ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثي، جواد، ۱۳۳۱ -
Mohadesi، Javad
عنوان و نام پديدآور : فرهنگ زيارت: اهداف، آثار، تاريخچه، مشروعيت، سازندگي و آداب زيارت / جواد محدثي.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۳۶۰ ص.
شابك : ۴۰۰۰۰ ريال : 978-964-5400-60-4
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : زيارت -- فلسفه
موضوع : زيارت -- آداب و رسوم
رده بندي كنگره : BP۲۶۲/م۳ف۴ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۶
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۱۵۷۳۹
كتابى كه در دست داريد، «زيارت» را مورد مطالعه، بررسى و تحليل قرار داده است تا زمينهاى براى توشه و بهره گرفتن از گنجينه معارف اهلبيت: و سيراب شدن از زمزم علومشان و كوثر هدايتهايشان و فرات معرفتشان باشد.
از اين رهگذر آشنا مىشويم با:
زيارت و فلسفه تربيتى و سازنده آن
زيارت و ابعاد اجتماعى سياسى و سابقه تاريخى آن
زيارت و محتواى فرهنگى و اعتقادى آن
زيارت و مفاهيم بلند و پرمحتواى زيارتنامهها
زيارت و موقعيت زائر و مكانتِ مكانهاى زيارتى
زيارت و آداب آن.
باشد كه ما را به اين حريم، راه و بار دهند و از اين زمزم بنوشانند.
«مؤلف»
انسان، در بسترى از زمان و مكان و شرايط جنبى، در حركت است.
در مسير اين حركت، انسان از نفحات ربانى و جذبههاى ملكوتى و تابشهاى عرفانى اثر مىپذيرد و سود مىبرد و كسب فيض مىكند.
به فرموده پيامبر اسلام:
«در ايام روزگارتان، نفحهها و وزشهايى از نسيم لطف الهى است. آگاه باشيد و متعرّض آنها شده و خود را در معرض آنها قرار دهيد ...
إِنّ في أيّام دهركم نَفَحاتٌ أَلا فتعرّضوا لها ...».
لحظهها خاطره آميزند.
روزها سرشار از آموزشاند.
«ايام الله»، نقشساز و شكلپرداز جان و روان و شخصيت آدمىاند.
مكانهاى جغرافيايى، تداعى كننده رويدادهاى تاريخى است و يادآور انسانهاى سازنده تاريخ.
زمانهاى خاص، بار مفهومى و محتواى تاريخى دارد.
گاهى تاريخ، در جغرافيا نهفته است و مكان، در زمان و گاهى جغرافى، تاريخ
مجسّم است.
از سوى ديگر،
در تربيتِ اسلامى انسان، هدف، بركشيدن و بالا بردن و رشد دادن انسان، و سوق دادن اوست، به آنچه كه بايد باشد، و بردن به جايى كه بايد برود، و رساندن به جايى كه بايد برسد و توجه دادن انسان، به اصل والاىِ «از اويى و بهسوى اويى».
از اينرو، اسلام، از هر زمينهاى، از هر مناسبت و فرصتى، از هر زمان و زمينى، از هر مقام و مكانى در اين مسير استفاده مىكند و براى هركس، در هر جا و هر زمان و هر شرايط، تكليفى، برنامهاى، دستورالعملى و ... قرار داده است.
تمام لحظاتِ شبانهروزى انسان و همه موقعيتهاى سفر و حضر و فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، روحى و عاطفى انسان، آميخته به دستورى و رهنمودى در اسلام است. نمىتوان لحظهاى را براى انسان تصور كرد كه اسلام، براى آن لحظه و حالت، حرفى، پيامى، دستورى، مستحبّ و مكروهى و ... بيان نكرده باشد.
انسان، در فضاى تربيتىِ دين، مُحاط به تعليمها و ارشادهاست.
اين فضاهاى هميشگى و همهجايى تربيت و سازندگى فراوان است. از جمله به برخى از آنها اشاره مىشود:
رمضان و شبهاى قدر و احياء
اعتكاف در «ايام البيض» ماه رجب
حج و عمره
زيارتها، مزارها
نماز و روزه (واجبات و مستحبات)
جهاد و زكات و خمس
بعثت پيامبر (ص)، ميلاد على (ع)، سوم و نيمه شعبان
محرّم و كربلا و عاشورا و عزادارى و اربعين و ذكر اهلبيت:
عيد غدير، عيد فطر، عيد قربان
روز عرفه
اعياد و وفيات و مواليد
نماز شب و تلاوت قرآن و خواندن دعا و شبزندهدارىها
كميلهاى شب جمعه
ندبههاى صبح جمعه
سماتها و توسلهاى غروب جمعه
ياد اموات و حضور بر سر خاك
اطعامها، افطارها، خيرات و مبرّات
نذورات، وقفها، صدقهها، قرضالحسنهها
صله رحمها، ديد و بازديدها
نمازهاى جمعه، نمازهاى جماعت ...
و ....
اينها بيان نمونههايى از اعمال، برنامهها، مناسبتها، فرصتها، روزها و مكانهاى ويژهاى بود كه با پرداختن به دستورات اينگونه موارد، دائماً انسان در جريان يك سازندگى، ذكر، يادآورى، آگاهى، الهام گيرى، اسوهيابى و ... قرار مىگيرد.
مگر نه اينكه پيامبر اسلام هم، يادآورى بزرگ است؟! فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ (1).
و پيامبران ديگر هم يادآوران بزرگى بودند كه انسان را به «ميثاق فطرت» يادآورى مىكردند و با تذكر «هويت» انسانها، آنها را در مسير حركت از «هست» ها به «بايد» ها، يارى و راهنمايى مىكردند.
اين را به جرأت مىتوان گفت كه: هيچ مذهب و مكتب و ايدئولوژى و فرهنگى، به اندازه اسلام، در اين زمينه برنامه ندارد و از مناسبتها و فرصتها در جهت ساختن روحهاى بزرگ و تربيت كردن انسانهاى پاك، استفاده نكرده است.
1) غاشيه، آيه 21.
در كدام مكتب، برنامه سازنده و شگفت و دگرگون كنندهاى چون «حج» وجود دارد؟ كدام آيين، برنامههاى تربيتى وسيع و دقيق، همچون «رمضان» دارد، با آن دعاها و سحرها و افطارها و نمازها و مناجاتهايش با تشنگى و گرسنگى چشيدنهايش، با آن كنترل چشم و گوش و زبان و نگاه و شكم و شهوت و غرائز و خواستههايش؟ ...
كدام دين، برنامههايى چون احياى خاطره عاشورا و گراميداشت شهيدان و گريه بر مظلوميتها و يادآورى حماسهها و فداكارىها و نشر فضيلتها و ارزشهاى انسانى و ترسيم خلوصها و اخلاصها و ايثارها دارد؟!
براى روز و شب و سفر و حضر و تجارت و عبادت و سياست و معاشرت و اخلاق انسان، در كدام فرهنگ، به اندازه اسلام، برنامه و دستور است؟
كدام مسلك، برنامه عظيم و شكوهمندى چون نماز جمعه و جماعت دارد؟
در كدام ملت و مليت، مراكز الهامبخش و سازنده و شورآفرين و پاكسازى چون «مكه»، «مدينه»، «بقيع»، «كربلا»، «نجف»، «كاظمين»، «سامرا»، «زينبيه»، «مشهد» و «قم»، غار حرا، جبلالرحمه، دامنه احد، كوفه، فرات و دجله، زمزم و منا و عرفات و مشعر و ... صدها از اين قبيل وجود دارد كه هر كدام حامل فرهنگى و در بردارنده تاريخى و حاوى الهام و رهنمودى است؟! ...
اينك، در مقام شمردنِ همه اين مناسبتها و موقعيتها و فضاهاى تربيتى اسلام نيستيم. اين «مدخل» زمينهاى بود براى ورود به بحث اصلى كه عبارت است از: «زيارت».
شك نيست كه «زيارت» در اسلام، بخصوص در فرهنگ شيعه، جايگاه والايى دارد.
امامان و اولياى خدا، تا حدّ بسيارى دعوت و تشويق به زيارت كردهاند.
پاداشها و ثوابهاى فراوانى براى «زائر» بيان شده است.
«زيارت»، در ارزش و پاداش، همپاى بسيارى از عبادات، بلكه برتر از حتى جهاد و شهادت بهحساب آمده است.
«مزار» ها، در اسلام، از اعتبار خاصى برخوردار است.
«مزور» ها، مورد تكريم فراوان قرار گرفته است.
«زيارتنامه» ها، يك دنيا تعليمات و فرهنگ و آموزش و تربيت را شامل است كه بايد به محتواى آنها نگاهى دوباره انداخت.
راستى .... اين همه دعوت و تشويق به زيارت و اين همه پاداش و اجر و ثواب، براى هر قدم قدم زيارت، براى چه؟
چه تناسبى ميانِعمل زائر با آن پاداشهاى عظيم و خيرهكننده و بهتآور وجود دارد؟
مگر نه اينكه «اجر» در مقابل «عمل» است؟ و مگر نه اينكه تناسبى بايد بين «كار» و «مزد» باشد؟ آن پاداشها آيا مزد است يا تفضّل؟
اساساً چرا بايد زيارت رفت؟ فايده زيارت براى زائر چيست؟
زيارتگاهها چه نقش تربيتى و تهذيبى دارند و بايد داشته باشند؟
زيارتنامهها چه متنهايى است و چه آموزشهايى دارد و در آنها تأكيد بر چه موضوعاتى است؟
در زيارت، بايد به «دل» پرداخت يا به «عقل»؟
زيارت، ريشه در منطق و برهان دارد، يا وادى آن، وادى شور و شوق و جذبه و عرفان است؟
زيارت در صدر اسلام، مهم و مفيد بوده، يا هميشه و هماكنون هم سازنده و تعهدبار و رسالت آشناست؟
در زيارت به «منفعت» بايد انديشيد يا به «معرفت»؟ ادب و آداب زيارت چيست؟
زائر، «عاشق» است يا «جهانگرد»؟
زيارت، «دخل» است يا «خرج»؟
زيارت، عملى «عبادى» است، يا جنبه «سياسى» هم داشته و دارد؟
زيارت، ساخته و پرداخته شيعيان است، يا اصلى است كه پيامبر منادى آن است و ريشه در متن دين دارد و عقل، پشتوانه آن است و عرف، حامى آن و ملتها و اقوام بشرى عاملِ به آن؟!
اينها .... و مطالب و مسائل ديگرى، انگيزه آن است كه از ميان آن همه زمينهها و دستورالعملها و برنامهها كه گفتيم در فضاى تربيتى دين و مكتب وجود دارد، «زيارت» را انتخاب كرده و از جوانبِ گوناگون، پيرامون آن به دقت و تأمل و درس و آموزش بپردازيم.
تا ما هم، از كرانه اين غدير فيّاض، بهرهاى برگيريم و اگر در كنار دريا نشستهايم،- درياى معارف اهلبيت عصمت- لبتشنه نمانيم. و اگرنه به حد كمال مطلوب، ولى به اندازه وسع و گنجايش خويش، رفع عطش كنيم.
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيدتشنهايم و جويا ... خدا بر تشنگى ما بيفزايد تا جوياتر شويم. آب كم جو، تشنگى آور بهدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست*** آنچه مىخوانيد، مباحثى است كه بخشهايى از آن سالها پيش در مجله «پيام انقلاب» چاپ شده است. بخشى از اين مباحث هم به صورت دو اثر به نامهاى «زيارت» و «كربلا كعبه دلها» چاپ شده است. با ويرايش جديد و كاستنها و افزودنهايى چند، به اضافه چند بحث جديد، مجموعه حاضر تقديم شما مىگردد، باشد كه مورد استفاده قرار گيرد.
قم- جواد محدّثى
خرداد 1386
در بحث «زيارت» پيش از آنكه استدلال شود كه چرا بايد رفت و رفتن به زيارت را چه سود؟ اگر شناختى محبتآور، نسبت به صاحبان «مزار» باشد، جايى براى اين سؤال و استدلال باقى نمىگذارد.
در زيارت، بيش از فلسفه و برهان، عشق و شور و محبت نهفته است.
بيش از آنكه «عقل»، محاسبه كرده و دريابد كه چرا؟ «دل»، فرمان داده و زائر را به مزار رسانده است.
وادى زيارت، بيش و پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد، وادىِ دل و جذبه درون است.
زائر، اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت «كيست؟» .. ديگر نمىپرسد: «كجاست؟» .. به راه مىافتد و همچون خضر، بهدنبالِ آب حيات، و همچون موسى (ع) در پىِ «عبد صالح» روان مىگردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود
«زيارت»، از اين مقوله است، پيوند قلبى است، محبت و علاقه است.
آنچه زائر را به پيمودن راهها و طى مسافتها و رنج سفر و بيم باديه و استقبال از
خوف و خطر وا مىدارد، كشش درونى و علاقه قلبى اوست. و اگر عشق آمد، خستگى رخت بر مىبندد اگر محبت در كار بود، ملال، متوارى مىشود.
آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز پاى پر آبله و باديهپيماى من است
شوق، انسان راكد را حركت مىبخشد و ساكن را «مهاجر» مىكند و «عافيت طلب» را باديهپيما مىسازد.
براى تحليل زيارت، نبايد خيلى سراغ برهان علمى رفت «راه علمى»، فقط مىتواند روشنگر باشد، ولى راه معنى و دل و عشق، هم روشنى است و هم گرمابخش. بخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او، سوزنده و سازنده است. به فرموده اميرالمؤمنين:
«حُبُّ اللهِ نارٌ لا تمرّ عَلى شَيءٍ الّا احْتَرقَ وَ نُورُ اللهِ لا يَطّلِعُ عَلى شَيءٍ إلّا أَضاءَ». (1)«محبتِخدا آتشى است سوزان و نور خدا، فروغى است روشنگر».
مىبينيم كه در بيان امام، محبّت هم سوزاننده و هم روشنى بخش معرّفى شده است.
«پرورده فيضِ نگاه»، از آتشى شعلهور است كه بيان كردنى نيست. به گفته اقبال:
«سخن از تاب و تبِ شعله، به خس نتوان گفت ...».
و به قول «امرسن»:
«يك قلب مىتواند هزار سال فكر خود را بهكار برد، ليكن به قدر آنچه عشق، يك روز ياد مىدهد، كسب نتواند كرد». (2)عشق، معلم انسان است.
عشق، معمار عالم است.
عشق، آباد كننده دل است. «عشق، وسيلهاى است كه تمام دردسرهاى كوچك را به يك دردسر بزرگ تبديل مىكند».
عشق، تحمل را مىافزايد.
ناز پرورد تنعم نبرد راه بهدوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشدداغ محبت خدا و رسول را بر سينه داشتن، همراه است با رنجها و مشقتهايى كه در راه اين محبت است. مگر مىتوان از دشتها بهسوى خانه و ديار محبوب، گذر كرد و تيغ بيابان و خار مغيلان را در پاى نديد؟!
شيعه على بودن، همراه است با محروميت چشيدنها و سختى كشيدنها و بلاها و محنتها. اين خصيصه عشق است ... و صد البته كه همه اينها در راهِ «دوستى»، روا و شيرين است، و «هرچه از دوست مىرسد نيكوست».
بعضىها خدمت ائمه مىرسيدند و ابراز مىكردند كه: ما، شما اهلبيت را دوست مىداريم و آنان پاسخ مىدادند كه: پس آماده سختى باشيد و تنپوشى از فقر و محروميت براى خود آماده سازيد: (مَنْ أَحَبّنا أَهلَ البيتِ فليُعِدَّ لِلْفَقرِ- أوْ لِلْبَلاءِ- جِلباباً). (1)به قول معروف:
«البَلاء لِلولاء».
دلداده محبت خدا و اولياى خدا، سر بر كف مىنهد و در كوى دوست مىرود و راضى است به هرچه كه او بپسندد. چه راحت، چه رنج، چه غم و چه شادى. بهقولِ بابا طاهر:
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد عشق، نوازشهايى در صورتِ «بلاء»، و رحمتهايى به صورتِ «رنج» به دنبال دارد كه براى عاشق، سازنده و كمالآور است و خود، نشانه توجه و عنايتِ محبوب به
1) ميزان الحكمه، ج 2، ص 240، حديث 3218.
محبّ است.
اگر با ديگرانش بود مِيْلى چرا جام مرا بشكست ليلى؟
در يك كلمه، جوهر ناب زندگى، و روح حيات، عشق و محبت است و زندگى بىمحبت، خشك و سرد و بىروح است. منتها بايد محبوبها و معشوقها، شايسته محبت و عشق باشند و ارزش آن را داشته باشند كه انسان، عشقش را به پاى آنان نثار كند و «دل» را خانة «حبّ» آنان سازد. معشوقهاى برين، در فرهنگ دينى، خدا و رسول و ائمه معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيدانند كه لايق محبتاند. دين هم بر پايه محبت مىچرخد و اساساً به تعبير امامصادق (ع) دين، چيزى جز محبّت نيست: «
هَلِ الدّينُ إِلّا الحُبُ». (1)ولى روشن است كه اگر محبت آمد، به دنبالش، طاعت و عبادت و عبوديت و همرنگ شدن با محبوب و سنخيت يافتن با معشوق و حركت در راستاى خواسته او و عمل بر طبقِ رضاىِ حق و ... همه و همه به دنبال مىآيد. محبتى كارساز است كه از قلب به اندام سرايت كند و از درون، اعمال برون را كنترل و هدايت نمايد.
آنكه عشق و شوق داشته باشد، به زيارت هم مىرود.
براى عاشقِ شائق، نهتنها خودِ محبوب، جالب و جاذب است، بلكه هر چيزى هم كه به گونهاى رنگ تعلّق و رايحه انتساب به او را داشته باشد، مطلوب و جاذبهدار است و دلداده را بهسوى خود مىكشد.
در زيارت چنين است. چگونه مىشود كه عاشق خدا و دوستدار پيامبر و اهلبيت، و محبّ صالحين و صديقين و شهدا و اولياءالله، شوق ديدار خانه خدا و بيتالله و مزار و مرقد و خانه و شهر و ديار معشوق را نداشته باشد و شيفته ديدار كعبه و مدينه و مزار ائمه و قبور صالحين و شهرهاى خاطرهآميز و شوقانگيزى كه ريشه در فرهنگ دينى ما
1) بحار الأنوار، ج 69، ص 237.
دارد نباشد؟!
به گفته مرحوم علامه امينى:
«اگر مدينه منوره، حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى، براى مدينه و خاكش و اهلش و مدفونين آنجا ارزشهاى فراوان بيان شده است، بهخاطر همان انتساب به خدا و پيامبر است و بر مبناى همين اصل، هر چيز ديگرى هم كه نوعى تعلق و انتساب به پيامبران و اوصياء و اولياى الهى و صديقين و شهدا و افراد مؤمن دارد ارزش پيدا مىكند و شرافت مىيابد ...». (1)زيارت، مىتواند نمودى از احساس شوق درونى انسان باشد.
نشانى از محبّت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلق خاطر باشد.
زيارت، زبانِ علاقه و ترجمان وابستگى قلبى است.
براى عاشق، حتى خانهاى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده، كوچهاى كه روزى دلبر از آن گذشته، زمينى كه بر آن قدم نهاده، شهرى كه روزى در آنجا مىزيسته، سنگى كه دست محبوب به آن خورده، لباسى كه بر اندام او بوده، كفشى كه در پايش بوده، دلربا و جاذب است، دوست داشتنى و شوقانگيز است.
شعرى منسوب به «مجنون» است كه درباره «ليلى» گفته است:
أَمُرّ عَلَى الدّيار، ديارِ ليلى اقَبِّلُ ذا الجدار وذا الجدارا
وما حبُّ الدّيار شَغَفْنَ قلبى وَلكن حبّ مَن سَكنَ الدّيارا (2)
يعنى: از ديار ليلى مىگذرم، اين ديوار و آن ديوار را مىبوسم، علاقه به ديار ليلى دلم را تسخير نكرده است، بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد، مرا مفتون خود ساخته است. مىبينم كه جاذبه شهر، بهخاطر حضور ليلى در آن است.
در زيارت و مزار، مسأله در ظاهرِ سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمانِ مزار و گنبد و گلدسته و رواق و ... خلاصه نمىشود، تا به زيارت و بوسيدن و
تقديس اينها اشكال شود، بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها، معنى و جهت و قداست و حرمت بخشيده است.
وقتى قلب، در گرو يك عشق بود، صاحبِ آن دل، از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب، خوشش مىآيد و لذت مىبرد و همه اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مىبيند.
با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد (ص) داريم، اگر با خبر شويم كه در جايى ردّپايى و نشانى از آن حضرت باقى است، آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟ «مقام ابراهيم» در مسجدالحرام، براى حاجى چرا آنقدر خاطره بههمراه دارد؟ جز اين است كه سنگى است كه حضرتابراهيم در بالا بردنِ ديواره كعبه، به كمك پسرش اسماعيل، آن را زير پا مىگذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!
مىبينم كه وادى زيارت، وادى عشق و علاقه و عرفان است. در قلمرو دل، گاهى پاى عقل هم مىلنگد و وقتى عشق فرمان مىدهد، عقل چارهاى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.
مرحوم علامه امينى نقل مىكند كه:
«... فقيه و اديب بزرگوار اهلسنت، «تاجالدين فاكهانى» (وفات 734) به دمشق رفت و در آنجا به قصد زيارت كفش پيامبر كه در «دارالحديث الأشرفيّه» است رفت. وقتى كفش را ديد، افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مىماليد و اشك شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مىخواند: اگر به مجنون گفته شود: ليلى و وصال و ديدار او را مىخواهى، يا دنيا را و آنچه در آن است؟ او در جواب خواهد گفت: غبارى از خاك كفش ليلى، برايم محبوبتر و براى دردهاى من شفا بخشتر است ...». (1)آرى ... وقتى عشق در كار باشد، خاكِ رهِ دوست را بايد سرمه چشم نمود و براى
1) الغدير، ج 5، ص 155.
عاشق، آنچه ارزشمند است، محبوب و ديدار او و هر چيزى است كه منتسب به اوست.
برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب جهان وهرچه در آناست از تو، يار ازمن
اين يك طرف قضيه است، كه محبت، انسان را به زيارت وا مىدارد.
سوى ديگر قضيه آن است كه «زيارت»، محبت و شناخت مىآورد و از آن جهت، عاملى سازنده و تربيت كننده است.
گفتيم كه معرفت و عشق، پاى را به رفتن مىگشايد و «دوستى» به «ديدار» مىانجامد.
گاهى جريان، بر عكس اين است.
يعنى «ديدن»، «دوست داشتن» را بهدنبال دارد و ديدار، عشق مىآفريند و «زيارت» سببِ حصول معرفت مىگردد.
وقتى كه ديدار، بذر عشق بپاشد، «ملاقات»، «محبت» مىآورد و نزديك شدن جسم، نزديك شدن روح را بهدنبال دارد و از قرب مادّى مىتوان به قرب معنوى رسيد و از رفتن به خانهاى محبت صاحبخانه را مىتوان به دل گرفت.
چه بسيار پيوندها و عشقها كه مولود يك برخورد بوده است. چه بسيار محبّتها و انسها و الفتها، كه در سايه حضور و ديدار فراهم شده است.
يعنى گاهى موتور محرّك انسان در ديدار و زيارت، شناخت و علاقه و انس قلبى است،- كه در فصل پيش، مفصل از آن ياد كرديم- گاهى اگر از اين بُعد، ضعيف باشد، زيارت و ديدار، باعث روشن شدن موتور مىشود و ملاقات حضورى، «استارت» محبت باطنى مىگردد. چرا كه از نزديك، جمال معنى را مىبيند و به مشاهده ارزشهاى متعالى مىرسد و علاقمند مىشود. همچنان كه موتور اتومبيل، ماشين و چرخها را به حركت وا مىدارد، ولى هنگامى كه به خاطر نقص فنى و يا يخزدگى و ضعف باطرى و خفگى موتور، ماشين روشن نشود. هُل دادن به ماشين و حركتِ چرخها، موتور را هم روشن مىكند.
زيارت، گاهى از اين مقوله است. يعنى اگر انسان برود و ببيند و خود را در فضاهاى خاطرهآميز قرار دهد و در شعاع يك پرتو قرار بگيرد، چه بسا كه حرارت معنى، وجود يخكرده زائر را گرم كند و فروغ ديدار، خانه دل را روشن سازد و ديده اهل نظر، مسِ وجودش را كيميا كند.
منتها، صرفِ رفتن كافى نيست، «ديدن» هم لازم است تا به شهود جمال حق نائل نشود، آتشگيره عشق، وجودش را مشتعل نمىسازد. اگر رفت و ديد و به شهود رسيد و زيبايى حقيقت و جمال فضيلت را دريافت، بهطور طبيعى، «معرفت» هم مىيابد.
به قول هاتف:
چشم دل باز كن، كه جان بينى آنچه ناديدنى است، آن بينى
گر به اقليم عشق، رو آرى همه آفاق، گلستان بينى
آنچه بينى، دلت همان خواهد آنچه خواهد دلت، همان بينى
بى سر و پا گداى آنجا را سر به مُلكِ جهان، گران بينى
دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى
با يكى عشق ورز، از دل و جان تا به عيناليقين عيان بينى
كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الّا هو
اينها همه درست است، ولى به همان شرط نخستين، يعنى گشودنِ چشمِ دل!
وقتى كسى در مدار عشق قرار گرفت و در حيطه و قلمرو محبتِ الله و اولياء الله وارد شد، خودِ اين محبت چارهساز است.
مگر مىشود انسانى خدا را دوست داشته باشد ولى خدا او را دوست ندارد؟ (حديثش در قسمت پيش گذشت)
مگر مىشود كسى شيفته پيامبر باشد ولى پيامبر به او بىتوجه باشد؟
مگر مىشود كسى خدا را ياد كند ولى خداوند، او را ياد نكند؟
خداوند فرموده است: مرا ياد كنيد تا من هم به ياد شما باشم فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ (1).
وقتى مَزور، در خاطر زائر باشد، زائر هم در خاطر مزور است. وقتى انسان به پيامبر و امام معصوم سلام مىدهد، جواب مىشنود و آنان توجه دارند.
در زيارتنامهها، در موارد متعددى چنين تعبيرى وجود دارد كه: «اشْهَدُ انَّكَ تَشْهَدُ مَقامي وَتَسْمَعُ كَلامي وَتَرُدُّ سَلامي».
يعنى شهادت مىدهم كه تو شاهدِ اين مقام و موقعيت زيارتى من هستى و سخنم را شنيده و سلامم را پاسخ مىگويى.
از پيامبر اسلام (ص) نقل شده است كه:
«خداوند را فرشتگانى است كه در روى زمين مىگردند و سلامهاى امت مرا به من مىرسانند». (2)و در روايت ديگر فرموده است:
«هر كه بر من سلام دهد در جايى از زمين، به من رسانده مىشود و اگر كنار قبرم سلام بدهد، مىشنوم». (3)و از اين دست، احاديث ديگرى نيز وجود دارد.
وقتى چنين است كه زيارت پيامبر در حالِ مرگ و حيات، يكسان است و آنان در هر دو حال مىدانند و مىفهمند و پاسخ مىدهند، خودِ سلام دادن بر پيامبر و معصومين ديگر چه از دور، چه از نزديك، يك رابطه روحى و معنوى است.
شما فكر مىكنيد اگر سلام و تحيّت شما را به پيامبر برسانند، پيامبر هيچ نظر لطفى نخواهد داشت؟
سازندگى زيارت از اين ناحيه هم به اين صورت است.
تابيدن بارقهاى از توجه اولياء، به زائر، نقش تربيتى عظيمى دارد.
اينجاست كه محبت متقابل، شگفتترين تأثير را در زائر مىگذارد.
ديگر محبت، يكطرفه نيست و دوستى از هر دو سر است.
به قول مولوى:
هركه عاشق ديديش، معشوق دان كو به نسبت هست، هم اين و هم آن
تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم، تشنگان
چونكه عاشق اوست، تو خاموش باش او چو گوشت مىكشد، تو گوش باش
اينجاست كه ديگر دست زائر را گرفته و بالا مىبرند و به مهمانسراى فيض حضور برده و بر مائدههاى معنويت، ميهمان مىكنند. اينجاست كه غيرممكنها ممكن مىشود، ناديدنىها مشهود مىگردد، نگاهها حرف مىزند، توجهها تربيت مىكند.
اين، فيضِ شگفتِ «نظر» است.
اين، بركتِ توجه كسانى است كه خاك را به نظر كيميا مىكنند.
اقبال لاهورى، در خطاب به خدا و رسول و مددخواهى از توجه آنان، مىگويد:
فقيرم، از تو خواهم هرچه خواهم دلِ كوهى خراش، از برگِ كاهم
مرا درس حكيمان، دردِ سر داد كه من پرورده فيض نگاهم
آنچه كه اين نظرها و توجه در پى دارد، خواندنى نيست، چشيدنى است كه اين، وادىِعشق است و عشق با كاغذ و دفتر سر و كار ندارد.
بشوى اوراق، اگر همدرس مايى كه علم عشق، در دفتر نباشد
در اين صورت، «يافتن» ها به جاى «بافتن» ها مىآيد و آنچه بر دل تابيده، بسيار كارساز است.
يا تو گو آنچه كه عقلت «يافته» است يا بگويم آنچه بر من «تافته» است
(مولوى) «زيارت»، زمينهساز چنين ارتقاى روحى است.
زيارت، چه ديدار از خانه خدا باشد و مناسكِ حج،
چه زيارت مرقد رسولالله باشد،
چه زيارت انبياى بزرگ و ائمه معصومين و اولياى دين،
چه حضور بر تربت خونين و لالهخيز شهيدان،
چه رفتن به مزار صالحان و نيكان ...
همه و همه، هم دليل عشق و محبت است، هم نشانه جهتگيرى انسان است، الهامبخش و آموزنده است، الهام گرفتن از اسوههاست، خطدهنده است، تعظيم شعائر است، تقدير از فداكارىها و تجليل و گرامىداشتِ فضيلت هاست، زمينهساز شناخت و تربيت است، بالا برنده است، تعالىبخش است، پرورش يافتن از «فيض نگاه» است.
به قول حافظ:
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش
و به قول مولوى: از محبت، تلخها شيرين شود وز محبت، مسّها زرّين شود
از محبت دُردها صافى شود وز محبت، دَردها شافى شود
از جمله مطالبى كه از سوى خداوند به حضرتداود وحى شده است چنين است: «اى داود! ... به اهل زمين برسان كه من دوستِ كسى هستم كه مرا دوست بدارد، همنشين كسى هستم كه همنشين من باشد، مونسِ كسى هستم كه با ياد من انس گيرد، هركه مرا برگزيند من هم او را بر مىگزينم، هركه مطيع من باشد من هم مطيع او مىشوم، هركه را صاحب محبّتى از صميم قلب بيابم، من او را براى خودم مىپذيرم و چنان دوستش مىدارم كه پيش از آن، كسى از بندگانم آنگونه دوستش نداشته باشد. هركه به حق مرا بطلبد مرا مىيابد ... پس اى زمينيان! غرورها را رها كرده و به كرامت و مصاحبت و انس با من روى آوريد تا من هم با شما انس گرفته و به محبت شما بشتابم ...». (1)اين حالتِ «جذب و انجذاب» است كه در عالم، وجود دارد و پيوند دهنده كائنات به يكديگر است و بايد رفت و رفت تا به وادى محبت رسيد و مقيم كوى عشق گرديد.
1) ميزان الحكمه، ج 2، ص 222، حديث 3134.
كدام كيميايى دگرگون كنندهتر از محبت مىتوان يافت؟! ..
پيامبر اسلام، از خداوند مىخواهد كه «محبت خدا» در نزدش «محبوبترين» چيزها باشد.
در نيايش ديگرى از خداوند مىطلبد كه: خدايا من محبت تو را مىخواهم و نيز محبت كسى كه تو را دوست دارد و هر كارى كه مرا به محبتت برساند، خدايا عشق خودت را در نظرم از جان و اهلم و از آب گواراى سرد، محبوبتر گردان ...
«اللّهم اني أَسْأَلُكَ حُبّك وحُبَّ مَن يُحبّكَ و ...» (1)«زندگى دو نيمه است: نيمهاى يخبندان و نيمهاى گدازان. عشق، آن نيمه گدازانِ زندگى است». (2)اگر شعله عشق خدا و رسول و اهلبيت، خرمن جان را سوزاند و دل را مشتعل ساخت ... دل در قفاى صراط مستقيمى مىرود كه اولياى دين رفتهاند.
براى يافتن اين شعله، بايد به كانون حرارت و روشنايى، به منبع نور و ضياء نزديك شد، بايد به زيارت رفت، بايد زائر شد، تا عشق فراهم آيد. همچنان كه قبلًا گفتيم: بايد عاشق شد تا زيارت فراهم آيد.
مولوى، در زمينه پيوند اجزاى عالم هستى در رابطه با عشق مىگويد:
تشنه مىنالد كه: كو آبِ گوار؟ آب هم نالد كه: كو آن آبخوار؟
جذبِ آبست اين عطش در جان ما ما از آنِ او، و او هم آنِ ما
حكمتِ حق، در قضا و در قدر كرده ما را عاشقانِ يكدگر
جمله اجزاى جهان زان حكمِ پيش جفتجفت و عاشقانِ جفت خويش
هست هر جزوى زعالم، جفت خواه راست همچون كهربا و برگِ كاه!
سخن از اين است كه زيارت اولياى خدا و توجه به آنان، باعثِ توجه آنان به زائر مىگردد و اين «توجه»، توفيقى الهى را فراهم مىكند و وسيله قرب بهخدا مىگردد. در
متن زيارتنامهها هم مكرر به تعبيراتى از اين قبيل بر مىخوريم كه: (در خطاب به اولياى خدا در هنگام زيارت)
با محبت شما، با زيارت شما، با حضور در كنار مرقد شما، به خداوند تقرب مىجويم.
مهر خوبان، دل و دين از همه بىپروا بُرد رُخِ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون، سرِ خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كششِ ليلى برد
من به سرچشمه خورشيد، نه خود بردم راه
ذرّهاى بودم و عشق تو مرا بالا برد (1)
«بلال»، مؤذن پيامبر، آن حضرت را در خواب ديد كه به او مىگويد:
اى بلال! اين چه جفايى است؟ ..
آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه به زيارت من آيى؟
بلال، هراسان و ترسان و غمگين از خواب بيدار شد. بر مركب خويش سوار شده آهنگ مدينه كرد. وقتى به مدينه رسيد، نزد قبر رسولالله آمد و شروع كرد به گريستن نزد آن قبر مطهر. چهره خود را به مرقد آن حضرت مىساييد كه در اين حال، امامحسن و امامحسين هم آمدند. بلال، آن دو بزرگوار را هم به سينه چسبانيد و بوسيد. (2)زيارت قبر، يادآور سالها با پيامبر بودن و خاطرات آن دوران بود، حضور دوباره در مدينه پيامبر، آن اتّصال روحى را برقرار كرد.
كهرباى محبت نبوى، بلال را بهسوى خود مىكشد و جذب مىكند. استعداد و آمادگى بلال را ببين كه محمد مشتاق ديدار اوست و در خواب، از او گِله و شكوه مىكند كه: چرا به ديدنم نمىآيى؟
اين زيارتها، شارژ كردن باطرى وجود است، الهام گرفتن از ارواح طيبه و
ملكوتى است، تطهير «جان» در زمزم ايمان و معنويت است، اتصال دو روح همگون و آشنا و همسنخ است، به دريا پيوستن قطره است، عمل به مقتضاى عقل و انديشه است، بلكه عقل را هم تحتِ فرمانِ محبت دل درآوردن است.
آب، از سرچشمه بايد خورد ميوه را از شاخه بايد چيد
نامه را سربسته بايد خواند چهره را بىپرده بايد ديد
زيارت، نوعى در پى وصل شدن است و رسيدن قطره به دريا، پيوستنِ روح نيازمند به روحِ برآورنده نياز.
تشنه به دنبال آب مىرود و عاشق، در پى معشوق.
جان، اگر از كوثر شرافت سيراب شده باشد، جوياى مائدههاى آسمانى است كه سرشار از فضيلت و حق و خير و معنويت باشد.
دل، اگر طالب فيض باشد، سالكِ راه پاكان خواهد شد و خود را به نيكان متصل خواهد ساخت. اين اقتضاى هماهنگى و تجانس و الفتِ روحهاست.
علامه امينى/ در الغدير، درباره اينكه «بلال حبشى» هنگام زيارت قبر پيامبر، صورت بر آن مىنهاد، از منابع اهلسنت نقل مىكند كه پس از بيان اين مطلب گفتهاند:
«بدون شك، عشق و محبت فراوان، چنين عملى را اجازه مىدهد، چرا كه مقصود و هدف از تمام اينها، بزرگداشت و احترام است و مردم به حسب اختلاف مرتبه محبتشان در اين مورد فرق مىكنند. همچنانكه در زمان حياتِ آن حضرت هم چنين بود. بعضى از مردم وقتى آن حضرت را مىديدند ديگر نمىتوانستند خويشتندارى كنند و بهسوى او مىشتافتند و برخى هم تأخير و درنگ مىكردند و هركدام محلّ خير است ...». (1)آنچه در فرهنگ دينى ما، با عنوانِ «زيارت»، «ذكر»، «توسل»، «شفاعت»، «تبرك» و ... وجود دارد، شيوههاى تمتع و بهرهورى از مائده معنويت و بركت اهلبيت:
1) الغدير، ج 5، ص 151.
و فيض بردن از «كوثر» اين پاكان است.
در هر حال، پيامبر و ائمه و صالحان و صديقان، بندگان مقرّب درگاه خدايند و براى تقربجويى بايد با مقرّبين، انس و آشنايى داشت و خود را در زمره آنان قرار داد تا نمى از يمِ رحمت خدا به «زائر» هم برسد. بايد با خضر، همراه و همسفر شد تا به معرفت و فضيلت رسيد و آب حيات را چشيد.
زيارت، گاهى در اين تقرّبجويى و سنخيّتيابى است.
مرحوم نراقى مىنويسد:
«نفوس نيرومند قدسى، به خصوص انبيا و ائمه، پس از آزادى از قفس تن و صعود به عالم تجرّد، در نهايت احاطه و استيلا بر امور جهانند. امور جهان نزد آنان آشكار است و قدرت تأثيرگذارى در مواد عالم را دارند و هركس كه به زيارتشان برود، از آن آگاه و بر آن شاهدند و اطلاع كامل از زائران مرقدشان و از درخواستها و توسلها و تضرعها و شفاعت طلبىهاى شان دارند. پس نسيم لطف اين اولياء بر زائران مىوزد و رشحاتى از فروغ آنان بر زائرين مىتابد و در رفع نياز و برآورده شدن حاجتها و رسيدن به مقصودشان و بخشش گناهانشان و رفع گرفتارىهاى شان، در پيشگاه خداوند شفاعت مىكنند. اين است رمز اين همه تأكيد در زيارت پيامبر و ائمه، علاوه بر اين كه در اين زيارتها، اجابتِ دعوتِ ائمه و پيوند با آنان و خشنود كردنشان و تجديد عهد با «ولايت» شان و احياى امرشان و بالا بردن و اعتلاى سخنشان و نابودى و ذلتِ دشمنانشان نهفته است ... و همه اينها اجرى بزرگ و پاداشى فراوان دارد ...». (1)با اين حساب، زائر، مهمان مائده معنوى اولياى خداست و با زيارت، شايستگى و موقعيت آن را مىيابد كه مورد توجه و عنايت قرار بگيرد. هم از سوى خدا، و هم از سوى معصومين بزرگوار. اين وادى دلدادگى، قصه و تاريخى ديرين دارد و با حرف و حديث و شبهه و ممانعت از شور نمىافتد.
بيستون كعبه عشاق جهان است هنوز
آتش عشق جهان خفته در آن است هنوزسالها از غم جان كندن فرهاد گذشتعشق و جانبازى او ورد زبان است هنوز
1) جامع السعادات، ج 3، ص 398.
به درگاه خدا شفيع بايد برد. شفعاى ما، واسطههاى فيض الهىاند. درست است كه بىواسطه هم خداوند سميع و عليم و مجيب است، ولى شرمندگى ما را چه توان كرد كه روى آن نداريم كه بىواسطه از خدا فيض بجوييم! حتى در مورد استغفار و توبه هم بىنياز از توسل به اوليا و استشفاع آنان نيستيم.
در زيارت، با اين واسطههاى فيض است كه از خداوند حاجت مىطلبيم.
محمد عربى، آبروى هر دو سراى كسى كهخاك درشنيست، خاكبرسر او
وقتى بار سنگين خطاها، انسان را از رفتن باز مىدارد و گناهان بسيار انسان را گرانبار مىسازد براى سرعت سير در طريق عبوديت و طيران در فضاى معنويت، بايد از «توبه» استفاده كرد تا با ريختن گناهان، سبكبار و سبكبال شد. حالتِ تضرّع و نياز، شكسته دلى، پشيمانى، ندامت و انابت، خوف و رجاء و بيم و اميد لازم است. انكسار قلب در پيشگاه خداوند قادر قاهر ميسّر است و دل شكستگى و شرمندگى در برابر «عظمتِ» خدا و «عصمت» رسول فراهم مىگردد. با واسطه قرار دادن چهرهاى چون پيامبر و اولياى خدا در برابر پروردگار، درياى رحمت و كرم، زودتر گنهكار را در موج خويش فرا مىگيرد و استحقاق غفران و توبهپذيرى فراهم مىآيد. اين رهنمودِ خداوند است كه فرموده:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً. (1)«آنان كه به خود، بد كرده و ستم نمودهاند اگر پيش تو آيند و از خداوند مغفرت بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند آمرزش بطلبد، خدا را توبهپذير و مهربان خواهند يافت».
1) نساء، آيه 64.
تاريخ، بسيارى از زائران مرقد پيامبر را مىشناسد كه در مزار و مرقد پيامبر به پيشگاه خداوند توبه و التجا كردهاند و رضاى الهى را كسب نمودهاند و يا حتى شفا گرفته و درمان يافتهاند.
علماى اهلسنت نقل كردهاند كه: «ابن منكدر» از بزرگان تابعين (متوفى 130 هجرى) با اصحابش در مجلسى كه مىنشست و تشنگى شديدى بر او عارض مىشد، برخاسته و صورت بر قبر پيامبر مىنهاد و بر مىگشت. وقتى مورد سؤال قرار مىگرفت، مىگفت: حالت خطرناكى به من دست مىدهد كه در اين حالت، به وسيله قبر پيامبر شفا مىطلبم. و نيز به محلّى در صحن مسجد مىآمد و در آنجا خود را به خاك مىافكند. وقتى علت را مىپرسيدند، مىگفت: در خواب، پيامبر را در اين مكان ديدم. (1)وقتى پيراهن يوسف، چشم نابيناى يعقوبِ فراق كشيده و هجران ديده را بينا مىكند، (2)مرقد رسولالله نمىتواند كرامت نشان دهد؟ وقتى بنا به روايات، غبار مدينه، شفا بخش جذام باشد، تربت پيامبر و امامحسين و قبر امامرضا شفا نمىدهد؟
مگر نه اينكه دختر آن رسول پاك، حضرتفاطمه پس از وفات پيامبر، كنار قبر پدر ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و بر ديدگان خويش نهاد و گريست و گفت:
چه باك! آن كس را كه تربت محمد را بوييده، هرگز در طول زمان، مشك و بوهاى خوش را نبويد؟
ماذا عَلى مَن شَمّ تربة أَحْمدَ أَنْ لا يَشُمَّ مَدي الزّمانِ غوالياً (3)
اينگونه عشقها و احترامها و محبتها و شفا طلبىها و تبرّك جويىها، از عقيده و
ايمان سرچشمه مىگيرد. وقتى امام احمد حنبل، پيراهنى را كه متعلق به «شافعى» بوده مىشويد و آب آن را مىنوشد تا از مقام علم، تجليل كرده باشد (1)، پس ارزش صحابه پيامبر و تكريم آثار بر جاى مانده از انبيا و ائمه، جاى خود دارد. و زيارت، تكريم اينگونه ارزشهاست، و احياى قداستِ منسوب به اولياى خداوند است.
گرچه روزها، زمينها، لحظهها، از نظر ذاتى با هم تفاوت ندارند ولى به خاطر تعلقى كه به كسى يا چيزى و انتسابى كه به امر مهم يا شخص محترم يا حادثه خاص دارند، كرامت و قداست پيدا مىكنند.
مرحوم سيد محسن امين، در قصيده بسيار بلند و والا و عميق و زيباى خود كه در ردّ اشكالات وهابىها سروده است به نامِ «العقود الدُرّيه» در قسمتى از آن مىگويد:
«خداوند بين آفريدههايش تفاوتهايى قرار داده است، خاك، با طلا برابر نيست. ماه رمضان بر ماههاى ديگر فضيلت دارد. از ايام هفته و ساعتهاى روز، برخى برترند. خورشيد بر «سَها» (نام ستاره) و ماه بر «فرقد» (نام ستاره) برترى روشن دارد. شير مثل خرگوش نيست و بازِ شكارى با هُدهُد برابر نيست. سرزمينها هم همينگونه متفاوت است. شرافت «مكه» بيش از «صرخد» (شهرى در شام) است و مسجدالأقصى در فضيلت، مانند ديگر جاها نيست. قبرها هم به اعتبار كسانى كه در آن آرميدهاند در فضل و شرف، متفاوتند. (2)
الله فاضَلَ بَينَ مخلوقاته ليس التراب مساوياً للعسجد
مرحوم سيد محسن امين، در بيان راز قداستِ مقابر و مدفنهاى اولياى دين و لزوم احترام آنها مىنويسد:«... همچنانكه يك فرد، كه مثل ديگران است، با مبعوث شدن به رسالت، واجب الأطاعه مىشود و موقعيت ويژهاى پيدا مىكند، يك قطعه زمين هم در اصل، با زمين ديگر تفاوتى ندارد، ليكن وقتى در آن پيامبر يا ولىّ خدا دفن مىشود، به واسطه آن،
شرافت و فضيلت و بركتى پيدا مىكند كه از قبل نداشته است و از اينرو، احترامش لازم و اهانتش حرام مىگردد.
از جمله احترامات، آهنگ زيارت آن كردن و بناى قبّه و بارگاه و ضريح و ... است براى آسايش و بهرهورى زائران، و از جمله اهانتها، ويران كردن و با خاك يكسان نمودن و آلوده ساختن و ... است.
وقتى خداوند، يك سنگ را (مقام ابراهيم) كه هنگام بناى كعبه زير پاى ابراهيم خليلالرحمن قرار گرفته محترم شمرده و آن را «مصلّا» قرار مىدهد (1)براى مدفن جسد ابراهيم يا محلّ دفنِ سرور و سالار انبيا احترامى قرار نخواهد داد؟ ..». (2)آرى ... بزرگداشتِ آنكه خدا تعظيمش كرده، طاعت و عبادت و تعظيم خداوند و خضوع در برابر اوست. اگر مدفن انبيا و اوليا، شرافت يافته، به خاطر آن است كه اجساد پاك و اجسام مطهر و شريفِ اين پاكان و معصومين را در بر گرفته است.
زيارت، تجليل از فضيلتهاى بزرگان و احياى ارزشهاى آنان و گرامىداشت خاطره آن اسوههاى انسانيت و نمونههاى پاكىهاست.
خردمندان عالم را هم بنا بر اين بوده و بر اين است كه از بزرگان خود، به شيوههاى گوناگون تجليل كنند كه زيارت هم يكى از اين روشهاست. تجليل از روحهاى متعالى، نشان تعالى روح انسان است.
مسلمانان هم از صدر اسلام تاكنون، نسل در نسل، از همه طبقات و اقشار، قبرهايى را كه در بردارنده پيامبرى يا امام پاكى يا ولىّ صالحى يا بزرگى از بزرگان دين بوده، زيارت مىكرده و گرامى مىداشتهاند. به خصوص نسبت به زيارت قبر رسول گرامى اسلام بيش از همه شرافت قائل بوده و با صرف پولها و تحمل هزينهها و مشقتها و پيمودن راههايى به زيارت مىرفتند و نزد مرقد آن پيامبر دعا كرده و تبرك مىجستند و
توسل مىنمودند و از اين طريق، به خداوند تقرب مىجستند. اين، اختصاص به شيعه ندارد و علماى بزرگ اهلسنت هم در قرنهاى متمادى در تأليفات خود پيرامون زيارت، بحثهاى فراوان كردهاند. علامه امينى در دائرةالمعارف عظيم و درياىِ عميق «الغدير» خود، در جلد پنجم، به عنوان نمونه، كلماتِ بيش از 40 نفر از علماى مذاهب اربعه سنت را در مورد زيارت پيامبر و دعا نزد قبر آن حضرت و آداب زيارت و ورود به مدينه و ادبِ ديدار و كيفيتِ سلام بر آن حضرت و پيوند دادن زيارت پيغمبر با اعمال حج و عمره و ... نقل كرده و حتى نام برخى از تأليفاتِ علماى اهلسنت را كه مستقلًا در باب زيارت و آداب آن نگاشتهاند. در كتاب خود آورده است و پاسخى دندانشكن به ياوههاى «ابنتيميه» و وهابيان داده است.
در زيارت، اگر زيارتِ شهيد است، احياى فرهنگ شهادت است، اگر زيارت عبد صالح خداوند است، تجليل از صلاحها و اصلاحها و عبوديتهاست. اگر زيارتِپيامبر و امام است، تجديد عهد و تحكيم ميثاق با «ولايت» و مقام رهبرى است.
زيارت، يا تجديد عهد با «خط امامت» است، يا ميثاق با «خون شهيد» است، يا پيمان با «محور توحيد» و بيعت با «رسالت» و «وحى» است.
امامرضا (ع) فرموده است:
«إِنَّ لِكُلِّ إِمَامٍ عَهْداً فِي عُنُقِ أَوْلِيَائِهِ وَ شِيعَتِهِ وَ إِنَّ مِنْ تَمَامِ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ حُسْنِ اْلأَدَاءِ زِيَارَة قُبُورِهِمْ فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِي زِيَارَتِهِمْ وَ تَصْدِيقاً بِمَا رَغِبُوا فِيهِ كَانَ أَئِمَّتُهُمْ شُفَعَاءَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». (1)
يعنى:
«براى هر امامى بر گردن شيعيان و هوادارانش پيمانى است و از جمله وفا به اين پيمان، زيارت قبور آنان است. پس هركس از روى رغبت و پذيرش، آنان را زيارت كند، امامان در قيامت شفيع آنان خواهند بود».
بر اساس همين وفاى به عهد است كه شيعه همواره در احياى نام و ياد و زيارت
1) وسائل الشيعه، ج 10، ص 253، حديث 5.
مزار اولياى دين، چه رنجها كه كشيده و چه شهيدها كه داده است و هماكنون نيز اين خط ايثار و شهادت تداوم دارد.
وقتى زيارت بزرگان و قهرمانان و چهرههاى برجسته فكرى و علمى و اصلاحى و انقلابى و گراميداشت آنان و تجليل از فداكارىها و خوبىها و خدماتشان، سيره عقلاى هر ملت و مذهب است. روشن است كه زيارت سرور آدميان و اسوه سعادت بشر، حضرترسول (ص) كه فرشتگان همه زائر مرقد اويند جاى خود دارد و از ارزش و تعهد و سازندگى بيشترى برخوردار است.
روح دلباخته به پاكان و قلبى كه مفتون محبت خداست و با خداييان پيوند باطنى دارد، اينگونه محبت خود را ابراز مىكند. اين، شيوهاى جديد و بدعتى نوظهور نيست. در زمان خود پيامبر هم معمول بوده است، حتى درباره خود پيامبر اسلام. آمدن «اويس قرنى» به مدينه براى ديدن پيامبر، معروف است.
«عروه بن مسعود ثقفى در سال حديبيه ديده است كه چگونه اصحاب پيامبر، آب وضو و غسل او را بهعنوانِ تبرك برمىداشتند و تار موى حضرت را نگه مىداشتند. پس از فراغت از نماز، دستِ حضرت را بوسيده و بر سر و صورتِخويش مىكشيدند. وقتى بلال حبشى، مازاد آب وضوى آن حضرت را آورد، مردم براى برداشتن آن، بر سر او ريختند و حتى اگر آب به كسى نمىرسيد، از رطوبتِ آبىكه در دستِ مسلمان ديگر بود، بر خود مسح كرده، تبرك مىنمود ...». (1)زيارت، تداوم همين خط است و تبرك و توسل و استشفاء و استشفاع، فيضگيرى از آن معنويات است كه سيره و روش گذشتگان صالح ما نيز همين بوده است.
شخصيتها در هر مرام و مكتب و ملتى، نماد هويت و فرهنگ آنانند. احترام به مزار و حضور در كنار قبور آنان، تقويت آن ايدهها و عقيدههاست.
1) كشف الارتياب، سيد محسن امين، ص 443
اقوام آشور و بابل هم زيارتگاه داشتند. هندوها در بنارس زيارتگاههاى متعدد و معابد بزرگ داشتهاند. فلسطين سرزمين زيارتگاههاست، چه براى قوم يهود و نصارا، چه براى مسلمانان. بيتالمقدس و قبور انبيا كه در آن سرزمين است، براى پيروان اديان ابراهيمى جاذبههاى معنوى دارد. حتى در كشورهاى غربى هم جاهايى وجود دارد كه براى مسيحيان مقدس است و به زيارت آن مىروند. پس زيارت، خاصّ مسلمانان يا شيعيان نيست.
در قرآن كريم، از اصحاب كهف ياد مىكند و اينكه پس از مرگ يا خواب 309 ساله، به قدرت الهى دوباره زنده شدند و بار ديگر مردند. پيكر آنان و غارى كه در آن بودند، براى مردم قداست يافت، چون مظهر تجلى قدرت الهى بود. از اينرو تصميم گرفتند بر مدفن آنان معبد و مسجدى بنا كنند:
(فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً). (1)
در تاريخ بشرى، بزرگترين، پرشكوهترين، مقدسترين و آبادترين ساختمانها در هر جا مربوط به معابد و مساجد و زيارتگاهها بوده است. زيارتگاهها پيوند دهنده دلها، تقويت كننده باورها و مظهر وفاق ملى بوده است.
رفتن به زيارت اوليا، بزرگان، حتى مردگان، امر تازهاى نيست كه برخى بىخبران آن را بدعت يا شرك مىپندارند. در زمان حضرترسول (ص) هم رايج بود. رسول خدا به زيارت قبر مادرش آمنه بنت وهب يا پدرش عبدالله مىرفت، دعا مىكرد، مىگريست، نماز مىخواند و آن را بازسازى و مرمت مىكرد. (2)در ابتداى هر سال، به زيارت قبور شهداى احد مىرفت، مكرر در قبرستان بقيع حاضر مىشد و براى آنان دعا مىكرد. از آن حضرت روايت است كه مىفرمود:
«مَنْ زارني بَعَدَ وفاتي كمن زارني في حياتي و وجبت لَه شفاعتي». (1)
هركس مرا پس از وفاتم زيارت كند، همچون كسى است كه در حال حيات مرا زيارت كرده و شفاعت او بر من لازم است.
در سيره حضرتزهرا (س) آمده است كه هر هفته به زيارت شهداى احد مىرفت و هر روز قبر پيامبر خدا را زيارت مىكرد.
توصيه حضرترسول به زيارت، آنقدر زياد است كه نمىتوان كمترين شبههاى در مشروعيت و جواز و استحباب آن داشت. مرحوم علامه امينى در الغدير، (2)مواردى از آنها را نقل كرده و اسناد آن را هم آورده است. به عنوانِ نمونه:
«مَن زار قبري، وجَبت له شفاعتي» (از 41 نفر از راويان و حافظان اهلسنت نقل شده است).
«مَن زارنى بعد موتى فكأنما زارنى فى حياتى» (از 13 منبع اهل سنت).
«مَن حَجّ فزار قبرى بعد وفاتى، كان كمن زارنى فى حياتى» (از 25 منبع اهلسنت».
و با تعابير مختلف از منابع گوناگون نقل شده است. در منابع شيعى هم فراوان است، تنها به يك حديث بسنده مىكنيم:
«مَنْ زارني بَعَدَ وفاتي كمن زارني في حياتي و وجبت لَه شفاعتي» (3)
«هركس مرا يا يكى از فرزندان مرا زيارت كند، من هم روز قيامت او را ديدار مىكنم و از هول و هراسهاى آن روز نجاتش مىدهم».
وى در پاسخ به شبههافكنىهاى پيروان عقايد ابنتيميه، از منابع فراوانى از اهلسنت نقل مىكند كه علماى آنان در طول قرون، از ديرباز يا عصر حاضر، بر اهتمام به زيارت حضرترسول تأكيد داشتهاند. (4)
تكريم قبور بزرگان دين و چهرههاى برجسته، امرى طبيعى و متداول و به عنوان يك حسنه در ميان مسلمانان جارى بوده است و مخصوص شيعه نيست. وقتى نسبت به افرادى نسبتاً عادى چنين احترامى مىشده و مىشود، نسبت به پيامبر خدا و ائمه معصوم و امامزادگان به طريق اولى جايز و مناسب است. در «الغدير»، در بخشى مفصل، نمونههاى فراوانى از منابع اهلسنت نقل شده كه به زيارت اصحاب، بزرگان، علما، راويان و فقيهان مىرفتهاند و آنان قبورى داشتند كه مورد توجه بوده است، مثل قبر بلال در دمشق، قبر سلمان در مدائن، قبر طلحه و زبير در بصره، ابوايوب انصارى كه در روم درگذشت، مشهد رأسالحسين در مصر، قبر عمر بن عبدالعزيز در دير سمعان، قبر ابوحنيفه در اعظميّه بغداد، قبر مالك بن انس در بقيع، معروف كرخى در بغداد، شافعى در مصر، احمد بن حنبل در بغداد. (1)بحثِ «آداب زيارت» كه در منابع اهلسنت هم آمده است، گواه ديگرى در رواج اين سنت دينى از ديرباز بوده كه مورد وفاق و قبول علماى مذاهب بوده و درباره آن تأليفهاى مستقلى وجود دارد و برخى تا 36 مورد براى آداب زيارت بيان كردهاند. (2)رواج زيارت بين مسلمانان به عنوان يك «سيره متشرعه»، از مستندات مشروعيت و جواز و استحباب اين عمل است. اين زائران، افراد بىسواد و بىخبر از دين و روايات هم نبودهاند، تا برخى به آنان نسبت جهل و خرافه بدهند. ميان آنان تعداد فراوانى از علما و پيشوايان مذاهب بوده كه مقتداى مردم محسوب مىشدند. ناقلان روايات و نمونههاى تاريخى هم اغلب علما و پيشوايانى بودهاند كه با نقل خود بر آن عمل صحّه گذاشته و پسنديدهاند و در فضيلت آن مزارها و مدفونين آن حرمها داد سخن دادهاند. پس مىتوان گفت همه مسلمانان در همه دورانها بر اين موضوع، اتفاقنظر داشتهاند و اين بيانگر نوعى اجماع ثابت و محقق ميان طبقات مسلمين بوده است. با توجه به مطالب ياد شده، چه ارزش و اعتبارى براى سخنان و عقايد «ابنتيميه» و پيروان او باقى مىماند؟!
نقش تربيتى زيارت
غوطه در اشك زدم، كاهل طريقت گويند پاكشو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
آينه، زشت و زيبا را نشان مىدهد، و نقصان و كمال را مىنماياند،
و شاهدى صادق و زبانى گويا- هرچند بىزبان- است.
چرا كه آينه، يك «ملاك شناخت» و «وسيله بيان» است.
امامان شيعه- بلكه همه اولياى خدا و انسانهاى والا، شهيدان، صديقان و ...- آينهاند.
ائمه، ملاك و معيارند، الگو و اسوه و ميزاناند. در زيارتها به حضرتعلى (ع) خطاب مىكنيم: «السلام عليك يا ميزان الأعمال».
ايستادن در برابر آينههاى فضيلت نما، «رذيلت» ها را هم خود به خود مىنماياند و قرار گرفتن در مقابل آينههاى كمال، «نقص» ها را نشان مىدهد.
«زيارت»، نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت، خود را به «ميزان» عرضه كردن است،
زيارت، خود را به «محك» زدن است،
زيارت، خود را با «الگو» و «مدل» سنجيدن است و اين گامى براى رشد دادن به خود و معنويتهاى خود و كاستن از نقايص و عيوب است.
وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مىگيريم و در مزار پيشوايان دين، با شناخت و بصيرت حضور مىيابيم و مىدانيم كه اينان، كمال مجسم و عينيتِ فضيلت و جلوهاى از نور خدا و چشمهاى از فيض ربّ، و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديت و پاكىاند، در اينصورت، عظمتِ آنان، ما را متوجه نقائصمان مىكند،
و پاكى آنان، ما را به آلودگىهاى مان آشنا مىسازد،
معنويت و روحانيت آنان، ما را به ماديت و دنياگرايىمان واقف مىگرداند،
«طاعتِ» آنان، معصيت ما را روشن مىنمايد،
نورانيت آنان، تيرهجانى و تاريكدلى ما را،
صفاى آنان، غلّ و غشّ ما را، خدا ترسى آنان، هواپرستىِ ما را،
تعالى روح و رتبه والايشان، تنزّل مقام و پستى منزل ما را.
حضور در مزار امامان پاك ما را آگاه مىكند كه:
اگر آنان در «قلّه» اند، ما هنوز به «دامنه» هم نرسيدهايم،
اگر آنان «مطهّر» اند، ما هنوز در فكر طهارت هم نيستيم،
اگر آنان «معصوم» اند، ما گرفتار معصيتيم،
اگر آنان «برگزيده خدا» يند، ما هنوز در دام ابليس و هواى نفس، اسيريم،
اگر آنان در اوج «معراج معنوى» اند، ما در «هبوط مادّى» ماندهايم،
اگر آنان «بنده خدا» يند، ما در بندِ «خود» يم.
«زيارت»، زمينهساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستىهاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد. اين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آينه مىدانيم، شناخت درد، نيمى از درمان است. شناخت نقص هم گامى براى جبران است. وقتى ائمه، «امام» و «الگو» و «اسوه»
مايند، با زيارت آگاهانه و از روى معرفت، مىتوان دريافت كه چه اندازه به آنان، «اقتدا» و «تأسّى» كردهايم؟
اگر آنان «امام» اند، آيا ما هم «امت» و پيرويم؟
شناختِ محدوده عمل و زمينه رشد، در پويايى حركت معنوى و تكاملى انسان مؤثر است. يعنى اينكه بدانيم تا كجا مىتوان رفت؟ به كجا مىتوان رسيد؟ چه مىتوان شد؟ چگونه مىتوان بود؟ توجه به نقطه اوج و مرز كمال، عامل ارتقا است. قلهها را ديدن و قلهپيماها را شناختن، شوقِ قلهپيمايى به انسان مىدهد. زيارت هم چنين حسى را در قلمرو معنويات ايجاد مىكند.
اين چشمانداز را در حيات شخصيتهاى برجسته و انسانهاى نمونه مىتوان يافت و به محدوده اين قلمرو وسيع، با توجه به عظمت مقام ائمه مىتوان پى برد.
امامان، كه «انسانهاى برتر» اند، شخصيتى دارند كه حدّ و مرز تعالى انسان را نشان مىدهند.
آنان، چون «انسان» اند، الگوى انسانهايند، وگرنه قابل تأسّى نبودند.
انسان كامل بودن آنان، به ما نشان مىدهد كه تا كجاها مىتوان پركشيد و طيران كرد و كمال يافت.
به قول سعدى:
طيران مرغ ديدى؟ تو زپاى بند شهوت به در آى تا ببينى طيران آدميت
به زيارتِ اين اسوهها رفتن، ما را به آن قلّهاى كه بايد برسيم، به آن حدّ و مرزى كه بايد قدم بگذاريم و به آن مرتبهاى كه بايد نائل شويم، «راهنمايى» مىكند. گفتيم كه اين، منحصر به ائمه نيست، در مراتب مختلف، همه انسانهاى والا، اين هدايت و امامت را براى ما دارند.
به قولِ «آلكسيس كارل»:
«... در زندگى دانشمندان و قهرمانان و پاكان، يك ذخيره تمام نشدنى از انرژى
معنوى وجود دارد. اين مردان، چون كوههايى در ميان دشت، سر بالا كشيدهاند و به ما نشان مىدهند كه تا كجا مىتوانيم بالا برويم و چه قدر هدفى كه طبيعتاً شعور انسانى به آن متمايل است، عالى است. فقط چنين مردانى مىتوانند براى زندگى درونى ما غذاى معنوى مورد نيازش را تهيه كنند». (1)بهراستى هم، اولياى دين، كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است، بيان كننده اين حدّ و مرز سير صعودى انسان؟ در مسير پاكى و طهارت و كمالاند.
و اين، خود، يكى از شيوههاى امامت و خواص رهبرى آنان است. در تعبيراتى كه در زيارتنامهها بهكار رفته است، به وضوح، اين نشان دادن حدّ و مرز را مىتوان ديد. از امامان معصوم، با كلمات و عناوينى ياد شده كه در اين باب، بسيار راهگشاست.
تعبيراتى همچون: «آيه»، «بيّنه»، «حجّت»، «گواه»، «شهيد»، «صراط»، «راه»، «نشانه»، «راهنما»، «منار»، «امام»، «در»، «چراغ»، «نور»، «ستاره»، «ماه»، «خورشيد»، «دليل»، «پرچم»، «علامت» و ... كه در متون زيارتى ديده مىشود، مبيّن اين نكته است. (2)نمونهها، هميشه معيار و ميزاناند و محدوده و گستره و ميدان رشد انسانها را نشان مىدهند و بههمين جهت، در برنامههاى تربيتى اسلام، تأكيد فراوانى روى نشان دادن الگو شده است.
استاد حكيمى مىنويسد:
«... از حقيقتهايى كه در انعقاد شخصيت انسان و ساختن آن، سخت مؤثر است، توجه انسان است به نمونههاى والاى فكر و اعتماد و اقدام و عظمت و حماسه و جهاد. اگر اين نمونههاى والا در ميان زندگان باشند، چه بهتر. ولى انسان به گونهاى ويژه، به اشخاص تاريخى و گذشتگان اعتقاد دارد و كمالات و عظمتهاى آنان را- تا سرحدّ اساطير- تقديس مىكند و بزرگ مىدارد. بنابراين، بشر بهطور فطرى، از توجه به آثار باقيمانده، ابزار كار، محلّ سكونت و قبور بزرگان تاريخ و تأمّل در احوالات آنان، چيزها مىآموزد و به عظمتها مىرسد». (3)
احساس وابستگى به يك مجموعه آبرومند، يا فاميل بودن با يك خانوادة شريف، نقش كنترل از بدىها را دارد و انسان كارهايى را كه در شأن اين روابط و خويشاوندىها نيست، ترك مىكند. پيوند و خويشاوندى هم تنها سببى و نسبى نيست. فرزندان روحىِ بزرگان دين هم خود را مرتبط با آن اوليا مىدانند.
تباهى و فساد، در ميان جوانانى كه ريشه و تبار صحيح و معلومى ندارند، بيشتر است.
فرزندان نامشروع و بى پدر و مادر، براى بزهكارى و جرم و جنايت، زمينه مساعدترى دارند. انقطاع فرهنگى يك نسل، از گذشته درخشان خويش، زمينهساز بردگى فكرى و استعمار فرهنگى آنان از سوى تاراجگران فكر و انديشه و استقلال ملتهاست. از اينرو، پل زدن بين نسل حاضر و پيشينه فرهنگى و ارزشى و مكتبى، سازنده و هويتبخش است.
در مسائل اخلاقى و تربيتى هم، پيوند با نيكان و رابطه با صالحين و آشنايى با خانوادههاى ريشهدار و صاحب كرامت و شرف، سازنده است. بههمان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشههاى فرهنگى و اخلاقى، زمينهساز فساد و گناه و بىمبالاتى و عدم تعهّد است.
زيارت، عاملى در جهت پيوند زدن با صالحان، يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است. ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست).
هركس، در يك جامعه و امت، ريشههاى عقيدتى، فرهنگى و معنوى دارد. براى ما مسلمانان اين ريشهها، همان «عترت» پيامبر است.
زيارت، عاملى براى تحكيم اين پيوند است. احساسِ معيّت با اهلبيت سازنده است، تقوا هم سبب مىشود ما هم از خانوادة عظيم اهلبيت شويم (مَنِ اتّقى فهو منّا اهلالبيت).
زائرى كه به ديدار يك ولىّ از اولياى خدا مىرود،
يا بر مزار امامى از ائمه يا پيامبرى از انبيا حاضر مىشود،
يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مى زند، و «سلام» مىدهد،
يا به ادب و احترام، در پيش روى مرقد معصومين و صالحين و صديقين و شهدا مىايستد، به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشههاى معنوى خويش مىافتد و اهل صلاح و سداد مىشود.
همچنانكه انتساب به يك پدر خوشنام و نياكانِ شريف، انسان را از غلطيدن در دامان بدنامى و هتّاكى و هرزگى، تا حدودى نگه مىدارد و عامل كنترل حركات و رفتار است، انتساب به دودمان پيامبر و اهلبيت عصمت و شهيدان راه خدا نيز چنين نقشى دارد.
مگر نه اينكه از خانواده شهدا، توقعى و انتظارى بيش از ديگران است؟
مگر نه اينكه از ذريه پيامبر، چشمداشتِ ديگرى است؟
مگر نه اينكه به خانواده يك عالم مذهبى و پيشواى دينى، به چشم ديگرى مىنگرند و توقع ديگرى دارند؟! ..
خود اين پيوندها و نسبتها و رابطهها، انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهّد قرار مىدهد.
خويشاوندىها، همهاش، نسبى و سببى نيست. خويشاوندى فكرى و فرهنگى هم مهم است.
پيامبر و على (ع) پدرانِ اين امتاند. شيعه، فرزندان فكرى ائمهاند. هر مسلمان، خويشاوندى معنوى با اهلبيت پيامبر و اولياى دين دارد.
حال، زائرى كه به زيارت امامى از ائمه مىرود، اين «صله رحم» و تجديد ديدار با يك خويشاوند معنوى و با نياكان مكتبى است.
زائر، مدعى است كه به خاندان پيامبر، عشق مىورزد، با آنان رابطه و آشنايى دارد، از آنان است، با آنان است، آنان را مىشناسد، با آنان همريشه و همخانواده است، اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خونند.
نشانه اين پيوند هم، همين «زيارت» است.
چرا جاى ديگر نرفت؟ .. چرا كار ديگر نكرد؟ .. چرا دل را برداشت و به «عتبه بوسى» يك امام آمد؟ آيا اين نشانه ريشه در يك «آب» داشتن نيست؟ اين نشانه همخانه و همخوشه و همريشه و همخون بودن نيست؟ .. چرا.
گر بركنم دل از تو و مهر از تو بگسلم اين مِهر بر كه افكنم؟ اين دل كجا برم؟
نامم زكارخانه عشّاق، محو باد گر جز محبتِ تو بود ذكر ديگرم
اى عاشقانِ كوى تو از ذرّه بيشتر من كى رسم به وصل تو، كز ذرّه كمترم
با اين حال، آنكه عشق و محبت اولياى خدا را در سينه دارد،
آنكه از ديگران گسسته و به ائمه پيوسته است،
آنكه «زيارت» را، شاهد صدقى بر ارادت خويش به پاكان مىداند،
آنكه خود را مرتبط با دودمان طهارت و عصمت مىشناسد،
آنكه خود را با «معصومين» همخانواده مىبيند،
آيا سزاست كه ناپاك باشد و تبهكار؟
آيا پذيرفتنى است كه نسبت به اهلبيتِ تقوا و پاكى، «ناخلف» باشد؟
آيا شرمندگى ندارد كه در ارتباط با صالحان باشد و «ناصالح» باشد؟
اين است كه «زيارت»، يادآورى پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك «مؤمن»، با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است و سازنده است، چرا كه «يادآور» است.
و بسيارى از «تقوا» ها در سايه «تذكر» ها پديد مىآيد.
در زيارتنامهها هم جزء درخواستها، تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت، مىباشد. بهعنوان نمونه، زائر امامرضا (ع) از خداوند در لحظه وداع آن حضرت چنين مىطلبد:
«خدايا ... اين را آخرين بار، از زيارت من، از قبر فرزند پيامبر و حجت خودت، قرار مده!
خدايا ... ميان من و او در بهشت، جمع كن،
مرا با او محشور ساز، مرا در «حزب» او قرار بده،
مرا با شهيدان و صالحان قرار بده، كه اينان، رفقاى شايسته و نيكويند ...». (1)علاقه به ديدار مجدد، و قول و قرار با خدا و حجت خدا براى «زيارتى ديگر» هم، در اصلاح نفس مؤثر است.
اساس تربيت روحى مسلمان، «ذكر خدا» است، ذكر، بازدارنده از بدىهاست.
و ريشه تباهى اخلاق، «غفلت» و «دورى» و «نسيان» است، نسيانِ خدا و قيامت و رابطه بندگى ما با خدا.
اگر از «سازندگى» زيارت سخن مىگوييم، بايد آن را در ارتباط با «ياد خدا» بشناسيم كه در مزار معصومين و شهيدان پديد مىآيد.
اگر ائمه معصوم، مقرب درگاه پروردگارند، بهخاطر آن است كه «عبوديت خدا» را در اوج متعالىاش دارا هستند.
اگر اسوه و الگوى مايند، براى آن است كه در «تقوا» و «طاعت» خدا، سرآمد اهل روزگارند.
اگر سخن و عملشان، براى ما سند و ملاك است، از آن روست كه «حجت» هاى خدايند.
اگر نزد خداوند، مقام و مرتبهاى والا دارند، رازش در ارتباط عميق و همواره و عاشقانه آنان با خداى عالم است.
زائرى كه در مرقد پاكشان، آستانه ادب مىبوسد و به تكريم و احترام مىپردازد، بايد به ياد خدا افتد. چرا كه «ائمه»، واسطه خالق و خلقند، راهِمنتهى به خدايند، آينه حق نمايند، زيارتشان، يادآور خداوند است. چون بنده صالح خدايند، مقرباند و چون مطيع پروردگارند، براى ما اسوهاند.
وقتى توجه به خدا، نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد، اين توجه، در
1) مفاتيح الجنان، زيارت وداع امام رضا ع: اللهم لا تجعله آخر العهد ....
كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است.
پس، زيارت، بايد بازدارنده از گناه باشد. چرا كه در «زيارتگاه»، به اداى احترامِ امامى مىايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست. مگر مىشود كسى مدّعى عشق و محبت دوستان خدا باشد، ولى راه و روشى و عمل و زندگىاى، بر خلاف رضا و خواستِآنان داشته باشد؟
ويژگى زيارت، رنگ الهى داشتن آن است.
چهبسا كه به ديدار كسانى برويم، ولى به ياد خدا نيفتيم.
چه بسيار جاهاى ديدنى و اماكن باستانى و آثار هنرى و موزهها و بناها كه ديدارش يادآور خداوند نيست، چون جلوه الهى در آنها نيست.
اما زيارت معصومين و مزار ائمه و قبور اولياى خدا و امامزادگان، جدا از ياد خدا و منفصل از معنويت و روحانيت نيست. به همين جهت است كه آرامش روحى و صفاى باطن مىآورد.
مزارها، جلوههاى ربوبى دارند و «صبغة الله» در آنها مشهود است.
زيرا «آن» كه به ديدارش آمدهايم، با «او» پيوند داشته است. در زيارتنامهها، از معصومين: با عنوانِ عبدالله، حبيبالله، صفىالله، ولىّالله، خليلالله، بابالله، حجةالله و ... ياد مىكنيم.
زائر هم، از اين رهگذر، غنچه فطرتش را مىشكوفاند و با ياد خدا و توجه به معبود، دل را صفا مىبخشد. احساس كشش به سوى مبدأ مىكند، پاك و زلال مىشود و از گناه، دور مىگردد. و دورى از گناه، يعنى نزديكى به خدا. زائر اگر بخواهد بهره تربيتى ببرد، بايد حرمها را جلوهگاه الهى ببيند و زيارتش را گامى براى الهى شدن بشناسد.
والاترين هدف خلقت، الهى شدن انسان و قرب به خداوند است.
منظور، نزديك شدن مكانى نيست، كه خدا مكان ندارد، بلكه يافتن صفات الهى و
فاصله گرفتن از رذايل است. و مقصود، نزديك شدن خدا به ما نيست، چرا كه خداوند، به ما نزديك است:
از رگ گردن به ما باشد خدا نزديكتر هرچه ما دوريم از او، او به ما نزديكتر
اين نصّ قرآن كريم است كه: (وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ). (1)
دوست، نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم
«سعدى» بلكه هدف، نزديك شدن ما به خداوند است از طريق كسب فضائل و از راه آراسته شدن به مكارم اخلاق و تخلّق به اخلاقالله، بهوسيله بندگى و طاعت و اخلاص و تقوا، با الگو قرار دادن پيشگامان و رهيافتگان به محضر ربوبى و واصلان و مقرّبان.
«زيارت»، چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است، زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى، و در نتيجه تقرب به خدا مىگردد.
وقتى در زيارت، انسان ناقص، در برابر انسان كامل قرار مىگيرد و به آن مدل و الگو توجه مىكند، انگيزة كماليابى، او را به قرب معنوى به خدا مىكشد و زيارت، مايه تقرب مىگردد.
تقرب به اولياى خدا، راهى است براى تقرب به خداوند، چرا كه اينان، وسيله و صراط و راهنما و مشعل هدايتند.
آشنايى و انس با اينان، زائر را با خداوند هم مأنوس و آشنا مىسازد. در مسير كمال جويى، طلب و اراده، نقش مؤثرى دارد. بايد خواست تا رسيد، به شرط آنكه موانعى در كار نباشد. تا انسان نخواهد كه تقرّب بجويد، نزديك هم نمىشود.
بايد «تقرّب» جست، تا به «قرب» رسيد.
بههمين جهت، تعبيرِ «اتَقرّب» در زيارت نامهها زياد است و ديدار مرقد ولىّ خدا، سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.
1) ق، آيه 16.
از موارد فراوان، به چند نمونه اشاره مىشود:
در زيارت على (ع) مىگوييم:
خدايا! بنده و زائر تو، با زيارت قبر برادر پيامبرت، به تو تقرّب مىجويد.
«اللهم عبدك و زائرك، متقربٌ إِليك بزيارة قبر أَخي رسولك». (1)و در زيارت موسى بن جعفر (ع) مىخوانيم:
«متقرباً بزيارتك إِلىَ الله تعالي». (2)و در زيارت ائمه معصومين، خطاب به آنان مىگوييم:
«متقربٌ بكم إِلَيه». (3)زيارت امام، وسيله نزديك شدن به خداوند است و آراسته شدن به اوصاف و اخلاقيات معصومين، آراستگى به اوصاف الهى است و در همين قرب به خدا، كمال وجودى انسان نهفته است.
ابوسعيد ابوالخير، از شيخ الرئيس بوعلى سينا، نابغه دوران، درباره تشرف به زيارت، پرسشى مىكند. ايشان در پاسخ مىگويند: «در اين هنگام (هنگام تشرف به زيارت) اذهان، صفاى زيادترى پيدا كرده، خاطرهها با تمركز شديدترى جلوه نموده و باعث نزديكى به خداوند مىگردد». (4)زائر، حتى اين قرب را «احساس» هم مىكند و درخواست دارد كه استمرار يابد و قطع نشود. جلوهاى از فيضها را در خويش مىيابد و احساس «تصعيد وجودى» مىكند، خود را به خدا نزديكتر مىيابد، دلش شكستهتر مىشود، با فطرتِ خداآشناى خود، صميمىتر و درگوشىتر به نجوا مىپردازد، و تصميم بر توبهها و انابهها، از رهگذر همين توجهها و تقربها پديد مىآيد.
تأثير فضاهاى خاص مكانى و زمانى بر انسان روشن است، تأثيرپذيرى از شرايط ويژه و دگرگونى، از حالات و خصوصيات روحى انسان است.
عواملى چند، انسان را «متحوّل» مىكند.
خدايى كه «محوّل الحال» است، اين اعجاز را و اين تأثير شگفت را و اين كيمياى دگرگونساز را، گاهى در يك «تربت» مىنهد، گاهى در يك «زيارت» قرار مىدهد، گاهى به بركتِ يك «شهيد»، فراهم مىسازد، گاهى در فيض يك «نگاه» و فوز يك «نظر» مىبخشد، گاهى «حال» را در يك «ديدار» مىبخشد و «حضور»، منشأ اين تحول مىشود.
آرى ... «زيارت»، نقش دگرگونساز و تحولآفرين مىتواند داشته باشد- و دارد- در زيارت مولاى متقيان (ع) مىخوانيم:
«السّلامُ على ميزانِ الأعمال و مقلّبِ الأحوال». (1)گرچه مقلبالقلوب بودن و دگرگونسازى دلها و حالها، كار خداست، ولى خداوند، اين ولايت را به «ولىّ خود» هم مىبخشد، و على (ع) هم مىتواند احوال را دگرگون و فيض نظرش خاك را كيميا و مس دل را طلا سازد، عوض شدن انسان، يكى از آثار زيارت است. اگر در زيارت، اين تحول روحى پديد نيايد، چه سود؟
مرحوم صاحب جواهر از شهيد در كتاب «دروس» نقل مىكند كه ايشان فرموده است:
«از جمله آداب زيارت، اين است كه زائر پس از زيارت، بهتر از قبل از آن باشد». (2)اين تحول و انقلاب روحى و حال زائر، پيش و پس از زيارت، نشانه اثرپذيرى از جذبههاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود
دارد، در زيارت خانه خدا هم شاهد اين تحولات روحى زائران و حجاج و معتمرين هستيم.
اين «انقلاب» بايد خواسته يك زائر باشد.
همين نكته، در زيارتها هم مطرح است. به اين فقره توجه كنيد:
«خدايا، مرا از كسانى قرار بده كه از زيارت مرقد دوستان و اوليايت، رستگار و پيروز بر مىگردند و مستوجب بخشش گناهان و پوشاندن خطا مىشوند». (1)آنكه از زيارت بر مىگردد، بايد همراه با تحول و تغيير و توبه و انابت باشد، بايد فرقى كرده باشد، وگرنه از زيارت بهره نگرفته است، گر گدا كاهل بوَد، تقصير صاحبخانه چيست؟!
گنهكار، از محيط پاك زيارتگاه اثر مىپذيرد و در فضاى ديگرى قرار مىگيرد.
اين تحول، چه بسا از دور فراهم نگردد، بايد بيايد، رنج سفر ببيند، پاى به راه نهد، با شوق و درد، وادىها را بپيمايد، تا در كنار مرقد، «قرار» گيرد. آنگاه اين «حضور»، تأثير تربيتى دارد.
گاهى يك جرقه معنوى، سراپاى وجود را به آتش مىكشد و مشتعل مىسازد و گناهان را مىسوزاند.
بار معنوى زيارت هم تا حدى است كه گاهى يك انقلاب روحى، يك تحول حال، يك «توجه» در مزار معصوم، منشأ اثر در يك عمر است. لحظاتِ «شبقدر گونه» اى كه براى زائر، در كنار قبر اولياى پاك خدا حاصل مىشود، گاهى بركاتى دارد كه بيش از سالها مراقبت و مواظبت، بازدهى دارد.
چه توبههاى عظيم، چه تطهير قلبهاى جدى، چه تصميمهاى بزرگ، چه اصلاح درونهاى سرنوشتساز، كه از آثار «زيارت» است.
1) «وَاجْعَلْني مِمَّنْ يَنْقَلِبُ مِنْ زِيارَةِ مَشاهِدِ أَحِبّائِكَ مُفْلِحاً مُنْجِحاً، قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرانَ الذُّنُوبِ وَسَتْرَ الْعُيُوبِ وَكَشْفَ الْكُرُوبِ». مفاتيح الجنان، زيارت حضرت ابوالفضل، پايين پا.
در عتبات ائمه حضور يافتن و به «حساب» خود رسيدن، به گذشته خويش و اعمال خود توجه كردن و تصميم به «پاك بودن» و «خوب زيستن» گرفتن، از آثار ديگر زيارت است.
گناه، زائدهاى است، روييده بر تنه اخلاق انسان،
غفلت، آفتى است، افتاده به جانِ «قلب»،
هواپرستى، باد مسمومى است، وزيده بر گلستان «فطرت»،
دنيا زدگى، كِرمى است ساقهخوار، چسبيده به شاخه «وجود»،
شهوات، آتشى است هستىسوز، افتاده به خرمن «ايمان»،
«زيارت» چه مىكند؟ .. وقتى يك زائر در مقابله با حرمهاى مطهر و شخصيتهاى معصومين به فكر مىافتد كه خطاها و لغزشهاى يك عُمر را جبران كند، شانههايش مىلرزد، اشك مىريزد و از خودش بدش مىآيد و براى اصلاح گذشتهاش تصميمهايى اساسى مىگيرد.
زيارت، مؤمن را در آستانه ايمان مجسم و در عتبه اسوههاى اخلاق، مىنشاند،
فطرت را، زير اشراقِملكوتِمرقد معصومين، آفتزدايى مىكند،
زيارت، آبى ابراهيمى است كه بر آتش شهوت نمروديان ريخته و آن را سرد و سلامت مىكند،
زيارت، انسان را به خطاهايش «متوجه» و «معترف» مىكند و در او، بارقه «اميد» و «مغفرت» مىآفريند. زائر، بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.
در زيارت امامان مدفون در قبرستان بقيع مىخوانيم:
«وَهذا مَقامُ مَنْ أَسْرَفَ وَأَخْطَا وَاسْتَكانَ وَأَقَرَّ بِما جَني وَرَجا بِمَقامِهِ الْخَلاصَ ...». (1)اينجا، محل ايستادن و جايگاه كسى است كه اسراف و خطا كرده است، اينجا كسى در حضورتان ايستاده كه شكسته و خاكسار، به جرم خويش اقرار مىكند، و به
1) مفاتيح الجنان، زيارت ائمه بقيع.
خاطر حضورش در اين مقام، اميد «خلاص» دارد. تا انسان خود را اسراف كار و بزهكار نداند، خاكسار نمىشود، و تا خاكى نشود به گناه اعتراف نمىكند و تا اقرار به اشتباه نكند، اميد نجات در او نيست.
مزار ائمه، بهترين جا براى «محاسبه نفس» و رسيدگى به پرونده اعمال خويش است.
من كه هستم؟ چه كردهام؟ كجا آمدهام؟ به زيارتِ كه شرفياب شدهام؟ چرا آمدهام؟ چه مىخواهم؟ چه آوردهام؟ با چه رويى حاجت بطلبم؟ با كدام عمل صالح، خود را «اينجايى» معرّفى كنم؟ گذشتهام چه بوده است؟ اكنون چه كارهام؟ آيا گناهانم اجازه مىدهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟ آيا قطرات اشكم، شايسته آن است كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد حجت خدا بچكد؟ تا پاك نشوم كه نمىتوانم چشم به پاكان بيفكنم! تا لايق نباشم كه نمىتوانم مدعى دوستى و محبت و ولايت كنم! پس بايد توبه كنم، عوض شوم، به بركت حضور در اين محضر، از آلودگىها دست بشويم.
اينجاست كه زيارت، عامل توبه و زمينهساز گناهزدايى مىشود.
زائر، بايد اهل استغفار و معذرتخواهى و اعتراف به گناه و اميد به بخشش باشد.
در زيارت حضرترسول (ص) مىخوانيم:
«وَإِنّي أَتَيْتُكَ مُسْتَغْفِرًا تائِباً مِنْ ذُنُوبي، وَإِنّي أَتَوَجَّهُ بِكَ إِلَى اللهِ رَبّي وَرَبِّكَ لِيَغْفِرَ لي ذُنُوبي». (1)استغفار و توبه از گناهان و توجه به خدا و اميد مغفرت، در زائر رسولالله لازم است.
بدينگونه، زيارت، عامل تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است.
همچنانكه درياها و گياهان و عالم طبيعت، سموم و گازكربنيكهاى هوا را مىگيرند و به تطهير و پالايش جوّ و محيط و هوا مىپردازند، در عالم معنويات هم، انسانهاى نمونه و روحهاى متعالى و مظاهر كمال، چنين خاصيتى دارند و جانها را
1) مفاتيح الجنان، زيارت حضرت رسول ص.
پاكسازى مىكنند و اخلاقها را اصلاح و دلها را از رذائل شستشو مىدهند. (1)اين وساطت در فيض است كه از خداوند، اما از كانال اوليايش به ما مىرسد.
وقتى كه زيارت ائمه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثر است. اين خود، نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمه را مىرساند. اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مىشود و به تعبير شهيد مطهرى: «شفاعتِ رهبرى» و «شفاعتِ عمل» است. (2)براى وجودهاى گريزان از مركزيت توحيد و فطرت و پاكى، نيروهاى جاذبه معنوى لازم است تا اين تعادل و حركت در «خطّ سير» و شناورى در «فلك فوز و فلاح» را هماهنگ و برقرار سازد. با كارِ گريز از مركز و جاذبه، تعديل فراهم مىشود. مزارهاى معصومين، كانونهاى جذبهدار، براى كشش فطرتها و دلهاى مستعدّ، به خير و صلاح است.
زيارت، عامل «توجه به خدا»، «تقرب به خدا»، «تحول روحى» و «توبه و گناهزدايى» است. اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا. ولى بهشرط آنكه زائر، عارف باشد، عارف به حقّ ائمه و مقام و شخصيتشان، عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.
دل را برداشتن و به «حضور» يك پيشواى معصوم بردن.
شوق را، در يك ديدار عاشقانه، در «خشوعِ قلب» و «خضوعِ تن»، تسليم امام كردن، «محبت» را، در زلالىِ دُردانههاى اشك، به زيارت «صاحب ضريح» بردن.
به ديدارِ مزار، با پاى دل ره سپردن و با بال عشق، پرواز كردن و بر موج عرفان نشستن و به اوج پيوند رسيدن.
در «زيارت»، هنگام حضور در برابر مرقد امامان، «حال» را، بر «قال» مقدم دانستن و «برون» را آينه «درون» ساختن.
و ... بالأخره «عارفاً بحقّه» زيارت كردن، كارى است دشوار، كه تنها از عارفانِ دلآگاه و از شيفتگان معرفتآموز ساخته است.
روح زيارت، همان ارتباط معنوى داشتن و رابطه قلبى پيدا كردن با امام است.
پيدا كردنِ «حال» در زيارت، درگرو معرفت و علاقه است.
يافتن خضوع و خشوع در مزار امامان، در سايه توجه و التفات به موقف و جايگاه و مقام است.
عارفان به عظمت امام، آگاهانهتر زيارت مىكنند.
عاشقانِ جلوه امام، شيفتهتر ديدار مىنمايند.
ولىّ شناسان بزرگ، در زيارتشان به گونهاى ديگر سخن مىگويند.
با «حضور» شان تكلّم مىكنند، با «نگاه» شان حرف مىزنند، با اشكشان در حرم سخن مىگويند و هديه دل و دين نثار مىكنند، با التهاب و شوقشان عشق را زمزمه مىكنند.
آن «حال» كه دارند، ديدنى است نه گفتنى، يافتنى است نه بافتنى، چشيدنى است نه شنيدنى.
لذت آن ديدار، نه به بيان مىآيد و نه در وصف مىگنجد و نه قابل انتقال به ديگرى است، آنجا دل است كه رابطه مىيابد، دلدادگى است كه ترجمان عشق است.
آنكه «معرفت» قلبش را آباد كرده باشد و از «محبّت»، سرمست باشد و شيفته ديدار، وقتى به وصال مىرسد، شوق زيارت، تمام هوش و حواسّ و توجه او را به آن محبوب منعطف مىكند. به قول سعدى:
«به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم، دامنى پر كنم، هديه اصحاب را. چون برسيدم، بوى گل چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت ...» (1).
1) گلستان سعدى، ديباچه.
اگر اين محبت دوجانبه باشد، ارتباط بين «زائر» و «مَزور» قوىتر و عيانتر و بىپردهتر خواهد شد و زائر، چهره محبوب را بىواسطه خواهد ديد و به فيض ديدار و فوزِ لقاء نائل خواهد شد.
چنين نمونههايى از عالمان بزرگ شيعه و از اولياءالله، فراوان مشاهده و نقل شده است. حضور و تشرف مقدس اردبيلى در حرم مولا على (ع) براى حلّ مشكلات علمى، معروف است. به نقلِ محدّثِ قمى:
«... مقدّس اردبيلى از ساكنين حرم اميرالمؤمنين، نجفاشرف بوده و هرگاه مسألهاى براى او مشتبه مىشده، در شبها خود را به ضريح مقدس مىرسانيده و جواب مىشنيده و گاهى بوده كه آن حضرت، او را به حضرت صاحبالأمر- روحىفداه- حواله مىفرموده، هرگاه آن امام بزرگوار در مسجد كوفه تشريف داشته ...». (1)وقتى چنين رابطهاى حكمفرما باشد، بيقرارى در وقت زيارت و التهاب درونى هنگام حضور يافتن در كنار مرقد مطهر امامعلى (ع) امرى عادى مىشود و اگر چنين نشود جاى تعجّب است.
بىاختيار شدن هنگام تشرّف به حرم و دل را به دلدار سپردن و انقلاب روحى پيدا كردن و مجذوب مقام و معنويت امام شدن، از ويژگىهاى زائرى است كه به نهايت معرفت و اوج شناخت و حدّ اعلاى عشق و شيفتگى رسيده باشد.
در حالات علماى بزرگى همچون شيخآقا بزرگ تهرانى، علّامه امينى، مرحوم آشتيانى و ديگران، اينگونه حالات روحى نقل شده است. حتى گاهى اين جذبه و شوق و انقلاب روحى تا حدّى است كه زائر نمىتواند وارد حرم شود و برق تجليات الهى كه از طريق اهلبيت و امام معصوم و واسطههاى فيض الهى مىرسد، زائر عارف را مىگيرد و بىاختيار مىكند. چنين احساس مىكند كه زيارت، در حال حيات اوست. در ديدار، حالتى پيدا مىشود كه گويا مىبيند و مشاهده حضورى دست مىدهد، اين حالت را از نوع و كيفيت زيارت و خصوصيات تشرف عالمان فرزانه مىتوان دريافت.
1) الفوايد الرضويّه، شيخ عباس قمى، ص 25.
كاملًا هدفشان كه فقط زيارت امام است و مقصدشان تشرف است، نمودار است. اينگونه عارفان و عالمان در مسير زيارت و در طول راه و هنگام رفتن به زيارت حرم، مشغول چيزهاى ديگر نمىشوند، دل به جاذبه ديگر نمىسپرند و با توجه كامل، رو به سوى مرقد و حرم مىروند و با ولىّ خدا و مولاى خود، به راز دلگويى و نجوا مىپردازند.
وضع مطلوب همين است، اما آنچه دردآور است، «زيارت» هاى بىروح بعضى از زائران است.
آنكه به حضور مىرسد ولى خود را در حضور نمىيابد،
آنكه به «حرم» مىرود، اما خود را «مَحرم» نمىيابد،
آنكه به «حريم معنويت» قدم مىگذارد، اما «حرمت معنى» را لمس نمىكند،
آنكه از «مزار»، پا بيرون مىگذارد ولى «حال» ش، «تحول» نمىيابد،
آنكه ديدارش با امام معصوم و زيارت حرم پيشوايان دين، همچون ديدار از يك موزه و آثار باستانى است،
آرى ... چنين كسان، چگونه مىتوانند خود را «زائر» بنامند و بدانند؟!
آنكه بدون «شناخت»، امامى را زيارت مىكند. از اين ديدار، «حَظِّ معنوى» هم نمىبرد.
زائرى كه «شوق ديدار»، در دل ندارد، چگونه لحظاتِ حضورش در كنار مرقد يك معصوم را، سرشار از صفا و معنويت و انس بيابد؟
آنكه در حرم، به خواندنِ زيارتنامه مىپردازد، بدون آنكه بداند خطاب به حجتِ خدا چه مىگويد، چه تأثيرى از زيارت خواهد يافت؟
آنكه زبانش به فقراتِ زيارتنامه و دعا مىگردد، اما چشمش، نظارهگر زائرانِ گوناگون است و قيافهها را ديد مىزند و مردم را «تماشا»! مىكند و دلش جاى ديگرى است، چگونه مىتواند مدعى باشد كه به «زيارت امام» رفته، و امام را زيارت كرده است؟
حضور تن و غيبتِ جان، مگر مفيد است؟
بدن، رو به ضريح و قلب، پشت به امام، مگر «زيارت» محسوب مىشود؟
به ديدار چه كسى آمدهاى؟ .. و چه مىگويى؟ .. و چه مىخواهى؟ .. و چه حالى دارى؟
اينجاست كه بايد ديد، الگوها و اسوهها چگونه زيارت مىكردهاند و زيارت را چگونه تلقّى مىكردهاند و زيارتشان، تجديد عهد با امام و حضور در محضر او بوده است.
هدف آن نيست كه تاريخ بنگاريم.
اما ... اشاره به چند نمونه از زيارتعالمان دين، سازنده و مفيد است.
دلباختگى مرحوم علامه امينى (صاحب الغدير) به مقام اهلبيت و حضرات معصومين، زبانزد خاص و عام بود، شور و شيدايى او نسبت به ائمه: بهويژه نسبت به حضرت امير (ع)، در زندگيش، در آثار و تأليفاتش، در قلم و قدمش، در خطبه و منبرش، در اشك و زيارتش، مشهود بود.
عطرى از عترت، بر وجود او هاله افكنده بود.
به يكى دو نقل، در مورد كيفيت زيارت كردن او اكتفا مىكنيم. چنان با انقلاب حال، در حرم زيارت مىخواند كه ديگران را نيز منقلب مىكرد و به همخوانى زيارت وا مىداشت.
به نوشته يكى از انديشمندان معاصر:
«... اولين بارى كه چشمم به چهره مردانه اين نابغه عصر افتاد، در حرم مطهر حضرتِابا عبدالله الحسين (ع) بود. معظّمله را در حالى يافتم كه مانند كوهى از وقار و اخلاص ايستاده، مشغول زيارت بود و قطرات اشك، پيوسته، مانند دانههاى مرواريد، روى محاسن مباركش مىغلتيد. قيافه و هيمنه و ابهّت و قدّ و قامت رشيد و بسيار موزون. به سخن ديگر: مجموع شخصيتِ صورى جالب توجه معظّمله، هر جويندهاى را وادار مىكرد تا بپرسد: اين شخصيت جالب و ممتاز، با آن قيافه مردانه، چگونه است كه قلبى چنين حسّاس و لطيف و پر از
عاطفه دارد؟! ..
همين كه به شناسايى وى مفتخر شدم، دانستم اين تمثال فضل و فضيلت و ايمان و عشق و محبت و اخلاص، مؤلف كتابِ «شهداء الفضيله» و مجاهد ممتاز بىنظيرى است كه مشغول تأليف اثر معجزآساى «الغدير» است ...». (1)از زيارتهاى مرحوم امينى در حرم حضرتعلى (ع) در نجف، نمونههاى زيادى نقل مىشود كه فعلًا بماند.
شاهد ديگرى، باز از زيارت ايشان در مورد كربلاى حسين (ع):
«... و فراوان به قصد زيارت سالار جوانان بهشت، حسين شهيد كربلا، براى كسب پاداش بيشتر، پياده راه را طى مىكرد و به همراه جمعى از مؤمنين و دوستان ويژه و خالص خود، مسير 78 كيلومتر راهِ كربلا را در طول سه روز يا بيشتر، پياده طى مىكرد. و در طول راه، به هر آبادى و روستايى كه مىرسيد، از امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و تبليغات دينى نسبت به مردم آنجاها فروگذار نمىكرد. تا اينكه به «كربلا» مىرسيد. پس از رسيدن به كربلا، هيچ فكرى نداشت، جز تشرّف به حرم امام شهيد، در حالى وارد حرم مىشد كه اشك چشمانش بر گونهها جارى بود و در زيارتها، حالات مخصوصى داشت كه در جز او، نظيرش كمتر مشاهده مىشد ...». (2)و ... چرا چنين نباشد؟ مگر خداوند، محبت حسين (ع) را در دل صاحبان ايمان قرار نداده، به گونهاى كه شعله اين عشق سوزان، خاموشى و سردى ندارد؟! ..
«أَإِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَينِ حرارة في قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لا تَبردُ ابداً»
و چه ايمانى سزاوارتر از ايمانِ «امينى»؟
«... مرحوم امينى، فراوان در اوقات مختلف به زيارت حرم اميرالمؤمنين مشرف مىشد. پس از خواندنِ اذن دخول و تشرف به حرم، خضوع و خشوع و اندوه و تحول روحى بر او مسلط مىشد. در پيش روى مرقد امام مىنشست و با جملات و فرازهاى زيارتهاى معهود، مولايش را مورد خطاب قرار مىداد، در حالى كه
سيل اشك بر محاسن مباركش جارى بود و اين اشك، تا پايان زيارت (كه گاهى بيش از يك ساعت به طول مىانجاميد) قطع نمىشد ...». (1)
حضرت امام، در ايام اقامتش در نجف اشرف، هر شب بهطور مداوم، به زيارتِ مرقد قطب ولايت، اميرمؤمنان (ع) مىرفت و ديدارى و تجديد عهدى و تحكيم ميثاقى و اعلامِ حضورى! ..
در زيارت كردن رهبر انقلاب، هم مسأله مداومت و استمرار ايشان در زيارت، حائز اهميت است و هم خضوع و حالتِمعنوى ايشان هنگام زيارت و در كنار مرقد معصومين يا زيارت از راه دور.
به نقل يكى از مدرسين حوزه و شاگرد آن عزيز:
«امام، در وقتى كه در قم (پيش از تبعيد) اصول مىفرمودند، هر روز بعد از درس، غروب، تا موقعِ نماز، يك تشرف مختصر به زيارتِ حضرت معصومه (س) داشتند، به طور مداوم ...». (2)نقلى ديگر:
«... در اغلب ايام زيارتى، در كنار قبر امامحسين (ع) بودند. در دهه عاشورا، هر روز، زيارتِعاشوراى معروفه را با صدمرتبه سلام و صدمرتبه لعن، مىخواندند، بيش از پنجاه سال است كه شايد كمتر اتفاق افتاده باشد كه فجر، طالع شود و چشم امام، در خواب بوده باشد ...». (3)امام امت كه در همه اوصاف و برخوردها و عملكردها و موضعگيرىها و اخلاقيات و ... الگو و نمونه هستند و نظمى دقيق بر كارشان، هميشه حاكم بوده و هست، در مسأله زيارت حضرت امير (ع) هم در نجف، اين خصوصيت را داشتهاند. به اين نقل توجه كنيد:
«... در تشرف امامخمينى به حرم مطهر اميرالمؤمنين (ع) با آن آداب خاص زيارت آن حضرت، باز شايان توجه است. با كمال ادب و متانت اذن دخول مىخواندند، سپس از طرف پايين پا وارد حرم مىشدند و مقيّد بودند كه از بالاى سر مطهر حضرت امير (ع) عبور نكنند (چنانكه در روايت وارد شده) و هنگامى كه مقابل ضريح مطهر مىرسيدند، زيارت «امينالله» يا زيارت ديگرى را با نهايت اخلاص مىخواندند. بعد دوباره به طرف پايين پا، بر مىگشتند و در گوشهاى از حرم، نماز زيارت و دعا نشسته مىخواندند و باز دو ركعت نماز و سپس بلند مىشدند و با رعايت آداب و اخلاص تمام، از حرم مطهر خارج مىشدند». (1)«... ايشان در نجف اشرف، از روزى كه وارد نجف شدند تا روزى كه از نجف مهاجرت كردند، هرشب سه ساعت كه از شب مىرفت، زمستان يا تابستان، هواى سرد، گرم، ايشان در حرم حضرتعلى (ع) بودند. حرمشان ترك نمىشد. درست سر ساعتِ 3 به وقت محلى- كه در تابستان ساعتِ سه، 10 شب مىشد به وقت اينجا و در زمستان هشتِ شب- و ايشان سر ساعت سه در حرم حضرتعلى (ع) بودند. اين برنامهشان هرگز ترك نمىشد. حتى يك وقت به دنبال كودتايى كه در عراق رخ داد، حكومتِ نظامى شده بود، برادر شهيد، مرحوم حاجآقا مصطفى مىگفتند كه ديديم آقا توى اتاق نيست. گفتيم نكند آقا رفته باشد حرم، كجا رفته باشد؟ اينطرف بگرد، آنطرف بگرد، تا اينكه ديديم رفته بالاى پشتبام ايستاده كه گنبد پيدا باشد و دارد زيارتنامه مىخواند ...». (2)آرى ... گويا پيمانى است كه امام امت، هر شب، در طول 14 سال اقامت در نجف، با مولاى خودش تجديد مىكند. هر شب ... هرشب اعلام حضور است، اعلام محبت و ولايت است، بيعت با على (ع) است. آرى، چنين كنند بزرگان.
مرحوم علامه طباطبايى، فيلسوف عاليقدر و مفسر بزرگ (صاحبِ «الميزان») كه علاقه شديد و محبت خاصّى به عترت پيامبر و معصومين: داشت، از اين جام محبّت،
بىنصيب نبود و از خصائص او داشتن روح تعبد و ولاى اهلبيت، همراه با فلسفه و عرفان بود. از زيارت كردن ايشان هم قبلًا ياد شد.
اينك اين نمونه را هم اضافه مىكنيم:
«... در تابستانها، از قديمالأيام، رسمشان اين بود كه به زيارت حضرت ثامن الأئمّه (ع) مشرف مىشدند و دوران تابستان را آنجا مىماندند و ارض اقدس را بر ساير جاها مقدم مىداشتند، مگر در صورتِمحذور.
در ارض اقدس، هرشب به حرم مطهر مشرف مىشدند و حالت التماس و تضرّع داشتند. هرچه از ايشان تقاضا مىشد كه در خارج از مشهد، چون «طرقبه» و «جا غَرق»، سكونت خود را به علت مناسب بودن آب و هوا قرار دهند؛ و گهگاهى براى زيارت مشرف گردند، ابداً قبول نمىكردند و مىفرمودند: «ما از پناه امام هشتم، جاى ديگر نمىرويم». (1)در پاى كوى تو سرِ ما مىتوان بريد
نتوان بريدن از سر كوى تو، پاى ماراستى! .. به هدف و با انگيزه زيارت، به مشهد و مدينه و مكه و دمشق رفتن كجا، و براى تفريح و تجارت و گشتن و گذراندن تعطيلاتِ نوروز و تابستان و ... در حاشيه، به زيارت هم! رفتن كجا؟ .. ببين تفاوتِ ره از كجاست تا به كجا؟ ..
در شيوه بزرگان عارف و صاحبدل، «زيارت»، گفتگو با حجّت خداوند، در كنار مرقد اوست، آنچه مهم است، پيوند قلبى و ارتباط درونى است. نه فقط عبادتها را خواندن و گذشتن، بلكه با عنايت و توجه به مضمون، درونمايه زيارتنامهها را هم با زبانِحال و هم با زبان قال، بيان كردن و آشكار نمودن. حتى اگرچه كتابى با خود نبريم.
عالمان برجسته، هم در اثر مداومت بر زيارت، هم با انگيزه همدلى با مفاهيم متون
1) مهر تابان، سيد محمد حسين حسينى طهرانى، ص 56.
زيارتى، از همراه داشتن زيارتنامه بىنيازند. مىدانند كه چه بايد بگويند و چگونه بستايند و چه بخواهند.
در حالات معنوى مرحوم ميرزاى شيرازى، صاحب فتواى مشهور در «تحريم تنباكو» نوشتهاند:
«... زيارتهايى را كه در حرم امامان مىخواند، در حرمها كتاب دعا با خود نمىبرد، با اينكه مدتى دراز، دعا و زيارت مىخواند». (1)بالأخره ... ميرزاى شيرازى، حرفهايى براى گفتن داشت، هرچند توقفش در حرم به طول مىانجاميد، بايد از بزرگان دين آموخت.
ادبِ حضور را، شيوه زيارت را، آداب تشرّف به حرم را، بها قائل شدن به ديدار معصوم را، ارج نهادن به سايه مرقد امامان را.
ارزش هركس، به قدر فهم و شعور و ادب و ميزانِ «معرفتِ» اوست.
1) بيدارگران اقاليم قبله، محمدرضا حكيمى، ص 220.
زيارت و فلسفه «ياد» و احياگرى «مودّتِ» خاندان پيامبر، اجر رسالت آن حضرت است.
وفادارى به «اهلبيت»، وفادارى به «حق» است.
پيوند با «عترت» هم، پيوند با قرآن و اسلام است، كه اين هر دو وزنه سنگين و اين «ثقلين»، مورد سفارش و تأكيد فراوان رسول مكرم اسلام مىباشد.
تمسّك به دودمان پيامبر و آشنايى با خانه آلعلى (ع) و پيوند با اولاد فاطمه (س)، ثمرات و آثار فراوانى دارد كه سودش نيز به خودِ ما بر مىگردد.
آشنايى با اين «خانه» و «خط»، قرار گرفتن در مسير معرفت زلال و نابِ اسلام و حق است. چرا كه پيشوايان دين ما از اين دودمان، در علم و فضل و كمالات و ارزشها، اسوه و الگو و سرچشمه جوشان و زايندهاند و خودشان، تجسّم آن ارزشها و جلوهگاه آن نورهاى معنوى و معنويتهاى نورانى و بصيرتها و والايىهايند.
اگر براى ما، راهى جهت پيوستن به اين «معرفت» خانه، قرار دادهاند، اين هم خود، نوعى ديگر از لطف آنان نسبت به ماست. و اگر ما را به سوى آشنايى با آنان و مرتبط گشتن با اهلبيت عصمت، سوق دادهاند و تشويق كردهاند، اينهم فيض ديگر و لطف مضاعفى براى ماست. اگر آنان نيز به ما نگفته بودند و از ما نخواسته بودند، ما وظيفه
داشتيم كه در آن خانه برويم و گرد اين شمعها پروانهوار بچرخيم و از فروغ اين مشعلهاى خورشيدسانِ هدايت، بهرهمند شويم.
«زيارت»، قرار گرفتن در اين مدار، و چرخيدن بر گِرد اين محور، و آموختن از اين مكتب و سيراب شدن از اين «زمزم» است.
تلاشى كه از نظر فرهنگى و اجتماعى، از سوى امامان شيعه انجام مىگرفت، يكى همسوق دادن امت به سوى پيشوايان حق و فرهنگ تشيع و خط اهلبيت بود. تا با يادشان، با احياى نام و خاطره و فكر و تعاليمشان، راه، نمايانتر و هدف، روشنتر و راهنما آشكارتر گردد تا مردم گرفتار سرگردانى و حيرت و بلا تكليفى نگردند و از اين طريق، گامهايى در مسير تربيت و سازندگىهاى فردى برداشته شود. از جهت سياسى و اجتماعى هم با مطرح بودن خطّ اولياى دين و فرهنگ ائمه، انحرافات، كمتر و هدايتها بيشتر شود. به ويژه، روى آوردن به راهِ «شهداى آلمحمد»، و گراميداشت آنان و تجليل از فداكارىهايشان و احياى نامشان و زيارت تربتشان و الهام گرفتن از خاك مزارشان و خونِ پاكشان اين مهم را بيشتر تأمين مىكرد- و مىكند-.
امامان نهتنها در سخن، كه در عمل هم احياگران بزرگ اين خطّ و فرهنگ بودند و از شهداى عترت رسول، كه كشته راه حق و دين و نجات مردم بودند، تجليلِ قولى و عملى مىكردند.
اين، حقّ هر شهيد بر جامعه است. و شهداى آلمحمد، بهويژه ائمه شهيد شيعه، بيش از ديگران، بر گردن امت پيامبر، حق دارند، چرا كه حياتشان را در راه صلاح و اصلاح همين امت، نهادند و به شهادت رسيدند، تا دين را زنده نگهدارند، هرچند با مرگ سرخ و سبز خويش!.
احياى دين، زخونِ شهيدان است جان شهيد، هديه به جانان است
در پاى نخل پر ثمرِ اسلام خون شهيد، زمزم جوشان است
احياى فرهنگ شهادت، در برنامه عملى اولياى دين ما بود تا از اين طريق، هم حقِّ شهداى آلمحمد، تا حدودى، ادا شود و هم با پيوند و آشنايى با شهيدان اين راه، عملًا راهشان تداوم يابد.
در صدد بحث تاريخى گسترده نيستيم. فقط چند نمونه از سيره عملى اسوههاى خود را ياد مىكنيم، تا معلوم گردد كه چگونه پيشوايان دينى ما، اين «حق» را ادا مىكردند و آن فرهنگ را زنده نگه مىداشتند.
حضرتفاطمه (س) قبر حمزه سيدالشهدا را زيارت مىكرد، اصلاح مىنمود، علامت مىگذاشت و هر دو سه روز يك بار، قبور شهداى احد را زيارت مىكرد، كنار مزار نماز مىخواند، مىگريست و دعا مىكرد و هر جمعه، قبر حضرتحمزه را ديدار كرده و نزدِ آن مىگريست. (1)«حضرتزهرا (س)، بعد از رسولخدا، هفتاد و پنج روز زيست. در اين مدت، هرگز شاد و خندان ديده نشد. در هفته دو روز (روزهاى دوشنبه و جمعه) سرِ خاك شهدا مىآمد و مىگفت: «رسولخدا اينجا بود و مشركان آنجا ...». (2)يعنى نوعى گزارش مىداد از صحنههاى درگيرى حق و باطل، و ترسيم ميدان نبرد و يادآورى خاطره جنگ احد و غيره ... آموزش تاريخ در صحنه! بيان واقعه در محل وقوع!
ياد شهداى احد را چگونه مىتوان زنده نگه داشت؟ جز با آمدن بر سر مزارشان و نشستن بر تربت پاكشان و اشك ريختن به يادشان و يادآورىِ حماسهها و فداكارىهايشان؟!
مرحوم صدوق، حضور بر مزار شهيدان احد را بهعنوان زيارت، مستحبمىداند. (3)در روايات، ضمن آنكه براى زائر مدينه، زيارت و دعا نزد قبور شهدا مستحب به
شمار آمده است، نقل شده كه: پيامبر اسلام، هرگاه به زيارت شهيدان مىرفت، خطاب به آنان مىفرمود:
«السَّلامُ عَلَيكُم بِما صَبَرْتُم فَنِعمَ عُقبي الدّار». (1)و امامصادق (ع) در مورد زيارت شهداى احد، سفارش فرموده است كه خطاب به آنان گفته شود:
«السَّلامُ عَلَيكُم يا أَهْلَالدّيار، أَنْتُم لَنا فَرَطٌ وَإِنّا بِكُم لاحِقُون». (2)سلام بر شما اى اهل اين ديار! .. شما پيشاهنگ ماييد و ما هم بهشما خواهيم پيوست.
حضرتزهرا (س) كه اولين شهيد عترت پيامبر در راه دفاع از حق بود، طبق وصيت خويش، مخفيانه به خاك سپرده شد و حضرتعلى (ع) صورت چند قبر را هنگام دفن وى، ساخت، تا جاى دفنِ آن مظلومه مشخّص نباشد. (3)آنگاه، بطور مكرر، به زيارت قبر آن بانوى بزرگوار مىرفت و طبق بعضى نقلها:
«اميرالمؤمنين (ع) هر روز قبر فاطمه زهرا را زيارت مىكرد، يكروز كه به زيارت آمده بود، خود را بر قبر افكند و گريست و شعرى را به اين مضمون خواند:
چه جانگداز است هنگامى كه بر قبر حبيبم عبور مىكنم و سلام مىدهم و جوابى نمىشنوم، اى قبر! چه شده كه جواب مرا نمىدهى؟
آيا بعد از من، ديگر دوستى با كسان، ملالتآور شده است؟». (4)
يا قبر، مالك لا تجيب منادياً امللت بعدى خلة الأحباب؟
الغدير، ج 2، ص 16.
حسين بن على (ع) هنگامِ غروبِ هر جمعه، تربت برادرش اماممجتبى (ع) را زيارت مىكرد. (5)محمد حنفيه براى زيارت قبر امامحسن (ع) در بقيع مىآمد و مىگفت:
«سلام بر تو اى بازمانده مؤمنان و اى فرزند اولين مسلمان. چرا چنين نباشد، در حالى كه تو سلاله هدايت و همپيمان با تقوا و پنجمين نفر از اهل كسائى. دست رحمت تو را تغذيه كرده و در دامان اسلام تربيت شدى و از پستان ايمان شير خوردى. تو در حال حيات و مرگ، پاكيزهاى ...». (1)زيارت مرقد سيدالشهداء (ع) بيش از همه مورد توجه و عنايت ائمه بود و به زائران آن كوى حق و ديار عشق، احترام زيادى مىكردند.
«حمران بن اعين»، نقل مىكند كه: از زيارت قبر حسين بن على (ع) برگشتم، امامباقر (ع) به ديدنم آمد و فرمود:
«اى حمران! بشارتت باد ... هركس قبر شهداى آلمحمد را زيارت كند و هدفش از اين زيارت، خدا و پيوند با پيامبر باشد، همچون روز تولد از مادر، از گناهانش بيرون آمده، پاك مىشود». (2)گرچه زائر، از زيارت حسين (ع) آمده بود، ليكن امام، محور سخن و ملاك فضيلت را روى «شهداى آلمحمد» برد، كه امامحسين، سرور و سالار همه آن شهداست و سلاله آن عترت پاك است.
اولين زائر قبر حسين شهيد، صحابى والاقدر پيامبر، «جابر بن عبدالله انصارى» بود كه به همراه غلامش «عطيه» به زيارت نائل شد. نقل شده است كه اسيران اهلبيت، پس از ماجراهاى كربلا و بازگشت از سفر شام، در مسيرشان به مدينه از مأموران نگهبان خواستند تا آنان را از «كربلا» عبور دهند تا با قبر سيدالشهدا تجديد عهد نمايند.
در اربعين شهادت حسين بن على بوده كه به آن محل رسيدند. هنگام گذر از آن دشتِ خونين، زنهاى علويه با گريه و فريادهاى دردمندانه، بهسوى قبر شتافتند و اشكها ريخته شد و سه روز در آنجا گذراندند. در همان موقعيت بود كه امامسجاد (ع) با جابر، ديدار نمود. امام با جابر در اين ديدار، كه بر تربت شهيدان كربلا انجام گرفت،
درباره حوادثِ تلخى كه بر آنان گذشته بود، سخنها گفت، سپس به سوى مدينه رهسپار شدند. (1)
«دعبل خزاعى»، شاعر متعهد شيعه كه در زمان امامرضا (ع) مىزيست، هنر خويش را در راه احياى حق آلمحمد، و ذكر و ياد شهداى عترت پيامبر و بيان فضايل «اهلبيت» قرار داده بود و نزد ائمه شيعه، منزلتى داشت.
روزى در «مرو»، به حضور حضرترضا (ع) رسيد و عرض كرد: اى فرزند پيامبر! درباره شما قصيدهاى سرودهام و عهد كردهام كه قبل از شما آن را براى كسى نخوانم. حضرت اجازه فرمود تا دعبل شعرش را بخواند و او هم خواند.
قصيده بلند و بالاى دعبل، كه به «قصيده تائيّه» يا «مدارس آيات» معروف است، از پرمحتواترين قصايدى است كه در بيان حق و فضايل اين دودمان پاك و يادآورى از «شهداى آلمحمد» مىباشد.
در اين قصيده، كه يكصد و بيست و يك بيت است، در فضايل سرشار از معنويت و خاطرههاى پر سوز و گداز، جريان خاندان پيامبر را از آغاز، همراه شهادتها و رنجها بيان مىكند. از خانهها و مدارس و منازلى ياد مىكند، كه- بهخاطر ستمهاى امويان و عباسيان- متروك و خالى مانده است. خانهها و مراكزى در خيف، منا، مسجدالحرام، عرفات، جمرات كه پايگاه وحى بوده است، ديارى كه براى آلرسولالله، اميرالمؤمنين، حسن و حسين، جعفر و عبدالله و فضل، حمزه و امامسجاد ... بوده است. منازل پاكى و طهارت و نماز و تقوا و نيكى كه در جاىْجاىِ آن سرزمينها داير بوده است و سرگذشتِ شهادتها، ستمها، خونها.
و در جايى از قصيده، خطاب به مادر امامان، حضرتزهرا (س) مىگويد.
1) حياة الامام الحسين بن على باقر شريف القرشى، ج 3، ص 422؛ وسائل الشيعه، ج 10، ص 374، حديث 3. البته اين نكته كه اين زيارت، در اربعين همان سال بوده يا سال بعد، بين مورخين دو نظر است، براى تحقيق بيشتر، كتاب «اربعين» از شهيد قاضى طباطبايى را مطالعه كنيد.
اگر در خيال هم حسين را آغشته به خون مىديدى كه از تشنگى، كنار فرات جان داد، بر صورت خويش سيلى مىزدى و اشك از ديدگان بر چهره جارى مىكردى، اى فاطمه! اى دختر نيكى! برخيز و ندبه كن، كه ستارههاى آسمان، بر دشتو هامون افتاده است ....
آنگاه، ياد از قبرهايى مىكند كه از اين دودمان، در سرزمين كوفه، مدينه، مكه، فخّ، جوزجان، بغداد، طوس، كربلا ... قرار دارد و از شهدايى چون شهيد فخّ، يحيى بن زيد، ابراهيم بن عبدالله، موسى بن جعفر و شهداى كربلا ... ياد مىكند .... (1)نقل شده است كه وقتى دعبل، در شمارش اين زمينهاى نورانى و مرقدهاى پاك، به آن جانِ مطهر و ارزشمندى كه در بغداد مدفون است رسيد (يعنى امامكاظم (ع)) حضرترضا (ع) فرمود كه اين را هم اضافه كند: «وقبرٌ بطوسٍ يا لها من مصيبةٍ»، كه يادى بود از قبرى مصيبتبار و اندوهآور كه در خاكِ «طوس» است.
دعبل پرسيد: اين قبر، قبر كيست كه در طوس است؟
امام (ع) فرمود: قبر من است. روزها و شبهايى چند نمىگذرد، مگر اين كه طوس، محلّ رفت و آمد شيعيان و زائران من مىگردد. هركس مرا در غربتم در سرزمين طوس زيارت كند، با من خواهد بود و گناهش در قيامت بخشوده خواهد شد. آنگاه امام (ع) برخاست و «صله» و هديههايى بهعنوانِ تقدير، به دعبل عطا كرد. (2)دعبل، با اين قصيده خويش كه دفاعى جانانه و استوار از خطّ اهلبيت، بود، حق را زنده كرد و دشمنان حق را كوبيد و حتى مأمون را به شدت به خشم آورد و على بن موسىالرضا (ع) را خشنود ساخت.
مىبينيم كه شاعر آگاه و بلند انديشهاى چون دعبل، با آن موقعيت ادبى و شعر استوارش، در احياى «شهداى آلمحمد» چگونه از جان مايه مىگذارد و يكايك قبور
مطهّر به خون خفتگان عترت پيامبر را بر مىشمارد و نام شهيدان آلعلى را ياد مىكند و مجموعهاى از اين «فرهنگ» را در شعر خويش، يكجا مىآورد.
امام هم، براى تكميل قصيده بلند او، كه تمام قبور و مزارات شهداى مظلوم فرزندان فاطمه را داراست، از قبر خويش كه در «طوس» خواهد بود ياد مىكند و دو بيت، به قصيدهاش مىافزايد.
اين، خط كلىّ و درخشان ائمه است كه مردم را با اين «مزار» ها و مدفونين آنها آشنا كنند، تا از اين طريق، مردم، راه هدايت و نجات را بيابند و در بيراهههاى ظلمانى نيفتند. شاعران آيين ديگرى جز كميت هم، سهم مهمى در احياى فرهنگ اهلبيت و ياد شهداى آلرسول داشتند.
حقّ، در قامت حق پرستان جلوه مىكند.
حقّ، با ايثار و فداكارى حق جويان، ماندگار مىشود.
حقّ، با تلاش و باطلستيزىِ حقطلبان، بر كرسى مىنشيند.
و ... «زيارت»، گامى است در اين راه.
زيارت، با امامان شيعه و اهلبيت پيامبر پيوند دارد و ماجراهاى ائمه و حياتِ سياسى و اجتماعىشان و برخوردهاى فكرى و فقهىشان، همه و همه- همچنان كه قبلًا هم اشاره شد- تقابلِ «حقّ» و باطل بود.
جريانِ «اسلام» و «ضد اسلام»، در «خطّ ائمه» و «خطّ امويان و عباسيان» با هم در تعارض دائمى بود و اين تقابل، به شكلهاى مختلف و در زمينههاى گوناگون وجود داشت.
ائمه، تجسم خط راستين اسلام بودند و قدرتهاى حاكم زمانشان، مدعيان دروغين اسلام. در اين راه و در دفاع از حق و قرآن و تبيين مكتب و تحقّق بخشيدن به احكام متعالى اسلام، به همان شدّت وحدّت و نستوهى و استوارى، كه از سوى امامان، حماسه آفريده مىشد و فداكارى هايى كمنظير به عمل مىآمد و خون داده مىشد و
رنجها و مشقتهاى جسمى و روحى و محدوديتها و ابتلاءات تحمّل مىشد، از سوى قدرتمندانِ حاكم هم، براى توجيه خودكامگى و ادامهسلطه و مشروعيت بخشيدن به كارها و سياست هاى شان، دستاويزهايى به كار گرفته مىشد، و با استفاده از شيوههاى گوناگون، در قالب مذهب، سعى مىكردند كه جناح حقّ و خطّ ائمه را لوث كنند و چهرههاى تابناك اسلام را پنهان سازند و فروغ هميشه تابان حق را، كه از پس صدها ابر و غبار و شبهه و ابهامهاى دشمن آفريده، نور مىافشاند، خاموش كنند.
اين تلاش، از هر دو سوى، به شكلهاى خاص ادامه داشت. از يكسو كتمان، از سوى ديگر تبيين.
يكى از محورهاى اساسى تعاليم و تلاشهاى ائمه شيعه، احياى حق و زنده نگهداشتن آن حماسهها و فروزان داشتن آن مشعلها و يادآورى آن يادهاى عزيز و خاطرههاى ارجمندِ صحنههاى حقطلبى و ايثارگرى و فداكارى خالصانه در راه قرآن و دين خدا بود.
تبيين حق و بيان معارف دين، و نيز مبارزه با سياستِ كتمان فضايل و تحريف و مسخ حقايق و وارونه نشان دادن چهرهها و تعليمات مكتب كه از سوى حاكمان مستبد و واليان فاسد و فاسق اموى و عباسى رايج بود، استراتژى و برنامه اصولى ائمه بود. و در اين راستا، از شيوهها و شعارها و تاكتيكهاى متناسب با هر زمان و محيطو شرايط اجتماعى، بهره مىگرفتند.
از طريق بيان حديث، حمايت از شاعرانِ موضعدار و متعهد، توصيه به مدح اهلبيت و مرثيه شهيدان مظلوم خاندان پيامبر، گريه و عزادارى، زيارت، نقل روايت و ثبت و درج گفتار ائمه و رابطه داشتن با اهلبيت و تجديد ديدارها و تحكيم ميثاقها و ... استفاده مىشد تا آن «خطّ» زنده بماند و آن «مشعل»، فروزانتر گردد.
اهميت كار ادبى و شعرى و مراسم و شعارها و تعظيم شعائر و تبيين حق و رفتن به زيارت و ... وقتى بيشتر آشكار مىشود كه وضعيت اجتماعى عصر ائمه از جهت خفقان و سانسور و تضييقات معلوم گردد. مگر امروز براى به انزوا كشاندن خط امامان تلاش نمىشود؟
امروز هم روز «زيارت» است ... و بايد «زائر» شد و زيارت را خواند و فهميد و عاشقانه به زيارت مزار «اولياءالله» رفت. چرا كه سختگيرى و اعمال فشار عليه مكتب و مرام اهلبيت، هنوز هم وجود دارد، پس زيارت هم بار فرهنگى و مبارزاتى دارد و از اجر فراوان برخوردار است.
هرگز عملى را نبايد بريده از پيرامون و مجرّد از محيط و شرايط بررسى كرد.
ارزش هر عمل، با مسائل جنبى، با انگيزه و نيّت، با ميزان تأثير آن در خود و ديگران، با اندازه بصيرت و معرفتِ صاحب عمل، با بجا و به موقع بودن عمل، .... بىرابطه نيست.
زيارت نيز اينگونه بايد مورد ارزيابى قرار گيرد.
«زيارت»، سنتى است كه در بستر «زمان» جريان پيدا مىكند و با مسائل جامعه و جوّ حاكم و شرايط محيط و ... مرتبط است. پس براى درك ارزش و عظمت زيارت و فلسفه سياسى و اجتماعى آن و راز تأكيد فراوان ائمه بر اين مسأله، بايد با فضاى سياسىاجتماعى آن عصر آشنا شد.
در روزگار حكومت امويان، مروانيان و عباسيان، محدوديتها و فشارهاى بسيارى بر پيروان اهلبيت: وارد مىشد و سياستِ سانسور و جلوگيرى از نشر فضايل خاندان پيامبر رواج داشت. مىكوشيدند تا هر نوع ارتباطى را ميان مردم و خاندان عصمت و طهارت، قطع يا تضعيف كنند. معاويه، يكى از كسانى بود كه با تمام نيرو در جهت پوشاندن فضايل اهلبيت مىكوشيد و تلاش مىكرد كه آنچه از پيامبر در فضيلت آنان روايت شده است مطرح نگردد. بهعنوان نمونه به اين ماجرا توجه كنيد:
يك سال پس از صلح با امامحسن (ع)، معاويه به زيارت حج رفته بود، در آنجا بر گروهى گذر كرد و همه به عنوان احترام برخاستند ولى «ابنعباس» (1)بلند نشد.
معاويه گفت: ابنعباس! .. چرا بلند نشدى؟
پس از يك سرى گفتگو پيرامون ماجراى قتل عثمان و ... معاويه كه از دادن
1) عبدالله بن عباس، صحابى معروف پيامبر و شاگرد برجسته على ع و قرآن شناس و مفسّر بزرگ اسلام.
جواب منطقى به سخنان ابنعباس درمانده بود، گفت:
ما به همه آفاق نوشتهايم و از ذكر مناقب على و خاندان او نهى كردهايم. پس، اى ابنعباس! زبانت را نگهدار ...
ابنعباس- آيا ما را از خواندن قرآن نهى مىكنى؟!
معاويه- خير.
ابنعباس- پس، از بيان تأويل آيات، نهى مىكنى؟
معاويه- آرى.
ابنعباس- پس قرآن بخوانيم و نپرسيم كه مقصود خدا چيست؟
معاويه- آرى.
ابنعباس- پس، آيا كداميك از اين دو كار، لازمتر است؟ خواندن قرآن؟ يا عمل كردن به آن؟
معاويه- عمل كردن به آن.
ابنعباس- پس تا ندانيم كه مقصود خداوند از آنچه نازل كرده، چيست، چگونه عمل كنيم؟
معاويه- از كسانى بپرس كه قرآن را به غير از اينگونه كه تو تأويل مىكنى تأويل كنند.
ابنعباس- قرآن بر دودمان ما نازل شده است. آيا معنايش را از «آلابوسفيان» بپرسيم؟
معاويه- قرآن بخوانيد ولى آنچه را كه خداوند درباره شما نازل كرده و پيامبر آن را در فضيلت شما دانسته، روايت و نقل نكنيد، و جز اين هرچه مىخواهيد روايت كنيد.
اينجا بود كه ابنعباس، در حالى كه معاويه را مسخره مىكرد، آيه يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ (1)را خواند و معاويه بر سرش فرياد كشيد كه: ... زبانت را ببند! .. اگر هم چيزى مىگويى پنهانى نقل كن، نه آشكارا. (2)
اين برخورد، نشاندهنده سياست امويان در مورد به انزوا كشاندن اهلبيت و پوشاندن فضايل آنهاست و كلًا خلفا نسبت به ائمه و علويون و اولاد فاطمه (س) دوگونه فعاليت حذفى داشتند:
1- مبارزه فرهنگى- تبليغى
2- مبارزه فيزيكى و كشتار و حبس و حصر.
بخشنامه سراسرى معاويه، مبنى بر ممنوعيت بيان فضايل آلعلى و جلوگيرى از تأويل و تبيين آياتى كه در مدح خاندان پيامبر و ائمه نازل شده بود، يكى از اين شيوههاى كتمان و حقپوشى بود.
«ابن ابىالحديد» در شرح نهجالبلاغه خود، از «طبرى» نقل مىكند:
«... «حَجّاج» و كسانى كه او را به حكومت گماشته بودند- همچون عبدالملك و وليد و فرعونهاى ديگرِ بنىاميه كه قبل از اينها بودند- بيشتر از جلوگيرى از قرائتِ «ابنمسعود» و «ابىّ»، تأكيدى بر پوشاندن و مخفى نگاه داشتن نيكىها و فضايل على (ع) و فرزندان و شيعيان و پيروانش داشتند و مىكوشيدند تا آنها را از چشمها بيندازند و در نظر مردم، آنها را بىارزش جلوه دهند. زيرا روش قرائت ابنمسعود، و چنين كارها هرگز ضررى به آنها نمىرساند و موجب زوال حكومتشان و تباه شدن كارشان نمىشد. اما مشهور شدن و گسترش فضايل على (ع) و فرزندانش و روشن شدن ارزشها و نيكىهاى آنان بود كه باعث رسوايى و آشكار شدن حال و در نتيجه هلاكت و نابودى و زوال آنگونه حاكمان مىشد و سبب مىگشت كه احكام و قوانين قرآن كه دور افكنده و كنارش نهاده بودند بر آنان تسلّط يابد و چيره شود.
از اينجهت با اصرار و حرص هرچه تمام و كوشش پيگير، فضايل آنان را پنهان مىداشتند و مردم را نيز بر پنهان داشتن و كتمان و پوشاندن آن فضايل وامىداشتند. ولى خداوند چنان خواسته بود كه علىرغم آن همه تلاش خصمانه، كار على و فرزندان پاكش و فضايلشان بيشتر نور مىداد و مىدرخشيد و محبت آنان در دلها افزونتر مىگشت و يادشان بيشتر رواج پيدا مىكرد و گسترده مىشد و حجتها و برهانهاى آنان روشنتر و قوىتر مىگشت و فضل و مقامشان والاتر مىشد. تا آنجا كه على و فرزندانش، با اهانتهاى آنان، عزيز و محبوب شدند و با كشتن و ميراندنشان زنده گشتند و هر شرّى را كه نسبت به
آنان در سر مىپروراندند و عملى مىساختند تبديل به نيكى و خير مىشد. تا آنجا كه از فضايل و برترىها و سوابق درخشان آنان تا حد بسيارى بهدست ما رسيده كه هرگز ديگران به مرز آن نمىرسيدند ... و اگر نبود اينكه ارزشهاى انسانى و فضايل على (ع) و فرزندانش همچون «قبله» مشهور بود و همچون سنتهاى محفوظ فراوان بود، با آن شرايط و حقپوشىهايى كه ذكر شد، در روزگار، حتى يك سخن هم از آنان بهدست ما نمىرسيد ...». (1)اهميت اين نقلقول مفصل، بيشتر در آن بود كه از قول شارح معتزلى مذهب نهجالبلاغه، يعنى ابن ابىالحديد نقل شده است نه ديگران.
در زمان بنى عباس نيز اين گونه سياستها رايج بود. حتى با جذبِ اديبان و خريدن شاعرانِ دنيا طلب، آنان را وادار مىكردند كه در مدح و ستايش خلفا و در مذمّت و بدگويى و انتقاد از آلعلى (ع) شعر بگويند و براى سرودههاى خود، جايزه و صله دريافت نمايند. (2)اين برنامه تا آنجا گسترش يافته بود كه عدهاى نهچندان كم از شاعران براى دريافت جوايز فراوان و رسيدن به مال و مقام و تقرب به دستگاه خلفا، بهخصوص در زمان هارونالرشيد، به ادبيات فروشى مشغول بودند و گوهر شعر را به پاى سفلگانى همچون هارون مىريختند و با بدگويى از آلالبيت و حتى حضرتزهرا (س) به درهم و دينار مىرسيدند. (3)امام موسى بن جعفر (ع) چرا سالها در زندان هارونالرشيد به سر برد؟ جز براى اينكه از دسترس مردم دور باشد؟
امامرضا (ع) چرا مورد كينه و حسد مأمون بود و حتى مأمون اجازه نداد كه نماز عيد را به پايان برساند و از نيمه راه باز گرداند؟ جز براى وحشت از اينكه ديدهها و توجهها به سوى امام جلب مىگردد و اين براى حكومتِ مأمون خطرناك است؟!
«وقتى آوازه علمى و فضايل امامرضا (ع) گسترده شد و علما از هر سو براى آموختن معارف دين به حضورش مىشتافتند، محبت آن حضرت در دلها جاى گرفت و پيوند قلبى مردم با او استوار مىشد. اين خبرها وقتى به مأمون گزارش داده شد، كينهاش نسبت به امام افزونتر گشت و به «محمد بن عمرو طوسى» دستور داد كه مردم را از پيرامون آن حضرت طرد كرده و از حضورشان در مجلس آن امام، جلوگيرى كند ...». (1)
برشمردن فضاحتها و جنايتهاى امويان و عباسيان، در اين مختصر نمىگنجد.
قتلعامهايى كه كردند، زندانهاى مخوف، حبسها و تبعيدها و شكنجههايى كه كردند، امامهاى شيعه را كه كشتند، علويون را كه به دار آويخته و به تيغ سپرده و به زندان افكندند، ... زيادتر از آن است كه بتوان برشمرد.
آن همه از سادات حسنى و فرزندان اماممجتبى (ع) كه در عهد منصور دوانقى در مجلسها وزير ديوارها به شهادت رسيدند، (2)آن شصت سيد علوى كه در عهد هارونالرشيد، بهدستِ حميد بن قحطبه در يك خانه قتلعام شدند، (3)علويونى كه در دوره هارون، از بغداد به يثرب تبعيد شدند و با حكومت يافتن او، وحشت و هراس علويان را فرا گرفت و براى مصون ماندن از خشم و شمشير و زندان هارون، بهصورت ناشناس در آبادىها و شهرها پراكنده شدند ... (4)چيزى نيست كه از حافظه تاريخ، فراموش شده باشد.
ابنزياد، در دوره حكومت معاويه، شيعيان كوفه را مىشناخت و دنبال آنان مىگشت و زير هر سنگ و كلوخى مىيافت، مىكُشت. همه را به هراس افكند،
دستها و پاها را بريد، شيعه را بر شاخههاى نخل، حلقآويز كرد. چشمها را كور نمود، افراد را طرد و تبعيد نمود، تا آنجا كه در عراق، چهره برجسته و مشهورى از شيعيان نماند، مگر اينكه همه را يا تبعيد كرد، يا كشت، يا به دار آويخت، يا به زندان افكند. (1)مظلوميت آلعلى را بايد از زبان خودشان شنيد. امامان ما، خود، شاهد صادق آن دوره، و راوى رنجهاى بزرگ آن عصر بودند. خوب است كه ترسيمى از آن دوره را از زبان اماممحمدباقر (ع) بشنويم، كه گزارشگر دقيق از اوضاع زمان خويش و راوى رنجهاست.
آن حضرت مىفرمايد:
«... ما همچنان در روزگار بنىاميه مورد اهانت و خوارى و تبعيد و فشار و محروميت و كشتار و ترس قرار مىگرفتيم و بر خونهاى خود و خون دوستانمان ايمن نبوديم. دروغپردازان و منكران، با دروغهايشان و انكار حقّمان، به رؤساى خويش تقرّب مىجستند و از اين طريق به قاضيانِ بدكردار و كارگزاران زشترفتار، در هر شهرى نزديك مىشدند. براى آنان حديثهاى دروغ و جعلى نقل مىكردند، آنچه را كه ما نگفته و نكردهايم بر مردم نقل مىكردند تا مردم را نسبت به ما دشمن و كينهتوز سازند. اوج و نهايت اين شيوهها، در زمان معاويه و پس از شهادت اماممجتبى (ع) بود. در آن دوره، پيروان ما را در هر شهرى مىكشتند و بر اساس گمان و تهمت، دستها و پاها را مىبريدند و هركس كه بهعنوان داشتن رابطه و دوستى و تمايل نسبت به ما ياد مىشد به زندان مىافتاد يا اموالش به تاراج مىرفت و خانهاش ويران مىشد ...
زمانه همچنان رو به شدت بود تا زمانِ «عبيدالله بن زياد»، كشنده حسين بن على (ع). در دوره حكومت حجاج در كوفه، شيعيان را مىكُشت و با هر گمان و تهمتى دستگير مىكرد. اگر به مردى زنديق يا كافر مىگفتند، نزد او بهتر از آن بود كه بگويند شيعه است! در اين عصر، مردم با بغض و دشمنى على (ع) و دوستى كردن با دشمنان على و دشمنى كردن با دوستداران على، به دستگاه حكومتى تقرّب مىيافتند ...». (2)
اينها، گوشهاى از جنايات امويان است و پس از آنان بنىعباس نيز همين خطّ را ادامه دادند و براى سركوبى جناح بر حق اهلبيت و در انزوا قرار دادن آنان، جلوى هرگونه بيان حقّى را مىگرفتند و زبان آزادگان را مىبريدند و لبهاى حقگو را مىدوختند و حاميان اهلبيت و ائمه را يا منزوى مىساختند يا به قتل مىرساندند يا تبعيد و حبس مىكردند.
«سيد حميرى»، شاعر اهلبيت، بهخاطر شعرهايش، از سوى «سوّار»، قاضى بصره، به زندان افتاد. (1)«كميت»، شاعر انقلابى شيعه، بهخاطر اشعار موضعدارش كه از حقّ ائمه دفاع مىكرد و فجايع امويان را افشا مىنمود، از سوى هشام بن عبدالملك به زندان افكنده شد. (2)«حجر بن عدى» و ياران انقلابىاش در زمان معاويه دستگير شده و به شهادت رسيدند و يكى از همرزمانش بهنام «صيفى بن فسيل» بهخاطر امتناع از دشنام دادن به اميرالمؤمنين (ع)،- كه خواسته معاويه بود- با غل و زنجير به زندان افتاد و پس از چندى به شهادت رسيد. (3)«عمرو بن زراره» از اهل كوفه، كه از مناديان و داعيان به حكومت حَقّه على (ع) بود، با گزارش وليد و در زمان عثمان به دمشق تبعيد شد. (4)در ايام حكومتِ «زياد» در كوفه، برادر و فرزندان و همسر «سعد بن سرح» كه از شيعيان على (ع) بود دستگير و زندانى شدند و اموالش گرفته و خانهاش خراب شد. (5)با اين وضع، چه بايد كرد؟ در اين عصر خفقان، ائمه شيعه چه مىتوانند بكنند؟
جز آنكه با هر وسيلهاى و با استفاده از هر مناسبتى و به شكلهاى گوناگون، در
جهتِ بيرون آمدن «جبهه حق» از اين انزوا بكوشند؟!
جز آنكه پردههاى غفلت و بىخبرى را بدرند؟
جز آنكه با سلاح شعر و با حربه اشك، دليرمردانى را به ميدان بفرستند تا نقابها را كنار بزنند و مظلوميتها را نشان دهند؟
جز آنكه با تأكيد بر سنت «زيارت»، گامى در ابطال دسيسههاى قدرتمندان در جهت به فراموشى سپردن ارزشهاى والا و چهرههاى پاك، بردارند؟
از سياستهاى امويان و عباسيان و شيوههاى حذفى آنان نسبت به ائمه، نمونههايى نقل كرديم. در اين فصل از برخى تدابير شيعى و شيوهها و شكلهاى به كار رفته و به كار گرفته شده از سوى جناحِ خطّ امام و فرهنگ اهلبيت سخن مىگوييم تا ببينيم امامان شيعه، براى مقابله با آن «انزواى تحميلى» در عرصه فرهنگى و سياسى چه مىكردند و براى در هم شكستن توطئه سكوت و خنثى كردن آثار سياست بايكوت نسبت به جناح حقّ، چه برنامههايى داشتند و شكلهاى مبارزه با خفقان اموى و عباسى چگونه بود؟
نقاب بر چهره خورشيد انداختن، ريشهاى قديمى دارد، به قدمتِ انسان، و وجود حقّ و باطل در جهان.
و نور را زندانى كردن در حصار شب، شيوهاى كهن است. اما هرچه هست، بوده است و هست و شايد پس از اين هم تا هميشه در تاريخ بشر، اعمال گردد.
چندان شگفتانگيز نيست آنچه در گذشته ياد كرديم. يعنى ممنوعيت اسم ائمه: و ملاقات و زيارتشان. براى ناآشناى به بازىهاى تاريخ، شايد باور كردنى نباشد كه چگونه ممكن است اولاد پيامبر و عترت طيبه او و ائمه دين، كه پاكترين و داناترين و شايستهترين انسانهاى عصر خويش بودند، آنگونه مورد هتك حرمت و ستم و طرد و نفى و انزوا قرار گيرند، آنهم در زمانى كه از عصر پيامبر اسلام چندان هم نمىگذشت! و چنان مورد بىمهرى و حتى كينه معاصران خويش قرار گيرند كه
زندگى را در شديدترين شرايط سانسور و خفقان ناشى از سلطه بنىعباس و پيش از آنان بنىاميه بسر برند.
حوادث تاريخ، روشنگر و تبيين كننده يكديگر و مفسّر هماند. ممنوعيت نام على (ع) در دوره بنىاميه و جلوگيرى از زيارت حسين (ع) و بيان فضايل اهلبيت عصمت، در عصر حاكميت امويان و عباسيان، اگر در قرنهاى بعد، اندكى باورنكردنى به نظر مىرسيد، حوادث مشابهى در مورد ادامهدهندگان و اخلافِ هر يك از اين دو خط و دو جريان حق و باطل و نور و ظلمت، بهخوبى روشنگر گذشته است.
در عصر خفقانِ رضاخانى هم، عزادارى بر حسين (ع) قدغن بود و مخفيانه در خانهها انجام مىگرفت. در دوره پهلوى هم، نام و نوار و اعلاميه و رساله و كتاب حضرت امامخمينى و به ديدار او رفتن ممنوع بود و همسنگران و همراهان رهبر در جهاد با ستم در عصر سلطنت طاغوت، مورد تعقب و تهديد و تضييق و تبعيد قرار مىگرفتند.
ولى مگر تبعيدىها سكوت مىكردند و زندانيان تن به تسليم مىدادند؟
در عصر خلفا نيز پيروان حق چنين بودند و همچنان كه قبلًا اشاره شد، امامان شيعه- بهعنوانِ محور اينگونه تحرّكها- براى دعوت مردم به چكادهاى بلند حق و خورشيدهاى روشنىبخش و حرارتآفرين ايمان و عدالت، با شيوهها و برنامههايى، در جهت احياى فضيلتهاى فراموش شده و مطرح ساختن نمونههاى عينى كمالات و مجسمههاى تقوا و پاكى و ارزشهاى مكتبى، تلاش مىكردند.
آنچه با عنوانِ «شعر، ذكر و زيارت» مطرح مىشود اشاره به بعضى از اين شيوهها و برنامههاست. اينگونه فعاليتها و استفاده از اين نوع قالبها و شيوهها، برخى بيشتر به دورانِ حياتِ ائمه مربوط مىشود و بعضى ديگر پس از شهادت ائمه هم مىتواند مورد استفاده و عمل قرار گيرد.
نوشتن و گفتن و نشر فكر، از اسلوبهاى مهم تبليغى در رابطه با يك فكر و فرهنگ و سياست است. وقتى پيروان باطل از زبان و قلم و شعر و شيوههاى تبليغى بهره
مىگيرند، چرا حقجويان به اينگونه ابزار و وسايل بيانى روى نياورند؟!
در مقابل دروغپردازىها و جعلحديث و پخش فضايل ساختگى نسبت به امويان و وابستگان حكّام جور، مىبايست فضايل والاى اهلبيت بيان شود و احاديثى مستند و درست، كه در تمجيد و بزرگداشت اين خاندان از زبان پيامبر اسلام نقل شده است، مطرح و بيان گردد كه اين، امرى است كاملًا منطقى و بهجا و خردمندانه.
در زمينه شعر هم چنين است. در مقابل شاعرانِ متملّق و چاپلوس دربارهاى بنىاميه و بنىعباس كه با بيان شعرى خود، خلافت را حق مسلّم آن غاصبان دانسته و خلفاى جور را شايستهترين افراد براى تصدّى و بهعهده گرفتن رهبرى امت براى مردم جا مىزدند، شاعرانِ متعهّد شيعه، ضمن رسوا كردنِ دشمنان و افشاگرى عليه مظالم و جنايات و بىكفايتىهاى جبّاران حاكم، به تشريح و تبيين و اظهار فضايل امامان شيعه و آلعلى و ... مىپرداختند و چه بسيار شاعرانى از شيعه كه در ستيز با حكّام اموى و دفاع از ائمه و ترويج فرهنگ علوى، سر به دار يا آواره گشتند و يا شهيد راه تعهّد شدند. (1)ذكر مناقب و بيانِاحاديث مربوط به فضايل اهلبيت، در آن جوّ آلوده به تزوير و سالوس و دغل، ارزشى گران داشت. «سيد حميرى»، افتخارش اين بود كه هيچ منقبتى درباره على (ع) و اهلبيت نيست مگر آنكه آنها را در سرودههاى خويش آورده است.
در مقابل دروغپردازىهاى شگفت و وقيحانه كه از سوى روايتسازان و جعلكنندگان حديث در فضايل ساختگى خلفا و فاسقان و ... رواج داشت و عدهاى با گرفتن رشوه و جايزه، به تجارت و بازرگانى حديث مشغول بودند، بىشك، بيان فضايل روشن و شايستگىهاى درخشان و همچون آفتابِ ائمه معصومين، جهادى عظيم بود كه مىتوانست تا حدّى سدّ راه آن تبليغاتِ منفى و خنثى كننده تلاشهاى فرهنگى و حديثى مسموم آن دوره از سوى وابستگان به دربار خلفا باشد.
علامه امينى (رحمة الله) چهره بسيارى از اين دروغگويان بزرگ تاريخ را افشا كرده و
1) به نمونههايى از اينگونه تلاشها از سوى شاعران متعهد شيعه، مىتوانيد رجوع كنيد به: «الغدير» ج 2، و «ادبيات انقلاب در شيعه» از آيينهوند.
تناقضِ دروغهاى اين كمحافظهگان دروغگو را آشكار ساخته است و چه خوب از عهده اين كار برآمده است و فضايل جعلى انباشته شده در كتب قديمى را كه در مورد حاكمان بىتقوا و حكّام بىتعهد و لاقيد نسبت به شرع و اخلاق و دين و شرف نقل شده، بيان كرده است. (1)
در آن روزگار خشن و خفقانزده نسبت به «راه راست»، احياى فرهنگ اهلبيت يك تلاش مثبت و سازنده محسوب مىشد. خطّ فكرى امامان و طرح هدايتى ائمه، بهعنوان راه كمال انسان و نجاتِ امت، در آشفته بازار آن همه خطوط گوناگون و جريانهاى فكرى و سياسىِساخته و پرداخته دستگاههاى حاكم يا منحرفين شهرتطلب، عروةالوثقاى اطمينانبخش و خوبى بود كه مىتوانست مردم را در «صراط مستقيم»، آگاهى و وحدت و انسجام بخشد.
از اينرو تبيين و ابلاغ و احياى اين فرهنگ و خطّ، بيشتر به دوش پيروان ائمه و شيعيان فداكار و آماده براى ايثار و تلاش، سنگينى مىكرد.
يكى از روشهاى عملى و اقدامهاى مفيد براى اين طرح، داشتن رابطههاى مكتبى و جلسهها و ديدارها و همفكرىهاى فعال براى رسيدن به اين هدف بود. طرح مسائل مكتبى و حياتى و نقل سخنان ائمه و روايت كردن احاديث پيشوايان حق، كمك مؤثرى به زنده ماندن اين خطّ در ذهنيت و عينيت مردم آن روزگار مىكرد. از اينرو، تأكيد و تشويق ائمه به داشتن چنين جلساتى و نشستها و رفت و آمدها و رابطهها و مذاكرهها و پيوندهايى بر محور ولايت و امامت آن معصومين، جاى بسى دقت و تأمل است.
چيزى كه در احاديث مكرّر شيعه، به عنوانِ «امر» از آن ياد شده است. (2)و بهخاطر جوّ آن روز ائمه به ناچار بهصورت سمبليك و كنايى و با رمز و اشاره از آن ياد
مىكردند و شيعه را به داشتن جلسهها و رابطهها براى «احياى امر» فرا مىخواندند. منظور از آن، امامت و شئون مربوط به رهبرى ائمه است كه هم خطّ فكرى و هم شيوه و مشى عملى آنان را شامل مىشود و به تعبير حضرت آية الله خامنهاى، «امر»، سمبل و رمزى از آن «قيام» و آينده موعود تشيع بود كه همه در انتظارش بودند. (1)به يكى دو نمونه از اينگونه احاديث اشاره مىكنيم:
امامصادق (ع) به «فضيل» مىفرمايد:
تَجلسوُنَ و تحدّثون؟ قال: نَعم، جُعلت فداك. قال: انَّ تلكَ المجالس احبّها، فاحيُوا امرَنا يا فضيل، فرحم الله من احيا «امر» نا ... (2)- آيا مىنشينيد و براى هم حديث مىگوييد؟
فضيل پاسخ داد: آرى، جانم به فدايت.
فرمود: اينگونه مجالس را دوست دارم، پس «امرِ» ما را اى فضيل زنده نگهداريد، رحمت خدا بر آنكه امر ما را احيا كند.
در حديث ديگرى امامصادق (ع) به اصحابش توصيه مىكند:
«اتّقوا اللهَ وكونُوا اخوةً بَرَرة متحابيّن في اللهِ، متواصِلين مُتراحِمينَ، تَزاوَروا وَتلاقُوا وتَذاكروا واحْيُوا امرَنا». (3)- تقواى الهى را داشته و برادرانى نيكوكار باشيد، بر محور الله، دوستى كنيد، با هم پيوند و عطوفت داشته باشيد، با يكديگر زيارت و ملاقات و مذاكره داشته باشيد و امر ما را احيا و زنده كنيد.
باز در سخنى ديگر، امامصادق (ع) به «داود بن سرحان» فرموده است:
«اى داود! .. به دوستانم سلام برسان و بگو كه مىگويم: خدا رحمت كند بندهاى را كه با ديگرى جمع شده و امر ما را به ياد هم بياورند. هر وقت اجتماع كرديد به «ذكر» بپردازيد، همانا در اجتماع و گفتگوهاى شما زنده ساختن «امرِ» ماست و
بهترين مردم پس از ما، كسانى هستند كه كار و امر ما را يادآورى مىكنند و به ياد ما بر مىگردند». (1)اين امر، همان چيزى است كه مقوّم و ريشه و مبناى «اهلبيت» بودن آنان است، يعنى آن علم، عصمت، ولايت، تقوا و قرب به خدا، لزوم اطاعت مردم از آنان، حجّت بودنِ سخن و عمل آنان، لزوم اعتقاد به امامتشان و ...
علامه مجلسى در تفسير واژه «امر» مىنويسد:
«مراد از امر ائمه، امامت و دلايل امامت ائمه و فضيلتها و صفات آنان است، و نيز، نقل اخبار و نشر آثارشان و بحث و يادآورىِ علومشان و احياى دانشهايشان از طريق عنايت و توجه و نوشتن و نقل كردن، به شكلى كه مانع از كهنه و فراموش شدن و فرسودگى معارف آنان گردد و مايه حفظ آن شود». (2)روى اين اصل، تشكيل جلساتِ ذكر و حديثخوانى و نقل معارف اهلبيت، باعث زنده ماندن فكر و فرهنگ سازنده شيعى بود و علىرغم سياستهاى خلفا در جهت بستن درب خانه معصومين: و تعطيل كردن مكتب انسانپرور و آگاهىبخش آنان و تلاش در جهت منزوى ساختن و به فراموشى سپردن اين جريان حق، خورشيد پر فروغ شخصيت علمى و اخلاقىشان همچنان مىدرخشيد و جاذبه قوى و نيرومندِ معنوى و ارزشهاى متعالىشان، دلها و جانها و انديشهها را در تسخير خود داشت و امامان، حاكمان بلا منازعِ دلها بودند.
ذكرها و يادها، نوعى مبارزه بود. جلساتِانس و ديدار، وسيلهاى براى الهامگيرى و يافتن محورهاى وحدتِ مكتبى بود.
حلقات نقل احاديث ائمه، مايه انسجام فكرى و پيوندهاى عقيدتى بود.
رفت و آمدها و ديد و بازديد شيعيان، شبكه مواصلاتىِ آنان و تقويتكننده روح جمعى و تعاون و رشتههاى عاطفى هواداران خطّ امامت بهحساب مىآمد.
نقش شعر و مرثيه و به كار گيرى اين سلاح مؤثر در عصرِ «نتوانستن» ها، ابعاد ديگرى از مسأله احياى خطّ ائمه را داراست كه در نهايت، به مسأله «زيارت»، پيوند مىخورد.
«شعر» كه از جوهره تخيّل قوى و ترسيم زنده و تصوير جاندار، نسبت به آنچه در دل و جان مىگذرد برخوردار است، رساتر و نافذتر و ماندگارتر است.
ارزش شعر خوب و متعهد، وقتى روشنتر مىشود كه به تأثيرات منفى شعرِ هجو و لغو و فاسد توجه كنيم.
سود و تأثير شعرِ حق، وقتى معلوم مىشود كه به تباهگرى سرودههاى منفى و اشعار ويرانگر و قالبهاى ادبىِ در استخدام كفر و ستم و گناه دقت شود.
در هر صورت، هر دو، سلاح است، يكى با حق، يكى بر حق و هر دو شمشير است، يكى بر فرق باطل، ديگرى بر چهره حق.
و شعر بد و منفى و ضدّ ارزش را جز با شعر خوب و پرمحتوا و آرمانگرا و حقگوى نمىتوان پاسخ گفت.
اگر شعرهاى لغو و مبتذل و در خدمت فساد و طغيان، «سيئه» باشد، شعر خوب و استوار و زيبا در دفاع از حق، «حسنه» است و «سيئاتِ شعرى» را بايد با «حسناتِ شعرى و هنرى» از ميدان به در برد.
باز مىگرديم به بيان نقش شعر در عصر امامان شيعه كه براى مبارزه با خفقانِ اموى و عباسى است.
دربارهاى خلافت، هم براى توجيه شرعى خلافت و حاكميت خويش، هم براى تبليغ به نفع كارها و هموار كردن راه براى اقداماتِ خودكامهشان و هم براى از صحنه بيرون كردن رقبا و دشمنان و مخالفان، از شاعران استفاده مىكردند.
شعراى وابسته به دربار، در دفاع و تبليغ و حمايت و ستايش از حكومت امويان و عباسيان، شعر مىگفتند و پول مىگرفتند. نمونههاى آنان: كعب بن جُعيل، متوكّل ليثى،
عبداللهِ بن هُمام سلولي، ابوالعبّاس اعمي، مسكين دارمي، اخطل، عدىّ بن رقاع و ... است كه در تمجيد و ستايش و تملّق خاندان اموى و درباريان شام و مروانيان، معاويهها، مروانها، وليدها و ... شعر مىسرودند و به دريافت درهم و دينار و كيسههاى زر و جامههاى گران و خلعتهاى ويژه نايل مىشدند.
در مقابل، شاعران مكتبى و پروردگان دامن اسلام و پيروان صديق حق نيز، با شمشير شعر به ميدان مىآمدند و در عرصه ادب و بيان و حوزه كلام و بلاغت و شعر، علاوه بر آنكه مظالم و خلافها و فسادهاى دشمن را افشا مىكردند، به تمجيد و ستايش حق و راستى و عدل و كمال و علم و فضل، كه در وجود ائمه و در خطّ اهلبيت تجلّى داشت مىپرداختند. از اينرو مىبينيم كسانى همچون «فرزدق»، «عوف بن عبدالله»، «كميت»، «عبدالله بن كثير»، «دعبل» و ... با زيباترين و مؤثّرترين وجهى، مفاخر و فضايل و صفات والاى ائمه را در قالب شعر بيان مىكردند و با جانسوزترين تعبيرات و مهيّجترين شكل، مظلوميت «آلعلى» و شهيدان راه حق و كشتگان وادى عشق در كربلا و ... را ترسيم مىكردند.
در آن روزگار، شاعران متعهد شيعه، سنگرداران پرشور و مبارزان نستوه ميدانِ قلم و بيان به حساب مىآمدند و جهادشان مورد حمايت و توجه ائمه بود و نقش تبليغى كارشان در حدّى بسيار بالا بود. جايگاه شعر، حساس بود و پايگاه شاعر جبهه حق، در قلبِ حق طلبان و باطل ستيزان، و به همين جهت هم اين گونه چهرهها معمولًا تحت تعقيب قدرتهاى حاكم بودند.
به بيانِ حضرت آيةالله خامنهاى در اين زمينه توجه كنيد:
«... با توجه به پايگاه بلندِ «شعر مسلكى» در قرنهاى اول و دوم هجرى و يادآورى اين نكته كه شاعرِ متعهد به يك مسلك، برجستهترين و مؤثرترين نقش را در ترويج گرايشهاى مسلك خود و تبيين هدفها و شعارهاى آن به كار مىبرده است، طبيعى مىنمايد كه حساب ويژهاى براى اظهارات و سرودههاى شاعران وابسته به جناحهاى سياسى در نظر گرفته آيد. نويسنده كتابِ «العباسيون الأوائل» به درستى نقش حسّاس و تعيين كننده ادبيات را در قرنهاى 1 و 2 كه روزگار شكوفايى شعر و خطابه عربى است در كتاب خود باز نموده
است، مىنويسد: «ادبيات در دلها اثر مىگذاشت و مهر و گرايش مردم را به اين يا آن دسته جلب مىكرد. شاعران و سخنوران به منزله روزنامههاى آن عصر بودند كه هر يك جهت گيرى سياسى ويژهاى را مطرح مىساخت و از آن دفاع مىكرد و با زبانى مؤثّر و شيوهاى رسا، دلايلى بر حقانيّت گرايش سياسى خود اقامه مىنمود و دلايل رقباى خود را مردود مىساخت .... شاعرانِ هواخواه علويان در قصايد خود كه غالباً سرشار از نوعى عاطفه شورانگيز ناشى از احساس مظلوميت است، اين استدلالها را ردّ كرده، استدلالهاى ديگرى و گاه از نوع همانها بر حقانيّت ادّعاى ائمه شيعه ارائه مىنمودند ...». (1)شعراى حقگرا و عدالتخواه و مكتبى شيعه در دفاع از اهلبيت و بيان مظلوميت شيعه و احياى ياد و فضايل ائمه و شهداى كربلا و اولياى دين، با استفاده از اين سلاح مؤثّر، خدمات ارزندهاى بهحق نمودند و مردانه و قهرمانانه، از جبهه علويان دفاع كرده و با دشمن ستيز كردند.
سرودههاى موضعدار اينگونه شاعران در آن عصر، آنچه كه به اهلبيت مربوط مىشد، عمدتاً دو محور اساسى داشت:
1- مدايح
2- مراثى
در مدايح، فضايل ائمه: مطرح مىشد و در مراثى، سوگ و رثاى شهداى مظلوم خاندان پيامبر عنوان مىگرديد و روشن بود كه جهتگيرى اين مرثيههاى سوزناك و بيان شهادتها- چه به صراحت چه با كنايه- متوجه خلفا و واليان وابسته به قدرتهاى مسلط بود كه شهيدان، كشته كينه و عداوتِ آنها بودند.
ستايش و مدحى هم كه در قالب شعر، از امامان شيعه و اولياى دين و عترت پيامبر مىشد صرفاً مدّاحى و تملّق و ثناگويى نبود، چرا كه اينگونه مدحهاى تملّقآميز، معمولًا براى خودشيرينى و كسب زر و سيم و رسيدن به دنيا و دينار بود و نه شاعران شيعه اهل اين كار بودند و نه چنين سرودههايى مورد حمايت ائمه بود.
1) پيشواى صادق، حضرت آيةالله خامنهاى، ص 81- 82.
انگيزه و هدف و سبك كار و محتواى آن اشعار با آنچه در دربارهاى سلاطين و خلفا و امراء مرسوم و متداول بود فرق مىكرد.
استاد محمدرضا حكيمى در اينباره مىنويسد:
«... شاعرانِ سلف اسلام كه در دامان اين تعاليم، تربيت يافته بودند، هرگز بهسوى مدحگويى- به معناى متعارف- نمىگراييدند و آن را مذموم مىدانستند و از نظر شرع، منهىّ. بعدها بيشترِ شاعرانِ مذهبى، بهويژه در زبان پارسى از اصالت كار دور ماندند و در مدايح دينى نيز غرضِ اصلى را رها كردند. بارى، در شعر مذهبى نظر كلى بر نشر مبادى دين بود و احياى حقايق ايمان و زنده كردن دلها و جانها و جارى ساختن خون حماسه و تعهّد در رگها و پىها. از اينرو شاعران بزرگ شيعه هميشه براى حكومتهاى فاسد، خطرى بزرگ محسوب مىشدند. زيرا آنان در خلال مدح آلمحمد (ص) حقايق دين و صفات لازم حاكم دينى را ياد مىكردند و با ذكر صفات اسلامى امامان و مقايسه و تحقير زمامداران، دلها را به حق و حكومت حق توجه مىدادند ...». (1)اين شيوه و پيمودن اين راه، الهام گرفته از رهنمودهاى خود ائمه: بود و آن حضرات، هم با صراحت، مشوّق و فراخواننده صاحبان اين هنر به دفاع از حق و فضيلت بودند و هم رفتار و سيره عملى آنان در زندگى، مؤيّد اينگونه شاعران بود. ائمه شيعه، لفظاً و عملًا، با صراحت و كنايه، مدافع شاعران متعهد و مديحهسرايان متّقى و مرثيهخوانان حقشعار بودند.
امامجواد (ع) به «عبدالله بن صلت» نوشت كه: در سوگ من و پدرم (حضرترضا (ع)) مرثيه بسراى. (2)امامرضا (ع) فرموده است:
«ما قال فينا مؤمنٌ شِعراً يَمْدحُنا به إِلّا بَنَي الله له في الجنةِ أَوسعَ مِنَ الدّنيا سَبْعَ مَرّاتٍ». (3)
هيچ مؤمنى درباره ما شعرى در ستايش ما نمىگويد، جز آنكه خداوند در بهشت، براى او به اندازه بيش از هفت برابر دنيا بنا نهد.
پيشواى ششم حضرتصادق (ع) فرموده است:
«مَن قالَ «فينا» بيتَ شِعرٍ بَنى اللهُ لهُ بيتاً في الجَنةِ». (1)
هركس درباره ما يك بيت شعر بسرايد، خداوند به پاداش آن خانهاى در بهشت برايش مىسازد.
توجه و عنايتى كه در اينگونه روايات- كه مكرّر هم نقل شده- روى تعبيرِ «فينا» است، يعنى درباره ما و در حق و شأن ما، نشان دهنده بعد تعهّد و حماسه و جنبه حقگرايانه شعر است كه ارزش دهنده شعر و بيانِ ادبى است.
تجليل شعرى از ائمه، تجليل و ستايش حق و اسلام و عدالت است و بيان مظلوميتهاى آنان و مرثيهسرايى براى شهيدان اهلبيت، بهطور ضمنى مبارزه با ستم و خفقانِ حكّام جور است و آنچنان مقدس و ارزشمند است كه همتراز و همپايه با عبادت، در ارزشمندترين لحظهها و مكانهاى مقدس عبادت بهحساب آمده است و گوش كردن به آن هم عبادت است.
«كميت»، در موسم حج و ايام تشريق در «منا» خدمت امامصادق (ع) مىرسد و از حضور امام (ع) اجازه مىطلبد تا شعرى را كه سروده است بخواند. امام (ع) مىفرمايد: اين ايام، ايام بزرگى است (يعنى شعر خواندن در اين موقعيت عبادى و حساس، مناسب نيست).
كميت مىگويد: «انّها فيكم!»- شعر، درباره شماست (يعنى مكتبى و موضعدار و مبين حق است).
امام (ع) مىفرمايد: بخوان! .. (2)چنين برخورد و اجازه گرفتنى را هم در «ايام البيض» با امامباقر (ع) داشته و سروده خويش را درباره شهداى كربلا خوانده است و حاضرين با شعر او گريستهاند و
امامباقر (ع) او را دعا كرده است. (1)قالب مدح و مرثيه، معمولًا براى بيان گفتنىها- از فضايل اهلبيت و مظالم امويان- مورد استفاده قرار مىگرفته است و اينگونه اشعار هم دست به دست و دهان به دهان مىگشته و نقل مىشده است.
علامه امينى درباره «سيد حميرى» كه يكى از اين وارستهمردان مخلص اهلبيت و شاعران نامآور و صاحب ولايت و توانا و بلندپايه و چيرهدست و پاكدل شيعه و يادآور بزرگ حماسه عاشورا بود و نزد امامصادق (ع) منزلتى عظيم داشت و سرودههاى انقلابى و مرثيههاى سوزناك و پرمحتوايش از نفوذ و شهرت و قوت كمنظيرى بهرهمند بود. مىگويد:
«... از بسيارى از شاعران، در جديت و دعوت به بنياد استوار، پيشى گرفت و در ستايش عترت پاك پيامبر، فراوان شعر گفت و با ايثار جان و هستى در راه تقويت روح ايمان در جامعه و احياى دلهاى مرده، با پراكندن و نشر فضايل «آلالله» و گسترش فضايل اين خاندان و نكوهش و انتقاد از دشمنانشان، از ديگر شاعران، برتر و بالاتر گشت .... و به گفته «ابوالفرج اصفهانى» شعرهايش يا آميخته به مدح بنىهاشم، يا بدگويى و انتقاد از دشمنان و مخالفانشان بود ...». (2)اين، نمونهاى از «تولّى» و «تبرّى» در محتواى شعرى اوست. البته تنها به مرحله قلبى و زبانى اكتفا نمىكرد و اين موضع، در عمل و رفتار اجتماعى و گسستنها و پيوستنهاى او هم مشهود بود، كه علامه امينى در اين مورد هم مىنويسد:
«سيد حميرى، همه فضايل على (ع) را به گونهاى در قالب اشعارش گنجانيد. حضور در هر مجلسى كه در آن «آلمحمد» ياد نمىشد او را ملول و خسته مىكرد و هرگز به محفلى كه خالى از ذكر آنان بود انس و الفت نداشت». (3)«دِعبل» نيز يكى از اين شاعران والامقام و بلندپايه است كه سرودههايش آوازه و شهرت و نفوذ خاصّى داشت و مورد تكريم شايسته ثامنالائمه، حضرترضا (ع) قرار
گرفت. قصيده معروفِ «مدارسُ آياتٍ ...» او، كه در سوگ شهداى آلمحمد و به خون خفتگان دشت كربلا و بيان فضايل اهلبيتِ عصمت و عترت طاهره پيامبر است، يكى از بهترين كارها و زيباترين شعرهاى اوست. (1)و در مسائل ديگر، بهخصوص در مدح اميرالمؤمنين (ع) و مرثيه اباعبدالله الحسين (ع) و ستايش از ائمه، شعرهاى فراوانى دارد. (2)روشن است كه حركت در چنين خطّى و داشتن چنين موضعى متعهّدانه و قاطع و صريح، براى شاعران، گران تمام مىشده است و زندگى سراسر سختى و فشار و هراس اينگونه فرزانگان شيردل و شعراى بىباك، نشان اين حقيقت است.
براى اين سخن نمونههاى فراوان مىتوان ياد كرد. از جمله كميت بن زيد- شاعر معروف اهلبيت كه تاكنون بهصورت مكرر نامش آورده شده- يكى از آنان است.
كميت، بهخاطر قصيده بلند و بالايى كه در بعضى از ابيات آن، به مدح بنىهاشم و بيان سوگنامه براى زيد بن على و پسرش يحيى بن زيد پرداخته بود، وقتى گزارش اين قصيده تعهدبار به «هشام بن عبدالملك» رسيد، به والى آن روز كوفه (خالد بن عبدالله قسرى) نوشت و سوگند داد كه دست و زبان كميت را قطع كند ... كه ناگهان، كميت، خانه خود را در محاصره نيروهاى سواره والى ديد، كميت را دستگير كردند و به زندان افكندند. (3)مىبينيم كه داستان خونبار شيعه در ادبيات و شعرش، فقط در ائمه معصوم خلاصه نمىشود، بلكه به بيان فضايل علويون ديگر هم كه در مبارزه با امويان شربت شهادت مىنوشيدند مىپرداختند. نام و چهره كسانى همچون: «حِمّانى افَوه»، «سديف بن ميمون»، «عبدى كوفى»، «صنوبرى»، «ابىفراس»، «كشاجم»، «سيد رضى»، «سيد مرتضى»، «مهيار ديلمى»، «خطيب خوارزمى»، «صاحب بن عباد» و دهها تن ديگر در اين رواق خونين مىدرخشد و آثارشان سرشار از لطافت و ظرافت و زيبايى در سوگ
شهيدان و مدح ائمه است. (1)
همچنين بحث مستوفا و عالمانه و تحقيقى مرحوم علامه امينى درباره شعر در تاريخ اسلام و شاعرانِ متعهد شيعه و مقام و احترامشان نزد ائمه، موضع امامان در اين رابطه، برخورد خوب و شايسته عالمان بزرگ دين با عنصر شعر موضعدار و مكتبى و در خدمت هدف متعالى، در الغدير، ج 2، صفحات 2 تا 24 يا در ترجمه فارسى الغدير، بسيار مفيد و مطالعهاش براى علاقمندان به اينگونه مباحث، آموزنده و راهگشاست.
علاوه بر به كارگيرى شعر در قالب «مدايح و مراثى» شيوه هاى ديگرى هم در «احياى امر» ائمه مرسوم بوده است، كه برپا كردن مراسم عزادارى و گريه و نوحه بر مظلوميت اهل بيت و شهداى كربلا يكى از آنها است. از پرداختن به اين بحث هم چشم مى پوشيم، چرا كه نيازمند تأليفى مستقل است.1) براى آشنايى به شعر و زندگى نامه اين شاعران به مجلّداتِ الغدير جلدهاى 2 و 3 و 4 مراجعه كنيد.
حج، ميعاد در سرزمين موعود
كعبه، يك سنگ نشانى است كه ره گُم نشود حاجى! احرام دگر بند، ببين يار كجاست؟
در آستانه زيارت خانه خداييم.
سفرى مىبايد و هجرتى و گشودنِ بند «عادت» از پاىِ «روزمرگى»
و چشيدن آب، از چشمه حيات و پرواز به آنجا كه دلها به عشقش مىطپد.
غالباً، زائر، مسافر است و زيارت و سفر، توأم.
پس در «حج»، زيارت است و سفر و هجرت، بهسوى نبض ايمان و مهدِ قرآن و مهبط وحى ....
سير و سفر در اسلام، بسيار پسنديده است و مفيد، ولى بايد در جهت خوب و با انگيزه و هدفى سالم باشد. امامصادق (ع) فرموده است:
مسافرت بايد براى يكى از اين سه امر باشد:
1- تهيه توشه آخرت
2- تأمين معاش زندگى
3- لذت مباح و تفريح سالم و غيرحرام. (1)رسولخدا (ص) هم فرموده است:
مسافرت كنيد تا صحّت بدن يابيد، جهاد كنيد تا غنيمت بهدست آوريد، حج نماييد تا بىنياز گرديد. (2)زيارت خانه خدا، هم سفر است، هم حج است، هم براى مسلمين منافع مادى و اجتماعى دارد، هم آگاهىبخش و وحدتآفرين است، هم دشمنشكن و دوستنواز است. سازندگى حج بسيار است و نقش تربيتى و اجتماعى و سياسى آن، بس عظيم و كارساز، و نخستين گامِ حج، با سفر آغاز مىشود و سرفصل زيارتها حجّ خانه خدا است.
در عين حال بايد هشيار بود كه اين سفر الهى و زيارت پربركت كه بر هر مسلمانِ توانمند و مستطيع، فرض و واجب است، از محتوا تهى و از اثر خالى نگردد ... كه اينگونه حج، حج دوره آخرالزمان است. در حديث است كه:
«در آخرالزمان، مسافرت و بيرون رفتن مردم براى حجّ به چهار گروه، بيشتر اختصاص پيدا مىكند:
حكمرانان براى تفريح و گردش،
ثرومتمندان براى تجارت و داد و ستد،
فقراء براى گدايى و قاريان براى سمعه و ريا ...». (3)در هر صورت، دريغ است كه اين سفر، به هدفهايى دنيايى و محاسبات سودپرستانه اختصاص يابد و از محتوا و بعد عارفانه و عاشقانه تهى گردد. چرا كه مكه،
1) «انّ على العاقل ان لا يكونَ ظاعناً الّا في ثلاثٍ: تزوّدٍ لمعادٍ او مرمّةٍ لمعاشٍ او لذّةٍ في غير محرّم» مكارم الأخلاق، ص 240.
2) «سافِروا تصحّوا، وَجاهِدوا تغنَموا وحَجّوا تستغنوا» محاسن برقى، ص 345.
3) «اذا كان آخرُالزمانِ خرج الناس للحجّ اربعة اصناف: سلاطينهُم للنّزهه، واغنيائهم للتِجارة، وفقرائهم للمسألةِ وقُرّائهم للسُمعة» محجة البيضاء، جلد 2، ص 189.
ضيافتگاه ملكوتى و معنوى خداوند است و حاجى مهمانِ پروردگار است و پذيرايى خداوند، با رحمت و مغفرت است.
امامعلى (ع) فرموده است:
«الحاجّ والمعتمر وَفْدُ اللهِ وحَقٌّ على الله تعالي انْ يُكرمَ وَفْده ويَحبُوهُ بالمغفرة». (1)
و حيف كه اين ميهمانى، كه زمينهساز اكرام خدا و پذيرايى با غفرانِ الهى است، در حدّ سفرى تفريحى و گردشى پوچ، و رفت و آمدى تاجرانه درآيد ... كه صاحبخانه كريم و بزرگ است و مهمان را هدفى والا و نيتى در خورِ عظمت «ربّ البيت» شايسته است.
مكه، سرزمين برگزيده خداوند است و موردنظر و توجه پروردگار. سرزمين عرفان و معنويت و توحيد است، خاستگاه اسلام است، تربت منتخب آفريدگار است و زيارت اين ديار، قدم نهادن و رفتن و ديدن و فيض بردن از جاهايى است كه مورد عنايت خاصّ خداست.
امامصادق (ع) فرموده است:
«محبوبترين زمين نزد خدا، «مكه» است. نزد خداوند هيچ خاكى محبوبتر از خاكش و هيچ سنگى گرامىتر از سنگش و هيچ درختى محبوبتر از درخت مكه و هيچ كوهى محبوبتر از كوههايش و هيچ آبى محبوبتر از آب مكه نيست». (2)در ارزش زيارت مكه همين بس كه ايام پربركت و سراسر خير حج، آنقدر سازنده و پربار و پربها است كه در حديثى از امامباقر (ع) حتى خواب در مكه، همچون تلاش و فعاليت در شهرهاى ديگر و سجود در مكه، همچون بهخون غلطيدن و شهادت در راه خدا بهحساب آمده است:
«... وَالنائم بمكة كالمجتهدِ في البُلدانِ وَالسّاجد بمكّة كالمتشحطِّ بدمه في سبيلِ الله ...». (1)
ارزش و قداست اين خاك، بهخاطر انتساب به پروردگار است و برگزيدگى اين تربت، بهخاطر معنويات و خاطرات مقدس اين مهد وحى و كانون رسالت و توحيد است.
مرحوم علامه امينى، در ردّ نظريه كسانى كه به اينگونه امور و تبرك جستنها و ارزش قائل شدنها ايراد مىگيرند، بحث و بيان مفصّلى دارد كه در جايى چنين مىگويد:
«... همچنان كه اراضى و ميدانها و خانهها و ادارات رسمى و دولتى كه به نحوى منتسب به حكومتهاست، احكام و مقررّات ويژهاى دارد كه مردم، ملزم به رعايت آن و اجراى قوانين مربوط به آن هستند، همچنين زمينها و بناها و سرزمينهاى منسوب به خداوند هم شئون خاص و احكام و مقررات ويژه و لوازم و روابطى دارد كه حتمى است و آن كس كه تسليم پروردگار باشد و در لواى توحيد و زير سايه اسلام زندگى كند بهناچار بايد آنها را مراعات كرده و به وظايف خود در قبال آنها قيام و اقدام كند. و از همينجاست كه كعبه و حرم و مسجدالحرام و مسجدالنبى و كلًا مساجد و معابد و كليساها و كنيسهها احكام خاص و مقررات ويژه و احترام فوقالعاده دارد و از نظر طهارت و نجاست و خريد و فروش و ... مقرراتش ويژه و لازم الاجراء است. اگر مكه مكرمه حرم امن الهى است كه مردم به آن روى مىآورند و از هر فراز و نشيب، آهنگ خانه خدا مىكنند و آن اعمال مخصوص را انجام مىدهند و حتى گياههاى حرم هم حكم خاص دارد، اينها از آثار همان انتساب به خداوند است و بهخاطر اين است كه خداوند، «مكه» را از بين سرزمينها، برگزيده است ...». (2)اين مكه است و كعبه، اين خاستگاه نور توحيد است و «امالقرى»، اين حجرالأسود است و مقام ابراهيم، اين سرزمين «مبارك» است، خانه بركتخيز است. اولين خانه پربركتى است كه براى مردم قرار داده شده است.
به تعبير قرآن: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً (1).
در كعبه، «حجرالأسود»، سوگندنامه خدا با بندگان است و دست كشيدن به آن، تجديد عهد با خداوند است و بيعت نمودن با اوست. درباره حجرالاسود و ركن يمانى، حديث است كه: «يَمينُ الله فى ارضِه يُصافح بها خَلقه». (2)نگاه كردن به كعبه هم، عبادت است. كه پيامبر فرموده است:
«النّظر الى الكعبةِ عبادةٌ». (3)
و در حديث ديگر است كه: هركس به كعبه نظر كند (در واژه «نظر» دقت شود) تا وقتى كه نگاهش به كعبه است برايش حسنه نوشته مىشود و از سيّئات او محو مىگردد:
«مَنْ نظر الى الكعبة لم يَزَلْ يُكتبُ له حسنةٌ ويُمحي عنه سيئةٌ حتّى يصرفَ ببصره». (4)وقتى كه كعبه، يادآور آن همه خلوص و عظمت و ايثار ابراهيم است و سمبل توحيد و خداپرستى است، نگاه به آن هم عبادت بهحساب مىآيد. چرا كه اين نگاه هم سازنده و تربيت كننده است. تا نگاه كننده چه كسى باشد و در وراى نگاه، چه احساس و درك و برداشتى نهفته باشد.
«اقبال» لاهورى، در شعر خود، به اين پيوند ناگسستنى ميان بنده و خدا در رابطه با حجّ و كعبه اشاره كرده و گفته است:
حرم جز قبله قلب و نظر نيست طوافِ او، طوافِ بام و در نيست
ميان ما و «بيتالله» رمزى است كه جبريل امين را هم خبر نيست (5)
در حريم حَرَم دوست
در زيارت حجّ، زائر مهمان خداست.
اين زيارت، پاسخگويى و لبيك به دعوتنامه عامّى است كه چندهزار سال پيش، حضرتابراهيم، به فرمان خداوند از همه كسانى كه مىتوانند و استطاعت شركت در اين كنگره عظيم الهى، مردمى را دارند، نموده است.
خداوند در قرآن فرموده است:
(وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ...). (1)
«براى ابراهيم، جايگاه بيت را فراهم نموديم و دستور داديم براى من شريك قرار مده و خانه مرا براى طواف كنندگان و بپا ايستادگان و راكعان و ساجدان پاك گردان و مردم را به حجّ، ندا داده و دعوت كن كه سواره و پياده از هر فراز و نشيبى و سواره بر هر مركب ضعيفى به اينجا بيايند».
زيارت حج، يك سفر سازندگى است، سفر خودسازى و تهذيب نفس و ارتقاى درجه معرفت و شناخت و عشق به حق و گرديدن به گِرد مركزيت توحيد است.
در اين سرزمين بعثت و حريم قدسى خدا كه قبله مسلمين و مطاف يكتاپرستان است، بىاجازه نمىتوان وارد شد، بىدعوت نمىتوان رفت. اجازه، همان دعوت عام الهى است و آمادگى براى ورود، همان «لبيك» است. بدون احرام، از ميقات نمىتوان وارد اين سرزمين شد. در هر وقت از سال كه باشد، هركه و از هر كجا كه باشد، براى ورود به اين سرزمين مطهر و حريم حرم دوست، بايد «مُحرم» شد و لبيك گفت و قدم صدق بر آن نهاد. چرا كه سر در كوى دوست سپردن و در مطافِ حق گرديدن است.
خدا، زائر را دعوت كرده و اجازه ورود و حضور در ميقات و مطاف و حرم داده است. چه مقام والا و توفيق بزرگى.
بهقول اقبال:
چه خوشبختى چه خرّم روزگارى درِ سلطان به درويشى گشادند
1) سوره حج، آيات 26- 27.
آن كه به زيارت حج مىرود، سفر به سوى خدا مىكند. به تعبير لطيف و زيباى حضرت امام خمينى:
«... سفر حج، سفر كسب نيست، سفر تحصيل دنيا نيست، سفر الىالله است. شما داريد به طرف خانه خدا مىرويد. تمام امورى كه انجام مىدهيد بهطول الهيّت بايد باشد. سفرتان اينجا كه شروع مىشود سفر بهسوى خداى تبارك و تعالى است. بايد مانند انبياء: و بزرگان دين ما كه تمام زمان حياتشان مسافرتشان الىالله بوده است و از آن چيزى كه در برنامه وصول الىالله بوده است يك قدم تخلّف نمىكردند. شما هم وفود الىالله داشته باشيد و در ميقات كه مىرويد، لبيك به خدا مىگوييد، يعنى تو دعوت كردى، و ما هم اجابت ...». (1)باز، بهقول اقبال لاهورى:
در آن دريا كه او را ساحلى نيست دليل عاشقان غير از دلى نيست
تو فرمودى رهِ «بطحا» گرفتيم وگرنه جز تو ما را منزلى نيست
سفرى اينچنين عظيم، و زيارتى اينگونه عارفانه و عاشقانه است كه باعث مىشود امامحسنمجتبى (ع) بيست و پنج بار پياده به «حج» مى رود (2)و امام حسين (ع) هم گاهى در اين سفر، با داشتن مركب و وسيله سوارى پياده راه مىپيمايد و مركب، پشت سرش حركت مىكند. (3)اين، شوق ديدار را مىرساند. در ميان جمعى كه به ديدار خانه مىروند، بعضى هم به صاحبخانه مىانديشند ... «او خانه همى جويد و من صاحبِ خانه» و رابط در اين ميان، «دل» است، و وادىِ سفر، عشق و عرفان است.
وقتى كه حج، حضور در ميقاتِ ربّ است، وقتى شركت در ضيافةالله است، وقتى لبيك گفتن به نداى ابراهيم و دعوتِ خداوند است، پس حاجى بايد به تناسبِ «مقام»، خود را مهيّاى اين «بارعام» سازد.
در مورد اين ادب باطنى حج، امامصادق (ع) فرموده است:
«اذا اردتَ الحجّ فجرّد قلبك لله من قبل عزمِكَ من كلّ شاغلٍ وحجابِ كلّ حجابٍ وفَوّض امورك كلّها الى خالقِك وتوكل عليه في جميع ما يظهر من حركاتك وسكناتِك ...». (1)
«دل را در هنگام و هنگامه حج، براى خدا مجرد ساختن و از هر حجابى و شاغلى آزاد ساختن، همه امور را بهخدا سپردن و در تمام حركات و سكنات، بر او توكّل داشتن ...».
اگر حاجى زائر، اينگونه با قلبى سرشار از خدا و تهى از غير، رو به خداى آورد، طبيعى است كه هر قدمِ مهمانِ خدا عبادت و درجه و رتبه بهحسا ب مىآيد و در مقابل هر گام حسنهاى بر او افزوده شده و سيّئهاى از او محو مىشود، چنانكه امامصادق (ع) فرموده است:
«انَّ العبدَ المؤمِنَ حينَ يَخْرُج من بيته حاجّاً لا يخطو خُطوةً ولا تَخْطُو به راحلِتُه الّا كتب الله له بها حسنةً ومحي عنه سيئةً وَرَفَع له بها درجةً ...». (2)
در اين صورت است كه حاجى، مهمان خدا خواهد بود والّا خير.
در اين زيارت، تكتك عملها و مناسك حج، بايد سازنده و آموزنده باشد وگرنه: (بهقول ناصر خسرو)
رفته و مكه ديده، آمده باز محنت باديه خريده به سيم
با پوشيدن جامه احرام، جامههاى گناه را بايد زمين ريخت و با غسل احرام، گناهان را شستشو كرد و توبه نمود و با احرام بستن، با خدا بايد تجديد پيمان نمود و با گفتن «لبيك»، از صميم جان به نداى دعوتِ خدا و ابراهيم پاسخ گفت و با ورود به حرم، خود را در حريم حرمت الهى ديد و با سعى و طواف، خود را خدايى ساخت و بين خوف و رجاء بود. بايد با رمى جمرات، شيطانهاى نهان و آشكار، درونى و بيرونى را طرد كرد و با قربانى گوسفند، نفس سركش را قربانى كرد و كشت و ... به ميقات
دوست رفت و در مناى معرفت مقيم شد و در پرتو هدايت خدا قرار گرفت و بهتر از پيش شد ... در اين زمينه، به گفتگوى عميق و زيبا و بديعِ امامزينالعابدين (ع) با «شِبلى» كه از حج آمده بود و امام به ديدارش رفت مراجعه و دقت كنيد. (1)اين است كه حج، همرنگ شدن با خالصان و پاكان و هماهنگ شدن با فرشتگان و كرّوبيان است.
در زمان موعود، به سرزمين ميعاد رفتن است.
كعبه و قبله را از نزديك ديدن است و جهت و وجهه عمل را مشاهده كردن است. زيارت كعبهاى است كه به فرمان خدا همهروزه و در كارهاى عبادى، روى بدانسو مىكنيم و چهره به طرف «مسجدالحرام» مىگيريم كه قبلهاى است پسنديده و رضايتبخش ... فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ .... (2)حاجى، در اين زيارت، به خانه خدا و قبلهگاه مىرود.
«و ... قبله، روى آوردن به اين سرمايههاى شور و الهام است
و مىبينيم و مىدانيم
كه پيچِ كوچههاى مكه، بوى پيرهن در آستين دارد:
و دستِ شهر مكه، جام جم را در نگين دارد:
و ... «كعبه»، قلب خون پالاى مام ميهن اسلام
و ما چون قطرهاى خون،
رهنوردى سوى اين كانون،
كشانِ كهكشان، در دامن اين آسمان،
بهسوى كعبه مقصود، «راه شيرىِ» تابان
و ما چون ذرهاى در كهكشان، افتان و خيزان، مست و سرگردان
و سنگ تيره، در ديواره كعبه
نشانِ بيعتِ «الله» با انسان
و ما بيعتگرانى با خدا، بنهاده بر كف، جان،
الا ... اى قبله، اى رمز محبّتها و الفتها و وحدتها
الا ... اى مظهر انديشه توحيد
نشانِ جاودانِ اتحاد روح ملتها
تجلّىگاه شورانگيز فكر امّتى آگاه
تو كانونِ همايشگاه ميليونها دل شوريده و روييده از خونى
تو، مغناطيس دل هايى
و ما با روح آتشناك و پاكى، كهرباى كعبه را
من از اين شهرِ اميد
شهر توحيد، كه نامش «مكه» است
و غنوده است ميان صدفش «كعبه» پاك
قصّهها مىدانم ...
دست در دست من اينك بگذار،
تا از اين شهر پر از خاطره، ديدن بكنيم،
1) قسمتى از شعر بلندِ «قبله» از نويسنده، «برگ و بار»، ص 46.
هركجا گام نهى در اين شهر
و به هر سوى كه چشماندازى
مىشود زنده بسى خاطرهها در ذهنت
يادى از «ابراهيم»
آنكه شالوده اين خانه بريخت
آنكه بتهاى كهن را بشكست
آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود، به قربانى برد.
يادى از «هاجر» و اسماعيلش
مظهر سعى و تكاپو و تلاش
صاحب زمزمه زمزم عشق
يادى از ناله جانسوز «بلال»
كه در اين شهر، در آن دوره پرخوف و گزند
به «احد» بود بلند.
يادى از غار «حرا»، مهبط وحى
يادى از بعثت پيغمبر پاك
يادى از «هجرت» و از فتح بزرگ
يادى از «شعب ابىطالب» و آزار قريش!
شهر دين، شهر خدا، شهر رسول
شهر ميلادِ على (ع)
شهر نجواى حسين، در «عرفات»
شهر قرآن و حديث
شهر فيض و بركات! ... (1)
1) برگ و بار، از نويسنده، ص 38.
آرى ... و بسى خاطره از جاى دگر ... شخص دگر.
كجاى «حج» را مىتوان يافت كه نشان از كسى، حادثهاى، خاطرهاى نداشته باشد؟
كدام عمل حج است كه منقطع از ريشهاى در تاريخ باشد؟
زيارت حج، برداشتن گام بلندى است بر فراز چندين هزار سال، و شنيدن تاريخ زمان ابراهيم است در امروز، و ديدن آثار هزارههاى ايمان و اعتقاد و عشق و ايثار است، در ميان اين همه آثار رنگارنگ و ثابت و متغير و جديد و قديم ....
حج، يادآور تنها تاريخ اسلام و حتى تاريخ حضرتابراهيم نيست، بلكه با تاريخ و سرگذشت همه انبياى توحيدى و كل بشريت، گره خورده است و پيوند دارد.
در حج، فقط يك منطقه جغرافيايى زيارت نمىشود، بلكه يك فرهنگ تاريخ پيش روى زائر است.
حج، يافتن تاريخ در جغرافى است،
حج، تاريخ مجسم و عينيت يافته است،
حج، تجسّم تاريخ توحيد است.
زيارت اين ميعادگاه، مرورى است بر يك تاريخ كهن و سرشار از معرفت و فرهنگ و تعاليم، ليكن، اين احياى خاطرات اين ديار و اين مرور آموزنده و سير پربار، براى كسى است كه با جزئيات تاريخ و حوادث و خاطرههاى نهفته در سنگسنگ اين شهر و گوشهگوشه اين منطقه، آشنا باشد. وگرنه، براى ناآشنا و بىخبر از آنچه بر اين سرزمين گذشته است، با ديگر جاها تفاوتى نخواهد داشت. آنچه شورآفرين و احساس برانگيز است، دانستن رخدادها و خاطرههاست.
الهام گرفتن از زيارت حج و احياى خاطرات مقدس و بزرگ اين سرزمين و شهر، ضرورتاً مبتنى بر شناخت تاريخ است. هر اندازه كه با تاريخ بشرى و تاريخ اديان توحيدى و انبياى الهى و بهخصوص با تاريخ اسلام و حيات پيامبر (ص) بيشتر آشنا باشيم، حج برايمان پرمعنىتر و گيراتر و خاطرهانگيزتر خواهد بود.
كعبه، با زندگى حضرتابراهيم، پيوند دارد.
يادآور بناى اين مسجد مقدس و كعبه عزيز، توسط ابراهيم و اسماعيل است.
يادآور تلاش «هاجر» و سعى او در فاصله دو كوهِ صفا و مروه، و جوشيدن چشمه زمزم از زير پاى اسماعيل است.
كعبه، بناى يادبود توحيد است. در حج، حاجى به صورت و نقش ابراهيم (ع) عمل مىكند، گاهى چاقو در دست، قربانى مىكند، ابراهيموار، در ذبح اسماعيلش، گاهى در طرد شيطان، رمى جمرات مىكند و به آن سمبلهاى تجسّم ابليس سنگريزه پرتاب مىكند، گاهى با پوشيدن لباس احرام، كفنپوش مىشود، گاهى در نقش هاجر و به ياد او، هفتبار بين صفا و مروه سعى مىكند.
كعبه، يادآور دو بتشكن بزرگ تاريخ است: يكى ابراهيم، قهرمان توحيد كه سازنده اين بناى كهن توحيدى است و ديگرى على (ع) كه در فتح مكه، پاى بر دوش پيامبر نهاد و كعبه را از لوثِ بتها تطهير نمود.
كعبه، هم مبدأ امامت است (ميلاد على (ع) در آن) و هم منتها و فرجام امامت است (تكيهگاه حضرتمهدى به كعبه هنگام ظهور).
جاى پاى حضرتابراهيم در مسجدالحرام است (مقام ابراهيم).
جاى قدمهاى پيامبر و ائمه و امامزمان در اين مسجد است.
حجرالأسود را پيامبر و اولياى خدا بوسيده و بر آن دست كشيدهاند.
حج، يادآور حجّ نيمهتمام امامحسين (ع) و عزيمت به شهادتگاه كربلاست.
كعبه، يادآور نزول سوره فيل و نابودى قوم ابرهه در سوءقصد به اين خانه است.
مسجدالحرام، نالههاى جانسوز زينالعابدين (ع) را به همراه دارد.
مسجدالحرام، جايى است كه پيامبر در آنجا نماز خوانده و امامان معصوم در آنجا عبادت خدا كردهاند.
حجرالأسود، تبرّكيافته لمس و مسح و بوسه طيّبين و طاهرين و معصومين است.
مكه، همه ساله شاهد حضور امامعصر (ع) در منا و عرفات است و مشام جان، اگر آشنا به عطر حضور باشد مىتواند به استشمام آن حضور نورانى نائل آيد و در هرجا، ردّپاى مهدى (ع) را بيابد.
عرفات، آن عشق و شور و عرفانِ حسين بن على را در دامنه «جبل الرّحمه» تداعى مىكند.
در تب عرفانِ عرفات، مىتوان با حسين بن على (ع) اينگونه خطاب كرد كه:
«اى حسين! ..
تو در اين دشت چه خواندى كه هنوز
سنگهاى «جبلالرحمه»، از گريه تو نالانند؟
عشق را هم زتو بايد آموخت
و مناجات و صميميت را ... و عبوديت را،
و خدا را هم ... بايد زكلام تو شناخت،
در دعاى عرفه،
تو چه گفتى؟ تو چه خواندى، كه هنوز،
تب عرفان تو در پهنه اين دشت بجاست؟
پهندشتِ عرفات
وادى «معرفت» است
و به مشعر وصل است
وادى شور و «شعور»
دشت، از نام تو عرفان دارد
و شب، از ياد تو عطرآگين است.
آسمان، رنگ خدايى دارد
و تو گويى به زمين نزديك است
اى حسين! ..
اى زلال ايمان
مردِ عرفان و سلاح
در دعاى عرفه
تو چه خواندى، تو چه گفتى، كامروز
زير هر خيمه گرم
يا كه در سايه هر سنگ بزرگ
يا كه در دامن كوه
حاجيان گريانند
با تو، در نغمه و در زمزمهاند». (1)على (ع) در جملاتى كه فلسفه تشريع حج را بيان مىكند، از جمله به اين نكته اشاره مىكند كه حاجيان در موقفهاى انبياء مىايستند و گام، جاى گام رسولان مىگذارند: «... وَوَقَفوا مَواقِف انبيائه». (2)باز در حديث ديگرى، از جمله آثار و نتايج حج، همين احياى خاطره و زنده نگه داشتن آثار و اخبار، مطرح شده است. آنجا كه «هشام بن حكم» از امامصادق (ع) درباره فلسفه تكليف و تشريع حجّ و طواف بر گرد خانه خدا سؤال مىكند، امام، در ضمنِ بيان مبسوطى مىفرمايد:
«... فَجعل فيه الاجتماعَ مِن المشرقِ والمغربِ ليَتعارفوا و لينزَع كلّ قومٍ مِنَ التّجارات مِنْ بَلدٍ الى بلدٍ ولينتفع بذلك المكارى والجمّال ولِتُعْرَفَ آثار رسولالله و تُعرف اخباره ويُذكر ولا ينسي ...». (3)
در اين سخن، آنچه محور قرار گرفته است عبارت است از:
شناخت متقابل افراد نسبت به هم،
منافع اقتصادى براى مسلمين،
شناخت آثار پيامبر،
شناخت و احياى اخبار و گفتار پيامبر، تا فراموش نشود.
به بركت حجّ و اين فريضه الهى است كه فرصتى براى آشنايى با ملتها و مليتها، نژادها، شخصيتها و مردم گوناگون پيش مىآيد. در حديث ديگرى، باز هم به نتايج فرهنگى زيارت خانه خدا و سفر حج اشاره شده و امامرضا (ع) فرموده است:
«... مَعَ مافيه مِنَ التَفَقُهِ ونقل اخبار الأئمّةِ الى كلّ صُقعٍ وَناحيةٍ ...». (1)و اشاره به تفقه و دينشناسى و شناخت مكتب و گسترش فرهنگ اهلبيت به هر طرف شده است.
در چهل روز مسافرت و زيارت حج، مىتوان به اندازه چهلسال تجربه اندوخت و تاريخ 23 ساله اسلام را در 23 روز حج شناخت.
گفتيم كه اين براى آشناى به تاريخ ميسّر است.
«... در اين بيست و سه روز، مىتوانى همهجا با پيغمبر همراه باشى، سيزده روز در مكه بمانى- به نشانه سيزده سالى كه او در مكه بود- و در پى او، سفرى به طائف كنى و به همان جاها كه او رفت، سفرى به دعوت و سفرى به جنگ، و سپس همراه مهاجران، از مكه به مدينه هجرت كنى و در راه «ربذه» و بدر، و سپس ورود به «قُبا» و آنگاه مدينه، به سراغ هر كوچهاش، پسكوچهاش، هر نقطهاى كه نشانى از او دارد و از خاندان او و ياران او ... و بدينگونه در متن تاريخ پرشور و عشق و جنبش و جهاد اسلام قرارگيرى و خود را در آن بيست و سه سال پربركت تاريخ آدمى، در ميان مهاجران و انصار بيابى و تاريخ اسلام و سيره پيامبر را در كنار حج، اين چنين ببينى و يك دوره كامل و دقيق و زنده و تغييردهنده اسلام را همراه حج در گهواره اسلام و در عزيزترين زمين و زمان و آمادهترين حالات و آزادترين بخش عمر ... بياموزى ...». (2)
در مسجدالحرام، قبر حضرتاسماعيل و مادرش هاجر در «حجر اسماعيل» است.
بنا به رواياتى، قبر هفتاد نفر از انبياء در مسجدالحرام، بين ركن يمانى و حجرالأسود است و نيز قبر حضرتِ صالح (ع) در آنجاست.
در قبرستانِ ابوطالب (قبرستان معلّى) در مكه، قبور بزرگان بسيارى از جمله: عبدمناف، عبدالمطلب، ابوطالب، خديجه كبرى و ... قرار دارد.
در اطراف مكه هم قبر كسانى چون «ميمونه» همسر پيامبر و «آمنه» مادر آن حضرت و عبدالله بن عباس و حسين بن على (شهيد فخّ) قرار دارد.
همچنين مرقد بسيارى از عالمان دين و بزرگان جهان اسلام در اين شهر است.
ديدار اين اماكن، براى كسانى كه محبت اولياى دين را در دل داشته باشند بسيار مفيد و مسرّتبخش و داراى الهام و آموزش است. در سفر حج، مىتوان رهتوشههاى بسيارى برداشت و به فيوضاتِ بزرگى رسيد و سوغاتهاى گرانبهايى آورد، همچون: ايمان، هجرت، زهد، وحدت، معرفت، اخلاص، شناخت اقوام و ملل، يافتنِ عِدّه و عُدّه، گسترش افق ديد، وسعت جهان بينى، شناختِ عينىِ آثار و اخبار رسولالله و ائمه و انبيا، اينهاست سوغات گرانبهاى اين سفر، ولى افسوس كه جمعى از اين سفر و ديدار عظيم، فقط سوغاتشان راديو، ضبط، تلويزيون رنگى، پارچه، دوربين، ساعت، اسباببازى و ابزار تجملات و صنايع ملل كافره و خروج ارز به جيب بتهاى صنعتى جديد دنياست. با چمدانى پُر، ولى قلبى و مغزى تهى از اين سفر معرفت بر مىگردند .... دريغ!
مرحوم صاحب جواهر، از كتاب دروس شهيد اول نقل مىكند كه:
«... مستحب است رفتن به محلّ ولادت پيامبر در مكه، كه الآن مسجدى است در كوچهاى معروف به كوچه «موله» و نيز، رفتن به خانه خديجه كه پيامبر در مكه ساكن آن بود و فرزندان وى از خديجه در آن خانه بهدنيا آمدند و خديجه در همان خانه از دنيا رفت و پيامبر تا زمان هجرت در آن خانه بود كه الآن مسجد شده است. و نيز مستحب است زيارت قبر خديجه در «حجون» و نيز رفتن به غار «حرا» كه پيامبر اسلام در آغاز بعثت و وحى در آنجا به عبادت خدا مشغول بود و نيز رفتن به غار «ثور» كه محلّ اختفاى پيامبر از مشركين در هنگام هجرت به
مدينه بود ...». (1)و نيز مىگويد:
مستحب است كسى كه از مكه به راه مدينه بر مىگردد در مسجد «غدير خم» نماز بخواند و دعاى فراوان بخواند، چرا كه آنجا موضعى و جايى است كه پيامبر، على را به خلافت خود منصوب و تعيين كرد». (2)الهام گرفتن از اين خاطرات، بسى ارجمند است.
اهميت اجتماعى- سياسى حج، كه ديگر جاى بحث خود دارد و از موضوع اين نوشته خارج است، ولى به اندازهاى است كه عمود تقويتكننده مكتب است و اگر خانه خدا، بىزائر شود و فريضه مهم حج تعطيل گردد، مقام رهبرى و امام، حتماً بايد مردم را به آن الزام كند و هزينه هم بپردازد، اين فتواى فقهى علماى اسلام است.
امامصادق (ع) فرموده است:
«لو عَطّل الناسُ الحجَّ لوَجَبَ على الامام انْ يُجبرهم على الحجّ انْ شاؤوا وَانْ ابَوا، لِانّ هذا البيت انّما وُضع لِلحجّ». (3)
سفر حج، سفرى است مايه رياضت نفس و اطاعت مالى و عبادت بدنى و پرستشِ قولى و فعلى.
و مكه، خانهاى است براى «خدا» و «مردم»، «بيتالله» است و وُضِعَ للناس.
كعبه خانهاى است براى «قيام» نه خوابيدن، قياماً للناس و براى سعى، نه سكون.
در زيارت حج، سلاح انديشه و نيروى عشق، در كنار همند.
و حج، فراموش كردنِ «خود» در راه «خدا» است.
ذوب شدنِ «من» ها در «ما» است.
و زائر اين خانه، به خلوص و عبوديّت مىرسد.
مرا تنهايى و آه و فغان، به سوى «يثرب» سفر بىكاروان، به
كجا مكتب، كجا ميخانه شوق تو خود فرما مرا، اين به، كه آن به
(اقبال لاهورى) از سفر حج برگشتهايم و ديدار ديار يار، و زيارت «بيتالعتيق» و مسجدالحرام و حرم خدا.
مىخواهيم از «مكه» به زيارت «مدفون مدينه» برويم، تا به پيامبر «جفا» نكرده باشيم و «وفا» نشان دهيم كه خود فرموده است: «هركس حجّ بگزارد و مرا زيارت نكند، بر من «جفا» كرده است»- مَنْ حَجّ وَلم يَزُرنى فَقَد جَفانى. (1)در فصل پيش، در مكه بوديم،
خاستگاه اسلام را ديديم، و «مطلع الفجر» قرآن را، و محلّ نزول وحى نخستين را، و سرچشمه را، زمزم ايمان را، كوثر توحيد را، رمز وحدت را، قبله مسلمين را ....
اينك، به «مدينه» مىآييم، كه تداوم همان مسير است،
كه بازتاب همان جلوه و دامنه آن چكاد، و ثمره آن بذر است، شاخه آن «شجره طوبى» است كه از قبلهگاه مسلمين ريشه گرفت.
مدينه، شهر پيامبر است،
شهرى كه رسولخدا، دهسال از عمر خويش را در اين ديار گذرانده است،
شهر مهاجر و انصار، شهر اوس و خزرج، شهر «بدر» و «احد» و «احزاب»، شهر «بقيع» و مسجدالنبى و كوچه بنىهاشم.
شهرى كه با وحى و نزول قرآن آباد شده است و محلّ فرود و عروج جبرئيل و فرشتگان بوده است. در و ديوارش، زمين و فضايش مقدّس است و تربت پاكش، پيكر پيامبر را در بر دارد.
شهرى كه مركز نشر و گسترش اسلام بوده و بهخاطر رسولالله، شايسته هرگونه
1) بحارالأنوار، ج 96، ص 372.
حرمتگزارى و تقدير و تقديس است.
شهرى كه ديوارهايش، كوچهها و گذرهايش، يادآور دوران حيات پيامبر و ائمه است (گرچه حكومتهاى وهّابى تا آنجا كه توانستهاند آثار را زدوده و از بين بردهاند).
شهرى كه پيامبر به سويش هجرت كرد و آنجا را خانه خويش قرار داد، فرائض و احكام خدا را در همينجا بيان كرد، با دشمنان خدا از همين پايگاه، جهاد كرد.
در مدينه، فقط با يك شهر قديمى- گرچه آراسته به مظاهر تمدّن جديد- روبرو نيستيم. بلكه با تاريخ اسلام مواجهيم، با فرهنگ قرآنى و صدر اسلام روبرو هستيم. مدينه تجسّمى از بسيارى حوادث تلخ و شيرين است كه در صدر اسلام اتفاق افتاده است.
اگر با ديده بصيرت بنگريم و با گوش جان به نواى اين شهر، دل بسپاريم، اين شهر با ما سخنها دارد.
مدينه گوياست، مدينه شاعر است، مدينه قصّهگوى كهن است.
مدينه مدفن پيغمبر ماست كه خاكش سرمه چشم ترِ ماست
مدينه مهبط جبريل بوده است مدينه مرقد چهار اخترِ ماست
مدينه سرفراز و سربلند است مدينه داغدار و دردمند است
زديوار و زمين و كوچههايش صداى ناله زهرا بلند است
مدينه، «مدينةالنبى» است. شهر پيامبر: در جاىجاى اين شهر، آثار گام پيامبر را مىبينى، در اين شهر آهسته قدم بردار، كه قدم جاى پاى پيامبر مىگذارى.
با تأمّل و درنگ در اين شهر به زيارت بپرداز، كه با يادگارهاى معنوى پيامبر روبرويى.
به توصيه و رهنمود مرحوم نراقى:
«در مدينه، هنگام زيارت، به يادآور، راه رفتن و قدم برداشتن پيامبر (ص) را در
گذرگاههاى اين شهر. بهيادآور وقار و آرامش پيامبر را و خشوع و خضوعش را در پيشگاه عظمت پروردگار تصوّر كن و به يادآور كه چگونه خداوند، ياد بزرگ و معرفت والاى خود را در قلب آن حضرت جاى داد و ياد آن حضرت را در كنار ياد خدا نهاد و كلام خود را بر او نازل كرد و «روحالأمين» و فرشتگان مقرّب ديگر را بر او فرود آورد ... آنگاه به ياد بياور منتى را كه خداوند بر اصحاب او نهاد و آنان را به همنشينى و ديدار چهرهاش و شنيدن كلامش موفّق ساخت و افسوس بخور بر اينكه توفيقِ زيارت او را نداشتهاى.
آنگاه با تضرّع، از خداوند بخواه كه در آخرت، از همينشينى با آن حضرت محرومت نسازد و در اين باره، اميد فراوان داشته باش، چرا كه خداوند، نعمت ايمان را به تو ارزانى داشته و به خاطر «زيارت» او و شوق ديدارش تو را از خانه به سوى مزار او بيرون آورده است ...». (1)درك موقعيت، بيشتر در جهت پيدا كردن «حال» كمك مىكند و دانستن جزئيات و خاطرات و حوادث تاريخى مربوط به هر زيارتگاه و هر شهر، سبب مىشود كه زائر، از زيارتش و مسافر از سفرش، لذت معنوى بيشترى ببرد.
در مدينه نيز اينگونه بايد باشى. بايد بدانى كه در كجايى و به كجا آمدهاى و بر سر اين آب و خاك شهر مقدس، چه آمده و چه گذشته است.
تاريخ اينجا كمك خوبى به تو مىكند. شناخت مدينه و اطرافش و حوادثش ... الهامبخش است.
«... آنگاه سفرى به خيبر، اين درّه خاموش و بكرى كه همچنان مانده كه در چهارده قرن پيش بوده است و در سكوت اسرارآميز عميق نخلستانهاى مرطوب آن، مىتوانى قلعههاى يهود را بر فراز كوههاى بلند پيرامونت ببينى و يكايك را بشناسى و فرياد رعدآساى على (ع) را كه هنوز در اين سكوت پرخاطره دره طنينانداز است بشنوى و آثار او را به چشم سر ببينى، چشمه على را و مسجد على را كه پايگاه نظامى او بوده است در شيب تند قلعه مرحب و قلعهها را كه هنوز نمودار است و خانههاى متروك و نخلستانهاى خلوت خيبر را ... و نقشه دقيق صفآرايى جنگها را و صحنهها را و جبههها را كه در آن سرگذشتها بر
1) جامع السعادات، نراقى، ج 9، ص 401.
روى سرزمينها در بدر و احد و خيبر و حنين و مكه ... پياده شده است. و در مدينه دهروز با پيغمبر زندگى كنى و هرجا كه او رفته است بروى و همهجا على (ع) را نيز ببينى و بيابى و يكايك اصحاب را .... و حتى خانههاى اصحاب را و همهجا در مدينه حال، گذشته مدينه را ....
و اگر بتوانى، هر جايى را در اين شهرها و كوهها و صحراها كه از او خاطرهاى دارد و نقشههاى دقيق جبهههاى بدر و احد و خندق و بنىقريظه و خيبر و فتح و حنين و طائف و ... محله بنىهاشم در مكه و مدينه و مسجدالنبى و خانههاى يكايك همسرانش و خانه فاطمه در مدينه و خانه خديجه و ابوطالب و مولد فاطمه و نشانههاى دقيق خانههاى ائمه و اصحاب، و نيز محلة نشيمن دشمنان بزرگش در مكه ... آنچنان كه بتوان در وضع دگرگون شده مكه و مدينه و طائف امروز، تصوير دقيق محيط شهر و زندگى اجتماعى و خانوادگى پيامبر را در ذهن مجسّم ساخت و تاريخ را زنده ديد و خود را در آن زمان و مكان و اوضاع و احوال كه با جان ما پيوند دارد، حسّ كرد ...». (1)
گرچه هدف از بحث ما در اين نوشته، خود زيارت و فلسفه و سازندگىهاى آن است نه تاريخچه مزارها و نه جغرافياى شهرهاى زيارتى، ليكن دانستن اين خصوصيات، در بهرهورى از زيارت مؤثرتر است و آنكه براى زيارت به مدينه يا هر شهر مقدس ديگر مىرود، اگر بداند كه در آنجا چه كسانى مدفونند و چه گوهرهاى تابناكى در زير خاك خفتهاند و چه خورشيدهاى الهامبخشى به فروغافشانى در اعصار و قرون وبراى نسلها مشغولند، سود بيشترى از زيارت خواهد برد.
در مدينه، غير از حرم خود پيامبر كه مدفن آن وجود پاك و آن دُرّ يكتاى وجود است، و غير از قبر بىنشان حضرتفاطمه (س) كه بهقول معروف و مشهور، در همان «روضه نبوى» است، قبرستان بقيع وجود دارد. گرچه پس از استيلاى وهّابىها بر عربستان، آثار و بقايا و قبهها و مزارهاى زيادى را در مكه و مدينه از بين برده و اهانتها
1) حج، ص 11.
نمودند، (1)ليكن قداست و حرمت اين مزارها و مشاهد، نزد هر مسلمان قدرشناس و اهل معرفت همچنان باقى است.
در قبرستان بقيع، غير از مزار و مدفنِ ساده و غريب چهار امام معصوم شيعه (امامحسنمجتبى، امامزينالعابدين، امامباقر و امامصادق:) قبر اين چهرههاى گرامى نيز وجود دارد:
عبدالله پدر پيامبر، عباس عموى پيامبر، ابراهيم پسر پيامبر، صفيه عمه پيامبر، زينب و امكلثوم و رقيه دختران پيامبر، فاطمه زهرا (طبق بعضى نقلها)، حليمه سعديه دايه پيامبر، فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين، عقيل برادر اميرالمؤمنين، تعداى از همسران رسولخدا (ص) و تعدادى از صحابه و تابعين، همچون: مقداد، جابر بن عبدالله انصارى، مالكاشتر، عثمان بن مظعون، سعد بن معاذ، ابنمسعود، محمد حنفيه و .... (2)اندوه بىپايان مسلمانان دلسوخته و شيعيان عاشق، در اين است كه در زيارت بقيع، با منع و بىحرمتى و هتّاكى مواجهند، و نهتنها مجاز نيستند كه از نزديك، اداى احترام كنند و در تجليل و تعمير قبور بكوشند، بلكه به شدّت هم طرد مىشوند. اين هم مظلوميت ديگرى است براى حق و عدالت. و بقيع، همچنان غريبانه، زير تابش خورشيد قرار گرفته است.
بقيع ما نشانش بىنشانى است بقيع ما گلستان نهانى است
درون شب در اين گلزار خاموش چراغش نور ماه آسمانى است
بقيع دلخراش ما در اين جاست قبور اولياى ما، در اين جاست
درونش قبر بىنام و نشانى است كه مىگويند آنجا قبر «زهرا» است
در اطراف مدينه، در «ربذه»، قبر ابوذر غفارى است، آن صحابى پاكباز شهيد، و در جاى ديگر مدفنِ «محمد نفس زكيه» است. در كنار كوه «احد»، آنجا كه جنگ معروف پيامبر با مشركين اتفاق افتاد،
شخصيتهاى بارزى چون: حمزه سيدالشهدا، عبدالله بن جحش، مصعب بن عمير، حارث بن انس، رفاعه، حنظله و شهداى ديگر احد كه تعدادشان به هفتاد مىرسد مدفونند.
در احاديث ما، هنگام زيارت مدينه به ديدار اين آثار و نشانها دستور داده شده است. در حديثى امامصادق (ع) به يكى از اصحاب مىفرمايد:
«در مدينه، از مسجد «قُبا» شروع كن، در آن نماز و دعا بخوان، در محلّ سكونت و نمازخانه پيامبر نماز بگزار. بهسوى احد رفته و در مسجد آنجا نماز بخوان و بر مدفن «حمزه» بگذر و بر او سلام بده، بر قبور شهدا بگذر، كنار آنها ايستاده و بگو: «سلام بر اهل ديار، شما پيشاهنگ ماييد و ما بهشما خواهيم پيوست ...». (1)زيارت قبور اولياى دين، هم از جنبه اخلاقى و تربيتى سازنده است و هم براى آخرتمان ذخيره جاويد است. پيامبر اسلام فرموده است: «هركس حسن بن على (ع) را در بقيع زيارت كند، گامش بر صراط استوار خواهد بود، آن روز كه قدمها مىلغزند ...». (2)
مران از در، كه مشتاق حضوريم از آن دردى كه دادى، ناصبوريم
بفرما هرچه مىخواهى بجز صبر كه ما از وى دو صد فرسنگ، دوريم
(اقبال لاهورى) «قبّة خضراء»، كه بر مرقد پيامبر است، نگين درخشان «مدينه» است.
اعتبار و شرف مدينه، به اين است كه حبيب خدا و رسول آخرين و شفيع امت در آن است. گنبد سبز حرم، نشان آن معنويت و عرفان نبوى است كه جاذبهاش دلها را مىربايد. آرزوى ديرينه هر مسلمان و عشق برتر آحاد امت آن رسول، آن است كه روزى به زيارتِ آن مرقد پاك و آن تربت مبارك نائل شوند.
جلوه وجود آن حضرت، از وراى بيش از هزار و چهارصدسال مىدرخشد و ديدهها را جذب و خردها را مدهوش و جانها را شيفته مىسازد.
زيارت آن پيامبر، فرض مسلمانى و شرط ادب و مقتضاى عقل و فرمان عشق است.
عدهاى كوتهفكر و مغرض و كممطالعه در طول قرنهاى گذشته- و بهدنبالش تا امروز هم- با ايجاد شكها و وسوسهها و آشوبهاى فكرى، از مسائلى همچون زيارت انتقاد كرده و آن را با روح اسلام و توحيد، ناسازگار دانستهاند و از اين راه به شيعه تاختند و تشيع را متهم به افكار شركآلود كردهاند.
در برابر اضلالها و سفسطهها و وسوسههاى اين شياطين اغواگر انسى، علماى شيعه با شهابِ قلم به ردّ و رجم اين شياطين پرداختهاند و پاسخهايى دندانشكن، در دفاع از حق دادهاند. چرا كه مقتضاى شرف و لازمه پاسدارى از ايمان و مرزبانى ارزشهاى والاى تشيع و عقايد ارجمند و مسلم شيعه اين بوده است.
قهرمانان اين ميدان بسيارند، كه يكى از چهرههاى درخشان و يلان نستوه و چيرهدستِ اين صحنه، مرحوم «علامه امينى» است.
اين محقّق مصلح و نويسنده بزرگ اسلام، مسأله را از نظر دليلهاى عقلى و نقلى و سندهاى حديثى و تاريخى اثبات كرده و سفارشات پيامبر را درباره زيارت و مشروعيت و استحباب آن بيان نموده و اين موضوع را از جهات گوناگون مورد بحث دقيق و عميق و علمى و گسترده و مستند قرار داده است.
عناوين بحث مرحوم امينى در «الغدير» چنين است:
1- احاديث وارده درباره زيارت قبر پيامبر
2- سخنانى از بزرگان و علماى مذاهب چهارگانه تسنن پيرامون زيارت قبر پيامبر
3- آداب زيارت
4- متن زيارتهايى براى پيامبر و دعا در كنار قبر مطهر وى
5- تشويق به زيارت قبور و ... (1)
1) اين بحث مفصل را در جلد 5 الغدير، ص 86 تا 207 مطالعه كنيد.
در اين نوشته مختصر، مجال بيان گسترده درباره فضيلت و آداب زيارت آن حضرت نيست. فقط به چند نمونه از احاديث فراوانى كه در مجموعههاى حديثى شيعه و عامّه نقل و ياد شده است اشاره و اكتفا مىكنيم:
پيامبر اسلام:
«هركس مرا يا يكى از ذريهام را زيارت كند، من هم روز قيامت، زيارتش كرده و از هراسهاى آن روز، نجاتش مىدهم». (1)مرحوم صاحب جواهر از اين حديث، استحباب زيارت غيرمعصومين را از ذريه پيامبر استفاده نموده است. (2)و در جاى ديگر هم گفته است: مستحب است زيارت صحابه برگزيده پيامبر، همچون سلمان فارسى در مدائن و عمار ياسر در صفّين و ابوذر در ربذه و حذيفه و همانند آنان و شهدا، خصوصاً جعفر بن ابىطالب در «مؤته»، و قبر پيامبران، هرجا كه دفن شدهاند ...». (3)امامباقر (ع):
«زيارت قبر پيامبر، برابر با پاداش يك حجّ مقبول، همراه با پيامبر است». (4)امامصادق (ع):
«زيارة قبر رسولالله و زيارة قبور الشهداء وزيارة قبر الحسين تعدل حجة مبرورةً مع رسولالله». (5)
«زيارت قبر پيامبر و زيارت قبور شهداء و زيارت قبر حسين، برابر با حجّ مقبول در همراهى پيامبر است».
پيامبر اسلام (ص):
«يا على! هركس مرا يا تو را، يا دو فرزندت- حسن و حسين- را، در حال حياتمان
يا پس از مرگمان زيارت كند، ضامن مىشوم كه او را از هول و حشتهاى قيامت خلاص كرده و در درجات خويش، همراه خود سازم». (1)امامصادق (ع):
«در حرم پيامبر، برترين جايى كه نماز در آن خوانده شود نزديك قبر است، هرگاه وارد مدينه شدى و به مسجد پيامبر رفتى، از قبر پيامبر شروع كن، بايست و بر پيامبر سلام بده و بر رسالت و بلاغ، بر او گواهى ده ...». (2)كه اين، تحكيم و تجديد ميثاق امت با پيامبر است.
«تماميت حج، ديدار امام است»
(امامباقر (ع)) (3)
در مسأله ترويج و احياى فرهنگ اهلبيت: از جمله سنگرها و پايگاههايى كه مىتوانست- و بايد- نقش عظيم و سرنوشتسازى داشته باشد، «حج» و زيارت خانه خدا بود.
اعتقاد داشتن به امامت ائمه معصوم، و التزام به رهبرى آنان، در همه ابعاد مكتب و فروعِ دين، نقش اساسى دارد و مسائل اسلام، تنها در ارتباط با امامت، و اعتقاد به رهبرى و ولايتِ امام معصوم يا جانشينان اوست كه در جهت صحيح خويش، سير مىكند، ولى از اين ميان، به فريضه بزرگِ «حجّ» مىپردازيم كه با بحث «زيارت»، تناسب و پيوند دارد و «مكه»، خود، يكى از زيارتگاههاى بزرگ اسلامى است و كعبه مقدس و حرم خدا و رسول، از مزارهاى بسيار شريف و پرارج، در نظر همه مذاهب و فرقههاى اسلامى و مليتهاى مختلف اين «امت عظيم» است.
امام و ولىّ خدا است كه مىتواند با دادنِ جهت صحيح به حج، اين تجمّع بىنظير
و كنگره عظيم سالانه را به كانونى فعّال، در جهت هدايت و وحدت مسلمين و اتحاد قوا و صفوف و قلوب، در برابر دشمن، تبديل كند و از آن، مركزيّتى براى رشد فرهنگ دينى و تعليمات اسلام پديد آورد.
حضرت امامخمينى/ در مورد ابعاد سياسى و اجتماعىِ عباداتى همچون «نماز» و «حج» كه مربوط به زندگى دنيوى انسانهاست، مىفرمايد:
«... مسلمانان، از جهات اجتماعى- سياسىِ اين عبادات، غافل شدهاند و بهخصوص در اجتماع حج، كه مهبط وحى و خاستگاه اسلام است از بركات اين تجمع، متأسفانه غافل شدهاند. اجتماعى كه شارع مقدس اسلام، به آسانى و به صورتى فراهم كرده كه براى ملتها و دولتهاى ديگر، جز با تلاشى بزرگ و صرف بودجهاى هنگفت، امكانپذير نيست. و اگر مسلمين، رشد سياسى و اجتماعى داشتند، از راه تبادل افكار و تفاهم و انديشيدن در نيازهاى سياسى- اجتماعى و قوانين اقتصادى و حقوقى و اجتماعى و سياسى به حلّ بسيارى از مشكلات و مسائل مورد ابتلاى خود موفق مىشدند و آنگاه، ديده مىشد كه اسلام، بر خلاف تصوّر بسيارى از جوانان و بلكه پيرمردان اسلام، كه تحت تأثير تبليغات شوم و مسموم و مستمرّ بيگانه و عمّالشان در طول تاريخ قرار گرفتهاند، تنها در عبادت و اخلاق، خلاصه نمىشود. اين تبليغات دامنهدار اجانب، براى آن بوده است كه اسلام و منتسبين به اسلام را از چشم جوانان و دانشجويانِ علوم جديد، بيندازند ...». (1)حج، تنها يك عبادت نيست كه به هر صورت، انجام گيرد. فلسفه و اهداف اين مناسك مهم، اگر درست شناخته و پىگيرى و پياده شود، آنگاه، «ادا» شده است. در حج، مهم، «اقامه» آن است، برپا داشتن!
سفارش اميرالمؤمنين (ع) به «قثم بن عباس» كه از طرف آن حضرت، حكمفرماى مكه بود، اين است كه:
«فَاقِمْ لِلناسِ الحجَّ وذَكِّرهُمْ بايّام اللهِ». (2)
حج را براى مردم برپاى دار، و آنان را به ياد «ايامالله» بيانداز.
يادآورى و احياى ايام الله، در كنار اقامه حج و برپايى اين مراسم بيان شده است، توجه به سازندگى اين دو كار، مهم است.
پس، روح حج، امامت است و اين عبادت، تنها در پيوند با رهبرى است كه سياست صحيح قرآن را پياده خواهد كرد و كعبه، قياماً للناس خواهد شد و منافع و سودهاى عظيم اين فريضه الهى، عايد مسلمانان خواهد گشت. (1)
پيش از پرداختن به پيوند «حج» با «امامت»، نگاهى به بُعد سياسىِ حج بيفكنيم.
هدف، صرفاً برداشت سياسى از حج و نگاه به آن فقط از «زاويه سياست» نيست. حج، بيش از هرچيز، درونمايه توحيدى و تأثير تربيتى و عرفانى و آموزش اطاعت و تعبّد دارد، و بازآفرينى خاطره ابراهيم بتشكن و عشق و اخلاص و ايثار او در راه خداست و حضور، در كلاسى است كه انبياى بزرگ و اولياء الله، آموزگار آن هستند، عامل تقويت تقوا و ايمان و مبارزه با نفسانيت و هواپرستى و خودخواهى و غرور و تكبر و دنيادوستى است.
اين بحث، در جاى خود مسلّم است. ليكن، بعد سياسى اين اجتماع عظيم، بهخصوص در رابطه با رهبرى، نبايد مورد غفلت قرار گيرد. كه اگر حج، فاقد اين بُعد باشد، آن سود لازم را نخواهد داشت و نيروى عظيمى كه در حج، متمركز و متبلور مىشود، هدر و هرز خواهد رفت.
در اين باره بهتر است قسمتهايى از سخنان امام امت را نقل كنيم، تا به بحث اصلىِ خويش برسيم. چرا كه كلامِ امام، امامِ كلامهاست و سخن او نيز، همچون خودش، حجت و سند و معيار و ميزان است.
امام/، در بعد سياسى فريضه حج مىفرمايد:
1) آياتِ 97 مائده، 25 حج، 96 آلعمران، 125 و 159 بقره مطالعه شود.
«اين مكه، اين مشعر، اين منا، اين عرفات، همهاش يك مسأله سياسى است. ممكن است عبادت باشد، در عباداتش هم سياست است، سياست هم عبادت است». (1)«مجتمع، هم يك مجتمع سياسى است كه بايد اشخاصى كه از اطراف مىروند، از ممالك مختلف مىروند، مسائل را با هم طرح بكنند، مسائل مسلمين را طرح بكنند ...». (2)«... اجتماع حج، از امور بسيار سياسى اسلام است كه تمام طبقات مستطيع، كه هر جاى ايران اسلامى هستند، هر جاى ممالك اسلامى هستند، جمع شوند در هر سال در يك محلّى، ... اين اجتماعات، اجتماعاتِ سياسى است، اجتماعى است، بايد در اين اجتماعات، گويندگان، نويسندگان همه بلاد مسلمين در آنجا مسائل اسلام را، مسائل بلاد مسلمين را، گرفتارىهايى كه دارند ... بايد چه كنند». (3)«... جهات سياسى زيادى در اجتماعات، جماعات و جُمعات و خصوصاً اجتماعِ گرانبهاى حج مىباشد كه از آن جمله، اطلاع بر گرفتارىهاى اساسى و سياسى اسلام و مسلمين است، كه با گردهمايى روحانيون و روشنفكران و متعهّدان زائر بيتاللهالحرام ممكن است طرح، و با مشورت، از راهحلها مطّلع، و در بازگشت به كشورهاى اسلامى، در مجتمعهاى عمومى گزارش داده و در رفع آنها كوشا شوند ...». (4)امام امت، ضمن راهنمايىهايى كه در جهت اهداف و محتواى سياسىِ حج دارد، در تبيين اينكه از حج، چه استفادههاى تبليغى و سياسى- اجتماعى مىتوان برد، مىفرمايد:
«... بايد در اين اجتماع عظيم الهى كه هيچ قدرتى جز قدرت لايزال خداوند، نمىتواند آن را فراهم كند، مسلمانان به بررسى مشكلات عمومى مسلمين پرداخته و در راه رفع آنها با مشورتِ همگان، كوشش كنند ...». (5)و خطاب به حاضران آن ميقات عظيم و كنگره شكوهمند، مىگويد:
«... همه شما، اى زائران بزرگوار بيتاللهالحرام، كه از چهار سوى عالم، بهطرف خانه خدا، مركز توحيد و محلّ وحى، و مقام «ابراهيم» و «محمد»، اين دو ابر مرد بتشكن و پرخاشگر بر مستكبرين شتافتيد، ... حال، بشناسيد اين مشاعر بزرگ را، و مجهّز شويد از مركز بتشكنى، براى شكستن بتهاى بزرگ، كه به صورت قدرتهاى شيطانى و چپاولگران آدمخوار درآمدهاند و از اين قدرتهاى تهى از ايمان نهراسيد و با اتّكال به خداى بزرگ، در اين مواقف عظيمه، پيمان اتحاد و اتفاق در مقابل جنود شرك و شيطنت ببنديد ...». (1)الله اكبر ... شگفت سخنى است و بزرگ پيامى!
راستى وقتى كه فقيهى بزرگوار و آگاه و بيدار، اينگونه ابراهيموار، تبر برداشته و بهجانِ بتهاى پوشالى قرن افتاده باشد، حج هم در مسير خود، هدايتگر افكار و مؤلف قلوب خواهد شد ... الحمدلله، بر اين نعمت عظمى.
اين، خود يكى از نمونههاى امامت و رهبرى اصيل، در شئون اسلامى- و از جمله حج- است كه خدا بر ما منت نهاده است.
باز هم بشنويم از زبانِ اين هادى امت، كه زلال معارفِ دين است:
«... از همه بالاتر، در هر سال يكمرتبه اجتماع در حج كه از همه بلاد اسلامى، اشخاصى كه مستطيع هستند، واجب شده است بر آنها كه مجتمع شوند و بايد در آنجا مسائل اسلام، در آن مواقفى كه در حج هست، در عرفات، بهخصوص در منا، و بعد در خود مكه مكرمه و بعد در حرم رسولاكرم، اين مواقفى كه در آنجا هست، در آنجا مردم مطلع بشوند از اوضاع مملكت و از اوضاع تمام كشورهاى اسلامى، و در آنجا بالحقيقه، يك مجلس عالى است و يك اجتماع عالى براى بررسى تمام اوضاع تمام كشورهاى اسلامى». (2)حضرت امام، در پيام ديگرى، وظايف حجاج را بيان فرموده است. از جمله اينكه:
«... بر دانشمندان و معمّمين لازم است مسائل اساسى سياسى و اجتماعىِ خود را
با ديگر برادران در ميان بگذارند و در رفع آن، طرحهايى تهيه كنند». (1)آنچه سبب عدم استفاده از حج شده است، نشناختن فلسفه اجتماعى- سياسىِ اين اجتماع عظيم امت مسلمان است. در واقع، چيزى كه امام، از آن به «گم كردن حج» تعبير مىكند و ضرورتِ بازيابى و پيدا كردن حج را مطرح مىسازد:
«... مسلمين، اگر حج را پيدا كنند، آن سياستى كه در حج بهكار رفته از طرفِ اسلام، همان را پيدا كنند، كافى است براى اين كه استقلال خودشان را پيدا كنند». (2)امام امت، خود در اين رابطه كوشيد تا از طريق پيامهاى خود در ايام حج به زائران خانه خدا و نيز در سخنرانىهاى خود، صداى مظلوميت امت مسلمان ايران را به گوش جهانيان برساند و آنان را در مبارزه با دشمنان قرآن و مسلمين به همبستگى و اتحاد وادارد و حج را به كانون و پايگاهى براى مبارزه عليه استكبار و كفر جهانى تبديل سازد.
چه سكويى رفيعتر از مواقف حج؟! و چه بلندگويى رساتر از مسجدالحرام و منا و عرفات! ..
امام، چه خوب و صريح و ظريف و عميق، انگشت روى نقاط حسّاس و سرنوشتساز مسائل گذاشته، براى آگاهى بخشى و منفعت آفرينىِ «زيارت كعبه» براى مصالح مسلمين، مىگويد:
«... اى مسلمانانى كه در كنار خانه خدا، به دعا نشستهايد، به ايستادگانِ در مقابل آمريكا و ساير ابرقدرتها دعا كنيد ...». (3)و با اظهار شگفتى از خامىِ روحانىنمايان وابسته به حكّام جور، نسبت به مسائل اسلام، مىفرمايد:
«... نمىدانم ائمه جماعت حرمين شريفين، از اسلام چه برداشت كردهاند و از حج بيتالله الحرام كه سرتاسر آن مشحون به سياست، و سرلوحه آن، قيام انسانها به قسط و رفع ستمگرىها و چپاولگرىهاست كه سياستِ كلّىِ انبياى عظام و
خصوص، حضرت رسول خاتم (ص) است، چه فهميدهاند، كه زائرين حرمين شريفين را به اسم اسلام از دخالت در سياست و حتى از شعار عليه اسرائيل و آمريكا منع مىكنند؟ ...
اگر دولت حجاز از اين فريضه عبادى سياسى كه هر سال در مواقف كريمه حرمينِ شريفين، با حضور ميليونى مسلمانان تشكيل مىشود استفاده سياسى اسلام مىنمود، احتياج به آمريكا و هواپيماهاى «آواكس» آن و ساير ابرقدرتها نداشت ...
در مركز سياست اسلام، مسلمين به حكمِ «وعّاظ السلاطين» با دخالت در سياست، بلكه با شعار عليه دشمنان خونخوار قرآن كريم و اسلام عزيز، مجرم شناخته مىشوند و به حبس و شكنجه كشيده مىگردند ...
از حجاج بيتالله الحرام تقاضا داريم كه براى پيروزى اسلام، در مواقف شريفه دعا كنند و پيام ملت ايران و نداى «يا للمسلمينِ» اين امّت مظلوم را به كشورهاى خود برسانند ...». (1)در همين پيام است كه امام امت، با اشاره به محتواى آگاهىبخش و وحدتآفرين و بيدارگر حج، اظهار تأسف مىكنند از اينكه:
«... ملاذ و ملجائى چون حرمين شريفين، كه در عهد رسولخدا (ص) مركز عبادت و سياست اسلامى بوده و پس از رحلت آن بزرگوار، مدتها نيز چنين بوده است و طرح فتوحات و سياست از آن دو مركز بزرگ سياسى عبادى ريخته مىشده است، اكنون بهواسطه كجفهمىها و غرضورزىها و تبليغات وسيع ابرقدرتها، كار را به آنجا بكشانند كه دخالت در امور سياسى و اجتماعى، كه مورد احتياج مبرم و از اهمّ امور مسلمين است، در حرمين شريفين، جرم شناخته شود ... جرم اين مسلمانان، شعار بر ضدّ آمريكا و اسرائيل، اين دشمنان خدا و رسول بوده است ...». (2)از بيانات فراوان امام امت/ در بعد سياسى حج و دستورالعملهاى وى در
بهرهبردارى صحيح از اين فريضه، به همين مقدار- هرچند به طول انجاميد- بسنده مىكنيم. (1)
حاكم بر حق اسلامى هم نمىتواند نسبت به آن بىتفاوت باشد.
از اينرو، حج، براى احياى امر ائمه و نشر حق و دفاع از فضيلتها و مبارزه با طاغوتها، سنگرى براى رهبرى و ولايت است. كه هم امام مسلمين به آن توجه دارد و هم پيروان قرآن بايد از آن، در جهتِ حق، بهره بگيرند.
حج، بايد پيامآور وحدت و بيدارى و تحكيم كننده آثار و اخبار و طرحها و برنامههاى دينى و فرهنگى در «خطّ امامت» و داراى بهرههاى سياسى و اجتماعى باشد وگرنه حج، حج نخواهد بود.
اين اهداف، در زيارت حج، هم از طريق برخورد عينى و رابطه حضورى با امام معصوم در مراسم حج تحقق پيدا مىكند، هم به ملاقات و ديدار امام رفتن در ارتباط و در پى اين سفر عظيم و الهى و هم با الهامگيرى از فرهنگ اهلبيت و علوم و معارف معصومين: از رهگذر اين زيارت، و هم از راه تبعيّت از جانشينان بر حق و شايسته ائمه، در عصر غيبت حجت خدا.
شناخت شيوه عمل و سيره ائمه در اين موضوع، ضرورى و مفيد است. ببينيم آنان در اين باره چه مىكرده و چه مىگفتهاند و رهنمودشان چه بوده است؟
وقتى كه امامان معصوم را، وارثان خلف و صالح پيامبر و احياگر سنت آن حضرت مىدانيم، روشن است كه «معالم دين» و سرمشق عمل و معارف اسلام و چه
1) سخنان امام در اينباره بسيار است. از جمله به موارد زير، مىتوانيد مراجعه نماييد:
بايد كردها را هم بايد از آنان بگيريم و بياموزيم. پذيرش امامت و ولايت و هدايت و رهبرى آنان، كه معلمان پرارج امت اسلاماند دين و عبادات و احكام را در مسير حق قرار مىدهد.
در واقع، روح اعمال مذهبى و تكاليف شرعى، ولايت آنان است.
«ابوحمزه ثمالى» نقل مىكند كه: امامزينالعابدين (ع) به ما گفت:
گفتم: خدا و رسولش و فرزند رسولش داناترند.
فرمود: آگاه باش! كه با فضيلتترين محلّ، بينِ «ركن» و «مقام»- در مسجدالحرام- است. و اگر كسى به درازاى نهصد و پنجاه سال عمر نوح، با نماز و روزه و عبادت در اين مكان، به سر برد و خدا را در حالى ملاقات كند كه بدون ولايتِ ما باشد، آن همه عبادت، سودى نخواهد بخشيد. (1)روشن است كه نمىتوان «ولايت» را تنها در محدوده محبت قلبى و اعتقاد درونى خلاصه كرد.
اين شناخت و محبت و ولايت، بايد آثار خارجى و تأثيرگذارى در فكر و عمل و اقدام و موضعگيرى داشته باشد. اگر تنها به حج آمدن و طواف و سعى بىهدف و بدون رابطه با امام و بدون پيوند با رهبرى و ولايت باشد، فاقد ارزش است و به طواف و قربانى جاهليت مىماند كه تكرار برخى اعمال بيهوده و بىمحتوا و بىجهت و بىخط و بدون سازندگى است. اين، سخن و شعار يك هوادار ائمه نيست، سخن خود آن معصومان است كه جز با اتكاء به خدا و مكتب، سخنى نگفتهاند.
ابوحمزه ثمالى، مورد ديگرى را از زبان امامباقر (ع) نقل مىكند و مىگويد:
امام (ع)، در حالى كه در آستانه درى مُشرِف به مسجدالحرام نشسته بود و مردم را در حال طواف مىنگريست، به من گفت: اى اباحمزه! اين مردم به چه چيز امر شدهاند؟
من ندانستم كه در پاسخ، چه بگويم.
1) محجة البيضاء، ج 2، ص 153؛ به نقل از «من لا يحضره الفقيه».
حضرت فرمود:
«انّما امِروا انْ يَطوفوا بهذه الأحجار، ثُمّ يأتونا فَيُعْلِمونا ولايَتهم». (1)
و در نقلِ «محجة البيضاء»، اين اضافه را دارد كه:
«فَيُخبرونا بولايتهم ويَعرضوا علينا نَصرهم». (2)
يعنى:
مردم مأمور شدهاند كه اين سنگها (ى كعبه) را طواف كنند، سپس پيشِ «ما» آمده و ولايت خود را به «ما» خبر دهند و اعلام كنند و يارى خويش را بر ما عرضه بدارند.
مسأله «عرضه نصر» و «اعلام ولايت» و «ديدار با امام» و «اعلان مودّت» و اين قبيل تعبيرات، كه در اينگونه روايات آمده است، بسيار آموزنده و جالب است.
الزام مىكند كه زائران خانه خدا، در آنجا امام را ملاقات كنند و اعلام آمادگى براى تبعيت و اطاعت و يارى بنمايند. يعنى اگر نيرويى، امكاناتى، عِدّه و عُدّهاى دارند، به اطلاعِولىّ خدا برسانند، مواضعشان را در اطاعت از رهبرى ائمه، صريح و آشكار، بيان كنند تا اگر نيازى به آنان بود، ائمه از وجودشان در مسير اهداف، استفاده كنند.
در حديثى ديگر، «فضيل» نقل مىكند كه:
در حج، امامباقر (ع) نگاه به مردمى كرد كه گِرد كعبه طواف مىكردند، فرمود:
«در جاهليت هم اينگونه طواف مىكردند (يعنى بدون هدف و معرفت و شناخت و جهت) اينان امر شدهاند كه كعبه را طواف كنند، آنگاه به سوى ما حركت كنند و «ولايت» و «مودّتِ» خويش را به ما اعلام كنند و نصرت و يارى خود را به ما عرضه نمايند، ولى چون چنين نمىكردند، حج آنان هم چون اعمالِ جاهلى بود». (3)
مرحوم فيض كاشانى در «وافى»، در توضيح اين حديث مىگويد:
«معناى سخن امام، اين است كه آنان، بدون شناخت مقصود اصلى از آمدن به زيارتِكعبه و طواف خانه خدا چنين مىكنند. حضرت ابراهيم وقتى كعبه را ساخت
و ذرية خويش را در آنجا ساكن نمود، از خدا خواست كه در پاداش آن، دلهاى مردم را به سوى ذريهاش جذب كند. خدا هم دعايش را پذيرفت و مردم را فرمان داد تا از هرجا به حج آيند و محبت و نصرت و ولايت خويش را بر ذريه او كه پيامبر و اولادش هستند عرضه و اعلام بدارند، تا بدين سبب، نجات يابند و درجاتشان بالا رود و راهى باشد براى شناخت احكام دين و تقويتِ ايمان و يقين. عرضه داشتنِ نصرت به اين است كه به آنان بگويند: آيا در كارى از كارها، به يارىِ ما نيازتان هست؟ ...». (1)آنچه در اين حديث، محور كلام است، تقويت ايمان و شناخت احكام و اعلام يارى به نفع حق و در ركاب و تحت امر اولاد ابراهيم- كه ائمه معصوميناند- مىباشد.
مرحوم علامه مجلسى در شرح اين روايت مىگويد:
«... از شرايط قبولى حج آنان، اسلام و ايمان است و آنان بهخاطر نداشتن ولايت، مثل آن است كه فاقد ايمان و اسلامند. و در اين، توجه دادن به اين نكته است كه علت وجوبِ حج، به حضور امام رسيدن و عرضه كردن ولايت و يارى به آنان و فرا گرفتن احكام از آنان است.
آنگاه درباره «عرضه نصرت»، مىگويد:
«به امامان بگويند: ما از شيعيان شماييم، و آماه يارىتان. اگر ما را به خروج و جهاد، يا هر كار ديگر فرمان دهيد، شما را اطاعت مىكنيم». (2)شبيه آنچه كه امت آگاه و انقلابى ايران، در ديدارهايشان با رهبر بزرگ انقلاب، حضرت امامخمينى/، مرتباً عرضه «نصر» و «مودّت» و اعلام حمايت و اطاعت مىكردند و با شعار «ما همه سرباز توئيم خمينى، گوش به فرمان توئيم خمينى» با رهبر خويش، تجديد بيعت مىكردند.
در حديث ديگرى كه همين مضمون نقل شده، راوى، «سدير» است. بنا به نقلِ او، امامباقر (ع) پس از انتقادى كه از حلقههاى بحث و جلساتى كه در مسجد، از سوى «ابوحنيفه» و «سفيان ثورى» و ... تشكيل مىشد، كار آنان به نوعى جلوگيرى از «دين
خدا» شمرده و آنان را موانع هدايت، قلمداد كرده، و آرزو كرده است كه:
«كاش اينان در خانههايشان مىنشستند و مردم مىگشتند و كسى را كه از خدا و رسول، به آنان خبر دهد، نمىيافتند، آنگاه پيش ما مىآمدند تا از خدا و رسول به مردم خبر دهيم». (1)يعنى راه آموزش احكام خدا و معارف دين، اهلبيت هستند. راهى مطمئن، كه دين خدا را به دور از پيرايهها و آرايشها و بدعتها و آراء شخصى به مردم بيان مىكنند.
اين مسأله، بهخصوص در روزگار اماممحمدباقر (ع) كه مذهبسازىها و فرقهبازىها و جريانات ناسالم فرهنگى و سياسى گوناگون و تبعيّت از آراء و اهواء، رواج بيشترى داشته و براى خيلىها، امر حق و باطل مشتبه مىشده و خطّ اصلى را گم مىكردند، بيشتر اهميت داشت. و از امامباقر (ع) سخنانِ مكرّرى در اين زمينه روايت شده است. از «ابوعبيده» نقل شده است كه:
«امامباقر (ع) وقتى مردم و كارهايشان را در مكه ديد، فرمود: كارى است همچون كارهاى جاهليت! به خدا سوگند، اينان مأمورند كه آلودگىها را از خود دور كنند، (اشاره به آيه 29 سوره حج: ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ) و به نذرهاى خود وفا كنند و بر ما بگذرند و ولايت خويش را به ما خبر دهند و نصرت خويش را بر ما عرضه بدارند». (2)قرآن كريم، از جمله تكاليف زائران حج را دور كردن و زدودن چركها و آلودگىها از خويش مىشمارد (3)و اين در سايه ديدار با امام ميسّر است كه الهامبخش خير و تقوا و اخلاق شايسته و معارف والاى دين است و پاك كننده دل و جان و فكر و ذهن. در آيه فوق، امامصادق (ع)، كلمه «تَفَث» را به ديدار و ملاقات امام تفسير مىكند: «التَفَثُ لقى الأمام، يا: لِقاءُ الامام». (4)چرا كه از اين طريق، مناسك حج مسلمين جهت
يافته و در مسير سازندهترى هدايت مىشود.
وقتى ديدار با امام در موسم حج، ضرورتى بزرگ و تكليفى كامل كننده فريضه حج باشد، طبيعتاً بايد امكان اين ديدار هم باشد و امام هم در حج حضور داشته باشد.
هم حضور فكرى و فرهنگى و تبليغى، هم حضور شخصى و عينى.
حضور يافتن ائمه در مراسم حج، نشانه ديگرى از اهميت سياسى اين تجمع عبادى است. بهرهگيرى از فرصتهاى كمنظير اين ايام هم با حضور آنان، بهتر و بيشتر ميسّر است. امامان شيعه در مراسم حج، فراوان حضور مىيافتند.
سفرهاى متعدّد و پياده امامحسنمجتبى (ع) به زيارت خانه خدا (1)و حضور امامزينالعابدين (ع) در حج و شعر معروف فرزدق درباره آن حضرت، در پيش روى خليفه فاسق، هشام بن عبدالملك، و همچنين مسافرتهاى ائمه ديگر و حضورشان در حج، زمينه اين ديدارها را فراهم مىكرده است. (2)«يحيى بن يسار» نقل مىكند كه:
«ما حج گزارديم، گذارمان به امامصادق (ع) افتاد. آن حضرت فرمود: اى حاجيانِ خانه خدا! اى زائران قبر رسولالله! اى پيروان آلمحمّد! .. گوارايتان باد! ..». (3)كه مىرساند امام، علاوه بر حضور، برخوردهاى تبليغى هم داشته است.
علاوه بر عصر حضور ائمه، در عصر غيبت هم- بنا به برخى روايات- حضرتحجّت همهساله در مراسم شركت مىكند، هرچند بهصورتى ناشناس كه مردم عادى متوجه آن نمىشوند.
محمد بن عثمان- يكى از سفراى چهارگانه و نايب خاص امامزمان (ع)- گفته است:
«واللّه إنّ صاحبَ هذا الأمر يحضُر الموسِمَ كلّ سَنةٍ فَيرى الناسَ وَيعرِفهم ويَرونَهُ ولايَعرفونه». (1)
كه گوياى حضور همه ساله امام عصر در موسم حج است، به نحوى كه مردم را مىبيند و مىشناسد و مردم او را مىبينند ولى نمىشناسند.
امامصادق (ع) فرموده است:
«يَفقدُ الناسُ امامهم، يَشهدُ الموسم فَيراهُم وَلا يَرَونَهُ». (2)
مردم امام خويش را از دست مىدهند- در عصر غيبت- و او در موسم حضور مىيابد و آنان را مىبيند و لى آنان وى را نمىبينند.
و به عبارتى ديگر از امامصادق (ع) اينگونه نقل شده است:
«يَشْهَدُ المَواسِمَ، يَرَى النّاسَ ولا يَرَوْنَهُ». (3)
كه به همان معناست.
تماس با امام در حج، اگر بهعنوانِ متمّم حج و مايه تماميت و كمال اين فريضه الهى بزرگ شمرده شده است، بايد با فراهم بودن زمينهاش از سوى خود ائمه باشد.
اينكه امامباقر (ع) فرموده است:
«تمامُ الحجِّ لقاء الامام». (4)
خود آن حضرت هم در مراسم و مواقف حج، حضور مىيافته است تا امكان اين برخورد و ديدار، ميسّر باشد. گرچه عملًا، بهخاطر شرايط خاص اجتماعى و سياسى، اين عمل بهصورت ايدهآل و مطلوب انجام نمىگرفت.
خودِ همين تماس، چه بسا زمينهساز پايهريزى تشكيلات بوده، و برخوردها و رابطهها و شناخت نيروها و بكارگيرى عناصر مفيد را در جهت برنامهها، از فوايد جنبى
يا اصلى اين «لقاء الامام» بوده است.
اين ايجاد رابطه، حتى به صورتِ غيرمستقيم و با واسطه هم زمينهسازى مىشد و پيوند غيرحضورى با مكتب اهلبيت و خطّ فكرى ائمه، فراهم مىگشت.
مردمى كه از اقصىنقاط ممالك اسلامى آمدهاند، مىبايست در آن ازدحام و شلوغى و حال و هواى مناجات و عبادت و مناسك و ... راهى هم به «خطّ ائمه» پيدا كنند، كه تصحيح كننده نظام فكرى و عقيدتى، و جهت بخشِ ايمان و عمل مردم در مسير «حق» است.
وصيّت امامباقر (ع) را براى اقامه عزادارى و ندبه بر آن حضرت به مدّت دهسال در «منا»، نشان دهنده حضور ائمه، حتى در اين شكل، در فريضه حج و هدايت و رهبرى فكرى- مرامى مردمى است. يعنى نشان دادنِ «راه»، و نصبِ «علامت» و چراغ راهنما و يادآورىِ اينكه چگونه مىتوان سراغ ائمه رفت و آنان را فراموش نكرد.
ايام منا، كه روز عيد و سرور و بركت است، نه گريه و اندوه و اشك، وقتى در جمع حجاج، گريه سر داده مىشود، توجهها به سوى آن كانون جلب مىشود. و «... اين خبر را مردم، پس از بازگشت به محلهاى خود، به آنها كه از اين مواقف دورند نقل مىكنند و از اين طريق، به غائبين هم مىرسد و حجت بر مردم تمام مىشود. ديگر كسى نمىتواند عذر و بهانه آورد كه نمىتوانسته به شهرى كه اقامتگاهِ «حجت خدا» است دسترسى پيدا كند، يا كسى از حجت خدا به او خبرى بدهد، يا بگويد كه دعوت امام و گمراهى مخالفانش را نشناختم. در اين حال اغلب چنين است كه ديگر جاهل قاصر و بىخبرى باقى نمىماند ...». (1)
اگر از سنگرى استفاده لازم نشود،
اگر گنجى استخراج و مصرف نگردد،
1) مقتل الحسين، عبدالرزاق المقرّم، ص 107.
اگر در كنار دريا، گروهى از تشنگى هلاك گردند،
اگر كسى سلاح در دست، زنده اسير دشمن گردد،
جاى بسى دريغ و حسرت است.
حج، چنين سرنوشتى و سرگذشتى داشته و دارد. مگر آنكه روح بيدار زمان،- در هر عصر و قرنى- به بيدارگرى بپردازد.
چه حجگزارانى كه از حج، جز خستگى تن و رنج راه و تباه كردن مال، چيزى فرادست نياوردند. چه سالهاى پى در پى و مستمرى كه از تجمع عظيم حج، فايدههاى لازم گرفته نشد و آيه قرآن لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ، تفسير واقعى خود را نيافت.
و ... چه فراوان، سخن امامصادق (ع) به عبدالرحمن بن كثير، در طول سالها، مصداق و تحقق يافت، كه وقتى از بلنداى كوهى به انبوه حجگزاران نگاه كرد، فرمود:
«ما أكثرَ الضَجيجَ وَأقلَّ الحجيج». (1)
نالهها چه بسيار است ولى حاجيان، چه اندك! ..
مهمترين هدف در زيارت حج، در زمينه ارتباط و ديدار با امام- كه قبلًا هم ياد شد- و لقاى معصوم، و عرضه ولايت و نصرت، همان جهت يافتن اعمال و مناسك، در مسير خداپسندانه است، كه بدون آن، كارهاى عبادى هم لغو و بيهوده و بىاجر است.
در روايت از امامباقر (ع) نقل شده است كه: بر مردم لازم و سزاوار است كه اين خانه (كعبه) را زيارت كنند و ما را بهخاطر بزرگداشتِ خدا، بزرگ بدارند و تعظيم كنند، و ما را در هر جا كه باشيم ديدار كنند، مائيم راهنمايان به خدا! ...». (2)اكسير دگرگونساز و روحبخش و ارزشآفرينِ «ولايت»، در همه امور اسلام، و تكاليف و فروع دين و عبادات، لحاظ شده و شرط قبولى و پذيرفته شدنِ طاعاتِ انسان در پيشگاه خداست و در كتب روايات، بابهاى خاصى براى همين منظور، عنوان
گشته است كه اهل مطالعه مىتوانند براى اطلاع بيشتر به منابع خاصّ آن رجوع كنند. (1)به خصوص در مورد حج، كه بحث ماست، احاديث فراوانى وجود دارد.
«... حج بدون ولايت، و آهنگ كعبه بدون امامت، و حضور در عرفات بدون معرفتِ امام، و قربانىِ بدون فداكارى در راه امامت، و رمى جمره بدون طرد استكبار درونى و بيرونى، و سعى بين صفا و مروه بدون كوشش در شناخت و طاعتِ امام، بىحاصل بوده و سودى نخواهد داشت. زيرا اگرچه يكى از مبانىِاسلام «حج» است (بُنى الاسلامُ على خمسٍ: على الصلوة والزكاة والصوم والحجّ والولاية). (2)لكن هيچيك از نماز و روزه و زكات و حج، همانند ولايت، ركنِ استوار اسلام نيست. لذا، در جوامع روايى آمده كه: هيچ دعوتى از طرف خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نمىباشد (وَلم ينادِ احدٌ مثل ما نودِىَ بالولاية) ...». (3)قبلًا هم حديثهايى را نقل كرديم كه امام باقر (ع) اعمال كسانى را كه بدون بصيرت و معرفت و بدون پذيرش يك رهبرى صحيح و امامتِ عدل معصوم، بر گِرد خانه خدا طواف مىكنند و در مراسم، به صورت يك امر تكرارى و تقليدى و بىروح، شركت مىكنند، به اعمال دوران جاهليت تشبيه كرده است.
حجّى كه در فكر و عمل فردى يك مسلمان اثر نداشته باشد، بىجان است.
حجّى كه در وضعيت اجتماعى و سرنوشتِ عمومى مسلمين، نقش مثبت و هدايتگر نداشته باشد بىروح است و روح حج، «ولايت» است و در سايه آن است كه تكتك اعمال و مناسك، جهت و محتوا و خطّ پيدا مىكند و اين فريضه، «حيات» و
1) از جمله مىتوانيد به بحار الأنوار، ج 27، باب هفتم «انّه لا تقبل الأعمال الا بالولاية» ص 166؛ و همچنين: اصول كافى عربى، ج 1، ص 392 باب لزوم رفتن پيش ائمه پس از مناسك حج جهت آموختن دين و اعلام ولايت و ص 412 به بعد، مربوط به «ولايت» در قرآن كريم، مراجعه كنيد.
2) وسائل الشيعه، ج 1، ص 7.
3) كتاب حج مجموعه مقالات انتشارات وزارت ارشاد، ص 60، مقاله آيةالله جوادى آملى.
«حركت» ايجاد مىكند و زنده و سازنده مىشود.
اگر به خانه خدا رفتن هم در كار باشد، بايد از درى باشد كه خدا قرار داده است، و آن در، اهلبيتِ پيامبر و معصومين: هستند كه طاعتشان فرض، سخن و عملشان حجت، و راه و روش شان، سند و سرمشق، براى تأسّى و پيروى است.
ائمه، فرزندان راستين اسلام و قرآنند.
پيشوايان معصوم، فرزند كعبه هستند (به تعبير امامسجاد (ع)) و مگر مىتوان به ديدار پدر رفت و فرزند را نديد؟!
در تبيين و تحليل سخن امامزينالعابدين (ع) در مجلس يزيد پس از ماجراى كربلا، كه خود را فرزند مكه و منا و زمزم و صفا خواند و فرمود:
«انا ابنُ مكه ومنا، انا ابن زمزم و صفا ...». حضرت آيهالله جوادى آملى، بيانى لطيف و ظريف و زيبا دارد، كه دريغ است نقل نكنيم. هرچند طولانى است و خلاصهاى از آن چنين است:
«.... فرزند راستين «مكه»، كسى است كه پاسدار روح قبله و مرزبانِ جانِ مطاف باشد. فرزند واقعى «منا» كسى است كه بهمنظور حفظ رهآورد وحى، از ايثار و نثار خون، دريغ نكند و با فداكارى و قربانى دادن، پيوند خود را با سرزمين قربانى محكم نمايد. مولودِ واقعىِ «زمزم» كه در اثر فيض و گوارايى معنوىاش مورد علاقه پيامبر گرامى اسلام بود ... كسى است كه با نثار بهترين و شايستهترين خون به پاى نهال اسلام، آن را بارور كند. و همچنين فرزند راستينِ «صفا» كسى است كه در حرم قلبِ او هيچ رجس و رجزى راه نداشته باشد و بر اساس آيه تطهير (احزاب 33) از هر رجسى منزّه باشد و از هر تيرگى و آلودگى، پاك باشد و اين انسان كامل، همان امام (ع) است كه بدون او، حرمتى براى حرم و مواقفِ آن نخواهد بود. زيرا نه در عرفات، معرفت، و نه در مشعر، شعور، و نه در منا، ذبح عظيم و قربانى باتقوا، و نه در زمزم، نشانه حيات، و نه در صفا، علامت نزهت و صافى، و نه در رمىجمرات، رمى شيطان و رجم طاغوت، و نه در حج و زيارت، آيات بيّنات الهى، ظهور نخواهد كرد. و بدون امامت، هيچكدام از آن مواقف، به حسابِ شعائرالله شمرده نمىشود ... و خلاصه، زائران محروم از شناختِ امامت و ولايت، هرگز «وفد» و مهمان الهى نبوده و از ضيافت معنوى خدا
برخوردار نمىباشند ... زائرى كه امام معصوم را نمىشناسد و امامت را كنار مىگذارد و سرپرستى امور مسلمانان جهان را به ياوه مىگيرد و رهبرى توده مردم را از حج و زيارت و ديگر فرازهاى عبادى، جدا مىداند، و آن را يك امر عادى و در اختيار هر فرد، قرار مىدهد، و كرامتى براى هدايت خلق خدا و تدبير امور آنان قائل نيست، در حقيقت، انسان را نشناخته و خود نيز به حريم ارزشمند انسانيت قدم نگذاشته ...- چنين زائرى كه با اين ديد به كعبه رفته و با همان ديد، بازگشته، چگونه در مدار توحيد طواف كرده؟ و چطور هرگونه شرك و طغيان را زدوده است؟ در حالى كه مجراى فيض خدا را نشناخته و مهمترين عامل تكامل انسانى را ناديده گرفته و بهترين سرچشمه زلال و حياتبخش را از دست داده است و تشنهكام مانده است؟
هركس امامزمان و ولىّعصر خويش را نشناسد، مرگ او مرگ جاهليت است ... و چون مرگ كسى كه امام زمان خويش را نمىشناسد، مردنِ جاهلى است، پس زندگى او نيز يك زندگىِ جاهلى بوده و تمام شئون و سنن حياتى او همانند جاهليت سپرى مىشود؛ قهراً حج و زيارتِ اينگونه افراد نيز، يك حجّ جاهلى بوده و از حجّ توحيدى، سهمى نخواهد داشت ...». (1)اين بُعد حسّاس، يعنى سازندگى اجتماعى و رشد فكرى و فرهنگى و گسترش خطّ آموزشى و معارف ائمه در اقصا نقاط ممالك اسلامى نبايد مورد غفلت قرار گيرد.
در فصول پيشين هم از جمله آثار و فوائد و نتايج حج را از قول حضرترضا (ع) چنين آموختيم كه:
«... معَ ما فيه من التفقّه ونقل اخبار الأئمّه: الى كلّ صُقعٍ وناحية». (2)
يعنى:
تفقّه و دينشناسى و نقل اخبار امامان به هر كران و ناحيهاى.
و اگر جز اين باشد، خسارت است.
حج، سنگر امامشناسى و بيعت با رهبرى هم مىباشد.
پيوند با ائمه و پيمان با ولايت، و ربط دادن حج به زيارت و ديدار امام، همچنانكه در حال حيات و زمان حضورشان مؤثر و لازم و جهت دهنده بود، پس از شهادتشان هم- در عصر غيبت- اين خط مىبايست ادامه داشته باشد. عامل كماليابى و ارزشمند شدن و مقبول شدنِ اعمال حج، همين زيارتِ ائمه است.
حجگزار مسلمان، با حضور بر مرقد و تربت پيامبر و آل او در مدينه، اعلام مىدارد كه حج من در اين خط است و نهايت راهم به اين آستان ختم مىشود و آن مناسك و شعائر و عبادات، در اينجا قبولى مىيابد و امضا مىشود و به ثبت مىرسد.
اين، توصيه و دستور خود اولياى دين است و سفارش رسولاكرم (ص) است.
در فصل زيارت پيامبر يكى از حديثهاى مكرّرى را كه پيامبر فرموده است هركس حج كند و مرا زيارت نكند، بر من جفا كرده است، نقل كرديم.
در حديثى ديگر، اميرالمؤمنين (ع) فرموده است:
«اتمّوا بِرسول الله اذا خَرجْتم الى بيتالله الحرامِ، فانَّ تركَهُ جَفاءٌ، وَبذلك امِرْتم، وَاتمّوا بالقبور التّى الزَمكُمُ اللهُ حَقّها وَزيارتها واطْلُبوا الشّرفَ (الرّزقَ) عِندَها». (1)«هرگاه براى زيارت و حج خانه خدا بيرون شديد، حج را با زيارت رسولخدا تمام كنيد، زيرا ترك آن جفاست و به اين عمل فرمان داده شدهايد. و حج را با زيارت قبرهايى به اتمام برسانيد كه خداوند حق آنان را بر شما الزام كرده و زيارتشان را لازم نموده است و نزد آن قبرها شرف و روزى خدا را طلب كنيد».
از امامصادق (ع) نيز روايت شده است كه:
«اذا حَجّ احدُكم فَلْيَخْتِمْ بزيارتنا لِانَّ ذلك مِن تَمام الحجّ». (2)
هرگاه يكى از شما حج كرد، با زيارت ما آن را ختم كند، چرا كه اين، از تماميت حج است.
و نيز فرموده است:
«ابدؤا بمكّه وَاخْتِموا بنا». (1)
شروع زيارتتان به مكه و ختم آن با زيارت ما باشد.
كه گفتيم، اين نوعى تكميل اين عبادت بزرگ و به امضا و ثبت رساندن انجام مناسك است و بيعتِمجدد با امامان و تحكيم رابطه با ولايتشان و تقويت مبانى دينى و مكتبى با رهبرى صحيح.
در زمان حياتشان، شرفيابى به حضورشان، و در دوره پس از شهادتشان يا عصر غيبت امام، تجديد عهد با مزار الهام بخششان، اين فريضه، به كمال خود مىرسد و روح مىيابد.
مرحوم شيخصدوق مىگويد:
پس از حج، وقتى به مدينه آمدى و پس از زيارت پيامبر اسلام، به زيارت قبر ائمه مدفون در بقيع رفته و آنها را پيش روى خود قرار بده، رو به آنان بايست و بگو:
«سلام بر شما اى پيشوايان هدايت و اهل تقوا و حجتهاى خدا بر زمينيان.
سلام بر شما، اى بپا دارندگان قسط، در ميان مردم،
اى برگزيدگان ... اى اهل نجوا! شهادت مىدهم كه شما ابلاغ پيام كرديد، نصيحت نموديد، و در راه خدا مقاومت كرديد. ديگران تكذيبتان كردند و به شما بدى كردند، ولى شما بخشيديد.
شما پيشوايان رشد و هدايتيد، پيروى شما لازم، و سخنتان راست است.
شما دعوت كرديد، ولى جوابتان ندادند. امر كرديد، ولى اطاعت نكردند.
شما، پايههاى دين و اركان زمين هستيد و همواره و نسل به نسل در معرض عنايتِ خداوندى هستيد.
جاهليت، شما را نيالود و هواهاى نفس، شما را نفريفت.
پاك بوديد و نهادتان پاك بود.
خداوند، با وجود شما بر ما منت نهاد و درودها و سلامهاى ما را بر شما، مايه
1) بحارالأنوار، ج 96، ص 373.
رحمت و مغفرت ما قرار داد ... پس شفيعان ما باشيد.
من، در وقتى به سراغ شما آمدهام كه دنيا پرستان و مستكبرين، از شما اعراض كرده و آياتِ خدا را به استهزاء گرفتهاند ...
اى خداى هماره ايستاى بىاشتباه! اى خداى ابدى و محيط بر هر چيز.
منت، توراست كه به ما توفيق و معرفت عطا كردى نسبت به كسانى كه مردم، نسبت به مقامشان معرفت ندارند و حقشان را سبك شمردند و به ديگران تمايل پيدا كردند ...». (1)آنكس كه به شناخت اسلام ناب و دينِ بىپيرايه، از طريق اهلبيت پيامبر، توفيق يافته است سزاوار است كه در مسير حق شناسى و حق گزارى، از ياد ائمه غافل نباشد.
مودّت اهلبيت، هرچند به حق، از سوى خداوند، اجر و مزد تلاشهاى رسولاعظم اسلام قرار داده شده است:
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّة فِى الْقُرْبي. (2)ولى باز هم اين پاداش، چيزى است كه به خود ما باز مىگردد نه به رسول.
اين ماييم كه از طريق مودت خاندان پيامبر و پذيرش امامت و ولايتشان و گوش فرادادن به هدايتها و راهنمايىهاشان، راه را بهتر مىشناسيم و آگاهانهتر در مسير خدا گام بر مىداريم و به خداوند نزديكتر مىشويم.
به زيارت ائمه رفتن و پيوند دادن زيارت خانه خدا، به زيارت فرزندان خلف و راستين كعبه و منا و عرفات، نشان اين حقشناسى و وفادارى به «حق» است كه در اين دودمان تجسم و تبلور يافته است.
ولى بايد ديد كه «زائر» كيست؟ و در چه حدّ و مرحلهاى از شناخت و شعور و معرفت قرار دارد؟ و با چه انگيزه و محرّكى، آهنگ زيارتِ اولياء الله مىكند و چه بهرههايى از اين زيارت مىبرد؟
حج و استفاده سياسى در تاريخ
از انگيزهها و هدفهاى اجتماعى، سياسى حج و نقش ولايت امامان، در جهتدهى به اين كنگره عظيم هم بحث كرديم.
براى شناخت بيشتر محتوا و ابعاد سياسى و حكومتى حج، به موضوع ديگر يعنى هدايت حجّاج در مناسك و اعمال حج و سامانبخشى به امورشان در اين مجمع، و نقش «اميرالحاج» در مراسم مىپردازيم.
اسلام، هيچ زاويهاى را از ديد خود، دور نگه نداشته است و به هر زمينهاى، بهعنوانِ سازندگى، نگاهى عميق كرده و برنامهاى خاص دارد، از جمله، حج و مواقف آن.
درياى عظيم انسانهاى حجگزار، موجهاى نيرومندى هم دارد و از اين موجها بايد استفاده كرد. حكومت اسلامى، در جهت حق به اين موضوع مىنگريسته است- و بايد بنگرد- همچنان كه حكّام غيرصالح و ناشايست هم از اين موقعيت سود مىبردهاند و سلطه باطل خويش را تثبيت مىكردهاند- و مىكنند-.
مسأله سرپرستىِ حجاج و «اميرالحاج» بودن و تعيين كسى كه سرپرستى زائران خدا را به عهده داشته باشد و هماهنگ كننده اعمال و هدايتگر مناسك و امامِ جمعه و جماعتِ حجاج بيتالله الحرام و نظمدهنده كوچ و وقوفِ مسلمانان در آن ايام باشد، يكى از شئونات حكومت اسلام و از مسائل مربوط به امامت و رهبرى جامعه بوده و بعد سياسى و تبليغى داشته است، به صورتى كه در صدر اسلام، همهساله يا خود خليفه يا نمايندهاى مخصوص از سوى خليفه، اين سِمَت و منصب را عهدهدار مىشده و سرپرستى زائران خدا در ايام حج و روز عيد قربان و حركت بهسوى عرفات و منا و قربانگاه و نماز خواندن بر آنان، به او واگذار مىگشته است.
اين امر، از سال هشتم هجرى به بعد، بهطور مداوم معمول شد. (1)
1) مسعودى، مورخ معروف، يكايك كسانى را كه از زمان پيامبر اسلام، از سال فتح مكه به بعد، تا سال 335 هجرى، اين مسؤوليت را عهدهدار بودهاند، نام برده است مروج الذهب، جزء چهارم، ص 302 تا 313.
مواضع حكومت اسلامى هم در امور مختلف، با استفاده از اين موقعيت، رسماً ابلاغ مىگرديد.
بهعنوان نمونه، در سال نهم هجرت، كه پيامبر اسلام، ابوبكر را مأمور كرده بود كه با مسلمين حج بگزارد، پس از عزيمت او، اميرالمؤمنينعلى (ع) را در پى او، با مأموريّتى ويژه و حساس فرستاد كه عبارت بود از تلاوتِ آياتِ نخستين از سوره «توبه» براى مردم.
حضرتامير (ع) آيات مذكور را در روز عيد قربان، در منا، در عقبه، با هيبت خاص و كيفيت شكوهمندى، براى مردم خواند. (1)مضمون آيات، اعلام برائت و بيزارى خدا و پيامبر از مشركان، ممنوعيت طواف مشركان و برهنگان در خانه خدا، و تعيين موعدى چهار ماهه براى صاحبان پيمان و نيز ممنوعيت حضور شرك و مشرك در قلمرو كشور اسلامى بود. تلاوتِ اين آيات در مراسم حجّ از زبان على (ع) نوعى اعلاميه و قطعنامه به حساب مىآمد كه تكليف همگان را روشن مىساخت و حضور و وجود شرك را در حجاز، «غير رسمى» اعلام مىكرد. آن اعلان عمومى و تلاوتِ آيات، نوعى تقويت مكتب و عظمت دين بود. چرا كه حج، مظهر عظمت اسلام و قدرت و شوكت دين: «والحجّ تقويه للدين» (2)و موضعگيرى عليه شرك. آن هم از موضع قدرت، دليل توانمندى حكومت اسلام بود.
بيدارگرى در مراسم حج، همواره چيزى بوده است كه مورد نظر پيشوايان حق قرار داشته است و از سوى ديگر، حكومتها هم از اهميت سياسى اين مجتمع، غافل نبودهاند.
حسين بن على (ع) بهدنبال امتناع از بيعت با يزيد و هجرت به مكه، چند ماه در اين شهر توقف نمود و با افراد گوناگون ملاقاتها داشت و روشنگرى مىنمود و در ايام
حج هم، بدون آنكه اعمال حج را همراه مردم ديگر بهپايان برساند، تصميم به بيرون رفتن از مكه بهسوى كوفه گرفت. آن خطبه معروفِ «خُطّ الموتُ على ولد آدم ...» را كه عمدتاً در جهت توجه دادن به مسؤوليتهاى اجتماعى مسلمين و دعوت به قيام براى خدا و تبليغِ فرهنگ شهادتطلبى و ايثار جان و خون در راه اسلام و دين خدا و زيبايى شهادت در راه خدا براى جوانمردان است در مكه ايراد كرد و دستور داد تا مردم جمع شوند. پس از اجتماع انبوه عظيمى از حجاج و اهالى مكه در «مسجدالحرام»، آن حضرت سخنان تاريخى خويش را القاء نمود. (1)
منصبِ «اميرالحاج» و سرپرستى زائران خانه خدا در امور حج و احكام و مناسك، علاوه بر جنبه دينى، بُعد سياسى هم داشته است و تعيين كسى از سوى حكومت براى پيشوايى مسلمانان در ايام حج، بهعنوان حضور رسمى مقام حكومت و رهبرى در مراسم حج، تلقى مىشده است. اگر خود خليفه نبوده، كسى از سوى دستگاه خلافت، مأمور اين كار مىشده است.
اين برنامه، نقش هدايت فكرى و معنوى حجگزاران را داشته و حكومت اسلامى، مسلمانان را در اين مجتمع عظيم اسلامى، به حال خود رها نمىكرده كه هر كس، هر وقت، هر كارى خواست بكند و هيچ نظم و نظام و مديريت و هدايتى در كار نباشد. بلكه خود را ملزم به نوعى سامان بخشيدن و سازمان دادن به امور انبوه حجاج مسلمان مىدانسته است.
از اين جهت، گاهى آنان كه نمىخواستند زير بار حكومت مركزى بروند، يا خود در اين مسأله، داعيهاى و نمايندهاى داشتند، به نحوى در امر «اميرالحاج» اختلال ايجاد مىكردند كه نوعى معارضه با حكومت رسمى محسوب مىشد.
1) متن خطبه را در كتب تاريخى و روايى ملاحظه كنيد. از جمله: كشف الغمه، ج 2، ص 241؛ حياه الامامالحسين ع، ج 3، ص 48؛ و بحار الأنوار، ج 44، ص 366.
در دوران خلافت و زمامدارى حضرتامير (ع)، سه سال «عبدالله بن عباس» اين مسؤوليت را بهعهده داشت، و يك سال هم كارگزار حكومتى آنحضرت در مكه، يعنى «قُثم بن عباس» طىّ ابلاغيهاى از سوى امام، مأمور شد كه حج را براى مردم «اقامه» كند. (1)«مسعودى»، در تاريخ خود نقل مىكند كه:
«در سال 37 هجرى كه اميرالمؤمنين (ع)، «عبدالله بن عباس» را به نمايندگى خود براى سرپرستى حجاج در آن سال فرستاد، معاويه هم از آن طرف، شخص ديگرى را به نامِ «يزيد بن شجره رهاوى» فرستاد. اين دو نماينده، بر سر مسأله اميرالحاج بودن و سرپرستى زائرانِ خانه خدا، كارشان به نزاع و كشمكش منجر شد و هيچكدام، حاضر نبود كه مسؤوليت را به ديگرى واگذار نمايد. تا اينكه بالأخره، هر دوى آنان توافق كردند كه شخص ثالثى بهنام «شيبه بن عثمان» عهدهدار اين كار شود و امامت مردم را در نماز، به دوش بگيرد». (2)معلوم است كه مسأله، در حدّ يك امامجماعت بودن خلاصه نمىشده، بلكه آثار و تبعاتِ سياسى و جنبىِ ديگر داشته است. بههمين جهت هم معاويه، براى درهم شكستن وحدتِ كلمه مسلمين و مخالفت با امامت و ولايتِ على بن ابىطالب (ع) دكّانى در مقابل آن حضرت باز كرد و از طرف خود، «اميرالحاج» ديگرى به مكه اعزام نمود.
در تاريخ اسلام، موارد مشابهى براى اينگونه تحرّكات، ديده مىشود. در سال 131 هجرى، «وليد بن عروه» با استناد به يك نامه جعلى، به مكه آمد و امور حجّ مسلمانان را به دست گرفت. (3)همچنين ابوجعفر، منصور دوانيقى، در سال 136 هجرى، اميرالحاج مردم بود و در همان مراسم، از مردم به نفعِ خود بيعت گرفت. (4)اينگونه استفادههاى سياسى از مواقف حج، هم براى تحكيم حكومت موجود
مورد استفاده قرار مىگرفت و هم براى شورش عليه حكومت و نوعى سرپيچى و اعلام مخالفت و حدّاقل مبارزهاى منفى.
در سال 199 هجرى، در ايام خلافتِ مأمون عباسى، «محمد بن داود بن عيسى» به عنوانِ اميرالحاج با مردم حج گزارد. در آن ايام، «ابوالسرايا» بر ضدّ حكومت قيام كرده بود و قصد استيلاء بر مكه و تصرف مكه و مدينه را داشت. ابن الافطس علوى را (حسين بن حسن بن على بن على بن الحسين بن على:) كه از اولاد امامسجاد (ع) بود، به مكه فرستاد تا ضمن تصرّف آنجا، حج را هم براى مردم اقامه كند.
والى شهر، ابتدا عدّهاى را براى مقابله با او بسيج و مهيا كرد و خود، بيرون رفت و براى انجام امور حج، پسرش محمد را منصوب كرد ... خلاصه آنكه اعمال حجّ مردم بدون سرپرست و جسته و گريخته انجام گرفت و نيروهاى «ابنافطس» بر مواضعى استيلا يافته بودند و نيروهاى حكومتى، شهر و عرفه و منا را تخليه كرده بودند و امامجماعت هم گريخته بود و باقيمانده اعمال، با رياستِ «ابنافطس» انجام شد. (1)به نقل ديگر: ابنافطس، در مدينه خروج كرد و ابتدا مردم را به بيعت با «ابنطباطبا» دعوت نمود و پس از مرگ او، مردم را به خود و امامت خود دعوت كرد و به مكه رفت و در منا، در حالى كه اميرالحاج مردم داود بن عيسى بود، داود فرار كرد و مردم به «مزدلفه» رفتند و او خود را به مزدلفه رساند و امور حج و نماز مردم را بهدست گرفت و پس از عيد قربان، به مكه رفت. (2)در سال 202 هجرى هم «ابراهيم بن موسى بن جعفر»، بهعنوانِ اولين علوى از اولاد ابىطالب در تاريخ اسلام، بدون اينكه از سوى كسى ولايت و مأموريت يافته باشد، خود، با يك حركت خشن نظامى، بر اين سمت استيلا يافت و بر مردم حج گزارد و در مسجدالحرام، جمع زيادى را كشتار نمود. (3)در سال 251 هجرى، «اسماعيل بن يوسف علوى» در مكه خروج كرد و بهدنبال
آن، والى مكه- جعفر بن فضل- گريخت و اسماعيل بن يوسف، خانه والى و ديگر دولتمردان را غارت كرد و تعداد فراوانى از نيروهاى مسلّح را كشت و اموال بسيارى را تصاحب كرد و در مكه غارت و آتش برپا نمود .. و پس از مدتى كه آنجا ماند، بالأخره در روز عرفه كه حجاج در عرفه بودند به آن موقف آمد و پس از درگيرىهايى جمعيت زيادى كشته شدند و عدهاى به مكه گريختند و امكان «وقوف به عرفه» در شب يا روز براى آنان نبود و حج آنان به هم خورد .... (1)همچنين در سال 317 هجرى هم كه فتنه قرمطيان (2)در مكه پيش آمد، اميرالحاج آن سال، عمر بن حسن بن عبدالعزيز بود ولى با شورش قرامطه و كشتار فراوان مردم، باز حجّ مردم به هم خورد و حجّ آنان، بدونِ «امام» برگزار شد. (3)از اين نمونهها در تاريخ اسلام فراوان است و غرض، يادى از چند نمونه از كارهايى بود كه در موسم حج و با استفاده از تجمع عجيب و عظيم زائران كعبه انجام مىگرفت و يا در جهت تبليغ و تحكيم نظام حاكم بر جامعه بود و يا اقدامى مسلحانه بر ضدّ سلطه خلافتها و حكومتها.
در زمان ما هم، چند سال پيش، شاهد اقدام مسلحانه گروهى بوديم كه در موسم حج، با موضع گرفتن در مسجدالحرام، عليه نيروهاى حكومتى جنگيدند و تا آخرين نفر، مقاومت كردند و سرانجام كشته شدند. نام اين گروه مسلح، جنبش «الاخوان» بود كه به رهبرى «جهيمان العتيبى» در اول محرم 1400 هجرىقمرى، با شركتِ بيش از هزار نفر، قيام خود را شروع كردند، ولى بهشدت سركوب شدند. (4)
1) مروج الذهب، ج 4، ص 311؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 492 با اندكى تفاوت در نقل.
2) قرمطيان، يا قرامطه، فرقهاى بودند از اسماعيليه، كه در قرن چهارم مىزيستند ولى بنياد آن در سال 280 هجرى بهدست «حمدان اشعث»، معروف به «قرمط» گذاشته شد. آنان معتقد به شورش و قيام مسلحانه براى مبارزه با خلافت بودند و با قتل و كشتارها و حمله به مسجدالحرام در موسم حج و ايجاد درگيرىهاى گوناگون، فتنههاى فراوانى پديد آوردند. شورشيانى بودند با نظريات افراطى كه با سلطه بنىعباس مىجنگيدند و بحرين، يكى از نقاط مركزيت آنان بود.
3) مروج الذهب، ج 4، ص 312.
4) براى آشنايى بيشتر با ماهيت اين گروه و جزئيات قيامشان، ر. ك: «قيام كعبه، سرآغاز خونينِ قرن»، ترجمه شاكر كسرايى.
امروز چه استفادهاى از مواقف كريمه حج مىشود؟
و چه اقدامى عليه سلطه باطل صورت مىگيرد؟
عظمتى به وسعت تاريخ، در جمعههاى ايام حج در مسجدالحرام برگزار مىشود.
كدام فرياد، عليه استكبار، از حنجرههاى پرشور مسلمين بر مىآيد؟
كدام طرح و تدبير، براى مقابله با نقشههاى شياطين شرق و غرب، اتخاذ مىگردد؟
كدام شعار حركتآفرين، لرزه بر اندام، و هراس در دل دشمنان اسلام مىاندازد؟
كدام خطبه، كدام مجله و روزنامه، كدام نشريه و سرمقاله، كدام تريبون و تجمع، كدام خطيب و منبر و محراب، به افشاى دسيسههاى استعمار مىپردازد؟
كدام حركت و آگاهى و تشكّل و بيدارى را، زائرانِ اين «بيت العتيق» و خانه آزاد، به بلاد خويش به سوغات مىبرند؟
آيا اين كمخاصيّتى، نتيجه دور شدن حج و مواقف، از رهبرى و ولايتِ «اولياء الله» نيست؟
كعبه، زادگاه اولين وصىّ پيامبر، حضرتامير 7 است. و نيز، آخرين وصىّ آن حضرت يعنى حضرتمهدى هم، نهضت جهانى خويش را، با تكيه به همين كعبه شروع خواهد كرد.
بنابراين، كعبه و حج و زيارت خانه خدا هم، بايد در خدمت حق و در خط هدايت و ولايت معصومين باشد. وگرنه، نتيجه آن مىشود كه شده است.
زيارت ائمه شيعه
وقتى زيارت «صالحان»، مورد تأكيد است، چه كسانى بهتر از ائمه؟
وقتى زيارت قبر «شهدا»، سفارش پيامبر و امامان است، كدام شهيدان، شايستهتر از امامان شهيد شيعه؟!
وقتى ديدار از مزار كشتگان راه خدا، نشان تعهد به حق، و وفادارى نسبت به «خون» است، كدام مزار، مناسبتر از قبور طيّبه اولياى دين؟
امامان ما، همه شهيد شدند، چه با شمشير، چه با زهر.
آنكه نخستين شهيد محراب بود و كشته حق و عدالت گرديد،
آنكه با زهر معاويه، به دست همسرش مسموم شد،
آنكه زينت شهادت گرديد و سالار شهيدان،
آنكه زينت عبادت بود و زيب عابدان،
آن دو امام بزرگوار و نگهبان مكتب و مذهب،
آن زندانى بغداد و غريب خراسان،
و ... هر يك از امامان ما، همه جان در راه حق باختند و شهيد راه خدا گشتند و شهادت، فخر آنان بود.
حضرترضا (ع) فرموده است:
«ما مِنّا الّا مقتولٌ او شهيد». (1)
كه سرنوشت شهادت و كشته شدن را براى هر يك از ائمه، بيان مىكند.
امامان ما، زنده و مردهشان يكى است و در هر دو حال، آن آگاهى و توجه و احاطه به امور را دارا هستند.
شهيدان هم- به نصّ روشن آيات قرآن- زندهاند و نبايد آنان را مرده پنداشت.
ائمه شيعه، همه، مرگشان با «شهادت» بوده است.
پس ... ائمه، پس از مرگشان هم زندهاند و «حيات مضاعف» دارند.
بنابراين، حضور بر تربت پاكشان و زيارت مرقد مطهّرشان، با «زيارت اهل قبور» متفاوت است و ديدارى است زندهتر، عينىتر، ملموستر.
زيارت ائمه، چه در حال حياتشان و چه پس از شهادتشان، يكسان است.
اين، بيان خود آنان است. امامصادق (ع) فرموده است:
«مَنْ زارَنا في مَماتِنا فَكانّما زارَنا في حياتنا». (2)
يعنى، آنكه ما را در مرگمان زيارت كند، گويا در حال حيات، ما را ديدار كرده است.
اين يكسانى در دو حال، در چيست؟
در اين كه زيارت پس از شهادتشان هم، اجر و پاداش عظيم دارد،
در اين كه مىفهمند و متوجهاند و پاسخ سلام زائران را مىدهند،
در اين كه «ديدار»، سازنده و تربيت كننده است، براى زائر،
و اين كه نشانه موضع گيرى و جهتِ خطّ فكرى و عملى است،
وتعظيم و اطاعت و پيروى از ائمه است،
و رمز و سمبل اعلام همبستگى و وفادارى است،
در اين كه «زيارت» هم، تأثيرى همچون «هجرت» دارد، رسولخدا (ص) در مورد خويش، فرموده است:
«مَنْ زار قَبري بَعْدَ موتي، كانَ كمنْ هاجَرَ الىّ في حَياتي». (1)
آنكه مدفن مرا پس از مرگم زيارت كند، همانند كسى است كه در حال حيات من، به سوى من هجرت كرده باشد.
وقتى هجرت بهسوى رسول، در حال حيات، براى آموختن دين و براى حمايت از حق و يارى اسلام باشد، هجرت به سوى ائمه هم- كه وارثان پيامبر و حافظان دين خدايند- براى همين اهداف و آثار است، و براى همين اعلام وفادارىها و اعلانِ همبستگىها و فراگرفتن دين و حركت در مسير.
حضور در كنار مزار امام و زيارت قبر پيشوايان معصوم، نوعى تجديد عهد و پيمان با امام است و نشانه تحكيم ميثاقِ «امت» با «امام» و تقويتِ پيوندِ «ولايت».
پيشواى هشتم، حضرترضا (ع) فرموده است:
براى هر امامى، در گردن و بر عهده هواداران و پيروانش، عهد و پيمانى است و از جمله نشانههاى وفاى كامل به اين پيمان، زيارتِ قبور ائمه است:
«انّ لِكلّ امامٍ عهداً في عُنُقِ اوليائه وشيعتِه وَانَّ مِن تمام الوَفاء بالعَهدِ وحسنِ الأداء زيارة قبورهم ...». (2)
بهخاطر نقش تربيتى و سازندگى و بعد اجتماعى اين زيارتهاست كه پاداشهاى عظيمى براى آنها نقل شده است. از جمله، به فرموده امامصادق (ع):
«هركس، امامِ «مفترض الطاعه» اى را زيارت كند كه خداوند، پيروى از او را واجب ساخته است و در كنار مرقد او، چهار ركعت نماز بخواند، خداوند برايش، پاداشِ زيارت حج و عمره مىنويسد». (1)در اينجا به اين دو حديث، اكتفا مىكنيم. در بحثهاى آينده كه به بررسى و تحليل مفاهيم و تعاليم مطرح شده در زيارتنامهها خواهيم پرداخت، اين موضوع را بيشتر مورد دقت و كاوش قرار خواهيم داد.
دريايى از روايات، روبهروى ماست، كه همه دستور و توصيه به زيارت قبور ائمه معصومين: مىدهد و پيام اكيد ائمه را در اين مورد، به گوش ما مىرساند. احاديث فراوان در مورد ترغيب به اين امر سازنده وجود دارد كه از حوصله و وسعتِ اين نوشته، بيرون است و بايد آنها را در مجموعههاى حديثى و كتب مخصوص مطالعه كرد. (2)ليكن به چند حديث به عنوانِ نمونه، اشاره مىشود:
حضرت رضا (ع) فرمود:
هركس مرا با توجه به دورى منزلگاه و مزارم زيارت كند، در قيامت، در سهجا به نجاتش خواهم شتافت: بر صراط، در ميزان، و هنگام عرضه نامه اعمال. (3)حضرترضا (ع) فرموده است:
«خداوند، ترتب مرا محلّ رفت و آمد شيعيان و دوستدارانم قرار مىدهد، هركس مرا در غربتم زيارت كند، من هم او را در قيامت، زيارت خواهم كرد ...». (4)
1) «من زار اماماً مفترض الطاعة وصلى عنده اربع ركعاتٍ كتب الله له حجةً و عمرةً».
2) براى مطالعه بيشتر در مورد احاديث زيارت، به منابع زير، مراجعه كنيد: بحار الأنوار، ج 97- 98 و 99 طبع بيروت؛ من لايحضره الفقيه، صدوق، ج 2؛ كامل الزيارات، ابنقولويه، عيونِ اخبارالرضا؛ الغدير، ج 5؛ ميزان الحكمه، ج 4؛ مصباح الزائر، اقبال، مصباح المتهجّد، و كتب ديگر.
3) «من زارنى على بعد دارى و مزارى اتيته يوم القيامة فى ثلاثة مواطن ...» وسائل الشيعه، ج 10، ص 433، حديث 2.
4) «ويجعل الله عز وجل تربتى مختلف شيعتى و اهل محبّتى، فمن زارنى فى غربتى وجبت له زيارتى يوم القيامة» وسائل الشيعه، ج 10، ص 439، حديثِ 23 و 24.
آنچه كه در اين دو حديث، و احاديث مكرّر ديگرى كه درباره زيارت آن حضرت است به چشم مىخورد، تكيه روى غربت و دورى است. از اين جهت كه زيارت قبر اين شهيد غريب، مايه احياى نام اوست، پاداش بيشترى دارد. حتى در روايتى، «على بن مهزيار»، از امامجواد (ع) مىپرسد:
آيا زيارت امامرضا (ع) افضل است يا زيارت امامحسين؟ حضرت جواب مىدهد: زيارت پدرم برتر است، زيرا اباعبدالله (ع) را همه مردم زيارت مىكنند، ليكن پدرم را جز خواصّى از شيعيان زيارت نمىكنند. (1)شبيه اين روايت را، حضرت عبدالعظيم هم از امامجواد (ع) نقل كرده است. (2)بهخصوص اگر شرايط خفقان بارى حاكم باشد كه قدرتهاى حاكمه، با انگيزههاى شيطانى، درصددِ خاموش ساختن اين نورهاى تابان و منزوى ساختن نام و مزار و شخصيت اين ائمه معصوم باشند، شيعه وفادار به خطّ ائمه، انگيزه قوى ترى در زيارت پيدا مىكند و بهخاطر تبليغ حق و روشنگرى افكار، با حساسيّتى افزونتر به زيارت مىرود، در نتيجه، پاداشى مضاعف هم مىيابد.
درباره امامكاظم (ع) نقل شده است كه:
حسين بن بشّار واسطى، از حضرترضا (ع) درباره زيارت قبر پدرش موسى بن جعفر (ع) و ثواب آن مىپرسد. حضرت، سفارش به زيارت مىكند و ثوابى همپاى زيارتِپيامبر بيان مىكند. راوى اظهار مىدارد كه:
به امام گفتم: من ترسيدم و برايم وارد شدن به داخل مزار و مرقد، ميسّر نشد!
حضرت فرمود: از همان پشتِ قبر- يا پشت ديوار، يا پُل- سلام كن. (3)اين روايت مىرساند كه قبر امام موسى بن جعفر (ع) مورد كنترل بوده و براى زائران آن حضرت، خوف و ناامنى وجود داشته است. ولى در عين حال، هرچند با سلام كردن از دور هم، يك شيعه، بايد پيوند خود را با امام خويش، تحكيم و تجديد كند.
احاديث متعددى نقل شده است كه اگر راهتان دور بود و زيارت رفتن برايتان طاقتفرسا و دشوار بود، بالاى بام رفته و روى به مرقد مطهر يك امام، و به قصد زيارت او، سلام بدهيد. (1)حتى اگر به هيچ وجه، زيارت قبور امامان ميسّر نشد، امامصادق (ع) زيارت مواليان صالح و دوستان خالص ائمه را هم مورد تشويق قرار داده است كه زائر، ثواب زيارت ائمه را مىبرد (2)و تا حدى از آثار و بركات زيارت امامان، از اين طريق و با يك واسطه بهرهمند مىشود.
ولى تأثير سازنده بيشتر، در ديدار مزار خود ائمه نهفته است، كه خود، از اركان دين و پايههاى استوار آموزشهاى الهى اديان آسمانى مىباشند و حضور پيروان حق، پيرامون مرقد پاكشان، كانونى از ايمان و جذبه و پيوستگى بهوجود مىآورد و با الهام از اينكه صاحب اين قبر، در راه خدا و دين، عاشقى پاكباخته و پيشوايى فداكار بوده است، به زائران هم «دعوت به خير» و «دفاع از حقّ» و «شهادت در راه خدا» را الهام مىدهد.
آن رقّت قلبى كه هنگام زيارت پديد مىآيد، يادآور مظلوميتهاست صفاى باطنى كه كنار قبور اولياى دين دست مىدهد، تربيت كننده جانهاى مشتاق و مستعدّ است. محبت و صميميتى كه براى زائران در «مشاهد» پيش مىآيد، زمينهساز وحدتنظرها و پيوند قلبها بر محور امامت و ولايت و هدايتِ ائمه است.
و مگر به خداوند، جز از اين راه، مىتوان نزديك شد؟
زيارت ائمه، «وسيله» قرب به پروردگار است.
بر سر تربتِ ما چون گذرى، همت خواه كه زيارتگه رندانِ جهان خواهد بود
بر زمينى كه نشانِ كفِ پاى تو بود سالها سجده صاحبنظران خواهد بود (3)
حسين شناسانِ تاريخ، با سرزمينِ «طفّ» و با خاك كربلا هم آشنايند.
و كربلا، با آشنايان شهادت، حرف مىزند.
سخن خاك با دل، در قالب لفظ نمىگنجد.
پيام «تربت» به گوش حسينيان، بر امواج صوتى سوار نمىشود.
رازگويى «خون» با «جان» را، فقط «زائر» مىفهمد.
درس گرفتن از تربت و «فرات»، در مكتب «زيارت» ميسر است.
زيارتى آگاهانه و از روى بصيرت، زيارتى بر پايه معرفت و محبت، عشق و شوريدگى، جستجو كردن و يافتن، و ... رفتن و رسيدن، زيارتى كه ريشه در «آشنايى» دارد.
زيارتى كه مبناى آن، پيوند روح، و ارتباط جان، و اتصال قلب، و اشتراك هدف، و هم خطّى و همسويى و همسانى، در «جهت» و «فكر» و «عمل» و «موضع» است.
كشاندن روحها و انديشهها به تربت خونين شهدا، و ايستادن در حضور عظمتهاى روحى بىنظير اين فداكاران راه دين، به «زائر» هم روحيه و شهامت و درس همّت و ايمان و اراده مىدهد و هم ارزشهاى تجسّم يافته در شهيد را به او منتقل مىسازد.
زائر، شاگرد مكتب زيارت مىشود و مزار شهيد، كلاس آموزش بزرگترين درسهاى زندگى. اين، در صورتى كه، هم زائر، قلبى آگاه و دلى بينا و شوقى سرشار داشته باشد، و هم آن شهيدانِ اسوه، در جامعه و نزد زائران، شناخته شده باشند و زيارت با «معرفت» همراه باشد.
به قول استاد «محمدرضا حكيمى»:
«... در مذهب شيعه، مكتب زيارت، يكى از آموزندهترين و سازندهترين مكاتب بوده است؛ زيرا بزرگان شيعه، نوعاً شهيد شدهاند و در زيارتهاى آنان، دو مضمون همواره ذكر شده است كه خواندن و توجه به آن دو مضمون در حال زيارت و صفاى دل و كنار تربت شهيد، تأثيرى غير قابل انكار دارد. آن دو مضمون، «يكى» مربوط به اين جهت است كه اين شهيدان، در راه خدا از همه چيز خود و جان و خونِ خويش گذشتند و پيوستن به ابديت را در جوار رحمت حق، بر چند صباح ديگر عمر، ترجيح دادند و در راه ابديت مطلق و پيوند زدن هستى روح خود با آن
بيكرانها، تأمل و ترديد روا نداشتند و از اين جهت به والاترين مفهوم بلوغ انسان، در عرصه رابطه «انسان- خدا» و «انسان- ابديت» دست يافتند.
مضمون «دوّم» مربوط است به اين جهت كه شهيدان، در راه اقامه عدل و ايستادگى در برابر جباران و ستمگران، و امر به معروف و نهى از منكر، خون خود را دادند و جان خود را باختند و از اين جهت به والاترين مفهوم بلوغ انسان در عرصه رابطه «انسان- جامعه» دست يافتند.
صاحب الغدير (مرحوم علامه امينى) از غفلتى كه شيعه از اين مكتب آموزنده دارد، نيز متألّم بود و همواره مىخواست كه اين انبوهان جماعتهاى شيعه كه از سراسر جهان، به سر تربت امامان مىروند، يا در درون آبادىهاى خويش، همواره مقابر اولاد پيامبر را با شكوه نگاه مىدارند و براى اين نگهداشت هزينهها صرف مىكنند و به زيارت آنان مىشتابند و بدين آثار، تبرّك مىجويند و خجستگى مىطلبند، اين همه اقدام، اينسان ساده نباشد و بازده جدّى پرورشى داشته باشد». (1)چنين تأثيرگذارى، نهتنها در بارگاه والاى امامان معصوم، بلكه در كنار مرقد و مزار هر عالم پاكدل و عالىمقام، و هر عارفِ وارسته و خداجوى، و هر شهيد جانباخته در راه حق، فراهم است. و اگر نيست بايد فراهم گردد.
اينان، الگوها و اسوههايى بوده و هستند كه تجليل از آنان و احياى آثارشان، الهامبخش جامعه است و فروغ حقطلبى و ايمان و پاكى را در دلها زنده نگه مىدارد. اين مزارها، بايد هر كدام، كلاسى تربيتى و مكتبى آموزنده باشد.
«... امامزادههايى كه امروز، در صعبالعبورترين و پرتترين نقاط كوهستانها مىبينيم، مدفن شهداى علوى و شيعى است كه بعد از آن قتلعام و كشتار، به بيابانها و كوهستانها پناه مىبردند، تا به دور از چشم عمّال و داروغههاى خلافت، به قلب تودههاى دورترين روستاهاى تشنه عدالت، نفوذ كرده، آنها را در دل سهمگينترين كوهستانها و بيابانها عليه دستگاه حاكمه جور بياشوبند و بذر مقدّس مبارزه ائمه شيعه را در عمق دلهاى آرزومند و رنجديده آنها بپاشند و آن را نسل به نسل، بارورتر كنند. چنين است كه در پشت هر تپهاى، كنار هر
1) حماسه غدير، ص 303 و 304.
تختهسنگى، و در زير هر ديوارى، شهيدى خوابيده است، و امامزادهاى بر پا ...». (1)امروز نيز چنين است. حتى ... شهداى مظلوم هويزه هم، از زير خاك، درس مىدهند و پيام مىفرستند. و مفقودالأثرهاى جبهههاى نورانى جهاد مقدس ما هم، كه شهيدان بىمزارند، در همان گمنامى و بىمزارى، زمان را از حماسههاى خود، آكندهاند و به نسل امروز، درس و الهام مىدهند.
«چه بسيارند چهرههاى عظيم از سادات و علماى سادات و امامزادگان قديم- و پس از آنان- كه همواره در راه عدالت اجتماعى و حريت مسلمانى بهپا خاستهاند و مشقّت و آزار ديدهاند و برخى به شهادت رسيدهاند. شهادت و زندان و مقاومت، يكى از مواريث سادات است و قيام سادات حسنى و حسينى و موسوى، معروف است». (2)استاد حكيمى، باز در ادامه سخن در بحثِ زيارت و جنبههاى الگويى آن، مىنويسد:
«پس چهرههاى آل محمد، همواره خورشيدهاى عزت تاريخند و حماسه اقوام.
و اينكه مَشاهد آنان تا هماكنون (و تا قيامت) در دل سرزمينهاى اقوام مىدرخشد، و در دل و جان مردم جاى دارد، گوياى شهامت و شهادت يا عظمتِ علمى و تقوايى ايشان است كه مردم در زنده و مرده آنان، آرمان خويش را مجسّم مىبينند و مقابر و گنبدهاى آنان را همواره شعلهاى مىدانند سربرآورده و در برابر هر ستم و ناروايى و هر محروميت و نابسامانى.
بهقول سيد جمال: هركس خود را فداى ملت كرد، در قلب ملت زنده خواهد ماند ...
و من به مقابر همه امامزادگان و اين بارگاههاى افراشته، با اين ديد مىنگرم. يعنى همه را آستانههاى سربازان با نام و نشانى مىبينم كه در راه دريافت حق تودهها، حماسهدار و گلگون كفن، در خاك خفتهاند. اگر ما در كشورهاى اسلامى- و بيشتر در عراق و ايران و مصر و سوريه و لبنان و يمن- در هر شهر و شهرك و روستا، در هر كوه و دشت و خمگرد و قله، به يكى از اين آثار مىرسيم، به اين علت است ...». (3)
اينها هركدام، يك قبلهنما و جهت نمايند. جهت، حق و مبارزه با باطل است. قبله دل، كربلاست. و اين مزارات! كدام كشورى را سزاست كه با داشتن چنين كانونهايى، دور از روح اسلام و بيگانه از شور كربلا و جدا از حق مجسّم شده در خط عاشورايى حسين بن على (ع) باشد؟!
در محراب مبارزه، بايد رو به قبله كربلا داشت و دريغ كه بسيارى راه و جهت را گم كردهاند. به قول صائب تبريزى:
غفلت نگر كه پشت به محراب كردهايم در كشورى كه قبلهنما موج مىزند
ايستادن نفسى نزدِ مسيحا نفسى به زصد سال نماز است به پايان بردن
يك طوافِ سر كوى ولىِ حق كردن به زصد حجّ قبول است به ديوان بردن
پيامبراكرم خطاب به على:
«يا على! به خدا سوگند، تو در سرزمين «عراق» كشته و دفن مىشوى.
على (ع): يا رسولالله! براى زائران ما و آبادكنندگان و ملازمان قبور ما چه پاداشى است؟
پيامبر (ص): خداوند، قبر تو و فرزندانت را از بقعهها و عرصات بهشتى قرار داده و قلوب بندگان برگزيده و نجيب خود را بهسوى شما متمايل ساخته است، بهگونهاى كه در راه شما، شكنجه و آزار و تحقير را متحمّل مىشوند ولى قبور شما را آباد مىكنند و به عنوان تقرّب به خداوند و دوستى با پيامبر، فراوان به زيارت آن قبور مىآيند. اينان اختصاص يافتگان به شفاعت من مىباشند. هركس به تعمير و آبادى قبور شما بپردازد، گويا در بناى «بيتالمقدس»، حضرت سليمان را يارى كرده است ...». (1)مىخواهيم بر تربت ابوتراب حضور يابيم و به زيارتِنجف و به ديدار مرقد امام
1) وسائل الشيعه، ج 10، ص 298، حديث 1.
ولايت برويم.
قبر على (ع)، در «نجف» است و نجف، شهرى است قديمى، كه در پشتِ كوفه احداث شده، و كوفه نيز، شهرى باسابقه و بزرگ و تاريخى از شهرهاى «عراق» است.
آنچه اول بوده، «كوفه» بوده است. درختى تناور در تاريخ! و نجف، شاخهاى است كه پس از شهادت على بن ابىطالب (ع) و دفن او، بر تنه كوفه روييده است. هرچند خود اين شاخه، پربارتر و سنگينتر از بدنه اصلى شده است، ولى تاسالها (بيش از يك قرن) جز اندكى از علويون، از گنج نهفته در اين خاك، كسى خبر نداشت، كه بعداً به اين ماجراى جانسوز اشاره خواهيم داشت.
در هر صورت، كوفه، پيوندى تفكيكناپذير از «نجف» و «كربلا» دارد و شهرى است پرماجرا و حادثهخيز و ديارى است پر از خاطرهها و مخاطرهها، فرازها و نشيبها، تلخىها و شيرينىها.
از اينرو، قبل از نجف، بايد سيماى كوفه را در تاريخ، و سيماى تاريخ را در كوفه تماشا كرد و با اين شهرى كه بنا شده از حادثه، و برآمده از وقايع است، بيشتر آشنا شد. اينك، با هم، كتابِ كوفه را ورق بزنيم:
امامعلى (ع):
«... اى كوفه! گويا مىبينم تو را، كه در كشاكش حوادث، همچون چرمِ دبّاغى شده بازارِ «عكاظ»، به اينسو و آنسو كشيده مىشوى و در زير پاى زلزلههاى حوادث، پايمال مىگردى و من مىدانم كه هيچ ستمگرى نسبت به تو اراده بدى نمىكند مگر اينكه خداوند او را به بلايى گرفتار مىكند و يا با تير حادثهاى به قتلش مىرساند». (1)اين پيشگويى حضرتامير (ع) است نسبت به كوفه و ماجراهايى كه پس از خودش، در اين شهر روى خواهد داد.
1) «كانّي بك يا كوفه، تُمدّين مدّ الأديم العكاظي ...» نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 47.
گذشته از جنبه تاريخى، كوفه در فرهنگ اهلبيت عصمت، سرزمينى مقدس و دوست داشتنى است. گرچه در تاريخ، حرمت و قداست و محبوبيت كوفه، لگدمال اميال حكّام شد و بارها و بارها، جوىهاى خون، در اين شهر، روان گرديد و سرها بر دارها رفت و زبانها از قفا بيرون آورده شد و آزادى را پاى حكومتهاى زور و سرنيزه و زندان، به كرّات و مرّات، قربانى كردند.
گرچه كوفيان به بىوفايى و سستعهدى معروف شدهاند، ليكن كوفه، پايگاه و خاستگاه كسانى بوده كه اهل «ولايت» بوده و به «عترت» عشق مىورزيدهاند و شايد به تاوانِ همين پيوند با اهلبيت، آن همه مورد ستم قرار گرفته است. كه در جاى ديگر، اميرالمؤمنين (ع) در وصف كوفه فرموده است:
«چه طوفانهايى كه كوفه را مىشكافد و مىدرد، چه تندبادهاى حوادث كه بر آن مىوزد و مىگذرد، بهزودى گروههاى مردم با هم بپيچند و درافتند، و از انسانها، هركس كه قائم و استوار باشد، دِرو شود، و دِرو شدهها در زير دست و پا، له گردند ...» (1).
آرى ... اين همان كوفهاى است كه امامصادق (ع) دربارهاش فرموده است:
«كوفه، تربتى است كه ما را دوست دارد و ما آن را دوست مىداريم، خدايا هركه سوء قصد به آن بكند، به تير بلايش بزن، و هركه با آن دشمنى كند، دشمنش باش». (2)و نيز، آن حضرت فرموده است:
«مكه، حرم خداوند است، و مدينه، حرم محمد (ص) و كوفه، حرمِ على بن ابى طالب (ع) است» (3).
و نيز سخن آن امام است كه:
«كوفه، باغى از باغهاى بهشت است، و در آن است قبر نوح و ابراهيم، و قبر 300
تن از انبياى الهى و 600 نفر از اوصياء، و قبر سرور اوصياء، اميرالمؤمنين (ع)». (1)در همين كوفه، بنا به روايات، قبر آدم، نوح، هود و صالح است.
در همين كوفه على بن ابىطالب (ع) خلافت كرده، در مسجد كوفه «دكّةالقضاء» داشته، خانه و زندگيش در اين شهر بوده، بر كوچههاى اين شهر قدم گذاشته است.
ايام محدود و كوتاه خلافت اماممجتبى (ع) پس از شهادت پدرش اميرالمؤمنين در محراب خونين عبادت، در همين شهر بوده است.
مسلم بن عقيل، نماينده حسين بن على (ع) در همين شهر به شهادت رسيد و پيكرش از بالاى دارالاماره، به پايين افكنده شد. هانى بن عروه، حامى مسلم و شيعه حسين، در كوفه به شهادت رسيد.
نامههاى فراوان دعوت را مردم همينجا به سيدالشهدا نوشتند و امامحسين (ع)، در پاسخ آن همه دعوتها و دعوتنامهها بود كه به سوى اين شهر حركت كرد و قبل از رسيدن به كوفه، در كربلا به شهادت رسيد.
زينب كبرى (س) در بازار و دارالامارة همين شهر سخنرانى كرد و شادى كوفيان را به عزا مبدّل ساخت.
حُجر بن عدى، آن انقلابىمرد شجاع و پرهيزكار، با اصحاب پاكبازش در كوفه قيام كرد و به شهادت رسيد.
عمرو بن حمق خزاعى، از ياران خالص على (ع) در كوفه، لباس سرخ شهادت پوشيد.
ميثم تمّار، صحابى بزرگ على (ع) به دستور ابنزياد، در كوفه، از فراز دار، به معراج رفت.
رُشيد هَجَرى، آن شيعه خالص اميرالمؤمنين، در كوفه شهيد شد.
نهضت توّابين و خروج آنان بر ضدّ امويان، در سال 65 هجرى، از نخيله كوفه انجام گرفت و شعار «يالثارات الحسين» آنان در كوفه طنين افكند.
1) سفينة البحار، ج 2، ص 498.
قيام و خروج مختار در سال 66 هجرى در كوفه بود.
جنايتها و فجايع «حجّاج بن يوسف ثقفى» و كشتارهايش، زندانهايش و قلع و قمع آلعلى توسط او در كوفه بوده است.
دستگيرى و شهادت پاكان و دليرانى همچون «قنبر»، غلام على (ع)، «كميل بن زياد»، «سعيد بن جبير» بهدست حجّاج خونآشام، بر پيشانى كوفه نوشته شده است.
كوفه، شاهد خروج و قيام «زيد بن على بن الحسين» بود، كه پس از آن نهضت مقدس، در «كُناسة» كوفه، سر به دار شد و به شهادت رسيد.
قيامهاى سادات طباطبايى از اولاد امامحسنمجتبى (ع) در نيمه قرن دوم هجرى، در تاريخ كوفه ثبت شده است.
قيام «ابنطباطبايى علوى» و «ابىالسرايا» در زمان مأمون و نيز شورشهاى قرمطيان در كوفه بوده است.
در كوفه، صدها شهيد از فرزندان فاطمه و آلعلى (ع) مدفونند.
قبر بزرگانى چون كميل، خبّاب بن ارت، اخنف بن قيس، سهل بن حنيف انصارى و ... بسيارى ديگر، در كوفه است كه برخى بىنشان و اثر است و بعضى، قبّه و بارگاهى دارد كه مورد زيارت شيعيان قرار مىگيرد. (1)اين چهرهتاريخى كوفه است.
در كوفه، «مسجد كوفه»، از عظيمترين و مقدّسترين مساجد و قطعههاى روى زمين است كه بسيار فضيلت دارد و محلّ مسجد كوفه، بنا به روايت، خانه آدم و نوح، مصلاى ابراهيم و مصلاى حضرتِمهدى (ع) و محلّ عصاى موسى و شجره يقطين و خاتم سليمان است و جايى است كه كشتى نوح از اينجا جريان يافته و قبر انبياء و مرسلين و اوصياء است. اينها چيزهايى است كه در روايات عنوان شده است. مسجد سهله، مسجد حضرتيونس، مسجد حنّانه، مسجد زيد بن صوحان و صعصعه بن صوحان نيز در كوفه است. (2)
حال كه مختصرى با كوفه و حادثهها و طوفانهايش و جباران و شهيدان و بزرگمردانش آشنا شديم، به «نجف» مىپردازيم كه قرارگاه اصلى ماست و مزار ابوتراب، خاتمالاوصياء و پيشواى پاكان در آنجاست.
در كناره كوفه، در قديم دريايى بوده كه خشكيده است. بر كرانه آن دريا، سرزمين بلندى بوده كه مىگويند در طوفان نوح، كشتى نوح بر آن منطقه استقرار يافته است. آن سرزمين بلند را كه آب آن را فرا نمىگرفت و به كوفه وصل بود، «نجف» مىگفتهاند.
نجف، در كنار آن سراشيبى ژرف، واقع بوده كه قبلًا دريا بوده و بعداً خشك شده است و باغاتى را پديد آورده است. به اين منطقه، در زبان روايات و فرهنگ اهلبيت، «نجف»، «غَرىّ»، «مشهد» و «ظهرالكوفه» گفته شده است.
طبق روايات، نجف مهبط اولياى خدا و خانه هجرت انبيا و محلّ قرار كشتى نوح بوده، و اولاد نوح از اينجا پراكنده شدهاند و ابراهيم خليل در اين سرزمين زيسته است.
اميرالمؤمنين (ع) نگاهى به آن وادى مرتفع پشت كوفه (ظهرالكوفه) افكند و فرمود:
«چقدر منظرهات زيبا و ژرفاى درونت پاكيزه و معطّر است، خدايا قبر مرا در اين زمين قرار بده». (1)نخستين شهيد محراب و كشته عدالت، اميرالمؤمنين (ع) در 21 رمضان سال 40 هجرى، در پى ضربت ناجوانمردانه «ابنملجم» به شهادت رسيد. نسبت به محلّ دفن، خود آن امام شهيد، دستور لازم را داده بود. فرزندان على (ع) آن حضرت را شبانه تشييع كردند و در بقعه و مرقد پاكش در نجف، به خاك سپردند. جايى كه كيلومترها بيرون از شهر كوفه بود. علّت دفن امام در نجف، براى آن بود كه قبرش مخفى باشد.
1) بحار الأنوار، چاپ بيروت، جلد 97، ص 237.
حضرت، دشمنان بسيارى داشت. بستگانِ كسانى كه در ميدانهاى جنگ- چه در زمان و در ركاب پيامبر و چه در زمان خلافت خودِ آن حضرت- به تيغ ذوالفقارش به هلاكت رسيده بودند، نسبت به او كينه داشتند. باند تبهكار بنىاميه، منافقان كافردل، خوارج نهروان و بازماندگان آنان، دشمنى آن حضرت را به صورت شديدى در دل داشتند و بيم آن مى رفت كه عداوت خود راحتى نسبت به قبر مطهرش هم نشان بدهند. بنابر روايات، خوف آن بو د كه خوارج و ديگران، قبر آن حضرت را نبش كنند. (1)چارهاى نبود جز اينكه براى ردّ گم كردن، به شيوهاى عمل كنند كه كينهورزان و دشمنان نتوانند اهانت و جسارتى كنند.
«... اولاد على (ع) پس از شهادتش تصميم بر پنهان نگهداشتن قبرش گرفتند، از ترس اينكه مبادا بنىاميه نسبت به قبر حادثهاى پيش آورند. از اينرو محلّ قبر را براى مردم مبهم ساختند و مردم را به وهم انداختند. به اين صورت كه در شب دفن، تابوتى را با ريسمان به شترى بستند. در حالى كه از تابوت، بوى كافور به مشام مىرسيد، آن را در تاريكى شب همراه جمعى از افراد موثّق، از كوفه بيرون بردند، تا چنين وانمود كنند كه به مدينه مىبرند تا در كنار فاطمه (س) به خاك بسپارند. استرى ديگر را همراه با جنازهاى پوشانده بيرون بردند و وانمود كردند كه مىخواهند در «حيره» دفن كنند. در مسجد، در «دارالأماره»، در منزل يكى از اصحاب، در «كناسه» و در «ثويه» چند قبر كندند و به اين صورت، مردم نسبت به موضع دقيق دفن آن حضرت در ابهام ماندند و محلّ واقعى دفن را جز فرزندان آن حضرت و اصحاب خاص كسى نمىدانست. آنان حضرت را هنگام سحر 21 رمضان در نجف (در موضع فعلى مرقد مطهر) به توصيه خود امام، دفن كردند در حالى كه مردم با ديدن تابوت و جنازه و برنامههاى شب، در حيرت و ابهام بودند كه على (ع) در كجا دفن شد ...». (2)اين تدبير و دورانديشى، بسيار بهجا بود و گذشت زمان هم صحت آن را نشان داد. در دوران خفقانبارى كه شيعيان خالص و افراد مطمئن از محلّ دفن حضرت مطّلع
بوده و به زيارت آن مىرفتند، حساسيّت و حسد مخالفان را بر مىانگيخت.
«... در زمان منصور دوانقى، زوّار قبر مطهر خصوصاً از كوفه زيادتر شد و داود ابن عباس- والى كوفه- بر آن مطّلع شد و خواست قبر مطهر را از اساس بردارد يا حقيقت امر را درباره قبرِ مبارك به دست آورد و كرامتى كه در موقع كندن اطراف قبر مبارك ظاهر گشت و خبر به داود رسيد و امر به توقّف كارگران كرد و صندوق و سايهبانى بر بالاى قبر مطهر بنا نمود كه موقع تشرّف هارون بر كنار قبر مبارك موجود بوده است و هارون قبهاى بر بالاى قبرِ مبارك امر به ساختن آن كرد ...». (1)آنچه كه به هارونالرشيد نسبت داده مىشود ساختن بقعه است. لابد آن هم بهخاطر جلبنظر و دوستى علويون نه بهخاطر عقيده به اميرالمؤمنين.
«... قبر شريف اميرالمؤمنين تا زمان هارونالرشيد از بيگانگان پنهان بود. در سال 155 هجرى نخستين بقعه آن حضرت را هارون بنا نمود و صندوقى از سنگ سفيد با ضريحى روى قبر قرار داد. پس از آن محمد بن زيد، داعى صغير ملك طبرستان از احفاد زيد بن امامحسن (ع) در سال 287 به بناى قبّه و صحن و هفتاد طاق پرداخت». (2)هدف بيان اين نكته بود كه پنهان ماندن مدفن آن امام مظلوم، ريشههاى سياسى داشته و بهخاطر مصونيت از بروز عداوت امويان بوده است.
به فرموده امامصادق (ع) حضرت امير، به پسرش اماممجتبى دستور داده بود كه براى وى چهار قبر در چهار مكان حفر كنند، يكى در مسجد، يكى در رحبه، يكى در غرى و ديگرى در خانه جعده بن هيبره، و هدف حضرت اين بود كه هيچكس از دشمنانش، از موضع قبر او، آگاه نشوند (3).
مخفى بودن جاى قبر آن حضرت، بسيارى از حقايق را روشن مىكند. علامه مجلسى بعد از نقل اين احاديث و روايات متعدد ديگر، مىگويد:
«علت پنهان بودن قبرش، ترس از خوارج و منافقين بوده است و كسى جز خواصّ شيعه، از جاى مخفىِ آن اطلاع نداشت. تا اينكه در زمانِ «سفّاح»- خليفه عباسى- امامصادق (ع) به «حيره» برآمد و موضع قبر را نماياند و از آن پس تاكنون شيعه قبر امام را در همان موضع زيارت مىكند». (1)محلّ قبر، از چشم و آگاهى دشمنان و افراد غير مطمئن پنهان بود.
«... ولى اولاد على (ع) جاى آن را مىدانستند. امامسجاد (ع) بهطور مخفيانه آن را زيارت مىكرد. همچنين امامباقر (ع) در عهد بنىمروان از آن خبر داشت و گاهى به زيارت مىرفت، چون حكومت به عباسيان رسيد و امامصادق (ع) را چندينبار به عراق، جلب و احضار كردند، در مسير عراق، امام به ياران مخصوص و برگزيده خويش، موضع قبر شريف على بن ابىطالب (ع) را نشان مىداد و در هر بار جمعى به همراه او مرقد امام را زيارت مىكردند. بر روى قبر، دكّهاى بود كه در اثر جريان سيل، ويران شده بود و «صفوان جمّال» به امر امامصادق (ع) آن را بازسازى كرد. شيعه از آن پس با راهنمايىهاى امامصادق، جاى قبر را مىدانستند و به زيارت مىرفتند تا اينكه در زمانِ خلافت هارونالرشيد، مسأله كاملًا روشن گشت و قبهاى بر آن افراشته شد ...». (2)در دورههاى بعد، به تدريج استقبال مردم از زيارت مزار امامعلى (ع) رو به افزايش مىرود و طبق روايتى از قول زائر قبر امام در سال 260 قبر على (ع) به صورتى بوده كه سنگهاى سياهى دورش چيده شده بود و غير از همان سنگچينى، بنا و بارگاهى نداشته است. (3)«... بعد از آشكار شدن قبر اميرالمؤمنين در نجف، آبادانى و عمارتها در اطراف مرقد مقدس از سال 170 شروع شد و علويّون بهخصوص شيعيان، آنجا ساكن شدند و با گذشت زمان آبادتر و پرجمعيتتر شد و يك قرن نگذشته بود كه در نجف، غير از شيعيان بيش از 1900 نفر از سادات علوى مىزيستند و بهتدريج رونق بيشترى يافت و در قرن هفتم و هشتم، در عصر حكومتهاى شيعى جلايرى و ايلخوانى در عراق، رونق درخشانى يافت و با صرف مبالغ هنگفت، در
آنجا مدرسهها، مساجد، تكيهها و ... احداث شد ...». (1)رفت و آمد مردم بر سر مزارى كه بهعنوان مرقد على بن ابىطالب شهرت يافته بود، بر عدهاى از حسودان تنگنظر دشوار آمد و به بهانههاى مختلف مىخواستند باعث تفرّق مردم از تجمع بر اين كعبه ولايت شوند.
مرحوم علامه مجلسى داستان مفصّلى نقل مىكند از كسانى كه در سال 273 هجرى، با تصور اينكه موضع قبر على (ع) دورغ است و مدفن امام در آنجا نيست و اين شهرت، باعث فتنه و گمراهى مردم مىشود، تصميم بر نبش قبر مىگيرند. ولى وقتى عملهها دست به كار حفّارى و نبش قبر مىشوند حوادث شگفتى بروز مىكند كه آنان را مبهوت ساخته و از ادامه عمل منصرف مىكند. (2)با گذشت زمان، نجف، به شهرى آباد تبديل مىشود كه عاشقان حق و شيفتگان اهلبيت به آنجا روى مىآورند.
عالم بزرگ شيعى، شيخ طوسى در قرن پنجم، حوزه علميه نجف، اين كوثر پربركت را تأسيس مىكند و نجف، چشمهاى جوشان و زمزمى پرخير مىگردد كه مكتب مولا على (ع) را احيا مىكند.
با آنكه نجف، آب و هواى مساعدى ندارد و براى زندگى مساعد نيست، ولى جاذبه نجف، از آب حيات و هواى معنويت آن است، نه آب و هواى طبيعىاش. همچنان كه قم هم، اين شهر كويرى و شورآباد كم آب و سوزان و تشنه، خود، كوثر ولايت است كه تشنگان معنويت و عرفان را از هر سو به طرف خود مىكشد و بانوى بزرگوار، حضرتمعصومه (س) است كه قم را آباد كرده است.
آرى ... نجف مهد علم و كانون معارف اهلبيت گشت و خاستگاه خورشيد دين، از حوزه هزار سالهاى كه شيخطوسى سنگ بنايش را نهاد.
هزاران عالم شيعى در اين حوزه پرورش يافتند و افقها را روشن ساختند. قبر
بسيارى از علماى اسلام هم در همين نجف است، فرزانگانى همچون: شيخ طوسى، علامه حلّى، مقدّس اردبيلى، بحر العلوم، نراقى، صاحب جواهر، شيخ مرتضى انصارى، ميرزاى شيرازى، محقق ثانى، ميرداماد، استرآبادى، شيخ جعفر شوشترى، محمدكاظم خراسانى، محمد كاظم يزدى، ميرزا حسين نورى (1)، علّامه امينى، آيةالله حكيم، حاج آقا مصطفى خمينى و دهها چهره برجسته و معروف ديگر ...
امامصادق (ع) به «ابنمارد» فرمود:
«... اى «ابن مارد»! ... هركس جدم اميرالمؤمنين (ع) را، حقشناسانه و از روى معرفت زيارت كند، خداوند بر هر گامش پاداش حجّ و عمره مقبول مىنويسد. اى ابنمارد! به خدا سوگند، هرگز قدمى كه- پياده يا سواره- در راه زيارت اميرالمؤمنين (ع) غبارآلود شود، به آتش دوزخ نمىسوزد. اى ابنمارد! اين حديث را با آبطلا بنويس ...». (2)
على (ع) را در بيست و يكم رمضان در نجف به خاك سپردند.
ولى ... على (ع) زنده و حىّ و حاضر بود. چون امام بود، چون، شهيد بود، هرچند كه پيكرش در زير خاك نهفته بود و بهظاهر، در ميان مردم حضور نداشت.
اميرالمؤمنين، مظلومانه به شهادت رسيد و مخفيانه به خاك سپرده شد و تا يك قرن پس از شهادتش، قبرش پنهان بود و جز اندكى از ياران خالص و اصحاب مورد اعتماد ائمه و علويون مرتبط با معصومين، كسى جاى دفن آن حضرت را نمىدانست. اين، به توصيه خود امام بود، براى پيشگيرى از نبش قبر و هتك حرمت از سوى منافقين و دشمنان و خوارج.
زيارت، احياى خاطره است، تجليل از انسانهاى والا و انسانيتهاى ارجمند است،
گراميداشت ارزشهاى متعالى و تعظيم حق است.
و چه انسانى والاتر از حضرت امير (ع)؟ و كدام خاطرهاى گرامىتر از صحنههاى فراوانِ بروز فضايل و كمالاتِ على (ع)؟
زيارت آن امام، كه گامى در جهت تكريم حق و تجليل انسانيت است، بر مذاقِ پيروان باطل و حيواناتِ انساننما خوش نخواهد آمد. پس بىجهت نبود كه امويان، كينه على و آلعلى را در سينه داشتند و تاب ديدن و شنيدن فضيلتهاى صاحبان فضل و علم و شرافت و كرامت را نداشتند. دشمنى آلاميّه با آلعلى، از خصومتِ حق و باطل سرچشمه مىگرفت، نه چيز ديگر.
درخشش فروغ علوى، كه حتى پس از شهادتش هم افقها را روشن و زوايا را گرم مىساخت، ديده تنگنظران را مىآزرد.
به كورى چشم شبكوران، و علىرغم كينه و حسد شبپرگان و خفّاشانِ خورشيدگريز و ظلمتخواه، آفتاب تابنده وجود على (ع) مىتابيد و جلوه جمال و كمال، در آن روزگار قحطى انسانيت و فقر معنويت، مىدرخشيد و حقارت دشمنان، در برابر عظمت على (ع) بيشتر معلوم مىشد.
على (ع) قرآن ناطق و عدالت و فضيلت مجسم و حقيقت و كمال متبلور بود. وجودهاى مصنوعى و «بودن» هاى كاذب، در مقابل فروغ شخصيت على (ع) رنگ مىباختند. وجود رنگباخته و ماهيت بىمقدارشان در مُحاق قرار مىگرفت و آن خفاشان را ياراى پرواز در قلمرو خورشيد و در عرصه «روز» نبود.
ولى مگر مىتوان با گل و لاى دروغ و جعل و تحريف، چشمه خورشيد را پوشاند؟ مگر با كف و پنجهاى كه انسانِحسود و خفاشسيرت، در برابر آفتاب مىگيرد، روز، تيره مىشود و آفتاب، خاموش؟
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد
فضيلتهاى اهلبيت، حسدآور بود و على (ع) چهره بارز و پرجذبه اين خاندان، بيش از همه از فضايل برخوردار بود و در نتيجه بيش از همه مورد كينهتوزى و دشمنى و حسد قرار گرفت، هم در زمان حياتش، هم پس از شهادتش.
در آيه قرآن، اشارهاى است به كسانى كه فضيلت يافتگان از سوى خداوندند و مورد حسادت برخى تنگنظران قرار مىگيرند:
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. (1)طبق نوشته بعضى از تفاسير، اشاره به پيامبر و آل اوست. در حديثى امامصادق (ع) در ذيل آيه فوق، فرموده است:
«ماييم آن مورد حسد قرار گرفتگان كه خداوند در كتابش فرموده است ...». (2)تا وقتى كه در جامعه، چهرههايى همچون امامان و اهلبيتِ پاك پيامبر باشند و مطرح گردند، چه در حال حيات و چه پس از شهادت، آيا جايى براى معاويهها و يزيدها و مروانها باقى مىماند؟ ... هرگز!
پس طبيعى است كه معاويه، با على و آلعلى دربيفتد و آتش حسد و كينه، او را آنگونه به مخالفت و دشمنى و خصومت وادارد.
تلاشهاى معاويه جهت كوبيدن خطّ على (ع) و به انزوا كشاندن و دور كردن اهلبيت از صحنه و هتك حرمت و حيثيّت و ترور شخصيت آنان، از راههاى گوناگون انجام مىشد و معاويه از هر وسيلهاى جهت رسيدن به اين هدف شوم استفاده مىكرد. روشهايى همچون:
1- استخدام وعّاظ و گويندگان به نفع سياستهاى خود.
2- استخدام مراكز فرهنگى و آموزشى و تريبونهاى تبليغى در مسير تغديه فكرى مردم به نفع رژيم اموى و ساختنِ نسلى دشمن اهلبيت.
3- جعل حديثهايى به نفع امويان و در جهت كاستن موقعيت اهلبيت، از راه به كارگيرى و استفاده از خبرسازان و بازرگانان حديث و جاعلين رواياتِ فضيلت و منقبت.
او مىخواست با افروختن شمعهاى كوچك- آن هم به دروغ و تزوير- از عظمت و درخشش و تابندگى خورشيد بكاهد. ولى مگر مىشد و مىشود؟ مگر چراغ ايزدى
با پف دهانها خاموش مىشود؟
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ. (1)گستاخى و دنائت و كينهورزى را معاويه به آنجا رسانده بود كه طبق بخشنامه، تمام خطبا و واليان وابسته را ملزم ساخته بود كه در جلسات و مجامع عمومى و نمازها و خطبهها و منبرها، على بن ابىطالب را لعن و سبّ كنند و ناسزا گويند و هنگامى كه «مغيره بن شعبه» را والى كوفه ساخت از او تعهد گرفت كه در دشنام دادن به على و عيبجويى و بدگويى از او و اصحابش و تبعيد كردن ياران على، كوتاهى نكند. مغيره هم در مدت هفت سال امارتش بر كوفه بهطور مداوم به اين دستور معاويه عمل مىكرد ... (2)در ادامه همين سياست بود كه «زياد»، براى تصفيه كوفه از شيعيان على (ع) و از هم پاشيدن قدرت و تجمع آنان، تعداد 50 هزار نفر از آنان را به خراسان تبعيد كرد. (3)برنامه الزام مردم به سبّ و دشنام بر على (ع) از جهتى نشان دهنده عمق كينه معاويه نسبت به امام- اين حقيقت مجسم- بود و از طرفى گوياى عظمت و جاودانگى على (ع) و تأثيرش در تاريخ، به گونهاى كه حتى پس از شهادت هم نام و يادش براى معاويه غير قابل تحمل بود و پس از مرگ آن حضرت هم، دست بردار نبود.
معاويه مقرّر كرده بود هركس نامش «على» است او را بكشند. و مورّخين نقل كردهاند كه علما و راويان حديث، نسبت به نقل روايت از على (ع) با نام صريح او هراسان بودند و بهخاطر ترس از بنىاميه، هرگاه مىخواستند از آن حضرت روايتى نقل كنند، مىگفتند: پدر زينب (ابوزينب) چنين گفت ... (4)«... با اينكه پيامبر فرموده بود: هركس به على دشنام دهد به من دشنام داده است و هر كه مرا دشنام دهد به خدا ناسزا گفته است (مَنْ سَبّ عليّاً فقد سَبّني وَمَن سَبّني فقد
سَبّ اللهَ) در عين حال معاويه، لعن و نفرين و دشنام به على را الزامى كرد و در منابر و اجتماعات و خطبهها به فرمان او به على ناسزا مىگفتند و واليان او كار را به جايى رساندند كه دشنام به على را جزئى واجب و لازم از نماز جمعه قرار دادند و هركس را هم كه از نفرين و برائت از على، سرپيچى مىكرد، در معرض تيغ قرار مىدادند. انگيزه معاويه از اين عمل، تحكيم پايههاى سلطه خويش بود، زيرا مىدانست با درخشش چهره على در تاريخ، رونقى براى او باقى نخواهد ماند. حتى «مروان بن حكم» به اين موضوع تصريح كرده و گفته است: حكومتِما جز با اين- دشنام به على (ع)- استوار نمىشود (لايستقيم لنا الأمرُ الّا بذلك- اى بِسبّ علىٍّ-) (1)سلطه امويان در صورتى پايدار بود كه بتوانند يك نسل را با چنين فرهنگ و تبليغاتى به بار آورند و تا حدودى هم در قلمرو حكومت خويش در اين زمينه موفق شده بودند. همچنان كه گفته شد، سياستِ علىزدايى معاويه و برنامه گسترده لعن بر امام، براى ساختن نسلى با بغض و كينه اميرالمؤمنين (ع) بود. اين واقعيت حتى از زبان خود معاويه به صراحت شنيده شد. معاويه گفت: اين سياست را آنقدر ادامه مىدهم تا اينكه كودكان بر اين روش بزرگ شوند و بزرگان پير گردند: «حَتّى يَربُوَ عَليه الصّغيرُ وَيهرُمَ الكبيرُ». (2)
پس از زمان معاويه هم، آن خطّ شوم ادامه يافت. گرچه در زمان «عمر بن عبدالعزيز» برنامه سبّ و لعن برداشته و ملغى شد ولى پس از روى كار آمدن بنىعباس هم در دورههاى مختلف، به شكلهاى گوناگون، خطّ و فرهنگ اهلبيت مورد تهاجم قرار مىگرفت و مسأله زيارت هم- جز در يكى دو برهه كوتاه از زمان- با محدوديت و خوف و هراس انجام مىگرفت و امكان تجليل شايسته و احياى نام و آثار و نشانههاى
پيشوايان معصوم شيعه و بزرگداشت مناسب فراهم نبود.
ائمه ما يكى از برنامههاى شان احياى حق و تجليل از فضايل اهلبيت بود كه در طول زمان سلطه امويان و عباسيان برخورد حذفى با آن مىشد و سعى مىكردند تا مردم با جبهه نور و حق و كرامت اين خاندان آشنا نشوند. زيارت، يك گام روشن و عملى در راه مبارزه با شيوه دشمنان در كتمان حقايق و پردهكشى بر فضايل اهلبيت بود و از اين طريق راهها و شايستگىها و ارزشها نمود پيدا مىكرد. بهخصوص در دورهاى كه قبر اميرالمؤمنين مخفى بود، در همان شرايط خفقانبار، ائمه به زيارت جدّشان حضرت امير مىشتافتند.
صفوان جمّال- يكى از اصحاب امامصادق (ع)- نقل مىكند:
همراه امامجعفرصادق (ع) به كوفه براى ملاقات با منصور مىرفتيم. حضرت فرمود:
صفوان! شتر را همينجا بخوابان. اينجا قبر جدّم اميرالمؤمنين (ع) است.
شتر را خواباندم. حضرت فرود آمد، غسل كرد. لباسهاى خود را عوض كرد و بسيار تكريم و احترام نمود. آنگاه فرمود:
آنگاه بهسوى آن سنگهاى گداخته- محلّ قبر اميرالمؤمنين- رفت و به من فرمود:
قدمهايت را كوچك بردار، سرت را به طرف زمين بگير، براى هر گام تو، پاداش صدهزار حسنه نوشته مىشود و سيّئات محو مىگردد ...
آنگاه رفت و من هم همراهش رفتم، در حالى كه سكينه و وقار بر ما حاكم بود و تسبيحگويان و تقديسكنان رفتيم تا به محلّ قبر حضرت رسيديم و زيارت خوانديم ... آنگاه امامصادق (ع) چند درهم به من داد و من قبر را با آن پول مرمّت كردم ...». (1)
1) وسائل الشيعه، ج 10، ص 305.
اين روايت، هم مهجور و مخفى بودن قبر و زيارت حضرت امير را مىرساند و هم نداشتنِ آثار و بنا و نشانهاى روشن و گويا بر سر مزار آن حضرت را. در آن روزگار و حتى سالهاى بعد از آن هم، زيارت قبر على (ع) با فراغ خاطر و آسودگى كامل انجام نمىگرفت و زيارت، همراه با خوف و خطر و هراس و ناامنى بود.
«عبدالله بن رابيه» گفته است:
«من در سال 247 حج انجام دادم (روزگار امامعسكرى) پس از حجّ، بهسوى عراق رفتم و قبر على بن ابىطالب را با حالتِ ترس از حكومت و سلطه، زيارت كردم، آنگاه به طرف مزار حسين (ع) رفتم و ديدم كه آنجا را خراب كرده و زمين را هموار كردهاند ...». (1)با توجه به اين شرايط و فلسفه زيارت قبر اميرالمؤمنين (ع) مىبينيم كه امامان ما تا چه حدّ به زيارت آن حضرت توصيه و سفارش كردهاند و پاداشهاى عظيم خداوند را براى زائرين مرقدش برشمردهاند و ستايشهاى فراوان از چهرههاى غبارآلود و قدمهاى ثابت قدمانِ راهِ «زيارت» نجف نمودهاند.
براى تداوم رابطه با امام عدالت و قطب ولايت، همواره بايد خدمت امام، سلام گفت و به زيارت مرقدش شتافت، وقت و بىوقت، در هر مناسبتى و موقعيتى. نام اين، «زيارت مطلقه» است. در كتب دعا و زيارات، زيارتنامههاى مطلقهاى نقل شده كه اختصاص به زمان خاصى ندارد و هر وقت مىتوان به قصد زيارتِ مولا، آنها را خواند.
ولى يك سرى زيارتها هم مخصوص مواقع خاصّ است كه فضيلت بيشترى دارد. طالبين به كتابهاى دعا مراجعه كنند. مرحوم علامه مجلسى مىگويد:
«زيارت آن حضرت، در ايام ديگر هم فضيلت دارد، غير از آن مواقعى كه زيارت مخصوص به آنها وارد شده است. بهخصوص ايامى كه به گونهاى اختصاص به آن حضرت دارد، يا در آن روز، براى او كرامت و فضيلت و منقبتى آشكار شده
1) بحار الأنوار، ج 45، ص 298.
است. مانند:
روز 13 رجب، ميلاد امام على (ع).
روز 21 رمضان، روز شهادت حضرت.
شب اول ربيعالاول، شب خفتن آن حضرت در بستر پيامبر هنگام هجرت (ليلة المبيت).
روز 17 رمضان، روز فتح جنگ بدر.
روز 17 شوّال، روز مواسات حضرت در جنگ احد.
روز 27 رجب، روز فتح خيبر به دست آن حضرت.
روز 20 رمضان، روز بالا رفتن او بر دوش پيامبر، براى پايين كشيدن بتهاى كعبه.
روز 15 جمادى الأولى، روز فتح بصره.
روز 17 شوّال، روز «ردّ الشمس».
روز 1 ذى حجه، روز مأموريت يافتن حضرت براى تلاوت آيات سوره برائت بر مشركين.
روز 9 ذى حجه، روز بسته شدن درهاى ديگر و بازماندن در خانه او به مسجد پيامبر.
روز 24 ذى حجه، روز مباهله و روز صدقه دادن انگشتر در نماز.
روز 25 ذى حجه، روز نزول سوره «هل اتى» در شأن او و اهلبيت پاكش.
روز ازدواجش با فاطمه، روز به خلافت رسيدنش، روز بيعت مردم با او پس از كشته شدن عثمان، و ... روزهاى ديگر». (1)تأكيد روى زيارت، هميشه و همه جا، بهخصوص زيارت از نزديك و تشرف به مرقد مطهر علوى، احياى فضيلتهاى آن حضرت و پاسدارى از حريم حق است و ... بالأخره، زيارت، احياى حقِ مكتوم است، جلوگيرى از فراموش شدن تاريخ انسانيتها و ارزشها و كرامتهاست و در سايه همين تجليلها و زيارتها، آثار اهلبيت باقىمانده و فرهنگشان سرچشمه آموزش و تربيت انسانهاست و مزارشان كانون
1) بحار الأنوار چاپ بيروت، جلد 97، ص 383.
تهذيب نفوس و تزكيه انسانهاى مستعدّ.
به قول «سيد عبدالحجّت بلاغى»:
«... بزرگان علماى شيعه، چون ديدند داستان غديرخم كه در حضور هزارها جمعيت مختلف عربستان، انجام گرديد فراموش شد و كمكم كار به انكار كشيد، از اينرو چشمها ترسيد كه مبادا ساير قضايا هم پس از فراموشى مورد انكار قرار گيرد. لذا اين تشكيلات را به پا كردند كه تاريخ فراموش نشود و آثار بزرگان شيعه از نظرها محو نگرديده، سيره آنان مورد متابعت و استفاده قرار گيرد و احساساتى كه پيشوايان دين، خود را درباره آن فدا كردهاند، تجديد شده و از ميان نرود. و از روى قطع، اگر فاجعه كربلا، طىّ اين برنامه فعلى نبود، محلّ انكار مىشد و حتى گفته مىشد مگر ممكن بوده كسى پسر پيغمبر را با لب تشنه بكشد و اهل و عيال او را اسير كند؟ ...». (1)
السّلام عليك يا أميرالمؤمنين (ع)
و اينك ... بر آستانِ «مولا»، «نجف اشرف»!
مقام، مقامِ «ميثاق» با امام است، تجديد بيعت با «امامت».
چه معطّر است ياد «على» (ع)، و چه مصفّاست مرقد علوى، و چه لذتبخش است با پاى محبت، وادى مودّت را پيمودن و رفتن و رفتن و رفتن، و به آن ديار رسيدن و در سايهسار حريم آن حرم، آرامش يافتن، و بوسه بر اين بارگاه زدن، و لب را با سنگفرش سرد صحن، آشنا ساختن، خاك اين آستان را توتياى چشم كردن، سفره «دل» را پيش مولا گستردن و جام «جان» را از كوثر ولايت پر كردن، و با دو دست پرنياز مشتى از «زمزم زيارت ولىّ خدا» نوشيدن، و آب معنويت حرم، بر چهره خسته و ديده خواب گرفته ريختن، و كام «عقل» را از سرچشمه «عشق»، سيراب كردن، و ذائقه زائر را در حرم علوى، «شيرينىِ شوق» چشاندن، و قرار را در اوج «شور»، يافتن و شور را در نهايتِ «قرار» داشتن. كه ... ديگر اينجا، پاى دل است كه مىرود و مىدود، زمين مىخورد و بر
1) تاريخ نجف، سيد عبدالحجّت بلاغى، ص 145.
مىخيزد و افتان و خيزان به حرم مىرسد، كه اينجا، عقل نيز مطيع فرمان عشق است.
از طپش، منع دل بىسر و پا نتوان كرد منعِ بىطاقتىِ قبلهنما، نتوان كرد
شود از سجده حق، آينه دل، روشن بىقدِ خم شده، اين تيغ، جلا نتوان كرد
نگذرى تا ز سر دانه خود، چون پرِ كاه دست خود در كمر كاهربا نتوان كرد (1)
آنكس كه على (ع) را آيينه جمال نماى خدا مىداند و جلوه ايزدى را در سيماى اين ولىّ خدا مىبيند، بىشك، بارگاهش را نيز كعبه ولايت مىداند و «نجف» را برتر از «طور سينا» مىيابد. كوى على (ع)، كوى حق است و تعظيم و تكريم در آستان اين مولا و سرور، عبوديتِ خدا و خضوع در برابر خداى على است و بايد اينجا نيز حرمت نگه داشت و زمين ادب بوسيد و چهره بر اين تربت سود، كه چيزى كمتر از طور موسى (ع) ندارد و زيارت اين مزار، احرامى ديگر مىطلبد و لبّيكى ديگر.
عالم عارف و نابغه بزرگ، «شيخ بهايى» (2)در تشرف به آستان علوى، يك رباعى به مضمون زير سرود و دستور داد كه در كفشدارى حرم حضرت امير بنويسند:
«اين افق نورانى بر تو آشكار شده است،
پس با نهايت كرنش و فروتنى سجده كن، و صورت بر خاكِ آن بساى،
اين طور سيناست، در اينجا نگاهت را فروبند،
اين حرم عزت و سربلندى است، كفش از پاى درآور».
ذا طورُ سينين، فاغْضُضِ الطَرفَ به هذا حرمُ العزَة فَاخْلع نعليك
معنويت اين حرم و قداست اين مرقد و علوّ مقام على (ع) آنچنان عظيم و افزون است كه صاحبان معرفت و آگاهى، از اينگونه تعبيرات را درباره مزار اميرالمؤمنين (ع) به كار بردهاند و تصويرى از حجّ و ترسيمى از كعبه را در زيارت نجف و قبر امام، ارائه
كردهاند. آن هم در حدّى عاشقانه و با ديدى سراسر شوق و دلدادگى و با بيانى شاعرانه. اين ويژگى، بهخصوص در زبان شاعران متعهد و مكتبى و عالمان اديب و فاضلان خوشذوق و باريكبين و نكتهسنج ديده مىشود و بيش از هر وقت، آنجا كه به حقيقت روشن در «غديرخم» اشاره مىكنند و با «غديريّه» هاى خود، ولايت را تفسير مىكنند.
يكى از اين غديريهسرايان، «شيخ عبدالرضا المقرىّ الكاظمى» است (1)كه مرحوم علامه امينى شعر او را نقل كرده است. ترجمه بخشى از آن را با هم مىخوانيم:
«... اى آنكه مانند كمان، بر شترى لاغر- همچون زه- نشستهاى و مانند تير، به شتاب، بيابانها را در مىنوردى،
بشتاب به سوى خاك نجف، احرام ببند و در آن مكان قدسى طواف كن و با فروتنى در آنجا بايست.
بشتاب به سوى آنكه مركبها از هر سوى، به طرف خانه بخشش و كرم او برانگيخته مىشود.
خانهاى دير آشنا و نشاندار براى زائران كه در آنجا نه «تقصير» است، نه «رمى جمرات».
مردم را ندا در ده و صدا كن كه: به سوى كعبه و زمزم و حِجر و ركن و حجرالأسود افراشته و والا مقام بشتابيد.
آهنگ زيارت اين مرقد را بنماييد كه من در غير از اين تربت پاك، حجّ و عمرهاى نمىبينم.
«از خداوند و از صاحب اين مرقد، اذن بطلب و با آرامش و وقار، داخلشو.
«زمين را ببوس، و غبار آن جا را بر چشم خويش بكش.
و براى تجليل از آن مزار، بر مژهها راه برو، نه حتى بر قدمها!
ضريحى را ببوس كه در برگرفته است ماهى تمام را، و كوههاى حلم و درياهاى
1) از علماى شيعه در قرن دوازدهم هجرى، متوفى سال 1120 ه-. ق.
عطار را. در آنجا روى خدا و سوى خدا و شمشير برنده خدا نهفته است كه پيشواى همه مؤمنين است.
هركس او را با معرفتِ حقّش زيارت كند، همچون كسى است كه خدا را در عرش، زيارت كرده است ...». (1)اين شاعر، در يك قصيده 118 بيتى ديگر در مدح على (ع)، پس از بيان فضايل فراوان آن حضرت در جايى مىگويد:
«... به سوى نجف بشتاب، كه آنجا رازى نهفته است كه ذات بىهمتا و بىمثال دارد.
«در آنجا، بدون تكبّر، در حالى كه تكبير و تهليل- لا اله الا الله- مىگويى، كفشهايت را از پايت بيرون آور، و بگو: سلام بر تو اى آنكه دوستىات كمال و تماميت دين است ...» (2)آن كس كه على (ع) و مقام و فضيلتهاى او را بشناسد، چنين شيفتگى نسبت به آن حضرت و مرقد پاكش در نجف، براى او طبيعى است. به قول «صائب»:
اگر از حسن عالمگير او واقف شدى، زاهد پرستيدى به جاى كعبه هرسنگ نشانى را
علاوه بر آنكه، على (ع) خود فرزند كعبه است، شهيد محراب، و مزارش نيز كعبه ولايت است و حريم حرمت و مطاف اهل دل. از اين نمونهها فراوان است به چند نمونه ديگر اشاره مىكنيم:
«سيد على خان مدنى» (3)هنگامى كه همراه گروهى از زائران خانه خدا از سفر حجّ بر مىگشت وقتى به نجف اشرف رسيد، در مدح مولا اميرالمؤمنين (ع) قصيده مفصلى سرود كه ترجمه قسمتى از آن چنين است:
«اى همراه! دلها و جانها از اين مشهد پاك و اقدس، روشن شده است.
نشانههاى نجف اشرف و اين ميعادگاه گرانقدر، براى ما آشكار گشته است.
قبّه سفيد، چندان مىدرخشد كه شب تاريك، از فروغ آن روشن مىگردد.
بارگاه مقدسى كه حتى مسجدالأقصى و بيتالمقدس، در شرافت و فضيلت، به آن نمىرسد.
آرميده در اين تربت را، مرتبهاى است كه آسمان برين- فلك اطلس- هم از آن پايينتر است.
شهابهاى آسمان و ستارگان درخشان، دوست مىدارند كه همه، سنگريزههاى بيابانِ اين وادى باشند.
سرهاى ما، نسبت به قدمهاى مان كه به سوى آستانش ره مىپيمايد رشك و حسد مىورزد. پس بر اين آستان بايست، و خاك درش را ببوس، كه اينجا مقامى پاك و منزّه است. و بگو:
سلام و درود بر آنكه ريشه و تبارش پاك است، خليفه بزرگ خداست كه از فروغ او، نور هدايت، شعله مىگيرد و جان محمد (ص) و همتاى اوست.
نشانه است، چشمه جوشان است، درياى كرم و سرزمين سخاوت است. دانا و طبيب ماهر است. شبهاى ما از فروغ او مهتابى است و روز ما از پرتو او آفتابى.
سوگند به خدا، سوگندى نجاتبخش، كه على بن ابىطالب، نورافكن خاموش نشدنىِ دينِ خداست ...» (1)«ابنحجاج بغدادى» (2)در غديريه مفصّلى كه دارد، در آن خطاب به مولا على (ع) و زائران آن حضرت به مقام والاى علوى و ادب زيارت آن امام، و روح و باطن اين ديدار پرداخته است و در بعضى از ابيات قصيدهاش چنين مىگويد:
«اى صاحب قبه سفيد و نورانى در نجف،
هركس قبر تو را زيارت كرده و شفا بطلبد، شفا مىيابد.
برويد و قبر «ابوالحسن»- على- را كه هدايت كننده است زيارت كنيد، شايد كه از پاداش و اقبال و تقرّب، بهرهمند شويد ...
هرگاه به بارگاهش رسيدى، قبل از ورود، احرام ببند، و لبيكگويان وارد شو و پيرامون آن بارگاه، سعى و طواف كن. و هرگاه هفتمين دور طواف را به پايان رساندى بايست و بگو:
سلام و درود خدا بر اهل سلام و صاحب علم و شرافت.
اى مولاى من! از شهر و ديارم به سوى تو شتافتم و به رشته ولاى تو چنگ زدهام، به اين اميد كه تو شفاعتم كنى و از شراب گواراى بهشتى سيرابم سازى و عطش درونىام را سيراب سازى.
تو دستاويز و عروهالوثقاى استوار الهى هستى كه هركه بر دامن تو چنگ زند بدبخت و هراسان نشود ... اين فرشتگان الهى هستند كه پيوسته با لطف و تحفهها و هديهها بهسوى مزار تو فرود مىآيند ...». (1)سخنان و شعرهاى حكمتآميز و گرانبار «ابنحجاج بغدادى» حاوى نكات اعتقادى است و مرجانهاى گرانبهاى حكمت است، كه: «وانّ من الشعرِ لحِكمة»، برخى از شعرها حكمت است.
درباره همين سرودهاى كه گذشت، مرحوم علامه امينى قضيهاى را به شرح زير نقل مىكند:
«... وقتى عضدالدوله، بر مرقد امامعلى (ع) بارگاهى ساخت، هنگام تشرف به حرم، شاعرِ سروده فوق، يعنى ابنحجاج، در حضورش قصيده را مىخواند. وقتى به فرازهايى رسيد كه بدگويى از دشمنانِ آن حضرت بود، «سيد مرتضى» (2)كه آنجا حضور داشت از خواندن اينگونه اشعار- كه نام دشمنان در آن مطرح شده است- در حرم مقدس علوى، انتقاد كرد، شاعر هم ساكت شد. شب، سيد مرتضى در
خواب، رسولخدا و امامان را ديد كه بهخاطر اينگونه برخوردش با شاعر توجهى به او نكردند. اين صحنه براى سيد مرتضى سنگين بود. علّت آن بى توجهى را پرسيد. فرمودند: چون دل شاعر ما- عبد الله بن حجاج- را شكستى، بايد از او معذرت خواهى كنى و عنايت ما نسبت به او را به عضدالدّوله برسانى. سيد مرتضى به در خانه ابن حجاج رفت و از او عذرخواهى كرد، سپس او را نزد عضدالدوله برد و خواب خود را به عضدالدوله نقل كرد. بهدنبال اين ماجرا، شاعر، قصيده را مجدداً در حضورشان خواند و به دريافت صله و احترام و تقدير مفتخر شد». (1)
براى زيارت هيچ امامى، به اندازه زيارت حسين بن على (ع) در «كربلا» تأكيد نشده است. حتى براى زيارتِرسولخدا (ص) هم آن همه سفارش و دستور نيست.
گاهى در روايات، زيارت «كربلا»، از زيارت «كعبه» هم برتر و بالاتر به حساب آمده است و براى زيارت سيدالشهدا، پاداشى برابر دهها و صدها حج و عمره بيان شده است. بايد راز قضيه را فهميد. به اين موضوع خواهيم پرداخت، ليكن، ابتدا با مرورى بر بعضى رواياتِ مربوط به اين مسأله، قطرهاى از دريا و ذرهاى از بىشمار را نشان دهيم، تا به تحليل مطلب برسيم.
لحن و بيانى كه در احاديث مربوط به زيارت سيدالشهدا (ع) به كار رفته است، بسيار جدى و آميخته به تأكيداتِ فراوان است. ضرورت زيارت را در هر حال و همواره مطرح مىكند، آن را براى يك شيعه و پيرو امام، در حدّ يك «فريضه» مىشمارد، ترك آن را بسيار ناپسند مىداند و هيچ عذر و بهانه و خوف و خطر را مانع از آن به حساب نمىآورد و به رسميت نمىشناسد.
از انبوه روايات گوناگون، به چند نمونه اشاره مىكنيم:
امامصادق (ع) در ديدار با يكى از اصحاب برجستهاش به نام «ابان بن تغلب»، از
1) الغدير، ج 4، ص 97.
وى مىپرسد: اى ابان: كى به زيارت قبر حسين رفتهاى؟
ابان- مدتى است طولانى كه به زيارتش نرفتهام.
امام- سبحان الله! ... تو از بزرگان و رؤساى شيعهاى و در عين حال، حسين (ع) را رها كرده و به زيارتش نمىروى؟ ... (1)امامباقر (ع) از يكى از شيعيان پرسيد: فاصله ميان شما و حسين (ع) چه قدر است؟
بيست و شش فرسخ (يا: شانزده فرسخ)
آيا به زيارت قبرش مىرويد؟
نه!
چه قدر جفاكاريد! ... (2)زيارت حسين رفتن، يك تكليف مكتبى براى شيعه او و پيرو مكتب عاشوراست. بدون پيوند با آن مرقد و مزار، «شيعه بودن» داراى خلل است. اين مطلبى است كه خود ائمه دين فرمودهاند. امامصادق (ع) فرمود:
«هركس به زيارت حسين (ع) نرود تا بميرد، در حالى كه خود را هم شيعه ما بداند، هرگز او شيعه ما نيست. و اگر از اهلبهشت هم باشد، او مهمانِ بهشتيان است».
«مَن لم يأتِ قبرالحسين (ع) وهو يزعم انّه لنا شيعة حتى يموت، فليس هو لنا بشيعة وانْ كانَ مِن اهلِ الجنة فهو ضيفانُ اهلِ الجنّة». (3)امامصادق (ع) در جاى ديگر فرمود:
كسى كه توانايى زيارت حسين را داشته باشد ولى زيارت نكند، نسبت به پيامبر اسلام و ائمه، «عاقّ» شده است. (4)و نيز، آن حضرت فرموده است:
1) كامل الزيارات، ص 331؛ سفينه البحار، ج 1، ص 565؛ بحار الأنوار، ج 98 بيروتى، ص 7.
2) «كم بينكم و بين الحسين؟ قلت: ست و عشرون فرسخاً. قال له: او ما تأتونه؟ قلت: لا. قال: اجفاكم! ...» وسائل الشيعه، ج 10، ص 337 و 338، حديث 16 و 20؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 5.
3) وسائل الشيعه، ج 10، ص 336، حديث 11؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 4.
4) همان، ص 333، حديث 2.
«زيارت حسين بن على (ع)، بر هر كسى كه «حسين» را از سوى خداوند، «امام» مىداند لازم و واجب است».
«زيارة الحسين بن على واجبة على كلّ مَن يُقرّ للحسين بالامامة مِنَ الله عز وجلّ». (1)و اينكه: هركه تا هنگام مرگ، به زيارت حسين (ع) نرود، دين و ايمانش نقصان دارد. (2)امامباقر (ع) فرموده است: شيعيان ما را به زيارت قبر حسين بن على دستور بدهيد. چرا كه زيارتِ او، بر هر مؤمنى كه به «امامتِ الهىِ» حسين (ع)، اقرار دارد، فريضه است. (3)و در سخنى ديگر فرموده است: شيعيان ما را دستور دهيد تا حسين (ع) را زيارت كنند. همانا زيارت او عمر را زياد، رزق را افزون، و بدىها را دفن مىكند و زيارت او، بر هر مؤمنى كه به امامتِ او از سوى خداوند اعتقاد دارد، واجب است. (4)گويا بين اعتقاد به امامت و رهبرى، با رفتن به زيارت، ملازمه است و زيارت عمل به تعهد و وفاى كامل به پيمانى است كه بين هر امام و پيروان او برقرار است.
پس در مجموع، حضور در كنار مرقد هر يك از ائمه، بهخصوص مرقد سالار شهيدان، حسين بن على (ع) تكليف و تعهد يك مؤمن راستين و شيعه معتقد به «خطّ كربلايىِ» حسين است.
در روايات، درباره زيارت كربلا «زيارت خائفانه» به كار رفته است. منظور از زيارتِ «خائفانه»، وجود خوف و خطر و هراس و رنج و گرفتارى، در راه زيارت كربلا است، كه بر ارج و اعتبار، و بر پاداش و ارزش زيارت، مىافزايد. چنين زيارتى، بيشتر از
1) وسايل الشيعه، ج 10، ص 346، حديث 5.
2) «... كانَ منتقص الدين، منتقص الايمان» بحار الأنوار، ج 98 بيروتى، ص 4.
3) «مُروا شيعتنا بزيارة قبر الحسين بن على، فانّ اتيانه مفترضٌ على كلّ مؤمنٍ يقرّ للحسين بالامامة من الله» كامل الزيارات، ص 121؛ بحار الأنوار، ج 98، ص 1، 3 و 4.
4) وسائل الشيعه، ج 10، ص 321، حديث 8، و ص 345 حديث 1 و 5.
زيارتهاى معمولى، نشان دهنده تأثير اجتماعى «زيارت»، و ميزانِ عشق و فداكارى «زائر» است.
«ابنبُكير»، به امامصادق (ع) عرض مىكند:
قلبم، مرا به زيارت قبر پدرت سيد الشهدا مىكشد (دلم هواى كربلا مىكند) و هنگامى كه از خانه و ديار خود، به قصد زيارت بيرون مىروم، دلم همواره خائف و هراسان و ترسان است، تا از زيارت، برگردم. و اين به خاطر ترس از حكومت و جاسوسان گزارشگر و مأموران نگهبانِ اوست.
امام، در پاسخ او مىگويد:
«اى ابنبُكير! آيا نمىخواهى و دوست ندارى كه خداوند، در راه ما، تو را ترسان ببيند؟ آيا نمىدانى هركس كه به خاطر خوف ما و همراه با ترس ما ترسان شود، خداوند او را در سايه عرشِ خويش قرار مىدهد؟ و با حسين (ع) همسخن خواهد شد و در روز قيامت، كه روز ترس و گرفتارى بزرگ است، خداوند، او را ايمن خواهد ساخت و قلبش آرام خواهد بود؟! ...». (1)در حديثى هم، «زراره» از امامباقر (ع) مىپرسد:
امام جواب مىدهد:
امامصادق (ع) از من پرسيد كه: آيا به زيارت قبر حسين (ع) مىروى؟
گفتم: آرى، همراه با ترس و هراس و دلهره.
1) «انّ قلبى ينازعنى الى زيارة قبر ابيك، واذا خرجتُ فقلبى وجلٌ مشتاقٌ حتى ارجع، خوفاً من السلطان والسُعاة واصحاب المسالح. فقال: يابن بكير! اما تحبّ ان يراك الله فينا خائفاً؟ اما تعلم انّه من خافَ لخوفنا اظلّه الله فى ظِلِّ عرشه، وكان يحدّثه الحسين ...» بحار الأنوار، ج 98، ص 11؛ كامل الزيارات، ص 126؛ وسائل الشيعه، ج 10، ص 356.
2) «ما تقول فيمن زار اباك على خوفٍ؟ قال: يؤمنه الله يوم الفزع الأكبر وتلقّاه الملائكة بالبشارة ...» وسائل الشيعه، ج 10، ص 356، حديث 1؛ كامل الزيارات، ص 125.
فرمود: هرچه اين مسأله دشوارتر و پرمخاطرهتر باشد، پاداش زيارت هم به اندازه آن هراس است. هركس در راه زيارت حسين، به هراس بيفتد، خداوند، در روز قيامت، كه همه مردم، در پيشگاه پروردگار جهان حضور مىيابند، او را ايمن از ترس و وحشت مىكند». (1)شگفتا! ... دفاع از ترس در راه زيارت؟ تشويق به زيارت، همراه با خوف و هراس؟
با اين كه در سفرها، بايد جانب ايمنى و آسايش را در نظر داشت و مسافرتهاى آميخته به رنج و گرفتارى چندان خوشايند و مطلوب نيست، اما در راه زيارت قبر حسين (ع)، همين امر نامطلوب، مطلوب است و خوف در دنيا، مايه ايمنى در آخرت است، و گرفتارى و رنج در اين راه، سبب نجات و آسودگى قيامت است!
حتى ترس و خطر، سبب رها كردن زيارت و اهمال در آن هم نمىتواند باشد و غيبت از صحنه زيارت حسين (ع)، هرگز و هيچگاه، با هيچ عذرى، موجه نيست! ... در حديث است كه:
«زيارت حسين (ع) واجب است و به آن امر شده، و هرگز به خاطرِ «ترس»، نبايد ترك شود».
«واجبةٌ مفترضةٌ مأمورٌ بها ... وانّها لا تُتْرَكُ لِلخوف». (2)
در حديثى طولانى، در ضمن سؤالاتى كه مردى از امامصادق (ع) درباره زيارت حسين (ع) مىكند، مىپرسد:
پاداش كسى كه هنگام زيارت آن حضرت، دچار ستم سلطانى شود و او را در آنجا بكشد، چيست؟
با اولين قطره خونش، همه گناهانش بخشوده مىگردد ...
پاداش كسى كه در راه زيارت رفتن، به زندان بيفتد، چيست؟
در مقابل هر روزى كه زندانى شود و اندوهگين گردد، در قيامت براى او، يك شادى است.
اگر در راه زيارت او، پس از حبس، كتك بخورد، چه پاداشى دارد؟
براى هر ضربهاى، يك حورى بهشتى، و در برابر هر دردى و رنجى كه بر جسمش وارد شود، يك «حسنه» براى اوست. (1)آرى ... براى رسيدن به كربلا، بايد ارادهاى آهنين، قلبى شجاع، عشقى سوزان داشت و در اين سفر، بايد رهتوشهاى از صبر و يقين، پاپوشى از «توكل»، سلاحى از «ايمان» و مَركبى از «جان» داشت، تا به منزل رسيد. چرا كه راه كربلا، از «صحراى عشق» و «ميدانِ فداكارى» و پيچ و خمِ خوف و خطر مىگذرد.
آن كس كه عاشق و دلباخته باشد، نهتنها از خطر نمىهراسد، كه به استقبال آن مىشتابد. نهتنها از رنج و گرفتارى در اين راه، خسته نمىشود و آزرده نمىگردد، بلكه از اين رنج، لذّت هم مىبرد.
مطرح ساختن «حق»، در هر زمان، دشوارىهايى دارد.
چرا كه دشمنان حق، همواره دست بكارند تا مشعلهاى هدايت را خاموش سازند و نشانههاى راه را از بين ببرند و چهرههاى «حق» را در انزوا قرار دهند.
وجود خوف و خطر در راه زيارت كربلا هم از همين جا ناشى مىشد،- و مىشود- به همان اندازه كه در اين راه، هراس و وحشت، افزون باشد، چون گامى برجستهتر در جهت احياى حق و كوبيدن باطل است، اجر مضاعف دارد. حتى در شرايط دشوارِ «تقيه» هم، به حداقل زيارت، با اشاره با عبور از آن منطقه، با دادنِ سلامى از دور، بايد اكتفا كرد، «بُعد منزل نبود در سفر روحانى».
«يونس بن ظبيان» از امامصادق (ع) درباره زيارت حسين (ع) در حال تقيه مىپرسد.
1) كامل الزيارات، ص 124.
امام دستور مىدهد كه: در فرات غسل كن، پاكيزهترين جامههايت را بپوش و بر قبر بگذر و بگو: (سه بار)
«صلّى الله عليك يا اباعبدالله»، زيارتِ تو تمام است. (1)اين، اكتفا به حداقل زيارت، در وضعيت تقيه است. در جاى ديگر، امامصادق، برنامه سالانه تعيين كرده و فرموده است:
«ايتُوا قبرَ الحسين (ع) كُلَّ سَنَةٍ مرّةً». (2)سالى يكبار به زيارت مرقد سيدالشهدا برويد.
امامصادق (ع) از «سُدير» پرسيد:
آيا هر روز، حسين را زيارت مىكنيد؟
خير!
چه قدر جفاكاريد! آيا هر جمعه زيارت مىكنيد؟
خير.
هر ماه چطور؟
خير.
هرسال چطور؟
گاهى چرا.
آنگاه فرمود:
گفتم: فدايت شوم، ميان ما و او فرسنگها فاصله است.
فرمود: بر پشتِ بام برو، و بگو:
«السلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك ورحمةالله وبركاته».
براى تو زيارت محسوب مىشود و پاداش حج و عمره مىيابى. (1)آنچه در زيارت حسين بن على (ع) بسيار چشمگير است، ثوابهاى كلان و پاداشهاى عظيم و محيّر العقولى است كه در روايات ائمه، براى آن بيان شده است.
امامصادق (ع) در روايتى، براى زيارت حسين بن على، ثوابى همچون پاداشِ نبرد در ركاب پيامبر و امام عادل بيان مىكند. «(2)2» در جاى ديگر، پاداشى همچون اجر شهيدان «بدر» را نويد مىدهد. (3)و در احاديث بسيارى، ثواب حج و عمره مكرّر را براى آن بر مىشمارد. و در سخنى، امامصادق (ع) براى كسى كه به زيارت حسين برود، با اين خصوصيت كه نسبت به حقّ آن حضرت، معرفت و شناخت داشته باشد «عارفاً بحقّه» پاداش آزاد كردن هزار برده، و آماده كردن هزار اسب براى مجاهدان راه خدا را بشارت داده است. (4)و با تعبيرات ديگر، پاداشهايى كمتر و بيشتر نقل شده است. راز آن چيست؟
مىدانيم كه هر عمل با توجه به اينكه در چه زمانى، در چه مكانى، و در چه شرايطى و از سوى چه كسى و با چه انگيزه و هدفى و با چه ميزان، رشد و آگاهى و بصيرت، انجام بگيرد، ارزشهاى متفاوت و تأثيراتى مختلف پيدا مىكند.
مرحوم علامه مجلسى، در بيان رمز اين اختلاف پاداشها و گوناگونى تعبيرهادر ثواب آن، مىگويد:
«... شايد اختلاف اين اخبار، در اندازه ارزش و فضيلت و ثواب زيارت را بتوان بر اختلاف اشخاص و عملها، و نيز، كم و زيادى ترس در راه زيارت، يا دورى و نزديكى مسافت و ... حمل كرد. زيرا هر عمل نيكى، نسبت به اختلاف مراتب اخلاص و شناخت و تقوا و ديگر شرايطى كه موجب كمال يك عمل است، داراى
ثواب و ارزشهاى متفاوت مىشود. علاوه بر اينكه در بسيارى از احاديث، امامان، طبق درك و شعور و اندازه ايمان و ظرفيت و گنجايش فكرى طرف، سخن مىگفتند ...». (1)آنچه مسلم است، زيارت كربلا، هميشه آزاد نبوده، بلكه همراه با گرفتارىها و محدوديتهايى بوده است كه موجب دشوارى زيارت مىگشته است (بعداً به اين بحث خواهيم رسيد) ولى ائمه، براى همين شرايط هم، تكليف را ساقط ندانسته و به زيارت حسين (ع) دستور مىدادند.
يكى از شيعيان، به نام حسين، نوه «ابوحمزه ثمالى»، نقل كرده است كه:
«در اواخر دوره بنىاميه به قصد زيارت حسين بن على، بيرون آمدم ولى مخفيانه حركت مىكردم تا اهل شام، نفهمند، تا اينكه به كربلا و غاضريّه رسيدم. در يك ناحيه از آبادى پنهان شدم، تا اينكه شب فرا رسيد و مردم به خوابرفتند. شب، از نيمه گذشته بود كه غسل زيارت كردم و به سوى قبر سيدالشهدا عزيمت كردم. نزديكىهاى قبر كه رسيدم، با مردى روبهرو شدم، زيباروى و خوشبو و سفيدچهره، كه به من گفت: برگرد، الآن نمىتوانى زيارت كنى. برگشتم. اواخر شب باز رفتم، باز هم آن مرد را ديدم كه گفت: دسترسى پيدا نمىكنى.
گفتم: چرا نتوانم به زيارت فرزند پيامبر و سالار جوانان بهشت برسم؟ من پياده از كوفه در اين شبِ جمعه به اينجا آمدهام. مىترسم كه صبح شود و هوا روشن گردد و نيروهاى مسلح بنىاميه مرا بكشند. گفت: برگرد، فعلًا نمىشود ... چون حضرتموسى و فرشتگان، هماكنون به زيارت مشغولند. برگشتم و صبر كردم تا اين كه سحر شد. غسل كردم و نزديك قبر رفتم و آن مرقد را زيارت نمودم و نماز صبح را در آنجا خواندم و از ترس شاميان، بهسرعت از آنجا برگشتم». (2)آيا كسى كه در چنين وضعيتى، مخفيانه به زيارت قبر مولايش حسين برود و همراه با دلهره و هراس از نگهبانانى كه مأمور كنترل و ممانعت از زائران تربت كربلا هستند، زيارت كند، مستحقّ ثوابى بيشتر نيست؟!
«معاوية بن وهب» مىگويد: وارد منزل حضرتصادق (ع) شدم. در نماز خانه منزلش، به نماز ايستاده بود، صبر كردم تا نمازش تمام شد. ديدم پس از نماز، دست به دعا برداشت و براى زائران قبر حسين بن على دعا كرد، آنان كه با انفاق مال و تلاش بدنى به زيارت مىروند، براى پيوند با ائمه و شاد كردن رسولخدا و پاسخگويى به فرمان امامان و خشمگين ساختن دشمنان و راضى كردن خداوند. و چنين دعا كرد:
خدايا، از آنان راضى باش، و خود و خانوادهشان را، شب و روز، نگه دار، و همراهىشان كن و از شرّ هر جبّار سركش و ستمگر، و از گزند شياطين نهان و آشكار در امانشان بدار و نيازهايشان را برآور ... خدايا به آنان، بهخاطر اين كه از وطن، دور ماندند و ما را بر فرزندان و بستگان خود برگزيدند، بهترين پاداشها را عطا كن.
خديا! دشمنان ما، اين زائران را به خاطر سفر، ملامت كردند ولى اين سرزنشها، هرگز پيروان ما را از اين زيارت، مانع نگشت. آمدند تا با مخالفان ما مخالفت كرده باشند!
خدايا! آن چهرهها را كه آفتاب، در اين راه تغيير داد، رحمت كن، آن صورتهايى را كه بر تربتِ حسين، قرار گرفت، مورد لطف قرار بده، آن چشمهايى را كه در راه ما اشك ريخت، آن دلهايى كه براى ما و تشنگى ما سوخت، آن نالههايى كه براى ما سرداده شد، رحمت كن.
خدايا! من آن بدنها و جانها را تا قيامت، تا هنگام ورود به كوثر در آن روز تشنگى بزرگ، به تو امانت مىسپارم ...
امام، همچنان دعا مىخواند و سجده مىكرد. پس از فراغت از نماز، گفتم:
اين دعاهايى را كه از شما شنيدم، اگر در حق كسى بود كه خدا را نمىشناخت، مىپنداشتم كه هرگز به آتش دوزخ نخواهد سوخت، به خدا قسم، (با اين دعاهاى شما) آرزو كردم كه اىكاش به حج نرفته بودم و حسين را زيارت مىكردم.
امام فرمود:
تو به او بسيار نزديكى. پس چه چيز مانع از آن مىشود كه به زيارتش بروى؟ اى معاويه بن وهب! مبادا كه اين كار را ترك كنى؟
گفتم: نمىپنداشتم كه كار، به اين ارزش و عظمت مىرسد. (1)همين معاويه بن وهب، نقل مىكند:
امامصادق (ع) به من فرمود: هرگز زيارت حسين (ع) را به خاطر ترس، رها مكن. هركس زيارت آن حضرت را واگذارد و به سبب ترس، زيارت نكند، حسرتِفراوان خواهد ديد. اى معاويه! آيا دوست ندارى كه خداوند تو را در ميانِ كسانى ببيند كه پيامبر دعايشان كرده است؟ آيا دوست ندارى كه با فرشتگان همدوش باشى و در قيامت، بىگناه به محشر آيى و جزء كسانى باشى كه با پيامبر دست مىدهند؟! ... (2)رسولخدا، در ضمن گفتار مفصلى به اميرالمؤمنين، كه فضيلتِ زيارت قبر على و فرزندش حسين و تشويق به زيارت آنان را بيان مىكند و ثواب اخروى آن را مىگويد، مىفرمايد:
ليكن عدهاى پست و فرومايه، زائران قبر شما را سرزنش و ملامت مىكنند، آنچنانكه زنِ بدكاره را ملامت مىكنند، آنان، بدترين افراد امت من مىباشند كه هرگز به شفاعتم نرسند و بر حوض كوثر وارد نشوند ...». (3)در سخنى ديگر، پيامبر اسلام، خطاب به حسين، هنگامى كه جاى شمشير را بر پيكر او مىبوسيد، فرمود:
تو و پدرت و برادرت، شهيد خواهيد شد.
حسين، مىپرسد: از امت تو، چه كسانى ما را زيارت خواهند كرد؟
پيامبر فرمود: مرا، و پدر و برادرت و خودت را، جز كسانى از امت راستينِ من، زيارت نمىكند». (4)در حديثى هم، زيارت ائمه، در رديف جهاد با دشمنان به حساب آمده است. (5)زيارت حسين، براى تهىدستان، به جاى زيارت حج محسوب مىشود و خداوند،
پاداش حج را به آنان مىدهد. (1)يكى از زنان شيعه، بهنام «امّ سعيد احمسيّه» كه اهل عراق بود و براى زيارت قبور شهداى احد، به مدينه مشرف شده بود، در مدينه، به خدمتكار خود گفت: مركبى براى رفتن به مزار شهدا كرايه كن. آنگاه، تصميم گرفت تا آماده شدن مركب، به ديدار فرزند پيامبر، حضرتصادق (ع) برود. در حالى كه ديدار وى با امام در منزل آن حضرت، طول كشيده و كرايهچى، معطل گشته بود، خدمتكارش آمد و به «امّ احمسيّه» گفت: مركب، آماده است.
امامصادق (ع) پرسيد: چه مركب؟ كجا مىخواهى بروى؟
آن زن، مىگويد: گفتم: سرِ خاك شهدا.
حضرتصادق (ع) فرمود: تعجب از شما مردم عراق است، براى زيارت شهدا، راهى طولانى و سفرى دراز را طى مىكنيد ولى «سيدالشهدا» را وا مىگذاريد و به زيارتش نمىرويد!
گفتم: سيدالشهدا كيست؟
فرمود: حسين بن على.
گفتم: من زنى بيش نيستم.
امام: باشد! ... براى كسى مثل تو، مانعى ندارد كه به زيارتش بروى.
آنگاه، از ثوابِعظيم اين زيارت، برايم بيان فرمود». (2)در مورد زيارتِ شائقانه و عاشقانه كه از روى محبت و شيفتگى انجام گيرد، نيز، احاديثى نقل شده است كه به ذكر دو نمونه اكتفا مىشود:
امامصادق (ع) فرمود:
روز قيامت، يك منادى ندا مىدهد: «زائران حسين كجايند؟»
جمعى بر مىخيزند. به آنان گفته مىشود: در زيارت حسين، چه مىخواستيد و
چه اراده كرديد؟
مىگويند: زيارت ما، بهخاطر محبت به پيامبر و على و فاطمه بود.
به آنان گفته مىشود: اينك، اين محمد و على و فاطمه و حسن و حسين! پس به آنان بپيونديد. شما در درجات آنان هستيد. به پرچم پيامبر ملحق شويد.
آنگاه، آنان، در سايهسار لواى خاصّى كه در دست على بن ابىطالب است قرار مىگيرند تا وارد بهشت گردند. (1)محبت، انسان را در دنيا به اين دودمان، پيوند مىدهد. زيارت محبتآميز هم، در نهايت، انسان را در آخرت، به خاندان رسالت پيوند مىدهد. آشنايى انسانها در اين دنيا با دستگاه ولايت و خاندان پيامبر عامل جذب به اين «عروة الوثقى» است كه در آن دنيا هم «حبل المتين» نجات و سعادت خواهد شد.
از امامصادق (ع) روايت شده است كه:
خواستار سكونت در بهشت، بايد زيارتِ «مظلوم» را رها نكند.
مىپرسند: مظلوم كيست؟
مىفرمايد: حسين است. هركس با شوق به او و محبت به رسولالله و فاطمه و على، او را زيارت كند، بر سفرههاى بهشتى، مهمانِ اهلبيت خواهد بود. (2)تأكيدى كه امام، روى عنصر «مظلوميت» در زيارت سيدالشهدا دارد، جاى دقت و تأمل است و انگيزه حمايت از مظلوم و احياى ياد او و سپاس از فداكارى انسانى والا در برابر ظالمان را بيان مىكند.
ائمه، درصدد تشويق مردم به زيارتند. يعنى ايجاد شوق و رغبت و انگيزه و علاقه، و اين اشتياق، در صورتى فراهم مىآيد كه آثار يك عمل و نتايج يك اقدام، براى شخص، روشن باشد.
در زيارت كربلا، چه پاداشى مىتواند بزرگتر از «بهشت» باشد؟ و چه انگيزهاى قوىتر از «مرضىّ حق» بودن و خشنودى رسولخدا را جذب كردن؟ و چه نتيجهاى بالاتر از پيوند با اهلبيت، در دنيا و آخرت؟
علاوه بر پاداش زيادتر و تأكيد بيشتر نسبت به زيارت قبر حسين بن على (ع)، از نظر مناسبتهاى زمانى هم آن فوقالعادگى، كاملًا محسوس است.
همانگونه كه شيعيان آن حضرت، در هر مناسبت و مجلس و محفلى- حتى مراسم شادى و جشن هم- از حسين ياد مىكنند و ياد او را نمكِ هر مجلس مىدانند، ائمه هم نسبت به زيارت او- از دور يا نزديك- اينگونه اصرار و تأكيد داشتهاند.
در روايات مربوط به زيارت هم، در هر فرصت و مناسبتى، در تمام ايام و فصول سال، در همه حالات سفر و حضر، غم و شادى، اعياد و وفيات، شبهاى قدر، مبعث، فطر، نيمه شعبان، غدير، عاشورا و ... دستور به زيارت حسين بن على (ع) دادهاند و بيش از همه ائمه و حتى رسولخدا، به زيارت سيد الشهدا تأكيد شده است.
اينها براى چيست؟ مىتوان گفت براى اين است كه، عاشوراى حسين و حادثه كربلا، «سمبل» است. همچنان كه مخالفت و دشمنى دشمنان هم، بيش از همه، با نام و ياد و مزار مظلوم كربلا بوده است چرا كه كربلا در نظرشان سمبل مقاومت بوده است.
تبلور درخشان خطّ ائمه، در حركتِ عاشورا بود و كينهتوزى شديد دشمنان حق و اهلبيت هم، در مخالفت با آن حضرت، و اثرات شهادتش انجام مىگرفت. حتى سالها بعد از نابودى امويان هم، بخش عظيمى از جامعه، همچنان دچار ضايعات و عوارض و آثار سوء تبليغات و تعليمات مسمومى بود كه در آن دوره خفقان و در آن «هزار ماه سياه» ايجاد شده بود.
تشويق مؤكّد به زيارت كربلا، در جهت خنثى كردن و محو نمودن هرچه بيشتر آن ضايعات و سموم بود. كربلا، از يكسو، سمبل مظلوميت آن پيشوايان عدل بود، و از سويى، مظهر دفاعِبزرگ آلعلى و عترت پيامبر، از اسلام و قرآن، حتى به قيمت جانهاى عزيز و گرانقدر و قتلعامهاى شگفت و هولناك.
توجه و روىآوردن به مزار سيدالشهدا، در واقع تكرار و يادآورى همهروزه و همواره حق و مظلوميت و تكليف و تعهد بود، تا دلها به آن جهت و آنسو، تمايل پيدا
كند و امت اسلام، «كربلايى» شود و فكر و ذكر و نشست و برخاست و آغاز و انجامِ شيعه، همواره «حسينى» گردد.
خداوند اگر براى زيارت كربلاى حسين، پاداش هزار حج و عمره مىدهد، چون حج هم به بركت عاشورا باقى مانده است، حج را هم حسين زنده كرد. حيات اسلام در سايه خون پاكِ شهيدان كربلا بود. اگر نامى و سخنى از پيامبر و كعبه و قبله و وحى و دين و قرآن مانده است، به بركت وجود حسين و خون و شهادتِ اوست.
اسلام، مديون سيدالشهداء است. از اينجاست كه مىگوييم: كربلا، همهچيز ماست، چون اساس دين را حفظ كرد. مگر نه اين كه امويان، كمر به هدم اسلام بسته بودند؟! مگر نه اين كه برنامههاى ضدّ اسلامِ رجعتطلبان، در راستاى ارزشهاى جاهلى، يكى پس از ديگرى احيا مىشد؟! مگر نه اينكه آلاميه، اسلام را به بازيچه گرفته بودند و خلافت اسلام را همچون توپى ميان خود دست به دست مىگرداندند. مگر نه اينكه حسين بن على (ع) فرمود:
«در شرايطى كه امت اسلامى به والى و زمامدار ناپاك و نالايقى همچون «يزيد» گرفتار شده است، «فَعَلي الإسلامِ السّلام»، بايد با اسلام خداحافظى كرد و با دين، بدرود گفت؟!»
حركتِ عاشورا، پيش از آنكه يك نهضتِ شيعى و در جهت احياى حق آلمحمد باشد، يك حركت اسلامى و براى نجاتِ دينِخدا بود، كه در آستانه زوال و نيستى قرار داشت. پس كربلا، تنها مربوط به شيعيان نيست، بلكه قبلهگاه همه مسلمين است، چرا كه فسقِ علنى يزيد، و بدعتها و تحريفها و ستمها و اسلامزدايىهاى بنىاميه، از نظر اهلسنت هم مطرود و محكوم است و ايستادن در مقابل آن رجعتِ فاحش، يك عمل ارزشمند! ...
سخن خود حسين، اين بود كه اگر استوارى و استقامت دين جدّم با مرگ من است، پس: اى تيغها بياييد بر فرق من فرود ... «ان كانَ دينُ محمدٍ لا يستقمْ الّا بقتلي يا سُيوفُ خذيني».
آن همه تأكيد، براى آن است كه حسين، اسلام را زنده كرد و خون او، بقاى دين
را بيمه نمود و ... پيامبر، در وجودِ حسين، تداوم يافت.
حديث معروفِ: «حسينٌ مِنّي وانا مِن حسين» شايد يكى از معانىاش اين باشد كه همچنان كه حسين از من است، من هم از حسينم، يعنى اگر نام من و دينم و كتاب آسمانىام، حيات و ابديت يافته است، به بركت حسين است و من نيز از حسينم.
كربلاى حسين، مظهر و سمبل و اسوه است، مزار او نيز چنين است و زيارت قبرش هم، بيش از همه مورد سفارش پيشوايان دين است.
عاشورا، روز ناگوار و دردناكى بود. و كربلا، صحنه دلخراش و جانسوز ...
آنچه بود، گرسنگى بود و تشنگى، غربت و مظلوميت، شهادت و خون، اسارت و زخم زبان، خستگى و گرد و غبار، دلهره كودكان و رنج مادران، غم بود و درد، قتلعام و خيمههاى سوخته، قساوت دشمن و سرهاى بريده و ... حسين بن على (ع) شهيد آن روز و اين صحنه است. بر مظلوميت او، نهتنها اهل زمين، بلكه اهل آسمان و فرشتگان هم مىگريند. چرا كه «كربلا»، در تاريخ بىنظير است. به بيان امامصادق (ع):
«چهار هزار فرشته، آشفته و غبارآلود، تا قيامت بر حسين مىگريند». (1)و به بيان امامرضا (ع):
«هزاران ملك، تا قيامت، همواره بر كربلاى حسين فرود مىآيند و آن را طواف مىكنند و غمگينانه بر او مىگريند ...». (2)
در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است
جنّ و ملك بر آدميان نوحه مىكنند گويا عزاى اشرف اولادِ آدم است (3)
اين، واقعيت معنوى كربلاست، هرچند كه ما، توان ادراك و فهم آن را نداشته باشيم. «امسلمه» همسر پيامبر اسلام كه تا زمان حادثه عاشورا زنده بود، از شهادت حسين در كربلا در خواب، باخبر شد. به اين صورت كه او را در آن ايّام، گريان ديدند.
پرسيدند كه سبب گريهات چيست؟ گفت: «پيامبر را در خواب ديدم، با سر و صورتى خاكآلود و چهرهاى پريشان، گفتم: چرا اينطور؟ فرمود: از كربلا مىآيم- يا: ديشب، براى حسين و اصحابش، قبر مىكندم ...». (1)چنين خوابى را «ابنعباس» هم ديده بود و نقل مىكرد.
و نيز، در روايات است كه پس از شهادت حسين بن على (ع)، در بيتالمقدس، زير هر سنگريزهاى خون تازه بود، آسمان و زمين بر حسين گريست، آسمان، سه روز خون باريد، از زمين خون جوشيد و ... (2)زائر حسين (ع) كه به زيارت مرقد آن اماممظلوم مىرود، بايد تمثيلى از شدائد و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خويش، پديد آورد. كربلايش، كرب و بلا باشد. سفرى همچون سفر حسين و اهلبيتش در كربلا.
در سفر كربلا، بايد همسانِ فرشتگان بود، مهموم و اندوهناك، دلسوخته و غبار آلود، پريشان خاطر و غمين.
اين نيز، توصيه ائمه: است. با اينكه در زيارت قبور ائمه ديگر، سفارش به نظافت، پاكى، جامههاى نيكو و ... شده است، در مورد زيارت حسين بن على (ع)، هرچه رنج و گرسنگى و تشنگى باشد، بهتر است، محزون و ژوليده و غبارآلود بايد زيارت كرد، تا ياد آن رنجها و مصيبتها كه بر اهلبيت حسين (ع) روا شد، به يادها بيايد و زنده شود.
غبار راه در سفر كربلا، خود، زينت زائر است و عطر جانبخش حسينى است.
نيازمند بلا! گو رخ از غبار مشوى كه كيمياى مراد است، خاك كوىِ نياز (3)
از امامصادق (ع) نقل شده است كه زيارت قبر حسين (ع)، بهتر است كه پياده انجام گيرد و زائر با پاى برهنه و راه رفتنى همچون غلامان به سوى قبر برود. (4)
و نيز فرموده است:
«اذا اردتَ انتَ قبرَ الحسين، فَزُرهُ وانت كئيبٌ حزينٌ، مكروبٌ شُعثٌ غُبْرٌ، فانّ الحسينَ قُتل وهو كئيبٌ حزينٌ شعث مغبرٌ جائعٌ عطشان». (1)
هرگاه خواستى حسين را زيارت كنى، او را در حالى زيارت كن كه افسرده و غمگين و ژوليده و غبارآلود باشى، چرا كه حسين، درحالى كشته شد كه پژمرده و غبارآلود و گرسنه و تشنه بود.
در حديث ديگر، امامصادق فرموده است: حسين بن على را در حال اندوه و حزن و رنج و خاكآلوده و پژمرده و گرسنه و تشنه زيارت كن:
«إذا أَرَدْت الحُسين فَزُره وأَنتَ حزينٌ مكروبٌ شُعثاً غُبراً جائعاً عَطشاناً». (2)
داشتن چنين حالتى در زيارت، ترسيم و تجسيم حوادث روز عاشوراست و اينگونه به ديدار رفتن، نشانه آن شيفتگى قلبى و دلدادگى فراوان است، از اينرو اين غبار، خود، طراوت و پاكى است و اين آشفتگى و افسردگى، نشاط روح عاشق است.
از شيشه، غبار غم نمىبايد شست وز دل، رقمِ «الم» نمىبايد شست
پايى كه به راه عشق شد خاكآلود با آب حيات هم نمىبايد شست (3)
امامصادق (ع) شيوه عملى جدش امام زينالعابدين را مورد نظر قرار داده و به «ابوبصير» تعليم مىدهد كه قبل از زيارتِحسين، سه روز روزه بگير و در آخرين شب- شب جمعه- پس از نماز شب به آسمان نگاه كن، آن شب را قبل از مغرب غسل كن، شب را با طهارت بخواب، و هنگامى كه خواستى به سوى مزار آن حضرت بروى، غسل كن، ولى عطر نزن، روغن نزن، سرمه نكش تا به قبر برسى. (4)حسين، عزيز همه است، در سوگ اين عزيز، و در زيارت خاك آن شهيد، زائر
بايد خود را داغديده و عزادار و غمگين بداند و بنماياند. سفر كربلا، سفر تفريح و تفرّج نيست. زيارت حسين، اردوى تفريحى و پيكنيك نيست. از اينرو، گاهى امامان مىديدند كه گروههاى زائر، همراه خود، وسايل پخت و پز و كباب و بزغاله و حلوا و فرنى و سفرههاى رنگين مىبرند، بر مىآشفتند و اعتراض مىكردند كه: آيا شما سر خاك پدرتان هم اينگونه مىرويد؟!
وقتى به امامصادق خبر مىرسد كه جماعتى از زوار حسين، زاد راه و رهتوشههاى خوب و معطر بر مىدارند، مىفرمايد:
اگر اينان قبر پدران يا مادران يا دوستان خويش را زيارت كنند، هرگز چنين نمىكنند.
«لَوْ أَتيتُم قُبورَ آبائكم وَأُمّهاتِكم لم تفعلوا ذلك»
راوى مىپرسد: پس چه بخوريم؟ حضرت پاسخ مىدهد: نان و شير.
در روايتى هم به نقل «مفضّل بن عمر» امامصادق (ع) مىفرمايد: زيارت كنيد، بهتر از زيارت نكردن است، زيارت نكردن، بهتر از زيارت كردن است! ...
راوى كه تعجب مىكند، امام، ادامه مىدهد: بهخدا قسم، هر يك از شما كه سر قبر پدرش مىرود، افسرده و غمگين مىرود، ولى به زيارتِ حسين، با سفرهها و رهتوشهها مىرويد! ... هرگز نبايد چنين كنيد، تا اين كه قبر حسين را، غبارآلود و ژوليده زيارت كنيد. (1)در اينصورت است كه «كرب» و «بلا» را در زيارت «كربلا»، مىتوان تجسّم بخشيد و كربلا را با ترسيم چهره مظلومانهاش، زيارت كرد.
بدينگونه است كه سمبل مظلوميت اهلبيت را مىتوان حفظ كرد و كربلا را همواره زنده و سازنده نگه داشت، حتى با تحمّل هزينهها و خرجها و شدايد و رنجها، خداوند هم تضمين كرده است كه آنچه در اين راه، خرج شود جبران كند. (2)
كربلا، قبلهگاه حق
قبله اهل حقيقت، كربلاست كربلا، او قبله اهل ولاست
گرچه دارد كعبه، مروه با صفا ليك، كى دارد مناى كربلا؟
كعبه را گر زمزم است آب حيات كربلا را آبِ خضر آمد فرات
رونما عارف، صلاتِ ركعتين در خم ابروى محراب حسين
كدام شهيد است كه اين همه زائر، در طول تاريخ داشته باشد؟ كدام مرد است كه در راه زيارتش، عاشقانه اين همه فداكارى و ايثار و نثار جان و بذل مال، و تحمّل رنج و زحمت مىشود؟
كدام بارگاه است كه اين همه عاشق دارد؟
كدام شهادت است كه تا اين حدّ، موجآفرين و حركتزا و بيدارگر و حياتبخش است؟
كدام كشته شدن است كه اين همه، به احياى دين كمك كرده است؟
كدام مرگ است، كه تا اين اندازه، سرشار از زندگى و جاودانگى است؟
و ... بالأخره، كدام كشته به خون غلتيده است كه اين همه سوگوار دارد، و همه، هميشه، در همهجا داغدار عزاى اويند و از صدفِ ديدگان، دُرّ اشك، نثارش مىكنند؟
راز اين موجآفرينى چيست؟ و فلسفه بقاى جاودانه و جوشش همواره آن خون پاك، كه بر «كربلا» ريخت، كدام است؟ بىشك، كار شگفت و كربلايىِ «حسين بن على» در عاشورا، با همه ابعادش، اصلىترين عاملِ اين حيات جاويد و حكومت بر دلها و تسخير زمانها و مكانهاست.
در يك كلمه، «فداكارى»، با همه عمق و وسعت و زيبايى كه در اين واژه مىگنجد، آن هم با انگيزهاى الهى، نشأت گرفته از عشق به خدا و دين، عامل اصلى است.
پاكبازتر از حسين (ع) كيست؟ و «عاشورا» ى او، از چه چيزى جز «عشق به خدا» مىتواند برآيد؟! ...
هركه در اين بزم، مقرّبتر است جام بلا بيشترش مىدهند
هركه بود تشنه ديدارِ دوست آبِ لبِ نيشترش مىدهند
چه كسى عاشقتر و مقرّبتر از حسين؟ و چه كسى شيفتهتر و مأنوستر به شهادت، از حسين؟ عظمت بىهمتاى او، مرهون آن فداكارى عظيم، در راه خدا و ايمان و عشق به مبدأ هستى است. اينكه او، شهيد بزرگ راه خدا، و سرور شهيدان- سيدالشهداء- و آموزگار شهادت، و اسوه شهادتطلبان است، مرهون نقشى است كه اين قهرمان بزرگ، در حماسه عشق و داستانِ خونين و قصه سرخ شهادت، ايفا كرد.
در زيارت مرقد آن امام مظلوم، بايد به آن جلوههاى تابناك عظمت و معنويت و حماسه و فداكارى توجه داشت و به «حقِّ» او بايد عارف بود.
بايد دانست كه سيدالشهدا و يارانش، كه بودند؟ چه كردند؟ چرا شهيد شدند و ما بايد چه كنيم؟ توجه به اين جهات، شايد يكى از معانىِ «عارفاً بحقّه» باشد كه در دستورهاى ائمه در مورد زيارت، مطرح شده است.
مرحوم نراقى، در توجه دادنِ به شهيد كربلا و مدفونِ در آن تربت والا، مىگويد:
«... در زيارت كربلا، به يادآور، كه فرزند رسول خدا، در اين سرزمين به شهادت رسيده و امامحسين و اولادش و نزديكان و يارانش در همينجا شهيد شدهاند و خانوادهاش به اسارت درآمدهاند. اندوه را بر قلبت تجديد كن و به كربلا، با چهرهاى ژوليده و غبارآلود، با دلى شكسته و قلبى محزون داخل شو، در دل، حرمت و شرافت اين سرزمين را حاضر كن، كه اين، سرزمينى است كه در تربتش شفاست، و دعا در آنجا ردّ نمىشود، و خداوند، آنجا را در قيامت، از والاترين بقعههاى بهشتى قرار مىدهد. با آرامش و وقار، وارد حرم كه شدى، و چشمت بر ضريح منوّر آن حضرت و ديگر شهدايى كه در ركابش به شهادت رسيدند و در جوارش آرميدهاند افتاد، آن اشخاص را در نظرت مجسّم كن، يكايك آن حوادث و وقايع را از نظر بگذران و در پيش چشم خود مجسّم ساز كه: حسين در كربلا ايستاده است، يارانش، يك به يك مىآيند و پس از سلام بر او، اجازه جهاد و ميدان رفتن مىطلبند، آن حضرت اجازه مىدهد. به قلب دشمن حمله مىكنند و در
درگيرى به شهادت مىرسند، و در واپسين دم، حسين را صدا مىزنند، امام هم بهسرعت، خود را بر بالين آنان مىرساند ...». (1)اينگونه حماسهها را در كدام فرهنگ بشرى و مكتوب مىتوان يافت؟ جز در اسلامِ عترت و اهلبيت؟! آيا اين شهيد، سزاوار گراميداشتى اينچنين پرشكوه و ... آيا اين خاك، شايسته احترام نيست؟!
الا ... اى كربلا، اى قبله دل هاى حقجويان آزاده،
الا ... اى مظهر تابان و جاويد شهادتها
نشانِ عشق و ايمان و نثار جان،
تجلّيگاه شورانگيزِ فكرِ امتى آگاه،
الا ... اى كربلاى خون،
الا ... اى شوق جانبازان دين را، بهترين كانون،
تو، مغناطيس ميليونها دِل روييده از خونى،
تو نبض زندگى را، بهترين معيار و قانونى،
آرى ... كربلا، سرزمينى است كه نشانههاى آن حماسه جاويد و حق مجسّم را در خود دارد. از اينرو، مقدس و مبارك و مؤثر و مربى است.
قداست خاك كربلا، بهخاطر خون حسين است، كه حسين، خود خون خداست و پسرِ خون خداست (يا ثارَالله وابنَ ثاره) شگفت نيست اگر خون، به خاك، اعتبار بخشد.
عجب نيست اگر شهادت، به زمين و در و ديوار، آبرو و ارزش بدهد.
گرچه زمينها همه از آنِ خداست، و خاكها همه خاك است و برابر، ولى، آنگاه كه خاكى، زمينى، زمانى، حادثهاى، روزى، چيزى، به شخص محترم و وجود ارزشمندى تعلق و نسبت و وابستگى مىيابد، از آن كسب اعتبار و ارزش و حرمت مىكند.
1) جامع السعادات، محمدمهدى نراقى، ج 3، ص 403.
«كربلا»، دربردارنده حسين شهيد است، حسينى كه فداى اسلام و كشته راه دين گرديد و در راه اعتلاى «كلمةالله» و بيان حقايق و اجراى مسؤوليت و نشر توحيد و مبارزه با شرك اموى، ... جان پاك خود را در كفِ اخلاص گرفت و جنگيد و «زيباترين حماسه عالم بيافريد».
آيا تربت چنين شهيدى، شايسته تجليل نيست؟
آيا چنين پيشوايى، اسوه و الگو و الهامبخش نيست؟
بر خاك مزار چنين آزادهاى بايد بوسه زد و تربت اقدس و اطهرش را بايد توتياى چشم كرد و مُهر نماز نمود، چرا كه اين عظمت، بهخاطر شهادت است.
«شهادت، خاك را بوييدنى كرد»
«شهادت، سنگ را بوسيدنى كرد» براى الهام از مكتب خونين كربلا و درسهاى بلند و والاى عاشورا، تربت كربلا را بايد هنگام نماز، كه تقرب به خداست، زير پيشانى گذاشت، و در سجاده، عطر شهادت را از آن تربت، استشمام كرد. اين، سفارش امامان ماست. خاك كربلا، مهر نماز مىشود و به سجده بر آن توصيه مىگردد.
علاوه بر اينكه، مهر تربت، به عنوانِ همراه داشتنِ خاكى پاك، در سفر و حضر، و همهجاست، تا در نمازها، كه به پاك بودن لباس و محل نماز و سجدهگاه بايد توجه داشت، كار نمازگزار، آسان باشد، ياد هميشه و هر لحظه كربلا نيز در اين عمل مستحب، نهفته است. گرچه ناآگاهانِ بىخبر از فلسفه مُهر نهادن در سجاده و هنگام سجده، آن را شرك بدانند و تقديس خاك كربلا را ناروا بشمارند ... كه آنها با اصل زيارت نيز مخالفند (كه در اينجا، محلّ بحث آن نيست).
در اين زمينه، از بحثهاى فراوان و استدلالهاى استوارى كه انجام گرفته، چشم مىپوشيم و فقط به نقل سخنى از امين دين و مدافع ولايت علوى، مرحوم «علامه امينى» اكتفا مىكنيم:
«آيا سجده بر چنين تربتى، با اين شأن و بها، هنگام تقرّب به خداوند در اوقاتِ نماز، در صبح و شام، شايستهتر از هر زمين و خاك و محلّ و بساطى و فرشى نيست؟ ... آيا براى قرب به خداوند و براى خضوع و خشوع و عبوديت در آستان
پروردگار، مناسبتر و شايستهتر اين نيست كه چهره و پيشانى بر خاكى نهاده شود كه در درون و ضمن آن، درسهاى دفاع از خدا و مظاهر قدس او و جلوههاى حمايت از ناموس اسلام مقدس نهفته است؟
آيا با اسرار سجده بر زمين، شايستهتر آن نيست كه سجده بر تربتى شود، كه در آن راز بزرگوارى و عظمت و كبرياء و جلال خداوند نهفته و حاوى رموز عبوديت و فروتنى در برابر خداوند، در بهترين نمودها و نشانههاست؟
آيا سزاوارتر نيست كه سجده بر تربتى شود، كه در آن، نشانههاى توحيد و فداكارى در راه آن است و انسان را به رقّت قلب و نرمدلى و شفقت و عاطفه وا مىدارد؟
آيا بهتر آن نيست كه سجدهگاه، از خاكى قرار داده شود كه در آن، چشمههاى خونى جوشيده است كه رنگ خدايى داشته است؟ تربتى آميخته با خون كسى كه خداوند او را پاك قرار داده و محبت او را اجر رسالتِمحمد (ص) قرار داده است، خاكى كه با خون سرور جوانان بهشت، و وديعه محبوب پيامبر و خدا، عجين گشته است ...؟». (1)
«كربلا» به عنوانِ تجسّم يك فرهنگ انقلابى و پرشور و پرخاشگر عليه سلطههاى ستم مطرح بود و قبر حسين بن على (ع) و تربتِ خونينِ اين شهيد بزرگ و يارانش، كانون الهام و مكتب آزادىبخش و حركتآفرين.
در فرهنگ شيعه و در باور حسينيان تاريخ و آشنايان با اهلبيت، كلمه «تربت»، بار محتوايى غنى و تاريخى داشته است. چه به صورتِ مهر نماز، يا خاكِ تيمّم، يا تسبيح سجاده، يا خاك شفابخش و متبرّك.
آنگونه كه اشاره شد، اين تأثير، در سايه عنصر دگرگونساز و اكسير «شهادت» است. امامان، تلاش مىكردند كه شيعه را به فرهنگ شهادت، سوق دهند. اين تشويق، در سايه روىآوردن به نمودها و سمبلها و مظاهرى انجام مىگرفت كه يادى از آن
1) سيرتنا و سنتنا، ص 165- 166.
حماسه را در بر داشته باشد و تداعى كننده آن حماسهها و خونها و شهادتها باشد. حتى به صورتِ قرار دادنِ تربت كربلا در محلّ سجود، تا تعظيم به آرمان والاى شهيدان كربلا باشد، و قرار دادن تربت، زير بينى، هنگام سجده، تا بوى خون شهداى كربلا، جان را طراوت بخشد. چرا كه: «از خاك شهيد، بوى خون مىآيد».
«امامصادق (ع) خريطه (كيسه و دستمال) زردى داشت كه در آن، تربت حضرتسيدالشهدا بود. وقت نماز كه مىشد، همان تربت را در موضع سجودش مىريخت و سجده بر آن مىكرد». (1)آيا اين، جز تجديد عهد و پيمان با آيين و آرمان و راه و خطّ حسين است؟! نمازى بر پايه احياى جهاد و شهادت و مُلهَم از خون! ... مگر در تربت كربلا چه رازى نهفته است؟
«... در آنجا تربتى است، گويا معدن مغناطيس، كه افراد عاشق را كه قابل جذباند، مانند ذرّات كوچك آهن، به سوى خود جذب مىكند. آنجا مضجعِ مقدّسِ سرباز فداكارى است كه رؤساى جمهور و پادشاهان، قبل از آنكه رسم سرباز گمنام و نهادنِ دسته گل معمول گردد، عصاره گل، بهترين عطر را آوردند و بوسيدند و بوييدند و پاشيدند و آرزوى اين كردند كه كاش در برابرش جنگيده و اسلام را يارى مىكردند و كشته مىشدند ...». (2)به عنوان نمونه، به چند حديث از سخن پيشوايان اشاره مىكنيم:
امامصادق (ع):
«السجودُ عَلى تُربةِ الحسين (ع) يَخرِقُ الحُجُبَ السّبعَ». (3)
سجده بر تربت حسين، حجابهاى هفتگانه را كنار مىزند.
آن حضرت، به عنوان فروتنى و خشوع در برابر خداوند، جز بر تربت حسين،
سجده نمىكرد. (1)و مىفرمود:
«سجده بر گِلِ قبر حسين (ع)، تا زمين هفتم را نورانى مىكند». (2)حضرت فاطمه زهرا 3 آن تسبيحاتِ مخصوص را، با تسبيحى مىگفت كه از يك نخ مفتول از پشم درست شده بود و به تعداد تكبيرات، «گِرِه» داشت. وقتى كه «حمزه سيدالشهدا» به شهادت رسيد، از خاك قبر او، تسبيح ساخت. از آن پس، مردم هم به تبعيت از او چنان كردند. تا اينكه حسين (ع) به شهادت رسيد. مردم، بهخاطر فضيلت و مزيّتِ افزونتر تربتِامامحسين، از تربت قبر آن شهيد، تسبيح ساختند. (3)بالاتر از اين، سفارش ائمه است كه: كام فرزندان خود را هنگام ولادت، با تربت قبر حسين بن على (ع) برداريد. به اين تعبير، روايات متعددى نقل شده است. از جمله سخن امامصادق (ع) است كه:
«حَنِّكوا أولادَكم بتربةِ الحسين، فَإِنّها أَمانٌ». (4)
اين، آشنا ساختن نوزادان از لحظه تولد، با «كربلا» و «تربت شهيد» است و اثر تربيتى دارد. (5)«شهيد مطهرى»، درباره تربت شهيد و دانههاى تسبيحى كه از تربت سيدالشهدا (ع) باشد، مىگويد:
«من، اين را از تربت شهيد بر مىدارم و اين نوعى احترام به شهيد و شهادت است، نوعى به رسميت شناختن قداستِ شهادت است ... پيشوايان ما گفتهاند، حالا كه بايد بر خاك سجده كرد، بهتر است كه آن خاك، از خاك تربت شهيدان باشد، اگر بتوانيد از خاك كربلا براى خود تهيه كنيد، كه بوى شهيد مىدهد. تو كه خدا را
1) «كان الصادق ع لايسجد الّاعلى تربة الحسين ع تذّللا لله واستكانة اليه» بحارالأنوار، ج 82، ص 158، حديث 25.
2) «السجود على طين قبر الحسين ع ينوّر إلى الأرض السابعة» من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 268.
3) بحار الأنوار، ج 82، ص 333، حديث 16 و ص 341.
4) وسائل الشيعه، ج 10، ص 410، حديث 8.
5) روايات مربوط به تربت سيدالشهدا، برداشتن كام نوزاد با تربت كربلا، سجده و تسبيح بر تربت قبر حسين و ... را در منابع زير مطالعه كنيد: وسائل الشيعه، ج 10، ص 408 تا 420 و ج 3، ص 607؛ مصباحِ شيخ طوسى، ص 510؛ بحارالأنوار بيروتى، ج 98، ص 118.
عبادت مىكنى، سر بر روى هر خاكى بگذارى نمازت درست است ولى اگر سر بر روى آن خاكى بگذارى كه تماس كوچكى، قرابت كوچكى، همسايگى كوچكى با شهيد دارد و بوى شهيد مىدهد، اجر و ثواب تو صد برابر مىشود ...». (1)نهتنها تربت شهيد، بلكه هر چيزى كه از شهيد، يادگار مانده و نشانى از اوست و كوچكترين پيوندى با يك شهيد دارد، براى وارثان خط شهادت و شاگردانِ اين مكتب، الهامبخش، عزيز، مقدس، متبرك، ارزشمند و خاطرهآميز است.
گاهى «جغرافى»، گوياى يك «تاريخ» است.
گاهى قطعهاى زمين، حامل يك «فرهنگ» است.
گاهى نهر آبى، ديوار ديارى، ستون مسجدى، بقاياى شهرى، ردّ پايى، نقش ديوارى و ... در بردارنده يك دنيا خاطرات تاريخى تلخ و شيرين است، رواقِ تاريخ و آيينه حوادث است.
از آنها بايد الهام گرفت و با تأكيد بر آنها، تاريخ را به ياد آورد.
«فرات»، از اينگونه نهرهاست و آب فرات، در قاموس فرهنگ شيعه، بار معنوى و محتواى فرهنگى دارد و رازدار بزرگ و مقدّسى است كه امواجش، حماسه كربلا و آن تشنگىها، ايثارها، حماسهها، قهرمانىها و ايمانها را به يادها مىآورد.
«دجله» و «فرات»، تاريخ مجسّم و روان است. تاريخ امت اسلام، بر امواج اين دو رود هميشه جارى ثبت است.
آب «فرات» و خاك «كربلا»، هر دو يادآور عاشورايند و هر دو، در الهامبخشى، مؤثّر و كارساز، و هر دو، مورد تشويق و ترغيب اهلبيت و ائمه، و هر دو، مقدس و مبارك و عزيز.
در حديثى، «رود فرات» و «رود نيل»، رودهاى مؤمن به حساب آمده است:
1) شهيد ضميمه: قيام و انقلاب مهدى، ص 127.
«نَهرانِ مؤمنانِ ونَهرانِ كافِران، فالمؤمنان: الفراتُ ونيلُ مصر ...». (1)و در حديثى، فرات، نهرى بهشتى به حساب آمده است:
«أَربعة أَنهارٍ من الجنّة: الفرات ...». (2)غسل كردن از آب فرات، براى زيارت اباعبدالله الحسين (ع) يا غير آن، بسيار فضيلت دارد. امامباقر (ع) در ضمن حديثى از مردى از اهل كوفه پرسيد:
آيا از «فرات» تان هر روز يكبار غسل مىكنى؟
نه.
هر جمعه چطور؟
نه.
هر ماه چطور؟
نه.
هر سال چطور؟
نه.
امامباقر (ع) فرمود: تو از خير، محرومى! (3)و چه پاداشهاى عظيم، بيان شده است براى زائران قبر حسين بن على (ع) كه در فرات، وضو بگيرند و غسل كنند و با وقار و آرامش، به زيارت آن حضرت شرفياب شوند. (4)همچنين، برداشتن كام نوزاد با آب فرات و چشاندن آب مقدس اين نهر بهشتى به كودكانى كه بناست با محبت و ولايت خاندان و حى و اهلبيت پيامبر بزرگ شوند و «تربيتِ عاشورايى» يابند، امرى است كه دستور اكيد ائمه است.
در روايات، از آبِ فرات، به عنوانِ «آب بهشتى»، «ساحل وادى ايمن»، آب گوارا
و «مَعين» پر بركت، عزيزترين آبهاى دنيا و آخرت، و ... ياد شده است. (1)امامصادق (ع) به «سليمان بن هارون بجلّى» فرمود:
«ما اظُنّ احداً يُحَنِّكُ بماء الفراتِ الّا أَحبَّنا أَهلَ البَيتْ». (2)
و يا به اين تعبير كه:
«من شَرِبَ مِن ماء الفراتِ وحَنَّكَ به فإِنّه يُحِبُّنا أَهلَ البيت». (3)
هركس از آب فرات بنوشد يا كام خود را با آن برگيرد، حتماً دوستدار ما اهلبيت خواهد بود.
ايجاد پيوند با كربلا و اهلبيت با آب فرات، از آغاز حيات شروع مىشود و فرات، آبِ حياتِ جانهاى مستعدّ مىگردد و در «خطّ» صحيح مىكشاند و هدايت مىكند. در مورد تربتِ حسين بن على هم از ائمه نقل كرديم كه به فرموده ائمه، تربت قبر سيدالشهدا هم، فضيلت و قداست دارد و الهام دهنده و شفابخش است. امامصادق (ع) به «حارث بن مغيره» فرمود:
«تربت قبر حسين، شفابخش و ايمنساز از هر ترس ...
در اواخر حديث، راوى مىپرسد:
چگونه تربتش امن از هر ترس است؟
مىفرمايد:
«هر وقت، از سلطان يا غير او ترسيدى، هنگام خروج از خانهات، همراه خود از خاكِ قبر حسين (ع) داشته باش ...». (4)با الهام از كربلا و خاك قبر سالار شهيدان و آن آزاد مرد شجاع، نبايد از هيچ سلطه و نيروى خود كامهاى و از هيچ امر هراس انگيزى وحشت داشت! ...
در جبهههاى ايران، در ايّام دفاع مقدس، رزمندگان اسلام از تكتك مفاهيم و
سوژهها و عناصر عاشورايى الهام مىگرفتند و به جهاد خويش، «عمق دينى» مىبخشيدند.
در عمليات خيبر، وقتى نيروهاى اسلام از باتلاقهاى هورالعظيم گذشته، به محلّ التقاى دجله و فرات رسيدند، در مطبوعات و رسانههاى خبرى ما، اعلام شد كه: رزمندگان از آب دجله و فرات، «وضو» گرفتند.
اين تعبير، شورى شگفت در مردم ما پديد آورد. كلمه «فرات»، عاشوراى حسين را در يادها زنده كرد و رسيدن دست رزمندگان به آب فرات، «عباس» را تداعى كرد و در اين زمينهها، شعرها سروده شد و بهرهبردارىها انجام گرفت.
به عنوانِ نمونه، به چند بيت، از شعرهاى آن ايام اشاره مىشود:
در راه تو بس كه خون فشانديم حسين تا بصره، گل سرخ نشانديم حسين
عباس بگو تا نكشد خجلتِ آب زيرا كه فرات را ستانديم حسين
پيوند فرات را با حسين و عباس بنگريد ... و در شعرى ديگر:
اكنون كه فرات را به دست آورديد يك جرعه آب، بهر اصغر ببريد
شاعرى ديگر در ترسيم حماسههاى رزمآوران فاتح خيبر، گفت:
چابك سواران تندرآسا ره سپردند بر قلب اردوى مخالف حمله بردند
هم از «فرات» و «دجله» بس آسان گذشتند با پاى عزم و قوّت ايمان گذشتند
ديگر فرات و دجله، آزاد است، آزاد ديگر كسى ره بر «ابوفاضل» نبنداد
ديگر ز بىآبى كسى عطشان نگردد حلقوم اصغر، چاك از پيكان نگردد
محتوا و مضمونِ اشعار با كربلا و علىاصغر و حسين بن على و اباالفضل پيوند خورده است و با كوچكترين اشاره و بهانه و نشانهاى، فكر و ذكر و دل و ديده شيعيان حسين و پروردگانِ مكتب عاشورا، به قبلهگاه كربلا متوجه و روانه مىگردد و از آن منبع، تغذيه روحى و معنوى مىشود.
رزمنده اسلام، بر پيشانىبند و بازوى لباس خود در جبهه مىنويسد: «مسافر كربلا»! اين، الهامبخش و حركتآفرين است. زيارت كربلا و امامحسين (ع) سراسر آكنده از
اينگونه عناصر روحيهساز و خطدهنده است.
حسين، اى درسآموز شجاعت بسيجى از تو آموزد شهامت
به روى سينه و پشتِ بسيجى نوشته: يا زيارت، يا شهادت
همه اينها- آنچنان كه قبلًا نيز گذشت- در سايه «شهادت» است كه قداست و-. ثأثير و معنويت يافته است. آنچه كه از شهيد باقى مىماند، آنچه به شهيد منسوب است، آنچه يادآور شهيد است، همه اينگونه مقدس و مؤثر و مُلهِم است. مگر رزمندگان ما، چفيه يك شهيد و سلاح او را، الهامبخش و يادگار «شهادت» و ايثار نمىدانستند؟!
مگر تسبيح و ساعت و دفترچه و خطنوشته و لباسى كه از يك همسنگر شهيد بر جاى مىماند، دربردارنده عظمت روح شهيد و منتقلكننده معنويات او به ديگران نبود؟
مگر فرزند شهيد و خانواده شهيد، ما را به ياد ايثارها و فداكارىهاى شهيد نمىاندازد؟
تربت شهيد و آب فرات و خاك نجف و ساحل دجله و ... تداعى كننده حوادث و الهامدهنده حركت و مقاومت و احساس عظمت و ... است.
در تاريخ، نمونههاى فراوانى است. به قسمتهايى كه درباره سيدالشهدا (ع) است، در آينده اشاره خواهيم كرد. اما در اينجا فقط به نمونهاى كه به «يحيى بن زيد» مرتبط مىشود، اشاره مىكنيم:
«يحيى بن زيد»، نوه امامزينالعابدين (ع) كه از سلحشورانِ علوى و مبارزان با دستگاه بنىاميه بود، به دنبال قيام خويش، در زمان خلافتِ «وليد بن عبدالملك» توسط «نصر سيار» كه استاندار خراسان از سوى خليفه اموى بود، دستگير شد. خراسان، آن روز، تحت سلطه خلافت شام بود و يحيى بن زيد، كه در آن خطه، نهضت كرده بود، دستگير و زندانى شد. يحيى، بالأخره در سايه مبارزاتش به شهادت رسيد.
در ايامى كه زندانى بود، در محبس، به زنجير بسته شده بود، وقتى يحيى از آن زندان آزاد شد، آهنگرى را دستور داده بودند كه قيد و بند از پاى يحيى درآورد. شيعيان ثروتمند، نزد آهنگر رفته و خواستند آهنى را كه قيد و بند پاى يحيى بود، به
عنوانِ تبرك بخرند. هركدام از آنها بر قيمت مىافزود، تا آنكه به بيستهزار درهم رسيد و همگى آن پول را داده و آهن را خريدند و قطعهقطعه كردند و نگين انگشتر نمودند. (1)حرمتگذارى و تجليل شيعه از يك عنصر مبارز و شهيد، تا آنجاست كه قطعههاى زنجير يك زندانى شيعه را با قيمت گران مىخرند و آنقدر براى آن قطعات، ارزش و قداست قائلند كه آن را به عنوانِ «نگين انگشتر» قرار مىدهند.
الهامبخشى تربت شهدا، و حركت آفرينى مزار حسين بن على (ع)، تنها در شرايط آباد بودن مرقد، و داشتنِ صحن و سرا و قبه و بارگاه نبود. از همان آغاز، آغاز شد. حتى از همان عصر عاشورا.
در همان روزهاى نخست پس از شهادت، كه نه قبرى بود و نه ضريحى و نه نشانى، شهادتگاه سيدالشهدا قبله دلها شد و كانون شورانگيزترين عشقهاى پاك ... و عاشورا و كربلا، كلاس خود را داير كرد.
جاذبه معنوى آن ترتب خونين، از جاى ديگر بود.
نشود زمزمه خون شهيدان خاموش سوز عرفانى اين نغمه زسازى دگر است (2)
مگر كسى مىتواند به حق و انسانيت و آزادگى معتقد باشد و در ستايش شهداى كربلا زبان نگشايد؟ مگر مىشود، انسانى ضدّ ظلم و طرفدار مظلوم باشد و بر مظلوميت كشتگان آن دشت خونين اشكى نريزد؟ آهى سر ندهد، نالهاى نكند، مرثيهاى نخواند، شعرى نسرايد؟!
به كار گرفتن «كلمات» در دفاع از آن اسوههاى شرف، كمترين كارى است كه
يك شاعر شرافتمند و شجاع، بايد انجام دهد. و شعر گفتن در افشاى چهره جلادان، و مرثيهخواندن در سوگ شهيدان، حداقلّ رسالتى است كه فرزانگان پاكدل و بلند انديشه و حق شناس به دوش دارند. شاعران متعهد شيعى در اداى اين تكليف در طول تاريخ فروگذار نكردند.
با نمونههايى از الهامگيرى از تربت خونين سيدالشهدا، و حضور بر مزار آن آموزگار شهادت و درسآموزى براى حق باورى و انقلاب و مبارزه، آشنا شويم:
سليمان بن قَتّة تيمى (از تابعين و شاعران شيعه در قرن دوم) سه روز پس از شهادت حسين (ع) به كربلا گذر كرد و به شهادتگاههاى آن شهيدان نگريست و چندان گريست كه چيزى نمانده بود هلاك شود. آنگاه، در حالى كه بر اسبش تكيه داده بود، اشعارى را به اين مضمون خواند:
«بر خانههاى «آلمحمد» گذشتم، در حالى كه آنها را مثل گذشته نديدم.
آيا نمىبينى كه خورشيد بر كشته شدنِ «حسين» بيمارگونه و كم فروغ مىتابد و شهرها، گرفته و خشكيده و لرزان است؟
آنان، اميد بودند، اينك مصيبتزده شدهاند و اين مصيبت و داغ، بس عظيم است.
كشته طفّ و شهيد كربلا، از دودمان هاشم، مسلمانان را به ذلت و خوارى نشانده و آنان بهخاطر يارى نكردن حسين، ذليل شدهاند.
قطره خون ما، نزد پروردگار غنى و بىنياز است.
و ما روزى، هرجا كه باشد، اين خونها را از دشمنان، مطالبه خواهيم كرد ...» (1)
الم تر انَّ الشمسَ اضْحَت مريضةً لِقتل حسين والبلاد اقشعرّت
وكانوا رجاءً ثم اضحوا رَزيةً لقد عظمت تلك الرزّايا وجلّت
وَانّ قتيل الطفّ مِن آلهاشمٍ اذلّ رقابَ المسلمينَ فَذَلّت
وعند غنىّ قطرة من دمائنا سَنَطلبهم يوماً بها حيث حلّت
اعيان الشيعه، جلد 7، ص 308.
اين مرثيهسرايى و تجليل از به خون خفتگان شهيد از آلپيامبر، جزء اولين بارقههايى است كه در پيشانى زمان درخشيده و تاريخ، آن را ثبت كرده است.1) مَررت على ابياتِ آلمحمد فلم ارَها امثالها يومَ حَلّت
رويدادهاى شكوهمند و حوادث آموزندهاى در تاريخ است كه الهام گرفتن از كربلا و پيمان بستن با راه و هدف شهداى عاشورا را نشان مىدهد. و نيز، خوف و هراس دشمنان را از مركزيت يافتن كربلا براى نهضتهاى علوى و قيامهاى شيعى در لابلاى تاريخ مىبينيم.
نداى «هل من ناصر» حسين (ع) در گوش تاريخ پيچيد و حسين (ع) تاريخ را، امتها و نسلها را مخاطب خويش قرار داده بود.
«لبيك» گويان نداى استغاثه سيدالشهدا، در تاريخ، فراوان بودند.
حسين (ع)، فرياد زد، تا نشستگانى برخيزند، ندا در داد، تا جوانمردانى، به يارى حق بشتابند. پيام فرستاد، تا آزادگانى، لبيك گويند. شهيد شد، تا از خونش، الهام بگيرند و از كربلايش، درس بياموزند. جان داد، تا جانهايى در كالبدهاى سرد و افسرده، گرم گردد و شورآفرينجوامع بشرى شود.
نهضتهاى بسيارى، مديون كربلا و قيامهاى فراوانى، الهام گرفته از عاشوراست. و انقلابيون بىشمارى، شاگرد مكتب شهادتِ حسين (ع) اند.
كوفيانى كه در حمايت از مسلم بن عقيل و حسين بن على (ع) كوتاهى و سستى نشان داده بودند، پس از شهادتِ امامحسين (ع) در كربلا و وقوع آن قتلعام فجيع و كشته شدن امام معصوم به دستِ نيروهاى ابنزياد، خود را مقصّر و گناهكار مىدانستند و توبه خويش را تنها با يك قيام مسلحانه و انتقام خون شهيدان از امويان قابل قبول مىدانستند. اينان كه توبه كنندگان بودند، حركتشان به نام «قيام توابين» معروف است.
در نهضت توابين كربلا، پس از تشكيل هستههاى اصلى قيام و آماده شدن شرايط براى شروع انقلاب، وقتى در سال 65 هجرى قيام خود را بر ضدّ حكومت اموى اعلان مىكنند، تصميم مىگيرند به زيارت قبر حسين (ع) بروند تا توبه خود را به درگاه پروردگار، نزد مرقد او اعلان كنند.
به نقل تواريخ، دستههاى توابين به طرف كربلا رهسپار شدند. وقتى به كربلا رسيدند، همه يكصدا فرياد كشيدند: «يا حسين!» ... و گريه و زارى كردند و به درگاه
خداوند، توبه و تضرع نمودند تا خداوند، گناهانشان را ببخشد، آنان در برابر بارگاه
امامحسين (ع) گفتند:
خدايا رحمت فرست بر حسين، شهيد فرزند شهيد، هدايت يافته پسر هدايت يافته، صدّيق فرزند صدّيق.
خدايا! ... تو را شاهد مىگيريم كه بر دين و راه آنان هستيم، دشمن قاتلانشان و هوادار و دوستدار دوستانشان هستيم.
خدايا! ... ما فرزند دختر پيامبرت را خوار كرديم. گذشته ما را ببخش و توبه ما را بپذير و حسين (ع) و اصحاب شهيد و صديق او را رحمت فرست. (1)و چنان بر قبر شريف آن حضرت ازدحام نمودند كه بيش از ازدحام حاجيان بر «حجرالاسود» بود.
«سليمان بن صرد»، رئيس توابين، در ربيعالثانى سال 65 هجرى، اصحاب خود را جمع كرد و به «نُخيله» رفتند و در آنجا اردو زدند. پس از سه روز كه آنجا بودند و به سازماندهى و تكميل نيروهاى خود مشغول بودند، به كرانه فرات رفتند. سپس بر تربت حسين شهيد در كربلا حاضر شدند. وقتى به محلّ قبر رسيدند، يكصدا صيحهاى زدند و بهشدت گريستند. گريهاى كه پيرامون قبر حسين بن على نظيرش ديده نشده است.
آنگاه سخنرانىها كردند و بر سر تربت حسين (ع) ازدحام نمودند، همچون حاجيان در كنار حجرالسود، آنگاه با قبر، وداع كرده و رفتند. از آن پس بود كه فريادِ «يا لثارات الحسينِ» (2)توابين زمين را در زير پاى بنىاميه مىلرزاند. كوفه شاهد رفت و آمد مسلّحانه آنان به سوى قبر حسين (ع) بود. هنگامى كه قبر آن حضرت را ترك مىكردند، پشيمانى و حماسهشان افزايش مىيافت، موجى بود سرازير، بر ضدّ بنىاميه، و آرزويشان هم كشته شدن در راه خونخواهى حسين (ع) بود ... (3)از نهضت توابين كه بگذريم، نمونههاى ديگرى هم وجود دارد.
قيام مختار نيز بىالهام از زيارت او نبود. به نقل تواريخ: مختار، پس از بازگشت از
سفر حج، به كربلا آمد و بر حسين (ع) سلام گفت و قبر او را بوسيد و گريه كرد و گفت:
«اى سرور من! به جدّ و پدر، و به مادرت زهرا سوگند! و به شيعيان و خاندانت، به همه سوگند، غذاى خوب نخواهم خورد تا اينكه از قاتلان تو انتقام بگيرم». (1)و به دنبال همين زيارت، كه تجديد عهد خونين و ميثاقِ نهضت بود، در سال 66 هجرى، قيام خويش را شروع كرد و با دست گرفتن حكومتِ عراق، از قاتلان حسين (ع) و مسبّبين آن جنايات، به بهترين وجهى انتقام گرفت.
نمونه ديگر، قيام «زيد بن على»، فرزند امامسجاد (ع) است.
به تعبير استاد محقق، باقر شريف القرشى، در مجله «اجوبة المسائل الدينيه»:
زيد بن على، در خانهاى پرورش يافت كه، از آن لحظه كه چشم خود را گشود، بدنهايى را ديد كه از درد و اندوه، آب شده بود، آنچه شنيد، صداى گريه و ندبه از عمههايش بود كه بر حسين (ع) مىگريستند و مظلوميت او را بر مىشمردند و حوادث جانگداز را بازگو مىكردند، و پدرش امامسجاد (ع) را مىديد كه غم، دلش را مىفشرد و همواره بر پدرش مىگريست و محزون بود ...». (2)شخصيّتى بزرگ همچون زيد بن على، كه در آن دوران خفقان باز مىزيست و در انديشه قيام بر ضد امويان بود، از كربلاى حسينى الهام مىگرفت و تربت شهيد، سرمايه معنوىِ او و همراهانش در انقلاب بود.
الهامبخشى «كربلا» را براى مبارزان، از سختگيرىهاى پس از قيام نسبت به زيارت مىتوان فهميد، كه از سوى سلطه جابران اعمال مىشد. پس از خروج و قيام زيد بن على بن الحسين در كوفه و شهادتش در سال 121، منع و مراقبت و كنترل زيارت حسين (ع) در كربلا زيادتر شد و هشام بن عبدالملك، مأمورانى را براى كنترل گماشته بود. (3)اين كنترل زيارت قبر حسين، پس از يك حركت و نهضت خونينى كه انجام
گرفته بود، چه معنايى مىتواند داشته باشد؟ جز الهامبخشىِ كربلا براى مبارزه ضد ستم؟!
نگهبانى از چنين مرقدى، حفاظت از سرچشمه الهام است. و نصب نشانه براى گم نشدن قبر، دليل پاىبندى به اين كانون اميدبخش است. شيعيان، از همان آغاز، همتى بلند و تلاشى چشمگير داشتند تا مركزيت كربلا را حفظ كنند.
... آنانكه حسين (ع) را به خاك سپردند، بر سر قبر او نشانهها و علائمى بر پا داشتند تا آثار آن از بين نرود. در عهد بنىاميه، براى قبر حسين، نگهبانانى گماشته بودند تا از رسيدن زائران به قبر مطهر ممانعت به عمل آورند. قبر در محاصره پاسگاههايى بود كه مأموريت مهمشان، همان جلوگيرى از زيارت بود. اولين كسى كه تربت پاك آن حضرت را زيارت كرد «عبيدالله بن حرّ جعفى» بود كه در نزديكى آن محلّ مىزيست. بر كنار تربت آن شهيدان حاضر شد و نگاهى به شهادتگاههاى آنان كرد، درحالى كه چشمانش اشكآلود و گريان بود، قصيده معروف خود را در مرثيه حسين (ع) و شهداى كربلا سرود:
يقول أَميرٌ غادرٌ و ابن غادر ...
كه در اين قصيده بلند و زيبا، ضمن بيان فاجعه بزرگ كشتن فرزند فاطمه، و حسرتِبزرگ و پشيمانى فزاينده بر يارى نكردن او، به يارى كنندگان آن امام در روز عاشورا دعا مىكند و مىگويد:
«خداوند، روح آنان را كه در يارى او، پيرامون او جمع شدند و حمايت كردند، از باران رحمتِ دائمى خويش سيراب كند.
من بر قبرها و شهادتگاههاى اين شهيدان ايستادم.
قلبم نزديك بود كه منفجر شود و درونم از هم بپاشد و چشمم از اشك لبريز شد.
به جانم سوگند، اينان شجاعان ميدانهاى نبرد بودند كه به معركه جنگ شتافتند.
اينان در يارى كردن فرزند دختر پيامبرشان با شمشيرها، در شجاعت و دليرى به
شيران شجاع، اقتدا كردند و در مقابله با مرگ و برخورد با شهادت، كسى شكيباتر از آنان نديده است ...». (1)
متن شعر چنين است:
يقول امير غادرٌ وابن غادر الا كيف قاتلتُ الشهيد ابن فاطمه فواندمى ان لا اكون نصرته الا كلّ نفسٍ لا تُسِدّدُ نادمه ويا ندَمى ان لم أكن من حماته لذو حسرةٍ ما ان تفارق لازمه سقىالله ارواح الذين تآزروا على نصره سقياً من الغيث دائمه وقفت على اجداثهم ومحالهم فكاد الحشا ينفضّ والعين ساجمه لعمرى لقد كانوا مصاليت فى الوغى سراعاً الى الهيجا، حماة حضارمه تأسّوا على نصر ابن بنتِ نبيّهم باسيافهم آساد خيلٍ ضراغمه فان تقلبوا من كلِّ نفسٍ زكيةٍ على الأرض قد اضحت لذلك واجمه وما ان رأى الراؤون اصبر منهم لدى الموتِ سادات وزهراً قماقمه
حسين (ع) در كربلا شهيد شد.
آرى ... ليكن، پروانههايى كه شيفته نورند، شمع محفلآراى خويش را يافتند و از شعله شمع، پيراهنِ عشق پوشيدند و با جان باختن و پَرسوختن، تعلّق دل را فرياد زدند.
او كه «مصباح هدايت» بود، شيفتگانى يافت كه در پرتو چراغ هدايت و شهادتش، جانى گرم و ديدهاى بصير و دلى روشن بيابند.
و ... «كربلا»، يك دانشگاه سازنده شد، و قتلگاه، يك مركز الهام.
«عصر عاشورا، زينب كبرى (س) آن قهرمان بزرگ و زبان گوياى نهضت حسينى، در سخنانى به امامسجاد (ع) گفت: در همين سرزمين كربلا، براى قبر پدرت سيدالشهدا، علامتى و نشانى نصب مىكنند كه اثرش هرگز كهنه و فرسوده نمىشود و با گذشتِ روز و شب، محو نمىگردد و مردم از هر سوى به زيارتش خواهند آمد و سران كفر و زمامداران ستم و پيروان گمراهى، هرچند در زدودن و محو كردن و از بين بردن و
1) تراث كربلا، سلمان هادى الطعمه، ص 32 و ادب السياسه فى العصر الأموى، احمد محمد الجوفى، ص 193.
خاموش كردن آن بكوشند، آثارش آشكارتر و كارش بلندمرتبهتر خواهد شد ...». (1)و چنين نيز شد. تاريخ، گوياترين شاهد، بر صدق سخن عقيله بنىهاشم، حضرتزينب است.
به نوشته تواريخ، «عمارتِ مرقد حسين (ع) از همان زمان شهادت سيدالشهدا و اصحابش در سال 61 هجرى شروع شد. چون «بنىاسد» شهدا را به خاك سپردند، بر قبر آنان نشانههايى گذاشتند كه محو نشود و «مختار بن عبيد»، آن مشهد را استوار ساخت و روستاى كوچكى در اطرافش بنا نهاد و آن مزار در عهد بنىاميه آباد بود و دو درب داشت، شرقى و غربى، كه مسلمانان و مؤمنين به قصد زيارت، آهنگ آنجا را مىكردند. در عهد هارونالرشيد- خليفه عباسى- آنجا را ويران كردند ولى در زمان مأمون، به دستور وى تجديد بنا شد، زيرا نسبت به علويون ابراز نزديكى و دوستى مىكرد. ولى در دوره متوكل، «ديزج يهودى» به دستور متوكل آن ساختمان را ويران كرد و از زيارت مردم جلوگيرى نمود ...». (2)ستمگران و حكام جور و پيروان باطل، وقتى با يك فكر و ايمان و گرايش معنوى نتوانند مبارزه و مقابله كنند، به مظاهر و نمودها و سمبلهاى آن تفكر و باور حمله مىكنند. در ماجراى كربلاى حسين (ع) و عشق به سيدالشهدا نيز چنين بود. شور شهادتطلبى را كه در سايه محبت به اهلبيت و عشق به امامحسين (ع) پيدا مىشد و در تجمع بر قبر آن حضرت و عزادارى بر سر خاك آن سالار شهيدان تجلى مىكرد، مىخواستند با محدود كردن مردم و فشارها و تضييقات و تخريب قبر مطهر و ممنوع ساختن زيارت، از بين ببرند و اين شعله را خاموش سازند. غافل بودند كه آن جلوگيرىها از زيارت و آن تخريبها و اهانتها نسبت به مزار شريفِ امام، آن شوق را مشتعلتر مىكند. ايجاد فراق و جدايى، محبت و اشتياق را مىافزايد.
چه اهانتها و ممانعتها نسبت به قبر سيدالشهدا انجام گرفت، (1)ولى مگر مردمِ كربلايى و حسينى دست كشيدند؟ هرگز! كمى تاريخ بخوانيم (كه تاريخ، سراسر درس و عبرت است).
شيخ طوسى در «امالى» نقل كرده است:
يحيى بن مغيره مىگويد: نزد «جرير بن عبدالحميد» بودم. مردى از اهل عراق آمد. جرير از اوضاعِ مردم در عراق سؤال كرد. گفت: هارونالرشيد را در حالى پشت سر گذاشتم كه قبر حسين (ع) را خراب كرده و دستور داده بود كه درخت سدرى را كه در آنجا بود- به عنوان نشانه قبر براى زوار، و سايهبانى براى آنان- قطع كنند.
جرير دستهايش را بلند كرد و گفت: الله اكبر! در اين باره خبرى از پيامبر به ما رسيده بود كه آن حضرت، سهبار قطع كننده درخت سدر را لعنت كرده بود. ما تاكنون متوجه معناى اين حديث نبوديم. اينك علت نفرين و لعن كردن آن حضرت را مىفهميم! زيرا هدف از بريدن درخت سدر، دگرگون ساختن شهادتگاه و محل دفن حسين (ع) است، تا مردم جاى قبر او را ندانند و پيرامون آن توقف نكنند. (2)اوج اين سختگيرىها نسبت به زائران و تخريب و اهانت نسبت به قبر حسين (ع) در زمان خليفه سفاك، متوكل عباسى بود. متوكل، پاسگاهى را براى سپاه خود در نزديكى كربلا قرار داده و به افراد خود فرمان اكيد داده بود كه: هركس را يافتيد كه قصد زيارت حسين را داشت، او را بُكشيد. (3)اين دستور قتل نسبت به زائران حسين (ع) اوج خباثت و كينهتوزى متوكل را مىرساند. به امر متوكل هفده مرتبه قبر حسين (ع) را خراب كردند. (4)و بعد از متوكل هم خلفاى ديگر عباسى مانند «مسترشد» و «راشد» نسبت بهقبر و زيارت و زائرين، سختگيرىهايى داشتند. اين نمونه نيز شنيدنى است و خواندنى!
1) براى مطالعه احاديث اين موضوع، به باب «جور الخلفاء على قبره الشريف» از كتابِ «بحارالانوار»، ج 45، ص 390 مراجعه كنيد.
2) تاريخ الشيعه، محمد حسين المظفّرى، ص 89؛ بحارالانوار، ج 45، ص 398.
3) كلّ مَنْ وَجَدتموه يُريدُ زيارة الحسين فاقتلوه بحارالانوار، ج 45، ص 404.
4) تتمة المنتهى، ص 241؛ بحارالانوار، ج 45، ص 401.
متوكل، «ابراهيم ديزج» را كه يك يهودى است، به عنوانِ مأموريت تغيير و تبديل قبر حسين (ع) به كربلا اعزام مىكند. به همراه او نامهاى هم به قاضى «جعفر بن محمد بن عمار» مىنويسد. در اين پيام كتبى، به او خبر مىدهد كه: ابراهيم ديزج را براى نبش قبر حسين فرستادهام. وقتى نامه مرا خواندى، مراقبت كن كه آيا ديزج، دستور مرا اجرا كرد يا نه؟
ديزج مىگويد: جعفر بن محمد عمار مرا از مضمون نامه مطلع ساخت و سپس، من طبق دستور او براى انجام مأموريت رفتم و چنان كردم. وقتى برگشتم، پرسيد: چه كردى؟ گفتم: آنچه را دستور دادى انجام دادم ولى چيزى نديدم و نيافتم. گفت: مگر عميق نكندى؟ گفتم: چرا! ولى در عين حال، در قبر چيزى نيافتم. آن قاضى صورت جلسه را به متوكل گزارش مىدهد و اضافه مىكند كه: به ابراهيم ديزج دستور دادم كه آن محل را آب ببندد و با گاو، زمينش را شخم كند.
ابراهيم ديزج، بعداً قضيه را براى شخصى به نام «ابوعلى عمارى» كه از او واقعيت جريان را مىپرسد، چنين تعريف مىكند: من با غلامان مخصوص خودم به سراغ قبر رفتم. قبر را كه كندم، به حصيرى برخوردم كه بدن حسين بن على (ع) در آن بود و از آن بوى مُشك مىآمد، آن بوريا و حصير و بدن حسين بن على را به همان حال گذاشتم و به غلامان گفتم كه خاك بر آن بريزند و آب بر آن ريختم و دستور دادم كه با گاو، آن زمين را شخم بزنند ولى گاو، وقتى به آن محل مىرسيد، قدم پيش نمىگذاشت و از همانجا بر مىگشت. من غلامانم را با سوگندهاى سخت و به خدا قسمشان دادم كه اگر اين صحنه را به احدى نقل كنند آنها را خواهم كشت! (1)شيعيان، طبق توصيه امامان، زيارت حسين بن على (ع) را مورد توجه خاص قرار مىدادند و در اين راه، از همه خوفها و خطرها استقبال مىكردند و پيوند خويش را با سالار شهيدان قطع نمىكردند، هرچند به محروميتها گرفتار مىشدند و يا حتى به شهادت مىرسيدند.
1) بحارالانوار، ج 45، ص 394.
«بهاى وصل تو، گر جان بود، خريدارم». (1)در زمان هارونالرشيد، زيارت حسين (ع) چنان رايج بود و چنان استقبالى از سوى شيعه و سنى، زن و مرد، دور و نزديك، نسبت به زيارت حسين (ع) بود كه حرم آن حضرت از جمعيت موج مىزد و ازدحام عجيبى مىشد. چندانكه اين امر، باعثِ ترس «هارونالرشيد» شد. ترس او از اين جهت بود كه مبادا مردم در اثر اين اجتماع و ازدحام و زيارت، به اولاد اميرالمؤمنين رغبت و علاقه نشان دهند و دور آنها را بگيرند و بدينوسيله حكومت و خلافت، از عباسيان به علويان منتقل شود. از اين جهت، هارونالرشيد به والى كوفه- موسى بن عيسى- فرمانى فرستاد. والى كوفه طبق نامه هارون، قبر حسين (ع) را خراب كرد و اطراف آن را عمارتها ساخت و زمينهايش را به زير كشت و زراعت برد ... (2)ولى علاقه مردم هرگز بريده نشد. شيعه، آن خط و نشان را نه فراموش نمود و نه گم كرد و در راستاى آن صراط مستقيم، با همه فراز و نشيبهاى روزگار خلفا و امرا، حركت خويش را استمرار بخشيد، بعد از هارونالرشيد، خلفاى بعدى در دورهاى خاص، چندان سختگيرى نمىكردند و مزاحمتى نداشتند تا اينكه عصر متوكل فرا رسيد. اين دوره، اوج خصومت رژيم حاكم با علويان و نسبت به زائران قبر آن شهيد مظلوم بود.
«... در طول سالهاى 236- 247 هجرى، قبر شريف آن حضرت، مورد تعرض و دشمنى متوكل عباسى قرار گرفت. او توسط گروهى از لشكريانش قبر را احاطه كرد تا زائران به آن دسترسى نداشته باشند و به تخريب قبر و كشت و كار در زمين آنجا دستور داد ... و در مرزها كسانى را گماشت كه در كمين زائران حسين (ع) و راهنمايان زوار به محل قبرش مىنشستند ...». (3)مرحوم شيخ عباس قمى در بيان حوادث آن سالها، مىنويسد:
«و هم از جمله كارهاى متوكل در ايام خلافت خود، آن بود كه مردم را منع كرد از
زيارت قبر حسين (ع) و قبر اميرالمؤمنين (ع) و همت خود را بر آن گماشت كه نور خدا را خاموش كند و آثار قبر مطهر امامحسين را بر طرف كند و زمين آن را شخم و شيار نمايد و ديدهبانها در طُرق و راههاى كربلا قرار داد كه هركه را يابند كه به زيارت آن حضرت آمده است او را عقوبت كنند و به قتل برسانند ...». (1)خلفاى جور، نمىتوانستند ببينند كه در پيش چشمشان و در كنار قدرت و سلطهشان، شيعيان كه خلافت آنان را به رسميت نمىشناختند و چهبسا معارضه و مقابله با آن مىكردند، كانون الهامبخشى براى مبارزات خويش پيدا كنند و از قبر حسين، بهعنوان يك پايگاه و سنگر استفاده كنند.
به متوكل خبر دادند كه مردم در سرزمينِ «نينوا» براى زيارت قبر حسين (ع) جمع مىشوند و از اين رهگذر، جمعيت انبوهى پديد مىآيد و كانون خطرى تشكيل مىشود.
متوكل به يكى از فرماندهان ارتش خود، در معيّت تعدادى از لشكريان مأموريت داد تا مرقد مطهر را بشكافد و مردم را متفرق ساخته از تجمع بر سر قبر آن حضرت و زيارت قبر او ممانعت كند. او هم طبق دستور، مردم را از پيرامون قبر پراكنده ساخت. اين كار در سال 237 هجرى اتفاق افتاد، ولى مردم، در موسم زيارت، باز هم تجمع نموده و عليه او شورش كردند و حتى از كشته شدن هم باكى نداشتند. در مقابل مأموران خليفه، گفتند: اگر تا آخرين نفر كشته شويم دست از زيارت بر نمىداريم، باز هم بازماندگان ما و نسل بعد از ما به زيارت خواهند آمد. اين ماجرا وقتى توسط آن مأمور به متوكل خبر داده شد، متوكل (براى پوشاندن افتضاح و ناتوانى حكومتش از مقابله با شور مذهبى مردم) به آن فرمانده نوشت كه دست از مردم بردارد و به كوفه بازگردد و چنين وانمود كند كه مسافرتش به كوفه، در رابطه با مصالح مردم كوفه و بازگشت مجدد به شهر بوده است. مقدارى آسان گرفتند و كارى نداشتند، تا اينكه در سال 247 نيز، تجمع مردم زياد شد، به نحوى كه در آن محل، بازارى درست شد.
1) تتمة المنتهى، ص 239.
مجدداً بناى سختگيرى و جلوگيرى از زيارت گذاشتند. (1)روز بهروز بر تعداد زائران افزوده مىگشت. متوكل سردارى فرستاد و ميان مردم اعلام كردند كه ذمه خليفه بيزار است از كسى كه به زيارتِ كربلا رود، و باز هم آن منطقه را ويران كردند و آب بستند و شخم كردند و قبر را شكافتند .... (2)در سال 236 متوكل دستور داد كه قبر حسين بن على و خانههاى اطراف آن و ساختمانهاى مجاور را ويران كردند و امر كرد كه جاى قبر را شخم زدند و بذر افشاندند و آب بستند و از آمدن مردم به آنجا جلوگيرى كردند. (در اجراى اوامر متوكل) مأموران پليس او در آن منطقه ندا دادند كه: بعد از سه روز، هركس را در آنجا ببينيم، گرفته و به سياهچال زندان مىفرستيم. مردم از روى هراس، پراكنده شدند و آن سرزمين شخم زده شد و اطرافش زراعت شد. (3)در كتاب «مقاتل الطالبيين» هم از سختگيرىها و كشتنها و عقوبتى كه نسبت به زائران قبر حسين (ع) انجام مىگرفت، مطالبى نقل شده است كه مىتوانيد مراجعه كنيد. (4)راستى قدرتمندان غاصبى كه با درخشش خيرهكننده شخصيت و مزار سيدالشهدا، حناى خود را رنگباخته مىديدند و هويت مسخ شده خويش را در معرض افشا مىيافتند، چه مىانديشيدند؟! آيا مىپنداشتند كه با سختگيرى بر عاشقان حسين (ع)، مىتوانند محبت او را از دلها بيرون كنند و با ويران كردن قبر اباعبدالله الحسين (ع) راه او و خط سرخ او و مكتبِ سازنده و بيدارگر كربلايش را مىتوانند نابود سازند؟ آيا با تخريت قبر، مىتوان الهام معنوى و روحى را از تربتِ سيدالشهدا گرفت؟ آيا با حمله و هجوم به مزارات معصومين، مىتوان عقيده و ايمان به آنان را از مردم سلب كرد؟ تجربه و تاريخ نشان داده است كه حكام ستمگر در اين مورد هرگز موفق نبودهاند.
على (ع) به كربلا گذر كرد، فرمود: «خوابگاه سواران و قتلگاه عشاق است. كوى شهيدانى كه گذشتگان از آنان پيشى نمىگيرند و آيندگان به آنان نمىرسند».
«مرّ علىٌ (ع) بكربلا، فقال: مناخُ ركّابٍ مصارعُ عشّاقٍ شهداء لا يسبِقُهم مَن كان قبلَهم ولا يلحقهم من بعدَهم». (1)زيارت قتلگاه عشاق، كرامت است و بوييدن «عطر شهادت» از تربت كربلا، احياگر جان و طراوتبخش روح است.
آن همه تأكيد امامان هم بر زيارت قبر سيدالشهدا، گوياى راز عظيمى است و آن همه پاداش فراوان و ثوابِ صدها حج و عمره براى زيارت مرقد حسين بن على (ع) نشانه غناى معنوى و ارجِ ملكوتىِاين مزار با صفاست. خصوصاً زيارت خائفانه در عصر خفقانها و محدوديتها، چون عملى انقلابى و موضعدار و تعهدگرا و نشانه وفاى به عهد با اهلبيت، و ميثاق با خون مطهر «اولاد فاطمه» است، پاداش بيشترى دارد. از همينجاست كه: «كعبه اهل حقيقت، كربلاست»، و از همين روست كه «كربلاى حسين»، در موقعيت و حرمت و قداست و اجر، پهلو به پهلوىِ «كعبه خدا» مىزند ... البته اين هم فضل و مكرمتى است خداداد، و كرم و فيضى است، نشأت گرفته از سرچشمه فياضِ پروردگار.
به پاس اين قداست و عظمت بود- و اينك نيز چنين است- كه زائران حسينى، براى بوسهزدن بر آستانِ وى و استشمام شميم نكوى تربت سيدالشهدا، تا آستانه مرگ هم كشيده مىشدند و شهيد مىگشتند.
براى خلفا، شگفتآورترين و تحملناپذيرترين كارها اين بود كه مىديدند شيعيان، براى زيارت حسين بن على (ع) ارزشى چون زيارت خانه خدا را معتقدند و كربلا رفتن را همچون زيارتِ حج مىدانند.
اين فراز تاريخى، گوياى اين حقيقت است:
1) عنصر شجاعت چاپ دوم صفحات «و» و «ح» به نقل از خرائج راوندى و تهذيب شيخ طوسى.
«... يكى از كسانى كه ايام متوكل را درك كرده و اين امر را مشاهده نموده است، نقل مىكند كه: سبب تصميم متوكل بر محو آثار قبر شريف، آن بود كه در دورانِ پيش از خلافتش، يكى از زنانِ آوازخوان، كنيزان مطرب را براى آواز و غنا، نزد متوكل مىفرستاد تا هنگام مشروب خوردنش، براى او بخوانند، و اين بود، تا گاهى كه آن پليد به خلافت رسيد، وقتى نزد آن مغنيّه فرستاد كه جوارى (كنيز) خويش را براى تغنّى بفرستد، گفتند: سفر رفته است،- و اين هنگام، ماه شعبان بود و در آن ايام به سفر كربلا رفته بود- چون مراجعت كرد، يكى از كنيزكان خود را براى تغنّى نزد متوكل فرستاد. متوكل از آن جاريه پرسيد كه در اين ايام كجا رفته بوديد؟ گفت: با خانم خود به سفر حج رفته بوديم. متوكل گفت: در ماه شعبان به حج رفته بوديد؟ جاريه گفت: به زيارت قبر حسين مظلوم (ع). متوكل از شنيدن اين كلام در غضب شد كه كار حسين به جايى رسيده كه زيارتِ او را «حجّ» گويند؟! ... پس امر كرد تا خانم او را بگرفتند و حبس كردند و اموال او را بگرفت. پس يكى از اصحاب خود را كه «ديزج» نام و مردى يهودى بود و به حسب ظاهر در نزد قبر شريف، اسلام آورده، براى شخم و شيار و محو آثار قبر امامحسين (ع) و عقوبت كردن زوار آن حضرت به كربلا روانه كرد ... اين واقعه در سال 236 بود. پس ديزج، با عمله بسيار سر قبر شريف رفت و هيچكدام جرأت نكردند كه اقدام كنند بر خراب كردن آن موضع شريف، پس ديزج بيلى بر دست گرفت و اعالى (قسمتهاى بالاى قبر را خراب كرد، آنگاه ساير عمله و فعله بر هدم قبر، اقدام كردند و بناى قبر مطهر را منهدم كردند ...». (1)زيارت رفتن چنين زن و كنيزى، نشاندهنده پيوند قلبى مردم با صاحب آن قبر و اهميت دادن به زيارت آن است. در عين حال، چنان زيارتى موجب خشم حاكمان مستبد و خلفايى بوده است كه با محور شدن شخصيت ائمه و مزار و فرهنگشان، براى جهتگيرى و جهتيابى و شور و شعور و الهام مردم، مخالف بودند و خاطرشان از اين بابت، آزرده و مشوّش مىشد و از اين طريق، نسبت به حكومت خود دلهره و هراس داشتند.
در شرايط خفقان اموى و عباسى، كربلا قبله مىشد و خاك قبر حسين، تربت
1) تتمة المنتهى، شيخ عباس قمى، ص 239.
مقدس براى سجود عاشقان حق و عدل به درگاه خداوند ...
«... اينجاست كه زيارت حج و آهنگ خدا كردن، به كعبه رفتن نيست، به سوى حسين رفتن است. كه خاك، معناى ديگرى مىيابد و شفاعت، اثر و معناى ديگرى دارد.
زيارت حسين (ع) بزرگترين جهاد مىشود، چون بزرگترين دشمن، بيشترين هراسش اين است وگرنه چرا به آب مىبندد و قبرها را ويران مىكند و زائران حسين را قتلعام مىكند؟ و وقتى نتوانست شرطههايش را بفرستد، مأمورين مخفىاش را به اسم دزد و سارق مسلح و حرامى، به جان زوار مىاندازد و نابودشان مىكند؟
مگر نه اين است كه دستگاه مىترسد و مىكوشد تا اين فكر نابود شود و اين قضيه آنقدر مطرح نشود كه از يادها برود؟! زيارت اين خاك است كه توده مردم را يارى مىدهد تا به انقلاب حسين، و به جهاد و مبارزه او عليه ظلم بينديشند و به رسوا كردن دستگاه حاكم بنشينند. چنين است كه اين خاك- خاك كربلا- سمبل و شعار مىشود و طواف آرامگاه حسين، با صد طوافِ كعبه، مقابل مىشود. و حتى بر آن ترجيح مىيابد ...». (1)زير قبه مرقد ائمه، معنويت موج مىزد مطاف ضريح منورشان همواره دلهاى عاشق را به خود جذب مىكرد. و تربت عطرآگين آن اولياءالله، الهامبخش خير و عدل و پاكى و آزادگى بود. بقاع متبركه معصومين، همواره سنگرى محسوب مىشد كه متدينين متعهد به حق و تقوا و عفاف، در سايه آن، با فرهنگهاى پوچى و فساد و زورمدارى ستيز مىكردند. از اين جهت، هميشه مورد خشم و غضب سلاطين جائر و قدرتمندانِ مردمفريب بوده است و ستمگران در راه سركوبى مقاومت مردم، حتى در حال تحصّن و پناهندگيشان به حرمهاى مطهر هم، حرمت آن حرمها را نگاه نداشته و به حريم ملكوتى آنها تجاوز كردهاند.
وهابىها، در تخريب قبور متبركه و آزار زائران پاكدل و توهين به مقدسات و
1) مجموعه آثار، شماره 7 شيعه، ص 20 بخش ياد و يادآوران.
باورهاى عميق مردم مؤمن، دست كمى از حاكمان غاصب نداشتهاند. هرچند اعمال زشت آنان، زير لواى دين و با پوشش اسلام و مبارزه با شرك انجام گرفته باشد و براى به اصطلاح گسترش توحيد ناب و خالص! ويران كردن قبه و ضريح پيامبر و امامان را واجب بدانند ... (1)همين فرقه منحرف وهابى، كه در حجاز قيام كردند و شهرها و آبادىهاى بسيارى را غارت كرده و قبور زيادى را ويران كردند و مسلمانان زيادى را از دم تيغ گذراندند، هجومشان از سال 1216 هجرى به كربلا آغاز شد و اين تهاجمات به مدت 10 سال ادامه داشت. (2)كربلا را محاصره نمودند و به زور وارد شهر شدند و مردم را از دم تيغ گذراندند و فقط كسانى جان سالم به در بردند كه از شهر گريختند يا در پناهگاههايى مخفى شدند. مهاجمان، شهر را غارت و قبر حسين (ع) را خراب كردند و ضريح مقدس را كندند و تمام اشياى گرانبهاى حرم را به تاراج بردند و با اين هتاكى و بىاحترامى به ذريه پيامبر، خاطره كربلا و جنگِ «حرّة» مدينه و كارهاى بنىاميه و جنايتهاى متوكل عباسى را تجديد كردند و در صحن سيدالشهدا، اسبان خويش را بستند ... (3)در تاريخ، از اين نمونه برخوردهاى خصمانه با مزارهاى اولياى دين و كشتار بىرحمانه زائران قبور معصومين فراوان است.
مگر در ايام نهضت مشروطيت در ايران و اوج فعاليتهاى مردم در نقاط مختلف ايران، روسها در مشهد مقدس، آن جنايت هولناك را مرتكب نشدند و به حرم امامرضا (ع) با توپ و مسلسل، حمله نكردند؟! قشون روس، در آن دوران به بهانه حفظ جان رعايا و اتباع روسيه، در سال 1330 قمرى به شهر مشهد حمله كردند و پس از چند ماه اقامت و سيطره بر شهر، حرم مطهر حضرترضا (ع) را به توپ بستند و ويرانىهاى
1) براى مطالعه جنايتهاى وهابيان در هجوم به مكه و مدينه و نجف و كربلا و بلاد مقدس ديگر، و نيز تاريخچه پيدايش اين فرقه و نقد عقايد انحرافى آنان، رجوع كنيد به: «كشف الارتياب عن اتباع محمد بن عبدالوهاب» نوشته مرحوم سيد محسن امين، يا ترجمه فارسى آن، به نام آيين وهابيت.
2) اعيان الشيعه، ج 1، ص 628.
3) كشف الارتياب، ص 13.
بسيار به بار آوردند و هزاران نفر را كشتند. (1)مگر جنايت رژيم پهلوى نسبت به حرم حضرترضا (ع) و زائران آن فراموش مىشود؟! طاغوت خائن گرچه از روى ريا و فريب مردم، به زيارت مشهد هم مىرفت، ولى هنگام احساس خطر، نيروهاى او به روى مردم در همان مزار باصفاى رضوى آتش مىگشودند. در اوج تظاهرات شكوهمند مردم ايران در ايام انقلاب، نيروهاى شاه براى سركوبى مردمى كه در صحن و حرم مطهر، به تظاهرات و شعار پرداخته بودند مسلحانه به مردم حمله كردند و با پرتاب گاز اشكآور و شليك گلوله، مردم را در مشهد، به شهادت رساندند و شاهدى بر جنايات خويش بر جاى نهادند.
امام امت، در آن ايام كه در فرانسه اقامت داشتند، طىّ پيامى در تاريخ (2/ 9/ 57) اين جنايت را محكوم و عاملان آن را رسوا كردند، در قسمتى از آن پيام، مىخوانيم:
«... يكى از بزرگترين ضربههاى اين جنايتكار به اسلام، به مسلسل بستن بارگاه قدس حضرت على بن موسىالرضا صلواتالله عليه است. اين بارگاه مقدس، در زمان رضاخان به مسلسل بسته شد و قتلعام مسجد گوهرشاد به وجود آمد و در زمان محمدرضاخان، آن جنايت تجديد و دژخيمان شاه، در صحن و حريم آن ريخته و كشتار كردند ...». (2)اين، شيوه همه جنايتكاران، هميشه و همهجاست. در دوران صدام نيز حرم ائمه عراق، از هجوم و هتك و تعرض بعثيان مصون نماند (اشاره خواهد شد).
خون حسين (ع) در رگ زمان جارى است. و حماسه «كربلا»، در نجف، حلّه، كوفه، كاظمين و ... عشائر و قبايل عراق، ريشه دوانده است.
«زيارت حسين (ع)»، همواره رمزى از عشق به حق و جهاد در راه آزادگى بوده و
زائر حسين (ع) هميشه تحت تأثير مكتب عاشورا قرار گرفته است.
تاريخ عراق، به خصوص تاريخ كربلا، آن هم در سالهاى اخير، گوياى داستانهايى شگفت است كه تار و پود آنها را حماسه و آگاهى و عشق، تشكيل مىدهد.
ماجراى كربلا كه حماسهاى خونبار بود، موجى از تأثر و اندوه را در ضميرهاى پاك، برانگيخت. همچنين امواجى از آگاهىهاى سياسى و موضعگيرىهاى مبارزاتى به دنبال داشت، و نيز، بسيارى از حركتهاى مكتبى و انقلابهاى ضدّ ستم، تكيهگاهى چون كربلا، و منبع الهامى چون عاشورا، و اسوهها و الگوهايى چون حسين بن على (ع) و شهيدان كربلا داشته است.
زائر حسين (ع)، هم بر او مىگريسته است،
هم از شهادتش، درس شهامت و شهادت مىآموخته است،
هم در راه خونخواهى مظلومان كربلا، با ستمگران در مىافتاده است،
هم در راه مبارزه با ظلم، از عاشقان حسين (ع)، گروههاى مبارزاتى فراهم مىآورده است، هم، زمينه را براى منتقم دادگستر، حضرتمهدى (ع) فراهم مىكرده است.
اينها، مراحلى از رشد كيفى زيارت و زائر است، كه ضرورى مىباشد. نتيجه اين رشد، آگاهى اجتماعى و مقاومت انقلابى مردم در مقابل خشونت و سختگيرى سلطههايى بوده كه از تجمع زائران و بسيج حماسى نيروهاى كربلايى، وحشت و هراس داشتهاند.
همچنان كه در قسمتهاى گذشته ديديم، اين حركت رشد، از گريه و اندوه، به آگاهى و شعور مكتبى، و از آگاهى به درگيرى با سلطههاى ستمگر در زمان بنىاميه و بنى عباس هم بوده است؛ شاهدش، سختگيرىهاى هارون و حجاج و متوكل و ... بود.
در تاريخ معاصر ما هم، كربلا، نقش الهامبخشى خود را بهخوبى ايفا كرده و مىكند. فعلًا از جايگاهِ «كربلا» در فكر و انديشه و احساس مردم ايران، و نقش اين شوق و عشق، در انقلاب اسلامى و پس از پيروزى و در رابطه با جنگ تحميلى، بحث
نمىكنيم كه مقولهاى ديگر است و جداگانه نياز به تحليلى عميق و گسترده دارد. در مورد عراق و خود كربلا سخن داريم.
دستههايى كه به عنوان عزادارى و زيارت، راه مىافتد و به حرم حسينى ختم مىشود، سابقهاى بس طولانى دارد. همين موكبها و هيأتها، ياد حسين و كربلا را در دلها و ذهنها و زندگىها زنده نگهداشتهاند.
مرحوم كاشف الغطا، مىنويسد:
«... آغاز بيرون آمدن دستههاى عزادارى براى سيدالشهداء پيش از هزار سال، در زمانِ «معزّالدوله» و «ركنالدوله» بود، كه دستههاى عزاداران، در حالى كه براى حسين (ع) ندبه مىكردند و شب، مشعلهايى به دست داشتند، بغداد و راههايش، يكباره پر از شيون شد. و اين، به نقلِ ابناثير در تاريخ خويش، اواخر قرن چهارم بود ... و اگر بيرون آمدن اين موكبها در راهها نبود، هدف و غرض از يادآورى حسين بن على از بين مىرفت و ثمره فاسد مىشد و راز شهادت حسين بن على (ع) منتفى مىگشت ...». (1)وقتى هيأتى و موكبى راه مىافتد، پيشاپيش آن، پرچمى در اهتزاز است. مگر نه اينكه پرچمها، نشانه يك گروه منسجم و مجموعهاى از لشكر است؟! بر افراشتن پرچم در اين هيأتهاى زائر و عزادار، نوعى سازماندهى نيروهاى عاشورايى تحت پرچم حسينى است. اين گروهها، به ويژه در كربلا و راههايى كه به كربلا منتهى مىشود، علاوه بر جنبه عزادارى از بُعد زيارتى هم برخوردارند. عزاداران زائر، يا زائران عزادار.
هجوم عاشقانه زائران حسين (ع) به كربلا، بهخصوص در روزهايى همچون عاشورا، اربعين، ايام رجب، نيمه شعبان و ... حال و هواى ديگرى دارد. قبله كربلا، چنان جاذبهاى دارد كه دلهاى تودههاى وسيعى از علاقمندان را به آن «كوى عشق» و «مكتب شهادت» مىكشد. در تاريخ و فرهنگ عراق، مخصوصاً در ميان عشاير حاشيه فرات و دجله، اين تعلّقِ خاطر و دلبستگى معنوى، افزونتر است. بهراستى كه كربلا، محشر است، رستاخيز عظيم حضور زائران پاكباخته و شيفتهدل است.
1) المواكب الحسينيه، شيخ محمدحسين كاشف الغطاء، ص 15 چاپ 1345 قمرى در نجف.
به تعبير شهيد قاضى طباطبايى:
«... در روزهاى زيارتى، در نجف و يا كربلا و ساير مشاهد مشرفه، اشخاصى كه هميشه در بيابان و صحرا و در اطراف فرات و دجله به كشاورزى و گلهدارى و دامپرورى و زراعت، اشتغال دارند و كمتر به شهرها آمد و رفت مىكنند و اغلب در ايام زيارتى رو به شهر مىآورند، از هر طرف، به مشاهد مشرفه، خصوصاً «كربلا» هجوم آورده و در ايام سوگوارى، با شعار عزا و در اعياد، با شعار شادى كه در ميان زنان اعراب عراق مرسوم است، وارد شده و در صحن مقدس و رواقهاى حرم مطهر، مسكن كرده و شب و روز، زير آسمان كبود عراق و در سرما و گرما، اطاق نشيمن آنها بوده و مىنشينند و مىخوابند و زندگى مىنمايند، ولى ديده نمىشود با آن كثرت و ازدحام، آنها كه براى رفتن به حرم مطهر، بهجز يك راه باريك از ميان مردم باز بوده، كه يك يا دو نفر به زحمت مىتوانند از آنجا عبور كنند، در ميانشان نزاعى درگيرد، و شبها، سرهاى خانوادهاى كه فضاى صحن مطهر و در بعضى از خيابانها مسكن كرده و در موقع خواب، با پاهاى خانواده ديگر چسبيده است، و با آرامش روحى و جسمى كه پياده و اغلب، پابرهنه راه آمدهاند و خسته و خوابيدهاند، ابداً كسى با ديگرى به مقام نزاع و گلايه نيامده و جنگ و جدالى به راه نمىاندازند، در صورتى كه بر حسب عادت، در آن كثرت جمعيت و ازدحام و ضيق مكان براى سكونت خانوادهها، نزاع و اوقاتتلخى بيشترى درگيرد و براى اشغال مكان با همديگر به مقام جنگ و جدل برخيزند، ولى ابداً از ستيزگى و جدال، آثارى ديده نمىشود و اصلًا از آنها دزدى از اشياى ديگر ديده نشده ...» (1)(براى رعايت امانت، عين تعبيرات نقل شد).
معنويت و صفا و يكدلى زائران حسين (ع) بهراستى از كراماتِ آن «ثارالله» عزيز است و شكوه معنوى كربلا در اينگونه روزها، زنده بودن حسين (ع) را آشكارتر نشان مىدهد.
«... در ايام اربعين، در عراق، بيشتر از يك ميليون نفوس، با مواكب حسينى، براى زيارت قبر مطهر، وارد كربلا مىشوند و اجتماع عظيم محبتآميز، مشتمل بر تعارفات مهرانگيز و اتحادآور و مودتخيز، فراهم مىآيد، و آن شهرستان مقدس، يكپارچه عزا و ناله و ضجّه و نوحه و ندبه، بر سيد مظلومان مىگردد و مواكب،
1) تحقيق درباره اولين اربعين سيدالشهداء، شهيد قاضى طباطبايى، چاپ اول 1397 هجرى، ص 556.
از حرم حضرت سيدالشهدا خارج شده به حرم حضرت ابوالفضل، قمر بنى هاشم هجومآور مىشوند و در آن روز، اثرات نهضت حسينى، در جلوى چشم انسان مجسم مىشود ...». (1)
در عراق، از سالها پيش، چنين رسم است كه هيأتها و دستهها و كاروانهايى، كوچك يا بزرگ، در ايام خاصّى براى زيارت كربلا، حركت مىكنند. از بصره، بغداد و ... بهطور عمده از «نجف».
گاهى در نيمه شعبان، براى زيارت شعبانيه و گاهى اول رجب، و بيشتر در ايام محرم و عاشورا و بهخصوص اربعين. زيارت حسين (ع) در اربعين، شلوغتر، پرشكوهتر، فراگيرتر و حساستر از ايام و مناسبتهاى ديگر است. اين كاروانها، كه از نظر تعداد، متفاوت است، گاهى حتى به 150 تا 200 نفر هم در هر كاروان مىرسد و طبقات مختلف و كاروانهاى فراوانى پياده به راه مىافتند تا پس از چند روز، به كربلا برسند. اگر هوا گرم باشد، شبها راه مىروند و روزها استراحت مىكنند، وگرنه، روز، راه را مىپيمايند.
براى رفتن از نجف به كربلا، دو راه وجود دارد، يكى راه آسفالت، كه حدوداً 13 فرسنگ است و ديگرى راهِ كنار آب و در ساحل و امتداد شط فرات كه 18 فرسنگ است. رفتن از راه شط، عمدهتر و معمولتر است.
اين مسافت را معمولًا در سه چهار روز، طى مىكنند، با استراحتهاى ميان راه و پذيرايىهاى عشاير و مجالس وعظ و نوحه در مسير حركت. گاهى هم دو روز و به ندرت، در يك روز هم صبح تا غروب، علىالدوام راه مىپيمايند تا به «كربلا» برسند.
اربعين، عرفه، نيمه شعبان، اول رجب، موسمهاى مخصوص زيارتِ پياده است. علماى بزرگ گذشته نيز، در اين كاروانها شركت كرده و پياده به كربلا مىرفتند.
مرحوم ميرزاى نايينى و شيخ محمدحسين اصفهانى (معروف به كمپانى) و مرحوم
1) همان، ص 559 به نقل «ادب الطفّ» سيد جواد شبّر.
شاهرودى، از آن جملهاند. مرحوم آيةالله شاهرودى بيش از 40 سفر، پياده به كربلا رفته و همراه اين كاروانها بوده است. پيرمردانى در اين كاروانها هستند كه در راه، پايشان آبله مىزند و 4- 5 ساعت پياده مىروند، ولى به عشق حسين (ع) تحمل مىكنند و احساس درد نمىكنند. (1)
آنچه در راه هدف خسته نگردد هرگز پاى پرآبله و باديهپيماى من است
مرحوم شهيد آيةالله حاجآقا مصطفى خمينى هم در كاروانى 40- 50 نفره در اين راهپيمايى پياده بهسوى كربلا شركت مىكرد. به نقل يكى از مدرسين عالىقدر حوزه: (درباره شهيد حاجآقا مصطفى)
«هر زمانى كه ايام بهخصوص امامحسين (ع) پيش مىآمد، ايشان وعدهاى از دوستان همانطور كه معمول بود، به صورتِ پياده، از نجف اشرف به كربلا مىآمد، با اينكه فاصله تقريباً 14 يا 15 فرسخ بود، لكن همه اين 14- 15 فرسخ را در ظرف دو سه روز و پياده مىآمدند تا ثواب زيارتِ امامحسين را پياده كسب كرده باشند و اين معنى، در هر سال چند مرتبه تكرار مىشد ...». (2)روحانى اين كاروانها، معمولًا سادات هستند. مردم عراق و اهلكوفه و عشاير، احترام عجيبى براى سادات قائلاند. علما هم در مسير نجف تا كربلا، با استفاده از فرصتها و زمينهها، از تبليغ و ارشاد و اقامه مجلس غفلت نمىكنند و در اين سفر و حركتِ صرفاً خدايى كه جنبه عرفانىِ نيرومندى دارد، به بهرهرسانى به مردم علاقمند مىپردازند. مرحوم سيد محسن امين، در شرح حال خود مىنويسد:
«... در طول 10 سال و نيم كه در نجف بودم، زيارتهاى مخصوصه عاشورا و عيدين (قربان و غدير) و عرفه و اربعين، از من فوت نشد مگر اندكى. قبل از سفر پيش طلبكاران در بازار مىرفتم و حليّت مىطلبيدم. و علاقه داشتم به پياده زيارت كردن. گرچه ابتدا دشوار مىپنداشتم، ولى در اثر تجربه، دريافتم كه آسان است. جماعتى هم از اهل «جبل عامل» و نجف و ديگران، به دنبال من مىآمدند و پيروى
مىكردند. چندين بار پياده به زيارت كربلا رفتم ...». (1)شعارهاى طول راه و هنگام حركت، در رابطه با حسين (ع) است. در محلهايى كه لحظاتى يا ساعاتى توقف و استراحت مىكنند، مصيبت سيدالشهدا خوانده مىشود. همراه با حركت اين كاروانها، كاروانى از اشك هم در جريان و حركت است. حضور روحانيون در كاروانها، به آنها عظمت و معنويتى خاص مىبخشد. گريه و پرچمهاى سياه، عاشورا را زنده مىكند، در راه، كاروانيان، ذكر و تسبيح مىگويند، صلوات مىفرستند، زيارت عاشورا مىخوانند، صحبتهاى ديگر، كمتر مىكنند. حركتى مؤثر و تأثّرآور و منقلب كننده. زنانى با كودكان خردسال كه در آغوش دارند، و نيز پيرزنان هم، همراه اين قافلههايند.
از كاروانهاى پيادهروى زائران مىگفتيم، كه مسير نجف تا كربلا را، در طىّ چند روز، طى مىكنند. معنويت، احساس متعالى، شور زائدالوصف و عشق حسينى، در نهايت خود، بر اين راهپيمايان حاكم است. حاكميت عقيده و باور، به وضوح ديده مىشود. حتى عشايرى كه به زراعت و دامدارى مشغولند، همگام با كاروانهاى كربلا، راه مىافتند و گاوها و شترهايشان را بدون كنترل، رها مىكنند و وقتى هم به حرم «اباالفضل (ع)» مىرسند، از روى همان صداقت و بىرنگى و صفاى دل، به آن حضرت خطاب مىكنند كه: ما به زيارت تو آمدهايم، شترهايمان را هم به تو سپردهايم ... اتفاقاً در اين روزها، كسى هم دست به اموال و حيواناتشان نمىزند.
سفر، مقدس است و زائران عزيزند.
گاهى عشاير منطقه، از خاك زير پاى زائران پياده كربلا بر مىدارند و به سر خود مىريزند. اين نهايت عشق آنان به بركت و قداست و حرمتِ اين ترتب و خاك است و شاهد ايمانِ صادق آنان به سيدالشهداء (ع) مىباشد. خاك راه كربلا، تبرك است. نه بر
1) اعيان الشيعه، مرحوم سيد محسن امين 10 جلدى، جلد 10، ص 359.
سر، كه بر ديده بايد نهاد و سرمه چشم كرد.
حركتِ عمومى، به سوى حرم امام است. وقتى در آخرين مقطعِ راه، چشمها بر گنبد و حرم امامحسين (ع) و حضرت اباالفضل (ع) مىافتد، شورى ديگر پديدار مىشود.
انبوه فشرده مردم، رو به آن قبلهاند. سينه مىزنند، پرچم و شعار و پلاكارد حمل مىكنند، اينان لبيك گويانِ «هَلْ مِنْ ناصِر» حسين بن على (ع)، در غربتِ كربلا و عاشورايند.
پابرهنه، گاهى كودكان در آغوش، خسته و از راه رسيده، گرد سفر بر سر و روى، پاهاى پرآبله، شوق ديدار .... ولى ... بالأخره خواهند رسيد. لذت ديدار، مرهمى بر زخمها و تسكينى بر رنجهاى راه است.
در كوى عشق، درد و بلا، كم نمىشود از باغ خلد، برگ و نوا، كم نمىشود
تيغ شهادت است دل گرم را علاج اين تشنگى به آب بقا، كم نمىشود
قاصد، تسلّىِ دل عاشق نمىدهد شوقِ حرم، به قبلهنما، كم نمىشود (1)
كاروانهاى پياده زيارتى، از بهرههاى معنوى و تربيتى هم برخوردار است. هم براى خود زائران پياده، هم براى مردم و عشاير طول راه. سخنرانىهايى كه مىشود. مجالس وعظ و سوگوارى كه برپا مىگردد، ارشاد و بيان احكامى كه به عمل مىآيد. در چادرها، در حسينيهها، در طول راه، در تماسهاى فردى و جلسات خصوصى با جوانان، آثار تربيتى فراوانى است.
چه «توبههاى نصوحى» كه انجام مىگيرد، چه تبيين مسائل فكرى، كه آثار تبليغات سوء الحادى كفار بعثى را از ذهنها مىزدايد.
مردم هم منتظر شنيدن اين تبليغات و ارشادها هستند، با علاقهاى كه به «زوار پياده» دارند، و با احترامى كه براى علما و سادات كاروانها قائلند، اين استقبالها و پذيرايىها، از زائرين را براى خود، افتخار و براى زندگيشان، بركت مىشمارند.
بهعلاوه، روستاييان و عشاير هم، كه محرومان هميشگى و ستمديدگان حاكمان
1) كليات صائب تبريزى، غزل 1533.
بعث هستند و مهر على (ع) و ولاى اهلبيت را در دل دارند، با عالمان دين درد دل مىكنند و مشكلاتشان را براى آنان بازگو مىكنند.
از سوى ديگر، زائران هم با رنج و محروميت آنان آشنا مىشوند و اظهار همدردى مىكنند و گاهى هم اگر از دستشان كارى برآيد، دريغ نمىكنند.
در اين كاروانها، از همه مليتها شركت دارند. افغانى، هندى، ايرانى، عراقى، تبّتى، پاكستانى، طلبه و غيرطلبه، همه با هم و همراه هماند. انسجام و وحدتشان، نوعى «تبليغ عملى» است.
ساكنان منطقه مسير راهپيمايى، به استقبال مىآيند، گروهها را به مهمانى دعوت مىكنند و از صميم قلب و عاشقانه از اين «راهيان كربلا» پذيرايى به عمل مىآورند.
بهخصوص راه كنار شط، كه پر پيچ و خم است، از تسلط كامل نيروهاى حكومتى بيرون است. راه، مشكل و ناهموار و خاكى است، منطقه، محروم و مستضعف است و به اين مسير، رسيدگىهاى عمرانى نمىشود.
دستهها و كاروانهاى شركت كننده، از مناطق مختلف مىآيند. بعضى از اين «موكب» ها، سابقهاى طولانى و آداب و رسومى خاص و ديرينه دارند. شايد برخى از اين دستجات، مانند هيأتِ «طويريج»، نزديك به سيصد سال سابقه داشته باشد. (1)اين مراسم و زيارت پياده كربلا، چنان با دل و جان و فرهنگ و عقيده مردم عجين شده است كه نمىتوانند از آن دست بردارند. اگر نروند، احساس گناه مىكنند. هرچند رژيم بعث عراق، براى اين حركتها محدوديتهايى ايجاد مىكند، ولى جلوى اصل قضيه را نمىتواند بگيرد و هرگاه فشار وارد مىكند و سختگيرى نشان مىدهد، با عكسالعمل مردم، در نجف و كربلا مواجه مىشود.
در هر صورت، اين برنامهها، زمينه مساعدى براى حركت بر ضدّ نظام بعثى حاكم بر عراق است. مردم، با الهامى كه از سيدالشهداء مىگيرند، موضع خود را عليه «يزيد» ها و «هارون» ها و «حجاج» ها و «متوكل» هاى عصر، كه بر ملت مظلوم عراق مسلطاند، بروز
1) المواكب الحسينيه، مدارس و معسكرات، ابوالحسن النقوى سامى البدرى، ص 34.
مىدهند.
بعثىها، هرچند با شيوههاى گوناگون سياسى و فرهنگى، سعى در انحراف افكار از اهداف عميق سيدالشهداء دارند و مىكوشند تا مراسم عزادارى و سنتهاى زيارت عتبات را- اگر نتوانند تعطيل و ممنوع كنند- مسخ و بىمحتوا كنند، ليكن، مردم نيز آگاهند و همه تلاشهاى گسترده يازده ماهه رژيم بعث را، در طول دهروز ماه محرم، بىنتيجه مىسازند و با استمداد از شعائر حسينى و زيارت قبور ائمه، روى در روى امواج تبليغاتى بعثيان مىايستند.
دشمنى حزب بعث عراق، با مذهب تشيع و شعائر اسلامى، نيازى به شاهد و دليل ندارد. تاريخ معاصر عراق مظلوم، سراسر جنايت حكّام عفلقى و خصومت آنان با دين و حوزهها، و شعائر حسينى و احكام قرآن است. آنان از هنگامى كه بر گرده ملت مسلمان عراق، تسلط يافتند، در اجراى مأموريتهاى محوله به آنان، نسبت به زائران قبر حسين (ع)، محدوديتها، سختگيرىها و مراقبت و كنترل شديدى را به كار بسته و با زوار و عزاداران، با غيرانسانىترين شيوهها برخورد و رفتار كردند.
دانشجويان، كارمندان و نظاميان را از رفتن به زيارت قبر سيدالشهداء (ع) منع كردند و از سوى ديگر، مأموران خود را بين مردم پخش كردند تا نسبت به آنان، كارهاى تجسّسى و اطلاعاتى انجام دهند.
مردم، به هر قيمتى بود، در حفظ شعائر عاشورا، به ويژه مراسم زيارت پياده امامحسين (ع) كوشيدند و بالأخره، كار به جايى رسيد كه به دنبال بخشنامه رسمى رژيم بعث، مبنى بر ممنوعيت زيارت پياده كربلا در سال 1397 هجرىقمرى مردم با زمينهسازى براى مقابله با رژيم، حركت عظيمى را پىريزى كردند و نيرهاى دولتى هم، با بهكارگيرى تانكها، زرهپوشها و هواپيماها، راهپيمايى زائرانِ پياده حسين (ع) را در
مسيرِ (نجف- كربلا) در هم كوبيدند و هزاران نفر را بازداشت كردند. (1)اين «حركت عظيم»- كه به تفصيل آن را خواهيم آورد- گرچه در سال 1397 هجرى بود، ليكن ريشهها و سوابقى در سالهاى گذشته داشت كه خوب است كمى از جلوتر، پا به پاى حوادث، پيش بياييم.
چون شكلگيرى اين نوع جنبشها، بيشتر از «نجف» شروع مىشد، برخورد سركوب گرانه بعثىها هم، بيشتر متوجه مركز ثقل اين حركت و خاستگاه اين نهضت بود.
از شب نهم محرم سال 1390 هجرىقمرى، رژيم عراق، با اعمال فشار، محدوديتهايى را در اجراى برنامههاى سنتى شيعه و شعائر دينى بهوجود آورد. از جمله، دستههاى عزادارى ماه محرم را شديداً تحت كنترل قرار داد، و به همين منظور، درهاى صحن مطهر حرم اميرالمؤمنين (ع) را بست (درهاى معروف به «در مسلم بن عقيل» و «در شيخ طوسى»).
مردم، آن شب، تظاهرات كردند. در حالى كه عكسالعمل اعتراضآميز خود را بر ضدّ اين مقررات نشان مىدادند. سپس با چوب و كفش و ... به مأموران حمله كردند و به طرف يكى از غرفههاى صحن كه محلّ مأمورين بود و قائممقام استاندار نجف و يكى از مسؤولين حزب بعث نجف هم در ميانشان بود، هجوم آوردند.
معجزه بىسابقهاى كه آن شب به وقوع پيوست، گشوده شدن درب صحن مطهر بود (درب شيخ طوسى) و اين كرامتِ مولا (ع)، شور و حماسه مردم را افزونتر كرد و شعارهايى درباره اين پيروزى تازه سر مىدادند. پس از آن، به محلّ مخابرات پليس حمله كرده، آنجا را ويران ساختند. نيروهاى امدادى رژيم آمدند و به روى مردم، آتش گشودند. اما مردم به قرارگاه پليس هجوم بردند. درگيرىهاى پراكنده تا نيمهشب ادامه داشت و در اين تظاهرات، يك نفر كشته و عدهاى هم مجروح شدند. به دنبال حادثه فوق، نيروهاى رژيم، براى كنترل اوضاعِ انفجارآميز، دست به يك سرى اقدامات
1) انتفاضه صفر، رعد الموسوى، ص 25.
پيشگيرانه زد. (1)آن سال گذشت، و چند سالِ ديگر نيز. ليكن عشق حسينى، در دلها شعله مىكشيد و تلاشهاى عمال بعثى هم نمىتوانست با زور و فشار و تهديد، آن را خاموش كند. باز هم شب عاشورايى ديگر:
در سال 1395 هجرى، شب عاشورا، ديگر بار، نجف اشرف صحنه تظاهرات زائران گشت. اين بار، مردم همراه خود، سلاح سرد حمل مىكردند. در بازار و خيابانهاى نجف، گردش كردند و به صحن اميرالمؤمنين (ع) وارد شدند. يكى از خطيبان، در سخنان حماسى و پرشورى كه ايراد كرد، رژيم بعث را رسوا ساخت. (2)در ايام اربعين همان سال نيز، نيروهاى فريبكار بعثى، كه براى بهرهبردارى تبليغى از مراسم زيارت دست به كار شده و تصاويرى از حسنالبكر (رئيسجمهور وقت) و صدّام را به صحنه آورده بودند، با عكسالعمل شديد مردم روبرو شدند. جمعيت زوارى كه از نجف، عازم زيارت كربلا بودند، آن تصاوير را پاره كردند و عزادارى به تظاهراتى تبديل شد كه شعارهايى بر ضدّ حزب بعث و حسنالبكر و صدام مىدادند و پيوند خود را با اولياى دين، و خصومت خويش را با رژيم حاكم اظهار مىكردند.
سال 1396 هم گذشت. با شور حسينى مردم نجف، در عاشورا و اربعين، برخورد خشونت بار مأموران بعثى با زائران حسين (ع)، كينه آنان را نسبت به سلطه حكّام جور افزود و براى سال بعد، با آمادگى بيشتر و تمهيدات گستردهترى قدم به ميدان نهادند و عشق سوزان خويش را نسبت به سيدالشهداء (ع) نماياندند.
شب عاشوراى سال 1397 هجرى يك گروه پيشمرگ امامحسين (ع) كه با هم پيمان شهادت بسته بودند، خروج كردند. آن گروه انقلابى، پرچمى خونآلود را، به
نشانه فداكارى و سمبل قيام و شهادت، برافراشته بودند. افراد گروه، به سلاح سرد، مجهز و مسلح بودند و كارشان به درگيرى با مأموران بعثى انجاميد. تعدادى از مأموران، زخمى شدند و بقيه، هراسان و وحشتزده، از مقابل اين گروه فدايى و فداكار گريختند. بهدنبال اين حركت تند، عدهاى از آن قهرمانان دستگير شدند و زير شكنجههاى سختِ جلادان قرار گرفتند.
مردم تصميم داشتند كه در روز وفاتِ امام زينالعابدين در همان سال، تظاهراتى برپا كرده و از رژيم حاكم، آزادى زندانيان را بخواهند. ولى بنا به عللى، اين حركت، به اربعين موكول شد تا در آن مراسم، اقدامى جدىتر به عمل آيد و در همان مناسبتِزيارتى بود كه مردم خواستار نابودى رژيم بعث شدند و فرياد برآوردند و با مشت، به پيكار سرنيزههاىِ حكّام بغداد برخاستند.
«نجف»، شهر امامعلى (ع)، شهر دليرمردان شيعه اميرالمؤمنين، به پا خاست و در ايام اربعين سالِ 1397 هجرىقمرى، نهضتى عميق و حركتى موجخيز را پى ريخت. تظاهرات عظيم و گستردهاى كه با شركت اقشار وسيع مردم برپا شد، چهار روز طول كشيد و زائران پياده، مسير طولانىِ «نجف- كربلا» را در مدت چهار روز طى كردند. چهار روزى كه همراه با برخوردهاى شديد و حماسههاى ماندگار و شور علوى و حسينى بود، چهار روزى كه عمق عشق به حسين بن على (ع) و كينه از يزيديان زمان و بعثيان حاكم بر عراق را نشان داد.
بيشتر حوادث اين روزها، در بيابانهاى مسير بين اين دو شهر اتفاق افتاد و نظام عفلقى از آن وحدت و تجمع و خروش و نهضت انقلابيون، به شدت به هراس افتاد.
گرچه نفسِ آن پيادهروى و حركت موكبهاى زيارتى در آن مسير و با آن شرايط و خصوصيات، نوعى اعتراض و مبارزه با سلطه حكومت به حساب مىآمد، ليكن شعارها و روحيات خروشانِ مردم بر ضدّ مأموران، حساسيت آن را افزايش داده بود و اين بار، زيارت پياده، حال و هواى ديگرى داشت.
در اين راهپيمايى، هركس در حدّ توان خود و از ابعاد گوناگون، سهمى داشت. در زمينهسازى اين حركت عظيم و انقلابى، از نقش حساس خطباى دينى و وعّاظ آگاه
و شجاع، نبايد غافل بود. آنان از مدتها پيش، با استفاده از سنگر منبر و مجالس اباعبدالله الحسين (ع) مردم را به مبارزه با دشمنان خدا و درگيرى و اعتراض به رژيم بعث، دعوت و تشويق مىكردند و از اين راه، روحيه شهادتطلبى و فداكارى را زنده مىساختند. موجى غيرقابل كنترل، در احساسهاى درونى مردم پديد آمد كه به بيرون هم لبريز شد و همه تدابير مأموران را به كام خود كشيد. آشكارا، در پيش چشم و گوش دوست و دشمن، اعلام شد كه: لحظه شروع، ساعتِ 11 صبح روز 15 ماه صفر خواهد بود. اينگونه اعلام كه دلگرمى حركت كنندگان به نيروهايى عظيم را مىرساند، هم در روحيه مردم تأثير حماسى شديدى داشت و هم نيروهاى امنيتى رژيم بعث را بيشتر به وحشت انداخت.
كار گروهى از جوانان نيز، تهيه پلاكاردهاى فراوان و نصب آنها بر در و ديوار و معابر و مجامع عمومى بود كه مردم به شركت در راهپيمايى اربعين دعوت شده بودند. اينگونه تبليغات، چند روزى بود كه انجام مىگرفت. روز 17 صفر، در يكى از اين تابلوها نوشته بود:
«اهالى محترم نجف! ... براى زيارت پياده قبر اباعبدالله الحسين (ع) آماده شويد».
گروهى كه مسؤوليت نصب تابلوها و پلاكاردها را در نقاط مختلف شهر بهعهده داشتند، براىِ استتار و مخفىكارى، و براى فريب مأمورين، لباسهاى نظامى پوشيدند تا كمتر مورد سوءظن قرار بگيرند. از اين پلاكاردها، در بين دستهها، حسينيهها، هيأتهاى عزادارى، خانهها و محلههاى نجف و كوفه پخش شد و به ديوار برخى از ادارات دولتى الصاق گرديد. در بعضى از اين اعلاميهها هم از بعثىها درخواست شده بود كه از «حزب بعث كافر» بيرون آمده و پا به پاى مردم، در راهپيمايىِ اربعين شركت كنند و به حسين (ع) و يارانش اقتدا نمايند.
نجف، لحظاتِ پيش از به راه افتادن سيل خروشان مردم را مىگذراند و جاده «نجف- كربلا»، در انتظار قدمهاى بركتخيز و استوار و سنگينِ اين كربلاييانِ ميثاقبسته با نجف بود.
مردم به راه افتادند. هنگام حركت زائران اربعين، پرچمهاى سبزرنگى به چشم مىخورد كه بر آنها، جمله نصرٌ مِنَ اللِه وَفتحٌ قريبٌ نقش بسته بود. اين كلام، رنگ و مفهوم سياسى داشت و رمز مبارزه توده مردم با رژيم حاكم بود.
گروه تبليغى، پرچم سبز بزرگ ديگرى هم فراهم كرده بودند كه بر روى آن، اين جملات مىدرخشيد: «بسم الله الرحمن الرحيم. يَدُ اللهِ فَوقَ ايديهِم. صدق الله العلىّ العظيم. نجف اشرف».
يك بار مأموران، در منطقه «خان النّص» (1)حمله ناموفقى را به پرچم بزرگ ترتيب دادند. مردم هم با ديدن خصومت مأموران، بيشتر پيرامون عَلم بزرگ را گرم نگه مىداشتند. پرچم سفيد ديگرى در مراسم به چشم مىخورد كه گيراتر بود و چشمها و دلها را به سوى خود جلب مىكرد. با رنگ سرخ، بر آن نوشته بود: «شعار ما عشق حسين است. خون رگهاى ما، فداى تو باد اى پدر شهيدان!»- «شعارُنا حُبُّ الحسين. نَفديكَ بِدمائنا يا ابا الشهداء».
بالأخره ... لحظه فراموش نشدنى و بزرگ و تاريخى فرا رسيد.
15 صفر سال 1397 هجرى ساعت 11 صبح (مطابق با سال 1356 شمسى)
سيل پرخروش مردم، به راه افتاد. گروههاى فراوانى از طبقات گوناگون، همه ميدانها و خيابانها را پر كردند و به راهپيمايان پيوستند. نيروهاى امنيتى كه شهر را در كنترل داشتند، تصميم بهمقابله گرفتند. درگيرىهايى در چند نقطهشهر، بينمردم و كماندوهاى دولتى پديد آمد. تظاهركنندگان، پرچمهاى سبزرنگ كوچك را كه با جمله نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ مزيّنبود، برافراشتند. پيشاپيشپرچمها و پرچمداران نيز، پرچم بزرگ سبزرنگ، با شعار يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ به چشم مىخورد.
امواجِ گسترده مردم، در شهر گردشى كردند و از مقابل استاندارى كه
1) خان، به مفهوم كاروانسرا است. در حدّ فاصل نجف تا كربلا، چند كاروانسرا جهت استراحت و اطراق مسافران بود كه به نامهاى خانالربع، خانالنصف و خانالنخيله معروف است. خانالنّص، كاروانسراى نيمه راه است.
مىگذشتند، عدهاى به ساختمان استاندارى هجوم آوردند، در حالى كه شعارشان چنين بود: «به خدا قسم، هرگز حسين (ع) را فراموش نخواهيم كرد»- «ابَدْ وَاللهِ ما نَنْسى حُسيناً». اين، گوشه و تعريضى به مزدوران بعثى بود كه با ترفندهاى گوناگون مىخواستند مردم را از «كربلاى حسين» ممانعت كنند و شور حسينطلبى را از دلها بيرون كنند.
جمعيت زائر، با شور بيشترى راه كربلا را در پيش گرفت. درحالى كه رو به كربلا راه افتادند، چنين مىخواندند:
«اى حسين! اگر دستها و پاهاى ما را هم قطع كنند، باز هم بهسوى تو، شتابان و متشكل، خواهيم آمد». (1)بيرون از شهر، تعدادى ديگر به آنان پيوستند. امواج خروشان مردم، با شعارهاى اسلامى- حماسى، به «خانالربع» كه دهكيلومتر با نجف فاصله داشت رسيدند. زنان متعهد در اين حركت، نقش مهمى داشتند. گروه انبوهى از زنان، در مدخل شهر نجف، با سخنان و شعارهايى حماسى و انقلابى، از تظاهركنندگان استقبال مىكردند. شب شد. تصميم بر آن گرفتند كه آن شب را در آن محل بمانند، تا فردا، همزمان با طلوع مجدد خورشيد، راه كربلا را پيش گيرند. از نخستين ساعاتى كه به «خانالربع» رسيدند، زائران، در يك برنامه كاملًا مردمى، تدابيرى جهت حفظ امنيت مردم از هجوم نيروهاى بعثى بهكار گرفتند. عدهاى هم، مقدار زيادى سنگ، جمعآورى كردند كه اگر با هجوم نيروهاى محاصرهكننده بعثى روبرو شدند، بتوانند به مقابله برخيزند. از طرف گردانندگان راهپيمايى، برنامهريزى دقيق، براى مقابله با هر حادثهاى شده بود. آنان، راههاى ورودى به منطقه را در كنترل خود داشتند و مزدوران بعث، از هرجا كه مىخواستند داخل افراد، نفوذ كنند و عناصر فعال را شناسايى و دستگير كنند، با
1) لو قَطَعوا ارجُلنا وَاليَدَيْنَ نأتيك زحفاً سيدى يا حسين
سنگباران مجاهدان زائر كه در كمين بودند، مواجه مىشدند و ناچار، عقبنشينى مىكردند.
آن شب، سحر شد. در فجر صادق، نماز صبح را برپا داشتند و آماده ادامه راه به سوى كربلا بودند. مردم خبر شدند كه تعدادى از اتومبيلهايى كه براى زائران، مواد غذايى مىآورد، از سوى مأموران توقيف شده و از رسيدن آنها به كاروانيان كربلا جلوگيرى كردهاند. مردم خشمگين، به طرف مأموران شتافتند و ماشينها را از محاصره آنان آزاد ساخته و راهى بهسوى كاروانسرا گشودند. در اين برخورد كه ميان تظاهركنندگان و مأموران پيش آمد، مأمورين از وخيمتر شدن اوضاع، ترسيده و گريختند.
بار ديگر، حركت راهپيمايان شروع شد. راه اصلىِ «نجف- كربلا» در اختيار و سيطره مردم بود و تظاهركنندگان اتومبيلهاى پليس را كنترل و تعقيب و گاهى توقيف مىكردند. مقامات امنيتى، براى اعزام افرادشان به منطقه، از اتوبوسهاى مسافربرى و وسايل نقليه عمومى استفاده مىكردند تا شناخته نشوند. ولى مردم، متوجه اين توطئه شدند و ماشينهاى عمومى را هم تفتيش و بازرسى مىكردند و اگر به مأمور بعثى بر مىخوردند او را تنبيه مىكردند. راهپيمايان زائر حسين (ع)، در هر اتوبوسى كه عكسهاى صدام و حسنالبكر را مشاهده مىكردند، تصاوير را پاره مىكردند و با خشم و نفرت، شعارهايى بر ضدّ حكومت و عليه نيروهاى ترسوى پليس، تكرار مىكردند و با بيان جرايم حكومت و افشاى ستمگرىهاى بعثىها براى مسافران، روشنگرى و تبليغ مواضع و اهداف خويش مىنمودند و شعار مىدادند كه:
«تاريخ نجف، نهضت حسينى را ثبت خواهد كرد.
پليس نجف، ترسو است، هيچ توطئهاى بر ضدّ حسين (ع) موفق نمىشود.
اى صدام، دستت شكسته باد، نه ارتش و نه مردم، هيچ كس تو را نمىخواهد!
اى اباالفضل! به نفع ما برخيز، كه «عفلق»، بر ضدّ ما توطئه كرده است ...»
و از اينگونه شعارهاى ضدّدولتى بر زبانشان بود و فرياد مىكشيدند كه: اى
بعثىهاى كينهتوز! نام و ياد حسين، هرگز در نجف، محو نخواهد شد!
صبح 17 صفر، يكى از مأموران با لباسهاى شخصى، تلاش مىكرد كه وارد كاروانسرا شود. نگهبانان انقلابى و هشيار، از او كارت شناسايى درخواست كردند. مأمور، وحشتزده، به لكنت زبان افتاد و رنگ از چهرهاش پريد. او را بازداشت كرده و تفتيش نمودند. همراه او ليستى يافتند كه در آن، نام عده زيادى از شركت كنندگان در راهپيمايى، و نيز، شماره اتومبيلهاى امدادگر نوشته شده بود. او را به «حسينيه» منتقل كردند. و ... ديگر بار، حركت را آغاز كرده، بهطرف كربلا راه افتادند.
گزارش به مأموران ديگر رسيده بود. براى مقابله با شور حسينى زائران، مأموران خود را به آن محل رساندند. اما وقتى رسيدند كه «كاروان كربلا» حركت كرده بود. به ناچار، عدهاى از افراد باقيمانده در كاروانسرا را بازداشت كردند. خبر دستگيرى اينان به راهپيمايان رسيد. با اينكه يكى دو كيلومتر از آنجا دور شده بودند، ليكن عدهاى از آنان برگشتند و با مأموران به زد و خورد پرداختند. صداى «يا حسين» زائران، با صفير گلوله مزدوران بعثى در هم آميخت و در اين برخورد، يك زن و يك نوجوان به شهادت رسيد و عدهاى هم مجروح شدند. ولى اين عده توانستند برادران بازداشت شده خود را از اسارتِ بعثيان نجات دهند و با حمله به اداره بعثىها در آن محل، اشياى موجود در آنجا را از بين بردند. و ... راه كربلا را، دوباره در پيش گرفتند.
حركت پرشور زائران، فضايى از حماسه و ايثار و معنويت پديد آورده بود. روحيه شهادتطلبانه آنان بيشتر و بالاتر شده بود.
حتّى جمعى از قبايل مسلمانِ ميان راه، به دنبال شنيدن خبر خشونتهاى رژيم بعث با زائران، به راهپيمايان پياده كربلا پيوستند و آمادگى خود را براى حمايت از آنان ابراز كردند، گرچه اين موضعگيرى و عمل انقلابى، به دستگير شدن عدهاى از جوانانشان انجاميد.
نقش زن مسلمان و انقلابى عراقى در اين تظاهرات، قابل توجه است. زنان در يك
دست، مشعل دعوت و هدايت داشتند و در دست ديگر، پرچم جهاد بر ضدّ حكومتِ بعث. سلاح و لوازم ضرورى را پنهان مىكردند و مخفيانه به دست مجاهدان مىرساندند و مردان را تشجيع و تحريك به مبارزه مىكردند. در جريان اين راهپيمايى عظيم هم، نقش آنان در حضور فعّال در صحنه، چشمگير بود. گاهى هم روى در روى مأموران رژيم عفلقى مىايستادند و شعار مىدادند، گاهى سنگ پرتاب مىكردند.
در ميان دستگير شدگان اين ماجرا و تظاهرات نيز، گاهى زنان وجود داشتند و اين نشان دهنده فعاليت سياسى آنان در اين پيادهروى انقلابى بهسوى كربلاى حسين (ع) بود.
با رسيدن اخبار حوادث روز 17 صفر به شهرهاى ديگر، مردم از هرسو جهت شركت در تظاهرات، در راههايى كه به «كربلا» منتهى مىشد تجمع كردند. به خصوص، راهِ «طويريج- كربلا» شاهد ازدحام شديدى بود.
مجدداً رژيم، اعلام كرد كه حركت پياده بهسوى كربلا، آزاد است و با اين اعلام لغو ممنوعيت، مىخواست خشم تودههاى انقلابى مردم را فرونشاند. ولى مردم، هشيارتر شدند و مراقبتهاى خود را براى مقابله با هر توطئهاى افزودند. و آن شب، كلمه رمزِ «اربعين» را به عنوانِ «اسم شب» ميان خود توزيع كردند و شعارهاى انقلابى بيشتر شد. تابلوى سياه بزرگى را برافراشتند كه با رنگ سفيد، بر آن نوشته بود:
«اينجا قبر شهيدان است».
از طرفى هم، مزدوران رژيم، با استفاده از تاريكى شب، در گوشه و كنار، اقدام به ربودن و دستگيرى بعضى افراد مىكردند و بعضى از اتوبوسها و اتومبيلهاى عادى را براى كنترل اوضاع و دستگيرى عناصر فعال در راهپيمايى، مورد استفاده قرار مىدادند.
خورشيد روز هجدهم صفر طلوع كرد. زائران به راه افتادند، به سوى كعبه شوق و مناى عشق، «كربلا».
رژيم بعثى عراق، براى ارعاب زائران پياده قبر سيدالشهداء و مقابله با اين سيلِ
خروشانِ معنويت عظيم، سلاحها و تجهيزات نظامى خود را به كار گرفت. دو فروند هواپيماى ميگ، در سطح بسيار پايين، از بالاى سر زائران پياده عبور كرد. سرعت پرواز، چنان بود كه ديوار صوتى شكست، ارتعاش شديد حاصل از صداى غرّش ميگها، سبب شكستن شيشه اتومبيلها شد. پس از آن، تعداد زيادى تانك و نفربرهاى زرهى و ادوات ديگر راه همراه با مأموران بسيارى با تجيهيزات كامل، به منطقه فرستادند. نيروهاى چشم و گوش بسته و مأمور، ابتدا به محاصره راهپيمايان پرداختند. مأموران نظامى كه بهعنوان مقابله با اخلالگران شورشى فرستاده شده بودند، همين كه هنگام عمل، خود را در مقابل راهپيمايى عزاداران حسينى ديدند كه علائم سوگوارى و پرچم و علم در دستجات خود حمل مىكردند، برخىشان حالت سرپيچى از فرمان مافوق پيدا كرده و به مردم پيوستند. چرا كه وجدان بيدار و تحريف نشده آنان، به زشتىِ ايستادن در مقابل جمعيت زائران كربلا را شهادت مىداد و آنان، هرچه بودند، بالأخره از سرزمين عراق و مابين النهرين بودند كه فرهنگى غنى مردم آن را در طول ساليان دراز، سيراب و اشباع كرده بود.
نصرت خداوند، آن روز آشكار شد و امداد الهى، به يارى زائران آمد. دو فروند از هواپيماها آتش گرفت. يكى در درياچه «رزازه»، نزديكى كربلا سقوط كرد و ديگرى در نزديكى فرماندارى مسيّب. و خلبان و سرنشينان آنها هلاك شدند. جالب اينجاست كه وقتى كارشناسان فنّى را براى بررسى علت سقوط هواپيما آوردند، آنان هيچ عامل مشخصى را براى آن نتوانستند بيابند. ناچار اعلام كردند كه سقوط، به علت نقص فنى بوده است. اينجا بود كه يكى از حاضرين، از روى استهزاء و طعنه، گفت: سقوط، به خاطر اختلال فنى نبوده، بلكه ناشى از «اختلالِ حسينى» بوده است.
پيوستن برخى از نظاميان به دستههاى عزادار زائر، يكى ديگر از مظاهر لطف الهى و امدادهاى معنوى او بود كه روحيه انقلابيون را بالا مىبرد و ضربه روحى سنگينى به نيروهاى دولتى وارد مىساخت.
تانكها براى ترساندن مردم و ايجاد رعب و وحشت، به ميان آمده بودند. در حالى كه تانكها حركت مىكردند، بعضى از تظاهركنندگان، روى تانك رفته و به نفع
اسلام و امامحسين (ع) و بر ضدّ حكومت بعث كافر شعار مىدادند. يك تظاهركننده ديگر، خود را جلوى يكى از تانكها انداخت، تا تانك از روى جسدش بگذرد و شهيد و قربانى راه عقيدهاش گردد. يكى از خدمه تانك، بيرون آمد و او را از جلوى تانك كنار كشيد، در حالى كه مىگفت:
«ما هم مثل شما مظلوم هستيم».
موجى كه از نجف برخاست، به كربلا رسيد.
مقاومت، رشادت، حماسه و هشيارى زائران اربعين، به ثمر رسيد. مردم زائر، علىرغم همه فشارها، تهديدها، ممانعتها و سركوبىها، به «كربلا» رسيدند. ديدار مرقد حسين (ع)، مرهمى بر زخم دلها و تسكينى بر گامهاى آزرده و پاى پرآبله و پيكر كتكخورده آنان بود.
رنج سفر، با زيارت كربلا، راحتى يافت. ابتدا، به حرم حضرتابوالفضل (ع) رفتند تا مراتب وفادارى خويش به درسهاى عاشورا را، به آن آموزگار وفا و رادمردى ابراز كنند. از حرم عباس بن على (ع)، به حرم سيدالشهداء مشرف شدند. در اين مسير، لباس خونين يك شهيد را نيز، همراه پلاكاردهايى كه بر آنها، جمله «نجف، چهار شهيد تقديم كرد» به چشم مىخورد، حمل مىكردند. در مدخل صحن حرم ابوالفضل (ع) و امامحسين (ع) با مأموران برخورد و درگيرى پيدا كردند.
زائران، وارد حرم حسينى شدند. پس از ورود، مأموران همه درها را بستند و فقط يك در باز بود كه مأموران براى بستنِ آن هم تلاش مىكردند تا زائران را در محاصره قرار داده و افراد موردنظر را دستگير كنند. زائرين علىرغم شدت عمل مأموران، از آن يك در بيرون آمدند. صحنه برخورد، به مناطق اطراف حرم كشيده شد. درحالى كه صداى «يا حسين، يا حسين» زائران، در خيابانها و ميدانها طنينافكن بود، از سيدالشهدا يارى مىطلبيدند تا از ظلم يزيديان مهاجم خلاص شوند.
هزاران نفر دستگير شدند. عناصر اصلى و محرّكين عمده اين تظاهرات حماسى را مورد شكنجه قرار دادند. هفت نفر از اين چهرههاى مبارز، زير شكنجه به شهادت رسيدند كه اين شهدا، بهطور عمده از كسانى بودند كه همواره در مراسم عزادارى سيدالشهدا و برپايى مجالس مذهبى و سوگوارى براى خاندان عصمت و طهارت، فعّالانه شركت و حضور و نقش داشتند. 16 نفر ديگر نيز به حبس ابد محكوم شدند.
ترسيمى از مسير حركت پياده زائران اربعين، از نجف تا كربلا، سال 1397 ه-
هر حركتى، خواهناخواه، دير يا زود، تأثير خود را بر افكار و ارادهها و آگاهىهاى مردم مىگذارد. اخبار آن برخوردها وقتى به درون زندانهاى عراق رسيد، زندانيان نيز، همصدا با انقلابيون بيرون، به شعارها و موضعگيرىهاى ضدّ دولت پرداختند و حتى در مواردى، زندانيان با هرچه كه در اختيار داشتند، به مأموران حمله كردند.
گرچه مراسم زيارت پياده كربلا، و حركت پرشور و پرشكوه زائران، در آن سال از طرف حكومت بعث عراق، به شدت سركوب شد، ولى تأثيرات خود را در بيدارى مردم و بسيج و تشكّل آنان بر ضدّ رژيم و افشاى ماهيت خبيث حاكمانِ بغداد نشان داد و نقطه عطفى در مبارزات مردم مسلمان عراق گرديد. (1)
در سالهاى اخير نيز، حكومت بعث عراق، در سال 1370 ش براى درهم كوبيدن حركت انقلابى شيعيان با انواع سلاحها مردم را در نجف و كربلا به خاك و خون كشيد و با توپخانه، گنبد و بارگاه حسينى را مورد هجوم قرار داد. اين جنايتهاى بىنظير، سبب شد كه رهبر معظم انقلاب، حضرت آية الله خامنهاى اعلام عزاى عمومى كرد و اطلاعيهاى صادر نمود و حمله وحشيانه به عتبات را محكوم كرد و آن را بازآفرينى اندوههاى عاشورا خواند.
شرح آن درگيرىها و اهانتها در اينجا نمىگنجد. (2)
امامرضا (ع) فرمود:
هركس قبر پدرم را در بغداد زيارت كند، مثل كسى است كه رسول خدا و قبر اميرمؤمنان (ع) را زيارت كرده است. (3)
1) عمده وقايع مربوط به حادثه اربعين، از كتاب «انتفاضه صفر» از: رعد الموسوى نقل شده است.
2) ر. ك: «مرورى اجمالى بر تاريخ سياسى كربلا»، سازمان تبليغات اسلامى، «سيماى كربلا» محمد صحّتى و «فرهنگ عاشورا» از نويسنده، مدخلِ «تخريب قبر امامحسين ع».
3) من زار قبر ابى ببغداد كان كمن زار رسولالله ص و قبر اميرالمؤمنين ع بحارالانوار، ج 99، ص 4.
سرزمين عراق، غير از سيدالشهدا (ع) و شهيدان كربلا، چهار گوهر جهانتاب ديگر را در دل خود دارد كه آسمان آن ديار را روشن ساختهاند:
عبد صالح خدا، زندانى بغداد، موسى بن جعفر
جوانترين امام شهيد، جوادالائمه، حضرت اماممحمدتقى (ع)
امام مظلوم، حضرت هادى، علىالنقى (ع)
پدر بزرگوار امامزمان، حضرت امامحسنعسكرى (ع)
دو گوهر نخست، در «كاظمين» به خاك آرميدهاند و دو خورشيد ديگر در «سامرّا».
آنكه به زيارت عتبات عاليات در عراق مىرود، بىشك به آستان بوسى اين چهار امام در كاظمين و سامرا مشرّف مىشود. از اينرو در اين بخش، نگاهى به اين شهر مقدس داريم و عرض ادب به پيشگاه آنان كه شرافت بخش اين تربت پاك گشتهاند.
آنانكه پارههاى تن پيامبرند، و هركدام، با ستم جائران در گوشهاى از خاك، پراكنده گشتهاند. آنچه در كاظمين، كهرباى جان زائر است، مرقد دو امام بزرگوار، امامموسى بن جعفر و امامجواد است.
نه آثار باستانى اين شهر، نه سابقه ديرين اين ديار كه به پيش از ميلاد مسيح مىرسد، و نه به خاطر آنكه روزى به نام «مقابر قريش» شهرت داشته است، و نه به خاطر آنكه اين گورستان قريش را پس از بناى بغداد در سال 164 هجرى به دست منصور دوانيقى در غرب اين پايتخت عباسى بنا كردند و نام قديمش «شونيزيّه» بوده است.
هرچند امروز هم، هركس در گوشه و كنار اين ديار بچرخد، به بقاياى بناهاى باستانى بر مىخورد كه از روزگاران كهن مانده است و شكوهى تأمّل برانگيز دارد؛ ليكن پرچاذبهترين اثر ماندگار اين ديار، مرقد منوّر فرزندان فاطمه، دو امام معصوم از نسل رسول خداست كه چون نگينى مكرّر، زينتبخش اين شهر است.
از آن پس كه امامكاظم (ع) در 25 رجب 183 هجرى در 55 سالگى در تربت پاكش آرميد، سپس امامجواد (ع) در آخر ذىقعده 220 هجرى در اين شهر مدفون گرديد، اين شهر بهتدريج به «كاظمين» شهرت يافت. اين دو نور، هر دو جلوهاى از يك
حقيقت ناب بودند. بدين سبب اين حرم شريف را، حرم كاظمين و حرم جوادين هم گفتهاند، چه اينكه امامكاظم، همان امامجواد است و هر دو، هم كاظمند و هم جواد. هر دو «باب الحوائج» اند و برآورنده نيازهاى سائلان و متوسلان.
زيارت مرقد امامكاظم (ع) در روايات، همپاى زيارت پيامبر و اميرمؤمنان و سيدالشهدا (ع) به حساب آمده است. در دورانهايى هم همچون كربلا، مورد سختگيرى سلطههاى جور بوده و زيارت قبر اين دو امام، آسان و بىخطر نبوده است.
از امامرضا (ع) مىپرسند: پاداش كسى كه قبر پدرت را زيارت كند چيست؟ پاسخ مىدهد: بهشت! پس آن را زيارت كن. (1)در روزگارى كه ديوارى بر مقابر قريش احاطه داشته و قبر امام به آسانى در دسترس نبوده و مخالفان اهلبيت هم سيطره داشتهاند، امامان به لحاظ تقيه، دستور مىدادند كه از پشت ديوار، زيارت كنند. حسين بن يسار واسطى كه فضيلت زيارت امامكاظم را از امامرضا مىشنود كه همتاى زيارت حضرت رسول است، مىپرسد: «اگر بيم داشتم و نتوانستم وارد آنجا شوم؟»
حضرت فرمود: «از پشت ديوار سلام بده». (2)به مرور زمان، قبه و بارگاهى بر مزار اين دو امام بنا شد. در سال 336 ه- به دستور معزالدوله، حرم كاظمين تجديد بنا گرديد، با ساختمانى نو و ضريح و دو گنبد كه بر روى قبر ساختند و ديوارى پيرامون آن.
سابقه تاريخى كاظمين، نشان از خراب شدنهاى مكرر دارد. چه با سيلهاى متعدد و طغيان آب و چه با هجوم فتنهگران به اين شهر و قتل و غارت و تخريب. اما هر بار، باز هم مرمت و آبادان مىشد و اين منطقه مسكون مىگشت.
در قرن پنجم، در اواخر حكومت آلبويه، حرم شكوه و موقعيت و آراستگى بيشترى يافت و مرقد كاظمين، جاذبههاى معنوى فراوان براى زيارت و سكونت در
اطراف اين حريم نورانى پيدا كرد.
اينك، حرم كاظمين، با دو گنبد طلايى و چهار گلدسته زرّين، ضريحى زيبا و مقدس را در بر گرفته است كه درون آن، دو قبر مقدس از دو امام پاك و معصوم است، همچون صندوقى كه دو گوهر نفيس را در خود نهان دارد. آميختگى هنر و دين و تلاقى ذوق هنرى و احساس معنوى و عشق به اهلبيت را كه در هنر مسلمانان تجلى يافته است، در مجموعه حرم كاظمين مىتوان ديد.
روزى كه به دستور هارونالرشيد، امامكاظم (ع) به دست سندى بن شاهك با خرماى زهرآلود، در زندان مسموم و شهيد شد و آنگاه، پيكرش را روى «جسر بغداد» نهادند، سپس شكوهمندانه تشييع شد و در غرب بغداد، در مقابر قريش به خاك سپرده شد، تصور نمىرفت اين مدفن پاك، روزى مزار عاشقان گردد.
كاظمين، از ديرباز مورد توجه خاص پيروان حق بوده است و شخصيتها و عالمان فرزانه در آن زيسته و درگذشته و به خاك سپرده شدهاند. فقها و علماى بزرگى هم در آنجا تلاش علمى داشته و حوزه علميه برپا داشتهاند و در مبارزات عظيم بر ضدّ دشمنان اسلام و مهاجمان به وطن اسلامى، قامت مردى افراشتهاند.
از مدفونين در آستانه كاظمين مىتوان ياد كرد:
«ابن قولويه قمى» (متوفاى 368 ه-) كه پيش پاى امامكاظم (ع) مدفون است.
«شيخ مفيد) (متوفاى 413 ه-)، استاد سيدرضى و سيدمرتضى.
و ... بسيارى ديگر از چهرههاى باايمان و نيكان و صالحان.
در اين مختصر، نه مجالى براى پرداختن به شخصيت والاى حضرتكاظم (ع) و
امامجواد (ع) است، نه با حجم محدود و مختصر اين نوشته تناسب دارد.
اما براى كسى كه به ديدار اين حرم مىرود، دلى شكسته و جانى شيفته و قلبى عارف لازم است، تا زيارتش همراه با معرفت و بصيرت باشد. از اينرو، مرثيه اين خورشيد خفته بر خاك و زندانى بغداد را مىآوريم.
و چه مىتوان كرد؟ سرمايه ما همين دلهاى سوخته و اشكهاى ريزان است. اينك، سوگنامه «كاظم آلمحمد»:
ديدهها، «عبد صالح» خدا را مىجويد، دلها، عشق پاكان را مىپرورد و چشم و دل، سراغ تو را مىگيرد، كه تو، تجسم عبوديت و تبلور صلاح و طهارتى.
تو، قربانى استقامت و پيشواى راست قامتى.
تو، امام مظلوم و مسموم، زجرديده زندانى جفايى،
اى امام! ... اى رداپوش محنت در راه خدا، اى جرعهنوش جام بلا، اى به عشق مولا مبتلا، اى كاظمينِ تو، قبله اهل ولا! ...
اى حجت حق، اى كعبه عشق، اى منزلگه شوق!
تا «حق» را از زندان اتهام بيرون آورى، زندانى طاغوتيان شدى،
تا ذهن تيره تاريخ را روشن كنى، به زندانهاى تاريك، تن دادى و آغوش گشودى،
تا عزت امامت را تثبيت كنى، ظلمت محبس ستم را تحمل كردى،
تا شرف دين و آبروى «على» را حفظ كنى، همدم سلسله سنگين و حلقههاى زنجير شدى.
تا غرور فرعونىِ «هارون» را در هم شكنى، موسىوار، از نيل بلا گذشتى،
اى زندانى بغداد! ... اى شبزندهدار عابد، اى شير بسته به زنجير!
خلفاى عباسى مىپنداشتند كه با بند زدن به پاى حقپوى تو، مىتوانند راهت را ببندند و با افكندن كُند و زنجير بر دست و گردنت، قامت افراشتهات را به ذلت كشند، و با محبوس ساختنت، محبت تو را از دل حقپرستان بيرون كنند. اما غافل از آنكه نور را نمىتوان پوشاند و عطر حقيقت را نمىتوان پنهان كرد.
تو رفتى، اما راه تو، در گامهاى زندانيان مبارز، ادامه يافت، نالههاى دردمندانهات، در فرياد خشمگين امتهاى انقلابى انعكاس داشت،
عزت تو، الهامبخش ستمديدگان شد، عشق تو، هر دل را خانه خود كرد، نام تو، تاريخ حماسههاى مقاومت را زينت بخشيد، شهادت مظلومانهات، رسواگر سلطه شكنجه و شلاق گشت، و جاى كبود تازيانهها بر پيكر نحيف تو، خطوط روشنى از سيهروزى حكام جور را ترسيم كرد.
اى كاظم آلمحمد! اى مهار حكمت و حلم، بر دهان كفآلود خشونت و خشم!
غضب، از حلم تو خشمگين مىشد، و صبر از صبر تو بىطاقت مىگشت. حكومت ستم، از نستوهى تو، به ستوه مىآمد، و مقاومت جائران، از مقاومت تو درهم مىشكست، و زندانبانان، اسير صفا و عبوديت تو مىشدند، و محبس به محبس، شبزندهدارى تو را جابهجا مىكردند، زندان به زندان، ايمان و ذكر و تهجد تو را به بند مىكشيدند، پاى ارادهات را به حلقههاى كين و حسد مىآزردند،
تن رنجورت را در ژرفاى تاريك مطامير، محبوس و معذّب مىكردند، و جنازه مطهرت را مظلومانه و غريبانه، تشييع مىنمودند ... (1)شگفتا ...! كه دوش تشييع كنندگان، آن كوه سكينه و وقار را چگونه تاب آورد؟ و «جسر بغداد»، چگونه آن پيكر را كه به عظمت عرش بود، تحمل كرد؟
سلام بر تو، كه وارث نيكان و آبروبخش نياكانى!
سلام بر تو، كه نيازمندان را بابالحوائجى،
سلام بر نام معطّر و زيبايت، كه الهامبخش صبورى و شكيبايى است، سلام بر سجادهاى كه از اشك هايت خيس مىشد، و بر زمينى كه پيشانى و صورت بر آن مىنهادى، و بر آن دستها، كه به درگاه خدا مىگشودى،
سلام بر گوهرهاى غلطانى كه از آسمان چشمانت بر گونه نورانىات مىچكيد،
1) «.. المضطهد بالظّلم، والمقبور بالجور، والمعذّب فى قعر السّجون وظُلَم المطامير، ذى السّاق المرضوض بحلَقِ القيود، والجنازة المنادى عليها بِذُلّ الاستخفاف ...» زيارت امامكاظم*، مفاتيح الجنان.
سلام بر كُند و زنجيرى كه از بوسه بر دست و پايت، قداست يافت، سلام بر مرقد نور افشانت، كه آسمان تيره عراق را روشن ساخته است، سلام بر تو، و بر پدران، و فرزندانت، و بر شيفتگان و پيروانت،
سلام بر تو كه مايه افتخار اسلامى، و شيعه، به وجود تو مىبالد، و ايران، همراه عشق تو، پيكر فرزندان بسيارى از نسل تو را در آغوش كشيده است.
خراسان، راضى است كه «رضا» ى تو را دارد،
شيراز، حمد مىكند كه «احمد» تو در آنجاست،
قم، «عاصمه» تشيع و فقاهت، «معصومه» تو را دربر دارد،
و شهرها و روستاهاى بسيار، نوادگان تو را، چونان گنجى در سينههاى خود به امانت نگه مىدارد، و هركدام، منبع بركتهاى فراوان!
حتى «حوزه علميه»، درخت پرثمرى است كه در بوستان حرم دخترت روييده و شكوفهاى است كه بر شاخه «حرم اهلبيت»، شكفته است. و ... انقلاب اسلامى ايران، عطيهاى الهى، بهدست پيشوا و امامى «موسوى» نسب بود، كه خون «اهلبيت» را در رگها و محبت «عترت» را در دل داشت.
سلام بر آن اماممعصوم و مظلوم، درود بر اين امام رهبر راحل.
اما نگاهى هم به سخاوت پرپر، حضرتجواد (ع) كه در كنار جدش آرميده است.
در اينجا نيز، هدف شناساندن چهره و شخصيت «جوادالائمه» نيست.
اماممحمدتقى، حضرت جواد (ع)، پيشوايى كه بيست و پنج بهار را روياند و شكوفاند و خود، فروزانتر از خورشيد، تابيد و درخشيد و خورشيد را به خجلت واداشت.
آنكه سخاوت باران را داشت، و كرامت دريا را و زلالى آب را. آنكه «جود»، قطرهاى بود، در پيشانى بلندش، و «علم»، غنچهاى بود از گلستان وجودش، و «حلم»، گوهرى بود، از گنجينه فضايلش.
«جواد» بود، «تقى» بود، «منتجب» و «مرتضى» بود، فرزند «رضا» بود، راضى به قضا بود. علمش گسترده چون دريا بود. مأمون عباسى با همه دشمنىاش با او، چارهاى جز
اعتراف به فضيلت «ابنالرضا» نداشت، تا آنجا كه دخترش را به همسرى امام درآورد.
شخصيت حسد برانگيز امامجواد (ع) چنان بود كه دستگاه خلافت، از حضور آن حضرت در مدينه، بيمناك بود و از به هم پيوستن قطراتِ ولايتِهواداران مىترسيد كه رودى عظيم و دريايى موجخيز پديد آيد. اين بود كه امام را از مدينه به بغداد احضار كرد. امّالفضل، دختر مأمون كه همسر او بود، همراهش به بغداد آمد.
خورشيد حيات امام در بغداد غروب كرد، در بيست و پنج سالگى، آن هم با دسيسه خليفه و همدستى امّالفضل.
آه ... كه اين زهر، چه جگرهايى را از آلرسول دريده و سوخته است.
از اماممجتبى (ع) گرفته، تا حضرت كاظم و امامرضا و اينك حضرتجواد، جوانترين امام شهيد، كه در اتاقى دربسته، چشم انتظار جرعهاى آب، با جگر سوخته و مسموم، به شهادت مىرسد. و اين، زمانى است كه از احضار امام به بغداد، به فرمان «معتصم عباسى» هنوز يك سال نگذشته است، و چه بىوفاست اين دنيا!
از روزى كه در هفتسالگى داغ پدر ديد و به سوگ «ثامنالائمه» نشست، تا روزى كه غريبانه جان سپرد، حدود 19 سال گذشت. سالهايى پرآشوب و خفقان بار.
ولى شخصيت پرفروغ امام از همان خردسالى كه به امامت رسيد، چنان جاذبه داشت كه زبانزد خاص و عام شد. رهگشاى معضلات فكرى، فقهى و اعتقادى امت بود و دشوارترين سؤالها را بىدرنگ پاسخ مىداد و چرا نه؟ كه علمش الهى بود و وصل به دريا.
سرانجام، اين حجت الهى در سال 220 هجرى به شهادت رسيد و در همان مقابر قريش، پشت قبر مطهر جدش امامموسىكاظم (ع) به خاك آرميد.
اكنون، حرم كاظمين، با دو گنبد خورشيدگون، دو شاهد تابان بر دو آفتاب درخشانى است كه در اين گوشه از خاك عراق مدفونند.
و كدام دل است كه به شوق زيارت اين دو حرم نتپد؟ و كدام ديده است كه بر مظلوميت اين شهيد جوان نگريد؟
سلام بر او، كه جواد امامان و امام جوادان است، و سخاوتى پرپر است در عنفوان جوانى! ...
شهرى است، ميان بغداد و تكريت در شرق دجله.
نام اصلى آن «سُرَّ مَنْ رأى» بوده است. بحث تاريخى و جغرافيايى نمىكنيم. اينجا هم مثل كاظمين، در پى سرنهادن بر آستان دو امام معصومى هستيم كه با جور خلفا شهيد و مظلومانه در خانه خويش به خاك سپرده شدند.
عصر زندگى امامهادى و امامعسكرى، از دورانهاى سخت براى اهلبيت بود. خلفاى عباسى براى نظارت و كنترل هرچه بيشتر نسبت به ارتباطات ائمه با هوادارانشان، آنان را در شهر نظامىِ سامرا نگه داشته بودند. «عسكر» و «مُعَسكر»، نام شاخص اين منطقه نظامى بود و بدينجهت بود كه امام يازدهم به حضرت عسكرى لقب يافت.
در روزگار توسعه دامنه نيروهاى نظامى عباسيان، سامرا بهعنوان لشكرگاه آنان انتخاب شد. شهرى كه سه سال طول كشيد تا آماده گردد. آنگاه معتصم بغداد را رها كرد و ساكن سامرا شد و سپاه 250 هزارنفرى خويش را هم آنجا اسكان داد.
اينگونه بود كه سامرا پايتخت هشت خليفه عباسى گشت، از معتصم (سال 218) تا معتمد (سال 279) كه آخرين خليفه عباسى بود كه سامرا را پايتخت قرار داد.
امامهادى (ع)، بيست سال از عمر خويش را اجباراً در سامرا گذراند و سرانجام در 41 سالگى، به دستور متوكل عباسى به شهادت رسيد (سال 254 هجرى) و در همان منزل مسكونى خويش مدفون گشت.
امامحسنعسكرى نيز كه همراه پدر در اين شهر به سر مىبرد، در سنّ 28 سالگى در سال 260 هجرى بهدست معتمد عباسى به شهادت رسيد. او نيز در همان خانه، كنار قبر پدرش به خاك سپرده شد. به اين دو امام، «عسكريين» هم مىگويند.
امامزمان (ع) نيز در همين شهر و در همين خانه بهدنيا آمد و آغاز غيبت او هم از
همين خانه بود.
خانه وسيع اين دو امام، ديوارى داشت و پنجرهاى به بيرون، و خادمى كه به آنجا رسيدگى مىكرد. زائران قبر مطهر اين دو امام، اغلب از پشت پنجره آن دو مزار را زيارت مىكردند و با مشقتها و ناامنىهايى مواجه بودند.
در سالها و قرنهاى بعد، بارها مرقد اين دو امام، تعمير شد و عمارتهايى در آن منطقه ساختند تا به وضع امروزى رسيد كه حرمى باشكوه، گنبد طلايى بزرگ و صحنهايى باصفا نشان از عشقهاى پاك و معنوى شيفتگان هنرمند مىدهد كه در اينگونه بناهاى مذهبى خود را به ظهور مىرساند.
آستان مقدس عسكريين نيز همچون بسيارى از حرمهاى مطهر در طول تاريخ از آتش كينهها و شعله فتنهها مصون نبوده است، اما بارها با كمك و همت توانگرانى نيكدل و شيفتگانى مخلص، تعمير و مرمت شده است.
اگر امروز، حرمى مصفّا، رواقهايى دلگشا و آيينهكارى شده و گنبد بزرگ طلايى و صحنهاى وسيع و گلدستههايى شكوهمند را شاهديم، همه به سرانگشتِ معجزهآساى عشقهاى پاك علاقمندان فراهم آمده است. و اين شعله مقدس و ديرپاى، هرگز از كانون دلها رو به خاموشى و سردى نگذاشته و نخواهد گذاشت. (1)روزگارى در سامرا، وضعيت نابسامانى حاكم بوده است، هم از جهت معيشت مردم و وضع اقتصادى، هم از لحاظ فرهنگى و رفتارى. اغلب مردمانش اهلسنت بودهاند. شيعيان اهلبيت عصمت و زوار گرانقدر اين قبور مطهر، چندان امنيت نداشتند.
اما در قرن اخير، با هجرت «ميرزاى شيرازى» از نجف به سامرا و تشكيل جلسات بحث و تدريس، اين شهر طراوت و نشاط بيشترى يافت و «حوزه علميه سامرا» در شمار عظيمترين مراكز علمى شيعه درآمد و مركزيتى براى فقه و علماى دينى گشت.
1) اهانتى كه در سال 1384 شمسى به ساحت نورانى اين دو امام شد و توسط دشمنان كوردل اهلبيت، حرم باصفاى عسكريين: با مواد منفجره تخريب شد، بىسابقه بود و اين در دوران اشغال كشور عراق توسط آمريكا و پس از سرنگونى صدام بعثى صورت گرفت.
ميرزاى شيرازى با فتواى تاريخى تحريم تنباكو، بار ديگر نفوذ معنوى علماى شيعه را از قلب سامرا به جهانيان اعلام كرد. بزرگانى همچون: سيد حسن صدر، سيد محسن امين، سيد شرفالدين، كاشف الغطاء، محمدجواد بلاغى، شيخ آقابزرگ تهرانى، مرحوم مظفّر، همه از تربيت يافتگانِ مكتب علمى حوزه سامرا بودند و توانستند شكوه و افتخارات شيعه را پاسدار باشند.
بهوجود آمدن كتابخانههاى متعدد و حوزههاى درسى پربار و محافل علمى و ادبى و شعرى در سامرا، همه مديون مجاهدات ميرزاى بزرگ و علماى برجسته شيعه است.
اينك حرم امامهادى و امامعسكرى در قلب سامرا، چون نگينى مىدرخشد و دلهاى عاشقان را جذب مىكند. حرمى كه پيكر پاك دو حجت خدا را در دل دارد، نيز قبر «حكيمه»، دختر امامجواد (ع) و عمه امامحسنعسكرى را كه هنگام ولادت امامزمان در آن خانه ماند و شاهد قدرتنمايى پروردگار شد. نيز قبر «نرجس»، مادر امامزمان، كه پشت مرقد امامحسنعسكرى (ع) قرار دارد. مزار «سمانه» مادر امامهادى و «سوسن» مادر امامحسنعسكرى نيز در همين حرم شريف است. بهعلاوه بسيارى از بزرگان و فرزانگان هم در آستانه اين دو امام بزرگوار مدفونند.
در شهر سامرا، سرداب مقدسى است كه زيارتگاه شيعيان است.
زائران سامرا، بوى يار را از اين ديار استشمام مىكنند و معتقدند كه آخرين محلى كه امامزمان (ع) از آنجا پنهان شده است، همان سردابى است كه در خانه امامعسكرى بوده است.
پيش از شروع «غيبت صغرى» نيز، آخرين بارى كه جمعى از پيروان، آن حضرت را ديدند، در همان خانه و همان سرداب بود تا اين ملاقات، از چشم نامحرم عباسيان دور و پنهان باشد.
امروز هم در سامرا درى وجود دارد به نام «باب الغيبه» يا «غيبةالمهدى» كه از دوران خلفاى عباسى مانده است و نقش و نگارى برجسته و خطوطى زيبا بر آن نقش بسته است. پلّكانى كه راه ورود و خروج سرداب است، به يك غرفه شش ضلعى منتهى مىشود و داراى بيست پله است. در انتهاى غرفه مستطيل شكلى، در چوبى يادشده قرار
دارد و در پشت اين در، اتاق كوچكى است كه طول آن يك متر و 80 سانتىمتر و عرض آن 5/ 1 متر است و بهعنوان محلّ غيبت امامزمان مشهور است. در گوشهاى از همين اتاق نيز چاهى معروف به چاه غيبت قرار دارد. (1)اين داستان و باور، ريشه در همان ماجراى تاريخى دارد كه پس از شهادت امامحسنعسكرى (ع) و نماز خواندن حضرتمهدى (ع) بر پيكر پدر بزرگوار، مأموران خليفه، خانه را محاصره كردند و همهجا را گشتند و اتاق به اتاق را تفتيش كردند، تا از آن فرزندِ ماهرخسار و خورشيدصفت، اثرى بيابند. هرچه بيشتر گشتند، كمتر اثر و نشانى يافتند. (2)و از همانجا بود كه غيبت حضرت آغاز شد و آن خورشيد ولايت در پس پرده غيبت قرار گرفت و چشمها در انتظار رؤيتش ماند.
سرداب مطهر كه در مجموعه نورانى حرم سامرّا قرار دارد، جاى متبرّكى است و مستحب است امامزمان را در آنجا زيارت كنند. زيارتنامه حضرت در آن محل، در كتب دعا آمده است. (3)راستى ... كجاست آن ذخيره الهى و اميد انسانها؟
سلام بر آن نور پنهان و خورشيد فروزان.
سلام بر او، آنگاه كه به نماز مىايستد، به ركوع مىرود، سر به سجده مىنهد، دست به قنوت بر مىآورد.
آنگاه كه مىنشيند ... و آنگاه كه بر مىخيزد! ... سلام بر مهدى (ع).
سخن گفتن «زائر» در حضور معصوم (ع)، ويژگى ممتازى را مىطلبد. زيرا، نه زائر به ديدار يك انسان عادى رفته است، و نه زيارت يك كار ساده و كمارج و بىبهاست.
ديدار يك زائر، از مزار حجت خدا و زبان گشودن به تمجيد و ستايش و عرض حال و طرح سؤال، ادبى را مىطلبد كه اين ادب، هم در رفتار و سلوك زائر، هم در كلام و متن گفتارش بروز و جلوه يابد.
در مواجهه با امام معصوم و هنگام تشرف به زيارت مرقد پاك و نورانى ائمه اطهار و اولياى دين، چه بايد گفت؟ چه بايد خواست؟ چگونه بايد شروع كرد؟ با چه تعبيراتى بايد ستود؟ چگونه بايد آنان را واسطه و شفيع قرار داد؟ با عنوان كردن چه مطلبى بايد رابطه روحى برقرار كرد؟ با بيان چه فضيلتى بايد عشق و ارادت را نشان داد؟ چه كلامى بايد گفت كه شايسته مقام آنان باشد؟
متنى كه به عنوان «زيارتنامه» از سوى امامان صادر شده است، راهگشاى كيفيت ارتباط و شيوه رعايت ادب كلام در برخورد با معصومين است. زيارتهاى «مأثور»، كه به عنوان يك «اثر» از ائمه نقل شده، راهنماى ماست كه امامان را چگونه مورد خطاب
قرار دهيم و چه نكاتى را عنوان كنيم و چگونه زيارت كنيم و چه بخواهيم.
گرچه ما مىتوانيم در زيارتها، به زبان خويش آنچه را مىتوانيم در ثنا و ستايش حجج الهى بيان كنيم، اما هرگز به پاى بيان معصومين نمىرسد، زيرا آنان، امام شناستر و به مقامات خويش، واقفتر از مايند و آنچه را كه آنان به پيروان خويش تعليم دهند كه در مزارهاى ائمه خوانده شود، عميقتر، صحيحتر، غنىتر، زيباتر و متعالىتر است. همانگونه كه در نيايش الهى در «نماز»، متنى كه بايد خواند، «سوره حمد» است كه كلام خدا بخشى از «قرآن» است و خدا را با كلام خودش، بهتر مىتوان ستود و نيايش كرد، در گفتگو با ائمه نيز، كلامى را كه خود آنان القاء كرده و تعليم نمودهاند شايستهتر است كه در حضورشان گفته و خوانده شود.
از اينرو، بجاست كه سيرى در مضمون زيارتنامهها داشته باشيم، تا بدانيم در اين متون مقدس و شريف، چه مطالب و معارفى مطرح است و چه نكاتى مورد توجه و عنايتِ ائمه بوده كه بنا به اهميتش، در زيارتنامههاى تعليمى آنان انعكاس يافته است.
آنچه به عنوان متن «زيارت»، در دسترس ما و در كتب ادعيه و زيارت است، برخى كلام و انشا و آموزش ائمه است كه سند آنها در كتب حديث نقل شده و بعضى انشاى علماى بزرگ است.
در اين بحث، عنايت روى زيارتهاى مأثوره و منقوله از معصومين است. چرا كه كلامشان از فصاحت و بلاغت و جنبه ادبى بيشترى برخوردار است و مضامينش قابل مقايسه با كلامِ غيرمعصومين نيست.
راويان و پيروان ائمه، همانگونه كه به نقل سخنانشان در زمينه فقه و احكام و اخلاقيات و تفسير و عقايد، اهتمام مىورزيدند، آنچه را هم كه به عنوان زيارت از امامان مىشنيدند، ثبت و نقل مىكردند و به دست ديگران مىرساندند. و اين، شيوهاى در حفظ «ميراث امامت» بود.
زيارتنامهها، برخى لحن كلى و عام، نسبت به همه ائمه دارد و بعضى مخصوصِ
امامِ خاص يا مناسبت ويژه يا مكانِمعينى است. از جمله زيارتنامههاى معتبر و جامع، زيارتِ «امينالله» و زيارت «جامعه كبيره» است. علامه مجلسى پس از نقل زيارت جامعه كبيره و توضيح برخى از فرازها و شرح لغاتش، مىنويسد:
«من در شرح اندكى از اين زيارت، كلام را گسترده ساختم- هرچند بهخاطر پرهيز از طول دادن، حقّش را ادا نكردم- براى آن جهت بود كه متن اين زيارت، از همه زيارتنامههاى ديگر، از نظر سند صحيحتر و از نظر مورد و كاربرد، عامتر و از نظر لفظ، فصيحتر و از نظر معنى، بليغتر و رساتر و از نظر شأن و ارزش، والاتر است و عده زيادى از عالمان بزرگ دين، به شرحِ اين زيارت پرداخته و كتابها تأليف نمودهاند ...». (1)براى درك مفاهيم متعالى و زيبايى كه در زيارتنامهها مطرح شده است، نياز به كليد خاصّ آن، يعنى «آشنايى به زبان عربى» لازم است. ترجمهها، هرقدر هم كه زيبا باشد، نمىتواند بسيارى از آن معانى بلند را برساند، و چهبسا در شرح يك جمله، بايد صفحاتى نوشت تا مفهوم جملهاى را به صورتى بليغ، نشان داد. و از همينجاست كه كتابهايى در شرح بعضى از زيارتنامهها، بهخصوص «جامعه كبيره» نگاشته شده است.
آنچه در مضمون زيارتنامهها آمده، بسيار گسترده است. اگر بخواهيم مجموعه آنها را بهصورتى موضوعى و مدوّن- و البته جامع- استخراج كنيم، فهرستِ عظيمى از عنوانها و مفاهيم در زمينههاى گوناگون خواهد شد. محورهاى كلى اين مباحث را مىتوان در چند عنوانِعام، تلخيص كرد. به قرار زير:
مسائل اعتقادى، توحيد، نبوت، صفات خدا ...
شناخت ائمه، اوصاف و فضايلشان.
تاريخ زندگى و عملكرد اولياى دين و مظلوميتهاى آنان.
پيوندهاى «ولايتى» بين زائر و پيشوا، و همسويى در فكر و موضع و عمل و اقدام.
افشاگرى بر ضدّ ستمگران حاكم و جنايتهايشان در حق طرفداران «حق» و طالبان «عدل».
1) بحارالأنوار چاپ بيروت، ج 99، ص 144.
تولّى و تبرّى، شفاعت، توسل، دعا و ... معارفى از اين دست.
طرح آرمانهاى والا و خواستههاى متعالى و نيازهاى برتر.
و ... برخى موضوعات ديگر، كه بهتر است آنها را با ارائه شواهد و نمونههايى از متن زيارتنامهها بررسى كنيم.
آنچه هنگام مطالعه اين متون، بهوضوح به چشم مىخورد و به ذهن مىآيد، اين است كه امامان شيعه، با توجه و عنايت كامل، از اين طريق در صدد بيان «معارف اسلام» بودهاند و در قالب يك متن زيارتى، بسيارى از آنچه را كه جزء عقايد صحيح اسلامى است، يا ارزشهاى والاى مكتبى يا فضايل برجسته ائمه دين بهشمار مىرود، يا حقايق مسلّم تاريخى درباره اهلبيت پيامبر و ماجراى زندگيشان در رابطه با حق است، و آنچه را كه جزء تكاليف شيعه و وظايف قلبى و زبانى و عملى آنان نسبت به اولياى دين و حجتهاى خداست، بيان كردهاند.
به اين صورت، «زيارت»، يك مكتب تعليمى و تربيتى شيعه است كه زيارتنامهها، به عنوان متن آموزشى و كتاب درسى، در اين «مكتب معنوى» مىتواند مورد دقت قرار گيرد.
البته ابعاد سياسى و اجتماعى هم در آنها وجود دارد كه به آنها اشاره خواهد شد. اين، با شناخت شرايط سياسى و جوّ حاكم بر عصر ائمه، آسانتر فهميده مىشود.
تلاش و تحرك انسانها وقتى از عقيده و بينشى نشأت گيرد و تابع اصول و ملاكهايى باشد، اين نشانه «موضع» داشتن انسان است.
آنكه در مسائل فكرى و يا شيوههاى برخورد عملى، به اصول و مبناهايى پايبند است و در راه حفظ آنها مىكوشد و حركات و سكنات خود را با آن مبنا و اصول، هماهنگ و منسجم مىكند، او انسانِ «موضعدار» است.
بر خلاف آنان كه در كارها و انديشههايشان، از معيارهاى خاصى تبعيت نمىكنند و به چيزى پايبند نيستند و اصولى بر خط فكرى يا جريان عملى آنان حاكم نيست،
انسانهاى موضعدار، دقيقاً برعكس آنان، سعى در منطبق ساختن افكار و اعمالشان با آن مبانى و اصول دارند.
پيروى يك شخص از اصول پذيرفته شدهاش را، داشتن موضع و حفظ موضع مىگوييم، با اين حساب، «موضع» را مىتوان در چند قسمت به خاطر سپرد:
1- مواضع اعتقادى
2- مواضع اخلاقى
3- مواضع سياسى
داشتن موضع، در همه برخوردها و رابطهها و برداشتها تأثير و انعكاس خود را نشان مىدهد. رعايت آن موضع در عمل، «موضعگيرى» به حساب مىآيد، گرچه موضعگيرى، بهطور عمده در مسائل سياسى و اجتماعى مطرح است، اما همچنان كه اشاره شد، در ميدانهاى «اعتقاد» و «اخلاق» هم كاربرد مؤثّرى دارد و بايد داشته باشد.
بر پايه آنچه گفته شد، وقتى بنا باشد كه داشتن موضع در افكار و رفتار انسان تجلى بيابد، با دقت در اثر و عمل اشخاص مىتوان به «مواضع» آنان دست يافت.
طرفدارىها، شعارها، رابطهها، ديد و بازديدها، مصاحبهها، موافقت و مخالفتها، استقبال و بدرقهها، پيامها و نامهها و تلگرافها، تبريكها و تسليتها، تماسها و حساسيت نشان دادنها و ... همه تا اندازههاى كم و زياد، مىتوانند بيانگر مواضع اشخاص باشند. از دقت در جهت و مضمون اينها، مىتوان خط فكرى كسى را شناخت و جناح اجتماعى او را دريافت و به محتواى انديشهاش پى برد. بهويژه، اگر اين فرد يا اين افراد، كسانى باشند كه در سخنها و نوشتهها و برخوردهاى خود، دقت داشته و روى حساب، حرف بزنند و عمل كنند، بهنحوى كه بتوان افكار و آثار و رفتارشان را «ملاك» و سند قرار داد.
در زيارتنامهها، از آنجا كه كلام معصومين: و آموزش امامان شيعه است، مىتوان ملاكيابى و «موضعشناسى» كرد و در مورد شيعهاى كه اين كلمات را در مزار، از روى عقيده بر زبان مىراند چنين حسابى گشود.
«اعلام مواضع»، هم به صورتِ سخن و هم به صورت عملى، قابل اجراست. گاهى
خودِ يك عمل، اعلام موضع است، گاهى نفس رفتن به جايى و شركت در جمعى و حضور در جلسهاى، گوياى مواضع انسان است، هرچند انسان، كلامى هم نگويد و اظهار نظرى هم نكند. گاهى هم سخنان و آراء، گوياى مواضع انسان است.
در «زيارت»، چهبسا رفتن به سر مزار شهيدان و زيارت قبور اولياى دين و امامان معصوم، خود، بيانگر مواضع است. خواندن زيارتنامهها (با محتواها و شعارهايى كه به آنها خواهيم پرداخت) نشانى ديگر بر آن است.
اعلام و بيان موضع، و نشان دادن آن در عمل، علاوه بر تأثيرى كه روى خود شخص دارد و او را نيرومندتر و دليرتر مىكند و به ايمانش به مواضع فكرى و عملى خود مىافزايد، به ديگران هم، خطّ و فكر و جهت مىدهد. چراغ راهنمايى است كه هنگام رسيدن به تقاطع راهها و چهارسوى انديشهها و گذرگاهها و معرض ديدها و قضاوتها، «خطّ» انسان را نشان مىدهد و ديگران را در مسير و جريان «حركت» و «جهت» خويش قرار مىدهد.
زائر، پويندهاى است كه در گذرگاه زمان و معبر تاريخ، با زيارتش، با حضورش و با زيارتنامه خواندنش نشان مىدهد كه در چه خطى است و به چه جريانِحقى وابسته است، و با چه كسانى و بر چه كسانى است، طرفدار چيست و مخالف كيست؟
متن زيارتنامهها، بهصورت مؤكّد و فراوان، شامل اين «اعلام مواضع» و تصريح به راه و خطّ و رهبرى و جناحى است كه زائر امام، در آن قرار دارد و در رابطه با همان «موضع» هم، به «زيارت» آمده است.
تصريح به قبول يك رهبرى، اعلام نفى رهبرىهاى ديگر است. خود را در خطّ رهبرى ائمه دانستن و معرفى كردن، پاسخِ «لا» به همه داعيهداران و عَلَم افرازان و طاغوتها و قدرتهاى ضدّخدايى و مخالف حق و قانونهاى متزلزل و سلطههاى ضدّبشرى و قانونگذارانِ يكسونگر كافر است.
به زيارتِ حجت خدا و امام معصوم و رهبران الهى رفتن، دربر دارنده همه اين اهداف و مواضع است. اين همان مسأله «تولّى» و «تبرّى» را مىرساند كه از شاخههاى اساسى دين و از نشانههاى بارزِ «ديندارى» است و ضرورت پايبندى به آنها، نه به
صورت ظاهرى و تنها در شكل، و نه فقط در حدّ «حبّ» و «بغض» قلبى و درونى، بلكه در متن عمل و رفتار و سلوك اجتماعى و برخوردهاى سياسى، از مسلّمات «خطّ مكتبى» يك مسلمان متعهد و «موضعدار» است.
پيگيرى اين موضع و موضوع را در متن زيارتنامهها، با توجه به برخى تعبيرات و شعارها و شعائر مىتوان روشنتر انجام داد.
«سلام»، سكه رايج زيارتهاست.
معمولترين و بيشترين تأكيدى كه در زيارتنامهها به چشم مىخورد، «سلام» دادن به امام و پيامبر يا شخصيتى است كه زيارت مىشود.
سلام، شعار اسلام و نشان ويژه امت محمدى است و تحيت و درودى است كه خاصّ آيين توحيد مىباشد: «السّلام تحيّة لملتنا ...». (1)مسلمان، هنگام ورود به يك خانه، شعارش سلام است. (2)و اگر كسى در خانه نبود، بايد بر خود سلام داد، كه اين سلام، درودى از سوى خداست «تحيةٌ من عِنْدِ الله». (3)و چون خداوند و فرشتگانش بر پيامبر، درود مىفرستند، مؤمنان هم موظّف و مأمورند كه بر آن حضرت صلوات و سلام بفرستند. (4)آيات ديگر قرآن، سرشار از اين تحيت و درود است. سلام بر مؤمنان (5)، سلام بر بهشتيان (6)، سلام بر مؤمنان پاكى كه به بهشت مىروند و اجر صبرشان سلام الهى است (7)،
سلام بر بندگان برگزيده خدا (1)و نيز سلام بر نوح، سلام بر ابراهيم، سلام بر موسى و هارون، سلام بر الياسين، سلام بر مرسلين و ديگر سلامها در كتاب خداوند مطرح است، و سلام، نام خداوند است. (2)سلام، ابراز دوستى و خيرخواهى و طلب سلامتى و رمز محبت و علاقه و پيوند و چراغ سبز آشنايى است و نشان دهنده پيوند بين زائر و مزور و ارتباط ايمانى و فكرى ميان آن دو است.
حضور بر مزار امام، و سلام دادن، نوعى شعار به نفع جبهه حق است كه در وجود امام، تجلّى يافته و نوعى تقويت جناح ايمان و هبستگى با خط پاكى و تقواست.
در زيارتنامهها، سلام بر فرشتگان مقرّب پروردگار، سلام بر انبياى بزرگ الهى، سلام بر ملائكه موكّل از سوى خداوند بر مشاهد شريفه، سلام بر آدم و نوح و ابراهيم و .. رسولان ديگر داده مىشود. اين، علاوه بر اعتقاد به وجود پيوند و ربط، ميانِ «خداانبيا و اوصيا- فرشتگان» اعلام ارتباط بين مسلمان زائر با اين جهان ملكوت و بيان همبستگى عملى با اين جريانِ حق تاريخى و اسوهيابى و الگوگيرى از آنان است.
در زيارتها، زائر، گاهى سلام خويش را نثار امام شهيد و حجت پروردگار مىكند، گاهى هم سلام خدا و رسول و اوليا و فرشتگان را به عنوان تحيت، تقديم مىدارد. جمله «السلام عليك»، در خطاب به شخصيتهاى مورد زيارت، فراوان به چشم مىخورد و به دنبالِ اين جمله، اوصاف و فضايل و مناقب و برجستگىهاى آن شخص مطرح مىشود. سلام، بهانهاى است براى ستايش مقامات بلندِ امام و پيامبر، سلام، تيتر و سرفصل اشاره به شايستگىهاى آن بزرگان است.
در پى اين تكيه كلام، كه «ترجيعبندِ» منشورِ عميقِ زيارتنامهها محسوب مىشود، يك دنيا معارف دين و تاريخ زندگى و كمالات روحى و فضيلتهاى معروف و شناخته شده ائمه ذكر مىشود.
سلام گفتن و درود و تحيت فرستادن بر چنين وجودهاى ارزشمند و اسوهاى، زائر را هم در اين خطّ و مدافع اين ارزشها قرار مىدهد.
وقتى در زيارتنامهها، از ائمه به عنوانِ: دوستان ويژه خدا و برگزيدگان بندگان او و ياران خالص پروردگار و كانون معرفت و محبت خدا و دعوت كنندگان به حق و اطاعت كنندگان مخلص امر و نهى الهى و ... ستايش مى شود، و به آنان به عنوانِ متقين بزرگ، سروران پاك، دريچههاى ايمان، امانتداران خدا، و چراغهاى فروزان در ظلمتها و مشعلهاى هدايت و پرچمهاى راستى و پناه مردم و نمونه والا و حجج پروردگار و ... سلام داده مىشود، (1)عشق به اين اوصاف و كشش بهسوى اين فضايل، در دل و جان زائر هم پديد مىآيد و پيوند او با ائمه، در اين رابطهها مستحكم مىشود.
اينگونه سلامها، نشانه علقه درونى و گرايش باطنى و توجه به اين ارزشهاست و نوعى اعلام هبستگى و پيوند و «ولايت».
در مقابلِ آن، «لعن» هم وجود دارد. در همين زيارتنامهها كه درود به پاكان و رسولان و امامان و اهل كمال و معنويت فرستاده مىشود، ننگ و نفرت و نفرين و لعنت هم بر دشمنان آنان، كه دشمنان حق و عدل و نيكى و پاكى هستند، فرستاده مىشود.
در كنار هم بودنِ «سلامها»، «لعنها» مىرساند كه آن «ولايت» و اين «برائت» در كنار هماند و مكمل يكديگر.
مخاطبان لعنت در زيارتنامهها كيستند و چه كسانى ملعونند؟ خدا و رسول، در قرآن و سنت، چه كسانى را لعنت كردهاند؟ و چه كسانى مستحقّ لعناند؟ ... بحثى است مفصل كه در اينجا مجال بيانش نيست، كافى است به آيات قرآن و احاديث پيامبر و ائمه: مراجعه كنيد.
ولى لعنتى كه در زيارتنامهها آمده است، نوعى نفرين و طرد است.
معنى لعن، طرد كردن و راندن و دور كردن از رحمت است (2)عربها، هنگام
راندن كسى از جمع خويش، تعبير لعن بهكار مىبردهاند. (1)لعنت خدا نسبت به مردم، در آخرت به معنى عقوبت است و در دنيا بهمعناى بريدگى يك انسان از پذيرش رحمت و توفيق الهى. و لعنت انسان نسبت به ديگرى، به مفهوم نفرين و دعا به زيان اوست. (2)اين راندن به خشم و درخواستِ دورباش از رحمت خدا در دنيا و آخرت، اين نفرت و نفرين مقدّس كه در زيارتنامهها از زبان زائر بيان مىشود، اعلام برائت و بيزارى و بيان موضع مخالف با ناپاكان و تبرّى نسبت به اهل ستم و فساد و طغيان است.
لعنت، نشان اوج انزجار و تنافر است، كه در مرحله عملىاش به پيكار و مبارزه مىانجامد.
گرچه لعن، در زيارتنامهها هرگز به اندازه «سلام» نمىرسد، ليكن در حدّ خودش فراوان بهكار رفته است. از انبوه فقرات زيارتنامهها، به چند نمونه كه مخاطبانِ لعنت و متعلقان آن را بيان مىكند، اشاره مىكنيم.
در زيارتى كه امامصادق (ع) به «يونس بن ظبيان» و ... آموخته است، خطاب به سيدالشهداء (ع) مىخوانيم:
«... لعنت باد بر امتى كه شما را كشتند، و با شما به مخالفت برخاستند و ولايت شما را انكار كرده، بر شما تاختند، و امتى كه (در صحنه حق و يارى شما) شاهد بودند ولى به شهادت نرسيدند ...». (3)در زيارت ديگرى كه امامصادق (ع) به «حسن بن عطيه» آموخته است، مىخوانيم:
«... خدايا! لعنت كن كسانى را كه فرستادگانت را تكذيب كردند، كعبه را ويران ساختند، كتابت را سوزاندند، خونهاى دودمان پيامبرت را ريختند، در سرزمينهايت فساد كردند و بندگانت را به ذلت نشاندند ...». (4)
نمونهاىديگر، از زيارت اميرالمؤمنين كهامام صادق به يونس بن ظبيان تعليم كرد:
«... خدا لعنت كند آن كس را كه تو را كشت، و آن كه را در پى كشتن تو بود و آن كه با تو مخالفت كرد، و آن كه بر تو دروغ بست و بر تو ستم نمود. لعنت خدا برآن كه حق تو را غصب كرد و بر آن كه اين خبر به او رسيد و به آن رضا داد ... من از آنان به سوى خدا بيزارى مىجويم. خدا لعنت كند امتى را كه با تو مخالفت نمود و ولايت تو را انكار كرد و بر ضدّ تو بسيج شد و تو را كشت و خوار نمود و دشمنى كرد ... خدايا! با همه لعنتهاى خويش، كشندگان پيامبرانت و اوصياى آنان را لعنت كن و سوزش آتش خود را به آنان بچشان، خدايا جِبتها (قدرتهاى ضد الهى)، طاغوتها، فرعونها، لات و عُزّى و هر قدرتى را كه در مقابل تو به آن دعوت مىشود، و هر نوآور بدعتگذار و مفترى را لعنت كن. خدايا، آنان و پيروان و هواداران و علاقمندان و هبستگان و ياران آنان را فراوان لعنت كن ...». (1)در مورد «لعن»، به همين چند فراز بسنده مىكنيم، كه اندكى از بسيار بود و شما خود مىتوانيد در زيارتنامهها دقت كنيد.
اين برائت و بيزارى كه در قالب «لعن» بروز مىكند، با اين زشتىها، فسادها، تحريفها، ستمها، گردنكشىها، صفآرايى در مقابل جناح حق، نپذيرفتن طاعت ائمه و مخالفت با اين رهبران الهى آميخته است. لعن آنان، طرد نمايندگان اين خطّ در هميشه و همهجاى تاريخ است.
آن كه آنان را به اين خاطر لعن مىكند، طبعاً بايد فكر و عمل خود، از اينگونه كجىها و فسادها پاك باشد. نفى موضع امويان و عباسيان در دشمنى با ائمه و راه درست آنان، رفض موضع عملى و فكرى پيروان آنان در طول تاريخ است.
مىبينيم كه حتى لعن بر دشمنان ائمه و مخالفان راه خدا و سنت رسول هم، براى پيروان راستين حق و طرفداران اهلبيت عصمت: سازنده و خطدهنده است.
موضوع ديگرى كه در زيارتنامهها، بهطور گسترده و مكرّر به چشم مىخورد،
1) بحارالأنوار چاپ بيروت، جلد 97، ص 273.
«تولّى» و «تبرّى» است. ولايت داشتن و برائت جستن. اعلام همبستگى نمودن و اظهار برائت و بيزارى كردن.
سخن ما، از گروه حقپرست و موحّدى است كه مىخواهد معيارهاى مكتب را بر همه اصول زندگى خويش حاكم سازد. از اينرو، در ولايت و برائت نيز، بايد نگاهش به كلام خدا و رهنمود پيامبر و ائمه، و رفتار عملى و سلوك اجتماعى آنان باشد.
ولايت و برائت، نوعى «جاذبه» و «دافعه» و پيوستن و گسستن را دربر دارد. ولايت، بهطور كلى و عام، جهت خدايى داشتن همه كارها و برنامهها، و نوعى تشكّل و تحزّب و هم جبههگى در عقيده و عمل، با اولياى دين و پرچمداران توحيد است. حفظ و پاسدارى و پايبندى به جبهه حقى است كه انسان به آن پيوسته و وابسته است. بعد عملى و خارجى اين «پيوستگى درونى»، چنان روشن است كه نيازى به بحث و استدلال ندارد.
امام باقر (ع) در حديث مفصّلى به جابر بن عبدالله، مىفرمايد:
«مَن كانَ لِلّهِ مطيعاً فهو لنا ولي ومن كانَ للّه عاصياً فهو لنا عدوٌّ ولا تُنال ولايتُنا الّا بالعمل والوَرَع». (1)آن كه مطيع خداست «ولىّ» ماست و آن كه نافرمانى خدا كند، «دشمن» ماست، به «ولايتِ» ما، جز با عمل و پرهيزكارى، نمىتوان رسيد.
4- مبناى مكتبىِ «برائت»
كفر به طاغوت، مقدمه ايمان به خداوند است، فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ .... (2)نفى آلهه، زمينهباور به «الله» است: «لا اله الّا الله».
كفر و ايمان قرين يكدگرند هركه را كفر نيست، ايمان نيست
ابراز برائت و بيزارى از كافران و جائران و پيروان باطل و مخالفان حق، هم در «لفظ» و هم در عمل و موضعگيرى اجتماعى، جزء وظايف دينى و تعهّدات مكتبى است.
حضرتابراهيم (ع) از مشركان زمان خود، تبرّى مىجويد. (1)پيامبر از سوى خداوند دستور مىشنود كه از مظاهر شرك، برائت جويد. (2)خداوند، از مشركين تبرّى مىجويد. (3)رسولخدا از عمل كفار، ابراز تنفر مىكند. (4)نوح، از جرمهاى قوم خود اظهار برائت مىكند. (5)و ... هود، از عمل مشركانه قوم عاد، تبرّى مىجويد. (6)على (ع)، به دستور پيامبر و امر خداوند، سوره برائت را در مراسم حج، براى همه مىخواند تا برائت خدا و رسول از مشركان، به گوش همه برسد.
تاريخ اسلام و مبارزات شيعه، سراسر آكنده است از برائتهاى لفظى و عملى از جنايتكاران و غاصبان حق و پيروانِ باطل. بهعنوانِ مثال، در دوره امويان و اوج خفقان خلفا و امراى جائر بنىاميه و بنىمروان، تباهى و سيهدلى را به آنجا رساندند كه على بن ابىطالب (ع) را سبّ و لعن مىكردند و دشنام به آن حضرت و سبّ وى، امرى رايج شده بود. مردانى مبارز و آگاه، با فرياد عليه اين بدعت و ستم، اعتراض و اعلام برائت مىكردند. از جمله «يحيى بن امطويل»، از اصحاب امامسجاد (ع) در كُناسه (موضعى خارج از شهر كوفه) مىايستاد، و با صداى رسا، همفكران و حقپرستان را مورد خطاب قرار مىداد كه: «يا معشر اولياء الله! انّا بُرَءَاءُ ممّا تسمعون» ... ما از آن چه مىشنويد (يعنى سبّ و لعنِ على (ع)) بيزار و متنفريم، هركس به على (ع) دشنام دهد، لعنت خدا بر او
باد، ما از آل مروان، و از آنچه كه جز خدا مىپرستند، بيزاريم ...». (1)مگر مىتوان پيوند با خدا و ضدّ خدا را در يك زمان برقرار كرد؟ هيچكس جز يك دل در سينه ندارد. اين دل، يا كانون عشق به حق و «الله» است، يا مركز محبت دشمنان خدا. به تعبير قرآن كريم:
ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ. (2)ايمان به خدا، با گرايش به مخالفان اسلام و توطئهگران بر ضدّ مسلمين، سازگار نيست. اين تصريح كلام خداوند است كه:
«... اى پيامبر، هرگز نمىيابى كسانى را كه ايمان به خدا و رستاخيز قيامت دارند، با مخالفانِ خدا مودّت و دوستى كنند. حتى اگر آنان، پدران و فرزندان و برادران و قبيله خودشان باشند ...». (3)باز، از كلام خداوند، شاهد آورديم، كه مىگويد:
«اى كسانى كه ايمان آورديد، اگر پدران و برادرانتان، كفر را بر ايمان برگزيدند، هرگز با آنان دوستى و ولايت نداشته باشيد». (4)و نيز، آيهاى كه از گرايش و تمايل به ستمگران نهى مىكند. (5)و از ولايت و دوستى با دشمنان خود و خدا، و برخوردِ مودّتآميز با آنان برحذر مىدارد و دستور مىدهد با قومى كه مورد خشم پروردگارند، دوستى نكنيد. (6)وقتى امامان شيعه، مظهر حق باشند و اهلبيت، تبلور توحيد و ... وقتى با يك دل، نشود بيش از دو دلبر داشت، بايد از يكى، دل برداشت تا به ديگرى دل سپرد.
مگر پذيرفتنى است ادعاى «ولايت امام»، از كسى كه از دشمنان امام، «برائت» ندارد؟ اين اعلام موضع نسبت به دوستى ائمه: و بيزارى از دشمنانشان، از شعائر
مذهب است. عمل يك انسان بايد شاهد آن ولايت، و دليل اين برائت باشد.
هم تبرّى در لفظ، هم در عمل. هم در «قلب»، هم در «زبان».
«اسماعيل جعفى»، از امامباقر (ع) مىپرسد: مردى اميرالمؤمنين را دوست دارد، ولى از دشمنانش هم تبرّى و دورى نمىكند و مىگويد كه على، نزد من گرامىتر از مخالفانش است. حضرت فرمود:
«چنين كسى مخلوط است (آميزه بيگانه در اوست) و دشمن است، پشت سر او نماز مخوان و براى او هيچ گونه كرامت و ارزشى نيست». (1)در مورد ديگر، كسى خدمت حضرت امير (ع) رسيد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! من شما و فلانى را دوست دارم. (و يكى از مخالفان و دشمنان آن حضرت را نام برد). حضرت در جواب فرمود:
«أَمّا الآن فَأَنْتَ اعْوَرُ، فَإِمّا انْ تَعْمى وإِمّا انْ تُبصرْ». (2)
الآن تو، لوچ هستى، يا كور باش يا بينا ...
يا بيا پروانه اين نور باش يا برو خفّاش باش و كور باش
عقيده به راه ائمه، شريك بردار نيست، اگر هست، با غير آن قابل جمع نيست. به همين جهت است كه در فقرههاى متعددى از زيارتنامهها، خطاب به ائمه گفته مىشود: «فَمَعَكُم، مَعَكُم، لامَعَ غَيْرِكُم» يا ... «لامع عَدوّكم». (3)با شمايم، با شمايم، نه با غير شما ... نه با دشمنان شما.
تعهد مكتبى و پيوستگى خطّى و مرامى با اهلبيت عصمت، ايجاب مىكند كه با دوستانشان، دوستى كنيم و با دشمنانشان، دشمن باشيم و دشمنى داشته باشيم. تشابه در عمل و شعار، ضرورتِ ولايت است. وگرنه آنكس كه در موضعگيرىها و برخوردها، همسو و همجهت با يزيديان است، يزيدى است، هرچند در حرم «حسين» معتكف باشد و در «عاشورا»، خود را عزادار «شهادت» بداند و يا در روزهاى عزا، در سوگ ائمه
بگريد ... مهم، باطن است نه ظاهر، «عمل» است نه «ادّعا».
امامصادق (ع)، حبّ دوستان خدا را واجب مىداند و «ولايت» نسبت به آنان و «برائت» از دشمنانشان را هم تكليف واجب مىشمرد و مىفرمايد: ولايت مؤمنانى كه پس از پيامبر، در دين او تغييرى پديد نياوردند واجب است، كسانى همچون: سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد، عمارياسر، جابر بن عبدالله انصارى، حذيفه بن يمان، ابوهيثم، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خدرى و ... كسانى كه همانند اينها بودند و در مسير اينان حركت كردند و چون اينان عمل نمودند، و نيز ولايتِ پيروان آنان و اقتدا كنندگان به راه و عمل و هدايت آنان نيز واجب است ... (1)اين خطى است كه در امتداد نسلها و زمانها، پيروان راستين ائمه و حق را از مدعيان جدا مىكند و ولايت و موالات را به صورت تكليفى واجب در مىآورد.
داشتن محبت و دوستى و ولايت، با انگيزهاى الهى، شرط ايمان است. در حديث ديگرى، امامصادق (ع)، در گفتگويى با اصحاب خويش، از آنان مىپرسد كداميك از دستگيرههاى ايمان، استوارتر است؟ هركس جوابى مىدهد، روزه، حج، عمره، جهاد، نماز، زكات ... مطرح مىشود. امام، با اينكه فضيلت هريك را مىپذيرد، اما از قول رسولاكرم (ص) چنين روايت مىكند كه فرمود:
«إِنّ اوْثَقَ عُرَى الايمانِ الحُبّ فى الله، والْبُغضُ فى اللهِ، وَتوالى ولىِّ الله وتعادى عدوِّ الله». (2)
استوارترين دستگيرههاى ايمان، عبارتست از:
دوستى بهخاطر خدا و در راه خدا،
دشمنى و كينه، براى خدا،
دوستى كردن و ولايت با دوست خدا،
عداوت داشتن با دشمن خدا.
خداوند به بعضى از عابدان بنىاسرائيل، كه ذرهاى غرور و خودپسندى از عبادتهايشان، به دل راه داده بود وحى نمود كه عبادت و زهدت، چندان كارساز نيست كه براى خود و راحتى و مقام خويش چنان كردهاى. آيا با دوستِ من دوستى كردهاى؟ با دشمنى از دشمنانم دشمنى كردهاى؟ ... (1)جز با داشتن قلبى سرشار از عشق به نيكان و كينه از ظالمان، ايمان انسان كامل نيست. اين خصلت مردان خدا و «اولياءالله» بوده كه محبت خداييان را به دل داشته و از ابليسيان نفرت قلبى داشتهاند و آن را ابراز هم مىكردهاند. بدون اين حالت، نه ايمان كامل است، نه معرفت به خدا و راه او، شناختى صحيح و مطلوب!
باز هم از كلام معصومين: شاهد بياوريم:
امامباقر (ع) به «ابوحمزه ثمالى» فرمود: كسى خدا را مىپرستد كه او را بشناسد. و آنكه بدون خداشناسى، عبادت كند، گويا گمراهانه غيرخدا را مىپرستد. پرسيدم: «معرفتِ خدا» چيست؟ فرمود: تصديق به خدا، و تصديق به رسالت محمد (ص)، در مورد موالات على (ع) و او را امام دانستن و امامت ائمه پس از او را پذيرفتن و به درگاه خدا از دشمنانشان برائت جستن.
ابوحمزه از امام مىپرسد: چه كارى است كه اگر انجام دهم، ايمانم به كمال حقيقى مىرسد؟ فرمود: با دوستان خدا دوستى كن و با دشمنانش دشمنى كن و همانگونه كه فرمانِ خداست، با «راستان» باشى ... (2)پس، ايمان كامل، در سايه «ولايت» با صالحان است كه نمونه اعلا و برجسته آنان هم، ائمه مىباشند.
نكته ديگرى كه از زبان رسولخدا نقل شده اين است كه همين ولايت، جز با «برائت» پذيرفته نيست. هركس بيزارى از دشمنان عترت پيامبر ندارد، در ولايت و دوستىاش بايد شك كرد.
سخن پيامبر (ص)- در ضمن حديثى مفصّل- اين است كه:
«... ياعلى! سوگند به آنكه مرا برگزيد و به پيامبرى برانگيخت، اگر كسى هزار سال هم پرستش خدا كند ولى به ولايت و رهبرى تو و امامان ديگر از نسل تو گردن ننهد، پذيرفته نيست. به تحقيق، ولايت تو هم پذيرفته نمىشود، مگر با «برائت» از دشمنان تو و دشمنان ائمه ديگر از اولادِ تو ...». (1)و امامرضا (ع) فرموده است:
«كمالُ الدّينِ ولايَتُنا والبرائَةُ مِنْ عدوِّنا». (2)تماميت دين، به «ولايت» ما و «برائت» از دشمنان ما بسته است.
به امامصادق (ع) گفته شد: فلانى، دوستدار شماست، اما در بيزارى و برائت از دشمنان شما ضعيف و ناتوان است (يا ضعف نشان مىدهد). امام فرمود:
«هيهات! دروغ مىگويد. كسى كه مدّعىِ «محبت» ماست، ولى از دشمن ما «برائت» ندارد». (3)
نشان انسان مؤمن، داشتن «موضع» در مسائل اجتماعى و سياسى است.
آنجا كه «حق» و «باطل» مطرح است و پاى «ايمان» و «كفر» در ميان است.
موضع، بهصورت «ولايت» و «برائت» چهره نشان مىدهد. سراغ متون زيارتى مىرويم، تا از زبان اولياى دين، اين حقيقت را دريابيم.
وقتى پيوند «دل» و «دين» بريده شود و رابطه «عقيده» و «ايمان» قطع شود. پيوندهاى ديگر، سازگار و كارساز و مفيد نيست.
1) بحار الانوار، ج 27، ص 63.
2) همان، ص 58.
3) بحار الأنوار، ج 27، ص 58. روايات اين موضوع را، در بحارالأنوار، ج 27، ص 51 باب وجوب دوستى با دوستانشان و دشمنى با دشمنانشان و همچنين صفحه 64 باب كيفر آنكه با غير دوستانشان دوستى مىكنند و نيز، صفحه 73 باب محبت و يارى ائمه و پاداش دوستى و موالات با آنان و صفحه 166 باب اينكه جز با «ولايت»، اعمال پذيرفته نيست مطالعه كنيد.
ملاك و ميزان، «حق» است و اهلبيتِ حق. وقتى با اين خطّ خدايى، «همخانواده مكتبى» نباشى، همخانوادگى نسبى و خويشاوندى چه سودى دارد؟ و تا چه اندازه استوار و پابرجاست؟
مگر نه اينكه پيوندهاى قلبى و دينى، استوارترين پيوندهاست؟ .. اگر اين نباشد، ريسمانها گسيخته و دستگيرهها شكسته است و انسان، تختهپارهاى سرگردان بر امواج متلاطم اقيانوسهاى كران ناپيداى حيرتها و سرگشتگىها خواهد بود ... و راه به جايى نخواهد برد و روى ساحل نجات نخواهد ديد.
رابطهها و پيوندهايى «حبل المتين» نجات است كه خالص باشد، و به رنگ اعتقاد و مكتب آذين يافته باشد، نه بر اساس خويشاوندى، يا منفعتها، يا لذتها.
زيارتنامهها، تحكيمبخش اين پيوند مكتبى است و فقرات اين متون ارزشمند، يادآور اين پيوستگى به جبهه نور و گسستن از وادى ظلمت است.
و جالب آن است كه هر دو را با هم مىآورد، هم تولّى و هم برائت را. هم محبت و عشق را، هم نفرت و غيظ را. هم دوستى كردن با اهلبيت را، هم دشمنى داشتن با مخالفان را. به خصوص، «زيارت عاشورا»، سمبل اين ولايت و برائت، و تبلور اين «حبّ فى الله» و «بغض فى الله» است.
اين اعلام برائت از دشمنان و ابراز دوستى با اهل حق، هم دل دوستان را استوار مىسازد، هم دل دشمنان را مىلرزاند. هم روحيه گرفتنِخود «زائر» است، هم در هم شكستن روحيه دشمن.
در زيارت «جامعه كبيره» خطاب به امامان خويش مىگوييم:
«... خداوند را و شما را شاهد مىگيرم، كه من به شما و به آنچه شما به آن مؤمن هستيد، «ايمان» دارم، به دشمنانتان و به آنچه شما به آن كفر ورزيديد، كافرم. نسبت به موقعيت و شأن شما بينايم، به گمراهى مخالفانتان آگاهم، با شما و دوستان شما دوستم، عداوت و كينه دشمنان شما را در دل دارم، با هركه با شما در صلح باشد در سازشم، و با هركه با شما بستيزد، مىجنگم ...». (1)
1) «اشهد الله و اشهدكم انّى مؤمن بكم و بما آمنتم به، كافرٌ بعدوّكم وبما كفرتم به، مستبصرٌ بشأنكم وبضلالةِ مَن خالفكم موالٍ لكم ولاوليائكم، مبغضٌ لأعدائكم ومعادٍ لهم، سِلمٌ لِمَن سالمكم وحربٌ لِمَن حاربكم ...» مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.
تا دل، نخواهد، تن به بلاى دوست نمىافتد،
تا عشق درونى نباشد، «جهاد بيرونى» هم نيست،
تا نفرتِ قلبى نباشد، برائت عملى ميسّر نيست،
تا «دل» تسليم محبت و امر ائمه نباشد، «دست»، به يارى آنان نمىچرخد.
از اينرو، در فقرههايى از زيارتنامهها، روى «تسليم قلب» تأكيد شده است. يعنى ابراز اين نكته، كه دل، قلمرو فرمان آنان است و مىخواهد، آنچه را كه آنان مىخواهند ... به قول باباطاهر:
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندددر زيارت «وارث» مىخوانيم: «... خدا و فرشتگانش و رسولانش را شاهد مىگيرم كه قلب من، پيرو و تسليم قلب شماست، و امر من، تابع امر شما».
«قَلْبِى لِقَلْبِكُمْ سِلْمٌ وَأمْرِى لأَمْرِكُم مُتّبِعٌ». (1)و در زيارت حضرت اباالفضل (ع) مىگويى:
«... اى پسر اميرمؤمنان، بهسوى تو آمدم، در حالى كه هم دل من تابع و تسليم شماست، و هم خودم تابع شمايم، نصرت و ياريم آماده براى شماست تا آنكه خدا داورى كند، با شمايم، با شمايم، نه با دشمنانتان ...».
«قَلْبِى مُسلِّمٌ لَكُم وَتابِعٌ وَانا لَكُم تابِعٌ ونُصرَتى لَكُم مُعَدّةٌ ...». «2(2)» نظير همين جملات، در زيارتى كه از امامصادق (ع) روايت شده، خطاب به پيامبر و دودمان پاكش بر زبان مىآوريم. (3)اين تذكرها و يادآورىها و اظهار و ابراز «موضع» ها، براى آنكه در راه است، تقويت اراده و قوّت قلب مىآورد، زيرا عوامل تضيعف كننده و فلج كننده و بازدارنده
و وسوسههاى دنيا خواهانه بسيارى هست و هر دم احتياج به تقويت و الهام است، و رسيدن موجى از پس موج ديگر ... و براى آن كس هم كه چندان قاطع و استوار در راه نيست. او را به راه مىكشد و اين سويى مىسازد.
در زيارت حضرت صديقه طاهره (س) مىخوانيم:
«خدا و رسولان و فرشتگانش را شاهد مىگيرم كه من راضىام از آنكه تو از او راضى بودى، خشمگينم، از كسى كه تو بر او خشم گرفتى، بيزارم از آنكه تو از او برائت نمودى، دوستدار آنم كه تو دوستدارش بودى، دشمن آنم كه تو دشمنش بودى، بغض و محبت كسانى را دارم كه تو نسبت به آنان، «بغض» يا «محبت» داشتى». (1)در اينجا نيز تعبيرهاى «رضايت»، «ولايت»، «محبت»، از يكسو، و «سَخَط»، «برائت»، «عداوت» و «بغض» از سوى ديگر و در مورد كسان ديگر به چشم مىخورد كه اينها همه، خميرمايه پيوستن يا گسستن در روابط اجتماعى و صحنههاى عملى زندگى يك مسلمان متعهّد است.
زمان مىگذرد، اما حق و باطل باقى است.
دوره عوض مىشود، اما چهرههاى حقپرست و باطلجو همواره وجود دارد. به همين دليل، خط ولايت و برائت نيز، در امتداد زمانها و نسلها استمرار مىيابد. حتى نهتنها در تاريخ دنيا، بلكه در امتداد زمانى تا به قيام قيامت. همانگونه كه در زيارت اميرالمؤمنين (ع) هنگام وداع مىگويى:
«99 گواهى مىدهم كه آنانكه باامامان ما جنگيدند، دشمنان ما هستند، ما نيز از آنان بيزاريم، آنان حزب شيطانند و لعنت خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر آنان است». (2)
1) «اشهد الله ورسله وملائكته انى راضٍ عمّن رضيتِ عنه، ساخطٌ على من سخطتِ عليه، متبرّءٌ ممّن تبرّئت منه، موالٍ لِمن واليت، معادٍ لمن عاديتِ مبغضٌ لمن ابغضتِ محبٌّ لمن احببتِ ...» مفاتيح الجنان، زيارت حضرتزهرا س.
2) «اشهد انّ مَن حاربهم لنا اعداءٌ ونحن منه براء، وانّهم حزب الشيطان وعلى من قتلهم لعنةالله والملائكة والناس اجمعين» بحارالأنوار، ج 97، ص 266.
در اذن دخول حرم سيدالشهداء هم مىگويى:
«المُوالى لِوَلِيّكُم والمُعادِى لِعَدوِّكُم». (1)و در زيارت ائمه سرمنرأى هم (امامهادى و امامعسكرى در سامراء) مىگويى:
«انِّى وَلىٌ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوٌّ لِمنْ عاداكُم». (2)يعنى هم در وداع با على (ع)، هم هنگام اجازه طلبيدن براى ورود به حرم امامحسين (ع)، هم براى نخستين امام، و هم براى امام دهم و يازدهم، در همه، اين خط جارى و سارى است، و اين فرهنگ، مستمر و پيوسته است. همين پيوستگى در رمز ولايت و انگيزه برائت هم، در متون زيارتى مطرح است. زيرا ائمه، تبلور يك خطّاند و جلوههايى از يك نورند و چهرههايى مختلف از حقيقت واحدند.
در زيارت «جامعه كبيره» مىخوانى:
«با شمايم، با شمايم، نه با جز شما،
آخرينِ شما را به همان نحو كه با اوّلينتان دوستى كردم، دوست مىدارم.
بهسوى خداوند، برائت مىجويم از دشمنانتان و از طاغوت و قدرتهاى باطل و شياطين و حزب ستمگر آنان، برائت مىجويم از آنان كه به شما ستم كردند. حق شما را انكار كردند، از رهبرى شما سر بر تافتند، ميراث شما را غصب كردند، در شما شك داشتند. از شما منحرف و رويگردان شدند، و بيزارم از هر وسيله و پيشواى مُطاعى جز شما و از رهبرانى كه به آتش دوزخ دعوت مىكنند، تا زندهام، خداوند مرا در محبت و ولايت و آيين شما استوار بدارد ...». (3)در زيارت امامسجاد، امامباقر و امامصادق: در روز سهشنبه هم چنين مضمونى به چشم مىخورد، آنجا كه مىگويى:
1) مفاتيح الجنان، اذن دخول حرم امامحسين ع.
2) همان، زيارت ائمه سرّمنرأى.
3) «فمعكم معكم لامع غيركم، تولّيت آخركم بما تولّيت به اولكم و برئت الى الله عز وجل من اعدائكم و من الجبت والطاغوت والشياطين وحزبهم الظالمين لكم، الجاحدين لحقّكم والمارقين من ولايتكم والغاصبين لارثكم الشاكّين فيكم المنحرفين عنكم ومن كلّ وليجةٍ دونكم وكلّ مطاعٍ سواكم ومن الأئمة الذين يدعون الى النار، فثبّتنى الله ابداً ما حَييت على موالاتكم ومحبّتكم ودينكم» مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.
«اللّهُمّ انّى اتوالى آخِرَهُم كما تَوالَيتُ اوّلَهُم». (1)اين تولّى و تبرّى، نهتنها در عرصه دنيا، بلكه تا دامنه قيامت هم ادامه دارد.
در زيارت، خطاب به ائمه: مىگويى:
«در سازشم با آنانكه با شما در سازش باشند، در جنگم، با آنانكه با شما بجنگند، با دشمنانتان دشمن و با دوستانتان دوستم، ... تا قيامت». (2)و اين را، نهتنها ما نسبت به اهلبيت مىگوييم، بلكه خود پيامبر اسلام، معلم اين درس و الهامبخش اين خطّ و راه است.
در روايت است كه رسول گرامى اسلام، به على و فاطمه و حسن و حسين: فرمود:
«انا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُم وسِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُم». (3)و اگر چنين سخنى را ما بگوييم، كلام حضرترسول را گفتهايم، و اگر دل به تولّاى اهلبيت سپردهايم، دل به محمد دادهايم و اگر دوستىِ آل پيامبر را داريم، دوستى حضرت رسالت را داريم. مگر نه اينكه مودت اهلبيت، اجر و مزد رسالت آن رسول عزيز است؟! پس آنكه با خاندانش بستيزد، با او به ستيز برخاسته است، و آنكه با عترت او پيوند ولايت داشته باشد، با آن حضرت، پيوسته است. اين خط نورانى ماست، كه از خود ائمه الهام گرفتهايم.
امامصادق (ع) در متنى كه براى زيارت امامحسين (ع) به ما آموخته است، فرموده كه پس از سلام و درود بر حسين، و لعنت كردن بر قاتلان او و كسانى كه در خونش شريك بودند، و آنانكه آن خبر را شنيدند و راضى شدند، بگوييد: «انا الى الله مِن ذلك برئٌ». (4)
در زيارتى ديگر، از قاتلان آن حضرت، برائت مىجويى، و دستور است كه سه مرتبه بگويى:
«انا الَى الله مِمَّن خالَفَكَ بَرئٌ». (1)و در زيارت آن حضرت در روز دوشنبه مىگويى:
«اى مولاى من، من هوادار تو و دودمان توام، با هركه با شما صلح باشد، صلحم. با هركه با شما بجنگد در ستيزم، به پنهان و آشكار شما و به ظاهر و باطن شما ايمان دارم. خداوند دشمنان شما را از نخستين آنان تا به پايان لعنت كند، من به خداى متعال، از همه آنان برائت مىجويم». (2)و چنين برائتى، در زيارت امام موسى بن جعفر، امامرضا، اماممحمدتقى و امامهادى: در روز چهارشنبه هم ذكر شده است. (3)اين، نهتنها شيوه و مرام ما، بلكه سيره عملى خود امامان نيز بوده است كه همه از رفتار پيامبر الهام گرفتهاند و رفتار پيامبر، تجسم اسلام و تبلور آيات قرآنى است كه به او و مؤمنان دستور مىدهد با دشمنان قاطع و سختگير باشند و با مؤمنان، مهربان و نرمخوى.
در متن زيارتى كه امامجواد (ع) به «صغر بن ابىدلف» آموزش مىدهد، خطاب به رسولالله، مىگويى:
«... شهادت مىدهم كه تو با مؤمنان، به رأفت و مهربانى رفتار كردى، و با كافران با غلظت و شدّت». (4)در زيارتى هم كه امامصادق (ع) به محمد بن مسلم تعليم مىدهد، خطاب به اميرالمؤمنين (ع) است كه:
«خدا و فرشتگان و انبياء و فرستادگانش را به گواهى مىطلبم، كه من با آنكه
1) مفاتيح الجنان، زيارت مطلقه امامحسين ع.
2) «انا يا مولاى مولىً لك ولآل بيتك، سلمٌ لمن سالمكم وحربٌ لمن حاربكم ومؤمنٌ بسرّكم وجهركم وظاهركم وباطنكم، لَعَن الله اعدائكم من الأولين والآخرين وانا ابرء الى الله تعالى منهم» مفاتيح الجنان، زيارت امامحسين* در روز دوشنبه.
3) مفاتيح الجنان، زيارت روز چهارشنبه.
4) «اشهد انك ... وانك قد رؤفت بالمؤمنين وغلظت على الكافرين» مفاتيح الجنان، زيارت پيامبر در روز شنبه.
ولايت تو را داشته باشد دوست و همراهم، و با كسى كه با تو دشمنى كند، دشمنم». (1)ولايت «خون» و برائتِ «شمشير»
از يك واژه حماسى و از يك تعبير ژرف، كه در متون زيارتى است، نبايد به سادگى و سطحى گذشت. يعنى همان جمله: «سِلمٌ لِمن سالَمكم وحربٌ لِمن حارَبكم».
يك شيعه مرتبط با ائمه، بايد بر اساس دوستىها و دشمنىهايى كه با امام، شده و مىشود، اهل صلح و جنگ، و در خطّ «ستيز» يا «سازش» باشد. بىتفاوتى در اين زمينه، به معناى خروج از خط و بركنارى از صحنه و انحراف از «صراط مستقيم» است. پيرو راه حسين (ع)، در مسأله دوستى و دشمنى و «حرب» و «سِلم»، بايد موضعدار باشد، نه بىخط و بىطرف و بىنظر! ...
اين، خود، دين و آئين است و مقتضاى زندگى مكتبى است.
بنگريم چگونه اين مفهوم، در زيارت سيدالشهدا ترسيم شده است:
«با برائت و بيزارى از كسانى كه تو را كشتند، يا به جنگ تو آمدند، يا با دشمنان بر ضدّ تو هماهنگ شدند، و كسانى كه نيرو بر ضدّ تو فراهم كردند و آنان كه صداى- استغاثه- تو را شنيدند و به يارىات نشتافتند، با بيزارى از اينان، به دين خدا هستم. اىكاش با تو بودم و در ركابت به فيض بزرگ شهادت مىرسيدم». (2)آرى ... اين برائت، خودش ديندارى و خدا باورى و اسلام پذيرى است.
ميزان اين جنگ و صلح ائمه اند. فلش تعيين كننده جهتِ سازش و ستيز، «آنان» اند. دوستى و دشمنى با دوستان و دشمنانشان، تنها به كسانى كه در زمان ائمه و معاصر آنان و در كربلا حضور داشتند منحصر نمىشود.
ما فقط دوستِ «علىّ اكبر» و «مسلم» و «حبيب بن مظاهر» و دشمن «شمر» و «عمرسعد» و «يزيد» و «خولى» و «سنان» نيستيم. بلكه با هركس كه در خطّ ائمه باشد و
فكر و ايده و آرمان آنان را بپذيرد و با مرامشان هماهنگ باشد، با آنان همسو و هماهنگيم و هركه با «خطّ اهلبيت» در ستيز باشد، در ستيزيم، هرجا كه باشد، هركه باشد، هرزمان كه باشد. مسأله از انحصار در عصر و زمان ائمه بايد بيرون كشيده شود. همهجا و هميشه ... «الى يوم القيامه».
اينك، نه اصحاب حسين (ع) هستند كه با آنان دوستى كنيم، نه لشگريان يزيد زندهاند كه با آنان نبرد كنيم. ولى حسينيان تاريخ، حضور دارند و يزيديان، به كفر و شيطينت، در سطح جهانى مشغولند.
هنوز هم عصر حضور ائمه است، گرچه امام دوازدهم از چشم ما پنهان است.
هنوز هم دوره ستمگرى پيروان خطّ اموى و عباسى است، منتهى در شكل ديگر، با چهرههاى جديدى از حجاج و يزيد و متوكّل!
بهعلاوه، دوستى و دشمنى، تنها در محدوه «دل» و مودت و برائت قلبى خلاصه نمىشود. سخن از قتال و حرب است، نهتنها احساس باطنى. وقتى تعبير «جنگيدن» با كسانى كه با ائمه مىجنگند مطرح مىشود چه چيزى به ذهن مىآيد؟ آيا جز شمشير و سلاح و ميدان و خون و شهادت؟ در زاويه خانه و كنج مسجد و عزلت و تنهايى و انزواى فردى كه صحنه «حرب» وجود ندارد! ...
اين فراز از زيارت، «پيمان جهاد و شهادت» است، و كلام امام، بيان كننده «ولايت خون و شهادت» و «برائت جنگ و شمشير» است.
در بسيارى از اين تعبيرها، ائمه نفرمودهاند كه بگوييد با دشمنانتان «مىجنگيم»،- بهصورت فعل مضارع- بلكه با تعبير مصدرى بيان شده است. يعنى نفرمودهاند «نحارب»، يا «محارب» بلكه فرمودهاند: «حَرْب» و «سِلم» يكپارچه جنگ، يا صلح، ما با دشمنانتان، «جنگيم» و با دوستانتان «صلح»!
شيعيان ائمه را در عمل، و در صحنه «تولّى» و «تبرّى» هايشان با همخطّان آن پيشوايان و با ستيزكنندگان با راه و منطق آنان بايد شناخت ... امروز هم صحنه درگيرى پيامبر و ابوسفيان است و ميدانِ كربلا ... ياران حسين (ع) را از چه راهى مىتوان
شناخت؟!
تأكيد بر خط جهاد و شهادت، از مفاهيم ديگر متون زيارتى است.
زائر، وقتى شعار صلح و ستيزش را بيان مىكند، جهتِ دوستىها و دشمنىها هم بر محور ولايت ائمه است؛ و زيارت، بيانگر آن خطّ حماسى و خونين، كه مبتنى بر مبانى مكتبى و عقيدتى است. و زائر با زيارتش جبهه فكرى و همبستگى خود را ابراز مىكند.
از عناصر بارز و مهمّى كه در زيارتنامهها به چشم مىخورد، عنصر «جهاد و شهادت» به عنوان دو نمونه از ارزشهاى قرآنى است. و اين دو نيز، جز در سايه «بيعت»، فراهم نمىآيد. بيعت هم پذيرش عملى ولايت و رهبرى آنان است.
محورهاى اين مسأله متعدد است و در زيارتها، روى همه آنها تكيه و تأكيد به چشم مىخورد؛ هم طرح اصل مسأله جهاد و شهادت در راه خدا، هم اينكه ائمه و اولياى دين، از صفات برجسته و فضايل درخشان و والايشان، جهاد در راه خدا و كشته شدن در اين مسير مقدس است و اين افتخارى براى اين دودمان است.
و نيز، اين نكته كه يك زائر، زيارتش را به عنوان يك ميثاق و عهد و وفاى به پيمان بشناسد و مطرح كند.
پيمان و ميثاق زائر با امام، و اينكه زيارت، وفاى به آن عهد و ميثاق است، نكته ارزنده، سازنده و حساسى است. زائر تنها به ابراز علاقه و محبت و اظهار ولايت نسبت به ائمه و برائت از دشمنان بسنده نمىكند، بلكه در ميدان عمل هم، پايدار و استوار و اهل جهاد است و آرزوى جهاد و شهادت در راهشان و پيش رويشان، از خواستههاى بلندِ يك شيعه زائر و مؤمن است. طرح اين شعار و آرزو و اميد، انسان را در همين خط قرار مىدهد و اين فرهنگ را در دل و جان زائر رسوخ مىدهد.
درى را كه خداوند به روى اولياى ويژه خويش گشوده است، «بابٌ فتحه الله
لخاصه اوليائه» (1)، به روى ائمه، بيش از ديگران باز كرده است، و آنان خود، گشاينده اين راه به روى مسلمانانند، در هر فضيلتى پيشتاز و اسوهاند، از جمله جهاد. و «جهاد»، تنها به امر آنان و در خطّ رهبرى آنان، قداست و مشروعيت و ارزش مىيابد. از اينرو، پيامبر و ائمه، پيشتازان اين راهند و اسوه مسلمانان در اين فريضه عزتبخش و عظمتآفرين.
شما راه خدا را باز كرديد شهادت را شما آغاز كرديد
به خون خفتيد تا آيين بماند فدا كرديد جان، تا دين بماند
در زيارتنامهها، هم درباره رسولخدا (ص) و هم ائمه:، موضوع «جهاد فى سبيلالله» يكى از كارهاى برجسته و فضايل درخشان آنان به حساب آمده است، آن هم به صورت يك شهادت و گواهى. زائر، باور و اعتقاد و شناخت خويش را اينگونه بيان مىكند كه: گواهى مىدهم كه تو، يا شما ائمه، در راه خدا و با انگيزه الهى جهاد كرديد، از اسلام و حق دفاع نموديد، پاسدار دين خدا بوديد، با برخوردارى از ايمان و يقين، در راه خدا كشته شديد، و ... از اينگونه تعبيرات كه همه در متن زيارت آمده است. در مورد حضرت رسول، و امامعلى (ع) و حمزه سيدالشهدا، و امامحسن و امامحسين و شهداى احد، و شهداى كربلا و ... تعبير جهاد بهكار رفته است.
خطابهايى همچون: جاهدتَ فى سبيل الله، جاهدتَ فى سبيل ربّك، جاهدتَ فى اللهِ حقَّ جهاده. جاهدتَ الملحدين (درباره سيدالشهداء).
درباره شهداى احد، در زيارتشان مىخوانيم:
«جاهَدْتُم فِى اللهِ حَقّ جِهادِه وَذَبَبْتُمْ عَن دِينِ اللهَ وَعَنْ نَبِيّهِ، وَأَشْهَدُ أَنَّكُمْ قُتِلْتُم على مِنهاجِ رَسُول الله ...». (2)شما در راه خدا، جهادى شايسته و بايسته كرديد و از دين خدا و پيامبرش دفاع
كرديد و شهادت مىدهم كه شما بر راه و سنت پيامبر كشته شديد.
درباره عباس بن على (ع) مىگوييم:
گواهى مىدهم كه تو بر آن راهى رفتى كه مجاهدان راه خدا در «بدر» رفتند و با دشمنان خدا جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و يارى و دفاع كردند ... (1)پيوستگى جهادِ «عاشوراييان» با «بدريون» بهخوبى نشان داده شده است. و اين خط، امتداد و استمرار دارد، تا قيام حضرتمهدى (ع) و جهاد در ركاب او و به امر او.
همانگونه كه «جهاد»، ارزشى اسلامى است و اولياى دين، پيشگامان اين راه، «شهادت» هملباس كرامتى جاودان و رتبهاى والا در مكتب ماست، و ائمه و اصحابشان، پيشاهنگان اين خطّ خون، از اينرو، عنصر شهادت هم در زيارتنامهها فراوان به چشم مىخورد. چه با تعبيرِ «قتل» و كشته شدن در راه خدا، و چه با صفتِ شهيد و شهداء.
درباره شهداى احد، مىخوانيم:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ ايّها الشُّهَدَاء المُؤْمِنُونَ». (2)درباره اميرالمؤمنين (ع) در زيارتى منقول از امامهادى (ع) مىگوييم:
«لَقيتَ اللهَ وأَنْتَ شَهيد». (3)تو درحالى خدا را ملاقات كردى كه شهيد گشتى.
درباره شهداى كربلا تعبيراتى از اين قبيل وجود دارد:
يا أَنْصارَ دينِ الله، يا أَنْصارَ رَسُولِ الله، يا انْصارَ الله، أَشْهَدُ أَنّكُمُ الشُّهَداء السُعَداء، درباره امامحسن مجتبى (ع): أَيُّها الشَّهيد.
درباره امام حسين (ع): أَيُّها الشَّهيد و ابْنُ الشهيد.
گرچه گفتن اين تعبير، امروز براى ما عادى است، اما آن زمان، نوعى مقابله با تبليغات مسموم دشمن و نوعى مبارزه به حساب مىآمد. در مورد امامحسين (ع) كه
حماسه كربلايش و خروش خدايى عاشورايش را به «خروج از بيعتِخليفه» و شورشى كور و اخلالگرى منتسب كردند و در نتيجه، كشته شدنش را هم، تاوانِ آن روبرتافتن از خليفه، با چنين جوّى تأكيد روى «شهيد» شدن آنان، خنثى كردن آن القاءاتِ مسموم است.
در زيارتى كه امامهادى (ع) آموزش داده است، اين تعبير وجود دارد:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ وَمَن قُتِلَ مَعَك شُهَداءٌ احياءٌ». (1)- گواهى مىدهم كه تو و كسانى كه با تو كشته شدند، شهيدان زندهايد.
وقتى «جهاد» و «شهادت» در زيارتنامهها، از فضايلى ارزشمند محسوب مىشود كه زائر، امام را به آن صفات ياد مىكند و بر تجلى اين ارزشها در حيات و حركت ائمه پاى مىفشارد، روشن است كه راهِ جهاد و شهادت را به زائر مىآموزد و «خطّ جهاد» را ترسيم مىكند و «مكتب خون و شهادت» را و رنگ خدايى و صبغه الهى دادن به قيام و شهادت را.
اين نيازمند دو عنصر ديگر هم مىباشد: يكى بيعت با امام در اين راستا، ديگرى اعلام آمادگى براى فداكارى و آرزوى توفيق براى جانبازى و جهاد و شهادت د رراه و ركاب آنان، كه به اين دو هم اشاره مىكنيم:
زيارت، بيعت زائر با امام است، در مسير «تولّى» و «تبرّى». در متون زيارتى، به اين نكته تصريح شده و زائر، خدا و امام را به گواهى مىگيرد كه به اين ميثاق و عهد، وفا كرده است.
در زيارتى كه مرحوم كلينى، از امامهادى (ع) نقل كرده است، در زيارت سيدالشهداء (ع)، پس از سلام و درود بر آن حضرت، دستور مىدهد كه نام يكايك ائمه را ياد كن، و بگو:
1) مفاتيح الجنان.
«أَشهَدُ أَنَّكُمْ حُجَجُ الله ... اكْتُبْ لى عِندَكَ ميثاقاً وَعَهْداً انِّى أَتَيْتُكَ مُجَدّداً الميثاقَ، فَاشْهَدْ لى عِندَ رَبّكَ ...». (1)پس از شهادت به اينكه ائمه، حجتهاى پروردگارند، خطاب به حسين (ع) مىگوييم: اين را براى من، پيش خودت به عنوان «ميثاق و عهد» بنويس، بنويس اين كه من به زيارت تو آمدم، در حال تجديد ميثاق، نزد پروردگارت گواه من باش!
در زيارت ديگرى براى امام حسين (ع)، زيارت را يك گواهى به حساب آورده و مىگويد:
«هذِهِ شَهَادَةٌ لى عِندَكَ الى يَوْمِ قَبْضِ رُوحى بِحَضْرَتِك» (2)و خواستار اين مىشود كه اين گواهى، تا روز مرگ و جان دادن، نزد آن حضرت به وديعت نهاده شود. جلوه روشن تر و عينى تر اين تجديد ميثاق از طريق زيارت، در زيارت هر روزه حضرت مهدى و دعاى عهد آن حضرت ديده مى شود. امامدوازدهم، پيشواى زنده، اما غايب ماست. در كتب زيارت، براى گفتگوى هر روزه با آن حضرت زيارتى نقل شده است كه در قسمتى از آن است:
«أَللّهُمَّ إِنّى اجَدِّدُ لَهُ فِى هذا اليَومِ وَفِى كُلِّ يَومٍ عَهْداً وَعَقْداً وَبَيعَةً فِى رَقَبَتى».
خدايا من امروز، و همه روزه، با آن حضرت، عهد و پيمان و بيعتى را كه بر گردنم است، تجديد مىكنم.
در آخر همين زيارت، پس از اعلام آمادگى براى جهاد و شهادت در راه و ركابِ مهدى (ع) مىخوانيم:
«اللّهُمَّ هذِهِ بَيْعةٌ لَهُ فِى عُنقى إِلى يَوْمِ القِيامَةِ». (3)خدايا اين زيارت، بيعت آن امام بر گردن من است، تا دامنه رستاخيز.
پايدارى بر سر پيمان و استوارى در راه بيعت، ايمانى نيرومند مىخواهد، كه جز
در سايه پيوند قلبى و رابطه اعتقادى با رهبر، به دست نمىآيد. زيارت، يادآورى اين پيوند درونى و ايمانى است.
امامصادق (ع) در «دعاى عهد» كه به حضرت ولىامر مربوط مىشود و خوب است چهل صبح، پىدرپى خوانده شود، به ما آموخته است در اين دعا، كه پيمان و بيعت با امام غايب است بگوييم: خدايا! من در صبح امروز و تا زندهام، در طول عمرم با او عهد و پيمان و بيعت استوار خويش را تجديد مىكنم و از اين ميثاق، هرگز روى بر نمىتابم و دست بر نمىدارم. (1)
سنان ببارد اگر بر عمود قامتِ ما گمان مبر، به يمين و يسار برگردد
عالم بزرگ شيعه، سيّد رضى، در دستورالعملى كه درباره زيارت پيامبر اسلام دارد، با استفاده از همين نكته مىگويد: پس از زيارت آن حضرت مىگويى: «خدايا! اين زيارت را، نزد خودت بيعتى پسنديده و پيمانى استوار قرار بده، پيمانى كه حيات و مماتم، زندگى و مرگم بر اين پيمان و در وفادارى به آن باشد و بر همين ميثاق هم مرا در قيامت برانگيزى». (2)اين فرازها در زيارتنامهها، مسلمان را در پيوندى معنوى و ارتباطى عميق با اولياى دين قرار مىدهد و يك زائر، احساس مىكند كه در مسير حركت جهادى ائمه و خطّ سرخ حسين (ع) و كربلا است.
«بيعت مرضيه» و «عهد مؤكّد»، كه در متن زيارت است، گوياى چه رازى است؟ زندگى و مرگ، بر مبناى وفا به اين عهد، يعنى چه؟ محشور شدن در رستاخيز بر اساس شناخت و پايبندى و زيستن با اين بيعت و ميثاق، چه معنايى دارد؟ و ... بالأخره، اين «بيعت»، چه تعهدات، تكاليف و مسؤوليتهايى را به دوش زائر بيعتگر مىگذارد؟
1) مفاتيح الجنان، اللّهم انى اجدّد له فى صبيحة يومى هذا وما عشت منْ ايامى عهداً و عقداً وبيعةً له فى عنقى لا احُولُ عنها ولا ازولُ ابداً.
2) «اللّهم اجعَلْ ذلك بيعةً مرضيّة لديك، وعهداً مؤكّداً عندك، تحيينى عليه وعلى الوفاء بشرائطه وحدوده وحقوقه واحكامه، وتميتُنى اذا امتنى عليه وتبعثنى اذا بعثتنى عليه ...» بحارالأنوار، طبع بيروت، ج 97، ص 162، به نقل از مصباح الزائر.
آنچه بر مىآيد، وفادار بودن و استوار ماندن بر اين ميثاقهاى مؤكّد، نياز به توفيق و امدادى از سوى خداوند دارد و از اينرو- طبق زيارتنامه فوق- از خداوند خواسته شده است كه حيات ما را بر محور اين بيعت و عهد، و بر اساس وفاى به «شرايط» و «حدود» و «حقوق» و «احكام» آن قرار دهد.
اين بيعت، تنها يك تشريفات يا احترامگزارى ظاهرى نيست، بلكه رسالت سنگينى را به گردن مىنهد، كه حدّ و مرز و قلمرو آن، تا دامنه قيامت هم كشيده مىشود.
وقتى ائمه دين، امام جهاد و اسوه شهادتند، زيارتى هم كه پيمان با اين پيشوايان مجاهد و شهيد باشد، حضور در ميدان مبارزه و درگيرى و فداكارى را مىطلبد. و اين، جز در سايه اعلام آمادگى از سوى زائر، براى جانبازى در اين راه، ميسّر نيست. به همين جهت، عنصر «شهادت طلبى» را كه در پى همين نكات مطرح است، نبايد از نظر دور داشت.
پيروى امامان، «عمل» مىطلبد. «ادّعا» و «شعار»، بدون پشتوانهاى از تلاش و آمادگى و اقدام، خريدار ندارد. «زيارت»، مظهر عشق و علاقه است، و نشانِ پيوند و رابطه، و سمبل «بيعت» و رمز «ميثاق» و عنوانِ «عهد».
همچنان كه گذشت، امامان، در ايمان، جهاد و شهادت، ايثار و فداكارى الگوى مايند. زائر وقتى در ديدار مرقدشان، اظهار محبت و اعلام مودّت و بيعت و وفادارى و تبعيت و پيروى و همخطّى و همرأيى مىكند، يعنى حتى تا مرز شهادت هم با آنان است، ثابت و استوار، مؤمن و معتقد، صبور و شكيبا.
«زائر» چه كند؟ چگونه در مسير آنان قرار گيرد، هم در مكتب و جهاد، هم در مبارزه و شهادتطلبى؟ ...
اگر امروز، حسين (ع) نيست، «راه» او هست.
اگر زائر، در كربلاى سال 61 هجرى نبوده است تا در دفاع از امامش جان ببازد،
جبهههاى امروز نبرد و تقابل حق و باطل، كربلاى ماست. هر روز عاشورا و هرجا كربلايى است. شهادتطلبى زائر و حركت در «راه ائمه»، در حسرت نسبت به نبودن در كربلا اگر تجلى مىيابد، جبرانش با حضور در صحنههاى مقاومت و دفاع امروز از اسلام، ميسّر است.
در زيارتنامهها، زائر، حسرت مىخورد كه چرا در عاشورا نبود تا حسين را يارى كند و نسبت به ياران بزرگ و شهيد اباعبدالله الحسين، با هزار آرزو مىگويد:
«يالَيْتَنِى كُنْتُ مَعَكُم فَأفُوزَ مَعكُم». (1)اىكاش با شما بودم و همراه شما به فوز و كاميابى مىرسيدم.
زائر، خطاب به سيدالشهداء (ع) مىگويد:
«انْ كانَ لَم يُجِبْكَ بَدَنى عِنْدَ اسْتِغاثَتِكَ فَقَد اجابَكَ قَلْبِى وسَمْعِى وبَصَرِى وَرَأْيِى وَهَواىَ عَلَى التّسْلِيمِ لِخَلَفِ النبىِّ المُرْسَلِ ...». (2)اگر آن هنگام كه استغاثه مىكردى- و هل من ناصر مىگفتى- بدن من نبود تا پاسخت دهد، اما دل و گوش و چشمم، فكر و خواسته و آرمانم، پاسخگوست، و تسليم و پيرو فرزند پيامبر! ...
و نيز:
«قَلْبِى لَكُم مُسَلِّمٌ، وَرَأْيِى لَكُمْ مُتبّعٌ، وَنُصْرَتِى لَكُم مُعَدَّةٌ ... فَمَعَكُمْ، مَعَكُم، لامَعَ عَدُوِّكُم». (3)دلم تسليم شماست، رأى و فكرم پيرو شماست. نصرت و يارىام، آماده براى شما، با شمايم، با شمايم، نه با دشمنانتان.
اكنون كه ائمه حضور و حيات ندارند، تبعيت از آنان و يارى كردنشان، تلاش در مسير اهداف و تعاليم و راه آنان است.
فعاليت خالصانه در جهت اهداف و آرمانهاى آنان، وفا به پيمان با راه آنان است
و حضور در كربلاى حسين (ع) است و جهاد در ركاب ائمه است و نشان دادن صداقت در «بيعت» با امامان معصوم. آنكه از مرگ مىهراسد، از شهادت ترسان است، آنكه عافيتطلب و رفاهدوست است، آنكه به مكتب «خون و شهادت» سيدالشهداء ايمان نمىآورد، آنكه نداى حسين زمان را در رابطه با دفاع از اسلام و شركت در حماسههاى دفاع پاسخ نمىدهد،
آنكه پا روى خون شهيدان مىگذارد و از كنار اين همه حماسه و ايثار و جانبازى، بىتفاوت و سرد و بدبينانه مىگذرد،
آنكه حاضر نيست در راه اسلام، خراشى بر اندامش بيفتد و ريالى از اموالش كاسته گردد و اندكى از آسايشش كم شود، چگونه مىتواند «شيعه حسين» باشد؟
مگر حسين بن على (ع) هنگام بيرون آمدن از مكه و هنگام عزيمت به مسلخ عشق- كربلا-، در انبوه حجاج و زائران خانه خدا، آن خطبه پرشور را نخواند، كه «شهادت» را مدال زيباى فرزندان آدم دانست و پيوستن به راه پاك گذشتگان صالح را به يادها آورد و فرمود:
«الا! ... وَمَنْ كانَ باذِلًا فِينا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْيَرحَلْ مَعَنا، فَإِنّى راحِلٌ مُصْبِحاً إِن شاءَ الله». (1)هركه خون قلبش را در راه ما مىبخشد و خود را آماده ديدار خدا كرده است، پس با ما و همراه ما بكوچد، من سپيدهدم فردا مىروم ...
هركه دار هوس كرب و بلا، بسم الله هركه دارد سر همراهى ما، بسم الله
آيا اين، چيزى جز خط و فرهنگ «شهادتطلبى» است كه آموزگار عشق، حسين ابن على (ع) به ما مىآموزد؟ آنكه امروز، دل و جرأت، و ايثار و فداكارى و مردانگى جهاد را ندارد و «جان» خويش را بر هر چيز مقدم مىدارد و سلامتى خود را از اسلام هم بيشتر دوست دارد، از كجا كه اگر در صحراى كربلا و در عرصه رزم عاشورا بود، به كنارى نمىخزيد و كنج
1) كشف الغمه، ج 2، ص 241، لهوف 53؛ حياة الامام الحسين، ج 3، ص 48.
عافيت را بر ميدان جهاد و شهادت نمىگزيد؟!
با اين حساب، «يا لَيْتَنِى كُنْتُ مَعَكُم» گفتن چنين كسان نسبت به عاشوراييان، تا چه حدّ مىتواند راست باشد؟ مگر نه اينكه هر مدّعايى، شاهد صدقى مىخواهد؟
جبهههاى نبرد اسلام و كفر در سطح جهان و در عصر حاضر، مكرّر همان عاشورا و كربلاست. آرزوى معيّت و همراهى، آرزوى لوازم آن هم هست. شهداى كربلا در مقابل امام كه فرمود هركه مىخواهد برود، گفتند:
«بَل نَحْيى بِحَياتِكَ وَنَمُوتُ مَعَكَ».
با توط زندهايم و با تو مىميريم!
از مفاهيم ديگر زيارتنامهها «طلبِ ثار» و «خونخواهى» است.
نبرد حق و باطل را پايانى نيست، تا حق، حاكميت مطلقه يابد.
«كربلا»، حلقهاى از حلقات زنجيره مبارزه حق و باطل بود. و خون شهيدان كربلا، هنوز بدون انتقام مانده است، تا آنكه مهدى (ع) قيام كند، و در ركابش يارانى جان بر كف و شهادتطلب و قوىدل و آهنين اراده و مؤمن و صبور و بصير، به خونخواهى آن مظلومان برخيزند. چه توفيقى است جهاد در اين راه، و در ركابِ امام منتظر.
تعاليم زيارتنامهها، تداوم اين راه را مىآموزد، و اوج پرشكوه اين خطّ را در عصر آن موعود نشان مىدهد. زائر هم آرزومند است و هم خواستار، كه آن روزگار درخشان را دريابد و خونخواه شهيدان كربلا باشد. در «زيارت عاشورا» زائر چنين مىگويد: (خطاب به حسين و ياران شهيدش)
«وَانْ يَرزُقَنى طَلَبَ ثارِكُمْ مَعَ امامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بالْحَقِّ مِنْكُمْ». (1)از خدا مىخواهم كه خونخواهى شما را، در ركاب امام هدايتگر و آشكار و حقگويى از شما خاندان، روزىام كند.
1) مفاتيح الجنان، زيارت عاشورا.
و در جاى ديگر مىطلبد:
«اللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنَ الطّالِبينَ بِثارِهِ مَعَ امام عَدْل تُعِزُّ بِهِ الْاسْلامَ وَاهْلَهُ». (1)خدايا ما را از خونخواهان حسين (ع) قرار بده، در ركاب پيشواى دادگرى كه عزّتبخش اسلام و مسلمين باشد.
و در «زيارت عاشورا» ى غيرمعروفه، از آن پيشوا، كه پرچمدار اين خونخواهى مقدس است، با اسم و رسم، نام برده مىشود:
«وَانْ يُوَفِّقَنى لِلطَّلَبِ بِثارِكُمْ مَعَ الْامامِ الْمُنْتَظَرِ الْهادى مِنْ آلِ مُحَمَّد». (2)درخواست توفيق خونخواهى شهداى كربلا، در ركاب امام منتظر از آلمحمّد.
اين خونخواهى از كارهاى مهم آن حضرت است. در «دعاى ندبه» كه نوعى نيايش عاشقانه و پرسوز و گداز و گفتگوى پراشتياق با مهدى (ع) است، خطاب به آن امام مىخوانيم:
«ايْنَ الطّالِبُ بِذُحُولِ الْانْبِياءِ وَابْناءِ الْانْبِياءِ، ايْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ ...». (3)كجاست، خونخواه پيامبران و پيامبرزادگان؟ كجاست خونخواه كشته دشت كربلا؟
او نهتنها خونخواه شهداى كربلا، بلكه همه خونهاى به ناحق ريخته حقپويان و حقجويان تاريخ است و پيروانش نيز راهى اين راهند و سربازان امامزمان به فرموده حضرتصادق (ع)، خداترس و شهادتطلبند و شعارشان: «يا لثارات الحسين» است (بياييد به طلب خون حسين). (4)«اين شعار شورآور، از ظهر عاشورا، از درون خاك خونين كربلا برخاست و در جام خورشيد ريخت و به همه چيز رنگ خون زد، شفق خونبار را بياراست و فجر بيدار
را بياكند و در كوهها و هامونها و دشتها و جنگلها و نهرها و درياها و در آبادىها و شهرها و روستاها و دِهها، در همهجا و همهچيز بگسترد و همهجا و همهوقت، خونها را به جوش آورد و نهضتها را شكل داد. اين اشعار است كه همهجا را كربلا كرده است و همه ماه را محرّم و همه روز را عاشورا و همين شعار است كه بر پرچم شورشيان دوران شورش بزرگ، شورشِ مهدى (ع) نيز نقش خواهد بست». (1)پس دوستداران او هم كه در مقام زيارت مىايستند و او را به اين صفت مىستايند و آرزومند جهاد در ركاب او براى خونخواهى سيدالشهدا و همه شهيدان مظلومند، بايد در موضع و تعهد اجتماعى چنين باشند، يعنى خونآشنا و دشمنستيز و حقطلب و پا در ركاب و سلاح بر كف! ...
حكومت عدلگستر حضرتمهدى (ع) زيباست، درك آن دوران گرانقدر، سعادت است و آرزوى ديدار آن ايام، ارزشى والاست. آرزوى حضور در عصر ظهور و رجعت يكى از خواستها و آرمانهاى زائر است كه در زيارتنامهها آمده است، از جمله در زيارتهاى خاصّ آن امام. انتظار براى آن دوره، عبادت است، البته انتظارى تعهدآفرين و عملزا و زمينهساز. در «زيارت جامعه» مىخوانيم:
«مُعْتَرِفٌ بِكُمْ، مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ، مُنْتَظِرٌ لِامْرِكُمْ، مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُمْ ...». (2)من شما را به امامت مىشناسم، به بازگشت شما باور دارم، منتظر حكومت شما و چشم به راه دولتِشمايم.
چشمانتظار تشكيل دولتِ مهدى (ع) بودن، از تلاش و جهاد براى زمينهسازى آن حكومت، جدا نيست. هم بايد زمينهچينى و تمهيد مقدّمات براى آن روزگار كرد، هم در عصر امام، بايد در دولتِ او خدمت و فعاليت داشت، و هم در ركابش، حتى براى بذل جان آماده بود.
انتظار ظهور آن حضرت، بايد همراه با فراهم كردن اسباب و مُعِدّات و زمينههاى لازم و يارىها و امكانات شايسته و بايسته باشد. زائر خطاب به امامزمان (ع) مىگويد:
«نُصْرَتى مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَمَوَدَّتى خالِصَةٌ لَكُمْ». (1)يارىام، آماده براى شما و دوستىام، خالص براى شماست.
و نيز:
«وَاجْعَلْنِى اللّهُمَّ مِنْ انْصارِهِ وَاعْوانِهِ وَاتْباعِهِ وَشيعَتِهِ». (2)خدايا مرا از ياران و پيروان گوش به فرمان آن حضرت قرار بده.
در زيارت ديگرى از آموزشهاى حضرترضا (ع) در باب زيارت امامغايب مىگوييم:
«خدايا! ما را در حزب آن حضرت قرار بده، از آنان كه فرمان او را اجرا مىكنند، همراه او مقاومت دارند، با خيرخواهى براى وى، رضايت تو را مىجويند، تا آنكه در قيامت، ما را در زمره ياران و پيروان و تقويتكنندگان حكومتش برانگيزى ...». (3)باز، در زيارتى ديگر، خطاب به آن اميد دلها و منجى انسانها مىگوييم:
«اى مولاى من! اگر پيش از ظهورت مرگم فرا رسد، تو و پدران پاك و بزرگوارت را در پيشگاه خداوند وسيله و واسطه قرار مىدهم تا هنگام ظهورت و تشكيل دولتت، مرا بار ديگر به دنيا برگرداند، تا به خواسته و آرمان خودم از راه اطاعت تو برسم». (4)آرزوى بازگشت به دنيا در روزگار ظهور او، بايد همراه با آمادهسازى روح و اراده براى آن دوران باشد و زمينهسازى اجتماعى براى آمدنِ آن عدلگستر و حجت غايب پروردگار. اينگونه است كه مىبينيم انتظار، با تنبلى و بىحوصلگى و بىتفاوتى و بيعارى سازگار نيست.
«... انتظار، يك بسيج عمومى است،
... هميشه آماده، از نظر قدرتهاى ايمانى و روحى، نيروهاى بدنى و سلاحى، تمرينهاى عملى و نظامى، پرورشهاى اخلاقى و اجتماعى، سازماندهىهاى سياسى و مرامى.
... و همواره در سنگر، سنگر مبارزه با تمايلات نفسانى، با سستىهاى تكليفى، با فتورهاى موضعى، سنگر مبارزه با ذلتپذيرى و استعمارزدگى، مبارزه با تطاول و ستم و انحراف، مبارزه با زير بار كفر رفتن و برده ديگران شدن و سلطه يهود و نصارى و ملحدان را پذيرفتن و قدرتهاى ناحق را تحمل كردن. اين آمادگى عمومى و هميشگى، جوهر اصلى انتظار است ...». (1)زائرى كه مشتاق حضور و جهاد در ركاب مهدى (ع) است، بايد لياقتهاى موردنياز را از هماكنون در خود فراهم آورد، وگرنه اين شوق، به تنهايى او را به جايى نمىرساند.
شهادت، حدّ اعلاى كمال انسان است. و چه زيبا كه در ركاب «مهدى موعود» باشد، و در راه احقاق حق و گسترش عدل بر گستره زمين!
در زيارتها، روى عنصر «شهادتطلبى» و آرزوى جهاد و شهادت، پيش روى امامزمان و در ركاب آن عزيز، تأكيد فراوان شده است. و اين در پى آن خواسته ارزشمند زنده شدن و رجعت در روزگار امام عصر است. در اين مورد هم به فقراتى از متون زيارتى اشاره مىكنيم.
در زيارتى خطاب به امامزمان (ع) آمده است:
«با گذشت زمانها و عمرها، يقين من درباره تو بيشتر و عشقم افزونتر مىشود و منتظر و چشم بهراهم تا در پيش رويت جهاد كنم و جان و مال و فرزندان و خانواده و هرچه را دارم، در اطاعتِ فرمانت فدا كنم:
«مُتَوَقِّعاً وَمُنْتَظِرَاً، وَلِجِهادى بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَرَقِّباً، فَابْذُلُ نَفْسى وَمالى وَوَلَدى وَاهْلى وَجَميعَ ما خَوَّلَنى رَبّى بَيْنَ يَدَيْكَ». (2)
1) خورشيد مغرب، ص 366. تأكيد مىشود فصل زيبا و پرمحتوا و سازنده «انتظار» را از اين كتاب صفحات 330 تا 433 مطالعه كنيد.
2) مفاتيح الجنان، زيارت آن حضرت در سرداب مقدس: «فان ادركت ايّامك الزاهرة واعلامك الباهرة فيها فها اناذا، عبدك المتصرّف بين امرك ونهيك، ارجو به الشهادة بين يديك يا مولاى والفوز لديك».
و در ادامه، آروزى شهادت در ركابش به اين صورت بيان شده است:
«اگر دوران درخشان حكومت و فرمانروايى تو را درك كردم، در آن هنگام، من بنده گوش به فرمان تو، به امر و نهى تو فعاليت مىكنم و اميد شهادت در ركاب تو و كاميابى نزد تو را دارم». (1)در زيارت هر روزه آن حضرت آمده است:
«خديا! مرا از ياران و پيروان و مدافعان او قرار بده،
خدايا توفيق شهادت مشتاقانه در پيش روى او را به من ارزانى دار،
در صف و جمعى كه در قرآنت آنان را ستوده و گفتهاى: صفى همچون بنيانى استوار ...». (2)در زيارت آن حضرت در روز جمعه آمده است:
«مىخواهم كه خداوند مرا از يارىكنندگان تو بر ضدّ دشمنانت قرار دهد، و در زمره هوادارانت، مرا از شهيدان در برابرت قرار دهد». (3)در دعاى عهد، مىخوانيم:
«خدايا، به هنگام ظهورش، مرا از قبر، برون آر، در حالى كه كفن پوشيده و شمشير آخته و نيزه برگرفته باشم و نداى آن دعوتگر در شهر و بيابان را «لبيك» گفته باشم». (4)در فرازى ديگر، عاشقانه و شهادتطلبانه، در زيارت آن موعود امتها و ذخيره الهى براى نجات بشريت، مىگوييم:
«اللّهُمَّ كَما جَعَلْتَ قَلْبى بِذِكْرِهِ مَعْمُوراً فَاجْعَلْ سِلاحى بِنُصْرَتِهِ مَشْهُوراً، وَانْ حالَ بَيْنى وَبَيْنَ لِقائِهِ الْمَوْتُ- الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِكَ حَتْماً وَاقْدَرْتَ بِهِ عَلى خَليقَتِكَ رَغْماً- فَابْعَثْنى عِنْدَ خُرُوجِهِ ظاهِراً مِنْ حُفْرَتى مُؤْتَزِراً
1) مفاتيح الجنان.
2) «واجعلنى من انصاره و اشياعه والذّابين عنه واجعلنى من المستشهدين بين يديه طائعاً غير مُكرهٍ فى الصّف الذى نَعَتّ اهله فى كتابك فقلت: صفاً كأنّهم بنيانٌ مرصوص»؛ مفاتيح الجنان.
3) «انْ يجعلنى مِن الناصرين لك على اعدائك والمستشهدين بين يديك فى جمله اوليائك» مفاتيح الجنان.
4) «اخرجنى من قبرى مؤتزراً كفنى شاهراً سيفى مجرّداً قناتى مُلبياً دعوة الداعى فى الحاضر والبادى» مفاتيح الجنان، دعاى عهد.
كَفَنى حَتّى اجاهِدَ بَيْنَ يَدَيْهِ فى الصَّفِّ الَّذى اثْنَيْتَ عَلى اهْلِهِ فى كِتابِكَ فَقُلْتَ: كَانَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ. (1)خدايا ... همچنانكه دلم را به ياد مهدى آباد كردى و مرا زندهدل ساختى،
سلاح مرا نيز در راه يارى او آخته ساز.
اگر مرگ،- كه براى همه است و نشانه قدرت توست-
ميان من و ديدارش جدايى انداخت،
خدايا، هنگام ظهورش مرا زنده كن، تا سر از گور بردارم،
و كفن خود را بر كمر بندم و در ركاب او پيكار كنم،
در همان صفى كه در قرآن آنان را ستودهاى:
«صفى كه اهل آن، همچون بنيانى پولاديناند».
يكى از نكات محتوايى مهم كه در زيارتنامههاست، «نگاه مجموعهاى» به شخصيت معصومين است، نه نگاهى به فرد و جدا از يك منظومه و مجمومى از بندگان شايسته خداوند. به همين جهت، در كنار ياد و درود و سلام به هر معصومى در زيارت، به شجرهنامه معنوى، عرفانى و ملكوتى و به تبار عرشى اين خاندان اشاره مىشود.
اين نگاه، گاهى به صورت پرداختن به انبياى الهى در كنار سلام و درود بر يك امام معصوم است، يا به شكل بيان وراثت امام نسبت به پيامبران. مثلًا در زيارت امامحسين (ع)، به او سلام مىدهيم، به عنوان كسى كه وارثِ آدم صفوةالله، نوح نبىّالله، ابراهيم خليلالله، موسى كليمالله، عيسى روحالله، و محمد حبيبالله است. يا در آغاز زيارت حضرتمعصومه (س)، بر آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى هم سلام مىدهيم. در زيارتنامههاى متعددى اين ويژگى ديده مىشود.
اين گونه ايجاد پيوند براى آن است كه نشان دهد شجرهنامه معنوى و هدايتى و ربانى اين اولياى الهى به آن بندگان زبده خدا مىرسد و بيانگر پيوند و ارتباط خط آنان
1) مفاتيح الجنان.
با يكديگر است. اشاره به اين است كه فضايلى را كه خداوند به آن انسانهاى معصوم و مبشّران منذر و سفيران آسمانى داده است، به اينان هم عطا كرده است.
در احاديث مربوط به حضرتامير (ع) آمده است كه: هركس بخواهد به آدم در علمش، به نوح در فهمش، به ابراهيم در خُلقش، به موسى در مناجاتش، به عيسى در سنّتش و به محمد (ص) در تماميت و كمالش نگاه كند، پس به على (ع) نگاه كند:
«مَنْ أَرادَ انْ يَنْظُرَ إلَى آدَمَ فِى عِلْمِهِ وَإِلى نُوحٍ فِى فَهْمِهِ ...». (1)
على احمد، على موسى و عيسى كه در اطوار خلقت جز على نيست
على آدم، على شيث و على نوح كه در دور نبوت جز على نيست
نهتنها امامعلى (ع)، بلكه چهارده معصوم و انوار پاك عترت رسول چنيناند. يكى از معانى اينكه اين امامان، وارثِ آدم و نوح و موسى و عيسى و ابراهيم و ... اند، وراثت در علم و كمال و فضايل و هدايتگرى و خوبى است. همه آنان ستارههاى درخشان يك منظومهاند و با هم ارتباط معنوى دارند. بُعد ديگر اين نگاه مجموعهاى، جريانى و منظومهاى، به اين صورت است كه در زيارت هر يك از معصومين، از رسولخدا و ائمه ديگر ياد مىشود. در زيارت حضرترضا (ع)، سلام و درود و تحيت به رسولخدا (ص) و اميرالمؤمنين، حضرتزهرا و امامحسن و امامحسين و ائمه ديگر: ديده مىشود، تا نشان دهد كه اينها همه نور واحدند و شاخ و برگ يك درخت و حلقههاى يك سلسله نورانى متّصل به عالم ملكوت.
به عنوان مثال، در زيارت حضرت سيدالشهدا در روز عرفه، سلام بر رسول خداست و بر اميرمؤمنان و فاطمه زهرا سرور زنان جهان و حسين و امامان ديگر تا برسد به حضرت حجت: السَّلامُ عَلَى الخَلَفِ الصّالِحِ المُنْتَظَرَ. تا نشان دهد كه معتقدان به اين خاندان ومتمسكين بهريسمان ولايت اهلبيت، دستشان در دست رسولخدا و اميرمؤمنان و حضرت زهراست. اينان هركدام چراغى برافروخته از آن مشكات هدايتاند.
1) الغدير، ج 3، ص 355.
اين نگاه جامع و فراگير، خنثى كننده تبليغات جبهه معارض و مخالف و تصحيح كننده ديدگاه جاهلان نسبت به اين خاندان نيز هست. حسين بن على (ع) در روز عاشورا، خود را معرفى مىكند و بيش از آنكه در اين معرفى بر امامت و وصايت خود تكيه كند، خود را پسر پيامبر، پسر فاطمه، پسر على: معرفى مىكند و اينكه حمزه سيدالشهداء عموى جدم و جعفر طيار عموى من است. امامسجاد (ع) هم در خطبه خويش پس از عاشورا و در جمع يزيديان، خود را فرزند پيامبر خدا و پسر فاطمه و على: معرفى مىكند.
در زيارت حضرترضا (ع) پس از گواهى به يگانگى خدا و رسالت پيامبر، صلوات بر معصومين است.
صلوات بر پيامبر، بنده و فرستاده و برگزيده خدا و سرور همه آفريدهها.
صلوات بر اميرمؤمنان، بنده خدا و برادر رسول خدا.
صلوات بر فاطمه، دختر پيامبر و مادر امامحسن و امامحسين.
در ادامه اين صلواتها، سلام و درود بر حضرت مهدى است. پس از اين صلواتها، سلام بر خود حضرت رضاست، اما با پسوند دادن او به پيامبر و خاندانِ وحى:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ خاتَمَ النَّبِيّينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ وَابْنَ امامِ الْمُتَّقينَ وَابْنَ قائِدِ الْغُرِّ الُمحَجَّلينَ ...».
از اين نگاه، زيارت هر امام، زمينه و بهانهاى براى طرح فضايل و مناقب عترت نورانى پيامبر خدا و خاندان رسالت و نگاه مجموعهاى به اينان است.
از نكات ديگرى كه در زيارتنامهها زياد ديده مىشود، موضوع اظهار فدا شدن زائر در راه و در مسير محبت اهلبيت عصمت است. اينكه زائر، ابراز فداكارى و آمادگى براى فدا شدن در راه اولياى خدا داشته باشد، يا از خدا بخواهد كه او را فداى ائمه و اهلبيت و راه آنان كند، نوعى فرهنگ شهادتطلبى در آن نهفته است. در
فرهنگ شهادتطلبى هم، گذشتن از جان مطرح است، هم جان خود، هم عزيزان، عزيزترين افراد.
همان گونه كه حسين بن على (ع) در كربلا ايثار و فدا را به اوج رساند و هرچه داشت به صحنه آورد و به نمايش گذاشت و فدا كرد (بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ) هم خود شهيد شد، هم فرزندان و برادران و عموزادگان و بستگان و دوستانش و هم خانوادهاش به اسارت رفتند و امام براى همه اينها آمادگى داشت، زائر هم همين آمادگىها را در متن زيارتنامه ابراز مىدارد.
در زيارت حضرت صاحبالأمر (ع)، پس از بيان شوق زائر به اينكه هرچه عمرها بگذرد و زمان طول بكشد، يقينش به آن حضرت و محبتش نسبت به او و تكيه و اعتمادش افزونتر مىشود وچشم بهراهى نسبت بهظهورش بيشتر مىشود (وَلِظُهُورِكَ الا مُتَوَقِّعاً وَمُنْتَظِرَاً، وَلِجِهادى بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَرَقِّباً)، نتيجه آن آمادگى را چنين بيان مىكند كه:
«فَابْذُلُ نَفْسى وَمالى وَوَلَدى وَاهْلى وَجَميعَ ما خَوَّلَنى رَبّى بَيْنَ يَدَيْكَ وَالتَّصَرُّفَ بَيْنَ امْرِكَ وَنَهْيِكَ».
بگذر از فرزند و مال و جان خويش تا خليل الله دورانت كنند
سر بنه در كف برو در كوى دوست تا چو اسماعيل، قربانت كنند
آنچه در دعاى ندبه مكرر با تعبير «بِنَفسى انتَ» آمده، يعنى جانم فدايت اى امام غايب و پنهان از نظر، اى از تبار پاكى و عصمت و نجابت، به نوعى ديگر در زيارتنامهها آمده است. در زيارت سيدالشهداء در روز عرفه اين تعبير وجود دارد كه: «بِأَبى أَنْتَ وَأُمّى يا ابا عَبْدِاللهِ، بِأَبى أَنْتَ وَأُمّى يابنَ رَسُولِ اللهِ». اينگونه فقرات در زيارتنامهها مىآموزد كه زائر امام، انسان از جان گذشتهاى است كه آمادگى هرگونه فداكارى و بذل و نثار و ايثار را در راه مكتب و رهبرش دارد و خود را در امتداد راه نورانى آنان مىبيند. رسولخدا (ص) فرمود:
«لا يُؤْمِنُ احَدُكُمْ حَتّى اكُونَ احَبَّ إلَيْهِ مِنْ نَفسِهِ وَأهْلِى أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ أهْلِهِ
وعِتْرَتِى أَحَبَّ الَيْهِ مِنْ عِتْرَتِهِ وَذُرّيتى أَحَبَّ إلَيْهِ مِنْ ذُرّيَتِهِ». (1)
هيچيك از شما ايمان واقعى نداريد مگر آنكه من در نظر او محبوبتر از خودش باشم و خانواده و اهلبيت و عترت مرا بيش از خانواده و عترت خويش دوست بدارد و ذريّه من را بيش از ذريّه خود دوست بدارد.
عزيز بودن پدر و مادر و فرزند و بستگان نزد هركس، فطرى است و عشقى است كه خداوند قرار داده است. اما بايد عشق برترى باشد كه انسان حاضر شود فرزند و پدر و مادر خود را فداى آن عشق و معشوق كند. تعبير «بَأبِى أَنْتَ وَأُمّى» در زيارتنامهها همين را مىرساند، پدر و مادرم فداى تو، اين مضمون در اغلب زيارتنامهها ديده مىشود. در زيارت موسى بن جعفر (ع) چنين است: «بِأَبى أَنْتَ وَأُمّى وَنَفْسى وَأَهْلى وَمالى وَوَلَدى». در زيارت جامعه كه از معتبرترين زيارتهاست و از امامهادى (ع) نقل شده است، مى گوييم: «بِأَبى أَنْتَ وَأُمّى وَنَفْسى وَأَهْلى وَمالى وأُسرَتِى». و پس از آن چندين نوبت هم همين مضمون با اندك تفاوتى تكرار شده است و معنايش اين است كه اى امامكاظم، اى ائمه معصومين، شما در نظر من از همه اينها عزيزترى. اين يك ارزش است و ابراز اين همه قبول داشتن و دلدادگى و شيفتگى نسبت به پاكان و اولياى خدا، زائر را در همين مسير قرار مىدهد.
اين اظهار فدا، نسبت به شهداى كربلا هم هست، با آنكه امام و معصوم نبودند، در زيارت سيدالشهداء پس از پايان متن زيارت آن حضرت، خطاب به اصحاب عاشورا و ستودنِ ايشان به عنوانِ ياورانِ دين خدا، ياوران پيامبر، ياوران اميرالمؤمنين، ياوران حضرتزهرا و امامحسن و امامحسين، گفته مىشود: «بِأَبِى أَنْتُمْ وَأُمّى، طِبْتُم وَطابَتِ الأَرْضُ الّتِى فِيها دُفِنْتُم». پاك شديد، هم شما و هم سرزمينى كه در آن دفن شدهايد و آرزوى اينكه كاش من هم با شما بودم و به فوز و رستگارى مىرسيدم.
اين نقطه اوج روحى انسان در ارتباط با اهلبيت، شهدا و انسانهاى وارسته و ارج نهادن به مقام و فضيلت آنان است.
1) ميزان الحكمه، حديث 3198 باب المحبّه، حب النبى.
از جمله نكات محورى در محتواى زيارتنامهها، شهادت دادنِ زائر به ايمان و عمل صالح و جهاد و صبر و تسليم و اداى وظيفه و ثبات در راه حق و يارى دين و ... است. طرح اينگونه ارزشها اولًا مىرساند كه زائر اينها را بهعنوان ارزشهاى مكتبى قبول دارد و به آنها ارج مىنهد و به خاطر همين ارزش دانستن است كه به عنوانِ فضيلت، براى آنان بر مىشمارد. ثانياً مىرساند كه خود زائر هم مىكوشد در همين مسير گام بر دارد و اين خوبىها را در وجود و عمل و زندگى خود محقق سازد. از نظر روانى هم تأكيد بر يك چيز در گفتارها و شعارها، خود شخص را هم تحت تأثير قرار مىدهد و به سنخيّت با آن مضامين مىكشاند.
بهعنوان نمونه در زيارت قمر بنىهاشم كه از امامصادق (ع) نقل شده، مىخوانيم:
«اشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَالتَّصْدِيقِ وَالوَفاءِ وَالنَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِىّ ...».
وقتى براى حضرت اباالفضل اينگونه گواهى مىدهيم كه او در برابر ولىّخدا تسيلم بود و او را قبول داشت و اهل وفا و خيرخواهى براى وصىّ و جانشين پيامبر بود، يعنى اين ارزشها را ارج مىنهيم و براى خودمان هم مايه فخر و ارزش مىدانيم. در ادامه همين جملات، از خداوند براى او پاداش مىطلبيم، به خاطر «صبر» و «اخلاص» و «يارى» (بِما صَبَرْتَ وَاحتَسَبْتَ واعَنْتَ) و اين سه عنصر اخلاقى مهم را ياد مىكنيم. در همين زيارت، او را بهعنوانِ عبدصالح، مطيع خدا و رسول، مطيع اميرمؤمنان و امامحسن و امامحسين معرفى مىكنيم كه اينها هم معيارهاى ارزشىاند و در زيارت او باز اين تعبيرات وجود دارد:
«أَشْهَدُ انَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِى النَّصيحَةِ وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الَمجْهُودِ ... أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَلَمْ تَنْكُلْ، وَأَنَّكَ قَدْ مَضَيْتَ عَلى بَصيرَة مِنْ أَمْرِكَ مُقْتَدِياً بِالْصّالِحينَ وَمُتَّبِعاً لِلنَّبيّينَ».
گواهى مىدهم كه تو در خيرخواهى (نسبت به امام خود) به نهايت رسيدى و همه تلاش خود را در اين راه كردى. شهادت مىدهم كه تو سست نشدى و عقبننشينى و پيمان نشكنى، گواهى مىدهم كه در راه خود با بصيرت پيش رفتى و با
صالحان و پيامبران اقتدا كردى.
اينها حرمتگذارى به شايستگىها و صفات و اعمال خوبى است كه در سلامهاى زيارت بيان مىشود و بر خود زائر هم اثر مىگذارد.
در زيارت حسين بن على (ع)، آن همه تأكيد بر اينكه: تو نماز را برپا داشتى، زكات را ادا كردى، امر به معروف و نهى از منكر كردى، در راه خدا جهاد كردى تا به شهادت رسيدى، از خدا و رسول اطاعت كردى و ... همه اينها هم يادآور تكليف دينى و تعهد ايمانى يك مسلمان است، هم آموزش اطاعت به پيروان و پايبندى به تعهّدات دينى است.
نكته ديگر كه در مضمون زيارتنامهها ديده مىشود، شاهد گرفتن پيامبر و ائمه بر اين است كه زائر، از نظر اعتقادات و توحيد و نبوت و پذيرش امامت و ولايت و عقيده به رجعت و معاد و ... در خطّ ائمه است و با آن دوست و با دشمنانشان دشمن است و آرزوى اينكه بر اين باور و عقيده تا آخر بماند. اين فراتر از بحث تولّى و تبرّى نسبت به آنان است، گواه گرفتن آنان بر اين حقيقت و درخواست اينكه در روز نياز هم شاهد باشند و گواهى دهند.
اين استشهاد و گواهگيرى، به پيامبر و اهلبيت هم خلاصه نمىشود. شاهد گرفتن خدا، فرشتگان، پيامبران و عرشيان، سپس به وديعت سپردن اين باورها تا ذخيره آخرت باشد. در زيارت هفتم امامحسين (ع) آمده است:
«وَاشْهِدُ اللهَ وَمَلائِكَتَهُ وَانْبِياءَهُ وَرُسُلَهُ انّى بِكُمْ مُؤْمِنٌ وَبِايابِكُمْ، مُوقِنٌ».
خدا و فرشتگان و پيامبرانش را گواه مىگيرم كه من به شما ايمان دارم و به بازگشت و رجعت شما يقين دارم.
در زيارت اربعين سيدالشهدا (ع) هم شهادت دادن به اينكه آن حضرت، ولىّخدا، فرزند ولىّخدا و پسر برگزيده خداست كه به كرامت الهى نائل شده و به عهد الهى وفا كرده و در راه خدا به جهاد پرداخته است ديده مىشود، هم شاهد گرفتن خداوند نسبت
به اينكه زائر، با او دوست و با دشمنش دشمن است:
«اللّهُمَّ انّى اشْهِدُكَ انّى وَلِىٌّ لِمَنْ والاهُ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُ».
شاهد گرفتن آنان بر اينكه زائر به زيارت آمده، عرض ارادت و ابراز ولايت كرده و سلام داده و دوستدار اين خاندان است، در اين متون زيارتى ديده مىشود. اين نوعى اداى حق و انجام وظيفه است. در زيارت امامحسين (ع) است:
«اكْتُبْ لى عِنْدَكَ ميثاقاً وَعَهْداً انّى اتَيْتُكَ مُجَدِّداً الْميثاقَ فَاشْهَدْ لى عِنْدَ رَبِّكَ انَّكَ انْتَ الشّاهِدُ».
نزد خودت برايم ميثاق و عهدى بنويس و ثبت كن كه من به زيارتت آمدهام و تجديد پيمان مىكنم، نزد پروردگارت براى من گواهى بده، همانا تو گواهى.
پيشتر گفتهايم كه زيارت، وفاى به عهد پيرو با پيشواست، با اين شهادت دادنها، خط حركت سياسى و زندگى اجتماعى زائر در مسير ولايت ائمه تثبيت مىشود، گواه گرفتن آنان بر اين باور و عقيده، موجب رسوخ اين صفات و حالات در روح زائر مىشود و تأثير تلقينى دارد.
دقت در متن زيارتنامهها و محوربندى مطالبى كه بر آنها تأكيد شده، نكات بسيارى را روشن مىسازد.
نمونههايى كه ياد شد، مىتواند روشنگر راه و خط پژوهشى در اين مورد باشد و مطالعه اين متون با اين نگاه و از اين زاويه ديد، بسيارى از معارف را روشن و تبيين مىكند.
رعايت ادب و آداب در هر امرى، سبب دست يافتن بهتر به اهداف آن كار است. هرچيزى هم براى خود آدابى دارد، مثل آداب تجارت، آداب معاشرت، آداب كسب علم، آداب جنگ و مبارزه، آدابِ نماز و قرائت و ... كه شناخت و مراعات آنها، آن عمل را موفقيتآميزتر مىسازد و عامل را به هدف نزديكتر مىسازد.
از جمله براى زيارت هم آدابى ذكر شده است. مراعات آنها هم ثواب بيشتر دارد، هم زائر را در دستاوردهاى معنوى زيارت كاميابتر مىسازد و تربيت كننده است و مايه ارتباط روحى بهتر.
اين آداب، برخى ظاهرى است و برخى باطنى. در كتب حديث هم عنوانِ «ادب ظاهرى» و «ادب باطنى» براى برخى از اعمال و سنن مطرح شده است. بىشك همان آداب ظاهرى هم به حصول توجّه قلبى و ادب باطنى كمك مىكند.
كيفيت زيارت كردن و جزئيات زيارت خواندن و كمّ و كيف اين تشرّف و ديدار معنوى را نيز بايد از اولياى دين آموخت. امامصادق (ع) به محمد بن مسلم- كه از اصحاب بزرگ اوست- چنين دستورالعمل مىدهد:
«هرگاه به زيارت مرقد اميرالمؤمنين (ع) رفتى، غسل زيارت كن، پاكيزهترين
جامههايت را بپوش، بوى خوش و عطريات استعمال كن، با آرامش و وقار و آرامآرام حركت كن، وقتى به «بابالسّلام» رسيدى رو به قبله بايست و سه بار تكبير بگو، آنگاه زيارت را بخوان ...». (1)اين نكات، از جمله آداب ظاهرى زيارت است و آنگاه متن زيارت، در كتب روايى نقل شده كه فعلًا مورد بحث ما نيست.
در مورد «آداب باطنى» و توجه پيدا كردن در زيارت، مرحوم نراقى توصيه مىكند كه:
«... در نجف، بهخاطر آور كه اينجا «وادىالسلام» و مجمع ارواح مؤمنان است و خداوند اينجا را جزء شريفترين مكانها قرار داده است و مدفن وصىّ پيامبر در اينجاست. همچنين مدفن آدم و نوح، در همين محلّ است ...». (2)خلاصه اينكه هنگام زيارت نجف، بايد توجه داشت كه اينجا تربت ابوتراب است و على (ع)، آن جاودانه مرد در اينجا آرميده است. در اينصورت، دلى از سنگ مىبايد كه نلرزد و خاشع نشود و ديدهاى بىفيض بايد باشد تا اشكى از شوق نريزد، يا آهى از درد نكشد و داغ مظلوميت على، او را غمگين نسازد.
آن كس كه به زيارت على (ع) مىآيد، بايد پاى پر آبلهاش، هرگز خسته نگردد و در راه طلب، شب از روز باز نشناسد و رنج را بر راحت برگزيند و به اين ديار، با پاى سر بدود و با رهتوشه عشق سفر كند و در جوار اين تجلّيگاه فروغ ايزدى، رحل اقامت افكند. در ساير زيارتگاهها و تشرف به حرمهاى اوليا نيز چنين است.
مرحوم شيخ بهايى نيز بيان جالب و دستورالعمل خوبى دارد. وى، در يكى از سرودههاى مفصّل خويش كه به عربى است، در مورد زائر امامعلى (ع) و حضور قلبش و آگاهى به موقعيت زيارت، مىگويد:
«... خوشا آنكس كه او را يك بار زيارت كند.
اى سوارهاى كه راههاى پر سنگلاخ و سوزان را مىپيمايى و دشتها و بيابانها
را طى مىكنى، اگر خواستى كه خداى آسمان را خشنود كرده و پس از كوردلى، به رشد برسى و در روز تشنگى قيامت، از كوثر سيراب شوى،
هرگاه در سير و سفر طولانى و دور و دراز خود، به آن ديار رسيدى و بر تربت على (ع) ايستادى و اظهار محبت نسبت به او كردى و ريسمان استوار الهى را ديدى و پس از سير شبانهات، روياروى نجف قرار گرفتى،
پس مخواب، مگر اندكى.
رهتوشه و بارت را همانجا بر زمين بگذار و از آن خاك مگذر.
بر آستان او بمان و همچون گرفتارى دردمند و فروتن بايست و با انبوه مردم سير كن و غبار آن ديار را ببوى.
اگر مطيع فرمان خدايى او را خشنود كن كه محبت ائمه، فرضى است خدايى. از اين فريضه، پاداش خود را مضاعف گردان، در اين سرزمين چهره بر خاك بگذار ...
وقتى به آن تربت رسيدى سلام كن و شيفته و شيداى آن آستان باش.
قبر كسى را آنجا زيارت كن كه با والايىها نمايان است. در آنجا نور را مىبينى كه فضا را آكنده است و شعاعش همهجا را فرا گرفته است.
اگر در زمانش حضور نداشتى، با گريهات ياريش كن.
در حضور او بايست، فرمانش را اطاعت كن و از صاحب قبر بپرس كه: چگونه زمان را درنَوَرديدى و افتخار را بهدست آوردى!
عاشقانه بايست و از دشمنانش بيزارى بجوى و محبت خويش را به سويش بپراكن و آشكار كن و از درگاهش مرو و به او سلام مرا برسان، سلام شيفتهاى از ديارى دور!
او را زيارت كن و در قرب او بهرهور باش تا پاداش بهدست آورى و نجات يابى.
برخيز ... و خاكِ آن آستان را ببوس و توجّهت را به درگاه او ابراز كن و از روى كوچكى، چهره بر خاك بگذار ...
در آن مكان، بسيار گريه كن و بگو: اى قسيم بهشت و دوزخ! غلامت از تو اميد امان دارد، بلا او را به اينجا كشانده است و زمانه جفايش كرده و از حوادث به تو پناه آورده است. اى كشتى نجات، به تو روى آورده و در زندگى سرمايهاى جز محبت شما را ندارد.
پس در سختى قبر، هنگام مرگ، او را نگهدار، كه تو پناه خستگانِ روزگارانى ...». (1)غرض، بيان فضائل على (ع) نيست، كه آن مقولهاى جدا، كه نه در اين مقاله مىگنجد و نه اين بحث، درصدد پرداختن به ارزشهاى والاى اميرالمؤمنين (ع) است. صرفاً اشارهاى است به برخى احساسها و حالتها كه بزرگان و حقشناسان و عارفان به مقام على (ع) در سخن و سروده خويش بيان كردهاند و زيارت را با كيمياى «معرفت» گوهرى گرانبها كردهاند.
وگرنه ...:
اوصاف على به گفتگو ممكن نيست جادادن بحر، در سبو ممكن نيست
مدّاح على، خدا بود در قرآن مدحش به زبانِ خلق او ممكن نيست
در آغاز، از آداب ظاهرى و باطنى زيارت پيامبر و ائمه، فقط به نقل سخن شهيد اول در «دروس» اكتفا مىكنيم كه مرحوم علامه مجلسى نقل كرده است كه خلاصه آن چنين است:- قبل از ورود به زيارتگاه، غسل كردن و با طهارت بودن
با لباسهاى پاكيزه و بوى خوش زيارت كردن،
آرام قدم برداشتن و با خضوع و خشوع آمدن،
بر درگاه حرم ايستادن و دعا خواندن و اجازه ورود خواستن و اگر رقّت قلب حاصل شد آنگاه وارد شدن،
در برابر ضريح ايستادن و زيارتنامه خواندن،
گونه راست و چپ صورت را بر ضريح نهادن و با تضرّع، از خدا حاجت خواستن،
صاحب قبر را براى برآمدن حاجت و رفع نياز، شفيع قرار دادن،
دو ركعت نماز زيارت خواندن و دعاهاى منقول را خواندن و تلاوت قرآن،
حضور قلب داشتن در تمام مراحل زيارت، و نيز توبه و استغفار و صدقه دادن به نيازمندان و تكريم خادمين مزار .... (2)
آنچه از مرحوم شهيد اول نقل شده است، «13» آداب است كه خلاصهاش گذشت. آنچه مرحوم شيخ عباس قمى در مفاتيحالجنان آورده، تا «28» آداب مىرسد. (1)اين دو بزرگوار، آنچه را گفتهاند، فهرستوار، فشرده و گذراست. گزيدهاى از آن آداب را با شرح و تبيين بيشترى در اينجا مىآوريم:
براى حضور در حرمها، زائر بايد پاك باشد، هم پاكى ظاهرى، هم درونى. «غسل زيارت» از آنجا كه به عنوان يك عمل عبادى انجام مىگيرد، علاوه بر تميزى جسم و لباس، طهارت روح و روان را هم در پى دارد. هم قبل از آغاز سفر زيارتى و هنگام بيرون رفتن از خانه و شهر و پيش از شروع مسافرت مستحب است، هم قبل از تشرّف به حرمهاى مطهّر معصومين:.
غسل، يك طهارت جسمى است، ولى صفاى روحى و معنوى هم دارد، چون همراه با نيت، ذكر خدا و دعاست و تنها دوش گرفتن و شستن بدن نيست، مثل وضو كه صِرف شستن صورت و دستها نيست. نورانيت و آثار معنوى و روحى آن در سايه توجه و قصد قربت و عبادت فراهم مىشود. وضو به عنوان مقدمه نماز، غسل به عنوان مقدمه زيارت.
در زيارت هفتم امامحسين (ع) كه از حضرتصادق (ع) به صفوان جمّال آموخته شده، حضرت مىفرمايد: وقتى خواستى به زيارت بروى، از آب فرات غسل كن و هنگام غسل بگو:
«بِسْمِ اللهِ وَبِاللهِ، اللّهُمَّ اجْعَلْهُ نُوراً وَطَهُوراً وَحِرْزاً وَشِفاءً مِنْكُلِداء وَسُقْم وَآفَة وَعاهَة، اللّهُمَّ طَهِّرْ بِهِ قَلْبى وَاشْرَحْ بِهِ صَدْرى وَسَهِّلْ لى بِهِ امْرى».
با اين دعا و امثال آن، هم كار با نام و ياد خدا آغاز مىشود، هم طلب نورانيت و پاكى و شفا و ايمنى است، و هم دعا براى طهارت قلب و شرح صدر و آسانى كار.
1) مفاتيحالجنان، فصل اول از آداب سفر، با عنوان «آداب زيارت».
غسل زيارت، يك معناى نمادين هم دارد، يعنى شستشوى جسم و تميزى بدن، نمادى از طهارت روح است «شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام». كسى كه براى تشرف به حرم آلايش جسمى را مىزدايد، آلايش روح را هم بايد بشويد، هم با جسم پاك، هم با روح پاك، هم با لباس نو، هم با روحيه نو، چرا كه توبه و خشوع، لباس روح است. در احاديث توصيه شده وقتى زائر از غسل فارغ شد، جامه پاك و تميز بپوشد و دو ركعت نماز بخواند، و با ذكر خدا و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» و با قدمهاى كوچك به طرف مزار برود، همه اينها در تأمين حال معنوى مؤثر است. براى غسل زيارت، دعاهاى ديگرى نيز جز آنچه ذكر شد، وارد شده است.
طهارت روحى شرط ارتباط با پاكدلان و پاكجانان و حضور در اماكن مقدس است. رعايت اين ادب در حال حيات امامان هم مورد تأكيد است. چند نفر در مدينه قصد تشرف به حضور امامصادق (ع) داشتند. در راه يكى از اصحاب از كوچهاى بيرون آمد و به اين جمع پيوست، درحالى كه جُنب بود و اينان نمىدانستند. وقتى خدمت امام رسيدند و سلام دادند، حضرت خطاب به آن شخص فرمود: آيا نمىدانى كه سزاوار نيست شخص جنب به خانه انبيا وارد شود؟ او برگشت و بقيه به خدمت امام شرفياب شدند. (1)
امامصادق (ع) توصيه فرموده است: هرگاه به قصد زيارت قبر اميرمؤمنان (ع) رفتى، وضو بگير، غسل كن و با آرامش راه برو. امامهادى (ع) نيز به موسى بن عبدالله نخعى كه از آن حضرت، زيارتى كامل و جامع براى هريك از ائمه درخواست كرد و حضرت هم «زيارت جامعه» را به او آموخت، قبل از بيان متن زيارت، فرمود: هرگاه به آستانه مرقد آن حضرت رسيدى، بايست و درحالى كه با غسل هستى شهادتين را بگو و اذن دخول بخوان و آداب ديگر. در حديثى هم كه صفوان جمال از حضرت صادق (ع) مىپرسد: اميرالمؤمنين را چگونه زيارت كنم؟ مىفرمايد: هرگاه اراده زيارت كردى، غسل كن، دو جامه تميز و شسته شدهات را بپوش، عطر بزن و با بوى خوش به زيارت
1) بحارالأنوار، ج 97، ص 126.
برو. (1)خوشبويى و تميزى از اخلاق انبياست و براى زيارت اولياى الهى تأكيد بيشترى بر آن شده است.
جنبه ديگر «غسل زيارت» به بعد اجتماعى آن مربوط مىشود. معمولًا در تجمعها و مسافرتها، ممكن است بدن عرق كند، فضا از نظر بوى بدن و عرق پاها و غبارآلودگى زائران و ... ناهنجارىهايى داشته باشد كه تحمل آن براى ديگران خوب و خوشايند نباشد. غسل زيارت، گامى براى ايجاد فضاى مطلوبتر در اماكن زيارتى و در مجموعههاى زائران است. ادب تشرف به محضر يك شخصيت والا ايجاب مىكند كه ديدار كننده با بهترين لباس و نيكوترين وضع و هيأت و با آراستگى كامل برود، تا اداى احترام كرده باشد. غسل پيش از زيارت، تا حدى تأمين كننده اين هدف است و بدون آن نوعى بىاحترامى مىشود.
از امامصادق (ع) درباره آيه خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ (2)پرسيدند، فرمود: «الغُسْلُ عِندَ لِقاءِ كُلِّ إِمامٍ». (3)غسل هنگام ديدار هر امام را مصداقى از آراستگى هنگام عبادت يا حضور در عبادتگاه به شمار آورده است و اين براى زائران درس تميزى و خوشبويى و ادب ظاهرى مىدهد.
پوشيدن جامه نو و لباس تميز و استفاده از عطر، از آداب ديگر تشرف به حرمهاى مطهر است. در روايات، هم بر «ثوب جديد» تأكيد شده، هم بر «ثوب نظيف» كه مىرساند تميزى و تازگى هردو مورد عنايت است. مرحوم فيض كاشانى به نقل از شيخ صدوق، يكى از آداب زيارت قبور ائمه در عراق و خراسان را همين نكته مىداند. مثلًا در زيارت سيدالشهداء (ع) مىگويد: هرگاه به زيارت آن حضرت رفتى، از كنار فرات غسل كن، لباسهاى پاكيزه بپوش و پابرهنه به سوى حرم عزيمت كن. در مورد زيارت
حضرتكاظم در بغداد و زيارت امامرضا (ع) در طوس هم غسل و تميزى و پوشيدن لباس نو را بيان مىكند و نيز در زيارت قبر عسكريين در سامرا هم همين توصيه را دارد: «... فاغْتَسِل وَتَنَظَّفْ وَأَلْبَس ثَوْبَيكَ الطاهِرَيْنِ». (1)از آنجا كه حالت روحى و جسمى و ظاهر و باطن در يكدگير تأثير متقابل دارند، نوع لباس و وضع ظاهر زائر در پديد آمدن حال مناسب روحى و ايجاد نشاط معنوى مؤثر است. لباس تميز و نو هم همين اثر روحى را دارد. به علاوه، حرمت گذارى به شخصيتى كه به ديدارش مىرويم، بخشى هم در آراستگى ظاهر و مرتب و معطر بودن لباس و سر و وضع جلوه مىكند.
آرامش و وقار ظاهرى، نشانه طمأنينه درونى است. رفتار شتابزده هم گوياى باطن آشفته و نابسامان است. در توصيههاى مربوط به زيارت آمده است كه: با وقار و آرامش راه برويد، قدمها را كوچك برداريد، حالت طمأنينه داشته باشيد، با حالتِ ذكر و تسبيح و تكبير، وارد حرم و مزار شويد. اينها جهات شكلى و آداب ظاهرى است كه در باطن و درون زائر هم اثر مىگذارد.
پياده رفتن بعضى از ائمه به سفر حج را شنيدهايد (مثل اماممجتبى و امامكاظم). پيادهروى هم اثرگذار بر روح و روان است. صفوان جمّال نقل مىكند كه با حضرتصادق (ع) همسفر بود، به كوفه كه رسيدند، امام دستور داد تا مركب را بخواباند و فرمود: اينجا قبر جدم اميرمؤمنان (ع) است. سپس حضرت غسل كرد، لباس ديگرى پوشيد، به طرف تپهاى كه قبر على (ع) آنجا بود راه افتاد و به صفوان فرمود: تو هم مثل من كن، گامهايت را كوچك بردار، نگاهت را به طرف پايين بگير، متواضعانه راه برو ... سپس خودش با صفوان به طرف قبر حركت كردند، درحالى كه سكينه و وقار بر آن دو حاكم بود و تسبيح و تقديس و تهليل مىگفتند تا به قبر شريف رسيدند. (2)
در حديث ديگرى است كه امام هادى كه زيارت جامعهكبيره را به موسى بن عبد الله نخعى آموخته، پيش از بيان متن زيارتنامه به وى فرمود: هرگاه وارد حرم شدى و قبر را ديدى، بايست و 30 بار، الله اكبر بگو، سپس كمى جلو برو، در حالى كه همراه با آرامش و وقار باشى، فاصله گامهايت را كوتاه كن، بايست، باز هم 30 بار تكبير بگو، سپس نزديك قبر برو، باز هم 40 بار تكبير بگو، سپس بگو: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ ...». (1)
از جمله آداب زيارت، داشتن خضوع و خشوع هنگام زيارت است. «خشوع»، حالتى قلبى و روانى است كه از معرفت و محبت نسبت به يك مقام و شخصيت در دل ايجاد مىشود. تأثير عظمت او در قلب، حالتى را پديد مىآورد كه رعايت احترام در ظاهر را در پى دارد. حتى نوع ايستادن، نشستن، نگاه كردن، سخن گفتن، وارد و خارج شدن، همه تحت تأثير آن حالت درونى است. پس خشوع قلبى خضوع اعضا و جوارح را پديد مىآورد. اين هم از نمونههاى ديگر «تأثير درون در برون» است كه اشاره شد.
هرچه معرفت نسبت به مقام پيشوا زيادتر باشد، خشوع دل هم عميقتر و بيشتر است و رعايت ادب و خضوع ظاهرى هم افزونتر خواهد شد. اينكه بعضى هنگام خروج از حرم، عقبعقب مىروند و حاضر نيستند پشت به ضريح كنند و بيرون روند، جلوهاى از همين خضوع و ادب ظاهرى است كه ريشه در درون دارد. همچنان كه در نماز، اگر حضور قلب باشد، رعايت و وقار ظاهرى را در پى خواهد داشت، در زيارت هم چنين است. در زيارتگاهها تنها با جسم و بدن به يك امام معصوم نزديك نمىشويم، بلكه قرب روحى هم بايد پيدا كنيم. زائر بايد خود را در محضر امام حس كند و امام را ناظر و مراقب رفتارش ببيند و چنين تصور كند كه از راه دور آمده و اجازه يافته به حضور معصوم برسد. چه حالتى خواهد داشت؟
1) وسايل الشيعه، ج 10، ص 304.
به علاوه، وقتى تربت پاك و مطهر ولىّ خدا مقدس است، به تناسب قداستِ مكان و جايگاه، زائر بايد شؤون آنجا را رعايت كند. خداوند به حضرت موسى فرمان مىدهد كه: اى موسى! تو در وادى مقدس طورى، كفشهايت را درآور. (1)همين نكته سبب شده كه بزرگان در توصيههاى خود به بيرون آوردن كفش در حريم قدس زيارتگاهها تأكيد كنند. هم خودشان در عمل، پابرهنه به حرمها مشرف شوند. شيخ بهايى در شعرى كه به مناسبت تشرف به حرم علوى دارد، مىگويد: اين افق روشن كه بر تو آشكار گشته، در حريمش خضوع كن و اين طور سيناست، كفشاز پاى درآور: «... هذا حَرَمُ الْعِزّةِ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ». (2)
از آدابى كه براى زيارت مرقدهاى مطهر بيان شده، گفتن تكبير و تهليل هنگام تشرف است. ياد خدا و حمد و ستايش او و ذكر توحيد و تسبيح و تنزيه، هم توجه دادن به عظمت خداوند است كه چنين شخصيتهاى عظيمى آفريده كه عظمتشان در عبوديت و تواضع در پيشگاه خداست، هم نوعى تعديل نگاه و توجه انسان زائر است، تا درباره اين پيشوايان الهى، دچار غلوّ نشود و نسبتهاى غلوّآميز ندهد و محوريت توحيد در همه مسائل حفظ شود. مثلًا در زيارت امامحسين (ع) روايت شده كه قبل از زيارت و در بدو ورود، حتى وقتى به فرات مىرسد تا غسل زيارت كند، صد مرتبه الله اكبر، صد مرتبه لا إِله إلّا الله و صد مرتبه صلوات بگويد. نيز در روايت است: هنگام زيارت، وقتى مقابل قبر امام معصوم قرار گرفت، اگر بگويد: «لا إِلَه إّلا اللهُ وَحْدَهُ لاشَرِيكَ لَهُ» ثواب بسيارى براى او نوشته مىشود. (3)ذكرگفتنوخدا را بهيكتايى ستودن و او را بزرگشمردن، در همهحالخوب است و در حرمهاى مطهر اوليايى كه مظهر اخلاص و توحيد و ذكر و تسبيحاند، خوبتر.
خواندن «اذن دخول» هنگام زيارت، يكى ديگر از آداب است. اين اقتضاى ادب است كه بىاجازه وارد حريم حرم نشويم و با خواندن اذن ورود، هم اداى احترام كنيم، هم دل را آمادهتر سازيم. اينكه در آغاز اين بخش، از قول شهيد اول نقل شد كه زائر، بر درگاه حرم بايستد، دعا كند و اذن بطلبد و اگر در دل خود خشوعى احساس كرد و رقت قلب حاصل شد، وارد شود و گرنه، بهتر است كه براى ورود، زمان ديگرى را انتخاب كند كه رقت قلب و خشوع حاصل شود، (1)براى اين است كه غرضِ مهمتر از ورود به حرم، حضور قلب است، تا انسان از رحمتِ نازله از سوى خدا برخوردار شود.
دقت در متنِ «اذن دخول» هاى روايت شده، آموزنده نكاتى است كه در افزايش ايمان و معرفت و توجه زائر نسبت به موقعيتى كه در آن قرار دارد و كسى كه به زيارتش آمده، مؤثر است. حضور در اعتاب مقدسه با توجه به اين حقايق و معارف و فضايل، زمينهساز فيض بيشتر در زيارت است.
در روايت است، هنگام زيارت حضرترسول (ص) و هريك از معصومين: اينگونه اذن دخول بخوان:
«اللّهُمَّ انّى وَقَفْتُ عَلى باب مِنْ ابْوابِ بُيُوتِ نَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيّكَ ...».
خداوندا، بر درگاه يكى از خانههاى پيامبر و دودمان پيامبر ايستادهام، خدايا، مردم را از اينكه بىاجازه وارد خانه پيامبر شوند منع كردهاى. من به حرمتِ پيامبرت در حال غيبتش مثل حال حضور و حياتش عقيدهمندم و مىدانم كه فرستادگان تو زندهاند و نزد تو روزى مىبرند، جايگاه مرا در اينجا و اين لحظه مىبينند و سخنم را مىشنوند. پروردگارا، ابتدا از تو اذن مىطلبم، سپس از پيامبرت، و از جانشين تو كه اطاعتش بر من واجب است، اجازه مىخواهم كه در اين لحظه وارد خانهاش شوم، از فرشتگان گماشته به اين بارگاه مقدس هم اذن مىطلبم، به اذن خدا و رسول و خلفاى او و اذن همه شما وارد اين خانه مىشوم و جوياى تقرّب در پيشگاه خدايم .... (2)
در زيارت حضرتعلى (ع) هم، دعاها و اذن ورودهايى نقل شده، چه در هنگام ورود به نجف، چه وقت ورود به حرم، چه هنگام ايستادن به صحن و آستانه، چه وقت ورود به رواق، كه مضمون اين دعاها و اجازهخواهىها، اظهار ادب و درخواست اذن براى ورود به اين مكان مقدس و حريم نورانى است و از آن امام به عنوان مولا، اميرمؤمنان، حجت خدا، امين پروردگار و ... ياد شده است، تا زائر، قبل از زيارت بداند كه در كجاست و به ديدار چه انسان كامل و حجّت عظيمى آمده است. اغلب، مستند اين اذن طلبى براى ورود به حرم را آيه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (1)دانستهاند، كه نهى از ورود بىاذن به خانه پيامبر است و در متنِ «اذن دخول» هم به اين آيه اشاره شده است.
احترام و ارج نهادن به جايگاه والاى حرمهاى مطهر، گاهى هم به بوسيدن در و درگاه در هنگام ورود است. در برخى سرودههاى عالمانِ عارف درباره زيارت نيز به اين عتبه بوسى و ابراز تواضع و ادب و محبت اشاره شده است.
علامه مجلسى سخن شهيد اول را در اين مورد به عنوان يكى از آداب زيارت نقل مىكند، سپس مىافزايد كه دليل مستندى براى استحباب بوسيدن آستان و درگاه نداريم، ولى سجود براى خدا به عنوان شكر الهى بر اين توفيق، مانعى ندارد. (2)البته بايد توجه داشت كه بوسيدن زمين و درگاه به عنوان احترام و شكر، نبايد به عنوان سجده بر امام تلقّى شود و بهانهاى به دستِمخالفان افتد تا چنين وانمود كنند كه شيعيان در پيشگاه امامان خود سجده مىكنند، درحالى كه سجده بر غير خدا جايز نيست!! بوسيدن زمين به شكرانه توفيق الهى و بر نعمت زيارت، غير از سجده به يك انسان است. صورت بر زمين نهادن يا بوسه بر آستان زدن، نهايت ادب و ارادت و محبت
نسبت به يكى از اولياى مقرّب درگاه خداست و هيچ ربطى به شرك و پرستش غيرخدا ندارد.
ادب ديگر در زيارت، كه نشانه محبت و ارادت بيشتر است، نزديك شدن به قبر، دست نهادن به آن، بوسيدن و ابراز اشتياق است. داستان زيارت اربعين جابر بن عبدالله انصارى و عطيه عوفى گواه اين زيارت عاشقانه است كه دست روى قبر سيدالشهدا نهاد و بر او درود و سلام داد.
در حديث امامصادق (ع) آمده است:
«صَلّوا إِلى جَانِبِ قَبْرِ النَّبِى، وَانْ كانَتْ صَلاةُ المؤمِنِينَ تَبْلُغُهُ اينَما كانُوا». (1)كنار قبر پيامبر بر او صلوات و درود بفرستيد، هرچند درود مؤمنان هرجا كه باشند به او مىرسد.
مرحوم شيخ عباس قمى در مفاتيح الجنان، ضمن بحث از آداب زيارت به اين نكته اشاره مىكند كه برخى مىپندارند رعايت ادب نسبت به حريم امامت به آن است كه زائر هرچه دورتر بايستد و به قبر و ضريح نزديك نشود، آنگاه اين را وهم و اشتباه مىداند و تأكيد مىكند كه نزديك شدن به قبر و ضريح و بوسيدن آن يكى از آداب است.
البته رعايت اين ادب و استحباب، وقتى است كه ازدحام جمعيت نباشد و عمل به آن مزاحمتى بر ديگران نداشته باشد و فشار نياورد، يا حال معنوى زائر را بههم نزند. چهبسا يك كار مستحب، در شرايطى تبديل به امر غير مطلوب مىگردد. مثل بوسيدن حجرالأسود كه در شرايط خلوت و عادى بسيار پسنديده است، ولى در ازدحام جمعيت بوسيدن يا لمس آن، به قيمت له كردن ديگران يا اذيت و آزار، روا نيست. در شرايط ازدحام در حرمها بهتر آن است كه انسان كنارى بايستد و با فاصله و حالت آرامش خود و راحتى ديگران زيارتنامه بخواند و اين تصور عوامانه را كه اگر دست به ضريح
1) بحار الأنوار، ج 97، ص 156.
نرسد زيارت قبول نيست، از ذهن خود بيرون كند.
كسى هم كه كنار ضريح مىرود و لمس مىكند يا بوسه بر آن مىزند، خوب است كه توقف نكند و فرصت و امكانى براى ديگران هم بدهد كه به اين فيض برسند و استفاده از ضريح را حق اختصاصى خويش نشمارد.
بوسيدن ضريح، نوعى ابراز عشق و علاقه به صاحب قبر است. بوسه بر درگاه و درها و ديوارها و ضريح و سنگ قبر، به خاطر انتسابِ اينها به آن چهرههاى محبوب است، وگرنه سنگ و چوب و آهن خود به خود قداستى ندارند.
ببوس اى خواهرم قبر برادر
شهادت، سنگ را بوسيدنى كردآنان كه به رمز و راز اين قضيه توجه ندارند، شيعه را بر اين ابراز ارادت مورد انتقاد قرار مىدهند، درحالى كه شوقِ به محبوب است كه هرچه را به آنها منسوب است، در نظر مُحبّ، عزيز و دوستداشتنى مىسازد.
زائرى كه توفيق تشرف به حرمها مىيابد، بايد خود را در حريم خانه امام يا امامزاده احساس كند و هر نوع ادب لازم را رعايت كند.
سيد بن طاووس توصيه مىكند زائر، مثلًا در حرم حضرت رسول (ص)، در بدو ورود، دو ركعت نماز تحيت مسجد بخواند، سپس رو به طرف روضه نبوى و حجره شريف پيامبر كند، سلام دهد، دست به آن بكشد و استلام كند، ببوسد ... (1)سپس مىافزايد: دستها را بر ديوار حجره مطهر حضرت بگذارد و بگويد: «أَتيتُكَ يا رَسُولُ اللهِ مُهاجِراً إِلَيكَ ...» و خود را مهاجرى معرفى كند كه به حضور پيامبر خدا ره سپرده و براى اداى اين وظيفه به زيارت آمده و اگر در حال حيات توفيق ديدار نداشته، پس از وفات آمده و مىداند كه احترام آن حضرت در حال ممات، مثل حرمت او در حال حيات است و از آن حضرت بخواهد كه نزد خدا شاهد اين زيارت باشد، دستها را به صورت خود كشد و اين زيارت را نوعى بيعت به حساب آورد و دعا كند كه تا آخر
1) بحار الانوار، ج 97، ص 161.
عمر بر همين عهد و پيمان استوار بماند. (1)سپس رو به قبر پيامبر زيارت بخواند (متن زيارت را نقل كردهاند: السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نَبِىّ الله وَرَسُولَه ...). بعد از آن، رو به قبله دعاهايى بخواند كه نقل شده، سپس سراغ منبر پيامبر برود، آن را لمس كند، تبرك بجويد و دستهايش را به صورت و چشمانش بكشد. اين آداب، نشان دلدادگى و محبت است، زيارت هم قلمرو عشق و وادى دل است و زائر، اينگونه جذبه درونى خود را ابراز مىكند.
شهيد ثانى مىگويد: زائر در حال زيارت، رو به مَزور بايستد، با حالت دعا تضرّع كند، سمت راست و سپس سمت چپ صورت را بر قبر بگذارد، دعا كند و از خدا حاجت بطلبد و به صاحب قبر توسل جويد تا خدا حاجتش را برآورد و او را مشمول شفاعت گرداند و در دعا اصرار و مبالغه كند، آنگاه به طرف بالاى سر برود و رو به قبله دعا بخواند. (2)كيفيت ايستادن كنار قبر و نحوه زيارت، بايد گوياى ادب زائر باشد. در حالات حضرترضا (ع) آمده است كه وقتى مىخواست از قبر حضرترسول وداع كند، و براى اعمال عمره به مكه رود، كنار قبر پيامبر آمد، در طرف بالاى سر ايستاد، مشغول نماز شد، سپس شانه چپ را به قبر چسباند و نزديك يكى از ستونها چند ركعت نماز خواند. (3)شبيه اين رفتار، در حديثى از امامصادق (ع) نقل شده كه چنين توصيه فرمود. (4)علامه مجلسى در مورد برخى از اين نقلها مىافزايد: گرچه پشت به پيامبر كردن هنگام دعا، به ظاهر نوعى خلاف ادب به شمار مىرود، ولى وقتى توجه به خدا باشد و قصد زائر، پشت گرمى به حضرترسول (ص) باشد، اشكالى ندارد. كنار قبر ايستادن و تكيه بر قبر كردن و دعاى رو به قبله، از امامسجاد (ع) و سيره او هم نقل شده است. (5)
ادب ديگر در تشرف به حرمهاى مطهر، پرهيز از هر كارى است كه مغاير با «ادب حضور» است، از جمله كلمات لغو و حرفهاى بيهوده و حركات سبك و ناپسند و دور از شأن زيارتگاه. محدث قمى در مفاتيحالجنان (ادب بيست و يكم) مىگويد:
«ترك نمودن سخنان ناشايسته و كلمات لغو و اشتغال به صحبتهاى دنيويه كه هميشه در هرجا مذموم است و قبيح و مانع رزق و جالبِ قساوت قلب است، خصوصاً در اين بقاع مطهره ...».
هدف از زيارت، بهرهورى از فيضهاى معنوى است، پرداختن به سخنان و كارهاى لغو، مانع آن فيضها مىشود و چه بسا اوقات كسى در داخل حرمها به چنين حرفها و كارهايى سپرى شود و از مائده معنوى گشوده در آن ضيافت خانههاى آسمانى بىبهره بماند. به علاوه اينگونه حرفها و حركات و رفتارها، توجه و حضور قلب زائران ديگر را هم بر هم مىزند و بيهودهگوى غافل، هم خودش محروم مىماند، هم مانع بهرهورى روحى ديگران مىشود.
صحبتهاى بلندبلند هم، علاوه بر اينكه خلاف ادب در محضر ولىّ خداست، براى ديگران هم مزاحمت و حواسپرتى مىآورد. مستند اين نكته، به گفته بعضى از علما آيه شريفه لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ (1)است، يعنى صداهايتان را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد. رعايت اين نكته يك ادب اجتماعى و معاشرتى است، حتى نه حرفهاى عادى، بلكه زيارتنامه را هم بلندبلند خواندن، به نحوى كه تمركز روحى و حضور قلبى ديگران را بههم بزند، مناسب نيست.
آنچه در اين اماكن مطلوب است، آرامش و فضاى آرام است تا براى پيدايش حضور قلب و روح عبادت و زيارت مؤثر باشد. سر و صداهاى بسيار يا صلوات و زيارت بلندبلند، مخلّ اين حالت است و رشته پيوند و اتصال زائران ديگر را از هم مىگسلد.
1) حجرات، 2.
تأكيد بر آن است كه در زيارتها، بيشتر از متون زيارتى نقل شده از ائمه معصومين: استفاده شود كه به آنگونه دعاها و زيارتهاى مستند «مأثوره» گفته مىشود. زيارت عاشورا، زيارت اربعين، زيارت جامعه كبيره، زيارت امينالله، زيارت حضرتمعصومه (س) و بسيارى از زيارتنامهها از ائمه اطهار نقل شده است و كلام امام است. خواندن اينها بهتر از متون زيارتى ديگر است، مضامينى هم كه در اينگونه زيارتنامههاست، متعالىتر است و از زبان اولياى الهى تراويده است.
امامان ما، همچنان كه كيفيتِ انجام زيارت را با همه جزئيات و آدابش بيان فرمودهاند، متنهاى منقول از آنان هم فراوان است و محتواى آنها در خورِ توجه. (1)گاهى اين آموزهها بسيار كوتاه است، ولى رجحان آن به اين است كه از امام نقل شده است. مثلًا يونس بن ظبيان از حضرتصادق (ع) مىپرسد: يابن رسول الله، من بسيار به ياد حسين بن على (ع) مىافتم. در آن لحظه چه بگويم؟ فرمود: هنگام ياد از او سه بار بگو: «صَلّى الله عليكَ يا أَباعَبْدِالله»، (2)كه سلام تو از دور يا نزديك به او مىرسد.
در نقل ديگرى امامصادق (ع) به سدير مىآموزد كه هرگاه خواستى سيدالشهدا را زيارت كنى، بالاى بام خانهات برو و نگاهى به چپ و راست كن، آنگاه رو به قبر آن حضرت بكن و بگو: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أباعَبْدِالله، السَّلامُ عَلَيْكَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ» تا خداوند ثواب يك زيارت شايسته به تو عطا كند. (3)اينگونه توصيهها و متنآموزىها نسبت به زيارت حضرترسول و ائمه ديگر هم نقل شده است.
نماز در برخى مكانها فضيلت و ثواب بيشترى دارد، يكى هم در حرمهاى مطهر
معصومين:. غير از اصل نماز خواندن كه مطلوب است، خواندن نماز و اهداى آن به روح امام يا شخصيتى كه مورد زيارت است، فضيلت دارد و به آن «نماز زيارت» گفته مىشود، كه دو ركعت، گاهى هم چهار ركعت يا شش ركعت (دو ركعت، دو ركعت) است، كه اغلب توصيه شده پس از زيارت خوانده شود و بعد از آن نماز، حاجتها از خدا طلبيده شود.
نماز زيارت، پس از زيارت عاشورا، و پس از زيارت شهداى كربلا، پس از زيارت عاشوراى غير معروفه و موارد ديگر نقل شده است. محدث قمى نقل مىكند امامصادق (ع) به زيارت قبر جدش اميرالمؤمنين (ع) رفت، پس از فراغت از زيارت، در بالاى سر آن حضرت خطاب به امامحسين (ع) سلام داد و زيارت خواند، آنگاه دو ركعت نماز خواند و پس از فراغت از آن دعايى خواند، با اين آغاز (ياالله ياالله ياالله، يا مجيبَ دعوةِ المضطرّين ...).
به هر حال، خواندن نماز و دعا در حرمهاى مطهّر و پس از زيارتنامه مطلوب است. در روايات متعددى آمده است كه پس از زيارت و نماز، دست به دعا بردار و هرچه مىخواهى از خداوند بطلب. امامهادى (ع) فرمود:
«مَنْ كانَتْ لَهُ الَى اللهِ حَاجَةٌ فَلْيَزُرْ قَبرَ جَدّىَ الرّضا بِطُوسٍ وَهُوَ عَلى غُسْلٍ وَلْيُصَلِّ عِندَ رأسهِ رَكْعَتَينِ وَلْيَسأَلِ الله حاجَتَه فى قُنوتِهِ، فانّهُ يَسْتَجيبُ ما لم يَسْئَلْ مَأثماً أو قطعةَ رَحمٍ ...». (1)
هر كس به درگاه خدا حاجتى دارد، قبر جدم حضرترضا (ع) را در طوس زيارت كند، در حالى كه غسل كرده باشد، بالاى سر آن حضرت دو ركعت نماز بخواند و در قنوت نمازش حاجتش را از خدا بخواهد، خداوند اجابت مىكند، تا وقتى كه خواستهاش گناه يا قطع رحم (نفرين به خويشاوندان) نباشد.
امامباقر (ع) هم درباره زيارت اباعبدالله الحسين و دعا در حرم او مىفرمايد:
«ما مِنْ آتٍ أَتاهُ يُصلّى عِنْدَهُ رُكْعَتَيْنِ أوْ أَربعاً ثُمَّ سَئَلَ الله حاجَتَهُ إِلّا قَضاها». (2)
هيچكس نيست كه كنار قبر آن حضرت برود و دو ركعت يا چهار ركعت نماز بخواند و از خداوند حاجتش را بطلبد، مگر آنكه خداوند آن را برآورد.
دعا كنار قبور مطهر ائمه اطهار، مقبوليت و ثواب بيشترى دارد. نماز فريضه و مستحب هم در حرمها فضيلت بسيار دارد. امامباقر (ع) به شخصى فرمود: چه مانع دارد كه هر وقت حاجتى داشتى نزد قبر حسين بن على (ع) بروى و چهار ركعت نماز بخوانى و حاجت خود را از خدا بخواهى؟ سپس اضافه فرمود: نماز فريضه در كنار قبر او معادل است با حجّ، و نماز نافله معادل با عمره است. و ثوابهاى ديگر. سيد بن طاووس هم توصيه مىكند اگر به زيارت امامحسين (ع) مشرف شدى، جدّ و جهد كن كه از تو فوت نشود فريضه و نافله در حائر شريف حسينى كه ثواب بسيار دارد. (1)بسيارى از اهل دل و مجاوران اعتاب مقدسه، مقيد بودهاند كه هر سه وعده نماز خويش را در حرمهاى مطهر بخوانند. بهخصوص در حرم سيدالشهدا، كه هم نماز ثواب بيشترى دارد و هم دعا در زير قبه حرم آن شهيد، مستجاب است. محدث قمى مىنويسد:
«بدان كه عمده اعمال در روضه مطهره امامحسين (ع) دعاست، زيرا اجابت دعا تحت آن قبه ساميه، يكى از چيزهايى است كه در عوض شهادت، حقتعالى به آن حضرت لطف فرموده و زائر بايد آن را غنيمت دانسته، در تضرّع و انابه و توبه و عرض حاجات كوتاهى نكند و در طىّ زيارات آن حضرت، ادعيه بسيارى با مضامين عاليه وارد شده است. بهتر آن است كه از دعاهاى صحيفه كامله آنچه تواند بخواند، كه بهترين دعاهاست». (2)متن دعاهايى كه از ائمه پس از زيارت نقل شده بسيار است. كافى است كتابهاى دعا و زيارت را مطالعه كند، با اين دعاهاى گوناگون و ژرف و زيبا كه توصيه شده پس از زيارت پيامبر، ائمه بقيع، امامحسين، روز غدير، زيارت امامرضا و ... خوانده شود آشنا گردد.
تلاوت قرآن در حرمهاى مطهر نيز از جمله كارهاى بافضيلت است. در زيارت حج نيز از بهترين اعمال در مسجدالحرام، تلاوت قرآن است. خواندن قرآن، هم براى بهرهبردن خود انسان مىتواند باشد، هم براى اهداى ثواب آن به روح پيامبر يا امام مورد زيارت، يا هديه به ارواح مؤمنان و درگذشتگان. و چه خوب كه تلاوت قرآن هم همراه با تدبّر و تأمّل باشد كه انس با كلام الهى در اماكن مقدس، تأثير معنوى بيشترى داشته باشد.
رعايت اين آداب و مستحبات، براى زائر حالت تنبّه و بيداردلى پديد مىآورد و اگر هم آلوده به برخى لغزشهاست، زمينه اصلاح و جبران و توبه و استغفار پديد مىآورد. و چه عملى شايستهتر از توبه در كنار حرمهاى امامان و تعهد بر پاك زيستن و رهايى از سلطه شيطان و نفس امّاره؟
خادمان حرمها، با سرمايه عشق و محبت در آستان اهلبيت خدمت مىكنند و انتظار مىرود كه برخوردشان با زوار، براساس محبت و دلسوزى و راهنمايى باشد. زائران نيز بايد جايگاه آنان را بشناسند و قدر بدانند و مورد تكريم قرار دهند.
شهيد اول مىنويسد: سزاوار است خدام حرمها از اهلخير و صلاح و متديّن و صاحب مروّت و تحمّل و صبورى باشند، عصبانى نشوند، برخورد خشن نداشته باشند، حالت كمكرسانى، خدمتگزارى، تكريم زوار، ارشاد گمشدهها، كمك به ضعيفان و برخورد محبتآميز با واردين داشته باشند، اگر از كسى حركت نامناسب و قصور و سهلانگارى ديدند، هشدار و تذكر دهند و موعظه كنند و اگر كار خلاف و گناه ديدند نهى از منكر كنند. (1)در مقابل اين خدمات و حسنخلق، زائران نيز برخورد كرامتآميز و همراه با احترام و ادب و همكارى با خدمتگزاران آستان اولياى خدا داشته باشند و با مسؤولان،
1) بحارالأنوار، ج 97، ص 135، به نقل از دروس.
مأموران نظافت و شستشو و انتظامات، پذيرايى كنندگان، نگهبانان كفشدارىها، امانت داران، راهنمايى كنندگان و خدّام رسمى و افتخارى و هركس كه به نوعى افتخار خدمت دارد مورد تكريم قرار دهند و از احسان و نيكى متناسب با شأن آنان دريغ نورزند.
از سوى ديگر، در اماكن زيارتى و شهرهاى زيارتگاهى، نيازمندان آبرومندى هستند كه چشم اميدشان به مساعدت زائران و خيرى است كه از سوى آنان به ايشان برسد. زائران، مستمندان را شناسايى و كمكرسانى كنند، با حفظ آبرو و حيثيّتِ آنان، بدون آنكه تحقيرى نسبت به ايشان صورت بگيرد و به سادات فقير و بينوايان غريب رسيدگى كنند.
چنين خرجها و كمكهايى گاهى از روى عشق به صاحب مرقد و مزار انجام مىگيرد و همانجا شوق يارىرسانى شكوفا مىشود، گاهى هم بر اساس نذر قبلى، كمكهاى مالى مىكنند. طبعاً اينگونه نذرها و كمكها، صرف تعمير و بازسازى حرمها و تأمين نيازها و برگزارى مراسم و اطعامها و احسانهايى مىشود كه از سوى يك حرم برپا مىشود. زائر، خوب است كه در اينگونه سفرهاى زيارتى و كلًا هر مسافرتى دست و دل باز باشد و خيرش به ديگران برسد.
از آداب زيارت، وداع در آخرين روز يا آخرين لحظات است. براى زائرى كه ايامى در جوار يك مرقد مقدس به سر برده و بارها به زيارت مشرف شده است، دل كندن از شهر محبوب دشوار است.
بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد، وقت وداع ياران
حسّ و حال زائر هنگام وداع، بايد به گونهاى باشد كه دستاوردهاى نفيسى از اين زيارت برداشته باشد و حال او بهتر از گذشته شده باشد و با انسى كه به حرم و صاحب حرم پيدا كرده، وداع برايش مشكل باشد، ولى به هر حال خداحافظى هنگام برگشت، جزو آداب مسافرت و زيارت است و نشانه احترام به صاحب خانه و صاحب مرقد.
زائر وقتى زيارت خود را انجام داد و از نظر روحى اشباع شد، چه در مكه و مدينه باشد، چه در نجف و كربلا يا هر شهر زيارتى ديگر، خوب است كه زود خداحافظى كند و برگردد، تا شوق و علاقه همچنان در دل بماند و زدگى و خستگى ايجاد نشود. اين همان گسستن براى پيوستن دوباره است.
من رشته محبت خود از تو مىبُرم شايد گِره خورد، به تو نزديكتر شوم
امامصادق (ع) نسبت به زيارت خانه خدا فرموده است:
«إِذا فَرغْتَ مِنْ نُسُكِكَ فارْجِعْ، فَإِنَّهُ اشْوَقُ لَكَ الى الرُّجُوعِ». (1)
وقتى از اعمال و عبادتهايت فارغ شدى، برگرد، تا شوق دوباره آمدن را در تو بيشتر كند.
دو دوست قدر شناسند حقّ صحبت را كه مدتى ببريدند و باز پيوستند
ادب، اقتضا دارد كه زائر پس از اتمام ايام زيارت، براى خداحافظى به حرم مشرف شود و ضمن سپاس، آرزوى خود را براى بازگشت دوباره اعلام كند و از خدا بخواهد. هم در سفر حج، مستحب است «طواف وداع» انجام دهد، هم در زيارت حرم پيامبر و ائمه بقيع، زيارت وداع مستحب است، هم در حرمهاى ديگر. آداب خاصّى براى طواف وداع نقل شده است و در سيره معصومين هم نمونههايى از عمل آنان نقل شده است. در وداع حضرت صادق، حضرتكاظم، حضرتهادى: نمونههايى از حالت خاشعانه هنگام وداع و سر به سجده گذاشتن و سجدههاى طولانى و نماز و دعاى ويژه نقل شده است. (2)از خواستههاى زائر هنگام وداع، اين است كه آخرين زيارت نباشد و دوباره برگردد. مثلًا در زيارت وداع قبر حضرترسول و ائمه ديگر آمده است:
«اللّهُمَّ لاتَجْعَلْهُ آخِرَ العَهْدِ مِنّى لِزِيارةِ قَبْرِ نَبِيِّكَ ...»، يا «استَودِعُكَ الله»، يا «لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ تَسْلِيمِى عَلَيْكَ»، يا «لا جَعَلهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنْ زِيارَةِ قُبُورِكُمْ وإِتيانِ مَشَاهِدِكُم»،
يا «رَزَقَنِى العَوْدَ ثُمَّ العَوْدَ ثُمّ العَوْدَ مَا ابْقانِى رَبِّى» و ... كه همه حاكى از اين درخواست است كه آخرين نوبت زيارت نباشد، باز هم قسمت شود، آخرين سلام نباشد، برگشت همراه با سلامتى و بهره و فضل و كاميابى و رضامندى باشد. (1)زائرى كه با چشم اشكبار و قلبى لرزان، از جوار حرم محبوبهاى خود به شهر و وطن خويش بر مىگردد، تنِ خود را باز مىگرداند، ولى دلش آنجا جا مىماند، تا بار ديگر توفيق تشرف حاصل شود. «من رفتم و هواى تو از دل نمىرود».
ديده از ديدار خوبان برگرفتن مشكل است هر كه ما را اين نصيحت مىكند بىحاصل است
من قدم بيرون نمىيارم نهاد از كوى دوست دوستان، معذور داريدم كه پايم در گِل است
گر به صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست همچنانش در ميان جانِ شيرين، منزل است (2)
اميد است آشنايى با ادب و آداب زيارت، چه ظاهرى و چه باطنى، چه قلبى و چه قالبى، ما را در بهرهورى بيشتر از چشمهسار زلال زيارت موفقتر و كاميابتر سازد.
هرچند به پايان اين مباحث رسيديم، اما «فرهنگ زيارت» حجمى وسيعتر و ابعادى گسترده از اين دارد.
ديديم كه «زيارت»، هم جنبه اعتقادى داشت، هم بُعد سياسى، تاريخى و اجتماعى، و هم از «سازندگى» و «تربيت» برخوردار بود.
با اين وصف، نه زيارت كهنهشدنى است، و نه آثار تربيتى و جنبههاى سازندگى آن كم مىشود و نه اين موج زلال عشق و معرفت، آرام مىگيرد.
«زائر»، هركه باشد و «زيارت»، هرگاه كه انجام شود و «مزار» در هرجا و هر سرزمين كه باشد، كانونى براى رشد معنويات و زمينهاى براى رشد ارزشهاى الهى در انسانهاست.
چه زيارتِ «خانه خدا» باشد،
چه زيارتِ «مرقد رسولالله»،
چه زيارتِ قبور اولياى دين و مدفونين مظلوم «بقيع»،
و چه شهداى «احد»، مدفونينِ قبرستان ابوطالب، مدفونين در عتبات عاليات و شام
و فلسطين و ايران، به خاك آرميدگان در شهرهاى مختلف و زيارتگاههاى دور و نزديك، مشهور و گمنام.
اينها همه، دل و جان را روشن ساخته و اميد مىبخشد. حتى زيارت قبور مؤمنان و صالحان نيز انسان را به ياد آخرت و صلاح مىاندازد و ياد خدا را در دلها بيدار مىسازد.
از قبور اولياءالله، نورِمعرفت و هدايت مىدرخشد.
مكانهاى مقدس و مذهبى، انسان را به خدا نزديك مىكند و حالت خضوع و خشوع و آرامش ايجاد كرده، روح را سرشار از خلوص، دل را پر از اميد، جان را لبريز از صفا و عشق مىنمايد.
با زيارت مراقد مطهّر معصومين:، بايد گامى در مسير تزكيه برداريم و اينگونه ديدارها را، مقدّمهاى براى قرب معنوى و همجهت شدن با آن انسانهاى والا و اسوههاى كمال بسازيم.
نبايد زيارت، تنها يك عمل تكرارى و بىروح باشد.
زائر، نبايد به ظواهر و شكلها و ساختمانها و در و ديوار و نور و رواق بنگرد و از عظمتِ معنويّتِ معصومينى كه در اين زيارتگاهها آرميدهاند، غافل شود.
زيارتگاهها، بايد محيطى پاك، معنوى، يادآور صداقت و كمال، بازدارنده از گناهها و رذايل و زندهكننده ارزشهاى اسلامى باشد.
اينجاست كه انسان از راه زيارت، به خدا نزديك مىشود، چرا كه با نيّتى خالص، «ولىّخدا» را زيارت كرده است.
زمينهساز اين قرب، «معرفت» است.
هرچه ميزان خداشناسى، پيغمبرشناسى و ولىشناسى ما بيشتر باشد، به همان اندازه، نصيب ما از بركات اين قبور نورانى و مزارهاى متبرّك بيشتر خواهد شد و به آن
زبدگان آفرينش و انسانهاى پاك، نزديكتر خواهيم شد.
اميد آنكه زيارتهايمان، خالص و معنوى باشد،
زيارت و حجّمان، مورد قبول خداوند قرار گيرد،
و توفيق زندگى به گونهاى «خداپسندانه»، در طول عمر، شامل ما گردد، نه كبار، بلكه بارها و بارها! ...