ghaemiyeh.com
سرشناسه : رسولي، سيدهاشم، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پديدآور : زينب عليهاالسلام عقيله بني هاشم/هاشم رسولي محلاتي.
مشخصات نشر : تهران : نشر مشعر، ۱۳.
مشخصات ظاهري : ۱۱۵ص.؛ ۱۰ × ۲۰/۵ سم.
شابك : ۲۰۰۰ ريال964-6293-23-9:
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : زينب(س) بنت علي(ع)، ۶ - ۶۲ق. -- سرگذشتنامه
رده بندي كنگره : BP۵۲/۲ /ز۹ر۵ ۱۳۰۰ي
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷۴
شماره كتابشناسي ملي : ۱۶۳۹۵۵۶
در خانه على بن ابىطالب عليه السلام از فاطمه اطهر عليها السلام فرزند دخترى به دنيا آمد كه او را زينب نام نهادند، فرزندى كه نه تنها زينت پدر شد، بلكه در تاريخ پرفراز و نشيب پس از پيامبر صلى الله عليه و آله توانست در بزرگترين حماسه نبرد حق عليه باطل، نقشى مهمّ و سرنوشتساز داشته و پيامرسان انقلاب عاشورا باشد و براى هميشه تاريخ، مسلمانان را مديون فداكارى، ايثار و شهامت خويش سازد.
زينب در خانه على عليه السلام قوّت قلب پدر، انيس و مونس مادر و غمخوار برادرش حسين بن على عليه السلام بود و در عرصه اجتماع، پيامرسانى سترگ، سخنورى كمنظير، زاهدى شبزندهدار، مجاهدى نستوه و الگوى كامل زن معرّفى شده در قرآن بود. او با شجاعتى تحسين برانگيز رو در روى يزيد و درباريانش با قوّت و قدرت پيروزى حق و شكست باطل را اعلان نمود و فرمود:
«فَكِد كَيدَك واسْعَ سَعيَك، فواللَّه لا تَمحوا ذكرَنا، ولا تُميتُ وحيَنا ...»
يزيد! هر حيلهاى كه دارى به كار گير و هر تلاشى مىتوانى انجام ده، سوگند به خداوند كه هرگز نخواهى
توانست نام و ياد ما را از ذهنها محو كنى و يا آيين و وحى ما را از ميان بردارى ...»
اين سخنان را زن داغديدهاى بيان داشت كه يزيديان عزيزترين كسان او را با دلخراشترين وضع ممكن به شهادت رساندهاند و خود سرپرستى زنان و كودكانى را برعهده دارد كه دلهايشان داغدار و اشكهايشان جارى است.
ديرى نپاييد كه پيروزى ظاهرى و موقتى يزيد به سرعت سپرى شد و پرچم خونرگ عاشورا به اهتزاز درآمد و انشاء اللَّه تا هميشه تاريخ نيز در اهتزاز خواهد ماند.
كتابى را كه در پيش رو داريد تأليف استاد فرزانه و دانشمند گرانمايه جناب حجةالاسلام والمسلمين آقاى رسولى محلاتى- دامت افاضاته- است كه به شكلى محقّقانه و در عين حال فشرده و گويا، بخشهايى از زندگى پر درد و غم زينب كبرى عليها السلام را ترسيم فرمودهاند. اميد آن كه خوانندگان را مفيد افتد و آن بانوى مظلومه، شفيعه ما عاصيان در سراى باقى گردد.
معاونت آموزش و تحقيقات
بعثه مقام معظم رهبرى
در اخبار و رواياتى كه علماى شيعه و سنّى نقل كردهاند آمده است كه فاطمه عليها السلام از اميرالمؤمنين عليه السلام پنج فرزند- سه پسر و دو دختر- آورد. پسران آن حضرت حسن، حسين و محسن عليهم السلام و دختران ايشان زينب و امّكلثوم بودند.
محسن در حالى كه هنوز جنين بود در اثر ظلم و ستم به آن مخدره معصومه سقط شد. زينب و امّكلثوم دو دختر آنحضرت نيز پس از رحلت مادر بزرگوارشان ساليانى چند زندگى كردند. امّكلثوم پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زينب عليها السلام مدتى پس از واقعه جانگداز كربلا دار فانى را وداع گفت.
زينب عليها السلام، هم از نظر سن و هم از نظر مقام و فضيلت، برتر از خواهرش امكلثوم و بلكه مىتوان گفت پس از مادرش فاطمه و جدّهاش خديجه شريفترين و بزرگترين زنان اسلام بوده است. زندگانى پرماجرا و سخنان پرمعنا و خطبههاى بليغ و رساى او در طول مسافرت كربلا، كوفه و شام و زهد و عبادت و ساير خصال عالى او بهترين گواه اين مُدّعاست. اينك شرح حال آن بانوى معظمه را با استفاده از منابع معتبر و به طور اختصار به رشته تحرير در مىآوريم:
در تاريخ ولادت زينب عليها السلام اختلاف است. در رياحين الشريعه آمده است كه ميلاد آن حضرت را، برخى پنجم ماهجمادى الاولاى سال ششم، بعضى اوايل شعبان آن سال، بعضى در ماه رمضان و برخى ديگر در دهه آخر ماه ربيعالثانى و طبق نقلى ماه محرم سال پنجم هجرت ذكر كردهاند ولى هيچيك از اين اقوال دليل محكم تاريخى ندارد.
اين عدم اتفاق نظر در مورد تاريخ وفات آن مخدره نيز به چشم مىخورد به طورى كه برخى آن را در ماه رجب سال 62 و بعضى در چهاردهم رجب سال 62 دانستهاند.
همچنين در مورد محل دفن و قبر ايشان نيز اختلاف است. برخى قبر آن بانوى بزرگوار را در مدينه، جمعى در شام و گروهى در قاهره پايتخت مصر مىدانند.
يكى از سادات در ولادت و فضيلت زينب كبرى دختر اميرالمؤمنين عليهما السلام مولوديهاى سروده است كه بخشى از آن چنين است:
دوستان! گشت عيان نور خدا پنجم ماه جمادى الاولى
از جمال و رخ بانو زينب يعنى از آينه علم وادب
اختر پاك سماوات عُلى دختر شير خدا و زهرا
مهربان خواهر و يار سبطين با حسن همدم و همكار حسين
مقدمش بر همه بادا مسعود حق نگهداردش از چشم حسود
لالهاى بود ز باغ ايمان كه بهدل داشت بسى داغ، نهان
داغش از بس به دلِ سوخته بود لالهسان، چهرهاش افروخته بود
حوريان محو رخ نيكويش قدسيان مات شكنج مويش
عود ريزيد به مجمر بسيار مشك ريزيد ز دامن خروار
شمع جمع حرم آل عبا بود شهزاده آزاده ما
كه بدو بار به منزل برسيد كشتى عشق به ساحل برسيد
يعنى از بَعد شهيد بىسر بُرد اين بار اسيرى، خواهر
تا اسارت به شهادت يكجا زنده گرداند آيين خدا
گل گلزار نبوت چه شكفت جد او نام ورا زينب گفت
يعنى او زينت بابش على است كه از او نورخدا منجلى است
جلوه احمدى از او پيدا صولت حيدريش چهره نما
سينهاش مخزن اسرار خدا چهره آيينه آثار خدا
آرى اين نكته مسلّم باشد عالمه غير معلم باشد
نگهى گرم و سرى افكنده يعنى از جان به حسينم بنده
با برادر همه جا همراهم من كمين بنده او، اوشاهم
تهيم از خود و پر از اويم عشقش از روز ازل بُدخويم
اى دل ارطالب فيضى به ادب بوسه زن درگه بانو زينب
سرورا! بنده نوازى كن ساز «جندقى» را به نگاهى بنواز
گفتم اين شعر به عيد مولود تا شود توشه به روز موعود
«زينب» در لغت به معناى درخت نيكو منظر آمده و ممكن است مخفف «زين و أب» يعنى زينت پدر باشد.
براساس متون تاريخى و روايات، اميرالمؤمنين دو يا سه دختر به نام «زينب» داشته كه بانوى شجاع كربلا
«زينب كبرى» بوده است و چنان كه شيخ مفيد و برخى ديگر گفتهاند «زينب صغرى» همان خواهر مادرى زينب يعنى «امّكلثوم» بوده است ولى شيخ مفيد؛ در پايان كلام خود، در زمره فرزندان على عليه السلام به زينب صغراى ديگرى اشاره مىكند كه مادرش كنيز بوده است.
يكى از القاب حضرت زينب كه در روايات هم آمده است «عقيله» يا «عقيله بنىهاشم» به معناى زن ارجمند و يكتا در ميان خويشاوندان مىباشد.
و در ميان كنيههاى زينب عليها السلام نيز «امّكلثوم» و «امّعبداللَّه» ذكر شده كه بر اساس اين نقل، زينب «امّكلثوم كبرا» و خواهرش «امّكلثوم صغرى» است. با اين حال در بسيارى از كتابها مانند «مناقب» ابن شهرآشوب و «شرح نهجالبلاغهى ابن ابىالحديد»، خواهر آن بانوى معظمه را امّكلثوم كبرا مىدانند و براى زينب عليها السلام چنين كنيهاى ذكر نكردهاند.
دختر بزرگوار فاطمه عليها السلام در سن پنج يا شش سالگى مادر خود را از دست داد. ليكن با همين سنّ كم چنان تربيت شده بود كه از فاطمه عليها السلام حديث و روايت نقل كرده و برخى از تاريخنويسان و محدثان، خطبه «فدك» را به نقل از همين بانوى بزرگوار يعنى حضرت زينب ذكر كردهاند.
به عنوان نمونه ابوالفرج در مقاتل الطّالبيين در شرح حال «عون بن عبداللَّه بن جعفر» مىنويسد: «مادر عون زينب عقيله، دختر على بنابىطالب است.» سپس ادامه مىدهد:
«زينب همان زنى است كه ابن عباس خطبه فدك فاطمه عليها السلام را از او روايت كرده است و در آغاز خطبه گويد: اين خطبه را عقيله ما زينب دختر على عليه السلام براى ما روايت كرد». (1)
از ميان محدثان، مرحوم شيخ صدوق در كتاب «علل» در باب «علل الشّرايع و اصول الاسلام» بخشى از اوايل خطبه فدك را كه در آن علل احكام ذكر شده نقل و سند آن را اينگونه ذكر مىكند:
«حَدَّثَنا مُحَمّدُ بنُ مُوسَى بنِ المُتَوَكِّل، قالَ: حَدَّثنَا عَليُّ ابن الحُسَين السَّعْدآبادي، عَنْ احْمَد بنِ ابي عَبْداللَّهِ البَرقي، عَنْ اسْماعيلَ بن مِهْران عَنْ احمَد بن مُحَمَّد ابنِ جابر، عَنْ زَيْنَب بِنْتِ عَليّ قالَتْ: قالت فاطمة عليها السلام في خُطَبَتِها ...» (2)
بر خواننده محترم پوشيده نيست كه نقل چنين خطبهاى از طرف دخترى در سن پنج يا شش سالگى و حفظ كامل آن با آن همه بلاغت و جامعيت، نشانه كمال رشد، فهم، علم و دانايى اوست و مىتوان گفت كه ايشان عطيّه الهى بوده و ويژگىهاى خاصّى داشته است.
سخنان حضرت زينب عليها السلام در طول مسافرت كربلا، كوفه و شام و خطبهها و سخنرانيهايى كه در فرصتهاى مختلف در برابر ستمكاران و طاغيان آن زمان و مردم ايراد فرموده است، نشان مىدهد كه علم، دانش و كمال آن بانوى بزرگوار اكتسابى و از راه تحصيل و تعليم نبوده است بلكه
عنايت الهى و جنبه خارقالعادهاى داشته است. دليل اين ادّعا كلام امام چهارم عليه السلام است كه پس از سخنرانى زينب عليها السلام در كوفه، آن حضرت خطاب به او فرمود:
«يا عَمَّة! اسْكُتي انْتِ بِحَمْدِاللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مَعَلَّمَة، وَ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة ...»
[عمه جان! آرام باش و سكوت اختيار كن كه تو بحمداللَّه دانشمندى معلم نديده و فهميدهاى هستى كه كسى به تو فهم نياموخته است.]
در ميان ياران و نزديكان اميرالمؤمنين عليه السلام افراد زيادى آرزوى رسيدن به افتخار همسرى عقيله بنىهاشم حضرت زينب كبرى را داشتند ولى هرگاه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام از اين مقوله سخن به ميان مىآوردند با مخالفت آن حضرت مواجه مىشدند تا آنكه عبداللَّه بن جعفر بن ابىطالب- برادرزاده اميرالمؤمنين عليه السلام- براى اين منظور قدم پيش نهاد و از سوى خود كسى را براى خواستگارى به خانه آن حضرت فرستاد. على عليه السلام تقاضاى او را پذيرفت و مهريه او را نيز- مانند مهريه مادرش فاطمه عليها السلام- چهارصد و هشتاد درهم قرار داد. (1)
«عبداللَّه بن جعفر»- همسر زينب- يكى از شخصيتهاى
1) در ميزان مهريه حضرت فاطمه عليها السلام اختلاف است. يكى از اقوال اين است كه مهريه ايشان چهارصدوهشتاد درهم بوده است.
مشهور اسلام و از سخاوتمندان بنام و معروف است.
پدرش «جعفر بن ابىطالب» از مسلمانان شجاع و دلير صدر اسلام و از سخنوران و فصحاى عرب بود كه به جرم ايمان آوردن به خدا و رسول او و مبارزه با شرك و بتپرستى شد به همراه همسرش «اسماء بنت عميس» از وطن مألوف خود مكه، به كشور بدآب و هوا و سوزان حبشه مهاجرت كند و متجاوز از دوازده سال در غربت و دور از پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنتاسد و برادرانش عقيل و على عليه السلام بسر برد.
جعفر در آنجا نيز مورد تعقيب مشركان قريش و نمايندگانى كه براى بازگرداندن او و همراهان به حبشه فرستاده بودند قرار گرفت و در حضور «نجاشى» پادشاه حبشه با كمال شهامت و راستى از دين و آيين و پيغمبر بزرگوار خود دفاع كرد تا جايى كه پادشاه حبشه و كشيشان مسيحى را سخت تحت تأثير سخنان شيوا و گرم خويش قرار داد و سرانجام سبب اسلام آوردن نجاشى شد. (1)جعفر پس از بازگشت به مدينه در جنگ موته كه يكى از جنگهاى بسيار سخت مسلمانان با لشكر روم بود پس از مقاومتى دليرانه در برابر دشمن و نشان دادن شهامت بىسابقه از خود كه موجب شگفتى و تحيّر دشمنان شد، در راه پيشرفت اسلام به درجه شهادت رسيد و «جعفر طيار» لقب گرفت كه در فضيلت او از پيغمبر اكرم و ائمه اطهار رواياتى نقل شده است.
1) براى توضيح بيشتر به زندگانى حضرت محمد صلى الله عليه و آله، مراجعه فرماييد.
«عبداللَّه بنجعفر» در ايامى كه پدر و مادرش در حبشه بهسر مىبردند بهدنيا آمد و در حقيقت او نخستين مولود مسلمان در سرزمين حبشه به شمار مىآيد. در سال هفتم پدرش به مدينه آمد و تا روز شهادت وى در جنگ موته، همچنان در مدينه ماند. پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله خبر شهادت او را به مسلمانان داد، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه آنها آمد و سراغ عبداللَّه و بچههاى ديگر جعفر، عون و محمد را از اسماء گرفت و زمانى كه او فرزندان عبداللَّه بن جعفر را به نزد پيغمبر آورد، رسول خدا دست نوازش به سر آنان كشيد. اسماء كه چنان ديد عرض كرد: اى رسول خدا! چنان دست بر سر آنها مىكشى كه گويى پدرشان از دنيا رفته و يتيم شدهاند. پيغمبر خدا از عقل و فراست آن زن تعجب كرد، اشك از ديدگان مباركش سرازير شد و فرمود: آرى جعفر در جنگ شهيد شده است. اسماء گريست و پيغمبر او را دلدارى داد و فرمود: گريه مكن كه خداوند خبر داد، به جعفر در بهشت دو بال داده مىشود كه با فرشتگان پرواز مىكند. آنگاه اسماء عرض كرد: اى رسول خدا! اگر مردم را جمع كنم و از فضيلت جعفر به آنها خبر دهم هرگز فضيلت او فراموش نخواهد شد.
مرحوم طبرسى از «عبداللَّه بنجعفر» روايت كرده است كه گفت: بخوبى به ياد دارم هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بهنزد مادرم آمد و خبر شهادت پدرم را به او داد، در آن حال اشك از ديدگان آن حضرت مىريخت و به سر من و برادرم
دست مىكشيد و مىگفت:
«اللَّهُمَّ انَّ جَعْفَراً قَد قَدِمَ الَيْكَ الى احْسَنِ الثَّوابِ، فَاخْلُفْه في ذُرِّيَتِهِ بِأَحْسَنِ ما خَلَّفْتَ احَداً مِنْ عِبادِكَ في ذُرِّيَّتِه»؛
[بار خدايا! براستى جعفر با بهترين پاداش نيك به پيشگاه تو آمد، تو نيز به بهترين وجهى كه سرپرستى فرزندان يكى از بندگان خود را مىكنى فرزندان او را سرپرستى كن!]
آن گاه رو به مادرم كرده فرمود: اى اسماء! مىخواهى بشارتى به تو بدهم؟ عرضكرد: آرى پدر و مادرم بهفدايت! فرمود: بدانكه خداوند به جعفر دوبال عنايت كرده كه در بهشت با آن دو پرواز مىكند! اسماء عرض كرد: اين خبر را بهمردم هم بگوييد.
عبداللَّه مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و دست مرا نيز گرفت و با دست ديگر خود بر سرم مىكشيد تا به مسجد آمد، بالاى منبر رفت و مرا پيش روى خود در پله دوم نشانيد و با چهرهى غمناك و محزون فرمود:
آنگاه از منبر پايين آمده به خانه رفت و مرا همراه خويش برد سپس شخصى را به دنبال برادرم فرستاد و او نيز بيامد آنگاه دستور داد غذايى براى ما تهيه كنند و ما غذاى چاشت آن روز را نزد آن حضرت خورديم و سهروز
ديگر در خانه او بوديم، سپس بهخانه خود بازگشتيم. بعد از آن هنگامىكه درباره فروش برّه برادرم مشغول صحبت بودم، رسول خدا صلى الله عليه و آله به ديدن ما آمد. پيغمبر كه چنان ديد درباره من و معاملهاى كه مىخواستم انجام دهم دعا كرد و فرمود: خدايا! در معاملهاش بركت عنايت فرما.
عبداللَّه اضافه مىكند: از آن پس خداوند در تكتك معاملات و خريدها و فروشهايم به من بركت مىداد. (1)
«عبداللَّه بنجعفر» گذشته از شخصيت بزرگ و اصالت خانوادگى و انتسابش به خاندان نبوت و بزرگان قريش، داراى كمالاتى چون جود و كرم نيز بود كه سبب سيادت و بزرگى بيشترى براى او شد تا آنجا كه يكى از سخاوتمندان مشهور عرب گرديد و او را «بحرالجود»- درياى سخاوت- ناميدند. از «استيعاب» نقل شده است كه درباره او گفتهاند:
در اسلام كسى از او كريمتر نبود (2)و در اينباره داستانهاى زيادى نقل كردهاند. برخى نيز گفتهاند: در هر ماه صد بنده آزاد مىكرد.
ذكر همه سخنان و داستانهاى مربوط به فضايل عبداللَّه از حوصله اين كتاب بيرون است اما براى نمونه به اين چند داستان توجه كنيد:
«حموى» در كتاب «ثمراتالاوراق» حكايت كرده
است كه هنگام بيرون آمدن حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عبداللَّه بنجعفر از مدينه به قصد حج، در بين راه از بار و اثاث خود جدا ماندند و دچار گرسنگى و تشنگى شدند، در اينحال به پيرزنى رسيدند كه خيمهاى در بيابان زده و گوسفند كوچكى نيز در خيمه داشت.
هر سه به نزد آن پيرزن رفتند و از او پرسيدند: آب دارى؟ پير زن گفت: آرى و با اشاره به آن گوسفند، گفت:
شيرش را بدوشيد و بنوشيد. پرسيدند: غذايى هم دارى؟
پاسخ داد: نه، تنهاهمين گوسفند را دارم، اكنون يكى از شما برخيزد و آنرا ذبح كند تا من از گوشت آن براى شما غذايى طبخ كنم.
به دستور او عمل كردند و پس از ذبح گوسفند آن را به پيرزن دادند و او از گوشت آن غذايى طبخ كرد و نزد ميهمانان آورد. هر سه نفر از آن غذا خورده سير شدند و تا هنگام خنك شدن هوانزد آن زن ماندند و سپس به سوى مكه راه افتادند. پيش از حركت به پيرزن گفتند: ما از قبيله قريش هستيم، هرگاه عبورت به مدينه افتاد نزد ما بيا تا پذيرايى و مهمان نوازى تو را جبران كنيم.
پس از رفتن آنان، شوهر آن پيرزن آمد و پيرزن ماجرا را نقل كرد. مرد خشمناك شد و او را نهيب زد و گفت: چگونه براى افرادى ناشناس گوسفندى را ذبح مىكنى؟ و به همين اندازه كه به تو مىگويند كه ما افرادى از قبيله قريش هستيم دلت را خوش مىكنى؟!
اين جريان گذشت و اين زن و شوهر به فقر و تنگدستى
دچار شدند و بناچار حركت كرده به مدينه آمدند و از شدت استيصال در مدينه به جمعآورى سرگين شتران و فروختن آن مشغول شدند و از اين راه لقمهنانى تهيه مىكردند.
از قضا روزى پيرزن از كوچهاى كه خانه امام حسن عليه السلام در آن واقع شده بود عبور مىكرد و امام كه دمِ در ايستاده بود، پيرزن را ديد و شناخت. سپس داخل منزل شد و غلام خود را بهسراغ پيرزن فرستاد و چون به نزد آن حضرت آمد به او فرمود: اى زن! مرا مىشناسى؟ گفت: نه.
فرمود: من يكى از مهمانان تو هستم كه در فلان روز به خيمه تو آمديم و از ما پذيرايى كردى. پيرزن آن حضرت را شناخت و گفت: آرى پدر و مادرم به قربانت!
امام عليه السلام دستور داد هزار رأس گوسفند براى او خريدارى كنند و هزار درهم نيز پول به او داد. سپس او را به نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد و آن حضرت نيز بههمان مقدار گوسفند و پول به پيرزن عطا فرمود و او را به همراه غلام خود نزد عبداللَّه فرستاد و عبداللَّه پرسيد: امام حسن و امام حسين چه اندازه بهتو عطا كردند؟ و چون مقدار آنرا دانست بهمقدار عطاى هر دوى آنها به پير زن بخشيد و پير زن با شوهر خود با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم پول به باديه بازگشتند. (1)
*** روزى عبداللَّه بن جعفر براى سركشى به مزرعهاش از
1) ثمرات الاوراق حموى، ج 1، ص 24 و قصص العرب، ج 1، ص 425
خانه بيرون رفت. در راه از نخلستانى عبور كرد كه غلام سياهى در آنجا به ديدهبانى مشغول بود. عبداللَّه ديد كه سه قرص نان براى غلام آوردند و در همان حال سگى پيش غلام آمد، غلام يك قرص نان را به نزد آن سگ انداخت.
سگ آن را خورد و دوباره و سهباره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت.
عبداللَّه كه اين منظره را ديد، از غلام پرسيد: جيره غذايى روزانه تو چقدر است؟ گفت: همين كه ديدى.
پرسيد: پس چرا همه را به اين سگ دادى و او را بر خود مقدّم داشتى؟
جواب داد: چون در اين منطقه سگى وجود ندارد.
احتمال مىدهم اين سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد كنم!
عبداللَّه پرسيد: خوب حالا امروز چه كار مىكنى؟
پاسخداد: امروز را تا فردا به گرسنگى بسر مىبرم!
عبداللَّه گفت: براستى كه اين غلام از من سخاوتمندتر و كريمتر است.
آنگاه نخلستان را از صاحبش خريدارى كرد و آن غلام را نيز آزاد كرد و نخلستان را بهوى بخشيد. (1)
*** در كتاب «اغانى» آمده است كه مردم مدينه عادت كرده بودند از يكديگر پول قرض كنند و براى بازپرداخت آن
1) مستطرف، ج 2، ص 36
وعده عطاى «عبداللَّه بنجعفر» را بدهند. روزى مردى مقدار زيادى شكر به مدينه آورد تا بفروشد ولى به كسادى بازار برخورد و نمىدانست چه بايد بكند، تا اينكه شخصى به او گفت: اگر بهنزد عبداللَّه بن جعفر بروى، او اين شكرها را از تو خواهد خريد. شكرفروش نزد عبداللَّه آمد و حال خود را به او گفت. عبداللَّه دستور داد شكرها را بياورند.
آنگاه دستور داد چادرى بگسترانند و كيسههاى شكر را روى آن بريزند و به مردم نيز گفت: هركه مىخواهد از اين شكرها ببرد! مردم هجوم آوردند و هركس هرچه مىتوانست برد. وقتى چنان ديد به عبداللَّه گفت: خودم هم چيزى بردارم؟ گفت: آرى. او هم شروع كرد شكرها را در كيسهها ريخت، و چون تمام شد عبداللَّه پرسيد: قيمت شكرها چقدر بود؟ گفت: چهار هزار درهم! و عبداللَّه تمام آن چهار هزار درهم را به وى داد. (1)
*** زينب دختر اميرالمؤمنين عليه السلام در خانه چنين مردى كه دنيا در نظرش ارزشى نداشت و دارايى خود را براى رفع نيازمنديهاى مردم مىخواست و بزرگترين لذت و خوشى زندگى خود را در اين مىديد كه با ثروت زيادى كه خدا به او عنايت كرده بتواند دل مستمند و مسكينى را بهدست آورد و از نيازمندى رفع نياز و حاجت كند، زندگى را آغاز كرد.
1) قاموس الرجال، ج 5، ص 410
چنين مردانى اگر انبارهاى طلا و نقره و گنجهاى زيادى نيز در اختيارشان باشد بااين بخشش و كرم فوقالعاده همه را خرج مىكنند و چيزى براى خود باقى نمىگذارند. لذا مىنويسند: عبداللَّه در آخر عمر تنگدست شد. روزى شخصى نزد او آمد و چيزى از او خواست و چون عبداللَّه چيزى نداشت رداى خود را از تن بيرون آورد و به او داد و سرخود را بهسوى آسمان بلند كرده و گفت:
پروردگارا! ديگر مرگ مرا برسان و آنرا پوشش من گردان كه پس از چند روز بيمار شد و چشم از اين جهان فروبست.
تاريخ وفات او را سال 80 هجرى نوشتهاند. با اين حساب عمر وى در هنگام مرگ نزديك به نود سال بود.
برخى هم وفات او را در سال 90 هجرى دانستهاند. وفات او در مدينه و قبرش نيز در بقيع است.
«ابن حجر» در كتاب «تهذيب التهذيب» مىنويسد:
عبداللَّه از كسانى است كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله و عمويش علىبنابىطالب عليه السلام و مادرش اسماء حديث نقل كرده است و جمع زيادى مانند حضرت ابوجعفر محمد بنعلى ابنالحسين عليه السلام، حسن بنحسن بنعلى، قاسم بنمحمد ابنابىبكر، عبداللَّه بنحسن، عروة بنزبير و ديگران نيز از او حديث نقل كردهاند.
ابن ابىالحديد و ديگران داستانهايى از او نقل كردهاند به ويژه دفاعى كه عبداللَّه در حضور معاويه از على ابنابىطالب عليه السلام و خاندان بزرگوار پيغمبر كرده و عمرو
ابنعاص و ديگران را رسوا ساخته است. (1)
مرحوم «مامقانى» در كتاب «رجال» خود، او را مردى جليلالقدر و بزرگوار توصيف كرده است و پس از نقل داستانى از «مدائنى» مىنويسد: شبههاى در وثاقت او از نظر روايت نيست. (2)
بنابراين آنچه در پارهاى از كتابها مانند كتاب اغانى و غيره نقلشده كه عبداللَّه بنجعفر اهل سماع و غنا بوده، اصل و اعتبارى ندارد و يا مربوط به شخص ديگرى همنام اوست كه به خاطر شهرت عبداللَّه بنجعفر در تاريخ به نام وى ثبت شده است و يا چنانكه برخى احتمال دادهاند از حديثهاى مجعول و اتهاماتى سرچشمه مىگيرد كه دستگاه وسيع تبليغاتى بنىاميه عليه خاندان ابىطالب و اميرالمؤمنين و نزديكان آن حضرت انجام مىدادند و مىخواستند به هر وسيله اين خانواده بزرگوار را نزد مردم بىقدر و ارزش جلوه دهند. (3)مانند روايات ديگرى كه درباره خود على بنابىطالب و حسنين عليهم السلام و ديگران جعل كردند و با صرف صدها هزار دينار پول بيتالمال مسلمانان و اجير كردن افرادى مانند «سمرة بنجندب» ها و «ابوهريره» ها دروغهايى را به خدا و پيغمبر بستند!
چنانكه مىدانيم علىبنابىطالب عليه السلام نزديك چهارسال
از پايان عمر خود را در كوفه گذرانيد و اين هم به خاطر آن بود كه بيشتر هواخواهان آنحضرت در كوفه بودند و با معاويه كه در شام سكونت داشت و خوارج كه در نهروان بودند در حال جنگ بود و كوفه از اينجهت نزديكتر و آمادهتر از مدينه بود كه در جاى خود توضيح داده خواهد شد.
مورخان نوشتهاند: زمانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام مركز خلافت خود را از مدينه به كوفه منتقل كرد، زينب نيز با شوهرش عبداللَّه بن جعفر به كوفه آمد و در آنجا ساكن شدند. عبداللَّهبنجعفر در جنگ صفين جزو لشكريان على عليه السلام بود و فرماندهى گروهى از سربازان آن حضرت را به عهده داشت.
در اين مدت دختر بزرگوار آن حضرت يعنى زينب نيز به ارشاد و تعليم زنان كوفه اشتغال داشت. از خصائص زينبيه جزايرى (1)نقل شده است كه زينب عليها السلام در كوفه مجلس درسى براى زنها تشكيل داد و براى آنها قرآن را تفسير مىكرد. و در يكى از روزها به تفسير سوره «كهيعص» مشغول بود كه اميرمؤمنان عليه السلام از در وارد شد و از دخترش پرسيد: «كهيعص» را تفسير مىكنى؟ عرضكرد:
آرى. على عليه السلام فرمود: اى نور ديده! اين حروف، رمزى است در مصيبت وارده بر شما عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سپس سخنانى در اينباره به زينب فرمود ...
1) ص 27
با توجه به مقام و احترامى كه دختر اميرمؤمنان در كوفه پيدا كرده بود مىتوان دريافت كه ماجراى اسارت زينب عليها السلام و بىاحتراميهاى جنايتكاران بنىاميه و گماشتگان و دارودسته آنان كه نسبت به آن بانوى بزرگوار پس از ماجراى جانگداز كربلا در اين شهر انجام شد تا چه اندازه براى دختر اميرمؤمنان ناگوار و دشوار بود و آن حضرت صبر و شكيبايى شگفتانگيزى در برابر اين مصايب سخت از خود نشان داد و به خاطر رضاى خداى سبحان اين ناملايمات و اهانتها را برخود هموار كرد، تا آنجا كه وقتى عبيداللَّه بنزياد در آن مجلس شوم و مفتضح از وى پرسد:
«كَيْفَ رَأَيتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخيكِ»؟ [رفتار خدا را نسبت بهبرادرت حسين چگونه ديدى؟] زينب عليها السلام با كمال شهامت و قدرتى كه حكايت از نيروى فوقالعاده ايمانى او مىكرد در پاسخ آن جنايتكار تاريخ اظهار داشت: «ما رَأَيْتُ مِنْهُ الّا جَميلًا» [من از خداى تعالى جز نيكى و زيبايى چيزى نديدم].
براستى اگر براى دختر بزرگوار على عليه السلام و اين بانوى كم نظير اسلام، در تاريخ جز همين يك فضيلت چيز ديگرى به يادگار نمانده بود در معرفى عظمت و شخصيّت والاى او كافى بود!
بىشك بزرگترين وسيله براى تقرّب بهدرگاه پروردگار متعال و وصول بهمقام قرب و كمال، عبادت و بندگى در
پيشگاه مقدس اوست و هركس بههر مرتبه و مقامى كه رسيد از راه عبادت رسيده است. قرآن كريم نيز در سوره زمر هدف خلقت را عبادت ذكر كرده و مىفرمايد: وَما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الانْسَ الَّا لِيَعْبُدُون؛ (1)[نيافريدم جن و انس را جز براى آنكه مرا بپرستند!]
البته عبادت خدا صرفاً به خواندن چند ركعت نماز و يا انجام برخى عبادتهاى بدنى و مالى محدود نمىشود، بلكه معناى عبادت چنانكه علماى لغت ذكر كردهاند غايت خضوع و تسليم و اظهار ذلّت (2)در پيشگاه خداى تعالى است كه نماز و روزه و ساير اعمال مصاديقى از آن مفهوم كلى و راهى براى رسيدن بهآن مقام عالى است كه بهدستور شرع مقدس و رهبران اسلام بايد انجام داد.
همچنين بايد دانست كه عبادت دو جنبه دارد: جنبه فعل و جنبه ترك، و همانگونه كه در مداواى يك بيمار پرهيز از برخى غذاها، مهمتر از انجام كارهاى لازم و خوردن دارو است، در باب عبادت و رسيدن به كمال انسانيت و هدف خلقت نيز ترك گناه مهمتر از بجاآوردن و انجام عبادتهاى بدنى و مالى است. از همين رو در روايات آمده است: «انَّ اشَدَّالعِبادَةِ الوَرَع» (3)
يعنى سختترين عبادتها ورع و خوددارى از گناه است، يا فرمودهاند: «افْضَلُ العِبادَةِ
العَفاف» (1)
يعنى بهترين عبادتها پاكدامنى و پارسايى است.
«نيشابورى» يكى از مورخان نقل كرده است كه: «زينب در فصاحت، بلاغت، پارسايى و عبادت همانند پدرش على عليه السلام و مادرش فاطمه عليها السلام بود» (2)
از برخى مورخان ديگر نيز نقل شده است كه: «تهجد و شب زندهدارى زينب عليها السلام در تمام مدت عمرش ترك نشد از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده كه فرمود: در شب يازدهم محرّم عمهام زينب را ديدم كه در جامه نماز نشسته و مشغول عبادت است». (3)
مرحوم «بيرجندى» در «كبريت احمر» مىنويسد: از برخى مقاتل معتبره از امام سجاد عليه السلام نقل شده است كه فرمود: عمهام زينب با تمام مصيبتهايى كه بر او وارد شده بود از كربلا تا شام هيچگاه نوافل خود را ترك نكرد.
همچنين روايت كرده است كه چون امام حسين عليه السلام براى وداع زينب آمد از جمله سخنانى كه به او گفت اين بود كه فرمود: «يا اخْتاه! لا تَنْسِني في نافلةِ اللَّيْل»؛ [خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش نكن.]
درباره شب عاشوراى زينب عليها السلام در كتاب مثيرالاحزان از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام نقل شده است:
«وَ امّا عَمَّتي زَيْنَب فَانَّها لَمْ تَزَلْ قائِمَةً في تِلْكَ اللَّيلَةِ- أي عاشِرَة مِنَ المُحَرّم- في مِحْرابِها تَسْتَغيثُ
الى رَبِّها، وَ ما هَدَأَت لَنا عَيْنٌ وَ لاسَكَنَتْ لَنا زَفْرَة».
[و اما عمهام زينب، پس وى همچنان در آن شب در جايگاه عبادت خود ايستاده بود و بهدرگاه خداى تعالى استغاثه مىكرد و در آن شب چشم هيچيك از ما به خواب نرفت و صداى ناله ما قطع نشد.] (1)
حضرت سجاد عليه السلام فرمود:
«انَّ عَمَّتي زَيْنَب كانَتْ تُؤَدّي صَلَواتِها مِنْ قِيام، الفَرائِضَ وَ النَّوافِلَ، عِنْدَ مَسيرِنا مِنَ الكُوفَةِ الَى الشّامِ، وَ في بَعْضِ المَنازِل تُصَلّي مِنْ جُلُوسٍ لِشِدَّةِ الجُوعِ وَ الضَّعْفِ مُنْذُ ثَلاثِ لَيالٍ؛ لَانَّها كانَتْ تَقْسِمُ ما يُصيبُها مِنَ الطَّعامِ عَلَى الاطْفالِ، لِانَّ القَوْمَ كانُوا يَدْفَعُونَ لِكُلِّ واحِدٍ مِنّارغيفاً واحِداً مِنَ الخُبْزِ فِي اليَوْمِ وَ اللَّيلَة»
[همانا عمهام زينب همه نمازهاى واجب و مستحب خود را در طول مسيرما از كوفه به شام ايستاده مىخواند و در بعضى از منزلها نشسته نماز خواند و اين هم بهجهت گرسنگى و ضعف او بود، زيرا سه شب بود كه غذايى را كه به او مىدادند ميان اطفال تقسيم مىكرد، چون كه آن مردمان (سنگدل) در هر شبانه روز به ما يك قرص نان بيشتر نمىدادند.] (2)
آنچه آمد نمونه و گوشهاى از عبادتهاى بدنى و انجام نمازهاى واجب و نافله زينب بود. ضمناً بزرگترين خصلت نيك يك انسان ايثار و مقدم داشتن ديگران برخود است كه
از اين حديث، مقام ايثار زينب عليها السلام نيز معلوم مىشود كه چگونه سه شبانهروز بهگرسنگى صبر مىكند و سهم غذاى خود را به اطفال خردسال و امام معصوم عليه السلام مىدهد!
از اين جنبه كه بگذريم، خود همين مسافرت تاريخى و تحمل آن همه مرارتها و مصيبتهايى كه در طول تاريخ بشريت كمنظير و يا بىنظير است،
و قيام در برابر طاغوتها و ستمگران زمان و رسوا ساختن و محكوم كردن آنها، با آن سخنان نافذ و خطبههاى آتشين كه اظهار هر جملهاش احتمال خطرهايى جانى براى خود او و ديگران داشت،
و درك و رشد دادن به مردم جاهل و نادان و يا بزدل و ترسويى كه يكسره خود را در برابر ياغى زمان باخته و يا با مشتى درهم و دينار، سعادت ابدى و آخرت خود را به دنياى ناپايدار و لذت زودگذر جهان فانى فروخته بودند،
و بيدار كردن مردم بىدركى كه گول تبليغات دستگاه ديكتاتورى بنىاميه را خورده و امام حسين عليه السلام را به عنوان اخلالگر، لازم القتل مىدانستند،
و رساندن پيام مقدّس حجت زمان و سرور آزادگان حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام كه جنايتكاران كوفه و شام خيال كردند آن نداى مقدس را در ميان شنهاى تفتيده نينوا خاموش كردند، به اقصا نقاط جهان، حتى بهگوش يهوديان و مسيحيان و بيگانگانى كه در مجلس يزيد براى تماشا يا تبريك آمده و اجتماع كرده بودند،
كه پشت مردان جهان در انجام آن خم مىشد و از عهدهشان خارج بود، هركدام از آنها عبادت بزرگى بود كه اين بانوى بزرگوار و تربيت شده مكتب على و زهرا عليهما السلام انجام آنرا به عهده گرفت و غايت خضوع و تسليم خود را بدينوسيله به پيشگاه مقدس پروردگار خويش اظهار داشت.
«فؤاد كرمانى» شاعر معاصر درباره تسليم و رضاى زينب مىگويد:
تسليم و رضا نگر كه آن دخت بتول در مقتل كشتگان چو فرمود نزول
شكرانه سرود كى خداوند جليل قربانى ما به پيشگاه تو قبول
و آن شاعر ديگر در مدح وى سروده است:
زورق ايمان به وى شناخته ساحل كشتى عرفان ز وى فراشته لنگر
فخر سماواتيان و دختر حيدر بانوى عصمت و راست فاطمه مادر
دختر اگر اين بُدى نداشتى اى كاش دايه امكان به بطن الّا دختر
نخل شريعت از او گرفت شكوفه دين محمد از او رسيد به افسر
جاه مؤبّد به عون اوست مهيا عزت سرمد بهنصر اوست ميسّر
ايمان به خدا آثار و لوازمى دارد و مسؤوليّتها و تعهداتى بهدنبال مىآورد كه هركس نمىتواند بدانها جامه عمل بپوشاند و به آثار و لوازم آن عمل كند. از جمله اسن لوازم، مبارزه و جهاد در راه پيشبرد اين هدف مقدس و پيكار با بىدينان و گذشت و فداكارى در اينراه با مال و جان است خداى جهانيان اين حقيقت را درضمن آياتى از جمله اين آيه شريفه بيان فرموده است:
وَالَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِاللَّهِ وَ الَّذينَ آوَوْا و نَصَرُوا اولئِكَ هُمُ المُؤْمِنُونَ حَقّاً .... (1)
[آنانكه ايمان آورند و مهاجرت كردند و در راه خدا پيكار و جهاد نمودند و همآنان كه (مؤمنان را) پناه داده و يارى كردند، مؤمن واقعى و حقيقى اينهايند ...]
در جاى ديگر فرموده است:
انَّمَا المُؤمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِم في سَبيلِ اللَّهِ اولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ. (2)
[براستى مؤمنان تنها كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آوردند و پس از آن شك نياوردند و به وسيله مال و جان خود در راه خدا جهاد كردند، آنها راستگويانند.]
به همين دليل است كه خداى تعالى با مراتبى مجاهدان را بر ديگران فضيلت و برترى داده و مىگويد:
الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِاللَّهِ بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِم اعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَاللَّهِ».(1)
[آنانكه ايمانآوردند و مهاجرت كردند و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد كردند، درجه آنان در پيشگاه خدا برتر و بزرگتر از ديگران است ...]
و در آيه ديگر فرموده است:
فَضَّلَ اللَّهُ المُجاهِدينَ عَلَى القاعِدينَ اجْراً عَظيماً (2).
[خداوند مجاهدان را برخانه نشينان به پاداشى بزرگ فزونى بخشيده است.]
و منظور از جهاد همان جهد و كوشش و پيكار در راه خدا و فداكارى و گذشت در اينراه است، و اينكار از هركسى بهنحوى ساخته است و تحت شرايط خاصى شايسته است، و به همين جهت است كه جهاد با شمشير در ميدان جنگ از زنها برداشته شده و بر آنها واجب نيست، اما اگر از راههاى ديگرى كه با ساختمان وجودى و عفت و شخصّيت آنان سازگار باشد بتوانند خدمتى در اينراه انجام دهند يكى از نشانههاى ايمان و كمال آنهاست و از اينرو در شرح زندگانى سيده زنان جهانيان حضرت صديقه كبرى خوانديم كه آن بانوى بزرگوار در راه مبازره با بىدينان و بدعتگذاران از تمام فرصتهايى كه پيش مىآمد استفاده مىكرد و تاجايى كه مقدور بود از طريق سخنرانى و تذكر و گفتگوى با صحابه، خطرهايى را كه بهدنبال انحراف
در رهبرى و نافرمانى و سرپيچى از دستور پيغمبر احساس مىكرد و مسلمانان را تهديد مىنمود گوشزد فرمود، و چون ديد از اين راه نتيجه مطلوب عايدش نمىشود حتى از طريق گريه و ناله، نارضايتى خود را از نظام حاكم و انحرافاتى كه پيش آمده بود اظهار مىداشت.
يادگار اين بانوى بزرگ يعنى زينب كبرى عليها السلام نيز وقتى احساس كرد مسئوليت بزرگ جهاد در راه دين و پيكار و مبارزه با بىدينان بهدوشش آمده و در اينراه بايد از مال و همسر و فرزند بگذرد و حتى اگر لازم شود از دادن جان نيز دريغ نكند با كمال شهامت و فداكارى از خانه و كاشانه و همسر و زندگى دست كشيد و فرزند يا فرزندان خود را نيز براى قربانى بههمراه خود به قربانگاه نينوا آورد و در همه جا، يارى مهربان و دلسوز براى رهبر عاليقدر اين قيام و نهضت مقدس يعنى حضرت اباعبداللَّه الحسين «روحى و ارواح العالمين له الفدا» بود.
عصر عاشورا هنگامى كه آن حجت الهى به درجه شهادت رسيد، و مسؤوليت عمده ديگرى از اين مبارزهمقدس بر مسؤوليت قبلى او افزوده شد و بار تازهاى از اين رسالت سنگين بهدوش اين بانوى شجاع نهاده شد كه با كمال شهامت و بزرگوارى و گذشت و فداكارى همچون كوهى پولادين و سدّى آهنين در برابر دشمنان منحرف و گرگان خونخوار ضدّ دين و انسانيت قيام كرد و حتى در موارد چندى جان فرزند برومند برادر و حجتاللَّه زمان يعنى حضرت سجاد عليه السلام را از مرگ رهانيد. و در
سختترين شرايط و پرخفقانترين محيطها در برابر جنايتكاران و ستمگران بىدين بىمهابا و بدون هيچ واهمه و از دين و آيين خود و مسلمانان دفاع كرد. هر كلمه از سخنان پرمعنا و روحبخش او و نيز هر جمله از نطقها و سخنرانىهايش همچون تيركارى و شهاب سوزانى بود كه بر قلب دشمنان مىنشست. او با كمال سرفرازى و موفقيت وبخوبى اين مسؤوليت سنگين را انجام داد و بارى را كه مردان بزرگ نمىتوانستند بهصورت دسته جمعى به منزل برسانند اين بانوى با عظمت يكتنه و به تنهايى به منزل رسانيد.
توضيح بيشتر اين موضوع را انشاءاللَّه در صفحات آينده در شرح ماجراى سفر تاريخى زينب عليها السلام به كوفه و شام خواهيد خواند.
در شجاعت زينب «فؤاد كرمانى» اين رباعى هم سروده است:
سر حلقه آن زنان كه بودند اسير بود آن علويه اشجع از شير دلير
انديشه بهدل نداشت زان كوه سپاه زيرا كه به چشم او جهان بود حقير
فصاحت و بلاغت اين بانوى بزرگوار را مىتوان به وسيله دو خطبه مشهور او در بازار كوفه و مجلس يزيد نيز گفت و گويش با پسر زيادبن ابيه شناخت براستى اين
بلاغت و شهامت از يك بانوى داغديده و مصيبت رسيده با آنهمه صدمات و گرسنگىها و تشنگىها و بىخوابىها و ناملايمات، جز كرامت چيز ديگرى نيست بهگفته يكى از اساتيد- رحمة اللَّه تعالى عليه»- بدون نيروى الهى و مدد غيبى مقدور نيست.
هنگامى كه زينب عليها السلام آن سخنرانى پرشور و بليغ و جالب را در ميان آن جمعيت دهها هزار نفرى بازار كوفه ايراد فرمود مردم حيرتزده بههم نگاه مىكردند و دستها را بهدندان مىگزيدند. راوى آن خطبه نقل مىكند پيرمردى كه در كنار من ايستاده تحت تأثير سخنرانى دختر اميرالمؤمنين چنان مىگريست كه ريشش از اشك چشمش ترشده بود و دست به سوى آسمان بلند كرده و مىگفت: پدر و مادرم فداى ايشان كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و خردسالان ايشان بهترين خردسالان، و زنانشان بهترين زنان، و نسل آنها والاتر و برتر از همه نسلها است.
كُهُولُهُم خَيْرُ الكُهُولِ وَ نَسْلُهُم اذا عُدَّ نَسْلٌ لايَبُورُو لايُخْزى
و هنگامى كه زينب عليها السلام در برابر آن مرد پليد و جنايتكار يعنى پسر زياد قرار گرفت چنان پاسخ فصيح و بليغى به او داد و بدينوسيله چنان مشتى بهدهانش كوبيد كه آن دشمن غدّار و رذالت پيشه، با همه عداوتى كه نسبت به آن خاندان پاك و مطهّر داشت نتوانست تعجب خود را از آنهمه شيوايى و رسايى سخن آنهم در قالب الفاظى با آن زيبايى
و ايجاز پنهان دارد و با تبديل عنوان فصاحت كه يكى از كمالات بزرگ بهشمار مىرود به عنوان سجعگويى و شاعرى، باتحقير گفت:
«انَّ هذِهِ لَسَجّاعَة، وَ لَعَمْري لَقَدْ كانَ ابُوها سَجّاعاً شاعِراً»
[براستى كه اين زن در هنر سجعگويى زبردست است، پدرش نيز سجعگو و شاعر بود.]
زينب عليها السلام نيز در پاسخش فرمود:
«ما لِلْمَرأَةِ وَ لِلسَجاعَة، انَّ لي عَنِ السَجاعَةِ لَشُغْلًا، وَ لكِنْ صَدْري نَفَثَ بِما قُلْتُ»
[زن را با سجعگويى چه كار؟ مرا بدان دلبستگى نيست، و آنچه شنيدى سوز سينهام بود كه بر زبان جارى شد!]
آنچه در اينباره بيشتر جلب توجه مىكند و عظمت دختر اميرالمؤمنين عليه السلام را بهتر و بيشتر جلوهگر مىسازد اينمطلب است كه زينب عليها السلام نزد هيچ معلّمى اين علم را فرا نگرفته بود و براى يادگرفتن آن آموزگارى نديده بود، بلكه بهرهاى الهى و كمالى ذاتى بود كه خداى تعالى به او عطا كرده و عنايت فرموده بود و ذلِكَ فَضْلُاللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ.
*** و اين هم بخشى از گفتار «محمد غالب شافعى» يكى از نويسندگان مصرى كه در شماره 27 سال اول مجله «الاسلام» گفتهاست:
«يكى از بزرگترين زنان اهلبيت از نظر حسب و نسب،
و از بهترين بانوان طاهره كه داراى روحى بزرگ و مقام تقوا، آينه سرتاپا نماى مقام رسالت و ولايت بوده حضرت سيده زينب دختر على بنابى طالب «كرماللَّه وجهه» است كه بهنحو كامل او را تربيت كرده بودند او از پستان علم و دانش خاندان نبوت سيراب شده بود تا آنجا كه در فصاحت و بلاغت يكى از آيات بزرگ الهى به شمار مىرفت، و در حلم و كرم و بينايى و بصيرت در تدبير كارها در ميان خاندان بنىهاشم و بلكه عرب مشهور شد و ميان جمال و جلال، و سيرت و صورت، و اخلاق و فضيلت را جمعكرده بود شبها در حال عبادت و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهيز كارى معروف بود ...».
بهترين جايگاه براى شناخت شخصيت وجودى زينب عليها السلام همان سفر تاريخى كربلا و مطالعه ماجراى جانگداز واقعه «طف» و بهدنبال آن خواندن داستان اسارت زينب و همراهان او در كوفه و شام و برخورد با ستمگران و ياغيان آن زمان است كه تاريخ جزئيات آن را ثبت كرده و عظمت فوقالعاده دختر على عليه السلام را جلوهگر ساخته است همان بخشهاى اندكى ثبت شده از اين مسافرت بهترين نمونه و الگو براى معرفى شخصيّت والا و روح با عظمت و كمالات وجودى آن بزرگ بانوى اسلام در طول عمر پنجاه و چند ساله اوست، و ما را از جست و جو و بحث بيشتر در اينباره بىنياز و مستغنى مىسازد.
نخستين مطلب جالب توجه در آغاز اين بحث اين است كه چگونه زينب بدون همسر خود عبداللَّه به همراه برادرش حضرت ابا عبداللَّه عليه السلام اقدام به اين سفر كرد و اساساً چرا عبداللَّه بن جعفر بههمراه آنان نرفت.
برخى گفتهاند: شدّت علاقه زينب نسبت به برادرش به حدى بود كه هنگام ازدواج با عبداللَّه شرط كرد كه هرگاه امام حسين عليه السلام خواست بهسفرى برود زينب بتواند به همراه برادر مسافرت كند و عبداللَّه از او جلوگيرى نكند. اينكه اين نقل تا چه اندازه اعتبار دارد معلوم نيست، امّا مسلّم است كه زينب با رضايت عبداللَّه راهى اين سفر پرخطر و تاريخى شد و علت اينكه خود عبداللَّه به همراه امام عليه السلام نرفت ظاهراً اين بود كه براى او مسلّم نبود سرنوشت امام عليه السلام به جنگ و شهادت منجر خواهد شد، اگر چه براى خود امام حسين عليه السلام و برخى از نزديكان احياناً مطلب روشن و مسلّم بوده است، از اينرو عبداللَّه در مكّه ماند، (1)چنانكه افراد ديگرى از نزديكان امام عليه السلام نيز چون برادرش محمد حنفيه و برخى از عموزادگانش به همين علت همراه امام عليه السلام نرفتند و اساساً براى بسيارى از مسلمانان باور كردنى نبود كه بنىاميه تا اين حد پيش بروند كه عزيزترين مسلمانان را هدف تير و شمشير قرار دهند و به چنين جنايت بزرگى اقدام كنند، اگر چه از مثل جوان بىتجربه و
1) برخى هم مانند «استاد توفيق ابوعلم» در كتاب «فاطمه زهرا» ص 79 گفتهاند: ناتوانى و عجز عبداللَّه از مسافرت سبب شد تا نتواند به اين سفر برود. اين هم نظريهاى است كه چندان بعيد بهنظر نمىرسد زيرا عبداللَّه در آنهنگام حدود 72 ساله بود.
خوشگذرانى مانند يزيد كهبويى ازحقيقتاسلام به مشامش نخورده و باحيله و تزوير و اعمال نفوذ پدرش معاويه روى كار آمده بود چنين اعمالى بعيد بهنظر نمىرسيد!
عبداللَّه در عين حال روى همين خطر احتمالى سعى و كوشش خود را كرد بلكه امام عليه السلام را از اين سفر خطرناك منصرف سازد و چون با مخالفت آنحضرت روبهرو شد و فهميد كه تصميم امام عليه السلام به انجام اين مسافرت قطعى است و نمىتواند آنحضرت را از اينراه منصرف سازد، لذا دو فرزند عزيز خود را به نامهاى «عون» و «محمد» بههمراه حضرت زينب فرستاد و بهآنها سفارش كرد كه همهجا از امام عليه السلام حمايت كنند و حداكثر احترام را نسبت به آن بزرگوار انجام دهند.
تفصيل ماجرا را طبرى و ديگران اينگونه نقل كردهاند:
چون امام حسين عليه السلام از مكه بهسمت كوفه حركت كرد، «عبداللَّه بن جعفر» طى نامهاى كه بهوسيله دو فرزندش عون و محمد بهنزد آن حضرت فرستاد نوشت: شما را به خدا سوگند مىدهم كه چون نامه مرا خواندى از اين سفر بازگرد كه من ترس آن دارم اتفاقى بيفتد كه سبب هلاكت خاندانت باشد، و اگر شما به شهادت برسى نور زمين خاموش مىشود زيرا مردم امروز بهوسيله تو بهراه مىآيند، و مردمان با ايمان به تو اميد دارند، پس شتاب مكن كه من بهدنبال نامهام خدمت شما خواهم رسيد.
عبداللَّه بن جعفر پس از فرستادن اين نامه بهنزد «عمرو ابنسعيد بنعاص» كه از طرف يزيد حاكم و فرماندار مكه
بود رفت و به او گفت: نامهاى براى حسين عليه السلام بنويس و به او اطمينان بده كه اگر به مكه باز گردد در اينجا امنيت دارد و بههر وسيلهاى شده او را اميدواركن تا آسوده خاطر شود و از اينراه منصرف شود.
«عمرو بنسعيد» گفت: تو بههر گونه كه مايل هستى نامهاى بنويس و بهنزد من آر تا من آن را مهر و امضا كنم.
عبداللَّه بن جعفر نامهاى نوشت و بهنزد او برد و عمرو آن را امضا كرد، عبداللَّه براى محكم كارى بيشتر بهوى گفت: اين نامه را بههمراه برادرت يحيى بنسعيد بفرست تا با رفتن او اطمينان بيشترى پيدا كند. عمروبن سعيد اينكار را هم كرد و عبداللَّه با يحيى هردو از مكه خارج شدند و خود را به امام عليه السلام رساندند و نامه حاكم مكه را به آنحضرت دادند و براى بازگشت به او اصرار كردند.
امام عليه السلام در پاسخ آن دو فرمود: من جدم رسولخدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدهام و او به من دستورى داده كه بايد آنرا انجام دهم، چه به سود من باشد و چه بهزيان! آن دو پرسيدند: آن خواب چيست؟ فرمود: آنرا به كسى نگفتهام و نخواهم گفت تا آنگاه كه پروردگار خود را ديدار كنم و از اين جهان بروم.
عبداللَّه بن جعفر با شنيدن اين سخنان از بازگشت امام نااميد شد و به دو فرزند خود عون و محمد دستور داد ملازم آن حضرت باشند، آن دو نيز به همراه امام عليه السلام به كربلا آمدند و در آن روز بهشهادت رسيدند. (1)
1) تاريخ طبرى، ج 4، ص 292- 291؛ ارشاد مفيد، ج 2، ص 70
بيشتر اشاره شد كه دختر بزرگوار اميرمؤمنان تا پيش از شهادت برادر ارجمندش امام حسين عليه السلام كه بار سنگين تبليغ پيام آنحضرت بهگوش مردم آن زمان به دوشش نيامده بود و مسؤوليّت قافلهسالارى و سرپرستى بازماندگان امام عليه السلام بهعهدهاش محول نشده بود، تحمل كمترى در برابر آن حوادث سهمگين و مصيبتهاى سختى كه بهفاصله اندكى براى وى و ديگران پيش آمد از خود نشان مىداد، اما از زمان شهادت امام عليه السلام به بعد گويا نيروى شكيبايى و تاب و توانش در برابر حوادث ناگوار چندين برابر شد، و همچون كوه عظيمى، آن مصيبتهاى كمرشكن را يكى پس از ديگرى برخود هموار مىساخت.
و اين يك قانون مسلّم و سنّت الهى است، كه خداى تعالى خود فرموده است:
انَّ الَّذينَ قالوُا رَبُّنَااللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنزَّلُ عَلَيْهِمُ المَلائِكَةُ ألّاتّخافُوا وَ لاتَحْزَنُوا (1)
[آنانكه گفتند پروردگار ما خداست و سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنها نازل شوند كه نترسيد و بيمناك نباشيد.]
و هم او فرموده:
انْ تَنْصُروُا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ اقْدامَكُم ... (2)
[اگر خدا را يارى كنيد او هم شما را يارى و ثابت قدمتان مىكند.]
رفتار امام عليه السلام نيز با خواهرش مىتواند شاهدى بر اينمطلب باشد.
شيخ مفيد رحمه الله مىنويسد: حضرت علىبن الحسين عليه السلام در روايتى چنين فرمود است: در شب عاشورا در خيمهام نشسته بودم و عمهام زينب از من پرستارى مىكرد، در آنهنگام پدرم به خيمه خود رفت و «جوين» غلام آزاد شده ابىذر غفارى نزد او نشسته بود و شمشير آنحضرت را اصلاح مىكرد، پدرم شروع بهخواندن اشعار زير كرد كه حاكى از بىوفايى دنياست:
يا دَهْرُ! افٍّ لَكَ مِنْ خَليلِ كَمْ لَكَ بِالاشْراقِ وَ الاصيلِ
مِنْ صاحِبٍ اوْ طالِبٍ قَتيلِ وَ الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالبَديلِ
وَ انَّما الامْرُ الَى الجَليلِ وَ كُلُّ حَيٍّ سالِكٌ سَبيلِ
و اين اشعار را دو يا سه بار تكرار كرد و من از خواندن اين اشعار مقصود او را دانستم، بغض گلويم را گرفت اما خوددارى كردم و به هر ترتيبى بود خاموش شدم و دانستم زمان بلا فرارسيده است. ولى عمّهام زينب چون دل نازكتر از من بود با شنيدن اين اشعار، بىتاب شد و نتوانست خوددارى كند، و لذا بىتابانه از جا برخاست و بهنزد امام عليه السلام
دويد و گفت:
«واثَكْلاهُ لَيْتَ المَوْتُ اعْدَمَنِي الحَياةَ، اليَوْمَ ماتَتْ امّي فاطِمَة وَ ابي عَلِيّ وَ اخِي الحَسَن، يا خَليفَةَ الماضي وَ ثُمالَ الباقي»!
[آه از اين مصيبت! اى كاش مرگ من رسيده بود! امروز چنان است كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفتهاند اى بازمانده گذشتگان، و اى دادرس بازماندگان!]
امام عليه السلام كه چنان ديد نظرى به خواهر افكند و بدو فرمود:
«يا اخَيَّة لايُذْهِبَنَّ حِلْمَكِ الشَيْطانُ»!
[خواهر جان! مواظب باش شيطان حلم و شكيباييت را نربايد!]
اين جمله را گفت و بهدنبال آن، اشك، چشمان امام عليه السلام را گرفت و سپس فرمود:
«لَوْ تُرِكَ القَطاليلًا لَنام»!
[اگر مرغ «قطا» را به حال خود وا مىگذاشتند آسوده مىخوابيد!]
زينب با شنيدن اين جمله تأثر و اندوهش بيشتر شد و گفت:
«يا وَيْلَتاه افَتَغْتَصِبْ نَفْسَكَ اغْتِصاباً فَذاكَ اقْرَح لِقَلْبي وَ اشَدُّ عَلى نَفْسي»!
[اى واى بر من! آيا دل بهمرگ نهادهاى؟ اين بيشتر دل
مرا ريش مىكند و بر من سختتر و ناگوارتر است!]
و بهدنبال آن دست برد و گريبان خود را چاك زد و بىحال بر زمين افتاد!
امام عليه السلام كه چنان ديد برخاست و آب بهصورت خواهر پاشيد و با كلمات زير او را دلدارى و آرامش داد:
«يا اخْتاه اتّقِي اللَّه وَ تَعَزَّي بِعَزاءِ اللَّهِ، وَ اعْلَمي انَّ اهْلَ الارْضِ يَمُوتُونَ وَ اهْلَ السَّماءِ لايَبْقُونَ، وَ انَّ كُلَّ شَىءٍ هالِكٌ الَّا وَجْهَ اللَّهِ الَذي خَلَقَ الخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ، وَ يَبْعَثُ الخَلْقَ وَ يُعيدُهُمْ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَه!.
جَدّي خَيْرٌ مِنّي وَ ابي خَيْرٌ مِنّي وَ امِيّ خَيْرٌ مِنّي وَ اخي خَيْرٌ مِنّي، وَلي وَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله اسْوَة».
[خواهر جان! پرهيزكارى و شكيبايى پيشه كن، بردبارباش و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نخواهند ماند و همه چيز هلاك مىشود جز خداوندى كه آفريدگان را بهقدرت خود آفريد و مردم را برانگيخت، و او يگانه بىهمتاست.
[خواهر جان] جدّ من [رسول خدا] از من بهتر بود و مادرم از من بهتر بود و پدرم از من بهتر بود و برادرم به از من بود [كه همه از اينجهان رفتند] و من و هر مسلمانى بايد بهرسول خدا تأسّى كنيم.]
حسين عليه السلام با اين سخنان زينب را آرام كرد و به دنبال آن، زينب را سوگند داد كه خواهرم! نبايد در كشته شدن من گريبان چاك زنى و روى خود را بخراشى و در اين باره سفارشى در اينباره به زينب كرد كه شاعر پارسى زبان مرحوم «عمّان سامانى» آن را اينگونه بهنظم درآورده است:
جان خواهر! در غمم زارى مكن با صدا بهرم عزادارى مكن
هرچه باشد تو على را دخترى عصمتاللهى و زهرا پرورى
معجر از سرپرده، ازرخ وامكن آفتاب و ماه را رسوا مكن
خانهسوزان را تو صاحبخانهباش با زنان در همرهى، مردانهباش
باتو هستم جان خواهر همسفر توبهپا اين راه پويى من به سر
امام عليه السلام مانند اينكه با اين سخنان ضمن سفارش خواهر به صبر و سكون و بردبارى ونوعى تصرّف تكوينى در دل زينب، او را براى روبهرو شدن با مصايب دشوار بعدى آماده كرد، زيرا وضع دختر فاطمه عليها السلام از آن ساعت به بعد تغيير كرد و ديگر از آن گونه بىتابىها از او ديده نشد.
شاهد گفتار بالا رفتار دختر شجاع على عليه السلام در روز عاشوراست، زيرا همان زينب كه با شنيدن چند شعر كه حكايت از مرگ برادر مىكرد آنگونه بيتاب مىشود در فرداى همان مىكوشد برادر بزرگوارش را در برابر كشته جوان عزيزش دلدارى دهد و فكر او را بهخود متوجه سازد همان بانوى محترمى كه آن شب از خبر شهادت و كشتهشدن برادر بيهوش مىشود، روزهاى بعد از آن، در
چند مورد با متانت و شكيبايى خود سبب شد تا جان برادرزادهاش حضرت علىبن الحسين عليه السلام امام وقت را از مرگ حفظ كند.
و در متون تاريخى مربوط به ماجراى غمانگيز روز عاشورا چند جا نام زينب عليها السلام مذكور است يكى در هنگام به زمين افتادن على اكبر حسين عليه السلام كه پدر را بهبالين خود طلبيد، نقل شده است كه زينب خود را بهميدان رسانيد و روى كشته علىاكبر انداخت و صدا را به «يا اخَيّاهُ، وَ يَا ابْنَ اخَيَّاهُ، وَ وامُهْجَةَ قَلْباه» و امثال اين جملات بلند كرد. همان طور كه اشارهشد به گفته برخى از اهل دانش، اينكار زينب، به خاطر جلب توجه برادرش حسين عليه السلام بهخود و كاستن از شدت اندوهى بود كه با ديدن پيكر آغشته به خون و قطعهقطعه علىاكبر به آنحضرت دست داده بود.
در موقعيتهاى ديگر روز عاشوراء هم نام بانوى بزرگوار ما ذكر شده است. او همه جا بهعنوان كمك كارى از جان گذشته و حامى و ياورى سربركف نهاده از هدف مقدس برادرش حمايت مى كرد و چهره مجاهد فداكارى را داشت كه يكسره مصيبتهاى سهمگين بر خودرا به ديار فراموشى مىسپرد و داغ آن همه كشتگان و عزيزان و نوجوانان سرواندام و زيباى خود را از ياد مىبرد و خود را براى انجام فرمان امام عليه السلام و مأموريتهاى خطرناكى كه بهنام او صادر مىشد مهيا مىكرد.
يكجا مىبينيم عبداللَّه فرزند كوچك امام حسن عليه السلام كه با ديدن عموى عزيزش كه روى خاك افتاده و ددمنشان كوفه
و شام اطراف بدن مطهرش را گرفتهاند و هركدام مىخواهند خون پاك آن حضرت را بريزند، از خيمه بيرون مىدود تا خود را به عمو برساند شايد بتواند آن پليدان را از پيرامون بدن آن حضرت پراكنده كند، در اينجا امام عليه السلام خواهر را مخاطب مىساز دو صدا مىزند:
«يا اخْتاهُ احْبِسيهِ»!
[خواهر جان! اين كودك را نگهدار.]
زينب فوراً مىدود و عبداللَّه را مىگيرد، اما آن كودك معصوم دست خود را از دست عمه مىكشد و بالاخره خود را به عمو مىرساند و روى بدن نازنين آن حضرت به دست آن سنگدلان شربت شهادت مىنوشد.
در جاى ديگر مشاهده مىكنيم، در آخرين لحظات كه امام عليه السلام براى وداع و خداحافظى بهنزد زنها مىآيد باز زينب را مخاطب مىسازد و مىگويد:
«ناوِليني وَلَديَ الصَّغيرَ حَتَّى اوَدّعَهُ»!
[خواهرم فرزند! كوچكم را بياور تا با او وداع كنم.]
چون زينب، علىاصغر را بهدست آنحضرت مىدهد «حرملة بن كاهل» تيرى به گلوى نازك آن طفل مىزند و آن كودك معصوم را در بغل پدر شهيد مىكند و امام عليه السلام بدن خون آلود آن طفل را به زينب مىسپارد.
هچنين در تاريخ مىنويسند: امام عليه السلام هنگامى كه بهنزد بانوان حرم مىآيد محرم اسرار خود زينب را مىطلبد و از او جامه كهنهاى مىخواهد تا زير لباسهاى خود بپوشد و به
خواهر عزيز خود مىگويد:
«يا اخْتاهُ ايتيني بِثَوْبٍ عَتيقٍ لا يَرْغَبُ احَدٌ فيهِ مِنَ القَوْمِ اجْعَلْهُ تَحْتَ ثِيابي لِئَلَّا اجَرَّدَ مِنْهُ بَعْدَ قَتلي»!
[خواهرم! جامه كهنهاى برايم بياور تا آن را زير لباسهايم بپوشم كه احدى از اين مردم در آن طمع نكند شايد پس از كشته شدن بدنم را برهنه نكنند!]
زينب نيز چنين جامهاى مىآورد و بهدست برادر مىدهد و روى همان نشانه صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر مىرود اما بدن را برهنه مىبيند و آن جامه كهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمىكند.
خلاصه، زينب عليها السلام همهجا همچون كوهى استوار خود را آماده مىكرد تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بىدريغ در راه اطاعت او فرمانبردارى كند، خدا مىداند آن لحظه آخرى كه برادر را براى رفتن به ميدان شهادت بدرقه مىكرد با چه نيروى شگفتى خود را نگه مىداشت، و چگونه چنان استقامت و بردبارى از خود نشان داد كه امام عليه السلام اسرارى به او مىگويد و وصايايى به او مىكند و بهتر است اين ماجراى غمانگيز را از زبان شاعر خوش قريحه و دلسوخته پارسى زبان عمّان سامانى بازگو كنيم:
خواهرش برسينه و برسرزنان رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه، راه را دود آهش كرد حيران، شاه را
شه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشه چشمى بدانسوكرد باز
ديد مشكين مويى از جنس زنان بر فلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو، مرد آفرين روزگار زن مگو، بنت الجلال، اخت الوقار
زن مگو، خاك درش نقش جبين زن مگو، دست خدا در آستين
از قفاى شاه رفتى هر زمان بانگ مهلًا مهلًاش بر آسمان
كى سوار سرگران! كم كن شتاب جان من! لختى سبكتر زن ركاب
تا ببويم آن شكنج موى تو تا ببوسم آن رخ دلجوى تو
پس زجان برخواهر استقبال كرد تا رخش بوسد الف را دال كرد
شد پياده بر زمين زانو نهاد برسر زانو سربانو نهاد
همچو جان، خود را در آغوشش كشيد اين سخن آهسته در گوشش دميد
كى عنان گير من آيا زينبى يا كه آه دردمندان درشبى
پيش پاى شوق زنجيرى مكن راه عشق است اين، عنانگيرى مكن
در فراقت از تو جانم عذر خواه رو كه رفتم، حق تو را پشت و پناه
رو يتيمان مرا غمخوار باش در بلا و درشدايد يارباش
رو كه هستم من به هرجا همرهت آگهم از حال قلبِ آگهت
چون شوى بر ناقه عريان سوار در بهدر گردى بههر شهر و ديار
نيستم غافل دمى از حال تو آيم از سر هركجا همراه تو
رو كه سوى شام خواهى شد روان با على آن قبله گاه عارفان
و شاعر ديگر، «محزون رشتى» دراينباره گفته است:
خواهرا! ناموس حقّ داورى بر يتيمانم تو جاى مادرى
زينبا! غارت شود چون خيمهها جمع كن اطفال حيران مرا
پيكرم بينى چو اندر خاك و خون پامنه از نقطه طاقت برون
خواهرا! در ماتمم افغان مكن موى سراندر غمم افشان مكن
خواهرا! چون برسنان بينى سرم بردبارى كن به حق مادرم
در تاريخ آمده است كه چون زينب مشاهده كرد امام عليه السلام روى زمين افتاد و لشكر بىشرم و مأموران ننگين پسر مرجانه و يزيد اطراف بدن مطهرش را براى به شهادت رساندن آنحضرت گرفتهاند از خيمه بيرون آمد و خطاب به پسر سعد با سرزنش و ملامت و بهصورتى تحقيرآميز فرمود:
«يَا ابْنَسَعْد! ايُقْتَلُ ابُوعَبْدِاللَّهِ وَ انْتَ تَنْظُرُالَيهِ»؟
[اى پسر سعد! آيا ابوعبداللَّه الحسين كشته مىشود و تو مىنگرى؟]
يعنى چگونه تن به اين ننگ و پستى مىدهى كه فرزند عزيز فاطمه و پسر پيغمبر خدا را در پيش روى تو بكشند و تو كه ادعاى مسلمانى مىكنى و خود را يك انسان مىدانى و از نظر قرابت و ارتباط با آنحضرت نيز هر دو از تيره قريش و هر دو از شهر مكه و اهل حجاز هستيد هيچگونه دفاعى از او نمىكنى و اينگونه بىتفاوت هستى؟
ابن سعد كه تا به آن ساعت سرمست پيروزى و مغرور امارت و رياست برلشكر پسر زياد بود و جز تملق و چاپلوسى و اظهار ذلت و خوارى چيزى نديده بود، و در فكر بود تا غائلة هر چه زودتر پايان پذيرد و او به حكومت رى- كه همه اين ننگها را براى رسيدن به آن برخود خريده بود- برسد و پيوسته خوابهاى طلايى رفتن به استان رى و
تكيه زدن بر تخت حكومت و فرمانروايى آن خطّه را مىديد، چنان از اين جمله كوتاه كه در آن موقع حساس از دهان دختر شجاع اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شد يكّه خورد و چنان اين جمله كوتاه چون پتك محكم و آهنين بر مغز او كوبيده شد و افكار طلايى و پايههاى كاخ غرور او را در هم فروريخت كه بىخود و بىاختيار شروع بهگريه كرد و سيلاب اشك از ديدگانش فرو ريخت و برريشهايش سرازير شد و براى تيره روزى و بدبختى فراوانى كه براى خود خريده بود زار زار گريستن آغاز كرد، اما صورت خود را از بانوى قهرمان كربلا برگرداند تا زينب آثار شكست را در چهرهاش نبيند و احياناً هدف جملات ديگرى از سخنان كوبنده و ملامتآميز دختر فداكار و باشهامت زهرا عليها السلام كه نقش تيرهاى كارى را داشت قرار نگيرد! با اين حال دختر على از پاى ننشست و نگاهى به سمت آن قوم بىشرم كرد و صدا زد:
«اما فيكُم مُسْلِم»
[آيا در ميان شما يك نفر مسلمان نيست؟]
بارى زينب عليها السلام با همين يكى دو جمله كوتاه چنان تزلزلى در اركان لشكر دشمن و روحيه آنها افكند كه تا پايان عمر ننگينشان اثر گذارد. حتّى برخى از تواريخ نقل كردهاند كه از همانجا گروهى را به فكر قيام بر ضدّ بنىاميه و حكومت دست نشانده آنها در كوفه انداخت و خود را از معركه كنار كشيدند و بعدها به «توّابين» معروف شدند و بهدستيارى مختار حكومت عبيداللَّه بن زياد را در كوفه
سرنگون كردند.
حتى مىتوان گفت مرثيههاى زينب بربالين برادرش، رو كردن به سوى مدينه و سخن گفتن با جدّ و مادرش، رفتار و كردارش در عصر روز عاشورا و صبح روز بعد جنبه تبليغى داشته و كاملًا حساب شده و دقيق بوده است و به وسيله همان سخنان و اعمال خود، زمينه انقلاب برضدّ ستمگران را در ميان مردم فراهمكرده و از فرصت كه پيش آمده حدّ اكثر استفاده را براى به ثمر رساندن قيام مقدس امام عليه السلام كرده است، چنانكه مادرش فاطمه عليها السلام نيز گاهى از چنين فرصتها و وسايلى استفاده مىكرد و انحرافات پيش آمده و ظلمهايى را كه به او شده بود به گوش فريب خوردگان مىرسانيد.
*** براى نمونه برخى از مرثيههاى نقل شده در تاريخ را ذكر مىكنيم.
مرحوم سيد رحمه الله در كتاب «لهوف» از «حميد بن مسلم» چنين روايت مىكند:
عصر عاشورا زنان را از خيمهها بيرون ريختند و آن خيمهها را آتشزدند، در اين وقت زنان صيحه مىزدند و چون چشمشان به كشتگان افتاد لطمه بهصورت زدند.
راوى مىگويد: به خدا سوگند دختر على عليه السلام را فراموش نمىكنم كه در مرثيه برادرش حسين عليه السلام با صوتى حزين و دلى غمگين مىگفت:
«وا مُحَمّداه! صَلّى عَلَيْكَ مَليكُ السَّماءِ، هذا حُسَينٌ
بالعراءِ، مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الاعْضاءِ، واثَكْلاهُ وَ بَناتُكَ سَبايا، الَى اللَّهِ المُشْتَكى، وَ الى مُحَمَّدِ المُصْطَفى، وَ الى عَلِيّ المُرْتَضى، وَ الى فاطِمَةَ البَتُولِ، وَ الى حَمْزَةَ سَيّدِالشُهَداءِ.
وا مُحَمَّداهُ! وهذا حُسَينٌ بِالعَراءِ تسْفي عَلَيهِ ريحُ الصَّباءِ، قَتيلُ اوْلادِ البَغايا! واحزْناه وَ اكُرْباه! عليكَ يا أباعبدِاللَّهِ! اليَوْم ماتَ جَدّي رَسُولُاللَّهِ، يا اصْحابَ مُحَمَّداه، هؤُلاءِ ذُرَيّةُ المُصْطَفى يُساقُونَ سَوْقَ السَبايا» (1)!
[اى محمد! درود فرستند بر تو فرشتگان آسمان، اين كه به خون آغشته و اعضاى بدنش از هم جدا، و دخترانت اسير شدهاند حسين است، شكوه ما به درگاه خداست و به پيشگاه محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء.
اى محمد! اين حسين است كه در اين دشت روى زمين افتاده و بادصبا بر پيكر او گرد و غبار مىافشاند، يعنى كشته دست اولاد زنا!.
اى دريغا! و اى افسوس كه امروز (براستى) جدّم رسول خدا كشته شد! اى اصحاب و ياران محمد! آخر اينان فرزندان حضرت مصطفى هستند كه همچون اسيران آنان را مىبرند!]
*** با دقّت و تأمّل در همين چند جمله كوتاه شكوه آميزبانوى شجاع و قهرمان كربلا در آن صحنه پر از رعب و وحشت و پيش روى سربازان بى فضيلت عمر ابن سعد و
1) نفسالمهموم، ص 199
سرلشكران مغرور و سرمست، او بخوبى مىتوان احساس كرد كه دختر اميرالمؤمنين عليه السلام با چه شجاعت و شهامتى جنايات آنها را افشا و اعمال وحشيانه آنان را محكوم مىكند و چه بذرى براى انقلابهاى آينده در دل آنها و ديگرانى كه آن سخنان به گوششان مىرسيد مىپاشد و چگونه ضد اسلام بودن حكومت و عمّال جنايتكار او را به گوش لشكريانى كه هر گروه آنها از شهر و ديارى جداگانه بودند مىرساند! تا آنجا كه مىفرمايد «امروز جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله كشته شد ...»!
گويا مىخواهد بگويد: امروز با كشتن حسين عليه السلام در حقيقت پيغمبر را كشتيد! قرآن و احكاموشريعت مقدساو راكشتيد! زحمات ورنجهاى چندين ساله او را از بين برديد! و ... چرا كه حسين عليه السلام در اين قيام و نهضت، هدفى جز احياى احكام اسلام و شريعت مقدّس جدّش نداشت در حقيقت حسين عليه السلام براى دفاع از حريم اسلام كشته شد.
سپس آن حضرت خطاب به اصحاب پيغمبر مىفرمايد:
«اى اصحاب محمد ...»!
با اينكه معلوم نيست حتى يكى از اصحاب و ياران پيغمبر در كربلا حضور داشته و شاهد آن ماجرا و مخاطب سخنان زينب بوده باشند، اما زينب مىداند كه اين سخنان او در آنجا يادداشت و ضبط مىشود و به گوش مردم مىرسد و آنها كه در آنجا حضور دارند و هرگروه و دستهاى كه از شهر و ديارى به آنجا آمدهاند هركدام اين جملات را به خاطر مىسپارند و احياناً به عنوان خبرنگار
آنها را يادداشت مىكنند و پس از مراجعت به شهرهاى خود بازگو مىكنند ... و سر انجام در تاريخ ثبت مىشود.
آرى زينب عليها السلام با بصيرت و بينايى كامل خود اينها را مىدانست و به جاى آنكه از ديدن اجساد به خون آغشته برادرها و برادرزادهها و جوانان خويش، شكيبايى و توان خود را از دست بدهد و صدا را به گريه و شيون بلند كند و مانند زنان عاجز از زمين و زمان شكايت كند و از بدبختى خود بنالد و احياناً از شدت ناراحتى سخنان ناروايى بر زبان جارى سازد، از اين فرصت زودگذر در جهت اهداف دين و مكتب و برادر شهيدش استفاده مىكند و براى به ثمر رساندن آن نهضت مقدس در آن موقعيت حساس تا حدّ توان از نيرو وامكاناتش از كمال بهرهبردارى را مىكند.
در يكى از مقاتل به نقل از حضرت زينب عليها السلام چنين آمده است:
«يا مُحَمَّداه! بَناتُكَ سَبايا وَ ذُرِّيَّتُكَ مُقَتَّلة، تُسْفى عَلَيهِم ريحُ الصَّبا، وَ هذا حُسَينٌ مَحْزُوزُ الرَأس مِنَ القَفا، مَسْلُوبُ العِمامَةِ وَ الرِّداء، بَأَبي مَنْ اضْحى عَسْكَرُه في يَوْمِ الاثنينِ نَهْباً، بِأَبِي مَنْ فُسْطاطُهُ مُقَطَّع العُرى، بَأَبِى مَنْ لا غائِبَ فَيُرتَجى، وَ لاجَريح فَيُداوى، بَأَبي مَنْ نفسي له الفِداءُ، بأبي المهمومُ حَتّى قَضَى، بأبي العَطْشَان حَتّى مَضَى، بأبي من شَيبتُه تَقْطُرُ بِالدِماءِ، بِأَبي مَنْ جَدُّهُ مُحَمَّد المُصْطَفى، بِأَبي مَنْ جَدُّهُ رَسُولُ اله السَّماءِ، بِأَبي مَنْ هُوَ سِبْطُ نَبِىِّ الهُدى، بِأَبيِ مُحَمَّد
المُصْطَفى، بِأَبِي خَديجَة الكُبْرى، بِأبي عَلِي المُرْتَضى، بِأبِي فاطِمَةَ الزَهْراءِ سَيِّدة النِّساءِ، بِأَبي مَنْ رُدَّتْ لَهُ الشَّمسُ حَتّى صَلَّى (1)».
[يا محمد! (بنگر كه) كه دختران تو اسير و فرزندانت مقتول و كشته شدهاند، و باد صبا بر آنان مىوزد و اين حسين (تو) است كه سرش را از قفا بريدند و عمامه وردايش را ربودند. پدرم بهفداى آنكس كه روز دوشنبه (2)سپاهش به تاراج رفت، پدرم بهفداى آن كس كه بندهاى خيمههاى او را گسستند، پدرم بهفداى كسى كه به سفر نرفته است تا اميد به بازگشت او باشد و مجروح و زخمدار نيست تا بتوان او را مداوا كرد! پدرم به فداى آن كس كه از محاسن او خون مىچكد! پدرم به فداى آن كس كه جدش محمد مصطفى است، پدرم بهفداى آن كس كه جدش پيغمبر خداست، پدرم بهفداى محمد مصطفى و خديجه كبرا و على مرتضى و فاطمه زهرا بانوى زنان جهانيان، پدرم بهفداى آن كس كه خورشيد براى او بازگشت تا نماز بگذارد!]
در اين سخنان نيز دختر با شهامت على و زهرا عليهم السلام سخن خود را در قالب مرثيه و به عنوان گريهو زارى بركشته برادر، از اسارت دختران پيغمبر صلى الله عليه و آله و كشته شدن فرزندان آن حضرت شروع مىكند، و اين جنايات غيرقابل جبران را كه بهدست همان شنوندگان و تماشاچيان صورت گرفته بود به يادشان مىآورد و رسوايى و ننگى كه با كشتن فرزند دلبند پيغمبر براى خود خريد بودند به رُخِشان مىكشد و
ضمناً براى ثبت در تاريخ، جزئيات اين جنايت عظيم را يادآورى مىكند، و حتى تاريخ آن را با ذكر روز، بيان وكار موّرخان را آسان مىكند. او اين مسؤوليّت را نيز خود انجام مىدهد و در پايان نيز يكى از فضايل و كرامات بزرگ پدرش على عليه السلام را نيز كه شايد بهدست فراموشى سپرده شده بود و يا بهدست بنىاميه و دشمنان ازبينرفته بود در خاطرهها زنده و تجديد مىكند و اجر و پاداش نقل حديث در فضايل پدرش را نيز كه يكى از عبادتهاى بزرگ، بخصوص در آن محيط و زمان بوده به دست مىآورد! و ... (1)
و خلاصه كارى مىكند كه راوى حديث مىگويد:
«فَأَبْكَت وَ اللَّهِ كُلَّ عَدُوٍّ وَ صَديق ...»!
[به خدا سوگند زينب كارى كرد كه هر دشمن و دوستى را به گريه انداخت.]
راوى نگفته است كه خود زينب هم در هنگام بيان آن سخنان گريه مىكرد يا نه! و معلوم نيست آن بانوى پرتحمل و شكيبا درآن فرصت حساس تحت تأثير آتشسوزان دل قرار گرفته و اشك و گريه او را بىتاب كرده باشد، اما آنچه براى او اهميت داشت همان گريه تماشاچيان و بخصوص دشمنانى بود كه سخنان او را مىشنيدند و اينگونه تحت
1) موّرخان در تعيين روز عاشورا وشهادت امام حسين عليه السلام و اين كه آن روز دوشنبه بوده است اختلاف دارند اما استاد ما مرحوم شعرانى در پاورقى ترجمه «نفس المهموم، ص 202 بتفصيل روى اين موضوع بحث كرده و از روى حساب دقيق تاريخى وزيجها ثابت كرده است كه عاشورا در روز دوشنبه بوده است، و براى اطلاع بيشتر به كتاب مزبور مراجعه كنيد.
تأثير سخنان او قرار گرفته بودند!
زينب مىدانست كه اين گريهها انقلابهايى را بهدنبال دارد و همين قطرات اشك دير يا زود به صورت سيل بنيان كنى در مىآيد و كاخ بيداد يزيد و عمّال ننگينش را ويران خواهد كرد، بلكه همين سخنان بهصورت حماسههايى در خواهد آمد كه با ذكر آنها در مجالس و محافل هميشه و در طول تاريخ مانع ظلم و تجاوز و طغيان و سركشى ستمگران ديگرى همچون يزيد خواهد بود!
با دقت و بررسى در اين سخنان و گفتارهاى ديگرى كه در گوشه و كنار تاريخ از زينب عليها السلام نقل شده است مىتوان به شخصيت والاى اين بانوى بزرگ پىبرد و راز آنهمه عظمت را كه سبب شده است تا نويسندگان و مورخان نامى جهان اسلام و ديگران در برابر اين بانو سر تعظيم فروآوردند، درك كرد.
محدث قمى رحمه الله در ضمن وقايع عصر عاشورا از كتاب «اخبارالدول» قرمانى نقل مىكند كه وقتى آن بىشرمان به خيمههاى امام عليه السلام ريختند و غارت خيمهها و سوزاندن آنها را آغاز كردند شمربن ذىالجوشن پيش آمد و آهنگ قتل حضرت علىبن الحسين عليه السلام را كه آن زنان بيمار و مريض بود كرد، در اين هنگام زينب دختر على بن ابىطالب عليه السلام بيرون آمد و گفت: به خدا سوگند نمىگذارم او را بكشيد مگر اينكه من هم كشته شوم! شمر كه چنان ديد از كشتن آن
حضرت صرفنظر كرد. (1)اين هم يك فضيلت ديگر از فضايل بانوى شجاع و دلير كربلا عليها السلام است كه بدينوسيله جان امام زمان خود را حفظ كرد و آن حضرت را از كشتهشدن بهدست آن ناپاكان بىشرم نجات داد.
يكى از شاعران پارسى زبان درباره زينب گويد:
آنكه بعد ازشاه مظلومان قيام عام كرد وز قيامش روزگار كفر كيشان شام كرد
روز عاشورا به پاس حرمت خون حسين يارى از دين خدا و مظهر علّام كرد
عترت آل عبا را كرد محفوظ از خطر سرنگون چتر و لواى مردم بدنام كرد
بر اساس نظر مورّخان، پسر سعد عصر عاشورا سر مقدس حضرت اباعبداللَّه عليه السلام و جوانان و ياران شهيدش را از بدن جدا كرد و به وسيله «خولى اصبحى» و شمر و ديگران در دو نوبت به كوفه فرستاد و خود و جمعى از لشكريانش آن شب را در كربلا ماند و روز ديگر نزديك ظهر پس از دفن كشتگان خود، كودكان و خواهران امام عليه السلام و زنان بازمانده ديگر را برداشت و به سمت كوفه حركت كرد.
كيفيت حركت دادن آن بانوان محترم و سواركردن آنان بر شتران بىجهاز و محملهاى بىروپوش و بىفرش و
1) نفسالمهموم، ص 200
طرز رفتار سنگدلانه و تندخويانه مردمى كه همه چيز حتى شرف و انسانيت خود را دربرابر چند سكه پول سياه و يا وعدههاى توخالى پسر زياد ازدست داده بودند، با آن كودكان بىگناه و معصوم و ... قابل توصيف و شرح نيست.
نه نويسنده نيروى نوشتن آن را دارد و نه خواننده تاب خواندنش را، بخصوص كه آنها را در هنگام رفتن، از كنار كشتگان عزيز خود عبوردادند، ديگر خدا مىداند چه روزى بر آنها گذشت و چه حالى داشتند و چه صحنه دلخراشى پديد آمد ... كه بازهم در تاريخ آمده است كه دوست و دشمن بهحال آنان گريستند. شاعر مىگويد:
چو بر مقتل رسيدند آن اسيران بههم پيوست نيسان و حزيران (1)
يكى مويه كنان گشتى بهفرزند يكى شد موكنان بر سوك دلبند
يكى از خون بهصورت غازه مىكرد يكى داغ على را تازه مىكرد
به سوك گلرخان سرو قامت به پا گرديد غوغاى قيامت
نظرافكند چون دخت پيمبر بهجان خلد نار دوزخى زد
ز نيرنگ سپهر نيل صورت سيه شد روزگار آل عصمت
1) يعنى اشك و خون، چون «نيسان» ماه ريزش باران «وحزيران» موسم جوشش خون و حجامت است.
تو را طاقت نباشد از شنيدن شنيدن كى بود مانند ديدن
در كتاب «كامل الزيارت» از امام سجاد عليه السلام روايت شده است كه در حديثى به مردى بهنام «زائده» فرمود: در آنحال كه ما را از كنار كشتگان عبور دادند، من به اجسادى كه روى زمين افتاده و كسى آنها را به خاك نسپرده بود چشم دوخته بودم و مشاهده آن منظره سخت بر من ناگوار آمد و سينهام را درهم فشرد و اضطراب و نگرانيم از ديدن آن اجساد شديد شد و چيزى نمانده بود كه جان از تنم بيرون برود! عمهام زينب كبرا دختر على عليه السلام كه حال مرا ديد گفت: «مالِي اراكَ تَجُوُد بِنَفْسِكَ يا بَقِيَّةَ جَدّي وَ ابي وَ اخْوَتي؟»؛ [اى بازمانده جد و پدر و برادرم! تو را چه شده كه مىبينم جان خود را به كف گرفته و مىخواهى قالب تهى كنى؟]
در پاسخ گفتم: چگونه بىتاب نشوم و شكيبايى از دست ندهم در حالى كه به چشم خود سرور خود و برادران و عموها و عموزادگان خود را مىبينم كه بدنهاى به خون آغشتهشان روى زمين افتاده و جامههاشان را از تنشان ربوده و كسى نيست كه آنها را كفن و دفن كند؟ نه كسى بهسوى آنان مىرود و نهانسانى به ايشان نزديك مىشود گويا اينان از خانواده «ديلم» و «خزر» (غيرمسلم) هستند؟
عمهام زينب كه اين سخنان را شنيد بهمن گفت: مبادا آن چه مىبينى تو را بىتاب كند كه بهخدا سوگند اين ماجرا روى عهد و پيمانى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از جد و پدر و
عمويت گرفته، و همانا خداى تعالى ازگروهى ازاين امت- كه سركشان و فرعونان امت آنانرا نمىشناسند اما در ميان اهل آسمانها شناخته شده و معروف هستند- پيمان گرفته كه بيايند و اين اعضاى پراكنده (و بدنهاى قطعه قطعه و جسدهاى به خون آغشته) را جمعآورى كنند و به خاك بسپارند و در اين سرزمين براى قبر پدرت «سيدالشهدا عليه السلام» نشانه و علامتى نصب خواهند كرد كه با گذشت زمانها و شب و روزها از بين نخواهد رفت ...
پيشوايان كفر و پيروان ضلالت و گمراهى كوشش زيادى خواهند كرد تا آن قبر مطهر را محو كنند و آثار آن را ويران كرده و از بين ببرند، اما از اين تلاش و كوشش هيچ نتيجهاى نگرفته و بلكه روزبهروز اين اثر آشكارتر شود و كار او برتر و بالاتر رود!
امام سجاد فرمايد: از عمهام پرسيدم: اين عهد و پيمان را از كجا دانستى و اين خبر را از كجا شنيدى؟ پاسخداد: اين مطلب را «امّايمن» از پيغمبر براى من نقل كرد.
و سپس بهدنبال آن حديث مفصلى را از «امايمن» نقل مىكند. (1)
از اين جالبتر آن كه در برخى از كتابها نقل شده است كه چون زينب عليها السلام خواست از آن سرزمين برود كنار بدن مطهر برادر آمد، دستهاى خود را زير آن جسد قطعهقطعه و بىسرانداخت و آنرا روى دست بلند كرد و گفت:
1) كامل الزيارات، ص 266- 261
«اللَّهُمَّ تَقَبَّل مِنّا هذَا القَليلَ مِنَ القُرْبان»!
[خدايا اين قربانى كوچك را از ما خاندان قبول فرما (1)!]
براستى اگر اين نقل معتبر و صحيح باشد دليل بزرگ ديگرى بر عظمت روح و نيروى فوقالعاده دختر بزرگوار على عليه السلام است كه گذشته از اين كه با ديدن آن منظره جانسوز خود را نباخته بلكه با اين عمل و گفتار خود درس شجاعت و شهامت و استقامت و پايدارى در راه دين به همه مردان و زنان آزاده مسلمان مىدهد، و خود اين عمل و گفتار در شكست روحيه دشمن تأثيرى شگفتانگيز دارد و حقانيت گوينده را بهثبوت مىرساند كه بر اهلبصيرت پوشيده نيست و در تاريخ نمونههاى فراوانى دارد.
بدين ترتيب اسيران و حرم آلعصمت را از كربلا بهسوى كوفه حركت دادند و دختر اميرالمؤمنين عليه السلام نيز همچون سپهسالارى جديد كه با شهادت رهبر عاليقدر و فرمانده فاتح جنگ مأموريت يافته بود تا پيگير فتح و پيروزى گذشته او باشد و براى فتح سنگرهاى تازه به منطقهاى ديگر برود و به منظور شكست كامل دشمن تا پايتخت وى به تعقيب او برود، با دلى سرشار از ايمان و قلبى لبريز از اطمينان و اميد به شكست قطعى و نابودى حتمى دشمن حركت كرد و هيچ كدام از آن مصيبتهاى
1) بانوى شجاع زينب كبرا، ص 142
جانكاه و منظرههاى دلخراش و گرسنگىها و تشنگىها و خستگىها نتوانست تزلزلى در روح با عظمت او ايجاد كند او همچون كوهى استوار به سرپرستى يتيمان و دلجويى بازماندگان و انجام مأموريت خطيرى كه به عهدهاش گذاشته شده بود، پرداخت.
يكى از شاعران پارسى زبان اين موضوع را به صورت زيبايى به نظم درآورده، و از زبان بانوى قهرمان كربلا اين گونه مىگويد:
گر به خون قانون، آزادى نوشتى در جهان من هم آن را با اسيرى رفتنم امضا كنم
تا شود ثابت كه حق جاويد و باطل فانى است زين زمين تا شام غم، برنامهها اجرا كنم
تا يزيد دون نگويد فتح كردم زين عمل مىروم تا آن جنايت پيشه را رسوا كنم
و شاعر ديگر مىگويد:
پرچم تبليغ بر دوش من از امروزشد بهر تبليغ رسالت با يتيمان مىروم
من بهدنبال سرت چون سايه تا شام خراب بهر اثبات حق و تفسير قرآن مىروم
بر اساس متون تاريخى، ابن سعد روز يازدهم محرم اهلبيت را به سمت كوفه حركت داد و تا شب خود را
بهكوفه رسانيد و فرداى آن روز يعنى دوازدهم محرّم، پسر زياد مجلسى به عنوان جشن پيروزى در دارالاماره و قصر حكومتى خود تشكيل داد و اهلبيت را به آن مجلس وارد كردند ...
با توجه به فاصله ده فرسنگى ميان كربلا تا كوفه مىتوان فهميد كه برروى آن مركبهاى تندرو و بدون جهازبر سر آن مصيبت رسيدگان و زنان داغديده و كودكان پدر و برادر از دست داده، آن هم با حال گرسنگى و تشنگى و بىخوابى چه گذشته است. بخصوص آنكه نوشتهاند: مأموران شمربن ذىالجوشن مراقب زنان و كودكان بودند تاگريه و زارى نكنند و اگر صداشان بهگريه بلند شد و با كمال خشونت با آنها رفتار كنند.
براستى هنگامى كه انسان از دايره انسانيت پا بيرون نهد و بخواهد غرايز حيوانى خود را اشباع كند حيوان درنده و خطرناكى مىشود كه براى رسيدن به اميال نفسانى خود، به صغير و كبير و پيرزن و كودك خردسال و خلاصه بههيچكس رحم نمىكند و هيچ منطقى او را آرام نمىسازد.
بارى بهنقل ازبرخى. مقاتل، آن شب كه شب دوازدهم محرم بود خاندان پيغمبر را در كنار شهركوفه در بيابانى فرود آوردند و صبح فرداى آنروز وارد شهر كردند، حالا خدا مى داند كه آيا در آن شب كسى بود كه براى اين كودكان معصوم و بىگناه خيمهاى بزند يا جامه مناسبى داشتند كه آنها را از سرما حفظ كند و آيا آب و غذايى بهآنها دادند و آيا خواب بهچشم آنها رفت؟
در هر صورت فردا صبح پس از كنترل شهر كوفه وبر قرارى عملى يك حكومت نظامى وگماشتن سربازان ومأموران مسلّح بر سرهر كوى و برزن و محله، مجلس پسر زياد را آراستند. نويسنده كتاب «زينب بنت على» نوشته است: چهار هزار سرباز مسلح در شهر پراكنده شدند تا كوفه را زير كنترل شديد خود درآورند و همه اينكارها را از ترس شيعيان على عليه السلام و طرفداران اهلبيت كه در كوفه سكونت داشتند انجامدادند تا جلوى خطر و تهديد احتمالى را بگيرند.
خاندان پيغمبر را در ميان اين مراقبتها وارد شهر كردند، سرهاى بر سرنيزه كشتگان نيز كه شب و روز قبل- يعنى شب و روز يازدهم- بهكوفه رسيده بود را مقابل آنها گرفتند و اهلبيت را بهصورت اسيران رومى و زنگى، بهدنبال سرها سوار بر شتران و محملهاى بىروپوش و جهاز كردند و اطراف آنها را سربازان مسلح گماشتند و از كوچه و بازار تا قصر حكومتى و دارالاماره عبور دادند.
بيشتر مردم كوفه بجز همان سركردگان وجنايتكارانى كه اين جنايت هولناك و بىنظير تاريخى را انجام داده بودند و بجز افراد كمى از مردم شهر كه از ماجرا مطلع بودند، نمىدانستند اين اسيران چه كسانى هستند و از كجا مىآيند؟
نقل مىكنند زنى از اهل كوفه سر خود را از پشت بامخانه بيرون آورد و از آنها پرسيد: «مِنْ ايِّ الاسارى انتُنَّ؟»؛ [شما از كدام اسيران و از چه شهر و ديارى هستيد؟]
گفتند: «نَحْنُ اسارى آلِ مُحَمّد»! [ما اسيران از خاندان پيغمبريم!]
آن زن كه چنان ديد از بام خانه بهزير آمد و مقدارى جامه و لباس تهيه كرد و بهنزد آنها آورد و به ايشان داد و آنها بهوسيله آن جامهها خود را پوشاندند (1)
هچنين مىنويسند مردم كوفه از روى ترحم و دلسوزى نان و خرما بهدست كودكانى كه در ميان اسيران بودند مىدادند، و امكلثوم آنها را مىگرفت و بر زمين مىافكند و فرياد مىزد: اى اهل كوفه! صدقه بر ما حرام است! (2)
مردم، با اين گفت وگوها بتدريج دانستند كه اينها خاندان امامحسين عليه السلام هستند و سرهاى بر نيزه هم سر آنحضرت و جوانان و ياران اوست.
هياهو در شهر پيچيد و مردم گريهكنان و بسرعت، خود را به مسيرى كه آنان را به سوى دارالاماره مىبردند رساندند و مشغول تماشا شدند و آن مناظر رقّت بار و باور نكردنى را از نزديك ديدند.
يكى از شاعران پارسى زبان آنمنظره را بهنظم در آورده، و از زبان زينب چنين مىسرايد:
ديد چه زينب بهكوفه غارت دين است شور قيامت چه روز بازپسين است
شهر پرآشوب و مرد و زن بهتماشا برسرنى شاهباز، صدرنشين است
خلق بهانگشت مىكنند اشارت برسر نى كاين سر اماممبين است
كرد برون چه سر خود ز محمل عريان گفت: يا للعجب حسين من اين است
خواند «هلالًا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالا» (1)ديد قمر منخسف در ابر نشين است
گفت كهاى ماهمن! چهوقت غروباست؟ رخبنما دل ز فُرقت تو غمين است
نيزه بلند است و دست كوته و دل خون صبركنم دل مگر بهبصر عجين است
در اين ميان دختر بزرگوار على عليه السلام و قافلهسالار اين زنان و بازماندگان داغديده و اسير، آن مناظر رقّت بار را مشاهده مىكند و آن صحنههاى جانخراش را مىبيند، و جرعههاى غمواندوه را فرومى دهد و در دل مىريزد.
از يكسو يادگار برادرش حضرت علىبنالحسين را دستبسته و سوار بر شتر برهنه بهصورت يك اسير دستگيرشده در غل و زنجير مشاهده مىكند! و از سوى ديگر سر بريده برادر عزيز و محبوب خود را كه عشق و علاقه به او، زينب را بهاين سفر كشانده است، برفراز نيزه مىنگرد!
خواهران و برادرزادگان و زنان ديگرى را كه آنها را با سروصورت باز و به شكل اسيران خارج از دين اسلام در
1) ترجمه و شرح بر اين جمله در صفحات آينده خواهد آمد.
آورده و در ميان آنمردمى كه آن همه محبت و بزرگوارى از پدرش على عليه السلام ديده و نسبت بدو ارادت مىورزيدند با آنوضع مىبيند! كودكان بىپناه و معصومى را كه آنهمه گرسنگى و تشنگى و رنج و تعب ديده و آنهمه كتك از اين سربازان و مردم بىشرم خورده با قيافههاى لاغر و رنگهاى زرد و پريده نگاه مىكند!
با اين همه دربرابر همه اين مناظر دلخراش و مصيبتهاى كمرشكن، رسالت تاريخى خود را به ياد دارد، همان رسالتى كه خداى تعالى بهدوشش نهاده و عشق به حق و ايمان به خدا وى را بهقبول اين مسؤوليّت پرخطر واداشته، و براى رساندن اين بار سنگين كمر همت بسته و بههمه اين مصيبتها تن داده و در ميان اين درياى پرتلاطم و خروشان گام نهاده است؛ رسالتهايى چون بيداركردن مردم فريبخورده، بيان مظالم و جنايتهاى دستگاه جبّار و طاغوتى يزيد بنمعاويه، رساندن پيام امام عليه السلام بهگوش مردم كوفه و شام، رسالت مبارزه با خودكامگى و ستم و بىعدالتى و فساد تا سرحد شهادت و اسارت و ...
بارى انجام اين مسئوليّتها، و انديشه بهثمر رساندن همين رسالتها بود كه زينب عليها السلام را همچون كوهى محكم دربرابر آن حوادث دلخراش پابرجا نگاه داشت و دربرابر آن طوفانهاى سهمگين همانند سدّى آهنين بهمقاومت واداشت و درصدد بهرهبردارى از اين اجتماع عظيم كه بسرعت فراهم شده برآمد. اجتماع عظيم مردمى كه با شناختن آن اسيران صداها را به گريهوزارى بلند كرده بودند.
او بىدرنگ براى انجام اين منظور دستبهكار شد. تنها وسيلهاى كه دراختيار داشت زبانگويا و بيان فصيح و بليغ و شجاعت و شهامت او بود كه از پدرش اميرمؤمنان عليه السلام و مادرش فاطمه عليها السلام به ارث برده بود و اكنون مىتوانست با استفاده از آنها بهترين بهرهبردارى را از اين فرصت بكند و هدف مقدس برادر بزرگوارش را دنبال نمايد.
سخنرانى تاريخى و خطبه آتشين و انقلابى زينب عليها السلام در كتابهاى چند تن از مورخان و اهل حديث مانند «طبرسى» و صاحب كتاب «طراز المذهب» و سيد در «لهوف» آمده است كه ما در اينجا ابتدا متن آنرا از روى كتاب «احتجاج» طبرسى نقل و سپس ترجمه مىكنيم:
شخصى بهنام «حذام» (1)روايت كرده مىگويد: هنگامى كه حضرت على بنالحسين عليه السلام را به همراه زنان از كربلا بهكوفه آوردند، زنان كوفى (با ديدن آنها) بشدّت مىگريستند و گريبانها چاك مى زدند و مردان نيز با آنها گريه مىكردند.
زينالعابدين عليه السلام كه در آن زمان بيمار بود، با صداى فرمود:
«انَّ هؤُلاءِ يَبْكُونَ فَمَنْ قَتَلَنا غَيْرُهُمْ»؟!
[اينان برما مىگريند پس چه كسى جز اينها ما را كشت؟]
1) اين اسم را به دو صورت «حذام» و «حزام» نوشتهاند.
در اينوقت زينب دختر على بنابى طالب عليه السلام با اشاره مردم را ساكت كرد. راوى ادامه مىدهد: به خدا سوگند تا به آنروز زنى به اين حيا و عفت و به آن سخنورى و بيان نديده بودم، چنان كه گويا زبان اميرالمؤمنان على عليه السلام سخن مىراند ...
زينب در آغاز به مردم اشاره كرد تا ساكت شوند، با همان اشاره، نفسها در سينهها حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد، آنگاه زينب سخنرانى خودرا آغاز كرد و چنين گفت:
«الحَمْدُللَّهِ وَ الصَّلاةُ عَلى ابي مُحَمَّد وَ آلِهِ الطّيبينَ الاخْيارِ، امّا بَعْدُ يا اهْلَ الكُوفَةِ! يا اهْلَ الخَتْلِ وَ الغَدْرِ وَ الخَذْلِ والمكر! أَلا فَلارَقَأَتِ الدَّمْعَةُ وَ لاهَدأتِ الزَّفْرَةُ، انَّما مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ انْكاثاً تَتَّخِذُونَ ايْمانَكُم دَخَلًا بَيْنَكُمْ، هَلْ فيكُمْ الّا الصَلَفُ وَ العَجْبُ وَ الشَنَفُ وَ الكِذْبُ وَ مَلَقُ الِا ماءِ وَ غَمْزُ الاعْداءِ، او كَمَرْعىً عَلى دِمْنَةٍ اوْ كَفِضَّةٍ عَلى مَلْحُوَدة، أَلا بِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَكُمْ انْفُسُكُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْكُم وَ فِي العَذابِ أَنْتُمْ خالِدُونَ.
اتَبْكُون أَخِي؟! أَجَلْ وَ اللَّهِ فَابْكُوا فَانَّكُمْ واللَّهِ أَحْرِياءُ بِالبُكاءِ، فَابْكُوا كَثيراً وَ اضْحَكُوا قَليلًا، فَقَدْ أُبْلِيْتُم بِعارِها وَ مُنيتُم بِشَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها ابَداً وَ انّى تَرْحَضُونَ؟ قُتِلَ سَليلُ خاتَمِ النُبَوَّة وَ مَعْدِنِ الرِسالَةِ وَ سَيِّدُ شَبابِ اهْلِ الجَنَّةِ، وَ مَلاذُ حِزْبِكُم وَ مَعاذُ حِزْبِكُم وَ مَقرُّ سِلْمِكُم، وَ آسى كَلْمِكُم وَ مَفْزَعُ نازِلَتِكُم، وَ المَرْجِعُ الَيْهِ عِنْدَ مُقاتِلَتِكُم، وَ مَدْرإِ حُجَجِكُم وَ مَنارُ مَحَجَّتِكُمْ، بَلْ ساءَ ما قَدَّمْتُم لِا نْفُسِكُم وَ ساءَ ما تَزِروُن
لِيَوْمِ بَعْثِكم.
فَتَعْساً تَعْساً! وَ نَكْساً نَكْساً!، لَقَد خابَ السَّعْيُ، وَ تَبَّتِ الايْدي، وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَة، وَ بُؤْتُم بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ، وَ ضُرِبَتْ عَلَيْكُمُ الذِّلَةُ وَ المَسْكَنَةُ.
اتَدْرُون وَ يلَكُم أَيَّ كَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ صَلّى اللَّه عَلَيهِ وَ آله فَرَثْتُم؟! وَ ايَّ عَهْدٍ لَهُ نَكَثْتُم؟! وَ أَيَّ كَريمَة لَهُ ابْرَزْتُم؟! وَ ايَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَكْتُم؟! وَ ايَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُم؟! لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً ادّاً تَكَادُ السَّماواتُ يَتَفطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الارْضُ وَ تَخِرُّ الجِبالُ هَدّاً! لَقَدْ جِئْتُم بِها شَوْهاء صَلْعاء عَنْقاءَ سَوداءَ فَقْماءَ خَرْقاءَ الارْضِ وَ مِلْءِ السَّماءِ.
أَفعَجِبْتُمْ أَنْ تَمْطُرَ السَّماءُ دَماً وَ لَعَذابُ الآخِرَة أَخْزى وَ هُمْ لا يُنْصَروُنَ، فَلا يَسَتَخِفَّنَكُمُ المَهْلُ فَانَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لا يَخْفِرُهُ البِدارُ وَ لا يُخْشى عَلَيهِ فَوْتُ الثّارِ، كَلّا انَّ رَبَّكَ لَنا وَ لَكُم لَبِالمِرْصادِ»
[سپاس و ستايش خاص خداست و درود بر پدرم محمد و برخاندان پاك و برگزيدهاش باد.
و سپس: اى مردم كوفه! اى مردمان دغل پيشه و فريبكار و بىحميت و حيلهگر! آيا مىگرييد؟ اشكتان خشك نشود، و نالههاتان پايان نپذيرد! براستى كه حكايت شما حكايت زنى است كه رشته خود را پس از اينكه محكم بافته بود (پنبه مىكرد و) باز مى كرد، شما سوگندهاتان را دستاويز فساد قرار دادهايد!
شما چه داريد جز لاف زدن و فريب دادن و دشمنى و دروغ! و همچون كنيزان چاپلوس و دشمنان سخن چين!
يا همانند سبزه و گياهى كه برفراز سرگين رويد و يا همچون نقرهاى كه روى قبر را بدان اندود كرده باشند (كه ظاهرى زيبا و فريبنده و باطنى بد بو و
گنديده دارد. (1)
ظاهرت چون گور كافر پر حلل باطنت قهر خدا عزوجل
ظاهرت چون بوذر و سلمان بود باطنت همچون ابوسفيان بود
از برون طعنهزنى بر بايزيد وز درونت ننگ مىدارد يزيد
)براستى كه بد توشهاى براى خود پيش فرستاديد كه خشم خدا برشماست و درعذاب جاويدان هستيد! آيا مىگرييد؟ آرى بگرييد كه بهخدا سوگند شايسته گريستن هستيد، بسيار هم بگرييد و اندك بخنديد كه ننگ آن گريبانگير شماشد، و وبال آن شما را در برگرفت و هرگز لكه اين ننگ را از دامان خود نتوانيد شست!
و چگونه پاك خواهيد كرد ننگ كشتن فرزند خاتم پيمبران و معدن رسالت و آقاى جوانان بهشت را! همانكه در جنگ سنگر شما و پناه حزب و دسته شما بود! و در هنگام صلح سبب آرامش دلتان و مرهم زخمتان، و در جنگها مرجع شما و بيانگر دليلهاى روشن و چراغ هدايت شما بود!
براستى كه چقدر بداست آنچه را براى خود از پيش فرستاديد و چه بد است بارگناهى را كه براى روز جزا بر دوش خود نهاديد!
نابودى و سرنگونى بر شما! كوششتان به نوميدى انجاميد، و دستهاتان بريده شد و سوداگرى شما زيان داد! و به خشم خدا بازگشتيد و خوارى و بيچارگى را براى خود مسلم و قطعى كرديد!
واى برشما! (هيچ مىدانيد) چه جگرى از رسول خدا پاره كرديد؟ و چه پيمان محكمى را شكستيد؟ و چه پردگيانى را از او از پرده بيرون افكنديد؟ و چه حرمتى را از او هتك كرديد؟ و چه خونى از او ريختيد؟ كار بسيار
1) به گفته آن شاعر:
بزرگ و شگفتى انجام داديد كه نزديك است آسمانها از هول اينكار از هم بشكافد و زمين متلاشى شود و كوهها از هم بپاشند!
مصيبتى بس دشوار و بزرگ و بد و كج و پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته، و در عظمت به اندازه آسمان و زمين است، (1)آيا تعجب مىكنيد اگر آسمان خون ببارد! و براستى كه عذاب آخرت خوار كنندهتر خواهد بود و يارى نخواهيد شد!
و اين مهلت و تأخير در كيفر الهى شما را خيره نكند كه خداى عزوجل در انتقام عجله نمىكند و ترسى از فوت و از دست رفتن انتقام خون ندارد! و حتماً پروردگار در كمينگاه شماست!]
سپس اشعار زير را خواند:
ماذا تَقُولُونَ اذْ قالَ النَّبِيُّ لَكُم ماذا صَنَعْتُم وَ انْتُم آخِرُ الامَمِ (2)
بِاهْلِبَيْتِي وَ اوْلادِي وَ تَكْرِمَتي مِنْهُمْ اسارى وَ مِنْهُم ضُرِّجُوا بِدَمِ (3)
1) مرحوم استاد شعرانى رضى الله عنه پس از ترجمه اين بخش بههمان گونه كه در بالاستمىگويد: اين غايت جهدما در ترجمه اين خطبه بليغه است و آنكس كه از كلام و مزاياى آن اندكى داند مىداند كه چنين خطبه از زن پردهنشين بلكه از مردان نيز بىنيروى الهى و مددغيبى متعذر است چه كسى مىتواند بگويد: «و هل فيكم الا الصلف ...» تا آخر تام المعنى و صحيح اللفظ و موجز و وافى است و اگر بلغا صفحات راپركنند بر فرض آنكه خود فهميده باشند مانند اين چند كلمه نتوانند خوى مردم را مجسم نشان دهند چنانكه در آينه.
2) چه خواهيد گفت هنگامىكه پيغمبر به شما بگويد اين چهكارى بود كه كرديد با اينكه شما آخرين امتها بوديد؟
3) به خاندان و فرزندان و عزيزان من كه برخى به صورت اسيرى در آمده و دستهاى به خون آغشته شدند؟
ماكانَ ذاكَ جَزائي اذْنَصَحْتُ لَكُمْانْ تَخْلِفُوني بِسُوءٍ في ذَوي رَحِمِ (1)
انّي لَاخْشى عَلَيْكُم أَنْ يَحِلَّ بِكُممِثْلُ العَذابِ الَّذي اودى عَلى ارَمِ (2)
راوى مىافزايد: زينب ديگر چيزى نگفت و روى خود را از آنها گردانيد. امّا مردم با شنيدن اين سخنان ملامتانگيز، حيرتزده و مبهوت مىگريستند و دستهاى خود را از حسرت و اندوه بهدندان مىگزيدند. متوّجه پيرمردى در كنارم شدم و او را ديدم كه مىگريست و ريشش از اشك، تر شده و دستش را بهسوى آسمان بلند كرده بود و مىگفت: پدر و مادرم فداى اينها، كه سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و زنانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان است! نسل اينها نسلى بزرگوار و داراى فضيلتى عظيم و بزرگ هستند.
و سپس اين شعر را نيز خواند:
كُهُولُكُم خَيْرُ الكُهُولِ وَ نَسلُكُم اذا عُدَّ نَسْلٌ لايَبوُرُ وَ لايُخْزى (3)
در اين هنگام حضرت على بنالحسين عليه السلام متوجه
زينب عليها السلام شد و فرمود:
«يا عَمَّةُ! اسْكُتي فَفِي الباقي عَنِ الماضِي اعْتِبارٌ، وَ انْتِ بِحَمْدِاللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَة، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة ...»
[عمه جان! آرام و خاموش باش كه باقيماندگان بايد از گذشتگان پند گيرند و تو بحمداللَّه ناخوانده دانايى و نياموخته خردمند هستى ...]
كسى كه با كتابهاى تاريخ و مقاتل سروكار داشته باشد مىداند كه پسر زياد حداكثر رذالت و بىشرمى را نسبت به خاندان پيغمبر انجام داد، و بدون ترديد اگر سروكار اين خاندان مظلوم و پاك، با هر كافر و بىدين و بيگانهاى افتاده بود به اين اندازه نسبت به آنها رذالت و ستم روا نمىداشت.
از وضع جشن پيروزى ابن زياد ترتيب داد و ستمها و اعمال ننگين وى در آن مجلس در مقابل ديدگان حضار و زنان و كودكان و خواهران امام عليه السلام چيزها نوشتهاند و دربرابر آن، همگى شهامت و شجاعت و قوت قلب دختر اميرالمؤمنين عليه السلام را دربرابر آن سفّاك تاريخ ستوده و داستانها نقل كردهاند.
كيفيت ورود زينب عليها السلام و وضع لباس و جامه او را در آن مجلس بهگونهاى رقّتبار و غمانگيز نوشتهاند، شيخ مفيد «ره» در «ارشاد» مىنويسد:
«دَخَلَتْ زَيْنَبُ عَلَى ابنِزِيادٍ وَ عَلَيْها ارْذَلُ ثِيابِها
وَ هِيَ مُتَنَكّرَةٌ»
[هنگامى كه زينب به مجلس پسر زياد در آمد پستترين جامه را پوشيده بود و بهطور ناشناس وارد شد.]
و در «منتخب» طريحى استكه:
«وَ كانَتْ تَتَخَفَّى بَيْنَ النِّساءِ وَ هِيَ تَسْتُرُوَجْهَها بِكُمِّها لِانَّ قِناعَها اخِذَ مِنْها».
[خود را در ميان زنان مخفى مىكرد و صورت خود را با آستين مىپوشانيد چون مقنعهاش را از او گرفته و ربوده بودند.]
در تاريخ طبرى و ابناثير آمده است كه زينب عليها السلام در گوشهاى نشست و زنان و دختران دور او را گرفتند. به هر صورت پسر زياد متوجه وى شد و پرسيد: اين زن كيست؟
كسى پاسخ او را نداد. براى بار دوّم و سوّم سؤال كرد. و در اين هنگام يكى ازكنيزان پاسخ داد:
«هذِهِ زَيْنَبُ بِنْتُ فاطِمَة بِنْتِ رَسُولِ اللَّه صَلّى اللَّه عَلَيهِ وَآلِه»
[اين زن زينب دختر فاطمه دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله است.]
پسر زياد كه سرمست جنايات و پيروزى خود بود، همينكه آن بانوى معظمه را شناخت درصدد برآمد تا پيروزى خود را بهرخ دختر بزرگوار على عليه السلام بكشد و درضمن از اين مجلس و مكالمه با زينب يك استفاده تبليغاتى هم بهنفع حكومت خونخوار و رسواى يزيد بكند، ولى فكر نمىكرد طرف مكالمه و سخنش، شيرزن تاريخ و
بانوى بزرگى است كه با منطق محكم و نيرومند خود سبب رسوايى يزيد وهمه ستمگران و فاسقان روزگار خواهد شد و با پاسخهاى دندانشكن، ياوههاى او را درهم خواهد كوبيد.
پسر زياد با كمال بىشرمى دهان باز كرد و گفت:
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذي فَضَحَكُم وَ قَتَلَكُم وَ اكْذَبَ احْدُوثَتَكُم».
[سپاس خداى را كه شما را رسوا كرد و كشت و كذب افسانه شما را نشان داد.]
بيچاره مىكوشد نشان دهد هركس در راه مبارزه با باطل كشته شد و بهشهادت رسيد رسوا شده و دروغش نمودار گشته است؟ اما زينب عليها السلام براى خنثى كردن تمام نقشههاى عوامفريبانه و آشكار كردن حقيقت، بىدرنگ در جواب او فرمود:
«الْحَمدُللَّهِ الَّذي اكْرَمَنا بِنَبِيِّهِ مُحَمَّد وَ طَهَّرنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهيراً، وانَّما يَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ يَكذِبُ الفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا وَ الحَمْدُللَّهِ»
[ستايش خداى را سزاست كه ما را بهوسيله پيغمبرش گرامى داشته و از پليدى به خوبى پاكمان گردانيد است، آن كسى كه رسوا گردد بىشك و ترديد فاسقاست و آنكس كه دروغ مىگويد فاجر وتبهكار است، چنين كسى ما نيستيم و ديگران هستند والحمدللَّه.]
پسر زياد- كه انتظار نداشت و يا باور نمىكرد- با چنين زن دانشمند و با شهامتى روبه رو شود جهت سخن را تغيير
داد و گفت:
«كَيْفَ رَأَيتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخيكِ وَ اهْلِ بَيْتِكِ؟»
[رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه ديدى؟]
بانوى قهرمان با بيانى كه حكايت از كمال ايمان و تسليم او در پيشگاه با عظمت حقتعالى مىكرد با لحنى افتخارآميز و تكاندهنده و كوبنده جواب داد:
«ما رَأَيتُ الّا جَميلًا هؤُلاءِ قَوْمٌ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبرَزُوا الى مَضاجِعِهِمْ وَ سَيَجْمَعُ اللَّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُم فَتُحاجُّ وَ تُخاصَم فَانْظُر لِمَنْ يَكُونَ الفَلْجُ يَوْمَئِذٍ هَبَلَتْكَ امُّكَ يابنَ مَرْجانَة»!
[من جز نيكى نديدم. اينان مردمانى بودند كه خداوند كشته شدن (و شهادت در راه حق) را براى آنها مقدّر فرموده بود و آنان نيز (با كمال افتخار) به آرامگاه خود شتافتند ... ولى بدان كه بزودى خداى (با عظمت) ميان تو و ايشان جمع خواهد كرد و تو را مورد بازخواست و احتجاج قرار خواهد داد. پس نگران باش كه در آن روز پيروزمند چه كسى خواهد بود (تو يا آنها)؟ اى پسر مرجانه! مادر به عزايت بنشيند!]
دختر قهرمان على عليه السلام با اين چند جمله كوتاه هم از حريم خداى تعالى دفاع كرد و هم از نهضت مقدس برادر و خاندان بزرگوارش و ضمناً او را از كيفر سختى كه در انتظارش بود بيم داد و در پايان نيز صولت و قدرت او را با كمال شجاعت درهم شكست، و راه را براى اعتراض ديگران گشود و روىهم رفته، درسى همبه مادران و
خواهران ديگرى كه در طول تاريخ اسلام عزيزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندى اسلام از دست مىدهند داد كه چگونه با ستمگران مغرور و خودسرى كه با كشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پيروز به حساب مىآورند روبهرو شوند و منطقشان را درهم بكوبند.
بارى همين چند جمله كوتاه بهاندازهاى كوبنده و دندانشكن بود كه مورّخان مىنويسند پسرزياد چنان خشمگين شد كه درصدد قتل زينب برآمد و عمروبن حريث يكى از سركردگان لشكرش كه در آنجاحاضر بود و در چهره پسرزياد اين فكر را خواند براى آرام ساختن و جلوگيرى او از چنين كارى گفت: اى امير! او زنى بيش نيست و زنانرا به گفتارشان مؤاخذه نكنند.
بدين ترتيب بهانهاى براى صرفنظر كردن پسر زياد از اين فكر به او ياد داد، اماابن زياد بازهم براى خالى كردن عقده حقارت خود و خاموش كردن زبان گوياى دختر اميرمؤمنان عليه السلام ساكت نشد و اينبار، ديگر از خدا و دين سخن به ميان نياورد و حربه عوامفريبى و قلب حقايق را كنار گذارد و انگيزه واقعى خود را از اين جنايت هولناك به زبان آورد و گفت: دلم از كشته شدن برادر و نافرمانان خاندانت شفا يافت (خنك شد) زينب هم فرمود:
«لَقَدْ قَتَلْتَ كَهْلي، وَ قَطَعْتَ فَرْعي، وَ اجْتَثَثْتَ اصْلي، فَانْ يَشْفِكَ هذا فَقَدْ اشْتَفَيتَ»
[تو كه سرور مرا كشتى و خاندان مرا برانداختى و ريشه مرا بركندى، اگر شفاى دل تو در اين است كه شفايافتى.]
پسر زياد براى پردهپوشى كردن رسوايى خود با يك جمله به اين گفت وگوى پرمخاطره كه براى او بسيار گران تمام شده بود پايان داد و گفت: اين زن سجع و قافيه نيكو مىآورد و سخن به سجع و قافيه مىگويد، پدرش هم سجعگوى و شاعر بود!
زينب در پاسخش فرمود:
«يابْنَ زِيادٍ! مالِلْمَرأَةِ وَ السَجاعَةِ؟ انَّ لي عَنِ السَجاعَةِ لَشُغْلًا وَ لكِنْ صَدْري نَفَثَ بِما قُلْتُ»
[اى پسر زياد! زن رابا سجعگويى چه كار؟ مرا بدان دلبستگى نيست و آنچه شنيدى سوز سينهام بود كه برزبان آمد!]
*** در اينجا ديگر پسر زياد مصلحت نديد با زينب سخن بگويد و بيش ازاين خود را در انظار حاضران رسوا و شرمنده سازد از اينرو متوجه حضرت علىبن الحسين عليه السلام كه او را بهصورت اسيران وارد مجلس كرده بودند و با آن حضرت به گفت و گو پرداخت و با همان شيوه نخست دوباره نام خدا را بر زبان جارى ساخت و چون نام آنحضرت را پرسيد و بدو گفتند نامش علىّ بنالحسين است، پرسيد: مگر خدا علىّبنالحسين را در كربلا نكشت؟
امام عليه السلام پاسخ داد:
«قَد كانَ لي اخٌ يُسَمّى عَلِيّاً قَتَلَهُ النّاسُ»!
[من برادر ديگرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند!]
پسر زياد كه دوباره با منطق كوبنده ديگرى روبهرو شد و اينجا نيز تيرش به سنگ خورد با تندى و خشم گفت: نه، خدا او را كشت!
و امام عليه السلام در پاسخش اين آيه را قرائت فرمود و پاسخش را از زبان قرآن داد تا راه سخن را بر او ببندد:
(اللَّهُ يَتَوَفّى الانْفُسَ حينَ مَوْتِها)!
[خدا جانها را در وقت فرا رسيدن مرگشان مىگيرد!]
يعنى هنگام مرگ برادر من نرسيده بود كه خدا جانش را بگيرد، بلكه اين لشكريان تو بودند كه او را به قتل رساندند.
پسر زياد كه با شنيدن اين آيه قرآنى و پاسخ دندانشكن آنحضرت ديگر مجال سخن از دستش گرفتهشده بود و راهى براى عوامفريبى او نمانده بود دست و پاى خود را گم كرد و سخت خشمگين شد و با پرخاش بهآن حضرت گفت: تو اين جرأت را دارى كه پاسخ مرا بدهى، و هنوز اين دل را دارى كه گفتار مرا ردّ كنى؟! و بهدنبال آن دستور قتل امام عليه السلام را صادر كرد و گفت: او را ببريد و گردنش را بزنيد!
زينب عليها السلام كه چنان ديد از جا برخاست و دستهاى خود راحلقهوار بهگردن امام سجاد عليه السلام انداخت و گفت:
«ياابنَ زِيادٍ! حَسْبُكَ مِنْ دِمائِنا ... وَاللَّهِ لاافارِقُهُ فَانْ قَتَلْتَهُ فَاقْتُلْني مَعَهُ»
[اى پسر زياد! اين اندازه خون كه از ما ريختهاى تو را
بس است ... بهخدا سوگند من از او جدا نخواهم شد تا اگر او را بكشى مرا هم با او به قتل رسانى!]
پسر زياد لختى به آنمنظره رقتبار نگاه كرد و گفت:
پيوند خويشى عجيب است. به خدا سوگند اين زن را چنان ديدم كه براستى حاضر است (براى حفظ جان برادر زادهاش) با او كشته شود! آنگاه دستور داد زينالعابدين عليه السلام را رها كنند و از قتل آنحضرت صرفنظر كرد. بدين ترتيب زينب عليها السلام براى چندمين بار جان امام عليه السلام را حفظ كرد و خود را سپر او قرار داد.
بر اساس روايتى ديگر، امام عليه السلام بهحضرت زينب فرمود:
«اسْكُتي يا عَمَّتي حَتّى اكَلِّمَه»!
[عمه جان! خاموش باش تامن جوابش را بگويم!]
آنگاه خطاب به پسر زياد فرمود:
«ابِاالقَتْلِ تُهَدِّدُني؟ اما عَلِمْتَ أنَّ القَتْلَ لَنا عادَةٌ وَ كِرامَتُنا الشَّهادَة»!!
[آيا مرا تهديد به قتل مىكنى؟ مگر نمىدانى كه عادت و روش ما كشتهشدن (در راه حق و فضيلت) است و شهادت افتخار ماست؟!]
مدت اقامت خاندان پيغمبر و كاروان اسيران اهلبيت در كوفه درست روشن نيست امّا آنچه مسلم است همان خطبه و سخنرانى زينب و گفت و گوى او با پسرزياد و برخورد مختصرى كه بازماندگان امام عليه السلام با مردم كوفه
داشتند، وضع شهر را بهنفع آنان تغييرداد و مردم را با جنايات دستگاه جبار بنىاميه آشنا كرد وآثار آنهمه تبليغات وسيع معاويه و پس از او پسرش يزيد را بكلى از بين برد خلاصه شهر كوفه در هنگام رفتن اهلبيت بهشام، غير از كوفهاى بود كه آنانرا بدانجا وارد كردند.
به گفته يكى ازنويسندگان فقيد مرحوم آيتى اساساً اين خود بزرگترين اشتباه قاتلان امام عليه السلام بود كه بازماندگان امام عليه السلام را بهصورت اسير بهكوفه و شام بردند و موجب آنهمه رسوايى و ننگ براى خود شدند و به وسيله همان افراد داغديده و اسير، حقايق پشتپرده را برخلاف خواسته و ميل خود آشكار ساختند.
در اينجا بخشى از نوشته تحليلى و جالب نويسنده مزبور را نقل مىكنيم:
«من معتقدم كه اگر ابنسعد و ابنزياد هرچند براى مصلحت خود پس از شهادت امام عليه السلام و يارانش نسبت به اهلبيت پيغمبر، اظهار ادب و احترام مىكردند و آنان را در همان مصيبتى كه خود بهوجود آورده بودند تسليت مىگفتند و مانع دفن شهدا نمىشدند، بلكه آنها را پيش از كشتههاى خود دفن مىكردند و اهلبيت را از همان كربلا با احترام و تجليل و تكريم به مدينه مىفرستادند، هرزگيهاى دشمنان از طرفى و تبليغات عميق و تكاندهنده اهلبيت از طرفى ديگر پيش نمىآمد و البته شهادت امام عليه السلام و فاجعه كربلا بهاين صورت در دنيا منعكس نمىشد و دشمنان امام هم تا اين پايه بىآبرو و رسوا نمىگشتند.
اين همكار خدا بود كه دشمن، خود با زور و جبر، مبلّغان توانايى را به اسيرى ببرد و در شهرها بگرداند و به آنها فرصت دهد كه براى مردمى كه بيشتر تماشاگر اين حادثهاند سخن بگويند و خود را بهآنان معرفى كنند و همهجا رسول خدا را بهعنوان پدر يا جد خود نام ببرند.
نخستين فرصتى كه بهدست اهلبيت آمد و توانستند داد سخن بدهند روز دوازدهم محرم بود كه آنها را وارد شهر كردند. ديدن شهر كوفه براى اهلبيت بسيار غمانگيز بود چه، بيشتر مدت خلافت اميرالمؤمنان عليه السلام در اين شهر گذشته بود و دختران آن حضرت در سال 41 همراه برادرشان امام حسن عليه السلام از كوفه بهمدينه رفته بودند و اكنون پس از بيست سال بهصورت اسيرى وارد شهرى مىشدند كه در حدود چهارسال در آنجا سلطنت كرده بودند و مردم عراق كه در جنگهاى جمل و صفين و نهروان، اصحاب و ياران على عليه السلام بودهاند اكنون فرزند وى را كشتهاند و فرزندان ديگر او را اسير كردهاند، امّا سخنوران اهلبيت چنانكه گويى از مدينه و حجاز بهكوفه و عراق آمدهاند تا سخن بگويند و براى هميناست كه مردم در كوچه و بازار فراهم گشتهاند، كارخود را از همان روز دوازدهم آغاز كردند و هركدام به نسبت سخن گفتند و آنگاه كه مجال سخن گفتن در بازار و دم دروازه را از دست دادند و ديگر جمعيتى جز در مجلس ابنزياد در اختيارشان نبود همانجا اگر چه بهعنوان جواب دادن به سؤالهاى ابنزياد، حرف خود را مىزدند و كار خود را مىكردند و آنگاه بهزندان كوفه برمىگشتند. خطبهها و سخنان اين گويندگان شجاع و بىنظير درسينههاى مردم جا گرفت، دلها را تكان داد، تشخيص مردم را عوض كرد، اشكها را جارى ساخت و
مردم را بهاشتباه بزرگشان توجّه داد، احساسات مردم را برانگيخت، مردم را به ارزش اين قيام متوجه ساخت مجال تحريف اين حادثه را از دست دشمن گرفت، فاجعه كربلا را بههمان صورتى كه بوده است ثبت تاريخ كرد، تشنگيهاى اهلبيت را ثبت كرد، هرزگيهاى دشمن را ثبت كرد ...».
در اينجا ترجمه بخشى از گفتار يكى از نويسندگان اهلسنت مصرى نيز در اينباره آورده مىشود.
استاد «توفيق ابوعلم» رئيس هيأت مديره مسجد نفسيه خاتون و معاون اول وزارت دادگسترى مصر، در كتاب «فاطمه زهرا» درباره دخترش زينب مىنويسد:
«هركس تاريخ زندگانى و مبارزات عقيله بنىهاشم زينب را بدقت بررسى كند باما همعقيده خواهد شد كه نهضتى كه حسين عليه السلام عليه كفر و ارتداد برپا كرد، اگر زينب نمىبود و وظايف سنگين خود را پس از شهادت برادر انجام نمىداد و زمام امر را در مراحل اسارت خانواده پيغمبر در دست نمىگرفت اين چنين سامان نمىيافت و آن رستاخيز خونين به چنين نتيجه مطلوب نمىرسيد.
آرى خلود و جاودانگى نهضت حسينى تنها در گرو همتعالى اين بانوى بزرگ است كه در واقع حلقه اتصال و پيوند آن فاجعه بلا با قرون و نسلهاى آينده شده است.
يزيد امر را بر مردم مشتبه ساخته و وارونه جلوه داده بود، او چنين وانمود مىكرد كه لشكرى كه به كارزار كربلا اعزام داشته، براى قلع و قمع گروهى از خوارج
عراق است و آن سرها كه به حضورش آوردهاند سرگردنكشان و شكنندگان عصاى مسلمين است، ليكن در همين اوضاع و احوال بود كه زينب دهان خونين به سخن گشود و مردم كوفه و شام را از حقيقت حال آگاه ساخت و به آنان اعلام كرد كهاينك خود و اين زنانى را كه از كربلا تا شام در اسارت آوردهاند جز دختران و خاندان رسول خدا نيستند و با اينكار ننگ و رسوايى اين جرم فجيع را بردامان پليد يزيد و يارانش ثابت و جاودانه كرد.
زينب ضمن سخنان بليغى كه در كوفه و شام در مجلس يزيد ايراد كرد پرده از روى كار به يكسو زد و افكار خفته و بىخبر را بيدارى و هوشيارى داد و حقيقت امر را كه يزيد و يارانش بيهوده مىكوشيدند تا از ديده و انديشه مسلمانان پنهان كنند و بر آن جنايت هولناك پرده اشتباه افكنند برمَلا و آشكار ساخت.
آرى زينب تنها كسى بود كه مسؤوليت نگاهدارى عيال و اولاد حسين و ياران او را بهعهده گرفت، تا آنگاه كه ايشانرا از اين سفر پرمخاطره بهمدينه بازگردانيد.»
بارى خاندان بزرگوار پيغمبر صلى الله عليه و آله را بهسوى شام حركت دادند. مسيرى كه براى بردن آنها از كوفه تا شام انتخاب كرده بودند دوازده شهر يا قصبه و قريه بود كه برخى نام آنها را به اين شرح نوشتهاند: تكريت، لينا، جهينه، موصل، سينور، حماه، معرّه نعمان، كفر طاب، حمص، بعلبك، دير راهب و حرّان.
برخى ديگر از اين مناطق نيز نام بردهاند: قادسيه، حرار، عروه، ارض صلينا، وادى نخله، ارمينا، كحيل، تل عفة، جبل سنجار، عينالورد، دعوات، قنّسرين و حلب. كه جمعاً بيست و پنج منزل و جايگاه مىشود و برخى هم تا چهل مكان نام بردهاند كه در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتى مأموران پسرزيادو همراهان وارد مىشدند و مردم با آگاهى از ماجرا و وضع اسيران همراهشان، و آنها را مىشناختند، با عكسالعمل شديد و تنفر و انزجار اهالى و ساكنان روبهرو مىشدند و بريزيد و كشندگان امام عليه السلام نفرين و لعنت مىفرستادند. حتّى در برخى از جاها برخوردهايى هم ميان آنان و مأموران رخ مىداد، در چند جا نيز آنها را بهشهرها و قصبهها راه ندادند. در كتابهاى معتبر تاريخى از بانوى بزرگوار ما حضرت زينب عليها السلام، در طول اين راه سخنى و يا خطبهاى نقل نشده است. البته در پارهاى از نقلهاى غير معتبر آمده است كه آن مكرمه در قادسيه چند شعر بهصورت مرثيه خوانده است مانند:
ماتَتْ رِجالي وَ أَفْنَى الدَّهْرُ ساداتي وَزادَني حَسَراتٍ بَعْدَ لَوْعاتي
يُسَيِّروُنا عَلَى الاقْتابِ عارِيَةً كَأنَّنا بَيْنَهُم بَعْضَ الغْنَيماتِ
عَزَّ عَلَيْكَ رَسُولَاللَّهِ ماصَنَعُوا بِأَهْلِ بَيْتِكَ يا نُورَالبَرِيّاتِ
يزيد سرمست و مغرور و دارودسته او كه شهادت
امام عليه السلام و ياران او را پيروزى بزرگى براى خود مىپنداشتند براى ورود خاندان آنحضرت بهصورت اسيران جنگى جشن و چراغانى مفصلى ترتيب داده بودند و هرگوشه شهر را به نحوى آيين بسته و دستههاى خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادى و پايكوبى واداشته بودند.
از سهل بن سعد ساعدى نقل شده است كه مىگويد آنروز من از شام مىگذشتم و مىخواستم به بيتالمقدس بروم. با مشاهده آن منظره متحير شدم و هرچه فكر كردم كه اين چه عيدى است كه مردم اينگونه شادى مىكنند ومن از آن بى اطلاعم متوجه نشدم تا آنكه با جمعى روبهرو شدم كه با هم گفت وگو مىكردند. از آنها پرسيدم:
گفتند: اى پيرمرد! مثل اينكه در اين شهر غريب هستى؟
گفتم: من سهل بنسعد هستم كه افتخار درك محضر رسولخدا محمد صلى الله عليه و آله را داشته و آنحضرت را ديدهام
گفتند: اى سهل! عجيباست كه از آسمان خون نمىبارد و زمين اهل خود را فرونمىبرد!
پرسيدم: براى چه؟ مگر چهشده است؟
گفتند: اين سر حسين بنعلى است كه براى يزيد مىآورند ...، تا آخر حديث.
از كامل بهايى نقل شده است كه خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگهداشتند تا شهر را چراغان و زينت كنند، در اين سه روز شام را به نحوى بى سابقه تزيين
كردند آنگاه گروه بسيارى حدود پانصد هزار نفر زن و مرد براى تماشا به استقبال كاروان اسيران، از شهر خارج شدند و اميران و سركردگان نيز دفزنان و رقصكنان و پايكوبان حركت كردند ... اين روايت پس از تشريح وضع مردم و جشن و سرور آنهامىنويسد: در آنروز كه چهارشنبه شانزدهم ربيعالاول بود، جمعيت در بيرون شهر بهقدرى زياد بود كه روز محشر را در يادها زنده مىكرد. براى يزيد ابنمعاويه سراپرده وسيع و تختى نصب و حاشيه آنرا به انواع جواهر مرصع كرده و در اطراف آن كرسيهاى زرّين و سيمين نهاده بودند ... بههر صورت از مجموع اين نقلها معلوم مىشود چه تدارك عظيمى براى اين جشن شوم ديده و چه مراسمى برپا كرده بودند معلوم است كه در چنين شرايطى برخاندان مظلوم و داغديده اهلبيت پيغمبر، با ديدن آن مناظر و احوال چه گذشته است!
از بانوى قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخنى نقل نشده است مگر پس از ورود به مجلس يزيد كه، آنجا چنان غرور و نخوت او را درهم شكست و او را چنان با چند جمله كوبنده و يك سخنرانى پر مغز و فصيح رسوا مىكرد كه مجال هرگونه عوامفريبى و عذر و بهانه را ازوى، در اين جنايت هولناك گرفت، و او را به اشتباه و عذرخواهى واداشت، و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب، او را به محاكمه كشيد كه عموم محدّثان ومورّخان شجاعت آن حضرت را در اين محاكمه كشيد كه و گفت وگو ستوده اند.
از جمله «ابن حجر عسقلانى» است كه در كتاب «الاصابه» زينب عليها السلام مىنويسد (1):
«وَ حَضَرَتْ عِنْدَ يَزيدِ بنِ مُعاوية وَ كَلامُها لِيَزيدِ بنِ مُعاوِيَة حينَ طَلَب الشَّامي اخْتَها فاطِمَة مَشْهُورٌ يَدُلُّ عَلى عَقْلٍ وَ قُوَّةِ جَنان.»
[... و در مجلس يزيدبن معاويه حاضر شد و گفت وگوى وى با يزيد بن معاويه در وقتى كه آن مرد شامى خواهرش فاطمه را مىخواست مشهور است و دليل بر خرد و عقل و شجاعت و قوت قلب اوست.]
در توصيف بارگاه افسانهاى يزيد در نوشتههاى تاريخى فراوان آمده است كه شايد بهنظر اغراقآميز بيايد، امّا با توجه به اينكه معاويه و يزيد در صرف بيتالمال مسلمانان براى عياشى و حفظ مقام و موقعيت خود هيچ حدّ و مرز و حساب و كتابى قايل نبودند و نيز از اشعار كفرآميز و سخنان و اعمال و رفتارشان هم بخوبى معلوم مىشود كه ايمان به خدا و روز جزا نداشتهاند، چندان بعيد هم نيست اين نوشتههاى تاريخى درست باشند كه اكنون جاى شرح و توضيح بيشتر اين موضوع در اينجا نيست.
از جمله حوادث دردناك براى دختر اميرمؤمنان عليه السلام در آن بارگاه ومجلس شوم كه از هرجهت آراسته بود و تماشاچيان و سركردگان بنىاميه و افسران و صاحب منصبان و حتى نمايندگان كشورهاى بيگانه در آن حضور
1) ج 4، ص 321
داشتند، داستانى است كه در گفتار ابنحجر بدان اشاره شد و شيخ مفيد رحمه الله و ديگران آن را نقل كردهاند. شيخ در كتاب «ارشاد» از فاطمه دختر امام حسين عليه السلام اين ماجرا را چنين نقل مىكند:
هنگامى كه ما را در آن مجلس وارد كردند و پيش روى يزيد نشستيم مردى سرخرو از اهالى شام چشمش بهمن افتاد و چون بهرهاى از زيبايى داشتم رو بهيزيد كرد و گفت:
اى اميرمؤمنان! اين دخترك را بهمن ببخش منكه اين سخن را از آنمرد شنيدم بهخود لرزيدم و خيال كردم چنين چيزى ممكناست ومىتوانند ما را بهصورت كنيزى ببرند، از اين رو به جامه عمهام در آويختم و به او چسبيدم ولى عمهام مىدانستكه اينكار نشدنى است. رو بهآن مرد كرد و گفت:
نه بهخدا سوگند دروغ گفتى و خود را پست و زبون كردى كه چنين درخواستى نمودى، بهخدا سوگند نه تو چنين كارى مىتوانى انجامبدهى و نه يزيد!
يزيد از اين سخن زينب بسختى خشمگينشد و گفت:
تو دروغ گفتى؛ من چنين كارى مىتوانم بكنم و اگر بخواهم انجاممىدهم!
زينب فرمود: نه بهخدا سوگند، هرگز چنين كارى نمىتوانى بكنى مگرآنكه از دين ما بيرون بروى و دين و آيين ديگرى اختياركنى
يزيد از فرط خشم بهجوش آمد و با كمال بىشرمى و وقاحت گفت: آيا با من اينگونه گستاخانه سخن مىگويى؟
آنكس كه از دين بيرون رفت پدر و برادرت بودند!
زينب در پاسخش فرمود: اگر تو مسلمانى هم خودت و هم جدّ و پدرت جز بهدين و آيين خدا و برادر من هدايت نيافتهايد.
يزيد كه سخت خشمناك و درمانده و مفتضح شدهبود ديگر نمىفهميد چه مىگويد و زبان بهدشنام بازكرد و بهزينب گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا!
زينب فرمود: اكنون كه قدرت در دست توست، بهستم برما دشنام مىدهى و بهسلطنت خود برما مغرور هستى
يزيد سرافكنده و شرمنده، خاموش شد و سخنى نگفت، اما مردشامى دوباره سخن خود را تكراركرد و گفت: اين دخترك را بهمن ببخش!
يزيد كه ريشه تمام رسوايى و شرمندگى خود را از همان درخواست مىديد با تندى و ناراحتى به آن مرد گفت:
دورشو! خدا بهتو مرگ دهد
بر اساس كتاب «ملهوف» اين ما جرا چنين نقل شده است كه مردشامى پس از اين سؤال از يزيد پرسيد: مگر اين دخترك كيست؟ پاسخ شنيد: دختر حسين است.
آنمرد پرسيد: حسين پسر فاطمه و على بنابى طالب؟
گفت: آرى.
مرد گفت: خدا تو را لعنت كند آيا عترت پيغمبر را مىكشى و خاندان و بچههاى او را اسير مىكنى؟ بهخدا سوگند من خيالكردم اينها اسيران روم هستند.
يزيد كه با رسوايى تازهاى روبهرو شدهبود بدو گفت:
بهخدا سوگند هماكنون تو را هم به آن كشتگان ملحق
خواهمكرد و سپس دستورداد گردنش را بزنند.
جانشين و فرزند خبيث معاويه براى به رخ كشيدن بيشتر قدرت خود به حاضران و افزودن سياهترين ورقها بهپرونده تاريك و پراز جنايت و ظلم خود، دستور داد سر مقدس امام عليه السلام را در طشتى نهاده پيش رويش بگذارند.
بر اساس نقل سيد رحمه الله در كتاب «ملهوف» يزيد دستورداد چوب خيزرانى برايش آوردند و با آن به دندانهاى پيشين امام عليه السلام مىزد و اين اشعار راكه بصراحت كفر او را آشكار مىساخت ترّنم مىكرد:
ليت أشياخي ببدرٍ شَهِدوا جزعَ الخزرجِ من وَقْع الأسَلْ (1)
لأهلّوا و استهلّوا فرحاًثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ (2)
قَدْقَتَلْنا القَرْم من ساداتهِمْ و عدَلْناه بِبَدْرٍ فاعتدَلْ (3)
لعِبَتْ هاشمُ بالملكِ فلا خبرٌ جاءَ ولاوحي نَزَلْ (4)
1) اى كاش بزرگانى از قبيله من كه در جنگ بدر كشته شدند، هم اكنون بودند و زارى قبيله خزرج را از زدن شمشيرها و نيزهها مىديدند!
2) در آن هنگام از شدت فرح و خوشحالى فرياد مىزدند و مىگفتند: اى يزيد دستت درد نكند!
3) ما بزرگان اينها را بهجاى كشتگانمان در بدر كشتيم كه سربهسر شد.
4) بنىهاشم با سلطنت و حكومت بازى كردند و گرنه خبرى نيامده بود و وحيى نازل نشده بود!
لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْمن بنيأحمدَ ماكانَ فَعَلْ (1)
دو بيت أول و سوم از ابن زبعرى است كه در جنگ احد سروده بود سه بيت ديگر از خود آن بىشرم است. توضيح اينكه «خندف» نام زنى است كه نسب بنىاميه بهاو مىرسد.
اين منظره و اين اعمال ننگين بهاندازهاى جنونآميز و شرمآور بود كه حاضران مجلس را متأثر و ناراحتكرد و صداى اعتراض از گوشه و كنار برخاست.
ابوبرزه اسلمى يكى از حاضران بهسخن آمد و گفت:
واى بر تو اى يزيد! آيا چوبدستى خود را بهدهان حسين فرزند فاطمه مىزنى؟ من گواهم و با چشمهاى خودم ديدم كه پيغمبر خدا لب ودندانهاى او و برادرش حسن را مىبوسيد و به آنها مىگفت: شما دو نفر آقاى جوانان اهل بهشت هستيد، خداوند قاتل شما رابكشد و لعنت كند و دوزخ را براى آنها آمادهكند.
يزيد خشمناك شد و بىدرنگ دستورداد ابوبرزه را از مجلس كشانكشان بيرون بردند.
همچنين مىنويسند: يكى از زنان هاشمى كه در سراى يزيد بود هنگام مشاهده آن منظره، شيونكنان فريادزد:
«يا حُسَيناه! يا سَيِّد اهْل بَيْتاه!، يَابْن مُحَمَّداه! يا رَبيعَ الارامِلِ وَاليَتامى! يا قَتيلَ اوْلادِ الادْعِياء!»
شيخ مفيد رحمه الله مىنويسد: يحيى بنحكم برادر مروان كه
1) اگر من نتوانم از فرزندان احمد انتقام كارهايشان بگيرم، از دودمان خندف نيستم!
پيش يزيد نشسته بود با خواندن دو شعر زير مراتب انزجار وتأثر خود را از عمل پسر زياد اينگونه بيان داشت:
لَهامٌ بِأَدْنَى الطَّفِ ادْنى قَرَابَةً مِنْ ابنِ زِيادِ العَبْدِ ذِي الحَسَبِ الوَغْل (1)
امَيَّةُ امْسى نَسْلُها عَدَدَ الحَصى وَ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ لَيسَ لَها نَسْل (2)
يزيد با ناراحتى دست خود را محكم برسينه يحيى بنحكم زد و گفت: ساكت شو!
در نقلى آمدهاست كه زينب عليها السلام وقتى آنسر مطهر را ديد دست بهگريبان برد و گريبان چاكزد و با آوازى سوزناك گفت:
«يا حُسَيناه! يا حَبيبَ اللَّهِ! يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِنى! يَابنَ فاطِمَةَ الزَّهراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ العالَمينَ! يَابْنَ بِنْتِ المُصْطَفى!»
راوى اين حديث مىگويد: بهخدا سوگند اين جمله زينب عليها السلام تمام حاضران در مجلس را گريانيد و يزيد خاموش نشستهبود.
در اينجا بهترين فرصت بهدست زينب آمد تا حقايق را
بگويد و رفتار ننگين يزيد اين بهانه را بهدست دختر على عليه السلام داد تا او و دودمان بنىاميه را براى هميشه در تاريخ رسوا كند وصولت و قدرت توخالى و پوشالى خونخوار و ستمگر تاريخ اسلام را درهم بشكند و به همه زنان آزاده و بلكه مردان روزگار درس بدهد. از اين رو زينب عليها السلام درنگ را جايز ندانست و براى ايراد يك سخنرانى كوبنده و مهم از جا برخاست و سخنرانى ذيل را كه سيد رحمه الله، و طبرسى و ديگر محدثّان شيعه، فريد وجدى در «دائرةالمعارف و صاحب كتاب بلاغات النساء» و ديگر نويسندگان اهل سنت به اجمال و تفصيل و با مختصر اختلافى نقل كردهاند ايراد كرد، و ما متن آنرا از كتاب «نفس المهموم» مىآوريم:
«الْحَمْدُ لِلّهِ رَبّ العالَمين وصَلّى اللَّهُ عَلى رَسولِه وَ آله اجمَعين صَدَق اللَّهُ سُبحانه كذلك يقول: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اساؤا السُؤاى انْ كَذَّبوُا بآياتِاللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِئونَ) اظنَنتَ يا يَزيدُ! حَيْثُ اخَذْتَ عَلَيْنا اقْطارَ الارْضِ وَ آفاقَ السَّماءِ فَاصْبَحْنا نُساقُ كَما تُساقُ الاسارى انَّ بِنا عَلَىاللَّهِ هَواناً وَ بِكَ عَلَيهِ كَرامَةْ؟ وَ انَّ ذلِكَ لِعَظَمِ خَطَرِكَ عِنْدَه؟ فَشَمَخْتَ بِانْفِكَ وَ نَظَرْتَ فى عِطْفِكَ جذلانَ مَسْرُوراً حيثُ رَأَيْتَ الدُّنيا لَكَ مُسْتَوثَقةً وَ الامُورَ مُتَّسقةً وَ حينَ صَفالكَ مُلكُناو سُلْطانُنا فَمَهْلًا مَهْلًا انْسِيْتَ قَولَ اللَّهِ عَزِّوَجَلَّ: (وَ لَايَحسبنَّ الّذينَ كَفَرُوا انّما نُمْلي لَهُم خَيْرٌ لَانْفُسِهِم انِّما نُمْلِي لَهُمْ لَيَزْدادُوا اثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ)!
امِن العَدلِ يا ابنَ الطُلقاءِ! تَخْديرُكَ حرائِرَكَ وَ امائَكَ وَ سَوقُكَ بَناتَ رَسُولِاللَّهِ سَبايَا قَدْ هَتَكْتَ سُتورَهُنَّ وَ ابْدَيْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُوبِهِنَّ الأَعْداءُ مِنْ بَلَدٍ الى بَلَدٍ وَ
يَسْتَشْرِفُهُنَّ اهْلُ الْمناهِلِ وَ المَناقِلِ وَ يَتَصَفَّحُ وُجوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَ الْبَعيدُ وَ الدَنىُّ وَ الشَّريفُ، لَيْسَ مَعَهُنَّ مِن رِجالِهِنَّ وَلىٌّ وَ لامِنْ حُماتِهِنَّ حَمِيٌّ وَ كَيْفَ تُرتجى مُراقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوه اكْبادَ الازكياءِو نَبَتَ لَحْمُهُ مِن دِماءِ الشُهَداءِ؟ وَ كَيْفَ يُسْتَبْطَأُ فى بُغْضِنَا اهْلَ الْبَيْتِ مَنْ نَظَر الَيْنا بِالْشَنَفِ وَ الشَّنآن وَ الْاحَنِ وَ الْاضْغان؟ ثُمَّ تَقُولُ غَيْرَ مُتَأَثِّم وَ لا مُسْتَعْظِمِ:
لَاهَلّوا وَ اسْتَهَلَّوُا فَرَحاً ثُمِّ قالوُا يا يَزيدُ لاتُشَلْ؟
مُنْتَحِياً عَلى ثَنايا ابي عَبْدِاللَّهِ سَيّدِ شِبابِ اهْلِ الجَّنَةِ تَنكُتُها بِمِخْصَرَتِكَ.
وَ كَيْفَ لاتَقُولُ ذلِكَ؟ وَ قَدْ نَكأَتِ الْقُرْحَةُ وَ اسْتَاْصَلَت الشَّأفَةُ بِاراقتِكَ لِدِماءِ ذُرّيَة مُحمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ نُجومِ الْارْضِ مِنْ آلِ عَبدالمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأشياخِكَ زَعَمْتَ انّكَ تُنادِيهم فَلِتِردَنَّ وَشِيكاً مورِدَهُمُ وَ لَتَودِّنَ انَكَ شَلَلْتَ وَ بكمتَ وَ لَمْ تَكُنْ قُلْتَ ما قُلْتَ وَ فَعْلَت ما فَعَلْتَ.
«اللّهُمَ خُذْ لَنا بِحَقِّنا وَ انْتَقِم مِمَّنْ ظَلَمنَا وَ احْلِل غَضَبكَ بِمَن سَفكَ دِماءَنا وَ قَتَل حُماتَنَا».
فَواللَّهِ مافَريْتَ الّاجِلْدَكَ، وَ لَاحَززتَ الّا لَحْمَكَ، وَ لَتَردَنَّ عَلى رَسُولِاللَّهِ صلى الله عليه و آله بِما تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْكِ دِماء ذُرِّيَتِهِ، وَ انْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ في عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتهِ حَيْثُ يَجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُم وَيَلُمَّ شَعثَهُم وَ يَأخُذُ بِحَقِّهِمِ (وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتاً بَلْ احْياءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) وَ حَسْبُكَ بِاللَّهِ حاكِماً وَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله خَصيماً وَ بِجبْرَئيل ظهيراً. وَ سَيَعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَكَ و مَكنكَ رِقابَ الْمُسْلِمينَ بِئْسَ لِلظّالِمينَ بَدَلًا وَايُّكُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اضعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَّي الدِّواهِي مُخاطَبَتكَ انّي لَاسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَ اسْتَعْظِمُ تَقْريعَكَ وَ
اسْتَكْثِرُ تَوْبيخَكَ لكِنَّ الْعُيونَ عَبْرى وَ الصُدّوُرَ حرَّى، الافالعَجَبُ كُلُّ العَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النّجُبَاء بِحِزْبِ الشّيْطانِ الطُّلَقاءِ فَهذهِ الْايدي تَنْطِفُ مِنْ دِمائِنا وَ الْافْواهُ تَتَحلَّبُ مِنْ لحُومِنا، وَ تِلكَ الْجُثَثُ الطَّواهِرُ الزَّواكِي تَنْتابُها الْعَواسِلُ وَ تَعْفِرُها امَّهاتُ الْفَراعِلْ.
وَ لَئِن اتَّخذتَنا مَغْنَماً لَتَجِدَنا وَشِيكاً مَغْرَماً، حِيْنَ لاتَجِدُ الّا ماقَدَّمَت يَداكَ (وَ مارَبُّكَ بظَلّامٍ لِلعَبيد) فَالِى اللَّهِ الْمُشْتَكى وَ عَلَيهِ المُعَوّلَ، فَكِدْكيدَكَ، واسَع سعيَكَ، وَ ناصِبْ جُهْدَكَ، فَواللَّهِ لاتَمْحُو ذِكْرنَا، وَ لاتُميتُ وَحْينَا، وَ لاتُدْرِكُ امَدنا، وَ لاتَرْحِضُ عَنْكَ عارَها، وَ هل رَأيُكَ الّا فَنَدٌ، وَ ايَّامُكَ الّاعَدَدٌ، وَ جَمْعُكَ الّابَدَدٌ يومَ يُنادِي الْمُنادِي الالَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْظالِمينَ، فَالْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ الَّذي خَتَم لِاوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لآخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحْمَةِ، وَ نَسألُ اللَّهَ انْ يُكَمِّلَ لَهُمُ الثَّوابَ وَ يُوجِبَ لَهُم الْمَزيدَ وَ يَحْسُنَ عَلَينا الْخِلافَةَ انَّهُ رَحيمٌ وَدُودٌ حسبُنااللَّهُ وَ نِعمَ الوَكيلُ.»
[ستايش خداى را كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر محمد و همه خاندانش.
براستى كه خداى سبحان درست فرموده كه گويد:
«سرانجام كسانى كه عمل زشت انجام داده و كاربد كردهاند بدانجا مىانجامد كه آيات خداى را دروغ مىشمارند و آنها را مسخره و استهزا مىكنند» (1)
اى يزيد! آيا مى پندارى كه اينك فضاى آسمان و زمين را بر ماتنگ كردهاى و ما را همانند اسيران به هر شهر و ديار سوق داده و كشاندهاى، مانزد خدا خوار و زبون هستيم و تو در پيشگاه خدا گرامى و عزيز هستى؟ و چيرهگيت
1) سوره روم، آيه 10
برما بهخاطر مقامت در پيش خداست؟ و به همين جهت باد به دماغ انداخته اى و با غرور و نخوت به اطراف خود مىنگرى و از اينكه مىبينى دنيا بر وفق مراد و كام توست و كارها به دلخواه تو روبهراه و ملك و پادشاهى بر تو صاف و هموار شده است مسرور وشادمانى!
اندكى آهستهتر و آرامتر! مگر فراموش كردهاى كه خداى عزوجل مىفرمايد: وَلايَحْسَبَنّ الَّذينَ كَفَروُا انَّما نُمْلي لَهُمْ خَيْرٌ لِانْفُسِهِمْ انَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزدادُوا اثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ (1)
«آنانكه كافر شدند گمان نكنند مهلتى كه به آنها دادهايم برايشان خوب است (و خير آنها را مىخواهيم). خير، بلكه ما آنها را مهلت مىدهيم تا برگناه خود بيفزايند و عذابى خوار كننده در پيش دارند.»
اى پسر آزادشدگان (2)! آيا اين قانون عدل و انصاف است كه زنان و كنيزان خود را پشتپرده جاىدهى ولى دختران رسولخدا را بهصورت اسيران بدينسوى و آنسوى كشانى؟ پرده حجاب ايشان را بدرى و سرورويشان را بگشايى و دشمنان، ايشان را از شهرى بهشهرى ببرند و افراد بيگانه و فرومايه چهره آنها را بنگرند؟
نه مردى براى سرپرستى آنها بهجاى گذاردهاى و نه حمايتكنندهاى دارند!
آرى چگونه مىتوان اميد عاطفه و دلسوزى داشت از كسى كه جگر پاكان را بجود؟ و از دهان بيرون افكند؟ و
گوشتش از خون شهيدان اسلام روييده شدهاست؟ و چگونه كسى كه همواره با ديده بغض و كينه بهما نگاهمىكند؟ از دشمنى وعداوت نسبت به ما كوتاهى كند.
و آنوقت با كمال گستاخى (اشعار پيروزى مىخوانى) و بىباكانه و بدون آنكه عمل خود را گران بدانى اجداد خود را بهيادمىآورى و مىگويى:
لَاهلَّوُا وَ اسْتَهلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لَاتُشَل
و اين اشعار را درحالى مىخوانى كه چوب بر دندانهاى ابىعبداللَّه- سيد جوانان اهل بهشت- مىزنى؟
وچرا چنين نگويى؟ تويى كه با ريختن خون فرزندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و ستارگان خاندان عبدالمطلب زخم دل را جريحهدار كردى و ريشه را سوزاندى؟ اكنون بزرگان خود را صدامىزنى و مىپندارى كه آنها را مىخوانى [و از آنها آفرين مىخواهى؟] غافل از اينكه خودت نيز بزودى بهآنها ملحق مىشوى و مىپيوندى، و آنوقت درآنجا آرزومىكنى كه اىكاش دستت خشك و زبانت لال شده بود و آنچه را گفتى نمىگفتى و آنچه را كردى انجام نمىدادى!
بار خدايا! داد ما را از اينان بستان، و انتقام ما را از اين ستمگران بگير، و خشم خود را بر كسانى كه خون ما را ريختند و ياران ما را كشتند فروريز!
اى يزيد! به خدا سوگند (با اين جنايتها) تنهاپوست بدن خود را شكافتى و تنها گوشت خود را پارهپاره كردى، و بزودى بهنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله درآيى درحالىكه بارسنگين ريختن خون و هتك حرمت خاندان او و پارههاى تن او را بهگردن دارى!
در آن روزى كه خداوند پيغمبر و فرزندان و خاندانش را كنار يكديگر جمعكند و پراكندگيشان را برطرف سازد و داد آنها را [از دشمنانشان] بازستاند و گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند بلكه آنان زندهاند و در پيشگاه پروردگارشان روزى مىخورند!
و همين بساست كه حاكم (و قاضى) خداست و دادخواه محمد صلى الله عليه و آله است، و جبرئيل پشتيبان است!
اين را هم بدان آن كسانى هم كه مقدمات اين كار را براى تو فراهم ساختند و تو را برگردن مسلمانان سواركردند به كيفر خود خواهند رسيد و بدانند كه ستمگران را كيفرى بد در پيش است و خواهند فهميد كداميك از شما بدبختتر و كدام سپاه ضعيفتر است.
اگر مصيبتهاى روزگار كار مرا به اينجا كشانيده است كه ناچار شدم تو را طرف سخن خود قرار بدهم و با چون تويى گفتوگو كنم، با اينحال بدان [وقعى براى تو قايل نيستم و] قدر و مقام تو را بسيار پست مىدانم و بسختى تو را سرزنش و نكوهش مىكنم و توبيخ بسيار!
اما چه كنم [كه با اينحال] چشمها گريان و سينهها [در فراق عزيزان] سوزان است [و بىتابى ما بدان خاطر است نه آنكه از تو ترسى در دل داشته باشيم]!
آه! اين ماجرا چقدر شگفتانگيز است كه حزب خدا بهدست حزب شيطان و آزادشدگان كشته مىشوند و دستهاى شما به خون ما آغشته مىشود و گوشتهاى ما از دهنهاى شما مىريزد. و آن بدنهاى پاك و پاكيزه را در آن بيابان سركشى كنند، و كفتارها در خاك بغلطانند.
و اگر تو كشتن و اسارت ما را امروز براى خود غنيمتى مىدانى به همين زودى بايد غرامت سنگين اينكار را بپردازى، آن هنگامىكه چيزى جز همانچه بهدست خود
پيش فرستادهاى نيابى و پروردگار سبحان به بندگان ستم نمىكند!
شكوه ما تنها به خداى تعالى است و بر او اعتماد داريم!
[اى يزيد!] اكنون هر نقشه و توطئهاى دارى درباره ما انجام ده و از هر كوششى در اينباره فرو گذار مكن، اما به خدا سوگند [هر چه كنى] نمىتوانى نام و نشان ما را محوكنى، و سروش ما را بميرانى و به حد ما نتوانى رسيد و ننگ اين اعمال ننگين و ستمها را نتوانى شست.
و بدانكه راى و تدبيرت سست و روزگارت اندك و انگشتشمار و جمعيتت روبه پراكندگى است و در آنروز كه منادى خدا فرياد زند: «أَلالَعْنَةُ اللَّهِ عَلَىالظّالِمينَ»؛ [همانا لعنت خدا برستمكاران!]
با اينهمه من خداىرا ستايش مىكنم كه آغاز زندگى ما را سعادت و آمرزش و پايان آنرا شهادت و رحمت قرار داد. از خداى تعالى مىخواهيم كه پاداش نيك خود را بر شهيدان ما كامل كند، كه براستى او بهترين دوست و مهربان است، و هم او ما را كافى است كه بهترين مدافع و وكيل است.]
*** كسانى كه با ادبيات عرب سروكار داشته باشند مىدانند كه استعارات، كنايات، فصاحت و بلاغت و در عين حال شجاعت در ايراد اين خطابه به حدّى است كه نمىتوان خصوصيات آن را در الفاظ فارسى ترجمه كرد.
روى همرفته چنانچه گفتيم بانوى شجاع كربلا با تمام محدوديّتها و فشارهاى ناشى از آن همه مصيبت و صدمات جسمى و روحى، در اين سخنرانى نسبتاً كوتاه همه چيز را
گفته و به گونهاى حساب شده و جامع سخنرانده و راه هرگونه عذر و بهانه را بر دشمن خونخوار و ضدّ انسان خود بسته و خلاصه ازاين فرصت كوتاه و حسّاس، حدّاكثر استفاده را براى محكوم ساختن و كوبيدن جبّار و ياغى زمان خود كرده است. تا آنجا كه در دستگاه سلطنت پسر معاويه زلزلهاى انداخت و او را ناچار كرد تا به نحوى براى اين تنديها و افشاگريهاى دختر على عليه السلام توجيهى بتراشد، و افكار حاضران را از تدبّر در سخنان زينب و آثار آن به سوى ديگرى متوجه سازد. از همين روست كه مىگويند يزيد پاسخ همه حقگوييهاى زينب را با يك شعرداد و گفت:
يا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائِحِ ما اهْوَنَ المَوْتَ عَلَى النَّوائِحِ
فريادى است شايسته كه از حلقوم فريادگرى بيرون آيد و تحمل مرگ بر زنان نوحهگر آسان نيست!
وى با خواندن اين شعر مىخواست بهحاضران مجلس بفهماند كه سخنان تند، سرزنشها، افشاگريها و اهانتها ناشى، از احساسات قلبى و تأثرات درونى اين زن است و روى حساب و اساسى نيست اما:
زينب كار خود را كرده و رسالت سنگين و پرمخاطره خود را بهانجام رسانيده و آبروى يزيد و خاندان كثيف بنىاميه را برده و پرده از روى جناياتشان برداشته بود به گونهاى كه ديگر با خواندن اين شعر و امثال آن جبران نمىشد. طولى نكشيد كه يزيد ناچار شد تا از جناياتش
اظهار ندامت و پشيمانى كند و گناه را به گردن پسر بىاصل و نسب زياد بيندازد و خود را در قتل سيدالشهداء عليه السلام بىگناه جلوه دهد و بهدنبال آن درصدد دلجويى و نوازش خاندان پيغمبر برآمد و از آن مصيبتها و اهانتها عذرخواهى كند تا بدينوسيله احساسات مردم مسلمان شام كه سخت برضدّ او تحريك شده بود و بيم يك انفجار و انقلاب از اين ناحيه مىرفت را آرام كند از اينرو مىنويسند:
يزيد زينالعابدين و بانوان را خواست و پس از عذرخواهى و اظهار ندامت و پشيمانى وقايع اخير و انداختن مسؤوليّت اين حوادث به گردن پسر زياد و ديگران، به آنها پيشنهاد كرد كه هماكنون مىتوانيد با كمال عزت و احترام در شام بمانيد و يا بهشهر و موطن اصلى خود مدينه بازگرديد.
خاندان پيغمبر كه مىدانستند اين پيشنهاد يزيد جز از روى ناچارى و ترس از عكسالعمل مردم شام صورت نگرفته است و هدفى جز عوامفريبى ندارد بازهم از اين فرصت كوتاه به دست آمده بهرهبردارى بيشتر كردند، و در جهت كامل كردن رسالت تاريخى خويش به او گفتند:
نخست ما را آزاد بگذار تا براى كشتگان خود عزادارى كنيم، چون از روز شهادت عزيزنمان، نگذاشتهاند براى آنها گريه كنيم و اشك بريزيم.
و بر طبق نقلى وقتى يزيد پيشنهاد مزبور را كرد حضرت زينالعابدين عليه السلام فرمود: من بايد در اين مورد با عمهام زينب مشورت كنم چون سرپرست يتيمان و غمگسار اسيران
اوست. چون با زينب در اين باره مذاكره كرد حضرت زينب اين پيشنهاد را داد. به هر صورت بانوى شجاع و قهرمان ما در تشكيل چنين مجلسى كه بطور وضوح بهرسوايى بيشتر يزيد و بنىاميه منجر مىشد و تكميلكننده مجلسها و تبليغات و سخنرانيهاى پيشين بود، نقش اصلى و اساسى داشته است كه از ديد اهل تاريخ و آگاهان پوشيده و مخفى نيست.
همچنين يزيد بخوبى مىدانست كه تشكيل چنين مجلسى به زيان او و سلطنت او تمام مىشود، اما چون خودش قول داده بود كه با هر خواسته آنها موافقت كند، به ناچار خانه وسيعى در اختيار اهلبيت پيغمبر گذاشت و مراسم عزادارى امام عليه السلام در كنار قصر يزيد برپا شد. مرثيه خوان مجلس نيز بيشتر همان بانوى بزرگوار يعنى حضرت زينب عليها السلام بود. از جمله مرثيههاى منظوم آن مخدّره در مجلس مزبور اين است:
اما شَجاكَ يا سَكَن قَتْلَ الحُسَينِ وَ الحَسَن
ظَمآنَ مِنْ طُولِ الحَزَن وَ كُلُّ وَغْدٍ ناهِلُ
يَقُولُ يا قَومِ ابى عَلِىٌّ البَرُّ الوَصّي
وَ فاطِمٌ امّي الّتي لَهَا التُّقَى وَ النائِلُ
مَنّوُاعَلَى ابنِ المُصْطَفى بِشَرْبَةٍ يُحْيىبِها
اطفالُنا مِنَ الظَّما حَيْثُ الفُراتُ سائِلُ
بارى با تشكيل مجلس مزبور غُلغلهاى در شام برپا شد و زنان هاشمى و ديگران دسته دسته و گروه گروه براى
عرض تسليت به زينب و بازماندگان ديگر امام عليه السلام به خانه مزبور مىآمدند و دختر اميرالمؤمنين عليه السلام نيز جزئيات شهادت امام عليه السلام و مصايب ديگر وارد شده بر آنها را در قالب نثر و نظم براى زنان شامى تشريح مىكرد. اين برنامه بنابر نقلى هفت روز ادامه داشت و يزيد ناچار شد به عناوين مختلف از ادامه آن وضع جلوگيرى كند، چنان كه برخى گفتهاند وسايل حركت خاندان عصمت را به مدينه فراهم كرد و به گفته برخى خود آنها رفتن به مدينه را برماندن در شام ترجيح دادند و يزيد نيز كه منتظر چنين فرصتى بود آنان را بسرعت به مدينه فرستاد.
در مدّت توقّف اهلبيت در شام و اينكه آيا در بازگشت به مدينه به كربلا هم آمدند يا نه روايات مختلفى نقل شده است بدين جهت به طور يقين نمىتوان در هيچكدام از اين دو موضوع اظهار نظر قطعى كرد و دليل معتبرى هم در اثبات قطعى هر كدام دردست نيست بخصوص درمورد آمدن اهلبيت به كربلا و زيارت آنان در اربعين و برخورد آنان با جابر بنعبداللَّه در سر قبر حضرت اباعبداللَّه الحسين عليه السلام كه بر فرض صحت اين موضوع، بعضى احتمال دادهاند اين ديدار پس از بازگشت از شام و در اربعين سال بعد بوده است و احتمالات ديگرى كه انشاءاللَّه در جاى خود مذكور خواهد شد.
به طور مسلم اگر چنين ماجرايى اتفاق افتاده باشد طبعاً
قبايل اطراف نيز باخبر مىشدند و در آنجا اجتماع مىكردند و اگر زينب عليها السلام نيز همراه آنان بوده باشد باز هم اين فرصت به دست بانوى بزرگوار ما آمده بود تا بر تربت برادر و بر سر قبر آن شهيد جاويدان، درد دلهاى خود و مظالم دستگاه يزيد وجيرهخواران خبيث او را برملا كند و بذر انقلاب را در سرزمينى كه عزيزانش را با كمال قساوت و بىرحمى به خاك و خون كشيدند بيفشاند. شاعر پارسى زبان، «اختر طوسى»، زبانحال آن مظلومه را چنين سروده است:
پس از تو جان برادر! چه رنجها كه كشيدم چه شهرها كه نگشتم، چه كوچهها كه نديدم
به سختجانى خود اينقدر نبود گمانم كه بىتو زنده به شام بلا و كوفه رسيدم
برون نمود در آندم چو شمر، پيرهنت را بهتن ز پنجه غم، جامه هر زمان بدريدم
چو ماه چهارده ديدم سرتو را به سرنى هلالوار زبار مصيبت تو خميدم
ز تازيانه و طعن سنان و طعنه دشمن دگر ز زندگى خويش گشت قطع اميدم
هنگام ورود بهمدينه نيز چنين فرصتى به دست آمد وبار ديگر احساسات قلبى وى با ديدن در و ديوار شهر مدينه تحريك شد و به ياد آن روزى افتاد كه به همراه برادران، برادرزادگان و فرزندان خود از اين شهر بيرون رفت و اكنون با يتيمان و داغديدگان آنان بدانجا باز مىگردد. بدين
جهت ديدن آن منظره براى دختر على عليه السلام بسيار ناگوار و رقّتبار بود به ويژه هنگامى كه نزديكان و خويشان نزديك آن حضرت، به استقبال او آمدند و با او روبهرو شدند.
به هر ترتيب باورود اهلبيت به مدينه، شهر يك پارچه صورت ماتم و عزا و شيون به خود گرفت و با گذشت هر روز از ورود آنان به شهر، گويا مصيبت تازهتر و زمينه تازهاى براى انقلاب بر ضدّ حكومت مركزى شام فراهم مىشد تا آنجا كه پس از گذشت يكى دو سال شهر مدينه در «واقعه حرّه» برضدّ بنىاميه و يزيد قيام كرد و شهرهاى ديگر چون مكه و كوفه نيز به تدريج پرچم مخالفت با يزيد برافراشتند و توانستند از سلطه يزيد خارج شوند. همچنين پس از حدود چهارسال شرّ اين خاندان كثيف يعنى فرزندان ابوسفيان از سر مسلمانان كم شد و حكومت بهبنى مروان منتقل گرديد.
در تاريخ وفات حضرت زينب عليها السلام نظريات مختلفى وجود دارد: مشهور آن است كه وفات آن بانوى معظمه در شب يكشنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجرى يعنى حدود يك و نيم سال پس از واقعه جانخراش كربلا و شهادت برادرش امام حسين عليه السلام اتفاق افتاده است. سلام اللَّه و رضوانه و مغفرته عليها.
چون با ورود حضرت زينب عليها السلام به مدينه، آن بانوى حماسهساز در هر مجلس و محفلى برضدّ بنىاميه سخن
مىگفت و مظالم و جنايات آنها را بازگو مىكرد، فرماندار مدينه ماجرا را به يزيد نوشت و يزيد دستور داد زينب را مخيّر سازند تا به هر شهرى جز مكه و مدينه مىخواهد برود كه آن حضرت شام را انتخاب كرد و در آنجا اقامت گزيد و پس از چندى از دنيا رفت و در همين جاى كنونى در خارج شهر دمشق معروفه به «سيّده زينب» مدفون شد.
محل دفن آن حضرت مزار شيعيان و اهالى شام گرديد. واللَّه العالم.
در شهر قاهره نيز مكانى به نام «مقام سيده زينب» وجود دارد كه مصريان آن را قبر زينب دختر اميرمؤمنان عليه السلام مىدانند. در كنار آن نيز مسجدى بسيار بزرگ و زيبا ساخته شده است كه مردم مصر با خلوص و ارادتى زايدالوصف به كنار ضريح و مرقد مزبور آمده، آنجا را زيارت مىكنند و نماز و دعا مىخوانند و در آنجا مجالس ذكر و حفله تشكيل مىدهند.
برخى احتمال دادهاند كه گنبد و بارگاهى كه در مصر است محل دفن زينب دختر يحيى بنحسن بنزيد بنحسن بنعلى بنابىطالب عليه السلام باشد كه در سال 193 هجرى به همراه عمهاش نفيسه خاتون- كه قبر او نيز در قاهره مصر است- بدانجا رفته است.
مشهور است كه زينب عليها السلام از همسرش «عبداللَّه بنجعفر» چهار پسر و يك دختر به نامهاى على، محمد،
عون، عباس، امّكلثوم آورد. طبرسى در كتاب «اعلام الورى» فرزندان زينب را از عبداللَّه سه پسر به نامهاى على، جعفر و عون و يك دختر به نام امّكلثوم ذكر كرده است. كه دو تن از پسران يعنى عون و محمد به همراه زينب عليها السلام به كربلا آمدند و به درجه شهادت رسيدند.
بارى نوشتهاند در روز عاشورا نخست «محمد ابنعبداللَّه» به ميدان آمد و اين ارجوزه را خواند:
اشْكُو الَى اللَّهِ مِنَ العُدوانِ قِتالَ قَوْمٍ فِى الرَّدى عُمْيانِ
قَدْ تَرَكُوا مَعالِمَ القُرآنِ وَ مُحْكَمِ التَنْزيلِ وَ التِبْيانِ
وَ اظْهَرُوا الكُفْرَ مَعَ الطُّغْيانِ
و شجاعانه جنگيد تا اين كه پس از به خاك هلاك افكندن ده نفر مردى به نام «عامر بننهشل» او را به شهادت رسانيد. پس از وى عون بهميدان آمد و اين ارجوزه را سرود:
انْ تُنْكِرُوني فأَنَا ابْنُجَعْفَرِ شَهيدُ صِدْقٍ فِيالجَنانِ الازْهَرِ
يَطيرُ فيها بِجِناحٍ اخْضَرِ كَفى بِهذا شَرَفاً فِى المَحْشَرِ
و دليرانه حمله آغاز كرد تا سه تن از سواران و هيجده تن از سربازان پياده دشمن را بهقتل رسانيد و آنگاه بهدست
مردى به نام «عبداللَّه بنقطنه طايى» شهيد شد.
هنگامى كه خبر شهادت آن دو در مدينه منتشر شد، مردم به خانه عبداللَّه مىآمدند و او را تسليت مىدادند.
عبداللَّه مىگفت: و اين افتخار من است كه اگر خود در آن واقعه نبودم دو فرزندم حضور داشته و جان خود را بىدريغ در راه دفاع از وى نثار كردند، و اگر من به جان خودم نتوانستم با او مواسات كنم با جان دو فرزندم با او مواسات نمودم.