغازه خيلى از حقير معذرت خواست، آمدم منزل، در
1) حجّه به معنى يك بار حج كردن است و شايد در آن زمان حجّه فروش اصطلاحى براى حمله دار بودهاست.
حالى كه هر چه جناب آقا تكلم كرد، ابداً جواب ندادم، و خود را دو هزار فحش دادم كه چرا با اين اشخاص نامناسب دوستى كردم، فردا آقا منزل حقير آمد، عذر او را خواستم و بيرون نيامدم، و پيغام دادم شما با كشتى عرب كه امروز مىرود برويد، و با كشتى كه حقير مىروم نباشيد و به سلامتى عصرى شنيدم رفتهاند، روز بعد صاحب مغازين (1)را ديدم، خيلى از حقير معذرت خواست و حقير هم واقعاً از او خجالت مىكشيدم كه در «اسلامبول» گردش كنم، آقا پول خيلى همراه داشت، نمىدانم رذالت در مردم به چه اندازه است؟
پانزده روز در «اسلامبول» توقف كرديم. روز شانزدهم ماه ساعت نه حركت كرده آمدم به «كشتى مسكو»، شب آخر هم رفتم به سفارت، وقتى كه داخل عمارت شدم، ديدم جناب «صفاءالملك» هم خيال داشتهاند بيايند منزل حقير، خدمت ايشان نشسته تا ساعت سه، صحبتهاىشيرينى كرديم، واغلب صحبتجنگ «ژاپن» بود، كهازروزنامههاى يوميه خواندهبودند، باز به تازگى در «هوكدن» هم شكست مختصرى به «روسها» رسيده است.
«جناب صفاءالملك» مىگفتند: در تياترها جنگ «ژاپن» و «روس» را مىنمايند و خيلى تماشا دارد، اما حقير نديدم و دير خبر شدم و افسوس خوردم، با «جناب صفاءالملك» دو مرتبه وداع كرده، آمدم منزل.
روز چهارشنبه را و شب پنجشنبه را تا غروب روز پنجشنبه، كشتى توقف كرده، ما هم در كشتى بوديم، غروب پنجشنبه كه شب چهاردهم ماه است، كشتى حركت كرد، شب پنجشنبه كه در كشتى بوديم، كشتى ديگر را نمىدانم به چه جهت چراغان كرده بودند، خيلى باصفا و خوشمنظر بود، از دور به مناره چراغ يا آتش مىنمود، كه به شكل مخروط بلند تا سر چراغ بود، با دوربين نگاه كردم، دور دكل كشتى را به فاصله كم، چراغ بسيارى آويخته بودند و ريسمانها به اشكال مختلف از دكل به اطراف كشتى بسته و چراغ آويخته بودند، خيلى خوشگل بود، مدتى تماشا كردم، زنها را هم آوردم بالاى
1) مغازه.
سطحه، (1)تماشا كردند، خيلى باصفا.
«اسلامبول» شهرى است عظيم، از اين طرفِ «بغاز» هم، تا دو ساعت كه كشتى حركت مىكرد، در دو طرف دره عمارت و چراغ و شهر نمايان بود، دو مناره هم در دو طرف دره كه در بالاى آن چراغ افروخته بودند، ديده شد، و بعد از آن داخل «درياى سعيد» شديم، روز آخر حركت هم «بيكى جامع» را ديدم، مسجد بزرگ خوبى است، «مسجد محمود پاشا» را هم ديدم، اگر چه كوچك، اما خيلى خوشگل مسجدى است.
مسجدهاى عظيم در «اسلامبول»، زياده از حد احصاء (2)است، يكى از چيزهاى عجيب «اسلامبول» فقره ياتقى (3)است كه سوختن عمارت باشد، چون عمارتها همه از تختههاى رنگ و روغن دار است، خيلى زود آتش مىگيرد، چنانچه در اين چند شب كه ما بوديم، دو مرتبه اتفاق افتاد، و تفصيل آن اين است كه در شهر در هر محله عمارتى بلند، به شكل مناره قطور بلندى ساختهاند، كه در اطراف آن دوربينها است و هميشه شب و روز يك نفر بالاى آن ديدهبانى مىكند، به محض اينكه آتش از جايى بلند شد، چراغى قرمز رنگ در بالاى مناره به آن طرف روشن مىكند، و بيرقى هم كج به طرف آنجا بلند مىكند، فورى هفت تير توپ مىاندازند، از توپخانه دولتى، پشت سر آن عمله اين كار مىروند، با اسبابهاى مهيا، و از تلمبه و خيكهاى به اشكال مختلف، براى اطفاء (4)محروق از آدم و اسباب و غيره، از تمام محلات بايد عمله اين كار حكماً بروند، يك نفر هم در هر محله در بالاى مناره فرياد مىزند به زبان تركى، كه در فلان محله ياتقى شده است، به وضع توحش و مهيبى، مردم هم هر كس مىخواهد، براى اعانه (5)يا براى تماشا مىروند.
عصر يعنى غروب پنجشنبه، با «كشتى مسكو» به عزم «جده» حركت كرديم، صبح اول آفتاب جمعه رسيديم به حياق قلعه، قلعه بزرگى، بلكه شهرى است، عمارتهاى خيلى خوب مشرف به دريا دارد و در دو طرف دره، هر طرفى پانزده ارّاده توپ گذاردهاند، كشتى نيم ساعت توقف كرده، به راه افتاد، اول ظهر جمعه باد مخالف حركت كرده، كشتى منقلب شد، باران به شدت باريدن گرفت، حقير خيلى بدحال شدم، بىحس و حركت افتادم تا شب دوشنبه، ابداً نه چيز خوردم و نه حركت كردم، و ده مرتبه قى كردم، و خيلى بداحوال بودم و باد هم متصلًا مىآمد، دو مرتبه قليان و اسباب چايى از روى ميز به زمين ريخت، شب دوشنبه يك ساعت از شب گذشته، قدرى باد آرامتر شد، ولى كشتى در كمال عجله مىرفت، يك استكان آبليمو و چند دانه آلو خوردم، چه بنويسيم از بدحالى دريا، كه مكرر به مردن راضى شدم، تا اينكه اول طلوع صبح دوشنبه، كشتى به «پُرت سعيد» (1)رسيد و لنگر انداخت، پورت سعيد، لنگرگاه خيلى معتبر است، در اول دهنه، مجسمه سياه رنگ [كه] عبايى در بر، چترى در دست چپ، و دست راست خود را به طرف دريا گشوده، اشاره مىكند ديده شد، آنگاه داخل حوضى شديم، كه تفصيل حوض را سابقاً نوشتهام، اين حوض قدرى بزرگتر است، چون در اينجاها و در «اسكندريه» و «مصر» و «سوئيس» مىگويند ناخوشى وبا شيوع دارد، لهذا نگذاشتند احدى از كشتى به شهر، يا از شهر به كشتى بيايد.
روز دوشنبه و شب سه شنبه را تا ظهر سهشنبه، كشتى در مقابل عمارت «پرت سعيد» ماند، حالتم قدرى بهتر بود با دوربين تماشا كردم، خيلى خوب خيابانها داشت، خيلى خوب عمارتها داشت، درختهاى سر سبز و خرم نارنج و زيتون و سرو و كاج ديده مىشد، خيلى با صفا بود، اما هوا سرد بود و ما در اطاق نمره با
1) يكى از بنادر مصر است كه ميان مديترانه و درياچه منزله در مدخل شمالى كانال سوئز واقع است. كلمه port نيز به معنى بندر و بندرگاه است.
اديال (1)مىخوابيديم و دريچهها را مىبستيم و سرد بود، بالاى كشتى كه مىرفتم، خيلى سرد بود، و روزى ده دوازده مرتبه باران مىآمد و آفتاب مىشد، كشتى فراوان كوچك و بزرگ، و طرادههاى بسيار در روى دريا حركت مىكرد و ذغال سنگ فراوانى روى طرادهها حاضر كرده، براى كشتىها كه بفروشند، كشتى ما هم ذغال زياد خريد و به كشتى حمل كرد.
ظهر روز سه شنبه هيجدهم از «پرت سعيد» حركت كرد، داخل «كانال سويس» (2)شد.
«پرت سعيد» شهرى است در كنار «بحر ابيض»، در دم كانال واقع گرديده، در اواخر قرن پانزدهم مسيحى، كه «دماغه اميد» در جنوب «افريقا» كشف شد، تجارت به كلى منقلب به آن طرف شد و بر بنادر «مارسيل» و «اسكندريه» و صور و ... (3)و غيره صدمه زياد وارد شد، خيلى تجارت آن جاها [را] متنزل نمود.
مهندس معروف فرانسوى «دويس» نام، به بركت علم و دانش بين اين دو بحر عظيم كه «بحر احمر» و «بحر ابيض» باشد، در مدت سى سال اتصال داده، دوباره مدتى است كه تجارت اين بنادر را معاودت (4)داد.
داخل كانال كه شديم همه جا سمت راست، خيابان بسيار با صفايى، و اشجار سرو و كاج و نارنج، راه آهن هم مىگذرد در وسط كانال، به تفاوت بعضى جاها پنجاه ذرع و بعضى جاها سى ذرع وسعت دارد، كشتى از وسط مىرود، كنار كانال خيلى باصفا است، هر دو سه فرسخ، يك استپها (5)دارد، بعضى استپها هم چشمههاى آب شيرين، درختهاى مركبات، عمارتهاى خوب، گلهاى رنگارنگ، به خصوص روز
چهارشنبه، به يك استپ رسيديم، عمارتى بزرگ و باغ وسيعى، چشمهاى در كنار كانال، دور چشمه سبزه زمردى رنگ، دو سه بوته گل شمعدانى، چهره خيلى پرگل، واقعاً خيلى باصفا بود، كشتى ما به واسطه بزرگى كه دارد، آب كانال كم است، آرام حركت مىكند.
شب پنجشنبه يك ساعت از شب گذشته رسيديم به «سويس»، كشتى به جهت ناخوشى، نيم ساعت توقف كرد، بلد دريا كه از «سوئيس» به «جده» بلد مخصوص دارد و فرنگىها نمىتوانند كشتى را ببرند، و طايفه مخصوص هستند كه بلد راه هستند، اجير مىشوند، بلد بر داشت، راه افتاد، ولى خيلى سريع حركت مىكرد، روز پنجشنبه و جمعه و شنبه را تا سه ساعت به غروب، متصلًا كشتى در كمال سرعت حركت مىكرد، علامتى ديده نشد، الا گاهى كوههايى چند ديده شد، كه يكى از آنها را مىگفتند «كوه طور» است، چند چراغ هم كه فانوس مىگويند و تفصيل آن معروف است، در وسط بحر ساختهاند، كه ازته دريا با سنگ و آهك بالا آورده، از روى آب به فاصله چهار ذرع اطاقى ساختهاند، كه براى حوائج سه نفر كافى است و پانزده روز به پانزده روز اين سه نفر عوض مىشوند و در بالاى آن اطاق، فانوسى بزرگ كه در شب چراغ روشن مىشود گذاردهاند، سه يا چهار جا ديدم، در ميان كانال به فاصله هر دويست قدم و بعضى جاها هزار قدم، چراغ در ميان آب گذارده بودند، از دو طرف كه خيابانى از چراغ تشكيل مىنمود، به جهت خط عبور كشتى و در كنار كانال صندوقى از نفت (1)سربسته بود كه به واسطه سيم مجوّف (2)به چراغ راه داشت و مدد مىداد و اين چراغهاى كوچك، شب و روز روشن است.
صبح روز جمعه كاپيتان كشتى در دو جاى كشتى پرده كشيده و تلمبهاى كه به واسطه حركت چرخ بخار، آب را متصلًا بالا مىدهد، از سقف آن چادر و پرده آويخته، كه هميشه به قدر نيم فرد آب از سقف مىريخت و اعلان كرد كه چون امروز به محاذى احرامگاه كه ميقات باشد مىرسيد، هر كسى بخواهد غسل كند، اگر مىخواهد چيزى به
عمله كشتى بدهد مختار است، مردم مشغول غسل شدند، اما به قدرى كم همت هستند، كه گمان نمىكنم دو تومان در جعبه او كه براى اين كار گذارده بود، جمع شده باشد، اكثر مردم از صبح جمعه محرم شدند، ولى حقير فرستادم، از كاپيتان تحقيق كردم، گفته بود چهار از شب گذشته، به مقابل «جحفه» كه ميقات است خواهيم رسيد، لهذا صبر كرده، عصرى دو ساعت به غروب مانده، بعد از اداى فريضه ظهر و عصر، لباس احرام پوشيده و مقدمتاً محرم شدم، خداوند ان شاء اللَّه قبول فرمايد.
خيلى دل مىخواهد كه منقلب نشود، حقيقتاً نمونه محشر است، دو سه نفر «بخارايى» همراه بودند و روزها روى عرشه گاهى صحبت علمى مىكردم، از مذهب حقير مىپرسيدند، گفتم «شافعى» هستم! آنها «حنفى» بودند، چون ديدند بىاطلاع نيستم، و در يكى دو مطلب هم مباحثه كردند و كتاب خود را كه داشتند آوردند، و ديدند كه حقير درست گفتهام، وثوقى به حقير پيدا كرده، چند نفر از «بخارايىها» از حقير مسأله پرسيدند، و يك نفر هم از ملاهاى آنها كه «ملا عبدالواحد» اسم داشت، خودش مسألهاى در طواف از حقير پرسيد، با كمال ادب گفت: مقصودم حاجت است، چون شما [را] به «مذهب حنفى» هم مطلع ديدم، اين عبارت را ندانستهام و براى من معين كنيد، كتابى آورد، مسمّى به «تلخيص الكفايه» در فقه و عبارتى بر او مشكل شده بود، براى او معين كردم، قبول كرد و پسنديد، بعضى از اهل «تاتار» در كشتى بودند، بعد از احرام قمههاى خود را بسته، و تفنگهاى دو لول بر دوش انداخته بودند، مثل كسى كه مىخواهد به جنگ برود و مردم حال خوبى داشتند، با حضور قلب بودند، شب را جمعى از «صوفيه بخارايى» در سطحه كشتى حلقه ذكرى گرفته، قدرى داد و فرياد كردند، خالى از تماشا نبود.
بنا بود قبل از ظهر شنبه بيست و دوم وارد «جده» شويم، تأخير شد سه بهغروب مانده رسيدم، واقعاً يكى از تفضلات الهى اين است كه طهارت در احرام شرط نيست (1)، و الا مشكل بود، كشتى در يك فرسخى «جده» ايستاد، همه وقت دور مىايستاد، اما امسال
1) وضو و غسل براى احرام شرط نيست، ليكن طهارت بدن و لباس لازم است.
بيشتر دور ايستاد، از قرارى كه مىگويند، هواى اين جا چند روز است فوق العاده سرد شده است و آب دريا قدرى فرو نشسته، لهذا كشتى نزديك نمىآيد، عمارتهاى «جده» در دامنه كوه قبلى از دور همه چون سفيد است به كوه پر برف شبيه است، فورى طرادههاى بزرگ بسيار حاضر شده، اول دكتر حافظ الصّحه آمد، وارسى از حال كشتى كرده، و اذن خروج داد، مردم ازدحام در خروج كردند، ما هم داخل طرّاده شده، عنان اختيار به دست باد و آب و عرب نادان داديم.
يك ساعت از شب يكشنبه، با زحمت زياد به دم گمرك رسيديم، چهمحشرى بود ازدحام در كشتى، وقت ورود و خروج ازدحام زيادى مىشود، مثل اينكه در «باطوم» يك نفر پيرمرد «بخارايى»، در زير دست و پاى مردم تلف شد، ليكن در هيچ جا مثل «جده» نبود، اولًا مدتى مردم را روى آب معطل مىكنند، يعنى رعيت «ايران» را! چون از طرف «قنسول ايران» كه جناب «مفخمالسلطنه»، برادر سفير كبير، «پرنس ارفعالدوله» باشد، يك نفر مىآيد روى آب، «حجاج ايران» را مىشمارد، به جهت اينكه از هر نفرى كه در طراده نشسته است، پنج قروش از طرادهچى مىگيرند، رعيت «روس» و «انگليس» و هر دولتى نفر دو قروش مىدهند، رعيت «ايران» نفرى هفت قروش و نيم بايد بدهند! هر چه طرادهچى داد مىزد كه در اين طراده، پنجاه و دو نفر است، آدم قنسول مىگفت: پنجاه و هشت نفر است! و با تو پنجاه و هفت محسوب مىشود.
بعد از آن وارد مىكنند ايشان را به محوطه كوچكى، كه دور آن با چوب و ميل آهن ديواركشى شده، و خودشان قفس مىگويند، و اين قفس كرانتين (1)است، از «رعيت خارجه» دو قروش و نيم، و از «ايرانى» نصف مجيدى به اسم كرانتين مىگيرند، اينجا هم جناب «قنسول» پنج قروش از حاجى ايرانى بيچاره دخل مىكند، و به دست هر نفر كاغذى كوچك مىدهند، دم در آن كاغذ را دو نفر ايستادهاند مىگيرند، و از آن قفس
1) قرنطين.
داخل قفس ديگرى مىشود، به عين مثل قفس اول، ازدحام زيادى، حاجى بيچاره لخت، هوا سرد، يك نفر آدم، تذكرهها (1)را مىگيرد و هر نفرى هم دو قروش مىگيرد، آن وقت نوشته كوچكى مىدهد كه دم در مىگيرند، آن وقت حاجى مرخص است، و مىافتد به دست حمال و رفتن منزل، حمال اسباب را برداشته آمد منزل، دو تومان كرايه خواست، گفتم زياد است، به عربى گفت: «مكتوب عَلَيَّ»، (2)معلوم شد حمالى را هم، آدم قنسول قطع و فصل مىكند، و با حمال تنصيف مىكند، بيچاره حاجى ايرانى، كرايه منزل را هم همين قسم، جناب «قنسول» حق مىگيرند، منزل «حاجى حبيب اللَّه نام اصفهانىالاصل» منزل گرفتم، منزلى داشت چهار طبقه بالاى هم، در طبقه بالايى چهار اطاق داشت كه روى آنها را به ما داد و در ديگرى خود او منزل داشت، وارد منزل كه شديم، پسر صاحبخانه آمد، پسركى خوشگل بود، اسمش را پرسيدم؟ گفت: شكرى، گفتم شكراللَّه ... (3)و به [آن] تَفَأُّل زده، پشت سر كنيزى آمد، سماور آورد، اسمش را به عربى پرسيدم، گفت سلامه، گفتم قد سلمينا، و به فال گرفتم، «تَفأَّلوا تَجِدُوا». (4)
شب را چون دير وقت بود، غذاى مختصرى خوردم و خوابيدم، آب «جدّه» خيلى بد است، شور و ناگوار است، در اين دو سه روز نه چايى مىشد خورد، و نه غذا مىشد خورد.
«جُده» به ضم اول، شهرى است مختصر كه در كنار «درياى محيط» واقع، و بندر «مكّه معظمه» است، در زمان سابق بندر «مكّه معظّمه» جاى ديگر بود، كه او را «ثعلبيّه» مىگفتند، و او از «مكّه معظمه» پنج مرحله دور بود، در سنه بيست و شش كه «عثمان ابن عفان» در زمان خلافت خود، حج به جاى آورد، مردم «مكّه» از او خواستار شدند كه حكم كند تا تحويل بندر از «شعلبيه» به «جده» شود، و او خود در مراجعت به «جده» رفته و آنجا را ديدار كرده و در دريا غسل نموده، آنگاه حكم كرد كه تحويل آبادى و بندر از
«شعلبيه» به «جده» نمايند، از آن زمان «جده»، بندر «مكّه معظمه» شده، و روى به آبادى نهاد و تاكنون بندرگاه معتبرى است.
روز ديگر را در كنار دريا رفتيم تطهير كرده، خود را آب كشيده و قطيفههاى احرام خود را عوض كردم، براتى از «حاجى ابوالقاسم» تاجر به «جناب مفخمالسلطنه» جنرال قنسول داشتم فرستادم، قبول كرده و داده بود، و گفته بود عصرى ديدن مىآيم، پيغام دادم ديد و بازديد باشد براى «مكه»، به جهت اينكه محرم بودم نمىخواستم بيايد، دوباره پيغام داده بود كه نمىشود و عصرى خواهم آمد، عصرى دو ساعت به غروب مانده، روز دوم ورود آمد، خيلى جوان خوش سيماى خوش اخلاق است، قدرى نشسته صحبت كرديم، تعيين منزل «مكه» را براى ما در خانه «علىقمر» نام كرد، حقير هم گفتم تا ديده شود، گفت تلگراف مىكنم كه جلو بيايد و منزل را تخليه كند، قدرى از بد گذشتن بر حاج صحبت كردم و از بابت كرايه از «جده» به «مكه» گفتم، چون شنيدم براى هر شترى يازده مجيدى و نيم كرايه معين كرده است، خواه سرنشين و خواه كجاوه.
گفت: براى قافله فردا ان شاء اللَّه كمتر قرار خواهم داد، و مىگفت به من دخل ندارد، مداخل را «شريف مكه» و «والى مكه» مىكنند، شب را آدم فرستاده بود كه محض خاطر شما، كرايه قافله فردا را، نُه مجيدى و نيم قرار دادم، تشكر كرديم، واقعاً هم محض ما چنينكرده بود، به جهت اينكه بعد از ما و پيش از [ما] دوازده و يازده مجيدى گرفته بودند.
صبح روز سه شنبه بيست و پنجم، پنج شتر حاضر گرديد، دو براى كجاوه، يكى براى مفرش، يكى براى «كربلايى محمدحسين» و يكى براى خورده پاره، دو ساعت از آفتاب گذشته حركت كرديم و روانه شديم، قدرى خارج دروازه معطل شديم، تا همه حاج جمع شدند، آنگاه شيپور مرخصى كشيده شد، و قافله به راه افتاد، تقريباً ششصد بلكه هفتصد شتر بود جلو تا عقب قافله، قريب سه ربع فرسخ مىشد، ما در اول قافله
بوديم، راه خيلى منظم بود، در هر دو هزار قدم «قراولخانهاى» است و هشت نفر سرباز و يك صاحب منصب كنار راه ايستاده، يك شيپور چى هم، اول قافله كه رسيد شيپور مىزند، آخر قافله هم كه تمام شد، شيپور مىزند، در بعضى جاها آخر قافله هنوز تمام نشده، اول قافله به «قراولخانه» ديگر مىرسد، در هر دو فرسخ هم، قلعه بزرگى براى سرباز ساختهاند، كه هيجده نفر سرباز دارد و در آنجا به قدر يك ربع ساعت، قافله را نگاه مىدارند، تا اول و آخر قافله جمع شود و سربازى كه از قلعه سابق آمده، در اين قلعه مىماند، هيجده نفر ديگر باز از اين قلعه به همراه حاج مىآيد، با يك نفر صاحبمنصب، سرباز پياده است اما صاحب منصب الاغى سوار است، يكى دو جا هم رفتند قدرى جلوتر و قدرى از راه دورتر، پشت بوتهها به كمين نشستند، تا وقتى كه حاج راه افتاد و گذشت آن وقت برخاستند، پرسيدم گفتند: از دور علامت جمعيتى ديدهاند، احتياطاً اينكار مىكنند، شش ذلول (1)سوار هم، از جدّه همه جا همراه بود، سرباز و ذلول سوار، همه تفنگهاى مارتين و قطار فشنگهاى خوب داشتند، همه جا به همين نظم بود، تا اول مغرب كه وارد «بحره» شديم.
در بين راه دو نفر جمّال (2)كه داشتيم يكى «عبداللَّه» نام داشت، و يكى «سلامت اللَّه حربى» بودند، «عبداللَّه» معقولتر بود اما «سلامت اللَّه» از بس كه هر دم مىگفت بخشش، ما را به تنگ آورد، آخر هم به هر دو به قدر هم دادم، پرسيدم به شما چه كرايه دادهاند؟
گفت: يك مجيدى و نيم براى هر شترى دادهاند، دلم سوخت و انعام دادم، در بين راه بعضى حاج كه بلد بودند، از شهر مال كرايه نكرده بودند، دو مجيدى و يك مجيدى به جمّالها دادند، و تا «مكه» سوار شدند، روز بعد نيم مجيدى هم مىگرفتند.
«بحره» (3)جاى بزرگى [است]، سربازخانه بزرگى دارد، كاروانسراى كم خرج و
پرمداخل بسيارى، هر كس يك زمين وسيعى را گرفته، و دور آن را محوطهاى از شاخه مغيلان، به ارتفاع يك ذرع كشيده، چند خانه از نى- كه خودشان كوخ مىگويند- هم در او ساختهاند، جمّال هر كس را به هر كاروانسرا برد، چون شب بود، ما در يك كنار افتاده، يك طرفمان ديوار، و يك طرف را هم كجاوهها را و مفرشها را گذاشته، حصارى براى خود ساختيم، روز قدرى گرم شد، چون آفتاب بود، ولى شب سرد بود، چون مُحرم بودم، سرما مىخوردم، لحاف و پتو بالاى خود انداخته بودم، باز هم هوا سرد بود، شب را بعد از صرف چاى و خواندن نماز، قدرى پلو و هندوانه داشتيم، تخم مرغ هم از قرار چهار عدد يك قران خريده، نيم رو كرده خورديم، در وسط محوطه، چند خمره آب گذارده بودند براى آب، يك ساعت از شب قدغن كردند كه حاج از محوطه خارج نشود، تا به صبح اول آفتاب، صداى حاضرباش بلند بود، در محوطه پهلوى محوطه ما، بچه عرب تا اول آفتاب، لاينقطع على الاتصال فرياد مىكرد به آواز، و از محوطههاى اطراف به او جواب مىدادند، اگر از يك محوطه جواب نمىرسيد، صاحب محوطه را به اسم صدا مىزد و مىگفت: عجايب هل نمت؟ آيا خوابيدهاى؟ و تا اول آفتاب اين بچه صدا زد و ابداً تغييرى در صداى او به هم نرسيد، و همه را مىگفت، نخوابيد و حاج را نگاهدارى كنيد.
بعضى اوقات هم با او بلند شوخى مىكردند و مىگفتند: «يا قَوّادُ نَحْنُ مُنْتَبِهُون» يعنى اى جاكش ما بيداريم! صبح را نماز خوانده و حركت كرديم، به عين مثل روز قبل به نظام و قاعده آمديم، دو سه فرسخى «مكه» در كنار راه دهى ديده شد، كه نخل زيادى و زراعت بسيارى داشت، اسم او را پرسيدم، گفتند: «زفّه» نام دارد، از او كه به قدر نيم فرسخ گذشتيم، وارد شديم به حرم، علامت و برجى در دو طرف راه ساختهاند، سربازخانه مختصرى هم در پاى برج طرف دست چپ هست، نزديك به حرم پياده شدم، غسل كه ممكن نبود، به جهت اينكه اولًا: آن روز خيلى سرد بود، خوف ضرر در غسل بود، به علاوه قافله هم صبر نمىكرد، آب هم نبود ولى باقى مستحبات دخول حرم را به جاى آورده، داخل حرم شده، شكر خداوند را به سلامت و توفيق و سعادت كرديم.
روز سه شنبه بيست و ششم شهر ذيقعدةالحرام 1322، مطابق با «سيزدهم دلو»، چهل و پنجم حركت از «مشهد»، دو ساعت به غروب مانده، وارد «دروازه مكه»، كه درهاى است و سربازخانه در كنار راه ساختهاند شديم، تا قدر كمى از اول حرم كه تقريبا دو فرسخ به «مكه» مانده است، گداها از «مكه» به جهت تكدى، زن و بچه و مرد آمده بودند، «ياحاج بالسلامه» بلند بود، و بخشش مىخواستند! به خصوص اطفال سياه چرده مليح، كه به لحن عربى فصيح دعا مىكردند و چيز مىخواستند، خيلى مزه و عالمى داشت، و خيلى هم قانع بودند، به حبه قندى هم ممنون مىشدند، ولى نمىگذاشتند انسان وقت دخول «مكه» حالتى داشته باشد.
دم دروازه منتظر بودم، كه بر حسب تلگراف، «علىقمر» كسى جلو بفرستد يا خود بيايد، جمّال هم بلد نبود، لهذا «شيخ جعفر قمى» حجه فروش جلوتر آمده بود، و منزلى از «سيدمصطفى نام» پسر «سيد عبداللَّه» به هفت ليره كرايه كرده بود، حقير هم ديدم بد منزلى نيست، صاحبخانه هم خوب آدمى معلوم مىشود، پايين آمده منزل كرديم، بعد از دو ساعت پسر «علىقمر» آمد كه شما بايد منزل بنده بياييد، گفتم بايد دم دروازه آمده بوديد، حالا گذشت، نواب «اميرزاده خانم» فردا خواهد آمد، او آنجا منزل مىكند، ولى به شرط اينكه فردا جلو او برويد، معطل نشود.
بعد از نيم ساعت، رفتم به بركه غسل كرده، اول مغرب به حرم محترم مشرف شدم، وقت صلاة جماعت بود و نمىگذاشتند طواف كنم، يك ساعتى در ميان مسجد نشستم، اما هوا سرد بود و از سرما متألم بودم، بعد از اتمامِ صلاة «حنفى» و «شافعى»، مشغول «طواف» شده، «طواف» واجب و «سعى» را نموده، به «صفا» رفته ادعيه مأثوره را خوانده و «سعى» را نموده، تقصير كرده، دوباره به حرم آمده، طواف نساء را احتياطاً كرده (1)،
1) عمره تمتع طواف نساء ندارد.
ساعت پنج به منزل آمديم، و لباس خود را پوشيدم، و شام و چايى صاحبخانه تهيه كرده بود، قدرى خورده و شكر خدا را كرده و خوابيدم، در كمال خوشحالى و سرور كه چنين شبى در عمر كم ديده بودم، ولى چه فايده كه فردا بعد از ظهر، «بىبى» اهل منزل خاطرش آمد، كه وضو براى «طواف» واجب نگرفته و به همان غسل اكتفا كرده است، تقصيرات زيادى هم واقع شده است، ديگر معلوم است كه چه حالتى براى انسان دست مىدهد، كتاب فقهى هم همراه ندارم، مگر مناسك، او هم متعرض نيست.
در ميان حاج جستجو كرده، كتاب «نخبه» و «مجمعالمسائل» پيدا كردم، او هم اين مسأله را نداشت، كسى هم كه اين فرع را در خاطر داشته باشد، در ميان پيدا نشد، خداوندا چه كنم؟ بالاخره دو مرتبه وضو گرفته، رفت «طواف» و «سعى» را به جا آورد، و قرار دادم، احتياطا سفر «قرنالمنازل» كرده، دوباره محرم شديم، حقير هم غنيمت دانستم، چون دفعه اول در «طواف» و «سعى» آن طورى كه دل آدم مىخواهد نمىشود، و همچنين احرام را هم از دريا بسته بودم، مصمم رفتن به «قرن المنازل» شدم.
«مكه معظمه» با اينكه وادى غير ذىزرع است، به خواست خداوند همه چيز خوب در او پيدا مىشود، در اين موسم هندوانه و بادنجان، تماته، (1)سبزى همه رقم، انار، نارنج، ليمو، پرتقال، به خصوص نارنج آن كه خيلى پر آب و خوب بود، ده دوازده عدد يك قران مىدادند، روغن خيلى اعلايى دو تومان به حساب من «ايران»، برنجى دارد مثل برنج عنبر بود، منى سه قران و نيم، برنج بدى هم دارد مىگويند ارزانتر است، گوشت خيلى لذيذى دارد، چندان چاق نيست، اما خيلى لذيذ است و لكن در مزاج حقير پيچ و اسهال مىآورد، هلهاى خيلى درشت و تماشايى دارد، سه چهار روز استراحت كرده، روز شنبه بيست و نهم سر آفتاب، دو الاغ سوارى و يك قاطر سوارى به چهار ليره كرايه كرده، خود و اهل
1) گوجه فرنگى.
منزل، «حاجى جعفر» را هم برداشته، به «قرنالمنازل» روانه شديم.
اول از وادى «منا» گذشته و يك ساعت به ظهر به آخر وادى «عرفات» رسيديم، چند خانه و قهوهخانه بود، پياده شديم، اول ورود با اينكه از ما حق بخشش در راه، مكارى گرفته بود، آمد كه پول براى «حشيش» بده، يعنى علف مال.
گفتم علف با خود شماست، گفت خير! حق حشيش بده، دو سه قران دادم، ناهار خورديم و نماز خوانده سوار شديم، در كمال سرعت و عجله همه راه مىتاختيم و به محض اين كه صداى خود را بلند مىكرد، مالها سرعت مىكردند و اگر او صدا نمىزد، [اگر] هزار چوب مىزدم، ابداً در حركت خود تغييرى نمىداد، چند نفر «هندى» و چندنفر «سلطان آبادى» و سه چهار نفر هم از خود «اهالى مكه» براى محرم شدن آمده بودند.
در بين راه «شيخ واقف» نامى حنفى مذهب، كه فصيح صحبت مىكرد، با هم صحبت كرديم، به حقير گفت:
من چندى قبل با يك نفر شيعى آشنا شدم، دعايى عاليةالمضامين مىخواند، خوشم آمد، از او كتابش را گرفتهام، شما مىدانيد دعا از كيست؟
گفتم: از فقرات آن در خاطر دارى؟ يك فقره خواند، دعاى كميل بود. گفتم: دعا از «حضرت اميرالمؤمنين على ابن ابيطالب عليه السلام» است، راوى «كميل بن زياد»، قدرى از دعاى «ابوحمزه» براى او خواندم، تعجب كرد و خيلى پسنديد و از حقير خواهش نسخه آن را كرد، قدرى هم از جواز لعن «معاويه» و از مذهب صحبت كرديم، «معاويه» را تجويز لعن نمىكرد، اما «يزيد» را خيلى لعن كرد. حقير هم قدرى تقيه، و قدرى هم نرم نرم با او صحبت كردم، بعد از يك ساعت و نيم رسيديم به چند خانه ديگر، كه چاه آبى داشت، او را «شداد» مىگفتند، به قدر نيم ساعت توقف كرد، محض [اين كه] پول حشيش بگيرد. و كرايه منزل در «عرفات» براى هر نفرى دو قروش، و در اينجا يك قروش كرايه منزل گرفتند، بعضى از «هندىها» سوار شده مىخواستند ندهند و بروند، پيرمردى كه او را
«شيخ» مىگفتند، چماقى در دست، همه را برگردانيد و چماق را بر مال و آدم مىنواخت، ما را هم كه اول داده بوديم، برگردانيد، جوانكى از ما اول گرفته بود، هر چه به عربى مىگفت: «يا شيخ» اينها دادهاند، به خرج نمىرفت، بالاخره به شدت گفت: اين سه نفر دادهاند، آن وقت ما سه نفر را جدا كرد و به راه ول داد، باقى را محبوس كرده، به ضرب چوب و چماق گرفت، كه بعد از ربع ساعت آمدند.
از «شداد» كه يك فرسخى مىگذرد، اول كوه و سنگلاخ است، يك فرسخ و نيم سربالايى معتدلى دارد، اما سنگلاخ بدى [دارد]، و راه را ساختهاند، دو طرف ديوار دارد از سنگ، و بعضى جاها را هم سنگ فرش كردهاند، ولى سنگهاى صاف بزرگ كه پاى آدم و مال مىلغزد، دو طرف راه اشجار مغيلان، و تكتك خرزهرههاى بزرگ دارد، اول مغرب رسيديم پاى كوه، چند خانوار عرب سكنى دارد، و چشمه آبى و چند خانه هم براى واردين ساختهاند، يعنى سنگ بالاى هم چيدهاند و روى آن را نى و پوخ انداختهاند، از شيخ آنها خانهاى تنها خواستم، خانه كوچكى كه دو در داشت ما را فرود آورد، و پسركى «احمد» نام را هم خادم ما قرار داد، چايى خورديم، پلو همراه داشتيم خورديم، نماز خوانديم، چون به جهت تند آمدن خيلى خسته بوديم و هوا هم خوب سرد بود، خوابيديم، آب هم خوب بود، با «احمد» قدرى صحبت كردم، معلوم شد پدرى اعمى دارد، و بد بچهاى نبود. به دو نفر مكارى هم كه همراه بودند، يكى «عبدالقادر» و ديگرى «صالح» نام، شامى و بخششى داديم، پول حشيش هم گرفت، صبح زود پيش از طلوع صبح برخاسته، چايى خورديم، اول اذان نماز خوانديم و پا بر كوه گذاشتيم، اهل منزل را سوار بر قاطر كرده، جلو آن را به «حاجى جعفر» دادم، خودم هم پياده راه افتادم، سواره امكان ندارد، هرگز در عمر خود كوه به اين سختى و بدى نديده بودم، «كوه نيشابور» كه بين «دولت آباد» و «بوجان» است، مكرر آمدهام، نه به اين طول است و نه به اين سختى، شش ساعت تمام از گردنه تا سر كوه راه است، تا پنج و نيم از دسته گذشته، به سر كوه رسيديم، تا پنج ابداً آفتاب به ما نزد و آفتاب همه جا پشت سر و پايينتر بود. نيم ساعتى
آفتاب ما را درك كرد، مكارى هم پاى كوه مانده بود، و مالها را به همراه ما ول داده بود، به جهت اينكه خروج از راه با سوارى ممكن نيست، راه را مادر «سلطان روم» خرج زياد كرده، به عرض پنج شش ذرع ساخته است، پيچ پيچ و پله پله، ولى سنگهاى صاف بلند فرش كردهاند، آن هم خيلى سرازير است، كه آدم نمىتواند خود را محافظت كند، به خصوص در سرازيرى، مسلماً به جز مالهاى خودشان هيچ مالى نمىتواند از آن راه برود.
در راه رفتن رفقا رفتند، حقير تنها ماندم، خيلى هم تشنه شدم، از عقب سه نفر «عرب نخاولى» كه مىآمدند محرم بشوند، به حقير رسيدند، قدرى به عربى با آنها صحبت كردم، با حقير رفيق شدند، يكى ديگر هم از عقبتر رسيد، اسم يكى «ناصر» بود، اسم يكى «مصطفى» بود، اسم يكى «احمد» بود، «ناصر» جلوتر رفت، «احمد» و «مصطفى» براى همراهى حقير ماندند، تشنگى خيلى غالب شد، نزديك بود از حركت بمانم، دو سه نفر از بالا مىآمدند، آب خواستم، گفتند: نداريم، ولى در ميان دره آبى نشان دادند كه هم قدرى از راه دور بود و هم صعب (1)بود، «نخاولىها» كنار راه نشستند، حقير به زحمت زياد با ناخن و چنگال خود را به آب رسانيده، قدرى خورده دوباره مراجعه به راه كرده، باز راه افتادم، اما از خستگى چه نويسم درست وامانده بودم، و اگر «نخاوله» نبودند كه همه را دلدارى مىدادند، و مىگفتند «خداوند» به شما اجر مىدهد، سر كوه نزديك است، مشكل بود خود را برسانم، خيلى مردمان خوبى بودند، به خصوص «مصطفى».
پنج و نيم از دسته گذشته رسيديم به صد قدمى سر كوه، حوضى از آب كه از سنگ تراشيده بودند، دو ذرع و نيم طول، يك ذرع و نيم عرض، چشمهاى كه آب كمى داشت، ده پانزده ذرع فاصله، كه اين حوض از آن چشمه آب مىشود، كم و بد بود، چون آب چشمه كم شده و به حوض نمىرسيد، اما خود چشمه به قدرى سرد و خوشگوار بود، كه تقريرى نيست، به عين مثل آبهاى سرد كوهسار «ايران»، قدرى خورده به سر كوه
1) سخت.
رسيديم، الاغ ما را نگاهداشته بودند، سوار شدم، دويست قدمى از سر كوه دورتر، دهى بزرگ كه تقريبا صد خانوار دارد، اسمش «حديه»، قدر كمى توقف كرده، ناهار مختصرى خورديم، هوا به قدرى سرد بود كه در آفتاب نشسته بودم، باد سردى مىآمد، درختهاى زردآلو و شفتالوى بسيار، همه غرق شكوفه بود.
«طايف» را صاحب كتاب «منتهى الارب فى احوال العرب» مىگويد:
از بلاد «حجاز» است كه «مدينه منوره» باشد، و «ينبع» را مىنويسد از «تهامه» محسوب مىشود، كه مقصود «مكه» است، با اينكه «طايف» دوازده فرسخى «مكه» و «ينبع» نزديك «مدينه» است و خود او مىگويد «ينبع» بندر «مدينه» است، چنانچه «جده» «بندر مكه»، واللَّه العالم بحقايق الامور.
در اين بين صاحب خانه آمد كه رفقاى شما رفتند به «قرن المنازل»، بسم اللَّه ما هم فورى برخاسته سوار شديم، ديديم رفقا رفته بودند، دو نفر عرب با ما خودشان به فضولى راه افتادند به جهت بلدى، يك ساعت و نيم از «حدى» تا «قرن المنازل» راه است، سرازيرى مختصرى و كوه است، چند قدمى كه آمدند، بخشش خواستند، پنج قروش دادم، دوباره چند قدمى ديگر كه آمدند به عربى گفت: يك مجيدى بايد بدهى كه من تا «قرنالمنازل» بيايم.
گفتم: نمىخواهم بيايى!
گفت: حرامى دارد، شما را لخت مىكند، گفتم بكند، خنجرى در كمر داشت، كشيد رو به «حاجى جعفر»، كه ما را بترساند، حقير هم ششلولهاى كه در «اسلامبول» خريده بودم و در كمر داشتم كشيدم! گفتم: من هم تو را مىزنم، «خنجر» را غلاف كرد.
گفت نيم مجيدى بده، گفتم نمىخواهم بيايى، گفت نمىآيم و نشست، ما هم غنيمت دانسته تند كرديم، قدرى كه رفتيم رسيديم به «نخاوله»، چهار نفر بودند، او هم از عقب آمد و مىگفت: قاطر مال برادر من است، بايد من بيايم، قاطر را توجه كنم، آنجا كه رسيديم به من بخشش كنى، حقير هم گفتم چه عيب دارد.
اول ظهر به «قرن المنازل» رسيديم، دهى است داراى پنجاه شصت خانوار، منزلها [ى] خوب مثل دهات عجم دارد، مسجدى كه «حضرت رسول كاينات» از آنجا محرم شدهاند، مسجد كوچك، بنائى از سنگ و گل، يك راسته ستون دارد، در وسط شبستان كوچكى است و مستطيل سقف است، محرابى در وسط دارد خارج سقف هم تقريباً به قدر مسجد صحه دارد، درى كوچك هم دارد، پياده شده رفتم منزل، قدرى انار خريده خورديم، چند دانه تخممرغ هم خريده، براى شب جوشانديم، و فورى لخت شده به مسجد رفته محرم شديم، چون خيلى خسته بودم، به رئيس مكارىها كه همراه آمده بود اصرار كردم، كه شب را در «هديه» يا «حديه» بماند و به او وعده دادم كه مخارج مال او را و خود او را بدهم، راضى نشد و مىگفت شب سرد مىشود، و بايد رفت به «كومه»، و نيم به غروب مانده، از «قرن المنازل» حركت كرديم، اما چه نويسم كه تمام اهل ده بر حقير ريختند و بخشش مىخواستند، آنقدر ازدحام كرده بودند كه افتادم، بالاخره سوار شده گريختم.
قدرى كه رفتم باز رفيق اولى پيدا شده بخشش و حق حشيش خواست، پنج شش قروش گرفت كه همراه ما بيايد به «حديه»، به محض گرفتن پول برگشت و ديگر بحمداللَّه او را ملاقات نكرديم.
با «نخاوله» آرام آرام آمديم سر كوه، دو و نيم به غروب مانده، سر كوه رسيديم، بالاى كوه خيلى سرد بود، هر قدر پائين مىآمديم، سردى كمتر مىشد، سرازيرى ممكن نيست سواره آمد، مالها را از سر كوه ول كرديم، فورى مثل برق راه افتادند و از ما جلو شدند، از ترس اسباب، «حاجى جعفر» را گفتم، با مالها برود، حقير خودم و اهل منزل مانديم دو به دو، و سرازيرى قدرى آمديم، كوه سبز و خرم و درختهاى خرزهره بزرگ، و درختهاى ارس كوچكتر، و گردوى كوهى داشت.
دو نفر از «نخاولىها» براى پرستارى و همراهى ما ماندند، و همه راه مىگفتند عجله كنيد كه زود برسيم، آفتاب غروب نكند، ولى زن و پياده آن هم زن متنعّمه، قدرى كه آمد
خسته شد، هر دم هم هر دو روى سنگها مىلغزيديم و مىافتاديم، قدرى هم كه آمديم، هم كفشهاى او، هم نعلينهاى حقير پاره شده، دور افتاد، پاى برهنه روى سنگهاى تيز، آفتاب هم بود، به هر جهت، آفتاب كه غروب كرد و تاريك شد، پاها هم از صدمه به درد آمد، خداوند عالم است كه بر ما چه گذشت؟ ان شااللَّه خودش اجر بدهد، بر انسان هر چه وارد شود، قوه تحمل را هم مىدهد، نخاولىها هم، همين كه شب شد قدرى مىترسيدند، اما پرستارى از ما مىكردند، همه جا از عقب ما مىآمدند و ما را دلدارى مىدادند، مسلماً اگر آنها نبودند، ما نمىتوانستيم شب را سر ببريم.
يك و نيم از شب گذشته، چراغهاى بركه به نظر آمد، قدرى آسوده شديم، نزديك بركه شديم، از بالاى گردنه فرياد زدم «حاجى جعفر» فانوس بياور، او هم با فانوس پاى گردنه آمد، رسيديم اما نه مرده و نه زنده، پاها به قدرى متألم (1)كه تحريرى نيست، در همه عمر خود نه اين قدر پياده رفته بودم و نه اين قدر خسته شده بودم، و زحمت كشيده بودم، اگر خداوند قبول كند، سهل است و گوارا است. [پس از] نشستن به زمين، «صالح» و «عبدالقادر» داخل شده [گفتند] سلامٌ عليك، مرحبا، آقا بخشش، حقالحشيش، حقير هم از كثرت خستگى متغير شده، به عربى بناى تغير و فحش را گذارده، گفتم شهر كه رفتم به «شريف» شكايت خواهم كرد، شما امروز كجا بوديد؟ چرا با من نيامديد؟ اسم «شريف» را كه بردم ترسيدند، فورى رفتند.
قدرى كه چايى خورده و نماز خوانده، «نخاولىها» را خواسته، چايى دادم و به هر كدام ده قروش دادم، آن وقت خيال كردم كه مبادا مكارىها مالهاى خود را برداشته بروند، يا فردا بدرفتارى كنند، آنها را صدا كرده، چايى دادم، و به هر كدام دو سه قروش
1) دردمند.
دادم، خيلى ترسيده بودند و عذرخواهى مىكردند.
«عبدالقادر» قسم مىخورد كه من ناخوش بودم و الا با شما مىآمدم، منزل را غير منزل ديشب گرفته بودند، گرمتر بود ولى قد راست نمىشد، نماز را نشسته خواندم، با اينكه محفوظ بود، اما باز هم سرد بود، [و بايد] زير لحاف و اديال (1)خوابيد، اگرچه از شدت خستگى و پا درد، تا به صبح خوابم نبرد.
صاحب خانه «حسن» نام داشت، پسرش «حسين» زنش «فاطمه»، هر دم سرِ ما منّت مىگذاشت كه من اسم خودم «حسن»، و برادرم «على» و اسم زنم «فاطمه» و پسرم «حسين» است، خادم «عبداللَّه عباس» كه در «طايف» مدفون است هستم، در اين جا در اين موسم بقالى مىكنم، «حاجى جعفر» گفته بود، صاحب خانه طبيخى (2)عربى پخته بود، عدس پلو بود، چندان بد نبود، ولى روغن آن به قدرى متعفن بود كه [وقتى] داخل اطاق كرد، گفتم بيرون برو، خود «حاجى جعفر» در كمال ميل خورد، قدرى هم به صاحب خانه داد، باقى را هم براى نهار خود نگاه داشت، صبح برخاسته چائى خورده، نماز خوانديم، آن وقت نوبت صاحبخانه شد، پول كرايه گرفت، بخشش براى خودش و «حسين» و «فاطمه» گرفت، آن وقت لباده «حاج جعفر» را هم برداشته بود و مىگفت به من ببخشيد، كه من اسمم «حسن» است!!
خروسى در اينجا ديده شد، كه صبحى به لفظ فصيح، «الصلاة» مىگفت! حقير خيال كردم كه خيال است براى من حاصل شده، ديدم اهل منزل هم ملتفت شدهاند، و «حاجى جعفر» هم ملتفت شده است، خيلى فصيح از اول اذان تا اول آفتاب «الصلاة» مىگفت، بدون شك و شبهه!!
صبح روز دوشنبه غرّه، اول آفتاب راه افتاديم، تفصيل راه همان است كه نوشته شده است، فقط چيزى كه بود سلوك مكارىها بهتر شده بود، و از ترس با همه خوشرفتارى
مىكردند، يعنى در رفتن غفلتاً يك مرتبه چوب بر مالها مىزدند و مردم مىافتادند، خنده مىكردند، امروز نمىكردند، با ما بهخصوص خوش سلوكى مىكردند و هر دقيقه تملق مىكردند.
ظهر آمديم به «عرفه»، به جنب «وادى عرنه»، (1)نهار خورديم، در كنار راه دهى معتبر ديده شد، مىگفتند «اشمار» نام دارد و از حرم است، و منافع آن را شريف و والى مىبردند، در «عرفه» مكارىها «شيخ واحو» را واسطه كردند كه شفاعت آنها را بكند، شيخ آمد نزد حقير و به زبان خيلى خوب گفت: آقا از وقتى كه شما از خانه بيرون آمدهايد، آيا در «واپور» و غيره خيلى زحمت كشيدهايد؟ گفتم نه چندان، گفت پس آيه مباركه «لم تكونوا بالغيه الا بشقّ الانفس» (2)
درباره شما صادق نبود، اگر اين زحمت را نكشيده بوديد، چون مقصود از اين آيه مباركه وصول به حقيقت است و الا همه كس به «مكه» مىآيد.
گفتم: چنين است كه مىگويى، گفت پس چرا از مكارىها شكوه داريد؟
گفتم: «قَدْ وَعَظْتَ وَ أجْمَلْتَ وَ عَفَوْتُ عَنْهُم»،(3)
خيلى اظهار تشكر كرد و گفت: شما خانواده عفو و كرم هستيد.
چهار و نيم به غروب از «عرفات» سوار شده، باز مكارىها «شيخ محمّد» نامى ديگر را واسطه كرده بودند، قدرى او هم با حقير صحبت كرد، گفتم: خاطر جمع باشيد، و از آنها عفو كردم، و با حقير هم چندان بدسلوكى نشده، به اين هندىها چرا چنين مىكنيد؟
به هر حال دو به غروب مانده، وارد به شهر شديم، رسيدن به خانه و افتادن و خوابيدن، چهار از شب گذشته بيدار شدم، نه مرده و نه زنده، خسته و نرم، به هرحال چون
لخت بودم و پشههاى «مكه» هم كه هر كدام به قدر مگسى است، با وجود سردى هوا، خيلى اذيت مىكرد، برخاسته به هر زحمتى بود، خود را به حمّام رسانيدم، حمامى دارد آب گرم، چندان هم بد نيست، دو خلوت كوچك دارد كه هر كدام حوض كوچكى دارد كه سه چهار كر آب مىگيرد، غسل كرده و رفتم به حرم، «طواف» و «سعى» كردم، و «طواف نساء» كردم، ساعت هشت يا نه بود، مراجعت كردم به خانه، اين سفر خيلى چون بابصيرت بودم، «طواف» و «سعى» دلچسبتر و بهتر بود.
به ورود خانه، لباس پوشيده و خوابيدم، خيلى هم هوا سرد بود، يقين داشتم كه از صدمه و سردى ناخوش خواهم شد، الحمدللَّه خداوند رحم كرد و ناخوش نشدم، ولى تا ده روز بلكه پانزده روز فاصله، كفهاى پاى حقير به شدت درد مىكرد.
فردا عصرى رفته «طواف» كردم، شبانه روزى سه «طواف» مستحب قرار كردهام بكنم، يكى قبل از ظهر، و دو در شب، بعضى روزها چهار «طواف» هم مىكردم، اما همه را براى اموات و احياء از رفقا و دوستان، اسامى اشخاصى كه براى آنها «طواف» كردهام انشااللَّه مىنويسم، تفصيل «مسجدالحرام» را هم انشااللَّه مىنويسم.
روزها قدرى گرم مىشد، كه در «طواف» و ميان كوچه عرق مىكردم، اما شب سرد مىشد كه غالباً با لحاف و اديال مىخوابيدم، اما پشه به قدرى فراوان و موذى است كه بالاخره به تنگ آمده، شكايت پيش صاحب خانه كردم و پشه خوان مىخواستم و اسم او را به عربى نمىدانستم، بالاخره معلوم شد، «ناموسيه» (1)مىگويند.
شب كه آمدم «ناموسيه» را صاحب خانه آورده زده بود، شب را قدرى راحت خوابيدم، فردا پارچه گرفته دادم، زن صاحبخانه براى ما دوخت، باقلاى تازه هم در
1) پشه بند.
بازار پيدا شد و باقلا پلو خورديم، «روز ترويه»، اول ظهر حرم محترم مشرف شده، بعد از غسل و طواف مستحب و نماز ظهر و عصر، از «مقام حضرت ابراهيم» براى حج محرم شده، لباس احرام پوشيده آمدم منزل، «حاجى قاسم» حمله دار، مال حاضر كرده بود، كجاوهاى براى زنها، و ذلولى با زين براى خود حقير، و دو شتر براى آدمها حاضر كرده بود، سه به غروب مانده، براى رفتن به «منا» از در منزل سوار شديم، يك ساعت و نيم به غروب مانده، وارد «منا» شديم، حاجى زياد بود، از اهالى «مصر» خيلى امسال آمدهاند، مىگويند هفده هزار نفر آمدهاند.
روز چهارم ماه، «حمل مصرى» وارد شد، روز ششم «حمل شامى» آمد، جمعى از «حجاج خراسان» و «مشهد» كه در دهم و دوازدهم رمضان حركت كرده و به «مدينه منوره» رفته بودند آمدند، «سيد نصراللَّه» زيارت خوان و «حاجى ملاهاشم» طلبه، و جمعى ديگر را روز هشتم ديدم «سعى» مىكردند، همان روز بعد هم، بايد دوباره مُحرم شوند، خيلى زحمت دارد و از طول احرام خيلى بد گذرانيدهاند. بعضى سرها و صورتها فى الجمله ورم كرده بود، حمل «امير جبل» نيامد و نرسيد، مىگويند به جهت جنگى كه با «ابن صياح» دارد، نتوانسته است بيدق (1)خود را بفرستد تا چه شود؟
«حاج ايران» خيلى كم است، هزار و دويست نفر به سياهه آمده است، در سمت دست راست راه، نزديك به «مسجد خيف»، چادرهاى ما را برپا كرده بودند، چادر بزرگى به هشت ليره خريدهام، نو و خوب چادرى است، يكى هم براى آدمها خريدهام به دو ليره و نيم، او هم بد نيست، شب را رفتم، «مسجد خيف» صد ركعت نماز كه مستحب است خواندم، براى هر كس كه به خاطرم آمد دعا كردم، خداوند انشااللَّه قبول كند، و همه را
1) بيدق به معنى راهنما در سفر است ليكن به نظر مىرسد بيرق صحيح است.
نصيب كند، ان شاء اللَّه.
بعد از فراغ از عمل مراجعت كرده، شامى صرف شده، قدرى خواب و قدرى بيدار، شب را به صبح رسانيدم، «مسجد خيف» از مساجد قديمه است، مسجدى بزرگ است، تقريباً مربع است، يك طرف آن كه طرف قبله است، طاق دارد و يك ستون، در وسط كه شبستان مانند است بيست و نه طاق دارد، كه هر طاقى سه ذرع، بلكه سه ذرع و نيم است، دور [آن] ديوار است، و تقريباً صحه و صحن مسجد مربع است، در وسط قبّه (1)هشت دارد، قبه چندان مرتفع نيست، و قطر دايره آن بايد هشت ذرع باشد، محرابى هم دارد، يك مناره هم دارد، در مسجد هم يك منارهاى دارد، در كنار سردر و درى و درگاهى، در اطراف درگاه، كتيبهاى به خط ثلث، آيات قرآن نوشتهاند، چون خيلى درهم بود و شب هم بود، درست نخواندم، سه پله هم دارد، ارتفاع از زمين دارد، ميان همه مسجد را ريگ نرم ريختهاند، كه نماز خواندن با حال احرام اگر چه فرش هم انداخته بودند، خالى از زحمت نبود، باز «بخارائىهاى صوفى» را كه در كشتى ديده بودم، در مسجد ديدم، پهلوى بقعه نشسته، حلقه ذكر گرفتهاند، ميان صحه مسجد زير آن سرداب است، اموات «منا» را در سالهاى ناخوش دفن مىكنند، امسال بحمداللَّه [حاج] خيلى سلامت است، ابداً در «منا» و «عرفات» جنازه نديدم، مگر يك نفر، آن هم بعد از مراجعت از «عرفات» در «منا» ديدم، آنهم از اجل طبيعى مرده بود، شب را هوا خوب سرد شده بود، مكه و چنين سرد!! كسى گمان نداشت، به خصوص شب سيّم ماه بارانى آمد، و بعد از باران هوا خوب سرد شده بود.
در شهر وسط روز در اطاق، بالاپوش ضخيمى مىانداختم و سردم بود، كه زكام كردم، صبح اول اذان كه توپ از هر دو حمل انداختند، تقريباً پنجاه شصت تير در اوقات صلاة براى دخول وقت، و در اول آفتاب از دو حمل مىزنند، جمّال و حمله دار حاضر
1) سقف گرد و دايرهاى شكل- گنبد.
شده، هيا دار هيا دار بلند، حقير ديدم بايد تا اول آفتاب از «منا» خارج نشد (1)و اگر به حرف اينها بكنم، از «منا» سهل است، به «عرفات» خواهم رسيد، هر چه گفتند خود را به خواب زده و از چادر در نيامدم، بالاخره قريب به آفتاب برخاستم، فورى چادر را انداختند، هر چه به «حاجى قاسم» مىگويم زود است، مىگويد زود نيست! مردم رفتند، حاج ايرانى هم كه در اطراف حقير بودند، همه سوار شدند و منتظر حقير هستند، و توى دلهاشان براى حقير بد مىگويند، و مىگويند همه مردم مىروند، هرچه مىگويم قبل از آفتاب از «وادى محسر» نبايد گذشت، به زبان تصديق مىكنند، اما همين كه مىبينند مردم مىروند، ميل دارند بروند، بالاخره قريب به آفتاب سوار شدم، كه آفتاب در «وادى محسّر» طالع شد، كه پنج دقيقه جلوتر آمده بوديم از وادى تجاوز مىكرديم، ازدحامى در تنگناى ميان كوه شده بود، كه عقلى نبود ولى چون ما ديرتر سوار شده بوديم چندان صدمهاى نخورديم.
سه و نيم از دسته گذشته، به «عرفات» رسيديم، گفتم چادرهاى حقير و «اميرزاده خانم» و «حاج خراسانى» را در يك كنار حاج، متصل به كوه كوچك، طرف دست چپ كوه بر پا كردند، كه جلو چادر به بيابان باز شود و كسى در جلو نباشد، هوا هم قدرى گرم شده بود، و نزديك به «عرفات» سرم كه برهنه بود فىالجمله به درد آمد، رفتم ميان چادر قدرى استراحت كرده هنداونه و پنير و ماست همراه داشتم، پلو هم قدرى بود، نهار خورده، عكامها كه سه نفر از ديروز نوكر ما شدهاند، مشك برداشته، رفتند سه چهار مشك آب آوردند، امسال هم «عرفات» كم آب است، به جهت كم بارندگى «طايف» آب كم مىرسد، فورى سنگى بزرگ «حاجى محمد حسن» بغل زده، از دامن كوه آورده ميان چادر گذاشت، لخت شده و غسل كرده وضو گرفتيم، توپ ظهر هم باز صدا كرده پنجاه شصت تير توپ زدند، يك باره مردم به همهمه و صدا افتادند، و بناى خواندن ادعيه و ناله و زارى شد، خداوند از همه شيعيان قبول كند.
1) ماندن شب نهم در منى مستحب است و لذا خروج قبل از آفتاب مانعى ندارد.
واقعاً «عرفات» يك ناله واحده شده بود، نماز و اوراد وارده و بعضى ادعيه را، در چادر خوانديم، دو به غروب مانده، برخاسته رفتم دامن كوه، دعاى «حضرت سيدالشهدا» عليه السلام را خواندم ايستاده، و بعد از اتمام نشسته چنانكه وارد است، درباره هر كسى كه خاطرم آمد، از اموات و احياء دعا كردم، از دوست و رفيق، آقا و نوكر، «خداوند» قبول كند و مستجاب فرمايد، و همه را روزى كند، به خصوص حضرت اجل اكرم، «آصفالدوله» و جناب «آقاى متولى»، جناب «اعتضادالتوليه»، جناب آقاى «نايبالتوليه» و «آقازادهگانشان»، جناب «قائم مقام»، «ميرزااسداللَّه امين»، برادرها، پسرها، اعمام، اخوال، خالات، نوكرها، هر كس كه خاطرم آمد دعا كردم، از براى والدين كه جاى خود دارد، جناب «حاجى خادم باشى»، جناب «جلالتمآب خبيرالدوله»، ديگر چه بنويسم، هر كسى كه به خاطرم خطور كرد، از احياء و اموات همه را دعا كردم.
يك ساعت به غروب مراجعت به چادر كرده چائى خورده، غذائى كه پخته بودند قابلمه كرده، هنوز آفتاب بلند بود، باز حكايت صبح پيش آمد و همه سوار شده حقير سوار نشدم، باز «حاجى قاسم» آمده بود كه مردم رفتند و اينجا آدم را مىكشند، گفتم اگر حقير را هم بكشند، نمىتوانم حج خود را باطل كنم، بالاخره اول غروب سوار شده، اول مغرب كه قدرى هم گذشته از مغرب به سرحد «عرفات» رسيديم، پناه مىبرم به خداوند از ازدحام در درّه تنگى كه بين «مشعر» و «عرفات» است، درهاى است ده بيست [و] منتها (1)سى ذرع عرض دارد، و تمام حاج و محملهاى «مصرى» و «شامى» و تختها وكجاوهها و سرباز و نظام همه زور مىآوردند، سبحان اللَّه، بجز حفظ خداوند چيزى ديگر نيست، اگر كسى هم افتاد، ديگر كسى دربند نيست، زير دست و پا هلاك مىشود، خيلى جمّالى كاركن و حكامى زرنگ مىخواهد، كجاوه را درست از آن عقبه بگذراند، بحمداللَّه به سلامت گذشته، در سمت دست چپ راه از طرف «مكه»، در وادى «مشعر» پايين آمديم، محشرى است.
1) در نهايت.
شب ساعت سه و نيم، جمعيت زياد، جا نسبتاً كمتر و تنگ، خوف دزد، حاج ميان هم منزل كردند، به هر زحمت بود، به جز دور چادر را گفتم باز كرده، بر دور كجاوه و بارها كشيده، حصارى ساختيم و در ميان نشستيم و شام خوردم و چائى خوردم، در اين بين ديدم «نواب اميرزاده خانم»، دم كجاوه خود بدون حفاظى (1)نشستهاند، فورى چادر ديگر را گفتم آدمها براى ايشان هم حصارى ساختند، آنها هم آسوده شدند، شب را تا به صبح كمتر خوابيد، سه ساعت بيشتر خوابم نبرد، ساعت هشت برخاسته، مشغول چائى و قليان و كارهاى ديگر شدم، دم صبح قدرى سرد شد، اما نه به قدرى كه موذى باشد، دزدى هم در حاج مىشد، گاهى صداى داد و فرياد بلند مىشد، ولى به سر وقت ما كسى نيامد، اگر آمد هم چون بيدار و نشسته بودم، متعرض نشدند.
خيلى از مردم منازل خود را گم كرده و تفحص مىكردند، مفصلًا فرياد بود كه رفقا و محملدارهاى خود را فرياد مىكردند، امشب هم از شبهاى تماشايى دنياست.
حركت از «عرفات» تا ورود به «مشعرالحرام»، خيلى باشكوه و باتماشا است، اولا از حين حركت تا ورود، علىالاتصال صداى توپ است كه انداخته مىشود، از سه موكب، يكى «موكب شريف» كه چهار عراده (2)توپ همراه او به قاطر بسته و مىزنند، دوم «حمل شام» سيم «حمل مصر»، صداى توپ ابداً قطع نمىشود، اول «موكب شريف» حركت مىكند، خود او محرم، با پنج نفر ديگر لباس احرام در بر، سر برهنه در درشكه انگليسى مقبول روى باز، كه ركاب دور آن از عقب بود، يك نفر درشكه چى عرب هم جلو نشسته، يك جفت قاطر بزرگ كبودِ خيلى خوشرنگ هم بسته بودند جلو درشكه، هفت يا هشت اسب عربى يراق (3)طلا، رو زينى مخمل زرى مقبول دوزى، طپانچههاى سر غاشيه
در قابهاى طلا يدك مىكشيدند، دو راسته سرباز كه تقريباً پنجاه نفر بودند، دو راسته در جلو حركت مىكنند، بعد از آن قريب پنجاه نفر غلامهاى سياه، با تفنگهاى ته پر كوتاه برزنكه انگليسى در دوش، در دو طرف درشكه هم چهار غلام سياه با لباس احرام، عصا در دست حركت مىكنند.
در اول موكب هم دو عراده توپ ته پر بر قاطر بسته، و هر پنج شش دقيقه مىاندازند، صاحب منصبى هم سوار بر قاطر به همراه توپ است، هر عراده هم دو عراده ديگر كه صندوق قورخانه اوست، همراه دارد، و پشت سر «شريف» به قدر صد سوار ذلول سوار واسب و قاطر سوار، بعضى محرماً و غالباً بدون احرام، سواره حركت مىكنند.
به قدر صد مشعل نفتى هم در دو طرف راه، هر يكى به دوش يك نفر مىكشند، پشت سر اين جمعيت باز دو عراده توپ و سى چهل سرباز و سى چهل سياه با تفنگ و دو تخت روان خيلى قشنگ مزين، كه اهالى حرمش در آنها هستند. و در دو طرف تخت، هر طرفى خواجهاى سوار بر قاطر، اين دو توپ هم پشت سر توپهاى جلو شليك مىكنند و در موكب خود «شريف» هم، در پشت سر يك دسته موزيك است، كه سواره آهسته خيلى كم صدا، موزيك بدون طبل مىزنند.
اين موكبِ باشكوه، و چراغهاى بيرون از حساب كه گذشت، «حمل شامى» در حركت است به قدر صد نفر سرباز و يك دسته باطبل و شيپور كه دو سه دقيقه مىزنند، و به قدر دو سه دقيقه ساكت مىشوند، و صاحب منصبها محرم، ولى از روى قطيفه احرام شمشير بسته و سوار قاطر در وسط حركت مىكنند، سرباز هم غالباً محرم، پشت سر پنج شش هزار، به همين مقدار هم جمعيت از «حمل مصرى» به همين ترتيب و آداب به همراه، و دو محمل مقابل هم در حركت، پشت سر محمل هم، سواره بسيارى از مصرى و شامى كه سُرنازن هم دارند و دهل و سرنا (1)مىزنند رد مىشود، چراغ حساب ندارد،
1) سازهاى بادى شبيه نى.
ص: 111(1)از دو طرف راه افروخته، و در حركت است، پشت سر آن جمعيت، باز جمعيت زيادى بر ذلول سوار، و به وزن موزون متصلا تهليل و تسبيح مىكنند، و در حقيقت تصنيف مىخوانند، بى اختيار گريه كردم و عرض كردم «يا رسول اللَّه ما ارَدْتَ من الدّين هذا»، (2)و قدرى با «امام عصر»- عجل اللَّه تعالى فرجه- گفتگو و صحبت كرده، چند شعر عربى كه سابق بر اينها ساخته بودم خواندم، كه از آن جمله اشعار اين چند شعر بود كه خيلى مناسبت داشت:
يا صاحِبَ الأمرِ وَ الإسْلامِ وَ الدّين قُمْ وانتَقِمْ بِحُسامِ الحدِّ مَسْنُونِ
أما ترى النّاسَ قَدْ أضْحى لِغَيْبَتِكُمْ أسير أيْد الطوَاغِيْتِ المَلاعيْنِ
يا غَيْرَةَ اللَّه كَمْ فى الأرضِ مربد قَدْ غَشَّتِ الدَّهْرَ مِنْ جَوْرِ السَلاطينِ
سَلِ المُهَنَّدَ وَ ابْدُدْ شَمْلَ جَمْعِهِمْ وَ طَهِّرِ الأرْضَ مِنْ رِجْسِ الشَّياطينِ
بسادة بحب غُرٍّ حضارمَهٍ شمّ العرانِينَ مِنَ طه و ياسِينِ
و حالت خوشى داشتم.
طرف راست راه، كه «مسجد مشعر» است، «حمل شامى» منزل كرده و «شريف» و «حمل مصر» و «قنسول ايران» هم منزل كرده بودند، دم منزلهاى خودشان مشاعل خود را كوبيده و چراغهاى بسيار افروخته بودند، مسجد «مشعرالحرام» را هم چراغان كرده بودند، خيلى تماشا داشت، جلو چادرهاى حاج هم يكى يك مشعل، بعضى دو مشعل براى جلال و ترس از دزد كه روشن باشد افروختهاند، دامنه اين دره و كوه، تماشائى عجيب دارد، يك ساعتى بعد از ورود حاج، فانوسها كه براى اين كار از ولايت برداشتهاند، روشن مىشود، در دامن كوه مردم مىروند، به جهت برچيدن ريگ براى رمى جمرات خيلى باصفا مىشود، چه فايده؟ لخت بودن و ترس دزد، قوه التذاذى (3)
نمىگذارد.
در بين آمدن از «عرفات» به «منى»، كجاوههاى «اعراب شام» و «مصر» به خصوص «شامى»، بعضى هم از اهالى «مكه» را ديدم، كه مردها ترقههاى پر صدا كه به قدر تفنگى صدا مىكند در كجاوه خود داشتند، هر چند قدمى يكى آتش زده مىانداختند، هر كس هم تفنگ و شش لوله داشت مىزد، از صداى توپ و تفنگ، انسان متأذى مىشد، و كجاوه زنهاى عرب را ديدم، كه كنيزهاى آنها در زير كجاوه پياده حركت مىكرده و به لحن عربى تصنيفى مشتمل بر توحيد و نعت «حضرت ختمى مرتبت»، و تمجيد خانم خود مىخواندند.
پياده بسيار هم از زن و مرد «مصرى» و «بخارائى» و كمى هم اهالى «مكه» به «عرفات» آمده بودند، و پياده مراجعت مىنمودند، در ماهتاب مردها دسته شده، يعنى عربهاى «بحرينى» و «دزفولى» و «مغاربه» (1)پنج شش نفر تصنيفى مىخواندند و سايرين جواب مىدادند، شب شب عيش است، «جاوهاىها» هم كه به مقدارى بودند كه حساب نداشت و متصلا در و دشت را برداشته، اعراب «مكه» هم از آنها بدشان مىآمد، و در فحش كه به هم مىدهند، يكى از فحشهاى بد، ياجاوهاى است، توصيف اين شب را هر قدر بنويسم، كم است.
قدرى سنگ ريزه براى جمره جمع كرديم، صبح روشن شد، چائى خورده بوديم، تا آفتاب نزند نمىتوان از «وادى محسر» كه آخر «منا» و «مشعر» است گذشت، باز حكايت پيش، پيش آمد، اين دفعه متغير شده به حكامها و «حاجى قاسم» بد گفتم، تا آفتاب نزد سوار نشدم.
از «مشعر» تا «منا» يك فرسخ و نيم راه است، باز موكب به همان تفصيل راه افتاد، امروز توپ به قدرى زياد مىاندازند، كه ديگر صداى آن در گوش از تفنگ هم كمتر است، باز «موكب شريف» و ساير مواكب را ديدم، خوشحال شدم كه اگر «حمل عايشه» است، بحمداللَّه از «پسر فاطمه» هم موكبى خيلى محترمتر هست.
1) مراد كشورهاى شرق آسيا مانند اندونزى و مالزى است.
دو از آفتاب گذشته، وارد «مِنى» شده، چادرها را روبروى جاى ديشب زده بودند، يعنى در رفتن، دست چپ راه ما «شامى»، و راست از «حاج ايران» است، در برگشتن بر عكس است، مخصوصاً گفتم چادر را در كنارى زدند كه جلو آن باز باشد، چادرهاى «خراسانىها» هم در اطراف بود، فورى رفته رمى جمره را كرده، آمدم منزل، گوسفند خريده بودند، نُه گوسفند ذبح كرده فرستادم، و دلاكى از اهل «تربت حيدريه» بود، آوردند به چادر، سر خود را تراشيده لباس پوشيدم، «ميرزا اسداللَّه خان» را گفتم زلفهاى خود تراشيد.
آدمهاى «نواب اميرزاده خانم» را هم كه زلف داشتند گفتم بتراشند، آنها هم تراشيدند، نزديك ظهر نهار خورده افتادم، يك ساعت به غروب از خواب برخاستم، اهالى منزل با نوكرها، الاغ سوارى كرايه كرده رفته بودند به طواف، دو از شب گذشته مراجعت كردند، فقط دو نفر حكام با حقير بودند، مىگفتند شهر «مكه» و «مطاف» و «مسجدالحرام» خلوت بوده است، شب را بحمداللَّه بد نگذشت، هوا سرد و خوب، از مرض و ناخوشى هم بحمداللَّه خبرى نيست، تماشاى خوبى هم دارد، چراغانهاى مفصل دم چادرها، همه مشاعل افروخته، مأذنههاى «مسجد خيف»، چراغهاى بسيار افروخته، «حمل شامى» طرف دست چپ راه، و «حمل مصرى» طرف دست راست، يعنى طرف «ايرانىها» افتاده است.
در جلو «حمل مصرى» كنار راه، چادر بزرگى بر پا كردهاند، و خمهاى پوست گذاردهاند، و مشكهاى فراوان و آب سبيل (1)كردهاند به مردم مىدهند، شب را تماشاى
1) يعنى فى سبيل اللَّه و در راه خدا آب مجانى به مردم مىدادند.
خوبى كردم، ساعت سه غذا خورده، قرار دادم حكامها و آدمها به نوبت كشيك بكشند، امشب هم دزدى مىشود، به خصوص چادرهاى ما كه در كنار است، تا قريب به صبح دو سه دسته آمده ديدند، آدمهاى ما بيدارند رفتند.
قريب به صبح بود صداى هاى و هو بلند شد، چند نفر تيمورى، كه چادر مختصرى پشت چادر آدمها داشتند، يك نفر از آنها سر خود را بالاى خورجين گذارده بوده است، يك مرتبه خورجين را در زير سرش كشيده بودند، برخاسته و فريادى كرده، متعاقب دزد ديده بود «حاجى جعفر» حكام ما، كه سماور آتش مىكرده است ملتفت شده، او هم ديده بود، و تيمورى را خيال دزد كرده، از پشت سر بغل زده بود، يكى از تيمورىهاى ديگر به خيالش كه دزد، ديگر رفيقش را گرفته است و مىخواهد بكشد، فورى برگشته و رفته بود ميان چادر قايم و مخفى شده بود، بيچاره تيمورى هم خيال كرده بود دزد او را گرفته، زبانش بند آمده بود، حقير از چادر در آمدم، ديدم «حاجى جعفر» مىگويد گرفتم، و يك نفر را مىكشد و مىزند و مىآورد، دم روشنائى كه آورد، ديدم «حاجى اللَّهيار تيمور» است، خنده بسيارى كرده، «حاجى جعفر» را تحسين كردم، خورجين بيچاره رفت، كتكى هم از دست «حاجى جعفر» خورد! اما در خورجين چيز قابلى نداشت، دو سه تومان بيشتر ضرر نكرد، صبح نماز خوانده آفتاب زد، رفتم رمى جمرات ثلاثه را كرده، مالى گرفته با يك نفر حكام به جهت «طواف» واجب به شهر رفتم، دم بركه پياده شده غسل كردم، و رفتم «طواف» و «سعى» و طواف نساء را كرده، شكر خداوند را بر اداى عمل و توفيق به جاى آورده، قريب به ظهر آمدم منزل، صاحب خانه آمده در را باز كرد، قليانى آورد، نان و پنير و هندوانه فرستادم آورده خوردم و خوابيدم.
دو به غروب از خواب برخاسته، چايى «سيد مصطفى» حاضر كرده بود، خورده آمدم دم دروازه، صاحب الاغ صبحى، منتظر بود سوار شده، آمدم نماز را در «مِنى» خواندم، در بين «طواف» و «سعى» «جناب وكيلالدوله» را ديدم، كه «سعى و طواف» مىكردند، خواجهها جلو افتاده بودند، خيلى متشخص حركت مىكردند، بين راه هم به
هم برخورديم كه مراجعت به «منا» مىكردند، آمدم چادر چائى خورده، شب را برحسب دعوت از دو سه روز قبل، در چادر جناب «مفخمالسلطنه» قنسول ايران دعوت داشتم، ساعت دو رفتم جلو چادر، طاقى از چراغ بستهاند، دو طرف چادر هم طنابهايى چند كشيده و فانوسهاى كاغذى ملوّن آويخته بودند، فانوسهاى كاغذى به رنگهاى مختلف، خوشگل مىنمود، ده پانزده فانوس نفتى هم، در دور روشن بود، ميان چادرها ميزى كوچك گذارده، بالاى آن دو جفت چهار كاسه لالهاى پايه فلزى بود، و چهار لاله سفرى، جلو چادر هم راسته، يك راسته لاله تخميناً بيست چراغ بود، چيده بودند، ميز كوچك ديگرى هم، پاى ديرك چادر بود.
بالاى آن يك دورى نارنج، و يكى پرتقال و يكى انار و يكى ليمو بود. شيرينى هم بود، دور چادر هم، ده دوازده لاله سفرى گذارده بودند، چادر خيلى ممتازى بود، قلمكار اصفهانى خيلى قشنگ، خيلى خوب بود، كه در «ايران» به اين خوبى قلمكارى نديده بودم، چادر هم يك ديركه بود، اما خيلى بزرگ بود، عجب چادرى بود، پوش به اين خوبى هيچ نديده بودم، به خصوص قلمكاران كه خيلى حكايت داشت، و پوش خوب بزرگ بود، گفتند از «عبّود حربى» بوده است، و الان هم از كسان اوست.
دو طرف چادر را صندلى گذارده بودند، در دم چادر كه در حقيقت جاى خوب آنجا بود، جناب «مفخمالدوله» و جناب «وكيلالدوله»، روى صندلى نشسته بودند، داخل شدم، هر دو و همه اهل چادر برخاسته احترام كردند نشستم. جناب «وكيل الدوله» صندلى خود را تقديم كرد، خود بر صندلى ديگر نشست، چايى و شربت خورده شد، قليان هم آوردند، كشيده شد، شربت آب ليمو بود، آب هم سرد بود، با جناب «وكيلالدوله» قدرى صحبت كردم، آدم خيلى نجيب و معقولى است، جناب «آقا ميرزا على خان»، پسرشان هم بود، به «ديويانه» رفتهاند و از آنجا به «مصر» آمده، بيست و پنج روز در «مصر» بودهاند، ولى «اسلامبول» نرفتهاند، در «فرنگستان» ملازم ركاب اعليحضرت همايونى بودهاند، صحبت گرم شد، خيلى صحبت كرديم، خبر فوت «نواب
والا آقا وجيه سپهسالار» را دادند، از حضرت اشرف «اتابك اعظم امين السلطان» تمجيد مىكردند، دور چادر هم از حاج محترم به قدر پنجاه شصت نفر دعوت داشتند، بعضى بر صندلى و بعضى هم روى زمين نشسته بودند.
قدرى كه گذشت، «سيد حسن مختار»، كه مطوف و هم دست جناب قنسول و مديركار بود، و خدمت مىكرد آمد و به «خان» عرض كرد، كه جناب شريف، عمله جات طرب خود را فرستادهاند كه اينجا ساز بزنند، «سركار خان» هم اذن دادند، آنها هم مشغول شدند به ساز و دهل و سُرنا زدن، اما خيلى بد، آتش بازى هم ساخته بودند، مشغول شدند.
در «مكه» آتش بازى را خوب مىسازند، كم بود، اما خوب بود، «جناب وكيلالدوله»، تعريف زياد از زحمات قنسول، و آتشبازى ايشان مىكردند، از منزل ايشان پرسيدم كه كجا چادر داريد؟ گفتند: چادر ما همين جا و مهمان جناب قنسول هستيم، پسر ايشان را هم، «آقا ميرزا عليخان» كه دو سال قبل به «مشهد» زيارت آمده بود، ملاقات كردم، قدرى كه گذشت دسته موزيكى، و قدرى كم آتش بازى، از طرف «والى» فرستاده بودند، قدرى موزيك زدند، آتش بازى هم كردند، جناب قنسول هم، يك طاقه شال به صاحب منصب آنها خلعت دادند، قدرى گذشت، آتش بازى كمى با يك دسته سربازان از طرف حمل مصرى آمدند، آنها هم قدرى مشغول شدند و آتشبازى كردند، گويا پنج ليره هم قنسول به آنها انعام دادند، البته به آدمهاى شريف هم انعام دادهاند، حقير نفهميدم، به هر حال سفره انداختند و شام آوردند، آفتابه لگن اول نزد حقير آوردند، خيلى از ما احترام كردند، سفره مثل «ايران» بر زمين چيدند، و روى زمين نشسته غذا خورديم.
اول آش تمرى خيلى خوب آوردند، بعد هم پلو و چلو و بريانى، بادنجان و قورمهسبزى و خورشمرغ و قيمه بود، شربت آبليمو و شربت تمر هم آوردند، غذائى خورده، برخاسته در خارج چادر دست شسته، روى صندلى نشستم، قهوه خورده و دوسه قليان كشيده، هنوز مشغول آتش بازى بودند، حقير برخاسته خداحافظى كردم آمدم
منزل، ساعت پنج بود قليانى كشيده خوابيدم، مهمانى جناب قنسول بد نبود، قريب دويست سيصد نفرى شام خوردند.
صبح برخاسته رفتم رمى «جمرات» كرده به «مسجد خيف» رفته، قدرى عبادت كرده، مراجعت به منزل كرده نهارى خورده، مهياى حركت شدم، چراغان و آتش بازى «منا» را نمىتوان به تفصيل نوشت، خيلى حكايت دارد ان شاء اللَّه خداوند نصيب كند همه را كه ببينند، ظهر كه توپ انداخته شد، فورى چادرها انداخته شد و شترها حاضر شده كجاوهها بسته شد، و مردم به يك مرتبه روانه شهر شدند، حقير كه از وضع اطلاعى نداشتم، آمدم كه مالى كرايه گرفته سوار شده بروم شهر، پناه بر خداوند از كثرت ازدحام و جمعيت در كوچهها، قدرى كه آمدم، ديدم حركت محال است و الان زير دست و پا تلف مىشوم، خود را انداختم به دكانى و نشستم به تماشا، سه ساعت متصل به قسمى در اين كوچه ازدحام بود كه نمىتوان تقرير كرد، متصل كجاوه بود كه مىافتاد، و آدم بود كه زير دست و پا مىرفت.
از همه بدتر اين بود كه جلو دكانى كه حقير نشسته بودم، پاتيلى بود پراز روغن زيت هردم ازدحام كردند، يك بيچاره زنى از «سفاريه» افتاد ميان پاتيل (1)، به علاوه صدمه، چند چوبى هم از صاحب دكان خورد، سه ساعت در ميان دكان نشستم، در اين بين هم كجاوههاى خود را ديدم كه آمدند و رفتند، خيلى مضطرب بودم، بحمداللَّه به سلامت رد شده بودند، كجاوه زنها رفته بود كه بيفتد. اما حكامها زرنگى كرده بودند و نگذاشته بودند كه كجاوه بيفتد و رد شده بودند.
در ميان دكان، شخصى ديدم عربى صحبت مىكرد، اهل «يمن» بود مىگفت سيّاحم، سياحت «جزيرة العرب» را كردهام، هر جارا پرسيدم، گفت غير از «عربستان»
1) ديگ مسى دهن فراخى كه ته آن گرد است شبيه يك نيمه از پوست هنداونه گرد.
جائى را نديدهام، تلويحا اظهار تشيع مىكرد، آيات قرآن بر تفضيل «اهل بيت» خواند و آيه اطيعوااللَّه و اطيعوا الرسول (1)
را خواند، آدم بدى نبود، به او گفتم چند قروش از حقير به هديه قبول مىكنى؟ با كمال استغنا قبول كرد، قدرى جمعيت كم شد برخاسته آمدم.
الاغى سوارى كرايه كردم، و سوار شده آمدم شهر، منزل قدرى خوابيده، شب را مشرف شده، «طواف» كرده، شكر خداوند را بر سلامت و اداى اعمال واجبه نمودم، مخصوصاً اين «طواف» را به نيابت حضرت اجلّ اكرم «آصف الدوله» كردم.
اسامى اشخاصى كه براى آنها «طواف» كردم:
اول براى پدرم و بعد براى مادرم، براى مرحوم عمو، براى عيال مرحوم، براى خالهها هر كدامى يك «طواف»، براى دونفر دائى يك «طواف»، يك «طواف» براى معلمين خود كردم كه مخصوصاً براى مرحوم «ملاسميع» و «ملااسحق» و «ملاحسن» و «ملاعلى» و «ملامحمدتقى» را اسم بردم، اما براى احياء از براى «حضرت اشرف والا نيّرالدوله» و از براى «حضرت اجل اكرم آصف الدوله»، براى «جناب خادم باشى» پسر عمو، براى جناب متولى مسجد، براى جناب «اعتضادالتوليه»، براى هر سه نفر اولاد و براى هرسه اخوى، هر كدامى يك «طواف» كردم، براى سايرين هم هركس كه خاطرم آمد براى هر دوسه نفر يك «طواف» كردم، حتى براى نوكرها طواف كردم، براى همشيرهها هر كدامى يك طواف كردم، براى اقوام هركس كه خاطرم آمد طواف كردم، براى اهالى «خرمآباد» طوافى كرده، اسم اغلبى را بردم، خداوند انشااللَّه قبول كند، به حق محمد و آله.
بعد از مراجعت از «منا» باقلاى تازه و خيار هم در بازار پيدا شده است، خوب نيست، طعمى ندارد.
1) نساء: 59.
تفصيل مسجدالحرام را به قدر مقدور مىنويسم:
اولًا «مكّه معظمه» شهرى است بزرگ، كه در ميان دو درّه واقع شده است، و اطراف آن را كوههاى بلند احاطه كرده است، درّه اول كه از طرف دروازه «جدّه» وارد شهر مىشود، بالنسبه هم كوچكتر و هم كم عرضتر است، دروازه دوم كه ملتقاى (1)از نزديك «مسجدالحرام» است، كشيدهتر و عريضتر است، در آخر اين دره به «مِنا» و «عَرَفات» مىروند، و بالاى «مكه» است و «أبْطَح» در آخر اين درّه است، و آبى كه از «طايِف» به «عرفات» و «منا» و بعد از آن به «مكه» مىآيد، از اين دره مىآيد، خانهها در ميان اين دو دره واقع شده است و در دامنه كوه و ميان دره ساختهاند.
اول «مكّه» است لقلّة مائها (2)، و «بَكّه»، لأنّها تَبَكُّ أعناقَ الجبابِرةِ؛ أي تَكْسُرُها، (3)«والبَلدالأمين» و «العَرُوْض» و «البَلَد» و «القَرْية» و «امُّ القرى» لأنّها أعظم القُرى شأناً، (4)و «كوثى» و «ام كوثى» و «قعيقعان» (5)و «فاران» و «مقدّسه» و «وادى النمل» (6)و «الحاطمه» و
«الوادى» و «العُرْش» و «الحرم» و «البَرَّه» و «الحرام» و «الصِلاح» بكسر مهمله و «طيبه» و «ام رُحم» و «معاد»، لقوله: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ (1)
و عجم آنجا را «مهكه» يعنى موضع ماه مىگفتند، و پيكر ماه را در آنجا نهاده، عبادت مىكردند.
وضع عمارتهاى «مكه» خوش وضع، و سه چهار طبقه بالاى هم است، و در هر طبقه اطاقى بزرگ و اطاقى كوچكتر و هالى (2)و راهروى دارد، و اغلب جاى مختصرى براى شست و شو، كه به اصطلاح «مغسل» مىگويند دارد، بناها از سنگ و گچ است، ارسى (3)دارند، نجارى آنها نسبت به «عربستان» بد نيست، درهاى خوب ساختهاند، خانهها بالاى هم واقع است، چهار قلعه محكم سربازى، در بالاى كوههاى چهار طرف دارد، كه در آنها توپ و سرباز است، سربازخانه بزرگى هم، در جلو دروازه «جده» است، تفصيل شهر «مكه» و اخبار آن، اگرچه در حديث و تواريخ بسيار است و همهكس نوشته است، ما هم به قدر مقدور آنچه ديدهايم و مختصرى هم از اخبار سابقه مىنويسيم از احاديث، ان شاء اللَّه تعالى.
كوه اطراف «مكه معظمه» محيط، و بيشتر از سه موضع مال و حيوان نمىتوانند داخل درّه آن شوند، يكى از دروازه «جده»، و ديگرى از در دروازه «منا»، و ديگرى هم از قريب به «قبرستان حضرت ابوطالب»، كه در نزديك دروازه «منا» واقع است، كه از آنجا به «مدينه» مىروند، و در نقشه به دو خط نمودهام.
در بالاى «كوه ابوقبيس»، مختصر عمارتى كه مشتمل است بر محراب و مأذنه ساختهاند، و آنجائى است كه «حضرت خاتم الانبياء» بر او صعود فرموده و فرمودند:
«قُوْلُوا: لا إلهَ الّا اللَّه تُفْلِحُوا».
در روز «فتح مكه» امر فرمودند «بلال» را، كه بر آنجا صعود كرده اذان گفت. اين كوه از همه جاى هر دو دره نمايان و ديده مىشود، از ساير كوههاى دور، قدرى مرتفعتر و بزرگتر است، در اخبار خيلى از «ابوقبيس» تعريف شده است، و در خبر است كه احجار «مكه» از پنج كوه برداشته شده است و «حضرت ابراهيم» (ع) بنا فرموده است، كه يكى «ابوقبيس» است، و در اخبار است كه دعا در كوه «ابوقبيس» مستجاب است، و در اوست قبر «آدم» و «حوا» و «شيث» على خبرٍ (1)
و ايضاً در خبر است كه «ابوقبيس» افضل «جبال مكه» است، و اول كوهى است كه خداوند در زمين قرار داد، «حجرالاسود» در او بود از زمان طوفان «نوح»، تا اين كه «جبرئيل» او را به «حضرت خليل الرحمن» داد، كه در موضع خود نصب كند، موافق اخبار و احاديث عامه و خاصه، اول كسى كه بنيان خانه «كعبه» كرد، «حضرت آدم صفى اللَّه» بود، و بود تا «طوفان نوح» او را فرو گرفته و مدتها تلّى (2)سرخ مىنمود، تا آن گه كه «حضرت خليل الرحمن» آن خانه را بنيان فرمود، و در «طوافِ» آن، سنتها مقرر فرمود، و مردم به جاى مىآورند.
«خانه كعبه» را ديوارى بود به اندازه قامت، كه آن را از سنگ بر هم نهاده بودند، و چاهى در آن بود كه گنجينه كعبه را در آن چاه مىنهادند، و آن چاه خزانه و گنجينه و مخزن نذورات بود، گاهى سيلاب در آن ديوار رخنه مىكرد، و چون ديوار پست بود، دزدان گاهى رفته و از اندوختههاى نذورات دزديده، تا شبى چندتن به درون آن حائط رفته و سرچاه گشاده، مجسمه آهويى از طلا، كه پاهاى آن مرصع به جواهر گرانبها بود بدزديدند.
فرداى آن شب قريش مطلع شده درصدد و تفحص برآمده، آن مجسمه را در خانه «وديك» نام، كه غلامى از «بنى خزاعه» بود يافتند و دست وى را قطع كرده، مجسمه را به
جاى خود برگردانيدند، و از آن روز به خيال اين افتادند كه خانه را خراب كرده، بنايى محكم و سقف گذارند، و چهار قبيله اين عزم را تصميم دادند، و مقرر داشتند كه هر ضلعى را قبيلهاى خراب و پس از خرابى، عمارت كند.
نخست «بنى هاشم»، دوم «بنى اميه»، سيم «بنى زهره»، چهارم «بنى مخزوم»، و چهار روز هر روزه ازبامداد تا پگاه جمعشدند وجرأت تخريب رانمىكردند، تا «وليد بن مغيره» جرأت كرده، تبرى گرفت و قدرى از خانه را خراب نمود، روز ديگر كه مردم ديدند وى را آتش نرسيد، هم دست شده، و ديوار را تا اساس «حضرت خليل الرحمن» خراب كرده، و بنا را بر آن اساس گذارده برآوردند، تا به جايى كه موضع «حجرالاسود» است.
براى نصب كردن «حجرالاسود» در ميان قبايل اربعه، كار به مخاصمت كشيد، بالاخره «حضرت ختمى مرتبت» را، كه در آن زمان سى و پنج سال از سن مبارك [ايشان] گذشته بود، حَكَم قرار داده، به حكم او رضا دادند، آن بزرگوار فرمود جامهاى حاضر كرده، سنگ را در جامه گذارده، هر گوشهاى را يك نفر از قبائل گرفته، بلند كرد تا نزديك موضع وضع رسانيده، آنگاه خود آن سرور «حجر» را از جامه برداشت و به جاى خود نصب فرمود، ديوار خانه را تا به شانزده ذراع ارتفاع رسانيدند، و پيغمبر خداى، قريش را در آن كار معاونت و يارى مىفرمودند و سقف آن را از چوبهايى كه «نجاشى» با كشتى براى بناى كليساى بيتالمقدس مىفرستاد، و باد آن كشتى را در «جده» به گل و لاى نشانيد، و مردم قريش از وى به خريدارى بخواستند، و او قيمت نگرفته تقديم كرد ساختند و بناى خانه را بر سه ستون گذاردهاند، چنانچه اكنون است.
و عجب است كه «مرحوم سپهر» مىنويسد كه:
بناى خانه به شش ستون گذارده شده و اكنون بر جاست، و حال اينكه اكنون سه ستون بيش ندارد، القصه اين بنا به جاى بود، تا سنه شصت و سه از هجرت كه زمان
خلافت «يزيد بن معاويه»- لعنة اللَّه عليه- است، و «ابن زبير» در «مكه» مدعى خلافت شده بود و «يزيد»، «مسلم بن عقبه» را با دوازده هزار نفر، مأمور فتح «مكه» و گرفتارى «ابن زبير» نمود. و او «مدينه» را قتل و غارت نمود، از آنجا به طرف «مكه» راهى گرديد، و در بين «مكه» و «مدينه» وفات يافته، سردارى لشكر را به «حصين بن نمير سكونى» داد، و «حصين» در چهارم محرم سنه شصت و چهار وارد «مكه» شده، و «مكه معظمه» را محاصره نموده، و با «ابن زبير» سه ماه متوالى مصاف داد، و منجنيق نصب كرده و «بيتاللَّه» را هدف قارورات (1)و احجار منجنيق قرار داد، به مثابهاى كه خلل در اركان خانه به هم رسيده، و سقف و اخشاب (2)آن بسوخت، تا در اين بين، خبر به درك واصل شدن «يزيد» برسيد، و سپاه شام راه خود گرفته برفتند.
دو سال «ابن زبير» خانه را به همان خرابى و انهدام به جاى گذاشت، تا خود شينى (3)بر اهل شام بوده باشد.
پس از دو سال در سنه شصت و شش، بقيه حايط مخروبه را خراب نمود، تا به اساس «حضرت ابراهيم» رسانيده، آنگاه از نو خانه را بنيان نمود، و «حجر اسماعيل» را داخل خانه نمود، و دو در براى خانه قرار داد كه از يكى داخل شوند و از ديگرى خارج شوند، و به روايتى در سنه شصت و چهار اين بنا را نهاد و اين به بود تا دوباره در سنه هفتاد و چهار، «حجاج بن يوسف ثقفى»- لعنة اللَّه عليه- به امر «عبدالملك مروان» مامور محاربه با «ابن زبير» شد، هفت ماه «مكه» را محاصره نمود و منجنيق بر «ابوقبيس» نصب كرده و به خانه، سنگ همىانداخت و در اركان خانه خللى به هم رسيده و آن بنيان متزلزل گرديد.
آنگاه پس از تدمير (1)«ابن زبير»، و قتل او به اجازه عبدالملك، طرف ركن شامى را خراب كرده و «حجر» را از خانه موضوع نموده، و ديوار آن يك طرف را از نو برآورد، و طرف غربى را مسدود نموده و تاكنون همان بنا كه «حجاج» بر طرف از «ابن زبير» و يك طرف بناى «حجاج» است برپاست،(2)
حجاج در اين خرابى شش ذرع و يك وجب از طول خانه به كاست، ولى سقف خانه را در زمان سلطنت «شاه سليمان آل عثمان» به جهت خللى كه در او گمان كردند، چوبهاى او را برچيده و از نو سقف پوشانيده، و اين فقره در سنه نهصد و پنجاه و نه، و نيز در سنه 1039، خانه از سيل خراب شده، «سلطان عثمانى» او را ساخته كه اين دفعه يازدهم بود كه خانه ساخته شده است.
مدفن «حضرت هاجر» و «حضرت اسماعيل» در صحن، تحت «الميزاب» (3)واقع است.
اما وضع «مسجد الحرام»، زمانى كه «حضرت خليل» آن خانه را بنيان فرمودند تا مدتها ابدا در اطراف آن خانه ديگرى نبود، و «قبيله جرهم»، [و] بعد از آنها قبايل عرب كه ساكن «مكه» بودند، در خارج حرم زيست مىكردند و تعظيماً در اطراف خانه بنيانى نمىكردند، و جنب و حايض داخل حرم نمىشد، تا زمانى كه رياست «مكه» «قصى ابن كلاب» ابن مره را مسلم شد، قوم خود را كه «قريش» باشند تكليف كرد كه در حول «كعبه شريفه» بيوتات كرده، و در آنجا به سر ببرند و خود خانهاى اول بنيان نمود كه بعدها «دارالندوه» همان خانه است، و بنا به روايتى آن خانه در مقامى است كه اكنون «مصلاى حنفى» در آنجا است و ساير «قريش» هم براى خود بناى خانهها در چهار طرف نمودند، و فاصله خيلى كمى بين ديوار خانه خود و «كعبه مشرفه» قرار دادند، و اين به بود تا زمان
خلافت «عمر بن الخطاب» كه در سنه شانزده حج گذارد، و در نزد او شكايت از تنگى «مسجدالحرام» و ضيق مطاف نمودند، او خانههاى دور را بخريد و بعضى كه از فروش مضايقه نمودند به قيمت رسانيده و قيمت آن را در «كعبه» بگذارد، تا هر زمان كه بخواهند بردارند، و خانههاى اطراف را خراب كرده، اندك توسعه در فضاى «خانه خدا» بداد، و ديوارى به مقدار قامت، بر دور فضاى [مسجدالحرام] كشيد و گويند آن توسعه همين مقدارى است كه اكنون «مطاف» است، و از ساير زمين «مسجدالحرام» گودتر و با سنگهاى مرمرِ ملوّن مفروش است و دور [آن] طاق دارد.
و اين به بود تا زمان خلافت «عثمان ابن عفان»، و در سنه بيست و شش بعد از هجرت كه به زيارت «كعبه معظمه» آمد، باز در نزد او از تنگى «مسجدالحرام» و ضيق مطاف شكايت نمودند، او هم بعضى خانهها را بخريد و بعضى را هم كه مضايقه نمودند به حكم خراب نموده، و خانه را وسعت داده و رواق براى خانه مقرر كرده، ديوارهاى او را مرتفع نموده و اين بود تا زمانى كه «عبداللَّه زبير» در «مكه معظمه» دم از خلافت زد و «يزيد بن معاويه»، «حصين بن نمير» را به محاصره فرستاد و چنانچه در بناى خود خانه نوشتهايم، بعد از بناى خانه، كه «حجر» را داخل خانه نمود و دو در، يكى شرقى و ديگرى طرف غرب براى خانه قرار داد، و درها را ملاصق (1)زمين قرار داد، در مسجدالحرام هم از طرف باب «بنى شيبه» كه اكنون به باب السّلام (2)معروف است، چند خانه بخريد و بر سعه «مسجدالحرام» بيافزود، و براى رواقها سقف از چوب ساج مقرر كرده، سقف را مذهّب نمود.
و اين بود تا زمانى كه «حَجاج» به اذن «عبدالملك» فقط طرف «حجر» را خراب كرده، «حجر» را از خانه موضوع نموده، و در غربى را مسدود كرده، و ميان خانه را با سنگهائى كه از بنا زياد آمده، از زمين ارتفاع داده و درِ شرقى را به قسمى كه اكنون هست
بنشانيد، ليكن در «مسجدالحرام» تصرف و توسعه نكرد، و اين به بود تا زمان «وليد بن عبدالملك» كه وى بناى «عبدالملك» را كه سست و بىاستحكام بود خراب كرده، و از نو بناى مستحكمتر گذارده، و سقف رواقها را با طلاى احمر منقش كرده، و استوانههاى دور خانه را از صفايح طلا مذهّب كرد، و سىهزار دينار خرج تذهيب «مكه مشرفه» نمود، و اين ببود تا زمان دولت «عباسيين».
پس اول كسى كه از ايشان بر فضاى «كعبه» بيافزود «ابوجعفر منصور» بود، كه در سنه يكصد و سى امر نمود كه از طرف پشت «باب الندوه»، بر مسجد افزوده و وسعت دادند، و خانههاى مردم را خريده و بر سعه خانه بيافزود، تا خانه را دو مقابل آنچه بود نمود، و «حجر» را از سنگهاى رخام (1)مفروش نمود، و چون اين بنا در ظرف سه سال به پايان رسيد، خود عزيمت حج كرده، از «حيره» محرم گرديد و آن سال به مردم «مكه» و «مدينه» احسانهاى زياد كرده، و با همه بخل و امساكى كه داشت، سخاوت زيادى نمود، و اين بود تا پسر او «مهدى عباسى» كه نامش «محمد» است، خلافت يافت.
پس آنچه در بين خانه «كعبه» و بين «مسعى» كه بين «صفا و مروه» است، به توسط «قاضى مكه» از مردم بخريد، هر ذرعى را تا پانزده دينار قيمت بداد، و اين فقره در سنه يكصد و شصت و شش هجرى بود، و چون خود «مهدى» در سنه شانزده حج بجاى آورد، ديد كه وضع مسجد طولانى و غير مرتب، و «بيتاللَّه» در وسط واقع نشده است و اين فقره او را ناگوار آمده، امر كرد كه مسجد را مربع نمايند، و خانه را در وسط مسجد قرار دهند، و اموال بسيار بر اين كار به مصرف رسانيده، و مهندسين و معماران وى كمال اهتمام را كرده، مدت سه سال مشغول اين اعمال بودند، و هنوز اين كار به اتمام نرسيده بود، در سنه يكصد و شصت و نه، «مهدى» از اين جهان برفت و پسر او «موسى الهادى» خلافت گرفت، و وى اول امرى كه در خلافت خود نمود، اتمام عمارت «مسجد الحرام»
1) سنگ مرمر.
بود، اما اگر چه آن عمارت به پايان رسيد، ليكن نه چنان چه دستورالعمل زمان «مهدى» بود و چندان اهتمامى در استحكام و تزيين آن به عمل نيامد، و بعضى إزار (1)آن را، كه در زمان مهدى به سنگ مرمر كه از «مصر» مىآوردند و ازار را به جاى مىگذاردند، چون زمان «مهدى» شد به گچ اندود نمودند، و توسعه ديگرى در «مسجد الحرام» بعد از آن زمان نشده است، مگر دو مرتبه، يكى در زمان «المعتمد باللَّه عباسى»، و ديگرى در زمان «المقتدر باللَّه»، و اين دو توسعه در اصل فضا نبود، بلكه در اروقه و ابواب (2)بود و چندان چيزى نبود، و در حقيقت فضاى «مسجد الحرام» همان فضاى زمان «مهدى» است كه تاكنون هم بر جاى و به همان قرار است واللَّه العالم. ليكن تعميرات مكرر شده است، كه احصاى آنها غير مقدور است، لهذا صرف نظر از بيان تعميرات كردم، واللَّه العالم بحقائق الامور.
«مسجد الحرام» مسجدى است بزرگ، كه در مركز و وسط آن تقريباً «بيتاللَّه» واقع است، ارتفاع خانه از زمين تا سطح بام، بنابر آنچه صاحب تاريخ مكّه مىنويسد: بيست و هفت ذراع است، دور آن از «ركن حجر» تا «ركن شامى» دوازده ذرع است، و از «ركن حجر» تا «ركن يمانى» ده ذرع و نيم است، «حجر اسماعيل» كه مدفن «حضرت هاجر» است، بين «ركن شامى» و «ركن عراقى» واقع است، به شكل نصف دايره متصل، ديوارى به ارتفاع هيجده گره و عرض يك ذرع از سنگهاى مرمر حجّارى شده، مثل قاب سازى آنجا را از مطاف سوا مىكند، دو در دارد، يكى متصل به «ركن شامى» و يكى متصل به «ركن عراقى»، شير آب بر ميان «حجر» و وسط حقيقى آن منصوب است و از طلا، به عرض تخمينى چهار گره و طول يك ذرع، خارج از ديوار به نظر مىآمد، كه آب در «حجر» مىريزد.
درِ خانه يكى در بين «ركن حجر» و «ركن شامى» نزديكتر به «حجرالاسود» واقع است، ارتفاع آن از زمين دو ذرع است، كه با نردبان مىروند، درگاه چندان بزرگ نيست دو ذرع [و] چهار يك عرض، و سه ذرع الى سه و نيم طول دارد، روى آن صفحات نقره كوبيده شده است، كه روى او آب طلا داشته، و اكنون طلاى آن پاك شده است، چيزى منقوش و منقور نيست، پرده مفتول دوزى دارد كه در بالاى در جمع كرده و بستهاند، و در دم درگاه بعضى شبها دو شمعدان كه هر يكى شمع مومى بزرگى دارد، از اول غروب تا دو از شب كه وقت نماز عشاء است و بعضى شبها دو لاله كاسه بلور پايه نقره افروخته است، نماز كه تمام شد، فورى برمىدارند.
پرده و جامه كعبه، پارچه سياه و كلفت و ضخيم است از پشم و ابريشم، كه در «مصر» مىبافند و سالى يك مرتبه با «حمل مصرى» مىآورند، و روز دهم بر خانه پوشانيده، آن جامه سال قبل را، خدام «بيت اللَّه» به قسمى معين كه بين خود دارند قسمت كرده، و به حجاج مىفروشند.
كتيبهها كه از گلابتون (1)آيات قرآنى دوخته شده است، و شرح آن را خواهم نوشت در قسمت، حق «جناب شريف» است، و زمينه پارچه از خود «اسم جلاله» بافته شده است، و بر بعضى جاهاى آن هم «لا إلهَ إلّااللَّه مُحَمّد رَسُولُ اللَّه» نقش شده است، هشت تخته است هر طرفى دو تخته، در كنار هر تختهاى در زير، كتيبه گردى به شكل خورشيد از گلابتون، سوره مباركه توحيد را دوختهاند، هر قطعهاى هم هفت تخته پارچه دارد، ثلث بالاى نزديك به سطح كتيبه، از خط ثلث و گلابتون نقش كردهاند، اول آن از «ركن شامى» به طرف «ركن حجر» ابتدا شده است، از «ركن شامى» تا «ركن حجر»، اين آيات مباركه دوخته شده است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ
1) گلهاى برجسته كه با رشتههاى نقره يا طلا روى پارچه مىدوزند.
مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ (1)
، وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ* رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (2)
از «ركن حجر» به «ركن يمانى»:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنْ الْمُشْرِكِينَ* إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ* فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ (3)
از «ركن يمانى» به «ركن العراقى»:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ* وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ (4)
از «ركن عراقى» به «ركن شامى»:
«اللهم طوّل دولة مولانا سلطان الأعظم ملك ملوك العرب و العجم، السلطان بن السلطان، عبدالحميد خان بن السلطان محمد بن السلطان ابراهيم خان بن السلطان مرادخان آل عثمان».
جامه خانه كعبه از اول سياه بود، تا زمان «مامون عباسى»، وقتى مقرر كرد كه از ديباى سفيد، براى خانه جامه بسازند، و اين به بود تا سنه پانصد و پنجاه و پنج كه، «الناصر لدين اللَّه العباسى» خلافت يافت، و به حكم او رنگ جامه خانه را مبدل به سياه كردند، چنانچه اكنون هم باقى است، سنگهاى بناى خانه به يك قطر نيست، بعضى بزرگتر و بعضى كوچكتر است، اما صاف است، ليكن بى حجّارى صاف است، با گچ گذارده و بنا شده است.
«مقام حضرت ابراهيم» بين «ركن حجر» و «ركن شامى»، به فاصله بيست و شش ذراع و خوردهاى كم واقع است، كه مطاف شرعى همين فاصله است، و حضرات اثناعشريه، ملاحظه اين مطاف را بكنند كه در همين قدر فاصله طواف كنند، يعنى دورتر نروند، چون در سه طرف ديگر، مطاف را وسعت دادهاند، تمام اين مطاف را از سنگ مرمر خيلى با صفا فرش كردهاند، كه اين سنگها را به قول صاحب «تاريخ مكه»، از مصر «محمد پاشا» وزير سلطان «احمد خان» آورده است، «حجر اسماعيل» هم از همين سنگها فرش شده است.
شب جمعه بيست و ششم، ساعت سه به حرم مشرف شدم، ديدم درب خانه مشرفه را باز كردند، هر طور بود خود را مهياى رفتن كرده، قرآنى با خود برداشته، رفتم پاى نردبان به همراهى مطوفى كه عمامهاى نيز به سر داشت، مطوف به پيرمردى كه عمامه سفيد عربى داشت و يك شقه در را باز كرده، خود در دربند نشسته بود، به عربى گفت:
اين سيد از جماعت شما است، يعنى شيعه است؟ چون اين پيرمرد شيخ «بنى شيبه» است و كليددار است، و شيعه مسلم است، يك ريال مىدهد كه داخل شود. در جواب گفت:
«مايخالف». ريال را گرفت و حقير پا بر نردبان گذاردم، خود پيرمرد دست دراز كرده و دست حقير را گرفت، و اين احترام را هر كس نمىكند، گويا به ملاحظه تشيع كرد، وگر نه حقير پولى هم كه قابل باشد نداده بودم، داخل خانه شدم، و دعا مىخواندم، پشت در
جوانكى نشسته بود، همين كه ديد حقير داخل شدم و حالتى دارم، برخاسته به حقير چسبيد كه تو يك مجيدى بايد بدهى، دوازده قروش دادهاى باقى را بده، والّابرگرد، گويا پسر «شيبه» بود، حقير هم فورى ريال ديگر به او دادم، و اگر ده ليره هم مىخواست مىدادم و برنمىگشتم، نامرد نفهميدگى كرد، آن پيرمرد دلال آمده بود و به حقير چسبيده بود، كه اى خان براى تو زيارت بخوانم؟
گفتم: خودم مىدانم تا حالى براى حقير پيدا شد مىآمد و چيزى مىخواست، آخر به او گفتم صبر كن حقير هر كار دلم مىخواهد خودم بكنم، به تو هم چيزى كه بايد خواهم داد، آن وقت مشغول صلواة وارده شدم، و در زير ستون نماز خوانده، ادعيهاى كه دلم مىخواست كردم بحمداللَّه، حالتى خوش هم داشتم، خداوند قبول كند و اگر اميدى به مغفرت و قضاى حوائج خود داشته باشم، از اين شب و روز، و روز عرفه است.
تفصيل ميان خانه را نمىتوانم بنويسم، چون درست ملتفت نشدم، اين قدر ملتفت شدم كه سه ستون در وسط دارد، ستونها از چوب است، خيلى هم معطر است، سقف هم تخته و چوب است، در «ركن شامى» هم پلهاى از سنگ و گچ براى رفتن پشت بام دارد، فرش خانه هم سنگ مرمر و ازاره هم سنگ مرمر منقش به سنگهاى الوان بود، ميان خانه و سقف، پرده و جامه داشت تا يك ذرع به زمين، سطح هم از در بند، دو پله بلندتر است، بعضى جاها هم بر ديوار، يعنى بر سنگها خطى نوشته بودند كه نخواندم، در دمِ در هم، صندوقى كوچك از چوب عود بود، كه بالاى او يعنى در دور [آن] منبت كرده بودند، به خط بين نسخ و ثلث، «قبه كتاب ولايت عهد خليفه المسلمين»، نمىدانم اين همان صندوق است كه «هارون» كتاب ولايت عهد «امين» و «مامون» و «معتصم» را گذارده بود و از آن وقت مانده است؟ يا كتاب ولايت عهد «سلطان عثمانى» در اينجا است؟
بين ستونها قناديل بلور بسيارى، كه همه مسجدالحرام از همين قناديل افروخته مىشود، با روغن زيت آويخته بودند، اما همه خاموش، فقط يك شمعدان نقره كه شمع كجى داشت. در دم همين صندوق روشن بود، و چراغ منحصر بود به همين، يك قدرى كه ماندم و هر چه مىخواستم كردم و گفتم و گرفتم، برخاسته سه قروش هم به آن شخص دلال كه مطوف بود داده، بيرون آمدم.
حجر را با سنگهاى ملّون و سياه و قرمز به طرز خوش نقاشى كردهاند، بعضى را محرابى و بعضى را ترنجى، در زير محراب تخته سنگ سياهى مفروش است و از اين سنگهاى سياه غير معدنى، به جهت جواز صلاة اهل تشيع، «مرحوم حاجى سيد محمد باقر حجةالاسلام»، تك تك در همه مطاف فرش كرده است، و باقى مطاف از سنگهاى مرمر خيلى با صفا مفروش است.
«مقام حضرت ابراهيم» بين «ركن حجر [الاسود]» و «ركن شامى»، به فاصله بيست و شش ذراع چيزى كم- كه مطاف شرعى همين فاصله است- واقع گرديده تمام اين شش ذرع در سه ذرع، جائى است. (1)نصف آن اطاقى است كه «مطوفين مكه»، آنجا را قبر و مدفن «حضرت خليل الرحمن» به خرج داده، و براى مردم زيارت «حضرت ابراهيم» مىخوانند!
ليكن صحيح اين است كه سنگى كه در هنگام بناء خانه، «حضرت خليل الرحمن» بر او مىايستاده است و آثار اقدام آن بزرگوار در او مىباشد، در اينجا است، روى او مثل صندوق پوش، چيزى گذاردهاند و پوشانيدهاند، از ماهوت و مفتول دوزى، در او هم قفل بزرگى زدهاند و حلقهاى از نقره دارد، مردم عوام دستهاى خود را ميان آن حلقه مىكنند و تبرك مىجويند.
نصف ديگر آن سه ذرع در سه ذرع مىباشد، جائى است كه بايد نماز طواف واجب را در آنجا همه مردم بكنند، ميان «مقام» سه قطعه سنگ سياه «مرحوم حجةالاسلام» در عرض فرش كردهاند، و يك قطعه هم در سر اين سه قطعه انداختهاند، كه تقريباً تمام اين صحن به همين سنگها فرش شده است، مگر كمى از پايين كه با سنگ مرمر مفروش است، دو ستون سنگى هم در دسته اين بناء واقع است، تقريباً سه ذرع هم ارتفاع اين
1) يعنى مكانى است.
خانه است، سقف هم از چوب است دور آن هم از تخته است، بالاى آن هم قبهاى دارد و تختهها رنگ فيروزهاى دارد، دور مطاف سى و يك ستون دارد و سى و يك دهنه است، كه هر دهنه پنج ذرع كمترك مىشود، بالاى آنها با قنطوره (1)به هم وصل است، هر دهنه هم هفت قنديل (2)بلور كه در هر يك، يك گيلاس بلور است و با روغن زيت افروخته مىشود، و در ساعت دو نيم، چهار آن خاموش مىشود سه عدد تا به صبح افروخته است.
مصلاى «امام شافعى» در «مقام» است، مصلاى «حنفى» پشت مطاف، بين «ركن شامى» و «ركن عراقى» واقع است، و از همه مصلاها بزرگتر است، و دوازده ذرع طول و هشت ذرع عرض دارد، و طول سه دهنه و طاق در عرض دو دهنه دارد، بالاى او هم اطاقى است كه مكبّرين در آنجا اقامه و تكبير مىگويند، اول وقت «امام حنفى» نماز مىكند، ولى در اين مصلا نمىايستاد، در پاى خانه نزديك به دم در خانه، گودى است كه دو ذرع و نيم طول، و يك ذرع بيشترك عرض دارد، نيم ذرع هم، بلكه سه چهارك گود است، مىگويند جائى است كه گچ براى بناى خانه مىساختهاند، و تحقيق اين است كه سنگى كه در مقام گذاردهاند، كه شرح آن را نوشتهام در اين جا بوده است.
«امام حنفى» اغلب در مصلاى خود، و گاهى در اين گودى، و گاهى در كنار آن مىايستد، خيلى جمعيت هم به او اقتدا مىكنند، گاهى تمام خانه يعنى مسجد پر مىشد، گاهى هم هر كس در هر جاى مسجد كه بود، حتى از كفش كنها همان جا صفى بسته و اقتدا مىكردند، اتصال را در صفوف شرط نمىدانستند، بعد از او «امام شافعى»، در «مقام» مىايستد، جمعيت او هم اگر چه نسبت به حنفى كمتر است، بهتر از دو مذهب ديگر
است، دور مقام كتيبهاى به خط ثلث دارد، وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ (1)
الى آخر آيه.
بعد از «امام شافعى»، «مالكى» نماز مىكند، مصلاى او در پشت خانه، محاذى «مقام»، بين «ركن شامى» و «ركن عراقى» [است] خارج از مطاف، مصلاى كوچكى [است] طول آن چهار ذرع و عرض آن سه ذرع، چهار ستون در چهار گوشه [دارد] بالاى آن هم پوشيده است، اما اطاقى ندارد و جمعيت كمى دارد، خود امام دست باز نماز مىكند، مردم او هم بعضى دست بسته و بعضى دست باز هستند.
بعد از همه «امام حنبلى» نماز مىكند، [با] جمعيتى خيلى كم، مصلاى او هم به عين مثل «مصلاى مالكى»، بين «ركن يمانى» و «ركن حجر» واقع است- خارج از مطاف- اعتنائى هم چندان به او ندارند، مثلا وقت نماز سايرين، خواجهها در جلو امام مىايستند، مكبر كه بالاى «مصلاى حنفى» است، براى آنها هم وقت ركوع و سجود تكبير مىگويد، اما براى «امام حنبلى» ديگر اينكارها را نمىكنند، جمعيت او را بيشتر از پانزده و بيست نفر نديدم، در نماز مغرب همان «حنفى» قبل از غروب و «شافعى» اول مغرب نماز مىكند، دو نفر ديگر، نماز جماعت مغرب را نمىكنند.
براى «امام شافعى» مكبرّى هم روى «زمزم» هست كه اقامه و تكبير مىگويد، در طرف راست «مقام»، به فاصله چهار ذرع، منبرى از سنگ مرمر است، هيجده پله از زمين مرتفع است، دور آن هم محفوظ است، بالاى او هم قبه خوشگل و بلندى از سنگ است، دو در مشبك دارد، اما كم عرض است، به عين منبر جمعه «مشهد» است، اما بلندتر است، در سمت چپ مقام بين ديوار «زمزم» و «باب [بنى] شيبه»، عقبتر از مقام گذاردهاند، يكى چسبيده به ديوار، ديگرى هم وصل به او، يكى مرقات (2)است نه منبر، چون بالاى او
مثل همه منبرها نيست، و طرف «بيتاللَّه» باز است، يكى از چوب و مذهّب است، سيزده پله دارد، ديگرى هم از چوب است اما روى آن صفايح (1)فولادى است، و دوازده پله دارد.
«زمزم» عمارتى است در مقابل «ركن حجر»، و عقبتر از «مقام و مطاف» واقع شده است، در او از طرف ميان «مسجدالحرام» است، از خارج دوازده ذرع در نه ذرع است، يك طرف آن يك دو اطاق كوچك براى چراغ دارد، داخل خود «چاه زمزم»، اطاقى شش ذرع در شش ذرع است، دور چاه مدور و از زمين يك ذرع بلندتر است، ديوارى از سنگ مرمر دارد، بالاى آن هم، يعنى قطر ديوار سه چارك است، در بالاتر از ديوار، به قدر يك قامت چهار پنج قرقره (2)و دلو است، در پاى هر قرقره، يك سياهى ايستاده است، و متصل آب مىكشد و به مردم مىدهد، بالاى آنهم اطاقى دارد، در تمام عرض و سقف و طول و دور ارسى دارد رنگ سبز، گاهى در اين اطاق جمعيت زيادى است كه تماشاى طواف را مىكنند، گاهى هم وقت نماز به خصوص نماز «حنفى» مردم مىايستند و اقتدا مىكنند.
«باب السلام» كه «باب شيبه» مىگويند، در پشت «مقام» واقع است، پنج ذرع دهنه دارد و طاقى، در بالاى او نوشتهاند: «مَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً» (3).
هفت چراغ هم از همان قناديل در او افروخته مىشود، پشت اين طاق هم، قدرى از زمين مسجد سنگهاى سياه فرش است، دور ميان مسجد تَرَك تَرَك است، مثل خيابان سنگ فرش كردهاند، و وسط هم ريگهاى نرم ريخته، اما دور «مسجدالحرام» طولانى نيست، از طرف محاذى «ركن حجر»، و «ركن شامى» كه عرض مسجد است، بيست و
چهار طاق دارد، هر طاقى تا طاق ديگر پنج ذرع است، و در طول كه طرف «ركن شامى» به «ركن عراقى» است، بيست و نه دربند است، در هر طاقى هم پنج چراغ افروخته مىشود، چهار ستون در چهار گوشه مسجد ساختهاند، كه سر هر كدام هشت شاخه دارد، و هر شاخهاى يك قنديل افروخته مىشود، و اينها را «شجرة النور» مىگويند، خيلى خوشگل است، يك ستون هم در وسط، همه چادر دور مسجد دارد، كه دور همه جا دو طاق مثل شبستان دارد و سقف آن را از سنگ، در زمان سلطنت «سلطان مراد خان محمد پاشا» صدراعظم سقف زده است، قبل از اين از چوب بوده است.
تمام مسجد شش مأذنه دارد، طول خانه يعنى «مسجدالحرام» صد و شصت ذرع مىشود، عرض آن صد و هشت ذرع است، سى و نه در بند دارد، و ابواب آن را مىنويسيم كه بعضى چهار دربند دارد و بعضى سه دربند دارد، شكل مسجد تقريباً از اين قرار است:
مجموع ميلهاى سنگى كه گنبد را بر او نهادهاند، پانصد ميل است، صد و بيست و پنج از آن، از سنگهاى كوچك مثل آجر تراش ساخته شده، و بقيه يك پارچه است، كه طول هر يك تخميناً سه ذرع و نيم، و قطر نيم ذرع مىشود، خود «كوه صفا» در مقابل «ركن حجر» واقع است، كه از بالاى «صفا»، «حجرالاسود» ديده مىشود، از درى كه مقابل واقع است و مستحب است ادعيه را در همان مقابل «حَجَر» ايستاده بخوانند، سه طاق دارد كه دو طاق آن كه در دو طرف است هر كدام سه ذرع و طاق وسط پنج ذرع است، چهار پله دارد و بالاى پله هم تا ديوار خانه كعبه، كه متصل به اوست، بايد شش ذرع باشد، در بالاى آن اطاقها كتيبهاى نوشتهاند: انّ الصّفا وَالمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ (1)
الى آخر.
«مروه» هم تقريباً همين طور است، سه طاق بزرگتر دارد، خود بالاى «مروه» سنگ فرش، و چسبيده به ديوار، خانه هم كه مشرف به اوست، سكوئى سرتاسر ساختهاند، كه بعضى اوقات حاج نشسته، استراحت مىكنند.
1) بقره: 158.
نقشه مسجدالحرام تقريبا اين قسم است:
ابواب خانه، ابواب «مسجدالحرام» نوزده در است، مشتمل بر سى و نه طاق، اول «بابالسلام» است كه «باب بنىشيبه» نيز مىگويند، مشتمل بر سه طاق، دوم «باب الجنائز»، كه «باب النبى» نيز گويند، مشتمل بر دو طاق است، سيم «باب العباس» مشتمل بر
سه طاق، چهارم «باب على» مشتمل بر سه طاق، پنجم «باب بازان» مشتمل بر دو طاق، ششم «باب بغله» مشتمل بر دو طاق، هفتم «باب الصفا» مشتمل بر پنج طاق، هشتم «باب الخناوريّه» (1)مشتمل بر دو طاق، نهم «باب المجاهديّه» مشتمل بر دو طاق، دهم «باب المدرسه الشريفه» (2)دو طاق، يازدهم «باب امّ هانى» مشتمل بر دو طاق، دوازدهم «باب الحزوره» (3)دو طاق، سيزدهم «باب ابراهيم» يك طاق بزرگ، چهاردهم «باب العمره» يك طاق بزرگ، پانزدهم «باب السدّه» يك طاق، شانزدهم «باب العجله» يك طاق، هفدهم «باب دارالندوه» دو طاق، هيجدهم «باب الدّريبه» يك طاق، نوزدهم «باب الاحمر» است كه در جنب «باب الندوه» است، مشتمل بر دو طاق.
مناره و مأذنه «مسجدالحرام» شش مناره است، اول منارهاى كه ساخته شد مناره «باب العمره» است، كه «ابوجعفر منصور» ساخته است، و بعد از او ساير منارهها را ساختهاند، كه شرح آن باعث تطويل است، دور مسجد هم بعضى اطاقها دارد، كه از زير جاى وضو و بعضى جاها هم مبال (4)است، طرف بين «باب السلام» و «باب الزياده» هم خانهها است، كه به ميان «مسجدالحرام» ارسى دارد، و اينها به اصطلاح خودشان «رباط» است، كه براى فقراء واردين ساختهاند و وقف است.
در نزديك به «صفا» مقابل باب سقاخانهاى است، كه در ميان اطاقى كه اطراف آن باز است ساختهاند، به قدر لوله آفتابهاى از فولاد [آب] جارى است، اطراف آن هم گيلاسهاى بلور گذاشتهاند، جلو آن هم محوطهاى كوچك است كه دور آن ديوار سنگ دارد، و سه درخت زيتون هم دارد، وسط آن هم حوضى كوچك است، كه كبوترها آب مىخورند، در او هم آب كمى هميشه از فواره مىآيد، دور اين اطاق هم از بيرون،
شيرهاى كوچك گذاشتهاند براى وضو، كه به سر حوض كوچكى كه براى وضو ساختهاند، آب آن مىريزد.
سى روز تمام در «مكه مشرّفه»، مشرف بودم، امسال حمل «امير جبل»، به جهت منازعهاى كه با «ابن سعود» (1)دارد، بيرق خود را نفرستاده است، ناچار بايد با «حمل شام» رفت، دو جفت كجاوه، و يك شتر سرنشين به صد و هشت ليره، از «حاجى قاسم» كرايه كردم، او هم از «عبود شيخ عقيل» كه حمله دار معتبر شامى است براى ما مال گرفته بود.
روزى خبر آوردند كه همه حمله دارها را كه بيست و پنج نفر هستند، يعنى «حمله دارهاى جبلى» كه حاج «ايران» را مىبردند، «شريف» محبوس كرده است، كه از آن جمله «حاجىقاسم» است. «ميرزا اسداللَّهخان» را فرستادم نزد «جناب قنسول»، كه «حاجى قاسم» نوكر حقير است، هر چه بايد بدهد بفرمائيد كه حقير بدهم. او هم معقوليت كرده، فورى «حاجى قاسم» را مرخص كرده بود، ولى حمله دارهاى ديگر را محبوس كرد، از هر حاجى يك ليره، و كجاوهاى دو ليره گرفتند.
عصر همان روز، جناب قنسول با عمدة التجار «جعفر آقا» پسر «تاجر باشى رضايوف» آمدند منزل، نشسته قدرى صحبت كرديم، از اين كتاب خوانده، قدرى تمجيد كردند، خواهش كتابى كردند كه حقير بنويسم، كه در اصول و فروع، مذهب مسلمانى را به طريق اختصار بنويسم، چون مىگفتند كه «ژاپنىها» خيلى ميل به مذهب اسلام كردهاند، و متقبل شدند كه چاپ كرده رواج بدهند، در بين صحبت، عربى كه در اطاق جلو نشسته
1) در متن ابن سود است.
بود، يك مرتبه خود را انداخت به اطاقى كه ما نشسته بوديم، و با چوب خود عقربى را كشت و مىگفت: قتال قتال!!
در عمر خود عقرب به اين بزرگى نديده بودم، يك چارك دراز بود، كأنّه به قدر نعلبكى بود، حقير نمىدانم چه طور ديد، ده بيست دقيقه قبل، در همان نقطه نماز مغرب و عشا مىكردم، خداوند رحم كرد.
روز ديگر حجاج همه در منزل حقير جمع شدند، كه چرا قنسول با ما چنين رفتار مىكند، معلوم شد مىخواهد از هر حاجى دو ليره گرفته و مرخص كند! حاج كه از جده مىخواستند بروند، هم مرخص نمىكرد، جمعى آمدند نزد حقير شكايت و گريه كردند، كه ما چه تقصيرى داريم، كه رعيت «ايران» شدهايم؟ «بخارائىها» و «تبعه روس» و «انگليس» رفتند، و ما رعيت «ايران» را محبوس كردهاند!
رفتم عصرى بازديد «جناب وكيلالدوله»، و به ايشان هم مطلب را گفتم اول كه خبر نداشتند، بعد از تحقيق معلوم شد كه مردم راست مىگويند، يك نفر آدم از طرف هر دوى ما فرستاده، بعضى پيغامات سخت به قنسول داديم، آن وقت روز ديگر حاج جدّه را مرخص كرد، كه در روز بيست و چهارم حركت كرده رفتند. مختصر اين است كه به واسطه وجود قنسول، بر تبعه ايران خيلى بد مىگذرد.
از جمله چيزهاى عجيب و تماشايى «مكه»، بازار بنده فروشى كه «سوقالعبد» است مىباشد، رفتم براى خريدارى كنيز و غلامى، بعد از ديدن، اشكال در خريدن آنها كردم، به جهت اينكه همه مسلمان بودند، و اينها را اعراب مىروند مىدزدند، و آورده مىفروشند، تيمچههاى چندى است در پشت «مسجدالحرام» كه از بازار سر پوشيده مىروند كرسى چهار لوحى گذارده، و بالاى هر كدام يك نفر نشانيدهاند، تاجر اين كار هم مثل «عمر سعد»، بالاى كرسى نشسته، به محض اينكه صدا بلند مىكند، همه بر خود مىلرزند،
كنيزها را لباسهاى عربى خوب پوشانيدهاند، بعضى را كه مىديدم و به عربى مىگفتم ميل دارى كه تو را خريده و ببرم، التماس مىكرد كه ببريد!
به دو جهت نخريدم: يكى اشكال در بيع و شراء آنها كردم.
دوم هم «حاجى قاسم» كه همراه بود، هر كدام را كه خواستم بخرم عيبى از او پيدا كرد، يكى را مىگفت: زبانش سياه است. يكى را مىگفت: پايش معيوب است. يكى را مىگفت دستش معيوب است. يكى را مىگفت: آبله نكرده و سينههايش معيوب است.
مختصر از هر كدامى عيبى گرفت و نگذاشت كه بخرم!
پنجشنبه و جمعه در «مكه معظمه» روضه خوانديم، و حاج خراسانى و تبريزى آمدند، مجلس خوبى شد، تلگراف سلامتى خود را هم روز چهاردهم به «مشهد» كردم، كاغذ هم نوشتم، خيلى عجب است كه هر وقت به «طواف» مشرف مىشوم، جناب آقاى «نايب التوليه» را مىبينم كه طواف مىكند، گاهى به قسمى مشتبه مىشوم كه مىخواهم بروم نزديك و ببينم.
خوابهاى عجيب در «مكه» ديدم، يكى اين بود كه خواب ديدم «جناب ميرزا محمد كاظم» ناظر، در شب هفدهم ذى قعده مرحوم شده است، ان شاء اللَّه خداوند به خير كند، ناخوش هم بود، انشااللَّه به حال آمده [باشد].
خواب ديگر ديدم كه به من مىگفتند: حج تو مقبول شد و ثواب هفتاد حج براى تو نوشته شد. يكى ديگر از آقازادگان «مشهد» را در شب بيست و هفتم در «فخ» خواب ديدم، ريش خود را تراشيده است، آن هم تعبير خوبى ندارد، و ان شاء اللَّه خداوند درباره او به خير كند.
«مكه» بحمداللَّه هر روزه ارزانى بيشتر است، با اين كثرت جمعيت نرخها ابدا تفاوتى ندارد و نكرده است، مگر كرايه مال، كه به جهت نيامدن «جبلى» گرانتر شده است و بيشتر حاج از راه «شام» راهى شدهاند.
شبى در «مكه» خواب ديدم كه در مسجد كسى قرآنى به حقير تعارف كرد، و حقير
در خواب مىگويم كه معنى اين آن است كه هر چه خواستهام خداوند به حقير عنايت فرموده است، چون وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ. (1)
عجب است كه دو روز بعد از مسجد الحرام مراجعت مىكردم، در نزديك همان مقامى كه در خواب ديده بودم، شخص نجفى به من رسيد، و چند قرآن كوچك در دست داشت، و اصرار نمود كه يك دانه از من بخريد، خواب يادم آمد، يك دانه خريدم، باز كردم كه خط آن را بخوانم، در صفحه اول آيه مباركه «لارطب و لايابسٍ» را ديدم، تفأل نيكو و خواب و رؤياى صادقانه دانستم.
خيار هم در اواخر در بازار پيدا شد، روزها را خيار مىخورديم، اما گران بود، هنداونه كه از اول فراوان بود، چيزى كه كم است، انار ترش كه خيلى كم و خيلى هم گران است، نارنج خيلى فراوان است و تعريف دارد، سيد صاحب خانه ما، خيلى خوب سيدى بود، منزل را به هفت ليره كرايه كرده بوديم، لازم راه از تشك و كجاوه و روپوش و غيره كه لوازم بود تهيه كرديم، تا جناب قنسول كى مرخص كنند كه حركت كنيم.
«قبرستان مكه» در دامنه كوه، در ميان دره مانندى در بيرون دروازه «منا» واقع است، در سمت دستچپ راه، قبرستان خيلى بزرگى است، اول قبر مطهره «حضرت خديجه امّالمؤمنين» بنتخويلد، «أوّلمسلمة وأوّلمَنْ اسْلَمَ ومَنْ صَلّى مَعَرَسُولِاللَّه» (2)
شرح احوال آن مخدّره را محض تبرّك در اين كتاب خود مىنويسم، اما به
طريق اختصار:
«خديجه»- سلام اللَّه عليها- دختر «خُوَيلِد بن أسد بن عبدالعُزَّى بن قُصَىِّ بن كلاب ابن مره» است، پدران او در «قُصَىّ» با «حضرت رسالت» پيوندند. مادر او «فاطمه بنت زايده بن الاصم بن بنى عامر بن لوئى» است، كنيت آن مخدره «ام اميد» بوده، قبل از رسول خدا دو شوهر داشت، اولين «عتيق بن عائذ المخزومى»، او را فرزندى آورد كه «جاريه» نام داشت، و شوهر دوم «ابوهالة بن منذر الاسدى» (1)نام «ابوهاله مالك» بود، از «ابوهاله» دو فرزند داشت، يكى «هاله» و ديگرى «هند»، و ايشان را تربيت همى كرد، اموال بسيارى آن مخدره را بود، چنانچه نوشتهاند هشتاد هزار شتر داشت، كه عمال وى تجارت مىنمودند، تمام اموال خود را در راه «رسول خدا» و ترويج دين انفاق كرد.
روزى در «مدينه»، «رسول خدا» او را ياد مىكرد، «عايشه» گفت:
تا چند ياد عجوزهاى كنى و حال اينكه خداوند به تو بهتر از او عطا فرمود! صاحب خلق عظيم، به شدتى متغير شد كه موى بر سر مباركش به جنبيد و فرمود:
سوگند به خدا كه هيچ زنى بهتر از او خدا مرا نداده است، با من ايمان آورد وقتى كه همه مردم كافر بودند، و مرا تصديق كرد وقتى كه همه مردم من را تكذيب مىكردند، و مال خود را به من داد وقتى كه همه كس من را محروم مىكردند، و خداوند فرزندانى از او به من عنايت فرمود.
«عايشه» قسم ياد كرد كه ديگر از او بدى نگويد. تزويج او به «حضرت خاتمالانبياء» صلى الله عليه و آله چهار صد و نود و سه سال بعد از ولادت «عيسى» عليه السلام است، كه مطابق است با بيست و هشت سال قبل از هجرت، و بيست و پنج سال بعد از «عام الفيل» است.
1) دانشمند محترم آقاى دكتر سيد جعفر شهيدى در كتاب زندگانى فاطمه زهرا- سلام اللَّه عليها- اينچنين مرقوم فرمودهاند: خديجه پيش از آن كه به عقد «رسول اكرم» در آيد نخست زن «أبوهالة هند بن نباش بن زراره» و پس از آن زن «عتيق بن عائذ» از «بنى مخزوم» گرديد ...- زندگانى فاطمه زهرا: 22 در انساب الاشراف هر دو نقل آمده است: صص 390 و 406.
آن مخدره را از «رسول خدا» صلى الله عليه و آله «قاسم» و «طاهر» و «عبداللَّه» و «فاطمه» عليها السلام و زينب و رقيه و ام كلثوم متولد شد، و به روايتى «طيب» (1)نيز از آن مخدره است، بعد از وفات آن مخدره كه بعد از شصت و پنج سال از جهان برفت، بر «رسول خدا» كار به نهايت سخت شد، بيست و پنج سال با حضرت رسالت بود و آن حضرت بر او زن نگرفت، «پيغمبر خدا» بعد از وفات او، به عباى حبشى كه هنگام نزول وحى بالاپوش مىفرمود، كفن فرمود و در «حجون» كه اكنون مدفن و محل قبر آن مخدره است، دفن فرمود، نماز جنازه هنوز تشريع نشده بود، سه سال قبل از هجرت وفات يافت، به روايتى سه روز و به روايتى سى و پنج روز، پيش از وفات «حضرت ابوطالب» وفايت يافت، «پيغمبر خدا» در مرضى كه وفات فرمود، فرمود:
اى «خديجه» خدا تو را با «آسيه» و «مريم» برابرى داده است، چهل سال از سن مباركش گذشته بود، كه «پيامبر» او را تزويج فرمود، و سن «رسول خدا» صلى الله عليه و آله بيست و پنج سال بود، و سن آن مخدره را بيشتر هم گفتهاند، قبهاى كوچك دارد كه تقريباً شش ذرع در شش ذرع بيش نيست، ضريحى بزرگ دارد كه حرم را پر كرده است، از هر طرفى اگر يك ذرع فاصله تا ديوار داشته باشد، صندوقى كه بر بالاى قبر مطهر است، روپوش از مخمل مفتول دوزى رنگ سبز دارد، يك جفت پرده هم از همان قماش مفتول دوز خيلى اعلا پيش كش «مادر سلطان» در او آويخته بودند.
سه دستگاه چلچراغ، يكى هشت شاخه و دو شش شاخه آويختهاند، سه عدد هم بلورى، مثل آنهايى كه در «مسجدالحرام» و با روغن زيتون افروخته مىشود داشت، قصايد عربى به خط نسخ در مديحه آن محترمه نوشته، و روى تخته زير آيينه گذاشتهاند، دو نفر كفشدار و يك نفر خادم هم دارد.
1) بلاذى در «انساب الاشراف» نوشته است: طيّب و طاهر لقب عبداللَّه بوده است. و چون در اسلام به دنياآمده او را به اين لقب ناميدند. انساب الاشراف ص 405.
روبروى در آن بقعه، بقعه منوّر «آمنه بنت وهب» (1)، صدف درّ نبوت است- رضوان اللَّه عليها، بقعهاى كوچكتر به ترتيبات مختصرى هم دارد، اما نه به مقدار «حضرت خديجه»، قدرى از احوالات آن مخدره هم به طريق اختصار در اين كتاب خود مىنويسيم:
«آمنة بنت وهب بن عبدمناف بن زهرة بن كلاب بن مرّة بن لؤى» و مادر «آمنه» «برّه» نام داشته است. در شب جمعه عشيّه عرفه عقد آن مخدره با «حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب» اهل سير و تواريخ در عام الفيل نوشتهاند، و چون شش سال از سن شريف حضرت «خاتم الانبياء» بگذشت، «آمنه»- سلام اللَّه عليها-، به اجازه «حضرت عبدالمطلب»، سفر «مدينه» براى ديدن اقوام خود فرمود، و يك ماه در «مدينه» اقامت فرموده، او در آن سفر «حضرت رسالت» را با خود برده بود و «ام ايمن» حاضنه (2)حضرت رسالت نيز همراه بود، در مراجعت در منزل «ابواء»، كه بين «مكه» و «مدينه» است، آن مخدره مريض گشته و جهان را بدرود فرمود، به روايتى در «ابواء» مدفون گرديد، و به روايتى جسد مطهره آن مخدره را حمل به «مكه» نمودند، و در قبرستان «مكه» مدفون داشتند، و بعد از آن مخدره «ام ايمن» به تمامه كفالت و حضانت «حضرت خاتم الانبياء» بود مىفرمود.
قدرى به كوه نزديكتر محوطهاى كوچك هست كه دو بقعه در آن محوطه است، يكى بقعهاى است كه «حضرت عبدالمطلب» و «عبدمناف» اجداد «حضرت رسالت» در او مدفون هستند، بقعهاى تقريباً پنج ذرع در پنج ذرع دو قبر در او است، و دو صندوق به وضع شيروانى، كه طرف سرقدرى بلندتر است گذاردهاند، و سر هر كدام صندوق،
پوششى از ماهوت سبز انداختهاند، يك دستگاه چهل چراغ دوازده شاخه، كه شاخههاى برنجى بود، و چهار قنديل بلور، پيش قبر آويخته بود.
شرح احوال آن دو بزرگوار را مختصر مىنويسيم:
اما «عبدالمطلب» نام ناميش «شيبه» است، مادر آن بزرگوار، «سلمى بنت عمرو بن زيد الخزرجيّة» و كنيت آن بزرگوار «اباالحرث» است، از اوصياء «حضرت عيسى»، وى را دانند و كرامات بسيار به آن بزرگوار در تواريخ نسبت مىدهند، كه از آن جمله است، دعاى وى براى اصحاب فيل، و اشعار آن بزرگوار در آن وقعه معروف است، كه گرفت حلقه در را و گفت:
يا ربّ لا أرجُو لَهم سِواكا يا ربِّ فامْنَعْ مِنْهُمِ حِماكا
إنّ عدوَّ البيت مَن عاداكا امْنَعْهُمُ أن يُخْرِبوا فَناكا
لاهُمّ إنّ العَبْدَ يَمنَعُ رَحْلَهُ فامنَعْ رِحالَك
لايَغلبنّ صَليبُهم و محالُهُم عَدواً محالَك (1)
و خداوند طير ابابيل را در هلاك آن قوم مامور فرمود. و از آن جمله است حفر «زمزم» بعد از انطماس (2)«جرهم» (3)كه او را به خاك انباشته بودند، و كسى موضع او را نمىدانست، آن بزرگوار سه شب متوالى در خواب مأمور به حفر «زمزم» گرديده، و موضع را به او نمودند، و هر چند از اهل «مكه» در اين كار يارى و معاونت خواست، كسى يارى آن بزرگوار نكرد، و در آن وقت جز يك پسر كه نامش «حرث» بود نداشت، خود و پسرش دامن همت بر كمر استوار كرده، مشغول حفر شدند و در آن روز بود كه
نذر فرمود اگر «خدا» وى را ده پسر دهد يكى را قربان كند، و قصه قربانى «عبداللَّه»، و قرعه به اسم شتران در تواريخ مسطور است.
و در حفر «زمزم»، دو غزال از طلاى احمر، و چند قبضه شمشير و چند درع از «زمزم» بيرون آمد، و «حضرت عبدالمطلب» آن جمله را پيش كش «بيتاللَّه» كرده و خود چيزى بر نگرفت، و اولين طلائى كه «خانه خدا» به او زينت يافت، به همين دو مجسمه غزال بود، كه آنها را صفايح طلا قرار داده، و بعضى اركان خانه را به آنها زينت داد، و اين بود تا وقتى كه «دويك» آنها را بدزيد، چنانچه در شرح تعمير خانه نوشتهايم، و آن بزرگوار اول كسى است كه در ماه رمضان اطعام مساكين را سنت قرار داد، و چون «هشت سال» از عامالفيل گذشت وفات يافت، و عمر مبارك آن بزرگوار يكصد و بيست سال بود و اللَّه العالم.
ديگرى مدفن و مضجع «عبدمناف» است، «عبدمناف» پشت چهارم «حضرت رسالت» است، به اين ترتيب «محمد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف»، اسم آن بزرگوار «مغيره»، كنيت «ابوعبدالشمس»، و آن بزرگوار را قمر قريش مىگفتند، و از كثرت جمالى كه وى را بود، مادر آن بزرگوار «حيى» نام داشت، از قبيله «خزاعه»، مناقب آن بزرگوار بسيار است.
و در آن محوطه بقعه كوچك ديگرى هست كه غالباً در او بسته است، باز نمىكنند مگر به خواهش، و در آن بقعه مدفون است «حضرت ابوطالب»- سلام اللَّه عليه-، اما وضع بقعه چهار ذرع در چهار ذرع بيش نيست، ضريحى از چوب و صندوق، و صندوق پوشى از ماهوت سبز دارد، دور ضريح به قدر يك ذرع تا ديوار بيش باز نيست، در روبروى در، قطعهاى به خط ثلث در زير آيينه گذارده، و اين دو شعر بر او نوشته شده است:
ولولا أبوطالبٍ و بَنُوهُ لَمَا مَثُلَ الدينُ شَخْصاً و قَاما
فذا في مكّة ساوَرَ يحمي وَ ذا في يَثْرِبَ خَاضَ الحِمَاما
شرح احوال آن بزرگوار را به طريق اجمال و اختصار اين است كه، آن بزرگوار پسر «عبدالمطلب»، و از عظماء قريش، و سيادت و رياست «مكه» بعد از «عبدالمطلب» آن بزرگوار را مسلّم بود، وى با اينكه مال نداشت، رياست و بزرگى مىنمود، و كَفى به فضلًا اينكه اصل شجره ولايت و كافل و حامى حضرت رسالت است، و از اسلام آن بزرگوار بين علماى عامه و خاصه منازعه است، جمهور از علماء عامه بر عدم اسلام آن بزرگوار هستند، چنانچه اعتقاد حاليه علماى «مكه» بر همين است، و حقير خود از «شيخ داود» كه يكى از علماى «مكه» است، از اسلام آن بزرگوار پرسيدم؟ در جواب گفت: سكوت در اين باب بهتر است، به جهت اينكه جد سيد تا شريف است، معلوم بود كه اعتقاد او بر عدم اسلام است، و از ترس «شريف مكه» سكوت دارد، ليكن محققين از علماى عامه بر اسلام آن بزرگواراند، كه از آن جمله است «ابن اثير» در تاريخ خود (1)، بلكه بعضى از علماى عامه كتابى در اسلام آن بزرگوار تأليف نموده است، و اسلام آن سيد را از براهين و احاديث معتبر معين داشته است.
و از جمله احاديث صحيح است كه پيامبر خدا فرمود:
«أنا و كافِلُ اليتيمِ كَهاتَيْنِ»
آنگاه دو انگشت مبارك را به يكديگر چسبانيد، و مقصود از كافل يتيم «حضرت ابوطالب» بود، و از حضرت امام ثامن ضامن- سلام اللَّه عليه- مروى است كه: كسى از آن بزرگوار سؤال نمود از اسلام «ابوطالب»، فرمودند: اعتقاد تو چيست؟ عرض كرد: اعتقاد
1) ابن اثير كه يكى از علماى بزرگ اهل سنت است، صاحب كامل التواريخ در كتاب اسد الغابه فى معرفهالصحابه گويد، و حقير عين لفظ او را نقل مىكنم: لما اشتد بابى طالب مرضه دعا بنى عبدالمطلب فقال انكم لن تزالوا بخير ماسمعتم قول محمد واتبعتم امره، فاتبعوه و صدقوه ترشدوا. اين قول و تصديق است به رسالت منه. مولف
من اين است كه آن بزرگوار از اهل دوزخ است و كافر از دنيا رحلت فرمود.
فرمودند: اگر اين اعتقاد تو باشد هر آينه جاى تو جهنم خواهد بود.
اشعار آن بزرگوار در تحريص و ترغيب «حمزه سيدالشهداء»، در مناقب «حضرت خاتم الانبياء»، و همچنين در مدايح آن بزرگوار، در دفاتر تواريخ ثبت است، و اگر نبود خوف تطويل، هر آينه به شرح مذكور مىداشتم، سه سال قبل از هجرت، به روايتى سه روز و به روايتى سى و پنج روز بعد از وفات «حضرت خديجه»، آن بزرگوار دار دنيا را وداع فرمود، و آن سال را حضرت رسالت «عامالحزن» ناميدند، و بعد از وفات آن بزرگوار، كار بر «سيد ابرار»، به نهايت سخت گرديد، تا وقتى كه هجرت به «مدينه طيبه» فرمود،- سلام اللَّه عليه و على اولاده الطيبين-.
روز شنبه بيست و هفتم شهر ذىحجةالحرام بعد از آنكه جناب قنسول آنچه خواستند، از بيچاره حاج گرفتند و خود و «شريف»، مردم را لخت كردند، اذن حركت دادند، و بعد از ظهر حركت كرده و از دروازه «جده» بيرون آمده، از دم باغ شريف گذشته، آمديم به «وادى فخ»، كه نيم فرسخى «مكه» است.
وقعه «شهداى فخ» معروف است، در زمان خلافت «موسى الهادى بن المهدى بن ابى جعفر المنصور الدوانيقى»، در سنه يك صد و شصت و هفت بعد از هجرت، در «مدينه» خروج كرد بر والى «مدينه»، كه اسم او «عمر بن عبدالعزيز بن عبداللَّه بن عمر بن الخطاب» بود، و او را «موسى الهادى» والى «مدينه» كرده بود، و با آل ابى طالب بدسلوكى مىكرد، به اين جهت «صاحب فخ»، كه اسم مبارك او «الحسين بن على بن الحسن بن على ابن ابيطالب»- سلام اللَّه عليه- است، بر او خروج فرمودند در «مدينه»، و سه روز با او جنگ نموده و او را شكست داد، ولى خود يازده روز بيش در «مدينه» اقامت نفرمودند، و «مدينه» را واگذار كرده، به «مكه معظمه» آمده، در ماه ذى حجه آن سال، «هادى بن محمد
ابن سليمان»، «عباس» (1)را مأمور به محاربه نمود، با مرافقت جمعى ديگر از «امراء عباسين»، و در روز «ترويه»، در «وادى فخ» تلاقى فريقين دست داد، و انصار آن بزرگوار منهزم شدند، و آن بزرگوار به درجه رفيعه شهادت فايز گرديد، و يك صد و هفت نفر از اصحاب او در آن روز شهادت يافتند، و شش نفر اسير شدند، سه نفر آنها را «هادى» حضوراً به قتل رسانيد، وقتى كه سر آن بزرگوار را نزد «هادى» آوردند، با امراء بدرويى كرده و گفت: چنين مفاخره مىكنيد، مثل كسى كه سر كافرى آورده باشد، و مواجب آنها را قطع نموده، و اموال بعضى را ضبط نمود.
در فضيلت «شهداء فخ»، اخبار از طريق خاصه بسيار است، از آن جمله حديثى كه «ابوالفرج اصفهانى» در «مقاتل الطالبيين» نقل مىكند، عن «زيد بن على» قال: انتهى رسولُ اللَّه صَلّى اللَّه عِليهِ وَ آلهِ و سلَّم إلى موضِعِ فَخٍّ، و صَلّى بأصحابِهِ بِهِ صَلاةَ الجنازةِ (2)ثمّ قال: «يُقْتَلُ هاهُنا رَجُلٌ مِنْ أهْلِ بَيْتي في عُصابةٍ مِنَ المُؤمِنينَ يُنْزِلُ لَهُمْ بِأكْفانٍ و حَنُوطٍ مِنَ الجَنَّةِ تَسْبِقُ أرْواحُهُمْ أجْسادَهُمْ إلى الجَنَّة».
و احاديث ديگر هم در فضيلت آن بزرگوار، و شهداء در ركاب او كه اجر دو شهيد دارند بسيار است، از اسخياء ناس بوده است، در سفرى كه «بغداد» رفت، «مهدى عباسى» چهل هزار دينار به آن بزرگوار بخشيد، و آن بزرگوار تمام را بر فقراء قسمت فرمود، و وقتى كه از «بغداد» بيرون آمد، لباسى كه در بر فرمايد نداشت.
و نيز در «مقاتل الطالبيين» است، كه بستانى آن بزرگوار به چهل هزار دينار بفروخت، و بر در سراى خود نشسته بود كه دنانير را به وى آوردند، در همان جا، همه را بر فقراء تسليم فرمود و دينارى با خود به حرم سراى نبرد- سلام اللَّه عليه و على اجداده الى يوم القيامه- و از آل «ابى طالب» به روايت صحيح هشت نفر در ركاب آن سرور به شهادت رسيدند، يك نفر از «بنىالحسين» و يك نفر از «بنى حسن» بودند، «عبداللَّه بن عمر بن الخطاب» هم، به روايت «ابن اثير» در «وادى فخ» مدفون است- و اللَّه العالم-.
مال از «حاجى جاسم» عرب جدهاى دو جفت كجاوه و يك سرنشين گرفته بودم تا «كربلاى معلى» به يك صد و هشت ليره، با «حمل شام» حركت كرديم او هم از «عبود شيخ عقيل» كه هم حملهدار و هم رئيس نظام سواره اردو بود مال گرفته بود، چادر ما را جاى خيلى بدى زده بودند، زمين كنه شترى داشت، و قدرى با «حاجى جاسم» اوقات تلخى كردم، معلوم شد همه اين دره اين قسم است و اينجا در اين مدت يك ماه، همه سال مناح شترشاهى است، تا به صبح نخوابيدم، صبحى اول آفتاب قافله حركت كرد، قريب چهار پنج هزار پياده «مغربى» و «يمنى»، همراه قافله حركت كرده بود كه بيايد در جاى عمرهگاه، كه عمره مفرده را در آنجا مىبندند و سر راه است، «عبدالرحمن پاشا» كه امير حمل است، سرباز را واداشت كه پياده را برگردانيد و چه قدر خوب كارى كرد، قريب پانصد نفر بهر قسم بود در منزل بعد ملحق شدند و تا «مدينه منوره»، تمام حاج از دست اينها از عمر خود به تنگ آمده بودند، منزل اول «وادى فاطمه» بود، ساعت هفت از دسته گذشته وارد منزل شديم، چون خيلى داد و بيداد كرده بودم، چادر ما را جاى خوبى زده بودند، هوا هم خيلى گرم شد، اين وادى دهى دارد و قناتى، كه تقريباً سه سنگ آب دارد، نخلستان و زراعت دارد، هندوانه بسيارى داشت، خريده و خورديم، طرف عصر هوا بهتر شد، رفتم چادر «جناب آقاى وكيلالدوله»، قدرى صحبت كرديم، شرحى هم ايشان از تعديات قنسول به حاج ملتفت شده و مذكور مىداشت، شب را شامى خورده و خوابيديم، ساعت هشت بود كه آمده و چادرها را برچيدند، ساعت نه سوار شديم، اول مغرب روز بعد رسيديم به «بئر تفله»، پانزده ساعت راه بود، يك ساعت اول ظهر توقف براى نهار و نماز كرد، چهارده ساعت حركت كرديم، هوا هم خيلى گرم بود، چهل شتر امروز در قافله مردو تلف شد، تفصيل «بئر تفله» را در تواريخ نيافتم، «لسان الملك» از «بئر عسل» مىنويسد: كه به جهت آب دهان مبارك شيرين شد، ليكن مىنويسد در خارج شهر «مكه» است و اين پانزده فرسخ دور است، نمىتوان گفت او است.
در «بحارالانوار»، در جلد ششم در «باب جوامع معجزاته» كه «پيغمبر» از بعضى از اسفار مراجعت مىفرمود، قومى سر راه گرفته، خدمتش معروض داشتند كه چاهى داريم
آب او كم است و خوشگوار نيست، آن بزرگوار آب دهن مبارك در او انداخت، فورى آب او خوش طعم و زياد شد، دور نيست كه همان چاه اين باشد، زيرا كه خيلى چاه پر آب بزرگى و خوب آبى هم دارد، چاهى است و در او به قدر دو ذرع سنگ چين كرده و با گچ ساختهاند، يك درختى هم در كنار او هست كه برگ سبز داشت، چند خانوارى هم سكنى دارند، چون وقت نبود به تفصيل ملاحظه نكردم، محض تيمن و تبرك خود رفتم سر چاه، يك مشك آب صاف به ربع مجيدى خريدم.
صبح قريب به آفتاب از اينجا حركت كرد و چهار به غروب مانده وارد خليصه (1)شديم، هشت ساعت راه بود، اين جا آبادى معتبرى است، آبادتر از منزل قبل است، هندوانههاى خوب داشت، آب او از چاه بود، همه چيز هم در او يافت مىشد، حتى آشپزى داشت، مرغ و تخم مرغ خريديم، قند و شكر و ماهى بسيارى داشت، از آنجا دو ساعت به دسته مانده، حركت كرده، ساعت سه آمديم يك قلعه آباد معتبرى، يكى از مشايخ عرب آنجا سكنى دارد، بازارى دارد، و چاههاى بسيار كم گود، چون نزديك دريا است، اما آبش بدطعم است نخلستان هم دارد، در دامنه كوه هم با دوربينى ديدم نخلستان بسيارى بود، اسم شيخ «ابناعثم» است، تفنگ ته پر بسيارى مىفروشند و خوب تفنگهائى هم هست.
ساعت نه حركت كرديم، شب را هم از جانب امير جار زدند كه امشب دزد بسيار است و نخوابيد، دريا هم نزديك شده است و معلوم مىشود، دو سه كشتى هم روى دريا ديده شد، يك ساعت به غروب رسيديم به «رابغ» كه در كنار دريا واقع است، و يك دهى بلكه قريه است، سربازخانهاى دارد كه محكمه است، دو عراده توپ در آنجا است، و از
1) در حاشيه نوشته شده: خليصه اسم موضعى است در مكه. نام صحيح آن خُلَيص است و در مسير رابغ بهمكه واقع شده است.
طرف دولت صد نفر سرباز در آنجا مقيم است، اما حكومت آن با عربى است، از جانب «شريف مكه»، بازارى دارد [كه] قريب صد باب دكان دارد، و در دكاكين همه چيز يافت مىشد، از قيمت «مكه» ارزانتر، هندوانه ديمِ خيلى اعلا فراوان بود، مثل هندوانه «سبزوار»، چندان هم گران نبود، منى سىشاهى دو قرآن مىشد خريد، تفنگهاى ته پر اعلا كار «فرانسه» و فشنگهاى خيلى زياد بود و يك قبضه تفنگ با صد فشنگ خريدم، اگر به «ايران» برسد، خيلى خوب تفنگى است.
روز بعد هم در «رابغ» كه جمعه بود «امير حاج» توقف كرد، هوا هم ابر و سرد شده بود، آبش قدرى بد بود و الا خوش گذشت، نخلستان زيادى هم متفرق از هم است، اينجا راه دو سه راه مىشود و تاكنون معلوم نشده است كه از كدام راه خواهد رفت.
عصر جمعه سه به غروب مانده، حركت شد، در ميان قافله و حملدار معروف شد، كه مىخواهد منزل بشكند، وقت حركت، باد شديدى حركت كرد، كه در حقيقت طوفان شد، بعد از ساعتى ساكت شد، يك ساعت از شب گذشته، يك مرتبه چادرها را بر پا كرده و توقف شد، در ميان بيابان شب هم از نصف كه گذشت، باران شديدى باريدن گرفت، هوا هم خيلى سرد شد، كه در ميان چادر سردى موذى شد، قريب به آفتاب حركت كرده، باران هم ايستاده بود، ولى هوا به شدت سرد شد، تا يك ساعت به غروب مانده آمديم به منزلى كه او را «بئرالحسن» مىگويند، قنات آبى جارى به قدر سه چهار زوج و چاه هم فراوان دارد، در بوستانى سبزىكارى منزل كرديم، بادنجان خيلى خوب داشت، برّههاى خوردسال كوچك بسيارى آورده و مىفروشند، برّهاى به دوازده قران خريدم و بعد از مدتى كه در «مكه» گوشت گوسفند نخورده بودم خوردم، ده پانزده خانوار عرب داشت، ده دربند دكان دارد، جاى مختصرى است، شب را سه ساعت به دسته مانده، حركت كرده آمديم، روز بعد ساعت ده، به «حله» كه چاهى و پنج شش خانوار عرب است، آبگيرى كرده، و غذا خورده، ساعت هشت سوار شديم، براى «بئر درويش»، چون اينجا چاه كوچكى بود و آب كمى داشت، كفايت حاج را نمىكرد، از منزل پيش هم اگر چه آب
برداشته بوديم، ليكن در روز از بىآبى خيلى بر مردم بد گذشت، و از تشنگى خيلى به خصوص بر پيادها صعب بوده، راه هم در ميان درهاى واقع است كه در اين دو سه منزل همه از ميان كوه بايد گذشت، اما راه خيلى خوب است، بعضى جاها سنگلاخ است، وقت عواف كه براى نهار پايين آمدند به قدرى بر مردم براى آب تنگ شده بود، به خصوص بر پيادهاى «مغربى»، و بعضى از اهالى «مصر» كه بدون زاد و راحله، لخت و عور و پياده مىآيند، اين هم ابتلائى براى حاج شده است، هر روزه از سؤال اينها كه متصلا صداى يارب و ياكريم بلند است، براى نان و آذوقه، امروز ديگر آب مىخواهند و واقعاً هم تشنهاند.
هيچ فراموش نمىكنم، «زنى مصرى» را كه با وجود اينكه سواره بود آمد نزد حقير و زبان خود را نشان داد كه تشنهام و يك لنگه دست بند خود را مىداد كه او را آب بدهم، وقتى كه او را آب دادم و دست بند را هم نگرفتم، دست حقير را بوسيده و مىخواست حقير را سجده كند، امروز به قدر مقدور و هر چه آب داشتم دادم، و وضو هم نگرفتم، بلكه طهارت هم نگرفتم، آب قليان ما را گرفته و خورده بودند، بعد از ظهر رسيديم به «بئرالعلم»، آن هم آب نداشت سبحان اللَّه مردم خيلى مستأصل شدند، از او رد شده آمديم يك ساعت به غروب به «بئر درويش» رسيديم، حكامى شامى «عبداللَّه» نام داشتم، اگر چه بيست سال بيش نداشت، اما خيلى زرنگ بود، از بعدازظهر چند مشك برداشته با الاغ رفته بود، دو ساعت به منزل مانده آمد و دو مشك آب با خود آورده، مشكها را به ما داد، و مشك ديگرى برداشته و به عجله رفت و مىگفت آب كم است، و امشب كم خواهد بود، يك مشك را به مردم دادم، وقتى كه به منزل رسيديم، دو مشك ديگر هم آب آورده بود، ولى سر چاه ازدحام زياد و آب پيدا نمىشود، در اين سه مشك هم باز يكى را به مردم دادم، اما ياراى بيشتر دادن نبود، چون جمعيت ما زياد بود، شايد فردا هم آب پيدا نشود، ولى حقير در اين دو روزه ابدا آب نخوردم، هنداونه شكسته بودم، و هر وقت تشنگى رو مىآورد قدر كمى مىخوردم، امروز هم جمعى از حاج به قدر ده نفر، با دو حملهدار براى
برداشتن آب جلو آمده بودند، شش نفر عرب آنها را لخت كرده بودند، مال و اسباب و لباس آنها را برده بودند، ولى عكام ما اندكى ديرتر رسيده بود و سالم مانده بود، تا نصف شب آب كم بود و امروز و امشب سؤال فقط آب است، و پس از نصف شب قدرى آب بيشتر شد، يعنى صاحبان زور آبگيرى كردند، آن وقت بيچاره پياده هم آبى گيرش آمد، و آسوده شد، يازده نفر مىگويند از «مغاربه» از تشنگى تلف شدهاند، صبح مقارن طلوع صبح حركت كرده، روز چهارشنبه دو ساعت به غروب مانده.
روز هفتم شهر محرم الحرام 1323، مطابق بيست و چهارم حوت وارد «مدينه منوره» شديم، در محله «نخاوله»، كه طايفه شيعى و مردمان فقير خوبى داشتند، منزل «حاجى محمد حسين نامى»، كه مشتمل بود بر پنج اطاق و باغچه كوچكى و سه حوض آب هم داشت، به پنج ليره براى ما منزل گرفته بودند، ميان كوچهها ازدحام زياد بود جلو محله پياده شده رفتم، اسبابها را دو ساعت بعد آوردند، بعد از مدتى حوض مملو از آب ديده شد، فورى لخت شده غسل كردم، رفتم «حرم مطهر حضرت رسول» صلى الله عليه و آله، كه سالها آرزو داشتم مشرف شوم، و درك سعادت كردم، و همه صدمات و سختىها را بر خود گوارا كردم، و عشا و نماز زيارت را در نزد «ستون ابولبابه» كه معروف به ستون توبه است، بجاى آورده، حكايت «ابولبابه» و تفصيل توبه معروف است، كه تخلف از «غزوه تبوك» كرده در ركاب ظفر انتساب «حضرت رسالت» نرفت، و چون حضرت از آن سفر مراجعت فرمودند، هفت نفر كه يكى «ابولبابه» و ديگرى «مرداس»، و ديگرى «ابوقبيس»، و ديگرى «ثعلبه»، و ديگرى «اويس»، و ديگرى «خدّام»، نام داشتند، از كرده پشيمان شده، زارى و ضراعت كرده، خود را بر ستون مسجد بستند و مقرر داشتند كسى ايشان را نگشايد، تا خداوند حكم فرمايد، «حضرت رسالت» بعد از اداى نماز ايشان را ديده، استخبار فرمود، قصه معروض شد آن بزرگوار نيز قسم ياد فرمود كه آنها را نگشايد تا حكم خداوند برسد، پس خداوند عالم اين آيه را نازل فرمود: وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ
غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود تا آنها را بگشودند، و آنها به شكرانه اين موهبت تمام اموال خود را صدقه دادند، «حضرت رسالت» نپذيرفت مگر يك ثلث اموال آنها را، آن هم بعد از نزول آيه مباركه خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (2)
، چون معروف و بزرگ آن هفت نفر «ابولبابه» بوده است، اكنون آن ستون به «ستون ابولبابه» معروف است، ساعت دو مراجعت به منزل كرده، غذا خورده خوابيدم هوا خيلى خوب و آب هم خيلى خوشگوار، شب را در اطاق زير لحاف خوابيدم، و سرد بود، پشه هم الحمدللَّه ديده نشد.
روز ديگر كه «روز تاسوعا» بود، صبح برخاسته چون خيلى در راه كثيف شده بودم، به ناچار حمامى رفتم، حمامى داخل شهر نزديك به مسجد دارد كه معروف به «حمام نبى» است، ازدحام زياد بود، همه حاج آمده بوند، و بيرون آمدن به درستى ممكن نبود، خلوتى كوچك و خوبى داشت، غُرق (3)كردم، دلاكى خواستم آمد كيسه كند، خوب بلد نبود، صابونى زدم، آن وقت او را هم بيرون كردم، دم خلوت هم كه پرده زده بودم، خودم قدرى صابون زدم، و شستشويى كردم و بيرون آمدم و به حرم مبارك مطهر «ائمه بقيع» مشرف شدم، و جبهه خود را بر آن عتبه عرش درجه ساييده، و از طرف ولى نعمت كل «امام ثامن»- سلام اللَّه عليه- بر آن بزرگوارن سلام كردم، خداوند قبول كند.
به زيارت حضرت «عقيل بن ابيطالب» و «عبداللَّه جعفر» هم مشرف شده، و از آنجا به حرم مبارك «حضرت رسول» مشرف شده، نماز ظهر و عصر را خوانده مراجعت به منزل كردم، شب كه از حرم مراجعت مىكردم، «حاجى آقا نورالدين گنابادى» را ديدم، جوياى احوالات برادرش «آقا جلالالدين» شدم، گفت از ديروز كه آمده است، ناخوش افتاده است، روز قبل از ورود، ظهر كه براى نهار پياده شديم، كجاوه آنها هم نزديك به ما
بود، او را ديدم و احوال پرسى كردم، فىالجمله ورمى در زير چشم و پاى او بود، گفتم شما را چه مىشود، گفت: احوالم خوب نيست، و اسهال داشتم، گفتم: يقين سد كردهايد كه ورم آمده، گفت چنين است، گفتم خوب نكرديد، و البته در «مدينه» روغن كرچكى بخوريد، به حرف نكرده بود، رفتم به احوال پرسى، ديدم افتاده است رو به قبله، و مشاعر از او رفته، طبيبى براى او آورده بودند، مشمع خردل برپاهاى او انداخته بود، ديدم مردنى است، قليانى كشيده آمدم منزل، روضه خوان آمده بود، روضهاى خوانديم، بعد هم رفتم به «محله نخاوله»، روضه آنها تمام شده بود، ولى سى چهل نفرى جمعيت هنوز بودند، دوباره خواهش كردم يك نفر رفت روضه خوانى «شيخ جابر» نام آورد، جوانكى بود، روضه خوبى هم خواند، دوباره اقامه مجلس تعزيه كرديم دو سه تومان به روضه خوان و قهوهچى دادم، آمدم ساعت شش منزل، لقمه نانى خورده خوابيدم، صبح زود آمدند كه «آقا جمال» مرحوم شده است، خوشا به حال او شب جمعه و عاشورا، خداوند نخواست كه دوباره مراجعت به «ايران» كرده و اعمال خود را از سر بگيرد، خواست كه آمرزيده شود، برخاسته رفتم جمع آورى جنازه او را كرده، در «بقيع»، وصل به حرم محترم در طرف قبله جلو قبر «حضرت فاطمه بنت اسد»- سلام اللَّه عليها- مدفون شده، از طرف اداره احتساب آمده بودند كه مال و پول او را بياوريد، بيتالمال سياهه كند چند تَشرى زدم و از قضا مثمر شده، همين قدر اسم او را نوشته و رفتند، سه چهار ليره هم مىخواستند، او را هم نگذاشتم چيزى بدهند.
آمدم منزل از طرف «امينالحرم رئيس المطوفين»، گوسفندى و جوجه و بادنجان و نارنج و كدو و سبزى تعارف آورده بودند، قبول كرديم، روز بعد هم خود او ديدن آمد، جوانكى معقول است، نوشته رضايتنامه خواست، به جناب «سفير كبير» نوشته دادم، انگشترى هم فيروزه كه دو سه ليره ارزش داشت، به او تعارف كردم، خيلى ممنون شد، آدمى دو ريال از حاج ايرانى مىگيرند، او را هم به سر وقت ما نيامدند، آدمى خوب بود، چند تومانى نذر «نخاوله» داشتم دادم، كمكم فقراء «نخاوله» مطلع شدند و ازدحام كردند،
به هر قسم بود، آنها را كمى زيادى داديم، حقيقتاً چيز دادن به آنها خيلى ثواب دارد، پنج روز تمام در «مدينه منوره» اقامت كرديم، روز يكشنبه سه به غروب مانده، مطابق دوازدهم محرم بيست و هشتم حوت، با حمل شامى حركت كرديم.
صبح را كه به جهت وداع به حرم محترم «بقيع» رفتم، قريب سى چهل نفر از «حاج يزدى» و «اصفهانى» و «سلطان آباد» ديدم، درب حرم جمع شده و مىخواهند چيز ندهند و مشرف شوند، كليددار هم مانع است و آنها را با تعليمى (1)كه در دست داشت مىزد، بدم آمد، به فارسى گفتم آخر شماها مبلغى خرج كردهايد، اين يك قروش هم كه ده شاهى مىشود بدهيد، و اين ذلت را نكشيد، يكى از آنها با حقير هم تندى كرد كه پول دارى و دلت گرم است، گفتم الحمدللَّه كه دارم، آن وقت به عربى گفتم، كه «خَلِّيْهُمْ يَرُوْحُوْن، حاسِب عَلَىَّ»، بگذار بروند و با حقير محسوب دار، جلو آنها را ول داد رفتند، و يكى يك قروش حقير دادم، خيلى خوشنود شدم، روز جمعه را هم رفتم تماشاى نماز جمعه را كردم، در «مدينه» گويا حقير را سنى گمان مىكردند، كه در وقت صلواتشان ابدا متعرض حقير نمىشدند و احترام مىكردند، ولى باقى مردم عجم را وقت نماز از مسجد بيرون مىكردند، حقير هم در نماز اقتدا مىكردم، روز جمعه رفيق پهلوى حقير، كه وصل به «ستون ابولبابه» بودم، دستمال خود را در آورده و جلو حقير روى سنگ را جاروب كرد، كه نماز كنم، كتاب دعاى خود را داد كه بخوانيد، صلوات مستحبه در روز جمعه بود، چون در وقف حركت كلمه را ظاهر نكردم، غلط گرفت، گفتم وقف است و اظهار حركت جايز نيست، تحسين كرد و معذرت خواست و گفت «انت رجلٌ عالم».
روزى هم به زيارت «جعفر» و «حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب» مشرف شدم، روز
1) عصا- چوب دستى.
شنبه يازدهم را هم رفتم به «احد» مشرف شدم، به زيارت قبر مطهر «حضرت حمزه سيدالشهدا»، دامنه كوه طرف دروازه «شام» كه پشت قبله «مدينه منوره» است، يعنى «مدينه منوره» در قبله «كوه احد» واقع است، تقريباً يك فرسخ شرعى است، دور است، ارّابه دوچرخه دليجان مانند، و اسب و الاغ براى كرايه دم دروازه حاضر است، نفرى شش قروش رفتن و برگشتن مىگيرند، و به هر مال كه بخواهند مىبرند و بر مىگردانند، اول مسجد سبق است، كه وقت اسب دوانى و شتردوانى «حضرت خاتم الانبياء» آنجا تشريف مىبردند، از آنجا كه مىگذرد مسجد كوچكى است كه «حضرت خاتم الانبياء» در روز جنگ «احد» در آنجا نماز خوانده، و به جنگ تشريف بردهاند، سه طاق كوچك دارد، صحنى هم پنج شش ذرع در ده ذرع دارد، از او هم كه رد مىشويد، مسجدى كوچك است كه فقط دور آن يك ذرع ديوار و يك محراب دارد، آن هم مسجدى است، كه حضرت در آن نماز خواندهاند.
نزديك «احد»، باغات و نخيلات زيادى دارد كه بعضى از چاه، و اكثرى از آب جارى مشروب مىشود، باغات بعضى ديوار داشت و عمارتهاى مختصر هم داشت، بعضى هم بىديوار بود، گندم و جو زراعت كرده بودند، جو نزديك به رسيدن بود، ولى گندم خوشه كرده بود، اما هنوز سبز بود، چند خانه هم در «احد» هست كه هميشه سكنى دارند، قنات آب جارى بود كه يك سنگ آب داشت، شور بود ولى خيلى گرم، پاى آبى داشت كه شش هفت پله مىخورد، حوض بزرگى داشت، در عقب آن هم حوض كوچك رو پوشيدهاى داشت، جلو او را پرده زده، لخت شده، غسل كردم.
اين قنات را «معاويه ابى سفيان»، در زمان خلافت خود در «احد» جارى ساخته است، خيلى نزديك به مدفن و مضجع شهدا است، و در تاريخ مسطور است، كه در وقت حفر اين قنات بدن «عبداللَّه عمر» و «عمروبن جموح» در مجراى قنات واقع شده بود، «معاويه» حكم داد تا آن دو بدن را برگرفته، و جاى ديگر دفن كردند، هنوز بدنها تر و تازه بود و بوى مشك از آنها ساطع بود، در وقت حفر بيلى بر پاى يكى از آنها وارد گرديد، فورى خون تازه جارى شد،- سلام اللَّه عليهم اجمعين الى يوم الدين-.
حرممحترم «حضرت حمزه» مشرفشده، چون دركنار رودخانهواقعاست، سكوئى به ارتفاع شش پله از زمين ساختهاند، كه كفش كن مختصرى دم در دارد، داخل مىشود به صحنى كه ده ذرع در پانزده ذرع است، در طرف قبله شبستانى دارد، مشتمل بر سه طاق، كه آن هم سه طاق داشت، مدفن و مضجع «حضرت سيدالشهدا» در طاق وسط واقع است، صندوقى از چوب و روپوشى از ماهوت سبز داشت، دور آن هم مشبكى از چوب و درى داشت، در بالاى سر آن بزرگوار هم «عقيل بن حسن بن على بن ابيطالب»- سلام اللَّه عليهم- مدفون است (1)، صندوقى كوچك دارد، شبستان او هم مزين است، عيبى ندارد، فرشهاى مال «بخارائى» و «ايرانى» مفروش بود، چهل چراغ و ساعتى بزرگ هم داشت.
در پشت سر اين صحن هم محوطه كوچكى كه پنج ذرع در ده ذرع مىباشد، ديوارى به ارتفاع دو ذرع و نيم از سنگ و گچ، روى آن بى سقف، وسط آن هم از زمين نيم ذرع بلندتر، مدفن و مضجع شهداى «احد» است كه آنها در يك كنده و حُفره نزديك يكديگر مدفوناند، هر دو سه نفر در يك لحد گذارده شدهاند، عدد مقتولين و «شهداى احد» به روايت صحيح هفتاد نفر است، و در اخبار عامه هشتاد و يك تن هم نوشته شده است، چهار تن از مهاجرين، و بقيه از انصار به درجه رفيعه شهادت فائز گرديدند، و از مشركين بيست و هشت تن، و به روايتى سى نفر مقتول گرديد.
و در آن روز است كه همه اصحاب فرار نمودند، مگر «اميرالمؤمنين على بن ابيطالب» عليه السلام و در آن روز است كه «جبرئيل» در مدح آن حضرت «لافَتَى إلّاعَلي لاسَيْفَ الا ذوالفَقار» فرمود، و آن بزرگوار نود و سه زخم يافت و از دفاع و جهاد باز نايستاد، اى كاش بقعهاى هم براى اينها ساخته شده بود، و خداوند يكى را به اين ثواب نايل فرمايد، كه اين شهدا حق عظيمى بر اسلام دارند.
بهفاصله دويست قدمى هم به كوه نزديكتر، مسجد كوچكى است كه معروف به مسجد الثنايا است كه «عبداللَّه بن قَمِئه» ملعون دندان مبارك را كه شكست، در آن نقطه
1) از عقيل بن حسن- سلام اللَّه عليه- بيش از اسمى در تواريخ و سير نيست و شرح احوالى براى اوننوشتهاند. مؤلّف
بودهاست، و سنگى كه حضرت بر او تكيه فرمودهاند، و به روايتى دندان مبارك بر او افتاده است، در طرف راست محراب به ديوار نصب شده است، گنبدى كوچك كه داخل آن طولانى است، شش در سه ذرع و نيم داخل اوست، صحنى تقريباً همين قدرها دارد، از سنگ و گچ ساختهاند.
عصر يكشنبه را هم كه حركت كرديم، در يك فرسخى «مدينه»، «وادى زفه» كه قريب به همين «احد» است، دو سه هزار قدم فاصله در طرف چپ، و مىگويند ميدان جنگ در اصل همين نقطه بوده است، منزل كرديم، چاه آبى و زراعت مختصرى هم داشت، شب ماهتاب بود، رفتم چادر «جناب وكيلالدوله» كه نزديك هم بوديم، چون در «مدينه» رفت و آمد نكرده بوديم، قدرى صحبت كرديم، مراجعت كرده، شام خورده، ساعت نه حركت كرديم، اردوى خيلى منظم «عبدالرحمان پاشا»، در كمال مواظبت از حاج وارد و پياده را هم كليتاً بر گردانيدند، اگر چه باز هم ده بيست نفرى به دزدى همراه
آمده بودند، به خصوص چند نفر از اهل شام كه سرباز بودند و چهار سال بود، به سجن اينها را فرستاده بودند، و حالا گريخته در كمال مفلوكى آمده بودند، و همراه حاج به تكدى مىآمدند و از «عبدالرحمان پاشا» هم پنهان مىشدند، خيلى مفلوك بودند، روز ديگر قبل از ظهر، در ميان درّهاى قافله پايين آمده، در روز سه شنبه سيزدهم شهر محرم الحرام 1323، نيم ساعت به ظهر مانده، تحويل شمس به برج حمل شد.
«مدينه منوره» شهرى است كوچك، كه حصارى محكم بر او ساختهاند، محله «نخاوله»، در پشت حصار متصل به خندق است، ميدانى در دم دروازه دارد كه حوائج مردم در آنجا به فروش مىرسد، از دم دروازه تا دم دربِ حرم محترم بازارى دارد كم عرض ولى آباد، امتعه فراوان، اقمشه بسيار، امسال در «مدينه» گرانى است، به جهت اينكه سرباز فراوانى از «اسلامبول» آمده، به كمك «ابنالرشيد» «امير جبلى» مىروند، و آدم «ابنالرشيد» هم اينجا است، و متصلًا آذوقه خريده حمل مىكنند، مثلًا قند هميشه حقه دو قروش و نيم بوده است، امسال حقه چهارده قروش، و روز آخر حقهاى يك مجيدى شد، نان حقه چهار قروش، برنج سه قروش و نيم، اما برنج آن خيلى ممتاز و خوب بود، چنين برنج در «خراسان» نيست، «تنباكوى شيرازى» خيلى اعلا، حقهاى هيجده قروش، سبزىآلات و خرماى «مدينه» خيلى ممتاز است، اطراف شهر نخلستان زيادى دارد، تقريباً دو سه فرسخ نخلستان است، كه به آب جارى و بعضىها با چاه مشروب مىشود، زراعت جو و گندم هم دارد، جو در اين اوقات كه اول حمل است، شيره محكم كرده بود ولى هنوز وقت درو و حصاد آن ده روز ديگر كار دارد، باقلاى تازه هم كمى در بازار پيدا شده بود، مركبات و نارنج خيلى كم بود، انارهاى بزرگ بود، ولى كم، و هر يك دانه سه قروش مىدادند.
اما تفصيل وضع حرم محترم و مسجد «حضرت رسالت»:
از در «باب السلام» درگاهى دارد كه به منزله كفش كن است، و جلو خان پنج ذرع
عرض و سه ذرع طول، چهار پله بالا مىرود، درى بزرگ به عرض سه ذرع و نيم طول، پنج ذرع داخل شبستان مىشود، از گوشه و زاويه طرف دست راست كه شخص مواجه قبله به ايستد، اين شبستان كه حرم مطهر در همين شبستان واقع است، طول حرم محترم هيجده ستون است، و عرض دوازده ستون، فاصله هر ستونى تا ستون ديگر تقريباً چهار ذرع است، سقف گنبد از سنگ، ستونها از سنگ ملوّن، بعضى هم مرمر، فرش سنگهاى مرمرِ خوب، روى آن قالى تبريزى خوب مربع مفروش است.
حرم محترم در مواجه «باب السلام» در زاويه چپ واقع است، كه سه ستون از اين هيجده ستون به آخر مانده، اول حجرات مطّهرات است، عرض حرم كه عرض حجرات مطّهرات است، دو ستون است و يك ستون ديگر در پشت، جزء روضه مطهره است، كه رفت و آمد مىشود، نه ستون هم طول حرم و حجرات مطّهرات است، كه دو ستون از طرف قبله، و يك ستون از طرف پشت به قبله، كه طرف صحن مسجد است باز است.
حجره مطهر «حضرت فاطمه»- سلام اللَّه عليها-، در آخر حجرات مطّهرات واقع است، صندوق و صندوق پوشى دارد، و دو شمعدان بزرگ در او روشن و افروخته مىشود، دور حجرات مطّهرات باز، و محل زيارت است، چهل چراغهاى خيلى مزين باشكوه بسيارى آويختهاند، هر گنبدى يك چهل چراغ آويخته است، اغلب دوازده شاخه و در هر چهار فاصله، يك چهل چراغ شصت شاخهاى دارد، هشت جار زيتى كه پايههاى آن از برنج، و كاسهاى از بلور و آويزهاى ملوّنِ گرد، مثل سيب از آنها آويخته بود، خيلى مقبول، برگها مثل برگ نخل خرما، كه «شجرة النور» مىگويند، در پاى ستون «ابولبابه» و «ستون عايشه» و غيره گذاردهاند، خيلى مزين و خوشگل است، محراب و منبر «حضرت رسالت»، از حجرات مطهرات چهار طاق فاصله دارد، منبر جمعه هم دو طاق دورتر است، كه شش ستون فاصله دارد، از مواجه در «باب السلام» يك ستون است تا ديوار مسجدى است كه آن هم مزين به مقدار قامت، كمتر كه شبستان را مفروض كرده است، و از سه جا در به جهت رفت و آمد دارد.
«منبر جمعه» و «منبر رسالت» هر دو از سنگ مرمر است، «منبر جمعه» نه پله است، و «منبر حضرت رسالت» هم نه پله است، ولى اصل منبر سه پله بود، «معاويه» در زمان خلافت خود پنج پله افزود، ولى آن منبر حالا از ميان رفته است، اين منبر را از سنگ ساخته و در جاى او گذاردهاند.
پشت «حجرات مطّهرات» كه طرف پايين پاى مبارك باشد، هم باز است، و درِ حجره مطّهره «حضرت فاطمه»، از همان جا است، «باب بقيع» هم در طرف پايين پاى مبارك، كه طرف چپ مسجد است، درى كوچكتر از در «باب السلام» است واقع است، دور مسجد ستونهاى آن مختلف است، طرف وصل به حرم محترم ده طاق است، هر طاقى سه ذرع و نيم است، ضلع مقابل كه ضلع آخرى باشد، هفت طاق است، هر طاقى پنج ذرع، ضلع طرف چپ كه متصل به «باب جبرئيل» و «باب بقيع» است، دو ستون دارد، كه مشتمل بر سه طاق است، و طرف راست سه ستون كه مشتمل بر چهار طاق است، گويا طرف چپ را خواستهاند با حرم محترم قرينه باشد، طول مسجد هم هر طرفى ده ستون، هر ستونى تا ستون ديگر تقريباً سه ذرع و نيم است، در حقيقت صحن مسجد قريب به مربع است، دور همه جا اطراف خيابانى به عرض يك ذرع و نيم، سنگ فرش از سنگ سياه است، باقى صحن مسجد را ريگهاى نرم ريختهاند.
در يك كنار وصل به ضلع چپ، تقريباً در وسط ضلع باغچهاى است مشتمل بر چهار اصله نخل خرما، و دو اصله زيتون، سقّاخانهاى هم ساختهاند از سنگ مرمر، كه آب دارد و جامها از مس گذاردهاند كه مردم آب مىخورند.
در دم «باب بقيع» كه «باب جبرئيل» هم همان است، وصل به ديوار مسجد، يك ستون فاصله از حجرات مطّهرات، خانه كوچكى است كه چراغها را در او مىگذارند، و خانه «حضرت عباس بن عبدالمطلب»، عموى «حضرت رسالت» است، گويا مدفن آن جناب هم همان جا است (1)، و زيارت براى او مىخوانند، قطعههاى بزرگ روى تخته زير
1) قبرحضرتعبّاس بنعبدالمطلب در بقيع وكنار قبور ائمّه مظلوم بقيع قراردارد ونقلفوقصحيح نيست.
آئينه گذارده، به خط نسخ و نستعليق خوب، «اسماءاللَّه» نوشتهاند و نصب كردهاند، در بالاى ستونهاى صحن مسجد، به خط نسخ اسامى خلفا و عشره مبشره ائمه معصومين را، با امام عصر كه به اسم مبارك «ابن الحسن» به اضافه «مهدى» نوشتهاند، در ستون بالاى سر مبارك قطعه بزرگى منصوب و نوشتهاند، «اللّهُمَّ صَلِّ عَلى نَبيِّنا مُحَمَّدٍ الّذى أخْبر فى الخَبَرِ الصَّحيحِ بِأنّ للَّهتَعالى ستّين ألفِ [عامل] (1)در كتاب «داستان باريافتگان» به نقل از مرحوم سيد احمد هدايتى اين عبارت چنين آمده است: انّ حول العرش، ستون ألفعالم يستغفرون لمحب ابىبكر وعمر، ويلعنون مبغض ابىبكر وعمر. توضيحاين كه، اين حديث از احاديث جعلى ساخته شده توسط معاويه و طرفداران او است تا بدين وسيله احاديثى كه در مدح على بن ابى طالب عليه السلام با همين عبارت و مضامين نقل شده است را تضعيف نموده، و يا از اعتبار ساقط كنند.(2)از اينجا به بعد چند خط خالى است. ظاهراً مولف تصميم داشته بعداً تكميل كند ليكن اين كار صورت نگرفته است.(3)
«قبرستان بقيع» كه در كنار شهر قديم «مدينه»، در كنار خندق واقع است، قبرستانى
1) در متن عام آمده است.
2) در دم دروازه طرف دست چپ كوچهاى است، قدرى كه مىرود خانه كوچكى و بقعه كوچكى، «مدفن حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب» است، به زيارت مشرف شده صندوق چوبى به وضع شيروانى دارد، دو سه قنديل زمينى و فرش قالى بخارائى بود، «عبداللَّه بن عبدالمطلب»، در شش هزار و يكصد و سى و هشت سال بعد از «هبوط آدم» متولد گرديد، و بيست و پنج سال سن شريف آن بزرگوار بود كه با «حضرت آمنه» ازدواج فرمود و بعد از شش ماه به بازرگانى به سفر «شام» تشريففرما گرديد، و در مراجعت در «مدينه منوّره»، مزاج مباركش از صحّت به گشت، و در «مدينه» توقف فرمود، رفقا خبر ناخوشى آن بزرگوار را به «حضرت عبدالمطلب» رسانيدند، آن بزرگوار «حارث» كه برادر بزرگتر بود، به «مدينه» روان فرمود كه آن بزرگوار را به «مكه» بياورد، چون «حارث» رسيده بود، آن بزرگوار از دار دنيا رحلت فرموده بود و هنوز حضرت «خاتمالانبياء» تولد نيافته بود و اين واقعه در «عامالفيل» است، مادر آن حضرت
3) حَولَ العرشِ يَسْتَغْفِرون لِمُحِبِّ أبيبكر و عمر، و يَلْعَنونَ على مَبغض ابى بكر و عمر»
خيلى بزرگ است و ديوارى در اطراف از سنگ و گچ دارد، و بقعههاى بسيار است و مشاهد منوره «حضرت حسن بن على» و «على بن الحسين» و «محمد بن على» و «جعفر بن محمد»- سلام اللَّه عليهم اجمعين- در بقعهاى كه بزرگترين بقاع است در او است، بقعه چندان كوچك نيست، ولى ضريح مطهر چون خيلى بزرگ است، فضاى حرم را كوچك و تنگ كرده است، دو در دارد يكى در گوشه راست رو به قبله، و ديگرى در گوشه چپ، پشت قبله، ضريح مطهر از فولاد، و در اصفهان ساخته شده است، در طرف قبله كه پيش رو باشد، وصل به ديوار، ضريحى دارد دو صندوق است، يكى قبر مطهر «حضرت فاطمه صديقه كبرى»- سلام اللَّه عليها- است (1)بنا به روايتى، و يكى هم قبر مطهر «فاطمه بنت اسد»، صدف گوهر ولايت- رضوان اللَّه عليها- است، كه در سنه چهار هجرت از دار دنيا رحلت فرمودند، از نسوان سابقات به اسلام، و از مهاجرين است، حضرت ختمى مرتبت آن مخدّره را به رداى مبارك كفن فرموده و نماز خواندند، و بر او ترحم و گريه فرمودند،- سلام اللَّه على ابنها و عليها الى يوم القيامه-.
بقعه كوچكتر كه مدفن زوجات «حضرت رسالت» است دم در او نوشتهاند به، تركى كه، «محمود پاشا» اين بقعه را ساخته و اميد به شفاعت «عايشه» دارد، بقعه ديگر كوچكتر قبر حضرت «عقيل بن ابيطالب» و «عبداللَّه بن جعفر» است، بقعه ديگر قبر «ابراهيم بن رسول اللَّه»- سلام اللَّه عليها- است، بقعهاى هم قبر «مالك» امام جماعت مالكى است، كه فوت او در سنه يكصد و هفتاد و نه هجرى اتفاق افتاد، كنيت او را «ابوعبداللَّه» و اسم پدرش «انس بن مالك» است، و هفتاد و چهار مرحله از مراحل زندگانى طى كرده بود كه وفات يافت.
«ابن خلّكان» مىنويسد: وى سه سال در شكم مادر بود و هشتاد و چهار سال عمر كرد، «جعفر بن سليمان بن عبداللَّه بن عباس»، وى را هفتاد تازيانه زد، براى دو شكايتى كه از او كرده بودند، قبرى هم وصل به ديوار بقعه مطهره «ائمه معصومين»، در طرف بالاى سر خارج بقعه از «شيخ احمد بن زين الدين» مخترع مذهب شيخيه است، قبهاى هم مربع است در قبله حرم محترم كه «بيت الاحزان» است، قبهاى هم بزرگ در آخر قبرستان از دور ديده مىشد كه مىگفتند از «عثمان بن عفان» است، نرفتم ملاحظه كنم، حشّ كوكب
1) قبر مطهّر زهرا عليها السلام نا مشخص بوده، قبر موجود منسوب به فاطمه بنت اسد است.
و قبرستان سابقى اهل مدينه بوده است، كه قبل از اسلام اموات خود را دفن مىكردند (1)، و در زمان خلافت خود، «معاويه» اين قبرستان را جزء «قبرستان بقيع» كرد، احوالات «عثمان» را هم نوشتهاند و حقير در كتاب خود نمىنويسم، شرح «مدينه منوره» را بيش از اين نوشتن طولانى مىشود.
روز جمعه كه از دروازه «بقيع» از حرم محترم «حضرت رسالت» بر مىگشتم، نهار نخورده بودم، از در «بقيع» كه رد مىشدم، به قبه مطهره ائمه نگاه مىكردم، جوانكى خوش لباس هم ميان كوچه مىرفت، به عربى گفت به اين بقعه زيارت رفتهاى، اينجا اهل بيت رسالت مدفون هستند، گفتم بلى رفتهام، گفت اينها را مىشناسى، گفتم البته مىشناسم خيلى بهتر از تو مىشناسم، و خواندم شعرهاى فرزدق را به اندك تغييرى كه گفتم:
هُم الّذي تعرفُ البطحاءُ وَ طْأتَهُمْ والبَيْتُ يَعْرِفُهُمْ والحِلُّ و الحَرَمُ (2)
نگاهى طولانى به حقير كرد و گفت: «انت رافضى»، در جواب گفتم:
إنْ كانَ رَفضاً حبُّ آلِ محمَّد فَلْيشهِد الثَّقَلانِ أنّي رافِضِى
و از هم جدا شديم.
وقعه عجيبى كه بين «مكه و مدينه» براى ما واقع شد اين بود كه، در روز بعد از حركت از «ابيار حسن»، كه كم آبى و كم آذوقگى در حاج به سر حد كمال رسيد، به خصوص در پيادهها و به خصوص در «مغاربه»، در ميان كوچه متصلًا سياهها مىآمدند و آب و نان مىخواستند و به خصوص وقتى كه در ميان كوچه نهار مىخورديم، در بين طفلى پياده [تقريباً به] سّن دوازده سيزده ساله آمد، تكدى كرد، «والده ميرزا عليقلى»، قطعه نانى براى او انداخت، طفل ديگرى دويد كه بردارد، اين دو به هم چسبيدند، شترى هم كه كجاوه بار داشت رسيد، و با دست خود بر پشت همان اولى نواخت كه افتاد، پاى خود را هم دوباره بالاى پشت او گذاشته، رد شد، حقير ملتفت شدم كه صدمهاى به او
رسيد، قدرى با «والده ميرزا علينقلى» اوقات تخلى كردم كه چرا نان را انداختى، او هم حق داشت، چه مىكرد، با آن التماس كه آنها سؤال مىكنند، نمىتوان غذا خورد و به آنها نداد، قد او هم كه نمىرسيد بگيرد، بعد از ربع ساعت ديدم دو نفر دست و پاى او را گرفتهاند و چشمهاى او از حدقه حركت كرده، آورده بالاى شتر او را گذارده، و بستند، «حاجى محمد على» كجاوهكش هم گفت كه طفل مرد.
معلوم است چه قدر بر حقير و به خصوص بر اهل منزل بد مىگذرد، كه خواستيم ثوابى و ترحمى بكنيم، قتل نفس كرديم، ديگر آن روز و آن شب بر ما چه گذشت، خداوند مىداند. روز ديگر كه وارد «مدينه» مىشديم، او را ديدم كه سوار است و حالش بهتر است و نان مىخورد، اما چشمهاى او همان قسم از حدقه حركت كرده بود، خيلى خوشنود شدم كه نمرده است و سوار هم شده است، تا «مدينه منوره»، پاشا او را سوار كرده بود، روز آخرى «پاشا» خيلى از مردم توجه كرده، جمعى پيادهاى وامانده را سوار كرد، آب هم دو تا سه فرسخى جلوتر آوردند.
تفصيل بين «مدينه منوره» تا معان، نوزده روز راه است، يك روز هم در «مداين صالح» توقف شد، روز بيستم، چهار از دسته گذشته، سيم ماه صفر المظفر وارد معان شديم، دويست وپنجاه ساعت از «مدينه منوره» تا «معان» با شتر راه است، اما شترها خيلى دير راه مىروند، هر پنج دقيقه قطار توقف مىكند، مثلا قطارى صد يا دويست شتر است، ناچار در هر پنج دقيقه بارى كج مىشود يا شتر مىخوابد، يا كجاوهاى كارى دارد و همه قطار توقف مىكند، چون از «مكه» هر كجاوه و هر سرنشين در هر جاى قطار كه بوده است تا «معان» بايد در همان نقطه باشد، اگر هم بخواهد حكام قدرى جلوتر يا عقبتر برود، فورى همه فرياد مىكنند «دريك» «در يك» «مطرحك» «مطرحك»، وهر جملى عكّام باشى دارد، عكّام باشى براى نظم همين كار است، و اگر بارى افتاد مىايستد تا بار شود، و به جاى خود مىرساند، سرباز هم اطراف قافله در كمال مواظبت حركت مىكنند، و اگر كسى عقب مانده باشد، يا بارى افتاده باشد، دو نفر مىايستند او را به قافله مىرسانند.
الحق و الانصاف، «عبدالرحمن پاشا» خيلى خوب اميرى، و در كمال مواظبت است، اغلب اوقات سواره، گاهى هم در جلو، و گاهى در عقب حاج حركت مىكند،
گاهى هم در تخت خود مىنشيند، تخت قاطرى دارد كه دو قاطر بسته است، چهار قاطر هم يدك دارد، دو ماديان هم دارد، يكى سوارى است و يكى يدك مىكشد، نهايتاً دويست نفر سرباز هم، بعضى بر قاطر و بعضى بر شتر، كه همه شتر سوارها، «بنى عقيل» و رئيس آنها «عبود نام»، كه ما در حمل او هستيم مىباشد، محافظه اردو با اينها است، شب دور اردو چادر مىزنند، روز هم چند اول عقب است، چادر خود «عبود» هم چادر بزرگى بود، پشت سر چادر حقير مىزدند، و تا به صبح دو مشعل افروخته داشت، و بيدار با ده دوازده نفر نشسته بود، به اين جهت با خاطر جمعتر از ساير حجاج مىخوابيديم، اگرچه هر چند دقيقه يك نفر بلند فرياد حاضرباش مىكشيد، آن وقت از طرف اردو جواب مىدادند.
منازل ميان راه مشهورهاى آن از اين قرار است:
اول منزل مشهور كه سه منزلى «مدينه» است «هديه» كه مقابل و نزديك «خيبر» است، بعد از آن «مداين صالح» است كه روز نهم وارد شديم، يك روز هم توقف كرديم، دوغ خوب، برّه و خرماى بسيار اعلا عرب آورده مىفروختند، برّه خريدم كشتيم و خورديم، اخْضَر (1)كه چشمه بسيار خوبى، و آب خيلى خوشگوارى، اما شنزار بود و باد مىآمد، كه ابداً چشم را نمىشد باز كرد، اينجاها هم برّه و دوغ مىآوردند.
بعد از آن «تبوك» است، كه قلعهاى است و آب جارى دارد و نخلستان كمى هم دارد، رعيت «ابنالرشيد» امير جبل هستند، آب چندان خوشگوارى ندارد، و «آزدر» (2)هم يكى از منازل است، او هم بركه بزرگى دارد و چند اصله درخت خرما، و كمى هم جو كاشتهاند، «صروه» كه استقبال چى حاج است و آذوقه براى فروش مىآوردند، چهار منزلى «معان» آمد، پاشائى همراه، دو عراده توپ و صد نفر سرباز و سه چادر بزرگ كه همه قسم آذوقه آورده بودند، حتى مرباهاى خوب و حلويات و نان و قند همه چيز آورده بودند و خوب به موقع آمدند، آذوقه حجاج تمام شده بود، هر كس هر چه لازم داشت خريد، گران اما باز هم از «مدينه» گرانتر نبود.
روزى در چادر جناب «وكيلالدوله» بودم، «عبدالرحمن پاشا» آنجا آمد، ملاقات شد، خيلى خوب آدمى است، اديب خوبى است، شعرهاى خوب بسيار حفظ دارد، و قدرى صحبت كرديم، اظهار اشتياق كرد، گفتم تقصير با شماست كه تفقدى نكردهايد، اقرار كرد، بعد از آن دو سه مجلس ديگر ديد و بازديد شد، خيلى با ذوق و خوش حالت است، احاديث و تاريخ و دواوين اشعار خيلى ضبط دارد، يك يخدان كتاب همراه داشت، روزى رفتم چادر «پاشا»، پيرمردى ريش سفيد كه قاضى سابق «شام» بوده، و اكنون معزول است و «مكه» آمده بود، آنجا بود، او هم مرد فاضلى بود، قصيده خوبى در مديحه «حضرت على بن ابى طالب»- سلام اللَّه عليه- از حفظ خواند، ظاهراً مفصل بود، در اين معنى هم با هم مباحثه كرديم، «پاشا» حق را به طرف حقير داد، در حصيب بود، او مىگفت حصب، حطب است، حقير گفتم صاحب قاموس مىگويد، آتشگيره است و صاحب صحاح اللغه، مىگويد: اعم است، «كلما يوقد و يلقى على النار» است، صحاح فرستادم از چادر آوردند. (1)
بين «مدينه» تا «معان» چهار شب به دو مرتبه آب نبود كه آب برداشتيم، به اين جهت منزلها را هم طولانى كردند، يك منزل بيست و سه ساعت، يك منزل بيست ساعت، منزل و آبادى آخر كه به «معان» مىرسد، «مدوره» اسم دارد، چشمه آب جارى دارد كه از ميان تلگرافخانه مىآمد، و سه بركه بزرگ از سنگ و ساروج ساختهاند، از آنجا تا «معان» آب نبود، دو شب در بين راه خوابيديم، يكى «تحت العقبه» (2)و ديگرى «راس العقبه» مىگفتند، تسطيح راه را به جهت شُمن دُفِر (3)تا شش ساعتى «مدوره» كرده و مشغولاند، اما آهنكشى تا هفت ساعت به «معان» مانده شده است، چاهى مشغول كندن بودند، كنار راه همه جا چادرها و مهندسين فرنگى بودند، و عملهجات و ارّادههاى دو چرخه كار
مىكردند، پرسيدم كه براى موقع حاج سال آينده بود به «مدوره» مىرسد؟ مىگفتند مشكل است و احتمال كه برسد به اين قاعده ده سال ديگر اگر «مدينه منوره» برسد، خود آنها هم معتقدند كه ده سال ديگر خواهد رسيد.
والى شام پيرمردى ريش سفيد، تا دو منزلى «معان» كه راه آهن را تسطيح مىكردند، هم به سركشى راه و هم استقبال حاج و محمل آمده بودند، سرباز بسيار هم همراه او بودند، «عبدالرحمان پاشا» در كمال فروتنى با او رفتار مىكرد، و مثلا وقت سوار چتر نمىگرفت و چتر منحصر به والى بود. «عبدالرحمان پاشا» خيلى معقول است، روزى كه چادر او بودم، بين دو نفر «حاج تبرزى» با «حاجى على صالح محمد كاظمينى» حمله دار، به جهت زيادىِ بار گفتگو شده بود، آمدند نزد «پاشا» شكايت، «پاشا» گفت شما ايرانى هستيد و با بودن جناب آقا من حق حكم ندارم، وقتى كه رفتند چادر خود، برويد آنجا، آنها هم روز ديگر آمدند، «حاجى على» ده ليره مىخواست به پنج ليره صلحشان دادم، بعد از اين ديگر محاكمه حاج با حقير شد، و از اول ورود قطع دعوى مىكردم تا وقت حركت، مثل معروف است استاد قابل بيكار نمىماند، اما اين قدر شد كه حجاج از تعديات حملهدارها فىالجمله آسوده شدند.
عكام باشى ما «ابودرويش» و «جمال باشى» ما «ابوبسطام» اسم داشت، اهل «شام» همه كنيه دارند، «ابودرويش» آدم بدى نبود، دو سه مجيدى به سه چهار مرتبه به او و به «ابوبسطام» انعام كردم، خيلى خدمتگذار شدند، اول شترهاى خوب مىآوردند و اگر فىالجمله شتر سستىمىكرد، عوض مىكردند، از اولسوارى غالباً «ابودرويش»، كه سوار بر اسبى بود مىآمد دم كجاوه حقير، و احوال پرسى و صحبت مىكرد، اسامى منازل و چه وقت خواهيم رسيد، و چه طور جائى است مىگفت، به قسمى هم بلد بود كه هر چه مىگفت پنجدقيقه تخلف نداشت، مثلا مىگفت پنجساعت ديگر راه است با اينكه ساعت نداشت، بعد از سه ساعت و ربع مىپرسيدم چه قدر مانده؟ مىگفت «ساعتين الا ربع» (1)،
1) دو ساعت ربع كم.
وقت پايين آمدن مىآمد ميان چادر ما را پاكيزه مىكرد، كجاوهها را پايين مىگرفت، وقت سوارى كجاوهها را بار مىكرد، به قدر يك نفر عكّام (1)بيشتر به درد مىخورد.
تو داد و دهش كن فريدون توئى
خوب چيزى است چيز دادن در سفر، مردم «شام» خيلى مهربان هستند.
از وقايع معظمه در راه اين بود كه: جوانكى بود پسر برادر «مقوّم باشى»، كه از همه حملهدارها متشخصتر است، سوار اسب مىشد و جوانكى خوش سيما بود، دو منزل بعد از «هديه» منزلى است كه او را «بئر جديد» مىگويند، تلگرافخانهاى دارد و چاهى بزرگ و پنج چادر سياه عرب، يك ساعت از آفتاب گذشته وارد شديم، آن جوانك قدرى جلوتر آمده بود براى خريدن علف خشك، كه همان چند خانوار براى فروش آورده بودند، خواسته بود بخرد، سر قيمت آن با يك نفر عرب گفتگوشان شده بود، با خيزران خودش يكى بر سر عرب زده بود، او هم فورى با تفنگ مارتين خود كه همه اين اعراب دارند، با گلوله زده بود بر پشت او كه در سر تير مرد، كوه كوچكى در آن نزديكى بود، به قدر صد قدم فاصله، رفت بالاى كوه و نشست به تماشاگران حاج، مادر و خواهر و كسان او هم مشغول معامله بودند، مثل اينكه ابدا چيزى واقع نشده است، مدتى تماشا كرد تا مقتوله را تغسيل و تدفين كردند، آن وقت رفت پناه سنگى كه ديده نشد!
«عبدالرحمان پاشا» دو نفر از اعراب را گرفت، چند ساعتى در توپخانه حبس كرد، گفتند نوشتهاى گرفته است كه بعد از بيست روز قاتل را به «شام» بياورند، ولى معلوم نيست كه بياورند، نقداً بيچاره بدون جهت كشته شد، با كثرت اهتمامى كه از طرف «سلطان» در امنيت مىشود، باز هم بر عرب خيلى ناامن است، هميشه اعراب دزد، براى چاپيدن قافله تا «معان» پشت سر قافله را دارند، اگر بيچارهاى عقب بماند، يا شبها بتوانند بارى از قطار سوا كنند و بدزدند، چيزى هم كه رفت رفت.
1) كسى كه بار روى شتر مىبندد.
در اين راه چند چيز خيلى ارزان است، اول پول، بعد شتر كه خيلى زود مىرود و فورى عسكر و پيادهها كارد را كشيده او را تشريح مىكنند، و همين كه شتر خوابيد ديگر خواهى نخواهى نحرش مىكنند، ليره هم به قدر يك تومان كار نمىكند، ديگرى جان آدم است كه اگر بيچارهاى، چه از حاج و چه از جمّال و غيره تبى كرد، يا چند دست اسهال كرد، همين قدر كه فىالجمله سستى كرد و نتوانست خود را روى شتر نگاه دارد، يا پياده نرود، او را بر شتر مىبندند، خود حركت شتر و عدم توجه و آفتاب، بيچاره را از حال مىبرد، حكامباشى مىرسد و مىگويد خلاص خلاص، يعنى مرد، معلوم نيست كه مرده يا زنده است، نيزهها را مىكشند و حفيرهاى به عمق دو وجب، در وسط راه كنده او را با همان لباس، بدون غسل و كفن، مشتى خاك بر رويش مىريزند، واقعاً سلامت و زنده برگشتن حاجى خيلى مشكل است، خداوند بايد محافظت كند.
روزى كه وارد «معان» شديم، صبحى به فاصله دو ساعت كه قريب به ظهر باشد، يك دستگاه راهآهن حركت كرد، كه مشتمل بود بر پنج واگون، و در اين ترن معتبرين شامىها كه قبل از وقت براى آنها بليت گرفته بودند رفتند، عصرى هم يك ترن ديگر اول غروب رفت، دو ساعتى شب هم، ترن ديگرى رفت، بليت دهنده يك نفر بود، او هم قدرى كندكار بود، لهذا ما قدرى به جهت گرفتن بليت معطل شديم، اول غروب بليت گرفتيم، نمره اول يك ليره انگليسى، كه از ليره يك تومان علاوه است، نمره سوم هم كه براى آدمها گرفتيم، چهار تومان و نيم بود، غذاى پخته براى راه همراه برداشته، شب را آمديم ميان اطاق شمن دفر خوابيديم، صبح روز ديگر از آفتاب گذشته حركت كرد، اطاقهاى اين شمن دفر خوب نيست، اولًا اطاق دو سه نفرى ندارد، هر اطاقى سه صندلى دارد و بعلاوه جاى خواب هم ندارد، بدتر از همه اين شد كه به جهت كثرت ازدحام، خارج بر هر صندلى دو نفر نشانيدند، يك ثلث اطاق را پردهاى كشيده، زنها را نشانيدند و باقى را مردها نشسته بودند، جا خيلى تنگ بود، اين نمره دوّمِ راههاى ديگر است، كه در اين جا نمره اول است، اطاقهاى ما هم همه «شامى»، و يك نفر «ابوكامل» نام با حقير در
يك صندلى بود، كه خيلى بد آدمى بود، و همان اول گفت اين «رافضى» است، و روز اول را خوش سلوكى نمىكرد، به فاصله هر دو ساعت راهآهن به استپ مختصر مىرسيد، و ده و پانزده دقيقه توقف مىكرد، عصرى نزديك به غروب، نيم ساعت توقف كرد، رفتم به جاى نوكرها ديدم اگر چه اطاق نيست، اما وسيع و همه هم «حاج خراسانى» هستند، نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را خوانده، گفتم مفرشها را پهلوى هم گذارده، رختخوابى انداخته خوابيدم، شب خيلى سرد بود، هوا هم مرطوبى بود.
يك ساعت از «معان» گذشته، فورى وضع جلگه تغيير كرد، تمام سبزه و رياحين و گل شد، آب هم فراوان شد، اين به عين مثل هواى «خراسان»، و حالا كه ده روز به آخر حمل است، همان گلها و همان سبزهها و زراعت، به عين مثل «خراسان» است، اما اراضى و وضع گل و سبزه و رياحين دخلى به آنجا ندارد، به خصوص هر چه نزديكتر به «شام» مىشود بهتر است، يك دنيا گل شقايق به نظر مىآمد، به فاصله ده دقيقه تمام زمين از گلهاى شاه پسند زرد و قرمز و الوان مختلف به نظر مىآمد، بعضى جاها يك نوع گل داشت، بهخصوص بيابان پراز نرگس شكفته بود، حقيقتاً اين زمين خيلى پر از سبزه و رياحين است، به خصوص در انظار ما كه برّ عرب را به آن خشكى ديدهايم، جلوه ديگرى مىكرد.
از پلهاى خيلى معتبر عبور كرديم، كه براى راه ساختهاند، شب هم گفتند حقير كه خواب بودهام راه از دو جا كه كوه را سوراخ كردهاند عبور كرده است، در نزديكى «معان» راه آهن آرامتر حركت مىكرد، هر چه به «شام» نزديكتر مىشد، بر سرعت مىافزود، در روز ديگر از راههاى آهن روسيه خيلى سريعتر حركت مىكرد.
از عين زرقه (1)كه رودخانه عظيمى دارد، «ابودرويش» از رود خانه و پلى كه به مصارف خيلى اغراق مانندى گفت ساختهاند، شب گذشتيم نديدم، اما معلوم بود كه مدتى
1) عين زرقاء.
طولانى راهآهن بر بالاى پلى حركت مىكند، صرف بيست هزار و بيست و پنج هزار ليره مىگفتند كه خرج اين پل شده است، «العهدة عليهم لاعلىّ».
صبحى كه نماز خواندم مراجعت به اطاق كردم، بر حضرات زنها هم از تنگى جا خوش نگذشته بود، امروز بنا را بر حرف زدن گذاشتيم، بعد از ساعتى، اين شش هفت نفر كه در دوره بودند همه را به قسمى مريد خود كردم، كه رخت خوابهاى خود را كه گذارده بودند، و بالاى آن جاى نرمى بود به اصرار زياد به حقير تقديم كرده، و مخاطب به خطاب سيدى سيدى شدم.
«ابوكامل» هم آمد دست حقير را بوسيد، و معذرت بدسلوكى خود را خواست، پيرمردى «ابوكمال» نام، خيلى خوب آدمى بود، در يكى از استپها، آشنايان او، تعارفاتى برايش از شيرينى و نانهاى روغنى و ماست و پنير و قطابهاى خوب و سرشير آوردند، همه را آورد جلو حقير گذاشت و اصرار كرد، هر چه گفتم چه كنم و نمىخواهم، مىگفت به زنها بدهيد، آخر قدرى پشت پرده به زنها دادم و قدرى هم خود صرف كردم، جوانكى هم «حسن» نام كه لباس سربازى داشت و از همراهان محمل بود، قدرى با حقير صحبت كرد، با فضل بود، معلوم مىشد كه از خانواده است كه سرباز شده است، از مسائل قدرى از حقير پرسيدند، قدرى از تاريخ «يزيد» و «معاويه» و «حضرت حسن مجتبى» عليه السلام و «خامس آل عبا» پرسيدند، حقير هم صحبت كردم، «يزيد» را همه لعن مىكردند، امروز به عكس ديروز خيلى خوش گذشت، و ما مردى خيلى محترم شديم!
آدمى پنهان بود زير زبان، «وَ إنّ مِنَ البَيانِ لَسِحراً»
نزديك به شام دهات خيلى معتبر بزرگ پر اشجار، رودهاى بزرگ ديده شد، ساعت هفت از دسته گذشته رسيديم به استثناى آخرى كه دم «دروازه شام» است، به قدر ربع ساعت راه آهن در كمال عجله از ميان باغستان عبور مىكرد، دم راه آهن جمعيت زيادى از اهل «شام» به استقبال حاج خود آمده بودند، حضرات رفقا با ما وداع كرده رفتند، ما قدرى صبر كرديم خلوت شد، بيرون آمديم، حقيقتاً تماشاى عجيبى بود، مستقبلين با
واردين معانقه و بغض و گريه مىكردند، ما هم تمنا كرديم كه ان شاء اللَّه به ولايت خود برسيم و كسان خود و رفقاى خود را ملاقات كنيم.
روز سيم شهر سفر المظفر مطابق بيستم برج حمل 1323 وارد شام شديم، «شام» كه اسم مملكت است و شهر او «دمشق» است از شهرهاى قديم البناء است، و فتح آن در «خلافت عمر بن خطاب» در سنه چهارده هجرت شد، به سردارى «خالد بن وليد بن يزيد بن ابوسفيان بن حرب» بود، اولين والى كه از طرف خالد براى آن معين شد، ابوعبيده جراح بود، بعد از دو سال كه او فوت كرد، «معاوية بن ابى سفيان» را «عمر بن الخطاب» به جاى او والى «شام» نمود، و مدت خلافت «عمر» و «عثمان» در آنجا به سمت ايالت بود، تا در زمان «حضرت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب» عليه السلام، خود مدعى خلافت شد، اين وقايع معروف [است]، و ما در اين كتاب مقصود ذكر تاريخ نداريم.
در هشتاد سال زمان «بنىاميه»، اين شهر دارالملك بود، مملكتى وسيع و پر نعمت و پر آب و خوش هوا و با صفا است، شهرى نسبتاً بزرگ و خيلى مزيّن و باصفا است، بازارهاى خيلى خوب، اجناس «فرانسوى» در اين جا از همه جا بيشتر است، اگر چه به بزرگى و آبادى «اسلامبول» نيست، اما باصفاتر و خوش هواتر است، باغات خيلى زياد دارد، چهار پنج فرسخ باغات او مىشود، در دامنه كوهى واقع است، رودخانه عظيمى دارد كه از طرف غربى جارى است، البته پنجاه سنگ خوب آب دارد كه به سرچشمه او پنج ساعت راه است، عين الفجير مىگويند و همه اين آب از يك سرچشمه مىگويند مىآيد، دهاتى خوب و ييلاقى دارد، كه بعضى يك ساعت با ارّادبه، و بعضى دو ساعت و كمتر و بيشتر راه است، اول «ربوه» و دوم «تدمر» (1)است.
روزى رفتم با ارابه به «تدمر»، يك ساعت و نيم راه بود، خيابانى پر از اشجار خيلى
1) تدمر صحيح است.
باصفا، ميان كوه، كنار راه، همه عمارتهاى مزين خوشگل، درختهاى ميوه همه قسم از ييلاقى و گرمسيرى، زردآلو و گردو و گوجه و آلبالو و زيتون و انار و انجير و نارنج تبريزى، چنار و گل و رياحين حساب ندارد، عمارتها چقدر خوشگل در سر كوهها ساختهاند، بالاى عمارتها فواره به قدر پنج ذرع جستن مىكرد، در كنار رودخانه هر صد قوس يك قهوهخانه، صندلىها و نيم تختهاى خوب گذاردهاند، در «تدمر» اين رودخانهها منشعب به هفت شعبه مىشود، و همه اين هفت شعبه داخل شهر مىشود، در «تدمر» كه همه اين آبها مجتمع بود، خيلى صفا داشت، گوش كر مىشد از وضع «ربوه» و «تدمر» هر چه تعريف بنويسم كم است، «جناتٌ تجري من تحتها الأنهار» (1).
پلهاى سنگى و آهنى بر روى رودخانه ساختهاند كه خيلى قشنگ و تماشائى است، راه آهن «بيروت» هم از ميان اين دره مىرود كه نمونه بهشت است، باغهاى بسيار بسيار خوشگل خوب، به قول مولوى: «ورنه لاعين رأت» كه چه جاى باغ عمارتهاى خوشگل، رنگهاى مختلف، ديوارها از شبكههاى آهن كه چشم حيران مىشود، عمارتهاى شام مركب از ايرانى و فرنگى است، اين خيابان كه به «ربوه» و «تدمر» مىرود، در وسط نهرى دارد كه عرض آن دوازده ذرع است، و ديوار شهر را با سنگهاى قشنگ و ساروج ساختهاند، در اين زمان كه ما بوديم، پنجاه سنگ آب داشت، در كنار جدول آبى جارى داشت و اشجار كاشتهاند، بيشتر اشجار بيد است، و در كنار اين خيابان عمارت به وضع فرنگ، رو به كوچه خيلى خوشگل ساختهاند، سه طبقه، چهارطبقه بالاى هم، از سنگهاى خوب، ستونهاى سنگى خوب، كنار خيابان بعضى جاها چمن سار خيلى قشنگ، و بعضى جاها هم زراعت از قبيل يونجه و باقلا و سبزى خوردن كاشتهاند، در اول شهر قديم كه دم دروازه سابق باشد، و حالا بحبوبه آبادى شهر است، ميدانى وسيع دارد، يك طرف مشرقى ميدان سرايه و دارالحكومه است، و طرف ديگر، زير قهوهخانه و بالا مهمانخانه است كه «لقانطه» مىگويند، خيلى مزين و خوشگل است، تلگرافخانه و پستخانه هم در همين ميدان است، پشت سر اين ميدانى ديگر، خيلى وسيع دارد كه دور
1) حديد: 12
آن عمارت و سربازخانه هم در طبقه پايين است، كه اداره عسكريه است، عمارت كوچك خيلى قشنگ هم در كنار خيابان است، كه اداره خالصهجات است، خيلى خوب عمارت خوشگل جامعى است، نقشه آن را برداشتم كه اگر ان شاء اللَّه ممكن شود در «خراسان» بسازم.
منازل «شام» و طاقها به وضع فرنگ ساختهاند، ليكن حيات دارد و گلكارى و اشجار و باغچه دارد، هر منزلى سه آب دارد، يكى اين است كه داخل حوض مىشود با فواره، و از اطراف حوض ريخته از پاشويه فرو مىرود و به رودخانه مىرود، اين آب مجراى آن عليحده است و روى آن پوشيده است، و ارتفاع دارد، آبى ديگر از جوى ميان منزل مىگذرد و به مبال (1)مىريزد و مىرود، آبى هم دارند كه دو سه ذرع گود است و با تلمبه بر مىدارند، و خوراك و طبخ آنها از آن آب است، منزلها بيشتر با سنگهاى الوان مفروش، و روزى يك مرتبه شست و شوى مىدهند، گل و رياحين حساب ندارد، چه گلهاى خوشرنگ همه قسم معطر و غير معطر، عصر و صبح در ميان كوچهها از عطر گل انسان زكام مىشود، «گلستان ارم» همين «شام» است، شهرى كه اقلًا صد سنگ آب جارى مشرف حواله دار داشته باشد، مردم هم باسليقه، معلوم است چه خواهد بود.
بازارهاى فراوان و آباد خيلى دارد، هر كوچه و محلهاى بازارى دارد، ولى بهترين بازارهاى او، اول «سوق حميديه» است، كه بازارى سر پوشيده و سقف آن از آهن شيروانى پوش، و ميان بازار خيلى وسيع، به عرض دوازده ذرع، و طول آن هزار و دويست ذرع مىشود، مغازهها و دكاكين خيلى قشنگ و اجناس فرنگى و غيرفرنگى همه قسم، در كمال نظافت فروش مىشود، اول اين بازار خيابانى است كه از جلو اداره و
1) توالت و دستشويى.
ميدان عسكريه مىگذرد، و منتهى مىشود به «مسجد اموى»، كه تفصيلى از آن خواهم نوشت، و از مساجد خيلى خوب دنياست، بازارچههاى خوب هم از اين بازار به بازار ديگرى سر پوشيده كه آن هم به اين طول و عرض، اما سقف آن از چوب است و قدرى تاريك، مىرود، كه نسبتاً بازار قديمى شام است، بازار دوم «سوق على پاشا» كه ميدانى دارد، نه زياد بزرگ، وسط ميدان حوضى دارد، كه فواره آن سه چهار ذرع بلند مىشود، و از اين دو، سه خيابان و پنج شش بازار منشعب و جدا مىشود، همه مزين، وسيع و خوشگل، از تعريف خارج است، در يكى از خيابانها چنارى دارد، چندان بلند نيست، اما دور آن چهارده ذرع است، خيلى بزرگ است، به اين كلفتى چنار نديده بودم.
بالاى كوه را هم تازه محلهاى بنا كردهاند، ملقب به «صالحيه»، كه اغلب آن از والى است، عمارتها و باغهاى خوب دارد، به خصوص عمارت «ناظم پاشا» كه والى است، عمارت و باغچه فرنگى سازى خيلى قشنگ، ديوارى از شبكه آهنين، و فوارهاى و حوضى دم در داشت كه شش هفت ذرع فواره جستن مىكرد و فواره مجسمه مرغى بود كه از منقار او آب جستن مىكرد، و همه شهر شام، و جلگه شام و تمام باغات در منظره اين محله عموماً و در اين عمارت خصوصاً هست، باغات آن تازه نهال بود، معلوم مىشود دو سه سالى است كه آباد شده، خود اهالى هم به تفرج اينجا مىروند، قريب پانصد خانوار دارد، ارزاق و فواكه در شام خيلى زياد است، اما نسبت به «ايران» زياد نيست، اشجار گردو، زردآلو، زيتون از باقى اشجار بيشتر است، به خصوص زيتون، زيت «مكه و مدينه» را از «شام» مىبردند، گردو هم خيلى دارد، زمين هم كه خوب مستعد زراعت، و آب فراوان است، جلگه همه زير زراعت است، گوشتهاى اينجا خيلى نقل دارد، برّههاى شيرى آن، و گوسفندان دنبهاش از لشش بيشتر است، گوشت برّه خيلى خوب كه در «ايران» يافت نمىشود، رطلى ده قروش كه به حساب «ايران»، منى پنج قران است، نان منى دو قران و نيم، برنج خوب منى سه قران، برنج ايرانى منى پنج قران، تنباكو منى سه تومان، روغن دو تومان، پرتغالى دارد كه از «بانه» مىآورند، خيلى بزرگ است دو
مساوى بلكه سه مساوى پرتغالهاى بزرگ است، «استرابادى» است، خيلى هم ارزان است، انارى ترش دارد، اما گران است، منى چهار قران است، ماست و پنير و شير خيلى فراوان، شيرينى يك قران و پنج شاهى، پنير منى دو قِرآن و نيم.
اما خوب، ماست چكيده خوب منى دو قرآن، چيزى مىخواهم بنويسم و مىترسم كه مطالعه كنند حمل بر دروغ و اغراق كنند، ولى هر كس كه شام رفته است به خصوص فصل بهار ديده است، و آن فقره بزهاى شام است كه صبحهاى زود يك نفر ده دوازده بز، در جلو خود انداخته، و در منزلها مىآورد، فرياد مىكند حليب، هر كس بخواهد او يك بز را فرياد مىزند، به اسم آن بز جدا مىشود و مىآيد، پاهاى خود را گشاد مىگذارد، و آن وقت او را مىدوشد، همراهان از شير او اغراق نقل كردند، ولى حقير محض اطمينان يك روز رفتم در حيات ايستادم، بزى زرد را صدا زد و دو رطل و نيم، كه دو من و ده سير تبريز باشد، از يك بز دوشيده و داد، گفتم ديگر هم بدوش گفت: حالا ندارد، بعد از دو سه ساعت ديگر يك رطل ديگر هم مىدهد، اى كاش مىشد از اين بزها به «ايران» مىبرديم، كه خيلى نقل دارد و شيرش هم خيلى خوش طعم، شير برنج خوبى شده بود، اغلب روزها مىآورد مىخريديم، و در همه كوچهها هست، ولى روزى كه «زينبيّه» مىرفتم، ديدم كه اين بزها را در ميان حصيرهاى تازه، كه خيلى هم بلند بود، ول كرده بودند كه علف مىخوردند.
ميان كوچهها، هر صد قدمى سقاخانه، مانند حوض سنگى از سنگهاى خيلى خوب ساختهاند، يك لوله آب صاف متصلا به حوض مىريزد، و سرشار كرده، از پاشويه به زمين مىرود و داخل رودخانه مىشود، شب از ساعت سه، در همه شهر صداى آب مثل ييلاقات پر آب «مشهد» شنيده مىشود، قهوهخانه بزرگى مقبول، كه اغلب مشرف به رودخانه است ساختهاند، اسباب قهوهخانهها از صندلى و نيم تختهاى خيلى خوب، و
چهل چراغ بيرون از تصور است، قليانهاى بلور «فرانسه» بانِىْ پيچ از حساب بيرون است، مساجد بزرگ و كوچك خيلى زياد دارد، همه خوش ساخت، فرش از سنگ حوضهاى خوشگل، فواره خانههاى خيلى خوب كه متصل آب جارى دارد.
بهترين مساجد او «مسجد اموى» است كه در منتهاى «سوق حميديه» و طرف شرقى واقع است، مسجدى بزرگ است، صحنى دارد طولانى، در طول بيست طاق و در عرض ده طاق دارد، هر طاقى هم پنج ذرع دهنه دارد، سه طرف، هر طرفى يك طاق طره دارد، بالاى اين طره هم پوشيده و باز طاق است، يعنى دو طبقه است، طرف قبله شبستان بسيار بزرگى ساختهاند كه به طرف مسجد، ارسى خيلى مزين و خوشگل دارد، داخل شبستان دو راسته ستون دارد، كه سه دهنه است، از هر ستونى تا ستون ديگر هفت ذرع، و بيست و چهار ستون در طول دارد، ستونها از سنگ مرمر خيلى كلفت، بالاى اين ستونها را كه طاق زدهاند، از سنگ مرمر است، هر دهنه، دو دهنه كرده، ستونهاى كوتاهتر و باريكتر كار گذاردهاند، سقف را از تختههاى جنگلى پوشانيده، و رنگ آبى و تذهيب كردهاند، ديوار شبستان و كتيبه و ابروى بالاى ستونها را از سنگهاى مرمر خوب، كه مثل تخته به هر طول و عرضى كه خواستهاند، بريده روسازى كردهاند، اين قسم سنگها هم نديده بودم، صحن مسجد را تعمير مىكردند و از اين سنگها بسيار آورده بودند، سنگ اگر چه صلب (1)است، اما با اسباب، مثل پنير او را مىبرند، به عين مثل تخته چوب به هر قطر و هر سطح كه بخواهند.
دو محراب دارد كه ميان آن كاشى و دو طرف آن را، و ابروى او، از همين سنگها است، بالاى ازاره گچ و ملّون است، در وسط اين شبستان، عوض چهار ستون، چهار پايه
1) سخت.
خيلى كلفت، و وسط آن مربعى و بالاى آن گنبدى خيلى بلند و زير آن گنبد، قبر مطهر حضرت «يحيى بن زكريا»- على نبينا و عليه السلام- است، ضريح آن بزرگوار روپوش مخمل از مفتول دوزى داشت، ندانستم از چه فلزى است، دور ضريح شبكه آهن، و روى آن طلا، چهار دهنه طول، و سه دهنه عرض، هر دهنه سه ذرع، و دو شمع مومى كلفت، كه دور ساقه آن يك ذرع مىشود، از اين شموع در «مكه مشرفه»، در حرم محترم «حضرت رسالت»، و در دم محراب مسجد «اياز صوفيه» بود، اينجا هم دو عدد در اينجا، و دو عدد در دم محراب مسجد هست، چراغ كمتر دارد، پنج شش چهل چراغ بلور، و سه عدد چهل چراغ زمينى بيشتر ندارد، ليكن يك چهل چراغ بزرگ فلزى دارد كه مشتمل بر دواير فلزى است و هزار گيلاس بلور، كه با روغن زيت افروخته مىشود در او روشن مىشود، شبهاى جمعه دو ساعتى او را روشن مىكنند در «ايازصوفيه» هم بود، در طرف ضلع شرقى آن ممرّ و دربندى است، و درى كوچك [كه] داخل مىشوند، پشت ديوار مسجد كه خارج از بناى مسجد است، اول اطاقى كوچك كه كفش كن است، سه ذرع در دو ذرع و نيم، پشت سر آن اطاقى ديگر است طولانى، سه ذرع در شش ذرع كه طول آن به طرف قبله است، و در ديوار طرف شرقى آن طاقچه كوچكى است، مىگويند «مقام رأس الحسين»- سلام اللَّه عليه- است، محرابى هم در اين اطاق است از سنگ مرمر خيلى اعلا، كه دور او را پنجره گذارده و آئينه كردهاند، مىگويند محرابى است كه «حضرت على بن الحسين»- سلام اللَّه عليه- در مدت توقف در «شام» عبادت مىفرمودهاند.
پشت سر اين طاق، اطاق ديگرى طولانى است كه طول آن به طرف مشرق است، در آنجا هم صندوقى كوچك گذاردهاند، به قدر نيم ذرع در نيم ذرع، ولى به ارتفاع يك ذرع و روى او صندوق پوش دارد، در گوشه اطاق است، و گوشه را هم، از ديوارى به ديوار ديگر، شبكه آهنين مذهّب كشيدهاند، و مىگويند «مقام رأس الحسين»- سلام اللَّه عليه- است، و اين دو سه اطاق مخزن و خزينه «يزيد» فاجر بن زانيه- لعنة اللَّه عليه- بوده است.
اطاقهاى مزين، پردههاى خوب، ساعت و آيينه در ديوارها نصب، فرش اينجا و فرش شبستان سابق الذكر از قالىهاى خيلى خوب، و زير حصير است، زمين هم سنگ
مرمر است، صحن آن قدرى مخروبه است، تعمير مىكنند، از مساجد قديمه است و اول مسجدى است كه در شام نماز ظهر به طريقه اسلام در او اداء شد، حالا هم خيلى مسجد خوبى [است] و چنين مسجد كمتر يافت مىشود، در تعريف جلگه و شهر و كوه و خيابانها و عمارات شام هر قدر بنويسم، باز هم نمىتوانم احصاء كنم.
من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
حقيقتاً جاى غريب عجيبى است، شيرينىهاى خوب در بازار اينجا مىسازند، اطعمه بسيار، برف زياد در بازار مىفروشند، و از كوهى كه پر برف بود تا شهر، بيش از يك فرسخ و نيم نبود، اما آبهاى آن محتاج به برف نيست، در نهايت سردى و خوشگوارى است، بلكه برف آب را بد طعم مىكند، اسبهاى خوب، يابوهاى مرفه خيلى تندرو، «شام» همه چيز خوب دارد، آب از در و ديوار آن جارى است، و همه كوچهها وهمه خانهها، همه مساجد، آبهاى جارى متعدد دارد، فوارهها كه پنج شش ذرع جستن مىكند، تعريف «شام» تمامى نيست.
مقابر مشهوره در «شام»، يكى «خرابه شام» است، كه قبر «حضرت رقيه بنت الحسين»- سلام اللَّه عليهما- است، و قبر ديگرى هم كوچكتر در او هست كه خادم آنجا مىگفت: دستهاى «حضرت ابوالفضل» در اينجا مدفون است، زير بازارچه حياتى كوچك است و اطاقى مستطيلى پشت سر هم كه عرض هر كدام چهار ذرع و طول هفت ذرع است، سقف چوبى و تخته ديوارها سنگ، تا ازاره فرشهاى قالى مفروش، پردههاى خوب، آب جارى، در حيات آن حوض خوشگل جاى خوبى است.
در «قبرستان شام» هم كه خارج دروازه است، مقبرههاى بسيار است، يكى را مىگويند قبور رؤس شهدا- سلام اللَّه عليه-، ديگرى بقعه كوچكى و گنبد مختصرى،
مدفن «حضرت امسلمه» است، كه اسم او «هند» است، «بنت ابى اميه بن مغيره»، در آخر شوال از سال دوم و به روايتى چهارم از هجرت، «رسول خدا» او را نكاح فرمود، در وفات او در كتب اخبار و تواريخ اختلاف بسيار است، اصح اين است كه در خلافت «معاويه بن ابىسفيان» وفات يافت، و در بعضى اخبار است كه تا زمان واقعه عاشورا حيات داشت، و بنابراين در سن آن مخدره هم اختلاف است، و بنابر فوت او در خلافت «معاويه»، هشتاد و چهار سال عمر نموده است، مدفن آن مخدره را بدون اختلاف همه اهل تاريخ در «بقيع» نوشتهاند، و اين اشتباه نمىدانم از كجا حاصل شده است كه اين جا را مدفن آن مخدره نوشتهاند و دانستهاند، و حال آنكه آن مخدره از خانه خود به مضمون و «قرن فى بيوتكن» بيرون نرفت و به شام مسافرت نفرمود، واللَّه تعالى هو العالم بحقايق الامور.
ديگرى مدفن «ام حبيبه» است كه نام او «رمله بنت ابوسفيان»، خواهر «معاويه» است (1)، وى با شوهر اول خود «عبداللَّه بن جحش» اسلام آورده، و به «حبشه» هجرت كردند، «عبداللَّه» در حبشه مرتد گشته، دين انصار را اختيار نمود، و بعد از چند روز از جهان برفت، «نجاشى» به امر پيغمر خدا او را خواستگارى كرده، چهار صد اشرفى كابين از خود قرار داده، و او را به عقد «پيغمبر» در آورد، و او را با تحف و هدايايى چند نزد «پيغمبر خدا» فرستاد، و او در سنه چهل و دوم، و به روايتى چهل و چهارم، در «مدينه» وفات يافت، و به روايتى ضعيف در «شام» وفات يافت و مدفون گرديد، اگر چه روايت صحيح همان روايت اول است.
و ديگرى مدفن «بلال حبشى» است كه مؤذن «حضرت رسالت» بود، كنيت او «ابوعبداللَّه» است، نام پدرش «رباح» و مادرش «حمامه» نام دارد، غلام «امَيِّة بن خلف
1) اسْد الغابة: 5/ 457
الحجبى» بود، و «اول من اسلم من العبيد» (1)است، و به روايتى سيم يا چهارم كسى است كه از ذكور به «پيغمبر خدا» ايمان آورد، «اميه» كه آقاى او بود، او را در «مكه» تعذيب (2)زياد كرد، كه از دين برگردد، ولى وى بر ايمان استوار بود، تا «ابوبكر»، غلامى در عوض او به «اميه» داد، و او را در راه خدا آزاد كرد، در همه غزوات در ركاب ظفر انتساب حاضر بود، در زمان «ابوبكر» حاجب و دربان «ابوبكر» بود، و اول كسى است كه در اسلام اخذ رشوه كرده، چهارده درهم از «خالد بن وليد» بگرفت، و به روايتى دو اشرفى گرفت، و او را «شهابه» نزد «ابوبكر» گذاشت و «عمر» را از دخول مانع شد، تا «خالد» عذر تقصير خود را در قتل «مالك بن نويره»، در نزد «ابوبكر» اقامه كرد، و خون «مالك» پايمال شد، و سفرى كه «عمر بن خطاب» به «شام» رفت، وى نيز همراه برفت، و در «شام» بماند، تا به روايتى در سنه بيستم هجرت، و به روايتى بيست و يكم در «شام» وفات يافت، و در آنجا مدفون گرديد، فوت او را در «حلب» هم نوشتهاند، ولى أصّح «شام» است.
ديگرى هم كه بقعه و فضائى مختصر دارد، نوشتهاند مدفن «عبداللَّه بن زين العابدين»- سلام اللَّه عليه- است، در «بحارالانوار» در جلد يازدهم، در اولاد «حضرت على بن الحسين» نوشته است كه مادر آن بزرگوار، و مادر «حضرت محمد بن على»- سلام اللَّه عليه-، «ام حسن بنت حسن بن على بن ابى طالب» (3)، و ساير اولاد «حضرت زين العابدين» تماماً از امهات اولاد او هستند، و نيز در بحار [الانوار] است، كه بعد از «حضرت على بن الحسين» «عبداللَّه» مدعى امامت شده، و به فاصله اندكى وفات يافت. و فى خَبرٍ كان «عَبداللَّه بن زين العابدين اخو ابو جعفر» يلى صدقات «رسول اللَّه» و صدقات «اميرالمؤمنين» و كان فاضلًا فقيهاً، و روى عن آبائه عن «رسول اللَّه» اخباراً
كثيره. (1)و «محمد الارقط»، پسر آن بزرگوار است و بعضى سادات حسينى به وى منتسب مىشوند.
از مشاهد معروفه يكى هم بقعهاى است كه دو گنبد دارد، گنبدى از «حضرت سكينه»، و يكى هم نوشتهاند «زينب الصغرى ام كلثوم»، بنت سيدنا «على» عليه السلام، در مدفن و مضجع اينها تماماً اختلاف است، در «مصرِ قاهره» هم مزارات دارند، و به خصوص از براى «حضرت سكينه» مزارى بزرگ و معتبر است، اما اين «كلثوم»، مسلماً «ام كلثوم» مشهور كه دختر والا گهر «فاطمه زهرا»- سلام اللَّه عليها- است نيست، چه آن مخدره به روايتى در «مدينه» در زير خانه آمد و وفات يافت، و هيچ كس وفات آن سيده را در «شام» ننوشته است، شايد آن مخدره از صباياى «حضرت اميرالمؤمنين»- عليه اسلام- باشد، ليكن نه از حضرت «ام الائمه»، چه آن حضرت را اولاد بسيار بود، و در كريمات آن بزرگوار «ام كلثوم» ديگرى هم نوشته شده است، كه مادر او «حكيميه» است، واللَّه العالم بحقايق الامور.
ديگرى بقعهاى كوچك مثل همان بقعه ام كلثوم است كه در وسط هر دو، يك راه كوچك فاصله است و صندوقى مختصر دارد، دم در او نوشتهاند: «سكينه»- بنت سيدنا حسين- رضى اللَّه عنه- هر دو بقعه به يك شكل و يك وقت ساخته شده و ظاهراً يك نفر
1) در پاورقى بحار الانوار ج 46 ص 156 اين چنين آمده است: عبداللَّه هو المعروف بالباهِر، لُقِّب بِذلكلجمالِهِ قالوا: ما جَلَسَ مَجْلِساً إلا بَهَرَ جَمالُهُ و حُسْنُهُ مَنْ حَضَرَ. قال الشيخ المفيد فى الارشاد ص 285: كان يَلِي صَدَقاتِ النبى صلى اللَّه عليه و آله و صدقاتِ امير المومنين عليه السلام، و كان فاضِلًا فقيهاً، روى عن آبائِهِ عن رسول اللَّه أخباراً كثيرة، و حَدّثَ الناسَ، و حَمَلُوا عنهُ الاثار. و ذكر ابونصر البخاري فى سرّ السلسلة العلويه ص 50 أن امّهُ امُ اخيه- الامام- محمد الباقر، و هي ام عبداللَّه بنت الحسن السبط عليه السلام تُوُفِّى و هو ابن سبعٍ و خمسينَ سَنَةٍ، لاحِظ عمدة الطالب ص 252 طبع النجف، و مشجر العميدي ص 110.
ساخته باشد. وفات حضرت «سكينه» را، در «مكه معظمه» نوشتهاند، و در «مدينه طيبه» هم نوشتهاند: «ابن خلكان» مىنويسد: «توفيت»- سلام اللَّه عليها- فى سنه سبع عشر و مأئة فى «مدينه المشرفه» (1)، و مأخذى صحيح براى دفن آن مخدره در «شام» پيدا نكردم، اگر چه «عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود» (2)آن بزرگوار ربابه بنت امرء القيس بن ...، و اسم او را «آمينه» و «آمنه» و «آميمه» نوشتهاند، سكينه لقب آن سيده است، مادر «امكلثوم» از طايفه «كلابيه» است، در طفوليت نزديك خواص اصحاب پدر بزرگوار مىآمد، آنها مىگفتند: من أخوالك؟ مىفرمود: عو عو، حكايت صورت كلاب مىفرمود و اصحاب مىخنديدند. به هر حال مناقب آن محترمه بيرون از شمار است، و او را «حضرت سيدالشهداء»، بى نهايت دوست مىداشتند، و اين شعر از آن بزرگوار درباره آن مخدره و مادرش رباب معروف است:
لعُمُركَ أنّني لَاحِبُّ داراً يكون بِهِ السكينةُ و الرَّبابُ
در مدح آن بزرگوار علماى مورّخ اهل سنت مىنويسند: «كانَتْ سَيِّدَةَ نِساء عَصْرِها وَأجْمَلَهُنَّ وَأحْسَنَهُنّ وَأرْزَقَهُنَّ»، طره سكينه كه چتر زدن از زلف باشد، آن سيده اختراع كرد و طره سكينه معروف است، چهار شوهر اختيار فرمود، «حسن بن الحسن»- سلام اللَّه عليها- اول است، بعد از او «زيد بن عمر بن عثمان» او را تزويج كرد، بعد از او «مصعب بن زبير»، بعد از او «عبداللَّه بن عمر بن عثمان بن حكيم بن حزام»، كه اين «حزام» برادر «حضرت خديجه» است، او را نكاح كرد، نوادر و طرايف آن مخدره بسيار است، و به شعرا صله مىبخشيد و شوخىها مىفرمود، و در خوب و بد شعر شعراء آن زمان او را حكم قرار مىدادند، و وى عيوب شعر آنها را بيان مىفرمود، به توسط كنيزهاى خود كه پيغام بر بودند، و با «عروه بن اذينه» كه فقير و خود را در «مدينه» ظاهرالصلاح جلوه مىداد، شوخى فرمود، روزى او را ملاقات فرموده فرمود: آيا اين شعر را تو گفتهاى؟
اذا وجدت اوارى الحب فى كبدى اقبلت نحوستاء الماء اتبرد
هنيى بردت به برد الماء ظاهره فمن النار فى الاحشاء تتقدى (1)
عرض كرد: بلى، فرمود: تمام كنيزان من در راه خدا آزاد باشند، اگر اين حرف از دل آدم درست كه عشق و عاشقى نكرده است، بيرون آمده باشد، از اين قبيل ظرايف آن مخدره بسيار دارد (2)،- سلام اللَّه عليها و على اولاده الطاهرين-.
ديگرى بقعه مطهره «زينب»- سلام اللَّه عليه- است كه در دو فرسخى «شام» واقع است، و با درشكه يك ساعت و نيم راه است و تمام راه باغات است، كه اغلب اشجار زيتون و گردو و زردآلو و انجير است، نزديك «زينبيه» زراعت هم هست، كه در ميان اشجار كاشتهاند، خود «زينبيه» قنات است، قريب دو سنگ آب دارد، دهى بزرگ است، حمامى قشنگ و بزرگ به وضع حمامهاى شهر «شام» دارد، «بقعه مطهره» در كنار راه اول ده واقع است، در يك طرف صحن كوچك مختصرى، حيات مانند دارد، و حوض آب جارى، اما بقعه مطهره مربع، چهار ستون در چهار ستون، هر ستونى تا ستون ديگر هفت ذرع، ستونها از سنگ است، در وسط شبستان، چهار پايه از سنگ و گچ گذاردهاند و دو پله از زمين مرتفع است، بالاى آن، گنبد از كاشى سبز دارد و اين چهار پايه را
1) شعر نا مفهوم است، مصدر و منبع آن را نيز نيافتم.
2) آنچه مولف محترم ذكر كرده با خصوصيات دختران ابى عبداللَّه عليه السلام سازگارى ندارد، و به فرموده مرحوم حاج شيخ عباس قمى، اين سكينه دختر يكى از پادشاهان بوده است مرحوم سيد محسن امين در اعيان الشيعه ج 3 ص 492 مطلب را اين چنين نقل مىكند: أما القبر المنسوب إليها بدمشق في مقبرة الباب الصغير فهو غير صحيح؛ لإجماع أهل التواريخ أنها دُفنت بالمدينة، و يوجد على هذه القبر المنسوب إليهابدمشق صندوق من الخشب كتب عليه آية الكرسي بخط كوفي مشجّر رأيته، و اخبرني الثقة العدل الورع الزاهد العابد الشيخ عباس القمى النجفى الذي هو ما هو فى قراءة الخطوط الكوفية بدمشق في رجب او شعبان سنه 1356؛ أن الاسم المكتوب بآخر الكتابة التى على الصندوق: سكينة بنت الملك، بلاشك و لاريب، و كسر ما بعد نفطة الملك، فالقبر إذاً لاحدى بنات الملوك المسماةٍ سكينه. شام سرزمين خاطرهها ص 108
شبكه آهنين مطلا كردهاند، در وسط اين چهار پايه ضريح مطهر آن مخدره است، كه طولانى واقع شده، چهار دهنه طول و سه دهنه عرض دارد، در هر دهنه، يك ذرع ضريح هم شبكه آهن مطلا، صندوق و صندوق پوش مخمل سياه مفتول دوزى، روى صندوق، دو جار سه شاخه بلور، دو جفت لاله پايه بلور بود، فرش قالى، قاليچههاى تبريزى خوب هم بر ديوار نصب كرده بودند، لوحههاى زيارت به خط نستعليق خوب نوشتهاند، و در يكى از آنها- «السلام عليك يا ابنة حسن»، نص به فى «يوم الغدير»، نوشته بودند.
زيارت وارث هم بود در جلو در نوشتهاند به خط ثلث به سنگبالاى درب حجازى «زينب بنت حيدر معدن الجود و لهذا هذه باب حطه فادخلوا الباب سجداً»، تمام فرش شبستان از سنگهاى خيلى خوب و همچنين صحن حيات حكايت است.
سنگ در شام تماشائى است، به هر قسم مىخواهند مىبرند، چند باب دكان و چند خانه هم براى زوار كه منزل كنند موجود است، متولى آن جا را ديدم سيد خوبى است، از اولاد حضرت «موسى بن جعفر»- سلام اللَّه عليه- است، خيلى آروزى زيارت «حضرت امام ثامن» را مىكرد، ضريح منوره «زينبيه» تقريباً به اين شكل است، آب جارى هم كه دو پله گود است، در ميان شبستان در طرف بالاى سر دارد، و در ميان بقعه هم دو چهل چراغ بود، و دوازده شاخه و پانزده بيت زيتى و نفتى آويختهاند.
در مدفن «حضرت صديقه صغرى» (1)و كيفيت تشريف فرمائى ايشان به «شام» اختلاف است، روايت مشهور بين عوام، كه اسيرى دوباره باشد، مسلماً دروغ است، اما در اينكه مدفن آن مخدره است، محل شبهه است، در «مصر» هم حرمى به اسم اين مخدره معروف هست، ولى در هيچ يك از تواريخ معتبر، بودن آن مخدره را در «شام» ننوشتهاند، و ليكن از اينكه وفات او را در «مدينه منوره» هم تصريح نكردهاند، مىتوان گفت كه در «شام» مدفون است، و در اينكه «عبداللَّه بن جعفر»، شوهر آن مخدره، اغلب اوقات براى اخذ عطاياى خود به «شام» مىآمده است، شبهه نيست، و شايد سفرى هم آن مخدره را با خود آورده، و در آن سفر به جوار رحمت «حضرت احديت» انتقال يافته است، اگر چه هيچ كس از اهل سير و تواريخ مسافرت آن مخدره رابه «شام» ننوشتهاند (2)، «واللَّه العالم بحقايق الامور».
روز اربعين را رفتم به زيارت، روضهخوانى خواستم، روضه خواند، جمعيت زيادى هم از حاج و از اهل تشيع «شام» آمده بودند، اغلب هم شب را بيتوته كرده بودند، خداوند انشااللَّه دوباره روزى فرمايد، كه از آن مرحله من دل نگران هستم.
باز ديگرى مزار «محى الدين عربى» است، كه در صالحيه در دامن كوه واقع است، بازارچه خيلى آباد دارد، مسجدى اگر چه كوچكتر است، اما خيلى مزين و خوش ساخت، تمام فرش و ستونها و ديوارها از سنگهاى مرمر الوان، صحن پنج طاق، هر طاقى شش ذرع، شبستانى دارد سه طاق، كه دو ستون دارد، منبرى خيلى خوشگل از سنگ، ده پله، دو محراب دارد، چهار شمع موم كلفت بزرگ، سه چهار چراغ بلور قيمتى بسيار مزين، فرشهاى قالى خوب، از طرف قبله در دارد، كه نهر بزرگى آب از او مىگذرد، درختهاى نارنج بسيار و ساير اشجار، خيلى مسجد باصفاى خوبى است، در گوشه شرقى سردابى است كه هفت پله مىخورد، سردابى مستطيل، ديوارهاى آن
خشتهاى كاشى معرّق خيلى خوب، دو چهل چراغ دوازده شاخه، چهار پنج قنديل زيتى، هشت ديوار كوب، دو شاخه بلور، فرشهاى قالى، روى آن قاليچههاى خوب انداخته، پردههاى مفتول دوزى خيلى خوب، ضريحى از آهن مشبك طولانى، صندوقى هم در او هست، اين صندوقها اغلب بلكه همه از سنگ مرمر است، روى آنها صندوق پوش، بالاى صندوق در بالا سر، عمامه سبز خيلى بزرگ، كه زير آن همكلاهى از نمد دوازده ترك دارد، گذاردهاند.
پنج قبر ديگر هم پشت سر هست، دو قبر را مىگويند، از دو پسر «محىالدين» و يكى هم روى آن نوشتهاند «سيد عبدالقادر المحتلى المغربى»، دو قبر ديگرى هم هست كه از دو نفر والى «شام» است كه بالاى آنها نوشتهاند: «والى سوريه»، خيلى سرداب و مسجد خوشگل و مزين است، گويا اين مزار خيلى محترم و زيارتگاه اهل شام است، جمعيت بسيارى بودند، زيارت مىكردند.
«محىالدين عربى»، از مشاهير رجال و شرح احوال او به طريق اختصار از اين قرار است: كنيت او «ابوبكر» لقبش «محى الدين»، اسمش «محمد بن على بن احمد (1)بن عبداللَّه الطائى الحاتمى الاندلسى»، از اولاد «حاتم طائى» معروف است، از اهالى «اندلس»، و متصوفه نيز او را «قشيرى» گويند (2)از مشاهير و كبار صوفيه است، مصنفات بسيار دارد كه از آن جمله است «فصوص الحكم»، و فتوحات مكيّه، كه هر دوى آنها متداول بين مردم و از مشاهير كتب است.
علماى اهل سنت و جماعت، از وى تمجيدات زياد نوشتهاند، به خصوص كسانى كه ميل به رشته تصوف داشته، در تعريف و تمجيد وى مبالغه زياد كردهاند، در علماى اثنى عشريه، احوالاتش مختلفٌ فيه است، بعضى شيعه و حكيم متشرعش مىدانند، و برخى او را كافر و بىدينش نامند، جمعى او را «مخربالدين» خوانند.
ولادتش در ماه رمضان پانصد و شصت هجرى، در شهر «مرسيه» كه از شهرهاى
«اندلس» است، واقع گرديد، و چون زمان صباوت در خود ديد به «قرطبه» و «اشبيليّه» مسافرت ورزيد و تحصيل علوم را كمر همت بر ميان بست، بيشتر شهرها را مسافرت نمود، در علمِ حكمت و كلام او را تقدّمى از كلام، و در علم تصوّف مقتداى أنام است، بعد از پيمودن هشت مرحله (1)از مراحل زندگانى، در سنه ششصد و سى و هشت جهان را بدرود كرده، در صالحيه شام مدفون شده، صبح زندگانيش مبدل به شام گرديد.
از مرموزات خود محى الدين نقل مىكنند كه:
اذا دخل السين فى الثيّن، يظهر قبر محى الدين (2)، و اين رمز را حمل بر دخول «سلطان سليم خان عثمانى» به شام و عمارت كردن قبر محى الدين را نمودهاند و حتى نوشتهاند: اول كسى كه آن مزار را عمارت نمود، «سلطان سليم خان عثمانى» بود.
در سنه نهصد و بيست و سه كه به «شام» آمد، اين مسجد و مزار براى «محى الدين» بساخت، و بعضى املاك بر او وقف نمود، و متولى و ناظر از براى او مقرر كرده و مطبخ و دارالضيافة مقرر نمود، و تاكنون كه سنه هزار و سيصد و بيست و چهار است، بعضى بلكه بيشتر رسومات او، كماكان برقرار است.
«شام» حقيقتاً خوب جائى است، مردم او هم خيلى زود انس هستند، حمامهائى دارند كه از تعريف خارج است، همه سنگ مرمر مثل آئينه، و تمام، آبهاى جارى و فوارهها و هم نمره دارد، و هر حمامى هم يك خزانه كوچكى دارد، آبهاى آن معطر، واقعاً از تعريف خارج است.
«قنسول شام»، پيرمردى «حاجى ميرزا حسينخان» نام، كه مدتى هم «قنسول حجاز» بوده است، آدم خوبى بود، ديدن آمد، مهمانى مفصل خوبى هم كرده بود، به وضع ايران سفره چيده بود، و پلو و چلو داشتند، خيلى غذاهاى خوب داشتند، خيلى هم تبرئه مىكرد كه من از حاج، مداخلى ابدا نمىكنم، نسبتاً بهتر از ساير قنسولها بود، جمعى را
هم از تجار و محترمين وعده خواسته بود، از آن جمله پيرمردى وارد شد، ستره در بر، فينهاى در سر، نيم چكمهاى در پا، وقتى هم كه وارد شد، همه از او احترام كردند، جويا شدم، گفتند: «حاجى قربان على خراسانى» است، از خود او جويا شدم، ديدم هراتى خيلى بدى حرف مىزند، سى سال است در «شام» است، لهجه او تغييرى نكرده است، در بين حرفهاى خود مىگفت: بىادبى مىشود، دور از جان شما، بلد نيست چاروائى داشتم، يعنى الاغى! از اقوام آقاى «عليرضا قوزه كش» بود، آن لباس و آن لهجه خيلى مضحك بود، عربى مىخواست بگويد، مىگفت سته زينب و مقصودش سيّده زينب بود.
از وقايع عجيبه ما در شام اين بود كه تفنگى ته پر، در رابغ خريده بودم، اين قسم تفنگ در «دولت عثمانى» ممنوع است، و دست هر كس باشد مىگيرند، از «مدينه» كه دو سه منزل رد شديم، «عبدالرحمان پاشا» را ديدم در ميان حاج گردش مىكنند، و تفنگها را مىگيرند، حقير هم هنوز با او آشنائى نداشتم، «حاجى قاسم» حملهدار، و دو سه نفر ديگر هم ما را ترسانيدند، و گفتند: سال قبل «عبدالرحمان» از ميان مفرش كسان «حضرت اتابك»، دو قبضه تفنگ برداشت، و هر چه «اتابك» خواست نداد، حقير هم احتياط كرده، «على محمد صالح كاظمينى» كه حملهدار معتبرى بود، شب آمده چادر، حقير به او گفتم مىتوانى اين تفنگ را در «شام» به حقير بدهى، متقبل شد و تفنگ را به او دادم، و دو سه روز بعد شنيدم «پاشا» دو تفنگ از «على» گرفته است، از «على» جويا شدم، گفت تفنگ شما موجود است، بعد از ورود به «شام»، هر چه تفنگ را خواستم نداد، امروز و فردا كرد، بالاخره معلوم شد تفنگ ما را «پاشا» برده است، و على مىخواست عوضى بخرد و بدهد، حقير هم امروز مىخواستم بازديد پاشا بروم، رفتم آنجا قدرى صحبت كرديم، منزل خيلى قشنگ خوبى دارد، تا دم در استقبال كرد، قدرى شعر عربى خوانديم، ترجمه گلستان سعدى داشت كه شخص «نصرانى» ترجمه كرده است، خود او خيلى تعريف مىكرد، حقير چيزى نفهميدم، معلوم است ملاحت دارد، در وقت برخاستن، حكايت تفنگ را گفتم، گفت «على رأسى» فردا كس را بفرستيد بدهم.
فردا «ميرزا اسد اللَّه خان» را فرستادم، سلام رسانيده و گفته بود تفنگ را من به والى با ساير تفنگها دادهام، فلانى قيمت او را معين كند بدهم، حقير كاغذ ذيل را به او نوشته دادم بردند:
جُعِلْتُ فداكَ انْتَ مَن لانَّد لَهْ عَلى كَرَمٍ بَل انتَ مَن نستدّ لَه، سيّدي ظَنَنْتُكَ مِمَّن لايُخَيِّبُ سائِلَهُ، و لايَرُدّ نائِلَهُ، فاخترتُكَ لحاجتي و أخلقْتُ عندك دِيباجَتى، فَتَلَقَّيْتَني بالقبول، كما كان منكَ المأمول. فلمّا رَجَعَ الخادمُ، قال: سيدي صار نادم، فأجْبَبْتُ أنْ أعرفَ ذا لماذا؟ و ما بَدا ممّا عدى؟ و الحالُ أنّك خبيرُ بإكرامِ الضَّيفِ، و جَزِيلِ ثوابِهِ، و أن لايجوزَ لِمَثلِكَ أن يَرُدَّ مِثِلى خائباً مِنْ بابِهِ، و مَا أَرَدْتُ مِنْ ذلكَ الدُّرَيهِماتِ، و لاأنْفَقْتُ عَلَيهِ أكثر مِن ثلاثَة لَيراتٍ، هو علىّ سهل يسير، و قضاء حاجتى عندى عزيز كثير، لأنّ ذاك النّحو مِنَ الباروط فى بلادنا قَليلٌ، و خاطري صارَ به شَغِيلٌ، و لو ظَنَّ سيّدى أنّي فى ذلكَ الإدعاءِ كاذبٌ، فَوَ رَبِّ الشِّهاب الثاقِبِ، و خالِقِ البدايعِ و العجائِبِ، ما أنا فى ذلِكَ الإدعاءِ بِلاعبٍ، و أنْتَ أكْرَمُ مِن أنْ تُخَيِّبَ آمِلَكَ، وَ لَوْ كانِ مِن خَاصَّةِ مالِكَ وَ السَّلامُ عَليكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّه وَ بَرَكاتُه.
واقعاً با كمال اشكال كمال معقوليت را كرده بود، و با كمال عذرخواهى سلام رسانده بود، و تفنگى از همان نمره تفنگ حقير به عين، بلكه بهتر داده بود آورده بودند و قسم خورده بود آن تفنگ را با ساير تفنگها كه از حاج گرفته بودم به قورخانه دولتى دادهام و استرداد ممكن نيست.
بيست روز تمام در شام بوديم حالا كه روز بيست و سيم شهر صفر مطابق «يازدهم (1)ثور» است گل [و] گلاب تازه آمده است اقاقيا و شب بو و نارنج، تازه گل كرده است در و ديوار كوچه و بازار، كوى و برزن، همه مشحون به گلهاى ملوّن، واقعاً كثرت روايح
1) در حاشيه كتاب آمده است: چون نهم ثور [دومين ماه فلكى] بعد از اين مرقوم مىشود حركتنمودهاند اين عدد بايد كمتر باشد معصوم
معطّره، صداع (1)مىآورد. حكايت گل در «شام»، حكايت ديگر است، آب زياد و هوا و زمين مستعد، فصل هم فصل بهار مردم شام طبعاً متعيش، مثلًا كاسب آن سه از آفتاب دكان را باز مىكند و دو به غروب اكثر دكاكين بلكه همه بسته است و زن و مرد جوقه جوقه (2)، در كنار خيابان آن كه نمونهاى از بهشت برين است و همه اهالى آن از حسن صورت، مثل غلمان و حورالعين هستند تفرج مىكنند.
هر سو خوبان شوخ، هر سو تركان شنگ سروقد و سيم بر، مشك دم و لاله رنگ
بىخودم از كفر و دين فارغ [- م] از نام و ننگ در بر جام و سبوى در كف مزمار (3)و چنگ
در دل شوق بهار، در سر شور خمار
زنهاى آنها هم اگر چه سترى مىكنند اما برزخ بين مسلمان و فرنگى هستند، كم عصمت هستند.
گر مسلمانى همين است كه اينها دارند آه اگر از پس امروز بود فردايى
اگر چه پارچه سياهى نازك بر صورت مىاندازند اما ماه را بسيار چه رقيق كجا مىتوان محجوب داشت؟
روز بيستم ماه صفر يك درشكه و يك ارابّه (4)باركش، به هيجده ليره تا «دير» كرايه كردم. نواب «اميرزاده خانم» هم از حقير خواهش كردند، براى آنها هم يك درشكه و يك
1) سر درد.
2) دسته دسته، گروه گروه.
3) در متن مضمار آمده كه غلط است، مزمار يكى از آلات موسيقى استوانهاى شكل است كه در ميان اعراب مرسوم است.
4) در متن عرّاده آمده كه ظاهراً همان ارّابه صحيح است، زيرا عرّاده به معنى يكى از آلات جنگ است شبيهمنجنيق كه در جنگها براى پرتاپ سنگ از آن استفاده مىشده است. و ارابه گارى دوچرخهاى را گويند كه بيشتر براى حمل بار به كار گرفته مىشود.
ارّابه گرفتم، حجاج نيشابورى هم خواهش كردند هفت درشكه و سه ارّابه از «سليمان» نامى كرايه كرديم.
صبح يكشنبه بيست و سيم شهر صفر مطابق با نهم ثور، بناى حركت از «شام» بود قونسول «شام» آمده سرراه، و درشكه حاضر كرده بود كه مشايعت ما يك دو فرسخى بيايد چون زنها همراه بودند و خيال حركت هم به بعد از ظهر تأخير شده بود، از ايشان معذرت خواسته، يك حلقه انگشتر فيروزه خوبى هم داشتم تعارف كردم.
امرى هم از والى «شام» «ناظم پاشا» گرفته بود، كه شش نفر عسكر همراه ما بيايند، داد و رفت، صاحب خانه ما زن و مردشان جمع شده بودند و اظهار افسوس از رفتن ما مىكردند، بخصوص «زينب» خواهر صاحب خانه، و «عرمينه» دختر او كه ده سال داشت، اين دو گريه مىكردند. ما هم از كثرت محبت و مهربانى آنها، خيلى ممنون شديم. يك حلقه انگشتر فيرزوه، كه يك ليره در «شام» مىخريدند، به «حاجى محمد انيس» صاحبخانه دادم، و به زنهاى آنها هم از انگشترهاى پست، كه هر كدام نصف مجيدى مىارزيد داديم. به علاوه دو ليره كرايه منزل.
«عبداللَّه» عكّام ما هم آمده بود سر راه. او هم به صورت گريه اظهار افسوس مىكرد، واقعاً مردم «شام» خيلى مأنوس هستند چهار به غروب مانده حركت كرديم، تا «قطيفه» شش ساعت راه است. ولى ما به سه ساعت آمده، در كنار راه رودخانه بود و جاى باصفايى بود، پيش از ما هم قافله آمده بودند و چادر زده بودند. ما هم پياده شده و چادرها را سرپا كردند. از «شام» تا همين نقطه كه سه ساعت آمده بوديم، تمام باغات و اشجار بود، هيم بسيارى در اين اراضى كاشتهاند، زمين را چوبهاى كوچك كنده، هيم به وضع «قوچان» كاشتهاند. بدون ديوار، مثل فاليزى كه در خراسان مىكارند همان قسم هيم كاشتهاند. بيابانها تا به نظر مىآيد هيم است.
اول غروب ابرى در هوا ظاهر شد و بناى ترشح را گذارد، ما هم اعتنايى نكرديم،
ساعت سه غذا خورده، خواستيم بخوابيم، باران شدت كرد، اول اعتنايى نكرديم، چادر هم خوب بود، چكه نمىكرد. ولى چون چادر را در كنار خاك ريز نهر زده بودند، يك مرتبه آب از اطراف داخل چادرشد، بهقسمى كهيك وجب آببالاى هم ايستاد، برخاستم از چادر بيرون رفتم، ديدم همه چادرها همين قسم است، مگر چادر «نواب اميرزاده خانم». چون نهارى خور بود و كوچك، او را در دم نهر، بالاى خاك ريز زده بودند، قدرى بهتر از چادرهاى ديگر بود، ولى چون خيلى كوچك بود، كافى نبود، زنها را فرستادم رفتند آنجا، و خودم لباده برك بربرى كه داشتم پوشيده، و تا به صبح متصلًا راه رفتم، اين عسگرهاى بيچاره هم، تا اول آفتاب تفنگ در دست و سرپا ايستاده بودند، باران و سردى هوا شدت مىكرد، اول آفتاب گفتم درشكهها را بستند، و چادرها را همان طور سرپا بحال خود گذارده چون خيلى سنگين شده بود حمل و نقل امكان نداشت، دو نفر عكام به جهت محافظت گذارده و خودم در عين شدت باران، سوار شده رانديم به طرف «قطيفه».
راه را تمام شوسه كردهاند و سنگ فرش كردهاند، پلهاى معتبر ساختهاند، گمان اين است كه اين راه را براى شمن دفر ساختهاند.
اگر راه اين قسم نبود، اين ارّابهها نمىتوانستند بيايند،
يك ساعت كه گذشت رسيديم، به «قطيفه»؛ (1)دهى است بزرگ و آباد، مسجد بزرگى و حمامى و آب جارى خوب زيادى؛ منزلهاى بزرگ كه اطاقهاى خوبى داشت، خاك اين دره سفيد است مثل گچ، ولى خاك است، كه تمام ديوارها و بامها و داخل اطاقها، اگر چه گل است اما به گچ كارى مىماند، باغات فراوانى دارد، گوسفند بسيارى دارد، منزلى گرفتيم و فورى گفتم هيمه آوردند، آتش افروخته خود را خشكانيده و چايى خورديم، آن وقت دوقاطر به يك مجيدى كرايه كرده، فرستاديم چادرها را بياورند، هوا هم آفتاب شد، ولى سرد مثل بهارهاى سرد «خراسان»، شب را آنجا مانديم، غذاى خوبى خورديم، يك ساعت به غروب هم چادرها را آوردند.
1) در نقشه «قوتيفا» نوشته شده است.
فردا صبح كه سه شنبه بود حركت كرده، سه به غروب مانده آمديم، به دهى بزرگ رسيديم كه قريب پانصد خانوار و قشله عسگرى و مدير و تلگرافخانه دارد، بازار دارد، اسمش «نيوق» (1)است. جاى خوبى بود، ارّابهچىها خواستند گذشته، بروند به دهى ديگر كه دو ساعت راه بود، سرعسكر فرستاده مانع شد، كه امروز عسكر ندارم كه همراه كنم.
چون «قونسول انگليس» كه به «بغداد» مىرود مىآيد؛ فردا برويد. حقير هم چون از شب باران، خيلى كسالت داشتم، كه حقيقتاً زحمت آن شب هم، كم از زحمت «قرن المنازل» نبود و ميل به توقف داشتم، توقف كردم، فورى برّهاى خريده سه ربع مجيدى، ته چين خوبى ساخته خورده خوابيدم، احوالم قدرى بهتر شد. فردا صبح زود، سوار شده رانديم، زمينها خيلى باصفا و پرسبزه، و گل و رياحين به جهت اين بارانى كه در اين تازهگى باريده است، خيلى باصفا است. هوا هم سرد است كه در ميان درشكه گاهى علاوه [بر] لباده برك، پوستين هم مىپوشيدم.
شب را آمديم به «قريتين»، دهى بزرگ است، داراى ششصد هفتصد خانوار نصارى و مسلم در او سكنى دارند. مسجدى هم بزرگ، خيلى مزين، دو كليسا هم دارد، يك ساعت بغروب رسيديم. ارابه بارهاى ما عقب مانده بود، منزلى گرفتم، شب رفتم ساعت يك، مدير آنجا «احمد افندى» كه آدم خوبى بود به ديدن ما آمد، هم تركى و هم عربى صحبت مىكرد، و عقب ماندن ارّابههاى بار را به او گفتم، فورى دو نفر عسكر فرستاد رفتند، ولى ارابهها شب را در ده جلوتر ازاين ده مانده بودند، فراد سه از آفتاب گذشته ارابه آمد، دو مرتبه مدير آمد و اظهار كرد كه اگر ميل داريد برويد، عسكر حاضر كنم، و اگر هم مىمانيد فردا مىرويد، مختاريد. هوا قدرى ابر داشت، از ترس باران امروز را مانديم، از اول ظهر باران شروع به باريدن كرد، خيلى از نرفتن خوشنود شدم، تا اول طلوع صبح باريد. باز مدير شب را به احوال پرسى آمد و فنجان چايى خورده رفت.
1) در نقشه «جيرود» آمده است.
از اتفاقات اينجا ملاقات با كشيش اين ده شد، كه آدم خوش صورتى بود، او را ديدم عربى را خوب صحبت مىكرد، مىگفت كه من راهب هستم، كشيش نيستم. به جهت علت (1)مزاج و درد معده، طبيب تجويز حركت كرده بود. آمدم اينجا، آب معدنى دارد كه بيست دقيقه راه است، خوردم و سازگار شد، يك دو ماهى ماندم، كشيش اينجا مرد، امرى از «پاپ» رسيد كه من موقتاً در اينجا بمانم تا كشيش معين شود، حالا يك سال است كه هستم و هنوز هم تعيين كشيش نشده است.
رفتم به تماشاى كليسا، كتب خود را آورد نشان داد، و ما را برد به خانه خودش كه در همان محوطه بود، اطاق مختصرى داشت، قاليچهاى و ميزى كوچك داشت كه چند جلد كتاب روى آن بود، قدرى كتابهاى او را نگاه كردم، از آن جمله كتاب كوچكى بود كه به لسان عربى ترجمه شده بود و در لندن به طبع رسيده بود، كتاب «مواعظ» اسم داشت، فصل اول او در اثبات توحيد نوشته بودند، و فصل سيّم و چهارم او در اثبات عصمت «حضرت مريم» نوشته بود، از آن جمله در عفت «حضرت مريم»، استشهاد آيه مباركه «كلام اللَّه مجيد» كرده، و عين آيات مباركات كه « [قال إنّما] أنا رسول ربكِ لأهَبَ لكِ غلاماً زكياً* قالت انّى يكونُ لى غلامٌ و لم يمسَسنى بَشرٌ» (2)
الى آخر الايات فى ذلك، نقل كرده بود.
به او گفتم: آيا قرآن نازل بر پيغمبر ما را راست مىدانيد؟ جواب داد كه آنچه درباره «مسيح» است، صحيح است و خلافى ندارد.
گفتم: به اين قاعده بايد صحيح باشد، چرا كه به اكثر علماى نصارى دروغ نمىشد كه گفته شود، آنچه متعلق به احوال «حضرت مسيح» است، همه صحيح باشد.
گفت: چنين است
گفتم: در قرآن ماست كه «حضرت عيسى» گفته است: «إِنِّي [رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ
مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْرَاةِ] وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» (1)
وتا كنون كه هزار و هشتصد و چيزى است، آيا پيغمبر ديگرى غير از پيغمبر ما، كه مدعى نبوت شده باشد و دين او رواجى پيدا كرده باشد و اسم او «احمد» باشد نشان دارى؟
گفت: ندارم، اما اين كلمات به همين قسم در قرآن شما موجود است؟
گفتم: بلى منزل بيا تا به تو نشان بدهم، آن وقت قدرى مويز براى ما تعارف آورد، حقير دو سه دانه برداشته و نصف مجيدى به او انعام كردم، قبول نمىكرد و بالاخره گرفت. و حقير رفتم منزل.
صبح زود كه بارها را مىبستند آمد و گفت: آن آيه را به من نشان بدهيد، حقير قرآن را برداشته، و باز كردم و فوراً آيه را جستم، خواست قرآن را بگيرد ندادم و به دست نگاه داشتم، دو سه بار خواند، آن وقت گفت: قرآن خطى شما هم اين آيه را دارد؟ گفتم: قرآن ما خط و چاپش همه يكى است، و كلمهاى كم و زياد ندارد.
گفت: اين قران را به من بفروش.
گفتم: تا مسلم نشدهايد بودن قرآن نزد شما حرام است، و الا مجاناً به شما مىدادم.
آن وقت اسم سوره را پرسيد، گفتم: «سوره صف» است با قلم مداد نوشت و فكرى كرد و دستها را در بغل كرد و رفت دم ديوار قدرى تكيه كرد و بعد مبهوت نشست و به مقدارى مبهوت بود كه مدير آمد سر راه ما، با وجود اينكه خيلى محترم بود و همه احترام مىكردند، راهب ملتفت او نشده و احترامى نكرد.
مدير گفت: اين راهب را چه مىشود؟ و كج كرده رفت سر وقت او، و با او حرف زد.
راهب سر بالا كرده و ملتفت شده برخاست و احترام كرد.
مدير پرسيد: شما را چه مىشود؟ گفت نقلى نيست. دوباره مدير اصرار كرد كه شما حالى داريد؟ حقير مبادرت كرده تفصيل را گفتم. دوباره قرآن را خواست، گشودم و خواند.
1) صف: 6
مدير گفت: شما را كارى شده است، اگر چنين است مسلمان شويد.
جواب داد كه هر كس دين خود را خيلى دوست دارد و به اين زودى نمىشود دست بكشد. حقير و مدير هم خنده كرديم و او را به حال خود گذاشتيم دوباره همان جا به همان شكل نشست و تا حقير سوار شدم، از همان نقطه حركت نكرد و فكر مىكرد. به قسمى كه وقت سوارى خداحافظى هم نكرد و ملتفت وداع هم نشد، و با كمال معقوليتى كه داشت، احتمال مىرود كه خداوند او را هدايت كند.
در اين سفر حقير خيلى دچار (1)مباحثه مذهبى مىشوم، از آن جمله مباحثه با «حسن» نام، سرباز شامى بود كه او را در شمن دفر «معان» تا «شام» ملاقات كرده بودم و شرح او را نوشتهام.
روزى عصر در «شام» در خيابان كنار رودخانه راه مىرفتم، به او رسيدم، بعد از سلام و عليك، به مرافقت حقير مراجعت كرد، در كنار رودخانه نشستيم، باز مباحثه سر گرفت، قدرى در تفضيل حضرت امام بر حق «على بن ابيطالب»- سلام اللَّه عليه- حرف شد كمكم كشيد به اين كه شبههاى در فضل و صدق و حلم حضرت ولايت مترتبت، و شجاعت و سخاوت آن بزرگوار نيست.
«حسن» گفت: تمكين كردن از خلافت آنها كه «حضرت امير» كردند، دليل حقانيت آنها است.
گفتم: تمكين به رضا نبود و آن بزرگوار مجبور به تمكين بود. دليل خواست، گفتم:
شما تصديق بر صدق «حضرت على بن ابى طالب» كرديد جواب گفت: شبهه نيست.
گفتم: در «مسجد اموى» در كتاب فروشى، كتابى موجود است چاپ مصر، اسم آن كتاب نهج البلاغه است. يكى هم از «علماى مصر» او را شرح كرده، در آن كتاب اين تفصيل را خود «حضرت على ابن ابيطالب» فرموده است و آن وقت «خطبه شقشقيه» را
1) در متن دوچار است.
خواندم. خيلى تعجب كرد و گفت: آيا اين كتاب الان هست؟ گفتم: ديروز ديدهام، همراه حقير تا در منزل آمد تا قلم و مركب حاضر كرده، اسم كتاب را نوشته به او دادم، رفت و گفت: اگر چنين است يقيناً حق با شيعه است.
روز ديگر حركت كرديم و او را ملاقات نكردم. مدير «قريتين» شش نفر عسكر همراه كرد، و كاغذى نوشته به آنها داده بود كه هر وقت فلانى شما را مرخص كرد برگرديد، و نوشته رضايت هم از او بگيريد، وقت حركت در بيرون ده، ارّابهچى ما آمد كه از دو قلاده باز شكارى كه همراه داشته است، يكى را در حين حركت دزديدهاند، و خيلى غصه و افسوس مىخورد و گريه مىكرد. حقيقتاً يك جفت باز خيلى خوب بود. حقير به حمايت يكى از عسكرها براى مدير پيغام دادم، عسكر بعد از نيم ساعت آمد كه هر چه تفحص (1)كرديم پيدا نشد، ناچار حركت كرديم اول دسته حركت كرديم. سه به غروب مانده رسيديم به نقطه «عسكريه» اى كه عسكر خانه مختصرى و چاه بسيار عميقى داشت، در اين بيابان بين «قريتين» و «تدمر» آثار نهر عظيمى كه به قدر دو فرسخ تا از كنار او مىگذشتيم ديده شد، كه با آهك و سنگ ساخته بودند، به عرض چهار ذرع، و اين همان نهرى است كه «وليد بن عبدالملك» در زمان خلافت خود، از «فرات» به «شام» آورد، در تفاصيل آن در تواريخ مسطور است.
هوا هم خيلى سرد بود و باد شديدى مىوزيد. اول غروب يك نفر پياده از «قريتين» رسيد، مدير بازى را جسته و به دست يك نفر فرستاده بود نزد حقير، و خيلى هم سلام فرستاده بود، انعامى به آورنده داده از مدير تشكر كرديم، سربازها آمده از حقير مرخصى خواستند، چون راه مخوف (2)بود، و اين سربازخانه هم سه نفر سرباز بيش نداشت، و مىگفت بيش از يك نفر همراه شما نمىشود بيايد، دو نفر از شش نفر را مرخص كرده،
چهار نفر را گفتم كه همرا ما تا «تدمر» بيايند. آنها هم اطاعت كردند.
فردا صبح اول آفتاب حركت كرديم، چهار از دسته گذشته، رسيديم به نقطه ديگر، به عين مثل اول، الّا اين كه چاه او كم عمقتر بود، ولى آب هر دو متعفن و بدطعم؛ بين راه گل و رياحين به قدرى است كه از حد و حصر بيرون است، تمام زمينها سبز و خرم، مملو از گلهاى رنگ رنگ، خيلى باصفا بود. اما اين عسكرخانهها، به عين مثل چاپارخانههاى «ايران»، محكمه و سردرى دارد و دو سه اطاق تحتانى براى ده پانزده نفر دارد، كافى است.
روز ديگر سه از دسته گذشته وارد «تدمر» شديم. از تماشاگاههاى بزرگ است، آثار قديمه پنج هزار ساله در او فراوان است، عمارتهاى سنگى، ستونهاى خيلى خوب؛ از وضع عمارتها پيدا است كه حياتهاى بزرگ و اطاقهاى وسيع داشته است، و جلوى اطاقها طرّه داشته است كه ستونهاى سنگى، اغلب سه پارچه، پارچه سيم يك پايه چراغ، كه به تازه معمول شده، و در اطاقها مىسازند از خود ستون، و پارچه سيم در آورده، و زير آنها را مقرنس (1)كارى و حجّارى (2)خيلى خوشگل كردهاند. همه به يك اندازه، بالاى آن ستونها را هم به طرز نيم هلالى، يك پارچه سنگ انداختهاند، كه از طرف داخل حيات از خود سنگ، گلويى به قدر نيم ذرع جلو آورده، و زير گلويى را مقرنسهاى خيلى خوب حجارى كردهاند. عمارت خيلى بزرگ بوده است، كه از دو طرف گلويى داشته، و پنجاه و چهار طاق از او به حال خود باقى است در دو طرف، كه هر طرفى بيست و هفت دهنه طاق دارد.
ستونها همه از سنگ سفيد، قطر دايره يك ذرع طول، نه ذرع سر ستون، و ته ستون هم كه همه منبت، و خيلى قشنگ حجّارى شده است سه ذرع، كه دوازده ذرع در شعاع
ستونها مىشود. و در اين عمارت دو درگاه خيلى بزرگ هست، كه به قدر در دروازهاى در دو طرف، ستونهاى خيلى مرتفع دارد. طاق را هم هلالى از سه پارچه سنگ ساختهاند، كه كتيبه و پيشانى طاق هم، از همين سه پارچه سنگ در آمده است. در هر دمدرى چهار ستون از سنگ سماق بود، كه يك پارچه بود، دو افتاده و دو سر پا، بالاى دو افتاده يكى از قريب به وسط شكسته بود، ولى ديگرى درست بود. دادم ذرع كردند، قطر دايره آن سه ذرع، ولى طول آن نه ذرع بود. سه ذرع هم ته ستون و سر ستون داشت، واقعاً اينها به كار آدم نمىماند. اينجا عمارت «حضرت سليمان» عليه السلام بوده است.
اگر چه قاضى اينجا كه ديدن آمده بود مىگفت:
فرنگىها خطوط اينجا را خواندهاند، قبل از «حضرت سليمان» به هزار سال تاريخ دارد، كار «عمالقه» است، واقعاً آثار عجيبه دارد.
خواستن ملك «سليمان» را خطاست ملك همان است «سليمان» كجاست؟
«كلّ مَن عليها فان، و يبقى وجه ربك ذوالجلال والاكرام». (1)
در خارج اين عمارت هم، عمارتهاى مختصرتر، و برجهاى چهار گوشه خيلى مرتفع، دور دور به نظر مىآيد، بيابان است كه سابق يك شهر بوده است و آثار آن پيدا است.
در قله كوهى هم كه نزديك است، قلعه خيلى محكمى از سنگ دارد كه دور او را هم از سنگ خندقى بريدهاند، محكم [و] خيلى عجيب است، قدرى دور بود نرفتم تماشا كنم، اما خارج قلعه و خندق و در دروازه خوب پيدا بود، يك راه هم بيش نداشت، در وسط حيات بزرگ قنات آبى جارى بود كه آب او گرم است، گويا معدن نفت باشد.
چادرهاى ما را در كنار همان آب زده بودند، «قاضى» و «سرعسكر» و «شيخ بلد» و «كاتب» يعنى «مستوفى» ديدن ما آمدند، «قاضى» خيلى زرنگى داشت، فارسى كمى هم حرف مىزد.
مىگفت: تحصيل زبان فارسى را در مكتب «دير» كردهام، و الان هم «گلستان
1) الرحمن 26 و 27
سعدى» مطالعه مىكنم، اسمش «طه افندى» بود، آدم بدى نبود، طرف غروب هم دو مرتبه ديدن ما آمد، مىگفت حاكم اينجا رفته است به «سخنه» والا ديدن شما مىآيد. چون بارهاى ما سنگين بود و ارّابهها مانده بودند، سه شتر از اين قاضى براى ما به دوازده مجيدى كرايه كرد.
در اينجا باغات كمى هم دارد، باغات آن درخت زردآلو و تك تك هم نخل خرما داشت، قلعه بزرگى دارد، داراى سيصد خانوار، چند باب دكان و مسجدى بزرگ، كه از اين سنگها در او كار كردهاند دارد.
شهر «تدمر» از شهرهاى قديمه، و آنچه در تواريخ از او مسطور است، در احوالات «زباء» كه يكى از ملكههاى معروف عرب است، نوشتهاند: از كنار «فرات» تا «تدمر» در تصرف او بود، وقعه او با «عمر بن عدى» و «جذيمه»، در كتب تواريخ مسطور است، قريب به پانصد، چهار صد و چيزى علاوه، هنوز ستون سنگى سر پا در او موجود بود.
«ناسخ التواريخ» اين بنا را در سال بعد از «هبوط آدم» نسبت به «حضرت سليمان» مىدهد و مىنويسد كه:
هزار ستون الان بر پا دارد، و حال اينكه تمام ستون سرپاى او به پانصد نمىرسد، به علاوه مىنويسد: آب در بالاى ستونها جارى بوده است، كه ابداً چنين چيزى نبوده است. چنان كه نوشتم از دو طرف كه در سر ستونها سنگ هلالى براى طاق انداختهاند، و از خود سنگ گلويى و مقرنس در آوردهاند، قهراً پشت آنها قدرى باز مىماند، آن وقت شايد به گچى يا گلى انباشته بوده است، و به جهت طول زمان آن گچ و گل سوخته و غبار شده، و ميان سنگها بازمانده، چون مرتب است بعضى خيال مىكنند جوى آب بوده، ابداً چنين چيزى نبوده است، به چند دليل:
اول اينكه اين آب كه در سر ستون جارى باشد، ابداً مصرفى به حال عمارت ندارد.
دوم اينكه: لااقل در خارج اين عمارت بايد علامت جويى باشد، كه آب را به سر ستون برساند، كه دوازده ذرع ارتفاع دارد و هر چه ملاحظه كردم، چنين علامتى پيدا
نكردم كه بتوان حملى بر اين كار براى او قرار داد!
سوم: (1)صاف نبودن آن شكاف است كه جوى مىگويند. در بعضى جاها ميان بند از سنگ دارد، كه با وجود او گذشتن آب ممكن نيست و اللَّه العالم.
در «جام جم»، مرحوم خلد آشيان، دانشور كامل «متعهّدالدّوله فرهاد ميرزا» مىنويسد كه: در تركى «آسيا» در قديم شهرى مقبول بوده، كه او را «پالميرا» مىگفتهاند.
ملكه آنجا را كه اسمش «زنوبيه» بوده است شاهنشاه «ازليس»، دويست و هفتاد سال بعد از «عيسى» گرفته محبوس نمود و اين شهر را خراب كرد و علامات باقيه اين شهر باعث حيرت است و از بناهاى «حضرت سليمان» مىگويند و نام او «تدمر» بوده است و يك وقتى اين شهر، پايتخب شاهنشاهى بزرگ بوده است و محل تجارتگاه ممالك شرقى و بزرگترين شهرهاى «آسيا» بوده، دور او ده ميل مسافت داشته است. «زنوبيّه» محتمل است همان «زباء» سابق الذكر باشد و محتمل است كه ملكه ديگر بوده است. «سبحان من لايزول ملكه».
مجو درستى عهد از زمان سست نهاد كه اين عجوزه (2)عروس هزار داماد است
چهار نفر عسكرى كه با خود آورده بودم، پنج مجيدى انعام داده رضايت نامهاى هم با كاغذى تشكر به مدير «قريتين» نوشته و آنها را مرخص كردم و رفتند. شب را در آنجا مانده و صبحى حركت كرده، به فاصله سه ساعت رسيديم به آبادى كه او را «اراك» مىگويند. دهى در ميان درهاى واقع، سه قنات آب دارد، اما هر قناتى اگر دو زوج آب داشته باشد.
جاى خيلى با صفايى بود تپه در وسط درّه بود. سه طرف او زراعت جو داشت و جو هم هنوز سبز و خرم، تازه شيره بسته بود. هوا هم معتدل و خوب بود. چادرها را گفتم
در بالاى تپه برپا كردند كه دامنهاى آنها بر سبزه و آب گشوده مىشد. اسطخرهاى (1)آنها هم مملو از آب بود. خيلى خوش گذشت. گوشت برّه بسيار خوبى همراه بود. پلوى بره خوبى هم ساختند. آب خوش گوار بود. بحمداللَّه خيلى خوش گذشت.
در «تاريخ واقدى» مسطور است كه:
«اركه» و «سخنه» اول معموره و آبادى است كه «خالد بن وليد» صلحاً آنجا را از مملكت «شام» مفتوح نمود. معلوم مىشود همين «اراك» بوده است و چنين مستفاد مىشود كه قلعه بزرگ و معتبرى بوده است و مىنويسد: «اركه» اول حد «شام» و گمرك خانه آنجا بوده است كه «خالد بن وليد» از «عراق» كه مامور به سردارى قشون اسلام «شام» شد در زمان «ابوبكر»، و «ابوعبيده» مامور متابعت او گرديد. به «اراك» آمد و «اركه» و «سخنه» را به صلح به تصرف درآورد و بعد از آن «تدمر» را نيز صلحاً مفتوح نمود.
اينك «سخنه» و «تدمر» دو قلعه بزرگ هستند. ليكن «اركه» آبادى چندانى ندارد و جاى مختصرى است.
ولى از آنجايى كه نبايد در اين راه خوش بگذرد، شب ساعت چهار كه خواستم بخوابم، از طرف چند نفر از مشايخ اعراب شيعى كه از «موصل» آمده بودند و به «مكه» آمده با ما از «شام» همراه بودند و شش دستگاه ارّابه باركش كرايه كرده بودند، كسى آمد كه حضرات به شما كار دارند. خارج چادر فرشى انداخته، حضرات آمدند مذكور داشتند كه ما خيال داشتيم ساعت چهار حركت كنيم. عربى از اهل اينجا به ما خبر داد كه دوازده «مردفه (2)سوار»، كه بيست و چهار نفر باشند از اعراب در راه ديده است و احتمال مىرود كه به خيال ما آمده باشند. عسكر هم كه امروز همراه شما نيست، تكليف چيست؟
چون از «تدمر» عسكر همراه ما نيامد به جهت اينكه سر عسكر آنجا مذكور داشت كه راه بحمداللَّه امن است و ما هم بيش از چهار نفر عسكر نداريم، دو نفر با مدير رفته
است به «سخنه»، دو نفر ديگر هم قونسولى از «انگليس» مىرود به «بغداد» بايد همراه او باشد به اين جهت عسكر نبود.
«تدمر» اول خاك «دير» (1)است و به نظم «شام» نيست.
خلاصه بعد از گفت و شنود بسيار و مشاوره قرار بر استخاره شد. كلام اللَّه خواسته استخاره كردم. رفتن بسيار خوب آمد و ماندن بد. بر حسب استخاره بناى حركت بر اول آفتاب و مجتمعاً شد. اول آفتاب حركت كرديم. اما ما قدرى ملاحظه باركشها را كرده، درشكهها قدرى كه جلو مىرفت صبر مىكردم و پياده شده قليان مىكشيديم تا ارّابهها و شتردارها رسيده، قدرى جلو مىافتادند اسلحههايى كه همراه بود هم همه با خود برداشته بوديم.
اول ظهر رسيديم به «سخنه»، «سخنه» دهى بزرگ بالاى تپهاى واقع است. داراى دويست خانوار است. سه چشمه آب گرم معدنى از زير تپه جارى است. كه يكى، هم آبش زيادتر و هم گرمتر از دوى ديگر است. دو زوج آب جارى دارد. بالاى تپه چادر سرپا كرده نهار خورده، قدرى خوابيديم. عصرى برخاسته رفتم چادر عربها، خيلى اظهار امتنان مىكردند از مواظبت كه در حركت از آنها كرده بودم. نزديك غروب رفتم ميان چشمه، غوطه خوردم، آب گويا از معدن نفت است، گرم است اما نه به گرمى «گرمآب مشهد».
حاجى كه همراه بودند، همه حمام مفت ديده و مشغول خودشويى بودند، چشمه آب سردى گفتند در نيم فرسخى دارد. مالى و آدمى كرايه كرده، با «حاج محمود»، عكّام خود فرستادم رفت دو مشك آب براى خوردن آورد. چون مىگويند منزل فردا و پس
1) در اطلس تاريخ اسلام «دير زور» آمده، و در نقشه منتشر شده توسط موسسه جغرافيايى ارشاد «ديرز زور» نوشته شده است.
فردا هر دو آبى دارد شور و تلخ است. مدير اين جا نبود مىگويند رفته است به دهى كه در اين نزديك است به جهت ماليات گرفتن. از اينجا هم نشد كه عسكر با خود برداريم.
صبح اول آفتاب حركت كرده، چهار و نيم از دسته گذشته رسيديم «بئر جديد» كه نقطه عسگريه است. يعنى مثل چاپارخانههاى «ايران» چاه آبى دم در دارد اما آبش هم تلخ و هم شور. اين چنين آب شورى يك منزل ديگر در همه اين راه از «مكه» تا اينجا ديده نشده بود. آب به جهت چايى و خوردن داشتيم غذايى هم كه با اين آب طبخ شد نمىشد خورد. دو قمرى كه در راه با تفنگ ته پر ساچمهاى كه از «شام» خريده بودم صيد كرده بودم، كباب كرده خورديم بين راه امروز هم گل و رياحين خيلى فراوان و زياد بود هوا هم نهايت سرد و معتدل بود. شب را خوابيده، صبح اول آفتاب حركت كرديم.
اينجا معلوم شد آن «مردف سوارها» دروغ نبوده است. از «تدمر» بودهاند و آمدهاند به «عمر» كه قلعهاى است در نزديك اين نقطه عسكرى و در بين راه امروز از دور ديده مىشد، تاخت كردهاند، اما چيزى نتوانستهاند ببرند، رفتهاند. پرسيدم معلوم شد يك طايفه هستند و چهار سال است كه بين اينها عداوت شده، هم را مىچاپند.
غباغب (1)
روز ديگر ساعت پنج و نيم كه چهار از دسته گذشته باشد، رسيديم به نقطه عسكرى ديگر كه او را «غباغب» مىگويند. به عين مثل نقطه قبل بود. بالاخانه خوبى در سر در داشت، رفته منزل كرديم.
چون از اينجا تا «دير» دوازده فرسخ است و بنا بود عصر حركت كنيم، چادر خود را گفتم بر پا نكردند. چاه آب اينجا را هم خيلى مذمت مىكردند، اما آب بسيار خوبى داشت. چون خانوار عرب زيادى آمده اينجا بودند. و گوسفند و مواشى (2)خود را از آن آب مىدهند، از كثرت كشيدن خوش طعم شده است. بسيار آب خوبى داشت. دوغ و كره
بسيارى هم اعراب براى فروش آورد و ما هم خريديم. كره بسيار خوبى داشت. از قرار تحقيق، همه خوف راه در اين يك منزل است. مرحوم «امام جمعه طهران»- رحمة اللَّه عليه- را در سال قبل در همين بين «غباغب» و «دير» لخت كردهاند.
«حاجى محمد على حمله دار يزدى» هم، كه از «شام» تا اينجا با ما هم عنان بود، قريب صد نفر حاجِ شتر سوار كرده مىآورد، و ديروز او را در بين راه خواسته قدرى بد گفته بودم، به جهت مخالفتى كه شب كرده بود، او هم اصرارى داشت كه عسكر برداريد.
تفصيل اين بود كه شب فرستاده بودم پيش «حاجى محمد على» كه چون اينجا امروز غزو (1)بوده است، تو هم صبر كن فردا روز حركت كنيم و با هم برويم، چون شتردار و ارّابههاى باركش شب حركت مىكردند و روز دو سه ساعت از روز گذشته و بعضى اوقات با هم وارد منزل مىشديم، او هم اول قبول كرده بود. ولى ساعت سه كه حقير خوابيده بودم حركت كرده بود، ارّابههاى عربها هم راه افتاده بودند و رفته بودند.
ما به قاعده هر روز نيم ساعت از آفتاب گذشته حركت كرديم يك فرسخى كه آمديم رسيديم به قافله، معلوم شد بعد از يك ساعت راه را گم كردهاند و ناچار شده تا صبح توقف كردهاند. صبح كه برخاستهاند معلوم شده است راه هم درست بوده است و خيال كردهاند كه گم شده است به آنها رسيده بر اعراب قدرى ملامت كردم، معذرت خواستند «حاجى محمد على» را هم خواسته و او را فحش دادم. چون اعراب هم تقصير را به او حواله دادند و براى آنها و اعراب خواندم:
«مَثَلُ أهْلِ بَيْتي مَثَلُ سَفينةِ نُوحٍ، مَنْ ركِبَ فيها (2)نَجَى، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عنها غَرِقَ»
اعراب فورى تصديق كردند، «حاجى محمد على» هم با همه خريّت معذرت خواست.
به هر حال در «غباغب»، بزرگتر عسكر اينجا را خواستم، در كمال ادب آمد و او را
گفتم: دو نفر عسكر تا «دير» همراه ما كن.
گفت: بيش از سه نفر عسكر در اينجا نيست دو نفر بايد هميشه باشد. يك نفر اگر بخواهيد ممكن است.
گفتم يكى هم غنيمت است.
گفت: خودم همراه شما مىآيم.
گفتم: بسيار خوب.
عصرى يك به غروب سوار شديم، يك نفر رييس عسكر هم بر ماديان بسيار خوبى سوار شده، همراه آمد. اسم او را پرسيدم «شاهين» اسم داشت. شب را تا ساعت سه آمديم آنگاه قدرى از راه كنار رفته، پياده شده غذايى خورده خوابيديم.
حقير تا صبح خوابم نبرد، «شاهين» هم همه شب جلو ماديان خود را در دست داشت و نشسته بود، كشيك مىكشيد.
اين بيابان كه دوازده فرسخ است هميشه غزو دارد و سر راه اعراب سوادى است.
بين طلوعين از نماز فارغ شده سوار شديم. يك ساعت از آفتاب گذشته، رسيديم به كنار «ملحه» كه چشمه آبى است و [آب] شورى دارد و اينجا بوده است كه مرحوم «امام جمعه» را غارت كردهاند و سر راه اعراب غزو اينجا است كه هر جا بخواهيد برويد آبگيرى از اينجا مىكنند. چند نفرى كنار آب نشسته بودند ولى متعرض ما نشدند.
به حمداللَّه به سلامتى رد شده، دو و نيم از دسته گذشته، روز جمعه هشتم شهر ربيعالاول وارد «دير» شديم. «دير» شهرى است متوسط تقريباً به قدر «نيشابور»، بلكه بزرگتر؛ و در كنار «شريعه فرات» ساختهاند. دو قنطره بزرگ هم به جهت عبور از طرفى به طرف ديگر، باغات زيادى دارد. اشجارآن اغلب انجير و زردآلو است، انار و توت هم كمتر دارد و نخل خرما هم دارد.
خود اينجا متصرف و والى منصوب از «اسلامبول» دارد، جزء «شام» و «بغداد» نيست، والى را ملاقات كردم، آدم خوبى بود. «محمد رشيد پاشا» اسم داشت. «شاهين» نام عسكر كه از «غباغب» همراه آورده بودم، خواهش كردم همراه ما كند تا «كربلا»، قبول كرد. فورى سرعسكر را خواست و گفت: «شاهين» را همراه بكن.
او متعذر شد كه همراه اينها بايد عسكر پياده برود و «شاهين» ده باشى و سواره است گفت: هر چه هست بايد «شاهين» برود. سر عسكر هم پذيرفت و «شاهين» را همراه ما كرد.
دو روز در «دير» توقف كرده حمامى رفتم. حمام بد كثيفى داشت و همين يك حمام را دارد. به جهت اينكه اعراب به حمام محتاج نيستند.
شهر «دير» تازه رو به آبادى گذارده است، عمارتهاى جديد البناء به وضع جديد مىسازند، كوچهها را سنگ فرش مىكنند، سه چهار كاروانسراى خوب ساختهاند. منزلى به دو مجيدى كرايه كردم، بد منزلى نبود، سه چهار اطاق خواب داشت، بام خوبى داشت.
اين جا هوا قدرى گرم و مثل جوزاى «مشهد» است، توت هم كم پيدا شده است، اما توت اينجا همه دالخور است و پيوند نيست.
عصر روز ورود شخص خوش سيمايى خوش لباس، از حقير ديدن كرد، معلوم شد ملاى اين جا است و شافعى مذهب است و خيلى علم دوست است. مباحثه در جواز لعن «معاويه» با هم كرديم. قدرى او را ملزم كردم. صبح روز ديگر و عصر هم آمد سه مرتبه به ملاقات حقير آمد، حقير خيال كردم اهل طمع است، معلوم شد اهل طمع نيست و آدم خوبى است. از «مرحوم امام جمعه» خيلى تعريف مىكرد، ولى مىگفت علميت نداشت. وقتى كه سوار مىشديم هم آمد سر راه ما، خيلى اظهار مهربانى كرد. بعد از حقير هم با سيدى از اهل «كربلا» ملاقات كرده و از حقير تعريف كرده بود و گفته بود:
اگر چند مجلس ديگر با او ملاقات كرده بودم، خيلى خوب بود. يعنى شيعه مىشدم. ان شاء اللَّه خداوند او را هدايت كند.
روزى كه از «دير» مىخواستيم حركت كنيم، در دم باغى نشسته بودم منتظر مهيا شدن شنخشور (1)بوديم. چند زن آمدند به تماشاى ما، زنهاى اينجا برزخ بين عرب و كرد هستند. لباسشان به اكراد شبيه است تا به عرب. صورت را حجاب نمىكنند و لبهاى خود را مثل قرهچىهاى «ايران» خال مىكنند و همه لب را سياه مىكنند.
دختركى مثل ماه تابان در آن ميان بود، اما لبها را همان قسم سياه كرده بود، آمد نزد زنها، والده «ميرزا على نقى» به او گفت:
تو به اين مقبولى چرا لب خود را سياه كردهاى؟
يك مرتبه بنا كرد به گريستن و زنى را كه پهلوى او بود و مادر او بود مشت مىزد و مىگفت كه اين مادر من چنين كرده. معلوم بود خود او ملتفت بود كه اين كار خيلى از حسن و ملاحت او كاسته است و واقعاً كاسته بود. صد حيف.
از «دير» به «كربلا» بايد با شنخشور كه مثل طراده (2)است، اما نه به استحكام طراده بايد مسافرت كرد. از وضع اطلاعى نداشتم، و الا با مال به «بغداد» مىرفتم، اگر چه صدمهاى نرسيد و سلامت وارد «كربلا» شديم، ليكن آدم عاقل سوار بر شنخشور نبايد بشود. به هر حال شنخشورى به سه ليره كرايه كردم كه انحصارى داشته باشد از «عمران» نامى. اسبابها را بردند در ميان او چيدند، چادرى هم محض بازى دادن ما سرپا كردند.
ديديم جاى بدى نيست سايه چادر. زير پا هم نرم.
روز يكشنبه سه به غروب مانده حركت كرديم. شنخشور دو پارو زن و يك فرمان ده كه مردى يعنى سكان را داشت، عمله داشت و سه شنخشور را به هم بسته بودند، يكى از حقير و يكى از «امير زاده خانم» و يكى را هم شانزده نفر حاج نيشابورى كرايه كرده بودند.
اين هر سه را به هم [بسته] بودند و روى آب ول دادند، آب او را مىبرد، فقط پارو كه خود «محداف» مىگويند، براى اين است كه اگر به يك طرف از وسط آب مايل شود، او را برگرداند به وسط. يا در جايى كه آب دو شعبه سه شعبه مى شود، او را به هر كدام كه صلاح است مىبرد، والا او را به روى آب در كمال آرامى بدون حركت محسوس مىبرد، مشروط بر اينكه باد نباشد. اما اگر فى الجمله نسيم خيلى كم باشد، آن وقت نمىتواند حركت كند، به جهت اينكه او را مىبرد به كناره و مىزند به ديوار، كه غالباً اين ديوار يا پايه «ناعور» (1)جديد است، يا پايههاى ناعور خراب، كه از اين پايهها از سنگ از ته شط بالا آوردهاند و به محض خوردن به سنگ، چون تخته نازك است مىشكند، ديگر آنجا حسابها پاك است و خداوند بايد حفظ كند كه ده روز بگذرد و اين كار واقع نشود.
چون «ناعور» از «دير» تا «قلوچه» اتصال دارد و ابداً صداى چرخ آن ساكت نمىشود، از طرفين نهر، متصل صداى ناعور و صداى چرخ است كه با مال آب مىكشند، زراعت در چنين نهر اتصال دارد.
واقعاً كنار نهر فرات خيلى زراعت مىشود. همه جا بدون فصل چادر سياه و خانه نى و لوخ (2)است. بعضى جاها هم قلعههاى مختصر كوچك، كه چهار ديوار بلندى و درى كوچك دارد. اما قلعه آن كوچك است. مثلًا بيست ذرع در بيست ذرع در كنار نهر ساختهاند. كه محل زارع است. اما ناعور چرخى است از چوب كه از ميان شط پايه از سنگ و آهك ساختهاند، مثل پل دهنه دهنه كردهاند در يك كنار، و هر كس تحت استطاعت خود، بعضى سه و بعضى چهار تا هفت و هشت هم كمترك ديده شد كه پايه گذاردهاند و دهنه و سوراخ گذاردهاند و دم هر سوراخى چرخى بزرگ از چوب گذارده و
نصب كردهاند كه به محور مىگردد و قطر دايره چرخ پنج ذرع مىشود.
بر دوره چرخ كه چوب دايره باشد، كوزههاى سفالين بستهاند كه چرخ را آب حركت مىدهد و كوزهها آب بر مىدارد، در بالاى پايه، حوض كوچكى ساختهاند، مىريزد. از هر چرخى يك زوج كمترك آب على الاتصال جارى است، زراعت كنار شط خيلى زياد و خيلى خوب بود و ابداً صدا قطع نمىشد. شب هم ماهتاب بود. شب اول بد نگذشت. ليكن از فردا كار مشكل شد، زيرا كه اگر باد نمىآمد هوا گرم مىشد و پشه فراوان مىشد و اگر باد مىآمد ولو كم حركت كار مشكل، بلكه غير ممكن مىشد. چادر هم براى حركت مضر بود انداختيم. بلكه به داشتن چتر هم راضى شديم. باز ملاح مىگفت: «شمسيّه مولازم»!
خوب شد عسكر با خود برداشته بودم، روز دو سه از دسته گذشته كه هوا گرم مىشد، در كنار شط شنخشورها را مهار مىكرده، پياده مىشده، فورى چادرها را سرپا مىكردند. كنار شط هم جاهاى خيلى باصفا، جنگلهاى خيلى خوب، زراعتهاى زياد؛ همه جا هم اعراب چادر داشتند. فورى كره و ماست و بره و مرغ براى فروش مىآوردند.
عسكر هم براى امنيت داشتيم، نهار مىخورديم، خواب مىكرديم، براى شب هم غذا پخته در قابلمه مىكردند.
دو يا سه ساعت به غروب حركت مىكرديم، اگر باد نمىشد، تا فردا باز دو از دسته گذشته حركت مىكرديم و الا هر وقت باد مىآمد در كنارى توقف مىكرديم. خيلى خوش صفا بود، الا اينكه وسط روز قدرى گرم مىشد، وقت حركت هم كه باد برمىخواست، ما خود را به كنارى مىكشيديم، بيم خطر بود. وقتى كه كار خيلى سخت مىشد و بيم خطر بود، عمران با دو نفر پاروزن، متوسل به «حضرت ولايت مرتبت» مىشدند. با اينكه سنى شافعى مذهب بودند، وارجوزهاى (1)در كمال خوش لحنى
1) بيت شعر- بيت كوتاه.
مىخواند: «يا على يا ابوحسين عبر الشنخشور زين» هر وقت مىخواندند، اين شعر را مىخواندم:
به هر مجلس اگر دشمن اگر دوست كشد جامى به طاق ابروى اوست
عمران با اينكه ملاح (1)بود، اما با كمال بود، خوب آدمى بود. اغلب قرآن را حفظ داشت. شبها را كه تا صبح ايستاده و پارو مىزد و قرآن مىخواند. لحن خوبى هم داشت.
از «دير» تا «كربلا» پانزده روز راه است. چهار پنج قريه و آبادى معتبر در بين راه دارد، كه در حقيقت هر كدام شهرى است.
«عانه» آبادى بزرگى است كه تقريباً يك فرسخ و نيم دو طرف شط، عمارت و بستان و آبادى است. قلعه محكمى در بالاى كوهى داشته است، مشرف به شط، كه يك طرف آن خراب شده است، اما خيلى محكم بوده است. در وسط شهر جزيرهاى است كه قلعه كهنه و خرابى دارد. مىگويند از آثار «شاپور ذوالاكتاف» است. دو سه مسجد بزرگ و بازارهاى خوب دارد در حقيقت شهرى است اما عربى. از طرفى به طرف ديگر به استعانت شنخشور رفت و آمد مىكنند و اغلب با مشك كه باد مىكنند و زير شكم گرفته، از طرفى به طرف ديگر مىروند. اشجار هلو و زردآلو و انار و انجير و توت دالخور و نخل خرماى زياد دارد.
ديگرى «رمادى» است كه تقريباً مثل «عانه» است، اما كوچكتر است.
1) ملوان- ناخدا.
ديگرى «هلب» (1)است، ديگرى «حديثه» است، در «حديثه» شنخشور ما را باد، به «ناعورى» (2)زد. اما چون استحكام پايه كم بود، پايه خراب شد و چون نزديك به كنار بود، فورى بيرون آمديم و الحمد للَّهشنخشور هم نشكست و به خواست خداوند عيب نكرد و سالم مانديم. ولى نصف روزى توقف كرديم.
آبادى آخر «فلوجه» است كه دوازده فرسخى «بغداد» است و شهرى است «سرايه» و «فشله» عسكرى دارد، جسر دارد. از اينجا هميشه مال موجود است، اگر كسى بخواهد به «كاظمين» عليهم السلام برود، با مال مىرود، جسر باز بود و گذشتيم. دو سه ساعت توقف كرديم. خيار در اينجا فراوان بود. آذوقهاى خريده حركت كرديم براى «مسيب». تا «مسيب» شانزده ساعت راه است.
روز نوزدهم شهر ربيع الاول، اول دسته وارد «مسيّب» شده، تا به عصر به عادت هر روزه در «مسيّب» توقف كرده، دو سه نفر از زوار «نيشابور» را ديدم كه دوازدهم محرم از «نيشابور» حركت كرده بودند و اينك مراجعت مىكردند. كاغذى به جناب «آقاى شيخ الاسلام» نوشته، به آنها دادم ببرند، چون مىگفتند بيست وپنج روزه خواهيم رفت.
عصر سه به غروب از «مسيّب» حركت كرده صبح، اول آفتاب از روى نهر «حلّه» رسيديم دم «پل سفيد»، كه يك فرسخى شهر «كربلا» است. براى نماز صبح پياده شده، بعد از اداى نماز در شريعه غسل كرده، پياده راهى به طرف «كربلا» شدم، خداوند قبول كند.
اول دسته وارد شهر شده، يك سره حرم مشرف شده، جبهه خود را بر آن عتبه عرش درجه ساييده، زيارت خواندم و يك نفر فرستادم خدمت «جناب شريعتمدار آقاى حاج شيخ على ابن الشيخ»- رضوان اللَّه عليه- و منزل و عبايى نازك از ايشان خواستم، فورى تعيين منزل كرده، فرستاده بودند حضرات و اسبابها را آورده بودند. عبا هم
فرستاده بودند، پوشيده رفتم منزل ايشان، روز پنجشنبه بود مجلس روضه داشتند، روضه را مستمع شده، بعد از اتمام رفتم منزل.
در بين راه خاطرم آمد از «مرحوم ملاعلى» معلم حقير كه هميشه دعا مىكرد و مىگفت: ان شاء اللَّه در نهر فرات غسل كرده، شب جمعه به زيارت «حضرت ابى عبداللَّه» مشرف شوى! ديدم بحمداللَّه مستجاب شده است. خداوند را شكر كرده و براى او طلب مغفرت كردم. منزل ما بد منزلى نيست، دم «تلّ زينبيه» زير بازارچه و متعلق به خود «جناب شيخ» است.
ديگر بعد از اين تفصيل شهرها را نخواهم نوشت، چون بيشتر مردم ديدهاند، فقط وقايع مهمه متعلقه به خود را مىنويسم.
از حكايت عجيبه، [يك] فقره دزدى بود كه بين «فلوجه» و «مسيّب» واقع شد. شبى كه از «فلوجه» به «مسيّب» مىآمديم گفتند كه هميشه هم در اين نقطه دزد هست، بعد از خوردن غذا در ساعت چهار و خوابيدن، دو قبضه تفنگ ته پر و ششلولى كه بود، پهلوى خود گذارده خوابيدم. همه اهل «شنخشور» هم خوابيده بودند، مگر سه نفر ملاح. يك مرتبه ديدم صداى مهيب بلندى از «عمران» مىآيد كه كسى را فحش مىدهد و مىگويد:
چه مىخواهى از ما؟
فورى برخاستم، ديدم طراده كوچكى گرد، كه مثل سبدى مىماند وبيرون او قير اندود است و اين قسم طراده را قُفَّه مىگويند روز ديده بودم، يك نفر پارو مىزد و در كمال عجله حركت مىكند. ديدم دو نفر تفنگ در دست دارند و يكى هم پارو مىزد و مثل برق به طرف ما مىآيند و به «عمران» [مىگويند] لاتخف لاتخف. به محض برخاستن تفنگ را از پهلوى خود برداشتم و يكى را دادم به «حاجى محمود»، اهل شنخشور هم همه بيدار شده و برخاسته بودند، عسكر هم تفنگ خود را برداشته، دويده بود به شنخشور ما، كه نزديك بود كه خود را به همان شنخشور حقير برسانند و به تركى اجازه زدن از حقير مىخواست و فحش مىداد. چون استعداد و جمعيت و تفنگهاى ما را ديدند و عسكر را هم ديدند، يكى از آنها كه تفنگ بلند در دست داشت با آنكه پارو
مىزد گفت: رجع رجع (1).
به محض اينكه [گفت] رجع، به سه پارو قريبِ دويست ذرع از ما دور شد و هر چه فحش داديم، ابداً اعتنايى نكرده جواب نداده رفتند. چون شب ماهتاب بود خوب ديده شدند، اگر هم مىخواستيم آنها را بزنيم ممكن بود، ولى هم در شرعيت آن اشكال كردم و هم ترسيدم زد و خورد كه بشود زنها خيلى بترسند. به هر حال:
رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت.
«حديثه» و «فلوجه» و «رمادى» همه شبيه به هم و يك قسم هستند. «رمادى» معدن قير است. قيرى كه به «بغداد» و «كربلا» و «نجف» مىرود، بلكه به بيشتر جاها همه از همين «رمادى» مىرود. كوره قيرپزى داشتند كه بيابان متعفن شده بود. به اين جهت در «رمادى» خيلى كم توقف كرديم، نيم ساعت بيشتر نمانديم.
در «كربلاى معلى» حجاجى كه از «ينبع» آمده بودند، ديدم كه دسته آخرى آنها همان روز ورود ما وارد شده بودند، معلوم شد هيجده روز در «مدينه» توقف كرده بودند.
چندان شكايتى نداشتند. حضرات رفقا همه اظهار محبت كردند، به خصوص «جناب شريعتمدار آقاى حاجى شيخ على» كه كمال محبت و مهربانى و انواع دوستى و ملاطفت را فرمودند.
جناب «حجةالاسلام آقاى حاجى شيخ حسين ابن الشيخ»- رضوان اللَّه عليه- روز دوم ورود و «حضرت مستطاب حجةالاسلام و المسلمين آقاى صدر»- دام ظله- روز سيم ورود ما ديدن فرمودند. حقيقتاً «جناب آقاى صدر» خيلى حكايت دارند و خيلى خوش حالت و صاحب اخلاق حميده هستند.
1) ارجع ارجع يعنى برگردد.
«جناب حاجى ملا هاشم» و «حاجى مهدى نجار باشى» را ديدم با وجود اينكه روز بيست و چهارم ذى حجه از «جده» آمده بودند، هنوز آنجا بودند ولى «نجف» رفته و مراجعت كرده بودند، ده پانزده روز جلوتر از ما آمدهاند.
«جناب آقاى شيخ حسين» خيلى خوش حالت و صاحب اخلاق حميده هستند و مرجعيت خوبى هم دارند. اگر چه رياست «كربلا» در حقيقت با «جناب حاجى شيخ» است و رياست ايشان معنويت دارد، از «صديق الدوله» جويا شدم معلوم شد چهار پنج روز است، فوت كرده است. «سيد خطيب» هم ده پانزده روز بود، مرحوم شده است.
گرمك و خيار و بادنجان در بازار هست. هنداونه هم كمى پيدا شده است. امسال آب زياد بوده است و خيلى باغات و اراضى «كربلا» غرق شده و عمارات بسيارى از شهر او خراب شده است. به اين جهت هواى «كربلا» متعفن و پشه زياد است و هوا هم خيلى گرم است. با اينكه اوايل جوزا (1)است، [در بلاد] عجم در قلب الاسد (2)هم يا همچو وقت اين قدر گرم نمىشود.
روز شنبه سيم ورود، «شاهين» را انعام و مرخصى داده، «عمران» را هم هشت مجيدى انعام كرده، مرخص كردم. هر دوى آنها خيلى مردمان نجيبى بودند. «شاهين» چون ديده بود كه والى «دير»، خيلى از حقير احترام كرد، خواهش كرد، كاغذى رضايت از او به والى «دير» نوشته خواهش كنم او را چاووش كند. حقير هم نوشته دادم.
كاغذ از «خراسان» نرسيده است، قدرى خيالم مشوّش شد. روز شنبه كاغذى نوشتم، تلگراف سلامتى و ورود خود را هم به «مشهد» به فرزندم «ميرزا على نقى» كردم.
روز بعد كاغذ «مشهد» كه به «نجف» رفته بود و «جناب مستطاب آقا ميرزا مهدى ابن حجةالاسلام» رقيمهاى هم اظهار لطف از طرف خود و از طرف «حجةالاسلام والمسلمين ....» (3)در اظهار اشتياق مرقوم فرموده و ارسال كرده بودند. كاغذها را خواندم.
همه رفقا بحمداللَّه سلامت بوده و كاغذ نوشته بودند، بر سلامت همه خداوند را شكر
كردم. خيلى تمجيد و تعريف از فرزندم، تمام دوستان نوشته بودند و كارهاى راجع به خود را خيلى خوب از عهده زحمات برآمده و خوب اداره كرده و كارهاى خود را خوب از عهده برآمده است. اگرچه اين گمان را نداشتم و دعاى خير در حق او كردم.
اخبار تازهاى كه نوشته بودند:
يكى غارت كردن ارمنىها بود و افتادن سرِ درِ نقارهخانه (1)از باد در چهارم محرم و از عجايب اين است كه به عين در همان روز در «رابُغ» باد سختى و طوفانى دچار (2)ما شد، كه حقير در وقايع آن روز نوشتهام. شبها هم خيلى گرم است و هم پشه زياد دارد.
ده شب در «كربلاى معلى» توقف كردم. آقايان همه اظهار لطف كردند. كليددار «حضرت ابوالفضل»- سلام اللَّه عليه- «جناب آقاى سيد مرتضى» هم ديدن كرد. بسيار سيد نجيب و معقولى است.
روز يكشنبه بيست و نهم، يك دليجان مخصوص كرايه كرده چهار به غروب مانده آمديم كنار آب، طرّاده سوار شده، آمديم «دارالصّفا» كه ارّابه از آنجا حركت مىكند. سه به غروب مانده حركت كرده، اول دسته روز بعد وارد «نجف اشرف»- على مشرفها آلاف السلام- شديم، در بين راه سه جا مال عوض مىكنند، هر جايى نيم ساعت توقف مىشود، راه نفوذ دارد. چون به جهت اينكه راه را آب گرفته است، بىراهه مىرود والا هشت ساعت مىرفته است.
دم دروازه «سيد سعيد خادم» كه سيد نجيب است و بر حسب توصيه «حضرت حجةالاسلام آقاى آخوند»، بايد منزل او منزل مىكردم و تا «كربلا» استقبال آمده بود [و] منتظر بود. رفتم يك سر منزل او، دم درب طوسى منزلى خوب داشت، كه ملكِ «ميرزاقاضى» و در اجاره سيد است، بهترين منزلهاى «نجف اشرف» است. فورى رفته در حوض كه در سرداب داشت، غسل كرده و به حرم محترم «سيّد الاوصياء»- عليه
سلام اللَّه- مشرف گرديده، جبه خود را به خاك آن درگاه منور گردانيدم.
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى به اميدى رسد اميدوارى
عصرى «جناب مستطاب آقا ميرزا مهدى زاده» «جناب حجةالاسلام» و جمعى ديگر از آقايان طلاب ديدن آمدند و فردا صبح «حضرت حجةالاسلام والمسلمين آقاى آخوند ملا محمد كاظم»- منَّ اللَّه تعالى على الاسلام بطول بقائه- بعد از درس با جمع كثيرى از طلاب تشريف آوردند و دو سه ساعت توقف كردند واقعاً:
دولت ندهد خداى كس را به غلط
در تمام اخلاق حسنه و صفات مستحسنه، سرآمد روزگار است. مسايلى كه مدتها بود در خاطر نگاه داشته بودم، پرسيده و جواب گرفتم.
حقيقتاً «نجف اشرف» شهرى است نزديك به عالم آخرت و طلاب آنجا خيلى خوش وضع و خوش حالت و قهراً مرتاض هستند.
هواى «نجف» بىاندازه گرم است. روزها خيلى گرم مىشود. اگر سرداب نباشد، نمىتوان زندگى كرد. عصرها كه باد مىآمد، به عين مثل شعله آتش بود كه از نزديك او انسان عبور كند.
با جناب مستطاب شريعتمدار «حاج شيخ جواد» زاده مرحوم «حاجى شيخ مهدى» كه ساكن «حضرت عبدالعظيم» و نواده «مرحوم حاجى كنى» است و سه چهار سال است در «نجف اشرف» مشغول تحصيل هستند، شوخى كرده مىگفتم: بعد از برگشتن هر قدر از اموال و نفوس مردم را به هدر كنيد، عوض يك روز رياضت اينجا مىشود.
شبهاى «نجف» بهتر از «كربلا» است. پشه كمتر دارد و غالباً باد دارد، ليكن روز خيلى گرم مىشود. آب هم كم است، به خصوص هر هفتهاى يك روز بادى بلند مىشود كه نقود و ريگ در مجراى آب مىريزد. گاهى اين قدر مىريزد كه مسدود مىكند و دو
سه روز كار دارد تا دوباره پاك كنند و خيلى كم آبى مىشود، كه آب به بارى چهار قران مىرسد، آن هم هر كس زورى دارد، مىتواند بخرد. و اگر هم سد نشود، وقتى كه باد آمد تا دو روز بعد آب شور و تلخ مىشود، در بودن ما يك روز چنين بادى آمد و تا دو روز آبها خيلى بد بود.
روز چهارشنبه را «مسجد كوفه» مشرف شده، قبل از ظهر اعمال مستحبه و زيارت «حضرت مسلم بن عقيل» و «هانى بن عروه» و «مسجد حنّانه» كه از اخبار معلوم مىشود، كه همان «مطبخ خولى» لعنه اللَّه بوده است، مشرف شدم.
«كميل بن زياد» و «ميثم تمار» هم در بين راه است، سلامى كرديم. ظهر رفتيم كنار شريعه فرات در «كوفه»، منزلى قشنگ در كنار شط بود، منزل كرديم، تا دو به غروب، اما هوا بعد از ظهر به شدتى گرم شد، كه با اينكه منزل خيلى خوب و اطاقهاى سرد داشت، متصل عرق مثل لوله آفتابه جارى بود.
«كوفه» رو به آبادى و آباد شده است. بازارهاى خوب وسيع، كاروان سراهاى قشنگ، منزلهاى خوب، حمّام زنانه و مردانه بسيار بزرگِ خيلى خوشگل ساخته شده است. عمارتهاى آنجا به وضع جديد رو به شط، خيلى مقبول ساخته شده، دكاكين از همه صنايع و حِرَف در او باز شده است.
خبّازى سنگكى، آشپزى، ساعت سازى، بزازىهاى معتبر، همه قسم دكان دارد، بساتين و باغات و فواكه زياد دارد، اغلب فواكه «نجف اشرف» را از «كوفه» مىآورند، قهوهخانههاى خيلى معتبر دارد. عن قريب شهرى بزرگ خواهد شد، الان هم شهريت دارد، بايد ششصد هفتصد دربند دكان داشته باشد. پانصد يقيناً دارد.
شب را اول غروب مراجعت كردم، شبها و روزها را در «مدرس حضرت حجةالاسلام آقاى آخوند» حاضر مىشدم. صبح را در مسجد هندى خارج فقه (1)مىفرمايند، صحّه مسجد و بعضى از شبستان مملو مىشود. تقريباً ششصد هفتصد نفر
1) در متن فقه خارجى نوشته شده است.
حاضر مىشود. شب را در «مسجد طوسى» اصول مىفرمايند، هزار نفر تقريباً جمعيت مىشود. راهرو و پله بام تاريك بود، وقت رفت و آمد، حضرات طلاب زحمت مىديدند و همچنين آب هم كه در بين درس بايد سقا گردش كند و الا بر طلاب از تشنگى بد مىگذرد، اغلب اوقات غير مرتب بود و بانى نداشت. خداوند توفيق داد كه هم چراغ آنجا را مرتب كردم و هم شبى چهار مشك آب قرار دادم به مدرس برده و داده شود. و ما توفيقى الا باللَّه.
مصارف يك ساله آن را خدمت «جناب آقا ميرزا مهدى» دادم و قرار دادم تا زنده باشم و اين مدرس است، هر ساله بفرستم و از خداوند توفيق مىخواهم، خيلى طلاب اظهار امتنان كردند.
بر طلاب «نجف اشرف» خيلى سخت مىگذرد، بهترين خيراتها چيز دادن به آنها است، دلم مىخواست خيلى پول به آنها بدهم، ليكن چه چاره با بخت گمراه، فىالجمله به طلاب خراسانى رعايتى كردم، اما نه به قسمى كه دلخواه خودم بود.
از جمله اشخاص زاهد خوب دنيا كه در «نجف» ملاقات كردم، «جناب شريعتمدار آقا سيد مرتضى كشميرى» بود. دو مرتبه ايشان را ملاقات كردم، تعريف قدس و زهد ايشان از حيّز تحرير (1)بيرون است، خيلى اظهار محبت كردند، به مرحوم شهيد جد ما خيلى اظهار ارادت مىكردند و از نوشته جات ايشان طالب بوده، اظهار اشتياق مىكردند.
از وقايع اتفاقيه براى ما در «نجف» دو فقره بود، كه مىتوان گفت كرامتى بود: يكى اين كه سيدى طلبه «سيد رضا» نام از مبرّزين طلاب و خيلى معروف به قدس و تقوى، روز طرف عصر در صحن مطهر آمد و با حقير دست بوسى كرده و مذكور داشت كه من را حلال كنيد!
هر چه گفتم: براى چه؟
1) محدوده نگارش.
گفت: من خود خجالت مىكشم و به توسط «جناب ملا محمد رضا» شهير به «فاضل نيشابورى» كه از طلاب با فهم و با قدس است و در اين چند روز، با ما مرافقت مىكرد، بنا شد پيغام دهد.
از قرار تقرير ايشان، جناب سيد، بنده را در «خراسان» ديده بود. در اين جا كه عبوراً بنده را ديده بوده است، به جهت عدم مبالات و گرفتارى سفر شاربهاى حقير قدرى بلندتر شده بود است. «جناب سيد» براى حقير حرف زده بود و خيال كرده بود حقير «ملاسلطانى» و درويش شدهام.
شب بعد «حضرت سيد الاوصياء»- سلام اللَّه عليه- را در خواب ديده بود كه در جايى تشريف دارند و اين بنده هم شرفياب حضور باهر النور (1)هستم، سيد وارد شده و سلام كرده است، فرمودهاند:
«انَّ بعضَ الظّن إثم» (2). چرا درباره اين سيد اولاد من، گمان بد برديد؟ و از خواب بيدار شده بود.
از اين مژده كه «اولاد من» فرمودهاند، خيلى خوشنود شده، خداوند را شكر كردم.
فقره دوم كنيزى كه از «مكه» خيال داشتم و استخاره مساعدت نكرد، تادر «نجف» عيالات «حاجىمحمودعكّام» ديدن اهل منزل آمده بودند و حرف كنيز شده بود. گفته بودند:
در همسايهگى ما «حاجى خضير» نامى است، كنيزى دارد و خيلى خوب، و كنيز سه روز است قهر كرده نان نمىخورد و مىگويد حرم رفته، از «حضرت اميرالمؤمنين» خواستهام، عجمى بفرستد كه من را بخرد و اگر نفرستاد، نان نخواهم خورد تا بميرم، خيلى تعريف كرده بودند، فرستادم او را آوردند، اسمش «بُشرى» [بود]، استخاره كردم آيه مباركه فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً (3)
آمد. او را به قيمت مناسب
خريدم، دو سه روز كه گذشت و نان و آب خورد، رنگ و رويى پيدا كرده، خيلى خوب شد و از اينكه دعاى او مستجاب شده و «حضرت امير»- سلام اللَّه عليه- اين حقير را به اين خدمت منتخب فرمودهاند، خوشنود شدم.
روز جمعهاى «حجةالاسلام آقاى آخوند» دعوت به نهار فرموده بودند و مهمانى شايان كرده، زحمت بسيارى كشيده بودند، مختصر بعد از ده روز توقف، ارّابه گرفته و مراجعت به «كربلا» كرديم. ده روز ديگر در «كربلاى معلى» توقف كردم، الحق «جناب شريعتمدار آقاى حاجى شيخ على» و جنابان «حجةالاسلام آقاى صدر» و «جناب آقاى حاجى شيخ حسين ابن الشيخ» خيلى اظهار مرحمت و مهمان نوازى مىكنند، «جناب آقاى صدر» خيلى خوش مشرب، خيلى رفيق، شعرخوانِ شعردانِ مثنوى خوان، غَزلى از مرحوم اخوى خود خواندند، خيلى خوشم آمد و چند شعر او در اين كتاب محض يادگار از ايشان مىنويسم و گمان دارم از خود ايشان است:
رازى كه نگفتند نىاش نام نهادند نى دم زد از آن راز، نىاش (1)نام نهادند
در آيينه جام زعكس رخ ساقى ديدند خيالى و مىاش (2)نام نهادند
صد نكته باريكتر از موى چه (3)ديدند او را به مثل زلف وىاش نام نهادند
روز چهاردهم شهر ربيعالثانى 1323 ه ق ارّابه كرايه كرده، بارها را روز پيش با مال و «ميرزا اسد اللَّه خان» فرستاده، چهار به غروب حركت كرده، صبح اول دسته وارد «كاظمين» عليه السلام شديم. ارّابهاى دربست، شش مجيدى كرايه كردم، آدمان (4)و بارها هم دو سه
ساعت بعد وارد شدند، مال از «كربلا» به «طهران» كجاوهاى بيست و سه تومان و سرنشين و بار يازده تومان و پنج هزار كرايه شده، صبح يكشنبه وارد «كاظمين» عليهما السلام شده، در منزل «سيد عبدالحسين ابن سيد احمد» كه سيدى معقول و خوب و از خدام است، منزل كرديم، منزل خوبى دارد.
روز بعد را رفتم «بغداد»، چندان جلوهاى نكرد، نسبت به «شام» دهى خراب است، اسبى اگرچه در «كربلا» خريده بودم، اين جا هم اسبى ديگر ديدم و به نظرم خوب آمد خريدم. قدرى هم اسباب خريدم و مراجعت كردم. رفت و آمد با واگون اسبى مىشود، در هر نيم ساعت يك واگون از «كاظمين» و يكى از «بغداد» حركت مىكند. نفرى دو قمرى كه يك قران باشد مىگيرند، يك روز هم «نواب منتصر الملك» را ملاقات كردم، در «بغداد» منزل مختصرى كنار «دجله» گرفته است، حالش هم قدرى بهتر از سابق است، اما خيلى صدمه خورده است. نوشتهاى از «جناب مستطاب آقاى متولى مسجد» از «مشهد» رسيده بود، در او بعضى اخبار بود، از قبيل عزل «جناب خبيرالدوله» و رفتن «جناب اعتضاد التوليه» به «دره جَز» (1)و غيره، از عزل «جناب خبيرالدوله» متأسف شدم.
تا روز جمعه در «كاظمين» توقف كرده، زيارت «كاظمين» عليهما السلام كرده، همه رفقا را ياد كردم. روز جمعه ارابهاى مقطوع يعنى دربست، براى «سرّ من رأى» (2)بيست مجيدى كرايه كرده، سه به غروب حركت كردم.
در بين راه سه جا مال عوض مىكنند. چهار منزل راه است، در كمال عجله مىرود، دو آبادى معتبر، يكى «وحيل» و ديگر «بلد» در بين راه است.
صبح يك ساعت از آفتاب گذشته، روز شنبه وارد «كنار دجله» شديم، چون جسر خراب بود، «غفه» حاضر بود، نفرى يك قران داده، سوار «غفه» شده، از شط عبور كرديم.
كنار شط «شيخ خليل» نامى، از خدام آنجا كه شيعه «سرّ من رآه» منحصر به او و برادر او است، ديگر از خدام كسى شيعه نيست، جلو آمده بود، بر حسب توصيه، منزل او رفتم، منزل خيلى خوبى داشت، «ملك ميرزا تاجر» و در اجاره او است، چون شب را نخوابيده
بودم و حالت تشرف نداشتم، رفتم سرداب خوابيدم. بعد از ظهر غسل كرده، اول به عتبه بوسى «عسكرين»- سلام اللَّه عليهما- مشرف شده و جبهه بر آن خاك پاك ماليده، بعد از آن به سرداب «امام عصر»- عجل اللَّه فرجه- مشرف شده، عهدنامه و دعاى ندبه و زيارات مأثوره را خواندم و از خداوند طلب فرج براى «امام عصر»- عجل اللَّه ظهوره- و مغفرت براى والدين و خود كردم.
صحن مطهر «عسكرين» خيلى با صفا است، گنبد هم از همه گنبدها بزرگتر و باشكوهتر است، اما منارهها طلا نيست و حيف كه طلا نيست، هواى «سرّ من رآه» از غروب تا ظهر روز ديگر خيلى خوب و مىتوان گفت از هواى اين فصل عجم هم بهتر است. اما بعد از ظهر گرم مىشود، ولى باز هم بهتر از ساير نقاط «عربستان» است، نعمت هم فراوان و از همه جا ارزانتر است. بخصوص هنداونه كه خيلى هم ممتاز و خوب و هم خيلى ارزان بود و مىگويند هنوز هم ارزانتر مىشود. به حساب «ايران» پنج من يك قران مىدادند. ولى خيلى خوب كه در «ايران» چنين هنداونه، كم هم مىرسد.
«جناب مستطاب آقا ميرزا مسعود» شيخ الاسلام «قزوين» را ملاقات كردم كه جنازه «نواب عليه عاليه مهد عليا شكوه السلطنه» را حمل به «عتبات عاليات» مىكنند، با دستگاه مجلل مفصلى، خود «جناب شيخ الاسلام» هم با بيست سال قبل كه در «طهران» ايشان را ديدهام خيلى خُلقاً و خَلقاً تفاوت كردهاند.
سه روز در «سرّ من رآه» توقف كرده، دوباره مراجعت كرده، با ارّابهاى كه كرايه كرده بودم به همان ترتيب رفتن،- ولى جسر را حسب الحكم دولت براى عبور همراهان «جناب شيخالاسلام» بسته بودند و از جسر عبور كرديم.
[در] مراجعت به «كاظمين» چهار روز توقف كرده، روز جمعه بيست و هفتم از «كاظمين» حركت كرده، روانه عجم شديم. همراهان سه نفر نوكر، علاوه بر دوى اولى شده است. يك شب در «رباط» و دهى كه بين «بغداد» و «بعقوبه» است توقف كرده، روز ديگر آمديم «بعقوبه».
«بعقوبه» شهرى بزرگ است نه دهى، آبادى خيلى معتبرى است، باغات خوب دارد، هنوز نارنج سال قبل در درخت بود. هوا به قدرى شدت كرده و گرم است كه حد ندارد.
به خصوص كه بايد روز حركت كرد و شب به جهت ناامنى حركت نمىكنند، از سه به دسته مانده، تا سه الى چهار از دسته گذشته حركت مىكرديم، يكى دو ساعت خيلى گرم مىشد، از «بعقوبه» به شهر «وان» هم هفت ساعت راه است.
شهر «وان» هم آبادى معتبرى است، شب در شهر «وان» هوا قدرى بهتر و سردتر شد و خواب خوبى كرديم. يك روز در شهر «وان» لنگ كرديم، چون بار چادرهاى ما در «بعقوبه» عقب مانده بود، اين مكارىها (1)خيلى بد مكارىهايى هستند، اولًا مالهاى بدى دارند. دوم اين كه خيلى مفلوك و پريشان هستند و با اين كه شرط كردهاند پول را به قسط بگيرند، تا «بعقوبه» دو قسط را گرفتهاند و حالا هم روزى يك تومان بايد براى مخارج جو و كاه آنها بدهم، دو برادرند و متصل هم مىزنند. حقير هم هر روزه از دست اينها اوقات تلخ هستم.
از شهر «وان» به «غزل رباط» هم شش هفت ساعت راه است. «غزل رباط» هم جايى آباد است، هندوانههاى خوب داشت، دو من يك قران مىدهند، رباط بزرگى كه اطاقهاى فوقانى و سر در خوبى بلند داشت، منزل كرديم، شب را غذا خورده خوابيديم.
هوا هم بهتر از پيشتر بود.
[از] اتفاقات كه نبايد بر انسان خوش بگذرد، و به عقيده حقير هوا خوب شده و اول خوشى است، سحر كه براى بار كردن بيدار شديم، به محض بيدار شدن، والده فراشباشىِ
1) كسى كه اسب و شتر و ساير چهار پايان را كرايه دهد.
عيال جناب خادم باشى كه از همراهان است، برخاسته و رفت، حقير خيال كردم براى قضاى حاجت مىرود، با اينكه پشت بام خيلى وسيع بود، اقلًا بيست ذرع عرض داشت، رفته و از كنار ديوار به آن ارتفاع، به پشت ديوار «رباط» افتاده است، بعد از مدتى «ميرزا اسداللَّه خان» خبر داد، وقتى كه رفتم، ديدم لباسها غرق خون و شعور هم ندارد و ناله مىكند، قدرى كه گذشت شعورش خوب شد، گوشه چشم او به سنگى خورده و دريده است. ديگر هم لب او زير دندان آمده و زخم شده است، در سر غير از اين دو عيبى ديگر ندارد، اما پاى او ورم كرده معلوم نيست چه شده. معلوم مىشد، خواب بوده و تا بيدارش كردهاند، خيال كرده هنگام حركت است، رفته است و از دم بام [با] پاهاى چپ به زمين رسيده است، كف پا صدمه خورده و ران خيلى درد مىكند. به هر قسم بود، به صد هزار زحمت او را در كجاوه خوابانيده آرام آرام آورديم به «خانقين».
يك ساعت به ظهر مانده وارد «خانقين» شديم. «خانقين» شهرچهاى است. همه چيز در او هست. بازار معتبرى دارد، فورى جراحى خواستم و شكستهبندى. جراحى چندانى لازم نداشت، ضعيفه شكستهبند، مادر «عبدالستار افندى» رئيس قرنطينه (1)، زن محترمى بود. به آمدن كاروان سرا راضى نمىشد. هر طور بود او را راضى كرده آورديم، اسباب شكسته بندى حاضر كرده، پاى او را بست، ولى از قرار معلوم، خيلى بحمداللَّه صدمه نخورده است.
گفتم: او را بگذارم؟
گفت: لازم نيست، ببريد، عيب ندارد. تا روز ديگر صبح ماند. آثار ورم و درد هم كمتر شده بود، «ميرزا احمد خان» كارگذار آنجا ديدن آمد، آدم بدى نبود. از طرف گمرك هم آمدند، دو تومان انعام دادم، متعرض نشده رفتند، صبح روز ديگر هم حركت كرده آمديم به «قصر»، طرف عصر دو سه نفر مامور گمرك آمدند جهت تفحص اسباب حقير.
1) ايستگاه بهداشتى.
فورى گفتم: سر يخدانها را باز كنند، قدرى از اسباب ما را ملاحظه كرده بود و چيزى گمرك نكرده بود، سواى هفتاد هشتاد فشنگ ساچمه ته پر و يك قبضه تفنگ ساچمه زنى [كه آن] را برداشته، برده بودند گمرك.
بعد از ساعتى تفنگ را پس آوردند، ولى فشنگها را نگاه داشته بودند كه قدغن است. نزديك غروب رفتم به راه رفتن كنار رودخانه، از اتفاق (1)«نواب محسن ميرزا» مدير گمرك «قصر» را ملاقات كردم، مىرفت به راه رفتن.
بعد از سلام و عليك حكايت فشنگ را به او گفتم و گفتم تفنگ بيكار مىشود، معقوليت كرد فورى فرستاد فشنگها را از گمرك آوردند و به ما داد. حاكم «قصر»، «شيرخان» نامى بسيار بانظم است، از امشب، شب بناى حركت شد. ده سوار «شيرخان» همراه كرد، تا اول خاك خودش با ما همراه آمدند، بدون اينكه چيزى مطالبه كنند. «حسن آقا» نامى از آقايان تبريز كه چند سال بود در «نجف اشرف» مشغول تحصيل بوده است، حالا مراجعت به «تبريز» مىكرد. براى گمرك كردن اسباب خيلى داد و فرياد كرد، ولى ثمرى نكرد. باز هم اسباب او را گشوده، ملاحظه كردند، آدم بدى نبود تا «كرمانشاهان» با ما بود، اخلاق خوبى داشت، ولى تحصيل چندانى نكرده بود.
از «قصر» تا «كرمانشاهان» مطلب تازه نبود كه نوشته شود. الا اينكه هوا منزل به منزل بهتر و سردتر مىشد. به خصوص در «كرند» (2)كه هواى عجم ملاحظه شد، غوره و بادنجان و جوجه را شب (3)خورديم. جاى خوبى هم داشتيم.
روز دهم ماه جمادى الاولى وارد «كرمانشاه» شديم. منزلى كرايه كرديم، چهار روز در «كرمانشاه» توقف شد مكارى را كه خيلى بد بود و در هر منزل، يا او را فحش مىدادم يا كتك مىكردم، چون هم مالهاى خوب نداشت و هم خودش بد ذات بود، عوض
كردم، طلبى كه از او داشتم قدرى به او بخشيده و قدرى هم پس گرفتم، از «حاج على عرب» مال كرايه كردم تا «طهران». اينجا نواب «شاهزاده ميرزا» رئيس تلگراف خانه «كرمانشاه» بود ملاقات شد. آدم خوبى است
... السلطنه (1)كارگذار «كرمانشاهان» هم ملاقات كرد، من هم بازديد كردم، بسيار آدم خوبى است و نجيب است.
روزى هم رفتم به تماشاى «طاق بستان»، اگر چه تفصيل او را همه نوشتهاند ما هم مختصرى مىنويسيم. (2)
بعد از چهار روز توقف در «كرمانشاهان»، اول غروب روز چهارم، مطابق چهاردهم ماه جمادى الاولى حركت كرديم، آمديم يك فرسخى شهر كنار رود «قره سو». پل بزرگى و دو سه باب قهوهخانه و دو سه دكان بقالى و علّافى دارد، شب ماهتاب و جاى باصفايى دارد، تا اول طلوع صبح توقف كرده، بين طلوعين حركت كرده آمديم «بيستون»، كنار چشمه محوطهاى بود كه اشجار كاشته بودند، چادر زديم. حقيقتاً «بيستون» آب صاف خوبى دارد، منزلى باصفا است، در جلو منظر چادرها چمن خوبى بود.
عصرى رفتم بالاى كوه، به تماشاى آثار قديمه، اوّل ما يُرى (3)كوه را صاف كردهاند و لوحى بزرگ به خط نسخ كه در آخر آن هم رقم دارد «محسن آقا» نامى وقف نامه املاكى است كه «شيخ على خان زنگنه» وقف كرده است.
روز ديگر صبح را وارد «كنگاور» شديم، «كنگاور» قصبه بزرگ، بلكه شهرى كوچك است، بازارى دارد. حكومت آن با «صارى اصلان» (4)است، احكام و توصيهاى داشتم،
1) در متن به همين شكل آمده، و قبل از «السلطنه» چيزى ذكر نشده است.
2) از صفحه 276 تا ابتداى صفحه 280 و نيز از 281 تا 284 متن اصلى سفيد و خالى از نوشته است. احتمال دارد مولف محترم نوشتن اين قسمت را به بعد موكول كرده و فرصت ننموده است آن را تكميل كند.
3) اولين چيزى كه ديده شد.
4) اصلان كلمهاى تركى است به معنى شير بيشه.
طرف عصر فرستادم، آدم به احوالپرسى فرستاده بود، چون در جناح حركت (1)بوديم، از ديدن معذرت خواستم. ده سوار همراه ما كرد، منزل ما هم كنار جويى بزرگ، زير درخت، دامن تپهاى، جاى خوبى بود، سايه اشجار بحمداللَّه بد نگذشت.
روز ديگر آمديم «صحنه»، و روز ديگر آمديم «فرسقج» كنار رودخانه چادر زديم.
به حمداللَّه خوش گذشت. از «فرسقج» آمديم، رباطى بود موسوم به «دم شاطر»، از رباط عصرى حركت كرده، يك ساعت از شب گذشته رسيديم به «ملاير». چون در «فرسقج» معلوم شد راه معمولى كه از «ديزآباد» باشد مخوف و دو سه نفر را دو سه شب پيش لخت كرده بودند، راه هم گفتند دو سه فرسخ بيشتر تفاوت نمىكند، تماشاى «ملاير» و «عراق» هم در اين راه هست، از راه هم تعريف كردند، الحق خوب هم بود.
دو روز در «ملاير» توقف كردم، بسيار خوش آب و هوا بود، به خصوص شبى خوب داشت، خيار بسيار تعريفى دارد، گوجههاى درشت خوبى هم در بازار بود، از «بروجرد» مىآورند. در «ملاير» نواب والا «سيف الدوله» را ملاقات كردم پارك مفصل بزرگى در دامنه كوه دارد و آبى و حوضى كه فواره آن سه چهار ذرع جستن مىكند دارد.
رفتم تماشاى پارك، شاهزاده را هم ملاقات كردم، درد پا بودند، دعوت كردند اظهار محبت كردند، معذرت خواستم، چون دو ساعت بعد حركت كرديم. الحق پارك و باغ بسيار بزرگ خوبى دارند.
از «ملاير» به «سلطانآباد» دو منزل راه است كه همه راه در ميان دره و ييلاق و رودخانه واقع است. هواى خوبى بلكه سردى داشت، با وجود اينكه «قلب الاسد» بود، صبحها خيلى سرد بود. از «ملاير» كه حركت كرديم، پسر «حاجى سيد عباس» امام جمعه «ملاير» و «حاجى على» آقاى داماد او، كه جوانكى تبريزى الاصل و ساكن «سلطان آباد» و تجارت قالى دارد، از «مكه» همراه و هم سفر بوديم و جمعى استقبال او آمده بودند، ما را
1) در آستانه حركت.
مهمان كردند تا ورود [به] «سلطان آباد».
«سلطان آباد» شهرى است كه نسبت به شهرهاى «ايران» خوش وضع ساخته شده است، «سپه دار» مرحوم اين شهر را ساخته است، بازار طولانى و چند كاروان سراى معتبر خوب دارد، خيلى از «ملاير» آبادتر است، «جناب آقاى ابوالحسن خان فخرالملك» كه سابقاً وزيرالتجار بود، در اين جا حكومت دارد، خيلى نسبت به ما مهربانى و محبت كرد و ملاقات و مهمانى كرد. اسبى هم وقت حركت تعارف فرستاد، بسيار آدم خوبى است، مردم هم خيلى از او رضايت داشتند.
شبى را هم «حاجى سيد عباس» دعوت كرد، رفتم منزل او. ملاهاى آنجا را هم دعوت كرده بود، قدرى صحبت علمى كرديم، چندان امتيازى در آنها ديده نشد. متمول و رئيس اين جا «حاجى آقا محسن» است كه در «طهران» بود، «حاجى اسداللَّه» رئيسالتجار اين جا را ملاقات كردم، آدم بدى نيست، كوه نزديك پر شكارى در نيم فرسخى شهر «سلطان آباد» است. «جناب فخرالملك» مىگفتند قوچ فراوان دارد و كبك آنان از اندازه خارج است. دو شب در «سلطان آباد» توقف كرده شب سيم حركت كرديم.
از «سلطان آباد» تا به «قم» سه منزل راه است، منزل اول: «ابراهيم آباد»؛ منزل دوم:
«راهيان» كه جاى خوبى بود و در ميان چمنى چادر زديم. منزل سيم: «رباط سنگى».
روز چهارم وارد به «قم» شديم، منزلى دم صحن «قم» كرايه كرده، نزديك بازار و سه روز در «قم» توقف كرديم، در اين جا بعد از مدتى باز به هندوانه رسيديم، هندوانه خوب فراوان بود، متولى باشى و حاكم «قم» كه «اعتضاد الدوله» لقب دارد در شهر نبود، جمعى ديگر از آقايانِ آن جا ديدن كردند. «جناب آقا سيد ابوجعفر» روضه خوان قمى، كه امسال در محرم، «مشهد» رفته بودند مراجعت كرده است، ديدن آمد از احوالات «مشهد» جويا شدم، از روضهخوانى منزل و مراقبت فرزندم «ميرزا على نقى» خيلى تعريف و تمجيد مىكرد.
«حاجى جعفر قمى» كه در «مكه» نوكر حقير بود و او را به «قرن المنازل» با خود
برده بودم و از «كربلا» جلوتر از ما آمده بود و سه روز بيش در «كربلا» نمانده بود آمد. چند هندوانه هم تعارف آورده بود، سه شب در «قم» توقف كرده، شب چهارم اول غروب حركت كرده، منزل شكسته آمديم «على آباد».
صبح كه نماز خواندم از كجاوه بيرون آمده، سوار اسب شدم، هواى كنار درياچه «قم» خيلى بد بود و سه چهار ساعت هم سوارى كرده، سه از دسته گذشته رسيديم به «علىآباد». هوا گرم بود، پاهاى خود را در ميان آب نهر گذارده و قدرى آب به سر و صورت خود زده، چايى و قليان صرف شد.
شخصى قزوينى كه اهل علم بود و «حاجى آخوند» او را مىگفتند، آمد نزد حقير.
چايى خورده، قليان كشيد و در بين صحبتها گفت كه: در اين سفر همه ناخوش شديم، مگر شما. هنوز نشسته بود كه نوبه آمد و رفتم ميان اطاق افتاده نوبه كردم!! شب يك ساعت از شب گذشته حالم بهتر شد و عرق كرده سبكتر شدم. ساعت سه راه افتاديم.
شب را باد و باران كمى باريد، آمديم «حسن آباد»، در «حسن آباد» تنقيه كرده، تب و نوبه آمد، اما سبكتر از شب قبل.
ساعت چهار از «حسن آباد» حركت كرده، امروز ديگر تب فى الجمله باقى بود، شب را هم باران شديدى و باد زيادى آمد.
روز پنجشنبه غره شهر «جمادى الثانيه»، دو از آفتاب گذشته وارد «حضرت عبدالعظيم» شدم. «حاجى ميرزا اسداللَّه» را ساعتى جلوتر فرستادم كه معلوم كند «جناب اعتماد التوليه»، كه از «كاظمين» نوشته بودم منزلى براى ما تهيه كند در كجا منزل معين كرده؟ «ميرزا اسداللَّه» قريب به دروازه مراجعت كرد، معلوم شد كه «اعتماد التوليه» خود به «طهران» رفته، ولى «آقا ميرزا آقا» پسرشان گفتهاند: منزل خود را معين كردهايم. رفتيم آنجا پياده شديم. فورى فرستادند «ميرزا محمد خان» نامى دكتر كه برادر «ميرزا حسين خان
معتمد الاطبا» و حكيم باشى آستان مقدس رضوى است آوردند، او هم دواى مختصر و تنقيهاى نسخه داد، ولى تب طرف عصر اشتداد كرد و فردا صبح كه جمعه بود، «جناب اعتماد التوليه» از شهر آمدهاند و اصرارى از ايشان كه ما مهمان باشيم. آخر به معاذيرى زياد منزلى وصل به منزل ايشان كرايه كرده قرار شد، اندرون آنجا باشند و بيرونى هم بيرونى ايشان باشد.
جناب دكتر «نمك فرنگى» و «گنه گنه» (1)تجويز كردند: هر قدر از خوردن نمك و گنه گنه انكار كردم، مثمر نشد و گول برادرى او را با «معتمد الاطبا» خورده بحرف كردم. نمك [فايده] نكرد و گنه گنه التهاب را زياد كرد و احوالم خيلى بد شد.
طبيب را عوض كردم، دانستم كه خبط (2)كرده، بلكه از طبابت بىربط است. زيرا فردا آمده بود و اصرار داشت كه ترشى بدهد! ديگر به حرف او نكردم.
«ميرزا عطاء اللَّه» نامى طبيب، با «ميرزا محمد حكيم باشى» فرستادم آمدند و به مشاوره مشغول معالجه شدند و الحق خوب معالجه كردند. به خصوص «ميرزا عطاء اللَّه» كه خيلى خوب طبيب حاذق است، اگر چه «ميرزا محمد» هم خوب است، «جناب اعتماد التوليه» هم آنچه لازمه پرستارى بود، خود و وُلدانشان (3)به جاى آوردند.
«جناب معتمد التوليه» هم برادر ايشان كه حقيقتاً آقا طبع و آدم بسيار خوبى است، در حقيقت همه خانواده آنها كمال مهربانى و محبت را كردند. روز نهم مرض «يرقان» و روز دوازدهم «حصبه» بروز كرد، از بركت «ائمه اطهار» و توجه امامزاده واجب التعظيم «حضرت عبدالعظيم» و پرستارى جنابان «معتمد» و «اعتماد» و طبابت «ميرزا عطاء اللَّه»، بحمداللَّه روز پانزدهم عرق صحت آمد و به حال آمدم.
در اين چند روز كه افتاده بودم، جمع كثيرى از آقايان رفقا و رجال دولت و تجار محترم ديدن آمدند از «طهران» و با حال مرض به قدر مقدور از آنها پذيرائى كردم. از طرف «حضرت مستطاب اقدس والا وليعهد» كه به جهت تشريف فرمائى موكب همايون «اعليحضرت شهريارى مظفر الدين شاه قاجار» به فرنگستان در «طهران» تشريف دارند و نيابت سلطنت مىفرمايند.
روز شنبه سيم ورود ما جناب جلالت مآب «آقا سيد ابوالقاسم خان»، مستوفى ايشان از «سلطنت آباد» تلگراف كرده و براى روز دوشنبه دو ساعت به غروب، به جهت شرفيابى احضارم فرموده بودند. چون مريض بودم، حركت امكان نداشت، تلگرافاً معذرت خواستم. جناب جلالت مآب أجل «خبير الدوله» كه از رياست تلگراف «خراسان» احضار شدهاند، روز سيم ورود تشريف آورده، يك شب و يك روز توقف كردند، قدرى از اوضاع «مشهد» صحبت كرديم و از ملاقات ايشان خيلى محظوظ شدم.
«جناب جلالت مآب» «آقاى ملك التجّار» تلگرافى از قصر خود كرده و معذرت ديدن آمدن را به ملاحظه گرمى هوا خواسته و فردا را كه روز يكشنه باشد، درشكه و كالسكهاى فرستاده بودند كه مخلص با همراهان به قصر ايشان رفته و مهمان ايشان باشم.
چون ديدن نكرده بودند، اين دعوت را نپذيرفته و به آدمشان جواب صحيحى ندادم، بعد از به حال آمدن و حمّام رفتن، محض بازديد كردن از آقايان رفتم «طهران»، منزلى در نزديك منزل «جناب سراج الملك» كرايه كردم، پانزده روز در «طهران» توقف كردم، دو مرتبه از طرف «حضرت اقدس والا»، احضار به «سلطنت آباد» شدم.
روز شنبه 23 به همراهى «جناب اعتماد التوليه» با درشكه «جناب سراج الملك»، به «سلطنت آباد» رفته، به توسط «جناب مستوفى» سابق الذكر شرفيابى حاصل كردم، خيلى اظهار التفات و مرحمت فرمودند، يك ساعت و نيم مجلس طول كشيد. از وضع سفر و آبادى «شام» و ترتيبات «مكه معظمه» جويا شدند، به قدرى كه مقتضى بود عرض كردم.
خيلى خوش محاوره (1)و خوش مجلس و با ادراك به نظر مىآيند. خداوند ان شاء اللَّه طول عمر به ايشان داده و احياى دولت شيعى اسلامى را به وجود ايشان قرار دهد، آن شب و روز ديگر را هم تا عصر در «سلطنت آباد» توقف كرديم، مهمان «جناب مستوفى» و «جناب قهوهچى باشى»، كه هر دو سيّد و هر دو بزرگوار و پاك دامن و نجيب و آقا هستند بوديم. در كلاه فرنگى وسط باغ منزل داشتند، خيلى خوش گذشت. هواى «سلطنت آباد» نسبتاً خيلى بهتر از هواى شهر است.
عصر روز ديگر از «سلطنت آباد» مراجعت كردم، روز ديگر مهمان «جناب مستطاب شريعتمدار آقا سيد محمد نخل زكى» «جناب مستطاب حجةالاسلام آقا سيد عبداللَّه» بودم، حقيقتاً آقايان علماى «طهران» خيلى اظهار لطف كردند، كسانى هم كه ابداً توقعى از آنها نداشتم از قبيل: «جناب جلالت مآب حاجى حسن على خان» و «جناب جلالت مآب سراج الملك» و «جناب جلالت مآب نجدالسلطنه» و غيره و غيره همه اظهار لطف كردند. «جناب أجل مدبّر الدّوله» و «جناب أجل صديق الدّوله» را هم ملاقات كردم و ديدن آمدند. «حضرت أجل لقمان الدّوله» هم ديدن كردند. (2)
فقط جناب قوام الدوله كه خيلى از ايشان متوقع بودم، اظهار انسانيتى نكرده، و دنائت طبع و پست فطرتى خود را به عرصه ظهور آوردند، حيف از زحمات و علاقاتى كه در مشهد براى ايشان كشيده بودم. مرد هنرمند خرد پيشه را ...
روز بيست و پنجم تلگرافى از حضرت مستطاب أجل «آصف الدّوله» رسيد، احوال پرسى فرموده و امر حركت فرموده بودند، لهذا در صدد حركت برآمدم، به هر قسم بود بازديدهاى لازم را كرده و كارهاى خود را سر و صورتى داده عازم بر حركت شدم. «والده جناب جلالت مآب أجل صدرالممالك» فوت كرده بود، رفتم به تعزيه خانواده آنها، حق عظيمى بر حقير دارند، الحق «جناب صدرالممالك» از آدمان خوب و رجال معتبر اين
دولت است، آقايان ديگر برادران ايشان را كه رفقاى قديمى بودند ديده و ديدارى تازه كرده از ملاقاتشان مسرور شدم.
روز غرّه شهر رجب المرجّب، عود به «حضرت عبدالعظيم» كرده، دو شب توقف كرده روز سيم حركت كرده، رو به «خراسان» رهسپار شديم. از «ايوان كى» (1)تلگرافى كرده حركت خود را خبر داده، درشكه و مالهاى خود را به «مزينان» خواستم.
روز دهم وارد «سمنان» شدم، شب ورود به «سمنان» يك نفر از اهل قافله، پيرمردى از قاطر افتاده بود و روز ورود مرحوم شد. حكومت «سمنان» كه «مرتضى خان» پسر «ميرزا حسن» كه وقتى فراش باشى «ميرزا عبدالوهاب خان شيرازى» «آصف الدوله» بود و حالا «مستشارالممالك» لقب دارد، بهانه به دست آورده اول مكّارىها را خواسته، چوب زده و جريمه گرفته و بعد از آن زن بيچاره «متوفى» را خواسته، مبلغى جريمه گرفت و بعد از آن به اهالى قافله دراز شد، يكى را گفت: تو قاطر او را رماندهاى!
يكى راگفت: چرا گذاشتىزمينبخورد؟ مبلغى از مردم گرفت. «حاجى ميرزا اسد اللَّه خان» را فرستادم، احوالپرسى كرده توسط (2)اهل قافله را كردم، جواب درستى نداده بود.
درختى كه تلخ است او را سرشت گرش بر نشانى به باغ بهشت
ور از جوى كوثر به هنگام آب به پاش انگبين ريزى و شهد ناب
سرانجام كوير به كار آورد همان ميوه تلخ بار آورد
حقيقتاً «عبدالرحمن پاشاى سنى شامى»، به مراتب بر اين شيعى نانجيب ترجيح دارد!! از وقتى كه با حقير آشنا شد، هر توسط كردم پذيرفت و ابداً در ميان حاج ايرانى محاكمه نكرد.
هر كس رفت پيش او گفت: «رُوْحْ الَى السَّيِّد، هُوَ مِنْ كِبارْ مَمْلَكَتْكُمْ، كُلْ ما هُو
حَكَمْ أنا أجْرِيْه» و واقعاً هر چه حقير حكم مىكرد، فورى به همان قسم اجرا مىكرد و حكايت تفنگ را هم كه در اين كتاب نوشتهام، مطالعه كنندگان البته ديدهاند.
رييس پسته (1)
در «سمنان» منصور نظام رئيس پسته انجا را ملاقات كردم، آدم خوبى بود.
مدرسهاى در «سمنان» به طرز جديد بانى شده، چهل نفر طفل را مىپذيرد و خوب تربيتى داده. عصرى حقير را دعوت به مدرسه كرده، رفتم امتحان داد، خيلى خوب ترقى كردهاند، قالى بافى هم ساخته، روزى دو ساعت هم پنج نفر از اطفال قالى بافى ياد مىگيرند. خداوند امثال اين اشخاص را ان شاء اللَّه در مملكت زياد كند و به آنها وسعت و بركت بدهد، خيلى از حكومت آنجا شكوه داشت.
در «سمنان» «شيخ مرتضى» پسر «جناب حاجى شيخ عبدالحسين» را ملاقات كردم كه با اهل و عيال خود به «كربلا» مىرفت، دو روز با هم بوديم و با هم حمّام رفتيم، از حمّام كه درآمديم هنداونه خورديم، عصرى نوبه كرد. صبح روز ديگر ديدم از دهان او خون مىآيد و آثار يرقان در او ظاهر است، به عين مثل ناخوشى حقير بود. اما يرقان حقير در دهم بروز كرد و اين در دوم است. خداوند به او رحم كند.
روز دوازدهم را در «سمنان» بوديم، شب سيزدهم از «سمنان» حركت كرده، «شيخ مرتضى» به طرف «طهران» و حقير به طرف «خراسان» رهسپار شديم، خيلى به او سفارش كردم كه از خود مواظبت كند. روز ديگر كه آمدم «آهوان» حقير هم نوبه حقيقى كردم. روز بعد «امير آباد» و روز بعد آمدم «دامغان».
در «دامغان» باغى گرفته و چادر زديم، نزديك غروب نوبه سختى كردم، شب را توقف كردم، اهل قافله هم براى خاطر حقير توقف كردند. فردا را دوايى خورده و تنقيه كرده، گنه گنه خوب همراه داشتم خوردم. بحمداللَّه نوبه نيامد.
1) - احتمالًا رئيس پست صحيح باشد.
در «شاهرود» هم روز توقف، مسهلى خوردم، بحمداللَّه احوالم خوب شد. نواب والا «منتصرالملك» هم كه از «طهران» همراه هم بوديم، در «دامغان» و «شاهرود» احولپرسى آمدند. از «شاهرود» عصرى حركت كرده، آمديم «خيرآباد» تا يك ساعت از شب گذشته در «خيرآباد» بوديم. از آنجا آمديم «ميامى»، منزل بسيار خوبى «حاجى سيد رضا» نامى ساخته است منزل كرديم، خيلى بحمداللَّه خوش گذشت و از اينجا هر روز منتظر بچهها و درشكه هستم. تا اينكه روز بيست و سيم در «مهر» صبحى كه وارد شديم قريب به «مهر» ديدم درشكه حقير، با «هادى خان درشكهچى» و اسب سفيد عربى را يدك بستهاند، از دور نمايان شد. اخوى «ميرزا فضل اللَّه» و فرزندان: «ميرزا علينقى» و «ميرزا عليرضا» با ده پانزده نفر از نوكران شخصى و «حاجى غلامحسين» صاحب كار املاك «نيشابور» و «اسداللَّه خان» پسر «حاجى يوسف خان» كدخداى «نوغان» آمدهاند استقبال. از ديدار همه خوشنود شدم. خداوند را بر سلامت آنها و خود شكر گفتم.
الحمدللَّه على السلامه.
شب ديگر در «ربود» و روز ديگر به «سبزوار» وارد شديم. لدى الورود «جناب حاجى ميرزا على» پسر «مرحوم حاجى ميرزا آقا بابا» آمدند منزل ما كه در حيات مقبره «مرحوم حاجى ملاهادى حكيم سبزوراى»، كه مستغنى از توصيف است بودند آمدند و خيلى گله داشت از اينكه چرا اطلاع ندادهام؟ و چرا منزل ايشان نرفتهام؟ خيلى اصرار كردند كه بروم منزل، قبول نكردم. بالاخره مال و تعارفات فرستاده، عصرى هم رفتم حمام منزل ايشان، غروبى هم ساير آقايان ديدن آمدند و تعارف فرستادند و مهمانى كردند، اما نتوانستم هيچ جا بروم مگر منزل «جناب حاجى ميرزا على» و منزل «آقاى ميرزا رحيم» و از آنجا حركت كرده، فردا را آمديم «زعفرانى».
در زعفرانى «حاجى حسين سردهى» و جمعى از «نيشابور» استقبال آمده و برّه و جوجه و تعارفات ديگر آوردند. فرداى آن روز را آمديم به «شوراب»، در «شوراب»،
«محمد جعفر خان»، سرتيپ سواره «نيشابور» و جمعى هم از خرمآبادىهاى رعيتهاى حقير استقبال آمده بودند.
«محمد جعفر خان» خبر داد كه بيچاره «شيخ» مرتضى در قشلاق وفات يافته است، خيلى افسوس خوردم. معلوم بود يرقان قبل از سبع همين است.
روز ديگر اول آفتاب رسيديم به «نصرآباد»، در «نصرآباد» همه زارعين املاك حقير، از بزرگ و كوچك تا بچههاى پنج شش ساله استقبال آمده بودند و خيلى اظهار خوشنودى مىكردند. به همه اظهار محبت و مهربانى كردم و گفتم سماورها را آتش كرده، آنها را چايى داديم خوردند و احوال همه را پرسيدم، به حمداللَّه تماماً سالماند و از وقتى كه حقير رفتهام، ابداً فوت و موتى در آنها واقع نشده است.
بعد از دو سه ساعت توقف، سوار درشكه شده، به عجله به طرف شهر «نيشابور» حركت كردم، كه حضرات آقايان اهل شهر به زحمتِ استقبال گرفتار نشوند. هوا هم فى الجمله سرد بود. آمدم تا يك فرسخى شهر، ديدم كه نشد، و «جناب قوام الاسلام» با جمعى ديگر از آقايان زحمت كشيده آمدند، پياده شده معانقه و مصافحه كرده، به اصرار «جناب قوام الاسلام» دم استخرى (1)كه كنار راه است نشسته قليانى كشيديم و همين كه سوار شديم، «جناب آقاى شيخ الاسلام» با درشكه و كالسكهاى از طرف حضرت والا «فتح السلطنه» كه حاكم «نيشابور» اند و جمعى كثير از اعيان شهر رسيدند. باز پياده شده و با «جناب آقاى شيخ الاسلام» مصافحه و معانقه كرده، از سلامت ايشان و ملاقاتشان خيلى مسرور و مشعوف شدم، آن گاه محض احترام حكومت، در درشكه ايشان نشسته و ساير درشكهها را هم زنها كه همراه بودند و حضرات محترمين سوار شده، آمديم
1) در متن استرخى آمده است.
نزديك شهر، مستقبلين پياده از آقايان طلاب و علما آمده بودند. محض احترام آنها پياده شده وارد شديم به باغِ خارج دروازه كه از «جناب شيخ الاسلام» است.
حقيقتاً «جناب شيخالاسلام» در اين سفر هم مثل ساير اسفار ما را خجل كردند، باز حكايت مهمانى و سفره مفصل سرگرفت، سه شب و سه نهار ما را نگاه داشتند، خيلى مهمانى مجلل شايان مفصلى كردند، نصف «نيشابور» در اين دو سه روز شام و نهار مىخوردند. حضرات آقايان اهل «نيشابور» هم تمامى ديدن آمدند، «جناب قاضى» هم كه هفت سال است با حقير به جهت امر توليت زرگران قهر بودند ديدن آمدند و معانقه كرديم، در «نيشابور» فراش باشى كشيك اول و برادرش و چند نفر ديگر از «مشهد» استقبال آمده بودند.
روز چهارم به هر قسم بود از «جناب آقاى شيخ الاسلام» معذرت خواسته، رفتيم «خرمآباد» كه ملك موروثى و يك فرسخى شهر است. چهار شب هم در «خرمآباد» توقف كرده، قدرى از كارهاى خود وارسى كردم و حسابهاى خود با «حاجى غلامحسين» مفروغ كردم و به جهت تكاهل و تنبلى كه او كرده بود او را معزول كرده، برادرش را صاحب كار كردم كه «حاجى محمد حسن» باشد. گوسفندهاى خود را هم وارسى كردم، خيلى تلف شده است. آن قدرى كه باقى مانده داغ كردم، روز چهارم ماه از «نيشابور» حركت كرده، شب اول «باغ شن» و شب دوم «شريف آباد».
از «شريف آباد» ساعت چهار سوار درشكه شده محض اينكه كسى به زحمت استقبال نيفتد، اول طلوع آفتاب از دروازه «ارك» روز يكشنبه هفتم شهر شعبان المعظم وارد «مشهد» شدم، تمام مسافرت ده ماه و دو روز كم طول كشيد.
با اين همه جمعى از دروازه خيابان سفلى، بيرون شهر رفته بودند و از طرف توليت و ايالت يدك و كالسكه برده بودند.
الحمدللَّه على السلامه، خدمت «حضرت ثامن الائمه» مشرف شده، جبهه بر آن خاك پاك ماليده، سلام آباء كرام و أبناء عظام را ابلاغ نموده آمدم منزل، خداوند را شكر گفتم. از طرف همه اهالى و اعيان به خصوص از طرف حضرت اجل اشرف «ايالت كبرى» و حضرت مستطاب «حجةالاسلام» توليت جليله عظما، تعارفات زيادى از قبيل شال و عقار (1)و برگ و بند و غيره آورده و همه ديدن نمودند. معلوم شد «جناب ميرزاى ناظر» در همان شب كه خواب ديده بودم وفات يافتهاند. و در شب بيست و هشتم ذى حجه كه «جناب شريعتمدار آقاى حاجى ميرزا على» را خواب بدى در «فخّ» ديده بودم در همان شب عيالشان فوت كرده بوده است.
الحمدللَّه على السلامة و التوفيق و انا العبد العاصى «داود بن علينقى بن اسمعيل بن على اكبر بن اسمعيل بن هداية اللَّه بن طاهر بن ابى الحسن بن هادى بن محتشم بن شهنشاه بن محمد بن معزّ الدين بن عميدالملك بن شاه خليلاللَّه بن شاه نعمتاللَّه بن عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن يحيى بن هاشم بن موسى بن جعفر بن صالح بن حاتم بن على بن ابراهيم بن على بن محمد بن اسمعيل بن جعفر بن محمد الصادق»- صلوات اللَّه و سلامه عليه-.
قد تمّ الكتاب بعون اللَّه الملك الوهّاب فى يوم سادس عشر من شهر رمضان المبارك من شهور [سنة] اربع و عشرين و ثلاثمائه بعد الالف من الهجرة النبويه عليه آلاف التحية و السلام.
حرره العبد الفانى «محمد رضا ابن محمد حسين الخراسانى»
گر خطائى رفته باشد از قلم هر كه خواند محو سازد از كرم
1) متاع و اسباب خانه، در متن اغارى آمده است.