ghaemiyeh.com
سرشناسه : شهربانو بيگم، -۱۱۲۰ق.
عنوان و نام پديدآور : سفرنامه منظوم حج (هزار و دويست بيت)/ سراينده بانويي اصفهاني؛ به كوشش رسول جعفريان
مشخصات نشر : :مشعر، ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهري : ۱۶۰ص.
شابك : ۲۴۰۰ريال
يادداشت : اين كتاب همراه چند پيوست به كوشش رسول جعفريان ميباشد
موضوع : شعر فارسي -- قرن ق۱۲
موضوع : حج -- شعر
شناسه افزوده : جعفريان، رسول، ۱۳۴۳ - ، مصحح
رده بندي كنگره : PIR۶۷۲۵/س۷۴ ۱۳۷۴
رده بندي ديويي : ۸فا۱/۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۵-۱۵۳
سراينده اين مثنوى زيبا كه مشتمل بر 1200 بيت است، بانويى فرهيخته و دانشمند از دوره باشكوه و درخشانصفوى است.
وى مثنوى خويش را در راه سفر حج به نظم كشيده و افزون بر آگاهىهايى كه از شهرها و سرزمينها عرضه كرده، نكات زيبايى را در وصف مردمان شهرها و خُلق و خوى آنها به دست داده است. مهمتر از اينها، تصويرى است كه وى از چگونگى حجگزارى مسلمانان، بهويژه شيعيان در قرن دوازدهم هجرى، ارائه داده است. وى همچنين نكات عارفانهاى را كه خودْ به تجربه دريافته، بيان كرده است.
با كمال تأسف، درباره هويت سراينده، آگاهى ويژهاى نداريم، هر چند اميد مىرود كه اگر نسخه ديگرى از اين مثنوى يافت شود، بتوانيم شخصيت وى را بهتر بشناسيم. در مجموعه باارزشى كه اين مثنوى هم در آن قرار داشت، چند سطرى در معرفى وى آمده كه تا اندازهاى، هويت وى را بر ما آشكار مىكند. اين معرفى، مربوط به زمانى نزديك همان عصر بوده و روشن است كه كاتب آن، با سراينده و خانواده وى آشنايى داشته است. وى مىنويسد:
مثنوى كه عليا جناب عصمت و عفت و طهارت شعار، بلقيس الاوانى، خديجة الدورانى، حليله جليله مكرّمه توفيق ...
مرحمت و غفرانپناه، ميرزا خليل، رقم نويس ديوان اعلى، در حين حركت از دارالسلطنه اصفهان، به
عزم زيارت بيت اللَّه الحرام در خصوص اسامى و قرب و بعد مسافت منازل از دارالسلطنه مذكور الى كعبه معظمه و مراجعت از آنجا به مصر مستقر و مكان اصلى خود به رشته تقرير و تحرير كشيده و آب و هواى هر يك از منازل را بيان فرمودهاند.
بدين ترتيب تنها آگاهى ما از نام شوهر وى اين است كه شغل وى، منشىگرى در ديوان اعلى بوده است. عنوان «رقمنويس» به كسى گفته مىشود كه متن احكام را مىنگاشته است. اوّلين ويژگى چنين شخصى، آشنايى وى با زبان و ادب بوده است و به اين ترتيب بايد گفت كه سراينده ما در خانهاى كه تخصّص آن در نوشتن احكام بوده زندگى مىكرده و به يقين از همين محيط، تأثير پذيرفته است.
از ميان اشعارى كه وى سروده، مىتوان آگاهىهاى مختصرى را درباره زندگى وى به دست آورد. وى در اصفهان مىزيسته و در اين شهر، خويشان فراوانى داشته كه وى بارها از آنها، اظهار ناخشنودى كرده است.
بد نيست در همين جا اشاره كنم كه سراينده ما سخت افسرده است و با اندك چيزى برآشفته و نگران و ناراحت مىشود.
وى در همان آغاز گفته است كه خستگى مفرط سبب شده تا او در انديشه سياحت بيافتد و چه بهتر كه اين سياحت، سفر بيت اللَّه الحرام باشد.
وى از خاندانى ممتاز و برجسته بوده است. دليل اين امر به طور طبيعى سفر حج است كه در آن زمان، انجام آن با وجود مشقتهاى فراوانِ راه، جز براى ثروتمندان كار آسانى نبوده است. به علاوه مىدانيم كه او همسر رقمنويس دولتصفوى بوده و چنين منصبى در آن دوره مىتوانست ثروت و موقعيت خوبى به همراه داشته باشد. افزون بر اينها، خود وى در موردى كه در نيمه راه مجبور شده تا در بيغولهاى، يا به قول خودش غارى
استراحت كند، اشاره كرده است كه:
كه مىباشد چنين رسم زمانه گهى در غار و گه آيينه خانه
اشاره به زندگى وى در آيينه خانه، به شرط آن كه مقصود عمارت آيينه خانه اصفهان باشد، مىتواند موقعيت اجتماعى او را نشان دهد. همچنين از ديگر اشعار او، مناسباتش با افراد زيادى در شهرها روشن مىشود كه خود، دليلى ديگر بر منزلت اجتماعى والاى اوست.
وى پس از درگذشت شوهرش، كه نمىدانيم پس از گذشت چه مدت از آن عزم حج كرده، راهى سفر شده است. وى در مسير راه، كنار قبر شوهرش كه در منطقه گز اصفهان بوده رفته و از او چنين ياد مىكند:
جَرَس زد نغمه را در پرده راست كه گلزار خليل اينجاست اينجاست
چو بر گلزار يارم رهنمون شد سرشك ديدهام چون جوىِ خون شد
على رغم زندگى طولانى وى در اصفهان، آنچنان كه از يكى از اشعار او بر مىآيد، دولتآباد قزوين، سرزمين آبا و اجدادى او بوده است. وى در اين باره مىگويد:
در اين وادى گره در كارت افتاد به محمل دم فسون تا دولت آباد
بدان سر منزلِ نيكو فرود آى كه باشد يادگار جدّ و آباى
زمانى كه وى در آنجا فرود آمده، زنان آن منطقه از وى استقبال شايانى كرده، به نيكويى از او پذيرايى كردند:
مرا ديدند چون آن ماه رويان ستايش مىنمودنم چو شاهان
همه در سجده و در پاى بوسى شدن همچو چرخ آبدستى
نشاندندم به منّت چون جهاندار ستادندى بهپا چون بنده زار
به خورد خويش هر يك ارمغانى بياوردى ز روى جان فشانى
به هر دم مجلسى بهرم مهيّا نمودند آن بتان ماه سيما
به هر كس ميهمانيم ميسّر شدى، افراختى بر كهكشان سر
اين استقبال از وى، به حدّى بوده كه او در خود، احساس جوانى كرده است. با اين حال چون در سفر بوده، نمىتوانسته در آن ديار بماند:
بههم زد شاهيم را چرخ ناساز همايم سوى ديگر كرد پرواز
با وجود اشاره سراينده به اين كه دولتآباد قزوين سرزمين آبا و اجدادى وى بوده، شهر اردوباد را- واقع در ساحل رود ارس- به عنوان شهر خود و خويشانش ياد كرده است. محتمل است كه خويشان پدرى يا مادرى او در دولتآباد بودهاند. در حاشيه جايى كه از اردوباد ياد كرده، نوشته شده كه آنجا، زادگاه سراينده بوده است. به هر حال وى در اردوباد، مورد استقبال خويشان قرار گرفته و از جمله خويشى را كه قبل از قرنى «(1)»، در اصفهان با وى دوستصميمى بوده و بعد از آن ديگر وى را نديده، در آنجا زيارت كرده است. وى از اين ديدار بسيار خشنود شده، گرچه مدتى را كه در آنجا بوده، بيمار بوده است. وى درباره اردوباد مىگويد:
به يك مژگان فشارى همچو بادم رسانيدى به شهر اردوبادم «(2)»
چو بط از آب بر ساحل پريدم ز سنبك «(3)» بارهاى خود كشيدم
شدندى آگه اردوباديها «(4)» چون كه آمد سنبكم از آب بيرون
ز خويش و آشنا وز پير و برنا نمودند انجمن بر روىصحرا
به اعزاز تمامى پيشوازم نمودند آن عزيزان سرفرازم
بر جمازه خويشان گرامى ستادند و رساندندم سلامى
ز پيش محملم چون موج قلزم به روى هم همى رفتند مردم
1) از ده سال تا چهل سال.
2) اردوباد، زادگاه مولد شاعره ما بوده است. بعد از اين از آن به عنوان اردوبادم ياد شده است. در ذيل عنوان« اردوباد» در لغتنامه دهخدا آمده است: شهرى بر ساحل ارس بر مشرق جلفا. موضعى است در آذربايجان و باغستان زياد دارد ... و مسقط الرأس بعض شعرا و علما بوده است.
3) قايق كوچك.
4) در اصل: اردوباميها.
به اعزاز و به اكرام تمامى مرا بردند خويشان گرامى
به سوى شهر باصد عزّ و شأنم به كوى آن رفيق مهربانم
كه با هم درصفاهان يار بوديم ز جان با يكدگر غمخوار بوديم
بدان خويشى، گرامى به ز خواهر ز خويشان دگر بس مهربانتر
زمانى نيز كه به خروانق- از بخشهاى تابع اهر- رسيده، از سوى حاكم آنجا- كه از خويشان وى بوده- مورد استقبال قرار گرفته است:
در آنجا بود حاكم سرفرازى جوان كاردان معنى طرازى
بهصورت طفل و در دانش ارسطو قرابت داشت با من آن نكوخو
در اورى نيز مورد استقبال قرار گرفته، اين منطقه نيز از بخشهاى تابع شهرستان اهر است:
به اورى جاى نيك و خوش هوايى ز هر سو باغهاى باصفايى
فراوان آبها هر سو گذاران دهى معموره بُد بس بهسامان
بُدَم آنجا دگر مهمان سلطان نمك خوردم دگر از خوان سلطان
با اين همه، سراينده سخت به اصفهان دلبستگى دارد و تقريباً تمامى سالهاى بلوغ زندگى خويش را در اين شهر گذرانده است. اين مطلب، با اشاره او به رفاقت و دوستى قديميش با دوستى كه از وى ياد كرده برمىآيد. دلبستگى او به اصفهان كه از وى بهصفاهان ياد مىكند، در بسيارى از اشعار او آمده است. زمانى كه به حلب مىرسد، اين شهر را در آبادى شبيه اصفهان مىبيند و به همين دليل به ياد اصفهان، اشكش جارى مىشود:
شبيه اصفهان ديدم حلب را به ايران توأمان ديدم حلب را
به دكان و به بازار و به ميدان همه چيزش مهيا چونصفاهان
ز هر نوعى در آنجا ميوه بودى كه تن را قوّت و راحت فزودى
ز انجيرش بخور، حبّ نبات است غلط گفتم غلط، آب حيات است
كنى گر وصف انجير حلب را ز شيرينى مَكى تا حَشْر، لب را
بُدى اهلش ز خواهر مهربانتر چه خواهر بل ز مادر جانفشانتر
چو توأم ديدم آن را باصفاهان روان شد اشك خونينم ز چشمان
وطن آمد به ياد من در آن روز كشيدم از جگر آه جهانسوز
ز فرزندان و خويشان ياد كردم چو نى ناليدم و فرياد كردم
اين ياد از اصفهان، ياد از وطن اوست و او را به ياد فرزندان و خويشان مىاندازد و ازصبا مىخواهد تا پيام او را به فرزندانش برساند:
بگو تا كى كشم هجران خوشان بگو تا كى شوم محروم از ايشان
خبر بر اى نسيم مهربانى به سوى اصفهان تا مىتوانى
به فرزندان من گو كاى عزيزان چه سازيد از فراغم درصفاهان
به هر حال از اين اشعار، مىتوان تا اندازهاى با زندگى اين زن فرخيخته دورهصفوى آشنا شد. با خواندن اشعار وى، مىتوان روحيات او را نيز تا اندازهاى دريافت.
گفتنى است با توجه به اشاره وى به آقا كمال، خزانهدار شاه سلطان حسين، مىتوان به حدس قوى گفت كه وى در اواخر عهدصفوى، يا به عبارت بهتر، در نيمه نخست قرن دوازدهم هجرى زندگى مىكرده است.
اشعار وى با سادگى و روانى هر چه تمام سروده شده و از نظر قواعد شعرى، كمترين مشكلى ندارد. تنها گاه به دليل ياد از نام شهرها، مشكل سلاست دارد كه با توجه به ضرورت ياد از نام شهرها، چنين امرى به راحتى قابل بخشودگى است. تا آنجا كه جستجو شد، از دورهصفوى سفرنامه خاصى را نمىشناسيم «(1)»، به همين دليل بايد متن موجود را
1) تنها يك گزارش نيمصفحهاى! در يكى از نخسههاى موجود در كتابخانه مجلس ديدم كه كمترين ارزشى نداشت.
بسيار بسيار باارزش بدانيم، بهويژه به اين دليل كه به نظمصورت گرفته است. و اين خود، هنر ديگرى است كه علاوه بر جنبههاى تاريخى و مذهبى، آن را به عنوان يك اثر ادبى مطرح مىكند.
پيش از اين زن شاعره، محيى لارى، در نيمه قرن دهم، مثنوى «فتوح الحرمين» را در سفر حج سروده است كه ما آن را نيز چاپ كرديم. «(1)» متن منظوم ديگرى از احمد مسكين در دست است كه از آن با عنوان «حج نامه» ياد شده و ما گزيدهاى از اشعار آن را به عنوان يكى از ضمايم اين كتاب آوردهايم.
بعدها در دوره قاجار نيز منظومههايى در سفر حج سروده شده كه در مقدمه «به سوى امّالقرى»، ضمن ياد از سفرنامههاى حج در ادب فارسى، به آنها اشاره كردهايم.
گفتنى است، خاقانى نيز در قرن ششم در سفر حج، اشعار زيبا و نغزى درباره كعبه و حرم پيامبرصلى الله عليه و آله سروده كه كمتر نظيرى براى آن مىتوان يافت. ما دو قصيده از آن را انتخاب و در ضمايم اين كتاب آوردهايم.
با اين همه، از جهاتى منظومه حاضر از اهميت ويژهاى برخوردار است كه مهمترين جنبه آن، اين است كه سراينده زنى فرهيخته است و اين خود در تاريخ ادبيات فارسى، يك گوهر به شمار مىآيد.
به علاوه، پرداختن وى به جنبههاى جغرافيايى نيز ارزش خاص خود را دارد. همان طور كه اشاره شد، آشنايى با راه سفر حج در آن دوران، آشنايى با مشكلات زائران ايرانى در اين سفر، و نيز نحوه حجگزارى زائران خانه خدا، از ويژگىهاى اين سفرنامه است. به عنوان مثال وى به تفصيل، از جشنهايى كه به مناسبت عيد قربان در منى برگزار مىشده سخن گفته است.
1) قم، 1373، انتشارات انصاريان.
چنان جشنى دو شب اندر منا شد كه زهره بهر رقاصى بپا شد
برداشت وى از كعبه، و تشبيههاى او از برخى مكانهاى مقدس آن ديار نيز رهآوردى ديگر از بُعد مذهبى- ادبى اين سفرنامه است. در اين باره، اشاره به دو- سه نمونه، مىتواند مفيد باشد. او در موردى كه احساس خويش را در شدت فراق از كعبه بيان مىكند، چنين مىسرايد:
چو خوش بُد كعبه گر رفتن نمىداشت چو رفتن داشت، برگشتن نمىداشت
و در جاى ديگر در وصف كعبه مىگويد:
ز وصف خانه يزدان چه گويم كه بالاتر بود از آنچه گويم
بلاتشبيه گويا نوجوانى به قامت بود چون سرو روانى
قباى محمل مشكين به بر داشت كمر را بسته از زريّن كمر داشت
حَجَر در آستانش پاسبان بود رخ او بوسه گاه حاجيان بود
وى در مدينه نيز عشق و علاقه خويش را به اهلبيت عليهم السلام نشان داده و از اين كه ديده در آستان امامان، بوريا پهن است، سخت آشفته خاطر شده است. وى در همانجا از نسيم خواسته است تا شاه ايران را از اين وضع آگاه كرده و از او بخواهد تا فرشهاى عالى براى اين آستان ارسال كند:
مشرف چون شدم زان خلد رضوان روان گشتم به پابوس امامان
چو بر آن آستان عرش بنيان كه مىشد تازه از وى دين و ايمان
رسيدم ديده را روشن نمودم جبين خويش را بر خاك سودم
نديدم اندر آن ارض مطهّر بهجز نور فروزان زيب ديگر
ميان يك ضريحى چهار مولاى گرفته هر يكى در گوشهاى جاى
زمينى كو بدى بالاتر از عرش به كهنه بوريايى گشته بُد فرش
مكانى را كه بُد توأم به جنّت ندادندش از قنديل زينت
نسيما سوى اصفاهان گذر كن در آن، سلطان ايران را خبر كن
بگو كاى شاه عادل در كجايى از اين جنّتسرا غافل چرايى؟
بيا بنگر بر اولاد پيمبر بدان رخشنده كوكبهاى انور
كه مسكن كردهاند در يك سرايى ضريح از چوب و فرش از بوريايى
روان كن اى غلام آل حيدر فروش لايق آن چار سرور
ز بهر زينت آن خلد رضوان قناديل طلا چون مهر رخشان
دگر رمانها مملو ز گوهر براى آنصناديق مطهر
كه از كورى چشمِ آن رقيبان ز زيور گردد او چون خلد رضوان
يكى از مزاياى اين مثنوى، آگاهىهايى است كه درباره دشوارى حجگزارى ايرانيان از راه كشور عثمانى وجود داشته است. متأسفانه شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مىدهد ساكنان كشور عثمانى، به دليل اختلافهاى مذهبى و گاه انگيزههاى مادى، به آزار زائران ايرانى مىپرداختهاند. ما بخشهايى از اين دشوارىها را در مقالهاى كه درباره «حجاج شيعى در دورهصفوى» نگاشته و در كتاب «علل برافتادنصفويان» چاپ شده، آوردهايم. در اين مثنوى نيز شاعر ما سخن از اين مشكلات گفته است. او پس از ياد از منطقه مرزى و خروج از ايران مىگويد:
به سوى قُرخ و كرمانلر رسيدند ز سينه آه سوزان بركشيدند
كه آخر شد ولايات عجم آه نباشد كس به فرمان شهنشهاه
به شهر خود همه شير ژيانيم كنون خوار و ذليل روميانيم «(1)»
شبى با غم در آن وادى غنودند سحرگه كوچ از آن منزل نمودند
زبانها بسته شد از نام حيدر عليه السلام دكانها تخته شد از بيع گوهر
ز بيم روميان چون موش گشتند چو شمعصبحگه خاموش گشتند
1) رومىها، مقصود عثمانيهاست.
سحر از سرزمين شاه ايران روان گشتند با آه و به افغان
و در جاى ديگرى مىگويد:
در آن وادى هجوم آورد رومى چو بز ويران كند رو خليل تومى!
هر آن كس را كه بُدْ اجناس وافر گرفتندى عشور از آن مسافر
ز ترس روميان كينهپرداز نكردندى گره از بارها باز
ز بيم آن حرامىهاى رهزن سيه بر چشمشان شد روز روشن
با اين كه يك بار از اجناس زائران ماليات گرفته بودند، بار ديگر سر راه آنان قرار گرفته و اين بار با مخالفت حجاج ايرانى، كار به نزاع كشيد:
چو طى شد يك دو فرسخ آن بيابان بنا گه فوج رومى شد نمايان
سر ره را گرفتند و ستادند بنايى تازه بهر ما نهادند
بگفتندى خراج و باج خواهيم نود تومان از اين حجاج خواهيم
عجم آقاسى «(1)» ما هم بر آشفت سخن را تند با آن ناكسان گفت
به طول آخر كشيد آن گفتگوها به يكديگر ترش كردند روها
كشيدند از كمر شمشيرها را رها كردند از زه تيرها را
به آتش خانهها راهى گشودند تفنگها را بههم خالى نمودند
يلان قافله چون شهره شيران ستادندى به جنگ آن دليران
به روى پل بههم آميختندى بسى از يكدگر خون ريختندى
ميان كاروان خالى شد از مرد هر آن كس پهلوان بُد جنگ مىكرد
چو خالى يافتند آن كاروان را بدين سو تافتند آنگه عنان را
يلان حاج چون شير غضبناك جهاندند اسب خود چست و چالاك
سر ره را گرفتندى به ايشان شدى احوال ايشان بس پريشان
شترها را به آب انداختندى از آن، آن روميان دل باختندى
1) سرور حاجيان ايرانى.
به ضرب خنجر و با تيغ بران دريدند و بريدند آن جوانان
البته بخشى از مشكلات نه ناشى از مسائل مذهبى، بلكه مربوط به رهزنان نيمه راه بود كه بهويژه در باديههاى طول راه در خود جزيرةالعرب مطرح بود.
در اشعار حسين ابيوردى نيز كه در ادامه آوردهايم، به اين قبيل دزدىها و رهزنىها كه ساربانان و حتى اميرالحاج نيز با آن همداستان بوده، پرداخته شده است. در اين درگيرىها گاه كسان زيادى از حجاج شهيد مىشدند و اين، بهويژه از حجاج عجمى بوده است. ابيوردى در رثاى همين شهيدان گويد:
هر كسى هر سال زان جمع پليد حاجيان را بى سبب سازد شهيد
كعبه بهر قتل جمعى بىگناه جامه خود مىكند دايم سياه
از شهيدان عجم زان اهل دين شد فرو زمزم ز خجلت در زمين
اين مشكلات تا سالها بعد و تا اين اواخر وجود داشته است. در سفرنامه حاج ميرزا على اصفهانى و سفرنامه محمدولى ميرزا كه در كتاب «به سوى امّ القرى» چاپ كرديم، نمونههايى از اين دشوارىها را كه مربوط به تجاوزهاى اعراب ساكن در وادىهاى عرب به حجاج است آوردهايم.
آنچه درباره اشعارر وى مىتوان گفت آن است كه سراينده ما، تحت تأثير «نظامى» است. او خود اين مطلب را در دو مورد تصريح كرده است:
در اينجا گويم از بيت نظامى كه تا اين مثنوى گيرد نظامى
شباهنگام كان عنقاى فرتوت شكم پر كرد از آن يك دانه ياقوت
و در جاى ديگر نيز چنين مىسرايد:
به ياد آمد مرا اين بيت نامى كه باشد گوهر درج نظامى
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى به اميدى رسد اميدوارى
گفتنى است تعبير شباهنگام نيز كه مكرر در اشعار سراينده ما آمده، به طور عمده تحت تأثير نظامى است. نگاهى به مدخل شباهنگام در دهخدا، نشان مىدهد كه تمام سه بيتى كه در آنجا درباره شباهنگام آمده، از نظامى است.
پس از انجام سه سفر حج تمتّع، بر خود فرض ديدم تا به نحوى علاقه زائران ايرانى را به سفر حج و خانه خدا و زيارت قبور مطهّر رسول خداصلى الله عليه و آله و امامان نشان دهم. يكى از راههاى ممكن براى نشان دادن اين علاقه آن بود تا سفرنامههاى باارزشى را كه فرهيختگان از حجاج ايرانى نگاشتهاند، منتشر سازم. اين سفرنامهها از جنبههاى مختلفى مىتوانست مفيد باشد، جنبههايى كه نيازى به بيان ندارد.
تاكنون چند سفرنامه را چاپ كردهام. نخست، مجموعه «به سوى امّ القرى» مشتمل بر چهار سفرنامه از: حاج ميرزا على اصفهانى، محمد ولى ميرزا فرزند فتحعلى شاه، ميرزا محمد مهندس و خودم. سفرنامه مكّه نوشته حسام السلطنه را نيز به چاپ رساندم. فتوح الحرمين، اثر محيى لارى نيز يكى از اقداماتى بود كه بحمداللَّه انجام شد. پس از آنها، اين هفتمين سفرنامهاى است كه چاپ مىشود.
به اينها بايد نشر رساله كوتاه و شيرين «مفرحة الانام فى تأسيس بيت اللَّه الحرام» را نيز كه ميراث عالمان دورهصفوى است، افزود. اين رساله، در مجله ميقات منتشر شده است.
منظومه حاضر را از مدتها قبل مىشناختم و در پى فراهم كردن نسخهاى از آن بودم. پس از مدت زمانى و تقريباً با زحمت، ميكروفيليمى از آن
فراهم كرده و به استنساخ آن پرداختم. جستجو از نسخهاى ديگر را، با توجه به اشاره فهرستنويس محترم كتابخانه دانشگاه تهران، كه استاد فنّ است، على الحساب بيهوده دانستم. «(1)» بنابراين مجبور شدم با استفاده از تنها نسخه، كار را به انجام برسانم. اين كار، مشكلات خاص خود را داشت و من با كمك همسرم، توانستم تا اندازهاى بر كلمات ناخوانا فائق شده و ضبط درست آنها را بياورم. با اين همه هنوز مواردى وجود دارد كه قادر به خواندن آنها نشدم. از آنجا كه تخصصى در شعر و ادب نداشتم، براى خواندن متن، دچار مشكل شدم و هنوز نيز مىانديشم كه چه بسا در مواردى به خطا رفته باشم. قاعدتاً بايد خواندگان عزيز از آنها درگذرند. نسخه مزبور در شماره 2591 در كتابخانه دانشگاه، ضمن مجموعهاى گرانقدر موجود است.
1) تنها اشاره احتمالى به وجود نسخه ديگر را اين مىدانم كه در كتابخانه فرهنگستان باكو، رسالهاى با عنوان« منازل بين اصفهان و مكه» موجود استكه بايد درباره آن، تحقيقات بيشترىصورت گيرد.
(1) «(1)» مرا چون كرد چرخ حيله پرداز جگرخون از فراق يار دمساز
حرامم شد به بِستر خواب راحت نديدم چارهاى غير از سياحت
نه شب خواب و نه روزم بود آرام كه تا بستم به طَوْف كعبه احرام
كمر بربستم و بازو گشادم بدان سو پاى همّت را نهادم
رفيق من نشد يك تن ز خويشان چو مجنون رو نهادم در بيابان
چهكار آيد كسى را يارى كس خدا باشد رفيق بىكسان بس
چو ديدم بىوفايى ز آن عزيزان برون رفتم چوصرصر ازصفاهان
فرو شستم ز دل خوفِ خطر را همايون كردم اين فال سفر را
به محمل سِحْرِصحرا را دميدم چو مرغ از شاخسار غم پريدم
به طوف خانه دادار بىچون روان گشتم تنِ تنها به هامون
جرس اين نغمه را مىزد به آهنگ كه گِز كن راه گَز را تا سه فرسنگ
بپيمودم سه فرسخ راه را چون رسيدم سوى گز از كر و هامون
شبى آنجا غنودم بهر راحت سحر كردم دگر عزم سياحت
1) اين شمارهها كه تا شانزده ادامه دارد، مربوط به شماره صفحههاى نسخهاى است كه بر اساس آن، مثنوى حاضر چاپ شده است.
جرس زد نغمه را در پرده راست كه گلزار خليل «(1)» اينجاست اينجاست
چو بر گلزار يارم رهنمون شد سرشك ديدهام چون جوى خون شد
چو كردم پنج فرسخ راه را طى فغان از استخوانم خاست چون نى
چو از وصل خليلت بىنصيبى به گلزارش شو اكنون عندليبى
گره از بار و از محمل گشودم شبى آنجا به آسايش غنودم
سحر كان دانه ياقوت رخشان برون آمد چو از فيروزه ايوان
شدم چون عندليب زارِ نالان از آن گلزار رفتم ديده گريان
جرس اين نغمه را زد در عشران كه منزل دور باشد دست جنبان
مسافت چون نمودم پنج فرسنگ بهناگه شد نمايان كورهاى سنگ
ندانم بُد رباط و يا جهنّم گِل و خشتش تو گويى بود از غم
ز تاريكى سيه چون كنج مطبخ غلط گفتم غلط، بُد قصر دوزخ
بُدى هر يورتِ «(2)» آن چون كهنه غارى وطن كرده به هر كنجش مارى
بنايش را نهاد از بىكمالى كمال «(3)» از بهر جان ما وبالى
در آن غمخانه يك شب تا سحرگاه بهسر بردم بهصد رنج وصد اكراه
سحرگه بار بر جمازه بستم از آن وادى ضجّتبار رستم
به آهنگ جرس تا چار فرسنگ مسافت طى نمودم با دل تنگ
كه ناگه شد نمايان مؤمن آباد در آنجا شد دل غمگين من شاد
بياضش روشن از سرچشمه هور «(4)» سوادش چون دل مؤمن پر از نور
نكو آب و رباط دلنشين داشت ولى بادِ بَدى آن سرزمين داشت
از آن وادى برون رفتم سحرگاه جرس زد نغمه سختى آن راه
بپيمودم چو ره را پنج فرسنگ در او ديدم شكوفه رنگ در رنگ
روان جويى بُد از دامان كُهْسار زصافى چون بياض گردن يار
در آن خوش سرزمين منزل نمودم شبى در پاى بيدستان غنمودم
سحرگه چون عروس مهر خاور زد از فيروزه قصر آسمان سر
دگر بستم كمر بازو گشادم به كوهستان قهرو «(1)» رو نهادم
چه كوهستان! غم از دلها برون بَر چه كوهستان! كشيده بر فلك سر
هوايش معتدل چون كوى دلدار بياضش سبز و خرّم چون رخ يار
درختانش ز بس بُد سبز و شادادب ز برگش ژاله غلتان چون درّ ناب
بيا بشنو تو از درياچه او سرش گرديده بند بند قهرو
زصافى چون زجاج و آبگينه نمايان همچوصبح از خاك سينه
(2) گذاران بود از دامان كهسار بسانِ چينِ پيشانى دلدار
صبا باشد در آنجا نقشپرداز كشد از موج نقش سينه باز
برد بيرون غم از دل، موج آبش كند خرگه بهپا بهر جنابش «(2)»
جرس شد نغمه سنج ناله نى به آهنگ جمل مىكرد ره طى
بدين سان شد مسافت هفت فرسنگ نمايان گشت كاشان تا كنم تنگ
ز بعد چار روز از شهر كاشان چو آهو كردم آهنگ بيابان
جرس برداشت بانگ نغمه عود كه بايد پنج فرسخ راه پيمود
چو طى شد راه بر سن سن رسيدم رباطى بود در وى آرميدم
ندانم وادى برزخ بُدى او و يا آخر چو دوزخ مىشدى او
كهن غارى «(1)» كه تا گشته است جاويد نه مه ديده است و نه كوكب، نه خورشيد
به هر چرخش دهم نسبت دو بالاست به جز خوبى همه چرخش مهياست
در آن دير كهن تا عصر ماندم ز بهر خويش اين ابيات خواندم
كه مىباشد چنين رسم زمانه گهى در غار و گه آيينه خانه «(2)»
در آن ظلمت سرشت دير بنياد نفس شد تنگ و آمد دل به فرياد
كه بربنديد محمل اى رفيقان كه جان از تن شد و تن سير از جان
چو محمل بسته شد از رنجْ رستم چو آهو از شكنج دام جستم
روان گشتم به سوى دشت گلرنگ جرس برداشت در شهناز «(3)» آهنگ
كه اى هامون نَوَرد پيك فرسا بود شش فرسخ اين ره زود پيما
چو زان وادى برزخ گشتم آزاد فِكندم بار را در قاسم آباد
رباطى روشن و نهر گذاران در آنجا بود، كردم شكر يزدان
چو پير گوژپشت «(4)» آسيا گرد ز كج گردى رخ خود را نهان كرد
سيه زنگىِ شبْ گيسوىْ بگشود دهان از خنده بست و روى بنمود
شدم محمل نشين مانند كوكب نمودم طى چار فرسخ در آن شب
1) در اصل: قارى.
2) گويا مقصود، عمارت آيينه خانه اصفهان است كه از بناهاى دوره اخير صفوى است. اگر چنين باشد، قاعدتاً بايد بر اشرافيت ناظمه اشعار و وابستگى او به خاندانهاى بزرگ اين دوره تكيه كرد. آيا ممكن است مقصود او صرفاً كاربرد كلمه آيينه خانه، به عنوان قسمتى از خانههاى اشرافى باشد؛ نه عمارت آيينه خانه معروف؟
3) شهناز نوعى نواى موسيقى است.
4) گوژپشت، كنايه از فلك و آسمان است.
جرس اين نغمه را در پرده برداشت كه قم منزل بود گويا خبر داشت
سحرگه چون عروس خاورى باز شدى بر چهره خود غازه «(1)» پرداز
صبا شد پيش رو چون اسب تازان رسانيدم به شهر قم فرازان
بدان ارض مطهّر چون رسيدم به چشم از خاك درگاهش گشودم
چون از معصومه گرديدم شرفياب شدى چشم و دلم روشن چو مهتاب
روان گشتم شبانگه خرّم و شاد به آهنگ جرس تا جعفر آباد
كه طى كن راه را طى اى مسافر پياپى كن پياپى اى مسافر
چو شش فرسنگ راهش را بريدم سحرگه سوى آن منزل رسيدم
شباهنگام چو رخ پوشيد خوريد لباس قيرگون را شب بپوشيد
جرس اين نغمه را در جارگاه خواند كه شش فرسخ دگر بايد جمل راند
شدم از سختى آن راه دلتنگ كه راهش بود بَد تا پنج فرسنگ
گهى اندر فراز و گاه در شيب غمم در آستين، اندوه در جيب
كه تا در ساوه بار خود گشودم سپاس شكر يزدان را نمودم
ندانم ساوه يا هاويه بود او و يا ويرانه زاويه بود او
خراب آباد دنياى سكونى چو بخت تيره روزان واژگونى
تمام خانههايش رفته بر باد به گستاخى كشيده جُغد فرياد
ز يك روز دگر ز آن محنت آباد نمودم كوچ و گشتم از غم آزاد
جرس برداشت از بهر من آهنگ كه دلتنگت نسازد هشت فرسنگ
چون آن ره را نمودم طى در آن شب رسيدى جانم از دوريش بر لب
صبا ناگه نقاب مهر بگشود به سوى خشكه رودم راه بنمود
1) . گلگونه يا سرخاب.
رباطى داشت آن منزل دگر هيچ گذاران جوى آبى پيچ در پيچ
شبانگه چون عروس خاورى باز نهان گرديد اندر خانه ناز
كشيدم تنگ محمل را دگر بار برون رفتم از آنجا در شب تار
شب تار از سفيد! نااميدى جرس را دل ز هيبت مىتپيدى
فراموشش شد آن آهنگ نيكو مكرر مويه «(1)» كرده زد به زانو
كه در اين ره خلج «(2)» بسيار باشد چه سازم، چون كنم، شب تار باشد
دل مه بهر زارى جرس سوخت بناگه مشعل زرّين برافروخت
چو مهْ مشعل فروز راه من شد جرس را نغمه هم دلخواه من شد
مسافت شد چو شش فرسنگ آن راه نمايان گشت آراسنك چون ماه
چه آراسنك جاى دلگشايى فرح افزاى، دل خرم سرايى
از آن سو مهر تابان شد نمايان ز پيش او هويدا شد خيابان
چنارش رسته هر سو تنگ بر تنگ همه همقامتِ هم، تا دو فرسنگ
چو يار مهربان همدوش همسر گرفته يكديگر را تنگ در بر
چه خوش گفتست طالب «(3)» اين سخن را كه نازم آن زبان و آن دهن را
تو گويى زادهاند از خاك توأم به رعنايى همه همقامت هم
خيابان مسطح در ميان بود كه گويا چهارباغ اصفهان بود
ز هر سو باغهاى دلفريبى به هر شاخ گلشصد عندليبى
در آنجا نهر آب خوشگوارى ز پاى آن درختان بود جارى
تو گويى شق شده از آب كوثر زلال و سرد و شيرين و معطّر
شباهنگام جرس برداشت افغان «(1)» كه بيرون رو از اين خرّم گلستان
جمل گرچه مسافت كيش باشد ولى نُهْ فرسخش در پيش باشد
بهارم در نظر، گل در گريبان برون رفتم از آن خرّم گلستان
ببين شومى اقبال زبون را غلط كردى چرخ واژگون را
كز آن جنّتسرا بيرونم آورد به استعجال سوى دوزخم برد
كه او را منبره گويند مردم ميان منزلان نامش شود گم
چو خرگاه سيه را شب بپا كرد جرس بانگ رو آ رو را بنا كرد
چو زرين مشعل مه شد فروزان برون رفتم از آنجا سينه سوزان
چو گرديدم خلاص از كوى برزخ نمودم طىِّ وادى چار فرسخ
نمايان گشت باغستان قزوين «(2)» بهار قوش و تابستان قزوين
هوايش را نبودى اعتدالى به هر دم مىشد از حالى به حالى
گهى فصل ربيع و گه زمستان گهى بُد سنبله «(3)» و گاه ميزان
بهارش را نبود چندانصفايى رسن بدتيره خاك و بد هوايى
به شهر اندر شدم در حين گرما صباحش لرزه بگرفتم ز سرما
در آن وادى ده و دو روز ماندم به هر ساعت به فصلى عيش راندم
نبردم فيض از باغ بهارش بلى ديدمصفا در سبز «(4)» كارش
بريده كرزه بر كرزه «(5)» خيابان به يك قامت درو و رسته درختان
غرض از سبز كارش فيض بردم ز جام چار فصلش باده خوردم
جرس فرياد زد كاى دشت پيماى بگو تا چند مىمانى در اين جاى
در اين وادى گره در كارت افتاد به محمل دم فسون تا دولت آباد
سه فرسنگست ره طى كن كه شايد شب اميد تو فردا بزايد
بدان سرمنزل نيكو فرود آى كه باشد يادگار جدّ و آباى
شبانگاهان ز قزوين بار بستيم ز تاريكى شب زنار بستيم
سحرگه چون رخ خورشيد تابان نمايان شد از آن فيروزه ايوان
جمل زانو زد اندر دولت آباد جرس منزلْ مبارك كرد فرياد
كنون بشنو ز وصف دولت آباد كه تا گردد دل غمگين تو شاد
نكو سر منزل و خرم زمين است سوادش اعظم و بس دلنشين است
در آنجا لعبتان «(1)» لاله رخسار خرامانند درصحرا و كهسار
(3) همه دل از كف عاشق برون كن دل بىصبر را از غمزه خون كن
مرا ديدند چون آن ماه رويان ستايش مىنمودندم چو شاهان
همه در سجده و در پاى بوسى شدن همچو چرخ آبدستى
نشاندندم به منّت چون جهاندار ستادندى بپا چون بنده زار
به خورد خويش هر يك ارمغانى بياوردى ز روى جانفشانى
به هر دم مجلسى بهرم مهيّا نمودند آن بتان ماه سيما
به هر كس ميهمانيم ميسّر شدى، افراختى بر كهكشان سر
سخن كوته چنانم بال بگشاد شدم كو شابه «(2)» اندر دولت آباد
نمودم چار روزى كامرانى به فيروزى در آنجا عيشرانى
جرس را نالهاى از دل برآمد كه عمر پادشاهيت سرآمد
نشايد بيش از اين يكجا نشستن چنان بىفكر و بىپروا نشستن
به هم زد شاهيم را چرخ ناساز همايم سوى ديگر كرد پرواز
صبا اورنگ شاهيم به هم زد جمل از خانه برصحرا قدم زد
چو يك فرسخ ره و منزل بريدم غزال آسا بهصحرايش خزيدم
به رسم پيشوازم نوجوانى به پيش آمد ز راه كامرانى
جوانى باخرد، درويش نامش ز عالى همتى حاتم غلامش
بگفتا منّتى بر جان من نه قدم بر كعبه اخوان من نه
مرا از مقدمت دل چون شود شاد دلت خرّم شود از دولت آباد
مرخّص چون به مهمانى شد آن مرد روان گشت و تفاخر بر فلك كرد
به پيش راه من بعد از زمانى روان با پور خود كرد ارمغانى
رسيدم چون به سوم خرّم آباد دگر بذلى به سوى من فرستاد
بناى تازه، تالار دلآراى بپا كرده بدان مرد نكو رأى
نخستين آن زمين ويرانه بودى به جغد و بوم آنجا لانه بودى
كنون از سعى آن مرد هنرور شده خرم بسان روى دلبر
كنون از ميزبانىهاى آن مرد سخن بشنو كه چون مهمانيم كرد
ميان را بست مانند غلامان مهيّا كرد نعمتهاى الوان
ز بهر من چنان خانى بگسترد كه گرديدم خجل از روى آن مرد
بدينسان مهربانىها ز خويشان نديدم تا كه بودم درصفاهان
ز بعد ميهمانى زاد راهم مهيا كرد و شد بس عذر خواهم
ز خوش رويى آن مرد خجسته گشادى يافتم زان كار بسته
شبانگه چون عروس زر عمارى «(1)» شد از آن غرفه نيلى فرارى
برون رفتم ز كوى آن جوانمرد به همراهم دو منزل راه طى كرد
جرس اندر عراق اين نغمه برداشت كه نازم مادرى را كين پسر داشت
به همراهى آن فرخنده سرهنگ نمودم طىِّ وادى تا دو فرسنگ
كه تا در قريه راكان رسيدم در آن معموره روزى آرميدم
شباهنگام از آن سر منزل خوش برون رفتم بهصحرا با دل خوش
جمل بر سبزهزار دشت مينو جهانيدم بهصحرا همچو آهو
در آن دشت زمرّدفام گلرنگ جرس چون ارغنون بگرفت آهنگ
كه كن نظارهصحراى اخضر دماغت را معطّر كن معطّر
كه تا شش فرسخ اين ره همچنين است هوا ابر و سوادش دلنشين است
نسيمش گويى از فردوس خيزد كه بوى عنبر از جيبش بريزد
به سرعت طى مكن اين دشت را تو غنيمت بشمر اين گلگشت را تو
منم آهسته طى ره نمودم به خرّم دره «(2)» منزلگه نمودم
ده معمور و جاى دلنشين بود فراوان آب و خرم سرزمين بود
رخ خورشيد چون شد زعفرانى به شيب آمد ز قصر آسمانى
جرس زد بانگ، بربنديد محمل كه شش فرسنگ باشد راه منزل
ببستم بار از آن نيك منزل ولى ماندى مرا اندر پىاش دل
كه تا راهم به سلطانيه افتاد فداى دِهْ چنين شعر لعين باد
شب از آن شهر ملعون باربستم به طنبور جرسها تار بستم
چو شش فرسنگ ره را طى نمودم به زنگان «(1)» تنگِ محمل را گشودم
در آن وادى نمودم مكث روزى غم و درد و كدورت گشت روزى
رفيقان خسته، من دلخسته گشتم دو روزى اندر آن وادى نشستم
مشوّش حال من از بس شد آنجا نمىدانم چه سان شهرى بُدْ آنجا
جرس زد در ميان روز فرياد كز اين منزل برون شو تا شوى شاد
اگرچه راه ناهموار باشد ولى فرسنگ اين ره چار باشد
برون رفتم از آن وادى چوصرصر غمم در پى بُد و اندُه برابر
كه تا اندر دهل انداختم بار جرس از بهر او زد سنج بسيار
شدم عصرى از آن وادى روانه جرس زد از برايم شاديانه
چو فرّخ منزلى بود اين دهستان كه كبكش شدخرامان در كهستان
كنون تا پنج فرسخ راه پيماى به چرخ بند بار خويش بگشاى
به چرخ افتادم و شب تا سحرگاه نشان جستم گه از كوكب گه از ماه
كه تا بر سوى آن منزل رسيدم در آنجا تا به عصرى آرميدم
نهان چون كرد مهر خاورى رو نمودم كوچ از آنصحراى مينو
جرس اندر بيان اين نغمه مىخواند جمل را با مُقام خويش مىراند
بپيما راه منزل پنج فرسنگ به كولتپه «(2)» تو گر خواهى بكن لنگ
كه باشد اندر آن وادى جوانى بسى با عقل و هوش و كاردانى
جوانى با نسب مهماننوازى كريمى با ادب گردن فرازى
اگر پرسى ز نام نامى او تقى باشد محمد حامى او
رسيدم چون به سوى آن دهستان زدم خرگه به دامان كهستان
چو آگه شد آن مرد نكو خوى كه منزلگه مرا شد قريه اوى
روانْ خوانِ خودش كرد از برايم در آن بود آنچه بودى مدّعايم
بهصد طور و بهصد شيرين زبانى كمر بست از براى ميزبانى
فراز آمد نخستين مادرش پيش مرا آن بانويان كردند پيشواز
به خدمتكارى من آن عزيزان كمر بستند مانند كنيزان
ز روى عقل و راه كاردانى نمود آن نوجوانم ميهمانى
شباهنگام چون مه مشعل افروخت جرس اندر دوگاه اين نغمه آموخت
كه امشب كوه قپلانتو «(1)» به پيش است مرا از سختى ره سينه ريش است
قدم چالاك كن اى دشت پيماى چو كبك اندر كهستان گشت فرماى
چو پاسى رفت از شب بار كردم خداوند جهان را يار كردم
ز شوق خانه ربّ ودودم چو كاهى در نظر آنگه نمودم
جمل گه مىپريدى سوى افلاك چريدى گاه هم در دامن خاك
ز بس رفتم به بالا آمدم شيب گريبانم دريد و پاره شد جيب
شنيدم گاه تسبيح ملك را شمردم گه زر پشت سمك را
بدين گونه بدى تا چار فرسنگ بحمداللَّه نشد جمازهام لنگ
كه تا پيدا شد از پيشم ميانه چون منزلگه بلاى جاودانه
(4) بدان وادى چو بار خود كشيدم دگر رخسار نيكى را نديدم
تب آمد شد رفيق و مونس من در آن ويرانه ديرم كرد مسكن
نهادم سر به روى بالش نرم فتادم در ميان تابه گرم
گهى از آتش تب استخوان سوخت گهى دل، گاه سينه، گه تن افروخت
1) درباره موقعيت اين كوه كه در منطقه سقز واقع شده نك: دهخدا، ذيل مورد، منطقه مزبور كوهستانى و سردسير است.
ز يك روز دگر باز از ميانه نمودم بار گرديدم روانه
جرس زد بانگ كى بيمار رنجور تعب باشد ترا اين منزل دور
تعب بسيار مىبايد كشيدن كه راه هفت فرسخ را بريدن
فراز و شيب اين ره هم همان است به قپلانتو تو گويى توأمان است «(1)»
چو گرديدم روان از آن ولايت همان بد راه و كوه و آن حكايت
كه تا بر تركمان «(2)» انداختم بار تن خسته، دل رنجور و بيمار
چو زنگى شب از خرگه برون شد پرند آسمانى قيرگون شد
جرس زد بانگ بربنديد محمل كه ره سخت است و نزديك است منزل
تن خسته، تب سوزان، دل تنگ نمودم بار و طى كردم سه فرسنگ
كه تا سر زد ز جيب آسمان هور رخ قاراچمن بنمود از دور
زدم خرگه كنار كشت و كارش فرح بخشاى دل شد سبزهزارش
چو شد رخسار مهر خاورى زرد فلك از وسمه ابرو را سيه كرد
زدم مضمار بر ساز جرس باز به آهنگش جمل شد نغمه پرداز
به هودجِ سِحْر،صحرا را دميدم سه فرسخ راه منزل را بريدم
سحرگه چون از آن قصر مدوّر برون آمد عروس مهر خاور
نمايان منزلم گرديد از دور كه بر عباس نيكى «(3)» بود مشهور
ميان زرع «(4)» خرگه را تكيدم در آن معموره تا شب آرميدم
همان بودى رفيق و مونسم تب دلم در سوزش و تبخاله بر لب
شباهنگام جرس برداشت آواز عنان محمل خود را سبك ساز
كه زنگم كر ز باد اين زمين شد تو را گر سبزهزارش دلنشين شد
نمودم كوچ از آنصحراى اخضر عنان محملم را داشتصرصر
سه فرسخ ره در آن شب طى نمودم به درد و سوزش تب طى نمودم
نمايان شد چو از دامان كهسار عروس خاورى با رخت زر تار
فكندم بار را اندرصبورى در آن منزل تب از من كرد دورى
عرق آمد طبيب جان من شد دواى درد بىدرمان من شد
چو تب از استخوانم كرد دورى نمودم كوچ عصرى ازصبورى
جرس شد بهر راهم نغمه پرداز هراتىوار زد مضمار بر ساز
كه طى راه را تا هفت فرسنگ مباش از سختى و سستيش دلتنگ
كه منزلگاه باشد شهر تبريز هراتى زان بخوانم بهر تبريز
نمودم من هم آن شب تركِ راحت نكردم كوتهى اندر سياحت
ولى از راه ناهموار تبريز سرآمد عمر و شد پيمانه لبريز
كه تا راهم به تبريز اندر افتاد هواى اردوبادم بر سر افتاد «(1)»
روان گشتم از آنجا بعد شش روز به اقبال همايون تخت فيروز
چو شد رخساره خور زعفرانى فلك پوشيد رخت ارغوانى
جرس اندر فغان آمد كه برخيز كه نبود جاى تو در شهر تبريز
عنان محمل خود را بكش تنگ بكن طىّ مسافت پنج فرسنگ
كه منزلگاه تو در ثار باشد خداوند جهانت يار باشد
1) در حاشيه نوشته شده: اشاره به اردوباد كه مولدش بوده.
برون رفتم چوصرصر زان ولايت جرس با نغمه مىكرد اين حكايت
كه مىباشد در اين ره كوه بسيار مينديش و دل خود را نگهدار
چو خور از دامن گردون برآمد همانا عمر راه من سرآمد
فكندم بار را در ثار امروز رفيق من شدى بيمار آن روز
ده معموره جنّت سرشتى به دورش باغهايى چون بهشتى
كه از آن هر طرف جويى چو سيماب زصافى بُد نمايان چون در ناب
بدان ده بار خود را چون كشيدم به كوى مرد دهقان آرميدم
چه دهقان مرد با عقل و تميزى به مصر آن دهستان چون عزيزى
ز راه ميزبانى آن نكو خوى بگسترد از برايم بذل نيكوى
چو ديدم مردمى زان مرد دهقان غنودم يك شبى در آن دهستان
صبا مرغ سحر برداشت آواز جرس هم گشت با او نغمهپرداز
نمودم كوچ از آن خرّم دهستان پلنگ آسا فتادم در كهستان
گهى جمازهام را باز كردى به چرخ چهارمين پرواز كردى
گهى منزلگهش لاهوت مىشد گهى همداستان با حوت «(1)» مىشد
مسافت شد چنين ره چار فرسنگ ز ناهموارى ره آمدم تنگ
اگرچه بود ناهموار راهش ولى بردم بسى فيض از گياهش
ز هر سو رسته بودى رنگ بر رنگ گل و لاله در او فرسنگ فرسنگ
بيا اورنگ گلهايش بياموز زده گويا چكن «(2)» استاد زر دوز
به رنگ و نيم رنگ او نظر كن چكن باشد به انگ او نظر كن
چه كس كِشته در اين كهسار لاله كه داده بر كف ساقى پياله
كه كرده اين كهستان را گلستان كه باشد باغبان اين كهستان
بنازم باغبان اين زمين را كه كِشته اين گل و اين ياسمين را
چو سير آن كهستان را نمودم به ابرو محمل خود را گشودم
ز خويشانم در آنجا بُد جوانى درآمد در مقام مهربانى
بُدى سر خيل آن ده آن جوانمرد مرا شد ميزبان، مهمانيم كرد
نكو بذلى بگسترد آن نكورأى ز انواع خورش كردى مهياى
به كوى آن جوان نيك فرسا به آسايش غنودم يك شب آنجا
سحر چون مهر عالمتاب سر زد زمين را از شعار «(1)» خود به زر زد
برون رفتم از آن وادى چوصرصر نهادم رو به كوهستان ديگر
چه كوهستان بدى از گل گلستان چه كوهستان گلستان ارم خوان
زده سر هر طرف گلهاى زيبا ز هر سر عندليبى گشته شيدا
فراوان جوىها هر سو گذاران ز شيرينى بسان شيره جان
هواى خوب و كوهستان گلرنگ جمل راندم از آنجا تا دو فرسنگ
جرس فرياد زد كى دشت پيماى ترحّم كن در اين منزل فرود آى
كه ره بسيار ناهموار باشد شتر در زحمت و آزار باشد
به نزديكى ده ويرانه بودى به جز آب و علف ديرانه بودى
بگفتندى كه اين گنبدكبود است در اين وادى دهى بس بىوجود است
فكندم بارهاى خود در آنجا غنودم يك شبى لابد در آنجا
چه گويم ز آن شبى كانجا غنودم به پشه تا سحر در جنگ بودم
كه تا زده خندهصبح از دامن چرخ مصفّا شد ازو پيراهن چرخ
جرس فرياد زد كين وقت بار است نه وقت خواب و ايّام قرار است
چو زد بر آسمان خورشيد خرگاه نهادم پاى همّت باز بر راه
جمل شد چون گوزن كوهساران دويدى كُهْ به كُهْ، گه در بيابان
1) شايد: شعاع. در عين حال در مورد ديگرى هم شعار آمده است.
دو فرسخ راه را اين سان چو طى كرد شتر را سنگ او گويا كه پى كرد
(5) ز بس بُد تند و تيز و گرم آن سنگ از آن شد اشتر بيچارهام لنگ
چو كوهستان غم عالم به دل كن دوصد بيچاره را در زير گل كن
از آن كهسار بر دم فيض بسيار در اين كُهْ بس كشيدم زحمت خار
دو فرسخ راه را طى كردم آن روز به سنگش ناقه را پى كردم آن روز
نه گُل ديدم نه لاله نه گياهى به خروانق «(1)» رسيدم چاشتگاهى
در آنجا بود حاكم سرفرازى جوان كاردان معنى طرازى
بهصورت طفل در در دانش ارسطو قرابت داشت با من آن نكوخو
چو شد آن ارجمند دانش آموز ز من آگه كه وارد گشتم آن روز
فرزند گرامى آن گرامى به پيش آمد رسانيدم سلامى
ز بهرم خانه بس باصفايى مهيّا كرده بود از كدخدايى
در آنجا چار روزم ميهمانى نمود آن نوجوان از مهربانى
دگر هم مهربانىهاى بسيار به من نسبت نمود آن نيك كردار
بهصد افتادگى و طور نيكو رسانيدم سلامى هر سحر او
مكرّر اين سخن را داشت بر پاى چه خدمت باشد امروزت بفرماى
كه فرمانبر به فرمان تو باشم نيَم خويش، از غلامان تو باشم
به نزدم هفتهاى از لطف مىباش عبير مرحمت بر فرق من پاش
بهصد ابرام روز پنجمين بار ببستم من ز كوى آن نكوكار
به مهمان داريم كرد آن گرامى روان از خادمان مردان نامى
سحر گشتم از آن وادى روانه به همراهم روان شد آن يگانه
به رسم بدرقه آن نوجوان مرد سه ميدان اسب را همراه طى كرد
وداعم كرد چون رخصت ز من يافت به كوى خويشتن آنگه عنان تافت
1) دهى است، مركز دهستان ديزمار باخترى بخش ورزقان، شهرستان اهر.
چو او رفت و جرس برداشت آهنگ كه باشد تا به منزل چار فرسنگ
رسيدم چاشتگاهى سوى اورى «(1)» فكندم بار را در كوى اورى
به اورى جاى نيك و خوش هوايى ز هر سوى باغهاى باصفايى
فراوان آبها هر سو گذاران دهى معموره بود و بس به سامان
بُدم آنجا دگر مهمان سلطان نمك خوردم دگر از خوان سلطان
شبى آنجا نهادم سر به بستر تب سوزان به من گرديد همسر
چو زد خورشيد تابان سر ز گردون جرس زد بانگ، بايد رفت بيرون
نمودم كوچ از آن خرّم دهستان نهادم رو چو وحشى در كهستان
چو طى شد فرسخى راه سيارى نمايان شد نظرگاه سيارى
كه بودى ساحل رود ارس يار كه بگذشتى ارس چون سينه مار
ز غم چون چين پيشانى جانان به روى هم بدى موجش نمايان
جرس زد بانگ بگشا محمل خويش به سنبك «(2)» لمحهاى كن منزل خويش
ز اشتر محملم را باز كردم چو مرغابى به شط پرواز كردم
نگهبانان سنبك تا كه ديدند به پيشم سنبك خود را كشيدند
سوار اسب چوبى همچو طفلان شده، آوردم اشهب را به جولان
به يك مژگان فشارى همچو بادم رسانيدى به شهر اردوبادم «(3)»
چو بط از آب بر ساحل پريدم ز سنبك بارهاى خود كشيدم
شدندى آگه اردوبادىها «(1)» چون كه آمد سنبكم از آب بيرون
ز خويش و آشنا وز پير و برنا نمودند انجمن بر روى صحرا
به اعزاز تمامى پيشوازم نمودند آن عزيزان سرفرازم
بَرِ جمازه خويشان گرامى ستادند و رساندندم سلامى
ز پيش محملم چون موج قلزم به روى هم همى رفتند مردم
به اعزاز و به اكرام تمامى مرا بردند خويشان گرامى
به سوى شهر باصد عزّ و شأنم به كوى آن رفيق مهربانم
كه با هم درصفاهان يار بوديم ز جان با يكدگر غمخوار بوديم
بدان خويش گرامى به ز خواهر ز خويشان دگر بس مهربانتر
بناگه آسمان از حيلهسازى درآمد بر مقام مكر و بازى
چنان برد از نظر آن مهربان را بدانسان، كز بدن روح و روان را
چهل منزل ز يكديگر جدا كرد به هجران اين دو تن را مبتلا كرد
به دل از لا علاجى جبر كرديم به هجران هر دو قرنىصبر كرديم
كه تا آخر شب ظلمات هجران مبدّل شد بهصبح وصل جانان
بديدم بعد قرنى روى آن يار فكندم بار را در كوى آن يار
دواى درد بىدرمان هجران بودصبر و تحمل اى عزيزان
در آن وادى بماندم بيست و دو روز به كوى آن گرامى يار دلسوز
ز شادى، آن رفيق اصفهانى در اين مدت نمودم ميزبانى
رفيق مهربان و يار ديرين دريغ از من نكردى جان شيرين
پرستارى بدان سان مىنمودم كه گويا ز آسمان افتاده بودم
ولى بختم نكردى سازگارى نكردى با من او يك هفته يارى
هميشه خسته و رنجور بودم به آزار و به تب محشور بودم
1) در اصل: اردوبامىها.
نگشتم يك زمان همصحبت او نكردم الفتى با آن نكوخو
ز خويشان دگر هم مهربانى بسى ديدم از ايشان جانفشانى
بُدْ اردوبام جاى دلنشينى نكو آب و هوا، شيرين زمينى
ز هر سو چشمهاى مىبود در جوش زصافى بردى از بينندهاش هوش
ز سردى يخ غلام و برف چاكر ز شيرينى بُدى قند مكرّر
چنين جاى خوش و دامان كهسار ز هر سو باغها گلزار بسيار
نبردم بهره از سير وصفايش به من سازش نكرد آب و هوايش
هميشه صاحب آزار بودم ضعيف و ناتوان و زار بودم
خجل گشتم ز روى آن وفادار كشيدى دايم از بهر من آزار
بدى دلخسته از رنجورى من شدى دلخستهتر از دروى من
چو عمر ماندنم آنجا سر آمد جرس فرياد زن پيشم درآمد
كه وقت بار و ايّام فراق است نه هنگام نشستن در اتاق است
چو گلبانگ جرس را آن وفاجوى شنيدى سر نهاد از غم به زانوى
مگو شهرش بگو حبّ نباتست گذاران چشمهاش آب حياتست
روان كرد از دو ديده اشك خونين شده دامانش از خونابه رنگين
ز بس بگريست آن خويش وفادار تو گويى ماتم نو شد پديدار
دگر خويشان بدو يارى نمودند ز بهر رفتنم زارى نمودند
غرض آن روز تا شام آن گرامى نه نان خورد ونه آب و نه طعامى
همى باريد از مژگان چو باران سرشك ارغوانى تا به دامان
كه تا كردى نهان مهر جهانتاب رخ خود را درون لجه آب
وداع آن گرامى را نمودم ز چشمان جوى خونين را گشودم
برون مهر عزيزان كردم از دل نهادم پاى همت را به محمل
(6) ز شور شوق طوف خانه حق بكردم فرق سر از پاى مطلق
كه تا يك فرسخى ره را بريدم به فيض آباد آن وادى رسيدم
در آن وادى نكردم خواب راحت ز بس جاى بدى بود و كثافت
صباحش رفتم از بهر تماشا سوى درياچه و باغ مصفّا
نكو درياچه و باغ خوشى بود ز هر سو چشمهسار دلشكى بود
ولى از هجر آن خويش گرامى نبردم فيضى از آن باغ نامى
چه كار آيد مرا سير گلستان كه خالى باشد آنجا جان جانان
نه گل ديدم نه گل چيدم در آنجا همين از هجر ناليدم در آنجا
شدم عصرى از آن وادى روانه جرس بگرفت در راه اين ترانه
چه غمگين گشتهاى از هجر ياران به سوى خانه حق رو بگردان
مباش از فرقت دلدار دلتنگ شتر را تند ميران چار فرسنگ
چو طى شد ره به يايچى «(1)» بار افكن ز سر سوداى هجر يار افكن
شتر چون شد روان بر روىصحرا به ناگه گشت باد تند پيدا
بهصد زحمت شب آن ره را بريدم چه زحمتها كه ازصرصر كشيدم
بشد دل تنگ و جان آمد به فرياد زدست باد اينجا داد بيداد
صباح افتان و خيزان باصد كراه رسيدم سوى يايچى قصه كوتاه
گرفت از دست باد او مرا دل كشيدم عصر تنگى تنگ محمل
نمودم كوچ، از آنصرصرآباد ز دست باد آنجا گشتم آزاد
به ساز خود جرس بگرفت آهنگ كه باشد تا به منزل چار فرسنگ
شتر آمد به رقص از نغمه او روان شد سوىصحرا همچو آهو
كه تا بر منزل نهرم رسيدم شبانگاهى در آنجا آرميدم
سحر چون مهر تابان باصد اعزاز برون آمد ز قصر خويش باز
1) سه روستا با نام« يايچى» در سه شهر اردبيل، تبريز و ماكو وجود دارد. نك: فرهنگ آبادىها و مكانهاى مذهبى كشور، ص 590.
جرس از بهر كوچ آمد به فرياد گرفتم چابكى را ازصبا ياد
روان گشتم چوصرصر سوى هامون دو فرسنگى بريدم راه را چون
به شهر نخجوانم راه افتاد كجا بر طبع من دلخواه افتاد
بُدى از بس كه بَد آب و هوا او نهادم تندرستى را به يك سو
ز آبش جرعهاى چون نوش كردم تو گويى كاسه خون نوش كردم
به بستر اوفتادم زار و رنجور غريب و بىكس و بيمار و محجور
غرض تا هشت روز آنجا كه بودم همى غم بر سر غم مىفزودم
نمىشد بهر رفتن بسته بارم گره افتاده بُد گويا به كارم
نه گلبانگ جرس را مىشنيدم نه روى خوشدلى يك لحظه ديدم
چنين گفتند منسوبان آگاه كه باشد راهزن بىحدّ در اين راه
خطر باشد دگر تنها مسافت نشايد كرداين ... مسافت!
تحمل بايدت كردن در اينجا كه تا گردد رفيق چند پيدا
چو از ياران شنيدم اين سخن را ز غم بر تن دريدم پيرهن را
به درگاه جناب قدس رحمان نمودم عرض حال خويش گريان
كه سوى خانهات خواندى مرا چون از اين گرداب غم آرم به بيرون
غريب و بىكس و بيچارهام من ز خان و مان خود آوارهام من
شفايى ده به جان خسته من گره بگشا ز كار بسته من
چرا پابست اين شهر غم آباد شدم يا رب از اين غم كن تو آزاد
چو كردم اين دعا از روى زارى دلم آمد بسى در بىقرارى
روان شد از دو چشمم اشك خوناب كزو شد جيب و دامانم پر از آب
چو فردا شد خبر دادند ياران كه آمد قافله چون سيل باران
فكندندى به شهر نخجوان بار كنون خوابيده بختت گشت بيدار
ز ياران اين خبر را چون شنيدم سپاس شكر ايزد را نمودم
به روز ديگرم كردند آگاه عجم آقاسى «(1)» اينك آمد از راه
صباحش آن خردمند نكوخوى ز بهر ديدنى آمد به آن كوى
كه در آنجا توقف كرده بودم ز جامش شربت غم خورده بودم
چو فردا شد مراد من برآمد كه عمر ماندن من بر سر آمد
تمام قافله چون موج دريا نمودند عصرِ تنگى كوچ از آنجا
سه فرسخ راه منزل را بريدند كه تا سوى قراباغلر رسيدند
روان گشتند عصرى باز از آنجا چو سيلاب اوفتادندى بهصحرا
ز هر سوى شيهه اسبانِ تازى جرس از هر طرف در نغمه سازى
همى رفتند مردم تنگ بر تنگ بسان موج دريا چار فرسنگ
چو طى راه منزل اوفتادند همه بار جملها را گشادند
اگر پرسى ز نام منزل ما بُدى نامش شليل اى مرد دانا
در آنجا تا به عصرى آرميدند دگر چون مرغ برصحرا پريدند
شب مهتاب آن سيل شتابان بسى خوش مىنمود اندر بيابان
ركاب اندر ركاب و تنگ بر تنگ مسافت شد در آن شب پنج فرسنگ
جهان را چون منوّر كرد خورشيد زمين از نور او خلعت بپوشيد
در اينجاق چادرها بپا شد ز خرگه روى هامون باصفا شد
در آن وادى ز بس بُد پشه بسيار شديم از آن دهستان جمله بيزار
1) آقاسى به معناى سرور و رئيس. و در اينجا به معناى رئيس عجمان. طبعاً مىتوان آن را اصطلاحى براى امير الحاج حاجيان عجم دانست. احتمال دارد اين اصطلاح، اصطلاحى رسمى بوده است.
دگر آن بحر آمد در تلاطم «(1)» همى زد موج چون درياى قلزم
جرسها گشته با هم نغمهپرداز گرفتندى به هامون بهر ما ساز
كه تا پيموده شد ره هشت فرسنگ شدى جمازهام لنگ و دلم تنگ
كه تا بر ايروان ظهرى رسيديم بر آسوديم و شش روز آرميديم
چه گويم من، ز دست ايروان داد كه آب او مرا بر باد مىداد
مرا از آدميّت كرد بيرون تنم كاهيده شد مانند مجنون
نماندى قوّت و تاب و توانم بدين نكته شدى گويا زبانم
ز دست ايروان گر جستم آسان نبينم روى مردن تاصفاهان
ز آب و ميوه و نانش چه خوردم ملك گشته خورشها قطع كردم
بدين گونه بُدم تا بيست روزى برى گشته ز رزق و هم ز روزى
نبودى ديگر اميد حياتم زدى خرگه به نزديك مماتم
كه تا بخشيد ديگر بىنيازم شفايى از شفاخانش بازم
ز شش روز دگر گشتند حجاج ز دست ايروان بر كوچ محتاج
رسيد از هر طرف در آن ولايت دگر از حاج شد طرفه حكايت
چو نيمى رفت از شب بار كردند به خود ديّان دين را يار كردند
زمين آمد ستوه از سُمّ اسبان هوا شد تيره از گرد بيابان
رسيدى بر فلك غوغاى مردم ملك كردى تعجب زان تلاطم
خم آوردى زمين از ثقل آدم شدى چون چرخ گردون پشت او خم
(7) شكستى ارّه پشت سمك را! نمودى خيره چشمان ملك را
ز پيشاپيش بيرقهاى الوان ز هر سو بود چاووشان خوشخوان
1) در تمامى اشعار« طلاطم» ضبط شدهاست كه اصلاح كرديم.
روان بودى عجم آقاسى از پس كه آسيبى به مردى نايد از كس
جوانان هر طرف در نيزه بازى نمودندى گهى هم ترك تازى
كه تا شد چهره منزل پديدار در آنجا بُد كليسياى بسيار
جرس را مىزدند از بهرشان زنگ مسافت شد بدين آيين سه فرسنگ
تمامى خيمهها برپا نمودند بر عيسائيان مأوا نمودند
بپرسيدم ز نام آن دهستان بگفتندم كه نام اين شروان
در آنجا تا به نيم شب غنودند پس آنگه كوچ از آن منزل نمودند
بدان آيين و با رسم نخستين روان گشتند چون سيلاب زورين
چو شش فرسخ ره منزل بريدند به اپاران، خرگه را تكيدند
بُدى اين سرزمين ارمنستان به هر سو بد كليسيا فراوان
چو سر زد ماه از گردنده گردون فتاد آن سيل ديگر روى هامون
ز گرد سمّ گلگونهاى چالاك كشيدى توتيا بر چشم افلاك
عنان تا پنج فرسخ تافتندى به هم چرخ و زمين را بافتندى
به سوى قُرخ و كرمانلر رسيدند ز سينه آه سوزان بركشيدند
كه آخر شد ولايات عجم آه نباشد كس به فرمان شهنشاه
به شهر خود همه شير ژيانيم كنون خوار و ذليل روميانيم «(1)»
شبى با غم در آن وادى غنودند سحرگه كوچ از آن منزل نمودند
زبانها بسته شد از نام حيدر عليه السلام دكانها تخته شد از بيع گوهر
ز بيم روميان چون موش گشتند چو شمعصبحگه خاموش گشتند
سحر از سرزمين شاه ايران روان گشتند با آه و به افغان
1) رومىها، مقصود عثمانىهاست.
چو كردندى مسافت پنج فرسنگ به كوى پردلى كردند آهنگ
در آنجا بارهاى خود گشودند شبانگاهى در آن وادى غنودند
سحرگه شد روان آن رودخانه سوىصحرا به آهنگ و ترانه
جرس با نغمه خود زنگ مىزد فرس هم نعل را بر سنگ مىزد
كه تا طى، هفت فرسخ را نمودند پس آنگه بار را در دژ گشودند
كه او اقنعه قارشش بخوانند نشان روم، ايران را بدانند
دژى مستحكمى بس باشكوهى بنايش بود در بالاى كوهى
زدى رومى در آنجا جوش چون مور نگه را خيره مىكردند از دور
دو روزى اندر آن دژ لنگ كردند پس آنگه سوى دشت آهنگ كردند
جرسها آمدند اندر فغان باز گرفتند از براى قافله ساز
كه اى حجاج بيتاللَّه بتازيد سبكتر زين، عنان خويش بازيد
نمىزيبد به مردان اين سه فرسنگ ببايد رفت تا اسبان شود لنگ
غرض آن روز بيش از آن سياحت نكردند و نمودند استراحت
شبى اندر قراحمزه غنودند سحرگه بار از آنجا نمودند
به دستور نخستين طى شد آن راه ره منزل دگر گرديد كوتاه
رباطى بد خراب آنجا فتادند همه تنگ فرسها را گشادند
كشد آواز چون مرغ سحرگاه فتادندى دگر چون سيل بر راه
شبى آنجا نمودند استراحت سحر كردند باز عزم سياحت
فتادندى به راه چون بحر حجاج نمودندى گذر چون جنگل كاج
چه چنگل رسته كاجش قاف تا قاف فلك زان كاجها دزديده بُد ناف
به هر چندى كه آن ره را بريديم نشان از طول و عرض او نديديم
بپيمودم رهش را شش فرسنگ به منزلگاه قارچايى شد لنگ
در آن وادى هجوم آورد رومى چو بز ويران كند روخيل تومى!
هر آن كس را كه بُد اجناس وافر گرفتندى عشور از آن مسافر
ز بعد چار روز آن بحر مردم براى كوچ آمد در تلاطم
سحرگاهى بر باره نشستند كمر را بهر رفتن تنگ بستند
چون طى شش فرسخ آن ره نمودند به چوبان گر پسى محمل گشودند
سحر تنگ فرسها را كشيدند ز چوبان گر پسى چون بط پريدند
جرس فرياد زد كى ره نوردان بود تا هشت فرسنگ اين بيابان
چو طى آن هشت فرسخ را نمودند به چوگاندره بار خود گشودند
نشانصبح را چون داد اختر لباس تيره را شب كَنْد از بَر
به ره حجاج بيتاللَّه فتادند كمر بستند و بازو را گشادند
ز بهر رهنوردى چست و چالاك فرس از سم دريدى سينه خاك
عنان را تا سه فرسخ تافتندى به شر ارزروم ره يافتندى
ز ترس روميان كينهپرداز نكردندى گره از بارها باز
شباهنگام به هيجا آمد آن بحر روان گشته از آن نزديكى شهر
كمر را بهر رفتن تنگ بستند ز كوه و دشت چونصرصر گذشتند
چو بگذشتند از كوه و ز هامون شدى منزلگه اندر باباخاتون
چو مرغصبحْ خوشخوانى بنا كرد لواىصبح را گردون بپا كرد
جرس فرياد زد كاى خلق انبوه بود ده فرسخ اينصحراى پر كوه
كمر را تنگ بايد بستن امروز تن خود را ببايد جستن امروز
كمر را تنگ بستند آن جوانان به پشت زين نشستند آن جوانان
چو طى شد يك دو فرسخ آن بيابان بناگه فوج رومى شد نمايان
سر ره را گرفتند و ستادند بنايى تازه بهر ما نهادند
بگفتندى خراج و باج خواهيم نود تومان از اين حجاج خواهيم
عجم آقاسى ما هم برآشفت سخن را تند با آن ناكسان گفت
به طول آخر كشيد آن گفتگوها به يكديگر ترش كردند روها
كشيدند از كمر شمشيرها را رها كردند از ره تيرها را
به آتش خانهها راهى گشودند تفنگها را به هم خالى نمودند
يلانِ قافله چون شهره شيران ستادندى به جنگ آن دليران
به روى پل به هم آميختندى بسى از يكديگر خون ريختندى
ميان كاروان خالى شد از مرد هر آن كس پهلوان بُد جنگ مىكرد
چو خالى يافتند آن كاروان را بدين سو تافتند آنگه عنان را
يلان حاج چون شير غضبناك جهاندند اسب خود را چست و چالاك
سر ره را گرفتندى به ايشان شدى احوال ايشان بس پريشان
شترها را به آب انداختندى از آن، آن روميان دل باختندى
(8) به ضرب خنجر و با تيغ بران دريدند و بريدند آن جوانان
چو زخم تير و خنجر را چشيدند ز هم «(1)» از جنگ، دست خود كشيدند
بزرگ آن لعينان پست گرديد چو سگ حجاج را پابست گرديد
چو نخجير «(2)» آن لعين را دست بستند سر و دستش به ضرب تيغ خستند «(3)»
سپه از ضرب تيغ آن هژبران نهان از زير پل گشتند ترسان
به يك دفعه برآمد بانگ تكبير ز اهل قافله چون نعره شير
نمودندى ز ميدان گوى را چون فتادند آن زمان بر روى هامون
چو ده فرسنگ از ره را دريدند به عجلركولى خرگه را «(1)» تكيدند
چو مرغصبحگه برداشت آواز جرس بانگ برون رو كرد آغاز
فرسها را به زير زين كشيدند كبوترسان از آن منزل پريدند
چو شش فرسنگ آن بىبال و پرها پريدندى به كوه و گه به صحرا
ز كوهستان بسى زحمت كشيدند كه تا بر شهر ارزنگان رسيدند
در آن وادى ستاد آن بحر يك روز نمودند لنگ در آن شهر يك روز
ز يك روزه دگر در چاشت گاهىشدى حجاج بيتاللَّه راهى
چو يك فرسخ شدى طى بيابان فرات از دامن كُهْ شد نمايان
كنار رود آن امواج دريا طناب خيمهها كردند برپا
صبا مرغ سحر آواز برداشت بدان نغمه جرس هم ساز برداشت
همه چنگال خود را تيز كردند پلنگ آسا از آنجا خيز كردند
طمع از جان خود هر كس بريده روان سيلاب خونين از دو ديده
نهادندى قدم بر سوىصحرا نمودندى وداع از روىصحرا
قدم بر عالم بالا نهادند به كوهستان پلنگ آسا فتادند
گهى گشتند همدوش ملكها شنا كردند گاهى با سمكها
گهى بر چرخ چارم جايشان بود گهى تحت الثرى مأوايشان بود
رسانيدند گه سر را بر افلاك كشانيدند دامن گاه بر خاك
گهى چون شعله رفتندى به گردون فتادندى چو سايه گه به هامون
غرض تا پنج روز اندر جبلها پلنگ آسا دويدندى جملها
در اين مدت كه در كُهْ مىچريديم نشانى از زمين اصلًا نديديم
1) در اصل بدون« را».
فراز هر كُهى تا دامن چرخ گرفته گوييا پيرامن چرخ
رهش باريك چون جسر جهنّم كه مىباريد از آن گوييا غم
فرات از دامنش بودى گذاران دهان بگشوده بودى اژدهاسان
كه گر لغزد از آنجا پاى آدم كشد او را به سوى خويش در دم
ز بس سنگ سيه ديدم در آن راه شدى عمر من بيچاره كوتاه
جرس فرياد مىزد داد از اين سنگ كه زنگم كر شد «(1)» و جمازهام لنگ
قضا را در چنين راه خطرناك ز بيمش كرده بودم سينه را چاك
به ناگه محملم بر كوه شد بند شتر را پاى لغزيد از سر بند
چو گرديد از فراز كوه غلطان به من بخشيد عمر تازه يزدان
كه از حجاج مرد كاردانى رسيد آنجا ز روى پهلوانى
تو گويى خضرِ راه من شد آن مرد ستون در نعلگاه شتر كرد
كه از غلطيدن او را داشتى باز سپاس شكر ايزد كردم آغاز
چو شش فرسنگ اين راه بلا خيزمسافت شد بسى پيمانه لبريز
كه تا شد منزل آن كُهْنوردان دهى بالاى كُهْ نامش قزلخوان
سحرگه آن اجل برگشتگان باز ز جا برخاستند از بستر ناز
جرس زد بانگ كاى برگشته بختان ببنديد از براى راه رختان!
كه مىبايد به گردون رفتن امروز ز باريكى ره خون خوردن امروز
دگر آن وحشيان كوه پيماى گوزن آسا بجنبيدند از جاى
كمر چون مور مىبستند محكم گرفتند از براى خويش ماتم
به گِرد هر جبل دَه بار گشتند بدن را از تف خور مىسرشتند
كه تا شش فسخ اين راه را بريدند به شهر بربر ويران رسيدند
1) . گويا بر اثر سنگها و تحرّك زياد شتر، زنگ جرس به اين طرف و آن طرف مىخورده و سر و صدا مىكرده است.
سحر زد بانگ مرغصبحگاهى كه اى حجاج بايد گشت راهى
ز جا آن كُه نوردان بار بتسند به طوف كوهها احرام بستند
بسى آمد سر حجاج بر سنگ كه تا طى گشت آن ره هشت فرسنگ
دهى روى جبل بُد حوض نامى به گردون بردى از هر كس پيامى
چو آن ره را ز جان سختى بريدند در آن ده خرگه خود را تكيدند
سحر ديگر جرس فرياد برداشت ز دشوارى آن ره، داد برداشت
كه اين بيچاره حجاج جفا كش نمىباشد در اين ره خاطر خوش
ببايد معدن مس را بريدن به كوهستان گوزنآسا چريدن
دگر كردند باز آن خلق انبوه روان گشتند تا بر قله كوه
چه كوهى تا به گردون سر كشيده ز تارى وحشيان از وى رميده
سيهتر از جبلهاى جهنّم دميده دم بر او از دور آدم
به سوى قله كُهْ همچو موران روان گشتند مردان با ستوران
چو نُه فرسخ در آن كُهْ رخش راندند ز رفتن چهارپايان باز ماندند
چو در پا قوّت رفتن نديدند شبى در معدن مس آرميدند
سحر آن حاج مسكين بار بستند ز سختى كتل زنّار بستند
روان گشتند باز اندر جبلها نماندى قوّت پا در جملها
بسى مردند از حاج، اسب و اشتر بسى كردند مردم، خاك بر سر
همانا جان ز سختى بر نيايد اگر آيد تمامى در نيايد
همه افتان و خيزان پنج فرسنگ بپيمودند ره را زار و دلتنگ
كه شهر آگين از دور بنمود به چشم مردمان چون سور بنمود
در آنجا بارهاى خود گشودند سجود و شكر ايزد را نمودند
آگين دلچسب و شيرين سرزمين بود ميان شهرها او بى قرين بود
فرات از يك طرف بودى گذاران كه از وى تازه مىشد دين و ايمان
زصافى آن زجاج آبگينه همى شستى غبار غم ز سينه
ز هر سو باغهاى باصفا داشت كهصد باغنظر «(1)» را زير پا داشت
صفاى آن نه از آن و نه زين بود تو گويى روح او حق آفرين بود
وليكن مردم شهرش تمامى بدى خرد و بزرگ آن حرامى
(9) ز بيم آن حرامىهاى رهزن سيه بر چشمشان شد روز روشن
نكرده لنگ از آنجا چاشتگاهى شدندى آن فقيران باز راهى
چه روزى بود كوچ آن ولايت كه نتوان كرد وصفش را حكايت
ز يك سو ازدحام روميان بود از اين سو بيم مال و بيم جان بود
چه گويم من از آن روز و از آن حال چه گويم من ز بردن بردن مال
ندانم چون حكايت بود آن روز چوصحراى قيامت بود آن روز
در آن شيرين زمين شد كام من زهر ببردند آنچه بودند مردم شهر
ببردند آنچه بود از حاج مسكين نماندى چيز، جز آهى به خورجين
همه مال از كف خود بار داده روان گشتند با پاى پياده
برون رفتيم باصد محنت و درد نماند از مالها در كف به جز گرد
جرس فرياد مىزد داد از اين شهر كه مىشد كام شيرينش چون زهر
زمن بشنو مرو از راه آگين كه هم جان مىرود هم مال هم دين
طواف كعبه گر خواهد تو را دل ز من بشنو برو از راه موصل
چو زان وادعى عنان برتافتندى امان گويا ز مردن يافتندى
دگر بر كوهساران رو نهادند غم اموال را يك سو نهادند
اگر ارباب اگر درويش بودى همه در فكر جان خويش بودى
چو آن وحشىصفت انسان بدبخت بريدندى سه فرسنگ آن ره سخت
1) . از معروفترين باغهاى اصفهان.
نمايان شد دهى نامش كمرخان بنايش بودى از دور تمورخان «(1)»
در آن وادى شبانگاهى غنودند كه اندر فكر مال خويش بودند
چو سرزدصبح از دامان گردون دگر حجاج با حال دگرگون
از آن وادى برون رفتند دلتنگ نَوَرديدند ره را هشت فرسنگ
فكندندى به منارلوكولى بار به جاى گُل به سر چيندند از خار
چو شب خرگاه نيلى را نگون كرد سحر از جيب گردون سر برون كرد
فتادندى به ره حجاج چون باد به عزم كوه نوردى همچو فرهاد
گهى با تيشه ره را باز سه فرسخ چون به سنگستان دويدند
پريدندى گهى، گاهى چريدند رسيدند آن زمان سوى مقاره
ز دست كُهْ گريبان گشته پاره شبى سر را نهادندى به بالين
سحر برخاستند از خواب نوشين به پشت راهواران زين نهادند
دگر بر روى كوهستان فتادند سحرگاهان از آنجا بار كردند
مسافت در ره هموار كردند شدى از بعد شش فرسخ نمودار
ملاطيه به سانصورت مار عجب شهر وسيع باصفا بود
ز معموريش مصر اندر قفا بود فزونتر داشت ز اختر باغ و بستان
گلستان ارم بودش دبستان از آن معموره شهر جنّت آباد
شدندى حاج مسكين خرّم و شاد در آن جا مكث، يك روزى نمودند
زبان بر شكر نعمتها نمودند چو خرگاه سيا شب بپا شد
در بازارِ كوچا كوچ وا شد سوى هامون فرسها را جهاندند
سه فرسخ راه را تاصبح راندند ز دريا چون برآمد خيمه شيد «(2)»
جهان را آب زراندود پاشيد
سوى سرچشمه آن امواج دريا رسيدند و نمودند خيمه برپا
سحر چون چشم را از خواب نوشين گشودندى به آيين نخستين
جملها را به زير بار كردند سوى منزل چو باد الغار كردند
ز بعد هشت فرسخ سوى منزل رسيدند آن خردمندان عادل
بپرسيدم كه نام اين زمين چيست بگفتندم كه اين قوللر جملى است
سيه طومار را پيچيد چون شب سحر انگشت زد بر چشم كوكب
ز جا برخاستند آن موج مردم چو دريا آمدند اندر تلاطم
از آنجا زاد راه خويش بستند به پشت زين و بر محمل نشستند
به عزم ارلنگ نه فرسخى راه بپيمودند آن مردان آگاه
پس آنگه سوى آن منزل رسيدند چو پروين دور هم خرگه تكيدند
سحر از ارلنگ رفتند بيرون چو سيل كوهساران روى هامون
عنان تا چار فرسخ تافتندى نشانِ منزل خود يافتندى
به پروارى بپروردند تن را برون كردند از گردن كفن را
سحر پرواز تن داده نشستند به پشت زين و از هامون گذشتند
ز بعد فرسخ شش شد نمايان رخ اوزملوكولى از بيابان
در آن ده بارهاى خود گشودند شبى در روى بستر سر نهادند
جرس آمد به افغان در سحرگاه چو مرغصبح زد بانگ على اللَّه
كه اى حجاج، ره دشوار باشد سياه و تنگ و ناهموار باشد
بود اى مرد زِ پيش ره قراداغ كه سنگش تيره باشد چون پَر زاغ
نباشد وقت خفتن نى نشستن ببايد از چنين جايى گذشتن
دگر آن وحشيان كوه نوردان به جرأت وحشى و در خلقت انسان
كمر را همچو موران تنگ بستند به عزم كُهْ ز جاى خويش جستند
از آنجا رخت برصحرا كشيدند زمانى خويشتن را وا كشيدند
روان گشتند آنگه سوى آن كوه كه نامش مىفزودى بر دل اندوه
چو بر دامان آن كوه پا نهادند همان بر كوه انده «(1)» پا نهادند
چه كوهى! وحشتانگيز سياهى چه كوهى! همچو دوزخ تكيه گاهى
فرازش تا ثريا سر كشيده نشيبش را ز بالا كس نديده
به هر گاهى بُدى افتاده سنگى كه گويا بر سر ره خفته زنگى
دم هر سنگ او بودى چو خنجر كه تن را كردى از تنديش بىسر
فرازش مرغ از پرواز ماندى ز تك نعمل از تكاور باز ماندى
ز تقُّ تقِّ سم شد پاره گوشم دريد و رفت از سر، عقل و هوشم
غرض در فرسخ پنجم رسيدند به كوى عربان چادر كشيدند
به هم پيچيد چون شب تيره خرگاه رسيد از پى علمدار سحرگاه
ز جا جستند باز آن رهنوردان روان گشتند بر سوى بدرخان
گهى در كوه و گه در دشت و گه سنگ بپيمودند ره را هفت فرسنگ
كه تا بر سوى آن منزل رسيدند شبانگاهى در آنجا آرميدند
سحر چون بانگ مرغصبحگاهى برآمد باز گرديدند راهى
ز بهر لنگ و بهر شهر انطاب برون رفته ز دلها طاقت و تاب
جملها را به سرعت مىكشيدند كه تا در فرسخ سيّم رسيدند
بُدَندى جملگى بىتاب آن شهر ندانم از چه رو كردند از آن قهر
نيفكندند بار خود در آنجا نه نيكى ديدم و نه بَد در آنجا
دو فرسخ دورتر از شهر رفتند چنان دانم ز روى قهر رفتند
(10) گره از بار خود آنجا گشادند دو روزى بهر راحت ايستادند
شباهنگام چو مه قنديل آويخت سيه زاغ شب از وى بال و پر ريخت
جرس شبگير كرده زد بر آهنگ كه وقت بار باشد تا به كى لنگ
1) اندوه.
دگر آمد به جنب و جوش آن سيل بهصحرا شد روان در نيمه ليل
چو شش فرسخ برفت آن سيل زرين ز پل بگذشت و آنجا يافت تسكين
مؤذن چون اذانصبح سر كرد جرس زد بانگ و مردم را خبر كرد
دميدىصور اسرافيل گوياى ز بالين سر گرفتند جمله يك جاى
بسان سيل بر هامون فتادند گهى رفتند و گاهى هم فتادند
ز بهر عشر مال خويش دادن بُدى آن رفتن و آن ايستادن
ز بعد چار فرسخ شد نمايان حلب چون جبهه آيينه رويان
شبيه اصفهان ديدم حلب را به ايران توأمان ديدم حلب را
به دكان و به بازار و به ميدان همه چيزش مهيّا چونصفاهان
ز هر نوعى در آنجا ميوه بودى كه تن را قوّت و راحت فزودى
ز انجيرش بخور حبّ نبات است غلط گفتم غلط آب حيات است
كنى گر وصفانجير حلب را ز شيرينى مَكى تا حَشْر لب را
سخن بشنو ز هندوانه آن بود رنگينتر از لعل درخشان
لطيف و نازك و شيرين و پر آب كندصد تشنه را يك دانه سيراب
بُدى اهلش ز خواهر مهربانتر چه خواهر، بل ز مادر جانفشانتر
چو توأم ديدم آن را باصفاهان روان شد اشك خونينم ز چشمان
وطن آمد به ياد من در آن روز كشيدم از جگر آه جهانسوز
ز فرزندان و خويشان ياد كردم چو نى ناليدم و فرياد كردم
كه اى گردون چه دامانم كشانى به روى كوه وصحرايم دوانى
رها كن دامنم از كف رها كن بيا سوداى ما را پا به جا كن
به مقصودم رسان از روى مردى كه باشد بس مرا هامون نوردى
بكن رحمى به من اى بىمروّت ز ره طى كردن از تن رفته قوّت
تكانِ محمل از دل تاب بُرده ز جان راحتْ ز چشمم خواب برده
بگو تا كى كشم هجران خويشان بگو تا كى شوم محروم از ايشان
خبر بر اى نسيم مهربانى به سوى اصفهان تا مىتوانى
به فرزندان من گو كاى عزيزان چه سازيد از فراغم درصفاهان
مرا خود هجردار و در گدازم به ناچارى بدين آتش بسازم
كه تا بخشد خدا توفيق طوْفم برون آرد از اين گرداب خوفم
دگر برگشتم اكنون بر سر حرف گشودم باز سر از دفتر حرف
در آن جنّت سرشت دير بنياد كه دايم شاد و خرّم باغ او باد
ز بهر كار، شش روز آرميدند ز نو اسباب راه خود خريدند
به روز هفتمين درياى ايران درآمد در تلاطم شد نمايان
يكى درياى ديگر ز آن ولايت كه نتوان كرد وضعش را حكايت
چو برهم ريختندى آن دو دريا برآمد شورش و برخاست غوغا
ز غوغا عقل و هوش از سر پريدم قيامت را به چشم خويش ديدم
ز غوغا و ز شورشهاى از هو! زمين مىشد از آن رويش به آن رو
كه تا شد بار و بر راه اوفتادند به سوى خانه حق رو نهادند
سه فرسخ ره مسافت شد در آن روز همه خورسند دل، با بخت فيروز
به خان طومانْ چادرها به پا شد ز خرگه روىصحرا خوشنما شد
چو نيمى از شب ديجور بگذشت سرافيل آمد و باصور بگذشت
ز جا برخاستند آن خيل مردم دو دريا آمدند اندر تلاطم
ز يك سو هاى و هوى مردمان بود جرس از سوى ديگر در فغان بود
ز هر اشتر دوصد زنگ و زلازيل بُد آويزان كه مىزد هم يكى زيل «(1)»
1) تصحيف زير كه در زبان عاميانه مثل ديوار و ديفال« ز» به« ل» تبديل شده است و به اصواتى گفته مىشود كه تعداد ارتعاش امواج آن زياد باشد.
بدين آيين از آنجا بار كردند چوصرصر سوى دشت الغار كردند
نمايان شد ز بعد فرسخ چار ثراقب چون بهار عارض يار
درو تا نيمه شب ايستادند به آسايش به بالين سر نهادند
چو مه قنديل زرين را برآويخت ازو هندوى شب از خيمه بگريخت
دگر غوغا ز خاص و عام برخاست همه كردند بهر كوچ قد راست
شترها را ز محمل بار بستند چو كوكب در ميان او نشستند
به پرواز آمدند آن طاقها چون زمين زرد و هوا گرديد گلگون
ده و دو فرسخ آن ره را بريدند پس آنگه در معرا آرميدند
روان در نيمه شب از معرا شدند آن رهروان بر شهر حما
عنان در فسخ پنجم كشيدند بدى ظُهرى كه بر حما رسيدند
دگر در نيمه شب بار كردند بدان دستور باز ايلغار كردند
چو پيمودند ده فرسخ و يا بيش نشان جستند از منزلگه خويش
بُدى آنجا دگر شهر وسيعى حميسش نام با شهر «(1)» وسيعى
در آنجا تا به نيم شب نشستند چو وقت كوچ آمد بار بستند
از آنجا سوى حسبى رو نهادند به روى دشت چون آهو فتادند
ز ده فرسخ بدان منزل رسيدند بهصحرايش همه چادر كشيدند
از آن وادى دگر در نيمه شب نشستندى به محمل همچو كوكب
روان گشتند چون سيل بهاران ز بعد فرسخ چارم شد اعيان
قطيفه تا كه از دامانصحرا نشستى از تلاطم آن دو دريا
1) كذا در اصل. قافيه شعر نادرست است و ممكن است به جاى شهر، كلمهاى نظير نهر يا چيز ديگرى باشد. به هر روى متن موجود تا اندازهاى مبهم و بيشتر شهر خوانده مىشد. حميس نيز به همين صورت ضبط شده است.
پس آنگه تا به شام آنجا نشستند شبانگه باز از آنجا رخت بستند
روان گشتند باصد طور و آيين به سوى شام چون سيلاب زورين
جملها را بسان باد پايان دوانيدند در روى بيابان
چو ده فرسخ در آن شب ره بريدند به باغستان اوصبحى رسيدند
دو فرسخ هم ز باغستان گذشتند ز نارنج و ترنجستان گذشتند
رسيدندى چو بر دروازه شام به چشمم شد سيه آن روز چون شام
جدا هر عضو من آمد به افغان كز اينجا بُد عبور آل سفيان
در ايّامى كه كردند از ستيزه سر شاه شهيدان را به نيزه
گذر كردند از اينجا با سر شاه كه گردد سرنگون اين طاق و خرگاه
غرض تا شد عبور حاج از اوى روان بودى ز چشمم اشك، چون جوى
پس آنگه رخش را بر شهر راندند ز دامان گردصحرا را فشاندند
چو شام از فيض بودىصبحصادق نظيرش «(1)» را نديده كس در آفاق
مگو شامش بهشت دهر خوانش كه جز جنّت نباشد توأمانش
(11) ز هر سو چشمهاى در جوش بودى زصافى رنگ از دل مىزدودى
نپردازم دگر با اين و آنش كنم يك شمّه وصف آب و نانش
ندانم چشمه حيوان بُد آن آب كه بُد شيرينتر ازصد كاسه جلاب «(2)»
بنوش از چشمهسار شام آبى كه از طعمش حيات تازه يابى
غلط گفتم غلط كان چشمه ساران گذشتى از كنار خلد رضوان
كنون از نان او بشنو سخن را ز روى اشتها واكُن دهن را
بسان برف بودى در سفيدى كه گويا شير از وى مىچكيدى
چنان بود از سفيدى چون در ناب چه نان گويا ز روزن چشم مهتاب
دگر از ميوهها انواع و اقسام ز يكديگر نكوتر بود در شام
خصوص انگور او كان بود نامى كه تعريفش نمىدارد تمامى
چه گويم از كويج «(3)» و از گلابى كه در آفاق مثلش را نيابى
دو روز از آن ولايت نشأه برديم به ياد دوستان بس ميوه خورديم
به روز سِيُّمين غوغاى برخاست كه گويا آسمان از جاى برخاست
كامير الحاج با عسكر برآمد چو درياى محيط از سر برآمد
چنان آمد به شورش آن دو دريا كه طوفان عظيمى گشت پيدا
شدى پر دامنصحراى از موج سر مرغابيش مىخورد بر اوج
پس آنگه چار فرسخ ره بريدند به عصرى سوى ترخانه رسيدند
از آنجا نيمه شب بار كردند ده و دو فرسخى ايلغار كردند
دمشق سرنگون گرديد پيدا نمودى وحشت از او جمله دلها
همه لعنت كنان بر آل سفيان از آن وادى گذر كردند گريان
شبى در آن خرابسْتان غنودند صباحش بار از آنجا نمودند
چو شش فرسنگ آن ره را بريدند سوى لشكرگه پاشا رسيدند
چو لشكر كه نبوديش پايان مضيرب بود منزلگاه ايشان
چو لشكر بود بحر بىكرانى كه ثقلش بر زمين كردى گرانى
ز كثرت بسته بودندى گذرگاه زمين گرديده زنگارى ز خرگاه
سه دريا چون بپيوستند با هم شد از بهر تماشا آسمان خم
پس آنگه بهر مكث پنج روزه كشيدندى همه از پاى موزه
طناب خيمه راحت كشيدند ثريّاوار دور هم تكيدند
به روز شش درآمد شور و غوغا كه ظهرى كوچ خواهد كرد پاشا
زمانى چون برآمد نغمه شد راست ز كوس و از نفير آواز برخاست
پس آنگه شد به رسم خسروانه اميرالحاج از آن وادى روانه
چو بيرون آمد از خرگه سوى دشت بيابان لالهزار بيرقش گشت
صد و سى بيرق از پشتش روان شد كه هر بيرق نشان سى جوان شد
پياده بود ار نهصد نفر بيش تفنگ بر دوش مىرفتند از پيش
دوصد هم بُد جوانان قصب پوش تمامى را تفنگ نقره بر دوش
ز سيصد بُد فزون اشتر سوارش تفنگى بسته هر يك بر كنارش
بُدى يكصد سوار نيزه بر كف كه مىرفتند پيشاپيشصفصف
جوانان سپاهى بُد هزارش كه رفتند از يمين و از يسارش
دگر خنجر گذارش چارصد كس كه بودندى روان از پيش، از پس
بدى سيصد نفر همراه محمل كه بودندى دليل راه و منزل
چهل كس نغمه پردازش بدندى نفير و كوس و كرنا مىزدندى
دگر يكصد نفر بودش ملازم كه هر خدمت به ده كس بود لازم
از آن پس شه روان با رسم و آيين كتلها با لگام و زين زرّين
ز بعد آن كتلها شد پديدار ده و دو شاطران تيز رفتار
همه نو خط هم سيمين بنا گوش به هر يك بُد كجك «(1)» از نقره بر دوش
تمامى طِل به سر كا كالى پسر همه قنطورهاى سرخ بر سر
1) در لغتنامه دهخدا آمده است: چوب كجى را گويند كه بر سر چوب قبق بندند و چوب قبق، چوبى است كه در ميان ميدان برپا كنند و گوىهاى طلا و نقره از آن آويزند.
پس آنگه شد روان تخت روانش كه بود آن مير اعظم در ميانش
جلوريز «(1)» از پى او شد روانه سپه مانند بحر بىكرانه
از آن پس ده قطا اشتر خزانه كشيدندى ز پس با كارخانه
بدين آيين چو بيرون رفت پاشا برآمد در تلاطم آن سه دريا
به روى هم بسان موج افتان روان شد حاج هم سوى بيابان
بيابانى كز آبادى برى بود نشيمنگاه شيطان و پرى بود
بيابانى كه خلقى تا دو فرسنگ ز عصيان گشته بودندى همه سنگ
بيابانى كه گرديدند نابود در آنجا قوم لوط وصالح و هود
بيابانى كه نعمتهاى الوان همه گرديده سنگ از جرم و عصيان
بيابانى كه تا چشمت كند كار به فرق مشركان گشته نگونسار
بيابانى كه از مه تا به ماهى شده مغضوب درگاه الهى
بيابانى كه پايانش نبودى گياهى جز مغيلانش نبودى
نه مرغ اندر هوايش مىپريدى نه وحش اندر فضايش مىچريدى
به جز خرگوش و سوسمار و رتيلا گهى هم عقربى مىگشت پيدا
در آنجا بس كه گويى واژگون شد دل بينندگانش سرنگون شد
پس آن گه شد روان آن خلق انبوه بسان مور برصحرا و بر كوه
كه تا در فرسخ چهارم رسيدند سوى رنطه سراپرده كشيدند
از آنجا نيمه شب شد روانه امير الحاج با نقّاره خانه
دگر حجاج بيتاللَّه تمامى روان گشتند با آن فرد نامى
چو ره را هشت فرسخ طى نمودند به مفرق بار از اشتر گشودند
1) جلوريز، به معناى تعجيل و سرعت است.
به آيين نخستين نيمه ليل به سوى راه رو آورد چون سيل
روان بر سوى عين ذات گرديد ده و دو فرسخ از ره را نورديد
پس آن گه عصر تنگ آنجا رسيدند ر رنج ره نوردى آرميدند
از آنجا نيمه شب كوچ شد باز به آهنگ نفير نغمه پرداز
ز خواب ناز سر برداشت پاشا ز خرگه شد بيرون آن مرد دانا
بلاطه رخش همت را جهانيد سپه را تا به شش فرسخ دوانيد
از آنجا شد روان چون بحر يك بار «(1)» همان در نيمه شب كرد ايلغار
ده و يك فرسخ از ره چون بپيمود به بلغاخايى منزلگه بفرمود
از آنجا نيمه شب كوسى بنواخت سوى قطرانه هم فرسخ عنان تاخت
همان دستور از آن وادى روان شد ز تك اسبش بهصرصر هم عنان شد
ده و دو فرسخ از ره چون بپيمود نزول اندر حسا آن گه بفرمود
از آنجا باز اندر نيمه شب برون آمد ز خرگه چو كوكب
دم اندر ناى در پيشش دميدند كتلهاى سماوش «(2)» را كشيدند
روان تخت روانش شد به هامون قشون از پى روان چون رود جيحون
(12) سوى عينفر «(3)» بعد از هشت فرسنگ رسيد و كرد در آنجا شبى لنگ
از آنجا چاشتگاهى كوچ فرمود ده و يك فرسخ از هامون پيمود
كشيدند اندر معان آنگه عنان را گشود از بهر آسايش ميان را
چو سر زد آفتاب عالم آرا جهان گرديد از نورش مصفّا
اميرالحاج با حجّاج و لشكر روان گرديد از آنجا چوصرصر
طناب خيمه را در امعياش كشيد از بعد شش فرسنگ فراش
از آنجا تا به نيم شب برآسود چو مه سرزد از آنجا كوچ فرمود
پس آنگه نغمه ازصرناى برخاست سه دريا بهر كوچ از جاى برخاست
برون آمد امير اعظم شام پياده در جلو از خاص و از عام
روان سوى عقبه موج پرواز شدندى حاج و پاشا باصد اعزاز
در آن ره زحمت بىحدّ كشيدند ز بعد سيزده فرسخ رسيدند
بدان سان مه چو شب سرزد ز گردون چو كوكب آمد از خرگاه بيرون
بر تخت روان بنشست شادان روان از پيش و از پس آل عثمان
به آهنگ نفير و كوس وصرنا بپيمودند ده فرسنگ ره را
از آن پس بر مدوّره رسيدند به دور يكديگر چادر كشيدند
به دستور نخستين باز برخاست زصرنا و نفير آواز برخاست
روان شد سوى دار الحج خرامان دويدندى چوصرصر باد پايان
بيابان را چو نه فرسخ نورديد نفيرش گوش گردون را بدرّيد
كه تا بر سوى منزلگاه آمد به آيينى كه گويا شاه آمد
از آنجا شد روان با جدّ و با طيش «(1)» روان اندر ركابش باز آن جيش
رسيد از بعد ده فرسخ سوى قاق بدان منزل تو گويى بود مشتاق
از آنجا رخش دولت را جهانيد چوصرصر يازده فرسخ دوانيد
پس آنگه در تَبُك «(2)» چادر بپا شد گل زنگارى خرگاه وا شد
از آنجا زد نفيرش نغمه در راست هماندم از سه دريا موج برخاست
روان گرديد بيرقهاى الوان شدى گلراز ازو روى بيابان
به دار المقل آنگه شد روانه بسان تير بر سوى نشانه
ز بعد يازده فرسنگ سنگين بيابان را ز خرگه كرد رنگين
چو آهنگ نفيرش اوج برداشت بريد از آن مكان گويا كه پر داشت
دگر تختش روان شد در بيابان بلا تشبيه چون تخت سليمان
كه گويا داشتىصرصر عنانش رساندى سوى منزل بىامانش
غرض نه فرسخ آن ره را بپيمود كه تا در قلعه حيدر «(1)» برآسود
پس آنگه يك شبى دست از سياحت كشيد و كرد آنجا خواب راحت
دگر ظهرى نواى ساز برخاست ز جا پاشاى اعظم باز برخاست
درآمد پشت گلگون سماوش كه مىجَستى ز سنگ، از نعلش آتش «(2)»
ز بعد هيجده فرسخ نمايان معظم شد ز دامان بيابان
طناب خيمهها گشته چرباف «(3)» كشيده عرض و طولش قاف تا قاف
ركابش را سبك كرد و عنان سخت به خرگه رفت با فيروزىِ بخت
چو چشم خلق بر خواب آشنا شد دگر آهنگصرنايش بنا شد
دگر سر برگرفت از بِستر ناز برون آمد ز خرگه باصد اعزاز
روان سوى مغاش الرزّ «(4)» چوصرصر شد آن مرد خردمند هنرور
عنان را شانزده فرسخ چو برتافت نشان از بارگاه خويشتن يافت
به خرگه شد ز رنج ره برآسود شدند آسوده هر كس همرهش بود
چو مه سرزد ز كاخ لاجوردى كمر را بست باز از روى مردى
به پشت توسنصرصر عنان شد به سوى مدينصالح روان شد
بسى شد خالى آنجا توپ و تفنگ كه تا طى كرد ره را بيست فرسنگ
به دستور نخستين يك دو ساعت در آن منزل نمودى استراحت
دگر بر عادت دوشينه چون ماه برآمد شد برون پاشا ز خرگاه
روان شد بر عُلا با كاروانش پريدى در هوا تخت روانش
شدى از بعد شش فرسخ پديدار عُلا با ليمو و نارنج بسيار
چه ليمو ميوه جنّت بُدى او چه ليمو به زصد نعمت بُدى او
چه ليمو كشته گويا جبرئيلش چه ليمو داده آب سلسبيلش
چه ليمو در حلاوت شربت قند كه گويا بر شكر بود است پيوند
چو آمد بر سر زيكونه روزى در آنجا لنگ كرد او يك دو روزى
در آن مدت همى خورديم ليمو چه لذتها كه مىبرديم از او
به عصر روز دويم خواستى باز نواى ناى زريّن نغمه ساز
برون آمد ز خرگه شد روانه سوى دارالغنا باصد ترانه
چو طى شد پنج فرسخ ز آن بيابان رسيدى عمر آن منزل به پايان
در آنجا خيمهها برپا نمودند همان دستور دوشينه غنودند
چو آواز نفير دلخراشش برآمد سر برآورد از فراشش
كشيدندى برش تخت روان را همان آهو تكصرصر عنان را
پس آنگه تكيه زد بر تكيهگاهش روان چو سيل زورين شد سپاهش
چو ره را پانزده فرسخ نورديد رخ خورشيد تابان زرد گرديد
در اينجا گويم از بيت نظامى كه تا اين مثنوى گيرد نظامى
شباهنگام كان عنقاى فرتوت «(1)» شكم پر كرد از آن يك دانه ياقوت
نزول اندر زمرّد كرد پاشا شدش فيروزه گون خرگاه برپا
چو شش ساعت ز رنج ره برآسود همان بر رسم سابق كوچ بنمود
چو هيجده فرسخ از آن راه طى شد دگر زراقه منزلگاه وى شد
1) عنقاى فرتوت، كنايه از زمين و ظلمت شب است. اين بيت، همانطور كه شاعره ياد كرده، از نظامى است. در لغتنامه دهخدا ذيل« عنقاى فرتوت» از اين شعر ياده كرده است.
ز زراقه همان در نيمه شب هژبرآسا به هديه تافت مركب
ز بعد فرسخ نه شد پديدار همان هديه كه پاشا بُد طلبكار
دمى آسود از ره طى نمودن ز رنج طىِّ پى در پى نمودن
دگر سر برگرفت از خواب نوشين برون آمد به آيين نخستين
بر زين بر نشست از روى تندى «(1)» روان شد باز برصحرانوردى
برد آن توسن ليلى خرامش سوى فعل تيم با احترامش! «(2)»
كه بودى هيجده فرسنگ در آن راه به سعى تك نمىگرديد كوتاه
پس آنگه خيمهها برپا شد آنجا دگر بازار خرگه وا شد آنجا
نياسوده بُد از رنج ره دور كه باز آمد به كوشش نغمهصور
دگر سر برگرفت از بستر ناز بر تخت روان خويش شد باز
روان سوى قرا چون باد گرديد ده و دو فرسخى ره را نورديد
نمايان قبّههاى خرگهان شد هر آن كس مانده بُد خوشدل از آن شد
در آنجا يك دو ساعت روز آسود دگر عصرى از آنجا كوچ بنمود
(13) نفيرش بهر كوچ آواز برداشت دهل زن نغمه اندر ساز برداشت
بهصرنا لحن داودى دميدند فرسها را به زير ران كشيدند
برآمد پشت زين پاشاى اعظم روان شد سوى ربّ، شاد و خرّم
چو شب زد شانه بر گيسوى هندو فروزان گشتصد مشعل ز هر سو
در آن شب هر كه بُد منعم ز درويش چراغان كرد هر كس محمل خويش
ز شوق خاك بوسى پيامبر نياوردى كسى سر را به بستر
ده و دو فرسخ آن شب تا سحرگاه بپيمودند آن مردان آگاه
سحر چون آفتاب لاجوردى علم زد بر سر ديوار زردى
نمايان گشت نخلستانش از دور بپا شد از براى مردمان سور
پس آنگه با وقار و با سكينه روان گشتند تا شهر مدينه
دو فرسخ همچوصرصر مىدويدند نه با پا بلكه با سر مىدويدند
كه تا شهر مدينه شد نمايان ز پشت كوه چون خورشيد تابان
شكستند از تكبّر گردن خويش برهنه پا و سر مانند درويش
روان گشتند به سوى درگه شاه ندانستم چسان طى گشت آن راه
به دل گفتم دلا اينجا مدينه است كه دايم مهر او در قلب و سينه است
بگفتا آرى اين يثرب زمين است مقام و مرقد سالار دين است
نبىّ المرسلين در اين مكانست شه دنيا و دين در اين مكانست
در اينجا سيّد و سرور به خواب است در اينجا شافع محشر به خواب است
در اينجا احمد مختار باشد در اينجا آن شه ابرار باشد
شه امّى لقب اينجاست اينجا رسول با حسب اينجاست اينجا
حبيب ذوالجلال اينجاست اينجا نبى بيهمال اينجاست اينجا
در اينجا ساكن است آن شاه لولاك كه از نورش منوّر گشته افلاك
مه بدر الدُّجى در اين زمين است شه شمس الورى در اين زمين است
در اينجاصاحب تاج لوا است در اينجا ختم حبل انبيا است
نمىبينى كه يثرب تابناك است ز نور مرقد آن نور پاك است
اگر پرسى ز اولادش كدامين بود در نزد آن طه و ياسين
به نزدش باشد آن يك دانه گوهر كه بودى قرّةالعين پيمبر
دگر ز اولاد امجاد گرامى كه هر يك بُد به عصر خود امامى
بُدند اندر جوارش چار معصوم ز دست تيره بختان گشته مسموم
كه هر يك مخزن سرّ خدايند شفاعت خواه در روز جزايند
بقيع از نور مرقدهاى ايشان منوّر گشته چون خورشيد تابان
حسن آن ميوه قلب پيمبر سرور سينه زهرا و حيدر
دويم مولا على ابن الحسين است امام ساجد و نور دو عين است
سيم باقر شه علم اليقين است امام پنجم و سالار دين است
چهارم باشد آن مولاى بر حق كه دين و مذهب از وى يافت رونق
امام انس و جان مولاى ناطق شه كون و مكان يعنى كهصادق
ز دل اين نكته چون آمد بگوشم برون شد گويى از سر، عقل و هوشم
ز ديده اشك خونين مىفشاندم كه تا خود را بدان درگه رساندم
به درگاهى كه دايم جبرئيلش همى باشد ز آب سلسبيلش
به بال و پر بروبد درگهش را كند در آستان منزلگهش را
پيمبرها از آن درگه شرفياب جبينساى ملايكه است آن باب
چو بر اين دولت عظمى رسيدم به چشمان سرمه از خاكش كشيدم
منوّر شد چو چشمانم از آن خاك نمودم پاى بوسى شاه لولاك
ز زينت آنچه مىبايست بودى بدان شه آنچه مىبايست بودى
چو ره سوى حريم شاه جستم بدان فردوس اعلا راه جستم
ز شادى سر برآوردم ز گردون نمودم شكر يزدان از حد افزون
چو گرديدم بدان دولت ميسّر شدى چشمم از آن مرقد منوّر
پس آنگه رو سوى زهرا نمودم به درگاهش جبين خويش سودم
ز خاك مرقد آن مهر تابان كشيدم بر دو ديده توتيا سان
مشرّف چون شدم زان خلد رضوان روان گشتم به پابوس امامان
چو بر آن آستان عرش بنيان كه مىشد تازه از وى دين و ايمان
رسيدم ديده را روشن نمودم جبين خويش را بر خاك سودم
نديدم اندر آن ارض مطهّر به جز نور فروزان زيب ديگر
ميان يك ضريحى چهار مولاى گرفته هر يكى در گوشهاى جاى
زمينى كو بُدى بالاتر از عرش به كهنه بوريايى گشته بُد فرش
مكانى را كه بُد توأم به جنّت ندادندش از قنديل زينت
نسيما سوى اصفاهان گذر كن در آن سلطان ايران را خبر كن
بگو كى شاه عادل در كجايى از اين جنّت سرا غافل چرايى
بيا بنگر بر اولاد پيمبر بدان رخشنده كوكبهاى انور
كه مسكن كردهاند در يك سرايى ضريح از چوب و فرش از بوريايى
روان كن اى غلام آل حيدر فروش لايق آن چار سرور
ز بهر زينت آن خلد رضوان قناديل طلا چون مهر رخشان
دگر رمانها مملو ز گوهر براى آنصناديق مطهّر
كه از كورى چشمِ آن رقيبان ز زيور گردد او چون خلد رضوان
چو گرديدم شرفياب زيارت نمودم خانه دين را عمارت
وداع از تربت آن شهر ياران نمودم سينه سوزان، ديده گريان
دو روز آنجا توقف كرد پاشا به عصر روز دويم رفت از آنجا
چو ميرالحاج از يثرب برون شد به چشمم روز روشن قيرگون شد
از آن ارض مشرف زار و دلگير ز پابوس پيمبر ناشده سير
روان سيلاب خونين از دو چشمان زدم خرگه به دامان بيابان
ز هجران پيمبر زار و نالان فتادم من هم از دنبال ايشان
روان گشتند آنگه حاج و پاشا چو سيلاب خروشان روىصحرا
سه فرسخ چون ز يثرب دور گشتند به احرام حرم مأمور گشتند
كه او را مسجد شجره خواندند در آنجا شيعيان احرام بندند
سوى احرام گه چون راه جُستند تن از چرك گناه خويش شستند
ز پرواز جوان از خاص و از عام تمام شيعيان بستند احرام
برهنه پا و سر آن نيك رويان فتادندى به ره، لبّيك گويان
برآمد پشت زين پاشاى اعظم نفيرش زيل وصُرنا مىزدى هم
روان شد سوى كعبه خرّم و شاد عنانش بود گويا در كف باد
(14) ز فرسنگ ده و دو بر شهدا ستون خيمهاش را كرد برپا «(1)»
شبى آنجا به نزديك سحرگاه گرفت آسودگى از رنج آن راه
سحرگه شد روان سوى جديد از بعد يازده فرسخ هويدا
شد آن منزل فرود آمد ز گلگون از آنجا نيمه شب رفت بيرون
ده و دو فرسخ آنجا چون عنان تافت نشان بدر را اندر حُنين يافت
ميان روز در آنجا رسيدند به قدر چار ساعت آرميدند
دگر عصر از نفيرش نغمه برخاست ز بهر كوچ كردى باز قد راست
براى هيجده فرسخ ميان بست بر تخت روان خويش بنشست
روان گرديد با حجاج و با جيش به سوى قاع و باصد جدّ و با طيش
بسى از كوه و از هامون گذشتند كه تا آسوده در خرگاه گشتند
چو پاسى رفت از شب بار كردند چوصرصر سوى رنج ايلغار كردند
1) گويا مقصود قبرستان شهداى بدر است.
شدى بعد از ده و دو فرسخ اعيان «(1)» حباب چشمها الوان الوان
روان گرديد هر كس سوى خرگاه برآسودند آنجا تا سحرگاه
دگر پاشا به پشت زين برآمد بدان رسم و بدان آيين برآمد
ز روى مردى آن مرد هنرور روان شد جانب منزل چوصرصر
ز بعد چارده فرسخ قديدا شدى از دامنصحرا هويدا
ز رنج راه در آنجا برآسود همان در نيمه شب كوچ بنمود
روان گرديد بر وادى عسفان ز بعد هفت فرسخ گشت اعيان «(2)»
عنان را تافت تا منزلگه خويش برآسود آن زمان در خرگه خويش
چو ثلثى رفت از شب آن يگانه برون آمد ز خرگه شد روانه
چنان رفت اشهبصرصرتك او كه بردى گوى از ميدان آهو
چو ده فرسخ دويد اندر بيابان شد آنگه وادى فاطمه نمايان
رسيدند آن زمان آن دشتْ پويان به سوى آن مكان لبيك گويان
ز هر سو خيمهها برپا نمودند در آنجا تا به شب مأوا نمودند
كجا آن رهروان از شوق فردا گرفتندى به جاى خويش مأوا
چو نيمى رفت از شب حاج و پاشا كشيدند رخت را بر روى صحرا
شده آخر شب هجران جانان ز وصل يار روشن گشته چشمان
همه شسته ز دل وسواس شيطان برون كرده ز سينه مهر ياران
به سنگستان كعبه رو نهادند غم و اندوه را يك سو نهادند
ز بعد چار فرسخ پنجم ماه نمايان گشت چون مه كعبة اللَّه
به ابطح خيمهها برپا نمودند به شكر ايزدى لبها گشودند
چو بر مقصود خود آخر رسيدم چنين روزى به چشم خويش ديدم
به ياد آمد مرا اين بيت نامى كه باشد گوهر درج نظامى
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى به اميدى رسد اميدوارى
چنان دولت به من چون شد ميسّر ز شوق وصل هوشم رفت از سر
نه نطقى تا كنم شكر خداوند نه عقلى تا شوم خندان و خرسند
نه از بهر طواف كعبه قدرت نه بر سعىصفا و مروه قدرت
بسانصورت ديوار خاموش ستاده بىمقال و گشته مدهوش
چوصورت لال بودم تا زمانى بدين منوال بودم تا زمانى
ز بعد ساعتى باز آمدم هوش ولى گرديده بُد نطقم فراموش
كه تا آخر سخن آمد بيادم گره را از زبان خود گشادم
نمودم سجده گفتم يا الها تويى معبود بىهمتاى دانا
ز لطف بىكرانت شرمسارم چگونه شكر اين نعمت گزارم
در توفيق بر رويم گشادى به من هم مال و هم جان هر دو دادى
به مقصود و به مطلوبم رساندى از اين درگاه نوميدم نراندى
ز تو منّت برم پروردگارا كه محشورم نكردى با نصارا
چو كردم لطف شكر بىكرانش نهادم رو به سوى آستانش
درى كو نام او باب السلام است نخستين درگه بيت الحرام است
رسيدم چون بدان درگاه عالى دل از شغل جهان بُد لا ابالى
ولى از بيم عصيان مىتپيدى به رخ از انفعال اشكم چكيدى
چو چشم من به بيت اللَّه افتاد سرشك ديدهام بر راه افتاد
ز وصف خانه يزدان چه گويم كه بالاتر بود از آنچه گويم
بلا تشبيه گويا نوجوانى به قامت بود چون سرو روانى
قباى محمل مشكين به بر داشت كمر را بسته از زريّن كمر داشت
كشيده دامن خود را ز فراك «(1)» زده بُد بر ميانش چست و چالاك
حَجَر در آستانش پاسبان بود رخ او بوسه گاه حاجيان بود
به دل كردم خطاب اى دل كجايى نظر كن در حريم كبريايى
بگفتا اين به بيدارى است يا خواب چنين دولت بود بسيار ناياب
بگفتم اين به بيدارى است اى دل مباش از رحمت يزدان تو غافل
به زير بارصد من جرم و عصيان نهادم رو به طوف كوى يزدان
چو كردم هفت شوط قبله جان سبك شد پشتم از ثقل گناهان
به نزد مستجارش چون رسيدم صفير از سينه چون بلبل كشيدم
ز روى مدّعا كردم بغل باز نمودم پيش، جرم خويش آغاز
چو دادم بر قلم عصيان خود را تكاندم تا به ته انبان خود را
پس آنگه بخت با من كرد سازش كه ابر ديدهام آمد به بارش
به سوى مدّعا چون راه جستم به آب ديده جرم خويش شستم
روان سوىصفا گشتم شتابان تكانم دامن از گرد گناهان
گنه بسيار بود و راه كوتاه نمىشد سر به سر عصيان به آن راه
به سعى هفتمين تقصير كردم دل ويرانه را تعمير كردم
روان گشتم ز مروه بار ديگر به سوى خانه دادار داور
به كوى مغفرت چون راه جستم ز زمزم جرم چرك خويش شستم
ازو يك جرعهاى چون نوش كردم غم و درد و الم فرموش كردم
زلالش روح افزاى بدن شد شفابخش دل بيمار من شد
پس آنگه از سر نو باز احرام ببستم بهر طوف حج اسلام
1) در لغتنامه دهخدا آمده. فراك به معناى پشت در برابر رو و در عربى به معناى ظهر است.
روان گشتم از آنجا بر عرفات كه فردا بگذرد با طاعت اوقات
شبانگه در منى خرگه تكيدم در آنجا تا سحرگه آرميدم
سحر چون مهر عالمتاب سر زد زمين را از شعار خود به زر زد
از آنجا كوچ و بر محمل نشستم كمر را بهر طاعت تنگ بستم
رسيدم چاشتگاهى بر عرفات به خود باليدم و كردم مباهات
به من چون شد ميسّر اين سعادت به قدر حال خود كردم عبادت
از اين يك مشت خاك بىبضاعت نيايد لايق درگاه طاعت
ولى ابرام بر درگاه يزدان تزلزل افكند در كوه عصيان
چو كردى ميل زردى مهر خاور روان گشتم از آنجا سوى مشعر
(15) گذشته ساعتى از شب رسيدم در آنجا خيمه طاعت تكيدم
پس آنگه چيدم اول سنگريزه زنم بر فرق جمره از ستيزه
چو فارق گشتم از برچيدن سنگ به سوى خيمه خود كردم آهنگ
در آن شب كرد خوابم سازگارى كه جستم نشأه شبزندهدارى
شدم واصل به درگاه خداوند به دامان جلالش چنگ را بند
نمودم از ره اميدوارى كه بخشد جرم من شايد به زارى
زبان بر عذر جرم خود گشودم بسان سائلان زارى نمودم
كه يا رب بنده زار و ذليلم به سوى خانهات گشتى دليلم
سزاوار خداونديت اى شاه نكردم بندگى فرياد وصد آه
تلف عمرم به غفلت شد چه گويم به درگاهت نمانده آبرويم
منم آن ريزهخوار خان احسان نكرده شكر نعمتهاى الوان
بدين درگه سيهرو آمدستم ز بهر توبه اين سو آمدستم
اگر جرمم نبخشى واى بر من جهنّم باشدم مأواى مسكن
چو آن شب را به الحاح و به زارى به روز آوردم از اميدوارى
سحر چون خور برآورد از افق سر روان گرديدم از وادىّ مشعر
چو نزد جمره عقبى رسيدم عنان محمل خود را كشيدم
به فرمان خداوند يگانه نمودم رجم و گرديدم روانه
پس آنگه در منى خرگه تكيدم جمل از بهر قربانى خريدم
چو فارغ گشتم از قربانى خويش بريدم موى از پيشانى خويش
نمودم نكس سوى كعبة اللَّه روان گرديدم از گرد همان راه
شدى از كعبه چشمم چون منوّر بگرديدم به دور او مكرّر
چو كردم هفت شوط حجِّ اسلام خط آزادى از دوزخ شد انعام
نمودم سعى تا سعىصفا را بياوردم به جا منّت خدا را
جلا چون يافتى آيينه من صفا دادىصفا بر سينه من
دگر كردم قدم را چست و چالاك نهادم رو به سوى ايزد پاك
كه تا گردم بسان چرخ گردون بگرد خانه دادار بى چون
چو آوردم به جا حجّ نسا را زدم بر روى شيطان، پشت پا را
روان سوى منا گشتم دگر بار دو فرسخ ره در آن شب كردم ايلغار
چو فردا شد قدم چالاك كردم دل از وسواس شيطان پاك كردم
ندادم ره به دل افعال بد را فلاخن كردم انگشتان خود را
زدم بر هر سه جمره سنگ بيداد بگفت استاد من دستت مريزاد
دگر بر جاى خود رجعت نمودم بگردون گفت از رجعت «(1)» بسودم
1) شايد: رفعت.
چو فردا شد به دستور نخستين به رمى جمره رفتم از سر كين
كمر بر سينه آن هر سه بستم به ضرب سنگشان گردن شكستم
به جا آورده شد افعال حج چون نمودم شكر يزدان از حد افزون
كنون بشنو تو از وصف چراغان كه كردندى فروزان آل عثمان
چنان جشنى دو شب اندر منى شد كه زهره بهر رقاصى بپا شد
دو فرسخ شد چراغان كوه وصحرا كه نتوان وصف او را كرد انشا
به هر سو تا كه كردى چشم كس كار فروزان بُد چراغان چون گل نار
غلط گفتم غلط، نورى نمايان منى چون لالهزارى از چراغان
فروزان شد ز هر سوصد اشاره قناديلش فزونتر از ستاره
ز بس سوى هوا موشك روان شد چراغان دگر در آسمان شد
گل غران چو بر غريدن آمد ز دهشت چرخ بر گرديدن آمد
به گردش آمدى چون چرخك نار ز گردش اوفتادى چرخ دوّار
بس آتش بازى از انواع و اقسام كه كردندى فروزان مردم شام
دُهُل زن هر طرف بيش از شماره برفتى «(1)» نغمهاى به از نقاره
دگرصرنا نوازانِ خوش آهنگ ز نغمه مىزدودندى ز دل زنگ
نفير خوشنواز نغمهسازى در آوردى خلايق را به بازى
چو بزم شاميان اسلوب بگرفت گلوله نغمه اندر توپ بگرفت
كشيدى طول آن بزم و چراغان كه تا خواندى خروش عرش رحمان
شب ديگر شريف و مصريان باز ز نو كردند اسباب طرب ساز
بدان آيين كه بزم شاميان بود نبود از مصريان كمتر از آن بود
1) شايد: گرفتى.
سه روز اندر منى چون مكث كردم ز دنيا و ز عقبى بهره بردم
پس آنگه روز سيّم بار كردم سوى بيت الحرام الغار كردم
به ابطح باز خرگه را تكيدم ز پا خار ممانع را كشيدم
نهادم بر حريم كبريا رو شدم پروانه شمع قد او
غرض روز و شبم بودى همين كار كه گردم گرد او چون چرخ دوّار
ز بعد هر طواف از عرض حاجت نكردم كوتهى اندر سماجت
به درگاه خداوند يگانه نمىدانم درش مقبول يا نه
دلا غافل مباش از لطف يزدان چو آيد در تلاطم بحر احسان
نماند جرم تو چون پر كاهى به نزد رحمت و لطف الهى
بود روشن كه عصيانم عظيم است ندارم غم، چو رحمانم رحيم است
ز بعد هفت روز از عيد قربان نمود آن پادشاه پادشاهان
مرخص از حريم خويش ما را بيا بنگر تو اكنون ماجرا را
اميرالحاج از آنجا رفت بيرون به فرق من نگون شد چرخ گردون
فغان برخاست از هر استخوانم بدين ابيات گويا من رهايم «(1)»
كه از كف دامن يارم رها شد دل زارم به هجران مبتلا شد
اجل بخشد رهايم گر در اين راه چه سازم با فراق كعبة اللَّه
اگر از پاى بوسى پيمبر فتد سوداى هجر كعبه از سر
پس آنگه با سرشك ارغوانى تبه گشته به چشمم زندگانى
شدم بر نزد كعبه زار و نالان گريبان را دريدم تا به دامان
چو سائل پيش درگاهش ستادم زيان را بر طلبكارى گشادم
1) شايد:« نهانم» يا« بمانم».
كه يا رب مرحمت بر اين گدا كن تصدّق خواهم از جنّت عطا كن
چو كردم الوداع كعبة اللَّه به گردون آتش افكندم من از آه
جدا هر عضو من آمد به فرياد كه از هجران كعبه داد بيداد
دويدم هفت مه در كوه و هامون ز ناهموارى ره شد دلم خون
گهى جمازه از كوه غلطيد گهى پايش ز روى سنگ لغزيد
گهى بالين بزمم سنگ خاره گهى بُد تكيهگاهم كوه پاره
چه محنتها كه در اين ره كشيدم بهصد زحمت بدين درگه رسيدم
كنون ناگشته از ديدار آن سير مراصيّاد هجران كرد نخجير
بهم پيچيد با خم «(1)» كمندم ميان محمل حرمان فكندم
چو محمل گوشه بيت الحزن بود تو گويى تخته تابوت من بود
كه مىپيچيد و مىايستاد در راه نمىرفت از فراق كعبة اللَّه
غرض حجاج چون گشتند راهى عنان محملم خواهى نخواهى
كشيدند و ببردندم از آنجا چو ديوانه نهادم رو بهصحرا
ز فرقت شرحه شرحه گشت سينه رسيدم تا به نزديك مدينه
ز شوق مرقد طه و ياسين فراق كعبه قدرى يافت تسكين
چو چشمم زان حرم گرديد روشن تو گويى كرد رجعت روح در تن
به روز پنجمين پاشا درآمد همانا عمر توفيقش سرآمد
به سوى دشت چونصرصر عنان يافت ز كوى شافع محشر عنان يافت
دلم ديگر به هجران مبتلا شد نبودى بس يكى دردم دو تا شد
نهادم رو بهصحرا با دل زار فغان از گردش گردون غدّار
1) شايد: ختم.
بسى تعجيل رفتن داشت پاشا نياسودى يكى هفته در آنجا
چنان اشهب سوىصحرا دواندى كه چرخ از رفتن او بازماندى
بدان دستور طى شد آن بيابان كه يك ساعت نياسودند ياران
نه خوردش بود و نه خواب و نه آرام عنان را تافت تا دروازه شام
از آنجا سوى شهر آمد فرازان شدى آسوده از رنج بيابان
چو خوش بد كعبه گر رفتن نمىداشت چو رفتن داشت برگشتن نمىداشت
كه برگشتن مرا از هم بپاشيد به تيشه ريشه عمرم تراشيد
به شهر شام چون مردم رسيدند ز رنج ره دو ده روز آرميدند
از آن پس بهر رفتن رخت بستند دگر بر پشت او هم برنشستند
سوى شهر حلب اشهب جهاندند از آنجا تا به عُرْفه رخش راندند «(1)»
1) . نسخه موجود در همين جا به پايان رسيده و روشن نيست كه آيا اشعار ديگرى نيز بوده است يا نه.
پيوستها
1- سفرنامه منظوم حسين ابيوردى
2- سفرنامه منظوم احمد مسكين
3- سفرنامه منظوم محيى لارى
4- دو قصيده از خاقانى
در سفر حج و توصيف مكه و مدينه
اشعارى كه در اينجا آوردهايم، از شاعرى با نام سيد حسين ابيوردى است. وى منظومهاى با عنوان «چهار تخت» و رسالهاى با عنوان «انيس العاشقين» دارد كه هر دوى آنها را آقاى ايرج افشار، در «فرهنگ ايران زمين» سال پانزدهم چاپ كردهاند. نسخه اين دو رساله كه به احتمال زياد از خود مؤلف دانسته شده، مربوط به سال 898 هجرى است. از مؤلف آگاهى مختصرى در «مجالس النفائس» آمده كه در آنجا محل تحصيل وى، شهر هرات دانسته شده و بنا به گفته آقاى افشار، وى با جامى مراوده داشته است. در اينجا تنها حدود يكصد و هفتاد بيت اشعار وى را كه در سفر حج و وصف مكه و مدينه سروده آوردهايم.
طبيعى است كه مأخذ ما، همان است كه در فرهنگ ايران زمين (صص 33- 42) آمده است. شاعر وى پس از آن كه در اواخر قرن نهم هجرى شاهد جشنهايى بوده كه در كنار رود نيل برگزار شده، از همانجا همراه حجاج، عازم سفر حج شده است. بنابراين آغاز اشعارى كه در اينجا آمده، اشاره به ترك مصر پس از آن جشنها و ترك سلطان مملوكى مصر است.
ما برفتيم و شه خوبان بماند تن روان گرديد و آنجا جان بماند
چون ببستيم از در شهزاده بار شد روان از اشك خونينصد قطار
پيشواى خود چو محمل ساختيم در كنار بركه منزل ساختيم
روز ديگر نيست منزل جز بويب هست مملو از شرف بىشك و ريب
قافله آنجا شتر سازد قطار هر كسى در جاى خود گيرد قرار
چارصف بندد شتر را ميرحاج مىكند از بهر دزدان اين علاج
هر قطار از شرق باشد تا به غرب دزد با وى كى تواند كرد حرب
بلكه باشد چون تسلسل هر قطار فارغ از تعيين بالا و كنار
هست محمل در ميان دايم روان همچو سلطان در ميان چاكران
ناقه محمل به نزد هر كسى بهترست از ناقهصالح بسى
هر نفس باشد ازو مُحىِ العظام هر پى پايش به از ماه تمام
كهكشانش از شرف باشد رسن ساربان او بُوَد ويس قرن
چرخ اطلس هست كمتر از جُلَش رشتههاى خور فرود از كاكلش
چون معظمتر ز چرخ آمد تنش برتر از قوس قزح شد گردنش
گر عرق ريزد ازو يك پارهاى باشد آن هر قطره يك سيارهاى
با وجود اين شرف بنگر چه سان مىكند خارى ز راه حاجيان
حاجيان برتر ز رفعت از ملك فرش راه حاجيان باشد فلك
جملهشان از خوف حق لرزان چو بيد تن سياه از تاب مهر و دل سفيد
شد چو هر يك پادشاه ملك دين شد مغيلان چتر و هم تختش زمين
در بيابان تشنه آن اهل نجات ننگ مىدارند از آب حيات
در سر هر چاه بهر حاجيان دلو مىآيد فرود از آسمان
آن بيابان فارغ از زيب النگ نيست در وى هيچ غير از ريگ و سنگ
هست ريگش كُحل چشم اهل ديد روشن آن چشمى كه اين كُحلش رسيد
پيش سنگش مىنمايد لعل پست لعل مىيابد ز سنگ او شكست
ز اوّل شب از مشاعل تا سحر آسمان زير و زمين گردد زبر
هر شبى از ذكر و از تسبيح كس در فغان باشد زبانها چون جرس
روز و شب باشد جرس تسبيح خوان در دهان او نيارامد زبان
خاصه از بهر ثناى كردگار صد زبان باشد مغيلان را ز خار
ز اول شب تا سحر از شيخ و شاب هر كسى چون بخت خود فارغ ز خواب
از شرف هر منزلش خلد برين شد زمينش چرخ و شد چرخش زمين
دور باشد منزلش از نقص و عيب گر بود اظلم و گر غار شعيب
نيست چون ينبوع در عالم مكان از لطافت هست چون باغ جنان
بعد از آن منزل بُوَد بدر و حنين خاك او خلق جهان را كحل عين
چون بنا شد كحل چشم اهل ديد چون برو پاى رسول ما رسيد
كرد اول غزو آنجا مصطفى يافت از حق نصرت آن شمع هدى
چون به رابغ آمدم ز اقصاى بر جامه هستى برون كردم ز بر
هر كه آنجا بود از هشيار و مست جامه افكند از بر و احرام بست
شد دميده نفخهاى گويا بهصور مردها را سر برون آمد ز گور
چون گنهكاران برهنه كرده تن هر يكى در گردن افكنده كفن
هر كسى لبيك گويانصبح و شام پاى از سر كرده تا بيت الحرام
از شرف شد مكه در عالم عَلَم چون دل او نيست جز جاى حرم
در شرف باشد حرم مانند عرش بلكه عرشى باشدش هر سنگ فرش
هر ستون زو شمع حور عين بود بلكه هر يك زان ستون دين بود
هر كه ماند بر ستون پشت از شكوه در قيامت دارد او پشتى به كوه
آستان او فرك حشمت بود هر در او يك در رحمت بود
هست آن درها از آن رو جمله باز روز و شب بر روى ارباب نياز
شسته گردد نامها از زمزمش باش فارغ از گناه و از غمش
محو شد از ريگ او كوه گناه شد سفيد از آب او روى سياه
درصفا بهتر ز چرخ آمد درش برتر از معراج باشد منبرش
از فلك افزون نمايد پايهاش صد فلك بر خاك همچون سايهاش
به بود از سدره پس جاى خليل هر كبوتر نيز به از جبرئيل
پيشصحنشصحن گردون گم بود ريزه سنگش به از انجم بود
نيست بر دعوى من به زين گواه شد دل او از شرف بيت اله
خانه حق قبله ارباب دين انبيا را پيش او رو بر زمين
چار باشد ركنش اى والا گهر هر يكى چون ركن ايمان معتبر
هست در يك ركن او سنگ سياه مىزدايد از كسان زنگ گناه
هر كه را نبود عيار او به كام مىشود نقد عيارش زو تمام
بس كه بر وى سود رخ اهل گناه شد ز روى آن جماعت او سياه
گر زر خور باشد و سيم فلك چون بود مغشوش غش گيرد محك
باشدش يك در ز رفعت چون سپهر حلقهاى بر روى آن در همچو مهر
از در فردوس او اعلى بود حلقه او عروه وثقى بود
هر كه زد در حلقه آن خانه دست آشنا شد با حق و از خويش رست
قيس را زين حلقه شد عشقش فزون گشت زان سر حلقه اهل جنون
حلقه گير و ترك ده تزوير را مثل زلفين سر منه زنجير را
دايم از حق بر سر اصحاب او آب رحمت آيد از ميزاب او
آب او مىآيد از سوى بهشت غالباً نهريست از جوى بهشت
بام او برتر ز بام آسمان نيز ميزابش بلند از كهكشان
جامه مشكين او از احترام ننگ دارد ز اطلس گردون مدام
جلوه گر اندر لباس آن نازنين چون عروس روضه خلد برين
آسمان پست از اساس او بود پرده جانها لباس او بود
گر نباشد اهتمامى بامنش در قيامت دست ما و دامنش
بعد از آن رفتيم زانجا ما ملول كرده پا از ديده تا قبر رسول
در مدينه چون كه منزل ساختيم ترك تن كرديم و با دل ساختيم
دل شد از تن غافل و فارغ ز غم چون كبوتر بود در گرد حرم
آن حرم چون جنة المأوى بود چون درو قبر رسول ما بود
بلكه جنت شد ز رشك آن مكان چون ارم از ديده مردم نهان
صحن اين ازصحن آن باشد فزون به ز طوبى باشد اين را هر ستون
آسمان از بهر آن گرديده خم تا نهد رو بر زمينِ اين حرم
گنبد سبزش بود چرخ فلك خادمان گنبدش باشد ملك
زان حرم هر مرغ جبريلى بود آفتاب و ماه قنديلى بود
نور او برتر بود از نور مهر طاق محرابش هم از طاق سپهر
در فلك معراج با آن پيكرش پايه پستى بود از منبرش
نام درهاى حرم اى نيك نام باب جبريل است و رحمت و السلام
بادْ ما را در قيامت او شفيع تا شويم آزاد چون اهل بقيع
هست گورستان آنجا چون بهشت گرچه در وى نى درخت است و نه كشت
هر كه آنجا مرد نيكو بندهايست مرده او بهتر از هر زندهايست
بنده آزادست از فضل اله چون احُد گر باشدش كوه گناه
آن زمين بهتر بود از آسمان اى فداى آن زمينصد نقد جان
گرچه بىآب و گياه است آن زمين ليك بهتر باشد از خُلد برين
زينت دنيا نيفتادش قبول با رياضت ساخت مانند رسول
بود او را چون رياضت شيوهاش زان رياضت شد محمد ميوهاش
صبح چارم چون برآمد از ظلام قافله رو كرد زانجا سوى شام
چون روان گرديد از هر سو قطار گشت پيدا دزد بيش از مور و مار
هر يكى را توسنى در زير ران بود باصرصر ز تندى هم عنان
جمع گرديده بزرگ و ريزهشان بيش از خار مغيلان نيزهشان
زمت سرخى بر سر هر يك پديد جملهشان همچو سگان خوپليد
هست هر يك زشترو و تندخو چون بلوچان جملهشان ناشستهرو
هر يكى را بودصورت مثل ديو همچو شيطان جملهشان پر مكر و ريو
هر كسى هر سال زان جمع پليد حاجيان را بىسبب سازد شهيد
كعبه بهر قتل جمعى بىگناه جامه خود مىكند دايم سياه
از شهيدان عجم زان اهل دين شد فرو زمزم ز خجلت در زمين
از حيات خود مباداشان برى باد همرنگ كلاهش هر سرى
از عرب پيوسته حال خاص و عام اين چنين است از مدينه تا به شام
قافله آمد فرو چون در عُلا جوش زد از هر طرف موج بلا
يك طرف دزدست اندر جست و جو سوى ديگر ساربان در گفت و گو
قرض جويد هر كسى ازصاحبش متّفق با ميرحاج و نايبش
هر كه دارد يك شتر اىصيرفى قرض مىجويند زو پنج اشرفى
هر چه گيرند از خلايق در علا تا قيامت آن نخواهد شد ادا
ناگرفته خلق در جايى مقام مىگريزد ساربان در شهر شام
آنكه سر پيچيد از ايشان زين قرار ماند بارش بر زمين در وقت بار
از شتربان رشوه گيرد مير حاج كى نمايد درد مسكينان علاج
عالمى را پيرهن گرديده چاك پيش مير قافله در خون و خاك
دادخواهان از شتربان لعين مير گويان در جواب جمله اين
با شتربانان چه جاى كينه است زر بده كين عادت ديرينه است
گرچه دزدان لعين محض شرند ساربانان از حرامى بدترند
ساربان بدتر ز دزدان در طريق باز ميرحاج زين هر دو فريق
هست جمله دشمنان اهل دين لعنة اللَّه عليهم اجمعين
چون گرفتند از فقيران جمله باج از علا بنمود رحلت مير حاج
چون برفتيم از علا يك پاره راه گشت پيدا ناگهان كوه سياه
ناقهصالح درو پنهان شده از شرف آن كوه مثل كان شده
گوش گردون را هميشه آن زمان كر كندصوت و فغان حاجيان
يافته شهرت به نزديك عوام ناقهصالح بود نالان مدام
چون شتر را نالهاش آيد به گوش نگذرد مطلق، رود آنجا ز هوش
خاصه باشد اين فغان از بهر آن تا شترها نشنوند از وى فغان
قافله زان كوه آمد چون فرود خانههاى قومصالح رخ نمود
كنده هر كس خانهاى در سنگ سخت زان دل فرهاد گردد لَخت لَخت
طاق و ايوان بر فلك افراخته گوييا استاد اكنون ساخته
دور ايوان زينتى پس كردهاند طاقها را هم مقرنس كردهاند
نه در آنجا آب پيدا و نه قوت نيست در وى ساكنى جز عنكبوت
اى كه دانستى شعار روزگار بايدت بگشاد چشم اعتبار
چشم خود بردوز از طاق و رواق جفت را بگذر به دنيا باش طاق
خانه تو گرچه بس رنگين بود قومصالح را از آن سنگين بود
با چنين خوبى كه شهرصالحست نى در آنجاصالح و نه طالحست
در جهان اى خواجه پر زحمت مبر شهرصالح دان جهان را سربهسر
همچوصالح اين مسافت ساز طى تا نسازى ناقه اميد پى
قافله چون گشت زان موضع روان ماند در ره ناقههاى مردمان
ناقهها نالان روان چون گشت حى هر يكى چون ناقهصالح ز پى
ماند در هر منزلى چندان شتر كز شتر شد ربع مسكون جمله پر
هر كسى در قافله مىداد بانگ اين مثل گويان كه شد اشتر به دانگ
ساربان را چون به ره ماند جمل مىنيارد از براى كس بدل
افگند بار كسى را بر زمين در خطش با آن كه مسطورست اين
نعره بردارد بزرگ و نيز خُرد ناقههاى ما همه در راه مُرد
گر نبو! خواهى كرايه زو شتر روىصحرا را كند از ناقه پر
چون كه در منزل كسى آمد فرود از جوالش برد در شب آنچه بود
شب چو مالت شد مبر ظن بر عرب جز شتربان نيست در ره دزد شب
با وجود اين همه وقت طعام بيم آن باشد خورد كس را تمام
گر به دست او فتادى اختيار منع كردى سايه دست از طغار
بىحضورش گر خورى يك قطره آب مىكند از قهر، عالم را خراب
هست مير حاج با دزدان يكى مىربايد زر ز دزدان بىشكى
گويد او با مير دزدان بىخبر بند كن بر قافله راه و گذر
بسته شد چون ره بر اين مظلوم چند در ميانه قصهصلح او فگند
گيرد او از هر شتر مقدار زر مىشود مجموع آن بىعد و مر
جمله را در كيسه خود مىنهد اندكى زانها به دزدان مىدهد
او بلاى جان هر مسكين بود در سر هر بركه كارش اين بود
با وجود آن بود جوياى مزد از ثواب آخرت اين دزد دزد
كس ز درد سر بناليدى اگر مرده بودى بىسخن روز دگر
ساربان با وى كند پيوسته جنگ بر سر و رويش زند هر لحظه سنگ
گويدش ميل يمين كن زان كنار چون چنان شد گويدش ميل يسار
هر زمانى مىزند سنگى برو گويدش بهر چه مىخفتى برو
روز اول نيم جان شد چون به سنگ چون نيايد از حيات خود به تنگ
بست او را بر شتر محكم چنان شد بريده سينهاش از ريسمان
ساربان اينها كند با حال او نسخه گيرد مير حاج از مال او
روز ديگر خسته بار ستم بار بندد در بيابان عدم
قافله آمد چو در نزديك شام بهر استقبال آمد خاص و عام
هر كسى جوياى خويش و آشنا جز عجم كانجا ندارد جز خدا
بود آن غوغا بسى ز اندازه بيش راست مثل بره و غوغاى ميش
بعضى دلشادند از ديدار يار بعض ديگر را دل از هجران فكار
بعضى را شادان دل افسردهشان بعضى گريان از براى مردهشان
يك طرف آنجا فغان و ماتم است سوى ديگر خلق شاد و خرم است
اخيراً كتابى با عنوان «حجنامه» در مجلد بيست و چهارم فهرست كتابخانه آية اللَّه مرعشى (به شماره 9567) معرفى شد. اين كتاب، مثنوى بلندى از مناسك حج و آداب زيارت شهر مدينه است. در ميان اشعار اين مجموعه، به جز آنچه درباره عرفان حج و نيز زيارت قبر رسول خداصلى الله عليه و آله به چشم مىخورد. پس از پايان كتاب نيز شاعر چندى از قصيدههاى خود را در ستايش رسول خداصلى الله عليه و آله آورده است. وى در برگ چهل و پنج از «حجنامه»، از نام خود چنين ياد كرده است:
مىرساند احمد مسكين درود بىشمار بر روان پاك حضرت از سرصدق وصفا
همو در شعرى ديگرى تاريخ ختم سروده خود (955 ه) و نيز محل آن را چنين ياد كرده است:
خود تاريخ آن را يافت بىرنج ز هجرت نهصد و پنجاه با پنج
به قرب كعبه آمد اختتامش به كام دل رسيدم از ختامش
وى از فارسى نويسان و فارسى سرايان حوزه عثمانى است و در همين اثر خود نيز از سلطان سليمان بن سليم خان تمجيد و ستايش كرده است. در اينجا، گزيدهاى از اشعار وى را بر اساس همان نسخه مىآوريم.
بحمداللَّه كه از فضل خداداد به طوف كعبه گشتم خرّم و شاد
دو چشمم گشت روشن از جمالش به كام دل رسيدم از وصالش
چه محنتها كه در راهش كشيدم چه زهر غم كه از بهرش چشيدم
مرا چون آمد آن پيكر در آغوش ز شادى كردم از غمها فراموش
خداوندا چه سان شكرت گزارم كدامين نعمتت را برشمارم
به صحراى عدم ناچيز بودم نبودى نامى از بود و وجودم
تو دادى دولت نام و نشانم نمودى از وجود، اعلاى شانم
بدادى چشم و گوش و فهم و گفتار توانا كردى از كردار و رفتار
برى كردى ز بند هر شكستم بدادى قوّت اندر پا و دستم
ز بهر زندگانى در جهانم بدادى قُوت و قوّت زآب و نانم
نكردى كم زمانى روزى من نمودى ره سوى فيروزى من
به حسن اعتقاد اندر ره دين ثباتى داديَم از روى تمكين
ز دست ظالمانم وارهاندى به امن آباد شهر خود رساندى
حريم كعبه كردى منزل من برآوردى مُرادات دل من
بدادى در حرم عيش و حضورم فزودى دم به دم اندر سرورم
طمع دارم كه از روى عنايت ز بنده وانگيرى اين هدايت
بدارى دايمم ثابت بر اين حال فزون سازى از آنم عزّ و اقبال
نرانى از درِ لطف و كرامت بدارى در كرامت تا قيامت
كريمانى كه در ملك جهانند ز درگاه كرم كس را نرانند
كسى كو را به لطف خويش خوانند به قهر او را ز پيش خود برانند
تو از لطفم بدين درگاه خواندى ز راه مكرمت اينجا رساندى
چو كردى محرم درگاه خويشم ز محرومى مگردان سينه ريشم
در اين عالم چو كردى لطف و احسان در آن عالم به قهر خود مسوزان
بخوان احمد به مكه همگنان را بشارت ده به كعبه حاجيان را
بگو سوى حريم حق شتابيد كه تا از طوف او اجرى بيابيد
همه ذنب شما مغفور گردد همه سعى شما مشكور گردد
بيفزايد شما را قدر و حرمت بيابيد از خداصد لطف و رحمت
به مقصودات خود موصول گرديد به نزديك خدا مقبول گرديد
حريم كعبه جاى دلگشاييست محل حاصل هر دو سراييست
يكى شهر خوشى پر ناز و نعمت نمودارى ز امن آباد جنّت
درو و ميوه به هر فصلى فراوان لطيف و نازك و شيرين و ارزان
به بازارش ز هر سو خوان نعمت نهاده بر سرش الوان نعمت
متاع دنيوى در وى فراوان همه با قدر وَنْدَر قيمت ارزان
محل طاعت و جاى عبادت مكان دولت و عزّ و سعادت
چرا آنجا نباشد مرد عاقل چرا آنجا نسازد جا و منزل
نه آخر مولد پاك رسول است نه قرآن را در آن منزل نزول است
نه آخر بلده پاك خداييست نه او منزلگه اهلصفاييست
نه آخر حق بدو سوگند خورده نه از قدرش به قرآن نام برده
نه آخر اندرو كرده بنايى كه نبود مثل او در هيچ جايى
الا اى غافلان از حال كعبه بگفتم شمهاى از حال كعبه
ز محبوب چنين عاقل چراييد چرا سوى حريم او نياييد
الا اى آنكِ دارى مكنت راه كه آرى رو به سوى كعبة اللَّه
مكن در آمدن هرگز تهاون كه حسرت مىخورى يوم التغابن
بر اهل استطاعت فرض عين است به گردن در ادا مانند ديْن است
طواف كعبه آمد ركن اسلام به سوى او ز روى شوق بخرام
نخست آور به كف مال حلالى كز آن نبود تو را اثم و وبالى
اگر مالت نه از وجه حلال است ز رفتن حاصلت رنج و وبال است
بجو ز آن پس رفيق بردبارى ديانت پيشهصاحب وقارى
انيس و مشفق و دمساز و غمخوار جليس همدم و يار مددكار
اگر دارى عيال و اهل و فرزند بخواريشان به جاى خويش مپسند
بِنِه قُوت كفاف از بهر ايشان مساز از رفتن ايشان را پريشان
وداع دوستان و همدمان كن پس آنگه رو به سوى كاروان كن
چو اندر ره درآيى اى نكوكار نظر هر سوى ز روى لطف بگمار
اگر در ره ز پا افتادهاى هست بگيرش از ره لطف و كرم دست
نشان بر مركبش از روى يارى مرو را راحتى ده از سوارى
گرسنه باشد او را سير گردان چو عطشان باشد او را ساز ريان
به هر دم مىتوانى اى برادر كه دريابى ثواب حج اكبر
در اين ره تا توانى دل به دست آر كه آن از حج بود فاضل بهصد بار «(1)»
چو آيى جانب ركن يمانى بدو دستى رسان تا مىتوانى
بود مسحش گناهان را كفارت مده از كف به هنگام زيارت
وگر نتوانى از انبوه و كثرت به انگشت شهادت كن اشارت
1) شاعر سپس به بيان احكام پرداخته و آنها را مطابق مذاهب گوناگون بيان كرده است.
به هنگام اشارت اى برادر همى ران بر زبان اللَّه اكبر
پس آن را بهر بوسه سوى لب آر همى بوس از سر تعظيم هر بار
چو حاصل شد ز طوف كعبهات كام به سوى ملتزم يك لحظه بخرام
توقف كردنت آنجا ثواب است دعاها اندر آنجا مستجاب است
بگير از روى شوق استار كعبه بنه رخساره بر ديوار كعبه
به زارى و تضرع كوش آنجا تمامى عرض حال خويش بنما
بكن عرض نياز خود كماهى بخواه از حق در آنجا هر چه خواهى
پس آنگه جانب خلف مقام آ توقف اندر آنجا نيز بنما
دو ركعت سنتى آنجا ادا كن برآور دست خويش و پس دعا كن
توقف اندر آنجا هم ثواب است دعاها نيز آنجا مستجاب است
نماز آنجا چو كردى و دعا هم روان شو از پس آن سوى زمزم
سر خود را درآور اندر آن چاه برآور دست آنجا حاجتى خواه
بخور از آب آن چندان كه خواهى كه يابى بهره از فيض الهى
بخور از آب زمزم كان دوا است شفاى عاجل هر رنج و داء است
دگر ره قصد تقبيل حجر كن بدان خود را دگر ره بهرهور كن
چو تقبيلش نمودى از وفا كيش بگير از روى دل راهصفا پيش
توجه جانب كوهصفا كن ز روى مسكنت آنجا دعا كن
ثنا و حمد حق بسيار مىگوى پس آنگه ره به سوى مروه مىپوى
برو آهسته تا نزديك ميلين «(1)» همى دو در ميان اى قرة العين
وز آنجا تا به مروه اين نكوكار برو آهسته و مىباش هشيار
بدينسان هفت نوبت اى نكوكار طواف اين دو موضع را بجا آر
1) مقصود علامتى است كه از آنجا تا چند قدم بايد به صورت لكّه حركت كرد و اكنون اين فاصله را با چراغ سبز مشخص كردهاند.
پس از حج خود اىصاحب سكينه توجه كن به دل سوى مدينه
رسان خود را بدان درگاه اعلا زيارت كن رسولِ مجتبى را
عزيمت جانب خيرالبشر كن ز خاك درگهش كحل بصر كن
منوّر كن از آن چشم جهان بين كزانت حاصل آيد قوّت دين
چو نايد آنچنان عزّيت در كف كه گردى از لقاى او مشرف
به درد فرقت و حرمان ديدار مباش اى جان چنين دايم گرفتار
يكى درد دل خود را دوا كن عزيمت سويش از راهصفا كن
تسلى گر همى خواهى از اين درد به سوى قبر او رو بايدت كرد
كسى كو سوى قبر او گرايد از آن دردش تسلّى حاصل آيد
هر آن كو را نديده در حياتش زيارت گر كند بعد وفاتش
همان دولت مرو را مىدهد دست ز كف نگذارد اين را هر كه مرد است
كسى كز مال دنيا بهره دارد به سوى حضرتش گر رو نيارد
بود از راه معنا او جفا كار رسول حق از او باشد در آزار
وگر بهر زيارت سويش آيد زصدق دل به سوى او گرايد
رسول حق بود در روز محشر شفيع او چنان كس اى برادر
چو در خود قوّت و مكنت بيابى همى بايد به جان سويش شتابى
به راهش چون درآيى اى نكوكار درود از دل برو مىگوى بسيار
چو مىخواهى درآيى در مدينه برآور غسلى اىصاحب سكينه
ز تطيب آنچه بتوانى و تطهر به جا آور در آن، منماى تقصر
به وقتى كانداريى اى نكوكار درآ از راه فقر و عجز بسيار
روان شو جانب باب السلامش ببوس از روى عجز و احترامش
پس آنگه از سر تعظيم و اجلال به سوى روضه آور روى اقبال
دو ركعت سنت اى يار نكوكار ز روى دل در آن محراب بگزار
ز بعد آن از آن محراب انور توجه سوى وجه حضرت آور
به قلب خاشع آن نزديك شبّاك توجه كن به سويش از دل پاك
بهصد عجز و نياز و خاكسارى همى كن حال خود را عرضه دارى
به هر گه مىكنى بر وى سلامى رسان گر باشدت از كس پيامى
در ابلاغ تحيّت جهد بنماى به هر نوعى كه بتوانيش بستاى
پس از عرض تحيّت اى نكوكار شهادت را به نزدش عرضه مىدار
بگو دارم شهادت از دل و جان كه هستى تو رسول جمله خَلقان
به جهد خود ادا كردى رسالت نورزيدى در امر آن كسالت
رسانيدى به خاص و عام آن را ادا كردى به وجه تام آن را
جهاد اصغر و اكبر نمودى دمى خالى از اين هر دو نبودى
عبادت كردهاى حق را بدانسان كه مثل آن عبادت هيچ نتوان
به عالم از طريق لطف و رحمت نكردى كم نصيحت را ز امت
هر آنچه بر تو واجب بود كردى هر آنچه حق تو را فرمود كردى
جزاى خيرت از حق باد حاصل شوى با هر چه كام توست واصل
ز بعد عرض تسليم و شهادت بگو از حال خويش اى باسعادت
كه اين مسكين سرگردان بىدل نكرده از عبادت هيچ حاصل
مرا سرمايه عمر گرانى شدهصرف ره عصيان تمامى
من از پا تا به سر غرق گناهم ز فعل ناخوش خود رو سياهم
دليرى كردهام در جرم و عصيان ز منصادر شده عصيان فراوان
ز بار معصيت پشتم خميده كسى چون من گنهكارى نديده
نكردم از عمل در دهر كارى كزان بتوان گرفتن اعتبارى
ندارم از عبادت هيچ حيله كه آن را نزد حق سازم وسيله
بدين جرم و گنه كارى نيارم كه سوى حضرت حق روى آرم
تويى چون از طريق لطف و احسان ملاذ و ملجأ ارباب عصيان
به رحمت چون پناه امت آيى شفيع عاصيان انس و جانى
بگيرم از ره لطف و كرم دست كه گشتم از گنه چون خاك ره پست
اگر نبود تو را پرواى بنده به روز واپسين پس واى بنده
به لطفت اين بود دايم اميدم كه سازى از شفاعت روسفيدم
به حق آل و اصحاب كرامت به قدر جاه و عز و احترامت
كز اين بيچاره مسكين ابتر عنايت كم مكن در روز محشر
چو عرض اين مديحت شد ميسّر از اين پس رو به سوى قبله آور
برآور هر دو دست خود به زارى بگوى از روى عجز و خاكسارى
كه يا رب از طريق لطف و احسان به حضرت گفتهاى در نصّ قرآن
كه گر امت كند از روى افساد به ظلم و معصيت بر خويش بيداد
به سويت چون كه روى خويش آرند تو را چشم شفيع خويش دارند
به توبه باز گردند از گناهان شوند از كردههاى خود پشيمان
اگر چه غرقه بحر گناهند ز من عفو گناه خويش خواهند
تو نيز از من ز روى لطف و احسان بجويى مغفرت از بهر ايشان
ز من از لطف خود اين توبه بپذير مگيرم از كرم بر جرم و تقصير
شفيع بنده كن او را به محشر ز تعذيب من بيچاره بگذر
چو گشتى از دعا فارغ در آنجا توجه كن به سوى قبر زهرا
در آنجا در پس ابلاغ تسليم رسان عرض نياز خود به تقديم
نياز خود چو كردى عرضه اى يار زصدق دل به سوى روضه رو آر
دو ركعت سنتى آنجا ادا كن از آن پس دست بردار و دعا كن
چو كردى اين سعادت حاصل خويش عزيمت كن به سوى منزل خويش
در ايام اقامت در مدينه گذر سوى بقيع آر از سكينه
به اوّل جانب عباس بشتاب مر او را اندرون قبّه درياب
در آنجا از ائمه آنچه هستند كه از قيد حيات دهر رستند
يكايك را تحيّت عرضه مىدار پيام هر كه دارى نيز بگزار
چو گشتى ز آن زيارت فارغ البال به سوى ديگران كن روى اقبال
كسانى كاندر آن زيبا زميناند همه مشفوع خيرالمرسليناند
عزيزانى كه آنجا زير خاكاند به محشر از شفاعت بهره ناكاند
به هر هفته در آنجا روز شنبه عزيمت گر كنى سوى قبا به
طريق سنت است اين را به جا آر بسى دارد ثواب از دست مگذار
به مسجد چون درآيى اى يگانه مكن بهر يگانه جز دوگانه
چنين مروى بود ز اهل روايت كه همچون عمره باشد آن دو ركعت
بخور ز آبى كه در بئر اريس است كه كميابست و بسيارى نفيس است
ز شورى كس نبردى بر زبانش كه رنج جان شدى حاصل از آتش
چو پنجشنبه شود اى نيك فرجام زيارت را به سوى حمزه بخرام
زصدق دل به سوى حمزه بشتاب شهيدان احد را نيز درياب
به هر يك مىرسان عرض نيازى ز دل مىكن عيان سوز و گدازى
به مسجدهاى فتح روز احزاب گرت باشد ميسر نيز بشتاب
به هر جا از رسول حق نشانى است زيارت كن گرت در جسم جانى است
رخ زردى به خاك آن زمين ماند كه رخ بنمايدتصد ذوق وصد حال
از آن سرور به هر جا خاك پاييست به چشم جان و دلها توتياييست
گرت آيد به كف در چشم جان كش به چشم جان خود اى جان روا كش
دلت چون از زيارت يابد آرام زصدق دل به سوى روضه بخرام
پى ختم زيارت اى نكوكار دو ركعت سنت اندر روضه بگزار
ز منبر تا به نزد قبر حضرت بود يك روضه از روضات جنّت
چنين آمد روايت از پيمبر كه آن منبر بود بر حوض كوثر
برو بنشين درون روضه پيوست مده جاى چنان بيهوده از دست
به قرآن خواندن ذكر و دعا كوش ز ذكر دنيوى مىكن فراموش
به كذب و غيبت و بهتان خلقان مباش اى جان بلاى جان خلقان
ز رسم و عادت ناخوب بگذر به كلى خويش را زانها برآور
ز كار دنيوى يكسر بپرداز ز جان و دل مهمِّ آخرت ساز
تو تا كى ز آخرت غافل نشينى به ملك آخرت يك ره نبينى
بكوش اكنون كه در كف فرصتت هست چه سود آن دم كه رفتت فرصت از دست
مباش اندر جهان اى يار عاقل ز كار آخرت زين گونه غافل
دمى از مستى غفلت بهوش آ در آ از خواب و چشم خويش بگشا
ببين اندر جهان تا در چه كارى ز نقد آخرت با خود چه دارى
تو را سرمايه اين عمر گرامى است كه از بهر حصول نيكنامى است
بدان سرمايهاى، يار نكوكار به بازار جهان سودى به دست آر
بحمداللَّه كه از الطاف يزدان رسيد اين نو رقم آخر به پايان
ز ختم آن بسى دلشاد گشتم ز قيد نظم او آزاد گشتم
مرا از خود گمان اين نمىبود ز محض فضل حق آن روى بنمود
ز بنده گرچه نبود اعتبارى بماند بارى از من يادگارى
نگردد محو از ملك جهانم به كلىصورت نام و نشانم
ز من نقشى بماند در زمانه كز آن سازند اهل دل فسانه
گهى كين نسخه از هم واگشايند به رحمت ياد اين مسكين نمايند
خداوندا ز فيض و فضل و احسان در فيضم گشودى بر دل و جان
مرا از واردات عالم غيب بدادى از كرم اين نسخه بىريب
توقّع اين بود از اهل ادراك خداوندان ...... درّاك
كه چون پيش نظر اين نظم آرند ز لطف خود نظر بر وى گمارند
اگر در وى بود سهو و خطايى كه ناشى گشته باشد از ادايى
از آن خط خطا را بر تراشند به طعن اندر پس سهوش نباشند
به تيغ تيز و كلك عنبر افشان كنند اصلاح آن از لطف و احسان
خود تاريخ آن را يافت بىرنج ز هجرت نهصد و پنجاه با پنج
به قرب كعبه آمد اختتامش به كام دل رسيدم از ختامش
منظومه محيى لارى، يكى از كاملترين منظومههايى است كه درباره حج سروده شده است. اين منظومه كه وى آن را «فتوح الحرمين» ناميده، بالغ بر يك هزار و هفتصد بيت است كه بخش بزرگ آن درباره مكه و بخشى نيز به مدينه و اعمال زيارتى آن شهر اختصاص يافته است. محيى لارى در سال 933 هجرى درگذشته و يك بار به طور كلى، منظومه خويش را بازنويسى كرده و تغييراتى در آن داده است. ما با مقابله چند نسخه، متنى از آن را به چاپ رسانديم و در اينجا، گزيدهاى از آن را به تناسب آوردهايم. اشارههايى كه در پاورقى درباره تفاوت نسخهها آمده، مربوط به نسخههايى است كه در ابتداى چاپ كتاب، آنها را معرفى كردهايم.
سالى از اين پيش ز دير خراب «(1)» در دلم افتاد يكى اضطراب
طير «(2)» دلم سوى حرم ساز كرد بال به هم بر زد و پرواز كرد
خضر رهم تخته به دريا فكند موج زد و رخت به بطحا فكند
چون كه رسيدم به زمين حجاز بوسه زدم از سرصدق و نياز
شوق حرم بر دل من جوش زد كوكبه عشق، ره هوش زد
مرغ سحر از پسصد انتظار يافت چو بر جانب گلشن گذار
نكهت گل بر سرش از باد ريخت خانه هستيش ز بنياد ريخت
بوى گلش بُرْد شكيب و قرار نغمهسرا گفت به افغان و زار
شوق گلى برده دلم را ز دست كرده مرا بىخود و مجنون و مست
زان گل مشكين نفسم مُشْك بوست طاير جان مرغ خوش الحانِ اوست
عالمى و يك گل وصد گونه خار هر طرفى بلبل اوصد هزار
هر كه جدا ماند ز كوى حبيب در همه جا هست اسير و غريب
بهر خدا مطرب عاشق نواز ساز كن آهنگ مقام حجاز
حال غريبى و اسيريم بين ز آتش دل رنگ ضريريم بين
از پى تسكين دل بىدلان يك دو سه بيتى ز فراقم بخوان
نغمه نوروز عرب باز گوى هم به زبان عربى راز گوى
مُتُّ من الحُزْن أرحْنى بلال عَنَّ لَدَى الهَجْر حديث الوصال
ساز كن آن پرده كه عاشق كُش است هوش ربا، روحفزا، دلكش است
ياد كن آن ناله كه شبهاى تار خيزدم از جان، به تمنّاى يار
نامده مضراب هنوزش برود كامده از ديده ما رود رود
حاصل از اندوه غم و اشتياق وز الم فرقت و درد فِراق
پاى ز سر كرده قدم مىزدم ذكر حرم بود چو دم مىزدم
بوسهزنان كوى به كو مىشدم پاى چو شد سوده برو مىشدم
سوخته از گرمى ره بال و پر ساخته با چشم و لبِ خشك و تر
جمله خلايق ز عرب تا عجم باديه پيما به هواى حرم
نعرهزنان جامه دران مىشدند جمله به فرياد و فغان مىشدند
رنج سفر برده و تشويش راه تا كه رسيدند به احرام گاه
رفته قمرشان همه در ميغ گرد گونه دگرگونه شد از گرم و سرد
دست شده كوته و گردن «(1)» دراز سينه پر فرود ز آتش و دل در گداز
ز آتش دل شعله فروز آمدند جمله در آن عرصه فرود آمدند
پير خرد گفت در آن مرحله از ره تعليم كه اى قافله
سنّت راهست كه در اين مقام پاك نمايند يكايك تمام
آينه خويش جلايى دهند زنگ زدايند وصفايى دهند
1) در« ما»: ناخن.
غسل برآرند در آب از نخست تا شود احرام بر ايشان درست
گرد و غباريست كه بر خاطرست نى همه آن گرد كه بر ظاهرست
موى سرت جمله علاقات دل كانْست به اسباب جهان متّصل
يك به يك آنها همه را دور ساز كعبهصفت خانه «(1)» پر از نور ساز
اوّل از آلايش تن پاك شو پس به حريم دل او خاك شو
بر سر آن خاك برِ آب رو نيّت غسل آور و كن شستشو
از پى رميت چو بود دسترس دم شودت لازم اين ملتمس
گر نبود دسترس دم تو را روزه بود در عوض آن دم تو را
روزه دو روزه بود بر تو دَيْن تا كه بود حج تو با زيب و زين
ساز در ايام حج اوّل ادا با عرفه، ترويه و نحر را
اين سه بود وقت شروع حجت نيست دگر بعد رجوع حجت
چون كه به احرام نمايى قيام بر تو شود فعل طبيعت حرام
از پى احرام ازار و ردا به بود ار سازيش از هم جدا
برصفت رده درآ در كفن جامه احرام بپوشان بدن
رشته تلبيس ز سوزن بكش خلعت سوزن زده از تن بكش «(2)»
زندگى آزادگى است از همه ميل به حج مردگىست از همه «(3)»
مرده او با كفن پاره به عاجز و افتاده و بيچاره به
سرو و گل و ياسمن و نسترن با كفن پاره روند در چمن
جان به نياز آر و بدن در نماز سجده كن آنگاه بر بىنياز
سرو گل «(1)» روضهصدق وصفا تازه نهال چمن اصطفا «(2)»
قرة العينين نبىّ و ولىّ ميوه بستان بتول و على عليه السلام
داده جمالش دل و دين زيب و زين كعبه آمال على حسين عليه السلام
در ره حج قافله سالار بود چون كه به ميقات فتادش درود
رفت در احرام چو ماه تمام ره بر ازو قافله مصر و شام
گشته رفيقان همه لبيك گو او شده در بحر تحيّر فرو
غنچهاش از باد كسان وانشد از جهت تلبيه گويا نشد
لرزه به شمشاد فتادش چو بيد زرد شده لاله و نرگش سپيد
جعد مُطراش «(3)» درآمد به هم شاخ گلش گشت ز انديشه خم
خلق در آن فكر كه اين حال چيست شد متكلم چو زمانى گريست
گفت كه لبيك به جاى خود است ليك مرا گريه ز بيم رد است
خوف ردم هست و رجاى قبول مانده در اين خوف و رجايم ملول
چون كه به لبيك زبان برگشود بىخودىصعب برو رو نمود
ناقهاش افكند به روى زمين كرد زمين را فلك چارمين
گر فتد از ناقه به خاك او چه باك «(4)» نور فتد نيز ز گردون به خاك
آنكه سپهرش بود احرام گاه جامه احرام كند گرد «(5)» راه
تا كه به اتمام نشد مهتدى زو نشدى رعشه و آن بىخودى
آنكه كريم بن كريمست او سوخته آتش بيمست او
سلسلهشان سلسله من ذهب هر يك از ايشان عجب من عجب
هر كه به آن سلسله پيوسته شد از ستم حادثه وارسته شد
آنكه بود آل رسول امين وقت عبادت بود احوالش اين
ما چه كسانيم و سگ كيستيم ما نشناسيم كه ما چيستيم
غرّه شده بر عمل خويشتن تكيه زده بر كرم ذوالمنن
بار خدايا به حق بيم او كاورى آن بيم به ما هم فرو
كانچه به جز توست به يك سو نهيم سوى حريم حرمت رو نهيم
اى شده در كوى وفا معتكف معتكف او تو ز روى شرف
باد ترا مژده كه موسم «(1)» رسيد از شب غم،صبح سعادت دميد
هفتم ذى الحجه شد اى ساربان «(2)» ناقه به رقص آر وحُدى بر زبان
راه حدى را به زبان ساز ده ناقه به رقص آور و پرواز ده
مهلت ايام تعلل نماند فرصت هنگام تغافل نماند
مىرود از حدّ الَم انتظار منتظران را پى ديدار يار
منتظرند اهل نظر سال و ماه واله و حيران ز پى يك نگاه
خطبه ادا كرد خطيب عظام «(3)» زلزله افكند به بيت الحرام
فرش زمينها همه بر پاى شد پاى ستونها همه از جاى شد
ناقه سراسيمه شد و شوقناك مرده برآورد سر از جيب خاك
جمله درين ره شده بىپا و سر گشته چو مجنون و ز مجنون بتر
اين چه كيا بود كه در خم فكند شور عجب در دل مردم فكند
كرده خلايق ز سر اهتمام نيّت احرام به بيت الحرام
تو شدهاى محرم حج قبل ازين مانده احرام ثوابت چنين «(1)»
آمده از راه وفا ماه و سال محرم حرمت «(2)» به حريم وصال
خوش دو سه روزى به سر آورده اىنخل سعادت به برآوردهاى
وقت شد اكنون كه به موقف روى واقف اسرار معارف «(3)» شوى
جمله حريفان چو ازين بزمگاه روى نهادند زهر سو به راه
روى به راه از همه سو آن گروه هودجِ آراسته باصد شكوه
هودج ليلىست مگر در ميان كين همه مردم شده مجنون آن
دشت ز مجنون پر و ليلى به حىّ جمله شده واله تمثال وى
اى كه در اين كوى قدم مىنهى روى توجّه به حرم مىنهى
پاى ز اوّل به سر خويش نه خويش رها كن قدمى پيش نه
چون كه نهى بر سر هر كام گام يابى از آن سير به هر گام كام
پاى به اندازه در اين كوى نه پاى اگر سوده شود روى نه
روى نهد عاشق حسن مجاز بر درِ معشوق به چندين نياز
پاى ز سركرده به سويش رود آينهسان روى به رويش رود
تا كه به فيض نظر او رسد ظلّ ظليلش به سر او رسد
گر نشود ناظر ديدار تو روى نهد بر در و ديوار تو
اين در معشوق حقيقيست هان تا نَنَهى پاى جسارت در آن
شرط ره اين است كه بىشست و شو روى توجه نَنَهى سوى او
غسل كن آنگاه به سويش گراى پاى نه و از دگران بر سراى
آنچه نه پاكست از او پاك شو بر در او با دلصد چاك شو «(1)»
طرف ردا در كن از دوشِ راست كين و رمل «(2)» هر دو نخستى رواست
نيست به جز اين روش اضطباع «(3)» جلوه نما برصفت هر شجاع
جرأت و اظهار تجلّد نكوست خاصه به شغلى كه بود بهر دوست
پيش رو و كعبه گذار از يسار جانب دل را به سوى دل سپار
از پى تقبيل حَجَر پيش رو با دل خاشع جگر ريش رو
يك دو قدم سوى يسار از حَجَر جانب ديوار حرم كن نظر
گشت يكى دوره ز طوفت تمام پس ز پى دوره ثانى خرام
چون به سوى نقطه رسيدى دگر بار دگر بوسه بزن بر حجر
ور نه به تعظيم بران دست نه بوسهگه تو سر دست تو به «(4)»
خيز و در اين دايره در كار باش گرد همين نقطه چو پرگار باش
هفت خط دايره چون نقش بست روى به مركز نه و بگشاى دست
1) در« خ»: بر در او با دل و جان خاك شو.
2) رمل: حركت تند شبيه لكه رفتن در سه شوط طواف[ از نظر سنّيان] و در سعى در بين دو چراغ سبز در همه مذاهب فقهى. درباره آراى فقهاى سنى در اين باره نك: الفقه الاسلامى وادلّته، ج 3، صص 166- 167
3) اضطباع، به معناى باز گذاشتن بازوى راست در احرام كه سنّيان چنين مىكنند؛ بيشتر در طواف و برخى در سعى نك: الفقه الاسلامى وادلته ج 3 ص 168
4) بوسه گاه تو سر دست تو باشد بهتر است.
جانب باب از حجر آور قيام «(1)» ملتزم آمد به لقب آن مقام
ملتزم از شوق در آغوش گير زنده به جانان شو و از جان بمير
آتش پروانه ز دل بر فروز خويش بر آن شمع زن و خُوش بسوز
عادت پروانه ندانى مگر چرخ زند اوّل و سوزد دگر
دست به تعظيم بر آن پرده زن تكيه نما بر كَرَم ذوالمنن
چشم و دل «(2)» و سينه بر آن پرده ساى نور دل و ديده بر آن بر فزاى
ديده گريان و دل دردناك سينه سوزان «(3)» و جگر چاك چاك
دست در آويز در استار او اشك فرو ريز به ديدار او
در برش آور ز ره اشتياق صَبَّحة «(4)» الوصال بروح الفراق
ديده به ديدار حبيب آرميد صبح وصال از شب هجران دميد
اين شرف از محض عنايات اوست كت شده حاصل ز حمايات اوست
خواهش از او خواه كه خواهندهاى يابى از او هر چه تو ارزندهاى
بلكه ز خواهش به طلب كاهشت خواهش ازو جوى و نما خواهشت
چيست ترا بهتر ازين آرزو كت شدهاى خاك ره آبروز
آنكه به رخ كردى از اين خاك در به كه بود تارج مرصَّع به سر
در ته پهلو به درش ريگ شخ «(5)» به بود از بستر سنجاب و نخ
پس بود اينت شرف روزگار كز اثر حكمت پروردگار
منزل تو گشته مقام خليل جاى تو آرامگه جبرئيل
ضامن عفو تو حريم اله جرم تو را شد كرمش عذر خواه
هادى ره نيست به جز لطف دوست امدنت را طلب از نزد اوست
لطف ازل گر نشدى رهنما راه بدين خانه كه دادى ترا
خواهش او گر نكند ياريت بهره نباشد ز طلبكاريت
گر طلبى نيست ز ليلى به حىّ قيس چه سود ار كند آفاق طى
شاهد اين نكته پى قيل و قال هست مقال بدنم زاهل حال
كآمده نور دل ازو ظاهرم روشن از او آينه خاطرم
فيض حضورش به دلم ريخته بلكه چو جان در تنم آويخته
اى دل اگر هوش به جا آورى بر سخنم سمع «(1)» رضا آورى
ناظم اين نكته نگويم كه كيست ماحصل از گفتن اين نكته چيست
آنكه ازو آمده باغ سخن از گُل نورسته چمن در چمن
بلكه شگفته چمنش باغ باغ باغ ارم را دل ازو داغ داغ
جامى! ز ارباب زمن اكملى بلكه ز ارباب «(2)» سخن افضلى
طوطى طبعش كه شكر خا شده بلبل نطقش سخن آرا شده
زبده ارباب يقين در سخن كرده ز آغاز وى اين در سخن
مكه كه شد قبله اهل نجات حرّسها اللَّه عن الحادثات
بِهْ كه به احرام نشينى در او تا كرم عام ببينى در او
طعنه بر اكسير زند خاك او گُل خجل است از خس و خاشاك او
ريگ زمينش چو نجوم سماست گم شدگان را به يقين رهنماست
جنَّت معنى است كه بىذرع و كشت جمع درو گشته نعيم بهشت
گل نه و باد سحرش مشكبوى مِىْ نه و ميخانه پر از هاى و هوى
ذرع نه و خرمن او دانه بخش عرش نه و طوبى او سايه بخش
باغ نه و ميوه او ظاهر است راغ نه و سبزه او ظاهر است
لاله بر افروخته در وى چراغ بر دلش از حسرت او مانده داغ
هر كه درين گونه ز سر پا كند بىخرد است ار به فلك جا كند
نام گل و لاله و نسرين مبر وادى مكه دگرست آن دگر
كان وفا بين جبل بوقبيس داغ غمش بر دل فرهاد و قيس
تيغ كشيدست به فرق سپهر سنگ زده بر قدح ماه و مهر
سايه فكندست به چرخ رفيع گشته برو تنگ، جهان وسيع
قلهاش از رفعت ممتاز او آمده با عرش برين رازگو
در كمرش موضع شق شد قمر گشته چو خورشيد به عالم ثمر
كوهصفا و همه اعيان او آمده يك سنگ ز ايوان «(1)» او
نيست به پيرامُنش از مرغزار لاله نَرَسته اگرَش بر كنار
كعبه چو گل سرزده از دامنش هشت بهشت آمده پيرامُنش
هر كه چنين يار كشد در كنار چون نكشد سر به فلك ز افتخار
هست يكى خانه در آن شعبه هم گشت در آفاق به خزران علم
خاك درش سرمه اهل نظر گشته در آن خانه مسلمان عمر
رغم عدو از ره دين با بلال بر سر آن كوه قرين با بلال
بهر اذان كرد زبان آورى بر سر آن سنگ چو كبك درى
نكهت جنَّت دمد از سوق ليل خاركش كوچه آن گل به ذيل
1) در« چ»: دامان.
سرزده خورشيد جهانتاب ازو روضه رضوان شده در تاب ازو
طالع از آن برج شده اخترى كز اثر اوست ثرا تا ثرى
ديده و دل هر دو در آن منجلى كوچه مولود نبىّ و على
بوالعجبست آنكه شده يك مقام مجمع قرص خور و ماه تمام
بهر همين مهر و مه آسمان پهلوى هم نيز بود جاىشان
اين چه مقامست كه درّ نجف پرورش او شده در اينصدف
خانه زهراست در آن شِعْب هم پهلوى صدّيق به يك دو قدم
مشترى و زهره و شمس و قمر بوده قرانشان همه با يكديگر
سر به سر اين كوى نشيب و فراز بوده خرامش گه آن سرو ناز
بر سر آن كوى چسان پا نهيم بىادبست آنكه نهد ديده هم «(1)»
بام و درش يك به يك از هم جدا بارد ازو رحمت خاص خدا
خاك معلىست كه تاج سر است نور دِهِ ديده ماه و خور است
هر طرفش مغربصد آفتاب «(2)» پرده گل گشته به روشان نقاب
بوى مسيحا دهد از خاكشان نور فروزد ز دل پاكشان
رحمت حق باد بران خاكدان كين همه گنجست در آنجا نهان
مسجد رايت بود آنجا عيان گشته منوّر چو رياض جنان
سر به سرش منبع نور وصفاست موضع رايات رسول خداست
طول منارش به فلك همعنان با شجر سدره شده همزبان
بركه آبى كه در آن منزلست هر طرفش راه به جوى دلست
آب رخ چشمه خورشيد ازوست تشنه او هر كه برِ طَرْف جوست
در تك آن آب، عيان ريگ آن همچو نجوم از پس هفت آسمان
از تن سيمين بَدَنان پاكتر از دل حجاج، «(1)»صفاناكتر
مصرى اگر آب خورد زان سبيل تلخ نمايد به لبش آب نيل
آب خَضِر باشد از آن آب دور منبع او ظلمت و اين كوه نور
شامى اگر بر لبش آرد گذر كرده در آيينه حُسْنش نظر
يابد ازو ديده معنيش نور نور وصفا در دلش آرد ظهور
ور گذراند به زبان نام او صبح سعادت دمد از شام او
هست زمينش به صفا باغ «(2)» دلتخم محبت بفشانش به گِل
هر چه برآرد سر ازين آب و خاك گرچه گياه است شود نور پاك
پرتو علمش به جهان تافته عالم ازو نور و ضيا «(3)» يافته
گوشه نشين گشته درين خاكدان شيخْ عمر مرشد اعرابيان
شد شجرش را كه در آن عرصه گشت سايه نشين طوبى باغ بهشت
هست زعين شرف آن خاك در نور دِهِ ديده اهل نظر
تربت او كآمده نورانى است شيخ علىُّ الحق كرمانى «(4)» است
ز آب و گل او شجرى سرزده وز شرفش سر به فلك بر زده
آمده ز آثار كرامت برش ساخته از «(1)» شيره جان پرورش
گرچه ز نخلش رطبى نوش كرد نور وصفا در دل او جوش كرد
سبزه آن تربت عنبر سرشت سنبل مشكين رياض بهشت
گرچه بود رنگ سياهى به رو ريخته انوار الهى درو
هست در آن عرصه چو همسايگان شيخ سماعيل كه از شيروان
آمده چون شير ژيان در خروش با دل پر جوش و زبان خموش
سوى حريم حرم كردگار يافته در ساحت آن عرصه بار
[آمده و كرده در آنجا نزول خاك درش قبله اهل قبول
مقبره خواجه فضيل عياض «(2)» روضهاى آمد ز بهشت آن رياض
قرص قمر شمه ايوان او سر به فلك بر زده بنيان او
هر كه بدانجا ره و رو يافته فيض دل از درگه او يافته
يك طرفش از رهصدق وصفا گشته حريم حرم مصطفا
مقبره پاك خديجه دروست نور وصفا داده نتيجه دروست
فصحت آن ساحت با زيب وفر وسعت آن عرصه دولت اثر
هست زيارتگه اعيان بسى ليك نهان از نظر هر كسى
جمله در آن امكنه آسودهاند روى به خاك كرمش سودهاند «(3)»
هر كه نباشد قدمش در بهشت سر نَنَهادست در آنجا به خشت
هست در اخبار كه روز پسين كآمده از حق لقبش يوم دين
ارض معلى و زمين بقيع كآمدهاند از ره معنى رفيع
هر دو ملاقى و ملاحق شوند با تبع خيل و علايق شوند
بار فرو گير كه در تنْ عناست ناقه بخسپان «(1)» كه زمينِ مناست
صبر نما امشب و فردا دگر تازه كن از آب، شتر را جگر
هست فرو آمدن قافله از پى تيمار خود و راحله
تقويتى كن بدن از روز پيش روز دگر كس نكند فكر خويش
ترويه آخر شد و شب در رسيد «(2)» خازنصبحست كه دارد كليد قد طَلَع الصُّبح وهبَّ الشمال
اقترب الوقت الى ذى الجلال «(3)» بار ببنديد كه فرصت نماند
تيز برانيد كه مهلت نماند خلق همه راحله را كرده تيز
همچو سپاهى كه فتد در گريز اين عرفاتست كه بُوَد كوى حق
هست گريز همه بر سوى حق فرسخى از كوى منا پيشتر
مزدلفه روى نمايد دگر عرض وى از سينه حجاج بيش
هر كه درو مشتغل كار خويش يك طرفش بين ز قوافل خيام
دوخته در كسوت مصرى تمام محمل پرداخته با زيب و فرّ
بر سرش افراخته چتر قمر يك طرفش مجمع شامى تمام
زينتشان ز اطلس و ديباى شام محمل مشكين دگر در ميان
بر سرش ازصفحه خور سايبان از پى هر قافله حوضى دگر
ز آب حيات آمده سر تا به سر ريگ مپندار به ظاهر در آن
كآب حياتست و جواهر در آن
چشمهاش از پاى جبل سر زده آب سر از عينصفا بر زده
آن جبلى كش عرفاتست نام هست فروتر ز جبلها تمام
پر بود از رحمت حق دامنش انس و ملك جمع به پيرامُنش
سايه آن در عرصات جنان مىدهد از ظلّ الهى نشان
گرچه بهصورت ز جبال اصغر است ليك به معنا ز همه برتر است
چون حجب «(1)» واحد حىّ غفور آمده هفتاد، چه ظلمت چه نور
وان همه اسباب و حجت ز پى «(2)» جز به رياضت نتوان كرد طى
هست به دشت عرفه چار ميل حدّ مواقف همه بىقال و قيل
ليك از آن چار نشان سعيد دوست قريب جبل و دو بعيد
ساخته جبرييل امين از قدم بهر زمين عرفاتش علم
حدّ زمينى كه مواقف «(3)» سراست بهر وقوف آمدن آنجا رواست
ليك به قول حنفى مذهبان حدّ وقوفست دو ميلى ميان
هست بر شافعيان بىقصور هست مواقف همه نزديك و دور
مسجد نمره كه در آن سرزمين «(4)» وادى عرفست به مسجد قرين
بهر وقوف اين دو محل خوب نيست فعل وقوفش ز تو محسوب نيست
ناقه روان جانب مسجد بران بر اثر ناقه پيغمبران
وقت زوالست فرو گير بار «(5)» داخل مسجد شو و فرصت شمار
خلق در آن جمع به پهلوى هم انس گرفته همه بر بوى هم
منتظرِ آن كه به جمع و به قصرجمع گذارند به هم ظهر و عصر
خطبه كند بر سر منبر خطيب راست چو از شاخ شجر عندليب
نغمه داودى و سوز درون ديده و دل خون كند و غرق خون
چونكه به هم جمع شود ساز و سوز آن كند آن كآتش آتش فروز
مطبخ آدم به شمال جبل گشته سكون فقرا را محل
گه كه درو سرزده خون جگر «(1)» دودهصفت گشته سيه فامتر «(2)»
گه كه درو شعله زده دود آه «(3)» گشته عيان از شب تاريك ماه
نور كه گه شعله زدش گاه برق سايه فكنده فقرا را به فرق
قبّه كه بر قله كوه آمده نور فشان، چون مهى خرگه زده «(4)»
هست عيان در نظر اهل دين خانه ياقوت و سپهر برين
خيز كه شد وقت دعا را محل ناقه روان ساز به پاى جبل
سر به سرِ آن جبل از هر گروه «(5)» ريخته چون ريگ به هم كوه كوه اين عرفاتست فراغت كجاست
هر كسى امروز به خود مبتلاست كه به كه امروز تواند شدن
جان نكند فكرصلاح بدن بهر چرا ناقه مبر سوى دشت
باش كه امشب شد و فردا گذشت خلق فتاده همه پهلوى هم
پهلوىشان رفته و بازوى هم از جبل و دشت وى آثار نه
هيچ به جز خلق نمودار نه دامنش از خيل شتر فوج فوج
گشته چو دريا كه درآيد به موج كوه چنان، دشت، چنين زد به راه
راه روان بر شده تاصبحگاه
دست دعاييست كه بر آسمانست داشته هر سوى زمين و زمانست «(1)»
دست تهى، پاى تهى، سر تهى كوه و زمين جمله تهى در تهى
زين همه يك باره برآمد نفور خواست قيامت نگر و نفخصور
دل به درون گرم چو خورشيد شد رعشه تن بر نَهَجِ بيد شد
شيوه شيون به بدن راه يافت تنگى دل «(2)» دستگه آه يافت
نعره يا رب به فلك بر گذشت اشك روان آمد و از سر گذشت
گشت فلك زخم گه تير آه رحمت حق «(3)» ريخت بر آن جايگاه
جمع به هم آمده انس و مَلَك پر ز فغان كرده رواق فلك
سوز درون بين كه بهر يا ربى سوخته بر چرخ فلك «(4)» كوكبى
از نم درياى كرم كوه كوه فيض خدا ريخته بر آن گروه
گريه يك كودك حلوافروش بحر سخا و كرم آرد به جوش
روز چنين آتش دلهاى زار جوش برآورد ز ششصد هزار «(5)»
صَبَّحك «(6)» اللَّهصباح السعيد بر همه ميمون بود اينصبح عيد «(7)»
اين چه صباحست كه ششصد هزار بنده شد آزادصغار و كبار
1) . در« خ»: دست دعا رفته سوى آسمان زلزله آمد به زمين و زمان.
2) . در« خ»: آتش دل.
3) در« خ»: فيض خدا.
4) در« خ»: چرخ برين.
5) در« خ»: چون نكند جوش ز ششصد هزار در« ما» هفتصد هزار آمده كه نبايد درست باشد؛ زيرا شاعر پس از اين، عدد ششصد هزار را مىآورد.
6) . در« ما»: اصبحه.
7) در« خ»: بر تو مبارك بود اين روز عيد.
بيشتر از «(1)»صبح سعادت اثر داده ز فرخندگى او خبر
غرّه اينصبح سعادت قرين خنگ «(2)» فلك را شده نور جبين
خيز كه خورشيد علم بركشيد خلق چو انجم همه شد ناپديد
بانگ نفير «(3)» آمد و محمل گذاشت كوه به جا مانده در اين پهن دشت
كس نكشد بهر كسى انتظار شوق منا برده ز دلها قرار
سوى منا آى «(4)» و كرامت ببين گرمى بازار قيامت ببين
بس كه بود نعره جوش و خروش كر شود از غلغله خلق گوش
بسكه به هم ريخته هميان زر گشته دكانهاى منا كان زر
اشرفى سرخ كه آتش وشست گرمى بازارش از آن آتست
اطلس رومى و قماش فرنگ مانده به هر خانه از آن تنگ تنگ
رومى و هنديس كه با يكديگر كرده مواسات چو شير و شكر
طنطنه جامه مصرى ببين دست نگهدار بر آن آستين
كيسه برانند درين رهگذر هر كه تهى كيسهتر آسودهتر
هست بسى تير ز وارستگان فارغ و آسوده ز سود و زيان
گرچه تهيدست ز سيم و زرند جان بفروشند، غم دل خورند
جنس سمينست «(5)» خريدار كورو نق اين گرمى بازار كو
از دل ايشان شده بازار گرم آيدشان از در و ديوار گرم
قرب دوصد گام ز سوق منا مسجد خيفستصفا درصفا
خشت به خشتش همه عنبر سرشت وسعت آن فصحتصحن بهشت
از پى فراشى آن ابر و باد مىرسد از چرخ به هر بامداد
كوه عجيبىست به مسجد قريب در نظر اهل نظر بس مهيب
هست در آن غار يكى كزصفات آمده مشهور به والمرسلات
در عقب سوق منا بر شمال سرزده كوهىست در اوج جلال «(1)»
دامن آن كوه ز ربّ جليل آمده قربانگه ابن خليل
شغل كسانست برون از حساب رو تو سوى جمْره اول شتاب
آن كه بود بر عقب پاى او بر سر كوه آمده مأواى او
سنگ برون آر و جهادى بكن ازصف آن معركه يادى بكن
قوم كه شمشير قضا مىزنند نعره تكبير فنا مىزنند
سعى و طواف آمده چون هفت بار شد عدد سنگ همان اختيار
هفت كَرَت «(2)» سنگ بر آن ميل زن ميل چو بر روى عزازيل زن
بسته خليل از پى قربان پسر كآمده «(3)» شيطان لعينش به سر
سنگ برو كرده حوالت خليل كرده توجه به خداى جليل
مار «(4)» عزازيل شود منهذب رمى نما اول قربان عقب
باز در آن كوش كه قربان كنى هر چه كنى كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه گردن تسليم به فرمان بنه
دست چه باشد كه از آن خون چكد خوش بود آن كز دل محزون چكد
جان كه نه قربانى جانان شود جيفه تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مناست سر به سر اين دشت فنا بر فناست
كشته درين بىحد و قربان بسى تشنه به خون تيغ به كف هر كسى «(1)»
هر كه نشد كشته شمشير دوست لاشه مردار به از جان اوست
سرخى خون آيتصنع اللَّه است كُشته شو آنجاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه اينجا درند جان بفروشند و غم دل خورند
يك طرفش آمده خونها به جوش وز طرفى جوشش كالا فروش
هر كسى و همّت والاى خويش سود برد در خور كالاى خويش
سر بكش از تيغ و فرود آر سر كرده ز سر قيد علايق به در
گر سر موييست علايق ترا نيست يكى خدمت لايق ترا
رو سر تسليم و رضا پيش گير در ره دين ترك سر خويش گير
سر بتراشيد چو مو اند كيست «(2)» اندك و بسيار درين ره يكيست
زندگى از سر دگر آغاز كن از بدن خويش كفن باز كن
جامه خود باز ستان از گرو جان تو «(3)» نوروزى نوروز نو
بر تو شد اكنون همه اشيا حلال غير دخولى كه كنى با حلال
بر تو فداگر شده لازم بده عقده گشايى كن و بگشا گره
سبعه نگر باز كه سيّار شد يك به يك اركان همه در كار شد
هشت گدا بشمر و يك گوسفند پاره «(4)» كن از يكدگرش بندبند
ور كنيش ذبح و به ايشان سپار «(5)» پس متساوى دهشان اختيار
اى كه به مقصود ره آوردهاى ره به سوى مقصد خود بردهاى
شام تراصبح سعادت دميد بر تو مبارك بود اينصبح عيد «(1)»
عاشر ذى الحجه به آن رهنمون شد كه ز احرام حج آيى برون
اى كه به ميقات گذارت فتاد دولت احرام ترا دست داد
رمى ادا ساخته و ذبح و حلق وز گرو منع برون كرده دلق «(2)»
از كرم خالق اكبر تراست گشته وقوفين ميسّر تراست
برده سوى مقصد و مقصود راه آمده محرم به حريم اله
خيز و ببينصحن و منا روز نحر دم به دم از خونِ فدا گشته بحر
حمد و ثناى احد ذوالجلال ورد زبان ساز چو دارى مجال
در رهش از روى ارادت دراى سوى حريم حرم او گراى
بين كه چسان جمله خلايق ز دل كرده برون قيد علايق ز دل
از سر تعجيل و ره اضطراب سوى حرم آمده باصد شتاب
جمله در اطراف حرم گشته جمع پر زده پروانهصفت گرد شمع
در هوس قامت دلجوى او طوف كنان گرد سر كوى او
مردم آفاق ز بلغار و روس جمله شده ناظر آن نوعروس
كرده يكى بوم و بر روى طى وان دگرى آمده از مُلك رى
وين دگر از غايت مغرب زمين وان دگرى آمده ز اقصاى چين
و آن دگرى سوده قدم چند سال تا كه رسيده به حريم وصال
قطع بيابان و مراحل بسى طىّ به وادىّ و منازل بسى
كرده ولى بخت ندادست دست در قدح يأس فتادست مست
مانده به بيغوله حرمان اسير گشته اسير ستم چرخ پير
ناوك هجران به جگر خورده است راه به راه طلبش بُرده است
در پى اين گلشن رضوان اثر «(1)» لاله صفت داغِ هوس بر جگر
رفته ازين باغ هزاران هزار بوده به دل، داغ غمش يادگار
شكر خدا واجب و لازم ترا كآمدهاى بر در دولت سرا
پاى ملامت زده بر سنگ آزر وى نهاده به زمين نياز
جانب مقصد گذر آوردهاى در رخ مقصود نظر كردهاى
وز كرم بىحد سبحانيت ختم شد اركان مسلمانيت
عُمره برآوردى و حج نيز هم پاك شدى از همه ظلم و ستم
مانده ز كار تو طوافى دگر خيز و كن امروز مصافى دگر
سوى حرم قصد افاضت نماى در طلب گنج سعادت درآى
روى بنه بوسه بزن به زمين چشم تحيّر «(2)» بگشا و ببين
رو به حرم كرده خلايق همه گشته حرم باز پُر از زمزمه
شعله زده طلعت شمساييش تازه شده خلعت عبّاسيش
دامن نازى كه به بالا زده بهر دل عاشق شيدا زده
بهر همين بسته كمر تا مگر جان كند آويزش بند كمر
برقعِ زركش كه فگنده برو كرده دلِ عاشقِ مسكين «(3)» گِرو
گشته ز خالش دو جهان مُشْكبو خم شده چرخ از شكن موى او
گشته همه فاخته او سرو ناز جمله چو پروانه و از شمع راز
سرو ز پا افتد واو استوار شمع به جا سوزد و او برقرار
سرو گرش گويم از آن رو نكوست كز سر او روح قدس بذله «(4)» گوست
ز آتشِ او اين همه دلها كباب او شده مستغنى از اين اضطراب
در تك و دو آمده خلق اين چنين او ز سرِ ناز مربع نشين
نور الهش لَمَعاتِ خود است «(1)» خال سياهش حجر الاسود است
بوسه زنند اين همه بر خال او هيچ دگرگون نشود حال او
دامن او در كف مردم بسى او نكشد دامن لطف از كسى
بر درِ او روى تضرع به خاك در رهِ او خلقِ جهانى هلاك
چشم رضا گر نكند بر تو باز خاصيت حسن غرورست و ناز
حُسْن غنا آرد و عشق احتياج هر دو جهان زين دو گرفته رواج
كعبه كه در جلوهگرى دلرباست آن نه به رخساره و زلف دو تاست!
گر بودش روى ازين سوى نيست هر بصرى مدرك آن روى نيست
تنگ بود حوصله چشم سر چهره خوبان، دگرست آن دگر «(2)»
روى نمايد به تو در آن جهان طايف خود را طلبد ز آن ميان
روز قيامت كه برآيد نفور از دل مجروح ز نزديك و دور
روى به محشر نهد آن نو عروس با دف و مزمار و مغنّى و كوس
شانه زده گيسو و رو كرده باز خاك ره او شده اهل نياز «(3)»
جعد سياهش كه رسد تا ميان بافته از موى سر حاجيان
گونه خورشيد جهان بانيش گشته «(4)» ز خونابه قربانيش
گرد بخور عجب از دود آه كز دل طايف زده هرصبحگاه
با همه زيب آنصنم مهوشان جلوه كند دامن عزّت كشان
گوهر هر اشك كه بر دامُنش ريخته شد زيور پيرامُنش
هر كه گهى گشته به پيرامُنش دست تمنّا زده بر دامُنش
با همهشان روى به جنّت نهند نرگس «(1)» از آن نيست كه منت نهند
محيى از آن جمله تويى در شمار دامن گل را چه غم از زخم «(2)» خار
بهترش آنست كه در اين مصاف سعى نماييم براى طواف
اى به عبادت علم افراخته كار خود و خلقِ جهان ساخته «(3)»
پاى ز سر كرده در آور مصاف زانكه بود بر همه فرض اين طواف
چون كه شدى طايف بيت الحرام يافتى از طوف درش احترام
سعى كه از پيش ترا دست داد بار دگر باشد از اركان زياد
ورنه پى سعى به مسعى خرام تا شود احكامِ حج اكنون تمام
از پى آن سعى و طواف التجا به كه برى باز به سوى منا
تا كه درين منزل گيتى فروز از عقب اين دو شب آرى به روز
چون كه شود بعد زوال دگر «(4)» دامن پر سنگ بزن بر كمر
بيست و يكى سنگ بزن بر سه ميل سنگ به شيطان زده زينسان خليل
پاى دليلست درين نكته لنگ خاصه كه آيد ز همه سوى سنگ
روز سوم پيشتر از وقت شام روى بنه جانب بيت الحرام
ورنه گرت شب شود آنجا درنگ روز دگر باز و بالست و سنگ
شيوه آداب نگهدار نيك شو به ادب ساكن اين خانه ليك
آنكه رسد دير، برد رخت زود شوق فزون گردد از آنش كه بود
روز جدايى كه نبيند كسى تيرهتر است از شب هجران بسى
عاشق دل سوخته در هجر يار آورد انجم همه شب در شمار
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ جداييست ميان دو يار
روز وداع است و فراقش ز پس ناله برون آى و به فريادرس
خون گرى اى ديده بهصد هاىهاى «(1)» وقت جداييست از آن خاك پاى
بخت كجا رفت هم آغوشيت هست كنون وقت سيه پوشيت
دل به مصيبت كسى افتاده طاق گه ز فراق و گهى از اشتياق
وقت وداعست و اجل در كمين خاصه وداعصنمى اين چنين
كس نكند محنت هجر اختيار مرگ، جداييست ميان دو يار
اى گل باغ ملكوت الوداع مىروم اكنون به طواف وداع
با خفقانِ دل و رنجِصداع بوى تو جان قوت شده الوداع «(2)»
جان جهانى و به از جان بسى قطع ز جان چون كند آسان كسى
اى گل مشكين به نواى عجيب قطع وصال تو كند عندليب
وصل توأش سوخت به داغ جگر تا دگرى هجر چه آرد به سر
كرده به راه طلبت جان فدا مىشود اكنون به ضرورت جدا
دورى من از تو ضرورى بود ورنه كه را طاقت دورى بود
روز جدايى كه خرابم ز تو كافرم ار روى بتابم ز تو
گر ز توام دُور كند بخت بد مهر توام باز كشد سوى خود
بادصبا دامن گل برفشاند نكهت يثرب به مشامم رساند
فارغ از انديشهصوت و ادا «(1)» گفت حديثى ز زبان وفا
كاى شده پاك از همه آلودگى دُردى «(2)» دل رفت به پالودگى
داده جلا آينه خويش را ساخته مرهم جگر ريش را
شهد وجود تو مصفّا شده بلكه ز هرصافتر اصْفى شده
آينه ترسم كه برآرد غبار فرصت امروز غنيمت شمار
پاى تجرّد به سر خويش نه يك قدم از خويش فرا پيش نه
سكه زن آن نقد كه آوردهاى ورنه زر آورده و مس بردهاى
از زر بىسكّه چه خواهى خريد جامه ازين غصه بخواهى دريد
حجّ تو هر چند كه دين را در است حجّ دگر هست كه آن اكبر است
رونق فرمان تو بىمُهر شاه كم بود از مرتبه برگ «(3)» كاه
مُهر كن اين نامه كه در روزگار حجت كار تو شود روز كار
نامه كه گردن شكن سرورانست مُهر وى از خاتم پيغمبرانست
پر نشد از آتش شوق «(4)» تو دود دير شد آهنگ تو برخيز زود
گرمى اين كوره از آن آتشست پاك كند نقد كه در وى غشست
اين ره عشقست «(5)» نه راه حجاز «(6)» زاد وى آن به كه كنى از نياز
مىرود اين ره به سوى كوى دوست فرصت جان باد كه معراج اوست
نقش كف پاى شتر ره به ره داده نشانها ز مه چارده
طرفهتر اين است كه در راه بدر روى زمين گشته پر از ماه بدر
بدر كه كامل به همه باب شد منزل خورشيد جهانتاب شد
طَيْبه كه شد مغرب خورشيد جود زرديش از وادىصفرا نمود
زردى روز آينه مغربست مغرب خورشيد جهان يثربست
اى قدم از سر به رهش ساخته پا ز سر دغدغه بشناخته
بىسر و بىپا شده بشتافتى ره به حريم حرمش يافتى
كوكب اقبال تو مسعود بود عاقبت كار تو محمود بود
بخت تو زد تخت بر اوج سپهر سود به نعلين تو رخ ماه و مهر
شاهد مقصود ترا ره نمود بر تو چه درها كه ز دولت گشود
اى شده محرم به حريم وصال وقت طلب آمد و گاهِ سؤال
لب بگشا بهر دعاى ثواب هست درين وقت دعا مستجاب
هر چه به غيب و به شهادت درست ازصدقات سر آن سرورست
باش ز گرد سر اوصدقه جوى جز به حريم حرمش ره مپوى
وجه نبى را چه مواجه شوى بىخبر و واله و بىخود شوى
بار دگر ز آن سوىِ حجره خرام بانگ برآور به صلات و سلام
ميوه دل قرّة عينِ رسول زهره گردونِ نبوت بتول
سيده جمله زنانِ بهشت مانده، در پاى نبى سر به خشت
لب بگشا بهر دعا و ثواب هست در اين وقت دعا مستجاب
لب بگشا كآنچه ترا در دل است يك به يك از تربت او حاصل است
شو متوجه به زمين بقيع عرش برين بين و مقام رفيع
هر طرفى نور دهد زان زمين همچو نجوم از فلك هفتمين
اين همه چون انجم و او آفتاب رفته ز خورشيد همه در نقاب
چونكه نهى بر در دروازه گام ورد زبان سازصلات و سلام
زنده دلان بين كه ز خود مردهاند سر به گريبان عدم بردهاند
گر بگشايند ز عارض نقاب تيره نمايند مه و آفتاب
بر در دروازه كه دين را در است مقبره عمّه پيغمبر است
گنبد عباس كه خلد آشيانْست قبلهاى از نور، به عالم عيانْست
چار دُر از دُرج نبوت در آن بحر سخا كان مروّت در آن
از فلك جود و سخا و كرم كرده قران چار ستاره به هم
پرده گشايم ز جمال سخم صادق و باقر علىست و حسن عليهم السلام
خفته در آغوش هم از يكدلى زاده معنى و نبى و على «(1)»
چون به ميان فاصلهشان اند كيست مرقد اين چار تو گويى يكيست
مشهد عباس عليه السلام دوده از آن دود گرفتى قلم
خون دل از ديده فشاندى برون مرثيه گفتى و نوشتى به خون
آن حُجَر چند كه مانده سياه هست سياهيش از آن دود آه
1) در« ما»: داده معنى نبى و على.
سوز دلش «(1)» چون علم افروختى ز آتش آن لوح و قلم سوختى
هر يك از آن سنگ به چشم بدى در ره معنى «(2)» حجر الاسودى
سرمه آن سنگ دهد نور دل مردمك ديده ازو منفعل
بر سر آن ره كه طريق هُداست حجره ازواج رسول خداست
ساحتِ آن گنبدِ «(3)» فردوس بود حور به گيسو كندش رفت ورود
باز بنه گام دگر زان طرف كاخصفا بنگر و كان شرف
نيست مجال قدم اجنبى خفته در آن گوهرصلب نبى
خيلصحابه چه بزرگ و چه خرد بيش از آن است كه بتوان شمرد
در ته آن خاك كه كانها دروست آن نه بدنهاست كه كانها دروست
مقبرهاى كز همه اينها جداست مقبره مادر شير خداست
پاى خسارت منه آنجا دلير خفته در آن بيشه يكى شير شير «(4)»
كان گهر معدن زر هر يكى زينت مه زيور خور هر يكى
اين همه در سايه آن آفتاب رفته به خلوتگه عزت به خواب
روز قيامت كه بود نفخصور اين همه خيزند در استار نور
خلق جهان مانده همه در مغاك از شرف اينها زد و سر بر سماك
سر چو برآرند ز جيب غبار چشم گشايند به ديدار يار
بخت اگر يار شود عن قريب خاك شوم بر سر كوى حبيب
اى خَضِر راه خدا «(1)» مرحبا خيز كه شد شنبه روز قبا
تا به قبا هست قريب دو ميل طى نتوان كرد رهش بىدليل
نخل به نخل است همه پى ز پى سر به سر آورده چو در بيشه نى
هر يك از آن نخل چو سرو روان از ثمر افگنده به بر گيسوان
در ته هر نخل همه زرع و كشت چون نشود رشك زمين بهشت «(2)»
هست در اين عرصه مكان دگر خوابگه ناقه خير البشر
بئر اريس است مسمى چو گل هست در او خاتم ختم رسل
چشمه زرقاست كه چرخ كبود آمده پيشِ ره او در سجود
درصفت قصر رفيع قبا كرده دلم پيرهن و جان قبا
بئر رسولست كز آب حيات لب به لب استاده چو جوى فرات
كعبه بهصد جاى ز شوق قُبا ساخته پيراهن عزّت قَبا
هشت كَرَتْ بهر نوافل قيام چون رسى از ره سوى مسجد خرام
هر كه به شنبه كند آنجا نزول عمره برآورد به قول رسول
پنجم شنبه كه بود روز چار پاى نه و دست تمنا برآر «(3)»
مسجد فتحست بناى رسول جاى دعايَسْت و محل قبول
ساز قدم از سر و پا كن ز غين «(1)» رو به سوى مسجد ذوقبلتين «(2)»
مسجد دو قبله كه در آن زمين بود در آن روز رسول امين
بر سر چاه وضويى بساز داخل مسجد شو و سنت گزار «(3)»
پس به سوى مسجد اربعه گذر تا شوى از فيض همه بهرهور
مسجد اول بود از مصطفى قبله حاجات و محل دعا
باقى ديگر همه بىاشتباه هست ز اصحاب رسالت پناه
داخل هر يك شو و بهر نماز روى نِه آنجا به زمين نياز
بر سر آن ره به مساجد قريب كوه بلند است به غايت مهيب
در كمرش هست يكى غار تنگ كرده نبىّ نوبتى آنجا درنگ
هر كه به اخلاص شود داخلش مرتبه خاص شود حاصلش
پس سوى آبار نبى شو روان زانكه تنش را دهد آبش توان
سير ز هر چاه بياشام آب تا شوى اندر دو جهان كامياب
سعى نما باز كه روز دگر بر شهداى احد آرى گذر
لاله از ايشان شده خونين كفن داغ نهاده به دل خويشتن
جمله به خون جگر آغشتهاند بىخبر از هستى خود گشتهاند
خورده مى از جام شهادت همه رفته ز دنيا به سعادت همه
بوى وفا مىدهد از خاكشان غرقه به خون تربت نمناكشان
مهر كيا سر زده زان سرزمين تختم وفا بار نيارد جز اين
دامن گردون كه «(1)» شفق گون بود از اثر سرخى آن خون بود
روز قيامت كه برآرند سر با جگر خشك و كفنهاى تر
شُسته به خون روى چو اوراق گل سرخ ز سر تا به قدم جزء و كل
حمزه كه قربان شده در راه دوست سيّد هر جا كه شهيديست اوست «(2)»
سرخى كوه احد از خون او ريگ به ريگش همه تسبيح گو
كوه احد نيست كه كوهيست ود گفت پيمبر كه نحبّ «(3)» احد
هست يكى «(4)» كوه وليكن سياه سر به فلك بر زده چون دود آه
كوه چنان، فرش «(5)» زمينش چنين من سخن از كوه كنم يا زمين
سر به سر طَيْبه وجب بر وجب هر عجب از وى عجب مِنْ عجب
طَيْبه كه بطحا شد ازو باصفا خاك وى آغشته به مهر وفا
در اينجا دو قصيده از خاقانى، شاعر بنام قرن ششم هجرى را كه در وصف كعبه و مناسك حج سروده مىآوريم. اين اشعار از بهترين اشعارى است كه در زبان فارسى پيرامون كعبه و حج به نظم درآمده است. قصايد خاقانى در اين باره بيش از اين است و قصد ما پس از چاپ سفرنامه منظوم حج، اشاره به نمونههايى از اشعار شاعران فارسى در سفر حج است.
مأخذ ما براى چاپ آن، كتاب «بزم ديرينه عرس» است كه خانم دكتر معصومه معدن كن ضمن آن، پانزده قصيده از قصايد خاقانى را شرح كردهاند. اين كتاب در سال 1372 توسط مركز نشر دانشگاهى چاپ شده است.
صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش كيمختِ كوه اديم شد از خنجرش زرش
هر پاسبان كه طره بام زمانه داشت چون طرّه سر بريده شد از زخم خنجرش
صبح ازصفت چو يوسف و مه نيمه ترنج بِكرانِ چرخ دست بريده برابرش
شب گيسوان گشاد چو جاود زنى به شكل بسته زبان ز دودِگلوگاهْ مجمرش
گفتى كه نعل بود در آتش نهاد ماه مشهور شد چو شد زن دود افكن از سرش
شب را نهند حامله خاور چراست زرد كابستنى دليل كند روىِ اصفرش
شب عِقدِ عنبرينه گردون فرو گسست تا دستِصبح غاليه سازد ز عنبرش
آنك عروسِ روز پسِ حجله معتكف گردون نثارْ ساختهصد تختِ گوهرش
زان پيش كان عروس برهنه شود علم كوس از پى زفاف شد آنك نوا گرش
گويى كه مرغ روز ز رو زيورش بخورد كز خلق مرغ مىشنوم بانگ زيورش
مانا كه محرم عرفاتست آفتاب كِاحرام را برهنه سرآيد ز خاورش
هر سال محرمانه ردا گير آفتاب وز طيلسان مشترى آرند ميزرش
پس قرص آفتاب بهصابون زند مسيح كاحرام را ازارِ سپيدست در خورش
بينى به موقف عرفات آمده مسبيح از آفتاب جامه احرام در برش
پس گشتهصد هزار زبان آفتابوار تا نسخه مناسك حج گردد از برش
نشْگفت اگر مسيح درآيد ز آسمان آرد طواف كعبه و گردد مجاورش
كامروز حلقه در كعبهست آسمان حلقه زنان خانه معمور چاكرش
بل حارسيست بام و در كعبه را مسيح زانست فرقِ طارمِ پيروزه منظرش
چو بك زنِ مسيح مگر زان نگاشتند باصورتصليب بر ايوان قيصرش
سر حد باديهست روان پاش بر سرش ترياقِ روح كُن ز سموم معطرش
نام زَميست كعبه مگر ناف مشك شد كاندر سموم كرد اثر مشك اذفرش
گوگرد سرخ و مشك سيه خاك و باد اوست باد بهشت زاده ز خاك مطهّرش
خون ريز بىديت مشمر باديه كه هست عمر دوباره در سفر روح پرورش
در باديه ز شمه قدسى عجب مدار گر بر دمد ز بيخ زقّوم آب كوثرش
از سبزه و ز پرّ ملايك به هر دو گام مُدْهامتان دو بسته دو بستان اخضرش
درياى خشك ديدهاى و كشتيى روان هان باديه نگه كن و هان ناقه بنگرش
درياى پر عجابت و ز اعراب موج زن از حلّهها جزيره و از مكه معبرش
و آن كشتى دوندهتر از بادبان چرخ خوشگامتر ز زورق مه چار لنگرش
لنگر شكوه باد كند دفع پس چرا در چار لنگرست روان بادصرصرش
جوزا سوار ديده نه اى بر بنات نعش ناقه نگر كژاوه بهم جفته از برش
پشت بنات نعش و دو پيكر سوار او ماه دگر سوار شده بر دو پيكرش
گيسوى حور و گوى زنخدانش بين بهم دستارچه كژاوه و ماه مدوّرش
ماند كژاوه حامله خوشخرام را اندر شكم دو بچه بمانده محصّرش
يا بىقلم دو نون مربع نگاشته اندر ميان چو تا دو نقطه كرده مضمرش
و آن ساربان ز برق سراب ابر كرده چشم وز آفتاب چهره چو ميغ مكدّرش
چونصد هزار لاف الف افتاده يك بيك از دور دست و پاى نجيبان رهبرش
وادى چو دشت محشر و بُختى روان چنانك كوه گران كه سَيْر بود روز محشرش
بل كانچنان شده ز ضعيفى كه بگذرد در چشم سوزنى بمثَل جسم لاغرش
چونصوفيانش باركشى بيش و قوتْ كم هم رقص و هم سماع همه شب ميسّرش
هر كز جلاجل و جرس آواز مىشنود در وهْم نفخِصور همى شد مصوّرش
صحن زمين ز كوكبه هودج آنچنانك گفتى كهصد هزار فلك شد مشهّرش
وان هودج خليفه متوّج به ماهِ زر چون شب كز آفتاب نهى تاج بر سرش
سالى ميان باديه ديدند فرغرى
زان سان كه هر كه گفت نكردند باورش باور كنى مرا كه بديدم به چشم خويش
امسال چون فراتْ روان چند فرغرش ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جيحون سبيل كرد بر آن خاك اغبرش يا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر بماند بر آن كوه و كردرش
اينك مواقف عرفاتست بنگرش طولش چو عرض جنت وصد عرض اكبرش
دهليز دارِ ملك الهىستصحن او فرّاشْ جبرئيلش و جاروبْ شهپرش
نور اللَّه از تف نفس و آهْ مشعلش حزب اللَّه ازصف ملَك و انسْ لشكرش
پوشيدگان خلعت ايمان گه الست ايمانصفت برهنه سران در معسكرش
گردون كاسه پشت چو كفگير جمله چشم نظّاره سوى زندهدلانِ كفن ورش
از اشكشان چو سيب گذرها منقطّش وز بوسه چون ترنج حجرهها مجدّرش
از بس كه دود آه حجاب ستاره شد بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش
بل شمع هفت چرخ گدازان شده چو موم از بس كه تف رسد ز نفسهاى بيمرش
جبريل خاطب عرفاتست روز حج ازصبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش
سرمستْ پختگان حقيقت چو بُختيان نه ساقيى پديد نه باده نه ساغرش
با هر پياده پاى دو اسبه ملَك دوان سلطان يكسواره گردون مسخّرش
در پاى هر برهنه سرى خضر جانفشان نعلين پاىْ همسر تاج سكندرش
تا پشت پاى بوده لباس ملكشهش همت به پشت پاى زده ملك سنجرش
خاك منى ز گوهر تر موج زن چو آب از چشم هر كه آبى و خاكىست گوهرش
آورده هر خليل دلى نفس پاك را خون ريخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد ذابح و مريخ زيرِ دست حلق حمل بريده بدان تيغ احمرش
گفتى ز انبيا و امم هر كه رفته بود حق كرده در حوالى كعبه مكرّرش
قدرت رحم گشاده و زاده جهانِ نو بر ناف خاك ناف زده ماده و نرش
زمزم به سان ديده يعقوب زاده آب
يوسف كَشَنده دلو ز چاه مقعّرش بل كافتابِ چرخ رسن تاب ازان شدست
تا هم به دلوِ چرخ كشد آب اخترش و آن كعبه چون عروس كه هر سال تازهروى
بوده مشاطهاى بساز پورِ آزرش خاتونى از عرب همه شاهان غلام او
سمعاً و طاعه سجده كنان هفت كشورش خاتون كائناتْ مربّع نشسته خوش
پوشيده حلّه وز سرْ افتاده معجرش اندر حريم كعبه حرامست رسمصيد
صيادْ دست كوته وصيد، ايمن از شرش.
منصيد آن كه كعبه جانهاست منظرش با من به پاىْ پيل كند جنگْ عبهرش
صد پيلوار خواهد از زرّ خشك از آنك مشكست پيل بالا در سنبل ترش
دل تو سنى كجا كند آن را كه طوقوار در گردن دلست كمند معنبرش
نقدست سرخرويىِ دل با هزار درد از تنگى كمند نه از وجه ديگرش
خاقانيَست هندوى آن هنداونه زلف و آن زنگيانه خالِ سياه مدوّرش
چون موى زنگيَش سيه و كوتهست روز از تركتاز هندوى آشوب گسترش
خاقانى از ستايش كعبه چه نقص ديد كز زلف و خال گويد و كعبه برابرش
بىحرمتى بود نه حكيمى كه گاهه وِرد زند مجوس خواند و مصحف به بردرش
نى نى به جاى خويش نسيبى همى كند نعتيست زانِ دلبر و كعبهست دلبرش
خال سياه او حجر الاسودست از آنك ماند به خال و زلف بهم حلقه درش
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنك خوانند روشنان همه خورشيد اسمرش
گويى براى بوس خلايق پديد شد بر دست راست بيضه مُهر پيمبرش
خاقانيا به كعبه رسيدى روان بپاش گرچه نه جنس پيشكشست اين محقّرش
ديدى جنابِ حق جنبِ آز در مشو كعبه مطّهرست جُنب خانه مشمرش
با آب و جاهِ كعبه وجود تو حيضِ تست هم زابِ چاهِ كعبه فرو شوى يكسرش
اين زال سر سپيد سيه دل طلاق دِه آنك ببين معاينه فرزندْ شوهرش
تا حشر مرده زِست و جُنب مُرد هر كسى
كاين شوخِ مستحاضه فرو شد به بسترش كى بدترين حبايل شيطان كند طلب
آن كس كه با حمايل سلطان بود برش خورشيد را برِ پسر مريمست جاى
جاى سُها بود به برِ نعش و دخترش از چنبر كبود فلك چون رسن مپيچ
مردى كن و چو طفل برون جِه ز چنبرش اول فسون دهد فلك آخر گلو بُرد
آخر برنجى ار شوى اول فسون خرش اول برفق دانه بپاشند پيش مرغ
چونصيد شد بقهر ببرّند حنجرش سوگند خور به كعبه و هم كعبه داند آنك
مِثْلت نبود و هم نبوَد يك ثناگرش شكر جمال گوى كه معمار كعبه اوست
يا رب چو كعبهدار عزيز و معمّرش شاه سخن به خدمت شاه سخا رسيد
شاه سخا سخن ز فلك ديد برترش طبع و زبان چو تير خزر ديد و تيغ هند
از روم ساخت دِرعش و از مصرْ مغفرش آرى منم كه رومى و مصريست خلعتم
زان كس كه رفت تا خزر و هند مَخْبَرش صبح و شفق شدم سر و تن ز اطلش و قصب
زان كس كه آفتاب بوَد سايه فرش
يك خانه دارم زر ركنى و جعفرى زان كس كه ركن خانه دين خواند جعفرش
بر تاج آفتاب كشم سر به طوق او بر ابلق فلك فكنم زين به استرش
ديدم كه سيئات جهانش نكردصيد زان رد نكردم اين حسنات موفّرش
صبح خيزان بين بهصدر كعبه مهمان آمده جان عالم ديده و در عالم جان آمده
آستان خاص سلطان السلاطين داده بوس پس به بار عام پيشصفّه مهمان آمده
كعبه بر كرده عربوار آتشى كز نور آن شب روان در راهْ منزل منزل آسان آمده
كعبه استقبالشان فرموده هم در باديه پس همه ره با همه لبيّك گويان آمده
شب روان چون كرمِ شبتابندصحرايى همه خفتگان چون كرم قَز زنده بزندان آمده
كعبه بر خوانى نشانده فاقهزدگان را بناز كز نياز آنجا سليمان مورِ آن خوان آمده
بر سر آن خوان عزّت نسرِ طائر دان مگس بلكه پرّ جبرئيل آنجا مگسران آمده
از براى خوان كعبه ماه در ماهى دوبار گاه سيمين نان و گه زرين نمكدان آمده
رُسته دندان نياز آنجا و پير هشت خلد از بن دندان طفيل هفت مردان آمده
پيشْ دندان از در سلطان به دست خاصگان دوستگانى سر به مهرِ خاص سلطان آمده
مصطفى استاده خوانسالار و رضوان طشت دار هديه دندان مزدِ خاصِ و عام يكسان آمده
هم خلال از طوبى و هم آبدست از سلسبيل بلكه دست آب همه تسنيم رضوان آمده
آسمان آورده زرّين آبدستان ز آفتاب پشت خَم پيش سران چون آبدستان آمده
خضر جُلّابى به دست از آبدست مصطفى كوست ظلمات عرب را آب حيوان آمده
فاقه پروردان چو پاكان حوارى روزهدار كعبه همچون خوان عيسى عيدِ ايشان آمده
يوسفان در پيش خوان كعبه باشند آنچناك پيش يوسف قحط پروردانِ كنعان آمده
خوان كعبه هشت خوان خلد را ماند كه هست چارجوى او را به جاى سبع الوان آمده
بر سر آن خوان دل پاكان چو مرغان بهشت نيمهاى گويا و ديگر نيمه بريان آمده
كعبه در تربيع همچون تخت نرد مهره باز كعبتين جانها و نرّاد انسى و جان آمده
نقش يك تنها به روى كعبتين پيدا شده پس شش و پنج و چهار و سه دو پنهان آمده
هر حسابى كرده بر حق ختم چون نرد زياد هر كه شش پنجى زده يك بر سر آن آمده
عالمان چون خضرِ پوشيده برهنه پاى و سر
نعلِ پيشان همسر تاج خضَر خان آمده صوفيان در كوه پر آب زندگانى چون خضَر
همچو موسى در عصاشان جان ثعبان آمده هو و هو گويان مريدان هوى هوى اندر دهان
چونصدف تن غرق اشك و سينه عطشان آمده ز آه ايشان گه الف چون سوزن عيسى شده
گاه هى چون حلقه زنجير مطران آمده آتشين حلقه ز باد آفتاده و جَسته ز حلق
رفته ساق عرش را خلخال پيچان آمده ز آهشان يك نيمه مسمار در دوزخ شده
باز ديگر نيمه طوق حلقِ شيطان آمده اين مربّع خانه نور از خروشصادقان
چون مسدّس خان زنبوران پُر افغان آمده چون مشبك خان زنبوران ز آه عاشقان
بس دريچه كاندرين بام نُه ايوان آمده كعبه همچون شاه زنبوران ميانجا معتكف
عالمى گردش چو زنبوران غريوان آمده آفتاب اشتر سوارى بر فلك بيمار تن
در طواف كعبه محرموار عريان آمده خون قربان رفته در زير زمين تا پشت گاو
گاوِ بالاى زمين از بهر قربان آمده بر زمين الحمدللَّه خون قربان بسته نقش
كعبه در ناف زمين بهتر سلالهست از شرف كاندر ارحام وجود ازصلبِ فرمان آمده
كعبه خاتون دو كَوْن او را در اين خرگاهِ سبز هفت بانو بين پرستار شبستان آمده
صبح و شام او را دو خادم جوهر و عنبر به نام اين ز روم آن از حبش سالارِ كيهان آمده
خادمانش بر دو طفلانند اتابك و آن دو را گاهواره بابل و مولد خراسان آمده
خال مشك از روى گندمگون خاتون عرب عاشقان را آرزو بخش و دلستان آمده
روى گندمگون او بوده تصاوير بهشت آدم از سوداى گندم ز آن پريشان آمده
كعبهصرّافى دكانش نيمه بام آسمان بر يكى دستش محكّ زرّ ايمان آمده
بر محكّ كعبه كو جنس بلال آمد به رنگ هر كه را زر بولهب رَويست شادان آمده
بر سياهى سنگ اگر زرّت سپيد آيد نه سرخ ز آن سپيدى دان سياهى روىِ ديوان آمده
سنگ زر شبرنگ لكنصبحوار از راستى شاهد هر بچه كز خورشيد در كان آمده
در سياهى سنگ كعبه روشنايى بين چنانك نور معنى در سياهى حرف قرآن آمده
زمزم آنك چون دهانى آب حيوان در گلو
زمزم آنك چون دهانى آب حيوان در گلو و آن دهان را ميم لب چون سين دندان آمده
پيش عيسى دم چهِ زمزمصليب دلوِ چرخ سرنگون بىآب چون چاه زنخدان آمده
مصطفى كحّال عقل و كعبه دكان شفاست عيسى اينجا كيست هاون كوب دكان آمده
عيسى آنك پيش كعبه بسته چون احراميان چادرى كان دست ريسِ دختِ عمران آمده
كعبه را از خاصيت پنداشته عود الصليب كز دم ابن اللَّه او را امّصبيان آمده
از «اأَنْتَ» اش همزه مسمار و الف دارى شده بر چنين دارى ز عصمت «كافها» خون آمده
گر حرم خون گريد از غوغاى مكه حق اوست كز فلاخنشان فراز كعبه غضبان آمده
بر خلاف عادت از اصحاب فيلست اى عجب بر سر مرغان كعبه سنگ باران آمده
مكيان چون ماكيانى بر سر خود كرده خاك كز خروس فتنهشان آواز خذلان آمده
بوقبيس آرامگاه انبيا بوده مقيم باز غضبان گاهِ اهل بغى و عصيان آمده
كرده عيسى نامى از بالاى كعبه خيبرى و اندرو مشتى يهودى رنگ فتّان آمده
زود بينام از جلال كعبه مريمصفت
من به چشم خويش ديدم كعبه را از زخم سنگ اشكبار از دست مشتى نابسامان آمده
كرده روح القدس پيش كعبه پرها را حجاب تا بر او آسيب سنگ اهل طغيان آمده
بوقيس از شرم كعبه رفته در زلزال خوف كعبه را از روى ضجرت راى نقلان آمده
كعبه در شومى عرب چون قطب در تنگىصدف ياصدف در بحر ظلمانى گروگان آمده
كعبه قطبست و بنى آدم بنات النعش وار گرد قطب آسيمه سر شيدا و حيران آمده
كعبه هم قطبست و گردون راست چون دستاسِ زال صورت دستاس را بر قطب دوران آمده
كعبه روغن خانهاى دان روز و شب گاو خراس گاوِ پيسه گردِ روغن خانه گردان آمده
كعبه شمع و روشنان پروانه و گيتى لگن بر لگن پروانه را بين مست جولان آمده
كعبه گنجست و سياهان عرب ماران گنج گردِ گنج آنكصف ماران فراوان آمده
كعبهشان شهد و كان زرّ رستهست اى عجب خيل زنبوران و مارانش نگهبان آمده.
الوداع اى كعبه كاينك وقت هجران آمده دل تنورى گشته و زو ديده طوفان آمده
الوداع اى كعبه كاينك مست راوق گشته خاك زآنكه چشم از اشك ميگون راوق افشان آمده
الوداع اى كعبه كاينك كالبد با حال بد رفته از پيش تو و جان وقف هجران آمده
الوداع اى كعبه كاينك هفتهاى در خدمتت عيش خوابى بوده و تعبيرش احزان آمده
الوداع اى كعبه كاينك روز وصلتصبحوار دير سر بر كرده و بس زود پايان آمده
الوداع اى كعبه كاينك درد هجران جانگزاى شمهاى خاك مدينه حرز و درمان آمده
مكه مىخواهى و كعبه ها مدينه پيش توست مكه تمكين و در روى كعبه جان آمده
مصطفى كعبهست و مُهر كتف او سنگ سياه هر كف از بحر كف او زمزم احسان آمده
گرد چار اركان او بين هفت طوق و شش جهت چار اركانش ز ياران چار اقران آمده
حبّذا خاك مدينه حبّذا عين النبى هر دو اصل چار جوى و هشت و بستان آمده
در مدينه مصطفى دين مشخص دان و بس زآنكه از دين در مدينه اصل و بنيان آمده
گر بجويى ور نويسى هم به اسم و هم به ذات در مدينه نقش دين بينى به برهان آمده
پيشصدر مصطفى بين هم بلال و همصهيب اين چو عود آن چون شكر در عود سوزان آمده
پيش بزم مصطفى بين دعوت كرّ و بيان عود سوزان آفتاب و عود كيوان آمده
مصطفى دم بسته و خلوت نشسته بهر آنك بلبل و نحلست و گيتى را زمستان آمده
باش تا باغ قيامت را بهار آيد كه باز نحل و بلبل بينى اندر لحن و دستان آمده
كاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز زاده فرزندى كه شاهنشاهِ دو جْهان آمده
آسمان در دور هفتم بعد سال شش هزار زاده خورشيدى كه تختش تاج سعدان آمده
گشته داود نبى زرّاد لشكرگاه او بازصاحب جيش آن لشكر سليمان آمده
داغ بر رخ زاده بهر بندگىّ مصطفى هر نو آمد كز مشيمه چار اركان آمده
وين عجوز خشك پستان بهر بيشى امتش مادر يحيىست گويى تازه زهدان آمده
بنده خاقانى بهصدر مصطفى آورده روى كرده ايمان تازه و وز رفته پشيمان آمده
چون بيابان سوخته رويش ز اشك شور گرم چون به تابستان نمكزار بيابان آمده
آسمانوار از خجالت سرفكنده بر زمين
آفتاب آسا به سوى خاك غلطان آمده گر مسلمان بوده عبداللَّه بِنْ سَرْح از نخست
باز كافر گشته و در راه كفران آمده بوده كعب بن زهير از ابتدا كافرصفت
پس مسلمان گشته و همجنس حسّان آمده گر توأم عبداللَّه بن سرح خوانى باك نيست
من به دل كعبم مسلمانتر ز سلمان آمده نام من چون سرخ زنبوران چرا كافر نهى
نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده خلق بارى كيست كامرزد گناه بندگان
بنده را توفيق آمرزش ز يزدان آمده گر همه زهرست خلق از زهر خلق انديشه نيست
هر كه را ترياق فاروقش ز فرقان آمده من شكسته خاطر از شروانيان و ز لفظ من
خاك شروان موييايى بخش ايران آمده گرچه شروان نيست چون غزنين من غزنينِ فضل
از چو من غزنين نگر غزنين به شروان آمده من به بغداد و همه آفاق خاقانى طلب
نام خاقانى طراز فخر خاقان آمده «(1)»
1) چند بيت در ادامه اين قصيده آمده كه در وصف خليفه عباسى وقت است و نيازى به ذكر آن نيست.