ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور : هفت شهر عشق: نگاهی نو به حماسه عاشورا/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر : قم: وثوق، 1388.
مشخصات ظاهری : 355 ص.
فروست : اندیشه سبز؛ 16.
شابک : 38000 ریال: 978-600-107-014-3 ؛ 40000 ریال(چاپ چهارم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ سوم : 1389 ( فیپا ).
یادداشت : چاپ چهارم: 1389.
یادداشت : کتاب حاضر قبلا به صورت جلدی منتشر شدهاست.
عنوان دیگر : نگاهی نو به حماسه عاشورا.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع : عاشورا
رده بندی کنگره : BP41/5/خ36ھ7 1388
رده بندی دیویی : 297/9534
شماره کتابشناسی ملی : 2249387
هفت شهر عشق
نگاهی نو به حماسه عاشورا
مهدی خدامیانآرانی
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
هر سال با فرا رسیدن ماه محرّم، مادرم لباس سیاه به تنم میکرد و مرا به حسینیّه میفرستاد تا برای امام حسین علیهالسلام، عزاداری کنم.
زمانی که بزرگ شدم، همیشه به دنبال آن بودم که کسی پیدا شود و همه حوادث کربلا را از اوّل تا آخر برایم تعریف کند، امّا از هر کسی که پرسیدم فقط قسمتی از این حادثه بزرگ را به خاطر داشت.
سالها گذشت تا سرانجام تصمیم گرفتم با مطالعه و تحقیق و مراجعه به متون معتبر تاریخی، به بررسی حماسه عاشورا بپردازم و در واقع، این کتاب، نتیجه همان بررسیهای انجام شده است که به کمک خود امام حسین علیهالسلام به آن رسیدم و توانستم آن را به رشته تحریر درآورم.
اکنون آماده باشید تا در این کتاب، همراه کاروان امام حسین علیهالسلام، از
مدینه به سوی مکّه حرکت کنیم و بعد از آن نیز، حوادث مسیر مکّه تا کربلا و حماسه عاشورا را از نزدیک ببینیم و همچنین با داستان قهرمانی حضرت زینب علیهاالسلام، در سفر کوفه و شام، آشنا شویم.
این کتاب را به امام حسین علیهالسلام هدیه میکنم؛ به امید آنکه روز قیامت، شفیع من و همه خوانندگان این کتاب باشد.
مهدی خُدّامیان آرانی1
دوست من، سلام! از اینکه این کتاب را در دست گرفتهای خیلی خوشحالم.
من و تو میخواهیم ریشههای قیام امام حسین علیهالسلام را بررسی کنیم. پس برای دسترسی به اطلاعات بیشتر، باید به شام سفر کنیم. آیا شام را میشناسی؟ شهری که مرکز حکومت معاویه بوده است.
سفر ما آغاز میشود و ما به شهر شام ( دمشق ) میرویم...
امشب، شب نیمه رجب سال شصت هجری است. خبری در شام میپیچد و خیلیها را بیمناک میکند. معاویه سخت بیمار شده و طبیبان از معالجه او ناامید شدهاند.
معاویه، کسی است که به دستور خلیفه دوم (عُمر بن خطّاب) امیر شام شد و او توانست سالهای زیادی با مکر و حیله، در آنجا حکومت کند، امّا او اکنون باید خود را برای مرگ آماده کند.(1)
معاویه، سراغ پسرش یزید را میگیرد، ولی یزید به مسافرت رفته است. او با حسرت، به درِ قصر خود نگاه میکند تا شاید تنها پسرش وارد شود.(2)
معاویه خطاب به اطرافیان میگوید: «نامهای به یزید بنویسید و از او بخواهید که هر چه زودتر نزد من بیاید». نامه را به یک پیک تندرو میدهند تا آن را به یزید
1) 1. سایت M a s a b i h . c o m راه ارتباطی شما با نویسنده میباشد.
2) 2. توفّی معاویة لیلة النصف من رجب سنة ستّین وبایع الناس لیزید« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 368؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 414، الرقم 1323؛ تاریخ دمشق، ج14، ص 206؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 177؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 162؛ الإرشاد، ج 2، ص 32 .
برساند.
آیا معاویه برای آخرین بار پسرش را خواهد دید؟
حالِ معاویه لحظه به لحظه بدتر میشود. طبیبان مخصوص دربار، به هیچ کس اجازه ملاقات نمیدهند. همه مأموران حکومتی در آماده باش کامل به سر میبرند و همه رفت و آمدها، کنترل میشود.
معاویه در بستر مرگ است. او فهمیده است که نفسهای آخر را میکشد.
نگاه کن! معاویه با خودش سخن میگوید: «کاش برای رسیدن به ریاست دنیا، اینقدر تلاش نمیکردم! کاش همچون فقیران زندگی میکردم و همواره لباسی کهنه بر تن داشتم!».(1)
حالا که وقت مرگش فرا رسیده، گویا فراموش کرده که برای ریاست چند روزه دنیا، چقدر ظلم و ستم کرده است. اکنون موقع آن است که به سزای اعمال خود برسد. آری، معاویه میمیرد و خبر مرگ او به زودی در شهر شام، پخش میشود، ولی یزید هنوز از سفر نیامده است.(2)* * * یزید با عجله به سوی شهر شام میآید. سه روز از مرگ معاویه گذشته است. او باید هر چه سریعتر خود را به مرکز خلافت برساند.
نگاه کن! گروهی از بزرگان شهر شام، به خارج شهر رفتهاند تا از خلیفه جدید استقبال کنند. اکنون یزید، جانشین پدر و خلیفه مسلمانان است.
یزید وارد شهر میشود. کنار قبر پدر خود میرود و نماز میخواند. یکی از اطرافیان یزید جلو میآید و میگوید: «ای یزید، خدا به تو در این مصیبت بزرگ صبر بدهد و به پدرت مقامی بزرگ ببخشد و تو را در راه خلافت یاری کند. اگر چه این مصیبت، بسیار سخت است، امّا اکنون تو به آرزوی بزرگ خود رسیدهای!».(3)
1) 3. کان ابنه یزید غائباً، فصلّی علیه الضحّاک بن قیس...« : البدایة والنهایة، ج 8، ص 153 . »لمّا ثقل معاویة کان یزید غائباً، فکتب إلیه بحاله...« : الاستیعاب، ج 3، ص 1419.
2) 4. إنّ معاویة لمّا احتضر جعل یقول :فیا لیتنی لم أعن فی الملک ساعة ...«، تاریخ دمشق، ج 59، ص 218.
3) 5. لمّا مات معاویة خرج الضحّاک بن قیس حتّی صعد المنبر وأکفان معاویة علی یدیه تلوح، فحمد اللَّه ...«، تاریخ الطبری، ج 4، ص 242.
یزید به قصر میرود. مأموران خبر آوردهاند که عدّهای در سطح شهر، زمزمه مخالفت با خلیفه را دارند و مردم را به نافرمانی از حکومت او تشویق میکنند.
یزید به فکر فرو میرود! به راستی، او برای مقابله با آنها چه میکند؟ آیا باید دست به شمشیر برد؟
از طرف دیگر، اوضاع ناآرام عراق باعث نگرانی یزید شده است. او میداند وقتی خبر مرگ معاویه به عراق برسد، موج فتنه همه جا را فرا خواهد گرفت.
اکنون سه روز است که یزید در قصر است. او در این مدّت، در فکر آن بوده است که چگونه مردم را فریب دهد. به همین دلیل دستور میدهد تا همه مردم، در مسجد بزرگ شهر جمع شوند.
پس از ساعتی، مسجد پر از جمعیّت میشود. همه مردم برای شنیدن اوّلین سخنرانی یزید آمدهاند. یزید در حالی که خود را بسیار غمناک نشان میدهد، بر بالای منبر میرود و چنین میگوید: «ای مردم! من میخواهم دین خدا را یاری کنم و میدانم شما، مردم خوب و شریفی هستید. من خواب دیدم که میان من و مردم عراق، رودی از خون جریان دارد. آگاه باشید به زودی بین من و مردم عراق، جنگ بزرگی آغاز خواهد شد».(1)
عدّهای فریاد میزنند: «ای یزید! ما همه، سرباز تو هستیم، ما با همان شمشیرهایی که در صفیّن به جنگ مردم عراق رفتیم، در خدمت تو هستیم». یزید با شنیدن این سخنان با دست، به مأموران خود اشاره میکند.(2)
کیسههای طلا را نگاه کن! آری، آنها، همان «بیتالمال» است که برای وفاداری مردم شام، بین آنها تقسیم میشود.
صدای یزید در فضای مسجد میپیچد: «به هر کسی که در مسجد است، از این طلاها بدهید».
تا چند لحظه قبل، فقط چند نفر، برای شمشیر زدن در رکاب یزید آمادگی خود را اعلام کردند امّا حالا فریادِ «ما سرباز تو هستیم» همه مردم به گوش میرسد.
مردم در حالی که سکّههای سرخ طلا را در دست دارند، وفاداری خود را به یزید اعلام میکنند. آری! کیست که به طلای سرخ وفادار نباشد؟
یزید ادامه میدهد: «آگاه باشید که من به شما پول و ثروت زیادی خواهم داد».(1)
مردم با شنیدن وعدههای یزید، خوشحال میشوند و صدای «اللّه اکبر» در تمام مسجد میپیچد. یزید با این کار، نظر همه مردم را به خود جلب کرد و اکنون همه آنها، حکومت او را دوست دارند.
مگر مردم شام جز پول و آرامش چیز دیگری میخواستند؟ یزید، مردم شام را به خوبی میشناخت؛ باید جیبشان پر شود تا بتوان به راحتی بر آنها حکومت کرد. با پول میتوان کارهای بزرگی انجام داد. حتّی میتوان مردم را دوستدار یک حکومت کرد. * * * یزید مطمئن میشود که مردم شام، او را یاری خواهند کرد. بدین ترتیب، فکرش از مردم این شهر آسوده شده و فرصتی پیدا میکند که به فکر مخالفان خود باشد. به راستی آیا میشود آنها را هم با پول خرید؟
او خوب میداند که مردم عادی را میتواند با پول بخرد، امّا هرگز نمیتواند امام حسین علیهالسلام را تسلیم خود کند. معاویه هم خیلی تلاش کرد تا شاید بتواند امام حسین علیهالسلام را با ولیعهدیِ یزید موافق نماید، امّا نتوانست.
تا زمانی که معاویه زنده بود، امام حسین علیهالسلام ولیعهدیِ یزید را قبول نکرد و این برای یزید، بزرگترین خطر است. یزید خوب میداند که امام حسین علیهالسلام اهل سازش با او نیست.
1) 8. یا أمیر المؤمنین، امضِ بنا حیث شئت، وأقدم بنا علی من أحببت، فنحن بین یدیک...« : الفتوح، ج 5، ص 7.
اگر امام حسین علیهالسلام در زمان معاویه، دست به اقدامی نزد، به این دلیل بود که به پیمان نامه صلح برادرش امام حسن علیهالسلام، پایبند بود.
در همان پیمان نامه آمده بود که معاویه، نباید کسی را به عنوان خلیفه بعد از خود معرّفی کند، امّا معاویه چند ماه قبل از مرگ خود، با معرّفی جانشین، این پیمان نامه را نقض کرد.
یزید میداند که امام حسین علیهالسلام هرگز خلافت او را قبول نخواهد کرد، پس برای حل این مشکل، دستور میدهد تا این نامه برای امیر مدینه (ولید بن عُتبه) نوشته شود: «از یزید به امیر مدینه : آگاه باش که پدرم معاویه، از دنیا رفت. او رهبری مسلمانان را به من سپرده است. وقتی نامه به دست تو رسید حسین را نزد خود حاضر کن و از او برای خلافت من بیعت بگیر و اگر از بیعت خودداری کرد او را به قتل برسان و سرش را برای من بفرست».(1)
یزید دستور میدهد قبل از اینکه خبر مرگ معاویه به مدینه برسد، نامه او به دست حاکم مدینه رسیده باشد. او این چنین برنامه ریزی کرده است تا امام حسین علیهالسلام را غافلگیر کند. او میداند که اگر خبر فوت معاویه به مدینه برسد، دیگر نخواهد توانست به این آسانی به امام حسین علیهالسلام دسترسی پیدا کند.
آیا این نامه به موقع به مدینه خواهد رسید؟ * * * پاسی از شب گذشته است. نامهرسانی وارد مدینه میشود و بدون درنگ به سوی قصر حکومتی میرود تا با امیر مدینه (ولید بن عُتبه) دیدار کند.
نامهرسان به نگهبانان قصر میگوید:
-- من همین الآن، باید امیر مدینه را ببینم.
-- امیر مدینه استراحت میکند، باید تا صبح صبر کنی.
1) 9. وفتح یزید بیوت الأموال، فأخرج لأهل الشام أموالاً جزیلة ففرّقها علیهم...« : الفتوح، ج 5، ص 9.
-- من دستور دارم این نامه را هر چه سریعتر به او برسانم. به او خبر دهید پیکی از شام آمده است و کار مهمّی دارد.(1)
امیرِ مدینه با خبر میشود، نامه را میگیرد و آن را میخواند. او میفهمد که معاویه از دنیا رفته و یزید روی کار آمده است.
امیر مدینه گریه میکند، امّا آیا او برای مرگ معاویه گریه میکند؟
امیر مدینه به خوبی میداند که امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت نمیکند. گریه او برای انجام کارِ دشواری است که یزید از او خواسته است. آیا او این مأموریّت را خواهد پذیرفت؟
امیر مدینه خود را ملامت میکند و با خود میگوید: «ببین که ریاست دنیا با من چه میکند. آخر مرا با کشتن حسین چه کار».(2)
او سخت مضطرب و نگران است و میداند که نامهرسان منتظر است تا نتیجه کار را برای یزید ببرد. اگر از دستور یزید سرپیچی کند، باید منتظر روزهای سختی باشد.
«خدایا، چه کنم؟ کاش هرگز به فکر حکومت کردن نمیافتادم! آیا این ریاست ارزش آن را دارد که من مأمور قتل حسین شوم. هنوز مردم مدینه فراموش نکردهاند که پیامبر چقدر به حسین علاقه داشت. آنها به یاد دارند که پیامبر، حسینش را غرق بوسه میکرد و میفرمود: «هر کس که حسینِ مرا دوست داشته باشد خدا نیز، او را دوست میدارد». هر کس امام حسین علیهالسلام را میبیند به یاد میآورد که پیامبر او را گلِ زندگی خود میدانست. چرا یزید میخواهد گل پیامبر را پر پر کند؟(3)* * * امیرِ مدینه هر چه فکر میکند به نتیجهای نمیرسد. سر انجام تصمیم میگیرد که با مَروان مشورت کند.
مروان کسی است که از زمان حکومت عثمان، خلیفه سوم، در دستگاه حکومتی
1) 10. کتب یزید بن معاویة إلی الولید بن عتبة - وکان أمیراً بالمدینة - یأمره بأخذ البیعة له علی أهلها، وخاصّة علی الحسین بن علیّعلیهما السلام: مثیر الأحزان، ص 23؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 324؛ »إذا أتاک کتابی هذا، فأحضر الحسین بن علیّ، وعبد اللَّه بن الزبیر، فخذهما بالبیعة لی« : تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 241 .
2) 11. فقدمت المدینة لیلاً، فقلت للحاجب : استأذن لی، فقال : قد دخل ولا سبیل لی إلیه، فقلت : إنّی جئت بأمرٍ، فدخل فأخبره، فأذن له...« : تاریخ دمشق، ج 19، ص 17؛ تاریخ خلیفة بن خیّاط، ص 177 .
3) 12. لمّا ورد کتاب یزید علی الولید بن عتبة وقرأه، قال : إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون! یا ویح الولید بن عتبة مَن أدخله فی هذه الإمارة، ما لی وللحسین بن فاطمة؟!« : الفتوح، ج 5، ص 10؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 180 .
حضور داشت و عثمان او را به عنوان مشاور مخصوص خود، انتخاب کرده بود.(1)
مروان در خانه خود نشسته است که سربازان حکومتی به او خبر میدهند که باید هر چه سریعتر به قصر برود. مروان حرکت میکند و خود را به امیر مدینه میرساند.
امیر مدینه میگوید: «ای مروان! این نامه از شام برای من فرستاده شده است، آن را بخوان».
مروان نامه را میگیرد و با دقّت آن را میخواند و میگوید:
-- خدا معاویه را رحمت کند، او بهترین خلیفه برای این مردم بود.
-- من تو را به اینجا نیاوردهام که برای معاویه فاتحه بخوانی، بگو بدانم اکنون باید چه کنم؟ من باید چه خاکی بر سرم بریزم؟!
-- ای امیر! خبر مرگ معاویه را مخفی کن و همین حالا دستور بده تا حسین را به اینجا بیاورند تا از او، برای یزید بیعت بگیری و اگر او از بیعت خودداری کرد، سر او را از بدن جدا کن. تو باید همین امشب این کار را انجام بدهی، چون اگر خبر مرگ معاویه در شهر پخش شود، مردم دور حسین جمع خواهند شد و دست تو دیگر به او نخواهد رسید.(2)
سخن مروان تمام میشود و امیر مدینه سر خود را پایین میاندازد و به فکر فرو میرود که چه کند؟ او به این میاندیشد که آیا میتوان حسین علیهالسلام را برای بیعت با یزید راضی کرد یا نه؟
مروان به او میگوید: «حسین، بیعت با یزید را قبول نمیکند. به خدا قسم، اگر من جای تو بودم هر چه زودتر او را میکشتم».(3)
مروان زود میفهمد که امیر مدینه، مرد این میدان نیست، به همین دلیل به او میگوید: «از سخن من ناراحت نشو. مگر بنیهاشم، عثمان ( خلیفه سوم ) را مظلومانه نکشتند، حالا ما میخواهیم با کشتن حسین، انتقامِ خون عثمان را
1) 13. حسین منّی وأنا من حسین، أحبّ اللَّه من أحبّ حسیناً« : مسند أحمد، ج 4، ص 172؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 51؛ سنن الترمذی، ج 5، ص 324؛ المستدرک للحاکم، ج 3، ص 177؛ المصنّف لابن أبی شیبة، ج 7، ص 511؛ صحیح ابن حبان، ج 15، ص 427؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 33؛ الجامع الصغیر، ج 1، ص 575.
2) 14. سکن المدینة، فلمّا کانت أیّام عثمان جعله فی خاصّته واتّخذه کاتباً له...« : الأعلام للزرکلی، ج 7، ص 207.
3) 15. فقال مروان : ابعث إلیهم فی هذه الساعة فتدعوهم إلی البیعة والدخول فی طاعة یزید، فإن فعلوا قبلت ذلک منهم، وإن أبوا قدّمهم واضرب أعناقهم قبل أن یدروا بموت معاویة ...« : الفتوح، ج 5، ص 10؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 180 .
بگیریم».(1)
حتما با شنیدن این حرف، خیلی تعجّب میکنی! آخر مگر حضرت علی علیهالسلام، فرزندش امام حسین علیهالسلام و دیگر جوانان بنیهاشم را برای دفاع از جان عثمان به خانه او نفرستاد! این اطرافیان عثمان بودند که زمینه کشتن او را فراهم کردند. اکنون چگونه است که مروان، گناه قتل عثمان را به گردن امام حسین علیهالسلام میاندازد؟(2)
امیدوارم که امیر مدینه، زیرکتر از آن باشد که تحت تأثیر این تبلیغات دروغین قرار گیرد. او میداند که دست امام حسین علیهالسلام به خون هیچ کس آلوده نشده است.
مروان به خاطر کینهای که نسبت به اهل بیت علیهمالسلام دارد، سعی میکند برای تحریک امیر مدینه، از راه دیگری وارد شود. به همین دلیل رو به او میکند و میگوید: «ای امیر، اگر در اجرای دستور یزید تأخیر کنی، یزید تو را از حکومت مدینه برکنار خواهد کرد».
امیر به مروان نگاهی میکند و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده است میگوید: «وای بر تو ای مروان! مگر نمیدانی که حسین یادگار پیامبر است. من و قتل حسین!؟ هرگز، کاش به دنیا نیامده بودم و این چنین شبی را نمیدیدم».(3)
امیر مدینه در فکر است و با خود میگوید: «چقدر خوب میشود اگر حسین با یزید بیعت کند. خوب است حسین را دعوت کنم و نامه یزید را برای او بخوانم. چه بسا او خود، بیعت با یزید را قبول کند». سپس یکی از نزدیکان خود را میفرستد تا امام حسین علیهالسلام را به قصر بیاورد.(4)* * * شب از نیمه گذشته و فرستاده امیر مدینه در جستجوی امام حسین علیهالسلام است.(5)او وارد کوچه بنیهاشم میشود و به خانه امام میرسد.
درِ خانه را میزند و سراغ امام را میگیرد.
1) 16. فقال : إنّه لا یقبل، ولو کنت مکانک لضربت عنقه« : مثیر الأحزان، ص 23؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 324 .
2) 17. فقال له عدوّ اللَّه مروان : أوّه أیّها الأمیر، لا تجزع ممّا قلت لک؛ فإنّ آل أبی تراب هم الأعداء فی قدیم الدهر لم یزالوا، وهم الذین قتلوا الخلیفة عثمان بن عفّان...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 180 .
3) 18. قال علیّ رضی اللَّه عنه للحسن : ائت الرجل، قال : قد فعلت، فأقسم علیَّ إلّا رجعت...« : تاریخ المدینة، ج 4، ص 1213.
4) 19. مهلاً! ویحک یا مروان عن کلامک هذا، وأحسِن القول فی ابن فاطمة، فإنّه بقیّة ولد النبیّین« : الفتوح، ج 5، ص 10 .
5) 20. أرسل عبد اللَّه بن عمرو بن عثمان - وهو إذ ذاک غلام حدث - إلیهما یدعوهما، فوجدهما فی المسجد وهما جالسان، فأتاهما فی ساعة...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ تذکرة الخواصّ، ص 236؛ الأخبار الطوال، ص 227؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 147 .
امام، داخل خانه نیست. به راستی، کجا میتوان او را پیدا کرد؟ مسجد پیامبر در شبهای پایانی ماه رجب، صفای خاصّی دارد و امام در مسجد پیامبر، مشغول عبادت است.
فرستاده امیر مدینه، راهی مسجد پیامبر میشود و پس از ورود به آن مکان مقدّس، بدون درنگ نزد امام حسین علیهالسلام میرود. امام در گوشهای از مسجد همراه عدّهای از دوستان خود، نشسته است. فرستاده امیر رو به امام حسین علیهالسلام میکند و میگوید:
-- ای حسین! امیر مدینه شما را طلبیده است.(1)
-- من به زودی پیش او میآیم.
امام خطاب به اطرافیان خود میفرماید: «فکر میکنید چه شده است که امیر در این نیمه شب، مرا طلبیده است. آیا تا به حال سابقه داشته است که او نیمه شب، کسی را نزد خود فرا بخواند؟». همه در تعجّب هستند که چه پیش آمده است.
امام میفرماید: «گمان میکنم که معاویه از دنیا رفته و امیر مدینه میخواهد قبل از آنکه این خبر در مدینه پخش شود، از من بیعت بگیرد».(2)
آیا امام این موقع شب، نزد امیر مدینه خواهد رفت؟ نکند خطری در کمین باشد؟ آیا معاویه از دنیا رفته است؟ آیا خلافت شوم یزید آغاز شده است؟
یکی از اطرافیان امام از ایشان میپرسد: «اگر امیر مدینه شما را برای بیعت با یزید خواسته باشد، آیا بیعت خواهی نمود؟»
امام جواب میدهد: «من هرگز با یزید بیعت نمیکنم. مگر فراموش کردهای که در پیمان نامه صلحِ برادرم امام حسن علیهالسلام، آمده بود که معاویه نباید جانشینی برای خود انتخاب کند. معاویه عهد کرد که خلافت را بعد از مرگش به من واگذار کند. اکنون او به قول و پیمان خود وفا نکرده است. من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، چون که یزید
1) 21. فبعث الولید بن عتبة من ساعته - نصف اللیل - إلی الحسین بن علیّ وعبد اللَّه بن الزبیر« : تهذیب الکمال، ج 6، ص 414، الرقم 1323؛ تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 7؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 206؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 295، الرقم 48؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 162؛ الإرشاد، ج 2، ص 32.
2) 22. فأقبل إلیهم الرسول، والرسول ) عبد اللَّه بن ( عمرو بن عثمان بن عفّان، لم یصب القوم فی منازلهم، فمضی نحو المسجد، فإذا القوم عند قبر النبیّصلی الله علیه وآله ...« : الفتوح، ج 5، ص 11؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 181 .
مردی فاسق است و شراب میخورد».(1)
مأمور امیر مدینه، دوباره نزد امام میآید و میگوید:
-- ای حسین! هر چه زودتر نزد امیر بیا که او منتظر توست.
-- من به زودی میآیم.
امام از جای برمیخیزد. میخواهد که از مسجد خارج شود، یکی از اطرافیان میپرسد: «ای پسر رسول خدا، تصمیم شما چیست؟»
امام در جواب میفرماید: «اکنون جوانان بنیهاشم را فرا میخوانم و همراه آنان نزد امیر میروم».(2)
امام به منزل خود میرود. ظرفِ آبی را میطلبد. وضو میگیرد و شروع به خواندن نماز میکند. او در قنوت نماز، دعا میکند... به راستی، با خدای خویش چه میگوید؟
آری، اکنون لحظه آغاز قیام حسینی است. به همین دلیل، امام حرکت خویش را با نماز شروع میکند. او در این نماز با خدای خویش راز و نیاز میکند و از او طلب یاری مینماید.(3)
-- علی اکبر! برو به جوانان بنیهاشم بگو شمشیرهای خود را بردارند و به اینجا بیایند.
-- چشم بابا!
بعد از لحظاتی، همه جوانان بنیهاشم در خانه امام جمع میشوند. آن جوانمرد را که میبینی عبّاس، پسر اُمّ البنین است. آنها با خود میگویند که چه خطری جان امام را تهدید کرده است؟
امام، به آنها خبر میدهد که باید نزد امیر مدینه برویم.
همه افراد، همراه خود شمشیر آوردهاند، ولی امام به جای شمشیر، عصایی در دست دارد.
1) 23. فقال حسین : قد ظننت أری طاغیتهم قد هلک، فبعث إلینا لیأخذنا بالبیعة قبل أن یفشوا فیالناس الخبر . فقال : وأنا ما أظنّ غیره« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ تذکرة الخواصّ، ص 236؛ الأخبار الطوال، ص 227؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 147 .
2) 24. أصنع أنّی لا أُبایع له أبداً؛ لأنّ الأمر إنّما کان لی من بعد أخی الحسن، فصنع معاویة ما صنع، وحلف لأخی الحسن أنّه لا یجعل الخلافة لأحد من بعده من ولده...« : الفتوح، ج 5، ص 11؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 181 .
3) 25. أجمع فتیانی الساعة ثمّ أمشی إلیه، فإذا بلغت الباب احتبستهم علیه، ثمّ دخلت علیه...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 226؛ تذکرة الخواصّ، ص 236.
آیا این عصا را میشناسی؟ این عصای پیامبر است که در دست امام است.(1)
امام به سوی قصر حرکت میکند، آیا تو هم همراه مولای خویش میآیی تا او را یاری کنی؟ * * * کوچههای مدینه بسیار تاریک است. امام و جوانان بنیهاشم به سوی قصر حرکت میکنند. اکنون به قصر مدینه میرسیم، امام رو به جوانان میکند و میفرماید: «من وارد قصر میشوم، شما در اینجا آماده باشید. هرگاه من شما را به یاری خواندم به داخل قصر بیایید».(2)
امام وارد قصر میشود. امیر مدینه و مروان را میبیند که کنار هم نشستهاند. امیر مدینه به امام میگوید: «معاویه از دنیا رفت و یزید جانشین او شد. اکنون نامه مهمّی از او به من رسیده است».(3)
آنگاه نامه یزید را برای امام میخواند. امام به فکر فرو میرود و پس از لحظاتی به امیر مدینه میگوید: «فکر نمیکنم بیعت مخفیانه من در دل شب، برای یزید مفید باشد. اگر قرار بر بیعت کردن باشد، من باید در حضور مردم بیعت کنم تا همه مردم با خبر شوند».(4)
امیر مدینه به فکر فرو میرود و درمییابد که امام راست میگوید، زیرا یزید هرگز با بیعت نیمه شب و مخفیانه امام، راضی نخواهد شد.
از سوی دیگر، امیر مدینه که هرگز نمیخواست دستش به خون امام آلوده شود، کلام امام را میپسندد و میگوید: «ای حسین! میتوانی بروی و فردا نزد ما بیایی تا در حضور مردم، با یزید بیعت کنی».(5)
امام آماده میشود تا از قصر خارج شود، ناگهان مروان فریاد میزند: «ای امیر! اگر حسین از اینجا برود دیگر به او دسترسی پیدا نخواهی کرد».(6)
1) 26. صار الحسین بن علیّ إلی منزله، ثمّ دعا بماء، فلبس وتطهّر بالماء...« : الفتوح، ج 5، ص 12؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 182 .
2) 27. ثمّ خرج الحسین من منزله وفی یده قضیب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، وهو فی ثلاثین رجلاً من أهل بیته...« : الفتوح، ج 5، ص 12 .
3) 28. فإن دعوتکم أو سمعتم صوته قد علا فاقتحموا علیّ بأجمعکم، وإلّا فلا تبرحوا حتّی أخرج إلیکم« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 529؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 226؛ تذکرة الخواصّ، ص 236؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 227؛ »فإذا دخلت إلیه فاجلسوا علی الباب، فإن سمعتم صوتی قد علا فادخلوا علیه لتمنعوه منّی« : الإرشاد، ج 2، ص 32؛ روضة الواعظین، ص 189؛ إعلام الوری، ج 1، ص 434؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 324.
4) 29. فنعی الولیدُ إلیه معاویة، فاسترجعَ الحسینُعلیه السلام، ثمّ قرأ کتاب یزید وما أمره فیه من أخذ البیعة منه له ....« : الإرشاد، ج 2، ص 33؛ روضة الواعظین، ص 189، إعلام الوری، ج 1، ص 434؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 324 .
5) 30. إنّ مثلی لا یعطی بیعته سرّاً، وأنا طوع یدیک، فإذا جمعت الناس لذلک حضرت وکنت واحداً منهم« : الأخبار الطوال، ص 228 .
6) 31. انصرف علی اسم اللَّه حتّی تأتینا مع جماعة الناس...« : الإرشاد، ج 2، ص 33؛ روضة الواعظین، ص 189؛ إعلام الوری، ج 1، ص 434.
آنگاه مروان نگاه تندی به امام حسین علیهالسلام میکند و میگوید: «با خلیفه مسلمانان، یزید، بیعت کن»، امام نگاهی به او میکند و میفرماید: «چه سخن بیهودهای گفتی، بگو بدانم چه کسی یزید را خلیفه کرده است؟».(1)
مروان از جا برمیخیزد و شمشیر خود را از غلاف بیرون میکشد و به امیر مدینه میگوید: «ای امیر، بهانه حسین را قبول نکن، همین الآن از او بیعت بگیر و اگر قبول نکرد، گردنش را بزن».(2)
مروان نگران است که فرصت از دست برود، در حالیکه امیر مدینه دستور حمله را نمیدهد. اینجاست که امام، یاران خود را فرامیخواند، و جوانان بنیهاشم در حالی که شمشیرهای خود را در دست دارند، وارد قصر میشوند.
مروان، خود را در محاصره جوانان بنیهاشم میبیند و این چنین میشنود: «تو بودی که میخواستی مولای ما را بکشی؟».
ترس تمام وجود مروان را فرا میگیرد. مروان اصلاً انتظار این صحنه را نداشت. او در خیال خود نقشه قتل امام حسین علیهالسلام را طرح کرده بود، امّا خبر نداشت که با شمشیرهای این جوانان، روبرو خواهد شد.(3)
همه جوانان، منتظر دستور امام هستند تا جواب این گستاخی مروان را بدهند؟ ولی امام سخن مروان را نادیده میگیرد و همراه با جوانان، از قصر خارج میشود.
مروان نگاهی به امیر مدینه میکند و میگوید: «تو به حرف من گوش نکردی. به خدا قسم، دیگر هیچگاه به حسین دست پیدا نخواهی کرد».(4)
امیر مدینه به مروانِ آشفته میگوید: «دوست ندارم همه دنیا برای من باشد و من در ریختن خون حسین، شریک باشم».(5)
مروان ساکت میشود و دیگر سخنی نمیگوید. * * *
1) 32. إنّک أشرت علیّ بذهاب دینی ودنیای ...« : مثیر الأحزان، ص 14 .
2) 33. نحن أهل بیت النبوّة ومعدن الرسالة، ویزید فاسق شارب الخمر وقاتل النفس، ومثلی لا یبایع لمثله...« : مثیر الأحزان، ص 14.
3) 34. وأنا أنظر إلی مروان وقد أسرّ إلی الولید أن اضرب رقابهم، ثمّ قال جهراً : لا تقبل عذرهم واضرب رقابهم ...« : مثیر الأحزان، ص 24 .
4) 35. وسمع مَن بالباب الحسین، فهمّوا بفتح الباب وإشهار السیوف ...« : الفتوح، ج 5، ص 13؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 183 .
5) 36. قال مروان للولید : عصیتنی! لا واللَّه لا یُمکّنک من مثلها من نفسه أبداً« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 530؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 227.
صبح شده است و اکنون مردم از مرگ معاویه باخبر شدهاند. امیر مدینه همه را به مسجد فرا خوانده است و همه مردم، به سوی مسجد میروند تا با یزید بیعت کنند.
از طرف دیگر، مروان در اطراف خانه امام پرسه میزند. او در فکر آن است که آیا امام همراه با مردم برای بیعت با یزید به مسجد خواهد آمد یا نه؟
امام حسین علیهالسلام، از خانه خود بیرون میآید. مروان خوشحال میشود و گمان میکند که امام میخواهد همچون مردم دیگر، به مسجد برود. او امام را از دور زیر نظر دارد ، ولی امام به سوی مسجد نمیرود. مروان میفهمد که امام برای بررسی اوضاع شهر از خانه خارج شده و تصمیم ندارد به مسجد برود.
مروان با خود میگوید که خوب است نزد حسین بروم و با او سخن بگویم، شاید راضی شود به مسجد برود.
-- ای حسین! من آمدهام تا تو را نصیحت کنم.
-- نصیحت تو چیست؟
-- بیا و با یزید بیعت کن. این کار برای دین و دنیای تو بهتر است.
-- « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُون»؛ اگر یزید بر امّت اسلام خلافت کند، دیگر باید فاتحه اسلام را خواند. ای مروان! از من میخواهی با یزید بیعت کنم، در حالی که میدانی او مردی فاسق و ستمکار است.(1)
مروان سر خود را پایین میاندازد و میفهمد که دیگر باید فکر بیعت امام را از سر خود، بیرون کند. * * * امیر مدینه، در مسجد نشسته است و مردم مدینه با یزید بیعت میکنند، امّا هر چه منتظر میماند ، خبری از امام حسین علیهالسلام نیست.
برنامه بیعت تمام میشود و امیر مدینه به قصر باز میگردد. مروان، نزد او میآید و
1) 37. وبِّخْ غیرک یا مروان، إنّک اخترت لی التی فیها هلاک دینی، واللَّه ما أُحبّ أنّ لی ما طلعت علیه الشمس وغربت عنه من مال الدنیا وملکها ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 340؛ الأخبار الطوال، ص 228؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 147؛ إعلام الوری، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 325 .
به او گزارش میدهد که امام حسین علیهالسلام حاضر به بیعت با یزید نیست.
اکنون پیک مخصوص یزید، آماده بازگشت به شام است. امیر مدینه نامهای به یزید مینویسد که حسین با او بیعت نخواهد کرد.(1)
چند روز پس از آن، نامه به دست یزید میرسد. او با خواندن آن بسیار عصبانی میشود. چشمان یزید از شدّت غضب، خونآلود است و دستور میدهد تا این نامه را بنویسند: «از یزید، خلیفه مسلمانان به امیر مدینه: هنگامی که این نامه به دست تو رسید، بار دیگر از مردم مدینه بیعت بگیر، و باید همراه جواب این نامه، سرِ حسین را برایم بفرستی و بدان که جایزهای بسیار بزرگ در انتظار توست».(2)
گستاخی یزید را ببین! او از امیر مدینه میخواهد که جواب نامهاش فقط سر امام حسین علیهالسلام باشد. به راستی، چه حوادثی در انتظار مدینه است؟ وقتی این نامه به مدینه برسد، چه اتّفاقی خواهد افتاد؟ * * * هماینک، شب یکشنبه بیست و هشتم رجب سال شصت هجری است و ما در مدینه هستیم.
نامهرسان یزید، با فرمان قتل امام در راه مدینه است. او باید حدود هزار کیلومتر راه را طی کند تا به مدینه برسد. برای همین، چند روز دیگر در راه خواهد بود. امشب همه مردم مدینه در خوابند. امیر مدینه هم، در خواب خوشی است.
خواننده عزیز! میدانم که تو هم مثل من خیلی نگرانی. چند روز دیگر نامه به مدینه خواهد رسید، آن وقت چه خواهد شد. آیا موافقی با هم به سوی حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله برویم و برای امام خویش دعا کنیم؟
آنجا را نگاه کن! او کیست که در این تاریکی شب، به این سو میآید؟
صورتش در دل شب میدرخشد. چقدر با وقار راه میرود. شاید او مولایمان
1) 38. یا أبا عبد اللَّه، إنّی لک ناصح فأطعنی ترشد،قال الحسینعلیه السلام : وما ذاک؟ قل حتّی أسمع، فقال مروان : إنّی آمرک ببیعة یزید أمیر المؤمنین؛ فإنّه خیر لک فی دینک ودنیاک...وعلی الإسلام السلام إذ قد بُلیت الأُمّة براعٍ مثل یزید ...« : مثیر الأحزان، ص 14؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 326 .
2) 39. إلی عبد اللَّه یزید أمیر المؤمنین، من عتبة بن أبی سفیان، أمّا بعد، فإنّ الحسین بن علیّ لیس یری لک خلافة ولا بیعة، فرأیک فی أمره، والسلام« : الأمالی، للصدوق، ص 216، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 312 .
حسین علیهالسلام باشد!
آری! درست حدس زدی. او کنار قبر جدّش، پیامبر صلیاللهعلیهوآله میآید تا با او سخن بگوید. پس به نماز میایستد تا با معبود خود، راز و نیاز کند، او اکنون به سجده رفته و اشک میریزد. میخواهی صدای امام را بشنوی؟ گوش کن: «بار خدایا! تو میدانی که من برای اصلاح امّت جدّم قیام میکنم. من برای زنده کردن امر به معروف و نهی از منکر، آمادهام تا جانم را فدا کنم. یزید میخواهد دین تو را نابود کند تا هیچ اثری از آن باقی نماند. من میخواهم از دین تو دفاع کنم».(1)
این سخنان، بوی جدایی میدهد. گویی امام تصمیم سفر دارد و این آخرین نماز او در حرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. آری! او آمده است تا با جدّ خویش، خداحافظی کند.
جانم فدای تو ای آقایی که در شهر خودت هم در امان نیستی! شمشیرها، در انتظار رسیدن نامه یزید هستند تا تو را کنار قبر جدّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شهید کنند. یزید میخواهد تو را در همین شهر به قتل برساند تا صدای عدالت و آزادگی تو، به گوش مردم نرسد. او میداند که حرکت و قیام تو سبب بیداری جهان اسلام خواهد شد، امّا تو خود را برای این سفر آماده کردهای، تا دین اسلام را از خطر نابودی نجات دهی و به تمام مردم درس آزادگی و مردانگی بدهی.
سفر تو، سفر بیداری تاریخ است. سفرِ زندگی شرافتمندانه است.
لحظاتی امام در سجده به خواب میرود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را میبیند که آغوش خود را میگشاید و حسینش را در آغوش میگیرد. سپس، پیامبر صلیاللهعلیهوآله میان دو چشم او را میبوسد و میفرماید: «ای حسین! خدا برای تو مقامی معیّن کرده است که جز با شهادت به آن نمیرسی».(2)
امام از خواب بیدار میشود، در حالی که اشک شوق دیدار یار، بر چشمانش حلقه زده است. اکنون دیگر همه چیز معلوم شده است، سفر شهادت آغاز میشود:
1) 40. من عبد اللَّه یزید أمیر المؤمنین إلی الولید بن عتبة، أمّا بعد، فإذا ورد علیک کتابی... ولیکن مع جوابک إلیّ رأس الحسین بن علیّ، فإن فعلت ذلک فقد جعلت لک أعنّة الخیل، ولک عندی الجائزة والحظّ الأوفر، والنعمة واحدة، والسلام« : الفتوح، ج 5، ص 17؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 185 .
2) 41. خرج إلی القبر أیضاً فصلّی رکعتین، فلمّا فرغ من صلاته جعل یقول : اللّهمّ إنّ هذا قبر نبیّک محمّد، وأنا ابن بنت محمّد، وقد حضرنی من الأمر ما قد علمت، اللّهمّ وإنّی أُحبّ المعروف وأکره المنکر ..: الفتوح، ج 5، ص 18؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 327 .
«بسم اللّه الرحمن الرحیم».
امام حسین علیهالسلام میخواهد از مسجد بیرون برود. خوب است همراه ایشان برویم.
امام در جایی مینشیند و دست روی خاک میگذارد و مشغول سخن گفتن میشود. آیا میدانی اینجا کجاست؟ نمیدانم، تاریکی شب مانع شده است. من فقط صدای امام را میشنوم:
مادر!
درست حدس زدی. امام اکنون کنار قبر مادر است و با مادر مهربانش خداحافظی میکند و سپس به سوی قبرستان بقیع میرود تا با برادرش امام حسن علیهالسلام نیز، وداع کند.(1)* * * مردم مدینه در خوابند، امّا در محلّه بنیهاشم خبرهایی است. امام حسین علیهالسلام تا ساعتی دیگر، مدینه را ترک خواهد کرد. پس دوستان و یاران امام، پیش از روشن شدن آسمان، باید بار سفر را ببندند.
چرا صدای گریه میآید؟ عمّههای امام حسین علیهالسلام، دور او جمع شدهاند و آرام آرام گریه میکنند. امام نزدیک میرود و میفرماید: «از شما میخواهم که لب به نوحه و زاری باز نکنید».(2)
یکی از آنها در جواب میگوید: «ای حسین جان! چگونه گریه نکنیم در حالی که تو تنها یادگار پیامبر هستی و از پیش ما میروی». امام، آنها را به صبر و بردباری دعوت میکند.(3)
نگاه کن، آیا آن خانم را میشناسی که به سوی امام میآید؟ او به امام میگوید: «فرزندم! با این سفر مرا اندوهناک نکن».
امام با نگاهی محبّت آمیز میفرماید: «مادرم! من از سرانجام راهی که انتخاب
1) 42. راح لیودّع القبر، فقام یصلّی، فأطال فنعس وهو ساجد، فجاءه النبیّصلی الله علیه وآله وهو فی منامه، فأخذ الحسینعلیه السلام وضمّه إلی صدره، وجعل یقبّل بین عینیه ویقول :... وإنّ لک فی الجنّة درجات لا تنالها إلّا بالشهادة« : الأمالی، للصدوق، ص 216، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 312، ح 1 .
2) 43. وتهیّأ الحسین بن علیّ وعزم علی الخروج من المدینة، ومضی فی جوف اللیل إلی قبر أُمّه، فصلّی عند قبرها وودّعها، ثمّ قام عن قبرها وصار إلی قبر أخیه الحسن، ففعل مثل ذلک، ثمّ رجع إلی منزله« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 186 .
3) 44. لمّا همّ الحسینعلیه السلام بالشخوص عن المدینة، أقبلت نساء بنی عبد المطّلب، فاجتمعن للنیاحة، حتّی مشی فیهنّ الحسینعلیه السلام فقال : أُنشدکنّ اللَّه أن تبدین هذا الأمر معصیة للَّه ولرسوله ...« : کامل الزیارات، ص 195، ح 275 عن جابر؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 88، ح 26 .
نمودهام آگاهی دارم، امّا هر طور که هست باید به این سفر بروم».(1)
این کیست که امام حسین علیهالسلام را فرزند خود خطاب میکند و آن حضرت هم، او را مادر صدا میزند؟
او اُمّ سَلَمه، همسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله است. همان خانم که عمر خود را با عشق به اهل بیت علیهمالسلام سپری کرده است. آیا میدانی بعد از حضرت خدیجه علیهاالسلام، او بهترین همسر برای پیامبر بود؟(2)* * * اکنون امام قلم و کاغذی برمیدارد و مشغول نوشتن میشود. او وصیّتنامه خویش را مینویسد، او میداند که دستگاه تبلیغاتی یزید، تلاش خواهند کرد که تاریخ را منحرف کنند.
امام میخواهد در آغاز حرکت، مطلبی بنویسد تا همه بشریّت در طول تاریخ، بدانند که هدف امام حسین علیهالسلام از این قیام چه بوده است. ایشان مینویسد: «من بر یگانگی خدای متعال شهادت میدهم و بر نبوّت حضرت محمّد اعتقاد دارم و میدانم که روز قیامت حق است. آگاه باشید! هدف من از این قیام، فتنه و آشوب نیست، من میخواهم امّت جدّم رسول خدا را اصلاح کنم، من میروم تا امر به معروف و نهیاز منکر بنمایم».(3)
آری! تاریخ باید بداند که حسین علیهالسلام، مسلمان است و از دین جدّ خود منحرف نشده است.
امام برادرش، محمّد حنفیّه را نزد خود فرا میخواند و این وصیّت نامه را به او میدهد و از او میخواهد تا در مدینه بماند و برنامههای امام را در آنجا پیگیری کند، همچنین خبرهای آنجا را نیز، به او برساند.(4)
اکنون موقع حرکت است، محمّد حنفیّه رو به برادر میکند:
1) 45. فقالت له نساء بنی عبد المطّلب : فلمن نستبقی النیاحة والبکاء؟! فهو عندنا کیوم مات فیه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله« : کامل الزیارات، ص 195، ح 275 عن جابر؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 88، ح 26 .
2) 46. لمّا عزم علی الخروج من المدینه أتته أُمّ سلمة فقالت : یا بُنی لا تحزنّی بخروجک إلی العراق... فقال : یا أُمّاه، أنا واللَّه أعلم ذلک...« : ینابیع المودّة، ج 3، ص 60؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 331.
3) 47. علی خیر وإلی خیر، وما أرضانی عنک، ولکنّها خاصّة لی« : الأمالی، للطوسی، ص 565 .
4) 48. بسم اللَّه الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به الحسین بن علیّ بن أبی طالب لأخیه محمّد بن الحنفیة المعروف ولد علیّ بن أبی طالبعلیه السلام .. وإنّی لم أخرج أشِراً ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً ...« : الفتوح، ج 5، ص 21؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 188؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 89.
-- ای حسین! تو همچون روح و جان من هستی و اطاعت امر تو بر من واجب است، امّا من نگران جان تو هستم. پس از تو میخواهم که به سوی مکّه بروی که آنجا حرم امن الهی است.(1)
-- به خدا قسم! اگر هیچ پناهگاه امنی هم نداشته باشم، با یزید بیعت نخواهم کرد.(2)
اشک در چشمان محمّد حنفیّه حلقه زده است. او گریه میکند و امام هم با دیدن گریه او اشک میریزد. آیا این دو برادر دوباره همدیگر را خواهند دید؟
همه جوانان بنیهاشم و یاران امام آماده حرکت هستند. زمان به سرعت میگذرد. امام باید سفرش را در دل شب آغاز کند. کاروان، آرام آرام به راه میافتد.
نمیدانم چرا مدینه با خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله اینقدر نامهربان بود. تشییع پیکر مادری پهلو شکسته در دل شب، اشک شبانه علی علیهالسلام کنار قبر همسر در دل شب، تیرباران پیکر امام حسن علیهالسلام. اکنون هم آغاز سفر حسین علیهالسلام در دل شب!
خداحافظ ای مدینه! خداحافظ ای کوچه بنیهاشم! * * * حتماً میدانی که هر کس بخواهد به مکّه برود، باید اعمال «عُمره» را بهجا آورد. آری، شرط زیارت خانه خدا این است که لباسهای دنیوی را از تن بیرون آوری و لباس سفید احرام بر تن کنی تا بتوانی به سوی خدا بروی. اینکار در بین راه مکّه و مدینه، در مسجد شجره انجام میشود.
کاروان شهادت در مسجد شجره توقّف کوتاهی میکند و همه کاروانیان، لباس احرام بر تن میکنند و «لَبَّیک اللهمّ لَبَّیک» میگویند.
عجب حال و هوایی است. از هر طرف صدای «لَبَیّک» به گوش میرسد: «به سوی تو میآیم ای خدای مهربان!».
1) 49. فلا علیک أن تقیم بالمدینة فتکون لی عیناً علیهم، ولا تخفِ علیَّ شیئاً من أُمورهم« : الفتوح، ج 5، ص 20؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 187 .
2) 50. لمّا جاء إلیه محمّد بن الحنفیّة قال : یا أخی، فدتک نفسی! أنت أحبّ الناس إلیَّ وأعزّهم علیَّ ...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 187 .
نگاه کن، همه جوانان دور امام حسین علیهالسلام حلقه زدهاند، من و تو اگر بخواهیم همراه این کاروان برویم باید لباس احرام بر تن کنیم و لبیک بگوییم.
خواننده خوبم! فرصت زیادی نداری، زود آماده شو، چرا که این کاروان به زودی حرکت میکند.
نماز جماعت صبح برپا میشود. همه نماز میخوانند و بعد از آن آماده حرکت میشوند.
بانویی از مسجد بیرون میآید. عبّاس، علی اکبر و بقیّه جوانان، دور او حلقه میزنند و با احترام او را به سوی کجاوه میبرند.
او زینب علیهاالسلام است، دختر علی و فاطمه علیهماالسلام.
کاروان وارد جادّه اصلی مدینه- مکّه میشود و به سوی شهر خدا میرود. بعضی از یاران امام، به حضرت پیشنهاد میدهند که از راه فرعی به سوی مکّه برویم تا اگر نیروهای امیر مدینه به دنبال ما بیایند نتوانند ما را پیدا کنند، ولی امام در همان راه اصلی به سفر خود ادامه میدهد.(1)
از طرف دیگر امیر مدینه خبردار میشود که امام حسین علیهالسلام از مدینه خارج شده است. او خدا را شکر میکند که او را از فتنه بزرگی نجات داده است. او دیگر سربازانش را برای برگرداندن امام نمیفرستد.
جاسوسان به یزید خبر میدهند که امیر مدینه در کشتن حسین کوتاهی نموده و در واقع با سیاست مسالمتآمیز خود، زمینه خروج او را از مدینه فراهم نموده است.
وقتی این خبر به یزید میرسد بیدرنگ دستور بر کناری امیر مدینه را صادر میکند، ولی کار از کار گذشته است و اکنون دیگر کشتن امام حسین علیهالسلام کار سادهای نیست.(2)
امام در نزدیکیهای مکّه است. این شهر نزد همه مسلمانان احترام دارد و دیگر
1) 51. یا أخی، واللَّه لو لم یکن فی الدنیا ملجأ ولا مأوی لما بایعت واللَّه یزید بن معاویة أبداً...« : الفتوح، ج 5، ص 20 .
2) 52. فقال له أهل بیته : لو تنکّبت الطریق الأعظم کما صنع ابن الزبیر؛ لئلّا یلحقک الطلب ...« : الإرشاد، ج 2، ص 35؛ روضة الواعظین، ص 190؛ إعلام الوری، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 332 .
نمیتوان به این سادگی، نقشه قتل امام را اجرا نمود. مکّه شهر امن خداست و تا به حال کسی جرأت نکرده است به حریم این شهر جسارت کند، امّا آیا او در این شهر در آرامش خواهد بود؟ * * * آیا میدانی ما چند روز است که در راه هستیم؟
ما شب یکشنبه 28 رجب، از مدینه خارج شدیم. امشب هم شب جمعه، شب سوم ماه شعبان است. ما راه مدینه تا مکّه را پنج روزه آمدهایم. چه توفیقی از این بهتر که اعمال عمره خود را در شب جمعه انجام دهیم.
تا یادم نرفته بگویم که امشب، شب ولادت امام حسین علیهالسلام نیز، هست.
خورشید را نگاه کن که پشت آن کوهها غروب میکند. پشت آن کوهها شهر مکّه قرار دارد. آری، ما به نزدیکیهای مکّه رسیدهایم.(1)
امام، همراه یاران خود وارد شهر میشود و به مسجد الحرام رفته و اعمال عمره را انجام میدهد. بیا من و تو هم اعمال عمره خود را انجام بدهیم. بیا کمی با خدای خود خلوت کنیم...
خانه خدا چه صفایی دارد!
خبر ورود امام حسین علیهالسلام در همه شهر میپیچد، همه مردم خوشحال میشوند که تنها یادگار پیامبر به مکّه آمده است.(2)
شهر دوباره بوی پیامبر را گرفته است و خوب است بدانی که افراد زیادی از شهرهای مختلف برای انجام عمره، به مکّه آمدهاند و آنها هم با شنیدن این خبر برای دیدن امام لحظه شماری میکنند.(3)
آری، امام به حرم امن الهی پناه آورده است. کسانی که زیرک هستند، میفهمند که جان امام حسین علیهالسلام در خطر است. امام در شهر منزل میکند و مردم دستهدسته به
1) 53. عزل یزید الولید بن عتبة عن المدینة ... فأقرّ علیها عمرو بن سعید الأشدق« : تاریخالطبری، ج 5، ص 343؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 532 .
2) 54. القصص، 22؛ »فلمّا دخل مکّة قال : » وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَآءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَآءَ السَّبِیلِ «« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 343؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 531؛ الإرشاد، ج 2، ص 35؛ روضة الواعظین، ص 190؛ إعلام الوری، ج 1، ص 435؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 332 .
3) 55. ودخل الحسین إلی مکّة، ففرح به أهلها فرحاً شدیداً، قال : وجعلوا یختلفون إلیه...« : الفتوح، ج 5، ص 23؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 190 .
دیدن ایشان میآیند. مردم میدانند که امام حسین علیهالسلام برای اینکه با یزید بیعت نکند به این شهر آمده است. او آمده است تا نهضت سرخ خود را از مکّه آغاز کند.
پیش از آمدن امام حسین علیهالسلام، امیر مکّه در مسجد الحرام، امام جماعت بود، امّا اکنون امام حسین علیهالسلام تنها امام جماعت خانه خداست و سیل جمعیّت پشت سر ایشان به نماز میایستند.(1)
خبر میرسد که قلب همه مردم با امام حسین علیهالسلام است و آنها هر صبح و شام خدمت آن حضرت میرسند.(2)
ترس و وحشت تمام وجود امیر مکّه را فرا میگیرد. اگر آن حضرت فقط یک اشاره به مردم کند، آنها اطاعت میکنند. او با خودش فکر میکند که خوب است قبل از اینکه مردم، مرا از شهر بیرون کنند، خودم فرار کنم.
او میداند که لحظه به لحظه، بر تعداد هواداران امام حسین علیهالسلام افزوده میشود. پس چه بهتر که جان خود را نجات دهد. اگر مردم شورش کنند، اوّل سراغ نماینده یزید میآیند که امیر مکّه است.
امیر مکّه سرانجام تصمیم میگیرد شبانه از مکّه فرار کند. خبر در همهجا میپیچد که امیر مکّه فرار کرده است. همهجا جشن و سرور است. همه خوشحال هستند و این را یک موفقیّت بزرگ برای نهضت امام حسین علیهالسلام میدانند.(3)
میخواهی من و تو هم در این جشن شرکت کنیم؟ آیا موافق هستی کمی شیرینی بگیریم و در میان دوستان خود تقسیم کنیم؟ * * * اکنون مکّه، یک امیر دارد آن هم امام حسین علیهالسلام است.
امام برای قیام علیه یزید، به مکّه آمده است. افرادی که برای انجام عمره به مکّه آمدهاند، وقتی به شهر خود باز میگردند این خبر را به همشهریان خود میرسانند.
1) 56. فأقبل حتّی نزل مکّة، فأقبل أهلها یختلفون إلیه ویأتونه، ومن کان بها من المعتمرین وأهل الآفاق ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 351؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 533؛ الإرشاد ج 2، ص 35؛ إعلام الوری، ج 1، ص 435.
2) 57. فأقام الحسینعلیه السلام مؤذّناً یؤذّن رافعاً صوته فیصلّی بالناس ...« : موسوعة کلمات الإمام الحسینعلیه السلام، ص 371 .
3) 58. مضی حتّی وافی مکّة، فنزل شعب علیّ، واختلف الناس إلیه، فکانوا یجتمعون عنده حلقاً حلقاً ...« : الأخبار الطوال، ص 229 .
خبر در همه جای جهان اسلام میپیچد. عده زیادی از آزاداندیشان خود را به مکّه میرسانند. حلقه یاران روز به روز گستردهتر میشود.
مردم کوفه با شنیدن این خبر خوشحال میشوند. آنها که زیر ستم بنیاُمیّه، کمر خم کرده بودند، اکنون به رهایی از این همه ظلم و ستم میاندیشند.
مردم کوفه، کینهای سخت از حکومت بنیاُمیّه به دل دارند. به همین دلیل با شنیدن خبر قیام امام حسین علیهالسلام، فرصت را غنیمت شمرده و تصمیم میگیرند تا امام را به شهر خود دعوت کنند.
آنها صد و پنجاه نفر از بزرگان خود را همراه با نامههای بسیاری به سوی مکّه میفرستند، تا امام حسین علیهالسلام را به شهر خود دعوت کنند.(1)
آیا موافقی با هم به خانه امام حسین علیهالسلام سری بزنیم.
اینجا چقدر شلوغ است. حتما بزرگان کوفه خدمت امام هستند. آنجا را نگاه کن! چقدر نامه روی هم جمع شده است. موافقی آنها را با هم بشماریم؟
خسته نباشی، خواننده عزیزم! دوازده هزار نامه!!(2)
اینها، نامههای مردم کوفه است.
در یکی از نامهها نوشته شده است: «ای حسین! ما جان خود را در راه تو فدا میکنیم. به سوی ما بیا، ما همه، سرباز تو هستیم».(3)
در نامه دیگر آمده است: «ای حسین! باغهای ما سرسبز است. بشتاب که همه ما در انتظار تو هستیم. در شهر ما لشکری صد هزار نفری خواهی یافت که برای یاری تو سر از پا نمیشناسند. دیگر کسی در کوفه به نماز جمعه نمیرود. همه ما منتظر تو هستیم تا به تو اقتدا کنیم».(4)
آیا میدانی در آخرین نامهای که به امام رسیده، چه نوشته شده است: «ای حسین! همه مردم این شهر، چشم انتظار شما هستند. آنها امامی جز شما ندارند، پس
1) 59. وهابَ ابن سعد أن یمیل الحجّاج مع الحسینعلیه السلام لما یری من کثرة اختلاف الناس إلیه من الآفاق، فانحدر إلی المدینة وکتب بذلک إلی یزید« : مقتل الحسینعلیه السلام، نقلاً عن أحمد بن أعثم الکوفی للخوارزمی، ج 1، ص 190.
2) 60. ثمّ قدم علیه بعد ذلک قیس بن مسهر الصیداوی... ومعهم جماعة نحو خمسین ومئة ... کلّ کتاب من رجلین وثلاثة وأربعة،ویسألوه القدوم علیهم« : الفتوح، ج 5، ص 27؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 193 .
3) 61. وتواترت الکتب حتّی اجتمع عنده فی نوب متفرّقة اثنا عشر ألف کتاب« : بحار الأنوار، ج 44، ص 334؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 589؛ »شخص الحسین یرید العراق حین تواترت علیه کتبهم وترادفت رسلهم ببیعته والسمع والطاعة له« : التنبیه والإشراف للمسعودی، ص 262.
4) 62. ونحن مقاتلون معک وباذلون أنفسنا من دونک، فأقبل إلینا فرحاً مسروراً مأموناً مبارکاً، سدیداً وسیّداً أمیراً مطاعاً...« : الفتوح، ج 5، ص 27 و 193 .
بشتابید».
امام حسین علیهالسلام هنوز جواب این نامهها را نداده است. او در حال بررسی این مسأله است. این صد و پنجاه نفر خیلی اصرار میکنند که امام دعوت آنها را بپذیرد.
آنها به امام میگویند: «مردم کوفه شیعیان شما هستند. آنها میخواهند شما را یاری کنند تا با یزید بجنگید و خلیفه مسلمانان شوید».(1)
امام در فکر است. نمیدانم به رفتن میاندیشد یا به ماندن؟ آیا در این شرایط، باز باید تردید کرد؟ آیا میتوان به مردم کوفه اعتماد کرد؟ نگاه کن! امام از جا برمیخیزد. ای مولای ما، به کجا میروی؟ * * * امام وضو میگیرد و از خانه خارج میشود. بیا ما هم همراه آن حضرت برویم؟
امام به سوی «مسجد الحرام» میرود. همه یاران، همراه آن حضرت میروند. نگاه کن! امام کنار درِ خانه خدا به نماز میایستد و بعد از نماز، دستهای خود را به سوی آسمان میبرد و چنین میگوید: «خدایا، آن چه خیر و صلاح مسلمانان است برای ما مقدّر فرما».(2)
سپس قلم و کاغذی میطلبد و برای مردم کوفه نامهای مینویسد.
اکنون امام میگوید: «بگویید پسر عمویم، مسلم بن عقیل بیاید».
آیا مسلم بن عقیل را میشناسی؟ او پسر عموی امام حسین علیهالسلام است. مسلم، شخصی شجاع، قوّی و آگاه است و برای همین، امام حسین علیهالسلام او را برای مأموریّتی مهم انتخاب کرده است.(3)
امام به بزرگان کوفه رو میکند و به آنها میفرماید: «من تصمیم گرفتهام مسلم را به عنوان نماینده خود به شهر شما بفرستم و از او خواستهام تا اوضاع آنجا را برای من گزارش کند. وقتی گزارش مسلم به من برسد به سوی کوفه حرکت خواهم کرد».
1) 63. وکتب إلیه شبث بن ربعی ویزید بن الحارث و... : أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، وأینعت الثمار، وطمت الجمام، فإذا شئت فأقدم علی جندٍ مجنّدة لک، والسلام« : تاریخ الطبری، ج 4، ص 262؛ »إنّا معک، ومعنا مئه ألف سیف، إنّا قد حبسنا أنفسنا علیک،ولسنا نحضر الصلاة مع الولاة، فأقدم علینا فنحن فی مئه ألف سیف...« : حیاة الإمام الحسینعلیه السلام، ج 2، ص 334.
2) 64. فکان آخر کتاب ورد علیه منهم کتاب هانی بن أبی هانی، وسعید بن عبد اللَّه الخثعمی : بسم اللَّه الرحمن الرحیم ...« : تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 241 .
3) 65. فعندها قام الحسین فتطهّر وصلّی رکعتین بین الرکن والمقام، ثمّ انفتل من صلاته...« : الفتوح، ج 5، ص 27؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 193 .
بزرگان کوفه بسیار خوشحال میشوند و به همدیگر تبریک میگویند. آنها یقین دارند که مسلم با استقبال باشکوه مردم روبرو خواهد شد و بهترین گزارشها را برای امام حسین علیهالسلام خواهد نوشت.
همسفرم! آیا دوست داری نامهای را که امام برای مردم کوفه نوشت برایت نقل کنم: «بسم اللَّه الرَّحم-ن الرَّحیم؛ از حسین به مردم کوفه: من نامههای شما را خواندم و دانستم که مشتاق آمدن من هستید. برای همین، پسر عمویم مسلم را نزد شما میفرستم تا اوضاع شهر شما را بررسی کند. هرگاه او به من خبر دهد، به سوی شما خواهم آمد».(1)
امام، مسلم را در آغوش میگیرد. صدای گریه امام بلند میشود. مسلم نیز اشک میریزد. راز این گریه چیست؟ سفر عشق برای مسلمآغاز شده است.(2)
امام نامه را به دست او میدهد و دستانش را میفشارد و میفرماید: «به کوفه رهسپار شو و ببین اوضاع مردم شهر چگونه است. اگر آن گونه بودند که در نامهها نوشتهاند، به من خبر بده تا به سوی تو بیایم و در غیر این صورت، هر چه سریعتر به مکّه باز گرد».(3)
او نامه را میگیرد و بر چشم میگذارد و آخرین نگاه را به امام خویش مینماید و بعد از وداع با همسر و فرزندانش، به سوی کوفه حرکت میکند.(4)
مسلم برای امنیّت بیشتر، تنها و از راههای فرعی به سوی کوفه میرود. چرا که اگر او با گروهی از دوستان خود به این سفر برود، ممکن است گرفتار مأموران یزید شود.
آن صد و پنجاه نفری که از کوفه آمده بودند، در مکّه میمانند تا هم اعمال حج را انجام دهند و هم به همراه امام حسین علیهالسلام به کوفه باز گردند. آنها میخواهند امام با احترام خاصّی به سوی کوفه برود.
امروز، پانزدهم ماه رمضان است که مسلم به سوی کوفه میرود...
1) 66. إنّ الحسین رضی اللَّه عنه قدّم مسلم بن عقیل وهو ابن عمّه إلی الکوفة، وأمره أن ینظر إلی اجتماع الناس علیه ویکتب بخبرهم...« : تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 4، ص 170؛ »فوافق بیعة أهل العراق، فسار إلیهم بعد أن أرسل ابن عمّه مسلم بن عقیل لأخذ البیعة...« : لسان المیزان لابن حجر، ج 6، ص 293؛وراجع کشف الغمّة للإربلی، ج 2، ص 215؛ الإرشاد للشیخ المفید، ج 2، ص 31؛ فتح الباری لابن حجر، ج 7، ص 74.
2) 67. بسم اللَّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی إلی من بلغه کتابی هذا من أولیائه وشیعته بالکوفة، سلام علیکم، أمّا بعد، فقد أتتنی کتبکم وفهمت ما ذکرتم...« : الأخبار الطوال، ص 230؛ الکامل فی التاریخ، لابن الأثیر، ج 4، ص 21؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 334؛ »وقد بعثت إلیکم ابن عمّی وثقتی من أهل بیتی مسلم بن عقیل، یکتب إلیَّ بأمرکم...« : تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 22.
3) 68. ثم عانقه الحسین وودّعه وبکیا جمیعاً« : الفتوح، ج 5، ص 30 .
4) 69. یابن عمِّ، قد رأیت أن تسیر إلی الکوفة، فتنظر ما اجتمع علیه رأی أهلها، فإن کانوا علی ما أتتنی به کتبهم، فعجّل علیّ بکتابک؛ لأُسرع القدوم علیک، وإن تکن الأُخری، فعجّل الإنصراف« : الأخبار الطوال، ص 230 .
او راه مکّه تا کوفه را مدّت بیست روز طی میکند و روز پنجم شوّال به کوفه میرسد.
مردم کوفه به استقبال مسلم آمده و گروه گروه با او بیعت میکنند.
آیا میدانید چند نفر با مسلم بیعت کردهاند؟ هجده هزار نفر، چه شرایطی از این بهتر!(1)
صبح روز دهم ذی القعده، مسلم قلم در دست میگیرد. او در این سی و پنج روز به بررسی اوضاع کوفه پرداخته است و شرایط را برای حضور امام مناسب میبیند.
مسلم میداند که امام حسین علیهالسلام، در مکّه منتظر رسیدن نامه اوست و باید نتیجه بررسی اوضاع کوفه را به امام خبر بدهد. پس نتیجه بررسیهای یک ماهه خود را گزارش میدهد و این نامه را برای امام مینویسد: «هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. هنگامی که نامه من به دست شما رسید، هر چه زودتر به سوی کوفه بشتابید».(2)
مسلم، این نامه را به یکی از یاران خود میدهد و از او میخواهد که هر چه سریعتر این نامه مهمّ را به امام برساند.
فرستاده مسلم با شتاب به سوی مکّه میتازد تا نامه را به موقع به امام برساند.(3)* * * یزید در قصر خود در شام نشسته و همه مشاوران را گرد خود جمع کرده است و به آنها چنین سخن میگوید: «به راستی، ما برای مقابله با حسین چه کنیم؟ آیا او را در مکّه به قتل برسانیم؟ در مکّه حتّی حیوانات هم، در امن و امان هستند. اگر ما حسین را در آن شهر به قتل برسانیم، همه دنیای اسلام شورش خواهند کرد. آن وقت دیگر آبرویی برای ما نخواهد ماند».
همه در فکر هستند که چه کنند. حمله به حسین در مکّه، برای حکومت یزید بسیار
1) 70. مرحوم شیخ صدوق تصریح میکند که طفلان مسلم همراه امام حسینعلیه السلام بودند و در روز عاشورا اسیر شده و همراه دیگر اسیران به کوفه آورده شدند و ابنزیاد آنها را در زندان نگه داشت. به همین جهت ما در داستان اشاره به تنهایی مسلم بن عقیل نمودیم. الأمالی، للصدوق، ص 147.
2) 71. ولم یزل مسلم بن عقیل یأخذ البیعة من أهل الکوفة، حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألف رجل فی سترٍ ورفق« : الأخبار الطوال، ص 235؛ »کَتَب مسلم بن عقیل إلی الحسین بن علیّ یخبره بیعة اثنی عشر ألفاً من أهل الکوفة، ویأمره بالقدوم...« : تاریخ الطبری، ج 4، ص 258؛ وراجع، تاریخ دمشق، ج 14، ص 213؛ إمتاع الأسماع، للمقریزی، ج 5، ص 363؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 306.
3) 72. الرائد لا یکذب أهله، وقد بایعنی من أهل الکوفة ثمانیة عشر ألف، فعجّل الإقبال حین یأتیک کتابی« : مثیر الأحزان، لابن نما الحلّی، ص 21؛ الأخبار الطوال، ص 243؛ تاریخ الطبری، ج 4، ص 281؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 589 .
خطرناک است و میتواند پایههای حکومت او را به لرزه در آورد.
مشکل یزید این است که اکنون، مکّه در تصرّف امام حسین علیهالسلام است. ایام حج هم نزدیک است و همه حاجیان برای طواف خانه خدا به مکّه میروند.
مشاوران یزید میگویند: «ما نمیتوانیم لشکری به مکّه بفرستیم و با حسین به صورت آشکارا بجنگیم».
یزید سخت آشفته است. بر سر اطرافیان خود فریاد میزند: «من این همه پول به شما میدهم تا در این مواقع حسّاس، فکری به حال من بکنید. زود باشید! نقشهای برای خاموش کردن نهضت حسین بکشید».
همه به فکر فرو میروند. برنامههای امام حسین علیهالسلام آنقدر حساب شده و دقیق است که راهی برای یزید باقی نگذاشته است.
یکی از اطرافیان میگوید: «من راهحل را یافتم. من راهحل بسیار خوبی پیدا کردم». او طرح خود را میگوید، همه با دقّت گوش میدهند و در نهایت، این طرح مورد تأیید همه قرار میگیرد و یزید هم بسیار خوشحال میشود.
طرحی بسیار دقیق و حساب شده که دارای پنج مرحله است:
ابتدا امیری شجاع و نترس را به مکّه اعزام میکنیم و از او میخواهیم که هرگز با حسین درگیر نشود.
لشکری بزرگ و مجهّز همراه او به مکّه اعزام میکنیم.
سی نفر از هواداران بنیاُمیّه را انتخاب نموده و آنها را به مکّه میفرستیم. آنها باید در زیر لباسهای خود شمشیر داشته باشند.
در هنگام طواف خانه خدا، حسین مورد حمله قرار میگیرد و از آن جهت که همراه داشتن اسلحه در هنگام طواف بر همه حرام است، پس یاران حسین قدرت دفاع از او را نخواهند داشت.
5 . بعد از کشته شدن حسین، برای جلوگیری از شورش مردم، آن سی هوادار بنیاُمیّه به وسیله نیروهای امیر مکّه دستگیر شده و همگی اعدام میشوند تا مردم تصوّر کنند که حسین، به وسیله عدّهای از اعراب کشته شده است و حکومت یزید نیز، هیچ دخالتی در این ماجرا نداشته و حتّی قاتلان حسین را نیز، اعدام کرده است.(1)
واقعاً که این طرح، یک طرح زیرکانه و دقیق است، امّا آیا یزید موفق به اجرای همه مراحل آن خواهد شد؟ با من همراه باشید. * * * روزهای اوّل ماه ذی الحجّه است و مردم بسیاری برای انجام مراسم حج به مکّه آمدهاند.
نامه مسلم به مکّه میرسد و امام آن را میخواند. آیا امام به سوی کوفه خواهد رفت؟ روزهای انجام حج نزدیک است. امام میخواهد اعمال حج را انجام دهد.
حج یک اجتماع عظیم اسلامی است و امام میتواند از این فرصت به خوبی استفاده کند. از تمام دنیای اسلام به این شهر آمدهاند و هر حاجی میتواند پس از بازگشت به وطن خود، یک مبلّغ خوب برای قیام امام باشد.
در حال حاضر مکّه هم بدون امیر است و زمینه برای هرگونه فعالیّت یاران امام فراهم است.
در شام جاسوسها خبر بیعت مردم کوفه با امام حسین علیهالسلام را به یزید دادهاند.
قلب کشور عراق در کوفه میتپد و اگر امام بتواند آنجا را تصرّف کند به آسانی بر بخش عظیمی از دنیای اسلام تسلّط مییابد. اگر امام حسین علیهالسلام به کوفه برسد، گروه بیشماری از شیعیان دور او جمع خواهند شد. * * * روز دوشنبه هفتم ذی الحجّه است و ما دو روز دیگر تا روز عرفه فرصت داریم.
1) 73. قدم کتاب إلی الحسین مع عابس بن أبی شبیب الشاکری : أمّا بعد، فإنّ الرائد لا یکذب أهله...« : تاریخ الطبری، ج 4، ص 281.
همه حاجیان لباس احرام بر تن کردهاند و خود را برای رفتن به صحرای عرفات آماده میکنند.
آیا تو هم آمادهای لباس احرام بر تن کنی و به صحرای عرفات بروی؟
ناگهان خبر مهمّی به شهر میرسد. گوش کن! یزید برای مکّه، امیر جدیدی انتخاب کرده و این امیر همراه با لشکر بزرگی به نزدیکیهای مکّه رسیده است.(1)
او میآید تا نقشه شوم یزید را عملی کند و شعله نهضت امام حسین علیهالسلام را خاموش کند. امیر جدید به مکّه میرسد و وارد مسجدالحرام میشود.
تا پیش از این، همیشه امام حسین علیهالسلام کنار خانه خدا به نماز میایستاد و مردم پشت سر او نماز میخواندند. موقع نماز که میشود امیر جدید، در جایگاه مخصوص امام جماعت میایستد.
امام حسین علیهالسلام این صحنه را میبیند. ولی برای اینکه بهانهای به دست دشمن ندهد، اقدامی نمیکند و پشت سر او نماز میخواند.
با ورود امیر جدید و بررسی تغییرات اوضاع مکّه، امام تصمیم جدیدی میگیرد. مردم از همه جایِ جهان اسلام به مکّه آمدهاند تا اعمال حج را بهجا آورند. دو روز دیگر نیز، مردم به صحرای عرفات میروند. ولی امام میخواهد به کوفه برود.
به راستی چرا امام این تصمیم را گرفته است؟
پیام امام حسین علیهالسلام، به گوش یاران و شیفتگان آن حضرت میرسد: «هر کس که میخواهد جان خویش را در راه ما فدا کند و خود را برای دیدار خداوند آماده میبیند، با ما همسفر شود که ما به زودی به سوی کوفه حرکت خواهیم کرد».(2)
امام حسین علیهالسلام میخواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظی با خانه خدا!
مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را برای رفتن به سرزمین عرفات آماده میکنند، امّا یاران امام حسین علیهالسلام بار سفر میبندند.
1) 74. قد خفت أن یغتالنی یزید بن معاویة بالحرم، فأکون الذی یستباح به حرمة هذا البیت« : بحار الأنوار، ج 44، ص 364؛ »ثمّ إنّهدسّ مع الحاجّ فی تلک السنة ثلاثین رجلاً من شیاطین بنی أُمیّة، وأمرهم بقتل الحسین...« : بحار الأنوار، ج 45، ص 99.
2) 75. فلمّا کان یوم الترویة، قدم عمرو بن سعید بن العاص إلی مکّة فی جندٍکثیف، قد أمره یزید أن یناجز الحسین القتال...« : أعیان الشیعة، ج 1، ص 593 .
در اینجا که هیچ خطری او را تهدید نمیکند. اینجا حرم امن الهی است. اگر امام تصمیم به رفتن دارد چرا صبر نمیکند تا اعمال حج تمام شود. در آن صورت گروه زیادی از حاجیان همراه او خواهند رفت.
در حال حاضر، برای مردم بسیار سخت است که اعمال حج را رها کنند و همراه امام حسین علیهالسلام بروند. هر مسلمانی در هر جای دنیا، آرزو دارد روز عرفه در صحرای عرفات باشد.
این سو?لها ذهن مردم را به خود مشغول کرده است. هیچ کس خبر ندارد که یزید چه نقشه شومی کشیده است. او میخواهد امام حسین علیهالسلام را در حال احرام و کنار خانه خدا به قتل برساند.
هیچ کس باور نمیکند که جان امام در این سرزمین در خطر باشد. آخر تا به حال سابقه نداشته است که حرمت خانه خدا شکسته شود.
از زمانهای قدیم تاکنون، مردم به خانه خدا احترام گذاشتهاند و حتّی در زمان جاهلیّت نیز، هیچ کس جرأت نداشته است کسی را کنار خانه خدا به قتل برساند، امّا یزید که پایههای حکومت خود را متزلزل میبیند تصمیم گرفته است تا حرمت خانه خدا را بشکند و امام حسین علیهالسلام را در این حرم امن به قتل برساند.
امام حسین علیهالسلام طواف وداع انجام میدهد. مستحب است هر کس که از مکّه خارج میشود، طواف وداع انجام دهد. آیا موافقی ما هم همراه آن حضرت طواف وداع انجام دهیم؟
اشک در چشمان یاران امام حسین علیهالسلام حلقه زده است. آیا قسمت خواهد شد بار
دیگر خانه خدا را ببینند؟ آیا بار دیگر، دور این خانه طواف خواهند کرد؟
یک نفر رو به امام میکند و میگوید: «ای حسین! کبوتری از کبوتران حرم باش».(1)
همه خیال میکنند که اگر امام در مکّه بماند در امن و امان خواهد بود. همانطور که کبوتران حرم در امن و امان هستند، ولی امام میفرماید: «دوست ندارم به خاطر من حرمت این خانه شکسته شود».(2)آری، اینجا شهر خدا و حرم خداست و امام نمیخواهد حرمت خانه خدا شکسته شود.
یزید میخواهد بعد از کشتن امام حسین علیهالسلام، با تبلیغات زیاد در ذهن مردم جا بیندازد که این حسین بود که حریم خانه خدا را برای اوّلین بار شکست. کافی است که ابتدا درگیری ساختگی بین مأموران حکومتی و یاران امام ایجاد کنند. به گونهای که تعدادی از مأموران کشته شوند و بعد از آن، امام به وسیله مأموران به قتل برسد و در ذهن مردم اینگونه جا بیفتد که ابتدا یاران امام با هواداران یزید درگیر شده و در این درگیری آنها از خود دفاع کردهاند و در این کشمکش امام حسین علیهالسلام نیز، کشته شده است.
اکنون یزید میخواهد که هم حسین علیهالسلام را به قتل برساند و هم او را به عنوان اوّلین کسی که در مکّه خون کسی را ریخته است، معرّفی کند. * * * او کیست که چنین سراسیمه به سوی امام میآید؟ به گمانم یکی از پسر عمویهای امام حسین علیهالسلام است که خبردار شده امام میخواهد به سوی کوفه برود.
او خدمت امام میرسد و سلام کرده و میگوید: «ای حسین! به من خبر رسیده که تصمیم داری به سوی کوفه بروی، امّا من خیلی نگرانم. زیرا هنوز نماینده یزید در آن شهر حکومت میکند و یزید پولهای بیت المال را در اختیار دارد و مردم هم که بنده
1) 76. إنّ الحسین بن علیّعلیه السلام خطب أصحابه، فحمد اللَّه وأثنی علیه، ثمّ قال : أیّها الناس ... ألا من کان فینا باذلاً مهجته فلیرحل...« : تیسیر المطالب، ص 199 .
2) 77. إنّ هذا یقول لی : کن حماماً من حمام الحرم، ولأن أُقتل بینی وبین الحرم باع...« : کامل الزیارات، ص 151، ح 182؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 85، ح 16 .
پول هستند. من میترسم آنها مردم را با پول فریب بدهند و همانهایی که به تو وعده یاری دادهاند، به خاطر پول به جنگ با تو بیایند».(1)
وقتی سخن او تمام میشود امام میگوید: «خدا به تو جزای خیر دهد. میدانم که تو از روی دلسوزی سخن میگویی، امّا من باید به این سفر بروم».(2)
هیچ کس خبر ندارد که یزید چه نقشهای برای کشتن امام حسین علیهالسلام کشیده است. برای همین، همه دلسوزان، امام را از ترک مکّه نهی میکنند. ولی امام میداند که در مکّه هم در امان نیست. پس صلاح در این است که به سوی کوفه حرکت کند.
اکنون او برای انجام مراسم حج و دیدن برادر به سوی مکّه میآید.
او شب هشتم ذی الحجّه به مکّه میرسد، امّا همین که وارد شهر میشود به او خبر میدهند که اگر میخواهی برادرت حسین علیهالسلام را ببینی، فرصت زیادی نداری. زیرا ایشان فردا صبح زود، به سوی کوفه حرکت میکند.
مگر او اعمال حج را انجام نمیدهد؟
محمّد بن حنفیّه با عجله خدمت برادر میرسد. امام حسین علیهالسلام را در آغوش میگیرد. اشکش جاری میشود و میگوید: «ای برادر! چرا میخواهی به سوی کوفه بروی؟ مگر فراموش کردی که آنها با پدرمان چه کردند؟ مگر به یاد نداری که با برادرمان، حسن علیهالسلام، چگونه برخورد کردند؟ من میترسم که آنها باز هم بیوفایی کنند. ای برادر، در مکّه بمان که اینجا حرم امن الهی است».(3)
امام میفرماید: «ای برادر! بدان که یزید، برای کشتن من در این شهر، برنامهریزی کرده است».
1) 78. فقال الحسینعلیه السلام : لا نستحلّها ولا تستحلّ بنا، ولأن أُقتل علی تلّ أعفر، أحبّ إلیّ من أن أُقتل بها« : کامل الزیارات، ص 151، ح 183.
2) 79. إنّه قد بلغنی أنّک ترید المسیر إلی العراق، وإنّی مشفق علیک من مسیرک، إنّک تأتی بلداً فیه عمّاله وأُمراؤه ومعهم بیوت الأموال، وإنّما الناس عبید لهذا الدرهم والدینار ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 382؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 545؛ مقتل الحسینعلیه السلام، لابی مخنف، ص 63 .
3) 80. فقال له الحسین : جزاک اللَّه خیراً یا بن عمِّ! فقد علمت أنّک أمرت بنصح، ومهما یقضِ اللَّه من أمرٍ فهو کائن، أخذت برأیک أم ترکته« : الفتوح، ج 5، ص 64؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 215؛ وراجع، المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 94 .
محمّد بن حنفیّه، با شنیدن این سخن به فکر فرو میرود. آیا امام حسین علیهالسلام کنار خانه خدا هم در امان نیست؟ او به امام میگوید: «برادر، به سوی کشور یمن برو که آنجا شیعیان زیادی هستند».
امام نیز میفرماید: «من در مورد پیشنهاد تو فکر میکنم».(1)
محمّد بن حنفیّه اکنون آرام میگیرد و نزد خواهرش زینب علیهاالسلام میرود تا با او دیداری تازه کند. امشب اوّلین شبی است که لشکر یزید در مکّه مستقر شدهاند. باید به هوش بود و بیدار!
آیا موافقی امشب، من و تو کنار خانه امام نگهبانی بدهیم؟
جوانان بنیهاشم جمع شدهاند. عبّاس را نگاه کن! او هر رفت و آمدی را با دقّت زیر نظر دارد. مگر جان امام در خطر است؟ چرا باید چنین باشد، مگر اینجا حرم امن خدا نیست؟ به راستی، چه شده که حقیقت حرم، اینگونه جانش در خطر است؟
سی نفر از هواداران بنیاُمیّه که قرار است نقشه قتل امام را اجرا کنند، اکنون خود را به مکّه رسانیدهاند. آنها به جایزه بزرگی که یزید به آنها وعده داده است فکر میکنند، امّا نمیدانند که نقشه آنها عملی نخواهد شد.
امام حسین علیهالسلام عاشق صحرای عرفات است. او هر سال در آن صحرا، دعای عرفه میخواند و با خدای خویش راز و نیاز میکند. هیچ کس باور نمیکند که امام یک روز قبل از روز عرفه، مکّه را ترک کند؟
امروز امام به فکر صحرای دیگری است. او میخواهد حج دیگری انجام دهد. او میخواهد با خون وضو بگیرد تا اسلام زنده بماند.
امت اسلامی گرفتار خواب شده است. همه این مردمی که در مکّه جمع شدهاند بر شیطان سنگ میزنند، امّا دست در دست شیطان بزرگ، یزید میگذارند. آنها نمیدانند که بیعت با یزید، یعنی مرگ اسلام! یزید تصمیم گرفته است تا اسلام را از
1) 81. جاء محمّد بن الحنفیّة إلی الحسینعلیه السلام فی اللیلة التی أراد الحسین الخروج فی صبیحتها عن مکّة، فقال له : یا أخی، إنّ أهل الکوفة مَن قد عرفت...« : بحار الأنوار، ج 44، ص 364 .
بین ببرد. او که آشکارا شراب میخورد و سگبازی میکند، خلیفه مسلمانان شده و قرآن را به بازی گرفته است.
اکنون امام، مصلحت دیده است که برای بیداری بشریّت باید هجرت کند. هجرت به سوی بیداری. هجرت به سوی آزادگی. * * * همسفر من! برخیز! مگر صدای شترها را نمیشنوی؟ مگر خبر نداری که کاروان امام حسین علیهالسلام آماده حرکت است؟
این کاروان به سوی کوفه میرود. همه سوار شدهاند. کجاوهها را نگاه کن! زینب علیهاالسلام هم عزم سفر دارد. همه اهل و عیال امام همراه او میروند.
امام رو به همه میکند و میفرماید: «ما به سوی شهادت میرویم».(1)
آری، امام آینده این کاروان را بیان میکند. مبادا کسی برای ریاست و مال دنیا با آنها همراه شود.
خواننده عزیزم! ما چه کار کنیم؟ آیا همراه این کاروان برویم؟ گمانم دل تو نیز مثل من گرفتار این کاروان شده است.
یکی فریاد میزند: «صبر کنید! به کجا چنین شتابان؟».
آیا این صدا را میشناسی؟ او محمّد بن حنفیّه است که میآید. مهار شتر امام حسین علیهالسلام را میگیرد و چنین میگوید: «برادر جان! دیشب با شما سخن گفتم که به سوی کوفه نروی. گفتی که روی سخنم فکر میکنی. پس چه شد؟ چرا اینقدر عجله داری؟»
امام حسین علیهالسلام میفرماید: «برادر! دیشب، پس از آن که تو رفتی در خواب پیامبر را دیدم. او مرا در آغوش گرفت و به من فرمود که ای حسین، از مکّه هجرت کن. خدا میخواهد تو را آغشته به خون ببیند».(2)
1) 82. فإن خفت ذلک فصر إلی الیمن أو بعض نواحی البرّ، فإنّک أمنع الناس به، ولا یقدر علیک أحد، فقال : أنظر فیما قلت ...« : بحار الأنوار، ج 44، ص 364 .
2) 83. إنّ الحسینعلیه السلام لمّا توجّه إلی العراق، دعا بقرطاسٍ وکتب : بسم اللَّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علیّ إلی بنی هاشم، أمّا بعد، فإنّه من لحق بی استشهد، ومن تخلّف عنّی لم یبلغ الفتح، والسلام« : مثیر الأحزان، ص 39؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 771، ح 93 من دون إسنادٍ إلی المعصوم .
اشک در چشم محمّد بن حنفیّه حلقه میزند.
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُون».
این سفری است که بازگشتی ندارد. این آخرین دیدار با برادر است. پس برادر را در آغوش میگیرد و به یاد آغوشِ گرم پدر میافتد.
محمّد بن حنفیّه با دست اشارهای به سوی کجاوه زینب علیهاالسلام، میکند و میگوید: «برادر! اگر به سوی شهادت میروی چرا اهل و عیال خود را همراه میبری؟». امام در جواب میفرماید: «خدا میخواهد آنها را در اسارت ببیند».(1)
چه میشنوم؟ خواهرم زینب علیهاالسلام بر کجاوه اسیری، سوار شده است؟
آری! اگر زینب علیهاالسلام در این سفر همراه امام حسین علیهالسلام نباشد، پیام او به دنیا نمیرسد.
من با شنیدن این سخن خیلی به فکر فرو میروم.
شاید بگویی چرا خدا اراده کرده است که اهل و عیال پیامبر اسیر شوند؟ مگر خبر نداری که اگر امام حسین علیهالسلام، آنها را در شهر میگذاشت، نمیتوانست به هدف خود برسد.
یزید دستور داده بود که اگر نتوانستند مانع حرکت امام حسین علیهالسلام به کوفه شوند، نقشه دوم را اجرا کنند. آیا میدانی نقشه دوم چیست؟
یزید خیال نمیکرد که حسین علیهالسلام زن و بچّهاش را همراه خود ببرد، به همین دلیل، نقشه کشید تا موقع خروج امام از مکّه، زن و بچّه آن حضرت را اسیر کند تا امام با شنیدن این خبر، مجبور شود به مکّه باز گردد تا ناموسش را از دست دشمنان نجات دهد و در این بازگشت است که نقشه دوم اجرا میشود و امام به شهادت میرسد.
ولی امام حسین علیهالسلام، یزید را به خوبی میشناسد. میداند که او نامرد است و اینطور نیست که فقط با خود او کار داشته باشد. بنابراین، امام با این کار خود، دسیسه یزید را نقش بر آب میکند.(2)
1) 84. فلمّا کان السحر ارتحل الحسینعلیه السلام، فبلغ ذلک ابن الحنفیّة، فأتاه، فأخذ زمام ناقته وقد رکبها، فقال : یا أخی، ألم تعدنی النظر فیما سألتک؟ قال : بلی ... یا حسین اخرج، فإنّ اللَّه قد شاء أن یراک قتیلاً« : بحار الأنوار، ج 44، ص 364 .
2) 85. یا حسین اخرج، فإنّ اللَّه قد شاء أن یراک قتیلاً، فقال محمّد بن الحنفیّة : إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون، فما معنی حملک هؤلاء النساء معک وأنت تخرج علی مثل هذا الحال؟ قال : فقال له : قد قال لی : إنّ اللَّه قد شاء أن یراهنّ سبایا، وسلّم علیه ومضی« : بحار الأنوار، ج 44، ص 364 .
خطر در کمین است. قبل از اینکه هواداران یزید بفهمند باید از این شهر دور شوند. اشک در چشمان امام حسین علیهالسلام حلقه زده است. او هجرت پیامبر را به یاد آورده است.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز در دل شب از این شهر هجرت کرد. امام حسین علیهالسلام هم در تاریکی شب به سوی کوفه پیش میرود.
هوا روشن میشود. صدای اسبهایی از دور، سکوت صبحدم را میشکند. چه خبر شده است؟ آیا سپاه یزید میآید؟
آری، امیر جدید مکّه فهمیده است که امام حسین علیهالسلام از مکّه میرود. برای همین، گروهی را به سرپرستی برادرش به سوی امام میفرستد تا هر طور شده است مانع از رفتن حسین علیهالسلام بشوند.
آنها، راه را بر کاروان امام میبندند. یکی فریاد میزند: «ای حسین! کجا میروی؟ هر چه زودتر باید به مکّه برگردی!».(1)
آنها آمدهاند تا راه را بر حرم واقعی ببندند. به دستهای آنها نگاه کن! کسی که لباس احرام بر تن دارد نباید وسیله نبرد در دست بگیرد، امّا اینان تازیانه در دست دارند.(2)
وقتی که آنها تازیانهها را بالا میبرند، جوانان بنیهاشم میگویند: «خیال میکنید ما از تازیانههای شما میترسیم». عبّاس، علیاکبر و بقیّه جوانان پیش میآیند.
غوغایی میشود. نگاه کن! همه آنها وقتی برق غضب عبّاس را میبینند، فرار میکنند.
1) 86. ممّا یمکن أن یکون سبباً لحمل الحسینعلیه السلام لحرمه معه ولعیاله، أنّه لو ترکهنّ بالحجاز أو غیرها من البلاد کان یزید بن معاویة - لعنه اللَّه - أرسل من أخذهنّ إلیه، وصنع بهنّ من الاستیصال وسوء الأعمال ما یمنع الحسینعلیه السلام من الجهاد والشهادة، ویمتنععلیه السلام بأخذ یزید بن معاویة لهنّ عن مقام السعادة« : اللهوف، ص 51 .
2) 87. لمّا خرج الحسین من مکّة اعترضه رسل عمرو بن سعید بن العاص، علیهم یحیی بن سعید، فقالوا له : انصرف، أین تذهب؟...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 385؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 375؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 220؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 166؛ الإرشاد، ج 2، ص 68؛ مثیر الأحزان، ص 39؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 365 .
کاروان به حرکت خود ادامه میدهد...
مردم، گروه گروه به سوی مکّه میآیند. فردا روز عرفه است. اینان آخرین گروههایی هستند که برای اعمال حج میآیند. هر طرف را نگاه کنی مردمی را میبینی که لباس احرام بر تن کردهاند و ذکر «لبّیک» بر لب دارند، امّا آنها با دیدن این کاروان که از مکّه بیرون آمده تعجّب میکنند و به هم میگویند که مگر آنها مشتاق انجام مناسک حج نیستند. چرا حج خانه خدا را رها کردهاند؟ خوب است جلو برویم و علّت را جویا شویم، امّا چون نزدیک میآیند امام حسین علیهالسلام را میبینند و راهی جز سکوت نمیگزینند.
همه گیج میشوند. ما شنیده بودیم که او عاشق صحرای عرفات است و اوّلین حجّ گزار خانه خداست. پس چرا حج را رها کرده است؟
آنها نمیدانند که او میرود تا حج راستین خود را انجام دهد.
نگاه کن! آنجا حاجیان همراه خود قربانی میبرند تا در منی قربانی کنند و اینجا امام حسین علیهالسلام برای منایِ کربلا، قربانی شش ماهه میبرد.
او میخواهد درخت اسلام را با خون خود آبیاری کند.
ص:34
-- کیستید و از کجا میآیید؟
-- ما از بصره آمدهایم و میخواهیم به مکّه برویم.
-- سفر به خیر.
-- آیا شما از امام حسین علیهالسلام خبری دارید. ما برای یاری او این راه دور را آمدهایم.
-- خوش آمدید! این کاروان امام حسین علیهالسلام است که به کوفه میرود.
تا نام امام حسین علیهالسلام به گوش آنها میرسد، غرق شادی و سرور میشوند. نگاه کن! آنها سر به خاک مینهند و سجده شکر بهجا میآورند که سرانجام به محبوب خود رسیدهاند.
آنها برای عرض ادب و احترام، نزد امام میروند. آنها در نزدیکی مکّه، فکرِ طواف و دیدن خانه خدا را از سر بیرون میکنند. زیرا میدانند که کعبه حقیقی از مکّه بیرون آمده است. به همین جهت به زیبایی کعبه حقیقی دل میبندند و همراه کاروان امام، به سوی کوفه به راه میافتند.
تاریخ همواره به معرفت این سه نفر غبطه میخورد. خوشا به حالشان که در لحظه انتخاب بین حج و امام حسین علیهالسلام، دوّمی را انتخاب کردند.
آیا آنها را شناختی؟ یزید بن ثُبَیْط و دو جوان او. آری، از هزاران حاجی در آن سال
هیچ نام و نشانی نمانده است، امّا نام این حاجیان واقعی، برای همیشه باقی خواهد ماند.(1)
این سه نفر اهل بصره هستند. آنها وقتی با خبر شدند که امام در مکّه اقامت کرده است، بیقرار دیدن امام، دل به دریا زده و به سوی مکّه رهسپار شدهاند، امّا آنها هم، مثل من و تو از حج و طواف خانه خدا دل میکَنند و میخواهند دور کعبه حقیقی طواف کنند. آنها میخواهند تا یار و یاور امام زمان خود باشند. * * * -- پسرم، من دیگر خسته شدهام. در جای مناسبی قدری بمانیم و استراحت کنیم.
-- چشم، مادر! قدری صبر کن. به زودی به منزلگاه صَفاح میرسیم. آنجا که برسیم استراحت میکنیم.(2)
او فَرَزْدَق است که همراه مادر خود از کوفه به سوی مکّه حرکت کرده است. حتماً میگویی فرزدق کیست؟ او یکی از شاعران بزرگ عرب است که به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهعلاقه زیادی دارد و شعرهای بسیار زیبایی به زبان عربی در مدح این خاندان سروده است.
مادر او پیر و ناتوان است، امّا عشق زیارت خانه خدا، این سختیها را برای او آسان میکند. آنها تصمیم میگیرند که در اینجا توقّف کنند.
مادر با کمک فرزندش از کجاوه پیاده میشود و زیر درختی استراحت میکند. فرزدق میرود تا مقداری آب تهیّه کند.
صدای زنگ کاروان میآید. فرزدق به جاده نگاهی میکند، امّا کاروانی نمیبیند. حتما آخرین کاروان حاجیان به سوی مکّه میرود، ولی صدای کاروان، از سوی مکّه میآید.
فرزدق تعجّب میکند. امروز، هشتم ذی الحجّهاست و فردا روز عرفات.(3)پس چرا
1) 88. إنّ الأمیر یأمرک بالانصراف، فانصرف وإلّا منعتک. فامتنع علیه الحسین، وتدافع الفریقان، واضطربوا بالسیاط ...« : الأخبار الطوال، ص 244 .
2) 89. فأجمع یزید بن ثبیط علی الخروج إلی الحسین، وکان له بنون عشرة، فدعاهم إلی الخروج معه وقال : أیّکم یخرج معی متقدّماً؟ فانتدب له اثنان، عبد اللَّه وعبید اللَّه... وقوی فی الطریق حتّی انتهی إلی الحسین وهو بالأبطح من مکّه...« : أعیان الشیعة، ج 3، ص 232؛ أبصار العین فی أنصار الحسین، ص 189.
3) 90. الصِّفاحُ : موضع بین حُنین وأنصاب الحرم علی یسرة الداخل إلی مکّة من مُشاش، وهناک لقی الفرزدق الحسین بن علیّعلیهما السلام لمّا عزم علی قصد العراق« : معجم البلدان، ج 3، ص 412 .
این کاروان از مکّه باز میگردد؟
فرزدق، لحظهای تردید میکند. نکند امروز، روز هشتم نیست! ولی او اشتباه نکرده و امروز، هشتم ذی الحجّهاست. پس چه شده، اینان چه کسانی هستند که حج انجام نداده از مکّه برمیگردند؟
فرزدق پیش میرود، و خوب نگاه میکند. خدای من! این مولایم امام حسین علیهالسلاماست!
-- پدر و مادرم به فدای شما. با این شتاب چرا و به کجا میروید؟ چرا حج خود را نیمه تمام گذاشتید؟
-- اگر شتاب نکنم مرا به قتل خواهند رساند.(1)
فرزدق به فکر فرو میرود و همه چیز را از این کلام مختصر میفهمد. آیا او مادر خود را رها کند و همراه امام برود یا اینکه در خدمت مادر بماند؟ او نباید مادر را تنها بگذارد، امّا دلش همراه مولایش است. سرانجام در حالی که اشک در چشم دارد با امام خود خداحافظی میکند، او امید دارد که بعد از تمام شدن اعمال حج، هر چه سریعتر به سوی امام بشتابد.(2)
با آخرین نگاه به کاروان، اشکش جاری میشود، امّا نمیدانم او میتواند خود را به کاروان ما برساند یا نه؟ آیا او لیاقت خواهد داشت تا در راه امام، جانفشانی کند؟ * * * غروب روز دوازدهم ذی الحجّه است. ما چهار روز است که در راه هستیم. این چهار روز را شتابان آمدهایم. افراد کاروان خسته شده و نیاز به استراحت دارند.
اکنون به حد کافی از مکّه دور شدهایم. دیگر خطری ما را تهدید نمیکند. خوب است در جای مناسبی منزل کنیم. غروب آفتاب نزدیک است.
مردم، اینجا را به نام وادی عَقیق میشناسند. امام دستور توقّف میدهد و خیمهها
1) 91. أمّا الحسینعلیه السلام، فإنّه خرج من مکّة سابع ذی الحجّة سنة ستّین، فلمّا وصل بستان بنی عامر لقی الفرزدق الشاعر، وکان یوم الترویة، فقال له : إلی أین یابن رسول اللَّه، ما أعجلک عن الموسم؟...«: تذکرة الخواصّ، ص 240؛وراجع، الأمالی للشجری، ج 1، ص 166.
2) 92. حججت بأُمّی، فأنا أسوق بعیرها حین دخلت الحرم فی أیّام الحج وذلک فی سنة ستّین، إذ لقیت الحسین بن علیّ خارجاً من مکّة معه أسیافه وتراسه، فقلت : لمن هذا القطار؟ فقیل : للحسین بن علیّ ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 386؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 167.
بر پا میشود.
عدّهای از جوانان، اطراف را با دقّت زیر نظر دارند. آیا آن اسب سوارانی که به سوی ما میآیند را میبینی؟ بگذار قدری نزدیک شوند.
آنها به نظر آشنا میآیند. یکی از آنها عبد اللّهبنجعفر (پسر عموی امام حسین علیهالسلام و شوهر حضرت زینب علیهاالسلام ) است. او به همراه دو پسر خود عَوْن و محمّد آمده است.
امیر مکّه، یک نفر را به همراه آنها فرستاده است. آنها نزدیک میآیند و به امام حسین علیهالسلام سلام میکنند.
من میروم تا به آن بانو خبر بدهم که همسرش به اینجا آمده است. زینب علیهاالسلام تعجّب میکند. قرار بود که شوهر او به عنوان نماینده امام حسین علیهالسلام در مکّه بماند پس چرا به اینجا آمده است. نگاه کن! عبداللّهبنجعفر نامهای در دست دارد.
جریان چیست؟ من جلو میروم و از عبداللّهبنجعفر علّت را میپرسم. او میگوید: «وقتی شما به راه خود ادامه دادید، امیر مکّه از من خواست تا نامه او را برای امام حسین علیهالسلام بیاورم».
دوست من! نگران نباش، این یک اماننامه است.
امام نامه را میخواند: «از امیر مکّه به حسین: من از خدا میخواهم تا شما را به راه راست هدایت کند. اکنون به من خبر رسیده است که به سوی کوفه حرکت نمودهای. من برای جان شما نگران هستم. به سوی مکّه باز گردید که من برای تو از یزید امان نامه خواهم گرفت. تو در مکّه، در آسایش خواهی بود».94
عجب! چه اتفاقی افتاده که امیر مکّه اینقدر مهربان شده و نگران جان امام است. همه حیلهها و ترفندهای این روباه مکّار نقش بر آب شده است. او چارهای ندارد جز اینکه از راه محبّت و صلح و صفا وارد شود.
او میخواهد امام را با این نامه به مکّه بکشاند تا مأموران ویژه، بتوانند نقشه خود
را اجرا کنند.
اکنون امام، جواب نامه امیر مکّه را مینویسد: «نامه تو به دستم رسید. اگر قصد داشتی که به من نیکی کنی، خدا جزای خیر به تو دهد. تو، به من امان دادی، ولی بهترین امانها، امان خداست».(1)
پاسخ امام کوتاه و کامل است. زیرا امام میداند که این یک حیله و نیرنگ است و امانِ یزید، سرابی بیش نیست. آری، امام هرگز با یزید سازش نمیکند.
نامه امام به عبداللّهبنجعفر داده میشود تا آن را برای امیر مکّه ببرد.
لحظه وداع است و او با همسر خود، زینب خداحافظی میکند.
آنجا را نگاه کن! آن دو جوان را میگویم، عَوْن و محمّد که همراه پدر به اینجا آمدهاند. اشک در چشمان آنها حلقه زده است. آنها میخواهند با امام حسین علیهالسلام همسفر شوند.
پدر به آنها نگاهی میکند و از چشمان آنها حرف دلشان را میخواند. برای همین رو به آنها میکند و میگوید: «عزیزانم! میدانم که دل شما همراه این کاروان است. شما میتوانید همراه امام حسین علیهالسلام به این سفر بروید». لبخند بر لبهای این دو جوان مینشیند و پدر ادامه میدهد:
-- فرزندانم، میدانم که شما را دیگر نخواهم دید. شما باید قولی به من بدهید. شما باید در راه امام حسین علیهالسلام تا پای جان بایستید. مبادا مولای خود را تنها بگذارید.
-- چشم بابا.
و اکنون پدر، جوانان خود را در آغوش میگیرد و برای آخرین بار آنها را میبوید و میبوسد و با آنها خداحافظی میکند. پدر برای مأموریّتی که امام حسین علیهالسلام به او داده است به سوی مکّه باز میگردد.(2)* * *
1) 94. قد توجّهت إلی العراق، وإنّی أُعیذک باللَّه من الشقاق، فإنّی أخاف علیک فیه الهلاک، وقد بعثت إلیک عبد اللَّه بن جعفر ویحیی بن سعید، فأقبل إلیّ معهما، فإنّ لک عندی الأمان والصلة والبرّ وحسن الجوار لک ...« : تاریخ الطبری عن الحارث بن کعب الوالبیّ، ج 5، ص 387؛ الفتوح، ج 5، ص 67.
2) 95. أمّا بعد، فإنّه لم یشاقق اللَّه ورسوله من دعا إلی اللَّه عزّ وجلّ وعمل صالحاً وقال إنّنی من المسلمین، وقد دعوتَ إلی الأمان والبرّ والصلة، فخیر الأمان أمان اللَّه ...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 548؛ الفتوح، ج 5، ص 67.
خوب نگاه کن! گویا تعداد افراد کاروان بیشتر شده است و ما باید خوشحال باشیم، امّا اینگونه نیست. امام حسین علیهالسلام به سوی کوفه میرود و عدّهای از مردم که در بین راه، این کاروان را میبینند، پیش خود این چنین میگویند: «اکنون مردم کوفه حسین را به شهر خود دعوت کردهاند. خوب است ما هم همراه او برویم، اگر ما او را همراهی کنیم در آینده نزدیک میتوانیم به پست و مقامی برسیم».(1)
نمیدانم اینان تا کجای راه همراه ما خواهند بود؟ ولی میدانم که اینان عاشقان دنیا هستند نه دوستداران حقیقت! وقت امتحان همه چیز معلوم خواهد شد.
امروز، دوشنبه چهاردهم ذی الحجّه است و ما شش روز است که در سفر هستیم. آیا این منزل را میشناسی؟ اینجا را «ذات عِرْق» میگویند. ما تقریباً صد کیلومتر از مکّه دور شدهایم.
آیا موافقی قدری استراحت کنیم؟ نگاه کن! پیرمردی به این سو میآید.
او سراغ خیمه امام را میگیرد. میخواهد خدمت امام برسد. بیا ما هم همراه او برویم.
وارد خیمه میشویم. آیا باورت میشود؟ اکنون من و تو در خیمه مولایمان هستیم. نگاه کن! امام مشغول خواندن قرآن است و اشک میریزد. گریه امام حسین علیهالسلام مرا بیاختیار به گریه میاندازد.
پیرمرد به امام سلام میکند و میگوید: «جانم به فدایت! ای فرزند فاطمه! در این بیابان چه میکنی؟».
امام میفرماید: «یزید میخواست خونم را کنار خانه خدا بریزد. من برای اینکه حرمت خانه خدا از بین نرود به این بیابان آمدهام. میخواهم به کوفه بروم. اینها نامههای اهل کوفه است که برای من نوشتهاند و مرا دعوت کردهاند تا به شهر آنها بروم. آنها با نماینده من بیعت کردهاند».(2)
1) 96. أمر ابنیه عوناً ومحمّداً بلزومه والمسیر معه والجهاد دونه، ورجع مع یحیی بن سعید إلی مکّة« : الإرشاد، ج 2، ص 68؛ إعلام الوری، ج 1، ص 446.
2) 97. کان الحسین لا یمرّ بأهل ماءٍ إلّا اتّبعوه ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 398؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 379؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 549؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 129؛ وراجع، البدایة والنهایة، ج 8، ص 169 .
آیا آنها در بیعت خود ثابت قدم خواهند ماند؟ به راستی راز گریه امام چیست؟ * * * غروب پانزدهم ذی الحجّه است. ما هفت روز است که در راه هستیم.
اینجا منزلگاه «حاجِز» است و ما تقریباً یک سوم راه را آمدهایم. کمی آن طرفتر یک دو راهی است. یک راه به سوی بصره میرود و راه دیگر به سوی کوفه. اینجا جای خوبی است. آب و درختی هم هست تا کاروانیان نفسی تازه کنند.
به راستی، در کوفه چه میگذرد؟ آیا کسی از کوفه خبری دارد؟ آن طرف را ببین! آنها گروهی از مردم هستند که در بیابانها زندگی میکنند. خوب است برویم و از آنها خبری بگیریم.
-- برادر سلام.
-- سلام.
-- ما از کاروان امام حسین علیهالسلام هستیم. آیا شما از کوفه خبری دارید؟
-- نه، اینقدر میدانیم که تمام مرزهای عراق بسته شده است. نیروهای زیادی نزدیک کوفه مستقر شدهاند. به هیچ کس اجازه نمیدهند که وارد کوفه شده و یا از آن شهر خارج شود.(1)
همه، نگران میشوند. در کوفه چه خبر است؟ اهل کوفه برای ما نامه نوشتهاند و ما را دعوت کردهاند. پس آن نیروها برای چه آمدهاند و راهها را بستهاند؟
حتما میخواهند از آمدن لشکر یزید به کوفه جلوگیری کنند و به استقبال ما بیایند تا ما را با عزّت و احترام به کوفه ببرند.
راستی چرا کوفه در محاصره است؟ چرا همه چیز اینقدر عجیب به نظر میآید؟ کاش میشد خبری از کوفه گرفت. از آن وقتی که مسلم برای امام نامه نوشت، دیگر کسی خبری از کوفه نیاورده است.
1) 98. ما أنزلک فی هذه الأرض القفراء التی لیس فیها ریف ولا منعة؟ قال : إنّ هؤلاء خوّفونی، وهذه کتب أهل الکوفة...« : بحار الأنوار، ج 44، ص 368.
امام تصمیم میگیرد که یکی از یاران خود را به سوی کوفه بفرستد تا برای او خبری بیاورد. آیا شما میدانید چه کسی برای این مأموریّت انتخاب خواهد شد؟
اکنون که راهها به وسیله دشمنان بسته شده است، فقط کسی میتواند به این مأموریّت برود که به همه راههای اصلی و فرعی آشنا باشد. او باید اهل کوفه باشد و آن منطقهها را به خوبی بشناسد.
چه کسی بهتر از قَیْس اَسَدی!
او بارها بین کوفه و مکّه رفت و آمد کرده و پیامهای مردم کوفه را به امام رسانیده است.
نگاه کن! قیس دو زانو خدمت امام نشسته است. امام قلم و کاغذی را میطلبد و شروع به نوشتن میکند: «نامه مسلم به من رسید و او به من گزارش داده است که شما همراه و یاور من خواهید بود. من روز سه شنبه گذشته از مکّه بیرونآمدم. اکنون فرستاده من، قیس، نزد شماست. خود را آماده کنید که به خواست خدا به زودی نزد شما خواهم آمد».(1)
امام نامه را مهر کرده و به قیس تحویل میدهد تا آن را به کوفه ببرد و خبری بیاورد. قیس نامه را بر چشم مینهد و آماده حرکت میشود. امام او را در آغوش میگیرد و اشک در چشمانش حلقه میزند. او سوار بر اسب پیش میتازد و کم کم از دیدهها محو میشود.
حسّ غریبی به من میگوید که دیگر قیس را نخواهیم دید. * * * ببین چه جای سرسبز و خرّمی!
درختان فراوان، سایههای خنک و نهر آب. اینجا خیلی با صفاست. خوب است قدری استراحت کنیم. همه کاروانیان به تجدید قوا نیاز دارند.
1) 99. وکان عبید اللَّه بن زیاد أمر فأخذ ما بین واقصة إلی طریق الشام إلی طریق البصره، فلا یَدَعون أحداً یلج ولا أحداً یخرج...« : الإرشاد، ج 2، ص 72.
امام دستور توقّف میدهد و کاروان به مدّت یک شبانه روز در اینجا منزل میکند. نام این مکان «خُزَیْمیّه» است.
ما ده روز است که در راه هستیم وامشب شب هجدهم ذی الحجّه است، خدای من! داشتم فراموش میکردم که امشب، شب عید غدیر است!
همانطور که میدانی، رسم بر این است که همه مردم، روز عید غدیر به دیدن فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام بروند. ما فردا صبح باید اوّلین کسانی باشیم که به دیدن امام حسین علیهالسلام میرویم.
هوا روشن شده است و امروز عید است.
همسفر خوبم! برخیز! مگر قرار نبود اوّلین نفری باشیم که به خیمه امام میرویم.
با خوشحالی به سوی خیمه امام حرکت میکنیم. روز عید و روز شادی است.
آیا میشنوی؟ گویا صدای گریه میآید! کیست که این چنین اشک میریزد؟
او زینب علیهاالسلام است که در حضور برادر نشسته است:
-- خواهرم، چه شده، چرا این چنین نگرانی؟
-- برادر، دیشب زیر آسمان پر ستاره قدم میزدم، که ناگهان از میان زمین و آسمان صدایی شنیدم که میگفت: «ای دیدهها! بر این کاروان که به سوی مرگ میرود گریه کنید».(1)
امام، خواهر را به آرامش دعوت میکند و میفرماید: «خواهرم! هر آنچه خداوند برای ما تقدیر نموده است، همان خواهد شد».(2)
آری! این کاروان به رضای خدا راضی است. * * * ما به راه خود به سوی کوفه ادامه میدهیم و در بین راه از آبادیهای مختلفی میگذریم.
1) 100. مضی الحسینعلیه السلام، حتّی إذا صار ببطن الرمّة کتب إلی أهل الکوفة : بسم اللَّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علیّ إلی إخوانه من المؤمنین بالکوفة، سلامٌ علیکم، أمّا بعد، فإنّ کتاب مسلم بن عقیل ورد علیَّ باجتماعکم لی...« : الأخبار الطوال، ص 245؛ »إنّ الحسین أقبل حتّی إذا بلغ الحاجر من بطن الرمّة، بعث قیس بن مسهر الصیداویّ إلی أهل الکوفة ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 394؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 378؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 167؛ الإرشاد، ج 2، ص 70؛ مثیر الأحزان، ص 42؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 69؛ وراجع، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 548؛ و تذکرة الخواصّ، ص 245؛ و المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95؛ و روضة الواعظین، ص 196؛ و إعلام الوری، ج 1، ص 446 .
2) 101. سار الحسین حتّی نزل الخزیمیّة وأقام بها یوماً ولیلة، فلمّا أصبح أقبلت إلیه أُخته زینب بنت علیّ...« : الفتوح، ج 5، ص 70 .
نگاه کن! آن کودک را میگویم. چرا این چنین با تعجّب به ما نگاه میکند؟ گویا گمشدهای دارد.
-- آقا پسر، اینجا چه میکنی؟
-- آمدهام تا امام حسین علیهالسلام را ببینم.
-- آفرین پسر خوب، با من بیا.
کاروان میایستد. او خدمت امام میرسد و سلام میکند. امام نیز، با مهربانی جواب او را میدهد. گویا این پسر حرفی برای گفتن دارد، امّا خجالت میکشد. خدای من! او چه حرفی با امام حسین علیهالسلام دارد.
او نزدیک میشود و میگوید: «ای پسر پیامبر! چرا اینقدر تعداد همراهان و نیروهای تو کم است؟».
این سوال، دل همه ما را به درد میآورد. این کودک خبر دارد که امام حسین علیهالسلام علیه یزید قیام کرده است. پس باید نیروهای زیادتری داشته باشد.
همه منتظر هستیم تا ببینیم که امام چگونه جواب او را خواهد داد. امام دستور میدهد تا شتری که بار نامههای اهل کوفه بر آن بود را نزدیک بیاورند. سپس میفرماید: «پسرم! بار این شتر، دوازده هزار نامه است که مردم کوفه برای من نوشتهاند تا مرا یاری کنند».
کودک با شنیدن این سخن، خوشحال شده و لبخند میزند. سپس او برای امام دست تکان میدهد و خداحافظی میکند. کاروان همچنان به حرکت خود ادامه میدهد.(1)* * * غروب یکشنبه بیستم ذی الحجّه است. اکنون دوازده روز است که در سفر هستیم. کاروان به منزلگاه «شُقُوق» میرسد. برکه آب، صفای خاصّی به این منزلگاه داده
1) 102. فسمعت هاتفاً یهتف وهو یقول : ألا یا عین فاحتفلی بجهدِ...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 225؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95.
است.(1)
نگاه کن! یک نفر از سوی کوفه میآید. امام میخواهد او را ببیند تا از کوفه خبر بگیرد.
-- اهل کجا هستی؟
-- اهل کوفهام.
-- مردم آنجا را چگونه یافتی؟
-- دلهای مردم با شماست، امّا شمشیرهای آنها با یزید.(2)
-- هر آنچه خدای بزرگ بخواهد، همان میشود. ما به آنچه خداوند برایمان مقدّر نموده است، راضی هستیم.(3)
آری، امام حسین علیهالسلام، باخبر میشود که یزید به ابنزیاد نامه نوشته و از او خواسته است تا کوفه را آرام کند و اینک ابنزیاد، آن جلاّد خون آشام به کوفه آمده است و مردم را به بیعت با یزید خوانده است.(4)
ابنزیاد برای اینکه خوش خدمتی خود را به یزید ثابت کند، لشکر بزرگی را به مرزهای عراق فرستاده است. آن لشکر راهها را محاصره کردهاند و هر رفت و آمدی را کنترل میکنند.
آن مرد عرب، این خبرها را میدهد و از ما جدا میشود. این خبرها همه را نگران کرده است. به راستی، در کوفه چه خبر است؟ مسلم بن عقیل در چه حال است؟ آیا مردم پیمان خود را شکستهاند؟ معلوم نیست این خبر درست باشد. آری اگر این خبر درست بود، حتماً مسلم بن عقیل نماینده امام، از کوفه بازمیگشت و به امام خبر میداد.
ما سخن امام را فراموش نکردهایم که وقتی مسلم میخواست به کوفه برود، به او فرمود: «اگر مردم کوفه را یار و یاور ما نیافتی با عجله باز گرد». پس چرا از مسلم هیچ
1) 103. قال : غلام یفعت، قال : فقام إلیه أخ لی کان أکبر منّی یقال له زهیر، قال : أی ابن بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، إنّی أراک فی قلّة من الناس ...« : تاریخ دمشق، ج 14، ص 214؛ تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 10؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 305، الرقم 48.
2) 104. شُقُوق : منزل بطریق مکّة بعد واقصة من الکوفة وبعدها تلقاء مکّة« : معجم البلدان، ج 3، ص 356 .
3) 105. فکلّمه، فوقف له فقال : ما حال الناس بالکوفة؟ قال : قلوبهم معک وسیوفهم علیک« : دلائل الإمامة، ص 182، الرقم 99 .
4) 106. فلمّانزل شقوق أتاه رجل فسأله عن العراق، فأخبره بحاله، فقال : إنّ الأمر للَّه یفعل ما یشاء...« : المناقب، لابن شهر آشوب، ج 3، ص 245.
خبری نیست؟ چرا از قَیْس هیچ خبری نیامد؟ اکنون این دو فرستاده امام، کجا هستند و چه میکنند؟ * * * امروز، دوشنبه بیست و یکم ذی الحجّه است.
ما در نزدیکیهای منزل «زَرُود» هستیم. جایی که فقط ریگ است و شنزار. چند نفر زودتر از ما در اینجا منزل کردهاند. آن مرد را میشناسی که کنار خیمهاش ایستاده است؟
او زُهیْر نام دارد و طرفدار عثمان، خلیفه سوم است و تاکنون با امام حسین علیهالسلام میانه خوبی نداشته است.
صدای زنگ شترها به گوش زُهیْر میرسد. آری، کاروان امام حسین علیهالسلام به اینجا میرسد. زُهیر با ناراحتی وارد خیمه میشود و به همسرش میگوید: «نمیخواستم هرگز با حسین هم منزل شوم، امّا نشد. از خدا خواستم هرگز او را نبینم، امّا نشد».(1)
همسر زُهیْر از سخن شوهرش تعجّب میکند و چیزی نمیگوید. ولی در دل خود به شوهرش میگوید: «آخر تو چه مسلمانی هستی که تنها یادگار پیامبرت را دوست نداری؟»، امّا نباید الآن با شوهرش سخن بگوید. باید صبر کند تا زمان مناسب فرا رسد.
وقتی همسر زُهیْر زینب علیهاالسلام را میبیند، دلباخته او میشود و از خدا میخواهد که همراه زینب علیهاالسلام باشد. او میبیند که امام حسین علیهالسلامیاران کمی دارد. او آرزو دارد که شوهرش از یاران آن حضرت بشود.
به راستی چه کاری از من بر میآید؟ شوهرم که حرف مرا نمیپذیرد. خدایا! چه میشود که همسرم را عاشق حسین علیهالسلام کنی! خدایا! این کاروان سعادت از کنارمان میگذرد. نگذار که ما بیبهره بمانیم.
1) 107. فکتب یزید إلی ابن زیاد وهو والیه علی العراق : إنّه قد بلغنی أنّ حسیناً قد صار إلی الکوفة« : المعجم الکبیر، ج 3، ص 115، ح 2846؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 214، أنساب الأشراف، ج 3، ص 371؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 305، الرقم 48؛ تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 10؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 165؛ مثیر الأحزان، ص 40، ولیس فیه صدره، بحار الأنوار، ج 44، ص 360 .
ساعتی میگذرد. امام حسین علیهالسلام نگاهش به خیمه زُهیر میافتد:
-- آن خیمه کیست؟
-- خیمه زُهیر است.
-- چه کسی پیام مرا به او میرساند؟
-- آقا! من آمادهام تا به خیمهاش بروم.
-- خدا خیرت بدهد. برو و سلام مرا به او برسان و بگو که فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله، تو را میخواند.
فرستاده امام حرکت میکند. زُهیر همراه همسرش سر سفره غذا نشسته است. میخواهد اوّلین لقمه غذا را به دهان بگذارد که این صدا را میشنود: «سلام ای زُهیر! حسین تو را فرا میخواند».(1)
همسر زُهیر نگران است. چرا شوهرش جواب نمیدهد. دست زُهیر میلرزد. قلبش به تندی میتپد. او در دو راهی رفتن و نرفتن مانده است که کدام را انتخاب کند. عرق سرد بر پیشانی او مینشیند.
این همان لحظهای است که از آن میترسید. اکنون همسر زُهیر فرصت را غنیمت میشمارد و با خواهش به او میگوید: ««مرد، با تو هستم، چرا جواب نمیدهی؟ حسینِ فاطمه تو را میخواند و تو سکوت کردهای؟ برخیز! دیدن حسین که ضرر ندارد. برخیز و مرد باش! مگر غربت او را نمیبینی».(2)
زُهیر نمیداند که چرا نمیتواند در مقابل سخنان همسرش چیزی بگوید. او به چشمان همسرش نگاه میکند و اشکِ التماس را در قاب چشمان پاک او میبیند. از روزی که همسرش به خانه او آمده، چیزی از او درخواست نکرده است. این تنها خواسته همسر اوست. اکنون او در جواب همسرش میگوید: «باشد، دیگر اینطور نگاهم نکن! دلم را به درد نیاور! میروم».
1) 108. کان زهیر بن القین البجلی بمکّة، وکان عثمانیّاً، فانصرف من مکّة متعجّلاً، فضمّه الطریق وحسیناً، فکان یسایره ولا ینازله، ینزل الحسین فی ناحیة وزهیر فی ناحیة ...« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 378 .
2) 109. فنزل الحسین فی جانب، ونزلنا فی جانب، فبینا نحن جلوس نتغدّی من طعامٍ لنا، إذ أقبل رسول الحسین حتّی سلّم، ثمّ دخل فقال : یا زهیر بن القین...« : تاریخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاریخ خلیفة بن خیّاط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508، الرقم 2147؛ تاریخ دمشق، ج 21، ص 462.
زُهیر از جا برمیخیزد. گل لبخند را بر صورت همسرش میبیند و میرود، امّا نمیداند چه خواهد شد.
او فاصله بین خیمهها را طی میکند و ناگهان، امامِ مهربانیها را میبیند که به استقبال او آمده و دستهای خود را گشوده است... گرمی آغوش امام و یک دنیا آرامش!
لحظهای کوتاه، نگاه چشمانش به نگاه امام گره میخورد. نمیدانم این نگاه با قلب زُهیر چه میکند.
به راستی، او چه دید و چه شنید و چه گفت؟ هیچ کس نمیداند. اکنون دیگر زُهیر، حسینی میشود.
نگاه کن! زُهیر به سوی خیمه خود میآید. او منقلب است و اشک در چشم دارد. خدایا، در درون زُهیر چه میگذرد؟
به غلام خود میگوید: «زود خیمه مرا برچین و وسایل سفرم را آماده کن. من میخواهم همراه مولایم حسین بروم».
زُهیر با خود زمزمه عشق دارد. او دیگر بیقرار است. شوق دارد و اشک میریزد.
همسر زُهیر در گوشهای ایستاده است و بیهیچ سخنی فقط شوهر را نظاره میکند، امّا زُهیر فقط در اندیشه رفتن است. او دیگر هیچ کس را نمیبیند.
همسر زُهیر خوشحال است، امّا در درون خود غوغایی دارد. ناگهان نگاه زُهیر به همسرش میافتد. نزد او میآید و میگوید:
-- تو برایم عزیز بودی و وفادار. ولی من به سفری میروم که بازگشتی ندارد. عشقی مقدّس در وجودم کاشانه کرده است. برای همین میخواهم تو را طلاق بدهم تا آزاد باشی و نزد خاندان خود بروی. تو دیگر مرا نخواهی دید. من به سوی شهادت میروم.(1)
1) 110. سبحان اللَّه! یبعث إلیک ابن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فلا تُجیبه؟...« : الأخبار الطوال، ص 246؛ »سبحان اللَّه! أیبعث إلیک ابن بنت رسول اللَّه فلا تأتیه؟ ...« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 378؛ »أیبعث إلیک ابن رسول اللَّه ثمّ لا تأتیه؟! سبحان اللَّه! لو أتیته فسمعت من کلامه، ثمّ انصرفت« : تاریخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاریخ خلیفة بن خیّاط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508، الرقم 2147؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 396؛ الإرشاد، ج 2، ص 72؛ روضة الواعظین، ص 97؛ مثیر الأحزان، ص 46؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 371؛ وراجع، مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 225 .
-- میخواهی مرا طلاق بدهی؟ آن روز که عشق حسین به سینه نداشتی اسیر تو بودم. اکنون که حسینی شدهای چرا اسیر تو نباشم؟ چه زود همه چیز را فراموش کردهای. اگر من نبودم، تو کی عاشق حسین میشدی! حالا اینگونه پاداش مرا میدهی؟ بگذار من هم با تو به این سفر بیایم و کنیز زینب باشم.
زُهیر به فکر فرو میرود. آری! اگر اشک همسرش نبود او هرگز حسینی نمیشد. سرانجام زُهیر درخواست همسرش را قبول میکند و هر دو به کاروان کربلا میپیوندند. * * * آیا به امام حسین علیهالسلام خواهیم رسید؟
این سوالی است که ذهن مُنْذر را مشغول کرده است. او اهل کوفه است و از بیعت مردم کوفه با مسلم بن عقیل خبر دارد و اینک برای حج، به مکّه آمده است. مُنْذر وقتی شنید که کاروان امام حسین علیهالسلام مکّه را ترک کرده و او بیخبر مانده است، غمی بزرگ بر دلش نشست.
آرزوی او این بود که در رکاب امام خویش باشد. به همین دلیل، اعمال حج خود را سریع انجام داد و همراه دوست خود عبداللّهبنسلیمان راه کوفه را در پیش گرفت.
این دو، سوار بر اسب روز و شب میتازند و به هر کس که میرسند، سراغ امام حسین علیهالسلام را میگیرند. آیا شما میدانید امام حسین علیهالسلاماز کدام طرف رفته است؟
آنها در دل این بیابانها در جستجوی مولایشان امام حسین علیهالسلام هستند.
هوا طوفانی میشود و گرد و غبار همه جا را فرا میگیرد. در میان گرد و غبار، اسب سواری از دور پیدا میشود. او از راه کوفه میآید. منذر به دوستش میگوید: «خوب است از او در مورد امام حسین علیهالسلام سو?ل کنیم».
آنها نزدیک میروند. او را میشناسند. او همشهری آنها و از قبیله خودشان است.
-- همشهری! بگو بدانیم تو در راهی که میآمدی حسین علیهالسلام را دیدی؟
-- آری! من دیروز کاروان او را دیدم. او اکنون با شما یک منزل فاصله دارد.
-- یعنی فاصله ما با حسین علیهالسلام فقط یک منزل است؟
-- آری، اگر زود حرکت کنید و با سرعت بروید، میتوانید شب کنار او باشید.
-- خدا خیرت دهد که این خبر خوش را به ما دادی.
-- امّا من خبرهای بدی هم از کوفه دارم.
-- خبرهای بد!
-- آری! کوفه سراسر آشوب است. مردم پیمان خود را با مسلم شکستند و مسلم را به قتل رساندند. به خدا قسم، من با چشم خود دیدم که پیکرِ بدون سر او را در کوچههای کوفه بر زمین میکشیدند در حالی که سر او را برای یزید فرستاده بودند.
-- « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُون». بگو بدانیم چه روزی مسلم شهید شد؟
-- دوازده روز قبل، روز عرفه.(1)
-- مگر هجده هزار نفر با او بیعت نکرده بودند، پس آنها چه شدند و کجا رفتند؟
-- کوفیان بیوفایی کردند. از آن روزی که ابنزیاد به کوفه آمد ناگهان همه چیز عوض شد. ابنزیاد وقتی که فهمید مسلم در خانه هانی منزل دارد، با مکر و حیله، هانی را به قصر کشاند و او را زندانی کرد و هنگامی که مسلم با نیروهای خود برای آزادی هانی قیام کرد، ابنزیاد با نقشههای خود موفق شد مردم را از مسلم جدا کند.
-- چگونه هجده هزار نفر بیوفایی کردند؟
-- آنها شایعه کردند که لشکر یزید در نزدیکیهای کوفه است. با این فریب مردم را دچار ترس و وحشت کردند و آنها را از مسلم جدا کردند. سپس با سکّههای طلا، طمعکاران را به سوی خود کشاندند. خدا میداند چقدر سکّههای طلا بین مردم تقسیم شد. همینقدر برایت بگویم که مسلم در شب عرفه در کوچههای کوفه تنها و
1) 111. فأمر بفسطاطه وثقله ومتاعه فقُدّم وحُمل إلی الحسین، ثمّ قال لامرأته : أنتِ طالق، الحقی بأهلک، فإنّی لا أُحبّ أن یصیبک من سببی إلّا خیر« : تاریخ بغداد، ج 9، ص 206؛ تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 118؛ أُسد الغابة، ج 2، ص 508، الرقم 2147؛تاریخ دمشق، ج 21، ص 462، الرقم 2602 .
غریب ماند و روز عرفه نیز، همه مردم او را تنها گذاشتند. نه تنها او را تنها گذاشتند بلکه به یاری دشمن او نیز، رفتند و از بالای بامها به سر و صورتش سنگ زدند و آتش به طرف او پرتاب کردند. فردای آن روز بعد از ساعتی جنگ نابرابر در کوچهها، مسلم را دستگیر کردند و او را بر بام قصر کوفه بردند و سرش را از بدن جدا کردند.
مرد عرب آماده رفتن میشود. او هم بر غربت مسلم اشک میریزد.
-- صبر کن! گفتی که دیروز کاروان امام حسین علیهالسلام را دیدهای؛ آیا تو این خبر را به امام دادهای یا نه؟
-- راستش را بخواهید دیروز وقتی به آنها نزدیک شدم، آن حضرت را شناختم. آن حضرت نیز کمی توقّف کرد تا من به او برسم. گمان میکنم که او میخواست در مورد کوفه از من خبر بگیرد، امّا من راه خود را تغییر دادم.
-- چرا این کار را کردی؟
-- من چگونه به امام خبر میدادم که کوفیان، نماینده تو را شهید کردهاند. آیا به او بگویم که سر مسلم را برای یزید فرستادهاند؟ من نمیخواستم این خبر ناگوار را به امام بدهم.
مرد عرب این را میگوید و از آنها جدا میشود. او میرود و در دل بیابان، ناپدید میشود. * * * اکنون غروب روز سه شنبه، بیست و دوم ذی الحجّه است و کاروان حسینی در منزلگاه «ثَعْلبیّه» منزل کرده است. اینجا بیابانی خشک است و فقط یک چاه آب برای مسافران وجود دارد.(1)
با تاریک شدن هوا همه به خیمههای خود میروند، مگر جوانانی که مسئول نگهبانی هستند.
1) 112. لم تکن لنا همّة إلّا اللحاق بالحسینعلیه السلام فی الطریق؛ لننظر ما یکون من أمره ... ثمّ قلنا له : أخبرنا عن الناس وراءک ...« : الإرشاد، ج 2، ص 73؛ روضة الواعظین ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 397؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 228؛ وراجع، أعلام الوری، ج 1، ص 447؛ و الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 549؛ و مقاتل الطالبیّین، ص 111 .
آنجا را نگاه کن! دو اسب سوار به این طرف میآیند. به راستی، آنها کیستند که چنین شتابان میتازند؟ گویا از مکّه میآیند.
آنها فرسنگها راه را به عشق پیوستن به این کاروان طی کردهاند. نام آنها عبداللّه و مُنذر است.
آنها وارد خیمه امام میشوند. خدمت امام میرسند و دست آن حضرت را میبوسند. ببین! آنها چقدر خوشحالاند که به آرزوی خود رسیدهاند.
خدایا! شکر.
خدای من! این دو آرام آرام اشک میریزند.
من گمان میکنم که اینها از شدت خوشحالی گریه میکنند، امّا نه، این اشک شوق نیست. این اشک غم است. به یکی از آنها رو میکنی و میگویی: «چه شده است؟ آخر حرفی بزنید».
همه نگاهها متوجّه مُنذر و عبد اللّه است. گویا آنها میخواهند خصوصی با امام سخن بگویند و منتظرند تا دور امام خلوت شود.
امام نگاهی به یاران خود میکند و میفرماید:
-- من هیچ چیز را از یاران خود پنهان نمیکنم. هر خبری دارید در حضور همه بگویید.
-- آیا شما آن اسب سواری را که دیروز از کوفه میآمد دیدید؟
-- آری.
-- آیا از او سو?لی پرسیدید؟
-- ما میخواستیم از او در مورد کوفه خبر بگیریم. ولی او مسیر خود را تغییر داد و به سرعت از ما دور شد.
-- وقتی ما با او روبرو شدیم از او در مورد کوفه سو?ل کردیم. ما آن اسب سوار را
میشناختیم. او از قبیله ما و مردی راستگوست. او به ما خبر داد که مسلم بن عقیل...
بغض در گلو، اشک در چشم...
همه نفسها در سینه حبس شده است!
آنها چنین ادامه میدهند: «مسلم بن عقیل در کوفه غریبانه کشته شدهاست. آن اسب سوار دیده است که پیکر بیجان او را در کوچههای کوفه به زمین میکشیدند».
نگاهها متوجّه امام است. همه مبهوت میشوند. آیا این خبر راست است؟ امام سر خود را پایین میاندازد و سه بار میگوید: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُون. خدا مسلم و هانی را رحمت کند».(1)
قطرات اشک به آرامی بر گونههای امام سرازیر میشود. صدای گریه امام به گوش همه میرسد. بغض همه میترکد و صدای گریه همه بلند میشود.
امام، برادرانِ مسلم را به حضور طلبیده و به آنان میفرماید:
-- اکنون که مسلم شهید شده است، نظر شما چیست؟
-- به خدا قسم ما از این راه باز نمیگردیم. ما به سوی کوفه میرویم تا انتقام خون برادرمان را بگیریم و یا اینکه به فیض شهادت برسیم.(2)
آری! شهادت مظلومانه و غریبانه مسلم دل همه را به درد آورده است. یاران امام، مصمّمتر از قبل به ادامه راه میاندیشند. مگر مسلم چه گناهی کرده بود که باید او را چنین غریبانه و مظلومانه به شهادت برسانند.
جانم به فدایت، ای مسلم! بعد از تو زندگی دنیا را چه سود. ما میآییم تا راه تو بیرهرو نماند. * * * عصر روز چهارشنبه، بیست و سوم ذی الحجّه است. ما به منزلگاه «زُباله» رسیدهایم.
تقریباً بیش از نیمی از راه را آمدهایم. امام دستور توقّف در این منزل را میدهد و خیمهها بر پا میشود.
همسفرم! آنجا را نگاه کن! اسب سواری از سوی کوفه میآید و با خود نامهای دارد. او خدمت امام میرسد و میگوید: «نام من ایاس است. چهار روز قبل، ابن اشعث فرمانده نیروهای ابنزیاد این نامه را به من داد تا برای شما بیاورم».
من با تعجّب از او میپرسم چطور شده است که فرمانده نیروهای ابنزیاد، برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشته است؟
نزدیک او میروم و در این مورد از او سو?ل میکنم. او میگوید: «وقتی که مسلم به مرگ خود یقین پیدا کرد از ابناشعث (فرمانده نیروهای ابنزیاد) خواست تا نامهای را برای حسین بنویسد و او را از حوادث کوفه با خبر کند. ابناشعث چون به مسلم قول داده بود به قول خود وفا کرد و مرا مأمور کرد تا این نامه را برای حسین بیاورم».
امام نامه را باز میکند و آن را میخواند. ابناشعث نوشته است که مسلم در آخرین لحظههای زندگی خود، این پیام را برای امام حسین علیهالسلام داشته است: «من در دست دشمنان اسیر شدهام و میدانم که دیگر شما را نمیبینم. ای مولای من! اهل کوفه به من دروغ گفتند».
اشک امام جاری میشود. آری! حقیقت دارد، مسلم یار با وفای امام، مظلومانه شهید شده است.
امام در حالی که اشک از دیدگانش جاری است، رو به آسمان میکند و میگوید: «خدایا! شیعیان مرا در جایگاهی رفیع مهمان نما و همه ما را در سایه رحمت خود قرار بده».(1)* * * خبر آمدن قاصد ابن اشعث، در میان کاروان پخش میشود.
1) 115. لمّا قضینا حجّنا، لم تکن لنا همّة إلّا اللحاق بالحسینعلیه السلام فی الطریق؛ لننظر ما یکون من أمره، فأقبلنا تُرقِلُ بنا نیاقنا مسرعین، حتّی لحقنا بزرود، فلمّا دنونا منه إذا نحن برجلٍ من أهل الکوفة قد عدل عن الطریق حین رأی الحسینعلیه السلام ...« : الإرشاد، ج 2، ص 73؛ روضة الواعظین، ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاریخ الطبری عن عبد اللَّه بن سلیم والمذری بن المشمعل الأسدیّین، ج 5، ص 397، مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 228؛ وراجع، إعلام الوری، ج 1، ص 447؛ و الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 549؛ و مقاتل الطالبیّین، ص 111 .
اگر یادت باشد برایت گفتم که عدّهای از مردم به هوس ریاست و مال دنیا با ما همراه شده بودند.
آنها از دیروز که خبر شهادت مسلم را شنیدهاند دو دل شدهاند. آنها نمیدانند چه کنند؟ اگر تو هوای وصال یار داری باید تا پای جان وفادار باشی.
این مردم، مدّتی با امام حسین علیهالسلام همراه بودهاند. با آن حضرت بیعت کردهاند و به قول خودمان نان و نمک امام حسین علیهالسلام را خوردهاند، امّا مشکل این است که اینها از مرگ میترسند.
اینان عاشقان دنیا هستند و برای همین نمیتوانند به سفر عشق بیایند. در این راه باید مانند مسلم همه چیز خود را فدای امام حسین علیهالسلام کرد. ولی این رفیقان نیمهراه، سودای دیگری دارند. آنها با خود میگویند: «عجب کاری کردیم که با این کاروان همراه شدیم».
امام تصمیم دارد که برای یاران و همراهان خود مطالبی را بازگو کند. همه افراد جمع میشوند و منتظر شنیدن سخنان امام هستند. امام چنین میفرماید: «ای همراهان من! بدانید که مردم کوفه ما را تنها گذاشتهاند. هر کدام از شما که میخواهد برگردد، برگردد و هر کس که طاقت زخم شمشیرها را دارد بماند».(1)
سخن امام خیلی کوتاه و واضح است و همه کاروانیان پیام آن حضرت را فهمیدند.
این کاروان راهی سفر خون و شهادت است!
همسفر عزیز! نمیدانم از تو بخواهم طرف راست را نگاه کنی یا طرف چپ را.
ببین! چگونه ما را تنها میگذارند و به سوی دنیا و زندگانی خود میروند.(2)
هر سو را مینگری گروهی را میبینی که میرود. عاشقان دنیا باید از این کاروان جدا شوند. اینکه امروز فقط حسینی باشی مهم نیست. مهم این است که تا آخر حسینی باقی بمانی!
1) 116. ثمّ أقبل علی محمّد بن الأشعث فقال : یا عبد اللَّه، إنّی أراک واللَّه ستعجز عن أمانی، فهل عندک خیر تستطیع أن تبعث من عندک رجلاً علی لسانی یبلّغ حسیناً؟ فإنّی لا أراه إلّا قد خرج إلیکم الیوم مقبلاً، أو هو خرج غداً هو وأهل بیته، وإنّ ما تری من جزعی لذلک، فیقول : إنّ ابن عقیل بعثنی إلیک ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 374؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 543؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 211؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 2، ص 342.
2) 117. قد ترون ما یأتینا، وما أری القوم إلّا سیخذلوننا، فمن أحبّ أن یرجع فلیرجع...« : تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 11؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 300.
اکنون از آن همه اسبسوار، فقط سی و سه نفر ماندهاند. تعجّب نکن. فقط سی و سه نفر.
شاید بگویی که من شنیدهام که امام حسین علیهالسلام هفتاد و دو یاور داشت. آری! درست است، دیگر یاران بعداً به امام حسین علیهالسلاممیپیوندند.(1)* * * به راه خود به سوی کوفه ادامه میدهیم. اکنون دیگر همراهان زیادی نداریم. خیلیها ما را تنها گذاشتند و رفتند! خانواده امام حسین علیهالسلام طاقت دیدن غریبی امام را ندارند. آن یاران بیوفا کجا رفتند؟
در بین راه، به آبی گوارا میرسیم. مقداری آب برمیداریم و به حرکت خود ادامه میدهیم. مردی به سوی امام میآید، سلام میکند و میگوید:
-- ای حسین! به کجا میروی؟
-- به کوفه.
-- تو را به خدا سوگند میدهم به کوفه مرو. زیرا کوفیان با نیزهها و شمشیرها از تو استقبال خواهند کرد.(2)
-- آنچه تو گفتی بر من پوشیده نیست.(3)
مردم کوفه چه مردمی هستند که تا چند روز پیش به امام دوازده هزار نامه نوشتند، امّا اکنون به جنگ او میآیند.
ابنزیاد امیر کوفه شده و برای کسانی که به جنگ با امام اقدام کنند جایزه زیادی قرار داده است. او نگهبانان زیادی در تمامی راهها قرار داده تا هرگونه رفت و آمدی را به او گزارش کنند.
پایگاههای نظامی در مسیر کوفه ایجاد شده است. یکی از فرماندهان ابنزیاد، با چهار هزار لشکر در قادسیّه مستقر شده است. حُرّ ریاحی با هزار سرباز در بیابانهای
1) 118. فلمّا قرأ الکتاب استیقن بصحّة الخبر... فلمّا سمعوا خبر مسلم، وقد کانوا ظنّوا أنّه یقدم علی أنصارٍ وعضد، تفرّقوا عنه، ولم یبقَ معه إلّا خاصّته« : الأخبار الطوال، ص 247، وراجع، الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 11 .
2) 119. وبقی أصحابه الذین خرجوا معه من مکّه ونفر قلیل من صحبه فی الطریق، فکانت خیلهم اثنین وثلاثین فرساً« : تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 11 .
3) 120. أنشدک اللَّه لمّا انصرفت؛ فواللَّه ما تقدم إلّا علی الأسنّة وحدّ السیوف، وأنّ هؤلاء الذین بعثوا إلیک لو کانوا کفوک مؤونة القتال ووطّؤوا لک الأشیاء فقدمت علیهم، کان ذلک رأیاً...« : الإرشاد، ج 2، ص 76؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 375؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 549 .
اطراف کوفه گشت میزند.(1)
ما به حرکت خود ادامه میدهیم. جادّه به بلندیهایی میرسد. از آنها نیز، بالا میرویم.
امام خطاب به یاران میفرماید: «سرانجام من شهادت خواهد بود».
یاران علّت این کلام امام را سو?ل میکنند. امام در جواب به آنها میفرماید: «من در خواب دیدم که سگهایی به من حمله میکنند».(2)
آری! نامردان زیادی در اطراف کوفه جمع شدهاند و منتظر رسیدن تنها یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستند تا به او حمله کنند و جایزههای بزرگ ابنزیاد را از آن خود کنند.
امروز مردم کوفه با شمشیر به استقبال مهمان خود آمدهاند. آنها میخواهند خون مهمان خود را بریزند. دیروز همه ادّعا داشتند که فدایی امام حسین علیهالسلام هستند و امروز برای جنگ با او میآیند. * * * امروز شنبه بیست و ششم ذی الحجّه است.
ما دیشب را در این منزلگاه که «شَراف» نام دارد ماندیم و اکنون قصد حرکت داریم. بیش از سه منزل دیگر تا کوفه نمانده است.
اینجا آب فراوان است و درختان سرسبزاند. امام دستور میدهد تا یارانش مشکها را پر کنند و آب زیاد بردارند.(3)
این همه آب را برای چه میخواهیم؟ کاروان حرکت میکند. آفتاب بالا آمده است و خورشید بیرحمانه میتابد.
آفتاب و بیابانی خشک و بیآب. هیچ جنبندهای در این بیابان به چشم نمیآید. کاروان آرام آرام به راه خود ادامه میدهد. یک ساعت تا نماز ظهر باقی مانده است.
اللّه اکبر!
1) 121. یا عبد اللَّه، لیس یخفی علیَّ الرأی، ولکنّ اللَّه تعالی لا یُغلب علی أمره ...« : إعلام الوری، ج 1، ص 447؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 399.
2) 122. فسلّم علیه، وأخبره بتوطید ابن زیاد الخیل ما بین القادسیّة إلی العُذَیب رصداً له ...« : الأخبار الطوال، ص 248 .
3) 123. لمّا صعد الحسین بن علیّعلیهما السلام عقبة البطن، قال لأصحابه : ما أرانی إلّا مقتولاً، قالوا : وما ذاک یا أبا عبد اللَّه؟ قال : رؤیا رأیتها فی المنام ...« : کامل الزیارات، عن شهاب بن عبد ربّه، ص 157، ح 194؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 87، ح 24 .
این صدای یکی از یاران امام است که سکوت را شکسته است. همه نگاهها به سوی او خیره میشود. امام از او میپرسد:
-- چرا اللّه اکبر گفتی؟
-- نخلستان! آنجا نخلستانی است.(1)
او با اشاره دست آن طرف را نشان میدهد. راست میگوید، یک سیاهی به چشم میآید. آیا به نزدیکیهای کوفه رسیدهایم؟ یکی از یاران امام که اهل کوفه است به امام میگوید:
-- من بارها این مسیر را پیمودهام و اینجا را مثل کف دست میشناسم. این اطراف نخلستانی نیست.
-- پس این سیاهی چیست؟
-- این لشکر بزرگی از سربازان است.(2)
-- آیا در این اطراف پناهگاهی هست تا به آنجا برویم و منزل کنیم؟
-- پناهگاه برای چه؟
-- به گمانم این لشکر به جنگ ما آمده است. ما باید به جایی برویم که دشمن نتواند از پشت سر به ما حمله کند.
-- به سوی «ذو حُسَم» برویم. آنجا کوهی هست که میتوانیم کنار آن منزل کنیم. در این صورت، دشمن دیگر نمیتواند از پشت سر به ما حمله کند. اگر کمی به سمت چپ برویم به آنجا میرسیم.
کاروان به طرف ذو حُسَم تغییر مسیر میدهد و شتابان به پیش میرود.
نگاه کن! آن سیاهیها هم تغییر مسیر میدهند. آنها به دنبال ما میآیند.(3)* * * خیمهها در ذو حُسَم بر پا میشود و همه ما آماده مقابله با دشمن هستیم.
1) 124. قال لفتیانه وغلمانه : أکثروا من الماء، فاستقوا وأکثروا ثمّ ارتحلوا ...« : الإرشاد، ج 2، ص 73؛ روضة الواعظین، ص 197؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 372؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 397؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 228؛ وراجع، إعلام الوری، ج 1، ص 447؛ والکامل فی التاریخ، ج 2، ص 549؛ ومقاتل الطالبیّین، ص 111 .
2) 125. ثمّ إنّ رجلاً قال : اللَّه أکبر! فقال الحسین : اللَّه أکبر، ما کبّرت؟ قال : رأیت النخل ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380 .
3) 126. فقال له الأسدیّان : إنّ هذا المکان ما رأینا به نخلة قطّ، قالا : فقال لنا الحسین : فما تریانه رأی؟ قلنا : نراه رأی هوادیَ الخیل...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77؛ إعلام الوری، ج 1، ص 448.
کمی بعد سپاهی با هزار نفر جنگجو نزدیک میشود. امام از آنها میپرسد:
-- شما کیستید؟
-- ما سپاه کوفه هستیم.
-- فرمانده شما کیست؟
-- حُرّ ریاحی.
-- ای حُرّ! آیا به یاری ما آمدهای یا به جنگ ما؟
-- به جنگ شما آمدهام.
-- لا حولَ و لا قوّةَ الا باللّه.(1)
سپاه حُرّ تشنه هستند. گویا مدّت زیادی است که در بیابانها در جستجوی ما بودهاند.
اینها نیروهای گشتی ابنزیاداند، من میخواهم در دلم آنها را نفرین کنم. آنها آمدهاند تا راه را بر ما ببندند.
گوش کن! این صدای امام حسین علیهالسلام است: «به این لشکر آب بدهید، اسبهای آنها را هم سیراب کنید».(2)
یاران امام مَشکها را میآورند و همه آنها را سیراب میکنند. خود امام حسین علیهالسلام هم، مشکی در دست گرفته است و به این مردم آب میدهد. این دستور امام است: «یال داغ اسبها را نیز خنک کنید».(3)
به راستی، تو کیستی که به دشمن خود نیز، اینقدر مهربانی میکنی؟
این لشکر برای جنگ با تو آمدهاند، امّا تو از آنها پذیرایی میکنی!
ای حسین! ای دریای عشق و مهربانی!
وقت نماز ظهر است. امام یکی از یاران خود به نام حَجّاج بن مَسْروق را فرا میخواند و از او میخواهد که اذان بگوید.(4)
1) 127. فقال الحسین : أما لنا ملجأ نلجأ إلیه نجعله فی ظهورنا، ونستقبل القوم من وجهٍ واحد؟ فقلنا له : بلی، هذا ذو حسم إلی جنبک، تمیل إلیه عن یسارک، فإن سبقت القوم إلیه فهو کما ترید ...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77 .
2) 128. فقال الحسین : أیّها القوم! من أنتم؟ قالوا : نحن أصحاب الأمیر عبید اللَّه بن زیاد . فقال الحسین : ومَن قائدکم؟ قالوا : الحرّ بن یزید الریاحی ...« : الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 230؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 335؛وتذکرة الخواصّ، ص 240 .
3) 129. فقال الحسین لفتیانه : اسقوا القوم وأرووهم من الماء ورشّفوا الخیل ترشیفاً . فقام فتیانه فرشّفوا القوم ترشیفاً، فقام فتیةٌ وسقَوا القوم من الماء حتّی أرووهم ...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 229؛ الإرشاد، ج 2، ص 77 .
4) 130. أنخ الراویة، والراویة عندی السقاء، ثمّ قال : یابن أخ، أنخ الجمل ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380 .
فضای سرزمین ذو حُسَم پر از آرامش میشود و همه به ندای اذان گوش میدهند.
سپاه حُرّ آماده نماز شدهاند. امام را میبینند که به سوی آنها میرود و چنین میگوید: «ای مردم! اگر من به سوی شهر شما میآیم برای این است که شما مرا دعوت کرده بودید. مگر شما نگفتهاید که ما رهبر و پیشوایی نداریم. مگر مرا نخواندهاید تا امام شما باشم. اگر امروز هم بر سخنان خود باقی هستید من به شهرتان میآیم و اگر این را خوش ندارید و پیمان نمیشناسید، من باز میگردم».(1)
سکوت پر معنایی همه جا را فرا گرفته است. امام رو به حُرّ میکند:
-- میخواهی با یاران خود نماز بخوانی؟
-- نه، ما با شما نماز میخوانیم.(2)
لشکر حُرّ به دستور او پشت سر امام به نماز میایستند.
آفتاب گرم و سوزان بیابان، همه را بیتاب کرده است. همه به سایه اسبهای خود پناه میبرند.
بار دیگر صدای امام در این صحرا میپیچد: «ای مردم کوفه! مگر شما مرا به سوی خود دعوت نکردهاید؟ اگر شما مرا نمیخواهید من از راهی که آمدهام باز میگردم».(3)
حُرّ پیش میآید و میگوید: «ای حسین! من نامهای به تو ننوشتهام و از این نامهها که میگویی خبری ندارم». امام دستور میدهد دو کیسه بزرگ پر از نامه را بیاورند و آنها را در مقابل حُرّخالی کنند.
خدای من، چقدر نامه! دوازده هزار نامه!!
یعنی این همه نامه را همشهریان من نوشتهاند. پس کجایند صاحبان این نامهها؟ حُرّ جلوتر میرود. تعدادی از نامهها را میخواند و با خود میگوید: «وای! من این نامها را میشناسم. اینها که نام سربازان من است!». آنگاه سرش را بالا میگیرد و
1) 131. قال : ودنت صلاة الظهر، فقال الحسینعلیه السلام للحجّاج بن مسروق : أذّن رحمک اللَّه، وأقم الصلاة حتّی نصلّی« : الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 230؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 335؛ وتذکرة الخواصّ، ص 240 .
2) 132. قدمت علیَّ رسلکم، فإن أعطیتمونی ما أطمئنّ إلیه من عهودکم ومواثیقکم دخلنا معکم مصرکم، وإن تکن الأُخری...« : الأخبار الطوال، ص 248 .
3) 133. قال : فسکتوا عنه وقالوا للمؤذّن : أقم،فأقام الصلاة، فقال الحسینعلیه السلام للحرّ : أترید أن تصلّی بأصحابک؟ قال : لا، بل تصلّی أنت ونصلّی بصلاتک ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 551 .
نگاهی به سربازان خود میکند. آنها سرهای خود را پایین گرفتهاند. فرمانده غرق حیرت است. این دیگر چه معمّایی است؟
حُرّ پس از کمی تأمل به امام حسین علیهالسلام میگوید: «من که برای تو نامه ننوشتهام و در حال حاضر نیز، مأموریّت دارم تا تو را نزد ابنزیاد ببرم».
حُرّ راست میگوید. او امام را به کوفه دعوت نکردهاست. این مردم نامرد کوفه بودند که نامه نوشتند و از امام خواستند که به کوفه بیاید.
امام نگاه تندی به حُرّ میکند و میفرماید: «مرگ از این پیشنهاد بهتر است» و آنگاه به یاران خود میفرماید: «برخیزید و سوار شوید! به مدینه برمیگردیم».(1)* * * زنها و بچّهها بر کجاوهها سوار شده و همه آماده حرکت میشوند. ما داریم برمیگردیم!
گویا شهر کوفه، شهر نیرنگ شده است. آنها خودشان ما را دعوت کردهاند و اکنون میخواهند ما را تحویل دشمن دهند. کاروان حرکت میکند. صدای زنگ شترها سکوت صحرا را میشکند.
همسفرم، نگاه کن!
اینجا سه مسیر متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوی کوفه میرود، راه سمت چپ به کربلا و راهی هم که ما در آن هستیم، به مدینه میرسد. ما به سوی مدینه برمیگردیم.
چند قدمی برنداشتهایم که صدایی میشنویم: «راه را بر حسین ببندید!». این دستور حرّ است! هزار سرباز جنگی هجوم میبرند و راه بسته میشود.
هیاهویی میشود. ترس به جان بچّهها میافتد. سربازان با شمشیرها جلو آمدهاند. خدای من چه خبر است؟
1) 134. فإنّکم إن تتّقوا وتعرفوا الحقّ لأهله یکن أرضی للَّه ... وقدمت به علیَّ رسلکم، انصرفت عنکم« : الإرشاد، ج 2، ص 77؛ إعلام الوری، ج 1، ص 448.
امام دست به شمشیر میبرد و در حالی که با تندی به حرّ نگاه میکند، فریاد برمیآورد:
-- مادرت به عزایت بنشیند. از ما چه میخواهی؟(1)
-- اگر فرزند فاطمه نبودی، جوابت را میدادم، امّا چه کنم که مادر تو دختر پیامبر من صلیاللهعلیهوآله است. من نمیتوانم نام مادر تو را جز به خوبی ببرم.(2)
-- از ما چه میخواهی؟
-- میخواهم تو را نزد ابنزیاد ببرم.
-- به خدا قسم، هرگز همراه تو نمیآیم.
-- به خدا قسم من هم شما را رها نمیکنم.
-- پس به میدان مبارزه بیا! آیا حسین را از مرگ میترسانی؟
یاران امام، شمشیرهای خود را از غلاف بیرون میآورند. عبّاس، علی اکبر، عَون، جعفر و همه یاران امام به صف میایستند.
لشکر حُرّ هم، آماده جنگ میشوند و منتظرند که دستور حمله صادر شود.
نگاه کن! حُرّ، سر به زیر انداخته و سکوت کرده است. او در فکر است که چه کند. عرق بر پیشانی او نشسته است.
او به امام رو میکند و میگوید: «ای حسین! هر مسلمانی امید به شفاعت جدّ تو دارد. من میدانم اگر با تو بجنگم، دنیا و آخرتم تباه است، امّا چه کنم مأمورم و معذور!». امام به سخنان او گوش فرا میدهد.
حُرّ، دوباره سکوت میکند. ناگهان فکری به ذهن او میرسد و به امام پیشنهاد میدهد: «شما راهی غیر از راه کوفه و مدینه را در پیش بگیر و برو تا من بهانهای نزد ابنزیاد داشته باشم و نامهای به او بنویسم و کسب تکلیف کنم».(3)
حُرّ به امام چشم دوخته است و با خود میگوید: «خدا کند امام این پیشنهاد را
1) 135. ما نعرف هذه الکتب ولا مَن هؤلاء الرسل! قال : فالتفت الحسین إلی غلام له یقال له عقبة بن سمعان، فقال : یا عقبة! هات الخرجین اللذین فیهما الکتب ...« : الفتوح، ج 5، ص 76؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 230؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 335؛ وتذکرة الخواصّ، ص 240 .
2) 136. فقال للحسین : إنّی أُمرت أن أُنزلک فی أیّ موضعٍ لقیتک وأُجعجع بک، ولا أترکک أن تزول من مکانک ... قال : إذاً أُقاتلک، فاحذر أن تشقی بقتلی ثکلتک أُمّک« : مقاتل الطالبیّین، ص 111 .
3) 137. أما واللَّه، لو غیرک من العرب یقولها لی وهو علی مثل الحال التی أنت علیها، ما ترکت ذکر أُمّه بالثکل أن أقوله کائناً من کان، ولکن واللَّه مالی إلی ذکر أُمّک من سبیل، إلّا بأحسن ما یُقدر علیه« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 400؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 380 .
بپذیرد».
او باور نمیکند که امام هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد. او خیال میکند اکنون که اهل کوفه پیمان خود را شکستهاند و امام بدون یار و یاور مانده است، با یزید سازش خواهد کرد.
اگر امام، سخن حُرّ را قبول نکند و نخواهد به سوی مدینه بازگردد، باید با این لشکر وارد جنگ شود، ولی امام نمیخواهد آغاز کننده جنگ باشد. امام برای جنگ نیامده است.
اکنون که حُرّ نیز، دست به شمشیر نبرده و این پیشنهاد را داده است، امام سخن او را میپذیرد.
حُرّ این نامه را برای ابنزیاد مینویسد: «من در نزدیکیهای کوفه به کاروان حسین رسیدم، امّا او حاضر به تسلیم نشد. من نیز با لشکر او را تعقیب میکنم».(1)
شمشیرها در غلافها قرار میگیرد و آرامش بر همه جا حکمفرما میشود. کودکان اشک چشم خود را پاک میکنند. * * * ما آماده حرکت هستیم، امّا نه به سوی کوفه و نه به سوی مدینه. پس به کجا؟ خدا میداند.
ما قرار است راه بیابان را پیش گیریم تا ببینیم چه میشود.
امام قبل از حرکت، با یاران خود سخن میگوید:
همه مردم، بنده دنیا هستند و ادّعای مسلمانی میکنند، امّا زمانی که امتحان پیش آید دینداران اندک و نایاب میشوند. ببینید چگونه حق مرده است و باطل زنده شده است. امروز مو?ن باید مشتاق شهادت باشد. بدانید من امروز مرگ را مایه افتخار خود میدانم و سازش با ستمگران را مایه
1) 138. إنّی لم أُومر بقتالک، وإنّما أُمرت ألّا أُفارقک، وقد رأیت رأیاً فیه السلامة من حربک، وهو أن تجعل بینی وبینک طریقاً...« : الأخبار الطوال، ص 248 .
خواری و ذلّت».(1)
سخن امام، همه چیز را روشن میکند. امام به سوی شهادت میرود و هرگز با یزید سازش نخواهد کرد.
امام از یاری مردم کوفه ناامید شده است. آری! مردم کوفه به دروغ ادّعای مسلمانی کردند. آن روزی که آنها به امام نامه نوشتند تا امام به کوفه بیاید هنوز ابنزیاد در کار نبود.
شهر آرام بود و هر کس برای اینکه خودش را آدم خوبی معرّفی کند به امام نامه مینوشت. شاید چشم و همچشمی هم شده بود. آن محلّه پانصد نامه نوشتهاند پس ما باید ششصد نامه بنویسیم. ما نباید در مقابل آنها کم بیاوریم. آری، دوازده هزار نامه برای امام نوشتند: «ای حسین! بیا که ما همه، سرباز تو هستیم».
اکنون که ابنزیاد خون آشام، به کوفه آمده است و قصد دارد که یاران امام حسین علیهالسلام را قتل عام کند، کیست که حسینی باقی بماند؟ اینجاست که دینداران نایاب میشوند.
بعد از سخنان امام، اکنون نوبت یاران است تا سخن بگویند. این زُهیر است که برمیخیزد با اینکه فقط پنج روز است که حسینی شده، امّا اوّلین کسی است که سخن میگوید: «ای حسین! سخنان تو را به جان شنیدیم. به خدا قسم اگر قرار باشد میان زندگانی جاوید دنیا و کشته شدن در راه تو، یکی را انتخاب کنیم، همانا کشته شدن را انتخاب خواهیم کرد».(2)
چه کلام زیبا و دلنشینی! هیچ کس باور نمیکند این همان کسی است که پنج روز قبل، شیعه شده و به کاروان عشق پیوسته است.
چه شده که او اینقدر عوض شده و اینگونه، گوی سبقت را از همه ربوده است و از عشق و وفاداری خود سخن میگوید. اکنون نوبت بُرَیر است، او از جا برمیخیزد.
1) 139. سار الحسینعلیه السلام، وسار الحرّ فی أصحابه یسایره وهو یقول له : یا حسین، إنّی أُذکّرک اللَّه فی نفسک؛ فإنّی أشهد لئن قاتلت لتُقتلنّ، فقال له الحسینعلیه السلام : أفبالموت تُخوّفنی؟ وهل یعدو بکم الخطب أن تقتلونی؟...« : الإرشاد، ج 2، ص 81؛ روضة الواعظین، ص 198؛ إعلام الوری، ج 1، ص 449؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 378؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 404؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 382؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 553؛البدایة والنهایة، ج 8، ص 173.
2) 140. فحمد اللَّه وأثنی علیه ثمّ قال : إنّه قد نزل من الأمر ما قد ترون، وإنّ الدنیا قد تغیّرت وتنکّرت، وأدبر معروفها واستمرّت جدّاً، فلم یبق منها إلّا صُبابة کصبابة الإناء ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 403؛ مثیر الأحزان، ص 44.
آیا او را میشناسی؟ او معلّم قرآن کوفه است. محاسن سفید و قامت رشیدش را نگاه کن!
او چنین میگوید: «ای فرزند پیامبر! خداوند بر ما منّت نهاده که افتخار شمشیر زدن در رکاب تو را نصیب ما کرده است. ما آمادهایم تا جانمان را فدای شما کنیم».(1)
اشک در چشمان این پیرمرد حلقه زده است. آری! او خوب میداند که در تاریخ، دیگراین صحنه تکرار نخواهد شد که تمام حقیقت، اینگونه غریب بماند. * * * کاروان در بیابانهای خشک و بیآب، به پیش میرود. اینجا نه درختی هست و نه آبی!
اکنون به سرزمین «بَیْضه» میرسیم.(2)کاروان در محاصره هزار جنگجو است. مهماننوازی مردم کوفه شروع شده است!
خورشید غروب میکند و هوا تاریک میشود. امام دستور میدهد که همینجا منزل کنیم. خیمهها بر پا میشود و سپاه حُرّ هم که به دنبال ما میآیند همینجا منزل میکنند. آنها تا صبح نگهبانی میدهند و مواظب این کاروان هستند.
آخر این سفر تا کجا ادامه خواهد داشت؟ سفری به مقصدی نامعلوم!
روز دیگری پیش رو است. گویی آنقدر باید برویم تا از ابنزیاد خبری برسد. حُرّ نگاهش به جاده است. چرا نامهرسان ابنزیاد نیامد؟ همه چشم انتظارند و لحظهها به سختی میگذرد.
امام که هدفش هدایت انسانها است، به سپاه کوفه رو میکند و میفرماید:
ای مردم! پیامبر فرموده است: «اگر امیری حرام خدا را حلال کند و پیمان خدا را بشکند و مردم سکوت کنند، خداوند آنها را به آتش دوزخ مبتلا
1) 141. فقام زهیر بن القین، فقال : لقد سمعنا هدانا اللَّه بک یابن رسول اللَّه مقالتک، ولو کانت الدنیا لنا باقیة وکنّا فیها مخلّدین، لآثرنا النهوض معک علی الإقامة فیها« : مقتل الحسینعلیه السلام، لابی مخنف، ص ص 86؛ اللهوف فی قتلی الطفوف، ص 48 .
2) 142. وقام بریر بن حصین، فقال : واللَّه یابن رسول اللَّه، لقد منّ اللَّه بک علینا أن نقاتل بین یدیک فتُقطّع فیک أعضاؤنا...« : بحار الأنوار، ج 44، ص 381 .
میکند» و امروز یزید از راه بندگی خدا خارج شده است.
مگر شما مرا دعوت نکردید و نامه برایم ننوشتید تا به شهر شما بیایم؟ مگر شما قول نداده بودید که در مقابل دشمن مرا تنها نگذارید؟ اکنون چه شده که خود، دشمن من شدهاید؟ من حسین، پسر پیامبر شما هستم.(1)
سکوت تمام لشکر را فرا گرفته و سرها در گریبان است. در این میان گروهی هستند که نامههایی را با دست خود نوشتهاند و امام را به کوفه دعوت کردهاند، امّا هیچکس جواب نمیدهد.
سکوت است و هوای گرم بیابان!
امام به سخن خود ادامه میدهد: «اگر شما پیمان خود را با من میشکنید، کار تازهای نکردهاید، چرا که پیمان خود را با پدر و برادرم نیز شکستهاید».(2)
باز سکوت است و سکوت. امام رو به یاران خود میکند و دستور حرکت میدهد. هیچکس نمیداند این کاروان به کجا میرود. * * * امروز دوشنبه بیست و هشتم ذی الحجّه است. کاروان تا پاسی از عصر به حرکت خود ادامه میدهد. بیابان است و زوزه باد گرم.
آن دورترها درختان خرمایی سر به فلک کشیده، نمایان میشوند. حتما آب هم هست.
به حرکت خود ادامه میدهیم و به «عُذَیْب» میرسیم. اینجا چه آب گوارایی دارد. آب شیرین و درختانی با صفا!(3)
خیمهها برپا میشود. لشکریان حُرّ نیز کنار ما منزل میکنند.
صدای شیهه اسب میآید. چهار اسب سوار به سوی ما میآیند.
امام حسین علیهالسلام باخبر میشود و از خیمه بیرون میآید. کمی آن طرفتر، حُرّ ریاحی
1) 143. البَیَضةُ : ماء بین واقصة إلی العُذیب متّصلة بالحَزَن لبنی یربوع« : معجم البلدان، ج 1، ص 532 .
2) 144. من رأی سلطاناً جائراً مستحلّاً لحُرَم اللَّه ناکثاً لعهد اللَّه مخالفاً لسنّة رسول اللَّه یعمل فی عباد اللَّه بالإثم والعدوان، فلم یغیّر علیه بفعل ولا قول، کان حقّاً علی اللَّه أن یُدخله مُدخَله...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 403؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 552 .
3) 145. والمغرور من اغترّ بکم، فحظّکم أخطأتم، ونصیبکم ضیّعتم...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 403؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 552 .
هم از خیمهاش بیرون میآید و گمان میکند که نامهای از طرف ابنزیاد آمده است و از این خوشحال است که از سرگردانی رها میشود.
-- شما از کجا آمدهاید و اینجا چه میخواهید؟
-- ما از کوفه آمدهایم تا امام حسین علیهالسلام را یاری کنیم.
حُرّ تعجّب میکند. مگر همه راهها بسته نیست، مگر سربازان ابنزیاد تمام مسیرها را کنترل نمیکنند. آنها چگونه توانستهاند حلقه محاصره را بشکنند و خود را به اینجا برسانند. این صدای حُرّ است که در فضا میپیچد: «دستگیرشان کنید».(1)
گروهی از سربازان حُرّ به سوی این چهار سوار میتازند.
اندوهی بر دل این مهمانان مینشیند و نجواکنان میگویند: «خدایا! ما این همه راه را به امید دیدن امام خویش آمدهایم، امید ما را نا امید مکن».
امام حسین علیهالسلام پیش میرود و به حُرّ میفرماید: «اجازه نمیدهم تا یاران مرا دستگیر کنی. من از آنها دفاع میکنم. مگر قرار بر این نبود که میان من و تو جنگ نباشد. این چهار نفر نیز از من هستند. پس هر چه سریعتر آنها را رها کن وگرنه آماده جنگ باش». حُرّ دستور میدهد تا آنها را رها کنند.
اشک شوق بر چشم آنها مینشیند. خدمت امام سلام میکنند و جواب میشنوند.(2)
آنها خود را معرّفی میکنند:
-- طِرِمّاح، نافعبنهلال، مُجَمَّعبنعبد اللّه، عَمْروبنخالد.
امام خطاب به آنها میفرماید:
-- از کوفه برایم بگویید!
-- به بزرگان کوفه پولهای زیادی دادهاند تا مردم را نسبت به یزید علاقهمند سازند و اکنون آنها به خاطر مال دنیا با شما دشمن شدهاند.
-- آیا از قَیس هم خبری دارید؟
-- همان قَیس که نامه شما را برای اهل کوفه آورد؟
-- آری، از او چه خبر؟
-- او در مسیر کوفه گرفتار مأموران ابنزیاد شد. نقل شده که نامه شما را در دهان قرار داده و بلعیده است تا مبادا نام یاران شما برای ابنزیاد فاش شود. او را دستگیر کردند و نزد ابنزیاد بردند. ابنزیاد به او گفته بود: «یا نامها را برایم بگو یا اینکه در مسجد کوفه به منبر برو و حسین و پدرش علی را ناسزا بگو». او پیشنهاد دوم را قبول میکند. ما در مسجد بودیم که او را آوردند و او با صدای بلند فریاد زد: «ای مردم کوفه! امام حسین علیهالسلام، به سوی شما میآید، اکنون برخیزید و او را یاری کنید که او منتظر یاری شماست». بلافاصله پس از آن ابنزیاد دستور داد تا او را فورا به قتل برسانند.
امام با شنیدن جریان شهادت قَیس اشک میریزد و میفرماید: «خدایا! قَیس را در بهشت مهمان کن».(1)* * * نماز ظهر را در زیر سایه درختان میخوانیم و حرکت میکنیم.
حُرّ ریاحی از ترس اینکه عدّهای به کمک امام بیایند، ما را مجبور میکند تا همینطور در دل بیابانها به حرکت ادامه بدهیم. لحظه به لحظه از کوفه دور میشویم!
کاروان ما به حرکت ادامه میدهد و سپاه حُرّ نیز همراه ما میآید. سکوت مرگباری بر این صحرا حکمفرما شده است.
راستش را بخواهی من که خسته شدهام. آخر تا کی باید سرگردان باشیم. طِرِمّاح که خستگی من و دیگر کاروانیان را میبیند میفهمد که باید از هنر شاعریش استفاده
1) 148. إنّما هؤلاء أنصاری وأعوانی، وقد کنتَ أعطیتنی ألّا تعرض لی بشیء حتّی یأتیک کتاب من ابن زیاد« : البدایة والنهایة، ج 8، ص 173.
کند. او میخواهد شعری را که ساعتی قبل سروده است بخواند. برای این کار سوار بر شتر در جلو کاروان میایستد و با صدای بلند میخواند: یا ناقتی لا تجزعی من زجری
وامضی بنا قبل طلوع الفجرِ...(1)نمیدانم چگونه زیبایی این شعر را به زبان فارسی بیان کنم، امّا خوب است این شعر فارسی را برایت بخوانم، شاید بتوانم پیام طِرِمّاح را بیان کنم: تا خار غم عشقت، آویخته در دامن
کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها
گر در طلبت ما را، رنجی برسد غم نیست
چون عشق حَرَم باشد، سهل است بیابانها نمیدانم تا به حال برایت پیش آمده است که در حال و هوای خودت باشی، امّا ناگهان به یاد خاطره غمناکی بیفتی و سکوت تمام وجود تو را بگیرد، به گونهای که هر کس در آن لحظه نگاهت کند غم و اندوه را در چهره تو بخواند. نگاه کن، طِرِمّاح به یکباره سکوت میکند. همه تعجّب میکنند.
به راستی چرا طِرِمّاح ساکت شده و همینطور مات و مبهوت، بیابان را نگاه میکند؟
این بار تو جلو میروی و او را صدا میزنی، امّا او جواب تو را نمیدهد. بار دیگر صدایش میکنی و به او میگویی:
-- طِرِمّاح به چه فکر میکنی؟
-- دیروز که از کوفه میآمدم، صحنهای را دیدم که جانم را پر از غم کرد.
-- بگو بدانم چه دیدی؟
-- دیروز وقتی از کوفه بیرون آمدم، اردوگاه بزرگی را دیدم که مردم با شمشیرها و نیزهها در آنجا مستقر شده بودند. همه آنها آماده بودند تا با حسین علیهالسلام بجنگند.
1) 149. بعث قیس بن مسهر الصیداوی، ویقال : بل بعث أخاه من الرضاعة عبد اللَّه بن یقطر إلی أهل الکوفة، ولم یکنعلیه السلام علم بخبر مسلم بن عقیل...« : الإرشاد، ج 2، ص 69؛ مثیر الأحزان، ص 42؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 369؛ وراجع، المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95؛ »فلمّا انتهی قیس إلی القادسیّة، أخذه الحصین فبعث به إلی ابن زیاد: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 548؛ روضة الواعظین، ص 196؛ إعلام الوری، ج 1، ص 446.
-- عجب! آنها به جنگِ مهمان خود میروند.
-- باور کن من تا به حال، لشکری به این بزرگی ندیده بودم.
طِرِمّاح در این فکر است که امام حسین علیهالسلام چگونه میخواهد با این یاران کم، با آن سپاه بزرگ بجنگد.(1)
ناگهان فکری به ذهن طرماح میرسد. با عجله نزد امام میرود:
-- مولای من، پیشنهادی دارم.
-- بگو، طرماح!
-- به زودی لشکر بزرگ کوفه به جنگ شما خواهد آمد. شما باید در جایی سنگر بگیرید. در راه حجاز، کوهی وجود دارد که قبیله ما در جنگها به آن پناه میبرند و دشمن هرگز نتوانسته است بر آنجا غلبه کند. آنجا پناهگاه خوبی است و شما را از شر دشمنان حفظ میکند. من به شما قول میدهم وقتی آنجا برسیم از قبیله ما، ده هزار نفر به یاری شما بیایند و تا پای جان از شما دفاع کنند.
امام قدری فکر میکند و آنگاه رو به طرماح میکند و میفرماید: «خدا به تو و قبیله تو پاداش خیر دهد ، امّا من به آنجا نمیآیم، برای اینکه من با حُرّ ریاحی پیمان بستهام و نمیتوانم پیمان خود را بشکنم».
آری! قرار بر این شد که ما به سوی مدینه برنگردیم و در مقابل، حُرّ از نبرد با ما خودداری کند.
اگر امام حسین علیهالسلام به سوی قبیله طرماح میرفت، جان خود و همراهان خود را نجات میداد، امّا این خلاف پیمانی بود که با دشمن بسته است.(2)
مرام امام حسین علیهالسلام، وفاداری است حتّی با دشمن!
هرگز عهد و پیمان را نشکن؛ زیرا رمز جاودانگی انسان در همین است که در سختترین شرایط، حتّی با دشمنان خود نامردی نکند.
1) 150. فقال الحسین : إذاً سر بین أیدینا! قال : فسار الطرمّاح وأتبعه الحسین هو وأصحابه، وجعل الطرمّاح یقول :یا ناقتی لا تجزعی من زجری...«: الفتوح، ج 5، ص 79؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 233؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 96؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 378 .
2) 151. وقد رأیت قبل خروجی من الکوفة إلیک بیوم ظهر الکوفة وفیه من الناس ما لم ترَ عینای فی صعیدٍ واحد، جمعاً أکثر منه، فسألت عنهم، فقیل : اجتمعوا لیعرَضوا، ثمّ یسرّحون إلی الحسین ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 404؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 553 .
سربازان حُرّ خسته شدهاند. آنها به یکدیگر میگویند: «تا کی باید در این بیابانها سرگردان باشیم؟ چرا حرّ، کار را یکسره نمیکند؟ چرا ما را این طور معطّل خود کرده است؟ ما با یک حمله میتوانیم حسین و یاران او را به قتل برسانیم».
خرابههایی به چشم میخورد. اینجا قصر بنیمقاتِل نام دارد. این خرابهای که میبینی روزگاری قصری باشکوه بوده است. به دستور امام در اینجا منزل میکنیم. لشکر حُرّ هم مانند ما متوقّف میشود.
آنجا را نگاه کن! خیمهای برافراشته شده و اسبی کنار خیمه ایستاده و نیزهای بر زمین استوار است. آن خیمه از آن کیست؟
خبر میآید که صاحب این خیمه عُبَیْد اللّه جُعْفی است. او از شجاعان و پهلوانان عرب است، طوری که تنها نام او لرزه بر اندام همه میاندازد.
پهلوان کوفه اینجا چه میکند؟ او از کوفه بیرون آمده است تا مبادا ابنزیاد از او بخواهد که در لشکر او حضور پیدا کند.(1)
امام یکی از یاران خود را نزد پهلوان میفرستد تا به او خبر دهد که امام حسین علیهالسلام میخواهد تو را ببیند. پیک امام نزد او میرود و میگوید:
-- سلام بر پهلوان کوفه! امام حسین علیهالسلام تو را به حضور خود طلبیده است.
-- سلام بر شما! حسین از من چه میخواهد؟
-- میخواهد که او را یاری کنی.
-- سلام مرا به او برسان و بگو که من از کوفه بیرون آمدم تا در میان جمع دشمنانش نباشم. من با حسین دشمن نیستم و البته قصد همراهی او را نیز ندارم. من از فتنه کوفه خود را کنار کشیدهام.(2)
1) 152. فقال له : جزاک اللَّه وقومک خیراً! إنّه قد کان بیننا وبین هؤلاء القوم قول لسنا نقدر معه علی الانصراف، ولا ندری علامَ...« : البدایة والنهایة، ج 8، ص 173.
2) 153. واللَّه ما خرجت من الکوفة إلّا لکثرة من رأیته خرج لمحاربته وخذلان شیعته...« : الأخبار الطوال، ص 250؛ وراجع، الأمالی، للشجری، ج 1، ص 181 .
فرستاده امام برمیگردد و پیام او را میرساند. امام با شنیدن پیام از جا برمیخیزد و به سوی خیمه او میرود.
پهلوان کوفه به استقبال امام میآید. او کودکانی را که دور امام پروانهوار حرکت میکردند، میبیند و دلش منقلب میشود. گوش کن! اکنون امام با او سخن میگوید:
-- تو میدانی که کوفیان برای من نامه نوشتهاند و مرا دعوت کردهاند تا به کوفه بروم امّا اکنون پیمان شکستهاند. آیا نمیخواهی کاری کنی که خدا تمام گناهان تو را ببخشد؟
-- من گناهان زیادی انجام دادهام. چگونه ممکن است خدا گناهان مرا ببخشد؟
-- با یاری کردن من.
-- به خدا میدانم هر کس تو را یاری کند روز قیامت خوشبخت خواهد بود، امّا من یک نفر هستم و نمیتوانم کاری برای تو بکنم. تمام کوفه به جنگ تو میآیند. حال من با تو باشم یا نباشم، فرقی به حال شما نمیکند. تعداد دشمنان شما بسیار زیاد است. من آماده مرگ نیستم و نمیتوانم همراه شما بیایم. ولی این اسب من از آن شما باشد. یک شمشیر قیمتی نیز، دارم آن هم از آن شما...
-- من یاری خودت را خواستم نه اسب و شمشیرت را. اکنون که یاریم نمیکنی از اینجا دور شو تا صدای مظلومیّت مرا نشنوی. چرا که اگر صدایم را بشنوی و یاریم نکنی، جایگاهت دوزخ خواهد بود.(1)
چه شد که این پهلوان پیشنهاد یاری امام را قبول نکرد. او با خود فکر کرد که اگر من به یاری امام حسین علیهالسلام بشتابم فایدهای برای او ندارد. من یاریش بکنم یا نکنم، فرقی نمیکند و اهل کوفه او را شهید میکنند، ولی امام حسین علیهالسلام از او خواست تا وظیفه گرا باشد. یعنی ببیند که الآن وظیفه او چیست؟ آیا نباید به قدر توان از حق دفاع کرد؟ ببین که وظیفه امروز تو چیست و آن را انجام بده، حال چه به نتیجه
1) 154. مضی الحسینعلیه السلام حتّی انتهی إلی قصر بنی مقاتل، فنزل به، فإذا هو بفُسطاط مضروب ... أنّ الحسین بن علیّعلیه السلام قال : لمن هذا الفسطاط؟ فقیل : لعبید اللَّه بن الحرّ الجعفی، قال : ادعوه لی...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 407؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 384؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 554؛ الإرشاد، ج 2، ص 81؛ مثیر الأحزان، ص 48؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 379 .
مطلوب برسی، چه نرسی. این درس مهمّی است که امام حسین علیهالسلام به همه تاریخ داد.
در مقابل گناه و فساد سکوت نکن! اگر در جامعه هزاران فساد و گناه است، بیخیال نشو و نگو من کاری نمیتوانم بکنم. اگر میتوانی با یک زشتی و پلیدی مقابله کنی این کار را بکن. * * * امام دستور میدهد تا مشکها را پر از آب کنیم و حرکت کنیم.
خیمهها جمع میشود و همه آماده حرکت میشوند. ساعتی میگذرد. امام بر اسب خویش سوار است و لحظهای خواب بر چشم او غلبه میکند و چون چشم میگشاید، این آیه را میخواند: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُون».
علیاکبر جلو میرود و میگوید:
-- پدر جان! چه شده است؟
-- عزیزم، لحظهای خواب چشم مرا ربود. در خواب، سواری را دیدم که میگفت: «این کاروان منزل به منزل میرود و مرگ هم به دنبال آنهاست». پسرم! این خبر مرگ است که به ما داده شده است.(1)
-- پدر جان! مگر ما بر حق نیستیم؟
-- آری! سوگند به خدایی که همه به سوی او میروند ما بر حق هستیم.
-- اگر چنین است ما از مرگ نمیترسیم، چرا که راه ما حق است.(2)
چه خوب پاسخ دادی ای علیاکبر! سخن تو آرامش را به قلب پدر هدیه کرد. پدر تو را نگاه میکند و در چشمانش رضایت و عشق موج میزند.
-- پسرم، خداوند تو را خیر دهد.
کاروان حرکت میکند. منزلگاه بعدی ما کربلاست.
1) 155. أیّها الرجل، إنّک مذنب خاطئ، وإنّ اللَّه عزّ وجلّ آخذک بما أنت صانع إن لم تَتُب إلی اللَّه تبارک وتعالی فی ساعتک هذه، فتنصرنی ویکون جدّی شفیعک بین یدی اللَّه تبارک وتعالی ...« : الأمالی، للصدوق، ص 219، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315؛ »وهذه فرسی ملجمة، واللَّه ما طلبت علیها شیئاً إلّا أذقته حیاض الموت، ولا طُلبت وأنا علیها فلُحِقت، وخذ سیفی هذا فواللَّه ما ضربت به إلّا قطعت ...« : الفتوح، ج 5، ص 73؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 226؛ وراجع، الأخبار الطوال، ص 262 .
2) 156. خفق الحسین برأسه خفقة، ثمّ انتبه وهو یقول : إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون، والحمد للَّه ربّ العالمین . قال : ففعل ذلک مرّتین أو ثلاثاً ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 407؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ مقاتل الطالبیّین، ص 111؛ الإرشاد، ج 2، ص 82؛ روضة الواعظین، ص 198؛ إعلام الوری، ج 1، ص 45؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 379؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 384؛ و سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 298، الرقم 48؛ ومثیر الأحزان، ص 47 .
امروز پنجشنبه دوم محرّم است و آفتاب سوزان صحرا بر همه جا میتابد. سربازان حُرّ خسته شدهاند و اصرار میکنند تا فرمانده آنها امام را دستگیر کند و نزد ابنزیاد ببرد.
حُرّ با امام سخن میگوید و از آن حضرت میخواهد تا همراه او نزد ابنزیاد برود، ولی امام قبول نمیکند.
بعضی از سربازان حُرّ به او میگویند: «دستور جنگ را بدهید». ولی حُرّ آنها را به یاد پیمانی که با امام حسین علیهالسلام بسته است، میاندازد و میگوید: «من پیمان خود را نمیشکنم».
آنجا را نگاه کن! اسب سواری، شتابان به این سو میآید. او نزدیک میشود و میگوید که نامهای از ابنزیاد برای حُرّ آورده است.
همه منتظرند. حالا دیگر از این سرگردانی نجات پیدا میکنند. حُرّ نامه را میگشاید: «از ابنزیاد به حُرّ، فرمانده سپاه کوفه: زمانی که این نامه به دست تو رسید سختگیری بر حسین و یارانش را آغاز کن. حسین را در بیابانی خشک و بیآب گرفتار ساز، تا جایی که هیچ پناهگاه و سنگری نداشته باشد».(1)
او نامه را نزد امام میآورد و آن را میخواند و میگوید: «باید اینجا فرود آیید».
1) 157. فقال له ابنه علیّ : یا أبتی، أفلسنا علی الحقّ؟ قال : بلی یا بُنیّ والذی إلیه مرجع العباد ...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 226؛ الفتوح، ج 5، ص 70؛ مثیر الأحزان، ص 44؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 367؛ وراجع، المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 95 .
اینجا بیابانی خشک و بیآب است و صحرایی است صاف، مثل کف دست.
صدای گریه بچّهها به گوش میرسد. ترس و وحشت، در دل کودکان نشسته است. به راستی، آیا این رسم مهمان نوازی است؟ امام نگاهی به بچّهها میاندازد. نمیدانم چه میشود که دل دریایی امام، منقلب شده و اشک در چشمان او حلقه میزند.
آن حضرت به آسمان نگاهی میکند و به خدای خود عرض مینماید: «بار خدایا! ما خاندان پیامبر تو هستیم که از شهر جدّ خویش آواره گشتهایم و اسیر ظلم و ستم بنیامیّه شدهایم. بار خدایا! ما را در مقابل دشمنانمان یاری فرما».(1)
امام به حُرّ میفرماید: «پس بگذار در سرزمین نینوا فرود آییم». گویا ما فاصلهای تا منزلگاه نینوا نداریم. امام دوست دارد در آنجا منزل کند، امّا حُرّ قبول نمیکند و میگوید: «من نمیتوانم اجازه این کار را بدهم. ابنزیاد برای من جاسوس گذاشته است و باید به گفته او عمل کنم». امام به حُرّ میگوید: «ما میخواهیم کمی جلوتر برویم».(2)
حُرّ با خود فکر میکند که ابنزیاد دستور داده که من حسین علیهالسلام را در صحرای خشک و بیآب فرود آورم. حال چه فرق میکند حسین علیهالسلام اینجا فرود آید یا قدری جلوتر.
کاروان به راه میافتد و لشکر حُرّ دنبال ما میآیند. ما از کنار منزلگاه نینوا عبور میکنیم. کاش میشد در اینجا منزل میکردیم. اینجا، آب فراوانی است و درختان خرما سر به فلک کشیدهاند، امّا به اجبار باید از این نینوا گذشت و رفت. همه مضطرب و نگران هستند که سرانجام چه خواهد شد.
بعد از مدّتی، حُرّ نزد امام میآید و میگوید:
-- ای حسین! اینجا باید توقّف کنی.
-- چرا؟
1) 158. أمّا بعد، فجَعْجِعْ بالحسین حین یبلغک کتابی، ویقدم علیک رسولی، فلا تُنزله إلّا بالعراء فی غیر حصن وعلی غیر ماء، وقد أمرت رسولی أن یلزمک ولا یفارقک حتّی تأتینی بإنفاذک أمری والسلام« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 408؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ الأخبار الطوال، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 82 وفیه »یزید بن المهاجر الکنانی«؛ روضة الواعظین، ص 199؛ إعلام الوری، ج 1، ص 450؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 380؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص384؛ ومثیر الأحزان، ص 48 .
2) 159. فنظر إلیهم ساعة وبکی، وقال : اللّهمّ إنّا عترة نبیّک محمّدصلی الله علیه وآله وقد أُخرجنا وطُردنا عن حرم جدّنا، وتعدّت بنو أُمیّة علینا، فخذ بحقّنا وانصرنا علی القوم الکافرین« : الفتوح، ج 5، ص 83؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 236 .
-- چون اگر کمی جلوتر بروی به رود فرات میرسی. من باید تو را در جایی که از آب فاصله داشته باشد فرود آورم. این دستور ابنزیاد است.
نگاه کن! سپاه حُرّ راه را بر کاروان میبندد. امام نگاهی به اطرافیان خود میکند:
-- نام این سرزمین چیست؟
-- کربلا.
نمیدانم چه میشود؟ امام تا نام کربلا را میشنود بیاختیار اشک میریزد و میگوید: «مشتی از خاک این صحرا را به من بدهید».(1)
آیا میدانید امام خاک را برای چه میخواهد؟ امام این خاک را میبوید و آنگاه میفرماید: «اینجا همان جایی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدرباره آن به من خبر داده است. یارانم! اینجا منزل کنید که اینجا همان جایی است که خون ما ریخته خواهد شد».(2)
آری! اینجا منزلگاه ابدی و سرزمین موعود است. آنگاه امام خاطرهای را برای یاران خود تعریف میکند. آیا تو هم میخواهی این خاطره را بشنوی؟
امام میفرماید: «یاران من! با پدر خویش برای جنگ با لشکر معاویه به سوی صفیّن میرفتیم، تا اینکه گذر ما به این سرزمین افتاد. من دیدم که اشک در چشمان پدرم نشست و از یاران خود پرسید که نام این سرزمین چیست؟ وقتی نام کربلا را شنید فرمود: اینجا همان جایی است که خون آنها ریخته خواهد شد. زمانی فرا میرسد که گروهی از خاندان پیامبر در اینجا منزل میکنند و در اینجا به شهادت میرسند».(3)* * * اینجا کربلاست و آفتاب گرم است و سوزان!
به ابنزیاد خبر دادهاند که امام حسین علیهالسلام در صحرای کربلا منزل کرده است.
1) 160. الأمیر عبید اللَّه بن زیاد، یأمرنی فیه أن أُجعجِع بکم فی المکان الذی یأتینی فیه کتابه، وهذا رسوله، وقد أمره ألّا یفارقنی حتّی أُنفذ رأیه وأمره ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 408؛ الإرشاد، ج 2، ص 82؛ روضة الواعظین، ص 199 .
2) 161. فقال له زهیر : فها هنا قریة بالقرب منّا علی شَطّ الفرات، وهی فی عاقُول حصینة، الفراتُ یحدق بها إلّا من وجهٍ واحد...« : الأخبار الطوال، ص 251 .
3) 162. فلمّا قیل للحسین هذه أرض کربلاء شمّها وقال : هذه واللَّه هی الأرض التی أخبر بها جبرئیل رسول اللَّه، وإنّنی أُقتل فیها. وفی روایة : »قبض منها قبضة فشمّها« : تذکرة الخواصّ، ص 250؛ »نزل، وذلک یوم الخمیس، وهو الیوم الثانی من المحرّم سنة إحدی وستّین« : الإرشاد، ج 2، ص 84؛ مثیر الأحزان، ص 49؛ المناقب، لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97؛ روضة الواعظین، ص 199؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 259 وفیه »یوم الأربعاء أو الخمیس«؛ إعلام الوری، ج 1، ص 451؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ الفتوح، ج 5، ص 83؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 237؛ مطالب السؤول، ص 75 وفی الثلاثة الأخیرة »یوم الأربعاء أو الخمیس« .
همچنین شنیده است که حُرّ، شایسته فرماندهی سپاه بزرگ کوفه نیست، چرا که او با امام حسین علیهالسلام مدارا کرده است. او با خبر شده که حُرّ، دستور داده همه سپاه او پشت سر امام حسین علیهالسلامنماز بخوانند و خودش هم در صف اوّل به نماز ایستاده است. این فرمانده هرگز نمیتواند برای جنگ با امام حسین علیهالسلام گزینه مناسبی باشد.
از طرف دیگر، ابنزیاد خیال میکند اگر امام حسین علیهالسلام از یاری کردن مردم کوفه ناامید شود، با یزید بیعت میکند. پس نامهای برای امام مینویسد و به کربلا میفرستد.
نگاه کن! اسب سواری از دور میآید. او فرستاده ابنزیاد است و با شتاب نزد حُرّ میرود و میگوید: «ای حُرّ! این نامه ابنزیاد است که برای حسین نوشته است».
حُرّ نامه را میگیرد و نزد امام میآید و به ایشان تحویل میدهد. امام نامه را میخواند: «از امیر کوفه به حسین: به من خبر رسیده است که در سرزمین کربلا فرود آمدهای. بدان که یزید دستور داده است که اگر با او بیعت نکنی هر چه سریعتر تو را به خدایت ملحق سازم».(1)
امام بعد از خواندن نامه میفرماید: «آنها که خشم خدا را برای خود خریدند، هرگز سعادتمند نخواهند شد».(2)
پیک ابنزیاد به امام میگوید: «من مأموریّت دارم تا جواب شما را برای ابنزیاد ببرم». امام میفرماید: «من جوابی ندارم جز اینکه ابنزیاد بداند عذاب بزرگی در انتظار او خواهد بود».(3)
فرستاده ابنزیاد سوار بر اسب، به سوی کوفه میتازد. به راستی، چه سرنوشتی در انتظار است؟ وقتی ابنزیاد این پیام را بشنود چه خواهد کرد؟ * * * فرستاده ابنزیاد به سرعت خود را به قصر میرساند و به ابنزیاد گزارش میدهد
1) 163. ولقد مرّ أبی بهذا المکان عند مسیره إلی صفّین وأنا معه، فوقف فسأل عنه، فأُخبر باسمه، فقال : ها هنا محطّ رکابهم، وها هنا مهراق دمائهم، فسُئل عن ذلک، فقال : ثَقَل لآل بیت محمّد ینزلونها هنا ...« : الأخبار الطوال، ص 251؛ »شهدت علیّاً حین نزل کربلاء، فانطلق فقام ناحیةً، فأومأ بیده فقال : مُناخ رکابهم أمامه، وموضع رحالهم عن یساره، فضرب بیدیه الأرض، فأخذ من الأرض قبضةً فشمّها...« : المطالب العالیة، ج 4، ص 326، ح 4517 .
2) 164. أمّا بعد یا حسین! فقد بلغنی نزولک بکربلاء، وقد کتب إلیَّ أمیر المؤمنین...« : الفتوح، ج 5، ص 84؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239 .
3) 165. فلمّا ورد الکتاب قرأه الحسین ثمّ رمی به، ثمّ قال : لا أفلح قوم آثروا...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239؛ مطالب السؤول، ص 75 .
که امام حسین علیهالسلام اهل سازش و بیعت با یزید نیست.
ابنزیاد بسیار عصبانی میشود و به این نتیجه میرسد که اکنون تنها راه باقی مانده، جنگیدن است. او به فکر آن است که فرمانده جدیدی برای سپاه خود پیدا کند.
به راستی، چه کسی انتخاب خواهد شد تا این مأموریّت مهم را، به دلخواه آنها انجام دهد؟ همه فرماندهان کوفه نزد ابنزیاد نشستهاند. او به آنها نگاه میکند و فکر میکند. هیچ کس جرأت ندارد چیزی بگوید. او سرانجام میگوید: «حسین به کربلا آمدهاست. کدامیک از شما حاضر است به جنگ با او برود؟».(1)
همه، سرهایشان را پایین میاندازند. جنگ با حسین؟ هیچ کس جواب نمیدهد. ابنزیاد بار دیگر میگوید: «هر کس از شما به جنگ با حسین برود من حکومت هر شهری را که بخواهد به او میدهم».
باز هم جوابی نمیشنود. جنگیدن با تنها یادگار پیامبر، تصمیم سادهای نیست. قلب عمرسعد میلرزد. نکند ابنزیاد او را به این کار مأمور کند. ناگهان ابنزیاد عمرسعد را مورد خطاب قرار میدهد:
-- ای عمرسعد! تو باید برای جنگ با حسین بروی!
-- قربانت شوم، خودت دستور دادی تا من به ری بروم.(2)
-- آری! امّا در حال حاضر جنگ با حسین برای ما مهمتر از ری است. وقتی که کار حسین را تمام کردی میتوانی به ری بروی.
-- ای امیر! کاش مرا از جنگ با حسین معاف میکردی.
-- بسیار خوب، میتوانی به کربلا نروی. من شخص دیگری را برای جنگ با حسین میفرستم. ولی تو هم دیگر به فکر حکومت ری نباش!(3)
در درون عمرسعد آشوبی برپا میشود. او خود را برای حکومت ری آماده کرده بود، امّا حالا همه چیز رو به نابودی است. او کدام راه را باید انتخاب کند: جنگ با حسین و
1) 166. فقال له الرسول : أبا عبد اللَّه! جواب الکتاب؟ قال : ما له عندی جواب...« : الفتوح، ج 5، ص 84؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، بحار الأنوار، ج 44، ص 383 .
2) 167. أیّها الناس! من منکم تولّی قتال الحسین بن علیّ ولی ولایة أیّ بلد شاء؟ فلم یجبه أحد بشیء ...« : الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239؛ وراجع، مطالب السؤول، ص 75؛ و کشف الغمّة، ج 2، ص 259 .
3) 168. کان عمر بن سعد بن أبی وقاصّ قد ولّاه عبید اللَّه بن زیاد الرّی، وعهد إلیه عهده ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 389؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 427، الرقم 1323؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 592، الرقم 1577؛ مقاتل الطالبیّین، ص 112؛ الأمالی، للشجری، ج 1، ص 192؛ الحدائق الوردیة، ج 1، ص 116 .
به دست آوردن حکومت ری، یا سرپیچی از نبرد با حسین و از دست دادن حکومت.
البته خوب است بدانی که منظور از حکومت ری، حکومت بر تمامی مناطق مرکزی سرزمین ایران است. منطقه مرکزی ایران، زیر نظر حکومت کوفه است و امیر کوفه برای این منطقه، امیر مشخّص میکند و دل کندن از کشوری همچون ایران نیز، کار آسانی نیست! به همین جهت، عمرسعد به ابنزیاد میگوید: «یک روز به من فرصت بده تا فکر کنم».(1)
ابنزیاد لبخند میزند و با درخواست عمرسعد موافقت میکند. * * * عمرسعد با دلی پر از غوغا به خانهاش میرود. از یک طرف میداند که جنگ با امام حسین علیهالسلام چیزی جز آتش جهنّم برای او نخواهد داشت، امّا از طرف دیگر، عشق به ریاست دنیا او را وسوسه میکند.
به راستی، عمرسعد کدام یک از این دو را انتخاب خواهد کرد؟ آیا در این لحظه حسّاس تاریخ، عشق به ریاست پیروز خواهد شد یا وجدان؟
او در حیاط خانهاش قدم میزند و با خود میگوید: «خدایا، چه کنم؟ کدام راه را انتخاب کنم؟ ای حسین، آخر این چه وقت آمدن به کوفه بود؟ چند روز دیگر صبر میکردی تا من از کوفه میرفتم، آن وقت میآمدی، امّا چه کنم که راه ریاست و حکومت بر ایران از کربلا میگذرد. اگر ایران را بخواهم باید به کربلا بروم و با حسین بجنگم. اگر بهشت را بخواهم باید از آرزوی حکومت ایران چشم بپوشم».
نگاه کن! همه دوستان عمرسعد برای مشورت دعوت شدهاند. آیا آن جوان را میشناسی که زودتر از همه به خانه عمرسعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمرسعد است.
عمرسعد جریان را برای دوستان خود تعریف میکند و از آنها میخواهد تا او را
1) 169. سِرْ إلی الحسین، فإذا فرغنا ممّا بیننا وبینه سِرتَ إلی عملک، فاستعفاه . فقال : نعم، علی أن تردّ عهدنا...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555؛ »قد عفیتک فاردد إلینا عهدنا الذی کتبناه لک، واجلس فی منزلک نبعث غیرک« : الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239، وراجع، مطالب السؤول، ص 75 و کشف الغمّة، ج 2، ص 259 .
راهنمایی کنند. اوّلین کسی که سخن میگوید پسر خواهر اوست که میگوید: «تو را به خدا قسم میدهم مبادا به جنگ با حسین بروی. با این کار گناه بزرگی را مرتکب میشوی. مبادا فریفته حکومت چند روزه دنیا بشوی. بترس از اینکه در روز قیامت به دیدار خدا بروی در حالی که گناه کشتن حسین به گردن تو باشد».(1)
عمرسعد این سخن را میپسندد و میگوید: «ای پسر خواهرم! من که سخن ابنزیاد را قبول نکردم. اینکه گفتم به من یک روز مهلت بده برای این بود که از این کار شانه خالی کنم».
دوست قدیمیاش ابن یَسار نیز، میگوید: «ای عمرسعد! خدا به تو خیر دهد. کار درستی کردی که سخن ابنزیاد را قبول نکردی».(2)
همه کسانی که در خانه عمرسعد هستند او را از جنگ با امام حسین علیهالسلام بر حذر میدارند. کم کم مهمانان خانه او را ترک میکنند و از اینکه عمرسعد سخن آنها را قبول کرده است، خوشحال هستند.
شب فرا میرسد. همه مردم شهر در خواباند؛ امّا خواب به چشم عمرسعد نمیرود و در حیاط خانه راه میرود و با خود سخن میگوید: «خدایا، با عشق حکومت ری چه کنم؟» و گاه خود را در جایگاه امیری میبیند که دور تا دور او، سکّههای سرخ طلا برق میزند.
او در خیال خود میبیند که مردم ایران او را امیر خطاب میکنند و در مقابلش کمر خم میکنند، امّا اگر به کربلا نرود باید تا آخر عمر در خانه بنشیند.
به راستی، من چگونه مخارج زندگی خود را تأمین کنم؟ آیا خدا راضی است که زن و بچه من گرسنه باشند؟ آیا من نباید به فکر آینده زن و بچّه خود باشم.
آری! شیطان صحنه فقر را اینگونه برایش مجسّم میکند که اگر تو به کربلا نروی باید برای نان شبِ زن و بچهات، منتظر صدقه مردم باشی.
1) 170. قال عمر بن سعد : أمهلْنی الیومَ حتّی أنظر، قال : فانصرف عمر یستشیر نُصَحاءه...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 336؛ و تذکرة الخواصّ، ص 247؛ »قال علیّعلیه السلام لعمر بن سعد : کیف أنت إذا قُمتَ مقاماً تُخَیّر فیه بین الجنّة والنار، فتختار النارَ؟« : تهذیب الکمال، ج 21، ص 359، الرقم 2439؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 683؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49؛ تذکرة الخواصّ، ص 247؛ کنز العمّال، ج 13، ص 674، ح 37723؛ مثیر الأحزان، ص 50؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385.
2) 171. جاء حمزة بن المغیرة بن شعبة وهو ابن أُخته، فقال : أنشدک اللَّه یا خال أن تسیرَ إلی الحسین فتأثم بربِّک...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 336؛ و تذکرة الخواصّ، ص 247 .
عمرسعد یک لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از این طرف حیاط به آن طرف میرود. بیا قدری نزدیکتر برویم و ببینیم با خود چه میگوید: أترکُ مُلْکَ الریّ والریّ رغبةٌ
أمْ ارجعُ مذموما بقَتلِ الحسینِ او هم سرذوق آمده و برای خود شعر میگوید. او میگوید: «نمیدانم آیا حکومت ری را رها کنم یا به جنگ با حسینبروم؟ میدانم که در جنگ با حسین آتش جهنّم در انتظار من است، امّا چه کنم که حکومت ری تمام عشق من است».(1)
عمرسعد تو میتوانی بعداً توبه کنی. مگر نمیدانی که خدا توبه کنندگان را دوست دارد، آری! این سخنان شیطان است.
گوش کن! اکنون عمرسعد با خود چنین میگوید: «اگر جهنّم راست باشد، من دو سال دیگر توبه میکنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنّم دروغ باشد من به آرزوی بزرگ خود رسیدهام».(2)
عمرسعد سرانجام به این نتیجه میرسد که به کربلا برود، امّا با حسین جنگ نکند. او به خود میگوید که اگر تو به کربلا بروی بهتر از این است که افراد جنایتکار بروند. تو به کربلا میروی ولی با حسین درگیر نمیشوی. تو با او سخن میگویی و در نهایت، او را با ابنزیاد آشتی میدهی. تو تلاش میکنی تا جان حسین را نجات دهی. همراه سپاه میروی ولی هرگز دستور حمله را نمیدهی. به این ترتیب هم ناجی جان حسین میشوی و هم به حکومت ری میرسی!
آری! وقتی حسین ببیند که دیگر در کوفه یار و یاوری ندارد، حتماً سازش میکند. او به خاطر زن و بچهاش هم که شده، صلح میکند. مگر او برادر حسن نیست؟ چطور او با معاویه صلح کرد، پس حسین هم با یزید صلح خواهد کرد و خود و خانوادهاش را به کشتن نخواهد داد.
هوا کمکم روشن میشود و عمرسعد که با پیدا کردن این راه حلّ، اندکی آرام شده
1) 172. دخلتُ علی عمر بن سعد وقد أُمِر بالمسیر إلی الحسین، فقال لی : إنّ الأمیر أمرنی بالمسیر إلی الحسین، فأبیتُ ذلک علیه، فقلت له : أصاب اللَّه بک، أرشدک اللَّه! أحِلْ فلا تفعل ولا تَسِرْ إلیه ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 385.
2) 173. أفعل . وبات لیلته مفکّراً فی أمره، فسُمع وهو یقول : أترکُ مُلْکَ الریّ والریّ رغبةٌ...« : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 555 .
است به خواب میرود. * * * آفتاب بالا آمده است و سربازان ابنزیاد پشت درِ خانه عمرسعد آمدهاند.
صدای شیهه اسبها، عمرسعد را از خواب بیدار میکند. با دلهره در را باز میکند:
-- چه خبر شده است؟ اینجا چه میخواهید؟
-- ابن زیاد تو را میخواند.
عمرسعد، از جا برمیخیزد و به سوی قصر حرکت میکند. وقتی وارد قصر میشود به ابنزیاد سلام میکند و میگوید: «ای امیر، من آمادهام که به سوی کربلا بروم و فرماندهی لشکر تو را به عهده بگیرم». ابنزیاد خوشحال میشود و دستور میدهد تا حکم فرماندهی کلّ سپاه برای او نوشته شود.
عمرسعد حکم را میگیرد و با غرور تمام مینشیند. ابنزیاد با زیرکی نگاهی به عمرسعد میکند و میفهمد که او هنوز خود را برای کشتن حسین آماده نکرده است. برای همین، به او میگوید: «ای عمرسعد، تو وظیفه داری لشکر کوفه را به کربلا ببری و حسین را به قتل برسانی».
عمرسعد لحظهای به فکر فرو میرود. گویا بار دیگر تردید به سراغش میآید. برود یا نرود؟ او با خود میگوید: «اگر من موفق شوم و حسین را راضی کنم که صلح کند، آن وقت آیا ابنزیاد به این کار راضی خواهد شد؟».
ابنزیاد فریاد میزند: «ای عمرسعد! من تو را فرمانده کل سپاه کردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسین خودداری کنی گردن تو را میزنم و خانهات را خراب میکنم».(1)
عمرسعد با شنیدن این سخن، بر خود میلرزد. تا دیروز آزاد بود که یا به جنگ حسین برود و یا به گوشه خانهاش پناه ببرد، امّا امروز ابنزیاد او را به مرگ تهدید
1) 174. فأنشد عمر بن سعد لعنه اللَّه وهو یقول... : فإن صدقوا فیما یقولون إننی... أتوب إلی الرحمان من سنتین« : اللهوف، ص 193.
میکند.
اکنون او بین دو راهی سختتری مانده است، یا مرگ یا جنگ با حسین. او با خود میگوید: «کاش، همان دیروز از خیر حکومت ری میگذشتم». اکنون از مرگ سخن به میان آمده است!
چهره عمرسعد زرد شده است و با صدایی لرزان میگوید: «ای امیر! سرت سلامت، من به زودی به سوی کربلا حرکت میکنم». او دیگر چارهای جز این ندارد. او باید برای جنگ، به کربلا برود.(1)* * * -- آقای نویسنده، نگاه کن! عمرسعد از قصر بیرون میرود. بیا ما هم همراه عمرسعد برویم و ببینیم که او میخواهد چه کند.
-- صبر کن، من اینجا کاری دارم.
-- چه کاری؟
-- من میخواهم سو?لی از ابنزیاد بپرسم. به راستی چرا او عمرسعد را برای فرماندهی انتخاب کرد.
من جلو میروم و سوال خود را از ابنزیاد میپرسم.
ابنزیاد نگاهی به من میکند و میگوید: «امروز به کسی نیاز دارم که با اسم خدا و دین، مردم را به جنگ با حسین تشویق کند. قدری صبر کن! آن وقت خواهی دید که عمرسعد به جوانان خواهد گفت که برای رسیدن به بهشت، حسین را بکشید. فقط عمرسعد است که میتواند کشتن حسین را مایه نجات اسلام معرّفی کند».
صدای خنده ابنزیاد در فضا میپیچد. به راستی، ابنزیاد چه حیله گر ماهری است.
میدانم که میخواهی در مورد سوابق عمرسعد اطلاعات بیشتری داشته باشی؟
عمرسعد در کوفه، به دانشمندی وارسته مشهور بوده است. او اهل مدینه و
1) 175. تتولّ حربه وتقدم علینا بما یسوؤه، لأضربنّ عنقک، ولأنهبنّ أموالک« : الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239 .
خویشاوند خاندان قریش است، یعنی در میان مردم، به عنوان یکی از خویشاوندان امام حسین علیهالسلام معروف شده است. چرا که امام حسین علیهالسلام و عمرسعد هر دو از نسل عبد مناف ( پدر بزرگ پیامبر ) هستند.(1)
شاید برایت جالب باشد که بدانی حکومت بنیاُمیّه برای شهرت و محبوبیّت عمرسعد، تلاش زیادی کرد و با تبلیغات زیاد باعث شده تا عمرسعد در میان مردم مقام و منزلتی شایسته پیدا کند.
ابنزیاد وقتی به کوفه آمد و مسلم را شهید کرد به عمرسعد وعده حکومت ری را داد و حتّی حکم حکومتی هم برای او نوشت. زیرا میدانست که این زاهد دروغین، عاشق ریاست دنیاست.
عمرسعد به این دلیل سالیان سال در مسجد و محراب بود که میخواست بین مردم، شهرت و احترامی کسب کند. اکنون به او حکومت منطقه مرکزی ایران پیشنهاد میشود که او در خواب هم، چنین چیزی را نمیدید.
عمرسعد، حسابی سرمست حکومت ری شده و آماده است تا به سوی قبله عشق خود حرکت کند، امّا حکومت ری در واقع طعمهای بود برای شکار عمرسعد! اگر عشق ری و حکومتش نبود، هرگز عمرسعد به جنگ امام حسین علیهالسلام نمیرفت. * * * راه بهشت از کربلا میگذرد! مردم بشتابید! اگر میخواهید خدا را از خود راضی کنید. اگر میخواهید از اسلام دفاع کنید برخیزید و با حسین بجنگید. حسین از دین اسلام منحرف شده است. او میخواهد در جامعه اسلامی، آشوب به پا کند. او با خلیفه پیامبر سر جنگ دارد.
این صدای عمرسعد است که به گوش میرسد. او در حالی که بر اسب خود سوار است و گروه زیادی از سربازان همراه او هستند، مردم را تشویق میکند تا به کربلا
1) 176. فإنّی سائرإلیه غداً إن شاء اللَّه، فجزاه ابن زیاد خیراً...« : الفتوح، ج 5، ص 86؛ راجع، مطالب السؤول، ص 75؛ و کشف الغمّة، ج 2، ص 259 .
بروند.(1)
ای مردم، گوش کنید! حسین از دین جدّ خود خارج شده و جنگ با او واجب است. هر کس میخواهد که بهشت را برای خود بخرد، به جنگ حسین بیاید. هر مسلمانی وظیفه دارد برای حفظ اسلام، شمشیر به دست گیرد و به جنگ با حسین بیابد.
ای مردم! به هوش باشید! همه امّت اسلامی با یزید، خلیفه پیامبر بیعت کردهاند. حسین میخواهد وحدت جامعه اسلامی را بر هم بزند. امروز جنگ با حسین از بزرگترین واجبات است.
مردم! مگر پیامبر نفرموده است که هر کس در امّت اسلامی تفرقه ایجاد کند با شمشیر او را بکشید؟
آری! خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «هر گاه امّت من بر حکومت فردی توافق کردند، همه باید از آن فرد اطاعت کنند و هر کس که مخالفت کرد باید کشته شود».(2)
دروغ بستن به پیامبر کاری ندارد. اگر کسی عاشق دنیا و ریاست باشد به راحتی دروغ میگوید!
حتماً شنیدهای که پیامبر صلیاللهعلیهوآله خبر داده است که بعد از من، دروغهای زیادی را به من نسبت خواهند داد.(3)پیامبر صلیاللهعلیهوآله در سخنان خود به این نکته اشاره کردهاند که روزی فرزندم حسین، به صحرای کربلا میرود و مردم برای کشتن او جمع میشوند. پس هرکس که آن روز را درک کند، باید به یاری حسینم برود.(4)
اگر ما خودمان را جای آن جوانانی بگذاریم که همیشه عمرسعد را به عنوان یک دینشناس وارسته میشناختند، چه میکردیم؟ آیا میدانید که ما باید از این جریان، چه درسی بگیریم؟
آخر تا به کی میخواهیم فقط برای امام حسین علیهالسلام گریه کنیم، امّا از نهضت عاشورا درس نگیریم؟ ما باید به هوش باشیم، همواره افرادی مانند عمرسعد هستند که برای
1) 177. عمر بن سعد بن أبی وقّاص مدنی ثقه، کان یروی عن أبیه أحادیث...« : معرفة الثقات، ج 2، ص 166، »عمر بن سعد بن أبی وقّاص مالک بن أهیب بن عبد مناف القرشی« : الأعلام، للزرکلی، ج 3، ص 87؛ »أمّا نسب الإمام الحسین : حسین بن علی بن أبی طالب بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف، ولا یخفی علیک أنّ جدّهم واحد وهو عبد مناف«.
2) 178. فأتانی آتٍ وقال : هذا عمر بن سعد یندُب الناس إلی الحسین ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 409؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49.
3) 179. فمن أراد أن یفرّق أمر هذه الأمّة وهی جمیع، فاضربوه بالسیف، کائناً من کان...« : المحلّی، ج 11، ص 112؛ مسند أحمد، ج 4، ص 341؛ صحیح مسلم، ج 6، ص 22؛ السنن الکبری، ج 8، ص 168؛ صحیح ابن حبان، ج 10، ص 255؛ کنز العمّال، ج 10، ص 255.
4) 180. من کذب علیَّ متعمّداً فلیتبوّء مقعده من النار« : نهج البلاغة، ج 2، ص 189؛ الکافی، ج 1، ص 62؛ الخصال، ص 255؛عیون أخبار الرضا، ج 1، ص 212؛ کمال الدین، ج 1، ص 60؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 364؛ مکارم الأخلاق، ص 440؛ مسند أحمد، ج 1، ص 78؛ صحیح البخاری، ج 1، ص 36؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 13؛ سنن الترمذی، ج 4، ص 142؛ المستدرک، للحاکم، ج 3، ص 262.
رسیدن به دنیا و ریاست شیرین دنیا، دین را دستمایه میکنند.
نگاه کن! مردمی که سخنان عمرسعد را شنیدند، باور کردند که امام حسین علیهالسلام از دین خارج شده است. آیا گناه آنهایی که به خاطر سخن عمرسعد شمشیر به دست گرفتند و در لشکر او حاضر شدند، به گردن این دانشمند خودفروخته نیست؟ آیا میدانی چند نفر در همین روز اوّل در لشکر عمرسعد جمع شدند؟
چهار هزار نفر!
این چهار هزار نفر همان کسانی هستند که چند روز پیش برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشته بودند که به کوفه بیاید. آنها اعتقاد داشتند که فقط او شایسته مقام خلافت است، امّا امروز باور کردهاند که آن حضرت از دین خدا خارج شده است.
خبر فرماندهی عمرسعد به گوش دوستانش میرسد. آنها تعجّب میکنند. یکی از آنها به نام ابنیَسار به سوی عمرسعد میرود تا با او سخن بگوید، ولی عمرسعد روی خود را برمیگرداند. او دیگر حاضر نیست با دوست قدیمی خود سخن بگوید.(1)او اکنون فرمانده کلّ سپاه شده است و دیگر دوستان قدیمی به درد او نمیخورند.
خبر به ابنزیاد میرسد که چهار هزار نفر آمادهاند تا همراه عمرسعد به کربلا بروند. او باور نمیکند که کلام عمرسعد تا این اندازه در دل مردم کوفه اثر کرده باشد. برای همین، دستور میدهد تا مقدار زیادی سکه طلا به عنوان جایزه حکومتی، به عمرسعد پرداخت شود.(2)
وقتی چشم عمرسعد به این سکّههای سرخ میافتد، دیگر هرگونه شک را از دل خود بیرون میکند و به عشق سکّههای طلا و حکومت ری، فرمان حرکت سپاه به سوی کربلا را صادر میکند. * * * روز جمعه سوم محرم است و لشکر عمرسعد به سوی کربلا حرکت میکند. گرد و
1) 181. إنّ ابنی هذا - یعنی الحسین - یُقتل بأرضٍ من أرض العراق یقال لها کربلا، فمن شهد ذلک منکم فلینصره« : کنز العمّال، ج 12، ص 125.
2) 182. فأتیتُه فإذا هو جالس، فلمّا رآنی أعرَض بوجهه، فعرفتُ أنّه قد عزم علی المسیر إلیه، فخرجت من عنده« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 385؛ وراجع، المنتظم، ج 5، ص 336؛ و تذکرة الخواصّ، ص 247 .
غبار به هوا برخاسته است و شیهه اسب و قهقهه سربازان به گوش میرسد. همه برای به دست آوردن بهشتی که عمرسعد به آنها وعده داده است، به پیش میتازند...
اکنون دیگر سپاه کوفه به نزدیکیهای کربلا رسیده است. نگاه کن! عدّه زیادی چهرههای خود را میپوشانند، بهطوریکه هرگز نمیتوان آنها را شناخت. چهره یکی از آنها یک لحظه نمایان میشود، امّا دوباره به سرعت صورتش را میپوشاند. همسفر! او را شناختی یا نه؟
او عُرْوه نام دارد و یکی از کسانی است که برای امام حسین علیهالسلام نامه نوشته است. تازه میفهمم که تمام اینهایی که صورتهای خود را پوشاندهاند، همان کسانی هستند که امام حسین علیهالسلام را به کوفه دعوت کردهاند و اکنون به جنگ مهمان خود آمدهاند. آخر سادهلوحی و نادانی تا چه اندازه؟ یک بار بهشت را در اطاعت امام حسین علیهالسلام میبینند و یک بار در قتل آن حضرت.
عمرسعد به اردوگاه حُرّ وارد میشود و حکم ابنزیاد را به او نشان میدهد. حُرّ میفهمد که از این لحظه به بعد، عمرسعد فرمانده است و خود او و سپاهش باید به دستورهای عمرسعد عمل کنند.
در کربلا پنج هزار نیرو جمع شدهاند و همه منتظر دستور عمرسعد هستند. عمرسعد دستور میدهد تا عُرْوه نزد او بیاید.
او نگاهی به عُرْوه میکند و میگوید: «ای عُرْوه، اکنون نزد حسینمیروی و از او سو?ل میکنی که برای چه به این سرزمین آمده است؟». عُرْوه نگاهی به عمرسعد میکند و میگوید: «ای عمرسعد، شخص دیگری را برای این مأموریّت انتخاب کن. زیرا من خودم برای حسین نامه نوشتهام. پس وقتی این سؤال را از حسین بکنم، او خواهد گفت که خود تو مرا به کوفه دعوت کردی».
عمرسعد قدری فکر میکند و میبیند که عُرْوه راست میگوید، امّا هر کدام از
نیروهای خود را که صدا میزند آنها هم همین را میگویند.(1)
باید کسی را پیدا کنیم که به حسین نامهای ننوشته باشد. آیا در این لشکر، کسی پیدا خواهد شد که امام حسین علیهالسلام را دعوت نکرده باشد؟
همه سرها پایین است. آنها با خود فکر میکنند و ندای وجدان خود را میشنوند: «حسین مهمان ما است. مهمان احترام دارد. چرا ما به جنگ مهمان خود آمدهایم؟» * * * سکوتی پر معنا، بر لشکر عمرسعد حکمفرماست.
تو میتوانی تردید را در چهره آنها بخوانی. درست است که عمرسعد توانسته بود با نیرنگ و فریب این جماعت را با خود به کربلا بیاورد، امّا اکنون وجدان اینها بیدار شده است.
ناگهان صدایی از عقب لشکر توجّه همه را به خود جلب میکند: «من نزد حسین میروم و اگر بخواهی او را میکشم».(2)
او کیست که چنین با گستاخی سخن میگوید؟
اسم او کثیر است. نزدیک میآید. عمرسعد با دیدن کثیر، خیلی خوشحال میشود. او به امام حسین علیهالسلام نامه ننوشته و از روز اوّل، از طرفداران یزید بوده است.
عمرسعد به او میگوید: «ای کثیر! پیش حسین برو و پیام مرا به او برسان». کثیر، حرکت میکند و به سوی امام حسین علیهالسلام میآید.
یاران امام حسین علیهالسلام ( که تعدادشان به صد نفر هم نمیرسد )، کاملاً آماده و مسلّح ایستادهاند. آنها گرداگرد امام حسین علیهالسلام را گرفتهاند و آمادهاند تا جان خود را فدای امام کنند.
کثیر، نزدیک خیمهها میشود و فریاد میزند: «با حسین گفتوگویی دارم». ناگهان ابوثُمامه که یکی از یاران باوفای امام است او را میشناسد و به دوستان خود
1) 183. فجزاه ابن زیاد خیراً ووصله وأعطاه وحباه، ودفع إلیه أربعة آلاف فارس، وقال له : سر حتّی تنزل بالحسین بن علیّ« : الفتوح، ج 5، ص 85؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 239؛ وراجع، مطالب السؤول، ص 75؛ و کشف الغمّة، ج 2، ص 259 .
2) 184. فبعث إلی الحسینعلیه السلام عروة بن قیس الأحمسی، فقال له : فأته فسله ما الذی جاء بک؟ وکان عروة ممّن کتب إلی الحسینعلیه السلام فاستحیی منه أن یأتیه، فعرض ذلک علی الرؤساء فکلّهم أبی ذلک؛ لمکان أنّهم کاتبوه ...« : إعلام الوری، ج 1، ص 451 .
میگوید: «من او را میشناسم، مواظب باشید، او بدترین مرد روی زمین است».(1)
ابوثمامه جلو میآید و به او میگوید:
-- اینجا چه میخواهی؟
-- من فرستاده عمرسعد هستم و مأموریّت دارم تا پیامی را به حسین برسانم.
-- اشکالی ندارد، تو میتوانی نزد امام بروی، امّا باید شمشیرت را به من بدهی.
-- به خدا قسم هرگز این کار را نمیکنم.
-- پس با هم خدمت امام میرویم. ولی من دستم را روی شمشیر تو میگیرم.
-- هرگز، هرگز نمیگذارم چنین کاری بکنی.
-- پس پیام خود را به من بگو تا من به امام بگویم و برایت جواب بیاورم.
-- نه، من خودم باید پیام را برسانم.
اینجاست که ابوثمامه به یاران امام اشاره میکند و آنها راه را بر کثیرمیبندند و او مجبور میشود به سوی عمرسعد بازگردد. تاریخ به زیرکی ابوثمامه آفرین میگوید.(2)* * * عمرسعد به این فکر است که چه کسی را نزد امام حسین علیهالسلام بفرستد.
اطرافیان به طرف حُزِیْمه اشاره میکنند. حُزِیْمه، روبروی عمرسعد میایستد. عمرسعد به او میگوید: «تو باید نزد حسین بروی و پیام مرا به او برسانی».
حُزِیْمه حرکت میکند و به سوی خیمه امام حسین علیهالسلام میآید. نمیدانم چه میشود که امام به یاران خود دستور میدهد تا مانع آمدن او به خیمهاش نشوند.
او میآید و در مقابل امام حسین علیهالسلام قرار میگیرد. تا چشم حُزِیْمه به چشم امام میافتد طوفانی در وجودش برپا میشود.
زانوهای حُزِیْمه میلرزد و اشک در چشمش حلقه میزند. اکنون لحظه دلباختگی
1) 185. قام إلیه کثیر بن عبد اللَّه الشعبیّ، وکان فارساً شجاعاً لیس یردّ وجهه شیء، فقال : أنا أذهب إلیه، واللَّه لئن شئت لأفتکنّ به ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 410؛ الفتوح، ج 5، ص 86 .
2) 186. فلمّا رآه أبو ثمامة الصائدیّ، قال للحسین : أصلحک اللَّه أبا عبد اللَّه...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 240؛ الإرشاد، ج 2، ص 84 .
است. او گمشده خود را پیدا کرده است.
او در مقابل امام، بر روی خاک میافتد...
ای حسین! تو با دلها چه میکنی. این نگاه چه بود که مرا اینگونه بیقرار تو کرد؟
امام خم میشود و شانههای حُزِیْمه را میفشارد. بازوی او را میگیرد تا برخیزد. او اکنون در آغوش امام زمان خویش است. گریه به او امان نمیدهد. آیا مرا میبخشی؟ من شرمسار هستم. من آمده بودم تا با شما بجنگم.
امام لبخندی بر لب دارد و حُزِیْمه با همین لبخند همه چیز را میفهمد. آری! امام او را قبول کرده است.
لشکر کوفه منتظر حُزِیْمه است، امّا او میرود و در مقابل سپاه کوفه میایستد و با صدای بلند میگوید: «کیست که بهشت را رها کند و به جهنّم راضی شود؟ حسین علیهالسلام بهشت گمشده من است».
در لشکر کوفه غوغایی به پا میشود. به عمرسعد خبر میرسد که حُزِیْمه حسینی شده و نباید دیگر منتظر آمدن او باشد.(1)
خوشا به حال تو! ای حُزِیْمه که با یک نگاه چنین سعادتمند شدی. تو که لحظهای قبل در صف دشمنان امام بودی، چگونه شد که یک باره حسینی شدی؟
تو برای همه آن پنج هزار نفری که در مقابل امام حسین علیهالسلام ایستادهاند، حجّت را تمام کردی و آنها نزد خدا هیچ بهانهای نخواهند داشت. زیرا آنها هم میتوانستند راه حق را انتخاب کنند. * * * عمرسعد از اینکه فرستاده او به امام ملحق شده، بسیار ناراحت است. در همه لشکر به دنبال کسی میگردند که به امام حسین علیهالسلام نامه ننوشته باشد و فریاد میزنند: «آیا کسی هست که به حسین نامه ننوشته باشد؟».
1) 187. فقال : ضع سیفک، قال : لا واللَّه ولا کرامة، إنّما أنا رسول، فإن سمعتم منّی أبلغتکم ما أرسلت به إلیکم، وإن أبیتم انصرفت عنکم، فقال له : فإنّی آخذ بقائم سیفک ثمّ تکلّم بحاجتک« : الإرشاد، ج 2، ص 84؛ روضة الواعظین، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 386 .
همه سرها پایین است، امّا ناگهان صدایی در فضا میپیچد: «من! من به حسین نامه ننوشتهام».
آیا او را میشناسی؟ او قُرَّه است. عمرسعد میگوید: «هم اکنون نزد حسین علیهالسلام برو و پیام مرا به او برسان».(1)
قُرَّه حرکت میکند و نزدیک میشود. امام حسین علیهالسلام به یاران خود میگوید: «آیا کسی او را میشناسد؟» حَبیب بن مظاهر میگوید: «آری، من او را میشناسم، من با او آشنا و دوست بودم. من از او جز خوبی ندیدهام. تعجّب میکنم که چگونه در لشکر عمرسعد حاضر شده است».(2)
حبیب بن مظاهر جلو میرود و پس از دادن سلام با هم خدمت امام میرسند. قُرّه خدمت امام سلام میکند و میگوید: «عمرسعد مرا فرستاده است تا از شما سو?ل کنم که برای چه به اینجا آمدهاید؟»
امام در جواب میگوید: «مردم کوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند تا به اینجا بیایم».(3)
جواب امام بسیار کوتاه و منطقی است. قرّه با امام خداحافظی میکند و میخواهد که به سوی لشکر عمرسعد باز گردد.
حبیب بن مظاهر به او میگوید: «دوست من! چه شد که تو در گروه ستمکاران قرار گرفتی؟ بیا و امام حسین علیهالسلام را یاری کن تا در گروه حق باشی».(4)
قُرّه به حبیب بن مظاهر نگاهی میکند و میگوید: «بگذار جواب حسین را برای عمرسعد ببرم، آنگاه به حرفهای تو فکر خواهم کرد. شاید به سوی شما باز گردم»، امّا او نمیداند که وقتی پایش به میان لشکر عمرسعد برسد، دیگر نخواهد توانست از دست تبلیغات سپاه ستم، نجات پیدا کند.(5)
کاش او همین لحظه را غنیمت میشمرد و سخن حبیب بن مظاهر را قبول میکرد
1) 188. ثمّ أرسل رجلاً یسمی خزیمه، فألقی سلاحه فقبّل قدمی الإمام، فما رجع إلی عمر بن سعد...« : ینابیع المودّة، ج 3، ص 66 .
2) 189. فدعا عمر قرّة بن قیس الحنظلیّ، فقال له : ویحک یا قرّة!...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 410؛ الفتوح، ج 5، ص 86؛ وراجع، أنساب الأشراف، ج 3، ص 386 .
3) 190. قال : أتعرفون هذا؟ فقال حبیب بن مُظاهر : نعم، هذا رجل من حنظلة تمیمیّ، وهو ابن أُختنا، ولقد کنت أعرفه بحسن الرأی، وما کنت أراه یشهد هذا المشهد ...« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 240؛ الإرشاد، ج 2، ص 84؛ روضة الواعظین، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384.
4) 191. فقال الحسین : کتب إلیّ أهلُ مصرکم هذا أن أقدم، فأمّا إذ کرهونی فأنا أنصرف عنهم ... : تاریخ الطبری ج 5 ص 410، الفتوح ج 5 ص 86؛ وجّه عبید اللَّه بن زیاد - لمّا بلغه قربه من الکوفة - بالحرّ بن یزید، فمنعه من أن یعدل ...: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 243؛ نزل وذلک فی یوم الخمیس الثانی من المحرّم سنة إحدی وستّین ...: إعلام الوری ج 1 ص 451 .
5) 192. ثمّ قال له حبیب بن مظاهر : ویحک یا قرّة بن قیس! أنّی ترجع إلی القوم الظالمین! انصر هذا الرجل الذی بآبائه أیّدک اللَّه بالکرامة وإیّانا معک ...« : روضة الواعظین، ص 199؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 384.
و کار تصمیمگیری را به بعد واگذار نمیکرد.
اینکه به ما دستور دادهاند در کار خیر عجله کنیم برای همین است که مبادا وسوسههای شیطان ما را از انجام آن غافل کند. * * * ابنزیاد میداند که امام حسین علیهالسلام هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد. به همین دلیل، در فکر جنگ است. البته خودش میداند که کشتن امام حسین علیهالسلام کار آسانی نیست، برای همین میخواهد تا آنجا که میتواند برای خود شریکِ جرم درست کند.
او میخواهد کشتن امام حسین علیهالسلام را یک نوع حرکت مردمی نشان بدهد. اکنون پنج هزار سرباز کوفی در کربلا حضور دارند و او به خوبی میداند که یاران امام به صد نفر هم نمیرسند، امّا او به فکر یک لشکر سی هزار نفری است. او میخواهد تاریخ را منحرف کند تا آیندگان گمان کنند که این مردم کوفه بودند که حسین علیهالسلام را کشتند، نه ابن زیاد!
در کوچههای کوفه اعلام میشود همه مردم به مسجد بیایند که ابنزیاد میخواهد سخنرانی کند. همه مردم، از ترس در مسجد حاضر میشوند. چون آنها ابنزیاد را میشناسند. او کسی است که اگر بفهمد یک نفر پای منبر او نیامده است، او را اعدام میکند.
ابنزیاد سخن خویش را آغاز میکند: «ای مردم! آیا میدانید که یزید چقدر در حقّ شما خوبی کرده است؟ او برای من پول بسیار زیادی فرستاده است تا در میان شما مردمِ خوب، تقسیم کنم و در مقابل، شما به جنگ حسین بروید. بدانید که اگر یزید را خوشحال کنید، پولهای زیادی در انتظار شما خواهد بود».(1)
آنگاه ابنزیاد دستور میدهد تا کیسههای پول را بین مردم تقسیم کنند.
بزرگان کوفه دور هم جمع شدهاند و به رقص و پایکوبی مشغولاند. میبینی دنیا
1) 193. فقال له قرّة : أرجع إلی صاحبی بجواب رسالته، وأرَی رأیی« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 240؛ الإرشاد، ج 2، ص 84 .
چه میکند و برق سکّهها چه تباهیها میآفریند.
به یاد داری که روز سوّم محرّم، چهار هزار نفر فریب عمرسعد را خوردند و برای آنکه بهشت را خریداری کنند، به کربلا رفتند. امروز نیز، عدّهای به عشق سکّههای طلا آماده میشوند تا به کربلا بروند. آنها با خود میگویند: «با آنکه هنوز هیچ کاری نکردهایم، یزید برایمان اینقدر سکّه طلا فرستاده است، پس اگر به جنگ حسین برویم او چه خواهد کرد. باید به فکر اقتصاد این شهر بود. تا کی باید چهره فقر را در این شهر ببینیم و تا کی باید سکّههای طلا، نصیب اهل شام شود. اکنون که سکّههای طلا به سوی این شهر سرازیر شده است، باید از فرصت استفاده کنیم».
مردم گروه گروه برای رفتن به کربلا و جنگ با امام آماده میشوند. آهنگران کوفه، شب و روز کار میکنند تا شمشیر درست کنند. مردم نیز، در صف ایستادهاند تا شمشیر بخرند. مردم با همان سکّههایی که از ابنزیاد گرفتهاند، شمشیر و نیزه میخرند.
در این هیاهو، عدّهای را میبینم که به فکر تهیه سلاح نیستند. با خودم میگویم: عجب! مثل اینکه اینها انسانهای خوبی هستند. خوب است نزدیکتر بروم تا ببینم که آنها با هم چه میگویند:
-- جنگ با حسین گناه بزرگی است. او فرزند رسول خداست.
-- چه کسی گفته که ما با حسین جنگ میکنیم. ما هرگز با خود شمشیر نمیبریم. ما فقط همراه این لشکر میرویم تا اسم ما هم در دفتر ابنزیاد ثبت شود و سکّههای طلا بگیریم.
-- راست میگویی. هزاران نفر به کربلا میروند، ولی ما گوشهای میایستیم و اصلاً دست به شمشیر نمیبریم.
اینها نمیدانند که همین سیاهیِ لشکر بودن، چه عذابی دارد. وقتی بچّههای امام حسین علیهالسلام ببینند که بیابان کربلا پر از لشکر دشمن شده است، ترس و وحشت
وجود آنها را فرا میگیرد.
گمان میکنم که آنها در روز جنگ با امام حسین علیهالسلام آرزو کنند که ای کاش ما هم شمشیری آورده بودیم تا در این جنگ، کاری میکردیم و جایزه بیشتری میگرفتیم!
آن وقت است که این مردم به جای شمشیر و سلاح، سنگهای بیابان را به سوی امام حسین علیهالسلام پرتاب خواهند کرد. آری! این مردم خبر ندارند که روز جنگ، حتّی بر سر سنگهای بیابان دعوا خواهد شد. زیرا سنگ بیابان در چشم آنها سکه طلا خواهد بود. * * * ابنزیاد دستور داد در منطقه «نُخَیْله»، اردوگاهی بزنند تا نیروهای مردمی در آنجا سازماندهی شوند و سپس به سوی کربلا حرکت کنند.
برنامه او این است که دستههای هزار نفری، هر کدام به فرماندهی یک نفر به سوی کربلا حرکت کنند.
مردم گروه گروه به سوی نُخَیْله میروند و نام خود را در دفتر مخصوصی که برای این کار آماده شده است، ثبت میکنند و به سوی کربلا اعزام میشوند. در این میان گروهی هستند که پس از ثبتنام و پیمودن مسافتی، مخفیانه به کوفه باز میگردند.
این خبر به گوش ابنزیاد میرسد. او بسیار خشمگین میشود و یکی از فرماندهان خود را مأمور میکند تا موضوع فرار نیروها را بررسی کند و به او اطّلاع دهد.(1)
هنگامی که مأمور ابنزیاد به سوی اردوگاه سپاه حرکت میکند، یک نفر را میبیند که از اردوگاه به سوی شهر میآید، امّا در اصل او اهل کوفه نیست. این از همه جا بیخبر به کوفه آمده است تا طلب خود را از یکی از مردم کوفه بگیرد و وقتی میفهمد مردم به اردوگاه رفتهاند، به ناچار برای گرفتن طلب خود به آنجا میرود.
مأمور ابنزیاد با خود فکر میکند که او میتواند وسیله خوبی برای ترساندن مردم
1) 194. جمع عبید اللَّه بن زیاد الناس إلی مسجد الکوفة، ثمّ خرج فصعد المنبر، فحمد اللَّه وأثنی علیه، ثمّ قال : أیّها الناس! إنّکم قد بلوتم آل سفیان فوجدتموهم علی ما تحبّون، وهذا یزید قد عرفتموه أنّه حسن السیرة، محمود الطریقة ...« : الفتوح، ج 5، ص 89؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 242.
باشد. پس این بخت برگشته را دستگیر میکند و نزد ابنزیاد میبرد.
او هر چه التماس میکند که من بیگناهم و از شام آمدهام، کسی به حرف او گوش نمیدهد. ابنزیاد فریاد میزند:
-- چرا به کربلا نرفتی؟ چرا داشتی فرار میکردی؟
-- من هیچ نمیدانم. کربلا را نمیشناسم. من برای گرفتن طلب خود به اینجا آمدهام.
او هر چه قسم میخورد، ابنزیاد دلش به رحم نمیآید و دستور میدهد او را در میدان اصلی شهر گردن بزنند تا مایه عبرت دیگران شود و دیگر کسی به فکر فرار نباشد.(1)
همه کسانی که نامشان در دفتر سپاه نوشته شده و اکنون در خانههای خود هستند، با وحشت از جا برخاسته و به سرعت به اردوگاه برمیگردند.(2)* * * ابنزیاد لحظه به لحظه از فرماندهان خود، در مورد حضور نیروهای مردمی در اردوگاه خبر میگیرد.
هدف ابنزیاد تشکیل یک لشکر سی هزار نفری است و تا این هدف فاصله زیادی دارد. سیاست او بسیار دقیق است. او میداند که مردم را فقط به سه روش میتوان به جنگ با حسین فرستاد: فریب، پول و زور.
امروز سپاه کوفه از سه گروه تشکیل شده است:
گروه اول، کسانی هستند که با سخنان عمرسعد به اسم دین، فریب خورده و به کربلا رفتهاند.
گروه دوم نیز از افرادی تشکیل شده که شیفته زرق و برق دنیایی هستند و با هدف رسیدن به دنیا، برای جنگ آماده شدهاند و سومین گروه هم از ترس اعدام و کشته
شدن به سپاه ملحق میشوند.
همسفرم! حالا دیگر زمان دلهره و نگرانی است. حتما سخنرانی قبلی ابنزیاد را به یاد داری که چقدر با مهربانی سخن میگفت، امّا این سخن را بشنو: «من به اردوگاه سپاه میروم و هر مردی که در کوفه بماند به قتل خواهد رسید».(1)
آنگاه به یکی از فرماندهان خود مأموریّت داد تا بعد از رفتن او به نُخَیْله، در کوچههای کوفه بگردد و هر کس را که یافت مجبور کند تا به اردوگاه برود و اگر قبول نکرد او را به قتل برساند.(2)
با این اوصاف، دیگر مردم چارهای ندارند جز اینکه گروه گروه به سپاه ابنزیاد ملحق شوند. آنها که از یاری امام حسین علیهالسلام دست کشیدند، حالا باید در مقابل آن حضرت هم بایستند.
ابنزیاد به اردوگاه نُخَیْله میرود و در آنجا نیروها را ساماندهی میکند. او هر روز یک یا دو لشکر چهار هزار نفری به سوی کربلا میفرستد.
آخر مگر امام حسین علیهالسلام چند یاور دارد؟ ابنزیاد میداند که تعداد آنها کمتر از صد نفر است. گویا او میخواهد در مقابل هر سرباز امام، سیصد نفر داشته باشد.(3)
او هفت فرمانده معیّن میکند و با توجّه به شناختی که از قبیلههای کوفه دارد، نیروهای هر قبیله را در سپاه مخصوصی سازماندهی میکند. * * * به ابنزیاد خبر میدهند که عدّهای از دوستان امام حسین علیهالسلام، برای یاری امام به سوی کربلا حرکت کردهاند. او به یکی از فرماندهان خود به نام زَجْر، مأموریّت میدهد تا همراه با پانصد سوار به سوی «پل صَراه» برود و در آنجا مستقر شود.(4)
زیرا هر کس که بخواهد از کوفه به کربلا برود، باید از روی این پل عبور کند.
این پل در محاصره نیروها درمیآید و از عبور کردن افرادی که بخواهند به یاری
1) 197. فلم یبق بالکوفة محتلم إلّا خرج إلی العسکر بالنخیلة« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 386.
2) 198. فأیّما رجل وجدناه بعد یومنا هذا متخلّفاً عن العسکر برئت منه الذمّة ...« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 386.
3) 199. فبعث ابن زیاد سُوَید بن عبد الرحمن المِنقریّ فی خیلٍ إلی الکوفة، وأمره أن یطوف بها، فمن وجده قد تخلّف أتاه به، فبینا هو یطوف فی أحیاء الکوفة إذ وجد رجلاً من أهل الشام...« : الأخبار الطوال، ص 254 .
4) 200. سرّح ابن زیاد أیضاً حصین بن تمیم فی الأربعة الآلاف الذین کانوا معه إلی الحسین...« : أنساب الأشراف، ج 3، ص 386 .
امام حسین علیهالسلام بروند، جلوگیری میشود.
آیا کسی میتواند برای یاری امام حسین علیهالسلام از این پل عبور کند؟ آری، هر کس مثل عامِر شجاع و دلیر باشد میتواند از این پل عبور کند.
او برای یاری امام حسین علیهالسلام به سوی کربلا میرود و به این پل میرسد. او میبیند که پل در محاصره سربازان است، امّا با این حال، یک تنه با شمشیر به جنگ این سربازان میرود وسربازان ابنزیاد چون شجاعت او را میبینند، فرار میکنند.
آری عامِر برای عقیده مقدّسی شمشیر میزد و برای همین، همه از او ترسیدند و راه را برای او باز کردند و او توانست از پل عبور کند.(1)
خبر عبور عامِر به ابنزیاد میرسد. او دستور میدهد تا نیروهای بیشتری برای مراقبت از پل فرستاده شوند و در مسیر کربلا هم نگهبانان زیادتری قرار گیرند تا مبادا کسی برای یاری امام حسین علیهالسلام به کربلا برود و یا کسی از سپاهیان کوفه فرار کند. * * * امروز یکشنبه و پنجم محرّم است. لحظه به لحظه بر تعداد سربازان عمرسعد افزوده میشود.
هر گروه هزار نفری که به کربلا میرسد، جشن و سروری در لشکر عمرسعد بر پا میشود، امّا آیا کسی به یاری حق و حقیقت خواهد آمد؟ راهها بسته شده و اطراف کربلا نیز کاملاً محاصره شده است.
آنجا را نگاه کن! سه اسب سوار با شتاب به سوی ما میآیند. آنها که هستند؟
سه برادر که در جنگ صفیّن و نهروان در رکاب حضرت علی علیهالسلام شمشیر زدهاند، اکنون میآیند تا امام حسین علیهالسلام را یاری کنند. شجاعت آنها در جنگ صفیّن زبانزد همه بوده است.
1) 201. خصّص عبید اللَّه بن زیاد خمسمئه فارس، وأعطی قیادتهم لزجر بن قیس الجعفی ومهمّة هذه القوّة أن تقیم بجسر الصراة...« : کربلا، الثوره والمأساة، ص 275.
کُرْدوس و دو برادرش!
آنها شیران بیشه ایمان هستند که از کوفه حرکت کردهاند و حلقه محاصره دشمنان را شکسته و اکنون به کربلا رسیدهاند.(1)
دوستان به استقبال آنها میروند و به آنها خوشآمد میگویند. پیوستن این سه برادر، شوری تازه در سپاه حق آفرید. خبر آمدن این جوانان به همه میرسد. زنان و کودکان هم غرق در شادی میشوند.
خدا به شما خیر دهد که امام حسین علیهالسلام را تنها نگذاشتید. آنها نزد امام حسین علیهالسلام میآیند. سلام عرضه میدارند و وفاداری خویش را اعلام میکنند.
اما در طرفی دیگر کسانی نیز، هستند که روزی در رکاب حضرت علی علیهالسلام شمشیر زدند و در صفیّن رشادت و افتخار آفریدند، امّا اکنون برای کشتن امام حسین علیهالسلام، لباس رزم پوشیده و در سپاه کوفه جمع شده اند.
به راستی که در این دنیا، هیچ چیزی بهتر از عاقبت به خیری نیست. بیایید همواره دعا کنیم که خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند.
به هر حال، هر کس که میخواهد به یاری امام حسین علیهالسلام بیاید، فقط امروز را فرصت دارد. از فردا حلقه محاصره بسیار تنگتر، و راه رسیدن به کربلا بسیار پرخطر میشود. * * * من نگاه خود را به راه کوفه دوختهام. آیا دیگر کسی به یاری ما خواهد آمد؟ این در حالی است که یک لشکر هزار نفری به کربلا میرسد. آنها برای کشتن امام حسین علیهالسلام میآیند. یک نفر هم برای یاری او نمیآید. در سپاه کوفه هیاهویی بر پا شده است. همه نیروها شمشیر برهنه به دست، منتظرند تا دستور حمله صادر شود.
خدایا! چه شده و مگر آنها چه بدی از امام حسین علیهالسلام دیدهاند که برای کشتن او، این
1) 202. فمر ابن عامر بن أبی سلامة بن عبد اللَّه بن عرار الدالاتی، فقال له زجر : قد عرفت حیث ترید، فارجع، فحمل علیه...« : کربلا،الثورة والمأساة، ص 275.
همه بیتابی میکنند. من دیگر طاقت ندارم این صحنهها را ببینم.
آنجا را نگاه کن! آنجا را میگویم، راه بصره، اسب سواری با شتاب به سوی ما میآید.
او کیست که توانسته است حلقه محاصره را بشکند و خود را به ما برساند.
او حَجّاجبنبَدْر است که از بصره میآید. او نامهای از خوبان بصره در دست دارد. او فرستاده مردم بصره است و آمده تا جواب نامه را برای آنها ببرد.
حَجّاجبنبَدْر خدمت امام حسین علیهالسلام میرسد. اشک امانش نمیدهد. و به این وسیله، اوج ارادتش را به امام نشان میدهد. نامه را به امام میدهد. امام آن را باز میکند و مشغول خواندن نامه میشود.
اکنون حجّاجبنبدر رو به من میکند و میگوید: «وقتی امام حسین علیهالسلام هنوز در مکّه بود برای شیعیان بصره نامه نوشت و از آنها طلب یاری کرد. هنگامی که نامه امام به دست ما رسید، در خانه یزید بن مسعود جمع شدیم و همه برای یاری امام خود، اعلام آمادگی کردیم. یزید بن مسعود این نامه را برای امام حسین علیهالسلام نوشت و از من خواست تا آن را برای امام بیاورم. چه شبها و روزهایی را که در جستجوی شما بودم. همه بیابانها پر از نگهبان بود. من در تاریکی شبها به سوی شما شتافتم و اکنون به شما رسیدم».(1)
همسفرم! حتماً شما هم مثل من میخواهید بدانید که در این نامه چه نوشته شده است. گوش کن: «ای امام حسین! پیام تو را دریافت کردیم و برای یاری کردن تو آمادهایم. باور داریم که شما نماینده خدا در روی زمین هستید و تنها یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشید. بدان که همه دوستان شما در بصره تا پای جان آماده یاری شما هستند».(2)
امام بعد از خواندن نامه در حقّ یزیدبنمسعود دعا میکند و از خداوند برای او طلب
1) 203. قاسط بن زهیر بن الحرث التغلبی وأخوه کردوس بن زهیر بن الحرث التغلبی وابن الحرث التغلبی، کان هؤلاء الثلاثة من أصحاب أمیر المؤمنین ومن المجاهدین بین یدیه فی حروبه...« : أبصار العین فی أصحاب الحسین، ص 200.
2) 204. کان الحسینعلیه السلام قد کتب إلی جماعة من أشراف البصرة کتاباً مع مولیً له اسمه سلیمان ویکنّی أبا رزین، یدعوهم فیه إلی نصرته ولزوم طاعته، منهم یزید بن مسعود النهشلی والمنذر بن الجارود العبدی ...« : مثیر الأحزان، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 337 .
خیر میکند.(1)
من نگاهی به صورت پیک بصره میکنم. در صورت او تردید را میخوانم. آیا شما میتوانی حدس بزنی در درون او چه میگذرد؟ او بین رفتن و ماندن متحیّر است؟
هزاران نفر به جنگ امام حسین علیهالسلام آمدهاند. آری! او فهمیده است که دیگر فرصتی نیست تا به بصره برود و دوستانش را خبر کند. تا او به بصره برسد، این نامردان امام حسین علیهالسلام را شهید خواهند کرد.
آری! دیگر خیلی دیر است. راهها بسته شده و حلقه محاصره هر لحظه تنگتر میشود. او میداند که اگر دوستانش هم از بصره حرکت کنند، دیگر نمیتوانند خودشان را به امام برسانند. او تصمیم خود را میگیرد و میماند.
نگاه کن! او به سجده شکر رفته و خدا را شکر میکند که در میان همه دوستانش، تنها او توفیق یافته که پروانه امام حسین علیهالسلام باشد.(2)
او از صحرای کربلا رو به بصره میکند و با آنها سخن میگوید: «دوستانم! عذر مرا بپذیرید و در انتظارم نمانید. دیگر کار از کار گذشته است. اکنون امام، غریب و بییاور در میان هزاران نامرد گرفتار شده است. من نمیتوانم غربت امام خود را ببینم. من میمانم و جان خود را فدای او میکنم».
همسفرم! راستش را بخواهید پیش از این با خود گفتم که کاش او به بصره میرفت و برای امام نیروی کمکی میآورد، امّا حالا متوجه شدم که تصمیم او بهترین تصمیم بوده است. زیرا عمرسعد دستور داده اگر او خواست به سوی بصره حرکت کند، تیربارانش کنند.
در حال حاضر بهترین کار، ماندن در کربلا است. البته شیعیان بصره وقتی از آمدن فرستاده خود نا امید شوند، میفهمند که حتماً حادثهای پیش آمده است. بدین ترتیب، آنها لباس رزم میپوشند و آماده حرکت به سوی کربلا میشوند. (گرچه آنها
1) 205. ثمّ کتب إلی الحسینعلیه السلام : بسم اللَّه الرحمن الرحیم، أمّا بعد، فقد وصل إلیّ کتابک وفهمت ما ندبتنی إلیه ودعوتنی له من الأخذ بحظّی من طاعتک والفوز بنصیبی...« : مثیر الأحزان، ص 27 .
2) 206. فلمّا قرأ الحسینعلیه السلام الکتاب قال : آمنک اللَّه یوم الخوف، وأعزّک وأرواک یوم العطش الأکبر« : بحار الأنوار، ج 44، ص 337 .
زمانی به کربلا خواهند رسید که دیگر امام حسین علیهالسلام شهید شده است ).(1)* * * غروب دوشنبه، ششم محّرم است و یک لشکر چهار هزار نفری دیگر به نیروهای عمرسعد افزوده میشود.
آمار سپاه او به بیست هزار نفر رسیده است. صدای قهقهه و شادی آنها دل حَبیب بن مظاهر را به درد میآورد.(2)
آخر، ای نامردان، به چه میخندید؟ نماز میخوانید و در نماز بر پیامبر و خاندان او درود میفرستید، ولی برای جنگ با فرزندِ دختر او، شمشیر به دست گرفتهاید؟
نگاه کردن و غصّه خوردن، دردی را دوا نمیکند. باید کاری کرد. ناگهان فکری به ذهن حبیب میرسد. او خودش از طایفه بنی اَسَد است و گروهی از این طایفه در نزدیکی کربلا منزل دارند.
حبیب با آنها آشنا است و پیش از این، گاهی با آنها رفت و آمد داشته است. در دیدارهای قبلی، آنها به حبیب احترام زیادی میگذاشتند و او را به عنوان شیخ و بزرگ قبیله خود میشناختند. اکنون او میخواهد پیش آنها برود و از آنها بخواهد تا به یاری امام حسین علیهالسلام بیایند.
حبیب به سوی خیمه امام حسین علیهالسلام حرکت میکند و پیشنهاد خود را به امام میگوید. امام با او موافقت میکند و او بعد از تاریک شدن هوا به سوی طایفه بنیاَسَد میرود.(3)
افراد بنیاَسَد باخبر میشوند که حبیب بن مظاهر مهمان آنها شده است. همه به استقبال او میآیند، امّا تعجّب میکنند که چرا او در دل شب و تنها نزد آنها آمده است.
حبیب صبر میکند تا همه جمع شوند و آنگاه سخن میگوید: «من از صحرای
1) 207. حمل کتاباً من مسعود بن عمرو الأزدی إلی الحسین جواباً علی کتاب من الحسین وإلی غیره من زعماء البصرة یدعوهم إلی نصرته« : أنصار الحسین لمحمّد مهدی شمس الدین ص 82؛ »حمل کتاب یزید بن مسعود النهشلی من البصرة إلی الحسینعلیه السلام، وبقی معه حتّی استشهد بین یدیه... : أعیان الشیعة، ج 4، ص 564؛ »ذُکر اسمه فیزیارة الناحیة المقدّسة« : المزار، لابن المشهدی، ص 492.
2) 208. فلمّا تجهّز المشار إلیه للخروج إلی الحسینعلیه السلام، بلغه قتله قبل أن یسیر، فجزع من انقطاعه عنه« : مثیر الأحزان، ص 27 .
3) 209. خرج لقتال الحسینعلیه السلام فی أربعة آلاف فارس، وأتبعه ابن زیاد بالعساکر، حتّی تکاملت عنده إلی ستّ لیالٍ خلون من المحرّم عشرون ألفاً، فضیّق علی الحسینعلیه السلام، حتّی نال منه العطش ومن أصحابه« : اللهوف، ص 52؛ وراجع، کشف الغمّة، ج 2، صص 292و259؛ ومطالب السؤول، صص 72و75 .
کربلا میآیم. برای شما بهترین ارمغانها را آوردهام. امام حسین علیهالسلام به کربلا آمده و عمرسعد با هزاران سرباز، او را محاصره کرده است. من شما را به یاری فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله دعوت میکنم.(1)
نمیدانم سخنان این پیرمرد با این جوانان چه کرد که خون غیرت را در رگهای آنها به جوش آورد.
زنان، شوهران خود را به یاری امام حسین علیهالسلام تشویق میکنند. در قبیله بنیاَسَد شور و غوغایی بر پا شده است.
جوانی به نام بِشر جلو میآید و میگوید: «من اوّلین کسی هستم که جان خود را فدای امام حسین علیهالسلام خواهم نمود».(2)
تمام مردان طایفه از پیر و جوان ( که تعدادشان نود نفر است )، شمشیرهایشان را برمیدارند و با خانواده خود خداحافظی میکنند.
نود مرد جنگجو!
اشک در چشم همسرانشان حلقه زده است. کاش ما هم میتوانستیم بیاییم و زینب علیهاالسلام را یاری کنیم.
در دل شب، ناگهان سواری دیده میشود که به سوی بیابان میتازد. خدای من او کیست؟ وای، او جاسوس عمرسعد است که از کربلا تا اینجا همراه حبیب آمده و اکنون میرود تا خبر آمدن طایفه بنیاَسَد را به عمرسعد بدهد و با تأسف او به موقع خود را به عمرسعد میرساند.
عمرسعد به یکی از فرماندهان خود به نام اَزْرَق دستور میدهد تا همراه چهارصد نفر به سوی قبیله بنیاسد حرکت کند.(3)
حَبیب بیخبر از وجود یک جاسوس، خیلی خوشحال است که نود سرباز به نیروهای امام اضافه میشود. وقتی بچّههای امام حسین علیهالسلام این نیروها را ببینند
1) 210. وأقبل حبیب بن مظاهر الأسدیّ إلی الحسین بن علیّ،فقال : ها هنا حیّ من بنی أسد بالقرب منّی، أوَ تأذن لی أن أسیر إلیهم أدعوهم إلی نصرتک، فعسی اللَّه أن یدفع بهم عنک بعض ما تکره...« : الفتوح، ج 5، ص 90؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 243؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 386 .
2) 211. فخرج حبیب بن مظاهر فی جوف اللیل منکراً، حتّی صار إلی أُولئک القوم، فحیّاهم وحیّوه وعرفوا أنّه من بنی أسد، فقالوا : ما حاجتک یابن عمّ؟...« : بحار الأنوار، ج 44، ص 386؛ وراجع أنساب الأشراف، ج 3، ص 388 .
3) 212. فوثب رجل من بنی أسد یقال له بشر بن عبید اللَّه، فقال : واللَّه أنا أوّل...«: الفتوح، ج 5، ص90؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 243 .
خیلی شاد میشوند. او به شادی دل زینب علیهاالسلام نیز میاندیشد. دیگر راهی تا کربلا نمانده است.
ناگهان در این تاریکی شب، راه بر آنها بسته میشود. لشکر کوفه به جنگ بنیاسد میآید. صدای برخورد شمشیرها به گوش میرسد.
مقاومت دیگر فایدهای ندارد. نیروهای کمکی هم در راه است. بنیاسد میدانند که اگر مقاومت کنند، همه آنها بدون آنکه بتوانند برای امام حسین علیهالسلام کاری انجام دهند، در همینجا کشته خواهند شد.
بنابراین، تصمیم میگیرند که برگردند. آنها با چشمان گریان با حبیب خداحافظی میکنند و به سوی منزل خود برمیگردند.(1)
آنها باید همین امشب دست زن و بچه خود را بگیرند و به سوی بیابان بروند. چرا که عمرسعد گروهی را به دنبال آنها خواهد فرستاد تا به جرم یاری امام حسین علیهالسلام مجازات شوند.
حبیب به سوی خیمه امام میرود. او تنها رفته است و اکنون تنها برمیگردد. غم و غصّه را در چهره حبیب میتوان دید، ولی امام با روی باز از او استقبال میکند و در جواب او خداوند را حمد و ستایش مینماید.(2)
امام به حبیب میگوید که باید خدا را شکر کنی که قبیلهات به وظیفه خود عمل کردهاند. آنها دعوت ما را اجابت کردند و هر آنچه از دستشان برمیآمد، انجام دادند و این جای شکر دارد. اکنون که به وظیفهات عمل کردی راضی باش و شکرگزار. * * * روز سه شنبه، هفتم محرّم است و آفتاب داغ کربلا بیداد میکند.
اسب سواری از راه کوفه میآید و نزد عمرسعد میرود. او با خود نامهای دارد. عمرسعد نامه را میگیرد و آن را میخواند: «ای عمرسعد! بین حسین و آب فرات
جدایی بینداز و اجازه نده تا او از آب فرات قطرهای بنوشد. من میخواهم حسین با لب تشنه جان بدهد».(1)
عمرسعد بیدرنگ یکی از فرماندهان خود به نام عَمْرو بن حَجّاج را مأمور میکند که به همراه هفتصد نفر کنار فرات مستقر شوند تا از دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب ممانعت کنند.(2)
از امروز باید خود را برای شنیدن صدای گریه کودکانی که از تشنگی بیتابی میکنند، آماده کنی.
صحرای کربلا سراسر گرما و سوز و عطش است. آری! این عطش است که در صحرا طلوع میکند و جان کودکان را میسوزاند. من و تو چه کاری میتوانیم برای تشنگی بچّههای امام حسین علیهالسلام انجام بدهیم؟
من دیگر نمیتوانم طاقت بیاورم. رو به سوی لشکر کوفه میکنم. میروم تا با عمرسعد سخن بگویم، شاید دل او به رحم بیاید.
ای عمرسعد! تو با امام حسین علیهالسلام جنگ داری، پس این کودکان چه گناهی کردهاند؟ او میخندد و میگوید: «مگر همین حسین و پدرش نبودند که آب را بر روی عثمان، خلیفه سوم بستند تا به شهادت رسید؟ مگر زن و بچه عثمان تشنه نبودند؟ ما امروز میخواهیم انتقام عثمان را بگیریم».
از شنیدن این سخن متحیر شدم، زیرا تا به حال چنین مطلبی را نشنیدهام که حضرت علی علیهالسلام و فرزندان او، آب را بر عثمان بسته باشند، امّا با کمال تعجّب میبینم که تمام سپاه کوفه این سخن را میگویند که این تشنگی در عوض همان تشنگی است که به عثمان روا داشتهاند.
عمرسعد نامه ابنزیاد را به من میدهد تا بخوانم. در این نامه چنین آمده است: «امروز، روزی است که من میخواهم انتقام لبهای تشنه عثمان را بگیرم. آب را بر
کسانی ببندید که عثمان را با لب تشنه شهید کردند».(1)
مات و مبهوت به سوی فرات میروم. آب موج میزند. مأموران، ساحل فرات را محاصره کردهاند.
عبداللّه اَزْدی را میبینم. او فریاد برمیآورد: «ای حسین! این آب را ببین که چه رنگ صاف و درخشندهای دارد، به خدا قسم نمیگذاریم قطرهای از آن را بنوشی تا اینکه از تشنگی جان بدهی».(2)
حالا میفهمم که عمرسعد روی این موضوع تشنگی تبلیغات زیادی انجام داده است. خیلی علاقهمند میشوم تا از قصه کشته شدن عثمان و تشنگی او با خبر شوم.
آیا کسی هست که در این زمینه مرا راهنمایی کند؟ به راستی، چه ارتباطی بین تشنگی عثمان و تشنگی امام حسین علیهالسلام وجود دارد؟ * * * همسفرم! آیا موافقی با هم اندکی تاریخ را مرور کنیم. باید به بیست و شش سال قبل برگردیم تا حوادث سال سی و پنج هجری قمری را بررسی کنیم.
عثمان به عنوان خلیفه سوم در مدینه حکومت میکرد. او بنیاُمیّه را همه کاره حکومت خود قرار داده بود و مردم از اینکه بنی اُمیّه، بیت المال را حیف و میل میکردند، از عثمان ناراضی بودند.
به مردم مصر بیش از همه ظلم و ستم میشد، امّا سرانجام صبر آنها لبریز شد و در ماه شَوّال سال سی و پنج هجری به سوی مدینه آمدند. آنها خانه عثمان را محاصره کردند و اجازه ندادند که او برای خواندن نماز جماعت به مسجد بیاید.
حضرت علی علیهالسلام برای دفاع از عثمان، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را به خانه عثمان فرستاد و به آنها دستور داد که نگذارند آسیبی به عثمان برسد. محاصره بیش از دو هفته طول کشید و در تمام این مدّت، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و گروه دیگری از
1) 217. فبعث عمر بن سعد عمرو بن الحجّاج علی خمسمئة فارس، فنزلوا علی الشریعة، وحالوا بین حسین وأصحابه...« : الإرشاد، ج 2، ص 86؛ روضة الواعظین، ص 201؛ إعلام الوری، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389.
2) 218. فحُل بین الحسین وأصحابه وبین الماء، ولا یذوقوا منه قطرة، کما صُنع بالتقیّ الزکیّ المظلوم أمیر المؤمنین عثمان بن عفّان« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 412؛ روضة الواعظین، ص 201؛ إعلام الوری، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع، تذکرة الخواصّ، ص 247؛ و تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 243؛ »وافعل بهم کما فعلوا بالزکیّ عثمان والسلام . ضیّق علیهم ابن سعد غایة التضییق« : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 244؛ الفتوح، ج 5، ص 91؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 387 .
اهل مدینه از عثمان دفاع میکردند.
جالب این است که خود بنیاُمیّه که طراح اصلی این ماجرا بودند، میخواستند که با از میان برداشتن عثمان به اهداف جدید خود برسند.
روز هجدهم ذی الحجّه مروان منشی و مشاور عثمان، به او گفت از کسانی که برای دفاع او آمدهاند بخواهد تا خانه او را ترک کنند. عثمان هم که به مروان اطمینان داشت و خیال میکرد خطر برطرف شده است، از همه آنهایی که برای دفاع از آنها آمده بودند خواست تا به خانههای خود بروند.
او به همه رو کرد و چنین گفت: «من همه شما را سوگند میدهم تا خانه مرا ترک کنید و به خانههای خود بروید».(1)امام حسن علیهالسلامفرمود: «چرا مردم را از دفاع کردن از خود منع میکنی؟» عثمان در جواب ایشان گفت: «تو را قسم میدهم که به خانه خود بروی. من نمیخواهم در خانهام خونریزی شود».(2)آخرین افرادی که خانه عثمان را ترک کردند امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بودند.(3)
حضرت علی علیهالسلام چون متوجّه بازگشت امام حسن علیهالسلام شد، به او دستور داد تا به خانه عثمان باز گردد. امام حسن علیهالسلام به خانه عثمان بازگشت، امّا بار دیگر عثمان او را قسم داد که خانه او را ترک کند.(4)
شب هنگام، نیروهایی که از مصر آمده بودند از فرصت استفاده کردند و حلقه محاصره را تنگتر کردند. محاصره آنقدر طول کشید که دیگر آبی در خانه عثمان پیدا نمیشد.(5)
عثمان و خانواده او به شدت تشنه بودند، امّا شورشیان، اجازه نمیدادند کسی برای عثمان آب ببرد. آنها میخواستند عثمان و خانوادهاش از تشنگی بمیرند.
هیچ کس جرأت نداشت به خانه عثمان نزدیک شود. شورشیان با شمشیرهای برهنه خانه را در محاصره خود داشتند.
1) 219. جاء من عبید اللَّه بن زیاد کتاب إلی عمر بن سعد : أمّا بعد، فحُل بین الحسین وأصحابه وبین الماء، ولا یذوقوا منه قطرة ...« : تاریخ الطبری، ج 5، ص 412؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 389؛ الإرشاد، ج 2، ص 86؛ روضة الواعظین، ص 201؛ إعلام الوری، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع، تذکرة الخواصّ، ص 247؛ و تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 243.
2) 220. فأقسمت علیک بحقّی لما أغمدت سیفک وکففت یدک...«: تاریخ المدینة، ج 4، ص 1208.
3) 221. یا أمیر المؤمنین، علام تمنع الناس من قتالهم، فقال : أقسمت علیک یابن أخی لما کففت یدیک...«: تاریخ المدینة، ج 4، ص 1208.
4) 222. فمنعهم من ذلک الحسن وابن الزبیر ومحمّد بن طلحة... وخرج الحسن بن علی...«: تاریخ دمشق، ج 39، ص 435.
5) 223. قال علیّ رضی اللَّه عنه للحسن : اِئت الرجل، قال : قد فعلت، فأقسم علیَّ إلّا رجعت...«: تاریخ المدینة، ج 4، ص 1213.
اما حضرت علی علیهالسلام به بنیهاشم دستور داد تا سه مشک آب بردارند و به سوی خانه عثمان حرکت کنند. آنها هرطور بود آب را به خانه عثمان رساندند.(1)
امام حسن علیهالسلام و قنبر هنوز بر درِ خانه عثمان ایستاده بودند که تیراندازی شروع شد. در این گیرودار امام حسن علیهالسلام نیز مجروح شد، امّا سرانجام شورشیان به خانه عثمان حمله کردند و او را به قتل رساندند.
پس از مدّتی بنیاُمیّه با بهانه کردن پیراهن خون آلود عثمان، حضرت علی علیهالسلام را به عنوان قاتل او معرّفی کردند. دستگاه تبلیغاتی بنی اُمیّه تلاش میکردند تا مردم باور کنند که حضرت علی علیهالسلام برای رسیدن به حکومت و خلافت در قتل عثمان دخالت داشته است.
امروز، روز هفتم محرّم است. ابنزیاد نیز، تشنگی عثمان را بهانه کرده تا آب را بر امام حسین علیهالسلام ببندد.
عجب! تنها کسی که به فکر تشنگی عثمان بود و برای او آب فرستاد حضرت علی علیهالسلام بود. امام حسین علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام برای بردن آب به خانه عثمان تلاش میکردند، امّا امروز و بعد از گذشت بیست و شش سال اعتقاد مردم بر این است که این بنیهاشم و امام حسین علیهالسلام بودند که آب را بر عثمان بستند؟! به راستی که تاریخ را چقدر هدفمند تحریف میکنند!
همسفرم! آیا تو هم با من موافقی که این تحریف تاریخ بیشتر از تشنگی، دل امام حسین علیهالسلام را به درد آورده است. * * * خورشید بیوقفه میتابد. هوا بسیار گرم شده و صحرای کربلا، غرق تشنگی است.
کودکان از سوز تشنگی بیتابی میکنند و رخساره آنها، دل هر بینندهای را میسوزاند.
1) 224. کان طلحه قد استولی علی أمر الناس فی الحصار، وأمرهم بمنع من یدخل علیه والخروج من عنده، وأن یدخل الماء علیه...«: الغدیر، ج 9، ص 20 .
ابن حُصین هَمْدانی، نزد امام میآید و میگوید: «مولای من! اجازه دهید بروم و با عمرسعد سخن بگویم. شاید بتوانم او را راضی کنم تا آب را آزاد کند».
امام با نظر او موافقت میکند و او به سوی لشکر کوفه میرود و به آنها میگوید: «من میخواهم با فرمانده شما سخن بگویم».
او را به خیمه عمرسعد میبرند و او وارد خیمه میشود، امّا سلام نمیکند. عمرسعد از این رفتار او ناراحت میشود و به او میگوید: «چرا به من سلام نکردی، مگر مرا مسلمان نمیدانی؟».
ابن حُصین هَمْدانی در جواب میگوید: «اگر تو خودت را مسلمان میدانی چرا آب فرات را بر خاندان پیامبر بستهای؟ آیا درست است که حیوانات این صحرا از آب فرات بنوشند، امّا فرزندان پیامبر لب تشنه باشند؟ در کدام مذهب است که آب را بر کودکان ببندند؟».(1)
عمرسعد سر خود را پایین میاندازد و میگوید: «میدانم که تشنه گذاردن خاندان پیامبر، حرام است، امّا چه کنم ابنزیاد به من این دستور را داده است. باور کن که من در شرایط سختی قرار گرفتهام و خودم هم نمیدانم چه کنم؟ آیا باید حکومت ری را رها کنم. حکومتی که در اشتیاق آن میسوزم. دلم اسیر ری شده است. به خدا قسم نمیتوانم از آن چشم بپوشم».(2)
اینجاست که ابن حُصین هَمْدانی باز میگردد، در حالی که میداند سخن گفتن با عمرسعد کار بیهودهای است. او چنان عاشق حکومت ری شده که برای رسیدن به آن حاضر است به هر کاری دست بزند. * * * نیمههای شب هشتم محرّم است. هوا کاملاً تاریک است، امّا بچّهها از شدت تشنگی خواب ندارند.
1) 225. فبعث إلیه علیّ ثلاث قرب مملوءة من الماء مع نفرٍ من بنی هاشم...«: الفتوح، ج 2، ص 417؛ الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 41؛ »فحاصروه فأدخل معه جرار الماء والطعام إلی داره، ومعه فتیان...«: تاریخ المدینة، ج 4، ص 1206؛ و راجع : تاریخ دمشق، ج 39، ص 434؛ تاریخ الطبری، ج 3، ص 417.
2) 226. کتب عبید اللَّه کتاباً إلی عمر بن سعد یحثّه علی مناجزة الحسینعلیه السلام، فعندها ضیّق الأمر علیهم، فاشتدّ بهم العطش ...«: مطالب السؤول، ص 75 .
آیا راهی برای یافتن آب هست؟ نگاه کن عبّاس به سوی خیمه امام میآید. او دیگر تاب دیدن تشنگی کودکان را ندارد.
سلام میکند و با ادب روبروی امام مینشیند و میگوید: مولای من ! آیا به من اجازه میدهی برای آوردن آب با این نامردان بجنگم؟
امام به چهره برادر نگاهی میکند. غیرت را در وجود او میبیند.
پاسخ امام مثبت است. عبّاس با خوشحالی از خیمه بیرون میرود و گروهی از دوستان را جمع میکند و دستور میدهد تا بیست مشک آب بردارند.(1)
آنگاه در دل شب به سوی فرات پیش میتازند. عبّاس، ابتدا نافع بن هلال را میفرستد تا موقعیّت دشمن را ارزیابی کند.
قرار میشود هر زمان او فریاد زد آنها حمله کنند. نافع آرام آرام جلو میرود. در تاریکی شب خود را به نزدیکی فرات میرساند، امّا ناگهان نگهبانان او را میبینند و به فرمانده خود، عَمْرو بن حَجّاج خبر میدهند. او نزدیک میآید و نافع را میشناسد:
-- نافع تو هستی؟ سلام! اینجا چه میکنی؟
-- سلام پسر عمو! من برای بردن آب آمدهام.
-- خوب، میتوانی مقداری آب بنوشی و سریع برگردی.
او نگاهی به موجهای آب میاندازد. تشنگی در او بیداد میکند. ولی در جواب میگوید:
-- تا زمانی که مولایم حسین علیهالسلام از این آب نیاشامیده است، هرگز آب نخواهم خورد. چگونه من از این آب بنوشم در حالی که مولایم و فرزندان او تشنه هستند؟ میخواهم آب برای خیمهها ببرم.
-- امکان ندارد. تو نمیتوانی آب را به خیمههای حسین ببری. ما مأمور هستیم تا نگذاریم یک قطره آب هم به دست حسین برسد.(2)
1) 227. فأطرق عمر بن سعد، ثمّ قال : واللَّه یا أخا همدان، إنّی لأعلم حرمة أذاهم ولکن : دعانی عبید اللَّه من دون قومه...یا أخا همدان، ما أجد نفسی تجیبنی إلی ترک الریّ لغیری...«: مطالب السؤول، ص 75؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 259؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 98 .
2) 228. لمّا اشتدّ بالحسین وأصحابه العطش، أمر أخاه العبّاس بن علیّ - وکانت أُمّه من بنی عامر بن صعصعة - أن یمضی فی ثلاثین فارساً وعشرین راجلاً ...«: الأخبار الطوال، ص 255؛ وراجع : المنتظم، ج 5، ص 336؛ وراجع: الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 11؛ المحاسن والمساوئ، ص 61 .
اینجاست که نافع فریاد میزند: «اللّه اکبر!».
این عبّاس است که میآید. نگاه کن که چه مردانه میآید! شیر بیشه ایمان، فرزند حیدر کرّار میآید. عبّاس و عدّهای از یارانش، راه پانصد سرباز را میبندند و گروه دیگر مشکها را از آب پر میکنند.(1)
صدای برخورد شمشیرها به گوش میرسد. بعد از مدتی درگیری و تاخت و تاز، عبّاس دلاور و همراهانش با بیست مشک پر از آب به سوی خیمهها باز میگردند. او همراه خود آب سرد و گوارا دارد و لبهایش از تشنگی خشکیده است، امّا تا آب را به خیمهها نرساند و امام حسین علیهالسلام آب نیاشامد، عبّاس آب نمینوشد.(2)
نگاه کن! همه بچّهها چشم انتظارند. آری! عمو رفته تا آب بیاورد.
دستهای کوچک آنها به حالت قنوت است و دعا بر لبهای تشنه آنها نشسته است: «خدایا، تو عموی ما را یاری کن!».
صدای شیهه اسب عمو میآید.
اللّه اکبر!
این صدا، صدای عمو است. همه از خیمهها بیرون میدوند. دور عمو را میگیرند و از دست مهربان او سیراب میشوند.
همه این صحنه را میبینند. امام حسین علیهالسلام هم، به برادر نگاه میکند که چگونه کودکان گرد او را گرفتهاند.
همسفر! آیا میدانی بعد از اینکه بچّهها از دست عموی خود آب نوشیدند به یکدیگر چه گفتند: «بیایید از امشب عموی خود را سقّا صدا بزنیم».
1) 229. قال : لا واللَّه، لا أشرب منه قطرةً وحسین عطشان ومَن تری من أصحابه، فطلعوا علیه، فقال : لا سبیل إلی سقی هؤلاء، إنّما وُضِعنا بهذا المکان لنمنعهم الماء«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 412؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 389؛ مقاتل الطالبیّین، ص 117، »فقال : لا سبیل إلی سقی هؤلاء، إنّما وُضِعنا بهذا المکان لنمنعهم الماء ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 412؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 389 .
2) 230. فصاح هلال بأصحابه ودخلوا الفرات، وصاح عمرو بأصحابه لیمنعوا، فاقتتل القوم علی الماء قتالاً شدیداً، فکان قوم یقاتلون وقوم یملؤون القرب، حتّی ملؤوها ...«: مقتل الحسینعلیه السلامللخوارزمی، ج 1، ص 244؛ الفتوح، ج 5، ص 91؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 388 .
نیمههای شبِ است. صحرای کربلا در سکوت است و لشکر کوفه در خواب هستند.
آنجا را نگاه کن! سه نفر به این طرف میآیند. خدایا، آنها چه کسانی هستند؟
او وَهَب است که همراه همسر و مادر خود به سوی کربلا میآید.(1)
آیا میدانی این سه نفر، مسیحی هستند؟ زمانی که یک صحرا مسلمان جمع شدهاند تا امام حسین علیهالسلام را بکشند، این سه مسیحی به کجا میروند؟
همسفرم! عشق، مسیحی و مسلمان نمیشناسد. اگر عاشق آزادگی باشی، نمیتوانی عاشق امام حسین علیهالسلام نباشی.
آنها که به خون امام حسین علیهالسلام تشنهاند همه اسیر دنیا هستند، پس آزاد نیستند. آنها که آزادهاند و دل به دنیا نبستهاند به امام حسین علیهالسلامدل میبندند.
من جلو میروم و میخواهم با وَهَب سخن بگویم.
-- ای وهب! در این صحرا چه میکنی؟ به کجا میروی؟
-- به سوی حسین علیهالسلام فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله شما میروم.
-- مگر نمیبینی که صحرا پر از آشوب است. سربازان ابنزیاد همه جا نگهبانی میدهند. اگر شما را دستگیر کنند کشته خواهید شد.
1) 231. بعث معهم بعشرین قِربةً، فجاؤوا حتّی دنوا من الماء لیلاً، واستقدم أمامهم باللواء نافع بن هلال الجملیّ ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 412؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 389؛ مقاتل الطالبیّین، ص 117؛ وراجع : تذکرة الخواصّ، ص 248.
-- این راه عشق است. سود و زیان ندارد.
-- آخر شما مولای ما، حسین علیهالسلام را از کجا میشناسید.
-- این حکایتی دارد که بهتر است از مادرم بشنوی.
من نزد مادرش میروم و سلام میکنم. او برایم چنین حکایت میکند:
ما در بیابانهای اطراف کوفه زندگی میکردیم. چند هفته گذشته چاه آبی که کنار خیمه ما بود خشک شد. گوسفندان ما داشتند از تشنگی میمردند. فرزندم وهب همراه همسرش، برای پیدا کردن آب به بیابان رفته بودند، امّا آنها خیلی دیر برگشتند و من نگران آنها بودم.
آن روز، کاروانی در نزدیکی خیمه ما منزل کرد و آقای بزرگواری نزد من آمد و گفت: «مادر اگر کاری داری بگو تا برایت انجام دهم».
متانت و بزرگواری را در سیمای او دیدم. به ذهنم رسید که از او طلب آب کنم چرا که بیآبی، زندگی ما را بسیار سخت کرده بود. در دل خود، آرزوی آبی گوارا کردم. ناگهان دیدم که چشمه زلالی از زمین جوشید. باور نمیکردم، پس چنین گفتم:
-- کیستی ای جوانمرد و در این بیابان چه میکنی؟ چه قدر شبیه حضرت مسیح علیهالسلام هستی!
-- من حسینام، فرزند آخرین پیامبر خدا. به کربلا میروم. وقتی فرزندت رسید؛ سلام مرا به او برسان و بگو که فرزند پیامبرِ آخرالزّمان، تو را به یاری طلبیده است.
و بعد از لحظاتی کاروان به سوی این سرزمین حرکت کرد. ساعتی بعد پسر و عروسم آمدند. چشمه زلال آب چشم آنها را خیره کرده بود و گفت:
-- اینجا چه خبر بوده است مادر؟
-- حسین فرزند آخرین پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله اینجا بود و تو را به یاری فرا خواند و رفت.
فرزندم در فکر فرو رفت. این حسین علیهالسلام کیست که چون حضرت عیسی علیهالسلام معجزه میکند؟ باید پیش او بروم. پسرم تصمیم خود را گرفت تا به سوی حسین علیهالسلام برود. او میخواست به سوی همه خوبیها پرواز کند.
دل من هم حسینی شده بود و میخواستم همسفر او باشم. برای همین به او گفتم «پسرم! حق مادری را ادا نکردهای اگر مرا هم به کربلا نبری».
فرزندم به من نگاهی کرد و چیزی نگفت.
آنگاه همسرش جلو آمد و به او گفت: «همسر عزیزم! مرا تنها میگذاری و میروی. من نیز میخواهم با تو بیایم». وهب جواب داد: «این راه خون است و کشته شدن. مگر خبر نداری همه دارند برای کشتن حسین علیهالسلام به کربلا میروند، امّا همسر وهب اصرار کرد که من هم میخواهم همراه تو بیایم.
و این چنین بود که ما هر سه با هم حرکت کردیم تا حسین علیهالسلام را ببینیم.(1)
من با شنیدن این حکایت به این خانواده آفرین میگویم وتصمیم میگیرم تا در دل تاریکی شب، آنها را همراهی میکنم.
گویا امام حسین علیهالسلام میداند که سه مهمان عزیز دارد. پیش از اینکه آنها به کربلا برسند خودش از خیمه بیرون آمده است. زینب علیهاالسلامهم به استقبال میهمانان میآید. اکنون وهب در آغوش امام حسین علیهالسلام است و مادر و همسرش در آغوش زینب علیهاالسلام.
به خدا سوگند که آرامش دو جهان را به دست آوردهای، ای وهب! خوشا به حال تو!
و این سه نفر به دست امام حسین علیهالسلام مسلمان میشوند.
«أشهد أنْ لا اله الاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه».
خوشا به حال شما که مسلمان شدنتان با حسینی شدنتان یکی بود. ایمان آوردن
1) 232. وبرز وهب بن وهب، وکان نصرانیّاً أسلم علی یدی الحسینعلیه السلام هو وأُمّه، فاتّبعوه إلی کربلاء، فرکب فرساً وتناول بیده عود الفسطاط...«: الأمالی للصدوق، عن عبد اللَّه بن منصور عن الإمام الصادق عن أبیهعلیهما السلام، ص 225، ح 239؛ روضة الواعظین، ص 207؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 320 .
شما در این شرایط حساس، نشانه روحیّه حقطلبی شماست. * * * نگاه کن! آن پیرمرد را میگویم. آیا او را میشناسی؟
او اَنس بن حارث، یکی از یاران پیامبراست. او نبرد قهرمانانه حمزه سید الشّهدا را از نزدیک دیده است و اینک با کوله باری از خاطرههای بزرگ به سوی امام حسین علیهالسلام میآید.
سن او بیش از هفتاد سال است، امّا او میآید تا این بار در رکاب فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمشیر بزند.
نگاهش به امام میافتد. اشک در چشمانش حلقه میزند. اندوهی غریب وجودش را فرا میگیرد. او خودش از پیامبر شنیده است: «حسین من در سرزمین عراق میجنگد و به شهادت میرسد. هر کس که او را درک کند باید یاریش کند».(1)او دیده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهچقدر به حسین عشق میورزید و چقدر در مورد او به مردم توصیه میکرد.
اکنون پس از سالها، آن هم در دل شب هشتم، اَنس بار دیگر مولایش حسین علیهالسلام را میبیند. تمام خاطرهها زنده میشود. بوی مدینه در فضا میپیچد. انس نزد امام میرود و با او بیعت میکند که تا آخرین قطره خون خود در راه امام جهاد کند.(2)
آری! چنین است که مدینه به عاشورا متصل میشود. اَنس که در رکاب پیامبر شمشیر زده، آمده است تا در کربلا هم شمشیر بزند. اگر در رکاب پیامبر شهادت نصیبش نشد، اکنون در رکاب فرزندش میتواند شهد شهادت بنوشد.(3)* * * آنجا را نگاه کن!
دو اسب سوار با شتاب به سوی ما میآیند. خدایا! آنها کیستند؟ نکند دشمن باشند
1) 233. لمّا وصل الحسین إلی صحراء الثعلبیة فی طریقه إلی کربلاء، شاهد خیمة متردیة تعبّر عن فقر ساکنیها، فدنا إلیها...«: من أخلاق الإمام الحسین، ص 191.
2) 234. إنّ ابنی هذا - یعنی الحسین - یُقتل بأرضٍ من أرض العراق یقال لها کربلا، فمن شهد ذلک منکم فلینصره : کنز العمّال ج 12 ص 125.
3) 235. إنّ ابنی هذا یُقتل بأرض العراق، فمن أدرکه فلینصره«: مناقب آل أبی طالب، ج 1، ص 122؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 141.
و قصد حمله داشته باشند؟
-- ما آمدهایم امام حسین علیهالسلام را یاری کنیم.
-- شما کیستید؟
-- منم نُعمان اَزْدی، آن هم برادرم است.
-- خوش آمدید.
آنها به سوی خیمه امام میروند تا با او بیعت کنند. آیا آنها را میشناسی؟ آنها کسانی هستند که در جنگ صفیّن در رکاب حضرت علی علیهالسلام شمشیر زدهاند.
فردای آن شب نزد نعمان و برادرش میروم و میگویم:
-- دیشب از کدام راه به اردوگاه امام آمدید؟ مگر همه راهها بسته نیست؟
-- راست میگویی، همه راهها بسته شده است، امّا ما با یک نقشه توانستیم خود را به اینجا برسانیم.
-- چه نقشهای؟
-- ما ابتدا خود را به اردوگاه ابنزیاد رساندیم و همراه سپاهیان او به کربلا آمدیم و سپس در دل شب خود را به اردوگاه حق رساندیم.(1)* * * لحظه به لحظه بر نیروهای عمرسعد افزوده میشود. صدای شادی و قهقهه سپاه کوفه به آسمان میرسد.
همه راهها بسته شده است. دیگر کسی نمیتواند برای یاری امام حسین علیهالسلام به سوی کربلا بیاید. مگر افراد انگشتشماری که بتوانند از حلقه محاصره عبور کنند.
امام حسین علیهالسلام باید حجّت را بر همه تمام کند. به همین جهت، پیکی را برای عمرسعد میفرستد و از او میخواهد که با هم گفتوگویی داشته باشند.
عمرسعد به امید آنکه شاید امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت کند با این پیشنهاد موافقت
1) 236. اَنس بن الحارث الکاهلی : ذکره الشیخ الطوسی فی رجاله فی عداد صحابة رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم، ونصّ علی أنّه قُتل مع الحسین...« : رجال الطوسی، ص 21؛ خلاصة الأقوال، ص 75؛ رجال ابن داوود، ص 52؛ نقد الرجال، ج 1، ص 247؛ جامع الرواة، ج 1، ص 109؛ معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 148.
میکند. قرار میشود هنگامی که هوا تاریک شد، این ملاقات صورت گیرد.(1)
حتماً میدانی که عمرسعد از روز اوّل هم که به کربلا آمد، جنگ را به بهانههای مختلفی عقب میانداخت. او میخواست نیروهای زیادی جمع شود و با افزایش نیروها و سخت شدن شرایط، امام حسین علیهالسلام را تحت فشار قرار دهد تا شاید او بیعت با یزید را قبول کند.
در این صورت، علاوه بر اینکه خون امام حسین علیهالسلام به گردن او نیست، به حکومت ری هم رسیده است. او میداند که کشتن امام حسین علیهالسلام مساوی با آتش جهنّم است، و روایتهای زیادی را در مقام و عظمت امام حسین علیهالسلام خوانده است، امّا عشق حکومت ری او را به این بیابان کشانده است.
فرماندهان سپاه بارها از عمرسعد خواستهاند تا دستور حمله را صادر کند، امّا او به آنها گفته است: «ما باید صبر کنیم تا نیروهای کمکی و تازه نفس از راه برسند».
به راستی آیا ممکن است که عمرسعد پس از ملاقات امام، از تصمیم خود برگردد و عشق حکومت ری را از سر خود بیرون کند؟ * * * امشب، شب نهم محرّم (شب تاسوعا) است و شب از نیمه گذشته است.
امام حسین علیهالسلام با عبّاس و علی اکبر و هجده تن دیگر از یارانش، به محلّ ملاقات میروند. عمرسعد نیز، با پسرش حَفْص و عدّهای از فرماندهان خود میآیند. محلّ ملاقات، نقطهای در میان اردوگاه دو سپاه است. دو طرف مذاکره کننده، به هم نزدیک میشوند.
امام حسین علیهالسلام دستور میدهد تا یارانش بمانند و همراه با عبّاس و علی اکبرجلو میرود.(2)عمرسعد هم دستور میدهد که فرماندهان و نگهبانان بمانند و همراه با پسر و غلامش پیش میآید.
1) 237. ذکر أنّه کان من شرطة أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب فی الکوفة، وأنّه وأخاه النعمان کانا مع عمر بن سعد، ثمّ تحوّلا إلی معسکر الحسین«: أنصار الحسین، ص 85؛ وراجع لشرح حاله : رجال الطوسی، ص 61؛ نقد الرجال، ص 146 وفیه »حلاش« بدل »حلاس«؛ معجم رجالالحدیث، ج 7، ص 198.
2) 238. بعث الحسینعلیه السلام إلی عمر بن سعد عمرو بن قرظة بن کعب الأنصاریّ : أن ألقنی اللیل بین عسکری وعسکرک ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 556؛ وراجع : سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 311، الرقم 48؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 220 .
مذاکره در ظاهر کاملاً مخفیانه است. تو همین جا بمان، من جلو میروم ببینم چه میگویند و چه میشنوند.
امام میفرماید: «ای عمرسعد، میخواهی با من بجنگی؟ تو که میدانی من فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هستم. از این مردم جدا شو و به سوی من بیا تا رستگار شوی».(1)
جانم به فدایت ای حسین علیهالسلام!
با اینکه عمرسعد آب را بر روی کودکان تو بسته و صدای گریه و عطش آنها دشت کربلا را فرا گرفته است، باز هم او را به سوی خود دعوت میکنی تا رستگار شود.
دل تو آنقدر دریایی است که برای دشمن خود نیز، جز خوبی نمیخواهی.
دل تو به حال دشمن هم میسوزد. کجای دنیا میتوان مهربانتر از تو پیدا کرد.
عمرسعد حیران میشود و نمیداند چه جوابی بدهد. او هرگز انتظار شنیدن این کلام را از امام حسین علیهالسلام نداشت.
امام نمیگوید که آب را آزاد کن. امام از او میخواهد که خودش را آزاد کند. عمرسعد، بیا و تو هم از بندِ هوای نفس، آزاد شو. بیا و دنیا را رها کن.
آشوبی در وجود عمرسعد بر پا میشود. بین دو راهی عجیبی گرفتار میشود. بین حسینی شدن و حکومت ری، امّا سرانجام عشق حکومت ری به او امان نمیدهد. امان از ریاست دنیا! تاریخ پر از صحنههایی است که مردم ایمان خود را برای دو روز ریاست دنیا فروختهاند.
پس عمرسعد باید برای خود بهانه بیاورد. او دیگر راه خود را انتخاب کرده است.
رو به امام میکند و میگوید:
-- میترسم اگر به سوی تو بیایم خانهام را ویران کنند.
-- من خودم خانهای زیباتر و بهتر برایت میسازم.
-- میترسم مزرعه و باغ مرا بگیرند.
1) 239. فخرج إلیه عمر بن سعد فی عشرین فارساً والحسین فی مثل ذلک، ولمّا التقیا أمر الحسین أصحابه فتنحّوا عنه، وبقی معه أخوه العبّاس وابنه علیّ الأکبر، وأمر ابن سعد أصحابه فتنحّوا عنه وبقی معه ابنه حفص وغلام له یقال له لاحق: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 245؛ الفتوح، ج 5، ص 92.
-- من بهترین باغ مدینه را به تو میدهم. آیا اسم مزرعه بُغَیْبِغه را شنیدهای؟ همان مزرعهای که معاویه میخواست آن را به یک میلیون دینار طلا از من بخرد، امّا من آن را نفروختم، من آن باغ را به تو میدهم. دیگر چه میخواهی؟
-- میترسم ابنزیاد زن و بچهام را به قتل برساند.
-- نترس، من سلامتی آنها را برای تو ضمانت میکنم. تو برای خدا به سوی من بیا، خداوند آنها را حفاظت میکند.(1)
عمرسعد سکوت میکند و سخنی نمیگوید. او بهانه دیگری ندارد. هر بهانهای که میآورد امام به آن پاسخی زیبا و به دور از انتظار میدهد.
سکوت است و سکوت.
او امام حسین علیهالسلام را خوب میشناسد. حسین علیهالسلام هیچگاه دروغ نمیگوید. خدا در قرآن سخن از پاکی و عصمت او به میان آورده است، امّا عشق ریاست و حکومت ری را چه کند؟
امام حسین علیهالسلام میخواست مزرعه بزرگ و باصفایی را که درختان خرمای زیادی داشت به عمرسعد بدهد، امّا عمرسعد عاشق حکومت ری شده است و هیچ چیز دیگر را نمیبیند.
سکوت عمرسعد طولانی میشود، به این معنا که او دعوت امام حسین علیهالسلام را قبول نکرده است. اکنون امام به او میفرماید: «ای عمرسعد، اجازه بده تا من راه مدینه را در پیش گیرم و به سوی حرم جدّم باز گردم».(2)
باز هم عمرسعد جواب نمیدهد. امام برای آخرین بار به عمرسعد میفرماید: «ای عمرسعد، بدان که با ریختنِ خون من، هرگز به آرزوی خود که حکومت ری است نخواهی رسید».(3)
و باز هم سکوت...دیدار به پایان میرسد و هر گروه به اردوگاه خود باز میگردد.(4)
1) 240. أما تتّقی اللَّه الذی إلیه معادک؟ أتقاتلنی وأنا ابن من علمت یا هذا؟...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 245؛ الفتوح، ج 5، ص 92.
2) 241. قال عمر : إذن تُهدم داری، قال : أنا أبنیها لک، قال : إذن تؤخذ ضیاعی، قال : إذن أُعطیک خیراً منها من مالی بالحجاز . قال : فتکرّه ذلک عمر، قال : فتحدّث الناس بذلک، وشاع فیهم من غیر أن یکونوا سمعوا من ذلک شیئاً ولا علموه«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 556؛ وراجع : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 245؛ الفتوح، ج 5، ص 92؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 388 .
3) 242. فقال الحسین : اختاروا منّی الرجوع إلی المکان الذی أقبلتُ منه، أو أن أضع یدی فی ید یزید...«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 390 .
4) 243. ثمّ سکت فلم یجبه عن ذلک، فانصرف عنه الحسین وهو یقول : ما لک ذبحک اللَّه علی فراشک سریعاً عاجلاً، ولا غفر لک یوم حشرک ونشرک! فواللَّه إنّی لأرجو أن لا تأکل من برّ العراق إلّا یسیراً ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 245؛ الفتوح، ج 5، ص 92.
خداوند انسان را آزاد و مختار آفریده است. خداوند راه خوب و بد را به انسان نشان میدهد و این خود انسان است که باید انتخاب کند. امشب عمرسعد میتوانست حسینی شود و سعادت دنیا و آخرت را از آن خود کند.
شاید با خود بگویی چگونه شد که امام حسین علیهالسلام به عمرسعد وعده داد که اگر به اردوگاه حق بیاید برای او بهترین منزل را میسازد و زن و بچّههای او نیز، سالم خواهند ماند.
این نکته بسیار مهمّی است. شاید فکر کنی که عمرسعد یک نفر است و پیوستن او به لشکر امام، هیچ تأثیری بر سرنوشت جنگ ندارد، امّا اگر به یاد داشته باشی برایت گفتم که عمرسعد به عنوان یک شخصیّت مهم، در کوفه مطرح بود و مردم او را به عنوان یک دانشمند وارسته میشناختند.
من باور دارم اگر عمرسعد امشب حسینی میشد، بیش از ده هزار نفر حسینی میشدند و همه کسانی که به خاطر سخنان عمرسعد به جنگ امام حسین علیهالسلام آمده بودند به امام ملحق میگشتند و سرنوشت جنگ عوض میشد.
و شاید در این صورت دیگر جنگی رخ نمیداد. زیرا وقتی ابنزیاد میفهمید عمرسعد و سپاهش به امام حسین علیهالسلام ملحق شدهاند، خودش از کوفه فرار میکرد، در نتیجه امام به راحتی میتوانست کوفه را تصرّف کند و پس از آن به شام حمله کرده و به حکومت یزید خاتمه بدهد.
همسفرم! به نظر من یکی از مهمترین برنامههای امام حسین علیهالسلام در کربلا، مذاکره ایشان با عمرسعد بوده است.
امام حسین علیهالسلام در هر لحظه از قیام خود همواره تلاش میکرد که از هر موقعیّتی برای هدایت مردم و دور کردن آنها از گمراهی استفاده کند، امّا افسوس که عمرسعد وقتی در مهمترین نقطه تاریخ ایستاده بود، بزرگترین ضربه را به حق و حقیقت زد،
آن هم برای عشق به حکومت! * * * عمرسعد به خیمه خود باز گشته است. در حالی که خواب به چشم او نمیآید.
وجدانش با او سخن میگوید: «تو میخواهی با پسر پیامبربجنگی؟ تو آب را بر روی فرزندان زهرا علیهاالسلام بستهای؟».
به راستی، عمرسعد چه کند؟ عشق حکومت ری، لحظهای او را رها نمیکند. سرانجام فکری به ذهن او میرسد: «خوب است نامهای برای ابنزیاد بنویسم».
او قلم و کاغذ به دست میگیرد و چنین مینویسد: «شکر خدا که آتش فتنه خاموش شد. حسین به من پیشنهاد داده است تا به او اجازه دهم به سوی مدینه برگردد. خیر و صلاح امّت اسلامی هم در قبول پیشنهاد اوست».(1)
عمرسعد، نامه را به پیکی میدهد تا هر چه سریعتر آن را به کوفه برساند. * * * امروز پنجشنبه، نهم محرّم و روز تاسوعا است.
خورشید بالا آمده است. ابنزیاد در اردوگاه کوفه در خیمه فرماندهی نشسته است. امروز نیز، هزاران نفر به سوی کربلا اعزام خواهند شد. دستور او این است که همه مردم باید برای جنگ بیایند و اگر مردی در کوفه بماند، گردنش زده خواهد شد.
فرستاده عمرسعد نزد ابنزیاد میآید.
-- هان، از کربلا چه خبر آوردهای؟
-- قربانت شوم، هر خبری که میخواهید داخل این نامه است.
ابنزیاد نامه را میگیرد و آن را باز کرده و میخواند. نامه بوی صلح و آرامش میدهد. او به فرماندهان خود میگوید: «این نامه مرد دلسوزی است. پیشنهاد او را قبول میکنم».(2)
1) 244. فتکلّما فأطالا، حتّی ذهب من اللیل هَزِیعٌ، ثمّ انصرف کلُّ واحد منهما إلی عسکره بأصحابه، وتحدّث الناس فیما بینهما؛ ظنّاً یظنّونه أنّ حسیناً قال لعمر بن سعد : اخرُج معی إلی یزید بن معاویة وندع العسکرین ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فی التاریخ، ج2، ص 556؛ وراجع : سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 311، الرقم 48؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 220 .
2) 245. عمر بن سعد إلی عبید اللَّه بن زیاد : أمّا بعد، فإنّ اللَّه قد أطفأ النائرة وجمع الکلمة، وأصلَحَ أمر الأُمّة، هذا حسین قد أعطانی أن یرجع إلی المکان الذی منه أتی ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 556؛ وراجع : سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 311، الرقم 48؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 220 .
او تصمیم میگیرد نامهای به یزید بنویسد و اطّلاع دهد که امام حسین علیهالسلام حاضر است به مدینه برگردد. ریختن خون امام حسین علیهالسلامبرای حکومت بنیاُمیّه، بسیار گران تمام خواهد شد و موج نارضایتی مردم را در پی خواهد داشت.
او در همین فکرهاست که ناگهان صدایی به گوش او میرسد: «ای ابنزیاد، مبادا این پیشنهاد را قبول کنی!».
خدایا، این کیست که چنین گستاخانه نظر میدهد؟
او شمر است که فریاد بر آورده: «تو نباید به حسین اجازه دهی به سوی مدینه برود. اگر او از محاصره نیروهای تو خارج شود هرگز به او دست پیدا نخواهی کرد. بترس از روزی که شیعیان او دورش را بگیرند و آشوبی بزرگتر بر پا کنند».(1)
ابنزیاد به فکر فرو میرود. شاید حق با شمر باشد. او با خود میگوید: «اگر امروز، امیر کوفه هستم به خاطر جنگ با حسین است. وقتی که حسین، مسلم را به کوفه فرستاد، یزید هم مرا امیر کوفه کرد تا قیام حسین را خاموش کنم».
آری، ابنزیاد میداند که اگر بخواهد همچنان در مقام ریاست بماند، باید مأموریّت مهمّ خود را به خوبی انجام دهد. نقشه کشتن امام حسین علیهالسلام در مدینه، با شکست روبرو شده و طرح ترور امام در مکّه نیز، موفق نبوده است. پس حال باید فرصت را غنیمت شمرد.
اینجاست که ابنزیاد رو به شمر میکند و میگوید:
-- آفرین! من هم با تو موافقم. اکنون که حسین در دام ما گرفتار شده است نباید رهایش کنیم.(2)
-- ای امیر! آیا اجازه میدهی تا مطلبی را به شما بگویم که هیچ کس از آن خبری ندارد؟
-- چه مطلبی؟
1) 246. هذا کتاب رجل ناصح لأمیره، مشفق علی قومه، نعم قد قبلتُ ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فیالتاریخ، ج2، ص 556 .
2) 247. فقام إلیه شمر بن ذی الجوشن فقال : أتقبل هذا منه وقد نزل بأرضک وإلی جنبک؟ واللَّه لئن رحل من بلادک ولم یضع یده فی یدک، لیکوننّ أولی بالقوّة ولتکوننّ أولی بالضعف والعجز ...«: الإرشاد، ج 2، ص 87؛ روضة الواعظین، ص 201؛ إعلام الوری، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع : مثیر الأحزان، ص 50؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97 .
-- خبری از صحرای کربلا.
-- ای شمر! خبرت را زود بگو.
-- من تعدادی جاسوس را به کربلا فرستادهام. آنها به من خبر دادهاند که عمرسعد شبها با حسین ارتباط دارد و آنها با یکدیگر سخن میگویند.(1)
ابنزیاد از شنیدن این خبر آشفته میشود و میفهمد که چرا عمرسعد این قدر معطّل کرده و دستور آغاز جنگ را نداده است.
ابنزیاد رو به شمر میکند و میگوید: «ای شمر! ما باید هر چه سریعتر جنگ با حسین را آغاز کنیم. تو به کربلا برو و نامه مرا به عمرسعد برسان. اگر دیدی که او از جنگ با حسین شانه خالی میکند بیدرنگ گردن او را بزن و خودت فرماندهی نیروها را به عهده بگیر و جنگ را آغاز کن».(2)
ابنزیاد دستور میدهد نامه مأموریّت شمر نوشته شود. شمر به عنوان جانشین عمرسعد به سوی کربلا میرود.
مایلی نامه ابنزیاد به عمرسعد را برایت بخوانم: «ای عمرسعد، من تو را به کربلا نفرستادم تا از حسین دفاع کنی و اینقدر وقت را تلف کنی. بدون درنگ از حسین بخواه تا با یزید بیعت کند و اگر قبول نکرد جنگ را شروع کن و حسین را به قتل برسان. فراموش نکن که تو باید بدن حسین را بعد از کشته شدنش، زیر سمّ اسبها قرار بدهی زیرا او ستمکاری بیش نیست».(3)
شمر یکی از فرماندهان عالیمقام ابنزیاد بود و انتظار داشت که ابنزیاد او را به عنوان فرمانده کلّ سپاه کوفه انتخاب کند. به همین دلیل، از روز سوم محرّم که عمرسعد به عنوان فرمانده کل سپاه معیّن شد، به دنبال ضربه زدن به عمرسعد بود و سرانجام هم موفق شد.
اکنون او فرمان قتل عمرسعد را نیز در دست دارد و او منتظر است که عمرسعد فقط
1) 248. فقال له ابن زیاد : نِعْمَ ما رأیتَ! الرأی رأیک«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 556.
2) 249. واللَّهِ لقد بلغنی أنّ حسیناً وعمر بن سعد یجلسان بین العسکرین فیتحدّثان عامّة اللیل«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 413؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 556.
3) 250. وإن هم أبوا فلیقاتلهم، فإن فعل فاسمع له وأطع، وإن أبی أن یقاتلهم فأنت أمیر الجیش...«: الإرشاد، ج 2، ص 87؛ روضة الواعظین، ص 201 .
اندکی در جنگ با امام حسین علیهالسلام معطّل کند، آن وقت با یک ضربه شمشیر گردن او را بزند و خودش فرماندهی سپاه را به عهده بگیرد.
آری! شمر هم به عشق به دست آوردن فرماندهی کلّ سپاه، ابنزیاد را از اجرای نقشه صلح عمرسعد منصرف کرد. البته فکر جایزههای بزرگ یزید هم در این میان بیتأثیر نبود. شمر میخواست به عنوان سردار بزرگ در پیروزی کربلا معروف شود و با این عنوان نزد یزید مقام پیدا کند.
اکنون شمر با چهارهزار سرباز به سوی کربلا به پیش میتازد.(1)* * * عصر روز تاسوعاست. هوای بسیار گرم این بیابان همه را به ستوه آورده است.
عمرسعد با عدّهای از یاران خود به سوی فرات حرکت میکند. او میخواهد در آب فرات آب تنی کند.
به به، چه آب خنک و با صفایی! صدای خنده و قهقهه بلند است.
وای بر تو! آب را بر کودکان حسین بستهای و خودت در آن لذت میبری.
در این هنگام سواری از راه میرسد. گویی از راهی دور آمده است.
-- من باید همین حالا عمرسعد را ببینم.
-- فرمانده آبتنی میکند، باید صبر کنی.
-- من از کوفه میآیم و خبر مهمّی برای او دارم.
به عمرسعد خبر میدهند و او اجازه میدهد تا آن مرد نزدش برود.
عمرسعد او را شناخت زیرا پول زیادی به او داده است تا خبرهای مهم اردوگاه ابنزیاد را برای او بیاورد.
-- ای عمرسعد! به هوش باش! شمر در راه است و میخواهد گردن تو را بزند.
-- آخر مگر من چه کردهام؟
1) 251. بسم اللَّه الرحمن الرحیم، أمّا بعد، فقد بلغنی کتابک، وفهمت ما ذکرتَ، فاعرِض علی الحسین أن یبایع لیزید بن معاویة...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 411؛ »أمّا بعد، فإنّی لم أبعثک إلی الحسین لتطاوله الأیّام، ولا لتمنّیه السلامة والبقاء، ولا لتکون شفیعه إلیّ ...«: الأخبار الطوال، ص 255؛ المنتظم، ج 5، ص 336؛ »إن أبوا فازحف إلیهم حتّی تقتلهم وتمثّل بهم؛ فإنّهم لذلک مستحقّون، فإن قُتل حسین فأوطئ الخیل صدره وظهره ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 414؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391 .
-- خبر ملاقات تو با حسین به گوش ابنزیاد رسیده و او خیلی خشمگین شده و به شمر دستور داده است تا به کربلا بیاید. تو باید خیلی زود جنگ با حسین را آغاز کنی و اگر بخواهی لحظهای تردید کنی شمر از راه خواهد رسید و گردن تو را خواهد زد.(1)
عمرسعد به فکر فرو میرود. وقتی ابنزیاد به او پیشنهاد کرد که به کربلا برود، به او جایزه و پول فراوان داد و احترام زیادی برای او قائل بود.
او به این خیال به کربلا آمد تا کاری کند که جنگ برپا نشود و توانسته بود از روز سوم محرّم تا به امروز شروع جنگ را عقب بیاندازد، امّا اکنون اگر بخواهد به صلح بیندیشد جانش در خطر است. او فرصتی ندارد و شمر به زودی از راه میرسد.
عمرسعد از فرات بیرون آمد. لباس خود را پوشید و پس از ورود به خیمه فرماندهی، دستور داد تا شیپور جنگ زده شود.(2)
نگاه کن! همه سپاه کوفه به تکاپو افتادند. چه غوغایی بر پا شده است!
همه سربازان خوشحالاند که سرانجام دستور حمله صادر شده است. زیرا آنها هفت روز است که در این بیابان معطلاند.
عمرسعد زره بر تن کرده و شمشیر در دست میگیرد. * * * شمر این راه را به این امید طی میکند که گردن عمرسعد را بزند و خود فرمانده بیش از سی و سه هزار سرباز شود. شمر با خود فکر میکند که اگر او فرمانده سپاه کوفه بشود، یزید جایزه بزرگی به او خواهد داد.
شمر کیسههای طلا را در دست خود احساس میکند و شاید هم به فکر حکومت منطقه مرکزی ایران است. بعید نیست که اگر او عمرسعد را از میان بردارد، ابنزیاد او را امیر ری کند، امّا شمر خبر ندارد که عمرسعد از همه جریان با خبر شده است و
1) 252. فلمّا قرأ عبید اللَّه الکتاب قال : هذا کتاب ناصح مشفق علی قومه . فقام إلیه شمر بن ذی الجوشن فقال : أتقبل هذا منه وقد نزل بأرضک وإلی جنبک؟ واللَّه لئن رحل من بلادک ولم یضع یده فی یدک لیکوننّ أولی بالقوّة ولتکوننّ أولی بالضعف والعجز، فلا تعطه هذه المنزلة ...«: الإرشاد، ج 2، ص 87؛ روضة الواعظین، ص 201؛ إعلام الوری، ج 1، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 389؛ وراجع : مثیر الأحزان، ص 50؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 97 .
2) 253. إنّا لمستنقعون فی الماء مع عمر بن سعد، إذ أتاه رجل فسارّه وقال له : قد بعت إلیک ابن زیاد جویریّة بن بدر التمیمی...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 393؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 53 .
نمیگذارد در این عرصه رقابت، بازنده شود.
شمر به کربلا میرسد و میبیند که سپاه کوفه آماده حمله است. او نزد عمرسعد میآید. عمرسعد را میبیند که لباس رزم پوشیده و شمشیر در دست گرفته است. به او میگوید: «ای عمرسعد، نامهای از طرف ابنزیاد برایت آوردهام».
عمرسعد نامه را میگیرد و خود را به بیخبری میزند و خیلی عادی شروع به خواندن آن میکند. صدای قهقهه عمرسعد بلند میشود: «آمدهای تا فرمانده کل قوّا شوی، مگر من مردهام؟! نه، این خیالها را از سرت بیرون کن. من خودم کار حسین را تمام میکنم».(1)
شمر که احساس میکند بازی را باخته است، سرش را پایین میاندازد. عمرسعد خیلی زیرک است و میداند که شمر تشنه قدرت و ریاست است و اگر او را به حال خود رها کند، مایه درد سر خواهد شد. بدین ترتیب تصمیم میگیرد که از راه رفاقت کاری کند تا هم از شرّ او راحت شود و هم از او استفاده کند.
-- ای شمر! من تو را فرمانده نیروهای پیاده میکنم. هر چه سریعتر برو و نیروهایت را آماده کن.(2)
-- چشم، قربان!
بدین ترتیب، عمرسعد برای رسیدن به اهداف خود بزرگترین رقیب خود را اینگونه به خدمت میگیرد.
سپاه کوفه سراسر جوش و خروش است. همه آمادهاند تا به سوی امام حسین علیهالسلام حمله کنند.
سواره نظام، پیاده نظام، تیراندازها و نیزه دارها همه آماده و مرتّب ایستادهاند.
عمرسعد با تشریفات خاصّی در جلوی سپاه قرار میگیرد.
آنجا را نگاه کن! امروز او فرمانده بیش از سی و سه هزار نیرو است. همه منتظر
دستور او هستند. آیا شما میدانید عمرسعد چگونه دستور حمله را میدهد؟
این صدای عمرسعد است که میشنوی: «ای لشکر خدا، پیش به سوی بهشت»!(1)
درست شنیدید! این صدای اوست: «اگر در این جنگ کشته شوید شما شهید هستید و به بهشت میروید. شما سربازانی هستید که در راه خدا مبارزه میکنید. حسین از دین خدا خارج شده و میخواهد در امّت اسلامی اختلاف بیندازد. شما برای حفظ و بقای اسلام شمشیر میزنید».
همسفرم! مظلومیّت امام حسین علیهالسلام فقط در تشنگی و کشته شدنش نیست. یکی دیگر از مظلومیّتهای او این است که دشمنان برای رسیدن به بهشت، با او جنگیدند. برای این مصیبت نیز، باید اشک ماتم ریخت که امام حسین علیهالسلام را به عنوان دشمن خدا معرّفی کردند.
تبلیغات عمرسعد کاری کرد که مردم نادان و بیوفای کوفه، باور کردند که امام حسین علیهالسلام از دین خارج شده و کشتن او واجب است.
آنها با عنصر دین به جنگ امام حسین علیهالسلام آمدند. به عبارت دیگر، آنها برای زنده کردن اسلامِ ساختگی، با اسلام واقعی جنگیدند. * * * امام حسین علیهالسلام کنار خیمه نشسته است. بیوفایی کوفیان دل او را به درد آورده است.
لحظاتی خواب به چشم آن حضرت میآید. در خواب مهمان جدّش پیامبر صلیاللهعلیهوآله میشود. پیامبر به ایشان میفرماید: «ای حسین! تو به زودی، مهمان ما خواهی بود».(2)
صدای هیاهوی سپاه کوفه به گوش میرسد! زینب علیهاالسلام از خیمه بیرون میآید و
1) 256. قال : لا ولا کرامة لک، وأنا أتولّی بذلک، قال : فدونک ...«: البدایة والنهایة، ج 8، ص 175؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454.
2) 257. یا خیل اللَّه ارکبی وأبشری ... فرکب فی الناس، ثمّ زحف نحوهم بعد صلاة العصر، وحسین جالس أمام بیته محتبیاً بسیفه، إذ خفق برأسه علی رکبتیه...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391.
نگاهی به صحرای کربلا میکند.
خدای من! حمله کوفیان آغاز شده است. آنها به سوی ما میآیند. شمشیرها و نیزهها در دست، همچون سیل خروشان در حرکتاند.
زینب علیهاالسلام سراسیمه به سوی خیمه برادر میآید، امّا میبیند که برادرش، سر روی زانو نهاده و گویی خوابش برده است. نزدیک میآید و کنار او مینشیند و به آرامی میگوید: «برادر! آیا این هیاهو را میشنوی؟ دشمنان به سوی ما میآیند».(1)
امام سر خود را از روی زانوهایش بلند میکند. خواهر را کنار خود میبیند و میگوید: «اکنون نزد پیامبر بودم. او به من فرمود: به زودی مهمان من خواهی بود».
زینب علیهاالسلام نگاهی به برادر دارد و نیم نگاهی به سپاهی که به این طرف میآیند. او متوجّه میشود که باید از برادر دل بکند. برادر عزم سفر دارد. اشکی که در چشمان زینب علیهاالسلام حلقه زده بود فرو میریزد.
گریه او به گوش زنها و بچّهها میرسد و موجی از گریه در خیمهها به پا میشود.
امام به او میفرماید: «خواهرم، آرام باش!».(2)
سپاه کوفه به پیش میآید. امام از جا برمیخیزد و به سوی برادرش عبّاس میرود و میفرماید: «جانم فدایت!».
درست شنیدی، امام حسین علیهالسلام به عبّاس چنین میگوید: «جانم فدایت، برو و ببین چه خبر شده است؟ اینان که چنین با شتاب میآیند چه میخواهند؟».(3)
عبّاس بر اسب سوار میشود و همراه بیست نفر از یاران امام به سوی سپاه کوفه حرکت میکند. چهره مصمّم و آرام عبّاس، آرامش عجیبی به خیمهنشینان میدهد. آری! تا عبّاس پاسدار خیمههاست غم به دل راه ندارد. * * * عباس، پسر علی علیهالسلام، شیر بیشه ایمان میغرّد و میتازد.
1) 258. إنّی رأیت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله فی المنام فقال لی : إنّک تروح إلینا«: المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ »إنّی رأیت جدّی فی المنام...یا حسین، إنّک رائح إلینا عن قریب ...«: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 249.
2) 259. سمعت أُخته زینب الصیحة فدنت من أخیها فقالت : یا أخی، أما تسمع الأصوات قد اقتربت؟...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454 .
3) 260. فلطمت أُخته وجهها وقالت : یا ویلتا! فقال : لیس لک الویل یا أُخیّة، اسکنی رحمک الرحمن«: الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454.
گویا حیدر کرّار است که حمله ور میشود. صدای عبّاس در صحرای کربلا میپیچد. سی و سه هزار نفر، یک مرتبه، در جای خود متوقّف میشوند.
-- شما را چه شده است؟ از این آشوب و هجوم چه میخواهید؟
-- دستور از طرف ابنزیاد آمده است که یا با یزید بیعت کنید یا آماده جنگ باشید.
-- صبر کنید تا پیام شما را به امام حسین علیهالسلام برسانم و جواب بیاورم.
عبّاس به سوی خیمه امام حسین علیهالسلام برمیگردد.(1)
بیست سوار در مقابل هزاران نفر ایستادهاند. یکی از آنها حبیب بن مظاهر است. دیگری زُهیر و... اکنون باید از فرصت استفاده کرد و این قوم گمراه را نصیحت کرد.
حَبیب بن مظاهر رو به سپاه کوفه میکند و میگوید: «روز قیامت چه پاسخی خواهید داشت وقتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از شما بپرسد چرا فرزندم را کشتید؟»
در ادامه زُهیر به سخن میآید: «من خیر شما را میخواهم. از خدا بترسید. چرا در گروه ستمکاران قرار گرفتهاید و برای کشتن بندگان خوبِ خدا جمع شدهاید».
یک نفر از میان جمعیّت میگوید:
-- زُهیر! تو که طرفدار عثمان بودی. پس چه شد که اکنون شیعه شدهای و از حسین طرفداری میکنی؟
-- من به حسیننامه ننوشته بودم و او را دعوت نکرده و به او وعده یاری نیز، نداده بودم، امّا در راه مکّه، راه سعادت خویش را یافتم و شیعه حسین شدم. او فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله ماست. من آمادهام تا جان خود را فدای او کنم تا حقّ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را ادا کرده باشم.(2)
آری، آنها آنقدر کوردل شدهاند که گویی اصلاً سخنان حبیب و زهیر را نشنیدهاند. * * * عبّاس خدمت امام حسین علیهالسلام میآید و سخن سپاه کوفه را باز میگوید.
1) 261. یا عبّاس، ارکب بنفسی أنت یا أخی حتّی تلقاهم، فتقول لهم : ما لکم، وما بدا لکم؟ وتسألهم عمّا جاء بهم؟ فأتاهم العبّاس ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ »ثمّ أقبل الحسین علی أخیه العبّاس فقال : یا أخی، ارکب وتقدّم إلی هؤلاء القوم وسَلْهم عن حالهم، وارجع إلیّ بالخبر ...«: الفتوحج 5، ص 97؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 249؛ »لمّا رأی الحسینعلیه السلام حرص القوم علی تعجیل القتال وقلّة انتفاعهم بالوعظ والمقال، قال لأخیه العبّاس : إن استطعت أن تصرفهم عنّا فی هذا الیوم فافعل، لعلّنا نصلّی لربّنا فی هذه اللیلة...«: بحار الأنوار، ج 44، ص 391 .
2) 262. قالوا جاء أمر الأمیر بأن نعرض علیکم أن تنزلوا علی حُکمه أو ننازلکم، قال : فلا تعجلوا حتّی أرجع إلی أبی عبد اللَّه فأعرِض علیه ما ذکرتم ...«: الإرشاد، ج 2، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 391؛ وراجع روضة الواعظین، ص 202؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 98؛ »فقال لهم العبّاس : لا تعجلوا حتّی أرجع إلی الحسین فأخبره بذلک«: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 249.
امام میفرماید: «عبّاسم! به سوی این سپاه برو و از آنها بخواه تا یک شب به ما فرصت بدهند. ما میخواهیم شبی دیگر با خدای خویش راز و نیاز کنیم و نماز بخوانیم. خدا خودش میداند که من چقدر نماز و سخن گفتن با او را دوست دارم».(1)
عبّاس به سرعت باز میگردد. همه نگاهها به سوی اوست. به راستی، او چه پیامی آورده است؟
او در مقابل سپاه کوفه میایستد و میگوید: «مولایم حسیناز شما میخواهد که امشب را به ما فرصت دهید».(2)
سکوت بر سپاه کوفه حاکم میشود. پسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک شب از ما فرصت میخواهد. عمرسعد سکوت را میشکند و به شمر میگوید: «نظر تو در این باره چیست؟» امّا شمر نظری نمیدهد.(3)
عمرسعد نگاهی به فرماندهان خود میکند و نظر آنها را جویا میشود. آنها هم سکوت میکنند، در حالی که همه در شک و تردید هستند. از یک سو میخواهند هر چه زودتر به وعدههای طلایی ابنزیاد دست یابند و از سویی دیگر امام حسین علیهالسلام از آنها یک شب فرصت میخواهد.
اینجاست که فرمانده نیروهای محافظ فرات ( عمرو بن حجّاج ) سکوت را میشکند و میگوید: «شما عجب مردمی هستید! به خدا قسم، اگر کفّار از شما چنین درخواستی میکردند، میپذیرفتید. اکنون که پسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین خواستهای را از شما دارد، چرا قبول نمیکنید؟»(4)
همه منتظر تصمیم عمرسعد هستند. به راستی، او چه تصمیمی خواهد گرفت؟ عمرسعد فکر میکند و با زیرکی به این نتیجه میرسد که اگر الآن دستور حمله را بدهد، نیروهایش روحیّه لازم را نخواهند داشت.
1) 263. ووقف أصحابه یخاطبون القوم، فقال حبیب بن مظاهر لزهیر بن القین : کلّم القوم إن شئت، وإن شئتَ کلّمتُهم، فقال له زهیر : أنت بدأت بهذا، فکن أنت تکلّمهم...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 416؛ أنساب الأشراف، ج3، ص 391؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454 .
2) 264. إن استطعت أن تصرفهم عنّا فی هذا الیوم فافعل، لعلّنا نصلّی لربّنا فی هذه اللیلة، فإنّه یعلم إنّی أُحبّ الصلاة له وتلاوة کتابه ...«: بحار الأنوار، ج 44، ص 391.
3) 265. إنّ أبا عبد اللَّه یسألکم أن تنصرفوا هذه العشیّة حتّی ینظر فی هذا الأمر ..«: المنتظم، ج 5، ص 337؛ الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 89 .
4) 266. فقال للشمر بن ذی الجوشن : ما تری من الرأی؟ فقال : أری رأیک أیّها الأمیر...«: الفتوح، ج 5، ص 97؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 249.
او دستور عقبنشینی میدهد و سپاه کوفه به سوی اردوگاه باز میگردد. عبّاس و همراهانش نیز، به سوی خیمهها باز میگردند.(1)
تنها امشب را فرصت داریم تا نماز بخوانیم و با خدا راز و نیاز کنیم. * * * غروب روز تاسوعا نزدیک میشود. امام در خیمه خود نشسته است.
پس از آن همه هیاهوی سپاه کوفه، اکنون با پذیرش پیشنهاد امام، سکوت در این دشت حکمفرماست و همه به فردا میاندیشند.
صدایی سکوت صحرا را میشکند: «کجایند خواهر زادگانم؟».
با شنیدن این صدا، همه از خیمهها بیرون میدوند.
آنجا را نگاه کن! این شمر است که سوار بر اسب و کمی دورتر، رو به خیمهها ایستاده و فریاد میزند: «خواهر زادگانم! کجایید؟ عبّاس کجاست؟ عبداللّه و عثمان، فرزندان اُمُّ البَنین کجا هستند؟»(2)
شمر نقشهای در سر دارد. او ساعتی پیش، شاهد شجاعت عبّاس بود و دید که او چگونه سپاهی را متوقّف کرد. به همین دلیل تصمیم دارد این مرد دلاور، عبّاس را از امام حسین علیهالسلام جدا کند.
او میداند عبّاس به تنهایی نیمی از لشکر امام حسین علیهالسلام است. همه دلها به او خوش است و آرامش این جمع به وجود اوست.
حتماً میدانی که اُم ّالبَنین، مادر عبّاس و همسر حضرت علی علیهالسلام و از قبیله بنیکِلاب است. شمر نیز، از همان قبیله است و برای همین، عبّاس را خواهر زاده خود خطاب میکند.
بار دیگر صدا در صحرا میپیچد: «من میخواهم عبّاس را ببینم»، امّا عبّاس پشت خیمه ایستاده و جواب او را نمیدهد. او نمیخواهد بدون اجازه امام با شمر هم کلام
شود.
امام حسین علیهالسلام او را صدا میزند: «عبّاسم! درست است که شمر آدم فاسقی است، امّا صدایت میکند. برو ببین از تو چه میخواهد؟».(1)
اگر امر امام نبود او هرگز جواب شمر را نمیداد.
عبّاس سوار بر اسب، خود را به شمر میرساند و میگوید:
-- چه میگویی و چه میخواهی؟
-- تو خواهر زاده من هستی. من برایت اماننامه آوردهام و آمدهام تا تو را از کشته شدن نجات دهم.(2)
-- نفرین خدا بر تو و امان نامهات. ما در امان باشیم و فرزند پیامبر در ناامنی باشد؟ دستانت بریده باد، ای شمر! تو میخواهی ما برادر خود را رها کنیم، هرگز!(3)
پاسخ فرزند علی علیهالسلام آنقدر محکم و قاطع بود که جای هیچ حرفی نماند.
شمر که میبیند نقشهاش با شکست روبرو شده خشمگین و خجل به سوی اردوگاه سپاه کوفه برمیگردد.
عبّاس هم به سوی خیمهها میآید. چه فکری کرده بود آن شمر سیه دل؟ عبّاس و جدایی از حسین علیهالسلام؟ عبّاس و بیوفایی و پیمانشکنی؟ هرگز!(4)
اکنون عبّاس نزدیک خیمههاست. نگاه کن! همه به استقبالش میآیند. خیمهنشینان، بار دیگر جان میگیرند و زنده میشوند. گویی کلام عبّاس در پشتیبانی از حسین علیهالسلام، نسیم خنکی در صحرای داغ کربلا بود.
عبّاس، با ادب و تواضع از اسب پیاده میشود و خدمت امام حسین علیهالسلام میرسد. تبسمی شیرین بر لبهای امام نشسته است. آری! تماشای قامت رشید عبّاس چه شوق و لذّتی به قلب امام میبخشد.
امام دستهای خود را میگشاید و عبّاس را در آغوش میگیرد و میبوسد.
1) 269. وقف شمر فقال : أین بنو أُختنا؟ یعنی : العبّاس وعبد اللَّه وجعفر وعثمان بنی علیّ بن أبی طالب، وأُمّهم أُمّ البنین...«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ تذکرة الخواصّ، ص 249.
2) 270. فقال الحسین لإخوته : أجیبوه وإن کان فاسقاً، فإنّه من أخوالکم...«: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246 .
3) 271. فنادوه فقالوا : ما شأنک وما ترید؟ فقال : یا بنی أُختی! أنتم آمنون فلا تقتلوا أنفسکم مع أخیکم الحسین، والزموا طاعة أمیر المؤمنین یزید بن معاویة ...«: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246.
4) 272. أن لا حاجة لنا فی أمانکم، أمان اللَّه خیر من أمان ابن سمیّة«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 415؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ »تبّاً لک یا شمر ولعنک اللَّه ولعن ما جئت به من أمانک هذا یا عدوّ اللَّه! أتأمرنا أن ندخل فی طاعة العناد...«: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246.
به چشمهایت التماس کن که به خواب نرود امشب شورانگیزترین شب تاریخ است.
آن طرف را نگاه کن که چگونه شیطان قهقهه میزند. صدای پایکوبی و رقص و شادمانیش در همهجا پیچیده و گویی ابلیس امشب و در اینجا، سی و سه هزار دهان باز کرده و میخندد!
این طرف صداها آرام است. همچون صدای آبی زلال که میرود تا به دریا بپیوندد.
آیا صدای تپش عشق را میشنوی؟ همه فرشتگان آمدهاند تا اشکِ دوستان خدا را که بر گونهها نشسته است ببینند. عدّهای در سجدهاند و عدّهای در رکوع. زمزمههای تلاوت قرآن به گوش میرسد.(1)
عمرسعد نیروهای گشتیاش را به اطراف خیمههای امام فرستاده تا اوضاع اردوگاه امام را، برای او گزارش کنند.
یکی از آنها هنگامی که از نزدیکی خیمهها عبور میکند، فریاد میزند: «خدا را شکر، که ما خوبان از شما گنهکاران جدا شدیم!».(2)
بُریر این سخن را میشنود و با خود میگوید: عجب! کار به جایی رسیده است که این نامردان افتخار میکنند که از امام حسین علیهالسلامجدا شدهاند؟ یعنی تبلیغات عمرسعد با آنها چه کرده است؟
اکنون بُریر با صدای بلند فریاد میزند:
-- خیال میکنی که خدا تو را در گروه خوبان قرار داده است؟
-- تو کیستی؟
-- من بُرَیر هستم.
1) 273. أین بنو أُختنا؟ فخرج إلیه العبّاس وجعفر وعثمان بنو علیّ، فقالوا له : مالک وما ترید؟ قال : أنتم یا بنی أُختی آمنون، قال له الفتیة : لعنک اللَّه ولعن أمانک لئن کنت خالنا، أتُؤمِنُنا وابن رسول اللَّه لا أمان له؟«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 415؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 558؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 175؛ الإرشاد، ج 2، ص 89؛ إعلام الوری، ج 1، ص 454؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 390؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 391؛ المنتظم، ج 5، ص 337؛ تذکرة الخواصّ، ص 249 .
2) 274. جاء اللیل، فبات الحسینعلیه السلام تلک اللیلة راکعاً ساجداً باکیاً مستغفراً متضرّعاً...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 251؛ الفتوح، ج 1، ص 99 .
-- ای بُرَیر! تو را میشناسم.
-- آیا نمیخواهی توبه کنی و به سوی خدا باز گردی؟
معلوم است که جواب او منفی است. قلب این مردم آنقدر سیاه شده که دیگر سخن هیچ کس در آنها اثری ندارد.(1)
به هرحال، اینجا همه مشغول نماز و دعا هستند. البته خیال نکن که فقط امشب شب دعا و نماز است. اکنون اوّل شب است. باید منتظر بمانیم تا نگهبانان عمرسعد به خواب بروند، آنگاه کارهای زیادی هست که باید انجام دهیم.
امام حسین علیهالسلام برای امشب چند برنامه دارد. * * * زینب علیهاالسلام در خیمه امام سجّاد علیهالسلام نشسته است. او پرستار پسر برادر است.
این خواست خداوند بود که نسل حضرت فاطمه علیهاالسلام در زمین حفظ شود. بنابراین، به اراده خداوند، امام سجّاد علیهالسلام این روزها را در بستر بیماری بهسر برد.
امام حسین علیهالسلام کنار بستر فرزند خود میرود. حال او را جویا میشود و سپس از آن خیمه بیرون میآید.
امام حسین علیهالسلام به سوی خیمه خود میرود. جَوْن ( غلام امام حسین علیهالسلام ) کنار خیمه نشسته است و در حال تیز کردن شمشیر امام است.(2)
صدای نرم و آرام صیقل خوردن شمشیر با زمزمهای آرام درهم میپیچد.
این زمزمه حزین برای زینب علیهاالسلام تازگی دارد، اگر چه خیلی هم آشناست.
خدای من این صدای کیست که چنین غریبانه شعر میخواند؟ آری! این صدای برادرم حسین علیهالسلام است: یا دَهْ-رُ اُفٍّ لَکَ مِنْ خَلی-لٍ
کَم لَکَ بِالإشراقِ والأصیلِ ای روزگار، اف بر تو باد که تو میان دوستان جدایی میافکنی. به راستی که
1) 275. فسمعها رجل من تلک الخیل التی کانت تحرسنا، فقال : نحن وربّ الکعبة الطیّبون...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 421؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 177.
2) 276. لمّا أمسی حسین وأصحابه، قاموا اللیل کلّه یصلّون ویستغفرون ویدعون ویتضرّعون، قال : فتمرّ بنا خیل لهم تحرسنا، وإنّ حسیناً لیقرأ : » وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی...««: تاریخ الطبری، ج 5، ص 421؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 177.
سرانجام همه انسانها مرگ است.(1)
وای بر من! سخن برادرم بوی رفتن میدهد. صدای ناله و گریه زینب علیهاالسلام بلند میشود. او تاب شنیدن این سخن را ندارد. پس با شتاب به سوی برادر میآید:
-- کاش این ساعت را نمیدیدم. بعد از مرگ مادر و پدر و برادرم حسن علیهالسلام، دلم به تو مأنوس بود، ای حسین!(2)
-- خواهرم! صبر داشته باش. ما باید در راه خدا صبر کنیم و اکنون نیز، چاره دیگری نداریم.
-- برادر! یعنی باید خود را برای دیدن داغ تو آماده کنم، امّا قلب من طاقت ندارد.
و زینب علیهاالسلام بیهوش بر زمین میافتد و صدای شیون و ناله زنان بلند میشود.(3)
امام خواهر را در آغوش میگیرد. زینب آرام آرام چشمان خود را باز میکند و گرمی دست مهربان برادر را احساس میکند.
امام با خواهر سخن میگوید: «خواهرم! سرانجام همه مرگ است. مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از من بهتر نبود، دیدی که چگونه این دنیا را وداع گفت. پدر و مادر و برادرم حسن، همه رفتند. مرگ سرنوشت همه انسانهاست. خواهرم ما باید در راه خدا صبر داشته باشیم».
زینب علیهاالسلام آرام شده است و اکنون به سخنان برادر گوش میدهد: «خواهرم! تو را سوگند میدهم که در مصیبت من بیتابی نکنی و صورت نخراشی».(4)
نگاه زینب علیهاالسلام به نگاه امام دوخته شده و در این فکر است که چگونه خواهد توانست خواسته برادر را عملی سازد.
ای زینب! برخیز، تو در آغاز راه هستی. تو باید پیام برادر را به تمام دنیا برسانی. همسفرِ تو در این سفر، صبر است و تاریخ فریاد میزند که خدا به تو صبری زیبا داده است.
1) 277. إنّی جالس فی تلک العشیّة التی قُتل أبی صبیحتها، وعمّتی زینب عندی تمرّضنی، إذ اعتزل أبی بأصحابه فی خباءٍ له، وعنده جوین مولی أبی ذرّ الغِفاریّ، وهو یعالج سیفَه ویصلحه ...«: الإرشاد، ج 2، ص 93؛ إعلام الوری، ج 1، ص 456؛ روضة الواعظین، ص 203.
2) 278. هو یقول : یا دهر أُفٍّ لک من خلیلِ...کم لک بالإشراق والأصیلِ... قال : فأعادها مرّتین أو ثلاثاً حتّی فهمتها ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 420؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 177؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ المنتظم، ج 5، ص 338؛الإرشاد، ج 2، ص 93؛ تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 243؛ إعلام الوری، ج 1، ص 456؛ روضة الواعظین ص 203؛بحار الأنوار، ج 45، ص 1؛ وراجع : تذکرة الخواصّ، ص 249؛ والأمالی للشجری، ج 1، ص 177؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 393؛ الفتوح، ج 5، ص 84؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 237؛ »کان مع الحسین حُوَیّ مولی أبی ذرّ الغفاری، فجعل یعالج سیفه ویصلحه ویقول : یا دهر أُفٍّ لک من خلیل...«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 393؛ وراجع: الفتوح، ج 5، ص 84؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 237.
3) 279. فأمّا عمّتی فإنّها سمعت ما سمعت، وهی امرأة، وفی النساء الرقّة والجزع، فلم تملک نفسها أن وثبت تجرّ ثوبها، وأنّها لحاسرة حتّی انتهت إلیه، فقالت : واثکْلاه! لیت الموت أعدمنی الحیاة ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 420؛ البدایةوالنهایة، ج 8، ص 177.
4) 280. قالت : أتغتصب نفسک اغتصاباً؟ ثمّ لطمتْ وجهها وشقّت جیبها وهو یعزّیها ویصبّرها«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 393؛ »وبکی النسوة، ولطمن الخدود وشققن الجیوب، وجعلت أُمّ کلثوم تنادی : وامحمّداه، واعلیّاه، واأُمّاه، وافاطمتاه، واحسناه، واحسیناه...«: الفتوح، ج 5، ص 84 .
بیا من و تو هم به خیمه امام برویم تا ببینیم چه خبر شده است و چرا امام نیمه شب همه یاران خود را فرا خوانده است؟
چه خیمه باصفایی! بوی بهشت به مشام جان میرسد. دیدار شمع و پروانههاست! همه به امام نگاه میکنند و در این فکراند که امام چه دستوری دارد تا با جان پذیرا شوند. آیا خطری اردوگاه حق را تهدید میکند؟
امام از جای خود برمیخیزد. نگاهی به یاران خود کرده و میفرماید: «من خدای مهربان را ستایش میکنم و در همه شادیها و غمها او را شکر میگویم. خدایا! تو را شکر میکنم که به ما فهم و بصیرت بخشیدی و ما را از اهل ایمان قرار دادی».(1)
امام برای لحظهای سکوت میکند. همه منتظرند تا امام سخن خود را ادامه دهد: «یاران خوبم! من یارانی به خوبی و وفاداری شما نمیشناسم. بدانید که ما فقط امشب را مهلت داریم و فردا روز جنگ است. من به همه شما اجازه میدهم تا از این صحرا بروید. من بیعت خود را از شما برداشتم، بروید، هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. اینک شب است و تاریکی! این پرده سیاه شب را غنیمت بشمارید و از اینجا بروید و مرا تنها گذارید».(2)
با پایان یافتن سخن امام غوغایی به پا میشود. هیچ کس گمان نمیکرد که امام بخواهد این سخنان را به یاران خود بگوید.
نگاه کن! همه، گریه میکنند. ای حسین! چقدر آقا و بزرگواری!
چرا میخواهی تنها شوی؟ چرا میخواهی جان ما را نجات دهی؟
آتشی در جانها افتاده است. اشک است و گریههای بیتاب و شانههای لرزان!
1) 281. یا أُخیّة، اتّقی اللَّه وتعزّی بعزاء اللَّه، واعلمی أنّ أهلَ الأرض یموتون، وأنّ أهل السماء لا یبقون، وأنّ کلّ شیء هالک إلّا وجه اللَّه الذی خلق الأرض بقدرته«: بحار الأنوار، ج 45، ص 1؛ »وذکّرها المصیبة بموت أبیه وجدّه صلوات اللَّه علیهم أجمعین«: الفتوح، ج 5، ص 84 .
2) 282. أُثنی علی اللَّه تبارک وتعالی أحسن الثناء، وأحمده علی السرّاء والضرّاء، اللّهمّ إنّی أحمدک علی...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
کجا برویم؟ چگونه کربلا را رها کنیم؟
وقتی حسین اینجاست، بهشت اینجاست، ما کجا برویم؟! * * * فضای خیمه پر از گریه است. اشک به هیچ کس امان نمیدهد و بوی عطر وفاداری همه را مدهوش کرده است.
عبّاس برمیخیزد. صدایش میلرزد و گویی خیلی گریه کرده است. او میگوید: «خدا آن روز را نیاورد که ما زنده باشیم و تو در میان ما نباشی».(1)
دیگر بار گریه به عبّاس فرصت نمیدهد. با گریه عبّاس، صدای گریه همه بلند میشود.(2)امام نیز، آرام آرام گریه میکند و در حق برادر دعا میکند. سخنان عبّاس به دل همه آتش غیرت زد.
فرزندان عقیل از جا برخاستند و گفتند: «پناه به خدا میبریم، از اینکه تو را تنها گذاریم».(3)
مسلم بن عَوْسجه نیز، میایستد و با اعتقادی راسخ میگوید: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو کشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمیشوم و در راه تو جان خویش را فدا میکنم، امّا چه کنم که یک جان بیشتر ندارم».(4)
زُهیر از انتهای مجلس با صدای لرزان فریاد میزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو کشته شوم و دیگر بار زنده شوم و بار دیگر کشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».(5)
هر کدام به زبانی خاص، وفاداری خود را اعلام میکنند، امّا سخن همه آنها یکی است: به خدا قسم ما تو را تنها نمیگذاریم و جان خویش را فدای تو میکنیم.(6)
همسفر خوبم! بیا ما هم به گونهای وفاداری خود را به مولایمان حسین علیهالسلام بیان
1) 283. أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحاباً أولی ولا خیراً من أصحابی، ولا أهل بیت أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللَّه عنّی جمیعاً خیراً«: إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ روضة الواعظین، ص 202؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392؛ وراجع : البدایةوالنهایة، ج 8، ص 176 .
2) 284. فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللَّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللَّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...«: مثیر الأحزان، ص 52 .
3) 285. فررنا عنه رغبة فی الحیاة؟ معاذ اللَّه، بل نحیا بحیاتک، ونموت معک . فبکی وبکوا علیه، وجزاهم خیراً، ثمّ نزل صلوات اللَّه علیه«: مقاتل الطالبیّین، ص 112 .
4) 286. قالوا : فما یقول الناس! یقولون : إنّا ترکنا شیخنا وسیّدنا وبنی عمومتنا خیر الأعمام...«: تاریخالطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559 .
5) 287. ثمّ قام مسلم بن عوسجة الأسدی وقال : یا بن بنت رسول اللَّه! نحن علیک هکذا، وننصرف وقد أحاط بک الأعداء! لا واللَّه لا یرانی اللَّه أفعل ذلک أبداً حتّی أکسر فی صدورهم رمحی...«: الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246.
6) 288. قال زهیر بن القین : واللَّه لوددتُ أنّی قُتِلت ثمّ نُشِرت ثمّ قُتِلت حتّی أقتل کذا ألف قتلة ...«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91 .
کنیم و قول بدهیم که تا پای جان در راه هدف مولایمان بایستیم.
امام نگاهی پر معنا به یاران با وفای خود میکند و در حقّ همه آنها دعا میکند.(1)
اکنون امام میفرماید: «خداوند به شما جزای خیر دهد! بدانید که فردا همه شما به شهادت خواهید رسید و هیچ کدام از شما زنده نخواهید ماند».(2)
همه خدا را شکر میکنند و میگویند: «خدا را ستایش میکنیم که به ما توفیق یاری تو را داده است».(3)
تاریخ با تعجّب به این راد مردان نگاه میکند. به راستی، اینان کیستند که با آگاهی از مرگ، خدا را شکر میکنند؟!
آری! وفا، از شما درس آموخت. این کشته شدن نیست، شهادت است و زندگی واقعی!(4)* * * اکنون تو فقط نگاه میکنی!
میبینی که همه با شنیدن خبر شهادت خود، غرقِ شادی هستند و بوی خوش اطاعت یار، فضا را پر کرده است، امّا هنوز سو?لی در ذهن تو باقی مانده است.
سر خود را بالا میگیری و به چهره عمو نگاه میکنی. منتظر هستی تا نگاه عمو به تو بیفتد.
و اینک از جا برمیخیزی و میگویی: «عمو جان! آیا فردا من نیز کشته خواهم شد؟» با این سخن، اندوهی غریب بر چهره عمو مینشانی.
و دوباره سکوت است و سکوت. همه میخواهند بدانند عمو و پسر برادر چه میگویند؟ چشمها گاه به امام حسین علیهالسلام نگاه میکند و گاه به تو.
چرا این سو?ل را میپرسی؟ مگر امام نفرمود همه کشته خواهیم شد.
اما نه! تو حق داری سو?ل کنی. آخر کشتن نوجوان که رسم مردانگی نیست. تو
1) 289. تکلّم جماعة أصحابه بکلامٍ یشبه بعضُه بعضاً فی وجهٍ واحد، فقالوا : واللَّه لا نفارقک، ولکنّ أنفسنا لک الفداء ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176 .
2) 290. فقال أهل بیته : لا أبقانا اللَّه بعدک، لا واللَّه لا نفارقک حتّی یصیبنا ما أصابک، وقال ذلک أصحابه جمیعاً . فقال : أثابکم اللَّه علی ما تَنْوُون الجنّة«: سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 301، الرقم 48.
3) 291. إنّکم تُقتلون غداً کذلک، لا یفلت منکم رجل ...«: الخرائج والجرائح، عن أبی حمزة الثمالی، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
4) 292. قالوا : الحمد للَّه الذی شرَّفنا بالقتل معک ...«: الخرائج والجرائح، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
تنها سیزده سال سن داری. امام، قامت زیبای تو را میبیند. اندوه را با لبخند پیوند میزند و میپرسد:
-- پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
-- مرگ و شهادت برای من از عسل هم شیرینتر است.
چه زیبا و شیرین پاسخ دادی!
همه از جواب تو، جانی دوباره میگیرند و بر تو آفرین میگویند. تو این شیوایی سخن را از پدرت، امام حسن علیهالسلام به ارث بردهای.
امام با تو سخن میگوید: «عمویت به فدایت! آری، تو هم شهید خواهی شد».(1)
با شنیدن این سخن، شادی و نشاط تمام وجود تو را فرا میگیرد. آری! تو عزیز دل امام حسن علیهالسلام هستی! تو قاسم هستی! قاسم سیزده سالهای که مایه افتخار جهان شیعه است. * * * به راستی که شما از بهترین یاران هستید. چه استوار ماندید و از بزرگترین امتحان زندگی خویش سر بلند بیرون آمدید. تاریخ همواره به شما آفرین میگوید.
اکنون امام حسین علیهالسلام نگاهی به یاران خود میکند و میفرماید: «سرهای خود را بالا بگیرید و جایگاه خود را در بهشت ببینید».(2)
همه، به سوی آسمان نگاه میکنند. پردهها کنار میرود و بهشت نمایان میشود. خدای من! اینجا بهشت است! چقدر با صفاست!
امام تک تک یاران خود را نام میبرد و جایگاه و خانههای بهشتی آنها را نشانشان میدهد. بهشت در انتظار شماست. آری! امشب بهشت، بیقرار شما شده است.(3)
برای لحظاتی سراسر خیمه غرق شادی و سرور میشود. همه به یکدیگر تبریک میگویند، بهترین جای بهشت! آن هم در همسایگی پیامبر! فرشتگان با تعجّب از
1) 293. لمّا وصل الکتاب إلی عمر بن سعد، أمر منادیه فنادی : إنّا قد أجّلنا حسیناً وأصحابه یومهم ولیلتهم، فشقّ ذلک علی الحسینعلیه السلام وعلی أصحابه...«: الأمالی للصدوق، ص 220، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 315، ح 1؛ وراجع : تاریخالیعقوبی، ج 2، ص 244؛ »فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللَّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللَّه ذلک ...«: مثیر الأحزان، ص 52؛ »قام الحسین فی أصحابه خطیباً، فقال : اللّهمّ إنّک تعلم أنّی لا أعلم أصحاباً خیراً من أصحابی...«: مقاتل الطالبیّین، ص 112، راجع الفتوح، ج 5، ص 94؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 246؛ وراجع تاریخ الطبری، ج 5، ص 418؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 559؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 176؛ الإرشاد، ج 2، ص 91؛ روضة الواعظین، ص 202؛ إعلام الوری، ج 1، ص 455؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 392 .
2) 294. فقال له القاسم بن الحسن : وأنا فیمن یُقتل؟ فأشفق علیه فقال له : یا بنی، کیف الموت عندک؟ قال : یاعمّ، أحلی من العسل...«: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 486.
3) 295. ارفعوا رؤوسکم وانظروا . فجعلوا ینظرون إلی مواضعهم ومنازلهم من الجنّة ...«: الخرائج والجرائح، عن أبی حمزة الثمالی، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
مقام و جایگاه شما، همه صف بستهاند و منتظر آمدن شمایند. شما میروید تا نام خود را در تاریخ زنده کنید.
به راستی که دنیا دیگر یارانی به باوفایی شما نخواهد دید. * * * هنوز یاران در حضور امام هستند و از همنشینی با امام و شنیدن رضایت خدا و زیباییهای بهشتی که در انتظار آنهاست، لذت میبرند.
اکنون امام حسین علیهالسلام برنامههای امشب را مشخّص میکند. ایشان همراه با یاران خود از خیمه بیرون میآید.
شب از نیمه گذشته است. سپاه کوفه پس از ساعتها رقص و پایکوبی به خواب رفتهاند. اوّلین دستور امام این است که فاصله بین خیمهها کم شود و خیمه زنان و کودکان در وسط قرار گیرد.
چرا امام این دستور را میدهد؟ باید اندکی صبر کنیم.
خیمهها با نظمی جدید و نزدیک به هم بر پا میشود. امام دستور میدهد تا سه طرف خیمهها، خندق ( چاله عمیق ) حفر شود.
همه یاران شروع به کار میکنند. کاری سخت و طاقتفرساست، فرصت هم کم است.
در تاریکی شب همه مشغول کاراند. عدّهای هم نگهبانی میدهند تا مبادا دشمن از راه برسد. کار به خوبی پیش میرود و سرانجام سه طرف اردوگاه، خندق حفر میشود.
امام از چند روز قبل دستور داده بود تا مقدار زیادی هیزم از بیابان جمع شود. اکنون دستور میدهد تا هیزمها را داخل خندق بریزند.
با آماده شدن خندق یک مانع طبیعی در مقابل هجوم دشمن ساخته شده و امام از
اجرای این طرح خشنود است.
امام به یاران خود میگوید: «فردا صبح وقتی که جنگ آغاز شود، دشمن تلاش میکند که ما را از چهار طرف مورد حمله قرار دهد، آن هنگام این چوبها را آتش خواهیم زد و برای همین دشمن فقط از روبرو میتواند به جنگ ما بیاید».(1)
حالا میفهمم که امام از این طرح چه منظوری دارد.
برنامه بعدی، آماده شدن برای شهادت است. امام از یاران خود میخواهد عطر بزنند و خود را برای شهادت آماده کنند.(2)
فردا روز ملاقات با خداست. باید معطّر و آراسته و زیبا به دیدار خدا رفت. * * * نگاه کن! امشب، بریر، چقدر شاداب است! او زبان به شوخی باز کرده است.
همه شگفت زده میشوند. هیچ کس بُریَر را این چنین شاداب ندیده است. چرا، امشب شورِ جوانی دارد؟ چرا از لبخند و شوخی لب فرو نمیبندد؟
او نگاهی به دوست خود عبد الرّحمان میکند و میگوید: «فردا، جوان و زیبا، در آغوش حُور بهشتی خواهی بود». آری، زلف حوران بهشتی در دست تو خواهد بود. از شراب پاک بهشتی، سرمست خواهی شد. البته تو خود میدانی که وصال پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حضرت علی علیهالسلام برای او از همه چیز دلنشینتر است!
عبد الرحمان با تعجّب به بُرَیر نگاه میکند:
-- بُرَیر، هیچگاه تو را چنین شوخ و شاداب ندیدهام. همواره چنان با وقار بودی که هیچ کس جرأت شوخی با تو را نداشت. ولی اکنون...
-- راست میگویی، من و شوخی این چنینی! امّا امشب، شب شادی و سرور است. به خدا قسم، ما دیگر فاصلهای با بهشت نداریم. فردا روز وصال است و بهشت در انتظار ما است. از همه مهمتر، فردا روز دیدار پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، آیا این شادی ندارد؟
1) 296. هو یقول لهم : هذا منزلک یا فلان، وهذا قصرک یا فلان، وهذه درجتک یا فلان . فکان الرجل یستقبل الرماح والسیوف بصدره، ووجهه لیصل إلی منزله من الجنّة«: الخرائج والجرائح، ج 2، ص 847، ح 62؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 298، ح 3 .
2) 297. ثمّ إنّ الحسینعلیه السلام أمر بحفیرةٍ فحُفرت حول عسکره شِبه الخندق، وأمر فحُشیت حطباً...«: الأمالی للصدوق، ص 220، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 316، ح 1؛ »وکان الحسینعلیه السلام أُتی بقصب وحطب إلی مکان من ورائهم منخفض کأنّه ساقیة، فحفروه فی ساعة من اللیل، فجعلوه کالخندق، ثمّ ألقوا فیه ذلک الحطب والقصب ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 423-421؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 396-393؛ المنتظم، ج 5، ص 339؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 560؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 178؛ تذکرة الخواصّ، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 94؛ إعلام الوری، ج 1، ص 475.
عبد الرحمان میخندد و بُرَیر را در آغوش میگیرد. آری اکنون هنگامه شادمانی است. اگر چه در عمق این لحظات شاد، امّا کوتاه غصه تنهایی حسین علیهالسلام و تشنگی فرزندانش موج میزند.(1)* * * نافِع بن هلال از خیمه بیرون میآید، او میخواهد قدری قدم بزند.
ناگهان در دل شب، سایهای به چشمش میآید. خدایا، او کیست؟ نکند دشمن است و قصد شومی دارد. نافع شمشیر میکشد و آهسته آهسته نزدیک میشود. چه میبینم؟ در زیر نور ماه، چقدر آشنا به چشم میآید:
-- کیستی ای مرد و چه میکنی؟
-- نافع، من هستم، حسین!
-- مولای من، فدایت شوم. در دل این تاریکی کجا میروید. نکند دشمن به شما آسیبی برساند.
-- آمدهام تا میدان نبرد را بررسی کنم و ببینم که فردا دشمن از کجا حمله خواهد کرد.
آری! امام حسین علیهالسلام میخواهد برای فردا برنامهریزی کند و نیروهای خود را آرایش نظامی بدهد. باید از میدان رزم باخبر باشد. نافع همراه امام میرود و کارِ شناسایی میدان رزم، انجام میشود. اکنون وقت آن است که به سوی خیمهها بازگردند.
امام حسین علیهالسلام دست نافع را میگیرد و به او میفرماید:
-- فردا روزی است که همه یاران من کشته خواهند شد.
-- راست میگویی. فردا وعده خدا فرا میرسد.
-- اکنون شب است و تاریکی و جز من و تو هیچ کس اینجا نیست. آنجا را نگاه کن! نقطه کور میدان است، هر کس از اینجا برود هیچ کس او را نمیبیند؛ اینک بیا و
1) 298. فلمّا کان الغداة أمر الحسینعلیه السلام بفسطاطه فضُرب، وأمر بجفنة فیها مسک کثیر...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 1 .
جان خود را نجات بده، من بیعت خود را از تو برداشتم، برو.
عرق سردی بر پیشانی نافع مینشیند و اندوهی غریب به دلش چنگ میزند. پاهایش سست میشود و روی زمین میافتد.
ناگهان صدای گریهاش سکوت شب را میشکند.
-- چرا گریه میکنی. فرصت را غنیمت بشمار و جان خود را نجات بده.
-- ای فرزند پیامبر! به رفتنم میخوانی؟ من کجا بروم؟ تا جانم را فدایت نکنم، هرگز از تو جدا نخواهم شد. شهادت در راه تو افتخاری است بزرگ.(1)
امام دست بر سر نافع میکشد و او را از زمین بلند میکند و با هم به سوی خیمهها میروند. آنها به خیمه زینب علیهاالسلام میرسند. امام وارد خیمه خواهر میشود و نافع کنار خیمه منتظر امام میماند.
صدایی به گوش نافع میرسد که دلش را به درد میآورد. این زینب علیهاالسلام است که با برادر سخن میگوید: «برادر! نکند فردا، یارانت تو را تنها بگذارند؟».
نافع، تاب نمیآورد و اشک در چشمهای او حلقه میزند. عجب! عمّه سادات در اضطراب است.
چنین شتابان کجا میروی؟ صبر کن من هم میخواهم با تو بیایم. آنجا، خیمه حبیب بن مظاهر، بزرگ این قوم است.
نافع وارد خیمه میشود. حبیب در گوشه خیمه مشغول خواندن قرآن است. نافع، سلام میکند و میگوید: «ای حبیب! برخیز! دختر علی نگران فرداست؟ برخیز باید به او آرامش و اعتماد بدهیم، برخیز حبیب!».
حبیب از جا برمیخیزد و با شتاب به خیمه دوستانش میرود. همه را خبر میدهد و از آنها میخواهد تا شمشیرهای خود را بردارند و بیایند.
میخواهی چه کنی ای حبیب؟
1) 299. فقال له عبد الرحمن : یا بُرَیر أتضحک؟ ما هذه ساعة ضحک ولا باطل! فقال بُرَیر : لقد علم قومی أنّی ما أحببت الباطل کهلاً ولا شابّاً...: بحار الأنوار، ج 45، ص 1 .
همه در صفهای منظم دور حبیب جمع شدهاند. به سوی خیمه زینب علیهاالسلام میرویم. ایشان و همه زنانی که در خیمهها بودند، متوجّه میشوند که خبری شده است. آنها سراسیمه از خیمهها بیرون میآیند. یاران حسین علیهالسلام به صف ایستادهاند:
-- سلام، ای دختر علی! سلام ای یادگار فاطمه! نگاه کن، شمشیرهایمان در دستانمان است. ما همگی قسم خوردهایم که آنها را بر زمین نگذاریم و با دشمن شما مبارزه کنیم.
-- ای جوانمردان! فردا از حریم دختران پیامبر دفاع کنید.
همه یاران با شنیدن سخن حبیب اشک میریزند.(1)
قلب زینب علیهالسلام آرام شده و به وفاداری شما یقین کرده است. اکنون به سوی خیمههای خود باز گردید! دیگر چیزی تا اذان صبح نمانده است. کم کم شب عاشورا به پایان نزدیک میشود.
آنجا را نگاه کن! سیاهیهایی را میبینم که به سوی خیمهها میآیند. خدایا، آنها کیستند؟
-- ما آمدهایم تا حسینی شویم. آیا امام ما را قبول میکند؟ ما تاکنون در سپاه ظلمت بودیم و اکنون توبه کردهایم و میخواهیم در سپاه روشنی قرار بگیریم. ما از سر شب تا حالا به خواب نرفتهایم. دنبال فرصت مناسبی بودیم تا بتوانیم خود را به شما برسانیم. زیرا عمرسعد نگهبانان زیادی را در میان سپاه خود قرار داده است تا مبادا کسی به شما بپیوندد.(2)
-- خوش آمدید!
امام با لبخند دلنشینی از آنها استقبال میکند.(3)
خوشا به حالتان که در آخرین لحظهها، به اردوگاه سعادت پیوستید. این توبهکنندگان در ساعتهای پایانی شب و قبل از آنکه هوا کاملاً روشن شود به اردوگاه
1) 300. فلمّا رای الحسینعلیه السلام خرج فی جوف اللیل إلی خارج الخیام...تبعه نافع فساله عما اخرجه، قال : یابن رسول اللَّه افزعنی خروجک إلی جهه معسکر هذا الطاغی...«: لیله عاشور فی الحدیث والأدب، ص 46.
2) 301. فقام حبیب ونادی : یا أصحاب الحمیه ولیوث الکریمة، فتطالعوا من مضاربهم کالأسود الضاریة، فقال لبنی هاشم : لا سهرت عیونکم...«: لیلة عاشور فیالحدیث والأدب، ص 46.
3) 302. کان الذی یحرسنا باللیل فی الخیل عَزْرة بن قیس الأحمسیّ، وکان علی الخیل«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 421؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 177.
امام میپیوندند. هر کدام از آنها که میآیند، قلب زینب علیهاالسلام را شاد میکنند.
بعضی از آنها نیز، از کسانی هستند که برای گرفتن جایزه به جنگ آمده بودند، امّا یکباره دلشان منقلب شد و حسینی شدند.
و به راستی که هیچ چیز، بهتر از عاقبت به خیری نیست. * * * این شیشه سبز چیست که در دست آن فرشته است؟
برای چه او به زمین آمده است؟ او آمده تا خون سرخ حسین علیهالسلام را در این شیشه سبز قرار دهد. امام حسین علیهالسلام مهمان جدّش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
این پیامبر است که با حسینش سخن میگوید: «فرزندم! تو شهید آل محمّد هستی! تمام اهل آسمان منتظر آمدن تواند و تو به زودی کنار من خواهی بود. پس به سوی من بشتاب که چشم انتظار توام».(1)
آن فرشته مأمور است تا خون مظلوم و پاک تو را به آسمان ببرد.(2)چرا که خون تو، خون خداست. تو ثاراللّه هستی!
امام از این خواب شیرین بیدار میشود. او بار دیگر آغوش گرم پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در خواب احساس میکند.
امروز دشمنان میخواهند اسلام را نابود کنند، امّا تو با قیام خود دین جدّت را پاس میداری.
تو با خون خود اسلام را زنده میکنی و اگر حماسه سرخ تو نباشد، اثری از اسلام باقی نخواهد ماند. خون سرخ تو، رمز بقای اسلام است.
آری! تو خون خدایی! السلام علیک یا ثاراللّه!
1) 303. فعبر علیهم فی تلک اللیلة من عسکر عمر بن سعد اثنان وثلاثون رجلاً«: بحار الأنوار، ج 44، ص 394؛ وراجع : مثیرالأحزان، ص 52؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 99 .
2) 304. ثمّ إنّی رأیت بعد ذلک جدّی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ومعه جماعة من أصحابه وهو یقول لی : یا بُنیّ! أنت شهید آل محمّد! وقد استبشرت بک أهل السماوات...«: الفتوح، ج 5، ص 99 .
اللّه اکبر، اللّه اکبر!
صدای اذان صبح در دشت کربلا طنینانداز میشود. امام حسین علیهالسلام همراه یاران خود به نماز میایستد.
نماز تمام میشود و امام دست به دعا برمیدارد: «خدایا! تو پناه من هستی و من در سختیها به یاری تو دل خوش دارم. همه خوبیها و زیباییها از آن توست و تو آرزوی بزرگ من هستی».(1)
سپس ایشان برمیخیزد و رو به یاران خود میگوید: «یاران خوبم! آگاه باشید که شهادت نزدیک است. شکیبا باشید و صبور، که وعده خداوند نزدیک است. یاران من! به زودی از رنج و اندوه دنیا آسوده شده و به بهشت جاودان رهسپار میشوید».
همه یاران یک صدا میگویند: «ما همه آمادهایم تا جان خود را فدای شما نماییم».(2)
با اشاره امام، همه برمیخیزند و آماده میشوند. امام نیروهای خود را به سه دسته تقسیم میکند.
دسته راست، دسته چپ و دسته میانه. زُهیر فرمانده دسته راست و حَبیب بن مظاهر فرمانده دسته چپ لشکر میشوند و خود حضرت نیز، در قلب لشکر
1) 305. هذا أثرک قد نزل من السماء لیأخذ دمک فی قارورة خضراء، وهذا ما رأیت، وقد أزف الأمر...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 251؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 3 .
2) 306. لمّا صبّحت الخیل الحسین، رفع یدیه وقال : اللّهمّ أنت ثقتی فی کلّ کربٍ، ورجائی فی کلّ شدّة، وأنت لی فی کلّ أمر نزل بی ثقة وعدّة...: تاریخ الطبری، ج 5، ص 423.
قرار میگیرد.(1)
پروانهها آمادهاند تا جان خود را فدای شمع وجود امام حسین علیهالسلام کنند.
امام پرچم لشکر را به دست برادرش عبّاس میدهد. او امروز علمدار دشت کربلاست.(2)
امام، اکنون دستور میدهد تا هیزمهای داخل خندق را آتش بزنند.(3)* * * سواری به سوی لشکر امام میآید. او همراه خود شمشیری ندارد، امّا در دست او نامهای است. خدایا، این نامه چیست؟
او جلو میآید و میگوید: «من نامهای برای محمّد بن بَشیردارم. آیا شما او را میشناسید؟»
محمد بن بَشیر از یاران امام است که اکنون در صف مبارزه ایستاده است.
نگاه کن! محمّد بن بَشیر پیش میآید. آورنده نامه یکی از بستگان اوست.
سلام میکند و میگوید از من چه میخواهی؟
-- این نامه را برای تو آوردهام.
-- در آن چه نوشته شده است؟
-- خبر رسیده پسرت که به جنگ با کافران رفته بود، اکنون اسیر شده است. بیا برویم و برای آزادی او تلاش کنیم.
-- من فرزندم را به خدا میسپارم.
امام حسین علیهالسلام که این صحنه را میبیند، نزد محمّد بن بَشیر میآید و میفرماید: «من بیعت خود را از تو برداشتم. تو میتوانی برای آزادی فرزند خود بروی».
چشمان محمّد بن بَشیر پر از اشک میشود و میگوید: «تو را رها کنم و بروم. به خدا قسم که هرگز چنین نمیکنم».
1) 307. إنّ الحسین بن علیّعلیه السلام خطب یوم أصیب، فحمد اللَّه وأثنی علیه، وقال : الحمد للَّه الذیجعل الآخرة للمتّقین، والنار والعقاب علی الکافرین...: الأمالی للشجری، ج 1، ص 160.
2) 308. لمّا أصبح الحسینعلیه السلام یوم الجمعة عاشر محرّم - وفی روایة یوم السبت - عبّأ أصحابه، وکان معه اثنان وثلاثون فارساً وأربعون راجلاً...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 4 .
3) 309. دفع اللواء إلی أخیه العبّاس بن علیوثبتعلیه السلام مع أهل بیته فی القلب...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 4.
نامهرسان با ناامیدی میدان را ترک میکند. او خیلی تعجّب کرده است. زیرا محمّد بن بَشیر، پسر خود را بسیار دوست میداشت. او را چه شده که برای آزادی پسرش کاری نمیکند؟
او نمیداند که محمّد بن بَشیر هنوز هم جوان خود را دوست دارد، امّا عشقی والاتر قلب او را احاطه کرده است. او اکنون عاشق امام حسین علیهالسلام است و میخواهد جانش را فدای او کند.(1)* * * سپاه کوفه آماده جنگ میشود. در خیمه فرماندهی، سران سپاه جمع شده و به این نتیجه رسیدهاند که باید هر چه سریعتر جنگ را آغاز کنند. برنامه آنها این است که از چهار طرف به سوی اردوگاه امام حسین علیهالسلام حمله کنند و در کمتر از یک ساعت او و یارانش را اسیر نموده و یا به قتل برسانند.
عمرسعد به شمر میگوید: «خود را به نزدیکی خیمههای حسین برسان و وضعیّت آنها را بررسی کن و برای من خبر بیاور».
شمر، سوار بر اسب میشود و به سوی اردوگاه امام پیش میتازد.
آتش!
خدایا! چه میبینم؟ سه طرف خیمهها پر از آتش است. گودالی عمیق کنده شده و آتش از درون آنها شعله میکشد.
یک طرف خیمهها باز است و مقابل آن، لشکری کوچک امّا منظّم ایستاده است. آنها سه دسته نظامیاند. شیر مردانی که شمشیر به دست آمادهاند تا تمام وجود از امام خویش دفاع کنند.
او میفهمد که دیگر نقشه حمله کردن از چهار طرف، عملی نیست.
شمر عصبانی میشود. از شدّت ناراحتی فریاد میزند: «ای حسین! چرا زودتر از
1) 310. فلمّا آیس الحسینعلیه السلام من القوم وعلم أنّهم مقاتلوه، قال لأصحابه : قوموا فاحفروا لنا حفیرة شبه الخندق حول معسکرنا،وأجّجوا فیها ناراً ..«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 1، ص 248؛ الفتوح، ج 5، ص 96؛ وراجع : مطالبالسؤول، ص 76؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 262؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 99 .
آتش جهنّم به استقبال آتش رفتهای؟».(1)
سخن شمر دلها را به درد میآورد. شمر چه بیحیا و گستاخ است. مسلم بن عَوْسجه طاقت نمیآورد. تیری در کمان مینهد و میخواهد حلقوم این نامرد را نشانه رود.
-- مولای من، اجازه میدهی این نامرد را از پای درآورم.
-- نه، صبر کن. دوست ندارم آغازگر جنگ ما باشیم.
مسلم بن عوسجه تیر از کمان بیرون مینهد.(2)* * * شمر باز میگردد و خبر میدهد که دیگر نمیتوان از چهار طرف حمله کرد.
عمرسعد با تغییر در شیوه حمله، پرچم سپاه را به غلام خود میدهد. طبل آغاز جنگ، زده میشود و سپاه کوفه حرکت میکند.
این صدای عمرسعد است که در صحرای کربلا میپیچد: «ای لشکر خدا! پیش به سوی بهشت!».
لشکر کوفه حرکت میکند و روبروی لشکر امام میایستد.
امام حسین علیهالسلام رو به سپاه کوفه میفرماید: «ای مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید. میخواهم شما را نصیحت کنم».
نفسها در سینه حبس میشود و همه منتظر شنیدن سخن امام هستند: «آیا مرا میشناسید؟ لحظهای با خود فکر کنید که میخواهید خون چه کسی را بریزید. مگر من فرزند دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیستم؟».(3)
سکوت بر تمام سپاه کوفه سایه افکنده است. هیچکس جوابی نمیدهد.
امام ادامه میدهد: «آیا در این هم شک دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا قسم، اگر امروز شرق و غرب دنیا را بگردید، غیر از من کسی را
1) 311. قیل لمحمّد بن بشیر الحضرمی : قد أُسر ابنک بثغر الریّ، قال : عند اللَّه أحتسبه ونفسی، ما کنت أُحبّ أن یؤسر، ولا أن أبقی بعده، فسمع الحسینعلیه السلام قوله، فقال له : رحمک اللَّه! أنت فی حلٍّ من بیعتی ...«: تهذیب الکمال، ج 6، ص 407، الرقم 1323؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 182؛ مثیر الأحزان، ص 53؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 394؛ مقاتل الطالبیّین، ص 116 .
2) 312. فرجع راجعاً، فنادی بأعلی صوته : یا حسین، استعجلت النار فی الدنیا قبل یوم القیامة«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 423-421؛ أنساب الأشرافج 3، ص 396-393 .
3) 313. فقال له مسلم بن عوسجة : یا بن رسول اللَّه جُعلت فداک! ألا أرمیه بسهم؟ فإنّه قد أمکننی، ولیس یسقط منّی سهم، فالفاسق من أعظم الجبّارین...: المنتظم، ج 5، ص 339؛ الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 560؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 178؛ تذکرة الخواصّ، ص 251؛ الإرشاد، ج 2، ص 94؛ إعلام الوری، ج 1، ص 475.
نخواهید یافت که پسر دختر پیامبر باشد. آیا من، خونِ کسی را ریختهام که میخواهید اینگونه قصاص کنید؟ آیا مالی را از شما تباه کردهام؟ بگویید من چه کردهام؟».(1)
سکوت مرگبار سپاه کوفه، ادامه پیدا میکند. امام حسین علیهالسلام فرماندهان سپاه کوفه را میشناسد، آنها شَبَث بن رِبْعی، حَجّار بن اَبْجَر، قَیْس بن اَشْعَث هستند، اکنون آنها را با نام صدا میزند و میفرماید: «آیا شما نبودید که برایم نامه نوشتید و مرا به سوی شهر خود دعوت کردید؟ آیا شما نبودید که به من وعده دادید که اگر کوفه بیایم مرا یاری خواهید نمود؟»(2)
همسفرم! به راستی که این مردم، چقدر نامرد هستند. آنها امام حسین علیهالسلام را به کوفه دعوت کردهاند و اکنون در مقابلش شمشیر کشیدهاند!
عمرسعد نگاهی به قَیْس بن اَشْعَث میکند و با اشاره از او میخواهد که جواب امام را بدهد.
او فریاد میزند: «ای حسین! ما نمیدانیم تو از چه سخن میگویی، امّا اگر بیعت با یزید را بپذیری روزگار خوب و خوشی خواهی داشت».(3)
امام در جواب میگوید: «من هرگز با کسی که به خدا ایمان ندارد، بیعت نمیکنم».(4)
امام با این سخن، چهره واقعی یزید را به همه نشان میدهد. * * * عمرسعد به نیروهای خود نگاه میکند. بسیاری از آنها سرشان را پایین انداختهاند. اکنون وجدان آنها بیدار شده و از خود میپرسند: به راستی، ما میخواهیم چه کنیم؟ مگر حسین چه گناهی کرده است؟
عمرسعد نگران میشود. برای همین، یکی از نیروهای خود به نام ابن حَوْزَه را صدا
1) 314. أیّها الناس! اسمعوا قولی، ولا تعجلونی حتّی أعظکم بما لحقٌّ لکم علیَّ، وحتّی أعتذر إلیکم من مقدمی علیکم، فإن قبلتم عذری وصدّقتم قولی وأعطیتمونی النصف، کنتم بذلک أسعد، ولم یکن لکم علیَّ سبیل، وإن لم تقبلوا منّی العذر ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 424؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 561 .
2) 315. کان مع الحسین فرس له یُدعی لاحقاً، حمل علیه ابنه علیّ بن الحسین، قال : فلمّا دنا منه القوم عاد براحلته فرکبها، ثمّ نادی بأعلی صوته...«: الإرشاد، ج 2، ص 97؛ إعلام الوری، ج 1، ص 458؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 6؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 396؛ المنتظم، ج 5، ص 339؛تذکرة الخواصّ، ص 251 .
3) 316. فأخذوا لا یکلّمونه، قال : فنادی : یا شبث بن ربعیّ، ویا حجّار بن أبجر، ویا قیس بن الأشعث، ویا یزید بن الحارث، ألم تکتبوا إلیَّ أن قد أینعت الثمار، واخضرّ الجناب، وطمّت الجمام، وإنّما تقدم علی جندٍ لک مجنّدة، فأقبل؟...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 424؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 561 .
4) 317. فقال له شمر بن ذیالجوشن : هو یعبد اللَّه علی حرف إن کان یدری ما یقول! فقال له حبیب بن مظاهر : واللَّه إنّی لأراک تعبد اللَّه علی سبعین حرفاً...«: الإرشاد، ج 2، ص 97؛ إعلام الوری، ج 1، ص 458.
میزند و با او خصوصی مطلبی را در میان میگذارد.
من نزدیک میروم تا ببینم آنها درباره چه سخن میگویند. تا همین حد متوجه میشوم که عمرسعد به او وعده پول زیادی میدهد و او پیشنهاد عمرسعد را قبول میکند.
او سوار بر اسب میشود و با سرعت به سوی سپاه امام میرود و فریاد میزند: «حسین کجاست؟ با او سخنی دارم».
یاران، امام را به او نشان میدهند و از او میخواهند سخن خود را بگوید. امام هم نگاه خود را به سوی آن مرد میکند و منتظر شنیدن سخن او میشود.
همه نگاههای دو لشکر به این مرد است. به راستی، او چه میخواهد بگوید؟
ابن حوزه فریاد میزند: «ای حسین، تو را به آتش جهنّم بشارت میدهم».(1)
زخم زبان از زخم شمشیر نیز، دردناکتر است. نمیدانم این سخن با قلب امام چه کرد؟
دل یاران امام با شنیدن این گستاخی به درد میآید.
سپاه کوفه با شنیدن این سخن شادی و هلهله میکنند. بار دیگر شیطان در وجود آنها فریاد میزند: « حسین از دین پیامبر خویش خارج شده، چون او از بیعت با خلیفه مسلمانان خودداری کرده است».(2)
امام سکوت میکند و فقط دستهای خود را به سوی آسمان گرفته و با خدای خویش سخنی میگوید.
آن مرد هنوز بر اسب خود سوار است. قهقهه مستانهاش فضا را پر کرده است، امّا یک مرتبه اسب او رَم میکند و مهار اسب از دستش خارج میشود و از روی اسب بر زمین میافتد، گویا پایش در رکاب اسب گیر کرده است. اسب به سوی خندق پر از آتش میتازد و ابن حَوزه که چنین جسارتی به امام کرد در آتش گرفتار میشود و به
1) 318. فقال الحسین : أنت أخو أخیک، أترید أن یطلبک بنو هاشم بأکثر من دم مسلم بن عقیل؟...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 424؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 561 .
2) 319. وتقدّم رجل منهم یقال له ابن حوزه، فقال : أفیکم الحسین؟ فلم یجبه أحد، فقالها ثلاثاً، فقالوا : نعم حاجتک؟ قال : یا حسین أبشر بالنار...«: الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 66؛ تاریخ الطبری، ص 328؛ أعیان الشیعة، ج 1، ص 604.
سزای عملش میرسد.
به هرحال با پیش آمدن این صحنه عدّهای از سپاهیان عمرسعد از جنگ کردن با امام حسین علیهالسلام پشیمان میشوند و دشت کربلا را ترک میکنند.(1)* * * -- جانم به فدایت! اجازه میدهی تا من نیز سخنی با این مردم بگویم؟
-- ای زُهیر! برو، شاید بتوانی در دل سیاه آنها، روزنهای بگشایی.
زُهیر جلو میرود و خطاب به سپاه کوفه میگوید: «فردای قیامت چه جوابی به پیامبر خواهید داد؟ مگر شما نامه ننوشتید که حسین به سوی شما بیاید؟ رسم شما این است که از مهمان با شمشیر پذیرایی کنید؟»(2)
عمرسعد نگران است از اینکه سخن زُهیر در دل مردم اثر کند. به شمر اشاره میکند تا اجازه ندهد زُهیر سخن خود را تمام کند.
شمر تیری در کمان میگذارد و به سوی زُهیر پرتاب میکند و فریاد میزند: «ساکت شو! با سخن خود ما را خسته کردی. مگر نمیدانی که تا لحظاتی دیگر، همراه با امام خود کشته خواهی شد».(3)
خدا را شکر که تیر خطا میرود. زُهیر خطاب به شمر میگوید: «مرا از مرگ میترسانی؟ به خدا قسم شهادت در راه حسین علیهالسلام نزد من از همه چیز بهتر است».(4)
آنگاه زُهیر فریاد برمیآورد: «ای مردم، آگاه باشید تا فریب شمر را نخورید و بدانید که هر کس در ریختن خون حسین علیهالسلام شریک باشد، روز قیامت از شفاعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله محروم خواهد بود».(5)
اینجاست که امام به زُهیر میفرماید: «تو وظیفه خود را نسبت به این مردم انجام دادی. خدا به تو جزای خیر دهد».(6)
1) 320. یا أهل الکوفة، لا ترتابوا فی قتل من مرق من الدین وخالف الإمام«: تاریخ الطبری، ج 4، ص 331؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 19 .
2) 321. فرفع الحسین یدیه فقال : اللّهمّ حزّه إلی النار...«: الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 66؛ تاریخ الطبری، ص 328؛أعیانالشیعة، ج 1، ص 604.
3) 322. لمّا زحفنا قِبَل الحسین، خرج إلینا زهیر بن قین علی فرسٍ له ذَنوب ، شاکٍ فی السلاح، فقال : یا أهل الکوفة! نذار لکم من عذاب اللَّه نذار ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 426؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 562؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 180؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 397 .
4) 323. فرماه شمر بن ذی الجوشن بسهم، وقال : اسکت، أسکت اللَّه نأمتک، أبرمتنا بکثرة کلامک ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 426؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 562 .
5) 324. أفبالموت تخوّفنی؟ فواللَّه لَلموت معه أحبّ إلیّ من الخلد معکم«: البدایة والنهایة، ج 8، ص 180.
6) 325. ثمّ أقبل علی الناس رافعاً صوته، فقال : عباد اللَّه! لا یغرّنکم من دینکم هذا الجلف الجافی وأشباهه، فوَاللَّه لا تنال شفاعة محمّدصلی الله علیه وآله قوم هراقو دماء ذرّیّته وأهل بیته، وقتلوا من نصرهم وذبّ عن حریمهم«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 426؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 562؛ وراجع : تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 244 .
امام بُرَیر را میطلبد و از او میخواهد تا با این مردم سخن بگوید، شاید سخن او را قبول کنند.
مردم کوفه بُرَیر را به خوبی میشناسند. او بهترین معلّم قرآن کوفه بود. بسیاری از آنها خواندن قرآن را از او یاد گرفتهاند. شاید به حرمت قرآن از جنگ منصرف شوند.
گوش کن! این صدای بُرَیر است که در دشت کربلا طنین انداخته است: «وای بر شما که خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به شهر خود دعوت میکنید و اکنون که ایشان نزد شما آمدهاند با شمشیر به استقبالشان میآیید».(1)
عمرسعد، دستور میدهد که سخن بُرَیر را با تیر جواب دهند. اگر چه تیر بار دیگر به خطا میرود، امّا سخن بُرَیرناتمام میماند.
آری! امام برای اتمامِ حجّت با مردم کوفه، به برخی از یاران خود اجازه میدهد تا با کوفیان سخن بگویند، امّا هیچ سخنی در دل آنها اثر نمیکند.
اکنون خود امام مقابل آنها میرود و میفرماید: «شما مردم، سخن حق را قبول نمیکنید. زیرا شکمهای شما از مال حرام پر شده است».(2)
آری! مال حرام، رمز سیاهی دلهای این مردم است.
عمرسعد به سربازان دستور میدهد که همهمه کنند تا صدای امام به گوش کسی نرسد. او میترسد که سخن امام در دل این سپاه اثر کند. برای همین، صدای طبلها بلند میشود و همه سربازان فریاد میزنند.
آری! صدای امام دیگر به جایی نمیرسد. کوفیان نمیخواهند سخن حق را بشنوند و برای همین، راهی برای اصلاح خود باقی نمیگذارند.
امام دست به دعا برمیدارد و با خدای خود چنین میگوید: «بار خدایا! باران رحمتت را از این مردم دریغ کن و انتقام من و یارانم را از این مردم بگیر که اینان به ما دروغ گفتند و ما را تنها گذاشتند».(3)
1) 326. أقبل، فلعمری لئن کان مؤمن آل فرعون نصح لقومه وأبلغ فی الدعاء، لقد نصحت لهؤلاء...«: البدایة والنهایة، ج 8، ص 180؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 397 .
2) 327. یا معشر الناس! إنّ اللَّه عزّ وجلّ بعث محمّداً بالحقّ بشیراً ونذیراً وداعیاً إلی اللَّه بإذنه وسِراجاً مُنیراً، وهذا ماء الفرات تَقَع فیه خنازیر السواد وکلابها، وقد حِیل بینه وبین ابنه ...«: الأمالی للصدوق عن عبد اللَّه بن منصور عن الإمام الصادق عن أبیهعلیهما السلام، ص 222، ح 239؛ روضة الواعظین، ص 204، من دون إسنادٍ إلی المعصوم؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 318 .
3) 328. قد انخزلت عطیّتکم من الحرام، ومُلئت بطونکم من الحرام، فطبع اللَّه علی قلوبکم ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 6؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 8 .
سی و سه هزار سرباز، برای شروع جنگ لحظه شماری میکنند. آنها به فکر جایزههایی هستند که ابنزیاد به آنها وعده داده بود.
سکّههای طلا، چشم آنها را کور کرده است. کسی که عاشق دنیا شده، دیگر سخن حق در او اثر نمیکند. * * * سخنان نورانی امام حسین علیهالسلام در قلب برادرم اثر نکرد. آیا ممکن است که او سخن مراقبول کند؟
عَمْرو بن قَرَظَه با خود این چنین میگوید و تصمیم میگیرد که برای آخرین بار برادر خود، علی را ببیند. او در مقابل سپاه کوفه میایستد و برادرش علی را صدا میزند. علی، خیال میکند که عَمْرو آمده است تا به سپاه کوفه بپیوندد. برای همین، خیلی خوشحال میشود و به استقبالش میرود:
-- ای عمرو! خوش آمدی. به تو گفته بودم که دست از حسین بردار چرا که سرانجام با حسینبودن کشته شدن است. خوب کردی که آمدی!
-- چه خیالِ باطلی! من نیامدهام که از حسین علیهالسلام جدا شوم. آمدهام تا تو را با خود ببرم.
-- من همراه تو به قتلگاه بیایم! هرگز، مگر دیوانه شدهام!
-- برادر! میدانی حسین کیست. او کلید بهشت است. حیف است که در میان سپاه کفر باشی. ما خاندان همواره طرفدار اهل بیت علیهمالسلامبودهایم. آیا میدانی چرا پدر نام تو را علی گذاشت؟ به خاطر عشقی که به این خاندان داشت.
عمرو همچنان با برادر سخن میگوید تا شاید او از خواب غفلت بیدار شود، امّا فایدهای ندارد، او هم مثل دیگران عاشق دنیا شده است.
علی آخرین سخن خود را به عمرو میگوید: «عشق به حسین، عقل و هوش تو را
ربوده است».
او مهار اسب خود را میچرخاند و به سوی سپاه کوفه باز میگردد.(1)* * * عبداللّه بن زُهیر یکی از فرماندهان سپاه کوفه است. نگاه کن! چرا او اینقدر مضطرب و نگران است؟
حتماً میگویی چرا؟ او و پدرش با هم به اینجا آمدهاند. او به پدرش بسیار علاقه دارد و همیشه مواظبش بود، امّا حالا از پدرش بیخبر است و او را نمییابد.
دیشب، پدرش در خیمه او بوده و در آنجا استراحت میکرده است، امّا نیمه شب که برای خوردن آب بیدار شد، پدرش را ندید.
فکر پیدا کردن پدر لحظهای او را آرام نمیگذارد. او باید چند هزار سرباز را فرماندهی کند. آیا شما میدانید پدر فرمانده، کجا رفته است؟ خدا کند هر چه زودتر پدر پیدا شود تا او بتواند به کارش برسد.
دو لشکر در مقابل هم به صف ایستادهاند. یکی از سربازان کوفی، آن طرف را نگاه میکند و با تعجّب فریاد میزند خدای من! چه میبینم؟ آن پیرمرد را ببینید!
-- کدام پیرمرد؟
-- همان که نزدیک حسین علیهالسلام ایستاده است. او همان گمشده فرمانده ماست.
سرباز با شتاب نزد فرمانده خود میرود:
-- جناب فرمانده! من پدر شما را پیدا کردم.
-- کو؟ کجاست؟
-- آنجا.
سرباز با دست به سوی لشکر امام حسین علیهالسلام اشاره میکند.
فرمانده باور نمیکند. به چشمهای خود دستی میکشد و دقیقتر نگاه میکند. وای!
1) 329. اللّهمّ... ینتقم لی ولأولیائی وأهل بیتی وأشیاعی منهم؛ فإنّهم غرّونا وکذّبونا وخذلونا«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 6، ط الغری.
پدرم آنجا چه میکند؟
غافل از اینکه پدر آن طرف در پناه خورشید مهربانی ایستاده است.
آری! او حسینی شده و آماده است تا پروانه وجود امام حسین علیهالسلام گردد. او با اشاره با پسر سخن میگوید: «تو هم بیا این طرف، بهشت این طرف است»، ولی امان از ریاست دنیا و عشق پول! پسر عاشق پول و ریاست است. او نمیتواند از دنیا دل بکند.
پدر و پسر روبروی هم ایستادهاند. تا دقایقی دیگر پدر با شمشیرِ سربازانِ پسر، به خاک و خون کشیده خواهد شد.(1)* * * حُرّ ریاحی یکی از فرماندهان عمرسعد است. همان که با هزار سرباز راه را بر امام حسین علیهالسلام بسته بود.
او فرمانده چهار هزار سرباز است. لشکر او در سمت راست میدان جای گرفته و آماده حملهاند. حُرّ از سربازان خود جدا میشود و نزد عمرسعد میآید:
-- آیا واقعاً میخواهی با حسین بجنگی؟
-- این چه سؤالی است که میپرسی. خوب معلوم است که میخواهم بجنگم، آن هم جنگی که سرِ حسین و یارانش از تن جدا گردد.(2)
حُرّ به سوی لشکر خود باز میگردد، امّا در درون او غوغایی بهپاست. او باور نمیکرد کار به اینجا بکشد و خیال میکرد که سرانجام امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت میکند، امّا اکنون سخنان امام حسین علیهالسلام را شنیده است و میداند که حسین بر حق است. او فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاست که این چنین غریب مانده است. او به یاد دارد که قبل از رسیدن به کربلا، در منزل شَراف، امام حسین علیهالسلام چگونه با بزرگواری، او و یارانش را سیراب کرد.
1) 330. در مصادر مختلف آمده است که بعد کشته شدن عمرو بن قرظه، برادر او با تندی با امام حسینعلیه السلام سخن گفت : انّ علیّ أخوه مع عمر بن سعد ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 434؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 399؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 565؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 22؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 105.
2) 331. از پسر او به عنوان یکی از فرماندهان سپاه کوفه نام برده شده است : »کان علی ربع المدینه یومئذ عبد اللَّه بن زهیر بن سلیم الأزدی...«: تاریخ الطبری، ج 4، ص 320؛ الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 60. نام خود زهیر بن سلیم نیز ) پدر زهیر ( در شمار یکی از شهدای کربلا است که در شب عاشورا به امام حسین ملحق شده است : »المقتولون من أصحاب الحسین فی الحملة الأُولی : نعیم بن عجلان ... وزهیر بن سلیم، وعبد اللَّه وعبید اللَّه ابنا زید البصری ...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 113؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 64.
با خود نجوا میکند: «ای حُرّ! فردای قیامت جواب پیامبر را چه خواهی داد؟ این همه دور از خدا ایستادهای که چه بشود؟ مال و ریاست چند روزه دنیا که ارزشی ندارد. بیا توبه کن و به سوی حسین برو».
بار دیگر نیز، با خود گفتوگو میکند: «مگر توبه من پذیرفته میشود؟! من بودم که راه را بر حسین بستم و این من بودم که اشک بر چشم کودکان حسین نشاندم. اگر آن روز که حسین از من خواست تا به سوی مدینه برگردد اجازه میدادم، اکنون او در مدینه بود. وای بر من! حالا چه کنم. دیگر برگشتن من چه فایدهای برای حسین دارد. من بروم یا نروم، حسین را میکشند».
این بار ندای دیگری درونش را نشانه میگیرد. این ندای شیطان است: «ای حرّ! تو فرمانده چهار هزار سرباز هستی. تو مأموریّت خود را انجام دادهای. کمی صبر کن که جایزه بزرگی در انتظار تو است. ای حرّ! توبهات قبول نیست، میخواهی کجا بروی. هیچ میدانی که مرگی سخت در انتظار تو خواهد بود. تا ساعتی دیگر، حسین و یارانش همه کشته میشوند».
حُرّ با خود میگوید: «من هر طور که شده باید به سوی حسین بروم. اگر اینجا بمانم جهنّم در انتظارم است».
حُرّ قدم زنان در حالی که افسار اسب در دست دارد به صحرای کربلا نگاه میکند. از خود میپرسد که چگونه به سوی حسین برود؟ دیگر دیر شده است. کاش دیشب در دل تاریکی به سوی نور رفته بودم. خدای من، کمکم کن!
ناگهان اسب حُرّ شیههای میکشد. آری! او تشنه است. حُرّ راهی را مییابد و آن هم بهانه آب دادن به اسب است.
یکی از دوستانش به او نگاه میکند و میگوید:
-- این چه حالتی است که در تو میبینم. سرگشته و حیرانی؟ چرا بدنت چنین
میلرزد؟
-- من خودم را بین بهشت و جهنّم میبینم. به خدا قسم بهشت را انتخاب خواهم کرد، اگر چه بدنم را پاره پاره کنند.(1)
حُرّ با تصمیمی استوار، افسار اسب خود را در دست دارد و آرام آرام به سوی فرات میرود. همه خیال میکنند که او میخواهد اسب خود را سیراب کند. او اکنون فرمانده چهار هزار سرباز است که همه در مقابل او تعظیم میکنند.
او آنقدر میرود که از سپاه دور میشود. حالا بهترین فرصت است! سریع بر روی اسب مینشیند و به سوی اردوگاه امام پیش میتازد.
آنقدر سریع چون باد که هیچ کس نمیتواند به او برسد. اکنون وارد اردوگاه امام حسین علیهالسلام شده است.
او شمشیر خود را به زمین میاندازد. آرام آرام به سوی امام میآید. هر کس به چهره او نگاه کند، درمییابد که او آمده است تا توبه کند.
وقتی روبروی امام قرار میگیرد میگوید:
-- سلام ای پسر رسول خدا! جانم فدای تو باد! من همان کسی هستم که راه را بر تو بستم. به خدا قسم نمیدانستم که این نامردان تصمیم به کشتن شما خواهند گرفت. من از کردار خود پشیمانم. آیا خدا توبه مرا قبول میکند.(2)
-- سلام بر تو! آری، خداوند توبه پذیر و مهربان است.
آفرین بر تو ای حُرّ!
امام از حُرّ میخواهد که از اسب پیاده شود، چرا که او مهمان است.
گوش کن! حُرّ در جواب امام اینگونه میگوید: «من آمدهام تا تو را یاری کنم. اجازه بده تا با کوفیان سخن بگویم».(3)
صدای حرّ در دشت کربلا میپیچد. همه تعجّب میکنند. صدای حُرّ از کدامین سو
1) 332. ثمّ إنّ الحرّ بن یزید لمّا زحف عمر بن سعد، قال له : أصلحک اللَّه! مقاتل أنت هذا الرجل؟ قال : أی واللَّه، قتالاً أیسره أن تسقط الرؤوس وتطیح الأیدی ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 427؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 563؛ الإرشاد، ج 2، ص99 .
2) 333. یا قرّة، هل سقیت فرسک الیوم؟ قال : لا، قال : إنّما ترید أن تسقیه؟ قال : فظننت واللَّه أنّه یرید أن یتنحّی فلا یشهد القتال، وکره أن أراه حین یصنع ذلک فیخاف أن أرفعه علیه، فقلت له : لم أسقه ...«: الإرشاد، ج 2، ص 99؛ إعلام الوری، ج 1، ص 460؛ مثیر الأحزان، ص 58.
3) 334. واللَّه الذی لا إله إلّا هو، ما ظننت أنّ القوم یردّون علیک ما عرضت علیهم أبداً، ولا یبلغون منک هذه المنزلة، فقلت فی نفسی : لا أُبالی أن أُطیع القوم فی بعض أمرهم ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 427؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 563؛ الإرشاد، ج 2، ص 99 .
میآید: «ای مردم کوفه! شما بودید که به حسین نامه نوشتید که به کوفه بیاید و به او قول دادید که جان خویش را فدایش میکنید. اکنون چه شده است که با شمشیرهای برهنه او را محاصره کردهاید؟».(1)
سپاه کوفه متعجّب شدهاند و ندای بر حق حرّ را میشنوند. در حالی که سخنی از آنها به گوش نمیرسد. سخن حق در دل آنها که عاشق دنیا شدهاند، هیچ اثری ندارد. حرّ باز میگردد و کنار یاران امام در صف مبارزه میایستد.(2)* * * ساعت حدود هشت صبح است. همه یاران امام، تشنه هستند. در خیمهها هم آب نیست.
سپاه کوفه منتظر فرمان عمرسعد است. دستور حمله باید از طرف او صادر شود. ابتدا باید مردم را با وعده پول خامتر نمود. برای همین، عمرسعد فریاد میزند: «هر کس که سر یکی از یاران حسینرا بیاورد هزار درهم جایزه خواهد گرفت».(3)
تصمیم بر آن شد تا ابتدا لشکر امام را تیر باران نمایند. همه تیراندازان آماده شدهاند، امّا اوّلین تیر را چه کسی میزند؟
آنجا را نگاه کن! این عمرسعد است که روی زمین نشسته و تیر و کمانی در دست دارد. او آماده است تا اوّلین تیر را پرتاب کند: «ای مردم! شاهد باشید که من خودم نخستین تیر را به سوی حسین و یارانش پرتاب کردم».(4)
تیر از کمان عمرسعد جدا میشود و به طرف لشکر امام پرتاب میشود. جنگ آغاز میشود. عمرسعد فریاد میزند: «در کشتن حسین که از دین بر گشته است شکی نکنید».(5)
وای خدای من، نگاه کن! هزاران تیر به این سو میآیند.
میدان جنگ با فرو ریختن تیرها سیاه شده است. یاران امام، عاشقانه و صبورانه
1) 335. قال : أنا لک فارساً خیر منّی راجلاً، أُقاتلهم علی فرسی ساعة، وإلی النزول ما یصیر آخر أمری، قال الحسینعلیه السلام : فاصنع یرحمک اللَّه ما بدا لک ..«: إعلام الوری، ج 1، ص 460؛ مثیر الأحزان، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 10.
2) 336. یا أهل الکوفة! لأُمّکم الهَبَل والعُبر، إذ دعوتموه حتّی إذا أتاکم أسلمتموه، وزعمتم أنّکم قاتلو أنفسکم دونه، ثمّ عدوتم علیه لتقتلوه، أمسکتم بنفسه، وأخذتم بکظمه، وأحطتم به من کلّ جانب ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 427؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 563.
3) 337. فحملت علیه رجّالة لهم ترمیه بالنبل، فأقبل حتّی وقف أمام الحسینعلیه السلام«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 427؛ الکاملفی التاریخ، ج 2، ص 563 ولیس فیه من »فأقبل حتّی وقف« إلی »لخرجت معه إلی الحسینعلیه السلام«؛ الإرشاد، ج 2، ص 99؛ إعلام الوری، ج 1، ص 460؛ مثیر الأحزان، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 10؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 397؛الأخبار الطوال، ص 256؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 99؛ روضة الواعظین، ص 204 .
4) 338. وقد کان عمرّّ سعد أمر منادیاً فنادی : من جاء برأس فله ألف درهم...«: تاریخ دمشق ) ترجمة الإمام الحسین (، هامش، ص 324.
5) 339. ثمّ رمی عمر بن سعد إلی أصحاب الحسینعلیه السلام وقال : اشهدوا لی عند الأمیر أنّی أوّل من رمی«: مثیر الأحزان، ص 41.
خود را سپر بلای امام خود میکنند و بدین ترتیب، حماسه بزرگ صبح عاشورا رقم میخورد.
این اوج ایثار و فداکاری است که در تاریخ نمونهای ندارد. زمین رنگ خون به خود میگیرد و عاشقان پر و بال میگشایند و تنهای تیر باران شده بر خاک میافتند.
همه یاران در این فکر هستند که مبادا تیری به امام اصابت کند. زمین و آسمان پر از تیر شده و چه غوغایی به پاست!
عمرسعد میداند که به زودی همه تیرهای این لشکر تمام خواهد شد، در حالی که او باید برای مراحل بعدی جنگ نیز، مقداری تیر داشته باشد. به همین دلیل، دستور میدهد تا تیراندازی متوقّف شود.
آرامشی نسبی، میدان را فرا میگیرد. سپاه کوفه خیال میکنند که امام حسین علیهالسلام را کشتهاند، امّا آن حضرت سالم است و یاران او تیرها را به جان و دل خریدهاند.
اکنون سی و پنج تن از یاران امام، شربت شهادت نوشیده و به دیدار خدای خویش رفتهاند.
اشک در چشمان امام حلقه زده است. نیمی از یاران باوفای او چه سریع پر گشودند و رفتند. سپاه کوفه، هلهله و شادی میکنند.
امام همچنان از دیدن یاران غرق به خونش، اشک میریزد.
گوش کن! این صدای امام است که در دشت کربلا طنین انداز است: «آیا یار و یاوری هست که به خاطر خدا مرا یاری نماید؟».
جوابی شنیده نمیشود. اهل کوفه، سرمست پیروزی زودرس خود هستند.
در آسمان غوغایی بر پا میشود. فرشتگان از خداوند اجازه میگیرند تا برای یاری امام بیایند. فرشتگان گروه گروه نزد امام حسین علیهالسلاممیروند و میگویند: «ای حسین! صدایت را شنیدیم و آمدهایم تا تو را یاری کنیم».
اما امام دیدار خداوند را انتخاب میکند و به فرشتگان دستور بازگشت میدهد.
آری! امام حسین علیهالسلام در آن لحظه برای نجات از مرگ، طلب یاری نکرد، بلکه او برای آزادی اهل کوفه و همه کسانی که تا قیامت فریاد او را میشنوند، صدایش را بلند کرد تا شاید دلی بیدار شود و به سوی حق بیاید و از آتش جهنّم آزاد گردد. * * * از آغاز حمله و تیرباران دستهجمعی ساعتی میگذرد. اکنون نوبت جنگ تن به تن و فداکاری دیگر یاران میرسد. آیا میدانی که شعار یاران امام چیست؟
شعار آنها «یا محمّد» است.(1)
آری! تنها نام پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که غرور و عزّت را برای لشکر حق به همراه دارد.
اکنون ساعت حدود نُه صبح است و نیمی از یاران امام به شهادت رسیدهاند و حالا نوبت پروانههای دیگر است.
حرّ نزد امام میآید و میگوید: «ای حسین! من اوّلین کسی بودم که به جنگ تو آمدم و راه را بر تو بستم. اکنون میخواهم اوّلین کسی باشم که به میدان مبارزه میرود و جانش را فدای شما میکند. به امید آنکه روز قیامت اوّلین کسی باشم که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله دست میدهد.(2)
من وقتی این کلام را میشنوم به همّت بالای حرّ آفرین میگویم! به راستی که تو معمّای بزرگ تاریخ هستی! تا ساعتی قبل در سپاه کفر بودی و اکنون آنقدر عزیز شدهای که میخواهی روز قیامت اوّلین کسی باشی که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله دست میدهد.
میدانم که خداوند این سخن را بر زبان تو جاری ساخت تا عظمت حسینش را نشان دهد. حسین کسی است که توبهکنندگان را عزیزتر میداند به شرط آنکه مثل تو، مردانه ت-وبه کنند. تو میخواهی به گنهکاران پیام دهی که بیایید و حسینی شوید.
امام به حُرّ اجازه میدهد و او بر اسب رشیدش سوار میشود و به میدان میآید.
1) 340. یا أهل الکوفة، لا ترتابوا فی قتل من مرق من الدین«: تاریخ الطبری، ج 3، ص 323؛ الإرشاد، ج 2، ص 102.
2) 341. شعارنا : »یا محمّد یا محمّد«، وشعارنا یوم بدر : »یا نصر اللَّه اقترب اقترب«، وشعار المسلمین یوم أحد : »یا نصر اللَّه اقترب« . . . وشعار الحسینعلیه السلام : »یا محمّد« وشعارنا : »یا محمّد««: الکافی عن معاویة بن عمّار، ج 5، ص 47، ح 1؛ بحار الأنوار، ج 19، ص 63، ح 1 .
انبوه سپاه برایش حقیر و ناچیز جلوه میکند. اکنون او «رَجَز» میخواند.
همانطور که میدانی «رجز» شعر حماسی است که در میدان رزم خوانده میشود.
گوش کن! «من حُرّ هستم که زبانزد مهماننوازیام، من پاسدار بهترین مرد سرزمین مکّهام».(1)
غبار از زمین برمیخیزد. حُرّ به قلب لشکر میزند، امّا اسب او زخمی شده است. سپاه کوفه میترسد و عقبنشینی میکند.
عمرسعد که کینه زیادی از حُرّ به دل گرفته است، دستور میدهد تا او را تیر باران کنند. تیرها پشت سر هم میآیند. فریاد حُرّ بلند است: «بدانید که من مرد میدان هستم و از حسین پاسداری میکنم».(2)
او میجنگد و چهل تن از سپاه دشمن را به خاک سیاه مینشاند، سرانجام دشمن او را محاصره میکند. تیرها و نیزهها حملهور میشوند. نیزهای سینه حُرّ را میشکافد و او روی زمین میافتد.
یاران امام نزد حُرّ میروند و او را به سوی خیمهها میآورند. امام نیز به استقبال آمده و کنار حُرّ به روی زمین مینشیند و سر او را به سینه گرفته و با دستهای خود، خاک و خون را از چهره او پاک میکند.
حُرّ آخرین نگاه خود را به آقای خود میکند. لحظه پرواز فرا رسیده است، او به صورت امام لبخند میزند، به راستی، چه سعادتی از این بالاتر که او روی سینه مولای خویش جان میدهد.
گوش کن، امام با حُرّ سخن میگوید: «به راستی که تو حُرّ هستی، همانگونه که مادرت تو را حُرّ نام نهاد».
وحتماً میدانی که «حُرّ» به معنای «آزادمرد» میباشد، آری، حُرّ همان آزادمردی است که در هنگامه غربت به یاری امام زمان خویش آمد و جان خود را فدای حق و
1) 342. إنّ الحرّ أتی الحسینعلیه السلام فقال : یابن رسول اللَّه، کنت أوّل خارج علیک، ائذن لی لأکون أوّل قتیل بین یدیک وأوّل من یصافح جدّک غداً...«: اللهوف، ص 62؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 13؛ وراجع: الفتوح، ج 5، ص 101؛ وراجع : مطالبالسؤول، ص 76؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 262 .
2) 343. فکان أوّل من تقدّم إلی براز القوم الحرّ بن یزید الریاحی، فأنشد فی برازه :إنّی أنا الحرّ ومأوی الضیفِ...«: مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 9؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 13 .
حقیقت نمود و با حماسه خود، تاریخ را شگفت زده کرد.(1)* * * یَسار و سالم، دو غلام ابنزیاد به میدان آمدهاند و مبارز میطلبند.
کیست که به جنگ ما بیاید؟ حبیب و بُرَیر از جا برمیخیزند تا به جنگ آنها بروند، ولی امام، شانههایشان را میفشارد که بنشینند.(2)
عبد اللّه کَلْبی همراه همسر خود، به کربلا آمده است. او وقتی که شنید کوفیان به جنگ امام حسین علیهالسلام میآیند، تصمیم گرفت برای یاری امام به کربلا بیاید. آری! او همواره آرزوی جهاد با دشمنان دین را در دل داشت.(3)
اکنون روبروی امام حسین علیهالسلام ایستاده است و میگوید: «مولای من! اجازه بدهید تا به جنگ این نامردان بروم».
امام به او نگاهی میکند، پهلوانی را میبیند با بازوانی قوی. درست است این پهلوان باید به جنگ آن دو نفر برود. لبخند بر لبهای او مینشیند و برای رسیدن به آرزوی خود در دفاع از حسین علیهالسلام سوار بر اسب میشود.
-- تو کیستی؟ تو را نمیشناسیم.
-- من عبد اللّه کلبی هستم!
-- چرا حبیب و بُرَیر نیامدند؟ ما آنها را به مبارزه طلبیده بودیم.
ناگهان عبد اللّه کلبی شمشیر خود را به سوی یسار میبرد و در کارزاری سخت، او را به زمین میافکند.(4)
سالم، فرصت را غنیمت شمرده به سوی عبد اللّه کلبی حملهور میشود. ناگهان شمشیرِ سالم فرود میآید و انگشتان دست چپ عبد اللّه کلبی قطع میشود.
یکباره عبد اللّه کلبی به خروش میآید و با حملهای سالم را هم به قتل میرساند. اکنون او در میدان قدم میزند و مبارز میطلبد، امّا از لشکر کوفه کسی جواب او را
1) 344. فنزل عنه وجعل یقول :إن تعقروا بی فأنا ابن الحرِّ...ویضربهم بسیفه، وتکاثروا علیه، فاشترک فی قتله أیّوب بن مسرّح ورجل آخر من فرسان أهل الکوفة«: الإرشاد، ج 2، ص 104؛ إعلام الوری، ج 1، ص 463؛ وراجع : مثیر الأحزان، ص 60؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 566 .
2) 345. ثمّ لم یزل یقاتل حتّی قُتل، فاحتمله أصحاب الحسینعلیه السلام حتّی وضعوه بین یدی الحسینعلیه السلام وبه رمق، فجعل الحسینعلیه السلام یمسح التراب عن وجهه، وهو یقول له : أنت الحرّ کما سمّتک به أُمّک ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 9؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 13 .
3) 346. فبرز یسار مولی زیاد بن أبی سفیان، وبرز إلیه عبد اللَّه بن عمیر، فقال له یسار ...«: الإرشاد، ج 2، ص 101؛ إعلام الوری، ج 1، ص 461؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 12 .
4) 347. کان منّا رجل یدعی عبد اللَّه بن عمیر، من بنی عُلیم، واللَّه لقد کنت علی جهاد أهل الشرک حریصاً، وإنّی لأرجو ألّا یکون جهاد هؤلاء الذین یغزون ابن بنت نبیّهم...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 438-429؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 566 - 564؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 8.
نمیدهد.
نمیدانم چه میشود که دلش هوای دیدن یار میکند.
دست چپ او غرق به خون است. به سوی امام میآید. لبخند رضایت امام را در چهره آن حضرت میبیند و دلش آرام میگیرد. رو به دشمن میکند و میگوید: «من قدرتمندی توانا و جنگجویی قوی هستم».(1)
عمرسعد دستور میدهد که این بار گروهی از سواران به سوی عبد اللّه کلبی حمله ببرند. آنها نیز، چنین میکنند، امّا برق شمشیر عبداللّه، همه را به خاک سیاه مینشاند.
دیگر کسی جرأت ندارد به جنگ این شیر جوان بیاید. عمرسعد که کارزار را سخت میبیند، دستور میدهد تا حلقه محاصره را تنگتر کنند و گروه گروه بر عبد اللّه کلبی حمله ببرند.
دل همسرش بیتاب میشود. عمود خیمهاش را میکند و به میدان میرود. خود را به نزدیکیهای عبد اللّه کلبی میرساند و فریاد میزند: «فدایت شوم، در راه حسینمبارزه کن! من نیز، هرگز تو را رها نمیکنم تا کنارت کشته شوم».(2)
ای زنان دنیا! بیایید وفاداری را از این خانم یاد بگیرید! او وقتی میفهمد که شوهرش در راه حق است، او را تشویق میکند و تا پای جان کنار او میماند.
امام این صحنه را میبیند و در حق همسر عبداللّه دعا میکند و به او دستور میدهد تا به خیمهها برگردد.
همسر عبداللّه به خیمه باز میگردد، امّا دلش در میدان کارزار و کنار شوهر است. سپاه کوفه هجوم میآورند و گرد و غبار بلند میشود، به طوری که دیگر چیزی را نمیبینم.
عبد اللّه کلبی کجاست؟ خدای من! او بیحرکت روی زمین افتاده است. به یقین
1) 348. فوثب حبیب بن مظاهر وبریر بن حضیر، فقال لهما حسین : اجلسا، فقام عبد اللَّه بن عمیر الکلبی فقال : أبا عبد اللَّه، رحمک اللَّه، ائذن لی فلأخرج إلیهما ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 438 -429؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 566 - 564؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 8 .
2) 349. وبک رغبة عن مبارزة أحد من الناس؟! ثمّ شدّ علیه فضربه بسیفه حتّی برد، فإنّه لمشتغل بضربه إذ شدّ علیه سالم...«: الإرشاد، ج 2، ص 101؛ إعلام الوری، ج 1، ص 461.
روحش در بهشت جاودان، مهمان رسول خداست.
زنی سراسیمه به سوی میدان میدود. او همسر عبد اللّه کلبی است که پیش از این شوهرش را تشویق میکرد. او کنار پیکر بیجان عزیزش میرود و زانو میزند و سر همسر را به سینه میگیرد. خون از صورتش پاک میکند و بر پیشانی مردانهاش بوسه میزند؛ «بهشت گوارایت باشد». اشک از چشمان او میریزد و صدای گریه و مرثیهاش هر دلی را بیتاب میکند.
این رسم عرب است که زنی را که مشغول عزاداری است نباید آزار داد، امّا عمرسعد میترسد که مرثیه این زن، دلهای خفته سپاه را بیدار کند. برای همین، به یکی از سربازان خود دستور میدهد تا او را ساکت کند.
غلام شمر میآید و عمود چوبی بر سر او فرود میآورد. خون از سرِ او جاری میشود و با خون صورت همسرش آمیخته میگردد.(1)
خوشا به حال تو که تنها زن شهید در کربلا هستی! امّا به راستی، چقدر زنان جامعه من، تو را میشناسند و از تو درس میگیرند؟ کاش، همه زنان مسلمان نیز، همچون تو اینگونه یار و مددکار شوهران خوب خود باشند. هر کجا که در تاریخ مردی درخشیده است، کنار او همسری مهربان و فداکار بوده است.
عبد اللّه کلبی تنها شیر مرد صحرای کربلاست که کنار پیکر خونینش، پیکر همسرش نیز غرق در خون است. آن دو کبوتر با هم پرواز کردند و رفتند.
بیا و عشق را در صحرای کربلا نظارهگر باش. * * * مُجَمَّع، اهل کوفه است، امّا اکنون میخواهد در مقابل سپاه کوفه بایستد.
او به سوی سه نفر از دوستان خود میرود. گوش کن! او با آنها در حال گفتوگو است: «بنگرید که چگونه دوستان ما به خاک و خون کشیده شدند و چگونه دشمن
1) 350. فأخذت أُمّ وهب امرأته عموداً، ثمّ أقبلت نحو زوجها تقول له : فداک أبی وأُمّی! قاتل دون الطیّبین ذرّیّة محمّدصلی الله علیه وآله، فأقبل إلیها یردّها نحو النساء ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 438-429؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 566- 564 .
قهقهه مستانه سر میدهد. بیایید ما با هم یک گروه کوچک تشکیل دهیم و با هم به جنگ این نامردها برویم».
دوستان با او موافقاند. آنها میخواهند پاسخی دندان شکن به گستاخی دشمن بدهند.
چهار شیر کربلا به سوی امام میروند تا برای رفتن به میدان، از ایشان اجازه بگیرند. امام در حق آنها دعا میکند و بدین ترتیب به آنها اجازه رفتن میدهد. چهار جوانمرد میآیند و در حالی که شمشیرهای آنها در هوا میچرخد، به قلب سپاه حمله میبرند.
همه فرار میکنند و سپاه کوفه در هم میریزد. آنها شانه به شانه یکدیگر حمله میکنند. گاه به قلب لشکر میزنند و گاه به سمت چپ و گاه به سمت راست. هیچ کس توان مقابله با آنها را ندارد. آنها میخواهند انتقام خونِ شهیدان را بگیرند. خدا میداند که چقدر از این نامردها را به خاک سیاه مینشانند.
عمرسعد بسیار عصبانی میشود. این چهار نفر، یک لشکر را به زانو در آوردهاند. یک مرتبه فکری به ذهن عمرسعد میرسد و دستور میدهد تا هنگامی که آنها به قلب لشکر حمله میکنند لشکر راه را باز کند تا آنها به عقب سپاه برسند و آنگاه آنها را محاصره کنند.
این نقشه اجرا میشود و این چهار تن در حلقه محاصره قرار میگیرند. صدای «یا محمّد» آنها به گوش امام میرسد. امام، عبّاس را به کمک آنها میفرستد. عبّاس همچون حیدر کرّار میتازد و با شتاب به سپاه کوفه میرسد. همه فرار میکنند و حلقه محاصره شکسته میشود و آنها به سوی امام میآیند.
همسفرم، نگاه کن! با اینکه پیکر آنها زخمهای زیادی خورده است، امّا باز هم عزم جهاد دارند. ماندن، رسمِ جوانمردی نیست. آنها میخواهند باز گردند. ولی ای کاش
آبی میبود تا این یاران شجاع، گلویی تازه میکردند!
با دیدن امام و شنیدن کلام آن حضرت، جانی تازه در وجودشان دمیده میشود. بدین ترتیب به سوی میدان باز میگردند. باران تیر و نیزه شروع میشود و گرد و غبار همه جا را فرا میگیرد. نبرد سنگین شده است... و اندکی پس از آن در خاموشی فریادها و نشستن غبار، پیکر چهار شهید دیده میشود که کنار هم خفتهاند.(1)* * * تاکنون نام نافِع بن هلال را شنیدهای؟ آن که تیرانداز ماهر کربلاست.
او تیرهای زیادی همراه خود به کربلا آورده و نام خود را بر روی همه تیرها نوشته است. اینک زمان فداکاری او رسیده است.
او برای دفاع از امام حسین علیهالسلام، تیر در کمان مینهد و قلب دشمنان را نشانه میگیرد و تعدادی را به خاک سیاه مینشاند. تیرهای او تمام میشود. پس خدمت امام حسین علیهالسلام میآید و اجازه میدان میخواهد.
امام نیز به او اجازه جنگ میدهد. گوش کن این صدای نافع است: «روی نیازم کجاست، سوی حسین است و بس».
او میرزمد و به جلو میرود. همه میترسند و از مقابلش فرار میکنند.(2)
عمرسعد، دستور میدهد هیچ کس به تنهایی به جنگ یاران حسین نرود. آنها به جای جنگ تن به تن، هر بار که یکی از یاران امام حمله میکند، دسته جمعی حمله کرده و او را محاصره میکنند.
دشمنان دور نافع حلقه میزنند و او را آماج تیرها قرار میدهند و سنگ به سوی او پرتاب میکنند، امّا او مانند شیر میجنگد و حمله میبرد. دشمن حریف او نمیشود. تیری به بازوی راست او اصابت میکند و استخوان بازویش میشکند.
او شمشیر را به دست چپ میگیرد و شمشیر میزند و حمله میکند. تیر دیگری به
1) 351. خرجت امرأة الکلبی تمشی إلی زوجها، حتّی جلست عند رأسه تمسح عنه التراب وتقول : هنیئاً لک الجنّة، فقال شمر بن ذی الجوشن لغلامٍ یسمّی رستم : اضرب رأسها بالعمود، فضرب رأسها فشدخه، فماتت مکانها«: الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 566 - 564؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 8 .
2) 352. فأمّا الصیداوی عمر بن خالد، وجابر بن الحارث السلمانیّ، وسعد مولی عمر بن خالد، ومجمع بن عبد اللَّه العائذی...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 446؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569.
بازوی چپ او اصابت میکند، او دیگر نمیتواند شمشیر بزند.
اکنون دشمنان نزدیکتر میشوند. او نمیتواند از خود دفاع کند. دشمنان، نافع را اسیر میکنند و در حالی که خون از بازوهایش میچکد، او را نزد عمرسعد میبرند.
عمرسعد تا نافع را میبیند او را میشناسد و میگوید: «وای بر تو نافع، چرا بر خودت رحم نکردی؟ ببین با خودت چه کردهای؟».(1)
نافع مردانه جواب میدهد: «خدا میداند که من بر اراده و باور خود هستم و پشیمان نیستم و در نبرد با شما نیز، کوتاهی نکردم. شما هم خوب میدانید که اگر بازوان من سالم بود، هرگز نمیتوانستید اسیرم کنید. دریغا که دستی برای شمشیر زدن نمانده است».(2)
همه میفهمند اگر چه نافع بازوان خود را از دست داده، امّا هرگز دست از آرمان خویش بر نداشته است. او هنوز در اوج مردانگی و دفاع از امام خویش ایستاده است.
شمر فریاد میزند: «او را به قتل برسان». عمرسعد میگوید: «تو خود او را آوردهای، خودت هم او را بکش». شمر خنجر میکشد.
«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُونَ».
روح نافع پر میکشد و به سوی آسمان پرواز میکند.(3)* * * دشمن قصد جان امام را کرده است. این بار دشمن میخواهد از سمت چپ حمله کند.
یاران امام راه را بر آنها میبندند. مسلم بن عوسجه سوار بر اسب، شمشیر میزند و قلب دشمن را میشکافد. شجاعت او، ترس و وحشت در دل دشمن انداخته است. این پیرمرد هشتاد ساله، چنین رَجَز میخواند: «من شیر قبیله بنیاَسَد هستم».(4)
آری! همه اهل کوفه مسلم بن عَوْسجه را میشناسند. او در رکاب پیامبر شمشیر
1) 353. ثمّ خرج ... نافع بن هلال الجملی - وقیل: هلال بن نافع - وجعل یرمیهم بالسهام فلا یخطیء، وکان خاضباً یده ...: مقتل الحسینعلیه السلام للخوارزمی ج 2 ص 20، الفتوح ج 5 ص 109.
2) 354. فأخذه شمر بن ذی الجوشن ومعه أصحاب له یسوقون نافعاً، حتّی أُتی به عمر بن سعد ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 441؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 568 .
3) 355. الدماء تسیل علی لحیته، وهو یقول : واللَّه لقد قتلت منکم اثنی عشر سوی من جرحت، وما ألوم نفسی علی الجهد، ولو بقیت لی عضد وساعد ما أسرتمونی«: البدایة والنهایة، ج 8، ص 184.
4) 356. فانتضی شمر سیفه، فقال له نافع : أما واللَّه أن لو کنت من المسلمین لعظم علیک أن تلقی اللَّه بدمائنا، فالحمد للَّه الذی جعل منایانا علی یدی شرار خلقه، فقتله«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 441؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 568؛ »أنت علی دین شیطان، ثمّ حمل علیه فقتله«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 435؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 565؛ الإرشاد، ج 2، ص 103؛ إعلام الوری، ج 1، ص 462؛ مثیر الأحزان، ص 60 .
زده است و همه مردم او را به عنوان یار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمیشناسند.
لشکر کوفه تصمیم به کشتن مسلم بن عوسجه گرفته و به سوی او هجوم میآورند. او دوازده نفر را به خاک سیاه مینشاند. لشکر او را محاصره میکنند. گرد و غبار به آسمان میرود و من چیز دیگری نمیبینم. باید صبر کنم تا گرد و غبار فروکش کند.
امام حسین علیهالسلام و یاران به کمک مسلم بن عوسجه میشتابند. همه وارد این گرد و غبار میشوند، هیچ چیز پیدا نیست. پس از لحظاتی، وسط میدان را میبینم که بزرگ مردی بر روی خاک آرمیده، در حالی که صورت نورانیش از خون رنگین شده است و امام همراه حبیب بن مظاهر کنار او نشستهاند.
مسلم بن عوسجه چشمان خود را باز میکند. سر او اکنون در سینه امام است.(1)
قطرههای اشک، گونه امام را مینوازد. سر به سوی آسمان میگیرد و با خدای خویش سخن میگوید.
حبیب بن مظاهر جلو میآید. او میداند که این رفیق قدیمی به زودی او را ترک خواهد کرد. برای همین به او میگوید: «آیا وصیتّی داری تا آن را انجام دهم؟»
مسلم بن عوسجه میخندد. او دیگر توان حرکت ندارد، امّا گویی وصیّتی دارد. پس آخرین نیرو و توان خود را بر سر انگشتش جمع میکند و به سوی امام حسین علیهالسلام اشاره میکند: «ای حبیب! وصیّت من این است که نگذاری این آقا، غریب و بییاور بماند».
اشک در چشمان حبیب حلقه میزند و میگوید: «به خدای کعبه قسم میخورم که جانم را فدایش کنم».(2)
چشمان مسلم بن عوسجه آرام آرام بسته میشود و در آغوشِ امام جان میدهد. * * * همسفرم! آیا عابِس را میشناسی؟
1) 357. ثمّ برز مسلم بن عوسجة مرتجزاً :إن تسألوا عنّی فإنّی ذو لبد...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 102؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 19؛ الفتوح، ج 5، ص 105؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 14 .
2) 358. ثمّ خرج مسلم بن عوسجة، فبالغ فی قتال الأعداء وصبر علی أهوال البلاء، حتّی سقط إلی الأرض وبه رمق، فمشی إلیه الحسینعلیه السلام ومعه حبیب بن مظاهر«: مثیر الأحزان، ص 63 .
عابس نامهرسان مسلم بن عقیل بود. مسلم او را به مکّه فرستاد تا نامه مهمی را به امام حسین علیهالسلام برساند.
کسانی که به امام حسین علیهالسلام نامه نوشتند شمشیر در دست دارند و به خونش تشنه شدهاند. عابِس نیز همچون دیگر دلاوران طاقت این همه نامردی و نیرنگ را ندارد. خدمت امام میرسد: «مولای من! در روی این زمین هیچ کس را به اندازه شما دوست ندارم. اگر چیزی عزیزتر از جان میداشتم آن را فدایت میکردم».(1)
امام نگاهی به او میاندازد. آری! خدا چه یاران با وفایی به حسین داده است! عابِس، اجازه میدان میگیرد و میخواهد حرکت کند. پس با نگاهی دیگر به محبوب خود از اوخداحافظی میکند.
عابِس، شمشیر به دست وارد میدان میشود و خشمگین و بیپروا به سوی دشمن میتازد. رَبیع کسی است که در یکی از جنگها همرزم او بوده است، امّا اکنون به خاطر مال دنیا در سپاه کوفه است.
او فریاد میزند: «ای مردم! این عابس است که به میدان آمده، من او را میشناسم. این شیر شیران است. به نبرد او نروید که به خدا قسم هر کس مقابل او بایستد کشته خواهد شد».(2)
عابس در وسط میدان ایستاده است و مبارز میطلبد: «آیا یک مرد در میان شما نیست که به جنگ من بیاید؟». هیچ کس جواب نمیدهد. ترس وجود همه را فرا گرفته است. عمرسعد عصبانی است. چرا یک نفر جواب نمیدهد؟ همه میترسند، شیر شیران به میدان آمده است. باز این صدا در دشت کربلا میپیچد: «آیا یک نفر هست که با من مبارزه کند؟».
عمرسعد این صحنه را میبیند که چگونه ترس بر آن سپاه بزرگ سایه افکنده است. او به هر کسی که دستور میدهد به میدان برود، کسی قبول نمیکند. پس با
1) 359. فقال : رحمک ربّک یا مسلم بن عوسجة، ودنا منه حبیب بن مظاهر، فقال : عزّ علیَّ مصرعک یا مسلم، أبشر بالجنّة، فقال له مسلم قولاً ضعیفاً...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 435؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 565؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 15؛ الإرشاد، ج 2، ص 103؛ الأمالی للشجری، ج 1، ص 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 19؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 400 .
2) 360. جاء عابس بن أبی شبیب فقال : یا أبا عبد اللَّه! واللَّه ما أقدر علی أن أدفع عنک القتل والضیم بشیء أعزّ علیّ من نفسی، فعلیک السلام«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 404 .
عصبانیت فریاد برمیآورد: «او را سنگ باران کنید».(1)
سنگ از هر طرف میبارد، امّا هیچ مبارزی به میدان نمیآید.
نامردها! چرا سنگ میزنید. مگر شما برای جنگ نیامدهاید، پس چرا به میدان نمیآیید؟ آری! شما حقیر هستید و باید حقیرتر بشوید.
نگاه کن! حماسهای در حال شکلگیری است.
عابس لباس رزم از بدن بیرون میآورد و به گوشهای پرتاب میکند و فریاد میزند: «اکنون به جنگم بیایید!».
همه از کار عابس متعجّب میشوند و عابس به سوی سپاه کوفه حمله میبرد.(2)
به هر سو که هجوم میبرد، همه فرار میکنند. عدّه زیادی را به خاک سیاه مینشاند.
دشمن فریاد میزند: «محاصرهاش کنید، تیر بارانش کنید». و به یکباره باران تیر و سنگ شروع به باریدن میکند و حلقه محاصره تنگتر میشود.
او همه تیرها را به جان و دل میخرد. از سر تا پای او خون میچکد. اکنون او با پیکری خونین در آغوش فرشتگان است!
آری! او به آرزویش که شهادت است، میرسد.(3)* * * او جَوْن است، غلامِ ابوذر غِفاری که بعد از مرگ ابوذر، همواره در خدمت امام حسین علیهالسلام بوده است.
او در اصل اهل سودان است و رنگ پوستش سیاه میباشد. امام که دایما اطراف اردوگاه را بررسی میکند، این بار کنار میدان ایستاده است. جَوْن جلو میآید و میگوید:
-- مولای من، آیا اجازه میدهید به میدان بروم. میخواهم جانم را فدای شما کنم.
1) 361. لمّا رأیته مقبلا عرفته وقد شاهدته فی المغازی وکان أشجع الناس، فقلت : أیّها الناس هذا الأسد الأسود، هذا ابن أبی شبیب، لا یخرجنّ إلیه أحد منکم«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 23؛ البدایةوالنهایة، ج 8، ص 185؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 29؛ وراجع : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569 .
2) 362. فأخذ ینادی : ألا رجل لرجل! فقال عمر بن سعد : ارضخوه بالحجارة«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 444؛ مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 23 .
3) 363. ثمّ شدّ علی الناس، فواللَّه لرأیته یکرد أکثر من مئتین من الناس«: البدایة والنهایة، ج 8، ص 185؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 29؛ وراجع : الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569 .
-- ای جَوْن! خدا پاداش خیرت دهد. تو با ما آمدی، رنج این سفر را پذیرفتی، همراه و همدل ما بودی و سختیهای زیادی نیز، کشیدی، امّا اکنون به تو رخصت بازگشت میدهم. تو میتوانی بروی.
اشک در چشم جَون حلقه میزند. شانههایش میلرزد و با صدایی لرزان میگوید: «آقا، عزیز پیامبر، در شادیها با شما بودم و اکنون در اوج سختی شما را تنها بگذارم!».(1)
امام شانههای او را مینوازد و با لبخندی پر از محبّت اجازه میدان به او میدهد.
جَوْن رو به امام میکند و میگوید: «آقا، دعا کن پس از شهادت، سپیدرو و خوشبو شوم».
نمیدانم چه شده است که جَون این خواسته را از امام طلب میکند، امّا هر چه هست این تنها خواسته اوست.
جَون به میدان میرود. شمشیر میزند و چنین میخواند: «به زودی میبینید که غلامِ سیاهِ حسین، چگونه میجنگد و از فرزند پیامبر دفاع میکند».(2)
دستور میرسد تا او را محاصره کنند. سپاه کوفه به پیش میتازد و او شمشیر میزند.(3)
گرد و غبار به آسمان بلند شده، جَوْن بر روی خاک افتاده است. آخرین لحظههای عمر اوست. چشمهای خود را بر هم مینهد. او به یاد دارد که امام حسین علیهالسلام بالای سر شهدا میرفت. با خود میگوید آیا آقایم به بالین من نیز، خواهد آمد؟ نه، من لایق نیستم. من تنها غلامی سیاه هستم. حسین به بالین کسانی میرود که از بزرگان و عزیزان هستند. منِ سیاه کجا و آنها کجا!
ناگهان صدایی آشنا میشنود. دستی مهربان سر او را از زمین بلند میکند. خدای من، این دست مهربان کیست که سر مرا به سینه گرفته است؟ بوی مولایم به
1) 364. تقدّم عابس بن ) أبی ( شبیب الشاکری، فسلّم علی الحسینعلیه السلام وودّعه، وقاتل حتّی قُتل رحمه اللَّه«: الإرشاد، ج 2، ص 106؛ »ارموه بالحجارة، فرموه حتّی قُتل«: مثیر الأحزان، ص 66 .
2) 365. ثمّ برز جون مولی أبی ذر، وکان عبداً أسود، فقال له الحسینعلیه السلام : أنت فی إذنٍ منّی؛ فإنّما تبعتنا طلباً للعافیة، فلا تبتلِ بطریقنا ...«: مثیر الأحزان، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 22 .
3) 366. ثمّ برز للقتال، وهو یقول :کیف یری الکفّار ضرب الأسودِ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 22 .
مشامم میرسد. یعنی مولایم آمده است؟!
جَون با زحمت چشمانش را باز میکند و مولایش حسین را میبیند. خدای من! چه میبینم؟ مولایم حسین آمده است.
او مات و مبهوت است. میخواهد بلند شود و دو زانو در مقابل آقای خود بنشیند، امّا نمیتواند. میخواهد سخن بگوید، امّا نمیتواند. با چشم با مولایش سخن میگوید. بعد از لحظاتی چشم فرو میبندد و روحش پر میکشد.
امام در اینجا به یاد خواسته او میافتد. برای همین، دست به دعا برمیدارد: «بار خدایا! رویش را سفید، بویش را خوش و با خوبان محشورش نما».(1)
آری! خداوند دعای امام حسین علیهالسلام را مستجاب میکند و پس از چند روز وقتی بنیاسد برای دفن کردن شهدا به کربلا میآیند، بدن او را مییابند در حالی که خوشبوتر از همه گلهاست.(2)
او در بهشت، همنشین امام خواهد بود. * * * اکنون نوبت بُرَیْر است تا جان خود را فدای امامش کند.
بریر معلّم قرآن کوفه است. او با آنکه حدود شصت سال سن دارد، امّا دلش هنوز جوان است. او نیز، با اجازه امام به سوی میدان میشتابد: «من بُرَیر هستم و همانند شیری شجاع به سوی شما میآیم و از هیچ کس نمیترسم».
او مبارز میطلبد، چه کسی میخواهد به جنگ او برود؟
در سپاه کوفه خبر میپیچد که معلّم بزرگ قرآن به جنگ آمده و مبارز میطلبد.
شرم در چهره آنها نشسته است. آیا به جنگ استاد خود برویم؟
صدای بُرَیر در میدان طنین انداخته است. عمرسعد فریاد میزند: «چرا کسی به جنگ او نمیرود؟ چرا همه ایستادهاند؟». به ناچار یکی از سربازان خود به نام یزید
1) 367. ثمّ حمل، فلم یزل یقاتل حتّی قُتل رحمه اللَّه«: الفتوح، ج 5، ص 108؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 403؛ مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 19 وفیه »جون مولی أبی ذرّ الغفّاری«، المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 103؛بحار الأنوار، ج 45، ص 23 .
2) 368. اللّهمّ بیّض وجهه، وطیّب ریحه، واحشره مع الأبرار، وعرّف بینه وبین محمّدٍ وآل محمّد«: بحار الأنوار، ج 45، ص 22 .
بن مَعْقِل را به جنگ بُرَیرمیفرستد.
-- ای بُرَیر! تو همواره از علیّ بن ابیطالب دفاع میکردی؟
-- آری! اکنون هم بر همان عقیدهام.
-- راه تو، راه باطل و راه شیطان است.
-- آیا حاضری داوری را به خدا بسپاریم و با هم مبارزه کنیم و از خدا بخواهیم هر کس که گمراه است کشته و هر کس که راستگو است پیروز شود؟
-- آری! من آمادهام.
سکوتی عجیب بر کربلا حکمفرماست. چشمها گاه به بُرَیر نگاه میکند و گاه به یزید بن معقل.
بُرَیر دست به سوی آسمان برمیدارد و دعا میکند که فرد گمراه کشته شود.
سپاه کوفه آرزو میکنند که یزید بن معقل پیروز شود. عمرسعد دستور میدهد تا همه لشکر برای یزید بن معقل دعا کنند. آنها به این فکر میکنند که اگر بُرَیر شکست بخورد، بر حقّ بودن سپاه کوفه بر همه آشکار خواهد شد. به راستی، نتیجه چه خواهد شد؟ آیا بُرَیر میتواند حریف خود را شکست دهد؟ آری! در واقع، این بُرَیر است که یزید بن معقل را به جهنم میفرستد. صدای «اللّه اکبر» در لشکر حقّ، بلند است.
بدین ترتیب، بر همه معلوم شد که راه بُرَیر حق است. عمرسعد بسیار عصبانی است. گروهی را برای جنگ میفرستد. جنگ بالا میگیرد. بدن بُرَیر زخمهای بسیاری برمیدارد. در این گیرودار، مردی به نام ابن مُنْقِذ از پشت سر حمله میکند و نیزه خود را بر کمر بُرَیر فرو میآورد. بریر روی زمین میافتد. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّ-آ إِلَیْهِ رَ اجِعُونَ».
روح بلند بُرَیر نیز، به سوی آسمان پر میکشد.(1)
1) 369. إنّ الناس کانوا یحضرون المعرکة ویدفنون القتلی، فوجدوا جوناً بعد عشرة أیّام تفوح منه رائحة المسک، رضوان اللَّه علیه«: بحار الأنوار، ج 45، ص 22 .
او علمدار و جوانمرد سی و پنج ساله کربلا بود. آیا میدانی که چرا او را سقّای کربلا نامیدهاند؟
از روز هفتم که آب را بر امام حسین علیهالسلام و یارانش بستند، او بارها و بارها همراه دیگر یاران، به سوی فرات حملهور میشد تا برای خیمهها، آب بیاورد.
البته تو خود میدانی که دشمن، هزاران نفر را در اطراف فرات مأمور کرده است تا نگذارند کسی آب ببرد، امّا عبّاس و همراهانش هر بار که به سوی فرات میرفتند، با دست پر، باز میگشتند.
آری! تا فرزندان اُم ّالبَنین زندهاند، در خیمهها، مقداری آب پیدا میشود.
در روایتها آمده است که پس از شهادت حضرت زهرا( علیهاالسلام)، حضرت علی علیهالسلام به برادرش عقیل فرمود: «همسری برای من پیدا کن که از شجاعترین طایفه عرب باشد». عقیل نیز، اُمّ البنین را معرّفی کرد. او از طایفهای بود که شجاعت و مردانگی آنها زبانزد روزگار بود. اکنون چهار پسر اُم ّالبَنین عبّاس، جعفر، عثمان و عبداللّه در کربلا هستند.
فرزندان اُمّ البنین تصمیم گرفتهاند که بار دیگر برای آوردن آب به سوی فرات بروند.
دشمن از هر طرف در کمین آنها بود. آنها باید از میان چهار هزار سرباز میگذشتند. خبر به آنها میرسد که آب در خیمهها تمام شده است و تشنگی بیداد میکند.
این بار، عبّاس تنها با سه تن از برادران خود به سوی فرات حرکت میکند، زیرا یارانی که پیش از این او را همراهی میکردند، اکنون به بهشت سفر کردهاند. آنها تصمیم خود را گرفتهاند. این کار، دل شیر میخواهد. چهار نفر میخواهند به جنگ
چهار هزار نفر بروند.
حماسهای شکل میگیرد. پسران حیدر کرّار میآیند! آنها لشکر چهار هزار نفری را میشکافند و خود را به آب میرسانند.
عبّاس مشک را پر از آب میکند و بر دوش میگیرد و همراه برادران خود به سوی خیمهها حرکت میکند، امّا آنها هنوز لب تشنه هستند.
مسلما راه برگشت بسیار سختتر از راه آمدن است. اینجا باید مواظب باشی تا تیری به مشک اصابت نکند.
مشک بر دوش عبّاس است و سه برادر همچو پروانه، دور آن میچرخند. آنها جان خود را سپر این مشک میکنند تا مشک سالم به مقصد برسد. همه بچّهها در خیمهها، منتظر این آب هستند. آیا این مشک به سلامت به خیمهها خواهد رسید؟ صدای «آب، آب» بچّهها هنوز در گوش پسران اُمّ البنین است.
آنها تیرها را به جان میخرند و به سوی خیمهها میآیند. نمیتوانم اوج حماسه را برایت به تصویر بکشم. عبّاس مشک بر دوش دارد و اشک در چشم!
او وقتی از فرات بالا آمد، سه برادرش همراه او بودند. تا اینکه دشمن شروع به تیرباران کرد و جعفر روی زمین افتاد. در واقع، او همه تیرها را به جان خرید. عبّاس میخواهد بایستد و برادر را در آغوش کشد، امّا فرصتی نمانده است. جعفر با گوشه چشم، به او اشاره میکند که ای عباس برو، باید مشک را به خیمهها برسانی.
آیا مشک به سلامت به خیمهها خواهد رسید؟ اشک در چشمان عبّاس حلقه زده است. آنها به راه خود ادامه میدهند. کمی جلوتر، برادر دیگر بر زمین میافتد.
عبّاس و دیگر برادرش به سوی خیمهها میروند. دیگر راهی تا خیمهها نمانده است، امّا سرانجام برادر دیگر هم روی زمین میغلتد.(1)
همه کودکان چشم انتظارند. آنها فریاد میزنند: «عمو آمد، سقّای کربلا آمد»، امّا
1) 370. هل تذکر وأنا أُماشیک فی بنی لوذان وأنت تقول : إنّ عثمان بن عفّان کان علی نفسه مسرفاً، وإنّ معاویة بن أبی سفیان ضالّ مضلّ، وإن إمام الهدی والحقّ علیّ بن أبی طالب ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 431؛ وراجع : الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 565؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 399 .
چرا او تنهای تنها میآید؟
عزیزانم! بیاشامید، که من سه برادر را برای این آب از دست دادهام.
آیا عبّاس باز هم برای آوردن آب به سوی فرات خواهد رفت؟! اکنون نزدیک ظهر است و گرمای آفتاب بیداد میکند. این همه زن و بچّه و یک مشک آب و آفتاب گرم کربلا!
ساعتی دیگر، باز صدای «آب، آب» کودکان در صحرا میپیچد.
عبّاس باید چه کند؟
او که دیگر سه برادر ندارد. آنها پر کشیدند و رفتند. * * * تو اَسْلَم غلامِ امام حسین علیهالسلام هستی.
تو از نژاد تُرکی و افتخارت این است که خدمتگذار امام حسین علیهالسلام هستی! همراه امام از مدینه تا کربلا آمدهای و اکنون میخواهی جان خود را فدای ایشان کنی.
دست خود را به سینه میگذاری و به رسم ادب میایستی و اجازه میدان میخواهی. در نگاهت یک دنیا التماس است. با خود میگویی: «آیا مولایم به من اجازه میدهد؟».
امام نگاهی به تو میکند. میداند شوق رفتن داری... و سرانجام به سوی میدان میروی و فریاد میزنی: «أمیری حسی-نٌ ونِع-مَ الأمی-رِ»؛ «امیر من، حسین است و او بهترین امیرهاست».
هیچ کس به زیبایی تو رَجَز نخوانده است. صدایت همه کوفیان را به فکر میاندازد. به راستی، آیا رهبری بهتر از حسین هم پیدا میشود؟
ای کوفیان، شما رهبری یزید را قبول کردهاید، امّا بدانید که در واقع در دنیا و آخرت ضرر کردید، چراکه نه دنیا را دارید و نه آخرت را. ولی آقای من حسین است. او در دنیا
و آخرت به من آرامش و سعادت میدهد.
تو میغرّی و شمشیر میزنی و همه از مقابل تو فرار میکنند. دشمن تاب شنیدن صدای تو را ندارد. محاصرهات میکنند و بر سر و رویت تیر و سنگ میریزند.
تو را میبینم که پس از لحظاتی روی خاک گرم کربلا افتادهای. هنوز نیمه جانی داری. به سوی خیمهها نگاه میکنی و چشم فرو میبندی. گویی آرزویی در دل داری که از گفتنش شرم میکنی. آیا میشود مولایم حسین، کنار من هم بیاید؟
صدای شیهه اسبی به گوش میرسد. خدایا! این کیست که به سوی من میآید؟ لحظهای بیهوش میشوی و سپس چشم باز میکنی و مولای خود را میبینی!
خدایا، خواب میبینم یا بیدارم؟ این مولایم حسین علیهالسلام است که سرم را به سینه گرفته است. ای تاریخ! بزرگواری حسین علیهالسلام را ببین. امام، صورت خود را به صورت تو میگذارد!
و تو باور نمیکنی! خدایا! این صورت مولایم است که بر روی صورتم احساس میکنم.
خیلی زود به آرزویت رسیدی و بهشت را لمس کردی! لبخند شادی و رضایت بر چهرهات مینشیند. آخرین جمله زندگیات را نیز، میگویی: «چه کسی همانند من است که پسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله صورت به صورتش نهاده باشد».
به راستی، چه سعادتی بالاتر از اینکه آفتاب، تو را در آغوش گرفته است و روح تو از آشیانه جان پر میکشد و به سوی آسمانها پرواز میکند.
امام بین غلام و پسرش فرق نمیگذارد و فقط در دو جا چنین میکند. یکبار زمانی که به بالین علی اکبر میآید و صورت به صورت میوه دلش میگذارد و اینجا هم که صورت به صورت غلامِ تُرک خود مینهد و در واقع امام به ما میآموزد که بهترین مردم با تقواترین آنهاست.(1)
1) 371. کان بعد أن قُتل إخوته عبد اللَّه وعثمان وجعفر معه قاصدین الماء، ویرجع وحده بالقربة فیحمل علی أصحاب عبیداللَّه بن زیاد الحائلین دون الماء...«: شرح الأخبار، ج 3، ص 191.
بیش از هفتاد سال سن دارد. ولی دلش هنوز جوان است. آیا او را شناختی؟ او اَنس بن حارث است. همان که سالها پیش در رکاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمشیر میزد. او به چشم خود دیده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله چقدر حسینش را میبوسید و میبویید.
نگاه کن! با دستمالی پیشانی خود را میبندد تا ابروهای سفید و بلندش را زیر آن مخفی کند. کمر خود را نیز محکم بسته است. او شمشیر به دست به سوی امام میآید.
سلام میکند و جواب میشنود و اجازه میدان میخواهد. امام به او میفرماید: «ای شیخ! خدا از تو قبول کند». او لبخندی میزند و به سوی میدان حرکت میکند.
کوفیان همه او را میشناسند و برای او به عنوان یکی از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله احترام خاصی قایلاند، امّا اکنون باید به جنگ او بروند. انس هیچ پروایی ندارد. گر چه در ظاهر پیر و شکسته شده است، ولی جرأت شیر را دارد و به قلب سپاه دشمن میتازد.
در مقابل سپاه میایستد و به مردم کوفه میگوید: «آگاه باشید که خاندان علیّ بن ابیطالب پیرو خدا هستند و بنیاُمیّه پیرو شیطان».
آری! او در این میدان از عشق به مولایش حضرت علی علیهالسلام، پرده برمیدارد. تنها کسی که نام حضرت علی علیهالسلام را در میدان کربلا، شعار خود نموده است، این پیرمرد است.
او روزهایی را به یاد میآورد که در رکاب حضرت علی علیهالسلام در صفیّن و نهروان، شمشیر میزد. اکنون علیگویان و با عشقی که از حسین در سینه دارد، شمشیر میزند و کافران را به قتل میرساند.
اما پس از لحظاتی، پیر مردِ عاشورا روی خاک گرم کربلا میافتد، در حالی که
محاسن سفیدش با خون سرخ، رنگین است.(1)* * * خدایا! اکنون نوبت کیست که برای حسین علیهالسلام جان فشانی کند؟
نگاه کن! وَهَب از دور میآید. آیا او را میشناسی؟ یادت هست وقتی که به کربلامیآمدیم امام حسین علیهالسلام کنار خیمه او ایستاد و به برکت دعای ایشان چاه آنها، پر از آب شد. آنها مسیحی بودند، امّا چه وقت خوبی، حسینی شدند. روزی که هزاران مسلمان به جنگ حسین آمدهاند، وهب به یاری اسلام واقعی آمده است.
او اکنون آمده است تا اجازه میدان بگیرد. مادر و همسر او کنار خیمه ایستادهاند و برای آخرین بار او را نگاه میکنند. اکنون این وهب است که صدایش در صحرای کربلا طنینانداخته است: «به زودی ضربههای شمشیر مرا میبینید که چگونه در راه خدا شمشیر میزنم».(2)
او میرزمد و میجنگد و عدّه زیادی را به قتل میرساند. مادر کنار خیمه ایستاده است. او رزم فرزند خود را میبیند و اشک شوق میریزد.
او چگونه خدا را شکر کند که پسرش اکنون در راه حسینِ فاطمه شمشیر میزند.
نگاه وهب به مادر میافتد و به سرعت به سوی خیمهها برمیگردد. نگاهی به مادر میکند. مادر تو چقدر خوشحالی! چقدر شاد به نظر میآیی!
وهب شمشیر به دست دارد و خون از سر و روی او میریزد. در این جنگ، زخمهای زیادی بر بدنش نشسته است. احساس میکند که باید از مادر خود حلالیت بطلبد:
-- مادر، آیا از من راضی هستی؟
-- نه.
همه تعجّب میکنند. چرا این مادر از پسر خود راضی نیست! مادر به صورت وهب
1) 372. خرج غلام ترکیّ مبارز، قاریء للقرآن عارف بالعربیّة، وهو من موالی الحسینعلیه السلام، فجعل یقاتل... فقتل جماعة، فتحاوشوه فصرعوه، فجاءه الحسینعلیه السلام وبکی...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 24؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 30؛ »برز غلام ترکیّ للحرّ... فقتل سبعین رجلاً : المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 104؛ کان أسلم هذا من موالی الحسین بن علیّ... خرج إلی القتال وهو یقول : أمیری حسین ونعم الأمیر...من مثلی وابن رسول اللَّه واضع خدّه علی خدّه ثمّ أفاضت نفسه«: أعیان الشیعة، ج 3، ص 303.
2) 373. کان أنس بن الحارث الکاهلی سمع مقالة الحسینعلیه السلام لابن الحرّ ، وکان قدم من الکوفة بمثل ما قدم له ابن الحرّ، فلمّا خرج من عند ابن الحرّ، سلّم علی الحسینعلیه السلام ...«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 384؛ »خرج أنس بن الحارث الکاهلیّ، وهو یقول :قد علمت کاهلها وذُودان...«: مثیر الأحزان، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 24؛ الفتوح، ج 5، ص 107؛ وراجع الأمالی للصدوق، ص 224، ح 239؛ روضة الواعظین، ص 206؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 102؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 2، ص 103.
خیره میشود و میگوید: «پسرم، وقتی از تو راضی میشوم که تو در راه حسین کشته شوی».(1)
آفرین بر تو ای بزرگ مادرِ تاریخ! وهب اکنون پیام مادر را درک کرده است.
آن طرف، همسر جوانش ایستاده است. او سخنِ مادر وهب را میشنود که فرزندش را به سوی شهادت میفرستد.
همسر وهب جلو میآید: «وهب، مرا به داغ خود مبتلا نکن!». وهب در میان دو عشق گرفتار میشود. عشق به همسر مهربان و عشق به حسین علیهالسلام.
وهب باید چه کند؟ آیا نزد همسرش برگردد و رضایت او را حاصل کند و یا به سوی میدان جنگ بتازد. البته همسر وهب حق دارد. چرا که آنها چند روزی است که مسلمان شدهاند. او هنوز از درگیری میان جبهه حق و باطل چیز زیادی نمیداند.
صدای مادر، او را به خود میآورد: «عزیزم، به سوی میدان باز گرد و جان خود را فدای حسین کن تا در روز قیامت، جدش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهاز تو شفاعت کند».(2)
وهب، در یک چشم به هم زدن، انتخاب خود را میکند و به سوی میدان باز میگردد. او میجنگد و پیش میرود. دست راست او قطع میشود، شمشیر به دست چپ میگیرد و به جنگ ادامه میدهد.
دست چپ او هم قطع میشود. اکنون دیگر نمیتواند شمشیر بزند. دشمنان او را اسیر میکنند و نزد عمرسعد میبرند. عمرسعد به او میگوید: «وهب،آن شجاعت تو کجا رفت؟» و آنگاه دستور میدهد تا گردن وهب را بزنند.(3)
سپاه کوفه اکنون خشنود است که شیر مردی را از پای در آورده است. شمردستور میدهد تا سر وهب را به سوی مادرش بیندازند. شمر، کینه وهب را به دل گرفته است، چرا که این مسیحیِ تازه مسلمان شده، حسّ حقارت را در همه سپاه کوفه زنده کرده است.
1) 374. بک رغبة عن مبارزة أحد من الناس؟! ثمّ شدّ علیه فضربه بسیفه حتّی برد ..«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 101؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 16 .
2) 375. فرجع إلیهما وقال : یا أُمّاه، أرضیت أم لا؟ فقالت : لا ما رضیت حتّی تُقتل بین یدی الحسینعلیه السلام«: مثیر الأحزان، ص 62.
3) 376. قالت امرأته : باللَّه علیک لا تفجعنی فی نفسک، فقالت له أُمّه : یا بُنیّ، اعزب عن قولها وارجع فقاتل بین یدی ابن بنت نبیّک تنل شفاعة جدّه یوم القیامة«: مثیر الأحزان، ص 62.
مادر وهب نگاه میکند و سرِ فرزندش را میبیند. او سرِ پسر خود را برمیدارد و میبوسد و میبوید. همه منتظر هستند تا صدای گریه و شیون او بلند شود، امّا از صدای گریه مادر خبری نیست.
نگاه کن! او عمود خیمهای را برمیدارد و به سوی دشمن میدود. با همین چوب به جنگ دشمن میرود و دو نفر را از پای در میآورد. همه مات و مبهوتاند. آیا این همان مادری است که داغ فرزند دیده است؟
اینجاست که امام حسین علیهالسلام میفرماید: «ای مادر وهب، به خیمهها برگرد. خدا جهاد را از زنان برداشته است».
او به خیمه برمیگردد. امام به او روی میکند و میفرماید: «تو و پسرت روز قیامت با پیامبر خواهید بود».(1)
و چه وعدهای از این بالاتر و بهتر!
1) 377. فأُخذ أسیراً وأُتی به عمر بن سعد، فقال له : ما أشدّ صولتک؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 12؛ الفتوح، ج 5، ص 104؛ »لم یزل یقاتل حتّی قُطعت یمینه فلم یبالِ، وجعل یقاتل حتّی قُطعت شماله ... : فلم یزل یقاتل حتّی قتل تسعة عشر فارساً واثنی عشر راجلاً، ثمّ قُطعت یمینه وأُخذ أسیراً«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 101؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 16 .
اَبو ثُمامه نگاهی به آسمان میکند. خورشید به میانه آسمان رسیده است. بدین ترتیب آخرین دقایق راز و نیاز با خداوند نزدیک میگردد.
او نزد امام میرود. لبهای خشک و ترکخورده امام، غمی بزرگ بر دلش مینشاند. هوا بسیار گرم است و دشمن بسیار زیاد و یاران بسیار اندکاند.
به امام میگوید: «جانم به فدایت! دوست دارم آخرین نماز را با شما بخوانم. موقع اذان ظهر نزدیک است».(1)
امام در چشمان او نگاه میکند: «نماز را به یادمان انداختی. خدا تو را در گروه نماز گزاران محشور کند».(2)
امام رو به سپاه کوفه میکند و از آنها میخواهد تا برای خواندن نماز لحظاتی جنگ را متوقّف کنند. یکی از فرماندهان سپاه کوفه به نام ابن تمیم فریاد میزند: «نماز شما که پذیرفته نیست».(3)
حَبیب بن مظاهر از سخن او خشمناک میشود و در جواب بیشرمی او چنین میگوید: «آیا گمان میکنی که نماز پسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله قبول نمیشود و نماز نادانی چون تو قبول میشود؟».(4)
ابن تمیم شمشیر میکشد و به سوی حبیب میآید. حبیب از امام اجازه میگیرد و
1) 378. رمی برأسه إلی عسکر الحسین، فأخذت أُمّه الرأس فقبّلته، ثمّ شدّت بعمود الفسطاط، فقتلت به رجلین، فقال لها الحسین : ارجعی أُمّ وهب«: بحار الأنوارج 45، ص 17.
2) 379. قال للحسین : یا أبا عبد اللَّه، نفسی لک الفِداء! إنّی أری هؤلاء قد اقتربوا منک«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 441-439؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 568 - 567 .
3) 380. ذکرتَ الصلاة، جعلک اللَّه من المصلّین الذاکرین! نعم، هذا أوّل وقتها . ثمّ قال : سلوهم أن یکفُّوا عنّا...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 16؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 21 .
4) 381. فقال لهم الحصین بن تمیم : إنّها لا تُقبل«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 16 .
به جنگ با او میرود. خون غیرت در رگهای حبیب به جوش میآید، او میخواهد بیشرمی ابن تمیم را پاسخ گوید.
شمشیر حبیب به سوی ابن تمیم نشانه میرود. ابن تمیم از اسب بر زمین میافتد و یاران او به کمکش میآیند.
حبیب، رَجَز میخواند: «من حبیب هستم، من یکّهتاز میدان جنگم! مرگ در کام من همچون عسل است».(1)
صفهای سپاه کوفه همچون موجی سهمگین، حبیب را در برمیگیرد. باران سنگ و تیر و نیزه است که میبارد. حلقه محاصره نیز، تنگتر میشود. حبیب میغرّد و شمشیر میزند، امّا نیزهها و شمشیرها...، جویباری از خون، بر موی سپید حبیب جاری میکنند.
اکنون سر حبیب را بر گردن اسبی که در میدان میتازانند آویختهاند.(2)
دل امام با دیدن این صحنه، به درد میآید و اشک از چشمانش جاری میشود.
ای حبیب! تو چه یار خوبی برایم بودی. تو هر شب ختم قرآن میکردی!
آنگاه سر به سوی آسمان میگیرد و میفرماید: «خدایا! یاران مرا پاداشی بزرگ عطا فرما».(3)* * * جنگ را متوقّف کنید! حسین میخواهد نماز بخواند.
این دستور عمرسعد است.
خندهای همراه با مکر و حیله بر لبان عمرسعد نقش میبندد. او نقشهای در سر دارد. آری! او به تیراندازان میگوید که آماده دستور او باشند. او میخواهد حسین علیهالسلام را به هنگام نماز خواندن شهید کند.
امام حسین علیهالسلام آماده نماز میشود. این آخرین نمازی است که امام به جا میآورد.
1) 382. فقال له حبیب بن مظاهر : لا تُقبل! زعمتَ الصلاة من آل رسولِ اللَّهصلی الله علیه وآله لا تُقبلَ، وتُقبَل منک یا حمار؟!«: تاریخالطبری، ج 5، ص 441-439؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 568 - 567.
2) 383. فحمل علیهم حصین بن تمیم، وخرج إلیه حبیب بن مظاهر، فضرب وجه فرسه بالسیف، فشبّ ووقع عنه، وحمله أصحابه فاستنقذوه ...«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 567.
3) 384. فقال له الحصین : إنّی لشریکک فی قتله، فقال الآخر : واللَّه ما قتله غیری، فقال الحصین : أعطنیه أُعلّقه فی عنق فرسی کیما یری الناس...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 439؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 567؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 402؛ ومقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 19 -17؛ مثیر الأحزان، ص 62 و65 .
اکنون که آن حضرت به نماز ایستاده است، گویی دریایی از آرامش را در تلاطم میدان جنگ شاهد است.
یاران و جوانان بنیهاشم پشت سر امام ایستادهاند. چه شکوهی دارد این نماز!
آنجا را نگاه کن! یکی از یاران کنار امام حسین علیهالسلام ایستاده است.
آیا او را میشناسی؟ او سعید بن عبداللّه است. چرا او نماز نمیخواند؟
آری! او امروز نماز نمیخواند، زیرا ظهر امروز نماز او با دیگران فرق میکند. او میخواهد پروانه شمع وجود امام باشد.
عمرسعد اشارهای به تیراندازان میکند. آنها قلب امام را نشانه گرفتهاند و سعید بن عبد اللّه، سپر به دست، در جلوی امام ایستاده است.
از هر طرف تیر میبارد. او سپر خود را به هر طرف میگیرد، امّا تعداد تیرها بسیار زیاد است و از هر طرف تیر میآید.
سعید خود را سپر بلای امام میکند و همه تیرها را به جان و دل میپذیرد. نباید هیچ تیری مانع تمام شدن نماز امام بشود. این نماز، طولانی نیست.
تو میدانی که در هنگام جنگ، نماز چهاررکعتی را دو رکعت میخوانند و به آن نماز خَوف میگویند.
همه آسمان چشم به این نماز و این حماسه دارند. نماز تمام میشود و پروانه عاشق روی زمین میافتد. او نماز عشق خویش را تمام کرد. سیزده تیر بر پیکر او نشسته و خون از بدنش جاری است.
زیر لب دعایی میخواند. آری دعای بعد از نماز مستجاب میشود. آیا میخواهی دعای او را بشنوی؟ گوش کن: «بار خدایا! من این تیرها را در راه یاری فرزند پیامبر تو به جان خریدم».(1)
امام به بالین او میآید و سر سعید بن عبد اللّه را به سینه میگیرد. او چشم خود را
1) 385. قال أبو مخنف : حدّثنی محمّد بن قیس، قال : لمّا قُتل حبیب بن مظاهر هدّ ذلک حسیناًعلیه السلام، وقال عند ذلک : أحتسب نفسی وحماة أصحابی«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 439؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 567؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 402؛ ومقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 19 -17؛ مثیر الأحزان، ص 62 و65 .
باز میکند، لبخند میزند و میگوید: «ای پسر رسول خدا! آیا به عهد خود وفا کردم؟»
اشک در چشم امام حلقه میزند و در جواب میفرماید: «آری! تو در بهشت، پیش من خواهی بود».
چه وعدهای از این بهتر! چشمهای او بسته میشود.(1)* * * اکنون نوبت زُهیر است که جان خود را فدای امام حسین علیهالسلام کند.
با آنکه او بیست روز است که شیعه شده، امّا در این مدّت، سخت عاشق و دلباخته امام خود گردیده است. او نزدیک امام میشود و میگوید: «آیا اجازه میدهی به میدان مبارزه بروم؟».
امام به زُهیر اجازه میدهد و زُهیر به میدان میآید و چنین رَجَز میخواند: «من زُهیرم که با شمشیرم از حریم حسین پاسداری میکنم».(2)
رقص شمشیر زُهیر و طنین صدای او، لرزه بر اندام سپاه کوفه میاندازد. او میرزمد و شمشیر میزند و عدّه زیادی را به خاک زبونی مینشاند. عطش بیداد میکند و زُهیر نیز تشنه است، امّا تشنه دیدار یار!
با خود میگوید دلم میخواهد یک بار دیگر امام خود را ببینم. پس به سوی امام باز میگردد. همه ایمان و عشق و باور خویش را در یک نگاه خلاصه و تقدیم امام میکند.
او به امام میگوید: «جانم به فدای تو! امروز جدّت پیامبر را ملاقات خواهم کرد».(3)
امام نگاهی به او میکند و میفرماید: «آری، ای زُهیر! من نیز بعد از تو میآیم».
زُهیر به میدان برمیگردد. دشمن او را محاصره میکند و به سویش تیرها و نیزهها پرتاب میکند.
1) 386. فتقدّم سعید بن عبد اللَّه الحنفی ووقف یقیه بنفسه، ما زال ولا تخطّی حتّی سقط إلی الأرض وهو یقول :... أبلغه ما لقیت من ألم الجراح، فإنّی أردت ثوابک فی نصر ذرّیة نبیّک ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 21؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 17.
2) 387. وفی روایة : إنّه لمّا سقط قال : یا سیّدی ابن رسول اللَّه، هل وفیت؟ فاستعبر الحسین باکیاً وقال : نعم رحمک اللَّه، وأنت معی فی الجنّة«: المجالس الفاخرة، ص 341.
3) 388. قاتل زهیر بن القین قتالاً شدیداً، وأخذ یقول :أنا زهیر وأنا ابن القینِ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 441؛ أنسابالأشراف، ج 3، ص 403 .
بدین ترتیب پس از لحظاتی، او پر میکشد و به دیدار پیامبر میشتابد.(1)* * * -- فرزندم! تو باید راه پدر را ادامه دهی. میبینی که امام حسین علیهالسلام تنها مانده است.
-- مادر! من آمادهام تا جان خود را فدای امام نمایم.
مادر پیشانی نوجوانش را میبوسد و پیراهن سفیدی بر تنش میکند. شمشیر به دستش میدهد و بند کفشهایش را میبندد. اکنون نوجوان او آماده رزم است. مادر برای بار آخر نوجوانش را در آغوش میگیرد و میگوید: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانه خیمه بدرقه میکند. مادر در آستانه خیمه ایستاده است و شکوه رفتن پسر را مینگرد. او در دل خویش با امام خود سخن میگوید: «ای مولای من! اکنون که نمیتوانم خودم تو را یاری کنم، نوجوانم را تقدیمت میکنم، باشد که قبول کنی».
همه نگاهها متوجّه این نوجوان است. او میآید و خدمت امام میرسد.
امام حسین علیهالسلام میبیند که عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ایستاده است. پدرش جناده در حمله صبح، شربت شهادت نوشید. او به امام سلام میکند و پاسخ میشنود. امام میفرماید:
-- ای عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو باید کنار او باشی، شاید او به میدان آمدن تو را خوش نداشته باشد.(2)
-- نه، مولای من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زیر میاندازد. عَمْرو منتظر شنیدن پاسخ امام است.
امام میگوید: «فرزندم، داغ سنگین پدر کافی است. مادرت چگونه داغی تازه را طاقت میآورد. مادرت را تنها نگذار»، امّا عَمْرو همچنان اصرار میکند. آنجا را نگاه کن! مادر کنار خیمه ایستاده است و با نگاهش تمنّا میکند.
سرانجام امام اجازه میدهد و عَمْرو به سوی میدان میرود. او شمشیر میکشد و به سوی میدان میتازد. در آغاز حمله خود چند نفر را به خاک و خون میکشد، امّا دشمنان او را محاصره میکنند. گرد و غبار است، نمیدانم چه خبر شده است؟
آن چیست که به سوی خیمهها پرتاب میشود؟
خدای من! این سر عَمْرو است. مادر میدود و سر نوجوانش را به سینه میگیرد و بر پیشانی معصوم او بوسهای میزند و با او سخن میگوید: «آفرین بر تو ای فرزندم! ای آرامش قلبم».(1)
ای زنان دنیا! ای مادران!
نگاه کنید که چه حماسهای در حال شکل گیری است. به خدا هیچ مردی در دنیا نمیتواند عمق این حماسه را درک کند. فقط باید مادر باشی تا بتوانی عظمت این صحنه را درک کنی.
سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را میبوید و میبوسد، امّا این مادر پس از اهدای گل زندگیش به امام، یک کار عجیب دیگر هم انجام میدهد. او رو به دشمن میکند و سر فرزندش را به سوی آنها پرتاب میکند.(2)
او با صدای رسا فریاد میزند: «ما چیزی را که در راه خدا دادیم پس نمیگیریم!».(3)
آسمان میلرزد و فرشتگان همه، متعجّب میشوند. نگاه کنید که چگونه یک مادر قهرمان، ایثار و عشق واقعی را نمایش میدهد.
ما کربلا را خوب نشناختیم و آن را در گریه و زاری خلاصه کردهایم. کربلا هم گریه دارد و هم گریه نکردن.
به نظر من یکی از عظمتهای کربلا در گریه نکردن این مادر است. او داغ جوان دیده و دستهایش از خون سر جوانش رنگین شده است، امّا با این وجود گریه
1) 391. ثمّ خرج من بعده عمرو بن جنادة شابّ قُتل أبوه فی المعرکة، وکانت أُمّه عنده، فقالت : یا بُنیّ اخرج فقاتل بین یدی ابن رسول اللَّه حتّی تُقتل«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 21؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 27 .
2) 392. ثمّ قاتل فقُتل، وحُزّ رأسه ورُمی به إلی عسکر الحسینعلیه السلام، فأخذت أُمّه رأسه وقالت : أحسنت یا بُنیّ، یا قرّة عینی یا سرور قلبی...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 21 .
3) 393. فقاتل حتّی قُتل، ورُمی برأسه إلی أُمّه، فأخذته ورمته إلی رجلٍ فقتلته...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 104 .
نمیکند.
شاید به زبان آوردن این وقایع کار آسانی باشد، امّا به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج این حماسهها پی نمیبرد.
این شیر زن کربلا، چنان کاری کرد که تاریخ تا ابد مبهوت او ماند. * * *
امام حسین علیهالسلام به یاران خود که در خاک و خون غلطیدهاند نگاهی میکند و اشک ماتم میریزد. همه آنها با هم عهد بسته بودند که تا یکی از آنها زندهاند، نگذارند هیچ یک از جوانان بنیهاشم به میدان بیایند.
بیش از پنجاه یار وفادار، جان خود را فدای امام نمودند و اکنون نوبت هجده جوان بنیهاشم است.(1)
امام در میدان ایستاده است و نگاهش به سوی سپاه کوفه خیره مانده است و به نادانی مردم کوفه فکر میکند. آنهایی که امام را دعوت کردهاند، امّا اکنون در مقابل او ایستادهاند.
صدایی به گوش امام حسین علیهالسلام میرسد: «بابا به من اجازه میدان میدهی؟». امام برمیگردد و علی اکبر، جوان خود را میبیند که آماده رفتن شده است. اشک در چشمان او حلقه میزند و به پسرش اجازه میدان میدهد.(2)
در خیمهها چه غوغایی بر پا شده است. خواهر، عمّه و هر که در اطراف خیمه است، این منظره را تماشا میکند.
علی اکبر به میدان میرود. او آنقدر شبیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود که هر کس دلش برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله تنگ میشد او را نگاه میکرد.(3)
اکنون او سوار اسب میشود و مهار آن را در دست میگیرد. نگاه حسین علیهالسلام به سوی او خیره مانده است. از پس پرده اشک، جوانش را نظاره میکند.
تمام لشکر کوفه، منتظر آمدن علی اکبراند، آنها میخواهند دل حسین را با ریختن خون علی اکبر به درد آورند.
نگاه کن! امام دست خود را به سوی آسمان میگیرد و دعا میکند: «بار خدایا! خودت شاهد باش من جوانی را به سوی این سپاه میفرستم که هرگاه دلتنگ پیامبر صلیاللهعلیهوآله میشدیم، او را نگاه میکردیم».
1) 394. أخذت عمود خیمة وحملت علی القوم ... فضربت رجلین فقتلتهما، فأمر الحسینعلیه السلام بصرفها ودعا لها«: مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 21؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 27 .
2) 395. فلقی الحسین بموضع علی الفرات یقال له کربلاء، وکان الحسین فی اثنین وستّین، أو اثنین وسبعین رجلاً من أهل بیته وأصحابه ... فناشدهم اللَّه عزّ وجلّ، فأبوا إلّا قتاله أو یستسلم، فیمضوا..«: تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 243؛ »وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأساً، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأساً ...«: الأخبار الطوال، ص 259 .
3) 396. فأذن له، ثمّ نظر إلیه نظرة آیس منه، وأرخیعلیه السلام عینیه وبکی«: اللهوف، ص 67 .
علی اکبر به سوی میدان میتازد، سپاه کوفه نیز، به دستور عمرسعد، به جنگ با او میروند.
علی اکبر شمشیر میزند و دشمنان را به خاک سیاه مینشاند.
در میدان میچرخد و رَجَز میخواند: «من علی پسر حسینام. من از خاندان پیامبر هستم».(1)
او به هر سو که میرود لشکر کوفه فرار میکند و در هر حمله، عده زیادی از شجاعان سپاه کوفه را نیز، به قتل میرساند.
در دل پدر چه میگذرد؟ او میخواهد یک بار دیگر جوانش را ببیند.
علی اکبر میرزمد و میجنگد. آفتاب گرم کربلا غوغا میکند. تشنگی بر او غلبه کرده است.
علی اکبر باز میگردد. چقدر پیکرش زخم برداشته است!
اکنون او مقابل پدر میایستد و میگوید: «تشنگی مرا کُشت بابا! سنگینی اسلحه توانم را بریده است. آیا آبی هست تا بنوشم و بر دشمنان حمله ببرم».(2)
چشمان امام حسین علیهالسلام پر از اشک میشود. آخر پاره جگرش از او آب میطلبد. صدا میزند: «ای محبوب من! صبر داشته باش!».(3)
آری! امام، همه علاقه خود به پسرش را در این عبارت خلاصه میکند: «ای محبوب من».
نگاه کن! اشک در چشم امام حلقه میزند و میفرماید: «پسرم! به زودی از دست جدّ خود، رسول خدا سیراب خواهی شد».(4)
علی اکبر به میدان برمیگردد. شمشیر او در هوا میچرخد و پیدرپی دشمنان را به تباهی میکشاند. همه از ترس او فرار میکنند. نیزهها و تیرها همچنان پرتاب میشود و سرانجام نیزهای به کمر علی اکبر اصابت میکند. اکنون نامردان کوفه
1) 397. وکنّا إذا اشتقنا إلی نبیّک نظرنا إلیه«: بحار الأنوار، ج 45، ص 43.
2) 398. فشدّ علی الناس، وهو یقول :أنا علیّ بن الحسین بن علیّ...ففعل ذلک مراراً وأهل الکوفة یتّقون قتله«: الإرشاد، ج 2، ص 106؛ مثیر الأحزان، ص 68؛ إعلام الوری، ج 1، ص 464.
3) 399. ثمّ رجع إلی أبیه وقد أصابته جراحات کثیرة، فقال : یا أبة! العطش قد قتلنی، وثقل الحدید قد أجهدنی، فهل إلی شربةٍ من ماء سبیل أتقوّی بها علی الأعداء؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 30؛ الفتوح، ج 5، ص 114؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 42.
4) 400. یا أباه العطش! فیقول له الحسین : اصبر حبیبی«: مقاتل الطالبیّین، ص 115؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 45؛ وراجع : مروج الذهب، ج 3، ص 71.
فرصت مییابند و بر فرق سرش شمشیر میزنند. خون فوران میکند و او سر خود را روی گردن اسب مینهد.
خون چشم اسب را میپوشاند و اسب به سوی قلب دشمن میرود. دشمنان شادی و هلهله میکنند و هر کسی با شمشیر ضربهای به علی اکبر میزند. اسب سرگردان به میدان باز میگردد و علی اکبر روی زمین میافتد و فریاد میزند: «بابا! خداحافظ!».(1)
امام حسین علیهالسلام به سرعت میآید و پیکرِ پاره پاره جوانش را در آغوش میکشد.
نگاه کن! حسین، سر علی اکبر را به سینه گرفته است. علی اکبر چشم خود را باز میکند و چهره پدر را میبیند. او به یاد میآورد که دل پدر برای تشنگی او سوخته بود.
او میخواهد با پدر سخن بگوید: «بابا! این جدّم، رسول خداست که مرا از آب کوثر سیراب مینماید».(2)
آری! ای حسین! دیگر غصه تشنگی پسر را نخور!
در این دنیا هیچ چیز برای انسان سختتر از این نیست که فرزندش روی دستانش جان بدهد. به خدا سختی آن لحظه را نمیتوان بیان کرد.
علی اکبر روی دست بابا در حال جان دادن است. امام او را به سینه میگیرد، امّا رنگِ او زردِ زرد شده، خون از بدنش رفته و در حال پر کشیدن به اوج آسمانها است.(3)
ناگهان، نالهای میزند و جان میدهد. پدر فریاد میزند: «پسرم!»، امّا دیگر صدایی به گوشش نمیرسد. پدر صورت به صورت جوانش میگذارد و میگوید: «بعد از تو، دیگر، زندگی دنیا را نمیخواهم».(4)
خدایا! چه صحنهای است. حسین کنار جسم بیجان پسر گریه میکند. زینب علیهاالسلام
1) 401. فبکی الحسینعلیه السلام وقال : واغوثاه یابُنی! من أین آتی بالماء، قاتل قلیلاً، فما أسرع ما تلقی جدّک محمّداًصلی الله علیه وآله، فیسقیک بکأسه الأوفی شربةً لا تظمأ بعدها«: اللهوف، ص 67 .
2) 402. فرجع إلی موقف النزال، وقاتل أعظم القتال، فرماه منقذ بن مُرّة العبدی بسهمٍ فصرعه، فنادی : یا أبتاه علیک منّی السلام«: اللهوف، ص 67 .
3) 403. فأخذه الحسینعلیه السلام فضمّه إلیه، فجعل یقول له : یا أبة، هذا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقول لی : عجّل القدوم علینا«: شرحالأخبار، ج 3، ص 152 .
4) 404. ولم یزل کذلک علی صدره حتّی مات«: شرح الأخبار، ج 3، ص 152 .
شتابان به سوی میدان میآید. و نگران است که اگر دیر برسد، حسین علیهالسلام از داغ جوانش، جان بدهد.
او گریه میکند و میگوید: «وای برادرم! وای پسر برادرم!».(1)
آری! او میآید تا جان برادر را نجات دهد. زینب علیهاالسلام، پیکر بیجان علی اکبر را در آغوش میگیرد و صدای گریهاش بلند میشود.(2)
امام توان برداشتن پیکر جوانش را ندارد. سپس جوانان بنیهاشم را به یاری میطلبد و میفرماید: «پیکر برادرتان را به خیمهها ببرید». آنگاه همراه زینب علیهاالسلام به سوی خیمهها باز میگردد.(3)* * * -- عَوْن، نگاه کن! علی اکبر نیز، شهید شد. حالا نوبت توست و باید جانت را فدای داییات حسین کنی.
-- چشم، مادر! من آمادهام.
زینب علیهاالسلام، صورت فرزند خویش را میبوسد و او را تا کنار خیمه بدرقه میکند. آری! زینب یک دسته گل برای برادر دارد، یک جوان رشید!
زینب آنجاست، در آستانه خیمه ایستاده و به جوانش نگاه میکند. عَون خدمت دایی میآید و اجازه میدان میگیرد و به پیش میتازد.
گوش کن! این صدای عَون است که در صحرای کربلا میپیچد: «اگر مرا نمیشناسید، من از نسل جعفر طیّارم! همان که خدا در بهشت دو بال به او عنایت فرموده است».(4)
نام جعفر طَیّار برای همه آشناست و عَون از پدربزرگ خود سخن میگوید. مردی که دستهایش در راه اسلام و در جنگ حُنَیْن از بدن جدا شد و به شهادت رسید. پیامبر صلیاللهعلیهوآله بارها فرمود که خدا در بهشت به جعفر دو بال داده است. برای همین، او را
1) 405. ثمّ شهق شهقةً... ووضع خدّه علی خدّه، وقال : قتل اللَّه قوماً قتلوک! ما أجرأهم علی اللَّه وعلی انتهاک حرمة رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله«، اللهوف، ص 67؛ »ثمّ قال : علی الدنیا بعدک العفا : علی الدنیا بعدک العفا«: مقاتل الطالبین، ص 76؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 153؛ مناقب آل أبی طالب، ج 3، ص 257؛ المزار لابن المشهدی، ص 487؛ الإقبال، ج 3، ص 343.
2) 406. وکأنّی أنظر إلی امرأة خرجتمسرعةً کأنّها الشمس الطالعة تنادی : یا أُخیّاه! ویا بن أُخیّاه...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 446؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569؛ وراجع : تاریخ دمشق، ج 69، ص 169؛ والمنتظم، ج 5، ص 340.
3) 407. وجاءت حتّی أکبّت علیه، فأخذ الحسین برأسها فردّها إلی الفسطاط«: الإرشاد، ج 2، ص 106؛ مثیر الأحزان، ص 68؛ إعلام الوری، ج 1، ص 464.
4) 408. فقال : احملوا أخاکم، فحملوه من مصرعه حتّی وضعوه بین یدی الفسطاط الذی کانوا یقاتلون أمامه«: تاریخالطبری، ج 5، ص 446؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 569.
جعفر طیّار لقب دادهاند.
جعفر طیّار پسری به نام عبداللّه دارد که شوهر حضرت زینب علیهاالسلام است. او نماینده امام حسین علیهالسلام در مکّه است و برای همین در آن شهر مانده است، امّا فرزندان خود عَوْن و محمّد را به همراه همسرش زینب علیهاالسلام به کربلا فرستاده است.
عون و محمّد برادر هستند، امّا مادرِ عون، زینب علیهاالسلام است و مادر محمّد، حَوْصاء نام دارد که اکنون در مدینه است.
ساعتی پیش محمّد نیز، به میدان رفت و جان خود را فدای امام حسین علیهالسلام کرد.(1)
اکنون این عون است که در میدان میجنگد و شمشیر میزند و دشمنان را به خاک سیاه مینشاند. دستور میرسد تا عَون را محاصره کنند. باران تیرها و نیزهها پرتاب میشوند و گرد و غبار به آسمان میرود.
و پس از لحظاتی، او هم به سوی برادر پر میکشد و خونش، خاک گرم کربلا را رنگین میکند.(2)
آیا زینب علیهاالسلام کنار پیکر جوان خود میآید؟ هر چه صبر میکنم، زینب علیهاالسلام را نمیبینم. به راستی، زینب علیهاالسلام کجاست؟
زینب نمیخواهد برادر، اشک چشم او را در داغ جوانش ببیند.
بعد از شهادت عون ، جوانان بنیهاشم به میدان میروند و یکی پس از دیگری به شهادت میرسند. * * * این نوجوان کیست که بر آستانه خیمه ایستاده است.
او یادگار امام حسن علیهالسلام، قاسم سیزده ساله است! نگاه کن! قاسم با خود سخن میگوید: «حالا این منم که باید به میدان بروم. عمویم دیگر یار و یاوری ندارد». او به سوی عمو میآید: «عمو، به من اجازه میدهی تا جانم را فدایت کنم؟».
1) 409. خرج من بعده عون بن عبد اللَّه بن جعفر بن أبی طالب، فحمل وهو یقول :إن تنکرونی فأنا ابن جعفرِ...فقاتل حتّی قُتل، قیل : قتله عبد اللَّه بن قطبة«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ الفتوح، ج 5، ص 111؛ المناقب لابن شهر آشوب .
2) 410. قُتل محمّد بن عبداللَّه بن جعفر بن أبی طالب - أُمّه الخوصاء ابنة خَصَفة بن ثقیف بن ربیعة بن عائذ بن الحارث بن تیم اللَّه بن ثعلبة من بکر بن وائل - قتله عامر بن نهشل التیمیّ«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 469؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 581؛تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 179؛ نسب قریش، ص 83؛ تذکرة الخواصّ، ص 255.
امام حسین علیهالسلام به او نگاهی میکند و دلش تاب نمیآورد. آخر تو یادگار برادرم هستی و سیزده سال بیشتر نداری. قاسم بیا در آغوشم. تو بوی برادرم حسن علیهالسلام را میدهی. گریه دیگر امان نمیدهد. امام حسین علیهالسلام و قاسم هر دو اشک میریزند.(1)
دل کندن از قاسم برای حسین علیهالسلام خیلی سخت است. نگاه کن! حسین علیهالسلام داغ علی اکبر را دید، ولی از هوش نرفت، امّا حالا به عشق قاسم بیهوش شده است.
هیچ چشمی طاقت دیدن این صحنه را ندارد. قاسم به عمو میگوید: «ای عمو به من اجازه میدان بده».
آخر چگونه عمو به تو اجازه میدان دهد؟
قاسم التماس میکند و میگوید: «من یتیم هستم، دلم را مشکن!». سرانجام عمو را راضی میکند و قاسم بر اسب سوار میشود.
صدایی در صحرا میپیچد، همه گوش میکنند: «اگر مرا نمیشناسید من پسر حسن علیهالسلام هستم».
این جوان چقدر زیباست. گویی ماه کربلا طلوع نموده است. پس چرا لباس رزم بر تن ندارد؟ این چه سو?لی است؟ آخر چه کسی برای نوجوان سیزده ساله زره میسازد؟ او پیراهن سفیدی بر تن دارد و شمشیری در دست.
او به سوی دشمن حمله میبرد، چون شیر میغرّد و شمشیر میزند.(2)
دشمن او را محاصره میکند. نمیدانم چه میشود، فقط صدایی به گوشم میرسد: «عمو جان! به فریادم برس». این صدا به گوش حسین علیهالسلام نیز، میرسد. امام فریاد میزند: «آمدم، عزیزم!».(3)
امام به سرعت، خود را به میدان میرساند. دشمنان، دور قاسم جمع شدهاند، امّا هنگامی که صدای حسین علیهالسلام را میشنوند، همه فرار میکنند. پیکر قاسم زیر سُم اسبها قرار میگیرد. گرد و غباری بر پا میشود که دیگر چیزی نمیبینم. باید صبر کنم.
نگاه کن! امام کنار پیکر قاسم نشسته است و سرِ او را به سینه دارد.
1) 411. فحمل عبداللَّه بن قطبة الطائی ثمّ النبهانی، علی عون بن عبداللَّه بن جعفر بن أبی طالب فقتله«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 447؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 406؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 570؛ الإرشاد، ج 2، ص 107؛ مثیر الأحزان، ص 67؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 44؛ »عون بن عبداللَّه بن جعفر بن أبیطالب الأکبر، أُمّه زینب العقیلة بنت علیّ بن أبی طالب،وأُمّها فاطمة بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله«: مقاتل الطالبیّین، ص 95 .
2) 412. فلمّا نظر إلیه الحسین اعتنقه، وجعلا یبکیان حتّی غُشی علیهما، ثمّ استأذن الغلام للحرب فأبی عمّه الحسین أن یأذن له، فلم یزل الغلام یقبّل یدیه ورجلیه ویسأله الإذن حتّی أذن له«، مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 107 - 106 .
3) 413. عن حمید بن مسلم : خرج إلینا غلام کأنّ وجهه شقّة قمر، فی یده السیف، علیه قمیص وإزار ونعلان... فشدّ علیه، فما ولّی حتّی ضرب رأسه بالسیف، فوقع الغلام لوجهه، فقال : یا عمّاه! قال : فجلّی الحسین کما یجلّی الصقر«: تاریخالطبری، ج 5، ص 447؛ الکامل فی التاریخج 2، ص 570؛ مقاتل الطالبیّین، ص 93؛ مثیر الأحزان، ص 69؛ الإرشاد، ج 2، ص 107؛وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 406 .
امام به قاسم میگوید: «قاسمم! تو بودی که مرا صدا زدی. من آمدم، چشم خود را باز کن!»، امّا دیگر جوابی نمیآید. گریه امام را امان نمیدهد، قاسم را میبوسد و میگوید: «به خدا قسم، بر من سخت است که تو مرا به یاری بخوانی و من وقتی بیایم که تو دیگر جان داده باشی».(1)
آنگاه با دلی شکسته و تنی خسته، پیکر قاسم را به سوی خیمهها میآورد. * * * دیگر هیچ کس از جوانان بنیهاشم غیر از عبّاس نمانده است.
تشنگی در خیمهها غوغا میکند، آفتاب گرم کربلا میسوزاند. گوش کن!
آب، آب!
این صدای عطش کودکان است که صحرای گرم کربلا را در برگرفته است. عبّاس تاب شنیدن ندارد. چگونه ببیند که همه از تشنگی بیتابی میکنند.
اکنون عبّاس نزد امام میآید. اجازه میگیرد تا برای آوردن آب به سوی فرات برود. هیچ کس نیست تا او را یاری کند؟ کاش یاران باوفا بودند و عبّاس را همراهی میکردند. عبّاس مشک آب را برمیدارد تا به سوی فرات برود.
صبر کن، برادر! من هم با تو میآیم.
این بار امام حسین علیهالسلام به همراهی عبّاس میرود. دو برادر با هم به سوی فرات هجوم میبرند. صدایی در صحرا میپیچد: «مبادا بگذارید که آنها به آب برسند، اگر آنها آب بنوشند هیچ کس را توان مبارزه با آنها نخواهد بود».(2)
حسین و عبّاس به پیش میتازند. هیچ کس توان مقابله با آنها را ندارد. صدای «اللّه اکبر» دو برادر در دل صحرا، میپیچد.
دستور میرسد: «بین دو برادر فاصله ایجاد کنید سپس تیر بارانشان کنید».
تیراندازان شروع به تیراندازی میکنند.
1) 414. ولمّا أصابته الضربة قال : یا عمّاه، فأجابه الحسین، قال : لبّیک، صوت قلّ ناصره وکثر واتره«: جواهر المطالب، ج 2، ص 269؛ وراجع : الإمامة والسیاسة، ج 2، ص 12 .
2) 415. والحسین یقول : عزّ واللَّه علی عمّک أن تدعوه فلا یجیبک، أو یجیبک فلا یعینک، أو یعینک فلا یغنی عنک، بُعداً لقومٍ قتلوک،الویل لقاتلک! ثمّ احتمله، فکأنّی أنظر إلی رجلی الغلام تخطّان الأرض، وقد وضع صدره إلی صدره...«: مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 27؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 34.
خدای من! تیری به چانه امام اصابت میکند. امام میایستد تا تیر را بیرون بکشد. خون فواره میکند. امام، خون خود را در دست خود جمع میکند و به سوی آسمان میپاشد و به خدای خود عرضه میدارد: «خدایا! من از ظلم این مردم به سوی تو شکایت میکنم».(1)
لشکر از فرصت استفاده میکند و بین امام و عبّاس جدایی میاندازد.
خدایا، عبّاس من کجا رفت؟ چرا دیگر صدای او را نمیشنوم؟
امام به سوی خیمهها باز میگردد. نکند خطری خیمهها را تهدید کند.
عبّاس همچنان پیش میتازد و به فرات میرسد.
ای آب! چه زلال و گوارایی! تشنگی جان او را بر لب آورده است. وقتی دست خود را به زیر آب میزند، او را بیشتر به یاد تشنگی کودکان و خیمهنشینان میاندازد...، لبهای خشک عبّاس نیز، در حسرت آب میماند. ای حسین! بر لبِ آبم و از داغ لبت میمیرم!
عبّاس، مشک را پر از آب میکند. صدای دلنشین آب که در کام مشک میرود جان عبّاس را پر از شور میکند.(2)
اکنون مشک پر شده است. آن را به دوش راست میاندازد و حرکت میکند.
نگاه کن! هزاران گرگ سر راه او قرار گرفتهاند. عبّاس نگاهی به آنها میکند و در مییابد که هدف دشمن، مشک آب است. چهار هزار نفر در مقابلش ایستادهاند آب به خیمهها نرسد، عبّاس میخواهد آب را به خیمهها برساند. فریاد میزند: «من از مرگ نمیترسم. من سپر جان حسینم! من ساقی تشنگان کربلایم».(3)
عبّاس به سوی خیمهها به سرعت باد پیش میتازد، تا زودتر آب را به خیمهها برساند.
سپاه کوفه او را محاصره میکنند. یک نفر با هزاران نفر روبرو شده است.
1) 416. حملت الجماعة علی الحسینعلیه السلام فغلبوه علی عسکره، واشتدّ به العطش... فاعترضته خیل ابن سعد، وفیهم رجل من بنی دارم، فقال لهم : ویلکم، حولوا بینه وبینالفرات، ولا تمکّنوه من الماء«: الإرشاد، ج 2، ص 109؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 50.
2) 417. قال : اللّهمّ إنّی أشکو إلیک ما یُفعل بابن بنت نبیّک، ثمّ رجع إلی مکانه وقد اشتدّ به العطش«: إعلام الوری، ج 1، ص 466؛بحار الأنوار، ج 45.
3) 418. ونزل فملأ القربة وأخذ غرفة من الماء لیشرب، فذکر عطش الحسین وأهل بیته، فنفض الماء من یده وقال : واللَّه لا أذوق الماء...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 67.
عبّاس باید هم مشک را از خطرِ تیرها حفظ کند و هم شمشیر بزند و سپاه را بشکافد. او شمشیر میزند، سپاه کوفه را میشکافد، میرزمد، میجنگد و جلو میرود.
دهها نفر را به خاک و خون مینشاند. نگاه او بیشتر به سوی خیمهها است و به مشک آبی که در دست دارد، میاندیشد. او بیشتر به فکر مشک آب است تا به فکر مبارزه. او آمده است تا آب برای کودکان ببرد، علی اصغر تشنه است!
در این کارزار شمشیر و خون، شمشیر نَوْفل به دست راست عبّاس مینشیند.
بیدرنگ شمشیر را به دست چپ میگیرد و به مبارزه ادامه داده و فریاد میزند: «به خدا قسم، اگر دست مرا قطع کنید من هرگز از حسین، دست بر نمی دارم».(1)
خون از دست عبّاس جاری است. او فقط به فکر این است که هرطور شده آب را به خیمهها برساند. اکنون عبّاس با دست چپ شمشیر میزند! لشکر را میشکافد و جلو میرود امّا این بار شمشیر حَکَم بر دست چپ او مینشیند.
دست چپ سقّای کربلا نیز قطع میشود، امّا پاهای عبّاس که سالم است.(2)
اکنون او با پا اسب را میتازاند، شاید بتواند به خیمهها برسد امّا افسوس...! در این میان تیری به مشک آب اصابت میکند و اینجاست که امید عبّاس نا امید میشود. آبها روی زمین میریزد. او دیگر آبی با خود ندارد، پس چگونه به خیمهها برگردد؟
گرگهایی که از صبح تا کنون در دل کینه او را داشتند، دورش جمع میشوند. آری، همین عبّاس بود که چند بار از فرات آب برد. تیری به سینه او اصابت میکند و نامردی، عمود آهن به سر او میزند.(3)
عبّاس روی زمین میافتد و صدایش بلند میشود: «ای برادر! مرا دریاب».(4)
نگاه کن! اکنون س-رِ عبّاس بر زانوی امام حسین علیهالسلام است و اشک در چشم او.
این صدای امام است که با برادر خود سخن میگوید: «اکنون کمر من شکست، عبّاسم».(5)
1) 419. مضی بطلب الماء، فحملوا علیه، وحمل هو علیهم وجعل یقول :لا أرهب الموت إذ الموت رقی...ففرّقهم، فکمن له زید بن ورقاء الجهنی من وراء نخلة...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
2) 420. فضربه علی یمینه، فأخذ السیف بشماله، وحمل علیهم وهو یرتجز :واللَّه إن قطعتم یمینی...فقاتل حتّی ضعف...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
3) 421. فقاتل حتّی ضعف، فکمن له الحکیم بن الطفیل الطائی من وراء نخلة، فضربه علی شماله، فقال :... وأبشری برحمة الجبّارِ«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
4) 422. ثمّ جاءه سهم آخر فأصاب صدره«: بحار الأنوار، ج 45، ص 42؛ »فضربه ملعون بعمود من حدید...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 40.
5) 423. صاح إلی أخیه الحسین : أدرکنی...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 42.
آری! عبّاس پشت و پناه حسین بود و با رفتن او دیگر امام حسین علیهالسلام، تنهای تنها شد. صدای گریه امام آنچنان بلند است که کسی تا به حال گریه او را اینگونه ندیده بود.(1)* * * امام، غریبانه، تنها و تشنه در وسط میدان ایستاده است.
از پشت پرده اشکش به یارانِ شهید خود نگاه میکند. همه پر کشیدند و رفتند. چه با وفا بودند و صمیمی! طنین صدای امام در دشت میپیچد: «آیا یار و یاوری هست تا مرا یاری کند؟».(2)
هیچ جوابی نمیآید. کوفیان، سرِ خود را پایین گرفتهاند. آری! دیگر هیچ خداپرستی در میان آنها نیست. اینان همه عاشقان دنیا هستند!
نگاه کن! سپاه کوفه گریه میکنند. آخر شما چه مردمی هستید که بر غریبی حسین اشک میریزید. آخر این چه معمّایی است؟ غربت امام، آنقدر زیاد است که دل دشمن را هم برای لحظاتی به درد آورده است. نمیدانم برای چه امام به سوی خیمهها برمیگردد.(3)
صدای «آب، آب» در خیمهها پیچیده است. همه، تشنه هستند، امّا این دشت دیگر سقّایی ندارد. خدای من! شیرخوار حسین از تشنگی بیتاب شده است.
امام، خواهر را صدا میزند: «خواهرم، شیرخوارهام را بیاورید».(4)
علی اصغر، بیتاب شده است. زینب او را از مادرش رباب میگیرد و در آغوش میفشارد و روی دست برادر قرار میدهد. امام شیرخوار خود را در آغوش میگیرد، او را میبوید و میبوسد: «عزیزم! تشنگی با تو چه کرده است».
امام حسین علیهالسلام، علی اصغر را به میدان میبرد تا شاید از دل سنگ این مردم، چشمه عاطفهای بجوشد! شاید این کودک سیراب شود!
1) 424. الآن انکسر ظهری، وقلّت حیلتی«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 29.
2) 425. ثمّ اقتطعوا العبّاس عنه، وأحاطوا به من کلّ جانب ومکان، حتّی قتلوه قدّس اللَّه روحه، فبکی الحسینعلیه السلام بکاءً شدیداً«: اللهوف، ص 70.
3) 426. فلمّا رأی الحسینعلیه السلام أنّه لم یبق من عشیرته وأصحابه... هل من موحّدٍ؟ هل من مغیثٍ؟ هل من معینٍ؟...«: مثیرالأحزان، ص 70 .
4) 427. فضجّ الناس بالبکاء. ثمّ تقدّم إلی باب الفسطاط، ودعا بابنه عبد اللَّه ) وهو طفل (، فجیء به...«: مثیر الأحزان، ص 70 .
او طاقت دیدن تشنگی علی اصغر را ندارد. اکنون امام در وسط میدان ایستاده است. در دور دست سپاه، همه از هم میپرسند که حسین علیهالسلام چه چیزی را روی دست دارد. آیا او قرآن آورده است؟
امام فریاد برمیآورد: «ای مردم!اگر به من رحم نمیکنید، به کودکم رحم کنید».(1)
عمرسعد با نگرانی، سپاه کوفه را میبیند که تاب دیدن این صحنه را ندارند. آری! امام حجت دیگری بر کوفیان آشکار میکند. علی اصغر با دستان کوچکش بر همه قلبها چنگ زده است. چه کسی به این صحنه پایان خواهد داد؟ سکوت است و سکوت!
ناگهان حَرْمَله تیری در کمان میگذارد. او زانو میزند. سپاه کوفه با همه قساوتی که در دل دارند چشمانشان را میبندند و تیر رها میشود.
خدای من چه میبینم، خون از گلویِ علی اصغرمیجوشد.(2)
اینک این صدای گریه امام است که به گوش میرسد.
نگاه کن! این چه صحنهای است که میبینی؟ امام چه میکند؟ او دست خود را زیر گلویِ علی اصغر میگیرد و خون او را به سوی آسمان میپاشد.(3)
همه، از این کار تو تعجّب میکنند. اشک در چشم داری و خون فرزند به سوی آسمان میپاشی. تو نمیگذاری حتّی یک قطره از خون علی اصغر به زمین بریزد.(4)
صدایی میان زمین و آسمان طنین میاندازد: «ای حسین! شیرخوار خود را به ما بسپار که در بهشت از او پذیرایی میکنیم».(5)* * * امام، آماده شهادت است. به سوی خیمه میآید و میفرماید: «برای من پیراهن کهنهای بیاورید تا آن را به تن کنم. من به سوی شهادت میروم».(6)
صدای گریه همه بلند میشود. آنها میفهمند که این آخرین دیدار است.
1) 428. فارتفعت أصوات النساء بالعویل، فتقدّم إلی باب الخیمة، وقال لزینب : ناولینی ولدی الصغیر حتّی أُودّعه«: بحارالأنوار، ج 45، ص 46 .
2) 429. فالتفت الحسینعلیه السلام فإذا بطفلٍ له یبکی عطشاً، فأخذه علی یده وقال : یا قوم، إن لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل...«: تذکرة الخواصّ، ص 252.
3) 430. جاء سهم فأصاب ابناً له معه فی حجره، فجعل یمسح الدم عنه ویقول : اللّهمّ احکم بیننا وبین قومٍ دعونا لینصرونا فقتلونا«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 389؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 428، الرقم 1323؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 309، الرقم 48؛المنتظم، ج 5، ص 340؛ مروج الذهب، ج 3، ص 70 وفیه الدعاء فقط؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 407.
4) 431. فتلقّی الحسینعلیه السلام دمه، فلمّا ملأ کفّه صبّه فی الأرض«: الإرشاد، ج 2، ص 108؛ إعلام الوری، ج 1، ص 466؛ روضة الواعظین، ص 208؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 570.
5) 432. فبینما هو کذلک إذ رماه حرملة بن الکاهل بسهم فنحره، فأخذ الحسینعلیه السلام دمه فجمعه ورمی به نحو السماء، فما وقعت منه قطرة إلی الأرض«: الأمالی للشجری، ج 1، ص 171 .
6) 433. فنودی من الهوا : دعه یا حسین؛ فإنّ له مرضعاً فی الجنّة«: تذکرة الخواصّ، ص 252.
به راستی، چرا امام پیراهن کهنه میطلبد؟ شاید او میخواهد این پیراهن کهنه را بپوشد تا این دشمنِ غارتگر، بعد از شهادت آن حضرت به آن لباس طمع نکرده و آن را غارت نکنند.
امام سجّاد علیهالسلام در بستر بیماری است. امام حسین علیهالسلام برای خداحافظی به سوی خیمه او میرود. مصلحت خدا در این است که او امروز بیمار باشد تا نسل امامت قطع نگردد.
امام وارد خیمه میشود. پسرش را در آغوش میگیرد و وصیّتهای خود را به او میفرماید. آری امام حسین علیهالسلام اسرار امامت را که از امام حسن علیهالسلام گرفته است، به امام سجّاد علیهالسلام میسپارد.(1)
اشک از چشم امام سجّاد علیهالسلام جاری است، او برای غربت و مظلومیّت پدر گریه میکند. امام حسین علیهالسلام از او میخواهد در راه خدا صبر کند. او پناه این کاروان خواهد بود. * * * امام حسین علیهالسلام آماده رفتن به میدان است اینک لحظه خداحافظی است.
اکنون او با عزیزان خود سخن میگوید: «دخترانم، سکینه! فاطمه! و خواهرانم، زینب! اُمّ کُلْثوم! من به سوی میدان میروم و شما را به خدا میسپارم».(2)
همه اشک میریزند. آری! این آخرین باری است که امام را میبینند. سکینه ( دختر امام )، رو به پدر میکند و میگوید:
-- بابا، آیا به سوی مرگ میروی؟
-- چگونه به سوی مرگ نروم حال آنکه دیگر هیچ یار و یاوری ندارم.
-- بابا، ما را به مدینه برگردان!
-- دخترم! این نامردان هرگز اجازه نمیدهند که شما را به مدینه ببرم.(3)
1) 434. ثُمّ قال : اِئتونی بثوبٍ لا یُرغب فیه، ألبسه غیر ثیابی؛ لا أُجرّد، فإنّی مقتول مسلوب ...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 109 .
2) 435. لمّا حضرت أبی علیّ بن الحسینعلیهما السلام الوفاة، ضمّنی إلی صدره وقال : یا بُنیَّ أُوصیک بما أوصانی به أبی حین حضرته الوفاة ...«: الکافی عن أبی حمزة، ج 2، ص 191؛ مشکاة الأنوار، ص 58، ح 67؛ من لا یحضره الفقیه عن أبی حمزة الثمالی، ج 4، ص 410، ح 5891؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 184، ح 52 .
3) 436. التفت إلی الخیمة ونادی : یا سکینة، یا فاطمة، یا زینب، یا أُمّ کلثوم، علیکنّ منّی السلام«: بحار الأنوار، ج 45، ص 47.
صدای ناله و شیونِ همه بلند میشود، امّا در این میان سکینه بیش از همه بیتابی میکند، آخر او چگونه دوری پدر را تحمّل کند. او آنچنان گریه میکند که دل همه را به درد میآورد. امام سکینه را در آغوش میگیرد و میفرماید: «دخترم! دل مرا با اشک چشم خود نسوزان».(1)
آغوش پدر، سکینه را آرام میکند. پدر اشک چشم او را پاک میکند و با همه خداحافظی میکند و به سوی میدان میرود.(2)* * * امام نگاهی به میدان میکند. دیگر هیچ یار و یاوری برای امام باقی نمانده است. کجا رفتید؟ ای یاران باوفا!
غم بر دل امام حسین علیهالسلام نشسته و اکنون تنهای تنها شده است. امام سوار بر اسب خویش جلو میآید. مهار اسب را میکشد و فریاد او تا دور دست سپاه کوفه، طنین میاندازد: «آیا کسی هست تا از ناموس رسول خدا دفاع کند؟ آیا کسی هست که در این غربت و تنهایی، مرا یاری کند؟»(3)
فریاد غریبانه را پاسخی نبود امّا...
ناگهان زانویِ دو برادر میلرزد. عرقی سرد بر پیشانی آنها مینشیند. شمشیرهای این دو برادر فرو میافتد. شما را چه میشود؟
حسیّ ناشناخته در وجود این دو برادر جوانه میزند. آرام آرام، همدیگر را نگاه میکنند. چشمهای آنها با هم سخن میگوید. آری! هر دو حسّ مشترکی دارند.به تنهایی و غربت امام حسین علیهالسلام مینگرند.
همسفرم! آیا آنها را میشناسی؟
آنها سَعْد و ابوالحُتُوف، فرزندان حارث هستند. آنها هر دو از گروه «خَوارج»اند. عمری با بغض و کینه حضرت علی علیهالسلام زندگی کردهاند. آنها همواره دشمن آن حضرت
1) 437. یا أبه، استسلمتَ للموت؟ فقال : کیف لا یستسلم منلا ناصر له ولا معین!«: بحار الأنوار، ج 45، ص 47.
2) 438. ثمّ ودّع النساء، وکانت سکینة تصیح، فضمّها إلی صدره وقال :سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 109 .
3) 439. لمّا حضره الذی حضره، دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسینعلیه السلام، فدفع إلیها کتاباً ملفوفاً ووصیّة ظاهرة«، الکافی، ج 1، ص 303، ح 1؛ الإمامة والتبصرة، ص 197، ح 51؛ بصائر الدرجات، ص 148، ح 9؛ إعلام الوری، ج 1، ص 482 وفیها بزیادة »ووصیّة باطنة« بعد »ظاهرة«؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 172؛ وراجع : إثبات الوصیة، ص 177 .
بودهاند.
چه شده است که اکنون بیقرار شدهاند؟ صدای حسین علیهالسلام چگونه آنها را این چنین دگرگون نمود. آنها با خود سخن میگویند: «ما را چه شده است؟ ما و عشق حسین. مردم ما را به بغض حسین میشناسند».
هنوز طنین صدای حسین علیهالسلام در گوششان است: «آیا کسی هست منِ غریب را یاری کند».
همسفر خوبم! قلم من از روایت این صحنه ناتوان است. نمیتوانم اوج این حماسه را بیان کنم. خدایا، چه میبینم؟ دو اسب سوار با سرعت باد به سوی امام میتازند.
کسی مانع آنها نمیشود. آنها از خوارج هستند و همیشه کینه حضرت علی علیهالسلام را به دل داشتهاند. عمرسعد خوشحال است و با خود فکر میکند که اینان به جنگ حسین علیهالسلام میروند!
وقتی که نزدیک اماممیرسند، خود را از روی اسب بر زمین میافکنند.
خدای من! آنها سیل اشک توبه را نثار امام میکنند.
نمیدانم با امام چه میگویند و چه میشنوند، تنها میبینم که این بار سوار بر اسب شده و به سپاه کوفه حمله میبرند.
دو برادر به میدان میروند تا خون کافران را بریزند. چه شجاعانه میجنگند، میغرّند و به پیش میروند.
لحظاتی بعد، صحرای کربلا رنگین به خون آنها میشود. آنها به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند و با هم صدا میزنند: یا حسین، یا حسین!(1)* * * سپاه کوفه ایستاده است. شمشیرها در دستانشان بیتابی میکنند. امام، تنهای تنهاست.
1) 440. لمّا رأی الحسینعلیه السلام مصارع فتیانه وأحبّته، عزم علی لقاء القوم بمهجته، ونادی : هل من ذابٍّ یذبّ عن حرم رسول اللَّه؟...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 46 .
بار دیگر، صدای امام در صحرای کربلا میپیچد: «آیا کسی هست مرا یاری کند؟».
هیچ کس صدای حسین را جواب نمیگوید. حسین غریب است و تنها.
نگاه کن! امام سجّاد علیهالسلام از خیمه خود بیرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدّتِ تب نیز، میسوزد.
زینب علیهاالسلام به دنبال او میآید و میفرماید: «فرزند برادرم! باز گرد». امام سجّاد علیهالسلام در پاسخ میگوید: «عمه جان! میخواهم جانم را فدای پدر نمایم». ناگهان چشم امام حسین علیهالسلام به او میافتد. رو به خواهرش میکند و میگوید: «خواهرم! پسرم را به خیمه باز گردان».(1)
عمّه، پسر برادر را به خیمه میبرد و کنارش میماند. پروانهها، همه روی خاک گرم کربلا، بر خاک و خون آرمیدهاند.(2)
امام در میدان تنهایی ایستاده است. رو به پیکر بیجان یاران باوفایش میکند و میفرماید: «ای دلیر مردان، ای یاران شجاع!».
هیچ جوابی نمیآید. اکنون امام میفرماید: «من شما را صدا میزنم، چرا جواب مرا نمیدهید؟ شما در خواب هستید و من امید دارم که بار دیگر بیدار شوید. نگاه کنید کسی نیست که از ناموس رسول خدا دفاع کند».(3)
باز هم صدایی نمیآید. هنوز صدای امام حسین علیهالسلام میآید که یاری میطلبد.
همسفر! بیا من و تو به کمکش برویم. من با قلمم، امّا تو چگونه؟ * * * صدای غریبیِ امام، شوری در آسمان میاندازد. فرشتگان تاب شنیدن ندارند.
امام، بییار و یاور مانده است.
بار دیگر چهار هزار فرشته به کربلا میآیند. آنها به امام میگویند: «ای حسین! تو دیگر تنها نیستی! ما آمدهایم تا تو را یاری کنیم، ما تمام دشمنان تو را به خاک و
1) 441. رأیهما رأی الخوارج، فخرجا مع عمر بن سعد لحرب الحسین، فلمّا کان الیوم العاشر وقُتل أصحاب الحسین، وجعل الحسین ینادی ألا ناصر ینصرنا...«: أعیان الشیعة، ج 2، ص 319؛ الکُنی والألقاب، ج 1، ص 45.
2) 442. ثمّ التفت الحسین عن یمینه وشماله، فلم یرَ أحداً من الرجال، فخرج علیّ بن الحسین وهو زین العابدین... فقال الحسین : یا أُمّ کلثوم، خذیه وردّیه؛ لا تبقی الأرض خالیة من نسل آل محمّد«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 32؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 46 .
3) 443. فلقی الحسین بموضعٍ علی الفرات یقال له کربلاء، وکان الحسین فی اثنین وستّین، أو اثنین وسبعین رجلاً من أهل بیته وأصحابه ... فناشدهم اللَّه عزّ وجلّ، فأبوا إلّا قتاله أو یستسلم فیمضوا..«: تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 243؛ »وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأساً، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأساً ...«: الأخبار الطوال، ص 259 .
خون مینشانیم».
همه آنها، منتظر اجازه امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند، ولی امام به آنها اجازه مبارزه نمیدهد.(1)
فرشتگان، همه در تعجّباند. مگر تو نبودی که در این صحرا فریاد میزدی: «آیا کسی هست مرا یاری کند». اکنون ما به یاری تو آمدهایم.
اما امام دیدار خدا را انتخاب کرده است. او میخواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبیاری کند.
نگاه کن! امام، قرآنی را روی سر میگذارد و رو به سپاه کوفه چنین میفرماید: «ای مردم! قرآن، بین من و شما قضاوت میکند. آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم، چه شده که میخواهید خون مرا بریزید؟»(2)
هیچ کس جوابی نمیدهد. سکوت است و سکوت!
پسر حیدرِ کرّار به میدان آمده است. او رَجَز میخواند و خود را معرّفی میکند: «من فرزند علی هستم و به این افتخار میکنم».(3)
لشکر کوفه به سوی امام حمله میبرد. امام دفاع میکند و سپس چون شیر به قلب سپاه حمله میبرد.
امام، شمشیر میزند و به پیش میرود. تعداد زیادی از نامردان را به خاک و خون میکشد.
نگاه کن! امام متوجّه سمت راست سپاه میشود، آنگاه حمله میبرد و فریاد میزند: «مرگ بهتر از زندگی ذلت بار است». (4)
اکنون به سمت چپ لشکر حمله میبرد و چنین رجز میخواند: أَنَا الحُسَینُ بنُ عَلیّ
آلَیتُ أَنْ لا أنثَنِی من حسین بن علی هستم و قسم خوردهام که هرگز تسلیم شما
1) 444. فنادی یا مسلم بن عقیل، یا هانی بن عروة... ما لی أنادیکم فلا تجیبونی، وأدعوکم فلا تسمعونی، فقوموا عن نومتکم أیّها الکرام...«: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 582.
2) 445. لقد نزل إلی الأرض من الملائکة أربعة آلاف لنصره، فلم یؤذن لهم...«: عیون أخبار الرضا، ج 1، ص 299، ح 58؛ الأمالی للصدوق، ص 192، ح 202؛ الإقبال، ج 3، ص 29؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 286، ح 23 .
3) 446. قال هشام بن محمّد : لمّا رآهم الحسینعلیه السلام مصرّین علی قتله، أخذ المصحف ونشره وجعله علی رأسه ...«: تذکرةالخواصّ، ص 252.
4) 447. ثمّ تقدّم الحسینعلیه السلام حتّی وقف قبالة القوم وسیفه مصلت فی یده، آیساً من نفسه، عازماً علی الموت، وهو یقول :أنا ابن علیّ الطهر من آل هاشم...«: الاحتجاج، ج 2، ص 103، ح 168؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 80؛ کشفالغمّة، ج 2، ص 231؛ الفتوح، ج 5، ص 116؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 32؛ مطالب السؤول، ص 72.
نشوم.(1)
همه تعجّب میکنند. حسینی که از صبح تا به حال این همه داغ دیده و بسیار تشنه است، چقدر شجاعانه میجنگد. او چگونه میتواند به تنهایی دهها نفر را به خاک هلاکت بنشاند.
امام تلاش میکند که خیلی از خیمهها دور نشود. به سپاه حمله میکند و بار دیگر به نزدیک خیمهها باز میگردد. زیرا به غیر از امام سجّاد علیهالسلام، هیچ مردی در خیمهها نیست.
امام چند بار به سپاه دشمن حمله میکند و تعداد بسیاری را به جهنم میفرستد و هر بار که به خیمهها باز میگردد، صدای «لا حَوْلَ و لا قُوّةَ الّا باللّه» ایشان به گوش میرسد. صدای امام، مایه آرامش خیمههاست. امام رو به سپاه کوفه میکند و میگوید: «برای چه به خون من تشنهاید؟ گناه من چیست؟»
صدایی به گوش امام میرسد که دل او را به درد میآورد و اشکش جاری میشود: «ما تو را میکشیم چون کینه پدرت را در سینه داریم».(2)
اشک در چشم امام حلقه میزند. آری! او (که خود این همه مظلوم و غریب است) اکنون برای مظلومیّت پدرش گریه میکند. * * * بار دیگر امام به قلب لشکر میتازد و شمشیر میزند و جلو میرود.
فرماندهان سپاه کوفه در فکر این هستند که در مقابله با امام حسین علیهالسلام چه کنند. آنها نقشهای شوم میکشند باید حسین را از خیمهها دور کنیم و آنگاه به خیمهها حمله ببریم، در این صورت دیگر حسین در هم میشکند و نمیتواند اینگونه شمشیر بزند.
قرار میشود در فرصتی مناسب، شمر همراه سربازان خود به سوی خیمهها حمله
1) 448. وهو فی ذلک یقول : القتل أولی من رکوب العارِ...«: مثیر الأحزان، ص 72؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 50؛ وراجع : شرحالأخبار، ج 3، ص 163، ح 1091 .
2) 449. ثمّ حمل علی المیسرة، وقال :أنا الحسین بن علیّ... وجعل یقاتل حتّی قتل...«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 110؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 49؛ وراجع : إثبات الوصیّة، ص 178.
کند. هنگامی که امام به قلب لشکر حمله کرده است، شمر دستور حمله به خیمهها را میدهد.
امام متوجّه میشود و فریاد میزند: «ای پیروان شیطان! مگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید؟ غیرت شما کجا رفته است؟».(1)
شمر میگوید: «ای حسین چه میگویی؟». امام میفرماید: «تا من زنده هستم به ناموسِ من، نزدیک نشوید».(2)
سخنِ امام، لشکر شمر را به خود میآورد و غیرت عربی را به آنها یادآور میشود.
شمر میبیند به هیچ وجه صلاح نیست که به حمله ادامه دهد. سپس دستور عقب نشینی میدهد. * * * شمر نزد عمرسعد میرود و با او سخن میگوید: «ای عمرسعد! اینگونه که حسین میجنگد تا ساعتی دیگر، همه ما را خواهد کشت».
تاریخ هیچگاه این سخن شمر را فراموش نخواهد کرد. حسینی که جگرش از تشنگی میسوزد و داغ عزیزانش را به دل دارد، طوری میجنگد که ترس وجودِ همه فرماندهان را فرا گرفته است. عمرسعد رو به شمر میکند:
-- ای شمر! به نظر تو چه باید بکنیم؟
-- باید به لشکر دستور بدهی تا همه یکباره به سوی او هجوم آورند. تیراندازان را بگو تیربارانش کنند، نیزهداران نیزه بزنند و بقیّه سپاه هم سنگبارانش کنند.(3)
عمرسعد نظر او را میپسندد و دستور صادر میشود.
امام سوار بر اسب خویش در میدان میرزمد که ناگهان، باران تیر و سنگ و نیزه باریدن میگیرد.
نگاه کن! امام، تک و تنها در میدان ایستاده است. به خدا، هیچ کس نمیتواند
1) 450. یا ویلکم! أتقتلونی علی سنّةٍ بدّلتها؟... فقالوا له : إنّا نقتلک بغضاً لأبیک...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 80 .
2) 451. ویحکم یا شیعة آل أبی سفیان! إن لم یکن لکم دین وکنتم لا تخافون المعاد، فکونوا أحراراً فی دنیاکم هذه، وارجعوا إلی أحسابکم إن کنتم عرباً...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 33؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 262 وفیه »الشیطان« بدل »آل أبی سفیان« .
3) 452. أنا الذی أُقاتلکم وتقاتلونی، والنساء لیس علیهنّ جناح، فامنعوا عتاتکم وطغاتکم وجهّالکم عن التعرّض لحرمی ما دمت حیّاً ...«: الفتوح، ج 5، ص 117؛ مطالب السؤول، ص 76بحار الأنوار، ج 45، ص 51 .
غربت این لحظه را روایت کند.
بیا، بیا تا ما به یاریش برویم. آن طرف خیمهها، اشکها، سوزها، زنان بیپناه، تشنگی! این طرف باران سنگ و تیر و نیزه! و مولای تو در وسط میدان، تنها ایستاده است.
بر روی اسب، شمشیر به دست، گاه نگاهی به خیمهها میکند، گاه نگاهی به مردم کوفه. این مردم، میزبانان او هستند، امّا اکنون مهمان نوازی به اوج خود رسیده است!
سنگباران، تیر باران!
تیرها بر بدن امام اصابت میکند. تمام بدن امام از تیر پر شده است.(1)
وای، خدایا! چه میبینم! سنگی به پیشانی امام اصابت میکند و خون از پیشانی او جاری میشود.(2)
امام لحظهای صبر میکند، امّا دشمن امان نمیدهد و این بار تیری زهر آلود بر آن حضرت مینشیند.(3)
نمیدانم چه کسی این تیر را میزند، امّا این تیر برای امام حسین علیهالسلام از همه تیرها سختتر است. صدای امام در دشت کربلا پیچیده است: «بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسول اللّه، من به رضای خدا راضی هستم».(4)
تو در این کارزار چه میبینی که در میان این همه سختیها، اینگونه با خدای خویش سخن میگویی؟
تیر به سختی در سینه امام فرو رفته است. چارهای نیست باید تیر را بیرون بیاورد. امام به زحمت، تیر را بیرون میآورد و خون میجوشد.(5)
امام خونها را جمع میکند و به سوی آسمان میپاشد و میگوید: «بار خدایا! همه این بلاها در راه تو چیزی نیست».(6)
فرشتگان همه در تعجّباند. این حسین علیهالسلام کیست که با خدا اینگونه سخن
1) 453. فلمّا نظر شمر اللعین إلی ذلک قال لابن سعد : أیّها الأمیر، إنّ هذا الرجل یفنینا کلّنا بمبارزته...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 82.
2) 454. فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ«: الإرشاد، ج 2، ص 111؛ روضة الواعظین، ص 208؛ إعلام الوری، ج 1، ص 468 ولیس فیه من »استدعی« إلی »الرجّالة« .
3) 455. فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...«: مثیر الأحزان، ص 73 .
4) 456. فوقف یستریح وقد ضعف عن القتال،...فأتاه سهم محدّد مسموم له ثلاث شعب، فوقع فی قلبه«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .
5) 457. فقال الحسینعلیه السلام : بسم اللَّه وباللَّه وعلی ملّة رسول اللَّه«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ »فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقالعلیه السلام : بسم اللَّه ولا حول ولا قوّة إلّا باللَّه، وهذا قتیل فی رضی اللَّه«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .
6) 458. ثمّ ضعف من کثرة انبعاث الدم بعد إخراج السهم من وراء ظهره، وهو ملقیً فی الأرض«: مثیر الأحزان، ص 73 .
میگوید. قطرهای از آن خون به زمین بر نمیگردد. آسمان سرخ میشود.
تاکنون هیچ کس آسمان را اینگونه ندیده است. این سرخی خون امام حسین علیهالسلام است که در آسمانِ غروب، مانده است.(1)
امام بار دیگر خون در دست خود میگیرد و این بار صورت خود را با آن رنگین میکند. آری! امام میخواهد به دیار خدا برود، پس چهره خود را خون آلود میکند و میفرماید: «میخواهم جدّم رسول خدا مرا در این حالت ببیند».(2)
خونی که از بدن امام رفته است، باعث ضعف او میشود. دشمن فرصت را غنیمت میشمارد و از هر طرف با شمشیرها میآیند و هفتاد و دو ضربه شمشیر بر بدن آن حضرت مینشیند.(3)
خدای من! امام از روی اسب با صورت به زیر میآید، گویا عرش خدا بر روی زمین میافتد.
اکنون امام با صورت به روی خاک گرم کربلا میافتد.(4)
آری! این سجده آخر امام حسین علیهالسلام است که رکوعی ندارد. * * * صدای مناجات امام به گوش میرسد: «در راه تو بر همه این سختیها صبر میکنم».(5)
امام حسین علیهالسلام آینه صبر خداست. در اوج قلّه بلا ایستاده و شعار توحید و خداپرستی سر میدهد.
خون امام درخت دین و خداپرستی را آبیاری میکند. امام به ذکر خدا مشغول است.
نگاه کن! ذو الجناح، اسب امام، چگونه یال خود را به خون امام رنگین میکند و به سوی خیمهها میرود. همه اهل خیمه، صدایِ ذو الجناح را میشنوند و از خیمه بیرون میآیند.
1) 459. فإذا امتلأت قال : اللّهمّ إنّ هذا فیک قلیل«: الدرّ النظیم، ص 551 .
2) 460. فلمّا امتلأت دماً رمی بها إلی السماء، فما رجع من ذلک قطرة، وما عُرفت الحمرة فی السماء حتّی رمی الحسین بدمه إلی السماء ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .
3) 461. وقال : هکذا واللَّه أکون حتّی ألقی جدّی محمّداً وأنا مخضوب بدمی«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .
4) 462. وقد أصابته اثنتان وسبعون جراحة«: مثیر الأحزان، ص 73 .
5) 463. ثمّ خرّ علی خدّه الأیسر صریعاً«: الأمالی للصدوق، ص 226، ح 239؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 322 .
زینب علیهاالسلام در حالی که بر سر و سینه میزند به سوی قتلگاه میدود. حسینش را در خاک و خون میبیند در حالی که دشمنان، دور او را محاصره کردهاند.(1)
او فریاد میزند: «وای برادرم!».(2)
عمرسعد هم برای دیدن امام از راه میرسد. زینب به او رو میکند و با لحنی غمناک میگوید: «وای بر تو! برادرم را میکشند و تو نگاه میکنی».(3)
صدای زینب علیهاالسلام اشک عمرسعد را جاری میکند، امّا او نمیتواند کاری کند و فقط گریه میکند. ولی این گریه چه فایدهای دارد.(4)
عمرسعد رویش را از زینب علیهاالسلام برمیگرداند. زینب رو به سپاه کوفه میکند: «آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟».(5)
هیچ کس جواب زینب علیهاالسلام را نمیدهد. * * * همه هستی تو، عموی تو، تنهای تنهاست. او دیگر هیچ یار و یاور ندارد.
دشمنان همه صف کشیدهاند تا جانش را بگیرند.
عبداللّه! ای پسر امام حسن علیهالسلام! نگاه کن! عموی تو تنهاست!
درست است که تو یازده سال بیشتر نداری، امّا باید یاریش کنی. خوب نگاه کن! دشمنان عموی تو را محاصره کردهاند.
صدای عمو به گوش میرسد. تو به سوی عمو میشتابی. و زینب به دنبال تو، صدایت میزند: «یادگارِ برادرم! برگرد!».(6)
تو تصمیم گرفتهای که عمو را یاری کنی. شتابان میآیی و به گودال میرسی و عمو را میبینی که در خاکها آرمیده است.
اَبْجَر شمشیر کشیده است تا عمویت را شهید کند. شمشیر او بالا میرود، امّا تو که شمشیر نداری، پس چه خواهی کرد؟
1) 464. وقال : صبراً علی قضائک یا ربّ، لا إله سواک، یا غیاث المستغیثین...«: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 615.
2) 465. أسرع فرسک شارداً، وإلی خیامک قاصداً، محمحماً باکیاً، فلمّا رأین النساء جوادک مخزیاً، ونظرن سرجک علیه ملویّاً...«: المزار الکبیر، ص 504، ح 9؛ مصباح الزائر، ص 233؛ بحار الأنوار، ج 101، ص 322، ح 8 .
3) 466. خرجت زینب من باب الفسطاط وهی تنادی : وا أخاه! وا سیّداه! وا أهل بیتاه! لیت السماء انطبقت علی الأرض، ولیت الجبال تدکدکت...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 54 .
4) 467. فقالت : یا عمر بن سعد، أیقتل أبو عبد اللَّه وأنت تنظر إلیه؟...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 452؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .
5) 468. فکأنّی أنظر إلی دموع عمر وهی تسیل علی خدّیه ولحیته، قال : وصرف بوجهه عنها «: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 35؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 572؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 187.
6) 469. فنادت : ویحکم، أما فیکم مسلم؟ فلم یجبها أحد بشیء«: الإرشاد، ج 2، ص 112؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 409 .
دست خود را سپر میکنی و فریاد میزنی: «وای بر تو، آیا میخواهی عموی مرا بکشی؟».
شمشیر پایین میآید و دو دست تو را قطع میکند.(1)
از دستهای تو خون میجوشد. چه کسی را به یاری میطلبی، عمویی را که به خاک افتاده است و توان یاری تو را ندارد و یا پدرت امام حسن علیهالسلام را که در بهشت منتظر توست؟ فریادت بلند میشود: «مادر!» و آنگاه روی سینه عمو میافتی.(2)
عمو تو را در آغوش میکشد. چه آغوش گرم و مهربانی! و به تو میگوید: «پسر برادرم صبور باش که به دیدار پدر میروی».(3)
تو آرام میشوی.
حَرْمَله، تیر در کمان مینهد. خدای من! او کجا را نشانه گرفته است؟
تیر به گلوی تو مینشیند و تو روی سینه عمو پر میکشی و میروی.(4)
آری! تو از آغوش عمو به آغوش پدر، پرواز میکنی.(5)* * * ساعتی است که امام روی خاک گرم کربلا افتاده است. هیچ کس جرأت نمیکند او را به شهادت برساند.(6)
او با صدایی آرام با خدای خویش سخن میگوید: «صبراً علی قضائک یا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر میکنم».(7)
اکنون بدن مبارک امام از زخم شمشیر و تیر چاک چاک شده است. سرش شکسته و سینهاش شکافته است و زبانش از خشکی به کام چسبیده و جگرش از تشنگی میسوزد. قلبش نیز، داغدار عزیزان است.
با این همه باز هم به خیمهها نگاه میکند و همه نیرو و توان خود را بر شمشیر میآورد و آن را به کمک میگیرد تا برخیزد، امّا همان لحظه ضربهای از نیزه و
1) 470. خرج إلیهم عبد اللَّه بن الحسن بن علیّعلیهما السلام وهو غلام لم یُراهق، من عند النساء، یشتدّ حتّی وقف إلی جنب الحسین، فلحقته زینب بنت علیّعلیهما السلام لتحبسه، فقال لها الحسین : احبسیه یا أُختی...«: الإرشاد، ج 2، ص 110؛ إعلامالوری، ج 1، ص 467؛بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .
2) 471. وقد أهوی بحر بن کعب بن عبید اللَّه من بنی تیم اللَّه بن ثعلبة بن عکابة إلی الحسین بالسیف، فقال الغلام : یا بن الخبیثة؟ أتقتل عمّی؟...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 450؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 571.
3) 472. فضربه أبجر بالسیف فاتّقاها الغلام بیده فأطنّها إلی الجلدة، فإذا یده معلّقة، ونادی الغلام : یا أُمّاه«: إعلام الوری، ج 1، ص 467؛ بحار الأنوار.
4) 473. فأخذه الحسین فضمّه إلی صدره، وقال : یا بن أخی، اصبر علی ما نزل بک، واحتسب فی ذلک الخیر...«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 571؛ مقاتل الطالبیّین، ص 116.
5) 474. فرماه حرملة بن کاهل لعنه اللَّه بسهم، فذبحه وهو فی حجر عمّه الحسینعلیه السلام«: مثیر الأحزان، ص 73؛ روضةالواعظین، ص 208 .
6) 475. در این قسمت ) وهمچنین در چند جای دیگر این کتاب (، از کتاب »آینه داران آفتاب« نوشته آقای محمّد رضا سنگری استفاده کردهام. از خداوند برای این نویسنده محترم، توفیقات بیشتری را خواهانم.
7) 476. لقد مکث طویلاً من النهار، ولو شاء الناس أن یقتلوه لفعلوا، ولکنّهم کان یتّقی بعضهم ببعض ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 452؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 409؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 572؛ المنتظم، ج 5، ص 340.
شمشیر بار دیگر او را به زمین میزند. همه هفتاد ودو پروانه او پر کشیدند و رفتهاند و اکنون منتظر آمدن امام خود هستند.(1)
عمرسعد کناری ایستاده است. هیچ کس حاضر نیست قاتل حسین باشد. او فریاد میزند: «عجله کنید، کار را تمام کنید».(2)
آری! همان کسی که لحظاتی قبل با شنیدن صدای زینب گریه میکرد، اکنون دستور کشتن امام را میدهد. به راستی، این عمرسعد کیست که هم بر امام حسین علیهالسلام میگرید و هم فرمان به کشتن او را میدهد؟
وعده جایزهای بزرگ به سپاهیان داده میشود، امّا باز هم کسی جرأت انجام دستور را ندارد. جایزه، زیاد و زیادتر میشود، تا اینکه سِنان به سوی حسین میرود، امّا او هم دستش میلرزد و شمشیر را رها کرده و فرار میکند.
شمر با عصبانیت به دنبال سنان میدود:
-- چه شد که پشیمان شدی؟
-- وقتی حسین به من نگاه کرد، به یاد حیدر کرّار افتادم. برای همین، ترسیدم و فرار کردم.
-- تو در جنگ هم ترسویی. مثل اینکه باید من کار حسین را تمام کنم.
اکنون شمر به سوی امام میرود. شیون و فریاد در آسمانها میپیچد و فرشتگان همه ناله میکنند. آنها رو به جانب خدا میگویند: «ای خدا! پسر پیامبر تو را میکشند».
خداوند به آنان خطاب میکند: «من انتقام خون حسین را خواهم گرفت، آنجا را نگاه کنید!». فرشتگان، نور حضرت مهدی علیهالسلام را میبینند و دلشان آرام میشود.(3)
وای بر من! چه میبینم؟ اکنون شمر بالای سر امام ایستاده است. شمر، نگاهی به امام میکند و لبهای او را میبیند که از تشنگی خشکیده است. پس میگوید: «ای
1) 477. صبراً علی قضائک یا ربّ...«: موسوعة کلمات الإمام الحسین، ص 615.
2) 478. وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأساً، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأساً ...«: الأخبار الطوال، ص 259 .
3) 479. ویقول عمر بن سعد : ویلکم، عجّلوا بقتله...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 82؛ »فقال عمر بن سعد لرجلٍ عن یمینه : انزل ویحک إلی الحسین فأرحه ..«: بحار الأنوار، ج 45، ص 54؛ وراجع : مروج الذهب، ج 3، ص 71 .
حسین! مگر تو نبودی که میگفتی پدرت کنار حوض کوثر میایستد و دوستانش را سیراب میسازد؟ صبر کن، به زودی از دست او سیراب میشوی».(1)
اکنون او میخواهد امام را به شهادت برساند. وای بر من، چه میبینم! او بر روی سینه خورشید نشسته است:
-- کیستی که بر سینه من نشستهای؟
-- من شمر هستم.
-- ای شمر! آیا مرا میشناسی؟
-- آری، تو حسین پسر علی هستی و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
-- اگر مرا به این خوبی میشناسی پس چرا قصد کشتنم را داری؟
-- برای اینکه از یزید جایزه بگیرم.(2)
آری! این عشق به دنیاست که روی سینه امام نشسته است! شمر به کشتن امام مصمّم است و خنجری در دست دارد. امام، پیامبر را صدا میزند: «یا ج---دّاه، یا م-ح-مّداه!».
قلمم دیگر تاب نوشتن ندارد، نمیتوانم بنویسم و شرح دهم.
آنقدر بگویم که آسمان تیره و تار میشود. طوفان سرخی همه جا را فرا میگیرد و خورشید، یکباره خاموش میشود.(3)
منادی در آسمان ندا میدهد: «وای حسین کشته شد».(4)
آری! تو درخت اسلام را سیراب نمودی! تو شقایقهای صحرا را با خون خود، سرخ کردی! و از گلوی تشنه خود، آزادی و آزادگی را فریاد زدی! * * * همه نگاهها به سوی آسمان است. چرا آسمان تیره و تاریک شده است؟
چه خبر شده است؟ نگاه کن! تا به حال مهتاب را در روز دیدهای؟
1) 480. لمّا کان من أمر الحسینعلیه السلام ما کان، ضجّت الملائکة إلی اللَّه بالبکاء وقالت : یُفعل هذا بالحسین؟...«: الکافی، ج 1، ص 345؛الأمالی للطوسی، ص 418.
2) 481. ألست تزعم أنّ أباک علی حوض النبیّ یسقی من أحبّه؟ فاصبر حتّی تأخذ الماء من یده«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 36؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 56 .
3) 482. ففتح عینیه فی وجهه، فقال له الحسین : یا ویلک، من أنت، فقد ارتقیت مرتقیً عظیماً؟ فقال له شمر : الذی رکبک هو الشمر بن ذی الجوشن...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 83.
4) 483. لمّا قُتل الحسین بن علیّعلیهما السلام، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی«: السنن الکبری، ج 3، ص 468، ح 6352؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 114، ح 2838؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 433، الرقم 1323؛ تاریخدمشق، ج 14، ص 228؛ کفایة الطال، ص 444؛ الصواعق المحرقة، ص 194؛ راجع تاریخ دمشق، ج 14، ص 226؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 413؛ کامل الزیارات، ص 182، ح 249؛ قصص الأنبیاء؛ مجمع البیان، ج 6، ص 779 وج 9، ص 98؛ تأویل الآیات الظاهرة، ج 1، ص 302؛ التبیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 233؛ الطرائف، ص 203، ح 293؛ الصراط المستقیم، ج 3، ص 124؛ تفسیر القرطبی، ج 16، ص 141؛ تذکرة الخواصّ، ص 274؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 544، ح 1115؛ التبصرة، ج 2، ص 16؛ إثبات الوصیّة، ص 178؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 580؛ سیر أعلامالنبلاء، ج 3، ص 312، الرقم 48.
آنجا را میگویم سرِ امام را بر بالای نیزه کردهاند و در میان سپاه دور میزنند.
همه زنها و بچّهها میفهمند که امام شهید شده است. صدای شیون، همه جا را فرا میگیرد. شمر با لشکر خود نزدیک خیمهها رسیده است. عدّهای از سربازان او آتش به دست دارند.
وای بر من! میخواهند خیمههای عزیزان پیامبر را آتش بزنند.
آتش شعله میکشد و زنان همه از خیمهها بیرون میزنند.(1)
نامردها به دنبال زنها و دختران هستند. چادر از سر آنها میکشند و مقنعه آنها را میربایند.(2)
هیچ کس نیست از ناموس خدا دفاع کند. همه جا آتش، همه جا بیرحمی و نامردی! زنان غارت زده با پای برهنه، گریهکنان به سوی قتلگاه امام میدوند.
بدن پاره پاره برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بیاورد، زمانی که برادر را اینگونه ببیند؟
زینب علیهاالسلام چون نگاهش به پیکر صد چاک برادر میافتد، از سوز دل فریاد برمیآورد: «ای رسول خدا! ای که فرشتگان آسمان به تو درود میفرستند، نگاه کن، ببین، این حسین توست که به خون خود آغشته است».(3)
مرثیه جانسوز زینب علیهاالسلام، همه را به گریه واداشته است. خواهر به سوی پیکر برادر میرود و کنار پیکر برادر مینشیند.
همه نگاه میکنند که زینب علیهاالسلام میخواهد چه کند؟ او دست میبرد و بدن چاک چاک برادر را از روی زمین برمیدارد و سر به سوی آسمان میکند: «بار خدایا! این قربانی را از ما قبول کن».(4)
به راستی، تو کیستی!
همه جهان را متعجّب از صبر خود کردهای!
1) 484. وینادی فی السماء : قُتل واللَّه الحسین بن علی بن أبی طالب...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 84 .
2) 485. وأشعلوا فیها النار، فخرجن حواسر مسلّبات حافیات باکیات، یمشین سبایا فی أسر الذلّة«: بحار الأنوار، ج 45، ص 58؛ الفتوح، ج 5، ص 120.
3) 486. مال الناس علی الورس والحلل والإبل وانتهبوها . قال : ومال الناس علی نساء الحسینعلیه السلام وثقله ومتاعه، فإن کانت المرأة لتنازع ثوبها عن ظهرها حتّی تُغلب علیه، فیذهب به منها«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 453؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 573.
4) 487. وصاحت زینب : یا محمّداه، صلّی علیک ملیک السماء، هذا حسین بالعراء، مزمّل بالدماء ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 39؛ »بأبی المهموم حتّی قضی، بأبی العطشان حتّی مضی، بأبی من یقطُر شیبه بالدماء«: بحار الأنوار، ج 45، ص 58؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 113 .
ای الهه صبر و استقامت! ای زینب علیهاالسلام!
تو حماسهای بزرگ آفریدی و کنار جسم برادر، تو هم اینگونه رَجَز میخوانی!
از همینجا، کنار جسم صد چاک برادر، رسالت خود را آغاز میکنی تا جهانی را بیدار کنی. * * * یکی از سربازان به عمرسعد میگوید:
-- قربان، یادت نرود دستور ابنزیاد را اجرا کنی؟
-- کدام دستور؟
-- مگر یادتان نیست که او در نامه خود دستور داده بود تا بعد از کشتن حسین، بدن او را زیر سم اسبها پایمال کنی.
-- راست میگویی.
آری! عمرسعد برای اینکه مطمئن شود که به حکومت ریمیرسد، برای خوشحالی ابنزیاد میخواهد این دستور را هم اجرا کند.
در سپاه کوفه اعلام میکنند: «چه کسی حاضر است تا بدن حسین را با اسب لگد کوب نماید و جایزه بزرگی از ابنزیاد بگیرد؟».(1)
وسوسه جایزه در دل همه مینشیند، امّا کسی جرأت این کار را ندارد.
سرانجام ده نفر برای این کار داوطلب میشوند.(2)
آنجا را نگاه کن! آن نامرد، طلاهای فاطمه ( دختر امام حسین علیهالسلام ) را غارت میکند. میبینم که او گریه میکند. این نامرد را میگویم، ببین اشک در چشم دارد و طلای دختر حسین را غارت میکند.
دختر امام حسین علیهالسلام در بین تلاطم یتیمی و ترس رو به او میکند و میگوید:
-- گریههای تو برای چیست؟
-- من دارم طلای دختر رسول خدا را غارت میکنم، آیا نباید گریه کنم؟
-- اگر میدانی من دختر رسول خدا هستم، پس رهایم کن.
-- اگر من این طلاها را نبرم، شخص دیگری این کار را خواهد کرد.(1)
از کار این مردم تعجّب میکنم. اشک در چشم دارند و بر غربت و مظلومیّت این خاندان اشک میریزند، امّا بزرگترین ظلمها را در حق آنها روا میدارند. سپاه کوفه امام حسین علیهالسلام را به خوبی میشناختند، ولی عشق به دنیا و دنیا طلبی، در آنها به گونهای بود که حاضر بودند برای رسیدن به پولِ بیشتر، هر کاری بکنند.
آنجا را نگاه کن! نامرد دیگری با تندی و بیرحمی گوشواره از گوش دختری میکشد. خون از گوش او جاری است.(2)
تو چقدر سنگدلی که تنها برای یک گوشواره، اینگونه گوش ناموس خدا را پاره کردهای.
هیچ کس نیست تا از ناموس پیامبر صلیاللهعلیهوآله دفاع کند؟
گویی شیر زنی پیدا میشود. آن زن کیست که شمشیر به دست گرفته است؟ او به سوی خیمهها میآید و مقابل نامردان کوفه میایستد و فریاد میزند: «غیرت شما کجاست؟ آیا خیمههای دختران رسول خدا را غارت میکنید؟».
او زن یکی از سپاهیان کوفه است که اکنون به یاری زینب آمده است.
شوهر او میآید و به زور دست او را گرفته و او را به خیمه خود باز میگرداند.(3)* * * سُوَید در میان میدان افتاده است. او یکی از یاران امام حسین علیهالسلام است که امروز صبح به میدان رفت تا جانش را فدای امامش کند.
او بعد از جنگی شجاعانه با زخم نیزهای بر زمین افتاد و بیهوش شد. دشمن به این گمان که او کشته شده است او را به حال خود رها کردند.
1) 490. فانتدب منهم عشرة، وهم : إسحاق بن حوبة الذی سلب الحسینعلیه السلام قمیصه، وأخنس بن مرثد، وحکیم بن طفیل السبیعی ...«: مثیر الأحزان، ص 78؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 59.
2) 491. أخذ رجل حلیّ فاطمة بنت الحسین وبکی، فقالت : لم تبکی؟ فقال : أأسلب بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله ولا أبکی؟!...«: سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 303 .
3) 492. حتّی أفضوا إلی قرط کان فی أُذن أُمّ کلثوم أُخت الحسین، فأخذوه وخرموا أُذنها«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 37؛ الفتوح، ج 5، ص 120 .
اکنون صدای ناله و شیون زنان او را به هوش میآورد. بیخبر از حوادث کربلا برمیخیزد و پیکر شهدا را میبیند. اشک در چشمانش حلقه میزند. کاروان شهدا رفت و من جا ماندهام. همه رفتند، زُهیر رفت، علی اکبر رفت، عبّاس رفت. خوشا به حال آنها که جانشان را فدای مولا نمودند.
این صدای شیون، برای چیست؟ خدای من! چه خبر شده است؟
او نگاه میکند که خیمههای امام میسوزد و زنان با سر و پای برهنه از دست نامردها فرار میکنند. سوید در خود قدرتی میبیند، شمشیری را برمیدارد و به سوی دشمن هجوم میبرد. او فریاد میزند: «مگر شما غیرت ندارید؟».
او بار دیگر میجنگد و شمشیر میزند و بار دیگر باران شمشیر بر سرش فرود میآید.
و لحظاتی بعد، سوید آخرین شهید کربلا، بار دیگر بر روی خاک گرم کربلا میافتد و روحش به سوی آسمان پر میکشد.(1)* * * اسب سواری به دنبال فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام است. او نیزه به دست دارد و فاطمه فرار میکند.
این صدای فاطمه است: «آیا کسی هست مرا یاری کند؟ آیا کسی هست مرا از دست این دشمن نجات دهد؟».
هیچ کس جوابی نمیدهد و فاطمه در میان صحرا میدود. ناگهان ضربه نیزه را در کتف خود احساس میکند و با صورت روی زمین میافتد.
آن مرد از اسب پیاده میشود و مقنعه از سر فاطمه برمیدارد و گوشوارههای او را میکشد. خدای من! گوش فاطمه پاره میشود و صورتش رنگ خون میگیرد.
آن مرد برمیخیزد و به سوی خیمهها میرود تا غنیمت دیگری پیدا کند.
1) 493. رأیت امرأة من بنی بکر بن وائل کانت مع زوجها فی أصحاب عمر بن سعد، فلمّا رأت القوم... أخذت سیفاً وأقبلت نحو الفسطاط، وقالت : یا آل بکر بن وائل، أتُسلب بنات رسول اللَّه؟! ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 58 .
فاطمه سر روی خاک گرم کربلا مینهد و بیهوش میشود. من با خود میگویم، کجایی ای عبّاس تا ببینی با ناموس امام حسین علیهالسلامچه میکنند.
صدایی به گوش فاطمه میرسد: «دختر برادرم، برخیز!».
این صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز میکند و سر خود را در سینه عمهاش زینب میبیند.
-- فاطمه! بلند شو عزیزم! باید به دنبالِ بقیّه بچّهها بگردیم، نمیدانم آنها کجا رفتهاند.
-- عمّه جان، چادر و مقنعه مرا بردهاند. آیا پارچهای هست تا موی سرم را بپوشانم؟
-- دختر برادرم! نگاه کن من هم مانند تو...
فاطمه نگاه میکند، مقنعه عمّه را هم ربودهاند و صورت و بدن عمّه از تازیانهها سیاه شده است.
فاطمه برمیخیزد و با عمّه به سوی خیمهها میروند. آنها نزد امام سجّاد علیهالسلام میروند و میبینند که خیمه او هم سوخته و غارت شده است. زیر انداز امام را هم بردهاند!
خدای من! امام سجّاد علیهالسلام با صورت بر روی زمین افتاده است. به علّت تشنگی و بیماری آنقدر ضعف بر امام سجّاد علیهالسلام غلبه کرده که نمیتواند تکان بخورد.
آنها کنار امام سجّاد علیهالسلام مینشینند و صورت او را از خاک برمیدارند. امام به آنها نگاه میکند و گریه میکند. آخر چگونه او عمّه و خواهر خود را در آن حالت ببیند و گریه نکند.
مقنعه خواهر را ربودهاند، گوشواره از گوشش کشیدهاند و صورت او خون آلود شده است. کدام مرد میتواند این صحنه را ببیند و گریه نکند.
فاطمه نیز اشک در چشمانش حلقه میزند. برادر تشنه و بیمار است و توان حرکت
ندارد.(1)* * * شمر با لشکر خود در میان خیمههای سوخته میتازد و همه با شتاب مشغول غارت خیمهها هستند. ناگهان چشم شمر به امام سجّاد علیهالسلام میافتد.
او تعجّب میکند و با خود میگوید: «مگر مردی هم از این قوم مانده است. قرار بود هیچ نسلی از حسین باقی نماند».
شمر به عمرسعد خبر میدهد و او با عجله میآید و در خیمهای نیم سوخته امام سجّاد علیهالسلام را میبیند که در بستر بیماری افتاده است. او حجّت خدا بر روی زمین است که نسل امامت به او منتهی شده است.
عمرسعد فریاد میزند: «هر چه زودتر او را به قتل برسانید». شمر به سوی امام سجّاد علیهالسلام میآید. زینب این صحنه را میبیند و پسر برادر را در آغوش میگیرد و میگوید: «ای عمرسعد اگر بخواهی او را بکشی اوّل باید مرا بکشی».
صدای شیون و گریه زنان به آسمان میرسد.
نمیدانم چه میشود که سخن زینب در دل بیرحم عمرسعد اثر میکند و به شمر دستور میدهد که باز گردد.(2)
من تعجّب میکنم عمرسعد که به شیرخواره امام حسین علیهالسلام رحم نکرد و میخواست نسل امام را از روی زمین بردارد، چگونه میشود که از کشتن امام سجّاد علیهالسلام منصرف میشود؟ اراده خدا این است که نسل حضرت زهرا علیهاالسلام تا روز قیامت باقی بماند.
عمرسعد به گروهی از سربازان خود دستور میدهد تا در اطراف خیمههای نیم سوخته، نگهبانی بدهند و نگذارند دیگر کسی آسیبی به آنها برساند و مواظب باشند تا مبادا کسی فرار کند.
دستور فرمانده کل قوا اعلام میشود که دیگر کسی حقّ ندارد به هیچ وجه نزدیک
1) 494. إنّ سوید بن عمرو بن أبی المطاع کان صُرِع فأُثخن فوقع بین القتلی مثخناً، فسمعهم یقولون : قُتل الحسین، فوجد فاقة فإذا معه سکّین وقد أُخذ سیفه، فقاتلهم بسکّینه ساعة...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 453؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 409؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 573 وفیه »سوید بن المطاع«.
2) 495. کنت واقفة بباب الخیمة... فإذا برجل علی ظهر جواده یسوق النساء بکعب رمحه... فخرم أُذنی وأخذ قرطی ومقنعتی، وترک الدماء تسیل علی وجهی...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 61.
اسیران بشود.(1)
آرامش نسبی در فضای خیمهها حاکم میشود و زنان و کودکان آرام آرام به سوی خیمههای نیم سوخته باز میگردند. * * * خورشید روز عاشورا در حال غروب کردن است. به دستور عمرسعد آب در اختیار اسیران قرار میگیرد.
عمرسعد میخواهد در صحرای کربلا بماند، چون سپاه کوفه خسته است و توان حرکت به سوی کوفه را ندارد. از طرف دیگر ابنزیاد منتظر خبر است و باید خبر پیروزی را به او برسانند.
عمرسعد خُولی را مأمور میکند تا پیش از حرکت سپاه، سرِ امام را برای ابنزیاد ببرد. سرِ امام که پیش از این بر سر نیزه کردهاند را از بالای نیزه پایین میآورند و تحویل خولی میدهند. او همراه عدّهای به سوی کوفه پیش میتازد.
خُولی و همراهان پس از طی مسافتی طولانی و بدون معطّلی، زمانی به کوفه میرسند که پاسی از شب گذشته است. او به سوی قصر ابنزیاد میرود، امّا درِ قصر بسته و ابنزیاد در خواب خوش است.
او میخواهد مژدگانی خوبی از ابنزیاد بگیرد، پس باید وقتی بیاید که ابنزیاد سر حال باشد. برای همین، به سوی منزل باز میگردد تا فردا صبح نزد او بیاید.
-- درِ خانه ما را میزنند.
-- راست میگویی، به نظر تو کیست که این وقت شب به درِ خانه ما آمده است.
این دو زن نمیدانند که اکنون شوهرشان، پشت در است. آیا این دو زن را میشناسی؟
اینها همسران خولی هستند. یکیبه نام «نَوار»، و دیگری به نام «اَسَدیّه» است.
1) 496. أمر بقتل علیّ بن الحسین، فوقعت علیه زینب وقالت : واللَّه لا یُقتل حتّی أُقتل . فرقّ لها وکفّ عنه«: المنتظم، ج 5، ص 341 .
صدای خُولی از پشت در بلند میشود: «در را باز کنید که بسیار خستهام».
همسران خُولی در را باز میکنند و او وارد خانه میشود و تصمیم میگیرد نزد نَوار برود.(1)
خولی همراه نَوار به سوی اتاق او حرکت میکند. خُولی، سرِ امام را از کیسهای که در دست دارد بیرون میآورد و آن را زیر طشتی که در حیاط خانه است، قرار میدهد و به اتاق میرود. نَوار برای شوهرش نوشیدنی و غذا میآورد. بعد از شام، نَوار از خُولی میپرسد:
-- خُولی، چه خبر؟ شنیدم تو هم به کربلا رفته بودی؟
-- تو چه کار به این کارها داری. مهم این است که با دست پر آمدم، من امشب گنج بزرگی آوردهام.
-- گنج! راست میگویی؟
-- آری، من سرِ حسین را با خود آوردهام.
-- وای بر تو! برای من، سرِ پسر پیامبر را به سوغات آوردی. به خدا قسم دیگر با تو زندگی نمیکنم.(2)
نَوار از اتاق بیرون میدود و خولی او را صدا میزند، امّا او جوابی نمیدهد. نَوارمیخواهد برای همیشه از خانه خُولی برود که ناگهان میبیند وسط حیاطِ خانه، ستونی از نور به سوی آسمان کشیده شده است.
خدایا! این ستون نور چیست؟
او جلو میرود. این نور از آن طشت است. کبوترانی سفید رنگ دور آن طشت پرواز میکنند.(3)
نَوار کنار طشت نورانی مینشیند و تا صبح بر امام حسین علیهالسلام گریه میکند. * * *
1) 497. فوکّل بالفسطاط وبیوت النساء وعلیّ بن الحسین جماعة ممّن کانوا معه، وقال : احفظوهم؛ لئلّا یخرج منهم أحد، ولا تسیئنّ إلیهم«: الإرشاد، ج 2، ص 112؛ إعلام الوری، ج 1، ص 469؛ روضة الواعظین، ص 209.
2) 498. فأقبل به خولیّ فأراد القصر، فوجد باب القصر مغلقاً، فأتی منزله فوضعه تحت إجّانة ) الإجّانة : إناء یُغسل فیه الثیاب : المصباح المنیر، ص 6 ) فی منزله، وله امرأتان : امرأة من بنی أسد، والأُخری من الحضرمیّین یقال لها النوار ابنة مالک بن عقرب، وکانت تلک اللیلة لیلة الحضرمیّة ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 455؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 574؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 101؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 189.
3) 499. ما الخبر؟ قال جئت بغنی الدهر، هذا رأس الحسین معک فی الدار، فقالت : ویلک! جاء الناس بالفضّة والذهب، وجئتَ برأس ابن بنت رسول اللَّه، واللَّه لا یجمع رأسی ورأسک شیء أبداً«: أنساب الأشراف، ج 2، ص 411 .
صبح روز یازدهم محرّم است. خولی در خانه خود هنوز در خواب است.
ناگهان از خواب بیدار میشود و نگاهی به بیرون میکند. آفتاب طلوع کرده است، ای وای، دیر شد!
به سرعت لباسهای خود را میپوشد و به حیاط میآید. سر امام را از زیر طشت برمیدارد و به سوی قصر ابنزیاد حرکت میکند.
او کنار درِ قصر میایستد و به نگهبانان میگوید: «من از کربلا آمدهام و باید ابنزیاد را ببینم».
آری! امروز ابنزیاد عدّهای از بزرگان کوفه را به قصر دعوت کرده است.
ابنزیاد بر روی تخت نشسته است. خولی وارد قصر میشود و سلام میکند و میگوید: «ای ابنزیاد! در پای من طلای بسیاری بریز که سر بهترین مرد دنیا را آوردهام».
آنگاه سرِ امام را از کیسه بیرون میآورد و پیش ابنزیاد میگذارد. ابنزیاد از سخن او برآشفته میشود، که چه شده است که او از حسین اینگونه تعریف میکند.
خولی برای اینکه جایزه بیشتری بگیرد اینگونه سخن گفت، امّا غافل از آنکه این سخن، ابنزیاد را ناراحت میکند و هیچ جایزهای به او نمیدهد و او با ناامیدی قصر را ترک میکند.(1)
ابنزیاد، سرِ امام را داخل طشتی روبروی خود میگذارد. آن مرد را میبینی که کنار ابنزیاد است؟ آیا او را میشناسی؟ او پیشگو یا همان رَمّال است که ابنزیاد او را استخدام کرده است.
گویی او جادوگری چیرهدست است و چه بسا ابنزیاد با استفاده از جادوی او توانسته است مردم کوفه را بفریبد.
گوش کن! او با ابنزیاد سخن میگوید: «قربان! برخیزید و با پای خود دهان دشمن
1) 500. فو اللَّه ما زلت أنظر إلی نور مثل العمود یسطع من السماء إلی الإجّانة، ورأیت طیوراً بیضاً ترفرف حولها«: مثیرالأحزان، ص 85؛ وراجع : جواهر المطالب، ج 2، ص 290 .
را لگد کوب کنید».
وای بر من! ابنزیاد برمیخیزد، من چشم خود را میبندم.(1)
در این هنگام از گوشه مجلس فریادی بلند میشود: «ای ابنزیاد! پای خود را از روی دهان حسین بردار! من با چشم خود دیدم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله همین لبهای حسین را بوسه میزد، تو پا بر جای بوسه پیامبر گذاشتهای».
ابنزیاد تعجّب میکند. کیست که جرأت کرده با من چنین سخن بگوید؟ او زید بن اَرْقَم است. یکی از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله که در کوفه زندگی میکند و امروز همراه دیگر بزرگان شهر نزد ابنزیاد آمده است.
ابنزیاد با شنیدن سخن زید بن اَرْقَم فریاد میزند:
-- ای زید بن ارقم، تو پیر شدهای و هذیان میگویی. اگر عقلت را به علّتِ پیری از دست نداده بودی، گردنت را میزدم.
-- میخواهی حکایتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله برایت نقل کنم.
-- چه حکایتی؟
-- روزی من مهمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودم و او حسن علیهالسلام را روی زانوی راستش نشانده بود و حسین علیهالسلام را روی زانوی چپ خود. من شنیدم که پیامبر زیر لب، این دعا را زمزمه میکرد: «خدایا، این دو عزیز دلم را به تو و بندگان مؤمنت میسپارم». ای ابنزیاد، تو اکنون با امانت پیامبر صلیاللهعلیهوآله این چنین میکنی!
زید بن اَرْقَم در حالی که اشک میریزد، از قصر خارج میشود و رو به مردم کوفه میکند و میگوید: «ای مردم! وای بر شما، پسر پیامبر را کشتید و این نامرد را امیر خود کردید».(2)* * * عصر روز یازدهم محرّم است. عمرسعد از صبح مشغول تدارکات است و دستور
1) 501. ونزل معه خولیّ بن یزید الأصبحی فاحتزّ رأسه، ثمّ أتی به عبید اللَّه بن زیاد فقال : أوقر رکابی فضّةً وذهبا... فلمیعطه عبید اللَّه شیئاً«: مروج الذهب، ج 3، ص 70؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 196 .
2) 502. لمّا وضع الرأس بین یدی ابن زیاد، قال له کاهنه : قم فضع قدمک علی فم عدوّک، فقام فوضع قدمه علی فیه ...«: تذکرة الخواصّ، ص 257 .
داده که همه کشتههای سپاه کوفه جمعآوری شوند تا بر آنها نماز خوانده و به خاک سپرده شوند، امّا پیکر شهدا همچنان بر خاک گرم کربلا افتاده است.
عمرسعد دستور میدهد تا سر از بدن همه شهدا جدا کنند و آنها را بین قبیلههایی که در جنگ شرکت کردهاند تقسیم کنند.(1)
کاروان باید زودتر حرکت کند. فردا در کوفه جشن بزرگی برگزار میشود، آنها باید فردا در کوفه باشند.
امام سجّاد علیهالسلام بیمار است. عمرسعد دستور میدهد تا دستهای او را با زنجیر بسته و پاهای او را از زیر شتر ببندند. شترهای بدون کجاوه آمادهاند و زنان و بچّهها بر آنها سوار شدهاند. کاروان حرکت میکند.
در آخرین لحظهها، اسیران به نیروهای عمرسعد میگویند: «شما را به خدا قسم میدهیم که بگذارید از کنار شهیدان عبور کنیم».(2)
اسیران به سوی پیکر شهدا میروند و صدای ناله و شیون همه جا را فرا میگیرد. غوغایی بر پا میشود و همه خود را از شترها به روی زمین میاندازند.
زینب علیهاالسلام نگاهی به برادر میکند، بدن برادر پاره پاره است.
این صدای زینب علیهاالسلام است که همه دشمنان را به گریه انداخته است: «فدای آن حسینی که با لب تشنه جان داد و از صورتش خون میچکید».(3)
صدای زینب علیهاالسلام همه را به گریه میاندازد. زمان متوقّف شده است و حتّی اسبها هم اشک میریزند. سکینه میدود و پیکر بیجان پدر را در آغوش میگیرد.
در کربلا چه غوغایی میشود! همه بر سر میزنند و عزاداری میکنند، امّا چرا امام سجّاد علیهالسلام هنوز بر روی شتر است؟ وای، دستهای امام در غل و زنجیر است و پاهای او را از زیر شتر به هم بستهاند. نزدیک است که امام سجّاد علیهالسلام جان بدهد؟ زینب به سوی او میدود:
1) 503. جیء برأس الحسینعلیه السلام إلی عبید اللَّه بن زیاد وعنده زید بن أرقم، فجعل ینکت ثنایاه بقضیب بیده ... أشهد لقد رأیت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله والحسنعلیه السلام علی فخذه الیمنی ویده الیمنی علی رأسه، والحسینعلیه السلام علی فخذه الیسری، ویده الیسری علی رأسه ....«: شرح الأخبار، ج 3، ص 170، ح 1117؛ وراجع : أنساب الأشراف، ج 3، ص 421؛ مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 43؛ تاریخ دمشق، ج 14، ص 236.
2) 504. فجاءت کندة بثلاثة عشر رأساً وصاحبهم قیس بن الأشعث، وجاءت هوازن بعشرین رأساً وصاحبهم شمر بن ذی الجوشن ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 467؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 581؛ المنتظم، ج 5، ص 341؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 412؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 112.
3) 505. وقلن : بحقّ اللَّه إلّا ما مررتم بنا علی مصرع الحسین ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 58.
-- یادگار برادرم، چر اینگونه بیتابی میکنی؟
-- عمّه جانم، چگونه بیتابی نکنم حال آنکه بدن پدر و عزیزانم را میبینم که بر روی خاک گرم کربلا افتادهاند. آیا کسی آنها را کفن نمیکند؟ آیا کسی آنها را به خاک نمیسپارد؟
-- یادگار برادرم، آرام باش. به خدا پیامبر خبر داده است که مردمی میآیند و این بدنها را به خاک میسپارند.(1)
دستور حرکت داده میشود و همه باید سوار شترها شوند. سکینه از پیکر پدر جدا نمیشود. دشمنان با تازیانه، او را از پدر جدا میکنند و کاروان حرکت میکند.
کاروان به سوی کوفه میرود و صدای زنگ شترها به گوش میرسد.(2)
خداحافظ ای کربلا! * * * سپاه عمرسعد به سوی کوفه حرکت کرده است. دیگر هیچ کس در کربلا باقی نمیماند.
پیکر مطهر امام حسین علیهالسلام و یاران باوفایش، روی خاک افتاده است و آفتاب گرم کربلا بر بدنها میتابد. تا غروب آفتاب یازدهم چیزی نمانده است.
با رفتن سپاه عمر سعد، طایفهای از بنیاَسَد که در نزدیکیهای کربلا زندگی میکردند، به کربلا میآیند و میخواهند بدنهای شهدا را دفن کنند.(3)
آنها این بدنها را نمیشناسند، امّا کبوترانی سفید رنگ را میبینند که در اطراف این شهدا در حال پرواز هستند.(4)
به راستی، کدام یک بدن امام است؟ بنیاسد متحیّراند که چه کنند؟ این یک قانون است: پیکر امام را باید امامِ بعدی به خاک بسپارد.
این یک قانون الهی است، ولی امام سجّاد علیهالسلام که اکنون در اسارت است؟ به راستی،
1) 506. فما نسیت من الأشیاء، لا أنسی قول زینب ابنة فاطمة حین مرّت بأخیها الحسین صریعاً، وهی تقول : یا محمّداه، یا محمّداه ... وبناتک سبایا، وذرّیتک مقتّلة تسفی علیها الصَّبا...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 456؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 411؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 574؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 193؛ مثیر الأحزان، ص 83 و84.
2) 507. فقالت : مالی أراک تجود بنفسک یا بقیّة جدّی وأبی وإخوتی؟ فقلت : وکیف لا أجزع ولاأهلع وقد أری...«: بحارالأنوار، ج 28، ص 57.
3) 508. وأقام ابن سعد بقیّة یومه والیوم الثانی إلی زوال الشمس، ثمّ رحل بمن تخلّف من عیال الحسین، وحمل نساءه علی أحلاس...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 107 .
4) 509. دُفن الحسین وأصحابه أهل الغاضریّة من بنی أسد، بعدما قُتلوا بیوم«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 455؛ الکامل فیالتاریخ، ج 2، ص 574؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 189؛ الإرشاد، ج 2، ص 114؛ إعلام الوری، ج 1، ص 470؛ »المناقب؛ دفن جثثهم بالطفّ أهل الغاضریة من بنی أسد بعدما قتلوه بیوم«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 112؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 62 .
چه خواهد شد؟ اینجاست که خداوند به امام سجّاد علیهالسلام اجازه میدهد تا از قدرت امامت استفاده کند و به اذن خدا خود را به کربلا برساند و بر بدن پدر و یاران باوفای کربلا، نماز بخواند و آنها را کفن نماید و به خاک بسپارد.
حتماً میگویی، شهید که نیازی به کفن ندارد، پس چرا میگویی شهدا را کفن کردند؟
آری! شهید نیازی به کفن ندارد و لباسی که شهید در آن به شهادت رسیده است، کفن اوست، امّا نامردان کوفه لباس شهدا را غارت کردهاند و برای همین، باید آنها را کفن نمود و به خاک سپرد.
امام سجّاد علیهالسلام به راهنمایی بنیاسد میآید و آنها را در به خاکسپاری شهدا کمک میکند.
نگاه کن! امام به سوی پیکر پدر میرود. او پیکر صد چاک پدر را در آغوش میگیرد و با صدایی بلند گریه میکند و بر بدن پدر نماز میخواند.
دستهای خود را زیر پیکر پدر میبرد و میفرماید: «ب-سم اللّه و باللّه» و پیکر پدر را داخل قبر مینهد.
خدای من! او صورت خود را بر رگهای بریده گلوی پدر میگذارد و اشک میریزد و چنین سخن میگوید: «خوشا به حال زمینی که بدن تو را در آغوش میگیرد. زندگی من بعد از تو، سراسر غم است تا آن روزی که من هم به سوی تو بیایم».
آنگاه روی قبر پوشانده میشود و با انگشت روی قبر چنین مینویسد: «این قبر حسینی است که با لب تشنه و غریبانه شهید شد».(1)
بنی اَسَد نیز همه شهدای کربلا را دفن کردهاند.
خدای من! این بوی عطر از کجا میآید؟ چه عطر دل انگیزی!
-- این بوی خوش از بدن آن شهید میآید؟
1) 510. دفن جثثهم بالطفّ أهل الغاضریة من بنی أسد، بعدما قتلوه بیوم، وکانوا یجدون لأکثرهم قبوراً، ویرون طیوراً بیضاً«: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 112؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 62 .
-- این بدن کیست که چنین خوشبو شده است؟
-- ای بنیاسد! این بدن جَوْن است، غلام سیاه امام حسین علیهالسلام!
همان کسی که از امام حسین علیهالسلام خواست تا بعد از مرگ، پوستش سفید و بدنش خوشبو شود.
امروز، دوازدهم محرّم است و کاروان به سوی کوفه میرود. عمرسعد اسیران را بر شترهای بدون کجاوه سوار نموده است و آنها را همانند اسیرانِ کفّار حرکت میدهد.
آفتاب گرم بر صورتهای برهنه آنها میخورد. کاروان اسیران همراه عمرسعد و عدّهای از سپاهیان، به کوفه نزدیک میشوند. همان شهری که مردمش این خاندان را به مهمانی دعوت کرده بودند.(1)
زینب بعد از بیست سال به این شهر میآید. همان شهری که چند سال با پدر خود در آن زندگی کرده بود، امّا نسل جدید هیچ خاطرهای از زینب ندارند و او را نخواهند شناخت.
کاروان اسیران به کوفه میرسد. همه مردم کوفه از زن و مرد، برای دیدن اسیران بیرون میریزند. همیشه گفتهاند که کوفیان وفا ندارند، امّا به نظر من اینها خیلی با وفا هستند.
حتماً میگویی چرا؟ نگاه کن! زن و مرد کوفه از خانهها بیرون آمدهاند تا مهمانان خود را ببینند.(2)
آری! مردم کوفه روزی این کاروان را به شهر خود دعوت کرده بودند. آیا انسان، حقّ ندارد مهمان خود را نگاه کند؟ آیا حقّ ندارد به استقبال مهمان خود بیاید؟
1) 511. هذا قبر الحسین بن علی بن أبی طالب الذی قتلوه عطشاناً غریباً...«: موسوعة شهادة المعصومین، ج 2، ص 299.
2) 512. حمل نساءه علی أحلاس أقتاب الجمال بغیر وطاء ولا غطاء، مکشّفات الوجوه بین الأعداء، وهنّ ودائع خیر الأنبیاء، وساقوهنّ کما یساق سبی الترک والروم فی أسر المصائب والهموم : بحار الأنوار، ج 45، ص 107 .
ای نامردان! چشمان خود را ببندید! ناموس خدا که دیدن ندارد!
این کاروان یک مرد بیشتر ندارد، آن هم امام سجّاد علیهالسلام است. بقیّه، زن و کودکاند و امام باقر علیهالسلام هم که پنج سال دارد در میان آنهاست.
اسیران را از کوچههای کوفه عبور میدهند. همان کوچههایی که وقتی زینب علیهاالسلام میخواست از آنها عبور کند، زنان کوفه همراه او میشدند و زینب علیهاالسلام را با احترام همراهی میکردند. کوچهها پر از جمعیّت شده و نامردان به تماشای ناموس خدا ایستادهاند. زنان و دختران چادر و روسری و مقنعه مناسب ندارند.
عدّهای نیز، بر بام خانهها رفتهاند و از آنجا تماشا میکنند. نیروهای ابنزیاد به جشن و پایکوبی مشغولاند. آنها خوشحالاند که پیروز شدهاند و دشمن یزید نابود شده است.
تبلیغات کاری کرده است که مردم به اسیران این کاروان به گونهای نگاه میکنند که گویی آنها اسیرانی هستند که از سرزمین کفر آورده شدهاند.
آنجا را نگاه کن! زنی در بالای بام خانه خود با تعجّب به اسیران نگاه میکند و در این هیاهو فریاد میزند: «شما اسیران، که هستید و اهل کجایید؟».
گویی همه اهل این کاروان، منتظر این سؤال بودند. گویی یک نفر پیدا شده که میخواهد حقیقت را بفهمد.
یکی از اسیران اینگونه جواب میدهد: «ما همه از خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستیم، ما دختران پیامبر خداییم».
آن زن تا این سخن را میشنود فریاد میزند: «وای بر من! شما دختران پیامبر هستید و اینگونه نامحرمان به شما نگاه میکنند».
او از پشت بام خانهاش پایین میآید و در خانه خود هر چه چادر، مقنعه، روسری و پارچه دارد برمیدارد و برای زنها و دختران کاروان میآورد تا مویهای خود را با
آنها بپوشانند.(1)
همه در حق این زن دعا میکنند، خدا تو را خیر دهد.
عدّهای از مردم که میدانستند این کاروان خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، از شرم سر خود را پایین میاندازند و آنهایی هم که بیخبر از ماجرا بودند، از خواب غفلت بیدار شده و شروع به ناله و شیون میکنند. * * * کاروان به سوی مرکز شهر حرکت میکند. برخی از زنان کوفه با دیدن زینب علیهاالسلام، خاطرات سالها پیش را به یاد میآورند.
او دختر حضرت علی علیهالسلام است که بر آن شتر سوار است، همان که معلّم قرآن ما بود. آنها که تاکنون به خاطر تبلیغات ابنزیاد این اسیران را کافر میدانستند، اکنون حقیقت را فهمیدهاند.
صدای هلهله و شادی جای خود را با گریه عوض میکند و شیون و ناله همه جا را فرا میگیرد. زنان کوفه، به صورت خود چنگ میزنند و مردان نیز، از شرم گریه و زاری میکنند.
امام سجّاد علیهالسلام متوجّه گریه مردم کوفه میشود و در حالی که دستش را به زنجیر بستهاند، رو به آنها میکند و میگوید: «آیا شما بر ما گریه میکنید؟ بگویید تا بدانم مگر کسی غیر از شما پدر و عزیزان ما را کشته است؟».(2)
این مردم کوفه هم، عجب مردمی هستند. دو روز قبل، روز عاشورا همه به سوی کربلا شتافتند و امام حسین علیهالسلام را شهید کردند و اکنون که به شهر خود برگشتهاند برای حسین گریه میکنند.
صدای گریه و شیون اوج میگیرد. کاروان نزدیک قصر رسیده است. اینجا مرکز شهر است و هزاران نفر جمع شدهاند.
1) 513. قد خرج الناس للنظر إلیهم، فلمّا أقبل بهم علی الجمال بغیر وطاء، جعل نساء أهل الکوفة یبکین وینتدبن ...«: الأمالی، للمفید، ص 321، ح 8؛ الأمالی، للطوسی، ص 91، ح 142؛ الاحتجاج، ج 2، ص 109، ح 170؛ وراجع : تاریخالیعقوبی، ج 2، ص 245 .
2) 514. فأشرفت امرأة من الکوفیّات، فقالت : من أیّ الأُساری أنتنّ؟ فقلن : نحن أُساری آل محمّدصلی الله علیه وآله، فنزلت من سطحها، فجمعت ملاءً وأُزراً ومقانع، فأعطتهنّ فتغطینّ«: اللهوف، ص 190؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 108 .
اکنون زینب علیهاالسلام رسالت دیگری دارد. او میخواهد پیام حسین علیهالسلام را به همه برساند. صدای ناله و همهمه بلند است.
این صدای علی علیهالسلام است که از گلوی زینب علیهاالسلام برمیخیزد: «ساکت شوید!».
به یکباره سکوت همه جا را فرا میگیرد. شترها از حرکت باز میایستند و زنگهایی که به گردن شترهاست بیحرکت میماند.(1)
نگاه کن، شهر یکپارچه در سکوت است:
خدای بزرگ را ستایش میکنم و بر پیامبر او درود میفرستم.
ای اهل کوفه! ای بیوفایان! آیا به حال ما گریه میکنید؟ آیا در عزای برادرم اشک میریزید؟ باید هم گریه کنید و هرگز نخندید که دامن خود را به ننگی ابدی آلوده کردید. خدا کند تا روز قیامت چشمان شما گریان باشد.
چگونه میتوانید خون پسر پیامبر را از دستهای خود بشویید؟
وای بر شما، ای مردم کوفه! آیا میدانید چه کردید؟ آیا میدانید جگر گوشه پیامبر را شهید کردید. آیا میدانید ناموس چه کسی را به نظاره نشستهاید؟ بدانید که عذاب بزرگی در انتظار شماست، آن روزی که هیچ یاوری نداشته باشید.(2)
زینب علیهاالسلام سخن میگوید و مردم آرام آرام اشک میریزند. کوفه در آستانه انفجاری بزرگ است. وجدانهای مردم بیدار شده و اگر زینب علیهاالسلام اینگونه به سخنانش ادامه دهد، بیم آن میرود که انقلابی بزرگ در کوفه روی دهد.
به ابنزیاد خبر میرسد، که زینب علیهاالسلام با سخنانش مردم کوفه را تحت تأثیر قرار داده و با کوچکترین جرقّهای ممکن است در شهر شورش بزرگی برپا شود.
ابنزیاد فریاد میزند: «یک نفر به من بگوید که چگونه صدای زینب را خاموش کنم؟». فکری به ذهن یکی از اطرافیان ابنزیاد میرسد.
1) 515. قال : وعلیّ بن الحسین فی وقته ذلک قد نهکته العلّة، فجعل یقول : ألا إنّ هؤلاء یبکون وینوحون من أجلنا! فمَن قتلنا؟!«: الفتوح، ج 5، ص 120؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 40؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 263 .
2) 516. لم أرَ واللَّه خفرة قطّ أنطق منها، کأنّها تنطق وتفرغ علی لسان أمیر المؤمنینعلیه السلام، وقد أشارت إلی الناس بأن أنصتوا، فارتدّت الأنفاس وسکنت الأجراس«: الاحتجاج، ج 2، ص 109، ح 170؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 164 .
-- سر حسین را مقابل زینب ببرید!
-- برای چه؟
-- دو روز است که زینب، برادر خود را ندیده است. او با دیدن سر برادر آرام میشود!
نیزهداری از قصر بیرون میآید. جمعیّت را میشکافد و جلو میرود و در مقابل زینب میایستد.
زینب هنوز سخن میگوید و فریاد و ناله مردم بلند است، امّا ناگهان ساکت میشود...،چشم زینب به سرِ بریده برادر میافتد و سخن را با او آغاز میکند: «ای هلال من! چه زود غروب کردهای! ای پاره جگرم، هرگز باور نمیکردم چنین روزی برایمان پیش بیاید. ای برادر من! تو که با ما مهربان بودی، پس چه شد آن مهربانیت! اگر نمیخواهی با من سخن بگویی، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او سخن بگو که نزدیک است از داغ تو، جان بدهد».(1)
مردم کوفه آنقدر اشک ریختهاند که صورتشان از اشک خیس شده است.(2)* * * زینب این خطیب بزرگ، پیام خود را به مردم کوفه رساند.
آنهایی که برای جشن و شادی در اینجا جمع شده بودند، اکنون خاک بر سر خود میریزند. نگاه کن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ میزنند و چگونه فریاد ناله و شیون آنها به آسمان میرود.
اکنون زمان مناسبی است تا امام سجّاد علیهالسلام سخنرانی خود را آغاز کند.
آری! مأموران ابنزیاد کاری نمیتوانند بکنند، کنترل اوضاع در دست اسیران است.
امام از مردم میخواهد تا آرام باشند و گریه نکنند. اکنون او سخن خویش آغاز میکند:
خدای بزرگ را ستایش میکنم و بر پیامبرش درود میفرستم.
1) 517. الحمد للَّه، والصلاة علی أبی رسول اللَّه، أمّا بعد یا أهل الکوفة، ویا أهل الختل والغدر ... ویلکم! أتدرون أیّ کبدٍ لمحمّد فریتم؟«: الأمالی، للمفید، ص 321، ح 8؛ الأمالی، للطوسی، ص 92، ح 142؛ مثیر الأحزان، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 108؛ الفتوح، ج 5، ص 121؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 40؛ الاحتجاج، ج 2، ص 109، ح 170؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115.
2) 518. فلمّا رأت زینب رأس أخیها قد أتوا بالرؤوس مقدّماً... جعلت تقول : یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً...«: ینابیع المودّة، ج 3، ص 87؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 115.
ای مردم کوفه! هر کس مرا میشناسد که میشناسد، امّا هر کس که مرا نمیشناسد، بداند من علی، پسر حسین هستم.
من فرزند آن کسی هستم که کنار نهر فرات با لب تشنه شهید شد. من فرزند آن کسی هستم که خانوادهاش اسیر شدند.
ای مردم کوفه! آیا شما نبودید که به پدرم نامه نوشتید و از او خواستید تا به شهر شما بیاید؟ آیا شما نبودید که برای یاری او پیمان بستید، امّا وقتی که او به سوی شما آمد به جنگ او رفتید و او را شهید کردید؟ شما مرگ و نابودی را برای خود خریدید.
در روز قیامت چه جوابی خواهید داشت، آن هنگام که پیامبر به شما بگوید: «شما از امّت من نیستید چرا که فرزند مرا کشتید».(1)
بار دیگر صدای گریه از همه جا بلند میشود. همه به هم نگاه میکنند، در حالی که به یاد میآورند که چگونه به امام حسین علیهالسلام نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار دیگر به آنها میفرماید: «خدا رحمت کند کسی که سخن مرا بشنود. من از شما خواستهای دارم».(2)
همه مردم خوشحال میشوند و فریاد میزنند: «ای فرزند پیامبر! ما همه، سرباز تو هستیم. ما گوش به فرمان توایم و ما جان خویش را در راه تو فدا میکنیم و هر چه بخواهی انجام میدهیم. ما آمادهایم تا همراه تو قیام کنیم و یزید و حکومتش را نابود سازیم».(3)
این سخنان در موجی از احساس بیان میشود. دستها همه گره کرده و فریادها بلند است. ترس در دل ابنزیاد و اطرافیان او نشسته است.
به راستی، امام چه زمانی دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صدای امام همه را وادار به سکوت میکند: «آیا میخواهید همانگونه که با
1) 519. فرأیت الناس حیاری، قد ردّوا أیدیهم فی أفواههم، ورأیت شیخاً قد بکی حتّی اخضلّت لحیته«: الأمالی، للمفید، ص 321، ح 8؛ الأمالی، للطوسی، ص 92، ح 142؛ مثیر الأحزان، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 108؛ الفتوح، ج 5، ص 121؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 40.
2) 520. أیّها الناس، مَن عرفنی فقد عرفنی، ومَن لم یعرفنی فأنا أُعرّفه بنفسی : أنا علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب، أنا ابن المذبوح بشطّ الفرات من غیر ذَحلٍ«: الاحتجاج، ج 2، ص 117، ح 171 .
3) 521. رحم اللَّه امرأً قبل نصیحتی وحفظ وصیّتی فی اللَّه وفی رسوله وأهل بیته، فإنّ لنا فی رسول اللَّه أُسوة حسنة«: مثیرالأحزان، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115 .
پدرم رفتار نمودید، با من نیز رفتار کنید؟ مطمئن باشید که فریب سخن شما را نمیخورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نکردهام».(1)
همه، سرهای خود را پایین میاندازند و از خجالت سکوت میکنند.
آری! همین مردم بودند که در نامههای خود به امام حسین علیهالسلام نوشتند که ما همه آماده جانفشانی در راه تو هستیم و پس از مدتی همینها بودند که لشکری سی هزار نفری شدند و برای کشتن او سر از پا نمیشناختند.
همه با خود میگویند پس امام سجّاد علیهالسلام چه خواستهای از ما دارد؟ او که در سخن خود فرمود از شما مردم خواستهای دارم. امام به سخن خود ادامه میدهد: «ای مردم کوفه! خواسته من از شما این است که دیگر نه از ما طرفداری کنید و نه با ما بجنگید».(2)
ای مردم کوفه! خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، دیگر یاری شما را نمیخواهند. شما مردم امتحان خود را پس دادهاید، شما بیوفاترین مردم هستید.
مردم با شنیدن این سخن، آرام آرام متفرّق میشوند. کاروان اسیران به سوی قصر ابنزیاد حرکت میکند.
آری! در اسارت بودن بهتر از دلبستن به مردم کوفه است. * * * اکنون ابنزیاد منتظر است تا اسیران را نزد او ببرند. قصر آذین بندی شده و همه سربازان مرتّب و منظّم ایستادهاند.
ابنزیاد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسین علیهالسلام را در مقابل او قرار دهند. عدّهای از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شدهاند.
ابنزیاد روی تخت خود نشسته و عصایی در دست دارد.
وای بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسین علیهالسلام میزند و میخندد و میگوید:
1) 522. نحن کلّنا یابن رسول اللَّه سامعون مطیعون، حافظون لذمامک، غیر زاهدین فیک ولا راغبین عنک، فأمرنا بأمرک یرحمک اللَّه، فإنّا حرب لحربک وسلم لسلمک، لنأخذنّ یزید ونبرأ ممّن ظلمک وظلمنا ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 117، ح 171؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115 .
2) 523. هیهات هیهات، أیّها الغدرة المکرة، حیل بینکم وبین شهوات أنفسکم، أتریدون أن تأتوا إلیَّ کما أتیتم إلی أبی من قبل؟ ...«: مثیر الأحزان، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 112.
«من هیچ کس را ندیدم که مانند حسین زیبا باشد».
انس بن مالک به ابنزیاد میگوید: «حسین شبیهترین مردم به پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود. آیا میدانی که الآن عصای تو کجاست؟ همان جایی که دیدم پیامبر آن را میبوسید».(1)من آن روز نمیدانستم که چرا پیامبر لبهای حسین را میبوسید، امّا او امروز را میدید که تو چوب به لب و دندان حسین میزنی!
سربازان وارد قصر میشوند: «آیا اسیران را وارد کنیم؟».
با اشاره ابنزیاد، اسیران را وارد میکنند و آنها را در وسط مجلس مینشانند.
من هر چه نگاه میکنم امام سجّاد علیهالسلام را در میان اسیران نمیبینم. گویا آنها امام سجّاد علیهالسلام را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابنزیاد در میان اسیران، بانویی را میبیند که به صورتی ناآشنا در گوشهای نشسته است و بقیّه زنان، دور او حلقه زدهاند.
در چهره او ذلّت و خواری نمیبینم. مگر او اسیر ما نیست؟! او کیست که چنین با غرور و افتخار نشسته است. چرا رویش را از من برگردانده است؟
ابنزیاد فریاد میزند: «آن زن کیست؟» هیچ کس جواب نمیدهد. بار دوم و سوم سؤال میکند، ولی جوابی نمیآید. ابنزیاد غضبناک میشود و فریاد میزند: «اینان که اسیران من هستند، پس چه شده که جواب مرا نمیدهند».(2)
آری! زینب میخواهد کوچکی و حقارت ابنزیادرا به همگان نشان دهد.
سکوت همه جا را فرا گرفته است. ابنزیاد بار دیگر فریاد میزند: «گفتم تو کیستی؟».
جالب است خود آن حضرت جواب نمیدهد و یکی از زنان دیگر میگوید: «این خانم، زینب است».
ابنزیاد میگوید: «همان زینب که دختر علی و خواهر حسین است؟».
و سپس به زینب رو میکند و میگوید: «ای زینب! دیدی که خدا چگونه شما را
1) 524. ومسألتی أن لا تکونوا لنا ولا علینا ... رضینا منکم رأساً برأس، فلا یوم لنا ولا علینا«: بحار الأنوار، ج 45، ص 112؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 115 .
2) 525. لمّا جیء برأس الحسین إلی ابن زیاد، وضع بین یدیه فی طست، فجعل ینکث فی وجنته بقضیبٍ ویقول : ما رأیتُ مثل حُسن هذا الوجه قطّ . فقلت : إنّه کان یشبه النبیّصلی الله علیه وآله : أنساب الأشراف ج 3 ص 421، مقتل الحسینعلیه السلام للخوارزمی ج 2 ص 43 .
رسوا کرد و دروغ شما را برای همه فاش ساخت».
اکنون زینب علیهاالسلام به سخن میآید و میگوید: «مگر قرآن نخواندهای؟ قرآن میگوید که خاندان پیامبر را از هر دروغ و گناهی پاک نمودهایم. ما نیز همان خاندان پیامبر هستیم که به حکم قرآن، هرگز دروغ نمیگوییم!».(1)
جوابِ زینب کوبنده است. آری! او به آیه تطهیر اشاره میکند، خداوند در آیه 33 سوره "احزاب" چنین میفرماید:
« إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»؛
خداوند میخواهد تا خطا و گناه را از شما خاندان دور کرده و شما را از هر پلیدی پاک نماید.
همه میدانند که این آیه در مورد خاندان پیامبر نازل شده است.
ابنزیاد دیگر نمیتواند قرآن را رد کند. به حکم قرآن، خاندان پیامبر دروغ نمیگویند، پس معلوم میشود که ابنزیاد دروغگوست.
سخن زینب، همه مردم را به فکر فرو میبرد، عجب! به ما گفته بودند که حسین از دین خدا خارج شده است، امّا قرآن شهادت میدهد که حسین هرگز گناهی ندارد.
آری! سخنِ زینب تبلیغات و نیرنگهای دشمن را نقش بر آب میکند. این همان رسالت زینب است که باید پیامرسان کربلا باشد.
ابنزیاد باور نمیکرد که زینب، این چنین جوابی به او بدهد. آخر زینب چگونه خواهری است، سر برادرش در مقابل اوست و او اینگونه کوبنده سخن میگوید.
ابنزیاد که میبیند زینب پیروز میدان سخن شده است، با خود میگوید باید پیروزی زینب را بشکنم و صدای گریه و شیون او را بلند کنم تا حاضران مجلس، خواری او را ببینند.
او به زینب رو میکند و میگوید: «دیدی که
1) 526. لمّا دُخل برأس حسین وصبیانه وأخواته ونسائه علی عبید اللَّه بن زیاد، لبست زینب ابنة فاطمة أرذل ثیابها، وتنکّرت، وحفّت بها إماؤها، فلمّا دخلت جلست، فقال عبید اللَّه بن زیاد : من هذه الجالسة؟«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 574؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 193؛ الإرشاد، ج 2، ص 115؛ إعلام الوری، ج 1، ص 471؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 275؛ وراجع : تذکرة الخواصّ، ص 258 .
چگونه برادرت کشته شد. دیدی که چگونه پسرت و همه عزیزانت کشته شدند». همه منتظرند تا صدای گریه و شیون زینب داغدیده را بشنوند. او در روز عاشورا داغ عزیزان زیادی را دیده است. پسر جوانش ( عَون ) و برادران و برادرزادگانش همه شهید شدهاند.
گوش کن، این زینب است که سخن میگوید: «ما رأیتُ إلاّ جمیلاً»؛ «من جز زیبایی ندیدم».(1)
تاریخ هنوز مات و مبهوت این جمله زینب است. آخر این زینب کیست؟
تو معمّای بزرگ تاریخ هستی که در اوج قلّه بلا ایستادی و جز زیبایی ندیدی.
تو چه حماسهای هستی، زینب!
و چقدر غریب ماندهای که دوستانت تو را با گریه و ناله میشناسند، امّا تو خود را مظهر زیبابینی، معرّفی میکنی.
تو کیستی ای فرشته زیبا بینی! ای مظهر رضایت حق!
قلم نمیتواند این سخن تو را وصف کند. به خدا قسم، اگر مردم دنیا همین سخن تو را سرمشق زندگی خود قرار دهند، در زندگی خود همیشه زیباییها را خواهند دید.
تو ثابت کردی که میتوان در اوج سختی و بلا ایستاد و آنها را زیبا دید.
ای کاش تو را بیش از این میشناختم!
دشمن در کربلا قصد جان تو را نکرد، امّا اکنون که این سخن را از تو میشنود به عظمت کلام تو پی میبرد و بر خود میلرزد و قصد جان تو میکند.
و تو ادامه میدهی: «ای ابنزیاد! برادر و عزیزان من، آرزوی شهادت داشتند و به آن رسیدند و به دیدار خدای مهربان خود رفتند».(2)
چهره ابنزیاد برافروخته میشود. رگهای گردن او از غضب پر از خون میشود و میخواهد دستور قتل زینب علیهاالسلام را بدهد.
اطرافیان ابنزیاد نگران هستند. آنها با خود میگویند: «نکند ابنزیاد دستور قتل
1) 527. فقالت : الحمد للَّه الذی أکرمنا بمحمّدصلی الله علیه وآله وطهّرنا تطهیراً، لا کما تقول أنت، إنّما یفتضح الفاسق، ویکذب الفاجر...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 457؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 574؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 193 .
2) 528. فقال ابن زیاد : کیف رأیت صُنع اللَّه بأخیک وأهل بیتک؟ فقالت : ما رأیت إلّا جمیلاً، هؤلاء قومٌ کتب اللَّه علیهم القتل ...«: مثیر الأحزان، ص 90؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 115؛ الفتوح، ج 5، ص 122 .
زینب را بدهد، آنگاه تمام این مردمی که پشت دروازه قصر جمع شدهاند آشوب خواهند کرد.
یکی از آنها نزد ابنزیاد میرود و به قصد آرام کردن او میگوید: «ابنزیاد! تو که نباید با یک زن در بیفتی».
اینگونه است که ابنزیاد آرام میشود. * * * اکنون ابنزیاد پشیمان است که چرا با زینب سخن گفته است تا اینگونه خوار و حقیر شود.
چه کسی باور میکرد که ابنزیاد اینگونه شکست بخورد. او خیال میکرد با زنی مصیبت زده روبرو شده است که کاری جز گریه و زاری نمیتواند بکند.
در این هنگام امام سجّاد علیهالسلام را در حالی که زنجیر به دست و پایش بستهاند، وارد مجلس میکنند.
ابنزیاد تعجّب میکند. رو به نیروهای خود میکند و میپرسد: «چگونه شده که از نسل حسین، این جوان باقی مانده است؟».
عمرسعد میگوید که او بیماری سختی دارد و به زودی از شدّت بیماری میمیرد. امام سجّاد علیهالسلام را با آن حالت در مقابل ابنزیاد نگاه میدارند. ابنزیاد از نام او سؤال میکند، به او میگویند که اسم این جوان علی است.
او خطاب به امام سجّاد علیهالسلام میگوید:
-- مگر خدا، علی، پسر حسین را در کربلا نکشت؟
-- من برادری به نام علی داشتم که خدا او را نکشت، بلکه مردم او را کشتند.(1)
ابنزیاد میخواهد کشته شدن علی اکبر را به خدا نسبت بدهد. او سپاهی را که به کربلا اعزام کرده بود به نام سپاه خدا نام نهاده و اینگونه تبلیغات کرده بود که رضایت
1) 529. هؤلاء قومٌ کتب اللَّه علیهم القتل، فبرزوا إلی مضاجعهم، وسیجمع اللَّه بینک وبینهم، فتُحاجّ وتُخاصم، فانظر لمن الفلج یومئذٍ ... :«: بحار الأنوار، ج 45، ص 115؛ الفتوح، ج 5، ص 122؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 42.
خدا در این است که حسین و یارانش کشته شوند تا اسلام باقی بماند. ولی امام سجّاد علیهالسلام با شجاعت تمام در مقابل این سخن ابنزیاد موضع میگیرد و واقعیّت را روشن میسازد که این مردم بودند که حسینو یارانش را شهید کردند.
جواب امام سجّاد علیهالسلام کوتاه ولی بسیار دندانشکن است. ابنزیاد عصبانی میشود و بار دیگر خون در رگش به جوش میآید و فریاد میزند: «چگونه جرأت میکنی روی حرف من حرف بزنی».(1)
فصاحت زینب بنت علیّ بابن زیاد : حسبک من دمائنا، أسألک باللَّه إن قتلته إلّا قتلتنی معه . فترکه«: تاریخ دمشق، ج 41، ص 367 .
فقال علیّ لعمّته : اسکتی یا عمّة حتّی أُکلّمه . ثمّ أقبل إلیه فقال : أبالقتل تهدّدنی یابن زیاد؟ أما علمت أنّ القتل لنا عادة وکرامتنا الشهادة؟«: بحار الأنوار، ج 45، ص 117؛ الفتوح، ج 5، ص 123؛ وراجع : مقاتل الطالبیّین، ص 119 .
فنظر ابن زیاد إلیها وإلیه ساعة، ثمّ قال : عجباً للرحم! واللَّه إنّی لأظنّها ودّت أنّی قتلتها معه، دعوه فإنّی أراه لما به . ثمّ قام من مجلسه حتّی خرج من القصر«: الإرشاد، ج 2، ص 116؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 117.
ثمّ أمر بعلیّ بن الحسینعلیه السلام فغُلّ، وحُمل مع النسوة والسبایا إلی السجن، وکنت معهم، فما مررنا بزقاق إلّا وجدناه ملیء رجالاً ونساءً، یضربون وجوههم ویبکون . فحُبسوا فی سجنٍ وطُبق علیهم«: الأمالی، للصدوق، ص 229، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210.
لمّا دخل عبید اللَّه القصر ودخل الناس، نودی الصلاةٍ جامعة، فاجتمع الناس فی المسجد الأعظم، فصعد المنبر ابن زیاد...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 458؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 575؛ جواهر المطالب، ج 2، ص 292؛ وراجع : تذکرةالخواصّ، ص 259؛ والبدایة والنهایة، ج 8، ص 191 .
یابن مرجانة، الکذّاب ابن الکذّاب أنت وأبوک ومن استعملک وأبوه، یا عدوّ اللَّه، أتقتلون أبناء النبیّین وتتکلّمون بهذا الکلام علی منابر المؤمنین«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ مثیر الأحزان، ص 92؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
کان من شیعة علیّعلیه السلام، وکانت عینه الیسری ذهبت یوم الجمل مع علیّعلیه السلام، فلمّا کان یوم صفّین ضُرب علی رأسه ضربة،وأُخری علی حاجبه...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 458؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 575؛ جواهر المطالب، ج 2، ص 292 .
فازداد غضباً عدوّ اللَّه حتّی انتفخت أوداجه، ثمّ قال : علیَّ به . قال : فتبادرت إلیه الجلاوزة من کلّ ناحیة لیأخذوه ...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52 .
واللَّه لا خرجتم من یدی أو تأتونی بعبد اللَّه بن عفیف . قال : ثمّ دعا ابن زیاد لعمرو بن الحجّاج الزبیدی...«: مثیرالأحزان، ص 92؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
قال : وجعلت ابنته تقول : یا لیتنی کنت رجلاً فأُقاتل بین یدیک الیوم هؤلاء الفجرة، قاتلی العترة البررة ...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
فقال : إنّما تتباعد من اللَّه بدمی«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 413 .
فقال عبد اللَّه بن عفیف : الحمد للَّه ربّ العالمین، أما إنّی کنت أسأل ربّی عزّ وجلّ أن یرزقنی الشهادة، والآن فالحمد للَّه الذی رزقنی إیّاها...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام،للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ مثیر الأحزان، ص 92؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 119 .
فضرب عنقه وصلبه فی السبخة رحمه اللَّه«: الإرشاد، ج 2، ص 117؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 279؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 121؛ »فقال ابن زیاد : اضربوا عنقه، فضُربت رقبته وصُلب رحمة اللَّه علیه«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52 .
قال عبید اللَّه لعمر : ائتنی بالکتاب الذی کتبته إلیک فی معنی قتل الحسین ومناجزته، فقال : ضاع، فقال : لتجیئننی به، أتراک معتذراً فی عجائز قریش؟«: مثیر الأحزان، ص 88؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 118.
فسمعت علیّ بن الحسینعلیهما السلام وهو یقول بصوتٍ ضئیل وقد نهکته العلّة، وفی عنقه الجامعة، ویده مغلولة إلی عنقه...«: الأمالی، للمفید، ص 321، ح 8؛ الأمالی، للطوسی، ص 91، ح 142؛ الاحتجاج، ج 2، ص 109، ح 170؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 164، ح 8 .
ثمّ أنفذ عبید اللَّه بن زیاد رأس الحسین بن علیّ إلی الشام مع أُساری النساء والصبیان من أهل بیت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، علی أقتابٍ مکشّفات الوجوه والشعور ...«: الثقات، ج 2، ص 312 .
کتب عبد اللَّه بن عبّاس لیزید : ألا ومن أعجب الأعاجیب وما عشت أراک الدهر العجیب، حملک بنات عبد المطّلب وغلمة صغاراً من ولده إلیک بالشام کالسبی المجلوب، تُری الناس أنّک قهرتنا ...«: تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 250؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 325؛ المعجم الکبیر، ج 10، ص 243، الرقم 10590.
حُملنا من الکوفة إلی یزید بن معاویة، فغصّت طرق الکوفة بالناس یبکون، فذهب عامّة اللیل ما یقدرون أن یجوزوا بنا؛ لکثرة الناس، فقلت : هؤلاء الذین قتلونا وهم الآن یبکون!«: ترجمة الامام الحسینعلیه السلام، ) من طبقات ابن سعد ( 89.
وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأساً، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأساً ...«: الأخبار الطوال، ص 259 .
خلفنا وحولنا بالرماح، إن دمعت من أحدنا عین قُرع رأسه بالرمح...«: الإقبال، ج 3، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 154، ح 3 .
فلمّا قربوا من دمشق دنت أُمّ کلثوم من الشمر - وکان من جملتهم - فقالت : لی إلیک حاجة . فقال : وما حاجتک؟ قالت : إذا دخلت بنا البلد فاحملنا فی دربٍ قلیل النظّارة ...«: مثیر الأحزان، ص 97؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 127 .
فلمّا وقفوا بباب یزید، رفع محفز صوته فقال : یا أمیر المؤمنین، هذا محفز بن ثعلبة أتاک باللئام الفجرة«: أنسابالأشراف، ج 3، ص 416؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 460؛ تاریخ دمشق، ج 57، ص 98؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 194؛ »حتّی إذا دخلنا دمشق صاح صائح : یا أهل الشام، هؤلاء سبایا أهل البیت الملعون«: الإقبال، ج 3، ص 89؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 154، ح 3.
خرجت إلی بیت المقدس حتّی توسّطت الشام، فإذا أنا بمدینة مطّردة الأنهار کثیرة الأشجار، قد علّقوا الستور والحجب والدیباج، وهم فرحون مستبشرون، وعندهم نساء یلعبن بالدفوف والطبول ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 60،.
یا جاریة من أنتِ؟ فقالت : سکینة بنت الحسین، فقلت لها : ألکِ حاجة إلیَّ؟ فأنا سهل بن سعد ممّن رأی جدّک وسمع حدیثه، قالت : یا سهل، قل لصاحب الرأس أن یتقدّم بالرأس أمامنا ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 60؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 127؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 60 .
إنّ أُمّ کلثوم رفعت رأسها، فرأت رأس الحسین فبکت، وقالت : یا جدّاه - ترید رسول اللَّهصلی الله علیه وآله- ... فرفع یده بعض الحرس ولطمها لطمة حصر وجهها ...«: بستان الواعظین نقلاً عن کتاب التعازی والعزاء، ص 263، ح 419.
جاء شیخ فدنا من نساء الحسینعلیه السلام وعیاله وهم فی ذلک الموضع وقال : الحمد للَّه الذی قتلکم وأهلککم وأراح البلاد من رجالکم، وأمکن أمیر المؤمنین منکم ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ وراجع : تفسیر الطبری، ج 9، الجزء 15، ص 72 و ج 13، الجزء 25، ص 25 .
فلم یأل عن سبّهم وشتمهم، فلمّا انقضی کلامه، قال له علیّ بن الحسینعلیه السلام : إنّی قد أنصتّ لک حتّی فرغت من منطقک، وأظهرت ما فی نفسک من العداوة والبغضاء، فانصت لی کما أنصتّ لک ..«. الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9؛ تفسیر فرات، ص 153، ح 191 .
یا شیخ، هل قرأت القرآن؟ فقال : نعم قد قرأته، قال : فعرفت هذه الآیة : » قُل لَّآ أَسَْلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی «؟ قال الشیخ : قد قرأت ذلک، قال علیّ بن الحسینعلیه السلام : فنحن القربی یا شیخ«: الفتوح، ج 5، ص 129؛ مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 61.
احزاب: 23.
قال الشیخ : قد قرأت ذلک، فقالعلیه السلام : نحن أهل البیت الذین خصّنا اللَّه بآیة الطهارة یا شیخ«: بحار الأنوار، ج 45، ص 129.
فرفع الشامیّ یده إلی السماء، ثم قال : اللّهمّ إنّی أتوب إلیک - ثلاث مرّات - اللّهمّ إنّی أبرأ إلیک من عدوّ آل محمّد، ومن قتلة أهل بیت محمّد ..«: الأمالی، للصدوق، ص 230، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210 .
ولقد قرأت القرآن منذ دهر فما شعرت بهذا قبل الیوم«: الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9.
فقال له : نعم، إن تبت تاب اللَّه علیک وأنت معنا، فقال : أنا تائب . فبلغ یزید بن معاویة حدیث الشیخ، فأمر به فقُتل«: اللهوف، ص 103 .
أنا واللَّه رأیت رأس الحسین بن علیّ حین حُمل وأنا بدمشق، وبین یدی الرأس رجل یقرأ سورة الکهف، حتّی بلغ قوله تعالی : » أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَبَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا « قال : فأنطق اللَّه الرأس بلسانٍ ذرب فقال : أعجب من أصحاب الکهف قتلی وحملی«: تاریخ دمشق، ج 6، ص 370؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 577، ح 1؛ الثاقبفی المناقب، ص 333، ح 274؛ الصراط المستقیم، ج 2، ص 179، ح 17 ولیس فیه صدره إلی »الرأس«، وفیه »عربی« بدل »ذرب«؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 188، ح 32 .
لمّا حُمل رأس الحسین بن علیعلیه السلام إلی الشام، أمر یزید - لعنه اللَّه - فوضع ونُصبت علیه مائدة، فأقبل هو - لعنه اللَّه - وأصحابه یأکلون ویشربون الفقاع...«: عیون أخبار الرضا، ج 1، ص 25؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 419؛ وسائلالشیعة، ج 25، ص 363.
إنّه لمّا دخل علیّ بن الحسینعلیهما السلام وحرمه علی یزید، وجیء برأس الحسینعلیه السلام ووضع بین یدیه فی طست، فجعل یضرب ثنایاه بمخصرة کانت فی یده، وهو یقول :لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء ولا وحی نزلْ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 122، ح 173؛ مثیر الأحزان، ص 101؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 114؛ المسترشد، ص 510؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 580؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157، ح 5 .
فقال رجل من أصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقال له أبو برزة الأسلمی : أتنکت بقضیبک فی ثغر الحسین؟ أما لقد أخذ قضیبک من ثغره مأخذاً ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 464؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 576؛ تاریخ دمشق، ج 62، ص 85؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 416، الرقم 48؛ نور الأبصار، ص 145.
قدم بنا علی یزید بن معاویة لعنه اللَّه بعدما قُتل الحسینعلیه السلام... لیس منّا أحد إلّا مجموعة یداه إلی عنقه، وفینا علیّ بن الحسین«: شرح الأخبار، ج 3، ص 267، ح 1172 .
نظر رجل من أهل الشام إلی فاطمة بنت الحسینعلیها السلام فقال : یا أمیر المؤمنین، هب لی هذه الجاریة. فقالت فاطمة لعمّتها : یا عمّتاه! أُیتمت وأُستخدم؟...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 136 و137 .
فقالت زینب : لا، ولا کرامة لهذا الفاسق، فقال الشامیّ : من هذه الجاریة؟ فقال یزید : هذه فاطمة بنت الحسینعلیه السلام، وتلک عمّتها زینب بنت علیّ ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 136 و137 .
ثمّ أُدخل ثقل الحسینعلیه السلام ونساؤه ومن تخلّف من أهله علی یزید، وهم مقرّنون فی الحبال، فلمّا وقفوا بین یدیه وهم علی تلک الحال، قال له علیّ بن الحسینعلیهما السلام : أنشدک اللَّه یا یزید، ما ظنّک برسول اللَّهصلی الله علیه وآله لو رآنا علی هذه الصفة؟«: بحار الأنوار، ج 45، ص 131 .
ولکن أراد أبوک وجدّک أن یکونا أمیرین، فالحمد للَّه الذی أذلّهما وسفک دماءهما ... فقال له علیّ بن الحسین : یابن معاویة وهند وصخر، لم یزالوا آبائی وأجدادی فیهم الإمرة من قبل أن نلد ...«: الفتوح، ج 5، ص 131؛ وراجع مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 135 .
فغضب یزید وأمر بضرب عنقهعلیه السلام ...«: تفسیر القمّی، ج 2، ص 352؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 168، ح 14 و 13.
وکیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه أکباد الأزکیاء، ونبت لحمه بدماء الشهداء؟...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 133؛ بلاغات النساء، ص 35؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 64؛ وراجع : مثیر الأحزان، ص 101 .
أظننت یا یزید حین أخذت علینا أقطار الأرض، وضیّقت علینا آفاق السماء، فأصبحنا لک فی أسار الذلّ، نُساق إلیک سوقاً فی قطار ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 123، ح 173؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157، ح 5 .
فکد کیدک واسع سعیک وناصب جهدک، فو اللَّه لا تمحونّ ذکرنا، ولا تمیت وحینا، ولا تداک أمرنا...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 133؛ بلاغات النساء، ص 35 .
فأمر یزید بالحبال فقطّعت«: بحار الأنوار، ج 45، ص 131 .
لمّا أُتی بعلیّ بن الحسینعلیهما السلام ومن معه إلی یزید بن معاویة - علیهما لعائن اللَّه - جعلوهم فی بیت خراب واهی الحیطان«: الخرائج والجرائح عن عمران بن علیّ الحلبی، ج 2، ص 753، ح 71؛ دلائل الإمامة عن یحیی بن عمران الحلبی، ص 204، ح 125؛ بصائر الدرجات، ص 338، ح 1؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 177، ح 25؛ وراجع الأمالی، للصدوق، ص 231، ح 243؛ روضة الواعظین، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 140؛ »وأُسکنّ فی مساکن لا تقیهنّ من حرٍّ ولا برد، حتّی تقشّرت الجلود، وسال الصدید بعد کنّ الخدود : مثیر الأحزان ص102؛ إنّ ذلک بعد أن أُجلهن فی منزلٍ لا یکنّهن من بردٍ ولا حرّ، فأقاموا فیه شهراً ونصف، حتّی أقشرت وجوههنّ من حرّ الشمس، ثمّ أطلقهم«: شرح الأخبار، ج 3، ص 269، ح 1172 .
ورأیت امرأة راکبة فی هودج ویدها موضوعة علی رأسها، فسألت عنها، فقیل لی : فاطمة بنت محمّد أُمّ أبیک، فقلت : واللَّه لأنطلقنّ إلیها ولأُخبرنّها ما صنع بنا، فسعیتُ مبادرة نحوها...«: مثیر الأحزان، ص 104؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141 .
وکان للحسینعلیه السلام بنت صغیره لها أربع سنین، قامت لیلة من منامها وقالت : أین أبی الحسینعلیه السلام؟ فإنّی رأیته الساعة فی المنام مضطرباً شدیداً... مَن الذی أیتمنی علی صغر سنّی...«: موسوعة شهادة المعصومین، ص 386.
لما أُتی برأس الحسینعلیه السلام إلی یزید، کان یتّخذ مجالس الشرب، ویأتی برأس الحسینعلیه السلام ویضعه بین یدیه ویشرب علیه،فحضر ذات یوم فی أحد مجالسه رسول ملک الروم، وکان من أشراف الروم وعظمائها...«: مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 72 .
هذا رأس الحسین بن علیّ بن أبی طالبعلیه السلام، فقال : ومن أُمّه؟ قال : فاطمة الزهراء، قال : بنت من؟ قال : بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله . فقال الرسول : أُفّ لک ولدینک، ما دین أخسّ من دینک ...«: مثیر الأحزان، ص 103 من دون إسناد إلی المعصوم؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141.
یا یزید أترید قتلی؟ قال : نعم، قال : فاعلم إنّی رأیت البارحة نبیّکم فی منامی وهو یقول لی : یا نصرانی أنت من أهل الجنّة، فتعجّبت من کلامه حتّی نالنی هذا ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 72؛ مثیر الأحزان، ص 103 .
ویلک أیّها الخاطب! اشتریت رضا المخلوق بسخط الخالق؟ فتبوّأ مقعدک من النار«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69 .
یا یزید، ائذن لی حتّی أصعد هذه الأعواد فأتکلّم بکلمات فیهنّ للَّه رضا ولهؤلاء الجالسین أجر وثواب، فأبی یزید«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
فقال الناس : یا أمیر المؤمنین، ائذن له لیصعد، فلعلّنا نسمع منه شیئاً، فقال لهم : إن صعد المنبر هذا لم ینزل إلّا بفضیحتی وفضیحة آل أبی سفیان، فقالوا : وما قدر ما یحسن هذا؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69 .
فمن عرفنیفقد عرفنی، ومن لم یعرفنی أنبأته بحسبی ونسبی، أنا ابن مکّة ومنی، أنا ابن زمزم والصفا، أنا ابن من حمل الزکاة بأطراف الردا، أنا ابن خیر من ائتزر وارتدی ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 137؛ وراجع : الفتوح، ج 2، ص 132؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 168.
فضجّ أهل الشام بالبکاء حتّی خشی یزید أن یؤخذ من مقعده، فقال للمؤذّن ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 132، ح 175؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 161 .
التفت علیّ من أعلی المنبر إلی یزید، وقال : یا یزید، محمّد هذا جدّی أم جدّک؟ فإن زعمت أنّه جدّک فقد کذبت، وإن قلت إنّه جدّی، فلم قتلت عترته؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
لمّا وصل رأس الحسین إلی یزید حسنت حال ابن زیاد عنده وزاده ووصله وسرّه ما فعل، ثمّ لم یلبث إلّا یسیراً، حتّی بلغه بغض الناس له ولعنهم وسبّهم، فندم علی قتل الحسین...«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 578؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 317، الرقم 48؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 232.
أمر أن یدخلوا أهل بیت الحسین داره، فلمّا دخلت النسوة دار یزید ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 142 .
خرجت هند بنت عبد اللَّه بن عامر بن کریز امرأة یزید، وکانت قبل ذلک تحت الحسین بن علیّعلیهما السلام ... وقال : نعم، فاعولی علیه یا هند وابکی علی ابن بنت رسول اللَّه وصریحة قریش ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 142 .
وقال - یعنی یزید - : قد کنت أرضی من طاعتکم بدون قتل الحسین، لعن اللَّه ابن سمیّة، أما واللَّه لو أنّی صاحبه لعفوت عنه، فرحم اللَّه الحسین!«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 459؛ تاریخ دمشق، ج 18، ص 445؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 576؛ العقد الفرید، ج 3، ص 367؛ الفتوح، ج 5، ص 127؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 56؛ الإرشاد، ج 2، ص 118؛ مثیر الأحزان، ص 98؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ »فکان یقول :...لعن اللَّه ابن مرجانة، فإنّه أخرجه واضطرّه«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 506؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 94؛ تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 20؛ وراجع : تاریخ الطبری، ج 5، ص 393؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 425.
أمر بالنساء فأُدخلن علی نسائه، وأمر نساء آل أبی سفیان فأقمن المأتم علی الحسین ثلاثة أیّام، فما بقیت منهنّ امرأة إلّا تلقّتنا تبکی وتنتحب، ونُحن علی حسین ثلاثاً«: سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 303، الرقم 48 .
فخرجن حتّی دخلن دار یزید، فلم تبق من آل معاویة امرأة إلّا استقبلتهنّ تبکی وتنوح علی الحسین، فأقاموا علیه المناحة ثلاثاً«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 462؛ تاریخ دمشق، ج 69، ص 177 .
کان یزید لایتغذّی ولایتعشّی إلّا دعی علیّ بن الحسین إلیه...«: تاریخ الطبری، ج 4، ص 353.
بعد ذکر خطبة الإمام زین العابدینعلیه السلام فی دمشق : لمّا فرغ من صلاته أمر بعلیّ بن الحسین وأخواته وعمّاته رضوان اللَّه علیهم، ففرّغ لهم داراً فنزلوها، وأقاموا أیّاماً یبکون وینوحون علی الحسینعلیه السلام«: الفتوح، ج 5، ص 133 .
أمر بإطلاق علیّ بن الحسینعلیه السلام، وخیّره بین المقام عنده أو الانصراف، فاختار الانصراف إلی المدینة، فسرّحه«: شرح الأخبار، ج 3، ص 159، ح 1089 .
یا نعمان بن بشیر، جهّزهم بما یصلحهم، وابعث معهم رجلاً من أهل الشام أمیناً صالحاً، وابعث معه خیلاً وأعواناً فیسیر بهم إلی المدینة«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 462؛ المنتظم، ج 5، ص 344؛ تاریخ دمشق، ج 69، ص 177؛ نور الأبصار، ص 146 .
أن تردّ علینا ما أُخذ منّا«: مثیر الأحزان، ص 106.
أمّا ما أُخذ منکم فإنّی أُعوّضکم عنه أضعاف قیمته، فقالعلیه السلام : أمّا مالک فلا نریده، وهو موفّر علیک، وإنّما طلبت ما أُخذ منّا؛ لأنّ فیه مغزل فاطمة بنت محمّدصلی الله علیه وآله ومقنعتها وقلادتها وقمیصها ...«: مثیر الأحزان، ص 106؛ بحار الأنوار ج 45، ص 144 .
وصبّ علیها الأموال وقال : یا أُمّ کلثوم، خذوا هذا المال عوض ما أصابکم. فقالت أُمّ کلثوم : یا یزید ما أقلّ حیائک وأصلب وجهک...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 197.
إنّ ذلک بعد أن أُجلسن فی منزلٍ لا یکنّهن من برد ولا حرّ، فأقاموا فیه شهراً ونصف، حتّی أقشرت وجوههنّ من حرّ الشمس، ثمّ أطلقهم«: شرح الأخبار، ج 3، ص 269، ح 1172.
لمّا رجع نساء الحسینعلیه السلام وعیاله من الشام وبلغوا إلی العراق، قالوا للدلیل : مرّ بنا علی طریق کربلاء، فوصلوا إلی موضع المصرع ... وأقاموا المآتم المقرحة للأکباد، واجتمعت إلیهم نساء ذلک السواد، وأقاموا علی ذلک أیّاماً«: بحارالأنوار، ج 45، ص 146 .
فلمّا قربنا منها نزل علیّ بن الحسینعلیهما السلام فحطّ رحله، وضرب فسطاطه وأنزل نساءه، وقال : یا بشیر! رحم اللَّه أباک، لقد کان شاعراً ...«: مثیر الأحزان، ص 112.
لمّا قتل عبید اللَّه بن زیاد الحسین بن علیّعلیهما السلام وجیء برأسه إلیه، دعا عبد الملک بن أبی الحارث السلمیّ، فقال : انطلق حتّی تقدم المدینة علی عمرو بن سعید بن العاص...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 465؛ الإرشاد، ج 2، ص 123؛ مثیرالأحزان، ص 94؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 280؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 121؛ وراجع : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 76؛شرح الأخبار، ج 3، ص 159 .
أنشأتُ أقول : یا أهل یثرب لا مقام لکم بها قُتل الحسین فأدمعی مدرارُ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 147 .
کان علیّ بن الحسینعلیه السلام داخلاً، فخرج ومعه خرقة یمسح بها دموعه، وخلفه خادم معه کرسیّ، فوضعه له وجلس علیه وهو لا یتمالک من العبرة ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 147.
الحمد للَّه ربّ العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، بارئ الخلائق أجمعین ... أیّها القوم، إنّ اللَّه تعالی - وله الحمد - ابتلانا بمصائبٍ جلیلة، وثلمة فی الإسلام عظیمة ...«: مثیر الأحزان، ص 112 .
أیّها الناس! فأیّ رجالات منکم یسرّون بعد قتله، أم أیّة عین منکم تحبس دمعها وتضنّ عن انهمالها؟...«: مثیرالأحزان، ص 112؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 147 .
در همین حالت دستور قتل امام سجّاد علیهالسلام را میدهد. او میخواهد از نسل حسین، هیچ کس در دنیا باقی نماند. ناگهان شیر زن تاریخ، زینب علیهاالسلام برمیخیزد و به سرعت امام سجّاد علیهالسلام را در آغوش میکشد و فریاد میزند: «اگر میخواهی پسر برادرم را بکشی باید اوّل مرا بکشی. آیا خونهای زیادی که از ما ریختهای برایت بس نیست؟».
صدای گریه و ناله از همه جای قصر بلند میشود. امام سجّاد علیهالسلام به زینب علیهاالسلام میگوید: «عمه جان، اجازه بده تا جواب او را بدهم».
آنگاه میگوید: «آیا مرا از مرگ میترسانی؟ مگر نمیدانی که شهادت برای ما افتخار است».(2)
نگاه کن! چگونه عمّه تنها یادگار برادر خود را در آغوش گرفته است. ابنزیاد نگاهی به اطراف میکند و درمییابد که کشتن زینب علیهاالسلام و امام سجّاد علیهالسلام ممکن است برای حکومت او بسیار گران تمام شود، زیرا مردم کوفه آتشی زیر خاکستر دارند وممکن است آشوبی بر پا کنند.
از طرف دیگر، ابنزیاد گمان میکند که امام سجّاد علیهالسلام چند روز دیگر به خاطر این بیماری از دنیا خواهد رفت. برای همین، از کشتن امام منصرف میشود.(3)
1) 530. فلمّا صرت بین یدیه قال : من أنت؟ قلت : أنا علیّ بن الحسین، قال : أوَ لم یقتل اللَّه علیّ بن الحسین؟ قلت : کان أخی، وقد قتله الناس ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 390؛ تهذیب الکمال، ج 6، ص 429؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 592؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 309؛ الأمالی، للشجری، ج 1، ص 192. 531) فقال علیّ بن الحسینعلیه السلام : » اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا « . فغضب ابن زیاد وقال : وبک جرأة لجوابی! وفیک بقیّة للردّ علیّ؟ اذهبوا به فاضربوا عنقه«: الإرشاد، ج 2، ص 116؛ مثیر الأحزان، ص 91؛ إعلام الوری، ج1، ص 472؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 278؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 117؛ وراجع : تاریخ الطبری، ج 5، ص 475؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 575 .
2) 532. فصاحت زینب بنت علیّ بابن زیاد : حسبک من دمائنا، أسألک باللَّه إن قتلته إلّا قتلتنی معه . فترکه«: تاریخ دمشق، ج 41، ص 367 .
3) 533. فقال علیّ لعمّته : اسکتی یا عمّة حتّی أُکلّمه . ثمّ أقبل إلیه فقال : أبالقتل تهدّدنی یابن زیاد؟ أما علمت أنّ القتل لنا عادة وکرامتنا الشهادة؟«: بحار الأنوار، ج 45، ص 117؛ الفتوح، ج 5، ص 123؛ وراجع : مقاتل الطالبیّین، ص 119 .
او باید چند روز منتظر باشد، تا دستور بعدی یزید برسد. آیا یزید به کشتن اسیران فرمان خواهد داد، یا آنکه آنها را به شام خواهد طلبید.
چند روزی است که اسیران وارد کوفه شدهاند و در زندان به سر میبرند. شهر تقریباً آرام است. احساسات مردم دیگر خاموش شده است و اکنون وقت آن است که ابنزیاد همه مردم کوفه را جمع کند و پیروزی خود را به رخ آنها بکشد. او دستور میدهد تا همه مردم برای شنیدن سخنان مهم او در مسجد جمع شوند.
مسجد پر از جمعیّت میشود. کسانی که برای رسیدن به پول به کربلا رفته بودند، خوشحالاند، چرا که امروز ابنزیاد جایزهها و سکّههای طلا را تقسیم خواهد کرد. آری! امروز، روز جشن و سرور و شادمانی است. امروز، روز پول است، همان سکّههای طلایی که مردم را به کشتن حسین تشویق کرد.
ابنزیاد وارد مسجد میشود و به منبر میرود و آنگاه دستی به ریش خود میکشد و سینه خود را صاف میکند و چنین سخن میگوید: «سپاس خدایی را که حقیقت را آشکار ساخت و یزید را بر دشمنانش پیروز گرداند. ستایش خدایی را که حسینِ دروغگو را نابود کرد».(2)
ناگهان فریادی در مسجد میپیچد: «تو و پدرت دروغگو هستید! آیا فرزند پیامبر را میکشی و بر بالای منبر مینشینی و شکر خدا میکنی؟».(3)
خدایا! این کیست که چنین جسورانه سخن میگوید؟
چشمها مبهوت و خیره به سوی صدا برمیگردد. پیرمردی نابینا کنار یکی از
1) 534. فنظر ابن زیاد إلیها وإلیه ساعة، ثمّ قال : عجباً للرحم! واللَّه إنّی لأظنّها ودّت أنّی قتلتها معه، دعوه فإنّی أراه لما به . ثمّ قام من مجلسه حتّی خرج من القصر«: الإرشاد، ج 2، ص 116؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 117.
2) 535. ثمّ أمر بعلیّ بن الحسینعلیه السلام فغُلّ، وحُمل مع النسوة والسبایا إلی السجن، وکنت معهم، فما مررنا بزقاق إلّا وجدناه ملیء رجالاً ونساءً، یضربون وجوههم ویبکون . فحُبسوا فی سجنٍ وطُبق علیهم«: الأمالی، للصدوق، ص 229، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210.
3) 536. لمّا دخل عبید اللَّه القصر ودخل الناس، نودی الصلاةٍ جامعة، فاجتمع الناس فی المسجد الأعظم، فصعد المنبر ابن زیاد...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 458؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 575؛ جواهر المطالب، ج 2، ص 292؛ وراجع : تذکرةالخواصّ، ص 259؛ والبدایة والنهایة، ج 8، ص 191 .
ستونهای مسجد ایستاده است و بیپروا سخن میگوید. آیا او را میشناسی؟
او ابن عفیف است. سرباز حضرت علی علیهالسلام، همان که در جنگ جَمَل در رکاب علی علیهالسلام شمشیر میزد، تا آنجا که تیر به چشم راستش خورد و در جنگ صفیّن هم چشم دیگرش را تقدیم راه مولایش کرد.(1)
او نابیناست و به همین دلیل نتوانسته به کربلا برود و جانش را فدای امام حسین علیهالسلام کند. او در این ایّام پیری، هر روز به مسجد کوفه میآید و مشغول عبادت میشود. امروز هم او در این مسجد مشغول نماز بود که ناگهان با سیل جمعیّت روبرو شد و دیگر نتوانست از مسجد بیرون برود، امّا بیباکیاش به او اجازه نمیدهد که بشنود که به مولایش حسین علیهالسلام اینگونه بیحرمتی میشود.
ابنزیاد فریاد میزند:
-- چه کسی بود که سخن گفت، این گستاخ بیپروا که بود؟
-- من بودم، ای دشمن خدا! فرزند رسول خدا را میکشی و گمان داری که مسلمانی!
آنگاه روی خود را به سوی مردم کوفه میکند که مسجد را پر کردهاند: «چرا انتقام حسین را از این بیدین نمیگیرید؟».
ابنزیاد بر روی منبر میایستد. او چقدر عصبانی و غضبناک شده است. خون در رگهای گردن او میجوشد و فریاد میزند: «دستگیرش کنید».(2)
بعد از سخنان ابن عفیف مردم بیدار شدهاند. ابن عفیف مردم را به یاری خود فرا میخواند.
ناگهان، هفتصد نفر پیر و جوان از جا برمیخیزند و دور ابن عفیف را میگیرند، آری! ابن عفیف شیخ قبیله اَزْد است، آنها جان خویش را فدای او خواهند نمود.
مأموران ابنزیاد نمیتوانند جلو بیایند. هفتصد نفر، دور ابن عفیف حلقه زدهاند و او
1) 537. یابن مرجانة، الکذّاب ابن الکذّاب أنت وأبوک ومن استعملک وأبوه، یا عدوّ اللَّه، أتقتلون أبناء النبیّین وتتکلّمون بهذا الکلام علی منابر المؤمنین«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ مثیر الأحزان، ص 92؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
2) 538. کان من شیعة علیّعلیه السلام، وکانت عینه الیسری ذهبت یوم الجمل مع علیّعلیه السلام، فلمّا کان یوم صفّین ضُرب علی رأسه ضربة،وأُخری علی حاجبه...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 458؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 575؛ جواهر المطالب، ج 2، ص 292 .
را به سوی خانهاش میبرند. بدین ترتیب، مجلس شادمانی ابنزیاد به هم میخورد و آبروی او میریزد و او شکست خورده و تحقیر شده و البته بسیار خشمگین، به قصر برمیگردد.
او فرماندهان خود را فرا میخواند و به آنها میگوید: «باید هر طوری که شده صدای ابن عفیف را خاموش کنید، به سوی خانهاش هجوم ببرید و او را نزد من بیاورید».(1)
سواران به سوی خانه ابن عفیف حرکت میکنند. جوانان قبیله اَزْد دور خانه او با شمشیر ایستادهاند. جنگ سختی در میگیرد، خون است و شمشیر و بدنهایی که بر روی زمین میافتد. یاران ابن عفیف قسم خوردهاند تا زندهاند، نگذارند آسیبی به ابن عفیف برسد.
سربازان ابنزیاد بسیاری از یاران ابن عفیف را میکشند تا به خانه او میرسند. آنگاه درِ خانه را میشکنند و وارد خانهاش میشوند.
دختر ابن عفیف آمدن سربازان را به پدر خبر میدهد. ابن عفیف شمشیر به دست میگیرد:
-- دخترم، نترس، صبور باش و استوار!
اکنون ابن عفیف به یاد روزگار جوانی خویش میافتد که در رکاب حضرت علی علیهالسلام شمشیر میزد. پس بار دیگر رَجَز میخواند: «من آن کسی هستم که در جنگها چه شجاعانی را به خاک و خون کشیدهام».
پدر، نابیناست و دختر، پدر را هدایت میکند: «پدر! دشمن از سمت راست آمد» و پدر شمشیر به سمت راست میزند.
دختر میگوید: «پدر مواظب باش! از سمت چپ آمدند» و پدر شمشیر به سمت چپ میزند.
1) 539. فازداد غضباً عدوّ اللَّه حتّی انتفخت أوداجه، ثمّ قال : علیَّ به . قال : فتبادرت إلیه الجلاوزة من کلّ ناحیة لیأخذوه ...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52 .
تاریخ گفتار این دختر را هرگز از یاد نخواهد برد که به پدر میگوید: «پدر! کاش مرد بودم و میتوانستم با این نامردها بجنگم، اینها همان کسانی هستند که امام حسین علیهالسلام را شهید کردند».(1)
دشمنان او را محاصره میکنند و از هر طرف به سویش حمله میبرند. کم کم بازوان پیرمرد خسته میشود و چند زخم عمیق، پهلوان روشن دل را از پای درمیآورد.
او را اسیر میکنند و دستهایش را با زنجیر میبندند و به سوی قصر میبرند. ابنزیاد به ابن عفیف که او را با دستهای بسته میآورند، نگاه میکند و میگوید:
-- من با ریختن خون تو به خدا تقرّب میجویم و میخواهم خدا را از خود راضی کنم!(2)
-- بدان که با ریختن خون من، غضب خدا را بر خود میخری!
-- من خدا را شکر میکنم که تو را خوار نمود.
-- ای دشمن خدا! کدام خواری؟ اگر من چشم داشتم هرگز نمیتوانستی مرا دستگیر کنی، امّا اکنون من خدا را شکر میکنم چرا که آرزوی مرا برآورده کرده است.
-- پیرمرد! کدام آرزو؟
-- من در جوانی آرزوی شهادت داشتم و همیشه دعا میکردم که خدا شهادت را نصیبم کند، امّا از مستجاب شدن دعای خویش ناامید شده بودم. اکنون چگونه خدا را شکر کنم که مرا به آرزویم میرساند.(3)
ابنزیاد از جواب ابن عفیف بر خود میلرزد و در مقابل بزرگی ابن عفیف احساس خواری میکند.
ابنزیاد فریاد میزند: «زودتر گردنش را بزنید» و جلاد شمشیر خود را بالا میگیرد و لحظاتی بعد، پیکر بیسر ابن عفیف در میدان شهر به دار آویخته میشود تا مایه
1) 540. واللَّه لا خرجتم من یدی أو تأتونی بعبد اللَّه بن عفیف . قال : ثمّ دعا ابن زیاد لعمرو بن الحجّاج الزبیدی...«: مثیرالأحزان، ص 92؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
2) 541. قال : وجعلت ابنته تقول : یا لیتنی کنت رجلاً فأُقاتل بین یدیک الیوم هؤلاء الفجرة، قاتلی العترة البررة ...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 119 .
3) 542. فقال : إنّما تتباعد من اللَّه بدمی«: أنساب الأشراف، ج 3، ص 413 .
عبرت دیگران باشد.(1)* * * اسیران هیچ خبری از بیرون زندان ندارند و هیچ ملاقات کنندهای هم به دیدن آنها نیامده است. کودکان، بهانه پدر میگیرند و از این زندان تنگ و تاریک خسته شدهاند. شبها و روزها میگذرند و اسیران هنوز در زندان هستند.
به ابنزیاد خبر میرسد که مردم آرام آرام به جنایت خویش پیبردهاند و کینه ابنزیاد به دل آنها نشسته است.
او میداند سرانجام روزی وجدان مردم بیدار خواهد شد و برای نجات از عذاب وجدان، قیام خواهند کرد. پس با خود میگوید که باید برای آن روز چارهای بیندیشم.
در این میان ناگهان چشمش به عمرسعد میافتد که برای گرفتن حکم حکومت ری به قصر آمده است. ناگهان فکری به ذهن ابنزیاد میرسد: «خوب است کاری کنم تا مردم خیال کنند همه این جنایتها را عمرسعد انجام داده است».
آری! ابنزیاد میخواهد برای روزی که آتش انتقام همه جا را فرا میگیرد، مردم را دوباره فریب دهد و به آنها بگوید که من عمرسعد را برای صلح فرستاده بودم، امّا او به خاطر اینکه نزد یزید، عزیز شود و به حکومت و ریاست برسد، امام حسین علیهالسلام را کشته است.
حتماً به یاد داری موقعی که عمرسعد در کربلا بود، ابنزیاد نامهای برای او نوشت و در آن نامه به او دستور کشتن امام حسین علیهالسلام را داد، اگر ابنزیاد بتواند آن نامه را از عمرسعد بگیرد، کار درست میشود.
اکنون ابنزیاد نگاهی به عمرسعد میکند و میگوید: «ای عمرسعد، آن نامهای که روز هفتم محرّم برایت نوشتم کجاست، آن را خیلی زود برایم بیاور».
البته عمرسعد هم به همان چیزی میاندیشد که ابنزیاد از آن نگران است.
1) 543. فقال عبد اللَّه بن عفیف : الحمد للَّه ربّ العالمین، أما إنّی کنت أسأل ربّی عزّ وجلّ أن یرزقنی الشهادة، والآن فالحمد للَّه الذی رزقنی إیّاها...«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام،للخوارزمی، ج 2، ص 52؛ مثیر الأحزان، ص 92؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 119 .
آری! عمرسعد به این نتیجه رسیده است که اگر روزی مردم قیام کنند، من باید نامه ابنزیاد را نشان بدهم و ثابت کنم که ابنزیاد دستور قتل حسین را به من داده است. برای همین، عمرسعد با لبخندی دروغین به ابنزیاد میگوید: «آن نامه را گم کردهام. وقتی در کربلا بودم، در میان آن همه جنگ و خونریزی، نامه شما گم شد».
ابنزیاد میداند که او دروغ میگوید پس با صدایی بلند فریاد میزند: «گفتم آن نامه را نزد من بیاور!». عمرسعد ناراحت میشود و میفهمد که اوضاع خراب است. برای همین از جا برمیخیزد و به ابنزیاد میگوید: «آن نامه را در جای امنی گذاشتهام، تا اگر کسی در مورد قتل حسین به من اعتراضی کرد، آن نامه را به او نشان بدهم».(1)
نگاه کن! عمرسعد از قصر بیرون میرود. او میداند که دیگر از حکومت ری خبری نیست!
به راستی، چه زود نفرین امام حسین علیهالسلام در حق او مستجاب شد.(2)* * * نامهای از طرف یزید به کوفه میرسد. او فرمان داده است تا ابنزیاد اسیران را به سوی شام بفرستد. او میخواهد در شام جشن بزرگی بر پا کند و پیروزی خود را به رخ مردم شام بکشد.
اسیران را از زندان بیرون میآورند و بر شترها سوار میکنند. نگاه کن بر دست و گردن امام سجّاد علیهالسلام غُلّ و زنجیر بستهاند.546
آیا میدانی غُلّ چیست؟ غُلّ، حلقه آهنی است که بر گردن میبندند تا اسیر نتواند فرار کند. دستهای زنان را با طناب بستهاند. وای بر من! بار دیگر روسری و چادر از سر آنها برداشتهاند.(3)
یزید دستور داده است آنها را مانند اسیرانِ کفّار به سوی شام ببرند. او میخواهد
1) 544. فضرب عنقه وصلبه فی السبخة رحمه اللَّه«: الإرشاد، ج 2، ص 117؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 279؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 121؛ »فقال ابن زیاد : اضربوا عنقه، فضُربت رقبته وصُلب رحمة اللَّه علیه«: الفتوح، ج 5، ص 123؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 52 .
2) 545. قال عبید اللَّه لعمر : ائتنی بالکتاب الذی کتبته إلیک فی معنی قتل الحسین ومناجزته، فقال : ضاع، فقال : لتجیئننی به، أتراک معتذراً فی عجائز قریش؟«: مثیر الأحزان، ص 88؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 118.
3) 546. فسمعت علیّ بن الحسینعلیهما السلام وهو یقول بصوتٍ ضئیل وقد نهکته العلّة، وفی عنقه الجامعة، ویده مغلولة إلی عنقه...«: الأمالی، للمفید، ص 321، ح 8؛ الأمالی، للطوسی، ص 91، ح 142؛ الاحتجاج، ج 2، ص 109، ح 170؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 164، ح 8 .
قدرت خود را به همگان نشان بدهد(1)و همه مردم را بترساند تا دیگر کسی جرأت نکند با حکومت بنیاُمیّه مخالفت کند.
یزید میخواهد همه مردم شهرهای مسیر کوفه تا شام ذلّت و خواری اسیران را ببینند.
آفتاب بر صورتهای برهنه میتابد و کودکان از ترس سربازان آرام آرام گریه میکنند. یکی میگوید: «عمّه جان ما را کجا میبرند؟» و دیگری از ترس به خود میپیچد.
نگاه کن! مردم کوفه جمع شدهاند. آنقدر جمعیّت آمده که راه بندان شده است. همه آنها با دیدن غربت اسیران گریه سر دادهاند.
امام سجّاد علیهالسلام بار دیگر به آنها نگاه میکند و میگوید: «ای مردم کوفه، شما بر ما گریه میکنید؟ آیا یادتان رفته است که شما بودید که پدر و عزیزان ما را کشتید».(2)
نیزهداران نیز، میآیند. سرهای همه شهیدان بر بالای نیزه است.(3)
شمر دستور حرکت میدهد. سربازان، مأمور نگهبانی از اسیران هستند تا کسی خیال آزاد کردن آنها را نداشته باشد.
صدای زنگ شترها، سکوت شهر را میشکند و سفری طولانی آغاز میشود.
چه کسی گفته که زینب علیهاالسلام اسیر است. او امیر صبر و شجاعت است. او میرود تا تخت پادشاهی یزید را ویران کند. او میرود تا مردم شام را هم بیدار کند.
سرهای عزیزان خدا بر روی نیزهها مقابل چشم زنان است، امّا کسی نباید صدا به گریه بلند کند.
هرگاه صدای گریه بلند میشود سربازان با نیزه و تازیانه صدا را خاموش میکنند.(4)بدن اسیران از تازیانه سیاه شده است.
کاروان به سوی شام به پیش میرود. شمر و همراهیان او به فکر جایزهای بزرگ
1) 547. ثمّ أنفذ عبید اللَّه بن زیاد رأس الحسین بن علیّ إلی الشام مع أُساری النساء والصبیان من أهل بیت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله، علی أقتابٍ مکشّفات الوجوه والشعور ...«: الثقات، ج 2، ص 312 .
2) 548. کتب عبد اللَّه بن عبّاس لیزید : ألا ومن أعجب الأعاجیب وما عشت أراک الدهر العجیب، حملک بنات عبد المطّلب وغلمة صغاراً من ولده إلیک بالشام کالسبی المجلوب، تُری الناس أنّک قهرتنا ...«: تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 250؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 325؛ المعجم الکبیر، ج 10، ص 243، الرقم 10590.
3) 549. حُملنا من الکوفة إلی یزید بن معاویة، فغصّت طرق الکوفة بالناس یبکون، فذهب عامّة اللیل ما یقدرون أن یجوزوا بنا؛ لکثرة الناس، فقلت : هؤلاء الذین قتلونا وهم الآن یبکون!«: ترجمة الامام الحسینعلیه السلام، ) من طبقات ابن سعد ( 89.
4) 550. وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأساً، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأساً ...«: الأخبار الطوال، ص 259 .
هستند. آنها با خود چنین میگویند: «وقتی به شام برسیم یزید به ما سکّههای طلای زیادی خواهد داد. ای به قربان سکّههای طلای یزید! پس به سرعت بروید، عجله کنید و به خستگی کودکان و زنان فکر نکنید، فقط به فکر جایزه خود باشید.
کاروان در دل دشت و صحرا به پیش میرود. روزها و شبها میگذرد. روزهای سخت سفر، آفتاب سوزان، تشنگی، گرسنگی، گریه کودکان، بدنهای کبود، بغضهای نهفته در گلو و...، همراهان این کاروان هستند.
لباس همه اسیران کهنه و خاک آلود شده است. شمر میخواهد کاری کند که مردم شام به چشم خواری و ذلت به اسیران نگاه کنند.
امام سجّاد علیهالسلام در طول این سفر با هیچ یک از سربازان سخنی نمیگوید. او غیرت خدا است. ناموسش را اینگونه میبیند، خواهر و همسر و عمههایش بدون چادر و مقنعه هستند و مردم شهرهای بین راه آنها را نگاه میکنند و همه اینها، دل امام سجّاد علیهالسلام را به درد آورده است.
به هر شهری که میرسند مردم شادمانی میکنند. آنها را بیدین میخوانند و شکر خدا میکنند که دشمنان یزید نابود شدند.
وای بر من! ای قلم، دیگر ننویس. چه کسی طاقت دارد این همه مظلومیّت خاندان پیامبر را بخواند، دیگر ننویس!
روزها و شبها میگذرد...، کاروان به نزدیک شهر شام رسیده است. * * * شمر و سربازان او بسیار خوشحال هستند و به یکدیگر میگویند: «آنجا را که میبینی شهر شام است. ما تا سکّههای طلا فاصله زیادی نداریم».
صدای قهقهه و شادمانی آنها بلند است.
اسیران میفهمند که دیگر به شام نزدیک شدهاند. به راستی، یزید با آنها چه
خواهد کرد؟ آیا دستور کشتن آنها را خواهد داد؟ آیا دختران را به عنوان کنیز به اهل شام هدیه خواهد کرد؟!
نگاه کن! اُمّ کُلْثوم، خواهر امام حسین علیهالسلام، به یکی از سربازان میگوید: «من با شمرسخنی دارم». به شمر خبر میدهند که یکی از زنان میخواهد با تو سخن بگوید:
-- چه میگویی ای دختر علی!
-- من در طول این سفر هیچ خواستهای از تو نداشتم، امّا بیا و به خاطر خدا، تنها خواسته مرا قبول کن.
-- خواسته تو چیست؟
-- ای شمر! از تو میخواهم که ما را از دروازهای وارد شهر کنی که خلوت باشد. ما دوست نداریم نامحرمان، ما را در این حالت ببینند.
شمر خندهای میکند و به جای خود برمیگردد. به نظر شما آیا شمر این پیشنهاد را خواهد پذیرفت. شمر این نامرد روزگار که دین ندارد. او تصمیم گرفته است تا اسیران از شلوغترین دروازه وارد شهر بشوند.
پیکی را میفرستد تا به مسئولان شهر خبر دهند که ما از دروازه «ساعات» وارد میشویم.(1)* * * در شهر شام چه خبر است؟
همه مردم کنار دروازه ساعات جمع شدهاند.
نگاه کن! شهر را آذین بستهاند. همه جا شربت است و شیرینی. زنان را نگاه کن، ساز میزنند و آواز میخوانند.
مسافرانی که اهل شام نیستند در تعجّباند، یکی از آنها از مردی سؤال میکند:
1) 551. خلفنا وحولنا بالرماح، إن دمعت من أحدنا عین قُرع رأسه بالرمح...«: الإقبال، ج 3، ص 89؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 154، ح 3 .
-- چه خبر شده است که شما اینقدر خوشحالاید؟ مگر امروز روز عید شماست؟
-- مگر خبر نداری که عدّهای بر خلیفه مسلمانان، یزید، شورش کردهاند و یزید همه آنها را کشته است. امروز اسیران آنها را به شام میآورند.
-- آنها را از کدام دروازه، وارد شهر میکنند؟
-- از دروازه ساعات.
همه مردم به طرف دروازه حرکت میکنند. خدای من! چه جمعیّتی اینجا جمع شده است!کاروان اسیران آمدند.
یک نفر در جلو کاروان فریاد میزند: «ای اهل شام، اینان اسیران خانواده لعنت شدهاند. اینان خانواده فسق و فجوراند».(1)
مردم کف میزنند و شادی میکنند. خدای من! چه میبینم؟
زنانی داغدیده و رنج سفر کشیده بر روی شترها سوار هستند. جوانی که غُلّ و زنجیر بر گردن اوست، سرهایی که بر روی نیزهها است و کودکانی که گریه میکنند.
کاروان اسیران، آرام آرام به سوی مرکز شهر پیش میرود.
آن پیرمرد را میشناسی؟ او سهل بن سعد، از یاران پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است و اکنون از سوی بیتالمقدس میآید.
او امروز وارد شهر شده و خودش هم غریب است و دلش به حال این غریبان میسوزد.(2)
سهل بن سعد آنها را نمیشناسد و همینطور به سرهای شهدا نگاه میکند؛ امّا ناگهان مات و مبهوت میشود. این سر چقدر شبیه رسول خداست؟ خدایا، این سر کیست که اینقدر نزد من آشناست؟
سهل جلو میرود و رو به یکی از دختران میکند:
-- دخترم! شما که هستید؟
1) 552. فلمّا قربوا من دمشق دنت أُمّ کلثوم من الشمر - وکان من جملتهم - فقالت : لی إلیک حاجة . فقال : وما حاجتک؟ قالت : إذا دخلت بنا البلد فاحملنا فی دربٍ قلیل النظّارة ...«: مثیر الأحزان، ص 97؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 127 .
2) 553. فلمّا وقفوا بباب یزید، رفع محفز صوته فقال : یا أمیر المؤمنین، هذا محفز بن ثعلبة أتاک باللئام الفجرة«: أنسابالأشراف، ج 3، ص 416؛ تاریخ الطبری، ج 5، ص 460؛ تاریخ دمشق، ج 57، ص 98؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 194؛ »حتّی إذا دخلنا دمشق صاح صائح : یا أهل الشام، هؤلاء سبایا أهل البیت الملعون«: الإقبال، ج 3، ص 89؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 154، ح 3.
-- من سکینهام دختر حسین که فرزند دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
-- وای بر من، چه میشنوم، شما...
اشک در چشمان سهل حلقه میزند. آیا به راستی آن سری که من بر بالای نیزه میبینم سرِ حسین علیهالسلام است؟
-- ای سکینه! من از یاران جدّت رسول خدا هستم. شاید بتوانم کمکی به شما بکنم، آیا خواستهای از من دارید؟
-- آری! از شما میخواهم به نیزهداران بگویی سرها را مقداری جلوتر ببرند تا مردم نگاهشان به سرهای شهدا باشد و اینقدر به ما نگاه نکنند.
سهل چهارصد دینار برمیدارد و نزد مسئول نیزهداران میرود و به او میگوید:
-- آیا حاضری چهارصد دینار بگیری و در مقابل آن کاری برایم انجام بدهی؟
-- خواستهات چیست؟
-- میخواهم سرها را مقداری جلوتر ببری.
او پولها را میگیرد و سرها را مقداری جلوتر میبرد.(1)
اکنون یزید دستور داده است تا اسیران را مدّت زیادی در مرکز شهر نگه دارند تا مردم بیشتر نظارهگر آنها باشند. هیچ اسیری نباید گریه کند. این دستور شمر است و سربازان مواظباند صدای گریه کسی بلند نشود.
در این میان صدای گریه اُمّ کُلْثوم بلند میشود که با صدای غمناک میگوید: «یا جدّاه، یا رسول اللّه!».
یکی از سربازان میدود و سیلی محکمی به صورت اُمّ کلثوم میزند. آری! آنها میترسند که مردم بفهمند این اسیران، فرزندان پیامبر اسلام هستند.(2)
مردان بیغیرت شام میآیند و دختران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را تماشا میکنند. آنها به هم میگویند: «نگاه کنید، ما تاکنون اسیرانی به این زیبایی ندیده بودیم».
1) 554. خرجت إلی بیت المقدس حتّی توسّطت الشام، فإذا أنا بمدینة مطّردة الأنهار کثیرة الأشجار، قد علّقوا الستور والحجب والدیباج، وهم فرحون مستبشرون، وعندهم نساء یلعبن بالدفوف والطبول ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 60،.
2) 555. یا جاریة من أنتِ؟ فقالت : سکینة بنت الحسین، فقلت لها : ألکِ حاجة إلیَّ؟ فأنا سهل بن سعد ممّن رأی جدّک وسمع حدیثه، قالت : یا سهل، قل لصاحب الرأس أن یتقدّم بالرأس أمامنا ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 60؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 127؛ وراجع : المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 60 .
این سخن دل امام سجّاد علیهالسلام را به درد میآورد. * * * مردم به تماشای گلهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمدهاند. آنها شیرینی و شربت پخش میکنند و صدای ساز و دهل نیز، همه جا را گرفته است.
نگاه کن! آن پیرمرد را میگویم، او از بزرگان شام است و برای دیدن اسیران میآید.
همه مردم راه را برای او باز میکنند. پیرمرد جلو میآید و به امام سجاد علیهالسلام میگوید: «خدا را شکر که مسلمانان از شرّ شما راحت شدند و یزید بر شما پیروز شد».(1)
آنگاه هر چه ناسزا در خاطر دارد بر زبانش جاری میکند، ولی امام سجّاد علیهالسلام به او میگوید:
-- ای پیرمرد! هر آنچه که خواستی گفتی و عقده دلت را خالی کردی. آیا اجازه میدهی تا با تو سخنی بگویم؟(2)
-- هر چه میخواهی بگو!
-- آیا قرآن خواندهای؟
پیرمرد تعجّب میکند. این چه اسیری است که قرآن را میشناسد. مگر اینها کافر نیستند، پس چگونه از قرآن سو?ل میکند؟
-- آری! من حافظ قرآن هستم و همواره آن را میخوانم.
-- آیا آیه 23 سوره "شوری" را خواندهای، آنجا که خدا میفرماید: « قُل لاَّ أَسْ-?لُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»؛ «ای پیامبر! به مردم بگو که من مزد رسالت از شما نمیخواهم، فقط به خاندان من مهربانی کنید».(3)
پیرمرد خیلی تعجّب میکند، آخر این چه اسیری است که قرآن را هم حفظ است؟
-- آری! من این آیه را خواندهام و معنی آن را خوب میدانم که هر مسلمان باید
1) 556. إنّ أُمّ کلثوم رفعت رأسها، فرأت رأس الحسین فبکت، وقالت : یا جدّاه - ترید رسول اللَّهصلی الله علیه وآله- ... فرفع یده بعض الحرس ولطمها لطمة حصر وجهها ...«: بستان الواعظین نقلاً عن کتاب التعازی والعزاء، ص 263، ح 419.
2) 557. جاء شیخ فدنا من نساء الحسینعلیه السلام وعیاله وهم فی ذلک الموضع وقال : الحمد للَّه الذی قتلکم وأهلککم وأراح البلاد من رجالکم، وأمکن أمیر المؤمنین منکم ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ وراجع : تفسیر الطبری، ج 9، الجزء 15، ص 72 و ج 13، الجزء 25، ص 25 .
3) 558. فلم یأل عن سبّهم وشتمهم، فلمّا انقضی کلامه، قال له علیّ بن الحسینعلیه السلام : إنّی قد أنصتّ لک حتّی فرغت من منطقک، وأظهرت ما فی نفسک من العداوة والبغضاء، فانصت لی کما أنصتّ لک ..«. الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9؛ تفسیر فرات، ص 153، ح 191 .
خاندان پیامبرش را دوست داشته باشد.
-- ای پیرمرد! آیا میدانی ما همان خاندانی هستیم که باید ما را دوست داشته باشی!
پیرمرد به یکباره منقلب میشود و بدنش میلرزد. این چه سخنی است که میشنود؟
-- آیا آیه 33 سوره "احزاب" را خواندهای، آنجا که خدا میفرماید: « إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا »؛ «خداوند میخواهد که گناه را از شما خاندان دور کرده و شما را از هر پلیدی پاک سازد».(1)
-- آری! خواندهام.
-- ما همان خاندان هستیم که خدا ما را از گناه پاک نموده است.(2)
پیرمرد باور نمیکند که فرزندان رسول خدا به اسارت آورده شده باشند.
-- شما را به خدا قسم میدهم آیا شما خاندان پیامبر هستید؟
-- به خدا قسم ما فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هستیم.
پیرمرد دیگر تاب نمیآوردو عمامه خود را از سر برمیدارد و پرتاب میکند و گریه سر میدهد.
عجب! یک عمر قرآن خواندم و نفهمیدم چه میخوانم!
او دستهای خود را به سوی آسمان میگیرد و سه بار میگوید: «ای خدا! من به سوی تو توبه میکنم. خدایا! من از دشمنان این خاندان، بیزارم».(3)
او اکنون فهمیده است که بنیاُمیّه چگونه یک عمر او را فریب دادهاند: یعنی یزید، پسر پیامبر را کشته است و اکنون زن و بچّه او را اینگونه به اسارت آورده است.
نگاه همه مردم به سوی این پیرمرد است. او میدود و پای امام سجّاد علیهالسلام را بر صورت خود میگذارد و میگوید: «آیا خدا توبه مرا میپذیرد؟ من یک عمر قرآن
1) 559. یا شیخ، هل قرأت القرآن؟ فقال : نعم قد قرأته، قال : فعرفت هذه الآیة : » قُل لَّآ أَسَْلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی «؟ قال الشیخ : قد قرأت ذلک، قال علیّ بن الحسینعلیه السلام : فنحن القربی یا شیخ«: الفتوح، ج 5، ص 129؛ مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 61.
2) 560. احزاب: 23.
3) 561. قال الشیخ : قد قرأت ذلک، فقالعلیه السلام : نحن أهل البیت الذین خصّنا اللَّه بآیة الطهارة یا شیخ«: بحار الأنوار، ج 45، ص 129.
خواندم، ولی قرآن را نفهمیدم».(1)
آری! بنیاُمیّه مردم را از فهم قرآن دور نگه میداشتند. چرا که هر کس قرآن را خوب بفهمد شیعه اهل بیت علیهمالسلام میشود.
امام سجّاد علیهالسلام به او نگاهی میکند و میفرماید: «آری، خدا توبه تو را قبول میکند و تو با ما هستی».(2)
پیرمرد از صمیم قلب، توبه میکند. او از اینکه امام زمان خویش را شناخته، خوشحال است. او اکنون کنار امام سجّاد علیهالسلام، احساس خوشبختی میکند.
پیر مرد فریاد میزند: «ای مردم! من از یزید بیزارم. او دشمن خداست که خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله را کشته است. ای مردم! بیدار شوید!».
مردم همه به این منظره نگاه میکنند. ناگهان همه وجدانها بیدار شده و دروغ یزید آشکار شود.
خبر به یزید میرسد. دستور میدهد فوراً گردن او را بزنند، تا دیگر کسی جرأت نکند به بنیاُمیّه دشنام بدهد. پیرمرد هنوز با مردم سخن میگوید و میخواهد آنها را از خواب غفلت بیدار کند، امّا پس از لحظاتی، سربازان با شمشیرهایشان از راه میرسند و سر پیرمرد را برای یزید میبرند.
مردم مات و مبهوت به این صحنه نگاه میکنند. اوّلین جرقههای بیداری در مردم شام زده شده است. یزید، دیگر، ماندن اسیران را در بیرون از قصر صلاح نمیبیند و دستور میدهد تا اسیران را وارد قصر کنند.
این صدای قرآن از کجا میآید؟
یکی از قاریان شام قرآن میخواند، او به آیه 9 سوره "کهف" میرسد:
« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَ-بَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ ءَایَ-تِنَا عَجَبًا »؛
آیا گمان میکنید که زنده شدن اصحاب کهف، چیز عجیبی است؟
1) 562. فرفع الشامیّ یده إلی السماء، ثم قال : اللّهمّ إنّی أتوب إلیک - ثلاث مرّات - اللّهمّ إنّی أبرأ إلیک من عدوّ آل محمّد، ومن قتلة أهل بیت محمّد ..«: الأمالی، للصدوق، ص 230، ح 242؛ روضة الواعظین، ص 210 .
2) 563. ولقد قرأت القرآن منذ دهر فما شعرت بهذا قبل الیوم«: الاحتجاج، ج 2، ص 120، ح 172؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 166، ح 9.
ناگهان صدایی به گوش میرسد، خدای من! این صدا چقدر شبیه صدای مولایم حسین است!
همه تعجّب کردهاند، آری، این سر امام حسین علیهالسلام است که به اذن خدا این چنین سخن میگوید: «ریختنِ خون من، از قصه اصحاب کهف عجیبتر است!».(1)* * * اینجا قصر یزید است و او اکنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت کرده است تا شاهد جشن پیروزی او باشند.
سربازان، سر امام حسین علیهالسلام را داخل قصر میبرند. یزید دستور میدهد سر را داخل طشتی از طلا بگذراند، و در مقابل او قرار دهند.
همه در حال نوشیدن شراب هستند و یزید نیز، مشغول بازی شطرنج است.(2)
نوازندگان مینوازند و رقّاصان میرقصند. مجلس جشن است و یزید با چوب بر لب و دندان امام حسین علیهالسلام میزند و خنده مستانه میکند و شعر میخواند: لَعِبَت هاشم بالملک فلا
خبرٌ جاءَ و لا وحیٌ نَزَل... بنی هاشم با حکومت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمده است و نه قرآنی، نازل شده است. کاش پدرانم که در جنگ بَدْر کشته شدند، زنده بودند و امروز را میدیدند. کاش آنها بودند و به من میگفتند: «ای یزید، دست مریزاد!». آری! من سرانجام، انتقام خون پدران خود را گرفتم!(3)
همگان از سخن یزید حیران میشوند که او چگونه کفر خود را آشکار نموده است. در جنگ بدر بزرگان بنیاُمیّه با شمشیر حضرت علی علیهالسلام، به هلاکت رسیده بودند و از آن روز بنیاُمیّه کینه بنیهاشم را به دل گرفتند.
آنها همواره در پی فرصتی برای انتقام بودند و بدینگونه این کینه و کینهتوزی به فرزندان آنها نیز، به ارث رسید، امّا مگر شمشیر حضرت علی علیهالسلام چیزی غیر از شمشیر
1) 564. فقال له : نعم، إن تبت تاب اللَّه علیک وأنت معنا، فقال : أنا تائب . فبلغ یزید بن معاویة حدیث الشیخ، فأمر به فقُتل«: اللهوف، ص 103 .
2) 565. أنا واللَّه رأیت رأس الحسین بن علیّ حین حُمل وأنا بدمشق، وبین یدی الرأس رجل یقرأ سورة الکهف، حتّی بلغ قوله تعالی : » أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَبَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا « قال : فأنطق اللَّه الرأس بلسانٍ ذرب فقال : أعجب من أصحاب الکهف قتلی وحملی«: تاریخ دمشق، ج 6، ص 370؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 577، ح 1؛ الثاقبفی المناقب، ص 333، ح 274؛ الصراط المستقیم، ج 2، ص 179، ح 17 ولیس فیه صدره إلی »الرأس«، وفیه »عربی« بدل »ذرب«؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 188، ح 32 .
3) 566. لمّا حُمل رأس الحسین بن علیعلیه السلام إلی الشام، أمر یزید - لعنه اللَّه - فوضع ونُصبت علیه مائدة، فأقبل هو - لعنه اللَّه - وأصحابه یأکلون ویشربون الفقاع...«: عیون أخبار الرضا، ج 1، ص 25؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 419؛ وسائلالشیعة، ج 25، ص 363.
اسلام بود؟ مگر بنیاُمیّه نیامده بودند تا پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بکشند؟ مگر ابوسُفیان در جنگ اُحُد قسم نخورده بود که خون پیامبر را بریزد؟
حضرت علی علیهالسلام برای دفاع از اسلام، آن کافران را نابود کرد. مگر یزید ادّعای مسلمانی نمیکند، پس چگونه است که هنوز پدران کافر خود را میستاید؟
چگونه است که میخواهد انتقام خون کافران را بگیرد؟ اکنون معلوم میشود که چرا امام حسین علیهالسلام هرگز حاضر نشد با یزید بیعت کند. آن روز کسی از کفر یزید خبر نداشت، امّا امروز همه متوجه شدهاند که اکنون کسی خلیفه مسلمانان است که حتّی قرآن را هم قبول ندارد.
به هر حال، یزید سرمست پیروزی خود است. او میخندد و فریاد شادی برمیآورد.
ناگهان فریادی بلند میشود: «ای یزید! وای بر تو! چوب بر لب و دندان حسین میزنی؟ من با چشم خود دیدم که پیامبر این لب و دندان را میبوسید».
او ابو بَرْزَه است. همه او را میشناسند او یکی از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.(1)
یزید به غضب میآید و دستور میدهد تا او را از قصر بیرون اندازند. * * * یزید اجازه ورود کاروان اسیران را میدهد. درِ قصر باز میشود و امام سجّاد علیهالسلام و دیگر اسیران در حالی که با طناب به یکدیگر بسته شدهاند، وارد قصر میشوند.
دست همه اسیران به گردنهای آنها بسته شده است.(2)آنها را مقابل یزید میآورند. نگاه کن! هنوز غُلّ و زنجیر بر گردن امام سجّاد علیهالسلام است، گویی از کوفهتا شام، غُلّ و زنجیر از امام جدا نشده است.
اسیران را در مقابل یزید نگه میدارند تا اهل مجلس آنها را ببینند. یکی از افراد مجلس، دختر امام حسین علیهالسلام را میبیند و از زیبایی او تعجّب میکند. با خود میگوید خوب است قبل از دیگران، این دختر را برای کنیزی از یزید بگیرم.
1) 567. إنّه لمّا دخل علیّ بن الحسینعلیهما السلام وحرمه علی یزید، وجیء برأس الحسینعلیه السلام ووضع بین یدیه فی طست، فجعل یضرب ثنایاه بمخصرة کانت فی یده، وهو یقول :لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء ولا وحی نزلْ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 122، ح 173؛ مثیر الأحزان، ص 101؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 114؛ المسترشد، ص 510؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 580؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157، ح 5 .
2) 568. فقال رجل من أصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله یقال له أبو برزة الأسلمی : أتنکت بقضیبک فی ثغر الحسین؟ أما لقد أخذ قضیبک من ثغره مأخذاً ...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 464؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 576؛ تاریخ دمشق، ج 62، ص 85؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 416، الرقم 48؛ نور الأبصار، ص 145.
او به یزید رو میکند و میگوید: «ای یزید، من آن دختر را برای کنیزی میخواهم».
فاطمه، دختر امام حسین علیهالسلام، در حالی که میلرزد، عمّهاش، زینب را صدا میزند و میگوید: «عمّه جان! آیا یتیمی، مرا بس نیست که امروز کنیز این نامرد بشوم».(1)
زینب رو به آن مرد شامی میکند و میگوید: «وای بر تو، مگر نمیدانی این دختر رسول خداست؟».
مرد شامی با تعجّب به یزید نگاه میکند. آیا یزید دختران پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به اسیری آورده است؟ او فریاد میزند: «ای یزید، لعنت خدا بر تو! تو دختران پیامبر را به اسیری آوردهای؟ به خدا قسم من خیال میکردم که اینها، اسیران کشور روم هستند».
یزید بسیار عصبانی میشود. او دستور میدهد تا این مرد را هر چه سریعتر به جرم جسارت به مقام خلافت، اعدام نمایند.(2)
یزید از بیداری مردم میترسد و تلاش میکند تا هرگونه جرقه بیداری را بلافاصله خاموش کند.
او بر تخت خود تکیه داده است و جامِ شرابی به دست دارد. سر امام حسین علیهالسلام مقابل اوست و اسیران همه در مقابل او ایستادهاند.
امام سجّاد علیهالسلام نگاهی به یزید میکند و میفرماید: «ای یزید! اگر رسول خدا ما را در این حالت ببیند با تو چه خواهد گفت؟».(3)
همه نگاهها به اسیران خیره شده و همه دلها از دیدن این صحنه به درد آمده است.
یزید تعجّب میکند و در جواب میگوید: «پدر تو آرزوی حکومت داشت و حق مرا که خلیفه مسلمانان هستم، مراعات نکرد و به جنگ من آمد، امّا خدا او را کشت، خدا را شکر میکنم که او را ذلیل و نابود کرد».
امام جواب میدهد: «ای یزید، قبل از اینکه تو به دنیا بیایی، پدران من یا پیامبر
1) 569. قدم بنا علی یزید بن معاویة لعنه اللَّه بعدما قُتل الحسینعلیه السلام... لیس منّا أحد إلّا مجموعة یداه إلی عنقه، وفینا علیّ بن الحسین«: شرح الأخبار، ج 3، ص 267، ح 1172 .
2) 570. نظر رجل من أهل الشام إلی فاطمة بنت الحسینعلیها السلام فقال : یا أمیر المؤمنین، هب لی هذه الجاریة. فقالت فاطمة لعمّتها : یا عمّتاه! أُیتمت وأُستخدم؟...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 136 و137 .
3) 571. فقالت زینب : لا، ولا کرامة لهذا الفاسق، فقال الشامیّ : من هذه الجاریة؟ فقال یزید : هذه فاطمة بنت الحسینعلیه السلام، وتلک عمّتها زینب بنت علیّ ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 136 و137 .
بودند یا امیر! مگر نشنیدهای که جد من، علی بن ابیطالب در جنگ بَدْر و اُحُد پرچمدار اسلام بود، امّا پدر و جد تو پرچمدار کفر بودند!».(1)
یزید از سخن امام سجاد علیهالسلام آشفته میشود و فریاد میزند: «گردنش را بزنید».(2)
ناگهان صدای زینب در فضا میپیچد: «از کسی که مادربزرگش، جگرِ حمزه سیدالشهدا را جویده است، بیش از این نمیتوان انتظار داشت».(3)
مجلس، سراسر سکوت است و این صدایِ علی علیهالسلام است که از حلقوم زینب علیهاالسلام میخروشد:
آیا اکنون که ما اسیر تو هستیم خیال میکنی که خدا تو را عزیز و ما را خوار نموده است؟ تو آرزو میکنی که پدرانت میبودند تا ببینند چگونه حسین را کشتهای.
تو چگونه خون خاندان پیامبر را ریختی و حرمت ناموس او را نگه نداشتی و دختران او را به اسیری آوردی؟ بدان که روزگار مرا به سخن گفتن با تو وادار کرد وگرنه من تو را ناچیزتر از آن میدانم که با تو سخن بگویم.
ای یزید! هر کاری میخواهی بکن، و هر کوششی که داری به کار بگیر، امّا بدان که هرگز نمیتوانی یاد ما را از دلها بیرون ببری.
تو هرگز به جلال و بزرگی ما نمیتوانی برسی.(4)
شهیدانِ ما نمردهاند، بلکه آنها زندهاند و در نزد خدای خویش، روزی میخورند.
ای یزید! خیال نکن که میتوانی نام و یادِ ما را از بین ببری! بدان که یاد ما همیشه زنده خواهد بود.(5)
یزید همچون ماری زخمی به گوشهای میخزد. سخنان زینب علیهاالسلام او را در مقابل میهمانانش حقیر کرده است. او دیگر نمیتواند سخن بگوید.
1) 572. ثمّ أُدخل ثقل الحسینعلیه السلام ونساؤه ومن تخلّف من أهله علی یزید، وهم مقرّنون فی الحبال، فلمّا وقفوا بین یدیه وهم علی تلک الحال، قال له علیّ بن الحسینعلیهما السلام : أنشدک اللَّه یا یزید، ما ظنّک برسول اللَّهصلی الله علیه وآله لو رآنا علی هذه الصفة؟«: بحار الأنوار، ج 45، ص 131 .
2) 573. ولکن أراد أبوک وجدّک أن یکونا أمیرین، فالحمد للَّه الذی أذلّهما وسفک دماءهما ... فقال له علیّ بن الحسین : یابن معاویة وهند وصخر، لم یزالوا آبائی وأجدادی فیهم الإمرة من قبل أن نلد ...«: الفتوح، ج 5، ص 131؛ وراجع مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 63؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 135 .
3) 574. فغضب یزید وأمر بضرب عنقهعلیه السلام ...«: تفسیر القمّی، ج 2، ص 352؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 168، ح 14 و 13.
4) 575. وکیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه أکباد الأزکیاء، ونبت لحمه بدماء الشهداء؟...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 133؛ بلاغات النساء، ص 35؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 64؛ وراجع : مثیر الأحزان، ص 101 .
5) 576. أظننت یا یزید حین أخذت علینا أقطار الأرض، وضیّقت علینا آفاق السماء، فأصبحنا لک فی أسار الذلّ، نُساق إلیک سوقاً فی قطار ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 123، ح 173؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 157، ح 5 .
آری! بار دیگر زینب افتخار آفرید. او پاسدار حقیقت است و پیامرسان خون برادر.
همه مهمانان یزید از دیدن این صحنهها حیران شدهاند. یزید دیگر هیچ کاری نمیتواند بکند، او دیگر کشتن امام سجّاد علیهالسلام را به صلاح خود نمیبیند و دستور میدهد تا مهمانان بروند و غُل و زنجیر از اسیران باز کنند و آنها را به زندان ببرند.(1)* * * کاش یزید اسیران را به زندان میبرد. حتماً تعجّب میکنی!
آخر تو خبر نداری که یزید، اسیران را در خرابهای برده است. در این خرابه که کنار قصر یزید است، روزها آفتاب میتابد و صورتها را میسوزاند و شبها سیاهی و تاریکی هجوم میآورد و بچّهها را میترساند. نه فرشی، نه رو اندازی، نه لباسی و نه چراغی...
سربازان شب و روز در اطراف خرابه نگهبانی میدهند. مردم شام برای دیدن اسیران میآیند و به آنها زخم زبان میزنند.(2)
هنوز بسیاری از مردم این اسیران را نمیشناسند. خدایا! چه وقت حقیقت را خواهند فهمید؟ شبها و روزها میگذرد و کودکان همچنان بیقراری میکنند. خدایا، کی از این خرابه بیرون خواهیم آمد؟ * * * امشب، سکینه، دختر امام حسین علیهالسلام، رو?ایی میبیند:
محملی از نور بر زمین فرود میآید. بانویی از آن پیاده میشود که دست بر سر دارد و گریه میکند. خدایا! آن بانو کیست که به دیدن ما آمده است؟
-- شما کیستی که به دیدن اسیران آمدهای؟
-- دخترم، مرا نمیشناسی؟ من مادر بزرگت، فاطمه زهرا هستم.
سکینه تا این را میشنود، در آغوش او میرود و در حالی که گریه میکند، میگوید: «مادر! پدرم را کشتند و ما را به اسیری بردند».
سکینه شروع میکند و ماجراهای کربلا و کوفه و شام را شرح میدهد. اشک از چشمان حضرت زهرا علیهاالسلام جاری میشود.
او به سکینه میگوید: «دخترم! آرام باش، که قلب مرا سوزاندی! نگاه کن، دخترم! این پیراهن خون آلود پدرت حسین علیهالسلام است، من تا روز قیامت، یک لحظه هم این پیراهن را از خود جدا نمیکنم».(1)
اینجاست که سکینه از خواب بیدار میشود. * * * شبها و روزها میگذرد...
نیمه شب، دختر کوچک امام حسین علیهالسلام از خواب بیدار میشود، گمان میکنم نام او رقیّه است.
او با گریه میگوید: «من الآن پدر خود را در خواب دیدم، بابای من کجاست؟».
همه زنان گریه میکنند. در خرابه شام غوغایی میشود. صدای ناله و گریه به گوش یزید میرسد. یزید فریاد میزند:
-- چه خبر شده است؟
-- دختر کوچکِ حسین، سراغ پدر را میگیرد.
-- سر پدرش را برای او ببرید تا آرام بگیرد.
مأموران سر امام حسین علیهالسلام را نزد دختر میآورند.
او نگاهی به سر بابا میکند و با آن سخن میگوید: «چه کسی صورت تو را به خون، رنگین نمود؟ چه کسی مرا در خردسالی یتیم کرد؟».
او با سر بابا سخن میگوید و همه اهل خرابه، گریه میکنند. قیامتی بر پا میشود،
1) 579. لمّا أُتی بعلیّ بن الحسینعلیهما السلام ومن معه إلی یزید بن معاویة - علیهما لعائن اللَّه - جعلوهم فی بیت خراب واهی الحیطان«: الخرائج والجرائح عن عمران بن علیّ الحلبی، ج 2، ص 753، ح 71؛ دلائل الإمامة عن یحیی بن عمران الحلبی، ص 204، ح 125؛ بصائر الدرجات، ص 338، ح 1؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 177، ح 25؛ وراجع الأمالی، للصدوق، ص 231، ح 243؛ روضة الواعظین، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 140؛ »وأُسکنّ فی مساکن لا تقیهنّ من حرٍّ ولا برد، حتّی تقشّرت الجلود، وسال الصدید بعد کنّ الخدود : مثیر الأحزان ص102؛ إنّ ذلک بعد أن أُجلهن فی منزلٍ لا یکنّهن من بردٍ ولا حرّ، فأقاموا فیه شهراً ونصف، حتّی أقشرت وجوههنّ من حرّ الشمس، ثمّ أطلقهم«: شرح الأخبار، ج 3، ص 269، ح 1172 .
اما ناگهان همه میبینند که صدای این دختر قطع شد. گویی این کودک به خواب رفته است.
همه آرام میشوند، تا این دختر بتواند آرام بخوابد، امّا در واقع این دختر به خواب نرفته بلکه روح او، اکنون نزد پدر پر کشیده است.
بار دیگر در خرابه غوغایی بر پا میشود. صدای گریه و ناله همه جا را فرا میگیرد.(1)* * * اسیران هنوز در خرابه شام هستند و یزید سرمست از پیروزی، هر روز سرِ امام حسین علیهالسلام را جلوی خود میگذارد و به شرابخوری و عیش و نوش میپردازد.
امروز از کشور روم، نمایندهای برای دیدن یزید میآید. او پیام مهمی را برای یزید آورده است.
نماینده روم وارد قصر میشود. یزید از روی تخت خود برمیخیزد و نماینده کشور روم را به بالای مجلس دعوت میکند. او کنار یزید مینشیند و یزید جام شرابی به او تعارف میکند.
نماینده روم میبیند که قصر یزید، زینت شده است، صدای ساز و آواز میآید و رقاصان میخوانند و مینوازند. گویی مجلس عروسی است. چه خبر شده که یزید اینقدر خوشحال و شاد است؟ ناگهان چشم او به سر بریدهای میافتد که روبروی یزید است:
-- این سر کیست که در مقابل توست؟
-- تو چه کار به این کارها داری؟
-- ای یزید! وقتی به روم برگردم، باید هر آنچه در این سفر دیدهام را برای پادشاه روم گزارش کنم. من باید بدانم چه شده که تو اینقدر خوشحالی؟
1) 580. ورأیت امرأة راکبة فی هودج ویدها موضوعة علی رأسها، فسألت عنها، فقیل لی : فاطمة بنت محمّد أُمّ أبیک، فقلت : واللَّه لأنطلقنّ إلیها ولأُخبرنّها ما صنع بنا، فسعیتُ مبادرة نحوها...«: مثیر الأحزان، ص 104؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141 .
-- این، سرِ حسین، پسر فاطمه است.
-- فاطمه کیست؟
-- دختر پیامبر اسلام.(1)
نماینده روم تعجّب میکند و با عصبانیت از جای خود برمیخیزد و میگوید: «ای یزید! وای بر تو، وای بر این دینداری تو».
یزید با تعجّب به او نگاه میکند. فرستاده روم که مسیحی است، پس او را چه میشود؟(2)
نماینده کشور روم به سخن خود ادامه میدهد: «ای یزید! بین من و حضرت داوود، دهها واسطه وجود دارد، امّا مسیحیان خاک پای مرا برای تبرک برمیدارند و میگویند تو از نسل داوود پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستی. ولی تو فرزند دختر پیامبر خود را میکشی و جشن میگیری؟ تو چگونه مسلمانی هستی؟! ای یزید! پیامبر ما، حضرت عیسی علیهالسلام هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نیز نداشت و یادگاری از پیامبر ما باقی نمانده است، امّا وقتی حضرت عیسی علیهالسلام میخواست به مسافرت برود سوار بر درازگوشی میشد، ما مسیحیان، نعل آن درازگوش را در یک کلیسا نصب کردهایم. مردم هر سال از راهدور و نزدیک به آن کلیسا میروند و گرد آن طواف میکنند و آن نعل را میبوسند. ما مسیحیان اینگونه به پیامبر خود احترام میگذاریم و تو فرزند دختر پیامبر خود را میکشی؟».
یزید بسیار ناراحت میشود و با خود فکر میکند که اگر این نماینده به کشور روم بازگردد، آبروی یزید را خواهد ریخت. پس فریاد میزند: «این مسیحی را به قتل برسانید».
نماینده کشور روم رو به یزید میکند و میگوید: «ای یزید، من دیشب پیامبر شما را در خواب دیدم که مرا به بهشت مژده داد و من از این خواب متحیّر بودم. اکنون تعبیر
1) 581. وکان للحسینعلیه السلام بنت صغیره لها أربع سنین، قامت لیلة من منامها وقالت : أین أبی الحسینعلیه السلام؟ فإنّی رأیته الساعة فی المنام مضطرباً شدیداً... مَن الذی أیتمنی علی صغر سنّی...«: موسوعة شهادة المعصومین، ص 386.
2) 582. لما أُتی برأس الحسینعلیه السلام إلی یزید، کان یتّخذ مجالس الشرب، ویأتی برأس الحسینعلیه السلام ویضعه بین یدیه ویشرب علیه،فحضر ذات یوم فی أحد مجالسه رسول ملک الروم، وکان من أشراف الروم وعظمائها...«: مقتلالحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 72 .
خوابم روشن شد. به درستی که من به سوی بهشت میروم، «اشهد أنْ لا اله الا اللّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه».
همسفرم! نگاه کن!
او به سوی سر امام حسین علیهالسلام میرود. سر را برمیدارد و به سینه میچسباند، میبوید و میبوسد و اشک میریزد. یزید فریاد میزند: «هر چه زودتر کارش را تمام کنید».
مأموران گردن او را میزنند در حالی که او هنوز سرِ امام حسین علیهالسلام را در سینه دارد.(1)* * * به یزید خبر میرسد که بعضی از مردم شام با دیدن کاروان اسیران و آگاهی به برخی از واقعیتها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پی آن هستند که واقعیت را بفهمند.
پس زمان آن رسیده است که یزید برای فریب دادن و خام کردن آنها کاری بکند. فکری به ذهن او میرسد. او به یکی از سخنرانان شام پول خوبی میدهد و از او میخواهد که یک متن سخنرانی بسیار عالی تهیه کند و در آن، تا آنجا که میتواند به خوبیهای معاویه و یزید بپردازد و حضرت علی و امام حسین علیهماالسلام را لعن و نفرین کند و از او خواسته میشود تا روز جمعه وقتی مردم برای نماز جمعه میآیند، آنجا سخنرانی کند.
در شهر اعلام میکنند که روز جمعه یزید به مسجد میآید و همه مردم باید بیایند.
روز جمعه فرا میرسد. در مسجد جای سوزن انداختن نیست، همه مردم شام جمع شدهاند.
یزید دستور میدهد تا امام سجّاد علیهالسلام را هم به مسجد بیاورند. او میخواهد به
1) 583. هذا رأس الحسین بن علیّ بن أبی طالبعلیه السلام، فقال : ومن أُمّه؟ قال : فاطمة الزهراء، قال : بنت من؟ قال : بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله . فقال الرسول : أُفّ لک ولدینک، ما دین أخسّ من دینک ...«: مثیر الأحزان، ص 103 من دون إسناد إلی المعصوم؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 141.
حساب خود یک ضربه روحی به امام سجّاد علیهالسلام بزند و عزّت و اقتدار خود را به آنها نشان بدهد.
سخنران بالای منبر میرود و به مدح و ثنای معاویه و یزید میپردازد، اینکه معاویه همانی بود که اسلام را از خطر نابودی نجات داد و...، همچنان ادامه میدهد تا آنجا که به ناسزا گفتن به حضرت علی و امام حسین علیهماالسلام میرسد.
ناگهان فریادی در مسجد بلند میشود: «وای بر تو، که به خاطر خوشحالی یزید، آتش جهنم را برای خود خریدی!».(1)
این کیست که چنین سخن میگوید؟ همه نگاهها به طرف صاحب صدا برمیگردد.
همه مردم، زندانی یزید، امام سجّاد علیهالسلام را به هم نشان میدهند. اوست که سخن میگوید: «ای یزید! آیا به من اجازه میدهی بالای این چوبها بروم و سخنانی بگویم که خشنودی خدا در آن است».(2)
یزید قبول نمیکند، امّا مردم اصرار میکنند و میگویند: «اجازه بدهید او به منبر برود تا حرف او را بشنویم».
آری! این طبیعت انسان است که از حرفهای تکراری خسته میشود. سالهاست که مردم سخنرانیهای تکراری را شنیدهاند، آنها میخواهند حرف تازهای بشنوند.
یزید به اطرافیان خود میگوید: «اگر این جوان، بالای منبر برود، آبروی مرا خواهد ریخت» و همچنان با خواسته مردم موافق نیست.(3)
مردم اصرار میکنند و عدّهای میگویند: «این جوان که رنج سفر و داغ پدر و برادر دیده است نمیتواند سخنرانی کند، پس اجازه بده بالای منبر برود، چون او وقتی این همه جمعیّت را ببیند یک کلمه نیز، نمیتواند بگوید».
از هر گوشه مسجد صدا بلند میشود: «ای یزید! بگذار این جوان به منبر برود. چرا میترسی؟ تو که کار خطایی نکردهای! مگر نمیگویی که اینها از دین خارج شدهاند و
1) 584. یا یزید أترید قتلی؟ قال : نعم، قال : فاعلم إنّی رأیت البارحة نبیّکم فی منامی وهو یقول لی : یا نصرانی أنت من أهل الجنّة، فتعجّبت من کلامه حتّی نالنی هذا ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 72؛ مثیر الأحزان، ص 103 .
2) 585. ویلک أیّها الخاطب! اشتریت رضا المخلوق بسخط الخالق؟ فتبوّأ مقعدک من النار«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69 .
3) 586. یا یزید، ائذن لی حتّی أصعد هذه الأعواد فأتکلّم بکلمات فیهنّ للَّه رضا ولهؤلاء الجالسین أجر وثواب، فأبی یزید«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
مگر نمیگویی که اینها فاسقاند، پس بگذار او نیز سخن بگوید که کیستند و از کجا آمدهاند».
آری! بیشتر مردم شام از واقعیّت خبر ندارند و تبلیغات یزید کاری کرده است که همه خیال میکنند عدّهای بیدین علیه اسلام و حکومت اسلامی شورش کردهاند و یزید آنها را کشته است.
در این هنگام، کسانی که تحت تأثیر کاروان اسیران قرار گرفته بودند، فرصت را غنیمت میشمارند.
آنها اصرار و پافشاری میکنند تا فرزند حسین علیهالسلام به منبر برود.
بدین ترتیب، جوّ مسجد به گونهای میشود که یزید به ناچار اجازه میدهد امام سجّاد علیهالسلام سخنرانی کند، امّا یزید بسیار پشیمان است و با خود میگوید: «عجب اشتباهی کردم که این مجلس را برپا کردم»، ولی پشیمانی دیگر سودی ندارد.
مسجد سراسر سکوت است و امام آماده میشود تا سخنرانی تاریخی خود را شروع کند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
من بهترین درود و سلامها را به پیامبر خدا میفرستم.
هر کس مرا میشناسد، که میشناسد، امّا هر کس که مرا نمیشناسد بداند که من فرزند مکّه و منایم. من فرزند زمزم و صفایم.
من فرزند آن کسی هستم که در آسمانها به معراج رفت و فرشتگان آسمانها، پشت سر او نماز خواندند.
من فرزند محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله هستم. من فرزند کسی هستم که با دو شمشیر در رکاب پیامبر جنگ میکرد و دو بار با پیامبر بیعت کرد.
من پسر کسی هستم که در جنگ بَدْر و حُنین با دشمنان جنگید و هرگز به
خدا شرک نورزید.
من پسر کسی هستم که چون پیامبر به رسالت مبعوث شد، او زودتر از همه به پیامبر ایمان آورد.
او که جوانمرد، بزرگوار و شکیبا بود و همواره در حال نماز بود.
همان که مانند شیری شجاع در جنگها شمشیر میزد و اسلام مدیون شجاعت اوست.
آری! او جدّم علی بن ابیطالب است. من فرزند فاطمه هستم. فرزند بزرگْ بانوی اسلام. من، پسر دختر پیامبر شمایم.(1)
یزید صدایِ گریه مردم را میشنود. آنها با دقّت به سخنان امام سجّاد علیهالسلام گوش میدهند.
مردم شام، به دروغهای معاویه و یزید پی بردهاند. آنها یک عمر حضرت علی علیهالسلام را لعن کردهاند و باور کرده بودند که علی علیهالسلام نماز نمیخواند، امّا امروز میفهمند اوّلین کسی که به اسلام ایمان آورده حضرت علی علیهالسلام بوده است. او کسی بود که همواره در راه اسلام شمشیر میزد.
صدای گریه و ناله مردم بلند است. یزید که از ترس به خود میلرزد در فکر این است که چه خاکی بر سر بریزد. او نگران است که نکند مردم شورش کنند و او را بکشند.(2)
هنوز تا موقع اذان وقت زیادی مانده است، امّا یزید برای اینکه مانع سخنرانی امام شود دستور میدهد که مؤذّن اذان بگوید:
-- «اللّه أکبر، اللّه أکبر، أشهد انْ لا إله إلاّ اللّه».
امام میفرماید: «تمام وجود من به یگانگی خدا گواهی میدهد».
-- «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه».
1) 587. فقال الناس : یا أمیر المؤمنین، ائذن له لیصعد، فلعلّنا نسمع منه شیئاً، فقال لهم : إن صعد المنبر هذا لم ینزل إلّا بفضیحتی وفضیحة آل أبی سفیان، فقالوا : وما قدر ما یحسن هذا؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69 .
2) 588. فمن عرفنیفقد عرفنی، ومن لم یعرفنی أنبأته بحسبی ونسبی، أنا ابن مکّة ومنی، أنا ابن زمزم والصفا، أنا ابن من حمل الزکاة بأطراف الردا، أنا ابن خیر من ائتزر وارتدی ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 137؛ وراجع : الفتوح، ج 2، ص 132؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 168.
امام سجّاد علیهالسلام، عمامه از سر خود برمیدارد و رو به مؤذن میکند: «تو را به این محمّدی که نامش را بردهای قسمت میدهم تا لحظهای صبر کنی».
سپس رو به یزید میکند و میفرماید: «ای یزید! بگو بدانم این پیامبر خدا که نامش در اذان برده شد، جد توست یا جد من، اگر بگویی جد تو است که دروغ گفتهای و کافر شدهای، امّا اگر بگویی که جد من است، پس چرا فرزند او، حسین را کشتی و دختران او را اسیر کردی؟».
آنگاه اشک در چشمان امام سجّاد علیهالسلام جمع میشود. آری! او به یاد مظلومیت پدر افتاده است: «ای مردم! در این دنیا مردی را غیر از من پیدا نمیکنید که رسول خدا جد او باشد، پس چرا یزید پدرم حسین را شهید کرد و ما را اسیر نمود».
یزید که میبیند آبرویش رفته است برمیخیزد تا نماز را اقامه کند. امام به او رو میکند و میفرماید: «ای یزید! تو با این جنایتی که کردی، هنوز خود را مسلمان میدانی! تو هنوز هم میخواهی نماز بخوانی».(1)
یزید نماز را شروع میکند و عدّهای که هنوز قلبشان در گمراهی است، به نماز میایستند. ولی مردم زیادی نیز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج میشوند. * * * مردم شام از خواب بیدار شدهاند. آنها وقتی به یکدیگر میرسند یزید را لعنت میکنند. آنها فهمیدهاند که یزید دین ندارد و بنی اُمیه یک عمر آنها را فریب دادهاند.
اینک آنها میدانند که چرا امام حسین علیهالسلام با یزید بیعت نکرد. اگر او نیز، در مقابل یزید سکوت میکرد، دیگر اثری از اسلام باقی نمیماند.
به یزید خبر میرسد که شام در آستانه انفجاری بزرگ است.(2)مردم، دسته دسته کنار خرابه شام میروند و از امام سجّاد علیهالسلام و دیگر اسیران عذر خواهی میکنند.
1) 589. فضجّ أهل الشام بالبکاء حتّی خشی یزید أن یؤخذ من مقعده، فقال للمؤذّن ...«: الاحتجاج، ج 2، ص 132، ح 175؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 161 .
2) 590. التفت علیّ من أعلی المنبر إلی یزید، وقال : یا یزید، محمّد هذا جدّی أم جدّک؟ فإن زعمت أنّه جدّک فقد کذبت، وإن قلت إنّه جدّی، فلم قتلت عترته؟«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 137.
مأموران حفاظتی خرابه، نمیتوانند هجوم مردم را کنترل کنند. یزید تصمیم میگیرد اسیران را از مردم دور کند. او به بهانه نامناسب بودن فضای خرابه آنها را به قصر میبرد.
مردم شام میبینند که اسیران را به سوی قصر میبرند تا آنها را در بهترین اتاقهای قصر منزل دهند. این حیلهای است تا دیگر کسی نتواند با اسیران تماس داشته باشد.(1)
ناگهان صدای شیون و ناله از داخل قصر بلند میشود؟ حالا دیگر چه خبر است؟
این صدای هنده، زنِ یزید، است. او وقتی به صورتهای سوخته در آفتاب و لباسهای پاره حضرت زینب علیهاالسلام و دختران رسول خدا نگاه میکند، فریاد و نالهاش بلند میشود.
نگاه کن! خود یزید به همسرش هنده میگوید که برای امام حسین علیهالسلام گریه کند و ناله سر بدهد!(2)
آیا شما از تصمیم دوم یزید با خبرید؟ او میخواهد کاری کند که مردم باورشان شود که این ابنزیاد بوده که حسین را کشته و او هرگز به این کار راضی نبوده است.
هنوز نامه یزید در دست ابنزیاد است که به او فرمان قتل امام حسین علیهالسلام را داده است، امّا اهل شام از آن بیخبراند و یزید میتواند واقعیت را تحریف کند.
یزید همواره در میان مردم این سخن را میگوید: «خدا ابنزیاد را لعنت کند! من به بیعت مردم عراق بدون کشتن حسین راضی بودم. خدا حسین را رحمت کند، این ابنزیاد بود که او را کشت. اگر حسین نزد من میآمد، او را به قصر خود میبردم و به او در حکومت خود مقامی بزرگ میدادم».(3)
نگاه کن که چگونه واقعیت را تحریف میکنند! یزید که دیروز دستور قتل
1) 591. لمّا وصل رأس الحسین إلی یزید حسنت حال ابن زیاد عنده وزاده ووصله وسرّه ما فعل، ثمّ لم یلبث إلّا یسیراً، حتّی بلغه بغض الناس له ولعنهم وسبّهم، فندم علی قتل الحسین...«: الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 578؛ سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 317، الرقم 48؛ البدایة والنهایة، ج 8، ص 232.
2) 592. أمر أن یدخلوا أهل بیت الحسین داره، فلمّا دخلت النسوة دار یزید ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 142 .
3) 593. خرجت هند بنت عبد اللَّه بن عامر بن کریز امرأة یزید، وکانت قبل ذلک تحت الحسین بن علیّعلیهما السلام ... وقال : نعم، فاعولی علیه یا هند وابکی علی ابن بنت رسول اللَّه وصریحة قریش ...«: مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 142 .
امام حسین علیهالسلام را داده بود، اکنون خود را فدایی حسین معرّفی میکند. او تصمیم گرفته است تا برای امام حسین علیهالسلام مجلس عزایی بر پا کند و به همین مناسبت سه روز در قصر یزید عزا اعلام میشود.(1)
همه جا گریه است و عزاداری! عجیب است که مجلس عزا در قصر یزید بر پا میشود و خود یزید هم در این عزا شرکت میکند. زنان بنیاُمیه شیون میکنند و بر سر و سینه میزنند.(2)
در همه مجلسها، ابنزیاد لعنت میشود. فریاد «وای حسین کشته شد»، در همه جای قصر یزید بلند است. یزیدی که تا دیروز شادی میکرد و میرقصید، امروز در گوشهای نشسته و عزادار است.
او به همه میگوید که خواست خدا این بود که حسین به فیض شهادت برسد، خدا ابنزیاد را لعنت کند.
مردم! نگاه کنید، که یزید، همیشه ابنزیاد را لعنت میکند! یزید برای امام حسین علیهالسلام مجلس عزا گرفته است و همه زنان بنیاُمیّه در عزای او بر سر و سینه میزنند. یزید چقدر با خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله مهربان شده است!
تا امام سجّاد علیهالسلام نیاید، یزید لب به غذا نمیزند. مردم، ببینید یزید چقدر به فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله احترام میگذارد. که بدون او لب به غذا نمیزند.(3)
آیا مردم شام بار دیگر خام خواهند شد؟ آیا آنها دوباره فریب یزید را خواهند خورد؟ به هر حال، اکنون زینب و دیگر زنان، اجازه دارند تا برای شهدای خود گریه کنند. در طول این سفر هر گاه میخواستند گریه کنند، سربازان به آنها تازیانه میزدند.(4)* * * یزید میداند که ماندن اسیران در شام دیگر به صلاح او نیست. هر چه آنها بیشتر
1) 594. وقال - یعنی یزید - : قد کنت أرضی من طاعتکم بدون قتل الحسین، لعن اللَّه ابن سمیّة، أما واللَّه لو أنّی صاحبه لعفوت عنه، فرحم اللَّه الحسین!«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 459؛ تاریخ دمشق، ج 18، ص 445؛ الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 576؛ العقد الفرید، ج 3، ص 367؛ الفتوح، ج 5، ص 127؛ مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 56؛ الإرشاد، ج 2، ص 118؛ مثیر الأحزان، ص 98؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 129؛ »فکان یقول :...لعن اللَّه ابن مرجانة، فإنّه أخرجه واضطرّه«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 506؛ تاریخ دمشق، ج 10، ص 94؛ تاریخ الإسلام، للذهبی، ج 5، ص 20؛ وراجع : تاریخ الطبری، ج 5، ص 393؛ أنساب الأشراف، ج 3، ص 425.
2) 595. أمر بالنساء فأُدخلن علی نسائه، وأمر نساء آل أبی سفیان فأقمن المأتم علی الحسین ثلاثة أیّام، فما بقیت منهنّ امرأة إلّا تلقّتنا تبکی وتنتحب، ونُحن علی حسین ثلاثاً«: سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 303، الرقم 48 .
3) 596. فخرجن حتّی دخلن دار یزید، فلم تبق من آل معاویة امرأة إلّا استقبلتهنّ تبکی وتنوح علی الحسین، فأقاموا علیه المناحة ثلاثاً«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 462؛ تاریخ دمشق، ج 69، ص 177 .
4) 597. کان یزید لایتغذّی ولایتعشّی إلّا دعی علیّ بن الحسین إلیه...«: تاریخ الطبری، ج 4، ص 353.
بمانند، خطر بیشتری حکومت او را تهدید میکند. اکنون باید آنها را از شام دور کرد و به مدینه فرستاد.
بنابراین، امام سجّاد علیهالسلام را به حضور میطلبد و به او میگوید: «ای فرزند حسین! اگر میخواهی میتوانی در شام، پیش من بمانی و اگر هم نمیخواهی میتوانی به مدینه بروی. دستور میدهم تا مقدمات سفر را برایت آماده کنند».
امام، بازگشت به مدینه را انتخاب میکند. یزید دستور میدهد تا نُعمان (نعمانبنبَشیر) به قصر بیاید.(1)
نُعمان پیش از ابنزیاد، امیر کوفه بود. او کسی بود که وقتی مسلم به کوفه آمد، هیچ واکنش تندی نسبت به مسلم انجام نداد.
آری! او سیاست مسالمتآمیزی داشت، امّا یزید او را بر کنار و به جای آن ابنزیاد را به امیری کوفه منصوب کرد. نُعمان بعد از بر کناری از حکومت کوفه، به شام آمده است.
یزید رو به نُعمان میگوید و میگوید: «ای نعمان! هر چه سریعتر وسایل سفر را آماده کن. تو باید با عدّهای از سربازان، خاندان حسین را به مدینه برسانی. لباس، غذا، آب و آذوقه و هر چه را که برای این سفر نیاز هست، تهیه کن». این سربازان همراه تو میآیند تا محافظ کاروان باشند.(2)
یزید میترسد که مردم، دور این خاندان جمع شوند. این سربازان باید همراه کاروان باشند تا مردم شهرها در طول مسیر نتوانند با این خانواده سخنی بگویند.
آری! باید هر چه زودتر این خانواده را به کشور دیگری انتقال داد. نباید گذاشت مردم شام بیش از این با این خاندان آشنا شوند وگرنه حکومت بنیاُمیه برای همیشه نابود خواهد شد. باید هر چه زودتر سفر آغاز گردد.
1) 598. بعد ذکر خطبة الإمام زین العابدینعلیه السلام فی دمشق : لمّا فرغ من صلاته أمر بعلیّ بن الحسین وأخواته وعمّاته رضوان اللَّه علیهم، ففرّغ لهم داراً فنزلوها، وأقاموا أیّاماً یبکون وینوحون علی الحسینعلیه السلام«: الفتوح، ج 5، ص 133 .
2) 599. أمر بإطلاق علیّ بن الحسینعلیه السلام، وخیّره بین المقام عنده أو الانصراف، فاختار الانصراف إلی المدینة، فسرّحه«: شرح الأخبار، ج 3، ص 159، ح 1089 .
امام رو به یزید میکند و میفرماید: «ای یزید، در کربلا وسایل ما را غارت کردهاند، دستور بده تا آنها را به ما برگردانند».(1)
آری! عصر عاشورا خیمهها را غارت کردند و سپاه کوفه هر چه داخل خیمهها بود را برای خود برداشتند، امّا یزید پس از جنگ به ابنزیاد نامه نوشت و از او خواست تا همه وسایلی که در خیمهها بوده است را به شام بیاورند.
یزید میخواست این وسایل را برای خود نگه دارد تا همواره نسل بنیاُمیّه به آن افتخار کند و به عنوان یک سند زنده، گویای پیروزی بنیاُمیه بر بنیهاشم باشد.
یزید در جواب میگوید: «ای پسر حسین! آن وسایل را به شما نمیدهم. در مقابل، حاضر هستم که چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او میفرماید: «ما پول تو را نمیخواهیم. ما وسایلمان را میخواهیم؛ چرا که در میان آنها مقنعه و گردنبند مادرم حضرت زهرا بوده است».(2)
یزید سرانجام برای اینکه امام سجّاد علیهالسلام حاضر شود شام را ترک کند، دستور میدهد تا آن وسایل را به او باز گردانند. * * * شب است و همه مردم شهر در خواب هستند، امّا کنار قصر یزید کاروانی آماده حرکت است.
یزید دستور داده است تا خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دل شب و مخفیانه از شامخارج شوند. او نگران است که مردم شام بفهمند و برای خداحافظی با این خانواده اجتماع کنند و بار دیگر امام سجّاد علیهالسلام سخنرانی کند و دروغهای دیگری از یزید را فاش سازد.
آن روزی که مردم به این کاروان فحش و ناسزا میگفتند، یزید در روز روشن آنها را وارد شهر کرد و مدت زیادی آنها را در مرکز شهر معطّل نمود، امّا اکنون که مردم شهر
این خاندان را شناختهاند، باید در دل شب، سفرشان آغاز شود.
اکنون یزید نزد اُمّ کُلثوم، دختر علی علیهالسلام، میرود و میگوید: «ای امّ کُلْثوم! این سکّههای طلا برای شماست. اینها را در مقابل سختیها و مصیبتهایی که به شما وارد شده است، از من قبول کن».
صدای اُمّ کلثوم سکوت شب را میشکند: «ای یزید! تو چقدر بیحیا و بیشرمی! برادرم حسین را میکشی و در مقابل آن سکّه طلا به ما میدهی. ما هرگز این پول را قبول نمیکنیم».(1)
یزید شرمنده میشود و سرش را پایین میاندازد و دستور حرکت میدهد. کاروان، شهر شام را ترک میکند، شهری که خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آنجا یک ماه و نیم سختیها و رنجهایی را تحمّل کردند.(2)* * * کاروان به حرکت خود ادامه میدهد. مهتاب بیابان را روشن کرده است. هنوز از شام فاصله زیادی نگرفتهایم. نُعمان همراه کاروان میآید. یزید به او توصیه کرده است که با اهل کاروان مهربانی کند و هر کجا که خواستند آنها را منزل دهد.
-- ای نُعمان! آیا میشود ما را به سوی عراق ببری.
-- عراق برای چه؟ ما قرار بود به سوی مدینه برویم.
-- ما میخواهیم به کربلا برویم. خدا به تو جزای خیر بدهد ما را به سوی کربلا ببر.
نُعمان کمی فکر میکند و سرانجام دستور میدهد کاروان مسیر خود را به سوی عراق تغییر دهد. شبها و روزها میگذرد و تا کربلا راهی نمانده است.
اینجا سرزمین کربلاست! همان جایی که عزیزانمان به خاک و خون غلتیدند.
هنوز صدای غریبانه حسین به گوش میرسد. کاروان سه روز در کربلامیماند و
1) 602. أمّا ما أُخذ منکم فإنّی أُعوّضکم عنه أضعاف قیمته، فقالعلیه السلام : أمّا مالک فلا نریده، وهو موفّر علیک، وإنّما طلبت ما أُخذ منّا؛ لأنّ فیه مغزل فاطمة بنت محمّدصلی الله علیه وآله ومقنعتها وقلادتها وقمیصها ...«: مثیر الأحزان، ص 106؛ بحار الأنوار ج 45، ص 144 .
2) 603. وصبّ علیها الأموال وقال : یا أُمّ کلثوم، خذوا هذا المال عوض ما أصابکم. فقالت أُمّ کلثوم : یا یزید ما أقلّ حیائک وأصلب وجهک...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 197.
همه برای امام حسین علیهالسلام و عزیزانشان عزاداری میکنند.
سه روز میگذرد و اکنون هنگام حرکت به سوی مدینه است.(1)* * * کاروان آرام آرام به سوی مدینه میرود. شبها و روزها سپری میشود.
نزدیک مدینه، امام سجّاد علیهالسلام دستور توقّف میدهد و سراغ بَشیر را میگیرد، وقتی بشیر نزد امام میآید، امام به او میفرماید:
-- ای بشیر! پدر تو شاعر بود، آیا تو هم از شعر بهرهای بردهای؟
-- آری! ای پسر رسول خدا!
-- پس به سوی شهر برو و مردم را از آمدن ما با خبر کن.(2)
بَشیر سوار بر اسب خود میشود و به سوی مدینه به پیش میتازد. امام سجّاد علیهالسلام دستور میدهد تا خیمهها را برپا کنند و زنان و بچّهها در خیمهها استراحت کنند.
حتماً به یاد داری که این کاروان در دل شب از مدینه به سوی مکّه رهسپار شد. امام سجاد علیهالسلام دیگر نمیخواهد ورود آنها به مدینه مخفیانه باشد. ایشان میخواهد همه مردم باخبر بشوند و به استقبال این کاروان بیایند.
مردم مدینه از شهادت امام حسین علیهالسلام باخبر شدهاند. ابنزیاد روز دوازدهم پیکی را به مدینه فرستاد تا خبر کشته شدن امام حسین علیهالسلام را به امیر مدینه بدهد.
دوستان خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن روز گریهها کردند و نالهها سر دادند، امّا آنها از سرنوشت اسیران هیچ خبری ندارند.(3)
به راستی، آیا یزید آنها را هم شهید کرده است؟ همه نگران هستند و منتظر خبراند.
ناگهان از دروازه شهر اسب سواری وارد میشود و فریاد میزند: «یا أهلَ یَثْربَ
1) 604. إنّ ذلک بعد أن أُجلسن فی منزلٍ لا یکنّهن من برد ولا حرّ، فأقاموا فیه شهراً ونصف، حتّی أقشرت وجوههنّ من حرّ الشمس، ثمّ أطلقهم«: شرح الأخبار، ج 3، ص 269، ح 1172.
2) 605. لمّا رجع نساء الحسینعلیه السلام وعیاله من الشام وبلغوا إلی العراق، قالوا للدلیل : مرّ بنا علی طریق کربلاء، فوصلوا إلی موضع المصرع ... وأقاموا المآتم المقرحة للأکباد، واجتمعت إلیهم نساء ذلک السواد، وأقاموا علی ذلک أیّاماً«: بحارالأنوار، ج 45، ص 146 .
3) 606. فلمّا قربنا منها نزل علیّ بن الحسینعلیهما السلام فحطّ رحله، وضرب فسطاطه وأنزل نساءه، وقال : یا بشیر! رحم اللَّه أباک، لقد کان شاعراً ...«: مثیر الأحزان، ص 112.
لا مقامَ لَکُم»؛ «ای مردم مدینه، دیگر در خانههای خود نمانید».
همه با هم میگویند چه خبر است؟ مردم از زن و مرد، پیر و جوان، در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآله جمع میشوند، ای مرد! چه خبری داری؟ او به مردم میگوید: «مردم مدینه! این امام سجّاد علیهالسلام است که با عمهاش زینب و خواهرانش در بیرون شهر شما منزل کردهاند».(1)
همه مردم سراسیمه میدوند. داغ حسین علیهالسلام برای آنها تازه شده است. غوغایی برپا میشود. بَشیر میخواهد به سوی امام سجّاد علیهالسلامبرگردد، امّا میبیند همه راهها بسته شده و ازدحام جمعیّت است. بنابراین از اسب پیاده میشود و پیاده به سوی خیمه امام سجّاد علیهالسلاممیرود.
چه قیامتی برپا شده است! بَشیر وارد خیمه امام سجّاد علیهالسلام میشود. امام را میبیند در حالی که اشک میریزد و دستمالی در دست دارد و اشک چشم خود را پاک میکند.
مردم به خدمت او میرسند و به او تسلیت میگویند. صدای گریه و ناله از هر سو بلند است.(2)
امام میخواهد برای مردم سخن بگوید. همه مردم ساکت میشوند. پایان این سفر رسیده است، پس باید چکیده و خلاصه این سفر برای تاریخ ثبت شود: «من خدا را به خاطر سختیهای بزرگ و مصیبتهای دردناک و بلاهای سخت شکر و سپاس میگویم».(3)
مردم مدینه متعجباند. به راستی، این کیست که این چنین سخن میگوید؟
او با چشم خود شهادت پدر، برادران، عموها و... را دیده است. او به سفر اسارت رفته است و آب دهان انداختن اهل شام به سوی خواهرانش را دیده است، امّا چگونه است که باز خدا را شکر میکند؟
1) 607. لمّا قتل عبید اللَّه بن زیاد الحسین بن علیّعلیهما السلام وجیء برأسه إلیه، دعا عبد الملک بن أبی الحارث السلمیّ، فقال : انطلق حتّی تقدم المدینة علی عمرو بن سعید بن العاص...«: تاریخ الطبری، ج 5، ص 465؛ الإرشاد، ج 2، ص 123؛ مثیرالأحزان، ص 94؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 280؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 121؛ وراجع : مقتل الحسینعلیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 76؛شرح الأخبار، ج 3، ص 159 .
2) 608. أنشأتُ أقول : یا أهل یثرب لا مقام لکم بها قُتل الحسین فأدمعی مدرارُ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 147 .
3) 609. کان علیّ بن الحسینعلیه السلام داخلاً، فخرج ومعه خرقة یمسح بها دموعه، وخلفه خادم معه کرسیّ، فوضعه له وجلس علیه وهو لا یتمالک من العبرة ...«: بحار الأنوار، ج 45، ص 147.
آری! تاریخ میداند که امام خدا را شکر میکند. زیرا این کاروان پیش از بازگشت به مدینه توانسته است اسلام را در سرزمین شام زنده کند.
آری! این کاروان ابتدا به کربلا رفت و خونهای زیادی را در راه دین نثار کرد. سپس با وجود رنجها و سختیها رهسپار شام شد تا دین پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از مرگ حتمی نجات دهد.
آیا نباید خدا را شکر کرد که اسلام نجات پیدا کرده است؟
دینی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای آن، بسیار خونِ دل خورده بود، بار دیگر زنده شد.
خون حسین علیهالسلام، تا روز قیامت درخت اسلام را آبیاری میکند.
یزید به خاطر کینهای که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندان او به دل داشت، میخواست اسلام را ریشه کن کند. او قصد داشت به عنوان خلیفه مسلمانان، ضربههای هولناکی را به اسلام بزند و این امام حسین علیهالسلام بود که با قیام خود اسلام را نجات داد.
آری! تا زمانی که صدای اذان از گلدستهها بلند است، امام حسین علیهالسلام پیروز است.
گوش کن! اکنون امام سجاد علیهالسلام آخرین سخنان خود را بیان میفرماید:
ای مردم! پدرم، امام حسین علیهالسلام را شهید کردند. خاندان او را به اسارت گرفته و سر او را به نیزه کردند و به شهرهای مختلف بردند.
کدام دل میتواند بعد از شهادت او شادی کند. هفت آسمان در عزای او گریستند.
همه فرشتگان خداوند و همه ذرّات دنیا بر او گریه کردند. ما را به گونهای به اسارت بردند که گویی ما فرزندان قوم کافریم!
شما به یاد دارید که پیامبر چقدر سفارش ما را به امّت خود مینمود و از آنها میخواست که به ما محبّت کنند. به خدا قسم، اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جای آن
سفارشها، از امّت خود میخواست که با فرزندان او بجنگند، امّت او بیش از این نمیتوانستند در حق ما ظلم کنند.
این چه مصیبت بزرگ و جانسوزی بود که امّتی مسلمان بر خاندان پیامبرشان روا داشتند؟ ما این مصیبتها را به پیشگاه خدا عرضه میکنیم که او روزی انتقام ما را خواهد گرفت.(1)
سخن امام به پایان میرسد و پیام مهم او برای همیشه در تاریخ میماند. مردم مدینه به یاد دارند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله چقدر نسبت به فرزندانش سفارش میکرد. آنها فراموش نکردهاند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله همواره از مردم میخواست تا به فرزندان او عشق بورزند.
به راستی، امّت اسلام بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با فرزندان او چگونه رفتار کردند؟
آخرین سخن امام نیز، اشاره به روزی دارد که انتقام گیرنده خون امام حسین علیهالسلام خواهد آمد.
آری! او روزی خواهد آمد. بیایید من و شما هم برای آمدنش دعا کنیم.
1) 610. الحمد للَّه ربّ العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، بارئ الخلائق أجمعین ... أیّها القوم، إنّ اللَّه تعالی - وله الحمد - ابتلانا بمصائبٍ جلیلة، وثلمة فی الإسلام عظیمة ...«: مثیر الأحزان، ص 112 .