ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : سرزمين نور/ تاليف جمعي از دانشجويان
مشخصات نشر : تهران: مشعرحوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت، وزارت علوم، تحقيقات و فناوري ستاد دانشجويي، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ص ۲۰۴
شابك : 964-7635-08-7۵۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان روي جلد: سرزمين نور (خاطرات دانشجويان از سفر حج).
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
عنوان روي جلد : سرزمين نور (خاطرات دانشجويان از سفر حج).
موضوع : حج عمره -- خاطرات
موضوع : دانشجويان -- ايران -- خاطرات
موضوع : عربستان سعودي -- سير و سياحت -- قرن م۲۰
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
شناسه افزوده : ايران. وزارت علوم و تحقيقات و فناوري. ستاد عمره دانشجويي
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۹۲/س۴ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۱۱۲۳۶
حج يكى از عبادات بزرگ اسلام است كه منافع فراوان و همه جانبه براى مسلمانان دارد و از آن جهت كه در طول زندگانى هر مسلمان، انجامِ آن تنها يك بار واجب مىشود؛ لذا آن را «عبادت عمر» نيز ناميدهاند.
اين نامگذارى شايد به دليل آن باشد كه اعمال و مناسك حج و توجه به اسرار و معارف آن، يك دوره آموزشى و تمرينى براى دستيابى به زندگى صحيح دينى و اسلامى است. شيوه آماده سازى انسان حج گزار كه در روايات فراوان با عنوان «آداب سفر حج» از آن ياد شده است، گواهى است بر اين مدعا؛ زيرا به حاجيان توصيه شده است كه پيش از سفر به مكه، از گناهان فاصله گرفته، جان خود را با آب توبه بشويند، هزينههاى سفر را از مال حلال و پاك تأمين نمايند، با خويشان و دلبستگان و دوستان و همسايگان خدا حافظى نموده، حلاليّت بطلبند و پس از جلب رضايت آنان، گام در اين راه بگذارند. سفر را با نام و ياد خدا آغاز كنند و در طول سفر نيز از گناه دورى جسته، مراقب خود باشند ...
اين دستور العملها و انجام آن موجب مىشود تا حاجى از گذشته غلط خويش فاصله گرفته، از ظلمت به سوى نور حركت كند و خود را براى انجام يك زندگى صحيح و اسلامى آماده سازد.
عبدالرحمن بن سَمُرَه گويد: روزى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم آن حضرت فرمود:
ديشب شگفتىهايى را شاهد بودم. گفتيم چه ديديد اى رسول خدا؟ جان و خانواده و فرزندانمان فداى شما باد! فرمود:
مردى از امت خود را ديدم كه از مقابل، پشت و سمت راست و چپ و زير پايش در تاريكى فرو رفته و غرق در تاريكى بود.
«فجاءَهُ حَجُّهُ وَعُمْرَتُهُ فَأَخْرَجاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَأَدْخَلاهُ النُّورَ»
«پس حج و عمره او، وى را از تاريكى خارج و در نور وارد ساختند.» (1)
و در حديثى ديگر فرمود:
كسى كه حج يا عمره انجام داده و به گناه و آلودگى مبتلا نشود، مانند روزى مىشود كه از مادر زاده شده باشد.(2)
يعنى از هر گونه گناه و آلودگى پاك شده، و زندگى جديدى را آغاز مىكند.
به حج و عمره بايد با اين بينش نگريست تا منشأ تحّولِ روحى و اخلاقى گردد، وگرنه بسيارى رنج سفر را بر خود هموار و مبالغ زيادى هزينه مىكنند امّا با دست خالى باز مىگردند.
نسل جوان و دانشجويان عزيز ميهن اسلامى، چند سالى است كه اين توفيق رفيق راهشان گرديده تا در سنّ جوانى، كه هنوز آلودگى گناه قلب و جانشان را تيره نساخته است، به عمره مشرف شوند و از بركات مكه و مدينه بهرهمند گردند. دستاوردهاى اين سفر براى دانشجويان بحمداللَّه قابل توجه بوده و بسيارى از آنان تحت تأثير جاذبههاى معنوى اين سفر قرار گرفتهاند.
مجموعه حاضر كه به همّت جمعى از اين عزيزان فراهم آمده، بيانگر گوشهاى از اين بركات است كه اميدواريم مورد توجه قرار گرفته، همه ساله شاهد رشد معنويت و گسترش فضاى روحانى و معنوى در ميان اين عزيزان باشيم.
معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظّم رهبرى
انجام فعاليتهاى فرهنگى در محيط هاى علمى، با تكيه بر روشهاى سنتى، شايد كاملًا كار آمد نباشد؛ زيرا انسان، بهويژه نسل جوان، تنوعطلب و نوگراست، لذا براى نهادينه كردن باورهاى دينى، ارزشهاى اخلاقى و اعتقادات نسل جوان بايد از روشهاى نو و متناسب با روحيات آنان بهره جست.
آنچه مرا واداشت دست به قلم ببرم و اين سطور را بنگارم، حركت فرهنگىِ جديدى است كه ظرف سه سال اخير در سطح دانشگاههاى كشور آغاز شده است.
جايگاه اين حركت جديد فرهنگى؛ يعنى اعزام دانشجويان به مكه مكرّمه و مدينه منوّره در دانشگاهها خالى بود. اگر اين حركت در راستاى همان روشهاى جديدى باشد كه اكنون آغاز شده است، بايد آن را با مديريتى آگاهانه، جهتدهى مطلوب و برنامهريزى صحيح پى گرفت.
لازم به يادآورى است، در اين سفرِ روحانى هزينه
تشرّف به عهده دانشجويان است و تسهيلاتى كه در اين رابطه از طرف مسؤولان محترم وزارت علوم، تحقيقات و فناورى براى دانشجويان عزيز فراهم شده، درخواست سهميه ويژه عمره مفرده براى آنها است.
سهميه در نظر گرفته شده، طى سالهاى 1376 تا 1378 بهطور متوسط 8000 نفر بوده، كه متناسب با تعداد داوطلبان دانشگاههاى سراسر كشور ميان آنها تقسيم گرديد. (1)
همانطور كه اشاره شد، هزينه اينسفر روحانى توسط دانشجويان اعزام شونده پرداخت مىشود. ولى در حاشيه اين حركت، حركت خود جوش ديگرى در برخى از دانشگاهها؛ از جمله دانشگاه شهركرد با هدايت خود دانشجويان انجام مىشود. اين حركت كه «طرح لبّيك» نام گرفته، دانشجويان را ترغيب مىكند كه داوطلبانه هزينه يك يا چند سفر حج عمره را پرداخت كنند، كه پس از جمعآورى وجوه اهدايى و قرعهكشى ميان داوطلبان، فرد يا افراد منتخب با وجوه جمعآورى شده، به حرمين شريفين مشرف مىشوند.
اين جانب به عنوان مسؤول فرهنگى دانشگاه، اين افتخار نصيبم شد كه در سال گذشته همراه جمعى از دانشجويان عزيز به زيارت حرمين شريفين مشرف شوم
1) سهميه وزارت علوم، تحقيقات و فناورى در سالهاى 1376 تا 1378 به ترتيب 3750، 3200 و 3050 بوده است.
و اين نوشتار ناظر بر اين سفر روحانى است.
در اين نوشته سعى شده است، كلّيه مشاهدات، برخوردها، بازديدها، تشرّفها تا آنجا كه ميسّر بوده، از ابتدا تا انتها نگاشته شود و در اختيار خوانندگان قرار گيرد.
اين نوشتار ضمن آنكه يك سفرنامه است، گوشهاى از واقعيتهاى موجود در سرزمين مكه و مدينه را نيز بيان مىكند. بخش توصيه به دانشجويان نيز حاوى نكاتى است كه علاوه بر مشاهدات نگارنده، از تجارب ديگران نيز استفاده شده است، لذا رعايت آنها موجب آسودگى خاطر عزيزان و دورى از هرگونه اضطراب در اين سفر معنوى خواهد شد.
در عصر ارتباطات مرزهاى فرهنگى شكسته شده و برخورد ميان فرهنگها مشهوداست. درايننبرد سهمگين، خبر از توپ، تانك، مسلسل، موشك و حتى بمب اتم نيست ولى ويرانىهاى ناشى از اين نبرد كه در آينده اتفاق خواهد افتاد، به مراتب تأسف بارتر و غمانگيزتر خواهد بود. خرابىهاى به جا مانده از اين نبرد ديگر شهرها و روستاها و آبادىها نيست كه قابل ترميم و جبران باشد، بلكه اين ويرانىها انباشتهاى است از ميراثهاى بزرگ فرهنگ بشرى كه توسط غالب در هم شكسته و به تلهاى خاكستر مبدل شدهاند. شايد بتوان در اين تلهاى خاكستر
آثار و بقاياى زبان، خط، ارزشهاى ملّى- مذهبى ملتهاى مغلوب را جستجو كرد اما ديگر قابل ترميم نيستند.
فرهنگ مهاجم، ابتدا به نابودى نمادهاى فرهنگى ديگران مىانديشد. دشمن در اين نبرد به درون نيروهاى آيندهساز آن فرهنگ، به ويژه نسل جوان نفوذ كرده و به انديشه آنها هجمه مىكند و از درون به فكر و انديشه آنها مىتازد تا آنها را از گذشتههاى تاريخى و سنتهاى خود، جدا سازد و از ميان تهى كند و هرگونه مقاومت را در آنها به يأس مبدل نمايد.
انديشه جايگزينى گفتگوى تمدنها به جاى نبرد فرهنگها، فكرى نو و تاريخ ساز است كه توسط رياست محترم جمهورى جناب آقاى خاتمى مطرح شده است.
گفتگوى ثمربخش براى يك تمدن، زمانى حاصل مىشود كه علاوه بر غنا و پشتوانه قوى فرهنگى، انديشمندان و فرهيختگان آن نيز داراى نقشى فعال و پويا در عرصه جهانى باشند.
گرچه برخى پيرايهها، خرافات و سليقهها در گذرِ زمان بر اندام زيباى اسلام پوشانيده شده، ليكن فرهنگ اسلام، غناى ذاتى و پشتوانه قوى علمى و منطقى براى گفتگوى ميان تمدنها را دارا است؛ و ارائه يك برنامه مدوّن شرط موفقيت در اين گفتمان فرهنگى است.
بر همه انديشمندان و متفكّران جامعه است كه با صبر
و حوصله و با استفاده از ابزارهاى علمى و برنامه ريزى صحيح، نقشههاى مبارزه فرهنگى دشمن را كشف و با علم و معرفت، نه با تعصّبات كور و بى منطق، آنها را خنثى كنند.
در اين نبرد آن بخش از ابزارهاى فرهنگى دشمنكه منطبق با عقل و دين است، نه تنها زيانبخش نيست بلكه بايد آنها را به عنوان گم شده خويش به چنگ آورد و از آنان بر ضدّ فرهنگ مهاجم بهره جست و اين همان تبادل فرهنگى است كه مقبول و پسنديده است «الحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَاطْلُبُوها وَ لَو عِنْدَ الْمُشْرِكِ تَكُونُوا أحَقَّ بِها وَ أَهلَها»؛ (1)
«علم و حكمت گم شده مسلمان است. پس آن را بيابيد هر چند از دست مشرك باشد. و شما از مشرك، از نظر صلاحيت به آن سزاوارتريد.» و يا وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا؛ (2)
«خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلّط نداده است.»
لازمه دفاع از هر چيز شناخت كافى از آن است.
شناخت اسلام و كسب معرفت مبانى دينى نخستين ضرورت است كه نسل نو بايد براى دفاع در جهت آن گام بردارد.
زيارت خانه خدا و حرم نبوى، آرزوى هر مسلمان است. در سنين جوانى گام برداشتن در اين راه، به ويژه اگر
با شناخت و معرفت قرين باشد، آيندهاى با نشاط و سرشار از معنويت و معرفت را در زندگى انسان رقم مىزند.
جوان داراى ويژگىهايى است؛ از آن جمله مىتوان به انرژى فراوان و تحرّك فوقالعاده، فارغالبال بودن، دورى از تعلّقات مادى و وابستگىها، مصلحت انديش نبودن، انديشيدن به جامعه و ديگران و ذبح منافع فردى اشاره كرد. جوان آگاه و عاشق، مستعد پذيرش حقايق است. لذا كارهاى فرهنگى براى قشر جوان داراى بازده فوقالعاده مىباشد. از طرفى جوان به سفر علاقمند است و سفر در رشد و شكوفايى او نقش مهمى ايفا مىكند. لذا سفرهاى معنوى علاوه بر جسم، روح جوان را نيز صيقل مىدهد و او را آزموده مىكند و از خطرات جاده پر پيچ و خم و مخاطرهآميز زندگى مصون مىدارد.
در يك نظر سنجى از معاونين محترم فرهنگى دانشجويى، بسيارى برنامه اعزام دانشجويان به حج را يك كار فرهنگى مؤثر و مفيد در تربيت دينى و نگرش مذهبى دانستهاند و عدهاى ديگر با توجه به سن و سال دانشجويان و ضرورتهاى ديگر، در اولويت ندانسته و در مجموع آن را در درجه كمى از اهميت نسبت به ساير مسائل فرهنگى ارزيابى كردهاند (1)ولى به نظر نگارنده برنامه اعزام دانشجويان به زيارت حرمين شريفين، جدا از عدم
1) گزارش هيجدهمين گردهمايى معاونين محترم دانشجويى فرهنگى درتبريز 1377.
فراگيرى و برخى كاستىهاى مترتّب بر آن، يك حركت فرهنگى به جا و سنجيده است؛ زيرا مكه و مدينه خاستگاه اسلام و سرزمين نزول وحى است. سير در اين سرزمين مقدس، سير در تاريخ اسلام و مرورى بر حوادث و عوامل شكلگيرى مكتب انسان ساز اسلام است. آشنايى جوانان دانشجو، كه آينده سازان اين مملكت هستند با تاريخ تحوّلات اسلام و مبانى اعتقادى، يك امر ضرورى به نظر مىرسد. افزون بر آن، اين سفر فرصت مناسبى است براى تماس با ملّتهاى مسلمانِ ديگر، كه از نقاط دور دنيا در اين سرزمين مقدس گرد مىآيند و آشنايى با فرهنگهاى ديگر، زمينه يك تبادل فرهنگى را فراهم مىسازد. ضمن آنكه اين برنامه، هيچگونه بار مالى را بر دانشگاهها تحميل نمىكند.
انسان يك موجود اجتماعى است و شخصيت فردى و اجتماعى او علاوه بر اجتماع، تحت تأثير عوامل متعددى شكل مىگيرد. عوامل شخصيت ساز را شايد بتوان به عوامل وراثتى، محيطى (نظير جامعهاى كه در آن زندگى مىكند)، عوامل خانوادگى (پدر، مادر و اعضاى خانواده)، تاريخ ملى و روابط و ارتباطات جهانى تقسيم كرد. اين عوامل مىتوانند شخصيت انسان را بهگونهاى مثبت يا منفى شكل دهند. انسان در ابتداى تولد و دورهاى كوتاه از
زندگى خود، مطابق فطرت الهى خود عمل مىكند فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ... (1)
ولى همين كه وارد اجتماع شد بسته به ميزانى كه با عوامل شخصيت ساز در تماس است، فطرت اوّليه او دست خوش تحول مىشود و به تدريج از فطرت الهى خود فاصله مىگيرد. گاهى تأثير عوامل شخصيت ساز در جهت تكامل روحى او و گاهى بر خلاف جهت آن عمل مىكند. بهطورى كه مىتوان گفت منحنى تكامل روحى انسان سينوسى (و يا به قولى زيگزالى) است.
اگر انسان با تعاليم آسمانى تربيت و پرورش يابد جهت كلّى منحنى تكامل او صعودى است، و اگر تربيتى در كار نباشد و يا تحت تأثير و در جهت منافع ديگران (قدرتهاى حاكم؛ زر و زور) تربيت و رشد يابد، منحنى تكاملى او سير نزولى خواهد داشت.
براى روشن شدن اين موضوع، يك مثال مىزنيم:
در طول 6 ماهه دوم سال 1376 سيماى جمهورى اسلامى ايران برنامهاى تحت عنوان «ما و ما» ارائه مىداد.
روزى مجرى برنامه به مناسبت روز مبعث حضرت رسول صلى الله عليه و آله برنامهاى را در يك مدرسه ابتدايى اجرا مىكرد كه بسيار آموزنده بود. در اين برنامه دانشآموزان كلاسهاى اول، دوم و سوم ابتدايى بهطور مجزا به صف
1) روم: 30
شده بودند و هر دانشآموز با يك كيك فنجانى پذيرايى مىشد. پس از خوردن كيكها مجرى برنامه شروع به شمارش تعداد فنجانهاى كاغذى كه بر روى زمين ريخته شده بود كرد، به نظرم نتيجه شمارش 5، 12، 29 عدد فنجان كاغذى بود كه به ترتيب توسط دانشآموزان كلاسهاى اول، دوم و سوم بر روى زمين ريخته شده بود، نتيجه اين شمارش ساده نشان مىداد كه فطرت دانشآموزان كلاس اول دست نخوردهتر از كلاس دوم و فطرت كلاس دوم دست نخوردهتر از كلاس سوم بود. به نظر مىرسيد آنچه موجب بىنظمى دانشآموزان كلاس بالاتر شده، تأثيرات منفى جامعهاى باشد كه در آن بزرگ شدهاند. پس محيط اجتماعى كه فرد در آن رشد و نمو مىكند و نوع تربيت، در رشد شخصيت انسانها مؤثر است.
از آنجا كه فطرت خدادادى انسان در بستر زمان دستخوش تحوّلات ناخوشايند مىشود، لذا حج يك فرصت است كه انسان دوباره متولّد شود و يكبار ديگر به فطرت خويش رجعت كند و تمرينى براى يك زندگى نو و ايدهآل انسانى است. شايد به همين دليل باشد كه در حديث آمده است: پس از اعمال حج، تمام گناهان حاجى بخشيده مىشود مثل آن كه تازه از مادر زاده شده است.
حج يك عمل سمبليك و نمادين و داراى يك سرى رمز و رموز يا زبان رمزى است و هر كسى فراخور حالش و نيز معرفتى كه دارد، مىتواند از اين رموز پرده بردارد
و برداشتهايى داشته باشد؛ مثلًا حاجى قبل از عزيمت به سفر حج، بايد بخشى از مالش را به عنوان وجوهات شرعى پرداخت نمايد تا صرف امور شرع و كمك به مستمندان جامعه شود. اين عمل او موجب كاهش شكاف طبقاتى و مانع از تورم ثروت در دست عدهاى خاص مىشود. اگر اين دستور اسلام خوب عمل شود و براى آن كلاههاى شرعى ساخته نشود، مىتواند نقش سازندهاى در حل معظلات مسلمين داشته باشد. حاجى در اين سفر نيز از همه تعلّقات خود شامل زن، فرزند، مال و ثروت بريده مىشود و خود را براى يك سفر روحانى و نمادين آماده مىنمايد؛ يعنى كه او خود را براى يك عروج ملكوتى و پيوستن به خدا مهيّا مىسازد و رمز اين كار، وصيت او و پوشيدن كفن (لباس احرام) است.
احرام
حاجى بايد قبل از احرام، تمام آلودگىها را از بدن و لباس خود دور كند. نظافت و تمرين نظافت در طول احرام نوعى آمادگى براى آغاز يك زندگى نوين است.
آرى، مسلمان در زندگى فردى و اجتماعى خود بايد عامل به نظافت باشد.
حاجى بايد لباس ساده و ندوخته بپوشد؛ يعنى هر آنچه عامل تشخّص است كنار بگذارد. معناى اين عمل آن است كه: در اينجا تفاوتى ميان شاه و گدا، ثروتمند و فقير،
سفيد و سياه، عرب و عجم و زن و مرد نيست، همه يكرنگ و يك شكل هستند. در اينجا حاجى «من بودن خويش را در ميقات دفن مىكند» عوامل تبعيض طبقاتى را مىكشد و نشان مىدهد كه ديگر ثروت، رنگ و نژاد، زن يا مرد بودن ملاك برترى و معيار ارزش انسانى نيست. تنها معيار فضيلت و برترى، تقوا است؛ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ أَتْقيكُمْ ... (1)
و علم هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَايَعْلَمُونَ (2)
و جهاد در راه خدا فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (3)
است.
آنگاهكه حاجى محرم مىشود وبه دعوت پروردگار لبيك مىگويد: «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك ...» وارد مرحله جديدى مىشود، زندگى جديدى را با يك سرى آداب و رسوم و مقرّرات و بايد و نبايدها آغاز مىكند.
حاجى سلاح حمل نمىكند؛ يعنى اين زندگى جديد، زندگى صلح و صفا و آرامش است، بايد خوى جنگطلبى را كشت و زندگى را امن كرد. حاجى مىخواهد به حريم امن الهى سفر كند، نيازى به سلاح كشتن ندارد كه اسلام خود مكتب صلح و آرامش است. او نبايد به نفس خود آسيب رساند، موى خود را بكند از خود خون بگيرد، زخمى دربدن ايجاد كند؛ يعنى جان انسان محترماست.
او بايد از خوى تجاوزگرى و عناد با طبيعت و موجودات زنده طبيعت دست بردارد. ديگر مجاز به ريشهكن كردن درختى و يا گياهى نيست. حق كشتن حتى يك مورچه راندارد. او انسان شدن رابايد تمرينكند و هنر همزيستى مسالمتآميز را بياموزد و اين هنر چه هنر زيبايى است كه فقط در مكتب انسان ساز اسلام تحقق مىيابد.
يكى از افتخارات جهان متمدن امروز «حفاظت از طبيعت و محيط زيست» است ولى در مكتب انسان ساز اسلام انجام اين دستور جزء لاينفك احرام است كه از آغاز پيدايش اسلام به انجام آن تأكيد شده است.
اخلاق پسنديده بزرگترين معيار ارزشى در اسلام است. حاجى بايد اخلاق كريمه را در مدت احرام رعايت كند و زينت بخش اعمال خود قرار دهد. ادب بر خورد با ديگران، رعايت حقوق آنها، صداقت در رفتار و پرهيز از دروغ از نشانههاى برجسته يك مسلمان مؤمن است و بايد در طول احرام تمرين كند. دروغ گفتن و هر فعل حرام موجب حبط عمل مىشود و در صورت ارتكاب، حاجى بايد گوسفندى را براى جبران خطايى كه مرتكب شده است قربانى كند.
استفاده از زيور آلات كه عامل تشخص و وسيلهاى براى فخر فروشى است، ممنوع است. آرايش و عطر زدن ممنوع است؛ زيرا كه اينها نمايشى است از آنچه نيست.
پس خود يك نوع فريب و دغل است.
حاجى نبايد در آينه نگاه كند، نبايد خود را ببيند كه من را در ميقات كشته است. نبايد به زير سقف برود و روى سر را بپوشاند كه زير سقف رفتن نوعى تن آسايى است.
بايد باد، باران و آفتاب جسم و جان محرم را نوازش دهد.
تمايلات جنسى ممنوع است؛ زيرا كه آن هم خصلت حيوانى است و حاجى مىخواهد ملكوتى شود. ماندن در حد حيوان، سقوط انسانيت است و رفتن به مرز ملايك و گذشتن از آن، غايت انسانى است.
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
طيران مرغ ديدى تو زپاى بند شهوت بدر آى تا ببينى طيران آدميت
وقتى حاجى به ميعادگاه يعنى كعبه مىرسد، همچون قطرهاى است كه به دريا مىريزد. دگر بار قطره دريا، و «من»، «ما» مىشود، نه او، بلكه موجى از انسانها، همه در يك سو و در يك جهت به «دور» كعبه نه به «طرف» كعبه در حركتاند. هر دور از حجرالأسود آغاز و به حجرالأسود ختم مىشود. هفت دور، نه كمتر و نه بيشتر، كه اين عدد «هفت» ويژگى خاصى دارد. هاجر هفت شوط از صفا به مروه و از مروه به صفا رفت، آسمانها و زمين هفت گانهاند و هفته هفت روز است. پس از طواف به پيشگاه
اقدس او نماز بايد گزارد؛ يعنى همه چيز به سوى اوست و كعبه نشانهاى از آيات او.
كعبه يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست
دكتر على شريعتى چه زيبا مىگويد:
«اينجا ميعادگه است، ميعادگهِ خدا، ميعادگهِ ابراهيم، محمد و مردم! و تو؟! تويى، اينجا غريبى، مردم شو! اىكه جامه مردم بر تن دارى، كه: «مردم ناموس خدايند و خدا نسبت به خانوادهاش، از هركس غيرتمندتر است!»
و اينجا حرم اوست، درون حريم او، خانه او! اينجا خانه مردم است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ. (1)
و تو تا تويى، در حرم راه ندارى.
بيت عتيق است، عتيق از عتق، آزاد كردن بنده، عتيق:
آزاد! خانهاى كه از مالكيت شخصى، از سلطنت جباران و حكام آزاد است، كسى را بر آن دستى نيست، صاحب خانه خداست، اهل خانه مردم!
و اين است كه هرگاه چهار فرسنگ از شهرت، خانهات، دور مىشوى مسافرى، نمازت را شكسته
1) آل عمران: 96
مىخوانى، نيمه، نماز مسافر! و اينجا، از هر گوشه جهان آمده باشى، تمام مىخوانى كه به خانه خود آمدهاى، مسافر نيستى، به ميهنت، ديارت، حريم امنت، خانهات بازگشتهاى. در كشور خود، خانه خود غريب بودى، مسافر بودى. اينجا، اى نَى بريده مطرود، تبعيدىِ غربت زمين، انسان! به نيستان خويش باز آمدهاى، به زادگاه راستين خويش رجعت كردهاى.
خدا و خانوادهاش، مردم! اين خانواده عزيز جهان، اكنون در خانهشان و تو تا تويى، بيگانهاى، بىپيوندى، بريدهاى، بىپناه، آواره، بىپايگاه، بىخانمان، وجود! از تويى بدر آى آن را در بيرون بنه به درون خانه آى، عضو اين خانواده شو. اگر در ميقات، خود را دفن كرده بودى، مردم شده بودى، اينجا همچون آشنا، دوست، خويشاوند نزديك يكى از خاندان خدا، به درون خانه مىآمدى».
سعى صفا و مروه
گويند نخستين بار آدم صفىّاللَّه كه ازبهشت رانده شد، بر اين كوه فرود آمد كه نام كوه «صفا» از نام اوست و حوا در كوه مروه ظاهر شد كه اين كوه از «مَرْأَه»، كه به معنى زن است، گرفته شد. مُحرم بايد سعى خود را از صفا آغاز و به مروه ختم نمايد، هفت مرتبه، به تعداد دفعاتى كه هاجر براى يافتن آب براى فرزندش اسماعيل فاصله ميان دو كوه را به جستجوى قطرهاى آب طى كرد.
اما اينجا سخن از يك سفر است و مبدأ حركت و آغاز اين سفر خانه علم است. انتخاب اين مبدأ چه زيبا و با مسما است؛ زيرا سفر نياز به معرفت دارد و دانشگاه محل كسب معرفت است. دانشگاه خانه هميشگى علم و يكى از زيباترين خانههاى خداست. خداوند آنگاه كه انسان را به جانشينى خود در زمين آفريد، قطرهاى از علم بىپايان خويش را به او بخشيد؛ وَمَا أُوتِيتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (1)
و به او رنگ خدايى داد. حركت از خانه علم به كعبه عشق، مسير صحيح شناخت خداوند به شناخت خويش است «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ».
لذا همه قطرهها از اقصا نقاط كشور قرار است در زمان و تاريخ معين (28/ 5/ 77، ساعت 9 صبح) در مسجد دانشگاه اصفهان گردهم آيند. آنگاه كه هدف و راههاى منتهى به آن و ابزار رسيدن به آن با جلسات توجيهى و سخنرانى پيش كسوتان سفر مشخص شود سفر با معرفت بيشترى آغاز مىشود. آقاى سقائى مسؤول كاروان، تدارك سفر مىبيند و روحانى كاروان، آقاى حسناتى است كه هدف را تفسير مىكند و بايد تا انتها قافله را هدايت كند.
در مسير حركت بايد از مزار عاشقان شهيد گذشت و مشام را به عطر گلواژههاى عشق و لالههايى كه در گلستان شهدا
1) اسراء: 85
روييدهاند معطر نمود. پس از لختى درنگ در كربلاى شهدا و نجوايى با عشاق به آنجايى كه بايد پرواز جسم را با پرواز روح همنوا كرد طى طريق كرديم. (1)پس از طى مقدمات و كسب جواز و گذراندن مراحل عبور، زمان پرواز فرا رسيد. (2)
مدت پرواز از اصفهان تا جده 30/ 2 ساعت است و در ساعت 30/ 1 به وقت ايران (12 به وقت جده) (3)پرواز عشق در فرودگاه دل (جده) فرود آمد.
شهر بندرىِ جده در جنوب شبه جزيره عربستان و در ساحل شمالى درياى سرخ قرار گرفته و هواى آن شرجى و بسيار گرم است. تغييرات درجه حرارت جده ميان 20 تا 47 درجه حرارت گزارش شده است. (4)
پس از ورود به فرودگاه جده براى كنترل، به سالن انتظار رفتيم. امسال در فرودگاه جده به زوار ايرانى چندان سخت نمىگيرند و اين نشان از روابط رو به بهبود ايران و عربستان است. نكتهاى كه برايم قابل توجه بود ميزان
حساسيت رژيم سعودى به حمل مواد مخدر بود. گفته مىشد كه اگر از زائرى حتى يك گرم هروئين پيدا كنند، او را در ملأعام گردن مىزنند. پس از كنترل گذرنامهها وخروج از فرودگاه، سوار اتوبوسهايىكه براى انتقال زوار فراهم گرديده بود، شديم. شماره اتوبوس و شماره صندلى هر زائر از قبل مشخص شده، هواى جده گرم و شرجى است ولى اتوبوسها مجهز به كولر وكاملًا خنك مىباشند.
آقاى حسناتى، روحانى كاروان كه سوار اتوبوس ما بود، مىخواست زائران را در بدو ورود به عربستان توجيه كند. ميكروفن بلندگو را كه روى داشبورد اتوبوس بود برداشت، صداى بلندگو شنيده نمىشد، هرچه به زبان عربى از راننده تقاضا مىكرد كه صداى آن را بلندتر كند عكسالعملى از راننده مشاهده نمىشد. راننده ظاهراً تبعه فليپين بود. قيافه درهم كشيده و عبوسى داشت، اصلًا صدايى از او برنمىخاست. فكر كردم شايد عربى نمىداند و يا ايما و اشارههاى ما را درك نمىكند، شروع كردم با زبان انگليسى با او تكلم كردن تا شايد عكسالعملى نشان دهد، سرانجام دست سِحر شده او به حركت درآمد و كمى صداى بلندگو را بلندتر كرد.
در فاصله 165 كيلومترى مدينه در محلّى به نام ساسكو به قصد اقامه نماز صبح و استراحت توقف كرديم.
طبق برنامه مىبايست نماز را در مدينه منوره و در مسجدالنبى مىخوانديم، ولى به علت بىنظمى زوار هنگام
سوار شدن به اتوبوسها، زمان حركت از جده به مدينه مدت 2 ساعت و 20 دقيقه تأخير شد. در استراحتگاه ساسكو امكاناتى از قبيل مسجد، پمپ بنزين، رستوران و سوپر ماركت موجود بود، تقريباً مشابه رستورانهاى بين راهى انگلستان، ولى خبرى از زيبايى و نظافت اروپايى نبود.
در پمپ بنزين با يكى از كارگران آنجا وارد صحبت شدم. زبان انگليسى را خوب مىدانست، مليت او را پرسيدم، گفت اهل بنگلادش است و مدت يك سال است كه در آنجا كار مىكند. او مىگفت قيمت يك ليتر بنزين 63 هلله است (يك ريال سعودى 100 هلله است). او مىگفت شركت ساسكو يك شركت خصوصى است و ماهانه 650 ريال سعودى به او مىپردازند. مدرك او ليسانس است و مدعى بود كه علاوه بر 650 ريال مبالغ ديگرى از طريق پاك كردن شيشه ماشينها و درصدى هم از فروش بنزين به او پور سانت مىدهند. او مىگفت سعودىها خود را رييس و آقا مىدانند و اين نوع كارها را انجام نمىدهند. اسم كارگر بنگلادشى محمد مأمون بود. از گفتوگو و مصاحبت با ما بدش نمىآمد. در آخر كار با اصرار يك قوطى نوشابه را به ما تعارف كرد. او مىگفت برخى از ايرانىها بد عمل مىكنند؛ مثلا قوطى نوشابه نيم خورده را به ما تعارف مىكنند كه اين اهانت به ما است.
اتوبان جده به مدينه شش خطه و شبيه اتوبان قم- تهران است، ولى به خوبى خط كشى شده و علائم راهنمايى نسبتاً خوب است. زمينهاى دو طرف اتوبان سنگلاخى و خشك و لم يزرع است و در برخى از قسمتها عمليات كوير زدايى انجام شده و بوتهها و درختچههايى كوتاه غرس كردهاند. در اطراف جاده بر روى تابلوهايى عباراتى نظير «اذْكُر اللَّهَ»، «سبحاناللَّه» و «الحمد للَّه» به چشم مىخورد. تابلوهاى راهنمايى و رانندگى نيز نسبتاً بزرگ و به دو زبان عربى و انگليسى نوشته شدهاند. استراحتگاهها در فواصل كم از يكديگر قرار دارند (حدود 25 كيلومتر).
شهر مدينه به فاصله 420 كيلومتر در شمال شهر بندرى جده و به فاصله 440 كيلومتر از مكه قرار گرفته است.
اطراف شهر را كوههايى به ارتفاع 65 تا 130 متر كه خشك و عارى از پوشش گياهى است، فرا گرفته است. متوسط بارندگى 38 ميلى متر و متوسط حد اكثر و حد اقل درجه حرارت 40 و 10 درجه سانتيگراد گزارش شده است (شرقى 1985). جمعيت تقريبى شهر حدود 500 هزار نفر است. (1)
1) سى دى اطلس 1998
حدود ساعت 9 صبح به وقت ايران (30/ 7 به وقت عربستان) به 7 كيلومترى شهر مدينه رسيديم. آقاى حسناتى مىگفت كه مشركين حق ورود به مدينه را ندارند.
مسجد شجره در هفت كيلومترى شهر مدينه قرار گرفته است. كسانى كه از مدينه به قصد زيارت كعبه خارج مىشوند، بايد در اين مسجد كه ميقات است محرم شوند.
البته ميقاتهاى ديگر هم هست.
مسجد قبا بعد از مسجد شجره و نزديك به مدينه قرار دارد كه گفته مىشود: اولين مسجدى است كه به دستور حضرت رسول صلى الله عليه و آله ساخته شده.
آقاى حسناتى نخلستانهايى را نشان مىداد و مىگفت: اينها متعلق به شيعيان نخاوله است و خرماى خوبى نيز دارد.
او مىگفت: اكثر نخلستانهاى جنوب مدينه در سالهاى اخير تخريب و به برج و بارو تبديل شدهاند.
ساعت 30/ 9 به وقت تهران وارد مدينه شديم و در هتل مركزالحرمين كه در شارع ستين، پشت فندقالدخيل و به فاصله حدود 250 مترى حرم نبوى قرار دارد، ساكن شديم. اين هتل داراى 10 طبقه، 200 اتاق و 450 نفر ظرفيت و دو آسانسور مىباشد. هتل نسبتاً خوبى است و ما در اتاق 912 مستقر شدهايم. ساعت 11 امروز قرار است به زيارت حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله مشرف شويم.
(پنجشنبه 29/ 5/ 77)
مسجدالنبى در مركز شهر مدينه و قبرستان بقيع در فاصله كوتاهى از آن قرار گرفته است. امروز ساعت 11 قصد زيارت حرم نبوى صلى الله عليه و آله و قبرستان بقيع را كردهايم.
همانطوركه گفته شد فاصله چندانى ميان هتل ومسجدالنبى نيست. قبرستان بقيع كه با ديوارهاى بلند (حدود چهار متر) و نرده محصور شده، در مسير هتل به مسجدالنبى قرار گرفته است. اين ديوارها نوساز و با سنگ مرمر سياه ساخته شده است. قبرستان بقيع با يك سابقه تاريخى دور و دراز ريشه در صدر اسلام دارد. قبور چهار تن از ائمه شيعه؛ امام حسن، امام زينالعابدين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام و بسيارى از صحابه رسولاللَّه و همسران آن حضرت در اين قبرستان آرميدهاند. هر قبر با يك يا دو لاشه سنگ مشخص شده است و هيچ نام و نشانى بر روى قبور نيست. بزرگان دين هم مظلومند و شايد به خاطر همين مظلوميت است كه ياد و نام آنها در تاريخ و در دل عاشقان ثبت و ضبط مانده و محل دفن آنها سينه به سينه به خيل عشاق منتقل و در خاطرهها مانده است. قبور ائمه، صحابه و زنان پيامبر مشخص است. گفته مىشود قبر حضرت زهرا عليها السلام نيز در قبرستان بقيع و در محدوده قبور ائمه چهارگانه است.
به هر حال وارد مسجد النبى شديم كه از ضلع شرقى
سه درِ اصلى به نامهاى باب البقيع، باب جبرئيل و باب النساء به قسمت اصلى مسجد النبى منتهى مىشود. مستحب است كه زائر براى اولين بار از درِ جبرئيل وارد شود. (پس از ورود به مسجدالنبى گزاردنِ دو ركعت نماز تحيت مسجد، دو ركعت نماز براى حضرت رسول، دو ركعت براى حضرت فاطمه و دو ركعت براى ائمه چهارگانه توصيه شده است. در ضمن توصيه شدهاست كه براى والدين نيز دو ركعت نماز خوانده شود. در روايات آمده است نماز در اين مسجد اجر و مزد فراوان دارد).
ساعت 30/ 12 آواى زيبا و ملكوتى اذان، نمازگزاران را براى اداى فريضه ظهر فرا خواند. ربع ساعتى بعد از اذان، نماز شروع شد. در طول نماز و قبل و بعد از آن، سكوت مطلق همه جا را گرفته بود، تو گويى تمام صداها در سينهها حبس شده است. هر چند تمام مسجدالنبى و پيرامون آن پر از جمعيت بود ولى گويا كسى در آنجا حضور نداشت. بله ادب اقتضا مىكند كه در پيشگاه اقدس حق و در محضر رسولش ساكت و آرام بود و آيه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ (1)
كه بر سر در محراب نبوى صلى الله عليه و آله نقش بسته است همه را به اين سكوت معنىدار فرا مىخواند. «اميد مجد» در ترجمه اين آيه به سبك فردوسى ابياتى به شرح زير سروده است.
1) حجرات، 2
مباد فراتر زصوت نبى به گفتن گشاييد هرزه لبى
چوگشتيددور از طريق ادب شود محو اعمالتان نزد رب
نماز جماعت مسجد النبى با شكوه و عظمت خاصى برگزار مىشود. هنگام اذان ظهر، تمام مغازهها تعطيل و همه مردم سراسيمه به سمت مسجدالنبى در حركتند.
ضريح پيامبر در قسمت جنوبى مسجد النبى واقع است.
شرطهها اطراف ضريح را گرفته و نمىگذارند كسى به ضريح نزديك شود؛ زيرا وهابىها معتقدند كه بوسيدن حرم و دست كشيدن به آن شرك است!
پيامبر در خانه خويش مدفون است. در يك طرف ضريح پيامبر، درِ كلون دارى است كه گفته مىشود درِ خانه حضرت زهرا عليها السلام است. درِ حيات پيامبر، درِ منزل صحابه، همه به مسجد بازمىشده استكه به حضرتش وحى مىشود همه درها، به جز خانه زهرا عليها السلام به مسجدالنبى بسته شود. جايى كه مسجد پيامبر ساخته شده است منزل ابوايوب انصارى است و همان جايى است كه شتر حضرت پس از ورود به مدينه زانو زد و پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه در همانجا مسجدى بسازند. از ستونهاى اين مسجد پنج ستون معروف و داراى اسامى خاص مىباشند.
يكى از آنها «ستون حنّانه» است، اين ستون در جاى تنه درخت خرمايى قرار دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن تكيه مىداده و خطبه مىخوانده است و چون پيامبر صلى الله عليه و آله به منبر رفت، آن درخت از هجر پيامبر به ناله آمد.
ستون ديگر، «ستون توبه» يا «ابو لبابه» است كه گفته مىشود يكى از صحابه به نام ابولبابه مرتكب گناهى شد.
وى آنگاه از كرده خويش پشيمان شد و به نشانه توبه، خود را با زنجير به اين ستون بست، سرانجام توبهاش از طرف خدا پذيرفته شد و حضرت آن زنجير را با دست خويش باز كرد. در ضلع شرقى مسجد محراب كوچكى است كه در جايگاه نماز پيامبر ساخته شده است و اداى نماز در جايگاه پيامبر داراى ارزش بالايى است.
در درون صحن مسجدالنبى وبربالاى رواقها، اسامى ائمه اطهار عليهم السلام برخى از صحابه رسولاللَّه نوشته شده است؛ از جمله اسامى على، فاطمه، حسن، حسين، زين العابدين و ... محمد المهدى عليهم السلام يعنى اسم دوازده جانشين پيامبر بهطور پراكنده درج شده است. اسم محمد المهدى بهطور ماهرانهاى نوشته است كه «حى» را نيز نشان مىدهد.
گفته مىشود در دو نوبت مسجدالنبى طعمه حريق شده است؛ يك بار در سال 654 هجرى قمرى، در عهد ملك ظاهر و بار ديگر در تاريخ 886 بر اثر صاعقه، مسجد و كتابهاى موجود در آن سوخته است.
روضه مباركه فعلى كه بر روى آن گنبد سبز رنگى استوار است از بناى ملك قايتباى است كه در سال 888 تجديد شده است. (1)
1) سفرنامه حسام السلطنه 1298 ه. ق.
ساعت 30/ 9 شب براى شركت در دعاى كميل كه توسط بعثه مقام معظم رهبرى در هتل دَلّه برگزار شده بود رفتيم. تعداد كثيرى زائر ايرانى در اين مراسم شركت كرده بودند و دعاى روحبخش كميل خوانده شد.
(جمعه 30/ 5/ 77)
ساعت 30/ 3 صبح جمعه، بار ديگر عازم مسجدالنبى شديم. مسجد خلوت بود. به قسمتهاى جلو روضةالنبى رفتم و خود را به محراب كوچكى كه متعلق به نبى مكرم اسلام است و حضرت در آن جا نماز مىگزارده، رساندم.
عدهاى در صف منتظر نوبت براى اداى نماز در جايگاه رسولاللَّه بودند. دو نفر به سختى مىتوانند همزمان در محراب بايستند. يك سياه پوست در محراب نشسته بود و قرآن مىخواند، بعد شروع كرد به خواند نمازهاى مكرر و طولانى و غافل از اطراف خويش كه مىرفت موجب اعتراض ديگران شود. يك جوان ايرانى كه بالاى سر او ايستاده بود و منتظر بود تا جاى او را بگيرد، مرتب مىگفت:
حاجى حقّ الناس!، حقّ الناس! جوان سياه پوست هم وقعى نمىگذاشت، ولى بالاخره از رو رفت و جايش را به ديگرى داد. من هم دو ركعت نماز به طور ضربتى در آن جايگاه ادا كردم و به ياد آوردم آرزوهاى دور و درازم را؛
«حَبَسَني عَنْ نَفْعي بُعْدُ امَلي وَ خَدَعْتَنِي الدُّنْيا بِغُرُورِها» (1)
و خواستههايم را ... ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ .... (2)
تا شايد مورد اجابت واقع شود با خود گفتم: اى آدم بىمقدار، اينجا كه جايگاه تو نيست. اينجا مهبط وحى و محل نزول فرشتگان مقرّب است.
بعد از اداى نماز صبح عازم قبرستان بقيع شديم.
قبرستان بقيع صبحها بعد از نماز تا طلوع آفتاب براى ورود مردها باز است. زائران ايرانى و غير ايرانى (شيعه و سنى) دسته دسته براى ديدن و زيارت قبور صحابه رسولاللَّه، همسران آن حضرت و ائمه دين وارد قبرستان شده، از دور مشغول زيارت مىشوند. در قبرستان بقيع دلم شكست.
شروع به گريه كردم، راستى حقانيت ائمه دين را در مظلوميت آنها مىتوان يافت. شايد انسان در كنار قبر پيغمبر خيلى دلش شكسته نشود ولى در جوار قبور چهار گانه ائمه و قبور شهداى مظلوم احد به شدت مضطرب و اشكها خود به خود جارى مىشود و اين عاملى است كه احساسات مسلمانها تحريك شود. و بهترين شيوه براى ترويج حبّ اهل بيت است. چون مىديدم هر زائرى از
شيعه يا سنى كه به قبرى نزديك مىشد، از ديگران مىپرسيد: اين قبر كيست؟ وآن ديگرى كيست وهمينطور تكرار، تكرار و شايد اين نحو تجسّس، تأثير عميقى در قلوب ايجاد نمايد. عميقتر از آنكه از روى نوشته قبور بدانند كه اين قبر كيست و ...
شنبه (31/ 5/ 77)
طبق معمول همه روزه، صبح براى اداى فريضه نماز به مسجدالنبى رفتيم، ابتدا نماز جماعتى و سپس زيارتى از مرقد مطهر نبى مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله.
بقيه روز صرف بازديد از بازار شد. بازار اصلى مدينه در اطراف مسجدالنبى متمركز است. بازار، لابلاى هتلهايى كه ظرف چند سال اخير مثل قارچ اطراف مسجدالنبى روييدهاند پيچ مىخورد. مغازهها پر از اجناس به درد نخور و بنجول چينى، كرهاى، هندى، پاكستانى و ...
است.
بعد از نماز مغرب از مسجدالنبى بيرون آمدم و جلو باب علىبن ابىطالب عليه السلام (درب 29) براى وعدهاى كه كرده بودم رفتم. ناگاه اسحاق رسول، دوست پاكستانى را كه در شهر بدفورد انگلستان مغازه داشت با دو دختر و پسرش ملاقات كردم. او خيلى خوشحال شد و يكديگر را در آغوش گرفتيم و حال و احوال كرديم. او مىگفت: تازه از
انگلستان آمده و بعد از انجام عمره عازم پاكستان است.
مدت يك ماه در پاكستان مىماند و مجدداً به انگلستان مراجعت مىكند. امروز صبح قبل از ملاقات با او، من و دوستم ناخودآگاه يادى از او كرده بوديم، چونكه اكثر مغازههاى مدينه مشابه مغازه اسحاق رسول در انگلستان است. به او هم گفتيم كه ما امروز به خاطر اين تشابه يادى از او كرديم. پاكستانىهاى مهاجر در انگلستان به همان سبك و سياق عمل مىكنند. هر چند بيش از چهل و اندى سال است كه پاكستانىها در انگلستان ساكن شدهاند (1)ولى حتى در كشور ميزبان آداب و رسوم خود را حفظ كردهاند. طرز كسب، طرز لباس پوشيدن و خوردن و آداب و معاشرت هنوز به روش پاكستانى است.
امروز گشتى در مسجدالنبى زدم و تعداد ستونهاى بخش جديد مسجدالنبى را شمارش كردم حدود 63 دهنه رواق شرقى- غربى و 32 دهنه شمالى- جنوبى و فاصله هر دهنه 10 متر است. لذا تعداد ستونها را حدود 2016 مىتوان تخمين زد. توسعه مسجد النبى در تاريخ 4/ 11/ 1414 هجرى قمرى مطابق 15/ 4/ 94 ميلادى
1) در آن زمان پاكستان مستعمره انگليس بود و انگليسىها براى بازسازىهاى خرابىهاى ناشى از جنگ جهانى نياز به كارگر ارزان داشتند. لذا عدهاى از پاكستانىها را به عنوان عمله به كشور خود بردند كه هنوز در آنجا ساكن هستند.
به دست فهدبن عبدالعزيز، شاه سعودى به پايان رسيده است.
يكشنبه (1/ 6/ 77)
برنامه امروز دسته جمعى است، قرار است از جاهاى ديدنى شهر مدينه بازديدى داشته باشيم.
صبح ساعت 30/ 8 اتوبوسهاى واحد كه براى همين منظور كرايه شده بودند، جلو هتل، زوار را به قصد ديدن اماكن مقدسه سوار كردند. اولين محلّ بازديد، قبرستان شهداى جنگ احد بود كه در شمال شهر مدينه، در دامنه كوههاى احد قرار دارد. جنگ احد ميان كفار مكه و مسلمانان رخ داد. كفار مكه پس از شكست در جنگ بدر بر آن شدند كه شكست خود را جبران كنند. به همين هدف حدود سه هزار نيرو جمع كردند و براى جنگ با مسلمانان از مكه به سمت مدينه آمدند. پيامبر با مسلمانان بهويژه طبقه جوان مشورت كرد و قرار بر اين شد كه براى جنگ با كفار از شهر خارج شوند. تعداد نيروهاى اسلام يك هزار نفر بود. در ابتداى نبرد مسلمانان شكست سختى را به نيروهاى كفر وارد كردند. ولى نيروهاى فاتح مسلمان اندكى بعد از جنگ، شروع به جمع آورى غنائم جنگى كردند. به تبعيت از آنها جمعى ديگر
از نيروهاى اسلام كه مشغول حفاظت ازتنگه احد (1)بودند، اينتنگه سوقالجيشى را رها و به جمع كنندگان غنائم پيوستند. دشمن نيز از موقعيت استفاده كرد و به مسلمانان يورش برد. حدود 70 نفر از آنها؛ از جمله حمزه عموى پيغمبر شهيد شدند و دندان پيامبر صلى الله عليه و آله هم در اين جنگ شكست. در حال حاضر شهركى در دامنه كوه احد ساخته شده است. اطراف قبور شهداى احد حصار بلندى ايجاد شده، و از ورود زوار به محوطه قبرستان جلوگيرى مىشود. قبر حمزه عموى پيامبر نيز در اين محوطه است.
محل ديگرى كه مورد بازديد قرار گرفت، مسجد ذوقبلتين بود، اين مسجد در شمال غربى شهر مدينه واقع است. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين مسجد مشغول عبادت بود كه جبرئيل نازل شد و دستور تغيير قبله از بيتالمقدس به كعبه را به پيامبر ابلاغ نمود. در داخل
1) تنگه احد تنگهاى است بين جبل رمات و دماغه كوه احد، تپه رماتدر حال حاضر حدود 10 متر ارتفاع و وسعت آن حدود 600 متر مربع است. اطراف اين تپه تسطيح شده است. اگر فرسايش را به طور طبيعى 1 سانتيمتر در سال فرض كنيم، در طول 1400 سال قريب به 1400 سانتيمتر از ارتفاع تپه كاسته شده است. يعنى در زمان وقوع جنگ احتمالًا ارتفاع تپه حدود 24 متر بوده است.
مسجد دو محراب در دو سوى مسجد؛ يكى در جنوب (مكه) و ديگرى در شمال (مسجد الاقصى) در مقابل هم و با 180 درجه اختلاف مشخص است. پس از بازديد اين مسجد تاريخى و تماشايى، عازم منطقه جنگ احزاب شديم.
منطقه جنگ احزاب در شمال مدينه و در دامنه يك رشته كوه كوتاه واقع شده است. در دامنه تپههاى اين منطقه تعدادى مسجد كوچك قرار دارد كه معروفترين آنها مسجد فتح، مسجد امام على عليه السلام، مسجد سلمان، مسجد ابوبكر و ... است. مسجد فاطمه عليها السلام مسجد بسيار كوچكى است كه اخيراً درِ آن را با سنگ مسدود كردهاند. مجموعه اين مساجد معروف به مساجد سبعه (هفتگانه) است. اين مساجد از سه طرف به پارك زيبايى محصور است كه در دامنه تپهها ايجاد شده است.
مسجد امام على عليه السلام بعد از مسجد فاطمه عليها السلام كوچكترين مسجد بود كه 20 نفر به سختى مىتوانستند همزمان در آن نماز بخوانند. بدون هيچگونه وسيله خنك كننده و امكانات اوليه، ولى در مسجد ابوبكر كه بزرگتر از بقيه مساجد بود وسايل خنك كننده وجود داشت.
بعد از بازديد مساجدِ ياد شده، سرى نيز به مسجد قبا زديم، مسجد قبا نخستين مسجدى است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله پس از هجرت از مكه به مدينه، در دهكدهاى به نام قبا كه در 5 كيلومترى شهر مدينه است، احداث كرد. اين مسجد كه بر اساس تقوا بنا شده، (لَمَسْجِدٌ اسِّسَ عَلَى التَّقْوى) (1)
در يك منطقه شيعه نشين است. نخلها در حومه آن گستردهاند. در اين مسجد نيز نماز تحيّتى خوانده شد، آنگاه در گوشهاى تكيه كردم و از فرط خستگى و گرماى طاقت فرساى سفر، لختى خوابم برد.
دماى آن روز حدود 46 درجه سانتيگراد بود. قبل از نماز ظهر به مدينه برگشتيم تا پس از اداى نماز ظهر و صرف ناهار و استراحت برنامههاى بعد از ظهر را آغاز كنيم. بعد از ظهر به تماشاى مغازههاى اطراف هتل رفتيم.
امشب طبق معمول شبهاى گذشته ساعت 30/ 9 جلسه توجيه زوار است كه براى محرم شدن و عزيمت به مكه بايد خود را آماده كنند. متأسفانه برخى از اين جلسات طولانى، خسته كننده و مطالب آن تكرارى است.
دوشنبه (2/ 6/ 77)
صبح روز دوشنبه قبل از اذان صبح، عازم مسجدالنبى
1) توبه: 108
شديم. نماز گزاران از گوشه و كنار، شتابان به سوى مسجد در حركت بودند. معنويت صبح، همه را به وجد واداشته بود. صداى اذان در همه جاى مدينه طنين انداز بود. مؤذن مسجدالنبى در جايگاه ويژه كه گفته مىشود جايگاه بلال، مؤذن مخصوص رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است، قرار گرفته، اذان اول انسانهاى شيفته معبود را از جا مىكَند و آنها را روانه مسجد مىكند و اقامه كه بسيار سريع گفته مىشود، براى ايجاد صفوف منظم جماعت و مقدمه خواندن نماز در پيشگاه حق تعالى است.
پس از اداى فريضه نماز صبح در قسمت جديد مسجد النبى، با اذن دخول، از درِ جبرئيل وارد حرم مطهّر نبوى شديم، سمت راست حرم سكويى معروف به سكوى اصحاب صُفّه قرار دارد. در صدر اسلام عدهاى از مهاجرين كه از مكه به مدينه هجرت كرده بودند، به علت نداشتن منزل، در اين جا سكونت داشتهاند.
در سمت چپ مرقد پيامبر صلى الله عليه و آله درِ خانه شخصى حضرت قرار دارد. دو نفر ديگر؛ يعنى عمر و ابوبكر هم در پايين پاى پيامبر مدفونند. در قسمت شرقى ضريح پيامبر درِ كوچك كلوندارى است كه گفته مىشود درِ خانه حضرت زهرا عليها السلام است.
بعد از زيارت قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و بازگشت به هتل، قرار است در جلسهاى كه از طرف مسؤولان كاروان برگزار مىشود، شركت كنيم. حاج آقا قريشى نماينده مقام
معظم رهبرى نيز در اين جلسه شركت مىكنند. جلسه ساعت 30/ 9 شروع شد. ابتدا تلاوت قرآن، سپس مداحى، آنگاه سخنرانى دكتر شيخ الاسلام، سپس سخنرانى يكى ديگر از روحانيون، آنگاه سخنرانى آقاى ابوترابى نماينده دفتر نهاد نمايندگى رهبرى در دانشگاه تهران و ... هواى سالن فوقالعاده گرم، تهويه نامطبوع، برنامه تكرارى، خسته كننده و ...
امروز بعد از ظهر روانه بازار شديم. يكى از دانشجويان دختر، تعدادى روسرى خريده بود كه از ما تقاضا كرد به او كمك كنيم تا روسرىها را به مغازهدار پس بدهد و پولش را دريافت كند. مغازهدار افغانى بود. وى ابتدا اصرار داشت كه به جاى روسرىها جنس ديگرى را قالب كند و ما هم اصرار داشتيم كه پول آنها را برگرداند. به مغازهدار گفتم اينجا بازار اسلامى است و شما بايد حقوق مشترىها را رعايت كنيد و اگر يك مشترى احساس كرد مغبون شده است شرعاً شما مسؤوليد جنس را برداريد و پول را بپردازيد. در ادامه گفتم: من مدتى انگلستان بودم هرگاه مشترى به دلايلى جنسى را كه قبلًا خريده بود و باب ميلش نبود حتىيك ماه بعدازخريد هم آنرا برمىگرداند، فروشنده بدون ناراحتى جنس را تعويض مىكرد و يا پولش را پس مىداد. پس از شنيدن اين حرف مغازهدار
سخت عصبانى شد و گفت: برو كافر! گفتم چرا گفتى كافر؟
گفت: براى اين كه تو يك مسلمان را با كافر مقايسه كردى.
برو و روسرىها را هم نه پس مىگيرم و نه عوض مىكنم.
هر چه اصرار كرديم اثرى نداشت. معلوم بود كه از آن برادران دينى متعصب و بىمنطق است. من به خواهر دانشجو گفتم تا با يكى از خواهران در مغازه بماند شايد مغازهدار راضى شود و من مغازه را ترك كردم. اين تصميم نتيجه مثبتى در پى داشت و بالأخره فروشنده راضى به پس گرفتن جنس شده بود.
تعداد قابل توجّهى از مغازه داران مدينه به زبان فارسى مسلط بودند و شايد به جرأت بتوان گفت، فارسى دوّمين زبان رايج بازار مدينه است (يعنى بعد از زبان عربى). نكته ديگر اينكه بازاريان مدينه عمدتاً مهاجرين افغانى، ازبكى، پاكستانى و هندى مىباشند كه تماماً از بزرگ تا كوچك، زبان فارسى را روان صحبت مىكنند.
مغازهداران همينكه چشمشان به يك ايرانى مىافتاد قند توى دلشان آب مىشد. وقت را غنيمت مىشمردند و شروع مىكردند به فارسى صحبت كردن تا طعمه دلخواهشان را به تله بيندازند و اكثر مواقع هم موفق بودند.
چون كه يك جنس را گاهى با قيمت دو برابر به مشترى تحميل مىكردند. به همين لحاظ از ابتدا به زوار ايرانى توصيه مىشود كه در روزهاى اول كه هنوز آشنا به محيط نيستند، اقدام به خريد نكنند. به جرأت مىتوان گفت كه
رونق بازار مدينه در ايام عمره از زوار ايرانى است. كمتر مغازهاى است كه حضور يك يا چند ايرانى همزمان در آن مشاهده نشود. حرص و ولع ايرانىها بهخصوص خانمها براى خريد، زايدالوصف است.
در هنگام اذان، مغازهداران مغازهها را تعطيل مىكنند و براى اداى نماز به سوى مسجدالنبى حركت مىكنند. ولى گروهى نيز كه غالباً ايرانى هستند با كوله بارى كه خريدهاند به سوى هتلها در حركتند. متأسفانه آنها گويى براى تجارت آمدهاند نه زيارت.
سه شنبه (3/ 6/ 77)
برنامه امروز صبح نيز گروهى است و قرار است از برخى ديگر از مكانهاى تاريخى مدينه بازديد كنيم. اين مكانها نزديك مسجدالنبى است. آقاى حسناتى كه روحانى كاروان و اهل نجف آباد اصفهان است، گاهى با لهجه نجف آبادى لطيفهاى مىگويد و همه را به خنده وامىدارد. او سفرهاى زيادى به مكه و مدينه داشته به وضع شهر مدينه تا حدّى آشناست. اول صبح بعد از زيارت قبرستان بقيع، پياده عازم مسجد غمامه شديم، اين مسجد در شرق مسجدالنبى واقع است.
بقيه آن روز بارديگر با شركت در نماز جماعت مسجدالنبى، زيارت حرم پيامبر و قبرستان بقيع و گشتى در
بازار گذشت. دو نفر را بهطور تصادفى در راه پلههاى قبرستان بقيع ملاقات كردم؛ نفر اول آقاى محسنى قاضى دادگاه پر سر و صداى كرباسچى شهردار تهران بود كه او را قبلًا از سيماى جمهورى اسلامى ايران به كرات ديده بودم.
ولى اينجا اوّلين بار به او برخورد كردم، سلامى و معانقهاى ولى فرصت بحث و گفتوگو نشد. نفر دوم آقاى نقرهكار شيرازى استاندار اسبق فارس بود. وى را كه در بعد از ظهر همان روز، مجدداً در راه پلهاى بقيع ديدم، مرد متينى است و مدتى نيز من فرماندار وى در يكى از شهرستانهاى استان فارس بودم.
سه شنبه شب، برنامه «شبى با پيامبر در جوار بقيع» در بعثه رهبرى واقع در فندق الدخيل برگزار شد. مجريان برنامه همگى دانشجو بودند. محتواى برنامه نسبت به ساير برنامههايى كه تاكنون انجام شده بود، پربارتر مىنمود.
در ابتداى جلسه شعرى در وصف حضرت زهرا عليها السلام كه توسط يكى از خواهران دانشجو به نام يونسى تهيه شده بود، قرائت شد. محتواى بسيار خوبى داشت. چند مقاله و شعر ديگر نيز قرائت شد كه دو تاى آنها نيز نسبتاً خوب بود.
متأسفانه گردانندگان اين برنامهها توجه ندارند كه هر چه اين نوع برنامهها غنىتر ولى مختصرتر باشد، جذابتر و مؤثرتر خواهند بود؛ (خَيْرُ الْكَلامِ ما قَلَّ وَدَلَّ). ولى اگر قرار
باشد پشت سر هم برنامههاى بىمحتوا، تكرارى و خسته كننده ارائه شود، شنوندهها خسته مىشوند و شيرينى قسمت خوب برنامهها نيز از يادها مىرود.
درادامه قراربودچندينشعر ومقاله وسخنرانىو دعاى توسل توسط ديگران به اجرا درآيد. بنده جلسه را ترك كردم ولى بعد شنيده شد كه برنامه تا ساعت 12 شب ادامه داشته و عدهاى را نيز خسته كرده است. (3 ساعت برنامه!)
قرار است امروز بعد از ظهر به ميقات برويم. ميقات كسانى كه از مدينه به مكه مىروند مسجد شجره است. اين مسجد در حدود 7 كيلومترى مدينه واقع است، كسانى كه قصد حج تمتع يا عمره مفرده دارند بايد در اين مسجد محرم شوند. صبح ساعت 9 وسايل سفر، ساكها و چمدانها را تحويل اتوبوس باركشى، كه براى همين منظور كرايه شده بود، داديم. عدهاى بار خود را آن چنان سنگين كرده بودند كه انگار به تجارت آمدهاند نه زيارت. به شوخى به آنها گفتم امروز عدهاى حمّالةالحطب شدهاند!
امروز بايد با پيامبر و ائمه بقيع وداع كرد. شايد اين سفر آخرين سفر باشد و ديگر قسمت نشود. لذا براى زيارت وداع به حرم نبوى رفتيم. مگر نه اين است كه براى حضور در محضر هر بزرگى ابتدا بايد آداب معاشرت و طرز بيان را دانست. زيارتهاى وارده آداب تشرّف و ادب بيان در
محضر پيامبر صلى الله عليه و آله هستند. آنها را خواندم: «السّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّه، السّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِىَّ اللَّه، السّلامُ عَلَيْكَ يا خَيْرَ خَلْقِاللَّه» آنگاه يك نگاه حسرتآميز به ضريح رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، صُفّه، خانه حضرت زهرا عليها السلام، ستونهاى توبه، سرير، وفود، حنانه، محراب و منبر پيامبر، روضه نبوى (حد فاصل خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و منبر او) و مسجدالنبى انداختم و براى آخرين بار دعايى و تقاضايى و يادى از نزديكان و دوستان و ...
قسمت قديم مسجد النبى عجب معنويتى دارد! چون سبك معمارىاش اسلامى و معنوى است، ولى قسمت جديد هر چند بسيار زيبا و روى اسلوب ساخته شده و فضاى آن بسيار وسيع است و سيستم خنك كننده جالبى دارد، ولى معنويت قسمت قديم را ندارد.
عصر همان روز عازم مسجد شجره شديم. تقريباً يك ساعت قبل از اذان مغرب (ساعت 30/ 5) به ميقات رسيديم. اينجا جايى است كه بايد محرم شد و آن حركت نمادين و پر رمز و راز را شروع كرد. ابتدا بايد غسل كرد و آلودگىها را از تن زدود. سپس لباس احرام، كه شبيه كفن است، پوشيد.
قرار است همگى آماده شده، تا قبل از نماز مغرب نيت كنيم و محرم شويم. بعد از نماز تحيّت مسجد، زائران گرد آمدند و براى احرام آماده شدند. لحظه، لحظه
حسّاسى است. آن حركت نمادين بعد از نيت و پوشيدن لباس احرام و گفتن تلبيه؛ «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك» آغاز مىشود؛ يعنى آرى، آرى خدايا، ستايش و حمد مخصوص تو است و سلطنت تو را شريكى نيست.
آرى، اكنون اين مرحله، دور جديدى است. اعمال زيادى بر مُحرم حرام مىشود؛ از آن جمله است: دروغ گفتن. مُحرم ديگر نمىتواند به آينه نگاه كند، شايد اين پيام را مىدهد كه اى انسان، خود را فراموش كن، معيار برترى و ارزش تو به قيافه زيبا يا زشتت نيست.
نمىتواند موجود زندهاى را از بين ببرد. نمىتواند گياهى را بكَند. نمىتواند رابطه جنسى داشته باشد.
نمىتواند موى بدن خود را بكند و يا ناخن خود را بگيرد.
نمىتواند با خود سلاح حمل كند. نمىتواند خود را معطر كند؛ يعنى آنچه را كه مايه منيّت، كبريايى و تفاخر است بايد از خود دور كند. ريشه فساد؛ يعنى دروغ را بخشكاند.
خوى تجاوز به خويشتن، به ديگران، و حتى طبيعت و گياه را بايد دور ريخت و آرامش، صلح و امنيت را جايگزين آنها نمود.
پس از محرم شدن، ساعت 8 شب، از مسجد شجره به سمت مكه حركت كرديم. فاصله مسجد شجره تا مكه حدود 438 كيلومتر است. اتوبوس با سرعت زياد اين مسافت را مىپيمود. در ميان راه، در ايستگاهى پياده شديم
و توقّف كوتاهى در ميان راه داشتيم. ساعت 30/ 1 به مكه مكرّمه رسيديم و به هتل محل اقامت شتافتيم.
مكه در جنوب شبه جزيره عربستان و در فاصله 445 كيلومترى شهر مدينه قرار گرفته است. فاصله آن تا جده كه در غرب مكه واقع شده، حدود 75 كيلومتر است. شهر در يك منطقه كوهستانىِ خشك و بىآب و علف قرار گرفته است.
ساعت حدود 30/ 1 صبح روز پنج شنبه به مكه رسيديم. محل استقرار كاروان ما ساختمان (قصر) حسن عابد بود كه در ميدان معابده قرار داشت. پس از ورود به آن و دريافت كليد اتاق، مشغول انتقال وسايل سفر به طبقات فوقانى شديم. طبق معمول يكى از بالابرها يا آسانسورهاى هتل در ابتداى كار خراب شد. ظرفيت آسانسور حداكثر 6 نفر بود ولى بيش از دو برابر ظرفيت سوار مىشدند. همين مشكل در ساختمان مركز الحرمين، در مدينه هم وجود داشت. هميشه آن جمله ورد زبان بچهها بود، توجيه مىكردند و مىگفتند منظور اين نوشته 6 نفر عرب است نه ايرانى «پس ما نبايد آن را رعايت كنيم. گفتم: همه چيزهاى خوب بايد مال ديگران باشد؛ رعايت نظم، رعايت مقررات و ... پس سهم ما ايرانىها در اين ميان چيست؟
ساعت 30/ 2 آماده حركت به مسجد الحرام شديم.
پنج شنبه (5/ 6/ 77)
مسجد الحرام در مركز شهر مكه در گودى و كعبه در وسط آن قرار گرفته است و فاصله آن از هتل تا حدى دور بود و بايد با ماشين مىرفتيم. ساعت 30/ 2 عازم مسجدالحرام شديم. قبل از اذان صبح خود را به آنجا رسانديم، از باب السلام وارد شديم، با مشاهده خانه كعبه، خود به خود بغضها تركيد و اشكها جارى شد. آرى آنجا كه يك عمر صبح و شام به سويش نماز مىگزاريم، زندگى مىكنيم و مىميريم، همين كعبه موعود است. اينجا ميعادگاه عشاق و قبلهگاه يك ميليارد و اندى انسان عاشق و موحّد جهان است.
بايد سريع مرحله دوم عمره مفرده را آغاز كرد.
حاجى در اين مرحله بايد هفت شوط به دور كعبه طواف كند. آغاز حركت از ركن حجرالأسود است. عمليات از هر خطى كه در مقابل حجرالأسود است آغاز مىشود. از اين امتداد با يك خط قهوهاى بر روى زمين و يك چراغ سبز برروى ديوارمسجدالحرام مشخص شده است. همه طواف كنندگان در يك جهت به دور كعبه در حركتند؛ همچون موجى در اطراف يك گرداب، هرچه به مركز نزديكتر مىشوى موجها فشردهتر و هيجانانگيزتر مىشود. آرى، در اينجا ديگر خبرى از «من» نيست چون «من» در «ما» و
قطره در دريا حل شده است، قطره دريا شده است و ديگر آثارى از «من» نيست. سعدى رحمه الله زيبا سروده است:
يكى قطره باران ز ابرى چكيد خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه دريا است من كيستم گر او هست حقّا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد صدف در كنارش به جان پروريد
سپهرش به جايى رسانيد كار كه شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كو پست شد در نيستى كوفت تا هست شد
اين است بزرگترين نشانه تواضع و خشوع. ديگر خبرى از طبقات نيست، همه حول يك مركز و يك محور؛ يعنى توحيد در حركتند. اينجا تبديل كثرت به وحدت مصداق مىيابد.
مگر نه اين است كه حجرالأسود نشانهاى از بهشت است. مگر نه اين است كه آدم اوّلين انسان مخلوق خدا، مبدأ و مأوايش بهشت بود. در طواف كعبه، حركت از بهشت آغاز و به بهشت ختم مىگردد. اين حركت هفت بار به تعداد آسمانها (سَبْعَ سَماواتٍ ...) (1)
به عددى كه خود يك
1) بقره، 29
رمز است، تكرار مىشود.
مرحله بعد نماز است. دو ركعت نماز طواف براى گم نشدن هدف كه:
كعبه يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى احرام دگربند، ببين يار كجاست
حركت چهارم، سعى ميان صفا و مروه است. حاجى فاصله چهارصد مترى ميان كوه صفا و مروه را بايد هفت مرتبه تكرار كند. اين فاصله را بايد با تواضع طى كند. در مسير صفا و مروه فاصلهاى حدود 50 متر را بايد هروله كند.
(آهسته دويدن) ابتدا و انتهاى اين فاصله با چراغ سبز مشخص شده است. گفته مىشود هاجر مادر اسماعيل براى يافتن آب براى فرزندش فاصله صفا و مروه را هفت مرتبه طى كرد. در محدوده هروله، حجر اسماعيل قابل رويت است، معروف است هنگامى كه هاجر به دنبال آب براى فرزندش اسماعيل بين دو كوه رفت و آمد مىكرد در اين محدوده چشمش به اسماعيل مىافتاد و احساسات مادرى او شدّت مىيافت و براى يافتن آب بر سرعتش مىافزود. گفته مىشود كه پيامبر گرامى اسلام در سال هفتم هجرى در عمره مفرده [عمرة القضاء] در قسمتى از سعى خود هروله كرد و بعداً مسلمانان از ايشان تبعيت نمودند. (1)
1) فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، ص 413
پس از پايان هفت دور سعى ميان صفا و مروه، بايد تقصير كرد. براى تقصير، چيدن قدرى از موى سر يا صورت و كمى از ناخنهاى پا يا دست لازم است. پس از تقصير بسيارى از امورى كه براى مُحرم حرام بوده، حلال و از احرام خارج مىشود و به زندگى عادى و روزمره برمىگردد ولى هنوز محدوديت وجود دارد.
طواف نساء و نماز طواف نساء مراحل ششم و هفتم عمره مفرده است، باز هفت شوط طواف با نيت طواف نساء انجام مىشود و اين طواف، مشابه طواف قبلى است.
پس از اتمام آن بدون فاصله، نماز طواف نساء پشت مقام ابراهيم ادا مىشود. پس از اين مرحله، عمره مفرده به پايان مىرسد.
پس از نماز طواف نساء به اتفاق يكى از دوستان دانشجو نزديك باب الفتح نشسته بوديم، كه مردى عرب به ما نزديك شد و سؤال كرد: ايران؟ گفتم: نعم. خودش را معرفى كرد كه اهل سودان است و همين دو روز قبل از خارطوم آمده است. او مىگفت كه خودش ناظر بود كه در بمباران هوايى كارخانه داروسازى سودان كه در هفته گذشته توسّط آمريكا انجام شد، تعدادى كشته و مجروح شدند. از خوى تجاوزگرى آمريكا مىگفت.
گويا تنها جايى كه مىتوانست سفره دلش را باز كند در محضر ايرانىها بود. بسيارى از مردم دنيا روحيه استكبار ستيزى و ضدّ آمريكايى را از امام خمينى قدس سره
و ايرانىها آموختهاند.
ساعت 8 صبح مراسم عمره مفرده به خوبى پايان يافت و همگى براى استراحت به هتل برگشتيم. بقيه روز به استراحت گذشت. گفته مىشد كه تعدادى به علت وسواس بيش از حد هنوز در احرام باقى ماندهاند.
آقاى حسناتى مىگفت: «در يكى از سفرها پيرزنى در حين مراسم حج به من نزديك شد و توى سرم زد و گفت:
حاج آقا! نيت من را بكن (خنده حضار) يكبار ديگر پس از پايان مراسم حج پيرزنى من و مدير كاروان را صدا كرد وگفت: بياييد اينجا شما را كار دارم. ما هم اطاعت كرديم ونزد او رفتيم. او نهيبى زد و گفت: من ديگر با شما به سفر حج نمىآيم. گفتيم چرا حاج خانم!؟ گفت: براى اين كه مرا به مسجد قيف و مسجد عمامه نبرديد، منظورش از مسجد قيف و عمامه همان مسجد خَيف و مسجد غَمامه بود.
چاه زمزم كه از زمان حضرت ابراهيم همچنان مىجوشد، در مجاورت خانه كعبه قرار دارد. گفته مىشود كه هاجر پس از تلاش فراوان و پيدا نكردن قطرهاى آب جهت فرزند تشنهاش اسماعيل، به نزد او بر مىگردد، احساسات پاك مادرى همچنان او را سخت مىآزارد اما هرگز مأيوس نمىشود و در آن بيابان بىآب و علف همچنان دنبال گم شده خود مىگردد.
اسماعيل از تشنگى پاى خويش را بر شنهاى خشك و تفتيده مىمالد و ناگاه هاجر بالا آمدن آب از زير پاى او را مشاهده مىكند.
اين چشمه پس از گذراندن دورانى خشك، در زمان عبدالمطّلب مجدداً نوسازى و از آن تاريخ تا كنون در حال جوشيدن است. هر چند سفرههاى آب زيرزمينى محدود است ولى عجيب است كه اين چاه از دير باز مىجوشد و در حال حاضر نيز حدود 20 ليتر آب در ثانيه از آن پمپاژ مىشود. اكنون از اين چاه كه در يك زير زمين وسيع در كنار كعبه قرار دارد به روش مدرن آب پمپاژ و وارد يك شبكه آب رسانى مىشود. حدود 70 شير آب در همان قسمت زيرين تعبيه شده است كه زوار به آنجا مراجعه و از آن به قصد تبرّك مىنوشند و به بدن خود مىريزند.
جمعه (6/ 6/ 77)
ظهر جمعه اول وقت، براى اداى نماز جمعه به مسجدالحرام رفتيم. خطيب جمعه امروز انقلابى شده است و در خطبهها يادى از فلسطين و تجاوزات اسرائيل به بيتالمقدس كرد و بس، معمولًا خطباى نماز جمعه، دستور خطبه را از بالا دريافت مىكنند و بدون اجازه حكومت، حق بيان مطلبى را ندارند و وارد سياست
هم نمىشوند!
چند ماه قبل كه آقاى هاشمى رفسنجانى، رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام (و رييس جمهور سابق ايران) در نماز جمعه مسجدالنبى حضور يافته بود، امام جمعه مسجدالنبى، آقاى حُذَيفى در خطبهها به شيعه حمله كرده بود و شيعه را مشرك ناميده بود كه آقاى هاشمى در يك عكسالعمل اعتراضى، به اتفاق همراهانش نماز جمعه را ترك كرده بودند و به دنبال اين ماجرا امير عبداللَّه وليعهد عربستان او را از امامت مسجدالنبى بركنار و فرد ديگرى را به جاى او منصوب نمود.
يكى از همسفرىها مىگفت امام جمعه مسجدالنبى را ملاقات كرده بود. امام جمعه به او گفته بود چرا شما ايرانىها، كه خود را طرفدار اسلام مىدانيد خواندن عربى را در كشورتان قدغن كردهايد؟ آن دوست پس از آن كه موضوع را منكر شده و گفته بود كه طبق قانون اساسى زبان عربى دوّمين زبان رسمى كشور و آموزش آن در مدارس ما الزامى است، امام جمعه با شگفتى از اطلاعات غلطى كه به او القا شده، اظهار تأسف نموده بود.
غروب روز شنبه براى اداى فريضه نماز مغرب در مسجدالحرام بوديم كه ابر غليظى آسمان مكه را فرا گرفت، به دنبال آن رعد و برق و سپس باران شديدى شروع به
باريدن كرد و آب از ناودان طلايى خانه كعبه شروع به ريزش كرد. باد، آب ناودان را به رقص گرفته بود. با تغيير جهت باد، آب ناودان، رقص كنان به اين سو و آن سو دامن مىگستراند. ناودان طلايى در قسمت حجر اسماعيل قرار دارد. قبل از بارش باران شرطهها محوطه حجر اسماعيل را خلوت كرده بودند، ولى زائران به ويژه ايرانىهايى كه اطراف بودند سراسيمه از حجر اسماعيل بالا رفتند و خود را به آب ناودان رسانيدند تا باران رحمت كه از بام كعبه رحمان مىبارد بر سر آنها بريزد. شرطهها با باتوم به حجاج حملهور شدند و آنها را از حجر بيرون كردند. همسرم مىگفت يك نفر ايرانى را ديده بودند كه پلاستيك حاوى كفش خود را از آن ناودان پر كرده بود و به قصد تبرك با خود حمل مىكرد و سخت نگران پاره شدن پلاستيك و ريختن آب بود!
پس از توقف باران، خدام، صحن مسجد الحرام را به سرعت تميز و خشك كردند البته موضوعى كه در مسجدالحرام و مسجدالنبى قبلًا نظر مرا سخت به خود جلب نموده بود، نظافت مستمر، به موقع و بسيار سريع اين دو مكان مقدس بود. مثلًا خدام هر روز با تقسيمبندى و محصور كردن هر قسمت با آب و تى، صحن مسجدالحرام را با سرعت فوق العادهاى مىشستند و آن را خشك مىكردند و يا با استفاده از بالابرهاى مجهز خودكار از سقفهاى حرمين گردگيرى مىكردند.
بر اثر بارندگى، هواى عصر امروز مكه نسبتاً خنك و عطرآگين است. از موقعيت به دست آمده حسن استفاده را كرده، در صحن مسجد الحرام گشتى زدم. تكرار نوشتهها روى ستونهاى اطراف صحن مسجد توجهام را جلب كرد.
نام مبارك «اللَّه» 3 مرتبه، نام مبارك «رسولاللَّه» 2 مرتبه و نام «على» 2 مرتبه و نام «ابوبكر» و «عثمان» هر يك 5 مرتبه و «عمر» 6 مرتبه تكرار شده بود!
در شنبه شب مراسم «شبى در حريم كعبه در پناه دوست» كه يك محفل دانشجويى بود، يكى از دانشجويان كه در جريان باران غروب حضور داشت، اين حادثه را به صورت يك دكلمه زيبا درآورده بود كه قرائت كرد. (1)من نيز به نمايندگى از جمعى از اساتيد و دانشجويان ابتدا از مقام ولايت و سپس از دست اندركاران كاروان عمره دانشجويى تشكر كردم و آنگاه به بيان خاطراتى چند از اين سفر پرداختم، خاطره چك و چانه زدن با مغازه دار افغانى در مدينه براى تعويض روسرىها، تكرار اسم مبارك «اللَّه» و پيامبر گرامى و على و اسامى خلفا در اطراف مسجد الحرام، نام مقدس ائمه شيعه در صحن
1) اين دكلمه با عنوان «مى محبت از باده ساقى» از آقاى مقداد نمكى در همينمجموعه آمده است.
مسجدالنبى و خاطره چرا فارسى بلد نباشم فارسى زبان شيعه است. (1)در آن شب استادى از دانشگاه شهيد چمران در خصوص روابط ايران و اعراب سخن مىگفت. او مىگفت كه قبل از اسلام در زمان داريوش محدوده قلمرو حكومت ايران براى حدود دو سه قرن از اطراف جنوب به يمن، سودان و مصر و از طرف غرب به يونان و از شرق به هند منتهى مىشد. نام شهرهايى مثل مكه (مكيدن) بغداد (باغ داد) و يا زمزم فارسى هستند. مقر حكومت ايران در تيسفون نزديك بغداد قرار داشت. كتيبههاى مكشوفه در مصر نشان مىدهند كه كانال سوئز به فرمان داريوش حفارى شده است. اكنون اين كتيبه به سه زبان در موزه مصر موجود مىباشد.
شواهد موجود نشان مىدهند كه فرهنگ و زبان ايرانىها به شدت در فرهنگ اعراب تأثير داشته است. بسيارى از زبانهاى رايج شبه قاره هند و كشورهاى آسياى ميانه و خاورميانه نظير اردو، هندو، پشتو، تاجيك، ازبك مشابه زبان فارسى و از يك ريشه نشأت گرفته است.
از آنجا كه تجار و بازارىهاى مكه و مدينه را اكثراً
1) سخنرانى از اهل كنيا در يك زينبيه واقع در شهر ميلتون كينز انگليس در بارهفلسفه قيام امام حسين عليه السلام به انگليسى سخنرانى مىكرد. بعد از سخنرانى كه با او وارد بحث و گفتوگو شدم متوجه شدم فارسى را روان صحبت مىكند. به او گفتم خيلى خوب فارسى صحبت مىكنى از كجا آن را آموختهاى؟ گفت فارسى زبان شيعه است بايد آن را خوب بدانم.
مهاجرين ملتهاى ياد شده تشكيل مىدادهاند معالوصف آشنايى آنها به زبان فارسى با سهولت بيشترى انجام مىگرفته است.
در پايان اين جلسه هديهاى به رسم يادبود به مقالات برگزيده برندگان برنامه پرسش و پاسخ و سخنرانان جلسه اهدا شد، چون اين برنامه (در حريم كعبه، در پناه دوست) مصادف با سالروز ولادت حضرت زينب عليها السلام بود، مجرى اعلام نمود خواهرانىكه نامشان زينباست هديهاىبهرسم يادبود دريافت خواهند كرد. كسى خود را به اين نام معرفى نكرد. در اين هنگام يكى از دانشجويان پسر اهل اصفهان با لهجه شيرين اصفهانى گفت: «آقاى مجرى من اسمم داوود است» ولى درخونه صدام مىكنند زينب!» (خنده حضار).
جمعه شب قرار بر اين شد كه يكبار ديگر اعمال عمره مفرده را به نيابت از نزديكان انجام دهيم. بچهها نفرى سه ريال براى كرايه اتوبوس از هتل «قصر حسن عابد» در ميدان معابده تا مسجد تنعيم پرداخت كردند. اين مسجد نزديكترين ميقات و در مرز محدوده حرم قرار دارد. در آن شب پس از محرم شدن، لبيك گويان: «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك» عازم كعبه شديم و تا اذان صبح طواف، نماز طواف، سعى صفا و مروه، تقصير، طواف نساء و نماز طواف نساء را انجام داديم.
يكشنبه (8/ 6/ 77) و دوشنبه (9/ 6/ 77)
صبح روز يكشنبه به قصد ديدار از منا، عرفات و مشعرالحرام، از مكه خارج شديم. عرفات منطقهاى وسيع است كه در جنوب شرقى مكه و در فاصله 24 كيلومترى آن قرار گرفته است. در روز نهم ذىالحجه (يعنى روز عرفه)، در حج تمتع، حجاج در آنجا وقوف مىكنند و به راز و نياز با خدا مىپردازند تا چند سال پيش اين منطقه سرزمين خشك و بىآب و علفى بوده، ولى اخيراً پاركهاى وسيع جنگلى در منطقه احداث شده است. به نظر مىرسد معنويتى كه عرفات خشك داشت بيش از عرفات فعلى باشد.
عرفات به معناى معرفت و شناخت است. شايد بتوان گفت قبل از هر چيز حاجى بايد به شناخت خويش برسد تا معرفت را به دست آورد؛ زيرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»؛ «كسى كه به خودشناسى برسد به خداشناسى خواهد رسيد.»
در عرفات تپهاى است كه بدان «جبل الرحمه» گويند.
گفته مىشود نخستين بار كه آدم از بهشت رانده شد در آن منطقه فرود آمد.
در عرفات فوارهاى بلند نصب شده است كه در زمان حج تمتع براى خنك كردن محيط، از اين آبپاشهاى ثابت
كه ارتفاع آنها حدود چهار متر است، استفاده مىشود وجود اين فوارهها براى خنك كردن محيط گرم و سوزان عرفات، فوق العاده مؤثر است.
در موسم حج تمتع بيش از دو ميليون حاجى در عرفات تجمع و به راز و نياز با خداى بىنياز مىپردازند.
مشعر الحرام و منا در مسير عرفات قرار گرفته است.
حجاج بايد قبل از طلوع آفتاب روز عيد قربان خود را به مشعر الحرام (مزدلفه) برسانند. حجاج در اين منطقه اقدام به جمع آورى ريگ براى رمى جمره مىكنند. مشعر از كلمه شعر گرفته شده و به معناى آگاهى و فهم است. حجاج بايد شبهاى يازدهم و دوازدهم ذىالحجه را در منا بمانند و در روز دهم در قربانگاه قربانى كنند. آنها براى رمى جمرات از ريگهايى كه از مشعر الحرام جمع آورى كردهاند، استفاده مىكنند، چه رمز زيبايى است! حاجى بايد از قبل بداند كه به مبارزه با چه كسى مىرود؟ به مبارزه شيطان، بزرگترين و سرسختترين دشمن انسان، پس بايد خود را از قبل مسلح كند.
رمى جمرات را بايد از شيطان بزرگ شروع كرد. او سمبل و نماد نفس اماره، خطرناكترين دشمن انسان است كه همواره با اوست و يك لحظه او را رها نمىكند تا او را اغفال و سپس گمراهش نمايد. بايد ابتدا او را نشانه رفت.
سپس شيطان وسطى و آنگاه نوبت شيطان كوچك است.
شايد اين شيطان همان ابليس است، آن هنگام كه تنها بماند، مبارزه با او آسانتر است.
سه شنبه (10/ 6/ 77)
نماز صبح را در مسجد الحرام به جا آورديم. آنگاه به قصد ديدار از غار حِرا محلّ نزول نخستين آيات قرآنى، جايىكه پيامبر خدا به رسالت منصوب شد، عازم جل النور شديم. اين كوه در شمال شرقى شهر مكه قرار دارد و جبل الاسلام و جبل القرآن نيز خوانده مىشود. از مسجد الحرام تا جبلالنور فاصله كمى است. اتوبوسهاى واحد با دو ريال زائران را به آن مقصد مىرسانند.
ساعت 30/ 6 صبح با جمعى از دانشجويان صعود بهكوه را آغاز كرديم. كوه سنگلاخى و از سنگهاى آذرين و از همان ابتدا داراى سربالايى تيز است. هر چه به نوك كوه نزديكتر مىشديم، سربالايى تيزتر وحركت كندتر مىنمود. در انتهاى مسير پلكانهايى براى تسهيل در حركت بهطور مصنوعى و شيوهاى ابتدايى ايجاد شده بود.
پس از سه ربع ساعت طى طريق، به غار حِرا رسيديم، در نزديكى غار بايد از لابلاى سنگها به سختى گذشت و به غار راه يافت. برخلاف تصوّر اين غار جزو غارهايى نيست كه در سنگهاى آهكى ايجاد مىشود. اين غار بسيار
كوچك و از قرار گرفتن سنگهاى آذرين مطبق تشكيل شده است. فضاى غار براى حداكثر دو نفر كه ايستاده نماز بگزارند مناسب است. كف اين غار با حدود 6 عدد موزاييك مفروش شده است، ولى ساير قسمتهاى غار دست نخورده است. شايد اين غار تنها قسمتى از آثار صدر اسلام است كه هنوز دست وهابىها به آن دراز نشده است.
هر چند دست تجاوزگر انسان با پخش بقاياى تمدن مصرفى (قوطى، پلاستيك و ...) و حضور گدايان، محيط آنجا را زشت نشان مىدهد، ولى هنوز صلابت و معنويت كوه كه لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ (1)
انسان را به ياد آن دوران به تفكر مىاندازد. از آن زشتتر حضور گدايان در پيچ و خم مسير منتهى به غار است. اكثر گدايان را زنان تشكيل مىدهند، آنها كودكان خردسال خويش را همراه دارند. بچهها به انسان مىچسبند و تا ريالى دريافت ندارند زائر را رها نمىكنند.
برگرديم به گذشتههاى غار، حضرت محمد صلى الله عليه و آله چهل شبانه روز در اين غار مشغول خودسازى و عبادت پروردگار بود. خديجه همسر گرامى او كه از ثروتمندترين زنان قريش بود. روزى دو نوبت به بالاى كوه مىرفت و براى آن حضرت غذا مىبرد. مسلماً شيب اين كوه در 1400 سال پيش تندتر و ارتفاع آن نيز بيشتر و صلابت آن
1) حشر: 21
افزونتر بوده است، ولى با صلابتتر و افزونتر از آن اراده و استقامت بانويى است كه اين كوه را روزى دو بار به مدت چهل روز طى مىكرد و شوهرش را در پذيرش آن رسالت عظيم يارى مىنمود.
چهارشنبه (11/ 6/ 77)
مىگويند سفر انسان را پخته و مجرب مىكند. ولى پختگى و تجربهاى كه افراد كسب مىكنند يكسان نيست، و مقدار آن به نوع و معرفت انسانها بستگى دارد. افسوس كه عمر سفر هم كوتاه و امروز پايان ديدار ماست و قرار است ساعت 8 صبح هتل را به قصد جده ترك كنيم.
فاصله مكه تا جده را به مدت 30/ 1 ساعت طى كرديم. ساعت پرواز 30/ 2 بعد از ظهر به وقت عربستان است، در فاصله زمانى چهار و نيم مانده به پرواز بايد تحويل بار، كنترل پاسپورت انجام پذيرد. كوله بار عدهاى سنگيناست، گويا به قصد تجارت و نه زيارت سفر كردهاند.
سنگينى بار و ترس از حسابرسى و پرداخت كرايه اضافه بار و دلهرههاى فراوانى كه ايجاد شده بود، در چهره آنها هويدا بود. آنطرفتر در سالن ترانزيت، مسافرين ديگرى بودند كه گفته مىشد اهل مصر هستند، كوله بار اندك و آرامش نسبى در آنها به چشم مىخورد.
پس از كنترل گذرنامه، وارد سالن انتظار شديم كه
غرفههاى مختلف فروش در آن داير و مملو از وسائل لوكس، ولى با قيمتهاى 20 تا 30 درصد بيشتر از مكه و مدينه بود. فروشندهها همچون شاهين در انتظار شكارى بودند ولى گرانى زياد، سنگينى بار و شايد خالى بودن جيب به مسافرين مجال داد و ستد مجدد نمىداد.
ساعت 30/ 2 به وقت عربستان و 4 به وقت ايران، هواپيماى حامل حجاج به سمت اصفهان پرواز كرد و ساعت 30/ 6 وارد فرودگاه اصفهان شديم.
هر چند برنامه اعزام دانشجو به حج عمره يك حركت پسنديده فرهنگى است و موجب كسب معرفت و شناخت از خاستگاه اسلام؛ يعنى مكه و مدينه مىشود ولى داراى كاستىهايى نيز مىباشد؛ مثلًا طرح، يك طرح فراگير نيست و فقط درصد ناچيزى از دانشجويان را شامل مىشود. ضمناً براى همين درصد قليل برنامه غنى و پربارى در طول سفر تدارك ديده نشده است. براى وسيعتر كردن دامنه تأثيرات فرهنگى آن پيشنهاد مىشود طرحى شبيه طرح لبيك كه بدان اشاره شد در سطح دانشگاهها اجرا شود تا از اين طريق مشاركت بيشتر دانشجويان به وجود آيد. در مدت سفر، سپردن برنامهها به دست دانشجويان و نظارت مستمر بر آنها مىتواند تا مقدار قابل توجهى كاستىها را جبران و به غناى فرهنگى سفر بيفزايد.
نفس سفر نيز در زندگى انسان به خصوص نسل جوان داراى نقش سازندهاى است. حس كنجكاوى جوان عاملى استكه شور و اشتياق او را به سفر و معرفتى كه از اين طريق كسب كند افزون مىكند. لذا تدارك بازديدهايى بيشتر از اماكن تاريخى مهم و بيان گوشهاى از رويدادهاى تاريخ در اين اماكن مىتواند نقش روشنگرانهاى داشته باشد.
فرصتهايى كه در زندگى انسان پيش مىآيند، بسيار ارزشمند و زودگذرند و ممكن است كه دگر بار در زندگى و عمر كوتاه بشرى تكرار نشوند. عقل سليم حكم مىكند كه از فرصتهاى پيش آمده، حداكثر استفاده و بهرهبردارىِ معنوى و مادى به عمل آيد. نكته مهم ديگر آنكه شما به سرزمينى قدم مىگذاريد و با مردمى تماس حاصل مىكنيد كه از جهات مختلف با شما تفاوتهاى چشمگير دارند. فرهنگ ملّى آنها، زبان و اعتقادات آنها و قوانين مدنى آنها با شما متفاوت است. همانگونه كه شما انتظار داريد ديگران آداب و فرهنگ شما به ديده احترام بنگرند، شما نيز بايد به همان ديد به آنها نظر داشته باشيد لذا چند نكته را تذكر مىدهيم:
قبل از سفر
1- تهيه حداقل دو دست لباس احرام از جنس
نخى ضرورى است؛ زيرا در هواى گرم و سوزان مكه، پارچه نخى تا حدود زيادى در كاهش تأثير گرما مؤثر است.
2- سعى كنيد دو جفت دمپايى، چند جفت جوراب و لباس سبك و لباس زير با خود برداريد.
3- از بردن هر نوع غذا، مواد شوينده و يا صنايع دستى و غيره به قصد فروش خوددارى كنيد. در شأن يك مسلمان نيست كه اوقات با ارزش خود را در سرزمين مقدس وحى صرف امور بىارزش نمايد.
4- پيش از عزيمت، كتب مناسك حج عمره و حتى المقدور تاريخ مكه و مدينه را مطالعه كنيد.
5- مدارك مورد نياز؛ مانند گذرنامه، كارت واكسيناسيون، و بليط هواپيما را با خود برداريد و فراموش نكنيد.
6- اگر مقدارى داروى سرماخوردگى و پماد ضد آفتاب با خود داشته باشد خالى از لطف نيست.
در طول سفر
1- در اين سفر روحانى بكوشيد زندگى روزمره و تمامى حركات خود را به زيور نظم بياراييد؛ يعنى تمام اعمال، از جمله زيارت، بازديد، سياحت، خورد و خواب و استراحت، با برنامه انجام شود.
2- هرگز يك بعدى نينديشيد، چونكه انسان تك
بعدى آفريده نشده است. در حالى كه در اين مكان مقدس بايد به عبادت و ژرفاى عبادت انديشيد ولى تفكر و سير در تاريخ و سياحت در زمين و استفاده بهينه از نعمات الهى نيز عبادتى ديگر است و نبايد از آنها غافل شد.
3- وقت گرانبهاى خود را در بازار تلف نكنيد و با چانه زدنهاى بيجا براى خريد متاعى ناچيز قدر و منزلت خود را به ثَمَن بخس نفروشيد.
4- قوانين و مقرّرات كشورى را كه در آن هستيد رعايت كنيد و به آن احترام بگذاريد. عدم رعايت آنها به حيثيت ملى و فردى شما لطمه مىزند.
5- سعى كنيد حرمت دوستان و همراهان خود را حفظ كنيد و با قيافهاى شاد و با لحنى آرام و مهربان با آنان برخورد كنيد. توجه ويژه به جانبازان، سالمندان و معلولان، نشان از شخصيت اسلامى شماست.
6- روح تعاون و همكارى را فراموش نكنيد و در كارهاى دستجمعى مشاركت فعال داشته باشيد.
7- از برخوردهاى خشن و غضب آلود دورى كنيد و صبر و متانت را پيشه خود سازيد.
8- اگر رفتارى ناشايست از ديگران ديديد با كرامت و بزرگوارى از كنار آن بگذريد.
9- از بحث و مجادله بيجا و بىثمر با سعودىها پرهيز كنيد.
10- هنگامى كه قصد ترك هتل را داريد، حتماً دوستان و يا افراد ديگرى را از برنامه و مقصد خود مطلع نماييد.
حضور در اماكن مقدس
1- در هنگام اداى نماز، از جلو نمازگزاران عبور نكنيد. در غير اين صورت با عكسالعمل شديد آنها مواجه خواهيد شد. چون اهل سنت عبور از جلو نمازگزاران را جايز نمىدانند.
2- از قرار دادن قرآن به روى زمين خوددارى كنيد.
زيرا اهل سنت اين عمل را بىاحترامى به قرآن مىدانند.
3- اصرار نداشته باشيد كه در هنگام اداى نماز از مهر استفاده كنيد. اگر طبق فتواى مرجع تقليد خود سجده بر فرش را جايز نمىدانيد، مىتوانيد از محلهايى كه مفروش نيست استفاده كنيد.
4- از برداشتن خاك از قبور ائمه بقيع جداً خوددارى كنيد. اين عمل طبق فتواى حضرت امام قدس سره حرام و موجب وهن شيعه است.
5- از فيلمبردارى و عكاسى در مساجد؛ به ويژه مسجدالحرام و مسجدالنبى خوددارى كنيد. در غير اين صورت با عكس العمل شديد شرطهها و از دست دادن دوربين خود مواجه خواهيد شد.
6- از انجام اعمال تحريكآميز به ويژه در هنگام
انجام مراسم حج، جداً خوددارى شود. گفته مىشود در مراسم حج تمتع سال 1378 ايرانىهايى كه در هنگام تحويل سال در مسجد الحرام بودند، به كف زدن مبادرت مىكنند و عمل آنها موجب اعتراض دولت عربستان مىگردد و همچنين در عمره مفرده سال 1376 عدهاى از دانشجويان در مسير سعى صفا و مروه فرياد يا حسين سر مىدهند. عمل آنها باعث مىشود عربهايى كه به قصد نماز صبح آمده بودند، از ترس درگيرى و آشوب برگردند. (1)
1) نقطه سر خط، 1377
فريدون يگانه
سه شنبه، ششم مرداد ماه سال يكهزار و سيصد و هفتاد وهفت هجرى شمسىاست، با صداى ملكوتى اذان مغرب، كه از تلويزيون كوچك اتوبوس پخش مىشود، شاهد نماز جماعت مسجد النبى هستيم. چشمان خسته مسافرت زدهمان به نور گلدستههاى حرم پيامبر روشن گرديده، اشكها مجالمان نمىدهند. بغضها شكسته شد و طنين صلواتها در فضاى اتوبوس پيچيد. سوغات اين سفر الهى اشكهاى شادى است كه بر گونههايم جارى است و صفحات نوشتهام را از همين آغاز مرطوب كردهاند.
به هتل محلّ اقامت در مدينه منوّره رسيديم. اتاقها در تهران تقسيم شده و هماتاقىها مشخص شدهاند.
ساكها را كه تحويل گرفتند، آماده شده، نماز مغرب و عشا را در سالن هتل به جماعت خوانديم. اين دو نماز، تنها نمازهايى است كه در ايام حضور در ديار وحى، در حرمين شريفين اقامه نكردم؛ و دو نماز جمعهاى كه در بارهاش خواهم نوشت. پيش از سفر، انبان از تجارب دوستان انباشته بودم، ولى در اين هنگام راهنمايىمان نكردند كه در
هتل به انتظار تحويل بار ننشينم و به نماز عشاى مسجدالنبى و زيارت حرم پيامبر بشتابم.
بارها به اتاقها منتقل شد، غسل زيارتى كرديم و شام صرف شد و شتابان خود را به حرم پيامبر صلى الله عليه و آله رسانديم، امّا آه از نهادمان برآمد! زيرا نمىدانستيم كه شبها درهاى مسجدالنبى از حدود ساعت 10 به بعد بسته مىشد و اين را در جلسات پيش از سفر (در تهران) به عاشقان ديار يار نگفته بودند. دريغ از لحظاتى كه بر باد رفت!
آن شب را تا صبح، عاشقانه دل سوزاندم؛ در پشت ديوارهاى بقيع و در پشت درهاى بسته صحن مطهّر پيامبر.
عجبا! حيات در اين حياط، در قلبهاى محقّر باقى ماند.
چون سرگشتگان كوى يار، ائمه بقيع را واسطه مىكردم و گاه على و فاطمه عليهما السلام را از پشت ديوارهاى خانهشان مىخواندم، كه شفيعم باشند و گاه از وراى گنبد خضرا، پيامبر خاتم را به شفاعت مىطلبيدم و اين را بارها و بارها تكرار مىكردم. در همين شب كوشيدم تا بار ديونم را به دوستان و عزيزانى كه التماس دعا گفته بودند، بر زمين بگذارم تا از فردا بتوانم تمامى لحظاتم را به خود بپردازم.
در همان آغازين شب، در مقابل حرم پيغمبر، در پشت ديوار خانه دخترش فاطمه عليها السلام و در پشت ديوارهاى بقيع به اعتراف پرداختم؛ خدايا! گنهكارم، روسياهم، فريبكارم، تو خود مىدانى كه كيستم ... اما با اين همه، اميد به درياى رحمت بىكران تو دارم و به رحمت واسعهات دل بستهام!
خدايا! تو ستّار العيوبى.
آنگاه شفاعت بزرگوارانى را طلبيدم كه در درگاه خدا قرب دارند.
ساعت حدود 5/ 2 صبح است (صبح روز چهارشنبه)، بر تعداد جمعيت افزوده مىشود. حضور پيرمردان عرب يا زائران حرم، نويد بخش گشوده شدن درهاى حرم است.
تجمع، لحظه به لحظه شكل جديدى به خود مىگيرد.
ديوار انسانى حرم را در ميان گرفته و شرطههاى سعودى عقب مىروند و جاى خود را به زائران مىدهند. لحظه موعود فرا رسيد. با طنين ملكوتى اذان- كه مشتاقان شب زندهدار را به نماز شب فرا مىخواند- باب جبرئيل گشوده شد. عاشقانِ سر از پا نشناخته، با شتاب به درون حرم دويدند و هر يك به حسب خواست خود، گوشهاى را برگزيدند و به راز و نياز شبانه با معبود پرداختند.
من و تعدادى از همكاروانيان، كه نه خانه على و فاطمه عليهما السلام را مىشناختيم، نه ستون توبه و عايشه را، نه مأذنه بلال را، نه از باغ بهشت (روضه) خبرمان بود و نه از محراب و منبر پيامبر صلى الله عليه و آله و حتّى نمىدانستيم كه سكّوى اصحاب صفّه كدام است و ... در نقطهاى از حرم به نماز ايستاديم؛ نماز تحيّت مسجد النبى، نماز زيارت و ... و نيز گريستيم ...
تلاوت قرآن را، به جهت ختم آن، با راهنمايى يكى از دانشجويانم كه يكى دو شب قبل از سفر، تلفنى مطالبى
در اين باره گفته بود، آغاز كردم.
مؤذن از مئذنه بلال حبشى، اذانى ديگر گفت به جهت نمازهاى مستحبى صبح، نماز نافله صبح را نيز گزارديم؛ در مكانى كه هنوز باورمان نبود!
طنين اذان صبح، از فراز مئذنه بلال، حال و هواى ديگرى به زائران حرم داد. قرآنها بسته شد و در جايگاههاى خود قرار گرفت. با صداى «اعتدلوا» و «سوّوا صفوفكم»، صفوف نمازگزاران مرتّب شد. اللَّه اكبر، تكبيرة الاحرام، شكر خداى منّان را كه بر ما منّت كذارد و اوّلين نماز واجب را در كنار بارگاه ملكوتى پيامبر بهجا آورديم.
پس از نماز، در پاى پلّههايى كه محوطه مسجد النبى را به محوطه قبرستان بقيع متّصل مىكند، به اتفاق همراهان، با روحانى كاروان قرار داشتيم. مدتى طول كشيد تا همگى در وعدگاه جمع شديم. با روحانى كاروان، كه ميان سال بود و با تجربه و به قول خودش بيش از بيست بار همراه كاروانهاى حجّاج به اين سفر آمده است، دسته جمعى ادعيه خاصّ روز و ساير زيارتنامهها را خوانديم و گريستيم ...
درهاى بقيع بر روى مشتاقان گشوده شد. در هر گوشه آن، كاروانهاى ايرانى دسته دسته اشك ريزان بر غربت مظلومانه چهار تن از امامان معصوم عليهم السلام و عزيزان پيامبر صلى الله عليه و آله به تعزيت ايستادند. گاه صداى روحانيون كاروانها با يكديگر مىآميخت و گاه نالههاى كاروانيان همانند
همسرايان، سكوت مظلوميت را مىشكست. لحظات، قابل محاسبه نبود. نمىدانم يك يا دو ساعت در بقيع بوديم؛ به هر حال به هتل برگشتيم، صبحانهاى خورديم تا ديگر بار به سوى حرم بال و پر بگشاييم.
*** دركنار هتل محلّ اقامت ما، دو- سه مغازه بيشتر نيست. البته بازارهاى مدينه آنقدر گسترده است كه فقط با ده- بيست متر فاصله، به يكى از بازارهاى بزرگ مدينه دسترسى حاصل مىشود، اما اشتياق حضور در محضر يار مانع از حضور در بازار است.
در شبى كه گذشت، بار تعهداتم را نسبت به آنان كه بايد التماسها و درخواستهايشان را به ذات احديت مىرساندم، زمين گذاشتم. و اكنون جا داشت تكليفم را در مورد مختصر هدايا و سوغاتى نيز انجام دهم كه چنين كردم تا ديگر ساعات، دقايق و لحظههايم آزاد و متعلّق به خودم باشد و فارغ البال و بى هيچ تعهّد و دل نگرانى، بتوانم به عباداتم بپردازم.
*** پس از خريد مختصر، بارديگر راهىِ حرم مطهّر شدم تا قبل از نماز ظهر، ختم قرآنِ آغاز شده را پى بگيرم.
چند ركعتى نماز مستحبى خواندم و سرانجام نماز ظهر را به جماعت برگزار كردم و جهت خوردن غذاى ظهر به هتل بازگشتم.
پس از صرف غذا، دانشجوى ظريف اندامى، كه مسير جدّه- مدينه را در رديف آخر اتوبوس در كنارم نشسته بود، از من خواست تا در جلسهاى كه در حدود ساعت سه بعد از ظهر قرار بود در اتاق آنان و با حضور ديگر روحانى همسفر در كاروان برگزار شود؛ شركت كنم. او يادآورى كرد كه جلسه جنبه خصوصى دارد.
در كاروان ما سه روحانى حضور داشت و زائران توفيق داشتند كه از سه روحانى بهرهمند شوند:
روحانى سنّتى كاروان.
دانشجوى شركت كنندهاى در عمره دانشجويى كه روحانى و روحانى زاده بود و صداى بسيار خوشى داشت و در مواقعى نالهاى سر مىداد و شور و حالى به جمع مىبخشيد.
و روحانىاى كه از اساتيد حوزه بهشمار مىرفت و در كسوت معلّمى در عمره دانشجويى شركت كرده بود.
همه شايستگىهاى لازم را براى فيض رسانيدن داشتند و اين نعمت ديگرى بود كه خداوند در اين سفر الهى نصيب كاروان ما كرده بود. خوشا به سعادت آنان كه از اين نعمت بهره بردند.
بهآن جوان دانشجو، كه همدانشگاهىهايش، «آقاسيد» صدايش مىكردند، گفتم اگر اشكالى نداشته باشد؛ پس از نماز جماعتِ عصر، از مسجد النبى برمىگردم و سپاسگزار خواهم بود اگر ساعت جلسه را كمى تغيير
دهيد تا من هم بتوانم از هر دوفيض برخوردار شوم. نيمه قولى داد و قرار بر اين شد كه پس از نماز جماعت عصر به هتل برگردم و در اتاق آنان حضور يابم. اجازه گرفتم به هماتاقىام، كه آقاى مهندس جوانِ با غيرتِ تركِ مذهبىاى بود و مسؤوليت روابط عمومى دانشگاه محلّ خدمت را داشت و پيشتر در برگزارى يك همايش دانشجويى با يكديگر همكارى داشتيم نيز مطلب را بگويم؛ كه موافقت شد ...
جلسه تازه آغاز شده بود و روحانى به آرامى و با صدايى كه زمزمه محبّت بود و به لطافت نسيم، جان دل را نوازش مىداد؛ مشغول بحث و گفتگو بود. قرار شد در طول سفر روزانه يكساعتى را در محضرشان باشيم و از فلسفههاى عبادت بشنويم و يا به عبارت عالمانه ايشان، در اين باب گفتگو كنيم. جمع ما در جلسه هفت نفر بود؛ دو صاحبخانه، چهار نفر ديگر به همراه استاد.
فراموش كردم بگويم كه در كاروان مقرّر شده بود هر روز صبح جلسهاى عمومى نيز برگزار شود تا روحانى كاروان بتواند وظايف خويش را در ارتباط با مناسك حجّ عمل نمايد كه نخستين نشستِ اين جلسه در روز چهارشنبه بود و ايشان برخى از سخنان را كه در يكى دو جلسه نيمبند تهران داشتند؛ تكرار و يادآورى كردند؛ از جمله محرّمات احرام را. چون كاروان ما كاروان دانشجويى پسرانه بود، به شوخى برايشان ايراد گرفتم كه محرمات لازم به اين تعداد
نيست و چون همه مرد هستيم رعايت آن دو محرّم كه خاص زنان است؛ بر اين جماعت واجب نيست! اين شوخى، خود بابى شد در طنز فى مابين. روحانى محترم كاروان ما على رغم جدّى بودنش، در طنز نيز دستى داشت و بدينوسيله نيز جوانان را جلب و جذب مىكرد. اين باب گشوده شد و تا پايان سفر ادامه يافت.
استراحت متخصرى كرديم، استحمامى و غسل زيارتى و وضويى، و شتابان سوى حرم نبوى روان شديم جماعت مغرب را دريابيم. حدّ فاصل نمازهاى جماعت مغرب و عشا را با پى گرفتن قرائت قرآن پر كردم، و بعد از نماز جماعت مغرب و عشاى مسجد النبى، به هتل بازگشتم.
تا اين زمان، در واقع يك روز از حضورمان در مدينةالنبى گذشته بود و اكنون هر يك از كاروانيان مىتوانستند ارزيابى كنند كه از امكانات موجود چقدر سود بردهاند؛ چند ساعت خوابيدهاند. چند ساعت در بازارهاى مدينه بودهاند. چند ساعت در بقيع و در پشت ديوارهايش به راز و نياز پرداختهاند. چند ساعت در مسجد النبى و در كنار حرم پاك پيامبر بودهاند. چند ساعت در مجالس رسمى و غير رسمى كاروان و غير كاروان بودهاند و بالأخره چه مقدار فيض بردهاند.
*** دوّمين شب حضور در مدينه را نيز به شيوه شب قبل در جمع چند كاروان ايرانى، كه تا نيمههاى شب پشت
ديوار بقيع به نوحهخوانى مشغول بودند، گذراندم. به طور معمول، وقتى ساعت از نيمه شب مىگذشت، گروهها مىرفتند و از خيل عاشقان، چند نفرى بيشتر باقى نمىماندند.
به هنگام گشوده شدن درهاى حرم پيامبر صلى الله عليه و آله در صبح پنجشنبه، از كاروان كسى را نديدم. قرار بر اين بود كه بعد از نماز صبح در داخل مسجد النبى، با روحانى كاروان همديگر را ببينيم تا قسمتهاى مختلف حرم محمّدى و مسجد النبى را برايمان بشناساند و توضيح دهد.
از مسجد النبى به هتل رفتيم و پس از صرف صبحانه، در جلسه كاروان حضور يافتيم. جلسه خصوصى را به مدير كاروان كه يك همكار فرهنگى بود، لو داديم و قرار شد كه آن جلسه نيز شبها پس از نماز عشا و صرف شام، در قالب جلسهاى عمومى برگزار شود.
عصر روز پنجشنبه، هم با روحانى كاروان قرار داشتيم كه به اتفاق، مساجد منتسب به بزرگان صدر اسلام را زيارت كنيم. پياده راه افتاديم، با نيم دورِ بزرگى به دور حرمِ نبوى، در هر مسجدى نماز تحيّت خوانديم و فيضى در حد خود برديم.
در ميان راه، روحانى كاروان كه سوز و آه مرا ديده يا شنيده بود، دل سوزانيد و چند توصيه را در حالى كه با يكديگر فواصل ميان مساجد را طى مىكرديم؛ بيان كرد. او گفت كه در مدينه، مسافر مىتواند سه روز روزه مستحبى
بگيرد و چند دعا و چند نماز خاص را نيز بخواند.
نخستين جلسه عمومى يا نيمه عمومى با حضور حدود بيست درصد كاروانيان به جاى جلسه خصوصى عصر روز قبل، در نمازخانه هتل برگزار شد.
در نيمههاى آن جلسه قلبم داشت از حركت مىايستاد! شنيده بوديم كه امام زمان- عجل اللَّه فرجه الشريف- در جلسات متعلّق به جدهشان زهراى مرضيه عليها السلام حضور مىيابند، و احساس حضورشان ديوانهام مىكرد.
ترس دوگانهاى وجودم را مىلرزاند. اشك مجالم نمىداد.
بغض گلويم را گرفت و راه خروج هر حرف و صدايى را بسته بود ... جلسه پايان يافت. نجواكنان به مرشد گفتم كه چنين احساسى داشتهام، ايشان شنيدند و هيچ عكسالعملى نداشتند.
دعاى كميل شب جمعه كه در هتل ديگرى برگزار مىشد؛ نتوانست شور و حالى بر مشتاقان ببخشد.
طبق معمول باز هم شب را در كنار بقيع و به همان روال شبهاى پيش گذراندم. فقط حدود ساعت دو بعد از نيمهشب با عجله به هتل بازگشتم تا سحرىِ مختصرى را كه از مسؤولان ثابت كاروانها گرفته بوديم، به اتفاق هماتاقى عزيزم بخوريم و بلافاصله جهت بازگشايى درهاى حرم به كنار باب جبرئيل برگرديم. اينبار با شناخت بهترى محل عبادت شبانگاهى را انتخاب كرديم.
صبح روز جمعه، قرار بود ساعت 6 صبح و پس از
صرف صبحانه، كاروان جهت زيارتِ دوره و باز ديد از مكانهاى تاريخى مدينه حركت كند. لذا پس از نماز صبح به هتل بازگشتيم. از صبحانه معاف بودم. اتوبوس حركت كرد. بازديدها آغاز شد. در كوه احد ايستاده خوابم برد.
هماتاقىام زير بغلم را گرفت و نگذاشت زمين بيفتم. از بازديد آن روز خاطره زيادى ندارم. اين بدان معنى نيست كه خاطراتى از مسجد قبلتين يا مساجد سبعه به همراه نداشته باشم. قبل از ظهر به هتل بازگشتيم. ديگر توان بيدار ماندن نداشتم. به رختخواب رفتم و وقتى چشم گشودم كه مؤذن براى نماز عصر دعوت مىكرد. نماز ظهر جمعه مدينه را از دست داده بودم. اين اولين خواب در مدينه بود.
پيشنماز مسجدالنبى در دوّمين ركعت نماز مغرب، پس از سوره مباركه حمد، سوره «انّا انْزَلْناه ...» را خواند. چه خوش گذشت بر وجودم. چه زيبا بود. چه الهى بود. ياد مادر افتادم كه وقتى در سر سفره افطارى با خنده مهربانش، آب گرم را به طرفمان مىآورد، سؤال هميشگىاش را مطرح مىكرد؛ «انّا انْزَلْناه ...» را خواندهايد؟ خدايا شكرت، چه لحظات ملكوتىاى نصيبم كردى. در همين ساعات غروب و مغرب، تلفن منزل زنگ زد. قائم مقام دانشگاه بود؛ رفاقتى داشتيم. اسم كوچكم را صدا كرد و گفت حاج آقا فريدون، لطفاً شنبه صبح فتوكپى شناسنامهتان را به دانشگاه لطف كنيد. هيأت رئيسه دانشگاه در ازاى زحمتى كه براى برگزارى همايش دانشجويى كشيدهاى، يك مكه
برايت درنظر گرفته است. و وقتى صبح شنبه از او تشكر كردم، يادآور شد كه مكه نه قسمت است و نه همت. مكه دعوت است. خدايا! اين دعوتت را مكرر گردان. آن دعا را بارها بر در كنار در و ديوار بقيع و پرده كعبه تكرار كردم.
خدايا! دعوتت را مكرر گردان.
چه لذّتى داشت اين سوره «انّا انْزَلْناه ...» كه در نماز جماعت مغرب مسجدالنبى شنيدم. اطمينان يافتم كه پيام الهى است. حداقل اين يك روز روزه در تمامى عمرم قبول واقع شده است. لبريز از شادى و شعف به هتل بازگشتيم تا افطار كنيم. ميهمانداران مىدانستند، هم از چلوكباب ظهر جمعه سهم ما را نگهداشته بودند و هم از شام معمولى نصيب داشتيم. برخلاف سحرى مختصر، ميز افطارى مفصلى چيده شده بود. با عجله افطارى را خورديم تا نماز جماعت عشا را از دست ندهيم و به سرعت به مسجدالنبى برگشتيم. در دو شبِ بعد، برخى از دانشجويان هم كه از اين امكان مطلع شده بودند؛ خواستند كه سحر، آنان را نيز بيدار كنيم. لذا افطارها نيز چند نفرى برگزار شد.
از تكرارها مىگذرم. هرچند كه گذشتنى نيستند.
هرچند كه هرلحظه آن يك زندگى است. فقط يادآورى مىكنم كه خوشبختانه اين موقعيت نصيبم شد كه در تمامى روزهاى حضور در مدينه در مراسم بازگشايى حرم نبوى شرف حضور داشته باشم. در روزهاى آخر تعدادى از دانشجويان كاروان هم در اين مراسم حضور يافتند و فيض
بردند. فرصت مغتنمى بود تا نماز امام زمان- عجل اللَّه فرجه الشريف- و نماز جعفر طيّار و نمازهاى مستحبى ديگرى را كه دوستان توصيه كرده بودند، چندين بار بخوانم. نيمى از قرآن در مدينه خوانده شد. در روزهاى آخر مدينه حضورم در جلسات عمومى كاروان كمى كمرنگتر شده بود؛ كه مورد گله هم قرار گرفتم. در جلسات «فلسفه عبادات» تنها فرد بدون غيبت بودم. حتى آقا سيد عزيز كه در واقع بانى اين جلسات بودند، يك نوبت غيبت داشتند.
در شبى ديگر در يكى از همين جلسات بود كه دانشجويى بهشدت ناليد. كلافه بودن را نشان مىداد مرشد ناگزير شدند به آرامى بفرمايند كه قطعاً امام زمان (عج) به اين جلسات روحانى نظر دارند. آنچه را كه در دو سه روز گذشته در وجودم پنهان كرده بودم- تا به حال آوردن اين دانشجو- باز در درونم نگاهداشتم. وقتى حال خود را با دانشجويم در ميان گذاشتم و تأييد او را گرفتم؛ ديگر تحمّلم تمام شد. زوزهكشان خود را تا پشت درهاى بسته حرم نبوى و پشت درهاى بسته بقيع كشانيدم. هماتاقى و دوست ديگرى از پشت سر با نگرانى مرا تعقيب كرده بودند. چه حال خوشى! خدايا باز هم نصيبم كن!
*** سه شنبه سيزدهم مرداد ماه، بايد مدينه منوره را بهسوى مكّه معظمه ترك مىكرديم. كاروانيان چه با
سوز مىخواندند:
مدينه شهر پيغمبر خداحافظ، خداحافظ
البته اين سوز وگداز را دو روز قبل، از كاروان ديگرى كه با كاروان ما در يك هتل اقامت داشتند و مدينه را ترك مىكردند، شاهد بوديم و مىدانستيم كه اين شور و حال به زودى نصيب ما هم خواهد شد. دوبار بر مظلوميت ائمه بقيع عليهم السلام گريستم. دوبار نيز بر غربت پيامبر در سرزمين خود اشك ريختم .....
از صبح روزِ حركت بهسوى مكه، چمدانها را بسته و تحويل داده بوديم. بعضى از همراهان چه بار سنگينى حمل مىكنند، آيا بار ثوابهايشان نيز چنين است؟! ان شاءاللَّه.
آخرين نماز ظهر و عصر جماعت مسجدالنبى را هم در روز حركت، با گروهى از كاروانيان و در كنار حرم نبوى برگزار كرديم.
*** در فاصله مدينه و مسجد شجره، برخى از خاطرهها و صحنههاى حضور در مدينه منوّره، از ذهن عبور مىكرد؛ خاطراتى كه از زمان بازگشت به كشور تاكنون، هر روزه تكرار مىشوند. در راه مدينه به مكّه يادآورى خاطرهها با اشك شوق و شور و شادى همراه بود. اگر غم در پى نهادن مدينه را داشتيم، در شوق رسيدن به مكّه نيز بوديم.
پرده نمايش ذهن در فاصله مدينه و مسجد شجره،
لحظات شيرينى از ايام توقف را نشانم مىداد.
چه زيبا بود نمازهاى مسجدالنبى؛ نمازهايى كه در خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام خواندم. نمازهايى كه در پاى ستون توبه و ستون عايشه بهجا آوردم. نمازهايى كه در محراب و پاى منبر رسول خدا گزاردم. نمازهايى كه در ذيل مئذنه بلال حبشى و بر سكوى اصحاب صفّه اقامه كردم. معناى لذت نماز را، معناى لذت راز و نياز با ذات بارىتعالى را به من چشانيدند. چه گوارا، چه لذتبخش، چه جاودانه، چه رهگشا!
براى نمونه، دو نماز ملكوتى در زمان حضور در مدينه را باز مىگويم:
كنم، به او تذكر دادم كه نحوه برخورد بايد فرهنگى باشد.
فقط از آن عرب پرسيدم «كلُّ المُسلمون، اخْوَة»؟ و آنان اشارهاى گذرا به همديگر كردند و گذشتند. دقايقى بعد صداى مؤذن برخاست. اللَّه اكبر ... تكبيرةالإحرام. نماز ظهر بود. به جماعت خوانديم. نتوانستم ضجّهها و مويههاى خودم را پنهان كنم. اشك بىاختيار چون رگبار تندى مىباريد. هق هق گريه مىكردم. چه لذتبخش و فراموشناشدنى! در پايان نماز، آن دو مرد عرب و شرطه سعودى، مرا در آغوش گرفتند و مصافحه كردند و تَقَبَّلاللَّه گفتند!
وقتى براى صرف نهار مسجد را ترك مىكرديم، پرسشى در چشمان دانشجوى جوان ديدم، شايد نمىخواست كه سؤال را مطرح كند. جواب دادم: آرى برادرم، اگر خداوند بپذيرد، پاسخ فرهنگى از هر نوع برخوردى مؤثرتر است.
قرآنى برداشتم و مشتاقانه سوى حرم رفتم و خواستم در كنار پنجره بنشينم تا در فرصتهايى كه دست مىدهد،
نيمنگاهى هم به قبر پيغمبر خاتم بيندازم، مرد عرب پيش آمد و رحل خود را در حدّ فاصل من و ديوار حرم قرار داد.
حتى يك لحظه نيز تصميم نگرفتم كه قدمى به جلوتر بگذارم؛ چون مطمئن بودم كه باز هم مرد عرب مانعم خواهد شد. نشستم، آيات و سورههاى بعدى قرآن را در ادامه ختم قرآنم تلاوت كردم. نمازهاى مستحبى هم تمام شد و نماز واجب كه شروع شد؛ مرد عرب ناگزير شد در محل رحل خود بايستد.
با اينكه پيشنماز به هنگام نماز از نمازگزاران خواست تا صفوف را منظم و نشانهها را به يكديگر نزديك كنند، مرد با يك وجب فاصله از من به نماز ايستاد، لابد مىخواست لباسش نجس نشود! در اين لحظه نيز حالتى روحانى برايم دست داده، اما در اواسط نماز احساسكردم كه آن مرد دارد خود را بر من نزديك مىكند. و در پايان نماز مرا در آغوش گرفت. دست داد و بوسيد و التماس دعاى محكمى گفت.
چند نفر از دوستان و از جمله هماتاقى عزيزم كه گويا در صفوف پشت من قرار داشتند، در بيرون از مسجدالنبى و در سر ميز شام موضوع را براى بقيه همراهان تعريف مىكردند. شرمم آمد كه چقدر دور از خدا در مقابل خدا مىايستيم كه اگر گهگاهى لطف الهى شامل كسى مىشود، قابل تعريف است!
به مسجد شجره رسيديم. اتوبوسها توقف كردند.
كاروانيان در مقابل مسجد ايستادند، روحانى كاروان مجدداً اعمال فيزيكىاى عمره را كه مىبايد انجام مىداديم، بيان كرد. قرار شد به قسمت دوشها رفته، لباسهاى عادى و دوخته از تن در آوريم و غسل احرام كنيم و احرام بر تن پوشيم و در جلوى مسجد جمع شويم.
استاد گرانقدرمان در جلسات شبانه، جزوه كوچكى را همراه مىآوردند كه شامل گفت و شنود حضرت امام زينالعابدين عليه السلام با شبلى بود. و آن كتاب مرا به دوران دبستان، شايد حدود چهل و شش يا چهل و هفت سال قبل مىبرد؛ چه، در يكى از كتابهاى فارسى دبستان خوانده بوديم كه:
شيخ شبلى پير عهد خويش بود از سخنها هرچه گويم بيش بود
روايت شده كه اين شيخ شبلى، به استقبال امام سجاد عليه السلام كه از سفر حج بازگشته بود مىرود، امام عليه السلام از او مىپرسد: تو نيز حج گزاردى؟ پاسخ مىدهد: آرى. امام آنگاه با ذكر اهداف هر يك از اعمال حج، از او سؤال مىكند كه آيا آنها را طبق آن اهداف انجام دادهاى؟ شبلى پاسخ منفى مىدهد، امام مىفرمايد: تو نه به ميقات رفتهاى، نه احرام بستهاى نه ...
گزيدهاى از اين گفت و شنود، سرآغاز جلسات
عرفانى ما بود و سپس توضيح و تفسير و شور و حالى وصف ناشدنى.
به هر تقدير احرام پوشيديم و به اتفاق گروه وارد مسجد شجره شديم. از اين لحظه زحمات روحانى كاروان چندين برابر شد. پيشتر از همگى پرسيده بودند كه مقلّد كدام يك از مراجع بزرگوار هستيم. لذا در مسجد شجره، خود را مقيد مىدانستند تا مواظبت كنند، تا هركدام يا هرچند نفر يا هر گروه كه مقلد يك مرجع بوديم، بر همان اساس و يا در همان مكان كه مرجع بزرگوار فرموده است، نماز احرام را بهجاى آوريم.
نمازهاى مستحبى و واجب خوانده شد. اولين فرياد رسمىِ كاروان به آسمان برخاست كه:
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك»
حالا ديگر مُحرِم شده بوديم و آن بيست و يك موضوع بر ما حرام بود.
به سوى مكّه راه افتاديم. همه احرام بر تن، همه لبيكگويان. آيا خداوند رحمان و رحيم بر لبيك كداميك از كاروانيان پاسخ مثبت عنايت خواهد كرد. خدايا! تو را به عظمتت سوگند كه: به لبيك زائران حرم خاتمالأنبيا، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله، به لبيك آنان كه هرچه گشتند از قبر فاطمه عليها السلام خبرى نيافتند و نيابتاً بر خاك مدينه بوسه زدند. به لبيك
زائران ائمه بقيع عليهم السلام كه خاك بقيع را توتياى چشم كردهاند، پاسخ مثبت عنايت فرما!
*** پاسى از شب گذشته بود كه به هتل محلّ اقامت در مكّه معظمه رسيديم. بارهايمان پيشتر به هتل رسيده بود.
ميهمانداران ايرانى در هتل، از ورود ما آگاهى داشتند و لذا همه امكانات را فراهم كرده، آيينههاى اتاقها و دستشويىها و حتّى آسانسورها را پوشانده بودند تا ما ناخواسته مرتكب گناه نشويم.
خدايا! آيينههاى زنگار گرفته قلبهايمان را چه كنيم كه خودبينانه در آنها مىنگريم.
خدايا! با اين همه محرمات، چه كنيم؟ الها! از كمكهايت ما را بىنصيب مگذار. زنگارهاى قلبها و روحهايمان را با نور ايمان پاك فرما.
خداوندا! مگذار كه خودبين باشيم و مگذار كه حريم بشكنيم.
در مكه، در قسمت هتل آپارتمانى مجموعه هتلهاى «هايت» اقامت داشتيم. لذا هر چهار نفر در يك آپارتمان (بهقول عربها شقه) و هر دو نفر در يك اتاق كه از قبل مشخص شده بود جاىگرفتيم. در زمان كوتاهى اثاثيه به داخل اتاقها منتقل شد و به حرم امن الهى مشرف شديم.
صداى قلبهاى يكديگر را نيز مىشنيديم. التهاب و هيجان غوغا مىكرد. پاى بر سنگفرش اطراف مسجد
الحرام خانه كعبه گذاشتيم. از مسجدها و شبستانها گذشتيم و به محوطه آن رسيديم. چه عظمتى، چه ابّهتى، چه جلالى، عرش برين است! همه به خاك افتاديم، و پروردگار را سپاس گفتيم كه بهاين جايگاهمان آورد، هرچند كه لياقت حضور نداريم. چند تن از دانشجويان از خود بىخود شدند كه در محضر يار جز اين انتظار نبود.
ويژگى معلّمى و ويژگى مشاورى و روابطى كه در طى اقامت در مدينه با تكتك همسفران حاصل شده بود، مرا بر آن داشت كه بهسويشان بروم. شانههايشان را در دستانم بگيرم. دستى از مهر و محبت بر سر و رويشان بكشم و باب صحبت بگشايم؛ تا شايد كمى آرام گيرند و توان ادامه راه پيدا كنند.
يكى از آنان دانشجويى بودكه سالها خاك جبهههاى حق عليه باطل را توتيا كرده بود و در بستر جبهه آرميده بود.
او خداترس بود و ترس ازاينكه مبادا دريكى از اعمال اشتباه كند و همسرش براى هميشه بر او حرام شود، او را به اين حال انداخته بود. خود ره گم كردهاى بودم و حال مىبايست راه به راهداران و رهروان خدا بنمايانم!
به هرحال چارهاى نبود، روحانى كاروان مسؤوليت دويست نفر را بر دوش مىكشيد. به ظاهر معلّم و مشاور اين جوانها بودم و از سويى مسنترين فرد كاروان بهحساب مىآمدم. پدرانه در آغوششان كشيدم و عظمت خداى را بهخاطرشان آوردم؛ او رحمان است. رحيم است.
ارحمالراحمين است. غفّار است. كريم است و ما ميهمان اوييم. ما را دعوت كرده است. از عدلش به دور است كه با ميهمان خود، چنين كند. دقايقى الطاف الهى را برمىشمردم كه يكى بود از صدها هزار. قطرهاى بود از اقيانوس بىكران رحمتش. شايد با اين كلمات كه بر زبان مىراندم، با ترسهاى خود در اين زمينه نيز مبارزه مىكردم. در طى روزهاى مدينه، روحانى كاروان تأكيدهاى فراوانى داشتند در جهت جلب نظر كاروانيان به يادگيرى و اصلاح اعمال و گفتار. بيان صحيح كلمات و اعراب و ميزان كشيدن حروف و تلفظ ها.
پس از بازگشت از اين سفر الهى، دوستان فرهنگى، هداياى فرهنگى آوردند. در بين كتابهاى اهدايى، «خسى در ميقات» جلال آل احمد (رحمةاللَّه عليه) هم بود.
كتاب ديرآشناى جلال كه حق معلمى نيز بر گردنم دارد.
مجدداً خواندم اين شاهكار بهيادماندنى جلال را. محاسبه كردم و ديدم؛ چهل و پنج سال قبل از من، اين معلم گرانقدر به مكه مشرف شده بود. چهل و پنج سال قبل نيز روحانى كاروانى كه جلال آلاحمد،- فرزند يك روحانى بزرگوار، برادر روحانى ديگرى كه در محدوده زمانىِ تخريب بارگاه ائمه بقيع عليهم السلام، مدتى نماينده دولت ايران در ارتباط با آن اماكن متبركه بوده است و در همان حال فوت مىكند و در همان بقيع به خاك سپرده مىشود. و دايىاش كه محدث بود و در اين سفر و در همان كاروان و در كنار جلال حضور
داشت.- باز هم همين مباحث را مطرح ساخته است. آيا راه حلّى عملىتر بر اين قضيه نمىتوان يافت. در يك فيلم سينمايى كه در سالهاى جوانىام بر پرده سينما به نمايش درآمد، ديدم كه يك زن بىادبِ بدلهجه را يك معلم بهگونهاى تربيت كرد كه توانست خوب صحبت كند و درست كلمات را بيان نمايد. هيچ ترسى هم در ميان نبود.
چگونه سالكان راه حق را، عاشقان ديار يار را، داوطلبان زيارت خانه خدا را، با آرامش، با ياد خدا، با مهر خدا، با عشق خدا و با هزاران انگيزه ديگر كه همه مىدانيم؛ نمىتوان آموزش داد و چند كلمه و چند حرف غلط آنان را اصلاح كرد. كه نياز باشد با چنين ترسهايى در چنين فرصت كوتاهى قصد آموزش اعمال كنيم. كه كلمات صحيح را نيز با ترسى كه حاصل مىشود، از ذهن آنان پاك سازيم. و همواره آنان را در ترس نگه داريم كه نكند عبادتم قبول نشود. كه نكند رهتوشهام، از اين سفر الهى، افعال حرام در آينده باشد. دور از عنايات خداوندى است.
خداوندى كه مهر مطلق است. جود مطلق است، همه او است و جز او هيچ نيست، با ميهمان خود چنين كند.
مىترسم كه بگويم كفر است. كفران محبّت است. عدم شناخت او است. اين خداى ذهن كوچك ما است. خداى عزّ و جلّ كرامت مطلق است.
در چنين لحظاتى داستان موسى و شبان به ذهنم مىرسد؛ كداميك درست است. وامصيبتا! خدايا!
بارالها! ما را به خودمان وامگذار. ما را در جهلمان غوطهور مساز! از درياى مطلق نورت ذرّهاى، قطرهاى، سر سوزنى، به حد ناچيزى اين وجود ناچيز، نصيبمان بفرما. ظلمت روحمان را در اين وادى نور به نور جمال امام زمان (عج) روشن گردان. تاريكىهاى وجودمان را در كنار حرم پيامبر خاتم به روشنايى وجود فاطمه روشن كن.
مگذار در جهل و غفلت دست و پا زنيم، در عرفات وجود مستغرقيم، غرقمان مفرما. ذرهاى ناچيز از معرفت بىكرانت را به حق ائمه بقيع نصيبمان كن؛ تا از اين سفر الهى دست خالى باز نگرديم.
به آب زمزم، وضو داشتيم و طواف كعبه آغاز كرديم، هر شوط را با نام و شكر خداى آغاز كردم و در هر شوط يكى از ائمه هدى را واسطه قرار دادم و از خداوند خواستم تا رحمت واسعه خود را از ما دريغ نكند.
در محوطه خانه كعبه همه قرارها زير چراغ سبز نشانه روبهروى حجرالأسود بود. دير يا زود، همه اعضاى كاروان در محل قرار جمع مىشديم. روحانى كاروان كنترل مىكرد كه اعمال صحيح باشد. مجدداً كاروان به راه افتاد و سعى ميان صفا و مروه و بعد از آن تقصير كرديم و مجدداً در محل قرار جمع شديم. در طواف نساء نيز هفت شوط را با شفاعت ائمه اطهار به انجام رساندم. نماز طواف نساء را با دلهره و دقت و وسواس هرچه تمامتر در پشت مقام ابراهيم بهجاى آوردم، فشارهاى عصبى ناشى از
ترسهاى شخصى و مسائل بچههاى كاروان تا همين لحظه قابل تحمّل بود. اگرچه در تمامى اعمال اشك مجال نداده بود، ولى وقتى اعمال تمام شد؛ انگار توان من هم تمام شد.
به گوشهاى دور از چشم همسفران رفتم و گريستم. گريه شوق، گريه آرامش، گريه ترس و نمىدانم چند نوع اشك ديگر بر سنگفرش مسجد الحرام ريختم. كمى كه آرامتر شدم، برخاستم و داخل حِجر اسماعيل رفتم. چندين نماز كه احساس دَين مىكردم براى آنانكه سفارش كرده بودند؛ در زير ناوردان طلا خواندم. و تا قبل از اذانهاى نافله شب و نافله صبح و نماز صبح و يا بينابين آنها، خود را از قيد تعهّداتم نسبت به آنان كه التماس دعا داشتند خلاص كردم.
نخستين نماز جماعتِ صبح را در مكه با ناباورى، روبهروى خانه كعبه بهجا آوردم. نمازى در محور عالم كون و مكان. نمازى با لباس احرام. نمازى با همه وجود.
نمازى با تمامى اخلاص. نمازى كه چندين شكرانه به همراه داشت.
از دست وزبانِ كه برآيد كز عهده شكرش به درآيد
نماز كه تمام شد، فرصتى بود تا خانه كعبه را در آغوش بگيرم. در مقابل هر ركن خانه خدا به مسائل خاص آن ركن بپردازم و با ياد لحظات شكافتن خانه و عظمت على عليه السلام تبرّك جويم. بوى خوش على مشامم را نوازش مىداد. خدايا! به اين سنگ سياه چه شوكتى عطا كردى،
ذرهاى از اين شوكت را، به همان ميزان كه لياقت دارم به اين دل سياه من عنايت كن. توقع زيادى است. همواره شاكر محبتهايت بودهام. همواره در مقابل اين سخن كه دوستان زيادى دارم و يا مورد علاقه اطرافيانم هستم؛ به عنايات خاصهات اشاره كردهام و گفتهام كه جز لطف خداوندى چيز ديگرى نيست. هميشه بندگانت را دوست داشتهام. هيچ وقت از هيچكس (جز دشمنان تو) كينهاى بر دل نداشتهام. خدايا! هزاران هزار مرتبه شكرت مىكنم كه اينهمه محبت به اين حقير داشتهاى. خداوندا! عنايات و محبتهايت را از اين كمترين ذره و مكانت دريغ مفرما.
تا حدود ساعت 5/ 7 صبح روبهروى قبله نشستم و به خواندن آيات الهى پرداختم. تا حدود سوره حج را در مدينه خوانده بودم. باقىمانده قرآن را از همين اولين ساعت حضورم در سرزمين موعود، آغاز كردم. چقدر زيبايند اين كلمات. چه جملات زيبايى، چه وزنى، چه قافيهاى! چقدر روان بر زبان جارى مىشوند. از كودكى با قرآن كم و بيش آشنايى داشتم. ولى هرگز اينگونه قرآن را درك نكرده بودم. هيچوقت لذّت مجالست با قرآن را بدين حدّ احساس نكرده بودم. بارها و بارها، در كلاس درس در جلسات مختلف، در صحبتهايم با دوستان و اطرافيانم از اين همه شكوه و عظمت و لذت درك قرآن كه در آن شرايط نصيبم شد؛ گفتهام و گفتهام و خواهم گفت.
ولى درست در همين لحظه كه مشغول نوشتن اين خاطرات
هستم، به معجزه بودن قرآن انديشيدم. مثل اين است كه درك اعجاز قرآن هم شرايط و حال مىخواهد.
دلباختگى و دلسوختگى مىخواهد. عشق و عنايت خداوندى را مىطلبد. بارالها باز هم شكرت. اى بخشندهترين بخشندگان هزاران هزار بار شكرت كه اين فرصت را، اين دعوت را، اين عزّت و حرمت را بر اين بنده سيهدل بخشيدى كه در كنار خانهات، كه همه كائنات خانه تواست، كه در حرمين شريفين به درك اعجاز قرآن، به قدر درك و فهم ناچيزم نايل شوم.
در مكه نيز ساعات بسيار كمى را در هتل بودم. وقتى خداوند به بندهاى اجازه دهد كه گوشه چشم، عنايت، محبت، كرم، جود و سخاى خداوندى را لمس و احساس كند و به باور برسد؛ اگرچه از مسنترينهاى كاروان باشد، مىتواند، نيروهاى برگرفته از ذات الهى را بسيج كند و مىتواند از لحظات حضورش بيشتر بهره گيرد.
همانگونه كه درك حضور شبانهروزى بچهها در جبههها، بدون خواب و خوراك و بدون خستگى و واماندگى ميسّر مىشود.
در مكه هم جلسات عمومى كاروان صبحها، بعد از صبحانه، در يكى از رواقها و با حضور روحانى كاروان برگزار مىشد. فيض حضور در اين جلسات كمتر نصيبم شد، ولى حضور در جلسات فلسفه احكام را با همان شوق در مدينه ادامه دادم. شركت كنندگان در اين جلسات كه در
حدّ فاصل نماز عصر و نماز مغرب در اتاقى در هتل برگزار مىگرديد، به همان ميزان، بيست و پنج تا سى نفر مىشدند.
گاهى از روزها، ممكن بود چند ميهمان اضافى از كاروانيان به جمع هميشگى اضافه شوند و يا گاه چند نفرى از ياران ثابت جلسه به دلايلى توفيق حضور در جلسه را از دست مىدادند. اين جلسات روحانى نهتنها در مكه ادامه يافت كه پس از بازگشت به كشور هم تا به حال ادامه يافته است.
البته به دليل گرفتارىهاى همه و از جمله بُعد مسافت محل زندگى استاد كه در قم هستند و محل كار و زندگى شركتكنندگان كه بيشتر در تهران و يا شهرهاى اطراف زندگى مىكنند، تقريباً ماهى يك جلسه شده است؛ با قرار قبلى. جلسه در تهران يا قم و با حدود بيست يا بيست و پنج نفر تشكيل مىشود. تغييرات حضور دوستان بيش از جلسات مدينه و مكه است. اين جلسات مىتواند الگويى باشد براى كاروانهاى عمره دانشجويى.
در اولين صبح ورود به مكه معظمه و در نخستين جلسه عمومى كه داشتيم، روحانى عزيز كاروان يادآورى كرد كه از امروز به بعد مىتوانيد باز هم احرام ببنديد و بهجاى خود يا همسر و يا پدر و مادر و يا هركس ديگر كه به گردن شما حق دارد و يا براى كسى كه از جانب او به اين سفر آمدهايد، اعمال عمره را بهجا آوريد.
روحانى گرامى بهدنبال تأكيدهايى كه در مدينه در مورد صحّت اعمال و تلفظ هاداشت باز هم اين اهميت را
يادآور شد و گفت: اگر مطمئن نيستيد، مىتوانيد نايب بگيريد و مواظب باشيد با اعمال غلط، ديگران را با مشكل مواجه نكنيد. اگر مىخواهيد، هديهاى به ديگران بدهيد، اعمال را بهنام خود انجام دهيد و بعد مشكل را براى خود نگهداريد و ثوابها را نثار ديگران كنيد. در ادامه گفت و شنودهاى طنزآميزى كه اشاره رفت. گفتم: حاج آقا! ديشب عيال را به خود حرام كرديم امشب هم از جانب ايشان اعمال را انجام مىدهيم و خود را به ايشان حرام مىكنيم. شايد بر اساس معادلات رياضى، منفى در منفى، مثبت شود و از حاصل ضرب دو حرام متقابل، باز هم به خواست خدا به يكديگر حلال شويم! همگى خنديدند و مسأله ختم شد.
از جمله تفاوتهاى مكه با مدينه اين بود كه شبها بهجاى حضور در پشت ديوارها و درهاى بسته، با گروهى از بچهها، به مسجد تنعيم مىرفتيم، غسل احرام مىكرديم، احرام مىپوشيديم و عمره مفرده بهجا مىآورديم. شايد يك يا دو شب اين فرصت از دست رفت.
شب جمعه در دعاى كميل حضور نيافتم، از ترس اينكه حالتى مانند دعاى كميل مدينه داشته باشد كه حال و هوايى ادارى داشت. البته هنگام بازگشت و در راه مكه- جده كه قسمتهايى از آن در اتوبوس به وسيله ويدئو پخش شد، سخت پشيمان شدم، اما ديگر فايده نداشت!
در مكه نيز روز جمعه نوبت كاروان ما بود كه به بازديدهاى اماكن مقدس از شهر مكه برود و حضورى هرچند كوتاه در جاهاى ديگر داشته باشيم. صحراى عرفات، صحراى منا، جبلالرحمه و جمرات را ببينيم.
تصوّر حضور ميليونى جمعيت مسلمانِ احرامپوش در زيرچادرها در اين فضاهاى ملكوتى، انسان را به وحشت مىاندازد؛ وحشت گم شدن يا شايد وحشت از گم نشدن.
گم نشدن و غرق نشدن در اين مجموعه بزرگ انسانى. از خود بىخود نشدن و خود را خود پنداشتن در اين وادى از بهشت خدا.
امروزه اقدامات خوبى در خدمات رسانى و راهسازى مشاعر شده است. جلال آلاحمد در «خسى در ميقات» تصاوير زيبايى از فضاهاى فيزيكى اين صحراها را ترسيم كرده است. البته به اين اماكن ديگر معناى صحرا اطلاق نمىشود.
خدايا! قسمت كن كه در آن جمعيت ميليونى حضور با شعورى داشته باشم و شبى را در عرفات بمانم تا شايد غرق در آنچه كه خلق كردهاى شوم و معرفتم نسبت به تو بيشتر گردد.
پروردگارا! حضورى با معرفت نصيبم گردان كه در آتش حسرت اين حضور مىسوزم.
خداوندا! از اين دعوتت غرق در شادى و سرورم.
دعوتت را تكرار كن ....
نماز جمعه مكه را نيز در خواب ماندم. يادم نمىآيد كه از لحظه حضور در مكه، تا حدود ساعت 10 صبح خوابيده باشم اما در اين روز (شانزدهم مردادماه) وقتى بيدار شدم كه فرصت حضور در نماز جمعه را از دست داده بودم.
فراموش كردم كه بگويم در آن شدت گرما بسيارى از نمازهاى ظهر را در كنار خانه كعبه خواندم. بدون احساس گرماى عربستان. حسن كار اين بود كه لحظات قبل از شروع نماز، فرصت بوسيدن حجرالأسود به راحتى فراهم مىشد و پس از نماز هم از ديگران به حجرالأسود نزديكتر بودى و باز هم مىتوانستى حجر را ببوسى و دست و صورت خود را تبرّك كنى و از عطر و روغنى كه در زمان برگزارى نماز به آن مىزدند، خوشبو شوى و تا مدتها بعد اين بوى الهى را همراه خود داشته باشى.
*** در ديدار روز جمعه، كوه نور و غار حِرا را از دور نشان دادند. مگر مىشود كه به مكه بروى و غار حِرا، محلّ نزول اوّلين آيات الهى را ديدار نكنى؟! وجود اين غار، خود نشانهاى است از آيات الهى.
با گروهى از دانشجويان وعده كرديم كه پس از نماز جماعت صبح شنبه به ديدن غار حِرا برويم. با چند اتومبيل كرايهاى، خود را به پاى كوه رسانديم و حركت به سمت غار را آغاز كرديم. باتوجه به توان افراد و عادت به كوه، در
طول مسير، اعضاى گروه از هم جدا شديم. نمىدانم دوّمين يا سومين نفر از گروه بودم كه به غار رسيدم. چند نفرى از كاروانهاى ديگر در محلّ غار مشغول عكس گرفتن و فيلمبردارى بودند و بهجاى عبادت و رهآورد درونى، ابزار نمايشى و فيزيكى را بهكار گرفته بودند. شايد براى نشان دادن به ديگران. از اين سفر، بيش از چند قطعه عكس ندارم. كه آنها را هم در شرايطى و به خواست دانشجويان؛ يعنى فرزندان عزيزم با آنها گرفتم كه پس از بازگشت، نسخهاى لطف كردهاند. آيا مىتوان گفت كه يادگارى از اين سفر ندارم؟ خدايا! تو را سپاس كه تمام وجودم سوخته اين سفر الهى است. اين دل سوختگى را با هيچ يادگارى ديگرى عوض نخواهم كرد. اين اشكهاى حسرت؛ اشكهايى كه همراه با خاطرات مىريزم؛ از هر يادگار ديگرى زيباتر و بهتر است.
چگونه مىشود در وادى عشق؛ در محل نزول آيات الهى، در جايگاه پيامبرىِ پيامبرِ خاتم هم حضورى فيزيكى داشت؟
چگونه مىتوان در اين جايگاه بود و ذرهاى از محبّت و عشق به حق را لمس نكرد؟
چگونه مىتوان با زائرى ديگر بر سر نوبت جنگيد؟
چگونه مىتوان حق زائران ديگر را زير پا گذاشت و ...
قابل تصور نيست. به هر تقدير نوبت به من رسيد تا دو ركعت نماز شكر در جايگاه بعثت محمدبن عبداللَّه صلى الله عليه و آله به
جاى آوردم. همراه با اشك و آه، اشك شادى، آه غفلت، شادى حضور در محضر يار، غفلت سالهاى دورى. همراه با اشك غم، آه سرد، غم لحظات زودگذر. آه سردى كه فقط از جسم خارج مىشود. ديگر در اين لحظات ملكوتى روح در اين جسم خاكى نمىگنجد و مىخواهد كه به روح اعظم بپيوندد. مگر نه آنكه خداوند مىفرمايد: اى آدم، من از روح خودم در تو دميدهام. (1)اين روح الهى، چگونه اين همه پليدىهاى جسم را تحمل مىكند. قطعاً تحمل اين روح الهى هم جزئى از تحمل الهى است؛ وگرنه در همين كوتاه زمان هم اين روح تحمل جسم شيطانى ما را نداشت.
كمكم گروههاى از زائران كاروانهاى ديگر به غار رسيدند. دو ركعت نماز تحيّت هم خواندم و جاى به ديگران سپردم. چقدر سخت بود دل كندن و بيرون آمدن از حِرا و جاى به ديگرى سپردن! ولى بايد سريع اين عمل انجام مىگرفت. زيرا حد اقل به ظاهر هم كه شده معلم هستم. جايگاه معلم جايگاه پيامبران است. بايد رفتارم الگو باشد. بايد احترام به ديگران را به اين جوانهاى پاك آموخت. از غار بيرون آمدم و ناله و زارىهايم را در گوشهاى ديگر ادامه دادم. تقريباً همه همسفران رسيده بودند. قرار گذاشتيم كه برگرديم و در پاى كوه منتظر بازگشت ديگر كاروانيان بنشينيم. توان دوباره باز يافته از
1) حجر: 29. وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي.
لحظه حضور، باعث شد كه با سرعتى وصفناكردنى از كوه پايين بيايم. بيست دقيقهاى منتظر شدم تا همراهان رسيدند. گروههاى نخستين كه پايين كوه رسيدند، به همان طريق، دسته دسته به مكه بازگشتيم. چه ملاقات باشكوهى بود. چه حال ملكوتى دست داد. خدايا! بار ديگر لياقت اين حال و احوال را عنايت فرما.
برنامههاى روزانه، همانگونه كه گفتم، به سرعت طى مىشد. شبها احرامپوش به عمره مفرده مىگذشت تا صبح كه نماز جماعت خوانده مىشد. استراحت كوتاهى در هتل، بازگشت به مسجدالحرام، برگزارى نماز جماعت ظهر، عصر، مغرب و بالأخره برگزارى نماز جماعت عشا و در فواصل ميان نمازها، طوافهايى و زيارت كعبهاى و در زير ناودان طلا اقامه نمازى و به ديوار كعبه در همان محل چسبيدن، دعا كردن و در كنار ركنها و حدفاصل حجرالأسود و درِ خانه كعبه و مقام ابراهيم و حجر اسماعيل و ... نماز گزاردن و دعا كردن و نيز پرداختن به تلاوت قرآن و ختم آن و سه وعده غذا در هتل خوردن و حضور در جلسات عصرانه فلسفه احكام و مجدداً شبها احرام پوشيدن. اى كاش تا آخرين لحظات اين زندگى خاكى اين حالات مىتوانست ادامه يابد. چقدر زود گذشت. گويى لحظهاى بيش نبود. خواب و خيالى بود كه گذشت و داغ خود را با همه عمقش بر وجود و بر دلمان گذاشت. حضور در جمعى كه نهتنها دلهايشان كه جسمهايشان نيز يك
سمت و سو بود و صفوف نمازشان اول و آخرى نداشت.
همه نقاط اول صف بود، همه نقاط وسط صف بود، همه نقاط آخر صف بود. نماز گِرد، نماز استدارهاى، چقدر زيبا، چقدر ملكوتى. چقدر خاطرهانگيز.
طبق برنامه از پيش اعلام شده، عصر سهشنبه بيستم مردادماه بايد جسمهايمان را از سرزمين موعود خارج مىكرديم. كه روز قبل از حركت، تمديد دعوت خدا براى يكروز بيشتر ابلاغ شد. چه شادىها كرديم و چه شكرانهها بهجاى آورديم. خداوند يك روز ديگر ميهمانمان كرد.
سهشنبه ظهر و قبل از آغاز نماز جماعت قرآنى كه از مدينه آغاز كرده بودم؛ ختم شد. باز هم خداى را شكر كردم كه اين فرصت نصيب شد. البته همانطور كه پيشتر گفتم، شروع بهموقع براساس توصيه بچهها در تهران بود. چقدر سبك شدم، بارى ديگر از روى دوشهايم برداشته شد.
سبكبالِ سبكبال. آيات الهى چقدر زيباست. چقدر راحت بردهان آدم جارى مىشوند.
در روزهاى دوم يا سومِ حضور در مكه بود كه روحانى كاروان توصيه كرد: شايسته است زائران در اين سفر معنوى، قرآن تلاوت و آن را ختم كنند. البته دير شده بود و شايد هيچيك از كاروانيان كه بعد از اين توصيه و تذكر، تلاوت قرآن را آغاز كردند؛ موفّق به ختم آن، در مدت حضورشان در مكه نشدند.
چهارشنبه بيست و يكم مردادماه (سال 1377)،
آخرين نمازهاى جماعت را نيز رو به كعبه و در جوار آن به جا آوردم.
در حوالى ظهر بايد اثاثيه را تحويل مىداديم تا با ماشين مخصوصِ بار، به جدّه ارسال شود و خودِ زائران غروب راهى جده شوند.
نمىدانم، ماشاءاللَّه بايد گفت يا استغفراللَّه! كاروان دانشجويى و اينهمه بار! بيش از ظرفيت يك ماشين بزرگ بار بود، بارهاى اضافى را در اتوبوسهاى مسافربرى در كنار زائران خانه خدا جاى دادند.
بار ماشين به حدّى زياد بود كه در ميان راه، چندين مرتبه دچار حادثه شده بود. با اينكه ساعتها پيش از اتوبوس حركت كرده بود، ساعتى بعد از مسافران به فرودگاه جدّه رسيد! در ميان راه، رانندگان اتوبوسهاى مسافربرى ايستادند و به راننده ماشين بارى يارى دادند. در روزهاى آخر سفر، به طنز مىگفتم: برخى از كاروانيان بهجاى آنكه اوقاتشان را در «حرمين» بگذرانند؛ بيشتر وقتشان را در «بينالحرمين» صرف كردهاند!
برخلاف شب ورود به مدينه، شبهاى خروج از مدينه و مكه با تجربه شده بودم و مىدانستم كه ساعات اعلامى كاروانسالار جهت حركت، با احتساب يكى دو ساعت بدقولىِ مسافران انجام مىشود، لذا آخرين نمازهاى حرمين شريفين را از دست ندادم و تا آخرين لحظاتى كه امكان حضور وجود داشت؛ از اين فيض
ببرخوردار شدم. گروه كاروانيانِ ثابت يا ميهمانداران ايرانىِ ما در مدينه، بامحبّتتر از گروه مستقر در مكه بودند. يا با حال و هواى چنين سفرهايى بيشتر آشنايى داشتند. در مكه جلسه خدا حافظى در هتل، شور و حال جلسه خداحافظى در مدينه را نداشت. شايد هم هيچيك از زائران حال و حوصله كافى نداشتند. در نهايتِ غم بودند، مىدانستند كه ساعتى ديگر بايد اين سرزمين الهى را ترك كنند و به ديار غربت بازگردند. هيچ اميد ديگرى باقى نمانده بود.
درطول پنجاه وپنج سال عمرم، درداخل وخارج، سفرهاى زيادى داشتم؛ چه در زمان تجرّد كه نيمِ كمترِ عمرم را تشكيل مىدهد و چه بعد از ازدواج، چه با همسر و فرزندانم و چه بدون آنان. بايد بگويم كه هيچيك از آن سفرها قابل مقايسه با اين سفر نبودند. سرزمينهاى زيباى كشورمان، سرزمينهاى زيباى آسيا يا اروپا، به هيچ وجه زيبايى، شكوه و عظمت اين سرزمين خشك و بيابانى را ندارند.
در سفرها افراد زيادى را ديدهام كه براى خانه و خانوادهشان بسيار دلتنگ مىشوند و اصطلاحاً به آنان «منزلزده»، كه نوعى بيمارى تلّقى مىشود، اطلاق مىكنند. اما در اين سفر، با اينكه بيشتر مسافران را جوانان تشكيل مىدادند و شايد اين نخستين سفر در زندگى آنان بود؛ آن هم سفرى به خارج از كشور، نديدم و
نشنيدم كه كسى، احساس و يا اظهار دلتنگى كند. معمول است كه در پايان سفرها همه دلخوش از بازگشتند. اما در اين سفر، همه مغموم و دلگرفتهاند كه اين سرزمين را بهسوى خانه و كاشانه خود ترك مىكنند! در اتوبوس هم به اكثر قيافهها كه مىنگريستى، اشكها روان بود.
اشكهاى حسرت. اشكهايى ناشى از خسران. اى دل غافل، چه ساعتها و چه روزها از دستمان رفتند و نتوانستيم رهتوشه مناسبى، به دست آوريم و همراه خود به وطن بياوريم.
خدايا! همه ساله اين سفر را بر من و همه مشتاقان روزى كن!
*** با اينكه معادل سيصد دلارى كه در تهران از ما گرفته بودند، در مدينه ريال سعودى دادند، ولى ظاهراً پول قابل توجهى نبود و بيشتر دانشجويان عزيز، وجوه ديگرى نيز همراه آورده و خريدهاى مفصلى كرده بودند.
مىگفتند كه بعضى حدود ده هزار دلار با خود از ايران آوردهاند و معمولًا در بازارها به بررسى قيمت مىپرداختند و با ارسال قيمت ها به وسيله دورنگار به تهران و دريافت سفارش خريد، كالاهاى مورد نياز را خريدارى مىكردند و در فرودگاه جده منتظر بودند كه بار كدام همسفر كمتر از ميزان قانونى است تا قسمتى از بارهاى خود را به آن همسفر تحميل كنند. با اين حال، باز هم
مقادير معتنابهى اضافه پرداخت داشتند. در فرودگاه مهرآباد تهران هم بايد مواظبت مىكردند كه بارهاى امانى را پس بگيرند و با پرداخت حقوق گمركىِ قابل توجهى، مهرآباد را ترك كردند و بودند مشتاقان زيادى كه پس از اعلام اسامى برندگان قرعهكشى عمره دانشجويى، اشك حسرت ريختند و به شانس بد خويش نفرين كردند كه امسال هم اين فرصت از دست رفت!
*** در ماههاى پس از بازگشت، با دليل و بىدليل در كلاسهاى درس، از اين سفر سخن مىگويم و داغ دلم را خنك مىكنم. مىگويم ظاهراً اين عمرههاى دانشجويى براى برخى از دانشجويان عقدهگشايى مىكند، آنان كه به دليل نامشخص بودن وضعيت خدمت سربازى نمىتوانند به فستيوالهاى خريد دبى بروند، به يُمن سفر حج و اجازه ويژه دانشگاهِ محلّ تحصيلشان و با كمك سازمان حج و زيارت و بدون سپردن هيچ وديعهاى، به راحتى خود را به فستيوال خريد عربستان مىرسانند. همانگونه كه گفتم، اوقات خود را بهجاى گذراندن در حرمين، در بينالحرمين مىگذرانند.
به آيه 198 سوره مباركه بقره در درس حقوق تجارت اشارهاى دارم؛ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ ...؛ (1)
1) بقره: 198
«باكى نيست كه شما در هنگام حج كسب معاش كرده، از فضل خدا روزى طلبيد ...» ولى روزى طلبيدن و نه تجارت كردن؛ آن هم با آن شرايط ويژه.
در هر حال صبح روز پنجشنبه، بيست و سوم مردادماه به تهران بازگشتيم، در فرودگاه مهرآباد خانوادهها با اشتياق در انتظار ورود زائران بودند. بازار مصافحه و معانقه و ديدهبوسى گرم بود. برخى از اعضاى خانواده من هم در فرودگاه به استقبال آمده بودند و گروهى ديگر نيز در منزل منتظر بودند؛ يا بلافاصله پس از رسيدن ما به منزل آمدند.
دقايق زيادى تحمّل بيدارى نكردم. اولين روزهاى پنجشنبه و جمعه را پس از بازگشت، فقط براى خوردن غذا و خواندن نماز از رختخواب بيرون آمدم و در همان لحظات عزيزانم را ديدم. كسر خوابهاى انباشته، توان و مقاومتم را گرفته بود و خوشبختانه اطرافيانم، دركم مىكردند. در طول سفر، گاهى در پاسخ جوانان عزيزى كه به خودشان اجازه مىدادند برايم دلسوزى كنند، مىگفتم شايد اين اولين و آخرين فرصت براى من باشد. شايد فرصت ديگرى دست ندهد. شماها جوان هستيد و قطعاً فرصتهاى زيادى نصيبتان خواهد شد. چقدر حسرت خوردم كه چرا اين فرصت در اين سن و سال برايم دست داد. پيوسته به آنان مىگفتم: خوشا به سعادتتان، از اين فرصتها خوب استفاده كنيد، رهتوشهاى
با خود ببريد تا در سالهاى باقيمانده عمرتان از آن برخوردار شويد.
چه زيباست زيارت ائمه بقيع، حضور در كنار قبر پيامبر خاتم، حضور در مسجدالنبى، تشرف به مسجدالحرام، لمس حجرالأسود و ... در سنين جوانى!
آرى، اگر با خدا گفتوگو كنيم، و اگر مشكل خود را با پيامبر و ائمه معصوم عليهم السلام در ميان بگذاريم، پاسخهايمان را خواهيم گرفت.
** چند نمونه در اين باره:
از دعاهايىكه مكرر داشتم، درخواست شفابراى همه بيماران بود؛ از جمله شفاى بيمارىِ خودم؛ بيمارىاى كه توان بسيارى از كارها را در طول سالهاى ابتلا، از من گرفته بود. در مكه به اوج رسيد؛ در يكى دو نيمه شب، بيشتر از هميشه در اين زمينه با خدا سخن گفتم. اشك و آهى ريختم و آه از سينه بركشيدم و شايد هم گله كردم. روز بعد، كه در محضر استاد بوديم و از فيض گفتارش بهرهمند مىشديم، او بىمقدمه و هيچ دليلى و بدون هيچ ربطى به
مجموعه كلام، حديثى بيان كرد. با اين مضمون كه: «فردى با آه و ناله و اشك فراوان، درخواستى از خداوند منان داشت، به حدى گريست و شيون و زارى كرد كه فرشتگان را خُلق تنگ آمد، آنان در درگاه احديت واسطه شدند و شفاعت كردند تا شايد خداوند رحمان و رحيم، به خواسته آن فرد، عنايت فرمايد. تا زمينيان و آسمانيان از دست فريادها و فغانهايش وارهند. خداوند فرمود؛ «هنوز هم دوست دارم كه صداى اين مرد را بشنوم» يا چيزى به همين مضمون. پاسخ خود را از خداوند، از زبان آن بزرگوار شنيدم.
*** خاطره زير مربوط مىشود به يكى از دانشجويان دوره كارشناسى ارشد. او با زن و بچه و شغل و هزار گرفتارى كه داشت، دعوتنامهاش از جانب حق تعالى ابلاغ شد و به سفر آمد. غمگين و كلافه بود. تا اينكه سرانجام روزى زبان گشود. از گذشتهها و وضعِ زندگىاش گفت. رفتارهاى گذشته خود را همگون با اين سفر نمىدانست و مستأصل بود. از خود مىپرسيد چرا من؟ آيا قبول مىشود يا سعى بىحاصل است؟ و سؤالاتى در اين زمينه.
به وسعت بىپايان مهربانىهاى ذات حق نويدش دادم. گفتم كه خداوند ارحمالراحمين است. غفّار است. ستّار است. مقلّبالقلوب است. محبتهايش را باور
كن. همين كه تو را از ميان هزاران داوطلب برگزيدهاند، بدان كه دعوت حق است؛ لبّيك بگو. برگذشتهات خط بطلان بكش، خداوند تو را بخشيده است و ... در اين باب هرچه خداوند يارىام كرد بر لب آوردم. تا حدودى سبك شد. در يكى از روزها از او پرسيدم كه چرا در هيچيك از جلسات فلسفه احكام تو را نمىبينم؟ و يادآور شدم كه جلسات روحانى زيبايى است. همانروز عصر آمد. باز هم در ميان كلمات استاد كلامى بود دلالت بر گفتار من. در جلسه با فاصله نشسته بوديم. با زبان نگاه سؤال كردم كه آيا جواب خود از خداى را كه بر زبان استاد جارى شد؛ شنيدى؟ كه با همان زبان اشارت پاسخ داد؛ آرى، شنيدم.
در پايان جلسه او را بسيار منقلب ديدم. پاسخ از خدا گرفته بود. روزهاى باقيمانده با آرامش عبادت مىكرد.
*** گفتم كه با خدا و پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام سخن بگوييد و در واقع گفتوگو كنيد كه پاسخ خواهيد شنيد.
در آخرين شبِ حضور در مدينه، در كنار ديوار بقيع نشسته بودم و روى سخنم با حسنبن على عليهما السلام، فرزند فاطمه بود. گله از فاطمه عليها السلام بود. انتظار داشتم كه در خانهاش به ديدارم بيايند. فاطمه و على با فرزندانشان، همانگونه كه گاهى در خانه خودم آنان را زيارت كرده بودم. انتظار
زيادى بود؛ ولى زاييده از محبتهايشان بود. گفتم كه بيشترين نمازها را در ايام حضور در مدينه در خانه على و فاطمه بهجاى آوردم. مىگفتم و مىگريستم، مىگفتم كه اگر به كربلا و نجف هم گذرى داشته باشم همين گلايه را از پدر بزرگوار و برادر شهيدت خواهم داشت. قسمت اعظم آن شب به همين حال گذشت. در آن شب، برخلاف شبهاى پيشين، كمتر به گنبد خضرا نگريستم و كمتر به آن سبزتر از همه سبزىهاى عالم نگاه كردم. لحظات فتح سحرگاهى نزديك شد. در مقابل شرطهها، صفآرايى كرديم، ميليمتر ميليمتر جلو مىرفتيم و آنان عقبنشينى مىكردند. در ايدهآلترين مواضع نسبت به سحرهاى قبل قرار گرفتم. آن روز مىتوانستم نخستين فاتحى باشم كه از باب جبرئيل عبور مىكند ودر محراب پيغمبر خاتم در اولين مسجد مسلمين، آخرين نمازهاى شبِ حضور در مدينه را بخوانم. صداى ملكوتى اذان برخاست. باب جبرئيل با آن حالت الهى شروع به باز شدن كرد. اولين كسى بودم كه پاى به درون حرم نهادم. ناگهان كودكى كه نمىدانم از كجا پيدا شد؛ در برابرم ظاهر شد. بايد خودم را كنترل مىكردم كه كودك صدمه نبيند. كنترل كردن همان و زمين خوردن همان. بابلنداى قد بر روى فرش كف حرم افتادم و حركت ادامه پيدا كرد تا محكم به سكوى پشت حرم پيامبر خوردم و خون از چند جاى دست و پايم بيرون زد. براى تطهير از حرم بيرون آمدم و تا آماده شدم و
بازگشتم، همه جايگاههاى ويژه توسط ساير مشتاقان پر شده بود. شرمنده از آن همه گلايه ديشب شدم. قطعاً روح پرفتوح دخت پيامبر را آزرده بودم و امروز صبح، اين تنبيهى بود توسط پدر، كه اصرار بيش از حد چرا؟!
*** به كشور بازگشتم، چند روزى هم به ديد و بازديدها سپرى شد. به عنوان ايفاى وظيفه، بهعنوان تشكّر از مسؤولان دانشگاه محلّ خدمتم و مسؤولان سازمان حج و زيارت و كاروانسالاران ايرانىِ ساكن در هتل «هايت پلازا» ى مكه و هتل «دلّه» در مدينه و مسؤول محترم كاروان شماره 17513 و ساير عزيزانى كه با همت آنان اين سفر شكل گرفت و پايان يافت؛ نامهاى ابتدا به دانشگاه محلّ خدمتم نوشتم و سپس نامهاى كم و بيش مشابه به سازمان حج و زيارت كه هم تشكّر بود و هم پيشنهادى داشت.
بهعنوان آخرين مباحث دراين مجموعه، پيشنهادهاى مذكور را به مسؤولان برگزارى «همايش عمره دانشجويى» يعنى مسؤولان دفتر مقام معظم رهبرى در دانشگاه تهران نيز تقديم كردم. پيشنهاد مذكور بر اساس تجارب حاصل از عمره دانشجويى تابستان 1377 است و كمبودهايى كه ديدم و بهبود شيوه انتخاب داوطلبان:
براى تابستان همان سال و گروهى براى تابستان سال بعد و اين شروع برنامه خواهد بود.
از اول تابستان؛ مثلًا تابستان امسال، همه هفته كلاسهاى فلسفه اعمال و احكام در دانشكدهها يا دانشگاههاى محلّ تحصيل برگزار شود. دانشجويان عاشق و مشتاق، حتماً در اين كلاسها حضور خواهند يافت. در اين كلاسها آموزش قرائت قرآن هم براى آنانكه لازم دارند، ارائه شود. در اين كلاسها و طى يك سال قرائت نمازهاى آنان كه لازم دارند؛ اصلاح شود. نوارهاى قرائت قرآن صحيح در اختيار علاقهمندان قرار گيرد.
دانشجويانى كه توان پرداخت يكجاى هزينه را ندارند؛ در طى اين يكسال هزينهها را فراهم و تأمين مىكنند.
ادعيه لازم فراگرفته مىشود.
اعمال واجب و اعمال مستحب يادآورى مىگردد و در واقع يكسال فرصت است تا شناخت لازم نسبت به انتخاب نهايى فراهم گردد.
فرصتطلبها، فرصت حضور در اين جلساتِ مرتب را ندارند. كسب درآمدها در همين كشور هم فرصت حضور در اين جلسات را فراهم نخواهد كرد.
در شروع تابستان سال بعد، بهترينها، شايستهترينها، عاشقترينها، دلسوختهترينها، و ...
انتخاب مىشوند. اين گروه نمايندگان قشر تحصيلكرده
كشورند. بايد از هر نظر شاخص باشند.
آيا به اين فكر نمىافتى كه بايد انتخاب اصلح صورت مىگرفت وكفايت نمىكند كه مسؤوليت اينان به مدير كاروان و يا معاون وى سپرده شود؟
آيا از خود نمىپرسى كه كارمندان و اعضاى هيأت علمى دانشگاه، كه در كاروان عمره دانشجويى حضور دارند، چرا بدون مسؤوليت آمدهاند و چرا با بودن آنان، مسؤوليت اين همه پسر و دختر دانشجوى كشور، فقط به
كاروانسالار سپرده شده است؟
نمىشود انكار كرد كه اين برنامه- كه چهارمين سال پياپى را پشتسر مىگذارد- يكى از بهترين تصميمات اخذ شده در مورد دانشجويان است و نمىتوان منكر شد كه حج زمينهساز و تقويتكننده عبادات در جوانان است، حتى براى آنانكه بدون عشق به اين سفر آمدهاند.
گرچه كسى دستخالى از اين سفر باز نمىگردد، ولى وقتى مىتوان از يكسال پيش در ايران زمينهها را فراهم كرد و در طى اين يكسال به تقويت آن پرداخت، تا حضور در مكه و مدينه تثبيتكننده باشد، بهتر نيست به اين طريق عمل شود و صد البته كه اين تثبيت به استمرار نياز دارد؛ يعنى پس از بازگشت از سفر نيز بايد ترتيبى اتخاذ شود كه كاروانيان هر يكماه يك بار دور هم باشند.
همچون دوستان ما و اعضاى جلسه فلسفه احكام در مدينه و مكه، كه جلسات خود را همچنان ادامه داده و هر ماه يك بار، تا همين زمان كه اين سطور را مىنويسم؛ گرد هم جمع مىشويم و در هرجلسه كه فرصت حضور مىيابم، بچهها را در آغوش مىكشم. آنان را مىبوسم و مىبويم، به آنها مىگويم كه بوى خوش مدينه و مكه را دارند. وقتى در كنار آنها به اذان مغرب و عشا گوش مىدهم، به ياد اذانهاى مغرب و عشاى مدينه و مكه اشك بر گونههايم جارى مىشود. وقتى با
يكديگر نماز جماعت مغرب و عشا را مىخوانيم، از خود بىخود مىشويم، گويى در مدينه يا مكه به نماز ايستادهايم.
آرى، تثبيت يادگيرى استمرار مىخواهد.
در مكه و مدينه، با همكاران دانشگاهى و دانشجويان ساير دانشگاههاى كشور برخورد داشتيم و آشنايان زيادى هم در ميان آنان بودند كه گپى مىزديم. چون شنيده بودم كه نرخها تفاوت دارد، لذا براى اطمينان از اين مطلب، از گروههاى مختلفى كه در تابستان 1377 در عمره دانشجويى شركت كرده بودند و حدّ فاصل ششم تا بيست و دوم مردادماه، آنان را در مدينه و مكه زيارت كردم، در مورد هزينه پرداختىِ بابت سفر سؤال كردم. از 190 تا 240 هزار تومان پرداخت كرده بودند. بايد اذعان داشت كه در مكه و مدينه از بهترين هتلهاى موجود، چند هتل را سازمان حج و زيارت اجاره كرده بود كه خود افتخارى بود و مايه تشكّر، ولى تفاوت هتلها با يكديگر قابل درك نبود تا بشود اين تفاوتها را عامل تفاوت مبالغ پرداختى توسط اعضاى كاروانها بهحساب آورد. شايد بهتر آن باشد كه از همه دانشجويان به يك اندازه دريافت شود.
به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقى است به صد دفتر نشايد گفت وصفالحال مشتاقى
با اين همه، دفتر زيارت معشوق و معبود هرگز تمامى ندارد.
سخت است ولى مطلب را به پايان مىرسانم. در اين آرزو كه همهساله اين شانس نصيبم گردد كه اعمال را با آگاهى و خلوص بيشتر به انجام رسانم. از همگىِ مسؤولان سپاس و تشكر دارم.
در لحظههاى ناب زندگى كه سراسر وجودت مست طراوت و جوانى است، فرصتى طلايى عزم تو را براى سفرى بزرگ جزم مىكند. بانگ «الرحيل» در گوش جانت مىپيچد و شور و شوق ديدار اعماق وجودت را تا فراسوى عالم قدسيان بالا مىبرد. ندايى آسمانى تو را به سوى خويش فرا مىخواند: اى بازخوانده حضرت دوست وعده ديدار نزديك است.
حال كه قصد سفر دارى بايد زاد و توشه خود را آماده كنى. خود را از هر چه تو را سست مىكند، در دلت بذر ترديد مىافشاند و هر چه تو را از خدا باز مىدارد پاك كن.
اى كه با خدا پيمان بستهاى پرستنده او باشى. تعلّقات و پليدىها را دور بريز. از قصرهاى قدرت، گنجينههاى ثروت و معبدهاى ضرار و ذلّت بگريز. از من بودن و به فكر خود بودن و به خود باليدن فرار كن.
حج، يعنى هجرت از خود به خدا و كوچيدن از دنيايى
كه رنگ و بوى تعلّق دارد. بايد حساب خويش را با خلق خدا پاك كنى؛ چرا كه تجاوزگران به حقوق خلق راهى به بارگاه دوست نمىيابند، همه را به خدا مىسپارى و آنان تو را با اشك و حسرت بدرقه مىكنند. از قلمرو سلاطين اميال و آرزوها عبور مىكنى و به سرزمين ملائك قدم مىگذارى، مىروى تا خود را براى حضور آماده سازى.
در ابتداى سفر وارد شهر مدينه مىشوى، مگر مىشود قصد حج كنى و مدينه را زيارت نكنى. مكّه شهر عظمت و مدينه شهر غربت. مكّه شهر خدا و مدينه شهر پيامبر، نام مدينه با اسلام گره خورده، زمانى از اين شهر نور هدايت و وحى، نور ايمان و آزادى و عدالت به سرتاسر دنيا تابيد و يثرب به مدينة النبى تغيير نام داد. گلدستههاى سفيد و نورانى و گنبد خضرا در دلت نورافشانى مىكند، اينجا مدينه است. شهر پيامبر، شهرى كه جاى جايش بوى بهشت مىدهد. مدينه شهر خاطرههاى تلخ و شيرين، مدينه شهر عجيبى است و شايد تا قيام قيامت غريب! مدينه روزى سرمست از شادى و غرور، مقدم رسول خدا را از مسجد قبا تا مسجدالنبى جشن گرفته و روزى ديگر با ناله عزيزش در ميان در و ديوار لرزيده است. با شتاب از كوچههايش عبور مكن. بگذار دلت با عطر مدينه زنده شود و روحت در آسمان پر شكوهش به پرواز در آيد.
كليد رابطه سلام است پس با سلام به ساحت مقدّس شريفترين انسان روى زمين و مقرّب درگاه ربوبى نزديك مىشوى؛ چرا كه آسمان و زمين خلق نشده مگر به خاطر عزّ و جلال او. «لَوْلاكْ لَما خَلَقْتُ الأفْلاكْ».
سلام بر تو اى سيّد المرسلين، اى درياى جوشان رحمت خدا و اى باران كرامت او بر بندگانش.
سلام بر تو اى چكيده تمام خوبىها. سلام بر تو و دودمانت.
آنان كه به مدينه مىآيند گمشده دارند و تو نيز از آنانى. كنار مزار رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان منبر و محراب تكّهاى از بهشت است. همان جا اشكى بريز. نالهاى سر ده و دست به دعا بردار. همان جا به ياد حديث شريف كسا مىافتى و با چه لذّتى آن را مىخوانى، لذتى از تقرّب آميخته با اندوه، صداى حزنانگيز زهرا عليها السلام را از ميان در و ديوار مىشنوى، قلبت در زمزمه غربت على عليه السلام فرو مىريزد. گويى نداى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاه ...» در هجمه نابخردى مردم گمراه مدفون گرديده است. كجايند آن دنياپرستان بزدل كه غروب خورشيد را نظاره كردند و عزّت و شرف ثقلين را در پردهاى از خدعه و نيرنگ پنهان نمودند.
در گوشه گوشه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله با تاريخ همسفر مىشوى، مىبينى و در اعماق خاطراتش فرو مىروى. باب جبرئيل همان جايى كه محلّ ملاقات رسول خدا صلى الله عليه و آله با امين وحى بوده است. اينجا همان درِ خانه زهرا عليها السلام نيز بوده است كه سيد المرسلين در مقابل آن مىفرمود:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً أنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ». (1)
باب الرحمه نمودار رحمت الهى، باب النبى مكان ورود آن حضرت به مسجد و همين طور باب النساء، درى كه مخصوص ورود بانوان به مسجد بوده است.
مسجدالنبى با ستونهاى مرمرى و پايههاى زرّين، دلت را به خاطرات پر شور رسالت سمت و سو مىبخشد.
ستون توبه، جايى كه ابو لبابه خود را به آن بست، چه جايى بهتر از آن براى ريختن قطره اشكى از قصور و خجالتها و ندامتها و بخشش خواستن از ذات اقدس ربوبى.
ستون حرس، جايى كه بىگمان على عليه السلام، استوارترين ستون اسلام، به نگاهبانى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مىايستاد.
ستون وفود، جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن مىنشست و با
1) بحارالأنوار، ج 35، ص 213 باب 5، آية التطهير ...
سران قبايل ديدار مىكرد و رسالتش را بر ايشان عرضه مىداشت.
ستون سرير، جايى كه عبد صالح خدا بر تختى از شاخههاى درخت خرما به عبادت و اعتكاف مىپرداخت.
ستون مهاجرين ستونى كه بندگان مخلص خدا از شهر و ديار خود كوچيدند و در كنار آن به نماز ايستادند.
پس به بقيع مىرسى. قلب زمين و همه بهشت. وادى مقدس براى تمام عارفان و عاشقان. بقيع مدفن چهار امام- امام حسن مجتبى، امام سجّاد، امام محمّد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام- است. و تنها نشانى كه بر خاك مىبينى سنگى است سياه و محزون. امام حسن مجتبى عليه السلام غريب مظلوم و مسموم مدينه، سرور جوانان بهشت، بازوى تواناى پدر در جنگ صفّين و نهروان، امام سجّاد عليه السلام تنى تبدار و سينهاى پر از داغ، تصوير او را به ياد مىآورى كه به مدينه آمده و داغ همه گلهاى پرپر شده را در سينه دارد، سخن او آتش و گدازههاى دلش را با اشك و آه همراهى مىكند. امام باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام دو پيشوا و ناشر دين، قلبت را مىشكند كه در هر گوشه دنيا به پاس خدمات هر هنرور و دانشمندى پس از مرگ، مزارش را حرمت مىدهند امّا تو اينجا حتّى قدمى نمىتوانى به مزار غريب و بىسايبانشان نزديك شوى. هنوز مىتوانى نالههاى شبانه
على عليه السلام را بشنوى. هنوز هم مىتوانى با امّالبنين مادر سقّاى كربلا هم نالهشوى. زيرا اينجا مهدى (عجّلاللَّه تعالى فرجه) است و تو بىپيرايه و عاشقانه بر مظلوميت عترت رسول خدا مىگريى.
كاروان آهنگ رفتن دارد. بايد با مدينه وداع كنى. با همه آنانى كه دوستشان دارى و برايشان اشك ريختى.
اى شهر غربت و مظلوميت، اى زمين پر عطر پيامبر.
اى بقيع بىسقف و خاموش و تاريك و اى گنبد خضرا، خدا حافظ. وداع با مدينه مگر توصيفى غير از اشك دارد؟
ديشب من از فراقش بسيار گريه كردم خاموش با نگاهى تب دار گريه كردم
اول بهانه كردم داغ جدايىاش را وانگه به ياد رويش صد بار گريه كردم
گاهى هزار واژه از اشك مىتراود زان روى در سكوتى غمبار گريه كردم
به ذوالحُلَيفه خوش آمدى. اكنون لحظه حضور در ميقات است. ميقات آغاز حضور است. همه تعلّقاتت را بايد در اينجا بگذارى. اينجا يكى از دروازههاى ورود به حريم احرام است. با غسل جانت را تطهير كن. هر آنچه را
كه دل بستهاى واگذار. خسى شو كه به ميقات آمدهاى نه كسى باش كه به ميعاد آمدهاى. وجودى شو كه عدم خويش را احساس مىكند. هر چه لباس را كه مظهر اميال نفسانى است دور بريز. لباس گناه را بيرون آور و جامه طاعت و بندگى بپوش و بخوان:
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك».
خدايا! شنيدم دعوتت را و اكنون تو را چنين پاسخ مىگويم. لبّيك يعنى به خداوند پاسخ مثبت دادن و دربرابر او تسليم شدن. ببين چه مىگويى و با كه همكلامى. حال بينديش از كدام دستهاى؟ آيا به حقيقت، زبانت را تنها به طاعت خداوند گشودهاى و از همه گناهان فروبستهاى كه اگر چنين نباشد ندا خواهد آمد «لا لَبَّيكَ وَ لا سَعْدَيك».
اينك مُحرِمى، بايد محرّمات احرام را رعايت كنى تا مَحْرم حرمِ يار شوى. براى رسيدن به حرم الهى بايد از هر آنچه مايه تفرقه و بدگمانى است بپرهيزى.
با همسفرانت بد زبانى، مشاجره و جدال نكنى. به هيچ كس دستور ندهى و به جز ادب با ديگران سخن نگويى.
در حرم درخت يا بوتهاى برنكنى؛ چرا كه هر كه عاشق خداست آثار صنع بارى تعالى را از ميان نمىبرد.
در آينه نگاه نكن تا چشمت به خودت افتد و به خود فكر كنى؛ زيرا من بودن را در ميقات ميراندى تا دوباره زنده شوى.
سر نمىپوشانى و زير سايه نمىروى، به ياد روز
بزرگِ محشر كه سايبانى به جز رحمت الهى وجود ندارد.
ازحمل سلاح دورىكن كه حرم يار، محلّ سلام و آرامش است.
از اذيت و آزار جانوران و خاراندن و زخم كردن بدن خويش خوددارى كن.
از عطر دنيوى دورى كن تا عطر الهى را استشمام كنى.
براى فراموش كردن خود از تجمّل و زينت و زيور دورى كن و خود را به زيب تقوا و ايمان بياراى.
جادّههاى انتظار را در مىنوردى، شيفته و عاشق، لبّيك مىگويى. هر قدم شيفتهتر و هر نفس هراسانتر. وزن حضور او را لحظه به لحظه سنگينتر حس مىكنى. صداى قلبت را مىشنوى و احساس مىكنى كه لبريز مىشوى. در خودت نمىگنجى. از اين مرز مىگذرى، حال در حرمى، ناگهان صداى پر شور لبّيك خاموش مىشود؛ يعنى كه رسيدى. سكوتى در حضور، در حرم خدا، سكوت، انديشه و عشق.
به مكّه مىرسى، شهرى در ميان كوههاى تفتيده. طنين توحيد در گوش جانت مىپيچد. سرزمينى پر از عجايب.
تكّهاى از آسمان بر روى زمين.
و اينجا مسجد الحرام است؛ حالا در آستانه مسجدالحرامى و در برابر كعبه ايستادهاى. اينجا كجاست؟
به كجا آمدهاى؟ قصرها و معابد با شكوه را ديدهاى. زيب و زيور را لمس كردهاى امّا اينجا به كدام جاذبه آمدهاى؟
كعبه خانه خداست، بيت عتيق، محور وجود، نشان توحيد و مهد آزادى، امروز تو به سراغ او آمدهاى. ناگهان احساست كعبه را رها مىكند و در فضا پرمىگشايد. ابديت را حس مىكنى، آنچه كه هرگز در دنياى پر هياهو نمىتوانى به دست آورى. إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ.(1)
كعبه تو را به ياد تنها مولود خود مىاندازد. على عليه السلام فرزند كعبه، ميزان قيامت و عصاره خلوص و بندگى.
كعبه محلّ سكون و داخل شدن نيست كه عالمى برگرد آن طواف مىكنند و تو نيز بايد به اين رود عظيم بپيوندى، و بروى تا به دريا برسى. تو در حقيقت پيرامون عرش خدا در حركتى وزمينى كه بر آن ايستادهاى تكّهاى از آسمان ربوبى است. هنگامى كه از طواف خارج مىشوى، خود را ذرّهاى در عالم وجود مىيابى. عظمت توحيد سرت را به بند بندگى مىآورد و پيشانيت را به خاك عبوديت مىسايد.
بعد از طواف بايد نماز بخوانى. در اين مكان پا بر جاى پاى ابراهيم مىنهى؛ ابراهيم بت شكن، نمرود شكن،
1) آلعمران: 96
معمار خانه آزادى. اين نماز، نماز بندگى و آزادگى از قيد شياطين و اميال نفسانى است. ندايى به تو نهيب مىزند كه مانند ابراهيم آزاد باش و ابراهيموار زندگى كن.
بعداز نماز طواف، آهنگِ سعى مىكنى. از بلنداى صفا سرازير مىشوى و تا پاى كوه مروه مىروى. هفت شوط، به تعداد شوط هاى طواف، امّانه دايرهوار بلكه بر خطّى مستقيم. اى تكيه كرده بر عشق، سعى كن. امّا نه بيهوده و عبث؛ إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ. (1)
سعى و سراب حكايت هميشگى زندگى است و تو اكنون در سعى خويش بايد بكوشى و نايستى. نا اميدى را دور بريز. زمان عمر تو، در حركتى شتابان، مسافر ديارى غريب است. بكوش، هروله كن تا فردا شرمنده نباشى.
در پايان هفتمين شوط سعى، تقصير كن. جامه زندگى بپوش. آزاد شو و از مروه سعى را ترك كن. آنچه را كه بايد از خود دور كنى در پاى كوه مروه دور بريز، علقهها را بِكن.
1) بقره: 158
بعد از سعى، بار ديگر به طواف و نماز آن مىپردازى و پس از طواف نسا و نماز آن، در پشت مقام ابراهيم عمره تو پايان مىپذيرد.
در سرزمين بزرگ منا و عرفات براى ديدار آمدهاى، نه براى وقوف، امّا هر قدمت انديشه است و زمزمه.
عرفات سرزمين عشق و نور است. عرفات يعنى عارف شدن به ذات اقدس الهى، خود را شناختن و به خدا رسيدن. عرفات سرزمين آموختن و دانستن است. زمانى كه از جبل الرحمه بالا مىروى، لحظه به لحظه به خدا نزديك مىشوى، صدايى را مىشنوى «ادْعوني أسْتَجِبْ لَكُمْ». (1)
در عرفات باسيّدالشهدا عليه السلام همآوا مىشوى. گوشهاى از بهشت كه به نقطهاى از آسمان متّصل مىشود. در بلنداى جبلالرحمه ناله درماندهاى از دست خويش با حسرتى پراندوه در مىآميزد. دريغ از لحظاتى كه آمدند و رفتند. پاهايى كه در مسير حقّ لرزيدند، گوشهايى كه فرمان حقّ را نشنيدند و قلبى كه از شدّت معصيت سياه گرديده، افسوس و صد افسوس از لحظاتى كه باطل گذشتند و اينك طوفانى از غم و اندوه در فضاى جانت برمىخيزد و براى رهايى از اين
1) غافر: 6
رنج جانكاه رو به خدا مىنشينى؛ خدايا! ضميرم را روشن گردان و نفس آلودهام را از ناپاكى منزّه ساز.
اينجا مشعرالحرام است، محلّ شعور. حاجيان سفيد پوش در مشعر سنگريزه جمع كرده، خود را مسلّح مىكنند تا به نبرد با شيطان برخيزند. حاجى در مشعر درس مسلمانى، ايمان و شهادت را تمرين مىكند. اى عارف مسلّح، جامه مرگ بپوش و با خدا خلوت كن. اوّل مبارزه با درون و سپس نبرد با بيرون. اول طاغوت باطن و سپس طاغوت ظاهر. اوّل جهاد اكبر و سپس جهاد اصغر.
منا، يعنى آخرين مرحله از سلوك الى اللَّه، در ميقات احرام، در عرفات معرفت و شناخت، در مشعر شعور و ادراك، و اينك در منا ايثار. اى ابراهيم، قبل از آنكه اسماعيل را به قربانگاه ببرى بايد دشمن پليد خود را دور كنى. او قسم خورده تو را بفريبد. امّا تو بايد طردش كنى.
شيطان ها صف كشيدهاند حتّى در منا. خشم، شهوت، ثروت، قدرت، تنديس شيطان را رمى كن. هفت سنگريزه به مصداق عبور از هفت مرحله نفسانى انسان، نه يك بار و نه دو بار. هر بار كه سنگ مىزند استوارتر و محكمتر و ابراهيم پيروز از اين امتحان.
پس از رمى جمرات به آخرين مرتبه از ايثار مىرسى.
گذشتن از جان. قربانى؛ يعنى در مقام آخرين امتحان الهى قرار گرفتن. يعنى جان را در طبق اخلاص نهادن. هديه بنده به خدا. هستى خود را تقديم درگاهش نمودن. براى دقايقى به ياد لحظههاى پرشكوه دفاع مقدس مىافتى.
جوانانى كه عاشق خدا در قربانگاه جبهه، جان خويش را در طبق اخلاص، تقديم محرم حريم يار نمودند كه سلام خدا بر تمام شهيدان.
اين واپسين ديدار است و تو شوريده و شيدا. براى آخرين بار پا به مسجدالحرام مىگذارى. براى آخرين بار از اين خوان، نعمت برمىگيرى و جام وجودت را از زمزم عشق لبريز مىكنى. خدا حافظ اى كعبه. اى صفا، مروه، ميقات، زمزم و مشعر. شما را با همه شكوه و عظمتتان وداع مىكنم. اى حريم امن خدا چه سخت است دل بريدن.
اكنون قافله، زنگ بازگشت به وطن را مىزند و تو رسته و آزادى. همپيمان با ابديت مطلق باز مىگردى. با تولّدى دوباره؛ سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ* وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ* وَالْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. (1)
1) صافات: 182- 180
خدايا! اين سفر را آخرين سفرم قرار مده. خداوندا! لطف و عنايت تو، گنجينه بزرگ عشق و بندگى را شامل حال من نمود و من با قلبى مالامال از محبّت تو به وطن باز مىگردم.
بارالها! كاستىهايم را ببخش. در آخرين لحظات سخت و غمناك جدايى با تمام وجود تو را سپاس مىگويم و از الطاف بىشمار تو قدردانى مىكنم.
مقداد نمكى
امشب از باده ساقى مى محبّت نوشيدم. باده، كعبه معشوق بود و ساقى خداى كعبه و مى آب بارانى كه از ناودان طلاى خانه جارى شد و سر و روى اين بىآبرو را آبرو داد.
اززمانى كه وارد مكه شده، آن همه شكوه و عظمت را ديدم، بهت زده و حيران و سر در گمم. خدايا! سه روز است كه من آمدهام ولى هنوز نه سنگ سياهى بوسيدهام، نه ركن يمانى و نه پردهاى، مات و سرگردان كه به كجا آمدهام و براى چه؟ بدتر از همه اين كه چشمه چشمم از اشك خشك مانده، چشمى كه بايد بر آتش گناهان ببارد، خداى من!
ما به اين در، نه پىِ حشمت و جاه آمدهايم از بدِ حادثه اينجا به پناه آمدهايم
هر دور كه پيرامون حريمت گشتم، گويى دوباره به جاى اول برگشتم، بىآنكه چيزى حاصل شود. از آب زمزم نوشيدم، سيراب نشدم. به صفا رفتم حتى
سراب را هم نديدم، پس چه كنم؟ اشك هم كه نمىبارد تا صافى مزرعه دل به وجود آيد. خداوندا! مرحمتى بنما.
امشب از بسكه به خود ناليدم آسمان هم از ناله خشك و سرد من به ناله درآمد. چه نالهاى! امّا دل من دل شير شده بود و از هيچ نمىترسيد، حتى از غرش آسمان.
قطراتى از آب به گونههايم نشست، شك كردم چه عجب! خطاب به چشمم كه: هان! تو مىبارى يا آسمان. پس از مدتى در آن مطاف كه انسان بسيار شك مىكند، از شك به درآمده ديدم كه نه، از چشم خيرى نمىرسد مگر اينكه آسمان ببارد و اتفاقاً چنين هم شد.
از قديم و نديم از حجر اسماعيل و ناودان طلاى آويزان بر بالاى خانه كعبه و آب باران ناودان طلا بسيار شنيده بودم.
تا حجر زياد فاصله داشت و باران اميد هم از آسمان باريدن گرفت. لنگان لنگان تا پشت ديوار حجر به راه افتادم با اين زمزمه:
آبرو مىرود اى ابرِ خطا پوش ببار كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهام
در اين حال بود كه بانگ فرياد تكبير طائفان كعبه آمال همراه با نگاه عميقشان به آسمان بالا رفت. خود را به سرعت به پشت حجر رساندم. خدايا! حجر خالى از
زائران، و شرطهها ايستاده بر در آن، تا كسى وارد نشود. و همه با نگاه حسرت به ناودان طلا مىنگرند، در آرزوى نوشيدن جرعهاى از مىِ محبتِ ساقى.
باران شدّت گرفت، احساس كردم كه ديگر از تمام وجودم اشك مىبارد و نه فقط از چشمم. خدايا! براى رسيدن به جرعهاى از مى محبت تو، چه لازم است؟ توفيق عبادت، بندگى و ...؟
نمىدانم آن قدر مىدانم كه هر چه هست كوشش مىخواهد و سعى، همچنان كه آب زمزم با سعى تا به امروز مىجوشد ولى در آنجا كوشش هم به تنهايى كارساز نبود:
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
شرطهها براى ورود زائران سختگيرى مىكنند، ناگهان از ناودان كعبه عشق مى محبت جارى شد و سرمستان حريم كعبه بىسر و پا گشتند. بىآنكه توجهى به شرطهها بنمايند، به داخل حجر ريختند و من هنوز پشت ديوار و در فكر اينكه چه كنم؟! پس دانستم سرمست شدن عروج مىخواهد و صعود و هيكل بىرمقم را به بالاى ديوار حجر كشانده، به اصطلاحِ خودم عروج كردم، باز هم به خود شك كردم و با خود گفتم:
كه ناكس كس نمىگردد از اين بالا نشستنها
از اوج ديوار، خود را به داخل حجر انداختم و بالأخره نتيجه داد. اينجا بود كه طعم اين سير را چشيدم و آن، زمانى بود كه ديگر اين قطره ناچيز به آن درياى عشق وصل شده بود. با ريزش چند قطره از آب ناودان طلا، درياى جمعيت جوشيد و آب از آسمان به همراه موج مىآمد. خداى من! چه نعمت بزرگى! بىآنكه به دنبال آب ناودان طلا بروم، نسيم ملايمى آن را به دنبالم مىكشاند. ديشب اين همه غسل، نماز، احرام، تلبيه، طواف، سعى و ... انجام دادم ولى به صفاى اين غسل كردن، آن هم از دوش آسمانى خانه خدا، نمىرسيد.
باران از ابرهاى رحمت و محبت آسمان همچنان مىجوشيد و فريادهاى العفو و صلوات زمينيان به آسمان مىخروشيد و ناودان بر روى عاشقان آب مىپاشيد و سر و رويشان را نوازش مىداد. عجب حال و هوايى! بهترين عمل در اين لحظه دعا است. اما خداى من، چه دعايى؟! براى چه و براى كه؟ در اين فكرها بودم و دهان خود را در حالى كه سر به آسمان گرفته بودم، گشودم. اول قطره از مى محبتى كه چشيدم، زبانم بىاختيار به اين دعا جارى شد:
«اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَاعِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا».
و با اين زمزمه از حِجر برون شدم، در حالىكه آرزوى ديدن حضرت حجت عليه السلام را، آن هم زمانى كه به ديوار كعبه تكيه زده است، در سر داشتم، سر بر پرده خيس خورده نهادم و فرياد كشيدم:
«يا رَبَّ الزَهْراءِ، بِحَقِّ الزَّهراء، اشْفِ صَدْرَ الزَّهراء بِظُهُور الْحُجَّةِ».
مژگان سككى
به شكوه قبه خضرا، به غربت بقيع، به سرگردانى كبوترهاى بىتاب.
به صفاى زمزم، به خوف و رجاى صفا، الهى بخوانمان ...
اين دل، سخت تنگ است و بىقرار ...
اينك من ماندهام و انبوهِ يادى از ماندنها، رفتنها، نمىدانم يافتنها، جُستنها، رسيدنها، لبيكها، سوختنها و هزاران سوزِ دل و اشك ديده.
به مدينه كه نزديك مىشوى، كسى را نمىخواهى تا برايت بگويد كه به مدينه نزديك مىشوى، اين نزديكى را از غمى كه بر دلت سنگينى مىكند، خوب مىخوانى، بازهم نيازى نيست تا برايت بگويند مدينه كجاست، چه ديده و چه كشيده است؟ اين را از سوز نخلهاى آرام امّا گُرگرفتهاش مىتوان فهميد!
به مدينه كه برسى، زمين از اين همه بىولايىها و بىمهرىها و بىوفايىها، تب كرده است و مىسوزد و مىسوزاند و آفتاب انگار هنوز خاطره ديوار و در، يادش
مانده است. انگار هنوز خاطره چادر خاكى و ناله وا ابتاه برايش نمرده است و از اين فراموشى مردمان، سخت مىسوزد و مىسوزاند.
به مدينه كه برسى، انگار اين قفسه سينه، تاب نگهداشتن قلبت را ندارد، انگار چيزى روى دلت سنگينى مىكند، انگار قلبت زار مىزند و مىگريد.
به مدينه كه برسى، تازه مىفهمى، غربت يعنى چه؟
سرگردانى چه معنا دارد؟ ولايت هميشه در ميان مردمان غريب است و مظلوم! تازه مىدانى كه جستجو، يافتن و رسيدن به چه معناست.
به مدينه كه برسى، همگام با دلت آرام و سنگين قدم برمىدارى، پاهايت از چند پيچ و خم مىگذرد و دل با تو مىآيد.
لحظاتى بعد دلت دربرابر اين همه غربت و غريبى زانو مىزند، به خاك مىافتد و زار مىزند.
گاه روبهروى گنبد سبز مىايستى، سلام مىدهى و اداى احترام مىكنى و گاه رو به بقيع، و ديدن اين همه غربت از پس پنجرهها، دلت را سخت مىفشارد.
بايد همچنان پشت شبكههاى غريب بقيع بمانى.
پاهايت پشت شبكهها مىماند، دستهايت به شبكهها گره مىخورد.
اشك راه خود را مىجويد و همچنان سيلآسا مىبارد، ديدگانت آن سوى شبكهها را مىكاود و دلت اذن
دخول مىخواند، «السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهْلَ بَيْتِ النُّبُوّة». اين بار تو ماندهاى و دلت مىرود، آرامآرام به بقيع نزديك مىشود، پابرهنه است. زانو مىزند، مىبويد، مىبوسد، مىگريد، خاك بقيع را به سر و رويش مىكشد و تو از پشت شبكهها فقط نظارهگرى.
اينجا تنها جايى نيست كه تو ماندهاى و دل مىرود.
وارد حرم كه مىشوى، دلت زمين مىخورد، مىشكند، ويران مىشود و تكه تكه، خود را به منبر پيامبر گرامى خدا مىرساند.
به باب خانه فاطمه عليها السلام كه مىرسى، هرچه از زيارت بلدى، بلند بلند مىخوانى.
و دلت كنارِ در، سر بر درِ نيمسوخته نهاده و روضه مىخواند.
وقت وداع از مدينه كه مىرسد، بغض گلويت را مىفشارد، تحمّل اين هجران سخت است.
آيا بازهم مدينه را خواهى ديد؟ در بينالحرمين كه مىگويند روزى كوچه پس كوچههاى بنىهاشم بوده است، بازهم دلت زمين خواهد خورد؟!
آيا وداع از مدينه، وداع با رسولاللَّه صلى الله عليه و آله است؟! وداع با فاطمه است؟! وداع با ائمه بقيع است؟! و وداع با مهدىست (عج)؟!
نه هرگز، وداع نه، هرگز وداع نمىكنم كه سلام مىدهم به مدينه و براى هميشه به ياد خواهم سپرد، ميخ در
از براى چه پهلوى شقايق را شكافت؟ و چرا فاطمه سيلى خورد؟
از مدينه آرام، سخت و با بغضى نهان، به اميد ديدارى مجدّد و نزديك مىرويم.
عجب حكايت غريبى است، اين بار تو مىروى و دلت مانده است، در كوچههاى بنىهاشم سرگردان مىدود تا بجويد. در قبرستان بقيع، غريبانه مىگريد، در كنار باب خانه فاطمه عليها السلام زمين خورده است.
مىگذارى بماند و عاشقانه بگردد و غريبانه بجويد ...
الحمدُ للَّهِ الّذي جَعَلَ الْبَيْتَ مَثابَةً للنّاسِ وَ امْناً وَ صَلَّىاللَّهُ عَلى محمّدٍ وَ رَسُولِهِ الْمُصْطَفى، الّذي ارْسَلَهُاللَّهَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً وَ داعِياً إلَىاللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً، وَ عَلى أهلِ بَيتٍ؛ الّذينَ اذهَبَ اللَّهُ عَنهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهيراً.
وَ أذِّنْ في النَّاسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يأتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميق لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم وَ يَذكُروا اسْمَ اللَّهِ في أيّامٍ مَعْلومات. (1)
«اى [ابراهيم]! مردم را به اداى مناسك حج اعلام كن تا مردم پياده و سواره و از هر راه دور بهسوى تو جمع آيند [و آنجا كانون اجتماع و كنگره وحدت خداپرستان شود] تا در آنجا منافع دنيوى و اخروى بسيار براى خود فراهم ببيند و نام خدا را در ايام معين ياد كنند.»
1) حج: 27
غرض ز انجمن و اجتماع، جمع قواست چرا كه قطره چو شد متصل به هم، درياست
زقطره هيچ نيايد ولى چو دريا گشت محيط گردد و از وى نهنگ خواهد خاست
ز فرد فرد، محال است كارهاى بزرگ ولىزجمع، توانخواستهرچه خواهى خواست
ترديدى نيست در اينكه تنها وسيله براى حل مشكلات زندگى، تعاون اجتماعى است و تنها راه براى ايجاد تعاون، حُسن تفاهم ميان افراد و اقوام است و عالىترين حُسن تفاهم، تعاليم حقّه دينى است كه تمام فاصلهها را از ميان مىبرد و دلها را به هم نزديك مىكند و شرق و غرب را به هم مىپيوندد و سياه و سفيد و عرب و عجم و ترك و هندو را با هم برادر و همدرد و شريك غم و شادى يكديگر مىگرداند.
درنتيجه اتحاد افكار و ائتلاف قلوب- كه مولود وحدت عقيده و توحيد در عمل است و همه يك خدا را مىپرستند، امّت يك پيغمبرند، معتقد به يك كتابند، در صف واحد رو به يك قبله مىايستند و دوش به دوش هم، بر گرد يك مركز مىچرخند و يك برنامه و يك مسير و يك هدف دارند- جمعيتها فشرده و متراكم مىشود و نيرويى شكننده و قهار توليد مىنمايد كه كوهها را از جا مىكند و كوبندهترين قدرتهاى مخالف را از پا
درمىآورد، هر نقشه خائنانهاى را نقش بر آب مىسازد و با اجراى قوانين مُتقنه آسمانى و تحكيم مبانى عدل اجتماعى، يك زندگى سراسر سعادت و رضايت، توأم با عزت و سيادت جهانى بهوجود مىآورد.
جمال كعبه چنان مىدواندم به نشاط كه خارهاى مغيلان، حرير مىآيد
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك»
دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود
كرمش نامتناهى، نِعَمش بىپايان هيچ خواهنده از اين در نرود بىمقصود
و امّا:
«إذا أَرَدْتَ الحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَكَ للَّهِ تَعالى مِنْ كُلِّ شاغلٍ».
«چون اراده حج كردى، دل را از هرچه كه از خدايت بازدارد برهنه و عريان ساز.»
گاه آن آمد كه با مردان سوى ميدان شويم يك ره از ايوان، برون آييم و بر كيوان شويم
راه بگذاريم و قصد حضرت عالى كنيم خانه پردازيم و سوى خانه يزدان شويم
طبل جانبازى فروكوبيم در ميدان دل بىزن و فرزند و بىخان و سر و سامان شويم
زيرا حج، پياده گشتن از مركب گناه است پيش از سوار شدن بر مركب راه. خالص نمودن نيت است در قصد زيارت. محض امتثال امر و اطاعت است به هنگام توانايى و استطاعت.
و كسى كه قصد خداكرده و جامه احرام پوشيده و لبيك گفته و استلام حجرالاسود نموده و پيمان بندگى با خدا بسته است، بايد اين آيه قرآن، برنامه هميشگى زندگيش باشد:
... لا فُسوقَ وَ لا جِدالَ في الحَجِّ ... (1)
«سخنان ناپسند؛ از دروغ و غيبت و ناسزا، به كلّى متروك؛ منازعه و پرخاشگرى و ماجراجويى از صفحه زندگى بركنار.»
زيرا چشمى كه نقش خانه معبود را در مردمكش جا داده است، روا نيست كه گذرگاه مناظر شيطانى ضدّ خدا گردد؛ و گوشى كه در آن مراكز حساس، از همهجا نغمههاى آسمانى، اذكار و تلاوت آيات قرآن شنيده است، روا نيست كه بار ديگر به پليدى آواى هوسانگيز مردان و زنان آلوده، ملوّث گردد.
پايى كه قدم به مطاف كعبه و مسعى نهاده و در موقفهاى عرفات و مشعر ايستاده، هرگز سزاوار نيست كه قدم به اماكن فساد و مراكز گناه بگذارد.
1) بقره: 197
زبانى كه لبيك به دعوت خدا گفته است، نبايد تا آخر عمرش، به دعوت شيطان لبيك بگويد.
و آن لب و دهانى كه با حجرالاسود و اركان كعبه و مرقد مطهر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تماس گرفته، بايد قدر خود را بشناسد و هرگز با كلمات زشت و سخنان ركيك و ناپسند، آشنا نشود.
و چه جاهل و سبكمغز و نابخرد است، مسلمانى كه در منا، گوسفند هواى نفس را كشته امّا همينكه به وطن برگشته بار ديگر خونخوارى و آدمخوارى و سبعيت را از سر گرفته و با بىشرمى خاص اعلان جنگ با خدا داده است و به قول سعدى:
از من بگوى حاجىِ مردم گزاى را كو پوستين خلق را به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك بيچاره خار مىخورد و بار مىبَرَد
و حُسن ختام كلام اينكه هر انسانى موظف است خانهاى را كه او از باب تشريف و تكريم آدميان بهنام خود، نامزد نموده و در دسترس انسان قرار داده است قبله خود بسازد و هنگام نماز و عرض بندگى به سمت آن بايستد، وقت تلاوت قرآن، رو به سمت آن باشد، موقع خوابيدن و نشستن به جانب آن بخوابد و بنشيند و در حال احتضار به سمت آن قرارش دهند و درميان قبر نيز رو به سمت آن
دفن شود.
رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (1)
خانه كعبه خانه دلهاست ساحت قدس و جلوهگاه خداست
نيكبخت آنكه همچو پروانه در طواف است گرد آن خانه
چون نصيب تو نيست فيض حضور باش اندر طواف خانه ز دور
در ركوع و سجود سويش باش تو هم از زائران كويش باش
با آرزوى عزت و سرفرازى براى همه مسلمين جهان.
وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
1) بقره: 201
فخرىالسادات حسينى
«الهى كَفى بي عِزّاً انْ تَكُونَ لي رَبّاً وَ كَفى بي فَخْراً انْ اكونَ لَكَ عَبْداً، أنْتَ كَما احِبُّ فَاجْعَلْني كَمَا تُحِبُّ».
«خدايا! مرا اين عزت بس كه پروردگارم تو باشى و اين افتخار بس كه بنده تو باشم، تو آنچنانى كه من دوست دارم پس مرا آنطور كه مىخواهى بگردان.»
امام على عليه السلام
دلا بسوز كه سوزِ تو كارها بكند دعاى نيمه شبى رفع صد بلا بكند
... و من، دلِ سوختهام را، روح آتشگرفتهام را، چشمانِ تبدار دلم را و دستان بيمار روحم را به درگاه خدا بردم، به پيشگاه او ناليدم، از دست دنيا، از دست اسارت خاك، از فراموشى انسان، از دست مردمانى كه دستهاى سبز قنوت را، مهر و لطافت سجود را، تمنّاى شاكرانه ركوع را و هِقْهِقِ گريههاى خضوع را از ياد بردهاند.
ناليدم از دست دلم، دلى كه فرسنگها از تو فاصله داشت؛ زيرا حقيقت را مىدانست ولى درك نكرده بود.
در گذشته نهچندان دور به او گفته بودند خدايى دارد و معبودى، و بعدها در كتابها خواند و از انسانها پرسيد و فهميد كه تويى يگانه او، تويى كه از همه به او نزديكترى و جز تو به هيچكس اقتدا نمىكند.
گمان مىكردم كه تو را خيلى خوب فهميده است، اما واقعيت اين بود كه آن حقيقت زيبا را احساس نكرده بود. تا اينكه آمد آن روز زيبا و فراموش نشدنى؛ روز عشق، روز رسيدن به كمال مطلق، روزى كه فكر نمىكردم به اين زودى بيايد. آن روز من دلم را با كولهبارى از عشق برداشتم و بهسوى تو آمدم.
قصد حج كردم و حركت بهسوى كمال مطلق، بهسوى زيبايى، بهسوى عشق، بهسوى خدا. حركت از نيستى به هستى.
نيت حج كردم و با خدا پيمان بستم كه هر پيمان ديگرى را بشكنم و خود را از هر بندى جز بند خدا رها سازم، امّا اين تنها نيت من بود، باور نداشتم كه قبولم كنى.
مدام اين شعر در ذهنم نقش مىبست كه:
به طواف كعبه رفتم به حرم رَهم ندادند كه تو در برون چه كردى، كه درون خانه آيى
بهسوى تو آمدم اى تنها و تنها معبود من. پس بيا و دل مرا با خويش ببر كه شنيدهام چند قدم جلوتر سرزمينى است بهنام مدينه فاضله. بيا و دل مرا به خانهاى ببر كه چراغش
ايمان، غذايش عشق و سخنش صداقت است. بيا كه مدتهاست خانه وجودم را زدودهام كه از عشق تو در بهترين اتاقهايش پذيرايى كنم. بيا كه ديرىاست غنچههاى وجودم لبخند نمىگشايند و آنها را چيزى جز غبار انتظار نپوشانده است.
مىدانم كه سخن به گزاف مىگويم؛ چرا كه تو معبودى و من عبد و اين عبد است كه بهسوى معبود مىآيد. امّا باورم كن خدايا! ياراىِ حركت ندارم. مىترسم كه بيايم و قبولم نكنى، لبّيك بگويم و پاسخم ندهى.
ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، نمىدانستم چه كنم. پا به ميقات گذاشتم، به اميد ميعاد و قصدم زيارت تو بود. در جامه وحدت، جامهاى بىطرح، بىرنگ، جامه مرگ، جامه تولدى ديگر، جامه تقوا. [همه عالم را] به قنوت ايستادم و شگفتا! كه نماز در ميقات، با جامه سپيد احرام، در آستانه ميعاد، معناى ديگرى دارد.
مردمان دستهدسته، سوگند عشق مىخورند در دادگاه عدالت و من حيران و سرگردان با تمام ترسى كه داشتم اميد داشتم كه تو يك دل عاشق را قبول مىكنى. در حرم يار پيمان عشق بستم، محرم شدم و بر خود حرام كردم هرچه غير تو را و هرچيزى كه مرا از تو دور كند و هر آنچه تو حرام شمردهاى.
لبيك گفتم و سخن عشق را بر زبانم جارى كردم و منتظر پاسخ ماندم؛ زيرا يقين داشتم كه من حقيرم و تو
عظيم و كرم تو بيش از يك پاسخ كوچك است. بارها زمزمه كرده بودم: «أنتَ الْمَوْلى وَ أنَا العَبْد وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إلّا الْمَوْلى- أنْتَ العَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِير وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقيرَ إلَّاالعَظِيم» و اينك وقت آن بود كه معناى اين دعا را به من نشان دهى.
باور نداشتم كه بهسوى تو مىآيم. هرلحظه اشتياق و اضطرابم بيشتر مىشد. عشق تو آتشى در دلم برپا كرده بود.
با خود زمزمه مىكردم كلام عشق را؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْك» به اميد اجابتى، امّا زمان وصال نمىرسيد. گويى لحظهها را گم كرده بودم. هر دقيقه قرنى بود و هر لحظه عمرى و چشمان رنجور و خستهام به دروازه انتظار دوخته شده بود. به اميد آنكه قفل اين درمانگاه تو باز شود. شقايقهاى وجودم خوش نمىشكفتند و بلبلان رسم ترانه به فراموشى سپرده بودند. من فقط منتظر بودم، منتظر ديدن عشق، منتظر ديدن زيبايى مطلق و در تمام اين لحظات شوق پرگرفتن آزارم مىداد. شوق پرگرفتن به كوى محبوب و وصال حق و در آن مدت كه آسمان صداى سايش بالهايم را به خود نمىديد، چون كودكى بر فقدان وجودم مىگريست و من تنهاى تنها بودم و تا سحر براى شنيدن يك لبيك پر از آشوب و اضطراب. در حالى كه وجودم لبريز از شوق تو بود و دست طلب بهسوى تو دراز كرده بودم.
سرانجام، رسيد لحظه موعود و اتصال قطره به دريا.
كعبه نزديك بود و عشق و نهايت ايمان و من در پشت درهاى سرزمين عشق توانايى پيشرفتن نداشتم. قدمهايم
يارى نمىكرد. ناگهان بر خود لرزيدم! حيرت، شگفتى! اينجا هيچكس نيست، هيچ چيز نيست و چه خوب كه هيچكس نيست و من يكّه و تنها بهسوى تو مىآيم اى معبود من.
گويى ديدگانم توانايى ديدن عشق را نداشت و گوشم باور نمىكرد هنوز كلام عشق را و زبانم قاصر بود از بيان عشق. آرام همراه دلم پيش آمدم. با گامهايى استوارتر و قوىتر از قبل و اينك كعبه در برابرم و من تنها و باور ندارم كه ديدگان گنهكارم لياقت ديدن خانه عشق را پيدا كردهاند.
به سجده افتادم. چگونه بايد شكر كرد، نمىدانم. زبان قاصر است و كلمات محدود و من حقيرتر از همه. چگونه قادر باشم به شكرگزارى اين نعمت؟ اى تنها معين من.
اينجا سراى عشق است و من چه شرمگين، كه وسعت عشق او فراتر از ادراكم بود. اينجا مىشود عاشقانه در دل شب براى ساعتها گريه كرد بىآنكه كسى گوش به گريهات داده باشد. مىشود ساعتها اشك ريخت و از آن رودى ساخت و بدان وسيله به درياى وجودت پيوست.
مىشود ذرهاى شد، قطرهاى گم در دريا، مىشود شب تا سحر نخوابيد براى شنيدن يك لبيك. مىشود سر را بر سينه عشق گذاشت و ذكر «مَنْ لي غَيْرُكَ اسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّي و النَّظَرَ في امري» خواند.
و اينك اين منم در وادى عشق، چون گردابى خروشان كه چرخ مىخورد و كعبه را طواف مىكند و با
حجرالأسود در مصافحه است و پيمان مىبندد. گفتهاند كه هر كس با حجرالاسود مصافحه كند با خدا مصافحه كرده و بايد بههوش باشد كه حرمت كارى بدين بزرگى را نشكند و با دستى كه به خدا دست داده، به گناهان دست ندهد. در مقام ابراهيم مىايستد به اين نيّت كه بر طلعت خدا بايستد و بعد نماز در مقام ابراهيم، به اين نيت كه كار ابراهيمى كند و با اين كار بينى شيطان را بهخاك بمالد و آنگاه هروله در صفا و مروه؛ بهراستى كه چه عظمتى دارد اين رفت و آمد ميان خوف و رجا و ترس و اميد.
و امّا نماز عشق نمازى ديگر است. اينجا قبله فقط جهت نيست، اينجا جهت را نشانت نمىدهند بلكه خداى جهت را مىبينى به او اقتدا مىكنى و همانجا مىايستى به راز و نياز با او. اينجا نماز ديگر تكرار يك فريضه نيست، گويى كلمات تازهاى مىشنويم. با او حرف مىزنيم و حضور او را نزد خويش احساس مىكنيم. هر قيام و هر قعودش، هر ركوع و هر سجودش پيامى است و پيمانى كه هر قيامى جز براى او نخواهد بود و هيچ سجودى جز در برابر عظمت الهى نخواهد بود.
سلام كعبه، سلام آستانِ سبز سجودم سلام قبله من، هستىام، تمامِ وجودم
سلام، عشق نجيبى كه صاف و ساده و پاكى فداى نيمنگاهت، تمام بود و نبودم
شب است و بستهام احرامى از سحر به نگاهم شب است و منتظر يك طواف كشف و شهودم
رسيدهام به تو در اوج عشق و شور و تغزّل رسيدهام به تو در اوّلين پگاه صعودم
دلم كبوتركى بود از نژاد تحيّر كه سر بريدهام آنرا در آستان ورودم
رسيدهام به تو بىحد و مرز هيچ حجابى پس از گذشتن عمرى كه خود حجاب تو بودم
سلام كعبه، سلام آستان سبز سجودم سلام قبله من! هستىام! تمام وجودم!
ليلا ابراهيمى
با نام او كه يادش مصداق آيه شريفه ... أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ است.
بارها با نام او آغاز صحبت كردهايم ابتداى مثنوى را با لطافت كردهايم
بار ديگر مىسراييم از حضور پاك او شعر مىگوييم در پاسخ به «أعطيناك» او
مثنوىهاى خدايى ظرف احساس مناند طرح فرياد بلند «أيّها النّاسِ» مناند
مثنوى اين بار هم آتش بهپا خواهد نمود عشق را از روى هشيارى صدا خواهد نمود
مثنوى يعنى حضور محض در شهر خدا مثنوى يعنى «طوافِ» عشق از بهر خدا
همسفر با مثنوى رفتيم تا شهر شعور همچو موسى پا نهاديم از عدم تا «كوه طور»
«مكه» اينجا لابهلاى قلبهامان خفته است زخمهاى سالهاى دور با ما گفته است
مكه يك شهر حماسى، شهر اندوه و بلاست مكّه، خواهر خوانده شهر كبود «كربلا» ست
لابهلاى سينهاش درد بزرگى مانده است سالها در سوگ دل صدها مراثى خوانده است
مكه همدرد تمام دردهاى مصطفاست تا ابد يادآور بىمهرى و ظلم و جفاست
در ميان سينهاش قلب بزرگى ساخته بر سرش يك چادر مشكى چنان انداخته
كه تمام دردها را زير آن پنهان كند بلكه روزى يك نفر اين زخم را درمان كند
«كعبه» ناميدند قلب شهر شاه عشق را از همان روز عابران رفتند راه عشق را
كعبه جاپاى عبورى سبز در خود داشته بذر صدها بوسه بر ديوارهايش كاشته
كعبه يعنى جايگاه سبز با هم زيستن كعبه يعنى با جماعت، نفى هرچه خويشتن
اين جماعت مىشناسد «مسجد و احرام» را هروله بين «صفا» و كوه «مروه» نام را
اين جماعت آشنا با آب «زمزم» بوده است از همان روزى كه هاجر، هاجر غم بوده است
اين جماعت از تبار ايل تبدار وفاست عاشق محض خدا و پيك خوبش مصطفاست
اين جماعت عشق مىورزد «طواف» نور را مىپرستد اشتياق و عشق، شوق و شور را
اين جماعت آسمان مكه را فهميده است بارها شبهاى مهتابى آن را ديده است
شب درون آسمان مكه جور ديگر است قرص ماه شهر مكه گوئيا غمپرور است
اين جماعت در سجودش ديده دست پيك را يكصدا مىخواند «اللهمّ و لبّيك» را
اين عبادت، اين اطاعت، عشق نيست؟ اين صداى با صداقت، عشق نيست؟
عشق يعنى جستن يك ياس بين ياسها همصدايى در سرود صادق احساسها
عشق يعنى عصمت يك چشم را باور كنيم آب را تقديم دستان گلى پرپر كنيم
عشق يعنى درك صحبتهاى خوب رازقى پرسهاى در كوچه و پسكوچههاى عاشقى
اين جماعت عشق را فهميده از ژرفاى دل آمده تادل سپارد بر دل درياى دل
اى جماعت! دست عشق و عاشقى همراهتان نور جاويدان ايمان روشناى راهتان
زهرا رحيمى
گاهى با دنياى رنگارنگِ كلمات هم احساس بيگانگى مىكنى، يا شايد هم كلمات خودشان با هم قهرند كه حتى با ساعتها جستجوى مداوم نمىتوانى چند كلمه پيدا كنى كه با هم آشتى كنند، كنار هم بنشينند و جملهاى بشوند كه حرف دلت را به همراه بياورند.
گاهى احساس مىكنى كه براى بيان حرفت، حروف الفبا كافى نيستند و تو دوستدارى ازچيزهايى حرف بزنى كه ميان همه آشفتگىها و پريشانىها تنها دلخوشىات هستند، ولى حس مىكنى بزرگى آنچه در ذهن دارى در قالب كوچكِ كلمات نمىگنجد و تو به خودت اجازه نمىدهى كه حرف هاى بزرگ را در چهارچوب كوچكِ كلمات، كوچك كنى.
كلمات دنياى بىرحمى دارند، حتى به نابترين باورها و بهترين خاطراتت هم رحم نمىكنند، هرچند اشتياق تو را براى نوشتن ديده باشند كه تو دلت مىخواهد با بهترين واژهها از بهترين دلبستگىها و وابستگىها، از التهاب و اضطراب و شوق و هيجانت بگويى. يا كمى
خودمانىتر، از تپشهاى دلت بنويسى.
وقتى هواپيما به جدّه نزديك مىشود، تو خود را در دنيايى ديگر مىيابى، و خود را دوباره و از نو پيدا مىكنى.
و از مدينهاى كه مقدسترينهايت را در آغوش گرفته و از زمين سنگىِ آن، كه آينهها را شرمنده خودش ساخته است، مىگذرى، چقدر سخت است ميان آنهمه سنگ و چراغ و نور و هراس، كوچههاى تنگ و خاكىِ بنىهاشم را تصور كنى! و چه فاصله غريبى بود ميان آنچه مىديدى و آنچه مىخواستى ببينى!
چه دلگيرند اين فاصلهها، كه ما حتى بقيع را در حصار و دور از دسترس يافتيم و چقدر حسرت خورديم كه تنها زمين مدينه هم پذيراى نم اشكهايمان نيست!
چشمهايت را كه مىبندى و مىخواهى نفس عميق بكشى، دلهره شيرينى دارى ...
عطر حرم وجودت را مىگيرد و تو تمام مساحت اندوهت را فراموش مىكنى.
دلت براى صداى مؤذن مسجدالنبى تنگ مىشود و چقدر آرزو مىكنى كه لا اقل يكبار بشنوى: «أشهد أنّ عَلِيّاً ولِىُّ اللَّه».
و چقدر دلت لك مىزند براى تربت كربلا كه سجدهگاهت باشد و بعد از هر نماز آنرا ببويى و بگويى شكراً للَّهِ.
و چقدر دلت تنگ مىشود براى قنوت، مىخواهى
دستهايت را آنقدر بالا ببرى كه آسمان را لمس كنى و از ته دل بگويى ربّنا، پروردگارا ...
و راستى چه لذّتى دارد وقتى با تمام دل حس مىكنى كه بنده خدا هستى. و چقدر ته دلت ذوق مىكنى وقتى خودت را ميهمان خدا و دعوتشده او مىبينى. اشك امانت نمىدهد و راستى كه چه لذتى دارد يا زهرا گفتنها، درد دل كردنها.
و بعد از يك هفته كه مىگويند: بگو «خداحافظ مدينه» دلت نمىآيد و آرام مىگويى: «... به اميد ديدار مدينه!» و اگر شوق ديدار كعبه نباشد، نمىتوانى از مدينه دل بكنى!
و آنگاه كه فرشته شدى ... لباسهاى سفيد پوشيدى و محرم شدى، از تهِ دل آرزو مىكنى ميهمان خوبى براى خدا باشى و چه حالى دارى وقتى به دعوت حق پاسخ مثبت مىدهى: «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...» و بعد از اين صحنه است كه حرفهاى دلت را جمع و جور مىكنى كه وقتى براى اولين بار وسعت كعبه نگاه تنگت را پر مىكند چه بگويى
انگار زبانت قفل مىشود و اصلًا فراموش مىكنى كه چه مىخواستى بگويى ...!؟
مىگفتند: «از خدا بزرگترين چيز را بخواهيد» و تو هرچه فكر مىكنى هيچ چيز را بزرگتر از خودِ خدا نمىيابى ...
اولين بار كه وارد حرم مىشوى، عطر عجيبى احساس مىكنى و دلت همواره تنگ مىشود براى آن عطر آسمانى كه فقط يكبار به مشامت رسيد و لابهلاى روزهاى ديگر گم شد ...
و راستى كه چه صفايى دارد صفا و چه عالمى دارد ...
اللَّه اكبر و للَّهِ الحمد ...
و چه دعاى قشنگى است اين دعا كه: «اللّهمّ اجْعَل في قلبي نوراً و في سمعي نوراً و في بصري نوراً ...».
بعد از سعى وقتى همراهانت به تو مىگويند: «تولّدت مبارك» شادى و شعف وجوت را مىگيرد و باور مىكنى دوباره متولّد شدهاى و چقدر احساس سبكى مىكنى ...!
و راستى چه خنك است زمزم و تو جرعهجرعه از آن مىنوشى به اميد آنكه روشناى دلت باشد و به اين آرزو كه از چشمه كوثر هم بىنصيب نمانى.
و زير لب زمزمه مىكنى: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً، وَرِزْقاً واسِعاً، وَشِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَسُقْمٍ».
«اللَّهُمَّ ارْزُقنَا حَجَّ بَيتِكَ الحَرام في عامِنا هذا وَ في كُلِّ عَامٍ ...».
مسعود ملكزاده
سالها گذشته است از آن روزى كه در كنج خانه عبداللَّه، فرشتگان به صداى كودكانهات افتخار مىكردند؛ صدايى كه ديوارهاى ستبر ظلم و ستم را سرشكسته كرد و آتش شرك و خرافه را خاموش ساخت.
سالها گذشته است و اكنون آن خانه كه روزى مدار گردش آسمان و زمين بود، به كتابخانهاى مهجور بدل شده است و شايد دير يا زود سرنوشتى چون ديگر يادگارهايت پيدا كند.
سالها گذشته است از آن روزى كه ثروتمندترين زن عرب در خانه خود نور نبوّت را در چشمان تو كشف كرد و تعبير خوابهاى روشن خود را بر پريشانى تو خواند.
سالها گذشته است و اكنون از آن خانه اثرى نيست جز قطعهزمينى مدفون در زير سنگهاى سفيد و صيقلى؛ ولى هنوز در خوابهاى همه آنانكه از تاريكى بيزارند، خورشيدهايى طلوع مىكند كه تعبيرشان را جز در نام تو نمىتوان جست.
سالها گذشته است از آن روزى كه حجرالأسود را با
دستهاى خود بر جايش نشاندى و همه به حكمت و عدالت و امانتت آفرين گفتند و هنوز صداى آفرينگفتنهاى دوست و دشمن به تو و دين تو پابرجاست.
سالها گذشته است از آن لحظه بزرگ تاريخ، لحظه اتصال آسمان و زمين؛ لحظهاى كه آن غار كوچك و تاريك به كلامى از سوى نور آسمان و زمين روشن شد.
سالها گذشته است و اكنون آن غار كوچك، قطعهاى از كوهى محسوب مىشود كه بر پاى آن تابلوى توقف مطلقاً ممنوع وهابيت، از رفتن و ديدن منع مىكند، ولى هنوز زمين تاريك هر مسلمان روزى پنجبار به آسمان نورانى متصل مىشود همانطور كه تو مىخواستى.
سالها گذشته است از آن روزى كه كوه ابوقبيس منبرى شد كه از فراز آن جهان را به رستگارى خواندى.
سالها گذشته است و اكنون ابوقبيس زير قطعات پيشساخته بتونى و كاخهاى اين و آن پنهان شده؛ ولى هنوز صداى مردانهات بىهيچ ترديدى در آن مىپيچد كه بگوييد: «لا الهَ الَّااللَّه» تا رستگار شويد.
سالها گذشته است از آن روزى كه صداى نمازهاى پنهانى تو و آن جماعت كوچك، خود را از ميان ديوارهاى خانه ارقم به آسمان مىرساند. سالها گذشته است و اكنون از ارقم و خانه او تنها نامى مانده است بر درى؛ ولى هنوز تكبيرةالاحرام جماعت تو كه اكنون تعداد آن بيش از
يك و نيم ميليارد نفر است، زينت آسمان و زمين است.
سالها گذشته است از آن روزى كه هلهله مردم يثرت در قبا پيچيد كه تو آمدى.
سالها گذشته و اكنون بر جاى قُباى تو مسجد پر زرق و برقى نشسته است كه از آن مسجد بىرياى تو سالها دور است.
سالها گذشته است از آن روزى كه با دست خود مسجد خودت را در شهر خودت بنا كردى و صداى مؤذنت در شهر پيچيد كه «اللَّه اكبر».
سالها گذشته است و اكنون آن مسجد كوچك تو بناى عظيمى شده است، از تمام مدينه آن روز بزرگتر، و هر روز پنجبار صداى اذان در آن و در تمام جهان مىپيچيد؛ «اللَّه اكبر»، «اللَّه اكبر».
سالها گذشته است از روزى كه دلاورانت را در احُد دفن كردى و بر آنان اشك ريختى.
و امروز سياستهاى توسعه شهرى شهر مدينه مشغول دفن كردن احد در زير ساختمانها و بزرگراههاست؛ ولى هنوز هرجا كه دشمنى دارى دلاورانى هستند كه جان خود را سپر بلاى تو و دينت كنند، اگرچه جگرشان زير دندانهاى گرگهاى روزگار پارهپاره شود.
سالها گذشته است از روزى كه پرچم نصرت خداوندى را برفراز مكّه، مركز ديروز شرك و خرافه، و مركز امروز دين خدا به اهتزاز درآوردى.
سالها گذشته و اكنون بر مكان آن پرچم، تنها مخروبهاى از مسجدى متروك وجود دارد كه در مسير طرح تعريض خيابانى شيك، آخرين روزهاى عمر خود را مىگذراند؛ ولى هنوز رقص پرچم تو برفراز بام جان به چشم مىخورد و وعده يارى خداوند را در دلها به اهتزاز در مىآورد.
سالها گذشته است از روزى كه خدايان منجمد را بر زمين كوفتى و فرياد برآوردى كه حق آمد و باطل نابود شد. (1)سالها گذشته است و اكنون هر روز چوبى و سنگى و آهنى از گوشه و كنار جهان سربلند مىكند و انسانها را به بندگى خود مىخواند؛ ولى هنوز صداى تو در گوش زمين و آسمان در طنين است كه: باطل نابودشدنى است.
و به درستى كه باطل نابودشدنى است. اين را صداى تو مىگويد. صدايى كه در درّههاى و گردنههاى قرون و اعصار نهتنها گم نمىشود كه هرلحظه پرطنينتر مىگردد و ديگر هر پديدهاى اين حقيقت را زمزمه مىكند كه: «به درستى كه باطل نابودشدنى است».
1) اسراء: 81. وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً.
سيّدجمال مرتضوى اميرى
امشب جسم خود را در ديار ارواح گم كردم.
امشب در ماسههاى عزلت خويش فرو رفتم و كبوترهاى نيازم را بر بامهاى آسمانى به پرواز درآوردم.
امشب در دشت شعلهها هستم. امشب در مسافرخانه خاطرات، در رفيعترين قلّه تنهايى به سر مىبرم. امشب روحم در شيون آهها هوس پرواز دارد، آشوب در قبايل احساساتم افتاده و اشك معصوميت عزيزى را بر گونههايم احساس مىكنم.
امشب هم به تو مىانديشم، به خانهات كه جاذبه جاودانهاش مرا از دنياى صورت به دنياى معناها كشاند، شرم ذرّه بودن را از من گرفت و خاصيت خورشيدى به من عطا كرد ...
*** سالها در غربت خود نشسته بودم. سالها روحم را بر چوبلباسى بيهودگى آويخته بودم. سالها هيچكس به اندازه من ميوههاى پلاسيده منيت را با ولع نمىخورد.
سالها از يك بدبختى بزرگ كه حتّى نامش را هم
نمىدانستم رنج مىبردم تا اينكه ناگهان همه چيز دگرگون شد، تشنه گشتم و در كوير درون دنبال آبى، مسافرى گشتم كه كولهبار آذوقهاش حاجت بود و رفيق سفرش عشق تو، مسافرى گشتم كه مىخواستم لباسهاى روحم را از گرد و غبار تمدّن پاك كنم، مىخواستم اشكم را در دفتر اعتقاداتم بنويسم. مىخواستم اكسير طهارت را در وجودم بيدار كنم. مىخواستم گذرنامه حقيقت را به دست آورم.
مىخواستم چمدان سوغات سفرم را پر از حلاوت نيايش كنم ...
*** من به چشم خود ديدم كه «منها» در شجره مردند و «ماها» زنده شدند. من ديدم كه همه به پوست اندازى خويشتن مشغول بودند. من قيامت لبيكها را ديدم، ديدم كه آنجا قبايل فرشتگان در سواحل معرفت، خيمه خود را افراشتند. ديدم آنجايى كه گلدستههاى پرستش برجهاى بلند طاغوتى را به سُخره گرفتند.
ديدم ملكوتى پر رمز و راز را، بام پروازى به سوى معنويت را. صاحبخانه نور بود و اهل خانه مردم. اينجا ديگر از فضولات تمدن خبرى نيست، تنها آبهاى مشيت خروشان است و سرزمينهاى قنوت حاصلخيز.
اى مالك فرشتگان، روزگار زمينى ما آشفته بىهويتى گشته و خزان در باغچههاى مدنيّت ما بيداد مىكند.
خورجين نيايش ما سوراخ گشته و خروس اذان ما تا لنگ
ظهر مىخوابد. كلاس تقوا تعطيل شده وتنها انديشههاى مهگرفته در سلول محقّر خود ادعاى روشنفكرى دارند. با كفش مهابت از روى قاليچه انديشه خويش مىگذريم و ميوه گنديده تكنولوژى را به يكديگر تعارف مىكنيم ...
بارالها! لشكر احتياط دعاهايمان را از استتار كلام بيرون آر و غنچههاى باغ انديشهمان را شكوفا كن.
بگذار، نيروهاى نيايش ما از ميدان اجابت بگذرند.
پروردگارا! در هر سينهاى شعلهاى از اشتياقت را برانگيزان و ديدگانى عطا كن تا افق تجلّى را بهتر ببينيد.
شبنم كرمانى
به نام خداوند عزيزى كه از عزيرانش دعوت كرد تا به سوى خانهاش بشتابند و قدرت ازلىاش و شكوه و شوكت ابدىاش را، با چشمانى كه در باطن وجودشان است ببينند و اجازه ديدار پيدا كرده، بتوانند با معبودشان بدون حجاب و پردهاى، لب به سخن بگشايند.
به ياد آن شبى كه ديدم با چشمانم، نه با اين چشمان خاكى، بوييدم نه چون بوييدن گل سرخ، شنيدم نه همچون شنيدن ترانه بلبلان، لمس كردم نه همچون لمس كردن شكوفه، بلكه حس كردم، با تمام وجود و هستىام، كه من در مقابل او نيستم. اين من كه هميشه بود و مىگفت منم، ديگر آنجا نبود كه بگويد من هستم. در مقابل عظمت يگانهاش چشمانم طاقت ديدار نداشت، چون مىگفت منم.
پلكهايى كه نمىبست راه ديدن معشوق را، از فرط عشق بستند آن چشمانى را كه سزاوار نبود ببيند. قلبى كه هميشه مىتپيد و مىگفت منم، ديگر نمىتپيد، چون تپش آن در مقابل تپش روح، آنچنان ضعيف بود كه به نظر
نمىآمد. وقتى ديدم آن خانه والا و بزرگ را و عظمت صاحب خانه را، چه مىتوانستم بگويم جز، خداى من! عزيز من! مهربانترين مهربانان! زيباترين زيبايان! بخشندهترين بخشندگان! لطيفترين و دوست داشتنىترين! در اين عالمى كه نه ابتدايش را مىدانم و نه انتهايش را، فقط مىدانم كه در اين عرصه گيتى تنها تو را دارم و بس.
تا كنون از ديدار كسى چنين تحت تأثير قرار نگرفته بودم كه در مقابلش به خاك بيفتم و بگويم: دوستت دارم.
ولى وقتى به خانه عشق و به ديدار معشوقش كه عمرى مىگفت: بخوانيد مرا، رسيدم. تنها يك جمله از اين زبان بلند شد: خداى من، خداى من، خداى من. با خود گفتم خوشبختترين آدم بر روى زمين، خوشبختترين موجود بر روى عالمِ وجود منم، كه ديگر وجود من حل شده در وجود اوست. وقتى وجودى همچون وجود او را در كنارت احساس كنى، مىتوانى با غرور بگويى منم، منى كه جزئى از اوست، او كه عظمتش در مقابل ديدگانت هست و منى كه وقتى از او جدا بود نمىديد عظمت وصف ناپذيرش را.
اى معبود من، آن چنان نبودم كه تو مرا خواندى، جزو عاشقان بىباكت نبودم. فقط از صميم قلب آرزوى ديدار خانه تو را مىكردم كه بيابم عظمت و شكوه و قدرتت را.
زمانى كه ديدم دريايى از عاشقانت را، همچون
قطرهاى از رودى كه در آغوش دريا به آرامش مىرسد، با درياى آدميان مىگشتيم و مىگشتيم به دور آن خانه زيبايت، همچون فرشتگان بوديم، حتى بالاتر از فرشتگان مىگشتيم، چون مىخواستيم به تو برسيم، به عرش بزرگ الهىات.
هفت دور به دور خانهات چرخيديم تا با هر چرخش به تو، اى مهربانترين مهربانان، نزديكتر شويم ولى همچنان در پويش خاكى حضور مانديم و دعا براى رفع اين حجاب و آن حجاب خود كرديم.
خانم عليشاهيان
اين خانه را بايد خدا در عرش معمارى كند آدم بنايش بر نهد جبريل هم يارى كند
آيد اولوالعزمى دگر يك چند حجارى كند آن را اولوالعزم دگر منقوش و گچكارى كند
اين سان خدا از خانهاش چندى نگهدارى كند
حج حركت است، حركت از نيستى به هستى، حركت به سوى نور، به سوى حقّ و حقيقت واحد و در اين حركت بايد رها شوى از خودت و از هر چه كه تو را به خود مشغول مىكند. بايد رها شوى از هر چه كه تو را از حقيقت باز مىدارد. و اين رهايى آزادى است همراه با آزادگى. و اگر آيينه دلت پاك مانده باشد، پاكى محض است.
عرصهاى پاك از آنچه فكرت را به خود جلب كند. همه چيز ساده است، سادگى و سكوت و ميدانى صاف و هموار، گويى راهى نا هموار را پيمودهاى. صخرهها را درنورديدهاى و از گردنههاى سخت گذشتهاى، امتحان ورودى دادهاى و اكنون به ميدانى هموار قدم نهادهاى؛
ميدانى كه با قدم گذاشتن در آن احساس لطيف به تو دست داده و چقدر آرام گام برمىدارى.
واينك بر گرد اين خانه دريايى خروشان در چرخش، چشم هايى گوياى نياز و دلهايى بيانگر راز، وجودى سرشار از احساس و چه حسّ عجيبى! چه حيرتانگيز است. اينجا سادهتر از آن است كه مىانديشيدى. اينجا سادگى و عظمت به هم آميخته. اينجا بايد بىريا بود! بايد دست ها، چشم ها، فكرها و دلها را شست. اينجا بايد گامها را آرامتر برداشت و عزمها را محكمتر كرد و مصمّمتر بود.
اينجا همه چيز پاكى است و بىپيرايگى. اينجاست كه بايد عارى باشى از هر چه كه تو را وابسته به نيستىها مىكند. اينجا همه چيز هستى است.
اميد به رحمت و مغفرت صاحب خانه تو را به اينجا كشانده؛ رحمت و مغفرتى كه وعده داده شده به آنان كه باز گردند.
خداوندا! اين بيدارى است. اينجا سراسر نور است.
اينجا همه چيز پاك است. بىپيرايگى، يكرنگى، وحدت، و اينجا خانه توحيد و خانه اميد ماست.
خداوندا! در برابر اين همه عظمت چه مىتوان گفت.
خداوندا! سپاس تو را كه سپاس مخصوص توست. تو بخشندهاى و مهربان، تو رحمانى و رحيم. پس سنگينى بار گناهان را بر ما سبك گردان. اكنون كه به خود آمدهايم،
اكنون كه به در خانهات ايستادهايم، از تو مىخواهيم تا درگذرى از آن همه گناه.
خداوندا! تنها تو شايسته پرستشى. از تو مىخواهيم تا هدايتمان كنى به راهى كه به سوى توست و راهى كه اگر به آن راه برويم خشنودى تو پاداش ماست. و اكنون كه كولهبار معصيت بر دستهايتان سنگينى مىكند.
خداوندا! يا رحمان، يا رحيم و يا ارحم الراحمين.
دستهاى نيازمان به سوى توست.
اينجا اوج خلوص است. فكرها به سوى بالاست و به بالاتر مىنگرى. به اوج معرفت و حضور؛ معرفتى كه اگر به آن دست يابى به سرچشمه رستگارى رسيدهاى و اكنون بايد بيدار شوى؛ بيدارىِ مطلق، پردهها را كنار بزنى و چشمهايت را بگشايى و خوب بنگرى.
امّا آمدنت بايد آغازى باشد، آغاز يك بيدارى، آغاز تحوّلى بزرگ و اگر عملت با خلوص و پاكى نيّت باشد بيدارتر مىشوى. اكنون كه اين همه عظمت را ديدهاى بايد متواضعتر شوى.
در اينجا بايد از قانتين باشى، آنان كه با كمال خضوع در پيشگاه پروردگارشان قنوت مىكنند، در اينجا و در همه جا. و چه خاضع و متواضعند آنان كه عظمتها را ديدهاند.
اينجا خود را هيچ مىانگارى. مىدانى كه هيچ هستى و از آن كمال و نور مطلق و يگانه و واحد و بىنياز و رحمان و رحيم مىخواهى تا هدايتت كند. اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ. (1)
پس بيدار شو و آينه وجودت را از غبارها و پليدىها پاك گردان و ديگر نگذار تا ذرّهها بر روى هم انباشته شود و اندك اندك آينه پاك وجودت را به صفحهاى از ناپاكىها مبدّل گرداند.
پس به اوج معرفت بنگر و دلت را متوجّه بالا كن. به آن بالاترها و باز بالاتر و والاتر.
به اوج كمال و به سوى نور مطلق. تا با ذكر و يادش آرامش يابى. كه أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (2)
ليلا كامياب
بر صحرايى كه علف هايش بىخاصيت بودند و شيرى به بزها نمىدادند
آبى براى برطرف كردن عطش يك شتر هم نبود
كوه بىچشمه ايستاده بود
هر روز با نفوذ اشعههاى خورشيد بر سنگ ها
طبيعت دوباره تازه مىشد
با شكستن سنگ هاى بزرگ، سنگ هاى كوچك متولد مىشدند
نشانه ديگرى از زندگى وجود نداشت
سرودى براى خواندن نبود
چون شعرى (آيهاى) نبود
سالها گذشت
بارانى صحرا را آبيارى نكرد
چشمهاى از كوه جارى نشد
و ... مردى آمد
مصمّم كه از كوه بالا رود
در جستجوى مكانى براى تفكّر
مردى كه اهل فكر و عمل بود
پناهگاهى در نوك كوه پيدا كرد
و نشست تا فكر كند
او فكر كرد، فكر كرد و فكر كرد
تا شعر (آيه) را گرفت
ياد گرفت چگونه بخواند
كلمات آسمانى به او آموخته شد.
حالا سالها و سالهاست كه مردم از كوه بالا مىروند و به پايين جارى مىشوند
هر قطره به صورتى كه چشمه پايين مىآيد
با حقيقتى كه در كف دستانش دارد
هزارها چشمه راهشان را به طرف پايين كوه پيدا مىكنند
و به چهار نقطه دنيا، به چهارگوشه دنيا جارى مىشوند.
ماريا زند سليمى
روى ابرها كه بودم
احساس غريبى داشتم
آيا من رو سوى كدامين خانه دارم؟
به شهر محبوب كه رسيديم باز
آن حسّ غريب با من بود
اگر چه هر روز قدم به خانه محبوب مىنهادم
و سر بر قبر او ساعتها مىگريستم
امّا دلم جاى ديگر بود.
*** بدينسان روزها طى شد، روزها و شبها
احساسم آن غربت قديم را نداشت
اين بار گويى سالهاست، مىشناسمش
زمينش و كوچههايش را
گر چه اندوهبار از ترك شهرِ ديار بودم
امّا اميدوار
آيا براى چه؟
آه، فهميدم ...
يادت هست، گفته بودم، نمىدانم رو سوى كدامين خانه دارم؟
آن خانه، خانه اميد، خانه توبه
خانه دعا، آن خانه خانه خداست
چه شورى دارد، گِرد آن رفتن
و چه دنيايى آنگاه كه سر بر ديوارش
لحظههايى گرچه كوتاه
به راز و نياز مىگذرد
*** هيچگاه از ياد نخواهد رفت ... هيچ گاه
آن عبادتها گريستنها و با خداى خود بودنها
اينجاست كه ارزش زمان را در مىيابى
امّا ديگر بايد رفت ...
*** و بالأخره
باز روى ابرها كه بودم
احساس عجيبى داشتم
ديگر غريب نبود
اين بار آشناتر از هميشه! ...
ياسر جمالى
هنگامى كه در «ميقات» فرود مىآيى و جامههاى دوخته را از تن دور مىريزى، جامه گناه و جامه دنيا را از خود جدا مىكنى و جامه طاعت و بندگى را به خود مىپوشانى كه «بندگى» زيباترين واژه زندگى است.
به هنگام «غسل كردن» تن را از لغزشها و گناهان شستشو مىدهى و در نزد پروردگار نسبت به گناهان اقرار و توبه مىكنى.
آنگاه در مسجد شجره «مُحرم» مىشوى و آرزوى محرم شدن، تو را به وجد مىآورد.
آن هنگام كه پيمان حجّ مىگذارى، پيمانهاى غير الهى را زير پا مىنهى. گسستى تازه و پيوندى زيبا. آن زمان كه لبيك مىگويى، متعهد مىگردى بندگى حقّ كنى و دست خدمت بر سينه نهى. «لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...».
آن هنگام كه به كعبه مىنگرى، آن را در ذهن خود حفظ مىكنى؛ چرا كه سنگ نشانى است تا ره گم نكنى. آن چهار ديوارى، چهار گوشه دلت را به پرواز مىخواند.
آن زمان كه «حجرالأسود» را ملتزم مىشوى از شرّ شيطان و نفس امّاره به پروردگارت پناه آوردهاى كه هيچ كجا چنين پناه و قلعهاى مستحكم به دست نخواهد آمد.
آن زمان كه «مستجار» را در آغوش مىكشى، على را به ياد مىآورى. «على» آن مظلوم هميشه تاريخ كه شاه بيت غزل آسمان و زمين است.
آن هنگام كه از جانب چپ به طواف مىپردازى، به راستى قلبت را در گرد عشق- تنها مونس دلها مىانگارى و هر ضربان آن هماهنگِ بال زدن ملائك، آهنگى دلنشين در فضاى معنوى طواف ايجاد مىكند.
آن هنگام كه از ميان مطاف و مقام مىگذرى؛ يعنى از حدّ خدا و رسول پا فراتر نمىنهى.
آنگاه كه «حجر اسماعيل» را در مطاف مىآورى، «مهر مادرى» را ارج مىنهى كه هاجر چه عاشقانه فداكارى را هديه كرد.
آن زمان كه ميان «صفا و مروه» با صفاى دل سعى مىكنى، به خود مىآموزى اميدوارى و ترس را همزمان.
آن هنگام كه با چيدن مو «تقصير» مىكنى، بر آنجا كه از سر، هواى نفس مو به مو برون كنى و به اندازه هر مو از هر آنچه غير از اوست جدايى مىخواهى.
آن هنگام كه در مقابل «حجر الأسود» مىايستى و آن را لمس مىكنى و مىبوسى، گويى با دوست مصافحه مىكنى.
آن هنگام كه به «آب زمزم» وضو مىسازى و وجود خود را مطهّر مىكنى، انگار مىخواهى زلالتر از هميشه به يادش باشى. قطره قطره آب شوى. خالصتر و شفّافتر از هميشه بگريى و سجده عشق گذارى.
آنگاه كه در «عرفات» آن سرزمين آسمانى حضور مىيابى، تنها تو هستى و او. آنجا محلّ كسب «معرفة اللَّه» است و آنگاه كه پاى كوه نور مىايستى، طنين اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (1)
را از دل تاريخ به گوش مىشنوى.
وآن هنگامهاى كه با او بودن را درك نمودى، اميد قبولى طاعت، تو را دلگرم مىكند.
دلم در آرزوى ديدارى دگر بىقرار است. حس مىكنم كوله بار گناهانم سبكتر گرديده است و توشه دلانگيز مهر تو سوغات را هم خواهد بود. گويى جادهاى بلندتر از شبهاى يلدا و تاريكتر از بىحضور مهتاب گذشته است و سپيده صبح در انتظارم خواهد ماند و همراهىام خواهد كرد تا منزلگاه خورشيد.
1) علق: 1
عرفان نظر آبادى
باورت نمىشود ولى
مىروم به خانه خدا
كاروان نور مىرسد
كاروانى از فرشتهها
*** دستهاى ديگران پُر است
من ولى چه دست خالىام
سكههاى اشك را بريز
قلك، اى دل سفالىام
*** توى ساك كوچكم فقط
يك دل شكسته است و بس
فكر مىكنم كه سالها است
دل پرنده است و من قفس
*** مىروم كه اين پرنده را
در هواى او رها كنم
مىروم براى زخم او
از صميمِ دل، دعا كنم
عرفان نظرآبادى
اينجا خانه خداست. باورم نمىشود! پشت در ايستادهام، سرافكنده و شرمسار، با دستهايى خالى و خجالت زده و دلى شرحه شرحه از داغ و عشق و اشتياق.
اينجا خانه خداست. مسجد الحرام است. ايستادهام با يك عالم دعا كه در انتظار لحظه استجابت ماندهاند.
ماندهام به اميد لحظهاى التفات و به عشق نيم نگاه.
اينجا مكّه است. سرزمين صبورى و طاقت، سرزمين رسالت و ابراهيم. سرزمين طاعت و اسماعيل. اينجا سرزمين هاجر و هروله است. اينجا قربانگاه عشق است و وادى امتحان.
اينجا كعبه است. من ولى پاى رفتن ندارم. پاهايم در خاكِ فراموشى و بىخبرى ماندهاند؛ و كوله بارم پُر است از كاستى و ناراستى!
دنيا روى شانههايم سنگينى مىكند، ناگهان هر چه
هيبت و عظمت است بر من فرود مىآيد و من خُرد مىشوم، خُردِ خُردِ خرد.
ديگر هيچ چيز از من باقى نمىماند؛ جز اشك.
اى كاش در اشكهايم، در اين سيلاب بىامان كه مرا با خود مىبرد گم مىشدم تا هيچ وقت خود را به خاطر نياورم. نمىدانم چقدر طول كشيد، يك دقيقه، يك سال، يك قرن.
نمىدانم شايد سالها و قرنها گريستم.
بلند مىشوم، قلبم را ميان دو دستم مىگيرم، از پلّهها پايين مىآيم، مىروم كه دلم را به او بسپارم.
اى كبعه سياه، اى جامه سياه به تن كرده، اى كعبه، كه سالها رو به تو نماز خواندهايم، امروز تو چه نزديكى و من در چند قدمى تو! مىآيم تا در طواف تو خلاصه شوم، مىآيم تا ...
و جمعيت مرا در خود مىگيرد، مىفشارد و مىبرد.
لا اله الّا اللَّه، اللَّه اكبر، يا كريم و يا رحيم. يا صبور و يا شكور، يا اوّل و يا آخر، يا ظاهر و يا باطن، يا اللَّه، يا اللَّه، يااللَّه، يا اللَّه.
ديگر هيچ اسمى ندارم. اسم من در ميان جمعيت گم شده، ديگر نامى ندارم و چه زيباست بىنامى و گمنامى!
گم شدن در گم شدن دين من است.
نيستى در هست آيين من است.
اهل كجا هستم، اهل كدام آبادى، اهل كدام خاك، نمىدانم، انگار سالهاست كه بىنشانم، من اهل آبادى عشقم، اهل عشق آبادم.
مىچرخيم و مىچرخيم، مىگرديم و مىگرديم، اوج مىگيريم و پَر مىزنيم ...
اى هفتگردون مستتو، ما مُهرهاى در دستتو اى هست ما از هست تو، باصد هزاران مرحبا
بيدارى نيست، خواب است، دنيا نيست. قيامت است، محشر است، زمين و آسمان و انسان يكى شدهاند تا طواف كنند، هفت بار نه، هفت در بىنهايتى ضرب مىشود با ابديتى جمع.
نمىتوانى سربرگردانى، فقط جلو، فقط جلو مىروى، نه، دست خودت نيست، مىبَرَندَت، مىكشَندَت.
اين همه هستى ما، هستىِ هستى دگر است اين همه مستىِ ما، مستىِ مستى ديگر است
همه دعاهايت را گذاشته بودى براى اينجا، مىخواستى همه حاجتهايت را اينجا به زبان بياورى.
مىخواستى زير ناودان طلا دعا كنى، مىخواستى دستى بر پارچه سياه كعبه بكشى، مىخواستى حجر الاسود را ببوسى و در حجر اسماعيل نماز بگزارى. مىخواستى .. اما حالا ديگر هيچ چيز نمىخواهى.
حالا همه خواستنهايت كنار مىرود، تو مىمانى و اللَّه، نه، تو هم مىروى و فقط او مىماند.
اللَّه، اللَّه، اللَّه.
بهراه ايناميد پيچدرپيچ مراعشقتو مىبايد دگر هيچ
معصومه مستقيمى
به خود كه مىنگرم هيچ چيز جز غبار گناه نمىبينم. به ژرفاى وجودم كه مىانديشم، فقط سياهىها را مىبينم.
پس چگونه ممكن است كه اين تن، لايقِ چون او شده باشد؟!
اين لطف به حدّى روشن و به حدّى پاك بود كه در ضمير پر از گناه من نمىگنجيد. چطور ممكن بود كه من لايق اين ميهمانى شده باشم؟ من كه نه صاحبخانه را خوب مىشناسم نه آداب ميهمانىرا مىدانم و نه حتّىراه خانه را.
چه صاحبخانه بزرگوارى! او مرا لايق خود ديد. او مرا پسنديد، گر چه شايسته اين انتخاب نبودم. او مرا به خانه خود پذيرفت.
مىدانستم آنها كه براى بدرقهام آمدند، چشمهايشان پر از اشك حسرت است. در قلب تك تك آنها اين بود كه معبودا! كى قرعه اين فال به نام ما خواهد افتاد. مرا كه مىديدند اشتياق به رفتن در وجودشان بيشتر مىشد. آنها مىدانستند كه من به جايى مىروم كه اگر لايق باشم، واگر آنجا را درك كنم، بدون شك از آنجا به معراج سبز و به
شناختى نا محدود خواهم رسيد.
چنان غرق در افكار پريشان خود بودم كه گذشتِ زمان را حس نكردم. چشمانم را بسته بودم همين كه چشمانم را گشودم، يك شبنم خيس بر دفترم ريخت و خود را در سحرگاهى زيبا در سپيده دمى تكرار ناشدنى، در فرودگاه مهرآباد يافتم.
سوار بر هواپيما كه شدم در كمال بهت و ناباورى قرآن را گشودم و اين آيات در پيش چشمانم نقش بست:
أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَاتَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ. (1)
هنگامى كه به جدّه رسيدم، دلشوره در من شديدتر شد كه خدايا! چگونه اذن دخولى بخوانمكه تو راهمدهى!
از جدّه تا مدينه يكسر بيابان بود. يكسر كوير بود و يكسر چشمهاى به راه مانده زائرانى كه قبل از من آمده بودند. عظمت كوير و سكوتش، كه گويى او نيز غرق نيايش است، مرا تا مدينه همراهى كرد. تمام اطرافم را در جامى بلورين مىديدم؛ چرا كه اشك بىاختيار همراهم بود.
به مدينه كه رسيدم، به قبرستان بقيع سلام كردم،
1) حج: 46
مسجدالنبى را با ديده بوسيدم و بعد چشمهايم را به خانه زهرا عليها السلام گشودم وآنرا درچند فرسخى وجودم حسكردم.
اگر چه به خانمها اجازه ورود به بقيع را نمىدادند، امّا من يك شيعه بودم و گِل جانم را از خاك بقيع ساخته بودند.
من و بقيع سالها بود كه با هم پيوند خورده بوديم. از لحظه تولّدم، بقيع برايم يك قبرستان ساده نبود، اوج دلتنگىام بود. غربت مذهبىام بود. مدفن امامانم بود.
آهسته خواندم: «انّي سِلْمٌ لِمَن سالَمَكُم وحَرْبٌ لِمَن حارَبَكم». از آن نقطه، از اين سرزمين تنها و غريب توسل جستن و توكل كردن حالى عجيب در پى دارد و من در دلم وبا زبان قلبم مىخواندم: «يا وَجِيهاً عِنْدَاللَّهِ، اشْفَعْ لَنا عِنْدَاللَّه».
بقيع را در قلبم گذاشتم و چشمانم را براى ديدن مسجدالنبى از بقيع بر گرفتم.
بار خدايا! آيا اين همان مسجدى است كه پيغمبر و ياران پاكش، حمزه سيدالشهدا، بلال و ... بنايش كردند؟
مىخواستم ضريح پاك پيامبرم را در آغوش بگيرم و هاىهاى بگريم و بر غربت شيعه در نزد پيامبر شكوه كنم.
آن شب كه من ميهمان بقيع بودم، شب سالگرد شهادت شفيعه دو عالم، بىبى زهرا عليها السلام نيز بود.
كتاب مفاتيح را در دست گرفتيم و اشك ريزان به طرف بقيع به راه افتاديم. گر چه خوب مىدانستيم كه بقيع را به روى ما نمىگشايند. امّا، ما سالها بود كه قلبمان را به
روى بقيع گشوده بوديم.
نمىدانم، شايد مىدانستند با هر اشك ما بر خاك بقيع نهال عشقى در دل بقيع كاشته مىشود و اين نهالها آنگاه كه سبز شوند و ميوه دهند آنها بايد سايه بقيع را بر سرهاى سنگين شده از خوابشان حس كنند.
آن شب نردهها هم اشك مىريختند. خوش به حال بيت الأحزان، خوش به حال نردهها، خوش به حال خاك مدينه كه از من به زهرا، به امام حسن، به امام سجّاد، به امام باقر و امام صادق عليهم السلام نزديكترند.
بيتالاحزان اشك مىريخت و ناله مىزد و فرياد مىكشيد. زهرا تو كجايى كه تو سنگ صبور من بودى، نه من سنگ صبور تو.
به ذو قبلتين كه رسيدم، با خدايم عهد كردم و همانجا قبلهام را تغيير دادم. قسم خوردم كه ديگر قبلهام هوى و هوس و ميل و دنيا و رغبت به آسايش نباشد. قسم خوردم كه قبلهام كعبه دل باشد و كعبه دل را رو به كعبه گِل بنا كنم.
هنگامى كه لباس سپيدى را بر تن پوشاندم، سپيدى روحم را حس كردم.
اگر احرام را درك كنم، اگر مكّه را دريابم، بدون شك با اين لباس سپيد از فرش خدا به عرشش خواهم رسيد. با اين لباس سپيد غمى سبز و متعالى و جاويدان برجانم نشست.
نمىدانم فاصله ميقات را در كدامين فرمول زمينى
جاى دهم تا اندازه عرش را به دست آورم. اين ذهن خسته توان بيش از اين گفتن را ندارد.
ميقات يك كلمه نيست، يك سطر نيست، يك مكان نيست، صحيفهاى است به بلنداى نخلهاى مدينه و يك جادّه ميانبُر تا سرِ چهار راه شناخت و پلى براى گذر از چهار راه و رسيدن به خانه دوست.
سلام بر تو كعبه! سلام بر تو مركز ثقل تمام الهيّات! چه زيبا محاذى گشتهاى با بيتالمعمور! سلام بر مقام ابراهيم! چه تشنهام براى نوشيدن زمزم! چه پاى پرتوان براى طى كردن صفا و مروه دارم. سلام بر حضرت دوست.
سلام بر خانه دوست كه هر چه هست از اوست.
قامت را كه براى اوّلين نماز در لباس احرام بستم، تازه معنى تكليف را فهميدم. آرى! من به تكليف رسيدم و فهميدم كه چگونه بايد زندگى كنم و چگونه بايد در مقابلش به نماز بايستم.
كعبه خود سنگ نشانى استكه ره گم نشود حاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست؟
هنگامى كه با لباس احرام، به ركوع رفتم؛ يعنى سر پيش غير، خم كردن را به دور ريختم و هنگامى كه دو سجده كردم؛ يعنى كه دو بار براى هميشه در پرتو مهرت قرار خواهم گرفت: اوّل بار هنگامى كه به دنيا آمدم از خاك آمدم و دوّم بار هنگامى كه به خاك باز مىگردم.
كعبه را پيش رويم ديدم، پيشتر با قبله پيوند خورده بودم، امّا هيچگاه كعبه را نديده بودم. به خدا قسم كه اين خانه لايق جانان است و اين كاشانه ويران دل تاب و تحمّل درك چنين خانهاى را ندارد.
چگونه به او بنگرم. نمىخواهم اين جان را، نمىخواهم اين جسم را،
خدايا! همه چشمم كن!
مىخواهم فقط ببينم، دست به چه كار مىآيد، هنگامى كه به آن خانه نمىرسد.
پا به چه كار مىآيد هنگامى كه از شدّت ضعف نمىتواند قدمى بردارد.
خدايا! همه چشمم كن، همه دركم كن. بگذار كه وسعت چشمانم به موازات كعبه و بيت المعمور كشيده شود. بگذار در گوشهاى از اين خانه، تو را ببينم و در جمعه شبى زيبا آقايم را كه با دلى شكسته سر به ديوار كعبه نهاده است:
خدايا! همه چشمم كن!
طواف را كه آغاز كردم، هفت شهر عشق را زير پا نهادم.
عشق بىحرمتى به اين احساس است چه نامى بر آن نهم كه لايق جانانم باشد.
در صفا به جستجو آمدم، تو را يافتم.
در مروه به تماشا نشستم، تو را يافتم. دو كوه را
نگريستم تو را يافتم.
به خود نگريستم تو را يافتم. به هرچه نگريستم تو بودى. من به سوى تو رفت و آمد مىكردم. دو كوه بهانه بود.
سرانجام هنگامى كه مروه را زير پاى خود ديدم تكّهاى از گيسوى خود را در آنجا گذاشتم و قلبم را به آن گره زدم. كه مبادا قلبم در مروه گم شود و به تو نرسد. تا بار ديگر، اگر مىآيم به دنبال قلبم نيز بگردم؛ چرا كه اگر قلبم را بيابم، قلبى كه عشق تو در آن است، تو را نيز خواهم يافت.
رضا قرهبيگلر
مجنونم و آشفته سيماى محمّد موسايم و سرگشته سيناى محمّد
روى همه دلها شده بر سوى مدينه بنگر كشش چهره زيباى محمّد
اين ملك همان وادى لا بود كه ناگه جاويد شد از گفتن الّاى محمّد
انس و ملك و جنّ و پرى گوش به زنگ است تا بار دگر بشنود آواى محمّد
دل را بكشد عشق به عرش و به سماوات باور بنما ليلة الاسراى محمّد
مرغ دل من طالب عرش و ملكوت است زيرا به سر من زده سوداى محمّد
با اين همه غم علّت خشنودى من نيست جز مستى از آن ساغر و صهباى محمّد