ghaemiyeh.com
سرشناسه : رهبر، محمدتقي، ۱۳۱۴ -
عنوان و نام پديدآور : زمزم: تاريخچه، تحولات - آثار/ تاليف محمدتقي رهبر.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهري : ۱۷۹ ص.؛ ۱۱ x۱۹سم.
شابك : ۶۵۰۰ ريال: 964-7635-23-0 ؛ ۶۵۰۰ ريال(چاپ دوم) ؛ ۶۵۰۰ ريال: چاپ سوم: 978-964-763-523-3
يادداشت : چاپ دوم : پائيز ۱۳۸۲.
يادداشت : چاپ سوم : آبان ۱۳۸۲.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس.
موضوع : زمزم
رده بندي كنگره : BP۲۶۲/۲/ر۹۴ز۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۶۱
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۴۹۸۲۸
سخن گفتن از «زمزم»، روايتِ پيشينه چشمه فيّاضى است كه در سرزمين تفتيده ميان كوههاى سر به فلك كشيده حجاز، با شهپر جبراييل امين روييد و كانون زندگى و بندگى ميليونها انسان خداجوى را طراوت و شادابى بخشيد. چه، آب مايه حيات است، آن هم آبى كه با كوثر پهلو مىزند و اسطوره فيوضات و بركات است.
آن روز كه ابراهيم خليل عليه السلام مأمور شد همسرش هاجر را با كودك معصومش اسماعيل هجرت دهد و در آن ميعادگاه عشق و عبوديت، در جوار بيت عتيق ساكن كند، آيا مىدانست قلم تقدير در پشت صحنه
اين حركت و هجرت چه رقم مىزند؟
آيا در آيينه صافى قلب خليل اللَّه، كه مقام جليل بود، تصوير روزى مىگذشت كه ملياردها انسان خداجوى در طول تاريخ، سوختهدل و شيفتهجان تشنه زلال زمزم خواهند بود تا با جرعهاى از آن، عطشِ خويش فرونشانند و شفاى دردهاى جان و روان را از شفاخانه وحدت بگيرند؟
آيا مىدانست كه «سُقياى اسماعيل» كه از زير پاشنه پاى فرزند خردسالش در آن برهوت غربت جوشيد سقايت حاجيان و زائران بىشمارى مىشود و جلوه نمادين آن، در روايات و ادبيات هر عصر، بر زبانها و قلمها جارى مىگردد؟
تصوّر مىكرد كه زائران سواره و پياده از اقصى نقاط اين سياره خاكى بار سفر مىبندند، تا با قطرهاى از زمزم لب تر كنند و شفاى دردهاى جسمانى و روحانى خود را از صاحبخانه بگيرند و سوغات
سفر به ديار خود برند؟ كه حضرت صادق عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله درباره زمزم فرمودند: «ماءُ زَمْزَمْ شِفاءٌ لِما شُرِبَ لَهُ». (1)
آرى، آن روز كه خليل اللَّه بانىِ كعبه، با آخرين نگاهش و در ميان اندوه و آه همسرش با تحسّر و تأثّر، منطقه را ترك گفت و بر «ذىطُوى» (2)ايستاد و آيه رَبَّنا إنّي أسْكَنْتُ مِنْ ذُرِيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زرع ... (3)
را تلاوت كرد، مطمئن بود كه به همين زودى پرندگان مهاجر دور اين چشمه صف خواهند كشيد و كاروانها به هواى آب بار سفر خواهند بست و تاجران از راههاى دور، ثمرات گوناگون را بر پشت مركبها خواهند نهاد تا به سرزمين بركات فرود آورند و ساكنان اين ديار و مقيم و مهاجر را بهرهمند سازند و بهرهمند گردند.
آيا پدر پيامبران ابراهيمى، در ذريّه خود و
فرزندان اسماعيل، جرعهنوش نخستينِ مىديد كه در اين سرزمين پرخاطره، چه غلغلهاى به پا خواهد شد و جرعهنوشان «شراب ابرار» (1)يعنى چگونه كلمه توحيد را زمزمه مىكنند و لبّيك گويان به نداى ابراهيم پاسخ مىدهند و در سايه رايت بلند پيامبرِ مكّى، ياد و خاطره ابراهيم و خاندانش را تازه مىكنند؟
و شگفتا كه حج از آغاز تا پايان، تجديد خاطره ابراهيم و خاندان اوست؛ از طواف و نماز و حِجْر و حَجَر و مقام و صفا و مروه و عرفات و منا و مشعر و اين را رمزى است كه تاريخ و جغرافياى مكّه را تفسير مىكند و آن فنا و محو در محبوب است و توكّل و تسليم و رضا به خواسته حضرت دوست كه ابراهيم طلايه دارش بود و جوشش زمزم نقطه آغازش.
از آن روز كه ابراهيم، هاجر و اسماعيل را در جوار بيت نهاد و چشمه زمزم جوشيد و سپس خانه
1) يكى از اسامى زمزم.
كعبه به دست اين پدر و پسر بنا گرديد تا روزى كه آن پير روشن ضمير فرزند دلبندش را بر خاكها و ريگهاى داغ منا به روى در افكند تا آنچه را در رؤياى صادق نبوّت ديده بود، به تعبير و صدق مقرون سازد و بزرگترين آزمايش تاريخ موحّدان را در آن برهه زمانى، كه جهان در كفر و شرك غوطهور بود، به نمايش گذارد تا خطاب: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا» (1)
را بشنود و بالأخره هاجر و اسماعيل آرامگاه ابدى خود را در جوار بيت عتيق برگزينند و حجر اسماعيل همچون خانه خدا، مطاف اهل قبله تا قيامت گردد، همه و همه يادواره خاندان ابراهيم است. نقطه آغازين اين نمايشنامه الهى جوشش زمزم بود وگرنه هر جا آب نباشد آبادانى نيست و هر جا كه آبادانى نباشد تمدّن بشرى مفهوم ندارد.
بارى، به همان مقدار كه آب زمزم گوارا و دلپذير است، نام زمزم و سرگذشتهاى آن شيرين و
1) الصافات: 105
شنيدنى است. بهويژه آن كه طبق تواترِ روايات، زمزم شفاى دردها به شمار آمده و داستانهاى فراوانى از صدق آن را تاريخ در حافظه دارد.
با اين مقدّمه، همه مىخواهند بدانند كه در گسترده زمان چه تحوّلاتى بر زمزم گذشته است، كه زمزم خود تاريخ زنده از يك نهضت توحيدى است.
آيا آنچه امروزه به نام آب زمزم در حرم مكّى عرضه مىشود، بر آمده از همان چشمه اسماعيل است يا منابع ديگرى آن را تقويت مىكند؟
رمز و راز شفابخشى زمزم را چگونه بايد كاويد؟
و پرسشهايى از اين قبيل ...
با توجّه به نكات مورد اشاره بود كه نگارنده، بر آن شد اين بحث جالب و شيرين را دنبال كند. به سراغ روايات و متون تاريخى و جوامع معتبر اسلامى رفت، و در اين پژوهش، به نكتههاى شنيدنى و پاسخهاى دلپذير دست يافت كه چكيده آن را همراه پارهاى نكتههاى عرفانى كه در تار و پود مقال مىگنجيد، طىّ پنج مقاله در فصلنامه
«ميقات حجّ» عرضه نمود و مورد توجّه خوانندگان به ويژه حجگزاران قرار گرفت و اكنون آن مجموعه به صورت كتابى تقديم خوانندگان گرامى مىگردد، باشد كه همگان بهرهگيرند و جرعه نوش زمزم و كوثر باشند و از بركات معنوى اين سفر روحانى محروم نشوند.
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
محمّدتقى رهبر- آبانماه 1381
(1)
لقد فضّل الرحمان آل محمد صلى الله عليه و آله بعلم و كان اللَّه بالنّاس اخبرا
سقاهم ليسقوا الحاج في الحج زمزماً وخط لهم في جَنّة الْخُلد كوثراً (1)
نام «زمزم» در زمين يادآور «كوثر» در بهشت است.
كيست كه تشنه آب حيات كوثر باشد اما شيفته آب شفا بخش زمزم نباشد؟!
تاريخى است زنده از پيشينهاى درخشان كه سرگذشت تشنهكامان عشق ازلى و راهيان كوى سرمدى را تفسير مىكند. تذكارى است از بانيان كعبه موحدان، نمادى
1) فضلبن عبدالرحمان بن ربيعة بن الحارث بن عبدالمطلب. فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 53
است از انقطاع و توكّل و صبر و اميد كه جلوه ايمان و رضا و تسليمِ پاك باختگان را در زلال صافىاش به تصوير مىكشد.
آب حيات جاودانهاى است كه صدها نسل خداجوى و جرعه نوش محبت را طى هزاران سال به يكديگر پيوند داده است.
جوشش چشمه فيض ازلى است در دل تفتيده صحراى سوزان حجاز و لابلاى كوهها و صخرههاى عبوس و «وادى غير ذىزرع» كه سالها چشم به راه آب و آبادانى نشسته تا دعاى ابراهيم در بارهاش مستجاب گردد و سرانجام چنين شد كه خليلاللَّه از خداى خود خواست:
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (1)
و اجابت اين دعا با جوشش زمزم آغاز گشت و آنگاه دلها به سوى كعبه رو آورد و نعمتها به اين سرزمين
1) ابراهيم: 37
سرازير شد.
تبلورى است از خاطره پرهيجان مادرى غريب و تبعيدى، بىكس، و بىمونس و انيس كه با تسليم در برابر حكم الهى همسفر با كودك دلبند شيرخوارش پذيراى آزمونى بزرگ شد و به وحى الهى با مأموريت خليلاللَّه به آن وادى خشك و سوزان و در جوار بيت عتيق مأوى گزيدند تا پايهگذار امّالقراى توحيد و خادمه كعبه موحّدان باشد.
زمزمه مادرى را در جوشش درون دارد كه خدايش از مأمن خويش آواره ساخت و از ديگرانش جدا نمود تا با خود پيوندش دهد و آن روز كه پرندهاى در آن ديار پر نمىزد و جنبندهاى به چشم ديده نمىشد و آن سرزمين تفتيده و خاموش در حسرت آب و آبادانى مىسوخت، آن مادر تن به تقدير و تدبير الهى داد و به امر حق سر فرود آورد و گفت: اى ابراهيم! اگر مشيت الهى بر اين امر تعلق گرفته است، او ما را تنها نمىگذارد «حسبنااللَّه» و آنگاه كه توشه ناچيزى از آب و غذا، كه همراه داشت، به آخر رسيد و شير در سينهاش خشكيد، بيچاره و درمانده به راه افتاد و در وادى انقطاع سرگردان شد و در حالى كه نگران اسماعيل بود و فرياد استغاثهاش در ميان كوهها
پيچيد و جز بازخورد كوه، كسى به ندايش پاسخ نمىداد، سرآسيمه به سعى صفا و مروه رو آورد و هرچه جستجو كرد كمتر يافت و سراب آب بيشتر روحش را مىآزرد و جز خشونت از سنگهاى سياه و لهيب سوزان صحرا پاسخى نمىشنيد و در اين حال كه جانش به لب رسيده بود و مرگ حتمىِ اسماعيلش را لحظه شمارى مىكرد، ناگاه سروش غيب ندايى بر كشيد و مدد غيبى دستگيرش شد و جبرائيل امين به ياريش شتافت و هاجر آمد كه مرگ عزيزش را ببيند اما بر خلاف انتظار بازى او با آب زمزم را ديد! اين بار اشگ شوق ريخت كه خداى من رؤوف و مهربان است و وعده الهى تخلّف ناپذير! اينجا بود كه بارقه اميد درخشيد و شاهد فيض ربوبى و پيك ايزدى گرديد و از آن آزمايش بزرگ، سرخ روى و سر بلند به در آمد تا پردهدار حجاب غيب باشد و محرم حرم دوست و ملازم كعبه گردد و همانجا معتكف باشد و در آنجا جان بسپارد و آن را براى هميشه آرامگاه خويش بر گزيند و در حجر اسماعيل زيارتش نمايند و خاطره درخشانش را در ميان صفا و مروه با سعى و طواف حاجيان، طى هزاران سال تكرار كنند و صفا و مروه كه محل سعى او بود از «شعائراللَّه» گردد. كه:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ .... (1)
چرا؟ براى اينكه آنجا نماد توحيد خالص است و رمز انقطاع و تبلور عشق و جلوه صبر و باور به وعده الهى و پايانى روشن و اميد بخش براى سالكان كوى حق، تا همه بدانند كه سنت الهى چنين است كه هرگاه تمام درها به روى آدمى بسته شود و بنده مؤمن از همه جا قطع اميد كند و از همه علايق رخ برتابد و دل به درياى بىكرانه هستى بسپارد، در چنين حالتى است كه برق اميد مىدرخشد و سروش غيب به صدا مىآيد و از جايى كه در انديشه آن نبوده، راه نجات گشوده مىشود و معناى آيه كريمه: أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ ... (2)جز اين نيست.
پس بايد به اضطرار رو آورد و آنگاه دعا كرد تا شاهد اجابت و رفع پريشانى شد. و اين اضطرار همان بود كه هاجر با آن دست به گريبان شد و به دنبال آن در جوشش زمزم چشمه حيات و اميد را جست و آن چيزى كه هاجر جست و حاجيان بايد بجويند چيزى فراتر از آب زمزم است كه آن آب حيات ايمان و عشق و سيراب شدن از فيض ربانى است. و خدا مىخواهد به بندگان خود ثابت كند كه جز خدا
و دستگيرى رحمت و فضل او، چاره سازى نيست و آنانكه به غير خدا تمسك جستهاند، به لانه ناپايدار عنكبوتى چنگ زدهاند. و همه بدبختىهاى بشر از اينجا نشأت گرفته است كه دل را، كه حرم دوست است، به دست نامحرم سپرده و اغيار را به جاى يار نشاندهاند.
چه زيباست ارشاد عرفانى امام صادق عليه السلام در اينجا كه:
«الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ» (1)كه آن را حافظ در شعر خود چنين ترجمه مىكند:
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
و اين درسى است براى همه نسلهاى بشرى در طول عصرها؛ كه بياموزند توحيدِ عملى چيست و زائران بيت ربّ و قاصدان كوى حق چگونه بايد كتاب توحيد و صحيفه انقطاع را بخوانند و تأمل كنند و از خود به خدا سفر كنند و از همه باز آيند و بادوست نشينند و از آن طبيب مشفق درمان دردهاى خويش را بخواهند و در كوير هجرت و انقطاع آب گواراى وصل را بنوشند.
1) بحارالأنوار، ج 67، ص 25
و نبايد اين سنت الهى را در كارگاه انسان سازى و مكتب توحيد فراموش كرد كه خدا هرگاه بخواهد بندهاى را به مقام قرب كشاند، همه درها را به روى او ببندد و رشته اغيار را تار و پود بگسلد و پيوندهاى سست عنكبوتى و علل ظاهرى را بنياد بر باد دهد تا بنده، خود بدون واسطه و در ميان درد و رنج دربارگاهش شرف حضور يابد و پس از صبر و شكيبايى، او را به صدر نشانند و اثر مهر و لطف بىدريغ حضرت دوست را در سويداى قلب خويش احساس كند و حجابها برچيده شود و اينهمه درد مىخواهد تا حواله درمان برسد و طبيب عشق بر بالين بيمارش آيد. اين درد درد عشق است كه داروى همه دردهاست و اينجاست كه بىدردى گناه است.
طبيب عشق مسيحا دم است ومشفق ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند؟!
حافظ
و خاطره اسماعيل و هاجر اين حقيقت را به تصوير مىكشد و نبايد به سادگى از كنار آيات حق و شعائراللَّه گذشت.
اين از يكسو، از سوى ديگر پيوندى است ميان زمزم و كوثر، كه يكى در زمين و جوار كعبه جاى دارد و ديگرى در بهشت برين قرار گرفته است. و ساقيان و جرعه نوشانِ هر دو را يك رشته استوار آسمانى در يك نسل پيوند مىدهد و آن «نبوّت» است و «ولايت». و به طلايهداران اين نسل و صدرنشينان اين منزلت بايد گفت:
اى جنّت انس را تو كوثر وى كعبه قدس را تو زمزم
خاقانى
بارى، اگر زمزم با درخشش زيبايى كه در كتاب حج دارد، نام ابراهيم و اسماعيل و مادرِ موحدى چون هاجر را تداعى مىكند و يادآور پايدارى آن مناديان توحيد در اعماق تاريك تاريخ است. كوثر تذكار نام محمد و على عليهما السلام و شجره طيبه نبوى و علوى است كه در آن سرزمين پاك روييده و ابراهيم براى رسالت و مكتبش دعا كرده است: رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ ... (1)در مشاعر و مناسك حج، زمزم ياد هاجر را تداعى مىكند. در قرآن كريم «سوره كوثر» نام مبارك امّالائمه عليها السلام را جاودانه
1) بقره: 129
مىسازد كه مادر اسماعيل در حريم كعبه دامن براى انتظارش گسترد تا خدايش به محمد صلى الله عليه و آله عطا فرمود: إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.
پس اين خاندان از يك تبارند و بيت رسالت و ولايت و ساقيان كوثر ثمرهاى از شجره ابراهيم و اسماعيلاند.
بنابراين زمزم و كوثر تاريخ به هم پيوستهاند و بيت و مقام و حجر و زمزم هر آنچه از فرّ و شكوه دارند در پرتو طاق ابروى يار است و اگر آن پيامآور توحيد و وارث خليل و ذبيح نمىآمد كه قبله موحدان را آزاد كند، كعبه بت خانهاى بود به لوث شركآلوده، بدينسان همه ارزشها را روح پاك نبوت و ولايت تعيين مىكند و كعبه و مقام و زمزم را معنى مىدهد. به گفته ناصر خسرو:
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزد يكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چه زمزم
فضلبن عبدالرحمان فرزند ربيعةبن حارثبن عبدالمطلب كه شيخ بنىهاشم در عهد خويش و از شعرا و عالمان هاشميان بود در باره زمزم و كوثر ابياتى سروده؛ از جمله با اشاره به اين فضيلت براى دودمان رسالت و
پردازشى از پيوند زمزم و كوثر مىگويد:
لقد فضّل الرحمان آل محمد صلى الله عليه و آله بعلم و كان اللَّه بالنّاس اخبرا
سقاهم ليسقوا الحاج في الحج زمزماً و خطّ لهم في جَنّة الْخلد كوثراً (1)
«خداوند، مهربانآلمحمد صلى الله عليه و آله رابا علم و دانش برترى بخشيد و خدا به حال مردمان از هركس آگاهتر است.
آب زمزم را به آنان داد تا به حجگزاران بنوشانند و براى آنها در بهشت برين كوثر را ترسيم نمود.»
افزون بر اين، در برخى روايات آمده است كه زمزم نهرى بهشتى است كه جرعهاى از آن در زمين جوشيده است.
به روايت فاكهى، اصبغبن نباته از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«خداوند زمزم را حايلى ميان بهشت و دوزخ قرار داده است. پس هرگاه مردم از صراط عبور كنند به زمزم نزديك گردند و بنوشند كه با نوشيدن آن عرق بر پيكر آنها جارى گردد كه از مشك خوشبوتر است و بدينسان در سينهها از
1) فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 53
غش و دغل و ناخالصى و اندوه و حسد و كينه اثرى نماند و خداوند آنها را با آلودگىهاى بدن از آنها بر دارد و آنگاه به بهشت در آيند و فرشتگان به آنها گويند:
... سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ (1)
«سلام بر شما، پاك شديد، به بهشت جاودان در آييد.»
«طبتم»؛ يعنى «درد و رنجها و حسادتها و دشمنىها و ناخالصى و اندوه و غش و دغل از شما برطرف گرديده است.» (2)
و چه خوب است كه حاجيان با نوشيدن آب زمزم هر آنچه ناخالصى است از درون و برون فرو ريزند و پاك و صاف برگردند.
تاريخ شهر مكه با زمزم آغاز مىشود. جوشش چشمه زمزم سر آغاز تحقق مشيت الهى در تكوين امّالقرى و تجديد بناى قبله ناس و بيت عتيق و خانه مردم بود. خداوند با زمزم خانه خود را آبادانى بخشيد؛ چرا كه هر جا آب نيست
آبادى نيست؛ وَ جَعَلْنَا مِنْ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَىٍّ (1)حيات همه چيز به آب است. اما اين آب با ديگر آبهاى رودها و چشمهها فرق دارد. آنها در حيات مادى و طبيعى نقش دارند، اما زمزم علاوه بر حيات طبيعى، از حيات بخشى معنوى برخوردار است و آنهمه فضيلت كه براى آن گفته شده، در اين نكته نهان است. زمزم نه تنها باديهنشينان حجاز را به اين نقطه كشاند و خود نمىدانستند در اين طراحى بزرگ چه نقشى ايفا مىكنند بلكه قلوب تشنه كامان زلال معنويت و مهاجران الىاللَّه را نيز در يك نقش اساسىتر، به آن كانون توحيد جذب كرد تا بيايند و رمز حيات و جاودانگى را با نوشيدن زلال عرفان و عشق، فراگيرند و تا جهان باقى است جام معنويت و ايمان را دست بدست براى نسلها جاودانه سازند و شايد به همين لحاظ در سخن پيشينيان و راويان آمده است: «همه آبهاى شيرين دنيا قبل از قيام قيامت بخشكد مگر زمزم كه هرگز نخشكد» (2)و اين خود رمزى است از جاودانگى زمزم وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ (3)جاودانه است،
چراكه در دو بعد مادى و معنوى سودمند و حيات آفرين است و كدورتها و آلودگىها را با آن مىبايست از جانها و تنها زدود و خانه دوست را طهارت كرد همانگونه كه در فتح مكه فاتحان مسلمان در ملازمت رسول مكرم صلى الله عليه و آله بيتاللَّه را با زمزم از درون و برون شست و شو دادند.
راويان اخبار گفتهاند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه، بلال مؤذن خود را فرمود بر بالاى خانه كعبه رود و اذان نماز را بگويد و صلاى توحيد را بسرايد و آنگاه مسلمانان مجهز شدند و دلوها آماده كردند و رجز خوانان در پيرامون زمزم گرد آمدند و از آب زمزم برگرفتند و كعبه را از بيرون و درون پاك و پاكيزه شستند و از آثار شرك و مشركان هرچه بود محو و نابود كردند (1)تا قبله توحيد براى نمازگزاران و طواف كنندگان پاك و مطهر گردد؛ آنگونه كه ابراهيم و اسماعيل بدان مأمور شدند: ... أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ ... (2)و آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با آب زمزم وضو گرفتند تا نخستين نماز جماعت را در مسجدالحرام ادا كنند كه وضوى پيامبر
و تبرّك جستن ياران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به آب وضوى حضرتش شگفتى و اعجاب و حسد مشركين را بر انگيخت و مىگفتند: هرگز نديديم پادشاهى را كه به اين منزلت يا مانند آن رسيده باشد! ببينيد، با آب وضوى پيامبر چه مىكنند؟! (1)و اين پرتو سلطنت الهى بود كه بدينگونه جلوه نمود، نه سلطه شاهان و سلطنت عشق و ايمان بود نه سلطه قدرت و سطوت ...
براى چاه به جز نام مشهور آن نامهاى ديگرى در كتب لغت و حديث و سيره آوردهاند. (2)كه در اينجا مشهورترين آنها را مىآوريم: ابن منظور در «لسان العرب» گويد: زمزم را يازده نام است كه عبارتند از: «زمزم»، «مكتومه»، «مضنونه»، «شباعَه»، «سُقيا»، «الرَّواء»، «ركضة جبرئيل»، «هزمةجبرئيل»، «شفاء سقم»، «طعام طعم» و «حفيرة عبدالمطلب». (3)
هريك از اين اسامى را با عنايت خاصى گزيدهاند:
«مكتومه»، به معناى پنهان شده است و اين اشاره به
دورانى است كه زمزم چون گنجى در دل خاك پنهان بود تا اينكه به دست عبدالمطلب باز شناسى و حفر گرديد.
«مضنونه»، از ماده «ضنّ» به معناى بخل ورزيدن و دقت در حفظ و مراقبت چيزى است. از اينرو هر چيزى نفيس و گرانبها را مضنون و مضنونه گويند؛ بدان جهت كه دارنده آن در نگهدارىاش سخت مىكوشد و كمتر آن را از دست مىدهد.
«شُباعه»، به معناى سير كننده است و چنانكه در خواص زمزم آمده، آب زمزم علاوه بر اينكه رفع تشنگى مىكند، گرسنگى را برطرف مىنمايد. قبل از اسلام زمزم را «شباعه» مىناميدند. (1)
«سُقيا»، اسم مصدر است از «استسقا» به معناى طلب باران كردن. (2)و زمزم را از آن جهت سقيا ناميدهاند كه از طرف خداوند در برابر تضرّع هاجر به آن مادر و فرزندش اسماعيل عطا شد. لذا به آن «سقيا اسماعيل» نيز گفتهاند.
«الرَّواء»، به معناى آب گوارا و همواره جارى و جوشان است.
«ركضة جبرئيل» و «هزمة جبرئيل»، دو واژه «ركضه» و «هزمه» به يك معنا هستند و آن ساييدن پا و يا پاشنه پا بر زمين است و بدان جهت به جبرئيل نسبت داده شده كه بصورت انسانى در آمد و پاى بر زمين ساييد و بدنبال آن آب فوران زد و چنانكه در بحث «چگونگى جوشيدن زمزم» خواهيم ديد، بيشتر روايات، به ويژه روايات نقل شده از طريق اهلبيت عليهم السلام، زمزم را به پا ساييدن اسماعيل بر زمين نسبت دادهاند، كه تفصيل و تحقيق بحث خواهد آمد.
«شفاء سقم» و «طعام طعم»، كه در روايات فريقين نيز مكرر از آن ياد شده، بدين معناست كه آب زمزم شفاى بيمارىها و غذايى از خوراكىها است.
«حفيرة عبدالمطلب»، چاهى كه به دست عبدالمطلب و دستيارى فرزندش حارث حفر گرديد و نيز از قول سعيدبن جبير نقل شده كه چون نام زمزم برد، از سه كلمه ياد كرد:
«زمزم»، «بَرَّه» و «مضنونه» (1)و بَرَّه به معناى پسنديده و پر منفعت است.
1) المصنف، حافظ عبدالرزاق، به نقل معجزات الشفاء بماء زمزم، ص 11
از قول ابن عباس آوردهاند كه گفت: «كُنّا نُسَمِّيها شباعه» (1)«ما آن را شباعه مىناميديم»، معناى شباعه از نظر گذشت.
همچنين از زبان ابن عباس نقل كردهاند:
«صَلُّوا في مُصَلّى الأخيار وَ اشْربُوا مِنْ شَراب الأَبْرارِ قِيلَ: ما مُصَلّى الأَخْيار؟ قال: تَحْتَ الْمِيزاب. قِيلَ: ما شَرابِ الأَبرار؟ قال: ماء اكرم به من شراب». (2)
«در نمازگاه برگزيدگان نماز بگزاريد، و از نوشيدنى ابرار و پارسايان بنوشيد. پرسيدند: نمازگاه اخيار كجاست؟ گفت: زير ناودان (كعبه)، گفتند: نوشيدنى ابرار چيست؟ پاسخ داد: چه نوشيدنى ارزشمندى است!»
ياقوت حموى در باره اسامى زمزم مىنويسد:
زمزم را نامهايى است كه عبارتند از: «زَمْزم»، «زمَّم»، «زمِّزم»، «زُمازم»، «ركضة جبرئيل»، «هزمة جبرئيل» و «هزمة الملك».
سپس گويد: «هزمه و ركضة» به يك معنا هستند و آن زمين هموار است و پاشنه پا در خاك ساييدن را نيز هزمه گويند و زمزم چشمهاى است كه خداوند براى اسماعيل پديد آورد و نامهاى ديگر آن «الشَّباعه»، «شُباعه»، «برّه»، «مضمونه»، «تكتم»، «شفاء سقم»، «طعام طعم»، «شراب الأبرار»، «طعام الأبرار» و «طيبه»، مىباشد. (1)
در منابع روايى شيعه نيز از اسامى زمزم سخن به ميان آمده است.
معاويةبن عمار از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
«أسْمَاءُ زَمْزَمَ رَكْضَةُ جَبْرَئِيلَ عليه السلام وَ سُقْيَا إِسْمَاعِيلَ وَ حَفِيرَةُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ زَمْزَمُ وَ الْمَضْنُونَةُ وَ السُّقْيَا وَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ». (2)
«اسامى زمزم عبارتند از: «اثر ضربت پاى جبرئيل، آب خور اسماعيل، چاه عبدالمطلب، نفيس و گرانبها، سقيا (آب دادن و آب خوردن) غذا و طعام و شفاى دردها.»
از برخى روايات تاريخى استفاده مىشود كه بعضى از
نامهاى ياد شده در كتب پيشين وجود داشته و نزد اهل كتاب مشهور بوده است.
اين مطلب را از دو روايتى كه ازرقى در اخبار مكه از قول «وهببن منبّه» و «كعب الأحبار» نقل كرده، مىتوان استفاده كرد.
از وهببن منبّه روايت كرده كه درباره زمزم گفت:
«وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ انَّها لَفي كِتابِاللَّهِ مَضْنُونَةٌ وَ انَّها لَفِي كِتابِاللَّهِ تَعالى بَرَّة وَ انَّها لَفِي كِتابِاللَّهِ سُبْحانَهُ شَرابُ اْلأَبْرارِ وَ انّها لَفِي كِتابِاللَّهِ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ». (1)
«قسم به آنكس كه جانم در يد قدرت اوست. زمزم در كتاب خدا به عنوان شىء نفيس و گرانبها ذكر شده است، و نيز در كتاب خداوند متعال «برّه» ناميده شده، و نيز در كتاب خداى سبحان، نوشيدنى ابرار و صالحان عنوان گرديده و هم در كتاب خدا طعام خوردن و شفاى بيمارى نام داده شده است.»
و در جاى ديگر كتاب از كعب الأحبار نقل كرده كه گفت:
1) اخبار مكه، و ماجاء فيها من الاثار، ج 2، ص 49
«انِّي لَأَجِدُ فِي كِتابِاللَّهِ تَعالى الْمُنْزَل: انَّ زَمْزَمَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ». (1)
«در كتابى كه از جانب خداوند متعال نازل شده چنين ديدهام كه زمزم طعام خوردن و شفاى بيمارى است.»
گفتنى است آنچه از اين دو تن؛ «وهب» و «كعب»، در خصوص بودن نام زمزم در كتاب خدا نقل شده، مقصود كتب پيشين است؛ چراكه وهببن منبّه و كعب الأحبار از اهل كتاب بودند كه اسلام آوردند و به كتب پيشين (يهود و نصارى) آگاهى داشتند و ظاهر امر چنين نشان مىدهد كه مقصود آنهااز كتابخدا، همانعهدين باشد نه قرآن كريم؛ زيرا در قرآن چيزى به نام زمزم و اسامى آن يافت نمىشود و تنها در روايات متعدد و بلكه متواتر از عامّه و خاصه، اسامى و مشخصات و آثار آب زمزم به ما رسيده است.
چنانكه ملاحظه كرديم زمزم را، علاوه بر نام مشهورش، اسامى ديگرى است هر يك به اعتبار آثار و
1) همان، ص 53
خصوصياتى است كه اين چاه تاريخى در بر دارد كه بدان پرداختيم.
اما در خصوص عنوان «زمزم» در لغت و تفسير و حديث براى اين نامگذارى دلايلى ذكر شده است: برخى زمزم را از دو واژه مشابه «زم»، «زم» گرفتهاند و اضافه كردهاند: «زُمّ» (به ضم زا) و تشديد (ميم) بوده است و سپس مخفف شده و شايد دليل آن سهولت تلفظ باشد.
بدين ترتيب واژه «زمّ» صيغه امر حاضر است و كلمهاى است كه هاجر آن را در مقام خطاب به آب زمزم به كار برد و اين هنگامى بود كه آب مىجوشيد و زيادتى مىكرد و هاجر از بيم آنكه آن آب پراكنده شود و در زمين فرو رود پيش از آنكه ظرف خود را از آن آب پر كند و يا زيادتى آب خطرى براى او و فرزندش اسماعيل ببار آورد، چنين گفت: «زُمَّ، زُمَّ»؛ يعنى «بس است، بس است، از حركت بايست»
در يكى از متون عربى مىخوانيم: «زَمَّ القربة، شدَّ الخيط على فمها لئلّا يَسيل منه الماء. الزِّمام: مقود البعير المشدود على فيه».
«زَمَّ القربة»؛ يعنى دهانه مشگ را بست تا آب بيرون نريزد. و «زمام» افسار شتر را گويند كه بر دهان او زده شود.
سپس اضافه مىكند: جناب هاجر آنگاه كه ديد آب
زمزم با فراوانى از زمين بيرون مىزند، كوشيد كه جلو آب را از فوران و پراكندگى بگيرد، در حالىكه مىگفت: «زُمّ زُمّ؛ اى كُفَّ عن التدفّق، فاطلق على البئر زمزم»؛ «از فوران خوددارى كن، ... و بدين مناسبت بر چاه واژه زمزم اطلاق گرديد.» (1)برخى ديگر از اهل لغت و ادب واژه زمزم را كلمه مفرد و رباعى به معناى: «حركت، كثرت و انباشته شدن» گرفتهاند.
در معجم اللغة العربية آمده است: «الزمزم من الماء:
الزُّمازم، اى الكثير»؛ «زمزم آب فراوان را گويند.»
برخى ديگر علاوه بر اين واژه، واژه «زمزوم و زَمزام» را به معناى كثير و آب بسيار ذكر كردهاند؛ (و قال بعضهم: انّها مشتقة من قولهم ماء زَمزوم و زمزام، اى الكثير). (2)اين منبع در باره معناى ديگر زمزم از ابواسحاق حربى چنين نقل مىكند:
«سُمّيت زمزم لزمزم الماء فيها وَ هي حركته»؛ «به اين
جهت زمزم ناميده شد كه آب در اين چاه در حال حركت و جوشش است.»
و نيز اضافه مىكند: «والزمزمة الصوت تسمع لها دَويّاً» (1)«زمزمه صدايى است كه آهنگى ملايم از آن شنيده شود.» و اين بدان جهت است كه آب داخل چاه در حال جوشش زمزمهاى ملايم دارد.
وى در باره تلفظ واژه زمزم، سه نوع اعراب آورده است: «زَمْزَم، زُمَزِمْ و زُمَّزم.» (2)علاوه بر آنچه در واژه زمزم ديديم، برخى از صاحبان معاجم، وجه ديگرى ذكر كردهاند و آن اينكه: اين واژه از «زمزمه» مشتق شده است. به اين جهت كه بر سر اين چاه كسانى به زمزمه و نيايش پرداختهاند.
همچنانكه گاه آن را «عَلَم مرتجل» نيز گفتهاند. در اصطلاح اهل ادب عَلَم مرتجل نام خاصى است كه سابقه اشتقاق ندارد.
ياقوت حموى ذيل واژه «زمزم» مىنويسد: «چاه مبارك و مشهورى است و از آن جهت زمزم ناميده شده كه
آب فراوان دارد. گفته مىشود: ماء زَمْزَمْ و زُمازِم.»
و برخى گويند: «زمزم اسم وعَلَم مرتجل است»
و نيز گويند: «از آن جهت زمزم گفته شده كه هاجر مادر اسماعيل آن را از پراكندگى گرد آورد و آنگاه كه جوشيد اطراف آن را بست» و اين گفته ابن عباس است كه: اگر اطراف آن را مسدود نمىكرد بر زمين و بر همه جا جارى مىشد.
و برخى ديگر در وجه تسميه زمزم گويند: شاپور پادشاه (ايران) وقتى حجگزارد بالاى چاه آمد و زمزمهاى كرد و زمزمه خواندن مجوس است هنگام نماز و (نيايش) و غذا خوردن.
شاعر در اين باره گويد:
زمزمت الفرس على زمزم و ذاك في سالفها الأقدم <a href="#ref-footnote1-page40" id="footnote1-page40" style="display:inline-block"><sup>(1)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote1-page40" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote1-page40"> 1) </a>معجم البلدان، ماده «زمزم».</p>
«فارسيان بر زمزم زمزمه كردند و اين سنّت ديرين آنها بوده است.»
مسعودى گويد: از آن جهت زمزم ناميده شد كه ايرانيان در گذشتههاى دور به حج مىآمدند و آنجا زمزمه
مىكردند و زمزمه صدايى است كه فارسيان هنگام نوشيدن آب از خيشوم (بينى) خارج مىكنند. (1)برخى ديگر در باره علت اين نامگذارى گفتهاند: جبرئيل در آنجا زمزمه كرده و سخن گفته است.
ابن هشام وجه ديگرى آورده است. او مىگويد: زمزمه نزد عرب به معناى كثرت و اجتماع آيد. (2)و اشاره به فراوانى آب دارد.
ياقوت از قول مسعودى، مورّخ مشهور آورده: فارسيان عقيده دارند كه از فرزندان و نسل ابراهيم خليل عليه السلام هستند، پيشينيان آنها آهنگ بيتاللَّه الحرام مىكردند و به عنوان بزرگداشت مقام ابراهيم و پيروى از راه او و پاسدارى نژادش، به طواف خانه مىپرداختند و آخرين كسى كه از شاهان ايران به كعبه آمد و به طواف پرداخت، ساسان پسر بابك بود. او هر گاه به خانه كعبه مىآمد طواف بيت مىكرد و بر سر آن چاه زمزمه مىنمود. از اينرو شاعر در عهد قديم گفته است:
زمزمتالفرس علىزمزم و ذاك في سالفهاالأقدم
شاعرى فارس، پس از اسلام، در اين خصوص شعرى سروده است كه با اشاره به سابقه فارسيان، با مباهات و فخر مىگويد:
و مازلنا نحج البيت قدما و نُلقي بالأباطح آمنينا
و ساسانبن بابك سار حتّى أتى الْبيْت العتيق باصيدينا
و طاف به و زمزم عند بئر لإسمعيل تروي الشاربينا
«ما از دير زمان همواره حج خانه مىكرديم و در سرزمين مكه در نهايت امن و امان ديدار مىنموديم.
وساسان پسر بابك با سر بلندى آهنگ بيت عتيق كرد.
و آن را طواف نموده، بر سر چاه آمد و زمزمه كرد (ذكر گفت) چاهى كه از آنِ اسماعيل است و تشنهكامان را سيراب مىكند.» (1)خلاصهاينكه: واژه زمزم به لحاظ معانى و مفاهيم ياد شده، براين چاهاطلاق گرديد: «فراوانى، جوششو حركت، محل زمزمه اهل دعا، كنترل آب آن از پراكندگى و ...» در هر حال واژه عربى است كه صدها سال و بلكه هزاران سال استعمال داشته و بر زبانها جارى گرديده است و شاعران و اديبان از هر نسل بدان تمثل جسته و در ادبيات به عنوان
1) معجم البلدان، واژه «زمزم».
ضربالمثل جرعه بهشتى و ايده و آرمان تشنهكامان از آن ياد شده و هم اينك آرزوى موحّدان است كه از زمزم و آن چشمه پاك و رمز پاكى و رمز عشق و ايمان بنوشند و بدان وضو كنند و جسم و جان را از آلودگى بپالايند.
در باره چگونگى و مشخصات چاه زمزم از نظر عمق و محيط آن و چشمههاى اصلى و ساير خصوصيات، چون حوضهاى نوشيدنى و طهارت و وضو و قبه و چراغ و تحوّلات تاريخى نيز گوناگون نوشتهاند.
ازرقى و فاكهى، از قديمىترين تاريخ نگاران مكه و كعبه و متعلّقات مسجدالحراماند كه در باره زمزم نيز به بحث پرداخته و مشخصات آن را از زمان عبدالمطلب ياد كردهاند و تاريخ نگاران بعدى و سفرنامه نويسان نيز هريك به نوبه خود به گونهاى از زمزم نام بردهاند و محقّقان معاصر به ويژه در سرزمين حجاز در اين خصوص تحقيقات وسيعى انجام دادهاند. (1)
1) نك: زمزم، طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ، تأليف مهندس يحيى حمزه كوشك كه تحقيق بسيار گسترده علمى و جغرافيايى در اين باره دارد و در مدينه طيبه در سال 1403 هجرى به چاپ رسيده است.
چنانكه اشاره شد، نخستين كسى كه اخبار مكه را به نگارش در آورد، «ابىالوليد محمدبن عبداللَّهبن احمد ازرقى» است كه در قرن دوم هجرى تولد يافت و در قرن سوم به سال 223 هجرى وفات نمود. (1)
پس از ازرقى ابو عبداللَّه محمدبن اسحاق فاكهى از علماى قرن سوم هجرى است كه وى نيز به تدوين «اخبار مكه فى قديم الدهر و حديثه» پرداخته و به طور مبسوطتر و كاملتر بر اساس كتاب ازرقى تاريخ مكه را به تصوير كشيده است.
بسيارى از تاريخ نگاران، اخبار مكه و حرمين را در عهد نخستين، از اين دو مورخ مشهور نقل مىكنند. در هر حال، مقصود ما در اين مقام تنها ذكر خصوصيات زمزم از كتابهاى ياد شده است.
ازرقى در خصوصيات چاه زمزم مىنويسد: «عمق زمزم از بالاترين نقطه تا پايينترين آن، شصت ذراع است (هر ذراع تقريباً نيم متر است كه حدود 30 متر مىشود).
در قعر چاه سه چشمه وجود دارد؛ يكى محاذى ركن حجرالأسود و ديگرى روبروى كوه ابوقبيس و كوه صفا و
1) نك: مقدمه اخبار مكه، به نقل از كشف الظنون.
سوم به طرف مروه» است.
ازرقى مىافزايد: آب اين چاه زمانى آنقدر كاهش يافت كه چيزى نمانده بود، بهكلّى خشگ شود و اين در سالهاى 223 و 224 ه. ق. بود تا اينكه در سال 225 عمق آن را تا 9 ذراع (5/ 4 متر) از اطراف حفارى كردند و به امر خدا باران و سيل آمد و آب آن زياد شد و در عهد هارون الرشيد سالمبن جراح نيز چند ذرع به عمق و توسعه آن افزود و در عهد مهدى عباسى نيز به همين ترتيب حفارى شد و در عهدِ خلافتِ امين آب آن كم شد تا آنجا كه مردى به نام «محمدبن مشير» از اهل طائف كه در چاه كار مىكرد، گفت در كف آن نماز خواندم! و عمربن ماهان، حاكم مكه و حوالى آن، به حفارى زمزم اقدام كرد. ازرقى اضافه مىكند: عمق چاه از بالا تا به سنگ كوه عمق برسد چهل ذراع (20 متر) است و بقيه در دل سنگ پيش رفته است كه اين مقدار 29 ذراع حدود (14 متر) خواهد بود. و بلندى دهانه چاه از زمين دو ذراع و يك وجب (تقريباً 20/ 1 متر) است و محيط دايره دهانه آن يازده ذراع حدود (5 متر) و وسعت دهانه آن سه ذراع و 23 ذراع است (حدود 5/ 1 متر) (1)
1) اخبار مكه، ج 2، ص 61
همين مطلب را فاكهى نيز با اندك تفاوتى آورده است. (1)
ياقوت حموى نيز در معجم البلدان، گزارش ازرقى و فاكهى را با كمى اختلاف نقل كرده كه متن اصلى آن از ازرقى است. سپس اضافه مىكند: نخستين كسى كه بر زمزم سنگ مرمر نهاد و شبكهها و زمين اطراف آن را با مرمر فرش كرد، ابو جعفر منصور عباسى بود كه در زمان خلافتش به اين كار اقدام نمود و پس از او مهدى عباسى و سپس ديگران به تعمير و تكميل آن پرداختهاند. (2)
حوضهاى زمزم
در پيرامون چاه از زمان عبدالمطلب، حوضهايى بهطور مجزّا ساخته شد كه زائران براى آشاميدن آب و وضو از آن استفاده مىكردند.
ازرقى مىنويسد: «در عهد نخستين (زمان سقايت عباسبن عبدالمطلب) دو حوض در كنار زمزم وجود داشته است:
1- حوضىدرسمتركن (حجرالأسود) براى آشاميدن.
2- حوض ديگر براى وضو گرفتن كه در جهت ديگر و مقابل صفا قرار داشته است و اجازه نمىدادهاند كسى در آن غسل كند.
اين حوض مجراى زير زمينى داشته كه اضافه آب از آن خارج مىشده است و كسى كه از چاه با دلو آب مىكشيده، يكى داخل حوض آشاميدنى مىريخته و ديگرى در حوض وضو.
ازرقى مىافزايد: در آن ايام شبكهاى براى زمزم و حوضهاى آن نبوده است و در آنجا محلى بوده به نام محبس ابن عباس در زاويه زمزم به طرف صفا و در سمت چپ كسى كه به زمزم مىآمد. بعدها محبسابن عباس را قبّهاى نهادهاند. (1)
فاكهى در باره حوض و قبّه با تفصيل بيشترى سخن گفته كه نياز به نقل آن ديده نشد.
تاريخ نگاران بعدى؛ از جمله «تقى فاسى» در شفاء الغرام از تعدّد حوضچهها سخن گفتهاند كه با پيشرفت زمان و نياز زائران تهيه و تعبيه شده است.
فاسى مىگويد: «در حال حاضر زمزم داخل ساختمانى
1) به نقل كتاب: تاريخ عماره مسجدالحرام، ص 175، نگارش حسين عبداللَّه باسلامه.
است مربع كه در اطراف آن نُه حوضچه قرار دارد كه از آب زمزم پر مىشود و مردم از آن وضو مىگيرند، به جز يكى از آنها كه كسى دست نمىزد و در ديوارى كه به سمت كعبه است شبكههايى قرار دارد و سقف اين ساختمان با چوب درخت ساج پوشانده شده و تنها آن قسمت كه بالاى چاه قرار دارد شبكه چوبى قرار گرفته است. در همين منابع از «نبيذ سقايه» (1)نام برده شده و آن عبارت است از آبى كه در آن خرما يا كشمش مىريختند تا شيرين شود و حاجيان بنوشند و آميزه اين آب به حدى نبوده كه مسكر و حرام باشد. و نيز از چراغ زمزم ياد شده كه بر ستون بلندى در برابر ركن حجرالأسود نصب شده و طواف كنندگان را روشنايى مىداده است كه بعدها در عهد خلافت عباسيان بر تعداد چراغها در مسجدالحرام افزوده شده است. (2)
(2)
هرچند از تواتر روايات كعبه و مىتوان به يقين رسيد كه چشمه زمزم از دوران حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام پديدار گشته و اين مطلب، صرفنظر از جزئيات آن، مورد تاييد همه مورّخان و راويان است، ليكن با اينحال بهعنوان يك ديدگاه، مىتوان ازگفتار كسانى ياد كرد كه پيشينه زمزم را به عهد آدم رساندهاند و پيدايش آن را با نهاده شدن سنگ نخستين كعبه بهوسيله وى، همزمان دانسته و در پارهاى اشعار از آن سخن گفتهاند.
«خويلد بن اسد بن عبدالعزّى» (پدر حضرت خديجه عليها السلام) خطاب به عبدالمطّلب مىگويد:
اقول و ما قولى عليك بسبّة اليك ابن سلمى أنت حاضر زمزم
حفيرة ابراهيم يوم بن هاجر و ركضة جبريل على عهد آدم (1)
«مىگويم، و گفته من براى تو ناروا و نابسزا نيست، درياب سخن مرا اى فرزند سلمى (عبدالمطّلب). تويى حفركننده زمزم.
چاه ابراهيم در روزگار پسر هاجر، و اثر ضربت جبرئيل در عهد آدم عليه السلام.»
گفتنى است كه بهجز شعرخويلد، روايت يا شعر يا نوشته تاريخى ديگرى در اينباره بهنظر نرسيد و چنانكه اشاره شد، بيشتر و بلكه تمام مورّخان و اهل حديث، پيدايش زمزم را به عهد ابراهيم عليه السلام مربوط دانسته و اسناد روايى، در اين خصوص، وحدتِ نظر دارند، هرچند در جزئيات آن اختلافهاى جزئى مشاهده مىشود؛ مثلًا برخى جوشش آب از زمزم را به سودن پاشنه پاى اسماعيل بر زمين نسبت دادهاند و گروهى گفتهاند كه ساييدن پاى جبرئيل يا دست و يا شهپر او كه در صورت انسانى ظاهر شده است، باعث بهوجود آمدن آب شده است.
1) ياقوت، معجمالبلدان، ماده «زمزم»؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 72
نظريه سوّمى نيز هست كه معتقد است اسماعيل آن را با كلنگ حفر كرد (1)يا ابراهيم آن را حفارى نمود (2)كه ايندو گفته اخير و مفاد آن، با سودن پاى اسماعيل يا جبرائيل و جوشيدن آب زمزم منافاتى ندارد. چه، طبيعى است كه اگر بخواهند چشمهاى را بهصورت چاه درآورند بايد آنرا حفر كنند تا به سرچشمه اصلى برسند و آب بيشترى فراهم آيد و ماندگار شود. بنابراين، جاى ترديدى نيست كه سرآغاز پيدايش چشمه يك اتفاق غيرعادى و تحت امر الهى بوده و بهصورت چاه درآمدنش بهدست بشر و با حفارى او انجام شده است.
پيش از پرداختن به جزئيات مورد اختلاف، شايسته و سزاست ماجرايى را كه به پديدار شدن زمزم انجاميد و قلّه باشكوهى است در تأسيس كعبه و حج و تاريخ مكه و حرم و نكات زيبايى را دربر دارد، به استناد روايات و تاريخ از نظر بگذرانيم و سپس به تحليل جزئيات آن بپردازيم.
درخصوص هجرت ابراهيم از شام به حجاز و آوردن همسر و فرزندش (هاجر و اسماعيل)، روايات فريقين تقريباً همسان است و همه بيانگر يك حادثه مهم تاريخى مىباشد؛ رويدادى كه سرآغاز تحوّلى بزرگ در تاريخ بشر و رسالتهاى الهى و بناى كعبه و شهر مكه و تشريع حج و استمرار آن تا قيام قيامت گرديد و آن واقعيت تاريخى همچنان در مناسك و شعائر حج منظور گشت تا جاودانه شود و از خاطرهها محو نگردد و بهعنوان فصلى درخشان از تاريخ موحّدان بيادگار بماند و درسآموز انسانها باشد.
يكى از اين شعائر زمزم است كه آب و آبادانى را به سرزمين مكه و ديار پيامبران آورد. چه، حيات هرچيز به آب است؛ وَ جَعَلْنا مِنَ الماء كُلّ شَىءٍ حَىّ آن هم نه يك آب معمولى، بل چشمهاى كه به امر الهى و مباشرت جبرئيل جوشيد و با دستاندركارى ابراهيم و اسماعيل و پاسدارى هاجر استمرار يافت تا سرچشمه بقاى كعبه و حج و رويش نسل مبارك و شكوفايى شجره پاك نبوت در امّالقراى توحيد باشد و با جارى بودنش در عصرها و براى نسلها، آن چشمه آب حيات معنوى را تفسير كند و آن اعجاز بزرگ را گواه صدق گردد.
بارى، ماجراى آن هجرتِ تاريخى و تنهايى آن مادر و
كودك در آن سرزمين سوزان و خاموش و در ميان كوههاى سياه و سوخته را، روايات اسلامى به تصوير كشيده است:
محدّث گرانقدر، على بن ابراهيم، از پدرش ابراهيم بن هاشم و او از نضر بن سويد و او از هاشم بن سالم از امام صادق عليه السلام آورده است:
«ابراهيم در باديه شام سكونت داشت همينكه هاجر اسماعيل را متولد ساخت، ساره سخت اندوهگين شد و چون فرزندى نداشت بهخاطر حضورِ هاجر، ابراهيم را مىآزرد، ابراهيم از اين ماجرا به پروردگار بزرگ شكايت كرد، خداوند به او وحى كرد كه داستانِ زن به دنده كج ماند كه اگر او را بهحال خود واگذارى از آن بهره برى و اگر بخواهى آن را راست كنى خواهد شكست. (و بدين ترتيب وى را به سازگارى با ساره توصيه فرمود). آنگاه ابراهيم را مأمور ساخت كه اسماعيل و مادرش را از آن سرزمين خارج سازد.
ابراهيم گفت: پروردگارا! آنها را به كجا برم؟ فرمود: به حرم من، مركز امن من و نخستين مكانى كه از زمين آفريدم؛ يعنى مكه.
آنگاه خداوند جبرئيل را فرمان داد كه «بُراق» را فرود
آورد تا هاجر و اسماعيل و ابراهيم عليهم السلام را حمل كند. و ابراهيم هرگاه از منطقهاى سرسبز كه درخت و نخلستان و زراعتى داشت، مىگذشت، مىگفت: جبرئيل! آيا اينجاست آن مكان امن؟ و جبرئيل پاسخ مىداد: نه، و راه را ادامه دادند تا به مكه رسيدند و در محل خانه كعبه فرود آمدند.
ابراهيم با ساره عهد كرده بود كه از مركب پياده نشود و هرچه زودتر نزد او برگردد. همينكه فرود آمدند، در آنجا درختى بود كه هاجر چادر خود را بر آن درخت افكند و با كودك خويش در سايه آن قرار گرفتند. (1)ابراهيم چون آنان را نهاد و خواست برگردد هاجر گفت: ابراهيم! ما را در جايى كه انيس و مونسى وجود ندارد و از آب و علف اثرى نيست مىگذارى و مىروى؟! و ابراهيم پاسخ داد: خدايى كه مرا فرمان داده شما را در اين مكان بگذارم، همو شما را كفايت است. اين بگفت و راهى شد و چون به محلى بهنام «كداء»- كوهى در ذىطوى- رسيد روى بهسوى آنان كرد و گفت:
1) برخى بر اين باورند كه اسماعيل در اين ايام دوساله بود و برخىكمتر از آن گفتهاند.
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (1)
«بارخدايا! من از ذريه خود كسانى را در وادى بىآب و علف اسكان دادم تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان و از ميوهها روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»
اين بگفت و رفت و هاجر بماند با كودك شيرخوار و آن سرزمين سوزان! و بنا به برخى روايات، ابراهيم در ميان اشك و آه منطقه را ترك گفت. (2)
همينكه آفتاب برآمد، اسماعيل تشنه شد و طلب آب كرد، هاجر برخاست و رهسپار آن وادى شد كه محل سعى بود (در ميان صفا و مروه) و آنجا ايستاد و ندا داد: آيا در اين وادى انيس و مونسى يافت مىشود؟ (هل بالوادى من انيس). و در حالىكه ديگر اسماعيل را نمىديد، بالاى كوه صفا رفت و از آنجا به وادى نگريست و سرابى نظرش را به
خود جلب كرد. پنداشت آب است، باز به درون وادى شتافت و به سعى پرداخت و چون به مروه رسيد و ديگر اسماعيل را نمىديد، بار ديگر سرابى در ناحيه صفا درخشيد. به وادى فرود آمد و در پى آب روان شد، باز هم اسماعيل از نظرش غايب شد. برگشت تا به صفا رسيد و با نگرانى چشم به جانب اسماعيل دوخت و اين حركت را هفت مرتبه تكرار كرد و چون به شوط هفتم رسيد و در حالىكه بر مروه بود، به اسماعيل نگريست، در حالىكه آب از زير پايش جوشيده بود! برگشت و اطراف آن آب را كه جريان داشت با رمل مسدود كرد و از اينرو زمزم ناميده شد. (1)
در اين روايت، سپس به تحوّل منطقه مكه با پيدايش آب زمزم و مهاجرت قبيله «جُرْهُم» كه يكى از قبائل يمنى بودند و در حوالى مكه بسر مىبردند اشاره كرده و مىفرمايد:
«آن روز قبيله جُرْهُمْ در ذىالمجاز (يكى از بازارهاى معروف مكه) و عرفات فرود آمده بودند، همينكه آب
1) در توصيف واژه «زمزم» پيشتر گفتيم كه يكى از معانى آن مسدود كردن آب است با هر وسيلهاى كه ممكن باشد.
زمزم در مكه پديدار شد و پرندگان و حيوانات وحشى صحرا به آنجا رو آوردند، جرهم كه حركت وحش و طير را به آن ديار ديدند، آنها را رهگيرى كردند و به آب رسيدند و در آنجا يك زن و يك كودك را ديدند كه در زير درختى منزل گزيدهاند و براى آنها چشمه آبى پديدار شده است!
آنها از هاجر پرسيدند: تو كيستى؟ و با اين كودك در اينجا چه مىكنى؟
هاجر پاسخ داد: من مادر «اسماعيل» فرزند ابراهيم خليلالرحمانم و اين كودك فرزند اوست. خداوند وى را فرمان داد كه ما را در اينجا سكنى دهد.
گفتند: آيا اجازه مىدهيد ما در نزديكى شما باشيم؟
گفت: تا ابراهيم بيايد.
روز سوم فرا رسيد و ابراهيم به ديدار آنها آمد. (1)هاجر گفت: اى خليل خدا، در اينجا قومى از جُرْهُماند، مىخواهند در نزديكى ما منزل گزينند آيا به آنها اجازه
1) با فاصلهاى كه ميان شام و حجاز است، آمدن ابراهيم يا با طىّالأرض بوده و يا بهوسيله براق، و در هرحال خرق عادت است كه اين در زندگى پيامبران و اولياءاللَّه بسيار وجود داشته است. نك: بحارالانوار، ج 12، ص 112
مىدهى؟ ابراهيم پاسخ داد: آرى. آنگاه هاجر به آنها اجازه فرود آمدن داد. آمدند و خيمهها سرپا كردند و هاجر و اسماعيل با آنان آشنا شدند و انس گرفتند. بار ديگر كه ابراهيم به ديدنشان آمد، حضور مردم زيادى را ديد و بسيار خرسند شد.
اسماعيل كمكم بزرگ شد، جرهميان هركدام يك يا دو گوسفند به اسماعيل هديه كردند و هاجر و اسماعيل زندگى خود را با آنها گذرانيدند.
اسماعيل به حدّ بلوغ و جوانى رسيد و خداوند ابراهيم را فرمود كه خانه كعبه رابنا كند. عرضه داشت: خدايا! در كدامين نقطه؟ فرمود: همانجا كه قبهاى براى آدم فرود آمد و حرم را روشن ساخت و اين خانه همچنان سرپا بود تا توفان نوح رخ داد و زمين در آب غرق گرديد. خداوند آن قبه را بالا برد و دنيا غرق شد مگر مكه، از اينرو، آن را بيت عتيق گفتند؛ زيرا از غرق شدن در آب رهايى يافته بود. و چون خداوند ابراهيم را مأمور بناى كعبه نمود، او نمىدانست كجا آن را بنا كند. خداوند جبرئيل را فرستاد تا جاى خانه را با خطى مشخص كند و پايههاى آن را از بهشت نازل كرد و آن سنگى كه خدا از بهشت فرستاد (حجرالأسود) از برف سفيدتر بود و همينكه دست كافران
به آن رسيد سياه شد ...». (1)
صدوق رحمه الله در عللالشرايع، با اسناد خود از معاوية بن عمار و او از قول امام صادق عليه السلام با عباراتى كوتاهتر آورده است.
و نيز عياشى در تفسير خود (2)از قول امام كاظم عليه السلام داستان را بهصورت خلاصهتر نقل كرده اما كلماتى نيز آورده كه در روايات پيشين نبود، در هرحال محتوا يكى است.
در منابع اهل سنت نيز داستان هجرت ابراهيم و خاندانش با همين مضمون و در برخى موارد اندك تفاوت درج افتاده است.
تاريخنگار معروف قديمىِ مكه، ازرقى، در كتاب خود «اخبار مكه» از قول ابنعباس، چنين مىنويسد:
هنگامى كه ميان مادر اسماعيل و ساره، همسران ابراهيم، كدورت پيش آمد، ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل را با فرزندش كه كودكى شيرخوار بود به مكه آورد. هاجر
مشك كوچكى با مقدارى آب همراه داشت كه از آن مىنوشيدند و بر بدن اسماعيل مىپاشيد و توشه ديگرى نداشت.
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده كه گفت: آنها را در كنار درختى كه روى زمزم و قسمت بالاى مسجد قرار داشت آورد و در آنجا منزل داد و بر مركب سوار شد كه آنان را ترك گويد. مادر اسماعيل بهدنبال ابراهيم دويد و گفت: ما را به كه مىسپارى؟ ابراهيم گفت: بهخداى بزرگ.
هاجر گفت: به رضاى خدا تن مىدهم. اين بگفت و برگشت و كودك را در آغوش گرفت و زير آن درخت آمد و نشست و اسماعيل را در كنار خود نهاد و آن مشك را به درخت آويخت و از آن مىنوشيد و بر بدن كودك مىپاشيد تا آب مشك تمام شد. كودك تشنه و گرسنه و بىتاب گشت و به خود مىپيچيد و مادر نظاره مىكرد و راه چاره نداشت. پنداشت در حال جان دادن است. با خود گفت: از بچه دور شوم تا شاهد جان دادن او نباشم! به صفا رفت و در نقطهاى ايستاد كه كودك را زيرنظر داشته باشد و جستجو كند كه آيا در آن وادى كسى را مىبيند. به مروه نگريست و گفت: ميان اين دوكوه رفت و آمد كنم تا كودك جان به جانآفرين تسليم كند و من حالت او را نبينم.
ابنعباس گويد: سه يا چهار مرتبه اين مسافت را پيمود و در دل آن وادى جز رمل نبود آنگاه نزد كودك آمد و او را در تب و تاب ديد. با اندوه فراوان به صفا برگشت و همچنان مسافت ميان صفا و مروه را تا هفت مرتبه پيمود.
ابن عباس از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه به همين خاطر مردم ميان صفا و مروه طواف مىكنند.
بالاخره هاجر نزد اسماعيل آمد و ديد همچنان بىقرار است. در اينحال صدايى شنيد اما كسى را نمىديد. هاجر گفت: صدايت را شنيدم، اگر مىتوانى به فرياد من برس. در اين هنگام جبرئيل ظاهر شد و هاجر همراه او حركت كرد تا اينكه پاى خود را به محل چاه كوبيد و بهدنبال آن آب زمزم بيرون زد.
ابنعباس از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه مادر اسماعيل اطراف آن آب را با خاك بهصورت حوضچهاى درآورد تا آب تمام نشود و مشك را آورد و پر از آب كرد و نوشيد و به كودك نوشانيد و بر بدن او پاشيد». (1)
مورخ معروف فاكهى نيز از سعيد بن جبير، از ابن عباس
1) اخبار مكه و ماجاء فيها منالآثار، ج 2، ص 55- 56؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 116 و 117؛ البداية و النهايه، ج 1، ص 154 و نيز فاكهى با تفصيل كمتر از قول على عليه السلام، اخبار مكه، ج 2، ص 7
در ادامه حديث پيشين، از رسول خدا صلى الله عليه و آله اضافه نموده است كه آن فرشته به هاجر گفت:
«لا تَخافِي عَلى أَهْلِ هذا الْوادِي ظَمَأٌ فَانَّها عَيْنٌ يَشْرَبُ بِها ضِيفانُ اللَّهِ». (1)
«بر ساكنان اين وادى، از تشنگى بيمناك نباش، چه اين چشمهاى است كه ميهمانان خدا از آن خواهند نوشيد.»
داستان اين هجرت تاريخساز، افزون بر منابع متعدد اسلامى، در كتب پيشين نيز آمده است.
بنابه نقل علامه مجلسى رحمه الله، مرحوم سيد ابن طاووس از علماى بزرگ اماميه در كتاب «سعدالسعود» خود داستان هجرت خاندان ابراهيم (هاجر و اسماعيل) را از ترجمه تورات، سفر نهم و دهم نقل كرده كه البته در محتوا با منابع اسلامى تفاوتهايى دارد. (2)و نيز «مطهر بن طاهر مقدسى» از علماى عامه نيز در كتاب «البدأ و التاريخ» خلاصه داستان را از تورات آورده است. (3)
چنانكه در روايات پيشين ملاحظه كرديم هاجر و اسماعيل براى هميشه در حرم امن خدا و جوار بيت عتيق و چشمه زمزم منزل گرفتند و قبيله جُرهُم به آنها پيوستند و هاجر و اسماعيل از تنهايى رهايى يافتند و هسته اوليه جامعه مكه بدينگونه تشكيل شد. اسماعيل گوسفنددارى مىكرد و تيراندازى را در ميان قبيله جُرهُم آموخت. او به زبان عربى، كه زبان جرهميان بود، سخن مىگفت. جرهم تعدادى گوسفند براى او آوردند و اين سرمايه اوليه وى شد. (1)
مورخان گويند: پس از آنكه هاجر و كودكش در جوار كعبه و زمزم اسكان داده شدند، ابراهيم با علاقه شديدى كه نسبت به آنها داشت و بهخصوص تنها فرزندش اسماعيل، همهروزه به ديدار آنها مىآمد و به قولى هر هفته يكبار و بنا به قول ديگر هرماه يكبار. و پيمودن مسافت شام تا مكه بهوسيله براق بود كه خداوند در اختيار ابراهيم مىنهاد. (2)
پس از چندى و پيش از آنكه اسماعيل ازدواج كند، هاجر آن بانوى صالح و صابر وفات يافت.
اسماعيل مادر گرامىاش را در خانه خود، (1)در محلى در جوار كعبه كه بعداً به «حجر اسماعيل» نامور شد، به خاك سپرد.
در روايتى از قول امام صادق عليه السلام آمده است:
«إِنَّ إِسْمَاعِيلَ دَفَنَ أُمَّهُ فِي الْحِجْرِ وَ جَعَلَهُ عليا لِئَلَّا يُوطَأَ قَبْرُها». (2)
«اسماعيل مادرش را در حِجْر به خاك سپرد و روى قبر مادرش را بالا آورد و در اطراف آن ديوارى بنا كرد تا قبرش پايمال نشود.»
ازرقى نيز در اخبار مكه از ابن جريح نقل كرده: پيش از آنكه ابراهيم و اسماعيل خانه كعبه را سرپا كنند، هاجر درگذشت و در حجر بهخاك سپرده شد؛ (فماتت امّ اسماعيل قبل أن يرفعه ابراهيم و اسماعيل و دفنت في
موضع الحِجْر). (1)
واز اينجا استفاده مىشود كه راه رفتن روى قبور كه در فقه ماكراهتدارد، آن روز نيز ناپسند بوده كه اين نشانه احترام به صاحب قبر است و شايد با همين فلسفه و حكمتهاى ديگرى است كه هم اكنون طواف نيز بايد از پشت ديوار حجر اسماعيل باشد و از داخل آن صحيح نيست.
به علاوه همانگونه كه از روايات ديگر استفاده مىشود قبر جناب اسماعيل عليه السلام وگروهى از پيامبران ديگر در حجر اسماعيل است.
مفضّل از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«الْحِجْرُ بَيْتُ إِسْمَاعِيلَ وَ فِيهِ قَبْرُ هَاجَرَ وَ قَبْرُ إِسْمَاعِيلَ» (2)
«حجر خانه اسماعيل است و در آنجا قبر هاجر و قبر اسماعيل عليه السلام قرار دارد.»
معاوية بن عمّار نيز مىگويد از امام صادق پرسيدم: آيا
حجر جزو خانه كعبه است يا بخشى از كعبه در آن قرار دارد؟ فرمود: نه، حتّى به قدر يك سر ناخن، ولى اسماعيل مادرش را در آن دفن كرد و براى اينكه پايمال نشود آن را با حصارى از سنگكارى محصور نمود و در آنجا قبور پيامبران است؛ (... وَ لَكِنْ إِسْمَاعِيلُ دَفَنَ أُمَّهُ فِيهِ فَكَرِهَ أَنْ تُوطَأَ فَحَجَّرَ عَلَيْهِ حِجْراً وَ فِيهِ قُبُورُ أَنْبِيَاءَ). (1)
و نيز در روايت ديگر از امام صادق عليه السلام آمده است كه:
«در حجر دختران اسماعيل مدفونند.» (2)بدين ترتيب خداوند بانيان كعبه و ساكنان نخستين ديار مكّه و يادگاران زمزم و صفا و مروه را در حرم امن و دامن مهر خويش و همسايگى خانه خود منزل داد و طواف را از پشت حصار حجر؛ يعنى خانه و كاشانه و مأمن آنان مقرّر داشت تا براى هميشه حريم «جار اللَّه» اين پاسداران اوّليه بيت و حرم در پناه كعبه و بيت اللَّه محفوظ بمانند؛ زيرا حفظ قبور و آثار صالحان و اوليا و انبيا به معناى حفظ فرهنگ و آيين آنهاست و احترام به مسكن و مدفن ايشان، احترام به مكتبشان است و الگوهاى فضيلت و تقوا نبايد از ميان
بروند. چه، آرامگاهشان نمادى است از بقاى فكر و ايده و آرمان آنها كه در اينجا همان كلمه طيّبه توحيد و اخلاص و ايثار و فداكارى براى خدا و رضا و تسليم در برابر تقدير اوست كه چشمه آب حيات به معناى واقعى همين است و بس؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ.
بنا به گفته مورّخان، تولّد اسماعيل در سال 1910 قبل از ميلاد مسيح و 2572 سال قبل از ميلاد خجسته حضرت محمّد صلى الله عليه و آله بوده است. (1)اسماعيل شير خواره بود و به قول بعضى دو ساله بود كه همراه مادرش هاجر به جوار كعبه آمد (2)و در آنجا نشو و نما يافت تا اينكه در خدمت پدرش ابراهيم خانه كعبه را بنا كردند و پس از مرگ مادرش بازنى به نام «زعله» يا «عماده» ازدواج كرد و پس از مدّتى او را طلاق داد و از او فرزندى نداشت. آنگاه «سيده» دختر «حارث بن مضاض» را به زنى گرفت كه از او فرزندانى پيدا كرد و ثمره اين ازدواج دوازده پسر بود.
اسماعيل تصدّى امر حرم را به عهده داشت و خداوند او را به پيامبرى برگزيد و براى هدايت «عمالقه» و «جرهم» و قبايل يمن مأمور ساخت تا آنان را از پرستش بتها بر حذر دارد كه گروهى ايمان آوردند و بيشتر آنها كفر ورزيدند. (1)
جناب اسماعيل عليه السلام به قولى در سنّ يكصد و سى و هفت سالگى و به سخن ديگر يكصد و بيست سالگى بدرود حيات گفت و در حجر اسماعيل مدفون گرديد. (2)
مسعودى در اخبار الزمان مىنويسد: «اسماعيل دوازده پسر داشت و صد و سى و هفت ساله بود كه چشم از جهان بست و تدبير امر كعبه را به پسرش عدنان وصيّت كرد و عدنان به توليت كعبه و تدبير امور آن پرداخت. «وَ أَوصى الى ابْنِهِ عَدْنان بِأَمْرِ الْبَيْتِ، فَدَبَّرَ أَمْرَ الْبَيْتِ». (3)
هاجر و اسماعيل، اين مادر و فرزند، كه در سايه قيموميّت شيخ الانبياء، حضرت خليلاللَّه عليه السلام پذيراى آن آزمايش تاريخى شدند و اجرا كننده آن طرح الهى در تأسيس أمّالقراى توحيد و بناى كعبه معظّمه و دعوت حج بودند در كنار خانه كعبه معتكف شدند و مأوى گزيدند تا شاهد حضور ميليونها انسان موحّد در مطاف عاشقان كوى حق باشند و زائران بيت عتيق همه جا از طواف و كعبه و حجر اسماعيل و زمزم و صفا و مروه تا عرفات و منا، به ويژه قربانگاه اسماعيل از آنها ياد كنند و خاطره پر رمز و راز آنها را زنده نگهدارند. و شگفت داستانى است حج كه سراسر آن ترسيم ايمان و صبر و جهاد و يادواره، فداكارى خاندان ابراهيم است؛ خاندانى كه آمدند در سرزمين مكّه بمانند تا خيمه توحيد را سرپا كنند و زمينه ظهور حضرت ختمى مرتبت محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله را فراهم آورند و خاتم الانبياء نيز كه آيينش بر ملّت حنيف ابراهيم بنيان شده (1)و صورت تكامل يافته آن مىباشد در احياى همان خطوطِ
1) دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً. انعام: 161
ترسيم شده، به وسيله ابراهيم خليل عليه السلام حج را روح و شكوهى ديگر بخشيد و به دور از آلودگىهاى شرك جاهلى، قوانين و فقه حج را تعليم داد، چنانكه حضرتش در حجّةالوداع، آداب و سنن اين فريضه الهى را در عمل به مردم آموختند و از همين جا مىتوان به راز زمزم پىبرد كه در ژرفاى اين چاه شگفت انگيز، چشمه سار ديگرى روييده كه زلال خوشگوارش جانها را طراوت و حيات بخشد و اين چشمهسار، كوثرى است كه هرگز نخشكد و تا قيامت همپاى زمزم جاودانه بماند و قلوب انسانها را از ثمرات معنوى سيراب كند.
نويسنده كتاب «تاريخ عمارة مسجد الحرام» سخنى را از «سهيلى» آورده كه خالى از لطف و زيبايى نيست و آن جمله اين است:
«قال السهيلى: كانت زمزم سقيا اسماعيل ابن ابراهيم فجرّهاله روح القدس بعقبه وفى ذلك اشارة الى أنّها لعقب اسماعيل ووارثه وهو محمّد صلى الله عليه و آله وأمّته» (1)
1) تاريخ عمارة مسجد الحرام، ص 171
«سهيلى گويد: زمزم آب نوشيدنى بود كه روح القدس جبرائيل، با پاشنه پاى خود براى اسماعيل فرزند ابراهيم جارى ساخت و واژه «بعقبه» مىتواند اشاره به اين نكته باشد كه زمزم براى اعقاب اسماعيل است كه عبارتند از حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و امّت او.»
چنانكه خواهيم ديد، بيشتر روايات فريقين، اينگونه بيان مىكند كه جبرئيل به صورت انسانى در آمد و با پاشنه پاى خود زمين را شكافت و آب زمزم جوشيد و برخى روايات از شيعه و سنّى، از پاشنه پاى اسماعيل سخن مىگويد (1)و در هر حال برداشت سهيلى و اشاره رمزگونهاى كه بدان پرداخته، در هر دو صورت مىتواند صدق كند و خدا داناتر است.
در دعاى حضرت خليل الرحمان است كه چون هاجر و اسماعيل عليه السلام را در آن وادى غربت و خشگ و سوزان نهاد و برگشت، با خداى خود گفت:
1) تاريخ عمارة مسجد الحرام، ص 171
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ ... وَ ارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ .... (1)
«بارخدايا! آنان را از ميوهها روزى ده ...»
«عوالى» از امام صادق عليه السلام آورده است كه فرمود: «هو ثمرات القلوب» آنچه ابراهيم براى آن دعا كرد، در حقيقت ثمره و ميوه قلبها بود. (2)
و نيز در تفسير على بن ابراهيم قمى از امام ششم عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«مِنْ ثَمَراتِ الْقُلُوبِ أَي حبّبهم إلى النّاس لينتابوا إليهم و يعودوا إليه ...». (3)
«از ميوه دلها، بدين معنا است كه محبّت آنها را در دل مردم قرار ده تا با آنان رفت و آمد داشته باشند.»
افزون بر اينها، در بخشى از آيه پيشگفته نيز آمده است:
... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ ...
«دلهايى را از مردم به سوى آنها متمايل گردان و از ثمرات روزى ده.»
از مجموع آنچه در اين آيه و روايات آمده است، مىتوان دريافت كه خواسته اوليه حضرت ابراهيم توجّه دلها و محبّت قلبها نسبت به خاندان و دودمان خود بود كه اين محبّت از ثمرات ظاهريه- كه منافاتى با آن تفسير هم ندارد- برتر و بالاتر است.
نكته بسيارزيباى سخنامامصادق عليه السلام ايناستكه محبّت و عشق را ثمره قلوب بر شمرده. چه، دل به عنوان كانون احساس، چشمهسارمحبّتاست. مگرنهايناستكه حقيقت دين نيز به محبّت تفسير شده و امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«... وَ هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ»؛ (1)
«آيا دين چيزى جز حبّ و بغض است؟»، محبّت به آنچه پاكى و حقيقت و در جهت خداوند است و بغض و تنفّر از آنچه در جهت رذيلت و نا پاكى وباطل با همه چهرههاى آن مىباشد. اين محبّت است كه مرزهاى زمانى و مكانى را در مىنوردد و فاصلهها را از ميانبرمىدارد وديوارهايى را كه نور عالمتاب جهان هستى را تكه تكه كرده و ميان دلها جدايى افكنده فرو مىريزد و چون ديوار از ميان آنها برگيرى همه يكى مىشوند و جلوهاى از آن احد سرمدى و همه تجلّى نور واحد مىگردند و آن همه تبعيضها و فاصلهها، ديوارهايى است كه انسانها با
1) به نقل تفسير صافى، ذيل آيه شريفه.
انگيزههاى نفسانى ساخته و پرداخته و خشونت و عداوت را باعث شدهاند. و اينك جرعه نوشان زمزم و سالكان كوى عشق كه همه در فضاى حج بىرنگ و بدون نام و نشان برگرد كعبه توحيد گرد مىآيند از يكسو گرايش قلبى خويش را با خاندان ابراهيم و وارثان او و ختم رسولان و اهلبيت مطهّر او پيوند مىزنند و از زمزم وِلا جام محبّت مىنوشند و از بتهاى صامت و متحرك و شرك خفى و جلى رخ برمىتابند و برائت مىجويند و از سوى دگر با همسفران كوى يار و تلبيهگويان دعوت دوست همدم و همراه مىشوند و قلوب خود را به يكديگر پيوند مىزنند و همهيكندامىشوند ولبيك گويانبانگ توحيد مىسرايند و به مظاهر شرك و مشركان «لا» مىگويند و اگر حج با چنين ثمره و ميوه قلبى همراه نباشد قالبى مىشود بىروح و شجرهاى بىثمر و در چنين حالتى نوشيدن زمزم نيز نقش حياتى ندارد. بنابراين دلها را با زمزم محبّت بايد بارور ساخت و با زمزمه عشق و ايثار رونق بخشيد تا دوستى و محبّت برويانند و اين همان حج ابراهيمى است كه براى آن در نيايش خود دعا كرده و به سوى آن دعوت نموده است.
بارى زمزم نماد جوشش فيض ازلى است در كوير انقطاع و حبّ خدا كه در آبشخور آن نهال دلهاى عاشقان و
مؤمنان بهثمرمىنشيند؛ همانگونه كه براى هاجر ثمر آفريد، آنگاه كه آخرين جرعه آبى كه همراه داشت تمام شد و شير در سينهاش خشكيد و كودك شير خوارش از تشنگى به خود مىپيچيد و مىگريست و آن مادر در جستجوى آب آسيمهسر به اينسو و آنسو مىدويد و آبى نمىيافت و جرقه عشق حق از كانون قلبش همچنان سرمىكشيد و در اين حال بود كه برق زمزم درخشيد و دِل پر التهابش را آرامش داد؛ آرامشى كه هنوز در فضاى كعبه و حجر اسماعيل به مشام جان مىرسد. آرى اينگونه بايد حجگزار به طواف آيد؛ ديده را زمزم كند و دل را مقام خليل سازد.
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
خواجوى كرمانى
چنانچه پيشتر گفتيم، تواتر روايات و تواريخ بر آن است كه جوشش زمزم هنگامى آغاز شد كه هاجر و اسماعيل غريب و تشنهكام در آن وادى سوزان در انتظار امداد غيبى بودند كه ناگاه با يك اتّفاق خارق عادت و به شيوهاى اعجاز گونه، برق زمزم درخشيدن گرفت و سرزمين مكّه با
فوران آن رو به آبادانى رفت. امّا اينكه پيدايش زمزم با چه شيوه و چه عاملى رخ داد، اين مطلب مورد اختلاف است.
برخى آن را به شهپر جبرئيل يا پاشنه پاى او يا سرانگشت او نسبت دادهاند كه به صورت انسانى در آمد و چنين مأموريتى را انجام داد و آب زمزم را جارى ساخت.
برخى ديگر آن را با اثر پاى اسماعيل به عنوان يك كرامت و اعجاز مرتبط دانسته و گفتهاند: اين هنگامى بود كه كودك از تشنگى و بىقرارى پاشنه پاهايش را بر زمين مىساييد كه ناگاه آب از زمين جوشيد. روايات فريقين نيز در اين باب مختلف است؛ چنانكه مورّخان نيز در اين خصوص به گونههاى متفاوت سخن گفتهاند. گروه سوّمى از مورّخان نيز به شيوه احتياطآميز از جوشش آب و پيدايش زمزم به اراده خداوند سخن گفتهاند و متعرض چگونگى آن نشدهاند.
مسعودى در كتاب اخبار الزمان اين رويه و شيوه را پيموده و مىنويسد:
«وامّا اسماعيل قطن الحرم و نبع له زمزم بأمر اللَّه تعالى ..». (1)
1) اخبار الزمان، ص 103
روايات و اقوال مورّخان در مرحله نخست دو دسته است:
1- آن دسته كه جوشش زمزم را به جبرئيل نسبت دادهاند.
2- دستهاى كه آن را به اسماعيل منتسب دانستهاند.
در جزئيات هر يك از اين دو دسته نيز اختلاف نظر وجود دارد:
مطهّر بن طاهر مقدسى (1)در چگونگى جوشش زمزم با اشاره به اختلاف نظرها در اين خصوص مىنويسد:
«همينكه هاجربه سوىاسماعيل شتافت، او را ديد كه با دست خود با آب بازى مىكند در حالى كه آب از زير گونه او جوشيده است و برخى گفتهاند آب از زير پاشنه پاى او جوشيده است و برخى برآنند كه جبرئيل آمده و با پاى خود زمين را شكافتهكه بر اثر آن آب
1) كتاب البدء و التاريخ، ج 3، ص 60
فوران زده است.»
همين مطلب را با اندك اختلاف «ياقوت» در «معجم البلدان» (1)ذكر كرده است. نامبردگان احتمال ديگرى را نيز نقل كردهاند و آن اينكه اين چاه را اسماعيل با وسايلى مانند كلنگ حفر نمود و خرق عادتى در اينجا نبوده است كه اين قول ضعيفى است و سند روايى ندارد و يا اينكه پس از جوشيدن زمزم اسماعيل آن را به صورت چاه در آورده است كه پيش از اين توضيح آن گذشت.
بيشتر روايات از نقش جبرئيل در جوشش زمزم سخن گفته و برخى روايات اثر پاى اسماعيل را مؤثر مىدانند.
پيش از آنكه به تحليل اين روايات و ترجيح نظريات بپردازيم، شايسته است نگاهى به عمده روايات باب بيافكنيم.
و آنگاه ببينيم آيا تضادّى در اين ميان وجود دارد يا نه و قول برتر كدام است و طريق جمع ميان اقوال چيست؟
الف: روايات منقول از اهلبيت عليهم السلام
1- در يكى از روايات كه از هجرت خاندان ابراهيم تا جوشيدن زمزم و برخى وقايع بعد از آن را به تفصيل مطرح
1) معجم البلدان، مادّه «زمزم».
كرده و بيشتر محدّثان و مفسران به مناسبت آيات مربوط، آن را آوردهاند، چنين آمده است:
«... نَظَرَتْ الى اسْماعِيل وَ قَدْ ظَهَرَ الْماءُ مِنْ تَحْتِ رِجْلَيهِ ...» (1)
«هاجر اسماعيل را نگريست، در حالى كه آب از زير پاهايش نمودار بود.»
سند اين مفسران و راويان، روايتى است كه على بن ابراهيم قمّى از امام صادق عليه السلام نقل كرده است. اين روايت از جريان آب در زير پاهاى اسماعيل سخن گفته امّا صراحت ندارد كه عامل جوشش آب چه بوده؟ جبرئيل يا اثر پاى اسماعيل؟
2- روايتى است كه در بحار الانوار و كافى از قول امام صادق عليه السلام نقل شده.
«ثُمَّ أَقْبَلَتْ رَاجِعَةً إِلَى ابْنِهَا فَإِذَا عَقِبُهُ يَفْحَصُ فِي مَاءٍ فَجَمَعَتْهُ فَسَاخَ وَ لَوْ تَرَكَتْهُ لَسَاحَ». (2)
«هاجر به سوى فرزندش برگشت و ناگاه ديد كه پاشنه پاى كودك در آب است. او اطراف آب را مسدود كرد و آب بند آمد و اگر آن را رها مىساخت همچنان جريان مىيافت.»
اين روايت نيز مانند روايت قبلى تصريح يا اشارهاى ندارد كه عامل جوشش آب چه بوده است و فقط از قرار داشتن پاى اسماعيل در آب سخن مىگويد.
3- روايت ديگر، حديثى است كه بحار از محاسن به اسناد خود از ابن ابىعمير و او از معاويه بن عمار، از امام صادق عليه السلام نقل كرده و در بخشى از آن روايت آمده است:
«هاجر با ديده گريان به صفا رفت و بانگ برآورد: «آيا در اين وادى انيسى هست؟» جوابى نشنيد. به مروه آمد و همان سخن را تكرار كرد پاسخى نشنيد و تا هفت مرتبه اين رفت و آمد ادامه يافت. در شوط هفتم جبرئيل فرود آمد و به او گفت: اى زن! تو كيستى؟ پاسخ داد: «من هاجر مادر فرزند ابراهيم هستم. جبرئيل گفت: شما را به كى سپرد؟
پاسخ داد: من به ابراهيم همين گفتم و او جواب داد به خداوند بزرگ. جبرئيل گفت آنكه شما را بدو سپرده، كفايت است. اينك برگرد نزد فرزندت. هاجر به سوى بيت آمد در حالى كه زمزم جوشيده بودو آب مشاهده مىشد و
جريان داشت، اطراف آن را با خاك بست و اگر رها مىساخت جارى بود؛ (قال ابوعبداللَّه عليه السلام، لوْ تَرَكَتْهُ لَكَانَ سَيْحاً». (1)
چنانكه ملاحظه مىكنيم در اين روايات تصريح نشده كه عامل جوشش آب چه بوده است.
4- برخى از روايات بر خلاف موارد قبلى، به اثر پاى اسماعيل اشاره دارد؛ مانند روايت على بن ابراهيم از پدرش، از ابن ابى عمير، از معاوية ابن عمار، از امام صادق عليه السلام كه ضمن تشريح واقعه مىفرمايد:
«... فَفَحَصَ الصَّبِيُّ بِرِجْلِهِ فَنَبَعَتْ زَمْزَمُ قَالَ فَرَجَعَتْ مِنَ الْمَرْوَةِ إِلَى الصَّبِيِّ وَ قَدْ نَبَعَ الْمَاءُ ...» (2)
«كودك پاى خود را (بر زمين) ساييد پس زمزم جوشيد و هاجر از مروه برگشت در حالى كه آب جوشيده بود.»
نكته قابل ذكر اينكه اسناد طبقه اوّل و دوّم روايت (4 و 5) يكى است؛ هر دو از ابن ابىعمير، از معاوية بن عمّار،
از امامصادق عليه السلام و چنين به نظر مىرسد كه محاسن نيز روايت را از علل نقل كرده باشد. با اين تفاوت كه دو تن از راويان آن، در محاسن حذف شده و پارهاى اختلافات نيز در محتواى روايت ديده مىشود؛ از جمله همان مطلب مورد بحث چنانكه ملاحظه كرديم. حال دليل اختلاف چيست؟ معلوم نيست.
5- در برخى روايات ديگر به صراحت از دخالت داشتن جبرئيل در جوشش آب زمزم سخن به ميان آمده است؛ مانند روايتى كه بحار از قصص الانبياء از صدوق، از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«.. چون هاجرواسماعيل راعطششديدىعارض شد، جبرئيل فرود آمد و به هاجر گفت: شما را به چه كسى واگذار كرده است؟ پاسخ داد: ما را به خدا سپرد.
گفت: همانا به كسى سپرده كه شما را كفايت است.»
آنگاه جبرئيل دست خود را در زمزم نهاد و آن را شكافت كه ناگهان آب جوشيدن گرفت و هاجر مشكى برداشت كه از آن برگيرد ...»؛ (وَ وَضَعَ جَبْرَئِيلُ يَدَهُ فِي زَمْزَم ثُمَّ طواها فإذا الماءُ قَدْ نبع ...). (1)
1) بحار الانوار، ج 12، ص 111
6- چنانكه در گذشته ديديم، در روايات اهل بيت همانند ديگر روايات، از زمزم به نام «ركضة جبرئيل» (1)ياد شده است اثر ضربت پاى جبرئيل كه اين خود گواه و نشانهاى است از نقش جبرئيل در پيدايش زمزم و عنوان «ركضة جبرئيل و وطأة جبرئيل» و «هزمه جبرئيل» به تواتر معنوى در روايات فريقين ديده مىشود. كه از يك نوع وحدت نظر در تأثير جبرئيل بر پيدايش زمزم حكايت دارد.
ب: روايات عامّه در اين خصوص
و امّا روايات عامّه، هر چند به گونههاى مختلف در اين باره سخن مىگويد: امّا بيشتر اين روايات تصريح دارد كه پيدايش زمزم به تصرف جبرئيل و اثر پا يا انگشت و يا بال وى بوده است چنانكه برخى ديگر از اثر پاى اسماعيل سخن گفته است.
عمده اين روايات مستند به روايتى است كه سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند. پارهاى از اين روايات
1) وسائل الشيعه، ج 9، ص 516
عبارتند از:
«... فاذا هى بصوت فقال: اغث ان كان عندك خير، فإذا جبرئيل قال: فقال بعقبه هكذا و غمز عقبه على الارض، قال: فانبثق الماء ...» (1)
«ناگاه هاجر صدايى شنيد و گفت: اگر مىتوانى كمكى بكنى به فرياد من برس، ناگاه جبرئيل آمد و پاشنه پاى خود بر زمين كشيد، كه در پى آن آب فوران زد.»
و در روايت ديگر: «اوْقال بجناحه» (2)«يا با بال خود زد و آب جوشيدن گرفت.»
ابن كثير نيز در تاريخ خود همين روايت را از سعيد بن جبير و او از ابن عباس نقل كرده، البته با اندك اختلاف؛ از جمله اينكه گويد:
«فإذا هي بالملك عند موضع زمزم فبحث بعقبه أو قال بجناحه حتّى ظهر الماء». (1)
«ناگاه فرشتهاى را نزد زمزم ديد كه پاشنه پا بر زمين ساييد، يا بال خود بر زمين كشيد كه به دنبال آن آب جوشيد.»
همين روايت را ازرقى از سعيد، او هم از ابن عباس، با اندك اختلاف نقل كرده و در خصوص جوشيدن آب زمزم اينگونه مىنگارد:
«فخرج لها جبرئيل عليه السلام فاتّبعته حتّى ضرب برجله مكان البئر فظهر ماءً فوق الأرض حين فحص جبرئيل ...» (2)
«جبرئيل نزد هاجر حاضر شد و هاجر به دنبال او روان گرديد تا آنجا كه پاى در محل چاه بر زمين زد كه دنبال آن در سطح زمين، همانجا كه جبرئيل پا نهاده بود، آب نمودار شد.»
چنانكه مىبينيم سند و مدلول اين دسته روايات تقريباً يكى است.
يكى ديگر از تاريخ نگاران مكّه فاكهى است كه ضمن نقل رواياتِ بابِ روايت ديگرى را از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه در ضمن آن آمده است:
«فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبارَكَ وَتَعالى عَلى أُمِّ اسْماعِيل مَلَكاً مِنَ السَّماءِ فَأَمَرَها فَصَرِخَتْ بِهِ فَاسْتَجابَ لَها فَطارَ الْمَلَكُ وَضَرَبَ بِجِناحِهِ مَكانَ زَمْزَم وَقالَ اشْرِبا فَكانَ سِيحاً ...» (1)
«خداى متعال بر مادر اسماعيل فرشتهاى از آسمان فرو فرستاد و هاجر از او يارى طلبيد و خواستهاش به اجابت رسيد، پس فرشته پر گشود و با شهپر خود بر محل زمزم ضربتى زد و گفت: بنوشيد و آنگاه آب جارى شد.»
فاكهى از طريق و سند ديگر، همين روايت را به سعيد ابن جبير و از وى به ابن عباس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مستند
1) اخبار مكّه، ج 2، ص 5
ساخته و در آن افزوده است كه: «آن فرشته به هاجر گفت:
بر ساكنين اين وادى از تشنگى هراسى نداشته باش؛ زيرا اينچشمهاى استكه ميهمانان خدا از آن خواهند نوشيد.» (1)
همچنين فاكهى چند روايت ديگر نيز آورده كه به ضربت شهپرِ جبرئيل در جوشش زمزم اشاره دارد:
از جمله: به اسناد خود از حارثه بن مضر از على بن ابىطالب عليه السلام روايت نسبتاً مفصلى در اين واقعه نقل كرده كه از اثر انگشت جبرئيل بر زمين و بيرون شدن آب زمزم سخن مىگويد؛ بخشى از عبارت اين است:
«ثمّ خطّ بأصبعه في الأرض ثمّ طولها فإذا الماء ينبع وهي زمزم ...»
«آنگاه كه جبرئيل به صورت مردى ظاهر شد .. و با انگشت خود در زمين خطى كشيد و آن را امتداد داد، ناگهان آب فوران زد و اين همان زمزم است ...»
سپس جبرئيل به هاجر گفت: بچهات را صدا بزن. او را به زبان عبرى صدا زد، اسماعيل دوان دوان آمد و چيزى نمانده بود كه از تشنگى بميرد، هاجر تكّه نان خشگى را كه داشت آب زد و جبرئيل به او گفت: اين آب گوارا است و
1) اخبار مكّه، ج 2، ص 6
بالا رفت. آنگاه كه ابراهيم آمد از آنان پرسيد، پس از من چه كسى نزد شما آمد؟ هاجر پاسخ داد: مردى نيكوكار از مردم، و جريان را شرح داد. ابراهيم گفت: همانا اين شخص جبرئيل عليه السلام بوده است. (1)
ياقوت حموى در معجم، ذيل واژه «زمزم» شرحى دارد؛ از جمله درباره جوشيدن آب به وجه ديگرى اشاره كرده و آن جوشيدن آب از زير گونه اسماعيل در زمين بوده است.
او مىنويسد: «ثُمَّ سَمِعتْ أصواتَ السِّباع فَخَشيتْ عَلى وَلَدِها فَاسْرَعتْ تشتدّ نحوَ اسماعيل فَوَجدتْهُ يَفْحَصُ الْماءَ مِنْ عَينٍ قَدْ انْفَجَرَتْ مِنْ تَحْتِ خَدِّهِ قِيل: بَلْ مِنْ تَحْتِ عَقِبِهِ ...» (2)هاجر در ميان صفا و مروه بود كه زوزه درندگان را شنيد. از بيم جانِ فرزندش، سرآسيمه دويد كه اسماعيل را ديد با آبى كه از زير گونهاش جوشيده بازى مىكند و برخى گويند اين آب از زير پاى اسماعيل جوشيد.
مطهّر بن طاهر مقدسى نيز در چگونگى جوشش آب زمزم به اقوال مذكور اشاره دارد؛ از جمله مىنويسد:
«قالوا و فحص اسماعيل بِرِجْلِهِ الأرض فنبع الماء من تحت عقبه و قيل بل أتاه جبرئيل فَرَكَضَهُ رَكْضَةً فارَ مِنْهُ الْماء ...» (1)
«گويند اسماعيل با پاى خود بر زمين ساييد كه بر اثر آن از زير پاشنه پاى او آب جوشيدن گرفت. و نيز گويند: اين از ضربت جبرئيل بود كه بر زمين كشيد و آب فوران كرد.»
اين بود گزيدهاى از آنچه درباره زمزم و عامل جوشش آن در كلام مفسّران و مورّخان و منابع روايى و تاريخى آمده است. در تحليل نهايى بايد به چند نكته توجّه داشت:
الف: حوادثى از اين قبيل؛ از جمله خوارق عادات است كه در سرگذشت پيامبران و اولياى خدا بسيار رخ مىدهد و چيزى دور از دانش و خرد نيست و تجاربى است كه به
1) البداء والتاريخ، ج 3، ص 60
تواتر در سيره صالحان و برگزيدگان خدا اتّفاق افتاده است.
بسيارى از اين موارد را قرآن كريم آورده است؛ از قبيل:
توفان نوح، ناقه صالح، اژدها شدن عصاى موسى، تولّد عيسى بدون پدر و نبوّت او و سخن گفتنش در گهواره و شفا دادن كوران و بينا شدن ديدگان يعقوب با پيراهن يوسف، و فرزنددار شدن ساره همسر ابراهيم (در سن نود سالگى) و نظاير اينها نيز از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم بسيار و به تواتر نقل شده است و منابع روايى و تاريخى بر اين حقيقت گواهى مىدهد. بنابر اين اگر از زمين خشك و سوزان، چشمه آبى بجوشد بىآنكه وسائل و عوامل عادى در آن دخالت داشته باشد، امرى بعيد و دور از عقل نيست.
چه، هرگاه خدا اراده چيزى كند بىچون و چرا تحقّق خواهد يافت؛ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (1)و در اين امر علل و اسباب را نيز خود فراهم مىآورد. گاه اسباب و علل عادى است و گاه غير عادى.
به طور خلاصه، خداوند اراده كرده است كه چشمه زمزم پديد آيد و چنين شده است.
ب: اختلاف روايات در چگونگى جوشش زمزم
1) البداء والتاريخ، ج 3، ص 60
است؛ چنانكه ملاحظه كرديم، عمده روايات- عامّه وخاصّه- در اين باره، آن را به اشاره دست غيبى و ظهور جبرئيل در صورت انسان و اقدام به پديد آوردن آب از زمين به امر پروردگار مستند مىكند.
برخى روايات نيز از اثر پاى اسماعيل در اين پديده سخن مىگويد كه در روايات فريقين به هر دو اشاره شده است.
ج: همچنين گروهى از روايات نيز جوشيدن آب را بدون بيان علّت وعامل آن مطرح ساخته است. و همه اينها مىتواند درجاى خود صحيح باشد و تضادّ و تزاحمى ميان روايات نيست؛ همانگونه كه هيچكدام منافى عقل و عادت در سيره برگزيدگان خدا نيست.
توضيح آنكه: اگر روايات دخالت جبرئيل را در نظر بگيريم و اينكه او با پاشنه پا و يا با انگشت دست و يا شهپرش زمين را شكافته كه بر اثر آن آب زمزم جوشيده است در اين صورت از تجسّم جبرئيل به صورت انسان سخن گفته شده كه نمونه آن را در آمدن جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و مجسّم شدن او در چهره يكى از ياران آن حضرترا مكرّر خواندهايموتاريخ وسيره وحديث گواهى مىدهد؛ زيرا فرشتگان مىتوانند به هر شكل و شمايل كه
بخواهند در آيند و در اخبار زمزم است كه جبرئيل به صورت انسانى ظاهر شد و صدايى چون صداى انسان داد و هاجر را با سخن خود اميدوار ساخت و با انگيختن آب زمزم سنگ بناى جامعه مكّه را نهاد و آنچه به عنوان پاشنه پا بر زمين زدن يا با انگشت خط كشيدن آن در اين روايات آمده، در قالب مطلب فوق چيزى خلاف عقل و علم نيست؛ زيرا به همان دليل كه فرشته مىتواند به صورت انسان ظاهر شود كار انسانى نيز مىتواند انجام دهد.
و اگر روايات ديگرى را كه مىگويد اسماعيل پاشنه پاى خود را بر زمين كشيده و آب جوشيده، منظور داريم آن نيز، همچون فرض پيشين خلاف عقل وتجارب زندگى برگزيدگان خدا نيست. البته اين امر به دو صورت در روايات آمده است:
1- هاجر آمد و ديد پاهاى اسماعيل در آب است؛ با در نظر داشتن روايات گذشته در دخالت جبرئيل در اين امر چنين استفاده مىشود كه جبرئيل به امر خدا چشمه را جوشانيده و اين درست در همان نقطهاى بوده كه اسماعيل بر زمين قرار داشته است.
2- پاهاى اسماعيل بر زمين كشيده شده و بر اثر آن آب از زمين پديد آمده است؛ اين نيز با اخبار گذشته منافاتى
ندارد كه اسماعيل پاشنه پا بر زمين ساييده باشد و جبرئيل از همان نقطه آب را خارج ساخته باشد، كه در اين صورت مىتوان از تصرف جبرئيل در اين امر با وساطت پاهاى اسماعيل سخن گفت. و اين طريق جمع شايد نيكوترين وجهى باشد كه مىتوان در اين باره بيان داشت.
همچنيناگر تنها از تأثير پاهاى كودك در اين امر سخن گفته شود، همانگونه كه گفتيم، آن نيز منافى با عقل و تجربه زندگى پيامبران خدا نيست؛ زيرا امور خارق عادت به هر شكل و در هر وضعيّتى، به اذن خداوند قابل تحقّق است؛ خداوندى كه عيسى را بدون پدر از مريم پديد مىآورد و در گهواره سخن بر زبانش مىنهد كه بگويد:
انِّي عَبْدُاللَّهِ آتانِي اْلكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً
در ماجراى اسماعيل نيز كه پيامبر آينده امّت ابراهيم و نياى خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله است، با تأثير پاهاى او پديده زمزم را به نمايش مىگذارد و اين امر با ساييدن پاى او بر زمين اتفاق مىافتد. اگر در اين كار مشكلى باشد در هر امر خارق عادتى مىتوان آن مشكل را مطرح كرد! امّا آنجا كه اراده ايزدى تعلّق گيرد، همه چيز ممكن مىشود.
با اين همه، بيشتر روايات، صراحت ندارد كه ساييدن
پاى اسماعيل بر زمين، عامل جارى شدن زمزم بوده و بيشتر سخن از نقش جبرئيل مىگويد و يا عامل جوشش آب به صراحت بيان نشده است و در هر حال اصل جريان قابل ترديد نيست.
(3)
گفتيم كه آب زمزم جوشيده از چشمه فيض ربوبى است، چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
«خَيْرُ مَاءٍ عَلَى وَجْهِ اْلأَرْضِ مَاءُ زَمْزَمَ». (1)
از اين رو تبرّك جستن و استشفا به آن، براى دردهاى جسمى و روحى، از سنّتهاى حسنهاى است كه از ديرباز مورد توجّه بوده و تجربه شده است. از برخى روايات تاريخى استفاده مىشود كه آثار و بركات قبل از اسلام و در ميان ساير ملل نيز مورد توجّه و عنايت بوده است. فاكهى در «اخبار مكّه» از مجاهد نقل كرده كه گفت:
«به سرزمين روم رفتيم، در آنجا راهبى بود كه در شب ما را منزل داد. او از ما پرسيد: آيا در ميان شما
1) الكافي، ج 3، ص 246
كسى هست كه از شهر مكّه آمده باشد؟ در پاسخش گفتم: آرى. گفت: آيا مىدانى ميان زمزم و حجر چه مقدار فاصله است؟ گفتم: نمىدانم، مگر اينكه از روى حدس و تخمين بگويم. گفت: امّا من مىدانم، آب زمزم از زير حجر جارى است و اگر نزد من يك تشت از آن آب باشد، دوستتر دارم تا اينكه تشتى پر از طلا داشته باشم.» (1)
فاكهى همچنين از قول يكى از اسراى مسلمان كه در سرزمين روم اسير شده بود نقل مىكند كه گفت:
«مرا نزد پادشاه بردند، او از من پرسيد: از كدام شهرى؟ پاسخ دادم: از شهر مكّه هستم! گفت: آيا «هزمة جبريل» را مىشناسى؟ گفتم: آرى. پرسيد: آيا «برّه» را مىشناسى؟ پاسخ دادم: آرى. گفت: آيا نام ديگرى براى آن به ياد دارى؟ گفتم: آرى، امروزه به «زمزم» شهره است. اين اسير مسلمان مىافزايد:
آنگاه پادشاه از بركات زمزم سخن گفت و افزود: حال كه چنين گويى، ما در كتابهايمان خواندهايم كه اگر كسى به مقدار سه كف از آن آب بر سر بريزد، هرگز خوار و ذليل نگردد.» (2)
ازرقى نيز از قول وهب بن منبّه آورده است كه در كتب پيشين از خواص زمزم سخن گفته شده و افزوده است:
سوگند به آنكه جان وهب به دست اوست، هر آنكه از زمزم سير بنوشد درد از او برطرف گردد و شفا يابد. و نظير آن را از قول كعب الأحبار و كتب پيشين نيز آورده است. (1)
در منابع روايى شيعه و سنّى، روايات فراوانى آمده كه از آثار و بركات زمزم و شفابخشىِ آن مىگويند: در اينجا برخى از آن روايات را مىآوريم:
1- امام صادق عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
«مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ لِمَا شُرِبَ لَهُ»؛ (2)
«آب زمزم شفاء است براى آن چيزى كه به خاطر آن بنوشند.»
و در روايت ديگر آمده: «مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ لِمَا اسْتُعْمِلَ»؛ (3)
«آب زمزم شفابخش چيزى است كه به خاطر آن استفاده شود.»
و نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «ماءُ زَمْزَم شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داءٍ»، (وأظنّه قال): كائِناً ما كانَ»؛ (1)
«آب زمزم شفاى هر بيمارى است، (راوى گويد به گمانم فرمود:) هر آنچه باشد.»
واز كتاب فقهالرضا عليه السلام نقل شدهاستكه: «مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ لِمَا اسْتُعْمِلَ وَ أَرْوِي مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ وَ أَمَانٌ مِنْ كُلِّ خَوْفٍ وَحَزَنٍ» (2)
«آب زمزم شفا براى چيزى است كه بدان خاطر استفاده گردد (و به روايت من) آب زمزم شفاى هر درد و بيمارى و امان بخشِ از هر ترس و اندوهى است.»
از اينرو در روايات ما توصيه شده است هر گاه آب زمزم مىنوشيد، دعاى مخصوص را بخوانيد: معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «چون از دو ركعت نماز طواف فراغت يافتى نزديك حجرالأسود برو و آن را بنوش و بدان اشاره كن كه از اين ناگزيرى و سپس فرمود: اگر مىتوانى پيش از آنكه به صفا بروى، از آب زمزم بياشام و هنگام نوشيدن آن بگو: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ»؛ (3)«بار خدايا! آن را علم سودمند و رزق فراوان و شفاى هر درد و بيمارى قرار ده.»
و نيز حضرت صادق عليه السلام توصيه كرد: از آب زمزم
بنوشيد و بر سر وپشت و شكم خود بريزيد و آن دعا را بخوانيد؛ زيرا نقل شده كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زمزم نظر مىكردند، مىفرمودند: «اگر براى امّت من موجب مشقّت نمىشد، يك يا دو دلو بزرگ از آن مىكشيدم.» (1)
و از سخنان امير مؤمنان عليه السلام است كه:
«الإِطِّلَاعُ فِي بِئْرِ زَمْزَمَ يُذْهِبُ الدَّاءَ فَاشْرَبُوا مِنْ مَائِهَا مِمَّا يَلِي الرُّكْنَ الَّذِي فِيهِ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ ...». (2)
«وارد شدن به چاه زمزم درد را از ميان مىبرد. پس، از آن آب بنوشيد از آنسويى كه به طرف ركن حجرالأسود است ...»
دعوات راوندى از ابن عباس چنين آورده است:
«خداوند آبهاى خوشگوار را قبل از روز قيامت بالا مىبرد مگر زمزم را. آب زمزم تب و سردرد را بهبود مىبخشد ونگريستنبهآن، چشمراشفافمىكندو هر كس آن را به قصد شفا بنوشد خدايش شفا دهد و هر كسبراىرفعگرسنگى بنوشد خدايش سير گرداند.» (3)
افزون بر گفتار پيشوايان اسلام، سيره عملى آنان نيز، چنانكه ملاحظه كرديم، نوشيدن از آب متبرّك شدن و بر بدن پاشيدن بوده است.
على بن مهزيار گويد: ابوجعفر ثانى (امام محمّد تقى عليه السلام) را ديدم كه در شب زيارت (شب يازدهم ذىحجّه) طواف نساء گزاردند و پشت مقام ابراهيم نماز خواندند. سپس داخل زمزم شده، با دست خود از دلوى كه به طرف حجرالأسود بود، آب برداشتند و نوشيدند و بر قسمتى از بدن خود پاشيدند و سپس دو بار ديگر به زمزم رفتند.
على بن مهزيار مىافزايد: برخى از ياران ما به من خبر دادند درسال بعدنيز امامرا ديدند كه همين گونه عمل كرد. (1)
شيخ صدوق گويد: در روايات آمده است كه هر كس از آب زمزم بنوشد شفا يابد. عارضه بيمارىاش برطرف گردد و زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بودند مىخواستند كه از آب زمزم براى حضرتش هديه آورند. (2)
دارقطنى و حاكم، از قول ابن عباس و او از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كردهاند كه فرمود:
«ماءُ زَمْزَم لِما شُرب لَه، ان شَربته تَسْتَشفي شَفاكَ اللَّه به، وان شَربتَه لشَبعَك أشبعَك اللَّه به، وانِ شَربته لِقَطْع ظَمأِك قَطَعَه، وهِيَ هَزْمَةُ جَبْريل و سُقيااللَّه اسماعيل». «1»(1)
«آب زمزم براى هر مقصدى است كه نوشيده شود، اگر به قصد استشفا بنوشى خدايت شفا دهد. اگر براى رفع گرسنگى بنوشى خدايت سير گرداند و اگر براى رفع تشنگى بنوشى آن را رفع كند و زمزم اثر ضربت پاى جبريل و آبى است كه خداوند براى اسماعيل پديد آورد.»
همچنين فاكهى در اخبار مكّه از جابر و او از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
«مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ لِمَا شُرِبَ لَهُ». «2»(2)
«آب زمزم براى هر چيزى كه به نيّت آن بنوشند سودمند است.»
فاكهى همچنين از قول ابوذر آورده است كه گفت:
براى نخستين بار كه در كنار كعبه و زير پرده بيت، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم و بر آن حضرت سلام كردم، آن حضرت پرسيدند كيستى؟ گفتم: مردى از بنىغفار، آنگاه دست بر سر نهاده فرمود: چندى است در اينجا هستى؟ گفتم بيش از ده روز. پرسيدند: خوراكت چيست؟ عرض كردم: بجز آب زمزم خوراكى نداشتهام و چنانكه ملاحظه مىكنيد شكم من فربه شده است.» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنَّها طَعَامُ طُعْمٍ وَشِفَاءُسُقْمٍ». (1)
و نيز از ابن عبّاس نقل كرده كه گفت: «طَعَامٌ مِنَ الطُّعْمِ وَشِفَاءٌ مِنَ السُّقْمِ». (2)
از قول عايشه هم آورده كه گفت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله آب
زمزم را در ظرفها و مشكها حمل مىكرد و بر بدن بيماران مىپاشيد و به آنها مىنوشانيد.» (3)
بررسى سيره نبوى نيز حكايت از آن دارد كه به آب زمزم تبرّك مىجستند و از آن براى درمان بيماران استفاده مىكردند. و اين براى مسلمانان ديگر سرمشق بوده است.
فاكهى از قول حبيب آورده كه گفت به عطا گفتم: «من از آب زمزم برمىدارم. به نظر تو چطور است؟ پاسخ داد: بله، مانعى ندارد، همانا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين آب را در شيشه مىكرد و با آن آب كه به عجوه (نوعى خرما) آميخته بود، كام حسن و حسين عليهما السلام را مىگشود و تبرك مىنمود.» (1)
نامبرده همچنين در اخبار مكّه از قول انس بن مالك آورده است كه روزى پيامبر در دوران كودكىاش با كودكان سرگرم بازى بود كه جبرئيل آمد و او را گرفت و درون سينه و قلب وى را با آب زمزم شست و شو داد و آنگاه به جاى اوّل برگرداند ... (2)
و نيز از قول انس بن مالك آورده كه گفت:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«آن شب كه مرا از مسجدالحرام به معراج بردند، سه تن آمدند و مرا نزد زمزم بردند و جبرئيل درون سينه و قلب مرا با آب زمزم شست.» (1)
شيخ صدوق از محدّثان بزرگ شيعه در «علل الشرائع» روايت كرده كه در سفر حجّةالوداع، همينكه پيامبر خدا به مكّه آمدند، طواف خانه كردند و دو ركعت نماز نزد مقام ابراهيم گزاردند و استلام حجر نمودند، آنگاه به سوى زمزم رفته و از آن نوشيدند و فرمودند: «اگر براى امّت من موجب مشقّت نمىشد يك دلو يا دو دلو از آن مىكشيدم.» (2)
اين حديث از استحباب كشيدن آب زمزم حكايت دارد، امّا به لحاظ اينكه ازدحام جمعيت و هجوم مردم موجب مشقّت مىشود، رسول خدا از آن خوددارى كردهاند كه عمل آن حضرت سنّت نشود.
ازرقى نيز از على عليه السلام نقل كرده كه پيامبر از آب زمزم طلبيدند و با آن وضو گرفتند. (3)
محدّث نورى در مستدرك با ذكر سند از على عليه السلام نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خَيْرُ مَاءٍ عَلَى وَجْهِ اْلأَرْضِ مَاءُ زَمْزَمَ»؛ (1)«آب زمزم بهترين آبى است كه در زمين جوشيده است.»
و نيز آورده كه حسن و حسين عليهما السلام پس از طواف خانه كعبه به هنگام عصر و در حالى كه ايستاده بودند، از آب زمزم آشاميدند.» (2)
در برخى روايات ا ز تأثيرات معنوى آب زمزم و رابطه آن با ايمان و اخلاص سخن به ميان آمده است؛ چنانكه از دعاى مأثور هنگام آشاميدن استفاده مىشود: «أللّهمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً ...» و نيز عموم: «شفاءٌ مِنْ كلّ داءٍ وَ سُقْمٍ» و امثال آن.
علاوه بر اينها، روايات ديگرى نيز با صراحت بيشتر در اين خصوص سخن گفته است. فاكهى از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده كه فرمود:
«النَظَر الى زَمزم عِبادَةٌ وهِيَ تَحُطّ الخَطايا»؛ (3)
«نگاه كردن به زمزم عبادت است و گناهان را
محو مىكند.»
البته اينگونه روايات، مطلق نيست بلكه شرايط خاص خود را دارد؛ همانگونه كه در احاديث آمده، نظر كردن به كعبه عبادت است. بديهى است اين براى كسانى است كه با ايمان و خلوص و عمل صالح به كعبه يا زمزم يا ساير شعائر و مشاعر بنگرند و از آن بهره معنوى گيرند.
و نيز ياقوت حموى از ابن عباس و او از سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده كه فرمود:
«التَضَلُّع في ماءِ زَمْزَم بَرائَةٌ مِنْ النِّفاقِ وماءُ زمزم لِما شُرِبَ له». (1)
«سير نوشيدن از آب زمزم سبب دورى از نفاق است، آب زمزم را براى هر مقصدى كه بنوشند سودمند است.»
با توجّه به آثار و بركات زمزم است كه در روايات به آوردن و هديه دادنِ آن توصيه شده و از سيره نبوى براى آن شاهد آوردهاند. در اين باره از كتابهاى شيعه و سنى مىتوان شواهدى آورد. بنا به نقل علّامه مجلسى در بحار
1) معجم البلدان، ماده «زمزم». و نيز نك: ازرقى، اخبار مكّه، ج 2، ص 52
الأنوار، امام صادق عليه السلام از پدر گرامى خود حضرت باقرالعلوم عليه السلام نقل كرده هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بودند، مىخواستند كه براى حضرتش آب زمزم هديه بياورند؛ «أبيعبداللَّه عن أبيه انّ النّبى صلى الله عليه و آله يَسْتَهْدِي مَاءَ زَمْزَمَ وَ هُوَ بِالْمَدِينَةِ» (1)»
فاكهى نيز در اخبار مكّه آورده است كه: «پيامبر خدا پيكى نزد سهيلبن عمرو فرستادند و از او خواستند كه آب زمزم را براى ايشان بفرستد و او بر يك يا دو شتر آبكش ظرفهاى آب حمل نمود و براى آن حضرت فرستاد.» (2)
حكيم ترمذى در اين باره سخنى دارد كه خلاصه آن چنين است: «اگر آب زمزم را براى رفع گرسنگى و تشنگى، شفاى بيمارى، سوء خلق، تنگى سينه، تاريكى دل، بىنيازى نفس، حوائج ديگر، رفع گرفتارى و ناملايمات و جلب نصرت الهى و يا هر يك از ابواب خير و صلاح بنوشند، به خواستههاى خود برسند؛ چرا كه خداوند آب زمزم را از بهشت خود به عنوان فرياد رسى (براى هاجر و اسماعيل) فرستاده است.» (3)
با توجّه بدانچه گذشت، سيره مسلمانان و زائران بيتاللَّه اين بوده كه از آب زمزم بنوشند و بر بدن بپاشند و بدان تبرّك جويند و استشفا نمايند و اين سنّت در ميان مسلمانانِ هر عصر استمرار داشته و اكنون نيز ادامه دارد. زائرى نيست كه به مسجدالحرام بيايد و از زمزم ننوشد و كمتر كسى است كه از حجّ بر گردد و آب زمزم سوغات نياورد.
آثار اين تبرك و استشفا، هنوز هم نقل مجالس و نقل كتابها و مورد توجّه بزرگان بوده است و مؤلفان نيز به بيان مواردى از آن پرداختهاند. يكى از نويسندگان در كتاب خود موسوم به «معجزات الشفاء بماء زمزم» به بيان مواردى پرداخته كه بيمارانى چند به بركت زمزم از بيمارىهاى صعب العلاج شفا يافتهاند و آنگاه به تحليل اين مطلب پرداخته ومىافزايد: نبايد اينگونه موارد را از ديد علمى رد كرد؛ زيرا خداوندى كه در داروها شفا قرار داده، همو قادر است در آب زمزم اثر شفابخش قرار دهد.
در اينجا گزيدهاى از مباحث اين كتاب را مىآوريم:
شارع حكيم، ما را موظّف كرده كه به هنگام درد در جستجوى دوا و درمان باشيم. حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«لِكلّ داءٍ دواءٌ فاذا اصِيبَ دَواءُ الدّاء بَرأَ باذن اللَّه عزّوجلّ». (1)
هر دردى را دارويى است كه چون بدان دسترسى باشد به اراده خداى بزرگ شفا يابد.»
احمد حنبل، از اسامة بن شرك روايت كرده كه گفت:
در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم. گروهى از اعراب آمدند و گفتند: اى رسول خدا، آيا ما به مداواى بيمارىها اقدام كنيم؟ حضرت فرمود:
«آرى، اى بندگان خدا، مداوا كنيد؛ زيرا خداى- عزّوجلّ- دردى نيافريده مگر آنكه براى آن دوايى قرار داده است، جز يك درد. پرسيدند: آن درد چيست؟ فرمود: پيرى.» (2)
البته «امر به مداوا» با «توكّل» منافاتى ندارد، همانگونه كهبرطرف ساختنگرسنگى وتشنگى وگرما وسرما با وسائل
مخصوصِ خود منافىِ توكّل نيست. ابن قيم جوزى گويد:
«توحيد كامل نمىشود مگر با مباشرت اسبابى كه خداوند آنها را مقتضى براى مسبّبات آن- با همان قدر و منزلت- قرار داده است وتعطيل اين اسباب مخلّ توكّل است؛ همانگونه كه در اراده و حكمت خلل آفرين است و شايد برخى تصوّر كنند كه در پى اسباب و عوامل نرفتن، بر قدرت توكّل مىافزايد، در حالى كه چنين نيست و ترك اسباب از روى عجز، منافى توكّل است كه حقيقت آن اعتماد نمودن قلب به خدا براى دستيابى به چيزى است كه در امر دين و دنيا بنده را سودمند باشد و آنچه را در دنيا و دين زيانبار است دفع كند و با چنين اعتمادى بايد در پى اسباب و عوامل رفت وگرنه حكمت وشريعت را تعطيل كرده است، پس نبايد يك بنده، ناتوانىِ خود را به حساب توكّل بگذارد و توكّل خود را عامل عجز و ناتوانى قرار دهد. با اينكه پيامبر خدا به ما خبر داده كه هر دردى را درمانى است و اين طبيب است كه در تشخيص درد و درمان خطا مىكند. لذا آن حضرت مىفرمايد: خداوند بزرگ دردى نفرستاده مگر آنكه براى آن دوايى قرار داده است، آنكه دانست دانست و آنكه ندانست ندانست.» (1)
1) نك: زاد المعاد، ج 4، ص 15
ابن قيّم مىافزايد:
«برخى داروهاست كه دردها را درمان مىكند ولى عقل بزرگان اطبا به آنها نرسيده و دانش آنها و تجربه ايشان و معيارهاى آنان بدان دست نيافته است؛ اينها عبارتند از:
داروهاى قلبى، روانى، قوت قلب، اعتماد به خدا، توكّل بر او، تضرّع به آستانه حق، التماس و التجا به محضر او، دعا، توبه واستغفار، صدقه و كمك به دردمندان و گرفتاران و ...
داروهايى كه امّتها با وجود اختلاف در دين وملّت، آنها را تجربه كردهاند و اثر آن را در بهبودى از بيمارىها ديدهاند در حالى كه دانش و تجربه و معيار داناترين پزشكان به آن دسترسى ندارد. ولى ما و امثال ما موارد بسيارى از اين امور را تجربه كردهايم و ديدهايم. اين داروهاى معنوى كارى از پيش مىبرد كه از داروهاى طبيعى ساخته نيست. و داروهاى طبيعى در برابر آنها مانند داروهاى سنّتى در نظر اطبا است! و اين امور به مقتضاى حكمت الهى و قانونى است كه در جهان جارى ساخته و از حكمت و قانون خارج نيست، چيزى كه هست در نظام علّتها، علل و اسباب متنوّعاند كه بايد شناخته شوند.
هنگامى كه قلب با آفريدگار جهان رابطه برقرار مىكند، آفريدگارى كه خالق داروها و مدبّر طبيعت و هدايتگر آن
در جهت اراده و خواسته خود مىباشد، همان آفريدگار را داروهاى ديگرى است كه دلهاى مهجور و بريده از حق بدان دسترسى ندارند.
از نظر علمى به اثبات رسيده كه هرگاه روحها نيرومند گردند و نفس و طبع قوى باشند، مىتوانند با درد مقابله كنند و بر آن پيروز آيند، حال چگونه مىتوان انكار كرد كه نفس و طبع توانمند باشند و با تقرّب به خداوند و انس با او و محبّت او و لذّت ذكرش شادمان گردند و با تمام قوا به او رو آورند و با تمركز از او يارى جويند و بر او توكّل كنند و اين سرمايههاى معنوى، كارآيى بيشترى از داروهاى طبيعى نداشته باشند، به گونهاى كه درد را بهكلّى برطرف سازند؟!
اين حقيقت را كسى جز مردم جاهل و محجوب از نور حقيقت و تيره دل و دور افتاده از خداوند و حقيقت انسانيّت، منكر نمىشوند.» (1)
مؤلّف كتاب «معجزات الشفاء بماء زمزم» همچنين مىنويسد:
1) از زاد المعاد، ج 4، ص 11 و 12، به نقل معجزات الشفاء بماء زمزم، ص 72 و 73
«امّا درباره آب زمزم بايد گفت: موارد بسيارى است كه دانش پزشكى حيرت زده و درمانده است و گاه نااميد از درك رمز و راز آن؛ مواردى كه شفاى بيمار جز با آب زمزم نبوده است. در اينجا به ذكر برخى مىپردازيم كه براى ما با صدق عقيده به اثبات رسيده و كسانى با نيّت استشفا از آب زمزم نوشيدهاند و خداوند آنان را شفا داده است و داستان خود را باز مىگويند و تجربه شخصىِ خود را در اين اعجاز و اثر بخشى، مورد تأكيد قرار مىدهند.»
نويسنده كتاب پيشگفته دو مورد از مشاهدات شخصى خود را آورده كه به ذكر يك مورد آن بسنده مىكنيم. او مىنويسد:
«... دوّمين مورد، تجربه شخصى است كه يك خانم اهل مغرب در كتاب خود به نام «خدا را فراموش نكن» آورده و مجله عربى در شماره 147 و نيز «المسلمون» (در شماره 24 خود در مورّخ 25 شوّال 1405 ه مطابق با 6/ 12/ 1985 م.) منتشر كرده است. «دكتر مهدىبن عبود» در مقدّمه اين كتاب مىنويسد: اين پديده پزشكى دلها را
انبساط مىدهد و ديدهها را نور مىبخشد؛ براى آنان كه عقل سالم و انديشه معتدل دارند و در گذشته نمونههايى داشته و در آينده نيز خواهد داشت. در حقيقت انسان در گنجينه وجود خويش داراى قدرت حياتى و روحى است كه به واسطه آن از عالم غيب كه در قبضه قدرت الهى است مدد مىگيرد و جهان غيب از عالم طبيعت گستردهتر است.
امّا اصل داستان اينگونه است كه: خانم «ليلى حلو» به شدّت بيمار شد و پزشكان در معالجه او درمانده شدند و داروها نتوانست آلام او را تخفيف دهد. تشخيص پزشكى در پاريس اين خبر وحشتناك را به بيمار داد كه با كمال تأسّف سرطان در تمام سينهاش چنگال افكنده و بيش از سه ماه زنده نخواهد بود و اين سرطان لعنتى علاج ندارد! خانم ليلى حلو باشنيدن اين خبر، از زندگى نااميد شد و خود را براى وداع با اقوام و انتظار مرگ مهيّا ساخت.
عزيمت به بيت اللَّه الحرام:
او پيش از اينكه به مغرب بازگردد، به پيشنهاد شوهرش تصميم گرفت براى عمره مفرده رهسپار مكّه شود. اين خانم مىگويد: در كنار خانه خدا معتكف شدم پيوسته از آب زمزم نوشيدم و به يك قرص نان و يك عدد تخم مرغ
در روز قناعت كردم و به تلاوت قرآن و دعا پرداختم.
چهار روز گذشت و من روز را از شب نمىشناختم قرآن كريم را از اول تا آخر خواندم. سجدههاى طولانى داشتم و از اينكه در گذشته پارهاى از فرايض و اعمال نيك را ضايع كرده بودم با سوز و گداز گريهها كردم ...
او ادامه مىدهد: پس از چند روز ديدم لكههاى قرمز كه بدن مرا دگرگون كرده بود، به تدريج برطرف شد احساس كردم كه ديگر بيمارى ندارم! تصميم گرفتم به پاريس برگردم و با پزشكان مشورت كنم و اين كار را كردم.
پزشكان كه چندين نوبت بيمارى مرا قطعى يافته بودند، مات و مبهوت شده و اين پيش آمد شگفت را باور نمىكردند! چند روز قبل گفته بودند سرطان در تمام سينه رخنه كرده اما امروز مىگويند اثرى از آن نمىبينند!
چه حادثه شگفتى رخ داده است؟! خانم پزشكان را در شگفتى و حيرت رها مىسازد و به مغرب رهسپار مىشود و ماجراى بهبودى خود از سرطان، به بركت آب زمزم را شرح مىدهد.
در مغرب بار ديگر بيمارى به سراغ خانم ليلى حلو مىآيد، او بار ديگر به بيمارستان مىرود و عمل جراحى روى او انجام مىشود و شيمى درمانى مىكند كه عوارض
نامطلوبى روى بدن دارد. موهاى سر مىريزد و برچانه او مو مىرويد! جسمش لاغر مىشود و همه انتظار مرگ او را مىكشند اما معجزهاى ديگر رخ مىدهد! خانم ليلى حلو مىگويد: «در خواب نورى ديدم كه چشمان مرا خيره كرد.
با مشاهده آن نور يقين كردم كه رسول خدا است و به يارى من آمده است. داستان بيمارى و سردرد خود را با آن حضرت گفتم و عرضه داشتم كه مشتاق ديدار او بودم و او با توجّه تمام به سخنانم گوش مىداد تا حرف من تمام شد.
آنگاه دست مبارك خود را آورد و از چپ به راست بر سر من كشيد و مرا امر به صبر كرد و گفت: جز خير تو را نرسيده است، سپس بر من زد كه از خواب بيدار شدم و اثر دست مبارك پيامبر را بر سر خود كه مويى نداشت احساس مىكردم و گويى اين اندرز حضرتش را مىشنيدم كه با مهربانى و محبّت مىفرمود: پريشان و نگران نباش، صبر كن كه سوگند به خدا جز خير تو را نرسد.
خانم ليلى حلو سلامت خود را باز يافت و آثار سرطان به كلّى برطرف شد. او در پايان سرگذشت خود مىنويسد:
«در اينجا يك نيروى پنهانى است كه عقل و خرد انسانها به ژرفاى آن نمىرسد و آن قدرت خداوند است و اطمينان مىدهد كه با اين قدرت تو را همراهى مىكند به زندگى
خود اميدوار باش چرا كه خدا با تو است و درهاى آسمان به روى تو باز است تا تو با خدايى و او را فرمان مىبرى، پس خدا را فراموش نكن!
يكى از تحليلگران (1)درباره اين مطلب، با عنوان:
«خواص آب زمزم» به بحث در مورد فوايد آب زمزم پرداخته و ضمن طرح پارهاى شبهات از سوى برخى نويسندگان، در مقام پاسخگويى برمىآيد و مىنويسد: از آنچه گذشت مىتوان اذعان كرد كه آب زمزم داراى فضيلت و فوايدى است. طعام خوردن و شفاى بيمارى است؛ چنانكه احاديث صحيح و اخبار متعدّد به نقل بسيارى از صحابه و علماى اسلام دلالت دارد و تجارب و آزمايشها آن را تأييد نموده و تحليل شيميايى آن را به اثبات رسانده است و پس از اينهمه آثار، براى هيچ مسلمانى جاى شك و ترديد باقى نمىماند.» آنگاه نويسنده سخنى را از كردى (2)نقل كرده كه به نقل گفتار
كسانى كه از وجود مواد ميكربى در آب زمزم سخن گفتهاند پرداخته مىنويسد: برخى پزشكانِ زمان ما گفتهاند:
ضمن تجزيه آب زمزم به اين نتيجه رسيدهاند كه در آن برخى عناصر ميكربى يافتهاند؛ عناصرى كه موجب پارهاى بيمارىها مىشود! اين عناصر به وسيله سيلها و بارانها و نفوذ رطوبت منازل مجاور به داخل چاه راه مىيابد و لذا براى نوشيدن مناسب نيست. سپس در ردّ اين سخنان مىگويد:
1- آب زمزم را جبرئيل به امر پروردگار براى اسماعيل فرزند ابراهيم پديد آورد و چهار هزار سال بر اين چشمه در ميان صحراى بىآب و علف مىگذرد ..
2- اين آب از زير خانه كعبه معظّمه، خانه محترم خداوند مىجوشد و نيز از سوى صفا و مروه كه از مشاعر بزرگ الهى مىباشند.
3- پيامبر با حضرت محمّد صلى الله عليه و آله پس از هجرت از مكّه به مدينه، همواره از ديگران مىخواستند كه از اين آب برايش هديه ببرند.
4- رسول خدا صلى الله عليه و آله ترغيب مىكرد كه مردم از اين آب بنوشند و سيراب شوند.
5- از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره آب زمزم رواياتى رسيده
است: از جمله اينكه:
«ماءُ زَمْزَم لِما شُرِبَ لَه ...».
«آب زمزم براى هر مقصدى كه بنوشند سودمند است اگر به قصد شفا باشد شفا يابد و اگر به وسيله آن، از شرور به خدا پناه برند، خدا پناه دهد و اگر براى رفع تشنگى بنوشند سيراب شوند و اگر براى رفع گرسنگى بنوشند سير گردند. اين آب اثر ضربت جبرئيل و آبشخور اسماعيل است.»
«ماءُ زَمْزَمْ شِفاء كُلّ داء».
«سيراب شدن از آب نفاق را از ميان مىبرد.»
«فرق ما با منافقان اين است كه آنها از آب زمزم سير ننوشند.»
6- جبرئيل سينه مبارك پيامبر را با آب زمزم شست و شو داد.
7- از آب پيامبران برگزيده خدا و عالمان عامل، ائمه ابرار و صاحبان سرّ و هدايت نوشيدند و همه مؤمنان تا قيامت، با ايمان و يقين و صدق و اخلاق از همان دلو و از خود چاه مىنوشند و آن را شيرينتر و صافىتر و لذتبخشتر از هر آب مىدانند و شگفت آنكه آب زمزم
با اينكه به رنگ همه آبهاى دنياست، امّا طعم آن لذيذ و گواراست؛ آبىكه اينهمه ويژگى دارد چگونه (به گفته اطبا) از مواد ميكربى تأثير پذيرد؟ آيا اين مواد و ميكربها در زمان ما پيدا شده و يا در گذشته نيز وجود داشته است؟ از قديمترين ادوار نشنيدهايم كه كسى از آب زمزم نوشيده باشد و بيمار گردد. به عكس از دير باز مىشنويم كه بسيارى از مؤمنان به خدا و رسول، از آب زمزم به نيّت شفا يا به قصد توبه و توفيق و كسب علم وفهم يا به نيّت رفع اندوه و غم نوشيدهاند و به خواستههاى خود رسيدهاند. در زمان ما نيز مردم مكّه و ديگران مىنوشند و به مقاصد خود مىرسند كه داستان اينان در كتب و روايات به ثبت رسيده و كسى انكارش نمىكند جز آنان كه به امر دين نادان و جاهل و يا اهل عنادند و به غيب ايمان ندارند و بر محور مادّيات مىانديشند.
ما معتقديم به فرض آنكه مواد ميكربى از طريق سيل يا باران به زمزم راه يابد يا كسى با شيشهاى درون چاه بريزد، با قدرت خداى يگانه تأثير آن خنثى مىشود، حتّى اگر اين ميكربها و مواد، به چشم نيز ديده شوند!
علاوه بر اين، چاه زمزم در سالهاى اخير، از هر زمان ديگر بيشتر حفاظت و مراقبت مىشود. اين چاه در قرون
اوّليه، كه به چند هزار سال مىرسد، در وسط بيابان قرار داشت و اعراب بدوى با گروههاى مختلف از نظر نظافت بدن و لباس، از آن آب برمىداشتند و همراه دام و احشام خود در آن وارد مىشدند، آيا در اخبار و تواريخ شنيده شد كه آنها يا احشام آنها به جهت نوشيدن آب زمزم به بيمارىهاى عفونى مبتلا شده باشند؟! نه، به خدا هرگز چنين چيزى شنيده نشده بلكه عكس آن؛ يعنى سير شدن و شفايافتن نقل گرديده است.
«كردى» در بخش ديگرى از كتاب خود مىنويسد:
«در سال 1376 ه. آب زمزم مقدارى شور و سنگين بود و سبب آن معلوم نبود. هنگامى كه دولت سعودى تصميم گرفت مسجد الحرام را توسعه دهد و خانههاى اطراف را، كه در سمت مسعى قرار داشتند تخريب كرد و سپس در سال 1375 ه. ساختمان محوّطه، از مروه تا صفا و بلكه بالاتر از آن، تا باب الوداع را پىريزى كرد، به گونهاى كه بهطور كلّى رابطه اين قسمت از مسجد الحرام- با حفر پايههاى ساختمان و پىريزى، با عمق زياد- با منازل قديمى اطراف و آثار آنها قطع گرديد كه در نتيجه آب زمزم به نحو بسيار محسوس، شيرين و زلال شد.
كردى در ادامه مىافزايد: البته آب زمزم كمى لب شور
است و بهتر آن است بگوييم آب زمزم داراى طعم خاص است كه با آبهاى ديگر دنيا فرق دارد؛ لذا هر كس سابقه نوشيدن آن را داشته باشد، خيلى زود آن را از آبهاى ديگر امتياز مىدهد هر چند سالها بر آن گذشته باشد. (1)
حقيقت آن است كه توصيف مزه آن دشوار است، كمى مايل به شورى است نه شورِ زننده بلكه مطلوب و براى مؤمنان دلنشين. و شايد يك راز الهى در اين امر باشد. لذا عباسبن عبدالمطلب از آب زمزم به «شراب الأبرار» تعبير مىكند و شايد اين لب شور بودن براى كسانى كه ايمانشان سست است موجب شود كه ناگوار آيد و نتوانند بنوشند و از بركت شفابخشى آن محروم گردند. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: نشانهاى كه ميان ما و منافقان وجود دارد، اين است كه آنها از آب زمزم سير نمىنوشند.» (2)
چنانكه ملاحظه كرديم، در روايات بسيارى، از پيامبر و ائمه معصوم عليهم السلام و نيز سخنان بزرگان و راويان، از شفابخشى
آب زمزم سخن گفته شده و كتب شيعه و سنّى آن را به ثبت رسانيده است. كه به عنوان دليل نقلى و تعبّد و التزام به كلام معصوم پذيرفته شده و از اين بابت جاى سخن نيست. با اين حال امكان دارد پارهاى اشخاص در صدد باشند به رمز و راز اين موضوع پىببرند و در اينجا پرسشهايى را مطرح كنند؛ از جمله اينكه: چگونه آب مىتواند خاصيت دارويى داشته باشد؟ اين آب چه ويژگى دارد؟ اگر قرار باشد براى شفاى بيماران از آب زمزم استفاده شود پس به دارو و درمان چه نيازى هست؟ و آيا كسانى كه از آب زمزم نوشيدهاند واقعاً شفا يافتهاند؟ آيا شرايط ويژهاى براى اين امر وجود دارد و اين شرايط كدامند؟ و پرسشهايى از اين دست ... در پاسخ به اينگونه پرسشها كه اختصاص به زمزم هم ندارد و موارد ديگرى چون تربت سيدالشهدا حسينبن على عليهما السلام را نيز شامل است، به علاوه خواصى كه براى آيات قرآن يا ادعيه و تبرك و توسل براى بهبودى از بيمارى رسيده است به نوعى مىتواند مورد اينگونه پرسشها باشد كه هيچيك از اينها با دانش تجربى پزشكى و علل و اسباب ظاهرى و طبيعى، كه بشر بدان دست يافته است، وفق نمىدهد. بنابراين بايد به كاوش و تحقيق از راز معنوى موارد ياد شده پرداخت، چيزى كه فراتر از دانش پزشكى و
آثار طبيعى دارو و درمان معمولى است.
با توجّه به چند نكته مهمّ كه ذيلًا از نظر مىگذرد، مىتوان به سؤالهاى بالا پاسخ داد: نخست اينكه: از نگاه موحّدان و مؤمنان، زمام همه امور عالم و سرنوشت آدميان به دست قدرت بىچون الهىاست. اوست كه زنده مىكند و مىميراند وكوچكترين فعاليتهاى حياتى بشر چون سلامت و بيمارى و ... را در قبضه اراده و قدرت خود دارد.
با اين توصيف هر چيزى كه خاصّيت شفابخشى دارد، به طور قطع، بايد مورد تعلق مشيت و اراده او باشد و علل و اسباب نيز تحت اراده او مؤثّر است وگرنه به مثل معروف در گفته مولوى:
از قضا سركنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكى مىنمود
اگر اراده الهى نباشد فراوردههاى دانشِ پزشكى نيز خاصيتشفابخشى خودراازدستمىدهد و هرگاه خداوند اراده كند كسى بميرد تمام اطباى عالم و داروهاى پيشرفته نتوانند كارى انجام دهند. پس اين اراده اوست كه همراه با اين وسايل و ابزار و دارو و درمان در نهايت مؤثر و كارساز
است و اين امر با استفاده از ابزار و عوامل طبيعى در تضادّ نيست بلكه درست در رأس عمود سلسله علل و اسباب و در طول عوامل و ما فوق همه آنها قرار دارد و نه در عرض آنها كه تزاحمى ميان عوامل مادى و معنوى پديد آيد. اين همان توحيد افعالى است كه در كلّ نظام آفريش جارى و سارى است. و تجربه نيز همين را به اثبات مىرساند.
قرآن كريم از زبان حضرت ابراهيم در مقام محاجّه با منكران چنين حكايت مىكند:
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ (1).
«و چون بيمار شوم همو مرا شفا دهد.»
با اين حال خداوند اسباب و عللى را براى تنفيذ اراده خود در جهان خلقت قرارداده كه در آيات قرآنى بدان اشاره شده است. يك جا از شفا بخشى قرآن سخن مىگويد:
وَنُنَزِّلُ مِنْ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً. (2)
«از قرآن چيزى فرو فرستيم كه براى مؤمنان شفا و رحمت باشد و ستمكاران را جز خسران نيفزايد.»
شايد بتوان گفت: شفاى مذكور در آيه كريمه، به لحاظ خط سير معنوى قرآن و به قرينه آيات 57 سوره يونس و 44 سوره فصّلت، بيشتر ناظر به شفاى معنوى و بهبودى از بيمارىهاى اعتقادى و روحى است، امّا اين احتمال نمىتواند شفابخشى طبيعى آيات را نفى كند و بسا عموم آيه آن را در برگيرد و دليل قاطعى بر اختصاص آن به آلام روحى و عقيدتى وجود ندارد.
نتيجه آنكه: قرآن جنبه شفابخشى دارد؛ از آلام روحى و آلام جسمانى، چنانكه بسيارى از اولياى خدا با خواندن همين آيه به درمان دردها پرداختهاند. حال اين مطلب با كداميك از موازين علوم تجربى وفق مىدهد؟ جاى سؤال است. پس بايد به سراغ عامل و تأثير معنوى در اين موضوع رفت كه در اين صورت هيچ مانع عقلى يا عادى وجود ندارد كه قرآن در بيمارىهاى طبيعى نيز شفابخش باشد البته با شرايط و ضوابط خاصّ خود.
همين مطلب را مىتوان به تربت امام حسين عليه السلام و آب زمزم به لحاظِ قداستى كه دارند، گسترش داد.
همچنين قرآن به شفابخشى عسل كه فراورده زنبور عسل است تصريح دارد و مىگويد: فِيهِ شِفاءٌ لِلنّاس ... (1)كه اين به طور قطع، شفاى جسمانى است و خداوندى كه شفابخشى را در عسل كه محصول گل و گياه طبيعت است قرار مىدهد، همو قادر است در هر عنصر مادّى يا غير مادّى كه بخواهد اين خاصيّت و تأثير را قرار دهد، حتّى آب يا خاك مخصوص كه مورد عنايت او قرار گرفته است. و بدين ترتيب همانگونه كه عسل شفابخش است، زمزم و تربت نيز شفا بخش مىگردند. با فرايند و نظام ديگر كه از ديد ما پنهان است و براى ما كشف نشده، منشأ اصلى آن اراده خداوندى است كه هر چه را اراده كند با علل و اسباب خاصّ، كه خود مىداند، بىچون و چرا تحقّق پذيرد؛ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (2)و اراده بشر و عوامل طبيعى نيز بدون تعلّق مشيت او بىتأثير است؛ وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ. (3)
بنابر اين سببساز و سببسوز جز او نيست.
در سؤال آمد كه اگر آب زمزم شفابخش است پس بايد همه دردها را درمان كند و نيازى به دارو و درمان نباشد! كه در پاسخ مىگوييم: شفابخشى زمزم يا تربت به معناى تعطيل دارو و درمان نيست، همانگونه كه تضادى با آن ندارد و آب و تربت مىتوانند به عنوان بخشى از علّت، مؤثر باشند. علاوه بر اين، هرگز كسى مدّعى نشده است در كلّيه موارد و تحت هر شرايطى زمزم و تربت و هر داروى ديگرى شفا بخشند بلكه مقصود اصلى مؤثر بودن اينهاست به عنوان جزئى از علّت يا عامل مقتضى، آن هم با شرايط خاصّ خود كه عمده آن تعلّق اراده خداوند است. همچنانكه ايمان و اعتقاد و قصد خالص داشتن نيز در اين امر تأثير فراوان دارد. و براى افراد بىاعتقاد اثر معكوس مىبخشد وَلا يَزِيدُ الظّالِمِينَ إلّا خَساراً.
توضيح آنكه: هر گاه كسى از روى عقيده خالص و با اتّكال به خداوند، آب زمزم را براى درمان هر دردى بنوشد و از خدا شفا طلبد، اگر حكمتالهى ايجاب كند اجمالًا به مقصود نائل آيد و چنانكه در ادعيه آمده كه هنگام نوشيدن بگويد:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ»؛ (1)
«بار خدايا! آن را علم نافع و روزى فراخ و شفاى هر درد و بيمارى قرار ده.»
و چنانكه ملاحظه مىكنيم از خدا خواسته مىشود كه آن را نافع و شفابخش قرار دهد و مفهوم آن اين است كه اگر او اراده چنين چيزى را نكند مثمر ثمر نخواهد بود. بنابر اين، نكتههاى متعدّدى در اينگونه امور وجود دارد؛ چون اراده و مشيّت الهى، اقتضاى حكمت و مصلحت، خلوص نيّت و ... كه هر گاه يكى از اينها خلل پذيرد مقصود حاصل نگردد و بدين ترتيب نبايد انتظار داشت در هر مورد و براى هر كس و تحت هر شرايطى آب زمزم يا تربت امام حسين عليه السلام مؤثر باشد؛ چنانكه در مورد دعاها و يا داروهاى طبيعى نيز اين شرايط اجمالًا مؤثّر است و اگر خدا نخواهد و حكمت ايجاب نكند دعا به اجابت نرسد و همان داروهاى رايج نيز مؤثّر نيفتد.
نكته مهمّ ديگر آنكه: روحيه بيمار نيز كم و بيش در شفا
1) تهذيب الأحكام، ج 5، ص 144؛ وسائل الشيعه، ج 9 ص 514 و 515؛ نك: فاكهى، اخبار مكّه، ج 2، ص 42 از ابن عبّاس.
و درمان بىتأثير نيست و پزشكان بدان معترفاند. و بسيارى از آنها از نقش ايمان و اعتقاد و قدرت روحى و معنوى در بهبودى بيماران سخن گفتهاند. حال با توجّه به ويژگى زمزم و جوشش آن از فضل الهى، كه براى بندگان برگزيده خود پديد آورده است، اين آب يكى از آيات و بيّنات الهى است و تأثير معنوى آن غير قابل انكار است و آنگاه كه زائر با ذكر خدا و اعتقاد و اعتماد به لطف او و با خلوص و ايمان و اميد روحى به اين اثر بخشى، به زمزم روآورد و نام خدا بر زبان جارى سازد و دعا كند و بنوشد، اميد اجابت خواسته او بسيار مقرون به واقعيت است وچنانكه گفتيم حكمت الهى نيز در همه جا تعيين كننده خواهد بود و شواهد تاريخى كه پيشتر اشاره شد، مؤيّد مدّعاست.
«رَزَقَنَا اللَّهُ وَ جَمِيع الْمُؤْمِنِين بِشُرْبِهِ عِلْماً واسِعاً وَشِفاءً مِنْ كُلِّ سُقْم».
(4)
در بخشهاى گذشته، به سرآغاز و چگونگى پيدايش زمزم پرداختيم. اكنون كه از آن واقعه مهم و تاريخساز چهارهزار سال مىگذرد، زلال زمزم همچنان در جوار كعبه معظّمه جارى است و جرعه نوشان عشق و تشنهكامان وصل را سيراب مىكند و تا قيامت مىجوشد تا گواهى صادق از رويش نهال محبت در كوير انقاع و درخشش نور اميد در وادى حيرت و نوميدىها باشد كه خاندان حضرت ابراهيم عليه السلام بذر آن را پاشيدند و ثمرهاش را ديدند؛ .... وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ ....
در طول چهار هزار سالى كه بر اين پديده شگفتِ حرمِ الهى گذشته، زمزم تحوّلاتى را از سر گذرانده است و بىشك در رهگذر حوادث، به يك روال طىّ مسير نكرده است. مدّت زمانى آشكار بود و از آن استفاده مىشد و در
فترتى از زمان، در دل صخرهها و رملها پنهان ماند و در فترتى ديگر غواصان بحر محبّت و ساقيان حرم، اين گوهرِ گرانسنگ را در اعماق زمين و ميان سنگهاى سوخته كاويدند و لايروبى كردند تا سرچشمه آن را براى لبهاى خشكيده و جگرهاى تفتيده ميهمانان خدا جارى سازند و زائران بيت عتيق را در آن ديارِ بىآب و علف سيراب كنند.
هر چند تفصيل اين تحوّلات، از حوزه تحقيق و كاوش كنونى بيرون است امّا اجمال اين وقايع را بر اساس مستندات تاريخى مىتوان مرور كرد و در چند مقطع تاريخى به بررسى نهاد.
«سقايه اسماعيل عليه السلام» در آغاز به صورت چشمهاى از زمينِ خشگ بيرون زد و هاجر كوشيد با خاك و رمل، اطراف آن را مسدود كند تا آب هدر نرود و او و فرزندش بتوانند از آن استفاده كنند! و در اين حال بود كه آن فرشته مقرّب، كه براى مددكارى دو ميهمان غريب خدا آمده بود، به هاجر گفت:
«بر ساكنان اين وادى، از تشنگى هراس نداشته باش.
چه، اين چشمهاى است كه ميهمانان خدا از آن خواهند نوشيد.» (1)
و بدينگونه با بيان نقش تاريخى زمزم هاجر را آرامش داد و نه تنها هاجر و اسماعيل، كه قبائل صحرانشين حوالى مكّه نيز بر سر سفره زمزم گرد آمدند تا جامعه نخستين «امّ القرى» را تشكيل دهند و پرندگان صحرا و وحوش و طيور به سوى آن چشمه شتافتند تا ريزهخواران زمزم شوند ...
از روايات چنين برمىآيد كه ابراهيم و اسماعيل اين چشمه را به صورت چاهى درآوردند تا از دستبرد حوادث مصون بماند و آب آن فزونى گيرد و كفاف ساكنان و مسافران را بدهد.
در حديث مفصّلى كه از قول امام صادق عليه السلام درباره حوادث مكّه و بناى كعبه و تحولات زمزم و شرح حال ابراهيم و اسماعيل و وقايع ديگرى در اين خصوص در كتب حديث آمده است، چنين مىخوانيم:
«اسماعيل عليه السلام از كمىِ آب به ابراهيم عليه السلام شكايت كرد، آنگاه خداوند بزرگ به ابراهيم فرمود كه چاهى را
1) فاكهى، اخبار مكّه، ج 2، ص 6
حفر كند تا حاجيان از آن بنوشند، سپس جبرئيل فرود آمد و چاه آنان؛ يعنى زمزم را حفر كرد تا آب آن نمودار گشت، آنگاه جبرئيل به ابراهيم گفت در چاه فرود آيد، بسم اللَّه ... بگويد و آن را از چهارگوشه حفارى كند، كه يكى از اين زاويهها به طرف بيتاللَّه بود و از هر يك از اين چهار زاويه چشمهاى جوشيد و جبرئيل و ابراهيم از چاه خارج شدند و جبرئيل به ابراهيم گفت: از اين آب بنوش و براى فرزندانت دعا كن و به طواف كعبه بپرداز كه اين چشمهاى است كه خداوند براى فرزندان اسماعيل پديد آورده است ...» (1)
از صدر و ذيل روايت فوق چنين استفاده مىشود كه گفتگوى ابراهيم و اسماعيل در خصوص كمآبى مكّه، پس از بناى كعبه و انجام مراسم حج بوده است؛ بدينگونه كه اسماعيل با پدرش در يكى از سفرهايش از شام به سوى مكه، در خصوص آب اين سرزمين صحبت كرد كه به حفارى زمزم با كمك جبرئيل انجاميد و اين واقعه با پيدايش زمزم در كودكى اسماعيل چند سال فاصله داشت و هنگامى بود كه اطراف كعبه و زمزم جماعتى زندگى مىكردند و كسانى براى زيارت مىآمدند و آب
1) كافى، ج 4، ص 205، با تلخيص.
كفاف نمىداد.
در هر حال، آنچه مدّ نظر ماست، حفر زمزم و به صورت چاه درآمدنش به وسيله ابراهيم است.
فاكهى، تاريخ نگار مكّه نيز از حفر زمزم به وسيله ابراهيم سخن گفته است. وى از قول عثمان بن ساج از «وهب بن منبّه» چنين نقل مىكند:
«سرزمين مكّه در آن روزگار آب نداشت و به همين جهت كسى در آنجا ساكن نمىشد، تا اينكه خداوند زمزم را براى اسماعيل پديد آورد و به دنبال آن، مكّه آبادانى گرفت و قبليهاى از «جُرهُم» به هواى آب در آنجا مسكن گزيدند ...»
عثمان بن ساج اضافه مىكند: «زمزم اثر پاى جبرئيل است. چشمهاى كه خداوند براى اسماعيل پديد آورد، در آن روز كه او و مادرش تشنه بودند و جبرئيل آنان را از آن مشكل رهانيد. و از آن پس ابراهيم عليه السلام اين چاه را حفر كرد و آنگاه با گذشت زمانى، ذوالقرنين آن چاه را تصرف كرد و بر آن سلطه يافت (وآسيب رسانيد) و به گمانم كه در آن حال ذوالقرنين از ابراهيم مىخواهد كه براى او به درگاه خدا دعا كند و ابراهيم به او مىگويد: چگونه دعا كنم در حالى كه
شما چاه مرا ويران كرديد؟! و ذوالقرنين پاسخ مىدهد: من به چنين كارى دستور ندادم و كسى به من نگفت كه اين چاه از آنِ ابراهيم است و سرانجام سلاح جنگ بر زمين نهاد.» (1)
اسماعيل ذبيح، بيش از صد سال در جوار حرم زيست تا روزى كه بدرود حيات گفت و در جوار كعبه و در حجر اسماعيل آرميد و فرزندان اسماعيل در آن سرزمين مأوى گزيدند و قبايل جُرهم كه پيوند سببى با اسماعيل و با فرزندان اسماعيل برقرار كرده بودند، جامعه شهر مكّه را تشكيل دادند و آب زمزم همچنان سرچشمه حيات مكّيان بود اما از آنجا كه نسلها و جامعهها از آفات اعتقادى و اخلاقى همواره سالم نمىماند، جرهم نيز از صراط مستقيمِ ترسيم شده به وسيله ابراهيم و اسماعيل منحرف شدند و نعمت خداوندى را ناسپاسى كردند.
و سرانجام آن ناسپاسى اين شد كه نعمت حق زوال پذيرد.
1) اخبار مكّه، ج 2، ص 9
فاسى، مؤلّف «شفاء الغرام» مىنويسد:
«آب زمزم همواره در اختيار مردم مكّه بود و از آن بهرمند مىشدند تا اينكه جرهم حرمت كعبه و حرم را شكستند و در نتيجه زمزم از آنها گرفته شد و طى گذشت برههاى از زمان اثرى از آن برجاى نماند.» (1)
و نيز ازرقى در كتاب خود (اخبار مكّه) از قول برخى از اهل علم نقل كرده است كه گفتند:
«جرهم از زمزم مىنوشيدند و تا آن زمان كه خداوند اراده كرده بود در آنجا رحل اقامت داشتند، امّا از آن هنگام كه نسبت به جرهم بىحرمتى كردند و حرمت خانه را پاس نداشتند و مال كعبه را كه به آن هديه مىشد آشكار و پنهان خوردند و علاوه بر اينها گناهان بزرگ ديگرى مرتكب شدند، آب زمزم قطع شد و محلّ آن چاه، به تدريج و بر اثر جارى شدن سيل، طى سالهاى متمادى ناپديد گشت. «عمرو بن حارث جُرهمى»، جرهم را به جهت اعمالشان نكوهش كرد و از پىآمد ستم و بىحرمتى نسبت به بيتاللَّه برحذر داشت امّا اين هشدارها سودى نداشت، لذا
1) تاريخ عمارة مسجدالحرام، ص 170
شبانه در محل زمزم گودالى كند و دو غزال «طلا» و شمشيرهايى را كه در كعبه بود در آن گودال دفن كرد و از آن پس خداوند «خزاعه» را بر «جرهم» مسلط نمود تا آنها را از حرم بيرون راندند و امور مكّه را در دست گرفتند امّا چاه زمزم همچنان مخفى بود تا اينكه خدا آن را براى عبدالمطّلب آشكار ساخت.» (1)
در اينكه چه عواملى موجب اختفاى زمزم بوده است، ميان مورّخان و محقّقان اختلاف نظر وجود دارد؛ برخى معتقدند عوامل جغرافيايى در اين امر مدخليت داشته است. ياقوت حموى درباره زمزم مىنويسد: «سالها گذشت و بر اثر آمدن سيل و باران زمزم پوشيده شد و اثر از آن به جاى نماند.» (2)
به هر حال چنانكه اشاره كرديم: ناسپاسى ساكنان حرم را در اين امر دخيل دانستهاند، هرچند تاريخ دقيق اين اتفاقات را نمىتوان مشخص كرد. گويند يكى از جرهميان به نام «عمرو بن حارث بن مضاض بن عمرو جرهمى» افراد قبيله خود را موعظه كرد و از ارتكاب ظلم و ستم در حرم
برحذر داشت و از انتقام الهى ترسانيد و گفت: مكّه شهرى است كه ستمكاران را تحمل نمىكند. پس، از خدا بترسيد و حرمت او نگهداريد پيش از آنكه كسانى بيايند و شما را با ذلّت و حقارت از حرم بيرون كنند و آنگاه شما آرزو كنيد كه به طواف خانه بياييد و قادر نباشيد. با اين حال، آنان به هشدارهاى وى اعتنايى نكردند. از اين رو عمرو دو غزال طلايى كه در كعبه بود و شمشيرهاى نقره را كه جزو اموال كعبه بودند، شبانه برداشت و براى آنكه از دست نرود به طور مخفيانه در چاه زمزم پنهان كرد و از آن پس خداوند خزاعه را بر آنان مسلط كرد تا جرهم را از حرم بيرون راندند و توليت كعبه و حكومت مكّه را به دست گرفتند و اين جريان ادامه يافت و محلّ زمزم سالها همچنان ناشناخته ماند. (1)
برخى ديگر از مورّخان، جريان را به گونهاى ديگر نوشتهاند: آنها مىگويند: يكى از سران مكّه به نام «مضاض بن عمرو جرهمى» در يكى از درگيرىها شكست خورد و احساس كرد كه دشمن به زودى وى را از مكّه بيرون خواهد راند، اينجا بود كه تصميم گرفت دشمن را از
1) اخبار مكّه.
آبهاى استراتژيك مكّه محروم سازد، از اينرو اشياى قيمتى و عتيقه و طلاهاى كعبه را در چاه زمزم پنهان ساخت و روى آن را پوشانيد و آثار آن را محو كرد و در اين ميان عوامل طبيعى نيز به كمك وى شتافتند و رملهاى زيادى بر محل زمزم انباشته شد و هيچگونه اثرى از آن برجاى نماند.
مضاض از آن پس به سوى يمن گريخت. (1)
اهالى مكّه با ناپديد شدن آثار ناگزير شدند به دنبال منابع ديگرى از آب بروند، از اينرو چاههايى حفر كردند كه بيشتر آنها در حوالى مكّه بود. چه، منابع آب شهر مكّه به دليل نداشتن نهرها و چشمهها و محروميت از بارانهاى منظّم، تنها منابع زيرزمينى و چاههايى است كه حفر مىشد. اين چاهها، متعدد بودند و هر يك به نامى موسوم؛ «چاه ميمون حضرمى»، «چاه عجول» كه قيس در خانه امّ هانى، دختر ابوطالب حفر كرد و نخستين چاهى بود كه در مكّه حفر شد، و چاههاى «الجفر»، «الطوى»، «سجله»، «الحفر» و «الغمر» كه هر يك به قبيلهاى از قبايل تعلّق داشت. چاههاى ديگرى نيز در خارج مكّه وجود داشت كه تاريخ آن به زعامت زعماى گذشته قريش
1) مهندس يحيى كوشك، كتاب زمزم، ص 17 از تاريخ الكعبه.
بازمىگردد. زمان «مرّة بن كعب و كلاب بن مُرّه» چاههايى بود كه مشهورترين آنها چاه «رم» نام داشت و «مرّة بن كعب ابن لؤى» آن را حفر كرد و نيز چاه «ضم» كه «كلاب بن مرّه» حفرش نمود.
گويند «قصىّ بن كلاب» جدّ بزرگ عبدالمطّلب حاجيان را در حوضچههايى از پوست آب مىداد. او از خارج مكّه آب مىآورد تا زائران بيتاللَّه بنوشند. (1)
عبدالمطّلب نياى گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را منزلتى است رفيع. او چهره برجسته بنىهاشم و قريش و برترين مرد موجّه مكّه بود كه سقايت حاجيان را بر عهده داشت.
مقام و منزلت عبدالمطّلب، علاوه بر شخصيت خانوادگىاش، ايمان و شجاعت و بزرگوارى و كياست او بود كه جايگاه اجتماعى او را در ميان مكّيان و اعراب منطقه موجّه مىساخت و داستان گفتگوى او با ابرهه كه به قصد ويران كردن مكّه آمده بود، در تواريخ معروف است كه از
1) نك: زمزم، ص 17، يحيى حمزه كوشك؛ و اخبار مكّه ازرقى، ج 2، ص 227- 213
عظمت اين شخيصت و روح بلند او حكايت دارد.
به همين دلايل بود كه خداوند افتخار حفر زمزم و سقايت حاجيان را به او ارزانى داشت. درست متعاقب پايدارىاش در حرم و وفادارىاش نسبت به بيتاللَّه بود كه آن خواب تاريخى را ديد و هاتفى وى را مأمور حفر زمزم ساخت.
ازرقى در اخبار مكّه، از زهرى نقل مىكند: نخستين چيزى كه از عبدالمطّلب، فرزند هاشم، جدّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به ياد مانده، اين است كه قريش با شنيدن خبر هجوم ابرهه، از مكّه گريختند امّا عبدالمطّلب كه جوانى برومند بود گفت: به خدا سوگند از حرم خدا بيرون نشوم كه عزّت را جاى ديگر جستجو كنم! اين بگفت و در كنار خانه كعبه معتكف شد و قريش او را تنها گذاشتند.
آنگاه عبدالمطّلب در قالب يك شعر با خدا راز و نياز كرد و آن شعر اين بود:
«هُمَّ انّ الْمَرء يمنع رحله فامنع رحالك لا يغلبن صليبهم وضلالهم غدوا محالك»
«بار خدايا! يك مرد از خانه و كاشانه خود دفاع مىكند، تو نيز از خانه و كاشانهات دفاع كن. و البته كه
صليب آنها و گمراهىشان بر اراده تو پيروز نگردد و فردا توطئه آنان كارگر نيايد.»
او همچنان در حرم ماند تا خدا سپاه ابرهه و اصحاب فيل را به هلاكت رسانيد و قريش به شهر مكّه بازگشتند و عظمت عبدالمطلب و پايدارىاش در بزرگداشت حرم الهى، بيش از پيش آشكار گرديد. در همين روزها بود كه خداوند حارث (فرزند ارشد عبدالمطّلب) را به او عنايت كرد و آنگاه در خواب ديد كه به او گفتند: «إِحْفِرْ زَمْزَمَ خَبِيئَة الشّيخ اْلأَعٌظَم»؛ «دفينه آن پير بزرگ (ابراهيم خليل عليه السلام) را حفر كن.» و چون بيدار شد از خداوند خواست كه محلّ آن را براى وى مشخص كند تا اينكه جايگاه آن را بار ديگر در خواب با علايمى مشخص كردند و گفتند: «زمزم را حفر كن. ميان خون و شكمبه، آنجا كه زاغى منقار مىزند لانه مورچگان قرار دارد، روبروى علايم سرخ». عبدالمطّلب برخاست و در مسجدالحرام نشست و مترصد بود تا علايم ياد شده را مشاهده كند. در آن هنگام گاوى ذبح كردند و خون و شكمبه آن بر زمين ريخته شد و كلاغى آمد و منقار زد و همانجا نيز لانه مورچگان را يافت. با ديدن اين علايم برخاست و به حفر زمزم پرداخت. قريش آمدند و گفتند:
اين چه كارى است؟! ما تو را نادان نمىانگاشتيم! چرا دور مسجد چاه مىكنى؟ عبدالمطلّب گفت: من آن را حفر مىكنم و در راه آن مبارزه مىكنم. او و فرزندش حارث به ادامه حفارى پرداختند. با اين حال، قريش به دليل وجاهت و صدق و ديندارى او مخالفت ننمودند تا اينكه پس از چندى عبدالمطّلب خسته شد و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او عطا كند يكى را قربان نمايد. در همان حال كه به حفر چاه مشغول بود شمشيرهاى دفن شده در زمان جرهميان را يافت. قريش پيش آمده، سهم خود را مطالبه كردند و عبدالمطّلب گفت: اينها متعلّق به خانه خدا است و به حفر ادامه داد تا آب زمزم جوشيدن گرفت آنگاه در كنار آن، حوضى آماده ساخت و آن را از آب پر مىكرد تا حاجيان بنوشند. (1)
در خصوص اقدام عبدالمطّلب به حفر زمزم و مقدّمات آن، برخى تاريخنگاران چنين گفتهاند: عبدالمطّلب بزرگ قريش بود و سقايت حاجيان را بر عهده داشت و از
1) ازرقى، اخبار مكّه، ج 2، ص 42 و 43
چاههاى اطراف مكه با شتران خود آب مىآورد و به زائران بيت مىنوشاند. و چون فرزندى جز حارث نداشت، اين كار براى او دشوارى بسيار بههمراه داشت. براى مدتى مكه شاهد خشكسالى شد و بر اثر نباريدن باران، چاههاى مكه خشكيد و مشكل بزرگى پديد آمد. چون موسم حج سپرى شد و قريش به محل زندگى خود مكه برگشتند، در يكى از شبها در خانه عبدالمطّلب گرد آمدند و از دشوارىهايى كه عبدالمطّلب براى تهيه آب تحمل كرده بود، سخن گفتند و در آن ميان از چاه زمزم گفتگو شد و آرزو كردند كه اىكاش مىتوانستند به آن دست يابند. در اين حال عبدالمطّلب به فكر افتاد كه اگر موفق به حفر زمزم شود آرزويى بزرگ تحقق يافته است و مشكل آب در مكه حل خواهد شد. بهدنبال چنين انديشه و آرزويى بود كه آن خواب شگفت را ديد.
چگونگى خواب ديدن عبدالمطّلب را بيشتر مورّخان و محدّثان، با اندك اختلاف نقل كردهاند.
محدّث گرانقدر، مرحوم كلينى از على بن ابراهيم و برخى از محدّثان ديگر روايت كرده است كه: در كعبه
مجسمه دو آهو، از طلا، بهعلاوه پنج شمشير (قيمتى) بود، همينكه «خُزاعه» بر «جُرهم» چيره شدند و در حرم حاكم گرديدند، جرهم آن شمشيرها و آهوان را در چاه زمزم افكندند و محل چاه را پنهان كردند و چون قُصىّ بر خزاعه غلبه يافتند، جايگاه زمزم را نمىدانستند و محل آن پنهان بود تا اينكه عبدالمطّلب فرمانرواى مكه گرديد و براى او در كنار كعبه فرشى مىگستردند و جز او كسى داراى چنين منصبى نبود. در يكى از اوقات كه عبدالمطّلب در جوار كعبه آرميده بود، كسى را درخواب ديد كه به اوگفت:
«احفر برّة»؛ «بره را حفر كن». پرسيد: برّه چيست؟ روز دوم آمد و گفت: «طيبه را حفر كن» و روز سوّم آمد و گفت «مضنونه را حفر كن» (1)پرسيد مضنونه چيست؟ تا اين كه روز چهارم آمد و گفت: زمزم را حفر كن؛ آبى را كه نخشكد و مورد نكوهش قرار نگيرد و انبوه حاجيان را سيراب كند، آنجا كه زاغى با منقار و پاى قرمز بر لانه مورچگان منقار زند. و در آن حال بر محل زمزم سنگى بود كه مورچهگان از زير آن خارج مىشدند و زاغى آنها را مىخورد.
1) چنانكه در اسامى زمزم گذشت، در برخى روايات با عنوان «مضنونهو مضمونه» بهثبت رسيده است.
بدينوسيله عبدالمطّلب محل چاه را شناسايى كرد و قريش را گفت: «چهار شب است كه مرا به حفر زمزم فرمان مىدهند و اين مايه عزت و افتخار ماست». اما قريش وى را يارى ندادند و او با كمك فرزندش حارث به حفر زمزم پرداخت و چون با دشوارىِ اين كار روبهرو شد به درِ كعبه آمد و دستهاى خود را به دعا برداشت و در آن حال نذر كرد كه اگر ده پسر پيدا كند، عزيزترين آنها را قربانى نمايد و حفر را ادامه داد تا به نقطهاى رسيد كه اسماعيل آن را حفارى و اطرافش را سنگچين كرده بود و در اين هنگام به آب دسترسى پيدا كرد و تكبير گفت و قريش نيز تكبير گفتند و خطاب به او اظهار داشتند: اى ابو حارث! اين ميراث (پدران) ماست و ما را در آن سهمى است! و عبدالمطّلب در پاسخ آنان گفت: شما در حفر آن مرا يارى نداديد و اين آب براى هميشه براى من و فرزندان من خواهد بود». (1)
همچنين ابن اسحاق با تفصيل بيشتر مىنويسد:
«عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف در حِجْر (اسماعيل) و نزديكى كعبه خوابيده بود، خوابى ديد و بهدنبال آن به حفر
1) فروع كافى، ج 4، ص 219
زمزم فرمان داد. گويند زمزم پس از توليت فرزندان بزرگ اسماعيل و جُرهم، در دل زمين دفن شده بود تا اينكه عبدالمطّلب مأمور شد آن را حفر كند. عبدالمطّلب نزد قريش آمد و گفت: اى گروه قريش، من مأمورم زمزم را حفر كنم. آنها گفتند: از كجا چنين مأموريتى يافتهاى؟
گفت: نمىگويم. گفتند پس به خوابگاهت برگرد! اگر از طرف خداى بزرگ چنين مأموريت يافتهاى براى تو بيان مىگردد. و اگر اين خواب شيطانى بود، ديگر تكرار نمىشود. عبدالمطّلب به خوابگاه خود برگشت و مجدّداً به او گفته شد:
«احفر زَمْزم انَّك ان حَفرتها لَم تَنْدم هِي تراث مِن أبيك الأقدم، لا تنزف الدهر و لا تذم، تسقى الحجيج الأعظم، مثل نعام حافل لم يقسم ينذر فيها ناذر لمنعم فهي ميراث و عقد محكمة ليس كبعض ما قد يعلم و هي بين الغرث و الدم ...».
«زمزم را حفر كن، اگر آن را حفر كنى پشيمان نشوى.
آن ميراث پدر پيشين توست. در طول دهر نخشگد و پايان نپذيرد. حج گزاران بسيارى را سيراب كند. مثل چهارپايان پرشيرى است كه آن را نذركننده براى
نيازمندان نذر مىكند، آن ميراث و پيمان استوارى است. مانند برخى چيزها نيست كه شناخته شده و آن در ميان شكمبه و خون قرار دارد!». (1)
عبدالمطّلب چون آن سخنان بشنيد، پرسيد اين چشمه كجاست؟ به او گفته شد، نزديك لانه مورچگان، آنجا كه فردا زاغى منقار خواهد زد!
فردا شد و عبدالمطّلب با فرزندش حارث آمدند و كسى ديگر از فرزندان او را همراهى نمىكرد. لانه مورچگان را نشان كردند و كلاغى را ديدند كه نوك بر زمين مىزند. اين نقطه جايى بود كه دو بت «اساف» و «نائله» كه قريش براى آنها قربانى مىكردند، در دو سوى آن قرار داشتند. درخصوص ايندو بت، داستانهايى آوردهاند. ابن اسحاق از عايشه نقل مىكند كه گفت:
همواره مىشنيديم كه اساف و نائله مرد و زنى بودند كه در خانه كعبه عمل زشت مرتكب شدند و به كيفر اين عمل، بهصورت سنگ مسخشده درآمدند! (2)
عبدالمطّلب كلنگ برداشت كه آن نقطه را ميان دو بت حفر كند. قريش كه اين بديدند پيش آمده، گفتند: به خدا نمىگذاريم ميان بتهاى ما و در محل قربانگاهمان حفارى كنيد. عبدالمطّلب به فرزندش حارث گفت: اعتنا نكن و يا گفت: تو جلوى اينها را بگير تا من حفر كنم، به خدا آنچه را بدان مأمورم انجام خواهم داد. همينكه قريش ديدند عبدالمطّلب در كار خود مصمّم است، او را به حال خود گذاشتند. ديرى نگذشت كه دهانه چاهى پيدا شد. عبدالمطّلب تكبير گفت! قريش دانستند كه او راست مىگويد و به خواسته خود رسيده است. آنگاه بپاخاستند و به عبدالمطّلب گفتند: اين چاه از پدر ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است، ما را در آن شريك گردان. عبدالمطّلب گفت: چنين نخواهم كرد، اين چيزى است كه به من محوّل شده نه ديگرى، و از ميان شما به من تفويض گرديده است. گفتند: به ما انصاف بده، ما دست برنمىداريم و با تو به مرافعه مىپردازيم.
عبدالمطّلب گفت: پس هركس را كه مىخواهيد انتخاب كنيد تا نزد او به داورى برويم. گفتند: زن كاهنهاى از فرزندان سعدبنهذيم. گفت: مانعى ندارد و آن زن در
حوالى شام بود. (1)
روايت ديگر ابن اسحاق:
داستان خواب ديدن عبدالمطّلب و حفر زمزم را ابن اسحاق بهگونهاى ديگر نيز آورده است. او به اسناد خود از على بن ابىطالب عليه السلام نقل مىكند كه: «عبدالمطّلب در حجر خوابيده بود. در خواب كسى به او گفت: «برّه» را حفر كن.
پرسيد برّه چيست؟ پاسخى نشنيد، روز بعد كه در حجر خوابيده بود شنيد كه به او مىگويند: «مضنونه» را حفر كن.
پرسيد: مضنونه چيست؟ و آن روز، ديگر صدايى نشنيد.
فردا شد و بار ديگر همانجا بهخواب رفت. به او گفته شد «طيبه» را حفر كن. پرسيد طيبه چيست؟ و آن نيز گذشت.
فردا شد و به همانجا آمد و خوابيد و در خواب شنيد: زمزم را حفر كن، پرسيد زمزم چيست؟ پاسخ شنيد: آبى كه خشك نشود و نكوهش نگردد؛ «لا تنزف و لا تذمّ» و آنگاه محل آن را براى عبدالمطّلب مشخص كرد.
عبدالمطّلب برخاست و بهكار حفر پرداخت.
قريش گفتند: عبدالمطّلب! اين چه كارى است كه انجام
1) سيره ابناسحاق، ص 3
مىدهى؟! در جواب گفت: مأمور شدم زمزم را حفر كنم.
همينكه چاه پيدا شد و دهانه آن را ديدند، گفتند: اى عبدالمطّلب، ما را نيز با تو در آن حقّى است. آن، چاهِ پدرمان اسماعيل است. گفت: به شما ارتباطى ندارد. گفتند:
در آن به داورى مىرويم. گفت: باشد. گفتند: ميان ما و تو زن كاهنهاى از بنى سعد بن هذيم حكميّت كند و آن زن در اطراف شام بود.
عبدالمطّلب با جمعى از برادران و اقوام خود آماده سفر شدند، قريش نيز از افراد هر خاندان شخصى برگزيدند و به اتفاق حركت كردند. آن روز فاصله شام و حجاز بيابانهاى بىآب و علف بود. در يكى از بيابانها آبى كه عبدالمطّلب و همراهانش با خود داشتند، تمام شد و يقين كردند از تشنگى هلاك خواهند شد. از افراد قريش آب خواستند و آنها از دادن آب خوددارى كرده، گفتند: مىترسيم بر سر ما آن آيد كه بر سر شما آمد. در اين حال عبدالمطّلب به ياران خود گفت: شما چه پيشنهادى داريد؟ گفتند: هرآنچه تو گويى، همان را مىپذيريم. عبدالمطّلب گفت: نظر من اين است كه هريك از شما به اندازه نيرويى كه براى وى مانده گودالى بكند كه هرگاه بميرد دوستان او را در آن دفن كنند و همينطور تا به آخرين نفر برسد. بهخدا نابود شدن يك
نفر بهتر است تا نابود شدن همه شما. هريك گودالى كندند.
عبدالمطّلب گفت: بهخدا اگر ما بهدست خود به كام مرگ بيفتيم و به اميد خدا حركتى نكنيم، اين عجز و ناتوانى است. آنگاه به همراهان گفت: كوچ كنيد. همينكه آهنگ حركت كردند و بر شترها نشستند، از زير پاى ناقه عبدالمطّلب آبى گوارا جستن كرد. بلافاصله، عبدالمطّلب فرود آمد و ياران نيز پياده شدند و از آن آب نوشيدند و آب برداشتند و به ديگران نيز دادند. آنگاه ديگر همراهان را صدا زدند: بهسوى آب بشتابيد كه خداى عزّوجلّ ما را سيراب كرد. همه آمدند و نوشيدند و آب برگرفتند و سپس چنين گفتند: اى عبدالمطّلب بهخدا سوگند، خداوند بهسود تو داورى كرد. آنكس كه در اين بيابان خشك و سوزان به تو آب مىرساند، همان كسى است كه از زمزم آب مىدهد، برگرد، زمزم براى تو باشد و ما درخصوص آن با تو مرافعهاى نداريم». (1)
ابناسحاق سپس به چگونگى حفر زمزم پرداخته، مىنويسد: پس از اين واقعه، قريش برگشتند و عبدالمطّلب آمد تا چاه زمزم را حفر كند، در آن هنگام كه به كندن
1) سيره ابناسحاق، ص 4 و 5
مشغول بود، دو آهو از طلا يافت. اين دو آهو همانهايى بودند كه جرهم وقتى مىخواستند از مكّه بيرون روند، آنها را در چاه زمزم دفن كرده بودند و اين همان چاه اسماعيل فرزند ابراهيم است كه خداوند بزرگ براى او جوشانيد در حالىكه كودكى تشنه بود». (1)
مجاهد گويد: همواره مىشنيديم كه زمزم به «هزمه جبرئيل» معروف است كه با پاى خود براى اسماعيل آنگاه كه كودك تشنه بود، پديد آورد. (2)
و نيز از انس بن مالك از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: «همينكه ساره (همسر ابراهيم) هاجر قبطيه مادر اسماعيل را آواره كرد و ابراهيم او را در مكّه آورد، هاجر تشنه شد. جبرئيل فرود آمد و گفت: تو كيستى؟ پاسخ داد:
«اين فرزند ابراهيم است». جبرئيل پرسيد: آيا تو تشنهاى؟
پاسخ داد: آرى. آنگاه جبرئيل با پر خود زمين را شكافت و آب بيرون آمد و هاجر خود را بر آن آب افكند و نوشيد و اگر چنين نمىكرد بهصورت نهرى روان مىشد. (3)
ابن اسحاق گويد: هنگامى كه عبدالمطّلب چاه زمزم را
حفر كرد، خداى بزرگ شرافت و عظمت وى را در ميان قوم خود فزونى بخشيد و با پيدا شدن مردم از ديگر آبهاى مكه روى گردانيدند و بهسوى زمزم آمدند تا بدان تبرك جويند؛ چرا كه فضيلت و برترى آن را در مجاورت بيتاللَّه دريافته بودند و مىگفتند: اين آبى است كه خداى عزّ و جلّ به اسماعيل عطا فرموده است. (1)
عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله گويد: «زَمْزَمَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ». (2)
و چنانكه در منابع ديگر آمده اين سخن از پيامبر نقل شده است.
ابن اسحاق آنگاه داستان دو آهوى طلا و شمشيرهايى را كه در زمزم پيدا شدند و اختلاف قريش بر سر آنها و قرعه زدن بنام آنان و كعبه و هديه نمودن آنها را به كعبه آورده است. (3)
در هرحال، حفر زمزم به دست عبد المطّلب در دودمان هاشم كه از فرزندان اسماعيل بودند، همواره بهعنوان سرمايه افتخار مورد توجه قرار گرفته است.
صفيه دختر عبدالمطّلب درباره حفر زمزم بهدست
بنىهاشم گويد:
«نَحنُ حَفَرْنا لِلحَجيج زَمْزَمْ سُقيا نبيّ اللَّه في المحرَّمْ
ركضة جبريل و لمّا يُفطَمْ (1)
حذيفة بن غانم نيز درباره منصب سقايت حاج براى هاشميان و حفر زمزم گويد:
و ساقي الْحَجيج ثمّ للخير هاشم و عبدمناف ذلك السيد الطهر
طوى زمزماً عندالمقام فاصبحت سقايته فخراً عَلى كُلّ ذي فخر (2)
هرچندبراى اينگونه حوادث، تاريخ دقيقى تعيين نشده، ليكن برخى از محققان كوشيدهاند تاريخ حفر زمزم توسط عبدالمطّلب را با مقايسه ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله (عامالفيل) و مانند آن روشن سازند.
فاسى در «شفاءالغرام» مىنويسد: حفر زمزم پيش از
تولد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و براى اين نظريه چنين دليل مىآورد:
در روايتى از فرزند ابوطالب (على عليه السلام) چنين نقل شده كه وقتى نياى او، عبدالمطّلب، زمزم را حفر كرد بهجز حارث فرزندى نداشت. (1)حارث فرزند ارشد عبدالمطّلب بود كه طبق روايات، پدر را در حفر چاه زمزم يارى مىداد و در همان ايام بود كه عبدالمطّلب در برابر درِ كعبه ايستاد و دست بهدعا برداشت و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او بدهد محبوبترين آنها را براى خدا قربان كند (2)كه داستان ده فرزند و قرعه زدن و بهنام عبداللَّه اصابت كردن و آنگاه صد شتر بهجاى او قربانى نمودن در تاريخ معروف و ثبت است.
در تأييد اين نظريه نيز مىتوان از قول كسانى ياد كرد كه گفتهاند: ازدواج عبداللَّه و آمنه چند سال پس از حفر زمزم بوده است. (3)
سيره ابناسحاق نيز اين نظريه را مورد تأييد قرار داده است. اين در حالى است كه برخى ديگر از تاريخنويسان حفر زمزم را همزمان با ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله، يعنى
عاملالفيل دانستهاند.
ازرقى در اخبار مكّه از زهرى روايتى نقل كرده كه مقتضاى آن اين است كه حفر زمزم در عامالفيل؛ يعنى همان سال ولادت نبى گرامى صلى الله عليه و آله بوده است.
پس از عبدالمطّلب، عباس فرزند او توليت زمزم و سقايت زائران را به دست گرفت. از برخى روايات اخبار مكّه استفاده مىشود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اين امر راضى بودند و فرزندان عبدالمطّلب را به جهت تصدّى اين منصب تشويق مىكردند، (1)زيرا افتخار حفر چنانكه در گذشته ديديم، پس از ساليان دراز نصيب عبدالمطّلب شده بود و اين مايه فخر و مباهات خاندان عباس شد. فضل بن عباس اشعارى را در اينباره سروده كه بيتهاى زير از جمله آنهاست:
وَ لَنا حَوضان لَم يُعطهما غيرنااللَّه و مجد قد تَلَد
1) ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 56؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 2، صص 53- 51
حوضناالكوثر حقالمصطفى يرغمالناس به اهل الحسد
و لنا زمزم حوض قد بدا حيث مبنى البيت في خير بلد (1)
«دو حوض از آن ماست كه خدا به غير ما نداده و اين افتخار ميراث ديرين ماست.»
«يكى حوض كوثر كه حق مصطفى صلى الله عليه و آله است و بهرغم مردمان حسود به آن حضرت تعلق دارد.»
«و ديگرى زمزم كه در جوار بيت و در بهترين شهر پديد آمده است».
و نيز گويد:
حوض النّبي و حوضنا مِن زمزم ظمىء امرء لم يروه حوضانا
«حوض پيامبر (كوثر) و حوض ما از زمزم است، هر آنكه از اين دو حوض ننوشد تشنهكام خواهد ماند.»
پس از عبدالمطّلب عباس عموى پيامبر اداره زمزم را عهدهدار شد. او در اطراف آن چاه، حوضچههايى ساخت
1) فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 60
كه مردم از برخى بنوشند و از برخى ديگر وضو بگيرند و شست و شو كنند و چنانكه تاريخ نگاران يادآور شدهاند، در اطراف زمزم و حوضچهها در مسجدالحرام راه مىرفت و مراقبت مىكرد كه افراد در آن غسل نكنند و تنها بنوشند و وضو بگيرند. (1)
بعد از درگذشت عباس، فرزندش عبداللَّه بن عباس تصدّى زمزم را به عهده گرفت؛ چنانكه نقل كردهاند: براى ابن عباس در زاويه زمزم و در جهتى كه روبه صفا است، محلى براى نشستن فراهم كرده بودند كه به «مجلس ابنعباس» موسوم بود. وى در آنجا مىنشست و زمزم را زيرنظر داشت و به حجگزاران آب مىداد. براى اين مجلس قبهاى از چوب ساخته شد بهنام «قبةالخشب» كه در جنب «سقايةالنبيذ» و سمت چپِ كسى كه وارد زمزم مىشود قرار داشت. نخستين كس كه اين قبه را ساخت سليمان بن على بن عبداللَّه بن عباس بود. (2)
بسيارى از روايات كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت زمزم وارد شده، به روايت ابن عباس است.
بعدها عباسيان اهتمام بليغى به زمزم داشتند؛ چرا كه سقايت حاج را از پدران خود مىدانستند و مىكوشيدند اين افتخار را براى خود حفظ كنند و از آن بهرهبردارى نمايند.
منصور عباسى در عهد خلافت خود به بازسازى و مرمّت زمزم و قبه آن پرداخت. بهگفته سيوطى در «الاوائل» و ياقوتِ حِمَوى در «معجمالبلدان» و ديگر تاريخنويسان مكه، نخستين كسى كه زمزم و اطراف آن را با سنگ مرمر فرش كرد و براى اطراف قبّه شبكههايى نهاد، منصور بود.
بعد از منصور نيز مهدى عباسى اين كار را ادامه داد و به تكميل و تزيين آن پرداخت.
ازرقى از قول يكى از شيوخ قديمى مكّه نقل مىكند كه قبّه زمزم را در محلّى بهنام «دوحه» كه هاجر و اسماعيل هنگام ورود به سرزمين مكّه در آنجا ساكن شدند، بنا كردند. (1)
بىتناسب نيست اشاره كنيم كه از عباس و ابنعباس كه بگذريم عباسيان هرچند به آبادى زمزم و بناى آن اهتمام
1) ازرقى، ج 2، ص 60؛ فاكهى، ج 2، ص 70؛ تاريخ عمارة مسجدالحرام، ص 175
داشتند، اما اين افتخار هرگز نمىتواند سرپوشى بر اعمال ظالمانه و جابرانه حاكمان عباسى باشد؛ چنانكه رسم حكام است كه بناها را آباد كنند اما دين را ويران سازند!
قرآن كريم باتوجه به اين نكته است كه مىفرمايد:
أَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحَاجِّ وَعِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ امَنَ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرَ وَ جاهَد في سَبيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوونَ عِنْدَاللَّهِ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ. (1)
«آيا آب دادن حاجيان و تعمير مسجدالحرام را مانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد و در راه خدا جهاد مىكند؟ اينها نزد خدا برابر نيستند و خدا قوم ستمگر را هدايت نمىكند.»
1) توبه: 19
(5)
هر چند منبع اصلى چشمه فيض ربّانى است كه در دل صحراى سوزان جوشيده است و تا قيامت نخواهد خشكيد (1)و از اين بابت جاى سخن نيست، امّا از لحاظ طبيعى و جغرافيايى قابل ذكر است كه در سرزمين مكّه چاههاى متعددى نيز وجود داشته كه مردم اين سرزمين براى خود و مزارع واحشامشان از آن استفاده مىكردند و زائران بيتاللَّه بدان وسيله نيازشان را رفع مىنمودند.
ازرقى نام بيست و چهار عدد چاه را كه در مكّه، پيش از حفر زمزم وجود داشته، آورده است و نيز نام پنج چاه را كه بعد از زمزم و قبل از ظهور اسلام حفر شده و نام سيزده چاه
1) ازرقى از مقاتل از ضحاك بن مزاحم، اخبار مكّه، ج 2، ص 59
را كه پس از اسلام حفر گرديده (1)همچنين تعداد چشمهها و قنواتى را كه در مكّه و اطراف آن وجود داشته تا دوازده عدد برشمرده است. (2)اينها نشان مىدهد كه علىرغم خشكى اين سرزمين منابع حياتى مردم مكّه و زائران از آبهاى زيرزمينى كه از دل صحرا سرمىزده و بر اثر بارانهاى فراوان موسمى ذخيره مىشده، تأمين مىگشته است.
با وجود اين، تنگناهاى بىآبى با تاريخ مكّه و حرم پيوند خورده است و به همين دليل بوده كه زبيده همسر هارون الرشيد به حفر قنات تاريخى مكّه اقدام كرد كه قرنها آب مورد نياز مردم را تأمين نموده است و ديگران نيز چاههايى حفر مىكردهاند. امّا بالأخره بيشتر اين چاهها و چشمهها به مرور زمان از بين رفته و دستخوش تحولاتى شده ولى هيچكدام جاى زمزم را نگرفته است و زمزم مانده و آب گواراى آن، كه مىتوان سلسبيل زمينش ناميد.
اينجاست كه آيه كريمه قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ (3)مصداق پيدا مىكند؛ يعنى
«بگو اگر آبهاى شما بخشكد كيست كه آب خوشگوار براى شما پديد آورد؟»
در شبه جزيره عربى، بارانهاى شديد مىبارد، هر چند اين بارانها زياد نيست. ريزش بارانها بر اثر ابرهايى است كه از شرق درياى سفيد (متوسط) به سوى دجله و فرات در حركتند و پارهاى از اين ابرها به سمت جنوب و محاذى بحر احمر حركت مىكنند، شبه جزيره را پوشش مىدهند و در فصل زمستان در شهر مكّه بر اثر آن ابرها باران مىبارد و با حركت در جهت جنوب، كشور يمن را نيز در برمىگيرد.
بر اثر اين بارانها كه معمولًا يك يا دو ساعت ادامه دارد، سيلهايى به راه مىافتد و با توجّه به موقعيت شهر مكّه و خانه كعبه كه در منطقهاى هموار و گود و ميان كوهها قرار گرفته است، به سمت مسجدالحرام مىآيد و لذا تاريخ مكّه سيلهاى عظيمى (1)را به ثبت رسانده كه گاهى مسجد و كعبه را احاطه كرده و گاه آب تا درِ خانه كعبه و بالاتر از آن
1) سيلهاى ثبت شده به 86 مىرسد. نك: زمزم، ص 70
رسيده است و خسارتها و ويرانىهايى به بار آورده است. در سالهاى اخير كانالهايى براى خروج آب از اطراف مسجدالحرام احداث كردهاند كه سيلاب و فاضلابهاى اطراف حرم را به خارج شهر هدايت مىكند.
بديهى است كه اين بارانها و سيلهاى ناشى از آن، در تأمين منابع زيرزمينى آب زمزم تأثير فراوان دارد. ازرقى در تاريخ خود مىنويسد:
«در سالهاى دويست و بيست و سه و بيست و چهار آب زمزم به حدّى كم شد كه چيزى نمانده بود به كلّى خشك شود، در اين حال نُه ذراع (5/ 4 متر) در عمق زمين حفارى كردند و اطراف آن را توسعه دادند و همزمان با اين حفارى در سال 225 هجرى خداوند بارانها و سيلهايى فرستاد كه بر اثر آن آب زمزم فزونى گرفت ...» (1)
ازرقى در جاى ديگر از كتاب خود، از مقاتل، از ضحاك بن مزاحم نقل كرده كه گفت:
«... زمانى مىآيد كه آب زمزم از نيل و فرات گواراتر مىشود.» ابومحمد خزاعى گويد: ما اين را در سال 281 ه. ديديم و اين هنگامى بود كه در مكّه باران
1) ازرقى، اخبار مكّه، ج 2، ص 61
زيادى آمد و سيلها از حوالى مكّه به راه افتاد و در سال 279 و 280 آب زمزم آنقدر زياد شد و بالا آمد كه نزديكى دهانه چاه رسيد تا آنجا كه از سرچاه تا روى آب هفت ذراع (5/ 3 متر) بيشتر فاصله نماند و مانند اين را هرگز نديده و از قول كسى نشنيده بوديم و آنقدر آب زمزم شيرين و گوارا شد كه بر همه آبهاى مكّه برترى داشت و من و بسيارى از اهل مكّه از آن مىنوشيديم و احدى از پير مردان مكّه را نشنيديم كه نظير آن را در گذشته نقل كنند و در سال 83 به بعد بار ديگر غلظت آب به حال گذشته برگشت امّا آب به همان فراوانى بود.» (1)
يكى از كاوشگران معاصر درباره زمزم مىنويسد:
«در سال 1388 هجرى قمرى بارانهاى شديد در مكّه مكرّمه باريد و سيل به اطراف حرم مكّى (مسجدالحرام) سرازير شد و بالاتر آمد تا به در خانه كعبه رسيد، آن زمان براى خروج آب كانال وجود نداشت، كميتهاى تشكيل شد كه من نيز عضو آن بودم. كار اين كميته آن بود كه به بررسى آب زمزم بپردازد، آن روز چاه زمزم داخل اتاقى بود، درِ اتاق
1) ازرقى، تاريخ مكّه، ج 2، ص 54
را گشوديم، ديدم آب از دهانه زمزم فوران مىكند، افراد سادهلوح مىگفتند: چاه خود را شستشو مىدهد! در دست من دستمال كاغذى بود، آن را بر سطح آب افكندم كه آب آن را به بيرون پرت كرد. يك قطعه شلنگ به اندازه دو متر از زمين برداشتم و يك سر آن را در آب چاه نهادم كه از سر ديگر آن آب به بيرون مىپاشيد. از اينجا معلوم مىشود كه عامل فشارى در عمق چاه است كه هنگام بارش باران كه مانند يك چاه آرتيزين عمل مىكند و در همين حال از آب چاه مضمضه كردم و آن را شيرين يافتم و در بررسىها معلوم شد از آب چاههاى ديگر مكّه شيرينتر است. فوران آب براى مدّتى از زمزم ادامه داشت تا اينكه كم كم رو به كاهش نهاد و به حال طبيعى برگشت؛ يعنى تا فاصله سه متر از دهانه چاه پايين رفت و اين دليل بر اين است كه منابع چاه زمزم با ساير آبهاى زير زمينى تفاوت دارد؛ زيرا چنين چيزى به عنوان مثال براى چاه «داوديه» اتفاق نيفتاده است و اگر قرار بود آب چاههاى منطقه بالا بيايد بايد در چاه داوديه و چاههاى ديگر حرم نيز چنين اتفاقى مىافتاد، از اينجا مىتوان نتيجه گرفت چاه زمزم داراى منبعى مستقل است.
نكته ديگر آنكه با آزمايش آب زمزم در محرم سال
1400 هجرى (قمرى) پس از تحوّلاتى كه در حرم رخ داد، با تجزيه و تحليل منابع اصلى اين چاه، چنين به دست آمد كه هيچگونه آلودگى در آب وجود ندارد و نوع آن با ساير آبها فرق دارد.» (1)
همين نويسنده در جاى ديگر در مقدار آب دهى زمزم ياد آور مىشود:
«بررسىهايى كه با وسايل موتورى براى كشيدن آب زمزم انجام شده، نشان مىدهد كه آب زمزم در هر ثانيه 11 تا 5/ 18 ليتر آب مىرساند.» (2)
علاوه بر با فضيلت و سابقه تاريخىاش، در حال حاضر چهار چاه ديگر در مكّه وجود دارد كه عبارتند از:
«داوديه، زبيده، طوى و مسفله» و از همه مشهورتر «عين زبيده» است كه در تأمين آب مكّه در زمان بىآبىها تأثير فراوان داشته و هم اكنون نيز مورد استفاده است. مسعودى در اينباره مىنويسد:
«يكى از آثار ارزشمند كه در اسلام مانندى نداشته، چشمه معروف به «عينمشاش» است كه در سرزمين حجاز قرار دارد. اين چشمه را «امّجعفر» زبيده همسر هارون احداث كرد و مسير جريان آن را در ميان پستى و بلندىها و كوه و دشت و طريق صعبالعبور هموار ساخت و از مسافت دوازده ميل (24 كيلومتر) به مكّه آورد و براى احداث آن يك ميليون و هفتصد هزار دينار هزينه كرد.» (1)
ديگران نيز درباره عين زبيده چنين نوشتهاند:
در مكّه چشمه آبى است به نام «زبيده» كه آب را زبيده از دورترين نقطه وادى نعمان، واقع در شرق مكّه بدان چشمه آورده و براى اين منظور چند قنات در راه مكّه ايجاد كرده است و لذا اين چشمه را به نام او «عين زبيده» خوانند.» (2)
يكى از جهانگردان معروف سوئيسى به نام «بورخارت» كه در قرن نوزدهم ميلادى از مكّه و حجاز ديدن كرده، درباره عين زبيده مىنويسد:
مورّخان عرب درباره اين كانال بسيار سخن گفتهاند وخلاصه گفتار آنان اين است كه زبيده همسر هارونالرشيد خليفه عباسى دستور داد كه آب را توسط آبراهى از چشمه عين النعمان كه در كوهستان «كرا» قرار دارد به سوى مكّه روانه كنند و سپس براى افزايش آب اين كانال دستور داد آب هاى «چشمه عرف»- كه در بالاى كوهستان كرا واقع بود و دشت حنين را سيراب مىكرد- را نيز به آب «عينالنعمان» اتصال دهند و در نهايت آب هاى چهار چشمه ديگر به نام هاى: البرود، الزعفران، ميمون و عين مشاش را نيز به آن آبراه اوّليه متّصل نمود. ليكن اين كانال بعدها مورد بىتوجّهى قرار گرفت و به تدريج بسته شد، تا اينكه در سال 643 ه. بار ديگر به دستور سلطان محمّد خدابنده مرمّت گرديد و سپس بار سوم توسط شريف مكّه به نام حسنبن عجلان در سال 811 ه. ترميم شد. پس از او نيز سلطان مصر قايتباى اموال فراوانى را در سال 879 صرف ترميم و پاكسازى آن كرد و بعد از او سلطان قانصوه غورى آخرين پاشاه مصر از سلسله چركسها در سال 916 ه. به اصلاح آن پرداخت. در سال 931 نيز سلطان قانونى به تجديد بناى اين كانال اقدام كرد و ليكن نتوانست با نقشه مناسبى اين كار را به انجام رساند. ولى عاقبت
فرزندش سلطان سليم دوّم توانست با صرف مبالغ هنگفتى، كانال جديدى را حفر نمايد و اين كانال همان است كه بورخارت آن را ديده و توصيف آبش را نموده و مىنويسد: «آب فراوانى را به مكّه مىآورد. اين كانال از ميان صخرههايى كه در پشت كوه عرفات قرار دارند احداث شده و بدينوسيله در سال 979 ه. آب فراوانى به مكّه هدايت كرد. طول اين كانال مسيرى معادل 7 يا 8 ساعت راه است.» (1)
چاه زمزم مانند آبهاى ديگرِ مكه، داراى مواد معدنى است كه كارشناسان به بحث و تحقيق درباره آن پرداختهاند و تفصيل آن از حوصله اين مقال بيرون است. (2)امّا به نحو اجمال از وجود موادى چون: گوگرد، سديم، كلسيم، پتاسيم، منگنز، آهن، كربن و كلوريدات سخن گفتهاند كه نسبت درصد اين املاح با تغيير فصول سال و سنوات
مختلف متفاوت است. با اين حال كارشناسان تأكيد كردهاند كه مقدار املاح و مواد آب زمزم به حدّ زيانبار نمىرسد. همچنين مطالعات نشان مىدهد كه چاه زمزم نسبت به ديگر چاههاى مكّه، از بيشترين املاح مايع (250 در ميليون) برخوردار است و به رغم اينكه چاه داوديه به زمزمنزديك استبه اين نسبت از املاح برخوردار نيست. (1)
از آنجا كه آب هاى زيرزمينى عموماً از نفوذ عوامل زيانبار و رخنه آبهاى مجاور مصون نيستند، آب زمزم نيز- قطع نظر از آثار معنوى زمزم كه گفتيم- از اين امر مستثنى نيست. لازم است يادآور شويم كه براى رفع هرگونه شك و ترديد از وجود ميكربها و باكترىهاى ناشى از نفوذ آبهاى اطراف و عوامل مجاور در آب به لحاظ موقعيّت جغرافيايى آن در سالهاى اخير و با پيشرفت تكنولوژى، مسؤولان حرم تمهيدات لازم را انديشيدهاند تا براى استفاده كنندگان جاى شبههاى نماند و با اطمينان خاطر به بهداشتى بودنش، از آن بنوشند.
1) همان، ص 113
يكى از كارشناسان با مطالعاتى كه انجام داده پيشنهاد استفاده از اشعه فوق بنفش را براى اين منظور ارائه داده، بدينگونه كه تجهيزاتى آماده شود كه آب زمزم از آن عبور كند و با اشعه فوق بنفش كنترل و ضد عفونى گردد و عناصر احتمالًا زيانبار آب خنثى شود. مؤلّف كتاب «زمزم» در فصلى از كتاب خود، به تفصيل اين مطلب كه موضوع تحقيق دانشگاهى وى بوده است پرداخته و با بحث هاى علمى و فنى اين مبحث را دنبال كرده است كه در اينجا به نتيجه و خلاصه گفتار او اشاره مىكنيم. (1)
وى نخست به اهمّيت اين موضوع و اهتمامى كه در مطالعات و تحصيلات دانشگاهى خود داشته، اشاره كرده و سپس به شيوه تصفيه و پاكسازى آبها از طريق برق و اشعه فوق بنفش، طرحى ارائه داده كه از نظر علمى شايان توجّه است. او خاطر نشان مىسازد كه از مزاياى اين طرح اين است كه هيچگونه ماده شيمياى با آب مخلوط نمىشود و به گرم يا سرد كردن آب نياز نيست و تا 97% نسبت به باكترىها و ويروسها مؤثّر است و يك
1) نك: زمزم، طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ و ...، ص 130- 126 يحيى حمزه كوشك
كيلووات برق براى پاكسازى 000، 12 گالن آب كافى است و دستگاه مربوط به طور خودكار (و اتوماتيك) كار خود را انجام مىدهد و هيچگونه تأثيرى بر آب از نظر طعم و رنگ ندارد.
وى درباره تكنيك اين فرايند مىنويسد: اشعه فوق بنفش از پوشش خارجى، كه آب از آن مىگذرد، عبور مىكند و ميكروبهاى داخل آب را از پاى درمىآورد. او مىافزايد: طرح پاكسازى با اشعه فوق بنفش را با ديگر كارشناسان و نيز مسؤولان مكّه و حرم در ميان گذاشته و مورد تأييد قرار گرفته و بالأخره تجهيزات لازم فراهم گرديده و با آزمايشى كه از طريق آزمايش هاى طبى به عمل آمده، پاسخ مثبت داده و آن را مطمئنتر از هر طريق ديگر دانستهاند. در اين تكنيك كلر و مواد شيميايى ديگر به كار برده نمىشود.
و در خاتمه يادآور مىشود: آب زمزم به لحاظ مصرف بالايى كه در سال هاى اخير دارد، تجهيزات اشعه فوق بنفش پاسخگوى تمام آب مصرفى نيست كه از وسائل ديگر بهداشتى براى آن استفاده مىشود. (1)
1) گزارش فوق در كتاب «زمزم» به طور مشروح آمده و در سال 1403 ه. 1983 م. چاپ و منتشر شده است.
در هر حال، براى رفع احتمالات در خصوص آلودگى آب زمزم با عوامل خارجى يا نفوذ آبها از اطراف حرم، متولّيان حرم مكّى اقدامات لازم را جهت پاكسازى و بهداشتى كردن و سرد كردن و قابل شرب ساختن آن انجام دادهاند كه براى زائران دغدغه خاطرى از اين بابت ايجاد نكند.
نظر به قداستى كه آب زمزم داشته، همواره نوع استعمال و استفاده از آن مورد گفتگو بوده است و براى آن محدوديتى قائل شدهاند. به نوشته ازرقى، در عهد عباسبن عبدالمطلب در كنار چاه زمزم دو حوض آماده كرده بودند كه از يكى مىنوشيدند و از ديگرى وضو مىگرفتند. اين حوضها را با دلو پر مىكردند تا زائران استفاده نمايند.
وى از قول عطا آورده كه: «در عهد نخستين، دو حوض در كنار زمزم بود: يكى به طرف ركن (حجرالأسود) كه از آن آب مىنوشيدند و ديگرى پشت آن به طرف صفا كه از آن وضو مىساختند و شخصى كه لب چاه مىايستاد و با دلو آب مىكشيد، يك دلو در حوض نوشيدنى مىريخت و دلو ديگر در حوض وضو و شستشو.»
او همچنين مىنويسد: عباس بن عبدالمطلب در
مسجدالحرام اطراف زمزم گشت مىزده و اين سخن را تكرار مىكرده:
«الَّلهُمَّ إِنِّي لا أُحِلُّها لِمُغْتَسِلٍ وَ هِيَ لِشارِب ح 99 لّ وَ بَلٍّ». (1)
«غسل كردن در آن را جايز نمىدانم امّا براى وضو گرفتن و نوشيدن حلال حلال است!»
سفيان كه راوى حديث است مىگويد: مقصود عباس از غسل كردن داخل حوض رفتن و شست و شو كردن بوده و اين بدان جهت است كه مردى از بنىمخزوم را ديد جامه از تن برآورده و برهنه ايستاده و از آن حوض غسل مىكند. در اين حال عباس به شدّت عصبانى شد و گفت:
حلال نمىدانم براى كسى كه بخواهد با آن غسل كند- يعنى در مسجد- امّا براى كسى كه بنوشد و يا وضو بگيرد حلال حلال است. (2)از فقه ابن عباس نيز نقل شده كه تطهير و غسل در درون مسجد را جايز نمىدانسته امّا وضو و شست و شو را اجازه مىداده و همان سخن پدرش عباس را تكرار مىكرده است. (3)
با توجّه به اين ملاحظات است كه برخى از مورّخان و محدّثان و فقيهان عامّه، مسأله طهارت نمودن به آب زمزم را از منظر فقهى مورد گفتگو قرار داده و نظرياتى ابراز داشتهاند كه اساس فقهى جز نوعى «استحسان» ندارد.
به نقل فاسى در شفاء الغرام، برخى دعواى اجماع كردهاند كه تطهير با آن مانعى ندارد امّا ازاله نجاست واستنجاء- با وجود آب ديگر- را مورد اشكال دانسته و به خوددارى از آن تأكيد ورزيدهاند. و برخى آن را حرام دانستهاند. برخى ديگر به استحباب وضو با زمزم فتوى دادهاند و به عمل پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كردهاند. (1)و برخى ديگر آن را مكروه شمردهاند، بعضى استحباب غسل اموات با آن را برگزيده و برخى كراهت را. (2)كه بسيارى از اين اقوال مستند فقهى ندارد و در فقه شيعه نيز اساساً از اين موارد سخنى به ميان نيامده است. تنها مواردى كه از آن سخن گفته شده، نوشيدن و بر بدن پاشيدن و تبرّك و استشفا است
كه اخبار آن را قبلًا از نظر گذرانديم.
در عين حال براى آشاميدن آب زمزم در روايات فريقين آدابى ذكر نشده است. كلينى به اسناد خود از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: آنگاه كه شخص از طواف و نماز فارغشد به زمزم بيايد و يك يا دو دلو از آب آن بكشد و از آن بنوشد و بر سر و پشت و شكم خود بريزد و بگويد:
«خدايا! آن را علم سودمند و رزق فراوان و شفاى بيمارى و درد قرار ده».
آنگاه نزد حجر الأسود بيايد. (1)
در برخى روايات ديگر آمده است: پيش از آنكه به صفا رود از زمزم بنوشد ... (2)
همچنين از فقه ابن عباس است كه براى آشاميدن آب بايد به شش چيز توجّه داشت: رو به قبله ايستادن، بسم اللَّه گفتن، سه بار نوشيدن، سيراب شدن، حمد خدا پس از آشاميدن، آنگاه اين دعا را خواندن: «اللَّهمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعاً وَ شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ». (3)